ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 12/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل سوم: اعتقادات غدير (1)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج12.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
فهرست فصل سوم: اعتقادات غدير: ج 12 - 16
بخش اول: غدير و اثبات امامت و حجت اللّه
ج 12
قسمت اول: غدير و امامت و حجت اللّه··· 11 - 263
قسمت دوم: صاحب اختيار و غدير··· 265 - 293
قسمت سوم: خلافت و رهبرى جامعه و غدير··· 295 - 318
قسمت چهارم: انتصاب در امامت و خلافت··· 319 - 352
قسمت پنجم: امتحان الهى با غدير··· 353 - 367
قسمت ششم: حضرت مهدى عليهالسلام و غدير··· 369 - 454
قسمت هفتم: ائمه اثنىعشر و غدير··· 455 - 502
بخش دوم: تحليل واقعه غدير
ج 13
قسمت اول: تحليلهاى كلى غدير··· 7 - 133
قسمت دوم: تحليلهاى خط غدير··· 135 - 451
قسمت سوم: تحليلهاى خط ضد غدير··· 453 - 492
بخش سوم: اتمام حجت با غدير
ج 14 : ص 5 - 484
قسمت اول: نكات كلى در مورد اتمام حجت با غدير··· 70 - 32
قسمت دوم: اتمام حجت خدا و معصومين عليهمالسلام با غدير··· 33 - 369
قسمت سوم: اتمام حجت ملائكه، اصحاب، بانوان و علما با غدير و اقرار دشمنان··· 371 - 484
بخش چهارم: اگر غدير عملى مىشد
ج 14 : ص 485 - 570
بخش پنجم: قرآن و غدير
ج 15 و 16
قسمت اول: تفسير قرآن و آمارهاى قرآنىِ غدير··· 9 - 109
قسمت دوم: مراحل حضور قرآن در غدير··· 111 - 201
قسمت سوم: معرفى قرآنىِ غدير··· 203 - 220
قسمت چهارم: تحليلهاى قرآنى غدير··· 221 - 265
قسمت پنجم: موضوع بندى قرآنى غدير··· 267 - 358
قسمت ششم: در حاشيه قرآن و غدير··· 359 - 384
قسمت هفتم: قرآن و غدير در يك نگاه··· ج 16
اول: سورههاى مرتبط با غدير به ترتيب قرآنى··· 7 - 41
دوم: آيات مرتبط با غدير به ترتيب حروف الفبا··· 43 - 389
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
بخش مهمى از مباحث و مطالبى كه ارتباط مستقيم با غدير دارد، مباحث اعتقادى غدير يا همان اعتقادات غدير است، كه فصل سوم اين دائرة المعارف است.
اعتقادات غدير در واقع نتيجه غدير تا قيامت، و خروجى آن براى تمامى نسلها در پهنه گيتى و گستره زمان است، كه در فصل سوم، طى پنج جلد و در پنج بخش، تمام مباحث اعتقادى از منظر غدير واكاوى شده است.
ابتدا و در بخش اول، طى هفت قسمت، مسئله امامت و حجة اللهى، خلافت و انتصاب، امتحان الهى، ائمه اثنىعشر و حضرت مهدى عليهالسلام، از درگاه غدير آمده است.
در بخش دوم مبحث مهم و ضرورى بيان شده، و آن تحليل واقعه غدير و جوانب مختلف آن در دو قسمت؛ خط غدير و در مقابل خط ضد غدير بررسى شده است.
در ادامه و در بخش سوم، اتمام حجتهاى به غدير در طول تاريخِ پس از غدير، از معصومين عليهمالسلام و به پيروى از آنحضرات اصحاب و علما آمده است.
بخش چهارم ترسيمى است از جامعه اسلامى بلكه تمام جوامع بشرى با فرض اينكه اگر غدير عملى مىشد. بررسى اينكه اگر دشمنان راه حق و اسلام مىگذاشتند غدير و صاحب آن اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مسند خلافت باشد، و در ادامه امامان معصوم عليهمالسلامعهدهدار جامعه بودند، دنيا چه مدينه فاضلهاى مىشد و بشر چه حيات طيبهاى داشت.
در بخش پنجم ارتباط قرآن و غدير از چندين درگاه و در هفت قسمت آمده است. از تفسير قرآن و آمارهاى قرآنىِ غدير گرفته، تا مراحل حضور قرآن در غدير، معرفى قرآنىِ غدير، تحليلهاى قرآنى و موضوع بندى قرآنىِ غدير، مباحثى در حاشيه قرآن و غدير و در آخر يك دور مرور سورهها و آيات غدير به طور خلاصه، همه و همه به طور جامع و كامل بيان شده است.
البته در اين فصل مباحثى مثل امامت و خلافت و غصب خلافت و امثال اينها به طور كلى نيامده است، چرا اين مباحث هر كدام چندين جلد كتاب مىطلبد، و از نظر فنى از موضوع دائرة المعارف كه غدير است بيرون مىباشد.
آنچه در اين فصل آمده عناوين مطرح شده با متون غديرى و فقط در چارچوب غدير است.
فصل سوم: اعتقادات غدير:
بخش اول: غدير و اثبات امامت و حجة اللّه··· 9 - 502
قسمت اول: غدير و امامت و حجت اللّه··· 11 - 263
قسمت دوم: صاحب اختيار و غدير··· 265 - 293
قسمت سوم: خلافت و رهبرى جامعه و غدير··· 295 - 318
قسمت چهارم: انتصاب در امامت و خلافت··· 319 - 352
قسمت پنجم: امتحان الهى با غدير··· 353 - 367
قسمت ششم: حضرت مهدى عليهالسلام و غدير··· 369 - 454
قسمت هفتم: ائمه اثنىعشر و غدير··· 455 - 502
يكى از مسائل مهم غدير احتجاجات و اتمام حجتهايى است كه در طول تاريخ از سوى خدا و معصومين عليهمالسلام و نيز اصحاب و علما انجام شده است. هر كدام از اين اتمام حجتها خود به نوعى اثبات امامت و خلافت با غدير است، كه به علت حجم زيادِ آنها در بخشى جداگانه در همين فصل (اعتقادات غدير) آورده شده است.
براى توضيح بيشتر مراجعه شود به همين فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» كه در جلدهاى بعدى آمده است.
پايههاى اعتقادى خطبه غدير درباره ولايت(1)
در يك جمعبندى، بنيانهاى اساسى ولايت در خطبه غدير، به گونهاى بنا نهاده شده كه درجات و جايگاه هر يك از آنها در اعتقاد معين باشد. اين پايههاى عقيده كه از متن خطبه استخراج شده، به شرح زير است:
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 67 .
مقام و منزلت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام.
فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام.
ولايت و امامت ائمه اطهار عليهمالسلام.
5 . ولايت و امامت حضرت مهدى عليهالسلام.
6 . ارتباط ولايت با حب و بغض.
8 . دشمنان و مبغضين اهلبيت عليهمالسلام.
قرائن دلالت حديث غدير بر امامت(1)
در كتاب «عبقات الانوار» ، در كنار وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و معناى مولى، بيست و نه قرينه بيان شده است. هر كدام از اين قرائن مفصل توضيح داده شده، كه با وجود اين قرائن ماجرا و حديث غدير معنى و مفهومى جز امامت و ولايت و اولى به نفس بودن ندارد.
فهرست اين قرائن از اين قرار است:
نزول آيه تبليغ.
نزول آيه اكمال.
شعر حسّان بن ثابت در روز غدير خم.
معرفى قيس بن سعد بن عُبادة.
5 . شعر اميرالمؤمنين عليهالسلام.
6 . ماجراى حارث فهرى و نزول آيات سوره معارج.
1) . چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 443 - 628 .
8 . سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدر حديث غدير: «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .
حديث غدير به لفظ: «مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ» .
سياق حديث غدير در «المستدرك على الصحيحين» .
وحدت سياق ميان حديث غدير و حديثى در صحيح بخارى.
حديث غدير به روايت « ... فَإنَّ عَليّا بَعدى مَولاهُ» .
سخن ابنحجر مكّى با استناد به فهم ابوبكر و عمر.
حديث مسلم بن حجّاج.
سخن بانوىمان زهرا عليهاالسلام.
حديث غدير به لفظ: «مَن وَليُّكُم ؟ ... مَن كانَ اللّهُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ» .
حديث غدير به لفظى كه از چند وجه به مطلوب دلالت مىكند.
استدلال به سخن ابنحجر در پرتو حديث غدير.
جمله آغازين حديث غدير: «إنَّ اللّهَ مَولاىَ وَ أنا مَولَى المُؤمِنينَ ... » .
سلام عدهاى از صحابه به اميرالمؤمنين عليهالسلام با عبارت «مولاى ما» .
رفتار و سخن عمر بن خطّاب.
سخن عمر به كسى كه داورى على عليهالسلام را نپذيرفت.
شادباش ابوبكر و عمر در روز غدير و «بَخٍّ بَخٍّ» گفتن آنان.
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله: «هر كس من مولاى او هستم ... » .
خطبه غدير در كتاب «توضيح الدلائل» .
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير: خدا على بن ابىطالب را نسبت ... .
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير: اين ولىّ و نماينده من است.
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله: هر كس خدا و من مولايش هستيم ... .
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است ... .
توضيح تك تك اين موارد و اسناد آنها به طور مفصل بيان شده است. براى توضيح بيشتر مراجعه شود به فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش «حديث غدير» ، قسمت «دلالت حديث غدير» .
تصريح به وصايت در خطبه غدير(1)
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در ابتداى بخش دوم خطبه غدير، در بيان علت نزول آيه شديد اللحن و صريحِ تبليغ اشاره داشت؛ كه من بايد بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه على بن ابىطالب عليهالسلام برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّهُ تَعالى اِلَىَّ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى وَ هُوَ السَّلامُ اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى عَلى اُمَّتى وَ اْلاِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ:
اى مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكردهام، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مىكنم: جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه «على بن ابىطالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است» .
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله در فراز پايانى بخش هفتم خطبه غدير نسبت خود را با على عليهالسلام در چند جمله بيان فرمود. از جمله فرمود:
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 147 - 155، 201 - 212.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا وَ اِنّى نَبِىٌّ وَ علِىٌّ وَصِيّى:
اى مردم، من پيامبرم و على جانشين من است.
ارتباط خطبه غدير با امامت و ولايت(1)
خطبه غدير ابعاد گسترده و متعددى دارد كه هر كدام در جاى خود مورد بحث و دقت نظر قرار گرفته است. مهمترين بُعد آن موضوع سرپرستى امور دينى و دنيوى امت اسلامى تا روز قيامت توسط مولا على بن ابىطالب عليهالسلام است، كه رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله از طرف قادر متعال مأمور به ابلاغ و تبليغ آن بوده است. موضوع آنقدر مهم بوده كه اگر آن بزرگوار كمتر تعللى در آن مىفرمود، نه تنها هيچ بهره و مزدى از زحمات چندين ساله دوره رسالت خود نداشت، بلكه خداوند تعالى از او راضى و خشنود نبود.
همان طور كه خود حضرت در اين خطبه فرمود: وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرضَى اللّهُ مِنّى إلاّ أن أبَلِّغَ ما أنزَلَ اللّهُ إلَىَّ: كليه اعمال من موجب رضايت خدا از من نمىشود، مگر اينكه آنچه را از طرف او بر من (در خصوص امامت و خلافت و ولايت على عليهالسلام) نازل شده به مردم ابلاغ كنم.
به لحاظ اهميت فوق العاده اين مطلب و با رعايت اختصار، مسائلى را كه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله در ارتباط با اعتقاد به امامت و ولايت مولا على عليهالسلام در اين خطبه شريف بيان فرمودند متذكر مىشويم:
1 - رسول خدا صلىاللهعليهوآله از طرف خداوند مأمور به ابلاغ و اجراست: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ»(2): «اى رسول آنچه از جانب پروردگارت به تو نازل شد به مردم برسان» .
2 - بدون انجام اين مأموريت بهرهاى از تلاشهاى خود در امر هدايت و ارشاد خلق ندارد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : «اگر چنين نكنى رسالتش را ابلاغ نكردهاى».
3 - خداوند تعالى با تمام قدرت خود پشتيبان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىباشد، تا اين فرمان را اجرا كند: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» : «و خداوند تو را از شر مردم حفظ خواهد كرد» .
4 - على عليهالسلام بعد خدا و رسول صلىاللهعليهوآله ولى است: وَ هُوَ وَليُّكُم بَعدَ اللّهِ وَ رَسولِهِ: و او بعد از خدا و پيامبرش ولىّ و سرپرست شماست. آيه ولايت(1)نيز دلالت بر همين واقعيت مىكند.
5 - وجوب اطاعت از على عليهالسلام كه از طرف خدا به سمت سرپرستى امت اسلام منصوب است: إنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما مُفتَرَضَةٌ طاعَتُهُ: همانا خداوند على عليهالسلام را به عنوان سرپرست و امامى كه اطاعت از او واجب است بر شما منصوب نموده است.
6 - مخالف مولا على عليهالسلام ملعون و متابع او مورد رحمت خداست: مَلعونٌ مَن خالَفَهُ، مَرحومٌ مَن تَبِعَهُ: هر كس با او مخالفت كند ملعون، و هر كس از او پيروى كند مورد رحمت خداست.
7 - آمرزش الهى شامل حال مؤمنى مىشود كه از او حرف شنوى داشته و تصديقش كند: وَ مُؤمِنٌ مَن صَدَّقَهُ. فَقَد غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ لِمَن سَمِعَ مِنهُ وَ أطاعَ لَهُ: و آن كس كه تصديقش نمايد مؤمن است، و كسى كه سخنانش را با گوش جان بشنود و اطاعتش نمايد مورد مغفرت و آمرزش خداوند است.
8 - تمام علوم در وجود مولا على عليهالسلام جمع است و به دانستههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله تماما آگاه است: ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد أحصاهُ اللّهُ فىَّ، وَ كُلُّ عِلمٍ عَلِمتُ فَقَد أحصَيتُهُ فى إمامٍ مُبينٍ. وَ ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ قَد عَلَّمتُهُ عَليّا عليهالسلام، وَ هُوَ الإمامُ المُبينُ: هيچ علمى نيست مگر
1) . «انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون» . مائده / 55 .
آنكه خداوند تعالى در وجود من فراهم آورده، و هر دانشى را كه من تعليم داده شدم در پيشواى مبين بر شمردم. علمى نيست كه به على عليهالسلام نياموخته باشم، و او امام مبين (يعنى آشكار كننده همه آن علوم) مىباشد.
9 - تنها على عليهالسلام است كه هدايت و عمل به حق مىكند و باطل را درهم مىكوبد: فَهُوَ الَذى يَهدى إلَى الحَقِّ وَ يَعمَلُ بِهِ وَ يَزهَقَ الباطِلُ وَ يَنهى عَنهُ: او امامى است كه به سوى حق (مردم را) راهبرى نموده و خود به آن عمل مىنمايد، و باطل را درهم كوبيده و از آن نهى مىكند.
10 - محال است توبه كسى كه ولايت او را ندارد پذيرفته شود: لَن يَتوبَ اللّهُ عَلى أحدٍ أنكَرَ وِلايتَهُ وَ لَن يَغفِرَ اللّهُ لَهُ: خداوند تعالى هرگز توبه كسى را كه منكر ولايت او است را نمىپذيرد و او را نمىآمرزد.
11 - مخالف على عليهالسلام كه حكم كفر بر او جارى است به آتشى دچار خواهد شد كه آتش گيره آن مردم (يعنى خود او) و سنگهاى آتش افزاست: فَاحذَروا أن تُخالِفوا، فَتَصِلوا نارا وَقودُها الناسُ وَ الحِجارَةُ، أُعِدَّت لِلكافِرينَ: بترسيد از مخالفت پروردگار كه (اگر با خواسته و فرمان او مخالفت نماييد) به آتشى دچار خواهيد شد كه مايه سوختش مردم و سنگ آتش افروز است، كه براى كفر پيشگان مهيا شده است.
12 - على عليهالسلام را بايد بر جميع خلايق بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله برترى داد: فَضِّلوا عَليّا عليهالسلام، فَإنَّهُ أفضَلُ الناسِ بَعدى مِن ذَكَرٍ وَ أُنثى: على عليهالسلام را (از خود و ديگران) برتر بدانيد. همانا او بعد از من از هر مرد و زنى شايستهتر است.
13 - تنها على عليهالسلام است كه بيانگر محرمات و مفسر حقايق قرآن است: فَوَ اللّهِ لَن يُبَيِّنَ لَكُم زَواجِرَهُ وَ لا يوضِحُ لَكُم تَفسيرَهُ إلاَّ الَذى أنَا آخِذٌ بِيَدِهِ: به خدا سوگند، هرگز كسى براى شما نواهى قرآن را روشن نسازد و تفسير آياتش را آشكار نكند مگر اين آقايى كه من دستش را گرفتهام.
14 - هر كس مولايش پيامبر صلىاللهعليهوآله است بايد على عليهالسلام را به مولايى خود با جان و دل بپذيرد: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ: هر كس من مولا و صاحب اختيار او هستم اين على عليهالسلام صاحب اختيار و مولاى او است.
15 - على و ائمه بعد او عليهمالسلام ثقل اصغر، و قرآن ثقل اكبر است: إنَّ عَليّا وَ الطَيِّبينَ مِن وُلدى عليهمالسلام هُمُ الثِقلُ الأصغَرُ، وَ القُرآنُ الثِقلُ الأكبَرُ: على و پاكان از فرزندانم عليهمالسلام ثقل اصغر، و قرآن ثقل اكبر است.
البته ثقل اكبر بودن قرآن نسبت به اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام از حيث استمساك است، چرا كه خود آن حضرات هم براى اثبات حقانيتشان به آيات قرآن متمسك مىشدند.
16 - خدا على عليهالسلام را «اميرالمؤمنين» خوانده، و حرام است كسى جز او اين نام را بر خود بگذارد: وَ أنا قُلتُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: ألا إنَّهُ لَيسَ أميرُالمُؤمِنينَ غَيرَ أخى هذا، وَ لا يَحِلُّ إمرَةُ المُؤمِنينَ بَعدى لأحَدٍ غَيرُهُ: و من از جانب خداى عزّ و جلّ مىگويم: آگاه باشيد غير از اين برادرم (على عليهالسلام) هيچ كس امير مؤمنان نيست، و زمامدارى و امارت بر مؤمنين بعد از من بر احدى جز او روا نيست.
17 - خداوند دين را به امامت على عليهالسلام كامل كرد: إنَّما أكمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُم بِإمامَتِهِ: همانا خداى عزّ و جلّ دين شما را به امامت او (على بن ابىطالب عليهالسلام) كامل كرد.
18 - هيچ آيه مدحى در قرآن نيست مگر آنكه على عليهالسلام مصداق آن است: وَ لا نَزَلَت آيَةُ مَدحٍ فِى القُرآنِ إلاّ فيهِ: و هيچ آيه مدحى در قرآن نازل نشده مگر اينكه درباره او است.
19 - على عليهالسلام ناصر دين خدا و مدافع حريم پيامبر صلىاللهعليهوآله است: هُوَ ناصُرُ دينِ اللّهِ وَ المُجادِلُ عَن رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: او ياور دين خدا و مدافع حريم رسول خدا صلىاللهعليهوآله است.
20 - ذريه تمام انبيا عليهمالسلام از صلب خودشان است، اما ذريه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از صلب على عليهالسلام است: ذُريَّةُ كُلِّ نَبىٍّ مِن صُلبِهِ، وَ ذُريَّتى مِن صُلبِ عَلىٍّ عليهالسلام: فرزندان هر پيامبرى از صلب خود او است به جز ذريه من كه از صلب على عليهالسلام است.
21 - ولايت مولا على عليهالسلام معيار ايمان و تقوى، و بغض او علامت شقاوت است: ألا إنَّهُ لا يُبغِضُ عَليّا عليهالسلام إلاّ شَقىٌّ، وَ لا يَتوالى عَليّا إلاّ تَقىٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ إلاّ مُؤمِنٌ مُخلِصٌ: آگاه باشيد ! دشمن على عليهالسلام نيست مگر شخص شقى و بدبخت، و به على عليهالسلام مهر نورزد مگر انسان با تقوا، و ايمان به او نمىآورد مگر مؤمن مخلص.
22 - نور هدايت در رسول خدا صلىاللهعليهوآله و سپس در مولا على عليهالسلام و همچنين در نسل او مىماند، تا به حضرت مهدى عليهالسلام برسد: النورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسلوكٌ فىَّ، ثُمَّ فى عَلىٍّ عليهالسلام، ثُمَّ فِى النَسلِ مِنهُ إلَى القائِمِ المَهدىِّ عليهمالسلام: آن نور (هدايتى را) كه خداوند تعالى فرو فرستاده در من، و سپس در على عليهالسلام، و سپس در نسل او تا قائم ما حضرت مهدى عليهمالسلام قرار دارد.
23 - لعنت خداوند متعال بر غاصبين حقوق او، و بر كسانى است كه به حكومت غاصب تن در دهند: ألا لَعَن اللّهُ الغاصِبينَ وَ المُغتَصِبينَ: آگاه باشيد ! خداوند تعالى غاصبين (حقوق او) و همه كسانى را كه تن به حكومت غاصب دهند لعنت نموده است.
24 - حقيقت صراط مستقيم خدا بعد از رسول مكرم او صلىاللهعليهوآله، على بن ابىطالب عليهالسلام و فرزندان گرامى او - كه كارشان هدايت به حق است - مىباشند: أنا صِراطُ اللّهِ المُستَقيمِ الَذى أمَرَكُم بِاتِّباعِهِ، ثُمَّ عَلىٌّ عليهالسلام مِن بَعدى، ثُمَّ وُلدى مِن صُلبِهِ؛ ائمة يهدون الى الحق و به يعدلون: من صراط مستقيم خدايم كه مأموريد آن را بپيماييد، و بعد از من على عليهالسلام، و سپس فرزندان من از صلب او؛ همان پيشوايانى كه به حق هدايت مىكنند و (گمراهان را) به سوى حق باز مىگردانند.
25 - دشمنان مولانا اميرالمؤمنين على عليهالسلام اهل شقاق، نفاق و ستيزه هستند. آنان دشمنان حق و برادران شياطين هستند: ألا إنَّ أعداءَ عَلىٍّ عليهالسلام هُم أهلَ الشِقاقِ وَ النِفاقِ وَ الحادّونَ وَ هُمُ العادّون وَ إخوانَ الشَياطينِ: آگاه باشيد ! همانا دشمنان على عليهالسلام همان تفرقه افكنان و منافقان و ستيزهجويان هستند، و هم ايشان دشمنان حق و برادران شيطان هستند.
26 - على عليهالسلام هدايتگر اين امت و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بيم رساننده به مخالفان او است: قالَ اللّهُ تَعالى: «إنَّما أنتَ مُنذِرٌ وَ لِكُلِّ قَومٍ هادٍ» .(1)ألا وَ إنّى مُنذِرٌ وَ عَلىٌّ عليهالسلام هادٍ: خداوند تعالى مىفرمايد: «همانا تو بيم دهنده هستى و براى هر امتى هادى و راهنماست» . بدانيد من بيم دهندهام و على عليهالسلام هادى و راهنما (ى اين امت) است.
27 - امر به معروف و نهى از منكر جز به اعتقاد به امامت امام معصوم معنى و مفهوم ندراد: وَ لا أمرَ بِمَعروفٍ وَ لا نَهىَ عَن مُنكَرٍ إلاّ مَعَ إمامٍ مَعصومٍ: (وظيفه خطير) امر به معروف و نهى از منكر جز با (اطاعت) امام معصوم تحقق نمىيابد.
28 - اعتراف به بيعت با على بن ابىطالب عليهالسلام بايد با دل و جان و زبان و دست (يعنى عمل) باشد: فَقولوا: ... نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلوبِنا وَ أنفُسِنا وَ ألسِنَتِنا وَ أيدينا: پس (همگى يك صدا شده) بگوئيد: ... با دلها و جانها و زبانهايمان با تو بر اين امر مهم بيعت مىكنيم.
29 - رستگارى بزرگ فقط در اطاعت نمودن از خدا و رسول صلىاللهعليهوآله و على و پيشوايان راستين عليهمالسلام مىباشد: مَن يُطِعِ اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ عَليّا وَ الأئِمَّةَ الَذينَ ذَكَرتَهُم عليهمالسلام فَقَد فازَ فَوزا عَظيما: كسى كه خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر نمودم عليهمالسلام اطاعت نمايد يقينا به رستگارى بزرگى نائل شده است.
1) . رعد / 7.
لزوم وصىّ و جانشين(1)
يكى از مسائلى كه به عنوان مقدمه غدير مىتوان مطرح كرد، لزوم وصايت و جانشينى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله است. اينكه چگونه مىشود پيامبر صلىاللهعليهوآله جانشين تعيين نفرمايند ؟ پيامبرى كه هر وقت از مدينه خارج مىشدند، حتى اگر براى چند روز هم مىبود براى خود جانشين تعيين مىنمودند. حتى نام تعدادى از آنان در تاريخ ذكر شده است، مثل ابن اممكتوم در چند مرحله، ابوسلمه، ابولبابه، سباع بن عرفطه، محمد بن سلمه، امام على عليهالسلام و ... .
چنين پيامبرى چگونه براى بعد از مرگ خود خليفه تعيين نفرموده است، در حالى كه در تمام مجامع بشرى قبل از اسلام تا كنون و حتى انبياى گذشته، سلاطين و حتى رؤساى قبايل و طوايف براى خود جانشين تعيين مىكردند.
حتى نام اوصيا و جانشينان پيامبران عليهمالسلام در كتب ثبت و ضبط شده است. مثل شيث عليهالسلام وصى حضرت آدم عليهالسلام(2)، سام وصى حضرت نوح عليهالسلام(3)، اسماعيل عليهالسلام در وقت مرگ برادرش حضرت اسحاق عليهالسلام را وصى قرار داد(4)، يوشع بن نون وصى حضرت موسى عليهالسلام، شمعون بن صفا وصى حضرت عيسى عليهالسلام، آصف بن برخيا وصى حضرت سليمان عليهالسلام و ... .
عقل سليم هم اينگونه حكم مىكند كه با نزديك شدن مرگ، وصى و جانشين معلوم گردد.
به شهادت قرآن كريم اسلام دين كامل است و فرموده: «اليَومُ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... » . چگونه مىشود از بيان چنين حكم مهم و خطير حياتى غفلت و يا سكوت
1) . غدير خم و پاسخ به شبهات از كتب اهلسنت انتصارى : ج 2 ص 24 - 30.
2) . تفسير المظهرى: ج 3 ص 82 ، ذيل آيه «اعجزت ان اكون مثل هذا الغراب» ، مائده. الكامل فى التاريخ: ج 1 ص 54 ، ذكر شيث بن آدم.
3) . الكامل فى التاريخ: ج 1 ص 73، ذكر الاحداث التى كان فى زمن نوح عليهالسلام.
4) . الكامل فى التاريخ: ج 1 ص 125، ذكر خبر اسماعيل.
كند ؟ ! در حالى كه مىبينيم اسلام در مسائل جزئى و ظريف اجتماعى، اقتصادى و اخلاقى و ... دستوراتى دارد. مثلاً از انعقاد نطفه، ايام حمل، ولادت، گفتن اذان در گوش مولود، كيفيت شير دادن و ... ، تا ساعت مرگ و دفن و در احكام معاشرت با همنوع و والدين و اقربا و حتى برخورد با حيوانات بيان كافى دارد.
از همه مهمتر اينكه در مسايل جزئى پيش پا افتاده، مثل اينكه اگر كسى يك بند كفش او پاره شود چه كند، و يا كيفيت دخول و خروج دستشويى و امثال اينها احكام و آدابى دارد. تا جايى كه جهان از عظمت اسلام به حيرت در آمده است.
آيا ممكن است از بيان مهمترين مسئله حياتى بشر؛ يعنى امر رهبرى و امامت جامعه اسلامى ساكت بماند ؟ كه بعدها آن همه مشكلات و گرفتارى براى مسلمين به بار آيد، و گروه زيادى از مسلمانان تصور كنند كه اسلام در اين باره دستورى نداده و انتخاب را به عهده مسلمانان گذاشته است !
تا جايى كه مىبينيم هر كس و ناكسى؛ مثل يزيد و ابنزياد و حجاج و بنى مروان و سفّاكانى از بنىاميه و بنىعباس زمام امور مسلمين را به عهده گرفتند، و آن همه فتنه و فساد بر جان و مال مسلمين وارد كردند، كه صفحات تاريخ از اينگونه مسائل سياه است.
حاشا و كلا كه خداوند مردم را رها كرده و اين بىنظمى و آشفتگى جامعه و حكومت اسلامى را پيشبينى نكرده و براى آن تدبيرى نيانديشيده باشد.
هر انسان عاقل و باانصافى اهميت اين مطلب را درك مىكند، و ممكن است با قبول نكردن اين واقعيت، خداى نخواسته حيثيت اسلام در جهان زير سؤال برود. چرا كه مىپرسند: اسلام براى اداره جامعه چه روش و منشى را پيشبينى كرده است ؟ لذا اگر رهبريت قطعى را بيان نكرده باشد، با كامل بودن اسلام منافات دارد.
اما اگر بگويند راه و روش انتخاب خليفه شورايى است؛ يعنى مردم به وسيله شورى و مشورت بزرگان و خليفه را انتخاب مىكنند، پاسخ اين است كه:
اولاً: هيچ دليلى بر اين ادعا اقامه نشده و وجود ندارد.
ثانيا: هيچ يك از علماى اهلسنت روايتى نقل نكردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله انتخاب خليفه و يا امام را به انتخاب شوراى مردمى واگذار كرده باشد؛ اينكه مردم چه كنند و چگونه انتخاب نمايند، و يا چه كسانى حق انتخاب دارند، و يا اينكه اگر داراى اين خصوصيات نباشد انتخاب باطل است، و يا اهل كدامين شهر حق انتخاب دارند، و يا در چه مكان و زمانى باشد، و يا چه شرايطى را دارا باشند.
در هيچ نوعى و شرطى دستورى نقل نشده است، و دراين باره هيچ گونه استناد و نقل قولى از اهلتسنن در اين باره وارد نشده است. حتى خليفه دوم در كيفيت تعيين خليفه گفت: اگر انتخاب نكنم پيامبر انتخاب نكرد، و اگر انتخاب كنم ابوبكر انتخاب كرد.
پس معلوم مىشود كه از ديدگاه اهلتسنن معيار معينى از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل نشده است.
بر فرض اگر هم به عهده مردم گذاشته شده باشد كه از راه انتخاب مردمى و شورايى خليفه تعيين نمايند، بايد پرسيد از ديدگاه اهلسنت آيا تا به حال خليفهاى به شكل شورايى و مشورتى و اتفاق نظر تعيين شده يا خير ؟ آيا ابوبكر و عمر و يا عثمان و معاويه و يزيد و مروان و كليه بنىمروان و بنىعباس، حتى يك نفر از آنان از راه شورايى و انتخابات مردمى تعيين شدهاند ؟ ! متأسفانه بايد گفت: هرگز. در ظاهر هم، غير از امام على عليهالسلام كسى ديگر انتخاب مردمى نيست.
در اين زمينه دانشمند مصرى شيخ محمد عبده در شرح نهجالبلاغه مىگويد: إنَّ عَليّا عليهالسلام هُوَ الخَليفَةُ الوَحيدُ الَذى وَصَلَ إلَى الخِلافَةِ بِإختيارِ الشَعبِ لَهُ إختيارا حُرّا(1): امام على عليهالسلام يگانه خليفهاى است كه با اختيار و رأى مردم به خلافت رسيد.
پس كجا شد شعار «شورايى» كه اهلتسنن آن را سر مىدهند ؟ !
1) . شرح نهج البلاغه محمد عبده : ج 1 ص 84 ، ذيل خطبه شقشقيه.
از اينها گذشته، مردم در انتخاب اشتباه مىكنند، چنانكه در تاريخ اسلام اين اشتباه مكرر در مكرر پيش آمده و حوادث ناگوارى را نيز به بار آورده است. در اين رابطه گفتگوى ابن ابىالحديد با استاد خويش نيز قابل توجه است:
ابن ابىالحديد معتزلى در ذيل سؤال و جواب يكى از ياران امام على عليهالسلام كه در صفين از آن حضرت سؤال نموده بود آورده، كه چه شد قوم شما، شما را از خلافت باز داشتند در حالى كه شما از آنها سزاوارتر بوديد ؟ بعد از ذكر جواب امام عليهالسلام به آن مرد، ابن ابىالحديد مىگويد:
از استاد خود ابوجعفر النقيب سؤال كردم كه مقصود سؤال كننده و امام على عليهالسلام چه كسانى بودند ؟ آيا منظور روز سقيفه، يا روز شواراى شش نفرهاى است كه خليفه تعيين نموده بود ؟ استاد پاسخ داد: مقصود روز سقيفه است. ابن ابىالحديد مىگويد: به او گفتم: دل من (نفس من) به من اجازه نمىدهد كه به صاحب رسول خدا صلىاللهعليهوآله نسبت سرپيچى از فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ناديده گرفتن نص را بدهم.
استاد جواب داد: من هم روا نمىدانم كه نسبت اهمال و كوتاهى به پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره امر ولايت و امامت بدهم، و اينكه او مردم را همين طور بىسرپرست و سرگشته رها كرده است ! اگر از مدينه خارج مىشد - ولو به مدت كوتاهى - شخصى را به عنوان جانشين و امير تعيين مى فرمود، در حالى كه خود زنده بود. پس چگونه است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى مرگ مىرود و كسى را امير و جانشين تعيين نكند ! كه بعدها نتوان حوادث را جبران نمود ؟(1)
پيامبرى كه درباره وصيت آن همه سفارش مىكند، چگونه خود درباره مهمترين مسأله حياتى بعد از خود وصيت نكرده باشد ؟ ! هرگز چنين چيزى ممكن نيست.
آيا كسانى كه منكر وصيت در تعيين امامت هستند، مدركى دالّ بر اين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در جايى فرموده باشد امامت و خلافت را بعد از من مردم انتخاب كنند و كيفيت و شرايط آن را ذكر كرده باشد دارند ؟ هرگز چنين مطلبى نقل نشده است.
1) . شرح نهج البلاغة ابن ابىالحديد : ج 9 ص 248، در ذيل كلام 163.
پس چگونه مىتوان تصور نمود كه نه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله تعيين جانشين نموده، و نه به امت شرايط آن را بيان فرموده تا تكليفشان مشخص شده باشد، در حالى كه مىدانيم دين اسلام از هر جهت كامل است ؟ !
اما حقيقت امر را مىتوان از سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله با قبيله بنىعامر دريافت نمود، چنانكه در كتب تاريخ ثبت شده است. هنگامى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خود را به قبائل عرب عرضه داشتند و آنها را به اسلام دعوت نمودند، هر يك به نحوى از حق و حقيقت گريزان شدند.
قبيله بنىعامر بن صعصعه گفتند: اگر ما با تو بيعت كنيم و بر مخالفين خود پيروز شوى، آيا بعد از خود اين امر را به ما واگذار مىكنى ؟ حضرت فرمود: اين امر به دست خداست، كه هر جا بخواهد و صلاح باشد قرار ميدهد.(1)
بنا به نقل تفاسير طبرى و قرطبى و «روح البيان و غريب القرآن» و واحدى و غيره از مفسرين، عامر بن طفيل نيز از پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين درخواستى نمود؛ كه مسلمان مىشوم و تو را كمك مىنمايم به شرط اين كه اختيار امر بعد از تو به من واگذار شود.
حضرت فرمود: لا، لَيسَ ذلِكَ إلَىَّ. إنَّما ذلِكَ إلَى اللّهِ، يَجعَلُهُ حَيثُ يَشاءُ(2): اختيار جانشينى در دست من نيست. خداوند هر جا كه بخواهد قرار مىدهد.
و در تفسير طبرى تصريح دارد كه: أ أكونُ الخَليفَةَ مِن بَعدِكَ ؟(3)عامر بن طفيل گفت: آيا بعد از تو خليفه شوم ؟ حضرت جواب منفى داد.
1) . سيره ابنهاشم: ج 2 ص 424، باب عرض رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نفسه على القبائل. السيرة الحلبية: ج 2 ص 3 باب عرض نفسه صلىاللهعليهوآله على القبائل.
2) . در تغاسير: رعد / 13: تفسير طبرى: ج 13 ص 151. تفسير قرطبى: ج 9 ص 297. اسباب النزول واحدى : ص 223. تفسير روح البيان: ج 4 ص 354. تفسير غرائب القرآن: ج 4 ص 148. تفسير الكشف و البيان (ثعلبى) : ج 5 ص 276. و در كتب سيره: سيره ابنهشام: ج 2 ص 424، باب عرض رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نفسه على القبائل. السيرة الحلبية: ج 2 ص 3، باب عرض صلىاللهعليهوآله نفسه على القبائل.
3) . تفسير طبرى: ج 13 ص 151، رعد / 13.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين كلام تصريح نمودند كه اختيار تعيين خليفه و جانشين بعد از خود به دست خداوند ذوالجلال است، و خود در اين باره اختيارى ندارد. آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان خلاف گفتند، يا حقيقت همان بوده كه فرمودند ؟
شيعه نيز دقيقا همين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را معتقد است؛ كه انتخاب ولايت و امامت از آن خداوند است، و در غدير خم به پيامبرش صلىاللهعليهوآله دستور داد تا على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان خليفه و جانشين خويش و امام مسلمين معرفى كند.
اما اهلتسنن - بر خلاف شيعه - تصريح دارند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى را به جانشينى خود تعيين نفرموده است. بنا بر اين، تمام اقوالى كه برخى از اهلتسنن ادعا مىكنند كه به صراحت و يا به اشاره دلالت بر خلافت خلفاى سه گانه دارد بايد باطل و جعلى باشد ! به دليل اجماع اهلسنت و بلكه اجماع مسلمين بر عدم وجود نص (سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله) بر خلافت هر يك از سه خليفه (ابوبكر و عمر و عثمان) .
تكميل رسالت با ابلاغ ولايت(1)
از جمله مشهورترين آيات غدير آيهاى است كه پس از اتمام مراسم حج و در مسير مكه به سوى غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد:
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ، إِنَّ اللّه لا يَهْدِى الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»(2):
«اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده و اگر انجام ندهى رسالت خدا را نرساندهاى و خدا تو را از شر مردم حفظ مىكند خداوند قوم كافر را هدايت نمىكند» .
آنچه در اينجا قابل ذكر است اينكه:
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مشكلات اعلان ولايت را مطرح كرد و پيرو آن معذور داشتن خود را از ابلاغ اين پيام در چنان شرايطى درخواست نمود، از طرف خداوند تأكيد بر ابلاغ و عدم امكان الغاى آن مطرح شد.
اين پاسخ الهى در بعضى روايات به صورت مجمل ذكر شده و با عبارات: وَعيدٌ مِنْ رَبّى، وَعيدٌ بَعْدَ وَعيدٍ(1)، تَهْديدٌ وَ وَعيدٌ(2)، تَهْديدٌ بَعْدَ وَعيدٍ(3)آمده؛ كه منظور آميزهاى از تهديد و وعده ناگوار است.
همين اجمال در روايتى چنين آمده: اتاهُ جَبْرِئيلُ بِالزَّجْرِ وَ الانْتِهارِ(4): جبرئيل دستور منع و پيشگيرى از عدم ابلاغ را آورد؛ كه به معناى هشدار نسبت عواقب انجام نشدن چنين ابلاغى و منع شديد از چنين فكر و تصميمى است.
در روايات ديگرى اين تهديد و وعده ناگوار الهى صريحا ذكر شده است. در بعضى از اين موارد فقط نارضايتى خدا و ناقص ماندن رسالت الهى و بىارزش شدن عمل مطرح شده است.
اصل آن در متن آيه است كه مىفرمايد: «فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ» ، يعنى خداوند رسالتى را بر دوش تو قرار داده و تو از آن شانه خالى كردهاى، و يا به اين معنى كه اگر در ابلاغ ولايت كوتاهى كنى گويا نبوت خود را ناقص گذاشتهاى.
مورد ديگر در متن خطبه غدير است؛ در بخش دوم، حضرت سخن را متوجه مطلب اصلى نمودند و تصريح كردند كه بايد فرمان مهمى درباره على بن ابىطالب ابلاغ كنم، و اگر اين پيام را نرسانم رسالت الهى را نرساندهام و ترس از عذاب او دارم.
حضرت فرمود:
وَ كُلُّ ذلِكَ لا يَرْضَى اللّه مِنّى الاّ انْ ابَلِّغَ ... (1): بعد از همه اين مشكلات خدا از من راضى نمىشود مگر آنكه ابلاغ كنم.
مورد ديگر روايتى است كه آن حضرت خطاب به اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: لَوْ لَمْ ابَلِّغْ ما امِرْتُ بِهِ مِنْ وِلايَتِكَ لَحَبِطَ عَمَلى(2): اگر ابلاغ نكنم آنچه مأمور به آنم از ولايت تو عمل من بىارزش مىشود.
در رواياتى هم اين تهديد الهى در شديدترين نوع آن يعنى عذاب و عقوبت الهى مطرح شده كه مىتواند نتيجه نرساندن رسالت و نارضايتى الهى باشد. در روايتى تعبير: عُقُوبَة اللّه ايّاىَ(3): عقوبت خدا نسبت به من، آمده است.
در موردى ديگر مىفرمايد: فَاوْعَدَنى لاَبَلِّغُها اوْ لَيُعَذِّبُنى(4): خدا مرا تهديد كرده كه يا اين پيام را ابلاغ نمايم و يا مرا عذاب مىنمايد.
در متن خطابه غدير مىفرمايد: حَذَرا مِنْ انْ لا افْعَلَ فَتَحِلَّ بىمِنْهُ قارِعَةٌ لا يَدْفَعُها عَنّى احَدٌ وَ انْ عَظُمَتْ حيلَتُهُ وَ صَفَتْ خُلَّتُهُ(5): از ترس اينكه مبادا انجام ندهم و عقوبت هلاك كنندهاى از سوى خدا بر من فرود آيد كه احدى نتواند آن را از من دفع كند هر چند كه حيله او عظيم باشد و دوستى او خالص باشد.
در حديث ديگرى از اين هم شديدتر مطرح مىكند و مىفرمايد: فَهُوَ اهْوَنُ عَلَىَّ مِنْ انْ يُعاقِبَنِىَ الْعُقُوبَةَ الْمُوجِعَةَ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ(6): ابلاغ چنين پيامى براى من آسانتر است از اينكه خداوند با عقوبت دردناك در دنيا و آخرت مرا عذاب كند.
براى توضيح بيشتر در مورد آيه تبليغ مراجعه شود به فصل اول «تاريخ و ماجراى غدير» ، بخش پنجم «ماجراهاى پس از مكه تا غدير» ، آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ... » .
رسالت جهانى و غدير(1)
غدير آن پيشواى هدايتگرى است كه رسالت جهانى خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله را به عهده گرفت و امت را امامت كرد، تا هدف غايى خداى بزرگ از ارسال رسولش را محقق سازد؛ آنجا كه فرمود: «هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ»(2): «او كسى است كه رسولش را با هدايت و آئين حق فرستاد تا آن را بر همه آئينها پيروز گرداند گر چه شرك ورزان كراهت داشته باشند» .
در اين آيه نكاتى چند در نگاه ابتدايى قابل تأمّل و انديشه است:
خداى سبحان از لطف بىپايانش براى كمال و سعادت انسان، پيامبرش صلىاللهعليهوآله را فرستاد.
او پيامبر و فرستاده خويش را انتخاب فرمود.
دو هدف مهم و حياتى عبارتند از: هدايت انسان به كمال آفرينشى خود، و آيينِ حق كه آيينهاى باطل و نسخ شده الهى را كنار زند و مكاتب بشرى را بيرون سازد.
پيروزى در برابر همه آيينهاى الهى نسخ شده و مكاتب بشرى.
5 . منكران حق يا كفرورزانند يا مشركان، كه تمام گروههاى باطل را در بر مىگيرد.
امام كاظم عليهالسلام در تفسير آيه شريفه «هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كَلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ» چنين مىفرمايد:
هُوَ الَذى أمَرَ رَسولَهُ بِالوِلايَةِ لِوَصيِّهِ - وَ الوِلايَةُ هِىَ دينُ الحَقِّ - لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ؛ يُظهِرَهُ عَلى جَميعِ الأديانِ عِندَ قيامِ القائِمِ عليهالسلام. يَقولُ اللّهُ: «وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِهِ» ؛ وِلايَةُ القائِمِ عليهالسلام. «وَ لَو كَرِهَ الكافِرونَ» بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام(1):
او است كه رسولش را به ولايت وصيش امر كرد، و ولايت همان دين حق است. تا آن را بر هر دينى پيروز گرداند؛ يعنى آن را در زمان قيام قائم عليهالسلام بر همه دينها پيروز سازد. خدا مىفرمايد: «و خداوند تمام كننده نور خود است» ؛ يعنى ولايت قائم عليهالسلام، «اگر چه كافران» به ولايت على عليهالسلام «كراهت داشته باشند» .
در سخن ديگرى ابوبصير مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمود: وَ اللّهِ ما نَزَلَ تَأويلُها بَعدُ وَ لا يَنزِلُ تَأويلُها حَتّى يَخرُجُ القائِمُ عليهالسلام. فَإذا خَرَجَ القائِمُ عليهالسلام، لَم يَبقِ كافرٌ بِاللّهِ العَظيمِ وَ لا مُشرِكٌ بِالإمامِ إلاّ كَرِهَ خُروجَهُ ... (2):
به خدا سوگند اين آيه تحقق نيافته و تحقق نمىيابد تا روزى كه قائم عليهالسلام ظهور كند. هنگامى كه او ظهور كند هيچ كافر به خداى بزرگ و يا مشرك به امام نمىماند مگر آنكه ظهور او را دوست نخواهد داشت ... .
غدير روز پايان رسالت(3)
يكى از تأكيدات معصومين عليهمالسلام درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب ريزىهاى غلط يا اشتباه است. از جمله فرمودهاند: «غدير پايان رسالت و آغاز امامت است»(4)و اين بدان معناست كه با ختم نبوت راه خدا پايان نيافته؛ بلكه ولايت بايد آغاز مىشود.
و لذا يكى از عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهمالسلام «روز پايان رسالت» است:
غدير روزى بود كه مسير شش هزار ساله انبياء عليهمالسلام با منصوب كردن جانشين ختم نبوت به پايان خود رسيد، و اين مهم در قرآن كريم با يك دستور منعكس گرديد كه «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ»(1)و اين بدان معنى بود كه نقطه ختم رسالت نصب مقام ولايت است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير جاى حرفى باقى نگذاشت(2)
مگر مراسم غدير لحظهاى يا چند نفرى بود كه هر كس بخواهد به گونهاى تمام شدن حجت بر خود در آن روز را انكار كند ؟ اين كار را پيامبر عظيمالشأن اسلام صلىاللهعليهوآله بر عهده گرفت كه هر كلمهاش عين كلام اللّه است. خطابهاى يك ساعته ايراد كرد كه هر ابهامى را زدود. سه روز بيعت گرفت كه هر بىخبرى را باخبر كرد.
پس اظهار بىاطلاعى از غدير يعنى به مسخره گرفتن پيامبر صلىاللهعليهوآله ! چرا كه آن حضرت سه كار در غدير انجام داد كه براى هيچ كس عذرى نماند: هم خطبه خواند و هم على عليهالسلام را بلند كرد و هم بيعت گرفت.
با اين سه كار رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ديگر كسى بعد از غدير بهانه نداشت كه بگويد: ما در غدير بوديم ولى كور بوديم و على عليهالسلام را نديديم ! چرا كه آن حضرت براى حس شنوايى مردم خطبه ايراد كرد و نياز به ديدن على عليهالسلام نبود !
همچنين كسى بهانه نداشت كه بگويد: ما در غدير بوديم، ولى كَر بوديم و صداى رسول صلىاللهعليهوآله را نشنيديم ! چون على عليهالسلام را بر سر دست بلند كرد تا آنان كه ناشنوا هستند لااقل ببينند.
همچنين كسى بهانه نداشت كه بگويد: ما در غدير بوديم، ولى هم كَر و هم كور بوديم و نه شنيديم و نه ديديم ! زيرا آن حضرت از قوه لامسه استفاده كرد تا آنان كه كر و كور هستند لااقل دست بيعت در دست على عليهالسلام بگذارند و ولايت را احساس كنند ! !
با اين همه جالب است كه طرفداران ابوبكر در سقيفه در پاسخ به اتمام حجتهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام گفتند: اى اباالحسن، اگر انصار اين سخنان را قبل از بيعت با ابوبكر از تو مىشنيدند، حتى دو نفر در امامت تو اختلاف نمىكردند ! !
حضرت در پاسخ فرمود: به خدا قسم هرگز ترس آن نداشتم كه كسى براى خلافت خود را بالا بگيرد و با ما اهلبيت در آن نزاع كند و آنچه شما انجام داديد حلال بشمارد ! گمان ندارم پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم براى احدى حجتى و براى گويندهاى سخنى باقى گذاشته باشد.(1)
توجه الهى در غدير(2)
از جهات استثنايى در مسئله غدير، توجه خاص الهى به اين برنامه بود. در اين باره نمونههاى زير قابل توجه است:
از ابتداى حركت، به پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب شد كه دو برنامه حج و ولايت از فرامين الهى باقى مانده كه اين دعوت عمومى براى آن دو هدف است.
2 - فرمان ابلاغ خاص براى غدير(3)
مانند آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» درباره هيچ يك از دستورات الهى نازل نشده، بلكه در آن موارد خود امر مثل نماز و روزه و امثال آن نازل مىشد و حضرت آن را به مردم ابلاغ مىفرمود، ولى در اين باره فرمان ابلاغ خاص صادر شد.
آيه «و إن لم تفعل فما بلَّغت رسالته» خصوصيت عظيم مسئله را مىرساند كه درباره هيچ يك از اوامر الهى چنين خطابى از طرف خداوند نيامده، و اين حاكى از اهميت ويژه اين دستور بين همه دستورات الهى است كه نرساندن آن مساوى با نرساندن رسالت پروردگار است.
آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» كه خداوند درباره اين يك حكم با اين صراحت، ضمانت حفظ پيامبر صلىاللهعليهوآله را از انواع دشمنان نموده، حتى در اصل رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآلهوعده حفظ آن حضرت را در مقابل خطرات احتمالى از مشركين و منافقين نداده و چنين سابقهاى درباره حضرت وجود ندارد. اين حكايت از اهميت ولايت نزد خداوند دارد كه چنين پشتيبانى فوق العادهاى نسبت به آن فرموده است.
دستور حضور در غدير خم كه در مكه اعلام شد به فرمان مستقيم الهى بود و خداوند اين مكان را تعيين نمود.
اجرا شدن چنين برنامه عظيم با حضور منافقين و توطئههاى نهان و آشكار و كارشكنىهاى صريح آنان، بهترين دليل بر پشتيبانى خداوند بود؛ و اگر عنايات الهى نبود اجراى چنين برنامهاى غير ممكن مىنمود.
اميرالمؤمنين عليهالسلام نَفْس پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهمالسلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مىشود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز نشان دادن نفس رسول صلىاللهعليهوآله» است:
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 50 - 52 و ج 3 ص 302.
غدير آن روز شيرينى بود كه لايق شأن رسول و آنكه قادر بر اداى حق آن مقام است با: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، بيان گرديد، و معناى «أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ»(1)در آيه مباهله روشن شد، و تا آنجا پيش رفت كه «فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُمْ مُنْتَقِمُونَ»(2)نازل شد، و آن روز همه فهميدند كه دست على عليهالسلام دست محمد صلىاللهعليهوآله است.
عمامه گذارى در غدير و امامت(3)
آنچه در سخنرانى غدير مطرح شد در دو جهت نمود پيدا كرد: يكى اعلام ولايت دوازده امام عليهمالسلام و ديگرى التزام مردم به اين ركن اسلام. جلوه عملى اين دو مفهوم طى دو برنامه و يك اقدام به موقع به نمايش گذاشته شد.
بستن عمامه به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر امام معرفى شده در غدير و مراسم سه روزه بيعت از يك سو و پاسخ به فريادهاى شعف مردم از سوى ديگر، سه جلوه عملى تثبيت مفاهيم غدير بود. اعلان امامت با بستن عمامه به شكل عملى جلوه داده مىشد، و بيعت التزام عملى به محتواى غدير بود، و پاسخ به احساسات مردم يك كار دو جانبه بود كه هم پذيرش مردم و هم اعلان ولايت را به نمايش مىگذاشت.
مردم هرگز سابقه بستن عمامه به دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر كسى را نداشتند، چه رسد به آنكه چنين عملى در برابر ديدگان مردم و بر فراز منبر باشد. اين در حالى بود كه چنين عملى بين عرب سابقه داشت و مفهوم آن اعلان رياست شخصى بر قومى و نيز اعتماد بزرگ قومى به كسى بود كه عمامه بر سر او بسته مىشد. جالب تر از همه عمامه معروف پيامبر صلىاللهعليهوآله به نام «سحاب» و به معناى «ابر رحمت» بود، كه براى اين مراسم پيش بينى شده بود.
اكنون سخنرانى پايان يافته، اما پيامبر و على عليهماالسلام همچنان بر فراز منبر قرار دارند و سكوت همچنان بر مجلس صد و بيست هزار نفرى حاكم است، تا اگر خطيب از منبر پايين آيد مردم هم بپاخيزند.
اما همه ناظر بودند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامه «سحاب» را به دست گرفت و در برابر ديدگان مردم آن را بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بست، و دو سر آن را از پشت سر و جلوى رو بر دوش آن حضرت قرار داد و در آن حال فرمود: عمامه ملائكه اينگونه است. خداوند در روز بدر و حنين مرا با ملائكهاى كه چنين عمامهاى بر سر داشتند تأييد فرمود و يارى كرد.
آنگاه فرمود: «عمامه تاج عرب است» ، و اين بدان معنى بود كه تاج افتخار مقام ولايت و امامت را بر سر جانشين خود على بن ابىطالب عليهالسلام قرار داده است.
اين اقدام عملى به معناى اعلان حاكميت و امامت على عليهالسلام بر امت اسلام از يك سو، و نيز به معناى اعتماد تام پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خليفه بعد از خود بود، كه جز با اين صورتِ عملى به تصوير كشيده نمىشد.(1)
در ادامه موضوع عمامه گذارى در غدير و ارتباط آن با امامت، اين آيات نيز قابل بررسى است:
آيه «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ ... » .(2)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است. اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 123 - 125 سوره آل عمران و آيه 25 و 26 سوره توبه است:
«وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللّه لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ. بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ» :
«خداوند در جنگ بدر شما را كمك كرد در حالى كه ذليل بوديد پس تقواى خدا مراعات نماييد تا شايد شكر كرده باشيد. آنگاه كه به مؤمنين گفتى آيا شما را كفايت نكرد كه پروردگارتان شما را با سه هزار ملائكه نازل شده كمك كرد. آرى اگر صبر كنيد و تقوى داشته باشيد و آنان با اين خروش نزد شما آيند خداوند شما را با پنج هزار ملائكه نشاندار يارى مىكند» .
«و لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّه فِى مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئا وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ. ثُمَّ أَنْزَلَ اللّه سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُودا لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ» :
«خدا شما را در موارد بسيارى كمك نمود و در روز حنين كه بسيارىِ تعدادتان شما را خوش آمد اما برايتان فايدهاى نداشت و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت كرده فرار نموديد. آنگاه خداوند آرامش را بر پيامبرش و بر مؤمنين نازل كرد و لشكرهايى نازل كرد كه شما آنها را نمىديد و عذاب كرد كسانى را كه كافر شدند و اين است جزاى كافران» .
اين آيات از سه بُعد قابل بررسى است:
عَنْ عَلِىٍّ عليهالسلام قالَ: عَمَّمَنى رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ بِعَمامَةٍ فَسَدَلَ طَرَفَها عَلى مِنْكَبى وَ قالَ: انَّ اللّه ايَّدَنى يَوْمَ بَدْرٍ وَ حُنَيْنٍ بِمَلائِكَةٍ مُعْتَمّينَ بِهذِهِ الْعَمَّةِ :
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم عمامهاى بر سر من بست و آخر آن را روى شانهام انداخت و فرمود: خدا در روز بدر و حنين مرا با ملائكهاى تأييد و كمك نمود كه چنين عمامهاى بر سر داشتند.(1)
يكى از مراسمى كه بر فراز منبر غدير در برابر ديدگان يكصد و بيست هزار مخاطب انجام گرفت، بستن عمامه به دست پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بود. اين برنامه بر اساس يك سنت عربى معناى مهمى در رابطه با جانشينى حضرت داشت.
عرب هر گاه مىخواستند رياست شخص بزرگى را بر قومى اعلام كنند يكى از مراسمشان بستن عمامه بر سر او بود. هر گاه در چنين مراسمى شخص بزرگى عمامه خود را بر سر شخص مورد نظر مىبست نشانه اعتمادش بر او بود.(2)
در غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامه خود را كه «سحاب» نام داشت به عنوان تاج افتخار بر سر اميرالمؤمنين عليهالسلام بست و انتهاى عمامه را بر دوش آن حضرت قرار داد و فرمود: عمامه تاج عرب است.
آنگاه شكل خاص اين عمامه را با ياد جنگ بدر و حنين توضيح داد كه در اين دو جنگ خداوند ملائكه را به كمك من فرستاد و آنان عمامههايى به اين صورت داشتند، و اين اشاره به دو آيه در اين باره در قرآن بود.(3)
بدين گونه پيامبر صلىاللهعليهوآله به چهار آيه در دو سوره قرآن اشاره كردند كه در آنها داستان كمك ملائكه به حضرت در دو جنگ بدر و حنين آمده است. در سوره آل عمران
داستان جنگ بدر است كه عدد كفار سه برابر مسلمانان بود و خداوند مىفرمايد: در آن جنگ خداوند شما را يارى نمود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن جنگ به مردم فرمود: آيا اينكه خداوند با سه هزار ملائكه شما را يارى نمود كافى نيست ؟ ... اكنون اگر بردبار باشيد خداوند پنج هزار ملائكه با نشانه مسلمانان به يارى شما خواهد فرستاد.
در سوره توبه داستان جنگ حنين است كه كمينهاى دشمن قوى بود و ناگاه مسلمانان را در محاصره قرار دادند در حالى كه تعداد مسلمانان بيشتر بود، و در اين حال عده زيادى از مسلمانان پا به فرار گذاشتند. در چنين موقعيتى خداوند لشكر ناپيداى خود را به كمك فرستاد و مسلمانان را از شكست رهايى بخشيد.
در حديث آمده است كه در جنگ بدر و حنين اين ملائكه از آسمان نازل شدند و به صورت بشر در آمدند و همراه مسلمانان جنگيدند و بسيارى از كفار را كشتند، اگر چه مسلمانان آنها را نمىديدند. به طورى كه بسيارى از كفار بعدها با تعجب از مسلمانان مىپرسيدند: در آغاز جنگ تعداد شما كم بود. اينان چه كسانى بودند كه به لشكر شما اضافه شدند ؟ آن اسبهاى دو رنگ و سواران سفيدپوش بودند كه افراد ما را كشتند ! !(1)
از خصوصيات اين ملائكه عمامهاى بود كه بر سرداشتند و انتهاى آن بر دوششان آويخته بود.
بدين گونه بار ديگر نگاهى به قرآن را در غدير شاهديم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با اشاره به دو فراز قرآنى يادآور مىشود كه بخشى از مراسم غدير كه عمامه سحاب به اين صورت خاص بر سر على عليهالسلام بسته مىشود يادگارى از روزهاى بدر و حنين است كه خدا ملائكه را به يارى اسلام فرستاد.
1) . بحار الانوار: ج 19 ص 284 و ج 21 ص 151.
ميثاق همگانى با ولايت(1)
در پىِ نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(2)در مدينه و سؤال مردم از معناى آن و پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله كه «سمع و طاعت مطلق» است، مردم بر اين ولايت اقرار كرده و پيمان بستند كه وفادار بمانند، و اين را با جمله: سَمِعْنا وَ أَطَعْنا، اعلان كردند.
متعاقب اين پيمان آيه نازل شد كه اين عهد و پيمان را به ياد داشته باشيد، چرا كه زمينههاى مختلفى براى شكستن آن در پيش بود.
حذيفه يمانى پس از آنكه نزول آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » را در مدينه به عنوان مقدمهاى بر سفر غدير ذكر مىكند، در دنباله ماجرا با ذكر ارتباط محتواى آيه با غدير تصريح به نزول آن در آغاز اين داستان پر ماجرا مىنمايد:
گفتند: يا رسول اللّه ! اين كدام ولايت است كه شما در آن بر ما از خودمان سزاوارتريد ؟ حضرت فرمود: سمع و طاعت در آنچه دوست بداريد يا خوش نداريد. ما هم گفتيم: سَمِعْنا وَ اطَعْنا. اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا»(3): «بياد آوريد نعمت خدا را بر شما و پيمانى كه با شما بست آنگاه كه گفتيد شنيديم و اطاعت كرديم» .(4)
در روايات ديگرى نزولِ اين آيه پس از نزولِ آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... »(5)در بازگشت از مكه به غدير ذكر شده است. عبارت چنين است: فَاَنْزَلَ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... » ثُمَّ اَنْزَلَ: «اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ ... »(6)كه به هر حال اصل نزول آيه در موسم غدير مسلم است.
نزول اين آيه در چنين موقعيتى، با هدفِ خاطر نشان ساختن پيمانهاى بعدى بر سر همين مسئله ولايت صورت گرفت؛ چرا كه در حديثى امام باقر عليهالسلام درباره همين آيه مىفرمايد: ميثاق و پيمان (كه در آيه ذكر شده) آن چيزى است كه خداوند در حجة الوداع بيان كرد ... ، كه نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان امام همه خلق است.(1)
در حديث ديگرى در تفسير همين آيه مىفرمايد: آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيمان ولايت را از مردم گرفت گفتند: سَمِعْنا وَ اطَعْنا، ولى سپس پيمان خدا را شكستند.(2)
اينك با مرورى بر پيمان بستنهاى متعدد مردم در مقاطع مختلف غدير در مىيابيم كه ميثاق واحدى در جلوههاى مختلف بر حسب مسير واقعه بوده، كه هر يك ديگرى را مؤكدتر مىكند و نزول آيه در شأن همه اين موارد مىتواند باشد:
بار اول در مدينه براى ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله «سَمِعْنا وَ اطَعْنا» گفتند.
بار دوم در اواخر خطابه غدير بود كه حضرت از مردم اقرار لسانى گرفت و صراحتا كلمه عهد و پيمان را به ميان آورد و بدين صورت پيمان دوم به انجام رسيد، آنجا كه فرمود:
فَقُولُوا بِأجْمَعِكُمْ: انّا سامِعُونَ مُطيعُونَ ... ، لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ ... . فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا مِنْ قُلُوبِنا وَ أنُفِسنا وَ ألْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ أيْدينا ... ، لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه مِنْ انْفُسِنا حِوَلاً:
پس همگى چنين بگوييد: ما شنيديم و اطاعت مىكنيم ... ، از اين قول بر نمىگرديم و پيمان را نمىشكنيم ... . پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد، از قلبهايمان و جانهايمان و زبانهايمان و ضمائرمان و دستهايمان ... ، هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند در اين باره از نفس هايمان دگرگونى نبيند.
بار سوم با پايان يافتنِ خطبه، مردم به طرف منبر پيامبر صلىاللهعليهوآله جلو آمدند و صداى مردم بلند شد: نَعَمْ، نَعَمْ ! سَمِعْنا وَ أطَعْنا امْرَ اللّه وَ امْرَ رَسُولِهِ بِقُلُوبِنا وَ انْفُسِنا وَ الْسِنَتِنا وَ ايْدينا : آرى، آرى ! شنيديم و اطاعت مىكنيم امر خدا و رسولش را با قلبها و جانها و زبانها و دستانمان.(1)
بار چهارم بيعت رسمى بود كه هم با پيامبر صلىاللهعليهوآله و هم با اميرالمؤمنين عليهالسلام رسما دست بيعت دادند و اين ميثاق الهى را به محكمترين شكل ممكن نشان دادند.
مىبينيم هيچ پيمانى چنين مراحل بهم پيوسته و محكمى نداشته، و هيچ پيمان مستحكمى اينگونه زير پا گذاشته نشده است. پس جا دارد خداوند آن را به رخ مردم بكشد و يادآور شود كه: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّه عَلَيْكُمْ وَ مِيثاقَهُ الَّذِى واثَقَكُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» ، و از مردم بخواهد كه در اين باره از خدا بترسند كه خدا از نيت قلبها آگاه است: «وَ اتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ» .(2)
اطاعت محض در برابر امام عليهالسلام(3)
در حاشيه بحث غدير و آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... »(4)و مفهوم ولايت مطلقه و اطاعت محض و بى چون و چرا از امامان معصوم عليهمالسلام، جا دارد يادى از هارون مكى نماييم كه با عمل خود به ديگران فهمانيد كه از غدير چيزى نفهميدهاند و در آغاز راهند، و به ما آموخت كه كجاى غدير آموختنى است:
يكى از اصحاب امام صادق عليهالسلام مىگويد: خدمت آن حضرت بودم كه سهل بن حسن خراسانى وارد شد و به حضرت عرض كرد: چرا درباره حق خود قيام نمىكنيد در حالى كه صد هزار نفر از شيعيان شما آماده جانفشانى در پيشگاه شمايند ! ! ؟
امام صادق عليهالسلام فرمود: اى خراسانى ! بنشين، خدا تو را جزاى خير دهد ! سپس به خدمتكار خانه فرمود: تنور را داغ كن ! ! او هم تنور را آتش كرد به گونهاى كه مانند سنگ گداخته شد و روى آتش به سفيدى گراييد.
آنگاه فرمود: اى خراسانى ! برخيز و داخل تنور بنشين ! ! خراسانى گفت: يا سيدى يابن رسول اللّه ! مرا به آتش عذاب مكن، من سخن خود را پس مىگيرم، تو هم از من بپذير ! ! حضرت فرمود: پذيرفتم.
در همين حال هارون مكّى وارد شد در حالى كه كفشهاى خود را از انگشتانش آويخته بود، و عرض كرد: السلام عليك يابن رسول اللّه ! امام صادق عليهالسلام پاسخ سلام او را داد و هنوز ننشسته به او فرمود: كفشت را كنارى بينداز و برو داخل تنور بنشين ! !
هارون بلافاصله كفشهايش را از انگشتانش رها كرد و به سوى تنور رفت و داخل آن نشست !
در حالى كه هارون مكى داخل تنور روى آتش نشسته بود امام صادق عليهالسلام رو به خراسانى كرد و با او درباره خراسان سخنانى فرمود به گونهاى كه گويا حضرت مدتى در آن ديار بوده است.
سپس فرمود: برخيز و داخل تنور را نگاه كن ! او هم برخاست و داخل تنور را نگاه كرد و هارون را ديد كه چهار زانو در آنجا نشسته است ! سپس هارون بيرون آمد و بر ما سلام كرد.
حضرت از خراسانى پرسيد: در خراسان چند نفر مثل اين سراغ دارى ؟ ! عرض كرد: به خدا قسم حتى يك نفر سراغ ندارم ! حضرت پرسيد: حتى يك نفر سراغ ندارى ؟ ! سپس فرمود: ما قيام نمىكنيم در زمانى كه پنج نفر ياران اينگونه براى كمك نداشته باشيم ! ما وقت قيام را بهتر مىشناسيم !(1)
1) . بحار الانوار: ج 47 ص 123. مناقب ابن شهرآشوب: ج 3 ص 363.
اعلان حلافت و وصايت در حجة الوداع(1)
در سفر حجة الوداع دو مقصد اساسى در نظر بود، و آن عبارت بود از بيان دو حكم مهم از قوانين اسلام كه هنوز براى مردم به طور كامل و رسمى تبيين نشده بود: يكى حج، و ديگرى مسئله خلافت و ولايت و جانشينى بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله.
منّت خدا با امامت در غدير(2)
همه نعمتهاى مادى و معنوى از سوى خداى سبحان است: «وَ ما بِكُم مِن نِعمَةٍ فَمِن اللّه» .(3)نعمتهايى كه انسانهاى عادى هرگز توان شمارش آن را ندارند: «وَ اِن تَعُدُّوا نِعمَةَ اللّهِ لا تُحصوها» .(4)
خداى سبحان در قرآن كريم گاهى از نعمتهاى مادى و روزىهاى ظاهرى مانند آسمان و زمين و آفتاب و ماه ياد مىكند، و گاهى از نعمتهاى معنوى و باطنى. چنانكه به عيساى مسيح عليهالسلام مىفرمايد:
«به ياد نعمتهايى باش كه به تو و مادرت مريم دادم. آنگاه كه تو را به روحالقدس تأييد كردم كه در گهواره و نيز در ميانسالى با مردم سخن گفتى و آنگاه كه تو را كتاب و حكت و تورات و انجيل آموختم و ... » .(5)
نعمتهاى معنوى مراتب و درجاتى دارد كه برترين آنها نعمت رسالت و امامت است. از اين رو در قرآن كريم از هر دو نعمت به «منّت»(6)ياد مىكند، زيرا پيامبران و امامان عليهمالسلام تأمين كنندگان سعادت ابدى هستند.
اين در حالى است كه درباره آفرينش آسمانها، زمين، بهشت و قيامت به «منّت» ياد نفرموده است، زيرا آسمانها و زمين گر چه بزرگ است، ولى در برابر نعمت توانفرساى رسالت و امامت كوچك است.
در قرآن كريم تنها درباره جريان غدير خم و ولايت اميرمؤمنان عليهالسلام تعبير منحصر به فرد «اتمام نعمت» آمده است: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى»(1): «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام گرداندم» . سخن از: أنعَمتُ عَلَيكُم نيست، بلكه خداوند مىفرمايد: «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «نعمتم را بر شما تامّ و تمام كردم» .
پس از منظر قرآن كريم در غدير خم - كه عيد بزرگ ولايت است - نعمتهاى معنوى الهى به برترين حدّ و بالاترين نصاب خود رسيد. حال چون نعمتى برتر از ولايت على و اولاد على عليهمالسلام نيست، عيد غدير برترين اعياد امت اسلامى است.
براى همين است كه عيد غدير در روايات بزرگترينِ اعياد شمرده شده، كه همان نعمت ولايت و پيشوايى اهلبيت عليهمالسلام است، چرا كه ريشهاى قرآنى دارد.
قبول ولايت توسط پيامبران عليهمالسلام و ملائكه و مؤمنين(2)
شنيدن حقيقتى بزرگ از لسان مبارك اميرالمؤمنين عليهالسلام نياز به آمادگى فكرى دارد. صاحب غدير ما را از اين نگرانى بيرون آورده كه چرا بسيارى از مسلمانان ولايت على بن ابىطالب و امامان عليهمالسلام را نپذيرفته و نمىپذيرند.
او به ما فهمانده كه اين گوهر گرانبها را خداوند در هر قلبى جاى نمىدهد و صندوقچه لايقى براى آن لازم است. آنگاه مژده مىدهد آنان را كه ولايت را پذيرفتهاند كه قدر خود و گوهر ولايت را بدانند كه اين پذيرش دليل پذيرفته شدنشان
از سوى خداوند تبارك و تعالى است، و عنايت خاصى است كه فقط به بندگان برگزيده پروردگار اهدا مىشود.
و لذا يكى از معارف اعتقادى شيعه قبول ولايت توسط پيامبران عليهمالسلام آن هم به امر و تفضّل الهى است. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
اين بشارت علوى را با هم مىخوانيم:
اما مؤمن، پيامبرِ ما در روز غدير خم دست مرا گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. آيا مؤمنين - بجز كسانى كه خداوند آنان را از لغزش و گمراهى حفظ كرد - اين مطلب را پذيرفتند ؟ پس آگاه باشيد ! بشارت باد شما را ! بشارتتان باد كه خداوند شما را اختصاص داده به آنچه همه ملائكه و پيامبران و مؤمنين را اختصاص نداده، و آن پذيرفتن امرِ ولايت ماست.(1)
جمعيت حجة الوداع از دليلهاى امامت(2)
هنگامى كه مراسم حجة الوداع در شُرف آغاز بود، تركيب جمعيتى كه براى مراسم حج آماده مىشدند قابل توجه بود. كاروانى كه از مدينه به همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى حجة الوداع حركت كرد هفتاد هزار نفر بودند.
كاروان همراه اميرالمؤمنين عليهالسلام كه از يمن براى حج آمدند دوازده هزار نفر بودند، گذشته از لشكر هزار نفرى كه اهل مدينه بودند و همراه خالد به يمن رفته بودند و پس از عزل خالد با حضرت همراه شدند.
بين راه مدينه تا مكه - از راست و چپ جاده - جمعيت انبوهى از شهرها و روستاها و چادرنشينان به كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله پيوستند.
اهالى مكه و اطراف آن از سمت طائف و نجد و جده، و كسانى كه از آن سوى درياى سرخ در آفريقا با خبر شده و از حبشه و سودان و غير آن براى حج آمده بودند، جمعيتهاى ديگرى بودند كه به سيل عظيم حجاج افزوده شدند.
طوايفى بزرگ و گروههايى عظيم به طور دستجمعى و يكجا در حجة الوداع شركت كرده بودند. از طايفه ثقيف - كه در طائف بودند - احدى نماند مگر آنكه مسلمان شده بود و همگى در حجة الوداع شركت كردند.(1)
در مكه احدى از قريش نماند مگر آنكه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع حاضر شد.(2)
در سال دهم هجرى در مكه و طائف احدى نماند مگر آنكه مسلمان شده و در حجة الوداع شركت كرد.(3)
در روايتى به صراحت ياد شده كه عدهاى از اهل نجد آمده بودند.(4)
در روايتى ديگر صد نفر از طايفه «صداء» آمده كه در حجة الوداع شركت كردند.(5)
افرادى نيز بودند كه در حجة الوداع مسلمان شدند و با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كردند.(6)
روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست به سوى عرفات حركت كند و اعمال حج را آغاز نمايد، بيش از صد و بيست هزار نفر اين كاروان عظيم را تشكيل مىدادند، كه شامل مردان و زنان و كودكان بودند.(7)
با در نظر گرفتن اين جمعيت و حضور همه آنها در غدير و شنيدن خطبه غدير و بيعت اين تعداد انبوه با اميرالمؤمنين عليهالسلام، امامت و وصايت حصرت از واضحات خواهد بود.
قدردانى از پيامبر صلىاللهعليهوآله با غدير(1)
كسانى كه بر سر مسئله امامت به بحث و جدل مىپردازند و از پيش خود شرايط سبك و سنگين براى آن تعيين مىكنند، غافلاند از اينكه خدا همه جوانبش را توسط پيامبرش اعلام فرموده و نيازى به فكر بشر در اين باره نيست.
در روزهاى اول ورود امام رضا عليهالسلام به شهر مرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع شهر جمع شده بودند و درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مىگفتند.
حضرت با شنيدن اين خبر تبسمى كرد و فرمود:
خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود. از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجة الوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(2)
مسئله امامت كمال دين است. پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين جهان نرفت مگر آنكه براى امتش معارف دينشان را روشن ساخت و راهشان را مشخص فرمود و آنان را به قول حق سپرد و على عليهالسلام را عَلَم و امام براى آنان منصوب فرمود، و هر چه امت بدان نياز دارشتند بيان فرمود. هر كس گمان كند خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را ردّ نموده و به آن كافر است ... .(3)
همراه بودن قرآن با امام عليهالسلام در خطبه غدير(1)
از جمله شئون امامت ائمه عليهمالسلام كه در خطبه غدير بيان شده اين است كه آنان شريكهاى قرآن و ثقل اصغر در كنار ثقل اكبرند. اين ثقل اصغر درباره ثقل اكبر خبر مىدهد، و با آن موافق است و از آن جدا نمىشود.
و لذا اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان عثمان اتمام حجتى در مسجد داشتند. از جمله در مورد كارشكنى ابوبكر و عمر در غدير و اعتراضشان به آيات تفسير شده به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند:
ابوبكر و عمر برخاستند و گفتند: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على است ؟ !
فرمود: آرى، درباره او و جانشينانم تا روز قيامت است. گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما. فرمود: برادرم و وزيرم و وارثم و وصيّم و جانشينم در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من على، سپس پسرم حسن، سپس پسرم حسين، سپس نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان و آنان با قرآنند. نه آنها از قرآن جدا مىشوند و نه قرآن از ايشان جدا مىشود تا بر سر حوض بر من وارد شوند.
همه حاضرين در مسجد و مجلس مناشده گفتند: آرى به خدا قسم، همه آنچه گفتى دقيقا شنيديم و حاضر بوديم.(2)
تواتر حديث غدير دليل بر ولايت(3)
از نكات حديث غدير اين است كه به اقرار عامه و خاصه حديث غدير متواتر است و كمتر حديثى داريم كه در طول چهارده قرن اين همه روايت كننده داشته باشد.
اگر معناى آن به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و بين چندين احتمال نامتناسب مانده، چه داعى بر نقل آن بوده و اين راويان بزرگ كه بسيارى از آنان از علما و مؤلفين بودهاند چه داعى در نقل داشتهاند ؟ !
حديث مبهم كه نقل كردن ندارد ! حديث مبهم كه احتياج به جمع آورى اسناد بيشتر ندارد ! پس بايد گفت: به خاطر معناى مهمى كه از «مولى» براى همه واضح بوده اين همه بدان اهتمام ورزيدهاند.
اهميت و ضرورت غدير از منظر كلامى(1)
ضرورت و اهميت پرداختن به موضوع غدير از جهات گوناگونى قابل بررسى است، كه ما آن را از دو منظر كلامى و تاريخى بررسى مىكنيم:
از آنجايى كه غدير مربوط به بحث امامت مىگردد داراى اهميت فراوانى است، زيرا شيعه براى مسئله امامت اهميت فراوانى قائل است و آن را يكى از اصول مذهب خويش مىشمارد، و اعتقاد به آن را همتراز اعتقاد به توحيد و نبوت و معاد مىداند. سرّ اين مطلب بدان خاطر است كه مفهوم امامت در نزد شيعه با مفهوم امامت در نزد ساير فرق اسلامى متفاوت است.
آن مفهومى كه بين شيعه و اهلتسنن مشترك است و كسى منكر آن نيست، امامت به معنى رهبرى اجتماع و حكومت است. يعنى مىگويند بعد از رفتن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از ميان مسلمين، جامعه اسلامى بىترديد نيازمند رهبر و پيشواست. البته در گزينش اين رهبر توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله و يا انتخاب از راههاى ديگر با هم اختلاف دارند.
البته اهلتسنن حكومت و رهبرى امت اسلامى را بر اساس انتخاب مىدانند، ولى شيعه اين حكومت و زعامت را همانند نبوت، تعيين شده توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله و به دستور
1) . قطرهاى از درياى غدير: ص 41 - 53 .
الهى مىداند. حقيقتا اگر مفهوم امامت تنها همين مفهوم بود، شيعه هم مثل اهلتسنن آن را جزو فروع دين خويش مىدانست، و چه بسا نظر اهلتسنن جاذبه ظاهرى بيشترى داشت، چرا كه رهبرى طبق اين نظر مردمىتر و دموكراسىتر خواهد بود.(1)
اما در ديدگاه شيعه، امامت مفهومى فراتر از رهبرى و حكومت دارد و حكومت و رهبرى يكى از شاخههاى امامت است. شيعه براى امام علاوه بر رهبرى و زعامت، مقام مرجعيت دينى قائل است، يعنى امام را كارشناس دين و بيانگر احكام و دستورات اسلامى مىداند؛ كارشناسى كه بر اساس تعاليم ناب نبوى كه از وحى الهى سرچشمه گرفته است و بدون خطا و اشتباه به تبيين معارف اسلامى مىپردازد.
دلايل شيعه در مورد لزوم مسئله امامت به اين معنى، همان دلايل ضرورت و وجود پيامبر در بحث نبوت براى جامعه بشرى است. يعنى شيعه معتقد است همانطور كه سعادت بشرى و كمال انسانى - كه نياز فطرى او است - بدون هدايت انبياء عليهمالسلام و وحى امكان پذير نيست، پس بايد بعد از پيامبر خاتم حضرت محمد صلىاللهعليهوآلهبشر از اين لطف الهى و هدايت تشريعى محروم نگردد.
انسان براى نياز خود به دين و تعليمات دينى كه از راه وحى رسيده، احتياج به كسى دارد كه علم و دانش خود را از سرچشمه زلال حقيقت گرفته و دست پرورده عنايات غيبى الهى باشد. تا با آگاهى از اسرار هستى، مربى حقيقى و راهنماى او به سوى مقصد الهى و خير و سعادت دنيا و آخرت باشد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در حيات طيبه خويش، قرآن را كه اساس تفكر اسلامى است به وسيله اتصال به منبع الهى وحى دريافت نموده و به مردم ابلاغ فرمود. اما قرآن و مفاهيم بلند آن احتياج به تفسير دارد، و احكامى كه در قرآن بيان شده مختصر و كلى است.(2)
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله به دليل گرفتارىها و مشكلات فراوان و شركت در غزوات مختلف فرصت كافى را براى توضيح و بيان اسرار و معارف عميق قرآنى پيدا نكرد. حتى اگر در تمام اين مدت مثل يك معلم مىبودند كه فقط در سر كلاس مىرفتند و به آموزش احكام و تعاليم مىپرداختند، شايد كافى و وافى نبود تا آنچه را كه اسلام و معارف اسلامى در خود دارد بيان كند.
اين مطلب را اضافه كنيد به اين موضوع كه پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله اسلام در زمان خليفه اول و دوم، مسلمانان و صحابه از نقل حديث منع شدند ! و تا پايان قرن اول هجرى، زمانى كه عمر بن عبدالعزيز فرمان رسمى كتاب حديث را صادر كرد، هيچ حديثى به طور رسمى نوشته نشد.(1)
البته پيروان امامان شيعه، از جمله سلمان فارسى از ثبت احاديث باز نايستادند، و در اثر اين مجاهدتها، كتابهاى حديث در خور توجهى از خويش بر جاى گذاشتند.
مسئله به اينجا ختم نشد. كسانى كه سالها با پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله جنگيدند و شكست خوردند و قدرت خويش را از دست داده بودند، رياكارانه و منافقانه وارد صفوف مسلمانان شدند، و از روى نفاق تظاهر به اسلام كردند.
اينان بعد از شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله دست به تحريف اسلام زدند و به ساختن احاديث جعلى و دروغ پرداختند. اوج اين انحرافات در زمان معاويه بود. او كه سوگند ياد كرده بود نام و ياد اسلام را دفن كند.(2)در زمان او بود كه فرمان رسمى و دولتى در مورد جعل حديث صادر گرديد.(3)
نهال نوپا و نوريشه اسلام در آغاز دچار طوفانهاى سهمگين شد. در چنين شرايطى اسلام نياز به فردى داشت كه در دامان وحى تربيت يافته باشد، و آن را از خطر نابودى نجات دهد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى جلوگيرى از انحرافات اسلام، به فرمان خداوند كسى را كه روح و وجودش با روح تعاليم اسلام پرورش يافته و هيچ نوع سابقهاى در جاهليت نداشت براى اين امر خطير انتخاب فرمود و به امامت منصوب نمود.
پس، از نظر شيعه امام كارشناس دين از نظر بيان احكام الهى است. لذا همانطور كه نبى از طرف خداوند براى هدايت مردم فرستاده مىشود و بايد از خطا و اشتباه مصون باشد، به همان صورت امام نيز بايد چنين باشد و از خطا و اشتباه ايمن و محفوظ باشد.
اساسا اطاعت و فرمانبردارى از كسى كه احتمال خطا و گناه در او مىرود منطقى نيست. در نگرش شيعه، چون مصون بودن از خطا و اشتباه - كه به عصمت تعبير مىشود - موضوعى نيست كه تشخيص آن با مردم باشد، لذا بايد امام نيز همانند نبى از جانب خدا تعيين شود.
علاوه بر اين دلايل، دلايل قرآنى و شواهدى در سيره و سنت نبوى نيز وجود دارد كه اصل امامت را اثبات مىكند، لكن ما در اين كتاب تنها به حديث شريف غدير اشارهاى خواهيم كرد.
همچنين شيعه براى امام مفهومى بسيار مهمتر و اساسىتر نيز قايل است، و آن اين است كه كسى را امام مىداند كه انسان كامل است و حامل معنويت كلى انسانيت مىباشد، و هيچ عصر و زمانى از اين ولى كامل خالى نخواهد بود، و او بر تمامى ضماير تسلط و احاطه كامل دارد. بسط و توضيح اين معنى داراى مقدمات و توضيحات بيشترى است كه فرصتى ديگر مىطلبد.
به هر ترتيب، با توجه به مفاهيم بالا است كه شيعه امامت را جزو اصول دين خويش مىداند، و الا اگر صرف معنى اول؛ يعنى جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله و نحوه انتخاب
رهبرى سياسى اسلام بود، به اين اندازه قابل اهميت نبود، و حتى ديگر لزومى نداشت كه شيعه اوصياى پيامبر عليهمالسلام را فقط دوازده نفر بداند. بلكه در هر زمان به هر ترتيب كسى به عنوان رهبرى جامعه انتخاب مىشد. حال طبق نظر شيعه يعنى با انتصاب وصى قبلى و يا طبق نظر عامه به روشى ديگر.
امامت به معنى حجت زمان بودن و رهبرى دينى است كه خط تمايز ميان خاصه و عامه است. اين امامت است كه اساس و ركن ايمان و از اصول دين است.
در باب ضرورت شناخت امام پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله فرمودند: مَن ماتَ وَ لَم يَعرِف إمامَ زَمانِهِ ماتَ ميتَةً جاهِليَّةً: هر كس بميرد در حالى كه امام عصر خود را نشناخته باشد به مرگ جاهليت مرده است.(1)
به راستى، با توجه به خصوصيات و تعاريفى كه براى امام به اختصار ذكر شد، امام زمان ما كيست ؟ عامه در پاسخ به اين سؤال و اين روايت مهم چه جوابى مىدهند ؟ اهلتسنن براى جويندگان پاسخ اين سؤال و كسانى كه تازه مسلمان هستند و مىخواهند امام زمانشان را بشناسند چه پاسخى دارند ؟
البته شايد مفهوم امام را آنقدر پايين بياورند و در حد يك عالم دينى تنزل دهند تا بتوانند از اين روايت بگريزند و جواب سؤالات بىشمار پيروان خويش و جوانان تشنه حقيقت و يا افراد تازه مسلمان را بدهند. در حالى كه همانگونه كه گفته شد، از نظر شيعه - كه بر مبناى عقل و سنت و قرآن مىباشد - مفهوم و معناى امام چيزى فراتر از حكومت و رهبرى و زعامت دينى است.
