ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 13/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل سوم: اعتقادات غدير (2)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج13.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ادامه فصل سوم: اعتقادات غدير:
بخش دوم: تحليل واقعه غدير··· 5 - 492
قسمت اول: تحليلهاى كلى غدير··· 7 - 133
قسمت دوم: تحليلهاى خط غدير··· 135 - 451
قسمت سوم: تحليلهاى خط ضد غدير··· 453 - 492
سرفصلهاى تحليل غدير(1)
در اينجا فقط راهكارها و سرفصلهاى تحليل غدير را ارائه مىكنيم، تا نقطه شروعى براى غوص در ژرفاى غدير باشد. سه نقطه اساسى در اين باره چنين است:
برخورد ذهن انسانها با مسئله غدير - به تناسب عمق نگاهى كه در محتواى آن مىنمايند - مراتبى دارد كه ذيلاً مرورى بر آنها خواهيم داشت:
نگاه اول: فقط تابلوى غدير: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.
نگاه دوم: مراسمى سه روزه با حضور صد و بيست هزار نفر.
نگاه سوم: توجه به پشت پرده غدير و توطئههاى منافقين.
نگاه چهارم: غدير با تاريخچهاى به بلنداى چهارده قرن.
1) . غدير كلاس فورى انصارى : ص 37 - 42.
امروز غدير از ثبوت و اثبات گذشته و وارد مرحله تحقيق شده، و اين بر عهده خبرگان عقيدتى است كه خواستههاى قلبى مردم از اين اعتقاد عظيمشان را بر آورند.
اين خود سؤالى است كه واقعا خواستههاى مردم در زمينه غدير چيست، و چگونه مىتوان به آنها دست يافت ؟ ذيلاً نمونههايى از اين درخواستها تقديم مىشود:
يك. آيا به موقعيت خاص غدير در اعتقادات توجه شده است ؟
دو. غدير به كداميك از ابعاد زندگى مربوط است ؟
سه. آيا گزارش كاملى از واقعه غدير ارائه شده است ؟
چهار. غدير فقط واقعه شيرين است يا همراه با حوادثى تلخ ؟
پنج. اگر غدير نباشد آيا دستورالعملى براى خلافت داريم ؟
شش. چرا امت اسلام با داشتن غدير منحرف شد ؟
هفت. چطور 120000 حاضر در غدير آن را از چنگ سقيفه نجات ندادند ؟
هشت. اگر غدير عملى مىشد دنيا چگونه بود ؟
نه. ما چه اندازه توانستهايم با غدير باشيم ؟
با ظهور غاصبانه سقيفه، غدير و اهداف مباركش زير خاكستر شوم صحيفه ملعونه مدفون شد، تا آنجا كه محرومان از غدير تا امروز هنوز احساس نكردهاند چه گنج عظيمى را از دست دادهاند. در اينجا سخن دل غديريان در تحمل اين فاجعه تقديم مىگردد:
اول. هدف غدير محكم كردن دين بود، نه برگرداندن به جاهليت. چنانكه سقيفه كرد !
دوم. هدف غدير آموزش معارف دين بود، نه فرو بردن مردم در جهل. چنانكه سقيفه كرد !
سوم. هدف غدير پاسخ به طالبين حقيقت از اديان ديگر بود كه سراغ اسلام مىآمدند، نه خوار كردن اسلام با بهت زدگى در مقابل آنان. چنانكه سقيفه كرد !
چهارم. هدف غدير بيان قرآن به عنوان سرمايه اصلى اسلام بود، نه شكنجه و تبعيد طالبين معرفت آن، چنان كه سقيفه كرد !
پنجم. هدف غدير قضاوت به حق و برقرارى امنيت و عدالت در اجتماع بود، نه ترويج ظلم و بى عدالتى حتى جايز دانستن آن بر خليفه، چنان كه سقيفه كرد !
تحليل كلى بر اصل واقعه غدير(1)
واقعهاى كه براى مردم آن زمان و هر كسى كه در طول زمانها آن را مىشنود فوقالعاده است يقينا تأثيرهاى ناخواستهاى بر جامعه و افكار مردم و خط سير آنان خواهد گذاشت. اين اثرات غير از اهدافى است كه در متن خطابه و قبل و بعد از آن به صراحت ذكر شده است.
غدير روز همه انسانيت، و رمز يكپارچگى مسلمين است. هيچ روزى مثل آن روز مسلمين تحت پرچمى واحد جمع نبودند. انسانيت روز خود را قبل و بعد از آن نديده، و فقط آن روز ديده است. آن روز آرزوى نهايى از انسان بيان شد و هدف انسانيت مشخص گرديد. آنان كه آن روز را ضايع كردند، حق انسانيت را ضايع كردند و حق ميلياردها بشر را ناديده گرفتند.
در غدير، چشمان پيامبر صلىاللهعليهوآله دوردستهايى را مىنگريست كه مىبايد كشتى اسلام
1) . ژرفاى غدير: ص 68 .
آن را طى كند و هدف نهايى آن به مرحله ظهور برسد، و آيندههايى را مىنگريست كه گرگان عقيده به اسلام حمله كردهاند و مىخواهند آن را پاره پاره كنند.
دست اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و او را بلند كرد و از همان جا او را به همه عالم و همه تاريخ و همه نسلها نشان داد و معرفى كرد كه اين وصى و جانشين من است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام پايين آمدن از منبر خوشحال بود كه بزرگترين آرزو و مهمترين وظيفه الهى خود را به انجام رسانده است. بدين ترتيب فصل نوينى در تاريخ اسلام گشوده شد: على عليهالسلام - مرد سابقهدار اسلام - به جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله برگزيده شد.
اكنون مصداق حقيقى «و رأيت الناس يدخلون فى دين اللّه أفواجا»(1)تحقق يافت كه از دروازه غدير مردم تا ابد وارد گلستان اسلام خواهند شد. آن روز بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله احساس كرد رسالتش در زمين پايان يافته و هنگام استراحتش فرا رسيده است.
با توجه به اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را تعيين كردهاند، چگونه جرأت مىكنيم فرد ديگرى را مطرح كنيم ؟ اين به معناى اهانت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و مناقشه در جهت تعيين آن حضرت است. گويا كسى بخواهد بگويد: با وجود شخص ارجح، على عليهالسلام را تعيين نموده، و اين كار را به خاطر قرابت و يا امثال آن انجام داده است. قطعا هيچ مسلمانى چنين جرأتى به خود نمىدهد !
اگر كسى - حتى اگر مسلمان نباشد - بيطرفانه و فقط به عنوان يك ماجراى تاريخى مجموع اين واقعه را مطالعه كند، چه قضاوتى خواهد داشت ؟ نه تنها در جنبه ولايت بلكه به عنوان يك فكر سياسى اسلام، خداوند براى پيامبرش چه سياست حساب شده و دقيقى را آماده كرد، كه به بهترين وجهى جانشين تعيين شد و نتيجه آن تا امروز ماند. اين تحليل به يك فكر اساسى در همه جوانب قضيه نياز دارد.
1) . نصر / 2.
با به وجود آمدن صحنه غدير، نشر مكتبى كه از روز خلقت آدم عليهالسلام آغاز شده بود در دل كوهسار غدير پايان يافت، و از كنار اين بركه بر اقيانوس زمان موجى پر خروش افكند. اى اقيانوس بيكران زمان و اى امتداد تاريخ ! آيا چنين صحنهاى را بار ديگر در خود جاى دادهاى ؟ ! اگر قاموس زندگى بشر را ورق بزنيم، آيا واژهاى مىيابيم كه معناى اين عشق پر شور را كه رهبرى سالخورده به سعادت آينده امت خود دارد بفهماند ؟ !
تحليل كلى برنامههاى غدير(1)
بزرگان هر قومى براى نشان دادن حساسيت برنامههايى كه برايشان مهم است كارهاى خاصى را ضميمه آن مىنمايند، تا هرگز از ياد مردم نرود. در غدير چند برنامه بزرگ ضميمه واقعه شد، كه هر يك به تنهايى مىتوانست واقعهاى تلقى شود و جداگانه مورد توجه مردم باشد. انضمام اين جوانب به غدير عظمتى فوقالعاده و يادمانى ابدى بدان بخشيد، گذشته از اينكه تأييدى بر پيام آن بود. ذيلاً به تحليل اين موارد مىپردازيم:
قيام بر منبر در حالى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز كنار حضرت ايستاده بودند، منظرهاى بود كه براى اولين بار مردم دو نفر را در سابقه ذهن خود بر فراز منبر مىديدند. در موقعيت حساس خطبه، پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و او را نزديك خود آورد و سپس بازوان وى را گرفت و بلند كرد و عملاً معرفى نمود.
اين منظره از زيباترين جلوههاى بيادماندنى غدير براى كسانى بود كه آن واقعه را ديدند يا شنيدند.(2)
بيعت غدير در دو مرحله لسانى و عملى با تمام بيعتهايى كه حضرت از مردم گرفته بود فرق داشت. ابتدا در خطبه از مردم اقرار گرفتند و در اين اقرار به كلمه «آرى» و «بلى» اكتفا نكردند، بلكه اقرارنامهاى را قرائت كردند و از مردم خواستند آن را تكرار كنند، و در آن اقرارنامه ظريفترين زواياى غدير را در كوتاهترين عبارات گنجانيدند.
پيداست كه شكل عمومىِ بيعت همان دست دادن است، ولى اين دست دادن در واقع حاكى از عهد بستن وتصميم به وفادارىِ قلبى و نيز پيمان لسانى است.(1)
در غدير چند جهت وجود داشت كه به خاطر آن قبل از بيعت با دست، بيعت لسانى كه به شكل اقرار زبانى و به صورت گفتن بود انجام گرفت، و حضرت متن گفتار را هم تعيين كردند:
جهت اول تفسير بيعت با دست بود. بيعت با دست احتياج به تفسير دارد، و بايد قبلاً معلوم شود بر سر چه بيعت مىكنند. اين اقرار لسانى در واقع مفسّر بيعت با دست بود كه بعد از خطبه انجام شد.
جهت دوم جايگزين بيعت با دست است. ممكن بود عدهاى پس از خطبه براى بيعت با دست حاضر نشوند و خود را از صحنه كنار بكشند و بعد بگويند: «ما بيعت نكرديم» . لذا حضرت ابتدا به صورت لسانى بيعت گرفت و فرمود: «هركس توانست با دست بيعت مىكند و هر كس نتوانست با زبان اقرار كرده است» .
جهت سوم اتحاد موضوع بيعت است. اگر متن و عبارات براى بيعت لسانى تعيين نمىشد ممكن بود هر يك از مردم طبق ذوق و سليقه خود عباراتى را به كار بَرَد كه از نظر اعتبار رسمى و قانونى جاى سؤال و اشتباه باشد، و گذشته از هرج و مرج در واقع هر كس به مطلبى كه مغايرتها و زياده و نقيصههايى با ديگران داشت اقرار كرده بود.
1) . بحار الانوار : ج 37 ص 215، 219.
جهت چهارم جلوگيرى از عبارات شبههناك بود. اگر متن تعيين نمىشد ممكن بود عدهاى فتنهگر، عبارات خاصِ شبههناكى را آماده كنند و بدين گونه زمينه سقوط ارزش اين بيعت را آماده سازند.
جهت پنجم اين بود كه با كثرت جمعيت و كمى وقت و مساعد نبودن شرايط توقف مردم، اين احتمال قوى بود كه عدهاى واقعا فرصت بيعت با دست را پيدا نكنند، و لذا مىبايست اين بيعت لسانى انجام مىشد.
پس از روشن شدن هدف از بيعت، مىپردازيم به اين نكته كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت با دست و بيعت لسانى را به چه صورت انجام دادند:
اول كيفيت بيعت لسانى است. در اواخر خطبه با درخواستهاى مكرر از مردم تكرار سخن خود را طلب كردند كه عبارات آن چنين است: همگى اين جملات را بگوييد: «ما شنيديم و اطاعت مىكنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مىآوريم درباره امر امامتِ اماممان على اميرالمؤمنين و امامانى كه از صلب او به دنيا مىآيند. بر اين مطلب با قلبهايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مىكنيم ... » ، كه همان متن مفصل را حضرت برايشان تعيين فرمودند:
اى مردم، آنچه به شما گفتم تكرار كنيد.
اى مردم، چه مىگوييد ؟ خداوند اَصوات را مىشنود و از پنهانهاى قلبها خبر دارد. كنايه از اينكه اگر چه اصوات به هم مخلوط است و از باطنها هم كسى خبر ندارد، ولى خداوند ناظر و شاهد است.
بگوييد سخنى را كه خداوند به خاطر آن از شما راضى شود.
بگوييد: حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين مطلب هدايت كرد، و اگر خداوند هدايت نكرده بود هدايت نمىيافتيم.
دوم كيفيت بيعت با دست است. در اثناء خطبه متذكر شدند كه پس از خطبه شما را به دست دادن به عنوان بيعت دعوت خواهم كرد. دستور دادند تا مردم ابتدا با خود او (پيامبر صلىاللهعليهوآله) به عنوان اقرار به سخنانش در حق امامان عليهمالسلام بيعت كنند، و سپس با شخص على بن ابىطالب عليهالسلام بيعت نمايند، و اين بيعت با دست را حاكى از بيعت با قلب و جان دانستند.
برنامه بستن عمامه در حالى كه حضرت بر فراز منبر در برابر ديدگان جمعيت بودند، هرگز سابقه نداشت. مهمتر اينكه انجام چنين كارى در حضور مردم آنگاه ارزش دارد كه معنايى همراه داشته باشد و مردم از ديدن آن نتيجهاى بگيرند. اين عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگردد به رسومات عُرفى آن عصر كه دو مفهوم بلند از انجام چنين كارى نتيجهگيرى مىشد:
يكى اينكه اعلام رياست و ولايت شخصى بر قومى بود كه طى مراسمى با بستن عمامهاى جديد بر سر او اين مهم را اعلام مىكردند.
و ديگر اينكه اگر اين عمامه را شخص بزرگى به دست خود بر سر او مىبست نشان اعتماد او بر آن شخص بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين اقدام، هم امامت و حاكميت على بن ابىطالب عليهالسلام را اعلام كرد، و هم اعتماد خود را نسبت به او ابراز داشت.(1)
سرودن شعر با اجازه رسمى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز از مسايل عجيب غدير بود. سابقه مخالفت پيامبر صلىاللهعليهوآله با شعر بر همگان روشن بود. اگر هم در مواردى برخورد مثبتى از حضرت ديده مىشد اجازه قرائت شعرهاى مثبت قديمى در حضور حضرت بود.
1) . الغدير: ج 1 ص 291. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 199. اثبات الهداة: ج 2 ص 219 ح 102. احقاق الحق: ج 8 ص 370 - 372. تاج العروس: ج 8 ص 410.
مردم براى اولين بار مىديدند يك شاعر زبردستِ عرب يعنى حسان بن ثابت كه در واقعه غدير حضور دارد در همانجا و درباره همان واقعه شعرى سروده، و با سوابقى كه از برخورد پيامبر صلىاللهعليهوآله با شعر دارد گويا به خود اجازه نمىدهد كار خود را ابراز كند. عاقبت تصميم مىگيرد از حضرت در اين باره اجازه بخواهد و گويا باور ندارد به او چنين اجازهاى داده شود.
در برخورد با اين استيذان، عكس العملى از پيامبر صلىاللهعليهوآله ديده شد كه براى همه تعجبآور بود. آن حضرت نه تنها اجازه دادند، بلكه به عنوان تشويق فرمودند: «بخوان به بركت خداوند» ! و خود نيز شخصا براى استماع آن حاضر شدند !
بازتاب اين مسئله به قدرى عجيب بود كه از يك سو حسان راضى نشد شعر را به صورت عادى بخواند، بلكه خود را به مكان بلندى رساند و براى خواندن اشعارش بر فراز آن قرار گرفت.
از سوى ديگر براى آنكه مردم مطمئن باشند اين برخورد مثبت با شعرِ مربوط به اهلبيت عليهمالسلام، از طرف شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله است حسان اعلام كرد: «اى مردم، سخن مرا به گواهى پيامبر گوش دهيد» ! مردم كه خود را با مسئلهاى تازه روبرو مىديدند به سوى حسان ازدحام كردند و گردن مىكشيدند تا اين اقدام بديع را تماشا كنند.
براى آنكه مردم باور كنند در دين ما چنين اشعارى از منزلت خاصى برخوردار است، حضرت در پايان شعر حسان تصريح كردند كه در اين اشعار روح القدس مؤيد تو بوده و در واقع خداوند پشتيبان توست.(1)
در همه دستورات الهى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ فرموده عدهاى نپذيرفتهاند، و خداوند هم برنامه خاصى براى مقابله با آنان در دنيا نداشته است. تنها در امر ولايت و امامت
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 386 ح 10، ص 388 و ج 37 ص 112، 166، 195. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 41، 98، 144، 201. كفاية الطالب: ص 64 . كتاب سليم: ص 828 .
بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه هم منكرين آن به صورتى غير عادى اقدام به انكار آن نمودند، و هم خداوند پاسخ دندانشكنى به آنان داد تا براى هميشه روزگار اهميت آن در خاطرهها بماند.
بتپرستان و مشركان و يهوديان و مسيحيان در تمام مواردى كه روى مخالفت با پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند به صراحت سخن حضرت را انكار مىكردند و مخالف آن را حق مىدانستند. حتى مسيحيان نجران كه قرار بود با پيامبر صلىاللهعليهوآله مباهله كنند ادعا مىكردند كه آنچه حضرت مىفرمايد درست نيست.
در آخرين مرحله كه قرار به مباهله و واگذارى امر به ذات اقدس الهى شد توقف كردند و حاضر شدند جزيه بپردازند ولى مباهله نكنند، و در واقع ترسيدند از اينكه مسئله را به خدا واگذار كنند و خداوند پاسخ دندان شكنى به آنان دهد.
در غدير مسئله به صورت ديگرى جلوه كرد و حارث فهرى صريحا از خدا درخواست عذاب كرد. در آن لحظات هم گفتار منكر غدير و هم پاسخ خداوند عجيب بود.(1)
حارث فهرى به جاى آنكه بگويد: من غدير را قبول ندارم و اگر سخن من در انكار غدير درست باشد خدا عذاب را بر شما نازل كند، عكس اين سخن را بر زبان آورد ! در واقع آنچه بايد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگفت او براى خود گفت.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد درباره ولايت على مىگويد حق است و از جانب توست عذابى بر ما منكرين نازل كن !
مىبينيم هم حقانيت مطلب و هم از جانب خدا بودن آن بر لسان حارث جارى شده و صريحا از خدا درخواست عذاب كرده است.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193.
اين اقدام در حضور مردم بود و به قدرى درخواست عجيبى بود كه خداوند عين گفتار او را در قرآن نقل كرده كه: «اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابً أليمٍ» .(1)
اكنون قاضى اين مباهله خداوند بود كه بايد تكليف مردم را روشن مىكرد، چه آنكه بسيارى از منافقين و صاحبان ايمان ضعيف از مردمِ حاضر در غدير نيز سخنى همچون حارث در دلشان بود، ولى جرأت ابراز آن را نداشتند !
اگر خداوند پاسخ حارث را نمىداد آنان نيز همراه حارث مىشدند و به اين باور نزديك مىشدند كه غدير ساخته خود پيامبر صلىاللهعليهوآله است و به خداوند ارتباطى ندارد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله باز هم خواست راه توبه را به همه مردم نشان دهد كه بازگشت به صراط مستقيم هيچ وقت دير نيست و آشتى با خدا و اهلبيت عليهمالسلام هميشه ممكن است. همچنين خواست اين نكته را خاطر نشان كند كه بايد از دشمنان غدير فاصله گرفت و از آنان دورى جست. از اين رو به حارث فرمود: يا از اين گفتهات توبه كن يا از ما فاصله بگير و از پيش ما برو.
حارث باطن ظلمانى خود را بار ديگر نشان داد و مطلبى را بر زبان آورد كه حرف دل منافقين حاضر در غدير بود. او گفت: قلبم براى توبه مرا همراهى نمىكند، ولى از نزد تو مىروم !
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند، به وقوع پيوست. خاطرهاى كه از اصحاب فيل در ذهنها مانده بود و خداوند قدرت خود را با سنگ ريزههاى آسمانى نشان داده بود.
اينك با تمام شدن سخن حارث فهرى و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، قدرت خداوند در ماجراى اصحاب فيل تكرار شد؛ پرندهاى در آسمان ظاهر شد كه
1) . انفال / 32.
سنگى به اندازه عدس در منقار داشت و آن را بر سر حارث فرود آورد. آن سنگ طول قامت او را درنورديد و او را نقش زمين ساخت و پيش چشمان مردم دست و پا زد و جان داد.(1)
اگر در ماجراى نصاراى نجران كار به مباهله نرسيد تا يد قدرت خداوند را در پشتيبانى از پيامبرش صلىاللهعليهوآله ببينند، اينك دشمن غدير مباهله را رسمى كرد. خداوند نيز با پاسخ به او و عذاب نمودنش، حاضرين غدير و شنوندگان ماجراى غدير تا آخر دنيا را در برابر هر شبههاى بيمه كرد و در واقع خداوند ارتباط غدير را به ذات اقدس خويش اعلام كرد.
آنچه مورد تأمل است اينكه: تحليل درباره انگيزه حارث فهرى و موشكافى سخنانش و كيفيت اعتقادى او در سخنى كه بر زبان آورد، نشان خواهد داد كه او يك نمونه از افرادى با چنين عقيده بود.
حارث فهرى در حقيقت خدا و رسول را قبول داشت و فقط در ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام مردد بود، مانند بسيارى از آنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام را پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها گذاشتند.
حارث به طور علنى باطن خود را آشكار ساخت و جملهاش به قدرى در رساندن اين مطلب صريح است كه روشنتر از آن نمىتوان يافت. اين صراحت در چند جهت جلوه گر است:
جهت اول: او كه مىگويد: «خدايا اگر اين مطلب حقى از جانب توست؛ يعنى خدا را قبول دارد كه استدعا از ذات او مىنمايد !
جهت دوم: به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگويد: ما تو را قبول داريم در صدق و رسالت، فقط بگو اين مطلب از جانب خداست يا از مطالب شخصى خودت مىباشد.
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 320.
جهت سوم: پس از آنكه حضرت اين جهت را براى او تبيين مىكند، حارث در مقابل صداقت پيامبر صلىاللهعليهوآله تشكيك نمىكند، بلكه به صراحت مىگويد: خدايا اگر واقعا چنين است من تحمل ندارم و حاضرم بميرم و اين منظره را نبينم و زير اين بار نروم.
اينها چيزى بود كه در دل بسيارى از به ظاهر مسلمانان وجود داشت ! لذا مىبينم خداوند صريحا حكم به كفر چنين كسى كرده كه بگويد: «خدايا» و بعد دعا كند كه اگر اين مطلب حق و از جانب توست بر ما عذاب بفرست، آنجا كه مىفرمايد: «لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ. مِنَ اللّهِ ذِى المَعارِجِ»(1): «براى كافرين دفع كنندهاى از عذاب خداوندى وجود ندارد ... » .
مهمتر اينكه خدا عذاب چنين كسى را سريع فرستاد تا شدت غضبش بر منكرين ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام بر همه معلوم شود.(2)
ضمنا هر كدام از اين موارد به طور مفصل در محل خود آمده است.
هر كدام از مواردى كه در بالا گفته شد در محل خود يه طور مفصل آمده است.
مخاطبين غدير(3)
خبر غدير و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن مجمع عظيم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمانِ حاضر در غدير، هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و خويشان و دوستان خود قرار دهند.
متأسفانه جوّ حاكم بر اجتماع آن روز مسلمين و فضاى ظلمانىِ بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله را به گونهاى ساختند كه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود
و سالهاى متمادى همچنان ادامه داشت ! اين امر سبب شد كه مردم، سخنان سرنوشت سازِ پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
طبيعى است كه بايد چنين مىشد؛ زيرا مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساطِ غاصبينِ خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمىدادند. البته جريان غدير به صورتى در سينهها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كرده و براى نسلهاى آينده به يادگار گذاشتند و هيچ كس قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى را نداشت.
غدير و رشد فكرها در نسل جديد(1)
با شكلگيرى همه جانبه فرهنگ مردم در ارتباط با يكديگر و رشد عمومى فكرها در نسل جديد، جا دارد غدير نيز در آينههاى تازهاى جلوهگر شود و سؤالگونههاى فكر امروز درباره آن پاسخ داده شود.
بنا بر اين، نبايد به اين اكتفا كرد كه درباره غدير فقط اسناد و مدارك جمع آورى شود و يا به اشكالى جواب داده شود؛ بلكه وظيفه محققان دينى است كه دست نسل امروز را گرفته با خود به اعماق غدير ببرند.
دين پژوهان بايد ريشههاى عميق غدير را از لابلاى متونى - كه در چهارده قرن گذشته به خوبى حفظ شده - به فرزندان امروز اسلام نشان دهند؛ و از ژرفاى آب حياتِ آن جواهرات گرانمايه اعتقادى را استخراج كنند، چرا كه نسل امروز با توجه به درك اهميت ماجرا به راستى خواهان دستيابى كامل به اين گنج عظيم است.
در اين بخش براى نشان دادن روشى نو به نسل حاضر در تحليل غدير، ابتدا نگاههاى عميقى به ژرفاى اين بركه خواهيم انداخت. با اين نگاههاى پر معنى،
1) . ژرفاى غدير: ص 15.
سؤالات نسل امروز درباره غدير خود را نشان خواهد داد. آنگاه است كه شيوهاى متفاوت با آنچه تاكنون مطرح بوده، براى نسل معاصر ارائه خواهد شد تا غدير را شيرينتر از آنچه تا كنون چشيدهاند بنوشند.
سؤالات نسل امروز درباره غدير(1)
نسل حاضر، با تحليل جوانب مختلف غدير مىتواند پى به گوشهاى از ابعاد مهم تاريخى - اعتقادى آن برده، آثار كوتاه مدت و بلند مدت غدير را با سؤالات خود دنبال كند؛ تا بتواند عمق اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير و نيز جهات عملكرد منافقين در آن ايام را دريابد، و چشم دلش به گوشهاى از اسرارِ نبأ عظيم يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام باز شود و قدردان و فداكار نعمت ولايت او باشد.
امروز غدير از ثبوت و اثبات گذشته و وارد مرحله تحقيق شده، و اين بر عهده خبرگان عقيدتى است كه خواستههاى قلبى مردم از اين اعتقاد عظيمشان را برآورند.
اين خود سؤالى است كه واقعا خواستههاى مردم در زمينه غدير چيست، و چگونه مىتوان آنها را پيدا كرد ؟ مردم از چه ديدگاهى به غدير مىنگرند و در دل آنان درباره غدير چه مىگذرد ؟ در اينجا سعى شده نمونههايى از اين خواستها جستجو شود، و با پيرايش آن عمقِ سؤال نشان داده شود، تا پاسخ آن از بُعد خاصش ارائه گردد.
شايد نقطه آغاز كنجكاوى درباره غدير اين باشد كه چرا غدير در بين وقايع اسلام - با آن تراكمش - خصوصيت پيدا كرده، كه هم در مباحث اعتقادى و هم در مباحث تاريخى جايگاه ويژهاى داشته باشد و نقل آن اينگونه متواتر باشد. بيان اين مطلب نشان دادن عيارِ غدير در محك تجربههاى اعتقادى و تاريخى است.
1) . ژرفاى غدير: ص 22 - 28، 205.
اگر نوشتن تاريخ پادشاهان، شاعران، هنرمندان و مخترعان ضرورى است، بايد بگوييم نوشتن تاريخ دين و مذهبى كه ملتهاى زندهاى بدان اعتقاد دارند ضرورىتر است؛ خصوصا دينى كه همواره با ساختمان فكرى و روحى پيروانش آميخته و در جاى جاى زندگى آنان حضور دارد.
در نوشتن تاريخ دين، آنچه به پايهريزى و ابتداى هر دين باز مىگردد تدوينش از بقيه واجبتر است، تا بتوان بناهاى بعدى را روى آن پايهها تحليل كرد. مذهب اهلبيت عليهمالسلام نيز بر پايههايى استوار است، و اين پايهها در موقعيتهاى خاصى پىريزى شده كه غدير از مهمترين آنهاست.
بنا بر اين، نويسندگان تاريخ اديان و ملل، نمىتوانند بى تفاوت از كنار مذهب شيعه عبور كنند، و به غدير كه از پايههاى آن است توجه نداشته باشند. از همين جاست كه دانشمندان بى غرض همه حديث غدير و ماجراى آن را در كتب خود مورد توجه قرار دادهاند.
از آنجا كه غدير ترسيم كننده خط سير اساسى يك مسلمان بلكه يك انسان است، كه اصل آن جهت اعتقادى و فكرى است، و جهات تشريعى و اخلاقى و عاطفى از آن منشعب مىشود؛ لذا بيان ابعاد و دلالتهاى ماجراى غدير مىتواند جوانب مختلف زندگى ما را يكجا و به صورت پايهاى حل كند.
مسئله ولايت مربوط به روز هجدهم ذى الحجه و منحصر به آن نيست، بلكه با اصل خلقت و سرّ رسالت انبيا عليهمالسلام و غرض اصلى از بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله و نتيجه نهايى اديان آسمانى در قبر و برزخ و قيامت مرتبط است. بنا بر اين، اگر گفتگو از غدير به ميان مىآيد سخن درباره هدف از خلقت بشر و برنامهاى است كه او را به سوى آن هدف سوق دهد.
اين خواسته از آنجاست كه نسل امروز دريافته بسيارى از ابهامات و اختلافات - حتى در مسائل روز مره - به خاطر مخفى نگهداشتن و يا سهلانگارى در بيان كامل ماجراست، و از همين زوايا فتنه گران سودجو راههاى انحراف را مىگشايند.
از سوى ديگر، ارائه كامل اصل هر واقعه براى مغزهايى كه قدرت تفكر دارند بسيارى از جوانب امر را بدون نياز به هيچ كمك فكرى روشن مىكند، و نيازى به تفسير آن با گرايشهاى خاص فكرى نيست.
بنا بر اين، بايد در كنار تشريح جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» ، صورت كاملى از ماجراى عظيم سه روزه ارائه شود، تا به طور طبيعى نتايج آن حاصل شود.
بايد اذعان داشت كه غدير هم واقعه است و هم حادثه ! اين در صورتى است كه «واقعه» را به وقايعى با فال نيك و رويكرد مثبت معنى كنيم، و برداشتمان از «حادثه» وقايع ناگوار باشد.
غدير براى پيامبر صلىاللهعليهوآله واقعهاى شيرين است، كه با اعلام جانشين خود نتيجه رسالت را مىبيند؛ محبوبترين شخص نزد خدا و رسول را به عنوان خليفه معرفى مىكند و با اين انتصاب فكرش از آينده اسلام راحت مىشود.
همچنين واقعهاى بياد ماندنى براى امت اسلام است كه امورشان بدون تدبير رها نشده، بلكه عمود خيمه آن به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله چنان پىريزى شده و به دست حافظى مورد اعتماد سپرده شده كه طمع دشمنان را يكباره قطع كرده است. مسلمانان آنقدر خوشحالند كه امر خلافت از طرف خدا اعلام شد و به دست مردم سپرده نشد، و از اشتباهات و تعرضات عمدى و سهوى مصون ماند.
«حادثه» اما در كنار غدير است، كه پنجه در پنجه آن انداخته و همزمان پيش مىرود. صحيفه ملعونه، توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله، حركات ناخوشايند مردم در غدير كه
براى سخنرانى جمع نمىشدند، سخنان نارواى منافقين قبل و همزمان و بعد از خطبه غدير، و دهها دسيسه كه در دلها جريان داشت، همه روى تلخ واقعه غدير است. پس واقعه غدير قرين حادثه است، و در متن و حاشيهاش حوادثى وجود دارد كه دانستن آنها به اندازه اصل داستان غدير مهم است.
براى كسى كه از خانه يا محل كار خود براى سفرى مىرود قرار دادن نايب امرى طبيعى است؛ و نايب قرار ندادن دليل يكى از دو امر است: بىاهميتى موضوع، حكيم نبودن صاحب آن. به همين تناسب موضوع هر اندازه مهمتر باشد بايد فكر بيشترى دربارهاش شده باشد.
اينك نوبت اين بحث مىرسد كه جانشينى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را، ما با نص صريح بر اميرالمؤمنين عليهالسلام بيان مىكنيم و اهلسنت شورا را مطرح مىكنند. بايد گفت: چرا درباره شورا هيچ دستورالعمل و چگونگى قواعد انتخاب در آن، به دست ما و اهلسنت نرسيده است ؟
اين در حالى است كه در صورت منصوب كردن شخصى براى خلافت دستورالعملى لازم نيست و شخص تعيين شده وظايف خود را انجام مىدهد؛ ولى در شورا بايد شكل و تركيب آن و كيفيت رأىگيرى و استخراج رأى نهايى تبيين شود ! نه تنها هيچ كدام از اينها بيان نشده، بلكه خود آنان شورا را به چند صورت اجرا كردهاند !
جالب اينكه وقتى خلافت شورايى شد، مسئله شركت همه مسلمين پيش مىآيد و بايد با تغيير زمانها گسترش دامنه شورا را هم در نظر گرفت؛ ولى در هيچ يك از اين مسايل از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله دستورالعملى مطرح نشده است.
اگر غدير براى تعيين جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده، بايد بسيار واضحتر از آن باشد كه چهارده قرن بر سر آن بحث شود ! ! نسل حاضر بايد بداند كه پس از آن مراسم عظيم و سخنرانى مفصل، چرا بايد هنوز بر سر غدير بحثهاى كلامى داير باشد.
آنكه امامت را قبول ندارد چه هراسى از غدير دارد كه اينگونه تلاش مىنمايد ؟ اگر غدير روشن نيست پس كدام واقعه و دستور اسلام روشن خواهد بود. اين سؤالى است كه امروز، گاهِ ريشهيابى آن است.
قضيه غدير با گذشت 1400 سال، با آنكه تلاشهاى فراوانى براى نابودى آن به كار گرفته شده و با آنكه حافظان آن بلاهاى فراوانى را متحمل شدهاند، همچنان خود را حفظ كرده است چون قضيه اساسى در دين و ايمان است.
بنا بر اين، نمىتوان گفت: حادثهاى بوده كه تاريخى از آن گذشته است. بحث بر سر اين نيست كه اميرالمؤمنين عليهالسلام و يا ساير ائمه عليهمالسلام چند سالى حكومت كردند يا نه ! بحث بر سر اين نيست كه حكام غاصب دنيا را بلعيدند و فساد كردند و درست حكومت نكردند ! بلكه بحث بر سر آن است كه غاصبين خلافت، مفهوم امامت را تغيير دادند و خود را واجب الاطاعة دانستند، و خيلى بالاتر از آنچه شيعه درباره ائمه معصومين عليهمالسلام مىگويد درباره حُكام فاجر خود گفتند.
فراموشكارى اندازهاى دارد و حافظه ضعيف مرزى مىشناسد ؟ خوب است كه حاضرين غدير كور نبودند، و خوب شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط سخن نگفت بلكه عملاً على عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد كه اگر گوش كسى كر است لااقل ببيند ؟ واقعا اينان چگونه بشرى بودند كه از 120000 نفر فقط سه نفر غدير را فراموش نكردند ؟ و در روزهاى بعد هم افراد انگشت شمارى آن را به خاطر آوردند و بقيه با همان حالت فراموشى مُردند و مداوا نشدند ؟
براى بررسى كامل اين سؤال، مطالعه تركيب جمعيت حاضر در غدير بسيار مهم است. از يك سو متون غدير و از سوى ديگر مطالعه وسعت اسلام و مرزهاى آن و اينكه چه تعداد از غير مدينه همراه حضرت شدند، و آيا خبر چگونه با آنان مىرسيد، و اينكه چه مقدار از مسلمانان آن روز منافق بودند، و چه مقدار بىتفاوت،
و چه تعداد مقيّد به دين ؟ ! ! اين تحقيق پاسخ روشنى درباره به فراموشى سپردن غدير توسط آن مردم به دست ما خواهد داد، كه روشنگر علل رفتارهاى ديگر آنان نيز خواهد بود.
مغزهاى آگاهِ امروز هرگز راضى نمىشوند كه ندانند چرا راه روشنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با بيست و سه سال زحمت و با نقطه پايانى غدير روشن كرد، با اين سرعت صد و هشتاد درجه تغيير جهت داد و به صورت قهقرى راه بازگشت در پيش گرفت !
همچنين فكر امروز به خوبى مىفهمد كه چنين اقدام عظيمى در برابر غدير بدون پيشبينىها و توطئههاى از پيش تنظيم شده امكان ندارد ! بايد در جستجوى اسرارى بود كه فاش كند چگونه غاصبين جرأت چنان اقدامى را به خود دادند، و چگونه قادر به اجراى آن شدند، و چگونه مردم اقدامات آنان را پذيرفتند ؟ صندوقچه اين اسرار چندان دور نبوده و در منابع موجود اسلامى به آسانى و امروزه براى همگان قابل ملاحظه و تحقيق است.
نسل امروز مايل است تصورى از روزگارى داشته باشد كه در آن مسير طبيعى خلافت پيش مىرفت و على عليهالسلام به خلافت مىرسيد، ولى افسوس كه گرفتار ظلمتى از سقيفه است كه نمىتواند اين منظره را در ذهن خود به تصوير بكشد.
او مىخواهد بداند كه اگر فقط غدير بود و سقيفهاى نبود دنيا چگونه بود، و چه مسيرى را در پيش مىگرفت ؟ اگر دستورات پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره دوازده امام عليهمالسلام عملى مىشد چه فرقى با وضع موجود داشت ؟
اينكه سلمان و ابوذر و مقداد در آن روزهاى اول به مردم نهيب مىزدند كه اگر خلافت به صاحبش بازگردد نعمتهاى الهى از آسمان و زمين بر مردم ارزانى خواهد شد، منظورشان چه بود ؟
غاصبانى را كه اين همه نعمت را از دست همه بشريت گرفتند با چه زبانى مىشود نفرين كرد ؟
اين مسئله كه واقعا غدير براى چه روزگارى از آينده اسلام در نظر گرفته شده بود و صاحب اسلام با اين برنامه عظيم چه منوياتى را دنبال مىكرد، دقيقترين برخورد با اين حركت دلسوزانه پيامبر صلىاللهعليهوآله است. با در نظر گرفتن آن اهداف و نگاهى به آنچه واقع شد، رنجنامهاى با اين مضمون مىتوان سر داد: هدف غدير محكم كردن دين بود، نه برگرداندن به جاهليت؛ چنانكه سقيفه كرد !
آموزش معارف دين و تعالى معنوى بود، نه فرو بردن مردم در جهل؛ چنانكه سقيفه كرد !
پاسخ به طالبين حقيقت از اديان ديگر بود كه سراغ اسلام مىآمدند، نه خوار كردن اسلام با بهتزدگى در مقابل آن؛ چنانكه سقيفه كرد !
بيان قرآن اين سرمايه اصلى اسلام بود نه طالبين معرفت آن را شكنجه و تبعيد كردن؛ چنانكه سقيفه كرد !
تعليم قضاوتهاى به حق و نشان دادن امن و عدالت در اجتماع بود؛ نه ترويج ظلم و بىعدالتى و جايز دانستن آن بر خليفه حتى نسبت دادن آن به خدا و رسول؛ چنانكه سقيفه كرد !
اين سؤال بازمىگردد به اهداف و نتايج مورد نظر از غدير، كه به نسل امروز نشاطى براى قرار گرفتن زير پرچم غدير عنايت مىكند. آنچه براى مردم امروز مطرح است خط اتصالى است كه بتواند او را به چهارده قرن پيش متصل كند و وظايف قلبى و اعتقادى و عملى او را در رابطه با غدير به او بشناساند.
نسل امروز مىپرسد: آيا براى غدير جايى كه در زندگى ما بايد پر كند در نظر گرفتهايم ؟ آيا ما توانستهايم آن قدرها به غدير نزديك شويم ؟ آيا مىتوانيم ادعا كنيم
كه اگر در بيابان غدير بوديم سخن حضرت را به خوبى درك كرده بوديم و كمر همت براى عمل به آن بسته بوديم ؟ محك امتحان براى به دست آوردن پاسخ صحيح اين سؤالها چيست ؟
اكنون كه غدير تمام چهره رخ نموده است، نسل امروز خود را از دير شناختن چنين سيماى با جلالتى شرمنده مىبيند، و در فكر جبران اين تأخير است. او اكنون دل به غدير دوخته چرا كه از زلالش ژرفاى آن را با تمام وجود مىبيند و عجله دارد تا در طَهور آن غسلى كند؛ و بال گشوده تا در عمق آن غوصى نمايد، و از سطح بلورينش برليان ولايت جمع كند و با آن نام محمد و على و فاطمه عليهمالسلام را بر صفحه دل بنگارد، و آنگاه دل را در برابر خويش گيرد و از نگاه آن لذت برد.
خدا كند چنين نسل آمادهاى را بىپاسخ نگذاريم، و فكرشان را به آنچه ضرورىتر از تازههاى غدير نيست مشغول نكنيم، كه صاحب غدير از ما نخواهد گذشت !
روشى براى نسل حاضر در تحليل واقعه غدير(1)
واقعهاى كه به فاصله چهارده قرن از يك نسل به وقوع پيوسته، تحقيقى همه جانبه مىطلبد تا آنگونه كه اتفاق افتاده بازيابى شود؛ و بتوان تحليلها و نتايج صحيح را از آن گرفت.
ذيلاً راهكارى كه به صورت يك تجربه كاربردى در اين زمينه ثمره خود را نشان داده است، تقديم مىشود:
رمز دستيابى به حقايق تاريخ دانستن اين نكته است كه وقايع تاريخى، حقايقِ تحقق يافته در خارج هستند، و بايد درباره آنها به جاى مباحث مخاصمهاى و اقناعى، به واقعگرايى روى آورد.
1) . ژرفاى غدير: ص 30، 31.
در چنين مواردى فحص و جستجو و گردآورى قراين و جمعبندى و تجزيه و تحليل مطالب به دست آمده، در كشف حقايق بسيار مؤثر است. از سوى ديگر جمعآورى اخبار در اين فرض هيچگاه حد و مرزى نمىشناسد. از ناظر عينى تا شاهد آثار و كسى كه اخبارى به گوشش رسيده باشد، همه مىتوانند در ترسيم واقعى ماجرا سهيم باشند.
اين راهى است كه بين تمام ملل توسط خبرگان فن در تحليل وقايع اجتماعى به كار گرفته مىشود، و از همه راهها پر ثمرتر است. وقتى حادثهاى رخ مىدهد براى تكميل پرونده آن و يافتن ريشهها و ابعاد و عوامل مؤثر و نيمه مؤثر ماجرا، از هر طريق و هر خبرى كه كمكى به كشف حقيقت كند كمك مىگيرند. در نتيجهگيرى هم آثار مثبت اينگونه تحقيقات قابل ملاحظه بوده است؛ كه با انضمام جزئيات يك ماجرا صورت كامل و دقيقى از آن به دست مىآيد.
درباره غدير، اگر بتوانيم با تمسك به تمام منابع خبرىِ در دسترس و جمعبندى و تجزيه و تحليل آنها، صورت واقعهاى كه در روز هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرت به وقوع پيوسته به طور كامل ترسيم كنيم، بسيارى از مباحث جنبى آن حل مىشود و نتايج مورد نظر به دست مىآيد.
اينجاست كه شيعه و سنى بايد معترف باشند كه در خصوص قضاياى تاريخى، روايات و احاديث طرفين بايد براى ترسيم كامل ماجرا جمعآورى شود؛ نه به اين دليل كه هر يك ديگرى را قانع كند، بلكه از اين جهت كه براى كشف واقعيت خارجى در مرحله اول بايد اخبار را از هر سو جمع كرد. در مرحله بعد بايد به تجزيه و تحليل و جمعبندى و تطبيق اخبار رسيده پرداخت و سير حقيقى ماجرا را به دست آورد.
در اين تحليلها و تطبيقها ممكن است تحريفاتى كشف شود، و يا بسيارى از قسمتهاى واقعه كه فشرده و تلخيص شده بيان گرديده باز شود و جزئياتى از آن كشف شود، و يا قسمتهاى حذف شده داستان به دست آيد و در جاى خود قرار گيرد، و يا اشتباهات عمدى و غير عمدى كه در زمانبندى وقايع رخ داده اصلاح شود.
آنگاه است كه در حد قابل اطمينانى واقعه رخ مىنمايد و جوانب آن روشن مىشود و قضاوتها و نتيجهگيرىها درباره آن به آسانى صورت مىپذيرد، در حدى كه از نظر اكثر قريب به اتفاق مطالعه كنندگان مورد اطمينان باشد. در كنار اين جمعبندىهاست كه نبايد فراموش كنيم ارزش هر قطعه از تاريخ چه اندازه است، و در نتايج به دست آمده از آنها افراط و تفريط نكنيم.
نبايد فراموش كنيم كه آنچه نسل حاضر در جستجوى آن است در سايه زحماتى است كه علما در طول 14 قرن براى حفظ مدارك و اسناد غدير كشيدهاند و آنها را تا امروز به دست ما رساندهاند، و ما با مطالعه آنها نتايج جديدى به دست مىآوريم.
پرونده علمى غدير از ابتدا تا كنون دوران بىوقفه و و پرتلاش هزار و چهارصد سالهاى را پشت سر گذاشته است. طى اين دوران، امرِ پيامبر صلىاللهعليهوآله بر پشتيبانى دائمى از غدير به اجرا در آمده است. امامان معصوم عليهمالسلام اولين و بزرگترين مبلغان و مدافعان غدير بودهاند.
با اقتدا به ايشان ابرمردانى همچون سلمان و ابوذر و مقداد به عنوان شاهدان صدق غدير، و علماى وارستهاى در مجالس بحث و مناظره، و مؤلفان زبردستى در كتابها، و واعظان بسيارى بر فراز منبرها، و نيز خدمتگزارانى در آحاد جامعه، وظيفه حراست و دفاع از اين آرمان بزرگ اسلام را بر عهده گرفتهاند.
مخاطب اين اقدامات تازه آشنايانى بودهاند كه مىبايست از اين حقيقت بزرگ اسلام آگاهى مىيافتند، وجدانهاى خفتهاى كه نياز به تجديد عهد و يادآورى و بيدارى داشتند، دلهاى مردهاى كه بايد راه هدايت برايشان باز مىشد، تا آبى به زمين خشكيده فكر آنان برسد. نسلهاى آيندهاى كه در طول صدها سال بعد از غدير قدم به اين جهان مىگذاشتند، و بايد حقيقت غدير براى اطلاع آنان در صفحات تاريخ ثبت مىشد.
تاريخچه دفاع از غدير، دلير مردان علم را در خود جاى داده كه در هر زمانى به اقتضاى آن و در هر مكانى طبق شرايط آن، از فكر و روح سرشار از معنويتشان گرفته تا جان و آبرويشان را در طبق اخلاص گذاشتهاند، و نام غدير را در گستره جهان بلند آواز و سرافراز ساختهاند.
عالمان دينى و سرسپردگان بارگاه علوى، در دوران غيبت امام زمان حضرت بقيهاللّه عليهالسلام پرچم حفاظت از غدير را به دوش كشيدهاند و در پاى آن با تمام توان تلاش نمودهاند. در سايه اين تلاش مستمر و بىامان است كه غدير در منابع تاريخى حفظ شده، و نوبت نسل امروز است كه ثمره شيرين آن را بچيند و در جستجوى معارف عميق آن باشد.
جمعيت حجة الوداع(1)
هنگامى كه مراسم حجة الوداع در شُرف آغاز بود، تركيب جمعيتى كه براى مراسم حج آماده مىشدند قابل توجه بود. كاروانى كه از مدينه به همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حجة الوداع حركت كرد هفتاد هزار نفر بودند.
كاروان همراه اميرالمؤمنين عليهالسلام كه از يمن براى حج آمدند دوازده هزار نفر بودند، گذشته از لشكر هزار نفرى كه اهل مدينه بودند و همراه خالد به يمن رفته بودند و پس از عزل خالد با حضرت همراه شدند.
بين راه مدينه تا مكه - از راست و چپ جاده - جمعيت انبوهى از شهرها و روستاها و چادرنشينان به كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله پيوستند.
اهالى مكه و اطراف آن از سمت طائف و نجد و جده، و كسانى كه از آن سوى درياى سرخ در آفريقا با خبر شده و از حبشه و سودان و غير آن براى حج آمده بودند، جمعيتهاى ديگرى بودند كه به سيل عظيم حجاج افزوده شدند.
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 19.
طوايفى بزرگ و گروههايى عظيم به طور دستجمعى و يكجا در حجة الوداع شركت كرده بودند. از طايفه ثقيف - كه در طائف بودند - احدى نماند مگر آنكه مسلمان شده بود و همگى در حجة الوداع شركت كردند.(1)
در مكه احدى از قريش نماند مگر آنكه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بود.(2)
در سال دهم هجرى در مكه و طائف احدى نماند مگر آنكه مسلمان شده و در حجة الوداع شركت كرد.(3)
در روايتى به صراحت ياد شده كه عدهاى از اهل نجد آمده بودند.(4)
در روايتى ديگر صد نفر از طايفه «صداء» ياد شده كه در حجة الوداع بودند.(5)
افرادى نيز بودند كه در حجة الوداع مسلمان شدند و با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كردند.(6)
روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست به سوى عرفات حركت كند و اعمال حج را آغاز نمايد، بيش از صد و بيست هزار نفر اين كاروان عظيم را تشكيل مىدادند، كه شامل مردان و زنان و كودكان بودند.(7)
حضور همگانى و تركيب قبائلى در غدير(8)
پس از پايان حجة الوداع پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلان كرد كه همه بايد در غدير حاضر شوند. اين اقدام تأثير خود را نشان داد و كسانى كه مسيرشان به سمت شمال مكه و به سمت غدير نبود نيز با اشتياق فراوان - بر خلاف جهت شهر و ديار خود - همراه كاروان
1) . الاصابة ابن حجر : ج 2 ص 13.
2) . تهذيب الكمال: ج 10 ص 200، پاورقى 1.
3) . مقدمة الاصابة لابن حجر: ج 1 ص 141، 160، 161.
4) . سنن ابى داود: ص 302.
5) . البداية و النهاية: ج 5 ص 98.
6) . الطبقات الكبرى: ج 8 ص 298. الاصابة: ج 8 ص 381.
7) . العُدَد القوية: ص 183.
8) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 21، 22. ژرفاى غدير: ص 43، 44.
غدير حركت كردند، تا با همان شوقى كه در حج شركت كردند در مراسم اعلان ولايت نيز شركت نمايند.
آمدن كاروان دوازده هزار نفرى اهل يمن و جمع كثيرى از اهل مكه و طائف تا غدير خم در فاصله دويست كيلومترى مكه، و نيز متفرق نشدن مردم قبايل و آبادىهاى بين راه مكه تا غدير، نشان از اشتياق فراوان مردم به شركت در مراسمى فوقالعاده داشت كه بعد از آن روز موعود هرگز تكرار نمىشد.
از نظر تركيب قبايلى و نژادى مردم كه از شمال و جنوب و شرق و غرب مكه براى حج آمده بودند مىتوانست يك اقدام بديع در تبليغ غدير و ولايت را به نمايش گذارد، چرا كه هر يك از صد و بيست هزار نفر وقتى به شهر يا روستا يا قبيله خود باز مىگشت ماجراى اتفاق افتاده در غدير را بازگو مىكرد، بدون آنكه نيازى به رسانههاى تبليغى باشد.
به خصوص آنكه واقعه غدير با مقدمات و ضمائم گوناگونى همراه بود؛ و هر كسى دلش مىخواست زودتر به شهر و ديار خود برسد تا جزئيات آن را به فاميل و دوستانش خبر دهد.
به بيان ديگر:
تركيب جمعيت حاضر در غدير و كيفيت جمع شدن و شماره فوق العاده آنان، جلوههاى ديگرى است كه جوانبى از اهميت غدير را بر ما آشكار مىكند. اين جهت در چهار ديد قابل بررسى است:
به تصريح قرآن - كه در سورهها و آياتِ نازل شده در اواخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله مشهود است(1)- منافقين در سالهاى اخير حضور عجيبى در جامعه مسلمين داشتند و روز به روز با جرأت بيشتر دست به كارشكنى مىزدند.
1) . در اين باره به سورههاى آل عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمد9 ، فتح، مجادله، حديد، منافقين و حشر مراجعه شود.
اكنون حاضران غدير را نيز تركيبى از مؤمنين راستين و منافقين تشكيل مىدادند كه گروه دوم هم به صورت پنهان و هم به صورت آشكار دست به كارشكنىهاى بسيارى زدند، ولى با عنايات خداوند و هوشيارى مؤمنان خنثى شد.
مسلمانانى كه در غدير حضور داشتند در درجات بسيار متفاوتى از ايمان بودند. از سلمان و ابوذر و مقداد گرفته كه در بالاترين درجه ايمان و معرفت بودند و اعلام مقام ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام برايشان تازگى نداشت، تا افرادى كه اين نياز را احساس مىكردند. در درجه بعد كسانى بودند كه اميال دنيوى هر آن در كمين آنان بود تا دين خود را بفروشند و تمايلات خود را ارضا كنند.
از سوى ديگر خون خواهىهاى قبيله گرايانه در كنار ساير اخلاق جاهلى - كه هنوز در روح بسيارى ريشه داشت - ياد بدر و اُحد و خندق و خيبر و حنين و ساير جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را در ياد عدهاى تازه مىكرد، و به عنوان انتقام از آن حضرت و از اميرالمؤمنين عليهالسلام - كه در اكثر جنگها پيروزى و فتح به دستش بود و شجاعانى از عرب به دست او به زمين افتاده بودند - قلبهاى پر كينهاى را وادار به مخالفت و ضديت با اين برنامه مىنمود.
آخرين درجه كسانى بودند كه هميشه همرنگ اكثريت بودند و از خود عقل و فكر و قدرت تصميمگيرى نداشتند. اينان آنگاه كه اكثريت را در جبهه مخالف مىديدند به آنان مىپيوستند.
منظرهاى كه در طول تاريخ پيامبر صلىاللهعليهوآله به صورت استثنايى در غدير جلوه كرد، نژادها و قبائل مختلفى بود كه براى اولين بار در كنار هم حضور مىيافتند.
پس از آنكه مناديان پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه و اطراف آن و ساير شهرها، سفر آن حضرت را اعلام كردند و پيامبر صلىاللهعليهوآله نامهاى به يمن براى اميرالمؤمنين عليهالسلام فرستادند و سفر خود را به حضرت خبر دادند، تقريبا اين خبر به همه مسلمانان آن روز - كه از منطقه جزيرة العرب تجاوز نمىكرد - رسيد.
از خود مدينه و اطراف آن عده بسيارى همراه حضرت شدند. در بين راه مدينه تا مكه بسيارى از مردم قبائل و روستاها و شهرها - چه آنها كه در مسير بودند و چه آنها كه راهشان به مسير اصلى منتهى مىشد - به حضرت پيوستند.
همچنين مردم مكه و اطراف آن نيز، جمعيت ديگرى بودند كه به كاروان حجة الوداع اضافه شدند. دوازده هزار نفر از اهل يمن كه همراه اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند نيز تركيب جمعيت را تغيير داد.
بدين صورت از گروههاى مختلف مسلمانان آن روز اعم از روستايى و شهرى و چادرنشينان از مناطق جغرافيايى مختلف، و بسيارى از آنان كه تا آن روز پيامبررا نديده بودند در غدير حضور داشتند.
كثرت حاضرين در غدير(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فراز اول از يازدهمين و آخرين بخش از خطبه غدير مسئله بيعت را مطرح كرده و از جمله در مورد امامت امامان عليهمالسلام از صد و بيست هزار نفر بيعت زبانى و اقرار گرفت:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّكُمْ اَكْثَرُ مِنْ اَنْ تُصافِقُونى بِكَفٍّ واحِدٍ فى وَقْتٍ واحِدٍ، وَ قَدْ اَمَرَنِىَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْ آخُذَ مِنْ اَلْسِنَتِكُمُ الاِقْرارَ بِما عَقَّدْتُ لِعَلِىٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ، وَ لِمَنْ جاءَ بَعْدَهُ مِنَ الاَئِمَّةِ مِنّى وَ مِنْهُ، عَلى ما اَعْلَمْتُكُمْ اَنَّ ذُرِّيَّتى مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، شما بيش از آن هستيد كه با يك دست و در يك زمان با من دست دهيد، و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم درباره آنچه منعقد نمودم براى على اميرالمؤمنين و امامانى كه بعد از او مىآيند و از نسل من و اويند، چنانكه به شما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 233 - 242.
بررسى و تحليل روايات جمعيت حاضر در غدير(1)
در مكتب شيعه، پذيرش مسئله جانشينى امام على عليهالسلام به عنوان امام در امر هدايت دينى و سياسى مردم، امرى الهى و وصيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم به آن، امرى قطعى و متواتر است. اما برخى از مورخان در ثبت و ضبط گزارشهاى جزئى اين واقعه اهتمام داشته، و برخى به صورت كلى آن را ثبت نمودهاند.
جمعيت حاضر در روز غدير و يا جمعيت همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه به مكه از جمله امور جزئى است كه موجب اختلاف نظر مورخان و محدثان شده است. بنا بر اين، برخى منابع روايى و تاريخى شيعه پذيرش مسئله جانشينى امام على عليهالسلام به عنوان امام در امر هدايت دينى و سياسى مردم امرى الهى، و وصيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم به آن امرى قطعى و متواتر است.
اما برخى از مورخان در ثبت و ضبط گزارشهاى جزئى اين واقعه اهتمام داشته، و برخى به صورت كلى آن را ثبت نمودهاند. از اين رو اهميت دارد تا براى تبيين دقيقتر، به جزئيات اين مسئله پرداخته شود.
در اينجا تلاش بر آن است تا با ملاحظه شواهد و قرائن و با شيوه توصيفى و تحليلى، جمعيت حاضر در غدير خم از نگاه فريقين بررسى شود.
با توجه به متواتر بودن روايت غدير خم، متكلمان، محدثان و مورخان شيعه و سنى از زواياى مختلفى از جمله: زمان و مكان غدير خم، علت انتخاب مكان غدير، عبارتها و كلماتى كه در سخنرانى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمده و جريانهايى كه در آن اتفاق افتاده به نوعى مورد كاوش قرار گرفتهاند.
اما از مباحثى كه كمتر به آن توجه شده و بدون بررسى و تحليل تاريخى از آن سخن به ميان آمده «تعداد جمعيت حاضر در غدير» است.
1) . زلال غدير مجموعه مقالات : ش 1 ص 69 - 89 .
مىتوان گفت علت عدم پرداختن به اين مسئله در كم اهميت بودن موضوع براى آنان بوده است، زيرا اهميت براى آنان در اصل موضوع غدير خم است و تعداد جمعيت در اين رويداد مهم دخالتى ندارد.
اما در اينجا تلاش بر آن است تا بر اساس گزارشهاى موجود، به بررسى روايى و تاريخى جمعيت غدير خم، با توجه به منابع كهن به صورتى تحليلى و توصيفى پرداخته شود، تا فوايد جزئى اين موضوع روشن شود.
پيش فرض اين مبحث بر اين است كه رواياتِ بيانگر كم بودن جمعيت داراى ضعف سندى و محتوايى بوده، و روايات هفتاد يا نود هزار نفر درست باشد، و امكان دارد در اين صورت تصحيف بين عدد سبعين الف (هفتاد هزار) و تسعين الف (نود هزار) رخ داده است:
با اين مقدمه چند نكته را يادآور مىشويم:
رويداد تاريخى غدير خم بر اساس گزارش منابع فريقين در هجدهم ذى الحجه سال دهم هجرت(1)در روز يكشنبه(2)رخ داده است. ابناثير به نقل يكى از شاهدان عينى غدير خم، زمان اين اجتماع بزرگ را بعد از نماز ظهر گزارش كرده است. طى اين گزارش ابوالطفيل مىگويد: در حجة الوداع همراه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بوديم كه هنگام ظهر دستور داد مكانى را براى نماز مهيا كنيم و خارها را جمع كنيم. بعد از آن نماز خوانديم، و پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از نماز دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ.(3)و در آن روز گرما طاقت فرسا بود.(4)
1) . الخصال: ج 2 ص 395. تاريخ يعقوبى: ج 1 ص 508 . مناقب آل ابىطالب ابن شهرآشوب : ج 3 ص 27. البداية والنهاية: ج 5 ص 209.
2) . البداية و النهاية: ج 5 ص 209: الثامنعشر من ذى الحجه عامئذ، و كان يوم الأحد بغدير خم تحت شجرة هناك. فبيّن فيها اشياء، و ذكر من فضل على عليهالسلام و امانته و ... .
3) . اسد الغابة: ج 5 ص 252: نشهد انا اقبلنا مع رسول اللّه صلىاللهعليهوآله من حجة الوداع. حتى اذا كان الظهر، خرجرسول اللّه صلىاللهعليهوآله فأمر بشجرات فشددن، و القى عليهن ثوب. ثم نادى: الصلاة. فخرجنا فصلّينا. ثم قام فحمد اللّه تعالى و اثنى عليه، ثم قال: يا ايها الناس، اتعلمون ان اللّه عزوجل مولاى و انا مولى المؤمنين، و انى اولى بكم من انفسكم ؟ يقول ذلك مرارا. قلنا: نعم، و هو آخذ بيدك يقول: من كنت مولاه فعلى مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. ثلاث مرات.
4) . اقبال الاعمال: ص 456: و قد بلغنا غدير خم فى وقت لو طرح اللحم فيه على الارض لانشوى. الهداية الكبرى: ص 103: و قد علمت انه كان يوما شديد القيظ؛ يشيب فيه الطفل ... . شرح الاخبار: ج 1 ص 99: و ذلك فى يوم ما اتى علينا يوم اشد حرّا منه.
درباره مكان غدير خم ياقوت حموى در «معجم البلدان» مىنويسد: غدير از «غدر» به معناى فريب گرفته شده است، زيرا غدير جايى است كه انسان از كنار آن عبور مىكند و آبى در آنجا مىبيند. اما وقتى نزد آن مىرود آن را خشك و بىآب مىيابد و از تشنگى مىميرد؛ كه منظور همان سراب است كه به اين مسئله انسان را فريب مىدهد.(1)
وى همچنين «خمّ» را نام چاهى از بنىمره ذكر كرده است. نيز نقلى از زمخشرى دارد كه خمّ نام مردى بوده است.(2)او همچنين درباره منطقه جغرافيايى غدير خم مىنويسد: و غدير خمّ: بين مكة و المدينة، بينه و بين الجحفة ميلان(3): غدير خم بين مكه و مدينه است، و تا جحفه دو مايل فاصله دارد. طبرسى نيز روايتى دارد كه طبق آن غدير در سه مايل قبل از جحفه واقع شده است.(4)
ابنجوزى فاصله غدير تا جحفه را يك مايل قبل گزارش كرده است.(5)اين در حالى است كه سيد بن طاووس مىنويسد: مردم در جحفه توقف نمودند.(6)محقق
1) . معجم البلدان: ج 4 ص 188: و قال بعض اهل اللغه: الغدير فعيل من الغدر، و ذاك ان الانسان يمرّ به و فيه ماء. فربّما جاء ثانيا طمعا فى ذلك الماء. فاذا جاءه وجده يابسا فيموت عطشا.
2) . معجم البلدان: ج 2 ص 390.
3) . معجم البلدان: ج 4 ص 188.
4) . الاحتجاج: ص 58 : فرحل، فلما بلغ غدير خم قبل الجحفة بثلاثة اميال.
5) . المنتظم: ج 1 ص 146.
6) . اقبال الاعمال: ج 1 ص 455: فخرج رسول اللّه صلىاللهعليهوآله حتى نزل الجحفة. فلما نزل القوم و اخذوا منازلهم، اتاه جبرئيل.
كتاب «الغارات» در معرفى جحفه مىنويسد: جحفه روستاى بزرگى بوده كه در مسير مدينه به مكه واقع است، و فاصله آن از مكه چهار منزل است. جحفه محل ميقات اهل مصر و شام بود، اگر به مدينه نروند. فاصله جحفه تا مدينه شش منزل، و فاصله جحفه تا غدير دو مايل است.(1)بر اساس مشاهدههاى اخير و بازديد از مكان غدير، روشن شده است كه فاصله مكه تا جحفه با جاده كنونى حدود 180 كيلومتر است.(2)
نكته پايانى در اين بخش اين است كه چرا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله غدير را انتخاب نمود. در پاسخ اين پرسش دو احتمال وجود دارد: احتمال اول اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از سوى خداوند مأمور بوده كه در اينجا رسالت خود را ابلاغ نمايد. به عبارت ديگر: اين مكان از سوى خداوند انتخاب شده است. احتمال دوم آنكه غدير محل تقسيم راهها و به اصطلاح «مفترق الطرق» و به اصطلاح امروزى چند راهى بوده است، و مسافران هر منطقهاى از اينجا راه خود را جدا نموده و به شهر خود مىرفتند.(3)
قبل از بررسى روايات مربوط به تعداد جمعيت غدير خم، پرداختن به نكاتى مهم درباره مقدمات آخرين سفر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله لازم است. باور شيعيان بر اساس شواهد تاريخى و روايى بر آن است كه امامت ادامه راه رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله است. اين باور دينى ريشه در استدلال عقلى و نقلى دارد. چنانكه شيخ مفيد از متكلمان برجسته شيعه در اين باره مىنويسد: امامت يكى از مسائل اساسى و ضرورى شيعه به شمار مىرود.(4)
1) . الغارات: ج 2 ص 507 ، پاورقى: الجحفة بالضم ثم السكون و الفا. كانت قرية كبيرة ذات منبر على طريق المدينة. من مكة على اربع مراحل، و هى ميقات اهل مصر و الشام، ان لم يمرّوا على المدينة. فان مرّوا بالمدينة فميقاتهم ذوالحليفة. و كان اسمها مهيعة، و انما سمّيت الجحفة لان السيل اجتفّها و حمل اهلها فى بعض الاعوام، و هى الان خراب. و بينها و بين ساحل الجار نحو ثلاث مراحل و بينها و بين اقرن موضع من البحر ستة اميال، و بينها و بين المدينة ستّ مراحل، و بينها و بين غدير خم ميلان.
2) . متن كامل گزارش بازديد از منطقه غدير در فصلنامه علوم حديث: سال سوم شماره 7 بهار 77 ص 232 نوشته محمدحسين فلاحزاده آمده است.
3) . الارشاد: ج 1 ص 175.
4) . المقنعة: ص 32. اوائل المقالات: ص 65 .
ائمه اطهار عليهمالسلام جانشين انبياء عليهمالسلام در تنفيذ احكام و اقامه حدود و حفظ شريعت و مربى تربيت مردم هستند. آنها معصوم هستند، همانند انبيا عليهمالسلام.(1)اجراى حدود الهى بر عهده سلطان اسلام است كه از جانب خداى متعال نصب شده، و آنان عبارتند از: امامان هدايتگر از آلمحمد عليهمالسلام.(2)
با اين تعاريف از مقام امامت، امام عليهالسلام نه تنها رئيس ادارى، قضايى و نظامى امت است، بلكه معلم و مربى مردم در امور تربيتى نيز هست.
در آخرين سفر، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مأموريت داشت تا رسالت خود را بر اساس وحى الهى به انجام برساند. انجام اين كار مهم نيز نياز به فراهم شدن مقدماتى داشت. از همه مهمتر حضور جمعيت براى اعلام اين امر خطير است. با نبودن جمعيت بيان مسئله مهم امامت در مكان غدير از اهميتى برخوردار نيست، زيرا رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مىتوانست همين امر مهم را در مدينه يا مكه نيز با حضور برخى صحابى انجام دهد و حجت بر خواص تمام كند. اما پرسش اين است كه آيا حجت بر ديگران نيز تمام مىشود ؟ آيا مردم كه در ديگر امور سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را زمين گذاشته و عمل نكردند، سخنان خواص را عمل مى كردند ؟
به نظر مىرسد با توجه به اهميت موضوع، بايد به اين مهم پرداخت كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز تلاش داشتند امر اعلام ولايت امام على عليهالسلام را علنى كنند، تا حجت بر مردم از عوام و خواص تمام باشد. بر اين اساس به اقداماتى همت گماشتند، كه به موارد ذيل مىتوان اشاره نمود:
با توجه به كثرت مشركان در جزيرهالعرب، وضعيت فكرى بيشتر قبائل عرب بر محور انديشههاى غلط جاهلى و معيارهاى قومى و نژادى و بستگى خونى، نظام
سياسى مبتنى بر سن و شيخوخيت بود. در ميان اين طوائف، طايفه قريش در محدوده مكه با اعمال اين انديشه موجب گمراهى بيشتر مردم مناطق نيز مىشد. در اين دوران جريان شرك به دنبال توسعه منافع و منابع انسانى و مالى بود. آنان از شمال و جنوب و شرق و غرب جزيرهالعرب به ارتباطات تجارى و سياسى مىپرداختند.
در اين روند، طوايف مسير خود را به همراهى فرا مىخواندند، و هر كس همكارى مىكرد از عنايات آنان برخوردار مىشد، و در غير اين صورت حق ورود به مكه را پيدا نمىكرد.
با آمدن دين اسلام بر محوريت توحيد و خداپرستى به جاى بتپرستى و رهبرى و سرپرستى مردم توسط انبياء عليهمالسلام و به كار گرفتن قوانين الهى، رفتار مشركان با اسلام و رسول خدا صلىاللهعليهوآله به گونهاى ديگر شد. مشركان قريش با توجه به سرورى كه داشتند، توانستند قبل از اسلام در مقابل تمامى جريانهاى فكرى و سياسى اقتدار خود را نشان دهند.
گر چه در جزيرة العرب اديان الهى همانند حنفا و يهود و مسيحيت وجود داشت، و اين اديان اعتقاد به توحيد، نبوت و معاد داشتند، اما چون متولى اقامه حدود الهى در ميان آنان نبود؛ و به عبارت ديگر كسى توان تشكيل حكومت و قدرت اجتماعى بر اساس دين خدا را نداشت، مشركان توانسته بودند بر منطقه تسلط يابند. با آمدن دين مبين اسلام كه ماهيت آن نيز توحيد و نبوت و معاد بود، رفتار قريش با رسول خدا صلىاللهعليهوآله دگرگون شد.
علت عمده آن فهميدن هدف اسلام و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود، كه مىخواست ريشه بتپرستى را بخشكاند و منابع اربابى آنها را به خطر اندازد. كفار و مشركين و منافقين مىدانستند كه عمده تلاش رسول خدا صلىاللهعليهوآله تشكيل حكومت دينى براى اجراى حدود الهى، و در نتيجه تبيين قدرت دين مبين اسلام و كوتاه شدن دست مشركان از منافع دنيوى است.
تا زمانى كه سرورى با مشركان و به ويژه قريش بود، مردم از ترس مشركان كمتر به اسلام گرايش پيدا مىكردند. اما بعد از فتح مكه، با ريخته شدن ترس مردم و حاكميت قوانين الهى، گرايش مردم به اسلام و روانه شدن به سوى مدينه افزايش پيدا كرد. بنا بر اين، با توجه به تشكيل قدرت اسلام، جمعيت مدينه نيز افزايش مىيافت.
مؤيد اين سخن حضور قبائل مختلف و نمايندگان آنان در مدينه به محضر رسول خدا صلىاللهعليهوآله است. در حالى كه قبل از فتح مكه جريان مراجعه مردم به پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه ثبت نشده است.
به عنوان مثال، مىتوان به ورود طايفه نخع اشاره كرد. بنا بر گزارش ابنسعد، نمايندگان نخع آخرين گروهى بودند كه در نيمه محرم سال يازدهم هجرى با سرپرستى زرارة بن عمرو به حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مدينه رسيدند و در دارالضيافه ساكن شدند. آنان دويست نفر بودند كه پيشتر با معاذ بن جبل در يمن بيعت كرده و مسلمان شدند.(1)
شاهد ديگر جمعيت حاضر در آخرين جهاد حضرت است. گر چه در آغاز حكومت اسلامى سپاه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مدينه از كمى جمعيت برخوردار بود، اما رفته رفته با گسترش اسلام و فتح مكه جمعيت حاضر در سپاه نيز گسترش پيدا مىكرد. چنانكه در جريان فتح مكه ده هزار نفر(2)و طبق نقل ديگرى دوازده هزار نفر(3)از مسلمانان همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند.
آخرين غزوهاى كه در زمان حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله روى داد و حضرت شخصا در آن شركت داشت غزوه تبوك در ماه رجب سال نهم هجرى بود. در اين جنگ، سپاه اسلام همانند ديگر جهادها از مردمان مدينه و طوايف اطراف تشكيل مىشد.
كمترين رقمى كه براى جمعيت سپاه اسلام در اين جنگ ذكر كردهاند سى هزار نفر است(1)، و گرنه آمار سپاه اسلام را هفتاد هزار(2)، يك صد هزار(3)، بدون حساب حاضرين در شهر مدينه هم نقل كردهاند.
نكته قابل توجه در اين بخش، عدم نياز به حضور كودكان، نوجوان، و زنان در جنگهاست، و حضور چند بچه يا تعدادى زن در برخى از جنگها به معناى همراهى تمامى زنان و فرزندان در جنگ نيست. چنانكه بلاذرى در «انساب الاشراف» در جريان جنگ تبوك، اشاره به عدم حضور كودكان و زنان در اين جنگ دارد.(4)بنا بر اين، نبايد وضعيت غدير خم را همانند جنگ در نظر گرفت.
همچنين مىتوان گفت: بعد از اين فتح، امكان حضور جمعيت مكه و مناطق فتح شدهاى براى سكونت در مدينه و اطراف آن خارج از ذهن نيست.
اضافه بر اين، از جنگ تبوك تا حجة الوداع اندكى بيش از يك سال مىگذرد، و طى اين مدت نمايندگان قبائل متعددى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده و اسلام را پذيرفته و اعلام وفادارى كردند. بنا بر اين، مىتوان جمعيت اين قبائل را نيز بايد بر آمار جمعيت مسلمانان افزود.
اكنون با توجه به شواهد و قرائن، وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در سال نهم هجرى مىتواند سى يا هفتاد هزار نفر مرد جنگى را از مدينه و اطراف آن براى شركت در جنگ بسيج كند، با اينكه در جنگ خطر كشته شدن، اسير شدن و زخمى شدن هم وجود داشته، چرا يك سال بعد پيامبر صلىاللهعليهوآله نتواند يك صد هزار نفر در جريان حجة الوداع بسيج نموده و همراه داشته باشد ؟
در حالى كه قدرت پيامبر صلىاللهعليهوآله بيشتر شده و جمعيت مسلمانان نيز با سرعت شگفتآورى افزايش يافته و قبائل متعددى به اسلام روى آوردهاند. حتى اين بار زنان و كودكان و نوجوانان و افراد كهنسال نيز شركت دارند، و سفر نيز يك سفر پرجاذبه عبادى و معنوى است، و هيچ خطرى هم در آن كسى را تهديد نمىكند.
بنا بر اين، با توجه به مطالبى كه گفته شد، هيچ يك از آمارهايى كه مورخان براى حاضران در غدير ذكر كردهاند مبالغهآميز و به دور از واقع نخواهد بود. به خصوص كه هيچ مانع بازدارندهاى هم وجود نداشته تا از حضور مسلمانان در حجة الوداع جلوگيرى كند.
پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله پيش از آغاز سفر حج در سال دهم هجرى نامهها و نمايندگانى به اقصى نقاط سرزمينهاى اسلامى فرستاد، و از تمام مسلمانان خواستند تا هر كس توان شركت در مراسم حج را دارد در اين مراسم باشكوه شركت كند.
اين فراخوان عمومى موجب شد تا جمع زيادى از مردم مسلمان از نقاط مختلف سرزمينهاى اسلامى خود را به مدينه و يا مكه برسانند.
حضرت در اين سفر حتى خانواده خود را همراه داشت.(1)چنانكه امام على عليهالسلام نيز از اين مأموريت مستثنى نبود، زيرا ايشان به امر رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى هدايت مردم يمن به آنجا سفر كرده بود(2)، و با انجام مأموريت خود را از يمن به مكه رساند.(3)
همچنين برخى منابع گزارش دعوت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مردم براى حضور در اين سفر را آوردهاند. چنانكه كلينى به نقل از امام صادق عليهالسلام مىنويسد:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حج سخن گفت، و به هر كس كه مىتوانست از كسانى كه تا آن روز اسلام را پذيرفته بودند نامه نوشت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تصميم دارد حج به جا آورد، و آنان را از اين امر مهم با خبر ساخت تا هر كس توان انجام حج را دارد در اين سفر شركت كند. در پى اعلام حضرت، مردم به سوى مكه آمدند تا مراسم حج را با حضور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله برگزار كنند.(1)
شيخ مفيد نيز در «الارشاد» مىنويسد: پيامبر صلىاللهعليهوآله اراده به جاى آوردن حج و انجام آنچه خداى تعالى بر او فرض كرده بود را نمود، و براى به جاى آوردن حج در ميان مردم اعلام فرمود و همگى را به حج دعوت كرد.
اين دعوت به دور دستترين سرزمينها رسيد. پس مردم آماده رفتن به حج شدند، و از اطراف و حوالى و نزديكىهاى مدينه به مدينه آمدند و خود را مهياى حج در ركاب حضرتش نمودند.(2)
اكنون قابل ذكر است كه با توجه به اين فراخوانى، بايد جمعيت قابل توجهى از شهر مدينه و اطراف مدينه در اين سفر حضور داشته باشند. برخى از منابع فريقين نيز به تبع اين فراخوانى، خروج جمعيت به همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به گونههاى مختلف نقل كردهاند: برخى شمار آنان را 70000 نفر(3)، عدهاى 90000 نفر(4)، برخى 114000
نفر دانسته(5)و برخى هم عدد 120000 و 124000 و بيشتر را آوردهاند.(6)
1) . الكافى: ج 4 ص 249: ذكر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله الحج. فكتب الى من بلغه كتابه. فمن دخل الاسلام. ان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يرد الحج. يؤذنهم بذلك ليحجّ من اطاق الحج، فاقبل الناس. بحار الانوار: ج 21 ص 396. وسائل الشيعة: ج 11 ص 224.
2) . الارشاد: ج 1 ص 171. بحار الانوار: ج 21 ص 383، 384.
3) . بحار الانوار: ج 37 ص 202. تفسير صافى: ج 2 ص 53 . تفسير الثقلين: ج 2 ص 73. السيرة الحلبية: ج 3 ص 308.
4) . السيرة الحلبية: ج 3 ص 308. الغدير: ج 1 ص 9.
5) . المجموع نووى : ج 7 ص 103. الغدير: ج 1 ص 9.
6) . السيرة الحلبية: ج 3 ص 308. بحار الانوار: ج 37 ص 150.همان، الغدير: ج 1 ص 9، 296.
مىتوان گفت: يكى از دلايل ذكر اين تعداد از جمعيت عظيم، وضعيت قومى و قبيلگى جزيرة العرب بوده است، و علاوه بر آن قدرت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله بر جزيرة العرب با دعوت مردم به فطريات و اخلاق باعث رشد فزاينده جمعيت شهرى نيز مىگردد.
علاوه بر حضور مردان، سه گروه ديگر نيز از مردم جامعه آن روز در مراسم حجة الوداع حضور فعال داشتند: زنان، كودكان و نوجوانان، افراد كهنسال.
پس از توصيه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به شركت مردم در اين مراسم، شدت اشتياق براى شركت در اين مراسم به قدرى بود كه كودكان و نوجوانان، افراد كهنسال و زنان و حتى برخى از زنان باردار در اين مراسم معنوى شركت كردند.
آنان بعد از شركت در حج، در مكان غدير نيز با ولايت امام على عليهالسلام بيعت كردند.
اسماء بنت عميس همسر ابوبكر از جمله زنان باردارى بود كه در اين سفر حضور داشت، و در ذوالحليفه وضع حمل كرده و محمد بن ابوبكر را به دنيا آورد.(1)ابوالطفيل عامر بن واثله نيز در جنگ احد متولد شده، و در حجة الوداع هشت ساله بود.(2)
غدير خم به عنوان بستر معرفى امامت براى تبيين قدرت و اساس شيعه با ولايت امام على و يازده نفر امام از نسل آن حضرت عليهمالسلام امرى متواتر است. در اين جريان، مردم حاضر در غدير بر سر ولايت با امام على عليهالسلام بيعت كرده و به او تبريك گفتند. اكنون مىتوان گفت: با قطعى بودن خبر ولايت، وجود جمعيت قابل توجه حاضر در غدير خم از اهميت ويژهاى برخوردار است، زيرا بر پايه براهين عقلى و نقلى، غدير اتمام حجت و اعلام ولايت است.
شواهد تاريخى پيشين بر پايه موضوعات: تشكيل قدرت اسلام در مدينه و نابودى قدرت مشركان قريش، حضور حداكثرى جمعيت مسلمانان در جهاد بدون حضور زنان و كودكان، فراخوانى مردم به آخرين حج با حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله و حضور زنان و كودكان در مدينه، از جمله شواهدى هستند كه دلالت بر زيادى جمعيت حاضر در غدير خم دارند. بنا بر اين، و با توجه به اين مقدمات، به سراغ بررسى روايات موجود درباره تعداد جمعيت شركت كننده در غدير خم رفته و مورد بررسى و تحليل قرار مىدهيم:
روايتى از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه طبق آن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير در حضور 1300 نفر جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» را مطرح فرمود.(1)اين روايت را مجلسى نيز آورده است.(2)
در تفسير فرات كوفى نيز روايتى از عمار چنين نقل شده است: در مجلس ابنعباس بوديم و او سخنرانى مىكرد، كه ابوذر بلند شد و گفت: اى مردم، آيا مىدانيد پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: راستگوتر از ابوذر نيست ؟ همه گفتند: آرى. ابوذر گفت: پس بدانيد پيامبر صلىاللهعليهوآله روز غدير كه 1300 مرد بوديم ... ، فرمود: هر كس من مولاى اويم پس على عليهالسلاممولاى او است. خدايا هر كس على عليهالسلام را يارى كند يارىاش كن، و هر كس با او دشمنى كند دشمنش باش. در اين هنگام مردى بلند شد و گفت: مبارك باد بر تو اى پسر ابىطالب.(3)
1) . مناب آل ابىطالب ابن شهرآشوب : ج 2 ص 229: و فى رواية عن الباقر عليهالسلام قال: لما قال النبى صلىاللهعليهوآله يوم غدير خم بين الف و ثلاثمائة رجل: من كنت مولاه فهذا على مولاه ... .
2) . بحار الانوار: ج 37 ص 158.
3) . تفسير فرات: ص 515 : عن عمار بن ياسر، قال: كنت عند ابىذر الغفارى فى مجلس ابنعباس و عليه فسطاط و هو يحدث، اذ قام ابوذر حتى ضرب بيده الى عمود فسطاط، ثم قال: ايها الناس، من عرفنى فقد عرفنى و من لم يعرفنى فقد انبأته باسمى. انا جندب بن جنادة ابوذر الغفارى. سألتكم بحق اللّه و حق رسوله صلىاللهعليهوآله اسمعتم من رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و هو يقول: ما اقلّت الغبراء و لا اظلّت الخضرا ذا لهجة اصدق من ابىذر ؟ قالوا: اللهم نعم. قال: فتعلمون ايها الناس ان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله جمعنا يوم غدير خم الف و ثلاثمائة رجل يقول: اللهم من كنت مولاه فعلى عليهالسلام مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله. فقام رجل فقال: بخ بخ يابنابىطالب ... .
نقد و بررسى
روايت ابن شهرآشوب از امام باقر عليهالسلام روايتى مرسل است و به عبارت ديگر سلسله سندى براى آن ذكر نشده است. روايت دوم نيز تنها خبرى است كه در تفسير فرات كوفى آمده است و سند آن به امام معصوم نمىرسد.
در مجموع مىتوان گفت: علاوه بر ضعف سند اين دو روايت، با توجه به فراخوانى رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مردم براى حضور در سفر معنوى حج و جمعيت مدينه و اطراف آن و تعداد جمعيت سپاه اسلام در آن زمان، اين قول قابل پذيرش نيست.
همچنين قابل ذكر است كه روايت دوم داراى اضطراب در محتوا مىباشد. در اين روايت ابوذر براى اثبات حقانيت سخنش ابتدا به اثبات صادق بودن خود مىپردازد، و بعد به بيان كميت جمعيت مىپردازد. و حال آنكه دفاع از خود زمانى صحيح است كه مورد اتهام واقع شده باشد، و در اينجا اتهامى وجود ندارد.
علاوه بر اين نكته، بايد افزود كه روايت اول به نقل از امام باقر عليهالسلام مىباشد، و حال آنكه روايت دوم به نقل از جناب عمار است. طبق قاعده، امام باقر عليهالسلام تعداد جمعيت را بايد از عمار و سخنان ابوذر نقل كند، اما آن حضرت هيچ كدام از اين دور راوى را در استنادش نياورده است، و مرسل بودن روايت اول هم ثابت شد.(1)
دسته ديگرى از روايات تعداد جمعيت غدير را ده هزار نفر را گزارش كردهاند. چنانچه ابن شهرآشوب در مناقب و عياشى ذيل آيه 67 سوره مائده از امام صادق عليهالسلام
1) . در گزارش ابنشهرآشوب ابتدا به جريان محبت و دشمنى اشاره مىكند، و در پايان به جمله من كنت مولاه، و در گزارش عمار ابتدا به جمله من كنت مولاه و بعد به جريان محبت ودشمنى با امام على عليهالسلاماشاره شده است.
نقل مىكنند كه فرمود: من تعجب مىكنم از اينكه مدعى با آوردن دو شاهد حقش را مىگيرد، اما على بن ابىطالب عليهالسلام با ده هزار شاهد حقش ضايع شد.
امام عليهالسلام ادامه مىدهد: پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه خارج شد در حالى كه پنج هزار نفر از مدينه همراه حضرت بودند، و پنج هزار نفر هم از مكه پيامبر صلىاللهعليهوآله را مشايعت كردند.(1)
نقد و بررسى
اين روايت مرسل است و در سند آن تنها عمر بن يزيد قرار دارد. علاوه بر اين، اشكالات ديگرى بر اين گزارش وارد است. در اين روايات اشاره به حضور پنج هزار نفر از مدينه شده است، و به حضور مردم اطراف و اكناف آن و دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به حضور آنان براى حج اشارهاى نشده است.
در ادامه روايت مذكور اشاره به حضور پنج هزار نفر از مردم مكه نيز شده است. در حالى كه در گزارش جمعيت هزار و سيصد نفرى به اين موضوع هيچ اشارهاى نشده بود.
همچنين قابل ذكر است:
اولاً: هيچ امرى از سوى رسول خدا صلىاللهعليهوآله مبنى بر لزوم مشايعت مردم مكه در منابع ثبت نشده است، و دليل عدم حضور آنان امر الهى به حضور حاجيان در مكان غدير است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله حجاج جلو كاروان را امر به بازگشت كرد و منتظر حجاج عقب مانده شد.
ثانيا: فاصله مكه تا جحفه فاصله بسيارى است، و بر فرض كه مردم قصد بدرقه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را داشتهاند، مشايعت كردن تا حدود 180 كيلومتر براى آنان بسيار بعيد
1) . تفسير العياشى: ج 1 ص 332: عن عمر بن يزيد، قال: قال ابوعبداللّه عليهالسلام ابتداءا منه: العجب يا اباحفص لما لقى على بن ابىطالب عليهالسلام؛ انه كان له عشرة الف شاهد لم يقدر على اخذ حقه، و الرجل يأخذ حقه بشاهدين. ان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خرج من المدينة حاجّا و معه خمسة آلاف، و رجع من مكة و قد شيّعه خمسة آلاف من اهل مكة. فلما انتهى الجحفة، نزل جبرئيل بولاية على عليهالسلام ... .
است. همچنين اگر قرار باشد جمعيتى را به اين مقدار اضافه كنيم، بايد جمعيت همراه امام على عليهالسلام را كه از يمن به حج آمده بودند و قصد بازگشت به مدينه را داشتند را يادآورى مىكرد. در حالى كه هيچ اشارهاى به اين جمعيت نشده است، و اين براى يك راوى كه همه چيز را ثبت مىكند اشكال بزرگى است.
شيخ حُرّ عاملى نيز در روايتى قول ده هزار نفر را آورده است. وى مىافزايد: چه بسا اين ده هزار نفر همه از مدينه بودهاند.(1)يعنى او هم جمعيت ده هزار نفرى غدير را نمىپذيرد، بلكه جمعيت مردم مدينه را اين مقدار حدس زده است. پس مىتوان گفت اين روايت با بر طرف شدن ضعف سند و محتواى آن، تنها مىتواند جمعيت اهل مدينه كه در غدير حاضرند و يا با پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه خارج شدهاند را ثابت كند.
بنا به آنچه در موسوعه تاريخ اسلام آمده، در صورت پذيرش اين خبر مىتوان گفت: اين خبر شايد در صدد بيان جمعيت اصحابى از مدينه و مكه است كه مىشناختند.(2)
عياشى در روايت ديگرى ذيل آيه 55 سوره مائده، به نقل از صفوان جمال از امام صادق عليهالسلام تعداد جمعيت حاضر در غدير را دوازده هزار نفر نقل مىكند. در اين صورت امام عليهالسلام فرمودند: با آنكه جمعيت حاضر در غدير دوازده هزار نفر بودند، ولى اميرالمؤمنين عليهالسلام نتوانست حق خود را بگيرد. در حالى كه يك شخص با دو شاهد مىتواند حق خود را پس بگيرد.(3)
1) . وسائل الشيعة: ج 27 ص 238: عن عمر بن يزيد، قال: قال ابوعبداللّه عليهالسلام ابتداءا منه: العجب لما لقى على بن ابىطالب عليهالسلام؛ انه كان له عشرة آلاف شاهد لم يقدر على اخذ حقه، و الرجل يأخذ حقه بشاهدين. اقول لعل العشرة آلاف كانوا حاضرين فى المدينة و الباقون كانوا تفرّقوا فى البلدان.
2) . موسوعة التاريخ الاسلامى: ج 4 ص 627 .
3) . تفسير العياشى: ج 1 ص 329: عن صفوان الجمّال، قال: قال ابوعبداللّه عليهالسلام: لقد حضر الغدير اثناعشر الف رجل يشهدون لعلى بن ابىطالب عليهالسلام، فما قدر على اخذ حقه. و ان احدكم يكون له المال و له شاهدان فيأخذ حقه. بحار الانوار: ج 37 ص 139.
نقد و بررسى
اين روايت نيز مرسله است. در اين روايت كه محتواى آن با روايت ده هزار نفرى يكى است، اشاره به جمعيت دوازده هزار نفر در روز غدير شده است. بنا بر اين، با وجود اختلاف تعداد جمعيت مواجه هستيم. در اين تعارض بايد سراغ قرائن رفت، و ما هيچ قرينهاى نداريم. نكته ديگر اينكه اين روايت به نقل از صفوان جمال است و از عمر بن يزيد نقل نشده است. از اين جهت روشن است كه اختلاف هم در محتوى و هم در سند وجود دارد. لذا مىتوان گفت ايراد گزارش قبلى در اينجا نيز وارد است.
سبزوارى در كتاب «جامع الاخبار» طبق نقلى جمعيت حاضر در غدير را هفده هزار نفر دانسته است. وى مىنويسد: به نقل از محمد بن سنان از زراره كه گفت: شنيدم امام صادق عليهالسلام فرمود: هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع از مدينه به سمت مكه خارج شد و تصميم به بازگشت داشت - در خبر ديگرى آمده است: هنگام خروج رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مكه -
دوازده هزار نفر از يمن و پنج هزار از مردم مدينه وى را همراهى مىكردند.(1)
نقد و بررسى
در نقد و بررسى روايت عياشى درباره حضور مردم مكه در غدير خم گفته شد كه آمدن اهل مكه تا غدير دليلى ندارد. از طرفى، از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله امرى بر حضور آنان اعلام نشده بود كه ايشان را تا غدير همراهى كنند. اين نقد به طريق اولى بر حضور يمنىها نيز وارد است، زيرا يمنىها مىبايست به طرف جنوب مكه حركت كنند تا به يمن برسند. بر فرض پذيرش حضور يمنىها در غدير، تنها مىتوان جمعيت همراه امام على عليهالسلام از يمن را پذيرفت.
1) . جامع الاخبار: ص 10: عن محمد بن سنان، عن زرارة بن اعين، قال: سمعت الصادق جعفر بن محمد عليهالسلام قال: لما خرج رسول اللّه صلىاللهعليهوآله الى مكة حجة الوداع. فلما انصرف منها. و فى خبر آخر: و قد شيّعه من مكة اثنىعشر الف رجل من اليمن و خمسة آلاف رجل من المدينة ... .
نيز قابل ذكر است كه اين روايت در تعارض با روايات ديگر در تعداد جمعيت است. و با توجه به برخى اخبار همانند ابنكثير در «البداية و النهاية» و برخى ديگر از منابع اهلسنت كه جمعيت حاضر در حج از زنان و مردان و صحابه همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را چهل هزار نفر نقل كردهاند(1)، مىتوان گفت: جمعيت غدير خم قابل توجه بوده است، و اعداد زير چهل هزار قابل پذيرش نيستند.
ابنجبر در كتاب «نهج الايمان» مىنويسد: روايت شده است كه در روز غدير خم براى امام على عليهالسلام شصت هزار شاهد وجود داشت.(2)
نقد و بررسى
ابنجبر - كه از نويسندگان قرن هفتم هجرى است - دو نقل درباره جمعيت غدير خم دارد. ابتدا بدون ذكر سند مىنويسد: روايت شده كه جمعيت غدير شصت هزار نفر بوده، و نقل ديگرى مىگويد: هشتاد و شش هزار هم نقل شده است.(3)
اين قول چندان پذيرفتنى نيست، زيرا روايت ايشان به هيچ منبع يا شخصى منسوب نيست، و به عبارت ديگرى سندى براى آن نقل نشده و قابل پذيرش نيست.
امام باقر عليهالسلام در روايت ديگرى تعداد جمعيت غدير را هفتاد هزار نفر نقل مىفرمايد.
فتّال نيشابورى و طبرسى اين روايت را با ذكر تمامى اسناد چنين نقل كردهاند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله همراه هفتاد هزار نفر از اهالى مدينه و اطراف آن عازم مكه شده و از
1) . البداية و النهاية: ج 5 ص 137: و قد كان معه فى حجة الوداع قريب من اربعين الفا. المقنع فى علوم الحديث انصارى : ج 2 ص 497. سيرة النبى المختار صلىاللهعليهوآله (حضرمى) : ج 1 ص 77: و فى السنة العاشرة حج حجة الوداع، و حج بأزواجه كلهنّ و بخلق كثير. فحضرها من الصحابة اربعون الفا، رضى اللّه عنهم.
2) . نهج الايمان: ص 122: و روى ان يوم الغدير لعلى بن ابىطالب عليهالسلام ستون الف شاهد.
3) . نهج الايمان: ص 122: و قيل ستة و ثمانون الف شاهد.
مدينه خارج شدند، و همه جماعت مسلمان در طول اين سفر قدم به قدم از تمام اعمال آن حضرت پيروى مىكردند.(1)
ابوالفرج حلبى شافعى نيز در گزارش يكى از اقوال موجود درباره جمعيت همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آخرين حج را هفتاد هزار نقل كرده است. وى مىنويسد: اين جمعيت با توجه به منع حضور برخى به خاطر بيمارى وبا از حضور در حج بود.(2)
نقد و بررسى
در اين روايت اشاره به حركت هفتاد هزار نفر از مردم مدينه و اطراف آن به مكه و حضور در غدير خم شده است. اين روايت مؤيد هم دارد. از جمله مىتوان به دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم اطراف و اكناف مدينه براى حضور زنان و كودكان اشاره كرد. علاوه بر آن، قابل ذكر است كه برخى از عالمان شيعه نيز با پذيرش شيعه اين خبر به نقل آن اهتمام ورزيدهاند و در صحت اين خبر ترديد نكردهاند.(3)
همچنين يكى از اسانيد اين روايت محمد بن موسى همدانى است، كه بنا به گفته نجاشى كتابى در ردّ غلوّ و غاليان دارد.(4)بنا بر اين، مىتوان گفت: با توجه به داشتن سند و مؤيدات ديگر، حضور اين تعداد از جمعيت در غدير خم طبيعى به نظر مىرسد.
در نقل ديگرى كه از ابنجبر در كتاب «نهج الايمان» دارد، علاوه بر بيان حضور
1) . روضة الواعظين و بصيرد المتعظى: ص 89 . الاحتجاج: ج 1 ص 57 : ... حجّ مع رسول اللّه صلىاللهعليهوآله من اهل المدينة و اهل الاطراف و الاعراب سبعين الف انسان او يزيدون، على نحو عدد اصحاب موسى عليهالسلامالسبعين الف. الذين اخذ عليهم بيعة هارون، فنكثوا و اتبعوا العجل و السامرى. و كذلك اخذ رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهالبيعة لعلى عليهالسلام بالخلافة على عدد اصحاب موسى عليهالسلام، فنكثوا البيعة و اتبعوا العجل و السامرى، سنّة بسنّة و مثلاً بمثل ... .
2) . السيرة الحلبية: ج 3 ص 363.
3) . كشف المهم فى طريق خبر غدير خم: ص 191. تقسير الصافى: ج 2 ص 54 .
4) . رجال نجاشى: ص 338.
شصت هزار نفر در غدير خم، هشتاد و شش هزار شاهد هم ذكر گرديده است. اين به درستى نشان مىدهد كه جمعيت حاضر از راههاى دور و نزديك بودهاند.(1)
نقد و بررسى
همانگونه كه گذشت، ابنجبر دو نقل شصت هزار نفر و هشتاد و شش هزار نفر دارد، كه هر دو پذيرفته نيست. زيرا هم سنديت ندارند، و هم با اقوال قبلى در تعارض اند. اما مىتوان گفت: او با نقل اين گزارش، عملاً روايت هفتاد هزار را قبول دارد، زيرا اگر قبول نداشت به نقد آن مىپرداخت. بنا بر اين، سخن او در بيش از آن است، زيرا مىگويد كه علت اين كثرت جمعيت حضور مردم از نقاط مختلف است.
عبدالملك عاصمى شافعى - از نويسندگان اهلسنت - مىنويسد: پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حجة الوداع از مدينه خارج شد، در حالى كه نود هزار يا صد و چهارده هزار نفر همراه وى بودند.(2)حلبى شافعى در «السيرة الحلبية»(3)و علامه امينى نيز در «الغدير» به حضور اين مقدار از جمعيت در غدير خم به عنوان قول مشهور اشاره مىكنند.(4)
نقد و بررسى
اگر چه اين گزارش قول قبل است و سندى براى آن نقل نشده است و تنها ضعف آن همين است، ولى اين گزارش مؤيداتى چون حضور مردم مدينه و اطراف آن را - كه خود راوى به آن اشاره كرده - دارد.
1) . نهج الايمان: ص 122: و قيل ستة و ثمانون الف شاهد، و معلوم ان اولئك من الاماكن المتفرقة و الامصار المتباعدة.
2) . سمط النجوم العوالى: ج 2 ص 305.
3) . السيرة الحلبية: ج 3 ص 363: كان معه جموع لا يعلمها الا اللّه تعالى. قيل: كانوا اربعين الفا، و قيل: كانوا سبعين الفا، و قيل: كانوا تسعين الفا، و قيل: كانوا مائة الف و اربعهعشر الفا، و قيل: و عشرين الفا، و قيل: كانوا اكثر من ذلك.
4) . الغدير: ج 1 ص 32.
مىتوان گفت: با توجه به اعتبار گزارش هفتاد هزار نفر و شهرت قول نود هزار نفر براى اهلسنت و علامه امينى - كه تحقيقات زيادى را در الغدير انجام داده است - تصحيف رخ داده باشد؛ به اين صورت كه عبارت سبعين و تسعين داراى سبك نوشتارى يكسانى هستند و در نقطهگذارى عبارت و معنى متفاوت مىشود. بنا بر اين، روايت نود هزار درست است، و مرحوم طبرسى به جاى تسعين عبارت سبعين را نگارش كرده است.
قول ديگر از عاصمى شافعى - چنانكه گفته شد - يك صد و چهارده هزار نفر است.(1)علامه امينى نيز در «الغدير» قول مشهور ديگر را همين تعداد مىداند.(2)حلبى شافعى نيز همين قول را ذكر كرده است.(3)
نقد و بررسى
گر چه نام كسى در سند اين گزارش نيامده است و به كسى منتسب نيست، اما به ذكر جمعيت همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه تأكيد دارد. از آنجا كه اين نويسندگان در ميان تمامى اقوال جمعيت حاضر در غدير اين چند قول را نقل كردهاند، مىتوان گفت:
دليل اين پذيرش از سوى آنان توجه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به حضور حداكثرى مردم است. زيرا اين نويسندگان اشاره مىكنند كه حتى با وجود نيامدن برخى، تعداد زيادى به حج رفتند. بنا بر اين، به نظر آنان اين قول قابل ذكر و مورد توجه است، زيرا اگر اين تعداد جمعيت حضور نداشت، به يقين اهلسنت نسبت به بيان آن اهتمام مىورزيدند.
1) . سمط النجوم العوالى: ج 2 ص 305.
2) . الغدير: ج 2 ص 32: و قيل: يقال: خرج معه تسعون الفا، و يقال: مائة الف و اربعهعشر الفا، و قيل: مائة الف و عشرون الفا، و قيل: مائة الف و اربعة و عشرون الفا، و يقال: اكثر من ذلك، و هذه عدة من خرج معه. و اما الذين حجّوا معه فاكثر من ذلك، كالمقيمين بمكة. و الذين اتوا من اليمن مع على اميرالمؤمنين عليهالسلامو ابىموسى عليهالسلام.
3) . السيرة الحلبية: ج 3 ص 363.
لازم به ذكر است كه اين روايت با رواياتى كه تعداد جمعيت را كم ذكر مىكند در تعارض است. اما مؤيداتى همانند هفتاد هزار و نود هزار را دارد.
گزارش ديگر درباره جمعيت غدير خم، حضور جمعيت يك صد و بيست هزار نفر است. از جمله اين قائلان اينجوزى در «تذكرة الخواص»(1)و علامه امينى در «الغدير»(2)هستند.
نقد و بررسى
اين گزارش بدون ذكر سند و منبع براى آن نقل شده است. نيز قابل ذكر است كه علامه امينى ابتدا به جمعيت نود هزار اشاره مىكند، و سپس قول ديگر را كه يكصد و بيست هزار است نقل مىكند. بنا بر اين، در انتخاب يكى از اين دو خبر بايد سراغ مؤيد رفت. خبر نود هزار از آنجا كه شواهدى دارد و امكان تصحيف آن با هفتاد هزار وجود دارد به پذيرش نزديكتر است.
غدير خم و اعلام ولايت امام على عليهالسلام از سوى رسول خدا صلىاللهعليهوآله خبرى متواتر است، و هدف عمده رسول خدا صلىاللهعليهوآله از آخرين حج اتمام و اكمال دين با بيان امر امامت بود. براى اين امر مهم لازم بود تا جمعيت قابل توجهى در آن حضور يابند. دليل بر اين سخن دعوت ايشان از مردم اطراف و اكناف مدينه براى رفتن به حج بود. با محوريت قدرت نبوى و فراگيرى اسلام و نابودى شرك و قدرت قريش.
گرايش مردم به اسلام و حضور در مدينه و يا ارتباط با مركز قدرت، باعث كثرت جمعيت نومسلمانان شده بود. بنا بر اين، طبيعى مىنمايد كه جمعيت مسلمانان از آمار اوليه حاضرين در جهادها بيشتر شود.
حضور زنان و كودكان و كهنسالان در غدير خم نيز از يك واقعيت تاريخى برخودار است كه مؤيدى است براى اثبات كثرت و جمعيت حاضر در غدير خم، زيرا در اين سفر ممنوعيتى براى حضور آنان وجود نداشت. با سنجش رواياتى كه جمعيت حاضر در غدير را كم نقل كردهاند مىتوان گفت: اين اخبار بدون در نظر گرفتن جمعيت آمارى اسلام و مردم مدينه نقل شده، و علاوه بر آنكه ضعف سند و محتوى دارند از حجيت عقلى هم برخوردار نيستند.
نكته قابل توجه ديگر درباره جمعيت غدير اين است كه تعداد كسانى كه با رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مدينه عازم مكه بودند بايد كمتر از جمعيت غدير باشد، زيرا در هنگام حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مكه، امام على عليهالسلام و همراهان ايشان - كه از يمن عازم حج بودند - در بازگشت همراه كاروان رسول خدا صلىاللهعليهوآله به سوى مدينه حركت كردند. همچنين كاروانهايى كه در بين راه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله جدا مىشدند مورد حساب قرار نگرفتهاند. بنا بر اين، تعداد جمعيت بيشتر از تعداد جمعيت عازم از مدينه است.
بايد افزود: گر چه دليلى بر حضور مردم مكه و يمن براى حضور در غدير وجود ندارد، اما بعيد نيست كه برخى خواسته باشند با توجه به قدرت معنوى و اجتماعى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و شكسته شدن ابهت مشركان، بخواهند در اين سفر به مدينه مهاجرت كنند. بنا بر اين، نمىتوان اين جمعيت را ناديده گرفت.
اكنون با توجه به همه شواهد و مدارك موجود درباره جمعيت غدير خم مىتوان گفت: گزارش هفتاد هزار و نود هزار از شواهد و قرائن زيادى برخوردار بوده و به واقعيت نزديكتر هستند. در هر دو گزارش اشاره به حضور مردم مدينه و اطراف آن شده است و اشاره به جمعيت همراه امام على عليهالسلام - كه از يمن عازم حج بودند و به مدينه بازگشتند - نشده است.
احتمال مىرود بين هفتاد هزار و نود هزار تصحيفى رخ داده و جابجايى نقطه صورت گرفته باشد. در اين صورت معنى عوض مىشود. در صورت عدم پذيرش تصحيف، گزارش هفتاد هزار نفر از اعتبار و نقل محكمترى برخوردار است.
اكنون با توجه به بررسى روايات و گزارشهاى تاريخى مىتوان گفت: جمعيت همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مدينه هفتاد هزار نفر بوده است.
اين تعداد جمعيت غدير خم نيست، زيرا تعداد سپاه همراه امام على عليهالسلام - كه از يمن عازم مكه و بعد مدينه بودند - مورد اشاره قرار نگرفته و احتمال وجود كسانى كه قصد حضور در مدينه را داشته باشند و يا كسانى كه در بين راه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله جدا شدهاند در روايت نيامده است.
به نظر مىرسد مىتوان گفت: جمعيت نود هزار هم بعيد به نظر نمىرسد. در صورتى كه اين تعداد را به آن اضافه كنيم و اين خلط عددى به علت تصحيف باشد. اگر چه تنها ايراد وارد بر روايت نود هزار اشاره آن به جمعيت مدينه و اطراف آن است.
مديريت منابع انسانى توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله در واقعه غدير(1)
مديريت منابع انسانى توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله در واقعه غدير، با هدف شناسايى روشها و سياستهاى رفتارى پيامبر صلىاللهعليهوآله در به كارگيرى نيروهاى انسانى جهت تحقق فلسفه واقعه غدير خم بسيار جذاب و قابل توجه است.
در واقعه تاريخى و عظيم غدير كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت و جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام را در حضور 120000 نفر حاجى - كه همراه ايشان بودند - اعلام فرمود. حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله و اتصال ايشان به منبع وحى الهى چنان قدرتى به ايشان عطا نمود كه توانستند آن جمعيت كثير را در آن گرماى سوزان مديريت نموده، و فرمان الهى را به آنها اعلام نمايد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اجراى شايسته اين مراسم اشخاصى را مسئول برپايى منبر، و گروهى را مسئول خبررسانى براى اعلام مراسم و تكرار فرمايشات ايشان به آن
1) . زلال غدير مجموعه مقالات : ص 267 - 276.
جمعيت، و گروهى را مسئول برقرارى آرامش و امنيت مراسم نموده است. رسول اكرم صلىاللهعليهوآله براى انتخاب هر كدام از اين گروهها معيارهايى را در نظر گرفتهاند؛ به گونهاى كه آنها به نحو احسن از عهده آن كار برآيند. حضرت در پايان با بستن عمامه و گرفتن بيعت از آن جمعيت به فرمان الهى دين را كامل نمودند.
مديريت منابع انسانى به اين معنى است كه شخصى بتواند استعدادها، نيروها، و توانايىهاى نهفته و بالقوه افراد را به فعليت در آورد. در اينجا بر آنيم كه «مديريت منابع انسانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در واقعه غدير» را بررسى كنيم؛ ببينيم حضرت در غدير براى رسيدن به اهداف مورد نظر به چه صورت از نيروهاى در دسترس خويش استفاده نموده است. موضوعى كه تا كنون به طور مستقل و گسترده به آن پرداخته نشده است.
مديريت پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن روز از جهات مختلفى قابل ارزيابى است. اما سخن در مورد همه آنها در اين مختصر نمىگنجد. لذا در اين گفتار فقط اين قسم از مديريت ايشان - يعنى مديريت منابع انسانى - مورد توجه قرار گرفته است. دستيابى به الگوى كاملى در مديريت منابع، خصوصا منابع انسانى در كارهاى اجرايى مىتواند از اهميت و فوايد بحث مذكور باشد.
مديريت به معناى قدرت برنامهسازى، ساماندهى، هماهنگى، فرماندهى و كنترل است. مديريت منابع انسانى نيز به اين معنى است كه شخصى بتواند استعدادها، نيروها، و توانايىهاى نهفته و بالقوه افراد را به فعليت در آورد.
موفقيت هر جامعهاى نيازمند مدير آگاه و كارآمد و متخصص است، كه با نبود آن ضررها و زيانهاى فراوانى بر مردم و جامعه وارد مىشود. غدير نيز نيازمند يك مدير آگاه و متخصص است، كه جز پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله از عهده اين مسئوليت مهم بر نمىآمد. زيرا در پرتوى مديريت مناسب و آگاهانه است كه تمامى راهبردها و اهداف به سرانجام مىرسد.
زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بازگشت و به محل غدير رسيد، با آيه تبليغ از طرف خداوند مأموريت يافت كه امر ولايت على عليهالسلام را در اجتماع مردم ابلاغ كند. هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين دستور را شنيد، براى اجراى آن بىدرنگ به مردم فرمود: شتر مرا بخوابانيد كه به خدا سوگند از اين مكان نمىروم تا اينكه رسالت پروردگار خود را برسانم. پس امر فرمود براى وى از جهاز شتران منبرى بسازند.
در آنجا پنج درخت كهن و سايهگستر وجود داشت. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله جاى گزيدن در زير آن را منع فرمود، تا آنجا از خار و خاشاك به كلى پاك شود. وقت ظهر كه حرارت هوا شدت يافت، مردم قسمتى از رداى خود را بر سر و قسمتى را زير پا انداختند، و براى آسايش پيامبر مكرم صلىاللهعليهوآله چادرى تهيه و روى درخت افكندند تا سايبانى فراهم گشت.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين دستور را به مقداد و سلمان و ابوذر و عمار داد، و آنان در زير سايبان بناى منبرى از سنگ را تدارك ديدند. ايشان منبر را طورى بر پا كردند كه نسبت به دو طرف جمعيت در وسط قرار بگيرد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگام سخنرانى مشرف بر مردم باشند و همه آن حضرت را ببينند. زنان نيز در قسمت خاصى قرار گرفتند كه منبر را مىديدند.
جمع نمودن صد و بيست هزار نفر جمعيت در آن گرماى سوزان كارى نبوده كه هر كسى قادر به انجام آن باشد. بنا بر اين، رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىبايست شخص توانايى را براى انجام اين كار انتخاب نمايد كه از عهده اين مهم برآيد. پس پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت على عليهالسلام را امر فرمود تا مردم را جمع نمايد.
از آنجايى كه واقعه غدير و اعلام ولايت حضرت على عليهالسلام خبر بزرگ و مهمى بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله بايد براى خبر رسانى به مردم و مطلع ساختن همه حاضرين افرادى را انتخاب مىنمود:
از جمله اين افراد بلال بود، كه از دلايل انتخاب وى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىتواند اين باشد كه وى اولين مؤذن اسلام بود. همچنين صداى رسا و بلندى داشته است، و نيز به اهلبيت پيامبر عليهمالسلام وفادار بوده است.
خبررسانى بلال در واقعه غدير در چندين موقعيت و زمان به چشم مىخورد. از جمله اينكه در مكه پس از مراسم حج، پيامبر صلىاللهعليهوآله به بلال دستور داد تا بين مردم ندا دهد: فردا (يعنى پانزدهم ذى الحجه) همه بايد به سوى غدير خم حركت كنند.
وظيفه ديگر بلال در واقعه غدير در بازگشت از حجة الوداع بود؛ آنگاه كه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله مىخواست فرمان خدا را درباره خلافت على عليهالسلام اعلام كند، صداى اذان بلال بود كه در وادى غدير خم پيچيد و مسلمانان را پاى خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله گرد آورد.
در پايان مراسم نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا سند مكتوبى براى غدير آماده شود. براى اين كار نيز بلال ندا داد: الصلاة جامعة، تا همه جمع شوند.
از ديگر افرادى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اين امر مهم انتخاب نمود ربيعة بن امية بن خلف بود. براى اينكه صداى پيامبر صلىاللهعليهوآله به همگان برسد، حضرت به وى - كه صداى بلند و دلنشينى داشت - فرمان داد كه سخنان آن حضرت را تكرار كند.
در هنگام سخنرانى و در حالى كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر بود، چينش مردم به گونهاى بود كه خواص در رديف جلو قرار داشتند و عوام مردم در صفهاى ديگر و با فاصله از منبر قرار داشتند.
درست مقابل منبر، هفت نفر از بزرگان قبائل و منافقين كنار هم نشسته بودند؛ كه عبارتند از: ابوبكر، عمر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده جراح، سالم مولى ابىحذيفه، مغيرة بن شعبه.
علاوه بر اينها، برخى ديگر همچون عبداللّه بن جعفر، عمر بن ابىسلمه، اسامة بن زيد، سلمان فارسى، ابوذر، مقداد و زبير نيز در مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشتند. زنان نيز به گونهاى قرار داشتند كه منبر را مىديدند.
هر اندازه مراسمى گستردهتر و داراى اهداف بزرگترى باشد، نياز به تدابير امنيتى بيشترى است. مخصوصا زمانى كه مردم حاضر در آن مراسم از اقشار مختلف با درجاتى متفاوت از ايمان، فرهنگ و با مليتهاى مختلف باشند.
در ميان اين افراد، گروهى توطئهگر و منافق وجود داشته باشد و اكثر آنان از هر فرصتى براى به هم زدن مجلس استفاده نمايند.
از آنجايى كه واقعه تاريخى غدير از مهمترين قضايا و خطيرترين موضوعات در جهان اسلام است، برقرارى امنيت در روز غدير بسيار مهم بوده است، كه علاوه بر خداوند، بر عهده اشخاصى ديگرى از جمله شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله، حضرت على عليهالسلام و برخى اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده است.
در ادامه، بعد از اشاره به نحوه ايجاد امنيت توسط خداوند، چگونگى اجراى اين وظيفه را از سوى هر كدام از آنها ذكر مى كنيم:
يك. آيه تبليغ: هنگامى كه آيه تبليغ نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله را مأمور به تبليغ پيامى از سوى خدا به مردم كرد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى حفظ دين احساس خطر نمود. خداوند هم در ادامه آيه مىفرمايد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
اين قسمت از آيه وعدهاى است كه خداى تعالى به رسول خود صلىاللهعليهوآله داده است؛ كه او را از خطراتى كه در اين ابلاغ ممكن است متوجه وى شود نگهدارى كند.
مفسرين گويند: امر مهمى كه خدا در اين آيه به پيامبرش صلىاللهعليهوآله تذكر مىدهد، موضوع تعيين امام و جانشين است، كه اگر انجام نشود زحمات بيست و سه ساله پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله
پس از شهادتش به هدر مىرود و مردم يك باره به جاهليت خود باز مىگردند. گويا پيامبر صلىاللهعليهوآله رسالت و پيام خدا را نرسانده است.
از سوى ديگر، به واسطه جنگهاى معروف و مشهور اميرالمؤمنين عليهالسلام - كه پايه اسلام را محكم كرده بود - در دل منافقين نسبت به آن حضرت كينه و خشمى ايجاد شده بود. تا جايى كه در اواخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله گاه و بيگاه اظهار مىكردند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز آگاه بود كه نصب حصرت على عليهالسلام به مقام پيشوايى بر آنها گران و سنگين خواهد آمد و كارشكنى و فتنهانگيزى خواهند كرد. از اين جهت خداى تعالى ضمانت نگهدارى پيامبرش صلىاللهعليهوآله را در آيه شريفه تذكر مىدهد.
دو. آيات سوره حجر: مورد ديگر آيات آخر سوره حجر است، كه خداوند صريحا به پيامبرش صلىاللهعليهوآله وعده خنثىسازى توطئههاى منافقين و دفع خطر آنان را مىدهد. چنانچه هم برگزارى مراسم سه روزه در آرامش كامل، و هم حفظ جان حضرت در كوه هرشى از خطر قتل نشان داد كه وقتى ضمانت خداوند پشتوانه عملى باشد، هيچ قدرتى توان بر هم زدن آن را ندارد.
لازم به ذكر است كه در اينجا فقط به دو موارد از آيات اشاره شد. اين در حالى است كه بيش از هشتاد آيه از افشاگرى عليه منافقين در ايام غدير، حاكى از ضمانت حفظ و حراست خداوند نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اجراى مراسم غدير است.
يكى از عمدهترين موانع بر سر راه ابلاغ ولايت در غدير حضور مسخره كنندگان اسلام از داخل مسلمين بود، كه همان منافقين بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مقابله با چنين افرادى كه به عنوان مسلمان در بين اجتماع مسلمين مشغول توطئه بودند، شيوههاى مختلفى را به كار بردند. تمام اين شيوهها بر اين اصل امنيتى استوار بود كه به اصل برنامه غدير لطمه اى نزند.
به عنوان مثال، پيامبر صلىاللهعليهوآله در جايى از خطبه غدير فرمود كه از جبرئيل خواستم تا از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا به اين نكته واقف بودم كه تعداد اهل نفاق بر پرهيزگاران امتم غالب هستند، و مسخره كنندگان اسلام را مىشناختم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در جايى ديگر از اين خطبه، براى خنثىسازى نقشهها و اهداف و توطئههاى منافقين، به آيه 47 سوره نساء اشاره نمود و با صراحت فرمود: به خدا قسم قصد نشده از اين آيه مگر گروهى از اصحاب من، كه آنان را با نام و نسبشان مىشناسم. ولى مأمور شدم از آنان اعراض كنم و آنان را معرفى نكنم. با اين سخن منافقين بر خود لرزيدند و احساس كردند در ادامه سخن از توطئههاى آنان پرده برداشته خواهد شد و همه از نقشههاى سرّى آنان آگاه مىگردند.
در آغاز سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله، منافقين به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر قرار مىگيرد و مردم با انسجام بيشترى آماده استماع سخنرانى مىشوند، در صفوف اول قرار داشته باشند و ناگهان از بين جمعيت برخيزند و پراكنده شوند، تا عملاً مجلس را بر هم زنند و نگذارند برنامه ادامه يابد !
اين نقشه عملى شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله وقتى جدى بودن توطئه را احساس كرد، به اميرالمؤمنين عليهالسلام دستور داد تا از منبر پايين رفته و از تفرقه مردم جلوگيرى كند و همه را مقابل منبر جمع نموده و مجلس را منظم نمايد.
از ديگر اقدامات امنيتى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حفظ آرامش و امنيت اجراى مراسم، مطلع ساختن برخى از اصحاب از توطئههاى منافقين بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله به برخى همچون مقداد، سلمان، ابوذر، حذيفه و بريده اسلمى - كه از افراد قابل اعتماد در بين مردم بودند - دستور داد تا حركات منافقين را زير نظر داشته باشند و به وى گزارش كنند. علت انتخاب اين افراد از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله، علاوه بر ايمان و سابقه اسلام ايشان اين بود كه اينها از افراد مورد وثوق و اعتماد در بين مردم بودند.
از ديگر اقدامات رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير براى نشان دادن خلافت و رهبرى حضرت على عليهالسلام بستن عمامه بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام است. عمامه پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه نشان و رمزى از سيادت و پيشوايى بود - به امامان ديگر نيز به ارث رسيد. اين عمامه رمز تداوم رهبرى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و خلافت حقه در نسل پاك آن حضرت بود.
همچنين عمامه مظهر هيبت است. وقتى پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله عمامه را بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام گذارد و مقدارى از طرف ديگرش را به پشت سر او افكند و فرمود: هكذا تيجان الملائكة: تاجهاى فرشتگان نيز همين گونه است. در واقع مىتوان نتيجه گرفت كه بستن عمامه كنايه از اعطاى مقام سيادت و پيشوايى و خلافت به آن حضرت است.