امام از نظر شيعه، علاوه بر داشتن مراتب فوق از ولايت معنوى برخوردار است، كه امروز اين مقام را در وجود دوازدهمين امام، حضرت مهدى عليهالسلام تجلى يافته مىداند.
1) . مسند احمد، به نقل از الغدير: ج 10 ص 493.
جاى هيچ ترديدى نيست كه شرافت و برترى هر چيزى به شرافت و برترى نتيجه آن مىباشد. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، بهترين و پرفايدهترين مباحث موضوعى است كه دين الهى بر آن پايهگذارى شده و آئينى بر آن استوار گشته و پايههاى اعتقادى و مذهبى بر اساس آن بنا گرديده است، و امت ها و دولتهايى از آن به وجود آمده و ذكر و ياد آنان جاودانه شده باشد.
در علوم تاريخى، فلسفه پيدايش امتها و طرز تشكيل دولتها و اصول و تعاليم آنها بسيار مهم است. به همين جهت، مورخان در ثبت و ضبط اينگونه اصول اعتقادى و مبانى دينى تلاش كرده، و با زحمت و مشقت فراوان تمامى وقايع و حوادث مربوط به آن را قيد مىنمايند.
ماجراى غدير از جمله مهمترين موضوعات تاريخ اسلام است. چرا كه رويداد غدير با بسيارى از دلايل ريشهاى و سلسله مباحث مربوط به آن، مبنا و اساس جمع كثيرى از پيروان آثار پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شده است. از ميان پيروان ميليونى اين گروه، دانشمندان، حكما، اديبان، نوابغ، فرماندهان، پادشاهان و فضلاى بسيارى به وجود آمدهاند و صاحب آثار و كتب فراوانى مىباشند. پس با توجه به اهميت و ضرورت بحث غدير، اگر مورخى در اين مورد كوتاهى كند قابل بخشش نيست.
به هر ترتيب، اگر مورخ خود از پيروان آل رسول عليهمالسلام باشد يا از وجدانى بيدار و انصاف برخوردار باشد، بر او لازم و واجب است كه اخبار و مطالب مهم مربوط به دعوت نبوى را در روز غدير خم به گوش هم كيشان خويش و مردم حقيقتجو برساند.
اگر غير از اين باشد، باز هم ناچار است نسبت به چنين مطلب اساسى و مهم هر چند ساده و مختصر ذكرى بنمايد، يا اگر تحت تأثير عواطف و تعصبهاى قومى و قبيلهاى و زير نفوذ فتنه جويان قرار گرفته، لااقل انتقاد خويش در مورد دلالت و مفهوم غدير ابراز دارد.
دانشمندان علوم حديث به هر جانب كه نظر كنند، دستهاى از روايات صحيح با سندهاى معتبر را خواهند ديد، كه آنها را راويان و رجال مورد اعتماد خويش نقل كردند، و مضمون آن احاديث بر افتخارات و فضائل اميرالمؤمنين حضرت على عليهالسلام دلالت دارد.
از جمله اين دسته از روايات حديث متواتر غدير است. هيچ حديث پژوهى نمىتواند از اين حديث چشمپوشى و صرف نظر كند، چرا كه تواتر و صحت آن خدشه ناپذير است.
بر مفسران نيز لازم است كه شأن نزول و تفسير آياتى را كه درباره غدير در احاديث آمده به همراه روايات پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين زمينه بيان كنند، چرا كه هيچ مفسرى حاضر نيست كارش ناتمام و نارسا باشد. در ميان دانشمندان علم كلام، بحث غدير و امامت اجتناب ناپذير است؛ همگى ناگزير اند اشارهاى به واقعه غدير داشته باشند، و براى رد مسئله امامت و يا لزوم آن برهانى بياورند.
بنا بر اين، بزرگان و فضلاى علوم مختلف اعم از تاريخ، كلام، حديث، تفسير و ... همگى ناگزير به طرح ماجراى غدير در آثار خود هستند و مسئله غدير چيزى نيست كه بتوانند از آن چشم پوشى كنند.
با چنين كيفيت و شأن، اگر هر يك از اين دانشمندان از ذكر چنين واقعهاى غفلت كنند، در حق اسلام كمفروشى و خيانت كرده و امت اسلامى را از بخش زيادى از حقايق نابى كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از گنجينه وسيع مواهب خويش به امت اسلامى ارزانى داشتند محروم ساخته، و جامعه اسلامى را از راهيابى به شاهراه هدايت و سعادت باز داشته است.
علامه بزرگوار امينى در كتاب گرانقدر «الغدير» اسامى علمايى از اهل تسنن را كه در آثار خود در علوم ذكر شده به بيان واقعه غدير پرداختند، گرد آورده است.(1)
1) . الغدير: ج 1 ص 25 - 29. المولى فى الغدير موسسه جهانى سبطين عليهالسلام : ص 29 - 34.
در اينجا به دو شبهه پاسخ كوتاهى مىدهيم:
هر ملتى همواره سعى دارد زيبايىهاى تاريخى خويش را به تصوير بكشد، و از ذكر حوادث نامطلوب تاريخى خود دورى جويد. چرا كه ذكر حوادث نامطلوب تاريخ يك آيين، سبب ترديد در اصالت آن مىگردد. بحث در مورد خلافت و امامت و حوادث ناگوار صدر اسلام و تكرار آن - به خصوص در زمانى كه نسل جوان با بحرانهاى روحى و اجتماعى مواجه است - از ايمان و شور آنها نسبت به اسلام مىكاهد و افكار آنان را متزلزل مىسازد. ديگران همواره در صدد كتمان زشتىهاى تاريخى خود هستند، ولى مسلمانان بر عكس؛ همه تلاش خويش را در بازگو كردن آن صرف مىكنند.
پاسخ اين است كه:
اگر نقد و نقل تاريخ تنها به صورت باز گو كردن و منعكس نمودن حوادث نامطلوب باشد، اثرش همانطور است كه در شبهه مطرح شد.
اولاً: اگر قرار باشد تنها به حوادث غرورآفرين و زيبايىها بسنده كنيم، نمىتوان آن را نقل تاريخ دانست، بلكه نوعى تحريف تاريخ است !
ثانيا: هيچ تاريخى از حوادث نامطلوب و زشت مبرّا نمىباشد، و حتى خلقت انسان نيز مجموعهاى از زشتىها و زيبايىهاست. تفاوت آيينها و قومها در سراسر زيبايى و يا سراسر زشتى آنان نيست، بلكه به نسبت و درصد زشتى و زيبايى ميان آنهاست. اما اين مايه افتخار ماست كه تاريخ اسلام از نظر زيبايىها و جلوههاى انسانى بىنظير و مملوّ از حماسه و لبريز از جمال و شكوه است، و هيچ كس نمىتواند ادعا كند كه زيبايىهاى تاريخش از زيبايىهاى تاريخ اسلام بيشتر باشد.
به هر حال، همانطور كه گفته شد، چشمپوشى در موردى كه با متن اسلام و اساسى ترين مسئله اسلام يعنى «امامت و رهبرى» مربوط است و سرنوشت جامعه
به آن وابسته است روا نمىباشد. بازگو نكردن اين حقايق تاريخى، چيزى جز همگامى با ظلم و ستم و همنوايى با ظالمان و ستمگران نيست !
امروزه در جامعه، شبهه ديگرى كه مطرح مىگردد و به آن دامن مىزنند اين است كه: با طرح اينگونه مسائل، اتحاد مسلمين تضعيف مىشود. آنچه بر سر مسلمين آمد و شوكت آنها را گرفت و آنها را زير دست قرار داد، همين اختلافات فرقهاى است. دستان پليد استعمار بهترين ابزارى كه مورد استفاده قرار مىدهد شعلهور ساختن اين مباحث است. آيا شايسته نيست كه از طرح اين مباحث اجتناب كنيم ؟
پاسخ اين است كه:
مفهومى كه امروزه از سوى بعضى مطرح مىشود، على فرض بىاشكال بودن آن، نبايد به گونهاى باشد كه فرقههاى اسلامى به خاطر آن از اصول اعتقادى و يا غير اعتقادى خود صرف نظر كنند ! چه اين كار نه منطقى است و نه عملى. چگونه ممكن است با خواهش و تمنا و به نام مصلحت، از پيروان يك مذهب بخواهيم از برخى اصول اعتقادى خويش به خاطر مصالحى هر چند بر حق چشمپوشى كنند ؟
به هر حال طرفدارى از تز «وحدت اسلامى» نبايد اين لازمه را داشته باشد كه در گفتن حقايق كوتاهى شود ! بحث علمى سر و كارش با عقل و منطق است، نه عواطف و احساسات، كه خوشبختانه علماى شيعه هميشه همين شيوه را در پيش مىگرفتند.
حتى سيره عملى اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان خلفا نيز بر همين شيوه بود؛ حضرتش از اظهار و مطالبه حق خود و شكايت از ربايندگان آن خوددارى نكرد و با كمال صراحت ابراز داشت، و بهانه اتحاد اسلامى مانع آن نشد. خطبههاى نهجالبلاغه بهترين شاهد اين مدعى است.(1)
1) . نهج البلاغه ترجمه محمد دشتى : خطبههاى 5 ، 26، 93، 144.
متكلمين و غدير خم(1)
بر هيچ خردمندى پوشيده نيست كه شرف و برترى هر چيزى بسته به فايده و نتيجه آن است. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، نخستين امرى كه مهمترين فوايد و نتايج را داراست، موضوعى است كه بر اساس آن دينى پايهگذارى شده، يا كيش و آئينى استوار گشته باشد، و نيز زيربناى مذهبى بوده است كه امتهايى بدان گرويدهاند و دولتهايى به خاطر آن شكل گرفتهاند، و سرانجام نامى جادوان از آن بر جاى مانده است.
اما علماى علم كلام، آنگاه كه در مسائل كلامى مربوط به امامت حجت و برهان مىآورند، براى چيرگى بر مدعى و يا به منظور نقل و دليل طرف مخالف ناگزير هستند كه متعرض واقعه غدير خم شوند. هر چند كه به زعم خود در چگونگى دلالت حديث مزبور به مناقشه پردازند.
اكنون تعدادى از متكلمان مشهور را كه در كتابهاى خود به واقعه غدير خم اشاره كردهاند نام مىبريم:
قاضى ابوبكر باقلانى بصرى (م 403 ق) در التمهيد.
قاضى عبدالرحمن ايجى شافعى ( م 756 ق) در المواقف.
سيد شريف جرجانى (م 816 ق) در شرح المواقف.
بيضاوى (م 685 ق) در طوالع النوار.
5 . شمسالدين اصفهانى در مطالع الانظار.
6 . تفتازانى (م 792 ق) در شرح المقاصد.
عبارات متنى كه نامبردگان در آثار خود آوردهاند اين چنين است:
1) . ترجمه الغدير امينى - واحدى : ص 65 - 71.
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم هنگام بازگشت از حجة الوداع مردم را در محلى بين مكه و مدينه به نام جحفه گرد آورد. آن روز بسيار گرم و سوزان بود؛ به حدى كه مردم از شدت گرما قسمتى از رداى خود را زير پا مى گذاردند.
پس از گرد آمدن مردم، آن حضرت در جايگاه بلندى به ايراد خطبه پرداخت و فرمود: اين گروه مسلمانان، آيا من بر شما و امور شما سزاوارتر از خود شما نيستم ؟
گفتند: به خدا سوگند آرى.
آنگاه فرمود: هر كس كه من مولاى اويم پس از من على عليهالسلام مولاى او است. خداوندا، دوست بدار آن كس را كه او دوست بدارد، و دشمن بدار آن كس را كه او را دشمن بدارد، و يارى كن ياران او را، و خوار كن خوار كنندگان او را.(1)
برخى از متكلمانى كه اين واقعه را ذكر كردهاند عبارتند از: قاضى نجم محمد شافعى (م 876 ق) در «بديع المعانى» ، جلالالدين سيوطى در اربعين خود، مفتى شام حامد بن على عمادى در «الصلاة الفاخرة بالاحاديث المتواتره» و آلوسى بغدادى (م 1324 ق) در «نثر اللئالى» .
علماى علم لغت نيز هر گاه كه به لغاتى از قبيل «مولى» ، «خم» ، «غدير» و «ولىّ» برخورد كنند، ناچار به حديث غدير خم اشاره مىكنند. مانند: ابندريد، محمد بن حسن (م 321 ق) در «الجمهرة»(2)، ابناثير در «النهاية» ، حموى در «معجم البلدان» در بيان «خم» ، زبيدى حنفى در «تاج العروس» و نبهانى در «المجموعه النبهانية» .
1) . عين لفظ آنها ذكر شد، براى اينكه اين واقعه را بىسند به طور ارسال مسلّم ذكر نمودهاند.
2) . نامبرده گويد: غدير خم معروف است، و اين همان مكانى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آنچه به پاخاست و خطبهاى مبنى بر فضيلت اميرالمؤمنين على ابن ابىطالب عليهالسلام ايراد فرمود. در جلد چاپى جمهره چنين مذكور است، و ابنشهرآشوب و جز او از روى نسخههاى خطىِ آن - كه از زمانهاى قديم در دست بوده - چنين حكايت نمودهاند: اين همان جايگاهى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا به ولايت على عليهالسلام تصريح نموده است. به هر حال، در نسخههاى چاپى رعايت امانت نشده و مطلب مورد تحريف قرار گرفته است. الجمهرة فى اللغة: ج 1 ص 71.
مثال كعبه براى اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
يكى از تأكيدات معصومين عليهمالسلام، درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب ريزىهاى غلط يا اشتباه است. از جمله پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من در روز غدير خم از مردم عهد و پيمان گرفتهام ... . مَثَل تو مثل بيت اللّه الحرام است؛ كه مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(2)
اين بدان معناست كه مردم موظف به پيروى از امامند و بر امام دعوت مردم لازم نيست.
همخوانى غدير با فطرت(3)
طراح رسالتِ مُنذر، نه فقط به طرح پيامبرى و قوانين و لوازم آن پرداخت، كه براى وصايت و رهبرى بعد از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله نيز قانون گذاشت. خدايى كه مىگويد: «إنَّما أنتَ مُنذِرٌ وَ لِكُلِّ قَومٍ هادٍ»(4)، هم «منذرِ» منتخب دارد و هم «هادىِ» منصوب. هم به علت محدِثه نظر دارد و هم به علت مبقيه به خوبى مىپردازد. براى تشريح موضوع اين دو نكته مهم است:
يك. غدير كه طرح وصايت و علت مبقيه اسلام است، با فطرت همخوانى دارد و پاسخ منجىگرايى و سوالِ «اهدنا» ىِ بشريت محسوب مىگردد.
دو. عصر ظهور روز ظهور حقائق پنهان غدير است. غدير كه تدريس نظرى پيرامون بزرگى حكومت انسان كامل است، روز ظهور عملاً به نمايش در مىآيد. در آن روز «لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ»(5)، و «وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِهِ»(6)اجرا مىگردد.
غدير و فضائل(1)
فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام و احاديث و قضاياى مربوط به آنها، هر كدام به نوعى مرتبط با غدير است. چرا كه در نهايت به اين حقيقت ختم مىشود كه حضرتش افضل و اعلم و اشجع و اورع و ... از جميع امت است. پس مقام خلافت و ولايت و امامت امت منحصرا براى آن حضرت بايد باشد. ولى از آنجا كه مبحث فضائل از موضوع دائرة المعارف غدير خارج است و مجالى ديگر مىطلبد، فقط اشارهاى به آن مىكنيم:
در باب فضائل و مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام، احاديث و روايات مشابه متعدد بسيار ديده مىشود. شايد سؤال شود: اين تكرار براى چيست ؟ جواب اين است كه اگر دقت شود:
يك. راويان احاديث فرق مىكنند؛ هر چه روايت يك حديث از افراد مورد قبول متعدد باشد اهميت و موثق بودن موضوع مسلّمتر مىشود وانكار آن سخيفتر است.
دو. با دقت در متن روايات، به اين نكته توجه مىشود كه در هر روايت به يك جهت حديث بيشتر توجه شده است.
سه. مكانها و روش نگرش راويان به حديث متفاوت بوده است، و به همين جهت به اهميت حديث افزوده مىشود.
چهار. معاندين وقتى نتوانند از راه صحيح روايت را انكار كنند، فورا به راويان حديث خدشه وارد مىكنند، و از اين راه تصور انكار موضوع را مىكنند. اما وقتى حديثى از طرف راويان موثق متعدد بيان شده باشد، انكار آنها عناد و بىمنطقى را مىرساند؛ چرا كه اينگونه انكار سبب انكار همه وقايع تاريخى و منجر به انكار اصل اسلام خواهد شد، چون به وسيله همين راويان به دست ما رسيده است.
پس اگر تكرارى هم در ذكر احاديث باشد، هر حديث در تأييد حديث ديگر است.
1) . آينه غدير در روايت شيعه و اهلسنت (صاعد اصفهانى - مهرپرور) : ص 331، 332، 448 - 451.
آنچه مربوط به فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام است عمدتا در دو موضوع است:
اول. فضيلتهايى كه مربوط بود به شخصيت شخصى و سجاياى عالى انسانى است، كه در عالىترين و آخرين درجه كمال آن حضرت مىباشد.
دوم. سفارشهايى است كه از طرف خداوند و رسول گرامى صلىاللهعليهوآله درباره صلاحيت و شايستگى منحصر به فرد آن حضرت براى امامت و خلافت بعد از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىباشد، كه اصلىترين آن در واقعه غدير خم به وقوع پيوسته است. امتياز اين فضيلت اين است كه از طرف خداوند و رسولش صلىاللهعليهوآله به گوياترين وجه در سرزمين غدير خم به مردم ابلاغ شد. چون اين فضيلت از يك سو منصبى الهى بود، و از سوى ديگر مردم بايد پذيراى آن باشند.
از جمله فضائل حضرت على عليهالسلام بلكه ويژگىهاى آن حضرت براى خلافت، به عنوان نمونه مىتوان به اين موارد اشاره كرد:
اولين مسلمان مرد و نماز خواندن آن حضرت با پيامبر صلىاللهعليهوآله.
تربيت شده خانه وحى.
ليلة المبيت؛ خوابيدن حضرت على عليهالسلام در بستر پيامبر صلىاللهعليهوآله جهت مهاجرت آن حضرت به مدينه.
ردّ امانتهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله به اهل مكه پس از هجرت حضرت به مدينه.
عقد اخوت با پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فرمود: يا على، تو در دنيا و آخرت برادر من هستى.
پيامبر صلىاللهعليهوآله ساعتى از سحر را براى ملاقات حضرت على عليهالسلام مقرر داشت كه با او مذاكره داشته باشد.
حضرت على عليهالسلام هر روز دو ملاقات با پيامبر صلىاللهعليهوآله داشت.
پس از نزول آيه «وَ أمُر أهلَكَ بِالصَلاةِ»(1)، پيامبر صلىاللهعليهوآله هر روز صبح به در خانه على عليهالسلام مىآمد و مىفرمود: «إنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِجسَ أهلَالبَيتِ» .(2)
در جنگ خيبر پس از اينكه در دو روز ابوبكر و عمر با لشكر براى فتح خيبر كارى از پيش نبردند، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: فردا پرچم را به كسى خواهم داد كه او خدا و پيامبر او را دوست دارد، و خدا و پيامبر نيز او را دوست دارند. فردا حضرت على عليهالسلام را - كه چشم درد داشت - احضار فرموده و چشمش را شفا داد و پرچم را به دستش داد. حضرت على عليهالسلام هم با سپاه روانه به سوى خيبر شد و مرحب را كشت و خيبر را فتح كرد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله سوره برائت را به ابوبكر - كه مأمور حج بود - داد و سپس به امر خدا حضرت على عليهالسلام را فرستاد تا سوره را از ابوبكر بگيرد و خود آن را در مكه به مردم ابلاغ كند. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را اجرا كرد، و ابوبكر سخت ناراحت شد و به پيامبر صلىاللهعليهوآله گله و اعتراض كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من امر شدم كه يا خود يا كسى كه از من است امر ابلاغ را انجام دهد.
در حجة الوداع پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط حضرت على عليهالسلام را شريك قربانىهاى خود كرد.
تمام درب خانههايى كه به طرف مسجد بود مسدود كرد، جز درب خانه حضرت على عليهالسلام، و خانه خود.
هنگام وفات فرمود: حبيب مرا بياوريد. ابوبكر آمد نپذيرفت. عمر را حاضر كردند روى در هم كشيد. عايشه گفت: او على را مىخواهد، حضرت على عليهالسلام آمد، پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در بر كشيد تا از دنيا رفت.
در آخرين لحظه به حضرت على عليهالسلام فرمود: در آخرين دم چون نفس من فيضان كرد، آن را با دست بگير و با آن صورت خود را لمس كن.
خطبه 197 «نهج البلاغه» حاوى همين مطلب است:
وَ لَقَد عَلِمَ المُستَحفِظونَ مِن أصحابِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله إنّى لَم أرِد عَلَى اللّهِ وَ لا عَلى رَسولِهِ ساعَةً قَطُّ، وَ لَقَد واسَيتُهُ بِنَفسى فِى المَواطِنِ الَتى تَنكُصُ فيهَا الإبطالُ وَ تَتَأخَّرُ فيهَا الأقدامُ، نَجَدَةً أكرَمَنىَ اللّهُ بِها. وَ لَقَد قُبِضَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله وَ إنَّ رَأسَهُ عَلى صَدرى، وَ لَقَد سالَت نَفسُهُ فى كَفّى، فأمرَرتُها عَلى وَجهى. وَ لَقَد ولَّيتُ غُسلَهُ - صَلَّى اللّهُ عَلى وَ آلِهِ - وَ المَلائِكَةُ أعوانى.
فَضَجَّتِ الدارُ وَ الأفنيَةُ؛ مَلأٌ يَهبِطُ وَ ملأٌ يَعرُج. وَ ما فارَقَت سَمعى هَينَمَةٌ مِنهُم يُصَلُّونَ عَلَيهِ. حَتّى وارَيناهُ فى ضَريحِهِ. فَمَن ذا أحَقُّ بِهِ مِنّى حَيّا وَ مَيِّتا. فَأنفِذوا عَلى بَصائِرِكُم، وَ لتَصدُق نيّاتُكُم فى جِهادِ عَدُوِّكُم. فَوَ الَذى لا إلهَ إلاّ هُوَ إنّى لَعَلى جادَّةِ الحَقِّ، وَ إنَّهُم لَعَلى مَزَلَّةِ الباطِلِ. أقولُ ما تَسمَعونَ، وَ أستَغفِرُ اللّهَ لى وَ لَكُم:
به طور قطع اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله؛ آنها كه حافظ اسرار و گنجور كتاب و سنت هستند مىدانند كه من هرگز حتى براى يك لحظه نافرمانى خدا و رسول صلىاللهعليهوآله او را نكردم، و به نحوى قاطع با جان خود پيامبر صلىاللهعليهوآله را يارى كردم. در موقعيتها و صحنههايى كه شجاعان نامدار به قهقرا فرار مىكردند، و قدمها عقب عقب بر مىگشتند.
اين دلاورى و مردانگى را خداوند به من كرامت و ارزانى داشته است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آخرين دم، در حالى كه سر او بر سينه من بود جان تسليم كرد، و نفس او در كف من جارى شد و آن را بر چهره خود عبور دادم و به صورتم كشيدم و آن را متبرك كردم. من غسل او را عهدهدار بودم، و فرشتگان مرا در اين كار يارى مىكردند.
همه جا ضجّه و ناله بود، و فرشتگان گروهى مىرفتند و گروهى ديگر مىآمدند. گوش من از آواى آنان پر بود، كه نماز مىخواندند و بر او درود مىفرستادند. تا آنكه او را در ضريحش دفن كرديم. بنا بر اين، چه كسى در نزديكى با او از من سزاوارتر است، چه در حيات او و چه در رحلت او ؟ پس با چشم باز و دل بينا در راه جهاد با دشمن به
راه افتيد، و نيت خود را براى خدا خالص كنيد. سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، من به راه حق مىروم و آنان به لغزشها باطل. آنچه را مىگويم مىشنويد انشاءاللّه، و از خدا طلب آمرزش مىكنم براى خود و شما.
غدير، بزرگترين فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
فضائل و مقامات اميرالمؤمنين عليهالسلام هم بىانتهاست و هم درك آنها مشكل. اما اينكه بالاترين آنها كدام است به قضاوت ما نمىتواند باشد، چرا كه از فكر ما بالاتر است. بايد گوش جان بسپاريم به صداى روحنواز علوى آنگاه كه از او خواستند بالاترين منقبت خود را از لسان پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان كند:
سليم مىگويد: مردى خدمت اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد و در حالى كه من هم مىشنيدم عرض كرد: يا اميرالمؤمنين عليهالسلام، بالاترين منقبت خود را از پيامبر صلىاللهعليهوآله فرماييد. فرمود:
منصوب كردن آن حضرت مرا در غدير خم، كه به امر خداى تبارك و تعالى ولايت را از جانب او برايم اقامه نمود. و ديگر سخن او كه فرمود: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى هستى.(2)
در همين باره سعد بن ابىوقاص - كه از سرلشكران سقيفه است و خدمات وافرى براى آنان انجام داده است - ، همانند ساير منافقين اقرار به فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام داشته است:
سعد مىگويد: بالاتر از همه فضائل على غدير خم است. پيامبر دست او را گرفت و دو بازوى او را بالا برد در حالى كه من به او نگاه مىكردم و فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(3)
همچنين سعد - كه پس از قتل عثمان با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت نكرد - در راه سفر مكه با دو نفر عراقى برخورد كرد. او پرسيد: على بن ابىطالب درباره من چه مىگويد ؟ سپس چهار فضيلت بزرگ از فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر شمرد و گفت: اگر بخواهيد پنجمى را هم بگويم. دو نفر عراقى گفتند: مىخواهيم بگوئى. سعد گفت: با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بوديم. در بازگشت در غدير خم پياده شد و دستور داد تا مناديش بين مردم ندا كند: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
امامت، ادامه غدير تا قيامت(2)
يكى از نكات مهم و حياتى غدير، مسئله باقى بودن غدير تا قيامت است. توضيح اينكه:
وقتى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چنين امرى را صادر فرمود كه هر كس اين ولايت را در مورد من قبول دارد بايد همين ولايت را هم در مورد على عليهالسلام هم بپذيرد، وظيفه مردم اين شد كه به تبعيت از پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين اعتقادى را نسبت به اميرالمؤمنين عليهالسلام داشته باشند و با آن حضرت بيعت كنند؛ به اين معنى كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله مطيع و تسليم مطلق على عليهالسلام باشند و اوامر و نواهى او را بدون چون و چرا و بدون تأمل و درنگ اطاعت كنند. حال سرّش را بفهمند يا نفهمند. بايد بدون قيد و شرط در مقابل حضرتش سر تسليم فرود بياورند و امتثال كنند.
آنچه در اينجا مهم است اينكه: اين رابطه مولويت و عبوديت بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هم بايد بر قرار باشد؛ يعنى همان وظيفهاى كه امت از اطاعت و بندگى در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند، از لحظهاى كه فرمان «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » صادر شد، همان وظيفه را بدون ذرهاى كم و زياد بايد نسبت به على عليهالسلام داشته باشند. زيرا كه على عليهالسلام نيز همانند
پيامبر، و دقيقا عين آن حضرت اولى به نفس ماست؛ خواسته او بر خواسته ما اولويت دارد و اراده او بر اراده ما مسلط است و تصميمات او بر تصميمات ما مسيطر است.
در بُعدى يگر، اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز مثل پيامبر صلىاللهعليهوآله با غيب و باطن اين عالم در ارتباط است. همچنين: عَلىٌّ عليهالسلام مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلىٍّ عليهالسلام: على عليهالسلام با حق است و حق با على عليهالسلام است. اين دو از يكديگر جدا نيستند. نه اينكه دو چيز هستند اما با هم هستند ! بلكه يك چيز اند با دو لفظ؛ يك ماهيت است با دو عنوان. چنانچه قرآن حق است، على عليهالسلام هم حق است و دو چيز نيستند. منتهى قرآن حق تدوينى، اما على عليهالسلام حق تكوينى است.
اين نكته بسيار ظريفى است كه بسيارى را دچار اشتباه كرده است. آنچه از على عليهالسلام جدا شود ناحق و باطل و محكوم به فنا و نابودى است. و لذا خود حضرت در صفين فرمود كه آن قرآنهايى را كه بر سر نيزه كردهاند بزنيد. قرآن ناطق منم.
پس به دليل اينكه على عليهالسلام نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله است، پس هر چه پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد على عليهالسلام هم دارد، جز مقام نبوت. به هر درجهاى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بالا رفت على عليهالسلام را هم همراه خود ديد؛ از عرش تا فرش و از زمين تا معراج و از معراج تا قاب قوسين او ادنى، همه جا على عليهالسلام با پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. به همين دليل پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من كنت مولاه فهذا على عليهالسلام مولاه.
اگر ما پيامبر خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله را به رسالت و نبوت پذيرفتهايم، ناگزيريم على عليهالسلام را به خلافت بلافصل و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله و مقام ولايت و خليفهاللهى بپذيريم. اگر غير از اين باشد در واقع نبوت را نپذيرفتهايم، و اگر نبوت را نپذيرفته باشيم خدا را نپذيرفتهايم.
تا اينجا مقدمه بود. و اما نكته اصلى و نتيجه كلام اينكه:
اين رابطه مولويت و عبوديت بعد از اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز بايد برقرار باشد و زمين تا قيامت نبايد از مولى و حجت و حق تكوينى خالى باشد. اين حكمت بالغه الهى
است كه پروردگار عالم چنين مقدر فرموده كه اگر لحظهاى زمين از مولى خالى شود «لَساخَتِ الأرضُ بِأهلِها» . آنگاه ديگر زمين و زمانى در كار نخواهد بود. لذا تا مولى و حجت بر روى زمين است، زمين و زمانى هم در كار است.
اولين مولى و حجت بالغه الهى وجود مقدس خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله مىباشد كه امت مأمور به تبعيت مطلق از او است. به دنبال آن حضرت و بدون فاصله، اميرالمؤمنين عليهالسلام، و پس از آن حضرت امام حسن عليهالسلام و سپس امام حسين عليهالسلام و يك يك ائمه عليهمالسلام، يكى پس از ديگرى حجت خدا و مولى هستند. تا آخرين مولى و حجت بالغه الهى كه وجود مبارك حضرت بقية اللّه الاعظم ارواحنا لتراب مقدمه الفداء مىباشد.
اين حجج بالغه الهى، يكى پس از ديگرى به امر خداوند عالم و به واسطه حجت ماقبل معين و منصوب و خليفة اللّه و صاحب الزمان مىشوند. همه اين بزرگواران به تعيين و تصريح مولاى ما قبل خود، مولى و اولى بنفس ما هستند. لذا «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» نه فقط در مورد على عليهالسلام است، بلكه به تنقيح مناط شامل تمامى ائمه معصومين عليهمالسلام مىباشد. زيرا مناط، كليت اولى به انفس بودن در جميع مراتب وجود است، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله همين را به عنوان مقدمه «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » از مردم اقرار گرفت.
بنا بر اين، همانطور كه على عليهالسلام به نصب پيامبر صلىاللهعليهوآله جانشين آن حضرت و اولى بانفس است، امام حسن عليهالسلام نيز به نصب على عليهالسلام جانشين على عليهالسلام و اولى بانفس است. همچنين امام حسين عليهالسلام، تا برسد به خاتم الاولياء حضرت بقيهاللّه الاعظم ارواحنا فداه؛ هر يك به نصب امام ماقبل جانشين و خليفهاللّه و اولى بانفس مىباشند.
به تعبير ديگر: اين سلسله مقدس، زنجيروار به هم متصل است: توحيد، نبوت، امامت، و لازم لاينفكّ يكديگر اند. اگر كسى يكى را كنار گذاشت يعنى همه را كنار گذاشته است.
پس همانطور كه امت اسلام در زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله موظف بودند تسليم مطلق پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله باشند و اوامر و نواهى آن حضرت را بدون قيد و شرط اطاعت كنند،
همين حالت تسليم و انقياد را بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بايد در محضر مبارك على عليهالسلام داشته باشند. پس از آن حضرت همين حالت تسليم را در برابر امام حسن مجتبى عليهالسلام داشته باشند، و همين طور در برابر ساير ائمه معصومين عليهمالسلام و هر كدام در زمان خودشان. تا برسد به امامزمان عليهالسلام.
مسلمين موظف اند به عنوان يك تكليف الزامى شرعى، عقلى، وجدانى، بدون هيچ قيد و شرطى و چون و چرائى و تأمل و درنگى از امام زمان خودشان تبعيت كنند، و هر چه او فرمود بىدرنگ سر تسليم فرود بياورند و اطاعت كنند. تمام نكته دين همين تسليم مطلق بودن است، و تعالى انسان فقط از همين تسليم بودن است.
در كنار آنچه گفته شد، نكته ديگر كه بسيار مهم است انحصار اين تسليم بودن براى چهارده معصوم عليهمالسلام است. تسليم مطلق در برابر وجود مقدس معصومين عليهمالسلام و لا غير، زيرا آنها هستند كه اولى به انفسيت دارند. آنها هستند كه تمام حق و نفس پيامبر صلىاللهعليهوآله و قرآن ناطق هستند.
به دنبال اين مطلب، تسليم در برابر غير معصوم هم تخطّى از پيام غدير است. مثل راهى كه عرفاى التقاطى مىروند؛ كه تسليم مطلق پير و قطب و استاد سير و سلوك مىشوند ! اينان پشت گوش خود را هم نمىبينند، چه رسد به اينكه اولى بانفسيّت داشته باشند !
تسليم شدن در برابر چنين بىمايهگان بىنوايى خندهآور است. اينهايى كه مانند شاگردانشان و ديگران خطا كار اند و بلكه بيشتر، چگونه عقل انسان مىپذيرد كه زمام دين و مذهب و جان و مال و عرض و ناموسش را به دست آنها بسپرد. تسليم مطلق شدن در برابر غير معصوم راهى به سوى فنا و نابودى است.
اگر اينها در طريق حق بودند، هرگز مسئله تسليم مطلق شدن را در مورد خودشان، آن هم به عنوان ركنى از اركان مسلك خود و واصل شدن به حق به ديگران القاء نمىكردند. امام صادق عليهالسلام امت را از تسليم مطلق شدن در برابر غير معصوم بر حذر
فرموده و مىفرمايند: إيّاكَ أن تَنصِبَ رَجُلاً دونَ الحُجَّةِ، فَتُصَدِّقَهُ فى كُلِّ ما قالَ: مبادا در برابر غير حجت (و امام معصوم عليهالسلام) سر تسليم فرود بياورى، و هر چه او گفت قبول كنى.(1)
امام حسن عليهالسلام به اينگونه افراد لعنت فرموده و مىفرمايد: لَعَنَ اللّهُ مَن يَتَقَدَّمَ أو يُقَدِّمَ عَلَينا أحَدا: خدا لعنت كند كسى كه خودش را يا ديگرى را بر ما مقدّم مىدارد. پس اگر ما كسانى را كه تسليم مطلق شدن در برابر غير معصوم را قبول دارند و به آن عمل مىكنند لعنت كنيم به يك تكليف شرعى عمل كردهايم، و از مولاى خودمان امام حسن عليهالسلام در اين امر تبعيت كردهايم.
پس بدانيم كه دين چيزى جز آنچه را كه معصومين عليهمالسلام بيان كردهاند نيست، و غير از آن هر چه هست بىدينى و دكانى است در مقابل آن بزرگواران؛ مانند دكّان حسن بصرىها و سفيان ثورىها و حلاّجها و ابنعربىها و ... . عارف نمايان كه حداقل در در زمان خودمان مىبينيم كه هر از گاهى يكى از اين مدعيان رسوا شده و فسادهاى اخلاقى و جنسى آنها براى عالم و آدم بر ملا مىشود.
پيامهاى غدير در مورد امامت(2)
برخى در اين زمان با طرح «كاربردى كردن غدير» در صدد پياده كردن پيامهاى غدير در جامعه اسلامى هستند. اينك جا دارد اين موضوع به طور دقيق بررسى شود كه غدير خم چه پيامهايى داشته است ؟ آيا پيامهاى آن اختصاص به عصر رسول صلىاللهعليهوآله و بعد از شهادت او داشته، يا قابل اجرا و پياده شدن تا روز قيامت است ؟
اينك به برخى نكتهها و پيامهاى غدير - كه برپايى جشنها سبب يادآورى و ابلاغ آن به مردم مىشود - مىپردازيم:
بعد از هر پيامبرى احتياج به شخصى معصوم است كه در خط او بوده و ادامه دهنده راه و تبيين كننده مرام آن پيامبر است، و لااقل در حدّ حفظ كيان و مجموعه شريعت، نگهبان و پاسدار دين باشد. چنانچه رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى بعد از خود در غدير جانشين را در اين امر معين نمود، و در اين زمان هم اين شخص امام مهدى عليهالسلام است.
جانشينان پيامبران بايد از جانب خداوند منصوب شده و توسط پيامبرش معيّن و معرفى گردند. همانگونه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى خود جانشين معيّن كرد، زيرا مقام امامت مقامى الهى است، و هر امامى بايد از جانب خداوند به طور خاص و عام بر اين سمت منصوب گردد.
يكى از پيامهاى غدير مسئله رهبرى و صفات و خصوصيات او است. اينكه هر كسى نمىتواند رهبر و جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله در جامعه اسلامى باشد. رهبر بايد كسى همانند حضرت على عليهالسلام باشد كه در خط پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده و مجرى فرمان و دستورات او باشد، و گرنه بر مردم است كه با او بيعت نكنند. در نتيجه مسئله غدير با مسئله سياسى اسلام گره خورده است.
ما در كشور يمن مشاهده مىكنيم كه از اواسط قرن چهارم به بعد مسئله جشنهاى غدير مطرح بوده، و هر سال در روز غدير خم آن صحنه عظيم را به نمايش مىگذارند، و مردم در آن روز تجديد خاطره كرده و با وضعيت و شرايط رهبرى در جامعه نبوى آشنا مىشوند.
گر چه در سالهاى اخير حكومت وقت پى به آثار و پيامهاى مهم آن برده و شديدا با برپايى آن مقابله كرده است، و حتى هر سال تعدادى به جهت اصرار براى برپايى آن كشته مىشوند ! ولى مردم در برپايى آن مصمّم اند، و اين به جهت آثار و بركات و پيامدهاى اين قضيه در جامعه اسلامى است.
غدير يك پيام هميشگى دارد و آن اينكه الگوى جامعه اسلامى و رهبرى آن بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بايد حضرت على عليهالسلام و امامان معصوم عليهمالسلام باشند. آنان كسانى هستند كه بر ما ولايت و سلطه دارند، و ما بايد با تقرّب و نزديكى به آن بزرگواران تحت سلطه تكوين و تشريع آنان قرار گرفته، تا در همه زمينهها از بركات فيض وجودشان بهرهمند شويم.
غدير و برپايى جشنهاى آن نمادى از تشيع است. در حقيقت واقعه غدير اعلام اين پيام است كه بايد هميشه با حق - كه بر محوريت حضرت على عليهالسلام و اولاد او است - پيمان بست تا به پيروزى نايل شد.
نكته و پيام ديگرى كه از واقعه غدير استفاده مىشود اينكه انسان بايد در ابلاغ حق و حقيقت اصرار ورزيده و از بيان آن كوتاه نيايد. زيرا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، گر چه مىدانست مردم بعد از شهادتش به سفارشات او عمل نخواهند كرد، ولى حجت را بر مردم تمام كرده و در هيچ موقعيت مناسب، خصوصا در حجة الوداع و در غدير خم از بيان حق و پا فشارى بر آن كوتاه نيامد.
يكى ديگر از پيامهاى غدير كه تا روز قيامت باقى است، مسئله مرجعيت دينى اهلبيت عليهمالسلام است. و لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله در همين ايام بود كه حديث ثقلين را بيان كرده و مردم را به رجوع به اهلبيت معصومش عليهمالسلام براى اخذ شريعت خود رهنمون ساخت.
اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت خداوند سبحان در بيان حق وحقيقت و اتمام حجت بر مردم است، همانگونه كه در آيه اكمال به آن اشاره شده است.
براى تبليغ و بيان حق بايد اعلان عمومى كرده و مخفى كارى ننمود. همانگونه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع به جهت ابلاغ امر ولايت، اعلان عمومى مىنمود، و نيز قبل از پراكنده شدن مردم در ملأ عام ولايت را ابلاغ نمود.
مسئله خلافت و جانشينى و رهبرى صحيح امت اسلامى در رأس امور است و هيچ گاه نبايد معطل گردد. همانگونه كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با وجود آنكه در مدينه مرض خطرناكى وارد شده و گروه زيادى را زمينگير ساخته بود، ولى به جهت ابلاغ امر ولايت به اين مشكل توجهى نكرده و سفر خود را انجام داد، و در آن سفر موضوع ولايت و جانشينى و رهبرى بعد از خود را به مردم ابلاغ نمود.
موضوع رهبرى صحيح در جامعه اسلامى به منزله شالوده و روح اسلام و شريعت است، و در صورتى كه ابلاغ نگردد، ركن و ستون فقرات جامعه اسلامى از هم متلاشى خواهد شد. لذا قرآن در اين باره خطاب به پيامبرش مىفرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1): و اگر چنين نكنى رسالت پروردگارت را نرساندهاى.
پيش درآمد غدير با امامت(2)
امروزه برخى از مدعيان روشنفكرى دينى موضوع مهم و اعتقادى خلافت و امامت و ماجراى غدير را در حد مسئلهاى تاريخى قلمداد مىكنند، و بحث و گفتگو درباره آن را سبب اختلاف بين مسلمانان تلقى مىكنند ! اما در اين موضوع، روى سخن آنان با شيعه است و به ساير فرق مسلمين كارى ندارند، و دانسته يا ندانسته (البته عمدتا دانسته و به عمد) از ديگر فرقهها جانبدارى مىكنند !
در بررسى نظريه آنان به چند نكته اشاره كرده، و جايگاه مهم و اعتقادى امامت و غدير را در بيان قرآن كريم و احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيت عليهمالسلام بازشناسى مىكنيم:
اين گروه معمولاً كسانىاند كه پيامبرى پيامبر صلىاللهعليهوآله را در ارتباط با جهان غيب و عالم ديگر نمىدانند و تمامى مسائل مذهب را به نحوى توجيه مادى و زمينى مىكنند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را - كه پيام آور الهى است - مصلح و نابغهاى بيش نمىدانند، و در احكام دين باورشان اين است كه بايد با ملاكهاى مادى و زمينى سازگار باشد.
از اين رو، تاريخى دانستن امامت و كم اهميت جلوه دادن آن مربوط به تفكرات چنين افرادى است، كه دين داران - به خاطر الهى و غيبى و آسمانى دانستن دين - اين تفكرات را نمىپذيرند.
اما اين كه گمان مىكنند طرح چنين مسائلى موجب اختلاف ميان مسلمين است، در پاسخ آنان مىگوييم: اگر به راستى در پيشنهاد خود خير خواهيد، مسلمانان را وادار كنيد كه با پذيرش حقيقت بر محور آن چرخيده، و وحدت را بر پايه حق و حقيقت ايجاد كنند. نه اينكه بهانه ايجاد وحدت بسيارى از محورهاى آن را زير پا بگذارند، و وحدتى موقت و زودگذر به دست آورند !
توجه به مفهوم و جايگاه امامت نشانگر اعتقادى بودن اين اصل است. در قرآن كريم درباره ابراهيم خليل عليهالسلام و امامت او مىخوانيم: «وَ إذِ ابتَلى إبراهيمِ رِبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأتَمَّهَنَّ قالَ إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ إماما قالَ وَ مِن ذُرّيَّتى قالَ لا يَنالُ عَهدِى الظالِمينَ»(1): «هنگامى كه پروردگار ابراهيم او را به حوادثى آزمود و او از عهده تمامى آنها به خوبى بر آمد خداوند فرمود اينك تو را براى مردمان امام قرار دادم ابراهيم پرسيد و از فرزندان من خداوند فرمود پيمان امامت من ستمكاران را نخواهد رسيد» .
1) . بقره / 124.
بنا بر اين، امامت عهدى از سوى پروردگار و مقامى بس بلند است، كه عصمت لازمه آن است، و از اين رو به جعل و نصب خداوند تحقق مىپذيرد. از سوى ديگر، تعبيرات حديث مشهور ثقلين به گونهاى است كه نشان مىدهد امام به ضميمه قرآن كريم جانشين به حق پيامبر صلىاللهعليهوآله در تمامى ابعاد نبوت و رسالت است، به جز نبوت تشريعى در امام. اين دو هرگز از يكديگر جدا نمىشوند، و در كنار هم از آيين اسلام و آموزههاى نبوت حكايت مىكنند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: إنّى مُخلِفٌ فيكُمُ الثَقَلَينِ؛ كِتابَ اللّهِ وَ عِترَتى أهلَبَيتى. أُنظُروا كَيفَ تُخلِفونى فيهِما.(1)
واژه «مُخلف» نشانگر اين است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بايد از سوى خداوند جانشين معرفى كند(2)، و از ضميمه قرآن به اهلبيت عليهمالسلام بر مىآيد كه جانشين او تنها جنبه حاكميت سياسى و زمامدارى اجتماعى ندارد، بلكه در تمامى شؤون و ابعاد شخصيت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله جانشينى دارد.
به جز نبوت تشريعى و قانونآورى كه خود بارها تذكر فرمود: يا عَلى، أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى. إلاّ أنَّهُ لا نَبىَّ بَعدى(3): اى على، تو نسبت به من جايگاه هارون را دارى نسبت به موسى. به جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود (و پس از موسى پيامبرى ادامه يافت) .
در حديث حضرت كاظم عليهالسلام آمده است: الإمامَةُ هِىَ النورُ.(4)همچنين در روايت مشهور حضرت رضا عليهالسلام مىخوانيم: إنَّ الإمامَةَ مَنزِلَةُ الأنبياءِ وَ إرثُ الأوصياءِ ... . إنَّ الإمامَةَ خِلافَةُ الرَسولِ وَ مَقامُ أميرِالمُؤمِنينَ وَ الحَسَنِ وَ الحُسَينُ وَ ... . إنَّ الإمامَةَ زِمامُ الدينِ وَ نِظامُ المُسلِمينَ وَ صَلاحُ الدُنيا وَ عِزُّ المُؤمِنينَ وَ ... . إنَّ الإمامَةَ أُسُّ الإسلامِ النامىُّ وَ فَرعُهُ السامىُّ.(5)
خلاصه مضمون عبارت اين است:
امامت پايه بالنده اسلام و شاخه بلند آن است. امامت از جهت منزلت و شأن و موقعيت و ژرفايى، برتر از دسترسى خردهاى مردمان است، كه بتوانند با رأى و انتخاب خود امامى بر پا كنند.
از اين رو، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله امام و امامت را جاى نشينى همه جانبه خود معرفى كرده، و آن را داراى مقامات والا دانست، و در طول بيست و اندى سال پيامبرى خود مقام امامت و برترىهاى على عليهالسلام را گوشزد فرمود، و شؤون مهم او را همچون سرپرستى و ولايت در تكوين و تشريع، ابلاغ متن دين، تبيين و تفسير قرآن و احكام، زمامدارى و حكومت جامعه، علم غيب، عصمت، شجاعت و پهلوانى و ... تذكر فرمود.
اهميت مسئله امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام تا بدان جاست كه در قرآن كريم آيات فراوان بر آن نزول يافته است. از جمله:
يك. «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكاةَ وَ هُم راكِعونَ»(1): «سرپرست و رهبر شما تنها خداوند است و پيامبر او و آنان كه ايمان آورده و نماز بر پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىپردازند» . تمامى تفاسير شيعه و اكثر تفاسير اهل تسنن اتفاق دارند بر اين كه اين آيه درباره اميرالمؤمنين على عليهالسلام است، آن هنگام كه در نماز و در حال ركوع زكات دارند.(2)
دو. «أطيعوا اللّهَ وَأطيعوا الرَسولَ وَأولِى الأمرِ مِنكُم» : «از خدا اطاعت كنيد و فرمان رسول وصاحبان امر را گردن نهيد» . طبق تفاسير، اولىالامرامامان معصوم عليهمالسلام هستند.(3)
سه. «اليِومِ أكمَلتُ لَكُم دينكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را كامل و نعمت را بر شما تمام كردم و خشنودم كه اسلام دين شما باشد» .(2)
مىبينيم كه آيات فوق و دهها آيه ديگر، با ملاحظه شأن نزول آنها، درباره امامت و ولايت و سرپرستى امام اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
زمينههاى پيشين وصايت و امامت اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام در غدير است. نائب و منوب عنه بايستى با يكديگر سنخيت كامل و شباهت تام داشته باشند.
از اين رو، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از پيش او را در بستر مهر و محبت و در فضاى جان و خانه خويش تربيت و با روحيات و اخلاقيات خويش مأنوس كرد. در اين زمينه، خود على عليهالسلام در خطبه قاصعه چنين حكايت مىكند(3):
... شما مىدانيد كه مرا نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله چه مقام است و خويشاوندىام با او در چه نسبت است ؟ آنگاه كه كودك بودم مرا در دامان خود مىنهاد و بر سينه خود مىفشرد، و در بستر خود مىخوابانيد و تنم را به تن خويش مىسود و بوى خوش خود را به من مىبويانيد، و گاه چيزى را مىجويد و سپس آن را به من مىخورانيد. از من فروغى در گفتار نديد و خطايى در كردار نيافت ... .
و من در پى او بودم - در سفر و حضر - چنانكه شتربچه در پى مادر. هر روز از اخلاق خود براى من نشانهاى بر پا مىداشت و مرا به پيروى آن مىگماشت. او هر
1) . مائده / 3.
2) . در تفاسير شيعه: تفسير مجمع البيان: ج 3 ص 156. تفسير القمى: ج 1 ص 162. تفسير العيّاشى: ج 2 ص 9. در تفاسير سنى: تفسير كشاف: ج 1 ص 593 . تفسير فخر رازى: ج 12 ص 136. تفسير طبرى: ج 6 ص 51 .
3) . نهج البلاغه فيض : ص 766 خطبه 234، و اين عبارت در ص 802 . شرح نهج البلاغه: ج 13 ص 197. بحار الانوار: ج 14 ص 475.
سال در غار حرا خلوت مىگزيد، و من او را مىديدم و كسى جز من او نمىديد. آن هنگام جز خانهاى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و خديجه در آن بودند، در هيچ خانهاى مسلمانى راه نيافته بود، و من سومين آنان بودم.
نور وحى نبوت را مىديدم و بوى آن را مىشنودم، و هنگامى كه وحى براو فرود آمد ناله شيطان را شنيدم و گفتم: اى فرستاده خدا ! اين آوا چيست ؟ فرمود: اين شيطان است، و از آن كه او بپرستيد نوميد شده است. همانا تو مىشنوى آنچه را من مىشنوم و مىبينى آنچه را من مىبينم، جز اينكه تو پيامبر نيستى، بلكه وزيرى و به راه خير مىروى.
و نيز مىبينم در هنگام نزول آيه «وَ أنذِر عَشيرَتَكَ الأقرَبينَ»(1): « (اى پيامبر) خويشان نزديك خود را بترسان» ، پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله سه بار اعلام فرمود: شما عشيره و خويشاوندان من هستيد و همانا خداوند پيامبرى برنيانگيخت مگر آنكه از خاندان او برادر و وزير و وارث و جانشين برايش برپا كرد. پس كدامتان با من بيعت مىكند كه برادر ووارث ووصى من باشد و نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى گردد، گر چه بس پس از من پيامبرى نخواهد بود ؟
تمام خويشان سكوت كردند. آنگاه فرمود: يكى از شما به پا خيزد و الا از غير شما خواهد بود و شما پشيمان خواهيد شد. در اينجا على عليهالسلام به پا خاست. حضرت فرمود: نزديك آى. حضرت نزديك آمد و او را مورد مهر ويژه خود قرار داد و فرمود: او را از حكمت و دانش سيراب نمودم.(2)
اين رويدادها و صدها مانند آن در طول پيامبرى رسول خدا صلىاللهعليهوآله نسبت به اميرالمؤمنين عليهالسلام نشان مراقبت و تربيت او است براى احراز مقام الهى امامت و خلافت.
از عصر حادثه غدير تا كنون، مسلمانان و به تبع آنان ديگران به اين واقعه عظيم و مسئله امامت و خلافت به ديد يك اصل اعتقادى نگريسته، و آن را در كتب عقائد نقل و بررسى كردهاند. گر چه در كتب تاريخى نيز آوردهاند، و از نظر حديثى در كتب حديث، و از جهت معانى لغات در كتب لغت، و از لحاظ نزول آيات مربوطه در تقاسير، و از جهت ادبيات غدير در كتب ادبى نيز آوردهاند. در اين باره به مدارك زير از اهلسنت دقت و توجه كنيد:
از مورخان: بلاذرى (م 279 ق) در «انساب الاشراف» ، ابنقتيبه (م 276 ق) در «المعارف» و «الامامة و السياسة» ، طبرى (م 310 ق) در كتابى مستقل در مورد حديث غدير، خطيب بغدادى (م 463 ق) در تاريخ خود.
از محدثان: محمد بن ادريس شافعى (م 204 ق) به نقل «النهايه» ابناثير، احمد بن حنبل (م 241 ق) در مسند و مناقب، ابنماجه (م 273 ق) در سنن، ترمذى (م 276 ق) در صحيح.
از مفسران: طبرى (م 310 ق) در تفسير خود، ثعلبى (م 427 يا 437 ق) در تفسير خود، واحدى (م 468 ق) در «اسباب النزول» ، فخر رازى (م 606 ق) در تفسير خود.
از متكلمان: قاضى ابوبكر باقلانى بصرى (م 403 ق) در «التمهيد» ، قاضى عبدالرحمن ايجى شافعى (م 756 ق) در «المواقف» ، شريف جرجانى (م 816 ق) در «شرح المواقف» ، قوشجى (م 879 ق) در «شرح تجريد» .
از لغتشناسان و صاحبان معاجم در ذيل كلمات «مولى» و «خم» و «غدير» و «ولى» و ... : ابندريد (م 321 ق) در «جمهره»(1)، ابناثير در «النهايه» .(2)
اين نوع نقلها نشان دهنده اين است كه مسئله امامت و غدير در نظر آنان صرفا مسئلهاى تاريخى نيست.
اگر داستان غدير اين اندازه در ميان شيعه و سنى مشهور است، پس به چه دليل اهلتسنن ولايت و امامت اميرالمؤمنين على عليهالسلام را نمىپذيرند ؟
پاسخ:
ما نيز از حق جويان اهلتسنن اين پرسش را داريم؛ كه با وجود اين همه براهين بر امامت اميرالمؤمنين على عليهالسلام، چگونه است كه آنان در برابر اين حق تسليم نمىشوند ؟ چرا با خود حديث نفس نمىكنند كه راه حق را طى كرده و بر فرمان خداوند گردن گذارند ؟
اين چنين پرسشى در مراحل پيش از امامت نيز جارى است؛ كه به چه علت غير مسلمانان با وجود اين همه دلايل حقانيت اسلام آن را نپذيرفتهاند ؟ همچنين چطور است كه منكران خدا با وجود روشنترين براهين بروجود آفريدگار جهان هستى او را منكر شدهاند ؟
پاسخ اينگونه پرسشها اين است كه بشر مىتواند دچار خودخواهى و تعصب و كوردلى شده، از ديدن حقايق سرباز زند، و به تقليد از گذشتگان پرداخته در راه هواى نفس گام بردارد. البته پذيرفتن حق هم چندان ساده نيست و التزام و مقيد بودن به لوازم حق در عمل بسى دشوارتر مىنمايد. مخصوصا اگر لازمه پذيرش حق دست برداشتن از تعلقات بسيارى مىباشد.
1) . يكى از آنها جمله «أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» است.
آيا حديث و خطبه غدير گفتارى كوتاه بوده يا يك سخنرانى مفصل ؟
پاسخ:
آنچه اهلتسنن در كتب خود به تواتر آوردهاند دو مورد است: يكى اصل حديث غدير كه كوتاه و مختصر نقل شده، و طولانىترين آن در الغدير آمده است.(1)و ديگر اينكه در بيشتر احاديث و نقلهاى اهلسنت مىبينيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ايراد سخنرانى كردهاند، و با آن شرايط بايستى به تفصيل سخن گفته باشند:
زيد ابن ارقم مىگويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ايراد خطابه كرده و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ ... .(2)
حذيفة بن اسيد گويد: همانا رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم در زير درختانى ايراد خطبه كرده و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ ... .(3)
عمر بن ذىمر و زيد بن ارقم گويند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير ايراد خطبه
كرده و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ ... .(4)
مىبينيم در اين سه نقل و صدها نقل ديگر، جمله «خَطَبَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله» و «خَطَبَنا رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله» و امثال آن را آوردهاند، كه به معناى نوعى سخنرانى است؛ سخنرانى كه در ابتدا با حمد و ثناى الهى آغاز مىشود و جنبه تفصيلى دارد، و با حديث كوتاه، آن هم در آن شرايط و با آن مقدمات ويژه و استثنايى سازگارى ندارد.
يكى از نكات مهمى كه به عنوان پيش درآمد امامت و غدير بايد مطرح شود
ضرورت غدير به طبع ضرورت شناخت امام و امامت خواهد بود، و در ضرورت امام و امامت دلائل و شواهد بسيار است. اين مبحث از دو بُعد قابل بررسى است:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده است: مَن ماتَ وَ لَم يَعرِف إمامَ زَمانِهِ ماتَ ميتَةً جاهِليَّةً: هر كس بميرد در حالى كه امام زمان خودش را نشناخته باشد، مرگ او مرگ دوران جاهليت است؛ يعنى مانند مردمان دوران جاهليت از دنيا رفته و از اسلام بهرهاى نبرده است. آن دينى كه توحيد و نبوت و معاد هم در آن باشد، اما ولايت در آن نباشد دين نبوده و گمراهى و ضلالت است.
مؤيد اين مطلب، جملهاى است كه در ابتداى دعاى در زمان غيبت امامعصر عليهالسلام وارد شده است: اللّهُمَّ عَرِّفنى حُجَّتَكَ فَإنَّك إن لَم تُعَرِّفنى حُجَّتَكَ ضَلَلتُ عَن دينى.
شناخت امام به اندازهاى مهم و داراى اهميت است كه مىتوان گفت: بدون معرفت امام شناخت كامل خداوند ممكن نيست.(1)در حقيقت امام شناسى پايه و اساس خداشناسى است.
امام حسين عليهالسلام نيز به اين مطلب تصريح دارند، هنگامى كه از آن حضرت پرسيدند: يابن رسول اللّه، ما معرفة اللّه ؟ اى فرزند رسول خدا، معرفت و شناخت خدا چيست و چگونه است ؟
فرمود: مَعرِفَةُ أهلِ كُلِّ زَمانٍ إمامَهُم، الَذى يَجِبُ عَلَيهِم طاعَتُهُ: معرفت خدا اين است كه مردم هر عصر و زمانى امام و پيشواى خود را بشناسند. آن امامى كه خداوند اطاعت او را بر همگان واجب كرده است.(2)همچنين رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ضمن حديثى فرمودند: مَن عَرَفَنا فَقَد عَرَفَ اللّهَ: هر كس ما را شناخت خدا شناخته است.(3)
از اينجا به ضرورت شناخت امام و لزوم وجود امام در جامعه پى مىبريم. اميرالمؤمنين عليهالسلام به كميل بن زياد نخعى فرمود: اللّهُمَّ بَلى. لا تَخلوا الأرضَ مِن قائِمٍ للّهِ بِحُجَجِهِ؛ إمّا ظاهِرا مَشهورا وَ إمّا خائِفا مَغمورا، لِئلاّ تَبطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَ بَيِّاتُهُ(1): زمين هيچ گاه از كسى كه با حجت و دليل دين خدا را بپا دارد خالى نمىماند. آن كس يا آشكار و مشهود و يا پوشيده و پنهان است، تا حجتها و دليلهاى روشن خداوند از ميان نرود.
و لذا امام صادق عليهالسلام فرموده است: الحُجَّةُ قَبلَ الخَلقِ وَ مَعَ الخَلقِ وَ بَعدَ الخَلقِ(2): حجت، پيش از هر مخلوقى و با هر مخلوقى و بعد از هر مخلوقى وجود دارد.
و فرموده است: لَو لم يَبقِ فِى الأرضِ إلاّ رَجُلانِ، لَكانَ أحدُهُما الحَجَّةَ(3): اگر از اهل دنيا جز دو نفر باقى نماند، يكى از آن دو حتما حجت خواهد بود.
در حديث ديگر فرموده است: إنَّ آخَرَ مَن يَموتُ الإمامُ، لِئلاّ يَحتَجَّ أحدُهُم عَلَى اللّهِ عزّ و جلّ تَركَهُ بِغَيرِ حُجَّةٍ(4): آخرين كسى كه مىميرد و از دنيا مىرود امام است، تا براى كسى عذرى باقى نماند و نگويد كه خداوند مرا بدون حجت و راهنما رها كرده است.
و در حديث ديگر فرموده است: إنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَم يَدَعِ الأرضَ إلاّ وَ فيها عالِمٌ يَعلَمُ الزيادَةَ وَ النُقصانَ فِى الأرضِ. وَ إذا زادَ المُؤمِنونَ شَيئا رَدَّهُم، وَ إذا نَقَصوا أكمَلَهُ لَهُم(5): خداوند عزّ و جلّ زمين را رها نكرده مگر اينكه در آن عالمى قرار داده كه زيادى و نقصان را مىداند. هر گاه مؤمنان چيزى در دين بيفزايند آن را ردّ كند، و هر گاه چيزى از آن بكاهند آن را براى ايشان كامل گرداند. اگر اين چنين نبود، امور بر مسلمانها مشتبه مىگرديد و ميان حق و باطل نمىتوانستند فرق بگذارند.
يكى از اعتقادات مسلّم تشيع ولايت تكوينىِ چهارده معصوم عليهمالسلام است. نمونه بارز ولايت تكوينى معجزات فراوان معصومين عليهمالسلام است. از جمله در ماجراى تحركات منافقين پس از غدير و در مدينه است. در آن ماجرا معجزهاى بزرگ از اميرالمؤمنين عليهالسلام ظاهر شد.
ولايت تكوينى يعنى نظام عالم بستگى كامل به وجود امام عليهالسلام دارد. محمد بن فضيل گويد: به حضرت رضا عليهالسلام عرض كردم: تَكونُ الأرضُ وَ لا إمامٌ فيها ؟ قالَ: إذا لَساخَت بِأهلِها !(1)آيا مىشود زمين بدون امام برقرار باشد ؟ فرمود: در آن صورت اهلش را در خود فرو مىبرد.
تمام آرامش زمين و سكون آن بگونهاى كه بشر بتواند بر روى آن زندگى كند و برقرارى آسمان و همه كرات عالم به خاطر وجود امام عليهالسلام استو در زيارت حضرات هم آمده است: بِكُم يُمسِكُ السَماءَ أن تَقَعَ عَلَى الأرضِ إلاّ بِإذنِهِ.
امام، قطب عالم امكان و محور اصلى دائره وجود و سرّ آفرينش و علت غائى خلقت و واسطه فيض ربوبى و نور خداوند در آسمانها و زمين است. شناخت او فراتر از درك بشر و برتر از بينش خردمندان است.
حضرت رضا عليهالسلام مىفرمايد: إنَّ الإمامَةَ أجَلُّ قَدرا وَ أعظَمُ شَأنا وَ أعلى مَكانا وَ أمنَعُ جانِبا وَ أبعَدُ غَورا مِن أن يَبلُغَها الناسُ بِعُقولِهِم، أو يَنالوا بِآرائِهِم: امامت، قدر و عظمت و موقعيت و شأن آن بالاتر و برتر است از آن است كه مردم بتوانند با عقول ناقص خويش به آن برسند.
الإمامُ كَالشَمسُ الطالِعَةُ لِلعالَمِ، وَ هِىَ فِى الأُفُقِ؛ بِحَيثُ لا تَنالُهُ الأيدىُّ وَ الأبصارُ: امام همچون خورشيدى تابان است، كه به نور خود جهان هستى را روشنايى بخشيده،
1) . بحار الانوار: ج 23 ص 28 ح 39.
و او در افقى است كه دستها و ديدگان به او دسترسى ندارند. فكر و انديشه و خيال به حريم ملكوتى او راه ندارد، بلكه از وصف شأنى از شؤون او عاجز اند.
هَيهاتَ، ضَلَّتِ العُقولُ وَ تاهَتُ الحُلومُ وَ حارَتِ الألبابُ وَ حَسُرَتِ العُيونُ وَ تَصاغَرَتِ الحُلَماءُ وَ حَصُرَتِ الخُطَباءُ جَهِلَتِ الألِبّاءُ وَ كَلَّتِ الشُعَراءُ وَ عَجَزَتِ الأُدَباءُ وَ عَييَتِ البُلَغاءُ عَن وَصفِ شَأنٍ مِن شَأنِهِ أو فَضيلَةٍ مِن فَضائِلِهِ.
امام چون حجت خدا و هادى امت است، لازمهاش اين است كه عالم به جميع امور باشد و بتواند پاسخ مشكلات علمى مردم را بدهد. امام صادق عليهالسلام فرموده است:
إنَّ اللّهَ أعظَمُ مِن أن يَحتَجَّ بِعَبدٍ مِن عِبادِهِ، ثُمَّ يُخفى عَنهُ شَيئا مِن أخبارِ السَماءِ وَ الأرضِ(1): شأن خداوند اجلّ و برتر از اين است كه بندهاى از بندگانش را حجت خويش قرار دهد، سپس اخبار آسمان و زمين را از او پنهان بدارد.
از ديگر نكات مهم در پيش درآمد امامت و غدير مسئله عصمت امام است. چون امام مطاع مطلق است و اطاعت او بدون هيچ قيد و شرطى بر همگان واجب مىباشد. او «اولى الامر» است، و لازمه آيه شريفه «أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم»(2)اين است كه اولى الامر يا همان امام معصوم باشد، تا اطاعت او عين اطاعت خدا و رسول صلىاللهعليهوآله باشد، و گرنه چه بسا اطاعت او معصيت خدا و رسول صلىاللهعليهوآله باشد ! بهترين و واضحترين دليل عصمت، آيه شريفه تطهير است، كه گواه صادقى بر طهارت امامان عليهمالسلام است.
لذا رسول خدا صلىاللهعليهوآله در وصف ائمه عليهمالسلام فرموده است: هُمُ المَعصومونَ مِن كُلِّ ذَنبٍ وَ خَطيئَةٍ:(3): آنان از هر گناه و خطايى پاك و منزّه هستند.
امام صادق عليهالسلام نيز فرموده است: الأنبياءُ وَ الأوصياءُ عليهمالسلام لا ذُنوبَ لَهُم، لأنَّهُم مَعصومونَ مُطَهَّرونَ(1): پيامبران و اوصياء آنان عليهمالسلام گناهى مرتكب نمىشوند، زيرا آنان معصومين و پاكان هستند؛ يعنى از نيروى عصمت برخوردارند و خدا آنان را از گناه و خطا و لغزش حفظ مىكند و مصون مىدارد.
سليم بن قيس گويد: از اميرالمؤمنين عليهالسلام شنيدم كه فرمود: إنَّمَا الطاعَةَ للّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لِرَسولِهِ صلىاللهعليهوآله وَ لِوُلاةِ الأمرِ، وَ إنَّما أمَرَ بِطاعَةِ أولِى الأمرِ لأنَّهُم مَعصومونَ مُطَهَّرونَ، لا يَأمُرونَ بِمَعصيَتِهِ(2): اطاعت مختص خداى عز و جل و رسول صلىاللهعليهوآله او و سرپرستان امور (يعنى ائمه طاهرين عليهمالسلام) است، و همانا خدا به اطاعت از اولوالامر فرمان داده است، زيرا آنان معصوم و پاك هستند، و هيچ گاه به گناه فرمان نمىدهند. پس صد البته گرد هيچ گناهى هم نمىگردند و ساحت مقدس ايشان از هر نوع آلودگى مبرّاست.
از طرفى اين قطعى است كه عصمت چيزى نيست كه از ظاهر خلقت اشخاص فهميده شود، و مانند سياهى و سفيدى نيست كه ظاهر باشد و هر كس بتواند تشخيص دهد. پس لازمهاش اين است كه امام منصوص باشد و از طرف خدا و رسول صلىاللهعليهوآله معرفى شود. امام سجاد عليهالسلام فرموده است: الإمامُ مِنّا لا يَكونُ إلاّ مَعصوما، وَ لَيسَتِ العِصمَةُ فى ظاهِرِ الخِلقَةِ فَيُعرَفُ بِها. فَذلِكَ لا يَكونُ إلاّ مَنصوصا.(3)
اين همان كارى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در صحراى غدير خم انجام داد، و در حضور هزاران نفر حضرت على عليهالسلام را به امر و فرمان پروردگار به عنوان خليفه و جانشين خود معرفى فرمود. و لذا غدير بزرگترين سند حقانيت شيعه است.
غدير كه هيچ گونه شكّ و ترديدى در آن نيست و همچون آفتاب بر تارك تاريخ مىدرخشد، روشنترين دليل بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام و خلافت بلافصل او است،
همچنين بزرگترين گواه بر مظلوميت اميرالمؤمنين عليهالسلام و مظلوميت شيعه در طول قرون و اعصار است.
امامت ثمره غدير(1)
اگر گفته شود: اهل دسيسه كه بالاخره كار خود را كردند، چه پيامبر صلىاللهعليهوآله مراسم غدير را به انجام مىرساند و چه نمىرساند. پس چه فايدهاى در اين برنامه بود ؟ اين سؤال را در دو مرحله مىتوان پاسخ داد:
سه پاسخ كوتاه و پرمحتوا براى اين سؤال گوشهاى از اسرار آن را روشن مىكند:
اولاً مكتب زير سؤال مىرفت كه چرا اين چنين ناقص رها شده است.
ثانيا غاصبين تا امروز محكوماند، ولى در آن صورت حجتى مىيافتند كه بدان استناد كنند.
ثالثا نسلهاى آيندهاى كه در عددهاى ميليونى پيرو على عليهالسلام هستند و خط غدير را دنبال كردهاند مرهون همان اتمام حجتند.
اگر غدير نبود اشكال معكوس آغاز مىشد ! به تعبير ديگر اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله وصى خود را تعيين نمىفرمود، قطعا مردم از اين طرف اشكال تراشى مىكردند كه چرا بايد پيامبرِ يك دين جانشين خود را تعيين نكرده از دنيا برود ! چه پيامبر صلىاللهعليهوآله اصل مسئله نصب خليفه را در طول عمرش مهمل مىگذاشت، و چه فقط مسئله غدير پيش نمىآمد. در هر دو صورت مردم اشكال فوق را مىنمودند؛ چرا كه مسئله خلافت آنقدر مهم است كه گذشته از اعلانات مكرر مىبايست در يك شرايط خاص و به صورت رسمى نيز انجام گيرد.
1) . ژرفاى غدير: ص 61 .
ممكن بود اين نصب و تعيين در روزهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حالى كه حضرت در بستر بيمارى بود انجام بگيرد، ولى در آن صورت هزاران بهانه به دست دشمن مىافتاد. يكى مىگفت: ما حاضر نبوديم ! يكى مىگفت: ما نشنيديم ! يكى مىگفت: إن الرجل ليهجر ! يكى مىگفت: ما حاضر بوديم و كلام حضرت را هم شنيديم ولى بعضى عبارات را نشنيديم ! يكى مىگفت: ما شنيديم ولى منظور حضرت چنين بود.
پس بهترين صورتِ ممكن، همان بود كه در اجتماعى عظيم كه حاضرينِ آن، مسلمانانى از همه مللِ اسلامِ آن روز بودند و در اجتماعى كه همه يك جا حاضر بودند و در آن زمان بىنظير و در حد غير ممكن بود، و در مجلسى رسمى و با صورتى عمومى و با لواحقى مثل بيعت در حال صحت كامل پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شود، تا راه هر گونه دسيسه بسته باشد.
ژرف نگرى در امامت غدير(1)
آنچه در مورد واقعه بىنظير غدير خم بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرد اينكه مبادا با سطحىنگرى گفته يا نوشته شود. چرا كه دشمنان ما اصرار شديد در پنهان نگاه داشتن حقائق مىكنند و با هزار و يك بهانه و عذرتراشى و شيوههاى گوناگون سعى در مطرح نشدن واقعيتهاى مسلّم تاريخى دارند.
پس بايد گويندگان ما با ژرفانديشى در حماسه غدير سخن گويند، و نويسندگان ما در حاشيه غدير قلم بزنند و در عمق حقائق به شناگرى بپردازند.
هر چند اينكه در شعر و سخن و مرثيه و غديريه، بايد ابلاغ ولايت روز غدير بيان شود، ولى مهمتر اين است كه ژرفاى نورانى غدير شكافته شود و ضرورت ژرفانديشى در حماسه غدير بيان شود.
1) . جايگاه غدير دشتى : ص 13 - 17، 112 - 135.
همان گونه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از همان آغاز بعثت، ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را ابلاغ كرد، و پس از آن بارها و بارها بر منبر مدينه ولايت على و يازده نفر از فرزندان پاكش عليهمالسلام را به گوش مردم رساند.
همان گونه كه نام على و امامان پس از آن بزرگ عليهمالسلام در كتابهاى تورات و انجيل آمده است.
همان گونه كه در آستانه نبرد خيبر و احد و تبوك، دهها حديث و روايت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سراسر بلاد اسلامى پخش شد؛ كه على عليهالسلام را به عنوان «ولىّ» و «وصى» پس از خود معرفى فرمود.
و نيز حديث منزلت: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى، كه پيش از غدير مطرح شده بود.
اگر پيش از غدير رسول خدا صلىاللهعليهوآله ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را در دهها سخنرانى و صدها حديث و روايت مطرح فرمود، پس «ابلاغ ولايت» پيش از غدير خم نيز تحقق يافته بود. پس بايد ديد:
در غدير خم كدام حقيقت آشكارا مطرح شد ؟
چه وظيفه مهمى را رسول خدا صلىاللهعليهوآله سامان داد ؟
اوج خشم و كينهتوزى منافقين و سران احزاب براى چه بود ؟
چه گذشت كه ديگر تحمل خود را از دست دادند و قصد جان پيامبر صلىاللهعليهوآله را كردند ؟
اگر تنها ابلاغ ولايت بود كه آن همه ماجراهاى تلخ را دامن نمىزدند، زيرا در مدينه بارها ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام را شنيدند و اعتراض نكردند، و به آينده بدون پيامبر صلىاللهعليهوآله چشم دوخته بودند.
آيا در غدر چه گذشت كه عاشقان ولايت خشنود و منتظران فرصت نا اميد شدند و همه آرزوهاى شيطانى خود را بر باد رفته ديدند ؟ تا جايى كه شمشير كشيدند و در
تاريكى شب راه را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله بستند، و تنها خدا نخواست تا توطئه شوم آنها شكل گيرد. درست است كه ظاهر آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ»(1)ابلاغ ولايت را مىرساند، اما بايد ديد «ما اُنزل» چيست.
در يك كلمه: سزاست كه با ژرفنگرى شايستهاى در مورد حماسه غدير باشد، چرا كه روز غدير روز تحقق ولايت دوازده امام؛ از حضرت اميرالمؤمنين تا حضرت مهدى عليهمالسلام است، كه با ابلاغ ظاهرى آغاز شد و با بيعت رسول خدا صلىاللهعليهوآله رنگ جاودانه گرفت، و با بيعت 120 هزار حاجى از سراسر بلاد اسلامى پشتوانه مردمى و اجرائى يافت.
با ثبت اين حقيقت در تاريخ، و نيز سرودن اشعار غدير - كه در حضور رسول خدا صلىاللهعليهوآله آغاز شد - و شهادت هزاران شاهد صادق از مهاجر و انصار، منافقانِ منتظرِ فرصت را تاب تحمل نماند. تا جايى كه هجوم آوردند، و البته تا هميشه تاريخ رسوا شدند و چهره زشتشان پديدار گشت.
در اينجا سيرى از ولايت و امامت پيش از غدير را مرور مىكنيم:
در ديدگاه شيعه، امامت امام على و يازده نفر از فرزندان او عليهمالسلام پيش از غدير تعيين شده بود. آن روز كه حتى ارواح پيامبران عليهمالسلام هم آفريده نشده بود، ارواح رسول خدا صلىاللهعليهوآله و چهار تن ديگر از پنج تن آلعبا عليهمالسلام آفريده شد. چنانچه تمام پيامبران عليهمالسلام در مشكلات مهم خدا را به نامهاى محمد، على، فاطمه، حسن و حسين عليهمالسلام سوگند مىدادند و نجات ميافتند، يا به بركت آنان توبه مىكردند و عفو و بخشش مىطلبيدند.
حضرت آدم عليهالسلام اين نامها را بر پيكر عرش الهى ديد و از نورانيت آن چشمان او خيره شد و با خدا با اين نامها سخن گفت.
1) . مائده / 67 .
حضرت نوح عليهالسلام اين نامها را بر تختههاى كشتى خود نوشت و در طوفانهاى سخت با اين نامها خدار ا به يارى مىطلبيد.
پيامبران عليهمالسلام مىدانستند كه پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله خواهد آمد و راه آنان را به كمال خواهد رساند، و مىدانستند كه امامان پس از او چه كسانى هستند، و نيز اينكه دشمنان چه حوادث تلخى را براى كمال بشريت و تكامل دين خواهند كشيد.
پس براى مظلوميت امام على عليهالسلام گريستند. به ياد كربلاى امام حسين عليهالسلام اشكها ريختند. نام و ياد چهارده معصوم عليهمالسلام را به پيروان خود آموختند. حتى عالم يهودى تا قنداقه امام حسين عليهالسلام را ديد، به ياد نشانههاى حضرت افتاد و مسلمان شد و حضرتش را بوسه باران كرد.
پس تنها روز غدير روز «تعيين امام» نبود.
در آغاز بعثت نيز، رسول خدا صلىاللهعليهوآله امام را تعيين فرمود. همچنين آنگاه كه قنداقه حضرت على عليهالسلام را به دست رسول خدا صلىاللهعليهوآله دادند، حضرتش بر پيامبر صلىاللهعليهوآله سلام كرد و آياتى از قرآن را خواند، كه هنوز به صورت ظاهر نازل نشده بود.
يا وقتى حضرت زهرا عليهالسلام به امام حسين عليهالسلام حامله بود، رسول خدا صلىاللهعليهوآله به او خبر داد كه فرزند تو پسر و نام او «حسين» ، كه در كتابهاى آسمانى و اديان گذشته آمده، و حتى از ماجراى شهادت حضرت و كربلا خبر داد.
رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در طول زندگانى خود، هر جا و هر گاه كه ضرورت داشت امامت دوزاده امام عليهمالسلام را يك به يك بازگو كرده و امام پس از خود را به شكلهاى مختلف و با عبارات گوناگون تعيين مىفرمود. بارها بر منبر مدينه نام امامان و تعدادشان و كيفيت زندگى آنان و حتى حاكمان استبدادگر عصرشان و قاتلان بىپروا و كافرشان را معرفى كرد.
حتى از دوران غيبت حضرت مهدى عليهالسلام بارها و بارها سخن به ميان آورد و به فتنهها و مشكلات دوران غيبت اشاره فرمود. آنقدر از حكومت جهانى حضرت مهدى عليهالسلام
و قيام گسترده حضرت صحبت كرد كه برخى در دوران حكومت بنىاميه و بنىالعباس، به خيال اينكه مىتوانند مهدى امت اسلامى باشند قيام كردند، تا مردم را كه در انتظار آن حضرت بودند را اغفال كنند.
پس امامت بخشى از طرح جامع پروردگار هستى براى رهبرى و راهنمايى انسانها در طول قرون و اعصار است. اگر هدايت انسان يك ضرورت است، تداوم امامت نيز ضرورت دارد.
از سوى ديگر، تنها خدا مىتواند پيامبران و امامان عليهمالسلام را تعيين و انتخاب كند كه: «اللّهُ أعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَهُ»(1): «خداوند از همه آگاهتر است كه رسالت خود را در كدام خاندان به وديعه گذارد» . زيرا انسانها انسانشناس نيستند و نمىتوانند اسرار درونى يكديگر را باز شناسند.
پس به همان دليلى كه پيامبران عليهمالسلام از طرف پروردگار انتخاب و گزينش مىشوند، امامان معصوم عليهمالسلام نيز از طرف خدا گزينش شده و تعيين گرديدند، و توسط فرشته وحى به رسول خدا صلىاللهعليهوآله ابلاغ شدند.
پس حقيقت «تعيين امام» منحصر به روز غدير نيست و پيش از بعثت نيز مطرح بوده، و در تداوم هجرت و مبارزات رهائىبخش بارها و بارها از زبان رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله تعيين و معرفى گرديد.
درست است كه امامان شيعه از قبل توسط خداوند گزينش و انتخاب شدند و در دوران مهم پس از بعثت از سوى رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله معرفى شدند، ولى هنوز كار به پايان نرسيده است. زيرا اگر مردم امام را انتخاب نكنند و امامت امامان معصوم عليهمالسلام را با انحراف فكرى و اغفال شدن نپذيرند، بين مردم و فرهنگ اصيل اسلام و امامت فاصله مىافتد.
1) . انعام / 124.
اگر عموم مردم با امام على و ديگر امامان الهى عليهمالسلام بيعت نكنند، عملاً و در ظاهر امر ره آورد رسالت در خطر است و رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله با آن همه تلاش و زحمت و ايثارگرىها ناتمام مىماند. رسالتى كه خداوند نيز هشدارگونه مىفرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .(1)
به تعبير ديگر:
اگر مردم با امام به حق بيعت نكنند و امام پشتوانه مردمى نداشته باشد، در ظاهر و واقعيت خارجى نمىتواند قدرت را به دست گيرد و به عنوان امام و حاكم جامعه فرمان دهد و كارگزان حكومتى اعزام نمايد. قرار هم نيست فعلاً خداوند با معجزه و قهر و غلبه الهىاش كارها را پيش برد.
و لذا اينكه مىبينيم سران منافقين و دست اندركاران كودتاى سقيفه تا روز غدير سكوت كردند و دست به اقدامات خطرناكى نزدند به همين جهت بود كه بحث رهبرى امت در نوشتهها و گفتهها خلاصه مىشد، و ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام در سخنرانىهاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله مطرح مىگرديد، و لذا منافقين هم تحمل مىكردند.
اما در روز غدير و در آن اجتماع بىنظير و با آن ويژگىهاى شگفتآور، همه ديدند كه رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله به رهنمود و تذكر و هشدار راضى نشد، بلكه در عمل نيز دست على عليهالسلام را بالا برد و حتى خود حضرت با على عليهالسلام بيعت كرد. پس از آن همه حاضران را نيز براى بيعت با على عليهالسلام بسيج نمود و سرانجام «بيعت عمومى» با آن شكوه و زيبايى تحقق يافت. مهمتر اينكه مخالفان و منافقان هم در شرايطى قرار گرفتند كه چارهاى جز بيعت كردن نداشتند.
اينجا بود كه رشته افكار آنان از هم گسسته شد و همه آرزوها و اميدهاى شيطانى خود را بر باد رفته ديدند. ديگر جايگاهى براى خود و ديگر تشنگان قدرت نمىيافتند، چرا كه هم على عليهالسلام از طرف خدا تعيين شد، و هم پيامبر صلىاللهعليهوآله با او بيعت كرد،
1) . مائده / 67 .
و هم عموم مسلمانان بيعت كردند. ديدند كه امامت و ولايت هم پشتوانه فكرى و عقيدتى دارد، و هم پشتوانه مردمى خارجى و اجتماعى. هم فرشته وحى او را تعيين كرد، و هم بيعت عمومى براى على عليهالسلام شكل گرفت.
پس همه راهها و روزنهها براى به دست گرفتن قدرت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله را بسته ديدند، و چارهاى جز ترور پيامبر صلىاللهعليهوآله و نوشتن طومار لعنت شده و كودتاى صد در صد نظامى و قتل عام مخالفان باقى نمانده بود. اگر بيعت عمومى در روز غدير تحقق نمىيافت، سران منافقينِ نفوذى آنقدر خشمگين نمىشدند و مسلّحانه با رسول خدا صلىاللهعليهوآله برخورد نمىكردند.
در واقع روز غدير تنها روز تعيين امام نيست، بلكه روز غدير:
روز تحقق ولايت امام و عترت عليهمالسلام است.
روز تحقق «بيعت عمومى» مسلمانان با امام على عليهالسلام و امامت ديگر امامان عليهمالسلام تا «رجعت» و «قيامت» است.
روزى است كه رهبرى پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سامان يافت.
روزى است كه رهبرى يازده امام از خاندان امام على عليهمالسلام تا روز قيامت معرفى و براى آن بيعت گرفته شد.
و روزى است كه به غاصبين خلافت لعن و نفرين شد.
شيعه مىگويد: امام را خداوند گزينش و تعيين فرمود، و رسول گرامى اسلام عليهالسلام هم ابلاغ كرده است. امام معصوم عليهالسلام - از امام على بن ابىطالب عليهالسلام تا حضرت مهدى عليهمالسلام - امام و رهبر و پيشواى انسانها هستند و از طرف خدا منصوب اند و امامان واقعى و راستين ملت اسلام هستند، چه مردم آنها را انتخاب كنند يا نه، خلافت ظاهرى داشته باشند يا نه، بتوانند قدرت را به دست گيرند يا نه، بتوانند احكام و قوانين اسلامى را در جامعه اسلامى اجرا كنند يا نه. حال مردم آن بزرگان و رهبران راستين را بشناسند يا معرفتى نسبت به آنان نداشته باشند فرقى نمىكند.
ولى سؤالى كه اينجا مطرح مىشود اينكه: اگر بناست حضرت على عليهالسلام در انزوا و غربت بماند و قدرت اجرائى جامعه به دست نگيرد، چه فايدهاى از نظر اجتماعى دارد، و چه ارزشى از نظر اجرائى خواهد داشت ؟
همانند طبيب حاذق و جراح بسيار قابلى كه در گوشهاى از شهر غريبانه و تنها و ناشناخته زندگى كند، و هزاران بيمار و مبتلاى به امراض گوناگون و نيازمند از طبابت و قدرت تشخيص و درمان او محروم باشند. آنچه كه مهم است حضور امام عليهالسلام در صحنه اجتماعى كشور اسلامى و به دست گرفتن قدرت و اجراى احكام دين و گسترش و تحقق عدالت اجتماعى است.