اين امر خود نشان دهنده ذكاوت اجتماعى و ابتكار عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله است؛ كه در حضور ديدگان آن همه جمعيت عمامه خود را - كه دليلى بر مقام جانشينى و خلافت ايشان است - بر سر حضرت امير عليهالسلام قرار مىدهد، تا اين امر باعث تثبيت پيام مورد نظر ايشان در ذهن همگان گردد.
اولين قصيدهاى كه راجع به داستان غدير سروده شده، شعر حسّان بن ثابت است. حسّان در حضور بيش از هزار نفر جمعيت - كه در ميانشان سخنوران و شاعران به نامى بوده - و بزرگان قريش - كه به دقائق سخنسرايى واقف بودند - اولين غديريه را سرود و همان جا خواند. بعد از خواندن اين قصيده، پيامبر صلىاللهعليهوآله به حسّان فرمود: همواره به وسيله روحالقدس مؤيد باشى، تا آنگاه كه ما را به زبان خود يارى مىكنى.
اين امر بازگو كننده مديريت منابع انسانى توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله است؛ كه از وجود يك شاعر نيز در آن روز به نحو احسن و در بهترين زمان ممكن استفاده مىنمايد، تا شعر او نيز گواهى بر حقانيت غدير براى آيندگان باشد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از شرح مفصلى پيرامون حلال و حرام و تأكيد بر نماز و زكات فرمود: من مأموريت دارم از طرف خداوند براى على بن ابىطالب و امامان پس از او عليهمالسلام - كه از من و اويند - از شما بيعت بگيرم. آنان تا روز قيامت امام و پيشوايند، و مهدى امت من عليهالسلام - كه به حق داورى مىكند - از آنان است. حتى پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت گرفتن خود را از مردم به دو صورت زبانى و بيعت با دست مطرح نمود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در بيعت زبانى از مردم خواست عين جملاتى را كه حضرت مىگويد تكرار كنند:
در تمام مواردى كه گفتى خدا را اطاعت مىكنيم و گوش به فرمان تو و على و حسن و حسين و ائمه عليهمالسلام هستيم. اين عهد و پيمانى است كه براى امارت مسلمين با قلب و جان و زبانمان نموديم، و با دست بيعت كرديم. هر كس آن دو را درك نمود با دست و زبان به مقامشان اعتراف نمايد. جوياى هيچ تبديلى در آن نبوده، و از جانب خود تا قيامت به جاى آن قائل به نيرو و قدرتى نخواهيم بود. خدا را به گواهى گيريم و خدا گواهى بسنده و كافى است، و تو در اين موضوع بر ما گواه باشى، و نيز همه مطيعان و فرشتگان و لشكرها و بندگان خداوند، همه و همه گواهى مىدهند، و گواهى خداوند از همه بزرگتر است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير بر بيعت سرشناسان - چه از مؤمنين و چه از منافقين - تأكيد خاصى داشتند. اول كسى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان دستور داد ابوبكر و عمر بودند. آن دو بلند نشدند مگر بعد از آنكه از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: آيا اين بيعت به امر خداست ؟
حضرت جواب داد: آرى، از امر خداوند جل و علا است. و بدانيد كه هر كس اين بيعت را بشكند كافر است ... . چرا كه سخن على عليهالسلام سخن من و امر او امر من است. هر كس با سخن على عليهالسلام و امر او مخالفت كند با من مخالفت كرده است. بعد از آنكه حضرت اين سخن را بر آنان تأكيد كرد، دستور داد تا هر چه زودتر بيعت كنند. آن دو
برخاستند و نزد على عليهالسلام رفتند و به عنوان «امير المؤمنين» با او بيعت كردند. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به سلمان و ابوذر دستور بيعت داد. آن دو برخاستند و (بيعت كردند) و سخنى نگفتند ... .
بعد از آنها پيامبر صلىاللهعليهوآله به حذيفه و ابنمسعود و عمار و بريده اسلمى نيز همين دستور را داد. از ديگر افرادى كه به عنوان اولين بيعت كنندگان بودند مىتوان به عثمان و طلحه و زبير و معاويه و مغيره و ابوموسى اشعرى اشاره كرد، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد خاصى بر بيعت آنها داشت.
پس از اين اشخاص، كل جمعيتى كه در آنجا حضور داشتند به ترتيب داخل خيمه حضرت على عليهالسلام شده و با ايشان بيعت نمودند.
زمانى كه بيعت مردان تمام شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله امر فرمود ظرف آبى بياورند و پارچهاى روى آن بكشند. اميرالمؤمنين عليهالسلام دستش را درون ظرف قرار بدهند و زنها با بردن دست خود در آن آب با آن حضرت بيعت كردند.
همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن روز حضور داشتند و همگى به همان طريق با آن حضرت بيعت كردند. صاحب كتاب «غدير در گذر زمان» در اين زمينه به نقل از «حبيب السير» خواندمير مىنويسد: بعد از آن، امهات مؤمنين بر حسب اشارات سيدالمرسلين عليهالسلام به خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام رفته و شرط تهنيت به جاى آوردند.
اين امر خود به وضوح گوياى توجه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به حقوق بانوان و احترام به آنان است.
وجود مديريت و رياست براى حفظ و استوارى هر اجتماعى و جلوگيرى از هرج و مرج آن لازم و ضرورى است، تا بدان وسيله به نظم و انسجام آن كمك نمايد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوتاهترين زمان ممكن، يكى از عظيمترين وقايع تاريخى را سازماندهى
نمودند. براى اجراى اين مراسم از افرادى شايسته و با ويژگىهاى مرتبط با وظيفهاى كه به آنها محول شده استفاده نمودهاند.
براى جمع نمودن جمعيت از حضرت على عليهالسلام - كه تواناترين افراد براى اين كار بود - بهره برد. وظيفه خبر رسانى را به ربيعه و اولين مؤذن خود به خاطر صداى بلند و دلنشينشان واگذار كرد. دستور ساخت منبر را به برترين اصحاب خود همچون ابوذر، عمار، سلمان و مقداد محول نمود، و همچنين از آنان چون افرادى مورد وثوق و اعتماد بودند براى حفظ امنيت و آرامش مراسم استفاده كردند.
مديريت حضرت چنان دقيق و منسجم بود كه از وجود يك شاعر در آن روز در مناسبترين زمان و مكان بهره بردند. در پايان نيز با بيعت گرفتن خصوصا از بزرگان و سرشناسان، و بستن عمامه كه نشانگر سيادت و پيشوايى حضرت على عليهالسلام بود، رهبرى و مديريت خود را در بالاترى درجه ممكن عملى نمودند.
شناخت غدير و مصافحه ملائكه(1)
به جاست نگاهى كوتاه اما همه جانبه به غدير - اين رخداد بزرگ تاريخى - و جايگاه آن در بيان معصومان عليهمالسلام بيندازيم:
بنا به فرموده معصومين عليهمالسلام و نصوص روايى، عيد غدير «اعظم الاعياد»(2)بزرگترين عيدها خوانده شده است. به تعبيرى ديگر، غدير هم قرآن است، هم سنت، هم تاريخ.
از آن رو غدير را قرآن مىخوانيم؛ كه در هر تفسيرى بنگريد گزارش رويداد شكوهمند غدير را در آن خواهيد يافت. از آن رو سنت است؛ كه در تمام متون روايى واقعه غدير يا قسمتى از گفتار، رفتار و كردار و تقرير رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره واقعه
غدير ديده مىشود. ظاهرا تنها كتابى از عامه كه رويداد غدير را ذكر نكرده تنها صحيح بخارى است. اما پنج صحيح ديگر آنها ماجراى غدير را نقل كردهاند.
غدير را نيز بايد جزئى از تاريخ دانست، زيرا در زندگى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله رويداد تاريخى بسيار مهمى به شمار مىرود، و هر متن تاريخى كه زندگى پيامبر صلىاللهعليهوآله را بررسى كرده باشد، فصلى را به غدير خم اختصاص داده است.
در سرزمينهاى اسلامى كم و بيش مردم با رويداد غدير آشنا هستند، ولى اكثر افراد جهان حتى نام غدير را نشنيده و از جريان و رخدادهاى آن بىاطلاع مىباشند. به حكم وظيفه بايد آنان را در جريان اين روز بزرگ قرار دهيم، و درباره تمام ابعاد دنيايى و آخرتى و مادى و معنوى آن بحث كنيم.
به عنوان مثال:
بزنطى يكى از ياران برجسته امامان معصوم عليهمالسلام است. در ميان هزاران صحابىاى كه معاصر امامان عليهمالسلام بودهاند، چهرههاى درخشانى چون بزنطى از بيست تن تجاوز نمىكند. منابع رجالى و تراجم نام كامل او را «احمد بن محمد بن ابىنصر بزنطى» نقل كردهاند.
وى از زبان امام رضا عليهالسلام روايتى نقل نموده، كه از بين روايات غدير بىترديد كم نظيرتر است؛ تا جايى كه در بين كتابها و مجامع روايى كمتر روايتى را همسنگ و همطراز اين روايت مىيابيم، و همين كم نظير بودن، ارزش و جايگاه ويژهاى به اين روايت مىدهد.
بزنطى مىگويد: حضرت رضا عليهالسلام فرمود: لَو عَرَفَ الناسُ فَضلَ هذَا اليَومِ بِحَقيقَتِهِ، لَصافَحَتهُمُ المَلائِكَةُ فى كُلِّ يَومٍ عَشرَ مَرّاتٍ(1): اگر مردم ارزش اين روز را آنگونه كه هست بدانند، ملائكه روزى ده بار با آنان مصافحه خواهند كرد.
1) . تهذيب الاحكام: ج 6 ص 24 ح 9.
در روايت و موضوعات ديگر چنين روايتى وجود ندارد؛ كه در آن به مصافحه ملائكه با بندگان خدا اشاره شده باشد. لذا اين تعبير در شأن و عظمت يوم اللّه غدير بىنظير است.
مصافحه (دست دادن) يك احترام، تقدير و تشكر و اظهار علاقه است. از ديگر سو فرشتگان مانند آدميان نيستند كه بى مبنى و اساس با هر كس رفتارى مهرآميز داشته باشند، چرا كه ملاكهايى خدايى دارند. از اين رو هرگز نافرمانى خدا نمىكنند.
قرآن كريم در توصيفشان مىفرمايد: «لا يَعصونَ اللّهَ ما أمَرَهُم»(1): «هرگز از فرمان خدا سرپيچى نمىكنند» .
آنان مقام عصمت دارند، البته عصمت آنان نه در مرتبه عصمت چهارده معصوم عليهمالسلام كه از آن فروتر است. تصور كنيد، در صورتى ملائكه با ما مصافحه و ابراز محبت خواهند كرد كه به درجه بالاى شناخت دست يابيم. براى درك بيشتر از آنچه در اين روايت بيان شده، بايد توجه كنيم اگر اظهار علاقه و تجليل ملائك از آدمى ماهى يك بار و حتى سالى يك بار باشد، باز ارزش والايى است.
بعضى از ما شايد سالى يك بار به ديدن دوستان و خويشاوندان برويم، و در صورتى كه علاقمندى ما بيشتر باشد ماهى يك بار، و در مواردى كه علاقه فزونتر و نسبت نزديكتر باشد هفتهاى يك بار، و گاهى با بعضى از آنان روزى يك بار ديدار و مصافحه مىكنيم. اما اگر كسى امين و رازدار ما باشد، ممكن است روزى ده بار به ديدار او رفته و نسبت به او ابراز محبت كنيم. حال ببينيم كه مصافحه ملائك خداى متعال با ما آدميان آن هم روزى ده بار چه معنايى دارد، و امام رضا عليهالسلام از گفتن اين مطالب در پى بيان چه مسئله مهمى هستند ؟
در مورد اينكه شناختن غدير عمل محسوب مىشود يا خير، بايد دانست كه عمل در مرتبه دوم است، زيرا شناخت مقدمه عمل است و شناخت به تنهايى اين ارزش
1) . تحريم / 6 .
والا را دارد. خواه آنان كه غدير را شناختهاند به آنچه در مورد غدير دستور داده شده است عمل كنند يا خير.
به عنوان مثال عموم مردم مرجع تقليد خود را - گر چه هيچ گونه نيازى به او نداشته باشند - احترام مىكنند، زيرا دانشمند است و دانش احترام ديگران را بر مىانگيزد. در واقع احترامى كه به او به دليل دانش و خردمندى او است. بنا بر اين، احترامى كه ملائك به غديرشناسان مىگذارند به دليل شناخت آنهاست.
همان طور كه بيان شد، اين تعبير از تعابير كمنظير است. البته در خصوص ارزش زيارت حضرت سيدالشهداء عليهالسلام روايتى نقل شده است كه ارواح انبيا عليهمالسلام با زائران حضرت سيد الشهداء عليهالسلام مصافحه مىكنند. اما اين روايت با روايت غدير تفاوت بسيار دارد، و مصافحه ملائكه آن هم هر روز ده بار، موردى است كاملاً استثنايى.
با توجه به اين سخن اميرالمؤمنين عليهالسلام كه مىفرمايد: إنّا لأُمَراءُ الكَلامِ(1): ما پادشاهان سخنيم. و اينكه آن حضرت خود پايهگذار دستور زبان عربى است و همه امامان معصوم عليهمالسلام با نكته سنجى و دقت كامل كلمهها و جملهها را بر مىگزينند، اين سخن امام رضا عليهالسلام تأمل و دقت مىطلبد.
لذا در اينجا حضرت رضا عليهالسلام نفرمودند: إن عَرَفَ الناسُ، يا: إذا عَرَفَ الناسُ. بلكه فرمودهاند: لَو عَرَفَ الناسُ. و همان طور كه از قواعد دستور عربى معلوم است «لو» حرف امتناع است و براى كارهاى نشدنى به كار مىرود. متعلق لو «بحقيقته» مىباشد؛ يعنى آنچه شناختنش تقريبا نشدنى است. در اينجا منظور شناخت ارزش غدير آنچنان كه هست و در حقيقت امر وجود دارد مىباشد، نه شناخت به اندازه سعه وجودى و درك و بينش افراد.
معناى اين سخن اين است كه غديرشناسى به معناى واقعى آن از سوى عامه مردم، شبيه به محال است. البته منظور امام عليهالسلام معرفت و شناخت كامل عظمت غدير است، نه معرفت نسبى كه افراد به حسب حال و توانمندى خويش از آن برخوردارند.
1) . تحف العقول: ص 7. بحار الانوار: ج 31 ص 245.
البته اين نسبى بودن همه جا و در هر چيز موضوعيت دارد، مانند آيهاى كه مىفرمايد: «أنزَلَ مِنَ السَماءِ ماءا فَسالَت أوديَةً بِقَدرِها ... »(1): «از آسمان آبى فرو فرستاد پس رودخانههايى به اندازه گنجايش خودشان روان شدند» .
به تعبيرى ديگر:
نه آنگونه كه هر كسى به اندازه ظرف خود از دريا آب بردارد، بلكه به بزرگى خود دريا از آن بهره گيرد. لذا ارزش و منزلت غدير بسيار بالاتر از درك محدود ماست. به تعبير واضحتر: فرضا اگر كسى يوم اللّه غدير را آنگونه كه در واقع ارزش دارد بشناسد، آنگاه است كه ملائك روزى ده بار با او مصافحه مىكنند.
براى روشن شدن عظمت پاداش اين شناخت مىتوانيم اينگونه محاسبه كنيم: از باب امثال اگر كسى 83 سال قمرى عمر كند و فرضا در بيست سالگى به اين شناخت برسد. طى 63 سال كه اين شناخت را داشته - يعنى حدود 22 / 955 روز - ملائك حدود 229 / 550 بار با او مصافحه مىكنند، و اين نشانه بزرگى و والايى اين شناخت بوده كه البته منزلتى بس ارجمند است.
مراسم غدير(2)
در مورد مراسم سه روزه غدير و ارتباطش با جمله «وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(3)كه در آيه تبليغ آمده، دو نكته قابل توجه است:
برنامه سه روزه تحت قدرت الهى بدون هيچ اخلال و اغتشاشى و در كمال نظم و آرامش انجام شد. با زمينهاى كه از توطئههاى منافقين ذكر شد(4)و اينكه شرايط حاكم
بر غدير واقعا خطرناك بود، هر كس در آن شرايط دقت كند متوجه خواهد شد كه ايجاد سر و صدا و تحريك مردم و تفرقه، و حتى اينكه عدهاى بخواهند از مردم جدا شوند و از بيابان غدير بيرون روند، و يا بخواهند مخفيانه مردم را تحريك كنند، كار بسيار آسانى بود و آنان واقعا در صدد چنين كارى بودند.
با در نظر گرفتن كثرت جمعيت كه يكصد و بيست هزار نفر بودند، و غير قابل كنترل بودن بيابان از نظر حصار نداشتن، و طولانى بودن زمان كه سه روز بود و فرصتهاى شب و روز زمينههاى مساعدى براى فتنهانگيزى بود، بايد گفت:
تأمين امنيت آن جمعيت و آن مراسم در آن سرزمين به قدرى مشكل بود كه بايد يك نيروى هزار نفرى براى حراست و حفاظت آن گماشته مىشد. در حالى كه مىبينيم بدون هيچ تشكل خاصى براى حفظ نظم، اين مراسم عظيم با نظم و آرامش كامل تحقق يافت و هيچ مشكلى پيش نيامد.
و اين نبود جز معجزهاى از جانب پروردگار و ضمانتى كه او براى غدير فرمود، به طورى كه قلب و جسم همه مسخّر اراده او گشت و هيچ كس قدرت كوچكترين حركت ناهنجارى از خود نيافت.
بى نظيرترين مراسم بدون هيچ تقيهاى انجام شد، در حالى كه ممكن بود ابلاغ ولايت در يك توقف يك ساعته و سخنرانى كمتر از نيم ساعته انجام شود و مردم حركت كنند.
ولى برنامه مفصلى تدارك ديده شده بود كه سه روز طول كشيد، و سخنرانى يك ساعته در آغاز آن بود كه بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام و بيعت لسانى نيز در بين سخنرانى انجام شد، و بيعت با دست يكايك آن جمعيت 120000 نفرى در طول سه روز، و شعر حسان بن ثابت و غير اينها كه در دنياى آن روز بىسابقه بود و مشابهى نداشت.
پيداست كه هر اندازه مراسمى مفصلتر باشد - به خصوص آنكه مثل حج فقط عبادت نباشد بلكه حامل پيامى و به عنوان مقدمه براى هدفى باشد - به انجام رساندن آن نياز به نيروهاى منسجمترى براى اداره آن دارد، به خصوص آن كه در اجراى برنامه احتمال اختلال هم وجود داشته باشد.
همان گونه كه درباره حراست چنين مراسمى ذكر شد، براى اجراى آن هم نظر همه جانبه خداوند بود؛ كه همه مردم به صورت خود جوش در آن شركت كردند.
زمينه مجلس به گونهاى شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله - با حضور آن همه منافق - بدون هيچ تقيهاى كه منجر به حذف مواردى از سخنش و هدفش شود يا باعث انجام ندادن گوشههايى از مراسم سه روزه شود، آنگونه كه مىبايست همه اهداف خود را از سخنرانى و بيعت و مراسم غدير و غير آن به انجام رساند، و هيچ تقديم و تأخير و بر هم خوردگى در برنامه پيش نيامد.
اين به خاطر اطمينان پيامبر صلىاللهعليهوآله به ضمانت الهى بود كه: اى پيامبر، آنگونه كه لايق چنين مراسمى است سخن بگو و انجام بده ! من ضامنم كه مشكلى و فتنهاى پيش نيايد. امام رضا عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
امّا بَعْدَ قَوْلِ اللّه عَزَّ وَ جَلَ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» .(1)فَانَّهُ ازالَ كُلَّ تَقِيَّةٍ بِضِمانِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ وَ بَيَّنَ امْرَ اللّه تَعالى، وَ لكِنَّ قُرَيْشا فَعَلَتْ مَا اشْتَهَتْ بَعْدَهُ(2):
بعد از قول خداوند عز و جل «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » هر گونه تقيهاى را با ضمانت خداى عز و جل از ميان برداشت، و آن حضرت امر خدا را بيان كرد، ولى قريش بعد از آن حضرت آنچه مىخواستند انجام دادند.
يعنى مهم اتمام حجتِ كامل عيار و بدون تقيه بود كه براى آگاهى مردم آن روز و نسلهاى بعد انجام شد، اگر چه در عمل به محتواى غدير يعنى خلافت بلا فصل اميرالمؤمنين عليهالسلام، قريش ضديت كردند و اهداف خود را پيش بردند، ولى اين مهم نيست زيرا خداوند حجت را بر آنان و همه نسلهاى آينده تمام كرده است.
مراسم غير عادى براى غدير(1)
مراسم سه روزه در غدير خم، در گونهاى شگفتانگيز و فوقالعاده به انجام رسيده است. اين ويژگى تبليغى غدير در حدى است كه همه اشتياق به نقل و گسترش خبرى آن داشتهاند؛ به گونهاى كه انتشار خبر آن طبق شرايط آن عصر و نيز تا امروز به هيچ وجه قابل كنترل و ممانعت نبوده است.
جالب اين است كه اين غير عادى بودن اختصاص به انسانهاى عادى ندارد، بلكه شامل انبياء و اوصيائشان و ملائكه، بلكه همه مخلوقات مىشود. همه عجيب بودن غدير را احساس كردهاند و براى هر يك به اقتضاى وجودشان تحولى ايجاد شده است.
معصومين عليهمالسلام نيز به اين غير عادى بودن تأكيد داشتهاند و ابعاد مختلف آن را براى ما بيان فرمودهاند. ما هم بياموزيم كه در ابلاغ اين مهمترين مسئله اعتقادى از شيوههاى فوقالعاده تبليغى استفاده كنيم، تا هيچ دشمنى را ياراى ممانعت از انتشار خبر پر حرارت و زيباى آن نباشد؛ و هر اقدام كينه توزانهاى در نطفه خفه شود. در اينجا پنج خبر از غير عادى بودن واقعه غدير نزد زمينيان و آسمانيان تقديم مىشود كه چشم روشنى غديريان است:
1 - انتشار فورىِ خبرِ فوقالعاده غدير(2)
با در نظر گرفتن امكانات محدود تبليغى آن زمان، فقط جمعبندى چند شرايط غير
عادى توانست خبر غدير را در اين وسعت منتشر سازد. حساس كردن مردم و همه مخبرين آن زمان با اعلان قبلى توقف در غدير از مكه مكرمه، تقارن با سفر با اهميت حج، جمع صد و بيست هزار مخاطب، شكل فراموش نشدنى منبر و خطابه غدير، بيعت 120000 نفرى، مراسم سه روزه غدير و... ، همه اينها مجموعه مسائل غير عادى بود كه دست به دست هم داد، و باعث انتشار سريع و وسيع خبر غدير در اطراف و اكناف شد.
در واقع اين شيوه ابداعى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه هيچ كس احتمال آن را هم نمىداد؛ و به همين خاطر منافقين فلج شدند و از هر اقدام مؤثرى بر ضد غدير عاجز ماندند. امام صادق عليهالسلام دراين باره مىفرمايد:
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اين خبر در شهرها منتشر گرديد. وقتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين خبر از سوى شماست يا از سوى پروردگار است ؟ فرمود: قسم به خدايى كه خدايى جز او نيست، اين مسئله از سوى خداست.
2 - ماجراى عجيب غدير، هم مشهور هم معروف(1)
رمز شهرت غدير را در نصب مقام خلافت طى يك مراسم غير عادى بايد جستجو كرد. بدين معنى كه قبل از غدير بارها مسئله جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام مطرح شده بود، اما آنچه در غدير خم اتفاق افتاد در تاريخ اسلام سابقه نداشت و خبرى بالاتر و مهمتر از آن اتفاق نيفتاده بود.
دقيقا به همين جهت، على رغم اينكه دشمنان غدير سعى در عادى و كوچك نشان دادن ماجرا داشته و دارند، اما اشتهار و نقل متواتر آن در منابع آنان و توسط راويان خودشان بهترين دليل بر غير قابل كنترل بودن معروفيت و شهرت و انتشار عمومى خبر آن است.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 142.
استفاده از اين بُعد تبليغى غدير از شكنندهترين جهات آن، در مقابل دشمنانِ بىانصافى است كه علنا و جسورانه واضحترين حقيقتهاى غدير را زير پا مىگذارند. لذا امام موسى بن جعفر عليهالسلام را مىبينيم كه با اشاره به اشتهار حديث غدير آن را چنين نقل فرموده است:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را در ماجراى غدير معرفى كرد و چنين فرمود: اى مردم، آيا من صاحب اختيارتر از شما نسبت به خودتان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. حضرت نگاهى به آسمان كرد و فرمود: خدايا شاهد باش. و اين كار را سه بار تكرار كرد.
سپس فرمود: بدانيد كه هر كس من مولاى او و صاحب اختيارتر نسبت به او هستم اين على مولاى او و صاحب اختيار اوست. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
پيامبران الهى اخبار عالم را از منبع اصلى آن يعنى خزانه غيب الهى و وحى دريافت مىكنند. آنان وقتى دستور عيد گرفتن روز غديرى را كه هنوز نيامده از خدا مىشنوند، به خوبى متوجه غير عادى بودن آن مىشوند و عظمت فوقالعاده آن را دريافت مىكنند. امام صادق عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
شايد گمان كنى كه خداوند روزى با حرمتتر از روز غدير خلق كرده است ! نه به خدا قسم، نه به خدا قسم، نه به خدا قسم !(1)
در اين باره مىبينيم پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام وصيت كرد كه اين روز را عيد بگيرد، و فرمود: انبياء هم چنين مىكردند و به جانشينان خود وصيت مىكردند كه اين روز را عيد بگيرند.(2)
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: خداوند هيچ پيامبرى نفرستاده مگر آنكه اين روز را عيد گرفته و حرمت آن را نگه داشته است.(1)
4 - غير عادى بودن غدير در عالم خلقت(2)
براى اينكه زمينيانِ منكرِ غدير را بر سر جايشان بنشانيم، چارهاى نيست جز آنكه به آنها بفهمانيم خبر غدير در آسمانها مشهورتر و معروفتر و شناخته شدهتر از اهل زمين است.
آنان قدر غدير را بهتر از ما مىدانند و درك مىكنند كه در ميان اين همه وقايع عظيم و عجيب كه براى انبياء و اوصياء پيش آمده، غدير نزد خداوند حساب ديگرى دارد. آنها طوفان نوح عليهالسلام و آتش ابراهيم عليهالسلام و عصاى موسى عليهالسلام و بعثت خاتم انبيا صلىاللهعليهوآله را ديدهاند؛ اما از تحوّلى كه در غدير براى همه كائنات و موجودات پيش آمده دريافتهاند كه اين ماجرا با بقيه قابل مقايسه نيست !
همان طور كه در روز غدير «ولايت» بر انسانها عرضه شد، در عالم خلقت نيز بر ساير مخلوقات عرضه شد. امام رضا عليهالسلام در حديثى به وقوع اين امور در روز غدير اشاره مىفرمايد(3):
عرضه ولايت بر اهل آسمانها، و سبقت اهل آسمان هفتم در قبول آن، و تزيين آن به عرش الهى.
قبول اهل آسمان چهارم ولايت را پس از اهل آسمان هفتم، و تزيين آن به بيتالمعمور.
قبول اهل آسمان دنيا ولايت را پس از اهل آسمان چهارم، و تزيين آن به ستارگان.
5 . قبول مدينه ولايت را بعد از مكه، و زينت آن به پيامبر صلىاللهعليهوآله.
6 . قبول كوفه ولايت را بعد از مدينه، و زينت آن به اميرالمؤمنين عليهالسلام.
8 . قبول معادن طلا و نقره ولايت را بعد از عقيق و فيروزه و ياقوت.
هر كدام از كوهها كه ولايت را قبول نكرد چيزى بر آن نمىرويد.
عرضه ولايت بر آبها، اگر قبول كرد گوارا و اگر قبول نكرد تلخ و شور شد.
عرضه ولايت بر نباتات، هر كدام قبول كرد شيرين و خوش طعم، و هر كدام قبول نكرد تلخ شد.
عرضه ولايت بر پرندگان، هر كدام قبول كرد با صداى زيبا و فصيح مىخواند، و هر كدام قبول نكرد اَلكَن است و صداى خوبى ندارد.
ملائكه در آسمانها هيچ جشن سالانهاى جز غدير ندارند ! يعنى عجيبترين و غير عادىترين واقعهاى كه براى يادبودش جشن مىگيرند عيد ولايت است. امام رضا عليهالسلام از اين مراسم ملائكه در آسمانها خبر داده فرمود:
روز غدير روزى است كه خداوند به جبرئيل امر مىكند تا تختى از كرامت خود در مقابل بيتالمعمور قرار دهد. سپس جبرئيل بر فراز آن قرار مىگيرد و ملائكه از همه آسمانها جمع مىشوند و بر پيامبر صلىاللهعليهوآله ثنا مىفرستند و براى شيعيان اميرالمؤمنين و ائمه عليهمالسلام و محبين ايشان استغفار مىكنند.(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 222.
همچنين امام صادق عليهالسلام از اهداى هدايا توسط ملائكه در غدير خبر داده مىفرمايد:
روز غدير نزد اهل آسمان مشهورتر از اهل زمين است. خداوند تعالى در بهشت قصرى خلق فرموده كه بناى آن خشتى از نقره و خشتى از طلاست. در آن قصر صد هزار اتاق سرخ رنگ و صد هزار خيمه سبز رنگ وجود دارد و خاك آن از مشك و عنبر است.
در آن قصر چهار نهر جارى است: نهرى از شراب و نهرى از آب و نهرى از شير و نهرى از عسل. در كنارههاى اين نهرها درختانى از انواع ميوهها قرار دارد، و بر آن درختان طيورى هستند كه بدنهاى آنها از لؤلؤ و بالهايشان از ياقوت است و به انواع صداها مىخوانند.
روز غدير كه فرا مىرسد اهل آسمانها وارد اين قصر مىشوند و تسبيح و تقديس و تهليل مىگويند. آن پرندگان هم به پرواز در مىآيند و خود را به آب مىزنند، و سپس در آن مشك و عنبر مىغلطند. آنگاه كه ملائكه جمع شدند بار ديگر به پرواز در مىآيند و آن عطرها را بر آنان مىپاشند.
ملائكه در روز غدير «نثار فاطمه عليهاالسلام»(1)را به يكديگر هديه مىدهند. وقتى آخرين ساعات روز غدير فرا مىرسد، ندا مىآيد: به مراتب و درجات خود برگرديد كه به حرمت محمد و على عليهماالسلام تا سال آينده در چنين روزى، از لغزش و خطر در امان خواهيد بود.(2)
تحليل انعكاس خبر غدير در آن زمان(3)
پس از سه روز كه مراسم غدير پايان يافت، آن روزها با عنوان «ايام الولاية» در
ذهنها و بر صفحه تاريخ نقش بست. گروهها و قبائل عرب، با دنيايى از معارف اسلام، پس از وداع با پيامبرشان و معرفت كامل به جانشينِ او، راهىِ ديار خود شدند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز عازم مدينه شد در حالى كه كاروان اسلام را به سر منزل مقصود رسانده بود.
خبر غدير و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن مجمع عظيم، در شهرها منتشر شد، و به سرعت شايع گرديد و به گوش همگان رسيد. بدون شك اين خبر مهم توسط مسافران و ساربانان و بازرگانان تا اقصى نقاط عالم آن روز يعنى ايران و روم و چين پخش شد، و غير مسلمانان هم از آن با اطلاع شدند.
در بُعد ديگر، پادشاهان ممالك كه از قدرت نوپاى اسلام وحشت داشتند و چشم طمع به ايام بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله دوخته بودند، با شنيدن خبر تعيين جانشينى چون على عليهالسلام نقشههاى خود را بر آب ديدند.(1)
بدين وسيله جامعه اسلامى بار ديگر قدرت خود را به نمايش گذاشت، و از حملات احتمالى بيگانه مصون ماند، و بدينگونه بود كه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.
چنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير براى احدى عذرى، و براى كسى سخنى باقى نگذاشت.(2)
حضرت زهرا عليهاالسلام نيز مىفرمايد: خداوند بعد از غدير خم براى احدى حجتى و عذرى باقى نگذاشته است.(3)
1) . بصائر الدرجات: ص 54 ، 201. اقبال الاعمال: ص 453، 459. مختصر بصائر الدرجات: ص 109. الاختصاص: ص 272. مناقب آل ابىطالب: ج 3 ص 40. فيض القدير: ج 6 ص 281. بحار الانوار: ج 37 ص 136 و ج 39 ص 336 و ج 41 ص 228. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 68 . كشف المهم: ص 109. احقاق الحق: ج 2 ص 474 و ج 6 ص 358 و ج 12 ص 9.
2) . اثبات الهداة: ج 2 ص 115 ح 476.
3) . دلائل الامامة: ص 38.
توصيف غدير(1)
اگر كسى بر آن شود تا غدير را در يك جمله معرفى كند، مىتواند بگويد:
غدير پيمانه و ظرفى است كه تمام فداكارىهاى رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در آن گرد آمده، و گنجينه تمام احكام و آدابى است كه خداى متعال بر پيامبر خويش فرو فرستاده است.
اين حقيقت و پيوند ناگسستنى بعثت و خاتميت با غدير در اين آيه از قرآن تبلور يافته كه مىفرمايد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ ... »(2): «اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرساندهاى» .
توصيف ديگر غدير اين است كه بوستان تمام فضائل، اخلاق، والايىها و خوبىهاست. بلكه غدير عين والايىهاست و تحولات مدنى و فرهنگى و معنوى وامدار غدير هستند، چرا كه مهمترين عامل ماندگارى كيان دين و ملت اسلام است، و منكر غدير با اين ويژگىها، در حقيقت منكر تمام ارزشهاى والاى اسلامى است. غدير، مدرسه و فرهنگ اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه مىتواند تمام بشريت را قرين سعادت و شادكامى گرداند.
صاحب مدرسه غدير، يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام در عظمت و منزلت، در مرتبه پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است، چه اينكه وى چنان منزلت والايى دارد كه هيچ كس را ياراى همسنگى با او نيست.
از همين رو امام صادق عليهالسلام درباره «حكم بن عتيبه» كه مىخواست از غير طريق على عليهالسلام به مراتب خداشناسى دست يابد فرمود:
... فَليُشَرِّقِ الحَكَمُ وَ ليُغَرِّب، أما وَ اللّهِ لا يُصيبُ العِلمَ إلاّ مِن أهلِبَيتٍ نَزَلَ عَلَيهِم جَبرَئيلُ(1): برود و شروق و غرب را در نوردد، آگاه باشيد كه به خدا سوگند (هر كجا كه رود) به علم (واقعى) دست نخواهد يافت مگر از محضر كسانى كه جبرئيل بر آنان نازل شده است.
حق نيز همين است كه روى برتافتن از مدرسه و فرهنگ پيامبر و اهل بيتش عليهمالسلام دليل روشن و خدشه ناپذير تيرهروزى و سيهبختى است. و دانش، هر مرتبه و جايگاهى داشته باشد، اگر از خاستگاهى جز خاندان رسالت به دست آيد ارج و ارزش نخواهد داشت، زيرا چنين دانشى از ارزشهاى اخلاقى و معنوى تهى و از روح شريعت به دور است.
همچنين هر مسيرى كه به غدير نرسد، عليه دين است و هر چه بر ضد و مخالف دين باشد مخالف خدا و رسول و خاندان پاك او است. چرا كه تمام ارزشها و والايىهاى اخلاقى در غدير نهفته است و از آن جوشش مىگيرد.
جوّ حاكم در غدير(2)
پس از اتمام حجة الوداع و در راه بازگشت به مدينه، در شب هجدهم ماه ذى الحجة رسيده بود و كاروان مسير شبانه خود را به سوى غدير مىپيمود. غدير خم نيز با بركه آبش و چشمهسار و پنج درخت كهنسالش در انتظار كاروان عظيم حجّاج بود. مقصدى كه از مكه تعيين شد و مردم از وعدهگاهشان و برنامهاى كه در انتظارشان بود به خوبى خبر داشتند.
قلب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در چگونگى تحقق امر الهى و اعلام ولايت مطلقه جانشينان معصوم خود مىتپيد. پيك وحى نيز در تكاپوى فوق العادهاى براى تدارك برنامه فردا بود.
همزمان تحركات مُخرِّب منافقين وارد مرحله جدى شده و اوضاع نشان مىداد كه با حضور آن اكثريت مغشوش با افكار جاهلى، اجراى برنامه از پيش تعيين شده غدير غير ممكن است. از يك سو مردم ظاهربين فورا دهان به حسادت باز خواهند كرد كه پسر عمويش و خاندان خود را بر ما مسلط مىكند.
از سوى ديگر منافقين آشوب به پا خواهند كرد و مجلس سخنرانى را بر هم خواهند ريخت و حتى ممكن است قصد جان پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام را نمايند.
هم خداوند علم به بحرانى بودن موقعيت داشت و هم پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان مجرى امر خدا به شدت نگران آن بود، و هم مؤمنين از اعلام ولايت در چنان شرايطى واهمه داشتند، و هم منافقين جو حاكم را زير نظر گرفته بودند و صدها توطئه در سر مىپروراندند. در چنين شرايطى، پروردگار جهان مىخواست با يَدِ قدرت خود نشان دهد كه اگر او اراده كند همه مقهور اويند.
اواخر شب هجدهم كه كاروان به درختان و بركه غدير كاملاً نزديك شده بود آيهاى از قرآن نازل شد كه در عين اختصار همه جوانب غدير را در بر داشت، و تابلوى درخشنده غدير در متن قرآن شد. اين آيه همه نگرانىها را بر طرف كرد و خبر قطعى از اراده پروردگار و ضمانت حفظ از هر خطر و توطئهاى را آورد.
در آن لحظات حساس كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شدت در انتظار وحى بود، جبرئيل نازل شد و آيه 67 سوره مائده را نازل كرد و عرضه داشت: يا رسول اللّه، خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ»(1): «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده، و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند» .(2)
نزول اين آيه همه آن چيزى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله انتظارش را مىكشيد و انعكاس آن مىتوانست اينگونه باشد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» ؛ اى صاحب رسالت، آنچه از پروردگارت درباره امامت و خلافت و ولايت نازل شده ابلاغ كن و به مردم برسان.
«وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ؛ اين مسئله آن قدر قطعى و مهم و مورد تأكيد است كه اگر نشود گويا در رسالت و نبوت خويش هيچ گامى برنداشتهاى و رسالتى كه بر دوشت نهاده شده به انجام نرسانده بر زمين نهادهاى.
«وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» ؛ از جهت توطئههايى كه از آن هراس دارى مطمئن باش كه خداوند حفظ تو را از شر مردمان توطئهگر ضمانت نموده است.
«اِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرينَ» ؛ هدف اصلى، ابلاغ اين پيام و اتمام حجت است. شكى نيست كه گروهى از مردم ولايت را نمىپذيرند و ايمان نياورده و كفر مىورزند.
با نزول اين آيه، پيامبر صلىاللهعليهوآله همه آنچه درباره توطئهها از مردم مخفى مىكرد بىواهمه با آنان در ميان گذاشت و فرمود:
اين آيه تهديد بعد از و عيد است. حتما امر خداوند را به انجام خواهم رساند چرا كه اگر مردم هم مرا متهم كنند و تكذيب نمايند براى من آسانتر از عقوبت الهى در دنيا و آخرت است، و خدا بدون انجام اين وظيفه از من راضى نمىشود. اكنون كه خدا ضامن حفظ من است از هيچكس نمىهراسم.(1)
شاخصههاى واقعه غدير(2)
واقعه و خطبه غدير چندين شاخصه مهم دارد. به چند مورد اشاره مىشود:
1 - همراهى بيش از يك صد و بيست هزار مسلمان با پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله در حج آخرين (حجة الوداع) و حضور اين جمعيت كثير در وادى غدير.
2 - خطابه يك ساعته نبى معظم اسلام صلىاللهعليهوآله براى جمع مسلمانان و معرفى اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام به عنوان جانشين بلافصل و ولى و صاحب اختيار مؤمنين و مسلمين.
3 - قرار گرفتن عمامه رسول خدا صلىاللهعليهوآله چون تاجى بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام.(1)
4 - بيعت بيش از 120 هزار زن و مرد با ولىّ بر حق خدا و نهايتا سه روز اقامت در غدير و تأكيد پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله بر پيامهايى چون:
سلام نمودن به على عليهالسلام با عنوان «اميرالمؤمنين» .
اعلان ثابت بودن احكام الهى و حرام و حلال خدا تا قيام قيامت.
تبليغ پيام غدير به عنوان بالاترين امر به معروف و نهى از منكر.
رساندن پيام غدير به وسيله نسلها به نسلهاى ديگر و پدران به فرزندان.
5 - نزول آيه شريفه «سأل سائل بعذاب واقع ... » پس از انكار عامدانه ولايت على عليهالسلامتوسط حارث فهرى و هلاكت او به درخواست خويش.
6 - نامگذارى روز غدير به عنوان عيد اللّه الاكبر و افضل الاعياد و يوم ابلاء السرائر.(2)
7 - انعقاد عقد اخوت ميان مسلمين.
1) . در عرب آن روزگار رسم بود هر گاه مىخواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. اهميت اين برنامه آنگاه بيشتر مىشد كه شخص بزرگى عمامه خود را بر سر كسى مىبست، و اين كار در حقيقت به معناى اعتماد به او بود. الغدير: ج 1 ص 291.
2) . در عرب آن روزگار رسم بود هر گاه مىخواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. اهميت اين برنامه آنگاه بيشتر مىشد كه شخص بزرگى عمامه خود را بر سر كسى مىبست، و اين كار در حقيقت به معناى اعتماد به او بود. الغدير: ج 1 ص 291.
8 - دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فرمود: پروردگارا دوست بدار هر كه او (على عليهالسلام ) را دوست مىدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد. ياوران او را يارى كن، و خوار و ذليل فرما هر كس او را خوار نمايد.
9 - معرفى حضرت امير عليهالسلام به عنوان كسى كه خدا او را منصوب نموده و به او فضيلت داده و امام از طرف خداست و اولين ايمان آورنده به خدا و رسول و اولين عمل كننده به حق و هدايت است.
10 - معرفى على عليهالسلام به عنوان كسى كه در ليلة المبيت جانش را فداى پيامبر صلىاللهعليهوآله نموده، و مصداق آيه شريفه «وَ مِنَ الناسِ مَن يَشرى نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ»(1)مىباشد.
11 - نزول آيه شريفه « ... اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا ... » .(2)
12 - شاهد گرفتن خدا براى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر حسب دستور با آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ... » .
13 - بيان جملاتى چون:
ألا وَ قَد أدَّيتُ ...
ألا وَ قَد بَلَّغتُ ...
ألا وَ قَد أسمَعتُ ...
ألا وَ قَد أوضَحتُ ...
ألا وَ إنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ وَ أنَا قُلتُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ...
ألا إنَّهُ لَيسَ أميرُالمُؤمِنينَ غَيرَ أخى هذا ...
ألا لا تَحِلُّ إمرَةُ المُؤمِنينَ بَعدى لأحدٍ غَيرُهُ ...(1)
14 - گرفتن بازوى على عليهالسلام و اخذ اقرار از امت با جمله: أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم ؟ و پاسخ و تأييد مردم با جمله: اللّهُمَّ بَلى. و پس از آن فرمايش پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فرمود: مَعاشِرَ الناسِ ! هذا عَلىٌّ أخى وَ وَصيّى. مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ، وَ هُوَ عَلىُّ بنُ أبىطالِبٍ ... .
آرى، همه اين فرازها - كه پرتوى است از شعاعهاى حياتبخش خورشيد آسمان غدير - هماره بر تارك تاريخ جاودانه خواهد درخشيد، و به يقين فراموش نخواهد شد، و نسيان عمده آنها جز گمراهى و رسوايى فراموش كنندگان بازتابى نخواهد داشت.
عمق نگاهها نسبت به غدير(2)
تجربهاى كه در طول بيست سال مطالعه پيرامون غدير داشتهام، اين نتيجه روشن را در اختيارم گذاشته كه برخورد ذهن انسانها با مسئله غدير - به تناسب عمق نگاهى كه در محتواى آن مىنمايند - مراتبى دارد. اين درجاتِ معرفت، با مطالعه بيشتر و عميق شدن در زلال غدير قابل رشد و پيشرفت است.
مرورى بر اين مراتب دريچهاى است به سوى آنچه كه نام آن را گنجى در غدير فراتر از آنچه تاكنون شناختهايم گذاشتهام كه اينك با هم به جستجو آن خواهيم رفت:
در نگاه اول، غدير قضيهاى را تداعى مىكند كه حداكثر يك ساعت طول آن است.
1) . آگاه باشيد حق را ادا نمودم. آگاه باشيد آن را رساندم. آگاه باشيد گوشها شنيدند. آگاه باشيد واضح و روشن نمودم. آگاه باشيد پروردگار بلندمرتبه چنين پيام داده و من از جانب او مىگويم. آگاه باشيد به جز اين برادرم كسى امير مؤمنان نيست و جايز نيست كسى غير از او را اميرالمؤمنين بناميد.
2) . ژرفاى غدير: ص 17 - 21.
تصور عمومى آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از مراسم حج به مدينه بازگشت و بدون اطلاع قبلى، ناگهان با خطاب «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »(1)مواجه شد.
آنگاه بود كه كاروانِ بىخبر را فرمان توقف داد، و حتى عدهاى را كه بىخبر از آنچه نازل شده پيشتر رفته بودند به منطقه غدير بازگرداند.
آنگاه به فوريت سنگها را روى هم چيدند و حضرت بر فراز آنها قرار گرفت و على بن ابىطالب عليهالسلام را معرفى كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
اين نگاه اول و سطحى به واقعه غدير است. اگر چه اين نگاه در واقع ملخص از يك واقعه مفصل است، ولى به گونهاى در اذهان جاى گرفته كه تمام تفاصيل آن پاك شده و فقط همين مقدار باقى مانده است.
با مراجعهاى گذرا و مرورى سريع بر منابع در دسترس مانند «بحار الانوار» و «الغدير» چشمانداز ديگرى از غدير نمودار مىشود. در همين مطالعه فورى متوجه مىشويم كه غدير مراسمى سه روزه با حضور بيش از يكصد و بيست هزار نفر بوده و با اطلاع قبلى انجام شده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه با نيت اعلام ولايت حركت كرده و در مكه به اطلاع مردم رسانده كه در غدير متوقف خواهيم شد.
با رسيدن به غدير زمانى براى ساختن منبر در جايى خاص صرف شده و سپس نماز جماعت بر پا گرديده است. آنگاه حضرت بر فراز منبر آمده و بيش از يك ساعت سخنرانى نموده، و در بين سخنرانى على عليهالسلام را بر سر دست بلند كرده و «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» را بر زبان جارى نموده و مسئله ولايت را كاملاً تبيين فرموده است.
آنگاه عمامه خود را بر سر آن حضرت بسته است و حسان بن ثابت شعر بلندى درباره غدير سروده و با اجازه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را براى مردم خوانده است.
1) . مائده / 67 .
پس از آن سه روز طول كشيده تا يكايك آن جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى از مرد و زن بيعت كردهاند.
در پايان روز سوم يكى از معاندين كه منكر ولايت بوده به اقرار خويش درخواست عذاب الهى نموده، و سنگى از آسمان بر سر او نازل شده و پيش چشم همه او را به قتل رسانده، و اينگونه ارتباط غدير با وحى بر همگان ثابت شده است. اين نگاه، نخستين پردهاى است كه از روى يك واقعه مفصل برداشته مىشود.
همين مطالعه اجمالى، پشت پرده غدير را نمايان مىكند و توطئههاى عظيم و پى در پى منافقين را به ما نشان مىدهد. اينجاست كه پرده سومى از غدير كنار مىرود و پشت پرده آن نمودار مىگردد.
امضاى صحيفه ملعونه اول مقارن با غدير توسط كسانى كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآلهخلافت را به دست گرفتند، و نقشههاى مختلف آنان براى بر هم زدن مراسم غدير، و سپس توطئه قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در راه بازگشت از غدير، و تنظيم صحيفه ملعونه دوم به محض رسيدن به مدينه و تدوين اساسنامه غصب خلافت براى آيندههاى مسلمين، همه اينها دقيقا براى مقابله با غدير و همزمان با آن انجام شده است كه دريچههاى ديگرى را به روى نسل جديد مىگشايد.
دقت در جزئيات هر يك از وقايع اتفاق افتاده در فاصله زمانى سه روزه در غدير و كيفيت خاصى كه براى هر يك در نظر گرفته شده، بُعد ديگرى از ماجراست.
فرستادن جارچيان به اطراف مدينه براى خبر كردن مردم قبل از سفر، نامه پيامبر صلىاللهعليهوآله به يمن براى اميرالمؤمنين عليهالسلام - كه به آنجا سفر كرده بود - براى بازگشت به مكه از يمن، اتصال جمعيت عظيم حجاج بين مكه و مدينه، آماده سازى مردم براى غدير طى چند خطابه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه و عرفات و منى و مسجد خيف، مراسم سلام به على عليهالسلام به عنوان «اميرالمؤمنين» در مكه، مراحل حساب شده غدير براى آمادگى مردم است.
اعلان حضور در غدير براى همگان توسط بلال و به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله، حركت فورى براى غدير پس از مراسم حج، خصوصيت جغرافيايى غدير از نظر وقوع آن قبل از تقاطع جادهها در جحفه و وجود درخت و آب در آنجا، انتخاب سلمان و ابوذر و مقداد و عمار براى ساختن منبر، و بناى آن به بلندى قامت پيامبر صلىاللهعليهوآله، و كيفيت خاص پرداخت آن با چيدن سنگها و قرار دادن رواندازهاى شتران روى آنها براى نرمى آن و تزيين آن با پارچه، همه جزئياتى است كه جلوههاى پرمايهترى از غدير را نشان مىدهد.
قرار گرفتن پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام بر فراز منبر با هم از آغاز سخنرانى، بستن عمامه سحاب بر سر على عليهالسلام به عنوان اعلام نيابت از پيامبر صلىاللهعليهوآله، بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام بر فراز منبر و نشان دادن او به مخاطبين، گرفتن بيعت لسانى از مردم در اواخر سخنرانى، صورت فوقالعادهاى از خطابه است كه در تاريخ بشريت سابقه ندارد.
مسير دقيق سخنرانى تاريخى پيامبر صلىاللهعليهوآله در بيان جوانب مسئله خلافت و امامت و تعيين دوازده امام عليهمالسلام تا روز قيامت از فراز منبر غدير، استناد به بيش از 50 آيه قرآن در متن خطبه، نام بردن از منجى عالم بشريت حضرت مهدى عليهالسلام در آغاز راه اسلام، ابعاد ديگرى از اين مراسم عظيم را به ما نشان مىدهد.
تبريك و تهنيت مردم و به خصوص امضاكنندگان صحيفه پس از سخنرانى، اجازه پيامبر صلىاللهعليهوآله به حسان براى سرودن شعرِ غدير با سابقه منع شديد حضرت از شعر، كيفيت خاص بيعت كه ابتدا با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت مىكردند و سپس به خيمه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىآمدند و ضمن دست دادن به عنوان بيعت «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ» مىگفتند، كيفيت خاص بيعت زنان كه براى حفظ حجاب ظرف آبى كه پردهاى در وسط آن كشيده شده بود قرار دادند و زنان در يك سو و اميرالمؤمنين عليهالسلام در سوى ديگر دست در آب مىگذاشتند، همه اينها تداعى كننده عظمتى است كه غدير را قرين ابديت ساخته است.
نوشتن صحيفه ملعونه در كعبه با مضمون منع از خلافت اهلبيت عليهمالسلام، و عبور عدهاى از منافقين از غدير به سوى جحفه براى بر هم زدن مراسم و بازگرداندن آنها توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، و مباهلهاى كه توسط حارث فهرى در غدير صورت گرفت و خود او از خدا خواست كه اگر غدير از جانب خداست سنگى بر او فرود آيد، و فرود آمدن فورى سنگ در پيش چشمان آن جمعيت انبوه و خطاب حضرت به مردم كه ديديد و شنيديد، همه اينها نشانگر فشارى است كه از عظمت غدير بر روح منافقان وارد شده است.
حضور چهارده نفر از سردمداران سقيفه بر فراز كوه هرشى براى قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله، و نجات حضرت در سايه امداد الهى، و معرفى و ديدن چهره چهارده نفر توسط حذيفه و عمار، تنظيم متن سه صفحهاى صحيفه ملعونه دوم و پيشبينى تمام نيازهاى اصلى غصب خلافت در آن قبل از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله، نگاه عميقترى است كه يك مسلمان را وارد اعماق غدير مىنمايد و متوجه اسرارى نهفته در اين بركه آسمانى مىكند.
با توجه به نكات شاخص غدير و دقت در اهداف پيگيرى شده در خطبه غدير و تحقق آنها، و آثار و نتايج به دست آمده از غدير در طول تاريخ، جلوههاى نورانى غدير آشكار مىشود.
شاهد گرفتن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خدا و مردم را بر تبليغ خود، تأكيد حضرت بر امامت دوازده امام عليهمالسلام بعد از خود، تبيين حلال و حرام تا روز قيامت توسط آنان، اشاره به منافقين و اقدامات گذشته و آينده آنان تصريحا و تلويحا، اختصاص نيمه اول خطابه به اعلان اصل ولايت ائمه عليهمالسلام و توضيح درباره آن در نيمه دوم، از نكات شاخص خطبه است.
مطرح شدن موضوعات اساسى اسلام از توحيد، نبوت، ولايت على و امامان عليهمالسلام، فضائل اهلبيت عليهمالسلام، فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام، لقب «اميرالمؤمنين» ، علم اهلبيت عليهمالسلام،
حضرت مهدى عليهالسلام، محبين و شيعيان اهلبيت عليهمالسلام، دشمنان اهلبيت عليهمالسلام، ائمه ضلالت، اتمام حجت بر مردم، بيعت، معرفى قرآن و مفسر آن، حلال و حرام، و قيامت و معاد، از اهداف پيگيرى شده در خطابه غدير است.
اعلان رسمى ولايت على عليهالسلام در بزرگترين خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى جهان بشريت در سطح جهانى، حفظ انسجام امت اسلامى با تعيين خليفه، مقابله با توطئههاى منافقين و اتمام حجت بزرگ بر همه مردم، آثار و نتايجى است كه غدير در صدد آن بود.
مطالعه و تجزيه و تحليل اين اهداف، مرواريدهاى گرانبهايى است كه بايد از عمق اين دريا گرفته شود و به پژوهندگان معارف اهلبيت عليهمالسلام تقديم گردد.
نگاهى به تاريخچه غدير در چهارده قرن - كه به طور مستمر از سوى معتقدانش مورد حراست قرار گرفته - ابعاد ديگرى است كه آفتاب نورانى غدير را از بلنداى چهارده قرن به ما مىنماياند؛ كارهايى مانند:
اسناد متعدد آن كه حتى از سوى مخالفينش نقل شده، تواتر آن و حفظ متن بلند خطابهاش و متون ديگر مربوط به آن، مباحث علمى و احتجاجاتى كه پيرامون آن صورت گرفته، شعرهايى كه درباره آن سروده شده، كتابهايى كه درباره آن تأليف شده، و جشنهاى مفصلى كه هر ساله به مناسبت آن برگزار شده،
اينجاست كه متوجه مىشويم در آن روز عظيم، پيامبر عظيم الشأن صلىاللهعليهوآله كدامين آيندههاى بلند مدت را زير نظر داشته، و براى كدامين نسلها سخن مىگفته است. ما نيز از فاصله هزار و چهارصد سال، خود را در برابر منبر غدير و به عنوان مستمع اصلى آن حاضر خواهيم يافت.
با اذعان به اينكه ژرفاى غدير بيش از آن است كه بتوان آخرين عمق آن را به دست آورد، اين نگاههاى ششگانه كه ذكر شد به معناى دست يافتن به آنچه در غدير نهفته و پايان غوص در معارف وسيع آن نيست. اين دقتها بايد همچنان ادامه يابد، و هر
روز بُعد تازهاى از آن به روى نسلها باز گردد، كه به نظر مىرسد هنوز برگهاى اول اين پرونده عظيم باز شده است.
غدير از آغاز خلقت تا جهانى شدنِ و تا ظهور و قيامت(1)
با معرفى امام امامت و ولىّ ولايت الهى در غدير خم، تنها راه رسيدن به رضاى الهى و اوج گرفتن براى رسيدن به كمال بندگى هموار گشت. اما سيهدلانِ كژانديش و رياست خواهان فرصت طلب كه با تبعيت از شيطان همواره به دنبال هواهاى نفسانى خود بودند و غدير براى آنان خوشايند و مبارك نبود، مانند ابرهاى سياه خواستند جلوى نور خورشيد غدير را بگيرند.
آنان هر چند توانستند آسمان هدايت الهى را از روز شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تا به امروز براى بسيارى ابرى نمايند، اما هرگز نتوانستند خورشيد ولايت را بپوشانند. نور هدايت الهى از پس ابرهاى غفلت و گمراهى، همچنان حياتبخش زندگى دنيوى و اخروى حقجويان است.
البته چون خداوند اراده پيروزى غدير و صاحبان غدير بر هر قدرت و تفكرى را نموده، و با آيه شريفه «هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الحَق لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ»(2)وعده پيروزى و نصرت دين برگزيدهاش را بر همه اديان و مسلكها داده است، بديهى است وعده الهى انجام خواهد يافت و حقيقت جويان جمال خورشيد هدايت را در آسمان بدون ابر گمراهى در عصر آخرين حجت الهى و با ظهور منجى موعود نظارهگر خواهند بود.
به بيان ديگر: عالَم با غدير آغاز شده و با غدير ادامه دارد و با غدير پايان مىيابد، كه همان محبت و ولايت محمد و آل محمد عليهمالسلام است، و بر همين اساس مهمترين رسالت پيامبران عليهمالسلام ابلاغ پيام غدير بوده است.
ما معتقديم غدير استمرار حلقه پيوند انسان با آفريدگار است كه از روز اول بدان نياز داشته و تا قيامت اين روند ادامه دارد. غدير انسان است. در واقع انسان رهروِ راه كمال است با «إهدِنَا الصِراطَ المُستَقيمَ»(1)پاسخ به منجىگرايى بشريت و پاسخ به درخواست برنامه مدوّنِ الهى، كه در غدير تكميل شد و پيشواى هدايتگر آن در غدير معرفى گرديد.
پس جا دارد بگوييم:
غدير بهترين شيوه بهرهبردارى از جهان هستى را در اختيار بشر قرار مىدهد. غدير شاقول الهى افكار است كه در طول تاريخ تنها ميزان سنجش از طرف پروردگار بوده است.
بنا بر اين، مىتوان نتيجه گرفت كه توحيد از آغاز خلقت با آموزشِ فرستاده و نماينده خدا پايه گذارى شد، و ملائكه و انبياء عليهمالسلام هم توحيد را از چهارده معصوم عليهمالسلام آموختند، و اوج اين عظمت در غدير اعلام شد. پس به جاست كه بگوييم: كمال دين و نعمت و رضايت خداى متعال كه انسان از آغاز خلقت در انتظارش بود با غدير اعلام شد.
خداوند منّان سه تعبير درباره بعثت و غدير و ظهور در قرآن آورده، كه اين روند را به خوبى ترسيم مىنمايد: بعثت را منّت خود بر خلق شمرده و فرموده: «لَقَد مَنَّ اللّهُ عَلَى المُؤمِنينَ إذ بَعَثَ فيهِم رَسولاً»(2)، و غدير را كمال دين خود اعلام كرده و فرموده: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم»(3)، و ظهور را تابشِ نور الهى به حساب آورده و فرموده: «وَ أشرَقَتِ الأرضُ بِنورِ رَبِّها» .(4)
اين مسير از آغاز خلقت تا بعثت و از بعثت تا غدير، مسير خود را طى كرد تا به دوران بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد. در واقع غدير وصيتنامه اجرائى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه بايد بعد از آن حضرت عملى مىشد، و اوجب واجبات در روزگار فقدان نبى امامت بود، كه معناى دقيق جانشينى و خلافت به حساب مىآمد.
يعنى در غدير مُبيِّن دين همانند مؤسّس آن معرفى شد؛ كه مقام عصمت است. اكنون كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از دنيا رفته بايد اين روند تا قلّه خود پيش رود و اوج گيرد، و هيچ مانعى - حتى اگر سقيفه باشد - نخواهد توانست مانع اين پايهگذارىِ خلقت شود.
اگر در زمانى موقت، فتنههاى سقيفه مغزها و افكار بشر را از راه راست بهشت منحرف كرد و امتحان الهى تحقق يافت، اما اراده پروردگار بر اجراى امر خود درباره غدير پشتوانهاى است كه در زمان ظهور خود را نشان خواهد داد؛ آنجا كه فرموده: «كَتَبَ اللّهُ لأغلِبَنَّ أنَا وَ رُسُلى» .(1)
اكنون بايد گفت: ظهور انتهاى تفصيلى صراط مستقيمِ غدير و تجلّى كاملِ تعالىِ بشر است. اسلام بدون غدير و غدير بدون ظهور متجلى نمىشود. آن كمالِ اعلام شده در دين و آن نعمتِ به اوج رسيده در ولايت و آن مُهرِ رضايت رب در غدير، جز با ظهور عملى نخواهد شد.
امام غدير در روز ظهور آن پيشواى هدايتگرى است كه رسالت جهانىِ ختم نبوت را بر عهده دارد. آن برنامه مدون الهى در غدير به دست او در روزگار ظهور متجلى مىگردد. اوج پيوندِ انسان با آفريدگار در عصر ظهور خود را نشان خواهد داد، كه: مَتى تَرانا وَ نَراكَ وَ أنتَ تَأُمُّ المَلأَ.(2)و او است كه واسطه بودن بين خدا و خلق را به همه نشان مىدهد.
آن روز بهترين بهرهبردارى از جهان هستى به دست امامى آگاه از جزئيات جهانِ خلقت محقق مىشود. آن روز اوجب واجبات - كه امامت است - معناى عملى خود را نشان مىدهد. آن روز مردم مىفهمند كه دير زمانى است پاسخ به درخواست «إهدِنَا الصِراطَ المُستَقيمَ»(1)را دريافت كرده بودند، ولى بدان توجه نداشتند.
آن روز وصيتنامه غديرىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله حقا مورد عمل قرار مىگيرد. آن روز تراز سنجش افكار، بىپرده درست را از نادرست تعيين خواهد كرد. آن روز توحيد و خداشناسى توسط امامِ غدير در گستردهترين بازار علم بر عقول جهانيان عرضه خواهد شد، و آن روز است كه بايد با خط طلا بر سينه آسمان نوشت: تجلىِ واقعى غدير تنها در عصر ظهور است.
غدير از واقعه تا تحليل علمى(2)
هر واقعه تاريخى - پس از مطالعه - نياز به تجزيه و تحليل جوانبش دارد تا ارزش و اهداف و نتايج آن به خوبى شكافته شود، و از صورت داستان به يك واقعيت ارزشمند در جهت علمى درآيد.
در كنار همين موشكافىهاست كه رابطه بسيارى از مقارنات يك ماجرا - كه در ظاهر مرتبط با اصل آن ديده نمىشود - كشف مىگردد و حقايق ناگفته بسيارى روشن مىشود.
غدير نه تنها از اين قاعده مستثنى نيست، بلكه به خاطر عظمت و حساسيت آن بسيار عميق و پرماجراست؛ و براى كشف ارتباطاتِ آن نياز شديد به تحليل و موشكافى احساس مىشود. در سايه اين جمعبندىها اسرارى از مطالب خطبه غدير و برنامههاى قبل و بعد از آن به دست خواهد آمد كه در برخورد اول با ماجرا هرگز احساس نمىشود.
مَدخَلهاى مرتبط با غدير(1)
اعتقاد شيعه بر آن است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام خليفه بر حق و امام مسلمين و جانشين بلا فصل پيامبر صلىاللهعليهوآله و افضل مردم پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله است. دليل حق بودن على عليهالسلام در خلافت و امامت، يا عقلى است يا نقلى. نقلى هم يا بر اساس آيات قرآن است، يا روايات و احاديث فريقين، يا كتب تاريخ و سيره.
مطالعه مدخلهاى زير به گونهها و در كتب مختلف، اثبات كننده همين باور و مرتبط غدير است:
آيات غدير، آيه اكمال دين، آيه اولى الامر، آيه تبليغ، آيه تطهير، آيه «سَئَلَ سائِلٌ» ، آيه مباهله، آيه ولايت، آيه مودت، ائمه اثنىعشر عليهمالسلام، اثبات الوصية، اجتهاد در مقابل نص، اجماع، احاديث غدير، احتجاج به غدير، ارتداد سياسى، استبصار، اصحاب كساء، اطاعت، افضليت على عليهالسلام، اقيلونى، امامت، امام شناسى.
لقب «اميرالمؤمنين» ، انتخاب و انتصاب، اولوالأمر، اهلسنت و جماعت، بيعت اجبارى، پنجشنبه شوم، حَسبُنا كِتابُ اللّهِ، حديث امامت، حديث ثقلين، حديث خلافت، حديث ائمه اثنىعشر، حديث سلسلة الذهب، حديث منزلت، حديث وزارت، حديث ولايت، حديث يوم الدار.
حق، خاتم بخشى، خطبه غديريه، خلافت، خليفه بلا فصل. ذوىالقربى، رافضى، راويان غدير، سقيفه بنىساعده، سنت و بدعت، شاهدان غدير، شعراى غدير، شوراى خلافت، شيعه در تاريخ، شيعه شناسى، صراط مستقيم، عصمت، على عليهالسلام در قرآن، على عليهالسلام و حق.
عيد غدير، غدير خم، الغدير، غدير و فرهنگ مكتوب، غصب خلافت، فرقه ناجيه، فرهنگ غدير، فريضه ولايت، قرآن و عترت، مباهله، مذهب جعفرى، مرجعيت دينى و علمى اهل بيت، مظلوميت على عليهالسلام، مولى، ميراث نبوت، ميزان حق،
1) . فرهنگ غدير محدّثى : ص 320، 321.
نامه نانوشته، نقد كتابهاى ضد شيعه، واقعه غدير خم، ودايع رسالت و امامت، وصى، ولايت.
وقايع مرتبط به غدير(1)
در يك نگاه ژرف، كاملاً مشخص مىشود كه حقيقت اين پنج موضوع از هر جهت يكى است و كاملاً مرتبط و پيوسته به يكديگر اند:
جريان غدير خم.
ماجراى كتف يا همان واقعه طلب كردن قلم و كاغذ هنگامى كه مريضى پيامبر صلىاللهعليهوآله شدت يافت و جريانى كه در حضور آن حضرت در آن حال اتفاق افتاد و بيرون كردن همه از اطاق.
جريان سقيفه و چگونگى به غصب خلافت و به خلافت رسيدن ابوبكر.
هجوم به خانه اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليهماالسلام براى گرفتن بيعت.
5 . ماجراى فدك و احتجاج حضرت زهرا عليهاالسلام بر ابوبكر در مسجد و خطبه آن حضرت.
ايجاد زمينه شهرت غدير(2)
ايجاد شرايط اشتهار براى غدير از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله از زاويههاى متفاوتى صورت گرفت: اعلان عمومى براى حضور در غدير، كيفيت حركت به سوى غدير، تعيين محل غدير براى اجراى مراسم، حضور صد و بيست هزار مخاطب، سه روزه بودنِ مراسم، تلاش فرهنگى در زمان امامان عليهمالسلام براى حفظ اشتهار و معروفيت غدير؛ كه هر يك از اينها جداگانه بر اشتهار غدير در گستره زمان و مكان و در صفحات تاريخ تأثير به سزايى داشت.
اين آيندهنگرىها درباره غدير به نوعى ابلاغ غير ارادىِ آن به حساب مىآيد؛ به اين معنى كه اشتهار غدير به طور ناخواسته باعث بلاغ بيشتر و رسيدن گستردهتر پيام آن مىشود، حتى در زمانها و مكانهايى كه مُبلِّغى براى آن نباشد ! اينك به تبيين جزئيات اين پيشبينىها در پنج جهت مىپردازيم:
1 - اشتهار غدير به خاطر سرعت خروج از مكه به سوى غدير(1)
اولين سفر حج پيامبر صلىاللهعليهوآله زمينه خوبى بود تا بسيارى از مسلمانانى كه تا آن روز پيامبرشان را نديده بودند و يا فرصت پرسش سؤالات خود را از آن حضرت نداشتند، در آن شرايط در محضر رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله حاضر شوند و آموختنىهاى دينشان را بياموزند.
از سوى ديگر، اجتماع صد و بيست هزار نفرى حجاج فرصت مناسبى بود تا پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله با سخنرانىهاى متعدد در موضوعات متفاوت آگاهىهاى لازم را به مخاطبانى دهد كه هر يك مىتوانست آن مطالب را به صدها مخاطب ديگر منتقل كند.
شهر مكه وطن پيامبر صلىاللهعليهوآله بود و حضرت با آسايش بيشتر و زمان وسيعترى مىتوانست به نشر اسلام و ارتباط مسلمانان با يكديگر بپردازد.
با در نظر گرفتن همه اين شرايط ويژه، انتظار مىرفت پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در اين اولين و آخرين سفر حج خود مدتى در مكه بماند، ولى بلافاصله پس از اتمام حج حركت به سوى غدير را اعلام كرد، با عجلهاى كه بيش از يك روز به حاجيان اجازه توقف در مكه نمىداد؛ و اين براى همه عجيب بود. حضرت به منادىِ خود بلال دستور داد تا به مردم اعلان كند:
فردا كسى جز معلولان نبايد باقى بماند، و همه بايد حركت كنند تا در وقت معين در غدير خم حاضر باشند.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 385 و ج 37 ص 111، 158. اثبات الهداة: ج 2 ص 136 ح 593 . الغدير: ج 1 ص 10، 268.
اين عجله براى رسيدن به غدير، در حساسترين شرايطى كه مكه به خود ديده، از به ياد ماندنىترين قسمتهاى اين سفر ربّانى است. نتيجه اين اعلام فورى اشتهار غدير در آن روزگار و آيندههاى تاريخ شد؛ چون همگى در جستجوى پاسخ اين سؤال بودند كه:
چرا خروج از مكه به اين سرعت ؟ !
كجا با اين عجله ؟ !
مگر خبر غدير چقدر مهم است كه از كنار كعبه واجبتر باشد ؟
چرا تأخير در ابلاغ پيام ولايت در غدير جايز نيست ؟
يافتن پاسخ اين پرسشها همه آن چيزى بود كه غدير را انتشار مىداد و مشهور مىكرد.
2 - اشتهار غدير به خاطر مكان فوقالعاده آن(1)
غدير كجاست ؟
عرض و طول آن، حدود جغرافيايى آن، امكانات آن، موقعيتهاى حساس آن كدام است ؟
اينجا چه خصوصيتى دارد كه خداوند تبارك و تعالى آن را انتخاب كرده و تأكيد بر اعلان ولايت در آن نموده است ؟
«غدير» كمى قبل از «جحفه» ، بيابانى وسيع و آبگيرى براى جمع شدن آب سيلها و همچنين آب چشمهاى كه از سمت شمال غربى به آن مىريزد و چند درخت كهنسال تنومند بوده، كه براى برنامه سه روزه پيامبر صلىاللهعليهوآله و ايراد خطبه براى آن جمعيت انبوه بسيار مناسب بوده است.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 385 و ج 37 ص 111، 158. اثبات الهداة: ج 2 ص 136 ح 593 . الغدير : ج 1 ص 10، 268.
موقعيت حساس اين بِركه از آن جهت است كه جاده بعد از آن در سمت مدينه، به جُحفِه مىرسد كه تقاطع راههاست. جادهاى كه از مكه تا غدير را از كنار دريا پيموده در جحفه تقسيم مىشود:
راهى به سوى مدينه به شرق مايل مىشود و به سمت عراق نيز مىرود.
راهى به سمت شمال از كنار دريا تا شام مىرود.
راه ديگرى از غرب به دريا مىرسد تا با كشتى به مصر و ساير مناطق آفريقا برود.
از سمت جنوب هم به شهر مكه منتهى مىشود و بعد از آن هم به يمن مىرسد.
اگر چه مسلمانان آن روز اكثرا از سوى مدينه آمده بودند، ولى انتخاب غدير قبل از اين تقاطع حساس، در آيندههاى تاريخ كه كاروانها در رفت و برگشت از حج و عمره همين مسير را طى مىكردند، براى هميشه يادآور مراسمى بود كه در هجدهم ذى الحجه در آنجا انجام گرفت.
يعنى قبل آنكه كاروانها متفرق شوند غدير را - كه يادآور آن روز مقدس بود - زيارت مىكردند و با نماز در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير، با اين زيربناى اعتقادى خود هم تجديد خاطره و هم تجديد بيعت مىنمودند.
اين يك پيشزمينه حساب شده درباره غدير بود كه اشتهار آن را رقم زد و چنان سوزشى در دل دشمنانش داشته و هنوز هم دارد كه بارها دست به تخريب مسجد آن زدهاند. براى دوستان غدير نيز آن قدر دلانگيز بوده كه در طول چهارده قرن، پس از هر ويرانىِ دشمن اقدام به بازسازى آن كردهاند، و پرچم غدير را كنار بركه خم در اهتزاز نگه داشتهاند.
3 - اشتهار غدير به خاطر خطبه يك ساعته(1)
سخنرانى تاريخى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير كه حدود يك ساعت طول كشيده از استثنائىترين خطبههاى جهان به شمار مىآيد؛ و همين خطبه باعث اشتهار غدير
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 201 - 207. اثبات الهداة: ج 2 ص 114 و ج 3 ص 558 .
شده است. در اين خطابه كه با مخاطبانى به وسعت كره زمين تا روز قيامت ايراد شده، مراحل سخن به قدرى حساب شده و دقيق پيش مىرود و به هدف اصلى مىرسد و سپس به تشريح آن مىپردازد، كه تاكنون شرحهايى بر اين خطبه نوشته شده و فصاحت و بلاغت آن سخن گفته شده است.
دو اقدام عملى پيامبر صلىاللهعليهوآله در اثناء خطبه، كه بر فراز منبر انجام دادند و تا آن روز سابقه نداشت اشتهار غدير را دو چندان كرد: يكى بر سر دست بلند كردن على عليهالسلام و در آن حال گفتنِ «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ» ، و ديگرى بيعت لسانى كه با گفتن اقرار نامه غدير توسط آن حضرت و تكرار آن توسط مردم عملى شد.
4 - اشتهار غدير به خاطر مراسم سه روزه بيعت(1)
مراسم غدير كه نه يك ساعت و نه نيمروز و نه يك روز، بلكه سه روز به طول انجاميده و اين طولانى شدن هيچ دليلى جز بيعت 120000 نفرى نداشته، آن را به صورت يكى از مشهورترين وقايع تاريخ در آورده است.
با در نظر گرفتن اينكه بدون بيعت هم مىشد به اين مراسم خاتمه داد، ولى اين تأكيد بر بيعت هم با پيامبر صلىاللهعليهوآله و هم با اميرالمؤمنين عليهالسلام و توقف در بيابان در آن شرايط گرم و طاقت فرسا براى هر شنوندهاى تعجب برانگيز و به ياد ماندنى است و از نگاهى ديگر اشتهار واقعه غدير را رقم مىزند.
اگر بقيه وقايعى را كه در اين سه روز اتفاق افتاده به ماجراى بيعت اضافه كنيم اين معروفيت چند برابر مىشود. برنامه تبريك مردم كه حتى عمر بن خطاب «بَخٍ بَخٍ لَكَ يا عَلى» گفت(2)و بستن عمامه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام(3)و شعر حَسّان بن
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 42، 60 ، 65 ، 134، 136، 194، 195، 203، 205، 309. بحار الانوار ج 21 ص 387، 388 و ج 28 ص 90 و ج 37 ص 166، 127. الغدير: ج 1 ص 58 ، 271، 274.
2) . بحار الانوار: ج 21 ص 387. امالى شيخ مفيد: ص 57 .
3) . الغدير: ج 1 ص 291. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 199. اثبات الهداة: ج 2 ص 219 ح 102.
ثابت(1)و ظهور جبرئيل در غدير(2)و نوشتن سند مكتوب غدير به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله(3)و ماجراى سنگ آسمانى بر دشمن غدير(4)
5 - تابلوى اشتهار بر پيشانى غدير(5)
ثمره شيرين اين همه زمينهسازى براى اشتهار غدير را در آيندههاى تاريخ مىبينيم كه در هر زمان و مكانى تابلوى شهرت و معروفيت بر دروازه غدير نصب شده، و در دوردستهاى زمان و مكان همه آن را با اين پرچم و تابلوى جهانى مىشناسند.
به عنوان نمونه كلام امام هفتم عليهالسلام است كه وقتى غدير را ياد مىكند قبل از هر سخنى عَلَم بلندِ اشتهار آن را نشان مىدهد و مىفرمايد:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را در آن ماجراى معروف و مشهور روز غدير معرفى كرد، فرمود: بدانيد كه هر كس من مولاى او و صاحب اختيارتر نسبت به او هستم اين على مولاى او و صاحب اختيار اوست. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 388 و ج 37 ص 112، 166، 195. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 41، 98، 144، 201. كفاية الطالب: ص 64 . كتاب سليم: ص 828 .
2) . بحار الانوار: ج 37 ص 120، 161. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 85 ، 136.
3) . بحار الانوار: ج 35 ص 282. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 151.
4) . بحار الانوار: ج 8 ص 6 ح 10 و ج 15 ص 6 ح 6 و ج 35 ص 320 - 323 ح 22 و ج 37 ص 162، 166، 173، 176 و ج 42 ص 40 - 42 ح 14 و ج 94 ص 13 ح 22. تفسير القمى: ص 695 . الفضائل شاذان : ص 84 . تفسير فرات: ص 190 505 ح 663 . مناقب ابن شهرآشوب: ص 3 ح 40. اربعين منتجبالدين: ص 83 . العمدة (ابن بطريق) : ص 101. الاقبال: ص 453 -
5) . بحار الانوار: ج 37 ص 142.
جوانب مختلف شهرتِ غدير(1)
شاهد در روز انكارِ حق به كار مىآيد، تا با شهادت خويش غدير از دست رفته را به رخ طرفداران سقيفه بكشد و آنان را بر سر جايشان بنشاند. اما بر غدير بايد گريست كه با شاهدان دهها هزار نفرى همچنان مظلوم ماند و حقش علنا غصب شد.
حتى اشتهار صد و بيست هزار نفرى آن كه در بازگشت حاجيان نزد خويشان و دوستانشان تبديل به شهرت ميليونى شده بود، نتوانست مانع امّ الفساد صحيفه ملعونه شود !
همچنين از جمله نكاتى كه در يك نگاه به صورت عمومى در خطبه غدير شاخص است مىتوان به شاهد گرفتن حضرت مردم را بر تبليغ خود در مواضع مختلف خطبه اشاره كرد.
با همه اقداماتى كه سقيفه به كار گرفت و توانست بسيارى از احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله را به فراموشى بسپارد، ولى درباره حديث غدير نتوانست مانع انتشار اين حقيقت پر ابهت شود، به گونهاى كه تا امروز اشتهار واقعه غدير يكى از جهات مسلم غدير است؛ و در مقام دفاع و اتمام حجت درباره آن به اين جهت اشتهار بسيار اشاره شده است.
در واقع برنامهريزى خدا و رسول براى نشر پيام ولايت از غدير، به قدرى حساب شده بوده كه انتشار خبر آن قابل كنترل كسى نباشد. اولين حضور 120 هزار نفرى در اسلام در برابر يك خطيب و تنوع برنامههاى سه روزه غدير، يك تبليغ استثنائى در تاريخ انبيا عليهمالسلام را رقم زد كه هيچ سقيفهاى را قدرت ممانعت از نشر آن نبود ! !
نتيجه اين اشتهار آن بود كه در دورانهاى مختلف بعد از غدير، هرگاه لازم بود از خصم درباره آن اقرارى گرفته شود، جاى انكارى وجود نداشت ! بلكه مخالفين و به خصوص نسلهاى بعدىِ آنان خود اقرار به شهرت حديث غدير مىنمودند.
1) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 28، 29، 30، 69 - 79، 127، 172 - 174، 194، 195، 197 - 201، 205، 206. اسرار غدير: ص 87 . اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 18، 19. چهارده قرن با غدير: ص 29.
از نتايج شهرت خبر غدير(1)اين است كه: اشتهار و معروفيت ماجراى غدير فوائد بسيارى را در بُعد تبليغى غدير براى آيندههاى آن بر جاى گذاشت، كه به جهاتى از آن اشاره مىكنيم.
در موارد بسيارى وقتى شهادت به نفع غدير از فرد يا گروهى درخواست مىشد، فورا بدون ترس از حاكمين و از كسانى كه در مقابل غديريان قرار داشتند پاسخ مثبت داده و شهادت مىدادند.
دقيقا از همين جاست كه تغافل مردم نسبت به غدير در هر زمانى به خصوص در ماجراى سقيفه براى همه واضح بوده، و هميشه تعبير اين بوده كه «چرا خود را به فراموشى زدهايد» ؟ در حالى كه چنين برخوردى را درباره كمتر موضوعى در اسلام مىبينيم. يعنى درباره به فراموشى سپردن ماجراى سه روزه صد و بيست هزار نفرى در غدير، هيچ عذرى نزد هيچ قوم و ملتى نمىتواند پذيرفته باشد ! !
در اينجا مرورى خواهيم داشت به هشت مورد تبليغ غدير با تكيه بر اشتهار آن كه در جلوههاى مختلفى خود را نشان داده است:
در زمانى كه وسائل ارتباط جمعى و خبر رسانى بسيار ابتدائى بود و اخبار با زمان زياد و با انگيزههاى ضعيف از شهرى به شهرى به صورت گفتارى و يا حد اكثر نوشتارى منتقل مىشد، چه طرحى لازم بود كه بتواند خبر غدير را در حد ابزارهاى ارتباطى امروز منتشر نمايد. نه فقط مسلمانان آن روز توسط حاجيان اطلاع يافتند، بلكه كفار و مردمان شهرهاى دوردست و حتى پادشاهان كشورها خبردار شدند.
يك بُعد ماجرا مربوط مىشد به اصل مسئله كه تعيين جانشين براى ختم نبوت بود. اين جهت براى همه مردم عالم اهميت داشت و در واقع چشم انتظار آن بودند، جز منافقين مسلمان نمايى كه بر ضد اسلام صحيفه امضا كردند و سقيفه تشكيل دادند و طبعا غدير را هم فراموش كردند !
1) . اثبات الهداة: ج 2 ص 122 ح 505 .
كلام امام صادق عليهالسلام را مىشنويم درباره شيوع و پخش فورى خبر غدير در آن زمان، كه مىفرمايد: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على عليهالسلام را منصوب كرد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، اين خبر در شهرها منتشر گرديد. وقتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين خبر از سوى شما يا از سوى پروردگار است ؟ فرمود: قسم به خدايى كه خدايى جز او نيست، اين مسئله از سوى خداست.(1)
صد و پنجاه سال از غدير گذشته و خلفاى غاصب در انواع سقيفهاى و اميهاى و مروانى و عباسى يكى پس از ديگرى آخرين تلاشهاى خود را براى اضمحلال تاريخ و اعتقاد غدير به كار گرفتهاند، اما اين نام زيبا همچنان از قله اسلام مىدرخشد، به گونهاى كه امام موسى بن جعفر عليهالسلام به شهرت و معروفيت آن را در تبليغ غدير مطرح كرده مىفرمايد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در ماجراى معروف و مشهور روز غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام را معرفى كرده فرمود: اى مردم، آيا من صاحب اختيارتر از شما نسبت به خودتان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. حضرت نگاهى به آسمان كرد و فرمود: خدايا شاهد باش - و اين كار را سه بار تكرار كرد - سپس فرمود: بدانيد كه هر كس من مولا و صاحب اختيار او هستم اين على مولا و صاحب اختيار اوست. اللهم وال من والاه و عادِ من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله.(2)
شاهد در روز انكارِ حق به كار مىآيد، تا با شهادت خويش غدير از دست رفته را به رخ طرفداران سقيفه بكشد و آنان را بر سر جايشان بنشاند. اما بر غدير بايد گريست كه با شاهدان دهها هزار نفرى همچنان مظلوم ماند و حقش علنا غصب شد. حتى اشتهار صد و بيست هزار نفرى آن كه در بازگشت حاجيان نزد خويشان و دوستانشان تبديل به شهرت ميليونى شده بود، نتوانست مانع ام الفساد صحيفه ملعونه شود !
امام صادق عليهالسلام به همين نكته اعتقادساز در دين ما اشاره كرده و با تعجب مىفرمايد: تعجب است از آنچه على بن ابىطالب عليهالسلام كشيده است ! (در روز غدير) آن حضرت اين همه شاهد داشت ولى نتوانست حق خود را بگيرد، در حالى كه مردم با دو شاهد حق خود را مىگيرند ! اين همه از اهل مدينه با حضرت در حج بودند و در بازگشت پنج هزار نفر از اهل مكه همراه حضرت تا غدير آمدند، و در آنجا ولايت على عليهالسلام را اعلان فرمود.(1)
فراموشى جرم نيست، اما تغافل جنايت بر عليه حقيقت است؛ به خصوص اگر فرياد حقطلبى مظلوم به گوش شاهد رسيده باشد. جالبتر هنگامى است كه اين فراموشى زدگى دستجمعى باشد و همه حاضرانِ واقعه چشم در چشم يكديگر لب از ابراز حقيقت فرو بندند، و شرم و حيا و حتى وجدان را زير پا گذارند.
اين همان چيزى بود كه غدير دچارش شد و از 120 هزار شاهد تنها سه نفر اعلان آمادگى كردند و بقيه نيامدند، حتى زمانى كه صاحب غدير بر در خانههايشان رفت و از آنان كمك خواست.
امام صادق عليهالسلام اين مظلوميت مكرر غدير را با سابقه ديگرى كه مردم در تغافل داشتند چنين بيان فرموده است:
مردم درباره روز غدير خم خود را به غفلت زدند همان گونه كه در روز مشربه امّابراهيم خود را به غفلت زدند ! روز مشربه مردم اطراف حضرت بودند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد، ولى براى حضرت جا باز نكردند ! !
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى مردم، آيا در حالى كه من زندهام و در بين شما هستم به اهلبيت من بىاعتنايى مىكنيد ؟ بدانيد اگر من از ميان شما غايب شوم خداوند از شما غايب نمىشود ... !(2)
نقشه عمر براى خلافتِ عثمان از قبل تنظيم شده بود. در شوراى طرفدارانِ غصبِ خلافت، موقعيتى بسيار حساس پيش آمد كه باطل بودن چنين شورايى را براى تعيين خليفه با استدلال به غدير به همه اعلام كرد.
قسم دادن در چنين شرايطى به اين مهم كمك كرد، به خصوص پس از اقرار اهل شورايى كه از سوى عمر بن خطاب تعيين شده بودند.
در موقعيتى كه عمر كشته شد و شش نفر را براى خلافت معرفى كرد، اقرار همه پنج نفر به غدير يعنى حق مسلم على عليهالسلام در خلافت، و به معناى تسليم اين مقام به آن حضرت و ابطال پيشنهاد عمر است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در آن مجلس به عنوان اتمام حجت برخاست و پنج نفر ديگر را درباره غدير قسم داد و پرسيد:
شما را به خدا قسم مىدهم، آيا در بين شما غير از من كسى هست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم او را به امر خداوند منصوب كرده و فرموده باشد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، فَليُبَلِّغِ الشاهِدُ الغائِب ؟
همه اقرار كردند و گفتند: كسى جز تو صاحب اين فضيلت نيست.
حضرت بُعد ديگرى از غدير را مطرح كرده در ادامه قسم دادنش فرمود:
آيا كسى غير از من در بين شما هست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در جُحفه، كنار درختان غدير خم به او فرموده باشد: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است، و هر كس از تو سرپيچى كند مرا عصيان نموده، و هر كس از من سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است ؟
همه در پاسخ به قسم دادن اميرالمؤمنين عليهالسلام اقرار كردند و گفتند: كسى جز تو صاحب اين مقام نيست.
اگر چه طرح اين شورا براى ممانعت از حق صاحب غدير بود و عملاً هم به اقرار خود عمل نكردند و عثمان را انتخاب كردند؛ اما اقرار اين پنج نفر در موقعيت انتخاب خليفه دليل بر اشتهار خبر غدير دارد، تا آنجا كه در چنين موقعيت حساسى هم نتوانستند آن را انكار كنند.(1)
اگر همه حاضران مسجد نبوى كه دويست نفر آنان از مهاجر وانصار باشند، به فاصله بيست سال بعد از واقعه غدير، قسم ياد كنند كه در غدير بودهاند و «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » را شنيدهاند، آيا اين بهترين شاهد بر شهرت خبر غدير نيست ؟ به خصوص آنكه غاصب سوم حق غدير زنده باشد و حكومت را در دست داشته باشد، و با اين همه صحابه حاضر به چنين شهادت و گواهى باشند ! !
اين اتفاق هنگامى افتاد كه در زمان عثمان مجلس بزرگى در مسجد نبوى با حضور صحابه تشكيل شد. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين مجلس داستان غدير را به طور بسيار مفصل بيان فرمود، و مردم را قسم داد كه اگر در اين ماجرا حاضر بوده يا آن را شنيدهاند گواهى دهند. قسمتى از كلام حضرت در تبليغ غدير چنين بود:
خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حج تفسير نمايد. اين بود كه در غدير خم مرا منصوب نمود و در خطابهاى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. در آنجا سلمان پرسيد: ولايت او چگونه است ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيار بودهام على هم نسبت به او صاحب اختيار است.
همه جمعيت مسجد گفتند: آرى به خدا قسم. اين را شنيديم و همان طور كه گفتى حاضر بوديم ... . حضرت فرمود: شما را به خدا قسم مىدهم كسانى كه از دو لب پيامبر صلىاللهعليهوآله اين مطلب را به ياد دارند برخيزند و شهادت دهند.
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 332، 351، 373، 381.
مقداد و ابوذر و عمار و براء بن عازب و زيد بن ارقم برخاستند و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به ياد داريم آن هنگام كه تو در كنار آن حضرت بر فراز منبر در غدير ايستاده بودى و آن حضرت آن سخنان را درباره تو مىفرمود.
در جامعه ظلمانى و غبارِ سقيفه گرفته زمانِ عثمان، تبليغ و دفاع از غدير با استناد به شهرت آن انجام گرفته است. اقرارِ جمعِ بزرگى از صحابه نشانگرِ فراگيرى و اشتهار واقعه است، با توجه به گذشت زمانى كه در آن تلاش بىوقفه براى نابودى فرهنگ غدير و به فراموشى سپردن آن انجام مىشد.(1)
با گذشت بيست و پنج سال، چه كسى احتمال مىداد خاكسترِ سياه سقيفه اثرى از غدير در دلها باقى گذاشته باشد. اما بنيانگذارش چنان برنامهاى تدارك ديده كه هيچ اقدامى قادر به محو آن نمىتوانست باشد.
شايد فرصت ديگرى پيش نيايد كه يك اتمام حجت كامل عيار عمومى براى غدير در جمع حاضران انجام شود. پس تا صاحب غدير زنده است و قدرت را در دست دارد حساسترين زمان براى اجراى اين هدف است، كه يك روز هم نبايد آن را به تأخير انداخت. بايد مجلسى لايق اين هدف و اين موقعيت پر حساسيت تنظيم كرد، كه از نظر مكان و افراد پاسخگو باشد همان گونه كه گفتههاى چنين مجلسى بايد با اهداف آن تطابق كامل داشته باشد.
به دليل همين حساسيت، مكان چنين مجلسى ميدان بزرگ كوفه در فضاى باز تعيين شد، كه از نظر موقعيت جغرافيايى مركزىترين نقطه پايتخت كشور پهناور اسلام بود، كه شامل حجاز و عراق و شام و ايران مىشد. ميدانى كه دقيقا كنار مسجد كوفه و دار الاماره قرار داشت و جايى وسيعتر و همگانىتر و حساستر از آن وجود نداشت.
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 410 - 412.
از نظر افراد صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در غدير حاضر بودند، چه از دوستان غدير و چه از مخالفين آن به مجلس دعوت شدند، تا گذشته از حضور در مجلس درباره آن شهادت دهند، و بايد پيش بينى مىشد كه اگر به نيت تخريب غدير درباره آن شهادت ندادند چه عكسالعملى انجام شود.
اكنون صاحب غدير حكومت را در دست داشت و كار زدودنِ آثار سقيفه آغاز شده بود. احياى غدير نشانهگيرى قلب سقيفه با تير فولادين ولايت بود، كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در اولين اقدامات خود دست به كار آن شد.
شيوه تبليغ غدير در آن شرايط، استفاده از شهرت و شيوع خبر آن بود كه طرفداران سقيفه هم به عنوان جذابترين خاطره زندگى آن را به ياد داشتند، حتى اگر جنگ بدر و اُحُد و خيبر را فراموش كرده بودند !
مجلسى عظيم و غير عادى تشكيل شد، كه تا آن زمان مردم تجربه نكرده بودند. در ميدان بزرگ كوفه سيل عظيم جمعيت آمدند و در برابر منبرى آماده نشستند، و در رديفهاى اول جلوى منبر حاضرين در غدير را نشاندند.
با آماده شدن مجلس، اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان حاكم مطلق كشور بزرگ اسلام بر فراز منبر قرار گرفت و صحابه را درباره غدير دو گونه قسم داد. يكى اينكه به اصل واقعه غدير شهادت دهند و ديگر اينكه جزئيات ماجرا را براى مردم بازگو كنند.
حضرت در آن موقعيت استثنائى، حاضرين غدير را از اين جهت كه به صورت سمعى و بصرى در غدير حاضر بودهاند و با تمام وجود در همه مراحل آن ماجرا حضور داشته و آن را به طور ملموس شاهد بودهاند، ملزم كرد كه مشاهدات خود را براى نسلى كه در آن روز نبودهاند بازگو كنند.
در چنين شرايطى كه سقيفه رنگ مىباخت و صاحب غدير براى احياى آن آستين بالا زده بود، و عِدهاى از صحابه حاضر در غدير نيز در اجتماع حضور داشتند، اميرالمؤمنين عليهالسلام مجلسى استثنائى براى اين منظور تدارك ديد.
آن حضرت طى يك دعوت عمومى مردم را به ميدان بزرگ كوفه فرا خواند، كه مقابل مسجد كوفه و ساختمان حكومتىِ دار الاماره قرار داشت. در آنجا منبرى نصب كردند و مردم جمع شدند و مجلسى بسيار عظيم و پر ابهت تشكيل شد.
استفاده از شهرت غدير براى نسلى كه ربع قرن از آن فاصله داشتند، فقط به اين طريق عملى مىشد كه حاضران 25 سال پيش در غدير در پيشگاه ملت بپا خيزند و آنچه به چشم خود ديدهاند بازگو كنند.
اين بود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام بر فراز منبر قرار گرفت و اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در رديفهاى اول جلوى منبر نشستند. در اين حال كه مردم نمىدانستند حضرت از كجا آغاز خواهد كرد و هدف از اين اجتماع چيست، اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
به خدا قسم مىدهم باقيماندگان از كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديدهاند، و در روز غدير خم در بازگشت از حجة الوداع از آن حضرت شنيدهاند كه درباره من - در حالى كه دستان مرا بلند كرده بود - فرمود:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ وَ اَحِبَّ مَن اَحَبَّهُ. قسم مىدهم هر كس اين واقعه را حاضر بوده و به چشم خود ديده و به گوش خود شنيده، برخيزد و شهادت دهد.
پس از اين كلام حضرت، حساسيت مجلس هنگامى بيشتر شد كه عده زيادى - كه حداقل سى نفر ذكر شدهاند - برخاستند و واقعه و خطبه غدير را بازگو نمودند و شهادت خود را نسبت به آن اعلام كردند.
حساسيت ديگرى كه اين مجلس با آن همه اهميت پيدا كرد، كوتاهى چند نفر از صحابه در شهادت درباره غدير بود ! صاحب غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام ديد چند نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله براى شهادت برنخاستند، و گويى سكوت آنان توجه مردم را جلب كرده بود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام ديد چند نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله براى شهادت برنخاستند، و گويى سكوت آنان توجه مردم را جلب كرده بود. لازم بود براى اثبات شهرت غدير و جلوگيرى از هر گونه شك و شبهه درباره آن اقدامى صورت گيرد كه لال ماندههاى سقيفه را بر سر جايشان بنشاند.
لذا حضرت نگذاشت تأثير منفى اين حركت منافقانه غدير را بشكند و فرمود: جلوى اين منبر چهار نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند (كه از آنها انتظار شهادت دادن مىرود) كه عبارتند از انس بن مالك و براء بن عازب و اشعث بن قيس و خالد بن يزيد !
لذا فرمود: در جلوى اين منبر چهار نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند (كه از آنها انتظار شهادت دادن مىرود) كه عبارتند از انس بن مالك و براء بن عازب و اشعث بن قيس و خالد بن يزيد. سپس اميرالمؤمنين عليهالسلام رو به آنان كرده فرمود: شما كه در غدير حاضر بودهايد، چرا برنمى خيزيد و شهادت نمىدهيد ؟ گفتند: سنِّ ما بالا رفته و فراموش كردهايم ! ! !
در اينجا حضرت رو به آنان كرده فرمود: اى انس، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاى كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ، و امروز بر نمىخيزى براى من به ولايت شهادت دهى، از دنيا نروى مگر آنكه به بَرَص (پيسى) مبتلا گردى كه نتوانى آن را پنهان كنى.
و تو اى اشعث، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدى كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. و امروز براى من به ولايت شهادت نمىدهى، از دنيا نروى مگر آنكه خداوند چشمانت را كور كند.
و اما تو اى خالد بن يزيد، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاى كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت براى من شهادت نمىدهى، خدا تو را به مرگ جاهليت بميراند.
و اما تو اى براء بن عازب، اگر از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاى كه مىفرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، و امروز به ولايت من شهادت نمىدهى، خدا تو را در همانجايى كه از آن هجرت كردهاى (يعنى يمن) بميراند.
حضرت هر يك از آنان را - به دليل اينكه دانسته كتمان مىكنند - نفرين كرد، اما اين چهار نفر بر عناد خود ادامه دادند و براى شهادت برنخاستند. خدا هم هر يك را به نفرين اميرالمؤمنين عليهالسلام مبتلا كرد.
چهار نفر ديگر هم بودند كه براى شهادت برنخاستند و حضرت هر يك از آنان را نيز نفرينى كرد كه مبتلا شدند: زيد بن ارقم(1)، جرير بن عبداللّه بجلى، يزيد بن وديعه، عبدالرحمن بن مدلج؛ و بدين صورت بر همه ثابت شد كه شهرت و معروفيت غدير مسئلهاى انكار ناپذير است.(2)
اين نفرين براى احياى غدير و اثبات دروغ آنان در عذر بىجايشان، از لسان كسى انجام شد كه مستجاب الدعوه بود و همه به اين مطلب اعتراف داشتند؛ و هر هشت نفر به نفرين اميرالمؤمنين عليهالسلام مبتلا شدند.
اين بود بزرگترين و مهمترين مجلس تاريخ بعد از واقعه غدير، كه در شهر صاحب غدير با شكوه و حساسيت تمام برگزار شد؛ و آميختهاى از معجزه و اتمام حجت و ابلاغ را در زمينه غدير با حضور اميرِ غدير به انجام رساند.
با گذشت پنجاه سال از غدير و در زمانى كه صاحب غدير را علنا بر فراز منبرها مورد سب و لعن قرار مىدادند، باز هم غدير است و شهرت آن ! ! تاريخ نويسان
1) . جالب است كه زيد بن ارقم در زمان عثمان به درخواست اميرالمؤمنين عليهالسلام در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حضور مردم درباره غدير شهادت داد، گذشته از اينكه متن كامل خطبه غدير را هم نقل كرده است؛ ولى در چنين مجلسى كه در سايه امنيت صاحب غدير به راحتى مىتوانست شهادت دهد، از شهادت درباره آن سرباز زد ! به دو مورد مذكور در بخش اول كتاب «تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام» مراجعه شود.
2) . بحار الانوار: ج 31 ص 447 و ج 37 ص 199. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 89 490. الغدير: ج 1 ص 93. مسند احمد: ج 1 ص 84 . شرح نهجالبلاغه: ج 1 ص 361 و ج 4 ص 488. تاريخ ابن عساكر: ج 3 ص 50 .
متحير ماندهاند كه غدير چقدر مشهور بوده كه وقتى سومين امام غدير يعنى سيدالشهداء عليهالسلام در مراسم حجّى كه به دستور معاويه اداره مىشود، مردم را درباره آن قسم مىدهد 200 نفر صحابى و 500 نفر از تابعين به آن اقرار مىكنند.
امام حسين عليهالسلام با ابراز انزجار و تنفر از اقدامات معاويه بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام غدير را مطرح كرد و حاضرين را قسم داد و فرمود: شما را به خدا قسم مىدهم، آيا مىدانيد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم على بن ابىطالب عليهالسلام را منصوب كرد و ولايت را براى او اعلام نمود و فرمود: بايد حاضران به غايبان خبر دهند ؟ جمعيت حاضر گفتند: آرى به خدا قسم.(1)
و اين به معناى اشتهار غدير در اوج خفقان اموى بود.
ظلم در حق غدير عجيب است كه از بىاعتنايى آغاز شد و به تغافل رسيد. گام بعدى انكار پيمان غدير با اقرار به اصل آن بود. مرحله نهايى انكار اصل آن بود، كه در اوج بىپروايى و ناديده گرفتن روز حساب انجام گرفت و گفتند: اصلاً چنين اتفاقى در تاريخ نيفتاده است ! ! امام باقر عليهالسلام انكار عمومى امت نسبت به حقيقت بزرگ ولايت در غدير را اينگونه بيان فرموده است:
اين امت انكار كردند پيمانى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از ايشان براى على بن ابىطالب عليهالسلام گرفت، در روزى كه او را براى مردم منصوب فرمود و آنان را در زمان حياتش به ولايت و اطاعت او فراخواند و خود آنان را بر اين مطلب شاهد گرفت.(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله همه زحمتها را براى ولايت كشيد و آنچه خدا امر كرده بود با دقت در غدير به انجام رساند. ما موظفيم در درگاه الهى به اين محوريت پيامبر صلىاللهعليهوآله شهادت دهيم و از آن حضرت تشكر نماييم، چه ديگران قدر اين نعمت را بدانند و چه ندانند.
امام هادى عليهالسلام در زيارتنامه روز غدير اين فرهنگ را به ما آموخته، آنجا كه مىفرمايد:
من شهادت مىدهم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه درباره تو از سوى خدا نازل شده بود ابلاغ كرد و امر خدا را امتثال نمود و اطاعت و ولايت تو را بر امتش واجب كرد و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را صاحب اختيار مؤمنين قرار داد، همان گونه كه خداوند اين مقام را براى تو قرار داده بود.
سپس خدا را بر اين مطلب شاهد گرفت و فرمود: آيا فرمان الهى را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى رساندى. فرمود: خدايا شاهد باش و تو براى شاهد بودن و قضاوت بين بندگان كافى هستى.
... شهادت مىدهم كه خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا صاحب اختيارىِ تو را بر امت علنا اعلام كند، تا مقام شامخ تو را بلندتر نمايد و برهان و دليل تو را اعلان نمايد و سخنان باطل را خط بطلان كشد و عذرها را قطع نمايد.
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از فتنه فاسقين نگران شد و تقيه از منافقين را مطرح نمود، پروردگار جهان بر او وحى فرستاد: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ» .(1)
اين بود كه آن حضرت سنگينى سفر را بر خود هموار نمود و در شدت گرماى ظهر بپاخاست و خطبهاى ايراد كرد و شنوانيد و ندا كرد و رسانيد. سپس از همه آنان پرسيد: آيا رسانيدم ؟ گفتند: آرى به خدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش.
سپس پرسيد: آيا من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نبودهام ؟ گفتند: آرى. پس دست تو را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
1) . مائده / 67 .
ولى به آنچه خداوند درباره تو بر پيامبرش نازل كرد جز عده كمى ايمان نياوردند؛ و اكثرشان جز زيان كارى چيزى به دست نياوردند ... .(1)
سابقههاى اعتقادى حاضرين غدير(2)
مسلمانانى كه در برابر منبر غدير كنار يكديگر نشسته بودند، از نظر سوابق اعتقادى مختلف بودند: بتپرستانى كه مسلمان شده بودند و سابقهاى از اديان الهى نداشتند، در كنار يهوديان و مسيحيان مسلمان شده كه با اوامر و احكام الهى سابقه داشتند.
همچنين مسلمانانى كه سالها از اسلام آنان مىگذشت، در كنار تازه مسلمانانى كه هنوز به اعماق دين الهى پى نبرده بودند. در نگاهى ديگر عدهاى با اشتياق، و عدهاى ديگر از ترس شمشير و براى حفظ جانشان مسلمان شده بودند.
در دقتى ديگر عدهاى قدرت فكرى عميقى داشتند و اسلام را با لذتى كه از معارف آن مىبردند پذيرفته بودند، در برابرِ عدهاى كه مسلمانى جز پوسته ظاهرى و سطحى مفهوم بيشترى براى آنان نداشت.
از همه جالبتر اينكه به تصريح تاريخ عدهاى از مشركين كه هنوز مسلمان نشده بودند نيز در آن مراسم باشكوه حضور يافته بودند.(5)
با توجه به موقعيتهاى زمانى و شرايط جغرافيايى و موقعيت مردمى و روش خاص تبليغ اين حكم الهى، و توجهات خاص پروردگار به ابلاغ اين فرمان، اهميت واقعه غدير و عصاره آن - كه ولايت اميرالمؤمنين و يازده امام معصوم عليهمالسلام است -
بين تمام وقايع تاريخى اسلام و ميان همه سخنرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله خودنمايى مىكند.(3)
تركيب جامعه اسلامى در غدير(1)
در تركيب جامعه اسلامى آن روز اين نكته مهم است كه پس از نااميدى دشمنان از نابودى اصل اسلام و اطمينان از پابرجايى آن، تعداد مسلمانان رو به فزونى گذاشت. لذا وجود اين افراد در جامعه اسلامىِ آن روز قابل توجهاست:
مخلصين.
آنان كه با رونق بازار اسلام مسلمان شدند.
آنان كه با هوس به دست آوردن حكومت در زمان حضرت و بعد از آن حضرت مسلمان شدند.
آنان كه به عنوان فرار از ستم قريش يا ارباب و موالى خود، يا گريز از خونها و حقوقى كه به گردن داشتند، مسلمان شدند.
5 . عدهاى كه در همه عمر خود، دستى براى بيعت و پايى براى فرار آماده داشتند و روحا منافق بودند.
6 . تسليم شدگانى كه مجبور بودند دم نزنند.
8 . افرادى كه هيچ جهتى از دنيا برايشان نفى و اثباتى نداشت، و نسبت به دين نيز چنين بودند.
افراد بىفكرى كه به پيروى از اكثريت داخل جرگه اسلام شده بودند.
ساده لوحان خوش عقيدهاى كه به راحتى و آسانى قابل انحراف و تغيير عقيده بودند.
1) . ژرفاى غدير: ص 120.
اهميت اعتقادى، تاريخى و سياسى غدير(1)
سخن از ماجراى غدير سخن از رهبرى امت اسلامى است كه بايد به دست چه كسى سپرده شود. سخن از اين است كه چه كسى بايد بر مسند پيامبر صلىاللهعليهوآله تكيه زند و كاروان امت اسلام را به سر منزل مقصود برساند.
احياى خاطره غدير و بحث و پژوهش در محتواى آن، بحث از دو فلسفه گوناگون و متضاد زندگى است: فلسفهاى مبتنى بر احكام قرآن و سنت نبوى، و فلسفهاى منحرف و مبتنى بر افكار جاهلى.
احياى خاطره غدير احياى حق از دست رفته على و اولاد او عليهمالسلام و نفى هر گونه حكومت غير الهى به زمامدارى مستبدان و ظالمان و مكاران تاريخ است.
و بالاخره احياى خاطره غدير، پاسخى مثبت به نداى مظلومانه شيعه و حاميان سنت نبوى و ولايت علوى است، كه يا اشخاص آنها به جرم دفاع از حقيقت در زجر و حبس و تبعيد به سر برده و خون پاكشان از دم تيغ نابكاران چكيده، و يا شخصيتشان به سبب تحريفها، دروغ ها و تهمتهاى دشمنان به انزوا خزيده و در لا به لاى اين همه نامردمىها ناپديد گشته است.
پس بايد هر چه بيشتر از آن دم زنيم و دمى از بيان حقيقت آن نياساييم.
بنا بر اين، سخن از واقعه غدير و زنده نگاه داشتن خاطره اين روز جاويد، پرداختن به يك موضوع تاريخى، يا سرگرمى به يك سلسله بحثهاى بىنتيجه فكرى و اعتقادى نيست.
اصولاً نگريستن به واقعه غدير خم به چشم يك امر تاريخى و رخداد اجتماعى كه قرنها بر آن گذشته است خلاف فهم درست دين و فهم درست دين و فهم درست اين واقعه است.
1) . نقش غدير در امامت حضرت امير عليهالسلام استادولى : ص 11 - 13.
صورت ماجراى غدير يك امر تاريخى، اما محتواى آن ابدى است. بر خود اسلام نيز چهارده قرن گذشته است، اما دعوت به توحيد و آزادى و عدالت و عبادت و جهاد و ... كه محتواى اسلام را تشكيل مىدهد يك امر زنده و روز آمد است.
اگر حضرت ابراهيم عليهالسلام چشم از جهان بسته است، نداى توحيدى او و عشق به پاكىها و مبارزه او با خدايان ساختگى هنوز جريان دارد. اگر حضرت نوح و موسى و عيسى عليهمالسلام و حضرت محمد صلىاللهعليهوآله ديده از جهان بربستهاند، حكايت دعوتها و مبارزات آنها در قرآن كريم با عظمتى هر چه تمامتر به شرح رفته، و لبهاى مردم مسلمان شبانهروز به تلاوت آنها مترنم است. آرى، غدير نيز چنين است.
اين تذكار از آن رو است كه گاهى كه سخن از تحليل برخى وقايع سرنوشت ساز تاريخى پيش مىآيد، برخى چنين پندارند يا به پندارها القا كنند كه پرداختن به اينگونه سخنان و تحليلها نوعى سرگرمى و غفلت از مسائل اصلى و زنده و روز آمد، و صرف وقت گرانبها در امور بىحاصل و حوادث تاريخىاى است كه زمان آن به سر آمده و سودى به حال فرد و جامعه نخواهد داشت !
غافل از آنكه، اگر اين نظر درست بود مىبايست حدود ثلثى از آيات شريفه قرآنى را كنار نهاد كه به شرح تاريخ دعوتها و مبارزات پيامبران الهى عليهمالسلام پرداخته، در حالى كه قرنها از تاريخ آنها گذشته است.
قرآن كريم پس از آن كه ذكرى از چند تن از پيامبران بزرگ پيش مىآورد، مىفرمايد: «أولئِكَ الَذينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُداهُمُ اقتَدِه»(1): «اينان كسانى هستند كه خداوند هدايت فرموده است پس هدايت و راه راست آنان را پيروى كن» .
و نيز در خطاب به مسلمانان و همه كسانى كه به خدا و روز قيامت ايمان دارند مىفرمايد: «قَد كانَت لَكُم أُسوَةٌ حَسَنَةٌ فى إبراهيمَ وَ الَذينَ مَعَهُ ... »(2): «بىگمان براى شما در روش ابراهيم و مؤمنان همراه او سرمشقى نيكو است ... » .
يكى از زواياى جالب در مورد غدير، اولينهاى غدير است. در اينحا به برخى از آنها اشاره مىشود:
1 - اولين كسى كه دست حضرت على عليهالسلام را گرفت و با آن حضرت بيعت كرد، شخص رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود.
2 - اولين كسانى كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير با على عليهالسلام بيعت كردند و بَخٍّ بَخٍّ گفتند، ابابكر و عمر و عثمان بودند.
3 - اولين شخصى كه آشكارا مخالفت كرد، شخصى به نام حارث بن نعمان فهرى بود.
4 - اولين توطئه مخالفان غدير، طرح ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله در جادههاى كوهستانى بين راه مدينه به وسيله رم دادن شتران آن حضرت بود، و «ماجراى عقبه» نام دارد.
5 - اولين طومار ننگين بعد از غدير را در خانه ابوبكر و به خط سعيد بن عاص و به امضاى ابوسفيان، فرزند ابوجهل، و صفوان بن امه و چند تن ديگر در مخالفت با ولايت على عليهالسلام نوشتند، و «صحيفه ملعونه دوم» نام دارد.
6 - اولين پيمان سياسى، نظامى بر ضد ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام كه به صورت پنهانى صورت گرفت و سر انجام با كودتاى سقيفه به پيروزى رسيد، پيمان ابوبكر و عمر و ابوعبيده جرّاح و سالم و عثمان تعلق دارد، و «صحيفه ملعونه اول» نام دارد.
7 - اولين آيات مربوط به روز غدير، آيه 67 سوره مائده است.
8 - اولين شاعرى كه در روز غدير، آن حادثه بزرگ را در شعر خود آورد حسّان بن ثابث بود.
9 - اولين دستور براى به فراموش سپردن غدير، بخشنامه براى سوزندان احاديث موجود بود ! تا احاديث نبوى در جامعه نباشد و ياد غدير از خاطرهها برود.
10 - اولين جشن غدير در بيابان غدير خم برگزار شد، كه سيل تبريك و تهنيت به پيشگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام جارى شد.
11 - پس از اولين جشن غدير در صحراى غدير، صاحب غدير على عليهالسلام پس از بيست و پنج سال اولين جشن غدير را در كوفه گرفت.
12 - اولين جشن مفصل پس از جشن اميرالمؤمنين عليهالسلام توسط امام رضا عليهالسلام در خراسان برگزار شد. امام رضا عليهالسلام عدهاى خاص از اصحاب خود را براى افطار روزه عيد غدير دعوت نموده و به منازل آنان هدايا و عيدى فرستاد و براى ايشان درباره فضايل روز غدير سخنان مفصلى بيان فرمود.
13 - اولين كتاب تأليف بشرى كه مسأله غدير را در خود ثبت نموده «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است.
14 - اولين كتاب مستقلى كه در موضوع غدير تأليف شده، بن نام «خطبة النبى عليهالسلام» از عالم بزرگ ادبيات عرب خليل بن احمد فراهيدى (م 1750 ق) است.
15 - اولين شعر فارسى در مدح اميرالمؤمنين على عليهالسلام و غديريه توسط شاعر شيعه مذهب كسائى مروزى در قرن چهارم هجرى سروده شد.
16 - اولين كتابى كه واقعه غدير را ثبت كرد، «كتاب على عليهالسلام» نوشته اميرالمؤمنين عليهالسلام از املاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است. اين كتاب از ودايع امامت است كه جز معصومين عليهمالسلام كسى به آن راه ندارد.
زمان و مكان غدير(1)
با همه اقداماتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اعلان امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام انجام داده بود، اعلان و نصب و تعيين رسمى و عمومى را براى موقعيتى مهم از نظر زمانى و مكانى
1) . اسرار غدير: ص 24. ستيز با آفتاب: 89 - 98.
در نظر گرفته بود كه در عظيمترين اجتماع مردم در تاريخ حيات آن حضرت و در آخرين ماههاى عمر او بود. وحشت منافقين هم از همين بود و به صور مختلف در مقابل آن سنگ اندازى مىكردند.
آن موقعيت زمانى و مكانى براى اعلان رسمى «غدير خم» بود كه به طور اساسى منافقين را فلج كرد و نقشههاى چندين ساله آنان را نقش بر آب كرد و بر آنچه در خاطر شيطان صفت خود پرورده بودند خط بطلان كشيد.
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين باره مىفرمايد: وَاللّهِ لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوِلاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ الرَّجاءَ: پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير، عقد ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين طريق از آن قطع كند.(1)
به بيانى دقيقتر:
يكى از جوانب مهم غدير، بررسى ماجراى غدير در دايره زمان و مكان است. در اينجا به ميزان فهم خود، نكاتى چند از موقعيت و اقدام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع و در صحراى منى و عرفات و نيز از مانع تراشى قريشيان به هنگام انتصاب اميرالمؤمنين على عليهالسلام به امامت برداشت نمودهايم:
عرفه روز عبادت و نيايش و تضرع و انابه به درگاه خداود متعال است و هر يك از مردم در اين روز به انجام اعمال عبادى و مناجات با پروردگار خويش مشغول است. به گونهاى كه در چنين روزى بروز و ظهور فعاليتهاى سياسى عمومى انتظار نمىرود و انجام آن به ذهن كسى خطور نمىكند.
از اين رو وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله در اينگونه روزى به عملى از اين قبيل مبادرت ورزند. ناخودآگاه اين نكته بر ذهن مىگذرد كه يقينا موضوعى بسيار حساس و حائز اهميت
1) . عوالم العلوم: ج 11 ص 595 ح 58 .
در ميان است. اين خود انگيزهاى قوى براى گوش سپردن و اطلاع يافتن از مطالب آن و داعيه اهتمام و توجه خاص و پيگيرى دقيق تمام موضوعات آن خواهد بود.
از آنجا كه موسم حج مراسمى است كه مردم از سرزمينها و شهرهاى مختلف و از طبقات و نژادها و با انديشههاى متفاوت در آن گرد هم مىآيند، با هر ماجرا و حادثه خاص و ممتازى كه در آنجا مواجه شوند، در اندك زمان خبر آن را تا اقصى نقاط سرزمينهاى اسلامى منتشر خواهند كرد.
پس هنگامى كه چنين حادثهاى در درون خود مسائلى دور از انتظار و نيز عناصر تحريك كننده متعدد به همراه داشته و اهميت و حساسيت مطالب آن نيز در حدّ مسائل تعيين كننده و سرنوشتساز اسلام باشد، انتشار آن چگونه خواهد بود ؟
همچنين حضور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در موسم حج موجب شادمانى و سرورى افزون در اين مراسم شده و معنويت و روحانيت عميقتر و زلالترى به آن خواهد بخشيد، و جماعت حاضر در آنجا نسبت به سخنان و اعمال آن حضرت حساسيت بيشتر خواهند داشت.
اين امر انگيزه قوى ديگرى خواهد بود تا آنان پس از بازگشت تمام مشاهدات و يادگارهاى خود را از اين سفر بىنظير براى ديگران بازگو كنند.
علاوه بر اين، آنان كه در سرزمينها و مناطق دور از شهر پيامبر صلىاللهعليهوآله سكنى داشتند و هميشه مشتاق زيارت آن حضرت بودند، ديدن و شنيدن مستقيم آن اخبار از زبان آن عزيز چنان برايشان لذتبخش و مسرتآور بود كه با عنايت و توجه و هيجانى خاص آن را پى مىگرفتند، تا هر سخن و رفتار و هر رهنمود و برخورد آن حضرت و هر امر و نهى و هشدار و ترغيب و هر آنچه از ايشان به چشم مىآمد را فرا گرفته و به خاطر بسپارند.
هر فردى كه در اين سفر پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله را همراهى مىكرد، يادگارهاى بس عزيز و ارزشمند آن را چنان بر قلب خود به امانت مىنگاشت كه در گذر روزها، ماهها و سالها در روح و جانش زنده و تازه باقى بماند. زيرا اين آخرين بارى بود كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله، يعنى بزرگوارترين، عظيمترين و با ارزشترين انسان روى زمين خاكى را زيارت مىكرد.
و هنگامى كه پيوند با ماجرايى، بُعدى عاطفى به خود گرفته و با احساسات و عواطف انسان در مىآميزد، بيشترين نفوذ و تأثير را بر قلب و جان وى به جا مىگذارد و در عرصه موضعگيرى و تعهد، عميقترين اثر را خواهد داشت.
پس از آن ديديم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين زمان خاص را برگزيد تا روز عبادت و بندگى به درگاه خداوند متعال باشد؛ يعنى روز عرفه. و اين مكان خاص - يعنى منطقه عرفات - و نيز موقعيت و شرايط ويژه آخرين حج با مردم را انتخاب كرد تا به همگان اطلاع دهد كه اجل وى نزديك است.
همچنين شيوه سخنرانى در جمع را برگزيد نه سخن گفتن جداگانه با افراد را، چنانكه در مناسبتهاى عمومى و همگانى اينگونه بود.
با اين خصوصيات واضح و روشن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد داشت به مردم مسئوليتشان را گوشزد كرده به آنان بفهماند كه اطاعت از اين حكم بر گردن همه آنان است و هيچ كس نمىتواند عذر آورد كه اين مطلب براى او نيست و از دايره تكليف و وظايف او خارج است.
همچنين هيچ فردى را امكان آن نيست كه ادعا كند از خصوصيات و شرايط آن بىاطلاع بوده است. بلكه همگى از اين وظيفه و تكليف بازخواست خواهند شد و همگى در مقابل آن مسئول خواهند بود. و نيز اينكه اين امر به يك گروه و دسته اختصاص ندارد، تا ديگران از آن مبرّا باشند.
اينگونه بود كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله حجت را بر همگان اقامه نموده، جاى عذر براى بهانه جويان و راه گريز براى چاره انديشان باقى نگذاشت.