اگر امام عليهالسلام حاكم نباشد:
چه كسى بايد احكام الهى را تبيين و تفسير كند ؟
چه كسى بايد ارزشهاى اسلامى را در جامعه اسلامى حاكم گرداند ؟
چه كسى بايد حدود الهى را محترم بشمارد و در جامعه اسلامى پياده كند ؟
چه كسى قصاص كند، حد شرعى اجراء نمايد، مالياتها را جمعآورى كند ؟
چه كسى جنگ و صلح را رهبرى نمايد ؟
چرا كه خدا و فرشتگان كه قدرت اجتماعى و اجرائى مسلمين را از نظر كاربردى به دست نمىگيرند. پس بايد برگزيدگان الهى وارد صحنه شوند.
اما چگونه ؟ !
اينجاست كه انتخاب مردم نقش دارد و پذيرش مردم در قدرت اجتماعى و اجرايى امام مؤثر است.
بنا بر اين، تحقق امامت داراى چند مرحله حساس و مهم است، مانند:
از آنجايى كه مردم انسانشناس نيستند و از دورن و اسرار ديگران آگاهى ندارند و باطن يكديگر را نمىخوانند، امام به حق را خداوند انسان آفرين و انسان شناس بايد
انتخاب كند. چنانچه خود فرموده است: «اللّهُ أعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَهُ» .(1)ولذا خداوند نيز براى تمام ملتها و در طول تاريخ انبياء و اوصياء عليهمالسلام را انتخاب و معرفى فرموده است.
پس از انتخاب و گزينش الهى، بايد رهبران آسمانى و امامان معصوم عليهمالسلام توسط پيامبران آسمانى عليهمالسلام معرفى شده و ويژگىهاى اخلاقى آنان شناسانده شود. قدرت اجرائى و مديريت امامان عليهمالسلام مطرح گردد تا بتوانند رهبرى امت را پس از پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله تا رجعت و قيامت بر عهده داشته و احكام الهى را اجرا كنند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: وَ خَلَّفَ فيكُم ما خَلَّفَتِ الأنبياءُ عليهمالسلام فى أُمَمِها، إذ لَم يَترُكوهُم هملاً، بِغَيرِ طَريقٍ واضِحٍ وَ لا عِلمٍ قائِمٍ(2): (رسول اللّه صلىاللهعليهوآله) در ميان شما مردم جانشينانى برگزيد كه تمام پيامبران عليهمالسلام گذشته براى امتهاى خود برگزيدند، زيرا آنها هرگز انسانها را سرگردان رها نكردند و بدون معرفى راهى روشن و نشانههاى استوار از ميان مردم نرفتند.
اما هنوز ولايت امامان عليهمالسلام گزينش شده از نظر كاربردى و اجرايى نا تمام است، زيرا اگر خداوند رهبران معصوم را گزينش كند و پيامبرش صلىاللهعليهوآله آنها را ابلاغ كند و به مردم بشناساند ولى در مرحله عمل و در صحنه زندگى مردم نپذيرند، تحقق ولايت و امامت در عينيت جامعه ناتمام است. از اين رو بايد عامل سومى بنام انتخاب يا فبول مردم مطرح باشد.
زمانى امامت تحقق خارجى مىيابد و امام قدرت اجرايى پيدا مىكند كه:
مردم پس از انتخاب الهى و ابلاغ پيامبر آسمانى راه را بشناسند.
امام بر حق را برگزينند.
بال و پر اجرائى امام شوند.
امام را از جان و دل انتخاب كنند.
براى تحقق ارزشهاى اسلامى از جان و سر دست شويند، و با شهادتطلبى فرمان جهاد و پيكار امام را به جان خرند.
هم در اعتقاد و باور و هم در عمل و در صحنههاى كاربردى زندگى به امام ايمان آورند.
آن زمان دين خدا و تمام راستى و درستى در صحنه زندگى انسانها حضور مىيابد كه امام عليهالسلام فرمود:
أما وَ الَذى فَلَقَ الحَبَّةَ وَ بَرِأ النَسِمَةَ، لَو لا حُضورُ الحاضِرِ وَ قيامُ الحجَّةِ بِوُجودِ الناصِرِ وَ ما أخَذَ اللّهُ عَلَى العُلَماءِ إلاّ يُقاروا عَلى كِظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظلومٍ، لألقَيتُ حَبلَها عَلى غارِبِها وَ لَسَقَيتُ آخِرَها بِكَأسِ أوَّلِها. وَ لألفَيتُم دُنياكُم هذِهِ أزهَدُ عِندى مِن عَفطَةِ عَنزٍ(1):
1) . نهج البلاغه: خطبه 16 / 3. اسناد و مدارك خطبه 3: الجمل: ص 62 ، 92. الفهرست: ص 92. الفهرست ابننديم : ص 224. الانصاف فى الامامة (ابىجعفر ابنقبه رازى) . معانى الاخبار: ص 343. علل الشرايع: ص 144. العقد الفريد: ج 4. بحار الانوار: ج 8 (كمپانى) ص 120. شرح نهج البلاغه (قطب راوندى) . المناقب (ابنجوزى) . الغارات (ابنهلال ثقفى) . الفرقة الناجية (قطيفى) . الارشاد: ص 135 ج 1 ص 284، 286. المغنى (قاضى عبدالجبار) . نثر الدرر (ابوسعيد آبى) . نزهة الاديب (ابوسعيد آبى) . الشافى: ص 203 (سيد مرتضى) . الامالى (هلال بن محمد بن الحفار) . الامالى (طوسى) . تذكرة الخواص: ص 133. تحف العقول: ص 313. شرح الخطبة الشقشقية (سيد مرتضى) . الافصاح فى الامامة: ص 17. الاحتجاج: ج 1 ص 191، 281. المحاسن و الادب (برقى) . المستقصى: ج 1 ص 393. مجمع الامثال: ج 1 ص 197. المجلى (احسائى) : ص 393. المواعظ و الزواجر (ابنسعيد عسكرى) ، نقل از كتاب الغدير: ج 7 ص 82 . ابنخشاب مىگويد: به خدا قسم من اين خطبه را در كتابهايى ديدم كه 200 سال قبل از تولد سيد رضى نوشته شدهاند. ما هو نهج البلاغه (شهرستانى) : ص 98. كتاب الانصاف (ابنكعبى بلخى) . الاوائل (ابنهلال عسكرى) . غرر الحكم: ج 3 ص 46 و ج 6 ص 232، 256. رسائل العشر: ص 124.
سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود و ياران حجت را بر من تمام نمىكردند، و اگر خداوند از علما عهد و پيمان نگرفته بود كه برابر شكمبارگى ستمگران و گرسنگى مظلومان سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته و رها مىنمودم و آخر خلافت را به كاسه اول آن سيراب مىكردم. آنگاه مى ديديد كه دنياى شما نزد من از آببينى گوسفندى بىارزشتر است.
اما اگر پس از انتخاب و گزينش الهى و ابلاغ رسول خدا صلىاللهعليهوآله مردم راه ارتداد را بپيمايند و به كودتاى نظامى روى آورند، يا انواع قدرت طلبىها و رهبرى امام معصوم را نپذيرند و امام بحق معرفى شده را تنها مظلوم و غريب بگذارند يا به قتل برسانند، امامت و ولايت تحقق نمىيابد و نقش كاربردى ندارد.
اين واضح است كه امام مظلوم نمىتواند در صحنه سياسى حاضر شود. ديگر كسى گوش به امر و نهى او نمىدهد. اگر فرمانى هم صادر كند كسى اطاعت نمىكند و فرمان نمىبرد. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود:
دَعونى وَ التَمِسوا غَيرى. فَإنّا مُستَقبِلونَ أمرا لَهُ وُجوهٌ وَ ألوانٌ؛ لا تَقومُ لَهُ القُلوبُ، وَ لا تَثبُتُ عَلَيهِ العُقولُ. وَ إنَّ الآفاقَ قَد أغامَت وَ المَحَجَّةَ قَد تَنَكَّرَت. وَ اعلَموا إنّى إن أجَبتُكُم رَكِبتُ بِكُم ما أعلَمُ وَ لَم أُصغِ إلى قَولِ القائِلِ وَ عَتَبِ العاتِبِ، وَ إن تَرَكتُمونى فَأنا كَأحدِكُم وَ لَعَلّى أسمَعُكُم وَ أطوَعُكُم لِمَن وَلَّيتُموهُ أمرَكُم. وَ أنا لَكُم وَزيرا خَيرٌ لَكُم مِنّى أميرا(1):
1) . نهج البلاغه: خطبه 92. اسناد و مدارك خطبه 92: تاريخ طبرى: ج 6 ص 3066. النهاية: در رابطه با حوادث سال 35 ق. الجمل: ص 48. تذكرة الخواص: ص 57 . شرح قطب راوندى: ج 1 ص 418. نسخه خطى سال 499 هجرى، نوشته ابنمودب، از دانشمندان قرن پنجم: ص 73، نسخه خطى نهج البلاغه، نوشته شده در سال 421 هجرى: ص 70. تجارب الامم: ج 1 ص 508 . ابنمسكويه م 421 ق . بحار الانوار: ج 32 ص 35.
مرا واگذاريد و ديگرى را به دست آريد(1)، زيرا ما به استقبال حوادث و امورى مىرويم كه رنگارنگ و فتنهآميز است و چهرههاى گوناگون دارد، و دلها بر اين بيعت ثابت و عقلها بر اين پيمان استوار نمىماند.
چهره افق حقيقت را (در دوران خلافت سه خليفه) ابرهاى تيره فساد گرفته، و راه مستقيم حق ناشناخته ماند. آگاه باشيد، اگر دعوت شما را بپذيرم، بر اساس آنچه كه مىدانم با شما رفتار مىكنم و به گفتار اين و آن و سرزنش سرزنش كنندگان گوش فرا نمىدهم. اگر مرا رها كنيد چون يكى از شما هستم كه شايد شنواتر، و مطيعتر از شما نسبت به رئيس حكومت باشم. در حالى كه من وزير و مشاورتان باشم بهتر است كه امير و رهبر شما گردم.
همچنين اميرالمؤمنين عليهالسلام در يك سخنرانىِ افشاگرانه كه كوفيان سست عنصر را نكوهش مىكرد، به اين اصل اساسى اشاراه فرمود؛ كه اگر مردم از امام اطاعت نكنند، امام از نظر كاربردى در جامعه نمىتواند فعاليتهاى سازنده داشته باشد:
يا أشباهَ الرِجالِ وَ لا رِجالَ؛ حُلومُ الأطفالِ وَ عُقولُ رَبّاتِ الحِجالِ ! لَوَدَدتُ أنّى لَم أرَكُم وَ لَم أعرِفكُم مَعرِفَةً. وَ اللّهِ جَرَّت نَدَما وَ أعقَبَت سَدَما. قاتَلَكُم اللّهُ، لَقَد مَلأتُم قَلبى قيحا، وَ شَحِنتُم صَدرى غَيظا، وَ جَرَّعتُمونى نُغَب التَهمامِ أنفاسا، وَ أفسَدتُم عَلىَّ رَأيى بِالعِصيانِ وَ الخِذلانِ حَتّى قالَت قُرَيشُ: إنَّ ابنَابىطالبٍ رَجُلٌ شُجاعٌ وَ لكِن لا عِلمَ لَهُ بِالحَربِ. للّهِ أبوهُم ! وَ هَل أحَدٌ مِنهُم أشَدُّ لَها مِراسا وَ أقدَمُ فيها مَقاما مِنّى ؟ لَقَد نَهَضتُ فيها وَ ما بَلَغتُ العِشرينَ، وَ ها أنا ذا قَد ذَرَّفتُ عَلَى السِتّينِ. وَ لكِن لا رَأىَ لِمَن لا يُطاعُ(2):
1) . شكى نيست كه امام على عليهالسلام از طرف خدا به امامت منصوب شد، و 120 هزار حاجى از سراسر بلاد اسلامى در غدير خم به امر خدا و ابلاغ پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله با امام بيعت كردند. اما پس از 25 سال، انحراف سياسى مردم در خلافت آن سه نفر و تغيير ارزشها، در حال اتمام حجت است كه مىفرمايد: «مرا بگذاريد» ، يعنى شما تحمل حكومت عدل را نداريد.
2) . نهج البلاغه: خطبه 27 / 13. اسناد و مدارك خطبه 27: البيان و التبيين: ج 1 ص 170. البيان و التبيين: ج 2ص 66 . عيون الاخبار ابنقتيبه : ج 2 ص 236. اخبار الطوال: ص 211. الغارات: ج 2 ص 452، 494. الكامل (مبرد) : ج 1 ص 13. الاغانى: ج 15 ص 45. مقاتل الطالبيين: ص 27. معانى الاخبار: ص 309. انساب الاشراف: ج 2 ص 442. مروج الذهب: ج 2 ص 403. العقد الفريد: ج 2 ص 163. الكافى: ج 5 ص 46، 53 ، 54 . دعائم الاسلام: ج 1 ص 455. الاحتجاج: ج 1 ص 174، 251. تهذيب الاحكام: ج 6 ص 123.
اى مرد نمايانِ نامرد، اى كودك صفتان بىخرد؛ كه عقلهاى شما به عروسان پردهنشين شباهت دارد ! چقدر دوست داشتم هرگز شما را نمىديدم و هرگز نمىشناختم. شناسايى شما - سوگند به خدا - كه جز پشيمانى حاصلى نداشت، و اندوهى غم بار سرانجام آن شد.
خدا شما را بكشد. دل من از دست شما پر خون و سينهام از خشم شما مالامال است. كاسههاى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشانديد، و با نافرمانى و ذلّت پذيرى رأى و تدبير مرا تباه كرديد. تا آنجا كه قريش در حق من گفت: بىترديد پسر ابوطالب مردى دلير است ولى دانش نظامى ندارد ! خدا پدرشان را مزد دهد.
آيا يكى از آنها تجربههاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد، يا در پيكار توانست از من پيشى بگيرد ؟ هنوز بيست سال نداشتم كه در ميدان نبرد حاضر بودم، هم اكنون كه از شصت سال گذشتهام. اما دريغ، آن كس كه فرمانش را اجرا نكنند رأيى نخواهد داشت.
اينجاست كه پس از گزينش الهى و ابلاغ رسول خدا صلىاللهعليهوآله، بيعت عمومى مردم و انتخاب امت نقش تعيين كننده در اجراى احكام الهى دارد، و زمينههاى كاربردى حكومت امام را فراهم مىسازد.
در روز غدير خم اين سه مرحله به زيبايى شكل گرفت. و لذا خشم تشنگان قدرت را برانگيخت، و هر چه خواستند كردند و خود را براى هميشه تاريخ بىآبرو كردند. زيرا هم انتخاب و گزينش الهى توسط فرشته وحى با نزول آيات «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ ... »(1)و «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... »(2)تحقق يافت، و هم ابلاغ وحى الهى توسط
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن اجتماع عظيم به انجام رسيد، و هم بيعت عمومى مردم از زن و مرد تا صبحگاهان پس از روز غدير تداوم داشته و بخوبى سامان يافت. چون امامت و رهبرى در جايگاه اصلى خويش شناسانده شد، و بيعت عمومى مردم نيز پشتوانه انتخاب الهى گرديد. انتخاب مردم با گزينش الهى گره خورد، و با ابلاغ پيامبر صلىاللهعليهوآله رنگ جاودانه گرفت.
اين شد كه همه منافقان و منتظران فرصت را به خشم آورد؛ تا جايى كه يكى طلب مرگ كند و سنگى از آسمان او را نابود سازد. گروههايى به ترور رسول خدا صلىاللهعليهوآله بيانديشند، كه امداد الهى آنان را ناكام و بىآبرو كند. برخى ديگر طومار نفرين شده براى اغفال مردم بنويسند.
ولى فعلاً چارهاى جز تداوم سكوت و نفاق و انتظار شيطانى نداشتند، تا پس از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله، همه كينهها را يك جا فرو ريختند و هر چه خواستند در يك كودتاى نظامى انجام دادند.
بنا بر اين، روز غدير تنها روز «تعيين امام» نبود، زيرا امام مسلمين پيش از حادثه غدير بارها تعيين شده بود. امامان پس از حضرت على عليهالسلام نيز به مسلمانان معرفى شده بودند و كسى نسبت به امامت و نام امامان شك و ترديدى نداشت. ولى در روز غدير بيعت عمومى مسلمانان و شخص رسول خدا صلىاللهعليهوآله با امام على عليهالسلام سامان يافت، كه راه هر گونه بهانهجويى و تشكيك را بر منكران ولايت بست كه نتوانند آفتاب ولايت را به انكار نشينند.
غدير ماجرايى براى پيشوايىِ كلّ بشريت(1)
خطابه غدير، منشور راهبردى تشيع است. تشيع نه به عنوان يك فرقه و اقليت، بلكه به عنوان شيوع انسانى و همگرايى كلى. خطابه غدير، ريزبرنامه و ريز پردازنده
1) . بُعد انسانى اجتماعى غدير هزار : ص 7 - 17.
عملكرد آدمى است، در اينجا و آنجا، دنيا و آخرت. خطابه غدير رژيم است؛ يك برنامه سلوك، رژيم فربهى روح و صيقل خوردگى جان، سلوك انسان است به سمت خودش، آدم شدنش، خدايى شدنش.
از واقعه غدير و خطابه غدير بسيار گفتهاند. حجم فراوانى از نگارشها و گزارشهاى مكتوب و غير مكتوب موجود درباره غدير است. غدير، مقولهاى نبود كه اهل خرد و دغدغه از آن بگذرند و حفارىاش نكنند.
از دريچههاى گوناگونى بر غدير و خطابه غدير نگريسته شده است: تاريخ غدير، سند خطبه غدير، راويان حديث غدير، محتواى خطبه غدير و بسيارى ديگر. خدايشان بيامرزد و خير دهد؛ خيرى دريايى. آنانى را كه از غدير گفتند و نوشتند و پخشش كردند و مىكنند. از غدير گفتن، بى اذن و اجازه صاحب غدير ممكن نيست. غديربانى، شريفترين منصب و جايگاه در پناه شريعت است. غديربانان، عزيزترين كسانند كه چشم در چشم نبى صلىاللهعليهوآله به تبليغ على عليهالسلام قيام مىكنند.
گمان مىرود كه كارى هنوز باقى است. بخشى از خطابه غدير دست ناخورده باقى مانده است. منظورم از بخش، قسمت يا پاراگراف نيست، افق و سمت و سو است. بُعد و منظرى از خطابه غدير چندان مورد توجه قرار نگرفته است، با آنكه از مهمترين بخشهاست.
غدير براى آدمى است؛ همه آدمى، همه آدميان. كاربرد و كاركرد غدير براى هر كه انسان است و يا در پى اين است كه انسان باشد. محدود كردن غدير به يك مكتب، مذهب يا زاويه خاص خلاف مبنا و ديدگاه خود غدير است. پيام غدير، حقوق شهروندى است؛ حقوق تمام شهروندانى كه در شهر خدا زندگى مىكنند.
خطابه غدير آدميان را به انسان برتر و انسان بربر تقسيم نكرده است. تقسيم غديرانه تقسيمى اين چنين است: انسان و غير انسان. مخاطب غدير همه انسانهايند، حتى نامسلمانان.
روز غدير روز انسانهاست، روز انسانيت. روز غدير عيد است، عيدى براى تمام آدميان، براى برگشت و بازسازى آدميت. محدود كردن غدير به رنگ و نژاد و زبان و آئين، به كنار كشيدن و ميراندن بركه غدير است. غدير نامش بركه است، اما وسعتش به فراخناى تعدد و تلوّن گونههاى آدمى است.
غدير مدرسه است، با شاگردانى به گستردگى عالم، براى ساختن انسان. انسانى براى اين دنيا، انسانى براى آن دنيا، انسانى براى دو دنيايى، پركشيده تا جاودانگى.
رسول غدير، در تمام گفتگوى خودش با مردم در روز غدير، سخن از مسلمانان يا مؤمنان نمىراند، سخن از انسان مىگويد. پيامبر صلىاللهعليهوآله با آنكه حجم مشخصى (120 هزار نفر) را در مقابل دارد، اما خطابه غدير را براى تمام تاريخ مىخواند؛ پيش و پس و سپس تاريخ.
پيام غدير خورشيدى است كه تاريخ را در مىنوردد و عبور مىكند؛ عبور نور از زمان و مكان، و جا گذاردن زمان و مكان. پيامبر صلىاللهعليهوآله را منزّه از هوى و هوس مىدانيم و فكر و سخنش را بارش وحى.(1)پيامبرى كه نمىانديشد و نمىگويد جز از وحى و جز به وحى.
پيامبرى اين چنينى، انتخاب واژگانش هم از سليقه و عادت نيست، از وحى است.
بر اساس اين مبنى، بايد متد «فقه الحديث» را در حديث غدير - كه آن را خطابه غدير مىخوانيم - به كار ببنديم. بايد بدانيم واژگانى كه معصوم در كلامش استفاده مىكند انتخاب و گزينش شده است. خودش مصطفى است و واژگان را اصطفاء مىكند. چنين است كه بايد بر واژهها و تركيبهاى استفاده شده در خطابه غدير حساس باشيم و آنها را عادى و خنثى نبينيم. در سر تا سر اين خطبه، رسول خدا صلىاللهعليهوآله با مخاطبان به شكل: «معاشر الناس» و «ايها الناس» سخن مىگويد. اين دو تركيب توسط رسول خداوند صلىاللهعليهوآله - كه «ما ينطق عن الهوى» است - انتخاب و چيده شده است.
1) . «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى» . نجم / 3، 4.
چرا معاشِرَ الناسِ، و نه معاشِرَ المُؤمِنينَ ؟
چرا مَعاشِرَ الناسِ، و نه مَعاشِرَ المُسلِمينَ ؟
چرا يا أيُّهَا الناسِ، و نه يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا ؟
چون غدير براى انسانهاست؛ تمام انسانها. پس خطابش هم به انسانهاست؛ تمام انسانها. همه سخنان رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير برا اين مبنى و در اين معنى آمده است. به پارهاى از فرازهاى خطبه غدير توجه كنيد و رويكرد بىرنگى و تمام انسانى آن را ببينيد:
اى انسانها، خداوند على عليهالسلام را صاحب اختيار و امام بر شما قرار داده است. پيروى او را بر مهاجران و انصار و آنان كه به نيكى از ايشان پيروى مىكنند، و بر صحرانشينان و شهروندان، و بر عجم و عرب و آزاد و برده، و بر كوچك و بزرگ و سفيد و سياه، و بر هر يكتاپرست لازم شمرده است.(1)
اى انسانها... ، جبرئيل سه مرتبه بر من از سوى خداوند فرود آمد و فرمانى آورد كه در اين مكان به پا خيزم و به هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه على بن ابىطالب عليهالسلام برادر، وصى و جانشين من و امام پس از من است.(2)
اى انسانها، من مأموريت تبليغ جانشينى خودم را انجام دادم، تا برهانى باشد بر هر شاهد و هر غايب، و بر آنانى كه زاده شدهاند يا نشدهاند.(3)
1) . فاعلموا معاشر الناس ان اللّه قد نصبه لكم وليا و اماما فرض طاعته على المهاجرين و الانصار، و على التابعين لهم باحسان، و على البادى و الحاضر، و على العجمى و العربى و الحرّ و المملوك و الصغير و الكبير، و على البيض و الاسود، و على كل موحد ... . الاحتجاج: ج 1 ص 31. خطبه غدير، فراز سوم.
2) . معاشر الناس، ... ان جبرئيل هبط الىّ مرارا ثلاثا يأمرنى عن السلام ربى، ان اقوم فى هذا المشهد فاعلم كل ابيض و اسود: ان على بن ابىطالب اخى و وصى و خليفتى و الامام من بعدى. خطبه غدير، فراز دوم.
3) . معاشر الناس، ... و قد بلغت ما امرت بتبليغه حجة على كل حاضر و غائب، و على كل احد ممن شهد او لم يشهد ولد ام لم يولد ... . خطبه غدير، فراز ششم.
اى انسانها... ، پس بايسته است كه اين پيام را حاضران به غائبان و پدران (والدين و مربيان) به فرزندان تا برپايى رستاخيز برسانند.(1)
چنانكه مىبينيد، در تمام اين فرازها تأكيد و عنايت بر تمام آدميان است. سخن غدير در ديروز بود، اما فردا و فردائيان را هم در بر مىگيرد و بايد هم بگيرد. حقوق، تكليف و رسالت در پيام غدير گسترده است و مرزى نمىشناسد.
انسان مدارى و فراشهرى و رنگزدايى غدير و خطبه غدير است كه آن را ويژه و بىمانند ساخته است.
به اين مثلث كبرى توجه كنيد:
اميرالمؤمنين عليهالسلام آيت اكبر خداست(2)
روز غدير اكبرين تبليغ ولايت على عليهالسلام توسط نبى صلىاللهعليهوآله است و عيد غدير «عيد اللّه الاكبر» است(3)
تبليغ ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير، به جهت كثرت و تعداد افراد و صراحت و نوع تبليغ بىنظير بود. چون آدميانِ بسيارى از مكانهاى بسيارى در آنجا حاضر بودند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله از انسان سخن گفت، از معلم انسان.
عيد غدير هم اكبر عيدهاست، براى آدمها در عالمها. غدير عيد است براى تمام كسانى كه مىخواهند عيد كنند، عودت كنند، برگردند به خودشان، به آدم بودن و انسان شدنشان.
عيد غدير بازگشت به مدرسه و نشستن در كلاس معلم است؛ معلم الهى، معصوم. براى آموختن درس معاش، زندگى، درس معاد و زندگى هميشه.
عيد غدير تلنگرى عظيم است بر روح و هويت انسان، براى جلوگيرى از پرسه زدن بشريت در كوچه پس كوچههاى هرزگى، آلودگى و درماندگى.
عيد غدير شنيدن درس است و آموختن رسم؛ درس زندگى، رسم بندگى.
عيد غدير راهبرد و استراتژى است؛ استراتژى براى معاش، استراتژيى براى معاد.
و مهدى عليهالسلام تحقق حقيقى غدير است، و ظهورش تمدن حقيقى خطابه غدير. مهدويت تفصيل اجمال غدير است. مهدويت بازگشايى و بازيابى قوانين و برنامه غدير است. خطاب عصر ظهور هم به تمامى انسانها، و بلكه تمام خلائق است؛ اعم از انسانها.
امام صادق عليهالسلام فرمود: مهدى در تمام خلائق محبوب است.(1)امام مهدى عليهالسلام براعت استهلال و آغازين سرود منظومه ظهورش چنين است: (اى زمينيان) من اندوخته خدايم در زمين.(2)
بر عهده ماست كه غدير و مهدويت را جهانى كنيم؛ يعنى جهانى معرفىاش كنيم براى جهانيان. اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود: پيام غدير را حاضران به غايبان برسانند، غايب بودن به معنى غيبت در حضور و جسم نيست، غيبت در شعور و فهم است. آنكس كه على عليهالسلام را نمىشناسد و غدير را نمىشناسد، بايد با آن آشنا شود.
پيام غدير، پيامى گلوبال و همه جايى است. نبايد آن را در زمان و مكان و رنگ و نژاد و آئين حبسش كنيم.
يكى از راههاى همگانى كردن پيام غدير، شناساندن على عليهالسلام و سيره و رويكرد او به جهان است به انسان. رفتار حكومتى اميرالمؤمنين عليهالسلام با آدميان ومردمانش، رفتار او با كارگزاران و حاكمنشان، رفتار على عليهالسلام با غيرمسلمانان و حتى دشمنانش مىتواند
شناخت ما را از او - كه امام غدير است - بيشتر كند، و نيز آدميان بيشترى را در پهناى آسمانى فرهنگستان غدير به شاگردى و بهرهورى بنشاند.
نيك مىدانيم كه امام غدير عليهالسلام داراى دو بعد و جنبه بود: ملك و ملكوت. اعتقاد به ملكوتى بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام از انديشهها و باورهاى ماست. خلقت نورى او، عظمت و طهارت وجودى او، غيبدانى او و امثال اين. اين و هزار، اما هيچ كدام از اينها براى ما قابل تأسى و اقتدا نيست. جنبهها و تراوشات ملكى امام است كه عقل و دل آدميان را مىبرد و با خود مىكشاند. رفتار آسمانى على در زمين، روح عرشى او در فرش و برخوردها و مواجهههاى او با مردم - همين مردم عادى - است كه شكوهمندى و كران ناپيدايى شخصيت او را نمايان مىكند.
در درياى وجود على عليهالسلام براى همگان جا هست. با شناخت امير عليهالسلام در همين مقولههاست كه مىيابيم چرا على عليهالسلام بايد امام باشد و نه غير او. و اصولاً چرا امامت و خلافت امرى الهى است و نه بشرى.
جستجو و تلاوت سيره و عملكرد اميرمؤمنان عليهالسلام در كوچه كوچههاى كوفه، گاه در مسجد، گاه در نبرد، گاه در سخن، گاه در بازار، گاه در قضا، گاه در حكومت و گاه با يتيم و گاه با همه و گاه با هيچ كس جز خودش، به يقين برايمان اثبات مىكند كه در غدير، كسى غير او نمىتوانست معرفى و تبليغ شود. رفتار ملكى و فرشى اميرالمؤمنين عليهالسلام، دليل و برهان است بر اينكه وى متصل به ملكوت و عرش است.
جا دارد همگان اين سؤالات را از خود بپرسند:
علت انتخاب على عليهالسلام براى جانشينى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله چه بود ؟
چرا على عليهالسلام و نه غير او ؟
چرا روز غدير عيد است ؟ و چرا عيد اللّه الاكبر است ؟
چرا غدير روز انسانهاست و عيد انسانيت است ؟
پيوند غدير با مهدويت از چه رو است ؟
اين كتاب پيرامون پرسشهاى پيشگفته است. سيره رفتار حضرت بهترين پاسخ است و بهترين برهان. با رفتارشناسى اميرمؤمنان عليهالسلام، اسلام غدير على عليهالسلام - كه همان اسلام محمد صلىاللهعليهوآله و همان اسلام قرآن است - از اسلام سقيفه و ديگر اسلامهايى كه از جانب مشاطگان ابليس بزك شده بود را باز مىشناسيم.
با شناخت على عليهالسلام، و مواجههاش با انسان، تمام انسان، انسان بىرنگ، انسان بىنژاد، انسان بىزبان و انسانِ انسان، مىيابيم كه چرا غدير روز انسانيت است.
به تعبير ديگر:
همانطور كه براى فهم و دريافت بسيارى از مسايل به پيشنياز و پيش فهم محتاجيم، شناخت سيره و رفتار امام غدير، پيشنيازِ فهم و نيل به پيام و آموزههاى غدير و خطبه غدير است؛ رفتار امام عليهالسلام با آدميان، مسلمان و نامسلمان، دوست و دشمن. سيره على عليهالسلام را نبايد فقط قرائت كنيم، بلكه بايد تلاوت كنيم، تدبر كنيم، بخوانيم و باز بخوانيم و درنگ كنيم.
آنكه فطرت دارد، عقل دارد و سنگ نشده است و در قبلش هنوز روزنهاى براى ورود نسيم هدايت موجود است، بهانه پيدا مىكند براى راه يافتن، بار يافتن و رسيدن. چرا كه براى هدايت معجزه لازم نيست. شترى هم مىتواند بهانه و دليل هدايت باشد. آنكه طبعش سالم است، با نگريستن در شتر به هدايت مىرسد. خداوند طالبان هدايت را به شترپژوهى فراخوانده است: «چرا درشتر نمىنگرند كه آفرينش چگونه است» .(1)
ولى آنكه نمىخواهد هدايت يابد و نمىخواهد آدم شود و درونش طهارت پيدا كند، شتر كه هيچ، شقّ القمر رسول صلىاللهعليهوآله هم او را تكان نمىدهد. چشم در چشم نبى صلىاللهعليهوآله مىدوزد، شقّ القمر را مىبيند ولى ايمان كه نمىآورد هيچ، رسول صلىاللهعليهوآله را هم مجنون
مىخواند !
1) . «افلا ينظرون الى الابل كيف خلقت» . غاشيه / 17.
يك رفتار اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوچهاى فرعى از كوچههاى كوفه، آنكه طالب هدايت است را كفايت مىكند و بسنده است. يك سكوت على عليهالسلام و يك كلام على عليهالسلام، ستاره است در شب تاريخ و بيابان پرظلمت. اما براى آنكه در پى هدايت است و براى آنكه با چراغ گرد شهر مىگرديد و انسان آرزو مىكرد.
سيره امام على عليهالسلام بسان قرآن است كه «لا يَزيدُ الظالِمينَ إلاّ خَسارا»(1): «
(قرآن) براى ستمكاران هيچ ندارد جز زيان و خسران» . ما مكلف به تبليغ غديريم. سيره على عليهالسلام را تلاوت مىكنيم تا على عليهالسلام را بشناسيم، و تا غدير را بشناسيم و به درستى تبليغش كنيم و به ديگران برسانيمش؛ به همه، به تمام انسانها.
نتايج اعتقادى غدير(2)
اگر مجموع مفاهيم در نظر گرفته شده در غدير را به صورت فشردهاى تقديم كنيم نتيجه زير براى آينده مسلمين به دست مىآيد:
امامت و ولايت دوازده امام عليهمالسلام.
اطلاق و عموميت ولايت ايشان.
استناد ولايت ايشان به امضاى پروردگار، و الهى بودن منصب امامت.
عدم مشروعيت هر ولايتى بدون اذن پروردگار و با انتخاب غير خداوند.
5 . بيعت و تعهد بر ولايت هم چون بيعت بر نبوت.
6 . عصمت امامان عليهمالسلام به امضاى خدا و رسول.
نكات برجسته در امامت غديرى(3)
مشهورترين و متقنترين براهين حقانيت و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام واقعه غدير
است؛ كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پس از اداى مراسم حج در سفر تاريخى حجة الوداع، دست على عليهالسلام را گرفته و به مردمان معرفى نمود، و آيه تبليغ بهترين شاهد آن است. همچنين احاديث متواترِ واقعه غدير و متن خطبه آن بيانگر اهميت فوقالعاده و اصالت اعتقادى آن است.
به علاوه نكات برجسته ذيل:
1 - اعلان حجة الوداع و آخرين سال عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله.
2 - دعوت براى انجام مناسك حج از مسلمانان شهر مدينه و تمامى مناطق مسلمان نشين.
3 - حركت جمعيت 120 هزار نفرى از مدينه و ديگر مناطق براى انجام حج.
4 - احضار اميرالمؤمنين على عليهالسلام و همراهان او از يمن براى شركت در مراسم حجة الوداع.
5 - ايراد سخنرانى و خطبه در منا و مسجد حنيف و آمادهسازى مردم براى واقعه غدير خم توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله.
6 - اقامت در كنار جاده (محل غدير خم) و باز گرداندن پيش رفتگان وتوقف پس آمدگان.
7 - توقف سه روزه براى انجام مراسم اعلان ولايت و سرپرستى اميرالمؤمنين على عليهالسلام از روز غدير، يعنى دوشنبه 18 ذىالحجه تا چهارشنبه 120 ذىالحجه.
8 - سخنرانى مفصل رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و تأكيد بر امامت و خلافت و وصايت اميرالمؤمنين على عليهالسلام و اولاد او تا امام عصر قائم آلمحمد عجّل اللّه تعالى فرجه.
9 - درخواست بيعت توسط رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مردم؛ بيعتى با زبان و دست از حاضران و اقرار گرفتن از تمامى آنان.
10 - بيعت گرفتن از مردان توسط دست دادن و از زنان به وسيله دست زدن در تشت آب.
11 - بيعت گرفتن براى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين على و امام حسن و امام حسين و ساير امامان عليهمالسلام.
12 - درخواست تبريك گويى از مردم به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين على عليهالسلام به مناسبت مقام امامت و امارت و خلافت على عليهالسلام.
13 - فرمان ابدى و جاودانه براى تمامى مسلمانان اعصار و قرنها؛ كه بايستى اين خبر را حاضران به غايبان و فرزندداران به فرزندان برسانند: فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ وَ الوالِدُ الوَلَدَ، إلى يَومِ القيامَةِ.
14 - اعلان اينكه ابلاغ داستان غدير برترين و بالاترين نقطه امر به معروف است: ألا وَ إنَّ رَأسَ الأمرِ بِالمَعروفِ أن تَنتَهوا إلى قَولى وَ تُبَلِّغوهُ مَن لَم يَحضَر ... .
15 - معرفى شخص على عليهالسلام در بالاى منبر در تمامى مدت خطابه غدير، و ارائه و نشان دادن ايشان به مردم.
16 - شمارش فضائل و مناقب و ابعاد شخصيت او با حدود 200 فضيلت.
17 - سفارش بيعت و سلام بر على عليهالسلام با لقب «اميرالمؤمنين» .
18 - تأكيد بر اين لقب و اختصاصى كردن آن در مورد شخص على عليهالسلام.
19 - هم تراز كردن قرآن و على عليهالسلام و ساير امامان عليهمالسلام و اينكه آن دوازدهم جدايى پذير نيستند.
20 - ملاك قرار دادن مهر و خشم على عليهالسلام براى ايمان و كفر افراد.
نكتههاى فوق و دهها نكته ديگر، نشان از اهميت غدير در معرفى اميرالمؤمنين على عليهالسلام به عنوان جانشين و امام پس از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است.
غدير، يوم الولاية(1)
بر فراز غدير تابلوى بلندى با عنوان «يوم الولاية» نصب شده، و يادآور روزى است كه اسلام در واقع «اسلام» شد. خداوند در آن روز اين نام زيبا را براى اين دين خاتَم پسنديد و جمله «رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا»(2)را در كتاب وحى به ثبت رسانيد.
على عليهالسلام به عنوان صاحب غدير به اين مرحله اسلام افتخار مىكند و مىفرمايد:
خداوند با ولايت من دين اين امت را كامل نمود و نعمتها را بر آنان تمام كرد، و اسلامشان را مورد رضايت قرار داد؛ هنگامى كه در يوم الولاية (روز غدير) به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا محمد، به مردم خبر ده كه امروز دينشان را كامل كردم و نعمتم را بر آنان تمام نمودم و اسلام را به عنوان دينشان راضى شدم.(3)
حديث امامتِ امام رضا(4)
در كنار آيات غدير، مىتوان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مىكند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوهگر مىسازد.
با توجه به همين استناد ريشهاى غدير به قرآن، اتمام حجتها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجت قرآنىِ امام رضا عليهالسلام است:
«أَكْمَلْتُ لَكُمْ» يعنى بدون دخالت مردم دين كامل است !(1)
در شرايطى كه صاحبان اديان و عقايد و افكار مختلف به راحتى اباطيل خود را در جامعه مطرح مىكردند و به عنوان آزادى بيان خراسان را مركز علمى معرفى مىنمودند، مقام عصمت حضرت على بن موسى الرضا عليهالسلام با مطرح كردن سه آيه از قرآن كمال دين را با معرفى امامى كه پاسخگوى همه نيازهاى مردم است بيان داشت، و اين اتمام حجتى بود بر همه كسانى كه با آراء ناقص خود درباره دين خدا سخن مىگفتند و در واقع سخن از كامل نبودن دين خدا بر زبان مىراندند.
آن حضرت با اشاره به دو آيه قرآن كه انتخاب مردم را نفى مىكند و انتخاب كننده را خدا مىداند و ارتباط آن به «أَكْمَلْتُ لَكُمْ» كه خدا مسئله كمال را به خود نسبت مىدهد، بيان فرمود كه بدون كوچكترين نيازى به دخالت مردم در امر امامت، با آنچه در غدير اعلام شد دين خدا كامل گشت، در حدى كه هر گونه ادعاى نقصى درباره دين كفر و ضديت با كلام خداوند در قرآن است.
عبدالعزيز از دوران تبعيد آن حضرت به خراسان چنين مىگويد: در روزهاى اول ورود حضرت به مَرو، در روز جمعه مردم در مسجد جامع جمع شده بودند و درباره مسئله امامت و اختلافاتى كه درباره آن مطرح است سخن مىگفتند. من خدمت آقايم امام رضا عليهالسلام رفتم و گفتگوهاى مردم در مسجد را به حضرت گزارش دادم.
حضرت تبسمى كرد و فرمود: اين مردم نمىدانند و در آرائى كه مىگويند مورد مكر و حيله قرار گرفتهاند. خداوند تبارك و تعالى پيامبرش را از اين جهان نبُرد مگر بعد از آنكه دين را برايش كامل فرمود. از يك سو قرآن را بر او نازل كرد ... ، و از سوى ديگر در حجة الوداع كه آخر عمر او بود اين آيه را فرستاد كه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» .(2)
مسئله امامت كمال دين است. پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين جهان نرفت مگر آنكه براى امتش معارف دينشان را روشن ساخت و راهشان را مشخص فرمود و آنان را به قول حق سپرد و على عليهالسلام را عَلَم و امام براى آنان منصوب كرد، و هر چه امت بدان نياز دارند بيان فرمود. هر كس گمان كند كه خداوند دينش را كامل نكرده كتاب خدا را رد نموده و هر كس كتاب خدا را رد كند كافر است ... .
عقلهاى مردم كجا و مقام بلند امامت ! ؟ كجا مىتوان صاحب چنين مقامى را پيدا كرد ؟ ... مىخواهند امامت را با عقلهاى حيران و بىثمر و ناقص و رأىهاى گمراه برپا كنند ... .
انتخاب خدا و پيامبر و اهلبيتش را كنار گذارده و به انتخاب خود روى آوردهاند، در حالى كه قرآن ندا داده است: «وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ»(1): «پروردگارت آنچه بخداهد مىآفريند و انتخاب مىنمايد براى مردم (حق انتخاب و) اختيارى نيست» ، و همچنين فرموده: «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ»(2): «وقتى خدا و رسولش در مسئلهاى حكم كنند براى هيچ زن و مرد مؤمنى حق اختيار نمىماند» ... .
اميرالمؤمنين عليهالسلام، قائِدُ الغُرِّ المُحَجَّلين(3)
در غدير كتاب الهى با حيات مردم عجين گرديد، به صورت جزء لا ينفكّى كه تا حوض كوثر عضو جدايى ناپذير زندگى مسلمانان خواهد بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم در خطبه غدير اين مفهوم را به شكلهاى مختلف از جمله حديث حديث رايات در روز قيامت بيان فرمود.
آنچه در اينجا قابل ذكر است اشاره حضرت به حشر اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان قائِدُ الغُرِّ المُحَجَّلين (پيشواى پيشانىسفيدان) در حديث رايات است:
امت من بر سر حوض كوثر در پنج گروه و با پنج پرچم وارد مىشوند:
اول آنان رايت گوساله امت من است ... . سپس رايت فرعون امتم بر سر حوض وارد مىشوند كه اكثر مردم اينانند كه توسط او از راه راست منحرف شدهاند ... . سپس رايت هامان امتم كه امام پنجاه هزار نفر از آنان است نزد من مىآيند ... . سپس رايت مِخْدَج نزد من مىآيد كه امام هفتاد هزار نفر از امت من است و من دست او را مىگيرم ... .
سپس رايت اميرالمؤمنين و قائدِ پيشانىسفيدان نزد من وارد مىشود. من بپا مىخيزم و دست او را مىگيرم، و در اين حال روى او و اصحابش سفيد مىشود. مىگويم: بعد از من درباره ثِقلين چه رفتارى داشتيد ؟ مىگويند: ثقل اكبر را تابع شديم و آن را تصديق نموديم، و ثقل اصغر را كمك كرديم و يارى نموديم و همراه او به شهادت رسيديم. من مىگويم: سيراب و آب نوشيده باز گرديد. آنان جرعهاى مىنوشند كه بعد از آن هرگز تشنه نمىشوند. روى امامشان همچون خورشيد طالع است، و روى آنان مانند ماه چهاردهشبه و همچون نورانىترين ستاره در آسمان است ... .
امامت صاحب شمشير(1)
اگر على بن ابىطالب عليهالسلام نبأ عظيم است چگونه درباره آن اختلاف كردهاند ؟ نكته اينجاست كه معناى ولايت او مورد اختلاف نبود، بلكه براى به چنگ آوردن منصب او دندان به هم نشان دادند، و در حالى كه جنازه مقدس پيامبر صلىاللهعليهوآله روى زمين بود از هيچ جدال و نزاعى در غصب مقام او كوتاه نيامدند.
1) . ژرفاى غدير: ص 205. غدير از زبان مولى: ص 43.
ولايت پذيرفته شده على عليهالسلام را كنار گذاشتند و صاحب ولايت را - كه هميشه اسلام مديون او بود - كنار زدند. آرى اين نبأ عظيمى بود كه خبرهاى عظيمى را به دنبال داشت و دامنه اختلاف آن طولانى شد و ادامه يافت.
مظلومترين مرد جهان با نگاهى به آنچه بر سر غدير آمد فرمود: به خدا قسم منم نبأ عظيم كه بر سر آن اختلاف دارند. بر سر ولايت من نزاع كرديد و از ولايت من بازگشتيد پس از آنكه آن را پذيرفتيد، و پس از آنكه به شمشير من نجات يافتيد با ظلم خود هلاك شديد. در روز غدير دانستيد و روز قيامت خواهيد دانست كه چه كرديد.(1)
ضابطه دين و دنيا: اميرالمؤمنين عليهالسلام(2)
پس از معرفى اميرالمؤمنين عليهالسلام توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير و بيعت همگانى، همگان شاهد معجزهاى بزرگ از اميرالمؤمنين عليهالسلام بودند. ابوبكر همراه ديگر سران منافقين - كه از اين همه بزرگى و فضيلت به غيظ آمده بودند - رسما دست به كار شدند و به فكر عملى كردن نقشههايشان افتادند. خداوند هم در حديثى طولانى پيامبر صلىاللهعليهوآله را از اين اقدامات آنان با خبر نمود.(3)
آنچه در اينجا قابل ذكر است اينكه: واژه «ولايت» معناى بسيار دقيقى دارد كه از يك سو حامل جزئيات بسيارى است و از سوى ديگر با اندكى بىتوجهى از معناى اصلى خارج مىشود. اين است كه در احاديث ما بيانات متعددى براى روشن كردن اين كلمه آسمانى وارد شده است.
عبارتى كه در دو مورد از اين داستان بلند به چشم مىخورد يكى از كوتاهترين و پر محتواترين جملات در معناى «ولايت مطلقه اميرالمؤمنين عليهالسلام» است:
1) . مناقب آل ابىطالب ابن شهرآشوب : ج 3 ص 80 .
2) . غدير در قرآن: ج 1 ص 472، 473.
3) . تفسير الامام العسكرى عليهالسلام: ص 111 - 123. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 154 - 161. بحار الانوار: ج 30 ص 223 - 226 و ج 37 ص 142 - 148. مدينة المعاجز: ج 1 ص 438. تأويل الآيات: ج 1 ص 40 ح 11. تفسير البرهان: ج 1 ص 59 ح 1. اثبات الهداة: ج 3 ص 573 .
1 - عَلِىٌّ الَّذى اوْقَفَهُ مَوْقِفَهُ وَ اقامَهُ مَقامَهُ وَ اناطَ مَصالِحَ الدّينِ وَ الدُّنْيا كُلَّها بِهِ(1): على عليهالسلام كه او را در جاى خود قرار داد و مقام خود را به او سپرد و در همه مصالح دين و دنيا او را ضابطه و ملاك قرار داد.
2 - لَمْ يَنْظُرُوا فى امْرِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله حَقَّ النَّظَرِ فَيَعْرِفُوا نُبُوَّتَهُ وَ يَعْرِفُوا بِهِ صِحَّةَ ما اناطَهُ بِعَلِىٍّ مِنْ امْرِ الدّينِ وَ الدُّنْيا(2): منافقين آنگونه كه بايد در پيامبرى محمد فكر نكردند تا به نبوت او معرفت پيدا كنند، و بدين وسيله صحت اين مسئله را دريابند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ضابطه امر دين و دنيا را على عليهالسلام قرار داد.
خلاصه اين دو عبارت اين مفهوم مىشود: براى اطمينان كامل بشر به هر اقدامى كه در امور دنيا يا دين خود مىنمايد، خدا يك ضابطه قطعى قرار داده كه بايد تنها ملاك قرار گيرد؛ و آن مقام عصمت است كه پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله در دوازده امام عليهمالسلام است.
اينجاست كه معناى: «عَلِىٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ»(3)روشن مىشود كه بايد حق را با على عليهالسلام شناخت نه على عليهالسلام را با حق. او ضابطه و مناط و ميزان و كاشف و مبيِّن حق است. بايد به دو لب مبارك او چشم دوخت كه در تعيين حق چه مىفرمايد و بايد منتظر بود كه او به كدام سو اشارت مىنمايد.
معجزات غديرىِ اميرالمؤمنين عليهالسلام(4)
معجزات اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام بيش از حد شمارش و بيان است. ولى در اينجا به مناسبت سه نمونه از معجزاتى كه با غدير مرتبط است را يادآور مىشويم:
يكى از معجزات باهره خداوند در حق اميرالمؤمنين عليهالسلام ماجراى سنگ آسمانى
و حارث فهرى است. ماجراى حارث و سنگ آسمانى در محل خود در بخش: تاريخ و ماجراى غدير، عنوان: ماجراهاى پس از خطبه، آمده است.
پس از بازگشت از غدير، در حالى كه مسافرين مدينه بعد از سفر يك ماهه خود در فكر استراحت و آرامش بودند، منافقين ورود به مدينه را آغازى براى زمينهسازى اهداف خود مىدانستند. كسانى كه صحيفه ملعونه را امضا كرده بودند و نقشههاى پى در پى كشيده بودند و بسيارى از نقشههاى خود را به اجرا در آورده بودند، با برخوردهاى دوگانه و ظاهرسازىهاى فريبكارانه نقشههاى جدى بر ضد غدير را به مرحله عمل نزديك مىكردند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدد اين بود كه به آنان بفهماند هم از نفاق آنان آگاه است و هم از نقشههاى آنان خبر دارد و هم قادر بر خنثى كردن تمام توطئههاى آنان در چشم بر هم زدنى است و در برابر آنان عاجز نيست. همچنين مىخواست به آنان بفهماند آنچه از مدارا و آزاد گذاشتن آنان به چشم مىخورد فقط براى امتحان مردم و مقدرى است كه پروردگار امر فرموده است.
اينجا بود كه خداوند عز و جل آيات 8 تا 15 سوره بقره را نازل كرد و پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد آنان افشاگرى نمود. منافقين هم براى توجيح رفتار و گفتار ناشايست خود عذرهايى آودرند.
اما جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: يا محمد، خداوندِ علىّ اعلى به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: اين متمرّدان را - كه درباره بيعت شكنىشان نسبت به على و آمادگى آنان براى مخالفت با او به تو خبرهايى رسيده - به خارج شهر مدينه ببر، در جايى كه عجايب آنچه خداوند بر على كرامت كرده را به آنان نشان دهى.
به آنان بفهمانى اين على كه اكنون او را در جاى تو قرار داده و جانشينت نموده در زمين و كوهها و آسمان و ساير آنچه خدا خلق كرده چه اطاعت كنندگانى براى او قرار
داده است، و بدانند كه ولىّ خدا از آنان بىنياز است، و انتقام خود را از آنان باز نمىدارد مگر به امر خدايى كه درباره او و آنان برنامهاى دارد كه آن را به انجام مىرساند، و حكمتى دارد كه به آن عمل مىكند و به موجب آن اراده خود را پيش مىبرد.
با اين دستور الهى، پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن جماعتى كه درباره آنان خبرهايى از مخالفت با على عليهالسلام رسيده بود، دستور حركت به بيرون شهر مدينه را داد. آنان همراه حضرت آمدند تا در دامنه يكى از كوههاى مدينه مستقر شدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: يا على، خداوند عز و جل اينان را به نصرت و يارى تو و آمادگى در خدمتت و جديت در اطاعتت امر فرموده است. اگر از تو اطاعت كنند براى آنان خير است و در بهشت خدا پادشاهان دائمى و غرق در نعمت خواهند بود، ولى اگر با تو مخالفت كنند براى آنان شر است و به جهنم خواهند رفت و در آنجا دائمى و معذب خواهند بود.
سپس حضرت رو به آن گروه منافق كرد و فرمود: بدانيد كه اگر شما از على اطاعت كنيد سعادتمند مىشويد، و اگر با او مخالفت كنيد شقاوتمند مىگرديد. خداوند او را از شما بىنياز ساخته با كسانى و چيزهايى كه به شما نشان خواهد داد.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، از پروردگارت بخواه به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد سيد آنان هستى - كه اين كوهها را براى تو به آنچه مىخواهى تبديل كند !
اميرالمؤمنين عليهالسلام از پروردگار درخواست نمود كه آن كوهها نقره شوند، و آن كوهها تبديل به نقره شدند و آن حضرت را صدا زدند: اى على، اى وصى رسول رب العالمين، خداوند ما را براى تو آماده كرده كه اگر خواستى در امر خلافت خود خرج كنى. هر گاه ما را بخوانى ما با پاسخ مثبت در اختيار تو هستيم تا حكم خود را درباره ما اجرا فرمايى و امر خود را درباره ما به انجام رسانى.
سپس به درخواست اميرالمؤمنين عليهالسلام همه آن كوهها به طلاى سرخ تبديل شدند و همان سخنان را تكرار كردند. بعد از آن به مُشك و عنبر و عبير و جواهر و ياقوت تبديل شدند، و به هر كدام كه تبديل مىشدند اميرالمؤمنين عليهالسلام را چنين صدا مىزدند: يا اباالحسن، اى برادر پيامبر، ما مُسخَّر فرمان توايم. هرگاه خواستى ما را در هر موردى مصرف كنى صدايمان بزن تا به تو پاسخ مثبت بدهيم و به هر چيزى كه تو مىخواهى تبديل شويم ! !
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله به همه آنان فرمود: متوجه شديد كه خداوند عز و جل چگونه على عليهالسلام را با آنچه كه مىبينيد، از اموال شما مستغنى كرده است. سپس فرمود: يا على، از خداوند به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد آقاى آنان هستى - بخواه كه درختان اين زمين را به مردانى غرق در اسلحه، و صخرههاى آن را به شيرها و پلنگها و افعىها تبديل نمايد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام از خدا اين درخواست را نمود، و آن كوهها و تپهها و روى زمين از مردان غرق در اسلحه پر شد كه در برابر يكى از آنان ده هزار نفر از آن منافقين تاب مقاومت نداشتند. همچنين از شيران و پلنگان و افعىها پر شد به گونهاى كه در آن كوهها و زمينها و تپهها جاى خالى باقى نماند.
همه آنان صدا مىزدند: يا على، اى وصى رسول اللّه، ما آمدهايم و خدا ما را در اختيار تو قرار داده و به ما دستور داده تو را اجابت كنيم هرگاه كه ما را فرا خوانى براى تسليم هر كس كه ما را بر او مسلط گردانى. پس هرگاه خواستى ما را صدا بزن تا تو را اجابت كنيم، و به هر چه مىخواهى ما را امر كن تا تو را اطاعت نماييم.
يا على، اى وصى رسول اللّه ! براى تو نزد خداوند آن مقام عظيمى است كه اگر از او درخواست كنى همه زمين و جوانب آن را مانند كيسهاى در بسته در اختيار تو قرار دهد مىپذيرد، و يا اگر درخواست كنى آسمان را براى تو به زمين بياورد مىآورد، و يا بخواهى زمين را به آسمان ببرد انجام مىدهد.
اگر بخواهى درياهاى شور آن را به آب گوارا يا روغن ياسمن و يا روغن خوشبوى ديگر و يا هر كدام از نوشيدنىها يا روغنها كه بخواهى تبديل كند، اين كار انجام خواهد داد. اگر بخواهى درياها را منجمد كند و بقيه جاهاى زمين را دريا قرار دهد اين خواستهات را به انجام مىرساند.
بنا بر اين، از تمرد اين سركشان و مخالفت اين مخالفين محزون مباش. آنگاه كه دنياى اينان به پايان رسد به گونهاى خواهد شد كه گويى در اين دنيا نبودهاند، و هنگامى كه آخرت به سراغ آنان مىآيد به گونهاى خواهد بود كه گويى از اول آنجا بودهاند.
يا على، آنچه اينان را با كفر و فسق و تمردشان از اطاعت تو، مهلت داده همان است كه فرعون صاحب ميخها و نمرود بن كنعان و ادعا كنندگان الوهيت از طاغيان و نيز طاغىترين طاغيان يعنى ابليس رئيس همه گمراهىها را مهلت داد. نه تو و نه آنان براى دار فنا خلق نشدهايد، بلكه همگى براى دار بقا خلق شدهايد و از خانهاى به خانهاى منتقل مىگرديد.
پروردگار تو هم نيازى نمىبيند كه كسى سياست اين منافقين و تنظيم امورشان را بر عهده بگيرد. خدا مىخواست شرافت تو را بر اينان ثابت كند و اينكه تو با فضل خود از آنان جدا هستى، و اگر بخواهد آنان را هدايت مىكند.(1)
آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام را در آن مقام مشهور و معروف بر پاداشت و معرفى كرد قبل از همه از نُه نفر بيعت گرفت و به آنان دستور داد برخيزند و با على عليهالسلام بيعت كنند كه اول آنان ابوبكر و عمر بودند. سپس به سران مهاجرين و انصار دستور بيعت داد و همه آنان بيعت كردند.
1) . بحار الانوار: ج 6 ص 30 و ج 30 ص 223 - 266 و ج 37 ص 142 - 148. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 154 - 161.
پس از بيعت، منافقين سخنانى گفتند و خداوند هم اين آيات را نازل كرد:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللّه وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ. يُخادِعُونَ اللّه وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ. فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّه مَرَضا وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ. وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ. أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ. وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ. وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ. اللّه يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ»(1):
«از مردم كسانى هستند كه مىگويند ما ايمان آورديم به خداوند ولى آنان ايمان ندارند. با خدا مكر و حيله مىكنند و با آنان كه ايمان آوردند حيله مىكنند ولى جز خودشان كسى را گول نمىزنند اما خودشان درك نمىكنند. در قلوب آنان مرض است خداوند هم اين مرض را بيشتر كرده و براى آنان عذاب دردناكى است به خاطر آنچه دروغ مىگويند. آنگاه كه به آنان گفته مىشود در زمين فساد نكنيد مىگويند ما اصلاح كنندگانيم. بدانيد كه آنان فساد كننده هستند ولى خودشان نمىفهمند. هنگامى كه به آنان گفته مىشود شما هم مانند بقيه مردم ايمان آوريد مىگويند آيا مانند سفيهان ايمان بياوريم بدانيد كه آنان سفيهانند ولى خودشان نمىدانند. هنگامى كه ايمان آورندگان را ملاقات كنند مىگويند ايمان آورديم ولى وقتى با شياطينشان خلوت كنند مىگويند ما با شماييم و ما مؤمنين را استهزاء مىكرديم. خداوند آنان را به مسخره مىگيرد و به آنان مهلت مىدهد كه در طغيان خود متحير بمانند» .
هنگامى كه منافقين با چنين عذرها و كلماتى با پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به رو شدند، آن حضرت با بزرگوارى خود ظاهر سخن آنان را پذيرفت و باطن آنان را به خدا واگذار كرد. اما جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و گفت: يا محمد، خداوند علىّ اعلى به تو سلام مىرساند و مىفرمايد:
1) . بقره / 8 - 15.
اين متمرّدان را - كه درباره بيعت شكنى آنان نسبت به على و آمادگى آنان براى مخالفت با او به تو خبرهايى رسيده - به خارج شهر مدينه ببر، جايى كه عجايب آنچه خداوند بر على كرامت كرده را به آنان نشان دهى كه اكنون او را در جاى تو قرار داده و جانشين تو كرده در زمين و كوهها و آسمان و ساير آنچه خدا خلق كرده چه اطاعت كنندگانى براى او قرار داده است، تا بدانند كه ولى خدا از آنان بىنياز است، و انتقام خود را از آنان باز نمىدارد مگر به امر خدايى كه درباره او و آنان برنامهاى دارد كه آن را به انجام مىرساند، و حكمتى دارد كه به آن عمل مىكند و به موجب آن اراده خود را پيش مىبرد.
با اين دستور الهى، پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن جماعتى كه درباره آنان خبرهايى از مخالفت با على عليهالسلام رسيده بود، دستور حركت به بيرون شهر مدينه را داد. آنان همراه حضرت آمدند تا در دامنه يكى از كوههاى اطراف مدينه مستقر شدند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: يا على، خداوند عزّ و جلّ اينان را به نصرت و يارى تو و آمادگى در خدمتت و جديت در اطاعت تو امر فرموده است. اگر از تو اطاعت كنند براى آنان خير است و در بهشت خدا پادشاهان دائمى و غرق در نعمت خواهند بود، ولى اگر با تو مخالفت كنند براى آنان شرّ است و به جهنم خواهند رفت و در آنجا دائمى و معذب خواهند بود.
سپس حضرت رو به آن گروه منافق كرد و فرمود: بدانيد كه اگر شما از على اطاعت كنيد سعادتمند مىشويد، و اگر با او مخالفت كنيد شقاوتمند مىگرديد. خداوند هم او را از شما بىنياز ساخته با كسانى كه به شما نشان خواهد داد و با چيزهايى كه به شما نشان خواهد داد.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، از پروردگارت بخواه به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد سيد آنان هستى - كه اين كوهها را براى تو به آنچه مىخواهى تبديل كند !
اميرالمؤمنين عليهالسلام از پروردگار اين درخواست را نمود، و آن كوهها تبديل به نُقره شدند و آن حضرت را صدا زدند: اى على، اى وصى رسول رب العالمين، خداوند ما را براى تو آماده كرده كه اگر خواستى در امر خلافت خود خرج كنى. هر گاه ما را بخوانى ما با پاسخ مثبت در اختيار تو هستيم تا حكم خود را درباره ما اجرا فرمايى و امر خود را درباره ما به انجام رسانى.
سپس همه آن كوهها به طلاى سرخ تبديل شدند و همان سخنان را تكرار كردند.
بعد از آن به مُشك و عنبر و عبير و جواهر و ياقوت تبديل شدند، و به هر كدام كه تبديل مىشدند اميرالمؤمنين عليهالسلام را چنين صدا مىزدند: يا ابا الحسن، اى برادر پيامبر، ما مُسخَّر فرمان توايم. هرگاه خواستى ما را در هر موردى خرج كنى صدايمان بزن تا پاسخ مثبت به تو دهيم و به هر چيزى كه تو مىخواهى تبديل شويم ! !
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله به همه آنان فرمود: متوجه شديد كه خداوند عز و جل چگونه على عليهالسلام را با آنچه كه مىبينيد، از اموال شما مستغنى كرده است ؟
سپس فرمود: يا على، از خداوند به جاه محمد و آل طيبين او - كه تو بعد از محمد آقاى آنان هستى - بخواه كه درختان اين زمين را به مردانى غرق در اسلحه، و صخرههاى آن را به شيرها و پلنگها و افعىها تبديل نمايد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام از خدا اين درخواست را نمود، و آن كوهها و تپهها و روى زمين از مردان غرق در اسلحه پر شد كه در برابر يكى از آنان ده هزار نفر از آن منافقين تاب مقاومت نداشتند.
همچنين از شيران و پلنگان و افعىها پر شد به گونهاى كه در آن كوهها و زمينها و تپهها جاى خالى باقى نماند.
همه آنان صدا مىزدند: يا على، اى وصى رسول اللّه، ما آمادهايم و خدا ما را در اختيار تو قرار داده و به ما دستور داده تو را اجابت كنيم هر گاه كه ما را فرا خوانى براى
تسليم هر كس كه ما را بر او مسلط گردانى. پس هر گاه خواستى ما را صدا بزن تا تو را اجابت كنيم، و به هر چه مىخواهى ما را امر كن تا تو را اطاعت نماييم.
يا على، اى وصى رسول اللّه ! براى تو نزد خداوند آن مقام عظيمى است كه اگر از او درخواست كنى همه زمين و جوانب آن را مانند كيسهاى در بسته در اختيار تو قرار دهد مىپذيرد، و يا اگر درخواست كنى آسمان را براى تو به زمين بياورد مىآورد، و يا بخواهى زمين را به آسمان ببرد انجام مىدهد.
اگر بخواهى درياهاى شور آن را به آب گوارا يا روغن ياسمن و يا روغن خوشبوى بان(1)و يا هر كدام از نوشيدنىها يا روغنها كه بخواهى تبديل كند، اين كار را مىكند. اگر بخواهى درياها را منجمد كند و بقيه جاهاى زمين را دريا قرار دهد مىكند.
بنا بر اين، از تمرد اين سركشان و مخالفت اين مخالفين محزون مباش. آنگاه كه دنياى اينان به پايان رسد به گونهاى خواهد شد كه گويى در اين دنيا نبودهاند، و هنگامى كه آخرت به سراغ آنان مىآيد به گونهاى خواهد بود كه گويى از اول آنجا بودهاند.
يا على، آنچه اينان را با كفر و فسق و تمردشان از اطاعت تو، مهلت داده همان است كه فرعون صاحب ميخها و نمرود بن كنعان و ادعا كنندگان الوهيت از طاغيان و نيز طاغىترين طاغيان يعنى ابليس رئيس همه گمراهىها را مهلت داده است. نه تو و نه آنان براى دار فنا خلق نشدهايد، بلكه همگى براى دار بقا خلق شدهايد و از خانهاى به خانهاى منتقل مىگرديد. خداى تو هم نيازى نمىبيند كه كسى سياست اين منافقين و تنظيم امورشان را بر عهده بگيرد. خدا مىخواست شرافت تو را بر اينان ثابت كند و اينكه تو با فضل خود از آنان جدا هستى، و اگر بخواهد آنان را هدايت مىكند.(2)
1) . «بان» نام گياهى است كه از دانه آن روغن خوشبويى به دست مىآيد.
2) . تفسير الامام العسكرى عليهالسلام: ص 111 - 123. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 154 - 161. بحار الانوار: ج 30 ص 223 - 226 و ج 37 ص 142 - 148. مدينة المعاجز: ج 1 ص 438. تأويل الآيات: ج 1 ص 40 ح 11. تفسير البرهان: ج 1 ص 59 ح 1. اثبات الهداة: ج 3 ص 573 .
امامت غديرى از مَفاخر اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: من هفتاد فضيلت و منقبت دارم كه احدى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنها با من شريك نيستند. سپس حضرت به طور مفصل آن فضايل را برشمرد تا آنكه در پنجاه و يكم فرمود: و اما پنجاه و يكم، پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم مرا براى همه مردم منصوب نمود و فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه» . پس ظالمين دور از رحمت خدا باشند و عذاب خدا بر آنان باد.(2)
در جايى ديگر، سليم مىگويد: ابوذر و سلمان و مقداد برايم نقل كردند، و سپس از على عليهالسلام شنيدم: مردى بر على بن ابىطالب عليهالسلام فخر نمود. پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود:
اى على، تو بر همه عرب فخر كن(3)، كه تو از نظر پسر عمو و پدر و برادر از همه بزرگوارتر هستى. تو خودت و نَسَبَت و همسرت و فرزندانت و عمويت از همه بزرگوارتريد. تو در تقديم جان و مالت از همه بالاتر، و در بردبارى از همه كاملتر، و در اسلام از همه پيشتر و از نظر علم از همه بيشتر هستى.(4)
غدير در مفاخره اميرالمؤمنين با امام حسين عليهماالسلام(5)
مفاخره بين معصومين عليهمالسلام براى بيان فضايل ايشان به صورت زيبايى است كه در تاريخ به خوبى ثبت مىشود. روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام نشسته بودند كه امام حسين عليهالسلام وارد شد، در حالى كه شش سال از عمر او مىگذشت.
اميرالمؤمنين عليهالسلام پرسيد: يا رسول اللّه، كداميك از ما دو نفر نزد شما محبوبتر هستيم ؟ امام حسين عليهالسلام عرض كرد: پدرجان، هر كدام از ما شرافت و فضيلتش بالاتر باشد نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله محبوبتر و مقربتر است. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: اى حسين،
1) . چهارده قرن با غدير: ص 60 . اسرار غدير: 263 - 272. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 13.
2) . بحار الانوار: ج 31 ص 443. الخصال: ج 2 ص 572 .
3) . در كتاب فضائل شاذان عبارت چنين است: اى على، بر اهل شرق و غرب و عجم و عرب فخر كن.
4) . كتاب سليم: حديث 6 .
5) . چهارده قرن با غدير: ص 59 . اسرار غدير: 263 - 272.
حاضرى افتخارات خود را در برابر هم بگوييم ؟ عرض كرد: پدرجان، اگر شما مايل باشيد، من حاضرم !
اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: يا حسين، من اميرالمؤمنينم، من لسان صادقينم، من وزير مصطفايم ... ، من آن نعمت خداى تعالى هستم كه بر خلقش ارزانى داشته است. منم آن كسى كه خداوند تعالى در حق من فرموده: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» ، پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمان مؤمن است و دينش كامل است ... ، من نبأ عظيمى هستم كه خدا در روز غدير خم دين را با او كامل نمود. منم آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله دربارهام فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ ... .
امام حسين عليهالسلام هم مطالبى فرمود و در پايان عرضه داشت: شما نزد خداوند از من افضل هستى، ولى من از نظر پدران و مادران و اجداد بر شما فخر مىنمايم ! سپس امام حسين عليهالسلام با پدر همآغوش شدند و يكديگر را بوسيدند ... .(1)
وصيت پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام در دوران غربت غدير(2)
پيشبينى و آيندهنگرى مُبلِّغ اعظم غدير آن قدر دقيق بود كه حتى وظيفه جانشينش را در زمانى كه مردم غدير را تنها بگذارند تعيين فرمود. اين به معناى محوريت تمام عيار پيامبر صلىاللهعليهوآله براى غدير حتى در دورانى است كه خودش حضور نداشته باشد. اميرالمؤمنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله به من وصيت كرد و فرمود: يا على، اگر گروهى يافتى كه به كمك آنان بجنگى حق خود را طلب كن، و گرنه در خانهات بنشين؛ چرا كه من پيمان تو را در روز غدير خم گرفتهام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار مردم نسبت به خودشان هستى. مَثَل تو مثل بيتاللّه الحرام است. مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(3)
سنت الهى و قانون عقلى در غدير(1)
اگر كسى اهداف و مقاصد اديان آسمانى - به ويژه اسلام - را مرور كند، و نيز سيره و زندگى انبياء گذشته را مطالعه نمايد، و بدون تعصب در خصوص رابطه ميان امام معصوم و بشرِ نيازمند خوب تأمل كند، بىترديد نصب و معرفى جانشين از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله را عاقلانهترين و ضرورىترين كار خواهد شمرد.
آيا مىدانيد همه انبياء بزرگ جانشين و خليفه داشتند ؟ در روايات آمده است:
اوصياء انبيا عليهمالسلام: وصى آدم عليهالسلام: پسرش شيث عليهالسلام، وصى و جانشين نوح عليهالسلام: سام عليهالسلام، وصى ابراهيم عليهالسلام: اسماعيل عليهالسلام، وصى موسى عليهالسلام: يوشع بن نون عليهالسلام، وصى داوود عليهالسلام: سليمان نبى عليهالسلام، وصى عيسى عليهالسلام: شمعون عليهالسلام.(2)
آيا اين سنت و قانون الهى و طبيعى وقتى به پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله رسيد به يكباره نسخ شده و كار مديريت و رهبرى و تعيين آن به مردم سپرده شد ؟ ! اين است كه شيعه بر اساس تعاليم الهى و نصوص فراوان مىگويد: خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله هم قطعا وصى و جانشين دارد كه او خاتم اوصياء عليهمالسلام است، و آن شخص به تصريح نبوى اميرمؤمنان على عليهالسلام مىباشد.
عالم اهلسنت شيخ محمد عبدالعال - كه پس از مدتها تحقيق مذهب تشيع را برگزيد - در مصاحبهاى مىگويد: ... از مهمترين كتابهايى كه خواندهام كتاب «المراجعات» است، كه چيزى بر ايمان من نيافزود و تنها بر معلوماتم اضافه شد. تنها حادثهاى كه مرا به ولايت اهلبيت عليهمالسلام رهنمون ساخت اين بود كه:
روزى در پيادهرو رو به روى مغازهى يكى از اقوامم نشسته بودم. مغازهاى كوچك بود. شنيدم صاحب مغازه به يكى از نوههاى خود امر مىكند كه به جاى او در مغازه بنشيند تا نماز عصر را به جا آورد.
من به فكر فرو رفتم كه چگونه يك نفر صاحب مغازه مغازه خود را رها نمىكند تا به نماز برود، مگر آنكه كسى را به جاى خود قرار دهد تا بتواند حافظ اموالش باشد. حال چگونه ممكن است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله امتى را بدون امام و جانشين رها كند ؟ ! به خدا سوگند كه هرگز چنين نخواهد بود.(1)
به بيانى ديگر:
از سنن علمى بشر كه از سنن الهى سرچشمه گرفته اين است كه هر حكيم و فيلسوف و عالم و صانع و مربى و صاحب نظرى شاگردانى تربيت مىكند، تا حافظ ميراث علمى و نگهبان سنن فكرى و مربى تربيت مخصوص آنها باشند. و نيز در حيات خودشان، در مراجعات اشخاص، پاسخ مسائل و حل مشكلات را به وى ارجاع داده و تلويحا او را معرفى مىنمودند.
لذا ابوعلى سينا در مقاله وهم الهيات شفا مىگويد: ناگزير پيامبر بايد براى ابقاى سنن و شريعتى كه به منظور مصالح امور انسانى آورده است تدبيرى عظيم مىانديشيد. پس جانشين قرار دادن با نص صريح به نظر درست نزديكتر است، و بر سنت گزار واجب است اطاعت كسى را كه به جانشينى خود معرفى مىنمايد بر پيروان خود واجب گرداند.
اين سنت علمى و عقلى و تشريعى را قرآن با نص صريح در بيش از 190 آيه بيان فرموده، و از قصص گذشتگان انبيا و رسولان عليهمالسلام، بر حسب تمثيل نشانهها داده است، مانند: نقيب و سبط و امام و وصى، كه همگى منصوب و منصوص بودهاند.
در اسلام نيز مقام شامخ نبوت و پيامبرى موهبت الهى است كه از پيام دهنده به اقتضاى حكمت به شايستهترين پرورش يافته مكتب ربوبى سپرده شده است. مقام و منصب عالى خلافت هم بايد با متناسب با مقام نبوت باشد.
1) . المتحوّلون: ج 3 ص 113، هزار و يك نكته درباره غدير: ص 118.
لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را نفس خود خواند، و به فرمان آسمانى به خلافت منصوص منصوب فرمود، و تمام جزييات متصور امورات احتمالى در آخرين پيام خود بيان فرموده است.
حكمت امامت(1)
سواى اينكه اصل اعتقاد شيعه در مسئله امامت و غدير «نَصبٌ مِنَ اللّهِ» است و عقول بشر در اين مسئله هيچ راهى ندارد، ولى از باب حجت بر خصم و استدلال بر مخالفين، پرسش اساسى اين است كه چرا حضرت على عليهالسلام از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى شد و اساسا حكمت و فلسفه تحقق غدير چيست ؟
آيا پديد آوردن غدير خم و در واقع تعيين جانشين از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله، امرى معقول و ضرورى بود ؟
يا سخن اهلسنت صحيح است؛ كه مىگويند: پيامبر صلىاللهعليهوآله براى خود جانشين مشخص نكرد و خلافت و مديريت پس از خود را به مردم سپرد تا آنان خود جانشين را انتخاب كنند ؟(2)
از ديدگاه شيعه(3)
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله محال است كه براى دين و دنياى مردم جانشين تعيين نكرده باشد. چرا ؟ چون اگر رئيس قومى و بزرگى بخواهد از ميان قومش برود، عقلا ميگويند: بايد آن قوم را بىسرپرست نگذارد. چه رسد به اينكه سفر آخرت باشد و ديگر به ميان قومش برنخواهد گشت. به ويژه اگر آن بزرگ و سرور، دلسوز و مهربان باشد. در اين صورت حتما كسى را معين ميكند، تا در نبود او كارها، مسائل پيش آمده و ... معطل نماند.
انسان با نهاد خداداى خود درك مىكند كه هرگز جامعهاى مانند يك كشور يا يك شهر يا ده يا قبيله و حتى يك خانه كه از چند تن انسان تشكيل شده، بدون سرپرست و زمامدارى كه چرخ جامعه را به كار اندازد و هر يك از اعضاى جامعه را به وظيفه اجتماعى خود وادارد، نمىتواند به بقاى خود ادامه دهد و در كمترين زمانى متلاشى شده وضع عموميش به هرج و مرج گرفتار خواهد شد.
به همين دليل كسى كه زمامدار و فرمانرواى جامعهاى است (اعم از جامعه بزرگ يا كوچك) و به جايگاه خود و بقاى جامعه عنايت دارد، اگر بخواهد به طور موقت يا غير موقت از سر كار خود غيبت كند، حتما جانشيتى به جاى خود مىگذارد، و هرگز حاضر نمىشود كه قلمرو فرمانروايى و زمامدارى خود را سر خود رها كرده و از بقا و زوال آن چشم پوشد.
رئيس خانوادهاى كه براى سفر چند روزه يا چند ماهه مىخواهد خانه و اهل خانه را وداع كند، يكى از آنان يا كسى ديگر را براى خود جانشين معرفى مىكند و امور منزل را به وى مىسپارد.
رئيس مؤسسه يا مدير مدرسه يا صاحب مغازهاى كه كارمندان يا شاگردان چندى زيردست دارد، حتى براى چند ساعت غيبت نيز يكى از آنان را به جاى خود مىنشاند و ديگران را به وى ارجاع مىكند.
اسلام دينى است كه به نص كتاب و سنت بر اساس فطرت استوار است. اسلام آئينى اجتماعى است كه هر آشنا و بيگانه اين نشانى را از سيماى آن مشاهده مىكند، و عنايتى كه خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله به اجتماعى بودن اين دين مبذول داشتهاند هرگز قابل انكار نبوده و با هيچ چيز ديگر قابل مقايسه نيست.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز مسئله تشكيل اجتماع را در هر جايى كه اسلام در آن نفوذ پيدا مىكرد، ترك نمىفرمود. هر شهر يا دهكدهاى كه به دست مسلمين ميافتاد، در اولين فرصت والى و عاملى در آنجا نصب و زمام اداره امور مسلمين را به دست وى
مىسپرد. حتى در لشگرهايى كه به جهاد اعزام مىفرمود، گاهى براى اهميت مورد بيش از يك رئيس و فرمانده به نحو ترتب براى ايشان نصب مىنمود. حتى در جنگ موته چهار نفر رئيس تعيين فرمود، كه اگر اولى شهيد شد دومى و اگر دومى شهيد شد سومى را و همچنين ... به رياست و فرماندهى بشناسد.
همچنين به مسئله جانشينى عنايت كامل داشت و هرگز در موارد لزوم از نصب جانشين فروگذارى نمىكرد، و هر وقت از مدينه غيبت مىفرمود مسئول و متولى به جاى خود معين مىكرد. حتى در موقعى كه از مكه به مدينه هجرت مىكرد، براى اداره چند روزه امور شخصى خود در مكه و پس دادن امانتهايى كه از مردم نزد حضرت بود، على عليهالسلام را جانشين خود قرار داد. همچنين پس از شهادت نسبت به بدهىها و كارهاى شخصى خود على عليهالسلام را جانشين نمود.
شيعه مىگويد: به همين دليل هرگز متصور نيست كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از دنيا رحلت كند و كسى را جانشين خود قرار ندهد و سرپرستى براى اداره امور مسلمين و گرداندن چرخ جامعه اسلامى نشان ندهد.(1)
به راستى چه كسى مىتواند از پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله عاقلتر و مهربانتر باشد ؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله به اندازهاى نسبت به امت دلسوز و مهربان بود كه حتى در سفر چند روزهاى كه مىرفت، فرد يا افرادى را به جاى خويش معين مىنمود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از فتنهها و گرفتارىهايى كه پس از رحلتش دامنگير جامعه اسلامى شد و فسادهايى كه در پيكره اسلام رخنه كرد، مانند حكومت آلمروان و غير ايشان - كه آيين پاك را فداى ناپاكىها و بى بند و بارىهاى خود ساختند - به تفصيل خبر داده است.(2)پيامبرى كه از جزئيات حوادث و گرفتارىهاى سالها و هزاران سال پس از خود غفلت نكند و سخن گويد، چگونه ممكن است از مهمترين وضعى كه در اولين لحظات پس از شهادتش به وجود مىآيد غفلت كرده و يا كوتاهى كند ؟ !
آيا ممكن است رسول خدا صلىاللهعليهوآله نسبت به طبيعىترين و عادىترين كارها مانند خوردن و نوشيدن و خوابيدن صدها دستور و سفارش صادر كند، ولى از چنين مسئله با ارزشى به كلى سكوت ورزيده و كسى را به جاى خود تعيين نفرمايد و همه چيز را در اين امر خطير و جنجال براگيز به مردم بسپارد ؟ !
شيعه طبق آنچه از تعاليم اسلامى به دست آورده معتقد بوده و هست كه آنچه براى جامعه در درجه اول اهميت دارد روشن شدن تعاليم اسلام و فرهنگ دينى، و در درجه دوم جارى شدن كامل آنها در ميان جامعه است.
قطعا اين دو مقصود به دست كسى بايد انجام شود كه عصمت و مصونيت خدايى داشته باشد، و گرنه ممكن است كسانى مصدر حكم يا مرجع علم قرار گيرند كه در زمينه وظايف محوّله خود، از انحراف فكر يا خيانت سالم نباشند و تدريجا ولايت عادلانه الهى و اسلامى به سلطنت استبدادى و ملككسرايى و قيصرى تبديل شود، و معارف پاك دينى مانند اديان ديگر دستخوش تحريف و تغيير دانشمندان بوالهوس و خودخواه گردد.
و تنها كسى كه به تصديق پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در تمام اعمال و اقوال خود مُصيب و روش او با كتاب خدا و سنت تطابق كامل داشت اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام بود.(1)
اگر كسى كه در مسائل اعتقادى يا احكام شرعى كه توضيح آن در قرآن و كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله نيامده پرسش يا انتقاد و شبههاى داشت، به چه كسى بايد مراجعه و اعتماد كند ؟ چرا كه مىدانيم زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت:
از يك سو بسيارى از جزئيات احكام براى توده مردم بيان نشده بود و با پيش آمدهاى تازه حكم شرعى آن بايد مشخص مىشد.
از سوى ديگر، افراد تازه مسلمان در امور اعتقادى و معرفتى كه تفصيل آن در كتاب و سنت نبوى نبود پرسشهاى فراوانى داشتند.
1) . شيعه در اسلام: ص 35 بخش اول، همراه با تلخيص.
از جهت سوم، اشخاصى انديشمند و گروههاى بسيارى از ديگر مناطق، براى تحقيق در مورد دين اسلام و يا نقد و انتقاد از آن به مكه و مدينه مىآمدند.
از جهت چهارم، هنوز چند سال از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله نگذشته بود كه در موضوعات روشنى مانند احكام نماز و تيمم و دهها موضوع اعتقادى ديگر، اختلافات شديدى پديد آمد.
آيا براى اين همه نياز و ضرورت، خداى متعال و رسول او علاج و چارهاى تدارك نديده بودند ؟ ! آيا ضرورت ندارد براى آئينى كه هنوز بسيار نوپاست و از هر جهت نياز به حفاظت و حمايت و دفاع دارد، نگهبان و حافظ و سرپرست معين شود ؟
پرسش مهم ديگر اينكه: چرا و به چه دليل برخى از مسلمانان در امور دينى، به افرادى مانند: ابوحنيفه، شافعى، احمد بن حنبل و ... مراجعه نموده و ايشان را در مسائل دينى به امامت برگزيدند ؟ ! به كدام دليل سخن و حُكم افرادى مانند ابنحنبل و شافعى و ابوحنيفه حجت است و مورد رضاى خدا و رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىباشد ؟ واقعا به چه دليل و مدرك و با كدام روايت ؟
شيعه اماميه براى پيروى از امام على عليهالسلام و ديگر اهلبيت عليهمالسلام در امور دينى و دنيوى، دهها سند و مدرك محكم و قطعى دارد. مانند: آيه تطهير، حديث غدير، حديث ثقلين، حديث سفينه و ... ، كه برخى از روايتها را اكثريت متفكران اسلامى (از هر فرقه) گزارش نمودهاند.
و از منظر ديگر:
امت بىامام همانند كشتى بىناخدا و راه بىعلامت و شب بىچراغ است. اگر غدير و رهبرى الهى نباشد، استعدادها شكوفا نمىشود. در كنار پيشرفت امروز دنيا، هر روزه مىبينيم كه فساد و جنايت نيز پيشرفت مىكند. يعنى بال علم و تكنولوژى حركت مىكند، ولى بال معنويت شكسته است. آرى، اين است سيماى انسانِ بدون غدير ! يعنى بدون رهبرى الهى در جهان !
خيلى تعجب است از كسانى كه مىگويند: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت و كسى را به جانشينى تعيين نكرد ! مگر در تاريخ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نمىخوانيم: هر گاه قبيلهاى مسلمان مىشدند، فورا براى آنان حاكم و پيشوا تعيين مىفرمود. هر گاه لشكرى اعزام مىكرد براى آنها فرمانده تعيين مىفرمود، و همين كه به مدينه هجرت كرد در مكه براى خود جانشين مشخص نمود.
ابوعلى سينا مىگويد: چگونه باور كنيم خداى حكيمى كه از مژه چشم و گودى كف پا غفلت نكرده، از رهبرى مردم غافل شده است ؟ مگر قرآنى كه هر كس مىتواند آيهاى - آيات كلى، مطلق و يا متشابه - از آن را دستاويز اهداف خود كند، بدون مفسّر معصوم - مانند پيامبر صلىاللهعليهوآله - قابل تكيه است ؟ از همين رو پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله سفارش نمود تا همگان به هر دو ثقل - كتاب خدا و اهلبيت عليهمالسلام - تمسك جويند تا گمراه نشوند.
تعيين امام معصوم(1)
بشر هميشه در جستجوى راهى است كه او را قطعا به هدف برساند، و اين دست يافتنى نيست مگر در سايه مصونيت از خطاهاى عمدى و سهوى. بين تمام اديان جهان تنها مذهب شيعه است كه مىتواند اين ادعا را با ضمانت الهى داشته باشد.
يعنى امامان معصوم عليهمالسلام رهبران و مقتدايان دينى ما هستند كه از طرف خداوند عصمتشان از هر خطايى تضمين شده است. در سايه عصمت، شيعه مطمئن است راهى كه در پيش گرفته درست بوده و همان است كه خداوند از بندگانش طلب كرده است. اين پايهاى بود كه در غدير با عبارات مختلف از آن ياد شد.
ضمانت الهىِ امامتِ غدير با عصمت(2)
در آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ... »(3)- كه پيش از سفر حجة الوداع و در
مدينه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد - خط ارتباط غدير با قرآن و نيز مسئله عصمت بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، و جا دارد آن را اينگونه به خاطر بسپاريم:
قرآن ولايت نبوى را اثبات مىكند. پيامبر صلىاللهعليهوآله همان آيه را در غدير به عنوان شاهد بر ولايت خود ذكر مىكند. آنگاه ولايت اميرالمؤمنين و امامان عليهمالسلام را به عنوان تفريع و ادامه ولايت خود بيان مىكند. سپس اين ولايت را به معناى تصميم گيرندگان در همه امور مردم توضيح مىدهد. آنگاه با ذكر ولايت سه امام، استمرار آن را از بقيه فرازهاى غدير به ما مىفهماند.
تأكيد خاص اين حديث بر جمله «لَيسَ لَهُم مَعَهُ أمرٌ» است، يعنى با وجود آنان براى مردم امرى و اختيارى نيست. بايد گفت: قوام ولايت مطلقه امامان عليهمالسلام به همين نكته است، يعنى اگر آنان صاحب فرمان على الاطلاق باشند هيچ كس ديگرى - حتى خود كسى كه دربارهاش تصميم گيرى مىشود - نبايد حق دخالت و رأى و نظر در آن موضوع داشته باشد.
ضمانت چنين فرمان قاطعى عصمت الهى است كه فقط درباره امامان عليهمالسلام وجود دارد؛ و هر كسى را متقاعد مىكند كه در برابر دستور و نظر مبارك معصوم عليهمالسلام خود را تخطئه نمايد و فرمان او را مقدم بداند، كه در واقع فرمان خدا را مقدم داشته است.
اطاعت خدا و رسول صلىاللهعليهوآله و صادقين(1)
پس از انجام حجة الوداع و پيش از غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مكه شد و يك روز در آن اقامت گزيد. اينجا بود كه جبرئيل آيات اول سوره عنكبوت را آورد و فرمود: اى محمد، بخوان: «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »(2): «آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم، بدون آنكه امتحان شوند ... » .
پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه كدام است ؟ جبرئيل گفت: اى محمد، خداوند سلامت مىرساند و مىفرمايد: من قبل از تو پيامبرى نفرستادهام مگر آنكه هنگام سر آمدن روزگارش به او امر كردهام كسى را بر امتش خليفه قرار دهد كه قائم مقام او باشد و سنت و احكامش را براى آنان احيا كند.
كسانى كه مطيع خدا باشند در آنچه پيامبر به آنان امر مىكند صادقين و راستگويانند، و كسانى كه مخالف امر او (و بر ضد او) باشند كاذبين و دروغگويانند ... .(1)
اين آيات به مردم در دو جبهه ايمان و عمل وعده امتحان داد، تا به ظاهرِ آراسته با نام اسلام دل خوش نكنند؛ و براى هضم آسانتر مطلب خبر داد كه همه امتهاى قبل نيز مورد امتحان قرار گرفتهاند؛ و هدف را در كوتاهترين عبارت بيان كرد كه شناخته شدن واقع گرايانه مردم است.
يعنى صادقين در ادعاى ايمان بايد از كاذبين به طور علنى شناخته شوند، به طورى كه ابهام نفاق و دورويى نتواند آن را بپوشاند. و حقا اين امتحان در پذيرش ولايت على عليهالسلام تحقق يافت كه كاذبين بىپروا آن را انكار كردند و بر گفته خود پافشارى كردند.
ارزش دادن به انتخاب مردم در مقابل انتخاب خدا(2)
پيداست كه بشر خوب مىداند انتخاب صاحب نظرانش به انتخاب خداوند نمىرسد. اين چيزى بود كه در تاريخ خلفاى منتخب سقيفه عملاً بر همه معلوم گرديد؛ كه خلفاى غاصب در جهات ظلم و جهل و بىلياقتى و گناه، سرآمد روزگار خود بودند.
مىبينيم براى التيام اين نقص بشرى، در صحيفه ملعونه دوم - كه پس از غدير در مدينه و در خانه ابوبكر توسط رؤساى منافقين نوشته شد - وصلهاى بىمايه به سخنان خود افزودهاند كه «بر اهل هر زمانى، كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند» ، ولى تاريخ به خوبى نشان مىدهد كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است ! چنانكه به جاى على بن ابىطالب عليهالسلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايقترين افراد جاى او را گرفتند. عبارت صحيفه را بنگريد:
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفهاى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند.
غدير روز معرفى اولو الامر(1)
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهمالسلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مىشود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز معرفى اولو الامر» و «روز معرفى اولى به نفس» است:
غدير روز تبيين پر عمقترين واژه رسالت انبياء عليهمالسلام بود و بايد معناى «اولو الامر» در چهارچوبى واضح و بىنقاب روشن مىشد. ولايت على عليهالسلام در سايه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2)، و ولايت امامان با استناد به «أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(3)چنان تبيين گرديد،
كه ولايت و صاحب اختيارى مطلق اهلبيت عليهمالسلام تا ابد از متن قرآن درخشيد و به ابديت قرآن پيوست.
همچنين غدير روزى بود كه ولايت از متن قرآن ترجمه شد و لغت نامهها از تبيين آن عاجز ماندند. آن روز كلمه فشرده «مَوْلى» با آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»(1)تفسير شد، كه هم صاحب اختيارى مطلق را رساند و هم قِرانِ نبوت و ولايت را ثابت كرد.
بلافصل بودن امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام(2)
نام على بن ابىطالب عليهالسلام به عنوان امام بلافصل بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله و اولين شخص در خط امامت به طور شاخص ذكر شده، تا پس از تثبيت امامتِ او اين رشته ادامه يابد و يازده امام بعد هم يكى پس از ديگرى آن را به سر منزل قيامت برسانند.
در مواضع مختلف خطبه پس از ذكر نام اميرالمؤمنين عليهالسلام بلافاصله به امامان پس از او اشاره شده، و نكتهاش اين است كه خداوند به عنوان نائب خود، اين صاحب اختياران را تا روز قيامت - به طور متصل - براى مردم تعيين كرده است، و چنان حجتش را بر مردم تمام كرده كه به راحتى بتوان شاهراه مستقيم را از بيراهه تشخيص داد و براى كسى هم عذرى باقى نماند.
پيش بينىهاى امامت در خطبه غدير(3)
محور غدير امامت بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه با ژرف نگرى و آينده بينى دقيق - كه در هيچ يك از اديان و ملل جهان نظير ندارد - پيشبينى شده است. اين پيشبينىها در جهات زير قابل توجه است:
يافتن فردى مناسب براى يك مقام تا وقتى در اختيار بشر باشد احتمال خطا در آن راه دارد. وقتى مسئله به عظمت جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد كوچكترين اشتباه بزرگترين ضررها را به دنبال خواهد داشت. در اين مرحله خدا بر مسلمانان منت گذاشت و اين انتخاب را خود بر عهده گرفت. بر همه واضح است كه انتخاب خداوند نه تنها احتمال اشتباه ندارد، بلكه قطعا بهترين انتخابى خواهد بود كه فوق آن تصور نمىشود.
نكته بسيار مهم و قابل توجه در غدير، يكسره كردن مسئله جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله تا آخرين روز دنيا بود. در غدير فقط اميرالمؤمنين عليهالسلام معرفى نشد، بلكه دوازده امام معصوم عليهمالسلام به عنوان سلسله لا ينقطع امامت تعيين شدند.
البته بايد هم چنين مىشد، زيرا آنچه درباره تعيين جانشين اول پيامبر صلىاللهعليهوآله ضرورت داشت دقيقا در مراحل بعد نيز تا آخر دنيا مورد توجه بود، و به همان دليل پيامبر صلىاللهعليهوآله رشته جانشينى خود تا روز قيامت را در غدير بيان كردند و دوازده امام عليهمالسلام را يكجا به مردم معرفى نمودند، و بر حضور آنان به عنوان امام در همه اعصار تأكيد كردند و امامت هركس ديگرى را به هر دليلى و در هر مقامى و با هر نسبتى به صراحت نفى كردند.
بشر هميشه در جستجوى راهى است كه او را قطعا به هدف برساند، و اين دست يافتنى نيست مگر در سايه مصونيت از خطاهاى عمدى و سهوى. بين تمام اديان و مذاهب جهان تنها مذهب شيعه است كه مىتواند اين ادعا را با ضمانت الهى داشته باشد.
يعنى امامان معصوم عليهمالسلام رهبران و مقتدايان دينى ما هستند كه از طرف خداوند عصمتشان از هر خطايى تضمين شده است. در سايه عصمت، شيعه مطمئن است
راهى كه در پيش گرفته درست بوده و همان است كه خداوند از بندگانش طلب كرده است. اين پايهاى بود كه در غدير با عبارات مختلف از آن ياد شد.
تأكيدى كه در غدير براى مقام امامت بود اطمينان دادن به مردم درباره اتصال علم اهلبيت عليهمالسلام به علم الهى بود. پيداست نيازهاى علمى مردم گسترهاى به وسعت زمانها و مكانها و موضوعات مختلف دارد، و با توجه به بىنهايت بودن علم جا دارد سؤالات علمى را هم نامتناهى تعبير كنيم.
در برابر چنين نيازى جز درياى بيكران علم كه سرچشمه آن علم خداوند باشد و هم از سوى او به عنوان علم لدنّى به ايشان عطا شده باشد راه ديگرى نيست، چرا كه بشر عادى محدود و گنجايش علمش معين است. در غدير پاسخى بلند به اين نياز عظيم داده شد و خداوند با ضمانت خويش، پيامبر و دوازده امام عليهمالسلام را معادن علم خود توصيف كرد و تأكيد نمود كه در هر بارهاى نياز داشتيد از ايشان سؤال كنيد، و آنان هيچ نيازى به علم و عالم ندارند.
امامت و ولايت در هر حدى محدود باشد در ماوراى آن حد زير سؤال مىرود، و مشكلاتى كه در صورت عدم تعيين امام قابل پيشبينى است در همان محدوده مطرح مىشود. لذا در غدير پس از ضمانتهاى مختلفى مانند افضليت، عصمت و علم كه از طرف پروردگار درباره دوازده امام عليهمالسلام داده شد، اختيار مطلق در امور دين و دنياى مردم از جهات مختلف به دست مقام عصمت سپرده شد كه به عنوان نايبان خداوند در زمين عمل مىكنند.
پيداست كه با حضور منافقان و مسلمانان ضعيف العقيده، جنبه عملى امامت غدير به آسانى قابل تحقق نيست. لذا در غدير - يعنى روزى كه اصل امامت مطرح شد - اين پيشبينى به صراحت اعلام شد تا يك مسلمان پس از اعتقاد به امامت، بداند كه اين
اعتقاد - طبق وعده خداوند - روزى محقق خواهد شد اگر چه آن روز دير باشد؛ و آن روزى است كه حضرت مهدى عليهالسلام ظهور كند. اين مسئله دو جهت مهم اعتقادى را تأمين مىكند:
اعتقاد يك مؤمن بر مبنايى استوار و ريشهدار قرار دارد، و محقق نشدن اعتقاد او در اجتماع ضررى به اصل آن نمىزند. قلب او مطمئن است كه مىتواند پاسخگوى عقيدهاى باشد كه در دل دارد و طبق آن در محدودهاى كه امكان دارد عمل مىكند.
با انتظار تحقق عينى اين اعتقاد و وقوع آن در زمان ظهور حضرت مهدى عليهالسلام، مقايسهاى روشن بين عقيده خود و ديگران خواهد يافت و لذت آن را چند برابر خواهد چشيد.
غدير روز تبيين و آغاز امامت(1)
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهمالسلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مىشود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز تبيين امامت» است:
غدير روزى است كه در مفصلترين خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله، مقام امامت و ابعاد مختلف آن با استناد به بيش از پنجاه آيه قرآن به طور كامل تبيين گرديد، به گونهاى كه هيچ نقطه ابهامى درباره آن باقى نماند.
و لذا يكى از تأكيدات معصومين عليهمالسلام درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب ريزىهاى غلط يا اشتباه است. از جمله فرمودهاند: «غدير پايان رسالت و آغاز
1) . غدير در قرآن: ج 3 ص 298. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 224.
امامت است»(1)و اين بدان معناست كه با ختم نبوت راه خدا پايان نيافته؛ بلكه ولايت بايد آغاز مىشود.
وفورِ نعمت با امامتِ غدير(2)
يكى از نكتههاى قابل توجه و مهم آيه اكمال اين است كه خداوند اتمام نعمت خويش بر خلق را مرهون و معلول ولايت معرفى كرده، و آن دو را به هم ربط داده است. يعنى همان گونه كه كمال دين با ولايت تحقق يافت، اتمام نعمت او نيز به اعلان ولايت از سوى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و قبول آن توسط مردم منوط گرديد.
مراد از نعمت هم، تمام نعمتهاست؛ اعم از ظاهرى و باطنى. مانند عدالت و مساوات و اتحاد و برادرى و علم و اخلاق و امنيت روحى و روانى و رفاه و آزادى و امنيت، و خلاصه انواع برخوردارىهاى اخلاقى و اجتماعى.
بنا بر اين، كسانى كه كوشيدهاند نعمت را بر اصل شريعت و ولايت حمل كرده و صرفا آن را امرى معنوى بدانند محل تأمل است، زيرا در اين آيه سخن از اصل نعمت نيست، بلكه كلام در «اتمام نعمت» است. در قرآن وقتى سخن از اتمام نعمت به ميان آمده، مراد نعمتهايى است كه در دنيا نصيب انسان مىشود.(3)
در نتيجه بايد بگوييم: ميان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام و برخوردارى از نعمتهاى دنيوى، ارتباط مستقيمى وجود دارد، و يكى از شرائط مهم و اصلى رسيدن به جامعهاى آزاد و آباد و توأم با عدالت و اخلاق و حاكميت ارزشها و فضايل معنوى و انسانى، آن است كه ما به آنچه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير ابلاغ فرمود گردن نهيم و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را در عمل بپذيريم.
به عبارت ديگر: پذيرش ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام اثرى تكوينى دارد، و باعث مىشود زمين و آسمان نيز بركات و خيرات خود را بر مردم فرو ببارند. خداوند مىفرمايد: «و لَو أنَّهُم أقامُوا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم»(1): «و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است عمل مىكردند قطعا از بالاى سرشان (بركات آسمانى) و از زير پاهايشان (بركات زمينى) برخوردار مىشدند» .
اگر بخواهيم در عبارتى كوتاه غدير را تعريف كنيم بايد بگوييم: غدير آن است كه تمام اسلام را در دامن، و كليه فداكارىها و تلاشهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را در آغوش دارد، و سينهاش مخزن احكام و آداب و برنامههايى است كه از سوى خدا بر پيامبرش صلىاللهعليهوآله نازل شده است. و اين همان مفهوم آيه تبليغ است.
به واقع غدير گنجينه فضائل و اخلاق و مكارم و محاسن، بلكه عين آن است، و كليه پيشرفتهاى تمدنى و معنوى وامدار آن مىباشد. غدير مهمترين عامل حفظ دين است، و انكار آن به معنى انكار كليه مضامين پيشرفته اسلامى مندرج در سرزمين پهناورش مىباشد. بنا بر اين، هر خطى كه به غدير منتهى نگشته و به آن وصل نباشد، در حكم رد اهلبيت عليهمالسلام و رد رسول خدا صلىاللهعليهوآله و رد خداوند است.
غدير به معنى واقعى كلمه، همان خط اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه بر كل تاريخ حكم مىراند و بر تمام بشريت و انسانيت حاكم است.
على عليهالسلام بزرگترين آيت خداست، و هيچ نشانه ديگرى به پاى او نمىرسد.
بر اين اساس، امام باقر عليهالسلام به كسى كه بدون اميرالمؤمنين عليهالسلام به دنبال معرفت خدا و اسلام بود فرمود: فَليُشَرِّق وَ ليُغَرِّب(2)
... فليشرّق الحكم و اليغرّب، اما و اللّه لا يصيب العلم الا من اهلبيت نزل عليهم جبرئيل. الكافى: ج 1 ص 400.
او اگر شرق و غرب را هم به زير پا بگذارد به مطلوب نمىرسد.اين از بيچارگى و شوربختى انسان است كه از راهى غير از راه على و آل على عليهمالسلام بخواهد به علم و معرفت دست يابد. اين نوع علم و معرفت به فرض هم كه حاصل شود، به دليل آن كه فاقد جوهر اخلاقى و روحى بوده و تهى از معنويت و شريعت مىباشد، علم و معرفتى غير مفيد و ناصحيح است.
كمال دين و رضايت خداوند با قبول ولايتِ غديرى(1)
بدون شك هر كس در پى كمال است و كامل را مىطلبد تا به وسيله آن زودتر به قله كمال دست يابد. خداوند اين كمال را با آدرس دقيق در متن قرآنش به همه نشان داده و با كلمه «اليوم» به روز غدير اشاره نموده، و دين كامل و نعمت تمام را به همه معرفى كرده، و امضاى رضايت خود را به همه خاطرنشان فرموده است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره حجتى كه اينگونه بر همه مردم تمام شده مىفرمايد: «خداوند در آن روز (غدير) اين آيه را نازل كرد كه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(2)پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار تبارك و تعالى است» .(3)
كامل شدن دين خداوند و بالاترين نعمت پروردگار كه با آمدن آن نعمتها كامل شد، ولايت ائمه عليهمالسلام و صاحب اختيار شدن آنان بر مردم بود، و آن هنگامى بود كه دين اسلام به عنوان يك دين كامل مورد قبول خداوند قرار گرفت. در اين باره دو جمله در خطبه غدير فرمودهاند:
و نعمت خود را بر شما به آخرين درجه رساندم و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم» ، و اين آيه را نازل كردى كه «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دينا ... »(1): «هر كس جز اسلام دينى را بپذيرد هرگز از او قبول نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است» .
ولايت، مفهوم اتمام نعمت(2)
يكى از نكات مهمى كه در آيه اكمال قابل توجه است اينكه خداى متعال اتمام نعمت بر خلق با ولايت را از پيوندى تنگاتنگ برخوردار فرموده است. در واقع، همان طور كه كمال يافتگى دين در گرو ولايت محمد صلىاللهعليهوآله و خاندان پاك او عليهمالسلام است، چنين ولايتى مسلمانان را از تماميت نعمتها برخوردار مىكند.
البته نعمت مورد نظر آيه كريمه، تمام گونههاى ظاهرى و باطنى آن را در بر مىگيرد، مانند: عدالت، مساوات، همبستگى، برادرى، اخلاق، دانش، آرامش روحى و آزادى و ... ، و خلاصه تمام گونههاى نعمتها را شامل مىشود.
از همين رو، نظريه آنان كه مىكوشند نعمت مورد اشاره قرآن را تنها به «شريعت» و نعمتهاى معنوى تفسير كنند قابل تأمل و نظر است، چه اينكه آيه مورد نظر به اصل نعمت نپرداخته، بلكه صريح آيه اتمام نعمت را بيان مىكند كه شامل تمام گونههاى نعمت است. نه تنها در اين آيه، كه هر جايى از قرآن كريم سخن از اتمام نعمت به ميان آمده، مراد تمام نعمتهايى است كه انسان در اين جهان از آن برخوردار مىشود.(3)
1) . آل عمران / 85 .
2) . غدير چشمه زلال ولايت شيرازى : ص 22، 23.
3) . به عنوان مثال، آنجا كه مىفرمايد: « ... و لأتم نعمتى عليكم ... » : تا نعمت خويش را بر شما تمام كنمبقره / 150 . « ... و ليتمّ نعمته عليكم ... » : تا (خدا) نعمت خود را بر شما تمام كند (مائده / 6) . « ... و يتمّ نعمته عليك ... » : و نعمت خود را بر تو تمام كند (يوسف / 6) . « ... و كذلك يتمّ نعمته عليكم ... » : اينگونه وى نعمتش را بر شما تمام مىگرداند (نحل / 81) . « ... و يتمّ نعمته عليك ... » : و نعمت خود را بر تو تمام گرداند (فتح / 2) .
اين تفصيل، رابطه مستقيم و تنگاتنگ ولايت اميرالمؤمنين على عليهالسلام و برخوردارى از نعمتهاى مشروع مادى را روشن مىكند، چرا كه ولايت محورى علوى از اركان اساسى و مهم رسيدن به جامعه مبتنى بر آزادى، عدالت و ارزشها و فضائل اخلاقى و انسانى مىباشد. از همين رو مىبايست به آخرين رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم تن دهيم و در عمل ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام را بپذيريم.
به ديگر سخن، پذيرفتن ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام با تمام لوازم آن كه خداوند در غدير خم آن را بر مسلمانان واجب گرداند، اثر تكوينى داشته و مردم را از خيرات و بركات بىشمار آسمان و زمين بهرهمند مىكند.
خداى متعال درباره تأثيرپذيرى از فرمان حضرتش مىفرمايد: «وَ لَو أنَّهُم أقاموا التَوراةَ وَ الإنجيلَ وَ ما أُنزِلَ إلَيهِم مِن رَبِّهِم لأكَلوا مِن فَوقِهِم وَ مِن تَحتِ أرجُلِهِم ... »(1): و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است عمل مىكردند قطعا از بالاى سرشان (بركات آسمانى) و از زير پاهايشان (بركات زمينى) برخوردار مىشدند.
روز كمال دين و تمام نعمت با ولايت(2)
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهمالسلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مىشود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز كمال دين» و «روز نعمت تمام» است:
غدير آن روز با عظمتى است كه خداوند ختم تمام اديان را با «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»(1)اعلام فرمود، و اوج كمال دين الهى را بر بلندترين قلهها با اين چهار كلمه كنار هم چيده شده نشان داد كه «الْيَوْمَ» يعنى اين كمال در روز اعلان ولايت است، و «أَكْمَلْتُ» يعنى كامل كننده دين خداست و به اراده او دين به كمال خود رسيده، و «لَكُمْ» يعنى اين كمال در راه مصلحت بشريت انجام گرفته، و «دِينِكُمْ» يعنى آن دينى كه خدا از شما مىخواهد اين است.
همچنين غدير روزى بود كه خداوند با آن همه نعمت كه به بشريت ارزانى داشته، بزرگترين نعمت خود را بر بشر نازل فرمود، و اين كمالِ نعمت را با «الْيَوْمَ ... أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى» اعلام فرمود، تا ولايت سرآمد همه نعمتهاى الهى شناخته شود.
و لذا يكى از تأكيدات معصومين عليهمالسلام درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب ريزىهاى غلط يا اشتباه است. از جمله فرمودهاند: غدير يعنى كمال دين با صاحب غدير(2)و اين بدان معناست كه با اعتقاد به كمالِ دين با غدير نوبت به اين همه تشكيك نمىرسد.
كمال اسلام با امامت در غدير(3)
پس از اتمام بخش چهارم خطبه غدير و بيان حديث غدير و آيه اكمال دين، پيامبر صلىاللهعليهوآله بدون كوچكترين وقفهاى سخنان خود را ادامه داده وارد بخش پنجم خطابه شد و به تبيين بيشتر آيه اكمال پرداخت.
آن حضرت از يك سو كمال دين را با امامت همه دوازده امام عليهمالسلام اعلام فرمود، و از سوى ديگر هر گونه انكار امامت آنان را مساوى با سقوط اعمال و خلود در آتش اعلام
كرد. همچنين راه هر تخفيفى را در عذاب چنين كسانى منتفى دانست و در اين باره آيه 217 سوره بقره: «فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ» ، و آيه 88 سوره آل عمران: «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» را در ضمن كلام خود آورد، و منكرين امامت را مستحق چنين عذابى دانست.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّما اَكْمَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِاِمامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاوُلئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ، «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» :
اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود، پس هر كس اقتدا نكند به او و به كسانى كه جانشين او از فرزندان من و از نسل او هستند تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عز و جل، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته و در آتش دائمى خواهند بود. «عذاب از آنان تخفيف نمىيابد و به آنها مهلت داده نمىشود» .
اراده خداوند بر ولايت در غدير(1)
با اينكه كوردلان هميشه در صدد فرار از فرامين الهى و هدايتهاى ذوالجلالى هستند، ولى مؤمنين حقيقى در صدد يافتن راه دقيق خدايى هستند كه قبولى آن نزد پروردگار صد در صد باشد و جاى شبههاى نداشته باشد.
از اينجاست كه وقتى مؤمنين، اراده پروردگار درباره انتخاب شدگان او را در غدير دانستند، آن را مهمترين جشن خود در بزرگترين عيدشان تلقى كردند و قلوبشان نور باران شد. اميرالمؤمنين عليهالسلام اين برخورد زيباى مؤمنين با غدير را در عبارتى دلانگيز چنين فرموده است:
1) . ژرفاى غدير: ص 191.
خداوند دينى را قبول نمىكند مگر با ولايت آنكه به ولايتش دستور داده، و اسباب اطاعتش با تمسك به دستاويزهاى او و اهل ولايتش نظام مىيابد.
اين است كه خدا در روز غدير بر پيامبرش فرستاد آنچه بيانگر ارادهاش درباره انتخاب شدگانش بود و به او دستور ابلاغش را داد ... ، و براى او حفظ از منافقين را ضمانت نمود. خداوند دينش را كامل نمود و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين را روشن ساخت.(1)
اسلام بدون ولايت قبول نيست(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير و پس از بيان حديث غدير و نزول آيه اكمال دين، براى اينكه ثابت كند دينى جز با ولايت على عليهالسلام پذيرفته نيست، دو آيه ديگر از قرآن را شاهد گرفت:
يكى آيه 19 سوره آل عمران: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خدا فقط اسلام است» .
ديگرى آيه 85 سوره آل عمران: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام برگزيند هرگز خدا از او قبول نخواهد كرد و او در آخرت از زيانكاران است» .
انضمام اين دو آيه به آيه اكمال بدان معنى بود كه دين فقط اسلام است و غير اسلام مورد قبول خدا نيست، و آن دينى كه خدا به نام اسلام پذيرفته، آن است كه غدير و ولايت در آن است و جانشينان پيامبرش تا روز قيامت دوازده امام عليهمالسلام هستند. اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نفس راحتى كشيد و خطاب به خداوند عرضه داشت: «خدايا تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم» .
اللّهُمَّ اِنَّكَ اَنْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ اِيّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا»(1)، وَ قُلْتَ: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ»(2)، وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» .(3)
اللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُكَ اَنّى قَدْ بَلَّغْتُ:
پروردگارا، تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لكُمُ الاْءِسْلامَ دينا»(4): «امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
و فرمودى: «اِنَّ الدّينَ عِنْدَ اللّهِ اْلاِسْلامُ» : «دين نزد خداوند اسلام است» .
و فرمودى: «وَ مَنَ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ» : «هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود» . پروردگارا، تو را شاهد مىگيرم كه من ابلاغ نمودم.
اهميت ولايت نزد خداوند(5)
از آنجا كه اهلبيت عليهمالسلام عصاره خلقتاند، به همان اندازه كه محبت و ولايت آنان نزد پروردگار ارزش و اهميت دارد بغض و عداوت با اين والاترين مخلوقاتِ خداوند نيز نزد او گناهى نابخشودنى است و بى ارزش كننده همه خوبىهاست.
مسلمين در مقابل اهلبيت عليهمالسلام هميشه بر سر دو راهى قرار دارند: يا حبّ و يا بغض، و راه سومى برايشان وجود ندارد. نداشتن محبت ايشان - در صورت شناخت آنان - جرم است و كسى نمىتواند در اين باره بىتفاوت باشد.
به همين خاطر، تفكيك مراسم حج از برنامه اعلان ولايت مسئله ديگرى بود كه به آمادگى فكرى مردم كمك كرد. اگر ولايت در بين مناسك حج اعلام مىشد جلب توجه نمىكرد و شايد به عنوان جزئى از حج جلوه خاصى نداشت.
اما اعلان پايان مراسم حج و آغاز برنامه ولايت و جداسازى اين دو برنامه از يكديگر، به همه نشان داد كه بايد در انتظار برنامهاى مستقل با پروندهاى جداگانه باشند و در اعتقادشان پنجره تازهاى به روى اين بُعد فكرى و عملى دينشان باز كنند.
قبولى اعمال با ولايت(1)
عظمت غدير اقتضا مىكند به بلنداى آن برنامهريزى داشته باشيم، و گمان نكنيم پيامى با آن عظمت را در گونههاى كم ابهت تبليغ مىتوان جلوهگر ساخت. احترام به مقام با عظمت غدير به ما فرمان مىدهد كه آن را در جذابترين و ارزشمندترين گونههاى رسانهاى جلوهگر سازيم، و هر گونه تبليغى در رابطه با غدير را لايق شأن آن و به عظمت ساحت مقدس اولين مبلِّغ آن يعنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به انجام رسانيم.
يكى از اين راهكارهاى تبليغ غدير، بيان فضايل اهلبيت عليهمالسلام براى باور غدير، و نيز معرفى ولايت به عنوان شرط قبولى اعمال است:
اگر در غدير يادآورى فرمودههاى گذشته خدا و رسول - مانند حديث ثقلين خاطر نشان خوبى براى «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» بود، امروز نيز يادآورى صدها فراز از آيات و فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره ولايت اهلبيت عليهمالسلام مىتواند باور غدير را در ذهن مسلمانان آسان نمايد، و به راحتى آن را هضم كنند و بپذيرند، و بدانند كه غدير تثبيت حقيقت ولايت است و مسئله تازهاى در دين ما نيست.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 107، 109، 125.
همچنين اگر در غدير پيام آمد كه هيچ حكم واجبى را بدون ولايت قبول نمىكنيم، ما نيز بايد اين تابلوى غدير را به همه نشان دهيم تا بدانند غديريان از مسئلهاى بنيادين سخن مىگويند و در واقع مىخواهند نماز و روزه و زكات و حج را آنگونه كه خدا مىخواهد بپا دارند.
تبيين وظايف مردم در برابر ولايت(1)
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهمالسلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مىشود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز تبيين وظايف مردم» است:
غدير روزى است كه وظيفه مردم در برابر نماينده تام الاختيار پروردگار با استناد به قرآن بيان شد، به گونهاى كه تا روز قيامت هيچ كس عذرى در برابر صاحب اختيار مطلق خود نخواهد داشت؛ چرا كه پشتوانه قرآنى هميشه زنده و در كنار مقام ولايت است.
تولد رسمى امامت و ولايت در غدير(2)
با مراجعه به تاريخ در مىيابيم تنها روزى كه در آن ايام حائز چنين رخداد عظيمى بوده روز غدير خم است، كه در آن روز امامت و ولايت تولدى رسمى پيدا كرد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله از تمامى مؤمنين در همه اعصار و امصار نسبت به آن ميثاق گرفت و ارزشمندترين رسالت الهى خويش را ابلاغ فرمود.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در غدير خم به فرمان الهى و آيه تبليغ، عهدهدار ابلاغ امر مهم و سرنوشت ساز و حياتى امامت و ولايت به مسلمانان گرديد، و طى تشريفات
باشكوه و بىبديلى كه در ابلاغ هيچ تنزيلى چنين سابقه و نظيرى نداشت، امر ابلاغ را انجام داد، و با ابلاغ رسمى آن دستور الهى و اخذ ميثاق حصنى عظيم براى صيانت از تنها دين منتخب الهى ايجاد گرديد.
اگر اينگونه نمىشد، اسلام بدون سرپرست الهى بعد از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله - همچون ديگر اديان ابراهيمى كه دست خوش تحريف گرديدند - اثرى از اسلام نبوى باقى نمىماند، و راه براى رهجويان حقيقى هميشه بسته مىماند.
اهميت غدير در اعتقادات اسلامى(1)
نبوت در فرهنگ غدير سزاوار پيامبرى معصوم و منزّه است، كه در تمام فرامين الهى تسليم او است. سقيفه اما خطا و حتى اشتباه عمدى را بر پيامبرش جايز مىداند ! حتى اصحابش مىتوانند او را متوجه خطا كنند و توبيخش نمايند، ولى غدير از چنين رسولى بيزار است.
پايههايى كه بدون غدير و بىضمانت الهى بنيانگذارى شود، در تمام جزئيات اعتقادى - خواسته يا ناخواسته - دچار انحراف خواهد شد، و جز ادامه راهى غلط معناى ديگرى نخواهد داشت؛ و اين فرقى است كه خليفه الهى با خليفه منتخب مردم دارد.
پايگاه ريشهدار غدير در اعتقادات از جهات اهميت آن معلوم مىشود، و به عبارت ديگر اين كنجكاوىها باعث شده تا غدير پرونده مبسوط خود را در اعتقادات باز كند، و از يك واقعه تاريخى تبديل به يك پايه اعتقادى شود.
اين مسئله دقيقا به جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله بازمىگردد، كه از روز اول رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تاكنون مسئله اصلى مسلمانان است. توحيد و نبوت بين مسلمانان از موارد اتفاقى و مسلّمات است، و فقط مسئله امامت سر رشته تمام اختلافات مسلمين شده است.
1) . ژرفاى غدير: ص 46 - 57 .
اعترافات و اقرارها و اتمام حجتها و اسناد قوى در مسئله غدير، در حدى است كه سندى قاطع براى امامت و ولايت اهلبيت عليهمالسلام است؛ و همين يك دليل به تنهايى براى اثبات بسيارى از پايههاى اعتقادى كافى است.
برنامه غدير كه بسيار با عظمت و به صورتى غيرعادى برگزار شد، نشان مىداد كه بايد از اجراى آن اهدافى فوقالعاده بلند در نظر گرفته شده باشد. برخى از اين اهداف در ضمن برنامه و يا قبل و بعد از آن به صراحت بيان شد، و بعضى از آنها در آنجا نبايد گفته مىشد تا مبادا دستهاى توطئه اقدامى كنند.
البته تحليل اصل واقعه و خطبه غدير و نيز آثار به دست آمده از آن در طول زمان، موارد تصريح نشده را براى ما روشن مىكند.
ثمرات غدير سه گونه است كه هر سه در موقعيت خود ضرورى است: مقايسههاى اعتقادى، آثار كوتاه مدت، و آثار بلند مدت، و آثار بلند مدت. اين سه مورد در همين عنوان (غدير) در محل خود آمده است.
مفهوم ولايت در غدير(1)
تعابير مختلف ادبى و اجتماعى و علمى در كلام معصومين عليهمالسلام به چشم مىخورد كه براى اثبات روشن بودن چيزى است كه در غدير به عنوان ولايت مطرح شده است. به پنج مورد از اين كلمات قصار غديرى اشاره مىكنيم:
در اين باره گاهى مىفرمايند: غدير يعنى على عليهالسلام(2)و اشاره به اين نكته است كه غدير براى اعلان هيچ موضوع ديگرى جز نشان دادن مقام خاص على بن ابىطالب عليهالسلام در مسئله امامت نبود.
گاهى مىفرمايند: غدير يعنى امامتِ على عليهالسلام(1)و اشاره به اين نكته كه غدير براى اعلان هيچ موضوع ديگرى جز امامت نبود.
گاهى مىفرمايند: غدير يعنى صاحب اختيارىِ مطلقِ امام(2)و اشاره به اين نكته است كه اگر امام معصوم عليهالسلام را خانهنشين كنند در واقع غدير را كنار گذاشتهاند.
گاهى مىفرمايند: به حكم غدير يارى على عليهالسلام واجب است(3)و اشاره به اين نكته است كه خدا امام را براى مردم منصوب فرموده، و اگر مردم بىاعتنا باشند در واقع به وظيفه خود عمل نكردهاند.
گاهى فرمودهاند: على عليهالسلام مثل پيامبر صلىاللهعليهوآله است(4)و اشاره به اين است كه اگر كسى پيامبر صلىاللهعليهوآله را قبول دارد نمىتواند بعد از او بدون امام بماند، و دقيقا به همين دليل امام جايگزين تمام عيار پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
جايگاه ولايت در دين(5)
كلماتى از ائمه عليهمالسلام اين نقطه را نشانه گرفته است كه به مردم بفهماند مسئله ولايت آن قدر عظيم است كه جا دارد مراسمى به بزرگى غدير براى آن برپا گردد. به چهار مورد از اين كلمات دُرَربار اشاره مىكنيم:
گاهى فرمودهاند: امامت منزلتى بالاتر از آن دارد كه مردم با عقلهاى خود بدان برسند ؟ !(1)يعنى تشكيك در معناى كلمه «مولى» در غدير به معناى بازى گرفتن بزرگترين واژه الهى است.
گاهى فرمودهاند: ولايت همه خلايق با ماست(2)يعنى ولايت انسانها جزء كوچكى از ولايتى است كه در غدير اعلام شد، و مردم بايد بدانند كه ولايت همه موجودات با ماست.
گاهى فرمودهاند: قرآن موافقِ غدير و غدير موافقِ قرآن است(3)يعنى مسئلهاى كه پشتوانه قرآنى دارد بزرگتر از آن است كه در آن تشكيك شود و يا كوچك شمرده شود و با مفهوم آن بازى شود.
گاهى در يك زيارتنامه مفصل با عنوان غدير اسرارى از آن را روشن ساختهاند(4)تا همه بدانند غدير عميقتر از آن چيزى است كه مىپندارند همه آن را فهميدهاند.
جلوههاى ولايت در كلمه «مولى»(5)
با آنكه خطبه غدير منشور دائمى اسلام تلقى مىشود و داراى محتوايى فراگير نسبت به همه جوانب اسلام به صورت كلى است، ولى بحثهاى علمى در متن حديثِ غدير عموما در كلمه «مولى» و معانى عرفى و لغوى آن مرتكز است.
اين بدان جهت است كه قطب اصلى حديث جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، و هرگاه به صورت اختصار به حديث غدير اشاره شود همين جمله مدّ نظر قرار مىگيرد، و راويان و محدثين نيز در هنگام اختصار به همين جمله اكتفا نمودهاند و قرائن همراه آن را حذف كردهاند.
نكته قابل توجه در اين مقطع آن است كه با توجه به متن خطبه مفصل و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه خود فرمودهاند، معناى «مولى» و مراد از «ولايت» هم براى مخاطبين در غدير بسيار واضح و روشن بوده، و هم براى هر مُنصفى كه متن را مطالعه كند و شرايط خطبه را به طور كامل در نظر بگيرد واضحتر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد.
به كارگرفتن كلمه «مولى» براى آن است كه هيچ لفظى از قبيل «امامت» ، «خلافت» ، «وصايت» و امثال اينها نمىتواند حامل معناى دقيقى باشد كه در «ولايت» نهفته و فوق همه معانى الفاظ مذكور است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىخواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مىخواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضحتر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيحتر و گوياتر از «مولى» پيدا نمىشود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسانتر آن را مىپذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمىكردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسانتر بود. آنان با تشكيك در معناى اين كلمه مىخواهند آن را از محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن جدا كنند و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
مخالفان غدير از معناى وسيع «اولى بنفس» وحشت دارند و معناى آن را خوب مىفهمند كه اينچنين به مبارزه با آنان برخاستهاند. ما هم بايد بر سر همين معنى
پافشارى كنيم، و از خدا و رسول تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمهاى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشتهاند كه از آن نتايج زير گرفته مىشود:
امامت و ولايت دوازده امام معصوم عليهمالسلام بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
اطلاق و عموميت ولايت و اختيار ايشان بر همه انسانها و در همه زمانها و مكانها و در هر شرايطى.
استناد ولايت ايشان به امضاى پروردگار اينكه امامت يك منصب الهى است.
عصمت صاحبان ولايت به امضاى خدا و رسول.
تعهد مردم در مقابل ولايت ائمه عليهمالسلام دقيقا مانند تعهدشان در مقابل ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
از همه مهمتر اينكه لازمه اثبات چنين محتواى بلندى، عدم مشروعيت هر ولايتى بدون اذن پروردگار و با انتخاب غير خداوند است كه خط بطلان بر هر دين و مذهبى مىكشد كه غير از ولايت اهلبيت عليهمالسلام را پذيرفته باشند.
به بيانى ديگر:
يك مطالعه كامل عيار در جوانب مختلف ماجراى غدير و دقت در متن خطابه، جلوههاى بسيار جالبى از واضح بودن معناى كلمه «مولى» را نشان خواهد داد:
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى
صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغتها و لغتنامهها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
مسلم است كه مقصد اصلى از اجتماع و سخنرانى غدير بيان مسئله ولايت بوده است، و اين در حالى بوده كه مردم اجمالاً مطالبى در اين باره از خود آن حضرت شنيده بودند. با توجه به اين نكات معلوم است كه اجتماع عظيم غدير براى رفع هرگونه ابهام باقيمانده در مسئله ولايت و معناى مولا است.
بنا بر اين، بسيار خندهآور خواهد بود كه در چنان جمعى و در آن شرايط حساس، درباره «مولى» مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند بلكه ابهام را بيشتر نمايد و احتياج به كتابهاى لغت و امثال آن براى رفع ابهام باشد، به طورى كه هر عاقلى قضاوت كند كه اصلاً چه نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ بود ! ! ؟
اجتماع آن روز براى رفع هر ابهامى در مسئله ولايت بوده، و اگر بنا باشد همان مجلس آغاز ابهامى بزرگ در مسئله باشد، آن هم با به كار بردن يك كلمه عجيب كه اين همه پيچيدگى دارد، در اين صورت بايد گفت: اگر چنين مجلسى نبود مسئله ولايت بسيار واضحتر بود ! ! !
اينجاست كه آيه قرآن «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(1)محقق مىشود. يعنى اگر ابلاغ پيامى به اين صورت تحقق يابد كه مفهوم آن با گذشت چهارده قرن روشن نيست، پس در واقع ابلاغى نشده است ! !
پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فصيحترين مردم در سخن گفتن بودند، آن هم در مهمترين سخنرانى
1) . مائده / 67 .
خود در طول حيات، اگر بنا باشد مطلبى گفته باشند كه مسلمانان فقط در فهم معناى تحتاللفظى آن پس از هزار و چهارصد سال بحث هنوز به نتيجه روشنى نرسيده باشند، اين برخلاف فصاحت است و هيچ پيامبرى پيام الهى را چنين نرسانده است ! !
جا دارد كسى بپرسد: چطور وقتى همين غاصبين خلافت در حالى كه خود حقى نداشتند، خليفه بعد از خود را هم تعيين مىكردند و كلمه «ولىّ» را به كار مىبردند هيچ كس نگفت: اين كلمه هفتاد معنى دارد ؟ چطور وقتى ابوبكر درباره عمر نوشت: «ولَّيْتُكم بعدى عمر بن الخطاب» ابهامى درباره معناى ولايت نبود، و فقط در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اين بحثها پيش آمد ؟ ! ! ! پيداست كه مسئله بر سر معناى لغوى و ابهام كلمه نيست، بلكه وزنه غدير به قدرى سنگين و كامل عيار است كه دشمن را به اين تلاشهاى مذبوحانه واداشته است ؟
همچنين جا دارد سؤال شود: حديث غدير به اقرار عامه و خاصه متواتر است و كمتر حديثى داريم كه در طول چهارده قرن اين همه روايت كننده داشته باشد. اگر معناى آن به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و بين چندين احتمال نامتناسب مانده، چه داعى بر نقل آن بوده و اين راويان بزرگ كه بسيارى از آنان از علما و مؤلفين بودهاند چه داعى در نقل داشتهاند ؟ !
حديث مبهم كه نقل كردن ندارد ! حديث مبهم كه احتياج به جمع آورى اسناد بيشتر ندارد ! پس بايد گفت: به خاطر معناى مهمى كه از «مولى» براى همه واضح بوده اين همه بدان اهتمام ورزيدهاند.
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پرسيدند: آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟ به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود
و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، وگرنه همه مىدانند كه تمام گفتههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(1)چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
امامت راه نجات(2)
ولايت اميرالمؤمنين و اولاد طاهرينش عليهمالسلام تنها راه نجات بشريت است. يكى از احاديث زيبايى كه مىتوان در حاشيه غدير به آن اشاره نمود و عمق غدير را در آن يافت كلام خداوند تبارك و تعالى است كه مىفرمايد: لَو اجْتَمَعَ النَّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِىٍّ ما خَلَقْتُ النَّارَ: اگر همه مردم بر ولايت على متفق بودند آتش جهنم را خلق نمىكردم.(3)
ولايت الهى اساس ولايت علوى(4)
انسانهايى كه سر تسليم در برابر خدا فرود آورند و خود را تحت فرمان و ولايت او ببينند، با تسليم و اطاعت از نماينده خدا اين اعتقاد را نشان خواهند داد. مخالفت و دشمنى با كسى كه خدا او را تعيين كرده جز سركشى و عناد نسبت به ساحت خدا معناى ديگرى نخواهد داشت. اين حقيقت در كلام على عليهالسلام چنين آمده است:
در غدير شبيه منبرى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله ساخته شد و آن حضرت بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلش ديده شد. در آن مجلس با صداى بلند فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ. پس اساس ولايت من ولايت الهى است، و عداوت با من برابر دشمنى با خداست.(5)
سنگينىِ ولايت(1)
اصبغ بن نباته از اميرالمؤمنين عليهالسلام اين حديث را شنيد كه: تحمل امر ولايت اهلبيت عليهمالسلام بر مردم سنگين است و آن را نمىپذيرد جز انبياى مرسل و ملائكه مقرب و مؤمنى كه خدا قلب او را از جهت ايمان امتحان كرده باشد. اصبغ اين مطلب را براى ميثم تمار نقل كرد. ميثم نزد آن حضرت آمد و با تعجب درباره اين حديث سؤال كرد.
حضرت فرمود: اما مؤمن، پيامبر ما صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم دست مرا گرفت و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. آيا مؤمنين - بجز آنان كه خداوند آنان را از لغزش و گمراهى حفظ كرد - اين مطلب را پذيرفتند ؟ پس آگاه باشيد ! بشارت باد شما را، بشارتتان باد كه خداوند شما را اختصاص داده به آنچه ملائكه و پيامبران و مؤمنين را اختصاص نداده، و آن پذيرفتن امر ولايت ماست.(2)
سؤال از معناى ولايت در حديث غدير(3)
هر حكمى كه از سوى خدا نازل شود نياز به تفسير دارد و بايد جوانب آن كاملاً روشن شود. اگر نماز و روزه و زكات و حج بايد تبيين شود، ولايت - كه از همه آنها بالاتر است - امكان ندارد بدون تبيين بماند. اين تفسير ولايت در غدير صورت گرفت؛ كه هم صاحب آن معرفى شد، و هم معناى آن بيان گرديد، و هم اهميت آن روشن شد.
جا دارد اين تفسير را از خود صاحب غدير بشنويم. اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد:
خداوند به پيامبرش دستور داد تا واليان امرشان را معرفى كند و ولايت را مانند نماز و زكات و روزه و حج تفسير نمايد. اين بود كه در غدير خم مرا منصوب نمود و در خطابهاى فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
در آنجا سلمان پرسيد: ولايت او چگونه است ؟ فرمود: ولايت او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او صاحب اختيار بودهام على هم نسبت به او صاحب اختيار است. و خداوند عز و جل اين آيه را نازل فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله تكبير گفت و فرمود: اللّه اكبر، تمام نبوتم و كمال دين خدا، ولايت على بعد از من است.(2)
صَعبٌ و مُستَصعَب(3)
يكى از موارد تبليغ غدير توسط اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، جايى است كه حضرت در حضور دو صحابى بزرگِ خود اصبغ و ميثم حديث «اَمرُنا صَعبٌ مُستَصعَب» را بيان فرمود، و شاهد آن را غدير ذكر كرد كه پس از آن اتمام حجت بزرگ، باز هم پذيرندگان غدير اندك هستند.(4)
قبول ولايت در غدير همانند سجده بر آدم عليهالسلام(5)
پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله با در نظر گرفتن آينده دين الهى كه تا آخرين روز دنيا ادامه آن است، و با توجه به دامنه وسيع مسلمين در حد جهانى، جانشينان خود تا روز قيامت - يعنى دوازده امام معصوم عليهمالسلام - را در يك خطابه رسمى به جهانيان معرفى فرمودند.
بنا بر اين، اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين، كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاردند وخلافتِ بلا فصل اميرالمؤمنين عليهالسلام را قبول نكردند، ولى بسيارى از افراد نسلهاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبرشان را شناختند كه اين بالاترين هدف از «غدير» بود.
اگر چه منافقين به تصميمات خود جامه عمل پوشاندند، ولى همان نورِ «غدير» است كه پس از پانزده قرن، رقم ميلياردىِ شيعيان و محبين اهلبيت عليهمالسلام را در طول تاريخ و در پهنه جهان در هر زمانى باقى گذارده است، و نور ولايت را همچنان در مناطق مختلف دنيا درخشنده و تابناك حفظ كرده است.
همچنين اگر گروههايى از مسلمين در طول زمانها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمىآورند، ولى جمع عظيم شيعيان در طول تاريخ فقط على بن ابىطالب عليهالسلام و يازده فرزند او را جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانند.
با اين مقدمه پيداست كه خطبه غدير براى عدهاى محدود و زمانى معين بيان نشده است، بلكه همانطور كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير فرموده بايد حاضران به غائبان، شهرنشينان به روستائيان، پدران به فرزندان تا روز قيامت اين خبر را برسانند و همه در ابلاغ اين پيام انجام وظيفه كنند.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله حجت را بر مردم تمام كرد، اين مردماند كه راه بهشت يا دوزخ را انتخاب مىكنند، و پذيرفتن يا نپذيرفتن آنان امتحان الهى است.
امام رضا عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: مَثَلُ الْمُؤْمِنِينَ فى قَبُولِهِمْ وِلاءَ أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِالسَّلامُ فى يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ كَمَثَلِ الْمَلائِكَةِ فى سُجُودِهِمْ لاِدَمَ، وَ مَثَلُ مَنْ أَبى وِلايَةَ أَميرِالْمُؤْمِنينَ عَلَيْهِالسَّلامُ يَوْمَ الْغَديرِ مَثَلُ إِبْليسَ:
مَثل مؤمنين در قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خم مَثَل ملائكه در سجودشان مقابل حضرت آدم عليهالسلام است، و مَثل كسانى كه در روز غدير از ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام سرباز زدند مَثل شيطان است.(1)
با اين مختصر، تصويرى از جو حاكم بر جامعه اسلامى و شرايطى كه واقعه «غدير» در آن صورت گرفت و اهدافى كه از آن در نظر بود، روشن گرديد.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 224.
آيه اكمال و لياقت براى ولايت(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله با بيان «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم ... »(2)فهماند كه دين بدون ولايت كامل نيست. بنا بر اين، مردمى كه دين بدون ولايت و امامت را پذيرفتند در واقع خواستند بگويند: دين ناقص هم براى ما كافى است و ما دين كامل را نمىخواهيم ! در نتيجه 1400 سال است كه مردم با دين ناقص مىگذرانند و شايد هم لايق دين كامل نيستند.
اين زمينه گوياى آن است كه همه مردم لايق دين كامل نبودند، و دين كامل انسانهايى كامل مىطلبد كه از عهده عمل به آن برآيند و حقش را ادا كنند. البته اين بدان معنى نيست كه مردم مقصر نيستند، بلكه تقصيرها و گناهها به جاى خود باقى است، و در عين حال سكّه ولايت هم قميت خود را حفظ كرده و به دست هر نااهلى نيفتاده است !
از همين نگاه مىتوان گفت: پنج سال حكومت اميرالمؤمنين عليهالسلام، نمونه بارزى از اين مسئله است؛ و آن پنج سال نشان داد كه مردم پس از 25 سال ظلم و جور كه على عليهالسلام را با التماس به خلافت خواندند، با آن حضرت چه كردند. اگر در روز اول كه دلها پر از كينه بود، على عليهالسلام حكومت را به دست مىگرفت مردم چه مىكردند و چه مخالفتهايى بپا مىشد.
محكمترين دستور الهى(3)
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهمالسلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مىشود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز محكمترين دستور الهى» است:
غدير آن روزى است كه بىنظيرترين شكل دستور الهى به ميان آمد، و براى رسولِ حق از هر سو براى ابلاغ مهمترين فرمان پروردگار آمادگى ايجاد شد و پشتيبانى از او قدم به قدم از سوى خداوند اعلام گرديد.
از يك سو با سؤال گونه «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ»(1)از مبلّغ غدير رفع نگرانى شد. از سوى ديگر با خطاب «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ، إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»(2)دستور اكيد بر ابلاغ اين فرمان و بىتوجهى به دشمنان صادر شد.
در مرحله حساس ماجرا، فرمان اصلىِ «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(3)آمد؛ و با يك ضمانت همه جانبه تكليف را روشن كرد.
سپس در برابر هر گونه تغيير و تبديلى در اين دستور الهى، خطابِ «قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلا ما يُوحى إِلَىَّ» نازل شد؛ و در پى آن با جمله «إِنِّى أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ»(4)راه هر گونه تحريف و تغيير در دين مسدود گرديد.
آنگاه در مقابل تقاضاى مشاركت ديگران در خلافت، كلمه قاطعِ «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ»(5)نازل شد؛ و اينگونه غدير در بىسابقهترين شكلِ همه دستورات الهى در تاريخ انبيا عليهمالسلام به بشريت ابلاغ گرديد.
محوريت پيامبر صلىاللهعليهوآله در تعيين مصاديق ولايت(1)
خدا در قرآن كلياتى را گفته و تفسير آنها را بر عهده پيامبرش قرار داده است. غدير يكى از موضوعاتى است كه خدا بيان همه جانبه آن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله سپرده است.
امام باقر عليهالسلام با تأكيد بر اين محوريت مقام نبوت در تبيين ولايت، آيه «أولو الأمر» را مطرح مىفرمايد كه عهده دار تفسيرش پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير بود؛ و اگر اقدامات آن حضرت در اين راستا نبود گذشته از غاصبين سقيفه، گروههاى ديگرى هم در آن طمع مىكردند و آيات را به نفع خود تفسير مىنمودند. حضرت در اين باره فرمود:
به مردم بگوييد: خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه و چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را براى مردم تفسير نموده است. (و همچنين زكات و حج را) ، و نيز نازل كرده «اَطيعوا اللّهَ وَ اَطيعوا الرَّسولَ وَ اولِى الاَمرِ مِنكُم»(2)كه درباره على و حسن و حسين عليهمالسلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرموده: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ، و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهلبيتم وصيت مىكنم ... .
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت مىكرد و اهل آيه «اولى الامر» را معرفى نمىكرد آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مىكردند ! ! ... وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت على عليهالسلام صاحب اختيار مردم بود ... ، چون پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب نموده بود.(3)
مستند ولايت، كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله(4)
هارون كه خود را در قله خلافت سقيفه نشانده و به آفتاب مىگويد: هر جا سير
كنى از مملكت من خارج نيستى، امام كاظم عليهالسلام را كه امام غدير است فرا مىخواند و در همين زمينه از آن حضرت سؤال مىكند.
زمينه بسيار حساسى براى تبليغ غدير است، و جا دارد عصاره و چكيده غدير بر زبان آورده شود. حضرت در پاسخ تمام عرض و طول حكومت هارون را گوشهاى از حكومت الهى خود اعلام كرد.
از سوى ديگر، هر كس هر ادعايى درباره غدير و ولايت دارد، بر هيچ محورى جز پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىتواند پايبند باشد. امامان ما هم بر اين پايه اصلى امامت - حتى در مقابل دشمنان سرسخت غدير - تأكيد فرمودهاند.
از جمله ايامى است كه امام كاظم عليهالسلام در زندان بود، و هارون حضرت را احضار نمود و درباره ولايت اهلبيت عليهمالسلام بر مردم از آن آن حضرت سؤال كرد. حضرت فراتر از خيالِ هارون به او پاسخ داد و دليل آن را كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله ذكر كرده فرمود:
ما مىگوييم ولايت همه خلايق با ماست، كه ولايت دين است و اين جاهلان آن را پادشاهى مىپندارند ... ، و ما اين ادعا را از كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم مىنماييم كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ.(1)
نور غدير، حافظ ولايت(2)
بر هر شيعهاى لازم است دو مسئله را مورد دقت قرار دهد: اقدامات منافقين همزمان با غدير، و اقدامات پيامبر صلىاللهعليهوآله در مقابل آنان و براى خنثى كردن توطئههايشان و براى حفظ زحمات بيست و سه ساله خود و هدايتگرى براى قرنها و نسلهاى آينده مسلمين.
آنگاه مىيابد كه توطئههاى خود را عملى كردند، و بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله مسلمين را وادار به عقبگرد نمودند، و زحمات او و واقعه غدير را ناديده گرفتند
و مردم را به سوى جاهليت سوق دادند، و در اين باره آنقدر عجله داشتند كه براى غسل و دفن پيامبرشان هم صبر نكردند ! !
از امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه سؤال شد كه: «يَعْرِفُوْنَ نِعْمَةَ اللّهَ ثُمَّ يُنْكِرُونَها» ، فرمود: در روز غدير آن را مىشناسند، و در روز سقيفه آن را انكار مىكنند.(1)
با توجه به اقدامات منافقين آن روز و رهروانشان در طول تاريخ در مقابل اهل ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام، عمق كلام خداوند تبارك و تعالى را مىتوان دريافت كه مىفرمايد: لَو اجْتَمَعَ النّاسُ كُلُّهُمْ عَلى وِلايَةِ عَلِىٍّ ما خَلَقْتُ النارَ: اگر همه مردم بر ولايت على متفق بودند آتش جهنم را خلق نمىكردم.(2)
ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله(3)
مطرح كردن ولايت و صاحب اختيارى پيامبر صلىاللهعليهوآله و سؤال مكرر حضرت از مردم كه: مَنْ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ: چه كسى بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است ؟ و نزول «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»(4): «پيامبر بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است» مقارن خروج از مدينه، جهت ديگرى از اين آماده سازى فكرى بود.
اشارات و تصريحات پيامبر صلىاللهعليهوآله در سخنرانىهايش در عرفات و مِنا و مكه به مسئله ثقلين - كه كتاب خدا و اهلبيت عليهمالسلام هستند - و نيز سوابق درخشان على عليهالسلام و نيابت او از پيامبر صلىاللهعليهوآله در امور مختلف - جلوه ديگرى از اين آمادگى بود كه افكار مردم را به سوى اعلان ولايت سوق مىداد.(5)
ولايتِ غدير يعنى ولاية اللّه(1)
طبيعى است كسى مىتواند صاحب اختيار مطلق مردم باشد كه نه تنها گناه نكند و شيطان و هواى نفس در او راه نداشته باشد، بلكه اشتباه هم نكند تا باعث هلاكت جمعيتى نشود.
خداوند كسانى را صاحب اختيار مردم قرار داده كه داراى عصمت مطلقاند و از هرگونه بدى و پليدى به هر معنى كه باشد پاكاند. گذشته از آن عِلمشان را به منبع بىپايان علم خود متصل كرده است تا جوابگوى انواع احتياجات مردم باشند.
تعيين و تخصيص چهارده معصوم عليهمالسلام به عنوان صاحب اختيار مردم و كسانى كه امرشان بر هر موجودى نافذ است فقط بايد از جانب حق تعالى باشد، زيرا اوست كه به وجود آورنده مخلوقات است و بهترينها را او خلق كرده و فقط اوست كه مىتواند سپردن اختيار تام مردم به دست كسى را ضمانت كند، و اين پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه از جانب خداوند به عنوان پُشتوانه و ضامِن اين مقام درباره امامان عليهمالسلام ايشان را به مردم معرفى كرده است.
پروردگارِ مهربان در نظامِ خلقت به اين هم اكتفا نكرده است، بلكه صاحبان اختيار مردم را كسانى قرار داده كه از نور خلق شدهاند و آنان را در قالب انسان قرار داده است. معصومين عليهمالسلام كسانىاند كه قبل از خلقتِ عالم خلق شدهاند و همه جهان به بركت وجود آنان خلق شده است. اين نورانيت در خطابه غدير به صراحت ذكر شده است:
النُّورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلُوكٌ فِىَّ ثُمَّ فى عَلِىِّ بْنِ أَبىطالِبٍ، ثُمَّ فِى النَّسْلِ مِنْهُ إِلَى الْقائِمِ الْمَهْدِىِّ:
1) . اسرار غدير: ص 190، 199. ژرفاى غدير: ص 88 . غدير از زبان مولى: ص 13. چهارده قرن با غدير: ص 40. مجموعه مقالات كنگره بينالمللى غدير و انسجام اسلامى: ص 396 - 415.
نور از جانب خداوند عز و جل در من، و سپس در على و بعد در نسل او تا مهدى قائم قرار داده شده است.
خداوند مردم را به چنين وجودهاى نورانى سپرده و خواسته است كه مردم او را از اين طريق عبادت كنند و هدايت را از ايشان بگيرند، و لذا از هر طريق ديگرى باشد در پيشگاه خداوند مردود است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در بيان واقعه غدير مىفرمايد: ... وَ كانَتْ عَلى وِلايَتى وِلايَةُ اللّهِ، وَ عَلى عَداوَتى عَداوَةُ اللّهِ ... . فَكانَتْ وِلايَتى كَمالُ الدّينِ وَ رِضَى الرَّبِّ تَبارَكَ وَ تَعالى: ولايت خداوند از طريق ولايت من شناخته مىشود و عداوت با خداوند نيز از راه عداوت با من شناخته مىشود ... . لذا ولايت من كمال دين و رضايت خداوند تبارك و تعالى خوانده شد.(1)
همچنين امام عسكرى عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: آنگاه كه خداوند با منصوب كردن اولياى خود بعد از پيامبرش بر شما منت گذاشت به پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب كرد: «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاِسْلامَ دينا»(2)، و براى اوليائش حقوقى را بر شما واجب كرد و به شما دستور داد تا آن حقوق را نسبت به ايشان ادا كنيد تا آنچه نزد شما از همسران و اموال و خوراك داريد بر شما حلال شود و نمو و بركت و ثروت را به شما نشان دهد، و تا معلوم شود كه چه كسى از خداوند اطاعت مىكند ... .(3)
اين مفهوم به خصوص در مورد اميرالمؤمنين عليهالسلام تأكيد شده؛ كه ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام همان ولاية اللّه است. با اين توضيح كه:
انسانهايى كه سر تسليم در برابر خدا فرود آورند و خود را تحت فرمان و ولايت او ببينند، با تسليم و اطاعت از نماينده خدا اين اعتقاد را نشان خواهند داد. بنا بر اين، مخالفت و دشمنى با كسى كه خدا او را تعيين كرده جز سركشى و عناد نسبت به ساحت پروردگار معناى ديگرى نخواهد داشت.
اين حقيقت در كلام على عليهالسلام چنين آمده است:
هفت روز پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، بعد از آنكه اميرالمؤمنين عليهالسلام از جمع قرآن فراغت يافت، در حالى كه غاصبين خلافت و بقيه مردم در مسجد بودند از خانه بيرون آمده و به عنوان اولين اتمام حجت خود با غدير در سخنان مفصلى فرمود:
خداوند تعالى به وسيله من بندگانش را آزمايش فرمود ... ، و مرا به وصايت پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... . پيامبر صلىاللهعليهوآله به حجة الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد. در آنجا شبيه منبرى براى او ساخته شد و بر فراز آن رفت و بازوى مرا گرفت و بلند كرد به حدى كه سفيدى زير بغلش ديده شد و در آن مجلس با صداى بلند فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.
پس بر اساس ولايت من ولايت الهى است، و عداوت با من برابر با دشمنى خداست. خداوند در آن روز اين آيه را نازل كرد كه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(1)پس ولايت من كمال دين و رضايت پروردگار تبارك و تعالى است ... .(2)
با در نظر گرفتن آنچه بيان شد، در اينجا با روش مرورى - تحليلى و استنباطى سعى مىشود تا ارتباط بين حقيقت غدير و ولايت پروردگار روشن گردد. سؤالات اصلى عبارتند از:
آيا واقعه غدير تنها يك واقعه دينى است كه در تاريخ دفن شده، يا حقيقتى فراتر دارد ؟
اگر داراى حقيقى فراتر است، آن حقيقت چيست ؟
انكار اين حقيقت چه تبعات و لطمات اعتقادى را به دنبال خواهد داشت ؟
بنا بر آنچه كه مسلم است، حقيقت غدير حقيقتى است به قدمت ولايت پروردگار و متعلق به دورهاى از تاريخ نمىباشد. تا خداوند بوده است ولايت او نيز بوده، و او هميشه بوده و خواهد بود. پس ولايت او نيز هميشه بوده و خواهد بود، و غدير نمايشى از اين سريان ولايت در عالم است.
امام هر زمان به كاملترين صورت ولايت پروردگار را به ظهور مىرساند و امت را به سوى هدايت فرا مىخواند. انكار اين حقيقت والا به انكار ربوبيت فراگير پروردگار و حاكميت مطلقه او بر عالم منجر مىشود.
براى روشن شدن اين حقيقت و پاسخ سه سؤال بالا مطالب زير ارائه مىشود:
براى شناخت حقيقت غدير بايد به حركت انبياء عليهمالسلام نگريست. حركت انبياء عليهمالسلام در تاريخ جريان هدايت انسان است. خداوند كه هادى مطلق است، انسان را بى حجّت نمىگذارد(1)و تا حجت را تمام نفرمايد از او سؤال نخواهد كرد.
با اين مقدمه مىگوييم: غدير جريانى نيست كه در يك مقطع زمانى اتفاق افتاده و در آنجا مدفون شده باشد. غدير حقيقتى است كه تاريخ سريان دارد. جريان غدير،
1) . «و رسلاً قصصناهم عليك من قبل و رسلاً لم نقصصهم عليك و كلّم اللّه موسى تكليما . رسلاً مبشّرين و منذرين لئلاً يكون للناس على اللّه حجة بعد الرسل و كان اللّه عزيزا حكيما» : و پيامبرانى كه سرگذشت آنها را پيش از اين براى تو باز گفتهايم . پيامبرانى كه بشارت دهنده بودند تا بعد از اين پيامبران حجتى براى مردم بر خدا باقى نماند و بر همه اتمام حجت شود و خداوند توانا و حكيم است. نساء / 164، 165.
جريان ولايت اللّه، و واقعه غدير بيانگر سريان ولايت در عالم است. ولايت قدمتش به اندازه «فَاللّهُ هُوَ الوَلىّ»(1)است و به قدمت آفرينش باز مىگردد. مادامى كه خداوند بوده ولايت نيز بوده، و چون خدا هميشه بوده(2)پس ولايت نيز هميشه بوده و هميشه خواهد بود. تا آفرينش بوده، او كه ولى مطلق است سرپرست عالم بوده و ميان او مخلوقاتش فاصله نبوده است.
خداوند از همان ابتدا براى هدايت امور انسانها ميان خودشان كسى را برگزيده است، تا انسانها را با حقيقت آشنا سازد و ولايت عالم را معنى كند.(3)در حقيقت ولىّ خدا، يعنى پيامبران و اوصياء ايشان هستند كه ولايت پروردگار را در عالم معنى مىكنند. اگر انسانى با اسم ولىّ پروردگار آشنا نباشد، چگونه مىتواند تربيت كننده انسانهاى ديگر و هادى باشد ؟ ! هادى امت بايد با اسم «ولى» آشنا باشد.
خداوند كه «هُوَ الوَلىّ» است، در هيچ لحظهاى آفريدگانش را بدون سرپرست نگذارده، و بنا بر حكمت و تدبيرش از نوع انسان، بهترين و كاملترين آنان را برگزيده(4)، تا امر هدايت عالميان را بر عهده گيرد. اين مسئله عين ولايت مطلقه پرورگار است، زيرا كسى را كه برگزيده است مخلوق او است، و مخلوق هر آنچه دارد از خالقش است. پس اگر اين انسان برتر و كامل عهدهدار مقام ولايت در عالم است، از آن رو است كه پروردگارش چنين است، و براى او نيز چنين خواسته است.
حتى اين مسئله تنها در غدير خم اتفاق نيفتاد. تا پيش از اين واقعه نيز خداوند از ميان انسانها انبياء عليهمالسلام را برانگيخت، و ايشان ريسمان نبوت خود را به وصى پس از خود سپردند تا عهدهدار هدايت آدميان باشند.
1) . شورى / 28.
2) . «هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن» . حديد / 3.
3) . «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم» : به يقين رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است. توبه / 128.
4) . «وَ لَقَد بَعَثنا فى كُلِّ أُمّةٍ رَسولاً أنِ اعبُدوا اللّهَ وَ اجتَنِبوا الطاغوتَ» : «ما در هر امتى رسولى برانگيختيم كه خداى يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد» . نحل / 36.
اين سنت خدا بوده كه براى هدايت انبياء عليهمالسلام فرستاده، كه هميشه هادى امت و در اوج قرب به خدا بودهاند.(1)ايشان هم اوصيائشان را براى از خود معرفى كردهاند.
اين سنت پروردگار است كه هيچ گاه ريسمان هدايت گسسته نشود. يك سرِ اين ريسمان هميشه به دست هادى و ولىّ مطلق آن زمان است، و سرِ ديگرش به دست پروردگار. اين خداوند است كه هدايت مىكند، و اين ولىّ مطلق در هر زمان است كه هدايت پروردگار را در عالم نقش مىزند.
حال چگونه است كه اين سنت هميشگى و غير قابل تغيير الهى از نظر برخى ناديده انگاشته مىشود ؟ !
آنچه در غدير خم اتفاق افتاد تنها بروز و ظهور و نمايش اين حقيقت است. همچنان كه در برههاى از تاريخ اين حقيقت به صورت ديگر جلوهگر شد؛ آن هنگام كه آدم عليهالسلام به نبوت برگزيده شد، او نيز ولايت پروردگار را نشان داد. البته به اين نكته نيز بايد توجه كرد كه انبياء عليهمالسلام در نمايش ولايت پروردگار گوى سبقت را از ديگران ربودهاند، و در ميان انبياء عليهمالسلام هم، انبياء الوالعزم به رتبه بالاترى در بروز و ظهور اين حقيقت دست يافتهاند.
پس تا زمينه بوده و زمينيان بودهاند و تا تكليف بوده و انسان مخاطب تكليف الهى قرار گرفته است، ولايت پروردگار هدايتگر انسانها بوده، و انبياء عليهمالسلام به واسطه اين ولايت والايى كه داشتند انسانها را در مسير هدايت رهنمون شدند.
1) . اميرالمؤمنين عليهالسلام در يكى از مناظرات و احتجاجات خود فرمودند: من از همه مناقب و فضائلى كه خداوند در قرآن و رسول خدا صلىاللهعليهوآله در قرآن بيان فرمودهاند تنها به يكى اكتفا مىكنم. آيا مىدانيد كه خداوند در كتاب خود سابقون پيشگامان را بر ديگران برترى داد و فرمود: «السابقون السابقون اولئك المقربون» ؟ و آيا مىدانيد در ميان امت هيچ كس به سوى خدا و رسول صلىاللهعليهوآله بر من سبقت نگرفته است ؟ مردم گفتند: آرى مىدانيم. فرمود: شما را به خدا سوگند آيا نه اين است كه مردم از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره اين آيه پرسيدند و آن حضرت فرمود: خداوند مرا در شأن پيامبران و جانشينان آنان عليهمالسلام نازل كرده، و افضل پيامبران و رسولان خدا عليهمالسلام منم، و جانشين من على بن ابىطالب افضل اوصياء و جانشيان عليهمالسلاماست آيا چنين نيست ؟ حدود هفتاد نفر از اهل بدر برخاسته و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله چنين فرمود. الغدير: ج 1 ص 195.
از اين منظر، پس در غدير مسئله جديدى اتفاق نيفتاد. بلكه هادى مطلقِ عالم يعنى ذات اقدس اله به نبى خود پيامبر ختمى مرتبت حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله سفارش كرد كه پس از خود سرِ ديگر ريسمان هدايت را به دست على عليهالسلام بسپارد.(1)چرا كه اين ريسمان نبايد قطع شود، زيرا بر خلاف سنت هدايت است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم همه را فراخواند و در مكانى به نام «غدير خم» گرد هم آمدند. از حج برگشته بودند كه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله پيام هدايت را رساند و وظيفه خود را انجام داد.(2)حضرتش نگذاشت تا امتش پس از او بى ولىّ و سرپرست بماند.
اما عدهاى از اين حقيقت ناب غافل اند، و تنها عرصه ولايت را در ماجراى غدير خم مىبينند و جريان و سريان آن را در عالم شاهد نيستند.
خرده بينان غدير را در برههاى از تاريخ محبوس مىبينند ! گويى خداوند در آن زمان تصميم به امر گرفته و پيش از آن امر ولايت پروردگار تعطيل بوده است ! اگر اصل اين خردهبينى تحليل شود، روشن مىگردد كه اساس اين نگاه نادرست به نشناختن ولايت پروردگار بر مىگردد. در حقيقت انكار ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير انكار اين حقيقت والا است.(3)
1) . «يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك و إن لم تفعل فما بلغت رسالته ... » . مائده / 67 .
2) . پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اعلام فرمودند: انّ على بن ابىطالب عليهالسلام اخى و وصيى و خليفتى و الامام بعدى: على بن ابىطالب عليهالسلام برادر و وصى و خليفه من و امام بعد از من است. الاحتجاج طبرسى : ج 1 ص 78 - 82 .
3) . «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» : امروز كافران از دين شما مأيوس شدند پس از من بترسيد امروز دينتان را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين واقعى و راستين براى شما پسنديدم. مائده / 3. به بيان علامه امينى متجاوز از 16 نفر از دانشمندان و مفسّران اهلسنت نزول اين آيه را در غدير ذكر كرده، و روايتى را نقل نمودهاند كه بر اساس آن پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله پس از نزول اين آيه فرمودند: اللّه اكبر از كامل كردن دين و تمام نمودن نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و امامت على عليهالسلام پس از من. همچنين اين روايت را از اهلسنت نقل مىكند كه اين آيه پس از تعيين و نصب على عليهالسلام به امامت و تمام شدن خطبه غدير نازل گرديد، و پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله عرض كرد: بار الها ! تو اين آيه را زمانى نازل فرمودى كه مقام على عليهالسلام را به امامت و خلافت آشكار ساخته و دين را به امامت او كامل نمودى. هر كس به امامت او و فرزندان من از صلب او ايمان نياورد، كردارش تباه و همواره در آتش جهنم خواهد ماند. الغدير: ج 1 ص 230 - 238.
شوراى سقيفه انكار ولايت پروردگار است. چگونه ممكن است خداوندى كه انسان را براى هدايت آفريده است(1)پيام هدايت را تمام نكند و ريسمان هدايت را به دست هادى و ولى زمان نسپارد، اين بر خلاف سنت الهى است.
چگونه ممكن است رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه رسالت ختمى دارد و دينش عهدهدار هدايت تا قيام قيامت است بدون انديشيدن براى امر هدايت امت ايشان را ترك كند ؟ !
اينها همه بر خلاف آن چيزى است كه انبياء عليهمالسلام عمل كردند. در اينجا نمونههايى از وصايت در پيامبران عليهمالسلام را از كتاب «معالم المدرستين» يادآور مىشويم(2):
وصى حضرت آدم هبهاللّه بود، كه به عبرى شيث ناميده مىشود. وصى ابراهيم اسماعيل، و وصى يعقوب يوسف، و وصى موسى يوشع بن نون و او پسر افرائيم و او پسر يوسف بود و صفورا زن موسى بر او خروج كرد. وصى عيسى شمعون، سلام اللّه عليهم اجمعين. و در آخر وصى خاتم پيامبران محمد صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين على بن ابىطالب و پس از او يازده فرزندش عليهمالسلام بودند.
در اينجا به اخبار سه تن از اين اوصيا اشاره مىكنيم:
يعقوبى مىنويسد: چون مرگ آدم فرا رسيد ... ، شيث را وصى خود قرار داد. طبرى گويد: هبة اللّه - كه به عبرى شيث ناميده مىشودكسى است كه آدم او را وصى خود كرد ... ، و وصيت خود را نوشت و شيث در آن وصى پدرش آدم بود.
مسعودى در خبر وصيت آدم به شيث عليهماالسلام و درگذشت او نوشته است:
آنگاه كه آدم عليهالسلام وصيت خود را به شيث عليهالسلام ادا كرد، پشت سر خود را رها كرد و آن راز را نگاه داشت تا كه وفاتش فرا رسد ... . ابناثير گفته است: و تفسير شيث عليهالسلام هبهاللّه است، و او وصى آدم بود، و هنگامى كه وفات آدم فرا رسيد به او وصيت كرد و با او پيمان بست. ابنكثير در ذكر درگذشت آدم و وصيت او به فرزندش شيث گفته است: و معناى شيث هبهاللّه است ... . و هنگامى كه وفات حضرت آدم فرا رسيد شيث را تعيين كرد ... .
در قاموس كتاب مقدس به نقل از قرآن آمده است كه يوشع بن نون در كوه سينا با موسى بود و به پرستش گوساله در عهد هارون آلوده نشده بود.
و در پايان اصحاح بيست و هفتم از سفر عدد، خبر تعيين او از جانب خدا به مقام وصى موسى چنين آمده است:
موسى با خدا چنين گفت . پروردگارى كه آفريدگار روان همه آدميان است مردى را تعيين فرمايد . كه در پيشاپيش آنها حركت كند و در پيش آنها قرار گيرد و آنها را ببرد و بياورد تا مخلوقات خدا مانند گلهاى كه بى چوپان است نباشد . پس پروردگار به موسى گفت يوشع بن نون را به عنوان مردى كه روحى دارد برگزين و دست خود را به روى او بگذار . و او در برابر عازارِ كاهن نگهدار و در برابر همه مردم او را قرار بده تا همه مردم بنىاسرائيل بشنوند . پس او نيز در برابر عازار كاهن بايستاد و از او بخواهد كه اداى اوريم بكند در برابر پروردگار . بر طبق گفتار او همه بروند و همه بيايند و همه بنىاسرائيل با او باشند . پس موسى آنگونه كه پروردگار فرمود بود رفتار كرد يوشع را گرفت و در برابر عازار كاهن و در برابر همه مردم قرار داد . و دست بر روى او گذاشت و او آن سان كه پروردگار از دست موسى سخن گفته بود وصى خود گردانيد ... .
خبر قيام او به بنىاسرائيل و جنگهاى او در بيست و سه اصحاح از سفر يوشع بن نون آمده است.
در تاريخ يعقوبى: ص 461 آمده است: موسى عليهالسلام را كه مرگ فرا رسيد، خداوند عزّ و جلّ فرمان داد كه يوشع بن نون را به قبه رمان آورد و او را تقديس كند و دست بر پيكر او نهد تا بركت او در وى منتقل شود، و وصيت كند كه پس از او در ميان بنىاسرائيل جانشين او باشد. وجه تشابه و همانندى بين وصى خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله با وصى موسى عليهالسلام يوشع بن نون عليهالسلام در كوه سينا با موسى عليهالسلام بود، و هرگز گوساله را نبپرستيد، و خدا به پيامبرش موسى عليهالسلام فرمان داد كه او را پس از خود جانشين سازد تا مردم مانند گلهاى بىچوپان نباشند. و امام على عليهالسلام نيز در غار حرا همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و هرگز بتى نپرستيد، و خدا پيامبر صلىاللهعليهوآله خود در مراجعت از حجة الوداع مأمور كرد كه در برابر حاجيان پيشواى مردم را پس از خود تعيين كند و امت خود را بىسرپرست نگذارد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم اين مأموريت را در غدير خم آشكار كرد، و على عليهالسلام را وليعهد بعد از خود تعيين كرد. و چه راست فرمود پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله آنجا كه فرمود:
درست (طابَقَ النَعل بالنَعل) بر امت من همان مىرسد كه بر بنىاسرائيل آمد.
اولاً: شمعون در انجيل: در قاموس كتاب مقدس نام ده تن به اين اسم آمده است، كه از آن جمله شمعون بطرس است. و شمعون در تورات سمعون آمده، و خبرش در انجيل متى اصحاح دهم چنين آمده است: سپس عيسى دوازده تن شاگردان خود را خواند و بر آنها سلطنت و فرمانروايى بر ارواح ناپاك بخشيد تا آنها را بيرون كنند و هر گونه بيمارى و ناتوانى در درمان كنند و اين است نام دوازده پيامآور: اول سمعان كه را بطرس گفتهاند ... .
در انجيل يوحنا، اصحاح 21 شماره 15 - 18 آمده است كه عيسى عليهالسلام بر او وصيت كرد و گفت: گله مرا چوپانى كن. كه كنايه از راهنمايى و اداره كسانى است كه به او ايمان آوردهاند.
و در قاموس كتاب مقدس نيز چنين آمده است:
مسيح او را هدايت كنيسى تعبير فرموده. ثانيا: شمعون در منابع تحقيقات اسلامى: يعقوبى اخبار او را آورده و او را سمعان صفا ناميده است. مسعودى در ج 1 ص 343 چنين گويد: در روميه بطرس به قتل رسيد، و نامش به يونانى شمعون است و عرب او را سمعان گويند.
و در ماده «دير سمعان» از معجم البلدان آمده است:
دير سمعان در نواحى دمشق قرار دارد، و سمعان همان كسى است كه اين دير به نام او است، كه يكى از بزرگان نصارى بوده و او را همچنين شمعون صفا گويند.
بخشى از اخبار اين وصىهاى سه گانه را به عنوان نمونه اخبار ديگر جانشينان پيامبران در امتهاى گذشته آورديم. بنا بر اين، خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله اولين پيامبرى نبوده كه بدون تعيين جانشين امت خود را ترك نكردهاند و او كسى بوده كه از مدينه - كه جامعه كوچك مسلمانان آن روز را در برگرفته بود - در جنگها حتى يك ساعت هم خارج نمىشد مگر آنكه جانشينى تعيين مىفرمود. مسلّما خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله جامعه اسلامى را بدون تعيين ولىّامر آن هم براى ابد رها نكرده است.
با بيان نمونههايى از وصايت در امتهاى گذشته، چگونه است كه تنها در مورد پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله اعتراض به وصايت پديد آمده و ديگر امت ولى و هادى نمىخواهد ؟ ! چه شد كه كتاب خدا به تنهايى كافى شد ؟ مگر پيامبر صلىاللهعليهوآله خود مفسّر و مبّين كتاب خدا نبود ؟ وصى او نيز چنين مىكند و مفسر و مبّين قرآن است.(1)معمولاً انسانها به خاطر منافع خويش حقايق را انكار و يا تحريف مىكنند. كم اند انسانهايى كه حقيقت را ببينند و آن را كتمان و يا تحريف نكنند و تسليم آن شوند.
1) . القرآن يهدى الى الامام و الامام يهدى الى القرآن: قرآن به امام هدايت مىكند و اطاعت او را بر ما واجب مىكند و امام نيز به قرآن هدايت مىكند (و ما را با حقايق مكنونه قرآن و تفاصيل احكام صادر شده از جانب خالق سبحان را آشنا مىكند. تفسير برهان: ج 2 ص 409.
خداوند منّان - كه رب العالمين است - برنامه هدايت عالم را در دست دارد.(1)
50 .
اين نقشه هدايت پروردگار بىنقص است و بسيار مدبّرانه و حكيمانه طراحى شده، و غدير قسمتى از اين نقشه هدايت است. از سوى ديگر، دين خاتم آخرين دين است كه رب العالمين براى هدايت انسانها فرستاده و اين دين قابليت جاودانگى دارد.پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در جريان غدير سرّ اين جاودانگى مطرح نمودند؛ ثقلين(2)
قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: على عليهالسلام يعلم الناس بعدى من تأويل القرآن ما لا يعلمون. او قال: يخبرهم: على عليهالسلام پس از من تأويل آنچه را مردم از قرآن نمىدانند به آنها مىآموزد. يا فرمود: آگاهشان مىكند. شواهد التنزيل: ج 1 ص 28، 39، عن انس.
، دو گوهر جدايى ناپذير قرآن و عترت كه ريسمان هدايت پروردگار را همچنان حفظ مىكنند. قرآن كه كلام خداست، و ائمه معصومين عليهمالسلام كه مفسّر و مترجم كلام خدا هستند.اوصياى پيامبر همان امامان معصوم عليهمالسلام هستند كه از غدير نقش هدايتگرى خود را بنا بر نقشه هدايت پروردگار آغاز كردند. از غدير، ولايت على عليهالسلام مشخصا اعلام شد و فعليّت يافت(3)و حضرتش ولىّ و هادى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله شد، چرا كه خداوند منّان چنين خواست و اراده فرمود. در واقع، در اين نقشه هدايت چهارده معصوم عليهمالسلام قرار دارند؛ از محمد صلىاللهعليهوآله آغاز مىشود و به او نيز ختم مىگردد.
1) . «ربنا الذى اعطى كل شيئ خلقه ثم هدى» : پروردگار ما همان كسى است كه به هر موجودى آنچه را لازمه آفرينش او بوده داده سپس هدايت كرده است. طه /
2) . انى تركت فيكم الثقلين، احدهما اكبر من الآخر؛ كتاب اللّه عزّ و جلّ حبل ممدود من السماء الى الارض، و عترتى اهلبيتى. الا انهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض: من در ميان شما دو ثقل به يادگار مىنهم كه يكى از آن دو بزرگتر از ديگرى است؛ كتاب خدا - كه ريسمانى كشيده شده از آسمان به زمين است - و عترت من كه همان اهلبيت من هستند. آگاه باشيد كه اين دو هرگز از هم جدايى نپذيرند، تا كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. مسند احمد بن حنبل: ج 4 ص 54 ح 1121، عن ابى سعيد الخدرى.
3) . ابوهريره ماجراى غدير و خطبه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و حديث غدير را همراه با ماجراى حارث فهرى و نزول آيات سوره معارج نقل كرده است. بحار الانوار: ج 37 ص 176. به بيان علامه امينى اين سه آيه را سى نفر از علما و مفسران اهلسنت نيز در ارتباط با واقعه غدير نقل كردهاند. الغدير: ج 1 ص 226 - 239.