شيوه عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين اقدام موجب شد تا دستهاى خاص نتوانند مسئله خلافت را به انحصار خويش در آورند. همان جماعتى كه مايل بودند ادعا كنند تنها خودشان در اين قضيه صاحب نظر اند، تا بلكه موضوع خليفه و جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله به مسئلهاى براى تمام امت بدل گشته و شناخت و پذيرش آن در زمره مسئوليتها و وظايفى در آمد كه همگان بايد پيگير آن باشند و بر آن بازخواست خواهند شد، و حقّى براى قريش و ديگران باقى نماند تا تصميمگيرى در امر خلافت و امامت را به خود اختصاص دهند، گرچه در عمل اينگونه كردند !
از اين رو به جاست كه اين موضوع را از مهمترين دستآوردهاى اقدام پيامبر صلىاللهعليهوآله بر شماريم، زيرا عملكردى موفق در برنامهريزى براى آينده رسالت نبوى و منشأ برداشت صحيح از معناى امامت براى تمام مردم و در طول تمام ازمنه و اعصار گرديد.
البته براى تحقق اين موضوع لازم بود قصد منافقين آشكار شده و اين جايگاه رفيع از دسترس ايشان به دور ماند. آنان كه مىخواستند نظام فئودالى سياسى دينى را بر مبانى جاهليت بر پا كنند، كه به دور از معرفت و هدايتگرى راهنما بلكه صرفا با هواهاى شيطانى و طمعهاى پست و كينههاى زشت باشد.
چه بسا دست آورد مهم اين ماجرا آن باشد كه پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله توانست با اين اقدام سكههاى بدل آن تقلب پيشگان و خدعه و نيرنگ آن مكاران را بر ملا كرده و آنان را رسوا كند، تا يكايك افراد آنان را بشناسد. آن هم به شيوهاى همگانى و مردمى، تا به رغم تفاوت مرتبه و سطح فكر و با اختلاف سن و موقعيتشان بفهمند و درك كنند.
اينگونه بود كه همه مردم ديدند: آنان كه ادعا داشتند رسول خدا صلىاللهعليهوآله را گرامى مىدارند و به زياده آب وضو و آب دهان او تبرك مىجويند، چه كوتاهى و جفاها كه نكردند. كسانى كه مدعى بودند به اين فرمانهاى الهى عمل مىكنند:
«در مقابل خدا و پيامبرش پيش نيافتيد» .(1)
«صداى خود را از صداى پيامبر بلندتر نكنيد و آنگونه كه بعضى از شما ديگرى را ندا مىدهد او را خطاب نكنيد» .(2)
«آنچه پيامبر براى شما آورده است بپذيريد و از آن چه نهى مىكند بپرهيزيد» .(3)
«خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد» .(4)
همچنين ادعا مىكردند كه با ديگر آيات قرآن كريم كردارشان را تطبيق داده، و شاخصهاى رفتار خود را با اعمال پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله ترسيم مىنمايند.
به گونهاى كه كوتاهى در آنها را گذشتن از حدّ فسق و سهلانگارى در دين مىشمردند.
البته در كنار اين ظاهرسازىها به برترى و فضل آن حضرت نيز اقرار داشتند، زيرا او كسى بود كه آنان را با عنايت پروردگار از ظلمت به نور و از ضلالت و گمراهى به هدايت آورده، و ذلت و پستى آنان را به عزت و بزرگى و شقاوت و بدبختى آنان را به سعادت و جهنم را برايشان به بهشت بدل نموده بود.
علاوه بر همه اينها آنان ادعا مىكردند كه در اين ايام شريف به اين مكان مقدس - يعنى عرفات - آمدهاند تا خداوند را عبادت كرده، خشنودى او را طلب كنند و به درگاهش تضرع نمايند، و هيچ در پى دنيا و زيورهاى آن نيستند.
اما با وجود اين ادعاها و تظاهرها به دين و ديندارى، همگان به چشم خود ديدند كه چگونه حركتى ساده از جانب پيامبر صلىاللهعليهوآله سبب شد تا آنان باطن خود را هويدا كرده، نيرنگهاى پنهان و ترفندهاى خائنانه خويش را آشكار نمايند !
تا جايى كه همگى ديدند كه چگونه آنها صداى خود را از صداى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بلندتر كردند ! حتى تندتر و بلندتر از آنچه با يكديگر سخن مىگفتند او را خطاب كرده و از دستوراتش سرباز زدند، و تمام اينها جز به خاطر اشتياق به دنيا و ترك آخرت و تمايل به خواستههاى شيطانى و چشمپوشى از لطف و رضايت ربانى نبود.
هنگامى كه اينان در معامله با پيامبرشان از چنين شيوههايى زشت و قبيح اجتناب نورزند، آيا با كسى كه موقعيت و شرايط پيامبر صلىاللهعليهوآله را در ميان آنان ندارد و به آن نزديك نيست چگونه خواهند بود ؟ آيا به او احترام خواهند گذاشت ؟
آيا آنان در قبال شخصى كه دلهايشان از كينه او لبريز است و به خاطر او تنها خون ريخته پدرانشان بر شرك ايشان به ارث رسيده - يعنى اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام - چگونه موضعى خواهند داشت ؟
اما پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آنان را محروم نموده و از هر چاره و راهكارى بىبهره ساخت و هر عذر و بهانهاى را به جز سركشى و اصرار بر باطل و انكار حق از آنها باز ستاند و حجت را تمام كرد.
پس آنچه پنهان بود آشكار گشته و صبح بر هر صاحب چشمى هويدا شد، و جاى آن باقى نماند كه كسى خود را به نادانى زده و ادعا كند كه ممكن است براى صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسائلى آشكار بوده كه براى ما پنهان مانده است ! و يا ادعا كند كه صحابه همگى متقى و نيكوكار بودهاند و ممكن نيست با رسول خدا صلىاللهعليهوآله مخالفت كرده باشند و رأى و تدبيرش را زير پا گذاشته پيش از آنكه بدن شريفش دفن شود به عهد و پيمانش خيانت كنند.
يا ادعاهاى نامعقول ديگر مثل اينكه امكان ندارد خيانتى از بيشتر صحابه سر بزند، و يا اينكه محال است همگى بر خيانتى سكوت كرده باشند.
و سخنانى از اين قبيل، كه عدهاى براى فريب سادهلوحان و افراد بىاطلاع از حقايق به كار مىبرند. چرا كه اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله تمام اين ادعاها را از هم فرو پاشيده، پوچى و بطلان تمام اين عذر و بهانهها را آشكار ساخت.
علاوه بر اين، آنچه در قطع هر عذر و بهانه و ناكام ماندن هر استدلالى در اينجا كاربرد دارد اينكه اين قضايا در روزهاى آخر عمر شريف پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن جماعت سرزده، و تا شهادت آن حضرت چندان زمانى فاصله نبود تا كسى ادعا كند آنان از كرده خود توبه نموده و اظهار پشيمانى كردهاند، و يا آنكه اوضاع و شرايط و موقعيت تغيير يافته و يا حكم الهى نبوى تغيير كرده است.
چنانچه گفتيم اينان هنگامى كه تهديد الهى را جدى ديدند، در مراحل بعد - يعنى آن هنگام كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم امامت على عليهالسلام را اعلام فرمود - سكوت اختيار كردند، و ما در اين زمان هيچ اقدامى از آنان در مخالفت با پيامبر صلىاللهعليهوآله نمى يابيم، به جز زمزمههايى ناچيز كه به گوش كسى نمىرسيد.
حتى آنان شخصا به بيعت با حضرت على عليهالسلام نيز مبادرت ورزيدند ! گر چه كه نيت و نقشهاى كه مورد رضايت خدا و پيامبرش صلىاللهعليهوآله نبود در دل نهان داشتند.
البته ميوه اين نيتها و نقشههاى شوم اندكى پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و قبل از آنكه جسم پاك او به خاك سپرده شود بلكه پيش از شهادت آن بزرگوار خودنمايى كرد؛ و آن روزى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بستر بيمارى آرميده بود و عدهاى مانع شدند تا نبى اكرم صلىاللهعليهوآله و صايت اميرالمؤمنين على عليهالسلام را بر رسالهاى بنگارد.
اين روز كه بعدها به فاجعه پنجشنبه مشهور شد، همان روزى بود كه آن شخص در حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفت: «پيامبر هذيان مىگويد» ! ! يا طبق روايت ديگر: «درد بر او غالب شده» !(1)
در نهايت، آنچه در عرفه و منى واقع شد و حقايقى كه مردم از درون خود بر ملا كردند و فوايد و ثمراتى كه به آن اشاره كرديم، همه و همه براى حفظ و صيانت از آينده اين دعوت و رسالت الهى و بقاى آن لازم و ضرورى بود.
اينجا بود كه افراد اين امت از توطئه چينان و مؤمنان خالص و غيرخالص شناخته شدند، كه در اين امر نفع بسيار و خير عام نهفته است. «فَعَسى أن تُكرِهوا شَيئا وَ يَجعَلُ اللّهُ فيهِ خَيرا كَثيرا»(2): چه بسا امرى ناخوشايند شماست در حالى كه خداوند در آن خير بسيار قرار داده است.
غدير در مسير حجة الوداع(3)
معرفى جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه نيز امكان پذير بود. در بين راه مدينه تا مكه قبل از اعمال حج هم ممكن بود. در مسجدالحرام كه مكانى مقدس در نظر همگان بود نيز امكان داشت. در ايام سه روزه حج در عرفات و مشعر و منى هم ممكن بود.
با همه اين شرايطِ مكانى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در اختيار داشت، مصالح بسيارى اقتضا مىكرد كه اين برنامه مهم در محل از پيش تعيين شدهاى بين مكه و مدينه باشد. حضرت براى توقف، منطقه غدير را در مكه انتخاب كرد و اين يك فرمان الهى بود.
1) . صحيح بخارى: ج 1 ص 21 و ج 2 ص 115 و ج 3 ص 60 و ج 4 ص 5 و ج 5 ص 173. مسند احمد بن حنبل: ج 1 ص 324، 355. تذكرة الخواص: ص 62 . المصنف صنعانى : ج 6 ص 57 و ج 10 ص 356. عمدة القارى: ج 14 ص 298. فتح البارى: ج 8 ص 101، 102. البداية و النهاية: ج 5 ص 327. تاريخ الامم و الملوك: ج 3 ص 192. الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 320.
2) . نساء / 19.
3) . ژرفاى غدير: ص 38، 39.
حضرت صريحا اعلام كرد كه پس از خروج از مكه همه بايد در غدير خم براى مسئلهاى مهم توقف كنند.(1)اين كيفيت اعلام درباره مكان برنامه از چند جهت جالب توجه است:
غدير مكان سابقهدارى بين مكه و مدينه بود كه به خاطر وجود آب و چند درخت كهنسال به عنوان استراحتگاه مسافران در نظر گرفته مىشد، و حتى خود حضرت در راه آمدن به مكه از غدير عبور كردند.
اين مكان در راه بازگشت از مكه، يك منزل قبل از تقاطع چند جاده در جحفه و محل متفرق شدن جمعيت قرار داشت. با توجه به اينكه در مسير حضرت تا مكه قبايل بين راه كمكم ملحق شدند تا آن جمعيت عظيم پديد آمد، لذا مىبايست قبل از متفرق شدنِ مردم برنامه انجام مىشد.
اين مطلب درباره نسلهاى آيندهاى كه با عدد ميليونى حجاج از كشورهاى مختلف از همين مسير عبور خواهند كرد، و به غدير به عنوان يادگار آن روز مىنگرند اهميت ويژهاى دارد. آنان نيز قبل از تقاطع و محل افتراق، با غدير خم و يادگار تاريخى مكان اعلام ولايت تجديد عهدى مىكنند.
اجتماع مردم در مكه آنقدر مهم نبود كه اجتماع يكصد و بيست هزار نفر در بيابان و برپا كردن منبر و سخنرانى مفصل براى آنان و توقف سه روزه در چنان مكانى براى هميشه در خاطرهها مىماند.
گذشته از اينكه در مكه و يا هر منزلى كه محل استراحتى در آن وجود داشت احتمال شركت نكردن مردم بود، ولى كاروان به صورت يك واحد عظيم - آن هم با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله - به صورت يكپارچه در هر برنامهاى شركت مىكرد.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 109.
گرما و شرايط نامساعد زمين در حالى كه مردم براى سه روز خيمه زدند، و سپس زير آفتاب در برابر منبر جمع شدند و به سخنرانى گوش دادند، همه حالتى غير عادى بود كه خاطرههاى آن روز را بيشتر در اذهان متمركز مىكرد.
نور غدير، حافظ ولايت(1)
بر هر شيعهاى لازم است دو مسئله را مورد دقت قرار دهد:
اقدامات منافقين همزمان با غدير.
اقدامات پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در مقابل آنان و براى خنثى كردن توطئه هايشان و براى حفظ زحمات بيست و سه ساله خود و هدايتگرى براى قرنها و نسلهاى آينده مسلمين.
آنگاه مىيابد كه توطئههاى خود را عملى كردند، و بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله مسلمين را وادار به عقبگرد نمودند، و زحمات او و واقعه غدير را ناديده گرفتند و مردم را به سوى جاهليت سوق دادند، و در اين باره آنقدر عجله داشتند كه براى غسل و دفن پيامبرشان هم صبر نكردند ! !
1) . اسرار غدير: ص 80 .
از امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه سؤال شد كه: «يَعْرِفُوْنَ نِعْمَةَ اللّهَ ثُمَّ يُنْكِرُونَها»(1)، فرمود: در روز غدير آن را مىشناسند، و در روز سقيفه آن را انكار مىكنند.(2)
با توجه به اقدامات منافقين آن روز و رهروانشان در طول تاريخ در مقابل اهل ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام، عمق كلام خداوند تبارك و تعالى را مىتوان دريافت كه مىفرمايد: لَو اجْتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِىٍّ ما خَلَقْتُ النارَ: اگر همه مردم بر ولايت على متفق بودند آتش جهنم را خلق نمىكردم.(3)
وصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله و غدير(4)
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره اينكه پس از بيعت غدير هر كوتاهى از سوى مردم به عهده خودشان است، فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله به من وصيت كرد و فرمود:
يا على، اگر گروهى يافتى كه با آنان بجنگى حق خود را طلب كن، و گرنه در خانهات بنشين چرا كه من پيمان تو را در روز غدير خم گرفتهام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار مردم نسبت به خودشان هستى. مَثَل تو مثل بيتاللّه الحرام است. مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(5)
غدير، روز معرفت به پيامبر صلىاللهعليهوآله(6)
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهمالسلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مىشود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است.
يكى از آنها «روز معرفت به پيامبرِ دلسوز» است؛ غدير روزى بود كه مردم زيباترين جلوه دلسوزى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى امتش را به چشم خود ديدند. او در آن روز با تمام توان و تلاشى سخت توانست بر فراز منبرى از سنگ در برابر صد و بيست هزار نفر جانشين خود را بر سر دست بلند كند و تا افق دور دست قرنها او را نشان دهد.
قرآن اين دلسوزى را به تصوير كشيده كه: «ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ، إِنْ هُوَ إِلا نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٍ شَدِيدٍ»(1)، و اينگونه به همه فهمانيد كه جز دلسوزى و اعلام خطر از قيامت و پاسخ الهى هيچ انگيزه ديگرى در پيامبر خود نخواهيد يافت.
رابطه غدير با بعثت و يوم الدار و عصر ظهور(2)
برخى از روزها به خاطر حماسهاى كه در آنها به وقوع پيوسته بر ديگر روزها برترى دارند، و به سبب تأثير زيادشان بر زندگى بشر در تاريخ جاودانه گشتهاند. چنين روزهايى براى زنده نگه داشتن آن رويداد و به پاس سعادتى كه به ارمغان آوردهاند، تعظيم و تكريم مىگردند.
و لذا يكى از معارف غدير، مشتركات و رابطه آن با رخدادهاى اصلى اسلام و تشيع همانند يوم الدار يا همان يوم الانذار، روز مبعث و ايام ظهور و پيوند ناگسستنى بين اين روزها است:
بعثت روزى است كه تاج رسالت جهانى بر سر پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله نهاده شد. حضرت از جانب خدا به سوى همه مردم مبعوث شد تا مكارم اخلاق را تكميل كند، و عدل را در ميان انسانها و در بسط خاك - كه از ظلم و ستم آكنده شده بود - حكمفرما نمايد.
بعثت در هنگامهاى رخ مىنمايد كه انسانها شتابان و با سرعت هر چه بيشتر بيراهههاى جهل و نادانى را مىپيمايند، و در مقابل خدايان ساخته شده از سنگ و چوب سجده مىكنند، و از قتلها و غارتها و بيدادگرىها با افتخار ياد مىنمايند.
زمانى كه دختران خويش را زنده در گور مىنهند و عواطف بشرى در سطح اجتماع در پايينترين مراحل است.
پس مبعث، روزى است جاودانه در حيات مسلمانان است، كه به خاطر بركاتى كه از جانب پيامبر بزرگ و سرور كريمشان به آنها رسيده عيدى مبارك است. پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين روز دعوت و انذار خود را آغاز كرد، و ابتدا از شيفتگان نداى الهى بود. در همان روز نخست، خديجه بنت خويلد، على بن ابىطالب عليهالسلام و زيد بن حارثه به آن حضرت ايمان آوردند.
پس از اندك زمانى، افراد ديگرى نيز به ايشان پيوستند، از جمله: جعفر بن ابىطالب، اويس قرنى، ابوذر غفارى و سلمان. همان سلمان كه ترك وطن و خانواده كرده بود و براى دست يافتن به حقيقت، سختىها و مرارتها را به جان خريد. تا جايى كه به بندگى در آمد، و حال اينكه شريفترين آزادگان بود.
اين حركت 23 سال ادامه داشت و رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيشتر اين مدت را در مكه و بخشى را نيز در مدينه سپرى نمود. دعوت او، هدايت به امور گرانقدرى بود كه بشر پيش از آن مانندش را نديده بود. او شريعتى را بنيان نهاد كه انسان را به زيستى كريمانه و سعادتى بزرگ رهنمون مىكرد.
انذار و هشدار آن حضرت نيز براى كسانى بود كه به خاطر تعصبات زشت جاهلى به آسانى در مقابل حق سر تسليم فرود نمىآوردند. در اين راه، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از جانب پروردگارش دو گونه دستور داشت:
انذار عمومى همه مردم، با اين فرموده خداوند: «قُم فَأنذِر»(1): «رخيز و برحذر دار» !
1) . مدثر / 2.
انذار خاص خويشاوندانش، با اين كلام خداوند بزرگ: «فَأنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبينَ»(1): «خويشان نزديك خود را هشار ده» !
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز هر دو فرمان را اطاعت نموده و به انجام رسانيد؛ در روز انذار خويشاندانش، پس از آنكه معجزاتى چند بر رسالت خويش به منصه ظهور رساند و فرمود:
اى فرزندان عبدالمطلب ! به خدا قسم من در ميان عرب جوانمردى را نمىشناسم كه بهتر از آنچه من براى شما آوردهام براى قومش آورده باشد؛ من خير دنيا و آخرت را براى شما آوردهام. خدا مرا فرمان داده تا شما را به اين امر دعوت كنم.
و در ادامه فرمود: كدامينتان مرا در اين يارى مىدهد، تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما باشد ؟
همگى سكوت كردند، و فقط على عليهالسلام عرض كرد: من، اى رسول خدا. در حالى كه از او از همه آنان جوانتر بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله سپس سخن خود را تكرار نمود، اما باز هم ايشان پاسخى نگفتند و فقط على عليهالسلام دوباره عرضه داشت: اى رسول خدا ! من در اين كار شما را يارى خواهم كرد. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست برشانه او نهاده، خطاب به آنان فرمود: اين مرد برادر، وصى و جانشين من در ميان شما مىباشد. بر سخنش گردن نهيد و او را اطاعت كنيد.
آنها نيز از جا برخاستند و در حالى كه خنده تمسخرآميزى بر لب داشتند، به ابوطالب گفتند: او تو را امر كرد كه سخن فرزندت گوش داده و از او اطاعت كنى !
اين ماجرا در آغاز دعوت آن حضرت بود؛ هنگامى كه فقط عده كمى به دين اسلام در آمده بودند؛ رسول خدا صلىاللهعليهوآله دعوت و انذار را تا هنگام وفات خويش ادامه داد و پيوسته مردم را به سوى خدا فرا مىخواند و از عصيان برحذر مىداشت، آنگونه كه پروردگارش وى را در كتاب كريم خود توصيف نموده است.
1) . شعراء / 214.
اما از آنجا كه دعوت و برحذر داشتن، به تنهايى و بدون بنا نهادن احكام و اجراى آن براى دستيابى به يك مقصود عالى ثمربخش نيست، و ارشاد با زبان و گفتار به منظور ايجاد حركت و رسيدن به مقصدى مقدس كافى نمىباشد.
همچنين انذار مانند بيدار كردن خفته و برحذر داشتن نابيناست كه بدون نشان دادن و تعيين راه سودى ندارد، از اين رو پيامبر بزرگوار صلىاللهعليهوآله، قانون گذارى و بيان احكام الهى و تأسيس پايههاى اسلام را آغاز نمود، تا هر مسلمانى واجباتش را نيك بداند، و نظرات، گفتار و كردارش از ديگران مشخص گردد.
البته به شهادت آيات بسيارى از قرآن، پيامبر صلىاللهعليهوآله علاوه بر تبليغ آنچه از جانب خداوند بر او نازل شده بود، خود نيز حق قانون گذارى در دين را داشت. از جمله آنها اين آيه شريفه است: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ ... »(1): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول را ... ».
در اين آيه شريفه، بعد از عبارت «أطيعوا اللّهَ» جمله «أطيعوا الرَسولَ» آمده كه اين تكرار فعل و بسنده نكردن به عطف، بهترين دليل است بر اينكه اطاعت از دستورات پيامبر صلىاللهعليهوآله و احكام صادره از جانب ايشان، همانند اطاعت از خداوند و احكام نازل شده از ناحيه او واجب و لازم مىباشد.
بايد اين نكته را مد نظر داشت كه در عبارات قرآن علاوه بر معناى ظاهرى، نكات ظريفى نيز وجود دارد كه ما را به اسرار كلام خداوند رهنمون مىكند.
پر واضح است كه مراد از اطاعت پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين آيه، منحصرا پيروى از دستورات الهى - كه آيات كريمه قرآن بر آن صريح دارد - نيست، زيرا در اين صورت آنچه انجام يافته همان اطاعت خدا خواهد بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط نقش مبلغ آن را خواهد داشت، و ديگر نياز به بيان عبارت «أطيعوا الرَسولَ» نخواهد بود.
1) . نساء / 4.
بنا بر اين، مقصود آيه شريفه، فرمانبردارى از پيامبر صلىاللهعليهوآله در دستورات و احكام صادر شده از جانب خود او مىباشد(1)خواه كلام وحى در اين موارد صراحت داشته يا نداشته باشد.
به بيان ديگر:
روز تاريخى و بزرگ عيد سعيد غدير مانند روز عظيم بعثت با اهميت و بىنظير است. اين دو روز با يكديگر پيوند و بستگى كامل دارند؛ بعثت اصل و اساس و پايه دين الهى و جهانى و جاودانى اسلام، و روز غدير مكمّل و تداومبخش آن است. غدير در وجود، فرع بعثت است و روز بعثت در بقاء پيش آهنگ غدير است.
بعثت سرآغاز ابلاغ وحى و عرضه نظامات فراگير و همه جانبه اسلام براى حاكميت اللّه به رهبرى شخص رسول اعظم صلىاللهعليهوآله است، و روز غدير كامل كننده دين و اعلام استمرار نظام عصر نبوت به رهبرى اميرالمؤمنين عليهالسلام و فرزندان آن حضرت ائمه معصوم عليهمالسلام است.
آيا هدف عالى بعثت و رسالت چيست ؟ حضرت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله در طول بيست و سه سال نسبت به هدايت گمراهان، دعوت به توحيد، نفى شرك، بتپرستى، تربيت جامعه، تبليغ احكام، تشويق مردم به عدل، احسان، برادرى، فضايل و رعايت حقوق يكديگر و حكومت دادن حق و قانون خدا رنج و زحمت بسيار كشيد.
آن حضرت به فرمان خدا و بنا به رسالتى كه بر عهده داشت، در ترويج همه فضائل و براندازى همه رذايلى كه در آن زمان نيز مانند عصر ما به صورتهاى گوناگون، هم در بين مردم وحشى و هم در ميان مردم به اصطلاح متمدن رايج بود پايان دهد، جهانى
1) . البته برخواننده ارجمند پوشيده نيست كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به دليل برخوردارى از عصمت، از هر گونه خطا و اشتباه مصمون بوده، و در نتيجه هر چه فرموده بر معيار وحى و مصداق اين آيه كريمه است: «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى» : و او از سر هواى نفس سخن نمىگويد كلام او جز وحى آسمانى نيست.
در خور شأن همه انسانها و بر اساس علم، فضيلت، عدالت، احترام به حقوق همه افراد و آزادى واقعى پايهريزى نمايد. جهانى كه همه افراد آن مانند اعضاى تن واحد در آسايش، گشايش و در سختى و بلا همراه يكديگر باشند، و ايمان به خدا، تقوا، تعاون و ديگر فضائل انسانى و در آن عالىترين ارزشها باشد.
اسلام، بشر را به سوى جهانى هدايت مىكند كه در آن زمينهاى براى حكومت جابران و عزيزان بلا جهت فراهم نباشد و حكومت خود به خود و به عنوان هدف و رتبه و براى برترى بر ديگران مقصود نباشد، و كسى نتواند خود يا افكار شخصى خود را بر مردم تحميل كند و بندگان خدا را بفريبد و آنها را نردبان دستيابى به مقاصد نفسانى خود قرار دهد.
بزرگترين بلا و مصيبتى كه در زمان ظهور اسلام جان و شرف بشر را تهديد مىكرد روش حكومتها بود، كه البته ريشه آن مفاسد در منجلاب شرك، بتپرستى و پرستش زمام داران - كه حاصل ناآگاهى مردم از معناى توحيد خالص بود - قرار داشت. اين دستور قرآن كريم است كه: «تَعالَوا إلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا وَ بَينَكُم ألاّ نَعبُدَ إلاّ اللّهَ وَ لا نُشرِكَ بِهِ شَيئا وَ لا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضا أربابا مِن دونِ اللّهِ» .(1)و اين شعار مسلمانان بود: إنَّ اللّهَ ابتَعَثَنا لِنُخرِجَ عِبادَهُ مِن ذُلِّ طاعَةِ العِبادِ إلى عِزِّ طاعَتِهِ وَ مِن ظُلُماتِ الشِركِ وَ عِبادَةِ الأصنامِ وَ الأوثانِ إلى نورِ الإسلامِ.
در طول تاريخ هم مىبينيم هر پيامبرى كه از طرف خدا مبعوث شده براى اين بوده است كه فشارها و بارهاى سنگين زندگى و زنجيرهاى عادات ناپسند و روشهاى ناهنجار اجتماعى را از دوش مردم بردارد. خداوند پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله را هم فرستاد تا «رَحمَةً لِلعالَمينَ»(2)يعنى رحمت براى جهانيان باشد، و تبليغ آخرين برنامه جامع آسمانى را به عهده او گذاشت.
پس بايد دينش در مورد حكومت نيز جوابگوى حوائج بشر و ظهور توحيد - يعنى حاكميت و سلطنت خدا - باشد. پيغمبرى كه علمدار آزادى و نجات بشر است، خود و همه را بنده خدا مىداند، و همه امتيازهاى مادى را باطل كرده و نداى اللّه اكبر و «إنَّ أكرَمَكُم عِندَ اللّهِ أتقاكُم»(1)او، دلها را به او و به آئين او جذب كرده، و با گفتار، عمل، روش متواضعانه و اخلاق ممتاز خود مردم را به مفهوم صحيح حريّت و مساوات آشنا كرده است.
پيامبرى كه عقيده توحيد را منبع تمام فضائل و مقاصد كمال بخش معرفى فرموده، و آئين جامع و كامل او راه رفع كوچكترين اسباب نزاع و تفرقه را پيشبينى كرده، و در بسيارى از تعاليمش رفع اختلاف و دشمنى ملاحظه شده است.
از بيان مستحبات، مكروهات، اخلاقيات، نظام معاملات و آداب خوردن، پوشيدن، نوشيدن، خوابيدن، معاشرت با مردم و سلوك با خويشاوند و بيگانه، حتى مقررات عبور و مرور وسايل نقليه و آداب استحمام خوددارى نفرموده است.
اينجاست كه رابطه غدير با بعثت مشخص، و معناى آيه تبليغ واضح مىشود. آيهاى كه زمانى نازل شد كه غير از امر ولايت و خلافت، موضوعى نمانده بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور به تبليغ آن شود. اهميت آن هم به قدرى بود كه عدم تبليغ و نرساندن آن به مردم مساوى با عدم تبليغ تمام احكام باشد.
پس پيام غدير، پيام ولايت و پيام كمال دين و اعلام نظام جاودانى و جهانى اسلام و بيان بقا و استمرار نظام عصر رسالت است.
از بُعد عيد بودن نيز، با وجود اين كه عيد مبعث و عيد غدير خم دو نقطه عطف در جهان بشريت مىباشند، گرامى داشت آنها متأسفانه هنوز مناسب شأن آنها نيست. بايد تلاش كرد عيد مبعث خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله و عيد غدير خم، نه تنها در ميان مسلمين مورد توجه بيشترى قرار گيرد، بلكه بايد در سطح جهان گسترش پيدا كند.
1) . حجرات / 13.
همان گونه كه عيد ميلاد حضرت مسيح عيسى بن مريم عليهالسلام، على رغم اختلافاتى كه در ميان خود مسيحيان در تعيين روز آن وجود دارد، آنچنان از سوى جامعه مسيحيان جهانى شده كه حتى رؤسا و بزرگان كشورهاى اسلامى در موارد بسيارى به حاكمان كشورهاى مسيحى و جامعه مسيحيان تبريك مىگويند و به اين مناسبت پيام مىفرستند.
از اين رو بايد با صراحت گفت كه ما در اين زمينه قصور داشته و كم كارى كردهايم. به طورى كه حتى در ايران خودمان هم، چنان ذوق و شوق و توجهى به اين دو عيد بزرگ نمىشود، و اين براى جامعه ما خسارت است.
آيا عيب نيست كه در مملكت شيعه، مردم با آن وسعت به عيد نوروز بپردازند و به اين مناسبت برنامههاى روزمره زندگى خود را تغيير دهند و كارها را چند روز تعطيل كنند، اما عيد غدير را در يك مراسم چند دقيقهاى خلاصه كنند ؟ !
اما دومين روز، غدير است. اين روز در واپسين ايام حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله واقع شد و آن حضرت به امر پروردگارش در غدير، به تكرار يوم النذار (روز دعوت خويشاوندان) و به برپايى حماسه ديگرى در مقابل ديدگان امت خويش همت گماشت.
دعوت آن حضرت در يوم الانذار به دستور خداى متعال بود، و در غدير نيز به فرمان الهى.
آن دعوت از خويشاوندان نزديكش بود، اما اين دعوت از همه مسلمانان.
دعوت شدگان يوم الانذار اغلب مشرك و كافر بودند، اما در غدير همگى مسلمان و در زير سايه اسلام بودند.
آن دعوت به هنگام غربت اسلام بود، و اين دعوت در وقت قوت و عزت اسلام.
در آن دعوت پيامبر صلىاللهعليهوآله از مشركان بيمناك بود، اما در اين دعوت از مسلمان !
شگفتا كه اين پيامبر صلىاللهعليهوآله از مخالفينش هراسى نداشت، بلكه از پيروانش بيمناك بود !
روز مبعث آغاز دعوت او در دوران نبوتش بود، و روز غدير پايان دعوتش كه اندكى پس از آن نيز به سوى پروردگارش عروج كرد. روز غدير تكرار يوم الانذار بود، زيرا مقصود هر دو دعوت يكى بود. روز غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله در مقابل ديدگان همه مسلمانان همان مطلبى را اعلام كرد كه در يوم الانذار در برابر آن عده اندك از خويشان نزديكش بيان فرموده بود.
دعوت اول و دعوت آخر با هم يكى شد و دو نيم دايره در زندگى با كرامتش به هم پيوست. روز بعثت با نيمه نزولى كه از جانب حضرت حق به سوى خلق فرود آمد آغاز شد، و روز غدير نيمه صعودى از خلق به سوى خالق آغاز گشت. اين همان نيمه فرمانبردارى بود. اما آيا تحقق هم يافت ؟ !
البته روز غدير با يوم الانذار تفاوتىهايى نيز داشت؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله در يوم الانذار دعوتش با بشارت همراه بود، اما در غدير دعوتش را با وعده عذاب ختم نمود. آنجا دعوت كافران به اسلام و ايمان بود، و اينجا دعوت مسلمانان به اطاعت و عمل، و بدين شكل روز غدير عهدهدار تحقق شرع مقدس در جهان گشت، و بركه خم با بر پايى اين حماسه بزرگ در دامان خود شرف يافت.
پس مبعث و غدير يك روز است؛ گر چه از لحاظ زمان و مكان از هم دورند، و يوم الانذار برههاى از مبعث و حلقه واسطه بين اين روز و غدير است. دعوت يوم الانذار در خانهاى محقّر بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام و خويشانش بود، آن هم فقط با مشاهده برخى معجزات، در حالى كه از بىحرمتى ابولهب نيز هراسى در دل پيامبر صلىاللهعليهوآله نبود.
اما دعوت غدير در صحرايى وسيع بين پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام و همه مسلمانان و پس از مشاهده صدها معجزه و كرامت بود، و ترس پيامبر صلىاللهعليهوآله از ايشان را نيز همراه داشت.
با اين حال، لبيك مسلمانان به دعوت و نداى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير همچون پاسخ خويشانش در يوم الانذار بود ! !
به بيان ديگر:
غدير خم و عظمت آن هنگامى ملموستر خواهد بود كه بدانيم دشمنان نبوت و امامت از سالها قبل دلخوش بودند كه رسول خاتم صلىاللهعليهوآله را فرزند پسرى نيست و تلاش وى پس از رحلت از اين جهان مادى ناتمام خواهد ماند.
جالب اينكه اين پندار موهوم را تنها در دل نهان نداشتند و بر زبان آوردند ! تا آنجا كه خالق هستى بخش پيامبر عزيز خويش را چنين تسلّى داد و تأييد نمود: «إنّا أعطَيناكَ الكَوثَرَ . فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انحَر . إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأبتَرُ» .(1)
در دوران آغازين بعثت يگانه بىهمتا در ترسيم آن روزگاران فرمود: «وَ إذ يَمكُرُ بِكَ الَذينَ كَفَروا لِيُثبِتوكَ أو يَقتُلوكَ أو يُخرِجوكَ ... » .(2)
در زلال جارى غدير، استمرار نبوت سيدالانبياء صلىاللهعليهوآله با امامت سيد الاوصياء عليهالسلام تحقق يافت، و دين مبين به كمال رسيد و نعمت الهى بر بشريت تمام يافت، كه: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(3)
ظهور موعود و منجى جهانى بشريت در زمانى است كه مردمان از ظلم و جور به ستوه آمده و زندگى برايشان سخت شده، و همگى يك دل و يك زبان مصلح هستى را از خداى خويش مىطلبند.
در آن هنگام است كه از كنار خانه كعبه مولايمان مردمان را به خدا دعوت نمايد، و گلبانگ «أنا بَقيَّةُ اللّهِ» از بيتاللّه به گوش جهانيان رسد و مشام جان همگان را نوازش دهد، و با برافراشتن پرچم فتح و پيروزى قسط و عدل را در سراسر گيتى حاكم سازد.
نقل فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام با معرفت(1)
از جمله نكاتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير در مورد فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام بيان داشتند اينكه فرمودند:
فضائل على بن ابىطالب عليهالسلام - كه خداوند در قرآن نازل كرده - بيش از آن است كه من همه را يكجا بشمارم، پس هر كس از فضايل او به شما خبر داد و معرفت آن را داشت از او بپذيريد.
پيداست كه قيد «با معرفت» متضمن نكته مهمى است، و آن اينكه اگر كسى اهل معرفت در باب مناقب اهلبيت عليهمالسلام نباشد ممكن است دقت كافى و توجه لازم در معناى احاديث نكند و در نتيجه معنايى نامناسب با عظمت ايشان از آن بفهمد.
از طرف ديگر نبايد بدون در نظر گرفتن ظرفيت افراد و شرائط زمانى و مكانى و سطح فكرهاى مختلف مردم هر فضيلتى در هر جمعى گفته شود. بنا بر اين، بصيرت و معرفتِ لازم در اين باره بسيار مهم است.
مفهوم و عظمت غدير(2)
امام صادق عليهالسلام روز غدير را با عظمت خاصى ياد كردند و چنين فرمودند: روز غدير روز عظيمى است كه خداوند حرمت آن را بر مؤمنين بزرگ قرار داده و دين را در آن كامل فرموده و نعمت را بر آنان تمام كرده، و آن عهد و پيمانى را كه از ايشان گرفته بود بر ايشان تجديد نموده است.(3)
گاهى اين پرسش پيش مىآيد كه احياى غدير در ملكوت الهى و نزد افلاكيان به چه صورتى انجام مىگيرد ؟
در پاسخ مىگوييم:
واقعيت اين است كه خرد از درك ژرفاى اين مباحث ناتوان است و فهم همگان - جز معصومين عليهمالسلام - در شناخت عظمت غدير در آسمان و نزد افلاكيان قاصر است، حتى درك و شناخت آنچه از پيشوايان معصوم عليهمالسلام درباره عظمت غدير به ما رسيده است.
اما شناخت اينكه بزرگداشت غدير در حقيقت بزرگداشت عدالت، مديريت صحيح در امور معيشت و تأمين امنيت مردم و وانهادن ستمگرى، اجحاف و تبعيض است، خود مرتبهاى از شناخت غدير است و همين ما را بسنده است.
زمانى كه به مقتضاى فرمان خدا در غدير و نيز قبل آن بارها اعلام شد اميرالمؤمنين عليهالسلام حاكم باشد، به اين معنى است كه همگان (بدون تبعيض طبقاتى و موقعيتهاى اجتماعى) در امنيت و آرامش به سر خواهند برد، و گرسنه، نيازمند، گمراهى و انحراف وجود نخواهد داشت و فرو دستترين مردم در محضر عدالت، با فرا دستترين افراد، حتى حاكمان يكسان خواهد بود.
اگر در حال حاضر در جايى آسايش و آرامش و نعمتهاى نسبى ديده شود، بىترديد در برابر اقيانوس موهبتهاى صاحب غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام بسان قطرهاى بيش نيست.
آنچه مسلّم است اينكه خط روشن و صحيح و صراط مستقيم الهى در ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام امتداد يافته است، تا از اين طريق فضائل و والايىها بر جامعه حاكميت يابد. لذا روز غدير در حقيقت، روح و جوهر تمام روزهاى مقدس و الهى است.
از اين رو بزرگ داشتن و زنده نگاه داشتن غدير، احياى عيد فطر، عيد قربان، روز جمعه و تمام عيدهاست. كما اينكه پايندگى عدالت، انصاف و تمام ارزشهايى كه سبب آفرينش و ارسال پيامبران عليهمالسلام از سوى خدا بوده در غدير خلاصه مىشود.
و لذا در مورد غدير، مختلف ادبى و اجتماعى و علمى در كلام معصومين عليهمالسلام به چشم مىخورد كه براى اثبات روشن بودن چيزى است كه در غدير به عنوان ولايت مطرح شده است. به پنج مورد از اين كلمات قصار غديرى اشاره مىكنيم:
در اين باره گاهى مىفرمايند: غدير يعنى على عليهالسلام(1)و اشاره به اين نكته است كه غدير براى اعلان هيچ موضوع ديگرى جز نشان دادن مقام خاص على بن ابىطالب عليهالسلام در مسئله امامت نبود.
گاهى مىفرمايند: غدير يعنى امامتِ على عليهالسلام(2)و اشاره به اين نكته كه غدير براى اعلان هيچ موضوع ديگرى جز امامت نبود.
گاهى مىفرمايند: غدير يعنى صاحب اختيارىِ مطلقِ امام(3)و اشاره به اين نكته است كه اگر امام را خانهنشين كنند غدير را كنار گذاشتهاند.
گاهى مىفرمايند: به حكم غدير يارى على عليهالسلام واجب است(4)و اشاره به اين نكته است كه خدا امام را براى مردم منصوب فرموده، و اگر مردم بىاعتنا باشند در واقع به وظيفه خود عمل نكردهاند.
گاهى فرمودهاند: على عليهالسلام مثل پيامبر صلىاللهعليهوآله است(5)و اشاره به اين است كه اگر كسى
پيامبر صلىاللهعليهوآله را قبول دارد نمىتواند بعد از او بدون امام بماند، و دقيقا به همين دليل امام جايگزين تمام عيار پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
غدير و آينده نگرى براى امت(1)
پيامبر عظيم الشأن اسلام صلىاللهعليهوآله با آن عظمت فكر و گستره انديشه و علم خدادادى و بهرهمندى از وحى، يك حكومت اصيل اسلامى را در عربستان - كه تا آن روز از حكومت مركزى بىبهره بود - تأسيس نمود.
اين اقدام براى آن بود كه مسند حاكميت بتواند به تعاليم عاليه اسلام جامه عمل بپوشاند، و نمونهاى از مدينه فاضلهاى را كه ترسيم نموده بود را در معرض نمايش بگذارد. بلكه اساسا اسلامى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست عرضه كند بدون ايجاد حكومت قابل عرضه نبود.
براى مقابله با اين حكومت، بيش از هشتاد جنگ بزرگ و كوچك بر پيامبر صلىاللهعليهوآله تحميل شد، كه با جانفشانى مؤمنين و خونهاى مقدس شهداى بدر و احد و ... ، حكومت نوبنياد اسلام از اين جنگها سرافراز بيرون آمد، و در سال هشتم با فتح مكه، سيطره اين حكومت بر عربستان كامل گشت. بسيارى از قبايل با مشاهده اين پيروزىها ايمان آوردند، و حتى مهمترين دشمنان اسلام و در رأس آنها حزب ابوسفيان، به ظاهر مسلمان شدند و دست از مقاومت علنى و آشكار برداشتند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه اين حكومت را تأسيس نموده و براى حفظ و گسترش آن زحمات و سختىهاى فراوانى را متحمل گشته و عزيزترين و گرانقدرترين ياران خود را فدا كرده است، از مشكلات موجود بر سر راه استمرار اين حكومت نيز دقيقا اطلاع دارد:
منافقين را كه ده سال در درون حكومت اسلامى كارشكنى كردند و به انحاء مختلف در صدد تضعيف و حتى براندازى حكومت بر آمدند مىبيند.
1) . روايت دريا محمديان : ص 10 - 18.
طلقاء و حزب ابوسفيان را مشاهده مىكند كه با ديدن ابهت و اقتدار مسلمين به ناچار مسلمان شدهاند، اما شبها خواب رياستهاى از دست رفته را مىبينند، و روزها را در انديشه آن ايام به سر آوردند.
قبائل تازه مسلمان شده را كه هنوز با فرهنگ و روح اسلام انسى پيدا نكردهاند مىبيند.
و به دهها مشكل ديگر كه بر سر بقا و استمرار اين حكومت قرار گرفته توجه دارد، و با اين حال شهادت خود را نيز نزديك مىبيند.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله طرحى براى رهبرى اين حكومت بعد از شهادت خود نريزد و فردى را براى جانشينى خود معرفى ننمايد، و يا روشى را براى تعيين رهبر بعد از خود پيشبينى و طراحى نكند و اين مقوله بسيار روشن و ضرورى را مسكوت بگذارد، اين عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله چگونه قابل ارزيابى است و با چه ادلهاى قابل توجيه است ؟ !
آيا مىتوان باور كرد پيامبرى كه عقل كل است و حتى اگر كسى مقام نبوت او را هم نپذيرد بناچار شخصيت فوقالعاده و برجسته حضرت را نمىتواند منكر گردد، با آن همه هوش و درايت از چنين مسئله با اهميتى غافل باشد، و يا تعمدا نسبت به آن تغافل نمايد ؟ !
چگونه مىتوان قبول كرد پيامبر صلىاللهعليهوآله ريزترين احكام عبادات و سادهترين آداب معاشرت و حتى مستحبات و مكروهات خوردن و آشاميدن را بيان كرده باشد، اما از بيان مهمترين مسئلهاى كه استمرار حكومت اسلامى به آن بستگى دارد و محور حكومت و قطب آن محسوب مىشود خوددارى نمايد و يا آن را مسكوت بگذارد ؟ !
واقعا مىتوان پذيرفت پيامبرى با آن عظمت، دينى با آن جامعيت براى هميشه بشريت به ارمغان آورد و براى جامه عمل پوشيدن به دين خود حكومتى با آن اقتدار و ابهت ايجاد نمايد، كه در مدت كوتاهى بر دو قطب بزرگ قدرت آن روز غالب آيد و بزرگترين تمدن را در دنيا پايهريزى كند.
اما اين پيامبر صلىاللهعليهوآله براى جانشينى خود و همچنين براى اداره اين حكومت نوپا لب به سخن نگشايد و مسئله به اين بزرگى را در هالهاى از ابهام و سكوت قرار دهد، تا مؤمنين بعد از او هر چه خواستند در اين باره بگويند و هر چه خواستند بكنند ؟ !
آيا به راستى پيامبر صلىاللهعليهوآله معتقد بود مردم و مؤمنين به حدى از رشد و شعور رسيدهاند كه نيازى به تعيين جانشين از طرف وى نيست، و بلافاصله بعد از شهارت وى، مردم خود فرد صالح و شايستهاى را انتخاب مىكنند و زمام امور را به دست او خواهند سپرد ؟ و حتى نيازى به يك سيستم - حداقل در حدى كه عمر ايجاد كرد - براى انتخاب و معرفى خليفه وجود ندارد، و شعور سياسى به قدرى بالا است كه مؤمنين خود همه اين وظايف را به نحو احسن عهده دار خواهند بود ؟
جدا اگر مسلمانان به اين درجه از رشد و شعور رسيده بودند، پس در زمان ابوبكر و با گذشت فقط چند سال، چه حوادثى اتفاق افتاد و چه مشكلاتى پيش آمد كه يكباره اين شعور فوقالعاده را از دست دادند ؟ تا جايى كه:
ابوبكر ناچار شد خود رأسا فردى را به عنوان جانشين تعيين كند !
و يا عمر شش تن را به عنوان شوراى تعيين خليفه انتخاب كند تا آنها اين وظيفه خطير را بر عهده گيرند !
و با گذشت 30 سال از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله - آرى فقط 30 سال - حزب ابوسفيان - كه 21 سال رو در رو با پيامبر صلىاللهعليهوآله جنگيده بود - بر اريكه حكومت اسلامى تكيه زند، و با تأسيس سلسله بنىاميه حكومت اسلامى را تبديل به سلطنت و ارثى براى يزيدها و مروانها قرار دهد !
و سپس بنىعباس نيز همان راه را بروند كه بنىاميه بانى آن بودند !
آيا اهانتى بالاتر از اين مىتوان به ساحت مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله روا داشت كه حضرتش بىتوجه به سرنوشت امت بود و برايش اهميتى نداشت كه حكومت اسلامى بعد از وى به چه سرنوشتى دچار مىگردد ؟
و يا اينكه - العياذ باللّه - از اين مسئله مهم و حياتى غافل بود، اما خليفه اول و دوم كاملاً متوجه سرنوشت و آينده بودند، و چنان دلسوز امت بودند كه حاضر نشدند مسلمانان بعد از آنها با مشكل رهبرى مواجه گردند و قبل از وفات خود مشكل بعد از خود را حل نمودند ؟ ! !
شباهت حضرت زهرا عليهاالسلام با غدير(1)
از جمله نكاتى كه در مورد سوره كوثر و حضرت زهرا عليهاالسلام مىتوان بيان كرد اينكه:
پيامبر صلىاللهعليهوآله روز غدير از مردم پرسيد: آيا به رسالت الهى خود عمل كردم، و آيا نسبت به شما اولى و والى هستم ؟ حاضران گفتند: آرى. آنگاه فرمود: هر كس من ولىّ و سرپرست اويم، على عليهالسلام والى او است.
در اين زمينه آيه اكمال نازل شد، و اعلام داشت: «امروز كافران از كارشكنى در دين شما نوميد شدند پس از ايشان مترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را براى شما برگزيدم» .(2)
در آيه اكمال دو بار واژه «اليوم» آمده است. در قرآن كريم اغلب، كلمه «يوم» و «يومئذ» درباره معاد است، و در اين آيه واژه «يوم» درباره ظهور ولايت و امامت به كار رفته است.
همچنين قرآن كريم تبيين مطالب مهم را با «ألا» يا «اليوم» آغاز مىكند. در بسيارى از آيات كه درباره احكام نازل شده خدا نفرموده «اليوم» . اما در اينگونه موارد «اليوم» - يعنى امروز - خبر مهمى رسيده و آن ولايت و امامت است، كه دوستان بر اثر تولاى اولياى حق به كمال و تمام رسيده و شادمان اند، و دشمنان كه طمعشان قطع شده و نااميد اند.
دشمنان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىگفتند: «نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيبَ المَنونِ»(1)ما مرگ پيامبر صلىاللهعليهوآله را انتظار مىكشيم كه با مرگ او بساطش برچيده شود. چون با كتاب و قانون مىشود مبارزه كرد، ولى با رهبر محيى و مجرى قانون نمىشود مبارزه كرد.
در غدير حادثهاى اتفاق افتاد كه كافران و منافقان و دشمنان نااميد شدند. همانگونه كه بر اساس سوره كوثر، خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى داد كه دشمن نااميد شد. پيام سوره كوثر اين است كه خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله كوثرى داد كه مايه بقا و دوام نبوتش خواهد بود.
از اين رو به آن حضرت مىفرمايد: تو ابتر نيستى؛ يعنى بى نتيجه و عقيم نيستى، بلكه دشمن تو عقيم و كارش نافرجام است: «إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأبتَرُ» ؛ كسى كه كارش بى هدف است و به مقصد نمىرسد ابتر است.
بارزترين مصداق كوثر وجود مبارك فاطمه عليهاالسلام است. پس روزى كه آن حضرت چشم به جهان مىگشايد و روزى كه على عليهالسلام در غدير خم به خلافت منصوب مىشود، دوام و بقاى دين تضمين مىشود، و دشمن در آن روز ابتر و نااميد است.
غدير روز چه كسى است ؟(2)
با واكاوى و تحقيق در ابعاد و جوانب مختلف غدير روشن مىشود كه غدير فقط روز اميرالمؤمنين عليهالسلام نيست، بلكه اين روز روز خدا و روز پيامبرش و روز تمام بشريت است.
اما روز خداست، زيرا پروردگار متعال پيامبرش را به تبليغ آنچه بر او فرستاده فرمان داد، و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نيز آنچه را كه از جانب خداوند فرمان يافته بود ادا نموده و رساند. در همين روز بود كه جبرئيل - سرور فرشتگان خدا - نزد عمر آمده و به بهترين وجه با نماياندن راه حق بر او اتمام حجت كرد.
اما روز خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله است، چرا كه او رحمة للعالمين است، و رحمت او اقتضا مىكند كه سعادت انسانها را تأمين كرده، آن را تا هر زمان كه بشر بر روى زمين قدم بر مىدارد پايدار و جاودان گرداند. اين امر با فراهم ساختن حكومت عدل و ريشهكن شدن ظلم و برقرارى عدالت امكان پذير است؛ عدالت فردى، عدالت اجتماعى و عدالت در حكومت و قضاوت.
همچنين روز آن حضرت است، زيرا حضرتش تمام مسلمانان را در يك مكان واحد و در سايه مبارك خويش گرد آورد. مانند چنين روزى قبل از اين در دوران حيات مقدسش سابقه نداشت، چنانكه بعد از آن نيز نظيرى برايش نيامد. اينگونه بود كه روز غدير را كليد و رمز يگانگى و وحدت مسلمانان قرار دارد.
و باز روز آن حضرت است، زيرا امتش را به راه تحقق هدف نهايى از بعثت انبياء عليهمالسلام متوجه ساخت، كه آن به تصريح قرآن كريم برپايى قسط و عدل ميان مردم است. پرواضح است كه بر پايى عدالت شامل تمام اقسام آن مىگردد. شايد اشاره نبى اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه خويش به همين امر بوده كه فرمود:
إنّى تارِكٌ فيكُمُ الثَقَلَين؛ كِتابَ اللّهِ وَ عِترَتى أهلَبَيتى. وَ إن تَمَّسكتُم بِهِما لَن تَضِلُّوا بَعدى أبَدا: من در ميان شما دو امانت گرانبها مىگذارم؛ كتاب خدا و عترت من يعنى اهلبيتم. تا زمانى كه بعد از من به آن دو تمسك جوييد هرگز گمراه نمىشويد.
گمراه نشدن، جز به مفهوم برپايى عدل ميان مردم نيست. البته عدل در معناى جامع كلمه. پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين سخن خود فقط به ارشاد آنان بسنده نكرد، بلكه به آنها خبر داد كه روزى مانند اين روز خواهد آمد كه همگان در يك سرزمين جمع شوند و آن اجتماع دوم آنها در سايه مبارك آن حضرت و در محضر خداوند مىباشد !
در آن هنگام از ايشان خواهد پرسيد: آيا به آن دو ثقل تمسك جستيد ؟ يا از آن دو تخلف كرديد ؟ پس هر كس كه به دو متمسك بوده، جايگاهش بهشت جاودانى خواهد بود كه وسعت آن به پهناورى آسمانها و زمين است، و هر كس آن دو را به كنارى نهاده باشد، جزاى او جهنم خواهد بود كه در آن جاودان بماند.
امت بر سر جدايى راه قرار داشت و در پذيرش دعوت آن حضرت مختار و آزاد بود، چرا كه خداوند فرموده بود: «لا إكراهَ فِى الدينِ» .(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله را نيز در كتابش بشير و نذير توصيف كرده بود. از اين رو، او نيز كسى را بر پذيرش دعوتش وادار و به اطاعت خويش مجبور نمىنمود.
پس فصل مشترك اين دو روز - غدير و رستاخيز - اجتماع امت در مكانى واحد است. اما آنچه اين دو روز را از هم متمايز مىكند، اين است كه غدير روز بشارت و انذار بود و پيامبر صلىاللهعليهوآله بشير و نذير آن، ولى قيامت روز سؤال و حسابرسى است و پيامبر صلىاللهعليهوآله قاضى و حاكم عادل آن.
اما غدير روز تمام بشريت نيز مىباشد. بشريت چنين روزى را پيش از آن نديده بود و تاكنون نيز نديده است، زيرا آرزوى نهايى بشر برقرارى عدل در سراسر گيتى است، و او در غدير راه رسيدن به آرزويش و تحقق آن را يافت.
پس صداى پيامبر صلىاللهعليهوآله، نداى تمام انسانيت و فرياد او در طلب عدالت بود، و اين آرزوى فرد فرد انسانهاست. رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن انسان كاملى بود كه بشريت را مژده داد كه به زودى آرزويش محقق شده و به هدف مقدس خويش خواهد رسيد، تا انسانيت از رحمت الهى نااميد نگردد.
گر چه اين امر نزديك نبود، اما چندان هم دور به نظر نمىرسيد و تحقق آن به درازا نمىكشيد، و البته دور بودن نيل بشر به اين آرزوى مبارك ناشى از چيرگى خوى حيوانيت او بر انسانيت او است، كه بشر آميختهاى از آن دو است.
حيوانيت او حكومت عدل را نمىپسندد، و مصيبت او همين است، و عامل خوددارى از پذيرش و پاسخگويى به نداى رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز جز اين نيست. به اين سبب ميلياردها انسان مظلوم در طى صدها سال در طول تاريخ در معرض ظلم هزاران ستمگر قرار گرفتند.
1) . بقره / 256.
شايد بيت زير اشاره به همين معنى داشته باشد؛ همان بيتى كه امام عليهالسلام به قلب كميت شاعر القاء فرمود:
فَلَم أرَ مِثلَ ذاكَ اليَومَ يَوما *** وَ لَم أرَ مِثلَهُ حَقّا أُضيعا
هيچ روزى را همانند اين روز و هيچ حقى را مانند اين حق پايمال شده نديدم !
اين حق پايمال شده، حق ميلياردها انسان است !
همچنين هيچ روزى را مانند آن روز كه مسلمانان همگى به زير يك پرچم جمع شده بودند كسى نديد !
غدير شاقول افكار در طول تاريخ اسلام(1)
اين همه الطاف الهى مگر مىتواند بىمورد و بيهوده باشد. مورد اين الطاف و مكان نزول اين باران رحمت - كه همان جعل امامت از طرف حق تعالى است - فطرتهاى پاك و قلوب پاكيزه مردمِ موحد است:
«وَ أن لَوِ استَقاموا عَلَى الطَريقَةِ لأسقَيناهُم ماءا غَدَقا» .(2)استسقاى بشر و «اهدنا» گفتن انسانها هر چه بيشتر گردد، الطاف الهى و آب رسانى آسمانى و هدايت ربانى بيشتر مىشود.
گويا پيام بزرگترى هنوز باقى مانده است و كلاس برتر و جامعترى بايد براى بشريت تشكيل گردد. به ابوجهلها و بدتر از آنان اصحاب سقيفه نگاه نكنيد. بلكه سلمان را ببينيد كه تا اوج آسمانِ «مِنّا أهلَالبَيتِ»(3)پيش مىرود. لطف خداوند است كه مىفرمايد: «وَ قَليلٌ مِن عِبادىَ الشَكورُ» .(4)ولى از نسل ابراهيم عليهالسلام بزرگترين رسول و بزرگ ترين وصى و هادى را ارسال مىفرمايد.
اكنون وقت «إقرَأ»(1)و ابلاغ اوامر بالا و والا رسيده، تا به «فَاصدَع بِما تُؤمَر»(2)مىرسد. چه امرى از امر جانشينى بالاتر، و چه كارى از هدايت خلق به سوى امام و هادى مهمتر ؟
ديگر وقت تمام مىشود ! ممكن است بشريت در نادانى نسبت به امامت بماند. اگر چه امامت بارها گفته شده، ولى در يك مجمع عمومى بايد از اين مهمترين كار پرده بردارى شود، و گرنه رسالت ناتمام و بدون فايده مىشود. اينجاست كه دستور مىآيد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .(3)
قرار خداوند با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ابلاغ جانشينى و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام است. ولى پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله از بيان اين مطلب در يك مجمع عمومى مىترسد ! از چه كسى ؟ از منافقين ! ! و خداوند او را دلدارى مىدهد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .(4)
غديرشناسان از زمان ايراد خطبه غدير تا ظهور، بايد بر دو نكته بيشتر توجه كنند:
نكته اول: اگر غدير از اسلام منها گردد، رسالتى و قرآنى و دستور العملى باقى نمىماند. چنانكه مىفرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .(5)آنچه مىماند دستور العمل كعب الاحبار يهودى وزير فرهنگ سقيفه و احاديث ابوهريره وزير ارشاد دستگاه منافقين است ! پس براى بقاى اسلام غدير لازم است، و بقاى غدير و جشن و چراغانى و مديحه و سخنرانى و كنفرانس و كتاب و سايت و ماهواره درباره آن، همت بالا و خلوص لازم دارد.
نكته دوم: مجاهد در مسير غدير تا ظهور و قيام قيامت، مشمول دعاى «اللّهُمَّ انصُر مَن نَصَرَهُ» مىشود، و «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(6)حافظ او است.
نتيجه اينكه:
در پاسخ «إهدِنا» گفتنِ بشر «مَن كُنتَ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آمد، و خداوند متعال به وعده «إستَجِب لَكُم»(1)با خطبه نورانى غدير عمل فرمود. اين يعنى تشنه را به سوى غدير و سرچشمه آب حيات مىبرند !
مگر تشنه حقائق در هر زمان نبوده و نيست ؟ مگر به خاطر آنان كه «كَرِهوا ما أنزَلَ اللّهُ»(2)، يعنى آنان كه از غدير گريزانند بايد دست از كار برداشت ؟ مگر كسانى كه «فى قُلوبِهِم مَرَضٌ»(3)مىتوانند غديريان را محكوم نمايند ؟ پس نصرت خدا چه مىشود ؟ !
غدير امتحان بزرگ الهى در فراز و نشيب تاريخ و ميزان اعمال و شاقول افكار بوده است. مردى كه دستش در دست پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله و بزرگ عالميان است، مصداق «يَدُ اللّهِ فَوقَ أيديهِم»(4)است.
همان را مىگوييم كه ياور آدم، نوح، ابراهيم، موسى و عيسى عليهمالسلام گرديد، و محمد صلىاللهعليهوآله حبيب خدا را در بدر، احد، خندق و خيبر نصرت داد. همان كه منتخب خداوند است و نامش از نام او مشتق گرديده است. او كه به اذن خدا كار خدايى مىكند.
نه فقط در غدير دست در دست پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله دارد، كه از اول خلقت همراه او بوده است. مگر آيه «وَ اسأل مَن أرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رُسُلِنا»(5)را فراموش كردهايم، كه انبياء عليهمالسلام در شب معراج محور رسالت خود را ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام بيان داشتند.
غدير متعلق به همه(1)
پس از سخنرانى غدير و در فرصتى مناسب، پيامبر صلىاللهعليهوآله مهاجرين و انصار را جمع كرده و سند مكتوبى براى غدير آماده كردند و در آن براى توحيد ونبوت از همگان اقرار گرفته و حديث غدير را بيان كردند.
از جمله نكات اين سند مكتوب اينكه در اين مراسم حضرت تعمد داشته كه هيچ گروهى را مورد توجه خاص قرار ندهد، بلكه از يك سو قريش را مورد خطاب قرار مىدهد، سپس همه عرب را و بعد همه موالى را كه منظور غير عرب هستند.
اين بدان معناست كه غدير متعلق به همه است و مخاطب آن همه مسلمانانند، و عمل كننده به آن هم بايد همه عرب و عجم از هر قبيله و گروهى، و به هر رنگى از سياه و سفيد و زرد و سرخ باشند؛ چنانكه در متن خطابه غدير مىفرمايد: إنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ إلَىَّ ... أنْ أقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاعْلِمَ كُلَّ أبْيَضَ وَ أسْوَدَ: إنَّ عَلِىَّ بْنَ أبىطالِبٍ أخى وَ وَصِيّى.
مقايسههاى اعتقادى غدير(2)
غدير امامتِ امامى را اثبات مىكند كه با رياست او در امت اسلامى تمام الگوها شكل ضمانت شده به خود مىگيرد، در مقابل امتى كه امامت غديرىِ امام معصوم را نپذيرد كه هميشه در معرض اشتباهات و نيز تغييرات عمدى خواهد بود و نتايجى دگرگونه پديد خواهد آورد.
اين اصل اصيل باعث پافشارىِ طرفداران غدير درباره آن و در طرف مقابل هجوم دشمنان نسبت به آن گرديده، و زحمات قابل تقديرى در چهارده قرن براى آن كشيده شده است.
با نگاهى به تاريخچه دو مسير مستمر امامت غدير و خلافت سقيفه، و ثمراتى كه اسلام هر روز از آن را به خود ديده، با سربلندى مىتوان ادعاهاى زير را بر زبان آورد:
توحيدِ غدير، خدا را ذات لايزال منزّهى مىداند كه با هيچ يك از مخلوقاتش قابل مقايسه نيست؛ اما توحيد سقيفه از خدا جسمى ساخته كه دست و پا هم برايش در نظر گرفته است و مانند انسانها اياب و ذهاب دارد.
سقيفه خدا را عادل نمىداند و لزومى هم براى اين اعتقاد نمىبيند، و تحقق ظلم از سوى حقتعالى را جايز مىشمارد، اما غدير خداى عادل را پذيرفته است كه هيچ احتمالى از ظلم درباره او روا نيست.
نبوت در فرهنگ غدير سزاوار پيامبرى معصوم و منزه است كه در تمام فرامين الهى تسليم اوست. سقيفه اما خطا و حتى اشتباه عمدى را بر پيامبرش جايز مىداند ! حتى اصحابش مىتوانند او را متوجه خطا كنند و توبيخش نمايند، ولى غدير از چنين رسولى بيزار است.
پايههايى كه بدون غدير و بىضمانت الهى بنيانگذارى شود، در تمام جزئيات اعتقادى - خواسته يا ناخواسته - دچار انحراف خواهد شد، و جز ادامه راهى غلط معناى ديگرى نخواهد داشت. اين فرقى است كه خليفه الهى با خليفه مردم دارد.
ويژگىهاى غدير(1)
حادثه بزرگ غدير ويژگىهاى فراوانى دارد، كه در اينجا به چند نمونه اشاره مىكنيم:
1) . غديرشناسى: ص 112. غدير خم دشتى : ص 19 - 31.
رهبر لايقى با انتخاب الهى معرفى شد.
نوع حكومت و ساختار سياسى با شناخت كامل انتخاب گرديد.
بيعت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با بيعت مردم به هم آميخت.
وحى الهى با شركت عمومى اقشار جامعه هماهنگ شد.
اين ويژگىها در حكومتهاى دنيا وجود ندارد.
از منظرى ديگر، مىتوان ويژگىهاى واقعه بىنظير غدير را اينگونه بيان كرد:
يكى از ويژگىهاى غدير اعلام امامت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام در اجتماعى بىمانند بود كه در گذشته چنان جمعيتى با جاذبههاى معنوى گرد آمدند و نه در آينده جهان اسلام چنان اجتماع با شكوهى تحقق يافت.
مردمى كه در غدير خم گرد آمدند و با امام منصوب از طرف خداوند بزرگ بيعت كردند، مردم يك شهر و قبيله و منطقه و ناحيه نبوده و از يك نژاد و قومى مشخص گرد نيامدند. بلكه از سراسر بلاد اسلامى با شنيدن خبر شركت پيامبر صلىاللهعليهوآله در مراسم حج به سوى كعبه و پيامبر صلىاللهعليهوآله شتافتند.
از شرق و غرب، از شمال و جنوب كشور پهناور اسلامى، از نژادهاى گوناگون و از قوميتها و مليتهاى متفاوت، از سياه و سفيد، از سرمايه داران و نيازمندان، از زورمداران و ناتوانها، از بىسواد و باسواد، از مهاجر و انصار، و از همه جا و از همه شهرها، روستاها و بلاد اسلامى و نه تنها مردم مكه يا مدينه، براى مراسم حج گرد آمدند.
سپس به امر الهى در غدير خم درنگ كردند و پيام الهى را در ولايت و امامت پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شنيدند، و با امام خود بيعت كردند. چنين اجتماعى ديگر هرگز پديد نيامد.
گردهمايى 90 يا 120 هزار نفر از حاجيان در غدير خم، تنها يك اجتماع نظامى يا سياسى نبود، بلكه جاذبه معنوى داشت. همه احرام پوشيده و مراسم حج به جاى آورده و در عرفات و منى دل را شسته و در طواف و سعى سبكبار شده بودند و داراى حالت معنوى بودند، و از روحى پرنشاط برخوردار، و با حالت پذيرش و تسليم به سخنان پيامبرشان گوش فرا دادند.
پس از اعمال حج كه همه در حال بازگشت بودند، در سرزمين غدير خم، آن اجتماع عظيم حاجيان پراكنده مىشد؛ مصرىها، عراقىها، يَمَنىها و مَدَنىها، هر كدام به راه خود مىرفتند، كه پيك وحى فرمان ابلاغ امامت را آورد و رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمان داد تا جمعيت باز ايستند. آنها كه جلوتر رفتند باز گردند، و آنان كه هنوز نيامدهاند به جمعيت ملحق شوند.
اجتماع انبوه حاجيان در آن روز انگيزههاى مادّى يا تنها سياسى و نظامى نداشت. بلكه بر اساس فرمان الهى و دستور پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله شكل گرفت، تا امامت على عليهالسلام و ولايت اهلبيت عليهمالسلام تحقق يابد.
فراوانى و انبوه جمعيت حاجيان در روز غدير خم - كه از سراسر بلاد اسلامى گرد آمده بودند - يكى ديگر از ويژگىهاى حادثه غدير است. تعداد جمعيت را 90 هزار تا 120 هزار نفر نقل كردهاند، كه به هنگام بازگشت به شهر و ديار خويش در روز 18 ذى الحجه در منطقه غدير خم به فرمان الهى و پس از شنيدن پيام رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت كردند.
در ادامه تاريخ اسلام، نقل حديث غدير و ماجراى غدير و خطبه غدير فوق حدّ تواتر است، كه در محل خود گذشت.
رسول گرامى صلىاللهعليهوآله از آغازين لحظههاى بعثت و دعوت علنى مردم به اسلام، ولايت و رهبرى حضرت اميرالمؤمنين على عليهالسلام را مطرح، و تا آخرين لحظههاى عمر (ماجراى قلم و دوات) اين حقيقت را به روشنى بيان فرمود و بارها تذكر داد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها به اعلان و اظهار عقيده و سفارش و وصيت اكتفاء نفرمود، بلكه در انتظار اوامر الهى بود تا افكار عمومى مسلمين جهان را بيدار كند، و آراء مسلمين را در پذيرش امامت و ولايت اهلبيت عليهمالسلام هماهنگ نمايد.
همه اينها براى اينكه سرانجام در يك اجتماع بىهمانند از همه اقشار مسلمين بيعت با امام على بن ابىطالب عليهالسلام تحقّق پذيرد، و در آرزوى رسيدن يك پيك وحى لحظه شمارى مىكرد.
جبرئيل در غدير خم فرمان الهى را ابلاغ فرمود: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ»(1): «اى پيامبر آنچه از طرف خدا به سوى تو نازل گرديده به همگان ابلاغ كن» .
اين ابلاغ و رخداد در جهان گذشته تا كنون بىنظير مىباشد، زيرا رهبران دنيا يا با كودتا قدرت را به دست مىگيرند، و يا با روشهاى دروغين مردم را اغفال مىكنند، و يا هرگز به آراء عمومى مردم توجهى نداشته و ندارند.
1) . مائده / 67 . اسناد و مدارك آن به شرح زير است: تاريخ دمشق: ج 2 ص 75، 577 . شواهد التنزيل حكانى حَنَفى : ج 1 ص 157. مناقب ابنمغازلى: ص 19. تاريخ بغداد: ج 8 ص 290. الدرّ المنثور: ج 2 ص 259. الاتقان (سيوطى) : ج 1 ص 31، 52 . مناقب خوارزمى: ص 80 . تذكرة الخواص: ص 18، 30. تفسير ابنكثير: ج 2 ص 14. مقتل الحسين (خوارزمى) : ج 1 ص 47. ينابيع المودّة: ص 115. فرائد السمطين: ج 1 ص 72، 74، 315. تاريخ يعقوبى: ج 2 ص 35. الغدير: ج 1 ص 230. كتاب الولاية (ابنجرير طبرى) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 210. المناقب: ص 106. ارجح المطالب: ص 568 . روح المعانى: ج 6 ص 55 . البداية و النهاية: ج 5 ص 213 و ج 7 ص 349. الكشف و البيان. براى آگاهى با اسناد و مدارك شيعه مراجعه شود به: بحار الانوار: ج 37 باب 52 .
مثلاً در سقيفه، ابوبكر با بيست و يك رأى ناگهان به خلافت مىرسد ! تا جايى كه خودش و عمر بن خطاب بارها اعتراف كردند كه: خلافت ابوبكر ناگهانى «فَلتَة» بود.(1)
فإن كنت بالشّورى مَلكت أمورهم فكيف بها و المُشيرون غيب اگر تو ادعا مىكنى كه با رأى شوراى مردم خلافت را به دست گرفتى، اين چه شورايى است كه طرفهاى مشورت و اكثر مردم مدينه غايب بودند ؟ نهج البلاغه: حكمت 190. خصائص الائمّة: ص 85 . كتاب التعجب: ص 13. كتاب السقيفة جوهرى، م 393 ق . تاريخ طبرى: ج 6 ص 263. بحار الانوار: ج 8 ص 177.
همه مورّخان اين اعتراف را ثبت كردهاند كه بسيارى از ياران ابوبكر و خود عمر اعتراف كردند كه خلافت ابوبكر يك امر ناگهانى و حساب نشده بود، و استدلال مىكردند كه «از پيدايش فتنهها مىترسيديم بناچار خلافت ابوبكر را بدون معيارهاى تعيين رهبرى پذيرفتيم. اين واقعيت آن قدر روشن بود و مورد اعتراض، كه ابوبكر نيز اعتراف به ناگهانى بودن خلافت خود كرده بود: انساب الاشراف: ج 5 ص 590 . مسند احمد: ج 1 ص 55 . التمهيد: ص 196. المصنف: ج 5 ص 445. صحيح بخارى: ج 8 ص 26، 210. السيرة النبوية: ج 4 ص 226. النهاية: ج 3 ص 446. تاريخ طبرى: ج 3 ص 205. كامل ابناثير: ج 2 ص 327. تاج العروس: ج 1 ص 568 . لسان العرب: ج 2 ص 371. تاريخ الخلفاء: ص 67 . شرح نهج البلاغه (ابن ابىالحديد) : ج 2 ص 50 . الصواعق المحرقه: ص 21. طبقات ابنسعد: ج 3 ص 344. الفائق: ج 3 ص 230. سيره حلبى: ج 3 ص 360، 363. تيسير الوصول: ج 2 ص 42، 44. الرياض النضرة: ج 1 ص 161. تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 246. الملل و النحل: ج 1 ص 24. با توجه به اين رويداد تلخ و رسواست كه امام على عليهالسلام در بحث گفتگو با مخالفان فرمود: لم تكن بيعتُكُم إيّاى فلتَة: بيعت شما مردم با من بىمطالعه و ناگهانى نبوده است. نهج البلاغه خطبه 1 / 136. المعيار والموازنة: ص 105. نهج السعادة: ج 1 ص 197. كتاب الإرشاد: ص 142. النهاية: ج 3 ص 467. شرح ابن ابىالحديد: ج 8 ص 31. مروج الذهب: ج 3 ص 15. مجمع البحرين: ماده «نوى» . اخبار الطوال: ص 141. بحار الانوار: ج 32 ص 49. غرر الحكم: ج 5 ص 410.
و عمر هم كه در گرفتن قدرت، اصلاً كارى به آراء و افكار عمومى نداشت. نه شورايى مطرح بود و نه انتخاباتى. نه مراجعه به افكار عمومى مسلمين وجود داشت و نه حتى به آراء مهاجرين و انصار موجود در شهر مدينه مراجعه كردند ! تنها مىگفتند: با وصيت ابوبكر، عمر به خلافت رسيد !
1) . گروه اندكى در سقيفه جمع شده بودند. اكثر مسلمانان و بسيارى از اصحاب و ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سقيفه حضور نداشتند و تنها گروهى اندك توطئه حساب شدهاى را سازمان دادند: تاريخ طبرى: ج 4 ص 447. امام على عليهالسلام خطاب به ابوبكر فرمود:
عثمان نيز در يك شوراى شش نفره كه داماد عمر (عبدالرحمن بن عرف) حق ابطال يا قبول آراء موجود را داشت، حق وِتو خلافت را به دست گرفت ! حال آنكه غدير خم تحقق يك حماسه بى همانند در انتخاب رهبرى بود، زيرا:
نصب الهى دخالت نداشت.
پيام رسول خدا صلىاللهعليهوآله روشنگر راه انتخاب كنندگان بود.
120 هزار شركت كننده از يك شهر و قبيله نبودند، بلكه از سراسر بلاد اسلامى و همه اقشار انسانىِ جامعه اسلامى بودند، كه به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله با على عليهالسلام بيعت كردند.
بيعت كردن و انتخاب رهبرى عمومى و آزاد و آشكارا بود.
پس از انجام مراسم معنوى حج، نه در يك اجتماع نظامى يا سياسى، بلكه در ميان انبوه مسلمين سراسر بلاد اسلامى، 120 هزار نفر در گذرگاه غدير به هنگامه پراكنده شدن حجّاج يمنى و مصرى و عراقى و شامى و مدنى، انگيزه گردهمايى دستور رسول خدا صلىاللهعليهوآله و فرمان الهى بود، نه قدرتطلبى.
و نيز در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله و با نظارت پيك وحى بود. در آخرين سفر حج پيامبر صلىاللهعليهوآله و آخرين دستورالعملهاى سرنوشت ساز وحى الهى، بدون هر گونه ابهام و اشاره و كنايه، در روز روشن و نه پشت درهاى بسته يا باغ اهل سقيفه، با اعلام عمومى و رسمى و نه كودتا و انحراف افكار عمومى ! و با آگاهى دادن به مسلمانان با ايراد خطبهاى گويا كه همگان را به احكام الهى و دستورات دينى آشنا ساخت، و زحمات و كوششهاى رسالت را بيان فرمود و خبرخواهى خود را نسبت به امت اسلامى تذكر داد، و همگان اعتراف كردند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيامبر دلسوز، مهربان، نصيحتگر و عاشق امت است.
آنگاه فرمان بيعت با اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را صادر فرمود، كه تا غروب آفتاب مردان، و تا پاسى از شب زنان مسلمان با آن حضرت بيعت كردند.
در روز غدير خم و در آن قيامت عظمى، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اكنون حضرت جبرئيل بر من نازل شد تا پيام الهى را به همگان ابلاغ كنم. پس اعلام كنيد تا رفتگان بازگردند و آنان كه هنوز نرسيدهاند به ما ملحق شوند.
پس از اجتماع 120 هزار حاجى كه از مراسم حج بازگشته بودند و در آن هواى گرم، بر روى جهاز شتران بالا رفت و پس از حمد و سپاس پروردگار و تذكر دادن نعمتهاى فراوان الهى و يادآورى زحمات و رنج بزرگ دوران رسالت و اتمام حجت با انبوه مسلمانان سراسر بلاد اسلامى، به تشريح و تبيين پيام الهى در امامت على بن ابىطالب عليهالسلام و فرزندان او تا قيام قيامت پرداخت.
با كلماتى گويا و رسا، فصيح و بليغ، روشن و آشكار، بىابهام و كنايه، بىاستعاره و اشاره و با زبانى قابل فهم عموم مردم حاضر در صحنه، بىترس و هراس و بدون شك و ترديد همه چيز را بيان كرد. به گونهاى كه پس از آن خطبه گويا وبيان جاودانه و رسا، هيچ كس در راه هدايت و انتخاب امام بر حق ترديدى نداشت.
و همه مردم حاضر در صحراى غدير با امام على عليهالسلام بيعت كردند. تنها شخصى به نام حارث بن نعمان فهرى - كه نسبت به امام على عليهالسلام دشمنى مىورزيد - مخالفت كرد، كه همان جا و به خواسته خودش عذاب بر او نازل شد.
نه تنها مخالف آشكار فايدهاى نداشت، بلكه معجزهاى دردناك براى منافقان تحقق يافت كه جناح آنها را دچار تزلزل و ترديد كرد و دلهاى مردم را نسبت به ولايت على عليهالسلام استحكام بخشيد. از اين رو دست به بازى خطرناكترى زدند.
عهد و پيمانِ غدير(1)
يكى از تأكيدات معصومين عليهمالسلام درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب
1) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 224.
ريزىهاى غلط يا اشتباه است. از جمله فرمودهاند: غدير تجديد پيمان است(1)و اين بدان معناست كه غدير عنوان تازهاى نيست بلكه همان مسير انبياست كه مردم هميشه بايد پيرو جهت خدا باشند، و در غدير يك بار ديگر اين پيمان را تجديد مىكنند.
و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من در روز غدير خم از مردم عهد و پيمان گرفتهام ... . مَثَل تو مثل بيتاللّه الحرام است كه مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(2)اين بدان معناست كه مردم موظف به پيروى از امامند و بر امام دعوت مردم لازم نيست.
غدير و ميثاق الهى(3)
شكى نيست كه مبدأ و خالق همه موجودات خداوند است. ذات مقدسى كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: هر آنچه با دقيقترين معنى و وهمهاى قلبها و عقلها خداى خويش را تمييز دهيد، همانا آفريده «فكر» شما خواهد بود و به شما باز مىگردد.
او حقيقتى است كه هيچ گونه احاطه در كنه ذات بىمانند او راه نمىيابد، و هر چه به تصور و به وهم و ادراك آيد برتر و غير آن مىباشد. او هرگز شباهت و سنخيتى با ساير آفريدهها نداشته و ندارد.
آنگاه كه خواست حكيمانه و اراده خلل ناپذير او به شناسايى خويش و نماياندن مجموعه كمالات، نيكويىها، دانايىها و توانايىهاى خويش قرار گرفت، موجودى نورانى و كامل آفريد او را نمونه كامل از مجموعه كمالات، نيكويىها و نشانههاى بزرگ، مَثل بلند و آشكار بر يكتايى و بزرگى خويش به نام محمد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله و خاندان پاك و مطهرش عليهمالسلام به همگان معرفى نمود. با آنكه هيچ كس را هيچ گونه راهى براى فهم و شناسايى حقيقت آن نبوده و نيست، و هرگز در راستاى ساير موجودات نورى نبوده، بلكه نمونه كامل نور پروردگار معرفى شده است.(4)
حق تعالى خويش را به نور عظمت خود نماياند تا به آن شناخته و بندگى شود، تا به همگان بنماياند كه هيچ گونه وسيله و راهى براى شناخت او به غير از نور خود نمىباشد. با آنكه حقيقت نور عظمت پروردگار به هيچ گونه بر ما معلوم نيست، كه آن نيز بىمانند و بدون تحديد و تقدير بوده است. آنگاه كه او را آفريد، آن را مقصود و منظور آفرينش معرفى نمود.(1)او در نهايت پاكيزگى تمام و كمال، نمايانگر نيرومندى و توانمندى، چشم بينا، دست توانا، قلب آگاه، جايگاه اسرار، دانش و راهنما بر يكتايى پروردگار به شمار آمده است.
به طور خلاصه، او را نمايانگر مجموعه كمالات، نيكويىها و صفات برجسته و پسنديده خويش معرفى نموده است. بنا بر اين، او برترين، كاملترين و نمايانترين نشانه خلقت، مثال، منظور و مقصود حقيقى آفرينش و غرض نهايى معرفى شده است، كه حق تعالى آن را براى شناسايى خود اختيار نموده، و او را مظهر جمال، جلال و بزرگى خود خوانده است. آنگاه تمام شئونات اينگونه بزرگى و بزرگوارى پس از اجلال نزول آن را، در هياكل توحيد و در بدنهاى پاكيزه و نورانى محمد و آل محمد عليهمالسلام ظاهر ساخت.
بنا بر اين، حق تعالى اراده نموده در مراتب پايينتر از انوار محسوس، ملموس، معين و مقدر شده ذوات پاكيزه محمد و آلمحمد عليهمالسلام را از آن نور عظمت خود اختيار نموده و بيافريند. در حقيقت، اصل و ريشه همان انوار يك نور بوده كه از نور جلال عظمت پروردگار آفريده شدهاند.(2)
پس هر موجود به هر مقدار به اين كانون كمال، شرافت، بزرگوارى و ولايت محمد و آلمحمد عليهمالسلام نزديك شد، به همان مقدار به مسير تكامل نزديك شده است.
1) . لولاك لما خلقت الافلاك، و غير ذلك. بحار الانوار: ج 65 ص 27.
2) . قال سمعت على بن الحسين عليهالسلام: ان اللّه خلق محمدا و عليا و احدعشر من ولده من نور عظمته ... . بحار الانوار: ج 202 ص 25. عن ابىجعفر عليهالسلام: ان اللّه خلق اربعهعشر نورا من نور عظمته ... . بحار الانوار: ج 4 ص 25. و غير ذلك. بحار الانوار: ج 25 ص 22 ح 28 و ج 26 ص 1 و ج 57 ص 82 ، 202.
حتى اين امر منحصر به انسان نبوده، بلكه همه موجودات و عوالم ديگر نيز از اين قانون كلى مستثنى نبوده و نيستند، و از همه آنان عهد و پيمان ولايت و بزرگى سروران جهان هستى گرفته شده است.
بر اين اساس، لازم است سبب واقعى شرافت و برترى انسان و خليفه اللهى را بر ساير موجودات از مسير ذوات مقدسه پيگيرى كنيم. لذا براى دستيابى به اين نقطهنظر سخن را اينگونه ادامه مىدهيم:
پروردگار عالميان پس از آنكه طرح مجموعه آفرينش را به اندازهها مقدر نمود، آنان را متوجه منظور آفرينش خود نموده كه بنگريد چه نيكان، پاكيزگان و شايستگانى ارجمند آفريدهام، كه به تنهايى با مجموعه خوبىها، كمالات، قوانين و نيكويىها برابرى مىكنند. در حقيقت آنان را معيار ارزشها و مقصود واقعى براى آفرينش همه هستى برشمردهام.
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايد: حق تعالى آدم را محراب، كعبه و قبله براى فرشتگان نورانى و روحانى و نيكان خود قرار داد ... . او تنها بهرهاى كه از نيكى و سجده فرشتگان برد، اظهاراتى بود كه در ارتباط به وديعهاى بود كه در صلب او سپرده شده بود داشت، و او را به ياد عهد و پيمانى كه پيش از آفرينش وى بر بزرگى و بزرگوارى انسانهاى كامل گرفته بودند يادآور شد ... . پس انوار درخشنده آسمان و زمين ما مىباشيم.(1)
بنا بر اين، از همه موجودات عهد و پيمان ولايت و بزرگى سروران جهان هستى گرفته شد.
از سوى ديگر، تكليف به بندگان و اختيار و آزمايش بر آن نزد صاحبان عقل امرى ضرورى به نظر مىرسد، زيرا كه در غير اين صورت لازم مىآيد كه حق تعالى موجودات را بيهوده آفريده باشد.
1) . بحار الانوار: ج 57 ص 214.
و آل محمد عليهمالسلام باشند، زيرا آن بزرگواران گوى سبقت را از همگان ربودهاند، و آنگونه كه سزاوار بندگى و پرستش بوده است به تمام معنى به جا آورده، و بر يكتايى پروردگار اقرار، و به امر رسالت خويش و ولايت اعتراف و اقرار نمودهاند.
آنان پس از تنزّل، در ميان همه آفريدهها و تمام عوالم ابلاغ رسالت، انذار، هدايت و اظهار ولايت و بيزارى از دشمنان آن نموده، و پيمان آن معاهده را بر هر موجود مشاهده نموده و بر آنان پيشى گرفتهاند.
البته پيش از آفرينش ساير موجودات، خود گوى سبقت را از ديگران ربوده، و عهد معهود توحيد، نبوت و ولايت را در مواضع گوناگون قالوا بلى گفتهاند، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله انذار كنندهاى از انذار كنندگان اول است.(1)
در نتيجه، مسئله ولايت از نخست ظهور، همگام با مسئله توحيد و رسالت با چنين اهتمام پيش رفته، و در تمام عوالم با شكوه و عظمت خاص به خويش شرف نزول يافته است. ولايت حقيقتى است كه جايگاه ويژه او به گونهاى مورد تأكيد بوده كه در قرآن شريف اينگونه پيامبر صلىاللهعليهوآله را مورد خطاب خود قرار داده، كه چنانچه به مردم نرسانى تكليف خويش را به پايان نرساندهاى. بلكه تماميت، كمال دين و ارسال رسل و انزال كتب به ولايت عنوان شده است.
با اين مقدمه محتصر، به دنبال شيرازه استوار عهد معهود ولايت گامى به سوى عوالم گوناگون برداشته، و پيگير نسخهاى محكم بر بزرگى، شرافت، عزت و عظمت ولايت خاندان والاتبار محمد و آل محمد عليهمالسلام خواهيم بود.
نيز با چنين اعتقاد، ارتباط خود را استحكام بخشيده، و آن را هديهاى براى ولى نعمت خويش به رسم تجديد ميثاق و ارمغان به يادگار مىگذاريم، كه: السَلامُ عَلَيكَ يا ميثاقَ اللّهِ الَذى أخَذَهُ وَ وَكَّدَهُ.(2)
در روايات مىبينيم كه حق تعالى هيچ يك از پيامبران عليهمالسلام را به رسالت برنگزيد مگر به جهت نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله و جانشينى على بن ابى طالب عليهالسلام.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: همانا انبياى بنىاسرائيل هر گاه مىخواستند جانشين و پيشوا براى بعد از خود انتخاب كنند، اين روز (غدير) را - يعنى همان روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را جانشين خود معرفى نمود - عيد مىگرفتند.(1)
از حضرت صادق عليهالسلام پرسيدم: آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز به على عليهالسلام سفارش كرد كه اين روز (غدير) را عيد بگيرد ؟ فرمود: آرى، پيامبران گذشته نيز جانشيان خود را به عيد گرفتن اين روز سفارش مىنمودند.(2)
امام مجتبى عليهالسلام مىفرمايد: كسى كه برترى اميرمؤمنان على عليهالسلام را انكار كند، همانا تورات و انجيل و زبور و ساير كتابهاى آسمانى را تكذيب نموده است.(3)
و اما ميثاق دنيا در وادى غدير:
قال اللّه تعالى: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ فَإن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ ... » .(4)چنانچه يادآور شديم خداوند عالميان پيمان محمد و آلمحمد عليهمالسلام را از تمام موجودات هستى در عوالم گوناگون گرفته است.
اساسىترين مسئله كه سبب حقيقى آفرينش و مورد توجه و اهتمام آفريننده جهان قرار گرفته است. به گونهاى كه در همه عوالم زبانزد سفيران الهى بوده، سخن از
1) . عن ابىالحسن عليهالسلام، قال: ولاية على عليهالسلام مكتوبة فى جميع صحف الانبياء عليهمالسلام. و لن بعث اللّه نبيا الا بنبوة محمد صلىاللهعليهوآله و وصيه على عليهالسلام. بحار الانوار: ج 26 ص 280.
2) . عن ابىعبداللّه عليهالسلام، قال: ان انبياء بنىاسرائيل كانوا اذا اراد احدهم ان يقعد وصيه و الامامة من بعده، جعلوا ذلك اليوم عيدا. و انّه اليوم الذى نصب فيه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عليا عليهالسلام للناس علما. بحار الانوار: ج 37 ص 46.
3) . قال سألت اباعبداللّه عليهالسلام: فان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اوصى اميرالمؤمنين عليهالسلام ان يتخذ ذلك اليوم عيدا، و كذلك كانت الانبياء عليهمالسلام كانوا يوصون اوصيائهم بذلك فيتخذونه عيدا. بحار الانوار: ج 37 ص 172.
4) . مائده / 67 .
بزرگى و بزرگوارى محمد و آل محمد عليهمالسلام بوده، و به قدرى مورد توجه و سفارش قرار گرفته كه صالحان روزگار و بزرگان خلقت از آن كسب فضيلت و شرافت و كمال نمودهاند. تا جايى كه به جهت آن برخى اولوالعزم، گروهى مقام خليلى، كليمى، روح الهى و ... يافتهاند. بنا بر اين، مىتوان نتيجه گرفت كه:
پيمان غدير يعنى دورنمايى از تكرار و تجديد خاطره عالم ذرّ.
غدير يعنى برترين علت و منظور آفرينش.
غدير يعنى عهدنامهاى كه بشر از ميان گل و لاى عالم ذرّ به دوش كشيده، و تا روز واپسين به همراه دارد.
غدير يعنى اوج رسالت پيامبران عليهمالسلام.
غدير يعنى ميثاق خدا.
غدير يعنى ملاك ارزشهاو سنجش همه پاكيزگىها و درستىها.
غدير يعنى روز عظيم تجديد پيمان در دنيا.
غدير يعنى احيا كردن شئونات و تلاش همه انبيا و اوصيا عليهمالسلام.
غدير يعنى اداى اجر رسالت..
و خلاصه غدير يعنى قدر و منزلت محمد و آلمحمد عليهمالسلام در پيشگاه خدا.
در بُعدى ديگر، رسول خدا صلىاللهعليهوآله در عالم برترين و پذيراترين افراد بر پذيرش ميثاق بود؛ به گونهاى كه قلم تقدير را بر حاكميت خود جارى ساخت، و زبان گوياى سفارش پروردگار بر ولايت شد. در دنيا نيز، او كه اسوه و سابق در پذيرش ميثاق بود، رسالتى سنگين بر دوش كشيده و براى ابلاغ و عهد گرفتن آن با همه وجود كوشا بوده است.
بنا بر اين، غدير يك افسانه تاريخ نبوده و نيست، بلكه روشنگر بسيارى از حقايق عالم الَست است. از آنجا كه دنيا تفصيل همان اجمال عالم ذرّ است، رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز زبان گوياى همان پيمان نخستين است. پس اگر چه مىتوان مبدأ دين را همان روز
ميثاق خواند، اما اكمال آن در روز غدير شد، و اگر چه نعمت ولايت ثمره و توشه هستى معرفى شد كه امر شد «فأما بنعمة ربك فحدّث» ، اما نعمت در روز غدير به اتمام رسيد.
امام صادق عليهالسلام براى روز عظيم تجديد پيمان - يعنى غدير - چنين مىفرمايد: روز غدير روز بزرگى است كه خداوند منزلت و احترام آن را بر مؤمنين بزرگ قرار داده، و دين را در آن كامل نموده، و نعمت را برآنان تمام كرده، و آن عهد و پيمان را كه پيش از آن از ايشان گرفته بود بر آنان تجديد نموده است.(1)
به تعبير ديگر:
روز غدير يعنى تجديد خاطرهاى از بزرگترين و باشكوهترين روز آفرينش. يعنى ثابت كردن و محكم كردن شرافت و بزرگى ولايت محمد و آلمحمد عليهمالسلام. غدير روزى است كه امين وحى جبرئيل كسب شرافت نمود و از جانب حق عهدنامه آن را براى على عليهالسلام با لقب «اميرالمؤمنين» فرود آورد.
غدير واقعهاى است كه هم پايه يكتايى حق و رسالت خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله اجلال نزول نموده، و تاريخچهاى از كنار عرش تا بيتالمعمور و ... . غدير پاكيزهترين جايگاههاى مهم وقايع تاريخى را به خويش اختصاص داده، و فرياد ولايت على عليهالسلام در كنار عرش، ملائكه مقرب را شيفته و دلباخته آن نموده است؛ كه بر بزرگى آن سوگند ياد مىكنند.
كمتر واقعهاى همچون پيمان ولايت على عليهالسلام و بسان رويداد غدير در عوالم گوناگون دنيا اين چنين مورد توجه طبقات مختلف از مفسران، محدثان، خطبا، شعرا، سيرهنويسان و در هر زمان ميان هر گروه، ملت و امت، خصوصا انبيا و صالحان روزگار مورد سفارش قرار گرفته است.
1) . اثبات الهداة: ج 2 ص 91.
همان گونه كه در دعاى غدير آمده است: خدايا از تو مىخواهم در اين روزى كه براى ولىّ خود عهدى بر گردن آفريده خود بستهاى و دين را برايشان كامل نمودهاى، مرا نيز به جايگاه و منزلت آن دانا و آشنا و جزء اقرار كنندگان به برترى آن قرار دهى.
پروردگارا، همانگونه كه آن روز را عيد بزرگ خود خواندهاى و در آسمان روز «عهد معهود» ناميده و در زمين «روز پيمانِ گرفته شده» شناساندهاى ... .
همچنين در دعاى بعد از نماز روز عيد غدير امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: پروردگارا، نعمتى را بر ما تمام كردى كه تجديد پيمان بود. ما را به ياد ميثاقى كه در ابتداى آفرينش از ما گرفتى افكندى؛ آن عهد و پيمان را به ياد انداختى كه ما از گروه اجابت كنندگان شديم و فراموش نكرديم. تو خود در قرآن فرمودى: «وَ إذ أخَذَ رَبُّكَ مِن بَنىآدَمَ» .(1)آنگاه افزود: پس على عليهالسلام اميرمؤمنان، حجت، آيه و خبر بزرگى است كه شما در آن اختلاف نمودهايد ... .
امام جواد عليهالسلام ذيل آيه «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أوفوا بِالعُقودِ»(2)فرمود: همانا پيامبر صلىاللهعليهوآله پيمان خلافت و امامت على عليهالسلام را در ده موضع گرفت. آنگاه اين آيه را نازل نمود: «اى مؤمنان بر پيمان خود وفا كنيد» . پيمانى كه بر ولايت اميرمؤمنان از شما گرفت.(3)
امام صادق عليهالسلام درباره روز غدير چنين فرمودند: روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اميرمؤمنان عليهالسلام در غدير خم پيمان گرفت، و به ولايت او اقرار كردند. خوشا به حال آنان كه بر ولايت او ثابت قدم ماندند، و واى بر كسانى كه آن پيمانى را شكستند.
امام باقر عليهالسلام فرمود: رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: خداوند درباره على عليهالسلام پيمانى بر عهده من نهاد.(4)
1) . اعراف / 172.
2) . مائده / 1.
3) . عن ابىجعفر الثانى عليهالسلام فى قوله تعالى: «يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود» ، قال: ان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عقد عليهم لعلى عليهالسلام بالخلافة فى عشرة مواضع. ثم انزل: «يا ايها الذين ... » التى عقدت عليكم لاميرالمؤمنين عليهالسلام. بحار الانوار: ج 37 ص 108.
4) . بحار الانوار: ج 37 ص 106.
همچنين ضمن حديث قدسى خداوند مىفرمايد: على عليهالسلام پرچم هدايت و پيشواى دوستان پاكيزه من است، و هر كس فرمانبردار او باشد اطاعت مرا نموده است.(1)
در آن روز بزرگ خاتم انبيا صلىاللهعليهوآله چنين بيان فرمود: بدانيد كه من بعد از پايان خطابهام شما را به دست دادن با من به عنوان بيعت با او و اقرار به او (اميرالمؤمنين عليهالسلام) ، و بعد از من دست دادن با خود او فرا مىخوانم. بدانيد كه من با خدا بيعت كردهام، و على عليهالسلام با من بيعت كرده است، و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مىگيرم.
در اين باره به قرآن استناد كرده و فرمودند: «إنَّ الَذينَ يُبايِعونَكَ إنَّما يُبايِعونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوقَ أيديهِم»(2): «كسانى كه با تو بيعت مىكنند در واقع با خدا بيعت كردهاند دست خدا بر روى دست آنان است» . پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن به ضرر خود اوست ... .
زنان نيز بايد همانند سايرين بر عهد و پيمان خويش استوار باشند، چرا كه در عالم ميثاق از آنان نيز پيمان بزرگوارى و سرورى ذوات پاكيزه محمد و آل محمد عليهمالسلام گرفته شده است. پس ظرف آبى مهيا ساخته و بر درب خيمه گذارده شد. زنان يكى يكى آمده و سلام كرده، و به عنوان بيعت براى امامت و ولايت ايشان دست داخل آب نهاده و به اينگونه بيعت كردند.
مسئله تجديد عهد و ميثاق با ولايت به قدرى مهم بود كه غير از بيعت با دست، بيعت زبانى هم انجام شد؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ... اى مردم، همگى اين سخن را كه مىگويم تكرار كنيد: ما فرمان تو را كه از جانب خداوند درباره على عليهالسلام و امامان از فرزندان او - كه به ما رساندهاى - اطاعت مىكنيم، و به آن راضى هستيم، و با قلب، جان، زبان و دست خود با تو بر اين گفتار بيعت مىكنيم، و از اين پيمان برنگرديم و آن را نشكنيم ... .(3)
خلاصه اينكه:
غدير در بلنداى تاريخ چنان طنين اندازه بوده كه همه هستى را مديون صاحب ولايت نموده، بلكه خود را به آن اعتبار بخشيده و سند محكم را بر درستى پيامبر صلىاللهعليهوآله و حقانيت شيعه امضا نموده است.
غدير يعنى قدر على عليهالسلام و روح مجموعه بندگىها، دعاها و دستورات پرورگار كه قرآن مىفرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامِ دينا» .(1)
امام باقر عليهالسلام براى روز غدير فرموده است:
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير توقف نمود، جبرئيل از جانب پروردگار فرود آمد كه على عليهالسلام را براى مردم معرفى نموده و عهد و پيمان خود را با او تجديد كند. آنان را به ياد بيعت و ميثاقى كه در عالم ذرّ از ايشان گرفتم افكنده و يادآور عهد ولايتى باش كه براى مولاى آنان على بن ابىطالب عليهالسلام از هر مرد و زن مؤمن گرفتيم. همانا پيامبرى به رسالت برانگيخته نشد مگر آنكه دين را كامل و نعمت را بر ولايت دوستانم و دشمنى دشمنان خود تمام نمود. پس اى محمد، على عليهالسلام را به مردم بشناسان و برايشان عهد و پيمانى را كه گرفته بوديم تجديد نما.(2)
بنا بر اين، روز غدير يعنى برترين اعياد همه مسلمانان، و نه فقط شيعه. غدير عيد همه ملتها و امتها، و روز خوارى همه گردنكشان روزگار به شمار مىآيد.
1) . مائده / 3.
2) . عن الباقر عليهالسلام: ... فلما وقف رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بالموقف، اتاه جبرئيل عن امر اللّه عزوجل ... . فاقمه للناس و جدّد عهدك و ميثاقك و بيعتك و ذكّرهم ما فى الذرّ من بيعتى و ميثاق الذى واثقتهم به و عهدى الذى عهدت اليهم من الولاية لمولاهم و مولى كل مؤمن و مؤمنة؛ على بن ابىطالب عليهالسلام. فانى لم اقبض نبى الا بعد اكمال دينى و اتمام نعمتى بولاية اوليائى و معاداة اعدائى ... . فأقم - يا محمد - عليا عليهالسلام علما، و خذ عليهم البيعة و جدّد عهدى و ميثاقى لهم الذى واثقتهم عليه ... . روضة الواعظين: ص 89 . اليقين: ص 343 ب 127. الاحتجاج: ج 1 ص 133 ح 32.
از سوى ديگر، حديث غدير اسنادى فوق تواتر دارد؛ بيش از صد و ده صحابى، و هشتاد و چهار تن از تابعين، و از قرن دوم تا چهاردهم سيصد و شصت نفر از علما و بزرگان اهلسنت راوى آن مىباشند، و تا كنون هزاران كتاب از منابع اهلسنت و شيعه اين حديث را با توجه به صحت سند روايت نمودهاند.
غدير سندى همچون وحى و پيامبر صلىاللهعليهوآله و قرآن دارد، كه در آن روز فرود آمده است. سيوطى از ابنمردويه به طور مستند نقل كرده كه ابنمسعود گفت:
در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىخوانديم: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1): «اى پيامبر به مردم برسان آنچه را از سوى پروردگار برتو نازل شده» بر اينكه على عليهالسلام مولاى (اولى) بر مؤمنين است، «و چنانچه او را معرفى نكنى همانا رسالت خويش را به انجام نرساندهاى و خداوند تو را از مردم نگاه مىدارد» .(2)
مبغضان و منكران غدير نيز از همان روز كه ذرهاى بيش نبودند دست به مخالفت و حسادت زده و نقض پيمان كردند. اكنون نيز بايد چهره زشت دشمنان از دوستان متمايز گردد.(3)
غدير روشنگر حقايق پنهان است، تا اصحاب عقبه و همپيمانان سقيفه را رسوا سازد. آنان كه از عالم ذرّ منافقانه به ظاهر و با اكراه اقرار نموده، و بر انديشه پيمانشكنى نقشههاى شوم خود را در غدير به اجرا گذاردند، گويا پيمانهاى نخستين را به دست فراموشى سپرده بودند. ثمره درخت تنومند ولايت را از ريشه قطع نموده، و بشريت بلكه جهان هستى را از كمال و هدايت به فساد و محروميت كشانيدند.
1) . مائده / 67 .
2) . الدرّ المنثور: ج 3 ص 117.
3) . عن المفضل، عن ابىعبداللّه عليهالسلام: ان اللّه خلق اقواما للنار و امرنا ان نبلغهم ذلك. فلبغناهم، فاشمأزّت قلوبهم منه و نفروا عنه، و ردّوه علينا و لم يحتملوه و كذّبوا له و طبع اللّه على قلوبهم. ثم اطلق السنتهم ببعض الحق، فهم ينطقون به لفظا و قلوبهم منكرة له.
البته اراده پروردگار بر رسوايى پستترين نمونه زشتى آشكار گرديد، و همگان يافتند كه اولين كسانى كه به ظاهر منافقانه بيعت كردند، اولين بيعت شكنان نيز به شمار آمدهاند. اصولاً آنان بيعتى پايدار ننموده بودند كه آن را بشكنند.
در غدير جبرئيل به صورت انسان ظاهر شد و خطاب كرد: پيامبر صلىاللهعليهوآله براى على بن ابىطالب عليهالسلام عهد و پيمانى گرفت كه جز كافر به خدا و رسول صلىاللهعليهوآله آن را بر هم نمىزند.(1)
غدير با آن همه اسناد محكم و آشكار و از كنار عرش با شهود ملائكه مقرب و با آن همه تشريفات در دايره آفرينش اجلال نزول نمود. اما متأسفانه محكوم تاريخ واقع شده، و با آنكه براى اداى حق دو شاهد كافى است، اما با وجود صد و بيست هزار نفر در وادى غدير حق آن كس كه اجر رسالت بود پايمال شد و گروهى بىخرد و خودكامه قرار گرفت.(2)
امام باقر عليهالسلام ذيل آيه شريفه «وَ لا يَنقُضونَ الميثاقَ»(3)مىفرمايد: مقصود عهد و پيمانى است كه در روز غدير بر ولايت على عليهالسلام گرفته شده است.(4)
امام صادق عليهالسلام ذيل آيه شريفه «وَ ميثاقَهُ الَذى واثَقَكُم بِهِ»(5)فرمود: آنگاه كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيمان ولايت را از آنها گرفت، آنان گفتند: آن را شنيديم و اطاعت مىكنيم. سپس پيمان را شكستند.(6)
1) . ينابيع المودة: ص 297. بحار الانوار: ج 37 ص 120.
2) . قال ابوعبداللّه عليهالسلام: لقد حضر الغدير اثناعشر الف رجل يشهدون لعلى بن ابىطالب عليهالسلام، فما قدر على اخذ حقه. و ان احدكم يكون له المال و يكون له شاهدان فيأخذ حقه ... . وسائل الشيعه: ج 27 ص 338. نور الثقلين: ص 648 .
3) . رعد / 20.
4) . عن الحسن عليهالسلام فى قوله تعالى: «يوفون بالنذر» ، قال: يوفون بالنذر الذى اخذ عليهم فى الميثاق من ولايتنا. بحار الانوار: ج 26 ص 282.
5) . مائده / 7.
6) . عن ابىبصير، قال: قلت لابىعبداللّه عليهالسلام: اخبرنى عن الذرّ حيث اشهدهم على انفسهم: الست بربكم ؟ قالوا: بلى. و اسرّ بعضهم خلاف ما اظهر. بحار الانوار: ج 5 ص 258 ح 63 .
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله افزود: پرورگارا گواه باش. مردم نيز آن را تكرار نمودند. و پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: خدايا گواه باش. آنگاه دست على عليهالسلام را بلند نمود و فرمود: بدانيد هر كس من مولاى اويم اين على عليهالسلام نيز مولاى او است. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(1)
در حديث ديگر اينگونه آمده است:
... تا آنجا كه زفر و حبتر (ابوبكر و عمر) پيش آمدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به ايشان فرمود: با ولايت على عليهالسلام بيعت كنيد. گفتند: از جانب خدا و رسول است ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى.
آنگاه عمر به ديگرى گفت: آيا نمىبينى كه چشمان او هم چون دو چشم ديوانگان در حدقه مىگردد ؟ ... سپس اين آيه نازل شد «وَ إن يَكادُ الَذينَ كَفَروا لَيُزلِقونَكَ بِأبصارِهِم لَمّا سَمِعوا الذِكرَ وَ يَقولونَ إنَّهُ لَمَجنونٌ وَ ما هُوَ إلاّ ذِكرٌ لِلعالَمينَ» .(2)
باشد تا روزى كه وعده خدا به سر آيد، و با قيام فرزند غدير حق غدير ادا شود، و غاصبان غدير را به سزاى اعمال ننگين خود برساند. به اميد آن روز كه خواست او بر ظهور نور، هدايت و كمال تعلق گيرد و شوكت و بزرگى انوار درخشنده ولايت به نمايش گذارده شود و جهان را پراز عدل و داد كند.
آن روز، روز تجديد عهد با ولايت، يعنى روز ظهورِ غدير است.
آن روز، روز به ثمر رسيدن تلاش همه انبيا و نيكان جهان است.
آن روز، روز برقرارى حكومت عدل علوى، و سيطره ولايت محمد و آلمحمد عليهمالسلام خواهد بود.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 115.
2) . قلم / 51 ، 52 . در اينجا به اندكى از مصادر اهلسنت نيز پيرامون غدير اشاره مىشود: ينابيع الموده: ب 34 ح 15. تاريخ دمشق: ج 42 ص 221. مجمع الزوائد: ج 9 ص 163. كنز العمال: ج 13 ص 133 ح 36420. سنن ابنماجه: ج 1 ص 43 ب 11 ح 116. المعجم الكبير: ج 5 ص 166. دخائر العقبى: ص 67 . البداية و النهاية: ج 5 ص 185. مسند احمد: ج 5 ص 355، 494. فرائد السمطين: ج 2 ص 64 ب 30. مناقب خوارزمى: ص 155 ح 183. تفسير ثعلبى: سوره مائده آيه 67 . فضائل الصحابه: ج 2 ص 596 ح 16. الرياض النضرة: ج 2 ص 223. كتاب سليم: ج 2 ص 588 ، 591 ، 650 . ينابيع المودة: ص 502 .
شاهدان غدير معترضان سقيفه(1)
آنچه در غدير خم با حضور هزاران نفر اتفاق افتاد و پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله، اميرمؤمنان عليهالسلامرا به امامت و خلافت نصب كرد، به عنوان يك سند و حجت بار ها مورد استناد و احتجاج و استشهاد قرار گرفت، چه از سوى حضرت على عليهالسلام چه از سوى ديگران.
هر چند برخى با آنكه در صحنه حاضر بودند، از شهادت دادن در هنگام نياز سرباز زدند، اما كسانى هم متعهدانه ديدهها و شنيدههاى خود را بازگو كردند و از گواهان غدير گشتند. از جمله شهادت دادن يك گروه دوازده نفرى در حساسترين موقعيت، حائز اهميت بود.
پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيش آمدن ماجراى سقيفه و خلافت ابوبكر، جمعى دوازده نفره از مهاجران و انصار جلوس او را بر تخت خلافت مورد انتقاد قرار دادند. وقتى ابوبكر بر منبر نشست، آنان تصميم گرفتند كه او را از منبر پيامبر پايين بكشند، و البته برخىشان هم با اين كار موافق نبودند.
نزد حضرت على عليهالسلام رفتند و نظر آن حضرت را جويا شدند. حضرت فرمود: اين كار شما نوعى جنگ با حكومت است و شما اندك هستيد، و اين جماعت هم فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را زير پا گذاشتند و خونخواه جاهليت اند. اگر چنان كنيد با شمشير شما را از بين مىبرند، آنگونه كه مرا مقهور و مغلوب ساختند و به اجبار وادار به بيعتم كردند.
بهتر است شما نزد او برويد و آنچه را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهايد - به عنوان اتمام حجت - بازگو كنيد.
آن دوازده نفر عبارت بودند از: خالد بن سعيد بن عاص، مقداد، ابىّ بن كعب، عمار بن ياسر، ابوذر غفارى، سلمان فارسى، عبداللّه بن مسعود، بريده اسلمى (از مهاجرين) و خزيمة بن ثابت دوالشهادتين، سهل بن حنيف، ابوايوب انصارى و ابوالهيثم بن تيهان.
1) . فرهنگ غدير محدّثى : ص 329، 330.
روز جمعه بود كه آنان اطراف منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله نشستند و به ترتيب از جا برخاستند و به ابوبكر نسبت به تصدّى خلافت هشدار دادند، واقعه غدير خم و حديث غدير را يادآور شدند و از كنار گذاشتن على بن ابىطالب عليهالسلام از خلافت و مخالفت با دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله انتقاد كردند، و به اين شكل حكومت و خلافت را بدون مستند شرعى دانستند. جز اين دوازده نفر، ديگرانى هم برخاسته و سخن گفتند.
نتيجه گواهى اين شاهدان غدير شكست ابوبكر بود. از اين رو ابوبكر كه دليل و جوابى نداشت سه روز در خانه نشست. روز سوم عمر، طلحه، زبير، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص و ابوعبيده جرّاح (از كار چاقكنان سقيفه و خلافت ابوبكر) هر كدام با ده نفر از مردان عشيره خود با سلاحهاى آخته سراغ ابوبكر آمدند.
او را از خانه بيرون آورده و به مسجد بردند و بر منبر نشاندند. مردم را نيز تهديد كردند كه اگر كسى باز هم آنگونه سخنان بگويد، با شمشير جواب خواهد شنيد. مردم هم ترسيدند و در خانهها نشستند.(1)
ره آوردهاى غدير(2)
در كنار مبحث آثار نفى غدير، اين سؤال پيش مىآيد: اگر اهداف غدير محقق مىشد، چه ره آوردى داشت ؟
در اين باره مطالبى به شرح زير بايسته بيان است:
هنگامى كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرمؤمنان على عليهالسلام را به مقام ولايت نصب و معرفى نمود، خطاب به امت فرمود: هذا وَليُّكُم(3): اين (على عليهالسلام) ولى شماست.
در منطوق آيات و روايات، كسى كه اداره امور فرد يا جامعه را بر عهده دارد «ولىّ» خوانده مىشود. در متون اسلامى تصريح شده كه اگر غدير بر پا و حكومت به اهلش - كه فرمان خدا و رسولش بر آن بود - واگذار مىشد، هرگز در جامعه اختلافى پيش نمىآمد. روايات فراوانى در اين زمينه آمده است، از جمله: ... ما اختلف عليكم سيفان(1): هرگز اختلافى كه به شمشير كشيده شود پيش نمىآمد.
در اين عبارت واژه «إختَلَفَ» آمده كه به معناى رفت و آمد است؛ كه برخورد و نزاعى كه سرانجام آن جنگ و كشتار باشد مدّ نظر است.
در نتيجه، اينكه رخت بر بستن نزاع و جنگ از يك جامعه به منزله داشتن جامعهاى پاك و سالم است، كه هدف رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله هم دقيقا رسيدن به چنين جامعهاى بود.
برخى خرده مىگرفتند كه چرا اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسيدن به حكومت در جنگهايى دامنهدار شركت كرد ؟ بله، اميرالمؤمنين عليهالسلام درگير سه جنگ شدند، ولى در هر سه جنگ حضرت آغازگر جنگ نبودند، بلكه جنگ افروزى از سوى مخالفان حضرت بود، كه خود از بقايا و دست نشاندگان حاكمان پيشين بودند و عدل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر نمىتافتند.
طبيعى است در چنين مواجهه و جنگى يا بايد خود و اصحابشان كشته شوند، يا به دفاع از خود بپردازند، و دفاع حضرت به همين منظور و ضرورى بود. در واقع درگير شدن آن حضرت در سه جنگ اقدامى دفاعى بود.
براى درك بهتر صلح و بخشش و اينكه منشأ تمام ادعاهاى صلحطلبى كه در دنياى غرب امروز از آن سخن گفته مىشود - اگر چه دستخوش نادرستىها هم شده - از اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 159.
به عنوان مثال:
مثلاً در ماجراى جنگ جمل، جنگ افروزان بر ضد اميرالمؤمنين عليهالسلام شكست خوردند و سردمداران جنگ پس از شكست در كاروانسرايى در بصره مخفى شدند. يكى از اين فراريان عايشه بود.
حضرت اميرمؤمنان على عليهالسلام سوار بر اسب و در حالى كه جمعى از اصحاب مسلح او را همراهى مىكردند وارد كاروانسرا شدند. در مقابل اتاقى كه عايشه در آن مخفى شده بود رفته و با خطايى عتابآلود به عايشه فرمود: آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله به تو فرمان داده تا چنين كنى ؟ سپس فرمود: آماده باش تا تو را به مدينه بفرستم.
طبيعى است در جريان جنگ عدهاى كشته مىشوند كه وابستگانى از قبيل زن، فرزند، خواهر و ... دارند. در جمل نيز وضع به همين منوال بود و بازماندگان كشتگان در كاروانسرا حضور داشتند. آنان با ديدن حضرت در مقابل ايشان قرار گرفته و بر ضد امام شعار مىدادند: هذا قاتِلُ الأحِبَّةِ(1): اين كشنده عزيزان ماست.
حضرت مجددا در مقابل اتاق عايشه قرار گرفتند. چون زنان تظاهر كننده واكنشى از حضرت نديدند، جرأت بيشترى پيدا كرده و شعارهاى خود را بر ضد حضرت تكرار كردند. برخى اصحاب كه همراه حضرت بودند قصد داشتند زنان تظاهر كننده را ساكت كنند. ولى حضرت مانع شده و فرمود: به آنان كارى نداشته باشيد و حتى آنان را به سكوت وادار نكنيد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام هنگام خروج از كاروانسرا، در مقابل معترضان لحظهاى توقف كردند و جملهاى را فرمودند كه تاريخ هرگز نمونه آن را ثبت نكرده و نخواهد كرد. آزادترين كشورهايى كه مدعى آزادىاند نيز نمىتوانند چنين ادعايى كنند. حضرت لحظهاى توقف فرمود و به اتاقهايى كه جنگ افروزان در آن پنهان بودند اشاره كرده و فرمود: اگر من قاتل الاحبّة بودم، جنگ افروزانى را كه در اتاقها پنهانند مىكشتم.
1) . دعائم الاسلام: ج 1 ص 394.
غدير اميرالمؤمنين على عليهالسلام به عنوان نمادى شفاف از صلح و عفو و بخشش و گذشت است. چنانچه در حضرت در زمان حكومتشان تمام اعتراضها را با بزرگوارى تحمل مىكردند و كمترين اثرى از خشونت وجود نداشت، و پس از جنگ نيز با جنگ افروزان برخوردى نكردند، بلكه آنها را آزاد گذاشتند.
پرواضح است كه اين روش حضرت به پيروى از روش پيامبر صلىاللهعليهوآله و در راستاى وحى الهى بود. گويا حضرتش مىخواستند درسى براى همه انسانها باشند.
در روايتى از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده كه اگر اهداف غدير در جامعه محقق مىشد و ايشان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله حكومت مىكردند، شرايط چنان تحولى مىيافت كه خود مىفرمود: ... وَ لَو أنَّ الأُمَّةَ مُنذُ قَبَضَ اللّهُ نَبيَّهُ صلىاللهعليهوآله اتَبَعونى وَ أطاعونى، لأكَلَوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم رَغَدا إلى يَومِ القيامَةِ(1): اگر امت پس از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از من پيروى و فرمانبردارى مىكردند، تا روز قيامت از فراز و زير پاى خود نعمتهاى گوارا مىخوردند و زندگى توأم با رفاه داشتند.
واژه «رغد» به معنى زندگى مرفّه است، و در چنين زندگى دغدغه فقر و مشكلات معيشت و انگيزهاى براى جنگ وجود ندارد.
اگر اميرالمؤمنين عليهالسلام از مقام حكومت نفى نمىشدند و غدير بر پا مىشد و ايشان مدت سى سال پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله حكومت مىكردند، نه تنها شريعت دستخوش تحريف نمىشد و جنگ و نزاعى رخ نمىداد، بلكه راحتترين زندگى مادى و معنوى در جامعه فراهم مىآمد و جهان براى هميشه در امنيت و سلامت به سر مىبرد. به گونهاى كه حتى يك فقير در جامعه ديده نمىشد، و كار خانوادهاى به نزاع و قطع رحم نمىانجاميد. تمام خوبىهاى بيان شده در صورتى تحقق مىيافت كه غدير بر پا مىشد.
1) . كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 211.
با كمال تأسف آنچه شايسته بشر نبود و نصيب بشر شد، نتيجه نفى غدير است. از اين رو حضرت بقيهاللّه الاعظم عليهالسلام پس از ظهورشان همان خواهند كرد كه بر عهده اميرالمؤمنين عليهالسلام گذارده شده بود.
پس احياى غدير احياى عدالت و طرد ستم و نابرابرى و اجحاف است. يادكرد غدير يادآورى سخاوت، عدالت، حسن سياست، خوش تدبيرى در معاش و بهسازى اقتصاد مردم است.
وقتى صاحب غدير اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام اسوه باشد، بدين معنى خواهد بود كه مردم در آسايش به سر برند، گرسنهاى يافت نشود، گمراهى و انحراف عقيده نباشد و فرودستترين مردم در امنيت و برابرى قضايى با فرادستان و حتى حاكمان جارى باشد، و هزار نيكى و خير ديگر كه تماما قطرهاى از درياى بيكران عدالت اميرالمؤمنين عليهالسلام است. در حقيقت خط خدا و صراط مستقيم همين است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام اسوه باشد و اين فضائل در جامعه منتشر شود.
در روايت است كه قلمرو حكومت ظاهرى حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام بيش از نصف ساكنان زمين و قريب پنجاه كشور فعلى را فرا مىگرفت. در آن زمان يكى از خوارج نادان و كج نهاد به ايشان گفت: إتَّقِ اللّهَ، فَإنَّكَ مَيِّتٌ(1): از خدا بترس، زيرا روزى خواهى مرد. حضرت بدون آنكه بر آشوبد فرمود: آرى مىميرم. به خدا سوگند به ضرب شمشير كشته خواهم شد و محاسنم از خون سرم خضاب خواهد شد، و اين قضاى حتمى و عهدى معهود است، و هر كه دروغ بندد نوميد مىگردد.