قرار بود بر اساس اين نقشه هدايتِ الهى، اولاد زهرا عليهاالسلام هاديان هر دوره باشند، تا قيام قيامت. پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه به نقشه هدايت پروردگار آشنا بودند - به صورتهاى مختلف آن را بيان فرموده، و در مكانهاى مختلف بر اين حقيقت تأكيد نمودند. لذا در ضمن آيات گوناگون از نقشهاى هاديان امتهاى گوناگون و رفتارهاى ايشان با پيامبرانشان براى مردم سخن گفتند. از باب نمونه:
قالَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله: لِكُلِّ نَبىٍّ وَصىٌّ وَ وارِثٌ، وَ إنَّ عَليّا وَصيّى وَ وارِثى: هر پيامبرى وصى و وارثى دارد، و على عليهالسلام وصى و وارث من است.(1)
عَن جابِرِ بنِ سَمُرَةَ، قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقولُ: لا يَزال هذَا الدينُ عَزيزٌ إلى إثنىعَشَرَ خَليفَةٍ. قالَ: فَكَبَّرَ الناسُ وَ ضَجُّوا. ثُمَّ قالَ كَلِمَةً خَفيَّةً. قُلتُ لأبى: يا أبَه، ما قالَ ؟ كُلُّهُم مِن قُرَيش.(2)
جابر بن عبداللّه انصارى: لَمّا أنزَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى نَبيِّهِ مُحَمَّدٍ صلىاللهعليهوآله: «يا أيُّهَا الَذينَ آمَنوا أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولو الأمرِ مِنكُم»(3)قُلتُ: يا رَسولَ اللّهِ، عَرَفنَا اللّهَ وَ رَسولَهُ، فَمَن أولو الأمرِ الَذينَ قَرَنَ اللّهُ طاعَتَهُم بِطاعَتِكَ ؟ فَقالَ صلىاللهعليهوآله: هُم خُلَفائى يا جابِر، وَ أئِمَّةٌ مُسلِمينَ (مِن) بَعدى؛ أوَّلُهُم عَلىٌّ بنِ أبىطالِبٍ عليهالسلام، ثُمَّ الحَسَنُ وَ الحُسَينُ عليهماالسلام، ثُمَّ عَلىُّ بنُ الحُسَينِ عليهالسلام، ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلىٍّ عليهالسلام المَعروفُ فِى التَوراةِ بِالباقِرِ وَ سَتُدرِكُهُ يا جابِرُ. فإذا لِقيتُهُ فاقرِأهُ مِنِّى السَلامَ. ثُمَّ الصادِقُ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ عليهالسلام، ثُمَّ موسَى بنُ جَعفَرٍ عليهالسلام، ثُمَّ عَلىُّ بنُ موسى عليهالسلام، ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلىٍّ عليهالسلام، ثُمَّ عَلىُّ بنُ مُحَمَّدٍ عليهالسلام، ثُمَّ الحَسَنُ بنُ عَلىٍّ عليهالسلام، ثُمَّ سَميّى وَ كَنيّى حُجَّةُ اللّهِ فى أرضِهِ وَ بَقيَّتُهُ فى عِبادِهِ، إبنُ الحُسَينِ
بنِ عَلىٍّ عليهالسلام. ذاكَ الَذى يَفتَحِ اللّهُ تَعالى ذِكرُهُ عَلى يَدَيهِ مَشارِقَ الأرضِ وَ مَغارِبَها. ذاكَ الَذى يَغيبُ عَن شيعَتِهِ وَ أوليائِهِ غَيبَةً لا يُثبتُ فيها عَلَى القَولِ بِإمامَتِهِ إلاّ مَنِ امتَحَنَ اللّهُ قَلبُهُ للإيمان(1):
چون خداوند بر پيامبرش محمد صلىاللهعليهوآله آيه: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد ... » را نازل فرمود، عرض كردم: يا رسول اللّه، ما خدا و رسول را شناختيم، اولوالامرى كه خداوند فرمانبرى از ايشان را در كنار فرمانبرى از شما آورده كيان اند ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
اى جابر ! آنها پس از من جانشينان من و امامان مسلمان هستند. نخستين ايشان على بن ابىطالب عليهالسلام است، و سپس حسن و حسين عليهماالسلام، و پس از او على بن الحسين عليهالسلام، و سپس محمد بن على عليهالسلام كه در تورات به باقر شهرت دارد. اى جابر، او را درك خواهى كرد. هر گاه او را ديدى سلام مرا به او برسان. سپس صادق جعفربن محمد عليهالسلام، سپس موسى بن جعفر عليهالسلام، سپس على بن موسى عليهالسلام، سپس على بن محمد عليهالسلام، سپس حسن بن على عليهالسلام، سپس حسن بن على عليهالسلام.
سپس همنام و هم كنيه من، حجت خدا در زمين و باقيمانده او در ميان بندگانش، فرزند حسين بن على عليهالسلام خواهد بود. همان كه خداوند والا نام به دست او خاور و باختر زمين را بگشايد، و همان كه از ديدگان شيعيان و اوليايش پنهان خواهد شد. در آن زمان جز كسى كه خداوند دلش را براى ايمان خالص كرده، كسى در اعتقاد به امامت او پايدار نخواهد ماند.
عَن سَلمانِ الفارسىِّ، قالَ: دَخَلتُ عَلَى النَبىِّ صلىاللهعليهوآله فَإذا الحُسِينُ عليهالسلام عَلى فَخِذَيهِ، وَ يُقَبِّلُ عَينَيهِ وَ يُقَبِّلُ فاهُ وَ يَقولُ: أنتَ سَيِّدٌ إبنُ سَيِّدٍ، وَ أنتَ إمامٌ إبنُ إمامٍ، وَ أنت حُجَّةٌ إبنُ حُجَّةٍ، وَ أنتَ أبو حُجَجٍ تِسعَةٍ، تاسِعُهُم قائِمُهُم عليهالسلام.(2)
چرا كوته نگران توجه نمىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها و بارها از حضرت موسى و عيسى و هارون و الياس و ... سخن گفتند ؟ از سخنان هدايت آميز ايشان و از رفتار قومشان و ... . به عنوان نمونه:
«وَ إذ قالَ موسى لِقَومِهِ يا قَومِ لِمَ تُؤذونَنى وَ قَد تَعلَمونَ إنّى رَسولُ اللّهِ إلَيكُم فَلمّا زاغوا أزاغَ اللّهُ قُلوبَهُم وَ اللّهُ لا يَهدِى القَومَ الفاسِقينَ»(1): « (به يادآور) هنگامى را كه موسى به قومش گفت اى قوم من چرا مرا آزار مىدهيد با اينكه مىدانيد من فرستاده خدا به سوى شما هستم هنگامى كه آنها از حق منحرف شدند خداوند قلوبشان را منحرف ساخت و خدا فاسقان را هدايت نمى كند» .
«وَ لَقَد آتَينا موسَى الكِتابَ وَ جَعَلنا مَعَهُ أخاهُ هارونَ وَزيرا»(2): «ما به موسى كتاب (آسمانى) داديم و برادرش هارون را ياور او قرار داديم» .
«وَ قالَ موسى لأخيهِ هارونَ اخلُفنى فى قَومى وَ أصلِح ... »(3): «و موسى به برادرش هارون گفت جانشين من در ميان قومم باش و (آنها را) اصلاح كن» .
«وَ نوحا إذ نادى مِن قَبلِ فَاستَجَبنا لَهُ فَنَجَّيناهُ وَ أهلَهُ مِنَ الكَربِ العَظيمِ وَ نَصَرناهُ مِنَ القَومِ الَذينَ كَذَّبوا بِآياتِنا إنَّهُم كانوا قَومَ سوءٍ فَأغرَقناهُم أجمَعينَ»(4): «و نوح را (به يادآور) هنگامى كه پيش از آن (زمان پروردگار خود را) خواند ما دعاى او را مستجاب كرديم و او و خاندانش را از اندوه بزرگ نجات داديم و او در برابر جمعيتى كه آيات ما را تكذيب كرده بودند يارى داديم چرا كه قوم بدى بودند از اين رو همه آنها را غرق كرديم» .
چرا از اين مسائل پند نمىگيرند ؟ آيا از اين همه تأكيد پيامبر صلىاللهعليهوآله تعجب نمىكنند ؟ ! آيا هيچ گاه دليل اين همه اصرار پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد تعيين اهلبيت عليهمالسلام و بر زبان آوردن نام ايشان را از خود نپرسيدهاند ؟ !
گويا ايشان چشمان خود را بر حقيقت بستهاند ! غافل از اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين كار قسمت ديگرى از نقشه هدايت پروردگار را به زيبايى بيان مىكند.
دختر پيامبر عليهاالسلام نيز در زمره معصومان است. او معصومهاى است كه براى احقاق حق امام زمانش بسيار كوشيد. معصومى براى دفاع از معصوم ديگر به پا خاست.
سرّ عصمت حضرت زهرا عليهاالسلام سرّ عظيمى است.(1)حضرتش پاره تن رسول خدا صلىاللهعليهوآله و محبوبه خدا بر روى زمين و ام الائمه عليهمالسلام است. غدير بيانگر پارهاى از نقشه هدايت و زهرا عليهاالسلام ترجمان اين واقعه عميق و مدافع اين نقشه هدايت است. آن حضرت مىداند كه اگر بر خلاف اين برنامه الهى عمل شود، آدميان به انحراف مىروند و راه شيطان باز مىشود. حضرت مىداند جدايى قرآن و عترت نقشه شيطان است، زيرا امر هدايت را غير ممكن مىسازد. او از اين بىتوجهىِ بىخردان دردمند است، و سعى مىكند آنچه را فراموش كردهاند به يادشان آورد.
زهرا عليهاالسلام بسيار كوشيد تا راه را روشن كند و انسانها را از گمراهى نجات بخشد. اما حيف كه همه پيام هدايت او را نشنيدند، و آنها هم كه شنيدند خوب عمل نكردند. كم هستند انسانهايى كه حقيقتا پيرو على و زهرا و اولاد ايشان عليهمالسلام باشند و پيروان حقيقى انگشت شمار اند !
صديقه طاهره عليهاالسلام بسيار كوشيد تا خطرات جدايى ثقلين را بيان كند. ولى گويا كوس شيطان گوشهاى ايشان را كر كرده بود و غفلت وجودشان را فرا گرفته بود.
1) . ... اللهم صلّ على فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها و السرّ المستودع فيها بعدد ما احاط به علمك. منتخب صحيفه مهديه: ص 273.
چه نزديك است انكار ولايت اينان و انكار ربوبيت پروردگار !
چه نزديك است انكار عصمت اينان و انكار حكمت پرودگار !
چه نزديك است انكار برگزيدگى ايشان توسط خدا و انكار هادى بودن پرودگار !
چه نزديك است انكار فضيلت ايشان و انكار عدل پروردگار !
باشد كه انسانها حكيمانه بينديشند و سرّ غدير را دريابند.
در همين رابطه، آيه و تفسير آن را يادآود مىشويم:
«وَ لَقَد صَدَّقَ عَلَيهِم إبليسُ ظَنَّهُ فَاتَّبعُوهُ إلاّ فَريقا مِنَ المُؤمِنينَ»(1): «همانا ابليس پندار خويش را در نظر آنان راست و درست جلوه داد پس او را تبعيت كردند مگر گروهى از مؤمنان» .
محمد خزاعى از امام صادق عليهالسلام روايت كرده است كه آيه فوق درباره غدير خم آمده است. چون پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام آنچه را كه بايد بگويد گفت و او را براى مردم (به عنوان امام و جانشين) نصب فرمود. ابليس فريادى كشيد تا ياران و شياطين را به دور خود جمع كند. وقتى آنها جمع شدند، گفتند: اى بزرگ ما ! اين فرياد چه بود ؟ ! گفت: واى بر شما ! امروز (روز غدير) همانند روز عيسى است (كه مردم را نسبت به آن حضرت به گمراهى افكندم) . به خدا قسم كه درباره واقعه امروز نيز مردمان را به گمراهى خواهم انداخت.
اينجا بود كه اين آيه از سوره سبأ نازل شد: «وَ لَقَد صَدَّق عَليهِم إبليسُ ... » . دوباره ابليس فرياد كشيد. شياطين مجددا به سوى او بازگشتند و گفتند: اى سيد ما ! اين فرياد دوم براى چه بود ؟ ابليس گفت: واى بر شما ! خداوند كلام مرا شنيد و آن را در قرآن حكايت كرد: «وَ لَقَد صَدَّقَ عَلَيهِم ... » . در اينجا ابليس سر خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: به عزت و جلالت سوگند كه اين گروه مؤمنان را نيز به ديگران ملحق خواهم كرد.
1) . سبأ / 20.
امام صادق عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بِسمِ اللّهِ الرَحمنِ الرَحيمِ (و اين آيه را تلاوت فرمود) : «إنَّ عِبادى لَيسَ لَكَ عَلَيهِم سُلطانٌ»(1): «همانا تو را بر بندگان راستين من سلطه و نفوذى نخواهد بود» .
ابليس براى بار سوم فرياد كشيد. شياطين به سوى او بازگشتند و گفتند: اى بزرگ ما ! اين فرياد سوم از چيست ؟ گفت: به خدا قسم از دوستداران و پيروان على است. اما پروردگارا ! به عزت و جلالت سوگند، معاصى و گناهان را چنان مزيّن سازم كه مورد خشم و غضب تو قرار گيرند.
امام صادق عليهالسلام فرمود: قسم به خدايى كه محمد صلىاللهعليهوآله را به حق برانگيخت، همانا شياطين بر سر مؤمنان هجوم آورند، بيشتر و فراوانتر از زنبورهايى كه بر (يك قطعه) گوشت باشند (تا او را به معصيت افكنند و از ولايت دور سازند) . اما مؤمن هرگز از دين و اعتقادش كاسته نشود.(2)
نتيجه
جريان غدير، جريانى است جاودان، به قدمت «اللّه هو الولى» . ذات مقدسى كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود. به عبارت ديگر: او هميشه ولىّ است و ولايت پروردگار هيچ گاه تعطيل نبوده و هيچ گاه تعطيل نخواهد شد. ولايت انبياء و اهلبيت عليهمالسلام - كه اولياء خدا هستند - نمايش ولايت پروردگار در روى زمين است.
خداى سبحان - كه مهربان و حكيم است - نقشه هدايت انسان را بسيار زيبا طراحى نموده است. در اين نقشه هدايت، انبيا عليهمالسلام هاديان امت هستند، و پس از ايشان اوصيائشان عهدهدار هدايت امت اند. پس هر نبى وصى پس از خود را معرفى مىكند، و پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله نيز در غدير چنين نموده است.
پس سرّ غدير همان ولايتى است كه از ابتداى تاريخ تا قيامت ادامه دارد، و سرّ ولايت هدايت است كه دليل آفرينش انسان است.
ولايت مطلقه الهيه(1)
امامت و ولايت در هر حدى محدود باشد در ماوراى آن حد زير سؤال مىرود، و مشكلاتى كه در صورت عدم تعيين امام قابل پيشبينى است در همان محدوده مطرح مىشود. لذا در غدير پس از ضمانتهاى مختلفى مانند افضليت، عصمت و علم كه از طرف پروردگار درباره دوازده امام عليهمالسلام داده شد، اختيار مطلق در امور دين و دنياى مردم از جهات مختلف به دست مقام عصمت سپرده شد كه به عنوان نايبان خداوند در زمين عمل مىكنند.
در كنار اين حقيقت، يكى از مفاهيمى كه در كلمه «صاحب اختيار» - كه در خطبه غدير آمده - نهفته است مفهوم حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة است. اين مفهوم در اين تعابير به چشم مىخورد: اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم، خليفه، وصى، مفروضالطاعة، نافذ الامر.
همچنين در آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ... »(2)- كه پيش از سفر حجة الوداع و در مدينه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد - خط ارتباط غدير با قرآن بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، و جا دارد آن را اينگونه به خاطر بسپاريم:
قرآن ولايت نبوى را اثبات مىكند. پيامبر صلىاللهعليهوآله همان آيه را در غدير به عنوان شاهد بر ولايت خود ذكر مىكند. آنگاه ولايت اميرالمؤمنين و امامان عليهمالسلام را به عنوان تفريع و ادامه ولايت خود بيان مىكند. سپس اين ولايت را به معناى تصميم گيرندگان در همه امور مردم توضيح مىدهد. آنگاه با ذكر ولايت سه امام، استمرار آن را از بقيه فرازهاى غدير به ما مىفهماند.
تأكيد خاص اين حديث بر جمله «لَيْسَ لَهُمْ مَعَهُ امْرٌ» است، يعنى با وجود آنان براى مردم امرى و اختيارى نيست. بايد گفت: قوام ولايت مطلقه امامان عليهمالسلام به همين
نكته است، يعنى اگر آنان صاحب فرمان على الاطلاق باشند هيچ كس ديگرى - حتى خود كسى كه دربارهاش تصميم گيرى مىشود - نبايد حق دخالت و رأى و نظر در آن موضوع داشته باشد.
ضمانت چنين فرمان قاطعى به معناى عصمت الهى فقط درباره امامان عليهمالسلام وجود دارد، و هر كسى را متقاعد مىكند كه در برابر دستور و نظر مبارك معصوم عليهالسلام، خود را تخطئه نمايد و فرمان او را مقدم بداند، كه در واقع فرمان خدا را مقدم داشته است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز در خطبه غدير نمىخواست فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مىخواست اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضحتر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيحتر و گوياتر از «مولى» پيدا نمىشود.
آنچه در كلمه مولى نهفته است اطلاق و عموميت ولايت و اختيار ايشان بر همه انسانها و در همه زمانها و مكانها و در هر شرايطى است.
و لذا در سومين بخش خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله امامت دوازده امام بعد از خود را تا آخرين روز دنيا اعلام فرمودند تا همه طمعها يكباره قطع شود. از نكات مهم در سخنرانى حضرت، اشاره به عموميت ولايت آنان بر همه انسانها و در طول زمانها و در همه مكانها و نفوذ كلماتشان در جميع امور بود، و نيابت تام ائمه عليهمالسلام را از خدا و رسول در حلال و حرام و جميع اختيارات اعلام فرمودند.
ولايتِ غدير، نتيجه گيرى ولايت مطلقه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله(1)
عظمت غدير اقتضا مىكند به بلنداى آن برنامهريزى داشته باشيم، و گمان نكنيم پيامى با آن عظمت را در گونههاى كم ابهت تبليغ مىتوان جلوهگر ساخت. احترام به مقام با عظمت غدير به ما فرمان مىدهد كه آن را در جذابترين و ارزشمندترين
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 107، 109. تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 170، 171.
گونههاى رسانهاى جلوهگر سازيم، و هر گونه تبليغى در رابطه با غدير را لايق شأن آن و به عظمت ساحت مقدس اولين مبلِّغ آن يعنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به انجام رسانيم.
يكى از اين راهكارهاى تبليغ غدير، ولايت مطلقه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به عنوان مقدمه غدير است:
اگر در غدير يادآورى صاحب اختيارى خدا و رسول صلىاللهعليهوآله مقدمه مناسبى براى ولايت صاحب غدير بود، امروز نيز اقرار همه موحدين به ولايت مطلقه الهى و اقرار مسلمانان به ولايت مطلقه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، مىتواند بهترين مقدمه براى درك صحيح صاحب اختيارى دوازده امام معصوم عليهمالسلام باشد، كه ولايتشان در غدير به صراحت و براى هميشه دنيا تا روز قيامت اعلام شد.
به تعبير ديگر: غدير نتيجهگيرى از رسالتى بود كه پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله بيست و سه سال در راه آن زحمت كشيد. پس غدير براى پيامبر صلىاللهعليهوآله، و پيامبر صلىاللهعليهوآله براى غدير، و هر دو بر محور خدا بودند. امام صادق عليهالسلام مراحل رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابلاغ پيام غدير را چنين بيان مىفرمايد:
خداوند عزّ و جلّ به پيامبرش فرمود: «فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب. وَ اِلى رَبِّكَ فَارغَب»(1): «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن. و به سوى پروردگارت رغبت نما» ؛ منظور اين است: آنگاه كه فراغت يافتى عَلَم و علامت خود را نصب كن و وصيتت را معرفى نما و فضيلت او علنا بيان كن.
آنگاه كه از حجة الوداع باز مىگشت آيه «يا اَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ ... »(2)نازل شد. حضرت مردم را ندا داد تا جمع شدند و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(3)
و به بيانى ديگر: صاحب اختيارى خدا مُسلَّم است، و صاحب اختيارى رسول صلىاللهعليهوآله بر گرفته از ولايت اللّه بر مردم است. صاحب اختيارى امام عليهالسلام نيز ادامه ولايت نبى صلىاللهعليهوآله است. در واقع براى اثبات ولايت الهى براى امام عليهالسلام، صاحب اختيارى پيامبر صلىاللهعليهوآله محوريت دارد. پيامبر صلىاللهعليهوآله با ظرافتِ تمام ارتباط اين مراحل سه گانه ولايت را تشريح نموده مىفرمايد:
خدا صاحب اختيار من است و به من از خودم صاحب اختيارتر است و در برابر دستورات او مرا امرى نيست؛ و من صاحب اختيار مؤمنينم و نسبت به آنان صاحب اختيارترم و در برابر من آنان را امرى نيست؛ و هر كس من صاحب اختيار اويم و نسبت به از او خودش صاحب اختيارترم على بن ابىطالب صاحب اختيار اوست و نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است و در برابر او برايش امرى نيست.(1)
تفكر بايسته درباره غدير(2)
يكى از تأكيدات اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب ريزىهاى غلط يا اشتباه است. در اين باره شش عبارت از كلمات ايشان را مىآوريم:
گاهى در كلام ايشان آمده است: غدير يعنى كمال دين با صاحب غدير(3)و اين بدان معناست كه با اعتقاد به كمالِ دين با غدير نوبت به اين همه تشكيك نمىرسد.
گاهى آمده است: غدير راهنمايى و نشان دادنِ ولى است(4)و اين بدان معناست كه ولايت امرى ثابت است و در غدير مورد آن نشان داده شده، نه اينكه پس از نشان دادن ولىّ تازه در مفهوم آن تشكيك كنيم.
گاهى آمده است: غدير يعنى خليفه الهى صاحب اختيار است(1)و اين بدان معناست كه در غدير صاحب اختيارى خليفه بيان شده و اگر آن را سلب كنيم چيزى از مفهوم خلافت و امامت نمىماند.
گاهى آمده است: غدير تجديد پيمان است(2)و اين بدان معناست كه غدير عنوان تازهاى نيست، بلكه همان مسير انبياى الهى است، كه مردم هميشه بايد پيرو راه خداوندى باشند، و در غدير يك بار ديگر اين پيمان ديرينه و ميثاق الهى را تجديد مىكنند.
5 . گاهى آمده است: غدير پايان رسالت و آغاز امامت است(3)و اين بدان معناست كه با شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و ختم نبوت راه خدا پايان نيافته است؛ بلكه ولايت بايد آغاز مىشود.
6 . گاهى آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من در روز غدير خم از مردم عهد و پيمان گرفتهام ... . مَثَل تو مثل بيتاللّه الحرام است كه مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(4)و اين بدان معناست كه مردم موظف به پيروى از امامند و بر امام دعوت مردم لازم نيست.
شيعيان در آيه اكمال(5)
مسئله «حبّ و بغض» اصل دين است، و با كنار گذاشتن آن يا نيافتن مناط آن نه تنها دين كامل نيست، بلكه جسمى بىروح خواهد بود. تعيين جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله در واقع حفظ روح اين جسم و كمال آن از اين جهت است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام همين نتيجه را از آيه اكمال بيان كرد و فرمود: منم كه خداوند درباره من و در حق من چنين نازل كرده است: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... »(1)، پس هر كس مرا دوست بدارد مسلمانِ مؤمن و با دينِ كامل خواهد بود.(2)
ارتباط ولايت با حبّ و بغض(3)
حديث «هَل الدّينُ إلاّ الحُبّ وَ الْبُغض»(4)از مهمترين اركان اعتقادى ماست. ولايت اهلبيت عليهمالسلام كه به معناى صاحب اختيار بودن آنان و اطاعت كامل مردم از ايشان است، لازمهاش محبت داشتن نسبت به آنان و بغض و كينه نسبت به دشمنان ايشان است. در اين باره سه جنبه در خطبه غدير بيان شده است:
سه نكته در اين باره فرمودهاند:
هر كس على عليهالسلام را دوست بدارد خدا او را دوست مىدارد، و هر كس على عليهالسلام را دشمن بدارد خدا او را دشمن مىدارد. در واقع مسئله حب و بغض ايشان به حب وبغض نسبت به خود خداوند برمىگردد.
دشمن اهلبيت عليهمالسلام مورد ذمّ و لعن خداوند است، و دوست ايشان مورد مدح خداوند است، و خدا او را دوست دارد.
خداوند در يك وحى و خطاب خاص فرموده است: «هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضبم بر او باد» .
در اين باره فرموده است: «پس هر يك از شما، طبق آنچه در قلبش از حب و بغض نسبت به على مىيابد عمل كند» ، يعنى هر كس قبل از عمل، بايد ببيند چه اندازه محبت يا بغض نسبت به اميرالمؤمنين عليهالسلام دارد و طبق آن عمل كند. از اين مطلب سه موضوع استفاده مىشود:
آنان كه حب اهلبيت عليهمالسلام را دارند قدرِ اين نعمت را بدانند، و به اقتضاى داشتن اين نعمت در اعمال حسنه كوشا باشند.
محبّان و شيعيان در راهِ محبت اهلبيت عليهمالسلام بيشتر كار كنند و عيار محبت خويش را بالا ببرند، و در راه ايشان و احياى امرشان فداكارى نمايند.
دشمنانِ اهلبيت عليهمالسلام بدانند كه تا ريشه و پايه را كه همان محبت ايشان است درست نكردهاند بيهوده خود را به اعمالى مشغول داشتهاند كه نزد خداوند بدون محبت آنان ارزشى ندارد. پس بهتر است اگر در فكر خودسازى و حركت در راه خدا هستند، اصلاح خود را از اين مرحله شروع كنند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در حديثى مىفرمايد: اِنَّما يَكْتَفى أحَدكُم بِما يَجِدُ لِعَلىٍّ فى قَلْبِه: هر يك از شما فقط به آنچه نسبت به على در قلب خود مىيابد اكتفا مىكند.(1)
حب اهلبيت عليهمالسلام درّ گرانمايهاى است كه به هر كس نمىدهند. اگر كسى آن را پذيرفت نشانه سعادت و تقواى اوست، و اگر كسى نپذيرفت نشانگرِ شقاوت اوست، و سزاوار نيست انسانهاى شقى به اين گوهر ناب دست يابند.
1) . بحار الانوار: ج 8 قديم ص 345.
نياز به غدير و امامت(1)
خداوند تبارك وتعالى فرموده است: «وَ لَو أنَّ أهلَ القُرى آمَنوا وَ اتَقَوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكاتٍ مِنَ السَماءِ وَ الأرضِ»(2): «و اگر اهلى شهرها و آبادىها ايمان مىآوردند يقينا بركاتى از آسمان و زمين بر آنان مىگشوديم» .
در سوره جنّ مىفرمايد: «وِ أن لَوِ استَقاموا عَلَى الطَريقَةِ لأسقَيناهُم ماءا غَدَقا»(3): «و اگر در طريقه حق پايدارى كنند حتما آنان را ار آب فراوانى سيراب خواهيم كرد» . پس مردم بايد اين قابليت را در خود احساس كنند كه نياز به امام معصوم عليهالسلام دارند و به او ايمان مستحكم آورند.
امام باقر عليهالسلام در تفسير اين آيه فرمودند: يَعنى «لَوِ استَقاموا» عَلى وِلايَةِ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ أميرِالمُؤمِنينَ وَ الأوصياءِ مِن وُلدِهِ وَ قَبِلوا طاعَتَهُم فى أمرِهِم وَ نَهيِهِم «لأسقَيناهُم ماءا غَدَقا» .(4)
حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا عليهاالسلام فرمودند: أما وَ اللّهِ لَو تَرَكوا الحَقَّ عَلى أهلِهِ وَ اتَّبَعوا عِترَةَ نَبيِّهِم، لَمَا اختَلَفَ فِى اللّهِ تَعالى إثنانَ، وَ لَوَرِثَها خَلَفٌ عَن سَلَفٍ وَ خَلَفٌ بَعدَ خَلَفٍ:
به خدا قسم اگر حق را براى اهلش رها مىكردند و از عترت پيامبر صلىاللهعليهوآله تبعيت مىنمودند، (يكتاپرستى در جهان تحقق مىيافت و) دو نفر با هم در توحيد اختلاف پيدا نمىكردند، و پيوسته در طول دوران اين يكتاپرستى را براى همديگر به ارث مىگذاشتند.
سپس فرمود: وَ لكِن قَدَّموا مَن أخَّرَهُ اللّهُ وَ أخَّروا مَن قَدَّمَهُ اللّهُ(1): ولى مقدم كردند كسى را كه خدا او را مؤخّر كرده، و مؤخّر كردند كسى را كه خدا او را مقدم كرده بود.
ارتباط غدير با هدف خلقت بشر(2)
غدير ارتباط مستقيم با هدف خلقت دارد، چرا كه غدير ترسيم كننده خط سير اساسى يك مسلمان، بلكه يك انسان است، كه اصل آن جهت اعتقادى و فكرى است و جهات تشريعى و اخلاقى و عاطفى از آن منشعب مىشود. لذا بيان ابعاد و دلالتهاى ماجراى غدير مىتواند جوانب مختلف زندگى مارا يك جا و به صورت پايهاى حل كند.
كسى كه موازينش در روز قيامت سنگين است، او اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام است. يعنى كسى كه ولايت على عليهالسلام را بپذيرد ميزانش سنگين است و هم پسنديده است. و اما كسى كه موازينش سبك شد و ولايت على عليهالسلام را انكار نمود، مادرش هاويه - طبقهاى از جهنم - است، و آن آتشى است كه خداوند آن را مادر و مأواى منكر ولايت قرار مىدهد.(3)
پس آن امر عظيم كه سبب تحقق هدف خلقت است، مىبايست به تمام مردم ابلاغ شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله از اول بعثت مكررا به اين مسئله اشاره مىفرمود، ولى در روز غدير اعلام همگانى گذاشته و مردم را فراخوان عمومى كردند كه: من كنت مولاه فهذا على مولاه؛ يعنى قبول ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله در گرو قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
پايه گذارى هدف غدير از آغاز خلقت(4)
انسان به فكر فرو مىرود كه اين جهان هستى و اين مخلوقات از كجا آمده و به كجا
ختم مىشود، و اصلاً همه اين موجودات بالاخص انسان براى چه آفريده شده و پا به عرصه وجود گذاشتهاند ؟ ولى كسى نمىتواند پاسخگوى اين سؤال باشد مگر خداى تبارك و تعالى، چرا كه او خالق و آفريدگار همه هستى است.
با مراجعه به متون كتب آسمانى و نصوص وارده از جانب حجج الهى به اين جواب خواهيم رسيد كه: «وَ ما خَلَقتُ الجِنَّ وَ الإنسَ إلاّ لِيَعبُدونَ»(1): «جنّ و انس را نيافريدم جز براى اين كه عبادتم كنند» ؛ يعنى از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند. پس مهمترين هدف خلقت يكتاپرستى و توحيد و بندگى خداى متعال است.
خداوند بشر را با عقل و فطرتى كه به آنها بخشيده تنبيه داده، و با قرار دادن پيامبران الهى عليهمالسلام آنها را به سوى كمال و يكتاپرستى راهنمايى مىفرمايد: «لَقَد أرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَ أنزَلنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ الميزانَ لِيَقومَ الناسُ بِالقِسطِ»(2): «ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند» .
يكى از خواص فرستادن پيامبران عليهمالسلام اين است كه براى كسى عذر باقى نمانده و حجت بر ايشان تمام مىشود: «مُبَشِّرينَ وُ مُنذِرينَ لِئلاّ يَكونَ لِلناسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةً»(3): « (پيامبرانى كه) بشارت دهنده و بيم دهنده بودند تا بعد (از اين پيامبران) حجتى براى مردم بر خدا باقى نمان» .
وظايف مردم نسبت به على عليهالسلام در خطبه غدير(4)
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، تكليف و وظيفه مردم را نسبت به ولايت حضرت على عليهالسلام چنين تعيين نمودند:
نسبت به على عليهالسلام گمراه نشويد و از او فاصله نگيريد و از ولايت او سرپيچى نكنيد. او كسى است كه به حق هدايت مىكند و به حق عمل مىكند و باطل را نابود و نهى مىكند.
على عليهالسلام را بر ديگران برترى دهيد كه خدا او را برترى داده، و امامت او را بپذيريد كه خدا او را امام شما قرار داده است.
از مخالفت با على عليهالسلام بپرهيزيد، زيرا خداوند توبه كسى را كه ولايت او را انكار كند نخواهد پذيرفت، و سزاى آن آتشى است كه مردم و سنگها هيزم آن خواهند بود. آتشى كه براى كافران آماده شده است.
در سخنان من شك و ترديد به خود راه ندهيد. هر كسى در رسالت من ترديد كند كافرى همانند كافران جاهليت است، و هر كسى در برخى از سخنان من شك كند در همه گفتارم شك كرده، و شك كننده در گفتارم در آتش جهنم (و عذاب) خواهد بود.
مبانى خطبه غدير در مسائل مرتبط با ولايت(1)
در مسائلى كه با ولايت مرتبط است و در دو بُعد اعتقاد و عمل جلوه مىكند، در خطبه غدير مبانى مستحكمى ارائه شده كه قابل جمع بندى در عناوين زير است:
جايگاه عظيم قرآن، كه در اين باره چهار موضوع مطرح شده است: منزلت قرآن، مطالعه قرآن، تفسير قرآن، رابطه قرآن با اهلبيت عليهمالسلام.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 68 .
پاسخگويى امام عليهالسلام به نيازهاى علمى بشر، كه در اين باره از دو جهت مهم ياد شده است: يكى كيفيت و ارزش علم ايشان، و ديگرى نتيجه وسعت علم ايشان.
ضوابط كلى درباره حلال و حرام، كه در اين باره دو ضابطه كلى مطرح شده است. درباره احكامى كه تا آن روز بيان شده بود حضرت اعلام كرد كه هرگز از آنها برنمىگردد و هيچ تغييرى در آنها ايجاد نخواهد شد. درباره احكام باقيمانده مردم را به على و يازده امام عليهمالسلام بعد از او تا روز قيامت ارجاع داد.
كلياتى درباره امر به معروف و تبليغ، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره دو جهت مهم را يادآور شد: يكى اينكه مصدر و مرجع براى شناخت معروفها و منكرها امامان معصوم عليهمالسلام هستند، و ديگر اينكه آموختن و به خاطر سپردن و تغيير ندادن شرط ابلاغ است. وسعتِ دائره تبليغ را نيز تا آنجا اعلام كرد كه هر كس اطلاع پيدا كرد بايد ديگرى را متذكر شود.
در اين باره براى پدران نسبت به فرزندان و فاميل نسبت به يكديگر وظيفه خاصى تعيين كردند. سپس به طور عام اعلام كردند كه حاضران براى غايبان و دور و نزديك بايد در راه تبليغ انجام وظيفه كنند.
نكاتى مهم درباره نماز و زكات و حج، كه در اين باره ضمن تأكيد بر اين اركان مهم دين، هر سؤالى درباره آنها را به امامان بعد از خود ارجاع دادند.
با توجه به فصاحت و بلاغت و كارهاى استثنائى در سخنرانى غدير و دقت در محورهاى سخن در اين خطابه عظيم، درمىيابيم كه فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير با آمادگى و پيش بينى فوق العادهاى براى متن آن ايراد شده، به گونهاى كه بتواند ابديت
آن را تضمين نمايد، و در طول قرنهاى پس از غدير همواره از طراوت و جذابيت لازم براى همه نسلها برخوردار باشد.
پيامى جاودانى و همگانى(1)
يكى از روشهاى تحليل و بررسى يك واقعه، نگاه جريانوار به آن واقعه است. يعنى ارتباط آن با گذشته يا ارتباط آن با آينده. اينكه خود نتيجه چه جرياناتى است و در پى آن چه جرياناتى خواهد بود، و اينكه نقاط مختلف در يك روند آيا با هم مرتبط هستند يا نه ؟
در يك منحنى اگر چند نقطه آن در دست باشد، مىتوان با تخمين مناسب منحنى را ترسيم و معادله آن را جست، و بالعكس. در اين صورت ارتباط عمقى بين نقاط از زبان قاعده منحنى - يا همان معادله - بيشتر معلوم مىگردد.
در نگاه شيعيان، روزهاى مهمى خط تاريخ هدايت آسمانى را تشكيل مىدهند؛ از حضور و ظهور پيامبران عليهمالسلام تا ظهور پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله. و اما از بعثت پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله تا انتهاى اين مقطع از تاريخ بشرى، چند نقطه حساس و مهم شمرده مىشود. نظير: بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله ، غدير، عاشورا، ظهور منجى نهائى و جهانى يعنى حضرت قائم عليهالسلام.
مثلاً اگر در زيارات امام حسين عليهالسلام دقت كنيم، مضمون اين ارتباط را پى مىبريم. در اين زيارات از سويى يادى از نقاط و اشخاص عمده خط هدايت پيش از ايشان مىشود، و از سوى ديگر تاريخ تا عاشورا پايان يافته و نافرجام تلقى نمىشود، بلكه اشاره به آينده خط هدايت آسمانى شده است. تا جايى كه در همين جا، تقاضاى حضور در آن صحنه مىشود: ان يرزقنى طلب ثاركم مع امام منصور من اهلبيت محمد عليهمالسلام: از خدا مىخواهم كه پيگيرى خون شما را همراه با امام معصوم از اهلبيت پيامبر عليهمالسلام نصيبم كند.
1) . موعود غدير حسينى : ص 7 - 32.
نظير اين عبارت در زيارات مختلف مكررا ديده مىشود. در يكى از زيارات امام حسين عليهالسلام - كه منسوب به حضرت صادق عليهالسلام مىباشد - حضرت به خدا عرضه مىدارد: وَ اجعَل لَهُم إماما مَشهورا، توشَكُ فَرَجَهُم وَ توجِبُ تَمَكُنَّهُم وَ نُصرَتَهُم، كَما ضَمِنتَ لأوليائِكَ فى كِتابِكَ: «وَعَدَ اللّهُ الَذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ كَمَا استَخلَفَ الَذينَ مِن قَبلِهِم وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الَذِى ارتَضى لَهُم(1):
و خدايا قرار ده براى ايشان روزگاران مشهور (آشكار) ى كه فرج آنها نزديك باشد و موجب تمكّن و نصرت ايشان باشد چنانچه در كتابت براى اولياء خود تضمين كردهاى و فرمودهاى: «خداوند به كسانى از شما كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند وعده داده كه حتما و حتما ايشان را در زمين جانشين نموده و دين مورد رضايت خود را تمكين نمايد» .
و نيز در استجابت زيارت امام حسين عليهالسلام در زمانهاى ويژه قدسى مثل عيد فطر و عيد قربان و شب قدر و عيد غدير و ... ، اين ارتباط بيشتر درك مىشود.(2)
با اين مقدمه مىگوييم:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در آخرين سال عمر خود، همه مسلمين را به حج به همراه خودشان فراخواندند تا مناسك حج را با حضور شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله به خوبى فراگيرند. از گوشه و كنار سرزمينهايى كه مسلمين در آنجا حضور داشتند. مسلمانان گرد آمدند و دهها هزار نفر در اين مراسم شركت داشتند. در بعضى روايات تعداد هفتاد هزار نفر - به
1) . نور / 55 : در مورد مصداق اين آيه، حضرت صادق عليهالسلام به عبداللّه بن سنان مىفرمايد: نزلت فى على بن ابىطالب و الائمه من ولده عليهمالسلام «و ليمكّننّ لهم دينهم ... » ، عنى به ظهور القائم عليهالسلام. تفسير كنز الدقائق: ج 2 ص 339.
2) . با تأمل در چند صفحه گذشته، مىتوان گفت: همانطور كه بعثت و ظهور جهانى و فرا گيرند، غدير و عاشورا نيز فرا گيرند و اختصاص به جمعيت خاصى ندارند. به خطابهاى «معاشر الناس» پيامبر صلىاللهعليهوآلهدر خطبه غدير توجه شود. چنانچه حضرت قائم عليهالسلام در اعلان عمومى خود خطاب «ايها الناس» را به كار مىبرند.
تعداد افرادى كه حضرت موسى عليهالسلام هنگام غيبت كوتاه خود هارون عليهالسلام را به جانشينى برايشان معرفى نمود - ذكر شده است.(1)
افراد همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه و برخى از شهرهاى ديگر به سمت مكه گسيل شدند. حضرت على عليهالسلام هم كه در آن زمان از طرف پيامبر صلىاللهعليهوآله به يمن رفته بود به همراه عدهاى خود را به مكه رساند، و از ميقات يلملم محرم شده و به جمع حجاج پيوستند.
اعمال لازم انجام شده و چنانچه مىدانيم در روز عرفه همه در صحراى عرفات وقوف داشتند.(2)روز نهم ذيحجه عرفه، و روز دهم عيد قربان است، و تا روز 12 و 13 حجاج در منى هستند. اين ايام را ايام تشريق گويند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در ايام تشريق و گويا در عرفات و پس از نزول آياتى از قرآن، از جمله ابتداى آيه 67 سوره مائده: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» : اى پيامبر آنچه را كه از طرف پروردگارت به سويت نازل شده تبليغ كن، مردم را گرد مىآورند و براى ايشان سخنرانى مىكنند.
در اين سخنرانى، پيامبر صلىاللهعليهوآله با اشاره به نزديك شدن زمان رحلت خود بعضى از اصول اجتماعى، اقتصادى و حقوقى را براى مردم بيان مىكنند. از جمله نفى ربا، رعايت ماههاى حرام، رعايت حقوق زنان و همسران و رعايت حقوق خون و آبروى مسلمانان و ... ، و در پايان به صراحت اعلام مىدارند: اللّهُمَّ اشهَد إنّى بَلَّغتُ.(3)
در اين سخنرانى حضرت مردم را به تمسك به قرآن توصيه مىكنند، و نسبت به مواردى كه تذكر دادند به همه تكليف مىكنند كه حاضران به غائبان مطالب را برسانند: ألا فَليُبَلِّغ شاهِدُكُم غائِبَكُم.
در بعضى از گزارشات آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرفات به طور غير عمومى فرمايشاتى در وصف مقام حضرت على عليهالسلام مىفرمايند و تأكيد بر پيروى از ايشان پس از حيات خود مىكنند.(1)
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله در آخرين لحظات خروج از منى سخنرانى كوتاهى براى مردم مىكنند، و ضمن برشمردن نكاتى در مورد اسلام و دين مىفرمايند: اساس اسلام محبت ما اهلبيت عليهمالسلام است.(2)
در بعضى متون ذكر شده در روز چهاردهم ذيحجه، جبرئيل بدون اينكه ديده شود به حضرت على عليهالسلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام مىكند، و در پى آن پيامبر صلىاللهعليهوآله به تعدادى از اصحاب نيز دستور مىدهند كه ايشان نيز به حضرت على عليهالسلام به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنند. سپس به بلال مىفرمايند: در مردم ندا كن فردا كسى به جز معلولان و ناتوانان باقى نمانند و همه به سمت غدير خم حركت كنند.(3)
و نيز در برخى گزارشات آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز پانزدهم ذيحجه و قبل از ترك مكه، سخنرانى مفصلى در مورد آينده مسلمين و چالشهاى پيش رو ايراد كردند. در اين سخنرانى مواردى را كه مسلمين به آنها مبتلا مىشوند به عنوان علائم و حوادث پيش از قيامت يا قيام نهايى ذكر مىفرمايند. از جمله:
تضييع نماز، پيروى از شهوات، فروختن دين به دنيا، حكومت امراى ظالم، جريان امور به دست خيانتكاران، رواج دروغ، جفا به پدر و مادر، رواج روابط نامشروع، برقرارى نماز جماعت با دلهاى پركينه، رواج طلاق و ربا و غنا، برگزارى مناسك حج و غيره براى ريا و تفاخر و تفريح، به سخن آمدن افراد كوتهفكر و ... .(4)
همانطور كه ملاحظه مىكنيد، با در نظر گرفتن اين گزارشها پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهند مردم را براى يك برنامه دراز مدت و مهم و فراگير آماده كنند. نگاه به آينده و راه حل برون رفت از بحرانهاى آتى تا روز قيام يا قيامت، بلكه توصيهها و الزامها براى اين كه در آينده به اين بحرانها دچار نشوند.
با مطالعه و دقت و تأمل در متن مفصل سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير به اين نتيجه خواهيم رسيد كه موضوع يك امر مقطعى نيست، بلكه مطلبى است همه جانبه و دراز مدت.
به هر حال، پيامبر صلىاللهعليهوآله روز هجده ذىحجه در محل غدير خم دستور توقف و الصلاة جامعة مىدهند، و اينكه پيكهاى سريع رفتگان را باز گردانند و منتظر جاماندگان مىشوند تا همه حاضر باشند.
در اينجا سخنرانى مفصلى ايراد مىفرمايند، كه چند نكته در اين سخنرانى و خطبه عظيم قابل توجه است:
نكتهاى كه قابل تأمل و تقريبا منحصر به فرد اين سخنرانى است، تكرار قابل توجه عبارت «معاشِرَ الناسِ» يعنى اى گروه مردم مىباشد. شايد به سنجه كنونى، اين سخنرانى حدود يك ساعت و كمى بيشتر به طول انجاميد. در اين مدت، حضرت 54 مرتبه در ابتداى هر فراز تأكيد مىكنند «مَعاشِرَ الناسِ» . يعنى به طور ميانگين كمتر از هر 2 دقيقه يكبار توجه مردم را به مطلب جلب مىكنند.
قابل توجه اينكه نفرمودند: أيُّهَا المُؤمِنونَ، أيُّهَا المُسلِمونَ يا ... ، يعنى مخاطب را با عنوان مؤمنين يا مسلمين در نظر نگرفتهاند، بلكه هر كس كه جزء انسانهاست و هر كس كه از «مردم» است مخاطب در نظر گرفته شده، كه گوياى فراگير بودن مطلب براى همه مردم مىباشد. به نظر مىرسد اين تأكيد مكرر مىتواند به دلائل زير باشد:
يك. مطلب به همه مردم مربوط مىشود و نه عدهاى خاص، و كسى نبايد خود را فارغ و بىارتباط با موضوع بداند.
دو. خطاب اختصاص به مسلمين حاضر در صحراى غدير ندارد، بلكه به همه انسانها مربوط است.
سه. چه بسا عواملى براى كم توجه شدن برخى به موضوع و سخنرانى باعث مىشد، كه حضرت با اين خطاب توجهها را مجددا جلب فرمايد. اين مراقبت در برابر پرت شدن حواس مخاطبين فقط مربوط به آن جمع و زمان خاص نبوده و حضرت احتمال اين حواسپرتى را براى زمانهاى بعد هم مىدانند.
چهار. زمينه تفكر و تأمل هر كس را ايجاد نموده و هر كس را به تنهائى مسئول قرار دهند. يعنى اگر احيانا جوّ جامعه به نحوى ديگر پيش رفت، هر يك به تنهايى در برابر اين سخنان و اين موضوعات مستقلاً مسئول است.
در اين سخنرانى و چند سخنرانى ديگر نزديك به همين موضوع ملاحظه مىشود، اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از حاضرين مىخواهند كه مطالب را به غائبين برسانند؛ فَليُبَلِّغِ الشاهِدُ الغائِبَ. حضرت اين وظيفه را براى هميشه تاريخ بر دوش همگان مىگذارند كه آنهايى كه اين مطلب را فرا گرفتند بايستى به ديگران برسانند.
در جاى جاى سخنرانى، مردم را با مطلب پيوند مىدهند. به صورت اقرار گرفتن از ايشان و نيز و به ويژه اينكه از همگان بيعت مىگيرند و عبارت جالبى را براى مردم مىگويند تا ايشان تكرار كنند: نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلوبِنا وَ أنفُسِنا وَ ألسِنَتِنا وَ أيدينا: با تو بر قبول اين موضوع بيعت مىكنيم، با قلوبمان، جانهايمان، زبانهايمان و دستانمان.
توجه داريم كه اين آخرين سخنرانى حضرت مىباشد، و خود ايشان لازم مىدانند كه اين امر را تذكر و توجه دهند. لذا مىفرمايند: مَعاشِرَ الناسِ، إنَّهُ آخِرُ مَقامٍ أقومُهُ فى
هذَا المَشهَدِ. فَاسمَعوا وَ أطيعوا وَ انقادوا لأمرِ رَبِّكُم: اى مردم، اين آخرين مقامى است كه در اينجا ايستادهام. پس گوش كنيد و اطاعت كنيد و فرمانبر امر پروردگارتان باشيد.
يعنى گويا عصاره يك عمر ابلاغ رسالت و راهگشائى براى يك تاريخ را در اين جلسه ابلاغ نمودهاند. در يك تشبيه نازل، مثل استادى كه پس از يك ترم دانشجويان را در جلسه آخر براى آمادگى به امتحانى كه در پيش دارند دعوت مىنمايد، آنچه او در آن جلسه مىگويد خلاصه و اصل مطلب است، و توجه ويژه به مطالب آن جلسه ضامن موفقيت دانشجويان است.
خصوصا كه از نظر احساسى، حضرت اشاره به رحلت خود مىكنند. پيغمبرى كه عمرى به گونهاى با مردم زندگى كرده كه همه مديون و مرهون اويند، و اينك مىخواهد از مردم خداحافظىكند؛ نه موقت كه براى هميشه.
در اين سخنرانى و موارد مشابه اين سخنرانى، پيامبر صلىاللهعليهوآله خدا را شاهد و گواه مىگيرد؛ يعنى غير از اينكه از مردم اقرار به ابلاغ مىگيرد، خدا را به شهادت مىطلبد و عرض مى كند: خدايا شاهد باش كه من ابلاغ كردم. آيا همين عبارت حكايت از يك پيشبينى تاريخى ندارد ؟
در حالى كه همه مىدانيم خدا هميشه شاهد اعمال ماست. اما اينكه مىفرمايد: اللّهُمَّ فَاشهَد، چه پيامى دارد ؟
به هرحال اين نكات ضمن توجه دادن به اهميت موضوع، جاودانگى و فراگيرى و همه جانبگى موضوع را مىرساند.
هم پيوندى تكوين غدير و اراده تكوينى خداوند(1)
از برجستگىهاى گفتمان غدير، همپيوندى تكوين غدير و اراده تكوينى خداوند
1) . مجموعه مقالات كنگره بينالمللى غدير و انسجام اسلامى: ص 268 - 296.
است. مفاد آيه 68 سوره مائده دليل روشن بر اراده الهى بر تحقق و تكوين غدير است. گفتمان صورت گرفته در آيه و درخواست جدى و محكم خداوند از پيامبر صلىاللهعليهوآله به گونهاى است كه عدم تحقق را غير متصور مىسازد، و به تبع اراده الهى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله عنان سخن را متوجه موضوع اصلى كرده، كه همان خواست الهى است. خداوند صريحا فرموده كه فرمان قاطعى از سوى خداوند آمده تا مطلب مهمى را درباره على بن ابىطالب عليهالسلام بيان كنم، و گر نه رسالت خود را نرساندهام و از عقاب خداوند بيم دارم !(1)
بىترديد بايد تصديق نمود «خواست خداوند» از جمله دلائل و عوامل مؤثر در جاودانگى گفتمان غدير است، كه بايد آن در احياء و هدايت انديشههاى متعالى همواره بايد جاودانه بماند.
غدير در سايه تهديدات الهى(2)
يكى از جوانب زيباى غدير، تأييدات خداوند در غدير به شكلها مختلف است:
آنچه در تاريخ و به نقل شيعه و اهلسنت به وضوح مىبينيم اينكه قريش و هم فكرانشان همان كسانى بودند كه براى دور كردن امر خلافت و امامت از بنىهاشم و به ويژه اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام ترفندهاى گوناگون به كار مىبستند، و در برابر پيروى و دنبالهروى از آن حضرت در تمام موضوعات كوچك و بزرگ ايستادگى مىكردند.
آنها مىديدند رسول خدا صلىاللهعليهوآله در هر موضع و موقعيتى از او نام مىبرد و بر امامت او صحه گذارده و حتى پافشارى مىكند، تا آنجا كه اين مسئله منتهى شد به واقعه غدير. از جانب ديگر، به مصلحت ايشان نبود كه اين موضوع در مقابل ديدگان جمعيت
انبوهى - از همه نقاط و سرزمينها براى اداى مناسك حج گرد آمده بودند - اعلام شود. از اين رو، به اخلال و اغتشاش در ميان سخنان حضرت مبادرت ورزيدند !
همين قريش اندكى پس از اين حادثه، مستقيما وارد عمل شدند؛ به منزل آن حضرت رفتند و از او خواستند توضيح دهد بعد از اين امامان چه خواهد شد ؟ جواب اين بود: سپس فتنه و آشوب خواهد بود. يا به روايت صحيحتر: فرج و گشايش خواهد بود. چنانكه خزّار نيز اينگونه روايت كرده است.(1)
در اين ميان، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىديدند كه تنها اشارهاى به اين موضوع آنها را به اين درجه از تندروى و ستيزه با خواست خداوند متعال و شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله واداشته است، بدون آنكه شرافت مكان و خصوصيت زمان و قداست گوينده و مقام و منزلت او ذرهاى مانع آنها شده باشد !
با اين حال، اگر آشكارا از آن حضرت نام برده و اين موضوع را بيان كند چه خواهد شد ؟ چه بسا واكنشى از آنها سر زند كه تلختر و ناگوارتر و زشتتر و پرمخاطرهتر از امور گذشته، نسبت به اسلام و آينده آن باشد.
در چنين موقعيتى بود كه تهديد الهى بر ايشان نازل شد و مسئله را تمام كرد و پايه كار را محكم نمود، و بر آنان آشكار شد كه از ايستادگى در برابر خواست خداوند براى اقامه حجت به صورتى كه او اراده فرموده و بر آن خشنود مىگردد، عاجز و ناتوان اند. همچنين دريافتند كه ادامه برخورد علنى و آشكار با اين موضوع آنها را به نبردى واقعى و رو در رو با خدا و پيامبر او مىكشاند. پس چارهاى جز پذيرش و تسليم نيافتند.
خصوصا بعد از آنكه خداوند متعال به آنها فهماند كه عدم ابلاغ و نرساندن اين موضوع در حكم نرساندن اصل و اساس دين و رسالت است: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ
1) . كفاية الاثر: ص 52 .
رِسالَتَهُ» .(1)اين آيه براى آنان به معناى بازگشت به نقطه اول و مكان آغازين و شروعى دوباره بود. حتىاگر بار ديگر به جنگهايى مثل بدر و احد و خندق و نبردهايى اين چنين كه مسلمانان در مقابل مشركان و براى تحكيم و استوارسازى پايههاى دين و ابلاغ آن در آنها غوطهور شدند، منجر شود.
البته براى آنان روشن بود كه ادامه اين كار در اندك زمانى به ناكامى و رسوايى آن و بر باد رفتن تمام فرصتها و آرزوهايشان براى دستيابى به امتيازى كه به آن اشاره كرديم مىانجاميد، و بدون آن امتياز نيز مصيبت و بلاى قطعى و نابودى حتمى در انتظارشان بود. از اين رو، با سياستى خائنانه و فريبكارانه در مقابل آنچه واقع شده بود تسليم شده، و در برابر اين تندباد سر فرود آوردند.
پس از آن نيز با بيعتى كه براى اميرالمؤمنين على عليهالسلام در روز غدير از آنان گرفته شد، حجت برايشان تمام گشت. و نه فقط بر آنها بلكه بر تمامى امت اقامه حجت شد، و البته هدف نيز جز اين نبود.
اما اين تعهدشان ديرى نپاييد و اندكى بعد، پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شهادت رسيد و آنان احساس امنيت و قدرت كردند، اين بيعت را شكستند:
«فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ»(2): «هر كس پيمان شكست بر خود شكسته است» .
«وَ ليَحمِلَنَّ أثقالَهُم وَ أثقالاً مَعَ أثقالِهِم وَ لَيُسألُنَّ يَومَ القيامَةِ عَمّا كانوا يَفتَرونَ» .(3)
گاه اين سؤال به ذهن بعضى خطور مىكند كه: چگونه مىتوان پذيرفت كه دهها هزار نفر از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خلاف مسيرى كه آن حضرت در مسئله خلافت
و امامت ترسيم نموده گام بردارند ؟ در حالى كه آنان همنشينان آن بزرگوار بوده، با ورع و تقواى ايشان تربيت شده بودند و خداوند عزّ و جلّ نيز آنها را در كتاب خويش ستوده و به فضل آنها اشاره نموده است. همچنين آنها بودند كه در راه دين ايثار نموده، با جان و مالشان در راه آن جهاد كردند.
پاسخ اين است: آنچه گروهى در مورد صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتهاند تا حدى اغراق آميز به نظر مىرسد، زيرا آن عده كه در حجة الوداع و اندك زمانى قبل از وفات نبى اكرم صلىاللهعليهوآله همراه آن حضرت مناسك حج را به جا آوردند، گر چه بالغ بر دهها هزار نفر بودهاند، اما همه آنان در شهر پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى مدينه ساكن نبوده، مدت مديدى با ايشان زندگى نكرده بودند تا آن حضرت فرصت يافته باشد آنها را تربيت و تزكيه نمايد و با احكام و معارف اسلام آشنا كرده و تعليمشان دهد.
بلكه بيشتر آنان از سرزمينها و نقاط دور و نزديك مدينه آمده بودند و نخستين بار بود كه به فوز ديدار رسول خدا صلىاللهعليهوآله نايل مىشدند. البته برخى از آنان پيش از اين و بعضى نيز بعد از آن مراسم حضرت را در فرصتهايى كوتاه زيارت كرده، و گروهى نيز پس از ماجراى غدير پراكنده شده و به نزد قبيله و سرزمين خود رفتند و ديگر حضرتش را زيارت نكردند.
علاوه بر اين شايد بتوان گفت - بلكه قطعا اين چنين بوده - كه بيشتر آن جماعت پس از فتح مكه يعنى در سال نهم هجرى اسلام آورده بودند و از اسلام جز اسمى و از دين جز رسمى، آن هم در حد پارهاى امور ظاهرى و اندك، مطلب ديگرى نمىشناختند.
اما آنان كه بعد از واقعه غدير همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله ماندند، تنها عده اندكى بودند كه در مدينه سكنى داشتند؛ شايد دو هزار نفر يا كمى بيشتر يا كمتر از اين. تعدادى از اين جمع نيز خادمان و كنيزان و وابستگان غيرمسلمان بوده و گروهى را نيز منافقين و كسانى كه به نفاق و دورويى خو كرده بودند تشكيل مىدادند، و خداوند از وجود
آنها در جمع مسلمانان خبر داده بود. اينان هم در مدينه و هم در اطراف آن ساكن بودند و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنها را به صورتى واضح مشخص نكرده، خداوند بايد آنها را معرفى مىفرمود.
علاوه بر اينها، گروه ديگرى از مردم مدينه نيز در اين جمع بودند كه ميزان لازم از درك و شعور دينى و احكام و معارف و سياستهاى آن را نداشته و تنها به زندگى روزمره و تجارب و خوشگذرانى خود مشغول بودند، و هر گاه سود و منفعت يا سرگرمى مىيافتند پيامبر صلىاللهعليهوآله را رها نموده و به سراغ آن مىرفتند.
همچنين جمع بسيارى از آنان در معرض تهديد پيامبر صلىاللهعليهوآله، مبنى بر آتش زدن خانههايشان قرار داشتند، زيرا نماز جماعتى را كه آن حضرت شخصا اقامه مىفرمود تحريم كرده بودند، و از اين ميان دستهاى نيز براى خود مسجدى ساخته و در آنجا جمع شده و جماعت مسلمانان را ترك كرده بودند ! اين مسجد - همانطور كه مشهور و معروف است - مسجد ضرار نام گرفت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را تخريب نمود.
نتيجه سخن اينكه در عرصه منازعات و فعاليتهاى سياسى، غير از جاهطلبان و متنفذّين قريش - كه از قدرت و مكنت در تمام منطقه برخوردار بودند - و گروه اندكى از غير قريشيان كسى باقى نماند. آنان نيز امور را به سمت و سوى مصالح خويش و تثبيت استيلاى خودشان طرحريزى كردند و مردم را با شگردهاى مختلف تحريك نموده، منافع خود را در اين ميان با ترفندهاى سياسى - كه دير زمانى نزد آنها بود - استحكام مىبخشيدند.
همچنين آنان از نقاط ضعف سادهلوحان و سادهانديشان يا كسانى كه هنوز ايمان در قلبهايشان محكم نشده، عِرق قبيلهاى آنها را رهبرى كرده و بر تفكرات و روحياتشان رسوبات جاهليت سيطره داشت. آنان كه از اسلام لطمه خورده بودند و دين امتيازاتى را كه استحقاق آن را نداشته و به ظلم و ستم صاحب آن شده بودند از آنان گرفته بود بهره مىجستند.
اينان براى به انجام رساندن آنچه كه با حقدها و كينههايشان تناسب داشت، با احساسات و عواطف خونخواهانه آنان بر عليه حق و دين و اسلام سازگارى داشت، از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نبودند.
و اين همان موضوعى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين سخن خويش بدان اشاره فرمودند كه سبب تأخير در ابلاغ مسئله امامت بيم و هراس من از قوم خويش بوده است، زيرا آنان به تازگى و با كراهت و ناخرسندى از دوران جاهليت بيرون آمده و هنوز بسيارى از آنها با همان آموختههاى جاهلى زندگى مىكنند، و همچنان برخى از مطالب آن دوران بر آنان چيره و مسلط است.
به اين ترتيب پر واضح است كه گر چه بعضا اصحاب بيدار و آگاه بودند، اما اكثرا به سبب اوضاع و شرايطى كه برايشان مهيا شده بود، جريانات و تحركات سياسى را در دست داشته و آن را رهبرى مىكردند.
در نتيجه در مدينهاى كه تنها چند هزار نفر، آن هم با روحياتى كه با پارهاى از آن آشنا شديم زندگى مىكردند، آنان توانستند امر خلافت را پس از وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله از ياران شريعتمدار آن حضرت منحرف نموده و به سوى ديگران راهى كنند. همانگونه كه در كتب تاريخ و حديث بدان اشاره شده و آمده است.
به اين ترتيب از آنچه تا كنون تقديم شد، روشن و واضح است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله با طوفانى از ستيزهجويى براى ناكام گذاردن برنامههاى الهى به هر قيمت و وسيله ممكن مواجه بود. بنا بر اين، مداخله الهى و تهديد قرآنىِ نازل شده متوجه عناصرى بود كه اين تندبادها را بر پا كرده بودند، تا به آنان بفهماند كه اصرار برا اين ستيزه و ايجاد بحران و تلاش براى دستيابى به نتايجى پوچ به معناى ايستادگى و رويارويى در برابر تمامى دعوت الهى است !
اينگونه بود كه مداخله الهى موجب تثبيت موقعيت پيامبر صلىاللهعليهوآله و مهار جريان مخالف شد. به خصوص پس از آنكه آيات فرود آمده آشكارا كفر هر كس كه مانع
اقدام پيامبر صلىاللهعليهوآله شده و به مقابله با آن برخيزد را اعلام نموده و بر حمايت و محافظت از پيامبر صلىاللهعليهوآله متعهد شد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ إنَّ اللّهَ لا يَهدِى القَومَ الكافِرينَ» .(1)
و آن هنگامى كه خداوند عزّ و جلّ سدّ راه مخالفان و منكران شود، پر واضح است كسى را ياراى آن نيست تا به رويارويى با اراده الهى برخيزد، و چارهاى ندارد جز آنكه از ميدان مبارزه عقب نشيند. تا پروردگار متعال حجت خود را به پا دارد و پيامبرش دين و رسالت او را برساند. در اين شرايط دشمنان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز به ناچار بايد به مكر و سركشى پناه آورده، گناه عهدشكنى و خيانت را بر دوش كشند ! «وَ اللّهُ لا يَهدى كَيدَ الخائِنينَ» .(2)
«الَّذِينَ آمَنُوا» در قرآن(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير بيش از 90 مورد خطاب «يا اَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا» را كه در قرآن آمده مطرح كرد و على عليهالسلام را سر دسته ايمان آورندگان و امير مؤمنان دانست و فرمود: خداوند در قرآن «الَّذينَ آمَنُوا» را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه با او آغاز كرده است.
حضرت در مورد تفسير «الَّذِينَ آمَنُوا» به اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبه غدير مىفرمايد:
وَ لا خاطَبَ اللّه الَّذينَ آمَنُوا الاّ بَدَأَ بِهِ: خداوند در قرآن مؤمنين را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه با او آغاز نموده است.
اين كلام رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از دو بُعد قابل بررسى است:
در لحظات اوليه پس از بلند كردن على عليهالسلام و معرفى آن حضرت توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، در ادامه معرفى او همچنان جملاتى عظيم بر لسان آن حضرت جارى بود كه از جمله تفسير موارد «الَّذينَ آمَنُوا» در سراسر قرآن را مطرح فرمود.
در قرآن بيش از 90 بار خطاب «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» به كار رفته است. غير از اين عبارت، مخاطبين در گونههاى مختلف ديگرى نيز مورد خطاب خداوند قرار گرفتهاند. در همه اين موارد صف بلند مؤمنان را كه در نظر آوريم اول آنان و رئيسشان على عليهالسلام است.
از همين جاست كه لقب «اميرالمؤمنين» اختصاص به على بن ابى طالب عليهالسلام دارد.(1)اين بدان معنى است كه سر دسته مؤمنان و رئيس آنان در ظاهر و باطن على عليهالسلام است. اولين كسى كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان و اسلام را اظهار كرد اميرالمؤمنين على عليهالسلام بود(2)، اگر چه از روز اول خلقت محمد و على عليهماالسلام نورى بودند كنار هم و تمام جهان به بركت آنان خلق شد.
در باطن هم بالاترين درجه ايمان را على عليهالسلام داشت كه فرمود: لَوْ كُشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقينا: اگر پرده كنار رود يقين من بيشتر نخواهد شد(3)، و همو بود كه آنگونه با خدايش مناجات مىكرد و اشك مىريخت و بيهوش مىشد، و آنگونه به استقبال مرگ مىرفت، و آنگونه مظاهرِ ايمان در صبر او جلوه مىكرد.
اگر چه همه اينها مظاهر بسيار كوچكى از ايمان على عليهالسلام است و آنگونه كه بوده قابل درك ما نيست، ولى براى اينكه امثال ابوبكر بن ابىقحافه و عمر بن خطاب در يك
كلمه ساده نگويند: انْتُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ انَا اميرُكُمْ: شما مؤمنانيد و من امير شمايم(1)، بايد اين مظاهر ايمان را كه از على عليهالسلام به ظهور رسيده باز گوييم تا اختصاص امارت مؤمنان به آن حضرت روشن شود.
همان طور كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا عَلِىُّ، أنْتَ أميرُ الْمُؤْمِنينَ، وَ شيعَتُك الْمُؤْمِنُونَ(2): يا على، تو اميرالمؤمنين هستى و شيعيانت مؤمنين هستند، و يا فرمود: أنْتَ يا عَلِىُّ أميرُ مَنْ فِى السَّماءِ وَ أميرُ مَنْ فِى الأرْضِ ... ، وَ إنَّ أهْلَ السَّماواتِ يُسَمُّونَكَ أميرَ الْمُؤْمِنينَ: يا على، تو امير اهل آسمان و اهل زمين هستى ... ، و اهل آسمانها تو را اميرالمؤمنين صدا مىزنند.(3)
و اين امامت و امارت مؤمنان اختصاص به دنيا ندارد كه دامنهاش تا بهشت امتداد مىيابد، آنگاه كه منادى ندا دهد: هذا عَلِىُّ بْنُ أبىطالِبٍ، أميرُ الْمُؤْمِنينَ وَ إمامُ الْمُتَّقينَ وَ قائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلينَ إلى جَنّاتِ النَّعيمِ: اين على بن ابىطالب است، كه امير مؤمنان و امام متقيان و راهبر پيشانى سفيدان نشانهدار به سوى بهشت برين است.(4)
اينجاست كه معناى بلند اين فراز غدير را در احاديث ديگرى با بيانى ديگر مىيابيم. اگر در غدير مىفرمايد: خداوند هر جا مؤمنين را مخاطب قرار داده با على آغاز نموده است. در بيانى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: ما انْزَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ آيَةً فيها «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» الاّ وَ عَلِىٌّ رَأْسُها وَ اميرُها: خداوند آيهاى نازل نكرده كه در آن «اى كسانى كه ايمان آوردهايد» باشد مگر آنكه على سر دسته آنان و اميرشان است.(5)
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 261، 297. الغدير: ج 8 ص 86 ، 87 . الامامة و السياسة: ص 13. تاريخ طبرى: ج 5 ص 22. مقدمه ابن خلدون: ص 227.
2) . التحصين ابن طاووس : ص 547 باب 9.
3) . التحصين ابن طاووس : ص 569 باب 23.
4) . بحار الانوار: ج 7 ص 134. اليقين: ص 150. تاريخ بغداد: ج 13 ص 122.
5) . بحار الانوار: ج 37 ص 300 ج 20 و ج 40 ص 21 ح 37. اليقين: ص 176، 462، 463. امالى الطوسى: ج 1 ص 340. مناقب خوارزمى: ص 188. الغدير: ج 8 ص 88 . حلية الاولياء: ج 1 ص 64 . الرياض النضرة: ج 2 ص 206. كفاية الطالب: ص 54 . تذكرة الخواص: ص 8 . كنز العمال: ج 6 ص 29.
آيات ولايت در سراسر قرآن(1)
از جمله افتخارات بزرگ مكتب اهلبيت عليهمالسلام اين است كه بسيارى از آيات قرآن كريم در مورد آنان و مسئله امامت و ولايت نازل، و يا در موارد متعدد تفسير شده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره مىفرمايد:
إنَّ اللّه امَرَكُمْ فى كِتابِهِ بِالصَّلاةِ فَقَدْ بَيَّنْتُها لَكُمْ، وَ بِالزَّكاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ فَبَيَّنْتُها لَكُمْ وَ فَسَّرْتُها. وَ امَرَكُمْ بِالْوِلايَةِ، وَ انّى اشْهِدُكُمْ انَّها لِهذا خاصَّة - وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلى عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ عليهالسلام - ثُمَّ لاِبْنَيْهِ بَعْدَهُ، ثُمَّ لِلاوْصِياءِ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ وُلْدِهِمْ، لا يُفارِقُونَ الْقُرْآنَ وَ لا يُفارِقُهُمُ الْقُرْآنُ حَتّى يَرِدُوا عَلَىَّ حَوْضى(2):
خداوند در كتابش شما را به نماز امر فرموده كه آن را برايتان بيان داشتم، و به زكات و روزه و حج دستور داده كه براى شما تبيين كرده و تفسير نمودم، و به ولايت امر كرده، و من شما را شاهد مىگيرم كه ولايت مخصوص اين شخص است - و حضرت در اين حال دست مبارك را بر على عليهالسلام گذاشت - ، سپس به دو پسرش بعد از او اختصاص دارد، و بعد از آن دو مخصوص جانشينان از فرزندان آنان است. آنان از قرآن جدا نمىشوند و قرآن هم از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوضم بر من وارد شوند.
اين كلام رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از دو بُعد قابل بررسى است:
بيان انگيزه مراسم غدير بايد از فراز منبر غدير بيان مىشد تا ابهامى نماند. اين بيان در عبارات فوق به تصوير كشيده شد كه در واقع تفسير همه موارد «ولايت» در قرآن
است، مانند آيه «أَطِيعُوا اللّه وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ ... »(1)، و آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(2)، و ساير آياتى كه صريحا يا تلويحا درباره مسئله ولايت و صاحب اختيارى مردم دستور و برنامهاى براى مردم دارد.
محور مراسم غدير همين مسئله ولايت است، كه در اين عبارات به جامعترين شكل بيان شده و اتمام حجتى تمام عيار صورت گرفته است:
يك. از يك سو همه دستوراتى كه در قرآن به هر عبارتى و هر جهت گيرى باشد تفسير شده است.
دو. از سوى ديگر از كلمه «اختصاص» استفاده شده و انحصار آن در معصومين عليهمالسلام بيان گرديده، و اين اختصاص به صورت عملى با اشاره دست به على بن ابىطالب عليهالسلام محكمتر گرديده است.
سه. از جهت ديگر به معرفى شخص اول ولايت يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام اكتفا نگرديده، بلكه با تعيين كامل جانشينان تا آخرين فرد آن بيان شده كه در اين فراز به عنوان فرزندان على عليهالسلام است، و در فرازهاى ديگرِ خطبه نام حضرت مهدى عليهالسلام به عنوان ختم ولايت برده شده است.
ضمانت ابدى اين صاحبان ولايت نيز در محكمترين صورت با اين تعبير بيان شده كه تا روز قيامت از قرآن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود.
اين ضمانت در واقع قرار دادن سندى در كنار سند ديگر از اسلام است.
دعوت همه انبياء عليهمالسلام به اسلام و ولايت(1)
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است.
اين موارد در تفسير 18 آيه است، كه از جمله اين آيات، آيه 19 و 85 سوره آل عمران است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در دو فراز از خطبه غدير فرمود:
اللّهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ الاْيَةَ فى عَلِىٍّ وَلِيِّكَ عِنْدَ تَبْيينِ ذلِكَ وَ نَصْبِكَ ايّاهُ لِهذَا الْيَوْمِ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(2)، وَ قُلْتَ: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ»(3)، وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»(4):
خدايا، هنگام تبيين ولايت على و نصب او به امامت در اين روز، اين آيه را نازل كردى: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» ، و فرمودى: «تنها دين نزد خدا اسلام است» ، و فرمودى: «هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمىشود و در آخرت از زيانكاران است» .(5)
اللّهمَّ انَّكَ انْزَلْتَ عَلَىَّ انَّ الامامَةَ لِعَلِىٍّ، وَ انَّكَ عِنْدَ بَيانى ذلِكَ وَ نَصْبى ايّاهُ - لِما اكْمَلْتَ لَهُمْ دينَهُمْ وَ اتْمَمْتَ عَلَيْهِمْ نِعْمَتَكَ وَ رَضِيتَ لَهُمُ الإسْلامَ دينا - قُلْتَ: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّه الاْءِسْلامُ» وَ قُلْتَ: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِينا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِىالاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ» :
خدايا، تو بر من اين مطلب را نازل فرمودى كه امامت براى على است. و هنگامى كه اين مطلب را بيان كردم و او را منصوب نمودم، آنگاه كه دين آنان را كامل نمودى و نعمت خود را بر آنان تمام كردى و اسلام را به عنوان دين آنان راضى شدى، فرمودى: «دين نزد خدا فقط اسلام است» و فرمودى: «هر كس دينى غير از اسلام طلب كند هرگز از او قبول نمىشود و در آخرت از زيانكاران است» .
آنچه در اينجا قابل ذكر است دعوت همه انبياء عليهمالسلام به اسلام و ولايت با اين توضيح است كه دين خدا يكى است و انبياى الهى حامل يك پيام از سوى خداوند بودهاند. اين پايه اعتقادى را از همين آيات سوره آل عمران با تفسير غديرىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله به خوبى مىتوان دريافت، همان گونه كه احاديث بسيارى در اين زمينه وارد شده است.
در آيه 18 مىفرمايد: «اصلاً دين نزد خدا يكى بيشتر نيست» . به دنبال اين صراحت، علتِ اختلاف اديان الهى و اعتقاداتِ متفاوت و متباين آنها را ساخته و پرداخته سردمداران جاهلى مىداند كه دست به چنين جنايتى زدهاند، حتى خود حضرت موسى و عيسى عليهماالسلام در حيات خود آثار كفر را در قوم خود ديدند، چنانكه در آيه 52 بدان اشاره مىكند.
آيه 67 در يك عبارت پرمحتوا به صراحت نزديكتر مىشود و با استفاده از اين نكته كه همه اديان حضرت ابراهيم عليهالسلام را قبول دارند اعلام مىفرمايد كه اگر همه او را قبول دارند بايد بدانند كه آن حضرت نه يهودى بوده و نه مسيحى، بلكه دين او اسلام بوده است.
در آيه 81 تصريح به اينكه دين همه پيامبران عليهمالسلام اسلام است بيشتر مىشود تا اين درجه كه از انبياء عليهمالسلام پيمان گرفته شده كه پيامبرى خواهد آمد كه گفتههاى او با شما مطابق و «مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ» است، و نتيجه گرفته كه به او ايمان آوريد و او را يارى كنيد، و از آنان بر اين مهم اقرار گرفته و آنان پيمان را پذيرفتهاند و خدا بر اين پيمان شاهد گرفته است.
آنگاه در آيه 84 انبياء عليهمالسلام را با نامشان به ميان مىآورد و اسلام را چنين معنى مىكند كه «به آنچه بر پيامبر ما نازل شده و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندانشان و موسى و عيسى و همه پيامبران از سوى پروردگارشان نازل شده ايمان مىآوريم» .
به اين اكتفا نكرده و تصريح كرده كه «لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ» يعنى: «بين هيچ يك از پيامبران فرقى قائل نمىشويم و اختلافى بين آنان نمىدانيم» ، و در نهايت امضاى «مسلمان بودن» را بر چنين دينى داده و فرموده: «وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ» .
مسير اين آيات كه اتحاد همه پيامبران عليهمالسلام بر اسلام را به صراحت اعلام كرده، وقتى مىرسد به آيه 85 كه غير اسلام را نزد خدا مردود مىداند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير اسلامِ مورد قبول دينى را معرفى مىكند كه ولايت اهلبيت عليهمالسلام اصل آن است و بدون آن «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(1)تحقق نيافته است. از اين مجموعه نتيجه گرفته مىشود كه همه انبياء عليهمالسلام به ولايت على عليهالسلام دعوت كرده و همه آن را بر امتهاى خود عرضه كردهاند.
اعتقادى كه خداوند در روز «اَلَست» از مردم پيمان گرفت و آن دينى كه فطرت دست نخورده و پاك بشر بدان سو مىرود، اسلام با ولايت اهلبيت عليهمالسلام است، و براى همين دين نزد خدا فقط اسلام است و همه انبياء عليهمالسلام چنين دينى را بر مردم عرضه كردهاند.
امام صادق عليهالسلام درباره آيه «فِطْرَتَ اللّه الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»(2)مىفرمايد: آن فطرتى كه خداوند مردم را بر آن خلق فرموده اين است: توحيد، محمد رسول اللّه، على اميرالمؤمنين.(3)
امام باقر عليهالسلام درباره آيه «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى»(1)مىفرمايد: آنگاه كه خداى عزّ و جلّ از بنى آدم پيمان گرفت و آنان را شاهد بر خود قرار داد، فرمود: آيا من خداى شما نيستم ؟ و آيا محمد پيامبر من نيست ؟ و آيا على اميرالمؤمنين نيست ؟(2)
درباره اينكه همه انبياء عليهمالسلام بر سر ولايت اهل بيت عليهمالسلام با خدا پيمان بستهاند و در آرزوى نصرت آنان بودهاند، احاديث بسيارى وارد شده است، كه ذيلاً به چند آيه اشاره مىگردد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: هيچ پيامبرى به نبوت نرسيد مگر با معرفت او و اقرارش به ولايت، و هيچ خلقى سزاوار نظر رحمت خداوند نشد مگر با بندگى در برابر او و اقرار به ولايت على بعد از من.(3)
امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: خداوند هيچ نبى و رسولى را نفرستاد مگر آنكه از آنان براى نبوت محمد و امامت على پيمان گرفت.(4)
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: يا على، خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرموده مگر آنكه او را به ولايت تو فرا خوانده است ... .(5)
امام باقر عليهالسلام فرمود: خداوند هر پيامبرى را - از آدم تا آخر پيامبران - مبعوث فرموده، به دنيا بازخواهند گشت و پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام را يارى خواهند نمود.(6)
در شب معراج خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد از انبيا عليهمالسلام بپرسد كه به چه چيزى شهادت مىدهند ؟ پيامبران در پاسخ حضرت گفتند: شهادت مىدهيم كه خدايى جز اللّه نيست، يكتاست و شريك ندارد؛ و تو رسول خدايى، و على اميرالمؤمنين و وصى
توست ... . و شهادت مىدهيم كه تو پيامبر خدا و سيد انبيايى و على بن ابىطالب سيد وصيين است. بر اين شهادت از ما پيمان گرفته شده است.(1)
در پى اين پيمان، روايات بسيارى داريم كه انبيا عليهمالسلام امتهاى خود را به ولايت اهلبيت عليهمالسلام دعوت كردهاند:
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند دائما در امتهايى كه پيامبرى بر آنان فرستاده شد با على اتمام حجت مىكرد، و هر كس در آن امتها نسبت به على معرفت بيشترى داشت صاحب درجه والاترى نزد خداوند بود.(2)
امام صادق عليهالسلام فرمود: ولايت ما ولايت خداى عز و جل است، كه هيچ پيامبرى جز با آن مبعوث نشده است.(3)
امام باقر عليهالسلام فرمود: خداوند هيچ پيامبرى مبعوث نفرموده مگر براى ولايت ما و بيزارى و برائت از دشمنان ما.(4)
امام هادى عليهالسلام فرمود: خداوند مبعوث نفرموده محمد و پيامبران قبل از او را مگر به دين حنيف ... ، و ولايت.(5)
امام حسن عسكرى عليهالسلام فرمود: اگر خداوند نمىخواست حق ما را ظاهر كند پيامبران را به عنوان مبشر و منذر براى مردم نمىفرستاد.(6)
امام صادق عليهالسلام فرمود: هيچ نبيّى به نبوت نرسيد و هيچ پيامبرى فرستاده نشد مگر براى ولايت ما و فضيلت ما بر غير ما.(7)
امام رضا عليهالسلام فرمود: ولايت على در كتابهاى همه پيامبران آمده است، و خداوند پيامبرى را مبعوث نكرده مگر با نبوت محمد و وصايت على.(1)
از اين مجموعه نتيجه گرفته مىشود كه همه انبياء عليهمالسلام به ولايت على عليهالسلام دعوت كردهاند و همه اين پيمان را بر امتهاى خويش عرضه كردهاند.
اهلبيت عليهمالسلام در قرآن(2)
امام باقر عليهالسلام به ابوبصير فرمود: آيه «أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم»(3)درباره على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است.
ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مىگويند: چرا خداوند نام على و اهلبيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟
حضرت فرمود: به مردم بگوييد: خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه و چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را براى مردم تفسير نموده است. (و همچنين زكات و حج را) ، و نيز نازل كرده «أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم» كه درباره على و حسن و حسين عليهمالسلام است.
(در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرموده: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، و نيز فرموده: شمارا به كتاب خدا و اهلبيتم وصيت مىكنم ... . اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت مىكرد و اهل آيه «اولى الامر» را معرفى نمىكرد آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مىكردند ! ! ... وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت على عليهالسلام صاحب اختيار مردم بود ... . چون پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب نموده بود.(4)
امر به معروف و ولايت و امامت(1)
گر چه محوريت خطبه غدير امر امامت و ولايت بود، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير جملاتى هم در مورد امر به معروف بيان داشتند. از جمله فرمودند:
سخن خود را تكرار مىكنم: امر به معروف و نهى از منكر نمائيد.
بالاترين امر به معروف و نهى از منكر آن است كه سخن مرا تحويل بگيريد و به آنان كه حاضر نيستند برسانيد، و آنان را به قبول آن امر نمائيد و از مخالفت آن نهىكنيد، چرا كه اين يك امر از طرف خداوند عزّ و جلّ و از جانب من است.
هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نيست مگر با (راهنمايى) امام معصوم.
ارتباط امر به معروف به عنوان ولايت و امامت از دو جهت قابل بررسى است:
در مسائلى كه به نوعى با ولايت مرتبط است و در دو بُعد اعتقاد و عمل جلوه مىكند، در خطبه غدير مبانى مستحكمى ارائه شده كه يكى از آنها كلياتى درباره امر به معروف و تبليغ است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره دو جهت مهم را يادآور شد: يكى اينكه مصدر و مرجع براى شناخت معروفها و منكرها امامان معصوم عليهمالسلام هستند، و ديگر اينكه آموختن و به خاطر سپردن و تغيير ندادن شرط ابلاغ است. وسعتِ دائره تبليغ را نيز تا آنجا اعلام كرد كه هر كس اطلاع پيدا كرد بايد ديگرى را متذكر شود.
در اين باره براى پدران نسبت به فرزندان و فاميل نسبت به يكديگر وظيفه خاصى تعيين كردند. سپس به طور عام اعلام كردند كه حاضران براى غايبان و دور و نزديك بايد در راه تبليغ انجام وظيفه كنند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 68 ، 223 - 231. واقعه قرآنى غدير: ص 106. اسرار غدير: ص 50 ، 100، 222.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دهم خطبه غدير ضمن دستور به امر به معروف و نهى از منكر، دو نكته بسيار مهم درباره امر به معروف و نهى از منكر يادآور شد كه اگر آن حضرت نفرموده بود به ذهن كسى خطور نمىكرد.
يكى اينكه بالاترين امر به معروف رساندن مسئله امامت امامان و نهى از مخالفت با ايشان است. ديگر اينكه امر به معروف و نهى از منكر بايد طبق دستور مقام عصمت باشد، و گرنه معروف و منكر شناخته نمىشود تا كسى بخواهد امر و نهى كند. به تعبير ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله بالاترين امر به معروف و نهى از منكر را تبليغ پيام غدير درباره امامان عليهمالسلام و امر به اطاعت از ايشان و نهى از مخالفتشان بيان داشت:
اَلا وَ اِنّى اُجَدِّدُ الْقَوْلَ: اَلا فَاَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ. اَلا وَ اِنَّ رَأْسَ الاَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ اَنْ تَنْتَهُوا اِلى قَوْلى وَ تُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ يَحْضُرْ وَ تَأْمُرُوهُ بِقَبُولِهِ عَنّى وَ تَنْهَوْهُ عَنْ مُخالَفَتِهِ، فَإِنَّهُ اَمْرٌ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَ مِنّى. وَ لا اَمْرَ بِمَعْرُوفٍ وَ لا نَهْىَ عَنْ مُنْكَرٍ اِلاَّ مَعَ اِمامٍ مَعْصُومٍ:
من سخن خود را تكرار مىكنم: نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به كار نيك امر كنيد و از منكرات نهى نماييد. بدانيد كه بالاترين امر به معروف آن است كه سخن مرا بفهميد و آن را به كسانى كه حاضر نيستند برسانيد و او را از طرف من به قبولش امر كنيد و از مخالفتش نهى نماييد، چرا كه اين دستورى از جانب خداوند عز و جل و از نزد من است، و هيچ امر به معروف و نهى از منكرى نمىشود مگر با امام معصوم.