در كتاب «الدروع الواقية» سيد بن طاووس آمده است: لباس بانوى بزرگ اسلام حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا عليهاالسلام مرقّع (وصله دار) بود ! چنين چيزى در ميان زهّاد تاريخ نيز ياد نشده است. چنانچه تاريخ را بكاويد، حتى يك مورد نخواهيد
1) . بحار الانوار: ج 42 ص 195.
يافت كه حاكم يا پادشاهى قسمتى از اين خاكدان را تحت فرمان داشته باشد و دخترش لباس وصلهدار بر تن كند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: إنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلى أئِمَّةِ العَدلِ أن يُقَدِّروا أنفُسَهُم بِضَعَفَةِ الناسِ(1): خداى متعال بر پيشوايان عدل فرض و لازم دانسته است كه خود را با ناتوانترين مردمان همسنگ گردانند.
گرامى داشت غدير در واقع ارج نهادن به اين ارزشها و فضيلتهاى متعالى و محور قرار دادن اين آموزههاى ناب است.
در روايت وارد شده است: وقتى اميرالمؤمنين عليهالسلام به شهادت رسيدند، هشتصد هزار درهم مديون بودند ! و امام حسن مجتبى عليهالسلام از جانب ايشان اين قرض را ادا كردند.(2)
اين مطلب گواه روشنى است بر اينكه حضرت امير عليهالسلام مالى بر جاى ننهادند. به شهادت تاريخ، آن حضرت هر چه زمين آباد مىكرد و هر چه چاه مىكند، بىدرنگ وقف مىفرمود. كج انديشى است كسى احتمال دهد اين قرض براى مصارف شخصى بوده است.
وقتى خوراك حضرت در هنگام رياست ظاهرىاش نان جو خشك سبوسدار - كه به دست غير ايشان به زحمت شكسته مىشد - و دوغى بود كه حاضران ترشى آن را استشمام مىكردند، معلوم مىشود بدهىهاى ايشان براى تأمين زندگى فقرا بوده است. چرا كه رئيس مسلمانان حتى اگر با قرض گرفتن باشد بايد به مسلمانان خدمت كند، و به هر دشوارى كه شده اسباب آسايش يتيمان و بيوهگان و تهيدستان را فراهم آورد.
وانگهى، اگر عدد هشتصد هزار، درهم باشد مبلغ بسيار سنگينى است، چه رسد كه دينار باشد، كه ده برابر خواهد بود. در دنياى امروز كه در بعضى كشورها رئيس را پيش از رياست و پس از آن وزن مىكنند تا ببينند مبادا وزنش در دوران مديريت افزايش يابد ! كجا مدير يا كارگذارى را مىتوان يافت كه مقروض از دنيا برود ؟
جان سخن احياى غدير احياى اين ارزش است كه والى و كارگزار به هر نحو شرعى بايد آسايش رعيت را فراهم كند و از خود و آبرو و اعتبار خود بر سر اين كارمايه بگذارد.
يا حضرت در مورد انديشه بينوايان فرمود: ... وَ يَقودُنى جَشَعى إلى تَخَيُّرِ الأطعِمَةِ، وَ لَعَلَّ بِالحجازِ أوِ اليَمامَةِ مَن لا طَمَعَ لَهُ فِى القُرصِ وَ لا عَهدَ لَهُ بِالشَبَعِ(1): و چگونه حرصم مرا به گزينش خوراكهاى لذيذ بكشاند، در حالى كه شايد در حجاز يا يمامه بينوايى باشد كه به يافتن قرص نانى اميد ندارد و هرگز مزه سيرى را نچشيده باشد.
واژه «لعلّ» در سخن امام عليهالسلام به معنى شايد است؛ يعنى بسا چنين كسى يا كسانى باشند. همين آموزه بلند جهان امروز و حكمگزاران دنيا را بس است تا، در رفتار خود تجديد نظر كنند و اندكى به انبوه گرسنگان و بينوايان بيانديشند، و البته اين كمترين دستاورد محور قرار دادن غدير است.
بسيار بودند دولتها و افرادى كه مىكوشيدند از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام بهانهاى به دست آورند، ولى ناكام و مأيوس شدند. هيچ كس تا كنون نتوانسته است بر ايشان نقص وارد كند، و همين امر موجب وحشت بسيارى از حكومتهاى بيدادگر است.
غدير در حقيقت روح تمام روزهاست. اگر غدير زنده نگاه داشته شود، عيد فطر و قربان و جمعه نيز زنده نگاه داشته مىشود. غدير به واقع تأسيس عدل، انصاف، انسانيت، و همه ارزشهايى است كه خداى تبارك و تعالى براى آن، هستى و انسان را آفريد و پيامبران عليهمالسلام را فرستاد.
1) . نهج البلاغه صبحى صالح : نامه 45، از نامههاى حضرت به عثمان بن حنيف.
عوامل تأثير گذار در جاودانگى گفتمان غدير(1)
برخى از پديدهها در تاريخ انسانى از جايگاه ويژهاى برخوردار مىشوند؛ كه از حد يك رخداد و خبر صرف خارج مىشوند و به عنوان يك پديده در جامعه ظاهر مىشوند، و به عنوان يك انديشه در جارى زمان و مكان مىمانند. غدير و گفتمان آن به عنوان يك رخداد عظيم تاريخى، هر چند در عصر و لحظهاى خاص از زمان، در بند زمان و مكان و تاريخ و لحظه است. ولى آغاز آن را بايد به حضور انسان به عنوان خليفهاللّه در زمين، و مكان آن را نيز كره زمين و اشخاص آن را انسانهاى كاملى دانست، كه در قرآن به عنوان كلمات وجودى از آنان ياد مىشود.
گفتمان غدير، گفتمان حال و گذشته و آينده بشريت است، و از همان امانت الهى است كه آسمان و زمين آن را برنتابيد. گفتمان غدير محتواى همه رسالت است كه اگر آن را ابلاغ نكند، نه تنها پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ رسالت نكرده است، بلكه رسالت همه پيامبران عليهمالسلام ابتر و بريده و ناتمام مىماند. و بالاخره گفتمان غدير آغاز امامت انسان بر همه هستى را مىنماياند، و نشان مىدهد كه انسان چيست و كجا آمده و به كجا مىرود ؟ گفتمان غدير هم راه است و هم مقصد و هم مقصود.
در اينجا با هدف آشنايى با حقيقت گفتمان غدير و عوامل جاودانگى آن، علل و عوامل تأثيرگذار در ماندگارى و جاودانگى گفتمان غدير را مورد بررسى قرار مىدهيم. روش پژوهش در اين تحقيق روش تاريخى است، و روش گردآورى مطالب روش كتابخانهاى مىباشد:
بىترديد «غدير» از ماندگارترين و بىبديلترين گفتمانهاى تاريخ بشرى است، كه رازها و رموز ناپيدايش همواره بيش از پيدايش بوده است. هر چند تأليفات
1) . مجموعه مقالات كنگره بينالمللى غدير و انسجام اسلامى: ص 268 - 296.
و تحقيقات وسيع و گستردهاى در اين باره انجام شده، و دستآوردهاى ارزشمندى به همراه داشته است. ولى به نظر مىرسد در اغلب اين تأليفات به «غدير» از منظر يك واقعه تاريخى نگاه و توجه شده، و نه يك «گفتمان ويژه» .
از اين رو، در اين نوشتارها آنچه بيشتر ملحوظ است اعتبار روايى و تاريخى غدير بوده، و مؤلفين بيشتر به دنبال اثبات تواتر و اتقان سند و متن حديث غدير بودهاند. به حق در مانايى آن زحمات بسيار خطير و گرانسنگى از سوى علما و مفاخر شيعه و ديگر علماى اسلام مصروف يافته است. از جمله: علامه امينى در كتاب شريف «الغدير» ، علامه ميرحامدحسين هندى در مجموعه عظيم و گرانسنگ «عبقات الانوار فى اثبات امامة الائمة الاطهار» ، علامه مجلسى در كتاب شريف «بحارالانوار» .
و نيز از قبل زحمات ائمه عليهمالسلام و به تبعشان اين دانشمندان است كه امروز غدير به عنوان يك عقيده و اساس دين، ثمره نبوت، شاخصترين و زندهترين سند و قانون نامه زيربنايى اسلام و منشور مترقى اسلام و شيعه تبلور و تجلى يافته است. بايد اين زحمات همواره مورد پاسداشت قرار گيرد، و پاسداران و پاسبانان اين واقعه در ماندگار تاريخ به زيبايى ماندگار گردند.
سخن در اين است كه در عين ارج نهادن به زحمات بزرگان، در كنار و هم سو با نگاه تاريخى به غدير، بايد در قالب يك نظريه و انديشه و گفتمان ويژه و منفكّ از ساير گفتمانها توجه شود. لذا لازم است در اين باره، كم و كيف اين نحو از گفتمان، متد، شيوهها، تاكتيكها و تكنيكهاى كاربست در اين گفتمان، زمان و مخاطب گفتمان، قابليت حامل و محمول گفتمان، جامعه هدف گفتمان، ميزان و دامنه اثرگذارى گفتمان، و ... به دقت مورد تحليل و تدقيق قرار گيرد.
در اين مقال، با پرداختن اجمالى به برخى از رئوس و امهات بحث يعنى «راز و علل ماندگارى گفتمان غدير» ، مىخواهيم فصل جديدى به روى محققين و فعالان در حوزه پژوهش افتتاح كنيم، تا اين مهم در فرصت و مجال وسيع به تفصيل مورد مداقّه قرار گيرد.
لازم به ذكر است كه اين تحقيق مشتمل بر سه فصل: كليات، ادبيات موضوع و استنتاج خواهد بود. فصل كليات شامل: تعاريف مفاهيم، اهداف، روش پژوهش، سؤال اساسى، چارچوب نظرى پژوهش و ... ، و فصل دوم شامل: عوامل ماندگارى يك گفتمان و ديگر علل و عوامل ماندگارى گفتمان غدير و ... ، و فصل سوم شامل: نتيجهگيرى و راهكارهاى لازم خواهد بود.
در خاتمه اين بخش تأكيد مىگردد: عدم وقوف شايسته بر اين حقيقت تاريخى، بسيارى از حقايق و حتى فهم بعضى عبارات و جملات استخدام در حديث غدير را بر ما مشكل و مبهم مىنمايد. همان طور كه وقوف بر آنها بسيارى از نقاط مبهم را روشن مىكند، و بصيرت لازم را براى درك حقايق نهفته در اين گفتمان را فراهم مىنمايد، و با علم به آنها پرده از جاودانگى اين گفتمان برداشته.
تنظيم اين گفتمان و درك ارتباطات مكنون در آن اين فهم را بر حقجويان روشن مىسازد كه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن شرايط خاص اين خطابه مفصل را در مراسمى باشكوه ايراد فرمودند و جانشينان خود را تا روز قيامت به طور رسمى به جهانيان معرفى كردند.
اين امر وجدان هر مسلمان و محقق منصف را در مقابل اين خطاب قرار مىدهد، و بر او ضرورى مىنمايد كه جريان غدير و گفتمان آن را با همه وسعت و عمق آن مورد مطالعه قرار مىدهد.
«غدير» در لغت به معناى آبگير، تالاب و به نقطه و محل جمع شدن آب گفته مىشود. و اما آنچه مشهور شده نام منطقهاى است در راه مكه و مدينه پيش از «جحفه» ، كه بيابانى وسيع و آبگيرى براى جمع شدن سيلابها و نيز آب چشمهاى بود كه از سمت شمال غربى به آن مىريخت، و چند درخت كهنسال تنومند در آن قرار داشت.(1)
1) . دانشنامه امام على عليهالسلام (رشاد - سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى) : ج 8 ص 230.
«گفتمان» در مفهوم ساده، به گفت و گو و تبادل كلام گفته مىشود. اين واژه در معناى اصطلاحى به شكل ماهيت و نوع گفتگو گفته مىشود، كه مقصود از آن احتجاج يا تبيين و يا دفاع از يك انديشه و نظريه است.
هدف از اين نوشتار عبارت است از:
آشنايى با حقيقت گفتمان غدير.
آشنايى با علل و عوامل ماندگارى گفتمان غدير.
آشنايى با نقش شخصيتهاى به نام در تبيين و ماندگارى گفتمان غدير.
سؤال اصلى:
مىتوان گفت: اين نوشتار با يك سؤال اصلى و دهها سؤال فرعى رو به رو است. سؤال اصلى اين است:
علل و عوامل دخيل و تأثيرگذار در ماندگارى و جاودانگى گفتمان غدير چيست ؟
همان طور كه مشخص است، در پى هر حادثه تاريخى مىتوان علامت سؤالى گذاشت كه آن را به يك سؤال فرعى تبديل كند. از جمله:
شكل و نحوه گفتمان چگونه بايد باشد ؟
نقش باورها و اعتقادات گفتمان در تأثيرگذارى و ماندگارى آن چگونه است ؟
بايستههاى يك گفتمان چگونه بايد باشد ؟
روشها، تاكتيكها و تكنيكهاى يك گفتمان چيست ؟
و ... .
اينها سؤالهايى فرعى هستند كه همگى به عنوان متغيّرهاى وابسته پيرامون سؤال اصلى به عنوان يك متغير ثابت مطرح مىگردند.
روش به كار گرفته شده در اين تحقيق روش تاريخى است، و روش گردآورى مطالب روش كتابخانهاى مىباشد. بررسى كتب مختلفى كه درباره حادثه غدير نگاشته شده است و استخراج مطالب تاريخى و عوامل تأثيرگذار در ماندگارى گفتمان غدير در حيطه كار قرار گرفته است. موضوعات فرعى پس از فيشبردارى از منابع مختلف طبقهبندى، و سپس تنظيم و تدوين يافتهاند.
در اين تحقيق از منابع مختلف، به ويژه خلاصه «عبقات الانوار» شيخ عباس قمى، «بحارالانوار» علامه مجلسى، «الغدير» علامه امينى، «دانشنامه امام على عليهالسلام» و ... بيشترين بهره گرفته شده است.
چنانچه اشاره شد، اين تحقيق مشتمل بر سه فصل است: فصل اول به كليات، و فصل دوم به ادبيات موضوع در تحليل و تبيين علل ماندگارى گفتمان غدير، و فصل سوم به نتيجه گيرى و راهكارهاى لازم اختصاص دارد.
با توجه به اينكه اين نوشتار درباره غدير است، و درباره واقعه غدير و حديث و آيات مربوط به آن شروح و تفسير مبسوط نوشته شده است. مىتوان آن شروح و تفاسير را به عنوان پيشينه چنين تحقيقى تلقى كرد. ولى اين نوشتار از نظر پردازش و نوع نگاه، به نظر مىرسد كمى متمايز با نوشتارهاى ديگر باشد.
در اين نوشتار تلاش گرديد به مسئله غدير نه از حيث واقعه تاريخى و مذهبى بلكه از حيث يك «گفتمان» به آن توجه شود، و كمّ و كيف آن و راز ماندگارى چنين گفتمانى مورد تبيين و مداقّه قرار گيرد. لذا به نظر مىرسد پردازش موضوع با اين نگاه خالى از لطف نباشد.
از حيث نظرى، در اين پژوهش به چند دليل نقلى متقن استناد شده است:
يكى آيه شريفه 68 سوره مائده: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
ديگرى آيه سوم مائده كه در حكم قطعى عمل رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از ابلاغ رسالت پايان است كه مىفرمايد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .
و ديگر سخن متقن و متواتر رسول خدا صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير است كه خلاصه خطبه در اين جمله بيان شده است: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
اين دلائل و دلائلى ديگر كه در متن خواهد آمد، به عنوان پشتوانه نظرى تحقيق مورد استناد و استفاده است.
برخى از پديدهها در تاريخ انسانى از جايگاه ويژهاى برخوردار مىشوند؛ از حد يك رخداد و خبر صرف خارج مىشوند و به عنوان يك پديده در جامعه ظاهر مىشوند، و به عنوان يك انديشه در فرآيند زمان و مكان جارى مىمانند.
اين رخدادها و پديدهها را نمىتوان به چيزى همانند كرد. واژهاى كه بتوان از آن ياد كرد و تأثيرات اين چنين پديدهاى را با آن بيان نمود دشوار و كمياب است، زيرا پديدههاى اينچنينى پديدههاى انديشهساز و جريانسازان مهمى هستند كه جهت تاريخى امت و يا امتهايى را در زمان و پس از آن تحت تأثير شگرف خود قرار مىدهند، و از سويى داراى برنامه و رويكرد عملياتى در حوزه رفتارهاى فردى، اجتماعى و سياسى افراد يا جامعه يا جوامعى هستند كه از آن تأثير مىپذيرند.
1) . خلاصه عبقات الانوار قمى : ص 32، به نقل از ابوهريره و انس بن مالك. بحار الانوار: ج 37 ص 209. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 47.
هدف از به كارگيرى واژه «گفتمان» به صورت اصطلاح خاص درباره اين پديده، بيان اين است كه ما با پديدهاى رو به رو هستيم كه در زمانى رخ داده، و به عنوان يك انديشه و نظريه در حوزههاى بسيارى تأثيرگذار بوده است، و به عنوان يك عنصر و مؤلّفه اساسى در حوزههاى چندى حضور و نقش مهم و اساسى را ايفا كرده و مىكند.
به نظر مىرسد كه اين عنصر به عنوان عنصر اساسى پايدار، با همه تغييرات فرهنگى و اجتماعى و تاريخى باقى، و آثار خود را در حوزههاى انديشه، بينش و رويكرد به جاى مىگذارد. هر چند كه غدير به عنوان يك مكان و يك رخداد تاريخى در عصر و لحظهاى خاص از زمان در بند زمان و مكان و تاريخ و لحظه است، ولى از جهاتى از همه آنها جدا و منفك است.
لحظه نه تنها آبستن ايجاد و يا بروز آن نيست، بلكه تنها مىتواند آن را به عنوان آغاز به شكلى ظاهرى محدود و مقيد سازد. ولى از نظر باطنى امرى فرا لحظه و فرا تاريخى است، و مى توان آن را به عنوان اصلى بيرون از رخدادها بر شمرد.
اينگونه است كه ما از گفتمان غدير سخن مىگوييم. البته با اين تفاوت كه محدود به لحظه، زمان و مكان تاريخ نيست. به اين معنى كه گفتمانها را مىتوان به دو دسته اساسى دستهبندى كرد:
دسته اول گفتمانهايى كه هر چند عمومى و كلى و فراگير هستند، ولى در يك عصر تاريخى حضور و ظهور دارند. مانند گفتمان دموكراسى و غيره.
دسته دوم گفتمانهايى كه در محدوده زمان، تاريخ و لحظه قرار نمىگيرند و هيچ يك از آنها نمىتواند بندى بر پاى آن و قيد بر گردنش باشد. از اين دسته گفتمانها مىتوان به گفتمان عدالت اشاره كرد.
گفتمان غدير اگر چه از زمان خاصى چون 18 ذى الحجه سال دهم هجرى و در مكان خاصى چون غدير خم بين راه مكه و مدينه و با حضور اشخاص
و شخصيتهاى به نامى چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام شكل گرفت، ولى آغاز آن را بايد به حضور انسان به عنوان خليفهاللّه در زمين، و مكان آن را نيز كره زمين و اشخاص آن را انسانهاى كاملى دانست كه در قرآن به عنوان انوار طيب انسانى و كلمات وجودى الهى از آنان ياد مىشود. كلمات وجودى كه توبه آدم بدان پذيرفته شده است.
گفتمان غدير، گفتمان حال و گذشته و آينده بشريت است.
گفتمان غدير همان خواسته حضرت ابراهيم عليهالسلام است كه پس از سالها تلاش و مجاهدت و سربلندى از آزمونهاى سخت و دشوار چون ذبح اسماعيل عليهالسلام و آتش نمروديان و مانند آن به آن رسيد و دست يافت.
گفتمان غدير همان امانت الهى است كه آسمان و زمين آن را بر نتابيد.
گفتمان غدير محتواى همه رسالت است، كه اگر آن را ابلاغ نكند نه تنها پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ابلاغ رسالت نكرده است، بلكه رسالت همه پيامبران عليهمالسلام ابتر و بريده و ناتمام مىماند.
و گفتمان غدير همان و همان و همانهايى است كه در بسيارى از آيات قرآن بدان به صراحت، كنايه، ايهام، اجمال و تفصيل پرداخته شده است.
مگر نه اين است كه همه قرآن «بسم اللّه» ، و همه بسم اللّه در «باء» آن خلاصه شده، و امامت نقطه معنابخش وجودى آن باء است ؟ مگر نه اين است كه همه آيات تعريف يك حقيقت هستند، و همه حقيقت نور وجودى محمدى است كه باطن آن را نور علوى تشكيل مىدهد ؟
گفتمان غدير، آغاز امامت انسان بر همه هستى را مىنماياند، و نشان مىدهد كه انسان چيست و از كجا آمده و به كجا مىرود.
گفتمان غدير هم راه است، و هم مقصد است، و هم مقصود.
اگر دين اسلام و قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيامبران پيشين و امامان معصوم عليهمالسلام و علماى صالح امت اين اندازه از غدير مىگويند، از آن رو است كه هويت همه دين و بنياد همه اسلام اين كلمه وجودى و حقيقت خاص الهى است كه در غدير صورت تجلى يافته است. انسان به گفتمان غدير خود را در راهى ديگر قرار داد؛ راهى كه پايان آن سربلندى انسان و انسانيت است.
از زمانى كه غدير تجلى يافت، فرشتگان آسمان نفس راحتى كشيدند و زمين به خود باليد كه قرارگاه خليفه الهى شد. خلافت و دين اسلام - كه تلاش همه پيامبران از آدم تا خاتم عليهمالسلام بود - به بار نشست و ميوه داد. كاشت و داشت پيامبران عليهمالسلام و فرشتگان و زمين و زمان در آن لحظه تاريخى به بار نشست، و انسان و انسانيت به برداشت اين ثمره چشم اميد دوخت. از آن زمان است كه خلافت انسانى تضمينى شد، و زمين اميد به آبادانى يافت، و مأموريت آدم در زمين به پايان رسيد و ابليس نوميد گشت.
گفتمان غدير تجلى اسم اعظم بر زمين و مظهريت يافتن ربوبيت در قرارگاه زمين است. اينگونه شد كه خداوند بر زمين و زمان فخر فروخت، و «تَبارَكَ اللّهُ أحسَنُ الخالِقينَ»(1)مفهوم و معنى يافت.
غدير، چاه آبى است كه در جارى زمان جارى شد و در عرصه هستى همگان را سيراب كرد. فرشتگان در آب غدير علم، و جنّيان هدايت، و انسان خلافت را يافت. هر كس از اين رويداد تعبيرى كرد، و از آن تعبير خود خشنود شد، و بر پايه ظرفيت و ظرف وجودى از آن بهره برد. انسان بر عرش نشست و از فرش گذشت. آب را مايه حيات طيبه و زندگانى جاودانه يافت، و فريب شيطان را وعده خوبان تفسير كرد.
به غدير هم به بندگى و عبوديت جاودانگى دست يافت، و هم ملك و سرورى بر كائنات را ابليس آن را مايه نيستى خود يافت، و زقوم و حميم دوزخى معنى و تفسير كرد و خود را در چاه ويل جستجو كر. زمين از آن آبادانى و جنّيان رهايى فهميدند.
1) . مؤمنون / 14.
گفتمان غدير يك پديده تاريخى نيست، بلكه يك حقيقت ابدى است، كه اول كلمه بود، آخر كلمه بود، و جز كلمه كسى نبود، و آن كلمه خداى غدير بود.(1)
فهم ماندگارى و جاودانگى يك پيام و كلام، مستلزم شناخت علل و عوامل تأثيرگذار در ماندگارى آن است. پايبندى و اثربخشى هر موضوعى و به ويژه يك اثر كلامى، موقوف و مرهون اركان قواممند آن مىباشد. به طورى كه به هر ميزان آن اركان ريشهدار، جامعتر و حياتمند باشد، به همان ميزان در دوام و بقاى آن مؤثر و تأثير گذار خواهد بود.
حال سخن در اين است: گفتمان غدير به عنوان جاودانهترين و سرآمدترين گفتمانهاى تاريخ بشرى، چگونه با وجود عقائد، انديشهها و مشربهاى فكرى متعدد و متنوع در طول تاريخ، و علىرغم مخالفتها، مقابلهها و دشمنىها همواره بالنده، پويا، زنده و تأثيرگذار ماندگار شده، و به عكس از گفتمانهاى ديگر خبر و اثرى نمانده و چه بسا بسيارى از آنها محكوم به زوال شدهاند ؟
براى درك اين حقيقت تاريخى، گريزى جز فهم و تأمل عالمانه بر آن نيست. در اينجا به برخى از مهمترين علل و شاخصههاى ماندگارى و جاودانگىِ گفتمان غدير اشاره، و بعضا با استنادات تاريخى موضوع مورد پردازش و تحليل و تدقيق قرار خواهد گرفت:
عامل اول: وحيانى بودن گفتمان غدير
عمدهترين شاخصه گفتمان غدير منشأ و ريشه وحيانى داشتن آن است. به استناد آيه شريفه «و ما عند اللّه باق» و آيه «كل شىء هالك الا وجهه» ، هر فعل و گفتارى كه با ياد و نام خدا گره بخورد و براى خدا باشد، همانگونه كه نام خدا ابدى است، آن فعل و گفتار نيز باقى و ابدى خواهد بود. جنس گفتمان غدير نيز چون از جنس الهى و با
1) . تلخيص از اينترنت، حميد آيتىزاده.
امضاى خداوند صورت گرفته است، دوام و بقاى آن امرى حتمى و قطعى است. در منابع مختلف به وحيانى بودن گفتمان غدير اشارت رفته است.
از جمله شواهدى كه به آن استناد شده داستان حارث فهرى و سنگ آسمانى است.(1)كسى كه در آخرين ساعات از روز سوم از ايام غدير با عدهاى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و به نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام اعتراض كرد، و به نص قرآن در سوره معارج از خداوند عذاب خواست !(2)خداوند هم سنگ آسمانى بر سر او زد و هلاك شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به اصحابش فرمود: ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
با اين معجزه بر همگان آشكار شد كه غدير از منبع وحى سرچشمه گرفته و فرمان الهى است.
شاهد ديگر بر اين مدعى شعر حسّان بن ثابت در غدير است، كه در واقعه غدير از پيامبر صلىاللهعليهوآله اجازه خواست آن را قرائت كند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از اتمام اشعار حسان در حق او فرمود: اى حسان، مادامى كه با زبانت از ما دفاع مىكنى از سوى روحالقدس مؤيَّد خواهى بود.(3)
عامل دوم: همپيوندى تكوين غدير و اراده تكوينى خداوند
از برجستگىهاى گفتمان غدير، همپيوندى تكوين غدير و اراده تكوينى خداوند متعال است. مفاد آيه 68 سوره مائده دليل روشن بر اراده الهى بر تحقق و تكوين غدير است.
گفتمان صورت گرفته در آيه و درخواست جدى و محكم خداوند از پيامبر صلىاللهعليهوآله به گونهاى است كه عدم تحقق را غير متصور مىسازد، و به تبع اراده الهى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله عنان سخن را متوجه موضوع اصلى كرده، كه همان خواست الهى است.
خداوند صريحا فرموده كه فرمان قاطعى از سوى خداوند آمده تا مطلب مهمى را درباره على بن ابىطالب عليهالسلام بيان كنم، و گر نه رسالت خود را نرساندهام و از عقاب خداوند بيم دارم !(1)
بىترديد بايد تصديق نمود «خواست خداوند» از جمله دلائل و عوامل مؤثر در جاودانگى گفتمان غدير است، كه بايد آن در احياء و هدايت انديشههاى متعالى همواره بايد جاودانه بماند.
عامل سوم: قدرت و قطعيت گفتمان غدير
ظهور و بقاى يك تفكر و انديشه موقوف بر استحكام و قدرتمندى اساس و پايهها، و در عين حال به قطع آورى آن است. دوام يك گفتمان زمانى ممكن است كه از بنيان قوى، و در عين حال از جزميت و قطعيت بالايى برخوردار باشد.
در جريان غدير خطاب «ان لم تفعل ... » حاكى از قاطعيت و قطعيت سخن است، كه خداوند از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهد در نهايت قاطعيت و بدون هيچ گونه واهمه و ترس از شر دشمنان و با صداى بلند، خواست الهى را اعلام نمايد.
چنانچه اگر اين كلام از پشتوانه قوى و حتميت لازم برخوردار نبود و يا اساس متزلزلى داشت و يا سست و همراه با ترديد بود، عملاً امكان تحقق پيدا نمىكرد و به سرنوشت ديگر كلامها و گفتمانها دچار مىگشت؛ كه امروز اثر و دوامى از آنها ديده نمىشود.
حال كه اين گفتمان در طول متمادى همواره مورد توجه انديشه انديشمندان و جلب نظر متفكران بوده و امكان دوام و اثر داشته است، گواه روشنى است بر صلابت، پايمندى و قطعيت گفتمان غدير، كه آن را پيوسته جاودانه ساخته است.
عامل چهارم: حقمدارى و حقگرايى
از ضوابط قابل توجه در تحليل گفتمان، پيوستگى و ريشهمندى آن با حقيقت
1) . دانشنامه امام على عليهالسلام: ج 8 ص 233.
محض است. دعوت به انديشه حق، راه حق، حيات حقجويانه، كرامت و عزت و شرافت اخلاقى مبتنى بر حق، رفتار و گفتار حقمدارانه و ... ، از وجوه برجسته گفتمان است، كه او را زيبا و مطلوب حقجويان ساخته است. از اين رو هر انديشه و كلامى كه مبتنى بر حق و غايت آن دعوت به حق باشد، نتيجه عقلى آن پايدارى و ماندگارى است.
اشارت پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازهاى مختلف خطبه غدير، چه درباره خويش و چه درباره على عليهالسلام دلالت بر اين حقيقت است. آنجا كه مىفرمايد: أيُّهَا الناس، أجيبوا داعِىَ اللّهِ؛ أنَا رَسولُ اللّهِ(1): اى مردم، دعوت كننده خدا را اجابت كنيد؛ كه من پيام آور خدا هستم. و در حق على عليهالسلام مىفرمايد: ... او است كه بر حق هدايت نموده و به آن عمل مىكند، و باطن را ابطال و از آن نهى مىنمايد ... .(2)
عامل پنجم: جامعيت گفتمان غدير
گفتمان غدير، به عنوان يك انديشه و نظريه مترقى و تأثيرگذار توانسته و مىتواند نيازهاى فكرى و رفتارى انسان را در حياتىترين عرصهها و حوزهها تأمين، و حيات او را در مسير عالىترين كمالات انسانى تنظيم و تعديل نمايد.
اين گفتمان، گفتمان حال و گذشته و آينده بشريت است. اگر امروز اين گفتمان بعد از قرنها مطلوب دلها و فكرهاست و توانسته است سيل عظيمى از انسانها را به سوى خود جذب و جلب نمايد و مشتاق خود سازد، براى آن است كه انسانهاى حقيقتجو و عزتطلب اين را راهى مىدانند كه پايان آن سربلندى انسان و انسانيت است.
عزت، كرامت نفس، شرافت اخلاقى، امنيت روحى و روانى، ارزشهاى والاى انسانى و ... كه مطلوب فطرى و آمال درونى انسان است، تنها از قبل اين گفتمان قابل حصول و دست يافتنى است. اين زيبايىهاى اين گفتمان است، كه آن را جاذبهمند
و در طول قرنها جاودانه ساخته است. از اين رو، براى گروندگان و علاقمندان، اين باور حاصل شده كه گفتمان غدير، هم راه است و هم مقصد است و هم مقصود.
عامل ششم: جهانشمولىِ گفتمان غدير
پيامبر صلىاللهعليهوآله امامت دوازده امام عليهمالسلام پس از خودش را به طور رسمى و قانونى تا آخرين روز دنيا اعلام فرمود. از نكات مهم اشاره حضرت به عموميت ولايت آنان بر همه انسانها و در طول زمانها و در همه مكانها و نفوذ كلماتشان در جميع امور بود. سپس نتيجهگيرى كرد كه شك كننده در اين مسئله كافر و ملعون و مغضوب خداست.
بنا بر اين، يكى از شاخصههاى قابل تأمل گفتمان غدير، فرا زمانى و فرا مكانى بودن آن است. پيام نجاتبخش غدير مختص زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله يا معصومين عليهمالسلام، و يا جامعه ى خاص و يا انسانهاى خاص نبوده است. بلكه انسان از آن جهت كه انسان است و جوامع انسانى به طور عام در هر عصر و زمانى با هر نسلى مخاطب و مشمول پيام غدير است.
پيام جهانى اين گفتمان ارائه طريق براى نجات بشريت و جوامع انسانى از هر گونه بىعدالتى، ظلم، ناديده انگارىِ حقوق مسلم انسانها، تعدّى و تجاوز به حريم و حرمت انسانهاست. به اين مفهوم كه تنها طريق نجات و فلاح جوامع انسانى از هجمههاى عارض بر حقوق او، تمسك و تبعيت از ولايت الهى است كه در على عليهالسلام و اولاد على عليهمالسلام تجلى دارد، و اين همان فرمان مهم الهى است كه اكمال رسالت و نتيجه مندى زحمات پيامبر صلىاللهعليهوآله منوط به ابلاغ آن گرديده است.
خطاب با عبارت «مَعاشِرَ الناسِ» گواهى است بر اين مدعى، كه به وضوح در فرازهاى مختلف خطبه غدير مشاهده مىگردد. نوع و شيوه خطاب و جامعه هدف در اين گفتمان، اشاره روشنى بر عموميت انسان در همه اعصار دارد. همين فصل مميزى است در ميان همه گفتمانهاى جارى؛ كه اين جامعيت و فرامندى مخاطب در آن گفتمانها يا ديده نمىشود، و يا در نهايت كمرنگى است.
لذا پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
اى مردم، اين مطلب را درباره او بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اختيار و امامى قرار داد كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و تابعين آنان، و بر روستايى و شهرى، و بر عجمى و عربى، و بر بزرگ و كوچك، و بر سفيد و سياه، و بر هر يكتاپرست حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است. هر كسى با او مخالفت كند ملعون است، و هر كسى تابع او باشد و او را تصديق كند مورد رحمت الهى است.(1)
و يا در جاى ديگر مىفرمايد: جبرئيل سه بار از طرف خداوند بر من نازل شد، و مرا مأمور كرد كه در اين محل اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد سياهى اعلام كنم كه: على بن ابىطالب عليهالسلام برادر من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است ... .
اين مضامين دلالت روشنى دارند كه پيام گفتمان غدير يك پيام عام و جهانى است.
عامل هفتم: تضمين و ضمانتمندى الهى گفتمان غدير
فضاى واقع براى ابلاغ فرمان الهى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيار ثقيل و دشوار بود، زيرا ابلاغ فرمان الهى در آن شرايط دشوار كه امكان هر گونه فتنه و عناد و مخالفت از ناحيه خنّاسان و فتنهگران مىرفت، فضا را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله سنگين نموده بود.
اين شرايط سخت كاملاً از كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله مشهود است؛ كه خطاب به مردم مىفرمايد: اى مردم، من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد، زيرا از كمىِ متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيلههاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم.(2)
به نظر مىرسد اگر ضمانت الهى در انجام اين مهم نبود، تحقق فرمان الهى از ناحيه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن فضاى سنگين بعيد مىنمود. لذا خداوند با بيان «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1)آرامش و قدرتى را در وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله پديدار ساخت، تا آن حضرت بدون واهمه از مكايد، فتنه و ملامت دشمنان پيام بر حق الهى را در نهايت قدرت به مردم ابلاغ نمايد.
در ادامه نيز پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر اين امر تصريح نمايد كه خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على عليهالسلام بر من نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرساندهام، و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده است، و خدا كفايت كننده و كريم است.
عامل هشتم: بهرهگيرى از تكنيكها و متدلوژى مناسب در گفتمان غدير
در اين گفتمان از شيوه و روش اقناعى - كه اثر بخشترين و ماندگارترين شيوه گفتگو است - بهره گرفته شده است. از جمله رويكردهاى به كار گرفته شده در اين شيوهها است:
شيوه اول: تكوين شخصيت افراد: فرمان الهى حتى بدون حضور مردم نيز عملى بود، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهت تكريم و ارج گذارى بر شخصيت مردم و آگاه سازى آنان از امر و فرمان مهم الهى دستور مىدهند همگان جمع شوند، تا شخصا فرمان الهى را بشنوند و اعلام نظر نمايد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در اجتماع صد و بيست هزار نفرى فرمان مهم الهى را با حضور همگان اعلام مىنمايد. اجتماع چنين جمعيتى در دنياى امروز هم غير عادى است، و در تاريخ نبوت از شش هزار سال پيش تا آن روز هرگز چنين مجلس شكوهمندى براى سخنرانى تشكيل نشده بود.
شيوه دوم: اعلام رسمى ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام: در اين بخش پيامبر صلىاللهعليهوآله در اجتماع عظيم مردم فرمان قاطع الهى را - كه همان امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام بود - به طور رسمى اعلام مىنمايد، و مردم رسما در جريان فرمان الهى از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار مىگيرند.
1) . مائده / 67 .
شيوه سوم: تأكيد بر توجه امت به مسئله امامت: در اين بخش پيامبر صلىاللهعليهوآله صريحا فرمود: هر كس از امامت سرباز زند، اعمال نيكش نابود مىشود و هميشه در جهنم خواهد بود. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از ذكر پارهاى از فضائل على عليهالسلام مردم را از حسدورزى و آثار آن بر حذر داشت، و متذكر شد كه از علل گمراهى و سرپيچى و مخالفت مردم با ائمه عليهمالسلام حسدورزى آنان است.(1)
شيوه چهارم: صراحت در معرفى على عليهالسلام: پيامبر صلىاللهعليهوآله به منظور زدودن هر گونه شبههاى، بازوان على عليهالسلام را گرفته و او را از جا بلند كرد و با بيان «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» با صراحت كامل فرمود: آنچه گفتم درباره «اين على عليهالسلام» و «اولاد اين على عليهالسلام» است، و بدين ترتيب هر گونه شبههاى را از ميان برداشت و جاى هيچ گونه ذهنيتى را براى مردم نگذاشت و حجت را بر آنان تمام ساخت.
شيوه پنجم: فراخوانى به بيعت، پيمان گرفتن از مردم: پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از اتمام خطبه فرمود: شما را به بيعت كردن با خود و على بن ابىطالب عليهالسلام دعوت مىكنم. ضمانت اين بيعت آن است كه من با خداوند بيعت كردهام و على عليهالسلام هم با من. پس بيعتى را كه از شما مىگيرم از سوى خداوند و بيعت با او است.
بيعت گرفتن از فرد فرد آن جمعيت انبوه از طرفى غير ممكن بود، و از سوى ديگر امكان داشت افرادى به بهانههاى مختلف از بيعت شانه خالى كنند و حضور نيابند، و در نتيجه نتوان التزام عملى و گواهى قانونى از آنان گرفت. از اين رو، حضرت در اواخر سخنانش فرمود: اى مردم، چون با يك كف دست و با اين وقت محدود و با اين سيل جمعيت بيعت كردن براى همه ممكن نيست، پس همگى اين سخن مرا تكرار كنيد و بگوييد:
ما فرمانى را كه از جانب خداوند درباره على بن ابىطالب و امامانى از فرزندانش عليهمالسلام به ما رساندى بر سر مىنهيم و به آن راضى هستيم، و با قلب و جان
1) . اثبات الهداة: ج 2 ص 114 ص 558 .
و زبان و دستمان با تو بر اين مدعا بيعت مىكنيم ... . مردم يكايك سخنان حضرت را تكرار كردند و بدين وسيله بيعت عمومى گرفته شد.
شيوه ششم: تأييد سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله همراه با تبريك و تهنيت: مردم پس از پايان سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى آن حضرت و اميرالمؤمنين عليهالسلام روى آوردند و با ايشان دست بيعت دادند، و به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام تهنيت گفتند. ابراز احساسات و فريادهاى شادى مردم كه از هر سو بر مىخاست، شكوه و ابهت بىمانندى به آن اجتماع بزرگ بخشيده بود.
شيوه هفتم: شاهد گرفتن خدا: پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازهاى مختلف خطبه غدير نسبت به انجام رسالت خويش و ابلاغ فرمان الهى، خداوند را بر اين شاهد مىگيرد و مىفرمايد: اللّهُمَّ إنّى أُشهِدُكَ أنّى قَد بَلَّغتُ: پروردگارا، تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم.
يا خطاب به مردم مىفرمايد: اى مردم، من خدا را شاهد گرفتم و رسالتم را به شما ابلاغ نمودم. لذا از آنجايى كه هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامنى دارد تا در صورت انكار به او مراجعه شود، پيامبر صلىاللهعليهوآله شاهد و گواه اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند.
بنا بر اين، رويكردهاى به كارگرفته شده در گفتمان غدير را شايد بتوان از اثر بخشترين و ماندگارترين شيوه و رويكردها تلقى نمود، كه تا امروز تداوم يافته، و حتى در اعصار بعد به علت پويايى و بالندگىاش به عنوان محورىترين و مترقىترين نيازهاى فكرى و انديشه بشرى مورد توجه انديشمندان و جوامع بشرى قرار خواهد گرفت.
عامل نهم: نقشمندى شخصيت الهى پيامبر صلىاللهعليهوآله در كارآمدى پردازش و تبيين غدير
پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان اسوه دين، بهترين نماد عينى و حقيقى مكتب توحيدى است، و تحليل عملكرد او در تبيين غدير راهى براى شناختن زواياى اثرگذارى شخصيت بىبديل ايشان در به ثمر رسيدن و دواممندى حقيقت غدير است.
آرمان غدير در شكل متعالى و انسانى آن در صورت وحيانى پيامبر صلىاللهعليهوآله نمود يافته، و با كاوش ساحتهاى وجودى آن «انسان متعالى» مىتوان جلوههاى زيباى غدير را بهتر شناسايى كرد.
با تحليل سيره نبوى مىتوان به رويكرد حركتها، تصميمگيرىها و تدابير پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در اثرمندسازى پيام غدير پى برد، و از آن در امور فردى و اجتماعى الگو برداشت.
چنين راهبردهايى به ويژه در مسائل فرهنگى و اعتقادى مربوط به جامعه امروز، نقش يك شاخصه آرمانى را بازى خواهد كرد. بنا بر اين، والايى شخصيت، مقبوليت مردمى و راست كردارى و راست گفتارى پيامبر صلىاللهعليهوآله و ديگر صفات والاى آن حضرت عاملى بىبديل و برجسته در دوام و جاودانگى گفتمان غدير است.
عامل دهم: قابليت و كفايت الهىِ على عليهالسلام در ولايتپذيرى
قابليت و كفايت الهىِ على عليهالسلام همان طهارت نفس و وارستگى روحى و شخصيتى و بندگى و اطاعت، و سرسپردگى تام على عليهالسلام در پيشگاه حضرت حق و صداقت تام على عليهالسلام در هميارى و همراهى پيامبر صلىاللهعليهوآله در سختترين شرايط است.
چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حق او مىفرمايد: او (على عليهالسلام) اول كسى است كه به خدا و رسولش ايمان آورد، و هيچ كس در ايمان به من بر او سبقت نگرفت. او است كه با جان خود در راه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فداكارى كرد. اولين مردم در نمازگزاران، و اولين كسى است كه با من خدا را عبادت كرد. اى مردم، او را فضيلت دهيد كه خداوند او را فضيلت داده است، و او را قبول كنيد كه خداوند او را منصوب نموده است.(1)
به تعبير ديگر: از نظر عقلى و مردمى هم بنگريم، اين مزاياست كه كفايت و اهليت را در على بن ابىطالب عليهالسلام ايجاد مىكند و او را مستحق و مفتخر ولايت الهى مىگرداند، و اكمال دين و اتمام نعمت با ولايت و امامت او عينيّت و فعليّت مىيابد.
1) . اسرار غدير: ص 118.
از اين رو، امانتدارى و مديريت شايسته پيام غدير، فداكارى و هدايت صحيح مردم در مسير فرمان الهى توسط آن حضرت و فرزندان بعد از خود، عاملى بسيار مهم در نورانيت و جاودانگى گفتمان غدير مىباشد.
عامل يازدهم: تواتر و اتقان حديث غدير
چنانكه در كتب متعددِ علماى شيعه بيان شده است، حماسه غدير محكمترين پايه اعتقادى شيعه در امامت است. اسناد قوى و فوق تواتر آن از يك سو، و دلالت روشن و ريشهدار آن از سوى ديگر توانسته است آن را در طول چهارده قرن پرچم و علامت بلند و جاودانه شيعه سازد.
تا جايى كه در ميان احاديث نبوى روايتى به اندازه حديث غدير روايتگر - اعم از سنى و شيعه - ندارد؛ به گونهاى كه آن را از حد تواتر بسيار بالاتر دانستهاند. بدين جهت محدثان اخبار غدير را در زمره احاديث صحيح آورده، و بسيارى بر صحيح بودن آن تصريح كردهاند. از سوى ديگر، تاريخ نويسان حماسه غدير را در طول قرون متمادى يكى از مسلمات گرفته و با اسناد متصل آن را روايت كردهاند.(1)
عامل دوازدهم: اهتمام و جديّت علما در تفصيل و تبيين گفتمان غدير
بعد از زحمات ائمه معصومين عليهمالسلام و به تبع آن حضرات، بايد در كنار همه عوامل دخيل و تأثيرگذار در دوام و بقاى گفتمان غدير، اهتمام و جديت و زحمات طاقت فرسا در شرايط سخت و دشوار و گاه خطرناك، علما و انديشمندان مجاهد و مؤمن را متذكر گرديد.
علمايى كه با مجاهدت و فداكارى تمام، عظمت و حقيقت نورانى و تابناك غدير را به خوبى فهم نمودند، و در راه روشنگرى و تبيين و تنوير افكار، با وجود كينهها و عداوتها و فتنهگرىها و عنادورزىهاى دشمنان غدير و منافقان، با تبعيت از ائمه معصومين عليهمالسلام از هيچ تلاش و كوششى دريغ ننمودند، و اجازه ندادند غبار غربت بر چهره تابناك غدير فرو نشيند و غدير در عزلت و انفعال و زوال قرار گيرد.
1) . اسرار غدير: ص 147.
بنا بر اين، مجاهدتهاى تحسينمند علما و انديشمندان شيعه در اعصار مختلف، عاملى ارزشمند و تأثيرگذار در ماندگارى و جاودانگى گفتمان غدير بود، كه نتيجه عملى اقدام و مجاهدت آنان كثرت عارفين و معترفين به حق اهلبيت عليهمالسلام است، و عدد ميليونى شيعيان در هر دوره از تاريخ و به خصوص در جهان امروز بهترين شاهد اين مدعاست.
خاتمه
در كنار عوامل ياد شده، عوامل متعدد ديگرى نيز در بقاء و جاودانگى گفتمان غدير دخالت دارند، كه در اين مقال به جهت ظرفيت و پرهيز از اطاعه بحث از بسط و تفصيل آنان خوددارى مىشود، و صرفا به برخى از آن عوامل فهرستوار اشاره مىگردد، و تبيين و تفصيل آنها را به فرصت ديگر موكول مىكنيم. نمونهاى از آنها عبارتند از:
آخرت گرايى گفتمان غدير
عزت و كرامت مندى گفتمان غدير
عدالت مندى گفتمان غدير
مسئوليت و تكليف مندى گفتمان غدير
5 . واقع نمايى و واقع گرايى گفتمان غدير
6 . انديشه زايى و انديشه سازى در گفتمان غدير
8 . تحول زايى و تحول آفرينى در گفتمان غدير
مفاهمه و همزبانى در گفتمان غدير
هدفمندى گفتمان غدير
درايت و دورانديشى در گفتمان غدير
تداوم و پيوستگى در گفتمان غدير
نگاه و انديشه راهبردى در گفتمان غدير
بيان شد كه برخى از پديدهها در تاريخ انسانى از جايگاه ويژهاى برخوردار مىشوند، كه از حد يك رخداد و خبر صرف خارج مىشوند، و به عنوان يك پديده در جامعه ظاهر مىشوند، و به عنوان يك انديشه در جارى زمان و مكان مىمانند.
اين رخدادها و پديدهها را نمىتوان به چيزى همانند كرد. گفتمان غدير، افزون بر تازگى و پويايى، رازها و حقايق نامكشوف و قابليتهاى نهفتهاى را در خود دارد، كه نيازمند به باز مطالعه و باز تحقيق در ابعاد مختلف آن است. هنوز سؤالات بىپاسخ زيادى در برابر انسان پديدار مىگردد، كه مستلزم بازانديشى مجدد دارد.
اينكه يك گفتمان بايد چه ويژگىها و وجوه متمايز نسبت به غير داشته باشد كه پيوسته در جريان زمان و مكان جارى و سارى باشد و هيچ خس و خاشاكى نه مانع جريان آن باشد و نه عاملى بتواند آن را از روانى و زلاليت باز دارد ؟
در پاسخ آن - همان طور كه بيشتر بيان شد - بايد گفت: انديشه و نظريه و گفتمانى كه از منبع زلال وحى سرچشمه گرفته باشد و متصل به وحى باشد. در اين صورت است كه دلهاى تشنه را سيراب و رويش و حيات دلدادگان وحى را موجب مىگردد. بايد دانست كه گفتمان متصل به وحى، همانگونه كه صاحب وحى ازلى و ابدى است آن نيز ابديت مىيابد، و به طور لاينقطع با شدت و قدرت در جريان زمان و مكان به پيش مىرود.
بنا بر اين، گفتمان غدير را از اين جنس از گفتمان بايد دانست، تا راز ماندگارى آن بهتر و بيشتر فهم گردد. اگر چه عوامل ديگرى نيز - همانگونه كه بيان شد - دخالت در ماندگارى گفتمان غدير داشتند، ولى بايد گفت همه آن علل و عوامل به نوعى زيرمجموعه اين علت العلل، و به تبع آن اثرمند و تأثيرگذار بودهاند.
خلاصه سخن اينكه: هر فعل و علم و يا انديشهاى آنگاه مىتواند بقاى جاويد داشته باشد كه متصل به خدا باشد، زيرا «و ما عنداللّه باق» ؛ هر آنچه كه براى خدا باشد باقى است و در غير اين صورت فانى است.
پس تا زمان باقى است، گفتمان غدير نيز بالندهتر از گذشته باقى خواهد ماند.
در خاتمه، براى فهم عمق و شناخت بيشتر از حقيقت غدير، چند پيشنهاد ارائه مىگردد. اميد است با كاربست آنها بركات علمى و معنوى بيشترى عايد گردد:
يك. تأسيس كرسىهاى غديرشناسى و نظريهپردازى در دانشگاهها و حوزهها.
دو. تأسيس رشته و يا تخصيص گرايش با عنوان «غديرشناسى» در مراكز علمى، به منظور تربيت نيروهاى متخصص و زبده و بهرهگيرى از آنان در مراكز علمى و آكادميك ساير كشورها.
سه. تشكيل و برگزارى كنگرههاى بينالمللى سالانه و يا دوسالانه «غدير شناسى» با بالاترين سطح كيفى، و دعوت از نخبگان و صاحبنظران و انديشمندان جهان به منظور تعامل و تبادل و تعاطى افكار.
چهار. فعالسازى رايزنىهاى فرهنگى، به منظور ايجاد شرايط و بستر مناسب براى تشكيل نشستهاى علمى و كنگرههاى بينالمللى در مراكز علمى و فرهنگى كشورهاى مختلف.
پنج. ايجاد متون درسى «غديرشناسى» در پايههاى مختلف تحصيلى، متناسب با اقتضاى سنى در آموزش و پرورش.
شش. برگزارى كيفى و گسترده «جشن ولايت» در سطح ملى و بين المللى، آنگونه كه مورد توصيه و تأكيد ائمه معصومين عليهمالسلام است.
عوامل جاودانگى غدير(1)
در اينجا با روش مرورى - تحليلى و استنباطى سعى مىشود تا ارتباط بين حقيقت غدير و ولايت پروردگار روشن گردد. سؤالات اصلى عبارتند از:
1) . مجموعه مقالات كنگره بينالمللى غدير و انسجام اسلامى: ص 396 - 415: عوامل جاودانگى غدير، دكتر سيده مژگان سخايى.
آيا واقعه غدير تنها يك واقعه دينى است كه در تاريخ دفن شده، يا حقيقتى فراتر دارد ؟
اگر داراى حقيقى فراتر است، آن حقيقت چيست ؟
انكار اين حقيقت چه تبعات و لطمات اعتقادى را به دنبال خواهد داشت ؟
بنا بر آنچه كه مسلم است، حقيقت غدير حقيقتى است به قدمت ولايت پروردگار و متعلق به دورهاى از تاريخ نمىباشد. تا خداوند بوده است ولايت او نيز بوده، و او هميشه بوده و خواهد بود. پس ولايت او نيز هميشه بوده و خواهد بود، و غدير نمايشى از اين سريان ولايت در عالم است.
امام هر زمان به كاملترين صورت ولايت پروردگار را به ظهور مىرساند و امت را به سوى هدايت فرا مىخواند. انكار اين حقيقت والا به انكار ربوبيت فراگير پروردگار و حاكميت مطلقه او بر عالم منجر مىشود.
براى روشن شدن اين حقيقت و پاسخ به سه سؤال مطرح شده در بالا مطالب زير ارائه مىشود:
براى شناخت حقيقت غدير بايد به حركت انبياء عليهمالسلام نگريست. حركت انبياء عليهمالسلام در تاريخ جريان هدايت انسان است. خداوند كه هادى مطلق است، انسان را بى حجّت نمى گذارد(1)و تا حجت را تمام نفرمايد از او سؤال نخواهد كرد.
با اين مقدمه مىگوييم:
1) . «و رسلاً قصصناهم عليك من قبل و رسلاً لم نقصصهم عليك و كلّم اللّه موسى تكليما. رسلاً مبشّرين و منذرين لئلاً يكون للناس على اللّه حجة بعد الرسل و كان اللّه عزيزا حكيما» : «و پيامبرانى كه سرگذشت آنها را پيش از اين براى تو باز گفتهايم و پيامبرانى كه سرگذشت آنها را براى تو نگفتيم و خدا با موسى سخن گفت. پيامبرانى كه بشارت دهنده بودند تا بعد از اين پيامبران حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند (و بر همه اتمام حجت شود) و خداوند توانا و حكيم است» . نساء / 164، 165.
غدير جريانى نيست كه در يك مقطع زمانى اتفاق افتاده و در آنجا مدفون شده باشد. غدير حقيقتى است كه تاريخ سريان دارد. جريان غدير، جريان ولايت اللّه، و واقعه غدير بيانگر سريان ولايت در عالم است.
ولايت قدمتش به اندازه «فَاللّهُ هُوَ الوَلىُّ»(1)است و به قدمت آفرينش باز مىگردد. مادامى كه خداوند بوده ولايت نيز بوده، و چون خدا هميشه بوده(2)پس ولايت نيز هميشه بوده و هميشه خواهد بود. تا آفرينش بوده، او كه ولى مطلق است سرپرست عالم بوده و ميان او مخلوقاتش فاصله نبوده است.
خداوند از همان ابتدا براى هدايت امور انسانها ميان خودشان كسى را برگزيده است، تا انسانها را با حقيقت آشنا سازد و ولايت عالم را معنى كند.(3)
در حقيقت ولىّ خدا، يعنى پيامبران و اوصياء ايشان هستند كه ولايت پروردگار را در عالم معنى مىكنند.
اگر انسانى با اسم ولىّ پروردگار آشنا نباشد، چگونه مىتواند تربيت كننده انسانهاى ديگر باشد ؟ ! چگونه مىتواند هادى باشد ؟ ! هادى امت بايد با اسم «ولى» آشنا باشد.
خداوند كه «هُوَ الوَلىّ» است، در هيچ لحظهاى آفريدگانش را بدون سرپرست نگذارده، و بنا بر حكمت و تدبيرش از نوع انسان، بهترين و كاملترين آنان را برگزيده(4)، تا امر هدايت عالميان را بر عهده گيرد.
1) . شورى / 28.
2) . «هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن» . حديد / 3.
3) . «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم» : به يقين رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است. توبه / 128.
4) . «و لقد بعثنا فى كل امة رسولاً ان اعبدوا اللّه و اجتنبوا الطاغوت» : ما در هر امتى رسولى برانگيختيم كه خداى يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد. نحل / 36.
اين مسئله عين ولايت مطلقه پرورگار است، زيرا كسى را كه برگزيده است مخلوق او است، و مخلوق هر آنچه دارد از خالقش است. پس اگر اين انسان برتر و كامل عهدهدار مقام ولايت در عالم است، از آن رو است كه پروردگارش چنين است، و براى او نيز چنين خواسته است.
حتى اين مسئله تنها در غدير خم اتفاق نيفتاد. تا پيش از واقعه غدير خم نيز خداوند متعال از ميان انسانها انبياء عظام عليهمالسلام را برانگيخت، و ايشان ريسمان نبوت خود را در زمان حيات خود به وصى پس از خود سپردند تا عهدهدار هدايت آدميان باشند.
اين سنت پروردگار بوده است كه هميشه براى هدايت آدميان، انبيا عليهمالسلام را فرستاده و ايشان هميشه هادى امت و در اوج قرب و ولايت به پروردگار بودهاند.(1)و انبياء عليهمالسلام هم پس از خود مردم را به اوصيايشان خواندهاند.
اين سنت پروردگار است كه هيچ گاه ريسمان هدايت گسسته نشود. يك سرِ اين ريسمان هميشه به دست هادى و ولىّ مطلق آن زمان است، و سرِ ديگرش به دست پروردگار.
اين خداوند است كه هدايت مىكند، و اين ولىّ مطلق در هر زمان است كه هدايت پروردگار را در عالم نقش مىزند.
1) . اميرالمؤمنين عليهالسلام در يكى از مناظرات و احتجاجات خود فرمودند: من از همه مناقب و فضائلى كه خداوند در قرآن و رسول خدا صلىاللهعليهوآله در قرآن بيان فرمودهاند تنها به يكى اكتفا مىكنم. آيا مىدانيد كه خداوند در كتاب خود سابقون پيشگامان را بر ديگران برترى داد و فرمود: «السابقون السابقون اولئك المقربون» ؟ و آيا مىدانيد در ميان امت هيچ كس به سوى خدا و رسول صلىاللهعليهوآله بر من سبقت نگرفته است ؟ مردم گفتند: آرى مىدانيم. فرمود: شما را به خدا سوگند آيا نه اين است كه مردم از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره اين آيه پرسيدند و آن حضرت فرمود: خداوند مرا در شأن پيامبران و جانشينان آنان عليهمالسلام نازل كرده، و افضل پيامبران و رسولان خدا عليهمالسلام منم، و جانشين من على بن ابىطالب افضل اوصياء و جانشيان عليهمالسلاماست (آيا چنين نيست) ؟ حدود هفتاد نفر از اهل بدر برخاسته و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله چنين فرمود. الغدير: ج 1 ص 195.
حال چگونه است كه اين سنت مسلّم و قطعى الهى از نظر برخى ناديده انگاشته مىشود ؟ !
آنچه در غدير خم اتفاق افتاد تنها بروز و ظهور و نمايش اين حقيقت است. همچنان كه در برههاى از تاريخ اين حقيقت به صورت ديگر جلوهگر شد؛ آن هنگام كه آدم عليهالسلام به نبوت برگزيده شد، او نيز ولايت پروردگار را نشان داد.
البته به اين نكته نيز بايد توجه كرد كه انبياء عليهمالسلام در نمايش ولايت پروردگار گوى سبقت را از ديگران ربودهاند، و در ميان انبياء عليهمالسلام هم، انبياء الوالعزم به رتبه بالاترى در بروز و ظهور اين حقيقت دست يافتهاند.
پس تا زمينه بوده و زمينيان بودهاند و تا تكليف بوده و انسان مخاطب تكليف الهى قرار گرفته است، ولايت پروردگار هدايتگر انسانها بوده، و انبياء عليهمالسلام به واسطه اين ولايت والايى كه داشتند انسانها را در مسير هدايت رهنمون شدند.
از اين منظر، پس در غدير مسئله جديدى اتفاق نيفتاد. بلكه هادى مطلقِ عالم يعنى ذات اقدس اله به نبى خود پيامبر ختمى مرتبت حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله سفارش كرد كه پس از خود سرِ ديگر ريسمان هدايت را به دست على عليهالسلام بسپارد.(1)چرا كه اين ريسمان نبايد قطع شود، زيرا بر خلاف سنت هدايت است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم همه را فراخواند و در مكانى به نام «غدير خم» گرد هم آمدند. از حج برگشته بودند كه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله پيام هدايت را رساند و وظيفه خود را انجام داد.(2)حضرتش نگذاشت تا امتش پس از او بى ولىّ و سرپرست بماند.
اما عدهاى از اين حقيقت ناب غافل اند، و تنها عرصه ولايت را در ماجراى غدير خم مىبينند و جريان و سريان آن را در عالم شاهد نيستند.
1) . «يا ايها الرسول بلّغ ما أنزل اليك من ربك و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته ... » . مائده / 67 .
2) . پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اعلام فرمودند: انّ على بن ابىطالب عليهالسلام اخى و وصيى و خليفتى و الامام بعدى: على بن ابىطالب عليهالسلام برادر و وصى و خليفه من و امام بعد از من است. الاحتجاج طبرسى : ج 1 ص 78 - 82 .
خرده بينان غدير را در برههاى از تاريخ محبوس مىبينند ! گويى خداوند در آن زمان تصميم به امر گرفته و پيش از آن امر ولايت پروردگار تعطيل بوده است ! اگر اصل اين خردهبينى تحليل شود، روشن مىگردد كه اساس اين نگاه نادرست به نشناختن ولايت پروردگار بر مىگردد. در حقيقت انكار ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير انكار اين حقيقت والا است.(1)
شوراى سقيفه انكار ولايت پروردگار است. چگونه ممكن است خداوندى كه انسان را براى هدايت آفريده است(2)پيام هدايت را تمام نكند و ريسمان هدايت را به دست هادى و ولى زمان نسپارد، اين بر خلاف سنت الهى است.
چگونه ممكن است پيامبر صلىاللهعليهوآله كه رسالت ختمى دارد و دينش عهدهدار هدايت تا قيام قيامت است، بدون انديشيدن براى امر هدايت امت خود ايشان را ترك كند ؟ !
اينها همه بر خلاف آن چيزى است كه انبياء عليهمالسلام عمل كردند. در اينجا نمونههايى از وصايت در پيامبران عليهمالسلام را از كتاب «معالم المَدرسَتَين» يادآور مىشويم(3):
1) . «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» : امروز كافران از دين شما مأيوس شدند پس از من بترسيد امروز دينتان را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين واقعى و راستين براى شما پسنديدم. مائده / 3. به بيان علامه امينى متجاوز از 16 نفر از دانشمندان و مفسّران اهلسنت نزول اين آيه را در غدير ذكر كرده، و روايتى را نقل نمودهاند كه بر اساس آن پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله پس از نزول اين آيه فرمودند: اللّه اكبر از كامل كردن دين و تمام نمودن نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و امامت على عليهالسلام پس از من. همچنين اين روايت را از اهلسنت نقل مىكند كه اين آيه پس از تعيين و نصب على عليهالسلام به امامت و تمام شدن خطبه غدير نازل گرديد، و پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله عرض كرد: بار الها ! تو اين آيه را زمانى نازل فرمودى كه مقام على عليهالسلام را به امامت و خلافت آشكار ساخته و دين را به امامت او كامل نمودى. هر كس به امامت او و فرزندان من از صلب او ايمان نياورد، كردارش تباه و همواره در آتش جهنم خواهد ماند. الغدير: ج 1 ص 230 - 238.
2) . «الذى جعل لكم الارض مهدا و جعل لكم فيها سبلاً لعلكم تهدون» : خداوند همان كسى كه زمين را محل آرامش شما قرار داد و براى شما در آن راههايى آفريد باشد كه هدايت شويد. زخرف / 10.
3) . معالم المدرستين عسگرى : ص 208 - 213.
وصى حضرت آدم هبهاللّه بود، كه به عبرى شيث ناميده مىشود. و وصى ابراهيم اسماعيل، و وصى يعقوب يوسف، و وصى موسى يوشع بن نون و او پسر افرائيم و او پسر يوسف بود و صفورا زن موسى بر او خروج كرد، و وصى عيسى شمعون عليهمالسلام. و وصى خاتم پيامبران محمد صلىاللهعليهوآله على بن ابى طالب و پس از او يازده فرزندش عليهمالسلام بودند. در اينجا به اخبار سه تن از اين اوصيا اشاره مىكنيم:
يعقوبى مىنويسد: چون مرگ آدم عليهالسلام فرا رسيد ... ، شيث عليهالسلام را وصى خود قرار داد. طبرى گويد: هبهاللّه - كه به عبرى شيث ناميده مىشودكسى است كه آدم او را وصى خود كرد ... ، و وصيت خود را نوشت و شيث در آن وصى پدرش آدم بود.
مسعودى در خبر وصيت آدم به شيث عليهماالسلام و آنگاه در گذشت او نوشته است: آنگاه كه آدم وصيت خود را به شيث ادا كرد، پشت سر خود را رها كرد و آن راز را نگاه داشت تا كه وفاتش فرا رسد ... . ابناثير گفته است: و تفسير شيث هبهاللّه است، و او وصى آدم بود، و هنگامى كه وفات آدم فرا رسيد به او وصيت كرد و با او پيمان بست. ابنكثير در ذكر درگذشت آدم و وصيت او به فرزندش شيث گفته است: و معناى شيث هبهاللّه است ... . و هنگامى كه مرگ آدم فرا رسيد شيث را تعيين كرد ... .
اولاً: يوشع پسر نون در تورات: در قاموس كتاب مقدس به نقل از قرآن آمده است كه يوشع بن نون در كوه سينا با موسى بود و به پرستش گوساله در عهد هارون آلوده نشده بود.
و در پايان اصحاح بيست و هفتم از سفر عدد، خبر تعيين او از جانب خدا به مقام وصى موسى چنين آمده است: موسى با خدا چنين گفت . پروردگارى كه آفريدگار روان همه آدميان است مردى را تعيين فرمايد . كه در پيشاپيش آنها حركت كند و در پيش آنها قرار گيرد و آنها را ببرد و بياورد تا مخلوقات خدا مانند گلهاى كه بى چوپان است نباشد . پس پروردگار به موسى گفت يوشع بن نون را به عنوان مردى كه روحى دارد برگزين و دست خود را به روى او بگذار .
و او در برابر عازارِ كاهن نگهدار و در برابر همه مردم او را قرار بده تا همه مردم بنىاسرائيل بشنوند . پس او نيز در برابر عازار كاهن بايستاد و از او بخواهد كه اداى اوريم بكند در برابر پروردگار . بر طبق گفتار او همه بروند و همه بيايند و همه بنىاسرائيل با او باشند .
پس موسى عليهالسلام آنگونه كه پروردگار فرموده بود رفتار كرد؛ يوشع را گرفت و در برابر عازار كاهن و در برابر همه مردم قرار داد . و دست بر روى او گذاشت و او آن سان كه پروردگار از دست موسى عليهالسلام سخن گفته بود وصى خود گردانيد ... . خبر قيام او به بنىاسرائيل و جنگهاى او در بيست و سه اصحاح از سفر يوشع بن نون عليهالسلام آمده است.
ثانيا: در قرآن كريم: در تاريخ يعقوبى: ص 461 آمده است: موسى عليهالسلام را كه مرگ فرا رسيد، خداوند عزوجل فرمان داد كه يوشع بن نون را به قبه رمان آورد و او را تقديس كند و دست بر پيكر او نهد تا بركت او در وى منتقل شود، و وصيت كند كه پس از او در ميان بنىاسرائيل جانشين او باشد.
وجه تشابه و همانندى بين وصى خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله با وصى موسى عليهالسلام يوشع بن نون عليهالسلام در كوه سينا با موسى عليهالسلام بود، و هرگز گوساله را نبپرستيد، و خدا به پيامبرش موسى عليهالسلام فرمان داد كه او را پس از خود جانشين سازد تا مردم مانند گلهاى بىچوپان نباشند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز در غار حرا همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و هرگز بتى نپرستيد، و خدا پيامبر صلىاللهعليهوآله خود در مراجعت از حجة الوداع مأمور كرد كه در برابر حاجيان پيشواى مردم را پس از خود تعيين كند و امت خود را بىسرپرست نگذارد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم اين مأموريت را در غدير خم آشكار كرد، و على عليهالسلام را وليعهد بعد از خود تعيين كرد. و چه راست فرمود پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله آنجا كه فرمود: درست «طابَقَ النَعل بالنَعل» بر امت من همان مىرسد كه بر بنىاسرائيل آمد.
اولاً: شمعون در انجيل: در قاموس كتاب مقدس نام ده تن به اين اسم آمده است، كه از آن جمله شمعون بطرس است. و شمعون در تورات سمعون آمده، و خبرش در انجيل متى اصحاح دهم چنين آمده است:
سپس عيسى دوازده تن شاگردان خود را خواند و بر آنها سلطنت و فرمانروايى بر ارواح ناپاك بخشيد تا آنها را بيرون كنند و هر گونه بيمارى و ناتوانى در درمان كنند و اين است نام دوازده پيامآور: اول سمعان كه را بطرس گفتهاند ... .
در انجيل يوحنا، اصحاح 21 شماره 15 - 18 آمده است كه عيسى عليهالسلام بر او وصيت كرد و گفت: گله مرا چوپانى كن. كه كنايه از راهنمايى و اداره كسانى است كه به او ايمان آوردهاند.
و در قاموس كتاب مقدس نيز چنين آمده: مسيح او را هدايت كنيسى تعبير فرموده. ثانيا: شمعون در منابع تحقيقات اسلامى: يعقوبى اخبار او را آورده و او را سمعان صفا ناميده است. مسعودى در ج 1 ص 343 چنين گويد: در روميه بطرس به قتل رسيد، و نامش به يونانى شمعون است و عرب او را سمعان گويند.
و در ماده «دير سمعان» از معجم البلدان آمده است: دير سمعان در نواحى دمشق قرار دارد، و سمعان همان كسى است كه اين دير به نام او است، كه يكى از بزرگان نصارى بوده و او را همچنين شمعون صفا گويند.
بخشى از اخبار اين وصىهاى سه گانه را به عنوان نمونه اخبار ديگر جانشينان پيامبران در امتهاى گذشته آورديم. بنا بر اين، خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله اولين پيامبرى نبوده كه بدون تعيين جانشين امت خود را ترك نكردهاند و او كسى بوده كه از مدينه - كه جامعه كوچك مسلمانان آن روز را در برگرفته بود - در جنگها حتى يك ساعت هم خارج نمىشد مگر آنكه جانشينى تعيين مىفرمود. مسلّما پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله جامعه اسلامى را بدون تعيين ولىّامر آن هم براى ابد رها نكرده است.
با بيان نمونههايى از وصايت در امتهاى گذشته، چگونه است كه تنها در مورد پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله اعتراض به وصايت پديد آمده و ديگر امت ولى و هادى نمىخواهد ؟ ! چه شد كه كتاب خدا به تنهايى كافى شد ؟ مگر پيامبر صلىاللهعليهوآله خود مفسّر و مبّين كتاب خدا نبود ؟ وصى او نيز چنين مىكند و مفسر و مبّين قرآن است.(1)
معمولاً انسانها به خاطر منافع خويش حقايق را انكار و يا تحريف مىكنند. كم اند انسانهايى كه حقيقت را ببينند و آن را كتمان و يا تحريف نكنند و تسليم آن شوند.
خداوند منّان - كه رب العالمين است - برنامه هدايت عالم را در دست دارد.(2)اين نقشه هدايت پروردگار بىنقص است و بسيار مدبّرانه و حكيمانه طراحى شده، و غدير قسمتى از اين نقشه هدايت است. از سوى ديگر، دين خاتم آخرين دين است كه رب العالمين براى هدايت انسانها فرستاده و اين دين قابليت جاودانگى دارد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در جريان غدير سرّ اين جاودانگى مطرح نمودند؛ ثقلين(3)
قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: على عليهالسلام يعلم الناس بعدى من تأويل القرآن ما لا يعلمون. او قال: يخبرهم: على عليهالسلام پس از من تأويل آنچه را مردم از قرآن نمىدانند به آنها مىآموزد. يا فرمود: آگاهشان مىكند. شواهد التنزيل: ج 1 ص 28، 39، عن انس.
، دو گوهر جدايى ناپذير قرآن و عترت كه ريسمان هدايت پروردگار را همچنان حفظ مىكنند. قرآن كه كلام خداست، و ائمه معصومين عليهمالسلام كه مفسّر و مترجم كلام خدا هستند.1) . القرآن يهدى الى الامام و الامام يهدى الى القرآن: قرآن به امام هدايت مىكند و اطاعت او را بر ما واجب مىكند و امام نيز به قرآن هدايت مىكند (و ما را با حقايق مكنونه قرآن و تفاصيل احكام صادر شده از جانب خالق سبحان را آشنا مىكند. تفسير برهان: ج 2 ص 409.
2) . «ربنا الذى اعطى كل شيئ خلقه ثم هدى» : پروردگار ما همان كسى است كه به هر موجودى آنچه را لازمه آفرينش او بوده داده سپس هدايت كرده است. طه / 50 .
3) . انى تركت فيكم الثقلين، احدهما اكبر من الآخر؛ كتاب اللّه عزوجل حبل ممدود من السماء الى الارض، و عترتى اهلبيتى. الا انهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض: من در ميان شما دو ثقل به يادگار مىنهم كه يكى از آن دو بزرگتر از ديگرى است؛ كتاب خدا - كه ريسمانى كشيده شده از آسمان به زمين است - و عترت من كه همان اهلبيت من هستند. آگاه باشيد كه اين دو هرگز از هم جدايى نپذيرند، تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. مسند احمد بن حنبل: ج 4 ص 54 ح 1121، عن ابى سعيد الخدرى.
اوصياى پيامبر همان امامان معصوم عليهمالسلام هستند كه از غدير نقش هدايتگرى خود را بنا بر نقشه هدايت پروردگار آغاز كردند.
از غدير، ولايت على عليهالسلام مشخصا اعلام شد و فعليت يافت(1)و حضرتش ولىّ و هادى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله شد، چرا كه خداوند منّان چنين خواست و اراده فرمود. در واقع، در اين نقشه هدايت چهارده معصوم عليهمالسلام قرار دارند؛ از محمد صلىاللهعليهوآله آغاز مىشود و به او نيز ختم مىگردد.
قرار بود بر اساس اين نقشه هدايتِ الهى، اولاد زهرا عليهاالسلام هاديان هر دوره باشند، تا قيام قيامت. پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه به نقشه هدايت پروردگار آشنا بودند - به صورتهاى مختلف آن را بيان فرموده، و در مكانهاى مختلف بر اين حقيقت تأكيد نمودند. لذا در ضمن آيات گوناگون از نقشهاى هاديان امتهاى گوناگون و رفتارهاى ايشان با پيامبرانشان براى مردم سخن گفتند. از باب نمونه:
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: لِكُلِّ نَبىٍّ وَصىٌّ وَ وارِثٌ، وَ إنَّ عَليّا وَصيّى وَ وارِثى: هر پيامبرى وصى و وارثى دارد، و على عليهالسلام وصى و وارث من است.(2)
عَن جابِرِ بنِ سَمِرَةٍ، قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقولُ: لا يَزالُ هذَا الدينُ عَزيزٌ إلى إثنىعَشَرَ خَليفَةٍ. قالَ: فَكَبَّرَ الناسُ وَ ضَجُّوا. ثُمَّ قالَ كَلِمَةً خَفيَّةً. قُلتُ لأبى: يا أبَه، ما قالَ ؟ قالَ: كُلُّهُم مِن قُرَيشٍ.(3)
1) . ابوهريره ماجراى غدير و خطبه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و حديث غدير را همراه با ماجراى حارث فهرى و نزول آيات سوره معارج نقل كرده است. بحار الانوار: ج 37 ص 176. به بيان علامه امينى اين سه آيه را سى نفر از علما و مفسران اهلسنت نيز در ارتباط با واقعه غدير نقل كردهاند. الغدير: ج 1 ص 226 - 239.
2) . الفردوس: ج 3 ص 336 ح 5009 . تاريخ دمشق (ترجمة الامام على عليهالسلام: ج 3 ص 5 ح 1021، 1022. المناقب (خوارزمى) : ص 84 ح 74. كلها عن ابنبريده، عن ابيه. المناقب (ابن مغازلى) : ص 200 ح 28، عن عبداللّه بن بريده.
3) . صحيح ابىداوود: ج 2 ص 207. مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 92.
جابر بن عبداللّه انصارى: لَمّا أنزَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى نَبيِّهِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولو الأمرِ مِنكُم»(1)قُلتُ: يا رَسولَ اللّهِ، عَرَفنا اللّهَ وَ رَسولَهُ، فَمَن أولو الأمرِ الَذينَ قَرَنَ اللّهُ طاعَتَهُم بِطاعَتِكَ ؟
فَقالَ صلىاللهعليهوآله: هُم خُلَفائى يا جابِر، وَ أئِمَّةُ مُسلِمينَ (مِن) بَعدى؛ أوَّلُهُم عَلىُّ بنُ أبىطالبٍ عليهالسلام، ثُمَّ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ عليهماالسلام، ثُمَّ عَلىُّ بنُ الحُسَينِ عليهالسلام، ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلىٍّ عليهالسلام المَعروفُ فِى التَوراةِ بِالباقِرِ وَ سَتُدرِكُهُ يا جابِرُ. فَإذا لَقيتَهُ فَاقرَئهُ مِنّى السَلامَ.
ثُمَّ الصادِقُ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ عليهالسلام، ثُمَّ موسَى بنُ جَعفَرٍ عليهالسلام، ثُمَّ عَلىُّ بنُ موسى عليهالسلام، ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلىٍّ عليهالسلام، ثُمَّ عَلىُّ بنُ مُحَمَّدٍ عليهالسلام، ثُمَّ الحَسَنُ بنُ عَلىٍّ عليهالسلام، ثُمَّ سَميّى وَ كَنيّى حُجَّةُ اللّهِ فى أرضِهِ وَ بَقيَّتُهُ فى عِبادِهِ، ابنُ الحُسَينُ بنُ عَلىٍّ عليهالسلام.
ذاكَ الَذى يَفتَحُ اللّهُ تَعالى ذِكرَهُ على يَدَيهِ مَشارِقَ الأرضِ وَ مَغارِبَها. ذاكَ الَذى يَغيبُ عَن شيعَتِهِ وَ أوليائِهِ غَيبَةً لا يَثبُتُ فيها عَلَى القَولِ بِإمامَتِهِ إلاّ مَنِ امتَحَنَ اللّهُ قَلبَهُ للإيمانِ(2):
چون خداوند بر پيامبرش محمد صلىاللهعليهوآله آيه: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد ... » را نازل فرمود، عرض كردم: يا رسول اللّه، ما خدا و رسول را شناختيم، اولوالامرى كه خداوند فرمانبرى از ايشان را در كنار فرمانبرى از شما آورده كيان اند ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى جابر ! آنها پس از من جانشينان من و امامان مسلمان هستند. نخستين ايشان على بن ابىطالب عليهالسلام است، و سپس حسن و حسين عليهماالسلام، و پس از او على بن الحسين عليهالسلام، و سپس محمد بن على عليهالسلام كه در تورات به باقر شهرت دارد. اى جابر، او را درك خواهى كرد. هر گاه او را ديدى سلام مرا به او برسان.
سپس صادق جعفربن محمد عليهالسلام، سپس موسى بن جعفر عليهالسلام، سپس على بن موسى عليهالسلام، سپس على بن محمد عليهالسلام، سپس حسن بن على عليهالسلام، سپس حسن بن على عليهالسلام، سپس همنام و هم كنيه من، حجت خدا در زمين و باقيمانده او در ميان بندگانش، فرزند حسين بن على عليهالسلام خواهد بود.
همان كس كه خداوند والا نام به دست او خاور و باختر زمين را بگشايد، و همان كس كه از ديدگان شيعيان و اوليايش پنهان خواهد شد. در آن زمان جز كسى كه خداوند دلش را براى ايمان خالص كرده، كسى در اعتقاد به امامت او پايدار نخواهد ماند.
عَن سَلمانِ الفارِسىِّ، قالَ: دَخَلتُ عَلَى النَبىِّ صلىاللهعليهوآله فَإذا الحُسَينُ عليهالسلام عَلى فَخِذَيهِ، وَ يُقَبِّلُ عَينَيهِ وَ يُقَبِّلُ فاهُ وَ يَقولُ: أنتَ سَيِّدُ ابنُ سَيِّدٍ، وَ أنتَ إمامُ ابنُ إمامٍ، وَ أنتَ حُجَّةُ ابنُ حُجَّةٍ، وَ أنتَ أبو حُجَجٍ تِسعَةٍ، تاسِعُهُم قائِمُهُم عليهالسلام.(1)
چرا كوته نگران توجه نمىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها و بارها از حضرت موسى و عيسى و هارون و الياس و ... سخن گفتند ؟ از سخنان هدايتآميز ايشان و از رفتار قومشان و ... .
به عنوان نمونه:
«وَ إذ قالَ موسى لِقَومِهِ يا قَوم لِمَ تُؤذونَنى وَ قَد تَعلَمونَ إنّى رَسولُ اللّهِ إلَيكُم فَلَمّا زاغوا أزاغَ اللّهُ قُلوبَهُم وَ اللّهُ لا يَهدِى القَومَ الفاسِقينَ»(2):
« (به يادآور) هنگامى را كه موسى به قومش گفت اى قوم من چرا مرا آزار مىدهيد با اينكه مىدانيد من فرستاده خدا به سوى شما هستم هنگامى كه آنها از حق منحرف شدند خداوند قلوبشان را منحرف ساخت و خدا فاسقان را هدايت نمى كند» .
«وَ لَقَد آتَينا موسَى الكِتابَ وَ جَعَلنا مَعَهُ أخاهُ هارونَ وَزيرا»(1): «ما به موسى كتاب (آسمانى) داديم و برادرش هارون را وزير او قرار داديم» .
«وَ قالَ موسى لأخيهِ هارونَ اخلُفنى فى قَومى وَ أصلِح ... »(2): «و موسى به برادرش هارون گفت جانشين من در ميان قومم باش و (آنها را) اصلاح كن» .
«وَ نوحا إذ نادى مِن قَبل فَاستَجَبنا لَهُ فَنَجَّيناهُ وَ أهلَهُ مِنَ الكَربِ العَظيمِ وَ نَصَرناهُ مِنَ القَومِ الَذينَ كَذَّبوا بِآياتِنا إنَّهُم كانوا قَومَ سوء فأغرَقناهُم أجمَعينَ»(3):
«و نوح را (به يادآور) هنگامى كه پيش از آن (زمان پروردگار خود را) خواند ما دعاى او را مستجاب كرديم و او و خاندانش را از اندوه بزرگ نجات داديم و او در برابر جمعيتى كه آيات ما را تكذيب كرده بودند يارى داديم چرا كه قوم بدى بودند از اين رو همه آنها را غرق كرديم» .
چرا از اين مسائل پند نمىگيرند ؟ آيا از اين همه تأكيد پيامبر صلىاللهعليهوآله تعجب نمىكنند ؟ ! آيا هيچ گاه دليل اين همه اصرار پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد تعيين اهلبيت عليهمالسلام و بر زبان آوردن نام ايشان را از خود نپرسيدهاند ؟ !
گويا ايشان چشمان خود را بر حقيقت بستهاند ! غافل از اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين كار قسمت ديگرى از نقشه هدايت پروردگار را به زيبايى بيان مىكند.
دختر پيامبر حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام نيز در زمره معصومان است. او معصومهاى است كه براى احقاق حق امام زمانش بسيار كوشيد. معصومى براى دفاع از معصوم ديگر به پا خاست.
سرّ عصمت حضرت زهرا عليهاالسلام سرّ عظيمى است.(1)حضرتش پاره تن رسول خدا صلىاللهعليهوآله و محبوبه خدا بر روى زمين و ام الائمه عليهمالسلام است. غدير بيانگر پارهاى از نقشه هدايت و زهرا عليهاالسلام ترجمان اين واقعه عميق و مدافع اين نقشه هدايت است.
آن حضرت مىداند كه اگر بر خلاف اين برنامه الهى عمل شود، آدميان به انحراف مىروند و راه شيطان باز مىشود. حضرت مىداند جدايى قرآن و عترت نقشه شيطان است، زيرا امر هدايت را غير ممكن مىسازد. او از اين بىتوجهىِ بىخردان دردمند است، و سعى مىكند آنچه را فراموش كردهاند به يادشان آورد.
حضرت زهرا عليهاالسلام بسيار كوشيد تا راه را روشن كند و انسانها را از گمراهى نجات بخشد. اما حيف كه همه پيام هدايت او را نشنيدند، و آنها هم كه شنيدند خوب عمل نكردند. كم هستند انسانهايى كه حقيقتا پيرو على و زهرا و اولاد ايشان عليهمالسلام باشند و پيروان حقيقى انگشت شمار اند !
صديقه طاهره عليهاالسلام بسيار كوشيد تا خطرات جدايى ثقلين را بيان كند. ولى گويا كوس شيطان گوشهاى ايشان را كر كرده بود و غفلت وجودشان را فرا گرفته بود.
چه نزديك است انكار ولايت اينان و انكار ربوبيت پروردگار !
چه نزديك است انكار عصمت اينان و انكار حكمت پرودگار !
چه نزديك است انكار برگزيدگى ايشان توسط خداوند و انكار هادى بودن پرودگار !
چه نزديك است انكار فضيلت ايشان و انكار عدل پروردگار !
باشد كه انسانها حكيمانه بينديشند و سرّ غدير را دريابند.
در همين رابطه، آيه و تفسير آن را يادآود مىشويم:
1) . ... اللهم صلّ على فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها و السرّ المستودع فيها بعدد ما احاط به علمك. منتخب صحيفه مهديه: ص 273.
«وَ لَقَد صَدَّقَ عَليهِم إبليسُ ظَنَّهُ فَاتَبَعوهُ إلاّ فَريقا مِنَ المُؤمِنينَ»(1): «همانا ابليس پندار خويش را در نظر آنان راست و درست جلوه داد پس او را تبعيت كردند مگر گروهى از مؤمنان» .
محمد خزاعى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه آيه فوق درباره غدير خم آمده است. چون پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام آنچه را كه بايد بگويد گفت و او را براى مردم (به عنوان امام و جانشين) نصب فرمود. ابليس فريادى كشيد تا ياران و شياطين را به دور خود جمع كند. وقتى آنها جمع شدند، گفتند: اى بزرگ ما ! اين فرياد چه بود ؟ ! گفت: واى بر شما ! امروز (روز غدير) همانند روز عيسى است (كه مردم را نسبت به آن حضرت به گمراهى افكندم) . به خدا قسم كه درباره واقعه امروز نيز مردمان را به گمراهى خواهم انداخت.
اينجا بود كه اين آيه از سوره سبأ نازل شد: «وَ لَقَد صَدَّقَ عَليهِم إبليسُ ... » . دوباره ابليس فرياد كشيد. شياطين مجددا به سوى او بازگشتند و گفتند: اى سيد ما ! اين فرياد دوم براى چه بود ؟ ابليس گفت: واى بر شما ! خداوند كلام مرا شنيد و آن را در قرآن حكايت كرد: «وَ لَقَد صَدَّقَ عَليهِم ... » . در اينجا ابليس سر خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: به عزت و جلالت سوگند كه اين گروه مؤمنان را نيز به ديگران ملحق خواهم كرد.
امام صادق عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بِسمِ اللّهِ الرَحمنِ الرَحيمِ (و اين آيه را تلاوت فرمود) : «إنَّ عِبادى لَيسَ لَكَ عَلَيهِم سُلطانٌ»(2): «همانا تو را بر بندگان راستين من سلطه و نفوذى نخواهد بود» .
ابليس براى بار سوم فرياد كشيد. شياطين به سوى او بازگشتند و گفتند: اى بزرگ ما ! اين فرياد سوم از چيست ؟ گفت: به خدا قسم از دوستداران و پيروان على است.
اما پروردگارا ! به عزت و جلالت سوگند، معاصى و گناهان را چنان مزيّن سازم كه مورد خشم و غضب تو قرار گيرند.
امام صادق عليهالسلام فرمود: قسم به خدايى كه محمد صلىاللهعليهوآله را به حق برانگيخت، همانا شياطين بر سر مؤمنان هجوم آورند، بيشتر و فراوانتر از زنبورهايى كه بر (يك قطعه) گوشت باشند (تا او را به معصيت افكنند و از ولايت دور سازند) . اما مؤمن هرگز از دين و اعتقادش كاسته نشود.(1)
جريان غدير، جريانى است جاودان، به قدمت «اللّهُ هُوَ الوَلىُّ» . ذات مقدسى كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود.
به عبارت ديگر: او هميشه ولىّ است و ولايت پروردگار هيچ گاه تعطيل نبوده و هيچ گاه تعطيل نخواهد شد. ولايت انبياء و اهلبيت عليهمالسلام - كه اولياء خدا هستند - نمايش ولايت پروردگار در روى زمين است.
خداى سبحان - كه مهربان و حكيم است - نقشه هدايت انسان را بسيار زيبا طراحى نموده است. در اين نقشه هدايت، انبيا عليهمالسلام هاديان امت هستند، و پس از ايشان اوصيائشان عهدهدار هدايت امت اند. پس هر نبى وصى پس از خود را معرفى مىكند، و پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله نيز در غدير چنين نموده است.
پس سرّ غدير همان ولايتى است كه از ابتداى تاريخ تا قيامت ادامه دارد، و سرّ ولايت هدايت است كه دليل آفرينش انسان است.
رخداد غدير خم نقطه درخشان تاريخ اسلام است، زيرا در آن واقعه به نحوى نبوت با امامت پيوند خورد كه تكميل رسالت به امامت باشد. ولى در طول ساليان
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 165.
متمادى بعد به آن اهميت داده نشد، بلكه سعى بر عدم طرح آن بوده است. اما به سبب عواملى اين حادثه زنده ماند و به نسلهاى آينده رسيد. به اختصار به آن عوامل اشاره مىكنيم:
يك. آيه تبليغ(1)
گروهى از مفسران بزرگ عامه به نزول اين در روز 18 ذى الحجه سال 10 هجرى اذعان داشته، و يا حداقل به عنوان يكى از نظريههاى معتبر آن را مطرح نمودند.(2)
نكاتى در اين آيه كريمه حايز اهميت است. از جمله كلمه «الرسول» كه فقط در دو جاى قرآن آمده است: همين آيه تبليغ، و آيه 41 سوره مائده به گونه خطابى. وجه اشتراك هر دو آيه بيان وظيفه اصلى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله يعنى تبليغ و تحمّل تبعات ناشى از آن مىباشد.
تأمل در موضوع آيه 41 سوره مائده كه دلدارى و بلكه دستور استقامت به رسول خدا صلىاللهعليهوآله در امر تبليغ و محزون نشدن از كارشكنىهاى منافقان از اصحاب، و ذيل اين آيه تبيلغ كه عدم هدايت كفار است، نكات ارزندهاى را براى انسان هويدا مىسازد.
از جمله كلمه «بلّغ» است، كه تنها يكبار با اين لحن به آن حضرت امر شد، با توجه به اينكه تبليغ وظيفه اصلى پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدت رسالت بوده(3)، اما انحصار در خطاب با اين كيفيت، اهميت «مأمورٌ به» را مىرساند. آن چيزى كه بايد تبليغ شود امر مهم و حساسى است.
نكته اساسى در اينجا، تعيين «مأمورٌ به» و تعيين مصداق براى كلمه «ما» در «ما اُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» است. حضرت به چه امر مهمى مأمور شد كه تركش برابر با ترك همه وظايف رسالت است. در اين زمينه علماى شيعه بحثهاى فراوانى كردهاند.
ما فكر مىكنيم آن امر مهم جانشينى و ولايت پس از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله است، و نظريههاى ديگر مطابق با تحقيق نيست. پرواضح است كه به كار بردن كلمه «كفار» در انتهاى آيه در مورد مخالفان با اين امر مهم و امنيت از سوى خداى تعالى براى ناكامى كفار در كارشكنى بر ابلاغ اين امر، حسّاس و دقيق و قابل تأمل است. آيا در آخرين سفر در غدير كفار ظاهرى همراه آن حضرت بودند ؟ !
به هر صورت، پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله اين مسئله مهم را تبليغ نمود، اما اين سؤال از دير زمان جلوه مىكند. آيا تا چه حد مسلمانان به وظيفه خود در قبال آن عمل كردند ؟ !
شايان ذكر است كه ترس آن حضرت در ابلاغ اين امر مهم، از نافهمى مردمان حاضر بوده است كه مبادا فكر كنند اين كار با در نظر گرفتن منافع شخصى انجام پذيرفته است. چون پسرعمو و دامادش را به جانشينى انتخاب نموده است.
در تمامى آياتى كه ترس از انبياى الهى را مطرح نموده از اين قبيل است. مثل خطاب «قُلنا لا تَخَف إنَّكَ أنتَ الأعلى»(1): «گفتيم نترس تو مسلّما (پيروز) و برترى» .
ترس حضرت موسى عليهالسلام از ابزار و آلات ساحران نبوده، بلكه از نافهمى مردمان در هراس بوده كه با ارائه معجزه توسط آن حضرت، مردم فرق بين سحر و معجزه را تشخيص نداده و هر دو را مثل هم بدانند و اسباب هدايت آنان معكوس جواب دهد.
به عقيده ما، اين آيه در روز 18 ذى الحجه سال 10 هجرى نازل شده است. اگر چه در اين مورد نظريههاى متفاوتى از علماى عامه ارائه شده است، كه بعضى از آنها به حدى كم ارزش اند كه سزاوار طرح نمىباشند.(2)
مثلاً از خليفه دوم نقل كردهاند: به خدا قسم من روز و ساعتى كه اين آيه بر پيامبر نازل شد را ميدانم، و آن عصر روز عرفه بود. برخى از مفسران و مورخان عامه همين نظريه را قبول كردهاند.(1)يا مفسر بزرگ آنان فخر رازى مىگويد: اين آيه 81 يا 82 روز قبل از رحلت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله نازل شد.(2)
اين دو نظريه با هم سازگارى ندارد. زيرا با پذيرش سخن عمر بن خطاب بيان فخر رازى نادرست مىشود؛ چون با نزول آيه در روز عرفه، با احتساب هر ماه به سى روز بدون نقصان، بنا بر نظريه شيعه - كه 28 صفر روز شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است - تنها هفتاد و نه روز قبل از شهادت آن حضرت بوده است.
و اگر ماه را بيست و نه روز حساب كنيم مىشود هفتاد و هفت روز. و بنا بر نظريه عامه در روز شهادت آن حضرت(3)نود و سه روز مىشود، و اگر ماه را 29 روز حساب كنيم مىشود نود روز.
در طرف مقابل و با پذيرش سخن فخر رازى، حرف آن ديگرى صحيح نيست، چون با احتساب فوق در روز شعادت، نزول آيه در صورت هشتاد و يك روز به 7 ذى الحجه و در صورت هشتاد و دو روز به 6 ذى الحجه بر مىگردد.
بنا بر نظريه عامه در روز شهادت با كامل بودن ماه، نزول آيه در روز 12 يا 11 ذى الحجه مىشود، و در صورت نقصان ماه، تنها در يك فرض هشتاد و يك روز، روز 9 ذى الحجه (عرفه) مىشود. ولى در فرض دوم به 8 ذى الحجه روز ترويه بر مىگردد.
اگر چه اين مسئله شقوق زيادى دارد كه بحث را به درازا مىكشاند، ولى به نظر مىرسد هر دو سخن براى انحراف بحث از محور اصلى و گمراه كردن مردم و مخفى كردن حقايق از حق جويان است.
به همين خاطر، بسيارى از علماى منصف عامه به اين نكته اذعان نمودهاند كه اين آيه در روز غدير نازل شده است.
پس از ابلاغ ولايت حضرت على عليهالسلام، ماجراى حارث فهرى و آيه «سَألَ سائِلٌ» اتفاق افتاد كه در محل خود آمده، و مفسران و تاريخ نگاران اين داستان را نقل كردهاند، و در فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش «حديث غدير» گذشت.
اما اشكالى كه در اينجا مطرح شده از سوى صاحب تفسير «المنار» است، كه پس از نقل اين جريان مىگويد: سوره معارج مكى است، ولى شأن نزول آيات مربوط به واقعه سالهاى پس از هجرت است. اين دو با هم همخوانى ندارد.
در تفسير «الميزان» در جواب او مىگويد:
الف. روايات در شأن نزول اين آيات دو دستهاند: رواياتى كه شأن نزول را در مكه مىدانند، و رواياتى كه شأن نزول را در واقعه غدير مىدانند. هر دو دسته روايت آحاد يا همان خبر واحد است و شما بدون هيچ ترجيحى دسته اول را انتخاب كرديد !
ب. بر فرض اينكه مجموعه سوره مكى باشد، همانگونه كه مضمون بيشتر آيات آن اينگونه است، ولى معلوم نيست همه آيات آن مكى باشد، بلكه اين آيات مدنى اند.
در اين مورد مصداقهاى ديگرى نيز در قرآن هست، مثل آيه 67 سوره مائده كه ايشان و همفكرانش اصرار دارند كه مربوط به اول بعثت است. در حالى كه عموم مفسران اتفاق دارند كه سوره مائده سورهاى مدنى است.
اصحاب زيادى راوى اين واقعه مهم مىباشند. البته به نظر ما تعداد راويان به تعداد حاضران در آن مراسم با شكوه است، ولى به سبب عواملى نظير دور بودن از مركز حكومت و نداشتن موقعيت خاص اجتماعى، معروف نبودن و ... ، نامشان ضبط نشده است. نام راويان حديث غدير در فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش «حديث غدير» گذشت.
بعضى از علماى عامه در اين مورد كار كرده و به حديث غدير از ابعاد مختلف توجه كردهاند، كه اسامى آنان نيز در فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش «حديث غدير» گذشت.
در طول پانزده قرن پس از حادثه غدير، شعراى بسيارى آن را به زبانهاى مختلف به نظم در آوردهاند، كه عمدتا در زبان عربى و فارسى و اردو است.
در مقاطع مختلف تاريخ به حديث غدير استدلال و احتجاج شده است، كه در كتابهاى عامه و خاصه آورده شده است. موارد اتمام حجت به حديث غدير در همين فصل سوم «اعتقادات غدير» بخش سوم «اتمام حجت با غدير» آمده است.
غدير بهترين راه براى جامعه اسلامى(1)
با تحليلى از تركيب جامعه اسلامى در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله به خوبى مشخص مىشود كه هيچ طرحى زيباتر و بهتر از رفتار پيامبر صلىاللهعليهوآله با جامعه آنچنانى نمىتوان فرض كرد، به طورى كه نتيجهاش بقاى اسلام باشد تا نسلهاى بعدى به راحتى بتوانند حق و باطل را بفهمند و حجت بر آنان تمام شود و راه را آزادانه انتخاب كنند.
اگر نام اسلام محو مىشد، هم اتمام حجت از بين مىرفت و هم انتخاب آزادانه ! چون يا مردم اصلاً خبرى از حق نداشتند تا بتوانند آزادانه آن را انتخاب كنند، و يا خبرى از باطل نداشتند تا ناخواسته در طريق آن نيفتند.
به عبارت ديگر، اين مسيرى بود كه بايد طى مىشد و راه پس و پيش نداشت و بايد طبق آن و با مداراى با آن تصميمگيرى مىشد. اين خدا و رسولش بودند كه بهترين برنامه را تدارك ديدند؛ و در آن شرايط خاص، فرضى بهتر از آنچه انجام شد وجود
1) . ژرفاى غدير: ص 50 .
نداشت. بنا بر اين، به جاى تحليل روش پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام به عنوان چرا و چگونه، بايد از آن به عنوان بهترين راهى كه بهتر از آن قابل تصور نيست ياد كرد.
توحيد غدير(1)
توحيدِ غدير، خداوند متعال را ذات لايزال منزّه و مبرّايى مىداند كه با هيچ يك از مخلوقاتش قابل مقايسه نيست. اما توحيد سقيفه و خط فكرى مقابل غدير از خدا جسمى ساخته كه دست و پا هم برايش در نظر گرفته است و مانند انسانها اياب و ذهاب دارد.
در مورد عدل خداوند متعال نيز دو خط فكرى وجود دارد، كه فاصله بين اين دو خط فكرى از زمين تا آسمان بلكه در تقابل با يكديگر است:
سقيفه خداوند را عادل نمىداند، و لزومى هم براى اين اعتقاد نمىبيند، و تحقق ظلم از سوى حقتعالى را جايز مىشمارد.
اما غدير خداى عادل را پذيرفته است كه هيچ احتمالى از ظلم درباره او روا نيست.
ضرورت و اهميت پرداختن به موضوع غدير از جهات گوناگونى قابل بررسى است، كه در اينجا اهميت و ضرورت غدير از لحاظ تاريخى را بيان مىكنيم:
جاى هيچ ترديدى نيست كه شرافت و برترى هر چيزى به شرافت و برترى نتيجه آن مىباشد. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، بهترين و پرفايدهترين مباحث موضوعى است كه دين الهى بر آن پايهگذارى شده و آئينى بر آن استوار گشته و پايههاى اعتقادى و مذهبى بر اساس آن بنا گرديده است، و امت ها و دولتهايى از آن به وجود آمده و ذكر و ياد آنان جاودانه شده باشد.
1) . ژرفاى غدير: ص 46.
در علوم تاريخى، فلسفه پيدايش امتها و طرز تشكيل دولتها و اصول و تعاليم آنها بسيار مهم است. به همين جهت، مورخان در ثبت و ضبط اينگونه اصول اعتقادى و مبانى دينى تلاش كرده، و با زحمت و مشقت فراوان تمامى وقايع و حوادث مربوط به آن را قيد مىنمايند.
ماجراى غدير از جمله مهمترين موضوعات تاريخ اسلام است. چرا كه رويداد غدير با بسيارى از دلايل ريشهاى و سلسله مباحث مربوط به آن، مبنا و اساس جمع كثيرى از پيروان آثار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شده است. از ميان پيروان ميليونى اين گروه، دانشمندان، حكما، اديبان، نوابغ، فرماندهان، پادشاهان و فضلاى بسيارى به وجود آمدهاند و صاحب آثار و كتب فراوانى مىباشند. پس با توجه به اهميت و ضرورت بحث غدير، اگر مورخى در اين مورد كوتاهى كند قابل بخشش نيست.
به هر ترتيب، اگر مورخ خود از پيروان آل رسول عليهمالسلام باشد يا از وجدانى بيدار و انصاف برخوردار باشد، بر او لازم و واجب است كه اخبار و مطالب مهم مربوط به دعوت نبوى را در روز غدير خم به گوش هم كيشان خويش و مردم حقيقتجو برساند. اگر غير از اين باشد، باز هم ناچار است نسبت به چنين مطلب اساسى و مهم هر چند ساده و مختصر ذكرى بنمايد، يا اگر تحت تأثير عواطف و تعصبهاى قومى و قبيلهاى و زير نفوذ فتنه جويان قرار گرفته، لااقل انتقاد خويش در مورد دلالت و مفهوم غدير ابراز دارد.
دانشمندان علوم حديث به هر جانب كه نظر كنند، دستهاى از روايات صحيح با سندهاى معتبر را خواهند ديد، كه آنها را راويان و رجال مورد اعتماد خويش نقل كردند، و مضمون آن احاديث بر افتخارات و فضائل اميرالمؤمنين حضرت على عليهالسلام دلالت دارد.
از جمله اين دسته از روايات حديث متواتر غدير است. هيچ حديث پژوهى نمىتواند از اين حديث چشمپوشى و صرف نظر كند، چرا كه تواتر و صحت آن خدشه ناپذير است.
بر مفسران نيز لازم است كه شأن نزول و تفسير آياتى را كه درباره غدير در احاديث آمده به همراه روايات پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين زمينه بيان كنند، چرا كه هيچ مفسرى حاضر نيست كارش ناتمام و نارسا باشد. در ميان دانشمندان علم كلام، بحث غدير و امامت اجتناب ناپذير است؛ همگى ناگزير اند اشارهاى به واقعه غدير داشته باشند، و براى ردّ مسئله امامت و يا لزوم آن برهانى بياورند.
بنا بر اين، بزرگان و فضلاى علوم مختلف اعم از تاريخ، كلام، حديث، تفسير و ... همگى ناگزير به طرح ماجراى غدير در آثار خود هستند و مسئله غدير چيزى نيست كه بتوانند از آن چشمپوشى كنند.
با چنين كيفيت و شأن، اگر هر يك از اين دانشمندان از ذكر چنين واقعهاى غفلت كنند، در حق اسلام كمفروشى و خيانت كرده و امت اسلامى را از بخش زيادى از حقايق نابى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از گنجينه وسيع مواهب خويش به امت اسلامى ارزانى داشتند محروم ساخته، و جامعه اسلامى را از راهيابى به شاهراه هدايت و سعادت باز داشته است.
علامه بزرگوار امينى در كتاب گرانقدر «الغدير» اسامى علمايى از اهلتسنن را كه در آثار خود در علوم ذكر شده به بيان واقعه غدير پرداختند، گرد آورده است.(1)
در اينجا به دو شبهه ديگر پاسخ كوتاهى مىدهيم:
هر ملتى همواره سعى دارد زيبايىهاى تاريخى خويش را به تصوير بكشد، و از ذكر حوادث نامطلوب تاريخى خود دورى جويد. چرا كه ذكر حوادث نامطلوب تاريخ يك آيين، سبب ترديد در اصالت آن مىگردد. بحث در مورد خلافت و امامت و حوادث ناگوار صدر اسلام و تكرار آن - به خصوص در زمانى كه نسل جوان با بحرانهاى روحى و اجتماعى مواجه است - از ايمان و شور آنها نسبت به اسلام
1) . الغدير: ج 1 ص 25 - 29. المولى فى الغدير موسسه جهانى سبطين عليهالسلام : ص 29 - 34.
مىكاهد و افكار آنان را متزلزل مىسازد. ديگران همواره در صدد كتمان زشتىهاى تاريخى خود هستند، ولى مسلمانان بر عكس؛ همه تلاش خويش را در بازگو كردن آن صرف مىكنند.
پاسخ اين است كه: اگر نقد و نقل تاريخ تنها به صورت باز گو كردن و منعكس نمودن حوادث نامطلوب باشد، اثرش همانطور است كه در شبهه مطرح شد.
اولاً: اگر قرار باشد تنها به حوادث غرور آفرين و زيبايىها بسنده كنيم، نمىتوان آن را نقل تاريخ دانست، بلكه نوعى تحريف تاريخ است !
ثانيا: هيچ تاريخى از حوادث نامطلوب و زشت مبرّا نمىباشد، و حتى خلقت انسان نيز مجموعهاى از زشتىها و زيبايىهاست. تفاوت آيينها و قومها در سراسر زيبايى و يا سراسر زشتى آنان نيست، بلكه به نسبت و درصد زشتى و زيبايى ميان آنهاست. اما اين مايه افتخار ماست كه تاريخ اسلام از نظر زيبايىها و جلوههاى انسانى بىنظير و مملوّ از حماسه و لبريز از جمال و شكوه است، و هيچ كس نمىتواند ادعا كند كه زيبايىهاى تاريخش از زيبايىهاى تاريخ اسلام بيشتر باشد.
به هر حال، همان طور كه گفته شد، چشمپوشى در موردى كه با متن اسلام و اساسىترين مسئله اسلام يعنى «امامت و رهبرى» مربوط است و سرنوشت جامعه به آن وابسته است روا نمىباشد. بازگو نكردن اين حقايق تاريخى، چيزى جز همگامى با ظلم و ستم و همنوايى با ظالمان و ستمگران نيست !
امروزه در جامعه، شبهه ديگرى كه مطرح مىگردد و به آن دامن مىزنند اين است كه: با طرح اينگونه مسائل، اتحاد مسلمين تضعيف مىشود. آنچه بر سر مسلمين آمد و شوكت آنها را گرفت و آنها را زير دست قرار داد، همين اختلافات فرقهاى است. دستان پليد استعمار بهترين ابزارى كه مورد استفاده قرار مىدهد شعلهور ساختن اين مباحث است. آيا شايسته نيست كه از طرح اين مباحث اجتناب كنيم ؟
پاسخ اين است كه: مفهومى كه امروزه از سوى بعضى مطرح مىشود، على فرض بىاشكال بودن آن، نبايد به گونهاى باشد كه فرقههاى اسلامى به خاطر آن از اصول اعتقادى و يا غير اعتقادى خود صرف نظر كنند ! چه اين كار نه منطقى است و نه عملى. چگونه ممكن است با خواهش و تمنا و به نام مصلحت، از پيروان يك مذهب بخواهيم از برخى اصول اعتقادى خويش به خاطر مصالحى هر چند بر حق چشمپوشى كنند ؟
به هر حال طرفدارى از تز «وحدت اسلامى» نبايد اين لازمه را داشته باشد كه در گفتن حقايق كوتاهى شود ! بحث علمى سر و كارش با عقل و منطق است، نه عواطف و احساسات، كه خوشبختانه علماى شيعه هميشه همين شيوه را در پيش مىگرفتند.
حتى سيره عملى اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان خلفا نيز بر همين شيوه بود؛ حضرتش از اظهار و مطالبه حق خود و شكايت از ربايندگان آن خوددارى نكرد و با كمال صراحت ابراز داشت، و بهانه اتحاد اسلامى مانع آن نشد. خطبههاى نهجالبلاغه بهترين شاهد اين مدعى است.(1)
تحليل بيعت و تهنيت در غدير(2)
«بيعت» يعنى دست دادن به عنوان اقرار و پذيرفتن مقام كسى، و در پى آن وعده وفادارى به موجبات و لوازم آن. لذا در بيعت بايد موضوع اصلى آن و وعدههايى كه به عنوان وفادارى داده مىشود مشخص شود. همچنين ارزش و پشتوانه بيعت و ضامن و شاهد آن و كيفيت و شكل آن بايد تعيين گردد.
بيعت غدير در متن خطبه غدير مطرح شده و در واقع التزام به محتواى آن است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، همه اين جوانب را دقيقا تعيين فرمودند كه ذيلاً به شرح آن مىپردازيم:
عنوان اصلىِ بيعت در غدير عبارت بود از اقرار و قبولِ امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام و امامان از فرزندان او تا آخرينِ آنها كه حضرت مهدى عليهالسلام بوده و امامتشان تا روز قيامت است، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره آنان در متنِ خطبه ذكر شده است.
پس موضوع اصلىِ بيعت غدير فقط امامت و خلافتِ على بن ابىطالب عليهالسلام نيست، بلكه امامت همه ائمه عليهمالسلام است كه امامتشان تا روز قيامت ادامه دارد. امامانى كه قبل و بعد از ايشان امامى نيست و كسى جز آنها حق چنين ادعايى را ندارد. مردم كه با على عليهالسلام بيعت كردند، در واقع مستقيما با همه امامان بيعت نمودند.
پيمانهايى كه مردم در غدير پيرامون موضوع ولايت بر سر آنها بيعت كردند از اين قرار است:
يك. شنيديم، پس كسى نخواهد گفت: «من نشنيدم و متوجه نشدم» .
دو. در مقام عمل اطاعت مىكنيم و سر تسليم فرود مىآوريم.
سه. در قلب و ضميرمان به اين مطلب راضى هستيم.
د. زندگى و مرگ و حشر و بعث ما بر اين عقيده خواهد بود.
چهار. در اين مطالب تغيير و تبديل نمىدهيم.
پنج. در اين مطالب شك به دل راه نمىدهيم.
شش. اين مطالب را در آينده انكار نمىكنيم و از قول خود برنمىگرديم، و پيمان و عهد خود را نمىشكنيم و به وعده خود وفا مىكنيم.
هفت. از قول تو، به نزديكان و دوردستان از فرزندان و فاميل خود مىرسانيم.
همانطور كه تمام احكام و مسايلى كه مربوط به دين است آنگاه ارزش پيدا مىكند كه اتصال به خداوند داشته باشد و فرمانش از جانب الهى صادر شده باشد، بيعت غدير هم كه در واقع التزام به همه فرامين الهى است احتياج به پشتوانه الهى دارد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين مورد تأكيد خاصى داشتند كه اين بيعت نه تنها از جانب خداوند دستور داده شده، بلكه در حكمِ بيعت با خود خداوند است. در اين باره جملات زير را فرمودند:
يك. اين بيعت از جانب خداوند و به امر او است.
دو. آنان كه اين بيعت را انجام مىدهند در واقع با خدا بيعت مىكنند.
سه. من با خدا بيعت كردهام و على هم با من بيعت كرده است.
چهار. با خداوند بيعت كنيد، و با من و على و حسن و حسين و امامان بيعت كنيد.
پنج. آنان كه در بيعت نمودن با او از يكديگر سبقت بگيرند رستگارانند و در باغهاى نعمت خواهند بود.
شش. هركس اين بيعت را بشكند بر ضرر خود كار كرده، و هر كس به آنچه با خدا عهد كرده وفا كند خداوند به او اجر عظيم عنايت مىفرمايد.
هر عهد و پيمانى احتياج به شاهد و ضامنى دارد، تا در صورت انكار به او مراجعه شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله شاهد و گواهِ اين بيعت را خداوند و خودش و ملائكه و بندگان صالح خدا تعيين كردند و فرمودند: بگوييد: خدا را بر اين مطلب شاهد مىگيريم، و تو نيز بر ما شاهد هستى و هركس كه خدا را اطاعت مىكند بر ما شاهد است، و ملائكه خداوند و لشكر او و بندگانش را شاهد مىگيريم، و خداوند از هر شاهدى بالاتر است.
اگر چه با وجود نص، نيازى به بيعت غدير نبود و مردم مثل ساير موارد منصوص اسلام بايد خلافت را هم مىپذيرفتند، ولى اين بيعت عمومى به عنوان يك حق قانونى و اجتماعى نيز مطرح بود كه در مقابل كار عُمّال سقيفه قرار مىگرفت. يعنى وقتى مىگفتند: در سقيفه ما با بيعت مردم خلافت ابوبكر را درست كرديم. در مقابلشان گفته مىشد: بيعت غدير قبل از آن و با حضور جمعيتى بيشتر و با حضور شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله و به ضميمه نص الهى بوده است.
اضافه بر اينكه اهل سقيفه در مراحل مختلف كارشان متوسل به انواع مختلف بيعت شدند. بيعت ابوبكر كه فلته و غافلگيرانه بود و با عده قليلى و بدون مشورت انجام شد، و هيچ افضليتى هم مطرح نبود.
بيعت عمر با سفارش ابوبكر و تعيين او بود. بيعت عثمان هم با تعيين شوراى فرمايشى عمر بود. ولى بيعت اميرالمؤمنين عليهالسلام انتخاب افضل بود، كه اين افضليت به تصريح پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شد.
گذشته از اينكه منصوب كردن آن حضرت نيز بود و اين بيعت به عنوان اقرار گرفتن و انتصاب حضرت بود. نتيجه اين است كه اگر كسى بيعت سقيفه را پذيرفت حجت بر او تمام شده باشد كه قبلاً بر بيعت غدير گردن نهاده است.
پس از اتمام خطبه غدير، انتظار آميخته با سكوت مردم به سر رسيد و پيامبر و على عليهماالسلام را در حال فرود از منبر مشاهده كردند. سيل جمعيت ناگهان از جا كنده شد و مردم از هر سو با ازدحام به طرف منبر حركت كردند تا اولين كسانى باشند كه پس از آن سخنرانىِ تاريخى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله حاضر مىشوند و احساس خود را نسبت به آن حضرت ابراز مىدارند.
تأثير سخنرانى به قدرى دقيق بود كه از نوع ابراز احساسات جمعيت و كلماتى كه در آن لحظات مىگفتند، تشخيص درك صحيح آنان هويدا بود. جمعيت در حالى كه دستها را به نشانه بيعت بالا برده بودند و به طرف حضرت اشاره مىكردند، فرياد مىزدند: «آرى پذيرفتيم، و طبق امر خدا و رسولش از صميم قلب و با زبان و دستانمان اطاعت مىكنيم» .
در كنار اين صداها، فريادهاى تبريك نيز شنيده مىشد، كه چنين مقام والايى به على بن ابىطالب عليهالسلام تبريك مىگفتند و تعيين چنين جانشينى را به پيامبر صلىاللهعليهوآله تهنيت عرض مىكردند.
اين هر دو به معناى درك صحيح و دريافت عميق مخاطبين از سخنرانى غدير بود. عكسالعمل پيامبر صلىاللهعليهوآله به چنين ابراز احساساتى در سه مرحله حساب شده انجام گرفت.
ابتدا با تكان دادن دست مبارك به احساسات آنان پاسخ داد و اينگونه با آنان بيعت كرد كه تا آن روز اين حركت دو سويه از مخاطِب و مخاطَب در سخنرانىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله ديده نشده بود.
حضرت در آن حال به مردم گوشزد نمود كه در برابر دو شخصيت اول عالم وجود قرار دارند كه خداوند فضيلت مطلق را به آنان داده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه دست مبارك را حركت مىداد مىفرمود: «الْحَمْدُ للّهِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ الْعالَمينَ» : «سپاس خدايى را كه ما را بر همه جهانيان فضيلت داده است» .
در پاسخ تبريك و تهنيت مردم - با توجه به بىسابقه بودن آن - پيامبر صلىاللهعليهوآله براى نشان دادن غدير به عنوان بزرگترين مناسبتى كه در عمر مباركش بايد به او تبريك گفت، مىفرمود: «به من تبريك بگوييد، به من تهنيت بگوييد؛ چرا كه خداوند مرا به نبوت و اهلبيتم را به امامت اختصاص داده است» .
همچنين پس از اتمام خطبه غدير، بىسابقهترين برنامه غدير - كه عظمت آن با اصل سخنرانى غدير برابرى مىكرد - مراسم بيعت بود. اگر چه در سالهاى گذشته اسلام مسئله بيعت چندين بار انجام شده بود، اما اين بيعت از دو جهت با همه بيعتهاى پيشين فرق داشت:
الف. كثرت جمعيت كه قابل مقايسه با بيعتهاى قبلى نبود، و كسى باور نمىكرد پيامبر صلىاللهعليهوآله بخواهد واقعا با فرد فرد صد و بيست هزار نفر دست بيعت دهد؛ و اصلاً امكان انجام چنين كارى ممكن به نظر نمىآمد.
ب. كيفيت بيعت بود كه بايد دو بار انجام مىشد و دو بيعت جداگانه با پيامبر و على عليهماالسلام صورت مىگرفت. در واقع دويست و چهل هزار بيعت انجام شد.
در عين ناباورى مردم، تصميم قاطع پيامبر صلىاللهعليهوآله نشان داد كه برنامه بيعت انجام شدنى است، و التزام مردم به آنچه در عظيمترين سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان ولايت و امامت دوازده امام عليهمالسلام مطرح شده الزامى است، اگر چه لازمهاش آن باشد كه آن جمعيت انبوه با آن امكانات كم سه روز در غدير بمانند.
از آنجا كه همه پيش بينىها قبلاً در نظر گرفته شده بود، به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله فورا در زير درختان و در كنار بركه دو خيمه برپا شد. برنامه اين بود كه در يكى از خيمهها پيامبر صلىاللهعليهوآله و در ديگرى على عليهالسلام جلوس فرمايند. آنگاه مردم يكى يكى ابتدا وارد خيمه پيامبر صلىاللهعليهوآله شوند و با آن حضرت دست بيعت دهند، و سپس از آنجا برخاسته وارد خيمه على عليهالسلام شوند.
با توجه به اينكه بيعت در واقع با مقام امامت بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد اصلى را بر همان قرار دادند و مردم را موظف كردند كه با ورود به خيمه على عليهالسلام سه كار انجام دهند: يكى اينكه دست بيعت دهند، و دوم اينكه «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» بگويند تا در حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين عنوان به حضرتش سلام كرده باشند، و سوم اينكه اين مقام عظمى را به آن حضرت تبريك بگويند.
فرصت مناسبى را هم براى بانوان در نظر گرفتند تا آنان نيز در خيمههاى بيعت حضور يابند. براى اين منظور دستور دادند تشت بزرگى پر از آب آماده كنند و از وسط آن پردهاى بزنند كه دو سوى آن از طرفين ديده نشود. آنگاه پيامبر و اميرالمؤمنين عليهالسلام در يك سوى پرده مىنشستند و دستان مبارك را داخل آب مىگذاشتند. زنان نيز در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در آب بيعت مىكردند و همزمان «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» مىگفتند و به حضرتش تبريك و تهنيت مىگفتند.
با آنكه نشستن آن دو بزرگوار در كنار يكديگر در يك خيمه نيز ممكن بود و بيعت سريعتر انجام مىگرفت، دو خيمه جداگانه تفهيم دو هدف متفاوت از اين بيعت بود: يكى پيمان بستن با پيامبر صلىاللهعليهوآله كه به آنچه در خطبه غدير مطرح شد ملتزم باشند؛
و ديگرى ميثاق با على عليهالسلام به عنوان مقام امامت تا در روزهايى كه امامت به حضور و كمك مردم نياز دارد آماده باشند.
با آماده شدن دو خيمه بيعت، از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله دو اقدام عمومى و خصوصى انجام گرفت:
از يك سو منادى حضرت نداى عمومى براى بيعت داد و اعلام كرد كه همه بايد براى بيعت حاضر شوند و حتى يك نفر حق تخلف از آن را ندارد.
از سوى ديگر سه گروه را به طور خاص براى بيعت نام برد و مورد تأكيد قرار داد. يكى بزرگان مؤمنين از اصحابش مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و حذيفه، و ديگرى سردمداران نفاق را كه در زمره اصحاب بودند، و سوم همسران خود را كه نسبت به عايشه و حفصه تأكيد خاص داشت.
ابوبكر و عمر و عثمان و معاويه و زبير و مغيره از اولين كسانى بودند كه به امر حضرت در بيعت غدير شركت كردند. جالب بود كه از بين جمعيت صد و بيست هزار نفرى فقط آنان سؤال كردند: آيا اين بيعت از طرف خداست ؟
حضرت با تعجب فرمود: آيا چنين امرى از طرف غير خدا امكان دارد ؟ در مورد اين چند نفر جالب بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از بيعت بار ديگر از آنان اقرار گرفت و فرمود: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند ؟ آنان گفتند: آرى ، شاهد باشند !
اگر بيعت غدير را همسنگ خطابه آن بدانيم گزاف نگفتهايم، چرا كه مردم پس از ورود به غدير در نزديكى ظهر روز هجدهم ذى الحجة پس از دو ساعت خطابه غدير را شنيدند و ساعتى از ظهر گذشته خطابه پايان يافته بود.
سه روز توقف در غدير فقط به خاطر بيعت بود كه صد وبيست هزار نفر، يكى يكى براى بيعت مىآمدند و ابتدا با پيامبر صلىاللهعليهوآله و سپس با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت مىكردند.
اين يك اعلان جهانى بود كه تا ابد بدانند همه آن جمعيت عظيم بيعت كردند؛ و ببينند كه چگونه به بيعت خود وفا نمودند !(1)
براى توضيح بيشتر در مورد بيعت در غدير، مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه» ، چهارم: «بيعت» .
رسميت تبريك در غدير(2)
رسميت دادن ابدى به غدير با اعلان «عيد بودن» آن بلكه اعلام «اعظم الاعياد» بودن آن(3)، و نيز نامگذارى آن به «يوم الولاية»(4)و اجراى عملى اين عيد در زمان اميرالمؤمنين و امام رضا عليهماالسلام(5)، و تبريك و تهنيت گفتن به مناسبت اين عيد بزرگ، همه اينها به معناى جايگاه ويژه غدير در تقويم رسمى اسلام و بزرگداشت عمومى آن است.
به عنوان نتيجه اين رسميت، تأثير آن در جاودان سازى فرهنگ ابلاغ پيام غدير به نسلهاى بعد و دعوت ابدى به ولايت امامان غدير جاى انكار نيست. در كنار اين رسميت، تبريك و تهنيت در غدير نيز رسميتى خاص داشته و در كلام و سيره معصومين عليهمالسلام از جايگاهى خاص برخوردار است كه ذيلاً به آن اشاره مىشود:
1) . بحار الانوار: ج 6 ص 53 و ج 21 ص 387، 388 و ج 28 ص 90، 95، 98 و ج 29، ص 35 - 37 و ج 30 ص 315 و ج 33 ص 163 و ج 36 ص 126، 169، 248 و ج 37 ص 120، 127، 161، 166، 192، 311. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 42، 60 ، 65 ، 97، 134، 136، 154، 165، 194، 195، 203، 205، 277، 309. اليقين: ص 285. التحصين: ص 537 . كتاب سليم: ج 14. تفسير القمى: ص 364.
2) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 183 - 190.
3) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 208.
4) . بصائر الدرجات: ص 201. بحار الانوار: ج 37 ص 136 و ج 39 ص 336 و ج 41 ص 228. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 68 . كشف المهم : ص 109.
5) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 221 - 224. بحار الانوار: ج 94 ص 114، 115.
1 - تبريك رسمى در غدير خم(1)
اولين رسميتِ عرض تبريك و تهنيت به مناسبت غدير را، از يك سو شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله و از سوى ديگر مخاطبانِ غدير از همان كنار بركه پايه گذارى كردند. آن حضرت رسما دستور تبريك گفتن را داد، كه چنين دستورى در تمام عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله در هيچ اتفاق مسرور كنندهاى رخ نداده، و براى اولين و آخرين بار به مناسبت غدير از سوى حضرت دستور داده شده است.
همان گونه كه پس از خطابه، مردم نيز با دركِ عظمت واقعه بىاختيار و قبل از دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله صدايشان به تبريك بلند شد.
پس از خطبه، مردم از هر سو به سمت منبر مىآمدند و خود را به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام مىرساندند، و با ايشان به عنوان بيعت دست مىدادند، و هم به پيامبر صلىاللهعليهوآله و هم به اميرالمؤمنين عليهالسلام تبريك و تهنيت مىگفتند. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مىفرمود: الحَمدُ للّهِ الَّذى فَضَّلَنا عَلى جَميعِ العالَمينَ: سپاس خدايى را كه ما را بر همه اهل عالم فضيلت داد.
در اين حال مردم مىگفتند: آرى، شنيديم و طبق فرمان خدا و رسول با قلب و جان و زبان و دستمان اطاعت مىكنيم. بعد به سوى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام ازدحام كردند و از يكديگر سبقت مىگرفتند و با ايشان دست مىدادند.
اين ابراز احساسات و فريادهاى شعفى كه از جمعيت بر مىخاست، شكوه و ابهت بىمانندى به آن اجتماع بزرگ مىبخشيد. در اين حال حضرت فرمود: به من تبريك بگوييد، به من تهنيت بگوييد، زيرا خداوند مرا به نبوّت و اهل بيتم را به امامت اختصاص داده است.
جالب است كه نه فقط دستور تبريك در روز غدير به ما داده شده بلكه كيفيت آن را
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 387. امالى شيخ مفيد: ص 57 .
هم به ما ياد دادهاند، تا ابعاد اعتقادى اين روز بزرگ را در تهنيتگويى آن به كار بريم. در اين باره امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: هر گاه در اين روز برادر مؤمن خود را ملاقات كردى بگو:
الحَمدُ للّهِ الَّذى اَكرَمَنا بِهذَا اليَومِ وَ جَعَلَنا مِنَ المُؤمِنينَ، وَ جَعَلَنا مِنَ المُوفينَ بِعَهدِهِ الَّذى عَهِدَهُ اِلَينا وَ ميثاقِهِ الَّذى واثَقَنا بِهِ مِن وِلايَةِ وُلاةِ اَمرِهِ وَ القُوّامِ بِقِسطِهِ وَ لَم يَجعَلنا مِنَ الجاحِدينَ وَ المُكَذِّبينَ بِيَومِ الدّينِ:
شكر خدايى را كه ما را به اين روز گرامى داشته و ما را از مؤمنان و از وفاداران قرار داده به پيمانى كه با ما بسته و عهدى كه درباره واليان امرمان و برپا دارندگان عدالت از ما گرفته، و ما را از منكران و تكذيب كنندگان روز قيامت قرار نداده است.(1)
تبريك غدير بايد به معناى سپاسگزارى از نعمت عظيم ولايت باشد، كه امام هشتم عليهالسلام اين كيفيت تبريك غدير را به ما آموخته مىفرمايد: در اين روز به يكديگر تهنيت و تبريك بگوييد، و هر گاه برادر مؤمن خود را ملاقات كرديد چنين بگوييد:
الحَمدُ للّهِ الَّذى جَعَلَنا مِنَ المُتَمَسِّكينَ بِوِلايَةِ اَميرِالمُؤمنينَ عليهالسلام: سپاس خدايى را كه ما را از تمسك كنندگان به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام قرارداده است.(2)
عللِ عدمِ پيگيرى مداومِ اميرالمؤمنين عليهالسلام براى غدير و خلافت(3)
در حاشيه استدلال و استشهاد به ماجرا و حديث غدير است، ممكن است اين سؤال براى برخى پيش آيد كه در روز سقيفه كه جريان به خلافت رسيدن خليفه اول ابوبكر بن ابىقحافه پيش آمد، چرا اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير استشهاد نكرد ؟
اين پرسشى است كه شيخ سليم بشرى مصرى در نامه 101 از مرحوم شرفالدين داشته و در كتاب «المراجعات» آمده، و خوب است اين پرسش و پاسخ آن را از زبان دو عالم بزرگ سنى و شيعه بشنويم.
اين دو عالم عبارتند از:
يكى شيخ سليم بشرى مالكى مصرى شبر خيتى (ت 1248 - م 1335 ق) از عالمان بزرگ مصر در سده اخير است، كه دو بار به رياست الازهر رسيد.(1)
ديگرى علامه سيد عبدالحسين شرفالدين موسوى عاملى لبنانى (ت 1290 - م 1377 ق) است.
شيخ سليم بشرى در نامه 101، با اشاره به پذيرفتن حقايقى كه شرفالدين در نامههاى پيشين بر او عرضه داشته است چنين مىگويد:
حقيقت محض آشكارا شد، خدا را شكر. تنها يك چيز مانده كه ناشناخته است و من از آن تصور روشنى ندارم. آن را با تو در ميان مىگذارم تا پرده از آن برگيرى و علتش را بازگويى. چرا امام عليهالسلام در روز سقيفه ابوبكر و بيعت كنندگان با او را به نصوصى (احاديث صريحى) كه درباره خلافت او بود و شما شيعه همواره تكيهتان بر اين نصوص است استدلال نكرد ؟ آيا شما شيعه از خود على عليهالسلام بهتر از اين امور خبر داريد ؟
مرحوم شرفالدين در نامه 102 پاسخ وى داده است:
همه مردم مىدانند كه امام و ديگر دوستانش از بنىهاشم و غير بنىهاشم در بيعت با ابوبكر حضور نداشتند و پا به سقيفه نگذاشتند، بلكه آنان از سقيفه و آنچه در سقيفه مىگذشت دور بودند. آنان با همه وجودشان سرگرم مصيبت بزرگ بودند كه شهادت
1) . براى شرح حال وى، از جمله: الاعلام زركلى : ج 3 ص 180.
پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. حضرتش به وظيفه واجب و فورى يعنى كفن و دفن پيامبر صلىاللهعليهوآله مشغول بودند و جز به اين حادثه به چيزى نمىانديشيدند.
از سوى ديگر، تا آنان مشغول تجهيز پيامبر صلىاللهعليهوآله و اداى مراسم نماز و دفن پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، مردم سقيفه كار خود را كردند و مسئله بيعت با ابوبكر را سامان دادند. فقط هم همين نبود، بلكه از باب رعايت احتياط و دورانديشى در برابر هر نظر يا حركت مخالف كه باعث در هم ريختن تشكيلات آنان مىشد، به اتفاق ايستادگى مىكردند.
هم اميرالمؤمنين عليهالسلام و هم حضرت زهرا عليهاالسلام و هم بعضى از اصحاب و نيز ائمه معصومين عليهمالسلام، بارها و بارها به حديث غدير استناد و استشهاد كرده و حجت را تمام كردند، كه در محل خود به طور مفصل توضيح داده شده است. حتى براى احقاق حق خود شبها به در خانه مهاجر و انصار رفتند.
پس از آنكه جريان سقيفه راه افتاد و زمام امور را آنان به دست گرفتند و شد آنچه شد، از سويى زيركى كردند و از ديگر سو قلدرى و خشونت نشان دادند. و چنان شد كه نه على عليهالسلام و نه غير على عليهالسلام، هيچ كس نمىتوانست به حديث استدلال كند. كسى گوش شنيدن يا امكان انعطاف به طرف مضمون حديث نداشت.
آيا در زمان ما چند نفر مىتوانند با كسانى كه قدرت را در دست دارند در افتند؛ به طورى كه قدرت آنان را از ميان بردارند و دولتشان را سرنگون كنند ؟ و آيا اگر كسى قصد چنين كارى داشته باشد آزادش مىگذارند ؟ هيهات هيهات. و اكنون تو گذشته را با زمان حاضر بسنج، كه مردم همان مردم اند و زمانه همان زمانه است.
از اينها گذشته، على عليهالسلام در آن روز براى اقدام عملى نتيجهاى نمىديد جز بر پا شدن
فتنه و آشوب. در آن شرايط كه اسلام دوران نخستين خويش را مىگذرانيد و نهال دين تازه كاشته شده بود، حضرت ترجيح مىداد اقدام جدى نكند تا شرّ و آشوبى بر پا نگردد. على عليهالسلام به خوبى متوجه خطرهايى بود كه دين اسلام و كلمه «لا إلهَ إلاّ اللّه» را تهديد مىكرد.
در واقع على بن ابىطالب عليهالسلام در آن ايام به مصيبتى گرفتار شده بود كه احدى به آنگونه مصيبت گرفتار نشده است، زيرا بار دو امر بزرگ بر دوش على عليهالسلام سنگينى مىكرد:
يكى خلافت اسلام، با آن همه نص و وصيت و سفارشى كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آن رسيده بود، و اين همه متوجه على عليهالسلام بود و در گوش او فرياد مىكشيد و با شكوهاى دلگداز و جگرخراش او را به شور و حركت فرا مىخواند. دوم آشوبها و طغيانهايى كه ممكن بود منتهى شود به از هم پاشيدن جزيرهالعرب و مرتد شدن اعراب نو مسلمان و ريشه كن شدن اسلام و ميدان يافتن منافقان مدينه و ديگر اعراب منافق و دورويى كه به نص قرآن اهل نفاق و دورويى بودند و كافرتر و نفاق پيشهتر از هر كس ديگر بودند، و در فهم و هضم حدود احكام خدا از هر كس ديگر دورتر بودند.(1)اينان با شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله قوت يافته بودند.
آرى مسلمانان در آن روز و پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله ماننده گلهاى سيل زده در شبى زمستانى بودند، كه ميان گرگهاى خونخوار و حيوانات درنده و مسيلمه كذّاب و طليحة بن خويلد و سباح بنت حارث گرفتار شده بودند. رجّالههايى كه دور و بر اينان گرد آمده بودند و براى محو اسلام و مسلمين پا فشارى مىكردند.
علاوه بر اين، دو امپراطورى روم و ايران در آن روزگار در كمين اسلام بودند. اضافه بر همه اينها دهها مانع و مشكل ديگر بود كه همه در حال كينهتوزى با محمد صلىاللهعليهوآله و خاندان محمد عليهمالسلام و اصحاب راستين محمد صلىاللهعليهوآله بودند، و براى گرفتن انتقام خود از
1) . توبه / 97.
اسلام - كه همه اعتبارات اشرافى و امكانات مختلف استثمار را نابود كرده بود - به هر وسيلهاى دست مىزدند. اينان با تمام وجود مىخواستند اسلام را براندازند و ريشهاش را بكنند.
اينان در اين راه با نشاط و شتاب گام بر مىداشتند. چون مىديدند با مرگ رهبر اسلام، براى كارشكنى و تخريب فرصت خوبى پيش آمده است. از اين رو مىكوشيدند تا اين فرصت را مهار كنند و از بىسرپرست شدن مسلمانان پيش از استقرار يك نظام داخلى بهره گيرند.
آرى، در چنين شرايطى على عليهالسلام بر سر دو راهى بزرگ رسيد. طبيعى بود كه مانند على بن ابىطالب عليهالسلام حق خلافت خود را فداى اسلام و مسلمين كند و چنين هم كرد.
نهايت براى اينكه نظريه خلافتِ حَقّه اسلام را - كه خلافت شرعى او بود - حفظ كند و در برابر كسانى كه حق اسلامى خلافت را از او سلب كردند(1)موضعگيرى لازم را كرده باشد - البته آن هم باز به صورتى كه شقّ عصاى مسلمين نشود و فتنه بر نخيزد و فرصت به دست دشمن داده نشود - در خانه نشست و بيعت نكرد. تا اينكه او را به زور - اما بىخونريزى - از خانه به مسجد آوردند. چرا ؟ چون اگر على عليهالسلام خود به پاى خود براى بيعت رفته بود، حجتى براى خلافت او نمىماند، و براى شيعه و هر طالب حقى برهان حق آشكار نمىگشت.
در واقع على عليهالسلام با اين روش خود دو كار كرد: هم اسلام را حفظ كرد، و هم نگذاشت صورت شرعى خلافتِ حق اسلام به فراموشى سپرده شود. چرا كه در آن روز و آن شرايط، حفظ اسلام و خنثى كردن فعاليتهاى دشمنان اسلام متوقف بود بر عدم درگيرى او با سران امت. پس حضرت هم چنين كرد و با خلافت سقيفه در نياويخت.
1) . در حقيقت اين حق، حق تنها فرد او نبود، بلكه حق اسلام و مسلمين بود، حق قرآن و قبله بود، حق همه احكام و حدود خدا و شهرها و مردمان در طول تاريخ بود. چون با حكومت او بود كه همه شهرها و مردمان به حقيقت سعادت مىرسيدند.
همه اينها براى حفظ امت و حراست شريعت و نگهداشت دين و چشمپوشى از مناصب خويش براى خدا بود. همه براى اداى امرى بود كه شرعا و عقلاً بر او واجب بود؛ يعنى عمل به اهم (حفظ اسلام و مسلمين) و ترك مهم (حفظ خلافت حقه) ، در مرحلهاى كه دو تكليف تعارض كنند.
اين است كه شرايط و محيط آن روز، نه به على عليهالسلام اجازه مىداد كه شمشير در ميان مردم گذارد، و نه جامعه آن روز مدينه را - كه جامعهاى نو مسلمانان بود - زير ضربههاى استدلال و سخنرانى و تكفير و تخطئه خرد و متزلزل و متشنج سازد.(1)
1) . المراجعات: ص 301 - 303.
حضور مشركين در غدير(1)
از نگاه اعتقادى و فكرى، جمعيت عظيم حاضر در غدير خم شامل افرادى با درجات متفاوت ايمان بود. از مسلمانان مخلصى در اعلى درجات ايمان همچون سلمان و ابوذر و مقداد گرفته، تا افراد متوسط الايمان، تا برسد به تازه مسلمانانى كه قدم در بارگاه اسلام گذاشته بودند، تا برسد به كلمه توحيد بر زبان جارى كنندگانى كه تا ديروز بر عليه اسلام شمشير مىزدند.
در نگاهى ديگر شامل افرادى ديندار و با تقوا و فداكار براى دين بود، در مقابل شهوت پرستانى كه هدفى جز مقاصد دنيوى در سر نداشتند. در دقّتى ديگر گروهى هنوز در تعصبات جاهلى غرق بودند و عقدههاى بدر و احد و حنين را در دل نگه داشته بودند، در مقابل افرادى كه با ايمان راسخ از جاهليت و عادتهاى آن بيزار بودند و بر آنها لعنت مىفرستادند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 21.
در كنار همه اينها منافقين بودند كه با نقشههاى جدى بر ضد اسلام و حتى امضاى معاهده بر ضد جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه صحيفه ملعونه نام گرفت - در برابر منبر غدير حضور داشتند.
البته منافقين گروهى بودند كه نبايد به حال خود رها مىشدند تا فتنه انگيزى كنند، و به همين جهت پيامبر صلىاللهعليهوآله تعهد داشت كه حتما در مراسم غدير حضور داشته باشند تا هم تحت كنترل باشند و هم حجت بر آنان تمام شود.
از همه جالبتر در هيبت غدير آن بود كه حتى افرادى از مشركين - كه هنوز بر جاهليت خود باقى بودند - از مكه تا غدير آمدند تا ببينند پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهد در غدير چه بگويد.(1)
اغتشاش و اعتراض در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير(2)
از جمله اقدامات هميشگى منافقين در برابر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، ايجاد اغتشاش و جنجال و هياهو در مفابل آن حضرت، و حتى بين سخن گفتن و خطبههاى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود ! !
به عنوان نمونه عدهاى از منافقين نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و از آن حضرت آيت و نشانهاى خواستند. حضرت فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود كه وقتى من على را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: اين ولى خداست تابع او باشيد و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود. بر حذر باشيد !(3)
از جمله اين اغتشاشاتِ منافقين، جنجالىهايى بود كه در حجة الوداع و قبل از غدير به پا مىكردند. مثلاً جنجالى كه در عرفات به آن دامن زدند:
در روايات صحيح آمده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع و در صحراى عرفات و به عنوان مقدمهچينى براى غدير براى مردم خطبهاى خواند. هنگامى كه مىخواست از مسئله امامت سخنى به ميان آورد و حديث ثقلين را يادآورى كند و تعداد امامان دوازدهگانه را بيان كند، با جنجال و اخلال جمعى از حاضران روبرو گرديد، به حدى كه ممكن نشد سخنش را به مردم برساند.
در اين قضيه عدهاى تصريح كرده كه نتوانستهاند سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را بشنوند؛ انس بن مالك، عبدالملك بن عمير، عمر بن خطاب، ابىجحيفه و جابر بن سمره(1)، همگى از اين عدهاند.
از اين ميان، روايت جابر بن سمره از همه روشنتر است، و به نظر مىرسد وى اين موضوع را چندين بار بيان كرده است، زيرا به چند طريق از او روايت شده است. در اينجا برخى از آنها را، به ويژه مواردى كه در كتب صحاح و كتب معتبر ديگر آمده برگزيديم و تقديم مىداريم:
يك. در مسند احمد بن حنبل در دو روايت از جابر بن سمره نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرفات برايمان خطبه مىخواند ... .
ابوربيع نيز چنين نقل كرده است: و شنيدم كه ايشان مىفرمود: اين امر پيوسته با عزت و پيروز خواهد بود تا دوازده نفر آن را به دست گيرند كه همگى ... . در اين موقع گروهى جنجال به راه انداخته و با هم صحبت آغاز كردند و من سخن حضرت را بعد از كلمه «همگى» نفهميدم. پس به پدرم گفتم: بعد از كلمه «همگى» پيامبر صلىاللهعليهوآله چه فرمود ؟ پدرم پاسخ داد: همگى از قريشاند.
در روايت نعمانى اينگونه آمده: مردم شروع نمودند به صحبت كردن و من ادامه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را نفهميدم. به پدرم گفتم: ... ، تا آخر روايت.(2)
دو. همچنين از شعبى از جابر بن سمره نقل شده كه گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين دين با عزت و پايدار خواهد ماند و بر دشمنانش پيروز خواهد شد تا دوازده خليفه كه ... . جابر در ادامه گفته است: در اين موقع مردم شروع نمودند به برخاستن و نشستن ... .
شيخ طوسى در ادامه اين روايت نقل نموده است: و آن حضرت سخنى گفت كه من نفهميدم. پس به پدرم يا برادرم گفتم: ... .(1)
در روايتى ديگر از جابر بن سمره، وى تصريح كرده كه اين ماجرا در حجة الوداع اتفاق افتاده است.(2)
سه. همچنين از جابر بن سمره نقل شده است كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در عرفات برايمان خطبهاى خواند و در ضمن آن فرمود: اين امر با عزت و با اقتدار خواهد بود و بر دشمنانش چيره خواهد گشت، تا دوازده نفر آن را به دست گيرند كه همگى ... . جابر گويد: بعد از اين جمله را نفهميدم كه چه فرمود. به پدرم گفتم: بعد از كلمه «همگى» چه فرمود ؟ پدرم پاسخ داد: همگى از قريش اند.(3)
در روايت ابىداوود و جمعى ديگر - گر چه گفته نشده كه اين ماجرا در عرفات بوده - اين عبارت را اضافه دارد: و امت بر عليه همگى ايشان همدست خواهند شد. پس از آن سخنى از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه آن را نفهميدم. به پدرم گفتم: ... .(4)
در نقل ديگر اين عبارت آمده است: و همگى بر هدايت و دين حق عمل مىكنند.(5)
1) . مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 99. الغيبة طوسى : ص 88 . اعلام الورى: ص 384. بحار الانوار: ج 63 ص 236.
2) . مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 99.
3) . مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 93، 96.
4) . سنن ابىداوود: ج 4 ص 106. مسند ابىعوانه: ج 4 ص 400. تاريخ الخلفاء: ص 10. فتح البارى: ج 13 ص 118. الصواعق المحرقة: ص 18. ارشاد السارى: ج 1 ص 273. ينابيع المودة: ص 444. الغيبة طوسى : ص 88 . الغيبة (نعمانى) : ص 121.
5) . الخصال: ج 2 ص 474. بحار الانوار: ج 36 ص 240.
در پارهاى از روايات نيز عبارت اينگونه آمده است: در اين موقع صداى حضرت نامفهوم شد. من از پدرم پرسيدم: جملهاى كه نامفهوم شد چه بود ؟ پاسخ داد: همگى از بنى هاشم اند.(1)
چهار. در روايتى ديگر اشاره نمود كه اين ماجرا در حجة الوداع رخ داده و گفته است: سپس كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله براى من نامفهوم شد. از پدرم كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديكتر بود پرسيدم كه آن عبارت چه بود ؟ پاسخ داد: آن حضرت فرمود: همگى از قريش اند.(2)
پنج. در روايتى ديگر از جابر، وى بعد از اين سخن كه امامان دوازده نفر اند گفته است: پس از اين پيامبر صلىاللهعليهوآله كلامى فرمود كه چون مردم جنجال به راه انداخته بودند نفهميدم. از اين جهت از پدرم پرسيدم كه او چه فرمود ؟ او گفت ... .(3)
شش. روايت مسلم از جابر بن سمره چنين است: جابر گفته است: همراه پدرم به نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رفتم. شنيدم كه فرمود: اين دين پيوسته عزيز و با اقتدار خواهد ماند تا دوازده جانشين ... . در اين موقع سخنى فرمود كه مردم مانع شدند آن را بشنوم. به پدرم گفتم كه او چه فرمود ؟ پاسخ داد: همه آنها از قريش اند.
در روايت احمد بن حنبل و جمعى ديگر آمده كه به پدرم يا پسرم گفتم: عبارتى را كه مردم مانع شدند من بشنوم چه بود ؟ پاسخ داد: همه آنها از قريش اند.(4)
هفت. از جابر بن سمره نقل شده كه گفت: نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بودم كه فرمود: اين امر را دوازده نفر به عهده خواهند گرفت كه ... . در اين وقت گروهى شيون زدند و من نشنيدم كه چه فرمود. به پدرم كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديكتر بود گفتم: رسول خدا صلىاللهعليهوآله چه فرمود ؟ او پاسخ داد: همگى آنها از قريش اند و همگى مانند خود اويند.(5)
هشت. اما عبارتى كه ابىداوود نقل كرده چنين است: مردم تكبير گفته، هياهو به راه انداختند و حضرت سخنى گفت كه واضح نبود ... .(1)
عبارت ابىعوانه نيز اينگونه است: در اين موقع مردم هياهو راه انداختند و پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنى گفت كه براى من واضح نبود.(2)
در هر صورت، حديث دوازده جانشين پس از آن حضرت و آنچه را كه ايشان در اين باب فرمودند سخنى است كه جابر و سايرين - كه آنجا حضور داشته - نشنيدهاند، و چنانچه ملاحظه نموديد وى گفته است كه آن سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را نفهميده يا صداى ايشان ضعيف شده و واضح نبوده يا نظير اين عبارات كه در منابع و مآخذ بسيارى آمده است.(3)
دو نكته قابل توجه:
لازم است دو نكته را در اين احاديث مورد توجه قرار دهيم:
نكته اول: مكان حادثه
چنانكه ملاحظه كرديد اين روايات در مورد مكانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا خطابه ايراد فرمود با هم اختلاف دارند. در برخى از آنها آمده كه اين ماجرا در حجة الوداع به وقوع پيوسته، و پارهاى ديگر نقل كردهاند كه در عرفات بوده است. در يك روايت نيز راوى بين عرفات و منى مردد مانده، و در بعضى نيز عبارت در مسجد آمده، و برخى هم سكوت نموده و محلى را نام نبرده اند. با اين وجود همه آنها از وقوع هرج و مرج و جنجالى سخن گفتهاند كه باعث شده راوى نتواند ادامه كلام رسول خدا صلىاللهعليهوآله را بشنود.
1) . سنن ابىداوود: ج 4 ص 106. فتح الوالى: ج 13 ص 11. ارشاد السارى: ج 10 ص 273.
2) . سنن ابىعوانه: ج 4 ص 394.
3) . برخى از اين منابع عبارت اند از: صحيح بخارى: ج 4 ص 159. صحيح مسلم: ج 6 ص 3. مسند احمد: ج 5 ص 90 - 108. مسند ابىعوانه: ج 4 ص 394. حلية الاولياء: ج 4 ص 333. اعلام الورى: ص 382. العمدة: ص 416 - 423. اكمال الدين: ج 1 ص 272. الخصال: ج 2 ص 469. الغيبة نعمانى : ص 125119. بحار الانوار: ج 36 ص 231، تا آخر فصل. احقاق الحق (بخش ملحقات) : ج 13 ص 1 - 50 .
البته بعضى روايات نيز اشاره نمودهاند كه راوى سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را نفهميده است و از جنجال سخنى به ميان نياوردهاند.
بدين ترتيب آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله در چند جا اين موضوع را بيان فرموده و هر بار نيز با اغتشاش و جنجال روبرو شده است ؟ و آيا منظور از مسجد، مسجد منى است يا عرفه ؟ اگر فرض كنيم كه گفتن منى اشتباهى از جانب راوى نبوده است.
و يا اين ماجرا در يك جا به وقوع پيوسته و امر بر راويان و مورخان مشتبه شده، يا دستى در ميان است كه سعى دارد اينگونه مسائل را به بازى گرفته و با ايجاد اختلاف در نقل آنها بر حقيقتى سرپوش نهاده و موضوعى مهم و حساس را - كه همان جانشينى و امامت بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله است - در معرض طوفان شبهات قرار دهد.
البته اين احتمال كه ماجرا در چند جا رخ داده و هر بار نيز گروهى مخالفت و دشمنى خويش را با پيامبر صلىاللهعليهوآله اظهار نمودهاند، بر ديگر موارد ترجيح دارد، زيرا راويان و خصوصيات و حالات نقل شده متعدد و متفاوت است.
نكته دوم: عبارت «همگى از قريش»
در برخى از اين روايات آمده كه حضرت فرمودهاند: همگى آنها از قريش اند. اين عبارت در معرض شك و ترديد است، زيرا مطالبى كه اندكى قبل از حقيقت موضوع ظالمانه قريش و اهداف و ترفندهاى آنان براى متزلزل ساختن پايههاى سيطره امامت بيان نموديم، ما را بر اين عقيده مصمم مىكند كه آنچه جابر بن سمره و انس و عمر بن خطاب و عبدالملك و ابوجحيفه به خاطر بر پا شدن هياهو از جانب گروهى مغرض نشنيدهاند، اين جمله است: همگى از بنىهاشم هستند.
چنانكه در بعضى منابع نيز اينگونه آمده است، و البته قندوزى حنفى نيز در كتابش بر اين اساس كه «آنها جانشينى و خلافت بنىهاشم را خوش نداشتند» در نهايت به همين عبارت رسيده است.(1)
1) . ينابيع المودة: ص 446. منتخب الاثر: ص 14، 15.
احتمال ديگر آن است كه حضرت هر دو جمله را فرموده باشند، به اين صورت كه: همگى از قريش اند و همگى از بنىهاشم؛ كه در نتيجه جمله اول مقدمهاى براى عبارت دوم بوده است، و همين موجب شده تا قريش و هوادارانشان بر آشوبند و سر و صدا و هياهو به راه اندازند و برخيزند و بنشينند و ... ! !
چرا كه آنان از اين كلام - كه «همگى از قريشند» - بغض و نفرتى نداشتند، بلكه موجب شادمانى و خوشحالى آنها نيز شده است، زيرا اين امر همان بود كه براى رسيدن به آن همواره با تمام توان خود از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نبوده، و براى دست يابى به آن نقشهها و دسيسه مىچيدند و به خاطرش دشمنىها كرده و عهد و پيمانها مىبستند.
بدين ترتيب اگر مسئله فقط همين بود، شورش و جنجال براى چه ؟ و هياهو و سر و صدا براى چه ؟
ترديدى نيست كه رجال با تقوى و نيكان صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله مطيع او بوده و بر هر چه او حكم مىنمود سر تسليم فرود مىآوردند، اما ديگران كه نسبت به اين عده اكثريت را تشكيل مىدادند، هواپرستان و جاه طلبانى بودند كه اسلام نياورده، بلكه چون پيامبر صلىاللهعليهوآله بر آنان چيره گشته بود فقط تسليم وى شده بودند و تظاهر به ورع و دين واطاعت از خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله را وسيلهاى براى دستيابى به آرزوها و تحقق اهدافشان قرار داده بودند. اينان كه ظاهرشان خلاف باطنشان بود، بايد روزى اين تزويرها و نيرنگهاشان به شكلى بر ملا مىشد.
ملاحظه نموديم اينان كه به باقى مانده آب وضوى پيامبر صلىاللهعليهوآله و آب دهان آن حضرت تبرك جسته، ادعا مىكردند كه با تكريم آن بزرگوار و بالا نبردن صداى خود بر صداى ايشان و رعايت ادب و احترام در مقابل آن حضرت و پيشى نگرفتن بر خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و مانند اين امور، بر فرمانبردارى و اطاعت از پروردگار حريص هستند، چگونه بودهاند ؟
و ديديم كه اينان احساس كردند پيامبر صلىاللهعليهوآله قصد دارد از ائمه پس از خود سخن به ميان آورده، و خصوصياتشان را بيان كند، و آنها را به صورت دقيق و واضح معين نمايد. يعنى همان موضوعى كه مىترسيدند ضمن آن امامت آن كس كه او را خوش نداشتند.
مىديدند حضرت مىخواهد خلافت فردى را اعلام كند كه بسيارى از بزرگانشان را در نبردهايى مشهور و در دفاع از دين خدا بر خاك افكنده بود، و اين شخص كسى جز على اميرالمؤمنين عليهالسلام نبود.
اينجا بود كه اين به ظاهر مسلمانان، به مجرد احساس اين موضوع همهمه نموده و جنجال به راه انداختند و به تعبير راوى:
شروع كردند به صحبت با هم و سر و صدا به راه انداختند.
و يا: جنجال و غوغا به پا كردند.
و يا: مانع شنيدن من شدند.
و يا: فرياد زدند و من نشنيدم كه حضرت چه فرمود.
و يا: تكبير گفته و آشوب كردند.
و يا: پى در پى بر مىخاستند و مىنشستند.
آرى، برخورد اينان با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چنين بود ! آن هم كسانى كه همه مذاهب اهلسنت مدعى عصمت آنان اند و نشان و مدال اجتهاد در دين و شريعت را به آنها عطا نمودهاند !
پيش از اين به سخنى از اميرالمؤمنين عليهالسلام اشاره كرديم كه به صراحت فرموده بود: قضيه محمد صلىاللهعليهوآله براى عرب ناخوشايند بود، و آنها به آنچه خداوند از فضلش به او عطا كرده بود حسادت مىورزيدند و اين امر در طول حيات آن حضرت ادامه داشت. تا آنجا كه به همسرش تهمت زدند و مركبش را رماندند ... .
اگر نبود كه قريش نام مبارك آن حضرت را وسيلهاى براى دستيابى به قدرت و پلّكان عزت و حكومت خويش يافته بود، حتى يك روز هم بعد از وفات آن بزرگوار خدا را بندگى نمى كردند.
به اين ترتيب پس از ماجرايى كه بين آنان و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در منى و عرفات رخ داد و بعد از پافشارى و اصرار آن حضرت بر تعيين امامت براى اهلبيت عليهمالسلام و به خصوص براى اميرالمؤمنين عليهالسلام، طبيعى است كه بغض و كينه در چهرههاى آنان نمايان گشته و در رفتار و كردار و تمام اقدامات و عموم موضع گيرىهاى ايشان هويدا گردد. به گونهاى كه با رسول خدا صلىاللهعليهوآله همچون بيگانگان و به دور از هر گونه ادب و نزاكت ظاهرى رفتار كنند !
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با چنين حالتى با اينان مواجه بود، حتى در لحظات غدير خم. اين موضوع در روايات هم اشاره شده است:
جابر بن عبداللّه روايت كرده است:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم فرود آمد، اما مردم از اطرافش دور شدند و حال اينكه على عليهالسلام همراهش بود. اين عمل مردم بر پيامبر صلىاللهعليهوآله سخت آمد. حضرت به على عليهالسلام فرمان داد تا آنان را جمع كرد. هنگامى كه همگان جمع شدند، در حالى كه بر بازوى على بن ابىطالب عليهالسلام تكيه زده بود ايستاد و حمد و ثناى خدا را به جاى آورد.
سپس فرمود: اى مردم من سرپيچى و دور شدن شما را از خودم خوشايند نمىدانم، چون اينگونه به ذهنم خطور مىكند كه هيچ درختى در نظر شما از درختى كه با من همراه و مهربان است مبغوضتر نيست.(1)
ابنحبّان با سندى كه بر طبق شرايط بخارى صحيح است - و عده ديگرى نيز با سندهايى كه بعضى از آنها صحيح است - روايت نموده است: در مسير بازگشت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مكه، وقتى آن حضرت به غدير رسيدند، برخى از صحابه براى رفتن
1) . المناقب ابنمغازلى : ص 25. العمدة (ابنبطريق) : ص 107. الغدير: ج 1 ص 22.
از حضرت اجازه مىخواستند. ايشان نيز به آنها اجازه مىدادند و مىفرمود: چه شده درختى كه با رسول خدا مهربان و باملاطفت است از ديگران در نزد شما مبغوضتر است ؟ !
راوى گويد: همه آنان مىگريستند، و ابوبكر گفت: بعد از اين هر كس از تو اجازه رفتن بخواهد از نظر من نادان است.(1)
نفاق در جامعه اسلامى پيش از غدير(2)
يكى از مسائل پيچيده تاريخ اسلام خط نفاق بين مسلمين است كه در قرآن و روايات فراوان به آن اشاره شده است. از جمله اين موارد در سفر حجة الوداع در عرفات است كه جبرئيل نازل شد و با اشاره به آيه 7 سوره مائده «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ» - كه در مدينه قبل از سفر نازل شده بود - پيام خداوند را در ابلاغ ولايت و وصايت اميرالمؤمنين عليهالسلام آورد، و اشاره به اكمال دين با ولايت و ميثاق پروردگار از بندگان نمود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با شنيدن اين پيام الهى و با توجه به فورى نبودن آن، بار ديگر منافقين و اخلال گران را به ياد آورد و ترس آن را داشت كه مبادا مردم متفرق شوند يا به جاهليت باز گردند، چرا كه آن حضرت دشمنى آنان را مىدانست و از بغض آنان نسبت به على عليه السلام خبر داشت.
اين بود كه پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله خود را در شرايطى سخت احساس كرد و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود: اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفتهاند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگها به انقياد درآوردهام. اكنون اگر بخواهم كسى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد ؟ !
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله از جبرئيل درخواست كرد تا از خدا حفظ او از شر مردم را درخواست كند، و همچنان منتظر ماند تا جبرئيل در اين باره خبرى از سوى خداوند بياورد.(1)
فرصت طلبان جامعه اسلامى در غدير(2)
در تحليل جامعه اسلامىِ آن روز، بايد از فرصت طلبانى نام برد كه به شكلهاى گوناگونى جلوه مىكردند:
1 - تشنگان قدرت كه براى به دست گرفتن حكومت لحظهشمارى مىكردند.
2 - منزوى شدگان از قدرت كه جوّ حاكم را زير نظر داشتند.
3 - هواپرستان شهوت ران كه اينان نيز - از ديد خود - جوّ حاكم را زير نظر داشتند.
4 - شكست خوردگان بىتقوا كه در فكر انتقام بودند.
5 - حسودانى كه نمىتوانستند مقامات والاى خدادادى را ببينند.
6 - آنان كه در جنگها خانواده خود را به دست مسلمانان از دست داده بودند.
گروههاى فوق دو خصيصه مهم داشتند كه براى غاصبين خلافت بسيار مهم بود و براى اسلام خطرى عظيم به شمار مىآمد:
الف. رونق و عدم رونق اسلام و جهات معنوى آن برايشان اصلاً ارزشى نداشت و نسبت به آنها بىتفاوت بودند؛ اضافه بر اينكه از نابودى اسلام و ضربه خوردن آن لذت هم مىبردند.
ب. از اصل اسلام بويى نبرده بودند تا قدرت مقاومت داشته باشند، و بتوان از آنان به نفع اسلام استفاده كرد.
كارشكنىهاى منافقين در ماجراى غدير(1)
رفتار منافقين در غدير در سه جهت مورد بروز داشت:
اقدامات و توطئههاى عملى آنان بر ضد غدير.
گفتههاى آنان از روى نفاق و حسد و كينه و غيظ نسبت به ماجراى غدير.
نمونههاى بارز از عكسالعملهاى آنان در غدير.
توضيح اينكه:
كاروان عظيم حجاج از مكه به سوى غدير حركت كرد، و در همان مسير حركت توطئههاى شكننده آغاز شد. از اجازه بىموقع براى جدايى از كاروان گرفته، تا عبور بىاجازه از غدير كه با هدف بر هم زدن مراسم انجام شد، طرح سؤالهاى بىجا درباره توقف در غدير، پراكنده شدن از برابر منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله، مسخره كردن در بين خطبه با تشكيك در نسبت سخنان آن حضرت به خدا و اظهار نارضايتى از اقدامات حضرت و مطرح كردن تعصبات قومى و مسخره كردن مقام نبوت، همه اينها سلسله به هم پيوستهاى از توطئههاى منافقين بود.
استهزاء بعد از خطبه در قالب انكار سخنان حضرت، ياد كردن از خلافت به عنوان غنيمت، طرح سؤالاتى درباره الهى بودن غدير، درخواستهايى از قبيل معرفىِ ديگرى به جاى على عليهالسلام و يا شركت با على عليهالسلام در خلافت، همه اينها كارشكنىهايى بود كه منافقين از مطرح كردن هيچكدام فروگذار نكردند.
ذيلاً مرورى تحليلى به همه اين موارد خواهيم داشت:
با اينكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از مكه مكرمه اعلام عمومى داده بود كه همه بايد در غدير
1) . اسرار غدير: ص 75. ژرفاى غدير: ص 140 - 153. واقعه قرآنى غدير: ص 69 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 29 - 34.
براى برنامه مهمى توقف كنند، ولى به منطقه «قُدَيد» در نزديكى غدير كه رسيدند عدهاى از اصحاب اجازه گرفتند كه از كاروان جدا شوند تا زودتر به خانههايشان برسند.
حضرت با مشاهده حركت مرموز اين گروه فرمود: چه شده كه از پيامبرتان گريزانيد به حدى كه اگر سمتى از درختى به سوى من باشد شما همان سويش را مبغوضتر مىداريد ؟ ! اينجا بود كه اغفال شدگان به گريه درآمدند. ابوبكر كه نقشه را بر آب مىديد خود را جلو انداخت و گفت: كسى كه از اين پس از تو اجازه بگيرد سفيه است ! !(1)
پس از نزول آيه تبليغ و آيه 7 سوره مائده اندكى قبل از رسيدن به غدير، منافقين كه در نقشه اول خود براى جدا شدن از كاروان شكست خورده بودند، به فكر نقشهاى ديگر افتادند.
ابوبكر و عمر و گروهى از همدستانشان با رسيدن به «كُراعُ الْغُمَيم» - كه غدير در آن واقع شده - بر سرعت خود افزودند و پيشاپيش قافله حركت كردند و از غدير عبور كردند و تا نزديكىهاى «جُحْفه» پيش رفتند ! !
هدف از اين كار آن بود كه دنباله قافله را هم به دنبال خود بكشانند و وقتى عدهاى از آن جمعيت عظيم از غدير عبور كردند ديگر بازگرداندن شتران با بارهاى سنگين كار سادهاى نخواهد بود. اينجاست كه عملاً برنامه منتفى خواهد شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز ترجيح خواهد داد در پى قافله راه را ادامه دهد !
ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله با رسيدن به منطقه غدير فرمان توقف كاروان را داد، و دستور داد آنان كه پيشتر رفتهاند بازگردانده شوند و آنان را كه پشت سر هستند از ادامه راه مانع شوند تا برنامه خود درباره معرفى على عليهالسلام را به انجام رساند.
1) . مسند احمد بن حنبل: ج 4 ص 16. مسند طيالسى: ص 182. مجمع الزوائد هيثمى : ج 10 ص 408.
آنگاه از سمت راست جاده به سمت درختان غدير مسير خود را تغيير دادند. در اين مورد به خصوص سراغ ابوبكر و عمر فرستادند تا آنان را بازگردانند، و پس از آمدنشان آنان را به سختى مورد مؤاخذه قرار دادند.
آنان كه پيشتر رفته بودند بازگشتند و تا آخرين نفرات قافله خود را رساندند، و در منطقه غدير توقف كردند و پياده شدند.(1)
اينگونه بود كه اولين نقشه منافقين با آنكه اجرا شد ولى فورا به امر پيامبر صلىاللهعليهوآله خنثى شد، و در تعطيل كردن اصل برنامه شكست خوردند.
اكنون پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور دادند تا زير درختان را از سنگها و خار و خاشاك تميز كنند، تا در آنجا منبرى بر پا شود. منافقين از اين مرحله تصميم گرفتند با سنگ اندازى و شايعه پراكنى و مسخره كردن و اعتراض و سست كردن مردم نسبت به مراسم، آنچه مىتوانند ضربه بزنند تا بلكه از ارزش آن بكاهند.
در مرحله اول يكى از منافقين جلو آمد و به گونهاى كه مردم هم بشنوند گفت: او كه تا ساعتى ديگر از اينجا مىرود. چه خبرى باعث شده كه مىخواهد اينجا را تميز كند ؟ ! گمان مىكنم خبر خطرناك و مصيبتبارى با خود داشته باشد ! !
اين تخريب ذهنها با عبارات ناهنجار مىتوانست خبر ولايت را به عنوان بار گرانى كه مردم به زور متحمل آن مىشوند نشان دهد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله دستورات لازم را داد و منبر باشكوهى بر پا شد و آماده سازى مقدمات سخنرانى تا ظهر ادامه يافت.(2)
اكنون بايد مردم آماده سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشدند. منافقين اقدام به تحركى ديگر
در بين مردم نمودند و شايع كردند كه اگر اين سخنرانى انجام شود و على منصوب گردد ديگر راه بازگشتى نخواهد بود.
همچنين به ايادى و هواداران خود سپردند كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم مىخواهد براى سخنرانى در مقابل منبر جمع شوند، عمدا از اطراف آن پراكنده شوند تا عملاً مجلسى تحقق نيابد !
اين نقشه نيز عملى شد و با آنكه قبل از منبر نماز جماعت بر پا شده بود و عملاً مردم جمع بودند، ولى وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر قرار گرفت و منتظر ماند تا مردم با انسجام بيشترى از حالت نماز به سمت منبر جمع شوند تا سخنرانى خود را آغاز كند، با اين منظره مواجه شد كه عدهاى از اطراف منبر متفرق مىشوند ! اگر چه بسيارى از مؤمنين جلوى منبر جمع شده بودند، ولى اين منظره بسيار بىادبانه بود كه عدهاى برخيزند و بروند.
حضرت لحظاتى به آنان مىنگريست و راست و چپ منبر را نگاه مىكرد و منتظر بود كه شايد از اين حركت زشت خود دست بردارند.(1)ولى وقتى جدى بودن توطئه را احساس كرد به اميرالمؤمنين عليهالسلام دستور داد تا از تفرق مردم جلوگيرى كند و همه را در مقابل منبر جمع كند. با ديدن اين برخورد شديدِ پيامبر صلىاللهعليهوآله همه بازگشتند و در مقابل منبر نشستند. حضرت قبل از سخنرانى خطاب به مردم فرمود:
اى مردم من از تخلف شما و فاصله گرفتنتان از من ناراحت شدم. شما به گونهاى عمل كرديد كه به نظرم آمد حتى درختى كه نزديك من باشد از همه درختان نزد شما مبغوضتر است ! ! اما بدانيد كه خداوند مقام على بن ابىطالب را نسبت به من همچون من نسبت به او قرار داده است. خدا از او راضى است همانگونه كه من از او راضى هستم، چرا كه او هيچ چيزى را بر نزديك شدن به من و محبت نسبت به من ترجيح نمىدهد.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 299، 301.
اينجا بود كه شدت قبح اين رفتار مردم در برابر اول شخص عالم بشريت و خاتم نبوت بر خودشان هم معلوم شد، و صداى گريه و زارى مردم در پيشگاه آن حضرت بلند شد.
آنان براى جبران عمل قبيح خود بهانه آوردند كه: يا رسول اللّه، ما از شما دور نشديم جز به خاطر آنكه نخواستيم مزاحم شما باشيم و شما اذيت شويد ! ! ! ما از نارضايتى رسول خدا به پروردگار پناه مىبريم !
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم عذر آنان را پذيرفت، و با اين بزرگمنشىِ حضرت بار ديگر توطئه منافقين خنثى شد و عملاً سخنرانى آغاز شد.(1)
5 - مسخره كردن در بين خطبه(2)
اكنون منافقين با منظرهاى روبرو بودند كه عقلها را متحير مىكرد: جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى، منبر با عظمت زير درختان كهنسال و در كنار بركه، دو قامت آسمانى بر فراز منبر، و آغاز يك سخنرانى بلند با حمد و ثنايى سرشار از توحيد، و سكوتى ابهتانگيز كه احدى در آن فضاى باز جرأت حركت و صحبت نداشت.
مؤمن نمىتواند روح نفاق را در مخيله خود تصور كند. از آنجا كه دورويى و باصداقت نبودن جزء اصول اوليه نفاق است، منافق همه را به كيش خود مىپندارد و تصورى از صداقت و يكرنگى در ذهن خود ندارد. آنگاه كه كينه و حسد و عداوت نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام با اين روح نفاق آميخته شود ناخود آگاه سخنانى بر زبان مىآورد كه آن حسد درونى را نشان مىدهد.
از همه مهمتر اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ضمن خطبه، امامان ضلالتى را ذكر كرد كه بعد از آن حضرت مردم را به گمراهى مىكشانند، و سپس به صراحت فرمود آنان «اصحاب
صحيفه» هستند ! در اين قست از خطبه تصريح شده كه فقط عده خاصى متوجه منظور حضرت از «صحيفه» شدند، و اكثر مردم از ذكر چنين كلمهاى متعجب ماندند.(1)
كار از كار گذشته بود و بايد به فكر توطئههايى براى بعد از سخنرانى مىافتادند، اما عداوت با پيامبر و على عليهماالسلام كار خود را كرد.
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مشغول خطابه بود و در لحظاتى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را با دو دست بلند كرد و به مردم معرفى نمود و فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آتش نفاق و عداوت و حسد و كينه با على عليهالسلام شعلهور شد و به اوج خود رسيد. با اينكه بايد همه هنگام سخنرانى سكوت مىكردند، منافقين بىاختيار لب به سخن گشودند و هر يك تيرى از كمان زبان رها كردند. نمونههايى از گفتههاى آنان هنگام خطبه چنين است(2):
او به پسر عمويش مغرور شده است !
او به اين جوان مغرور شده است !
كار پسر عمويش را عجب محكم و مؤكد مىنمايد !
ما راضى نيستيم، و اين يك تعصب است !
هرگز در مقابل سخن او تسليم نخواهيم شد !
اين هرگز امر خدا نيست و او از پيش خود سخن مىگويد !
اگر مىتوانست مثل كسرى و قيصر عمل مىكرد !
چشمانش را مىبينيد كه چگونه مثل چشم ديوانگان در گردش است ؟ هم اكنون برمىخيزد و مىگويد: خدايم چنين گفته است.(3)
دائما كار پسر عمويش را بالا مىبرد، اگر مىتوانست او را پيامبر قرار دهد چنين مىكرد. به خدا قسم اگر هلاك شود او را از آنچه اراده كرده دور خواهيم ساخت.(1)
اين تيرها و نيشهاى گزنده چهار جهت را هدفگيرى مىنمود:
اينكه بگويند: آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگويد از جانب خدا نيست، و خدا به او چنين دستورى نداده، و آنچه مىگويد از پيش خود مىگويد، بايد از آنان سؤال مىشد: كدام خدا ؟ ! همان خدايى كه منافقين در دل به آن كافرند ؟ ! آيا اصلاً شما خدايى را قبول داريد كه مىگوييد: سخنان محمد از جانب خدا نيست ؟ ! و گذشته از اين اگر ثابت شود كه از طرف خداست آيا واقعا خواهيد پذيرفت، يا اين يك بهانه است ؟ !
اينكه بگويند: ما راضى نيستيم، و هرگز در مقابل اوامر او تسليم نمىشويم، نتيجه نفاق است كه عمرى در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله باشند و به نام مسلمان خود را جا بزنند و در روزى كه به وجود آنان و كمكشان نياز است بگويند: ما اين قسمت اسلام را نمىخواهيم و قلبمان به آن راضى نيست !
دستاويزهاى قومى و تعصبات جاهلى براى منافقين بسيار ارزش داشت. اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از ميان همه مردم پسر عمويش را انتخاب كرده بود از سوى منافقين يك تعصب فاميلى به حساب مىآمد، در حالى كه از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله انتصاب افضل الناس به امر خدا بود.
اينكه على بن ابىطالب عليهالسلام از نظر سنى جوان بود براى متعصبينى كه بزرگى را به سال مىدانستند و حتى به عقل هم نمىدانستند، يك تعصب به حساب مىآمد؛ چرا كه براى آنان تحمل ولايت و صاحب اختيارى يك جوان مخالف تعصبات قومى و
1) . كتاب سلام بن ابىعمره: ص 118.
محلى بود چنانكه درباره خود پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز همين بهانه را مطرح كردند و گفتند: دين پيرمردان قومت را نفى مىكنى ؟ !(1)
با تصريح به دستمايههاى شكنندهاى مقام با عظمت نبوت را به مسخره مىگرفتند، چرا كه اخلاق منافق استهزاء است.
گاهى به صراحت مىگفتند: اين يك تعصب است.
گاهى عنوان ديگرى را به كار مىگرفتند، و با اذعان به مقام با عظمت على عليهالسلام عنوان مىكردند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به فضائل او مغرور شده، و يا به تعبير ديگر فريب مناقب او را خورده و خيال مىكند به خاطر فضيلت بايد او را مقدم بدارد !
گاهى عنوان محكمكارى به اين عملِ حضرت مىدادند كه مقصودش محكم كردن جاى پاى على است كه ديگران را سر جايشان بنشاند.
حتى تا آنجا پيش رفتند كه گفتند: اين هم نمونهاى از كار كسرى و قيصر است كه فقط به عنوان وراثت، خلافت را در نسل و فاميل خود حفظ مىكنند و هيچ كارى به لياقتها و فضيلتها ندارند.
البته از روح نفاق بيش از اين انتظار نمىرفت، ولى اين طرز تفكر - اگر امروز هم در كسانى باشد - به معناى مسخره كردن مقام عظيم نبوت و شك در پيامبرى حضرت محمد صلىاللهعليهوآله است، و ما پيامبرى را معتقديم كه امين خدا و داراى مقام عصمت است.
پس از آنكه منافقين در اثناى خطبه با ديدن آن منظره بديع - كه على عليهالسلام بر فراز دستان پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشت - سخنانى گفتند و دل خود را سبك كردند، بعد از خطبه آغاز لحظاتى بود كه در مجالس خصوصى خود لب گشايند و آزادانه سخن بگويند.
1) . بحار الانوار: 18 ص 156، 198.
نمونههايى از گفتههايشان بعد از خطبه چنين است:
نقشههاى ما بر آب شد.
هرگز گفتار محمد را تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نمىنماييم.
بايد ما را هم در ولايت على شريك كند تا ما هم سهمى داشته باشيم !
حال على را براى ما تعيين مىكند، ولى خواهد دانست (كه چه نقشههايى داريم) !(1)
شايعه پراكنى و سنگ اندازى و تخريب افكار مردم مسئلهاى بود كه همه منافقين دست به دست هم داده بودند و در حد امكان به آن دامن مىزدند.
عدهاى از منافقين گفتند: اكنون كه عمرش پايان يافته و روزگارش به سر رسيده مىخواهد خلافت را بعد از خود به على بدهد. به خدا قسم خواهد دانست.(2)
عدهاى ديگر از قريش كه كنار هم نشسته بودند گستاخى را بالاتر بردند و از روى اطمينانى كه به نقشههاى خود داشتند يكى گفت: اگر محمد خيال مىكند كار براى على بعد از او درست خواهد شد احمق است.(3)
عدهاى ديگر گفتند: محمد در محبت على گمراه شده، و درباره او جز از روى هوى و هوس سخن نمىگويد.(4)
حتى عدهاى صريحا به اميرالمؤمنين عليهالسلام ناسزا مىگفتند و در پى آن علنا مىگفتند: محمد گول پسر عمويش را خورده است.(5)
دقت در سخنان منافقين در اين مرحله چهار جهتگيرى را نشان مىدهد:
نپذيرفتن و انكار سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به صراحت بر زبان آوردند، و در اين باره نفى گفتار حضرت از يك سو و نفى ولايت على عليهالسلام را از سوى ديگر مطرح كردند.
تعصبات جاهليت در تقسيم غنايم را به خاطر آوردند و خيال كردند خلافت هم يكى از غنايم جنگى است كه هر كس تلاشى در راه اسلام كرده بايد در آن سهمى داشته باشد. جا داشت خطابى با اين مضامين به آنان گفته شود:
اگر بنا باشد همه مسلمانان سهمى داشته باشند پس همه بايد خليفه باشند و به اندازه خود فرمان دهند !
اگر قرار به سهميهبندى باشد شما كدامين روز از جنگ فرار نكردهايد و به اسلام ضربه نزدهايد كه امروز سهم خود را مىخواهيد؛ مگر اكثر شما منافقين، كسانى نيستيد كه در فتح مكه از ترس شمشير مسلمان شديد و پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را طلقاء و آزادشدگان ناميد.
اگر بنا به تقسيم و سهميهگذارى هم باشد اسلام مديون على بن ابىطالب عليهالسلام است و روزى از اسلام نبوده كه آن حضرت فداكارى و از خود گذشتگى در راه خدا نشان نداده باشد. روزهايى كه همه فرار مىكردند و همه از اقدام هراس داشتند و روزهايى كه كسى براى اقدام نبود، در همه اين روزها اين على عليهالسلام بود كه مشكل اسلام را حل كرد.
اى منافقين پر مدعا ! شرم نمىكنيد كه مثل شمايى مىخواهد شريك على عليهالسلام در خلافت باشد و در پى سهميه خويش است ؟ !
معلوم شد كه نقشههاى منافقين طبقه بندى شده و مرحلهاى پيشبينى شده است، زيرا وقتى خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله در كاملترين و هدفمندترين شكل خود پايان يافت به
صراحت گفتند: «نقشههاى ما بر آب شد» . يعنى مرحلهاى از نقشههاى طبقهبندى شده ما از دست رفت و اجراى آن غير ممكن شد و وقت آن گذشت و كارى كه نبايد مىشد تحقق يافت.
پيداست كه در مرحله اول تصميم داشتند به هر صورت شده از مراسم منصوب كردن و معرفى على بن ابىطالب عليهالسلام جلوگيرى كنند، چرا كه اگر اين مرحله تحقق نمىيافت بسيارى از شبههاندازىها و ابهامگرايىها به آسانى قابل شيوع بود و مقطع خاص قابل استنادى وجود نداشت.
منافقين براى اينكه اين مرحله به انجام نرسد وقتى كاروان به غدير نزديك شد بر سرعت خود افزودند و از آنجا عبور كردند تا شايد پيامبر صلىاللهعليهوآله بگويد: «اكنون كه عدهاى عبور كردهاند فعلاً از اين مراسم صرفنظر مىكنيم» ! !
ولى با تعجب ديدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله جلو رفتگان را به اجبار بازگرداند و همه را متوقف كرد و برنامه خود را اجرا نمود. بعد از آن هم از جمع شدن مردم در برابر منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله جلوگيرى مىكردند تا مگر اين خطابه تحقق نيابد تا آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ناراحت شد، و مردم درباره تأخير خود از حضرت عذرخواهى كردند.
منافقين به ادامه نقشههاى خود تصريح كردند، كه ما اگر چه در اين مرحله شكست خورديم و پيامبر صلىاللهعليهوآله كار خود را به انجام رسانيد، اما خواهد دانست كه نقشههاى ما دنباله دارد. اگر در اين مرحله موفق نشديم مراحل بسيارى پيش رو داريم كه نقشههاى آن را از قبل آماده كردهايم و به موقع آنها را به مرحله اجرا خواهيم گذاشت، چنانكه در صفحات آتى اين مراحل ذكر خواهد شد.
معاويه را از سابقههاى طولانى او بايد شناخت. كسى كه بيست سال بر فراز منبرها على بن ابىطالب عليهالسلام را مورد ناسزا قرار داد، آغازى از غدير در پرونده خود داشت. او
با حال غضب، ابوموسى اشعرى را تكيهگاه خود قرار داد و دست ديگر بر مغيرة بن شعبه قرار داد و با تكبر به راه افتاد و تصريح كرد كه به ولايت على اقرار نمىكنيم.
اين دشمن على عليهالسلام فورا با نزول آيه قرآن روبرو شد، و اين سابقه سوء را در پرونده خود به ثبت رسانيد. خداوند اين آيه را درباره او نازل كرد: «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى وَ لكِنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى ثُمَّ ذَهَبَ اِلى اَهْلِهِ يَتَمَطّى ... » (1): «نه تصديق كرد و نه نماز خواند بلكه تكذيب كرد و پشت نمود و سپس با حال تبختر به سوى اهل خود به راه افتاد ... » .
اين گستاخى به حدى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابتدا تصميم گرفت او را به قتل برساند، ولى با ملاحظه شرايط تصميم گرفت بر فراز منبر آيد و وى را به مردم معرفى كند و برائت خود را از او اعلام نمايد. باز هم آيهاى نازل شد كه حضرت فعلاً از اين كار چشم پوشى كند.(2)
تمام اين مراحل در حد شايعه پراكنى بود. اما كم كم به فكر برخوردهايى افتادند، تا شايد رسما مسئله خلافت تعيين شده را بازگرداندند. واقعا طرح سؤالى كه بتواند در برابر آن سخنرانى مفصل پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار بگيرد برخاسته از شيطنت آنان است.
يكى از راهها اين بود كه اصل نسبت غدير با خدا را زير سؤال بردند و در اين راه عمر پيشقدم شد و گفت: به خدا قسم خدا به او چنين دستورى نداده و آنچه درباره على گفت از پيش خود ساخته است !(3)سپس ابوبكر و عمر با هم گفتند: آنچه گفت از جانب خدا نيست، ولى مىخواست پسر عمويش را شرافت دهد.(4)حتى تا آنجا پيش رفتند كه عدهاى گفتند: محمد كذاب است و به خدايش دروغ مىبندد.(5)
مطرح كردن چنين سخنانى در غدير، آن هم لحظاتى پس از آن سخنرانى عظيم، نشانه وسعت توطئه و زمينههاى نفاقى است كه چنين در عمق جامعه رسوخ پيدا كرده بود، به گونهاى كه صراحتا مىگفتند: اگر محمد بميرد دين او را خراب مىكنيم ! !(1)
هنگام بيعت هم كه رسيد تنها كسانى كه از ميان آن جمعيت انبوه بدون اعتراض بيعت نكردند ابوبكر و عمر بودند كه گفتند: آيا اين بيعت از طرف خداست يا از طرف رسولش ؟ ! كه اشاره به همان ساختگى بودن برنامه غدير بود. حضرت فورا اين حركت را پاسخى قاطع داد و فرمود: بلى امرى است كه هم از طرف خدا و هم از طرف رسولش است.
با اين همه وقتى بيعت كردند و بيرون آمدند گفتند: درباره آنچه گفت هرگز تسليم او نخواهيم شد.(2)در ظاهر براى اينكه رد گم كنند و كسى از توطئههايشان بو نبرد، عمر در حالى كه بر كتف اميرالمؤمنين عليهالسلام مىزد گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يا عَلى. أصبَحتَ مَولاىَ وَ مَولى كُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ : گوارايت باد اى على. اكنون صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى شدى !(3)
راه ديگرى كه منافقين و در رأس آنان پنج نفر اصحاب صحيفه براى خود انديشيدند كه شايد با پذيرش آن از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله غدير خنثى شود، مطرح كردن نسخ ولايت على عليهالسلام و انتخاب ديگرى به جاى او بود. ابتدا شايع كردند كه اى كاش غير از على را خليفه قرار مىداد، يا اكنون كه كار تمام شده ديگرى را به جاى او قرار دهد ! !(4)
كم كم سخن را عوض كردند و گفتند: اى كاش ما را به جاى على امام قرار مىداد ! ! (5)
در مرحله بعد گريز به اهداف خود را شروع كردند و گفتند: اگر به جاى على، ابوبكر و عمر را قرار دهد از آنها پيروى مىكنيم ! !(1)
بعد از آن بار ديگر در سخن جدىترى گفتند: قلوب ما طاقت ولايت على را ندارد كه هم از محمد اطاعت كرده باشيم و هم از على اطاعت كنيم. بايد درخواست كنيم كه او را براى ما با ديگرى عوض كند ! !
سپس پا به مرحله عمل گذاشتند و رسما نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند، و با گنجاندن دسيسه اصلى خواسته خود را مطرح كردند و گفتند: يا رسول اللّه، مردم تازه مسلمان شدهاند و راضى نمىشوند كه نبوت در تو و امامت در پسر عمويت باشد. اگر آن را به ديگرى منتقل كنى بهتر است.
ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن آنان را رد كرد و فرمود: من اين كار را با رأى خود انجام ندادهام كه اختيار داشته باشم. خدا به من امر كرده و آن را بر من واجب نموده است. سپس آيهاى در پاسخ آنان نازل شد.(2)
از ترفند تبديل على عليهالسلام به شخص ديگرى كه نااميد شدند به خيال خود يك درجه تخفيف دادند و مسئله شركت با على عليهالسلام در خلافت را پيش كشيدند. اين پيشنهادات بعد از آن مراسم عظيم به خوبى خبر از توطئههاى پشت پرده مىداد.
ابتدا معاذ بن جبل را - كه يكى از افراد صحيفه ملعونه بود - با آن چهره مقدسنما مأمور كردند كه به عنوان خيرخواهى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آيد و اين پيشنهاد را مطرح كند، و براى شركت در خلافت ابوبكر و عمر را نام ببرد ! ! او نزد حضرت چنين گفت: يا رسول اللّه، اگر ابوبكر و عمر را با على در خلافت شريك نمايى كه مردم آرام گيرند، با اين كار امر آنان به اصلاح مىرسد ! !(3)
واى به حال مردمى كه با ديدن اين مناظر هيچ بويى از توطئه نبرند و از خود نپرسند كه چگونه براى جايگزينى يا شركت با على عليهالسلام در خلافت از ميان اين همه صحابه، ابوبكر و عمر پيشنهاد مىشوند ؟ آيا چه خصوصيتى و چه ارتباطى بين معاذ و اين دو نفر وجود دارد ؟ !
به دنبال آن عمر با عدهاى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و طلب كارانه گفتند: يا رسول اللّه، ما عبادت بتها را رها كرديم و پيرو تو شديم. پس ما را هم در ولايت على شريك كن تا شركاى او باشيم ! !
اينجا بود كه در پاسخ آنان آيه نازل شد كه اگر كسى را شريك نمايى عمل تو بىارزش مىشود !(1)
دشمنان ولايت(2)
با اينكه كوردلان هميشه در صدد فرار از فرامين الهى و هدايتهاى ذوالجلالى هستند، ولى مؤمنين حقيقى در صدد يافتن راه دقيق خدايى هستند كه قبولى آن نزد پروردگار صد در صد باشد و جاى شبههاى نداشته باشد.
از اينجاست كه وقتى مؤمنين، اراده پروردگار درباره انتخاب شدگان او را در غدير دانستند، آن را مهمترين جشن خود در بزرگترين عيدشان تلقى كردند و قلوبشان نور باران شد. اميرالمؤمنين عليهالسلام اين برخورد زيباى مؤمنين با غدير را در عبارتى دلانگيز چنين فرموده است:
خداوند دينى را قبول نمىكند مگر با ولايت آنكه به ولايتش دستور داده و اسباب اطاعتش با تمسك به دستاويزهاى او و اهل ولايتش نظام مىيابد. اين است كه خداوند در روز غدير بر پيامبرش فرستاد آنچه بيانگر ارادهاش درباره انتخاب
شدگانش بود و به او دستور ابلاغش را داد ... ، و براى او حفظ از منافقين را ضمانت نمود. خداوند دينش را كامل نمود و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين را روشن ساخت.(1)
خطر منافقين(2)
در مورد خطر منافقين در غدير مىتوان گفت:
فرق بين غدير و دعوتهاى قبلى نبى مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله اين بود كه در غدير، اجتماعى منسجم و يكپارچه و عظيم از مسلمين بود، ولى در دعوتهاى قبلى مجموعهاى از كفار و مسلمين و يا اكثريتى از كفار در برابر حضرت بودند. ولى اين مسلمانان چه كسانى بودند كه نيمى از خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اعلام خطر و حذر از منافقينِ آنان طى شد.
اگر چه دعوتهاى قبلى پيامبر صلىاللهعليهوآله هر يك در مرحلهاى از ضعف اسلام قرار داشتند و اين مرحله در اعلى درجه قوت اسلام بود، ولى در همين حال پيامبر صلىاللهعليهوآله از مشركين خوفى نداشت و همه ترسش از مسلمين منافق بود !
اين بود كه در همان آغاز خطبه غدير - در حالى كه پس از اعلان نزول آيه - مردم منتظر ورود به اصل مطلب بودند، با كمال تعجب متوجه شدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله تعطيل اين سخنرانى را مطرح مىكند ! ! حضرت به صراحت فرمود: از جبرئيل خواستم كه از خدا بخواهد كه مرا از ابلاغ اين پيام معاف بدارد !
اين مطلب در ذهن مخاطبان دو سؤال به ميان آورد: يكى آنكه بدانند چرا حضرت چنين درخواستى را نموده است، و ديگر اينكه اگر چنين خواستهاى در ميان بوده پس چگونه اكنون سخنرانى در حال انجام است ؟
در دنباله سخن، پيامبر صلىاللهعليهوآله پاسخ هر دو سؤال را داد. علت درخواست معاف شدن از ابلاغ پيام را حضور منافقين و فتنهگران ذكر كرد، و علت تعطيل نشدن سخنرانى را حكم قاطع الهى در ابلاغ پيام اعلام كرد، و اينكه خداوند بدون اين ابلاغ از من راضى نمىشود.
حضرت در لا به لاى اين قسمت از سخن كار فوقالعادهاى انجام داد، كه منافقين از ترس افشاى اسرارشان در جاى خود ميخكوب شدند. آن سخن پر تأثير اين بود:
اگر بخواهم منافقين را نام ببرم مىتوانم و اگر بخواهم به تك تك آنان اشاره كنم آنان را نشان مىدهم، ولى به خدا قسم درباره آنان با بزرگوارى رفتار كردهام.
حضور منافقين در غدير(1)
از نگاه اعتقادى و فكرى، جمعيت عظيم حاضر در حجة الوداع و غدير شامل افرادى با درجات متفاوت ايمان بود. از مسلمانان مخلصى در اعلى درجات ايمان همچون سلمان و ابوذر و مقداد گرفته، تا افراد متوسط الايمان، تا برسد به تازه مسلمانانى كه قدم در بارگاه اسلام گذاشته بودند، تا برسد به كلمه توحيد بر زبان جارى كنندگانى كه تا ديروز بر عليه اسلام شمشير مىزدند.
در نگاهى ديگر شامل افرادى ديندار و با تقوا و فداكار براى دين بود، در مقابل شهوت پرستانى كه هدفى جز مقاصد دنيوى در سر نداشتند. در دقّتى ديگر گروهى هنوز در تعصبات جاهلى غرق بودند و عقدههاى بدر و احد و حنين را در دل نگه داشته بودند، در مقابل افرادى كه با ايمان راسخ از جاهليت و عادتهاى آن بيزار بودند و بر آنها لعنت مىفرستادند.
در كنار همه اينها منافقين بودند كه با نقشههاى جدى بر ضد اسلام و حتى امضاى معاهده بر ضد جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه صحيفه ملعونه نام گرفت - در برابر منبر غدير
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 21، 29 - 34.
حضور داشتند. البته منافقين گروهى بودند كه نبايد به حال خود رها مىشدند تا فتنه انگيزى كنند، و به همين جهت پيامبر صلىاللهعليهوآله تعهد داشت كه حتما در مراسم غدير حضور داشته باشند تا هم تحت كنترل باشند و هم حجت بر آنان تمام شود.
از همه جالبتر در هيبت غدير آن بود كه حتى افرادى از مشركين - كه هنوز بر جاهليت خود باقى بودند - از مكه تا غدير آمدند تا ببينند پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهد در غدير چه بگويد.(1)
آنگاه كه يك واقعه تاريخى آثارى را به دنبال داشته باشد، بايد عملكرد مخالفان و دشمنان آن نيز به دقت مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد. با دقت در برخورد دشمنان و كشف توطئههايشان و موشكافى آنها، رابطه بسيارى از وقايعِ مقارن آن و اتفاقاتى كه در ارتباط با آن به وقوع مىپيوندد، كشف مىشود.
در غدير به خاطر حساسيت مسئله خلافت، توطئههاى بسيارى در جريان بود و خط نفاق با تمام قوا وارد عمل شده بود، ولى با اين همه سعى در كتمان نقشههاى خود داشت تا بتواند به راحتى اهداف خود را دنبال كند.
با نگاهى آگاهانه به برخوردها و تحركات دشمنانِ غدير مقارن با مراسم با شكوه آن، از غفلت نسلها نسبت به دامهاى ضلالتى كه از آن روزها گستردند، جلوگيرى مىشود. ذيلاً به تحليل توطئههاى عظيم منافقين مىپردازيم تا نسلهاى حاضر و آينده را از اسرار صحيفه و سقيفه آگاه ساخته باشيم.
در اين باره ابتدا نگاهى كلى به عملكرد منافقين خواهيم داشت. سپس موضعگيرىهاى غدير را در برابر سقيفه در طول تاريخ مورد بررسى قرار خواهيم داد. پس از اين نگاه كلى، ماجراى امضاى صحيفه ملعونه اول را با جزئياتش مورد بازبينى قرار مىدهيم و آنگاه كارشكنىهاى ايادى صحيفه در طول مراسم غدير را ذكر مىكنيم.
مرحله بعد، تحليل نقشه قتل پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام بعد از مراسم غدير است كه انگيزه و كيفيت آن را مورد بازبينى قرار مىدهيم. مرورى بر تدوين صحيفه ملعونه دوم در مدينه، تحليل مفصلى است كه محتواى آن را به دقت بررسى مىكند. آخرين قسمت اين بخش نگاهى تحليلگرانه بر آثار صحيفه در روزهاى بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
قبل از تحليل جزئيات عملكرد منافقين و جستجوى اهداف هر يك از موارد، مىپردازيم به تجزيه و تحليل وجود چنين زمينههايى براى توطئه، و حضور اشخاصى كه جرئت چنان اقداماتى را به خود مىدادند.
از سوى ديگر نتايج افشاگرىهاى پيامبر و امامان عليهمالسلام در اين زمينه را مورد بررسى قرار مىدهيم، و اينكه آگاه ساختن نسلهاى مسلمين در اين زمينه به معناى صادقانهترين شكل انتقال معارف دين به آنان است؛ كه در اين قسمت جوانب مختلف اين مسئله را بررسى مىكنيم.
چرا در شرايط حساس غدير كه انتظار مىرفت پيامبر صلىاللهعليهوآله به هيچ عنوان متعرض موضوعات مسئله برانگيز نشود، به افشاى اقدامات منافقين و خطابهاى غليظ با آنان پرداخت ؟
چرا به صراحت امامان ضلالت را ياد كرد و حتى كلمه «اصحاب صحيفه» را از فراز منبر غدير - نه فقط براى مخاطبينش - كه به گوش نسلها رسانيد ؟
چرا آن حضرت سعى نكرد با مثبت نشان دادن وضعيت جامعه اسلامى، مردم را به آيندهاى غرور آفرين دلخوش كند ؟
پاسخ آن است كه اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط به عنوان بقاى يك حكومت در مفهوم قدرت و سيطره ظاهرى بر مردم نبود. اهداف آن حضرت را بايد در ابديت اسلام دانست، و بقاى قلبهايى كه با خدا و دين خدا پيوند مىخورند.
بايد نسلهاى اسلام را متوجه كرد كه چه آيندهاى در انتظار آنان است.
بايد مسلمانان بدانند كه پيامبرِ رنج كشيده آنان - پس از بيست و سه سال زحمتدر چه بحرانى توانست مراسم غدير را اجرا كند.
بايد آنان را به گونهاى از پشت پرده اعمال منافقين آگاه نماييم كه از تولد پديده شومى به نام «سقيفه» متحير نشوند.
اين اقدام نوعى واكسينه كردن جامعه اسلامى است، كه متوجه باشند نسل اول اسلام در كدام جامعه بودند و بايد با چه مسايلى دست و پنجه نرم كردند. مسلمانان بايد بدانند كه چه لكههاى ننگ پاك نشدنى از سقيفه بر دفتر اعتقادشان مانده، كه اگر آنها را تشخيص ندهند دامان خودشان را هم خواهد گرفت.
بايد اذعان داشته باشيم كه اين افشاگرىها يك ضرورت اعتقادى و واجب دينى و وظيفه اسلامى ماست.
معرفى دشمنان در خطبه غدير و برخورد شديد با آنان - به خصوص با خط نفاق به همه آموخت كه اسلام نسبت به مخالفان توطئهگر بىتفاوت نيست ! پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت تصميم خود بر قتل امضاكنندگان صحيفه و توطئهگرانى چون معاويه را در غدير بر زبان آورد، تا به نسلهاى آينده اسلام بفهماند كه بازيگران با سرنوشتِ مسلمانان، مستحق قتلاند. آن حضرت با افشاگرى خود دو پايه اعتقادى «تولّى» و «تبرّى» را پايهگذارى كرد.
اگر غدير عملى مىشد و اميرالمؤمنين عليهالسلام خلافت را به دست مىگرفت، نسبت به منافقان همزيستى مسالمتآميز نشان نمىداد و آنان را از صحنه اجتماع مسلمين ريشهكن مىكرد، و اين همان چيزى بود كه منافقين از آن وحشت داشتند.
در غدير به جاى آنكه از درخواست معذور داشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله از ابلاغ اين پيام تعجب كنيم، بايد از اوضاع وخيم اجتماع مسلمانان در عجب باشيم. در روزهاى ثمر گرفتن از زحمات 23 ساله حضرت، شرايط چنان شكننده بود و تركيب مسلمانان چنان عجيب شده بود كه منافقين در مدينه با قدرت عمل مىكردند؛ تا آنجا كه مسجد ضرار بپا كردند و تصميم قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را گرفتند و بارها به صراحت رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستادند !
اگر به آمار كيفيت برخوردهاى آنان با پيامبر صلىاللهعليهوآله و اعمال و رفتارشان و بىاعتنايىهايشان به دستورات حضرت و اعتراضات آنان و نيز به معاهدات سرّى با اهل مكه و غيره دقت شود، معلوم خواهد شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در چه شرايطى چنان درخواستى را مطرح نموده است.
از سوى ديگر سستى در جنگها و فرارهاى ناگهانى - كه در آيات قرآن منعكس است - و آنچه در سالهاى آخر عمر حضرت درباره منافقين نازل شده، زاويه ديگرى از اين مسئله را نشان مىدهد. ضعف ايمان عدهاى كه در نماز جمعه پيامبر صلىاللهعليهوآله را رها مىكردند و مىرفتند، نشانگر ابعاد ديگرى از سستى مردم در دين است.
عدهاى ديگر صاحبان نفوذ و بىدين بودند كه با كمال بىحيايى در پى اجراى هواهاى قبيلهاى و مصالح گروهى و شخصى خود بودند. از طرفى آنان سوابق و تجربيات طولانى داشتند و نقاط ضعف مردم را مىدانستد.
عدهاى ديگر طالب امتيازاتى بودند كه اسلام به آنان نمىداد، و براى رسيدن به آنها به هر قيمتى آماده بودند و مرزى نمىشناختند.
قريب العهد بودن به جاهليت درد ديگرى بود و بسيارى از مفاهيم جاهلى هنوز در دلهاى بسيارى از آنان جا داشت.
در همين حال اكثر مؤمنين واقعى متوجه عمق عمل خيانت كاران نبودند. آنان كه تسليم اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، هرگز در اين فكرها نبودند كه ممكن است عدهاى توطئهگر در ميان آنان با تمام قوا مشغول فعاليت باشند.
همچنين حركات عايشه و حفصه براى پدرانشان كه از داخل خانه بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله توطئه مىكردند، اهرم شكنندهاى بود كه هر لحظه مشكل جديدى به وجود مىآورد.
مطالعه همه اينها نشان خواهد داد كه اجراى امر عظيم غدير جز با عصمت و حفظ ضمانت شده الهى - كه همه قلبها و جسمها به دست اوست - امكانپذير نبوده است. پس تعجب از اين نيست كه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله از خدا خواسته تا او را از ابلاغ اين حكم معذور بدارد، بلكه تعجب از اين است كه با آن شرايط خطرناك، چطور اعلام ولايت در غدير ممكن شده است ؟
همان كسانى كه همزمان با غدير صحيفه ملعونه را امضا كردند، و در مقابل منبر غدير ناروا گفتند و كسانى كه در توطئه قتل پيامبر و على عليهماالسلام شركت داشتند، همانها در ماجراهاى جيش اسامه و منع از نوشتن كتف و در ماجراهاى سقيفه و احراق بيت و بيعت و غصب فدك حضور داشتند و به عنوان عوامل اصلى عمل مىكردند.
اينجاست كه بر نسلهاى آن روز و آيندههاى مسلمين و حتى غير مسلمين روشن مىشود كه ريشه اين همه توطئه جز در صحيفه ملعونه و ماجراهاى منافقانه در پشت پرده غدير، در جاى ديگرى قابل جستجو نيست.
در تركيب جامعه اسلامى آن روز اين نكته مهم است كه پس از نااميدى دشمنان از نابودى اصل اسلام و اطمينان از پابرجايى آن، تعداد مسلمانان رو به فزونى گذاشت. لذا وجود اين افراد در جامعه اسلامىِ آن روز قابل توجه است:
يك. مخلصين.
دو. آنان كه با رونق بازار اسلام مسلمان شدند.
سه. آنان كه با هوس به دست آوردن حكومت در زمان حضرت و بعد از آن حضرت مسلمان شدند.
چهار. آنان كه به عنوان فرار از ستم قريش يا ارباب و موالى خود، يا گريز از خونها و حقوقى كه به گردن داشتند، مسلمان شدند.
پنج. عدهاى كه در همه عمر خود، دستى براى بيعت و پايى براى فرار آماده داشتند و روحا منافق بودند.
شش. تسليم شدگانى كه مجبور بودند دم نزنند.
هفت. فرصت طلبان بىاعتقادى كه فقط در پى فرصتى براى به چنگ آوردن دنيا بودند.
هشت. افرادى كه هيچ جهتى از دنيا برايشان نفى و اثباتى نداشت، و نسبت به دين نيز چنين بودند.
نه. افراد بىفكرى كه به پيروى از اكثريت و عامه مردم داخل جرگه اسلام شده بودند.
ده. سادهلوحان و سادهدلان خوش عقيدهاى كه به راحتى قابل انحراف و تغيير عقيده بودند.
در تحليل جامعه اسلامىِ آن روز، بايد از فرصت طلبانى نام برد كه به شكلهاى گوناگونى جلوه مىكردند:
يك. تشنگان قدرت كه براى به دست گرفتن حكومت لحظهشمارى مىكردند.
دو. منزوى شدگان از قدرت كه جوّ حاكم را زير نظر داشتند.
سه. هواپرستان شهوت طلب كه اينان نيز از ديد خود جوّ حاكم را زير نظر داشتند.
چهار. شكست خوردگان بىتقوا كه در فكر انتقام بودند.
پنج. حسودانى كه نمىتوانستند مقامات والاى خدادادى را ببينند.
شش. آنان كه در جنگها افراد خانواده خود را به دست مسلمانان از دست داده بودند.
گروههاى فوق دو خصيصه مهم داشتند كه براى غاصبين خلافت بسيار مهم بود و براى اسلام خطرى عظيم به شمار مىآمد:
اول. رونق و عدم رونق اسلام و جهات معنوى آن برايشان اصلاً ارزشى نداشت و نسبت به آنها بىتفاوت بودند؛ اضافه بر اينكه از نابودى اسلام و ضربه خوردن آن لذت هم مىبردند.
دوم. از اصل اسلام بويى نبرده بودند تا قدرت مقاومت داشته باشند، و بتوان از آنان به نفع اسلام استفاده كرد.
اهداف منافقين(1)
در طول سيزده سال دعوت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مكه معظمه مسلمين بسيار كم بودند، و اين بدان جهت بود كه ظاهر اسلام در جانب ضعف قرار داشت، و هوسهاى دنيوى كمتر مىتوانست باعث گرويدن ظاهريِ مردم به اسلام گردد.
اگر چه در همان عده كم نيز چند نفرى با قلبهاى آكنده از نفاق و براى تأمين آينده خود، گِرد پيامبر صلىاللهعليهوآله جمع شده بودند و اجراى مقاصد جاهلى و خنثى كردن اقدامات حضرت را در دل مىپروراندند، ولى در عين حال خلوص نيّت ديگران امكان هر اقدامى را از آنان سلب نموده بود.(2)
منافقين به ظاهر مسلمان، در باطن گرايش به كفر و الحاد و شرك داشتند و آرزوى نهفته در قلبشان ريشه كن كردن اسلام با تمام محتوايش و بازگشت به گذشته بود. ولى بخوبى مىدانستند كه اين هدف به آسانى قابل دسترسى نيست و لا اقل با حضور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله امكانپذير نخواهد بود. لذا دست بكار برنامههاى شومى براى بعد از رحلت آن حضرت شدند.
آنان در سال حجة الوداع چند پيمان نامه در بين خود امضا كردند و طى آنها نقشههاى پيچيده و دقيقى را بر ضدّ آينده اسلام پايهريزى كردند. همه اين حركتها در منافقين تأثير مستقيم در مسئله غديرو اجراى آن داشت.(1)
با همه اقداماتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اعلان امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام انجام داده بود، اعلان و نصب و تعيين رسمى و عمومى را براى موقعيتى مهم از نظر زمانى و مكانى در نظر گرفته بود كه در عظيمترين اجتماع مردم در تاريخ حيات آن حضرت و در آخرين ماههاى عمر او بود. وحشت منافقين هم از همين بود و به صور مختلف در مقابل آن سنگ اندازى مىكردند.
آن موقعيت زمانى و مكانى براى اعلان رسمى «غدير خم» بود كه به طور اساسى منافقين را فلج كرد و نقشههاى چندين ساله آنان را نقش بر آب كرد و بر آنچه در خاطر شيطان صفت خود پرورده بودند خط بطلان كشيد.
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين باره مىفرمايد: وَاللّهِ لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوِلاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ الرَّجاءَ: پيامبر در روز غدير، عقد ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين طريق از آن قطع كند.(2)
و لذا بخش ششم سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير منافقين را نشانه مىرفت، و اشارههاى رمزى به توطئهها و نقشههاى آنان بود كه مىبايست از فراز منبر غدير
هشدار آن داده مىشد و مردم را نگران روزهاى آينده اسلام مىنمود. اما صاحب فصيحترين بيان در همه عالم، چنان مقدمهسازى بر اين بخش سخن نمود كه ذلت و سقوط دشمنان را به همه نشان دهد.
جايگاه صحابه و غدير(1)
يكى از جوانب مهم غدير، بررسى مواجهه صحابه با غدير و نيز پيشگيرىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله از اقدامات خصمانه آنان است:
چه بسا دستآورد مهم ماجراى غدير اين باشد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله توانست با اين اقدام سكههاى بدل آن تقلب پيشگان و خدعه و نيرنگ آن مكاران را بر ملا كرده و آنان را رسوا كند، تا يكايك افراد آنان را بشناسد. آن هم به شيوهاى همگانى، تا به رغم تفاوت مرتبه و سطح فكر و با اختلاف سن و موقعيتشان بفهمند و درك كنند.
و اينگونه بود كه همه مردم ديدند: آنان كه ادعا داشتند رسول خدا صلىاللهعليهوآله را گرامى مىدارند و به زياده آب وضو و آب دهان او تبرك مىجويند، چه كوتاهى و جفاها كه نكردند. كسانى كه مدعى بودند به اين فرمانهاى الهى عمل مىكنند:
«در مقابل خدا و پيامبرش پيش نيافتيد» .(2)
«صداى خود را از صداى پيامبر بلندتر نكنيد و آنگونه كه بعضى از شما ديگرى را ندا مىدهد او را خطاب نكنيد» .(3)
«آنچه پيامبر براى شما آورده است بپذيريد و از آن چه نهى مىكند بپرهيزيد» .(4)
«خدا و پيامبرش را اطاعت كنيد» .(5)
همچنين ادعا مىكردند كه با ديگر آيات قرآن كردارشان را تطبيق داده و شاخصهاى رفتار خود را با اعمال آن حضرت ترسيم مىنمايند. به گونهاى كه كوتاهى در آنها را گذشتن از حدّ فسق و سهلانگارى در دين مىشمردند.
البته در كنار اين ظاهر سازىها به برترى و فضل آن حضرت نيز اقرار داشتند، زيرا او كسى بود كه آنان را با عنايت پروردگار از ظلمت به نور و از ضلالت و گمراهى به هدايت آورده، و ذلت و پستى آنان را به عزت و بزرگى و شقاوت و بدبختى آنان را به سعادت و جهنم را برايشان به بهشت بدل نموده بود.
علاوه بر همه اينها آنان ادعا مىكردند كه در اين ايام شريف به اين مكان مقدس - يعنى عرفات - آمدهاند تا خداوند را عبادت كرده، خشنودى او را طلب كنند و به درگاهش تضرع نمايند، و هيچ در پى دنيا و زيورهاى آن نيستند.
اما با وجود اين ادعاها و تظاهرها به دين و ديندارى، همگان به چشم خود ديدند كه چگونه حركتى ساده از جانب پيامبر صلىاللهعليهوآله سبب شد تا آنان باطن خود را هويدا كرده، نيرنگهاى پنهان و ترفندهاى خائنانه خويش را آشكار نمايند !
تا جايى كه همگى ديدند كه چگونه آنها صداى خود را از صداى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بلندتر كردند ! حتى تندتر و بلندتر از آنچه با يكديگر سخن مىگفتند او را خطاب كرده و از دستوراتش سرباز زدند، و تمام اينها جز به خاطر اشتياق به دنيا و ترك آخرت و تمايل به خواستههاى شيطانى و چشمپوشى از لطف و رضايت ربانى نبود.
هنگامى كه اينان در معامله با پيامبرشان از چنين شيوههايى زشت و قبيح اجتناب نورزند، آيا با كسى كه موقعيت و شرايط پيامبر صلىاللهعليهوآله را در ميان آنان ندارد و به آن نزديك نيست چگونه خواهند بود ؟ آيا به او احترام خواهند گذاشت ؟
آيا آنان در قبال شخصى كه دلهايشان از كينه او لبريز است و به خاطر او تنها خون ريخته پدرانشان بر شرك ايشان به ارث رسيده - يعنى اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام - چگونه موضعى خواهند داشت ؟
اما پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را محروم نموده، از هر چاره و راهكارى بىبهره ساخت و هر عذر و بهانهاى را به جز سركشى و اصرار بر باطل و انكار حق از آنها باز ستاند.
پس آنچه پنهان بود آشكار گشته و صبح بر هر صاحب چشمى هويدا شد، و جاى آن باقى نماند كه كسى خود را به نادانى زده و ادعا كند كه ممكن است براى صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسائلى آشكار بوده كه براى ما پنهان مانده است ! و يا ادعا كند كه صحابه همگى متقى و نيكوكار بودهاند و ممكن نيست با رسول خدا صلىاللهعليهوآله مخالفت كرده باشند و رأى و تدبيرش را زير پا گذاشته پيش از آنكه بدن شريفش دفن شود به عهد و پيمانش خيانت كنند.
و يا ادعاهاى نامعقول ديگر مثل اينكه امكان ندارد خيانتى از بيشتر صحابه سر بزند، و يا اينكه محال است همگى بر خيانتى سكوت كرده باشند. و سخنانى از اين قبيل، كه عدهاى براى فريب سادهلوحان و افراد بىاطلاع از حقايق به كار مىبرند. چرا كه اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله تمام اين ادعاها را از هم فرو پاشيده، پوچى و بطلان تمام اين عذر و بهانهها را آشكار ساخت.
علاوه بر اين، آنچه در قطع هر عذر و بهانه و ناكام ماندن هر استدلالى در اينجا كاربرد دارد اينكه اين قضايا در روزهاى آخر عمر شريف پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن جماعت سرزده، و تا شهادت آن حضرت چندان زمانى فاصله نبود تا كسى ادعا كند آنان از كرده خود توبه نموده و اظهار پشيمانى كردهاند، و يا آنكه اوضاع و شرايط و موقعيت تغيير يافته و يا حكم الهى نبوى تغيير كرده است.
چنانچه گفتيم اينان هنگامى كه تهديد الهى را جدى ديدند، در مراحل بعد - يعنى آن هنگام كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم امامت على عليهالسلام را اعلام فرمود - سكوت اختيار كردند، و ما در اين زمان هيچ اقدامى از آنان در مخالفت با پيامبر صلىاللهعليهوآله نمى يابيم، به جز زمزمههايى ناچيز كه به گوش كسى نمىرسيد.
حتى آنان شخصا به بيعت با حضرت على عليهالسلام نيز مبادرت ورزيدند ! گر چه كه نيت و نقشهاى كه مورد رضايت خدا و پيامبرش صلىاللهعليهوآله نبود در دلنهان داشتند، و البته ميوه اين نيتها و نقشههاى شوم اندكى پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و قبل از آنكه جسم پاك او به خاك سپرده شود بلكه پيش از شهادت آن بزرگوار خودنمايى كرد؛ و آن روزى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بستر بيمارى آرميده بود و عدهاى مانع شدند تا نبى اكرم صلىاللهعليهوآله و صايت اميرالمؤمنين على عليهالسلام را بر رسالهاى بنگارد.
اين روز كه بعدها به فاجعه پنجشنبه مشهور شد، همان روزى بود كه آن شخص در حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفت: پيامبر هذيان مىگويد ! ! يا طبق روايت ديگر: درد بر او غالب شده است !(1)
در نهايت، آنچه در عرفه و منى و پس از آن در غدير واقع شد و حقايقى كه مردم از درون خود بر ملا كردند و فوايد و ثمراتى كه به آن اشاره كرديم، همه براى حفظ و صيانت از آينده اين دعوت و رسالت الهى و بقاى آن لازم و ضرورى بود. چرا كه افراد اين امت از منافقين و مؤمنان خالص شناخته شدند، كه در اين امر نفع بسيار و خير عام نهفته است. «فَعَسى أن تَكرَهوا شَيئا وَ يَجعَلُ اللّهُ فيهِ خَيرا كَثيرا»(2): «چه بسا امرى ناخوشايند شماست در حالى كه خداوند در آن خير بسيار قرار داده است» .
تهديدات الهى در برابر منافقين(3)
يكى از جوانب مهم غدير، تأييدات و تهديدات خدا در غدير به شكلهاى مختلف است:
1) . صحيح بخارى: ج 1 ص 21 و ج 2 ص 115 و ج 3 ص 60 و ج 4 ص 5 و ج 5 ص 173. مسند احمد بن حنبل: ج 1 ص 324، 355. تذكرة الخواص: ص 62 . المصنف (صنعانى) : ج 6 ص 57 و ج 10 ص 356. عمدة القارى: ج 14 ص 298. فتح البارى: ج 8 ص 101، 102. البداية و النهاية: ج 5 ص 327. تاريخ الامم و الملوك: ج 3 ص 192. الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 320.
2) . نساء / 19.
3) . ستيز با آفتاب: 79 - 86 .
آنچه در تاريخ و به نقل شيعه و اهلسنت به وضوح مىبينيم اينكه قريش و هم فكرانشان همان كسانى بودند كه براى دور كردن امر خلافت و امامت از بنىهاشم و به ويژه اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام ترفندهاى گوناگون به كار مىبستند، و در برابر پيروى و دنبالهروى از آن حضرت در تمام موضوعات كوچك و بزرگ ايستادگى مىكردند.
آنها مىديدند پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر موضع و موقعيتى از او نام مىبرد و بر امامت او صحه گذارده و حتى پافشارى مىكند، تا آنجا كه اين مسئله منتهى شد به واقعه غدير.
از جانب ديگر، به مصلحت ايشان نبود كه اين موضوع در مقابل ديدگان جمعيت انبوهى كه از همه نقاط و سرزمينها براى اداى مناسك حج گرد آمده بودند اعلام شود. از اين رو، به اخلال و اغتشاش در ميان سخنان حضرت مبادرت ورزيدند !
همين قريش اندكى پس از اين حادثه، مستقيما وارد عمل شدند؛ به منزل آن حضرت رفتند و از او خواستند توضيح دهد بعد از اين امامان چه خواهد شد ؟ جواب اين بود: سپس فتنه و آشوب خواهد بود. يا به روايت صحيحتر: فرج و گشايش خواهد بود. چنانكه خزّار نيز اينگونه روايت كرده است.(1)
در اين ميان، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىديدند كه تنها اشارهاى به اين موضوع آنها را به اين درجه از تندروى و ستيزه با خواست خداوند متعال و شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله واداشته است، بدون آنكه شرافت مكان و خصوصيت زمان و قداست گوينده و مقام و منزلت او ذرهاى مانع آنها شده باشد !
با اين حال، اگر آشكارا از آن حضرت نام برده و اين موضوع را بيان كند چه خواهد شد ؟ چه بسا واكنشى از آنها سر زند كه تلختر و ناگوارتر و زشتتر و پرمخاطرهتر از امور گذشته، نسبت به اسلام و آينده آن باشد.
1) . كفاية الاثر: ص 52 .
در چنين موقعيتى بود كه تهديد الهى بر ايشان نازل شد و مسئله را تمام كرد و پايه كار را محكم نمود، و بر آنان آشكار شد كه از ايستادگى در برابر خواست خداوند براى اقامه حجت به صورتى كه او اراده فرموده و بر آن خشنود مىگردد، عاجز و ناتوان اند. همچنين دريافتند كه ادامه برخورد علنى و آشكار با اين موضوع آنها را به نبردى واقعى و رو در رو با خدا و پيامبر او مىكشاند. پس چارهاى جز پذيرش و تسليم نيافتند.
خصوصا بعد از آنكه خداوند متعال به آنها فهماند كه عدم ابلاغ و نرساندن اين موضوع در حكم نرساندن اصل و اساس دين و رسالت است: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .(1)اين آيه براى آنان به معناى بازگشت به نقطه اول و مكان آغازين و شروعى دوباره بود.
حتى اگر بار ديگر به جنگهايى مثل بدر و احد و خندق و نبردهايى اين چنين كه مسلمانان در مقابل مشركان و براى تحكيم و استوارسازى پايههاى دين و ابلاغ آن در آنها غوطهور شدند، منجر شود.
البته براى آنان روشن بود كه ادامه اين كار در اندك زمانى به ناكامى و رسوايى آن و بر باد رفتن تمام فرصتها و آرزوهايشان براى دستيابى به امتيازى كه به آن اشاره كرديم مىانجاميد، و بدون آن امتياز نيز مصيبت و بلاى قطعى و نابودى حتمى در انتظارشان بود. از اين رو، با سياستى خائنانه و فريبكارانه در مقابل آنچه واقع شده بود تسليم شده، و در برابر اين تندباد سر فرود آوردند.
پس از آن نيز با بيعتى كه براى اميرالمؤمنين على عليهالسلام در روز غدير از آنان گرفته شد، حجت برايشان تمام گشت. و نه فقط بر آنها بلكه بر تمامى امت اقامه حجت شد، و البته هدف نيز جز اين نبود.
1) . مائده / 67 .
اما اين تعهدشان ديرى نپاييد و اندكى بعد، پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شهادت رسيد و آنان احساس امنيت و قدرت كردند، اين بيعت را شكستند:
«فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ»(1): «هر كس پيمان شكست بر خود شكسته است» .
«وَليَحمِلُنَّ أثقالَهُم وَ أثقالاً مَعَ أثقالِهِم وَ لَيُسألُنَّ يَومَ القيامَةِ عَمّا كانوا يَفتَرونَ» .(2)
گاه اين سوال به ذهن بعضى خطور مىكند كه: چگونه مىتوان پذيرفت كه دهها هزار نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خلاف مسيرى كه آن حضرت در مسئله خلافت و امامت ترسيم نموده گام بردارند ؟ در حالى كه آنان همنشينان آن بزرگوار بوده، با ورع و تقواى ايشان تربيت شده بودند و خداوند عزوجل نيز آنها را در كتاب خويش ستوده و به فضل آنها اشاره نموده است. همچنين آنها بودند كه در راه دين ايثار نموده، با جان و مالشان در راه آن جهاد كردند.
پاسخ اين است:
آنچه گروهى در مورد صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتهاند تا حدى اغراق آميز به نظر مىرسد، زيرا آن عده كه در حجة الوداع و اندك زمانى قبل از وفات نبى اكرم صلىاللهعليهوآله همراه آن حضرت مناسك حج را به جا آوردند، گر چه بالغ بر دهها هزار نفر بودهاند، اما همه آنان در شهر پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى مدينه ساكن نبوده، مدت مديدى با ايشان زندگى نكرده بودند تا آن حضرت فرصت يافته باشد آنها را تربيت و تزكيه نمايد و با احكام و معارف اسلام آشنا كرده و تعليمشان دهد.
بلكه بيشتر آنان از سرزمينها و نقاط دور و نزديك مدينه آمده بودند و نخستين بار بود كه به فوز ديدار رسول خدا صلىاللهعليهوآله نايل مىشدند. البته برخى از آنان پيش از اين
و بعضى نيز بعد از آن مراسم حضرت را در فرصتهايى كوتاه زيارت كرده، و گروهى نيز پس از ماجراى غدير پراكنده شده و به نزد قبيله و سرزمين خود رفتند و ديگر حضرتش را زيارت نكردند.
علاوه بر اين، شايد بتوان گفت - بلكه قطعا اين چنين بوده - كه بيشتر آن جماعت پس از فتح مكه يعنى در سال نهم هجرى اسلام آورده بودند و از اسلام جز اسمى و از دين جز رسمى، آن هم در حد پارهاى امور ظاهرى و اندك، مطلب ديگرى نمىشناختند.
اما آنان كه بعد از واقعه غدير خم همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله ماندند، تنها عده اندكى بودند كه در مدينه سكونت داشتند؛ شايد دو هزار نفر يا كمى بيشتر يا كمتر از اين.
تعدادى از اين جمع نيز خادمان و كنيزان و وابستگان غيرمسلمان بوده و گروهى را نيز منافقين و كسانى كه به نفاق و دورويى خو كرده بودند تشكيل مىدادند، و خداوند از وجود آنها در جمع مسلمانان خبر داده بود. اينان هم در مدينه و هم در اطراف آن ساكن بودند و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را به صورتى واضح مشخص نكرده، خداوند بايد آنها را معرفى مىفرمود.
علاوه بر اينها، گروه ديگرى از مردم مدينه نيز در اين جمع بودند كه ميزان لازم از درك و شعور دينى و احكام و معارف و سياستهاى آن را نداشته و تنها به زندگى روزمره و تجارب و خوشگذرانى خود مشغول بودند، و هر گاه سود و منفعت يا سرگرمى مىيافتند پيامبر صلىاللهعليهوآله را رها نموده و به سراغ آن مىرفتند.
همچنين جمع بسيارى از آنان در معرض تهديد پيامبر صلىاللهعليهوآله، مبنى بر آتش زدن خانههايشان قرار داشتند، زيرا نماز جماعتى را كه آن حضرت شخصا اقامه مىفرمود تحريم كرده بودند، و از اين ميان دستهاى نيز براى خود مسجدى ساخته و در آنجا جمع شده و جماعت مسلمانان را ترك كرده بودند ! اين مسجد - همانطور كه مشهور و معروف است - مسجد ضرار نام گرفت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را تخريب نمود.
نتيجه سخن اينكه در عرصه منازعات و فعاليتهاى سياسى، غير از جاهطلبان و متنفذّين قريش - كه از قدرت و مكنت در تمام منطقه برخوردار بودند - و گروه اندكى از غير قريشيان كسى باقى نماند. آنان نيز امور را به سمت و سوى مصالح خويش و تثبيت استيلاى خودشان طرحريزى كردند و مردم را با شگردهاى مختلف تحريك نموده، منافع خود را در اين ميان با ترفندهاى سياسى - كه دير زمانى نزد آنها بود - استحكام مىبخشيدند.
همچنين آنان از نقاط ضعف ساده لوحان و ساده انديشان يا كسانى كه هنوز ايمان در قلبهايشان محكم نشده، عِرق قبيلهاى آنها را رهبرى كرده و بر تفكرات و روحياتشان رسوبات جاهليت سيطره داشت.
آنان كه از اسلام لطمه خورده بودند و دين امتيازاتى را كه استحقاق آن را نداشته و به ظلم و ستم صاحب آن شده بودند از آنان گرفته بود بهره مىجستند.
اينان براى به انجام رساندن آنچه كه با حقدها و كينههايشان تناسب داشت، با احساسات و عواطف خونخواهانه آنان بر عليه حق و دين و اسلام سازگارى داشت، از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نبودند.
و اين همان موضوعى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين سخن خويش بدان اشاره فرمودند كه سبب تأخير در ابلاغ مسئله امامت بيم و هراس من از قوم خويش بوده است، زيرا آنان به تازگى و با كراهت و ناخرسندى از دوران جاهليت بيرون آمده و هنوز بسيارى از آنها با همان آموختههاى جاهلى زندگى مىكنند، و همچنان برخى از مطالب آن دوران بر آنان چيره و مسلط است.
به اين ترتيب پر واضح است كه گر چه بعضا اصحاب بيدار و آگاه بودند، اما اكثرا به سبب اوضاع و شرايطى كه برايشان مهيا شده بود، جريانات و تحركات سياسى را در دست داشته و آن را رهبرى مىكردند.
در نتيجه در مدينهاى كه تنها چند هزار نفر، آن هم با روحياتى كه با پارهاى از آن آشنا شديم زندگى مىكردند، آنان توانستند امر خلافت را پس از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله از ياران شريعتمدار آن حضرت منحرف نموده و به سوى ديگران راهى كنند. همانگونه كه در كتب تاريخ و حديث بدان اشاره شده و آمده است.
از آنچه تا كنون تقديم شد، واضح است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با طوفانى از ستيزهجويى براى ناكام گذاردن برنامههاى الهى به هر قيمت و وسيله ممكن مواجه بود.
بنا بر اين، مداخله الهى و تهديد قرآنىِ نازل شده متوجه عناصرى بود كه اين تندبادها را بر پا كرده بودند، تا به آنان بفهماند كه اصرار برا اين ستيزه و ايجاد بحران و تلاش براى دستيابى به نتايجى پوچ به معناى ايستادگى و رويارويى در برابر تمامى دعوت الهى است !
اينگونه بود كه مداخله الهى موجب تثبيت موقعيت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مهار جريان مخالف شد. به خصوص پس از آنكه آيات فرود آمده آشكارا كفر هر كس كه مانع اقدام پيامبر صلىاللهعليهوآله شده و به مقابله با آن برخيزد را اعلام نموده و بر حمايت و محافظت از آن حضرت متعهد شد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .(1)
و آن هنگامى كه خداوند سدّ راه مخالفان و منكران شود، پر واضح است كسى را ياراى آن نيست تا به رويارويى با اراده الهى برخيزد، و چاره اى ندارد جز آنكه از ميدان مبارزه عقب نشيند. تا پروردگار حجت خود را به پا دارد و پيامبرش دين و رسالت او را برساند. در اين شرايط دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز به ناچار بايد به مكر و سركشى پناه آورده، گناه عهد شكنى و خيانت را بر دوش كشند ! «وَ أنَّ اللّهُ لا يَهدى كَيدَ الخائِنينَ» .(2)
شباهت امت پيامبر صلىاللهعليهوآله با امت حضرت موسى عليهالسلام(1)
از جمله شباهتهاى اصحاب حضرت موسى عليهالسلام با اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و يا بالعكس را مىتوان اينگونه بيان كرد:
خداوند در بخش پايانى آيه تبليغ مىفرمايد: «خدا تو را از مردم حفظ مىكند» .(2)معلوم مىشود نگرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله از خطر جانى و نظامى نبود، به همان دو شاهدى كه ياد شد. بلكه عمده خطر داخلى و جوّسازى مردم حجاز بود؛ كه مبادا بر اثر ضعف فرهنگى دچار شبهه شوند و بگويند: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله داعيه رسالت در سر پروراند تا مردم را محكوم خاندان خود كرده، پسرعمو و داماد خود را جانشين خويش كند، و در نتيجه امارت بر مردم را ميراث و موروث خاندان خود گرداند.
اين ترس همواره هست، و ترس نظامى نيست تا كسى بگويد من خوف ندارم و خون شهيد مؤثر است. اگر مردم جاهل عوام بودند و قدرت تحليل نداشتند، رهبر الهى نيز كارى از پيش نمىبرد.
توضيح اينكه:
بدترين مشكل براى رهبران الهى ضعف فرهنگى مردم است. حضرت موسى عليهالسلام - كه از پيامبران بزرگ اولوالعزم بود - كسى است كه بين دريا و شمشير نمىترسيد؛ وقتى ذات اقدس خداوند به او دستور داد به سوى دريا حركت كن، بنىاسرائيل معترضانه به او گفتند: اى موسى ! دريا در پيش رو و شمشير فراعنه در پشت سر ماست و ما را بين دو مرگ ميخكوب كردهاى.
موسى عليهالسلام گفت: چنين نيست، زيرا پروردگارم با من است و به زودى مرا راهنمايى خواهد كرد: «كَلاّ إنَّ مَعِىَ رَبّى سَيَهدينِ» .(3)با حرف ردع «كلاّ» آنان را خاموش كرد
و فرمود: امواج دريا و شمشير فراعنه در اختيار خداست. اگر خدا بگويد بازگرد باز مىگردم و پيروز مىشوم، و اگر بگويد به دريا برو به دريا مىروم.
گاهى فرمانده در ميدان نبرد به سربازان خود دستور پايدارى مىدهد و شهادت در راه خدا را فضيلت معرفى مىكند، ولى گاهى تشر مىزند و مىگويد: «كلاّ» يعنى ما در امانيم.
وقتى پيروان حضرت موسى عليهالسلام گفتند: بين دو مرگ گرفتار شديم، كليم خدا نفرمود: صبر كنيد كه خدا صابران را دوست دارد، و اگر شهيد شديم اجرمان با خداست. بلكه فرمود: ما بين دو مرگ نجات پيدا كرده و پيروزيم. خدا فرمود: با عصاى خود به دريا بزن «وَ اضرِب بِعَصاكَ البَحرَ» .(1)موسى عليهالسلام عصاى خود را به دريا زد و دريا بستر خاكى شد و آنها گذشتند. ولى چون فرعون و فرعونيان آمدند در كام امواج خروشان غرق شدند: «فَغَشيَهُم مِنَ اليَمِّ ما غَشيَهُم» .(2)
موساى كليم عليهالسلام - كه بين دو مرگ به ياد خدا بود و امنيت خود را از خدا دريافت كرد - احساس ترس نكرد. اما وقتى ساحران فرعون چوبها و طنابها را در ميدان مبارزه انداختند: «سَحِروا أعيُنَ الناسِ وَ استَرهَبوهُم» .(3)مردم كه تماشاچى ميدان مسابقه بودند، ديدند مارهاى فراوانى در اين ميدان در جنب و جوش است. موسايى كه عصا را اژدها مىكند و خود اژدها افكن است، در اين صحنه ترسيد: «فَأوجَسَ فى نَفسِهِ خيفَةً موسى» .(4)
اميرالمؤمنين عليهالسلام در تحليل ترس حضرت موسى عليهالسلام مىفرمايد: لَم يوجَس موسى عليهالسلام خيفَةً عَلى نَفسِهِ، بَل أشفَقَ مِن غَلَبَةِ الجُهّالِ وَ دُوَلِ الضَلالِ.(5)موساى كليم عليهالسلام بر خود
نترسيد، بلكه ترس وى از اين بود كه جاهلان پيروز شوند و مردم را به گمراهى بكشانند.
ترس موساى كليم عليهالسلام از اين بود كه ساحران با عصاها و طنابها ميدان مسابقه را ميدان مار كردند. او اگر عصا را بيندازد و آن هم يك مار شود و مردم نتوانند بين سحر ساحران و اعجاز او فرق بگذارند چه كند ؟ كسى كه نتواند بين سحر و معجزه فرق بگذارد، با او چه مى توان كرد ؟
آن صحنه جاى اين بود كه كسى از سر نصيحت بگويد: سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار، زيرا بر اثر ضعف فكرى مردم سحر با معجزه پهلو مىزد، و موساى كليم عليهالسلام از ضعف فكرى مردم مىترسيد.
هراس رسول گرامى صلىاللهعليهوآله نيز از اين بود كه مردم نتوانند تشخيص دهند كه ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام در رخداد غدير حكم خدا و نصب الهى است، و اينكه شخصيت على عليهالسلام همانند ندارد و هرگز سخن از امارت و سلطنت نيست.
خداى سبحان كه فرمود: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» يعنى كارى مىكنم كه طرز فكر مردم دگرگون شود و مردم كار تو را توطئه نپندارد و تو را متهم نكنند. چنانكه به موساى كليم عليهالسلام بشارت داد: «لا تَخَف إنَّكَ أنتَ الأعلى . وَ ألقِ ما فى يَمينِكَ تَلقَفُ ما صَنَعوا إنَّما صَنَعوا كَيدَ سِحرٍ وَ لا يُفلِحُ الساحِرُ حَيثُ أتى»(1)مترس كه تو خود برتر و پيروزى. و آنچه در دست دارى بينداز تا هر چه را ساختهاند ببلعد.
در حقيقت آنچه سر همبندى كردهاند افسوس افسونگران است، و افسونگر هر جا برود رستگار نمىشود. مردم خواهند ديد كه در صحنه مسابقه اژدهايى حركت مىكند ولى چيزى جز چوبهاى خشك و طنابهاى بىروح و سرد نيست. آخرالامر هم كيد و صنع ساحران را بلعيده مىشود، نه چوب و عصا و طناب. خداى سبحان با چنين اهميتى حادثه غدير را براى رسول گرامى صلىاللهعليهوآله تحليل و تبيين كرد.
1) . طه / 68 ، 69 .
مظلوميّت غدير(1)
شايد هيچ حادثهاى در تاريخ پرفراز و نشيب اسلام نباشد كه به اندازه واقعه غدير شاهد عينى داشته باشد، و در قرآن و احاديث - حتى احاديث اهلسنت - اين قدر بر آن تأكيد شده باشد، و در فرهنگ، ادبيات و شعر جامعه اسلامى - از دوران رسول خدا صلىاللهعليهوآله تا كنون - به اين اندازه تأثير گذاشته باشد، و از چنان اهميت و صراحتى برخوردار باشد كه دوست و دشمن همه جزئيات و حتى حوادث جنبى آن را تأييد كرده باشند. با اين همه به اين زودى انكار شده و با اين شدت مورد مخالفت واقع شده باشد ! و با اين وقاحت به توجيه و تفسيرهاى ناروا گرفتار آمده باشد !
علت فراموشى غدير(2)
يكى از سؤالاتى كه در حاشيه غدير براى هر كسى به وجود مىآيد اين است: چطور شد با آن همه تأكيدات و اصرارهايى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در زمينه خلافت على عليهالسلام داشت، در عين حال اين موضوع به مرحله اجرا در نيامد ؟ ! از زمان غدير تا شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در حدود دو ماه و نيم فاصله شد. چطور شد كه مسلمانان وصيت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را درباره على عليهالسلام ناديده گرفتند ؟
اين سؤال در تاريخ اسلام بسيار مهم و اساسى است، كه سرمنشأ تحولات بسيارى شده است. در پاسخ به اين سؤال، سه نظر را مطرح مىكند:
متمرّد شدن مسلمانان.
سختگيرى و صلابت و انعطاف ناپذيرى حضرت على عليهالسلام.
اغفال مسلمين.
حق اين است كه نظر سوم را درست است، و آن اينكه عدهاى متمرّد شدند، و آن عده زيرك متمرّد عامه مسلمانان را در اين مسئله اغفال كردند.
در نتيجه، از آيه قرآن - كه در غدير خم نازل شده - و احاديثى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده، در مىيابيم كه اين حادثه مخصوص آن زمان نيست و همچنان جريان دارد، و هميشه اگر آسيبى به مسلمين رسيده و مىرسد از همين جاست.
و اما توضيح و واكاوى سه فرضيه و نظريه:
يكى اينكه بگوييم مسلمين همگى يكمرتبه نسبت به اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله متمرد و طاغى شدند، و بر اساس تعصبات قومى و عربى، به اين مسئله كه رسيد همگى از اسلام رو برگرداندند. ولى وقايع بعد اين را نشان نمىدهد؛ كه مسلمين يكمرتبه از اسلام و از پيامبر صلىاللهعليهوآله به طول كلى رو برگردانده و به حالت اول جاهليت خودشان و بتپرستى باز گشتند.
فرض دوم اين است كه بگوييم مسلمين نخواستند نسبت به اسلام متمرد شوند، ولى نسبت به اين يك دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله جنبه تمرّد به خودشان گرفتند. با يك دستور به علل و جهات خاصى مخالفت كردند؛ مثلاً كينههايى كه از ناحيه پدركشتگى با على عليهالسلام داشتند.
يا به قول بعضى از اهلتسنن نمىخواستند نبوت و خلافت در يك خاندان قرار داشته باشد و تحملش برايشان مشكل بود. يا آنكه عدم تساهل و سختگيرى و صلابت و انعطاف ناپذيرى على عليهالسلام خودش عامل اين تمرّد بود.
نمونهاى از انعطاف ناپذيرى على عليهالسلام در اجراى دستور الهى در همان حجة الوداع بود، كه حضرت به امر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مأمور شد به يمن برود و در مكه به يكديگر ملحق شدند، و تفصيل آن ماجرا در محل خود آمده است. ولى با اين بهانهها حادثه به اين مهمى را نمىشود توجيه كرد؛ اينكه بگوييم همه مسلمين به اين علت مرتدّ شده و از اسلام بازگشتند.
نظريه سوم و البته صحيح اين است كه عدهاى از سر نفاق و دشمنى تمرّد كردند و مسلمين هم اغفال شدند. به تعبير ديگر: عدهاى زيرك و متمرّد، عامه مسلمين را در اين مسئله اغفال كردند. آيه تبليغ خود بهترين مستند است و مىتوانيم از همين آيه اين نظريه را ثابت كنيم:
«اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم»(1)امروز كافران از دين شما مأيوس گشتند؛ يعنى از امروز ديگر كافران نااميدند، كه از راه كفر از خارج حوزه اسلام به اسلام حمله
كنند. ديگر مأيوس شدند كه از اين راه نتيجه بگيرند، و فهميدند كه ديگر اسلام را نمىشود از بيرون كوبيد. «فَلا تَخشَوهُم» اى مسلمانان، ديگر از كافران بيم نداشته باشيد و نگران نباشيد.
تا اينجا دو جمله است:
جمله اول يك واقعيت تاريخى را بيان مىفرمايد و در جمله دوم تأمين مىدهد. در جمله اول مىگويد چون آنها نااميدند ديگر كارى نخواهند كرد و ديگر بعد از اين فعاليتى نخواهند داشت.
در جمله دوم تأمين مىدهد كه خيالتان از ناحيه آنها ناراحت نباشد. قرآن در آيات زيادى - البته آياتى كه قبل از اين آيه بوده است و در سالهاى پيش نازل مىشد - هميشه مسلمين را از خطر كفار بيم مىداد. اما در اينجا بعد از حادثه نصب على عليهالسلام به خلافت، مىفرمايد كه ديگر بعد از اين بيمى نيست و از ناحيه آنها نگرانى نيست.
جمله بعد بسيار عجيب است: «و اخشون» ، از ناحيه آنها بر دين خودتان نگران نباشيد، اما از من بترسيد ! معنايش اين مىشود كه از ناحيه من نگران باشيد. يعنى چه كه از ناحيه دشمن نگران نباشيم اما از ناحيه دوست و صاحب دين - يعنى
1) . مائده / 3.
خداوندنگران باشيم ؟ ! در حالى كه از ناحيه خدا بايد اميدوار باشيم. پس چرا قرآن مىفرمايد از ناحيه خدا نگران باشيد ؟ اين اشاره به پيام مهم اين آيه است، كه اگر كسى در مورد آن اهمال كند بايد منتظر عقوبت الهى باشد، چرا كه با نزول اين آيه حجت تمام شده است.