در فرازى از بخش دهم خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله دو نكته بسيار مهم درباره امر به معروف و نهى از منكر يادآور شد كه اگر آن حضرت نفرموده بود به ذهن كسى خطور نمىكرد:
بالاترين امر به معروف رساندن امامت امامان عليهمالسلام و نهى از مخالفت با ايشان است.
امر به معروف و نهى از منكر بايد طبق دستور مقام عصمت باشد، و گرنه معروف و منكر شناخته نمىشود تا كسى بخواهد امر و نهى كند.
در اينجا پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد خاصى داشت كه امامتِ فرزندان معصوم على عليهالسلام در متن قرآن است و آيه 28 سوره زخرف «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» را شاهد آن قرار داده و فرمود: آنجا كه خدا مىفرمايد: «و آن (امامت) را مطلبى باقى در نسل او قرار داد» ، و سپس به حديث ثقلين اشاره كردند كه: لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما.
به بيان ديگر:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير، مسئله امر به معروف و نهى از منكر را با موضوع ابلاغ و تبليغ به صورت آميخته فرمودند. به عبارت ديگر يك مسلمان هنگام امر به معروف و نهى از منكر وظيفه بازگويى از جانب خدا و رسول و امامان عليهمالسلام را انجام مىدهد، و به عنوان مأمورِ خداوند و خدمتگزار پيامبر و ائمه عليهمالسلام عمل مىكند.
با در نظر گرفتن اين مقدمه، حضرت سه جهت اساسى در امر به معروف و نهى از منكر را پايهگذارى فرمودند:
براى آنكه بدانيم معروف چيست و منكر كدام است فقط يك راه وجود دارد و آن بيان امام معصوم است. اگر مطلبى از غير طريق ايشان به عنوان معروف يا منكر معرفى شود نه تنها اعتبار ندارد بلكه بدعت و انحراف است. به همين جهت حضرت فرمودند:
بالاترين امر به معروف و نهى از منكر آن است كه ولايت و امامت ائمه عليهمالسلام را به مردم برسانيد، تا بدين وسيله مصدر و مرجع براى شناخت معروفها و منكرها را به آنان معرفى نموده باشيد.
قبل از امر به معروف و نهى از منكر سه نكته مهم بايد در نظر گرفته شود:
خوب ياد گرفتن، و در فهم اصل مطلب اشتباه نكردن.
خوب به خاطر سپردن و درست حفظ كردنِ مطلب.
تغيير و تبديل ندادن در مطلب و درست رساندن.
وسعتِ دائره تبليغ و رساندن احكام الهى و مراحل آن را چنين ترسيم فرمودهاند:
آنان كه مىدانند به يكديگر توصيه كنند و متذكر شوند.
پدران وظيفه خاصى در رساندن دين به فرزندانشان دارند.
رساندن به فاميل و نزديكان بسيار مهم است.
حاضران بايد به غائبان برسانند.
بايد به دور و نزديك تبليغ نمود و مطالب را رساند.
بايد هر كس را ديديم تبليغ كنيم و حكم خدا را برسانيم.
البته لزوم مراعات شرائط زمان و مكان و افراد در همه اين موارد واضح است.
ابان بن ابىعيّاش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: از على بن ابىطالب عليهالسلام شنيدم در حالى كه مردى از آن حضرت درباره ايمان سؤال كرد و گفت: يا
1) . اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 14. چهارده قرن با غدير: ص 60 . اسرار غدير: 214، 263 - 272. سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186، 201 - 212.
اميرالمؤمنين عليهالسلام، مرا از ايمان خبر ده به طورى كه از غير تو و بعد از تو از كسى در اين باره سؤال نكنم.
حضرت پايههاى ايمان را بيان كرد و سپس فرمود:
كمترين چيزى كه شخص با آن گمراه مىشود آن است كه حجت خدا در زمين و شاهد او بر خلقش را كه امر به اطاعت او نموده و ولايتش را واجب كرده، نشناسد.
آن مرد عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، آنان را برايم نام ببر. فرمود: كسانى كه خداوند ايشان را با خود و پيامبرش قرين نموده و فرموده است: «اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسوُلَ وَ اُولِى الاَمْرِ مِنْكُمْ»(1): «از خدا و پيامبر و اولى الامرتان پيروى كنيد» .
عرض كرد: برايم روشن نماييد.
فرمود: آنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آخرين خطبهاى كه خواند و همان روز از دنيا رفت، چنين فرمود:
من در ميان شما دو چيز باقى گذاردم كه تا به آن دو تمسك كردهايد هرگز گمراه نخواهيد شد: كتاب خداوند و اهلبيتم. خداوند لطيف خبير با من عهد كرده است كه آن دو از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند، مانند اين دو - و حضرت به دو انگشت سبابه خود اشاره فرمودند - و نمىگويم مثل اين دو - و حضرت به دو انگشت سبابه و وسط اشاره كردند - زيرا يكى از اين دو جلوتر از ديگرى است.(2)پس به اين دو تمسك كنيد تا گمراه نشويد، و از آنان پيشى نگيريد كه هلاك مىشويد، و از آنان عقب نمانيد كه متفرق مىشويد، و به آنان چيزى ياد ندهيد كه از شما عالمترند.
1) . نساء / 59 .
2) . يعنى حضرت دو انگشت سبابه از دو دست را كنار يكديگر قرار دادند، اشاره به اينكه قرآن و عترت اينگونه مساوى و قرين يكديگرند؛ و بعد انگشت سبابه و وسط از يك دست را نشان دادند و اشاره كردند كه نسبت اهلبيت عليهمالسلام و قرآن مانند اين دو نيست كه يكى از ديگرى مهمتر يا بر ديگرى مقدم باشد.
عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، او را برايم نام ببر. فرمود: كسى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در غدير خم نصب كرد، و به آنان خبر داد كه او نسبت به آنان صاحب اختيارتر از خودشان است، و سپس به آنان دستور داد تا حاضران غايبان را آگاه نمايند.
عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، آن شما هستيد ؟ فرمود: من اول و افضل آنها هستم. سپس پسرم حسن بعد از من نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان است. سپس پسرم حسين بعد از او نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان است. و سپس جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند تا بر سر حوض كوثر يكى پس از ديگرى خدمت او وارد شوند.
آن مرد نزد على عليهالسلام رفت و سر حضرت را بوسيد و سپس عرض كرد: برايم روشن كردى و مشكلم را حل كردى و هر مشكلى در قلبم بود از بين بردى.(1)
يكى از مقامات شيعيان و محبّين ائمه عليهمالسلام نزد خداوند كه در خطبه غدير به آن اشاره شده اين است كه چون محبت حاكى از ايمان واقعى است آنان صاحبان ايمان خالص و متقياناند و ايمان در قلبشان نوشته شده است. از خداوند بالغيب مىترسند و هدايت يافتهاند و از گمراهى در امانند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير، مستقيما آيه 22 سوره مجادله را در وصف آنان قرائت كرد كه مىفرمايد: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ ... » و مفهوم آن چنين بود كه دوستى خدا با دوستى دشمنان خدا جمع نمىشود.
حضرت با اين آيه شرط برائت از دشمنان را براى قبول ولايت قرار داد، و متقابلاً پاداش و نشان بزرگترى را به اولياى اهلبيت عليهمالسلام عطا فرمود.
اَلا اِنَّ اَوْلِياءَهُمُ الَّذينَ ذَكَرَهُمُ اللّهُ فى كِتابِهِ، فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ: «لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَومِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آبائَهُمْ اَوْ اَبْنائَهُمْ اَوْ اِخْوانَهُمْ اَوْ
1) . كتاب سليم: حديث 8 .
عَشيرَتَهُمْ اوُلئِكَ كَتَبَ فى قُلُوبِهِمُ الايمانَ وَ اَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ يُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ خالِدينَ فيها رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ اوُلئِكَ حِزْبُ اللّهِ اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(1):
بدانيد كه دوستان اهلبيت كسانىاند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است: «نمىيابى قومى را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضدّيت دارند روى دوستى داشته باشند اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا فاميلشان باشند آناناند كه ايمان در قلوبشان نوشته شده و خداوند آنان را با روحى از خود تأييد فرموده و ايشان را به بهشتى وارد مىكند كه از پايين آن نهرها جارى است و در آن دائمى خواهند بود خدا از آنان راضى است و آنان از خدا راضى هستند آنان حزب خداوند هستند بدانيد كه حزب خدا رستگارند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير، تقوى و ايمان و اخلاص را مظهر ولاى على عليهالسلام و شقاوت را از آنِ مبغضين على عليهالسلام دانست. در فراز بعد با قرائت سوره عصر قسم ياد كرد كه مصداق «وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» در آخر اين سوره على بن ابىطالب عليهالسلام است.
اَلا وَ اِنَّهُ لا يُبْغِضُ عَلِيّا اِلاّ شَقِىٌّ، وَ لا يُوالى عَلِيّا اِلاّ تَقِىٌّ، وَ لا يُؤمِنُ بِهِ اِلاّ مُؤمِنٌ مُخْلِصٌ. وَ فى عَلِىٍّ وَ اللّهِ نَزَلَتْ سُورَةُ الْعَصْرِ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. وَ الْعَصْرِ. اِنَّ الاِنْسانَ لَفى خُسْرٍ» اِلاّ عَلِىٌّ الَّذى آمَنَ وَ رَضِىَ بِالْحَقِّ وَ الصَّبْرِ:
بدانيد كه با على دشمنى نمىكند مگر شقى و با على دوستى نمىكند مگر با تقوى، و به او ايمان نمىآورد مگر مؤمن مخلص. به خدا قسم درباره على سوره و العصر نازل شده است: «... قسم به عصر. همانا انسان در زيان است» مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر راضى شد.
1) . مجادله / 22.
عدالت و غدير(1)
سقيفه خدا را عادل نمىداند و لزومى هم براى اين اعتقاد نمىبيند، و تحقق ظلم از سوى حق تعالى را جايز مىشمارد. اما غدير خداى عادل را پذيرفته است، كه هيچ احتمالى از ظلم درباره او روا نيست. در خطبه غدير نيز، بيان شده كه از جمله شئون امامت ائمه عليهمالسلام اين است كه به حق هدايت مىكنند و به حق و عدالت رفتار مىنمايند.
و لذا از جمله افتخارات مكتب شيعه، عدل علوى و عدالت غديرى است:
قرآن كريم به هنگام سخن از هدف از بعثت انبياء عليهمالسلام عدالت و دادگرى را مطرح مىكند و مىفرمايد: «لَقَد أرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَ أنزَلنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ الميزانَ لِيَقومَ الناسُ بِالقِسطِ»(2): «ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب آسمانى و ميزان شناسايى حق از باطل فرو فرستاديم تا مردم به عدالت قيام كنند» .
برنامه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز كه سرآمد و خاتم پيامبران الهى عليهمالسلام است، اجرا و پياده كردن قسط و عدل در بين مردم بود. تا با تحقق گلواژه عدالت و دادگرى در بُعد فردى و اجتماعى، انسان گمشده خود در تمام قرون و اعصار را به دست مىآورد.
عدالت نبوى با همه ابعادش به وسيله خداوند متعال توسط رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به نفسِ نفيس حضرت على عليهالسلام واگذار شد و به طور عملى و نظرى با همه ابعادش به دست جانشينان معصوم عليهمالسلام - هر چند محدود - استمرار يافت. تا در عصر ظهور با دست تواناى حضرت امام مهدى عليهالسلام عدالت و دادگرى به طور كامل در پهناى گيتى اجرا و پياده شود، و زمين و زمان از عدالت و دادگرى لبريز گردد، و انسان آن عصر با تمام وجود عدالت حقيقى را - كه هماره در زلال فطرت خود با آن آشنا بوده اما در هيچ دورانى آن را نديده بود - احساس و ادراك كند.
عملكرد حكومتهاى باطل پس از پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله و عدم پيروى از سنّت و روش آن حضرت، جامعه مسلمانان را به مسيرى سوق داده بود كه دست عدل الهى اميرالمؤمنين عليهالسلام را بسته بود، و به جهت عدم كشش جامعه حضرتش از اين روند گله و شكوه مىنمودند. شيخ كلينى در اين زمينه سخنرانى بسيار جانسوزى را از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل مىكند.(1)
اما با اين وصف در سخنى زيبا، پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله عدل علوى را چنين بازگو مىكند و خطاب به جانشين خود مىفرمايد: أنتَ أوَّلُهُم إيمانا وَ أوفاهُم بِعَهدِ اللّهِ وَ أقوَمُهُم بِأمرِ اللّهِ وَ أقسَمُهُم بِالسَويَّةِ وَ أعدَلُهُم فِى الرَعيَّةِ(2): تو نخستين كسى بودى از آنان كه ايمان آوردى و به عهد الهى از همه آنان باوفاتر و در انجام دستورات الهى از همه پايدارترى و در تقسيم بيتالمال از همه بيشتر مساوات را در نظر مىگيرى و نسبت به رعيّت عادلتر هستى.
عدالت و دادگرى اميرالمؤمنين عليهالسلام در دوران چند ساله حكومت ظاهرى خود ضربالمثلى براى نسلهاى بعد شد. اما خط سقيفه و باطل گرايان تا روز ظهور راه عدل و داد را مسدود كردند، و در سايه ظلم و جور و بيداد چيزى جز تباهى انسان و انحراف او از صراط مستقيم و دگرگونى هويت راستين انسان به جهان ارائه ندادند.
غافل از آنكه خط راستين غدير كه در پى عدل الهى است، رستگارى و كمال را براى انسانها رقم مىزند، و پايان آن نيز مرحلهاى زيبا و شيرين و ديدنى خواهد بود.
از اين رو خلف صالح اميرالمؤمنين عليهالسلام - آن ذخيره الهى و معرفى شده در روز غدير - با پرچم عدل و داد علوى ظهور خواهد كرد، و عدالت فراگير و همه جانبه را در جهان هستى برقرار خواهد كرد. در اين زمينه روايات و دعاهاى فراوانى رسيده كه مهدويت و عدالت قرين يكديگرند.
مهدى عليهالسلام يعنى عدالت، و عدالت همه جانبه و فراگير يعنى مهدى عليهالسلام. امام مهدى عليهالسلام همان حاكم معصوم و دادگر در پهنه گيتى و آخرين پناه انسان در جهانى لبريز از ظلم و ستم است، كه مردم خسته از اين دوران به او پناه مىآورند.
پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله در توصيف عدالت در زمان فرزندش حضرت امام مهدى عليهالسلام مىفرمايد: تَأوى إليه أمَّتُهُ كَما يَأوِى النَحلُ إلى يَعسوبِها. يَملأُ الأرضَ عَدلاً كَما مُلِئَت جَورا، حَتّى يَكونُ الناسُ عَلى مِثلِ أمرِهِمُ الأوَّلِ. لا يوقَظُ نائِما وَ لا يُهرِقُ دَمَا(1): مردم به مهدى عليهالسلام مهر مىورزند و به او پناه مىبرند، آن سان كه زنبوران عسل به ملكه خود پناه مىبرند. او عدالت را در سراسر گيتى مىگستراند، چنانكه از ستم پر شده باشد؛ به گونهاى كه صفا و صميميت دوران آغاز اسلام را به آنها باز مىگردد. هيچ خفتهاى را بىجهت بيدار نمىكنند و هيچ خونى به ناحق ريخته نمىشود.
به راستى روزگار رهايى و درخشان ظهور حضرت امام مهدى عليهالسلام ديدنى است. اميرالمؤمنين عليهالسلام در توصيف آن روزگار با شكوه و تقابل آن با روزگار ناهمگون مدّعيان عدالت و باطلگرايان به ناحق، درباره دادگرى فرزندش مىفرمايد:
يَعطِفُ الهَوى عَلَى الهُدى إذا عَطَفوا الهُدى عَلَى الهَوى، وَ يَعطِفُ الرَأىَ عَلَى القُرآنِ إذا عَطَفوا القُرآنَ عَلَى الرَأىِ ... . فَيُريكُم كَيفَ عَدَلَ السيرَةِ، وَ يُحيى مَيِّتَ الكِتابِ وَ السُنَّةِ(2):
آنگاه كه ديگران هواى نفس را بر هدايت مقدم بدارند او اميال نفسانى را به هدايت بر مىگرداند، و هنگامى كه ديگران قرآن را با رأى خود تفسير كنند او آراء و افكار را به قرآن باز مىگرداند، و به شما مردم نشان مىدهد كه چه نيكو مىتوان به عدالت رفتار نمود. او آموزههاى فراموش شده قرآن و سنت را زنده مىنمايد.
در سخن ديگر امام باقر عليهالسلام در توصيف دادگرى مهدى اهلبيت عليهالسلام مىفرمايد: إذا قامَ قائِمُ أهلِالبَيتِ قَسَّمَ بِالسَويَّةِ، وَ عَدَلَ فِى الرَعيَّةِ. فَمَن أطاعَهُ فَقَد أطاعَ اللّهَ، وَ مَن عَصاهُ فَقَد عَصَى اللّهَ ... (1): هنگامى كه قائم اهلبيت عليهالسلام قيام كند مال را به طور مساوى تقسيم مىكند، و عدالت را ميان رعيّت و مردم اجرا مىنمايد. هر كس از او اطاعت كند در واقع از خدا اطاعت كرده، و هر كس از او نافرمانى كند در واقع از خدا نافرمانى كرده است.
روشن است كه سخن درباره عدالت حضرت امام مهدى عليهالسلام و جلوه آن در عصر شكوهمند امام مهربانىها فراوان است، كه در جاى خود به تفصيل بايستى در عرصه نظرى از نظر ماهيت، مبانى، ابعاد، شاخصها، آثار و ... ، و در عرصه عملى از نظر شيوههاى اجرا، نمونهها و مصاديق آن مورد پژوهش و بررسى قرار گيرد.
ترديدى نيست كه دوران ظهور حضرت امام مهدى عليهالسلام در واقع استمرار حركت پيامبران و امامان عليهمالسلام و اهداف و آرمانهاى آنان، همان اهداف و آرمانهاى پيامبران الهى و پيشوايان معصوم عليهمالسلام است.
حضرت مهدى عليهالسلام ادامه دهنده راه حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله، على مرتضى، فاطمه زهرا و ديگر ائمه اطهار عليهمالسلام است، و در يك سخن استمرار نبوت و امامت است. از اين رو است كه در روايات فراوانى از سيره و روش هدايتگرى حضرت مهدى عليهالسلام سخن به ميان آمده، و سيره آن حضرت همان سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآله و على مرتضى عليهالسلام بيان شده است.
در روايتى بسيار زيبا امام صادق عليهالسلام در ضمن حديثى مىفرمايد: إنَّ المَهدىُّ يَسيرُ فيهِم بِسيرَةِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله، وَ يَعمَلُ فيهِم بِعَمَلِهِ ... (2): مهدى عليهالسلام در ميان آنان به سيره پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله رفتار مىكند، و راه و روش او را انجام مىدهد.
در سخن ديگرى حمّاد بن عثمان مىگويد: پيشواى ششم حضرت امام صادق عليهالسلام در ضمن حديثى فرمود: إنَّ قائِمَنا أهلِالبَيتِ عليهمالسلام إذا قامَ لَبِسَ ثيابَ عَلىٍّ عليهالسلام وَ سارَ بِسيرَةِ عَلىٍّ عليهالسلام(1): هنگامى كه قائم ما اهلبيت عليهمالسلام قيام كند، همچون على عليهالسلام لباس خواهد پوشيد و به سيره و روش على عليهالسلام رفتار خواهد كرد.
بنا بر روايت ديگر، حتى شيوه زندگى حضرت على عليهالسلام در عصر ظهور در زندگى حضرت امام مهدى عليهالسلام جلوه مىكند. در حديثى آمده است: يَسيرُ بِسيرَةِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله، وَ لا يَعيشُ إلاّ عَيشَ أميرِالمُؤمِنينَ عليهالسلام(2): او از سيره جدش رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيروى مىكند، ولى شيوه زندگى او همچون شيوه زندگى اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
به راستى اگر همه مردم دنيا با اختيار خود غدير را مىپذيرفتند و از اميرالمؤمنين و يازده فرزند آن بزرگوار عليهمالسلام پيروى مىكردند، جهان هستى امروزه جلوه ديگرى داشت. مردم در يك مسير مستقيم الهى به سوى كمال و سعادت دنيا و آخرت حركت مىكردند و خير و نيكى زندگى آنان را فرا مىگرفت.
چرا كه در زيارت جامعه كبيره مىخوانيم: إن ذُكِرَ الخَيرُ كُنتُم أوَّلَهُ وَ أصلَهُ وَ فَرعَهُ وَ مَعدِنَهُ وَ مَأواهُ وَ مُنتَهاهُ(3): آنگاه كه سخن از خير و نيكى شود، شما آغاز آن و اصل و فرع و معدن و جايگاه و پايان آن هستيد.
در آن دوران، از فقر و گناه و ستم و جور و ذلت و سركشى خبرى نخواهد بود. چرا كه مردم هر زمان با امام در ارتباط بوده، و بركات از آسمان بر آنان فرو خواهد ريخت و زمين بركات خود را بر مردم آشكار خواهد ساخت. حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين زمينه در سخن گهربارى مىفرمايند:
وَ تَاللّهِ لَو مالوا عَنِ المَحَجَّةِ اللائِحَةِ وَ زالوا عَن قَبولِ الحُجَّةِ الواضِحَةِ لَرَدَّهُم إلَيها وَ حَمَلَهُم عَلَيها وَ لَسارَ بِهِم سَيرا سُجحا ... ، وَ لَبانَ لَهُمُ الزاهِدَ مِنَ الراغِبِ، وَ الصادِقَ مِنَ الكاذِبِ ؛ «وَ لَو أنَّ أهلَ القُرى آمَنوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكاتٍ مِنَ السَماءِ وَ الأرضِ وَ لكِن كَذَّبوا فَأخَذناهُم بِما كانوا يَكسِبونَ»(1): (2)
به خدا سوگند ! اگر تمام امت از راه سعادت منحرف شده و از پذيرش راه روشن خوددارى مىكردند، اميرالمؤمنين عليهالسلام همه آنان را به راه مىآورد و به آرامى و صحيح و سالم به سعادت و خوشبختى مىكشاند؛ به گونهاى كه نه خود خسته شود و نه آنان ملول گردند. در نهايت آنان را به سرچشمه آبى گوارا و مطلوب و عارى از هر خس و خاشاك مىرساند و سيراب باز مىگرداند و در پنهان و آشكارا آنها را نصيحت مىنمود ... .
در آن هنگام زاهد از دنيا طلب و راستگو از دروغگو تميز داده و شناخته مىشد؛ (خداوند مىفرمايد: ) «اگر مردم شهرها و آبادىها ايمان مىآوردند و پرهيزكارى پيشه مىكردند البته بركاتى از آسمان و زمين بزاى آنان مىگشوديم ولى مردم تكذيب كردند پس ما نيز آنان را به كردارشان مجازات كرديم» .
اَسفا كه مردم - جز اندكى - غدير را نپذيرفتند و از فرمان پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله درباره اميرالمؤمنين و هدايتگران پس از او عليهمالسلام اطاعت نكردند، و دروازه شهر علم نبوى را بستند و جهان هستى را با ايجاد ابرهاى سياه در برابر آفتاب امامت به تاريكىنشاندند.
هدايتگران را پس از پيامبرِ رحمت صلىاللهعليهوآله خانهنشين نمودند، و جوامع بشرى را به صورت آشكار از بهرهگيرى از اين انوار محروم ساختند، و دوران آخرالزمان را تشكيل دادند، كه در آن دوران مردم به علت قطع ارتباط با امامزمانشان به انواع
و اقسام گناهان و آلودگىها مبتلا هستند، و در زندگى خويش گناهان را با فقر و بيمارى و سختى تاوان مىدهند.
اما در عصر ظهور اين ايده اميرالمؤمنين عليهالسلام و اين آرمان غديرى به منصه ظهور و بروز مىرسد، و به دست با كفايت فرزند برومندش امام مهدى عليهالسلام رفاه همگانى سراسر جهان را فرا مىگيرد. جهان آباد مىگردد و مردم از همه مواهب الهى برخوردار مىشوند، و در سايه آن به كمالات عالى مىرسند.
امام باقر عليهالسلام در سخن زيبايى از امام حسين عليهالسلام در وصف آن عصر چنين نقل مىكند:
وَ لا يَبقى عَلى وَجهِ الأرضِ أعمى وَ لا مُقعَد وَ لا مُبتلى إلاّ كَشَفَ اللّهُ عَنهُ بَلاءَهُ بِنا أهلِالبَيتِ وَ لَيُنزِلَنَّ البَرَكَةَ مِنَ السَماءِ إلَى الأرضِ حَتّى أنَّ الشَجَرَةَ لَتَقصِفُ بِما يُريدُ اللّهُ فيها مِنَ الثَمَرَةِ ... . وَ ذلِكَ قَولُهُ تَعالى: «وَ لَو أنَّ أهلَ القُرى آمَنوا وَ اتَقَوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكاتٍ مِنَ السَماءِ وَ الأرضِ وَ لكِن كَذَّبوا فَأخذناهُم بِما كانوا يَكسِبونَ»(1): (2)
در آن دوران در روى زمين نابينا و زمينگير و مبتلايى نخواهد بود، مگر اينكه خداوند به وسيله ما اهلبيت بلا را از او بر طرف مىكند، و چنان بركت از آسمان به زمين نازل مىشود كه شاخه درخت از زيادى ميوه مىشكند ... . و اين است معناى گفتار خداوند متعال كه مىفرمايد: «اگر مردم شهرها و آبادىها ايمان مىآوردند و پرهيزكارى پيشه مىكردند درهاى بركات آسمان و زمين را به روى آنان مىگشوديم و ولى مردم آيات الهى را تكذيب كردند و ما نيز آنان را به كردارشان مجازات كرديم» .
در سخن ديگرى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: يَرضى عَنهُ ساكِنُ السَماءِ وَ ساكِنُ الأرضِ. لا يَدَعُ السَماءُ مِن قَطرِها شَيئا إلاّ صَبَّهُ مِدرارا، وَ لا يَدَعُ الأرضُ مِن نَباتِها شَيئا إلاّ أخرَجَتهُ حَتّى يَتَمَنَّى الأحياءُ الأمواتَ لِيُرَوا العَدلَ ... (3):
ساكنان زمين و آسمان به او خشنود مىشوند. آسمان بارانش را فرو مىفرستد، زمين گياهان خود را مىروياند، تا جايى كه زندهها آرزو مىكنند كه اى كاش مردگان آنها زنده بودند و عدالت را مشاهده مىكردند.
رابطه صبر و ولايت و امامت(1)
يكى مفاهيم غديرى، رابطه صبر و بردربارى در اين دنيا با مسئله امامت و ولايت است:
1 - امر پيامبر صلىاللهعليهوآله به صبر اميرالمؤمنين عليهالسلام(2)
در غدير حجت بر مردم تمام شد و همه جوانب ولايت روشن شد؛ و نه تنها حجت تمام شد كه بر سر ولايت از مردم عهد و پيمان هم گرفته شد؛ و نه تنها ميثاق بسته شد كه اين پيمان با اقرار زبان و بيعت دست محكم شد.
اكنون كه ولايت على عليهالسلام اينگونه به دست مبارك پيامبر صلىاللهعليهوآله پىريزى شده، مردم نبايد هنوز خود را از خداوند طلبكار بدانند و منتظر بمانند تا كِى مقام عظماى ولايت، فاطمه عليهاالسلام را با خود همراه نمايد و دست حسن و حسين عليهماالسلام را گرفته و نيمه شب بر در خانههاى آنان كمك بخواهد.
اگر چه صاحب غدير اين كار را كرد تا حجتى بر اتمام حجتهاى قبلى باشد، ولى كعبه مقصودِ مردم معرفى شده و وظيفه آنان است كه با پاى خود به سراغ او روند و از وى ارشاد و هدايت بخواهند. اگر چنين نكنند - كه نكردند - در يارى خدا و حجت او كوتاهى كردهاند.
صاحب پيمان غدير مىفرمايد: پيامبر صلىاللهعليهوآله به من وصيت كرد و فرمود: يا على، اگر گروهى يافتى كه با آنان بجنگى حق خود را طلب كن، وگرنه در خانهات بنشين چرا كه
من پيمان تو را در روز غديرخم گرفتهام كه تو وصى و خليفه من و صاحب اختيار مردم نسبت به خودشان هستى. مَثَل تو مثل بيتاللّه الحرام است، كه مردم بايد سراغ تو بيايند و تو نبايد سراغ مردم بروى.(1)
و لذا در ماجراى غصب خلافت و بيعت اجبارى اميرالمؤمنين عليهالسلام با ابوبكر، وقتى حضرت در مورد صحيفه ملعونه افشاگرى نمود، از سلمان و ابوذر و مقداد و زبير خواست تا بر اين مطلب شهادت دهند، و آنها هم شهادت دادند.
سپس آنان اضافه كردند كه تو از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدى كه اگر نقشه اينان اجرا شد به من امر مىفرمايى چه كنم ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و در مقابل آنان مقاوت كن، و اگر يارانى نيافتى دست نگهدار و خون خود را هدر مده.(2)
2 - بهشت جزاى صبر ائمه عليهمالسلام و شيعيان(3)
در پى اعتراض حارث فهرى پس از برنامه سه روزه غدير و ماجراى سنگ آسمانى، چندين آيه نازل شد كه يكى از آنها آيه 23 و 24 سوره رعد است:
«جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ. سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»(4):
«بهشتهاى عدن كه آنان و هركس از پدران و همسران و فرزندانشان كه صلاحيت داشته باشند داخل آن مىگردند و ملائكه از هر درى بر آنان وارد مىشوند. سلام بر شما به خاطر آنچه صبر كرديد و خانه عاقبت خوبى است» .
نزول و تفسير اين آيات در متن روايت چنين بيان شده است:
لَمَّا اعْتَرَضَ الْحارِثُ الْفِهْرىُّ وَ طَلِبَ الْعَذابَ مِنَ اللّه انْ كانَ مُحَمَّدٌ صادِقا وَ قُتِلَ بِعَذابٍ مِنَ السَّماءِ وَ نَزَلَتْ «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ... »(1)، قالَ النَّبِىُّ صلىاللهعليهوآله لاصْحابِهِ: رَأَيْتُمْ ؟ قالُوا: نَعَمْ.
قالَ: وَ سَمِعْتُمْ ؟ قالُوا: نَعَمْ. قالَ: طوبى لِمَنْ والاهُ وَ الْوَيْلُ لِمَنْ عاداهُ. كَأَنّى انْظُرُ الى عَلِىٍّ وَ شيعَتِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُزَفُّونَ عَلى نُوقٍ مِنْ رياضِ الْجَنَّةِ شَبابٌ مُتَوَّجُونَ مُكَحَّلُونَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ قَدْ ايِّدُوا بِرِضْوانٍ مِنَ اللّه اكْبَرُ، ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ؛ حَتّى سَكَنُوا حَظيرَةَ الْقُدْسِ مِنْ جِوارِ رَبِّ الْعالَمينَ، لَهُمْ فيها ما تَشْتَهِى الانْفُسُ وَ تَلَذُّ الاعْيُنُ وَ هُمْ فيها خالِدُونَ؛ وَ يَقُولُ لَهُمُ الْمَلائِكَةُ: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ»(2):
آنگاه كه حارث فهرى اعتراض كرد و گفت: اگر محمد راست مىگويد عذاب بر من نازل شود، و عذاب نازل شد و او را كشت و آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابش فرمود: ديديد ؟ گفتند: آرى. فرمود: و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
فرمود: خوشا به حال كسى كه ولايت او را بپذيرد و واى بر كسى كه با او دشمنى كند. گويا على و شيعيانش را مىبينم كه روز قيامت سوار بر شترها بين باغهاى بهشت با جلالت برده مىشوند در حالى كه جوان سال و خوش سيما هستند و تاج بر سر با چشمان سرمه كشيدهاند. نه ترسى بر آنان است و نه محزون مىشوند؛ و با رضايت پروردگار كه مهمتر و بزرگتر است تأييد مىشوند و آن است رستگارى عظيم، تا آنكه در پناهگاه قدس از جوار پروردگار عالم ساكن شوند كه در آنجا آنچه دل بخواهد و ديده لذت ببرد برايشان آماده است و در آن دائمى خواهند بود. ملائكه به آنان مىگويند: «سلام بر شما به خاطر صبرى كه نموديد و خوب خانه نهايى براى خود به دست آورديد» .(3)
در چنين شرايطى پيامبر صلىاللهعليهوآله با استفاده از فرصت پيش آمده، فضيلتِ پذيرندگان ولايت علوى در بهشت را با اقتباس از چهار آيه قرآن در كلامى مختصر بيان فرمود و آيات را به گونهاى با كلام خويش تركيب فرمود كه مظهرى از فصاحت محمدى را جلوهگر ساخت.
آيه 35 سوره اعراف (لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ) 12 بار در قرآن با تفاوتى مختصر آمده است و همه اين موارد در توصيف اهل بهشت است.
آيه 72 سوره توبه (رِضْوانٌ مِنَ اللّه أَكْبَرُ) پس از آنكه نعمتهاى بهشتى را مىشمارد، نعمت بالاترى را به ميان مىآورد كه رضايت پروردگار است.
آيه 24 سوره رعد (سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ) تحيّت و تهنيت الهى به اهل بهشت هنگام ورود به آن است.
آيه 71 سوره زخرف (فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ) بيانگر نعمت نامتناهى و متنوع و دلخواه بهشت است كه شامل تمام خواستههاى لذت بخش بشر است.
مىبينيم كه اين چهار آيه جوانب مختلف نعمتهاى بهشتى را بيان كرده و اينك پيامبر صلىاللهعليهوآله همه اين جوانب را درباره پذيرندگان «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» كنار هم چيده به آنان هديه مىكند.
در تحليل اين موقعيت قرآنى در غدير بايد گفت: منظره ايجاد شده پس از مرگ حارث فهرى با بلاى آسمانى، يادآور بهشت و جهنم براى آن جمعيت يكصد و بيست هزار نفرى و همه نسلهاى تاريخ بود، چرا كه عذاب دنيا نمونهاى از عذاب آخرت است آنگاه كه در پاسخ به عصيان در برابر اوامر الهى باشد.
در آنجا مردم جهنمِ دشمنان على عليهالسلام را به چشم خود ديدند چنانكه حضرت فرمود: شنيديد ؟ ديديد ؟ ! اكنون بهترين موقعيت براى گريزى به بهشت بود تا آن سوى قضيه را نيز در نظر خود مجسم كنند.
عظمتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از كيفيت حضور شيعيان على عليهالسلام ترسيم فرموده روح تازه در جانهاى خسته آنان كه از جنايتهاى سقيفه جراحتها بر تن دارند مىدمد. ابتدا مىفرمايد: «خوشا به حالشان» . سپس به «يُزَفُّونَ» اشاره مىكند؛ كه با عظمت و جلال آنان را مىبرند. آنگاه «مُتَوَّجُونَ» را مىفرمايد؛ كه تاجِ كرامت و شرف بر سر دارند.
در دنباله اين توصيف اشارات قرآنى آغاز مىشود: خوف و حزنى ندارند، بالاتر از نعمتهاى بهشت، خداى بزرگ از آنان راضى است چرا كه «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(1)، و چه سعادتى از اين بالاتر كه فوز عظيم نصيبشان شده است.
آنگاه مقام بهشتى آنان را فراتر از ساير اهل بهشت در جوار پروردگار و در حظيرة القدس ذكر مىنمايد، جايى كه خداوند والاترين بهشتيان را در آن جاى داده و اختيار مطلق لذات را به آنان سپرده و در واقع بهشت را به آنان ارزانى داشته است.
و اين همه آنگاه مضاعف مىشود كه بدانند پايانى بر آن نيست و خالدون هست. از زيباترين فرازهاى قرآنى سلام خداوند است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اينجا به اولياى على عليهالسلام بشارت داده است. «سلام بر شما به خاطر آنچه صبر كرديد» . خوشامدگويى ملائكه از طرف خداوند بر نقطه صبر متمركز است.
صبرى بزرگ، در سايه صبر على عليهالسلام ! تحملى به سياهى طنابى كه بر گردن صاحب ولايت انداختند ! بردبارى با محتواىِ: اوَ تُضْرَبُ الزَّهْراءُ نَهْرا ؟(2)دندان روى جگر گذاشتن به سختىِ: صَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذى وَ فِى الْحَلْقِ شَجى.(3)عرقِ شرمسارى با حرارتِ: فَلَقَدْ عَزَّ عَلَى ابْنِ ابىطالِبٍ انْ يَسْوَدَّ مَتْنَ فاطِمَةَ ضَرْبا فَلا يَثُورَ الى عَقيلَتِهِ وَ لا يَصِرَّ دُونَ حَليلَتِهِ.(4)
صبرى تلختر از زهر، كه صداى سيلى بر چهره ماه و غلاف شمشير بر پهلو و ميخ در بر سينه و تازيانه بر بازو همراه آن باشد ! كمر خم شده از تحملى كه با گذشت 75 شبِ تاريك از يك روزِ پر قساوت، هنگامِ غسل خونِ تازه از پهلو، خونِ كبود شده بر بازو و كتف، صداى اشك على عليهالسلام را به گوش عالم برساند.
صبرى فراتر از صبر كه بر پاى منبر صاحب غدير به جاى ذكر فضيلت او، لعن بر او شنيدن و اين همه خون جگر را با پارههاى جگر به خواهر سپردن !
صبرى كه صبر از شنيدنش اشكريز است، آنگاه كه غدير را با جوانمردان و شير خوارانش در كربلا پيش چشم كودكان و خواهرانش سر بريدند و بوسه خواهر را بر حلقوم بريده رساندند، و ديده دخترانش را بر سر بريده حسرتناك گذاشتند.
صبرى بزرگتر از صبر، كه مادر صبر آن را آفريد و از كربلا تا شام با خود برد و با موى سپيد به كربلا باز گردانيد.
صبرى كه امامان غدير را جام زهر نوشانيد و كاسه اشك گرفت. صبرى كه دوازدهمين نور صابرش با نالهاى بلند مىفرمايد: لاَنْدُبَنَّكَ صَباحا وَ مَساءً وَ لاَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَما، و به عظمت آن بانو قسم ياد مىكند كه: لا تَرانِى اتَّخَذْتُ لا وَ عُلاها، بَعْدَ بَيْتِ الاحْزانِ بَيْتَ سُرُورٍ.
سلام بر صبرى كه چهارده قرن سيلاب اشك به همراه آورده، و درود بر شيعيان على عليهالسلام كه كاسه چشمشان پر از خونِ دل است.
سلام بر شيعيان صابرى كه در هر كجاى جهان به پاى صاحب غدير و خشنودى مبلِّغ اعظم غدير اهانتها مىشنوند، و مورد حمله قرار مىگيرند و آنان را به مسخره مىگيرند. اما هرگز دست از ريسمان الهىِ محمد و على و فاطمه عليهمالسلام بر نمىدارند.
ملائكه در انتظارتان درب بهشت را گلباران مىكنند تا با قدوم شما تحيّتى بزرگ تقديمتان نمايند: «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» !(1)
1) . رعد / 24.
آيه «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ ... »(1)
غدير همان اندازه كه يك اعتقاد بود يك دستور نيز بود. دستورى به گستردگى جوانب مختلف آن، كه مجموعهاى از ايمان و اطاعت و پيمان در يك سو و حمد و سپاس و تشكر از اين نعمت در سوى ديگرِ آن به چشم مىخورد.
اين فرامين خاص كه در غدير به مردم داده شد وظايف آنان را در آن مقطع خاص به عنوان مقدمهاى براى آيندهها تعيين كرد.
بسيار جالب است كه آيات قرآن پشتيبانِ اين اوامر غديرى است كه مستقيما در كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله بدانها استشهاد شده است. آياتى كه به اين عنوان در غدير به صورت تركيب و تضمين در كلام حضرت ديده مىشود 10 آيه است، كه يكى از آنها آيه 285 سوره بقره است:
«آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّه وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ» :
«پيامبر ايمان آورد به آنچه از پروردگارش بر او نازل شده و همه مؤمنين ايمان آوردهاند به خدا و ملائكه و كتابها و پيامبرانش بين احدى از پيامبرانش فرقى قائل نمىشويم و گفتند شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
مَعاشِرَ النّاسِ، قُولُوا الَّذى قُلْتُ لَكُمْ وَ سَلِّمُوا عَلى عَلِىٍّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنينَ، وَ قُولُوا: «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرُ» :
1) . بقره / 285. غدير در قرآن: ج 2 ص 223 - 224.
اى مردم، آنچه به شما گفتم بگوييد (تكرار كنيد) ، و به على به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنيد و بگوييد: «شنيديم و اطاعت كرديم پروردگارا مغفرت تو را مىخواهيم و بازگشت به سوى توست» .
در آخرين فرازهاى خطبه غدير، به عنوان اقرار نهايى دستور مىدهد كه بگويند: «شنيديم و اطاعت كرديم» ، و اين در حالى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن بلندى را قرائت فرموده تا مردم تكرار كنند. لذا يك بار ديگر مىفرمايد: آنچه گفتم تكرار كنيد؛ و براى آنكه اين اقرار حاكى از ايمان قلبى باشد قسمت اخير آيه 285 سوره بقره را عينا در كلام خود تضمين مىنمايد كه در قرآن با تعبير «قالُوا» آمده، و در اينجا حضرت به مردم امر مىكند كه «قُولُوا» .
اين آيه در آخر بلندترين سوره قرآن يعنى بقره واقع شده كه پس از ذكر اصل ايمان كه پذيرفتن كامل آنچه از سوى خدا نازل شده است و اينكه هيچ فرقى بين فرستادگان خدا نيست، ايمان را از قول مؤمنان خلاصه مىكند كه در سمع و طاعت نهفته و امضاى نهايى آن دست يافتن به همين نكته است، لذا مىفرمايد: مؤمنين مىگويند: «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» .
استشهاد به اين آيه در موقعيتى از خطبه غدير انجام گرفته كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آغاز بخش 11 خطبه - كه آخرين بخش خطبه است - تقريبا تمام خطبه را تلخيص فرموده و درباره همه آن از مردم اقرار مىگيرد.
اين اقرار با عبارات مختلف از مردم خواسته شده كه آغاز آن: انّا سامِعُونَ مُطيعُونَ راضُونَ مُنْقادُونَ ... ، است. سپس با جمله: نُبايِعُكَ عَلى ذلِكَ بِقُلُوبِنا وَ انْفُسِنا وَ الْسِنَتِنا وَ ايْدينا، مؤكّد شده است. آنگاه با جمله: وَ لا نُغَيِّرُ وَ لا نُبَدِّلُ، وَ لا نَشُكُّ وَ لا نَجْحَدُ وَ لا
نَرْتابُ، وَ لا نَرْجِعُ عَنِ الْعَهْدِ وَ لا نَنْقُضُ الْميثاقَ، محكم كارى بيشترى پيرامون آن صورت گرفته است.
در فراز بعدى كلمات دقيقترى درباره اين اقرار به ميان آمده: فَالْعَهْدُ وَ الْميثاقُ لَهُمْ مَأْخُوذٌ مِنّا، مِنْ قُلُوبِنا وَ انْفُسِنا وَ الْسِنَتِنا وَ ضَمائِرِنا وَ ايْدينا. و در پى آن جمله: وَ لا نَبْتَغى بِذلِكَ بَدَلاً وَ لا يَرَى اللّه مِنْ انْفُسِنا حِوَلاً، آن را مضبوطتر كرده است. آخرين اقرار شاهد گرفتن خدا و رسول است كه: نُشْهِدُ اللّه بِذلِكَ ... ، وَ انْتَ عَلَيْنا بِهِ شَهيدٌ.
پس از اين همه تأكيد آيه قرآن به ميان مىآيد و اينگونه است كه كلمه: سَمِعْنا وَ أَطَعْنا، در آن باز مىگردد به سمع و طاعت در ولايت و صاحب اختيارى دوازده امام معصوم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله به عنوان دستورى كه از جانب خداوند براى مردم و: ما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ، است.
آيه «إِنَّا نَحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْءٍ ... »(1)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 12 سوره يس است: «إِنَّا نَحْنُ نُحْىِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْناهُ فِى إِمامٍ مُبِينٍ» : «ما مردگان را زنده مىكنيم و آنچه پيش فرستادهاند و بر جاى گذاشتهاند را مىنويسيم و هر چيزى را در امام مبين جمع كردهايم» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
1) . يس / 12. غدير در قرآن: ج 2 ص 49، 50 .
ما مِنْ عِلْمٍ الاّ وَ قَدْ احْصاهُ اللّه فِىَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ احْصَيْتُهُ فى امامِ الْمُتَّقينَ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ الاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا، وَ هُوَ الامامُ الْمُبينُ الَّذى ذَكَرَهُ اللّه فى سُورَةِ يس: «وَ كُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْناهُ فِى إِمامٍ مُبِينٍ» :
هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى كه آموختهام در امام المتقين جمع نمودهام، و هيچ علمى نيست مگر آنكه آن را به على آموختهام. اوست امام مبين كه خداوند در سوره يس ذكر كرده: «و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم» .
در اوائل خطبه و آنگاه كه سخن از معادن علم پيامبر صلىاللهعليهوآله است تا مردم در آنچه نياز دارند به آنان مراجعه نمايند با قاطعيت مىفرمايد: حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان حلال كرده باشند و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان بر شما حرام كرده باشند. خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده، و آنچه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپردهام.
تا اينجا مقدمه زيبايى بر تفسير آيهاى است كه در قلب قرآن - يعنى سوره يس پس از بيان رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله و اتمام حجت بر بندگان با نبوت آن حضرت مطرح شده است. براى آنكه معلوم شود طبق اين آيه عصاره علم اولين و آخرين على بن ابىطالب عليهالسلام است، حضرت به بيان كامل جوانب آن مىپردازد.
ابتدا مىفرمايد: تمام علوم پروردگار نزد من است و عينا كلمه «احصاء» را كه در آيه است درباره خود به كار مىبرد. آنگاه مىفرمايد: همه علومى كه نزد من است در امام متقين است و بار ديگر كلمه «احصاء» را مىآورد تا اذهان را متوجه آيه نمايد.
آنگاه يك باره لحن كلام را به صراحت مىكشاند و سخن خود را به عبارتى ديگر تكرار مىفرمايد كه: هر علمى را به على آموختهام، و به وضوح مىفرمايد: منظور از امام مبين كه خداوند اعلان فرموده هر چيزى نزد او جمع است، كسى جز على نيست.
سلام بر تواى امام مبين كه خداوند در قلب قرآن معدن علومت خوانده و ما قدر يادگارهاى كلامت را نمىدانيم. هيهات كه ديگران به چنين گنجى دست يابند و ما تماشاگر باشيم.
آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا ... »(1)
در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 55 سوره مائده است: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» : «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند» .
اين آيه از دو بُعد قابل بررسى است:
وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّه وَ رَسُولِهِ. وَ قَدْ انْزَلَ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَلَىَّ بِذلِكَ آيَةً مِنْ كِتابِهِ هِىَ: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» ، وَ عَلِىُّ بْنُ ابىطالِبٍ الَّذى اقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ هُوَ راكِعٌ يُريدُ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ حالٍ:
او (على) صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است، و خداوند در اين باره آيهاى از كتابش بر من نازل كرده: «صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى
1) . مائده / 55 . غدير در قرآن: ج 2 ص 51 ، 52 .
كه ايمان آورده و نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند» ، و على بن ابىطالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مىكند» .
در مراحل آغازين خطبه در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور ابلاغ ولايت على عليهالسلام را با آيه «بلِّغ» اعلام مىفرمايد، يادآور مىشود كه خداوند قبلاً در قرآن اين ولايت را به اطلاع شما رسانده است، و سپس آيه نازل شده در خاتم بخشى اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر مردم مىخواند.
معناى اين كار آن است كه «ولايت» در آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه ... » دقيقا همان ولايتى است كه در غدير بيش از يك ساعت درباره آن سخنرانى شده است. براى تكميل اين تفسير مصداق معين آن را نام مىبرد و مىفرمايد: «على بود كه در حال ركوع زكات داد» ، و بر همه روشن مىفرمايد كه از اين آيه هم ولايت به معناى خاص اراده شده و هم صاحب اين ولايت شخص خاصى است.
آيه «وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ ... »(1)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و در غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيات است:
«وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» :
«كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مىشنوند از روى غضب نگاههاى تندى به تو (اى پيامبر) مىكنند و مىگويند او ديوانه است. ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست» .
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 311، 314 - 326.
با توجه به اينكه در احاديث نزول اين آيه در غدير و پس از اهانت منافقين به پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان شده(1)، آنچه در اينجا قابل تأمل است اينكه:
الف. دو بار كلمه «ذِكر» در آخر سوره قلم آمده است: يك بار در جمله «سَمِعُوا الذِّكْرَ» و يك بار در جمله «ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» ، و هر دو اشاره به يك موضوع و آن ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام است.
خداوند از يك سو به آنان كه با شنيدن اعلان ولايت به غيظ و غضب در مىآيند و حركات ناشايست از خود بروز مىدهند پاسخ مىدهد، كه شما را چه رسيده كه با يك مسئله جهانى مقابله كنيد و شما چه كسى هستيد كه بخواهيد نارضايتى خود را از ولايت عالمگير على عليهالسلام نشان دهيد !
ب. از سوى ديگر به مسلمانان مىفهماند كه ولايت و صاحب اختيارى على عليهالسلام به شما اختصاص ندارد، بلكه مربوط به «عالميان» است. كلمه «عالَمينَ» شِبه جمع است و به معناى «الخَلْقُ كُلُّهُ» است، يعنى همه ما سِوَى اللّه را در بر مىگيرد؛ و اين به معناى صاحب اختيارى امامان عليهمالسلام بر همه مخلوقات است، اعم از موجودات زنده يا غير زنده، از انسانها گرفته تا ملائكه و جن و حيوانات و موجودات ناشناخته كرات ديگر و آنچه غير از ذات الهى وجود دارد.
اين ولايت را خدا به ائمه عليهمالسلام عنايت كرده و امر ايشان درباره همه چيز نافذ است، اگر چه فرمان الهى بر ايشان و آنچه تحت امرشان است احاطه دارد.
ج. همچنين براى تبيين كاملِ آيه «وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهمالسلام و عموميت صاحب اختيارى ايشان نسبت به همه مخلوقات و نيز پذيرش تكوينى مخلوقات نسبت به ولايت ايشان و اقرار بسيارى از آنها به مقام با عظمت ايشان را يادآور شويم:
1) . بحار الانوار: ج 35 ص 394 و ج 37 ص 160، 172، 221. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 141 ح 149، 208، 222. الكافى: ج 4 ص 566 ح 2. اثبات الهداة: ج 3 ص 314 ح 67 . مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 238 ح 40. تفسير القمى: ج 2 ص 383.
در اين باره احاديثى كليت و عموميت ولايت ايشان را تبيين كرده است. رواياتى هم ارتباط ملائكه و جن و حيوانات و نباتات را با ولايت به طور جداگانه بيان كرده است:
روايات مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهمالسلام، به صراحت همه جانبه بودن و شمول آن نسبت به همه مخلوقات را با عبارات مختلف و ذكر آثار آنها و كيفيت اعلان ولايت به آنها بيان نموده است. ذيلاً 10 روايت در اين زمينه مىآوريم:
امام صادق عليهالسلام با استفاده از كلمه «شىء» حتى جمادات را تحت ولايت معصومين عليهمالسلام ذكر فرموده و تأكيد بر حجت بودن و عرضه ولايت بر آنها نموده است، آنجا كه مىفرمايد:
ما مِنْ شَىْءٍ وَ لا مِنْ آدَمِىٍّ وَ لا انْسِىٍّ وَ لا جِنّىٍّ وَ لا مَلَكٍ فِى السَّماواتِ الاّ وَ نَحْنُ الْحُجَجُ عَلَيْهِمْ، وَ ما خَلَقَ اللّه خَلْقا الاّ وَ قَدْ عَرَضَ وِلايَتَنا عَلَيْهِ وَ احْتَجَّ بِنا عَلَيْهِ. فَمُؤْمِنٌ بِنا وَ كافِرٌ وَ جاحِدٌ حَتَّى السَّماواتِ وَ الارْضِ وَ الْجِبالِ:
هيچ چيزى و آدمى و انسانى و جنّى و ملائكه آسمانى نيست مگر آنكه ما حجتهاى الهى بر آنها هستيم. خداوند مخلوقى را خلق نكرده مگر آنكه ولايت ما را بر آن عرضه كرده و به وسيله ما بر او اتمام حجت نموده است. پس گروهى به ما ايمان آوردهاند و گروهى كافر و منكر شدهاند، حتى آسمانها و زمين و كوهها.(1)
امام باقر عليهالسلام ضمن بيان مراحل خلقت و اينكه وجود مبارك معصومين عليهمالسلام قبل از بقيه مخلوقين خلق شده و سپس خداوند ايشان را شاهد بر خلق بقيه مخلوقات قرار داده، كيفيت ولايت ايشان بر ما سوى اللّه را چنين بيان مىفرمايد:
1) . بحار الانوار: ج 27 ص 46 ح 7.
انَّ اللّه لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّدا فِى الْوَحْدانِيَّةِ، ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّدا وَ عَلِيّا وَ فاطِمَةَ عليهمالسلام، فَمَكَثُوا الْفَ دَهْرٍ، ثُمَّ خَلَقَ الاشْياءَ وَ اشْهَدَهُمْ خَلْقَها وَ اجْرى عَلَيْها طاعَتَهُمْ وَ جَعَلَ فيهِمْ ما شاءَ وَ فَوَّضَ امْرَ الاشْياءَ الَيْهِمْ فِى الْحُكْمِ وَ التَّصَرُّفِ وَ الارْشادِ وَ الامْرِ وَ النَّهْىِ فِى الْخَلْقِ؛ لاَنَّهُمْ الْوُلاةُ، فَلَهُمُ الامْرُ وَ الْوِلايَةُ وَ الْهِدايَةُ. فَهُمْ ابْوابُهُ وَ نُوّابُهُ وَ حُجّابُهُ، يُحَلِّلُونَ ما شاءَ وَ يُحَرِّمُونَ ما شاءَ وَ لا يَفْعَلُونَ الا ما شاءَ. عِبادٌ مُكْرَمُونَ، لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ:
خداوند از ازل در يكتايى و تنهايى فرد بود. سپس محمد و على و فاطمه عليهمالسلام را خلق كرد، و وجود آنان هزار روزگار ادامه پيدا كرد. سپس اشياء را خلق كرد و ايشان را بر خلق آنها شاهد گرفت و اطاعت ايشان را بر آنها جارى ساخت و در مخلوقات خود آنچه مىخواست قرار داد. مسئله حكم و تصرف و ارشاد و امر و نهى در مخلوقات را به ايشان سپرد چرا كه ايشان صاحبان ولايتاند، و امر و صاحب اختيارى و هدايت براى ايشان است.
بنا بر اين، ايشان درها به سوى خدا و نايبان پروردگار و پرده داران حريم الهى هستند. آنچه خدا بخواهد حلال مىكنند و آنچه خدا بخواهد حرام مىكنند و جز آنچه او بخواهد انجام نمىدهند. بندگان محترم خداوند هستند كه در گفتار بر او پيشى نمىگيرند و به دستور او عمل مىكنند.(1)
امام صادق عليهالسلام تعدد عوالم مخلوق الهى را بيان كرده و يادآور شده كه هر كدام از اين عوالم خبر از خلقت عوالم ديگرى ندارند، و سپس در بيان حجت بودن معصومين عليهمالسلام بر همه اين عوالم چنين مىفرمايد: انَّ للّه عَزَّ وَ جَلَّ اثْنَىعَشَرَ الْفَ عالَمٍ، كُلُّ عالَمٍ مِنْهُمْ اكْبَرُ مِنْ سَبْعِ سَماواتٍ وَ سَبْعِ ارَضينَ. وَ ما يَرى عالَمٌ منِهُمْ انَّ للّه عَزَّ وَ جَلَّ عالَما غَيْرَهُمْ وَ انِّى الْحُجِّةُ عَلَيْهِمْ:
1) . بحار الانوار: ج 25 ص 339 ح 21.
خداوند عزّ و جلّ دوازده هزار عالَم دارد، كه هر يك از آنها از هفت آسمان و هفت طبقه زمين بزرگتر است؛ و هر يك از اين عوالم چنين مىپندارند كه خداوند عزّ و جلّ عالمى غير آنان ندارد. و من حجت بر همه آنان هستم.(1)
اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره ثمره پذيرش ولايت از سوى همه مخلوقات كه ولايت بر آنها عرضه شده، ظهور خوبىها را نتيجه قبول ولايت و ظهور بدىها را نتيجه نپذيرفتن آن اعلام مىنمايد و چنين مىفرمايد:
انَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى عَرَضَ وِلايَتَنا عَلى اهْلِ السَّماواتِ وَ اهْلِ الارْضِ مِنَ الْجِنِّ وَ الانْسِ وَ الثَّمَرِ وَ غَيْرِ ذلِكَ؛ فَما قَبِلَ مِنْهُ وِلايَتَنا طابَ وَ طَهُرَ وَ عَذَبَ، وَ ما لَمْ يَقْبَلْ مِنْهُ خَبُثَ وَ رَدِىَ وَ نَتِنَ:
خداوند تبارك و تعالى ولايت ما را بر اهل آسمانها و اهل زمين از جن و انس و ميوهها و غير اينها عرضه كرد. هر كدام كه ولايت را قبول كرد طيب و طاهر و گوارا شد، و هر كدام قبول نكرد خبيث و پست و بد بو شد.(2)
امام صادق عليهالسلام درباره اينكه صاحب ولايت در يك روز به دوازده هزار عالم سر مىزند در حالى كه آنان خبر از خلقت آدم ندارند، فرمود:
يَسيرُ (عالِمُ الْمَدينَةِ) مِنَ النَّهارِ مَسيرَةَ الشَّمْسِ سَنَةً حَتّى يَقْطَعَ اثْنَىْ عَشَرَ الْفَ عالَمٍ مِثْلَ عالَمِكُمْ هذا؛ ما يَعْلَمُونَ انَّ اللّه خَلَقَ آدَمَ وَ لا ابْليسَ ... . مَا افْتَرَضَ عَلَيْهِمْ الاّ وِلايَتَنا وَ الْبَراءَةَ مِنْ عَدُوِّنا:
عالِم مدينه (يعنى امام صادق عليهالسلام) در يك روز به اندازه مسير يك سالِ آفتاب سير مىكند، به گونهاى كه دوازده هزار عالَم را - كه مثل اين عالَم شما هستند - طى مىكند.
اهل آن دوازده هزار عالَم نمىدانند كه خدا آدم و ابليس را خلق كرده است ... . و با اين همه بر آنان جز ولايت ما و بيزارى از دشمنانمان واجب نشده است.(1)
امام رضا عليهالسلام مسئله عرضه ولايت از سوى خداوند بر همه مخلوقات را به تفصيل بيان فرموده است. در اين كلام حضرت تأكيد كرده كه اين عرضه ولايت در روز غدير انجام گرفته و چيزى از موجودات از اين برنامه استثنا نشدهاند.
همچنين آثار پذيرفتن ولايت در قبول كنندگان و نيز نتايج نپذيرفتن آن از سوى منكرين را به تفصيل بيان فرموده كه در اينجا فرازهايى از روايت ذكر مىشود:
فى يَوْمِ الْغَديرِ عَرَضَ اللّه الْوِلايَةَ عَلى اهْلِ السَّماواتِ السَّبْعِ ... . ثُمَّ عَرَضَها عَلَى الارَضينَ ... ، وَ عَرَضَها عَلَى الْجِبالِ ... ، وَ عُرِضَتْ فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الْمِياهِ ... ، وَ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى النَّباتاتِ ... ، ثُمَّ عَرَضَها فى ذلِكَ الْيَوْمِ عَلَى الطَّيْرِ ... :
در روز غدير خدا ولايت را بر اهل آسمانهاى هفت گانه عرضه كرد ... . سپس بر زمينها عرضه كرد ... ، و بر كوهها عرضه كرد ... ، و در آن روز بر آبها عرضه كرد ... ، و در آن روز بر گياهان عرضه كرد ... ، و سپس در آن روز بر پرندگان عرضه نمود ... .(2)
امام صادق عليهالسلام درباره سيطره صاحب ولايت بر همه خلق مىفرمايد: اتَرى مَنْ جَعَلَهُ اللّه حُجَّةً عَلى خَلْقِهِ، يَخْفى عَلَيْهِ شَىْءٌ مِنْ امُورِهِمْ: آيا گمان مىكنى كسى كه خدا او را حجت بر خلقش قرار داده، چيزى از امورشان بر او مخفى مىماند ؟ !(3)
امام باقر عليهالسلام براى تقريب ذهن شيعيان درباره مفهوم ولايت و صاحب اختيارى معصومين عليهمالسلام مىفرمايد:
انَّ بَيْنَنا وَ بَيْنَ كُلِّ ارْضٍ تُرّا مِثْلَ تُرِّ الْبَناءِ، فَاذا امِرْنا فِى الارْضِ بِأَمْرٍ جَذَبْنا ذلِكَ التُّرَّ فَأَقْبَلَتِ الارْضُ بِقَليبِها وَ اسْواقِها وَ دُورِها حَتّى تُنْفَذَ فيها ما نُؤْمَرُ بِهِ مِنْ امْرِ اللّه تَعالى:
بين ما و هر سرزمينى رشته اتصالى است مانند نخى كه بَنّا هنگام بناى ساختمان براى تنظيم به كار مىبرد. وقتى درباره سرزمينى دستورى به ما داده شود آن رشته را به سوى خود مىكشيم، و آن سرزمين با چاهها و بازارها و خانههايش به ما روى مىكند و تحت تصرف ما قرار مىگيرد به گونهاى كه آنچه از امر خداى تعالى به ما دستور داده شده درباره آن اجرا شود.(1)
امام صادق عليهالسلام حاضر بودن تمام جهان را در محضر امام عليهالسلام و سهولت هر گونه تصرفى در آن را در بيانى رسا چنين فرموده است:
انَّ الدُّنْيا تَمَثَّلَ لِلامامِ فى مِثْلِ فِلْقَةِ الْجَوْزِ، فَما يَعْرِضُ لِشَىْءٍ مِنْها، وَ انَّهُ لَيَتَناوَلُها مِنْ اطْرافِها كَما يَتَناوَلُ احَدُكُمْ مِنْ فَوْقِ مائِدَتِهِ ما يَشاءُ، فَلا يَعْزُبُ عَنْهُ مِنْها شَىْءٌ:
دنيا براى امام مثل دو نيمه گردو حاضر است و نيازى نيست كه موجوداتِ آن بر او عرضه شوند، بلكه او در همه جوانب دنيا تصرف مىكند همان گونه كه يكى از شما از سفره غذا هر چه بخواهد بر مىدارد و چيزى از او مخفى نمىماند.(2)
امام صادق عليهالسلام ظاهر و باطن عالم را براى امام مانند كف دست توصيف كرده فرمود:
إنِ الدُّنْيا عِنْدَ الامامِ وَ السَّماواتِ وَ الارَضينَ الا هكَذا - وَ اشارَ بِيَدِهِ الى راحَتِهِ يَعْرِفُ ظاهِرَها وَ باطِنَها وَ داخِلَها و خارِجَها وَ رَطْبَها وَ يابِسَها:
دنيا و آسمانها و زمينها براى امام نيست مگر اينگونه - و حضرت با دست به كف دست خود اشاره كرد - به گونهاى كه ظاهر و باطن و داخل و خارج وتر و خشك آن را مىشناسد و از آنها آگاهى دارد.(1)
در روايات صريحا آمده است كه ملائكه با سجده بر آدم در واقع بر انوار معصومين عليهمالسلام كه در صلب او بودند سجده كردند و در واقع سر تسليم در برابر ولايتشان فرود آوردند.(2)
آنان همگى ولايت اهلبيت عليهمالسلام را پذيرفتهاند، و حتى گرفتارى «فطرس» نيز به خاطر توقفى در ولايت بود كه پس از توبه به دست صاحب ولايت شفاى خود را باز يافت. درباره پذيرش كامل ولايت از سوى ملائكه و فرمانبردارى و خدمتگزارى ايشان در محضر معصومين عليهمالسلام چهار روايت به عنوان نمونه ذكر مىشود:
امام باقر عليهالسلام با يادآورى كثرت ملائكه، اعتقاد آنان به ولايت اهلبيت عليهمالسلام را چنين بيان فرمود:
وَ اللّه انَّ فِى السَّماءِ لَسَبْعينَ صِنْفا مِنَ الْمَلائِكَةِ. لَوِ اجْتَمَعَ عَلَيْهِمْ اهْلُ الارْضِ كُلُّهُمْ يُحْصُونَ عَدَدَ صِنْفٍ مِنْهُمْ مَا احْصَوْهُمْ؛ وَ انَّهُمْ لَيدينُونَ بِوِلايَتِنا:
به خدا قسم در آسمان هفتاد صنف از ملائكه هست، كه اگر همه اهل زمين جمع شوند تا يك صنف از آنان را بشمارند نمىتوانند؛ و آنان به ولايت ما اعتقاد دارند.(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله شرافت ملائكه را به قبول ولايت دانست و در بيان آن چنين فرمود:
هَلْ شُرِّفَتِ الْمَلائِكَةُ الاّ بِحُبِّها لِمُحَمَّدٍ وَ عَلِىٍّ وَ قَبُولِها لِوِلايَتِهِما :
آيا ملائكه جز با محبت محمد و على و قبول ولايت ايشان شرافت يافتند ؟ !(1)
امام صادق عليهالسلام در حديثى تجديد اعتقاد به ولايت نزد ملائكه را چنين توصيف فرمود:
ما مِنْهُمْ (اىْ مِنَ الْمَلائِكَةِ) احَدٌ الاّ وَ يَتَقَرَّبُ كُلُّ يَوْمٍ الَى اللّه بِوِلايَتِنا اهْلِالْبَيْتِ:
احدى از ملائكه نيست مگر آنكه هر روز به وسيله ولايت ما اهلبيت به خدا تقرب مىجويد.(2)
امام جعفر صادق عليهالسلام انجام وظيفه ملائكه در ساحت قدس ولايت را چنين بيان فرمود:
ملائكه در كنار اثاث زندگى ما نازل مىشوند و بر فرشهاى ما از اين سو به آن سو مىروند، و بر سر مردگان ما شاهد و حاضر مىشوند، و اخبار وقايع را قبل از وقوع آن براى ما مىآورند، و با ما نماز مىگزارند و براى ما دعا مىكنند و بر سر ما بالهاى خود را مىگسترانند، و در هر فصلى از گياهان آن فصلِ زمين براى ما مىآورند، و از آبهاى سرزمينهاى مختلف براى ما مىآورند و آن را در ظرفهاى خود مىيابيم ... .(3)
جنّيان مانند انسانها دو گروهند: گروهى كه ولايت اهلبيت عليهمالسلام را پذيرفتهاند و گروهى كه ولايت را نپذيرفتهاند، ولى آنان كه قبول كردند در وفادارى به آن پابرجا ماندند. در اين باره نيز احاديث و داستانهاى مفصلى وارد شده كه چهار نمونه ذكر مىشود.
امام صادق عليهالسلام فرمود:
انَّ لَنا اتْباعا مِنَ الْجِنِّ كَما انَّ لَنا اتْباعا مِنَ الانْسِ:
براى ما پيروانى از جن وجود دارد، همان گونه كه براى ما پيروانى از انسانها وجود دارد.(1)
امام كاظم عليهالسلام اطاعت جنّيان را از مقام عصمت قوىتر از انسانها دانسته فرمود:
انَّهُمْ (اىِ الْجِنَّ) لاَطْوَعُ لَنا مِنْكُمْ يا مَعْشَرَ الانْسِ:
اى انسانها، جنّيان از شما بهتر اطاعت ما را مىنمايند.(2)
امام باقر عليهالسلام درباره اينكه جنيان هم براى امر دين خود نزد مقام ولايت مىآيند فرمود:
اخْوانُكُمْ مِنَ الْجِنِّ اتَوْنا يَسْتَفْتُونا فى حَلالِهِمْ وَ حَرامِهِمْ، كَما تَأْتُونا وَ تَسْتَفْتُونا فى حَلالِكُمْ وَ حَرامِكُمْ:
برادران شما از جن نزد ما آمده در حلال و حرامشان از ما حكم مىخواهند، همان گونه كه شما نزد ما مىآييد و در حلال و حرامتان از ما حكم مىخواهيد.(1)
امام باقر عليهالسلام با اشاره به گروهى از جن كه براى آموختن معارف دين نزد آن حضرت آمده بودند فرمود:
هؤُلاءِ وَفْدُ شيعَتِنا مِنَ الْجِنِّ جاؤُوا يَسْأَلُونَنا عَنْ مَعالِمِ دينِهِمْ:
اينان فرستادگان شيعيان ما از جنّ بودند كه آمده بودند تا درباره معارف دينشان از ما سؤال كنند.(2)
حيوانات و نباتات چون صامت هستند و بشر سخن آنان را نمىفهمد در سايه معجزاتى كه با حضور معصومين عليهمالسلام درباره آنها اتفاق افتاده، به وضوح نشان دادهاند كه تحت ولايت على الاطلاق ايشان قرار دارند.
وقايع بسيارى در انقياد حيواناتى نظير آهو، شتر، گوسفند، شير، گرگ، سگ، سوسمار، مار، مرغابى، كلاغ، قرقاول و حتى ماهيان دريا وارد شده كه امر معصومين عليهمالسلام را اطاعت كردهاند و يا با ايشان سخن گفتهاند.(3)
همچنين درباره مواردى نظير نخل و آفتاب و ماه و كوه و ساختمان و لباس و گوشت قضاياى زيادى هست كه فرمانبردار ايشان بوده و يا با ايشان سخن گفتهاند.(4)
روايات خاصى هم به طور كلى ولايت معصومين عليهمالسلام بر حيوان و نبات و جماد را بيان كرده است كه دو نمونه ذكر مىشود:
اميرالمؤمنين عليهالسلام پيوند حياتى حيوان و نبات را با مقام ولايت چنين بيان مىفرمايد:
انَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى اخَذَ عَقْدَ مَوَدَّتِنا عَلى كُلِّ حَيْوانٍ وَ نَبْتٍ:
خداوند تبارك و تعالى پيمان دوستى ما را بر هر حيوان و گياهى قرار داده است.(1)
امام باقر عليهالسلام سيطره مقام ولايت بر جزئيات مسايل حيوانات را چنين بيان مىفرمايد:
انّى لاَعْرِفُ مَنْ لَوْ قامَ عَلى شاطِئِ الْبَحْرِ لَنَدَبَ بِدَوابِّ الْبَحْرِ وَ بِأُمَّهاتِها وَ عَمّاتِها وَ خالاتِها:
من كسى را مىشناسم (منظور خود حضرت است) كه اگر بر ساحل دريا بايستد موجودات دريا را با نامشان و نام مادر و عمه و خالهشان صدا مىزند !(2)
آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ ... »(3)
از جمله مهمترين و مشهورترين آيات غدير كه در اثناء خطبه غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيه است:
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» :
«امروز كافران از تخريب دين شما نااميد شدند ديگر از آنان نترسيد و از من بترسيد امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين شما راضى شدم» .
آنچه در اينجا قابل ذكر است اينكه در روايات در مورد اين آيه «ولايت» يا «امامت» على عليهالسلام اسم برده شده، و در يك روايت تصريح به امامت شده است:
1 - پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: انَّ كَمالَ الدّينِ وَ تَمامَ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِارْسالى الَيْكُمْ بِالْوِلايَةِ بَعْدى لِعَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ: كامل شدن دين و نعمت و رضايت پروردگار با فرستادن من به سوى شما با پيام ولايت براى على بن ابىطالب عليهالسلام بعد از من، بوده است.(1)
2 - امام صادق عليهالسلام فرمود: جبرئيل به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين عرض كرد: به امتت بگو: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» بِوِلايَةِ عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ ... : «امروز دين شما را» با ولايت على بن ابىطالب «برايتان كامل نمودم» .(2)
3 - پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از نزول آيه فرمود: تَمامُ نُبُوَّتى وَ تَمامُ دينِ اللّه وِلايَةُ عَلِىٍّ بَعْدى: كامل شدن نبوت من و تكميل دين خدا ولايت على بعد از من است.(3)
4 - همچنين فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه دينَكُمْ بِامامَتِهِ: اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود.(4)
5 - خداوند به پيامبرش خطاب كرد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... »(5)بِوِلايَةِ وَلِيّى وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ، عَلِىٍّ ... : «امروز دين شما را كامل كردم ... » با ولايت وليم و صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى، يعنى على ... .(6)
1) . امالى الصدوق: ص 290 ح 10. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 40.
2) . تفسير العياشى: ج 1 ص 293 ح 21. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 137 ح 201.
3) . كتاب سليم: ص 198. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 234. فرائد السمطين: ج 1 ص 312 ح 250.
4) . اسرار غدير: ص 146 بخش 5 .
5) . مائده / 3.
6) . بحار الانوار: ج 37 ص 202 ح 86 .
در مورد رابطه اين آيه و اكمال دين و اتمام نعمت با ولايت و امامت مطلب بسيار است. براى توضيح بيشتر در مورد آيه اكمال، مراجعه شود به فصل دوم «حديث غدير و خطبه غدير» ، بخش «خطبه غدير» ، قسمت «آيات در خطبه غدير» ، آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم...» .
يكى از تأكيدات معصومين عليهمالسلام درست فكر كردن درباره غدير و اجتناب از قالب ريزىهاى غلط يا اشتباه است. از جمله فرمودهاند: غدير يعنى خليفه الهى صاحب اختيار است(1)و اين بدان معناست كه در غدير صاحب اختيارى خليفه بيان شده و اگر آن را سلب كنيم چيزى از مفهوم خلافت و امامت نمىماند.
و لذا از جمله معارف غديرى كه در خطبه غدير نيز به آن اشاره شده اينكه پس از خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمه عليهمالسلام مولى و صاحب اختيار مردم است، و اختيار او بر مردم از خودشان بيشتر است.
صاحب اختيارى امامانِ غدير عليهمالسلام(2)
جا دارد هر شيعه بلكه هر مسلمان واقعا در صدد باشد كه لُبّ مطلب در مراسم
عظيم غدير را به دست آورد و نقطه مركزى كمال دين را پيدا كند، تا هميشه چشم دل را به آن سو داشته باشد و از لغزشها و انحرافات مصون بماند.
نقطه مركزى كمال دين، صاحب اختيارى دوازده امام عليهمالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است. بر گِرد اين نقطه، ثمرات و نتايج بسيارى خود را نشان مىدهد و اعتقاد يك مسلمان را مىسازد.
اين نقطه اصلى از سه ركن تشكيل يافته است: «صاحب اختيارى» و «دوازده امام عليهمالسلام» و «بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله» ، و هر يك از اينها ناقص باشد صاحب آن هنوز اصل ولايت را نيافته تا چه رسد به ثمرات آن.
بنا بر اين، كسانى كه على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان خليفه چهارم قبول دارند در ركن سوم ناقصاند و اصلاً با غدير كارى ندارند و دقيقا ضد آن را در اعتقاد خود جاى دادهاند، چرا كه على عليهالسلام بلافاصله بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله صاحب اختيار مردم است.
اگر على عليهالسلام دقيقا شئون پيامبر صلىاللهعليهوآله را دارد، پس سه نفر قبل از او كه مقام او را غصب كردند نه در علم و نه در عصمت هرگز نمىتوانستند جاى آن حضرت قرار بگيرند و پاسخگوى نيازهاى مردم باشند.
همچنين كسانى كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط على عليهالسلام را و يا تا امام چهارم عليهالسلام و يا تا امام ششم عليهالسلام را قبول دارند و يا امام دوازدهم عليهالسلام را قبول ندارند، اينان در ركن دوم ناقصاند و چنين اعتقادى منشعب از غدير نيست، چرا كه در غدير همه دوازده امام عليهمالسلام به عنوان نور واحد تا آخرين روز دنيا معرفى شدهاند.
از سوى ديگر كسانى كه دوازده امام عليهمالسلام را به عنوان انسانهايى عالم و وارسته قبول دارند ولى آنان را صاحب اختيار مطلق خود نمىدانند در ركن اول ناقصند، و غدير هرگز داعى بر معرفى امامان به اين معنى نداشته است، چرا كه با ظهور علم و عملشان طبعا مردم ايشان را مىشناسند و نيازى به معرفى در آن مراسم عظيم نيست. آنچه غدير براى آن تشكيل شد و دين با آن كامل شد اعلام صاحب اختيارى امامان عليهمالسلام بود كه قِوام ولايت با همين است.
اتمام حجت اميرالمؤمنين عليهالسلام با «صاحب اختيار»(1)
رمز غدير صاحب اختيار بودن على بن ابىطالب عليهالسلام است كه با تابلوى «ولايت» شناخته مىشود. سقيفه براى شكستن اين رمز و پايين آوردن اين تابلو تلاشهاى فراوانى كرد، ولى از همه شكنندهتر اين بود كه از صاحب اختيار همه مردم سلب اختيار كنند و از او التزام بگيرند كه حق ندارى از اوامر سقيفه سرپيچى كنى.
بر حال امتى اشك بايد ريخت كه طناب بر گردن ولايتمدار غدير بيندازند و با شمشيرهاى آخته او را وادار به بيعت با سقيفه كنند. اشك خون بايد ريخت بر روزى كه اسلام به اين مصيبت دچار شد و ننگ ابدىِ آن بر چهره تاريخ ماند.
و بر على عليهالسلام بايد گريست كه فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم فرمود: هر كس من نسبت به او صاحب اختيارم على نسبت به او صاحب اختيار است. من چگونه نسبت به آنان صاحب اختيارتر از خودشان هستم در حالى كه آنان امير و حاكم بر من باشند ؟ !(2)
بيان پيامبر صلىاللهعليهوآله در مورد صاحب اختيار(3)
سؤال زاييده توجه كامل مخاطب به خطاب است، چه اين سؤال از سوى دوستان باشد چه منافقان. گاهى هم سؤال كننده مىپرسد تا ديگران بدانند، و يا با اشاره خودِ پيامبر صلىاللهعليهوآله سؤال مىكنند تا توضيحى لازم براى مردم ارائه شود و شبههاى بر طرف گردد. در هر صورت نتيجه اين پرسش و پاسخها جز تكميل مفاهيم غدير در اذهان مردم نخواهد بود.
و لذا در غدير يكى از اصحاب سؤالى مطرح كرد كه مىخواست مفهوم دقيق و ريشه دار ولايت را بداند. او پرسيد: منظور دقيق شما از: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ، چه بود ؟
پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله يكى از زيباترين جلوههاى كلام بود كه در كوتاهترين عبارات بلندترين معانى را جاى داد. آن حضرت ابتدا ولايت خدا را بر خود و ولايت مدارى خود را نسبت به خدا خاطر نشان كرد، و سپس ولايت خود و على عليهالسلام را نسبت به مردم فرع آن و منشعب از آن دانست؛ و در اين باره فرمود:
خداوند مولاى من است و از خودم بر من صاحب اختيارتر است، و در برابر خدا مرا براى خويش اختيارى نيست. پس از خدا من مولاى مؤمنان هستم و از مؤمنان بر خودشان صاحب اختيارترم، و در برابر من آنان را اختيارى نيست. اكنون هر كس كه من مولاى اويم - يعنى نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم و در برابر من او را اختيارى نيست - على بن ابىطالب مولاى اوست، و در برابر او برايش اختيارى نيست.(1)
شرح حديث غدير و صاحب اختيار(2)
جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» از پنج كلمه تشكيل شده است:
«مَنْ» ، يعنى «هر كَس» . و اين كلمه شامل تمام مسلمانان يعنى آنان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را قبول دارند مىشود.
«كُنْتُ» ، يعنى «من بودهام» . استفاده از فعل ماضى به معناى آنست كه اين منصب براى پيامبر صلىاللهعليهوآله پايه نبوت عامه و خاتميت اوست و خطاب سخن با كسانى است كه حضرتش را تا كنون به چنين منصبى قبول داشتهاند.
«مَوْلاهُ» ، يعنى «مولى و صاحب اختيار او ... » . اين كلمه محور اصلى جمله است و خودِ حضرت در همين خطبه و در مواردى ديگر معناى اين كلمه را بيان فرمودهاند. «مولى» يعنى كسى كه اختيار مردم به دست او است و نسبت به آنان از خودشان بيشتر
اختيار دارد و هر دستورى به آنان دهد بايد بدون چون و چرا اجرا كنند، و كوتاهى در اطاعت از او اگر به عنوان اعتراض و شك در حقانيت او باشد مساوى با كفر و انكار نبوت است.
«فَعَلِىٌّ» يعنى «پس على ... » . تعيين على بن ابىطالب عليهالسلام براى منصب و مقامى كه در كلمه بعدى ذكر مىشود، مشت محكمى به دهان فتنهگران و دسيسه كاران است تا فكر تشكيك در شخص امام و يا احتمال تعدد آن را از مخيّله خود بيرون كنند. از طرف ديگر با معرفى اين «على عليهالسلام» ، يازده امام ديگر را هم كه بعد از او داراى مقام و منصب او خواهند بود مشخص مىكند به طورى كه راهِ تحريف و تشكيك بسته مىشود.
«مَوْلاهُ» ، يعنى «مولى و صاحب اختيار اوست» . همان منصبى كه در كلمه سوم اين جمله براى شخص خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله ذكر شد عينا براى على بن ابىطالب عليهالسلام و يازده امام معين از فرزندان او از جانب خداوند اعطا شده است. آنان صاحب اختيار مردماند و هر چه بگويند بايد بدون چون و چرا قبول كرد، و هرگونه اعتراض و شك و ترديد درباره آنان مساوى با كفر است.
پس از دقت و تبيين كلماتِ حديث غدير، صورت تركيبى آن با در نظر گرفتن پايههاى اعتقادى شيعه، چنين ترجمه مىشود:
هر مسلمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به عنوان صاحب اختيار خود قبول دارد، و در مورد فرمايشات و اوامر و افعال او اجازه هيچگونه شك و شبهه و اعتراض به خود نمىدهد، بايد نسبت به على بن ابىطالب عليهالسلام نيز همين اعتقاد را داشته باشد و سخنان و افعال او و آنچه از او مىبيند و مىشنود را حق بداند.
از آنجا كه هيچ گونه جاى اعتراض و تشكيك درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله وجود ندارد، لذا هر كس به هر عنوان با على عليهالسلام مخالفت كند و يا رو در روى او بايستد بر باطل است و اعتقاد او مساوى با كفر است.
صاحب اختيار در خطبه غدير(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابتداى بخش دوم خطبه غدير، در بيان علت نزول آيه شديد اللحن تبليغ اشاره داشت كه اميرالمؤمنين عليهالسلام صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است.
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّهُ تَعالى اِلَىَّ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى وَ هُوَ السَّلامُ اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى عَلى اُمَّتى وَ اْلاِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ:
اى مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكردهام، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مىكنم: جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه «على بن ابىطالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است» .
در اواسط بخش سوم خطبه غدير و پس از بيان توازن مقام نبوت و امامت نيز كه خطبه به اوج خود نزديك مىشد، نهيبى لازم بود كه مخاطبين بدانند چرا على بن ابىطالب عليهالسلام از آغاز سخنرانى بر فراز منبر كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستاده است. بايد گفته مىشد كه لحظاتى بعد دو بازوى حيدرى در كف با كفايت محمدى قرار مىگيرد و به گونهاى خاص فراتر از آنچه در ذهن مردم است معرفى خواهد شد. براى اعلان اين مهم پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى ثقل اكبر را تابلو قرار داده، على عليهالسلام را در سايه قرآن نشان داد.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 147 - 155، 157 - 170، 223 - 231. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 14.
حضرت قسم ياد كرد كه باطن و تفسير قرآن را بيان نمىكند مگر اين كسى كه مىخواهم دست او را بگيرم و او را بالا ببرم و بازوى او را بگيرم و با دستانم او را بلند كنم و به شما بفهمانم كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام اين على صاحب اختيار اوست، و ولايت او از طرف خدا نازل شده است.
مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ، وَ انْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللّهِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَى وَ مُعْلِمُكُمْ: اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِىُّ بْنُ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْزَلَها عَلَىَّ:
اى مردم، قرآن را تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن آن را براى شما بيان نمىكند و تفسيرش را برايتان روشن نمىكند مگر اين شخصى كه دست او را مىگيرم و او را به سوى خود بالا مىبرم و بازوى او را مىگيرم و با دستم او را بلند مىكنم و به شما مىفهمانم كه: هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست؛ و او على بن ابىطالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.
همچنين پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دهم خطبه غدير پس از اشاره به حج، نماز و زكات را دو بار مطرح كرد؛ يك بار با اشاره به آيه 43 سوره بقره: «وَ اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرّاكِعينَ» ، و بار ديگر با اشاره به آيه 41 سوره حج: «الَّذينَ اِنْ مَكَّناهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ اَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ» :
پيرو آن نكته اصلى را به ميان آورد كه اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مىكند.
آنگاه ادامه اين مسير را نشان داده و فرمود: او و آنان كه از نسل من به خلافت مىرسند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مىدهند و آنچه را نمىدانيد برايتان بيان مىكنند.
مَعاشِرَ النّاسِ، اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما اَمَرَكُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَاِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الاَْمَدُ فَقَصَّرْتُمْ اَوْ نَسيتُمْ فَعَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ؛ الَّذى نَصَبَهُ اللّهُ عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدى اَمينَ خَلْقِهِ. اِنَّهُ مِنّى وَ اَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتى يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْاَلُونَ عَنْهُ وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لا تَعْلَمُونَ:
اى مردم، نماز را به پا داريد و زكات را بپردازيد همانطور كه خداوند عز و جل به شما فرمان داده است و اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد، على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مىكند، او كه خداوند عز و جل بعد از من به عنوان امين بر خلقش او را منصوب نموده است. او از من است و من از اويم. او و آنان كه از نسل مناند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مىدهند و آنچه را نمىدانيد براى شما بيان مىكنند.