براى توضيح بيشتر در مورد «وَ اخشَونِ» بايد گفت:
قرآن كريم اولاً يك اصل كلى دارد و آن اين است كه مىفرمايد همه چيز مشيت الهى است و هيچ چيزى در عالم واقع نمىشود مگر به مشيت الهى: «وَ لا رَطبٍ وَ لا يابِسٍ إلاّ فى كِتابٍ مُبينٍ»(1)يا در آيه ديگر: «إلاّ فى كِتابٍ مِن قَبلِ أن نَبرَأها» .(2)يا: «وَ تُعِزُّ مَن تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَن تَشاءُ» .(3)
اما معنى اينكه هر چيزى به مشيت الهى است چيست ؟ آيا مشيت الهى آيا يك حقيقتى است كه بدون قنون و مثلاً به صورت قرعهكشى است ؟ آيات ديگرى اين را توضيح مىدهد؛ كه مشيت الهى در اين جهان سنت و قانون و حسابى دارد.
در دو آيه از آيات قرآن - با يك اختلاف لطيفى كه ميان اين دو آيه هست - اينگونه مىفرمايد: «إنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأنفُسِهِم»(4)خدا نعمتى را كه بر قومى عنايت مىفرمايد، از آنها نمىگيرد مگر آن كه قبلاً خود آن مردم خودشان را عوض كرده باشند؛ يعنى از قابليت و صلاحيت نعمتى خودشان را انداخته باشند. آن وقت است كه خدا نعمتش را سلب مىكند؛ يعنى اينكه ما مىگوييم هر چيزى به مشيت الهى است معنايش اين نيست كه هيچ چيزى شرط هيچ چيزى نيست، بلكه اگر همه چيز به مشيت خداست بر طبق قانون و قاعده و سبب و مسبّب قرار داده شده است و شرط و مشروط دارد.
همه نعمتها و از جمله «و اتممت عليكم نعمتى» بىحساب نيست. گويا خداوند مىفرمايد كه اى قوم مسلمان ! من نعمت خودم را براى شما اتمام كردم، ولى آيا اين نعمت در ميان شما پايدار است يا ناپايدار ؟ آيا آسيبپذير است يا آسيبناپذير ؟
قرآن جواب مىدهد: «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم» ؛ ديگر اسلام از ناحيه خارج و دشمنى كافران آسيبى نمىپذيرد و از آنها بيم و نگرانى نيست. بلكه نگرانى از ناحيه منِ خداست؛ يعنى از ناحيه مشيّت من. چرا كه من به شما گفتهام كه هرگز نعمتى را از مردمى سلب نمىكنم مگر اينكه آن مردم خودشان تغيير كرده باشند.
پس اى مسلمين ! بعد از اين هر چشم زخمى كه به شما بخورد از داخل خود شما خورده، و هر آسيبى كه به جامعه اسلامى برسد از داخل جامعه اسلامى مىرسد، نه از بيرون. اگر هم از بيرون باشد به كمك داخل استفاده مىكند.
در طول تاريخ هم اين يك اصل اساسى بوده و هست. دنياى اسلام هر آسيبى كه ديده و مىبيند از داخل است. البته از بيرون هم دشمن دارد، ولى دشمن بيرون از بيرون نمىتواند ضربه بزند، بلكه او هم اگر بخواهد ضربه بزند از داخل كار مىكند. اين است معنى «و اخشون» . از من بترسيد به اينكه اخلاق و روح و معنويات و ملكات و اعمال شما عوض بشود، و من به حكم سنتى كه دارم كه اگر مردمى از قابليت و صلاحيت افتادند نعمت را از آنها سلب مىكنم، اين نعمت را از شما خواهم گرفت.
در روايات نيز به اين مفهوم عميق اشاره شده است. به عنوان نمونه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: انى لا اخاف على امتى الفقر، و لكن اخاف عليهم سوء التدبير. من بر امت خودم از ناحيه فقر اقتصادى بيم ندارم و فقر امت مرا از پا در نمىآورد. ولى از يك چيز ديگر بر امت خود بيمناكم و آن كجفكرى، بدفكرى، بدانديشگى، جهل و نادانى است. اگر مردم مسلمان، روشبينى و دوربينى و آيندهبينى و عمقبينى و ژرفبينى را از دست بدهند و ظاهربين بشوند، آن وقت است كه براى اسلام خطر پيدا مىشود. مثل سقيفهايان، اصحاب جمل، خوارج.
ريشه يابى ضديت با غدير(1)
در مقابله ائمه عليهمالسلام با معاندان و مخالفان غدير، حقايق ريشهاى اين مسئله تبيين شده، تا همه بدانند دشمنى با غدير مشابه دشمنىهاى ديگر نيست و مسئله عميقتر از آن چيزى است كه فكر مىكنند. در اين باره پنج مسئله زير مطرح شده است:
1 - گاهى از دشمنى با غدير به عنوان قطع ارتباط با خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله تعبير شده(2)، به اين معنى كه جدايى از غدير قهر با خدا و رسول است، چرا كه مهمترين فرمان ايشان عمدا زير پا گذاشته مىشود.
2 - گاهى مخالفت با غدير از بالاترين مصاديق ظلم شمرده شده(3)، به اين معنى كه هم ظلم به خود و هم به ديگران است، و هم در ميان ظلمهايى كه تصور مىشود هيچ ظلمى به اين وسعت نيست.
3 - گاهى از انكار غدير به «كفرى بر كفر ديگر» تعبير شده(4)، حاكى از آنكه اهل سقيفه فقط غدير را منكر نشدهاند، بلكه در توحيد و نبوت كافر بودهاند، تا روزى كه به فرامين خدا و رسول درباره غدير كافر شدهاند.
4 - گاهى اين تعبير به ميان آمده كه آيا دشمنان غدير به اين هم فكر كردهاند كه روزى بايد پاسخگوى اين جنايت خود در روز قيامت باشند ؟ و آيا فكر كردهاند كه آنچه در دنيا انجام مىدهند جز مهلت الهى نمىتواند باشد ؟(5)
5 - گاهى شدت اين دشمنى ترسيم شده كه حتى صاحب غدير را با طناب سياهى بر گردن براى بيعت با دشمن غدير بردند ! و نهايتا تعابيرى داريم كه به همه غاصبين
غدير و مخالفان آن اعلام مىدارد: غدير خط بطلان بر هر غاصبى است(1)، و اين بدان معناست كه اگر واقعه غدير فقط همين يك خاصيت را داشت كه غاصبين را به همه نشان داد كافى بود، چنانكه نسلهاى بعد به خوبى اين حقيقت را دريافتند، و لااقل در فكر و اعتقاد گول سقيفه را نخوردند، اگر چه ظاهر حكومت در دست آنان بود.
اوضاع جامعه مسلين قبل و بعد از غدير(2)
كارهاى بشر در مسائل مختلف علمى، براى سپرى كردن دوران تكامل خود و رسيدن به مقصد نياز به زمان و تدوين برنامه منظّم و پشتكار وسيع براى به ثمر رساندن آن دارد.
هيچ يك از پيشرفتهاى بشر به يكباره انجام نشده است. طبق اين قاعده مسلّم و با توجه به اهميت امامت و رهبرى پس از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله، آن حضرت از ابتداى رسالت علنى خط سير مشخصى را طى نمودند.
آن حضرت در زمان خروج از مدينه براى انجام كارهاى حكومتى در زمان عدم حضور خود جانشين انتخاب مىكرد. حتى به ترتيب اهميت سفر، افراد منتخب هم با دقت و حساسيت بيشترى معرفى مىشدند. اوج آن در سفر تبوك بود، كه حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام به جانشينى انتخاب شد.(3)
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 416، 417.
2) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 21. سفارشى به هفتاد زبان واعظى : ص 12 - 25. آخرين سفر رسول خدا صلىاللهعليهوآله (ياورى) : ص 111 - 120.
3) . اكثر كتابهاى تفسيرى و روايى و عموم كتب تاريخى عامه اين روايت را مطرح كردهاند. جهت اطلاع مراجعه شود به: احقاق الحق: ج 25 ص 132 - 234 كه گردآورى از مأخذهاى عامه مىباشد. در تمام غزوهها پيامبر صلىاللهعليهوآله جانشين در مدينه مىگمارد. پس از فتح مكه، شخصى به نام عُتّاب فرزند اُسَيد را در شهر جانشين خود معرفى كرد، و از اقدامات مهم آن حضرت در سالهاى نهم و دهم هجرى انتصاب رؤساى قبايل مختلفبود، كه هدف عمده اين برنامه، گسترش حاكميت سياسى مدينه بر حكومت مركزى قبايل بوده است. تاريخ پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله آيتى ، در بحثهاى مربوط به غزوههاى آن حضرت. تاريخ سياسى اسلام: ج 1 ص 621 .
اين حركت و دهها نمونه تاريخى ديگر، صرف نظر از مباحث كلامى، انديشه عامه را - كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله امر رهبرى و امامت پس از خود را به عهده مردم گذاشته است - باطل مىكند.
در ماهها و روزهاى آخر حيات آن حضرت، اين خط سير پررنگ تر و حساستر شده، و دغدغه فكرى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين مسئله بيشتر شد. اما چند گونگى مسلمانان در جامعه اسلامى آن روز به گونهاى بود كه كار را براى حضرت مشكل مىكرد.
در آغاز بعثت، اكثريت افرادى كه به دين اسلام ايمان مىآوردند، صادقانه از عقايد خرافى و انحرافهاى گوناگون دست كشيده و در پناه آئين جديد خستگى روحى خود را به در مىكردند، و اگر چه وجود انسانهاى غير معتمد منتفى نبود، ولى بسيار كم بودند. تقريبا در مكه دو گروه كافر و مؤمن از هم مجزّا بودند.
اما اين وضع پس از هجرت ادامه نيافت بلكه مسلمانان در شهر مدينه به چند دسته تقسيم شدند:
اگر چه در مدينه طايفههاى متعددى زندگى مىكردند، ولى دو گروه عمده به نام اوس و خزرج بودند، كه رقابتهاى سرسخت و خونين قبل از اسلام با هم داشتند.(1)
كسانى كه از دو قبيله ياد شده نبودند، ولى از اختلافهاى آنان استفادههاى زيادى بردند. در نهايت قرار شد يكى از همين افراد به نام عبداللّه فرزند اُبّى، چون از آن دو گروه عمده نبود رياست مدينه را به عهده گيرد. البته با هجرت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله اين مسئله به وقوع نپيوست، و آنان تنها براى حفظ يا كسب منافع به ظاهر مسلمان شده بودند.
1) . براى تحليل عوامل رقابت بين اين دو گروه مراجعه شود به: تاريخ سياسى اسلام: ج 1 ص 311، 312.
ساكنان اوليه منطقه يثرب يهود بودند، و قبايل عرب چون اوس و خزرج پس از آنها به اين منطقه در آمدند. از جمله علل انتخاب يثرب براى سكونت اين بود كه از ظهور پيامبر صلىاللهعليهوآله جديد در اين منطقه آگاهى داشتند.(1)
با توجه به بعثت انبياى گذشته از ميان قوم بنىاسرائيل و حسّ نژادپرستى عجيب يهود، تصوّرشان بر اين بود كه اين پيامبر جديد از ميان آنان است، ولى پس از بعثت خلاف آن معلوم شد. از اين رو مخالفت با پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله را پيشه خود ساختند.
مسلمانانى كه تمام امكانات خود را در مكه گذاشته و به مدينه هجرت كردند. اينان كسانى بودند كه پيش از اسلام درگيرىهايى با اهالى يثرب داشتند، ولى به بركت تعاليم آسمانى اسلام و وجود وحدت بخش پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله، آن كينهها و عداوتها را كنار گذاشته و انصار در حق آنان بخششهايى در حدّ ايثار داشتند. ولى پس از مدتى، به ويژه پس از فتح مكه در سال هشتم هجرى، علائم نگرانى در انصار پديدار گشت؛ اينان به فكر مشكلات پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله افتاده بودند. طبيعى است چنين نگرانى در برخوردها و موضعگيرىها در حيات و پس از شهادت آن حضرت تأثير به سزايى داشته باشد.
معلوم شد كه در سالهاى ابتدايى ظهور اسلام، عدهاى بدون اعتقاد به دين جديد، بنا بر مصالحى كه خود تشخيص مىدادند در آن وارد شدند. اين گروه با منافقان در مدينه همواره مشكلساز بودند. از جمله: در زمان حيات پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله اعتراضهاى شديد(2)، فرار از معركههاى نبرد و دروغ بستن به آن حضرت، تا جايى كه مكرر
آن حضرت ميفرمود: مَن كَذَّبَ عَلَىَّ مُتَعَمِّدا فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النارِ: هر كس به عمد دروغى به من ببندد، بايد آماده قرار گرفتن جايگاه خود در آتش باشد.(1)
اين گروه در اواخر عمر شريف آن حضرت بر دامنه فعاليت خود افزودند، و چون پس از آن بزرگوار به اميال و اهداف خود رسيده بودند، در جامعه اسلامى هضم شده و به ظاهر مشكلساز نبودند.
عدهاى از علماى اهل كتاب، جهت ضربه زدن فرهنگى به اسلام تصميمى گرفته بودند، كه و قرآن آن را چنين نقل ميكند: و جماعتى از اهل كتاب گفتند در آغاز روز به آنچه بر مؤمنان نازل شد ايمان بياوريد و در پايان (روز) انكار كنيد شايد آنان (از اسلام) بازگردند.(2)
اين ترفند با نزول احكام مرتدّ خنثى شد؛ خداوند ميفرمايد: «هر كس پس از ايمان آوردن خود به خدا كفر ورزد ... و سينهاش به كفر گشاده گردد خشم خدا بر آنان است و برايشان عذابى بزرگ خواهد بود» .(3)تفصيل احكام مرتدّ در فقه بيان شده است.
با اين دستور، پلهاى پشت سر اين گروه از علماى اهل كتاب خراب شد، و اينان ناگزير بر مسلمانى خود باقى ماندند. ولى چون ايمان به قلب و جانشان نفوذ نكرده بود بلكه اصولاً اعتقادى نداشتند، ضربههاى زيادى به پيكره اسلام وارد كردند، و در آن زمان منشأ بسيارى از كجروىها شدند. به ويژه كه در عصر خلفاى سه گانه غاصب به عنوان مشاوران مخصوص آنان در نظام سياسى و اجتماعى جامعه اسلامى تأثير گذار بودند ! !(4)
پس از فتح مكه و سقوط قدرت سياسى و نظامى قريش، قبيلههاى فراوانى به علل مختلف بدون شناخت عميق از دين وارد جرگه مسلمانان شدند. قرآن در عين پذيرش اسلام آنان، تأكيد دارد كه اينان تنها تسليم شدند، ولى ايمان در قلبشان رسوخ نكرده است.(1)اينان يا سر به شورش برتافتند(2)، و يا در تحكيم خلافت افرادى غير از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام نقش بسزايى داشتند.
پس از فتح مكه، بنىاميه از مبارزه رو در رو با اسلام منصرف شده، و با قبول ظاهرى اسلام در فكر روش جديد مبارزه افتادند. به مرور زمان، آنچنان زيركانه كارها را انجام دادند، تا اين كه در زمان خليفه اول با گماردن يزيد فرزند ابوسفيان به حكومت منطقه شام به تشكيلات سياسى حكومت اسلامى رخنه كردند. ابوسفيان بر سر قبر حمزه سيدالشهداء چنين مىگويد: خداى تو را رحمت كند، بر سر چيزى با ما جنگيدى كه عاقبت در دست ما قرار گرفت.(3)
اينان در دو سال آخر عمر پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مشكلات محدودى به وجود آوردند. ولى در ساليان بعد و با كمك خليفه دوم(4)موقعيت خود را در دستگاه حاكم جامعه اسلامى ايجاد نموده و آن را حفظ و تثبيت كردند. در نهايت نيز آن را از حالت خلافت به حالت موروثى و پادشاهى در آوردند.
يكى از مشكلات حكومت اسلامى در اواخر عمر شريف پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله ادعاى پيامبرى افرادى بود كه عدهاى را هم به دور خود جمع كرده و سر به شورش
برداشتند. عدهاى از آنان در حيات آن حضرت سركوب شدند، ولى حركت برخى ديگر در زمان خلفاى بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله مهار شد. و اين به تمام معنى به نفع غاصبان خلافت بود، چون گروهى كه حكومت خليفه اول را قبول نداشتند، بى آنكه از جرگه مسلمانى بيرون رفته باشند تحت عنوان مرتدّان قلع و قمع شدند !(1)
اين بحث مجال ديگرى را مىطلبد. اما در اينجا مختصرا اشاره مىكنيم كه بعضى از اصحاب خاص با عملكرد منفى خود، اعتقاد و عمل مسلمانان را در تبعيّت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله متزلزل مىنمودند:
الف. تخلّف از دستور رهبر اسلام صلىاللهعليهوآله در جنگ بدر، كه آيات 5 و 6 سوره انفال گوياى اين جريان است.
ب. تخلّف مكرر از حضور در ميادين سخت و فرار از معركههاى نبرد.
ج. اعتراضهاى جدى به كارها و تصميمهاى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله. همانگونه كه در قرارداد آتشبس حديبيه آمده است. همچنين جريان تقسيم غنائم جنگ حنين.
د. اعتراض شديد عمر در واقعه يوم الخميس - روز پنجشنبه - منجر به لغو دستور پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و مشاجره شديد بين اصحاب در حضور آن حضرت !(2)
اين بود ترسيمى از جامعه اسلامىِ قبل و بعد واقعه غدير.
وضعيت ترسيم شده به ويژه بين سالهاى هشتم تا دهم هجرت مشخص مىكند حضور فيزيكى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله تنها چيزى بود كه آن تفرقه درونى را به اتحاد ظاهرى تبديل نموده است.
بر اين اساس، بلافاصله پس از شهادت آن حضرت اتحاد ظاهرى از جامعه اسلامى رخت بربسته، و جاى خود را به تفرقه شديد و كشمكشها در تمام زمينهها داد. البته سنگ زيرين اختلافها بحث امامت است، و در طول تاريخ اسلام اين اختلافها عميقتر و وسيعتر شد. وضعيت اسفبار كنونى مسلمانان جهان نيز از نتايج آن تفرقهها و تشتّتهاست.
دغدغه فكرى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در معرفى امامت، با در نظر گرفتن واقعيت جامعه اسلامى بيشتر شد، و مترصّد فرصت مناسبى بود تا بتواند آخرين مسئله مهم شريعت جاويدان را به مردم ابلاغ كند.
با توجه به وضعيت حسّاس و بروز علائمى در سال دهم - آخرين سال حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله -
ميبايست اين امر در آخرين سفر اجرا مس شد. به اين جهت حضرتش تمهيدهاى لازم مثل احضار حضرت على عليهالسلام از يمن براى شركت در حجة الوداع، دفاع از آن حضرت در آخرين سفر و موارد ديگر انجام داده است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با تمام مسلمانان پس از اتمام مناسك حج، روز 14 ذى الحجه از مكه خارج شده و به سمت مدينه رهسپار شدند. وقتى به غدير خم رسيدند آيه تبليغ نازل شد و حضرت خطبه غدير را ايراد فرمودند. در اينجا آنچه از خطبه غدير به مطالب بالا مربوط است را يادآور مىشويم:
اى مردم ! خداوند مهربان و آگاه چنين مرا مطلع ساخت كه مقدار عمر هر پيغمبرى نصف عمر پيامبر قبل است. وقت ارتحال من به سوى خداوند نزديك است، و من آن را اجابت مىكنم.
من در پيشگاه خداوند مورد پرسش قرار گرفته، و در مقابل شما هم مورد سؤال واقع مىشويد. در اين صورت شما چه خواهيد گفت ؟ مردم در جواب گفتند: ما گواهى مىدهيم كه به حقيقت تو رسالتهاى خداوند را ابلاغ نموده و امت را نصيحت كردى و جدّيت و كوشش در كار داشتى.
آنگاه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله ادامه داد: آيا شما گواهى نمىدهيد كه معبودى جز خداوند نبوده، و محمد بنده و فرستاده او است، و بهشت و جهنم خداى متعال و مرگ حق بوده، و قيامت بدون شك مىرسد، و خداوند مردگان را از ميان قبرها بر ميانگيزد ؟ مردم يك صدا گفتند: آرى، ما به اين مطالب گواهى مىدهيم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بار پروردگارا ! شاهد باش !
آنگاه رو به مردم نمود و فرمود: آيا مىشنويد چه مىگويم ؟ مردم گفتند: آرى، مىشنويم. آنگاه آن حضرت چنين ادامه داد: من در اين راه خدا و قيامت زودتر از شما حركت كرده، و شما در آينده مىآييد و در كنار حوض كوثر وارد خواهيد شد، كه مساحتش به اندازه فاصله صنعاء يمن تا بُصرى در شام است و براى برداشتن آب از آن ظرفهايى از نقره به اندازه ستارگان آسمان است. بنگريد و مواظب باشيد كه چگونه جانشينى مرا در دو چيز نفيس و گرانبها - كه از خود به يادگار مىگذارم - رعايت مىكنيد ؟ و چگونه حرمت مرا در آن دو نگاه مىداريد ؟
شخصى از ميان جمعيت سؤال كرد: اى پيامبر خدا ! منظور شما از دو چيز نفيس و گرانبها چيست ؟ آن حضرت در جواب فرمود: ثقل بزرگتر كتاب خداست كه يك طرفش به دست خداوند عزوجل است، و يك طرف ديگر آن به دستهاى شماست. پس بدان تمسك نموده و محكم آن را گرفته تا گمراه نشويد. ثقل كوچكتر عترت من است. خداوند مهربان و دانا مرا آگاه نمود كه اين دو متاع نفيس و گرانسنگ هيچ گاه از يكديگر جدا نمىشوند، تا در حوض كوثر بر من وارد بشوند، و من اين را از پروردگارم تقاضا نمودم. اى مردم از اين دو جلوتر نرفته، و همچنين عقب نمانيد كه هلاك مىشويد.
سپس دست حضرت على عليهالسلام را گرفته و به طورى بلند نمود كه تمام مردم آن حضرت را ديده و شناختند. در ادامه چنين فرمود: اى مردم ولايت چه كسى از مؤمنين نسبت به خودشان بيشتر است ؟ مردم در جواب گفتند: خدا و پيامبر او بهتر ميداند. آن حضرت فرمود:
خداوند مولاى من و من مولاى مؤمنان هستم، و من ولايتم بر مؤمنان از خودشان بيشتر است. پس هر كس من مولاى او هستم، على هم مولاى او است. خدايا تو مولاى كسى باش كه ولايت على عليهالسلام را پذيرفته است، و دشمن بدار كسى كه على عليهالسلام را دشمن مىدارد، و دوستدار وى را دوست داشته باش. يارى كنندهاش را يارى نموده، و خواركننده وى را خوار نما. پروردگارا ! حق را با على عليهالسلام حركت بده، و هر جا كه او هست حق را قرار بده. زنهار حاضران بايد اين مطالب را به غايبان برسانند.
تا اينجا سخنان گهربار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود.
هنوز مردم متفرق نشده بودند كه امين وحى خداى سبحان نازل شد و اين آيه را آورد: «من امروز دين شما را كامل نموده و نعمت خود را بر شما تمام كرده و بر اينكه اسلام دين شما باشد رضايت دادم» .(1)در اين هنگام آن حضرت فرمود: اللّه اكبر بر اكمال دين خدا و اتمام نعمت و رضايت پروردگار، به رسالت من و ولايت على عليهالسلام پس از من.(2)
آمادگى مردم براى فراموشى غدير و غصب خلافت(3)
ممكن است اين سؤال به ذهن برسد: چگونه شد پس از دو ماه و اندكى از غدير نگذشته خلافت غصب شد و جامعه هم پذيرفت ؟
جوابهاى زيادى براى اين پاسخ مىتوان بيان كرد. يكى از پاسخها اين است:
1) . مائده / 3.
2) . تاريخ يعقوبى: ج 2 ص 112. البداية و النهاية: ج 5 ص 228. السيرة الحلبيبة: ج 3 ص 274. چون حديث غدير از مشهورترين روايتها در باب امامت است، عمده علما و دانشمندان در كتابهاى خودشان به آن اشاره كردهاند. براى اطلاع بيشتر به الغدير علامه امينى و احقاق الحق مراجعه فرماييد. ناگفته نماند كه سخنرانى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در منابع شيعيان بسيار مفصلتر و طولانىتر از اين مقدار است، و ما قدر مشترك را آورديم. براى وقوف كامل به متن تفصيلى سخنرانى و توضيح و تفسير بعضى از گفتار آن حضرت مراجعه شود به: بحار الانوار: ج 37 ص 204 - 217. الاحتجاج: ج 1 ص 139 - 160.
3) . غدير در قرآن: ج 2 ص 125.
پس از امضاى صحيفه، مهمترين مرحله براى هدف تعيين شده گردآورى افراد لازم بود كه به عنوان لشكر ضد على عليهالسلام بتواند وارد عمل شود. تشكيل اين سپاه كار مشكلى نبود، چرا كه بسيارى از تازه مسلمانان كسانى بودند كه پدران و اقوامشان در جنگها به دست على بن ابىطالب عليهالسلام كشته شده بودند و كينههايى از آن حضرت در دل داشتند.
از سوى ديگر عدهاى از ترس شمشير و قتل مسلمان شده بودند و در دل هرگز ايمان نياورده بودند. بسيارى نيز بودند كه حوصله و تحمل عمل به دستورات اسلام را نداشتند و به بازگشت راهى كه آمده بودند تمايل داشتند.
فرهنگ جاهليت و تعصّبات خيال برانگيز جاهلى نيز ضميمه اين مجموعه بود كه عدهاى تصور مىكردند پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهد فاميل و خاندان خود را بر مردم مسلط كند.
عدهاى ديگر در اين فكر بودند كه اگر براى اسلام زحمتى كشيدهاند پس بايد در آينده آن سهمى داشته باشند، و افكارى از اين دست كه جوشش آن در دلهاى تازه از جاهليت بيرون آمده، غضبِ جهالت را به فوران و طمعهاى رياست را به هيجان مىآورد.
اكراهِ عرب در مورد جوانى اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
در ميان آثار اخير دانشمندان غرب درباره تاريخ اسلام، كتاب «تاريخ اسلام 600 - 750 پس از ميلاد» نوشته ام. اى. شعبان با عنوان فرعى «يك تفسير جديد» قابل توجه است.
1) . زلال غدير مجموعه مقالات : ش 1 ص 137 - 156. اين نوشتار مقالهاى است تحت عنوان «رويداد غدير از منظر خاورشناسان» كه به زبان انگيليسى توسط استاد سيد محمد رضوى در ژوئن سال 1990 دو بار در دو ماهنامه the light و در كتاب غدير چاپ تورنتو كانادا به چاپ رسيده است. بنا بر اين، بر آن شديم با ترجمه روان آن نظر خوانندگان عزيز را جلب نماييم:
نويسنده در آن ادعا مىكند نه تنها اسنادى نو يافته و استفاده كرده، بلكه اسنادى را كه چندين دهه معروف و مورد استفاده بوده را مورد بازنگرى و بازخوانى قرار داده است. شعبان، مدرس ادبيات عرب در دانشكده مطالعات شرقى و آفريقايى در دانشگاه لندن است، كه حتى حاضر نشده واقعه غدير خم را مورد توجه قرار دهد ! او مىنويسد:
حديث معروف شيعه كه طبق آن پيامبر اكرم عليهالسلام على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان جانشين و خليفه خود در غدير خم منصوب نموده، نبايد جدى گرفته شود. شعبان براى اثبات اينكه واقعه غدير نبايد جدى گرفته شود، دو دليل جديد به شرح ذيل ارائه داده است:
در خصوص چنين رويدادى، ذاتا اين احتمال را نمىتوان در نظر گرفت كه عربها به طور معمول رضايت داشته باشند كه چنين مسئوليت بزرگى را به جوانان يا مردان ناآزموده بسپارند. افزودن بر آن، منابع ما در هيچ جا نشان نمىدهند كه اهالى مدينه اظهار كردهاند كه چنين انتصابى را شنيدهاند.
اجازه دهيد همه دلائلى را كه آقاى شعبان ارائه كرده، يك به يك نقد و بررسى كنيم:
پيش از همه بايد گفت كه آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيارى از چيزها را مطرح نكرد كه اعراب معمولاً نسبت به آنها اكراه داشتند ؟ آيا مردم مكه، خود اسلام را با اكراه بسيار نپذيرفتند ؟ آيا موضوع ازدواج با همسر مطلقه پسر، به عنوان يك تابو و كار زشت و حرام ميان عربها پذيرفته نشده بود ؟
اين اكراه سنتى به جاى اينكه استدلالى ضد انتصاب امام على عليهالسلام باشد، در حقيقت بخشى از استدلال شيعيان است. اهلسنت تأييد مىكنند كه اعراب و به ويژه قريش در پذيرش امام على عليهالسلام به عنوان جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله اكراه داشتند.
اين نه تنها به دليل جوانى او، بلكه به اين دليل نيز بود كه على عليهالسلام رهبران آنها را در جنگهاى صدر اسلام كشته بود.
طبق نظر شيعيان خداوند نيز به اين اكراه علم داشت، و به همين دليل با آيه تبليغ به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا حضرت على عليهالسلام را به عنوان جانشينش معرفى كند، و به پيامبرش اطمينان خاطر مىداد. پيامبر صلىاللهعليهوآله مأموريت داشت تا پيام خداوند را ابلاغ نمايد، مهم نبود اعراب آن را دوست داشتند يا نداشتند، يا مى پذيرند و يا نمىپذيرند.
افزون بر اين و به عنوان مورد دوم بايد گفت كه اين اكراه مرسوم و سنتى، رسم غير قابل بطلان در جامعه عرب نبوده كه شعبان از ما مىخواهد آن را تصديق كنيم. جعفرى در كتاب خود با عنوان ريشه و گسترش اوليه اسلام شيعى مىگويد:
منابع ما مىتوانند به اين اشاره كنند كه گر چه پيش از اسلام، شوراى مجلس سنا - كه همان مجلس بزرگان است - يا همان «ندوه» در مكه، معمولاً يك شوراى ويژه بزرگان بوده است. اما پسران رئيس قبيله «قصى» اين امتياز را داشتند كه از اين محدوديت سنى معاف باشند و با وجود جوانيشان در اين شورى پذيرفته شوند.
به نظر مىرسد كه در زمانهاى بعدى، پذيرش آزادانهترى نسبت به جوانان رايج بوده است. مثلاً ابوجهل با وجود جوانىاش در اين شورى پذيرفته شد، و حكيم بن حزم زمانى كه بيش از 15 يا 20 سال بيشتر نداشت به عضويت اين شورى پذيرفته شد.
سپس جعفرى به نقل از ابنعبدربه مىنويسد:
در دوران جاهليت، هيچ پادشاهى كه حكومت سلطنتى داشته باشد در ميان اعراب مكه وجود نداشت.
از اين رو، هر گاه جنگى پيش آمد آنان ميان رؤساى قبائل قرعهكشى مىكردند و يكى از آنان را به عنوان پادشاه انتخاب مىكردند. اين فرد يا كم سن و سال بود يا مردى سالخورده.
از اين رو در جنگ «فجار»(1)، نوبت بنىهاشم بود و نتيجه قرعهكشى اين بود كه عباس بن عبدالمطلب - كه طفلى بيش نبود - انتخاب شد، و آنان به حمايت از او برخاستند.
سومين دليل آن است كه ما نمونهاى از تصميمات خود پيامبر صلىاللهعليهوآله را در دوران آخر زندگيش داريم؛ آنگاه كه فرماندهى ارتش را به اسامة بن زيد - كه مرد جوانى بود و كمتر از بيست سال سن داشت - واگذار نمود. اسامه به فرماندهى اعضاى سالخورده مهاجرينِ قريش و انصار منصوب شد، و بسيارى از اين بزرگان از اين تصميم پيامبر صلىاللهعليهوآله ناراحت شدند.(2)
پس اگر پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله توانسته اسامة بن زيدِ جوان و كمتجربه را به فرماندهى بزرگان قريش و مهاجرين و انصار برگزيند، چگونه اين احتمال ذاتا وجود نداشته باشد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله امام على عليهالسلام را به عنوان جانشينش منصوب نموده باشد ؟ !
صرف نظر از جوانى امام على عليهالسلام، شعبان به اكراه اعراب در واگذارى مسئوليت بزرگ به مردان كمتجربه نيز اشاره مىكند؛ يعنى اعراب ابوبكر را بدين دليل برگزيدند كه مسئوليتهاى بزرگى را تجربه كرده بود.
من شك دارم كه آيا آقاى شعبان مىتواند برداشت مورد ادعايش را از تاريخ اسلام ثابت نمايد ؟ ! افراد مىتوانند با مطالعه نمونهها و موارد بيشترى بيابند، كه طبق آنها اين امام على عليهالسلام بوده كه از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئوليتهاى بزرگ به او واگذار مىشده، نه ابوبكر.
1) . جنگ فجار و به عربى «حرب الفجار» به معنى «جنگ گناهگاران» ، جنگى است كه در ماههاى حرام در دوران قبل از ظهور اسلام و در انتهاى قرن ششم ميلادى صورت پذيرفت. قبيله «كنانه» و «قريش» در يك طرف و «قيس عيلان» در طرف ديگر جنگ بودند. منابع تاريخى شرح وقايع هشت روزى را كه در آنها جنگ صورت گرفت ذكر كردهاند.
2) . مراجعه شود به طبقات ابنسعد و آثار مهم ديگر درباره سيره.
به عنوان نمونه:
يك. امام على عليهالسلام در طول هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه در مكه ماند، و در جاى پيامبر صلىاللهعليهوآله خوابيد تا دشمنان را فريب دهد. همچنين اموال افراد گوناگونى را - كه به دليل اعتماد به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آنها را نزدش به امانت گذاشته بودند - به صاحبانش برگرداند.
دو. امام على عليهالسلام در طول نبردهاى صدر اسلام با مسئوليتهاى بزرگترى آزموده شده بود، و هميشه هم موفق بود. هنگامى كه اتمام حجت به منظور برائت از اعراب مشرك و بتپرست مكه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ابلاغ شد، ابتدا ابوبكر براى ابلاغ آن به مردم مكه انتخاب شد. ولى بعد اين مسئوليت بزرگ از او گرفته شد و به على عليهالسلام سپرده شد.
سه. زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به غزوه تبوك رفته بود، حفاظت از شهر مدينه و شهروندان آن به امام على عليهالسلام سپرده شده بود.
چهار. امام على عليهالسلام به عنوان فرمانده سپاه اعزامى به يمن منصوب شد.
اينها تنها چندين نمونه بود كه به طور تصادفى به ذهن من رسيد. از اين رو، در سطحى قابل مقايسه، على بن ابىطالب عليهالسلام بيش از ابوبكر فردى كارآزموده بود و مسئوليتهاى بزرگترى به او سپرده شده بود.
جامعه مسلمين پيش از غدير(1)
پيشينه تركيب مسلمين تا روز غدير، مسئلهاى است كه بسيارى از سؤالات مربوط غدير را پاسخ مىدهد. بايد تركيب جامعه مسلمين را پس از ورود پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه و استقبال از حضرت و پيدا شدن پايگاهى امن براى مسلمين دنبال كرد كه روز به روز عده مسلمانان زيادتر مىشد.
1) . ژرفاى غدير: ص 163، 178. غدير در قرآن: ج 1 ص 60 - 64 . اسرار غدير: ص 22، 23. واقعه قرآنى غدير: ص 176 - 182.
سرعت پيشرفت به حدى بود كه گروه گروه و گاهى تمامى يك قبيله مسلمان مىشدند. از اطراف و اكناف نيز خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله مىرسيدند و اسلام را مىپذيرفتند. بدين ترتيب تركيب جمعيت مسلمين تغييرى اساسى يافت، و شامل مشركين و يهود و نصاراى تازه مسلمان شد و قبايل و گروههاى گوناگونى را در بر گرفت.
در ميان اين عده، بعضى از روى تبعيّت از رؤساى قبائل و عدهاى به قصد شركت در جنگها و به دست آوردن غنائم و برخى براى كسب موقعيتهاى اجتماعى و امثال آن مسلمان مىشدند.
آنگاه كه جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بالا گرفت و مسلمين در جنبههاى اجتماعى و نظامى قوت گرفتند و در جنگها فاتح شدند، افراد زيادى به عنوان حفظ جان و مال خود مسلمان شدند، و عدهاى هم خود را به اكثريت ملحق كردند تا رسوا نشوند.
البته مسلمانان مخلص و فداكار بسيار بودند، و همانها بودند كه مانع كارشكنىهاى منافقين و هوسرانىهاى دنياپرستان مىشدند. در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله در بين چنين تركيب جمعيتى مسلمانان مراسم غدير اجرا شد و كسانى كه مقابل منبر حضرت بودند شامل همه انواع ذكر شده از مسلمين بودند، و چارهاى هم جز اين نبود كه اين اتمام حجت عظيم در بين همان جمعيت انجام شود.
به همين دليل نيز آنچه بعد حضرت در مانع سازى از اجراى غدير اتفاق افتاد جاى تعجبى ندارد، اگرچه بسيارى از نسلهاى بعدى مسلمين در اعتقاد به غدير از همين اتمام حجت بهره بردند.(1)
به خصوص تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله(2)، از يك سو شامل مسلمانانِ مخلصى چون سلمان و ابوذر و مقداد بود، و از سوى ديگر در برگيرنده تازه مسلمانانى بود كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مىزدند، و از جهتى ديگر شامل افراد شهوتپرست و دنياطلبى بود كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عدهاى از مردم، و عُقدههاى باقيمانده از خونهاى بدر و اُحد و حُنين و خيبر، و مطامع دنيوى كه ايمان راسخ را از قلوب عدهاى ربوده بود، و حسدهاى نهفتهاى كه هر روز آشكارتر مىگشت، اينها همگى جو حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجة الوداع را روشن مىكند.
مشكل بزرگ جامعه مسلمين خط نفاق بود كه به خاطر نقاط ضعف مختلف افراد، روح ايمان را از آنان مىگرفت و به سوى خود جذب مىكرد. منافقين كسانى بودند كه ظاهرشان مسلمان بود و برخورد قانونى با آنان مشكل بود.
اين عده از همان ابتداى بعثت در ميان مسلمانان بودند، و بعضى از همان اول با نيّات منافقانه مسلمان شدند، ولى تعدادشان كم بود. هر چه قدرت اسلام بالا مىگرفت تشكل منافقين هم انسجام بيشترى مىيافت و در پوشش اسلام ضرباتى مهلكتر از كفار و مشركين بر پيكر نهال تازه آن وارد مىكردند.
در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله، كمكم منافقين به طور رسمى وارد عمل شدند. آنان براى خود مجالس سرى تشكيل مىدادند، و بر ضد اسلام و شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله توطئه و كارشكنى مىكردند؛ كه آيات قرآن بهترين شاهد اين مدعاست. بخصوص اگر ترتيب نزول آيات را بررسى كنيم و ببينيم كه اكثر آيات مربوط به منافقين در سالهاى آخر عمر آن حضرت نازل شده است.(1)
منافقينِ به ظاهر مسلمان، در باطن گرايش به كفر و الحاد و شرك داشتند و آرزوى نهفته در قلبشان ريشه كن كردن اسلام با تمام محتوايش و بازگشت به گذشته بود. ولى به خوبى مىدانستند كه اين هدف به آسانى قابل دسترسى نيست و لا اقل با حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله امكانپذير نخواهد بود. لذا دست به كار برنامههاى شومى براى بعد از شهادت آن حضرت شدند.
1) . در اين باره به سورههاى آلعمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمد صلىاللهعليهوآله، فتح، مجادله، حديد، منافقين و حشر مراجعه شود.
اصحاب صحيفه اين زمينههاى اجتماعى مردم را محاسبه كردند، و با در نظر گرفتن سوابقى كه بين اكثر مردم با اميرالمؤمنين عليهالسلام اتفاق افتاده بود آمادگى آنان را براى اهداف خود يقينى دانستند. اين مطلب بعدها از زبان ابوبكر علنا شنيده شد كه گفت: ما را از دست على جز سه چيز خلاص نكرده است:
او تنهاست و ياورى ندارد.
او وصيت و سفارش پيامبر را مراعات مىكند.
هر قبيلهاى را در نظر بگيرى على متعرض آنها شده است.
اگر اينها نبود خلافت به او بازمىگشت اگر چه ما خوش نداشتيم.(1)
از نگاهى ديگر:
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله اقتضا مىكرد نهيبى كه در اول سوره عنكبوت آمده بر آنان وارد شود. و لذا پس از انجام حجة الوداع و پيش از غدير، وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مكه شد جبرئيل آيات اول سوره عنكبوت را آورد و فرمود: اى محمد، بخوان:
«أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »(2):
«آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم بدون آنكه امتحان شوند ... » .
اين از آن جهت بود كه در كنار مسلمانان مخلصى همچون سلمان و ابوذر و مقداد، تازه مسلمانانى بودند كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مىزدند و اكنون به نام مسلمان خوانده مىشدند، و نيز افراد شهوت پرست و دنيا طلبى بودند كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
روح تعصب جاهلى كه بر افكار اكثريتى حاكم بود و عقدههاى خونين جنگهاى بدر و احد و خيبر و حُنين و حسدهاى نهفتهاى كه هر روز آشكارتر مىگشت، نيز مىتواند نمايانگر باطن جامعه مسلمان آن روز باشد، كه در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله علنا دست به اقدامات مخرِّب مىزدند و در صدد خنثى سازى برنامههاى حضرت بودند.
اين آيات به مردم در دو جبهه ايمان و عمل وعده امتحان داد، تا به ظاهرِ آراسته با نام اسلام دل خوش نكنند؛ و براى هضم آسانتر مطلب خبر داد كه همه امتهاى قبل نيز مورد امتحان قرار گرفتهاند؛ و هدف را در كوتاهترين عبارت بيان كرد كه شناخته شدن واقع گرايانه مردم است.
يعنى صادقين در ادعاى ايمان بايد از كاذبين به طور علنى شناخته شوند، به طورى كه ابهام نفاق و دورويى نتواند آن را بپوشاند. و حقا اين امتحان در پذيرش ولايت على عليهالسلام تحقق يافت كه كاذبين بىپروا آن را انكار كردند و بر گفته خود پافشارى كردند.
به همين خاطر، پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان آخرين مقابله با اقدامات منافقين و براى خالى نمودن مدينه از وجود آنان بعد از وفات خود، لشكرى را تحت فرماندهى اسامة بن زيد ترتيب داد.
افراد اين لشكر چهار هزار نفر از منافقين بودند كه حضرت آنان را با اسم و مشخصات به طور معين نام برد، و دستور داد اين عده حتما بايد در اين لشكر حاضر باشند و هر چه زودتر به سوى روميان در سرزمين شام حركت كنند.
همين حقايق بود كه در غدير، يكى از برنامههاى منافقين اين بود كه وقتى با سلمان و مقداد و ابوذر و عمار ملاقات مىكردند به آنان مىگفتند: «ما به محمد ايمان آوردهايم و در برابر بيعت على و فضيلت او سر تسليم فرود آوردهايم و مانند شما اوامر او را اجرا مىكنيم» .
به خصوص ابوبكر و عمر و بقيه نُه نفرى كه سرشناستر در نفاق بودند، گاهى كه در راه با سلمان و اصحابش رو به رو مىشدند از آنان احساس انزجار مىكردند و مىگفتند: اينان اصحاب ساحر و احمق هستند؛ كه منظورشان پيامبر و على عليهماالسلام بود. سپس به يكديگر مىگفتند: از اينان بپرهيزيد كه مبادا از گوشههاى سخنانتان درباره كفر محمد و آنچه درباره على گفته با اطلاع شوند و خبر آن را براى او ببرند و باعث هلاك شما شود.
آنگاه ابوبكر به اصحاب منافقش مىگفت: اينك مرا بنگريد كه چگونه آنان را به مسخره مىگيرم و شر آنان را از شما دفع مىكنم ! وقتى به آنان نزديك شدند ابوبكر گفت: مرحبا به سلمان فرزند اسلام، كه محمد آقاى مردم درباره او گفته است: اگر دين از ستاره ثريا آويخته باشد مردانى از فارسى زبانان خود را به آن مىرسانند، و اين سلمان افضل آنان است؛ و منظور او تو بوده است.
و مرحبا به تو كه دربارهات گفته: سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ: سلمان از ما اهلبيت است. و با اين سخن تو را با جبرئيل قرين ساخته كه در روز كساء از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: آيا من هم از شمايم ؟ او گفت: تو هم از مايى. و سپس جبرئيل به ملكوت اعلى رفت و به ملائكه ديگر افتخار كرد و گفت: چه كسى مثل من است ؟ افتخار برايم باد كه از اهلبيت محمد هستم !
آنگاه ابوبكر رو به مقداد كرد و گفت: مرحبا به تو اى مقداد ! تو همان كسى هستى كه پيامبر درباره تو به على گفت: يا على، مقداد برادر تو در دين است و از شدت محبتى كه به تو دارد و دشمنى كه با دشمنانت دارد و از ولايتى كه به اوليائت و عداوتى كه با اعداى تو دارد گويا پارهاى از تن توست. اما ملائكه آسمانها و حُجُب محبت بيشترى به على دارند و شدت دشمنى آنان با دشمنان او بيشتر است. پس خوشا به حالت اى مقداد ! خوشا به حالت !
سپس ابوبكر رو به ابوذر كرد و گفت: مرحبا به تو اى ابوذر ! تو همان كسى هستى كه پيامبر دربارهات گفت: زمين بر خود حمل نكرده و آسمان سايه نينداخته بر
گويندهاى كه راستگوتر از ابوذر باشد. از پيامبر پرسيدند: خداوند به چه چيزى او را فضيلت و شرافت داده است ؟ او گفت: زيرا او به بركت على برادرم گوينده توانايى است و در شرايط مختلف ثناخوان او و نسبت به مسخره كنندگان و دشمنان او سرزنش كننده و با اولياء و دوستان او مُوالى و دوست است، و به زودى خدا او را در بهشت از بهترين ساكنين آن قرار مىدهد و تعدادى كه عدد آن را جز خدا نمىداند از حوريان و غلمان و پسران بهشتى خدمتكار او خواهند بود.
آنگاه ابوبكر به عمار گفت: اهلاً و سهلاً و مرحبا به تو اى عمار ! تو با ولايت برادر پيامبر - با آنكه شخص آرام و آسايش طلبى هستى و از عبادات فقط واجبات و مستحبات را انجام مىدهى - به درجهاى رسيدهاى كه آنان كه شب و روز بدن خود را به مشقت عبادت مشغول مىكنند و شب را به نماز و روز را به روزه سپرى مىكنند، بدان دست نيافتهاند.
همچنين به درجهاى رسيدهاى كه آنان كه بخشنده اموالاند به آن نرسيدهاند اگر چه همه اموال دنيا در اختيار آنان باشد و آن را ببخشند. مرحبا بر تو ! پيامبر تو را براى برادرش على يار خالص و مدافع او انتخاب كرده، تا آنجا كه خبر داده تو به زودى در راه محبت او كشته مىشوى، و روز قيامت در زمره بهترين يارانش محشور مىشوى.
خدا مرا هم به مثل عمل تو و اصحابت موفق گرداند، به گونهاى كه براى من هم خدمتگزارى محمد رسول اللّه و برادرش على ولى اللّه ميسر گردد، و همچنين دشمنى با دشمنانشان و خالص بودن با دوستانشان با پذيرش ولايت و پيروى از او حاصل شود. اينگونه خداوند به زودى ما را هم وقتى با هم ملاقات كنيم سعادتمند مىنمايد.
سلمان و اصحابش برخورد ظاهرى آنان را مىپذيرفتند همان گونه كه خدا امر فرموده بود، و از كنار آنان مىگذشتند. آنگاه ابوبكر به اصحابش مىگفت: مسخره من نسبت به اينان را چگونه ديديد ؟ و چگونه شر آنان را از خودم و از شما دفع كردم ؟
آنان در پاسخ او گفتند: هميشه راه خير را پيش بگيرى تا مادامى كه زنده هستى !
ابوبكر در پاسخ آنان گفت: معامله شما با اينان بايد اينگونه باشد تا روزى كه فرصتى به دست آوريد، چرا كه عاقلِ فهميده كسى است كه غصه را گلوگير كند تا فرصتى به چنگ آورد !
سپس نزد همفكران و هم مسلكان خود از منافقين و متمردين بازگشتند، همانان كه در تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله شريك آنان بودند كه آنچه حضرت درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام و منصوب شدن او به عنوان امام بر همه مكلفين از طرف خدا آورده بود تكذيب كردند.
وقتى نزد دوستان خود رفتند گفتند: اِنّا مَعَكُمْ: ما با شماييم. طبق آنچه با هم نقشه كشيديم كه اگر براى محمد اتفاقى افتاد على را از اين امر مانع مىشويم. پس شما را گول نزند و به وحشت نيندازد آنچه از ما در تأييد آنان مىشنويد و آنچه از ما مىبينيد كه با جرئت سخنانى را در مدارا با آنان مىگوييم، چرا كه با اين كار آنان را به مسخره گرفتهايم.
اينجا بود كه خداى عز و جل فرمود(1): يا محمد، «اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» : «خدا اينان را مسخره مىكند» و به سزاى استهزايشان آنان را در دنيا و آخرت مجازات مىكند، «وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ» : «و آنان را در ادامه طغيانشان آزاد مىگذارد» و به آنان مهلت مىدهد و با مداراى خود به تأنّى با آنان رفتار مىكند و به توبه دعوتشان مىنمايد.
و اگر سراغ مغفرت آيند به آنان وعدههاى نيك مىدهد. اما آنان متحيرند و از كار قبيح خود دست بر نمىدارند و از هر اذيتى نسبت به محمد و على عليهماالسلام - كه برايشان ممكن باشد - كوتاهى نمىكنند.
آن روز منافقينى كه همراه پيامبر و على عليهماالسلام براى ديدن آن معجزات به بيرون مدينه رفته بودند، به شهر بازگشتند در حالى كه آن آيات مفصل سوره بقره درباره آنان نازل شده بود.(2)
با ديدن معجزات اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از غدير و در مدينه، قلوب منافقين مرض بيشترى يافت، گذشته از مرض حسدى كه نسبت به پيامبر و على عليهماالسلام داشتند. در اين باره خداوند در آيات 10 الى 15 سوره بقره چنين فرمود: «فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» : «در قلب آنان مرض است» ، يعنى در قلوب اين متمردين شك كننده بيعتشكن از بيعتى كه براى على بن ابىطالب گرفتى مرضى ايجاد شد.
«فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا» : «خداوند هم اين مرض را بيشتر كرد» به گونهاى كه با ديدن اين نشانهها و معجزات قلوب آنان متحيّر گرديد، «وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ» : «و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مىپندارند» كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را تكذيب مىكنند؛ و در اين سخنشان كه مىگويند «ما بر بيعت و پيمان خود ثابت هستيم» دروغ مىگويند.
آنگاه كه به اين شكنندگان بيعتِ غدير گفته مىشود: «لا تُفْسِدُوا فِى الاَرْضِ» : «در زمين فساد نكنيد» با اظهار بيعت شكنى در برابر بندگان مستضعف خدا كه دين آنان را در دلشان مشوّش مىكنيد و آنان را در اعتقادشان متحير مىنماييد، «قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ» : «مىگويند ما اصلاح كنندگانيم» ، زيرا ما نه به دين محمد و نه غير محمد اعتقادى نداريم و در مسئله دين متحيريم. ما در ظاهر رضايت خود به محمد را با اظهار قبول دين و شريعت او نشان مىدهيم، ولى در باطن طبق خواستههاى خود عمل مىكنيم.
از امكانات زندگى و رفاه آن استفاده مىكنيم و نفس خود را از رِقيَّت محمد آزاد مىنماييم و از اطاعت پسر عمويش على خود را رها مىسازيم به گونهاى كه اگر در دنيا پيروزى يافت ما نزد او مورد توجه باشيم، و اگر امر او به نابودى كشيده شد از اسير شدن به دست دشمنانش سالم بمانيم !
خداوند عز و جل مىفرمايد: «اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ» : «بدانيد كه آنان فساد كننده هستند» با اين مطالبى كه درباره امور خود مىگويند، چرا كه خداوند نفاق آنان را به پيامبرش شناسانده و او آنان را لعنت مىنمايد و به مؤمنين دستور لعن آنان را مىدهد.
دشمنان مؤمنين نيز ديگر به آنان اطمينان ندارند، چرا كه مىپندارند با آنان نيز منافقانه رفتار مىكنند، همان گونه كه با اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله با نفاق رفتار مىكنند. از اينجاست كه هيچ منزلتى برايشان نزد آنان وجود ندارد، و به عنوان افرادى موثق در دل آنان جاى ندارند.
اين كلام خداوند كه مىفرمايد: «وَ اِذا قيلَ لَهُمْ آمَنُوا كَما آمَنَ النّاسُ قالُوا اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السَّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ» : «و هنگامى كه به آنان گفته مىشود شما هم مانند بقيه مردم ايمان آوريد مىگويند آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمىدانند» .
اين آيه درباره اين است كه وقتى برگزيدگان مؤمنين مانند سلمان و مقداد و ابوذر و عمار به اين بيعت شكنان مىگويند: ايمان آوريد به پيامبر و به على كه او را جاى خود قرار داده و مقام خود را به او داده و در همه مصالح دين و دنيا او را ضابطه قرار داده است. شما هم مانند ساير مردم ايمان به اين پيامبر آوريد و در ظاهر و باطن تسليم اين امام شويد.
آنان به اين مؤمنين پاسخى نمىدهند زيرا جرأت ندارند جواب واقعى را به آنان بگويند، ولى به منافقينى كه نزد آنان مىآيند و مورد اعتمادشان هستند و همچنين به مؤمنين مستضعفى كه از كتمان آن مطمئن هستند مىگويند: «اَنُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ» : «آيا ما هم مانند سفيهان ايمان بياوريم» ، و منظورشان از سفيهان سلمان و اصحاب او هستند كه در پيشگاه على عليهالسلام محبت خالصانه و اطاعت محض را تقديم نمودهاند، و ولايت دوستان على و دشمنى با او را علنى ساختهاند.
اينان را از آن جهت «سفهاء» مىدانند كه در برابر دشمنان محمد روش تندى دارند، و هنگامى كه امر او مضمحل شود دشمنانش آنان را نابود مىكنند، و ساير سردمداران و مخالفين محمد نيز آنان را هلاك مىنمايند.
«اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ» : «بدانيد كه خودشان سفيهانند» و عقل و نظرشان پست است، چرا كه در مسئله پيامبر صلىاللهعليهوآله آنگونه كه بايد توجه نكردهاند تا به نبوت او معرفت پيدا كنند و صحت ضابطه قرار دادن على عليهالسلام را در امر دين و دنيا دريابند.
اينان با دقت نكردن اتمام حجتهاى خدا جاهل ماندهاند، و از پيامبر صلىاللهعليهوآله و يارانش و همچنين از مخالفينشان مىترسند، چرا كه در امان نيستند كه كدامشان غالب مىشود و مىترسند كه مبادا همراه آنان هلاك شوند. بنا بر اين، آنان سفيه اند، به دليل اينكه با نفاقشان نه محبت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مؤمنين و نه محبت يهود و ساير كافرين براى آنان قابل تحقق است ! !
اينان با نفاقشان در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله اظهار ولايت آن حضرت و برادرش على عليهالسلام و دشمنى با يهود و نصارى و ناصبيان مىنمايند، همان گونه كه در برابر اين دشمنان اظهار دشمنى با پيامبر و على عليهماالسلام و ولايت دشمنان ايشان مىنمايند. با اين روش دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله هم مىپندارند كه نفاق اينان در برابر آنان همانند نفاقشان با محمد و على عليهماالسلام است.
«وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ» : «ولى خود منافقين متوجه اين حقيقت نيستند» ، و خداوند پيامبرش را از اسرار آنان آگاه مىفرمايد، و آنان را خوار مىنمايد و مورد لعنت قرار مىدهد و بىارزش تلقى مىنمايد.
كلام خداوند كه مىفرمايد:
«وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ اِذا خَلَوا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ. اللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ» : «و هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مىگويند ايمان آورديم ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند مىگويند ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مىكرديم. خداوند آنان را به مسخره مىگيرد و به آنان مهلت مىدهد كه در طغيان خود متحير بمانند» .
اين آيه درباره آن است كه اين بيعتشكنان كه بر مخالفت با على عليهالسلام و مانع شدن خلافت از او همپيمان شده بودند، وقتى با مؤمنين رو به رو مىشدند مىگفتند: ما هم مانند ايمان شما ايمان آوردهايم.(1)
تحليل ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى(2)
در همه دستورات الهى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ فرموده عدهاى نپذيرفتهاند، و خداوند هم برنامه خاصى براى مقابله با آنان در دنيا نداشته است. تنها در امر ولايت و امامت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه هم منكرين آن به صورتى غير عادى اقدام به انكار آن نمودند، و هم خداوند پاسخ دندانشكنى به آنان داد تا براى هميشه روزگار اهميت آن در خاطرهها بماند.
بتپرستان و مشركان و يهوديان و مسيحيان در تمام مواردى كه روى مخالفت با پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند به صراحت سخن حضرت را انكار مىكردند و مخالف آن را حق مىدانستند. حتى مسيحيان نجران كه قرار بود با پيامبر صلىاللهعليهوآله مباهله كنند ادعا مىكردند كه آنچه حضرت مىفرمايد درست نيست.
در آخرين مرحله كه قرار به مباهله و واگذارى امر به ذات اقدس الهى شد توقف كردند و حاضر شدند جزيه بپردازند ولى مباهله نكنند، و در واقع ترسيدند از اينكه مسئله را به خدا واگذار كنند و خداوند پاسخ دندان شكنى به آنان دهد. در غدير مسئله به صورت ديگرى جلوه كرد و حارث فهرى صريحا از خدا درخواست عذاب كرد. در آن لحظات هم گفتار منكر غدير و هم پاسخ خداوند عجيب بود.(3)
در اينجا دو نكته قابل تأمل است:
حارث فهرى به جاى آنكه بگويد: من غدير را قبول ندارم و اگر سخن من در انكار غدير درست باشد خدا عذاب را بر شما نازل كند. عكس اين سخن را بر زبان آورد و در واقع آنچه بايد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگفت او براى خود گفت. حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد درباره ولايت على مىگويد حق است و از جانب توست عذابى بر ما منكرين نازل كن ! مىبينيم هم حقانيت مطلب و هم از جانب خدابودن آن بر لسان حارث جارى شده و صريحا از خدا درخواست عذاب كرده است.
اين اقدام در حضور مردم بود و به قدرى درخواست عجيبى بود كه خداوند عين گفتار او را در قرآن نقل كرده كه «اللّهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ» .(1)
اكنون قاضى اين مباهله خداوند بود كه بايد تكليف مردم را روشن مىكرد، چه آنكه بسيارى از منافقين و صاحبان ايمان ضعيف از مردمِ حاضر در غدير نيز سخنى همچون حارث در دلشان بود، ولى جرأت ابراز آن را نداشتند !
اگر خداوند پاسخ حارث را نمىداد آنان نيز همراه حارث مىشدند و به اين باور نزديك مىشدند كه غدير ساخته خود پيامبر صلىاللهعليهوآله است و به خداوند ارتباطى ندارد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله باز هم خواست راه توبه را به همه مردم نشان دهد كه بازگشت به صراط مستقيم هيچ وقت دير نيست و آشتى با خدا و اهلبيت عليهمالسلام هميشه ممكن است. همچنين خواست اين نكته را خاطر نشان كند كه بايد از دشمنان غدير فاصله گرفت و از آنان دورى جست. از اين رو به حارث فرمود: يا از اين گفتهات توبه كن يا از ما فاصله بگير و از پيش ما برو.
1) . انفال / 33.
حارث باطن ظلمانى خود را بار ديگر نشان داد و مطلبى را بر زبان آورد كه حرف دل منافقين حاضر در غدير بود. او گفت: قلبم براى توبه مرا همراهى نمىكند، ولى از نزد تو مىروم !
معجزه عظيم پيش چشمان آن جمعيت انبوه كه براى پايان ماجرا گردن كشيده بودند، به وقوع پيوست. خاطرهاى كه از اصحاب فيل در ذهنها مانده بود و خداوند قدرت خود را با سنگ ريزههاى آسمانى نشان داده بود، اينك با تمام شدن سخن حارث و فاصله گرفتن او از مجلس پيامبر صلىاللهعليهوآله تكرار شد.
پرندهاى در آسمان ظاهر شد كه سنگى به اندازه عدس در منقار داشت و آن را بر سر حارث فرود آورد. آن سنگ طول قامت او را درنورديد و او را نقش زمين ساخت و پيش چشمان مردم دست و پا زد و جان داد.(1)
اگر در ماجراى نصاراى نجران كار به مباهله نرسيد تا يد قدرت خداوند متعال را در پشتيبانى از پيامبرش صلىاللهعليهوآله ببينند، اينك دشمن غدير مباهله را رسمى كرد و خداوند متعال نيز با پاسخ به او، حاضرين غدير و شنوندگان ماجراى غدير تا آخر دنيا را در برابر هر شبههاى بيمه كرد و در واقع خداوند تعالى ارتباط غدير را به ذات اقدس خويش اعلام كرد.
تحليلى درباره انگيزه حارث فهرى و موشكافى سخنانش و كيفيت اعتقادى او در سخنى كه بر زبان آورد، نشان خواهد داد كه او يك نمونه از افرادى با چنين عقيده بود.
حارث فهرى در حقيقت خدا و رسول را قبول داشت و فقط در ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام مردد بود، مانند بسيارى از آنانكه اميرالمؤمنين عليهالسلام را پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها گذاشتند.
1) . بحار الانوار: ج 31 ص 320.
حارث به طور علنى باطن خود را آشكار ساخت و جملهاش به قدرى در رساندن اين مطلب صريح است كه روشنتر از آن نمىتوان يافت. اين صراحت در چند جهت جلوه گر است:
الف. او كه مىگويد: خدايا اگر اين مطلب حقى از جانب توست؛ يعنى خدا را قبول دارد كه استدعا از ذات او مىنمايد !
ب. به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگويد: ما تو را قبول داريم در صدق و رسالت، فقط بگو اين مطلب از جانب خداست يا از مطالب شخصى خودت مىباشد.
ج. پس از آنكه حضرت اين جهت را براى او تبيين مىكند او در مقابل صداقت پيامبر صلىاللهعليهوآله تشكيك نمىكند، بلكه به صراحت مىگويد: خدايا اگر واقعا چنين است من تحمل ندارم و حاضرم بميرم و اين منظره را نبينم و زير اين بار نروم.
اينها چيزى بود كه در دل بسيارى وجود داشت ! لذا مىبينم خداوند متعال صريحا حكم به كفر چنين كسى كرده كه بگويد: «خدايا» و بعد دعا كند كه اگر اين مطلب حق و از جانب توست بر ما عذاب بفرست، آنجا كه مىفرمايد: «لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ . مِنَ اللّهِ ذِى المَعارِجِ»(1): «براى كافرين دفع كنندهاى از عذاب خداوندى وجود ندارد. از سوى خداوند ... » .
مهمتر اينكه خدا عذاب چنين كسى را سريع فرستاد تا شدت غضبش بر منكرين ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام بر همه معلوم شود.(2)
به بيانى ديگر:
چه كسى فكر مىكرد پايان بخش مراسم سه روزه غدير معجزهاى آشكار براى شكست دشمن غدير باشد. در هيچ يك از اوامر الهى - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ فرموده
خداوند متعال اقدام معجزه آسايى براى مقابله كنندگان با آن برنامه در دنيا نداشته است؛ چنانچه در هيچ يك از فرامين الهى دشمن از خداوند درخواست عذاب نكرده است.
اين در حالى است كه در تاريخ انبياء اين مسئله سابقه داشته و بارها مردمِ گمراه به پيامبرانشان گفتهاند: «فَأْتِنا بِما تَعِدُنا اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ» : «اگر راست مىگويى آنچه ما را از آن مىترسانى بياور» .(1)
فقط در غدير بود كه حارث فهرى به نمايندگى از منافقين صريحا از خدا درخواست عذاب كرد. در واقع يك مباهله تمام عيار در برابر صد و بيست هزار نفر مطرح شد كه جز پاسخ فورى خداوند راه ديگرى براى حل قاطع مسئله نبود.
در آن لحظات هم گفتار منكر غدير و هم پاسخ دندان شكن الهى عجيب بود، و توانست امضاى الهى را در قاطعترين شكل آن به همه جهانيان نشان دهد. پيشبينى و برنامهريزى اين مرحله از مراسم غدير فراتر از آن بود كه به عنوان يك پاسخ كوتاه به يك معترض بيجا مطرح شود.
در واقع اعتراض حارث فهرى به نيابت از همه كسانى بود كه از آن روز تا قيامت تصميم مخالفت و دشمنى با غدير داشتند، همان گونه كه پاسخ خداوند قاطعيت حضرت جلالش را در حمايت از غدير به همه فهماند؛ و به همين جهت خبر آن از دو سو در متن قرآن جاى گرفت.
ماجراى حارث فهرى در شرايطى اتفاق افتاد كه آن همه مقدمه چينى براى غدير در طول مراسم حج و بعد از آن انجام گرفته بود، و آن سخنرانى مفصل و فراگير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله ايراد شده بود، و آن مراسم سه روزه بيعت و برنامههاى كنار آن صورت گرفته بود.
1) . اينگونه خطاب را در آيات زير ملاحظه نماييد: هود عليهالسلام / 32.انبياء عليهمالسلام / 38. شعراء / 187. نمل / 71. عنكبوت / 29. سبأ / 29. يس / 48. احقاف / 22. ملك / 25.
در چنان شرايطى كه مقارن با ساعات پايانى توقف در غدير بود، براى هيچ كس به هيچ وجهى شبهه و شكى باقى نمانده بود كه مراسم غدير به امر مستقيم الهى اجرا شده و تأكيد خاصى از طرف پروردگار درباره آن وجود داشته است؛ تا آنجا كه دربارهاش «واِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1)فرموده است.
در واقع اين منافقين بودند كه به حكم «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ دينِكُمْ»(2)، وقتى هر تلاش مذبوحانهاى را به اجرا گذاشتند و با شكست رو به رو شدند، در آن لحظات آخر با درماندگى تمام آخرين تير خود را نشانه گيرى كردند.
يك گروه دوازده نفرى به سركردگى حارث فهرى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند، و او به نمايندگىِ آنان از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: آيا اينكه درباره على بن ابىطالب گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار بود يا از پيش خود گفتى ؟ !
اينجا بود كه بايد امضاى الهى با نشان دادن گستره آن به همه مردم تبيين مىشد تا اين شبهه براى ابد محو گردد. حضرت به دقت مسير طى شده پيام رسانى غدير را توضيح داده فرمود:
خداوند به من وحى كرده، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم، و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمىكنم.
در اين پاسخ كوتاه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم وَحيانى بودن غدير و هم اجازه خاص پروردگار را درباره آن اعلان كرد.
اينجا بود كه حارث فهرى باطن نفاق را تا ابديت در معرض ديدگان بشريت گذاشت، كه طاقت شنيدن حق را ندارد و به هر قيمتى حاضر به پايمال كردن آن است ! حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست !
اكنون عذاب از طرف دشمن درخواست شده بود، اما كسى انتظار پذيرفته شدن آن را از سوى خدا و رسول نداشت.
به عبارت ديگر:
تا كنون دشمنان بسيارى در معرض چنين عذابى بودند، ولى در اتمام حجت الهى فقط ابلاغ كافى است و نيازى به نزول عذاب نيست. اما در مورد غدير بلافاصله پاسخ الهى رسيد تا مباهله مطرح شده بىنتيجه نماند.
عصر روز بيستم ذى الحجه ماجراى اصحاب فيل تكرار شد و خدا با سنگهاى آسمانى از دشمن غدير استقبال كرد. همين كه سخن حارث فهرى تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از سرش وارد شد و تمام وجودش را در نورديد، و در حضور صد و بيست هزار نفر او را نقش زمين ساخت و همانجا هلاك شد.
خدايى كه رخدادهاى غير منتظره غدير را هم پيش بينى كرده بود، در كنار آيه «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... »(1)و آيه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ»(2)اين بُعد اعظم غدير را در متن قرآن جاودانه ساخت، تا نسلهاى آينده در كنار آن دو آيه، اين دو آيه را هم ببينند و حكايت آن را بشنوند.
آيه اول سخن حارث را نقل مىكرد:
«وَ اِذْ قالُوا اللَّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ»(3): «و آنگاه كه گفتند خدايا اگر اين (غدير) حقى از طرف توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست» .
آيه دوم نيز پاسخ خداوند را در بر داشت: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(1): «درخواست كنندهاى عذاب واقع شونده را درخواست كرد. كه هيچ قدرتى نمىتواند آن را از كافرين دور كند...» ؛ و اينگونه نشان كفر بر پيشانى دشمنان غدير زده شد.
اكنون وقت آن بود كه از اعتراض دشمن غدير بالاترين استفاده به نفع خطابه غدير صورت گيرد، و فراتر از اجازه و امضاى الهى به صورت معجزه الهى در تأييد سخنرانى غدير مورد اقرار همگان قرار گيرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با اشاره به جنازه بىجان حارث خطاب به مردم فرمود: آيا با چشم خود ديديد ؟ گفتند: آرى ! فرمود: آيا با گوش خود شنيديد ؟ گفتند: آرى !
اين پاسخ «آرى» از سوى جمعيت بدان معنى بود كه هم ديديم و هم شنيديم، چه ديدنى و چه شنيدنى كه اگر كور و كر هم بوديم آن را با تمام وجود احساس نموديم، و اگر هر گونه شكى در ارتباط غدير با خداوند داشتيم، اكنون خدا را در صحنه غدير حاضر مىبينيم.
در آن لحظات حال منافقين بسيار تماشايى بود كه يأس و نااميدى آنان به اوج خود رسيده بود، و با صحنهاى رو به رو بودند كه هرگز انتظارش را نداشتند، و اگر چنين تأييدى را از سوى خداوند پيش بينى مىكردند هرگز به حارث اجازه مطرح كردن سؤالش را نمىدادند.(2)
براى توضيح بيشتر در مورد حارث فهرى و سنگ آسمانى مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، نهم: «ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى» .
عبرتهاى ماجراى حارث و سنگ آسمانى(1)
از ماجراى حارث فهرى و هلاكت او با نزول سنگ آسمانى در غدير كه در چند قدمى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و در مقابل همگان اتفاق افتاد، چند درس عبرتآموز مىتوان گرفت:
كسى كه دشمن ولايت و امامت است سزاوار زنده ماندن و بهرهمندى از نعمتهاى خدا نيست.
هلاكت حارث در چند قدمى پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حضور آن حضرت به اين معنى است كه منكر ولايت، و لو نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله هم باشد يا بالاى سر يا پايين پاى او دفن شود، اگر از مكتب و باورهاى او فاصله زيادى دارد، نزديكىِ مكانى و همزبانى فضيلتى براى او شمرده نمىشود و اثرى در دفع عذاب و كيفر از او نخواهد داشت.
قرآن از زبان حضرت ابراهيم عليهالسلام مى فرمايد: «فَمَن تَبِعَنى فَإنَّهُ مِنّى وَ مَن عَصانى فَإنَّكَ غَفورٌ رَحيمٌ»(2): «هر كس از من پيروى كند از من است و هر كس نافرمانى كند تو بخشنده و مهربانى» .
و درباره قارون مى فرمايد: «إنَّ قارونَ كانَ مِن قَومِ موسى فَبَغى عَلَيهِم»(3): «قارون از قوم موسى بود اما بر آنان ستم كرد» .
و درباره سرنوشت نهايى و عاقبت قارون مىفرمايد: «فَخَسفنا بِهِ وَ بِدارِهِ الإرضِ»(4): «سپس ما او و خانهاش را در زمين فرو برديم» .
همچنين فرزند نوح عليهالسلام، اگر چه از خاندان پيامبر و از نسل او است، ولى از آن جهت كه از راه خدا و بندگى دور است قرآن دربارهاش مىگويد: «قالَ يا نوحُ إنَّهُ لَيسَ مِن أهلِكَ إنَّهُ عَمَلٌ غَيرُ صالِحٍ»(1): « (خداوند به نوح عليهالسلام) فرمود اى نوح او از اهل تو نيست او عمل غير صالح و فرد ناشايستهاى است» .
از على بن موسى الرضا عليهالسلام روايت شده است: او فرزند واقعى حضرت نوح عليهالسلام بود، ولى چون نافرمانى خدا كرد خدا فرزندى او را نفى كرد. و همين گونه است كسى از ما كه نافرمانى خدا كند؛ او هم از ما خانواده نيست.(2)
از اين روايت فهميده مىشود آنچه را خداوند از حضرت نفى كرده، نفى رابطه سببى پدر و فرزندى نبوده بلكه نفى ارتباط مكتبى و معرفتى فرزند با پدر بوده است.
از اين رو ملاك رستگارى زبان، نژاد، قبيله و نزديكى مكانى نيست، چرا كه همه اينها در ابولهب بود، ولى خداوند دربارهاش مىفرمايد: «تَبَّت يَدا أبىلَهَبٍ وَ تَب»(3): «بريده باد دو دست ابولهب (و مرگ بر او باد) » . بلكه ملاك سعادت نزديكى به مكتب و باورها و همراهى با دل و زبان و عمل است. همانگونه كه سلمان و ابوذر با اين ويژگى جزو اهلبيت پيامبر عليهمالسلام گرديدند و رستگار شدند.
امام سجاد عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: خداوند بهشت را براى بندگان مطيع آفريده است اگر چه آنان سياهپوست باشند، و دوزخ را براى گناهكاران آفريد اگر چه از دودمان قريش باشند.(4)
و لذا مىبينيم حارث قبل از هلاكت به نماز و روزه و عبادات ديگر اعتراف كرد، ولى چون ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام را انكار كرد هلاك شد. اين بدين معنى است كه
اگر كسى به خدا باور داشته باشد و عبادات زيادى هم انجام دهد، ولى در برابر خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله از روى دشمنى و تكبر نافرمانى كند و ولايت را نپذيرد، باور به خدا و عبادات او به تنهايى نجات بخش نخواهد بود. همان گونه كه شيطان نيز با اعتراف به يگانگى خدا و رسالت پيامبران عليهمالسلام و باور به رستاخيز و عبادت چندين هزار سالهاش، به خاطر تكبر در برابر خداوند و نافرمانى از دستور خدا، از رحمت خدا رانده شد و از سعادت ابدى محروم گشت.(1)
براى توضيح بيشتر در مورد ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، نهم: «ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى» .
جبت و طاغوت مانع تحقق غدير(2)
لذا دست طغيان جبت و طاغوت با استفاده از جهل و نادانى مردم مانع تحقق هدف غدير گشته، و دنيا را از عدالت و قسط به ظلم و جور كشانده است. همين امر باعث شده كه تحقق يكتاپرستى در جهان به تأخير انجامد؛ تا زمانى كه بشر از جهل به در آيد و فقر و نياز خود را به امام معصوم عليهالسلام احساس كند، كه تحقق آن طبق فرموده رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ائمه هدى عليهمالسلام در عصر ظهور حضرت بقيهاللّه الاعظم حجة بن الحسن عليهالسلام خواهد بود.
استفاده دشمنان از جاهليت در غدير(3)
در لحظاتى كه خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اوج خود رسيد و حضرت جمله معروف «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» را بر زبان جارى فرمود، منافقين و به خصوص اصحاب
صحيفه طاقتشان تمام شد و از همان مقابل منبر سخنانى توهينآميز بين خود رد و بدل كردند. خداوند در پاسخ به اين اهانتها اين آيات را نازل كرد:
«ن . وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ. ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ . وَ إِنَّ لَكَ لَأَجْرا غَيْرَ مَمْنُونٍ . وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ . فَسَتُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ . بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ . إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ»(1):
«ن. قسم به قلم و آنچه مىنگارند. تو به بركت نعمت پروردگارت ديوانه نيستى. و براى تو اجرى بىمنت است، و تو صاحب اخلاقى عظيم هستى. به زودى مىبينى و آنان هم مىبينند كه كداميك از شما مغرور شدهايد. پروردگار تو به كسانى كه از راه او منحرف شدهاند و به هدايت شدگان آگاهتر است» .
نكته قابل توجه در اين اهانتها اين است كه اهل جاهليت در آغاز بعثت با شنيدن كلمات آسمانى - كه هر شنوندهاى را مبهوت مىكرد - نسبت جنون به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدادند. در غدير نيز منافقين كه در صدد بازگرداندن قهقرايى مردم به جاهليت بودند دقيقا همان كلمات را به كار مىبردند و به آن حضرت نسبت جنون مىدادند !
از منظرى ديگر:
يكى از فتنه انگيزىهاى منافقين پس از خطبه غدير، دستاويزهاى قومى و تعصبات جاهلى بود كه براى خود منافقين هم بسيار ارزش داشت. اين تعصبات پس از خطبه غدير به دو شكل مطرح شد:
اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از ميان همه مردم پسر عمويش را انتخاب كرده بود از سوى منافقين يك تعصب فاميلى به حساب مىآمد، در حالى كه از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله انتصاب افضل الناس به امر خدا بود.
1) . قلم / 1 - 8 .
اينكه على بن ابىطالب عليهالسلام از نظر سنى جوان بود براى متعصبينى كه بزرگى را به سال مىدانستند و حتى به عقل هم نمىدانستند، يك تعصب به حساب مىآمد؛ چرا كه براى آنان تحمل ولايت و صاحب اختيارى يك جوان مخالف تعصبات قومى و محلى بود چنانكه درباره خود پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز همين بهانه را مطرح كردند و گفتند: دين پيرمردان قومت را نفى مىكنى ؟ !(1)
همچنين تعصبات جاهليت در تقسيم غنايم را به خاطر آوردند و خيال كردند خلافت هم يكى از غنايم جنگى است كه هر كس تلاشى در راه اسلام كرده بايد در آن سهمى داشته باشد. جا داشت خطابى با اين مضامين به آنان گفته شود:
اگر بنا باشد همه مسلمانان سهمى داشته باشند پس همه بايد خليفه باشند و به اندازه خود فرمان دهند !
اگر قرار به سهميهبندى باشد شما كدامين روز از جنگ فرار نكردهايد و به اسلام ضربه نزدهايد كه امروز سهم خود را مىخواهيد؛ مگر اكثر شما منافقين، كسانى نيستيد كه در فتح مكه از ترس شمشير مسلمان شديد و پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را طلقاء و آزاد شدگان ناميد.
اگر بنا به تقسيم و سهميه گذارى هم باشد، اسلام مديون على بن ابىطالب عليهالسلام است و روزى از اسلام نبوده كه آن حضرت فداكارى و از خود گذشتگى در راه خدا نشان نداده باشد.
روزهايى كه همه فرار مىكردند و همه از اقدام هراس داشتند و كسى براى اقدام نبود، در همه اين روزها اين على عليهالسلام بود كه مشكل اسلام را حل كرد. اى منافقين پر مدعا ! شرم نمىكنيد كه مثل شمايى مىخواهد شريك على عليهالسلام در خلافت باشد و در پى سهميه خويش است ؟ !
1) . بحار الانوار: 18 ص 156، 198.
اصحاب صحيفه ملعونه و جاهليت(1)
يكى از جملاتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر اصحاب صحيفه فرمود اين جمله است: ضاهُوهُمْ فى صَحيفَتِهِمُ الَّتى كَتَبُوها عَلَيْنا فِى الْجاهِلِيَّةِ.
اين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره امضا كنندگان صحيفه است كه رو در روى آنان به كنايه فرمود: امروز در امت من گروهى صبح كردهاند كه شباهت دارند به كسانى كه در جاهليت بر ضد ما صحيفهاى نوشتند و آن را در كعبه آويختند.(2)
قريش در جاهليت وقتى راههاى مختلف مبارزه با پيامبر صلىاللهعليهوآله را تجربه كردند و به نتيجهاى نرسيدند، به عنوان آخرين اقدام پيماننامهاى نوشتند و بر سر آن هم قسم شدند كه با هيچ يك از بنىهاشم مجالست نكنند و با آنان معامله ننمايند تا زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را تسليم قريش كنند تا او را بكشند !
اين پيماننامه را چهل نفر از بزرگان قريش مُهر زدند و آن را در كعبه آويختند و در پى آن بنىهاشم را چهار سال در شعب ابىطالب محاصره كردند.(3)
وجه مشابهتهاى اين دو صحيفه باز مىگردد به قصد ريشه كن كردن اسلام در هر دو مورد، تصميم بر قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر دو، و آزار خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر دو، قرار دادن آن در كعبه در هر دو مورد، كه اين شباهتها ارتباط كفر ظاهر در جاهليت و كفر باطن (نفاق) در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را روشن مىكند.
و لذا يكى از ترفندهايى كه در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - به كار گرفته شد استفاده از تعصبات جاهلى بود، تا از عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى استفاده شود.
براى اين ادعا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خليفهاى تعيين نكرده مسئله ارث بردن حكومت را مثل سلاطين مطرح كردند، در حالى كه در امامت امامان عليهمالسلام مسئله مربوط به انحصار چنين
لياقتى در ايشان است، و اينكه هيچ كس جز ايشان صلاحيت چنين مقامى را ندارد، و به همين جهت درباره امام حسن و امام حسين عليهماالسلام عنوان پدر و فرزندى نيست تا توارث باشد.
از سوى ديگر براى تحريك تعصبات جاهلى مردم، مسئله سهيم بودن همه مسلمين در خلافت را مطرح كردند، در حالى كه خلافت بيتالمال نيست تا همه در آن شريك باشند، بلكه انتخابِ بهترين توسط پروردگار است، و هيچ كس نمىتواند همانند خداوند بهترين را معين كند.
در متن صحيفه ملعونه دوم كه در واقع اساسنامه مفصلِ سقيفه بود، تمام اهداف از پيش تعيين شده به صراحت بيان شده است. در حقيقت بايد گفت:
اين صحيفه براى يك روز و يك ماه و يك سال تدوين نشده، بلكه راهكارهاى لازم را به پيروان سقيفه در برابر امامت غديرى تا روز قيامت داده و آنان را متوجه اهداف دقيق بنيانگذاران اين راه نموده است.
براى روشن شدن سوء استفادههاى منافقين در اين صحيفه، كافى است در جهتگيرىهايى كه در فرازهاى صحيفه آمده دقت شود. يكى از اين اهداف شوم استفاده از تعصبات جاهلى جامعه آن روز مسلمين و عواطف مردم براى زير پا گذاشتن فرمان الهى بود.
براى توضيح بيشتر در مورد صحيفه ملعونه دوم مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش هشتم «ماجراهاى در مدينه تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله» .
صحابه و جامعه اسلامى و جاهليت و نفاق(1)
يكى از مسائلى كه اوضاع اجتماع مسلمانان را در سالهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله و در غدير وخيم كرده بود، قريب العهد بودن به جاهليت بود كه بسيارى از مفاهيم جاهلى هنوز در دلهاى بسيارى از آنان جا داشت.
1) . ژرفاى غدير: ص 118. اسرار غدير: ص 23، 216. غدير در قرآن: ج 1 ص 94 - 96، 107، 110.
و لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير و در حاشيه شناخت ائمه ضلال به عموم مردم متذكر شدند كه از خود مطمئن نباشيد و از هواى نفس و فريب شيطان در حذر باشيد، و بدانيد كه اگر من از دنيا رفتم يا كشته شدم اين احتمال وجود دارد كه نه تنها گمراه شويد بلكه عقبگرد كنيد و به جاهليت برگرديد.
همچنين از جمله پيش در آمدهاى واقعه غدير و حجة الوداع اين نكته است كه تعصبات جاهلىِ حاكم بر افكار عدهاى از مردم، و عُقدههاى باقيمانده از خونهاى بدر و اُحد و حُنين و خيبر، و مطامع دنيوى كه آن ايمان راسخ را از قلوب عدهاى ربوده بود، و حسدهاى نهفتهاى كه هر روز آشكارتر مىگشت، اينها همگىجو حاكم بر جامعه مسلمين در سال حجة الوداع را روشن مىكند.(1)
در غدير به جاى آنكه از درخواست معذور داشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله از ابلاغ اين پيام تعجب كنيم، بايد از اوضاع وخيم اجتماع مسلمانان در عجب باشيم. در روزهاى ثمر گرفتن از زحمات 23 ساله حضرت، شرايط چنان شكننده بود و تركيب مسلمانان چنان عجيب شده بود كه منافقين در مدينه با قدرت عمل مىكردند؛ تا آنجا كه مسجد ضرار بپا كردند و تصميم قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله را گرفتند و بارها به صراحت رو در روى پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستادند !
اگر به آمار كيفيت برخوردهاى آنان با پيامبر صلىاللهعليهوآله و اعمال و رفتارشان و بىاعتنايى هايشان به دستورات حضرت و اعتراضات آنان و نيز به معاهدات سرّى با اهل مكه و غيره دقت شود، معلوم خواهد شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در چه شرايطى چنان درخواستى را مطرح نموده است.
از سوى ديگر سستى در جنگها و فرارهاى ناگهانى - كه در آيات قرآن منعكس است - و آنچه در سالهاى آخر عمر حضرت درباره منافقين نازل شده، زاويه ديگرى از اين مسئله را نشان مىدهد. ضعف ايمان عدهاى كه در نماز جمعه پيامبر صلىاللهعليهوآله را رها مىكردند و مىرفتند، نشانگر ابعاد ديگرى از سستى مردم در دين است.
1) . بحار الانوار: ج 21 ص 185 - 378.
عدهاى ديگر صاحبان نفوذ و بىدين بودند كه با كمال بىحيايى در پى اجراى هواهاى قبيلهاى و مصالح گروهى و شخصى خود بودند. از طرفى آنان سوابق و تجربيات طولانى داشتند و نقاط ضعف مردم را مىدانستد.
عدهاى ديگر طالب امتيازاتى بودند كه اسلام به آنان نمىداد، و براى رسيدن به آنها به هر قيمتى آماده بودند و مرزى نمىشناختند.
قريب العهد بودن به جاهليت درد ديگرى بود و بسيارى از مفاهيم جاهلى هنوز در دلهاى بسيارى از آنان جا داشت.
در همين حال اكثر مؤمنين واقعى متوجه عمق عمل خيانت كاران نبودند. آنان كه تسليم اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، هرگز در اين فكرها نبودند كه ممكن است عدهاى توطئهگر در ميان آنان با تمام قوا مشغول فعاليت باشند.
همچنين حركات عايشه و حفصه براى پدرانشان كه از داخل خانه بر ضد پيامبر صلىاللهعليهوآله توطئه مىكردند، اهرم شكنندهاى بود كه هر لحظه مشكل جديدى به وجود مىآورد.
مطالعه همه اينها نشان خواهد داد كه اجراى امر عظيم غدير جز با عصمت و حفظ ضمانت شده الهى - كه همه قلبها و جسمها به دست اوست - امكانپذير نبوده است. پس تعجب از اين نيست كه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله از خدا خواسته تا او را از ابلاغ اين حكم معذور بدارد، بلكه تعجب از اين است كه با آن شرايط خطرناك، چطور اعلام ولايت در غدير ممكن شده است ؟
در نگاهى ديگر:
از مشهورترين آيات غدير آيهاى است كه پس از اتمام مراسم حج و در مسير مكه به سوى غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(1):
1) . مائده / 67 .
«اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند» .
آنچه در اينجا قابل ذكر است اينكه: دستور اعلان ولايت على عليهالسلام از مدينه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و كاروان عظيم با دو هدف حج و ولايت حركت كرد. همزمان با شروع حج مراحل جدى معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام آغاز شد. هنگام عشاى روزه عرفه، خداوند متعال بار ديگر دستور و برنامه منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام را به پيامبر صلىاللهعليهوآله داد.
اين مسئله از مهمترين خطراتى بود كه جامعه مسلمين را تهديد مىكرد و اين به دو علت بود: يكى آنكه فاصله چندانى با جاهليت گذشته نداشتند و بازگشت به آن مشكل نبود، و ديگر اينكه از ورودشان به اسلام هم دير زمانى نمىگذشت و هنوز پايههاى اسلام در دل مردم آنچنان كه بايد مستحكم نشده بود.
با اين اعلام كه خبر از نزديكى برنامه مىداد پيامبر صلىاللهعليهوآله تكذيب مردم و تحريكات منافقين را به ياد آورد و خود را در شرايطى سخت احساس كرد(1)و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود:
انَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلَيَّةِ. ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى(2): اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفتهاند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگها به انقياد خود درآوردهام. اكنون اگر بخواهم ديگرى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد(3)؟
اين جهت را پيامبر صلىاللهعليهوآله به چند تعبير ياد كردند: قوم من به جاهليت قريب العهد هستند. من با آنان براى قبول دين جنگيدهام و با اختيار يا اكراه در برابرم تسليم شدهاند. پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم ؟
و يا فرمود: انَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بِالاسْلامِ(1): مردم تازه مسلمان شدهاند . و يا در روايت آمده: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله مِنْ قَوْمِهِ انْ يَرْجِعُوا الى جاهِلِيَّةٍ(2): پيامبر صلىاللهعليهوآله از قوم خود ترسيد كه به جاهليت باز گردند.
به تعبير ديگر:
اين يك امر طبيعى است كه هركس تازه متوجه اشتباه خود شده و از فكرى دست برداشته و گرايش جديدى پيدا كرده، زمانى لازم دارد تا آخرين بقاياى گذشته را از جان و تن خويش بزدايد، و در عمق و جوانب راه نو پرورده شود.
در چنين موقعيتى نوسانات وارده قبل از پخته شدن فكر، ممكن است باعث بازگشت به گذشته و دست برداشتن از اعتقاد جديد شود. شكى نيست كه فاصله آن روز اسلام با اولين اعلان خروج از جاهليت 23 سال بيشتر نبود. چه بسيار بودند كسانى كه فاصله آنان با جاهليت به ده سال اخير پس از هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله باز مىگشت.
عدهاى از آنان با جاهليت يك سال بيشتر فاصله نداشتند و از فتح مكه مسلمانى را آغاز كرده بودند.
درباره چنين جمعيتى كه هنوز با افكار و تعصبات جاهلى دست و پنجه نرم مىكردند و هنوز ريشههاى اعتقادى اسلام را به خوبى درنيافته بودند، راه بازگشت به جاهليت چندان دشوار نبود، به خصوص آنكه يادآورى خاطرههاى جنگهاى بدر و احد و خندق و خيبر و فتح مكه نيز عوامل آمادهاى براى تحريك آنان بود.
اين نكته جدى نيز در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان يكى از علل ترس از فتنه مردم مطرح شد و حضرت چنين تعبير فرمود:
انَّ قَوْمى حَديثُوا عَهْدٍ بِالْجاهِلِيَّةِ، ضَرَبْتُهُمْ عَلَى الدّينِ طَوْعا وَ كَرْها حَتَّى انْقادُوا لى، فَكَيْفَ اذا حَمَلْتُ عَلى رِقابِهِمْ غَيْرى(1): سابقه قوم من با جاهليت نزديك است. من با آنان براى قبول دين به اختيار يا با كراهت جنگيدهام تا آنكه در برابر من تسليم شدهاند.
پس چگونه خواهد بود اگر بر آنان ديگرى را حاكم كنم ؟
در حديث ديگرى تازه مسلمان بودن آنان را مطرح مىكند و مىفرمايد: انَّ النّاسَ حَديثُوا عَهْدٍ بالاسْلامِ فَاخْشى انْ يَضْطَرِبُوا(2): سابقه مردم با اسلام نزديك است، مىترسم به اضطراب بيفتند.
در حديث ديگر از اين احساس چنين تعبير شده است: كَرِهَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله انْ يَتَّهِمُوهُ لانَّهُمْ كانُوا حَديثى عَهْدٍ بِجاهِلِيَّةٍ(3)
3 ص 40.
: پيامبر صلىاللهعليهوآله ترسيد او را متهم كنند چرا كه به جاهليت نزديك بودند. و يا چنين آمده است: فَخَشِىَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله انْ يَرْجِعُوا جاهِلِيَّةً(4): پيامبر صلىاللهعليهوآله ترسيد مردم به اعتقاد جاهليت بازگردند.اين بود كه فعلاً چيزى در اين باره به مردم نگفت و صلاح دانست كه اطلاعى نداشته باشند تا مبادا او را متهم كنند.(5)
با پايان حجة الوداع و حركت از مكه به سوى غدير، در سه مرحله اين فرمان تكرار شد و نزول آيه در اين سه مرحله انجام گرفت. جبرئيل در بين راه آمد و از طرف
خداوند سلام رساند و چنين خواند: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ»(1): «اى پيامبر برسان آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده است» .
در مرحله اول همين مقدار از آيه نازل شد و در پى آن پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه مردم مسلمان شدهاند. مىترسم با اعلان ولايت على مضطرب شوند و اطاعت نكنند و اهل نفاق تفرقه ايجاد كنند، و به جاهليت باز گردند، چرا كه دشمنى آنان و عداوتشان با على روشن است. اگر ممكن است از خدا بخواه تا مرا از اين مأموريت معاف فرمايد.
جبرئيل بازگشت و روز بعد دوباره نازل شد و اين هنگامى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هنوز كنار بركه نرسيده بود، اما وارد منطقه غدير شده بود. اين بار جبرئيل چنين گفت:
يا محمد، خداى تعالى مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى» .
در اين مرحله دوم يك فراز به آيه كريمه اضافه شد، و جبرئيل امين دستور آورد كه بايد فردا در منزل بعدى كه كاروان پياده مىشوند ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام را بر مردم اعلام كنى.
در پى اين دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى جبرئيل، از اصحابم مىترسم كه با من مخالفت كنند و اهل نفاق بر من طعن وارد كنند. قريش در ضديت با اين موضوع مطالبى به من گفتهاند(2)، و من بر جان خود و على ترس دارم.(3)از خدا بخواه كه در اعلان چنين مطلبى حفظ از شر مردم را براى من ضمانت كند.
غدير خم رسيده و پنج ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود. در آنجا جبرئيل چنين گفت: يا رسول اللّه، خداى تعالى مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1): «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند» .
در اين مرحله سوم كه ضمانت حفظ از طرف خدا هم به آيه اضافه شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به خدا قسم از اين مكان حركت نخواهم كرد تا رسالت پروردگارم را ابلاغ نمايم.(2)اين تهديدى از طرف پروردگار من است كه اگر رسالت او را ابلاغ نكنم مرا عذاب خواهد كرد. آگاه باشيد كه از هيچ كس ترسى ندارم و امر خداى عزوجل را به اجرا در خواهم آورد. اگر مرا تكذيب هم كنند برايم بهتر از عقوبت خداوندى در دنيا و آخرت است.(3)
جاهليت در قرآن(4)
در سفر حجة الوداع و پس از نزول سوره نصر در منى و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد آن، سومين عكس العمل حضرت اين بود كه در فرصت باقيمانده از آخرين روز مراسم حج، مردم را كنار مسجد خيف در منا جمع كرد و سخنرانى مفصلى براى آنان ايراد كرد. در اين سخنرانى پس از حمد و ثناى الهى، به چند مسئله اجتماعى اشاره نمود و با ذكر آيات 36 و 37 سوره توبه اشاره به ابطال برخى مسائل جاهلى مانند رباى جاهليت و خونريزىهاى آن زمان فرمود.(5)
امالى طوسى: ص 503 . مجمع البيان: ج 9 ص 72. تفسير فرات: ص 280.
شك در ولايت مساوى با كفر و جاهليت(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش سوم خطبه غدير و پس از بيان عذاب منكرين ولايت، توازن مقام نبوت و امامت را يادآور شد، و عدم قبول نبوت و امامت را جاهليت بيان كرد.
حضرت ابتدا گستره حجت بودن خود را بر تمام مخلوقات به صراحت بيان كرده فرمود: وَ اَنَا وَ اللّهِ خاتَمُ الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ ، وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ اَهْلِ السَّماواتِ وَ الاَرَضينَ، و تصريح كرد كه اين عنايتى از طرف خداوند است و تعجبى ندارد.
سپس شك در نبوت و امامت را يكسان دانست، و شك در يكى از امامان را نيز مانند شك در همه آنان اعلام كرد، و نتيجه چنين شكى را كفرِ جاهليت و آتش جهنم قرار داد.
مَعاشِرَ النّاسِ، بى وَ اللّهِ بَشَّرَ الاَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيّينَ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ اَنَا وَ اللّهِ خاتَمُ الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ اَهْلِ السَّماواتِ وَ الاَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ فى ذلِكَ فَقَدْ كَفَرَ كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الاوُلى، وَ مَنْ شَكَّ فى شَىْءٍ مِنْ قَوْلى هذا فَقَدْ شَكَّ فى كُلِّ ما اُنْزِلَ اِلَىَّ، وَ مَنْ شَكَّ فى واحِدٍ مِنَ الاَئِمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِى الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَ الشّاكُ فينا فِى النّارِ:
اى مردم، به خدا قسم پيامبران و رسولان پيشين به من بشارت دادهاند، و من به خدا قسم خاتم پيامبران و مرسلين و حجت بر همه مخلوقين از اهل آسمانها و زمينها هستم. هر كس در اين مطالب شك كند مانند كفر جاهليت اول كافر شده است. و هر كس در چيزى از اين گفتار من شك كند در همه آنچه بر من نازل شده شك كرده است، و هر كس در يكى از امامان شك كند در همه آنان شك كرده است، و شك كننده درباره ما در آتش است.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 157 - 170.
چهرههاى سقيفه در برابر غدير(1)
اهل سقيفه كه همان منافقين غدير و دشمنان ولايت و امامت بودند، روز اول يك چهره و ظاهر بيشتر نداشتند. ولى بعدها به سه چهره شاخص و البته صدها چهره رنگ يافته و متعدد كه تحت همان سه چهره خلاصه مىشدند، به جنگ غديريان آمده بودند.
اينان كه در زمان حيات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و سپس در روزهاى اول غصب خلافت، باطن خود را كتمان مىكردند و فقط پشت سر غاصبين به نفع آنان شعار مىدادند، اكنون جهتگيرى هم نموده و نشان دادند كه براى چه به نفع اصحاب سقيفه شعار مىدادند:
گروهى بودند كه پيشانىها از عبادت پينه بسته و ظاهر زاهِدانهاى داشتند، ولى با اين همه در مقابل على عليهالسلام بودند.
گروهى رياست طلب بودند، كه در مقابل على عليهالسلام قرار گرفته بودند.
گروهى مالپرست بودند و به جنگ على عليهالسلام آمده بودند.
گروهى عيّاش بودند و در برابر اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار گرفته بودند.
گروهى اظهار محبت شديد نسبت به اسلام و پيامبر صلىاللهعليهوآله مىكردند، و با اين همه در مقابل صاحب غدير ايستاده بودند ! !
گروهى بغض و عناد خود را نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله كتمان نمىكردند.
گروهى مبانى تازهاى كه صراحت در ضديت با قرآن و پيامبر صلىاللهعليهوآله داشت مطرح مىكردند، و در عين حال خود را وفادار به اسلام مىدانستند و از همان ديدگاه به جنگ
اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده بودند ! !
1) . ژرفاى غدير: ص 123.
كمىِ متقين در جامعه اسلامى(1)
از جمله مشهورترين آيات غدير آيهاى است كه پس از اتمام مراسم حج و در مسير مكه به سوى غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّه يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ، إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(2):
«اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند» .
آنچه در اينجا قابل تأمل است اينكه:
يكى از ريشههاى اساسى در مسئله ولايت، كه بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله خيلى زود خود را نشان داد، كمبود تقوى و مراعات نكردن حضور خداوند بود. مردمى كه خدا را در نظر نگيرند، خيلى راحت با تغيير شرايط دست از اعتقاد خود بر مىدارند و هيچ ترس و واهمهاى هم به خود راه نمىدهند. آنچه به معناى تقواى بازدارنده از انحراف است در آن مردم وجود نداشت، و جاى خالى اين ريشه اصيل اسلام به هر بهانهاى مىتوانست زمينه فاصله گرفتن مردم از دين را آماده سازد.
اين همان چيزى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از غدير خوف آن را داشت و درباره آن چنين تعبير فرمود: «وَ سَأَلْتُ جَبْرَئيلَ انْ يَسْتَعْفِىَ لِىَ السَّلامَ عَنْ تَبْليغِ ذلِكَ الَيْكُمْ لِعِلْمى بِقِلَّةِ الْمُتَّقينَ»(3): «اى مردم از جبرئيل خواستم كه درباره ابلاغ اين پيام به شما مرا معذور بدارد به خاطر آنكه از كمى متقين خبر دارم» .
و در پى همين حقيقت بود كه آيه تبليغ نازل شد.
بىلياقتىِ جامعه اسلامى براى ولايتِ غدير(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله با بيان «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم ... »(2)فهماند كه دين بدون ولايت كامل نيست. بنا بر اين، مردمى كه دين بدون ولايت را پذيرفتند در واقع خواستند بگويند: «دين ناقص هم براى ما كافى است و ما دين كامل را نمىخواهيم» ! در نتيجه 1400 سال است كه مردم با دين ناقص مىگذرانند و شايد هم لايق دين كامل نيستند.
اين زمينه گوياى آن است كه همه مردم لايق دين كامل نبودند، و دين كامل انسانهايى كامل مىطلبد كه از عهده عمل به آن برآيند و حقش را ادا كنند. البته اين بدان معنى نيست كه مردم مقصر نيستند، بلكه تقصيرها و گناهها به جاى خود باقى است، و در عين حال سكّه ولايت هم قميت خود را حفظ كرده و به دست هر نااهلى نيفتاده است !
از همين نگاه مىتوان گفت: پنج سال حكومت اميرالمؤمنين عليهالسلام، نمونه بارزى از اين مسئله است؛ و آن پنج سال نشان داد كه مردم پس از 25 سال ظلم و جور كه على عليهالسلام را با التماس به خلافت خواندند، با آن حضرت چه كردند. اگر در روز اول كه دلها پر از كينه بود، على عليهالسلام حكومت را به دست مىگرفت مردم چه مىكردند و چه مخالفتهايى بپا مىشد.
حديث جعلىِ «أصحابى كَالنُجومِ ... »(3)
در كنار جعل حديث «نَحنُ مَعاشِرَ الأنبياءِ لا نُوَرِّث» در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - حديث جعلى ديگرى كه در طول تاريخ ياران سقيفه در مقابل غدير بدان تمسك كردهاند، قبل از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله در كارگاه سقيفه ساخته مىشود كه: به هر يك از اصحاب من
اقتدا كنيد هدايت يافتهايد. جالب اين است كه در مقابل مستند صريح و محكمى مانند غدير، به چنين احاديث جعلى تمسك شود.
سخن اصلى پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول عمر خود و به خصوص در غدير، انحصار امامان دوازدهگانه است و اينكه اين انحصار به خاطر لايق نبودن هيچ شخص ديگرى بجز آنان است، چرا كه مقام امامت مانند نبوت است و بايد قداست آن را داشته باشد و مجرد يك رياست نيست كه هر بى سر و پايى بتواند آن را در دست بگيرد.
براى فرار از اين قداست كه هيچگاه غاصبين خلافت - حتى به تظاهر - قادر بر نشان دادن آن نيستند، چنين حديثى را جعل نمودهاند تا با بالابردن مقام صحابه چنين قداستى را در آنان نشان دهند، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها اين مطلب را فرموده است كه روز قيامت عدهاى از اصحاب مرا بر سر حوض كوثر از من دور مىكنند چرا كه بعد از من از دين برگشتهاند و به قرآن و عترت من جسارت كردهاند. متن صحيفه در اين باره چنين است:
اگر كسى ادعا كند كه خلافت جز براى يك نفر از بين مردم صلاحيت ندارد و منحصر در اوست و سزاوار ديگرى نيست براى اين كه پشت سر نبوت است؛ چنين كسى دروغ گفته است ! زيرا پيامبر فرموده: اصحاب من مانند ستارگانند، كه به هر كدام اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
انكار غدير در امتهاى گذشته و اسلام(1)
يكى از شبهاتى كه به خيال اهلسنت از مهمترين شبهات در حديث غدير و معنى و مفهوم كلمه مولى است اين است كه: چگونه ممكن است صد هزار نفر از مسلمانان - كه در ميان آنها بسيارى از نخبگان اصحاب وجود داشتند - واقعه غدير خم را فراموش كنند و از امام على عليهالسلام اعراض كنند ؟ !
1) . بر ساحل غدير: ص 99 - 142.
پاسخ اين شبهه مفصل داده شده است. آنچه در اينجا قابل ذكر است اينكه:
هر مسلمان هر گاه قرآن را بخواند و در آياتش بينديشد، از داستانهاى قرآنى نتيجه مىگيرد كه در امتهاى گذشته نيز همين بلاها و مصيبتها - بلكه بيشتر - پيش آمده است.
كيست كه نداند قابيل از روى ظلم و ستم برادرش هابيل را به قتل مىرساند ؟ همچنين حضرت نوح عليهالسلام پس از قريب هزار سال جهاد پيگير، جز گروه اندكى از قومش كسى به او نگرويد، و حتى همسر و فرزندش نيز جزو كافران بودند. يا حضرت لوط عليهالسلام كه در جوارش جز يك خانه از مؤمنين وجود نداشت. در طول تاريخ، چقدر فرعونها در زمين ظلم و ستم روا داشته و مردم را برده و بنده خود قرار دادند، و جز يك مؤمن كه ايمان خود را كتمان مىكرد ميان آنها نبود.
يا برادران يوسف و فرزندان يعقوب كه براى كشتن برادر كوچكشان حضرت يوسف عليهالسلام با هم نقشه كشيده و توطئه كردند، بى آنكه يوسف عليهالسلام گناهى مرتكب شده باشد. تنها گناهش همين بود كه پدر او را بيش از ديگر فرزندانش دوست مىداشت.
يا بنىاسرائيل كه خداوند به خاطر حضرت موسى عليهالسلام آنان را نجات داد و دريا را برايشان شكافت و دشمنانشان - فرعون و سپاهيانش - را غرق كرد، بى آنكه مشقت جنگيدن و ستيز داشته باشند. ولى تا از دريا بيرون آمدند، هنوز پاهايشان خشك نشده بود كه سرى به بتها زده و به موسى عليهالسلام گفتند: اى موسى ! براى ما نيز خدائى قرار بده، همچنان كه آنها خدايانى دارند. حضرت موسى عليهالسلام در پاسخ فرمود: به راستى شما گروهى جاهل و نادان هستيد.
يا هنگامى كه موسى عليهالسلام به ميقات پروردگارش روانه شده بود و برادرش هارون را بر آنان گماشت، عليه او توطئه كرده و مىخواستند او را به قتل برسانند. آنان به خدا كافر شده و گوساله را پرستيدند. پس از اينكه پيامبران الهى عليهمالسلام را به قتل رساندند، خداى تعالى فرمود: «أ فَكُلَّما جاءكُم رَسولٌ بِما لا تَهوى أنفُسُكُم إستَكبَرتُم فَفَريقا
كَذَّبتُم وَ فَريقا تَقتُلونَ» : «چگونه است كه هر گاه پيامبرى به سوى شما آمد و بر خلاف هواى نفس شما دستورى داد تكبر ورزيديد پس گروهى از پيامبران را تكذيب كرده و گروه ديگر را به قتل رسانديد» ؟ !
همچنين حضرت يحيى عليهالسلام فرزند زكريا عليهالسلام كه پيامبر خدا و مردى پارسا و از شايستگان و صالحان بود. چه سان كشته شد ؟ و سرش را به يكى از تبهكاران بنىاسرائيل هديه دادند !
يا يهود و نصارى كه عليه حضرت عيسى عليهالسلام توطئه كردند و مىخواساستند حضرتش را به قتل رسانده يا بر دار بياويزند.
و در آخر، اين هم امت محمد صلىاللهعليهوآله است كه ارتشى سىهزار نفرى آماده كرده تا امام حسين عليهالسلام را به قتل برساند ! در حالى كه او بيش از هفتاد نفر از يارانش را همراه ندارد. همه را و حتى فرزند خردسالش را به قتل رساندند !
پس ديگر چه جاى شگفتى مىماند ؟
چرا از سخن پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله تعجب كنيم كه به اصحابش فرمود: هان ! شما سنتهاى گذشتگانتان را وجب به وجب و گام به گام دنبال مىكنيد؛ حتى اگر آنان در سوراخ سوسمارى رفته باشند، شما هم مىرويد. عرض كردند: آيا مقصودتان (از امتهاى گذشته) يهود و نصارى هستند ؟ فرمود: پس چه كسانى ؟ !(1)
چه تعجبى دارد ؟ در حالى كه ما در صحيح بخارى و صحيح مسلم سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىبينيم كه فرمود: اصحاب مرا در روز رستاخيز به سوى چپ مىبرند. مىپرسم: آنان را به كجا مى بريد ؟ گفته مىشود: به خدا قسم به سوى جهنم. آنگاه مىگويم: پروردگارا ! اينان اصحاب من هستند ! جواب داده مىشود: تو نمىدانى كه پس از تو چه بدعتها در دين نهادند. من مىگويم: دور باد از رحمت خدا كسى كه پس از من
1) . صحيح بخارى: ج 4 ص 144 و ج 9 ص 126.
تبديل در دين خدا كند. و مىبينم كه تنها به اندازه چند شتر سرخود كسى از آنان نجات نمى يابد.(1)
آرى ! آيا باز هم جاى تعجب است اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله بفرمايد: امت من هفتاد و سه فرقه مىشوند، كه تنها يك فرقه در بهشت و بقيه در دوزخ هستند.(2)
اين همان كلام پروردگار عز و جل و خداى آگاه به رازهاى نهان است كه فرمود:
«وَ ما أكثَرُ الناسِ وَ لَو حَرَصتَ بِمُؤمِنينَ»(3): «و بيشتر مردم مؤمنين نيستند هرچند تو (اى پيامبر) تلاش در ترغيب آنان كنى» .
«بَل جاءَ بِالحَقِّ وَ أكثَرُهُم لِلحَقِّ كارِهونَ»(4): «
(پيامبر صلىاللهعليهوآله) به حق آنان را دعوت كرد ولى بسيارى از آنان از حق گريزان و روى گردانند» .
«لَقَد جِئناكُم بِالحَقِّ وَ لكِن أكثَرَكُم لِلحَقِّ كارِهونَ»(5): «ما براى شما حق را آورديم ولى بسيارى از شما مردم نسبت به حق تنفر داريد» .
«ألا إنَّ وَعدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لكِنَّ أكثَرَهُم لا يَعلَمونَ»(6): «همانا وعده خدا حق است ولى بيشتر آنان نمىدانند» .
«يَرضونَكُم بِأفواهِهِم وَ تَأبى قُلوبُهُم وَ أكثَرُهُم فاسِقونَ»(7): «با زبان شما را راضى نگه مىدارند ولى در قلبهايشان با شما مخالف و دشمن هستند و بيشتر آنان فاسق و تبهكار اند» .
«إنَّ اللّهَ لَذو فَضلٍ عَلَى الناسِ وَ لكِنَّ أكثَرَهُم لا يُشرِكونَ»(1): «همانا خداوند بدون شك بر مردم حق و فضل دارد ولى بسيارى از آنان شكرگزار نيستند» .
«يَعرِفونَ نِعمَةَ اللّهِ ثُمَّ يُنكِرونَها وَ أكثَرُهُمُ الكافِرونَ»(2): «نعمت خدا را مىشناسند و با اين حال آن را ناديده مىگيرند و بيشترشان كافر اند» .(3)
شباهت امت اسلام با امتهاى سابقه(4)
از موارد كليدى در واقعه حجة الوداع و غدير، بررسى اوضاع سياسى و اجتماعى در حجة الوداع است. اينكه هنگامى كه حضرت جبرئيل امين به همراه آيه تبليغِ ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام نازل شد، وضعيت سياسى در اين برهه از زمان چگونه بود ؟ خصوصا در همان ايامى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دعوت كنندگان خود را به سوى مردم گسيل داشته بود، تا آنان را به آمدن به حجة الوداع فرا بخوانند ؟
مىبينيم كه نشانهاى مهم و اصلى وجود دارد كه از اين وضعيت و حقيقت عريان و بىغبار پرده برمىدارد، و آن اينكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از جبرئيل درخواست مىكند تا خداوند متعال براى ايشان نوعى عصمت از جانب مردم قرار دهد و شرّ آنها را كفايت كند. آن حضرت به اين امر اميد بسته بود، و چه بسا كه اين بازدارندگى از جانب حق به وى داده نمىشد. در اين صورت هم ايشان چارهاى جز تبليغ ولايت نداشت.
ولى مسئله اين است كه:
چرا از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از خداوند تبارك و تعالى چنين عصمت و بازدارندگىاى را طلب كرد ؟
مگر مردم مسلمان نبودند ؟
مگر آنان پيامبر صلىاللهعليهوآله آن مردم نبود ؟
آيا اينان امت وى نبودند ؟
آيا آن حضرت ايشان را به حضور در حجة الوداع فرا نخوانده بود ؟
مگر اينها اين دعوت را لبيك نگفته بودند ؟
پس اين ترس از مردم چه معنى دارد ؟
و چرا حضرت از خدا مىخواست كه وى را از شرّ مردم مصون سازد ؟
تا جايى كه گويى اين درخواست حضرت نزديك بود به آرزويى دشوار و دور از دسترس تبديل شود ! چرا كه آن حضرت سه بار اين تقاضا را از حضرت حق نمود، و تقريبا ده روز انتظار كشيد و منتظر فرمان حق بود.
پيش از آنكه به اين پرسشها پاسخ دهيم، ناچاريم كمى به عقب برگرديم تا: اولاً وضعيت اين مسلمانان و جهت گيرىشان را در قبال رسالت و رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بررسى كنيم. در مرحله دوم بنگريم كه وضعيت و جايگاه آن حضرت نسبت به اميرالمؤمنين عليهالسلام - كه جبرئيل امين براى نصب ايشان به عنوان ولىّ مسلمانان و ابلاغ اين امر به آنها نازل شده بود - چگونه بوده است ؟
اما پيش از هر چير بهتر است با هم آيات نازل شده در اين واقعه را با هم بخوانيم: آيات 66 و 67 و 68 سوره مائده، خصوصا آيه وسط - آيه 67 - يعنى آيه بلاغ و تبليغ.
لازم است تعمق و تأمل كنيم كه اين آيات چه اسرارى در دل خود دارد:
«وَ لَو أنَّهُم أقاموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم مِنهُم أُمَّةٌ مُقتَصِدَةٌ وَ كَثيرٌ مِنهُم ساءَ ما يَعمَلونَ» : «و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است عمل مىكردند قطعا از بالاى سرشان (بركات آسمانى) و از زير پاهايشان (بركات زمينى) برخوردار مىشدند از ميان آنان گروهى ميانهرو هستند و بسيارى از ايشان بد رفتار مىكنند» .
«يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» : «اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرساندهاى و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه مىدارد خدا گروه كافران را هدايت نمىكند» .
«قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَىءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ» : «بگو اى اهل كتاب، تا (هنگامى كه) به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده است عمل نكردهايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد و قطعا آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده بر طغيان و كفر بسيارى از آنان خواهد افزود پس بر گروه كافران اندوه مخور» .
لازم است به نكاتى كه در آيات سه گانه فوق آمده توجه كنيم، تا نسبت به آن شناخت و معرفت بيشتر پيدا كنيم:
لازم است به تكرار جمله «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» ، «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» ، «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» براى مسلمانان، يهود و مسيحيان توجه كنيم.
آنچه در اين عبارات قابل توجه است اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به تبليغ «ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» مأمور شده، بدون آنكه نامى از قرآن در كنار اين فرمان بيايد. چنانكه در آيه قبل و بعد چنين است. ولى اين تبليغ به انتها و سرانجام رسالت گره زده شده، و جلوگيرى از شرّ مردم و كفايت شرّ ايشان به همراه آن نازل شده است.
نكته اين است كه تبليغ قرآن در نهايت مشرف بر همه مباحث است. اما پيش از اين براى تبليغ آن كفايت شرّ مردم خواسته نشده بود. اين مىرساند كه آنچه به زودى در ميان مردم تبليغ مىگردد آنان را بر مىانگيزد، و سركشى و طغيان و كفر ايشان را مىافزايد، و آنان و يهود در يك مرتبه قرار دارند.
اين امر با وضوح بسيار بيان مىكند كه اين تبليغ همانا امرى است سياسى، كه به حفظ رسالت و عمل به احكام آن پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله مرتبط است؛ و آن امر خلافت و جانشينى است. چنانكه قرآن در آيات 66 و 68 به اين حقيقت اشاره دارد، كه بايد امرى ديگر به غير از تورات و انجيل به همراه آن دو اقامه و برپا شود؛ و آن چيزى است كه از جانب پروردگارشان بر ايشان نازل شده، و آن همانى است كه در آيه 67 مورد نظر بوده و بدان عنايت شده است؛ يعنى امر ولايت على بن ابىطالب و اولاد طاهرينش عليهمالسلام.
در آيه 68 آمده است: «وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم...» . با دقت در اين قسمت آيه در مىيابيم كه در آن سرّى هست، كه ميان امت اسلام و يهود و نصارى مشترك است.
پيش از بيان آن، باز مىگرديم به بحث از حالت سياسى مسلمانان، تا جهت گيرى سياسى ايشان را بشناسيم، و وقايعى را كه در آن دوره سرنوشتساز از تاريخ اسلام رخ داد دريابيم. بدانيم كه چگونه منافقين و مسلمان نماها به صورت جدى و مستقيم در اين وقايع نقش داشتند، و در روز غدير ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را رد كرده و كنار گذاشتند.
سياق اين آيات بر اين دلالت دارد كه اگر اهل كتاب تورات و انجيل و جانشينى جانشينان انبيا عليهمالسلام را - كه در كتب آسمانى بدان تصريح شده بود - مىپذيرفتند و بر پا مىداشتند، نعمت و بركت الهى آنها را فرا مىگرفت و بركت و آسايش سرزمينشان را در بر مىگرفت.
اما ايشان ابا كردند و جانشينان حضرت عيسى و موسى عليهماالسلام را كنار زدند و نپذيرفتند. سپس قرآن كريم به پيامبر صلىاللهعليهوآله توجه مىنمايد و اهميت تبليغ اين آيات را براى وى تاكيد مىكند، و تصريح مىكند كه اگر اين تبليغ صورت نگيرد رسالت به مقصود خود نخواهد رسيد. گويا اگر على عليهالسلام را به عنوان فرمانروا و وصى و رهبر بعد از خود برنگزيند اصلاً قرآن و اسلام را تبليغ نكرده و به مردم نرسانده است !
سپس در آيه 68 قرآن كريم، براى بار ديگر اهل كتاب را مخاطب قرار مىدهد و مىفرمايد كه آنها تا زمانى كه شريعت تورات و انجيل را اقامه نكردهاند و جانشينان حضرت عيسى و موسى عليهماالسلام را نپذيرفتهاند، هيچ بهرهاى از دين ندارند.
سپس بلافاصله و در پى اين مطلب مىفرمايد كه اين منافقين وارد خط و طريقت رسالت محمدى نشدهاند، چرا كه حضرت على عليهالسلام را به عنوان ولى و امام نپذيرفتهاند. اين يعنى وارد شدن منافقين در معركه جدال اسلامى؛ آن هم به صورت مستقيم.
در واقع منصوب نمودن على بن ابىطالب عليهالسلام اندرون آنان را هويدا كرد، و برانگيخت به حدى كه سركشى و كفر و دشمنى ايشان را افزود، و چگونه در وقايع پس از آن وارد شدند و با همانديشى و همكارى با دوستان خود هدف و آرمانهاى پليد خود را اجرا كردند. در واقع مكر و نيرنگ و دشمنىشان با رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و رسالت حضرت و نيز با ولىّ و جانشين آن حضرت كاملاً آشكار گشت.
در اينجا جبهه گيرى و جهت گيرى مسلمانان در برابر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و رسالت اسلامى را در قرآن واكاوى مىكنيم:
قرآن خبر مىدهد كه حال و وضعيت امت اسلام از نظر كفر و ايمان نسبت به شريعت همچون امتهاى پيشين است؛ يعنى در ميان مسلمانان نيز منافقان و طمعكاران و فرصتطلبان و چاپلوسان و نوكيسهگان و تازه به دوران رسيدگان و كافران وجود داشتهاند.
قرآن كريم در آيات بسيارى به اين دستههاى گمراه از امت - كه تعدادشان نيز بسيار بوده - اشاره فرموده است؛ خداوند متعال مىفرمايد:
«وَ إن كادوا لَيَستَفِزُّونَكَ مِنَ الأرضِ لِيُخرِجوكَ مِنها وَ إذا لا يَلبِثونَ خِلافَكَ إلاّ قَليلاً . سُنَّةَ مَن قَد أرسَلنا قَبلَكَ مِن رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحويلاً»(1): «و چيزى نمانده
1) . اسراء / 76، 77.
بود كه تو را از اين سرزمين بركنند تا تو را از آنجا بيرون سازند و در آن صورت آنان (هم) پس از تو جز (زمان) اندكى نمىماندند. سنّتى كه همواره در ميان (امتهاى) فرستادگانى كه پيش از تو گسيل داشتهايم (جارى) بوده است و براى سنت ما تغييرى نخواهى يافت» .
بنا بر اين، يك سنت الهى وجود دارد كه تغيير نمىكند. سنتى در ميان امتهاى پيشين جارى بوده است، و در ميان امت اسلام نيز اين جهتگيرى ايشان نسبت به پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله بدون كوچكترين اختلافى وجود دارد.
در سوره توبه رسوايىهاى اين منافقان به ظاهر مسلمان را مىبينيم. با دقت در اين سوره انسان به شگفت مىآيد كه خداوند متعال منافقين را كافر خوانده و اعمال آنها را در درگاه خود غير مقبول و مردود برشمرده است. خداى متعال مىفرمايد:
«وَ ما مَنَعَهُم أن تُقبَلَ مِنهُم نَفَقاتُهُم إلاّ أنَّهُم كَفَروا بِاللّهِ وَ بِرَسولِهِ وَ لا يَأتونَ الصَلوةَ إلاّ وَ هُم كُسالى وَ لا يُنفِقونَ إلاّ وَ هُم كارِهونَ»(1): «و هيچ چيز مانع پذيرفته شدن انفاقهاى آنان نشد جز اينكه به خدا و پيامبرش كفر ورزيدند و جز با كسالت نماز به جا نمىآورند و جز با كراهت انفاق نمىكنند» .
«وَ مِنهُمُ الَذينَ يُؤذونَ النَبىَّ وَ يَقولونَ هُوَ أُذُنٌ قُل أذُنُ خَيرٌ لَكُم يُؤمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤمِنُ لِلمُؤمِنينَ وَ رَحمَةً لِلَّذينَ آمَنوا مِنكُم وَ الَذينَ يُؤذونَ رَسولَ اللّهَ لَهُم عَذابٌ أليمٌ»(2): «و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند او زودباور است بگو گوش خوبى براى شماست به خدا ايمان دارد و (سخن) مؤمنان را باور مىكند و براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند رحمتى است و كسانى كه پيامبر خدا را آزار مىرسانند عذابى پردرد خواهند داشت» .
«وَ مِنهُم مَن يَقولُ ائذَن لى وَ لا تَفتِنّى ألا فِى الفِتنَةِ سَقَطوا وَ إنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالكافِرينَ»(1): «و از آنان كسى است كه مىگويد مرا (در ماندن) اجازه ده و به فتنهام مينداز هشدار كه آنان خود به فتنه افتادهاند و بىترديد جهنم بر كافران احاطه دارد» .
«قُل هَل تَرَبَّصونَ بِنا إلاّ إحدَى الحُسنَيَينِ وَ نَحنُ نَتَرَبَّصُ بِكُم أن يُصيبَكُمُ اللّهُ بِعَذابٍ مِن عِندِهِ أو بِأيدينا فَتَرَبَّصوا إنّا مَعَكُم مُتَرَبِّصونَ»(2): «بگو آيا براى ما جز يكى از اين دو نيكى را انتظار مىبريد در حالى كه ما انتظار مىكشيم كه خدا از جانب خود يا به دست ما عذابى به شما برساند پس انتظار بكشيد كه ما هم با شما در انتظاريم» .
«إن تُصِبكَ حَسَنَةٌ تَسُؤهُم وَ إن تُصِبكَ مُصيبَةٌ يَقولوا قَد أخَذنا أمرَنا مِن قَبلُ وَ يَتَوَلَّوا وَ هُم فَرِحونَ»(3): «اگر نيكى به تو رسد آنان را بدحال مىسازد و اگر پيشامد ناگوارى به تو رسد مىگويند ما پيش از اين تصميم خود را گرفتهايم و در حالى كه شادمان هستند روى بر مىتابند» .
«لَقَدِ ابتَغَوُا الفِتنَةَ مِن قبلُ وَ قَلَّبوا لَكَ الأمورَ حَتّى جاءَ الحَقُّ وَ ظَهَرَ أمرُ اللّهِ وَ هُم كارِهونَ»(4): «در حقيقت پيش از اين (نيز) در صدد فتنه جويى برآمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند تا حق آمد و امر خدا آشكار شد در حالى كه آنان ناخشنود بودند» .
«إنَّما يَستَأذِنُكَ الَذينَ لا يُؤمِنونَ بِاللّهِ وَ اليَومِ الآخِرِ وَ ارتابَت قُلوبُهُم فَهُم فى رَيبِهم يَتَرَدَّدونَ»(5): «تنها كسانى از تو اجازه مىخواهند (به جهاد نروند) كه به خدا و روز واپسين ايمان ندارند و دلهايشان به شك افتاده و در شك خود سرگردانند» .
«وَ لَو أرادوا الخُروجَ لأعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِن كَرِهَ اللّهُ انبِعاثَهُم فَثَبَّطَهُم وَ قيلَ اقعُدوا مَعَ القاعِدينَ»(1): «و اگر (به راستى) اراده بيرون رفتن داشتند قطعا براى آن ساز و برگى تدارك مىديدند ولى خداوند راه افتادن آنان را خوش نداشت پس ايشان را منصرف گردانيد و (به آنان) گفته شد با ماندگان بمانيد» .
«لَو خَرَجوا فيكُم ما زادوكُم إلاّ خَبالاً وَ لأوضَعوا خِلالَكُم يَبغونَكُمُ الفِتنَةَ وَ فيكُم سَمّاعونَ لَهُم وَ اللّهُ عَليمٌ بِالظالِمينَ»(2): «اگر با شما بيرون آمده بودند جز فساد براى شما نمىافزودند و به سرعت خود را ميان شما مىانداختند و در حق شما فتنه جويى مىكردند و در ميان شما جاسوسانى دارند (كه) به نفع آنان (اقدام مىكنند) و خدا به (حال) ستمكاران داناست» .
«وَ يَحلِفونَ بِاللّهِ إنَّهُم لَمِنكُم وَ ما هُم مِنكُم وَ لكِنَّهُم قَومٌ يَفرَقونَ»(3): «و به خدا سوگند ياد مىكنند كه آنان قطعا از شمايند در حالى كه از شما نيستند ولى آنان گروهى هستند كه مىترسند» .
«وَ مِنهُم مَن يَلمِزُكَ فِى الصَدَقاتِ فَإن أُعطوا مِنها رَضوا وَ إن لَم يُعطوا مِنها إذا هُم يَسخَطونَ»(4): «و برخى از آنان در صدقات بر تو خرده مىگيرند پس اگر از آن به ايشان داده شود خشنود مىگردند و اگر از آن به ايشان داده نشود بناگاه به خشم مىآيند» .
«أ لَم يَعلَموا أنَّهُ مَن يُحادِدِ اللّهَ وَ رَسولَهُ فَإنَّ لَهُ نارُ جَهَنَّمُ خالِدا فيها ذلِكَ الخِزىُ العَظيمُ»(5): «آيا ندانستهاند كه هر كس با خدا و پيامبر او درافتد براى او آتش جهنم است كه در آن جاودانه خواهد بود اين همان رسوايى بزرگ است» .
«وِ لِئِن سَألتَهُم لَيَقولُنَّ إنَّما كُنّا نَخوضُ وَ نَلعَبُ قُل أبَى اللّهُ وَ آياتُهُ وَ رَسولُهُ كُنتُم تَستَهزِؤونَ»(1): «و اگر از ايشان بپرسى مسلما خواهند گفت ما فقط شوخى و بازى مىكرديم بگو آيا خدا و آيات او و پيامبرش را ريشخند مىكرديد» .
«المُنافِقونَ وَ المُنافِقاتُ بَعضُهُم مِن بَعضٍ يَأمُرونَ بِالمُنكَرِ وَ يَنهَونَ عَنِ المَعروفِ وَ يَقبِضونَ أيديهِم»(2): «مردان و زنان دو چهره (همانند) يكديگرند به كار ناپسند وا مىدارند و از كار پسنديده باز مىدارند و دستهاى خود را (از انفاق و بخشش) فرو مىبندند» .
«نَسوا اللّهَ فَنَسيَهُم إنَّ المُنافِقينَ هُمُ الفاسِقونَ»(3): «خدا را فراموش كردند پس (خدا هم) فراموششان كرد در حقيقت اين منافقان هستند كه فاسق اند» .
«يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَ كَفَروا بَعدَ إسلامِهِم وَ هَمّوا بِما لَم يَنالوا وَ ما نَقِموا إلاّ أن أغناهُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ مِن فَضلِهِ فَإن يَتَوبوا يَكُ خَيرا لَهُم وَ إن يَتَوَلَّوا يُعَذِّبهُمُ اللّهُ عَذابا أليما فِى الدُنيا وَ الآخِرَةِ وَ ما لَهُم فِى الأرضِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصيرٍ»(4):
«به خدا سوگند مىخورند كه (سخن ناروا) نگفتهاند در حالى كه قطعا سخن كفر گفته و پس از اسلام آوردنشان كفر ورزيدهاند و بر آنچه موفق به انجام آن نشدند همّت گماشتند و به عيب جويى برنخاستند مگر (بعد از) آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بىنياز گردانيدند پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است و اگر روى برتابند خدا آنان را در دنيا و آخرت عذابى دردناك مىكند و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت» .
«إستَغفِر لَهُم أو لا تَستَغفِر لَهُم إن تَستَغفِر لَهُم سَبعينَ مَرَّةً فَلَن يَغفِرَ اللّهُ لَهُم ذلِكَ بِأنَّهُم كَفَروا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ وَ اللّهُ لا يَهدِى القَومَ الفاسِقينَ»(1): «چه براى آنان آمرزش بخواهى يا برايشان آمرزش نخواهى (يكسان است، حتى) اگر هفتاد بار برايشان آمرزش طلب كنى هرگز خدا آنان را نخواهد آمرزيد چرا كه آنان به خدا و فرستادهاش كفر ورزيدند و خدا گروه فاسقان را هدايت نمىكند» .
«وَ لا تُعجِبكَ أموالُهُم وَ أولادُهُم إنَّما يُريدُ اللّهُ أن يُعَذِّبَهُم بِها فِى الدُنيا وَ تَزهَقَ أنفُسَهُم وَ هُم كافِرونَ»(2): «و اموال و فرزندان آنان تو را به شگفت نيندازد جز اين نيست كه خدا مىخواهد ايشان را در دنيا به وسيله آن عذاب كند و جانشان در حال كفر بيرون رود» .
«سَيَحلِفونَ بِاللّهِ لَكُم إذَا انقَلَبتُم إلَيهِم لِتُعرِضوا عَنهُم فأعرِضوا عَنهُم إنَّهُم رِجسٌ وَ مَأواهُم جَهَنَّمُ جَزاءا بِما كانوا يَكسِبونَ»(3): «وقتى به سوى آنان بازگشتيد براى شما به خدا سوگند ياد مىكنند تا از ايشان صرف نظر كنيد پس از آنان روى برتابيد چرا كه آنان پليدند و به سزاى آنچه به دست آوردهاند جايگاهشان (در آخرت) دوزخ خواهد بود» .
«الأعرابُ أشَدُّ كُفرا وَ نِفاقا وَ أجدَرُ ألاّ يَعلَموا حُدودَ ما أنزَلَ اللّهُ عَلى رَسولِهِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ»(4): «باديه نشينان عرب در كفر و نفاق (از ديگران) سختتر و به اينكه حدود آنچه را كه خدا بر فرستادهاش نازل كرده ندانند سزاوارترند و خدا داناى حكيم است» .
«وَ مِنَ الأعرابِ مَن يَتَّخِذُ ما يُنفِقُ مَغرَما وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَوائِرُ عَلَيهِم دائِرَةُ السوءِ وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ»(1): «و برخى از آن باديهنشينان كسانى هستند كه آنچه را (در راه خدا) هزينه مىكنند خسارتى (براى خود) مىدانند و براى شما پيشامدهاى بد انتظار مىبرند پيشامد بد براى آنان خواهد بود و خدا شنواى داناست» .
«وَ مِمَّن حَولَكُم مِنَ الأعرابِ مُنافِقونَ ... وَ مِن أهلِ المَدينَةِ مَرَدوا عَلَى النِفاقِ لا تَعلَمُهُم نَحنُ نَعلَمُهُم سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتينِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إلى عَذابٍ عَظيمٍ»(2):
«و برخى از باديه نشينانى كه پيرامون شما هستند منافق اند ... و از ساكنان مدينه (نيز عدهاى) بر نفاق خو گرفتهاند تو آنان را نمىشناسى ما آنان را مىشناسيم به زودى آنان را دو بار عذاب مىكنيم سپس به عذابى بزرگ بازگردانيده مىشوند» .
«وَ الَذينَ اتَّخذوا مَسجِدا ضِرارا وَ كُفرا وَ تَفريقا بَينَ المُؤمِنينَ وَ إرصادا لِمَن حارَبَ اللّهَ وَ رَسولَهُ مِن قَبلُ وَ لَيَحلِفُنَّ إن أرَدنا إلاَّ الحُسنى وَ اللّهُ يَشهَدُ إنَّهُم لَكاذِبونَ»(3):
«و آنهايى كه مسجدى اختيار كردند كه مايه زيان و كفر و پراكندگى ميان مؤمنان است و (نيز) كمينگاهى است براى كسى كه قبلاً با خدا و پيامبر او به جنگ برخاسته بود و سخت سوگند ياد مىكنند كه جز نيكى قصدى نداشتيم و خدا گواهى مىدهد كه آنان قطعا دروغگو هستند» .
چنانكه در آيات ذكر شده ملاحظه شد، جمعيتى انبوهى از مسلمانان در ظاهر به لباس اسلام در آمده بودند. اين آيات نشان مىدهد كه جريانى خطرناك و فريبكار و مكار در داخل جامعه اسلامى منتظر و مترصّد فرصت بودند، و متأسفانه اينان اكثريت مطلق را تشكيل مىدادند.
در صدها آيه قرآن به وجود اين جريان خطرناك اشاره شده است. كسانى كه پيوسته در كار تخريب و فتنهانگيزى و ايجاد هرج و مرج و فساد بودند، آن هم در مقابل فعاليتهاى سازندهاى كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در عرصه سياست و اجتماع پيگيرى مىنمود.
اين فتنه انگيزى منافقين به قدرى بود كه در هر واقعه و در هر حادثهاى سهم و سخن ايشان و ردّ پاى ايشان را مىتوان يافت.
اين جماعت يك جريان حزبى را تشكيل مىدادند، كه هدف متعددى داشتند: به شكست كشاندن نقشههاى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و گسترش دادن فتنه، ضربه زدن به مؤمنان، برعكس نمودن واقعيتها، آشفته نمودن فضا، دلسرد كردن رزمندگان، مسخره كردن امر به منكر، گسترش دادن كفر پس از اسلام آوردن ظاهرى، جدايى و تفرقه و نزاع انداختن ميان مؤمنان بود و ... .
مصيبت ديگر اين بود كه بسيارى از اينان در بين مردم شناخته شده نبودند، و حتى ارتباطات پنهانى با اهل كتاب داشتند. اين در واقع به معناى نوعى همكارى سياسى و حزبى منافقانه در داخل جامعه اسلامى بود. حتى در ميان مسلمانان خبرچينهايى داشتند، چنانكه قرآن بدان اشاره فرموده است.
نفوذ اين منافقان و دشمنان دين تا حدى بود كه مسلمانان نا آگاه، آراء و تحليلهاى سياسى اين جماعت را كه در مقابل رأى اسلامى - كه توسط پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله استوار گرديده بود - مىپذيرفتند، آن هم رأى اسلامى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه هدفش ساختن جامعه اسلامى بود.
آيه تبليغ از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خواست تا ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام و نصب وى به عنوان ولىّ و خليفه و جانشين خود را به امت ابلاغ نمايد. امتى كه گروه منافقان و اين جريان خطرناك - كه بدان اشاره كرديم - در ميان آنها وجود داشت. با اين حال چه عكسالعمل سياسىاى انتظار مىرفت ؟
در حقيقت، اين جريان منافق مىكوشيد با نقشهاى از پيش تعيين شده - كه سوره مباركه توبه جزئيات آن را افشا نمود - نقشى در مناقشات سياسى ايفا كند، تا اسلام را از محتواى حقيقى آن تهى سازد و آن را از ميان ببرد، و نيز با تحريف داخلى و وارونه نشان دادن امور به اهداف سياسى خود دست يابد.
به دنبال آن نيز بتواند نظر امت اسلامى را جلب نموده و تأييد ايشان را از آن خود سازد، و پس از شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله - كه مورد انتظارشان هم بود - حكومت را در دست گيرد.
در قضيه مهم و سرنوشتساز حاكميت و خلافت، منازعات و درگيرى روز افزون گرديد و گروه زيادى از امت و در رأس آنها برخى اشخاص شناخته شده اميد داشتند كه از طريق ايجاد منازعات سياسى و تشكيل يك جناح سياسى قدرتمند به قدرت و حكومت دست يابند، و حكومت آينده پس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را در دست گيرند.
خصوصا كه پيامبر مكرم صلىاللهعليهوآله آنها را از نزديك بودن رحلتش با خبر ساخته بود؛ حضرت به آنها فرموده بود كه امامان پس از وى از بنىهاشم هستند. حضرت خلافت را اولاً بهره على بن ابىطالب عليهالسلام، و پس از آن حضرت فرزندان دوازدهگانه او معرفى كرده بود.
با مشاهده و بررسى برخى جهتگيرىهاى سياسى، متوجه مىشويم كه كفّه حزب قريشى در اين ميان سنگينتر از سايرين بوده است. از جمله اين جهت گيرىها مىتوان به موارد ذيل اشاره كرد:
عقبنشينىِ يك سوم از سپاه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از غزوه حنين و يارى نرساندن به پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين جنگ.
گريختن سپاهيان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در جنگ احد به جز حضرت على عليهالسلام و ابودجانه انصارى، و مرتد شدن برخى از آنها و پناه بردن برخى از آنها به يهود و نصارى و مشركان مكه، و ارتباط داشتن با آنها و مكاتبه نمودن با ايشان.
كوشش براى ترور رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در گردنه كوه هنگان در بازگشت از غزوه تبوك، و نيز تكرار اين حادثه هنگام بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از غدير خم در گردنه هرشى و پيش از رسيدن به مدينه منوره.
اعتراض نمودن به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و نپذيرفتن و ردّ كردن نظرات آن حضرت در بسيارى از مواقع توسط سران جريان معارض، و تلاش ايشان براى شكستن قداست و هيبت امام امت. از آن جمله است عبارت «هذيان مىگويد» كه سركرده آن جريان يعنى عمر بن خطاب در هنگام بيمارى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بر زبان آورد. همان بيمارى كه حضرت پس از آن دار فانى را وداع گفت.
آشكار ساختن رغبت و اشتياق و آرزويشان براى رسيدن به قدرت، آن هم به صورت علنى؛ به گونهاى كه به گوش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله برسد. به حدى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله پس از بازگشت از حجة الوداع از اينكه على عليهالسلام بتواند به خلافت برسد مأيوس و نااميد بود.
در برخى احاديث كه از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده، آن حضرت اشاره فرموده كه قبيله قريش از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خسته و ملول گرديده، و ايام حكومت آن حضرت بر آنها از نظر ايشان به طول انجاميده بود. اين مطلب را اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمود تا از آنانى اظهار تأسف نمايد كه خلافت را از او غصب نمودند.
لذا جهتگيرى سياسى در مسيرى مخالف با خواست وحى الهى و منصوب نمودن مولاى ما اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان ولىّ و خليفه مسلمانان پيش مىرفت، و اين انتصاب يعنى پىريزى سلطه به دست قوم و قبيله پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى بنىهاشم.
اين يعنى باختن و خسارت قريش و اعراب اطراف آنها كه با ايشان هم پيمان بودند. يعنى آنها در اين نزاع سياسى تلخ شكست خوردند و آرزوهاى بلند و شيرين آنها در دستيابى به سلطه و خلافت بر باد رفته است.
اين امرى بود كه از ضربت شمشير براى آنها تلختر بود، چرا كه سقوط سياسى براى آنها قابل تحمل نبود. آنها آماده بودند تا حتى هر كار نشدنى و محال را براى از بين بردن موانع انجام دهند، حتى اگر منوط به شمشير كشيدن و جنگ مسلحانه باشد !
خصوصا كه خليفه آينده اميرالمؤمنين عليهالسلام باشد. كسى كه با همه آنها جنگيده و دشمنى كرده بود، و آنها با ذلت و خوارى و از ترس شمشير وى اسلام آورده بودند. آن حضرت ميان ايشان و آرزوها مانع و حائل شده بود، و قريش هرگز نسبت به هيچ كس به اندازه على بن ابىطالب عليهالسلام كينه و بغض نورزيده بود.
لذا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با ديدن وضعيت سياسىاى اين چنين كه پوشيده از ابرهاى سياه مرگبار بود از اللّه متعال يارى خواست، تا با حفاظت و عصمت خود او را از شر اينان مصون نگه دارد، و تا مقصود ايشان را براى مردم وارونه جلوه ندهند.
همچنين درخواست حفظ و نگهدارى نمود، تا بتواند فرمان الهى در خصوص نصب على بن ابىطالب عليهالسلام را در آرامش و بدون تخريب و بدون اعتراض به مردم برساند.
اين همان چيزى بود كه هنگام نزول وحى بر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در خصوص حفظ و نگاهدارى رخ داد، و عملاً ابلاغ اين امر به مردم در غدير خم و انجام مراسم بيعت در كمال امنيت و آرامش انجام شد، و مؤمنان و منافقان همگى به طور يكسان اين بيعت را انجام دادند.
هر چند برخى سركشان قوم و منافقان باز هم كارشكنىهاى خود را كردند. همانهايى كه چشمانشان از وقوع اين حادثه خيره شده بود، و برخى از آنها با تأسف و غضب به برخى ديگر مىنگريستند، و برخىشان كلماتى را با هم رد و بدل مىكردند. كلماتى كه نمىتوانستند در دل آن را پنهان دارند. آن هم به خاطر صدمه شديدى كه از اين واقعه ديده بودهاند.
مثلاً معاويه گفت: به خدا قسم ما محمد را در آنچه اينك گفت تصديق و تأييد نمىكنيم، و به ولايت على اقرار نمىكنيم. افرادى جز معاويه نيز چنين سخنانى بر زبان آوردند، بى آنكه اين سمپاشىها پاسخى يابد و كسى بر آتش آن بدمد.
وقتى به آيات 66 و 67 و 68 سوره مائده باز مىگرديم، در مىيابيم كه در آيه 66 و 68 از بر پا داشتن تورات و انجيل پس از آنكه نزول آنها از طريق وحى بر حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام به پايان رسيد سخن مىگويند. سپس اين دو آيه اشاره دارد كه امر ديگرى همراه تورات و انجيل نازل شده است، و اين مطلب به وضوح در اين دو آبه ديده مىشود. اين امر ديگر نزول جداگانهاى دارد.
هر چند كه مبلغ اين آيات كتاب الهى است، اما اهميت بسيار بالايى در بر پا داشتن تورات و انجيل دارد. قرآن كريم در آيه 66 بعد از ذكر تورات و انجيل بدان اشاره كرده و فرموده است: «وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» . اين يعنى نزول تورات و انجيل و نزول امر ديگرى به همراه آن دو كتاب آسمان.
اما در آيه 67 كه مخصوص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است، حضرت را به ابلاغ اين امرى كه پيش از كامل شدن وحى نازل گرديده امر مىكند، و آن را داراى اهميتى بسيار زياد در بر پا داشتن قرآن و تبليغ رسالت مىداند.
اگر اين مطلب - كه امر به تبليغ آن شده - پس از كامل شدن نزول قرآن نازل مىشد، نسق و شكل آيه همچون آيه قبل مىبود. در حالى كه قرآن كامل نشده بود، و صرفا بعد از نزول آيه كمال - كه بعد از نزول آيه بلاغ نازل شد - وحى و نزول قرآن كامل گرديد.
همچنين در نيمه دوم آيه 68 سرّى نهفته است؛ آنجا كه آيه از اين امر نازل شده و اهميت بالاى آن در بر پا داشتن و اقامه كتاب اللّه المجيد سخن مىگويد. ولى بسيارى از اهل كتاب آن را نمىپذيرند، و اين امر نازل شده طغيان و سركشى و كفر ايشان را مىافزايد ! خداوند مىفرمايد:
«قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَىءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1): «بگو اى اهل كتاب تا هنگامى كه به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده است عمل نكردهايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد... » .
چون به خوبى در ماهيت اين امرى كه بر اين سه پيامبر؛ يعنى حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام و پيامبر ما حضرت محمد صلىاللهعليهوآله نازل شد بيانديشيم، مىبينيم همان امرى كه امتهاى آن انبيا عليهمالسلام از ايشان نپذيرفتند و در مورد آن توطئه كردند و سركشى و كفرشان افزون شد، در امت اسلام هم رخ داده است.
اين امر چيزى غير از خلافت و وصايت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست. سرّ قضيه در همين نكته پنهان است، و اين چيزى است كه وحى الهى در مورد آن با تو همگان مىگويد.
آنچه گفته شد با نگاهى گذرا به آيات امم سابقه واضح مىگردد:
امتى كه خليفه و جانشين آن حضرت يعنى حضرت هارون عليهالسلام را نمىپذيرند و كنار مىزنند. خداوند متعال مىفرمايد: «وَ واعَدنا موسى ثَلاثينَ لَيلَةً وَ أتمَمناها بِعَشرٍ فَتَمَّ
1) . مائده / 68 .
ميقاتُ رَبِّهِ أربَعينَ لَيلَةً وَ قالَ موسى لأخيهِ هارونَ اخلُفنى فى قَومى وَ أصلِح وَ لا تَتَّبِع سَبيلَ المُفسِدينَ»(1): «و با موسى سى شب وعده گذاشتيم و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم تا آنكه وقت معين پروردگارش در چهل شب به سر آمد و موسى (هنگام رفتن به كوه طور) به برادرش هارون گفت در ميان قوم من جانشينم باش و (كار آنان را) اصلاح كن و راه فسادگران را پيروى مكن» .
اما آيا از جانب قوم حضرت موسى عليهالسلام چه بر سر خليفه وى حضرت هارون عليهالسلام آمد ؟ خداوند متعال مىفرمايد: «وَ اتَّخَذَ قَومُ موسى مِن بَعدِهِ مِن حُليِّهِم عِجلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ ألَم يَرَوا أنَّهُ لا يُكَلِّمُهُم وَ لا يَهديهِم سَبيلاً اتَخَذوهُ وَ كانوا ظالِمينَ»(2): «و قوم موسى پس از (عزيمت) او از زيورهاى خود مجسمه گوسالهاى براى خود ساختند كه صداى گاو داشت آيا نديدند كه آن (گوساله) با ايشان سخن نمىگويد و راهى به آنها نمىنمايد آن را (به پرستش) گرفتند و ستمكار بودند» .
حال عكس العمل حضرت موسى عليهالسلام چيست ؟ خداوند متعال مىفرمايد: «وَ لمّا رَجَعَ موسى إلى قَومِهِ غَضبانَ أسَفا قالَ بِئسَما خَلَّفتُمونى مِن بَعدى أعَجِلتُم أمرَ رَبِّكُم وَ ألقَى الألواحَ وَ أخَذَ بِرَأسِ أخيهِ يَجُرُّهُ إلَيهِ»(3): «و چون موسى خشمناك و اندوهگين به سوى قوم خود بازگشت گفت پس از من چه بد جانشينى براى من بوديد آيا بر فرمان پروردگارتان پيشى گرفتيد و الواح را افكند و (موى) سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود كشيد» .
اما حضرت هارون عليهالسلام در مورد اين قوم ستمكار چه خبرى به حضرت موسى عليهالسلام داد ؟ همانهايى كه وى را نپذيرفتند و كنار زدند و بر وى شوريدند و سركشى كردند.
خداوند در ادامه آيه مىفرمايد: «قالَ ابنَأُمَّ إنَّ القَومَ استَضعَفونى وَ كادوا يَقتُلونَنى فَلا تُشمِت بِىَ الأعداءَ وَ لا تَجعَلنى مَعَ القَومِ الظالِمينَ»(1): « (حضرت هارون عليهالسلام) گفت اى فرزند مادرم اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند پس مرا دشمنشاد مكن و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار مده» .
در مجموع وقتى نزول تورات بر حضرت موسى عليهالسلام پايان يافت و كامل شد قومش با خليفه و جانشين وى چه كردند ؟ جز آنكه از در خدعه و نيرنگ در آمدند و گوسالهاى را به پرستش گرفتند، و آنچه خداوند برايشان روشن ساخته بود رها كردند، و فرامين حضرت موسى عليهالسلام را پشت سر نهادند. خداوند متعال مىفرمايد:
«وَ لَقَد جاءَكُم موسى بِالبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذتُمُ العِجلَ مِن بَعدِهِ وَ أنتُم ظالِمونَ»(2): «و قطعا موسى براى شما معجزات آشكارى آورد سپس آن گوساله را در غياب وى (به خدايى) گرفتيد و ستمكار شديد» .
سپس حضرت هارون عليهالسلام وفات يافت و جناب يوشع بن نون عليهالسلام وصى و جانشين حضرت موسى عليهالسلام گرديد. بنىاسرائيل به هفتاد و يك فرقه در مقابل او تقسيم شدند، كه هفتاد فرقه از آنها در آتش اند و تنها يك فرقه نجات مىيابند. آنان همانهايى هستند كه وصى و خليفه حضرت موسى عليهالسلام پيروى كردند.
قرآن به اين نكته اشاره مىكند كه يهود خلفاى حضرت موسى عليهمالسلام را نپذيرفتند و تحت ولايت كافران در آمدند: «تَرى كَثيرا مِنهُم يَتَوَلَّونَ الَذينَ كَفَروا لَبِئسَ ما قَدَّمت لَهُم أنفُسُهُم أن سَخِطَ اللّهُ عَلَيهِم وَ فِى العَذابِ هُم خالِدونَ»(3): «بسيارى از آنان را مىبينى كه با كسانى كه كفر ورزيدهاند دوستى مىكنند به راستى چه زشت است آنچه براى خود پيش فرستادند كه خدا بر ايشان خشم گرفت و پيوسته در عذاب مىمانند» .
سپس خداوند متعال در آيه بعد خبر مىدهد كه اگر ايشان به آنچه از جانب پروردگارشان نازل شد ايمان مىآوردند، هرگز ولايت كافران را نمىپذيرفتند. در اين آيه مىبينيم كه بين جمله «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» و جمله ما «إتَّخَذوهُم أولياءَ» ارتباط برقرار مىكند.
در اين نص و سند صريح قرآنى در مىيابيم كه «ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم» به معناى ولايت است، و ولايت يعنى پذيرفتن سرپرستى و حاكميت واليان امر، كه در موردشان نص صريح آمده و از جانب انبيا عليهمالسلام منصوب شدهاند.
همچنين در ادامه آيات مىبينيم كه مشركان دشمنترين دشمنان كسانى هستند كه ولايت مولاى ما اميرالمؤمنين عليهالسلام را نپذيرفتهاند. جالب اين است كه «مُشرِكونَ» لفظى است كه قرآن كريم بر جمع كثيرى از مسلمانان منافق و كسانى كه ولايت على عليهالسلام را نپذيرفتند اطلاق كرده است. سپس در همان آيه گروهى از نصارى و مسيحيان را استثنا كرده و فرموده كه آنها از نظر محبت و دوستى نزديكترى با مؤمنان دارند، نسبت به يهود و مشركان.
آنان وصى و خليفه آن حضرت شمعون صفا عليهالسلام را نپذيرفته و ردّ كردند. البته به جز گروهى اندك كه به شمعون عليهالسلام وفادار ماندند، و بدين ترتيب امت آن حضرت به ضلالت پيشينيان خود بازگشتند. خداوند متعال با اشاره به سنت اختلاف بعد از انبيا عليهمالسلام و از جمله حضرت عيسى عليهالسلام مىفرمايد:
«تِلكَ الرُسُلُ فَضَّلنا بَعضَهُم عَلى بَعضٍ مِنهُم مَن كَلَّمَ اللّهُ وَ رَفَعَ بَعضَهُم دَرَجاتٍ وَ آتَينا عيسَى بنَ مَريمَ البَيِّناتَ وَ أيَّدناهُ بِروحِ القُدُسِ وَ لَو شاءَ اللّهُ مَا اقتَتَلَ الَذينَ مِن بَعدِهِم مِن بَعدِ ما جاءَتهُمُ البَيِّناتُ وَ لكِن اختَلَفوا فَمِنهُم مَن آمَنَ وَ مِنهُم مَن كَفَرَ وَ لَو شاءَ اللّهُ مَا اقتَتَلوا وَ لكِنَّ اللّهَ يَفعَلُ ما يُريدُ»(1):
1) . بقره / 253.
«برخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم از آنان كسى بود كه خدا با او سخن گفت و درجات بعضى از آنان را بالا برد و به عيسى پسر مريم دلايل آشكار داديم و او را به وسيله روحالقدس تأييد كرديم و اگر خدا مىخواست كسانى كه پس از آنان بودند بعد از آن (همه) دلايل روشن كه برايشان آمد به كشتار يكديگر نمىپرداختند ولى با هم اختلاف كردند پس بعضى از آنان كسانى بودند كه ايمان آوردند و بعضى از آنان كسانى بودند كه كفر ورزيدند و اگر خدا مىخواست با يكديگر جنگ نمىكردند ولى خداوند آنچه را مىخواهد انجام مىدهد» .
و نيز مىفرمايد: «فَلَمّا أحَسَّ عيسى مِنهُمُ الكُفرَ قالَ مَن أنصارى إلَى اللّهِ قالَ الحَواريُّونَ نَحنُ أنصارُ اللّهِ آمَنّا بِاللّهِ وَ اشهَد بِأنّا مُسلِمونَ . رَبَّنا آمَنّا بِما أنزَلتَ وَ اتَّبَعنا الرَسولَ فَاكتُبنا مَعَ الشاهِدينَ . وَ مَكَروا وَ مَكَرَ اللّهُ وَ اللّهُ خَيرُ الماكِرينَ . إذ قالَ اللّهُ يا عيسى إنّى مُتَوفّيكَ وَ رافِعُكَ إلىَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَذينَ كَفَروا وَ جاعِلُ الَذينَ اتَبَعوكَ فَوقَ الَذينَ كَفَروا إلى يَومِ القيامَةِ ثُمَّ إلَىَّ مَرجِعَكُم فَأحكُم بَينَكُم فيما كُنتُم فيهِ تَختَلِفونَ»(1):
«چون عيسى از آنان احساس كفر كرد گفت ياران من در راه خدا چه كسان اند حواريون گفتند ما ياران (دين) خداييم به خدا ايمان آوردهايم و گواه باش كه ما تسليم (او) هستيم. پروردگارا به آنچه نازل كردى گرويديم و فرستاده (ات) را پيروى كرديم پس ما را در زمره گواهان بنويس. و (دشمنان) مكر ورزيدند و خدا (در پاسخشان) مكر در ميان آورد و خداوند بهترين مكّاران است. (ياد كن) هنگامى را كه خدا گفت اى عيسى من تو را برگرفته و به سوى خويش بالا مىبرم و تو را از (آلايش) كسانى كه كفر ورزيدهاند پاك مىگردانم و تا روز رستاخيز كسانى را كه از تو پيروى كردهاند فوق كسانى كه كافر شدهاند قرار خواهم داد آنگاه فرجام شما به سوى من است پس در آنچه بر سر آن اختلاف مىكرديد ميان شما داورى خواهم كرد» .
1) . آلعمران / 52 - 55 .
در مورد امت اسلام خداوند متعال مىفرمايد: «وَ ما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُسُلُ أ فَإين ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّهُ الشاكِرينَ»(1): «و محمد جز فرستادهاى كه پيش از او (هم) پيامبرانى (آمده و) گذشتند نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود برمىگرديد و هر كس از عقيده خود بازگردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمىرساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مىدهد» .
اين امت نيز پس از آنكه آيه ابلاغ نازل گرديد و حكم نمود كه حضرت على عليهالسلام امير و خليفه و جانشين رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، به ضلالت پيشينيان خود بازگشتند، آن هم در فاصلهاى نزديك به دو ماه و نه بيشتر ! آنگاه كه مصيبت شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و پايان يافتن وحى واقع گرديد.
پس امت اسلام از امتهاى گذشته - يعنى يهود و نصارى - درس عبرت نگرفت ! آن هم با وجود هشدارها و بر حذر داشتنهايى كه از سوى خدا در قرآن و نيز در لسان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله آمده بود.
وقتى به آيات سه گانه سوره مائده باز مىگرديم، مىبينيم كه آيه ابلاغ - كه بين اين دو آيه مربوط به يهود و نصارى نازل شده - به وجه شباهت ميان اين آيه و آنچه در آيه پيش و پس آن در مورد دو امت بزرگ گذشته نازل شده اشاره مىكند، و آنها را با امت اسلام قرين مىكند.
گويا همان عكسالعملهايى كه اين دو امت در اين خصوص از خود نشان دادند، ابرهايى از خوف و حزن را در نظر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله برانگيخت. به حدى كه آن حضرت را نگران كرد، كه مبادا آنچه در اين دو امت واقع شده در آينده در امت حضرتش نيز حادث گردد.
1) . آلعمران / 144.
چنانچه احاديث شريف بسيارى وارد شده كه بر اين امر دلالت دارد كه امت اسلام در آينده از همان راهى خواهد رفت و در كج راههاى وارد خواهد شد كه يهود و نصارى وارد آن شدند. حال وظيفه ماست كه بدانيم چه كسانى امت اسلامى را به اين بيراهه كشاندند، و دقيقا همچون يهود و نصارى امت اسلامى را در اين كج راهه عميق فرو بردند.
لذا مىبينيم نزول آيه تبليغ با تأخير ابلاغ آن از سوى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و درخواست آن حضرت از خداوند متعال مبنى بر حفاظت و حراست از شرّ مردم همزمان مىگردد. اين درخواست پيامبر صلىاللهعليهوآله غير از نشان دادن اهميت مطلب و چهره منافقان براى آيندگان، از آن رو بود كه حضرت احتمال مىداد كه در جريان نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان ولىّ و خليفه، تخريب و توطئه از جانب منافقان صورت پذيرد.
چنانچه همين طور هم شد؛ از حوادث پس از غدير كاملاً مشخص است آن عصمتى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از خداوند متعال درخواست كرده بود به وى عطا شد؛ به طورى كه همگان بيعت كردند و همه در آرامش بودند و به مخالفت برنخاستند، يا از روى ميل و يا از سر اكراه و يا از روى ترس.
ولى وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله به شهادت رسيد، اين عصمت به پايان رسيد، و با شهادت حضرتش - اين عصمت الهى كه در آيه تبليغ به آن اشاره شده - نيز رخت بربست، و بازگشت به ضلالت پيشين - كه قرآن كريم از آن سخن مىگويد - واقع شد:
«أ فَإين ماتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّهُ الشاكِرينَ»(1): «آيا اگر او بميرد يا كشته شود به گذشته خود باز مىگرديد و هر كس به گذشته خود باز مىگردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمىرساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مىدهد» .
1) . آلعمران / 144.
در آيه تبليغ با صيغه وعيد و اعلام خطر در خصوص نتايج وخيم كه در آينده دعوت وجود دارد سخن مىگويد، و تصريح مىكند كه همه چيز در معرض طوفانهاى هولناك قرار دارد. به طورى كه اگر اين تبليغ صورت نگيرد گويا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كلاً رسالت خود را تبليغ نكرده است.
در نگاهى ديگر اين آيه بر اين نكته دلالت دارد كه ولايت، اين بناى الهى استوار و گرانقدر پايان بخش اديان الهى و عصاره همه آنهاست. و لذا اگر اين امر خطير تبليغ نگردد كل اديان آسمانى فرو ريخته و منهدم مىشود.
از اينجاست كه عظمت ولايت آشكار مىگردد، كه وجهى ديگر از نبوت است. اينكه دين و تشريع الهى جز با وجود يكى از اين دو حفظ نمىگردد. وقتى نبوت پنهان گردد ولايت آشكار مىشود و از دين محافظت مىكند و رهبرى را به دست مىگيرد.
لذا آيهاى كه پس از آيه تبليغ مىآيد به اين نكته اشاره مىكند كه اهل كتاب بدون امر ولايت و وصايت هيچ در دست ندارند. خداوند متعال مىفرمايد: «قُل يا أهلَ الكِتابِ لَستُم عَلى شَىءٍ حَتّى تُقيموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم وَ لَيَزيدَنَّ كَثيرا مِنهُم ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغيانا وَ كُفرا فَلا تَأسَ عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1):
«بگو اى اهل كتاب، تا (هنگامى كه) به تورات و انجيل و آنچه از پروردگارتان به سوى شما نازل شده عمل نكردهايد بر هيچ (آئين بر حقى) نيستيد... » .
در واقع بر پا داشتن تورات و انجيل حقيقى و اصيل نيز نيز منوط به وجود و حضور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله يا جانشين بر حق آن حضرت در امر وصايت و خلافت الهى است. اين است مفاد عبارت «ما أُنزِلَ إلَيكُم مِن رَبِّكُم» در خصوص امر ولايت نبى و جانشين آن حضرت.
1) . مائده / 68 .
هر كس دو آيه پيش از آيه تبليغ و آيه پس از آن را بخواند، در مىيابد كه اين آيات از يهود و نصارى سخن مىگويد. بلكه اين سوره - يعنى سوره مائده - تقريبا همهاش به اين قضيه پرداخته، و از سنتهاى الهى در مورد اين امتها خبر داده، و ميثاقها و پيمانهاى الهى كه خداوند از ايشان گرفته و اينكه چگونه آنها اين پيمانها و ميثاقها را نقض كردهاند سخن گفته است.
خداوند متعال مىفرمايد:
«وَ لَقَد أخَذَ اللّهُ ميثاقَ بَنىإسرائيلَ وَ بَعَثنا مِنهُمُ اثنَىعَشَرَ نَقيبا وَ قالَ اللّهُ إنّى مَعَكُم لَئِن أقَمتُمُ الصَلوةَ وَ آتَيتُمُ الزَكوةَ وَ آمَنتُم بِرُسُلى وَ عَزَّرتُمُوهُم وَ أقرَضتُمُ اللّهَ قَرضا حَسَنا لأُكَفِّرَنَّ عَنكُم سَيّئاتِكُم وَ لأُدخِلَنَّكُم جَنّاتٍ تَجرى مِن تَحتِهَا الأنهارُ فَمَن كَفَرَ بَعدَ ذلِكَ مِنكُم فَقَد ضَلَّ سَواءَ السَبيلِ»(1):
«در حقيقت خدا از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت و از آنان دوازده سركرده برانگيختيم و خدا فرمود من با شما هستم اگر نماز بر پا داريد و زكات بدهيد و به فرستادگانم ايمان بياوريد و ياريشان كنيد و وام نيكويى به خدا بدهيد قطعا گناهانتان را از شما مىزدايم و شما را به باغهايى كه از زير (درختان) آن نهرها روان است در مىآورم پس هر كس از شما بعد از اين كفر ورزد در حقيقت از راه راست گمراه شده است» .
سپس قرآن از نقض اين عهد و ميثاق سخن مىگويد و مىفرمايد: «فَبِما نَقضِهِم ميثاقَهُم لَعنّاهُم وَ جَعَلنا قُلوبَهُم قاسيَةً يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ وَ نَسوا حَظّا مِمّا ذُكِّروا بِهِ وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى خائِنَةٍ مِنهُم إلاّ قَليلاً مِنهُم فَاعفُ عَنهُم وَ اصفَح إنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُحسِنينَ»(2):
«پس به (سزاى) پيمان شكستنشان لعنتشان كرديم و دلهايشان را سخت گردانيديم (به طورى كه) كلمات را از مواضع خود تحريف مىكنند و بخشى از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند به فراموشى سپردند و تو همواره بر خيانتى از آنان آگاه مىشوى مگر (شمارى) اندك از ايشان (كه خيانتكار نيستند) پس از آنان درگذر و چشمپوشى كن كه خدا نيكوكاران را دوست مىدارد» .
گويا اين آيات صرفا براى مقدمهچينى جهت آنچه در بيعت غدير و پس از آن رخ خواهد داد نازل شده است. گويا اين آيات انذار و بيمدهى است نسبت به سران مرتدّانى كه به تحريف و نقض بيعت و ميثاقى كه خود در روز بيعت انجام داده بودند و آن را قطعى نموده بودند پرداختند. كسانى كه فراموش كردند در غدير به على عليهالسلام تبريك گفتند، و فراموش كردند به آن حضرت گفتند: تو مولى و سرور من و مولى و سرور همه مؤمنان شدى !
پس امت اسلامى جهره خود را فراموش كرده و خيانت خود را آشكار ساختند، و به جز عدهاى اندك همگى مرتدّ شده و به ضلالت پيشينيان خود باز گشتند. فقط تعداد اندكى - كه تعداد آنها سه يا چهار نفر بيشتر نبود - همه از اسلام حقيقى بازگشتند.
اين جريان دقيقا در امت عيسى عليهالسلام رخ داد. خداوند متعال مىفرمايد: «وَ مِنَ الَذينَ قالوا إنّا نَصارى أخَذنا ميثاقَهُم فَنَسوا حَظّا مِمّا ذُكِّروا بِهِ فَأغرَينا بَينَهُمُ العَداوَةَ وَ البَغضاءَ إلى يَومِ القيامَةِ وَ سَوفَ يُنَبِّؤُهُم اللّهُ بِما كانوا يَصنَعونَ»(1):
«و از كسانى كه گفتند ما نصرانى هستيم از ايشان (نيز) پيمان گرفتيم و بخشى از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند فراموش كردند و ما (هم) تا روز قيامت ميانشان دشمنى و كينه افكنديم و به زودى خدا آنان را از آنچه مىكردهاند (و مىساختهاند) خبر مىدهد» .
1) . مائده / 14.
ساير آيات نيز در خصوص اين دو امت گمراه سنتها و بدعتهايى كه نهادند سخن مىگويد. از ايشان و از تورات و انجيل و تعاليم الهى سخن مىگويد، و به جز برخى مسائل فرعى ديگر كه سوره بدان پرداخته است، در پايان به سخن گفتن از امت مسيح و آنچه بر سر آنها آمد پرداخته، و حسن خاتمه آن چنين است كه خداوند متعال مىفرمايد:
«قالَ اللّهُ هذا يَومُ يَنفَعُ الصادِقينَ صِدقَهُم لَهُم جَنّاتٍ تَجرى مِن تَحتِهَا الأنهارُ خالِدينَ فيها أبَدا رَضِىَ اللّهُ عَنهُم وَ رَضوا عَنهُ ذلِكَ الفَوزُ العَظيمُ»(1):
«خدا فرمود اين روزى است كه راستگويان را راستىشان سود بخشد براى آنان باغهايى است كه از زير آن نهرها روان است هميشه در آن جاودان اند خدا از آنان خشنود است و آنان از او خشنود هستند اين است رستگارى بزرگ» .
اين اهلبيت حضرت مصطفى عليهمالسلام هستند كه حضرت اللّه سبحانه و تعالى به ما دستور داده است كه با ايشان باشيم و فرموده است: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا اتَقوا اللّهَ وَ كونوا مَعَ الصادِقينَ»(2): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا پروا كنيد و با راستان باشيد» .
به تعبير ديگر:
آيه تبليغ سوره مائده را به دو نيم كرده و ما قبل آن و مابعد آن همچون دو بالى است كه توسط آنها در فضاى سنن الهى پرواز مىكند. قضيه عهد و ميثاق و واليان الهى را بيان كرده است، و آنچه بر سر اين دو نبوت پس از آنكه امتهايشان ميثاق ولايت و وصايت را نقض كردند آمد.
مصيبتها و رسوايىها و محنت و رنجهايى كه بر سرشان باريد، و دستورات و تعاليم نازل شده در تورات و انجيل از ميان رفت. تا كار به جايى كشيد كه تورات
و انجيل را ضايع كرده و كلام الهى را تحريف نمودند. سپس متون ديگرى را خود تدوين كردند، آن هم مطابق با هواى نفس و ميل راهبان و عالمان يهود و نصارى.
در نتيجه، مهمترين بخش دو رسالت عظيم دو پيامبر بزرگ در تاريخ قديم ضايع شد و از ميان رفت. قرآن كريم هم با تفصيل زياد از اين دو امت سخن گفته، تا عبرتى باشد براى صاحبان خرد.
اگر عصمت و پاسبانى و نگاهبانى خداوند در روز غدير بر پيامبر ما محمد صلىاللهعليهوآله نازل نشده بود، و اگر تأكيد الهى مبنى بر حفظ قرآن وجود نمىداشت، رسالت الهى نيز در مسير طوفانهايى كه بر امتهاى گذشته وزيد قرار مىگرفت. ما نيز متفرق مىشديم، و امروز مجموعهاى از كتابهاب مقدس اما تحريف شده در اختيارمان بود ! ولى خداوند فرموده است: «إنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِكرَ وَ إنّا لَهُ لَحافِظونَ»(1): «بىترديد ما اين قرآن را نازل كردهايم و قطعا نگهبان آن خواهيم بود» .
مردم و تأثير خارجى انتخاب(2)
درست است كه امامان شيعه از قبل توسط خداوند گزينش و انتخاب شدند و در دوران مهم پس از بعثت از سوى رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله معرفى شدند، ولى هنوز كار به پايان نرسيده است. زيرا اگر مردم امام را انتخاب نكنند و امامت امامان معصوم عليهمالسلام را با انحراف فكرى و اغفال شدن نپذيرند، بين مردم و فرهنگ اصيل اسلام و امامت فاصله مىافتد.
اگر عموم مردم با امام على و ديگر امامان الهى عليهمالسلام بيعت نكنند، عملاً و در ظاهر امر رهآورد رسالت در خطر است و رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله با آن همه تلاش و زحمت و ايثارگرىها ناتمام مىماند. رسالتى كه خداوند نيز هشدارگونه مىفرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .(3)
به تعبير ديگر:
اگر مردم با امام به حق بيعت نكنند و امام پشتوانه مردمى نداشته باشد، در ظاهر و واقعيت خارجى نمىتواند قدرت را به دست گيرد و به عنوان امام و حاكم جامعه فرمان دهد و كارگزان حكومتى اعزام نمايد. قرار هم نيست فعلاً خداوند با معجزه و قهر و غلبه الهىاش كارها را پيش برد.
و لذا اينكه مىبينيم سران منافقين و دست اندركاران كودتاى سقيفه تا روز غدير سكوت كردند و دست به اقدامات خطرناكى نزدند، به همين جهت بود كه بحث رهبرى امت در نوشتهها و گفتهها و موارد پراكنده خلاصه مىشد، و ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام در سخنرانىهاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مطرح مىگرديد، و لذا منافقين هم تحمل مىكردند.
اما در روز غدير و در آن اجتماع بىنظير و با آن ويژگىهاى شگفتآور، همه ديدند كه رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله به رهنمود و تذكر و هشدار راضى نشد، بلكه در عمل نيز دست على عليهالسلام را بالا برد و حتى خود حضرت با على عليهالسلام بيعت كرد.
پس از آن همه حاضران را نيز براى بيعت با على عليهالسلام بسيج نمود و سرانجام «بيعت عمومى» با آن شكوه و زيبايى تحقق يافت. مهمتر اينكه مخالفان و منافقان هم در شرايطى قرار گرفتند كه چارهاى جز بيعت كردن نداشتند.
اينجا بود كه رشته افكار آنان از هم گسسته شد و همه آرزوها و اميدهاى شيطانى خود را بر باد رفته ديدند. ديگر جايگاهى براى خود و ديگر تشنگان قدرت نمىيافتند، چرا كه هم على عليهالسلام از طرف خدا تعيين شد، و هم پيامبر صلىاللهعليهوآله با او بيعت كرد، و هم عموم مسلمانان بيعت كردند.
آنان ديدند كه امامت و ولايت هم پشتوانه فكرى و عقيدتى دارد، و هم پشتوانه مردمى خارجى و اجتماعى. هم فرشته وحى او را تعيين كرد، و هم بيعت عمومى براى على عليهالسلام شكل گرفت.
پس همه راهها و روزنهها براى به دست گرفتن قدرت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله را بسته ديدند، و چارهاى جز ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله و نوشتن طومار لعنت شده و كودتاى صد در صد نظامى و قتل عام مخالفان باقى نمانده بود. اگر بيعت عمومى در روز غدير تحقق نمىيافت، سران منافقينِ نفوذى آنقدر خشمگين نمىشدند و مسلّحانه با رسول خدا صلىاللهعليهوآله برخورد نمىكردند.
در واقع روز غدير تنها روز تعيين امام نيست، بلكه روز غدير:
روز تحقق ولايت امام و عترت عليهمالسلام است.
روز تحقق «بيعت عمومى» مسلمانان با امام على عليهالسلام و امامت ديگر امامان عليهمالسلام تا «رجعت» و «قيامت» است.
روزى است كه رهبرى پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سامان يافت.
روزى است كه رهبرى يازده امام از خاندان امام على عليهمالسلام تا روز قيامت معرفى و براى آن بيعت گرفته شد.
و روزى است كه به غاصبين خلافت لعن و نفرين شد.
پادشاهى يا خلافت(1)
ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام در غدير به گونهاى مطرح شد كه به جز اصحاب صحيفه ملعونه كه در فكر غصب خلافت بودند، بقيه منافقين و فتنه گران حداكثر فكرشان نپذيرفتن آن بود تا در روزى كه پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله مقام ولايت به آنان نياز پيدا مىكند او را تنها گذارند، اما كسى به غصب خلافت فكر نمىكرد.
پيشگويى صريح و شفاف درباره غصب مقام جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله - آن هم در حد تبديل آن به پادشاهى - براى آن مخاطبين عجيب بود، چرا كه هنوز در حال شنيدن پايه گذارى اصلى درباره آن مقام معظم و معرفى صاحب چنان موقعيتى بودند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 58 .
به عبارت ديگر در حالى كه مردم منصوب شدن على عليهالسلام را به مقام جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله طى خطابه غدير مىشنيدند، در همان سخنرانى از غصب شدن چنان مقامى توسط گروهى با خبر شدند ! !
بايد اذعان داشت كه هيچ خطابهاى اينگونه شامل دو خبر متضاد نمىشود، و هيچ خطيبى در آغاز سخن موضوعى را ابلاغ نمىكند كه در پايانِ كلام خبر از خدشه دار شدن آن بدهد.
اين پيامبر مهربان امت بوده كه خواسته اين بيدار باش را به مردم داده باشد، و همه از آينده تاريك اسلام به دست سقيفه و فتنههايى كه با دين و اعتقاد آنان بازى مىكند با خبر باشند.
حضرت در اين باره فرمود: سَيَجْعَلُونَ الاْءِمامَةَ بَعْدى مُلْكا وَ اغْتِصابا . اَلا لَعَنَ اللّهُ الْغاصِبينَ الْمُغْتَصِبينَ: به زودى امامت را بعد از من به عنوان پادشاهى و با ظلم و زور مىگيرند. خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند.
تهديد اسلام با كفر(1)
يكى از مسائلى كه پس از اعلام نزديكى شهادت پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله و طبعا در روزها و ماهها و سالهاى اول پس از شهادت آن حضرت، اسلام را تهديد مىكرد و مىبايست به طور شفاف براى مردم بيان مىشد دشمنان خارجى اسلام و مقابله آسان با طاغيان بود.
براى مقابله با دشمنان خارجىِ اسلام و قبايلى كه سر به مخالفت برداشتند، جانشين تعيين شده پيامبر صلىاللهعليهوآله با قرار گرفتن در جاى آن حضرت به راحتى مىتوانست قوام امور را حفظ كند و آنان را بر جاى خود بنشاند.
1) . ژرفاى غدير: ص 49.
كفر بعد از اسلام و ريشه ضديت با غدير(1)
دشمنان غدير به طور جدى در آيات قرآن مطرح شدهاند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت آياتى از قرآن را به آنان تفسير كرده است. در اين باره مىتوان 21 عنوان از آيات غدير استخراج نمود، كه يكى از آنها «روز معرفى كفار بعد از اسلام» است:
غدير روزى است پردهها برداشته شد و گروهى با تابلوى «وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ بَعْدَ إِسْلامِهِمْ»(2)شناخته شدند، و گروهى ديگر با علامت «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا»(3)شناسايى گرديدند.
در همين باره، يكى ديگر از آيات غديرى اشاره به «روز يأس كفار» در مورد روز غدير دارد؛ كه غدير روز مأيوس شدن كفار از رخنه در اسلام است، چرا كه قافله سالار آن تا ابد تعيين شده و هيچ كس را جرئت نگاهِ ناروا به آخرين دينِ الهى نيست، و چه زيبا اين امضاى الهى در غدير آمد كه «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» .(4)
در مقابله ائمه عليهمالسلام با معاندان و مخالفان غدير، حقايق ريشهاى اين مسئله تبيين شده، تا همه بدانند دشمنى با غدير مشابه دشمنىهاى ديگر نيست و مسئله عميقتر از آن چيزى است كه فكر مىكنند.
گاهى از انكار غدير به «كفرى بر كفر ديگر» تعبير شده(5)، حاكى از آنكه اهل سقيفه فقط غدير را منكر نشدهاند، بلكه در توحيد و نبوت كافر بودهاند، تا روزى كه به فرامين خدا و رسول درباره غدير كافر شدهاند.
و لذا در ماجراى حارث فهرى و سنگ و عذاب آسمانى در غدير و اعتراض و جسارتهاى او و سنگ آسمانى، از جمله نكات جالب توجه تصريح قرآن به كفر منكرين ولايت است.
با توجه به اينكه طبق روايات بسيارى آيات اول سوره معارج پس از ماجراى حارث فهرى در غدير نازل شده، صريح اين آيات دلالت بر كفر منكر ولايت دارد، و اين بدان معناست كه انكار ولايت مانند انكار نبوت و توحيد است.
بدون آنكه نياز به تفسير داشته باشد خداوند مىفرمايد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ...» .(1)معناى اين عبارات به ضميمه ماجراى حارث چنين مىشود:
حارث كه ولايت على عليهالسلام را نمىپذيرفت با زبان خودش درخواست عذابى نمود كه بر او واقع شد و كافرين به ولايت على عليهالسلام قدرت دفع آن را نداشتند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: منم آن كسى كه درباره دشمنانم چنين نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ» ؛ معنايش كسى است كه ولايت مرا انكار كرد.(2)
امام صادق عليهالسلام هم درباره اين آيه از مصحف فاطمه عليهاالسلام نقل مىفرمايد كه منظور «منكر ولايت على عليهالسلام» است.(3)
براى توضيح بيشتر در مورد آيه «سَألَ سائِلٌ» و ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش ششم «ماجراهاى سه روزه غدير» ، قسمت سوم «ماجراهاى پس از خطبه غدير» ، نهم: «ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى» .
غرور مسلمانى و پذيرش امامت(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير خطر غرور مسلمانى و منت گذاشتن مسلمانان بر خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله براى پذيرش دين را گوشزد كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله براى هشدار از اين خصلت شيطانى چهار آيه قرآن را ادغام كرد:
يكى آيه 17 سوره حجرات: «يَمُنّونَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنُّوا عَلَىَّ اِسْلامَكُمْ بَلِ اللّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَداكُمْ لِلايمانِ» .
دوم آيه 28 سوره محمد صلىاللهعليهوآله: «ذلِكَ بِاَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما اَسْخَطَ اللّهُ وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَاَحْبَطَ اَعْمالَهُمْ» .
سوم آيه 35 سوره الرحمن: «يُرْسِلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» .
چهارم آيه 14 سوره فجر: «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرصادِ» .
آن حضرت اين چهار آيه را در يك جمله بلند گنجانيده چنين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَمُنُّوا عَلَىَّ بِاِسْلامِكُمْ، بَلْ لا تَمُنُّوا عَلَى اللّهِ فَيُحْبِطَ عَمَلَكُمْ وَ يَسْخَطَ عَلَيْكُمْ وَ يَبْتَلِيَكُمْ بِشُواظٍ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٍ، اِنَّ رَبَّكُمْ لَبِالْمِرْصادِ:
اى مردم، با اسلامتان بر من منت مگذاريد، بلكه بر خدا منت نگذاريد، كه اعمالتان را نابود مىنمايد و بر شما غضب مىكند و شما را به شعلهاى از آتش و مس گداخته مبتلا مىكند. پروردگار شما در كمين است.
افتراق امت و غدير(2)
در حاشيه بحث امامت و ولايت و نزول آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ...»(3)در
غدير، جا دارد اشارهاى به حديث افتراق امت داشته باشيم و اينكه امت اسلامى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله به هفتاد و دو يا هفتاد و سه فرقه تقسيم مىشوند.
بايد گفت: نام «اسلام» نزد مردم اطلاق عامى دارد كه با در نظر گرفتن فرقههاى مختلف و درجات متفاوت اعتقادى و حتى صدق و كذب در اظهار اسلام، همه را شامل مىشود.
حتى در زمان خود پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت مىفرمود: وقتى كسى شهادتين را بر زبان جارى كند خود را داخل اسلام نموده و جان خود را حفظ نموده است.(1)
بنا بر اين، از اظهار شهادتين گرفته كه باعث طهارت گوينده آن و حفظ جان و مال و آبرويش مىشود تا منافقينى كه در ظاهر اسلام را اظهار مىكنند ولى در باطن فكر ديگرى دارند ولى قابل تشخيص نيستند، و تا فرقههاى مختلفى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر از آنها داد و فرمود: امت من به هفتاد و سه گروه تقسيم مىشوند» . كه هر يك از اين گروهها گوشهاى از اعتقادشان انحراف دارد، همه اينها با اسم اسلام وجود دارند و از اعتبار همين عنوان جاى پايى در مجموعه دينى براى خود باز كردهاند.
عدهاى بر آن خيالند كه بايد همه را زير پرچم اسلام بپذيريم، و عدهاى ديگر بر اين باورند كه بايد در جستجوى فرقه ناجيه باشيم. در روايات متعددى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله اختلاف را به هفتاد و سه گروه بيان فرموده تأكيد نموده است: فِرْقَةٌ واحِدَةٌ فِى الْجَنَّةِ وَ الْباقى فِى النّارِ: يك گروه در بهشتند و بقيه در آتشند.(2)
اين دقيقا همان معنايى است كه در «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(3)نهفته است. يعنى اگر سرزمين پهناورى را در نظر بگيريم كه همه مسلمانان جهان - از هر فرقهاى با هر درجهاى از اعتقاد - از روز اول بعثت تا روز قيامت از همه كره زمين در آن جمع
شوند، و بدانند كه فقط يك گروه از اين همه در بهشت خواهند بود، اولين سؤالى كه مطرح خواهند كرد اين است كه مناط و تابلوى شناخت آن گروه كه خدا آنان را پسنديده و به اسلام آنان رضايت داده و دينشان مورد قبول خدا واقع گشته، چيست ؟
پاسخ اين سؤال را آيه «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» داده است كه مىفرمايد: «امروز (كه روز غدير است) اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ؛ يعنى تابلوى بلند ولايت مناط شناخت فرقه ناجيه است، و معتقدان به ولايت دوازده امام عليهمالسلام آن گروهىاند كه خداوند نام «اسلام» را زيبنده آنان مىداند و لياقت اين عنوان را دارند، و غير اين گروه را خداوند به نام اسلام قبول ندارد و از آنان راضى نيست.
اين مطلب را پيامبر صلىاللهعليهوآله در متن خطبه بلافاصله پس از قرائت آيه اكمال مطرح فرموده و با ضميمه آيه ديگرى از قرآن منظور خود را رسانده است، آنجا كه مىفرمايد: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»(1): «هر كس غير از اسلام (يعنى همين اسلامى كه در «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» آمده) در پىِ دينِ ديگرى باشد هرگز از او قبول نمىشود و در آخرت از زيان كاران است» .(2)
«غَيْرَ الاْءِسْلامِ» و «لن يُقْبَلَ» در آيه دوم دقيقا در مقابل «الإسلام» و «رَضيتُ» در آيه اول است. يعنى اسلامى كه يكى از اركان آن ولايت و امامت بلافصل دوازده امام عليهمالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است، مورد قبول خداست و اسلامى كه بدون ولايت باشد هرگز قبول نمىشود و هيچ فرضى براى قبول آن وجود ندارد و اين مطلب از كلمه «لَنْ» - كه به معناى نفى ابدى است - استفاده مىشود.
در بيانى ديگر:
يكى از مطالب بسيار مهم در موضوع غدير مسئله افتراق امت و آگاهى پيامبر صلىاللهعليهوآله از آينده امت اسلام است. چرا كه افتراق امت حاصل انكار غدير است. اولين سؤالى كه
مىتوان آن را مطرح كرد اين است كه آيا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از اختلاف و حوادثى كه بعد از شهادتش در مورد خلافت پديد آمد اطلاع داشته است يا خير ؟ و اما پاسخ آن:
در مورد علم غيب، حتى در موضوعات خارجى بايد بگوييم: اگر چه خداوند در آيات فراوانى علم غيب را مخصوص به خود مىداند؛ مانند: «وَ عِندَهُ مَفاتِحُ الغَيبِ لا يَعلَمُها إلا هو»(1): «و كليد خزائن غيب نزد خداست و كسى جز خدا بر آنها آگاه نيست» . و نيز مىفرمايد: «وَ للّهِ غَيبُ السَماواتِ وَ الأرضِ»(2): «و علم غيب آسمانها و زمين مختص خداست» . و مىفرمايد: «قُل لا يَعلَمُ مَن فِى السَماواتِ وَ الأرضِ الغَيبَ إلاّ اللّهِ»(3): «بگو (اى پيامبر) هيچ كس از آنان كه در آسمانها و زمين هستند به جز خدا از غيب آگاهى ندارند» .
ولى يك آيه هست كه مخصّص تمام آيات حصر غيب است؛ آنجا كه مىفرمايد: «عالِمُ الغَيبِ فَلا يُظهِرُ عَلى غَيبِهِ أحدا إلاّ مَنِ ارتضَى مِن رَسولٍ»(4): «او آگاه از غيب است پس احدى را بر غيبش مطلع نمىسازد مگر رسولان برگزيده خود را» .
با جمع بين اين آيه و آيات پيشين، به اين نتيجه مىرسيم كه علم غيب به تمام انواعش تنها مخصوص خداوند است، ولى به هر كسى كه خداوند اراده كرده باشد عنايت مىكند. از آنجا كه بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسئله خلافت و جانشينى حضرت اختلاف شد، از قرآن به خوبى استفاده مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از غيب و آينده آگاهى داشته است. و لذا از فتنهاى كه بعد از شهادتش در مورد خلافت و جانشينى پديد آمد مطلع بوده است.
با مراجعه به روايات نيز به طور صريح پى مىبريم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كاملاً نسبت به فتنه و نزاعى كه در مسئله خلافت و جانشينى او پديد آمد آگاهى داشته است. اينك به برخى از روايات اشاره مىكنيم:
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: لَتَفتَرِقَنَّ أُمَّتى عَلى ثَلاثَ وَ سَبعينَ فِرقَة؛ واحِدَةٌ فِى الجَنَّةِ وَ ثِنتانَ وَ سَبعونَ فِى النارِ(1): امت من به هفتاد و سه فرقه تقسيم مىشوند؛ يك فرقه در بهشت و هفتاد و دو فرقه از آنان در آتش هستند.
اين حديث را عده زيادى از صحابه مانند على بن ابىطالب عليهالسلام، انس بن مالك، سعد بن ابىوقاص، صدى بن عجلان، عبداللّه بن عباس، عبداللّه بن عمر، عبداللّه بن عمرو بن عاص، عمرو بن عوف مزنى، عوف بن مالك اشجعى، عويمر بن مالك و معاوية بن ابىسفيان نقل كردهاند.
عدهاى از علماى اهلسنت نيز آن را صحيح دانسته يا به تواتر آن تصريح كردهاند؛ همانند: مناوى در «فيض القدير»(2)، حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين»(3)، ذهبى در «تلخيص المستدرك» ، شاطبى در «الاعتصام»(4)، سفارينى در «لوامع الانوار البهية»(5)و ناصرالدين البانى در «سلسلة الاحاديث الصحيحة» .(6)
البته عدد هفتاد و سه فرقه را مىتوان يا حقيقى گرفت و يا مجازى، تا بر مبالغه دلالت بكند.
مىدانيم كه عمده اختلافات و دستهبندىها در مورد مسئله امامت و رهبرى در جامعه اسلامى است.
عقبة بن عامر از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمود: إنّى فَرطُكُم وَ أنا شَهيدٌ عَلَيكُم. إنّى وَ اللّهِ لأنظُرُ إلى حَوضى الآنَ. وَ إنّى قَد أُعطيتُ خَزائِنَ مَفاتيحِ الأرضِ. وَ إنّى وَ اللّهِ ما أخافُ بَعدى أن تُشرِكوا، وَ لكِن أخافُ أن تَنافَسوا فيها(1): همانا من پيشتاز شما در روز قيامت و بر شما شاهدم. به خدا سوگند كه من الآن نظر مىكنم به حوضم. به من كليد خزينههاى زمين داده شده است. نمىترسم از اينكه بعد از من مشرك شويد، ولى از نزاع و اختلاف در مسئله خلافت بيمناكم.
ابنعباس از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمود: وَ إنَّ أُناسا مِن أصحابى يُؤخَذُ بِهِم ذاتَ الشِمالِ. فَأقولُ: أصحابى أصحابى ؟ ! فَيُقال: إنَّهُم لَم يَزالوا مُرتَدّينَ عَلى أعقابِهِم مُنذُ فارَقتَهُم(2): روز قيامت گروهى از اصحابم را به جهنم مىبرند. عرض مىكنم: خدايا اينان اصحاب من هستند ؟ پس گفته مىشود: اينان كسانى هستند كه از زمانى كه از ميانشان رحلت نمودى به جاهليت برگشتند.
به اين مضمون روايات زيادى در اصحّ كتب اهلسنت از برخى از صحابه از قبيل: انس بن مالك، ابوهريره، ابوبكره، ابوسعيد خدرى، اسماء بنت ابوبكر، عايشه و امسلمه نقل شده است.
شيخ محمود ابوريه از مقبلى در كتاب «العلم الشامخ» نقل مىكند كه اين احاديث متواتر معنوى است.
البته اين احاديث را نمىتوان بر اصحاب ردّه (از مسلمين) كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به شرك و بتپرستى بازگشتند حمل كرد، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در روايتى كه عقبة بن عامر از آن حضرت نقل مىكند مىفرمايد: به خدا سوگند كه من بر شما از اينكه بعد از من مشرك شويد نمىترسم، بلكه از آن مىترسم كه بعد از من مشاجره و نزاع نماييد.
لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله در ذيل برخى از احاديث مىفرمايد: سُحقا سُحقا لِمَن غَيَّرَ بَعدى(1): نابود باد نابود باد كسى بعد از من تغيير ايجاد كند. و مىدانيم كه تبديل و تحريف در دين غير از شرك است.
همچنين نمىتوانيم اين دسته را همان كسانى بدانيم كه بر عثمان هجوم آورده و او را به قتل رساندند. چنانكه عدهاى مىگويند، زيرا:
اولاً: در برخى از روايات آمده: بعد از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان به جاهليت برگشتند كه ظهور در اتصال دارد.
ثانيا: اهلسنت قائل به عدالت كل صحابه اند، و شكى نيست كه در ميان آنان جماعتى از صحابه نيز وجود داشته است.
ابوعلقمه مىگويد: قُلتُ لابنِعُبادَةِ: وَ قَد مالَ الناسُ إلى بَيعَةِ أبىبَكرٍ: ألا تَدخُلُ ما دَخَلَ فيهِ المُسلِمونَ ؟ قالَ: إلَيكَ مِنّى، فَو اللّهِ لَقَد سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقولُ: إذا أنا مِتُّ تَضِلُّ الأهواءُ وَ يَرجِعُ الناسُ عَلى أعقابِهِم. فَالحَقُّ يَومِئِذٍ مَعَ عَلىٍّ عليهالسلام، وِ كُتابُ اللّهِ بِيَدِهِ وَ لا تُبايِعُ أحَدا غَيرَهُ(2):
هنگام تمايل مردم به بيعت با ابوبكر، به سعد بن عباده گفتم: آيا همانند بقيه با ابوبكر بيعت نمىكنى ؟ گفت: نزديك بيا. به خدا سوگند از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه
مىفرمود: وقتى از دنيا مىروم، هواى نفس (بر مردم) غلبه كرده و آنها را به جاهليت بر مىگرداند. حق در آن روز با على عليهالسلام است و كتاب خدا به دست او است. با كسى غير از او بيعت مكن.
خوارزمى حنفى در مناقب، از ابوليلى نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: سَيَكونُ مِن بَعدى فِتنَةً. فَإذا كانَ ذلِكَ فَألزِموا عَلىَّ بنَ أبىطالِبٍ عليهالسلام، فَإنَّهُ الفاروقُ بَينَ الحَقِّ وَ الباطِلِ(1): زود است كه بعد از من فتنهاى ايجاد شود. در آن هنگام به على بن ابىطالب پناه بريد، زيرا او فرق گذارنده بين حق و باطل است.
ابنعساكر به سند صحيح از ابنعباس نقل مىكند: خَرَجتُ أنَا وَ النَبىُّ صلىاللهعليهوآله وَ عَلٌّ عليهالسلام فى حيطانِ المَدينَةِ. فَمَرَرنا بِحَديقَةٍ، فَقالَ عَلىٌّ عليهالسلام: ما أحسَنَ هذِهِ الحَديقَةِ يا رَسولَ اللّهِ ! فَقالَ صلىاللهعليهوآله: حَديقَتُكَ فِى الجَنَّةِ أحسَنُ مِنها. ثُمَّ أومَأ بِيَدِهِ إلى رَأسِهِ وَ لِحيَتِهِ، ثُمَّ بَكى حَتّى عَلا بُكاؤهُ. قيلَ: ما يُبكيكَ ؟ قالَ: ضَغائِنُ فى صُدورِ قَومٍ لا يُبدونَها لَكَ، حَتّى يَفقِدونَنى(2):
من با پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام در كوچههاى مدينه عبور مىكرديم، گذرمان به باغى افتاد. على عليهالسلام عرض كرد: اى رسول خدا، اين باغ چقدر زيباست ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: باغ تو در بهشت از اين باغ زيباتر است. آنگاه به دست خود بر سر و محاسن على عليهالسلام اشاره كرده و سپس با صداى بلند گريست. عرض شد: چه چيز شما را به گريه درآورد ؟ فرمود: اين قوم در سينههايشان كينههايى دارند كه آن را اظهار نمىكنند، مگر بعد از وفاتم.
ابومويهبه - خادم رسول خدا صلىاللهعليهوآله - مىگويد: أيقَظَنى رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله لَيلَةً وَ قالَ: إنّى قَد أُمِرتُ أن أستَغفِرَ لأهلِ البَقيعِ، فَانطَلِقَ مَعى. فَانطَلَقتُ مَعَهُ. فَسَلَّمَ عَلَيهِم، ثُمَّ قالَ: لَيُهَنِّئَكُم ما أصبَحتُم فيهِ. قَد أقبَلَتِ الفِتَن كَقِطعِ اللَيلِ المُظلِمِ. ثُمَّ قالَ: قَد أوتيتُ مَفاتيحَ خَزائِنِ الأرضِ وَ الخُلدِ بِها ثُمَّ الجَنَّةِ، وَ خُيِّرتُ بَينَ ذلِكَ وَ بَينَ لِقاءِ رَبّى فَاختَرتُ لِقاءَ رَبّى. ثُمَّ استَغفَرَ لأهلِ البَقيعِ. ثُمَّ انصَرَفَ فَبَدئبِمَرَضِهِ الَذى قُبِضَ فيهِ ... (1):
پيامبر صلىاللهعليهوآله شبى مرا از خواب بيدار كرد و فرمود: من امر شدهام تا بر اهل بقيع استغفار نمايم، همراه من بيا. با حضرت حركت كردم تا به بقيع رسيديم. پيامبر صلىاللهعليهوآله بر اهل بقيع سلام نمود و سپس فرمود: جايگاه خوشى داشته باشيد، هر آينه فتنهها مانند شب تاريك بر شما روى آورده است. آنگاه بر اهل بقيع استغفار نمود و برگشت و در بستر بيمارى افتاد، و با همان مرض از دنيا رحلت نمود.
اين فتنه همان فتنهاى است كه حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام از آن خبر داده؛ آنجا كه فرمود: زَعمَتُم خَوفَ الفِتنَةِ، ألا فِى الفِتنَةِ سَقَطوا(2): از فتنه ترسيدند، ولى خود در فتنه گرفتار شدند.
آرى اين همان فتنه است، بلكه بدون شك اصل و اساس همه فتنههاست. چرا كه اينگونه قلب پاره تن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به درد آورده است؛ كه پرده از حقيقتى تلخ بر مىدارد و براى امت پدرش از آيندهاى بس تاريك خبر مىدهد.
آرى، اقدامات منافقين در آن روز فتنهاى بود كه در حقيقت اصل و ريشه همه فتنهها شد. همانگونه كه از كلام عمر بن خطاب ظاهر مىشود كه گفت: بيعت ابوبكر امرى بدون فكر و تأمل بود كه خداوند مسلمين را از شرّ آن نجات داد !(3)
گفته شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آينده امت خود و آن فتنهاى كه درباره خلافت اتفاق افتاد آگاهى داشت. حال سؤال اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مقابله با آن فتنه چه تدابيرى انديشيده بود ؟ آيا احساس مسئوليت كرده و راه حلّى براى پيشگيرى از آن ارائه داده است يا خير ؟
در جواب مىگوييم: سه احتمال در اينجا متصوّر است:
يك. روش سلبى: يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله وظيفهاى را احساس نمىكرده است.
دو. روش ايجابى با واگذارى به شورى: به اين صورت كه براى رفع اختلاف و نزاع، مردم را به شورى دعوت نموده تا طبق نظر شورى عمل كنند.
سه. روش ايجابى با تعيين: يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى رفع فتنه و اختلاف مردم كسى را به جانشينى خود معرفى كرده است.
نخستين كسى كه اين شايعه را مطرح كرد - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به كسى وصيت نكرده - عايشه بود. او مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه سرش بر دامان من بود از دنيا رفت و به كسى وصيت ننمود.(1)
ابوبكر نيز هنگام مرگش مىگفت: دوست داشتم كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سؤال مىكردم كه امر خلافت در شأن كيست، تا كسى در آن نزاع نكند.(2)
در جايى ديگر نيز مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را به حال خود گذاشت تا براى خود آنچه مصلحتشان در آن است انتخاب كنند.(3)
عمر بن خطاب نيز در جواب فرزندش كه از او خواسته بود تا مردم را مانند گلهاى بدون چوپان رها نكند، گفت: اگر جانشين براى خود معين نكنم به رسول خدا صلىاللهعليهوآله اقتدا كردهام، و اگر خليفه معين كنم به ابوبكر اقتدا نمودهام.(1)
اين احتمال كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ گونه احساس وظيفه و مسؤليتى نسبت به جانشينى و خلافت بعد از خود نمىكرده ! اشكالاتى دارد، كه ذيلاً به آن اشاره مىكنيم:
اول. نتيجه اين احتمال، اهمال يكى از ضروريات اسلام و مسلمين است. ما معتقديم كه اسلام دين جامعى است كه در تمام ابعاد زندگى انسان دستورات كاملى دارد كه مىتواند سعادتآفرين باشد. حال چگونه ممكن است پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله نسبت به اين وظيفه مهم (جانشينى) بىتوجه باشد ؟ !
دوم. اين احتمال خلاف سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآله است. كسانى كه توجهى به تاريخ پيامبر صلىاللهعليهوآله دارند مىدانند كه چه مقدار آن حضرت در طول بيست و سه سال براى گسترش اسلام و عزت مسلمين كوشش نموده است. او كسى بود كه حتى در مرض موتش لشكرى را براى حفظد حدود و مرزهاى اسلامى تجهيز كرده و خود در حالى كه بيمار بود تا بيرون شهر آنان را بدرقه نمود.
حضرتش كسى بود كه براى حفظ مسلمين از اختلاف و ضلالت دستور داد: كاغذ و قلمى آماده كنند تا وصيتى كند كه مردم با عمل كردن به آن گمراه نشوند.
آن حضرت كسى بود كه هر گاه به خاطر جنگ از مدينه بيرون مىرفت كسى را به جاى خود نصب مىكرد تا امور مردم را ساماندهى كند. مثلاً:
در سال دوم هجرت در غزوه «بواط» سعد بن معاذ، و در غزوه «ذو العشيره» ابوسلمه مخزومى، و در غزوه «بدر كبرى» ابن اممكتوم، و در غزوه «بنى قينقاع» و غزوه «سويق» ابولبابه انصارى را جانشين خود كرد.
1) . حلية الاولياء: ج 1 ص 44.
در سال سوم هجرى نيز در غزوه «قرقرة الكدر» و «فران» و «احد» و «حمراء الاسد» ابن اممكتوم، و در غزوه «ذى امر» در نجد عثمان بن عفان را به جاى خود قرار داد.
در سال چهارم و در غزوه «بنى النضير» ابن اممكتوم، و در غزوه «بدر سوم» عبداللّه بن رواحه را جانشين خود قرار داد.
در سال پنجم هجرى در غزوه «ذات الرقاع» عثمان بن عفان، و در غزوه «دومة الجندل» و «خندق» ابن اممكتوم، و در غزوه «بنى المصطلق» زيد بن حارثه را به جاى خود قرار داد.
در سال ششم ابن اممكتوم را در غزوه «بنى لحيان» و «ذى قرد» و «حديبيه» جانشين خود كرد.
در سال هفتم، سباع بن عرفطه را در غزوه «خيبر» و «عمرة القضاء» ، و در سال هشتم على بن ابىطالب عليهالسلام را در غزوه «تبوك» جانشين خود در مدينه قرار داد.(1)
حال با اينچنين وضعى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله حاضر نبود تا براى چند روزى كه از مدينه خارج مىشود آنجا را از جانشين خالى گذارد، آيا ممكن است كسى تصور كند كه در سفرى كه در آن بازگشت نيست كسى را جانشين خود نكند تا به امور مردم بپردازد ؟ !
ابن ابىالحديد هنگام گفتگوى خود با نقيب علوى درباره مسئله خلافت و جريان سقيفه و شورى مىگويد: إنَّ نَفسى لا تُسامِحنى أن أنسِبَ إلَى الصَحابَةِ عِصيانَ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله وَ دَفَعَ النَصِ. فَقالَ: وَ أنَا فَلا تُسامِحنى أيضا نَفسى أن أنسِبَ الرَسولَ صلىاللهعليهوآله إلى إهمالِ أمر الأمامَةِ وَ أن يَترُكَ الناسَ فوضى سدى مُهمَلَينِ. وَ قَد كانَ لا يَغيبُ عَنِ المَدينَةِ إلاّ وَ يُؤمِّرُ عَلَيها أميرا وَ هُوَ حَىٌّ لَيسَ بِالبَعيدِ عَنها. فَكَيفَ لا يُؤمِّرُ وَ هُوَ مَيِّتٌ لا يَقدِرُ إستدراكَ ما يَحدِثُ ... .(2):
دلم راضى نمىشود كه بگويم اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله معصيت كردند و بر خلاف گفته او رفته و نصّ (غدير) را زير پا گذاشتند. نقيب در جواب گفت: دل من نيز راضى نمىشود كه بگويم پيامبر صلىاللهعليهوآله اهمال كار بود و امت را رها كرده و مسلمانان را در امر امامت و جانشينى خود بىسرپرست گذاشت. با اينكه او هر گاه از مدينه بيرون مىرفت براى خود در آنجا اميرى معين مىكرد، و اين در حالى بود كه هنوز زنده بود و از مدينه چندان دور نمىشد. پس چگونه ممكن است كه براى پس از مرگش كسى را امير مسلمانان قرار ندهد ؟ پس از مرگ كه ديگر نمىتواند هيچ حادثهاى را تدارك كند ... .
سوم. اين احتمال خلاف دستورات پيامبر صلىاللهعليهوآله است، زيرا حضرت به مسلمانان فرمود: مَن أصبَحَ وَ لَم يَهتَمَّ بِأُمورِ المُسلِمينَ فَلَيسَ مِنهُم(1): هر كسى صبح كند در حالى كه به فكر امور مسلمين نباشد از آنان نيست.
با اين اوصاف آيا مىتوان گفت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به فكر آينده درخشان مسلمين نبوده است ؟
چهارم. اين احتمال خلاف سيره خلفاست، زيرا هر يك از خلفا به فكر آينده مسلمين بوده و براى خود جانشين معين نمودهاند.
طبرى مىگويد: ابوبكر هنگام احتضار عثمان را در اتاقى خلوت به حضور پذيرفت و به او گفت: بنويس: بسم اللّه الرحمن الرحيم. اين عهدى است از ابوبكر بن ابىقحافه به مسلمين. اين را گفت و از هوش رفت. عثمان براى آنكه مبادا ابوبكر بدون تعيين جانشين از دار دنيا برود، نامه را با تعيين عمر بن خطاب به عنوان جانشين ابوبكر ادامه داد.
ابوبكر بعد از هوش آمدن نوشته او را تصديق كرده و آن را مهر نمود و به غلام خود داد تا به عمر بن خطاب برساند. عمر نيز نامه را گرفت و در مسجد به مردم گفت:
1) . الكافى: ج 2 ص 131.
اى مردم ! اين نامه ابوبكر خليفه رسول خداست، كه در آن از هيچ نصيحتى براى شما فروگذار نكرده است.(1)
در اين قصه دو نكته جالب توجه است:
يكى اينكه ابوبكر و عثمان هر دو به فكر امت اسلامى بوده، و ابوبكر براى خود جانشين معين نموده، و عمر نيز آن را تأييد كرده است.
دوم اينكه چگونه حبّ جاه و مقام عمر را بر آن واداشت كه با وصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله مقابله كرده و به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت هذيان دهد، ولى وصيت ابوبكر در حال احتضار را قبول كرده و هرگز آن را به هذيان نسبت نداد ؟ !
عمر نيز، همين كه احساس كرد مرگش حتمى است، فرزند خود عبداللّه را نزد عايشه فرستاد تا از او براى دفن در حجره پيامبر صلىاللهعليهوآله اجازه بگيرد. عايشه با قبول درخواست، براى عمر چنين پيغام فرستاد: مبادا امت پيامبر صلىاللهعليهوآله را مانند گلهاى بدون چوپان رها كرده و براى آنان جانشين معين نكنى.(2)
از اين داستان نيز استفاده مىشود كه عايشه و عمر نيز به فكر آينده امت اسلامى بوده و براى امت جانشين معين كردهاند.
معاويه نيز براى گرفتن بيعت براى فرزندش يزيد به مدينه آمد، و با ملاقاتى كه با جمعى از صحابه - از جمله عبداللّه بن عمر - داشت، گفت: من از اينكه امت محمد را مانند گلهاى بدون چوپان رها كنم ناخوشنودم. لذا در فكر جانشينى فرزند خود يزيد هستم.(3)
حال چگونه ممكن است كه همه به فكر امت باشند، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله بىخيال باشد ؟ !
پنجم. اين احتمال خلاف سيره انبيا عليهمالسلام است، زيرا با بررسىهاى اوليه پى مىبريم كه تمام انبياى الهى عليهمالسلام براى بعد از خود جانشين معين كردهاند و به طور قطع پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله نيز از اين خصوصيت مستثنى نيست.
به همين دليل حضرت موسى عليهالسلام از خداوند متعال مىخواهد كه وزيرى را براى او معين كند؛ آنجا كه مىفرمايد: «وَ اجعَل لى وَزيرا مِن أهلى . هارونَ أخى»(1): «و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده. برادرم هارون را» .
ابنعباس نقل مىكند: يهودىاى به نام نعثل خدمت رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: اى محمد ! از تو درباره امورى سؤال مىكنم كه در خاطرم وارد شده. اگر جواب دهى به تو ايمان مىآورم. اى محمد ! به من بگو كه جانشين تو كيست ؟ زيرا هيچ پيامبرى نيست مگر آنكه جانشينى داشته است. و جانشين نبى ما (موسى بن عمران عليهالسلام) يوشع بن نون است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: إنَّ وَصيّى عَلىَّ بنَ أبىطالِبٍ عليهالسلام، وَ بَعدَهُ سِبطاىَ الحَسَنَ وَ الحُسينَ عليهماالسلام، تَتلوهُ تِسعَةَ أئِمَّةً مِن صُلبِ الحُسَينِ عليهمالسلام ... :
همانا وصىّ من على بن ابىطالب عليهالسلام، و بعد از او دو سبط من حسن و حسين عليهماالسلام، و بعد از آن دو نه امام از صلب حسين عليهمالسلام است.(2)
يعقوبى مىگويد: آدم عليهالسلام هنگام وفات به «شيث» وصيت نمود، و او را به تقوى و حسن عبادت امر كرده و از معاشرت با قابيل لعين بر حذر داشت.(3)
شيث نيز به فرزندش «انوش» وصيت كرد. انوش نيز به فرزندش «قينان» و او به فرزندش «مهلائيل» و او به فرزندش «يرد» و او به فرزندش «ادريس» وصيت نمود.
ادريس نيز به فرزندش «متوشلخ» و او به فرزندش «لمك» و او به فرزندش «نوح» و نوح نيز به فرزندش «سام» وصيت نمود.(1)
هنگامى كه ابراهيم عليهالسلام خواست از مكه حركت كند به فرزندش «اسماعيل» وصيت نمود كه در كنار خانه خدا اقامت كند و حج و مناسك مردم را بر پا دارد.(2)اسماعيل نيز
هنگام وفات به برادرش «اسحاق» وصيت نمود، و او نيز به فرزندش «يعقوب» ، و همين طور وصيت از پدر به پسر يا برادر ادامه يافت.
داود بر فرزندش سليمان وصيت نمود و فرمود: به وصاياى خدايت عمل كن و مواثيق و عهدها و وصاياى او را كه در تورات است حفظ نما.
عيسى عليهالسلام نيز به شمعون وصيت كرده، و شمعون نيز هنگام وفات خدا به او وحى نمود كه حكمت (نور خدا) و تمام مواريث انبيا عليهمالسلام را نزد يحيى به امانت بگذارد.
و يحيى را امر نمود تا امامت را در اولاد شمعون و حواريين از اصحاب حضرت عيسى قرار دهد. اينچنين وصيت ادامه يافت تا به پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله رسيد.(3)
اين وصايا تنها به تقسيم مال يا مراعات اهلبيت عليهمالسلام محدود نبوده است. خصوصا با در نظر گرفتن اينكه اهلسنت معتقدند كه انبيا عليهمالسلام از خود مالى به ارث نمىگذاشتهاند، بلكه وصايت در امر هدايت و رهبرى جامعه و حفظ شرع و شريعت نيز بوده است.
حال آيا ممكن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين قانون عقلايى مستثنى باشد ؟ !
سلمان فارسى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سؤال كرد: يا رَسولَ اللّهِ، إنَّ لِكُلِّ نَبىٍّ وَصيا. فَمَن وَصيُّكَ ؟ فَسَكَتَ عَنّى. فَلَمّا كانَ بَعدُ رَآنى فَقالَ: يا سَلمان ! فَأسرَعتُ إلَيهِ، قُلتُ: لَبَّيكَ.
قالَ: تَعلَمُ مَن وَصىُّ موسى عليهالسلام ؟ قالَ: نَعَم، يوشَعُ بنُ نونَ. قالَ: لِمَ ؟ قُلتُ: لأنَّهُ كانَ أعلَمَهُم يَومَئِذٍ. قالَ: فَإنَّ وَصيّى وَ مَوضِعَ سِرّى وَ خَيرَ مَن أترُكُ بَعدى وَ يُنجِزُ عِدَتى وَ يَقضى دَينى عَلىُّ بنُ أبىطالِبٍ عليهالسلام(1):
اى رسول خدا ! براى هر پيامبرى وصيّى است. وصىّ شما كيست ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از لحظاتى فرمود: اى سلمان. من با سرعت خدمت او رسيدم و عرض كردم: لبّيك. حضرت فرمود: آيا مىدانى وصى موسى عليهالسلام كيست ؟ سلمان گفت: آرى، يوشع بن نون. حضرت فرمود: براى چه او وصى شد ؟ عرض كردم: زيرا او اعلم مردم در آن زمان بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: همانا وصى و موضع سرّ من و بهترين كسى كه براى بعد از خود مىگذارم. كسى كه به وعده من عمل كرده و حكم به دينم خواهد كرد على بن ابىطالب عليهالسلام است.
بريده نيز از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمود: لِكُلِّ نَبىٍّ وَصىٌّ وَ وارِثٌ، وَ إنَّ عَليّا عليهالسلام وَصيّى وَ وارِثى(2): براى هر پيامبرى وصى و وارثى است، و همانا على عليهالسلام وصى و وارث من است.
ششم. پيامبر صلىاللهعليهوآله وظيفهاش تنها گرفتن وحى و ابلاغ آن به مردم نبوده، بلكه وظائف ديگرى نيز داشته است؛ از قبيل:
الف. تفسير قرآن كريم و شرح مقاصد و بيان اهداف و كشف رموز و اسرار آن.
ب. تبيين احكام و موضوعاتى كه در زمان حضرت اتفاق مىافتاد.
ج. پاسخ به سؤالات و شبهات دشوار كه دشمنان اسلام به خاطر غرض ورزىهايى كه داشتند به جامعه تزريق مىكردند.
د. حفظ دين از تحريف.
بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز اين احتياجات شديدا احساس مىشد، و ضرورت وجود جانشين براى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه قابليت پاسخگويى به آن را داشته باشد احساس مىشد.
از سوى ديگر مىدانيم كه كسى از عهده آنها غير از على بن ابىطالب عليهالسلام بر نمىآمد.
هفتم. همچنان مشاهده مىكنيم كه هنگام شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله امت اسلامى از راههاى مختلف مورد تهاجم و خطر بوده است؛ مثلاً از طرف شمال و شرق با دو امپراطور بزرگ روم و ايران در حال كشمكش بوده، و در داخل نيز با منافقين درگير بود. يهود بنىقريظه و بنىنضير هم با مسلمين چندان انسى نداشتند و خيال شكست و نابودى آن را در سر مىپروراندند.
حال در اين وضعيت، وظيفه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره جانشينى خود چيست ؟ آيا آنان را به حال خود بگذارد، يا وظيفه دارد يك نفر را به عنوان جانشين براى رفع اختلافات مسلمين معين كرده تا با هدايت و رهبرى مردم از تضعيف اسلام جلوگيرى نمايد ؟
قطعا بايد قبول كنيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين زمينه به وظيفه خود عمل كرده و جانشينى را تعيين كرده است. ولى متأسفانه عدهاى از اصحاب اين سفارش و وصيت را ناديده گرفته و مردم را به گمراهى كشاندند. لذا آشوبى در جامعه به وجود آوردند كه به قول عمر بن خطاب خداوند مسلمين را از شرّ آن نجات داد.
راه دومى كه مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار داشت اين بود كه آن حضرت مسئله خلافت را به شورى واگذار نموده، تا با توافق خليفهاى را انتخاب نمايند. اشكالات اين راه نيز عبارتاند از:
اول. اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله اين راه را براى خلافت برگزيده بود، مىبايست مردم را در اين باره توجيه نموده و براى فرد انتخاب شده و افراد انتخابكننده شرايطى بيان مىكرد. در حالى كه مىبينيم چنين اتفاقى نيفتاده است. بنا بر اين، اگر بنا بود كه امر خلافت شورايى باشد، بايد آن را مكرر و با بيانى صريح و بليغ بيان مىداشت.
دوم. نه تنها پيامبر صلىاللهعليهوآله نظام شورايى را بيان نكرد، بلكه هرگز مردم صلاحيّت و آمادگى چنين نظامى را نداشتند، زيرا اينان همان كسانى بودند كه در قضيه بناى حجرالاسود با يكديگر در نصب آن نزاع كرده و هر قبيلهاى مىخواست آن را خود نصب كند تا اين افتخار نصيب او گردد، كه نزديك بود اين نزاع به جنگى تبديل شود.
تنها پيامبر صلىاللهعليهوآله با تدبير حكيمانه خود اين نزاع را خاموش كرد و با قرار دادن حجرالاسود در ميان پارچهاى از تمام اقوام دعوت كرد تا نماينده آنان در نصب حجرالاسود سهيم باشد.
در غزوه «بنى المصطلق» يك نفر از انصار و يكى از مهاجرين در مسئلهاى نزاع كردند و هر كدام قوم خود را به يارى خواست و نزديك بود جنگ داخلى در گرفته و دشمن بر مسلمين مسلّط گردد. باز هم پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را مورد سرزنش قرار داده و از ادعاهاى جاهلى بر حذر داشت.
همان مردم هستند كه در مسئله خلافت بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين چنين اختلاف كرده و تعدادى از انصار و مهاجرين در سقيفه با ادعاهاى واهى و بىاساس خود، حق خلافت را از آن خويش دانستند ! در آخر هم با لگدكوب كردن سعد بن عباده، مهاجرين حكومت و خلافت را براى خود تمام نمودند !
سوم. گفته شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله وظايف ديگرى غير از تلقّى و تبليغ وحى داشته است. مسلمين بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به كسى احتياج داشتند تا خلأاى را كه با شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله حاصل شده بود جبران كند، و آن هم كسى غير از على عليهالسلام و اهلبيتش نبود.
لذا از على عليهالسلام سؤال شد: چرا شما از همه بيشتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت نقل مىكنى ؟
فرمود: لأنّى كُنتُ إذا سَألتُهُ أنبَأنى، وَ إذا سَكَتُّ إبتَدَأنى(1): زيرا من هر گاه از پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال مىكردم مرا خبر مىداد، و هر گاه سكوت مىكردم او شروع به حديث گفتن مىكرد.
1) . صحيح ترمذى: ج 5 ص 460. طبقات ابنسعد: ج 2 ص 101.
پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها فرمود: أنا دارُ الحِكمَةِ وَ عَلىٌّ عليهالسلام بابُها(1): من خانه حكمت هستم و على عليهالسلام درب آن است.
همچنين فرمود: أنَا مَدينَةُ العِلمِ وَ عَلىٌّ عليهالسلام بابُها. فَمَن أرادَ العِلمَ فَليَأتِ البابَ(2): من شهر علم هستم و على عليهالسلام دروازه آن شهر است. هر كس اراده علم مرا دارد بايد از دروازه آن وارد شود.
نتيجه اينكه: با ردّ احتمال و راه اول و دوم، راه سوم متعيّن مىشود؛ يعنى تعيين و نصب خليفه از جانب رسول خدا صلىاللهعليهوآله.
اختلاف در جانشينى و افتراق امت(3)
در مورد اختلاف در غدير و مسئله جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله و افتراق امت از سه منظر مىتوان سخن گفت:
غير از مسئله علمغيب و احاطه حضرت به تمام جريانات، حتى از ظاهر آيات و روايات نيز استفاده مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از اختلاف امت اسلامى بعد از شهادت خود اطلاع داشته است:
خداوند متعال درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «عالِمُ الغَيبِ فَلا يُظهِرُ عَلى غَيبِهِ أحَدَا»(4): «داناى غيب او است و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمىسازد» . پس به طور حتم پيامبر صلىاللهعليهوآله از اتفاقى كه بعد از او بر سر مسئله خلافت افتاد اطلاع داشته است.
در روايات نيز، سلسله رواياتى وارد شده به عنوان افتراق امت. به عنوان مثال:
ابوهريره از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمود: يهود بر هفتاد و يك يا هفتاد و دو فرقه متفرق شدند، و نصارى بر هفتاد و يك يا هفتاد و دو فرقه تقسيم شدند، و امت من بر هفتاد و سه دسته متفرق مىشوند.(1)
و در روايت ديگرى مىفرمايد: امت من به هفتاد و سه فرقه متفرق خواهند شد، كه يك فرقه اهل نجات و مابقى هلاك خواهند شد.(2)
خداوند متعال مىفرمايد: «أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم فَإن تَنازَعتُم فى شَىءٍ فَرُدُّوهُ إلَى اللّهِ وَ الرَسولِ»(3): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد خدا را اطاعت كنيد و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولوالأمر (اوصياى پيامبر صلىاللهعليهوآله) را و هر گاه در چيزى نزاع داشتيد آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد» .
و نيز مىفرمايد: «وَ أطيعوا اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ لا تَنازَعوا فَتَفشَلوا وَ تَذهَبَ ريحُكُم وَ اصبِروا إنَّ اللّهَ مَعَ الصابِرينَ»(4): «و از خدا و رسول اطاعت كنيد و نزاع و (كشمكش) نكنيد تا سست نشويد و قدرت (و شوكت) شما از ميان نرود و صبر و استقامت كنيد كه خداوند با استقامت كنندگان است» .
از اين آيات استفاده مىشود هنگام اختلاف در مسائل و موضوعات خارجى كه از آن جمله تعيين امام و جانشين بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىباشد، تنها راه حل رجوع به خدا و رسول است، كه از اين طريق اختلاف از بين مردم بر طرف خواهد شد.
يك سؤال اساسى و مهم اين است كه چگونه وصايت و امامت بين ذريه انبيا عليهمالسلام به ارث گذارده مىشود ؟ آيا به انتخاب مردم است، يا به اراده و مشيت الهى توسط انبياء و اوصياى قبل ؟
با نظرى گذرا به آيات قرآن، پى مىبريم كه انتخاب اوصيا پيامبران عليهمالسلام از جانب خداوند متعال صورت پذيرفته است. در اينجا به برخى از اين آيات اشاره مىكنيم:
خداوند متعال درباره كيفيت انتخاب حضرت يوسف عليهالسلام به عنوان جانشين يعقوب عليهالسلام و پيامبرى براى بنىاسرائيل مىفرمايد: «وَ كَذلِكَ يَجتَبيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِن تَأويلِ الأحاديثِ وَ يُتِمَّ نِعمَتَهُ عَلَيكَ وَ عَلى آلِيَعقوبَ كَما أتَمَّها عَلى أبَويكَ مِن قَبلِ إبراهيمَ وَ إسحاقَ إنَّ رَبَّكَ عَليمٌ حَكيمٌ»(1): «و اينگونه پروردگارت تو را بر مىگزيند و از تعبير خوابها به تو مىآموزد و نعمتش را بر تو و خاندان يعقوب تمام و كامل مىكند همانگونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم واسحاق تمام كرد به يقين پروردگار تو دانا و حكيم است» .
همچنين از زبان حضرت موسى عليهالسلام نقل مىكند كه مىفرمايد: «وَ اجعَل لى وَزيرا مِن أهلى . هارونَ أخى . أُشدُد بِهِ أزرى . وَ أشرِكهُ فى أمرى . كَى نُسَبِّحَكَ كَثيرا . وَ نَذكُرَكَ كَثيرا . إنَّكَ كُنتَ بِنا بَصيرا . قالَ قَد أوتيتَ سُؤلَكَ يا موسى»(2): «و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده. برادرم هارون را. با او پشتم را محكم كن. و او را در كارم شريك ساز. تا تو را بسيار تسبيح گوييم. و تو را بسيار ياد كنيم. چرا كه تو هميشه از حال ما آگاه و بينايى. فرمود اى موسى آنچه را خواستى به تو داده شد» .
در مورد حضرت داوود عليهالسلام مىفرمايد: «يا داوود إنّا جَعَلناكَ خَليفَةً فِى الأرضِ فَاحكُم بَينَ الناسِ بِالحَقِّ»(1): «اى داوود ما تو را جانشين در زمين قرار داديم پس در ميان مردم به حق داورى كن» .
شاهدان غدير معترضان سقيفه(2)
آنچه در غدير خم با حضور هزاران نفر اتفاق افتاد و پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله، اميرمؤمنان عليهالسلامرا به امامت و خلافت نصب كرد، به عنوان يك سند و حجت بار ها مورد استناد و احتجاج و استشهاد قرار گرفت، چه از سوى حضرت على عليهالسلام چه از سوى ديگران.
هر چند برخى با آنكه در صحنه حاضر بودند، از شهادت دادن در هنگام نياز سرباز زدند، اما كسانى هم متعهدانه ديدهها و شنيدههاى خود را بازگو كردند و از گواهان غدير گشتند. از جمله شهادت دادن يك گروه دوازده نفرى در حساسترين موقعيت، حائز اهميت بود.
پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و پيش آمدن ماجراى سقيفه و خلافت ابوبكر، جمعى دوازده نفره از مهاجران و انصار جلوس او را بر تخت خلافت مورد انتقاد قرار دادند. وقتى ابوبكر بر منبر نشست، آنان تصميم گرفتند كه او را از منبر پيامبر پايين بكشند، و البته برخىشان هم با اين كار موافق نبودند. نزد حضرت على عليهالسلام رفتند و نظر آن حضرت را جويا شدند.
حضرت فرمود: اين كار شما نوعى جنگ با حكومت است و شما اندك هستيد، و اين جماعت هم فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را زير پا گذاشتند و خونخواه جاهليت اند. اگر چنان كنيد با شمشير شما را از بين مىبرند، آنگونه كه مرا مقهور و مغلوب ساختند و به اجبار وادار به بيعتم كردند. بهتر است شما نزد او برويد و آنچه را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهايد - به عنوان اتمام حجت - بازگو كنيد.
آن دوازده نفر عبارت بودند از: خالد بن سعيد بن عاص، مقداد، ابىّ بن كعب، عمار بن ياسر، ابوذر غفارى، سلمان فارسى، عبداللّه بن مسعود، بريده اسلمى (از مهاجرين) و خزيمة بن ثابت دوالشهادتين، سهل بن حنيف، ابوايوب انصارى و ابوالهيثم بن تيهان.
روز جمعه بود كه آنان اطراف منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله نشستند و به ترتيب از جا برخاستند و به ابوبكر نسبت به تصدّى خلافت هشدار دادند، واقعه غدير خم و حديث غدير را يادآور شدند و از كنار گذاشتن على بن ابىطالب عليهالسلام از خلافت و مخالفت با دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله انتقاد كردند، و به اين شكل حكومت و خلافت را بدون مستند شرعى دانستند. جز اين دوازده نفر، ديگرانى هم برخاسته و سخن گفتند.
نتيجه گواهى اين شاهدان غدير شكست ابوبكر بود. از اين رو ابوبكر كه دليل و جوابى نداشت سه روز در خانه نشست.
روز سوم عمر، طلحه، زبير، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص و ابوعبيده جرّاح (از كار چاق كنان سقيفه و خلافت ابوبكر) هر كدام با ده نفر از مردان عشيره خود با سلاحهاى آخته سراغ ابوبكر آمدند. او را از خانه بيرون آورده و به مسجد بردند و بر منبر نشاندند. مردم را نيز تهديد كردند كه اگر كسى باز هم آنگونه سخنان بگويد، با شمشير جواب خواهد شنيد. مردم هم ترسيدند و در خانهها نشستند.(1)
انكار ولايت توسط منافقين(2)
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با در نظر گرفتن آينده دين الهى كه تا آخرين روز دنيا ادامه آن است، و با توجه به دامنه وسيع مسلمين در حد جهانى، جانشينان خود تا روز قيامت - يعنى دوازده امام معصوم عليهمالسلام - را در يك خطابه رسمى به جهانيان معرفى فرمودند.
پس اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين، كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاردند وخلافتِ بلا فصل اميرالمؤمنين عليهالسلام را قبول نكردند، ولى بسيارى از نسلهاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبر صلىاللهعليهوآله را شناختند، و اين بالاترين هدف از «غدير» بود.
اگر چه منافقين به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند، ولى همان نورِ «غدير» است كه پس از پانزده قرن، رقم ميلياردىِ شيعيان و محبين اهلبيت عليهمالسلام را در طول تاريخ و در پهنه جهان در هر زمانى باقى گذارده است، و نور ولايت را همچنان در مناطق مختلف دنيا درخشنده و تابناك حفظ كرده است.
همچنين اگر گروههايى از مسلمين در طول زمانها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمىآورند، ولى جمع عظيم شيعيان در طول تاريخ فقط على بن ابىطالب عليهالسلام و يازده فرزند او را جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانند.
با اين مقدمه پيداست كه خطبه غدير براى عدهاى محدود و زمانى معين بيان نشده است، بلكه همانطور كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير فرموده بايد حاضران به غائبان، شهرنشينان به روستائيان، پدران به فرزندان تا روز قيامت اين خبر را برسانند و همه در ابلاغ اين پيام انجام وظيفه كنند.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله حجت را بر مردم تمام كرد، اين مردماند كه راه بهشت يا دوزخ را انتخاب مىكنند، و پذيرفتن يا نپذيرفتن آنان امتحان الهى است.
امام رضا عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: مَثَلُ الْمُؤْمِنِينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِالسَّلامُ فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ، وَ مَثَلُ مَنْ أَبى وِلايَةَ أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِالسَّلامُ يَوْمَ الْغَديرِ مَثَلُ إِبْليسَ:
مَثل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليهالسلام است، و مَثل كسانى كه در روز غدير از ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام سرباز زدند مَثل شيطان است.(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 224.
با اين مختصر، تصويرى از جوّ حاكم بر جامعه اسلامى و شرايطى كه واقعه «غدير» در آن صورت گرفت و اهدافى كه از آن در نظر بود، روشن گرديد.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش سوم خطبه غدير و پس از بيان فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام، با لحنى شديد منكرين ولايت على عليهالسلام را هدف قرار داده، پذيرفته نشدن ابدى آنان را به درگاه الهى و عذاب دائمى آنان را يادآور شد و آنان را با كافران برابر دانست.
حضرت در اين باره آيه 8 سوره طلاق: « ... وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» ، و آيه 87 سوره كهف: «فَاَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْرا» ، و آيه 24 سوره بقره: «فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ» را در كلام خود تضمين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ اِمامٌ مِنَ اللّهِ، وَ لَنْ يَتُوبَ اللّهُ عَلى اَحَدٍ اَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْما عَلَى اللّهِ اَنْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ اَمْرَهُ وَ اَنْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا اَبَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ. فَاحْذَرُوا اَنْ تُخالِفُوهُ، فَتَصْلُوا نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ:
اى مردم، او از طرف خداوند امام است، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبهاش را نمىپذيرد و او را نمىبخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشى شويد كه آتشگيره آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است.
سؤالات منافقين درباره ولايت(1)
پس از آنكه خطبه غدير پايان يافت، گذشته از جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، حضرت برنامههاى ويژهاى در نظر داشت كه هدف آن تكميل مفاهيم مطرح شده در خطبه بود.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 81 . چهارده قرن با غدير: ص 32. واقعه قرآنى غدير: ص 174.
اين طرح در سه قسمت به اجرا در آمد و نشان داد كه براى يك سخنرانى در غدير تا كجا فكر شده و چقدر دقيق برنامهريزى شده است. يكى نشان دادن حساسترين و مهمترين پيام خطبه با تكرار «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » ، و ديگرى پاسخ به سؤالاتى در زمينه مسائل مطرح شده در خطابه به خصوص شبهات منافقين، و سومى اعلان رسمى شكست توطئهگران بود.
به همين خاطر در كنار تكرار حديث غدير توسط منادى پيامبر صلىاللهعليهوآله در فضاى غدير، برنامه پاسخگويى به سؤالات بود.
بايد در نظر داشت سؤال زاييده توجه كامل مخاطب به خطاب است، چه اين سؤال از سوى دوستان باشد چه منافقان. گاهى هم سؤال كننده مىپرسد تا ديگران بدانند، و يا با اشاره خودِ پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال مىكنند تا توضيحى لازم براى مردم ارائه شود و شبههاى بر طرف گردد. در هر صورت نتيجه اين پرسش و پاسخها جز تكميل مفاهيم غدير در اذهان مردم نخواهد بود.
از جمله سؤالى از سوى منافقين مطرح شد كه نشان مىداد هدف آن قرار دادن آياتى از قرآن در برابر آيات غدير است ! آنان سه آيه «اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ»(1)و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2)و «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْيَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(3)را مطرح كردند.
هر سه آيه ظاهرى كلى داشت، و سه كلمه «اولى الامر» در آيه اول و «زكات در حال ركوع» در آيه دوم و «مؤمنين» در آيه سوم قابليت انطباق بر مصاديق مختلفى داشت. اما پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره هر سه آيه بارها فرموده بود كه منظور از اين موارد فقط على بن ابىطالب عليهالسلام است.
اكنون منافقين با پيش كشيدن اين سه آيه، تفسير هميشگى پيامبر صلىاللهعليهوآله را درباره آنها زير سؤال بردند و گفتند: آيا اين سه آيه مخصوص على عليهالسلام است ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرصت را بسيار مناسب براى بستن راه هر شبههاى ديد و با سؤال كنندگان وارد گفتگو شد تا با ذكر تفصيلى درباره آيات مزبور به تكميل مفاهيم خطبه غدير بپردازد. آن حضرت ابتدا در پاسخ آنان يازده امام را به على عليهالسلام اضافه كرد و فرمود: «آرى، اين آيات درباره على و جانشينان من تا روز قيامت است» .
منافقين گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. حضرت كه منتظر چنين سؤالى بود پاسخ داد: على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، سپس پسرم حسن، و سپس حسين، و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى كه قرآن با آنان است و آنان با قرآن اند. از آن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
با معرفى دوازده امام عليهمالسلام اكنون جاى آن بود كه دست و پاى نفاق بسته شود و با نشان دادن گستره ولايتِ امامان، همسان بودن و صاحب اختيارى آنان با صاحب اختيارى خود اعلام گردد.
براى اين منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله در پيشگاه مردم رو به على عليهالسلام كرد و فرمود: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده، و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است؛ و هر كس از تو سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است.(1)
در ادامه و در فاصله دو ماهه از بازگشت از حج تا شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، روزى نبود كه سخنى درباره غدير مطرح نشود، و اين به خاطر عظمت آن برنامه جهانى بود. بسيارى از كسانى كه توفيق حضور در حج و غدير را نيافته بودند خدمت حضرت مىآمدند و درباره آن سؤالاتى مىپرسيدند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 81 . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 133، 234.
عدهاى از منافقين نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و از آن حضرت آيت و نشانهاى خواستند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آيا روز غدير خم براى شما كافى نبود ؟ آنگاه كه من على را به امامت منصوب نمودم، منادى از آسمان ندا داد: «اين ولى خداست، تابع او باشيد، و گرنه عذاب خدا بر شما نازل مىشود» .(1)
جماعت مسلمين در برابر غدير(2)
در متن صحيفه ملعونه دوم كه در واقع اساسنامه مفصلِ سقيفه بود، تمام اهداف از پيش تعيين شده به صراحت بيان شده است. در حقيقت بايد گفت: اين صحيفه براى يك روز و يك ماه و يك سال تدوين نشده، بلكه راهكارهاى لازم را به پيروان سقيفه در برابر امامت غديرى تا روز قيامت داده و آنان را متوجه اهداف دقيق بنيانگذاران اين راه نموده است.
براى روشن شدن سوء استفادههاى منافقين در اين صحيفه، كافى است در جهتگيرىهايى كه در فرازهاى صحيفه آمده دقت شود. يكى از اين اهداف شوم كشتن مخالف سقيفه بود، حال هر كس مىخواهد باشد !
يكى از ترفندهايى كه در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - به كار گرفته شد استفاده از عنوان اجماع مسلمين براى كشتن مخالف سقيفه و دادن بهانههاى لازم به دست نسل آينده سقيفه بود !
به اين صراحت در مقابل غدير ادعا كردن در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله آن ديده نشده است، كه اگر كسى بگويد: «پيامبر صلىاللهعليهوآله خليفهاى نصب كرده» فقط به بهانه اينكه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله خلاف آن را معتقدند سخنش باطل است ! بايد پرسيد: كدام اصحاب ؟ لابد همان 34 نفر كه همه منافق بودند !
و يا به اين بهانه كه با جماعت مسلمين مخالف است ! كدام مسلمين ؟ لابد همان اعوان و انصار سقيفه كه هيزم براى آتش زدن بيت فاطمه عليهاالسلام آوردند ! متن صحيفه را در اين قسمت ببينيد:
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند، و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
در فرازهاى آخر صحيفه ملعونه دوم، نوبت رسيد به بهانه دادن به دست نسل آينده سقيفه ! تمسك به «جماعت مسلمين» و خليفه اين چنينى را نماينده آنان معرفى كردن، بهانهاى است براى ظلم آزادانه و بىقيد و شرط؛ به طورى كه هر كس در برابر آن قد عَلَم كرد به جُرم مخالفت با جماعت مسلمين و اتحاد آنان بايد كشته شود !
در طول تاريخ سقيفه هم عملاً اين كار صورت پذيرفته و امثال مالك بن نويره كه گفتند: ما بر اعتقاد مسلمانى خود باقى هستيم و فقط خليفه تعيين شده در غدير را قبول داريم و خليفه سقيفه را قبول نداريم از دم شمشير گذرانده شدند. حتى بانويى به نام اُمّفَروه كه با ابوبكر اعلام مخالفت كرد و گفت: من فقط خليفه راستين پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى على بن ابىطالب عليهالسلام را قبول دارم به دستور او اعدام شد !(1)
در متن صحيفه اين عبارت تند را براى از ميان برداشتن سريع مخالفان سقيفه مشاهده مىكنيم:
پس هر كس به كتاب خدا ايمان آوَرَد و به سنت پيامبر اقرار كند راهش مستقيم است و به سوى خدا پيش مىرود و مسير صحيح را مىپيمايد. هر كس روش خليفه را قبول نكند مخالف حق و كتاب خداست و از جماعت مسلمين جدا شده است؛ او را بكشيد كه قتل او به صلاح امت است.
1) . الثاقب فى المناقب: ص 226. شرح نهج البلاغة ابن ابىالحديد : ج 17 ص 214.
سپس در آخرين فراز از صحيفه ملعونه دوم نيز تمسك به اتحاد امت براى مباح كردن خون مخالف سقيفه به صراحت بيان شده است.
در اين مورد باز مىبينيم از جعل و تحريف فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله ابا نداشتهاند و به آن حضرت نسبت دادهاند كه «امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد» ، در حالى كه حتى به اقرار اهل سقيفه بارها و بارها امت بر باطل متفق شدهاند، تا آنجا كه يزيد را پذيرفتهاند و حسين عزيز عليهالسلام را سر بريدهاند !
آيا اين اتحاد مردم بر حق بوده است ؟ آيا ما هم بايد چشم و گوش بسته پيرو چنين اتحادى شويم ؟ ! اين هدف شوم در متن صحيفه چنين عنوان شده است:
همچنين پيامبر فرموده است: هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد باشند بيايد و قصد داشته باشد كه تفرقه بياندازد او را به قتل برسانيد، هر كه مىخواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است. امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند.
بين مسلمين كسى اختلاف نمىاندازد مگر اينكه تك روى مىكند و دشمن آنهاست و به دشمن مسلمانان كمك مىكند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل وى را حلال كردهاند.
با توجه به اين تحليلها معلوم شد كه چگونه برنامههاى غصب خلافت در محرم سال يازدهم هجرى به فاصله كمتر از دو ماه از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده شد.
در فاصله باقيمانده، امضاكنندگان صحيفه به شدت سرگرم زيرسازى جامعه و آماده كردن فكرى مردم بر عليه اميرالمؤمنين عليهالسلام بودند، تا در موقعيت لازم بتوان خانه حضرت زهرا عليهاالسلام را آتش زد و با تازيانه به دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله حمله كرد.
راستى چگونه مىتوان عدهاى را آماده كرد كه با يك فرمان بر بيت وحى هجوم آورند و حضرت محسن عليهالسلام را با غلاف شمشير بكشند، و طناب بر گردن صاحب غدير بيندازند ! !
در كنار جعل حديث «نَحنُ مَعاشِرَ الأنبياءِ لا نُوَرِّث» و «أصحابى كَالنُجومِ ... » در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - دو حديث جعلى ديگر به عنوان تمسك به اتحاد امت براى مباح كردن خون مخالف سقيفه ديده مىشود.
گويا منافقين از جعل و تحريف فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله ابا نداشتهاند و به آن حضرت نسبت دادهاند كه «امت من هيچگاه بر گمراهى متفق نخواهند شد» ، در حالى كه حتى به اقرار اهل سقيفه بارها و بارها امت بر باطل متفق شدهاند، تا آنجا كه يزيد را پذيرفتهاند و حسين عزيز عليهالسلام را سر بريدهاند !
آيا اين اتحاد مردم بر حق بوده است ؟ آيا ما هم بايد چشم و گوش بسته پيرو چنين اتحادى شويم ؟ ! اين هدف شوم در متن صحيفه چنين عنوان شده است:
همچنين پيامبر فرموده است: هر كس در بين امت من - در حالى كه متحد باشند - بيايد و قصد داشته باشد كه تفرقه بياندازد (و وحدت آنها برا بر هم زند) او را به قتل برسانيد، هر كه مىخواهد باشد؛ چرا كه اتحاد رحمت و اختلاف عذاب است. امت من هيچ گاه بر گمراهى متفق نخواهند شد و مسلمانان يد واحدى در برابر دشمنانشان هستند.
بين مسلمين كسى اختلاف نمىاندازد مگر اينكه تكروى مىكند و دشمن آنهاست و به دشمن مسلمانان كمك مىكند. خدا و رسولش خون او را مباح و قتل وى را حلال كردهاند.