در آخر بد نيست اشاره شود كه ابان بن ابىعيّاش از سليم بن قيس نقل مىكند كه گفت: از على بن ابىطالب عليهالسلام شنيدم در حالى كه مردى از آن حضرت درباره ايمان سؤال كرد و گفت: يا اميرالمؤمنين عليهالسلام، مرا از ايمان خبر ده به طورى كه از غير تو و بعد از تو از كسى در اين باره سؤال نكنم.
حضرت پس از بيان پايههاى ايمان و اشاره به امامت و ولايت در غدير فرمود:
... كسى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در غدير خم نصب كرد، و به آنان خبر داد كه او نسبت به آنان صاحب اختيارتر از خودشان است، و سپس به آنان دستور داد تا حاضران غايبان را آگاه نمايند.
عرض كرد: يا اميرالمؤمنين، آن شما هستيد ؟ فرمود: من اول و افضل آنها هستم. سپس پسرم حسن بعد از من نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان است.
سپس پسرم حسين بعد از او نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان است. و سپس جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند تا بر سر حوض كوثر يكى پس از ديگرى خدمت او وارد شوند ... .(1)
صاحب اختيارىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله(2)
در خطبه غدير، پيش از لحظات حساس خطابه هنوز يك مرحله در پيش بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهد ولايت و صاحب اختيارى على عليهالسلام را اعلام كند، اما دو مقدمه براى اين هدف در نظر مىگيرد تا كسى را ياراى انكار آن نباشد.
يكى آنكه صاحب اختيارى خود را با استناد به آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ»(3)اعلام نمايد، و ديگر اينكه ولايت على عليهالسلام را مساوى و جايگزين ولايت خود قرار مىدهد؛ و اين به معناى آوردن دليل محكم ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام از متن قرآن است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اين هدف از يك شيوه غير منتظره استفاده كرد، و آن اقرار گرفتن از مردم درباره صاحب اختيارى خود بود. اين اقرار در واقع اعتراف به ركنى بود كه ولايت على عليهالسلام مترتب بر آن مىشد.
يك لحظه قبل از معرفى على عليهالسلام فرمود: اَيُّهَا النّاسُ، مَنْ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ: اى مردم، چه كسى از خودتان بر شما صاحب اختيارتر است ؟ اين سؤال تداعى كننده فورى آيه «النَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» بود، و اين پاسخ را در ذهن مردم زنده مىكرد كه: پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است.
نتيجه فوق العاده اين سؤال، پاسخ يك پارچه مردم بود كه صدا زدند: اللّهُ وَ رَسُولُهُ. با اين پاسخ در واقع به ولايت خدا و رسول نسبت به خود اقرار نمودند، و جوابِ
بلافاصله مخاطبين حكايت از مسلّم بودن مسئله داشت، و اينگونه يك امر استثنائى ديگر در اثناى خطابه غدير انجام پذيرفت.
صاحب اختيار در كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام با ابوبكر(1)
گاهى بحث بر سر آن است كه على بن ابىطالب عليهالسلام صاحب اختيار مردم است يا نه، و آيا در غدير چنين چيزى ثابت شد يا نه ؟ ! اما خندهآور آن است كه ابوبكر بگويد: من صاحب اختيار مردم هستم ! كسى نيست بپرسد در غدير و بعد از آن كسى سراغ دارد كه ابوبكر به چنين مقامى منصوب شده باشد ؟
و يا بالاتر از آن مانند صاحب غدير از ابوبكر بپرسد: تو را به خدا قسم مىدهم (اى ابوبكر) ، آيا من صاحب اختيار تو و هر مسلمانى طبق حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير هستم يا تو ؟ !(2)
صاحب اختيار در كلام امام باقر عليهالسلام(3)
خداوند بيان اوامر خود در قرآن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله واگذار كرده است. همان گونه كه نماز و روزه و حج در جزئياتش نياز به تبيين رسول دارد، آيه «أولُو الأمر» و منظور از آن هم بايد با بيان رسول باشد.
در پاسخ به فتنه گرانى كه با مطرح كردن «كَفانا كِتاب اللّهِ» و افزودن اينكه چرا در كتاب خدا نام اهلبيت عليهمالسلام نيامده، امام باقر عليهالسلام طى اتمام حجت زيبايى برنامه مفصل غدير را تفسير آيه «أُولِى الْأَمْرِ» دانست.
روزى امام باقر عليهالسلام به ابوبصير فرمود: آيه «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ»(4)درباره على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است.
ابوبصير عرض كرد: مردم به ما مىگويند: چرا خداوند نام على و اهلبيتش را در كتابش ذكر نكرده است ؟ حضرت فرمود: به مردم بگوييد: خداوند نماز را بر پيامبرش نازل كرده و سه يا چهار ركعت بودن آن را ذكر نكرده تا آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را براى مردم تفسير نموده است. (و همچنين زكات و حج را) .
و نيز نازل كرده «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ» كه درباره على و حسن و حسين عليهمالسلام است. (در بيان كلمه «اولى الامر» ) پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرموده: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، و نيز فرموده: شما را به كتاب خدا و اهلبيتم سفارش مىكنم.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت مىكرد و اهل آيه «اولى الامر» را معرفى نمىكرد آل عباس و آل عقيل و ديگران آن را ادعا مىكردند ! ! ... وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفت على عليهالسلام صاحب اختيار مردم بود ... ، چون پيامبر صلىاللهعليهوآله ولايت او را به مردم ابلاغ فرموده و او را منصوب نموده بود.(1)
مفهوم صاحب اختيار(2)
در غدير خم سلمان برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، ولايت و صاحب اختيارى او چگونه است ؟
فرمود: ولايت و صاحب اختيارى او همچون ولايت من است. هر كس من نسبت به او از خودش صاحب اختيارترم على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.
پس در غدير براى على عليهالسلام فقط جانشينىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله به معناى جلوس در مكانِ او بعد از رحلتش اعلام نشده، بلكه تمام شئونى كه صاحب اختيارِ تام بر مردم بايد داشته باشد - همانها كه شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله دارا بودند -
براى جانشين او هم اعلام شده است.
«امام» در خطبه غدير يعنى كسى كه جوابگوى جميع مايحتاج بشر است، و اين قدرت از جانب خدا به او اعطا شده است. براى تبيين آنچه به عنوان «امامت» در قالب امامتِ اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبه غدير منظور شده است به جهات زير بر مىخوريم:
1 - حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة، كه اين تعابير به چشم مىخورد: اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم، خليفه، وصى، مفروض الطاعة، نافذ الامر.
2 - هدايتِ مردم به سوى خداوند، كه تعابيرى نظير هدايت به حق و از بين بردن باطل و دعوت به سوى خداوند و بشارت دهنده ذكر شده است.
3 - پاسخگويى به نيازهاى علمى مردم، كه لازمهاش علم به جميع ما يحتاج مردم است. اين مطلب با تعابير در بر دارنده علم رسول و بيان كننده بعد از او و جانشين و خليفه او بر تفسير قرآن خاطر نشان شده است.
4 - جنگ با دشمنان كه يكى از شئون امام و از مفاهيمى است كه از كلمه «صاحب اختيار» كه در خطبه غدير آمده، و با اشاره به جنگ با ناكثين و قاسطين و مارقين ذكر شده است.
امامت با چنين معناى وسيعى كه در خطبه غدير آمده داراى پشتوانه الهى و امضاى پروردگار است، و او عطا كننده اين قدرت است. در اين باره به امامت و ولايت او از جانب خداوند و منصوب شدن او به امر الهى تصريح شده است.
موقعيت تبليغى غدير و صاحب اختيارى(1)
پنج موقعيت مهم در تبليغ غدير از بنيانگذارِ آن حضرت خاتم الانبياء عليهمالسلام مىبينيم، كه همه آنها در فاصله دو ماه و اندى از 18 ذى الحجه سال دهم تا 28 صفر سال يازدهم هجرى رخ داده است.
1) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 238، 239.
كارساز بودن هر يك از اين موقعيتها در آيندههاى غدير مشهود است و خبر از «اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم» از يك سو و «اَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى»(1)از سوى ديگر مىدهد. از جمله مورد زير است:
وقتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهند كه مراسم سه روزه غدير را در يك عبارت خلاصه كند، در مىيابيم كه بسيارى از مردم آن روز هم در معناى «صاحب اختيارى» دقت لازم را نكرده بودند. حضرت معناى «مولى» را از صاحب اختيارى خدا بر خود آغاز مىكند و سپس صاحب اختيارى خود را بر اساس ولاية اللّه مطرح مىفرمايد و آنگاه صاحب اختيارى على عليهالسلام را نتيجه مىگيرد.(2)
مهدى عليهالسلام صاحب اختيار خدا در زمين(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش هشتم خطبه غدير به اين جهت اشاره كرد كه حضرت مهدى عليهالسلام يارى دهنده دين الهى و شكننده جلوههاى شرك و بالا برنده آيات خداست:
اَلا اِنَّهُ لا غالِبَ لَهُ وَ لا مَنْصُورَ عَلَيْهِ. اَلا وَ اِنَّهُ وَلِىُّ اللّهِ فى اَرْضِهِ، وَ حَكَمُهُ فى خَلْقِهِ، وَ اَمينُهُ فى سِرِّهِ وَ عَلانِيَتِهِ.
بدانيد او كسى است كه غالبى بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمىشود. اوست ولى خدا در زمين و حكم كننده او بين خلقش و امين او بر نهان و آشكارش.
آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ... »(4)
اولين آيهاى كه در مدينه و به عنوان پيشدرآمد سفر حجة الوداع و غدير نازل شد اين آيه بود:
«النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلاَّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» (1):
«پيامبر بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران آنان هستند و خويشاوندان از مؤمنين و مهاجرين برخى بر بعض ديگر در كتاب خدا تقدم دارند مگر آنكه نسبت به اولياء آنان كار خيرى انجام داده باشند كه اين در كتاب پنهان است» .
اين آيه از سه جهت قابل بررسى است:
اولين جرقههاى فكرى براى مراسم غدير از مدينه آغاز شد، و ناخودآگاه مردم را به سوى چنين برنامهاى سوق داد. اين آيه قبل از سفر غدير و به عنوان مقدمهاى بر آن نازل شد و در خطابه غدير شأن نزول آن به طور كامل بيان شد. در مدينه كه اين آيه نازل شد، سؤال مردم اين بود كه: اين ولايت به چه معنى و در چه محدودهاى است ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله اين صاحب اختيارى مقام نبوت نسبت به مردم را به اطاعت مطلق از او در آنچه خوش داريد يا نداريد معنى كردند. با اين ذهنيّت سفر حج آغاز شد تا روز غدير كه همين صاحب اختيارى مطلق براى على بن ابىطالب و امامان بعد از او عليهمالسلام اعلام گرديد. متن حديث كه نزول آيه را قبل از غدير صرايحا ذكر كرده چنين است:
عطيه سعدى مىگويد: از حذيفه يمانى درباره منصوب كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را در روز غدير سؤال كردم كه چگونه بود.
حذيفه گفت: خداوند بر پيامبرش اين آيه را در مدينه نازل كرد: «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ
1) . احزاب / 6 .
اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ» : «پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است ... » .
پرسيدند: يا رسول اللّه ! اين ولايت چيست كه شما به وسيله آن بر ما از خودمان بيشتر اختيار داريد ؟ فرمود: شنيدن و اطاعت كردن در آنچه كه دوست بداريد يا بر شما خوش نيايد. ما گفتيم: شنيديم و اطاعت مىكنيم.
پس از اين بود كه به عنوان حجة الوداع به سوى مكه حركت كرديم و جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمد ! خدايت سلام رسانده مىگويد: على را به عنوان عَلَمى براى مردم منصوب كن.(1)
مردم با اين خاطره از «ولايت نبوى» از مدينه حركت كردند كه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» ، و با رسيدن به مكه سراغ اعمال حج رفتند و پس از اتمام حج راهى غدير شدند؛ تا ساعتى كه در برابر منبر غدير نشستند. آن روز روزى بود كه بايد شأن نزول اين آيه كامل مىشد و ارتباط غدير با اين فراز قرآن تبيين مىگرديد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با يادآورى آيه مزبور درباره ولايت خود از مردم اقرار گرفت، و سپس ضمن معنى كردن اين ولايت، ادامه اين صاحب اختيارى را درباره اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام با ظرافت كامل بيان فرمود، به گونهاى كه ولايت آنان استمرار ولايت نبوى به شمار آيد و از متن قرآن استخراج شود.
اين بخش حساس تاريخ را عبد اللّه بن جعفر - كه خود حاضر در غدير بودهخطاب به معاويه چنين توصيف مىكند:
من از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم در حالى كه آن حضرت بر فراز منبر بود، و من و عمر بن ابىسلمه و اسامة بن زيد و سعد بن ابىوقاص و سلمان فارسى و ابوذر و مقداد و زبير در مقابل او قرار داشتيم.(2)
در آن لحظه حضرت فرمود: أ لَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: آيا همسران من مادران شما نيستند ؟ گفتيم: بلى، يا رسول اللّه.
فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد. و با دست مبارك بر شانه على عليهالسلام زد و فرمود: اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.
سپس فرمود: اى مردم، من نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارترم و با بودن من آنان را امرى و اختيارى نيست. بعد از من على نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست. سپس پسرم حسن نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و با بودن او آنان را امرى و اختيارى نيست.
سپس بار ديگر بر سر مطلب بازگشت و فرمود: اى مردم، وقتى من به شهادت رسيدم على بر شما از خودتان صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه على به شهادت برسد پسرم حسن بر مؤمنين صاحب اختيارتر است، و آنگاه كه حسن به شهادت برسد پسرم حسين بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است.(1)
مىبينيم كه جرقّه غدير از مسئله «ولايت» و «صاحب اختيارى مردم» آغاز شده و از همان ابتدا اين ارتباط در ذهن مردم جاى گرفته است. حتى عظمت مسئله به خوبى جلوه كرده است كه فورا درباره معنى و محدوده آن سؤال كردهاند.
با اين ذهنيت، آيا مضحكه نيست كه بگوييم پيامبر صلىاللهعليهوآله آن جمعيت 120000 نفرى را در غدير جمع كرد تا بگويد: على را دوست بداريد ؟ ! ! اينجاست كه اگر قضاياى
1) . كتاب سليم: ص 362. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 271. الغدير: ج 1 ص 199.
تاريخى را با همه جوانب آن از آغاز تا انجام دنبال كنيم، تأثير عجيبى در درك و تحليل آن خواهد گذاشت و گاهى صورت ماجرا تغيير پيدا مىكند.
خط ارتباط غدير با قرآن بسيار زيبا به تصوير كشيده شده است، و جا دارد آن را اينگونه به خاطر بسپاريم:
قرآن ولايت نبوى را اثبات مىكند. پيامبر صلىاللهعليهوآله همان آيه را در غدير به عنوان شاهد بر ولايت خود ذكر مىكند. آنگاه ولايت اميرالمؤمنين و امامان عليهمالسلام را به عنوان تفريع و ادامه ولايت خود بيان مىكند. سپس اين ولايت را به معناى تصميم گيرندگان در همه امور مردم توضيح مىدهد. آنگاه با ذكر ولايت سه امام، استمرار آن را از بقيه فرازهاى غدير به ما مىفهماند.
تأكيد خاص اين حديث بر جمله «لَيْسَ لَهُمْ مَعَهُ امْرٌ» است، يعنى با وجود آنان براى مردم امرى و اختيارى نيست. بايد گفت: قوام ولايت مطلقه امامان عليهمالسلام به همين نكته است، يعنى اگر آنان صاحب فرمان على الاطلاق باشند هيچ كس ديگرى - حتى خود كسى كه دربارهاش تصميم گيرى مىشود - نبايد حق دخالت و رأى و نظر در آن موضوع داشته باشد.
ضمانت چنين فرمان قاطعى عصمت الهى است كه فقط درباره امامان عليهمالسلام وجود دارد؛ و هر كسى را متقاعد مىكند كه در برابر دستور و نظر مبارك معصوم عليهمالسلام خود را تخطئه نمايد و فرمان او را مقدم بداند، كه در واقع فرمان خدا را مقدم داشته است.
با در نظر گرفتن اينكه غدير مراسم مفصلى در سه روز بوده، گذشته از آياتى كه مستقيما در آن ايام نازل شده و در قسمت آيات نازل شده در غدير ذكر شد، آياتى هم در ضمن كلام به صورت اشاره آمده و منظور از آنها بيان شده است.
اين موارد در تفسير 18 آيه از قرآن است، كه يكى از آنها آيه 6 سوره احزاب است:
«النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِى كِتابِ اللّه مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ إِلاّ أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيائِكُمْ مَعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» :
«پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است و همسران او مادران مؤمنين هستند و بعضى از خويشان از مؤمنين و مهاجرين نسبت به برخى ديگر در كتاب خدا تقدم دارند مگر آنكه نسبت به دوستان خود كار نيكى انجام داده باشند كه اين مطلب در كتاب نوشته شده است» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
فيما انْشَدَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام النّاسَ فى رُحْبَةِ الْكُوفَةِ: انْشِدُ اللّه مَنْ سَمِعَ رَسُولَاللّه صلىاللهعليهوآله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، الاّ قامَ. فَقامَ اثْناعَشَرَ بَدْرِيّا فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا سَمِعْنا رَسُولَاللّه صلىاللهعليهوآله يَقُولُ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ: الَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ وَ ازْواجى امَّهاتهمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَاللّه. فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ:
از مواردى كه على عليهالسلام مردم را در ميدان كوفه قسم داد اين بود كه قسم داد هر كس از پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيده كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، برخيزد.
اينجا دوازده نفر از شركت كنندگان جنگ بدر برخاسته و گفتند: شهادت مىدهيم كه در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه مىفرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ مردم گفتند: بلى يا رسول اللّه. پس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس او را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند دشمن بدار.(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 245، 251. الغدير: ج 1 ص 178. امالى الطوسى: ص 113. اسد الغابة: ج 4 ص 28. ارجح المطالب: ص 580 . مشكل الآثار: ج 2 ص 308.
در احاديثى كه خلاصه واقعه غدير را نقل كردهاند قبل از جمله: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ، استشهاد پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين آيه قرآن به عنوان مقدمه اعتقادى آن ديده مىشود. اضافه بر اينكه از روايات استفاده مىشود استشهاد به اين آيه در ايام سه روزه غدير به طور مكرر صورت گرفته است و حضرت گذشته از اصل خطبه، به مناسبتهاى مختلفى اين ركن غدير را مطرح فرمودهاند.
موقعيت اين آيه در قرآن به عنوان تنها آيه صريح در ولايت شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله ممتاز است، اگر چه آيات بسيارى دلالت بر مقام با عظمت آن حضرت دارد. اين آيه به صورت يك سؤال در قالب ضمير متكلم در خطابه حضرت آمده است كه آيا من اولى به نفس مؤمنين نيستم ؟
عصاره غدير «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است كه از ميان دهها كلمه كه مىتوانست بيانگر چنين مقامى باشد كلمه «مولى» به عنوان پرمحتواترين و گوياترين آنها انتخاب شد.
براى آنكه درك معانى مولى روشن باشد و مورد بحث قرار نگيرد و راه دور دست مسلمانان دچار مسائل سؤال برانگيز نشود، يك جمله كوتاه قرآنى براى تبيين معناى «مولى» انتخاب شد كه مربوط به مقام والاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است و كسى در معناى آن شك ندارد.
در آن آيه عين كلمهاى كه درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام به كار رفته درباره شخص خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله استفاده شده است. «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله اولويت دارد بر مؤمنين از خودشان، و به عبارت ديگر اختيار پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مؤمنين از خودشان بيشتر
است. آنگاه كه مىفرمايد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... ؛ يعنى همان اولويت و اختيارى كه درباره من معتقديد عينا بايد درباره على عليهالسلام معتقد باشيد و او را صاحب اختيارتر از خود بر خودتان بدانيد، و اين واضحترين شكل از تبيين معناى مولى است.
درباره «اولى به نفس بودن» پيامبر صلىاللهعليهوآله و ارتباط آن با اولى به نفس بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام چند فراز بسيار مهم در كلام معصومين عليهمالسلام وجود دارد، كه مطالعه آنها به درك عميق ما از معناى مولى كمك مىكند.
حديث اول
از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: اين ولايت كه شما در آن از خود ما مقدم هستيد، چيست ؟ فرمود: گوش جان سپردن و اطاعت در همه موارد؛ آنچه دوست بداريد و آنچه شما را خوش نيايد.(1)
حديث دوم
قالَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام فى مُناشِداتِهِ فى عَصْرِ عُثْمانَ بِمَسْجِدِ رَسُولِاللّه صلىاللهعليهوآله يَذْكُرُ غَديرَ خُمٍّ: ثُمَّ امَرَ (رَسُولُاللّه صلىاللهعليهوآله) فَنُودِىَ بِالصَّلاةِ جامِعَةً، ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انَا اوْلى بِهِمْ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قالُوا: بَلى يا رَسُولَ اللّه. قالَ: قُمْ يا عَلِىُّ. فَقُمْتُ، فَقالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. فَقامَ سَلْمانُ فَقالَ: يا رَسُولَاللّه، وِلاءٌ كَما ذا ؟ فَقالَ: وِلاءٌ كَوِلايَتى، مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ:
اميرالمؤمنين عليهالسلام در مجلسى كه در زمان عثمان در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله منعقد شده بود، مردم را درباره فضايل خود قسم مىداد و از جمله غدير را يادآور شد و فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد ندا شود تا همه مردم جمع شوند. آنگاه خطابهاى ايراد كرد
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 296.
و فرمود: اى مردم، آيا مىدانيد كه خداوند عز و جل صاحب اختيار من است، و من صاحب اختيار مؤمنينم، و نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم ؟ گفتند: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: اى على برخيز. من برخاستم و حضرت فرمود: هر كس كه من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هركس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمن باش. سلمان برخاست و پرسيد: يا رسول اللّه، اين ولايت چگونه ولايتى است ؟ فرمود: ولايتى همچون ولايت من. هر كس كه اختيار من بر او از خودش بيشتر است على نيز اختيارش بر او از خودش بيشتر است.(1)
در اين حديث عبارات دقيقتر است و در فهماندن ولايت على عليهالسلام ظرافت بيشترى از آن دريافت مىشود. پيامبر صلىاللهعليهوآله از ولايت خدا آغاز مىفرمايد و سپس ولايت خود و آنگاه ولايت على عليهالسلام را مطرح مىنمايد. اين ترتيب شكى در معناى ولايت باقى نمىگذارد، چرا كه معناى صاحب اختيارى خداوند بر كسى پوشيده نيست و در واقع همان ولايت مطلقه است كه بايد بدون هيچ قيد و شرطى تسليم خدا باشيم. آنگاه درجه بعدى ولايت را از طرف خداوند براى خود و على عليهالسلام اعلام مىفرمايد.
جالبتر اينكه عين كلمه «مولى» را درباره خداوند و خود و على عليهالسلام مطرح مىفرمايد تا كسى در حد اختلاف كلمات نيز شبهه وارد نكند. آنگاه در «مولى المؤمنين» بودن خود به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» به صورت اقتباس در كلام استشهاد مىفرمايد.
حديث سوم
تفسير كامل اين آيه را در حديثى مىبينيم كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: منظور از: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ، چيست ؟
حضرت فرمود: خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست. و من مولاى مؤمنين هستم و نسبت به آنان از
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 234. كتاب سليم: ص 199. فرائد السمطين: ج 1 ص 312.
خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست. و هر كس كه من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست، على بن ابىطالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد، و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست.(1)
حديث چهارم
جاءَ ابُو ايُّوبِ الانْصارى مَعَ رَهْطٍ مِنَ الانْصارِ الى عَلِىٍّ عليهالسلام بِالرُّحْبَةِ، فَقالَ عليهالسلام: مَنِ الْقَوْمُ ؟ قالُوا: مَواليكَ يا اميرَالْمُؤْمِنينَ ... . سَمِعْنا رَسُولَاللّه صلىاللهعليهوآله يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ، يَقُولُ: ايُّهَا النّاسُ، الَسْتُ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ ؟ قُلْنا: بَلى يا رَسُولَاللّه. فَقالَ: انَّ اللّه مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ، وَ عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ(2):
ابوايوب انصارى با عدهاى از انصار در ميدان كوفه نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند. حضرت پرسيد: شما كيستيد ؟ گفتند: اهل ولايت تو يا اميرالمؤمنين ... . ما از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيديم كه در روز غدير خم در حالى كه دست تو را گرفته بود مىفرمود:
اى مردم، آيا من بر مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتيم: بلى يا رسول اللّه. فرمود: خداوند مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مردم هستم، و على مولى و صاحب اختيار هر كسى است كه من صاحب اختيار او بودهام. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن.
تضمين آيه در كلام حضرت در اين حديث شبيه حديث قبلى است، فقط در تفسير آن يك فرق شاخص ديده مىشود كه حامل صراحت بيشترى است، و آن
عبارتِ «عَلِىٌّ مَوْلى مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ» است، كه در چينش كلام جالبتر و الهام بخشتر است، و اين صورت را تداعى مىكند كه: اللّه مَوْلى انَا مَوْلى عَلِىٌّ مَوْلى ! ! و به معناى اثبات ولايت مطلقه الهيه براى پيامبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام در سايه ولايت پروردگار است.
حديث پنجم
انْشَدَ اميرُالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام النّاسَ يَوْما فيمَنْ شَهِدَ غَديرِ خُمٍّ. فَقامَ سَبْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً، مِنْهُمْ ابُوقُدّامَةِ الانْصارى فَقالُوا: نَشْهَدُ انّا اقْبَلْنا مَعَ رَسُولِاللّه صلىاللهعليهوآله مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ ... . ثُمَّ قامَ فَحَمِدَ اللّه تَعالى وَ اثْنى عَلَيْهِ ثُمَّ قالَ:
ايُّهَا النّاسُ، اتَعْلَمُونَ انَّ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ مَوْلاىَ وَ انَا مَوْلَى الْمُؤْمِنينَ وَ انّى اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟- يَقُولُ ذلِكَ مِرارا قُلْنا: نَعَمْ - وَ هُوَ آخِذٌ بِيَدِكَ - يَقُولُ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللّهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ. ثَلاثَ مَرّاتٍ:
اميرالمؤمنين عليهالسلام روزى مردم را درباره غدير خم قسم داد كه هر كس حاضر بوده شهادت دهد. هفده نفر برخاستند كه ابوقدّامه انصارى جزء آنان بود، و گفتند: ما شهادت مىدهيم كه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع باز مىگشتيم ... . تا آنجا كه حضرت برخاست و حمد و ثناى الهى به جا آورد و سپس فرمود:
اى مردم آيا مىدانيد كه خداى عز و جل مولى و صاحب اختيار من است، و من مولى و صاحب اختيار مؤمنين هستم، و من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارترم. و اين مطلب را چند بار فرمود. ما در پاسخ گفتيم: آرى، و اين در حالى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست تو را گرفته بود. در اين حال فرمود: هر كس من صاحب اختيار او بودهام على صاحب اختيار اوست. خدايا، هر كس ولايت او را بپذيرد دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند با او دشمنى كن. و اين را سه مرتبه فرمود.(1)
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 238. احقاق الحق: ج 6 ص 329. اسد الغابة: ج 5 ص 250.
اشاره و استناد به آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» در اين حديث هم شبيه قبلى است و به صورت ضمير مخاطب آورده شده است. آنچه در اين حديث جلب توجه مىكند تكرار اين جمله است كه چند بار صورت گرفته است كما اينكه جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » طبق اين نقل سه بار تكرار شده است.
از تكرار مىتوان تأكيد پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر حساسترين فراز غدير دريافت، چرا كه تنها اين مطلب در خطابه غدير تكرار شده است. جهت اين تأكيد نيز واضح است كه نقطه پرگار غدير همانا اعلام اولى به نفس بودن على عليهالسلام نسبت به مردم همچون ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله است، كه اين دو مقام والا به اراده خداوند و اعطايى ذات اقدس اوست؛ و به همين جهت است كه در چينش كلام پس از ذكر ولايت اللّه آمده است.
حديث ششم
قالَ عَمْرُو بْنُ مَيْمُونِ الاوْدى: وَ هُوَ صاحِبُ يَوْمِ غَديرِ خُمٍّ اذْ نَوَّهَ رَسُولُاللّه صلىاللهعليهوآله بِاسْمِهِ وَ الْزَمَ امَّتَهُ وِلايَتَهُ وَ عَرَّفَهُمْ بِخَطَرِهِ وَ بَيَّنَ لَهُمْ مَكانَهُ فَقالَ: ايُّهَا الناسُ، مَنْ اوْلى بِكُمْ مِنْ انْفُسِكُمْ ؟ قالُوا: اللّه وَ رَسُولُهُ. قالَ: فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ:
عمرو بن ميمون اودى مىگويد: على عليهالسلام صاحب روز غدير خم است، آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را با نام صدا زد و ولايت او را بر امتش واجب نمود و عظمت او را به آنان شناساند و مقام او را برايشان بيان داشت و فرمود: چه كسى نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر است ؟ گفتند: خدا و پيامبرش. فرمود: پس هر كس كه من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست.(1)
در اين حديث اقتباس آيه به صورت سؤالى است كه پاسخ آن آيه را مجسم مىكند؛ حضرت مىپرسد: اولى به نفس شما كيست ؟ وقتى مىگويند: «اللّه و رسول» ، مجموع اين پرسش و پاسخ تداعى آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» را مىنمايد كه بدين صورت در كلام حضرت تضمين شده است.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 278 ح 392. بحار الانوار: ج 40 ص 69 ح 104. امالى الطوسى: ج 2 ص 170.
نكته بسيار جالبى كه در اين حديث به چشم مىخورد «فاء» نتيجه در «فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » است، كه براى استحكام بخشيدن به ارتباط ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام با ولايت خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله است، يعنى: اكنون كه قبول داريد خدا و رسول صاحب اختيار شمايند پس دنباله اين اعتقاد را قطع نكنيد كه على پس از من صاحب اختيار شماست.
حديث هفتم
فِى احْتِجاجِ قَيْسِ بْنِ سَعْدٍ عَلى مُعاوِيَةَ، انَّهُ قالَ بِشَأْنِ اميرِالْمُؤْمِنينَ عليهالسلام: الَّذى نَصَبَهُ رَسُولُاللّه صلىاللهعليهوآله بِغَديرِ خُمٍّ فَقالَ: مَنْ كُنْتُ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ فَعَلِىٌّ اوْلى بِهِ مِنْ نَفْسِهِ:
قيس بن سعد در اتمام حجت بر معاويه، درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام گفت: على عليهالسلام همان كسى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را در غدير خم منصوب نمود و فرمود: هر كس كه من بر او از خودش صاحب اختيارتر بودهام على نسبت به او از خودش صاحب اختيارتر است.(1)
در اين حديث كلمه «اولى» كه در آيه آمده درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام هم عينا به كار رفته است. از سوى ديگر آنچه در احاديث قبلى در دو قسمت بود كه يكى طرح آيه و ديگرى نتيجه گيرى براى ولايت على عليهالسلام، در اين حديث در يك جمله تنظيم شده، و آيه و نتيجه آن كنار هم آمده است. مىتوان گفت: عبارت اين حديث جلوه ديگرى از وضوح معناى ولايت در غدير را مىرساند و پرده بردارى بىدغدغهاى در ارائه دقيق معناى «مولى» است.
يكى از جلوههاى قرآنى غدير كه مورد غفلت قرار گرفته، فرازهاى دعا و زياراتى است كه در آنها به تبيين و تفسير آيات مربوط به واقعه غدير پرداخته شده است. در بسيارى از دعاها و زيارات - به خصوص آنچه مربوط به شب و روز غدير
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 274. كتاب سليم: ص 314.
است - ناگفتههايى از مسئله غدير به چشم مىخورد كه در هيچ روايت ديگرى يافت نمىشود. در مواردى شأن نزول آيات و در مواردى استشهاد به آيههاى قرآن و در مواردى مصداق قرار دادن غدير براى آيه مزبور مطرح شده است. از جمله اين موارد است:
«النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» :
«پيامبر نسبت به مؤمنين از خودشان صاحب اختيارتر است» .
«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»(1):
«اى پيامبر آنچه از سوى پروردگارت به تو نازل شده ابلاغ كن كه اگر انجام ندهى رسالت او را ابلاغ نكردهاى و خدا تو را از شر مردم حفظ مىنمايد» .
اين آيه و زيارت مربوط به آن از دو بُعد قابل بررسى است:
در فرازى از زيارت اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خطاب به آن حضرت چنين مىخوانيم:
اشْهَدُ انَّكَ اخُو رَسُولِ اللّهِ صلَّى اللّه عليه و آله ... ، و انَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللّهِ ما انْزَلَهُ فيكَ، فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ وَ اوْجَبَ عَلى امَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَ وِلايَتِكَ وَ عَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ وَ جَعَلَكَ اوْلى بِالُمؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ. ثُمَّ اشْهَدَ اللّهَ تَعالى عَلَيْهِمْ فَقالَ: أ لَسْتُ قَدْ بَلَّغْتُ ؟ فَقالُوا: اللَّهُمَّ بَلى فَقالَ اللَّهُمَّ اشْهَدْ وَ كَفى بِكَ شَهيدا و حاكِما بَيْنَ الْعِبادِ. فَلَعَنَ اللّهُ جاحِدَ وِلايَتِكَ بَعْدَ الاقْرارِ وَ ناكِثَ عَهْدِكَ بَعْدَ الْميثاقِ(2):
سلام بر تواى صاحب اختيار من و صاحب اختيار مؤمنين. سلام بر تواى دين محكم خداوند و راه مستقيم او. شهادت مىدهم كه تو برادر پيامبر صلىاللهعليهوآله هستى ... ، و آن حضرت از طرف خداوند آنچه درباره تو نازل كرده بود رسانيد و دستور خدا را به اجرا درآورد و وجوب اطاعت تو و ولايتت را بر مردم واجب كرد، و براى تو از آنان بيعت گرفت و تو را نسبت به مؤمنين صاحب اختيارتر از خودشان قرار داد همانطور كه خداوند به آن حضرت چنين مقامى داده بود.
سپس خداى تعالى را بر آنان شاهد گرفت و فرمود: آيا من به شما رساندم ؟ گفتند: آرى بخدا قسم. عرض كرد: خدايا شاهد باش و تو به عنوان شاهد و حاكم بين بندگان كفايت مىكنى. خداوند منكرِ ولايت تو را بعد از اقرار و شكننده عهد تو را بعد از پيمان لعنت كند.
در اين قسمت از زيارت غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام دو آيه از قرآن به صورت اشاره مطرح شده است:
يكى آيه تبليغ است كه به صورت خبر از انجام آن مطرح شده است. يعنى خدا فرموده: «بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» و در اينجا مىفرمايد: إنَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللّهِ ما انْزَلَهُ فيكَ.
آيه دوم كه درباره اولى به نفس بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله است به عنوان اعلام عين آن درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام مطرح شده و مىگويد: جَعَلَكَ اوْلى بِالُمؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ، و در واقع با جمله دوم به آيه اشاره مىكند كه خدا در قرآن درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده: «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» .
آنچه از اين فراز غدير استفاده مىكنيم نقطه اوج آن است كه مىتوان به عنوان «رمز غدير» و «حساسترين نقطه غدير» نيز از آن ياد كرد. آن نقطه ارتباط بين ولايت
پيامبر صلىاللهعليهوآله با ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام است. بدين معنى كه ولايت و امامت پيامبر صلىاللهعليهوآله به نص قرآن امرى مسلم است و در معناى آن - كه صاحب اختيارى مطلق استكوچكترين شكى راه ندارد.
غدير با آن مراسم عظيمش و با آن آيات پى در پى كه نازل مىشد، آمد تا بگويد همان ولايت و همان مقام و همان منصب و همان عظمت براى على عليهالسلام عينا اعلام مىشود، و همان گونه كه پذيرفتن اين ولايت درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله يك واجب اعتقادى است، پذيرفتن آن درباره على عليهالسلام نيز واجب است.
آنچه در اين فراز دعا به صورت بسيار زيبايى ترسيم شده نشان دادن ارتباط دو آيه طبق مراسمى است كه در غدير به اجرا درآمد. بدين معنى كه اعلام «اولى به نفس بودن» اميرالمؤمنين عليهالسلام همانند پيامبر صلىاللهعليهوآله در يك برنامه رسمى انجام شد. شكل اين برنامه مسيرى را طى كرد كه تا امروز وظيفه عظيمى را بر عهده ما گذاشته است، و آن مسير چنين است:
خداوند با آيه «النَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» پيامبر صلىاللهعليهوآله را صاحب اختيار مطلق مردم قرار داد. در اواخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله با آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... »(1)زمينه اعلام صاحب اختيارى على عليهالسلام را به همان معنى كه در آيه قبل براى پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده بود آماده كرد، و با وعده «وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور اعلام آن را داد.
اكنون نوبت آن است كه ببينيم اين دستور چگونه اجرا شد. اين فراز دعا مىگويد:
ما شهادت مىدهيم كه آنچه خدا نازل كرده بود و قرار بود پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام كند آن حضرت ابلاغ فرمود. با اين اعلام پنج نتيجه پايه گذارى شد:
1) . مائده / 67 .
يك: فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ، امر الهى ابلاغ گرديد و حجت تمام شد.
دو: أوْجَبَ عَلى امَّتِهِ فَرْضَ طاعَتِكَ وَ وِلايَتِكَ، وجوب اطاعت و پذيرفتن صاحب اختيارى على عليهالسلام رسميت يافت.
سه: عَقَدَ عَلَيْهِمُ الْبَيْعَةَ لَكَ، بر اين مهم از مردم بيعت و عهد و پيمان هم گرفته شد.
چهار: جَعَلَكَ اوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ انْفُسِهِمْ كَما جَعَلَهُ اللّهُ كَذلِكَ، رسما اعلام شد كه على عليهالسلام مانند پيامبر صلىاللهعليهوآله است در صاحب اختيارى مطلق مردم به همان معنى كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شده است.
پنج: ثُمَّ اشْهَدَ اللّهَ تَعالى عَلَيْهِمْ ... ، پيامبر صلىاللهعليهوآله خدا و مردم را بر ابلاغ خود شاهد گرفت، تا هم خود و هم مردم روز قيامت در برابر خدا پاسخگو باشند.
بنا بر اين، ما در زيارت غديريه اقرار مىكنيم كه آنچه به دستور آيه «بَلِّغْ» قرار بود تبليغ شود شده، و درباره ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام هيچ عذرى از هيچ كسى پذيرفته نيست و هيچ جاى ابهامى در آن باقى نمانده است.
يكى از اهداف و مقاصد مهم خطبه غدير، اقدام رسمى براى تعيين خليفه بود كه از نظر قوانين همه ملتها در هميشه تاريخ سنديت دارد.
پاسدارى و حفاظت از دين با رهبرىِ غدير(1)
دين اسلام شريعتى هماهنگ با سرشت و فطرت آدمى است. قرآن كريم در اين رابطه مىفرمايد: «فِطرَةَ اللّهِ الَتى فَطَرَ الناسَ عَلَيها لا تَبديلَ لِخَلقِ اللّهِ ذلِكَ الدينُ القَيِّمُ وَ لكِن أكثَرَ الناسِ لا يَعلَمونَ»(2): «فطرت خدايى كه انسانها را بر آن فطرت آفريد و در آفرينش تغييرى نيست و اين است دين حق و درست و لكن بيشتر انسانها نمىدانند» .
هنگامى كه دين هماهنگ با فطرت باشد و فطرت آدمى تغيير ناپذير، آئين ديگرى نمىتواند جاى اسلام را بگيرد. مگر اينكه فطرت آدمى تغيير يابد و آئينِ مطابق با فطرتِ تغيير يافته جايگزين آن شود.
بديهى است كه تغيير فطرت آدمى امرى محال و غير ممكن است، و دين الهى هم هماهنگ با فطرت نيز تغيير نخواهد يافت. همان طور كه در روايات آمده كه امام صادق عليهالسلام فرمودهاند: حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ أبَدا إلى يَومِ القيامَةِ، وَ حَرامُهُ حَرامٌ أبَدا إلى يَومِ القيامَةِ. لا يَكونُ غَيرُهُ وَ لا يَجىءُ غَيرُهُ.(1)در آيه شريفه هم مىفرمايد: «وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَل مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» .(2)
با توجه به ويژگىهايى كه لازمه پيشوايى و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله است، امكان نداشت كه تعيين رهبر با انتخاب مردم صورت گيرد. لذا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با ماجراى غدير اين رسالت عظمى را به انجام رساند.
حال سؤال اين است: با توجه به اينكه اسلام يك دين ابدى است، حكومت اسلامى كه تشكيل شده بود آيا بايستى بماند يا نماند ؟ در پاسخ بايد گفت: گر چه طلوع اسلام با بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز شد، اما اين دين هميشگى و فراگير و براى همه ملل است، و از نظر عمود زمان هم تا روز قيامت ادامه دارد.
ما حق داريم اين سؤال را از خودمان داشته باشيم كه آيا اين دينى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آورده و خود او خاتم الانبياء است، و اين دين بايستى براى هميشه بماند و نسلها بايستى از اين دين پيروى كنند، آيا حافظ و نگهدارنده مىخواهد يا نمىخواهد ؟
با كمترين انديشه و اندكى فكر پاسخ مثبت است؛ يعنى نمىشود پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اين حكومت بيست و سه ساله را رها كند و بگويد: شما را هم به خدا سپردم، و شما هم هر
كارى مىخواهيد بكنيد ! ! دينى كه ده سال آن را در مدينه با شدائد و مشكلات پشت سر گذاشته، تا اين درخت تنومند اسلام را بارور كرده و اكنون موقع بازدهى اين درخت است.
ما اگر سراغ غدير هم نرويم و به خرد و عقل خود مراجعه كنيم، انسان نمىتواند باور كند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را بلا تكليف گذاشته است.
بر اين اساس، حفاظت و پاسدارى از حريم دين و نگهدارى آن شؤونى مىطلبد. از جمله رهبر و پيشوايى مىخواهد كه اين رهبرى با شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پايان پذيرفت و آن بزرگوار آنچه را لازم بود ابلاغ كرد.
اما حراست و نگهدارى از آنچه حضرت آورده بود نيازمند به وجود پيشوايى داشت، كه هم تبيين و توضيح دين و تفسير آن را به ديگران ارائه دهد، و هم حدود شريعت را از دستبرد زدن به آن پاسدارى نمايد.
اين امر تنها در صلاحيت پيشوايى بود كه داراى مقام عصمت بوده و از نظر علم و ساير شرايط شايستگى لازم را دارا باشد.
يكى از سؤالاتى كه در حاشيه غدير مطرح مىشود اين است: چرا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در زمان حيات خود خلافت را عملاً به حضرت على عليهالسلام نسپردند تا از مشكلات بعدى پيشگيرى شود ؟
پاسخ: در ضمن حجة الوداع و قبل از غدير خم پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور دادند تا طى مراسمى يكايك اصحاب بر حضرت على عليهالسلام وارد شوند و با عبارت «السَلامُ عَلَيكَ يا أميرَالمُؤمِنينَ» به حضرت سلام دهند.
نين مراسمى غير از اين نوبت، دو بار ديگر نيز به امر رسول خدا صلىاللهعليهوآله صورت گرفت. اين كار به آن معنى بود كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به امر پروردگار در زمان حيات خود على بن ابىطالب عليهالسلام را حاكم و اميرالمؤمنين اعلام فرموده است.
حتى يك بار كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور فوقالذكر را بيان كرد، شخصى در همانجا پرسيد: يا رسول اللّه ! آيا در حال زنده بودن شما على عليهالسلام را اميرالمؤمنين بناميم ؟ پاسخ حضرت مثبت بود. اين سؤال نشان مىدهد كه افراد از چنين مراسمى مىيافتند كه حتى در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله اطاعت از حضرت على عليهالسلام بر آنها واجب گرديده است.
مهمتر اينكه قبل از غدير خم و با نزول آيه ولايت - يعنى آيه 55 سوره مائده - در واقع خداوند به صراحت اعلام داشته بود كه علاوه بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله، حضرت على عليهالسلام نيز (كه در آيه مذكور وصف صدقه دادن در ركوع مورد اشاره قرار گرفته بود) داراى منصب ولايت بر مؤمنان مىباشد، نه آنكه پس از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين ولايت ايجاد خواهد شد.
البته بايد توجه داشت ولايت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شامل همه مؤمنان از جمله حضرت على عليهالسلام بوده و هست. اما ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام، رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در بر نمىگيرد. لذا اگر چه در زمان حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله حضرت على عليهالسلام بر مؤمنان ولايت داشتند، ولى خودشان تحت ولايت رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند. لذا مادامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان مسلمانان بودند، حكومت در اختيار حضرتش قرار داشت.
مرورى بر راه طى شده غدير و خلافت(1)
ص: 58 - 63 .
غدير با آثارى فورى و اهدافى بلند مدت، به بهترين كيفيت برگزار شد. در اينجا نگاهى به آنچه با عنوان غدير در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله آن عملاً واقع شده، ديدگاههاى تازهاى براى ما ايجاد مىكند؛ كه ذيلاً به تبيين آنها مىپردازيم:
ما مىگوييم: اسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله دو راه داشت: خليفه انتخاب شده خدا يا خليفه منتخب مردم. راه شورى عملاً نشان داد كه سر از كجا درآورد، و از ظلم به فاطمه عليهاالسلام تا ظلم به حسين عليهالسلام را طى 50 سال در نورديد.
1) . ژرفاى غدير:
در بىفرهنگى و جهل جامعه آن چنان زحمت كشيد و چه جنگهايى كه بپا كرد ! تا روزگارى كه معاويه و يزيد و بنىاميه و بنىعباس رسما اسلام را به مسخره گرفتند و خودشان عملاً از شوراى ساختگى هم بيرون آمدند و خلافت را تبديل به سلطنت موروثى نمودند.
ولى راه اول يعنى خلافت منصوص با اينكه در ظاهر پيروز نشد، ولى همچنان جسته و گريخته و در حالى كه در چنگال راه دوم دست و پا مىزد، اين راه 1400 ساله را با حفظ مبانى خود پيمود و اين سان بقاى دين را ضمانت كرد.
يكى از اسرار غدير آشكار شدن توطئههاى پنهان است. در سايه غدير اسرارى كشف شد كه اگر اين برنامه نبود آن برنامهها هرگز دست يافتنى نبود. در سقيفهاى كه بعد از غدير خود را نشان داد معلوم شد چه كسانى به سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله و دستورات الهى ايمان و اعتقاد دارند و چه كسانى ندارند.
چه كسانى حقيقتا و واقعا بيعت مىكنند، و چه كسانى به ظاهر و با نفاق بيعت مىكنند و در صدد شكستن آن هستند. چه كسانى از نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام به خلافت خوشحالند و چه كسانى ناراحت مىشوند. چه كسانى در ظاهر مسلمانند و در باطن كفر محضاند.
غدير مرز حقيقى اسلامِ واقعى و كفرِ واقعى بود. يعنى بسيار از كفرهاى واقعى به اسلام ظاهرى تبديل گشته بود و بسيارى از اسلامهاى واقعى درست به چشم نمىآمد و نياز به محكى براى امتحان مردم بود.
اين محتواى غدير بود كه كار را يكسره كرد، و پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله در عرض چند ساعت يا چند روز تمام باطنها را آشكار ساخت، و هر دو دسته به خوبى شناخته شدند و درجات مختلف ايمانِ افراد، هم براى خودشان روشن شد و هم براى ساير مردم معلوم گرديد.
آنان كه در مقابل على عليهالسلام قرار گرفتند در واقع مقابل پيامبر صلىاللهعليهوآله و خداوند قرار داشتند، و با اين همه كار خود را كردند و هيچ كوتاه نيامدند. كفرهاى واقعى آنان از پس اسلام ظاهرى بيرون آمد، و در يك لحظه به صورت تمام عيار بروز كرد.
در مقابل افرادى همچون سلمان و ابوذر و مقداد نيز - كه در ظاهر با مسلمانان مخلوط بودند و اعتقاد راسخ آنان چندان به چشم نمىآمد - در يك لحظه شناخته شدند و همه از صميم قلب اقرار كردند كه اسلام حقيقى در اينان بوده كه تا كنون به چشم نمىآمده است. كسانى هم كه لنگان لنگان دين خود را نجات دادند، ارزش خود را فهميدند و از ادعاى بيش از حد سكوت كردند.
در آخرين مرحله اسلام، از واضحترين نيازها وجود كسى بود كه بتواند اين نهال تازه را تا هدف نهايى كه كاملترين و جهانىترين و ابدىترين دين است به انجام رساند. يعنى اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله هم تعيين نكرده بودند لازم بود چنين شخصى و نيز اشخاصى تا آخر روزگار تعيين شوند.
تا زمان هجرت به مدينه از نظر فضاى اجتماعى زمينهاى براى بيان مطالب نبود، و همهاش گريز و اختفا از دشمنان بود. به عبارت ديگر مقصد اصلى فقط كاشتن نهال اسلام بود كه به خوبى انجام پذيرفت.
پس از ورود به مدينه مرحله دوم اسلام كه آبيارى و پرورش نهال آن و جا افتاده كردن ريشه آن براى آيندههايى كه بايد بر روى شاخ و برگ آن كار كرد، آغاز شد. در اين مرحله دشمنان كه تازه متوجه كاشته شدن اصل نهال اسلام شده بودند، در صدد ريشه كن كردن آن برآمدند.
با جنگهايى كه درگرفت و به صور مختلف جلوه كرد، به خوبى معلوم شد كه انواع دشمنان اسلام با همين هدف به مقابله آمدند و در صدد قطع كردن ريشه آن هستند. اين مرحله به كمك الهى و مقاومتهاى مسلمين كه در رأس همه آنها بلكه به عنوان هسته مقاومت، اميرالمؤمنين عليهالسلام بود به خوبى پشت سر گذاشته شد.
اين روزگار 23 ساله هدف اصلى را به خوبى و فوق آنچه در نظاير آن در دنيا ديده شده، مراحل خود را طى كرد و در محكم كردن ريشه و تنه اصلى اسلام به خوبى نتيجه گرفت، به طورى كه اسلام با تمام خطراتى كه از لحظات رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا امروز با آن مواجه بود، هويت و ماهيت اصليش را حفظ كرد، و در سايه اين تنه محكم تشيع - كه راه اصلى اسلام است - با همه مشكلاتى كه بر سر راه آن بوده توانسته تا امروز راه خود را طى كند.
با همه اينها دين كامل و جهانى و ابدى اسلام، هنوز پرونده معارفش را باز نكرده بود؛ چرا كه نه زمينه بود و نه فرصت و نه مردم آن زمان - به خصوص اكثر آنان كه اطراف پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند - كشش چنان مطالبى را داشتند، و گفتن بسيارى از مطالب در صدر اسلام به علت برداشتهاى ناقص اهل آن زمان صلاح نبود.
اسلام به عنوان كاملترين دينِ ابدى جهان، طبعا مسير بسيار طولانى در پيش داشت تا به هدف برسد. لذا اين باور عقلايى است كه پياده كردن چنين دينى در مراحل تئوريك و عملى، زمانى طولانى مىخواهد.
براى نيل به اهداف اصلى بايد افرادى پيش بينى مىشدند تا در سايه آن نتيجههاى حقيقى كه از اسلام و اجتماع مسلمين در نظر بود به دست آيد و اين راهى بود كه امامان عليهمالسلام در دوران زندگى خويش دنبال مىكردند.
آنچه يك ملت و دين را معرفى مىكند دامنه فتوحات و مقاومتهايش در برابر دشمن نيست، بلكه معارف آن است كه خط فكرى آن را تعيين مىكند و در آن خط با معارف خويش، انسانسازى مىكند.
آنچه شهداى كربلا را ابدى ساخت و از ساير شهدا جدا ساخت همين است. اينان نتيجه زحمات 50 ساله سه امام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند. اينان حتى از شهداى جمل و صفين و نهروان متمايز بودند. البته آنان هم در سطح بالايى بودند، ولى همه اين چنين نبودند. در كربلا اما هفتاد و دو تن حسينى بودند.
به هر حال براى تحويل معارف اسلام به نسلهاى آينده اسلام و ساختن انسانهايى والا - كه هدف اصلى اسلام است - چنين افرادى لازم است. بدون آن خطى كه غديرِ شيعه براى تعيين خليفه مطرح مىكند، هيچ راهى نمىتواند اين هدف را تأمين نمايد، چرا كه ضامن بيان معارف صحيح اسلام فقط كسى مىتواند باشد كه رسما از طرف خداوند مورد تضمين باشد و عملاً از عهده اين مهم برآيد.
اين همان مقام عصمت مطلق است كه از طرف خداوند تعيين شده است. خداوند اين مهم را عملاً انجام داده و ادامه دهندگان و حافظان اين خط را تا روز قيامت تعيين فرموده است. اين كارى بود كه در غدير انجام شد و در خطابه غدير بر فراگيرى معارف از ايشان به طور خاصى تأكيد شد.
در خطبه غدير اين مسئله به خوبى روشن است كه هنوز درياى معارفِ دين چه تفسير قرآن و چه بيان احكام و چه اعتقادات و معارف دين بيان نشده، و اين همه توسط جانشينان تعيين شدهاى كه از هر جهت - بخصوص از جهت علم و عصمت و اعتماد - ضمانت شده بودند براى مردم راهگشايى خواهد شد.
اگر گفته شود: اهل دسيسه بالاخره كار خود را كردند، چه پيامبر صلىاللهعليهوآله مراسم غدير را به انجام مىرساند و چه نمىرساند. پس چه فايدهاى در اين برنامه بود ؟ سه پاسخ پرمحتوا براى اين سؤال گوشهاى از اسرار آن را روشن مىكند:
اولاً: مكتب زير سؤال مىرفت كه چرا اينچنين ناقص رها شده است.
ثانيا: غاصبين تا امروز محكوماند، ولى در آن صورت حجتى مىيافتند كه بدان استناد كنند.
ثالثا: نسلهاى آيندهاى كه در عددهاى ميليونى پيرو على عليهالسلام هستند و خط غدير را دنبال كردهاند مرهون همان اتمام حجتند.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله وصى خود را تعيين نمىفرمود قطعا مردم از اين طرف اشكال تراشى مىكردند كه چرا بايد پيامبرِ يك دين، جانشين خود را تعيين نكرده از دنيا برود ! چه پيامبر صلىاللهعليهوآله اصل مسئله نصب خليفه را در طول عمرش مهمل مىگذاشت و چه فقط مسئله غدير پيش نمىآمد، در هر دو صورت مردم اشكال فوق را مىنمودند؛ چرا كه مسئله خلافت آنقدر مهم است كه گذشته از اعلانات مكرر مىبايست در يك شرايط خاص و به صورت رسمى نيز انجام گيرد.
ممكن بود اين نصب و تعيين در روزهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حالى كه حضرت در بستر بيمارى بود انجام بگيرد، ولى در آن صورت هزاران بهانه به دست دشمن مىافتاد. يكى مىگفت: ما حاضر نبوديم ! يكى مىگفت: ما نشنيديم ! يكى مىگفت: إنَّ الرَجلَ لَيَهجُر ! يكى مىگفت: ما حاضر بوديم و كلام حضرت را هم شنيديم ولى بعضى عبارات را نشنيديم ! يكى مىگفت: ما شنيديم ولى منظور حضرت چنين بود.
پس بهترين صورتِ ممكن، همان بود كه در اجتماعى عظيم كه حاضرينِ آن، مسلمانانى از همه مللِ اسلامِ آن روز بودند و در اجتماعى كه همه يك جا حاضر بودند و در آن زمان بىنظير و در حد غير ممكن بود، و در مجلسى رسمى و با صورتى عمومى و با لواحقى مثل بيعت در حال صحت كامل پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شود، تا راه هر گونه دسيسه بسته باشد.
مقام نيابت و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله بسيار خطيرى است؛ و تعيين چنان مقام مهمى هرگز از دست بشر ساخته نيست. اين مسئله در اولين جانشين حضرت اهميت ويژهاى دارد، چرا كه نشانگر مبناى امت است. اگر مسئله تعيين خليفه درباره خليفه پنجم يا دهم پيامبر صلىاللهعليهوآله مورد اختلاف مىشد و يا مورد هجوم قرار مىگرفت پاسخ روشنى داشت، و دشمن نيز همين را فهميده بود. مسئله آغاز راه خلافت مهم بود كه اگر مسير تغيير مىكرد كار در مراحل بعدى بسيار آسان پيش مىرفت.
آنانكه با اصل نبوت و فرامين پيامبر صلىاللهعليهوآله مخالف بودند خوب مىفهميدند كه در صورت امكان بايد خود پيامبر صلىاللهعليهوآله و فرامين آن حضرت را مورد حمله قرار دهند، و در صورت عدم امكان مرحله اول نوبت آن است كه در اولين فرصت بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و قبل از انعقاد اولين مورد از خلافت حقيقى آن حضرت اقدام خود را عملى كنند تا ريشه مطلب در اذهان عمومى محكم نشود و راه پيامبر صلىاللهعليهوآله با مبانى و اصولش ادامه داده نشود.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله جانشين خود را تعيين نمىكرد، گذشته از اينكه نسلهاى آينده از اين هدايتگرى حضرت تا امروز محروم مىشدند، نبوت حضرت را زير سؤال مىبردند. اين اعتراض ممكن بود در شكلهاى گوناگون رخ نمايد، ولى سادهترين شكلى كه از آن متصور است اين بود كه بگويند: معلوم مىشود اين پيامبر در فكر حكومت خود بوده، و كارى به بقاى دينى كه آورده نداشته است ! ! بنا بر اين، تعيين امام به يك معنى قوام نبوت است.
نصب خليفه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله با يك كلمه تمام مىشود، ولى وقتى بنابر شورا باشد قوانين مفصلى مىخواهد تا آنگونه نشود كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله، قائلين به شورا آن را چند نوع اجرا كردند ! ؟
بر فرض اينكه خلافت شورايى باشد، چطور مىشود كه براى اين قانونِ زير بنايى، هيچ حديث و نشانهاى در احاديث و قرآن وارد نشده باشد كه كيفيت اين شورا و تركيب آن و چگونگى جمع بندى بين آراء و امثال آن را گفته باشد.
اگر ترس از انتخاب نامناسب و شرايط خاص حاكم بر جامعه مسلمين در آن روز هم نبود، باز مسلمانان در شرايط و كيفيت انتخاب خليفه دچار همان مشكلى مىشدند كه در اصل خلافت به آن دچار مىآمدند.
با در نظر گرفتن آنچه به عنوان ديدگاه تاريخى و اعتقادى ذكر شد و مرورى كه مراحل عملى خلافت از خود نشان داد، ابعاد گستردهاى از ارزش فكرى و روحى غدير را دريافتيم.
ضرورت خلافت و زمينه سازى براى ولايت(1)
در هر برنامهاى براى آنكه مردم به طور ناگهانى با مسئلهاى روبرو نشوند كه هضم آن برايشان مشكل باشد، لازم است از يك فاصله زمانى اذهان مخاطبين را براى شنيدن و قبول آن موضوع آماده كرد.
اعلان نزديكى رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله اولين و قوىترين ضربهاى بود كه بر قلوب مردم فرود آمد، و همه را متوجه روزهاى فقدان نماينده پروردگار و نياز به جانشين او نمود.
اين احساس به قدرى شديد بود كه عدهاى - بىمحابا و با معذرت خواهى از به زبان آوردن مسئله رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله - درباره جانشين آن حضرت سؤال مىكردند. اين بدان معنى بود كه هنگام تعيين جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرا رسيده، و مردم با اين آمادگى فكرى به استقبال مسئله اعلان ولايت مىرفتند.
به دنبال آن، اعلان ولايت دوازده امام عليهمالسلام در غدير نيز از اين قاعده مستثنى نبود و طى چند مرحله افكار مردم متوجه امرى مهم و قريب الوقوع شد كه لحظات انتظار ساعت به ساعت سرعت مىگرفت و به ميعادگاه خود نزديك مىشد. اين آمادهسازى فكرى مراحلى را طى كرد.
امامت و خلافت، موضوع اصلى بيعت غدير(2)
عنوان اصلى بيعت در غدير عبارت بود از اقرار و قبولِ امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام
و امامان از فرزندان او تا آخرينِ آنها كه حضرت مهدى عليهالسلام بوده و امامتشان تا روز قيامت است، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره آنان در متنِ خطبه ذكر شده است.
پس موضوع اصلى بيعت غدير فقط امامت و خلافتِ على بن ابىطالب عليهالسلام نيست، بلكه امامت همه ائمه عليهمالسلام است كه امامتشان تا روز قيامت ادامه دارد و قبل و بعد از ايشان امامى نيست و كسى جز آنها حق چنين ادعايى را ندارد. مردم كه با على عليهالسلام بيعت كردند، در واقع مستقيما با همه امامان بيعت نمودند.
اگر چه با وجود نص، نيازى به بيعت غدير نبود، و مردم مثل ساير موارد منصوص اسلام، بايد خلافت را هم مىپذيرفتند، ولى اين بيعت عمومى به عنوان يك حق قانونى و اجتماعى نيز مطرح بود كه در مقابل كار عمّال سقيفه قرار مىگرفت. يعنى وقتى مىگفتند: در سقيفه ما با بيعت مردم خلافت ابوبكر را درست كرديم، در مقابلشان گفته مىشد: بيعت غدير قبل از آن و با حضور جميعتى بيشتر و با حضور شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله و به ضميمه نص الهى بوده است.
اضافه بر اينكه اهل سقيفه در مراحل مختلف كارشان متوسل به انواع مختلف بيعت شدند. بيعت ابوبكر كه فلتة بود و با عده قليلى و بدون مشورت انجام شد و هيچ افضليتى هم مطرح نبود. بيعت عمر با سفارش ابوبكر و تعيين او بود. بيعت عثمان هم با تعيين شوراى فرمايشى عمر بود.
ولى بيعت اميرالمؤمنين عليهالسلام انتخاب افضل بود، كه اين افضليت به نص رسول صلىاللهعليهوآله بود، گذشته از آنكه نص انتصابى آن حضرت نيز بود و بيعت به عنوان اقرار گرفتن و قبول آنچه حضرت مىخواست بود تا اگر كسى بيعت ديگرى را پذيرفت معلوم باشد كه قبلاً بيعت غدير را گردن نهاده بوده است.
1) . اسرار غدير: ص 111، 197. چهارده قرن با غدير: ص 125. سخنرانى استثنائى غدير: ص 80 .
نسبت به همه جوانب اسلام به صورت كلى است، ولى بحثهاى علمى در متن حديثِ غدير عموما در كلمه «مولى» و معانى عرفى و لغوى آن مرتكز است.
اين بدان جهت است كه قطب اصلى حديث جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، و هرگاه به صورت اختصار به حديث غدير اشاره شود همين جمله مدّ نظر قرار مىگيرد، و راويان و محدثين نيز در هنگام اختصار به همين جمله اكتفا نمودهاند و قرائن همراه آن را حذف كردهاند.
نكته قابل توجه در اين مقطع آن است كه با توجه به متن خطبه مفصل و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه خود فرمودهاند، معناى «مولى» و مراد از «ولايت» هم براى مخاطبين در غدير بسيار واضح و روشن بوده، و هم براى هر مُنصفى كه متن را مطالعه كند و شرايط خطبه را به طور كامل در نظر بگيرد واضحتر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد.
به كارگرفتن كلمه «مولى» براى آن است كه هيچ لفظى از قبيل «امامت» ، «خلافت» ، «وصايت» و امثال اينها نمىتواند حامل معناى دقيقى باشد كه در «ولايت» نهفته و فوق همه معانى الفاظ مذكور است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىخواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مىخواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضحتر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيحتر و گوياتر از «مولى» پيدا نمىشود.
دشمنان غدير هم اگر كلمه ديگرى در اينجا به كار رفته بود خيلى آسانتر آن را مىپذيرفتند و يا در مقام رد آن چنين تلاش نمىكردند، و اگر بنا به تعدد معانى بود در الفاظ ديگر بسيار آسانتر بود. آنان با تشكيك در معناى اين كلمه مىخواهند آن را از محتواى مهم و كارساز عقيدتى و اجتماعى آن جدا كنند و آن را در حد بيان يك موضوع عاطفى و اخلاقى پايين بياورند.
مخالفان غدير از معناى وسيع «اولى بنفس» وحشت دارند و معناى آن را خوب مىفهمند كه اينچنين به مبارزه با آنان برخاستهاند. ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خدا و رسول تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمهاى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشتهاند كه از آن نتايج زير گرفته مىشود:
امامت و ولايت دوازده امام معصوم عليهمالسلام بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
اطلاق و عموميت ولايت و اختيار ايشان بر همه انسانها و در همه زمانها و مكانها و در هر شرايطى.
استناد ولايت ايشان به امضاى پروردگار و اينكه امامت يك منصب الهى است.
عصمت صاحبان ولايت به امضاى خدا و رسول.
تعهد مردم به ولايت ائمه عليهمالسلام دقيقا مانند تعهدشان به ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله.
از همه مهمتر اينكه لازمه اثبات چنين محتواى بلندى، عدم مشروعيت هر ولايتى بدون اذن پروردگار و با انتخاب غير خداوند است كه خط بطلان بر هر دين و مذهبى مىكشد كه غير از ولايت اهلبيت عليهمالسلام را پذيرفته باشند.
به بيانى ديگر:
چكيده و آئينه تمام نماى غدير جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» است، كه در يك مقطع حساس از خطبه و در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بازوان اميرالمؤمنين عليهالسلام را گرفته و او را بلند كرده و به مردم معرفى مىكردند بيان شده است.
اگر اين جمله را خوب بشكافيم در خواهيم يافت كه جملهاى كوتاه ولى پر معنى است و مبتنى بر چندين پايه عقيدتى است كه اگر كسى آنها را قبول نداشته باشد نمىتواند اين جمله را بپذيرد. پايهها و ريشههايى كه در متن همين خطبه به آنها تصريح شده و با استناد به آنها به شرح و بيان جمله مذكور مىپردازيم.
در واقع براى آنكه عصاره خطبه يك ساعته و بلند غدير براى همه معلوم شده و نقطه تمركز اين خطابه جهانى تا ابد روشن باشد، مسئله اعلان عمومى آن در نظر گرفته شد. از آثار اين برنامه آن بود كه عدهاى مريض القلب نتوانند فرازهاى ديگرى از خطبه را با اهميتتر از فراز اصلى آن نشان دهند و مسير فكرى خطبه را به انحراف بكشانند.
به همين خاطر، پس از آنكه خطبه غدير پايان يافت، گذشته از جلوه دادن عملى مفاهيم خطبه غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، حضرت برنامههاى ويژهاى در نظر داشت كه هدف آن تكميل مفاهيم مطرح شده در خطبه بود.
اين طرح در سه قسمت به اجرا در آمد و نشان داد كه براى يك سخنرانى در غدير تا كجا فكر شده و چقدر دقيق برنامهريزى شده است. يكى نشان دادن حساسترين و مهمترين پيام خطبه با تكرار «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » ، و ديگرى پاسخ به سؤالاتى در زمينه مسائل مطرح شده در خطابه به خصوص شبهات منافقين، و سومى اعلان رسمى شكست توطئه گران بود.
در حالى كه مردم به نوبت براى بيعت مىآمدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله به منادى خود دستور داد تا در جاى جاى غدير گردش كند و پيام اصلى غدير را با صداى بلند بين مردم تكرار كند كه متن آن از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين تعيين شد: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
سيل جمعيتى كه در هر سوى بيابان غدير در انتظار نوبت بيعت بودند، ناگهان با منادى پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به رو شدند كه با صداى بلند عصاره غدير را در گوش مردم تكرار مىكرد و بار ديگر توجه آنان را به نقطه حساس غدير جلب مىنمود.
نتيجه اين اعلام آن بود كه همه بدانند آن مراسم مفصل بر گِرد اين جمله در طواف است، و اگر اين فراز غدير ناديده گرفته شود حق بزرگ پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله ضايع شده است.
پس اگر كسى مفهوم اين جملات را دريابد همه غدير را دريافته و درك كامل اين عبارات جز در سايه فهم همه جوانب واقعه غدير امكانپذير نخواهد بود.(1)
خلافتِ غديرى در قرآن(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش دوم خطبه غدير وحى خاص براى ابلاغ ولايت را بيان فرمود. حضرت با مقدمهاى آيه نازل شده را - كه آيه 67 سوره مائده است - قرائت فرمود و با صراحت فرمود كه بر من چنين وحى شده است: «يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(3)و در حين قرائت كلمه «ما اُنْزِلَ» را تفسير كرد كه منظور خلافت على بن ابىطالب است.
فَاَوْحى اِلَىَّ: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» فى عَلِىٍّ، يَعْنى فِى الْخِلافَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبىطالِبٍ «وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» :
خداوند به من چنين وحى كرده است: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ... » : «اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده درباره على، يعنى خلافت على بن ابىطالب و اگر انجام ندهى رسالت او را نرساندهاى، و خداوند تو را از مردم حفظ مىكند» .
تصريح به خلافت در خطبه غدير(4)
يكى از معجزات غدير اين است كه اگر اكثريت اجتماع آن روزِ مسلمين، كلام پيامبرِ دلسوز خود را كنار گذاشتند و خلافتِ بلا فصل اميرالمؤمنين عليهالسلام را نپذيرفتند،
ولى بسيارى از افراد نسلهاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبرشان را شناختند، كه اين بالاترين هدف از «غدير» بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابتداى بخش دوم خطبه غدير، در بيان علت نزول آيه شديد اللحن تبليغ اشاره داشت كه بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه على بن ابىطالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است:
مَعاشِرَ النّاسِ، ما قَصَّرْتُ فى تَبْليغِ ما اَنْزَلَ اللّهُ تَعالى اِلَىَّ، وَ اَنَا اُبَيِّنُ لَكُمْ سَبَبَ هذِهِ الاْيَةِ: اِنَّ جَبْرَئيلَ هَبَطَ اِلَىَّ مِرارا ثَلاثا يَأْمُرُنى عَنِ السَّلامِ رَبّى وَ هُوَ السَّلامُ اَنْ اَقُومَ فى هذَا الْمَشْهَدِ فَاُعْلِمَ كُلَّ اَبْيَضَ وَ اَسْوَدَ: اَنَّ عَلِىَّ بْنَ اَبيطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى وَ خَليفَتى عَلى اُمَّتى وَ اْلاِمامُ مِنْ بَعْدى، الَّذى مَحَلُّهُ مِنّى مَحَلُّ هارُونَ مِنْ مُوسى اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدى، وَ هُوَ وَلِيُّكُمْ بَعْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ:
اى مردم، من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكردهام، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مىكنم: جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوندِ سلام پروردگارم - كه او سلام است - مرا مأمور كرد كه در اين اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد و سياهى اعلام كنم كه «على بن ابىطالب برادرِ من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست. و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است» .
بلافصل بودن خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
در خطبه غدير نام على بن ابىطالب عليهالسلام به عنوان امام بلافصل بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله و اولين شخص در خط امامت به طور شاخص آمده، تا پس از تثبيت امامتِ او اين رشته ادامه يابد و يازده امام بعد عليهمالسلام هم يكى پس از ديگرى آن را به سر منزل قيامت برسانند.
1) . اسرار غدير: ص 199.
در مواضع مختلف خطبه غدير، پس از ذكر نام اميرالمؤمنين عليهالسلام بلافاصله به امامان پس از او اشاره شده، و نكتهاش اين است كه خداوند به عنوان نائب خود، اين صاحب اختياران را تا روز قيامت - به طور متصل - براى مردم تعيين كرده است، و چنان حجتش را بر مردم تمام كرده كه به راحتى بتوان شاهراه مستقيم را از بيراهه تشخيص داد و براى كسى هم عذرى باقى نماند.
آيه «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا ... »(1)
در خطبهاى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير در كوفه ايراد فرمود، آيهاى از قرآن به صورت اقتباس و تضمين در شأن پذيرندگان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام ديده مىشود، كه آيه 137 سوره اعراف است:
«وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِى بارَكْنا فِيها وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنِىإِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ» :
«قومى را كه ضعيف شمرده مىشدند وارث مشرق و مغرب زمين نموديم كه آن را مبارك گردانيديم و وعده نيك خدا براى بنىاسرائيل به انجام رسيد به خاطر صبرى كه كردند و آنچه فرعون و قومش ساخته بودند و بناهايى را كه بالا برده بودند در هم كوبيديم» .
اين آيه از چهار بُعد قابل بررسى است:
فَأَنْزَلَ اللّه عَلى نَبِيِّهِ يَوْمَ الدَّوْحِ ما بَيَّنَ عَنْ ارادَتِهِ فى خُلَصائِهِ وَ ذَوِى اجْتِبائِهِ وَ امَرَهُ بِالْبَلاغِ ... . فَكَمَّلَ اللّه دينَهُ وَ اقَرَّ عَيْنَ نَبِيِّهِ وَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُتابِعينَ وَ كانَ ما قَدْ شَهِدَهُ
1) . غدير در قرآن: ج 2 ص 361 - 366.
بَعْضُكُمْ وَ بَلَغَ بَعْضُكُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ وَ دَمَّرَ اللّه ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ:
خداوند در روز غدير بر پيامبرش نازل كرد آنچه از ارادهاش درباره بندگان خالص و انتخاب شدگانش پرده برداشت و به او دستور ابلاغ داد ... . پس خداوند دين خود را كامل كرد و چشم پيامبرش و مؤمنين و تابعين را روشن نمود، (واقعه غدير) اتفاق افتاد كه بعضى از شما در آن حاضر بوديد و براى بعضى از شما خبر آن رسيد، و وعده نيك خدا براى صابران به انجام رسيد؛ و آنچه فرعون و هامان و قارون و لشكريانش ساخته بودند و بناهايى را كه بالا برده بودند درهم كوبيد.(1)
حدود سى سال پس از واقعه غدير، در روز جمعهاى كه عيد غدير بود، اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه جشن غدير را بر پا كرد و به همين مناسبت شخصا سخنرانى مفصلى ايراد نمود و در آن مطالب بسيار مهمى درباره غدير بيان فرمود. در قسمتى از اين خطابه، حضرت با اشارهاى به گذشته خلافت مغصوب و سردمداران آن اجمالى از نزول آيه «بَلِّغْ» و آيه «اكْمال» را ذكر فرمود و براى بيان چگونگى اتمام حجت الهى آيه 137 سوره اعراف را به صورت اقتباس در كلام خويش آورد.
در قرآن «كَلِمَتُ رَبِّكَ» آمده كه حضرت «كَلِمَةُ اللّه» تعبير كرد، و نيز در قرآن «بِما صَبَرُوا» آمده كه حضرت «عَلَى الصّابِرينَ» فرمود و سپس بقيه آيه را كه «دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ ... » است از صيغه متكلم به صورت غايب آورد. آنگاه به جاى «فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ» فرعون و هامان و قارون و لشكريان آنان را ذكر كرد و فرمود: «وَ دَمَّرَ اللّه ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ» ، و سپس آخر آيه را عينا آورد كه «وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ» است.
1) . بحار الانوار: ج 94 ص 115 ح 8 . الاقبال: ص 462. مصباح المتهجد: ص 755. مصباح كفعمى: ص 698 .
اين آيه در قرآن در زمينه داستان حضرت موسى عليهالسلام و فرعون است كه از آيه 103 در سوره اعراف آغاز شده و از ابتداى ظهور و بعثت آن حضرت و سخنانش با فرعون تا داستان ساحران و منتهى شدن ماجرا به پيگيرى شديد فرعون درباره حضرت موسى عليهالسلام و اصحابش ذكر شده است.
سپس به گرفتارى ياران فرعون به قحطى و طوفان و ملخ و شپش و قورباغه و خون و درخواست آنان كه در صورت از ميان رفتن اين بلاها ايمان بياورند و ايمان نياوردن آنان پس از رفع بلا اشاره شده تا مىرسد به آنجا كه فرعون و يارانش در دريا غرق شدند، و خداوند مشرق و مغرب زمين را در اختيار مستضعفين قرار داد.
در اين فراز كه اواسط آيه 137 و آيه محل استشهاد است، خداوند كامل شدن كلمة اللّه و وعده نيك خود را بر بنىاسرائيل اعلام مىفرمايد و اينكه آنچه فرعون و قومش بنا كرده بودند نابود شده است.
آنچه به عنوان تفسير آيه از اين اقتباس قابل استفاده است به اين جهت باز مىگردد كه آيا منظور حضرت از جمله «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه ... » واقعه غدير است يا تحقق عينى غدير پس از 25 سال غصب خلافت، كه با در دست گرفتن خلافت توسط آنحضرت صورت گرفت. البته هر دو احتمال به معناى تحقق فرمان الهى در جامعه است، ولى جهت گيرى آن متفاوت است كه هر يك را جداگانه مورد بررسى قرار مىدهيم:
اين تفسير از نظر معنى ارتباط مستقيمى با آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى»(1)دارد و ادا كننده همان معنى است، و در واقع باز مىگردد به زحمات 23 ساله پيامبر صلىاللهعليهوآله كه بسيارى از كفار و مشركين و منافقين بر سر راه حضرت مانع
1) . مائده / 3.
ايجاد مىكردند، ولى خداوند پيامبرش را سفارش به صبر نمود، و در اثر صبر برنامه رسالت حضرت تا مرحله نهايى آن كه اعلام ولايت بود پيش رفت و از طرف خدا امامان صابرى همچون خود پيامبر صلىاللهعليهوآله براى امت انتخاب شدند و وعده خدا به انجام رسيد و توطئههاى دشمنان شكست خورد. اين تفسير در روايت مفصلى از امام صادق عليهالسلام چنين آمده است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله صبر در برابر مشركين را پيشه كرده بود تا آنكه نام خداوند تعالى را به زبان آورده و ذات اقدس او را تكذيب كردند. آن حضرت به خداوند عرضه داشت: درباره جانم و خاندانم و آبرويم صبر كردم ولى در برابر سخن زشت نسبت به خدايم صبر و تحمل ندارم. خداوند اين آيه را نازل كرد: « ... فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ»(1): «بر آنچه مىگويند صبر كن» ، اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر همه ناراحتىها صبر كرد.
سپس خداوند او را به امامان از خاندانش بشارت داد و آنان را موصوف به صبر نمود و فرمود:
«وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ»(2): «ما آنان را امامانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مىكنند آنگاه كه صبر كردند و به آيات ما يقين داشتند» . ... خداوند هم اين صبر پيامبر صلىاللهعليهوآله را مورد تشكر قرار داد و اين آيه را نازل كرد: «وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنِىإِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ»(3): «كلمه نيك پروردگارِ تو بر بنىاسرائيل كامل شد به خاطر صبرى كه نمودند و آنچه فرعون و قومش ساختند و بناهايى كه بالا بردند در هم كوبيديم» . پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين آيه بشارت و انتقام است.(4)
اكنون اين كلام امام صادق عليهالسلام را ضميمه كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام در جشن غدير - كه در آغاز اين بحث ذكر شد - مىنماييم آنجا كه حضرت با ذكر واقعه غدير آيه «تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى» را معنى كرد.
نتيجه اين دو كلام آن است كه با آن همه تلاش كفار در آغاز راه اسلام و همه توطئههاى منافقين در سالهاى اخير اسلام، به خصوص توطئه گران صحيفه و سقيفه كه در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله و به خصوص همزمان با غدير نقشههاى بسيارى را طراحى كردند و حتى نقشه قتل حضرت را ريختند.
اما با همه اينها خداوند صبر عظيم رسولش را به ثمر نشاند و وعده خود را با معرفى على بن ابىطالب و يازده امام عليهمالسلام بعد از او در غدير به مقام عمل رساند، و تلاشهاى مذبوحانه فرعون و هامان و قارون امت و دار و دسته آنان را در ايجاد مانع از چنين مراسمى بىثمر قرار داد.
اين تفسير باز مىگردد به معناى «صابرين» و «فرعون و هامان و قارون» در اين آيه، كه از كلام اميرالمؤمنين عليهالسلام استفاده مىشود. حضرت در بخش اولِ كلامى كه نقل شد داستان غدير را بيان مىفرمايد تا آنجا كه مىفرمايد: در آن ماجرا بعضى از شما حاضر بوديد و به بعضى از شما خبر آن رسيد.
آنگاه در صدد بيان زمان خود بر مىآيد و اينكه از غدير تا آن روز چه فراز و نشيبى طى شده و اكنون كه خلافت در اختيار حضرت قرار گرفته اكثريت همراه حضرت هستند و عده كمى هنوز در راه راست قرار نگرفتهاند و به زودى خداوند آنان را از ميان بر مىدارد. اين تفاصيل را حضرت چنين بيان مىكند:
... وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ اللّه الْحُسْنى عَلَى الصّابِرينَ وَ دَمَّرَ اللّه ما صَنَعَ فِرْعَوْنُ وَ هامانُ وَ قارُونُ وَ جُنُودُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ وَ بَقِيَتْ حُثالَةٌ مِنَ الضَّلالِ لايَأْلُونَ النّاسَ خَبالاً، يَقْصُدُهُمُ اللّه فى دِيارِهِمْ وَ يَمْحُو آثارَهُمْ وَ يُبيدُ مَعالِمَهُمْ وَ يُعَقِّبُهُمْ عَنْ قُرْبٍ الْحَسَراتُ
وَ يُلْحِقُهُمْ بِمَنْ بَسَطَ اكُفَّهُمْ وَ مَدَّ اعْناقَهُمْ وَ مَكَّنَهُمْ مِنْ دينِ اللّه حَتّى بَدَّلُوهُ وَ مِنْ حُكْمِهِ حَتّى غَيَّرُوهُ وَ سَيَأْتى نَصْرُ اللّه عَلى عَدُوِّهِ لِحينِهِ وَ اللّه لَطيفٌ خَبيرٌ ... .
... اكنون وعده نيك خداوند بر صابران عملى شده و خداوند آنچه فرعون و هامان و قارون و لشكر او ايجاد كردند و آنچه را بنا كردند در هم كوبيد، و فقط عده بىارزشى از اهل ضلالت ماندهاند كه در افساد كار مردم هيچ كوتاهى نمىكنند و خداوند در ديار آنان به سراغشان مىرود و آثارشان را محو مىكند و پايههاى آنان را نابود مىنمايد و به زودى حسرت برايشان باقى مىگذارد، و آنان را به كسانى ملحق مىكند كه دست خود را باز كردند و گردن كشيدند و دين خدا در دستشان قرار گرفت و آن را تغيير دادند و حكم خدا در اختيارشان قرار گرفت و آن را تحريف نمودند، و به زودى در هنگام خود يارى خدا بر ضد دشمنش مىآيد و خداوند لطف كننده و آگاه است ... .(1)
در اين كلام حضرت در جشن غدير، «صابران» كسانىاند كه در طول 25 سال غصب خلافت صبر كردند و خداوند پاداش اين صبر را به دست گرفتن خلافت توسط صاحب حقيقى آن اميرالمؤمنين عليهالسلام قرار داد.
همان گونه كه با حضور آن حضرت همه دست بافتههاى سقيفه كه به دست اولى و دومى و سومى ساخته و بنا شده بود در هم كوبيده شد. پس «فرعون» كنايه از اولى، و «هامان» كنايه از دومى، و «قارون» كنايه از سومى است؛ چنانكه در روايات بسيارى هم وارد شده است.(2)
براى آنكه در اين كنايه ابلَغ از تصريح شكى باقى نماند حضرت به صراحت بدعت گذارى و تحريف آنان در دين خدا را يادآور مىشود، و باقيماندگان سقيفه را ملحق به آنان مىداند.
بنا بر اين، معناى «تَمِّتْ كَلِمَةُ اللّه الْحُسْنى» تحقق عملى و عينى غدير است كه زير آسمانِ جهان مردم طعم آن را در پنج سال حكومت اميرالمؤمنين عليهالسلام چشيدند؛ كه آن هم با زهر دشمنان و جنگهاى پى در پى همراه بود؛ و ماند تا روزى كه حضرت بقيهاللّه الاعظم ارواحنا فداه ظهور كند و طعم حقيقى آن را به مردم بچشاند، كه آن روزگار تحقق كامل عيار غدير خواهد بود.
امر به انتصاب در مكه(1)
در مسئله خلافت و امامت آنچه وجه تمايز اصلى بين شيعه و اهلسنت است اينكه شيعه خلافت و امامت را فقط با نصب از جانب خداوند و ابلاغ رسول مىداند، و اهلسنت با انتخاب مردم و اجماع امت. شيعه براى اثبات مدعاى خود ادله و موارد متعددى دارد، و اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول عمر خود بارها به اين حقيقت دينى اشاره كرد. از جمله:
پيامبر صلىاللهعليهوآله حركت از مكه مكرمه را يك روز زودتر از آغاز اعمال حج اعلام كرد؛ و مسير حركت حجاج به سوى عرفات را از مِنا قرار داد، تا با توقفى كوتاه در مِنا خيمهها را برپا نمايند و لوازم استراحت و آذوقه را آماده كنند. اين اقدام بدان جهت بود كه تا پس از بازگشت از عرفات و مشعر، محل اسكان حاجيان براى توقف سه روزه در آنجا مهيا باشد.
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 21. غدير در قرآن: ج 1 ص 41 - 47.
چهار روز از ورود به مكه مىگذشت و روز هشتم ذى الحجة فرا رسيده بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد كسانى كه قربانى همراه خود آوردهاند در همه مراحل مناسك حج از عرفه و مشعر و بعد از آن آنها را همراه خود ببرند تا به قربانگاه برسند.(1)
همچنين به كسانى كه از احرام اول به عنوان عمره بيرون آمده بودند، دستور داد تا از خود مكه به نيت حج احرام ببندند.
در همين ايام پيامبر صلىاللهعليهوآله از پايان عمر خود خبر مىداد و نشانههاى ختمِ نبوّتِ حضرت خاتم ظاهر شده بود، در يك آيه كوتاه دستورالعمل ادامه اين سفر داده شد كه پس از فراغت از حج - كه ابلاغ همه احكام الهى كامل مىشود - نوبت اعلان آخرين دستور يعنى ولايت و منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام به خلافت است.
مقارن شروع حج، با دو آيه از سوى خداوند به پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شد كه با پايان اين آخرين واجب الهى، برنامه اعلان ولايت و منصوب نمودن على عليهالسلام آغاز مىشود. اين دستور با آيه 8 - 7 سوره انشراح نازل شد: «فَاِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ. وَ اِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» .