با توجه به اين تحليلها معلوم شد كه چگونه برنامههاى غصب خلافت در محرم سال يازدهم هجرى به فاصله كمتر از دو ماه از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله آماده شد. در فاصله باقيمانده، امضاكنندگان صحيفه به شدت سرگرم زيرسازى جامعه و آماده كردن فكرى مردم بر عليه اميرالمؤمنين عليهالسلام بودند، تا در موقعيت لازم بتوان خانه حضرت زهرا عليهاالسلام را آتش زد و با تازيانه به دختر پيامبر صلىاللهعليهوآله حمله كرد ! !
راستى چگونه مىتوان عدهاى را آماده كرد كه با يك فرمان بر بيت وحى هجوم آورند و حضرت محسن عليهالسلام را با غلاف شمشير بكشند، و طناب بر گردن صاحب غدير بيندازند ! !
شباهت امت پيامبر صلىاللهعليهوآله با امت حضرت موسى عليهالسلام(1)
از جمله شباهتهاى اصحاب حضرت موسى عليهالسلام با اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و يا بالعكس را اينگونه مىتوان بيان كرد:
خداوند در بخش پايانى آيه اكمال مىفرمايد: «خدا تو را از مردم حفظ مىكند» .(2)معلوم مىشود نگرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله از خطر جانى و نظامى نبود، به همان دو شاهدى كه ياد شد. بلكه عمده خطر داخلى و جوّسازى مردم حجاز بود؛ كه مبادا بر اثر ضعف فرهنگى دچار شبهه شوند و بگويند: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله داعيه رسالت در سر پروراند تا مردم را محكوم خاندان خود كرده، پسرعمو و داماد خود را جانشين خويش كند، و در نتيجه امارت بر مردم را ميراث و موروث خاندان خود گرداند.
اين ترس همواره هست، و ترس نظامى نيست تا كسى بگويد من خوف ندارم و خون شهيد مؤثر است. اگر مردم جاهل عوام بودند و قدرت تحليل نداشتند، رهبر الهى نيز كارى از پيش نمىبرد.
توضيح اينكه:
بدترين مشكل براى رهبران الهى ضعف فرهنگى مردم است. حضرت موسى عليهالسلام - كه از پيامبران بزرگ اولوالعزم بود - كسى است كه بين دريا و شمشير نمىترسيد؛ وقتى ذات اقدس خداوند به او دستور داد به سوى دريا حركت كن، بنىاسرائيل معترضانه به او گفتند: اى موسى ! دريا در پيش رو و شمشير فراعنه در پشت سر ماست و ما را بين دو مرگ ميخكوب كردهاى.
موسى عليهالسلام گفت: چنين نيست، زيرا پروردگارم با من است و به زودى مرا راهنمايى خواهد كرد: «كَلاّ إنَّ مَعى رَبّى سَيَهدينَ» .(1)با حرف ردع «كلاّ» آنان را خاموش كرد و فرمود: امواج دريا و شمشير فراعنه در اختيار خداست. اگر خدا بگويد بازگرد باز مىگردم و پيروز مىشوم، و اگر بگويد به دريا برو به دريا مىروم.
گاهى فرمانده در ميدان نبرد به سربازان خود دستور پايدارى مىدهد و شهادت در راه خدا را فضيلت معرفى مىكند، ولى گاهى تشر مىزند و مىگويد: «كلاّ» يعنى ما در امانيم.
وقتى پيروان حضرت موسى عليهالسلام گفتند: بين دو مرگ گرفتار شديم، كليم خدا نفرمود: صبر كنيد كه خدا صابران را دوست دارد، و اگر شهيد شديم اجرمان با خداست. بلكه فرمود: ما بين دو مرگ نجات پيدا كرده و پيروزيم.
خداوند فرمود: با عصاى خود به دريا بزن «وَ اضرِب بِعَصاكَ البَحرَ» .(2)موسى عليهالسلام عصاى خود را به دريا زد و دريا بستر خاكى شد و آنها گذشتند. ولى چون فرعون و فرعونيان آمدند در كام امواج خروشان غرق شدند: «فَغَشيَهُم مِنَ اليَمِّ ما غَشيَهُم» .(3)
موساى كليم عليهالسلام - كه بين دو مرگ به ياد خدا بود و امنيت خود را از خدا دريافت كرد - احساس ترس نكرد. اما وقتى ساحران فرعون چوبها و طنابها را در ميدان مبارزه انداختند: «سَحِروا أعيُنَ الناسِ وَ استَرهَبوهُم» .(4)مردم كه تماشاچى ميدان مسابقه بودند، ديدند مارهاى فراوانى در اين ميدان در جنب و جوش است. موسايى كه عصا را اژدها مىكند و خود اژدها افكن است، در اين صحنه ترسيد: «فأوجَسَ فى نَفسِهِ خيفَةً موسى» .(5)
اميرالمؤمنين عليهالسلام در تحليل ترس حضرت موسى عليهالسلام مىفرمايد: لَم يوجَس موسى عليهالسلام خيفَةً عَلى نَفسِهِ، بَل أشفَقَ مِن غَلَبَةِ الجُهّالِ وَ دُوَلِ الضَلالِ(1): موساى كليم عليهالسلام بر خود نترسيد، بلكه ترس وى از اين بود كه جاهلان پيروز شوند و مردم را به گمراهى بكشانند.
ترس موساى كليم عليهالسلام از اين بود كه ساحران با عصاها و طنابها ميدان مسابقه را ميدان مار كردند. او اگر عصا را بيندازد و آن هم يك مار شود و مردم نتوانند بين سحر ساحران و اعجاز او فرق بگذارند چه كند ؟ كسى كه نتواند بين سحر و معجزه فرق بگذارد، با او چه مى توان كرد ؟ آن صحنه جاى اين بود كه كسى از سر نصيحت بگويد: سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار، زيرا بر اثر ضعف فكرى مردم سحر با معجزه پهلو مىزد، و موساى كليم عليهالسلام از ضعف فكرى مردم مىترسيد.
هراس رسول گرامى صلىاللهعليهوآله نيز از اين بود كه مردم نتوانند تشخيص دهند كه ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام در رخداد غدير حكم خدا و نصب الهى است، و اينكه شخصيت على عليهالسلام همانند ندارد و هرگز سخن از امارت و سلطنت نيست.
خداى سبحان كه فرمود: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(2)يعنى كارى مىكنم كه طرز فكر مردم دگرگون شود و مردم كار تو را توطئه نپندارد و تو را متهم نكنند. چنانكه به موساى كليم عليهالسلام بشارت داد: «لا تَخَف إنَّكَ أنتَ الأعلى . وَ ألقِ ما فى يَمينِكَ تَلقَفُ ما صَنَعوا إنَّما صَنَعوا كَيدَ سِحرٍ وَ لا يَفلَحُ الساحِرُ حَيثُ أتى»(3): «مترس كه تو خود برتر و پيروزى. و آنچه در دست دارى بينداز تا هر چه را ساختهاند ببلعد» .
در حقيقت آنچه سر همبندى كردهاند افسوس افسونگران است، و افسونگر هر جا برود رستگار نمىشود. مردم خواهند ديد كه در صحنه مسابقه اژدهايى حركت
مىكند ولى چيزى جز چوبهاى خشك و طنابهاى بىروح و سرد نيست. آخرالامر هم كيد و صنع ساحران را بلعيده مىشود، نه چوب و عصا و طناب. خداى سبحان با چنين اهميتى حادثه غدير را براى رسول گرامى صلىاللهعليهوآله تحليل و تبيين كرد.
فتنههاى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در برخورد با مخالفان ولايت على عليهالسلام و غدير - با اطلاع از انواع گرايشهايشان - به محبتهاى خود مىافزود و از خلافهايشان چشم مىپوشيد. به آنان هديه مىداد، كمك مىكرد و به هر صورت آنان را از علنى كردن راز دلشان مانع مىشد، تا نهال اسلام رشد خود را بنمايد و استحكام خود را بيابد.
همين مقدار كه در تاريخ ثبت شود تا پيامبر صلىاللهعليهوآله زنده بود اسلام تزلزل درونى پيدا نكرد و مسلمين يكپارچگى خود را از دست ندادند، بسيار مهم است. چقدر فرق است بين اين صورت در مقابل اينكه بگويند: در زمان حيات آن حضرت مسلمين بهم ريختند و خود مسلمين در صدد باز پس گرفتن پذيرفتههاى خود بودند !
بنا بر اين، پيامبر صلىاللهعليهوآله با بهترين روش توانست تا آخرين لحظه حيات خود مانع بروز چنين برخوردهايى از مسلمين شود و در سايه آن سخنان خود را تا آخرين حد مورد نظر بگويد، و چيزى از آنچه براى ابلاغ رسالتش تعيين شده بود كم نگذارد.
پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله هر چه واقع شود به حساب امت است، به خصوص كه از همان لحظه اول نگذاشتند به دست اميرالمؤمنين عليهالسلام برسد و اين بهترين دليل شد بر اينكه نتوانند اين اختلافات را به نام آن حضرت تمام كنند.
اعتراض عمر دليل بر ولايت(2)
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پس از
خطبه غدير پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟ » به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، و گرنه همه مىدانند كه تمام گفتههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(1)چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
جانشينىِ ابوبكر و معناى «مولى»(2)
يكى از حجتهاى شيعه بر عامه در مورد معناى «مولى» اين است كه چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مىكردند و كلمه «ولى» را به كار مىبردند ؟ و حجت ديگر اينكه هيچ كس در آن زمان نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد !
چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «وَلَّيتُكُم بَعدى عُمَرَ بنَ الخَطّابِ» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين بحثها پيش آمد ؟ ! ! ! پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاشهاى مذبوحانه واداشته است ؟
همچنين جا دارد كسى بپرسد: چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مىكردند و كلمه «ولى» را به كار مىبردند هيچ كس نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد ؟ چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «ولَّيْتُكم بَعدى عُمَرَ بنَ الخَطّابِ» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين بحثها پيش آمد ؟ ! ! ! پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاشهاى مذبوحانه واداشته است ؟
به بيان ديگر:
از جمله عجائب تاريخ نصب عمر توسط ابوبكر بود. جا دارد كسى بپرسد:
چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مىكردند و كلمه «ولى» را به كار مىبردند هيچ كس نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد ؟ !
چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: وَلَّيْتُكم بَعدى عُمَرَ بنَ الخَطّابِ، ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين بحثها پيش آمد ؟ !
پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و حجتش قاطع است كه دشمن را به اين تلاشهاى مذبوحانه واداشته است ؟
تفاوت انكار على عليهالسلام با انكار غدير(1)
نكتهاى كه از غدير و خطبه غدير شايسته يادآورى است اينكه: چه فرق است بين انكار على عليهالسلام و انكار حق على عليهالسلام و غدير ؟ كه در مورد اول حضرت فرمود: وَ العَن مَن أنكَرَهُ، و در مورد دوم فرمود: وَ اغضِب عَلى مَن جَحَدَ حَقَّهُ.
پاسخ اين است:
فرق پر واضح است، زيرا ممكن است كسى هم منكر شخص على عليهالسلام باشد؛ از لحاظ امامت و زعامت شرعى و هم منكر حق او. و ممكن است خلافت او را مانند ساير خلفا قبول كند، اما او را حجت خدا و معصوم نداند. بنا بر اين، نمىشود گفت: قبول داشتن على عليهالسلام ملازم با قبول داشتن حق او است. ما بسيارى از علماى اهلسنت را مىشناسيم كه در كتابها حضرتش را افضل مىدانند، اما حقى را كه خدا و رسول صلىاللهعليهوآله براى او مقرر كردهاند را انكار مىكنند.
1) . شرح و تفسير خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم نقوى - جعفرى : ص 318، 319.
از خيل عظيم راويان و علماى اهلسنت كه حديث غدير را نقل كردهاند بايد پرسيد: شما كه مىگوييد و در كتابهاى خود نقل مىكنيد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم فرمود: من كنت مولاه فعلى عليهالسلام مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، اين كلمات را چگونه معنى مىكنيد ؟
آيا اين احتمال را عقلايى مىدانيد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حدود صد هزار نفر - كمتر يا بيشتر - را در بيابان ميان مكه و مدينه و در آن هواى گرم و به امر خدا جمع كند، براى آنكه - فى المثل - بفرمايد: هر كس مرا دوست مىدارد على عليهالسلام را دوست بدارد ؟ ! مسلما جواب منفى است.
و لذا اهلسنت فضائل على عليهالسلام را نقل مىكنند و حتى بعضا حضرتش را بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله افضل و اكمل مسلمين مىدانند، ولى حق مسلم او را ناديده گرفته و از او دريغ مىدارند.
روى همين اصل است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: وَ العَن مَن أنكَرَهُ، وَ اغضِب عَلى مَن جَحَدَ حَقَّهُ.(1)
شبهه عمل صحابه در امر امامت(2)
يكى از دانشمندان اهلسنت در حاشيه آيه اكمال دين گفته است:
اگر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله موضوع ولايت و خلافت بعد از خود را مانند احكام نماز و روزه و حج و جهاد و ساير احكام براى اصحاب خود روشن مىساخت، آنها مخالفت نمىورزيدند و على عليهالسلام را رها نمىكردند، همانطور كه با نماز خواندن و ساير احكامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان كرد مخالفت نكردند.
پس بعيد است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام سفارش كرده باشد و اصحاب مخالفت كرده باشند.
و اما جواب اين شبهه:
از جمله مسلّمات تاريخى و قرآنى و حديثى در كل فرقههاى اسلامى و حتى اديان ديكر داستان بنىاسرائيل و قوم حضرت موسى عليهالسلام است؛ كه چگونه در نبودن حضرت موسى عليهالسلام از راه راست برگشتند و حضرت هارون عليهالسلام - جانشين حضرت موسى عليهالسلام - را خوار كردند و گوساله سامرى را خداى خود دانستند و فريفته آن شدند، و تا حضرت موسى عليهالسلام از ميقات برنگشت دست از گوسالهپرستى بر نداشتند.(1)
با دانستن اين قصه، نبايد مخالفت اكثر صحابه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله با اميرالمؤمنين عليهالسلام را بعيد بدانيم، زيرا ارتداد بنىاسرائيل بنا به عللى بعيدتر از انحراف امت اسلام بود:
بنىاسرائيل در آن موقع پشت در پشت موحد و يكتاپرست بودند و انتظار ظهور پيامبر خود (حضرت موسى عليهالسلام) را داشتند، ولى اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در جاهليت پرورش يافته بودند و بيشتر عمرشان در پرستش بتها گذشته بود.
حتى بيشتر آنها بر اثر ترس يا به طمع دنيا مسلمان شدند، چنانچه خداوند مىفرمايد: «قالَتِ الأعرابُ آمَنّا قُل لِمَ تُؤمِنوا وَ لكِن قولوا أسلَمنا»(2): «عربهاى باديهنشين گفتند ايمان آورديم بگو ايمان نياوردهايد بلكه بگوييد اسلام آوردهايم» . و عدهاى هم منافق بودند، كه خداوند آيات سوره منافقون را درباره آنها نازل فرمود. از اين جهت، روشن است كه ارتداد بنىاسرائيل بعيدتر به نظر مىرسد.
آنچه در بنىاسرائيل پديد آمد و گوساله را خداى خود دانستند، به مراتب بزرگتر و سختتر از خليفه دانستن شخصى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را به جانشينى خود منصوب
نداشته بود؛ زيرا بنىاسرائيل همين كه گوساله را خدا دانستند به كلى از دين بيرون رفتند، ولى اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله با كارى كه انجام دادند به ظاهر از اصل اسلام خارج نشدند.
آن عمل هم به عقيده اهلسنت اتفاقى ساده است، زيرا عقيده دارند امامت و خلافت جزء فروع دين است !(1)
ارتداد و انحراف بنىاسرائيل در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها پديد آمد، ولى مخالفت اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله در موضوع جانشينى آن حضرت بعد از شهادت آن وجود مقدس بود. بديهى است كه كار بنىاسرائيل بعيدتر از عمل اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله به نظر مىرسد.
بنا بر اين، وقتى از بنىاسرائيل - كه آن همه به خدا نزديك بودند - چنان عملى (گوسالهپرست شدن) صادر شود، از همه امت اسلام كه تازه از بتپرستى نجات يافته بودند، وقوع آن بعيد به نظر نمىرسد.
خداوند در قرآن مجيد از دگرگونى امت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله خبر داده بود: «أ فَإن ماتِ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيئا وَ سَيَجزِى اللّهُ
1) . با توجه به شأن نزول دو آيه تبليغ و اكمال و با توجه به اينكه مردم بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله همچنان تظاهر به اسلام مىكردند و هيچ يك از شعائر دين ترك نشده بود - كه در ضمن آيه 144 از سوره آلعمران به آن تأكيد شده است - نتيجه سه آيه اين است كه عدم پذيرش امامت و تسليم نشدن در مقابل جانشين خاتمانبياء صلىاللهعليهوآله ارتداد و بازگشت به جاهليت است. بنا بر اين، جزء اصول دين بودن امامت اميرالمؤمنين عليهالسلامبه وضوح از اين آيات به اثبات مى رسد. همچنين علماى بزرگ اهلسنت در كتابهاى خود به روشنى بر اهميت فوقالعاده نصب امام تأكيد كردهاند. تفتازانى در شرح عقايد تسفّيه: ص 232 مىگويد: صحابه نصب امام را مهمتر از هر مهمى قرار دادند، تا آنجا كه آن را بر دفن رسول خدا صلىاللهعليهوآله مقدم داشتند. سؤال اينجاست كه چگونه فرعى از فروع دين به يك باره چنان وجوبى پيدا كرد و اهميت آن از تشييع و نماز خواندن و تدفين پيكر رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيشتر شد ؟ ! جواهر الكلام: ج 1 ص 354، 355 .
الشاكِرينَ»(1): «آيا اگر او (پيامبر) بميرد يا كشته شود از عقيده خود بر مىگرديد و هر كس از عقيده خود باز گردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمىرساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش خواهد داد» .
ثالثا: مقايسه حكم ولايت با احكام نماز و ساير احكام هم بىمورد است، زيرا حسدى كه به خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىبردند در مورد ولايت بود. چنانكه خدا فرموده است: «أم يَحسُدونَ الناسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ فَقَد آتَينا آلَإبراهيمَ الكتابَ وَ الحِكمَةَ وَ آتَيناهُم مُلكا عَظيما»(2): «بلكه به مردم حسد مىبرند براى آنچه خداوند از فضل خود به آنها داده است در حقيقت ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان حكومتى بزرگ بخشيديم» .(3)در روايات صحيح السند مقصود از «مُلك عظيم» اطاعت از امامان معصوم عليهمالسلام بيان شده است.(4)
شِرك در ولايت شرك به خدا(5)
يكى از نقشههاى منافقين ضد غدير پيشنهاد شركت در خلافت و ولايت پس از اتمام خطبه غدير بود، كه خداوند هم اين آيه را نازل كرد:
«وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ . بَلِ اللّه فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ»(6):
«به تو وحى شده و به آنان كه قبل از تو بودند كه اگر شريك نمايى عمل تو ساقط مىشود و از زيانكاران خواهى بود. بلكه خدا را عبادت كن و از شكر گزاران باش» .
آنچه در ارتباط با نزول اين آيه به هنگام پيشنهاد شركت ديگران در خلافت مىتوان استفاده كرد سبب و آثار شريك قائل شدن در ولايت است.
در رواياتى كه آيه مزبور را تفسير كردهاند سه تعبير در معناى «شرك در ولايت» ذكر شده است:
اگر با ولايت على، به ولايت ديگرى براى بعد از خود امر كنى ... .(1)
اگر در ولايت على كسى را شريك قرار دهى ... .(2)
اگر در ولايت على ديگرى را شريك قرار دهى ... .(3)
جمعبندى اين سه عبارت اين معنى را مىرساند كه خليفه بلافصل پيامبر صلىاللهعليهوآله يك نفر بيشتر نمىتواند باشد و او على بن ابىطالب عليهالسلام است. شركت در خلافت او به هر معنى كه تصور شود باطل و مردود است و از سوى خدا پذيرفته نيست.
اگر كسى شركت را چنين معنى كند كه خلافت يك مسئوليت است نه منصب و مقام، و بنا بر اين، فرقى نمىكند كه آن را على عليهالسلام در دست بگيرد يا ابوبكر يا عمر چرا كه همه يك مسئوليت را به انجام مىرسانند، اين نوعى از شرك در ولايت است.
اگر كسى بگويد: خلافت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله بلافصل و غير آن ندارد و ما چه على عليهالسلام را خليفه اول بدانيم و چه خليفه چهارم، بالاخره همه در اين خلافت سهمى داشتهاند، اين نيز نوع ديگرى از شرك در ولايت است.
بنا بر اين، منظور از شرك در ولايت فقط اين نيست كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله يك شوراى خلافت تشكيل شود كه در آن على عليهالسلام با ديگران شريك باشد. البته اين فرض اصلى بود كه در غدير توسط منافقين مطرح شد و به شدت ردّ شد. اينجاست كه مىبينيم عدهاى ناخواسته همان گفته منافقين را در اعتقاد خود جامه عمل مىپوشانند، و با
دستكارى عنوان امامت و خلافت و تعميم معناى آن، شرك در خلافت را عملاً مرتكب مىشوند.
در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه خطاب «لَئِنْ أَشْرَكْتَ ... »(1)اگر چه با پيامبر صلىاللهعليهوآله است، ولى همان گونه كه در حديث ذكر شد(2)، آن حضرت نزد خدا بالاتر از آن است كه مورد چنين خطابى قرار گيرد. بلكه منظور كسانى هستند كه بعد از اين نهى پيامبر صلىاللهعليهوآله و نزول آيه صريح قرآن باز مىخواهند به گونهاى اختصاص على بن ابىطالب عليهالسلام به خلافت بلا فصل پيامبر صلىاللهعليهوآله را خدشهدار كنند، و پيداست كه منظورشان نجات ابوبكر و عمر از مُهر غاصبيتى است كه بر پيشانى آنان نشسته است.
اينان اهداف پيشنهاد كنندگان شركت در خلافت را كه در غدير مطرح كردند دنبال مىنمايند كه مىخواستند و لو به اندازه شركت در خلافت عنوان قانونى به كار غاصبين بدهند.
اينان با تغيير و دستبرد در معناى خلافت، آن شركت نفى شده را بار ديگر احيا مىكنند؛ تا مارك غاصبيت را از غاصبين مقام على عليهالسلام بزدايند. مىبينيم كه هدف يكى است و صورت مطرح كردن مسئله دو گونه است.
نكته ديگرى كه در ارتباط شرك به خدا و شرك در ولايت مىتوان در نظر گرفت آن است كه اگر كسى از سخن خداى يكتاى واحدِ احَد درباره خلافت اطاعت مىكند و هيچ خداى ديگرى را در امور جهان دخيل نمىداند بايد بداند كه امر او فقط خلافت على عليهالسلام است، ولى اگر كسى سقيفه و صحيفه را خداى دوم خود مىداند و براى اوامر آن در كنار اوامر الهى ارزشى قائل است و در واقع سقيفه را به عنوان شريك خدا معتقد است. در اين صورت هر گونه شريك قائل شدن در خلافت در واقع پذيرفتن امر شريكى به نام سقيفه است كه براى خدا قائل شده است.
جالبتر اينكه در ظاهر اين شريك اوامر الهى آن قدر پيش رفته كه به راحتى از شركت در خلافت عبور كرده و تبديل در خلافت را عملى كرده كه پيشنهاد اولش بوده است و توانسته ابوبكر و عمر را به جاى على عليهالسلام قرار دهد و حتى على عليهالسلام را به اجبار براى بيعت با آنان ببرد ! !
رأى مردم در مكتب غدير و سقيفه(1)
يكى از معارف مسلّم غدير، بىارزش بودن رأى مردم است. در طرف مقابل سقيفه است كه تمام اساس آن با رأى مردم است.
و لذا در صحيفه ملعونه دوم - كه اساسنامه سقيفه است و به عنوان يك قانوننامه دائمى بر ضد غدير و امامان برگزيده الهى تنظيم شد - براى فريب مردم آن روز و نسلهاى آينده، با حيلهگرى تمام در آن به آيات قرآن استشهاد كردند، و از پايههاى مسلَّم اسلام به عنوان ابزارى بر ضد فرامين الهى استفاده كامل نمودند. اين نهايت فتنهگرى اصحاب سقيفه را مىرساند كه اينچنين آيندههاى دور و نزديك پيروان خود را پيشبينى كردهاند.
از جمله سوء استفاده از رأى اهل هر زمانى براى خود است ! اينكه افزودهاند: «بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند» ، تاريخ به خوبى نشان داده كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است ! چنانكه به جاى على بن ابىطالب عليهالسلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايقترين افراد جاى او را گرفتند.
هراس دشمنان از كلمه مولى(2)
بايد توجه داشت پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه و حديث غدير نمىخواهد فقط امامت يا
خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مىخواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضحتر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيحتر و گوياتر از «مولى» پيدا نمىشود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسانتر آن را مىپذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمىكردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسانتر بود.
آنان با تشكيك در معناى اين كلمه مىخواهند آن را از محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن جدا كنند و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
مخالفان غدير از معناى وسيع «اولى بنفس» وحشت دارند و معناى آن را خوب مىفهمند كه اينچنين به مبارزه با آنان برخاستهاند. ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خداوند متعال و رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمهاى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشتهاند.
لزوم تعيين خليفه از زبان دشمنان(1)
يكى از موارد جالب در مورد غدير و حديث غدير اين است كه عبداللّه علايلى، استاد و محقق معروف اهلسنت در سخنرانى خود در راديو لبنان (به تاريخ 18 ذىالحجه 1380 ق) چنين گفته است:
إنَّ عيدَ الغَديرِ جُزءٌ مِنَ الإسلامِ. فَمَن أنكَرَ الغَديرَ فَقَد أنكَرَ الإسلامَ بِالذاتِ(2): عيد غدير جزء اسلام است. هر كس منكر آن شود منكر خود اسلام شده است.
اين همان مفهوم بلندى است كه است كه مىگوييم: دين بدون امام و پيشوا كامل نيست. به گفته شاعر شيعى معروف عرب شيخ كاظم ازرى بغدادى در قصيده مشهور «هائيّه» :
أ نَبَىٌّ بِلا وَصىٍّ تَعالَى ***اللّهُ عَمّا يَقولُهُ سُفهاها
آيا پيامبرى بدون وصى و جانشين مىشود ؟(1)خدا و دين خدا بالاتر از اين سخن ناخردمندانه است.
اين موضوع بديهى است كه انسان را به ياد سؤال و جواب بسيار جالب ابنابىالحديد و نقيب ابوجعفر العلوى مىاندازد. ابنابىالحديد هنگام نقل گفتگوى خود با نقيب علوى درباره مسئله خلافت و جريان سقيفه و شورى مىگويد:
به نقيب گفتم: دلم راضى نمىشود كه بگويم اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله معصيت كردند و برخلاف گفته او رفتند و نص غدير را زير پا گذاشتند.
نقيب در جواب گفت: دل من نيز راضى نمىشود كه بگويم پيامبر صلىاللهعليهوآله اهمال كار بود و امت را همين گونه رها كرد و رفت و مسلمانان را بىسرپرست گذاشت. با اينكه او هر گاه از مدينه بيرون مىرفت براى مدينه اميرى معين مىكرد، و اين در حالى بود كه هنوز خود زنده بود و از مدينه نيز چندان دور نمىشد. پس چگونه ممكن است براى پس از خود كسى را امير مسلمانان قرار ندهد ؟ پس از خود كه ديگر نمىتواند هيچ حادثهاى را تدارك كند.(2)
همچنين انسان را به ياد اين سخن فرزند خليفه دوم عبداللّه بن عمر مىاندازد كه به پدر خود گفت: مردم مىگويند تو نمىخواهى كسى را جانشين خود قرار دهى ! اگر تو ساربانى يا چوپانى مىداشتى و او نزد تو مىآمد و شتران يا گوسفندان تو را همين گونه
رها مىكرد، تو مىگفتى اين چوپان مقصر است. در حالى كه اداره و سرپرستى مردم از چراندن گوسفندان و شتران مهمتر است. اى پدر ! چون به نزد خداى عزّ و جلّ رسى چه پاسخ دهى، در صورتى كه كسى را براى سرپرستى بندگان او به جاى خويش تعيين نكرده باشى ؟(1)
و همين گونه اين سخن عايشه؛ عايشه به عبداللّه بن عمر گفت: پسرم، سلام مرا به پدرت عمر برسان و بگو: امت محمد را بىسرپرست رها مكن. كسى را در ميان آنان جانشين خود ساز و مسلمانان را چون رمه بىشبان مهمل مگذار. مىترسم آشوب بر پا شود.(2)
يا اين سخن معاوية بن ابىسفيان، هنگامى كه خواست مثل يزيدى را در ميان مسلمانان به خلافت برساند به همين حكم عقلى مسلم چنگ زد و گفت: من هراسناكم از اين كه امت محمد را پس از خود چون رمهاى بىشبان رها كنم.(3)
جاى بسى شگفتى است ! آيا در اين صورت مىبايست يزيد را سرپرست مسلمانان كند يا امام و خليفه برحق يعنى امام حسين عليهالسلام را ؟ و شگفتتر اينكه عبداللّه بن عمر و عايشه و معاوية بن ابىسفيان براى امت و بىسپرست ماندن امت - آن هم پس از قوام يافتن اسلام - نگران اند و دل مىسوزانند، ولى خدا و پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله به اين امر توجه ندارند ! و در روزگارى كه هنوز اسلام مكتبى نو پاست، پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را همين گونه رها مىكند و مىرود ؟
اگر بخواهيم در اين باره سادهتر از اين سخن بگوييم - يعنى سخنى بگوييم در سطح مسائل ملموسى انسانى - بايد به كلام دكتر عبدالعزيز الدورى توجه كنيم:
1) . اين روايت را علامه امينى از اين مآخذ معتبر اهلسنت نقل كرده است: سنن بيهقى: ج 8 ص 149، از صحيح مسلم. سيرة عمر ابنجوزى : ص 190. الرياض النضرة: ج 2 ص 74. حلية الولياء: ج 1 ص 44. فتح البارى شرح صحيح البخارى: ج 13 ص 175، از صحيح مسلم. الغدير: ج 7 ص 132، 133.
2) . الامامة و السياسة: ج 1 ص 22.
3) . تاريخ طبرى: ج 6 ص 170. الامامة و السياسة: ج 1 ص 151.
تاريخ امت اسلام يك واحد پيوسته و مربوط به هم است، مانند حلقههاى يك زنجير يا بستر يك رود، كه پارهاى از آن زمينه پاره ديگر است. وضع كنونى امت نتيجه سير تاريخى گذشته است، و سرآغاز راهگشايى به سوى آينده.
بنا بر اين، در تاريخ ما هيچ انقطاع و گسستگى وجود ندارد، و هيچ پديدهاى در آن بدون ريشه و زمينه پيشين وجود نمىآيد.
پس براى درك وضع كنونى امت و اينكه چه علتهايى باعث انحطاط امت شد و چه چيزهايى هم اكنون موجب پيش افتادن مىشود، بايد ريشههاى فرو رفته در گذشته و روش زندگى امت را در خلال قرون و اعصار پيشين درك كنيم.
اين سخن بدان معنى نيست كه بايد به عقب برگرديم. بلكه به اين معنى است كه بايد ذات و هويت امت مسلمان را با تأمل در گذشته و چگونگى حكومتها و زندگانىها بفهميم، و با كنار ريختن پوستههاى صرفا تاريخى آن، براى حركت دادن مسلمانان به پيش يك جنبش سازنده تدارك ببينيم.
هر امتى دورههاى انقلابى داشته است. در تاريخ اسلام نيز دورههاى متفاوتى وجود يافته است. ممكن است تأثير يك دوره بسيار دور در وضع كنونى امت از يك دوره بسيار نزديك بيشتر باشد.(1)
انتخاب يا انتصاب(2)
در متن صحيفه ملعونه دوم - كه در واقع اساسنامه مفصلِ سقيفه بود - تمام اهداف از پيش تعيين شده به صراحت بيان شده است. در حقيقت بايد گفت: اين صحيفه براى يك روز و يك ماه و يك سال تدوين نشده، بلكه راهكارهاى لازم را به پيروان سقيفه در برابر امامت غديرى تا روز قيامت داده و آنان را متوجه اهداف دقيق بنيانگذاران اين راه نموده است.
براى روشن شدن سوء استفادههاى منافقين در اين صحيفه، كافى است در جهتگيرىهايى كه در فرازهاى صحيفه آمده دقت شود. يكى از اين اهداف شوم اختيارى قرار دادم امر خلافت و امامت در مقابل انتصابى بودن آن است كه در سه فراز از صحيفه ملعونه دوم آمده است.
بسيار جالب است كه صحيفهاى توسط اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و به فاصله كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود و در آن گفته شود: «پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود تعيين نكرده است» ! ! اين ادعايى است كه در متن صحيفه به چشم مىخورد:
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود، براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود، و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم؛ تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنتها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند ! پيامبر اختيار خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه اعتماد به فكر او و اطمينان به دلسوز بودنش دارند براى خود انتخاب كنند.
در فرازى ديگر ارزش دادن به انتخاب مردم در مقابل انتخاب خدا آمده است ! پيداست كه بشر خوب مىداند انتخاب صاحب نظرانش به انتخاب خداوند نمىرسد. اين چيزى بود كه در تاريخ خلفاى منتخب سقيفه عملاً بر همه معلوم گرديد كه خلفاى غاصب در جهات ظلم و جهل و بىلياقتى و گناه، سرآمد روزگار خود بودند.
مىبينيم براى التيام اين نقص بشرى، وصلهاى بىمايه به سخنان خود افزودهاند كه: «بر اهل هر زمانى، كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند» . ولى تاريخ به خوبى نشان مىدهد كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است ! چنانكه به جاى على بن ابىطالب عليهالسلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايقترين افراد جاى او را گرفتند. عبارت صحيفه را بنگريد:
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفهاى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند.
و در فرازى ديگر استفاده از عنوان اصحاب و جماعت مسلمين ديده مىشود، به شكلى كه به اين صراحت در مقابل غدير ادعا كردن در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله آن ديده نشده است، كه اگر كسى بگويد: «پيامبر صلىاللهعليهوآله خليفهاى نصب كرده» فقط به بهانه اينكه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله خلاف آن را معتقدند سخنش باطل است ! بايد پرسيد: كدام اصحاب ؟ لابد همان 34 نفر كه همه منافق بودند !
و يا به اين بهانه كه با جماعت مسلمين مخالف است ! كدام مسلمين ؟ لابد همان اعوان و انصار سقيفه كه هيزم براى آتش زدن بيت فاطمه عليهاالسلام آوردند ! متن صحيفه را در اين قسمت ببينيد:
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله خلاف آن را معتقدند، و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
عدم قبول ولايت و جهنم(1)
كامل شدن دين خداوند و بالاترين نعمت پروردگار كه با آمدن آن نعمتها كامل شد، ولايت ائمه عليهمالسلام و صاحب اختيار شدن آنان بر مردم بود، و آن هنگامى بود كه دين اسلام به عنوان يك دين كامل مورد قبول خداوند قرار گرفت. در اين باره دو جمله در خطبه غدير فرمودهاند:
«پروردگارا، هنگامى كه من ولايت على بن ابىطالب را براى مردم تبيين كردم اين
1) . ژرفاى غدير: ص 90.
آيه را نازل كردى كه «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ ... »(1): «امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت خود را بر شما به آخرين درجه رساندم و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم» ، و اين آيه را نازل كردى كه «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دينا ... »(2): «هر كس جز اسلام دينى را بپذيرد هرگز از او قبول نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است» .
«اى مردم، خداوند دينش را با امامت او (على) كامل كرده است. پس هر كس به او و به امامان بعد از او كه جانشينان او تا روز قيامت هستند اقتدا نكند و آنان را امام خود قرار ندهد اعمالش بىارزش مىشود، و در جهنم دائمى خواهد بود ... » .
منكرين ولايت(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش سوم خطبه غدير و پس از بيان فضائل على عليهالسلام، با لحنى شديد منكرين ولايت على عليهالسلام را هدف قرار داده، پذيرفته نشدن ابدى آنان را به درگاه الهى و عذاب دائمى آنان را يادآور شد و آنان را با كافران برابر دانست.
حضرت در اين باره آيه 8 سوره طلاق: « ... وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» ، و آيه 87 سوره كهف: «فَاَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْرا» ، و آيه 24 سوره بقره: «فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ» را در كلام خود تضمين فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ اِمامٌ مِنَ اللّهِ، وَ لَنْ يَتُوبَ اللّهُ عَلى اَحَدٍ اَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْما عَلَى اللّهِ اَنْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ اَمْرَهُ وَ اَنْ يُعَذِّبَهُ «عَذابا نُكْرا» ، اَبَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ. فَاحْذَرُوا اَنْ تُخالِفُوهُ، فَتَصْلُوا نارا «وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ» :
اى مردم، او از طرف خداوند امام است، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبهاش را نمىپذيرد و او را نمىبخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به «عذابى شديد» تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشى شويد كه «آتشگيره آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است» .
انكار ولايت يعنى ارتداد(1)
شناسايى آنان كه سه بار كافر شدند و در واقع «اُشرِبوا فى قُلوبِهُمُ الكُفر» بودند، با استناد به آيه قرآن و نشان دادن مراحل كفر آنان احتجاجى از امام صادق عليهالسلام درباره غدير است، كه نشان مىدهد در چنين كسانى اثرى از ايمان باقى نمانده است.
آن حضرت درباره آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْرا لَن تُقبَلَ تَوبَتُهُم»(2)فرمود: اين آيه درباره اولى و دومى و سومى است. اينان ابتدا به دين پيامبر صلىاللهعليهوآله گرويدند، ولى آنگاه كه ولايت بر آنان عرضه شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، كافر شدند.
سپس به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام اقرار كردند ولى آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت كافر شدند و بر بيعت خود ثابت نماندند. سپس كفر خود را بالاتر بردند و از آنان كه با على عليهالسلام بيعت كرده بودند براى خود بيعت گرفتند ! ! اينان كسانىاند كه از ايمان برايشان هيچ نمانده است.(3)
كمال دين با برائت(4)
پذيرفتن صاحب اختيار بودن امامان عليهمالسلام آثار و لوازمى دارد كه كاشف از وجود
حقيقى آن در اعتقاد قلبى يك مسلمان است. اين آثار در واقع جلوهها و اشعههاى تابناك ولايت است كه اينگونه خود را نشان مىدهد. يكى از بارزترين آثار ولايت داشتن محبت نسبت به صاحبان ولايت و برائت و بيزارى از دشمنان ايشان است. در اين زمينه احاديث بسيارى وارد شده كه نمونههايى از آنها ذكر مىشود:
لا يَقْبَلُ اللّه ايمانَ عَبْدٍ الاّ بِوِلايَتِهِ وَ الْبَرائَةِ مِنْ اعْدائِهِ(1): خداوند ايمان بندهاى را نمىپذيرد جز با ولايت على و بيزارى از دشمنانش.
لا يَقْبَلُ اللّه مِنْ عَبْدٍ حَسَنَةً حَتّى يَسْأَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ عليهالسلام(2): خدا از هيچ بندهاى حسنهاى قبول نمىكند تا از او درباره محبت على بن ابىطالب عليهالسلام سؤال كند.
لا يَقْبَلُ اللّه مِنَ الْعِبادِ الاعْمالَ الصّالِحَةَ الَّتى يَعْمَلُونَها اذا تَوَلَّوْا الامامَ الْجائِرَ الَّذى لَيْسَ مِنَ اللّه تَعالى(3): خداوند از بندگان اعمال صالحى را كه انجام مىدهند نمىپذيرد هنگامى كه صاحب اختيارى امام ظالمى را بپذيرند كه از سوى خدا تعيين نشده است.
با توجه به همين ريشه كمال دين است كه امام صادق عليهالسلام به شيعيان مىفرمايد:
لا يَقْبَلُ اللّه مِنَ الْعِبادِ يَوْمَ الْقِيامَةِ الاّ هذَا الدّينَ الَّذى انْتُمْ عَلَيْهِ: خداوند در روز قيامت از بندگان نمىپذيرد جز اين دينى كه شما به آن اعتقاد داريد.(4)
غدير روز جداسازى حق و باطل(5)
دشمنان غدير به طور جدى در آيات قرآن مطرح شدهاند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت آياتى از قرآن را به آنان تفسير كرده و بر آنان تطبيق كرد. در اين باره مىتوان 21 عنوان از آيات غدير استخراج نمود، كه يكى از آنها «روز جداسازى حق و باطل» است:
غدير روز جداسازى اصحاب يمين از كوردلان است، كه ثمرهاش در قيامت آنگاه ظاهر مىشود كه «يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» . پس گروهى خرسند مصداقِ «فَمَنْ أُوتِىَ كِتابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولئِكَ يَقْرَؤُنَ كِتابَهُمْ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلاً»(1)مىشوند، همان گونه كه گروهى ديگر ناخشنود مصداق «مَنْ كانَ فِى هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِى الاْخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلاً»(2)خواهند بود؛ و آن روزى است كه راههاى بازگشت بسته است.
انكار غدير و پيامدهاى آن(3)
اكثر مسلمانان بعد از شهادت رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله از حقيقت غدير رويگردانده
و آن را انكار نمودند. در واقع تعصبهاى بىجا، هوا و هوسها، اطاعت نكردن از قرآن و در يك كلمه به تعبير قرآن بازگشت به آداب و رسول جاهليت، مانع از اطاعت آنها از امر الهى در غدير خم شد و در واقع مانع از حركت صحيح بشر در راه تكامل و حيات طيبه گرديد.
خداوند متعال درباره لزوم اطاعت از خدا و پيامبرش صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا استَجيبوا للّهِ وَ لِلَرسولِ إذا دَعاكُم لِما يُحييكُم وَ اعلَموا أنَّ اللّهَ يَحولُ بَينَ المَرءِ وَ قَلبِهِ وَ أنَّهُ إلَيهِ تُحشَرونَ»(4): «اى كسانى كه ايمان آوردهايد زمانى كه خدا و پيامبرش شما را به چيزى فرا خوانند كه زندگيتان مىبخشد دعوتشان را اجابت كنيد و بدانيد كه خدا ميان آدمى و قلبش حايل است و همه به پيشگاه او گرد آورده شويد» .
در واقع با اين بيان، اطاعت از خدا و رسول صلىاللهعليهوآله در جريان غدير كه به حق يكى از كليدىترين دعوتهاى خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله است، مايه حيات و حركت به سمت كمال و نافرمانى و عدم اطاعت از آن موجب دل مردگى و ظلالت و گمراهى است.
همچنين خداى عزّ و جلّ مىفرمايد: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّهُ وَ رَسولُهُ أمرا أن يَكونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرِهِم وَ مَن يَعصَ اللّهَ وَ رَسولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً مُبينا»(1): «هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنى را نرسد (حق ندارد) كه چون خدا و پيامبرش در كارى حكمى كردند آنها را در آن كارشان اختيارى باشد هر كس از خدا و پيامبرش نافرمانى كند سخت در گمراهى افتاده است» .
اين آيه بسى صريحتر اطاعت از حكم خداوند و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را بر همه زنان و مردان مؤمن واجب و نافرمانى در مقابل آن را گمراهى آشكار معرفى مىكند. البته اختيار نداشتن به اين معنى نيست كه نمىتوانند نافرمانى كنند، بلكه به اين معنى است كه نافرمانى آنها از حكم خدا و رسولش موجب گمراهى آنان و مستلزم عواقب و هولناك دنيوى و اخروى خواهد بود.
اينك به اختصار به برخى از پيامدها و عواقب و تأثيرهاى انكار و فراموشى غدير به همراه ذكر عبارات انديشمندان اسلامى مىپردازيم:
كسانى كه در نتيجه فراموشى غدير حاكم بر جامعه نوپاى اسلامى شدند، اقدام به تغييرات گسترده در احكام اسلامى نمودند، كه اين بدعتها مخالف كتاب الهى و سنت نبوى بود.
اگر چه حضرت على عليهالسلام در زمان خلافت خود تلاش بسيارى براى باز گرداندن سنت نبوى و از بين بردن بدعتها نمود، اما به دليل دنيا زدگى مردم از سويى، و تبديل شدن سنت شيخين (ابوبكر و عمر) به فرهنگ اسلامى و مقاومت طرفداران ايشان از سويى ديگر مانع تحقق بسيارى از اين اقدامات شد.
به عنوان مثال در مسئله نماز خواندن -
كه يك مسئله عبادى بود - و مردم چندين بار در روز آن را به جا مىآوردند، بازى حاكمان با احكام، اختلافات را در اين فريضه
1) . احزاب / 36.
الهى به جايى رساند كه زمانى كه زهرى از انس بن مالك علت ناراحتىاش را جويا مىشود. انس در پاسخ مىگويد:
لا أعرِفُ شَيئا مِمّا أدرَكتُ إلاّ هذِهِ الصَلاةَ، وَ قَد ضيعَت(1): از آن چيزهايى كه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله درك كرده بودم چيزى جز نماز را نمىشناختم، كه اين نماز هم از بين رفت.
همچنين شافعى از وهب بن كيسان نقل مىكند: عبداللّه بن زبير را ديدم كه قبل از خواندن خطبه، نماز جمعه را خواند و گفت: كُلُّ سُنَنِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله قَد غُيِّرَت، حَتَّى الصَلاةِ(2): همه سنتهاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله حتى نماز تغيير كرد.
همچنين نقل شده در زمان خلافت عثمان، يك سال در ايام حج عثمان مريض شده بود و به حج نرفت. مردم در منى نزد حضرت على عليهالسلام آمدند و گفتند: شما نماز جماعت را با مردم بخوانيد. حضرت فرمود: اگر مىخواهيد من نماز رسول خدا صلىاللهعليهوآله را (يعنى دو ركعتى) براى شما مىخوانم. آنها گفتند: نه فقط نماز چهار ركعتى عثمان را مىخواهيم. پس حضرت از خواندن نماز جماعت امتناع كردند.(3)
حسن بصرى مىگويد: لَو خَرَجَ عَلَيكُم أصحابُ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله ما عَرَفوا مِنكُم إلاّ قِبلَتَكُم(4): اگر اصحاب رسول خدا از قبر بيرون بيايند، چيزى از اعمالتان جز قبله شما را نمىشناسند.
همچنين امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: لا وَ اللّهِ ما هُم عَلى شَىءٍ مِمّا جاءَ بِهِ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله إلاّ إستِقبالَ الكَعبَةِ فَقَطّ(5): نه به خدا قسم اينها (مردم) از آن چه رسول خدا صلىاللهعليهوآله برايشان آورده بود به چيزى جز رو به كعبه نماز خواندن عمل نمىكنند.
1) . جامع بيان العلم: ص 2. الطبقات الكبرى: شرح حال انس. صحيح بخارى: ج 1 ص 141. الجامع الصحيح ترمذى : ج 4 ص 632 .
2) . كتاب الامّ شافعى : ج 1 ص 208. معرفة السنن و الآثار (بيهقى) : ج 3 ص 46.
3) . المحلّى ابنحزم : ج 4 ص 270.
4) . جامع بيان العلم و فضله: لابن عبدالبرّ : ج 2 ص 200.
5) . المحاسن برقى : ج 1 ص 156.
برخى از موارد بدعت مثل مشروعيت سه طلاق در يك جلسه، نهى از متعتين، نماز تراويح، جواز مسح بر كفش براى مسافر، شستن پاها در وضو، تنها بخشى از بدعتهايى بود كه در اين ايام وارد بر دين شد.
با سياست ممنوعيت نقل و انتشار احاديث نبوى كه از جانب خلفا صورت گرفت، تعداد زيادى از صحابه گوشهنشين شده، و بسيارى از روايات نبوى در فاصله كوتاهى بعد از وفات رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله به فراموشى سپرده شد. ذيلاً به ذكر برخى از موارد مىپردازيم:
آتش زدن احاديث نبوى: إنَّ أبابَكرَ جَمَعَ أحاديثَ النَبىِّ صلىاللهعليهوآله فى كِتابِ، فَبَلَغَ عَدَدَها خَمسمِائةَ حَديثٍ، ثُمَّ دَعا بِنارٍ فَأحرَقَها(1): ابوبكر پانصد حديث از احاديث پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را در كتابى جمع كرده بود. سپس دستور داد آتش آوردند و همه آنها را به آتش كشيد !
همچنين عمر نيز اين شيوه را ادامه داد به طورى كه نقل شده است: به عمر بن خطاب خبر دادند كتابهاى (روايى) در دست مردم قرار دارد. وى ابراز ناراحتى كرد و طى سخنرانى گفت:
به من خبر رسيده است كه در دست شما كتبى قرار دارد. پس محبوبترين آنها نزد خدا محكمترين و متقنترين آن است. پس هر كس كتابى در اختيار دارد بياورد تا من درباره آن نظر دهم. راوى مىگويد: مردم گمان كردند مىخواهد آنها را بررسى كند و به آنها اتقان و اعتبار بخشد. زمانى كه مردم احاديث را آوردند، عمر همه آنها را به آتش كشيد !(2)
ممنوعيت نقل احاديث و تهديد محدثين به زندان: در روايات وارد شده است كه عمر گروهى از صحابه رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله را به خاطر نقل روايت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله تهديد و زندانى كرد:
أنَّ عُمرَ حَبَسَ ثَلاثَةً؛ إبنَمَسعودٍ وَ أبَاالدَرداءِ وَ أبامَسعودِ الأنصارىَّ، فَقالَ: قَد أكثَرتُمُ الحَديثَ عَنِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: عمر عبداللّه بن مسعود و ابىدرداء و ابومسعود انصارى را زندانى كرد و به آنان اعتراض كرد كه چرا از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله زياد حديث روايت مىكنيد.
طبرى مىنويسد: هر گاه عمر حاكمى را براى منطقهاى اعزام مىكرد، به او چنين سفارش مىكرد: جَرِّدوا القُرآنَ وَ أقَلُّوا الرِوايَةَ عَن مُحَمَّدٍ، وَ أنَا شَريكُكُم(1): فقط قرآن بخوانيد و از محمد كم روايت نقل كنيد، من نيز با شما هم صدا هستم.
با كنار گذاشته شدن اهلبيت عليهمالسلام از خلافت و به حكومت رسيدن ديگران، كم كم تقسيم مساوى بيتالمال به فراموشى سپرده شد و بذل و بخششهاى ملوكانه در زمان عثمان به اوج رسيد. چنانكه نقل شده است روزى به خاطر يك كار كوچك زيد بن ثابت دستور داد به او سيصد هزار درهم بدهند، به طورى كه خود زيد بن ثابت تعجب كرد و اين پول را نپذيرفت.(2)اين شيوه خلفا در تقسيم بيتالمال موجب اختلاف طبقاتى شديدى در جامعه گرديد.
در اينجا اين سؤال مطرح است كه آيا اصولاً بنىاميه صلاحيت خلافت مسلمين را داشتند ؟ و يا به عبارت بهتر: نظر خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره بنىاميه چيست ؟ آيا اين
خاندان سابقه خوبى در اسلام داشتند ؟ آيا اين خاندان مورد تأييد پيامب اسلام صلىاللهعليهوآله بودند ؟ آيا نظر پيامبر اسلام نسبت به واگذارى مناصب به بنىاميه مثبت بود ؟ براى پاسخ به اين پرسش به نكات زير دقت فرماييد:
در اينجا تنها به ذكر دو آيه در مورد بنىاميه بسنده مىكنيم:
شجره ملعونه در قرآن: بسيارى از مفسرين اهلتسنن و تقريبا همه مفسرين شيعه بر اين باورند كه منظور از شجره ملعونهاى كه در قرآن ذكر شده بنىاميه است، و شأن نزول آن را خوابى مىدانند كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله ديده است:
«وَ إذ قُلنا إنَّ رَبَّكَ أحاطَ بِالناسِ وَ ما جَعَلنَا الرُؤيَا الَتى أرَيناكَ إلاّ فِتنَةً لِلناسِ وَ الشَجَرَةَ المَلعونَةَ فِى القُرآنِ وَ نُخَوِّفُهُم فَما يَزيدُهُم إلاّ طُغيانا كَبيرا»(1): «و هنگامى را كه به تو گفتيم به راستى كه پروردگارت بر مردم احاطه دارد و آن رؤيايى را كه به تو نمايانديم جز براى آزمايش مردم قرار نداديم و آن درخت لعنت شده در قرآن را و ما آنان را بيم مىدهيم ولى جز بر طغيان بيشتر آنها نمى افزايد» .
رؤياى پيامبر صلىاللهعليهوآله و نزول آيه: ابن ابىحاتم از يعلى بن مره روايت كرده است كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: در خواب بنىاميه را بر روى منبرهاى زمين ديدم، و به زودى ايشان مالك شما خواهند شد، پس ايشان را اربابان بدى خواهيد يافت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله از اين ماجرا غمناك شدند، و خداوند اين آيه را نازل كرد: و آن رؤياى را كه به تو نمايانديم جز براى آزمايش مردم قرار نداديم.(2)
تبديل كنندگان نعمت الهى به كفر: قرآن بنىاميه را مبدّلين نعمت الهى به كفر معرفى مىكند ! و چه مذمتى بالاتر از اين: «أ لَم تَرَ إلَى الَذينَ بَدَّلوا نِعمَةَ اللّهِ كُفرا وَ أحَلُّوا
قَومَهُم دارَ البَوارِ»(1): «آيا به كسانى كه (شكر) نعمت خدا را به كفر تبديل كردند و قوم خود را به سراى هلاكت در آوردند ننگريستى» . به برخى تفسيرهاى ذيل اين آيه توجه فرماييد:
بخارى در كتاب تاريخ خود و ابنجرير (طبرى) و ابنمنذر و ابنمردويه از عمر روايت كردهاند كه در مورد اين آيه گفت: آن دو دسته بدكارترين قبايل قريش اند: بنىمغيره و بنىاميه. بنىمغيره كه در روز بدر ايشان را نابود كرديد، و اما بنىاميه تا روز مشخص مهلت داده شدهاند.(2)
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله نيز در مواضع متعددى نظر خود را نسبت به بنىاميه اعلام كرده است. كه ما به چند مورد آن اشاره مىكنيم:
از ابىسالم حمران بن جابر روايت شده كه گفت: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه سه بار فرمود: واى بر بنىاميه.(3)
همچنين نقل شده از ابوسعيد خدرى روايت شده است كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خاندان من بعد از من از امتم كشتار و تبعيد را خواهند ديد، و به درستى كه بد كينهترين گروه امت من براى ما بنىاميه و بنىمغيره و بنىمخزوم هستند.(4)
1) . ابراهيم عليهالسلام / 28.
2) . جامع البيان طبرى : ج 13 ص 287، ذيل آيه شريفه. تفسير ثعلبى: ج 5 ص 319. الدرّ المنثور: ج 4 ص 84 . فتح القدير (شوكانى) : ج 3 ص 111.
3) . السيرة الحلبية: ج 1 ص 510 . اسد الغابة: ج 2 ص 46، شرح حال حمران بن جابر الحنفى اليمامى. الاصابة: ج 2 ص 104، شرح حال حمران بن جابر اليمامى.
4) . المستدرك على الصحيحين: ج 4 ص 487، كتاب الفتن و الملاحم. حاكم نيشابورى درباره اين حديث مىگويد: اين روايتى است كه سندش صحيح است. از ابوبرزه اسلمى روايت شده است كه گفت: بدكينهترين قبيلهها نسبت به رسول خدا صلىاللهعليهوآله بنىاميه و بنىحنيفه و ثقيف بودند. المستدرك على الصحيحين حاكم نيشابورى : ج 4 ص 481، كتاب الفتن و الملاحم باب ابغض الاحياء الى رسول اللّه. مجمع الزوائد: ج 10 ص 71. مسند ابىيعلى: ج 13 ص 417.
بغض پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به بنىاميه تا زمان وفات: از عمران بن حصين روايت شده است: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حالى از دنيا رفتند كه سه قبيله را دشمن مىداشتند: بنىحنيفه و بنىمخزوم و بنىاميه.(1)
بعد از نقل مطالب فوق شايد اين سؤال براى بسيارى مطرح باشد: چه كسى خلافت را به دست بنىاميه سپرد تا اين همه جنايت بر ضد مسلمين و تغيير در دين خدا انجام گيرد ؟
آيا بهتر نبود به جاى اين همه ضرر و خسران در مال و عرض و ناموس مسلمين و تحريف در دين از ابتدا جلوى اين شجره ملعونه - كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را از آن خبر داده بود و اكثر بزرگان آن را هشدار داده بودند - گرفته مىشد ؟
ساكت شدن ابوسفيان بعد از آغاز خلافت ابوبكر: ابوسفيان بعد از وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله شديدا مخالف خلافت ابوبكر بود، تا جايى كه قسم ياد كرده بود بيابان مدينه را بر عليه ابوبكر پر از نيروى نظامى كند. همچنين او بود كه نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد كه اگر قيام كنيد با شما خواهم بود. البته حضرت با توجه به سوابق وى نپذيرفت، و هدف ابوسفيان از اين كار را فتنهانگيزى بيان كرد:
ابوسفيان به على عليهالسلام گفت: دست خود را بگشا تا بيعت كنم. قسم به خدا اگر بخواهى مدينه را پر از سواره نظام و پياده خواهم كرد. على عليهالسلام قبول نكرده ... و فرمود: قسم به خدا تو از اين كار جز فتنه نمىخواهى، و قسم به خدا كه دير زمانى است كه با اسلام دشمنى دارى. ما احتياج به خير خواهى تو نداريم.(2)
ابوسفيان به ناگاه از صحنه سياسى حذف شد و ديگر اثرى از مخالفت او با حكومت ديده نشد. آيا اين سؤال پيش نمىآيد كه چنين فرد مخالفى چگونه يك
مرتبه موافق و دوست مىگردد و ديگر هيچ مخالفتى از او تا آخر عمر ديده نمى شود ؟ !
مطلبى كه در اينجا احتمال توافقات پشت پرده ابوسفيان با دستگاه خلافت را تشديد مىكند، ورود خاندان ابوسفيان به دستگاه حكومتى است كه با يزيد بن ابىسفيان شروع و با معاويه ادامه پيدا مىكند. براى روشن شدن موضوع، برخى از مناصب آل ابىسفيان در دستگاه خلفا آن هم به رغم مخالفت صريح پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيت عليهمالسلام و حتى مخالفت زبانى خليفه دوم ذكر مىكنيم:
ابوسفيان از جهت سنّى ده سال از رسول خدا صلىاللهعليهوآله بزرگتر بود، و بيست سال بعد از ايشان زندگى كرد، و به علت اينكه او بزرگ بنىاميه بود، عمر او را احترام مىكرد. وى از بستگان پدرى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود، و از دنيا نرفت تا اينكه دو فرزند خود يزيد و معاويه را ديد كه بر دمشق امير شدهاند. او به رياست و نامدارى علاقه زيادى داشت، و در زمان خلافت پسر عمويش عثمان جايگاه بزرگى داشت.(1)اينها همه عواقب ترك و مخالفت با غدير است.
جالب توجه است كه اين ابوسفيان همان ابوسفيانى است كه ذهبى درباره اسلام آوردن و سوابق درخشان او مىگويد: رئيس قريش و فرمانده ايشان در جنگ احد و خندق بود. و مطالب و كارهاى سختى دارد (سابقه درخشانى ندارد) ، اما خداوند اين كارها را با اسلام وى در فتح مكه جبران كرده است، شبيه به انسانى كه مجبور ترسان بود اسلام آورد، سپس بعد از چند وقت اسلامش نيكو شد.(2)
نصب معاويه به امارت شام در زمان عمر: ابنخلدون مىگويد:
عمر، يزيد بن ابىسفيان را بر شام گماشت و مدت حكومت او طولانى شد، تا اينكه در طاعون عمواس در سال 18 هلاك شد. به جاى او برادرش معاويه را به
حكومت گماشت، و عثمان نيز او را بعد از عمر در جاى خود باقى گذاشت. رياست ايشان بر قريش در زمان اسلام به رياست ايشان قبل از فتح مكه به هم متصل شد، به طورى كه رنگ خود را از دست نداد و آن دوران فراموش نشد. در هنگامى كه بنىهاشم به كار نبوت مشغول بودند و دنيا را كنار زدند، در مقابل به جاى آن وحى و شرافت نزديكى به خدا به سبب رسول او را گرفتند و مردم دائما آن (حكومت را) براى بنىاميه مىدانستند.(1)
ذهبى مىگويد: يزيد در طاعون سال 18 از دنيا رفت. وقتى كه در حال احتضار بود برادرش معاويه را به كار گماشت. عمر هم به خاطر احترام يزيد و اجراى ولايت وى، او (معاويه) را بر همين كار ابقا كرد.(2)
وسعت يافتن قدرت معاويه در زمان عثمان: خليفة بن خيّاط در كتاب تاريخ خود مىگويد: سپس طاعون عمواس آمد. ابوعبيده از دنيا رفت و برادرش معاذ را به كار گماشت. معاذ نيز از دنيا رفت و يزيد فرزند ابوسفيان جانشين او شد. يزيد از دنيا رفت و برادرش معاويه را به جانشينى انتخاب كرد. سپس عمر نيز او را ابقاء كرد. همچنين عمر، عمرو بن العاص را والى فلسطين و اردن نمود، و معاويه در دمشق و بعلبك و بلقاء بود و سعيد بن عامر بن حذيم بر حمص. سپس همه شام براى معاويه بن ابىسفيان جمع شد.
اينها تنها بخشى كوچك از عواقب كار غدير بود كه در اين گزيده بيان شد، چرا كه همه جوانب اين مسئله نيازمند تحقيقهاى دقيق و موشكافانه است.
«مُنكَر» يعنى مخالفت با ولايت(3)
در دهمين بخش، حضرت درباره احكام الهى سخن گفتند كه مقصود بيانِ چند
پايه مهم عقيدتى بود. از جمله اينكه چون بيان همه حلالها و حرامها توسط من امكان ندارد، با بيعتى كه از شما درباره ائمه عليهمالسلام مىگيرم حلال و حرام را تا روز قيامت بيان كردهام، زيرا علم و عمل آنان حجت است.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله ضمن دستور به امر به معروف و نهى از منكر، دو نكته بسيار مهم درباره امر به معروف و نهى از منكر يادآور شد كه اگر آن حضرت نفرموده بود به ذهن كسى خطور نمىكرد.
ديگر اينكه بالاترين امر به معروف و نهى از منكر، تبليغ پيام غدير درباره امامان عليهمالسلام و امر به اطاعت از ايشان و نهى از مخالفتشان است. ديگر اينكه امر به معروف و نهى از منكر بايد طبق دستور مقام عصمت باشد، و گرنه معروف و منكر شناخته نمىشود تا كسى بخواهد امر و نهى كند:
اَلا وَ اِنّى اُجَدِّدُ الْقَوْلَ: اَلا فَاَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ.
اَلا وَ اِنَّ رَأْسَ الاَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ اَنْ تَنْتَهُوا اِلى قَوْلى وَ تُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ يَحْضُرْ وَ تَأْمُرُوهُ بِقَبُولِهِ عَنّى وَ تَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ اَمْرٌ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَ مِنّى. وَ لا اَمْرَ بِمَعْرُوفٍ وَ لا نَهْىَ عَنْ مُنْكَرٍ اِلاَّ مَعَ اِمامٍ مَعْصُومٍ:
من سخن خود را تكرار مىكنم: نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به كار نيك امر كنيد و از منكرات نهى نماييد.
بدانيد كه بالاترين امر به معروف آن است كه سخن مرا بفهميد و آن را به كسانى كه حاضر نيستند برسانيد و او را از طرف من به قبولش امر كنيد و از مخالفتش نهى نماييد، چرا كه اين دستورى از جانب خداوند عز و جل و از نزد من است، و هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نمىشود مگر با امام معصوم.
ابطال حمل امامت در حديث غدير بر امامت تصوّف(1)
يكى از شبهات كه بر حديث غدير وارد كردهاند حمل امامت در حديث غدير بر امامت تصوّف است ! مولوى سلامتعلى شبههاى را مطرح كرده كه خود دربردارنده اعتراف به دلالت حديث غدير بر امامت سرورمان اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
وى چون شبهات بافته شده پيرامون حديث غدير را براى جلوگيرى از دلالت آن بر مطلوب حقّ بسنده نديده، و از سوى ديگر نتوانسته دلالت حديث بر امامت را نفى كند، امامت مستفاد از اين حديث شريف را بر امامت صوفيانه و باطنى حمل كرده است ! وى در كتابش «تبصره» گفته است:
نزد اهلسنت در امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام شكى نيست و آن عين ايمان است، اما سزاوار است كه مفاد احاديث غدير امامت معنوى باشد نه خلافت. اين از كلام اهلسنت و علماى صوفيّه استفاده مىشود. از اينجاست كه بيعت همه سلسلههاى صوفيان به اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام مىرسد، و به وسيله آن حضرت به رسول جنّ و انس.
اين شبهه به چند وجه باطل است:
دليلى كه مسلمانان مىتوانند با آن منكران پيامبرى محمد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را ملزم كنند، بشاراتى است كه در كتب آسمانى پيشين در نبوت حضرتش وارد شده است. بىگمان، مخالفان از پذيرش اين بشارات كه دانشمندان مسلمان از كتابهاى ايشان بيرون آوردهاند گريزى ندارند، زيرا اين بشارات مستخرج از كتب آنان است و آشكارا به پيامبرى خاتمالنبيين صلىاللهعليهوآله دلالت مىكنند.
بنا بر اين، اگر تأويل اهلسنت در مورد حديث غدير درست باشد كه آن را بر امامت باطنى حمل كنند، براى اهل كتاب نيز جايز خواهد بود كه نبوت پيامبر ما را
1) . چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 733 - 738.
اينگونه زير سؤال ببرند؛ اينكه آن را تأويل و بر معناى لغوى لفظ يعنى «والايى» حمل كنند ! حمل امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام بر امامت صوفيانه ! مانند حمل نبوت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به معناى لغوى و نه اصطلاحى نبوت از سوى منكران است. اگر اين باطل است آن هم باطل است.
اين تأويل و حمل امامتى كه حديث غدير به آن دلالت مىكند بر امامت باطنيّهاى كه صوفيه مىگويند، در صورتى درست است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام از صوفيه باشد ! حافظ ابنجوزى صوفى بودن امام عليهالسلام و ديگر صحابه را انكار كرده، و كلام ابونعيم اصفهانى را كه ايشان را از شمار صوفيه آورده زشت دانسته و گفته است:
ابونعيم اصفهانى براى صوفيه كتاب «حلية الأولياء» را نوشت، و در آن مطالب زشتى آورد، و شرم نكرد و نام ابوبكر و عمر و عثمان و على بن ابىطالب عليهالسلام و صحابه بزرگوار را در شمار صوفيه آورد.(1)
اگر آوردن نام اميرالمؤمنين عليهالسلام در شمار صوفيان بىشرمى باشد، بىگمان حمل حديثى كه دالّ بر امامت او است به امامت صوفيانه نيز بىشرمى خواهد بود.
شاه ولىاللّه دهلوى - پدر مخاطب ما دهلوى - در كتابش «قرّة العينين» در ردّ عقايد صوفيه و بيان عدم ثبوت آنها از شرع شريف بسيار تلاش كرده است. محال است كسى از آن سخنان آگاه شده باشد و حديث غدير را بر اين محمل ناروا حمل كند !
مولوى اسماعيل در «رساله امامت» خاطرنشان كرده كه امامت سايه رسالت و مانند آن است و مبنايش بر اظهار نهاده شده نه بر اخفاء، اما ساير ارباب ولايت چنين نيستند. از اين رو، جايز نيست گفتارهاى صادر شده از ائمه در بيان امامتشان بر خودستايى و مانند آن حمل شود.
1) . تلبيس ابليس: ص 159.
اين سخن مىرساند امامتى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در اشعارش از آن سخن گفته و آن را اظهار كرده و آشكارا به آن افتخار نموده امامت باطنى نيست، و گرنه آن را اظهار نمىكرد و مدّعى آن نمىشد.
دهلوى در نخستين باب «تحفه اثنىعشريه» تصريح كرده كه روش اهلسنت اين است كه سخنان اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر ظاهر آن حمل كنند. چنانكه كلام خدا و كلام رسول صلىاللهعليهوآله نيز چنين است، و همگى بايد بر معناى ظاهرى آنها حمل شوند.
پس از اين اقرار، مىبينيم لفظ امامت در اشعار اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده، و شكى نيست كه «امامت» در معناى مصطلح آن ظهور دارد نه امامت صوفيانه. از اين رو، نزد دهلوى و چنانكه خود تصريح كرده، نزد اهلسنت گردانيدن لفظ از معناى ظاهرىاش نادرست است.
دهلوى در باب نبوت كتاب «تحفه اثنىعشريه» مىنويسد:
عقيده دوازدهم: نصوص قرآن كريم و احاديث پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله همه محمول بر معانى ظاهرى هستند. سَبْعيّه از اسماعيليه، و خطابيّه و منصوريّه و مَعمَريّه و باطنيّه و قرامطه و رِزاميّه از فرقههاى شيعه عقيده دارند كه آنچه در كتاب و سنت از وضو و تيمم و نماز و روزه و زكات و حج و بهشت و دوزخ و قيامت و حشر وارد شده بر ظاهر آن حمل نمىشود، بلكه اشاره است به چيزهاى ديگر كه آنها را جز امام معصوم نمىداند.
وى سپس نمونههايى از اقوال اين فرقهها در موضوع سخنش نقل كرده، و گفته كه گردانيدن نصوص قرآن و احاديث از ظواهر آنها از كارهاى ملحدان و زنديقان است. اين عمل زشت، بدىها و رسوايىها بسيارى را در پى دارد و ستونهاى دين به سبب آن فرو مىريزد.
بنا بر همه اينها، تأويل حديث غدير و گردانيدن آن از معنايى كه در آن ظهور دارد، و همچنين اشعار اميرالمؤمنين عليهالسلام و حسّان و قيس بن سعد و ساير احاديث وارد شده در امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام، از آشكارترين مصاديق سخن دهلوى است كه چنين كارى از كارهاى ملحدان و زنديقان و موجب ويران شدن پايههاى دين حنيف است.
تأويل مذكور با مقتضاى استدلال ابوبكر به حديث «الأئِمَّةُ مِن قُرَيشٍ» بر خلافتش در مقابل انصار مخالف است، چرا كه مقتضاى استدلال به حديث مذكور اين است كه حديث ظاهر در معناى امامت و جانشينى رسول خدا صلىاللهعليهوآله باشد؛ يعنى معناى مصطلح نه امامتى كه در تصوف مطرح است.
ابوبكر به همين ظهور استناد و به آن احتجاج كرده است. اگر امامت دالّ بر خلافت نبود، وى براى اثبات اينكه جانشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله است به اين حديث استناد نمىكرد. احتجاج ابوبكر به اين حديث براى اثبات خلافتش در كتابهاى سيره و تاريخ آمده است.
شاه ولىاللّه دهلوى تصريح كرده(1)كه نزد اهلسنت امامت و خلافت مترادف اند. بنا بر اين، در اشعار اميرالمؤمنين عليهالسلام و حسّان و قيس مراد از «الامام» خليفه است، نه امام به معناى صوفيانه. اين نيز تأويل حديث غدير را باطل مىكند و نشان مىدهد كه تأويل مذكور مخالف مذهب و معتقَد اهلسنت است.
امامت مصطلح كه نزد اهلسنت مترادف «خلافت» يا همان رياست عامّه در دين و دنياست، و عالمان بزرگ اهلسنت به اين مطلب تصريح كردهاند. فخر رازى مىنويسد: امامت رياست عامه شخصى از اشخاص در دين و دنياست. قيد «عامّه»
1) . ازالة الخفاء: مقصد اول از باب هفتم.
براى اين است كه رئيس و قاضى و مانند اينها از تعريف خارج شوند. قيد «شخصى از اشخاص» براى اين است كه هر گاه امام را به سبب فسقش عزل كردند «كلّ امت» از تعريف خارج شوند، چرا كه «كلّ امت» شخص واحد نيست.(1)
تَفتازانى گويد: امامت رياست عامه در دين و دنياست، به عنوان جانشينىِ پيامبر.(2)
تعريف امامت در شرح تجريد قوشچى و ديگر كتب كلامى نيز همين است، و دهلوى هم در آغاز باب امامت «تحفه اثنىعشريه» امامت را اينگونه تعريف كرده است.
به نصّ اشعار اميرالمؤمنين عليهالسلام و اشعار حسّان و قيس در روز غدير، امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام ثابت شد. اين امامت براى همه مسلمانان نيز ثابت شد كه ابوبكر و عمر هم در شمار آنها بودند، و عمر در آن روز به حضرت امير عليهالسلام گفت: گوارايت باد اى پسر ابوطالب، كه اينك مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى.
بنا بر همه اينها، در ثبوت امامت عامه براى حضرتش شكى نمىماند. زيرا اگر مراد از امامت ثابت شده در روز غدير امامت عامه باشد مطلوب ثابت مىشود، و اگر مراد امامت در بعضى از امور باشد؛ آن امور يا به دين مربوط اند يا به دنيا، كه در هر صورت ثبوت امامت براى على عليهالسلام حتى در امرى از امور مستلزم بطلان خلافت خلفاى سه گانه است. چرا كه امامت وى - هر چند كه در امرى از امور باشد - به اين معنى است كه خلفاى سه گانه در آن امر خاص امام نبوده بلكه مأموم على عليهالسلام بودهاند.
در نتيجه، عموميت امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام ثابت مىشود، و عموميت امامت خلفاى سه گانه باطل مىگردد. وقتى بطلان عموميت امامت اينان ثابت شود، بطلان تقدّمشان بر حضرت امير عليهالسلام نيز ثابت خواهد شد، چرا كه جايز نيست مأموم بر امام مقدّم شود. بنا بر اين، روشن شد كه تأويل مذكور از حديث غدير هيچ سودى براى اهلسنت ندارد.
امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام از اشعار وى و اشعار حسّان بن ثابت و قيس بن سعد بن عُباده ثابت شد. اگر على عليهالسلام امام باشد، از همه گناهان معصوم خواهد بود، و اگر معصوم باشد خلافتش ثابت شده، و خلافت آنها كه خود را از او پيش انداختند باطل مىشود، چرا كه تقدّم غير معصوم بر معصوم عقلاً قبيح و بلكه از اقبح قبايح است.
فخرالدين رازى به دلالت لفظ «امام» بر «معصوم از همه گناهان» اعتراف كرده و نوشته است:
آيه «إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ إماما»(1): «من تو را امام همه مردم قرار مىدهم» ، دلالت مىكند كه ابراهيم عليهالسلام از همه گناهان معصوم بود، زيرا امام كسى است كه از او پيروى و به او اقتدا مىشود، و اگر گناهى از او سر زند پيروى از او در آن كار بر ما واجب نخواهد بود. و گرنه لازم مىآيد كه انجام دادن معصيت بر ما واجب باشد، و اين محال است، چرا كه معصيت از آن رو معصيت است كه انجام دادنش ممنوع است و وجوب انجام آن به اين معنى است كه ترك كردن آن ممنوع است، و جمع بين اين دو محال است.(2)
برائت، معيار ولايتِ غديرى(3)
امام باقر عليهالسلام به عنوان بيان مفهوم و حدود ولايت و برائت با استناد به حديث غدير فرمودند: چقدر اين امت نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام ظلم و بىانصافى كردهاند !
سپس حضرت به عنوان نمونه فرمودند: شما مخالفين، دوستانِ ابوبكر را دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشد - بيزارى مىجوييد، و دوستان عمر را دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشد - بيزارى مىجوييد، و دوستان عثمان را
دوست داريد و از دشمنان او - هر كس كه باشد - بيزارى مىجوييد. ولى وقتى نوبت به على بن ابىطالب عليهالسلام مىرسد مىگويند: دوستانش را دوست داريم ولى از دشمنانش بيزارى نمىجوييم بلكه آنان را هم دوست داريم !
چگونه چنين ادعايى برايشان صحيح است، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. ولى مىبينى كه با دشمنان او دشمنى نمىكنند و خواركنندگان او را خوار نمىكنند. اين انصاف نيست.(1)
چرا هدفِ خلقت در غدير، تحقق نيافت ؟(2)
يكى از سؤالاتى كه در مبحث غدير به ذهن مىآيد اين است كه:
چرا هدف غدير تحقق نيافت ؟
چرا پس از غدير دنيا به سوى عدالت يكپارچه نرفت ؟
چرا يكتاپرستى در دنيا محقق نشد ؟ !
جواب اين سؤال را از فرمايش صديقه كبرى حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام - كه از پدر بزرگوارشان رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل فرمودند -
استفاده مىكنيم: مَثَلُ الإمامِ مَثَلُ الكَعبَةِ؛ إذ تُؤتى وَ لا تَأتى(3): امام همانند كعبه است؛ كه مردم بايد به سوى او آيند نه آنكه او به سوى مردم برود.
پس خدا راه را نشان داد و سرمايه نجات بشر را به آنها معرفى فرمود. اكنون وظيفه مردم است كه به دنبال او بروند، چرا كه حكمت پروردگار متعال بر امتحان بشر است و دست همه در اختيار ايمان يا كفر باز است. پس اگر بشر مشتاق سعادت و عدالت است، راه سعادت در صراط على عليهالسلام و اطاعت از ايشان است.
آيات مربوط به امتحان و مقابله با دشمنان غدير(1)
بزرگترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند.
در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. جا داشت هنگام امتحان - كه آغازش رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بود -
كسى سقوط نكند، و همه پيروزمندانه و سرفراز در پيشگاه خداوند و در برابر قضاوت آينده تاريخ از آن بيرون آيند، ولى امت اسلام شكستى تأسفانگيز در اين آزمايش الهى از خود به يادگار گذاشتند كه سرافكندگى آن پس از هزار و چهارصد سال هنوز رنگ نباخته است.
مسلمانان به گونهاى امتحان دادند كه جا دارد عنوان آن را به امتحانِ دشمنى با على عليهالسلام تغيير دهيم و بگوييم: با بالاترين نمرهاى از آن بيرون آمدند كه ما فوقش فرض نمىشود. به گونهاى امتحان دادند كه گويا اصلاً غدير اتفاق نيفتاده و كمتر از 80 روز از خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله نگذشته است !
اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيشبينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به آيات قرآن اينگونه ترسيم فرمود:
ابتدا يادآور شد كه خداوند بندگان را رها نمىكند، و نتيجه عمر هر كس را بدون امتحان نمىگويد. سپس تصريح فرمود كه امتحان بر سر ولايت على عليهالسلام وعده الهى است، و اين امتحانى است كه قبل از روز قيامت در برابر آن قرار خواهند گرفت.
1) . غدير در قرآن: ج 2 ص 235 - 344.
سپس ضابطهاى روشن براى پيروزى در چنين امتحانى به مردم ارائه فرمود و آن اينكه مخالفت با دستورات انبياى الهى به هر گونهاى باشد مخالفت با خداوند و سقوط در امتحان است. آنگاه سقوط در چنين امتحانى را هلاكت و جهنم و كفر خواند.
سپس تأكيد كرد كه خداوند در امتحان ولايت از كسى نمىگذرد و با شكست خوردگان اين امتحان قاطعانه برخورد مىنمايد. در موردى فرصت طلبان را نشانه گرفت كه گويا منتظر تغيير شرايطى هستند تا بر ضد ولايت على عليهالسلام اقدام كنند، غافل از اينكه همه اين تحولات بسترى براى امتحان است.
در فرازى ديگر، يكى از عوامل سقوط در امتحان را منت گذاشتن بر خدا و رسول در قبول ولايت دانست كه اين غرور به دنبال خود شكستى عظيم دارد.
در قسمتى ديگر، حسد نسبت به مقام شامخ ولايت را از عوامل سقوط در امتحان الهى اعلام كرد.
اينها سرفصلهاى اين موضوع بودند كه با مطرح كردن آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه 11 آيه است - در اينجا ذكر مىكنيم، و البته هر كدام از آنها در محل خود آمده است:
1 - سوره آل عمران، آيه 179: «ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللّه يَجْتَبِى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ، فَآمِنُوا بِاللّه وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ» .
2 - سوره حج، آيه 45: «فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ، فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» .
3 - سوره اسراء، آيه 58 : «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا شَدِيدا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» .
4 - سوره آل عمران، آيه 144 : «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ» .
5 - سوره حجرات، آيه 17: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا، قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ، بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلاْءِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» .
6 - سوره محمد صلىاللهعليهوآله، آيه 28: «ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللّه وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ» .
7 - سوره الرحمن، آيه 35: «يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» .
8 - سوره فجر، آيه 13 و 14: «فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ» .
9 - سوره صافات، آيه 71: «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» .
10 - سوره طلاق، آيه 8 : «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَدِيدا وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» .
11 - سوره بقره، آيه 24: «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ» .
آيه «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ . ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ . كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ . وَيْلٌ ... »(1)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين
1) . مرسلات / 16 - 19. غدير در قرآن: ج 2 ص 73 - 78.
موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 16 - 19 سوره مرسلات است: «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» :
«آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان گروه ديگرى را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مىكنيم. واى در آن روز بر تكذيب كنندگان» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اكْثَرُ الاوَّلينَ، وَ اللّه لَقَدْ اهْلَكَ الاوَّلينَ، وَ هُوَ مُهْلِكُ الاْخِرينَ. قالَ اللّه تَعالى: «أَ لَمْ نُهْلِكِ الْأَوَّلِينَ. ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ الاْخِرِينَ. كَذلِكَ نَفْعَلُ بِالْمُجْرِمِينَ. وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» :
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند، و خداوند آنان را (به خاطر مخالفت با پيامبرانشان) هلاك نمود، و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد. خداى تعالى مىفرمايد: «آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم. آيا در پى آنان گروه ديگرى را نفرستاديم. ما با مجرمان چنين مىكنيم. واى در آن روز بر تكذيب كنندگان» .
در اواسط خطابه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله اخبارى از غصب خلافت را به ميان آورد و ذهنها را متوجه خطر گمراهى بعد از خود نمود، و براى هضم آن يادآور شد كه امتهاى گذشته نيز به چنين خطرى مبتلا شدند.
سپس براى آنكه مردم اين خطر را جدى بگيرند هلاك شدن امتها با عذاب الهى را مطرح فرمود و اينكه امتهاى آينده نيز همان مسير را خواهند پيمود، و براى اين مطلب به آيه قرآن استناد نمود و با كلمه «قالَ اللّهُ تَعالى» چهار آيه پشت سر هم از سوره مرسلات را قرائت فرمود.
اين آيات در موقعيت خاصى از قرآن قرار گرفته كه خداوند تأكيد خاصى بر تكذيب كنندگان دارد و در اين سوره 10 بار فرموده: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» :
بار اول قيامت را ياد مىكند و در آن روز واى بر تكذيب كنندگان مىگويد.
بار دوم هلاك شوندگان گذشته و آينده را ياد مىكند و همين جمله را تكرار مىكند كه همين آيه مورد نظر ماست.
بار سوم خلقت انسان را در مراحل رشد نطفه مطرح مىكند و بعد از چند آيه، جمله «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» را تكرار مىكند.
بار چهارم نعمتهاى روى زمين را يادآور مىشود و همين آيه را مكرر مىنمايد.
بار پنجم مسئله تكذيب را جدىتر مطرح مىكند و با تصوير روز قيامت به آنان مىفرمايد: «اكنون سراغ نتيجه آنچه تكذيب مىكرديد برويد» ! و سپس عذاب جهنم را بيان مىكند و بار ديگر آيه «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» را ذكر مىكند.
بار ششم برخورد تند با تكذيب كنندگان را در روز قيامت به ميان مىآورد و يك بار ديگر آيه مزبور را تكرار مىنمايد.
بار هفتم عجز آنان را مطرح مىكند كه اگر حيلهاى داريد به كار بنديد و باز آيه را تكرار مىفرمايد.
بار هشتم سراغ تصديق كنندگان مىرود و نعم بهشتى آنان را برمىشمارد و مىفرمايد: ما محسنين را اين چنين جزا مىدهيم و آنگاه مىفرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» .
بار نهم مجرمين را در دنيا مهلت مىدهد و باز آيه را تكرار مىنمايد.
بار دهم اطاعت نكردن آنان از فرامين الهى را مطرح مىكند و باز مىفرمايد: «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ» .
و اينگونه ده بار اين جمله در سوره «مرسلات» تكرار شده، شبيه آيه «فَبِأَىِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» كه در سوره «الرحمن» تكرار شده است.
آنچه به تفسير اين آيه باز مىگردد عنوان كردن مسئله تكذيب رسل و ارتباط آن به عذاب الهى در اين موقعيت خطبه است. بدان معنى كه هر كس على عليهالسلام را ردّ كند و مقام او را نپذيرد و نتيجتا سخن و فرمان او را اطاعت نكند اين همان تكذيب اوست، و چون اين مقام و منزلت على عليهالسلام را پيامبر صلىاللهعليهوآله آورده نپذيرفتن او به معناى ردّ اوامر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و تكذيب آن حضرت است. از آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آنچه مىگويد از طرف خداست، در واقع كسى كه مقام على عليهالسلام را نپذيرد خدا را تكذيب كرده است.
اكنون به اين نتيجه مىرسيم كه خداوند اقوام بسيارى را به خاطر تكذيبشان هلاك نموده و خواهد نمود، كه از بارزترين نمونههاى آن تكذيب خدا و رسول در مسئله ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام است.
يادآورى اين نكته ضرورى به نظر مىرسد كه تكذيب امم گذشته نسبت به انبياى خود به معناى ارتكاب گناه نبود، بلكه كارى ريشهاى بود تا راه را براى آنچه مىخواستند باز كنند و به اهداف خود برسند.
لذا گاهى به پيامبران خود مىگفتند: شما به دروغ ادعا مىكنيد كه از طرف خدا هستيد. گاهى مىگفتند: اين سخنان را خدا نفرموده و شما از طرف خود به ما امر و نهى مىكنيد. گاهى مىگفتند: تقدس شما را به چنين دستوراتى وادار مىكند و الا واقع دين خدا چنين نيست. گاهى پس از مخالفت بهانه مىآوردند كه: ما گمان كرديم منظور شما چنين است. و گاهى مصلحت سنجى خود را به عنوان دليلى قاطع در برابر دستور الهى قرار مىدادند و بدين صورت آن را ردّ مىكردند.
همه اين نمونهها دقيقا در برابر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز تكرار شد و معنايى جز تكذيب و ردّ كلام آن حضرت نداشت، ولى در ظاهر شكلهاى حق به جانبى به خود مىگرفت و گاهى به حساب ورع و تقوى و دقت در فرمان الهى نيز گذاشته مىشد.
در مسئله «ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام» همه اين نمونههاى تكذيب در زمان خود پيامبر صلىاللهعليهوآله، گاهى رو در روى آن حضرت و گاهى در غياب ايشان رخ داد، و چهره اصلى آن پس از شهادت حضرتش ظاهر شد؛ كه رسما در برابر على بن ابىطالب عليهالسلام قد عَلَم كردند:
مورد اول: تكذيبهاى رو در رو در غدير
از نمونههاى شاخصِ تكذيبهاى رو در رو، حارث فهرى بود كه با صراحتِ لهجه تكذيب خود را بر زبان آورد و عذاب را خودش درخواست كرد و گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست.(1)
عدهاى همچون ابوبكر و عمر گفتند: «آيا اين امر ولايت و اينكه بايد با على بيعت كنيم از طرف خداست يا رسولش» ؟ ! يعنى آيا از جانب خود مىگويى ؟ و اين در واقع تكذيبى بود در قالبى مرموزانه و مزوّرانه، و اين از پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله پيداست كه فرمود:
آيا چنين مسئله بزرگى بدون امر خداوند مىشود ؟ !(2)
عدهاى ديگر كه جرئت اينگونه جسارتها را نداشتند با لحنى دلسوزانه و اظهار مصلحت انديشى گفتند: مردم تازه مسلمان شدهاند و نمىپذيرند كه نبوت در شما و امامت در پسر عمويتان باشد، و اگر امامت را به ديگرى واگذار كنى بهتر است. حضرت فرمود: از پيش خود اين كار را نكردهام كه اختيار داشته باشم. خداوند امر كرده و آن را واجب نموده است.
گفتند: اگر به خاطر ترس از مخالفت خداوند اين كار را نمىكنى، پس كسى را در خلافت با او شريك نما كه مردم با وجود او آرام بگيرند و با تو مخالفت نكنند !
حضرت نپذيرفت و از طرف خدا آيه نازل شد: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» .(1)حضرت فرمود: اگر اين پيمان را بشكنيد و يا در آن شك كنيد روز قيامت خصم شما خواهم بود.(2)
مورد دوم: تكذيبهاى غيابى در غدير
نمونههايى كه در غياب پيامبر صلىاللهعليهوآله بىواهمه به تكذيب ولايت پرداختند از مقابل منبر غدير آغاز شد.
چند نفر كه مقابل منبر نشسته بودند به يكديگر با مسخره گفتند: اكنون مىگويد: خدايم چنين گفته است ! ! و سپس گفتند: به خدا قسم، ابدا درباره آنچه مىگويد تسليم او نخواهيم شد.(3)
عدهاى با يكديگر با غيظ نجوا كردند كه: محمد هر از چند گاه ما را به مسئله جديدى فرا مىخواند، و اكنون سراغ اين مسئله رفته كه اهلبيتش را بر دوش شما سوار كند ! !(4)
عدهاى ديگر با آهى سرد اين تكذيب را علنى ساختند و به يكديگر گفتند: اى كاش ما را به جاى على امام قرار مىداد ! !(5)
دومى به اولى گفت: نه به خدا قسم، خدا به او چنين دستورى نداده است و اين ساخته خود اوست ! !(6)
معاويه پس از مراسم غدير دست بر دوش مغيره گذاشته و تكيه داده بود و مىگفت: به خدا قسم محمد را بر گفتهاش تصديق نمىكنيم و به ولايت على اقرار نمىنماييم.(1)
نمونه بارزى كه عملاً به تكذيب پيامبر صلىاللهعليهوآله اقدام كردند امضاى صحيفه ملعونه بود كه همزمان با غدير به عنوان اقدامى در مقابل پروردگار آن را امضا كردند.
مورد سوم: تكذيب چه كسى و چه موضوعى ؟ !
با توجه به انواع تكذيب كه در حيات پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله رو در روى آن حضرت صورت پذيرفت، نوبت به كلام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىرسد كه در خطابه فرمود: همان گونه كه خداوند پيشينيان را به خاطر مخالفت با پيامبرانشان و دروغ پنداشتن پيامها و رسالت ايشان هلاك كرد و به انواع عذاب گرفتار نمود، آيندگان را نيز به آنان ملحق خواهد فرمود.
اين آيندگان كدام پيامبر را تكذيب كردهاند ؟ حضرت خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله را.
اينان چه چيزى را تكذيب كردهاند ؟ ولايت دوازده امامِ اعلام شده در غدير را.
طبق آيه كسانى كه حجتهاى پروردگار را انكار كنند نزد خداوند مجرم هستند، و اين جرم در حدى است كه استحقاق هلاكت و عذاب الهى را دارند و خداوند با عنوان «واى بر شما» آنان را خطاب فرموده است.
آيه «وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ ... »(2)
از جمله آياتى كه در غدير و پس از خطبه در مورد منافقين و طرح جايگزينى شخص ديگرى براى خلافت به جاى اميرالمؤمنين عليهالسلام بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيه است:
«وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى إِلَيَّ إِنِّى أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» :
«و هنگامى كه آيات روشن ما بر آنان تلاوت مىشود كسانى كه اميد ملاقات ما را ندارند مىگويند قرآنى غير از اين براى ما بياور يا آن را تبديل كن بگو براى من چنين حقى نيست كه آن را از پيش خود تبديل نمايم من جز آنچه بر من وحى مىشود تابع چيز ديگرى نيستم من اگر سرپيچى از امر پروردگارم نمايم از عذاب روزى بزرگ مىترسم» .
آنچه در اينجا قابل ذكر است كفر اعتراض كنندگان بر غدير است. با توجه به رواياتى كه درخواست كنندگان تبديل على عليهالسلام به ديگرى را معرفى كرد و چگونگى رفتار آنان را بيان نمود و دقت در متن آيه كه بيانگر اعتقاد قلبى اعتراض كنندگان به منصوب نبودن على عليهالسلام از سوى خداست، تصوير پنهان اين پيشنهاد تبديل بدست مىآيد كه ذيلاً به روشن كردن جوانب آن مىپردازيم:
درخواست تبديل از سوى آنان پس از شنيدن خطبه بلند غدير بود، كه حضرت در آن مسئله ولايت و الهى بودن آن و امر مؤكد خداوند و نزول آيه تبليغ را كاملاً بيان فرمود و حتى بيعت لسانى گرفت. بنا بر اين، اصلاً جايى براى اين پيشنهاد نبود و مطرح كردن آن حاكى از مطلب ديگرى بود.
وقتى خداوند در پاسخ آنان سه مسئله «از پيش خود گفتن (مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى) » و «پيروى از وحى (إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحى) » و «عصيان و سرپيچى از امر پروردگار (إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى) » را مطرح مىفرمايد ناظر به اين است كه آنان كاملاً متوجه بودهاند كه اين اعتراضشان چنين مفهومى دارد.
گويا در پيشنهادشان به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين گفتهاند: اى فرستاده خدا، اگر چه ما از خطبه تو فهميديم كه ولايت على از طرف خداست و تأكيد بر آن فرموده در حدى كه كوتاهى در آن نرساندن رسالت الهى و مستوجب عذاب است، و پس از چنين تأكيدى هم روشن است كه خداوند راه تغيير و تبديل در اين باره را بسته است، ولى بيا و از پيش خود دست به چنين اقدامى بزن و صاحب مقام ولايت را تغيير ده و به وحى كارى نداشته باش و از اينكه عصيان پروردگار پيش مىآيد نگران مباش !
اگر آنان اينگونه هم نگفته باشند مطرح كردن چنين پيشنهادى بعد از آن خطابه غَرّا جز اين معنى را نمىدهد. لذاست كه حضرت در پاسخ آنان مىفرمايد:
من از پيش خود چنين كارى را نمىتوانم انجام دهم و من تابع خدايم و هرگز از امر خدا سرپيچى نمىكنم.
در آيه اعتراض كنندگان صريحا افراد بىاعتقاد به قيامت معرفى شدهاند، آنجا كه مىفرمايد: «قالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا» . يعنى اگر كسى خود را در انتظار روزى بداند كه بايد پاسخگوى پروردگارش باشد، هرگز جرأت چنين پيشنهادى را به خود نمىدهد، و به خوبى مىفهمد كه خدا حجت را تمام كرده است. اگر بنا باشد در هر يك از اوامر الهى بندگان پيشنهاداتى براى خدا داشته باشند، اين معنايى جز مسخره كردن خدا ندارد.
با در نظر گرفتن سه نكته مزبور، اين نتيجه به دست مىآيد كه پيشنهادكنندگان تبديل على عليهالسلام به ديگرى به خدايى اعتقاد نداشتند و پيرو آن روز جزا را قبول نداشتند، و براى آنان نبوت خود پيامبر صلىاللهعليهوآله هم رياست طلبى بود و معتقد بودند كه حضرت پس از اينكه حكومت خود را به طور كامل بر مردم اجرا نموده اكنون مىخواهد فاميل خود را بر مردم مسلط كند، چنانكه به صراحت اين را گفتند و قبلاً ذكر شد.(1)
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 222.
با اين اعتقاد مسئلهاى به نام ارتباط ولايت با خدا را بهانهاى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى تحكيم سخنان خود مىدانستند. با چنين تفكرى به راحتى پيشنهاد تغيير دادند و بر آن اصرار ورزيدند و اميد داشتند كه بتوانند حضرت را وادار به خواسته خود كنند.
خدا و رسول هم در برابر اين پيشنهاد كه اين همه معناى منفى به دنبال داشت، پاسخ قاطع دادند و بار ديگر ارتباط غدير با وحى را مؤكد نمودند تا بر نسلهاى آن روز و آينده معلوم شود خلافت بازيچه نيست كه طبق مصلحت و شرايط زمان و مكان و اجتماع قابل عوض كردن صاحب آن باشد و يا طبق خواسته مردم انتخاب شود يا تغيير يابد، همان گونه كه در سقيفه و طول خلافت بنىاميه و بنىعباس و عثمانيان چنين بود و اين مقام عُظمى را بازيچه قرار دادند.
آن كس كه مقام ولايت را منصوب كرده خداى حكيم است كه هر كارى را از روى حكمت انجام مىدهد و معرفى على عليهالسلام در غدير براى مقام امامت و خلافت اقتضاى حكمت الهى است كه تغيير در آن معنى ندارد.
دانستن اين نكته كه اعتراض كنندگان در غدير در واقع بت پرستان سابق بودند و اسلام را مسخره مىكردند، تحليل بسيارى از آنچه در حاشيه غدير از سوى دشمنان به وقوع پيوست را آسان مىكند، و پيرو آن پايه اقدامات مخرّب اهل سقيفه را در طول حكومت خود روشن مىنمايد.
پرده از اين همه اسرار در روزى برداشته شد كه نامه دومى به معاويه از صندوق سقيفه بيرون آمد و فرازهاى اول آن نشان داد كه آنچه بر دست غاصبين انجام مىشده از كدامين فكرها و قلبها فرمان مىگرفته است. او در آغاز نامهاش چنين مىنويسد:
به هُبَل قسم و به بتهاى كوچك و بزرگ و به لات و عُزّى قسم، كه عمر از آغازى كه آنها را عبادت كرده، انكارشان ننموده است و هرگز خدايى براى كعبه عبادت نكرده و هيچ سخنى از محمد را تصديق نكرده، و سر تسليم در برابر او نشان نداده مگر براى آنكه بر او حيله كند و ضربه ناگهانى بر او بزند.
او براى ما سحر عظيمى را آورد كه سحر او از سحر بنىاسرائيل بالاتر بود. او گذشته از سحر آنان چيزهاى تازهاى آورد كه اگر آنان حاضر بودند اقرار مىكردند كه او سيد ساحران است ! !
اى پسر ابوسفيان، بر روش قوم خود باش و از دين خود پيروى كن و بر آنچه گذشتگانت به آن معتقد بودهاند وفادار باش كه انكار كردند اين كعبهاى را كه مىگويند براى آن خدايى هست كه دستور داده به آنجا بيايند و طواف كنند و آن را قبله آنان قرار داده است ... .
مگر از پرستش بتها و لات و عُزّى كه از سنگ و چوب و مس و نقره و طلا هستند چه ايرادى ديده بود ؟ ! نَه ! قسم به لات و عزّى، ما هيچ دليلى براى خروج از اعتقادى كه قبلاً داشتيم نيافتيم، اگر چه آنان مردم را به اشتباه انداختند ! ! با چشم بصيرت بنگر و با گوش شنونده دل بسپار و با عقل و قلبت در كار آنان دقت كن، و از لات و عُزّى تشكر كن كه ابوبكر بر امت محمد خليفه شد و در اموال و خون و دين و جان و حلال و حرام آنان حكومت و تصرف كرد.(1)
آيه «وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ ... »(2)
از جمله آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 94 سوره نحل است:
«وَ لا تَتَّخِذُوا أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ لَكُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ» :
«قسمهايتان را بين خود دستاويز فساد قرار ندهيد تا مبادا قدمى پس از ثابت بودن آن بلغزد و بدى را به سزاى مانع شدن از راه خدا بچشيد و براى شما عذاب عظيمى خواهد بود» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم در خطبه غدير فرمود: الا انَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّه تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتى وَ غَضَبى، «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّه» انْ تُخالِفُوهُ «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها إِنَّ اللّه خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» :
بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده و مىگويد: هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد. «هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است از خدا بترسيد» ، كه با على مخالفت كنيد «و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد خداوند از آنچه انجام مىدهيد آگاه است» .
با دقت در مسئله مخالفت با على عليهالسلام، معناى اين فراز خطابه غدير كه با اقتباس از آيه قرآن ادا شده به خوبى روشن مىشود. در اين جمله خطبه مخالفت با على عليهالسلام را مستلزم لغزش قدمهاى ثابت اعلام مىكند.
اين بدان معنى است كه بسيارى از آنان كه در ايمان خود ثابت قدم بودند با مخالفت على عليهالسلام - اگر چه در حد سكوت و يارى نكردنشان - از راه حق لغزيدند، و آن ايمان پايدار و ريشهدار را - و لو براى چند روزى - از دست دادند، اگر چه بعدا به فكر جبران افتادند و توبه كرده و بازگشتند و عدهاى از آنان جانانه على عليهالسلام را يارى كردند.
امام باقر عليهالسلام شدت و ادامه ارتداد و تحير مردم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله را تا يك سال پس از رحلت آن حضرت بيان كرده مىفرمايد: مردم تا يك سال بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله در ارتداد بودند به جز سه نفر. پرسيدند: آن سه كيانند ؟ فرمود: مقداد و ابوذر و سلمان، و سپس فرمود: زمان زيادى نگذشت كه مردم معرفت پيدا كردند.(1)
همچنين امام صادق عليهالسلام اولين توبه كنندگان از تزلزل سقيفه را چنين معرفى مىنمايد: به خدا قسم همه - به جز آن سه نفر - هلاك شدند. البته بعد از زمانى چهار نفر ديگر ملحق شدند و روى هم هفت نفر شدند: ابوساسان، عمار، شتيره، ابوعمره !(2)
در حديث ديگرى امام صادق عليهالسلام در بيان نمونهاى از لغزش ثابت قدمان در اثر فتنه سقيفه فرمود: ارْتَدَّ النّاسُ بَعْدَ رَسُولِ اللّه صلىاللهعليهوآله الاّ ثَلاثَةَ نَفَرٍ: سَلْمانَ وَ اباذَرٍ وَ الْمِقْدادَ. پرسيدند: پس عمار چه شد ؟ ! فرمود: او از راه راست تمايلى به راست و چپ پيدا كرد، ولى سپس بازگشت !(1)
از ابوذر پرسيدند: چگونه عمار و حذيفه وقتى ابوبكر و عمر را ديدند، در كار خود بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به ترديد افتادند ؟ ابوذر پاسخ داد: آنان توبه و پشيمانى خود را بعدا اعلام كردند، ولى اولى براى خود مقامى ادعا كرد و دومى با سه نفر ديگر برايش شهادت دادند كه همان مطلب را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند. عمار و حذيفه هم با خود گفتند: لابد اين مطلبى است كه بعد از مطلب اول (يعنى خلافت على عليهالسلام) اتفاق افتاده، و لذا اين دو نفر هم با ساير شك كنندگان به ترديد افتادند. ولى بعدا توبه كردند و معرفت پيدا كردند و تسليم شدند.(2)
وقتى همين سؤال را از خود حذيفه پرسيدند چنين گفت: به خدا قسم گوش و چشم ما گرفته شد و مرگ و شهادت را خوش نداشتيم و دنيا در قلبمان زينت يافت؛ و ما از خدا مىخواهيم كه از گناهانمان چشمپوشى كند، و در آنچه از عمرمان مانده ما را از لغزش حفظ نمايد.(3)
از جهتى ديگر مىتوان از كلمه «تَزِلَّ» - كه به معناى لغزش است - اين استفاده را كرد كه راه راست يكى بيشتر نيست و آن گام برداشتن در راه على عليهالسلام و موافقت تمام عيار با آن حضرت است. در نتيجه هر گونه لغزش و كوتاهى در آن راه به معناى انحراف از حق و مخالفت با آن است، ولى درجه آن از كوچكترين لغزش آغاز مىشود تا به لغزشهايى مىرسد كه به قعر جهنم پرتاب مىكند؛ و از همين ديدگاه مخالفين اهلبيت عليهمالسلام قابل درجهبندى هستند.
آيه «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ»(1)
بزرگترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيشبينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 71 سوره صافات است:
«وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» :
«قبل از آنان اكثر پيشينيان گمراه شدند» .
در اينجا اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، قَدْ ضَلَّ قَبْلَكُمْ اكْثَرُ الاوَّلينَ:
اى مردم، قبل از شما اكثر پيشينيان گمراه شدند.
تفسيرى كه بر اين آيه از خطبه غدير مىتوان استفاده كرد، با توجه به موقعيت آن در خطبه و تبديل ضمير «هُم» به ضمير «كُم» در كلمه «قَبْلَكُمْ» باز مىگردد كه شامل همه امتهاى قبل از اسلام مىشود.
1) . صافات / 71. غدير در قرآن: ج 2 ص 287 - 289، 291، 298، 299، 307، 318، 320.
مىتوان گفت: از شديدترين آياتى كه عبارتى همه جانبه درباره به حساب نياوردن اكثريت مردم و اذعان به قِلّت مؤمنان در قرآن آمده همين آيه سوره صافات است، زيرا در اين آيه عنوان «ضلالت» را درباره آنان تثبيت مىنمايد و به بىايمان بودن اكتفا نمىكند، و از سوى ديگر اكثريت اولين را مورد توجه قرار مىدهد كه اين عنوان شامل همه زمانهاى قبل از خطاب مىشود.
بنا بر اين، معناى آيه باز مىگردد به اينكه از اول خلقت حضرت آدم عليهالسلام تا روز غدير اكثريت انسانها نه تنها مؤمن نبودهاند كه گمراه هم بودهاند. اقتباس آيه در اين موقعيت خاص خطبه كه حضرت مردم را درباره امتحان الهى درباره ولايت هشدار مىدهد و از مخالفت اوامر الهى در مورد ولايت باز مىدارد و از عذاب دنيا و آخرت مىترساند، بدان معنى است كه در برابر انذارها و هشدارهاى انبياى گذشته اكثريت نپذيرفتهاند و راه انحراف ضلالت را بر راه مستقيم برگزيدهاند، پس شما هم اين نكته را فراموش نكنيد كه اگر بعد از من اكثريت مردم به دستورات و انذارهاى من درباره ولايت توجه نكردند اين به معناى ضلالت و گمراهى آنان است، نه اينكه اكثريت دليل حقانيت باشد.
پس اين اقليت است كه مورد عنايت و امضاى خداوند بوده و در تاريخ انبيا و در مورد اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد خاصى روى اقليت وجود دارد.
همچنين اين مسئله بسيار مهم است كه در تاريخ همه انبيا عليهمالسلام حتى يك مورد نداريم كه اكثريت مردم با پيامبرى موافق باشند و مخالفين او در اقليت باشند. بسيار جالب است كه مسئله مخالفت اكثريت در حد يك فكر و اعتقاد شخصى اكتفا نشده، بلكه باطل خود را اظهار كردهاند و عملاً به مخالفت با پيامبر زمان خود پرداختهاند و تصميم به اخراج او از آن سرزمين گرفتهاند، و آنقدر در باطل خود استقامت به خرج دادهاند كه عذاب خدا را بىواهمه طلب كردهاند.
از همه عجيبتر اينكه با ديدن آثار عذاب هم عقب نشينى نكردهاند و آنقدر اصرار ورزيدهاند كه عذاب الهى بر سر آنان نازل شده و نابودشان كرده است.
اين سابقه اكثريت در امم گذشته، اطمينان خاطر مىآورد كه اصلاً درباره اكثريت بايد محتاطانه و با حالت حذر و ترس از گمراهى نگاه كرد، و اين گذشته شرمآور در همه امتها را هميشه بايد مد نظر داشت.
با مرورى بر تاريخ انبياء و امتهايشان معلوم مىشود كه هميشه اكثريت قريب به اتفاق و در مواردى همه مردم بدون استثنا به مخالفت با نمايندگان خداوند برخاستهاند و اينگونه سقوط ارزش چنين مردمى تا آنجا پيش رفته كه نه تنها خداوند نظر رحمت خويش را از آنان برداشته؛ بلكه بر آنان غضب كرده، و در اين غضب بر تنبيه آنان اكتفا نفرموده و عنوان «انتقام» را مطرح كرده، و در يك زمان كوتاه همه آنان را نابود كرده و زمين را از لوث وجودشان پاك نموده است.
در سوره بقره پس از ذكر برخى امتها كه اكثريتشان گمراه بوده و به عذاب گرفتار شدند مىفرمايد:
«أَ فَكُلَّما جاءَكُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقا كَذَّبْتُمْ وَ فَرِيقا تَقْتُلُونَ»(1): «آيا هر بار كه پيامبرى نزد شما آمد و آنچه نفسهاى شما آن را نمىپسنديد برايتان آورد سركشى كرديد و عدهاى او را تكذيب كرده و عدهاى ديگر او را مىكُشيد» ؟
در واقع در مسئله تكذيب انبياء عليهمالسلام، براى پيشبرد و اجراى هوسهاى اكثريت مردم، اگر پيامبران با آنان مقابله كنند نوبت به برداشتن آنان از سر راه و قتل ايشان مىرسد.
نتيجهاى كه از اين آيه و مرحله عملى آن در تاريخ مىتوان گرفت اين است كه كششهاى نفسانى - كه هميشه انسانها را به سوى شيطان سوق مىدهد - وقتى به صورت «اكثريت» تشكّل پيدا مىكند و قدرت آن به تعداد نفرات اين اكثريت افزايش مىيابد، براى رسيدن به اهداف شيطانى و ضد خدايى با تمام توان وارد عمل مىشود
1) . بقره / 87 .
و حد و مرزى براى خود نمىشناسد. در واقع آن علت كه هواى نفس است براى اين اهداف كه شيطانى است، آخرين توانايىها را به كار مىبندد.
در تاريخ هر يك از پيامبران نيز اين مخالفت اكثريت در قرآن با جزئياتش ترسيم شده، كه هر كدام از آنها را در نام پيامبران مانند نوح عليهالسلام و ابراهيم عليهالسلام و ... ، يا نام اقوام مانند ثَمود و عاد و رَسّ و ... مىتوان يافت.
مسئله در اقليت بودن درباره ولايت اهلبيت عليهمالسلام از بنيادىترين مسايل اعتقادى است كه در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله اسلام عملاً خود نمايى كرده است.
اكثريت مسلمانان امامت و ولايت و خلافت و صاحب اختيارى دوازده امام عليهمالسلام را نپذيرفتهاند، و فقط شيعيان بودهاند كه اين عمود خيمه عقيده را پذيرفتهاند.
با استناد به يك اصل قاطع قرآنى، شيعه نه تنها از اقليت خود نمىهراسد كه به آن افتخار هم مىكند، چرا كه كتاب خداوند در آيات متعدد اكثريت را غير مؤمن و غير عالم و غير عاقل و دشمن حق و مشرك و فاسق و بد كردار و كفران كننده نعمت و جاهل و غافل و كافر و گمراه مىشمارد.
آيه «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ ... »(1)
على بن ابىطالب عليهالسلام آن امامى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سبب امتحان امت قرار داد و فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فصلى از مراسم غدير و خطابه آن را به دشمنان ائمه عليهمالسلام اختصاص داده، تا مردود شوندگان از امتحان علوى بدانند چه آيندهاى در انتظار آنان است. اقتباس از چند آيه و تضمين آياتى ديگر براى اين منظور، روى هم 15 آيه مورد است.
1) . بقره / 217. غدير در قرآن: ج 2 ص 382 - 387.
در اين آيات از يك سو اوصاف و رفتار اعداء اهلبيت عليهمالسلام در دنيا مطرح شده، كه ثابت قدم نبودن آنان در ايمان و گفتگوهاى نارواى آنان و متكبر بودن آنان ذكر شده است. از سوى ديگر جزاى اعتقاد و عملشان در دنيا و آخرت را بيان مىكند كه سقوط ارزش اعمالشان، و استحقاق آتش ابدى بدون تخفيف و مهلت و بدون شفاعت، آن هم عذاب فوقالعادهاى در پايينترين درجه جهنم با شنيدن صداى جوشش جهنم و ديدن شعلههاى آتش نمونههاى آن است.
اين آيات تضمين شده در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله 15 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 217 سوره بقره و آيه 86 - 88 سوره آل عمران است:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّه وَ كُفْرٌ بِهِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللّه وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتَّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» :
«از تو درباره ماه حرام و جنگ در آن سؤال مىكنند بگو جنگ در آن كار بزرگى است و ايجاد مانع بر سر راه خدا و كفر به اوست و خارج كردن اهلش از آن نزد خدا بالاتر است و فتنه از قتل هم بالاتر است آنان همچنان با شما جنگ مىكنند تا اگر بتوانند شما را از دينتان باز گردانند هر كس از شما از دين خود باز گردد و در حالى بميرد كه كافر باشد چنين كسانى همانانى هستند كه اعمالشان در دنيا و آخرت سقوط مىكند و آنان اصحاب آتش هستند كه براى هميشه در آنند» .
«كَيْفَ يَهْدِى اللّه قَوْما كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللّه وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ. خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»(1):
1) . آل عمران / 86 - 88 .
«چگونه خدا هدايت مىكند قومى را كه بعد از ايمانشان كافر شدند و شهادت دادند كه پيامبر بر حق است و براى آنان بينات آمد و خداوند قوم ظالم را هدايت نمىكند. آنان كسانى هستند كه جزايشان اين است كه بر آنان لعنت خدا و ملائكه و همه مردم است. و براى هميشه در آن خواهند بود و عذاب آنان تخفيف داده نمىشود و مهلت داده نمىشوند» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِامامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَاولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النَّارِ هُمْ خالِدُونَ «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» :
اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود. پس هر كس اقتدا نكند به او و كسانى كه جانشين او از فرزندان من از نسل او هستند تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عز و جل، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته و در آتش (جهنم) دائمى خواهند بود. عذاب آنان تخفيف نمىيابد و به آنان مهلت داده نمىشود.
لحظاتى پس از بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام بر فراز منبر و معرفى او با تابلوى جهانى «مَنْ كُنتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» ، و دقيقا پس از اين اعلام و اقرار گرفتن از مردم، پيامبر صلىاللهعليهوآله اولين برخورد درباره انكار چنين ولايتى را قاطعانه نشان داد و اعمال منكرين امامت دوازده امام عليهمالسلام را بىارزش خواند و آنان را به جهنم بشارت داد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين هدف را با اقتباس از دو آيه كه درباره مرتدين از اسلام است و ارتباط كاملى به موضوع دارد مطرح فرمود، و با استفاده از فقره آخر هر دو آيه - كه نتيجه
ارتداد است - كلام خود را كامل فرمود. آخر آيه سوره آل عمران عينا در كلام حضرت آمده، ولى آيه سوره بقره با افزودن «الَّذينَ» به صورت «فَأولئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ ... » آمده و به جاى «أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» ، اختصارا جمله «وَ فِى النَّارِ هُمْ خالِدُونَ» ذكر شده است.
در قرآن، آيه سوره بقره درباره جنگ و حرمت آن در ماههاى حرام است. از اواسط آيه سخن به مقايسه قتل و فتنهانگيزى منتقل مىشود و اينكه «الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ» و در پى آن مسئله ارتداد و بازگشت از دين مطرح مىشود و كسى كه با حال ارتداد بميرد به سقوط اعمال و آتش خالد جهنم جزا داده مىشود.
نظير اين آيه در سوره توبه آمده كه آيه 17 آن چنين است: «ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّه شاهِدِينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ، أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ فِى النَّارِ هُمْ خالِدُونَ» . آيه سوره آل عمران درباره كسانى است كه از مسلمانى باز مىگردند و بعد از اقرار به حقانيت پيامبر صلىاللهعليهوآله كافر مىشوند. چنين كسانى مستحق لعنت خدا و ملائكه و مردماند، و در جهنم بدون تخفيف معذب خواهند شد. در آيات بعد هم مسئله ارتداد دنبال شده و قبول نشدن اعمالشان از جهات مختلف مطرح شده است.
نظير اين آيه در سوره بقره ديده مىشود كه از آيه 159 كسانى را ذكر مىكند كه براهين الهى را كتمان مىكنند و مورد لعنت هستند. سپس توبه كنندگان را كه حقايق كتمان شده را براى مردم تبيين مىكنند مورد عفو قرار مىدهد. آنگاه در آيه 161 و 162 بار ديگر كسانى را كه كافر شده و با كفر مىميرند مورد لعنت خدا و ملائكه و مردم قرار مىدهد و مستحق عذابى خالد مىداند كه تخفيف و مهلتى در آن نيست.
در بُعد تفسيرى كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين فراز خطبه نسبت به دو آيه شريفه اين نكته حائز اهميت است كه در هر دو آيه موضوع سخن از كسانى است كه پس از شناخت براهين و پذيرفتن دين الهى مرتد و كافر مىشوند و از اسلام باز مىگردند.
اين افراد در كلام حضرت به كسانى تعبير و تأويل شدهاند كه پس از اعلام كمال دين با امامت دوازده امام عليهمالسلام، باز هم از پذيرفتن امامت آنان سر باز مىزنند و با اين كار خود مرتد و كافر مىشوند. نكته فوق را پيامبر صلىاللهعليهوآله در سه مرحله بيان فرموده است:
با در نظر گرفتن اينكه اين قطعه از كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله دقيقا پس از بلند كردن و معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام ادا شده، اولين كلام حضرت آن است كه «خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل نموده است» .
اين يك اتمام حجت براى كسانى است كه ادعاى اسلام دارند. ولى با نپذيرفتن امامت تصريح مىكنند كه ما دين كامل نمىخواهيم، و خدا هم مىفرمايد كه دين ناقص مانند بىدينى است !
تكميل سخن در اين است كه مسئله فقط بر سر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام نيست، بلكه شرط دين كامل پذيرفتن امامت بلا فصل دوازده امام معصوم عليهمالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله است. روشنترين راه براى فهماندن اين باقيمانده سخن كلمه «بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ»
است. يعنى اگر تعيين امام الزاما بايد از سوى خدا باشد طبعا بعد از على بن ابىطالب عليهالسلام هم بايد تا آخر دنيا امامانى از سوى خداوند معين شده باشند كه با عبارت «مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ» آنان را تعيين فرموده است.
در اين فراز از خطبه غدير تأكيد خاصى بر مسئله قيامت با دو عبارت كنار يكديگر شده است: «إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ» . از نظر ادبى اين «جار و مجرور» متعلق به يكى از دو فعل متقدم مىتواند باشد و هر دو معناى صحيح دارد: «لَمْ يَأْتَمَّ» و «يَقُومُ» .
اگر متعلق به «يَقُومُ» باشد منظور از آن استمرار امامت دوازده امام عليهمالسلام تا روز قيامت است يعنى كسانى كه تا روز قيامت در مقام على عليهالسلام قرار مىگيرند؛ و اگر متعلق به
«لَمْ يَأْتَمَّ» باشد منظور از آن عموم منكرين امامت دوازده امام عليهمالسلام از روز رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا برپايى قيامت است، و اختصاصى به بيعت شكنان روزهاى اول خلافت نخواهد داشت.
عبارت «الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ» را مىتوان شاهدى بر احتمال دوم يعنى متعلق بودن به «لَمْ يَأْتَمَّ» دانست، زيرا عرضه بر خداوند نوعى اشاره به آمادگى براى پاسخگويى است، و حضرت بدين وسيله منكرين امامت را هشدار مىدهد.
اگر چه با پذيرفتن احتمال اول هم كه متعلق به «يَقُومُ» بدانيم، باز اطلاق عبارت شامل همه منكرين امامت در گستره زمان و مكان خواهد بود.
مسئله ارتداد و بازگشت از دين الهى نزد خداوند از كفر بالاتر است. اكنون كه نپذيرفتن امامت ائمه عليهمالسلام نزد خداوند ارتداد و بازگشت از اسلام است، در اين فراز خطبه با استناد به آيه، دو جزاى مهم براى اين انسانهاى بىپروا نسبت به دينشان در نظر گرفته شده است:
جزاى اول: «حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ»
بىارزش شدن و بطلان اعمال و فساد آن كه معناى «حبط» است. يعنى آنچه به عنوان اسلام انجام دادهاند طبعا بايد براى آنان در دنيا و آخرت نتيجه و فايدهاى داشته باشد، اما خداوند صريحا بر اعمالشان خط بطلان مىكشد و آن را در دنيا و آخرت بىارزش مىخواند.
اين بدان معناست كه كفار در اثر برخى نيكىهايشان لا اقل در دنيا جزاى آنها را خواهند ديد، ولى منكرين امامت نه تنها در آخرت دست خالى خواهند بود كه در دنيا هم به عنوان جزاى خيراتشان چيزى به آنان داده نمىشود و اين به خاطر فاسد شدن و بطلان اعمالشان در اثر انكار ولايت است.
جزاى دوم: «فِى النَّارِ»
آتش جهنم بدون شك سزاى كسى است كه پس از عمرى مسلمانى بدان پشتِ پا بزند و مرتد شود، ولى توصيف اين عذاب در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله حاكى از غضب فوقالعاده الهى نسبت به چنين كسانى است. آن حضرت سه نكته درباره عذاب اين گروه با اقتباس از قرآن فرموده است:
«خالِدُونَ» ؛ هميشه در جهنم خواهند بود و از آن خلاصى ندارند، يعنى هيچ دستمايهاى براى بهشت ندارند.
«لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ» : «در عذاب آنان تخفيف داده نمىشود» ؛ و گويا هيچ شفاعتى درباره آنان پذيرفته نخواهد شد.
«وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» : «به آنان مهلت داده نمىشود» ؛ چه در رفتن به سوى جهنم كه به آنان اجازه هيچ گونه توقفى داده نمىشود، و چه در داخل جهنم كه لحظهاى عذاب قطع نمىشود.
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
13
BY :
Mohammad Ansari Zanjani