البته درباره قرائت كلمه «فانصَِب» در اين آيه با كسره يا فتحه در قرائتها اختلاف است و بحث مفصلى در كتب تفسير وجود دارد. آنچه در روايات اهلبيت عليهمالسلام رسيده معناى فوق را تأكيد مىكند. در اين باره به تفاسير مراجعه شود.(2)
و چنين تفسير شد كه: هر گاه از بيان همه واجبات - كه آخرين آنها حج است فراغت يافتى على عليهالسلام را منصوب كن و براى حركت به سوى پروردگارت آماده باش.(3)
در واقع اثبات نزول اين آيه درباره غدير باز مىگردد به تفسير «فَرَغْتَ» و «فَانْصَبْ» در روايات اهلبيت عليهمالسلام كه در چهار مرحله تبيين مىشود:
اولين سخنى كه قبل از شأن نزول اين آيه مطرح است قرائت كلمه «فَانْصَبْ» است كه آيا بايد با كسره صاد خوانده شود يا فتحه آن. در اينجا با يادآورى اينكه اختلاف قرائت در حد حركات و اعراب قرآن مسئلهاى مورد قبول است، يادآور مىشود كه در روايات ما تصريح به قرائت كسره شده است.
اين تصريح گاهى با نام بردن «كسره» است و گاهى از تركيب عبارت پيداست، زيرا اگر با فتحه خوانده شود به معناى «تلاش كردن» است و فعل لازم بوده نيازى به مفعول ندارد، ولى اگر با كسره خوانده شود به معناى «منصوب كردن» است و فعل متعدى بوده بدون مفعول معنى نمىدهد و حتى گاهى به دو مفعول نياز دارد؛ مثلاً «فَانْصِبْ عَلِيّا» يعنى على را منصوب كن، و «فَانْصِبْ عَلِيّا إماما» يعنى على را به امامت منصوب كن.
در همه مواردى كه در روايات ائمه عليهمالسلام اين آيه تفسير شده، حتى اگر تصريحى به كسره نباشد معنى كردن آن به صورت فعل متعدى با ذكر يك يا دو مفعول، به معناى قرائت با كسره و صحيح شمردن آن است.
اقتضاى حكم و موضوع و روند مطلب در سوره نيز با قرائت كسره بيشتر تناسب دارد، زيرا «فَانْصَبْ» با فتحه يعنى: تلاش كن، و خود را به زحمت بينداز. و معناى عبارت چنين مىشود: وقتى از وظيفه پيامبرى فراغت يافتى تلاش كن و خود را به زحمت انداز. اين چندان معناى عميقى را نمىرساند. ولى «فَانْصِبْ» با كسره يعنى منصوب كن، و معناى عبارت چنين مىشود: وقتى از وظيفه پيامبرى فراغت يافتى منصوب كن. اين دقيقا متوجه مسئله خلافت مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مرحله پايانى نبوت بدان اقدام مىفرمايد.
با اين مقدمه درباره قرائت اين آيه شريفه قرآن، دو روايت كه به قرائت كسره تصريح دارند مىآوريم و سپس از عكسالعمل خاص اهلسنت به اهميت موضوع پى مىبريم:
عَنْ ابى عَبْدِاللّه جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهالسلام، عَنْ ابيهِ عليهالسلام، انَّهُ قالَ فى قَوْلِهِ تَعالى: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، قالَ: فَانْصِب بِكَسْرِ الصّادِ. اذا فَرَغْتَ مِنْ اقامَةِ الْفَرائِضِ فَانْصِبْ عَلِيّا عليهالسلام، فَفَعَلَ صلىاللهعليهوآله.(1)
از امام صادق عليهالسلام از پدرشان امام باقر عليهالسلام نقل شده كه درباره كلام خداوند تعالى «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» فرمود: كلمه فَانْصِبْ با كسره صاد است، و معنايش چنين است كه هر گاه از اقامه اعمال واجب فراغت يافتى على را منصوب نما، و پيامبر صلىاللهعليهوآله اين دستور را عملى ساخت.
در اين روايت به كلمه «بِكَسْرِ الصّادِ» تصريح فرموده، و در عبارت بعدى هم كلمه «فَانْصِبْ عَلِيّا» را به كار برده كه اگر با فتحه بخوانيم نياز به مفعول ندارد و معنى غلط مىشود.
در روايت ديگرى با كلمه «قَرَأَ» تصريح به قرائت حضرت با كسره نموده و سپس با عبارت «فَانْصِبْ لَهُمْ عَلِيا اماما» مطلب را واضحتر نموده و نشان داده كه منظور قرائت با كسره است كه نياز به مفعول دارد. متن روايت چنين است:
انَّ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عليهالسلام قَرَأَ: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، قالَ: فَاذا فَرَغْتَ مِنْ اكْمالِ الشَّريعَةِ فَانْصِبْ لَهُمْ عَلِيّا اماما.(2)
حضرت جعفر بن محمد عليهالسلام چنين قرائت كرد: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، و فرمود: هر گاه از تكميل شريعت فراغت يافتى على را به عنوان امام آنان منصوب نما.
با توجه به قرائت ائمه عليهمالسلام با كسره در كلمه «فَانْصِبْ» ، برخورد شديد برخى از اهلسنت و تأكيد بر خارج ساختن آيه از موضوع «ولايت» جلب توجه مىكند و ريشه مسئله را بازگو مىنمايد:
قالَ الزَّمَخْشَرى: وَ مِنَ الْبِدَعِ ما رُوِىَ عَنْ بَعْضِ الرّافِضَةِ انَّهُ قَرَأَ «فَانْصِبْ» بِكَسْرِ الصّادِ، اىْ انْصِبْ عَلِيّا لِلاِمامَةِ.
زمخشرى مىگويد: از بدعتها مطلبى است كه از بعضى رافضيان نقل شده كه كلمه «فَانْصَبْ» در آيه را با كسره صاد خوانده، يعنى على را به امامت منصوب كن.(1)
قالَ ابْنُالْعَرَبِىِّ: مِنَ الْمُبْتَدِعَةِ مَنْ قَرَأَ هذِهِ الاْيَةِ «فَانْصِبْ» بِكَسْرِ الصّادِ وَ الْهَمْزِ مِنْ اوَّلِهِ. قالُوا: مَعْناهُ: انْصِبِ الامامَ الَّذى تَسْتَخْلِفُهُ، وَ هذا باطِلٌ فِى الْقَراءَةِ باطِلٌ فِى الْمَعْنى، لاَنَّ النَّبِىَّ صلىاللهعليهوآله لَمْ يَسْتَخْلِفْ احَدا.
ابنعربى مىگويد: عدهاى از بدعت گزاران اين آيه را به صورت «فَانْصِبْ» با كسره صاد و همزه اوّلش خواندهاند و گفتهاند معنايش چنين مىشود: امامى را كه جانشين توست منصوب كن. و اين هم از نظر قرائت باطل است و هم از نظر معنى، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ كس را به عنوان خليفه و جانشين خود منصوب نكرده است !(2)
بدعت شمردن قرائت آيه با كسره به ضميمه كلمه «روافض» گوياى همه چيز است، چرا كه اختلاف قرائت آن هم در حدّ حركات هرگز بدعت شمرده نشده و در روايت اهلسنت نيز موارد بسيارى دارد. چگونه است كه وقتى نوبت به شيعيان رسيده مارك بدعت به خود گرفته است ؟ !
پاسخ اين سؤال ما را محىالدين عربى در آخر كلام خود - كه در عبارت فوق ذكر شد - داده است كه مىگويد: اين هم از نظر قرائت باطل است و هم از نظر معنى، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچكس را خليفه خود منصوب نكرده است ! !
پس بدعت بودنِ تغيير يك حركت در كلمه «فَانْصَبْ» به خاطر آن است كه به نظر محىالدين خلافت انتصابى نيست بلكه مردم بايد انتخاب كنند ! و ما مىگوييم: چون
خلافت پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط بايد با منصوب كردن آن حضرت باشد، بنا بر اين، قرائت اصلى با كسر بوده است؛ و بدعت گزاران براى فرار از حقيقتِ خلافت و ايجاد بدعتِ خلافت انتخابى، آن را با فتحه خواندهاند ! !
رواياتى كه در تفسير و شأن نزول اين آيه وارد شده در مواردى دقيقا موقعيت زمانى آن را حجة الوداع و پس از اتمام حج معين مىكند، و گاهى با آوردن مسئله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» به دنبال بيان آيه به تحقق آن در غدير اشاره مىكند. سه روايت زير گوياى اين جهت است:
عَنْ ابى عَبْدِاللّه عليهالسلام قالَ: قَوْلُهُ: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، كانَ رَسُولُ اللّه صلىاللهعليهوآله حاجّا، فَنَزَلَتْ: «فَإِذا فَرَغْتَ» مِنْ حجِّكَ «فَانْصَبْ» عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.
امام صادق عليهالسلام فرمود: قول خداوند: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن» ، پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفر حج بود كه چنين نازل شد: وقتى از حج خود «فراغت يافتى» على را به عنوان عَلَم و علامتى براى مردم «منصوب كن» .(1)
در اين حديث به نزول آيه در سفر حج كه مقدمه غدير بود تصريح شده است. در حديث ديگر حجة الوداع ذكر شده كه صراحت بيشترى دارد:
«فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» ، قالَ: فَاذا فَرَغْتَ مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ فَانْصِبْ اميرَالْمُؤْمِنينَ وَ الى رَبِّكَ فَارْغَبْ.
درباره معناى آيه «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» فرمود: وقتى از حجة الوداع فراغت يافتى اميرالمؤمنين را منصوب كن و به سوى پروردگارت رغبت نما.(2)
در حديث سوم با ذكر مراسم غدير اين موقعيت زمانى را بيان كرده است، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از اين آيه فرمود: «من كنت مولاه ... » ، و شكى نيست كه حضرت اين كلام را در غدير فرموده است:
عَنْ ابى عَبْدِاللّه عليهالسلام: قالَ عَزَّ ذِكْرُهُ: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» ، يَقُولُ: فَاذا فَرَغْتَ فَانْصِبْ عَلَمَكَ وَ اعْلِنْ وَصِيَّكَ فَاعْلِمْهُمْ فَضْلَهُ عَلانِيَةً. فَقال صلىاللهعليهوآله: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللهمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ - ثَلاثَ مَرّاتٍ - :
امام صادق عليهالسلام فرمود: خدا فرمود: «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن و به سوى پروردگارت رغبت نما» ، مىفرمايد: وقتى فراغت يافتى علامت خود را منصوب كن و جانشين خود را اعلان نما و فضيلت او را علنا بيان كن. اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سه مرتبه فرمود: هركس من صاحب اختيار اويم على صاحب اختيار اوست. خدايا، دوست بدار هركس او را دوست بدارد و دشمن بدار هركس او را دشمن بدارد.(1)
سوره انشراح حاكى از گشايش اساسى در رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله است و خداوند خبر از انشراح سينه و آسودگى قلب آن حضرت مىدهد. در اين سوره از مسئوليت عظيمى ياد شده كه با انجام آن سنگينى از دوش پيامبر صلىاللهعليهوآله برداشته شده و دوران عسر و سختى پشت سر گذاشته مىشود و دوران يُسر و آسايش به استقبال مىآيد.
كليد همه اين گشايشها على بن ابىطالب عليهالسلام است، كه آرامش نهايى و مطلق با منصوب كردن او به مقام امامت حاصل مىشود. اين تسلسلِ مراحل اسلام و ارتباط نهايى آن با غدير در كلام امام باقر و امام صادق عليهالسلام چنين ترسيم شده است:
كلام خداوند «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ» ؛ يعنى آيا به تو نفهمانيديم جانشينت كيست ؟ آيا او را يار تو و خوار كننده دشمن تو قرار نداديم ؟ همان دشمنى كه كمر تو را مىشكست. آيا از نسل على فرزندان انبياء را قرار نداده كه هدايت يافتهاند ؟
1) . بحار الانوار: ج 38 ص 142 ح 105. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 150 ح 226. الكافى: ج 1 ص 294.
«وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ» ، تا آنجا كه هر جا نام من (خدا) برده شود تو هم (اى پيامبر) همراه من نام برده مىشوى ؟ هرگاه از دنياى خود فارغ شدى على را براى ولايت منصوب كن تا به وسيله او از اختلاف هدايت يابند.(1)
در حديث فوق فرازهاى سوره انشراح، انسجام مقام نبوت و ولايت را در مسير 23 ساله رسالت نشان داده است. در حديثى ديگر به جزئيات بيشترى از اين ارتباط پرداخته شده است:
«أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ» : «آيا سينه تو را فراخ قرار نداديم» ، فرمود: به وسيله على عليهالسلام كه او را جانشين تو قرار داديم. آنگاه كه مكه را فتح كرد و قريش به اسلام داخل شدند، خداوند سينه پيامبر صلىاللهعليهوآله و باطن او را گشايش عنايت فرمود.
«وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ» : «مشكل تو را از دوشت برداشتيم» ، فرمود: به وسيله على، جنگى را كه كمرت را مىشكست يعنى بار آن بر كمرت سنگينى مىكرد از دوشت برداشتيم.
«وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ» : «و ياد تو را بلند آوازه قرار داديم» ، فرمود: هرگاه نام من (خدا) برده شود نام تو هم ذكر مىشود، و اين همان كلام مردم است كه مىگويند: اشْهَدُ انْ لا الهَ الاَّ اللّه، وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّدا رَسُولُ اللّه.
سپس مىفرمايد: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرا» : «با هر سختى آسانى هست» ، فرمود: مادامى كه در سختى بودى آسانى برايت آمد.
«فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» : «آنگاه كه فراغت يافتى منصوب كن» ، فرمود: آنگاه كه از حجة الوداع فراغت يافتى اميرالمؤمنين را منصوب كن. «وَ إِلى رَبِّكَ فَارْغَبْ» : «و به سوى پروردگارت رغبت كن» .(2)
نقطهاى كه ارتباط دقيق اين آيه را با غدير روشن مىكند فهميدن متعلق دو كلمه «فَرَغْتَ» و «فَانْصَبْ» است. آيا منظور فراغت از چه كارى و منصوب كردن چه كسى به چه منصبى است ؟ احاديث در تفسير آيه به غدير، بر اين دو نكته تأكيد خاصى دارند.
درباره متعلق «فَرَغْتَ» سه جهت به چشم مىخورد كه منظور از همه آنها يك مطلب است، ولى هر يك از بُعد خاصى به مسئله مىنگرد:
الف. اذا فَرَغْتَ مِنْ حَجِّكَ(1)... ، اذا فَرَغْتَ مِنْ حَجَّةِ الْوِداعِ(2)... .
در اين روايت دو بُعد زمانى مورد تأكيد قرار گرفته و نشان دهنده آن است كه منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير پس از مراسم حج، آن هم در سال حجة الوداع انجام گرفته است.
ب. اذا فَرَغْتَ مِنْ دُنْياكَ(3)... .
در اين مورد اشاره به نصب مقام ولايت در آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
ج. إذا فَرَغْتَ مِنْ نَبُّوَتِكَ(4)... ، إذا فَرَغْتَ مِنْ اقامَةِ الْفَرائِضَ(5)... ، إذا فَرَغْتَ مِنْ اكْمالِ الشَّريعَةِ(6)... .
در اين سه مورد آخرين رسالت بودن ابلاغ حكم ولايت مورد توجه است، و اين نكته با سه تعبير متفاوت مطرح شده است: نبوت، يعنى پس از انجام همه آنچه به عنوان نبوت بر عهده حضرت بود. اقامه فرائض، يعنى ولايت آخرين واجبى است كه پس از همه آنها اعلام شد.
اكمال شريعت، يعنى چيزى از آنچه دين خداست باقى نماند و فقط ولايت باقى ماند كه بايد به عنوان روح حاكم بر آنها پس از پايان اعلان آنها مطرح شود.
درباره متعلق «فَانْصَبْ» بايد توجه داشت كه فعل «نَصَبَ» به معناى منصوب كردن دو مفعول مىخواهد كه يكى منصوب شونده و ديگرى منصبى است كه بدان منصوب مىگردد.
مفعول اول در شش حديث با ذكر نام حضرت به صورت «عَلِيّا» آمده و در يك مورد «اميرالمؤمنين» آمده و در مورد ديگرى هم «عَلَمَكَ» ذكر شده است.
مفعول دوم هم در يك مورد «وَصِيّا» آمده، و در يك مورد «اماما» ذكر شده، و در دو مورد «عَلَما» مطرح شده و در دو حديث ديگر با حرف جر با كلمه «لِلْوِلايَة» آمده است، كه مجموع عبارات از اين قرار است:
فَانْصِبْ اميرَالْمُؤْمِنينَ.(1)
فَانْصِبْ عَلِيّا.(2)
فَانْصِبْ عَلِيّا اماما.(3)
فَانْصِبْ عَلِيّا لِلْوِلايَةِ.(4)
فَانْصِبْ عَلِيّا وَصِيّا.(5)
فَانْصِبْ عَلِيّا عَلَما لِلنّاسِ.(6)
فَانْصِبْ عَلَمَكَ وَ اعْلِنْ وَصِيَّكَ.(7)
1) . بحار الانوار: ج 36 ص 133.
2) . شرح الاخبار: ج 1 ص 245 ح 270.
3) . مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 226.
4) . مناقب ابن شهرآشوب: ج 2 ص 226. شواهد التنزيل: ج 2 ص 451 ح 1116.
5) . تأويل الآيات: ج 2 ص 811 ، 812 . بحار الانوار: ج 36 ص 133 ح 87 .
6) . بحار الانوار: ج 36 ص 135 ح 91.
7) . بحار الانوار: ج 38 ص 142 ح 105.
هر يك از اين كلمات نيز يادآور بُعدى از ولايت مطلقه اميرالمؤمنين عليهالسلام است. امامت به معناى پيشوايى و رهبرى مردم، وصايت از بُعد جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله، عَلَم بودن به معناى انحصار و تنها نشانِ هدايت بودن على بن ابىطالب عليهالسلام است.
انتصاب در عرفات(1)
در مسئله خلافت و امامت آنچه وجه تمايز اصلى بين شيعه و اهلسنت است اينكه شيعه خلافت و امامت را فقط با نصب از جانب خداوند و ابلاغ رسول مىداند، و اهلسنت با انتخاب مردم و اجماع امت.
شيعه براى اثبات مدعاى خود ادله و موارد متعددى دارد، و اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول عمر خود بارها به اين حقيقت دينى اشاره كرد. از جمله:
در عرفات جبرئيل نازل شد و با اشاره به آيه 7 سوره مائده «وَ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ» - كه در مدينه قبل از سفر نازل شده بود - اين پيام را آورد:
اى محمد، خداوند عز و جل به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: اجل تو نزديك شده و مدت تو پايان يافته است؛ و من تو را به سوى آنچه چارهاى و فرارى از آن نيست (يعنى مرگ) خواهم برد. اكنون عهد خويش را بسپار و وصيت خود را پيش بينى نما؛ و آنچه از علم و ميراث علوم انبياى قبل از توست واسلحه و تابوت و همه آنچه از نشانههاى پيامبران نزد توست به وصى و خليفه بعد از خود تحويل ده، كه او حجت تمام عيار من بر خلقم على بن ابىطالب است.
او را به عنوان علامت براى مردم به پا دار و عهد و پيمان و بيعت او را تجديد كن، و به آنان ياد آورى كن آنچه از آنان تعهد گرفتهام از بيعتم و پيمانى كه با آنان محكم كردهام، و عهدى كه با آنان داشتهام درباره ولايت وليم و صاحب اختيار آنان و هر مرد و زن مؤمنى، يعنى على بن ابىطالب.
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 26.
آنگاه با اشاره به آيه 3 سوره مائده «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ» - كه هنوز نازل نشده بود ارتباط كمال دين را با ولايت على عليهالسلام بيان كرده در ادامه خطاب آمده بود:
«من پيامبرى از پيامبرانم را از دنيا نمىبرم مگر بعد از كمال دينم و حجتم و نعمتم با ولايت اوليائم و دشمنى دشمنانم، و اين است كمال توحيد و دين من و اتمام نعمتم بر خلقم كه با پيروى از وليم و اطاعت او تحقق مىيابد.
و اين بدان جهت است كه من زمينم را بدون صاحب اختيار و سرپرست رها نمىكنم، تا حجت من بر خلقم باشد. پس آن روز است كه دينم را كامل مىنمايم، و نعمتم را به درجه تمام مىرسانم، و اسلام را به عنوان دين شما راضى مىشوم، با ولايت على وليم و صاحب اختيار هر مرد و زن مؤمنى.
بندهام و وصى پيامبرم و خليفه بعد از او و حجت تمام عيارم بر خلقم، كه اطاعت او به اطاعت پيامبرم محمد مقرون است و اطاعت او با اطاعت محمد به اطاعت من مقرون است. هر كس او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كس از او سرپيچى كند از من سرپيچى كرده است.
او را بين خود و خلقم علامتى قرار دادم كه هر كس او را بشناسد مؤمن است، و هر كس او را انكار نمايد كافر است، و هر كس در بيعت او ديگرى را شريك كند مشرك است، و هر كس مرا با ولايت او ملاقات كند وارد بهشت مىشود، و هر كس با عداوت او مرا ملاقات كند داخل آتش مىشود» .
سپس خطاب الهى بار ديگر به آيه 7 سوره مائده اشاره فرموده بود كه «ميثاقَهُ الَّذى واثَقَكُمْ بِهِ» را خاطر نشان مىكرد و در ادامه دستور پروردگار آمده بود:
پس اى محمد، على را به عنوان علامتى منصوب كن و از مردم در اين باره بيعت بگير و عهد و پيمانى را كه با آنان محكم كردهام تجديد كن، چرا كه من تو را قبض روح نموده نزد خود خواهم برد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با شنيدن اين پيام الهى و با توجه به فورى نبودن آن، بار ديگر منافقين و اخلال گران را به ياد آورد و ترس آن را داشت كه مبادا مردم متفرق شوند يا به جاهليت باز گردند، چرا كه آن حضرت دشمنى آنان را مىدانست و از بغض آنان نسبت به على عليهالسلام خبر داشت.
اين بود كه آن حضرت خود را در شرايطى سخت احساس كرد و آن قدر گريست كه محاسن شريفش پر از اشك شد و فرمود: اى جبرئيل، دير زمانى نيست كه قوم من از جاهليت فاصله گرفتهاند. من اينان را به اختيار خودشان يا به كمك جنگها به انقياد در آوردهام. اكنون اگر بخواهم كسى را بر آنان حاكم كنم چه خواهد شد ؟ !
آنگاه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از جبرئيل خواست تا از خدا حفظ او از شر مردم را درخواست كند، و همچنان منتظر ماند تا جبرئيل در اين باره خبرى از سوى خداوند بياورد.(1)
انتصاب پس از حجة الوداع(2)
در مسئله خلافت و امامت آنچه وجه تمايز اصلى بين شيعه و اهلسنت است اينكه شيعه خلافت و امامت را فقط با نصب از جانب خداوند و ابلاغ رسول مىداند، و اهلسنت با انتخاب مردم و اجماع امت.
شيعه براى اثبات مدعاى خود ادله و موارد متعددى دارد، و اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در طول عمر خود بارها به اين حقيقت دينى اشاره كرد. از جمله:
هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بالاى ابطح مشرف به مكه بود، جبرئيل نازل شد و با آوردن آيات اول سوره عنكبوت، مقدمات برنامه غدير را آغاز كرد. پيام الهى چنين بود:
اى محمد، بخوان: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ. الم. اَحَسِبَ النّاسُ اَنْ يُتْرَكُوا اَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لايُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبينَ. اَمْ حَسِبَ الَّذينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ اَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ» :
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الف لام ميم. آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم بدون آنكه امتحان شوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مىگويند و كسانى را كه دروغ مىگويند. كسانى كه كارهاى زشت را انجام مىدهند گمان كردهاند كه از دست ما فرار مىكنند چه بد حكم مىكنند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه كدام است ؟
جبرئيل گفت: اى محمد، خداوند به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: من قبل از تو پيامبرى نفرستادم مگر آنكه هنگام سر آمدن روزگارش به او امر كردهام كسى را بر امتش خليفه قرار دهد كه قائم مقام او باشد و سنت و احكامش را براى آنان احيا كند. كسانى كه مطيع خدا باشند در آنچه پيامبر به آنان امر مىكند صادقين و راستگويانند، و كسانى كه مخالف امر او (و بر ضد او) باشند كاذبين و دروغگويان اند.
اى محمد، بازگشت تو به سوى پروردگارت و بهشتش نزديك شده است. خداوند به تو دستور مىدهد براى امتت بعد از خود على بن ابىطالب را منصوب نمايى و سفارشات خود را به او نمايى، كه اوست خليفهاى كه امور رعيت و امت تو را بر عهده مىگيرد، چه او را اطاعت كنند و چه عصيان نمايند. كه به زودى عصيان خواهند كرد و اين همان فتنهاى است كه آيات را درباره آن برايت تلاوت كردم.
خداوند عزّ و جلّ به تو دستور مىدهد كه به او بياموزى همه آنچه به تو تعليم داده و به او سفارش كنى كه حفظ كند همه آنچه خدا در حفظ تو قرار داده و به عنوان امانت به تو سپرده است، كه اوست امين و مورد اعتماد.
اى محمد، من تو را از ميان بندگانم به پيامبرى برگزيدم و على را به جانشينى تو انتخاب كردم.(1)
اين وحى الهى به معناى پايان واجب اول يعنى حج، و آغاز واجب دوم يعنى ولايت بود كه از اين لحظه برنامههاى آن آغاز مىشد.
همچنين زمينه سازى ديگرى براى امامت دوازده امام معصوم عليهمالسلام نموده فرمود: «اين دين همچنان بر مبارزه كنندگانش غالب خواهد بود و هيچ مخالفى و جدا شوندهاى به آن ضرر نمىزند مادامى كه دوازده خليفه بر امتم حكومت كند كه همه آنان از قريش هستند» .(2)
همچنان كه اين پيام و آن آيات نازل مىشد، كاروان از منا وارد مكه شد و قبل از رسيدن به ابطح در «مُحَصَّب» - كه همان محل توطئه قريش قبل از هجرت بود - توقف كرد.(3)
آنگاه نماز ظهر و عصر را خواندند و در همانجا ماندند تا غروب شد و نماز مغرب و عشا را نيز در همانجا خواندند و سپس مختصرى خوابيدند.(4)
امامت و انتصابِ خداوند در خطبه غدير(5)
در ماجراى غدير، در چندين مورد اشاره به مسئله انتصاب در باب امامت و خلافت آمده است. از جمله:
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 95، 96 و ج 40 ص 216. ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135. كشف اليقين: ص 137.
2) . مسند احمد: ج 5 ص 87 .
3) . المغازى واقدى : ج 2 ص 1099. اخبار مكة: ج 2 ص 162. المصنف (ابن ابىشيبة) : ج 4 ص 469. الكافى: ج 4 ص 248. تهذيب الاحكام: ج 5 ص 275، 438، 457. الفقيه: ج 2 ص 555 .
4) . الكافى: ج 4 ص 521 . تهذيب الاحكام: ج 5 ص 273.
5) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 157 - 170. غدير در قرآن: ج 1 ص 394. ژرفاى غدير: ص 170، 172، 173.
در مرحله سوم از خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد اعلان عمومى شد و امامت على عليهالسلام و وجوب اطاعت از او و انتصابى بودن امامت را مطرح كرد. عموميت خطاب را نيز بيان كرد و گستره آن را به دقت نشان داد.
ابتدا با اقتباس از آيه 100 سوره توبه، مهاجرين و انصار و تابعين را داخل اين عموم اعلان كرده فرمود:
«وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِاِحْسانٍ» ، و سپس بقيه اين عموم را با ذكر روستايى و شهرى، عجمى و عربى، آزاد و بنده، صغير و كبير، سياه و سفيد بيان كرد، و با يك كلمه همه اين گروهها را يك جا ذكر كرده فرمود: وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ ... . در اينجا از وجوب اطاعت على عليهالسلام نتيجهگيرى كرد كه حكم او نافذ است و هر كس با او مخالفت كند ملعون است.
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللّهُ، وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللّهُ ... . فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ ذلِكَ فيهِ وَ افْهَمُوهُ، وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِاِحْسانٍ، وَ عَلَى الْبادى وَ الْحاضِرِ، وَ عَلَى الْعَجَمِىِّ وَ الْعَرَبِىِّ، وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلُوكِ وَ الصَّغيرِ وَ الْكَبيرِ، وَ عَلَى الاَبْيَضِ وَ الاَسْوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ اَمْرُهُ، مَلْعُونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحُومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ لِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ اَطاعَ لَهُ:
اى مردم، او را فضيلت دهيد كه خدا او را فضيلت داده است، و او را قبول كنيد كه خداوند او را منصوب نموده است ... . اى مردم، اين مطلب را درباره او بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اختيار و امامى قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكى، و بر
روستايى و شهرى، و بر عجمى و عربى، و بر آزاد و بنده، و بر بزرگ و كوچك، و بر سفيد و سياه. بر هر يكتا پرستى حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است. هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كس تابع او باشد و او را تصديق نمايد مورد رحمت الهى است. خداوند او را و هر كس را كه از او بشنود و او را اطاعت كند آمرزيده است.
در ماجراى حارث فهرى در غدير و اعتراض و جسارتهاى او و سنگ آسمانى، از جمله حارث گفت:
اى محمد ! راه ديگر اين است كه براى قريش هم نصيبى از آنچه در اختيار دارى قرار دهى، چرا كه با اين برنامه تو بنىهاشم همه مناقب عرب و عجم را به خود اختصاص دادند !
حضرت فرمود: اين مسئله در اختيار من نيست، بلكه مربوط به خداوند تبارك و تعالى است.
و لذا در متن صحيفه ملعونه دوم كه در واقع اساسنامه مفصلِ سقيفه بود، تمام اهداف از پيش تعيين شده به صراحت بيان شده است. در حقيقت بايد گفت: اين صحيفه براى يك روز و يك ماه و يك سال تدوين نشده، بلكه راهكارهاى لازم را به پيروان سقيفه در برابر امامت غديرى تا روز قيامت داده و آنان را متوجه اهداف دقيق بنيان گذاران اين راه نموده است.
براى روشن شدن سوء استفادههاى منافقين در اين صحيفه، كافى است در جهتگيرىهايى كه در فرازهاى صحيفه آمده دقت شود. يكى از اين اهداف شوم اختيارى قرار دادم امر خلافت و امامت در مقابل انتصابى بودن آن است كه در سه فراز از صحيفه ملعونه دوم آمده است.
بسيار جالب است كه صحيفهاى توسط اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و به فاصله كمتر از يك ماه پس از غدير تدوين شود و در آن گفته شود: «پيامبر كسى را براى خلافت بعد از خود تعيين نكرده است» ! ! اين ادعايى است كه در متن صحيفه به چشم مىخورد:
اما بعد، خداوند با منت و كرمش محمد را بر همه مردم مبعوث نمود، براى دينى كه براى بندگانش انتخاب كرده بود. او وظيفه خود را ادا نمود و آنچه خدا به وى امر كرده بود تبليغ نمود، و بر ما واجب كرد كه تمام آنها را بپا داريم. تا زمانى كه دين را كامل و واجبات را واجب نمود و سنتها را پايه گذارى كرد. آنگاه پروردگار پيشگاه خود را براى وى انتخاب كرد و او را با احترام و رضايت خاطر قبض روح نمود بدون اينكه كسى را براى بعد از خود به خلافت برساند ! پيامبر اختيار خلافت را بر عهده مسلمين گذاشت تا هر كس كه اعتماد به فكر او و اطمينان به دلسوز بودنش دارند براى خود انتخاب كنند.
در فرازى ديگر ارزش دادن به انتخاب مردم در مقابل انتخاب خدا آمده است ! پيداست كه بشر خوب مىداند انتخاب صاحب نظرانش به انتخاب خداوند نمىرسد. اين چيزى بود كه در تاريخ خلفاى منتخب سقيفه عملاً بر همه معلوم گرديد كه خلفاى غاصب در جهات ظلم و جهل و بىلياقتى و گناه، سرآمد روزگار خود بودند.
مىبينيم براى التيام اين نقص بشرى، وصلهاى بىمايه به سخنان خود افزودهاند كه: «بر اهل هر زمانى، كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند» . ولى تاريخ به خوبى نشان مىدهد كه بر اهل هر زمانى آنكه صلاحيت خلافت را داشته مخفى مانده است ! چنانكه به جاى على بن ابىطالب عليهالسلام كه از هر جهت صلاحيت خلافت داشت، نالايقترين افراد جاى او را گرفتند. عبارت صحيفه را بنگريد:
بر مسلمين واجب است كه پس از رحلت هر خليفهاى، صاحب نظران جمع شوند و مشورت كنند و هر كس را كه مستحق خلافت ديدند امير خود نمايند و او را صاحب اختيار مسلمين قرار دهند؛ چرا كه بر اهل هر زمانى كسى كه صلاحيت خلافت را دارد مخفى نمىماند.
و در فرازى ديگر استفاده از عنوان اصحاب و جماعت مسلمين ديده مىشود، به شكلى كه به اين صراحت در مقابل غدير ادعا كردن در طول تاريخ هزار و چهارصد ساله آن ديده نشده است، كه اگر كسى بگويد: «پيامبر صلىاللهعليهوآله خليفهاى نصب كرده» فقط به بهانه اينكه اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله خلاف آن را معتقدند سخنش باطل است ! بايد پرسيد: كدام اصحاب ؟ لابد همان 34 نفر كه همه منافق بودند !
و يا به اين بهانه كه با جماعت مسلمين مخالف است ! كدام مسلمين ؟ لابد همان اعوان و انصار سقيفه كه هيزم براى آتش زدن بيت فاطمه عليهاالسلام آوردند ! متن صحيفه را در اين قسمت ببينيد:
اگر كسى از مردم ادعا كند كه رسول اللّه شخصى را به عنوان خليفه منصوب كرده و اسم و نسب او را معين نموده سخن باطلى گفته و حرفى زده كه اصحاب پيامبر خلاف آن را معتقدند، و با جماعت مسلمين مخالفت كرده است.
انتصاب خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها گزينه صحيح(1)
فضائل و مقامات اميرالمؤمنين عليهالسلام هم بىانتهاست و هم درك آنها مشكل. اما اينكه بالاترين آنها كدام است به قضاوت ما نمىتواند باشد، چرا كه از فكر ما بالاتر است. بايد گوش جان بسپاريم به صداى روحنواز علوى آنگاه كه از او خواستند بالاترين منقبت خود را از لسان پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان كند. آن حضرت فرمود:
«منصوب كردن آن حضرت مرا در غدير خم، كه به امر خداى تبارك و تعالى ولايت را از جانب او برايم اقامه نمود» .(2)
با توجه به اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله اميرالمؤمنين عليهالسلام را تعيين كردهاند، چگونه جرأت مىكنيم فرد ديگرى را مطرح كنيم ؟ اين به معناى اهانت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و مناقشه در جهت تعيين
آن حضرت است. گويا كسى بخواهد بگويد: با وجود شخص ارجح، على عليهالسلام را تعيين نموده، و اين كار را به خاطر قرابت و يا امثال آن انجام داده است. قطعا هيچ مسلمانى چنين جرأتى به خود نمىدهد !
توضيح اينكه:
«امام» در خطبه غدير يعنى كسى كه جوابگوى جميع ما يحتاج بشر است، و اين قدرت از جانب خداوند به او اعطا شده است. از جمله مواردى كه براى تبيين آنچه به عنوان «امامت» در قالب امامتِ اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبه غدير منظور شده حكومت و ولايتِ مطلق بر مردم به عنوان صاحب امر و واجب الاطاعة، كه اين تعابير به چشم مىخورد: اميرالمؤمنين، امام، ولىّ مردم در حدّ خدا و رسول، خليفه، وصى، مفروضالطاعة، نافذ الامر.
«امامت» با چنين معناى وسيعى كه در خطبه غدير آمده داراى پشتوانه الهى و امضاى پروردگار است و او عطا كننده اين قدرت است. در اين باره به عبارتهاى زير برمىخوريم:
او امام از جانب خداوند است.
ولايت او از جانب خداوند است كه بر من نازل كرده است.
خداوند او را نصب نموده است.
او به امر خداوند با دشمنان مىجنگد.
به بيان ديگر:
آنچه عموم مردم از غدير و فرمايشات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىدانند فقط چند كلمه يا حداكثر چند جمله است در حالى كه در خطبه غدير نكات و دستور العملهاى بسيار مهم، و نيز رفع شبههها و ابهامات از زبان خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله آمده است. به عنوان نمونه مسئله انتصاب يا انتخاب است:
اينكه امر امامت و ولايت امرى الهى بوده نه تصميم رسول خدا صلىاللهعليهوآله جزو مسلّمات مكتب شيعه است. از اين رو انتخاب امامان عليهمالسلام فقط با دستور خداوند صورت پذيرفته و پيامبر صلىاللهعليهوآله به امر پروردگار آنان را منصوب فرمودهاند.
هيچ كس حق انتخاب امام را نداشته و ندارد، تا به صورت فردى يا جمعى خليفه سازى كرده، و يا با سليقه و خواست خود امام انتخاب و تعيين كنند و به تخت بنشانند و از او براى رسيدن به مطامع ظالمانه خود استفاده ابزارى نمايند.
اگر دقت شود، در رواياتى كه از ائمه عليهمالسلام رسيده، «امامان» بر دو دسته تقسيم مىشوند: يك گروه ائمه «كفر» و گروه ديگر امامان و پيشوايان «حق» هستند.(1)
ائمه كفر همان امامانِ دستسازِ سياستمداران براى حكومت باطل بر مردم مىباشند. همانگونه كه پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله به دست منافقان صورت پذيرفت. در حالى كه امام حق وجودى مقدس و با ويژگىهاى خاص هستند، كه جز خداوند او را نمىتواند انتخاب كند. چرا كه امام داراى خصوصياتى ويژه مىباشد، كه بعضى از آنها از قبل از تولد و بعضى ديگر پس از تولد در او وجود دارد.
مقاماتى از اين دست ويژگىها كه به محض منصوب شدن به امامت، از جانب خداوند به او اعطا مىشود. مواردى همچون «علم لدنّى» . يا ويژگىهاى ديگرى كه فقط خداوند بر آن عالم است، همانند «عصمت» .
چرا كه هرگز نمىشود عصمت يعنى پاكى و طهارت قبل و بعد از امامت - را يك شورى و يا يك نفر تشخيص داده و فردى را به عنوان معصوم معرفى كند ! چون در اين صورت بايد مُعَرِّف عالم به غيب باشد، و علم غيب را جز خداوند و آنان كه او از آگاهى ايشان به غيب راضى است نمىدانند.
1) . در اصول كافى بابى پيرامون ائمه جور و كفر آمده است. كتاب الحجة: باب 85 .
عبدالعزيز بن مسلم، يكى از اصحاب امام على بن موسى الرضا عليهالسلام مىگويد: من در زمانى كه حضرت ثامنالحجج عليهالسلام در مرو بودند به مسجد جامع مَرو رفتم. وقتى وارد شدم، مردم را ديدم كه در گروههاى مختلف دور هم جمع شده و از اينكه امام كيست سخن مىگويند و با يكديگر در اين مسئله اختلاف دارند.
چون از مسجد بيرون آمدم خدمت على بن موسى الرضا عليهالسلام رسيدم، و به ايشان از آنچه در مسجد مشاهده كرده بودم خبر دادم. حضرت لبخندى زدند و فرمودند:
اى عبدالعزيز، اين مردم نمىدانند و به اشتباه افتادهاند ! در حالى كه خداوند پيش از شهادت رسولش صلىاللهعليهوآله تكليف را روشن كرد و دين را كامل فرمود. قرآن را با بيان همه نيازمندىهاى مردم؛ از حلال و حرام و حدود و احكام و هر چيز ديگر كه به آن احتياج دارند نازل فرمود، و در روز غدير هم با تعيين امام و روشن كردن امر ولايت و خلافت دين خود را كامل كرد، و تا امروز همه چيز و تمام امور براى مردم به روشنى بيان شده و واضح است، و آنچه را كه بايد از دينشان بدانند فهميدهاند (مگر آنكه نخواسته باشند) .
رسول خدا صلىاللهعليهوآله راه حق و صحيح را براى مردم تبيين نموده و به آنان نشان داده، و على عليهالسلام را به عنوان امام برايشان منصوب فرموده است. پس هر كس در اين فكر باشد كه چيزى بيان نشده و دين كامل نگشته، كتاب خدا را ردّ كرده و آن كس كه كتاب خدا را ردّ كند كافر است.
اى عبدالعزيز، اين مردمى كه در امر امامت اختلاف كردهاند و يا از تعيين امام سخن مىگويند، آيا جايگاه و مقام امامت را مىشناسند ؟ و مىدانند مقام امام در امت چه مقامى است، تا بتوانند خود امامى انتخاب و اختيار كنند ؟
مقام و جايگاه امامت والاتر و شأن آن بزرگتر و مكان و مقام آن بالاتر و دستيابى به آن مقام غير ممكن، و رسيدن به عمق عظمت آن دورتر از آن است كه مردم با عقل يا
آراء خود بتوانند آن را شناخته و انتخاب نموده و به عنوان امام اختيار كنند ! امامت مقامى است كه پس از اعطاى مقام نبوت و مرتبه خليلى و دوستىِ ابراهيم عليهالسلام به آن برترى و فضيلت يافت، و خداوند در مورد او و اين مقام والايش فرمود: «إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ إماما»(1): «من تو را بر مردم امام قرار دادم» ... .(2)
پس اينكه ادعا شود «شورى» مىتواند و يا حق انتخاب امام را دارد، ادعائى باطل و فريبنده و ترفندى براى حذف اين حق و حاكم كردنِ جريان باطل مىباشد. امام بايد بر همه چيز آگاه باشد تا بتواند رهبرى خلق را عهدهدار شود.
از اين رو نياز به علم الهى دارد كه همان علم لدّنى است، زيرا كسى كه به تمام ابعاد وجود انسان از نظر روحى و جسمى و نيز تمام زوايا و ابعاد دنيايى كه آدمى در آن زندگى مىكند. همين طور ديگر مخلوقاتِ آفريده شده، كه به هر نحو با زندگى مادى و معنوى انسان مربوط اند.
اگر ناآگاه باشد هرگز لياقت امامت و رهبرى را ندارد، چرا كه ناآگاه نمىتواند ديگران را آگاه كند و كور نمىتواند عصاكشِ كور ديگر شود. كسى كه ميخواهد انسان را براى ابديّت هدايت و رهبرى كند، بايد انسان، راه، هدف، ابزار و لوازم حركت را بشناسد تا بتواند «هادى» باشد، و قطعا بايد معصوم باشد تا با خطا و يا براى مقاصد و مطامع شخصى آدميان را به بيراهه نبرد.
اگر فقط همين دو ويژگى «علم» و «عصمت» را براى امام در نظر بگيريم، كافى است كه بگوييم آنچه را كه رسولاكرم صلىاللهعليهوآله از جانب خداوند در غدير انجام دادهاند دقيقا در اين راستا بوده است. زيرا خودشان فرمودند: خداوند مرا به همه علوم آگاه فرمود، و من تمام علوم را به على عليهالسلام آموختم. همچنين اشاره به آيه تطهير فرمود، كه در شأن اهلبيت عليهمالسلام نازل شده و آنان را از هرگونه رجس و پليدى دور دانسته و طاهر و مطهّر معرفى كرده است.
با توجه به آنچه كه گفته شد، به بطلان و شيطانى بودن آنچه كه بعد از شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله رخ داد پىمىبريم؛ در يك شوراى ساختگى در مقابل نصّ صريح رسول خدا صلىاللهعليهوآله اجتهاد كردند و با بهانههاى واهى امام بر حق را كنار زده و بدون داشتن كوچكترين ويژگىهاى ذكر شده بر تخت حاكميت تكيه زدند و نعمت ولايت را تبديل به نقمت كردند.
بعضى در اين ماجرا - آگاهانه يا ناخودآگاه - قدم در كج راهه گذارده و به اصطلاح براى حلّ اختلاف - كه فقط ظاهر قضيّه است و چيزى جز يك ترفند شيطانى نيست - گفتهاند:
اينكه خداوند امامان عليهمالسلام را انتخاب فرموده و آنان توسط رسول خدا صلىاللهعليهوآله منصوب شدهاند كاملاً درست است و همه بايد بپذيرند، اما كار امام حكومت دارى و سياست نبوده و نيست. بلكه امام براى ارتقاء روح و معنويات مردم آمده تا آنان را هدايت معنوى و اخلاقى كند، و جز اين تكليفى ندارد. امر حكومت و سياست را مردم خود با خِرَد جمعى در شورى مشخص كرده و حاكم يا خليفه را انتخاب مىكنند !
اين تفكر را - با خوشبينانهترين برخورد - بايد يك سادهانديشى تلقّى كرد، زيرا اگر كسى حتى مختصر دقتى داشته باشد، به بىارزش بودن يا سياسى بودن اين فرضيه پى مىبرد !
مگر مىتوان گفت در جامعه باتقواترين، داناترين، شجاعترين، عادلترين، سياستمدارترين و بالاخره كاملترين شخص وجود داشته باشد و كسى را كه هيچ يك از اين كمالات را ندارد بر مقدّرات مردم حاكم كرد ؟ !
كدام عقل اين را مىپذيرد ؟ و كدام عاقل به چنين كسى رأى مثبت مىدهد ؟
مگر در انتخابات مردم به دنبال اعقل و اكمل نيستند ؟ و آن را كه به نظر خود بهترين ميدانند انتخاب نمىكنند ؟ چگونه مىشود در مقابل رأى و انتخاب شورايى تسليم شد كه عالمترين و باتقواترين و عادلترينِ مردم حتى در آن عضويت هم نداشت ؟ اين چه انتخابى است ؟ !
بگذريم از اينكه در مقابل اراده و رأى خداوند رأى مردم باطل است. اگر خداوند چيزى را حلال يا حرام كند يا تحقّق و عدم تحقّق چيزى را اراده فرمايد بندگان او حق تغيير ندارند، چرا كه خالق به مصلحت مخلوق خود آگاهتر است؛ مخلوق اشتباه و خطا دارد چون عالم بر همه امور نيست.
اما خالق، چون صاحب علم مطلق است خطا نمىكند، ولى كسى كه مردم انتخاب مىكنند، چون نيازمند است به جلب منافع خود مىانديشد، گر چه به ديگران ظلم شود. اما خالق چون بىنياز است، فقط منافع مخلوق را اراده مىكند. پس بندگان خدا نمىتوانند در عرض اراده خداوند تصميمى بگيرند يا رأى دهند، جز تصميم باطل و رأى ناحق ! همانگونه كه پس از شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اتفاق افتاد.
پس مقدّرات مردم در تمام ابعاد بايد به دست اعلم و اعدل و اكملِ مردم سپرده شود. مال مردم، ناموس مردم، تعليم و تعلّم مردم، امور نظامى و حقوقى و قضائى مردم و حتى رفاه مردم، همه و همه بايد توسط معصومِ عالِم اداره شود، و الا راه گريزى وجود ندارد، مگر به سوى كجراههها و خطاها و بالطبع ظلمها.
بله، اين قابل پذيرش است كه حاكميت از آن خداوند باشد و توسط منتخب خدا كه رسول صلىاللهعليهوآله يا امام عليهالسلام است تحقق يابد، و مردم تحت لواى چنين حكومتى قراردادهاى اجتماعى را، آن هم به شرط عدم تعارض با قانون خدا و با اجازه حجت خدا، براى خود تصويب و تدوين كنند. چنانچه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله هم بوده است.
مثل شكل يا ارزش پول، قوانين ترافيكى، عمران و شهرسازى، داد و ستدهاى ديپلماتيك، شكل اداره كشور يا شهر و روستا و مديريت آن، برخوردهاى فردى يا اجتماعى، نحوه آموزش در ردههاى مختلف و ... ، و دهها و صدها بلكه هزاران قرارداد و قانون ديگر براى زندگى كردن. البته همه آنها بايد بر اساس شريعت الهى باشند كه توسط رسول خدا و ائمه عليهمالسلام تبيين گرديده است.
انتصابِ بهترين مولى(1)
چقدر بايد مسلمانان، بلكه همه انسانها از پروردگار خود تشكر كنند كه اين چنين درهاى رحمت بيكران خويش را به سوى مردم گشوده است و انوار قدسيه چهارده معصوم پاك عليهمالسلام را از آن عالم نورانى به صورت بشر آورده و به عنوان نمايندگان خود معرفى كرده است و با اين نعمت بزرگ منّتى عظيم بر همه بشر گذارده است.
خدا را سپاس كه به ما اجازه نداد خودمان صاحب اختيارى تعيين كنيم تا دچار هزاران اشتباه بشويم، و در انتخاب خود هم انسانهاى عادى را به عنوان مولاى ما تعيين نكرده، بلكه كسانى را منصوب فرموده كه بهترينهاى تمام عالماند، چنان كه خود حضرت در متن خطبه مىفرمايد: «پيامبرتان بهترين پيامبران، و وصىّ شما بهترين جانشين، و فرزندان او بهترين جانشيناناند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله و انتصاب(2)
نصب فرمانروا از طرف حاكم اصلى در هر شهرى مىتواند شاهد خوبى در مسئله امامت به تنصيص باشد. چگونه است كه يك حاكم نمىتواند مردم هر شهرى را به حال خود رها كند تا به قوانين عمل كنند اگر چه مردم آن شهر مردمان خوبى باشند ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به مسلمانان نمىتواند آنچنان اطمينانى داشته باشد كه خود به قوانين اسلام عمل كنند تا چه رسد به اينكه خليفه تعيين كنند !
به عبارت ديگر، اگر مسئله اين است كه مردم خود مىتوانند در كارى حضور و دخالت داشته باشند پس بهتر از هر چيز همان است كه به اسلام عمل كنند، و اصلاً تعيين خليفه لزومى ندارد؛ و اگر مردم آنقدر خوب نيستند كه خودشان به دستورات اسلام عمل كنند چگونه در اعظم امور اسلام كه تعيين خليفه است مىتوانند با سلامت كامل عمل كنند و شخص مناسب را انتخاب كنند ؟ !
فرضا خود خليفه تعيين نكرده بود و شورا بودن را هم نگفته بود، پس گويا مىخواسته بگويد: همان طور كه من به فكر خلافت نبودهام شما هم به اين فكر نباشيد. چطور شد يك عده كاسه از آش داغتر به فكر خلافت افتادند و از قلب ناسوخته فرياد زدند كه اسلام بدون امير نمىشود، و فقط بر سر كيفيت و شخص آن اختلاف كردند و بالاخره به داد اسلام رسيدند ؟ ! !
وقتى مىگوييم: چگونه ممكن است پيامبر صلىاللهعليهوآله اسلام را به حال خود رها كرده باشد دلسوزىها كنار مىرود، ولى وقتى نوبت خليفه تعيين كردن خودشان مىرسد دلسوزىهاى شديد ديده مىشود ! !
ثمره انتصاب(1)
اگر گفته شود: اهل دسيسه بالاخره كار خود را كردند، چه پيامبر صلىاللهعليهوآله مراسم غدير و نصب اميرالمؤمنين عليهالسلام را به انجام مىرساند و چه نمىرساند. پس چه فايدهاى در اين برنامه بود ؟ اين سؤال را در دو مرحله مىتوان پاسخ داد:
سه پاسخ كوتاه و پرمحتوا براى اين سؤال گوشهاى از اسرار آن را روشن مىكند:
اولاً: مكتب زير سؤال مىرفت كه چرا اينچنين ناقص رها شده است.
1) . ژرفاى غدير: ص 61 .
ثانيا: غاصبين تا امروز محكوماند، ولى در آن صورت حجتى مىيافتند كه بدان استناد كنند.
ثالثا: نسلهاى آيندهاى كه در عددهاى ميليونى پيرو على عليهالسلام هستند و خط غدير را دنبال كردهاند مرهون همان اتمام حجتند.
اگر غدير نبود اشكال معكوس آغاز مىشد ! به تعبير ديگر اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله وصى خود را تعيين نمىفرمود قطعا مردم از اين طرف اشكال تراشى مىكردند كه چرا بايد پيامبرِ يك دين، جانشين خود را تعيين نكرده از دنيا برود ! چه پيامبر صلىاللهعليهوآله اصل مسئله نصب خليفه را در طول عمرش مهمل مىگذاشت و چه فقط مسئله غدير پيش نمىآمد، در هر دو صورت مردم اشكال فوق را مىنمودند؛ چرا كه مسئله خلافت آنقدر مهم است كه گذشته از اعلانات مكرر مىبايست در يك شرايط خاص و به صورت رسمى نيز انجام گيرد.
ممكن بود اين نصب و تعيين در روزهاى آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حالى كه حضرت در بستر بيمارى بود انجام بگيرد، ولى در آن صورت هزاران بهانه به دست دشمن مىافتاد. يكى مىگفت: ما حاضر نبوديم ! يكى مىگفت: ما نشنيديم ! يكى مىگفت: إن الرجل ليهجر ! يكى مىگفت: ما حاضر بوديم و كلام حضرت را هم شنيديم ولى بعضى عبارات را نشنيديم ! يكى مىگفت: ما شنيديم ولى منظور حضرت چنين بود.
پس بهترين صورتِ ممكن، همان بود كه در اجتماعى عظيم كه حاضرينِ آن، مسلمانانى از همه مللِ اسلامِ آن روز بودند و در اجتماعى كه همه يك جا حاضر بودند و در آن زمان بىنظير و در حد غير ممكن بود، و در مجلسى رسمى و با صورتى عمومى و با لواحقى مثل بيعت در حال صحت كامل پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شود، تا راه هر گونه دسيسه بسته باشد.
سابقه انتصاب در موقعيتهاى مختلف(1)
اهتمام پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره نظم امور و جانشين قرار دادن در موارد مختلف چشمگير است. اگر بر فرض، جانشين قرار دادن فقط امر راجحى باشد باز با توجه به اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به خصوص در اين باره در طول عمرش تأكيد داشته، انسان مطمئن مىشود كه آن حضرت در مورد خلافت بعد از خود مسئله را مهمل نگذاشته است.
به عنوان نمونه در جنگ موته، سه فرمانده به ترتيب تعيين شدند. در لشكرى كه به يمن فرستادند تعيين كردند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام و يك نفر ديگر به ترتيب فرمانده هستند، ولى امير بر همه حضرت على عليهالسلام است.
در مواردى كه احتمال اختلاف شديد باشد چه از نظر مسئله خاص مورد نظر، و چه از نظر وجود افراد ناشايست كه از وجودشان احساس خطر مىشود، در چنين مواردى تعيين جانشين واجب است چرا كه در حال احتمال خطر، موضوع را به حال خود رها كردن مساوى است با بر باد دادن زحمات گذشته و بىتوجهى به عمرى به درازاى قرنها براى اسلام، به خصوص كه خود حضرت از اختلاف امت خبر داده و پيشبينى آيندهاى نه چندان روشن از روزهاى بعد از خود نموده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير، اميرالمؤمنين عليهالسلام را هنگامى منصوب مىفرمود كه آن حضرت انواع آزمايشهاى مربوط به دين و اجتماع را در شرايط مختلف از جنگ و صلح و سخاوت و عدل ... ، در پيش چشم همگان داده بود و همه ديده بودند و همه اقرار داشتند كه كسى از او بهتر نيست. شايد اگر قبل از غدير بود ادعا مىكردند كه آزمايشى پيش نيامده و گرنه ما هم چون على عليهالسلام هستيم !
تهديد در آيه «وإن لم تفعل فما بلَّغت رسالته» از نوع كلامى است كه به در مىگويند تا ديوار بشنود ! منظور از اين تهديد آن مردمى هستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خوف قبول نكردن
1) . ژرفاى غدير: 71.
آنان را داشت؛ چرا كه حضرت از ابلاغ ولايت ابايى نداشت، و در تمام عمر خود با اسلوبهاى مختلف به ابلاغ آن همت گماشته بود.
فرق بين غدير و دعوتهاى قبلى پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله اين بود كه در غدير، اجتماعى منسجم و يكپارچه و عظيم از مسلمين بود، ولى در دعوتهاى قبلى مجموعهاى از كفار و مسلمين و يا اكثريتى از كفار در برابر حضرت بودند. ولى اين مسلمانان چه كسانى بودند كه نيمى از خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اعلام خطر و حذر از منافقينِ آنان طى شد.
اگر چه دعوتهاى قبلى پيامبر صلىاللهعليهوآله هر يك در مرحلهاى از ضعف اسلام قرار داشتند و اين مرحله در اعلى درجه قوت اسلام بود، ولى در همين حال پيامبر صلىاللهعليهوآله از مشركين خوفى نداشت و همه ترسش از مسلمين منافق بود !
نصب فرمانروا از طرف حاكم اصلى در هر شهرى مىتواند شاهد خوبى در مسئله امامت به تنصيص باشد. چگونه است كه يك حاكم نمىتواند مردم هر شهرى را به حال خود رها كند تا به قوانين عمل كنند اگر چه مردم آن شهر مردمان خوبى باشند ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به مسلمانان نمىتواند آنچنان اطمينانى داشته باشد كه خود به قوانين اسلام عمل كنند تا چه رسد به اينكه خليفه تعيين كنند !
به عبارت ديگر، اگر مسئله اين است كه مردم خود مىتوانند در كارى حضور و دخالت داشته باشند پس بهتر از هر چيز همان است كه به اسلام عمل كنند، و اصلاً تعيين خليفه لزومى ندارد؛ و اگر مردم آنقدر خوب نيستند كه خودشان به دستورات اسلام عمل كنند چگونه در اعظم امور اسلام كه تعيين خليفه است مىتوانند با سلامت كامل عمل كنند و شخص مناسب را انتخاب كنند ؟ !
به تعبير ديگر، فرضا خود حضرت خليفه تعيين نكرده بود و شورا بودن را هم نگفته بود، پس گويا مىخواسته بگويد: همان طور كه من به فكر خلافت نبودهام شما
هم به اين فكر نباشيد. چطور شد يك عده كاسه از آش داغتر به فكر خلافت افتادند و از قلب ناسوخته فرياد زدند كه اسلام بدون امير نمىشود، و فقط بر سر كيفيت و شخص آن اختلاف كردند و بالاخره به داد اسلام رسيدند ! !
وقتى مىگوييم: چگونه ممكن است پيامبر صلىاللهعليهوآله اسلام را به حال خود رها كرده باشد دلسوزىها كنار مىرود، ولى وقتى نوبت خليفه تعيين كردن خودشان مىرسد دلسوزىهاى شديد ديده مىشود ! !
مكتب انتصابِ الهى و نبوى در مقابل مكتب شوراىِ مردمى(1)
مقام نيابت و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله مسئله بسيار خطيرى است؛ و تعيين چنان مقام مهمى هرگز از دست بشر ساخته نيست. اين مسئله در اولين جانشين حضرت اهميت ويژهاى دارد، چرا كه نشانگر مبناى امت است. اگر مسئله تعيين خليفه درباره خليفه پنجم يا دهم پيامبر صلىاللهعليهوآله مورد اختلاف مىشد و يا مورد هجوم قرار مىگرفت پاسخ روشنى داشت، و دشمن نيز همين را فهميده بود. مسئله آغاز راه خلافت مهم بود كه اگر مسير تغيير مىكرد كار در مراحل بعدى بسيار آسان پيش مىرفت.
آنانكه با اصل نبوت و فرامين پيامبر صلىاللهعليهوآله مخالف بودند خوب مىفهميدند كه در صورت امكان بايد خود پيامبر صلىاللهعليهوآله و فرامين آن حضرت را مورد حمله قرار دهند، و در صورت عدم امكان مرحله اول نوبت آن است كه در اولين فرصت بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله و قبل از انعقاد اولين مورد از خلافت حقيقى آن حضرت اقدام خود را عملى كنند تا ريشه مطلب در اذهان عمومى محكم نشود و راه پيامبر صلىاللهعليهوآله با مبانى و اصولش ادامه داده نشود.
اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله جانشين خود را تعيين نمىكرد، گذشته از اينكه نسلهاى آينده از اين هدايتگرى حضرت تا امروز محروم مىشدند، نبوت حضرت را زير سؤال مىبردند. اين اعتراض ممكن بود در شكلهاى گوناگون رخ نمايد، ولى سادهترين
1) . ژرفاى غدير: ص 63 .
شكلى كه از آن متصور است اين بود كه بگويند: معلوم مىشود اين پيامبر در فكر حكومت خود بوده، و كارى به بقاى دينى كه آورده نداشته است ! ! بنا بر اين، تعيين امام به يك معنى قوام نبوت است.
از سوى ديگر، «شورى» يكى از مكتبهايى است كه در برابر انتصاب در غدير عَلَم شد. نصب خليفه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله با يك كلمه تمام مىشود، همانگونه كه در غدير چنين شد. ولى وقتى بنا بر شورا باشد قوانين مفصلى مىخواهد، تا آنگونه نشود كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله قائلين به شورا آن را چند نوع اجرا كردند ! ؟
بر فرض اينكه خلافت شورايى باشد، چطور مىشود كه براى اين قانونِ زير بنايى، هيچ حديث و نشانهاى در احاديث و قرآن وارد نشده باشد كه كيفيت اين شورا و تركيب آن و چگونگى جمعبندى بين آراء و امثال آن را گفته باشد.
اگر ترس از انتخاب نامناسب و شرايط خاص حاكم بر جامعه مسلمين در آن روز هم نبود، باز مسلمانان در شرايط و كيفيت انتخاب خليفه دچار همان مشكلى مىشدند كه در اصل خلافت به آن دچار مىآمدند.
با در نظر گرفتن آنچه به عنوان ديدگاه تاريخى و اعتقادى ذكر شد و مرورى كه مراحل عملى خلافت از خود نشان داد، ابعاد گستردهاى از ارزش فكرى و روحى غدير را دريافتيم.
انتصاب، فضيلت انحصارى اميرالمؤمنين عليهالسلام(1)
قلب به درد آمده صاحب غدير حرفها براى گفتن دارد. او نفرين مىكند مردمى را كه با دريايى از فضيلت از او فاصله گرفتند. او متعجبانه فضايلى را بر مىشمارد كه احدى با او در آنها شريك نيست و نمىتواند مانند او باشد. غدير يكى از اين موارد است كه او بر فراز دستان ختم رسل براى بشريت معرفى شد و صاحب اختيار همه مردم گرديد. در اين باره مىفرمايد:
1) . چهارده قرن با غدير: ص 60 . اسرار غدير: 263 - 272. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 13.
من هفتاد فضيلت و منقبت دارم كه احدى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنها با من شريك نيستند ... . و اما پنجاه و يكم، پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم مرا براى همه مردم منصوب نمود و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. پس ظالمين دور از رحمت خدا باشند و عذاب خدا بر آنان باد.(1)
نَصْب و غدير(2)
نصب به معناى «برافراشتن يا كوبيدن علامتى در جايى» و نيز به معناى «گماردن كسى بر كارى» است. در واقع، نصّ نوعى معرفى آشكار زبانى است، و نصب معرفى عملى و فعلى.
لفظ نصب نيز مانند نصّ دلالت بر حكومت و ولايت دارد، چنانكه گويند: سلطان زيد را براى فلان منطقه منصوب كرد؛ يعنى او را حاكم و فرماندار آن منطقه قرار داد.
حتى در برخى روايات، لفظ نصب با اضافه به ولايت و امامت به كار رفته است. كه دلالت آن كامل تر خواهد بود، مانند: إنَّ اللّهَ قَد نَصَبَهُ لَكُم وَليّا وَ إماما، و امثال آن.
در روايات روز غدير، تعبير به نصب فراوان ديده مىشود. از عمر نقل شده است كه گفت: نَصَبَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله عَليّا عَلَما، فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ(3): پيامبر على را به عنوان پرچم و نشانه اى منصوب كرد.
همچنين در گواهى چند تن از اصحاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مانند زيد بن ارقم، براء بن عازب، سلمان، ابوذر، مقداد و عمار آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: إنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أمَرَ أن أنصِبَ لَكُم إمامَكُم(4): خداى عزّ و جلّ مرا امر كرده كه امام شما را برايتان منصوب كنم.
و در استشهاد اميرالمؤمنين عليهالسلام در ايام عثمان آمده: فَأمَرَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ نَبيَّهُ صلىاللهعليهوآله أن ... يَنصِبُنى لِلناسِ بِغَديرِ خُمٍّ: خداوند پيامبرش را امر كرد كه مرا در غدير خم به جانشينى خود منصوب كند.
همچنين در روايت امام حسين عليهالسلام، عبداللّه بن جعفر، قيس بن سعد، ابنعباس، جابر بن عبداللّه انصارى و ابوسعيد خدرى لفظ نصب آمده است.(1)
آيه «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ»(2)= امر به انتصاب در مكه
آزمونِ الهى در غدير(1)
غدير آن آزمون الهى است كه در بستر آزادى و انتخاب انسان شكل گرفت، و همان شاهراه هدايت است كه: «إنّا هَدَيناهُ السَبيلَ إمّا شاكِرا وَ إمّا كَفورا»(2)را معنى بخشيد، تا انسان با كمالِ آزادى در انتخاب راه مستقيم و سعادت، غدير را برگزيند يا راه سقيفه و گمراهى و شقاوت و بدبختى را.
پيمان غدير در شرايطى بسته شد كه شياطين و منافقان مدتها به كمين نشسته بودند، و همچون خفاشان شبپرست منتظر غروب آفتاب رسالت رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله بودند؛ تا عرصه را از دست آفتاب ولايت بربايند و دنيا را در ظلمت جهل و عناد و گمراهى خويش فرو برند، و دوران تاريك غيبت و حرمان از مولاى مهربان را شكل دهند.
اما پديد آورنده غدير خداى مهربان در آن روز، كفرورزان را از دين حق - كه همان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است - نااميد و مأيوس كرد و فرمود: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم»(1): «امروز آنان كه كفر ورزيدند از دين شما مأيوس گشتند» .
در آن روز خداى متعال رهپويان غدير را با پنج مژده مسرور ساخت: اكمال دين، اتمام نعمت، رضا و خشنودى خداى رحمن، اهانت به شيطان، نااميدى و يأس منكران.
البته حقيقتِ يأس كفرورزان در عصر ظهور تحقق خواهد يافت. جابر مىگويد: امام باقر عليهالسلام در ذيل اين آيه شريفه فرمود:
يَومَ يَقومُ القائِمُ عليهالسلام يَئِسَ بَنو أُمَيَّةَ. فَهُمُ الَذينَ كَفَروا يَئِسوا مِن آلِ مُحَمَّدٍ عليهمالسلام(2): آن روز روز ظهور قائم (آلمحمد) عليهالسلام است و بنىاميه نوميد مىشوند. آنها هستند كه كفر ورزيدند و از آل محمد عليهمالسلام نوميد مىگردند.
بنا بر آنچه گفته شد، غدير همان آغاز يك راه است كه پايان آن ظهور خواهد بود، و اسلام بدون غدير بىمحتوى خواهد بود، و غدير بدون ظهور تجليگاه جهانى و آرمانى نخواهد داشت.
غدير روز امتحان نهايى مردم(3)
غدير مظهر كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله شد كه فرمود: لَولا أنتَ يا عَلىّ لَم يُعرَف المُؤمِنونَ بَعدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنان بعد از من شناخته نمىشدند. امتحان بزرگ الهى بود تا مردم باطن خود را بروز دهند، و با قرار گرفتن در انتخاب غدير و سقيفه امتحان شوند. اميرالمؤمنين عليهالسلام اين بزرگترين آزمايش الهى را چنين توصيف فرموده است:
خداوند تعالى به وسيله من بندگانش را آزمايش فرمود ... ، و مرا به وصايت پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص داد و به خلافت او در امتش برگزيد ... . پيامبر صلىاللهعليهوآله به حجة الوداع رفت و سپس به غدير خم آمد و در آنجا فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(1)
همچنين غدير در كلام صاحب غدير معجونى است از آزمايش الهى و كمال دين و تمام نعمت و رضايت پروردگار و اتمام حجت كامل و اراده خداوند. غدير يوم الولايه غديريان است، كه خداوند آنان را بدين نعمت اختصاص داده است. غدير بالاترين فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام است كه به دست يد اللهى پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام شده است.
با اين سابقه، گلهايى كه با آب غدير مىرويد عطر محمد و على عليهماالسلام دارد. كسانى كه غدير را درست بشناسند نام چهارده معصوم عليهمالسلام را در عمق آن مىبينند. كلام بلند حيدر عليهالسلام اين را به ما مىگويد.
آيات مربوط به امتحان و مقابله با دشمنان غدير(2)
بزرگترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند.
در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. جا داشت هنگام امتحان - كه آغازش رحلت
پيامبر صلىاللهعليهوآله بود - كسى سقوط نكند، و همه پيروزمندانه و سرفراز در پيشگاه خداوند و در برابر قضاوت آينده تاريخ از آن بيرون آيند، ولى امت اسلام شكستى تأسفانگيز در اين آزمايش الهى از خود به يادگار گذاشتند كه سرافكندگى آن پس از هزار و چهارصد سال هنوز رنگ نباخته است.
مسلمانان به گونهاى امتحان دادند كه جا دارد عنوان آن را به امتحانِ دشمنى با على عليهالسلام تغيير دهيم و بگوييم: با بالاترين نمرهاى از آن بيرون آمدند كه ما فوقش فرض نمىشود. به گونهاى امتحان دادند كه گويا اصلاً غدير اتفاق نيفتاده و كمتر از 80 روز از خطابه پيامبر صلىاللهعليهوآله نگذشته است !
اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيش بينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به آيات قرآن اينگونه ترسيم فرمود:
ابتدا يادآور شد كه خداوند بندگان را رها نمىكند، و نتيجه عمر هر كس را بدون امتحان نمىگويد. سپس تصريح فرمود كه امتحان بر سر ولايت على عليهالسلام وعده الهى است، و اين امتحانى است كه قبل از روز قيامت در برابر آن قرار خواهند گرفت.
سپس ضابطهاى روشن براى پيروزى در چنين امتحانى به مردم ارائه فرمود و آن اينكه مخالفت با دستورات انبياى الهى به هر گونهاى باشد مخالفت با خداوند و سقوط در امتحان است. آنگاه سقوط در چنين امتحانى را هلاكت و جهنم و كفر خواند.
سپس تأكيد كرد كه خداوند در امتحان ولايت از كسى نمىگذرد و با شكست خوردگان اين امتحان قاطعانه برخورد مىنمايد. در موردى فرصت طلبان را نشانه گرفت كه گويا منتظر تغيير شرايطى هستند تا بر ضد ولايت على عليهالسلام اقدام كنند، غافل از اينكه همه اين تحولات بسترى براى امتحان است.
در فرازى ديگر يكى از عوامل سقوط در امتحان را منت گذاشتن بر خدا و رسول در قبول ولايت دانست كه اين غرور به دنبال خود شكستى عظيم دارد.
در قسمتى ديگر حسد نسبت به مقام شامخ ولايت را از عوامل سقوط در امتحان الهى اعلام كرد.
اينها سرفصلهاى اين موضوع بودند كه با مطرح كردن آيات تضمين شده در كلام پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله - كه 11 آيه است - در اينجا ذكر مىكنيم، و البته هر كدام در محل خود آمده است:
1 - سوره آل عمران، آيه 179: «ما كانَ اللّه لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّه لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللّه يَجْتَبِى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللّه وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ» .
2 - سوره حج، آيه 45: «فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» .
3 - سوره اسراء، آيه 58 : «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلاّ نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ أَوْ مُعَذِّبُوها عَذابا شَدِيدا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا» .
4 - سوره آل عمران، آيه 144 : «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّه شَيْئا وَ سَيَجْزِى اللّه الشَّاكِرِينَ» .
5 - سوره حجرات، آيه 17: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا، قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللّه يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلاْءِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» .
6 - سوره محمد صلىاللهعليهوآله، آيه 28: «ذلِكَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللّه وَ كَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ» .
7 - سوره الرحمن، آيه 35: «يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ» .
8 - سوره فجر، آيه 13 و 14: «فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ. إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ» .
9 - سوره صافات، آيه 71: «وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلِينَ» .
10 - سوره طلاق، آيه 8 : «وَ كَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِسابا شَدِيدا وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» .
11 - سوره بقره، آيه 24: «فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِى وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ» .
آيه «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »(1)
دشمنان غدير به طور جدى در آيات قرآن مطرح شدهاند، و پيامبر صلىاللهعليهوآله به صراحت آياتى از قرآن را به آنان تفسير كرده است. در اين باره مىتوان 21 عنوان از آيات غدير استخراج نمود، كه يكى از آنها «روز امتحان نهايى مردم» است:
غدير روز سختترين امتحان مردمان بود، كه با عبور از باب حطه و سوار شدن بر كشتى نجات بايد فكر رسيدن به بهشت را به نتيجه مىرساندند. دو ضربه هشدار دهنده مراحلِ غدير براى بيدار باش مردم كافى بود، كه در متن قرآن براى بيدارى نسلها باقى ماند:
از يك سو با «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ» شروع امتحان اعلام شد؛ و از سوى ديگر با «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً»(2)جهت گيرى اين امتحان و كارنامهاى كه به قبول شدگان آن اعطا خواهد شد، تبيين گرديد.
و لذا از جمله آياتى كه پس از انجام حجة الوداع و پيش از غدير در مكه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد اين آيات بود:
«بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ . الم . أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ . وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ . أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ» :
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الف لام ميم. آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم بدون آنكه امتحان شوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مىگويند و كسانى را كه دروغ مىگويند. و يا كسانى كه كارهاى زشت را انجام مىدهند گمان كردهاند كه از دست ما پيشى مىگيرند (و دست ما به آنان نمىرسد) چه بد حكم مىكنند» .
اين آيات از دو بُعد قابل بررسى است:
با پايان مراسم حج در اوايل روز سيزدهم ذى الحجه كاروان غدير به مكه بازگشتند، و قرار شد روز چهاردهم قافله به سوى غدير حركت كند. اين سرعت عمل واقعا براى مردم غافلگير كننده بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين اولين سفر حج خود، پس از پايان مراسم هيچ فرصتى نداشته باشد كه لا اقل چند روزى در مكه اقامت كند و مردمِ گرد آمده از نقاط مختلف با حوصله نزد حضرتش آيند و سؤالات خود را مطرح كنند.
چنين عجلهاى حكايت از اهميت فوق العاده مراسمى داشت كه در نيمه راه مكه تا مدينه بايد انجام شود و روز آن از قبل تعيين شده، و براى حضور به موقع در غدير بايد از هم اكنون پيش بينى مىكرد.
اين پيش بينى به محض بازگشت از مِنا به مكه با نزول چهار آيه قرآن آغاز شد.
آياتى كه خبر از امتحان الهى مىداد و مَحَك اين امتحان ولايت على عليهالسلام بود، چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: لَوْ لا انْتَ يا عَلِىُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدى: اى على، اگر تو نبودى مؤمنين بعد از من شناخته نمىشدند.(1)
با نزول اين آيات در مكه و پرسش پيامبر صلىاللهعليهوآله از جبرئيل درباره آن، شش مطلب اساسى روشن شد:
نزديكى رحلت آن حضرت.
دستور معرفى و منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام.
ولايت على عليهالسلام محك شناخت صادق و كاذب در ايمان.
خبر از فتنه گران درباره خلافت.
5 . دستور سپردن ودايع علم و حكمت به على عليهالسلام.
6 . انتخاب الهى در وصايت على عليهالسلام.
متن حديث را كه گوياى همه اين جوانب است، مىخوانيم:
پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مكه شد و يك روز در آن اقامت گزيد. اينجا بود كه جبرئيل اول سوره عنكبوت را آورد و فرمود: اى محمد، بخوان: «بِسْمِ اللّه الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ . الم . أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ . وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّه الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ . أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ» :
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الف لام ميم. آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم بدون آنكه امتحان شوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم زيرا خدا بايد بداند كسانى را كه راست مىگويند
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 273.
و كسانى را كه دروغ مىگويند. و يا كسانى كه كارهاى زشت را انجام مىدهند گمان كردهاند كه از دست ما پيشى مىگيرند چه بد حكم مىكنند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه كدام است ؟ جبرئيل گفت: اى محمد، خداوند سلامت مىرساند و مىفرمايد: من قبل از تو پيامبرى نفرستادهام مگر آنكه هنگام سر آمدن روزگارش به او امر كردهام كسى را بر امتش خليفه قرار دهد كه قائم مقام او باشد و سنت و احكامش را براى آنان احيا كند.
كسانى كه مطيع خدا باشند در آنچه پيامبر به آنان امر مىكند صادقين و راستگويانند، و كسانى كه مخالف امر او (و بر ضد او) باشند كاذبين و دروغگويانند.
اى محمد، بازگشت تو به سوى پروردگارت و بهشتش نزديك شده، و او به تو دستور مىدهد براى امتت بعد از خود على بن ابىطالب را منصوب نمايى و سفارشات خود را به او بنمايى، كه اوست خليفهاى كه امور رعيت و امت تو را بر عهده مىگيرد، چه او را اطاعت كنند و چه عصيان نمايند؛ كه به زودى عصيان خواهند كرد و اين همان فتنهاى است كه آيات را درباره آن برايت تلاوت كردم.
خداوند عزّ و جلّ به تو دستور مىدهد كه به او بياموزى همه آنچه به تو تعليم داده و به او سفارش كنى كه حفظ كند همه آنچه خدا در حفظ تو قرار داده و به عنوان امانت به تو سپرده است، كه اوست امين و مورد اعتماد. اى محمد، من تو را از ميان بندگانم به پيامبرى برگزيدم و على را به جانشينى تو انتخاب كردم.(1)
همچنين به آن حضرت از طرف خداوند چنين دستور داده شد: نبوت تو به پايان رسيده و روزگارت كامل شده است. اسم اعظم و آثار علم و ميراث انبياء را به على بن ابىطالب بسپار كه اولين مؤمن است. من زمين را بدون عالمى كه اطاعت من و ولايتم با او شناخته شود و حجت بعد از پيامبرم باشد رها نخواهم كرد.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 95، 96 و ج 40 ص 216. ارشاد القلوب: ج 2 ص 112 - 135. كشف اليقين: ص 137.
در حديث ديگرى به پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين دستور داده شد: آنچه نزد تو از علم و ميراث علوم انبياى قبل از تو و اسلحه و تابوت و آنچه از نشانههاى پيامبران نزد توست، آنها را به وصى و خليفه بعد از خود تسليم نما.(1)
يادگارهاى انبياء عليهمالسلام : صحف آدم و نوح و ابراهيم عليهمالسلام و تورات و انجيل و عصاى موسى عليهالسلام و انگشتر سليمان عليهالسلام و ساير ميراثهاى ارجمندى است كه فقط بايد در اختيار حجج الهى باشد. تا آن روز خاتم انبياء صلىاللهعليهوآله حافظ اين ميراثهاى الهى بود و اينك به دستور الهى به اميرالمؤمنين عليهالسلام منتقل مىشد. اين ودايع از اميرالمؤمنين عليهالسلامبه امامان بعد منتقل شده تاكنون كه در دست مبارك حضرت بقية اللّه الاعظم عليهالسلام است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله، اميرالمؤمنين عليهالسلام را فرا خواند و جلسه خصوصى تشكيل دادند و بقيه روز سيزدهم ذىالحجة و شب آن صرف برنامه سپردن ودايع الهى شد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله اسم اعظم و علم و حكمت و كتب انبياء عليهمالسلام و ساير يادگارهاى آنان را به اميرالمؤمنين عليهالسلام سپرد، و گفتههاى جبرئيل را به آن حضرت ابلاغ فرمود.(2)
تركيب جامعه مسلمين در سال آخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله اقتضا مىكرد نهيبى كه در اول سوره عنكبوت آمده بر آنان وارد شود. اين از آن جهت بود كه در كنار مسلمانان مخلصى همچون سلمان و ابوذر و مقداد، تازه مسلمانانى بودند كه تا ديروز عليه اسلام شمشير مىزدند و اكنون به نام مسلمان خوانده مىشدند، و نيز افراد شهوت پرست و دنيا طلبى بودند كه هدفى جز مقاصد دنيوى نداشتند.
روح تعصب جاهلى كه بر افكار اكثريتى حاكم بود و عقدههاى خونين جنگهاى بدر و احد و خيبر و حُنين و حسدهاى نهفتهاى كه هر روز آشكارتر مىگشت، نيز
مىتواند نمايانگر باطن جامعه مسلمان آن روز باشد، كه در سال آخر عمر حضرت علنا دست به اقدامات مخرِّب مىزدند و در صدد خنثى سازى برنامههاى حضرت بودند.
اين آيات به مردم در دو جبهه ايمان و عمل وعده امتحان داد، تا به ظاهرِ آراسته با نام اسلام دل خوش نكنند؛ و براى هضم آسانتر مطلب خبر داد كه همه امتهاى قبل نيز مورد امتحان قرار گرفتهاند؛ و هدف را در كوتاهترين عبارت بيان كرد كه شناخته شدن واقع گرايانه مردم است.
يعنى صادقين در ادعاى ايمان بايد از كاذبين به طور علنى شناخته شوند، به طورى كه ابهام نفاق و دورويى نتواند آن را بپوشاند. و حقا اين امتحان در پذيرش ولايت على عليهالسلام تحقق يافت كه كاذبين بىپروا آن را انكار كردند و بر گفته خود پافشارى كردند.
با نزول اين آيات در مكه و پرسش پيامبر صلىاللهعليهوآله از جبرئيل درباره آن، شش مطلب اساسى روشن شد:
نزديكى رحلت آن حضرت.
دستور معرفى و منصوب كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام.
ولايت على عليهالسلام محك شناخت صادق و كاذب در ايمان.
خبر از فتنه گران درباره خلافت.
5 . دستور سپردن ودايع علم و حكمت به على عليهالسلام.
6 . انتخاب الهى در وصايت على عليهالسلام.
در كنار آيات غدير، مىتوان همه احاديث وارد شده در ارتباط غدير با قرآن را به نوعى اتمام حجت غديرى - قرآنى به حساب آورد.
به خصوص استشهاد به آيات قرآن در بسيارى از مواضع خطابه غدير - آن هم از لسان پيامبر معظم صلىاللهعليهوآله - بُعد ديگرى از جنبه قرآنى غدير را بيان مىكند. آياتى كه در خطابه غدير به عنوان شاهد يا تفسير قرآن آمده 50 مورد است كه اهميت اين سند دائمى غدير را با پشتوانه قرآنى جلوهگر مىسازد.
با توجه به همين استناد ريشهاى غدير به قرآن، اتمام حجتها و دفاع از حريم غدير با تكيه بر آيات قرآنى در طول چهارده از سوى پيامبر و ائمه عليهمالسلام و اصحابشان صورت گرفته، كه از جمله آنها اتمام حجتهاى قرآنىِ حذيفه يمانى و اشاره به آيه «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا ... » و فتنه سقيفه است:
حذيفه يمانى در زمان حكومتش در مدائن - كه مصادف با قتل عثمان و خلافت ظاهرى اميرالمؤمنين عليهالسلام شد - خود را موظف به اتمام حجتى براى نسلهاى بىخبر از سقيفه دانست. او مفصلترين صورت از داستان غدير را با بيان توطئههاى منافقين در پشت پرده آن بازگو كرد و آيات نازل شده در تمام مقاطع غدير را با دقت كامل بيان نمود.
او مقاطع قرآنى را از آغاز اعلام سفر حج در مدينه شروع كرد و گفت: خداوند در سال دهم هجرت به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد تا به حج برود و مردم هم با وى به حج بيايند و در اين باره اين آيه را بر او نازل كرد: «وَ أَذِّنْ فِىالنَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ»(1): «حج را بين مردم اعلان عمومى كن تا با پاى پياده و سوار بر هر شتر لاغرى نزد تو آيند كه از هر راه دورى مىآيند» .
در سال دهم هجرى جمعيت عظيم مسلمانان با پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به حج رفتند، كه به نام «حجة الوداع» معروف شد. هنگامى كه حج تمام شد و پس از يك روز اقامت در مكه جبرئيل نازل شد و آيات اول سوره عنكبوت را نازل كرد و گفت: اى محمد بخوان:
1) . حج / 27.
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. ألم. أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ. أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ أَنْ يَسْبِقُونا ساءَ ما يَحْكُمُونَ»(1):
«به نام خداوند بخشنده مهربان. الم. آيا مردم گمان كردهاند كه رها مىشوند با همين كه بگويند ايمان آورديم در حالى كه امتحان نشوند. ما كسانى را كه قبل از آنان بودند امتحان كرديم و خداوند آنان كه راست مىگويند و آنان كه دروغ مىگويند را مىداند. يا كسانى كه بدىها را انجام مىدهند گمان كردهاند ما به آنها دست نمىيابيم چه بد فكرى مىكنند» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى جبرئيل، اين فتنه چيست ؟ جبرئيل با اشاره به اوضاع بعد از رحلت آن حضرت جواب داد: خداوند مىفرمايد: ارتحال تو به سوى خدايت و بهشت او نزديك شده، و دستور مىدهد على بن ابىطالب را براى امت بعد از خود به خلافت نصب كنى و امامت را به او بسپارى كه اوست خليفه قائم در رعيت و امت تو، چه از او اطاعت كنند و چه با او مخالفت نمايند، و به زودى با او مخالفت خواهند كرد، و اين است آن فتنهاى كه اين آيهها را درباره آنها بر تو تلاوت كردم.
با نزول اين آيات، بلال به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلان عمومى داد كه مردم براى سفر به سوى غدير آماده شوند.(2)
آيه «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ...»(3)= آيه «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ ... »
آيه «فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ ... »(1)
بزرگترين امتحان بشريت در غدير مطرح شد. امتحانى همه جانبه كه اتمام حجت آن به نحو اكمل انجام گرفت و براى هيچ كس به هيچ دليل و بهانهاى راه گريز نماند. در اين امتحان عظيم، هم جهاتى كه مىتوانست سر منشأ آزمايش باشد متعدد بود، و هم عللى كه مىتوانست انگيزه شيطانى براى سقوط در امتحان باشد در جلوههاى مختلف به ميان آمد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه بلند خود، اين شرايط امتحان را براى مردم تبيين فرمود تا با آمادگى كامل به استقبال آن بروند. اين آينده تلخِ امتحان را حضرتش در غدير به اشارت و صراحت پيشبينى فرمود و مراحل چنين امتحان بزرگى را با استشهاد به 11 آيه تضمين شده در خطبه غدير بيان فرمود. از جمله اين آيات آيه 45 سوره حج است:
«فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها وَ هِىَ ظالِمَةٌ فَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ» :
«چه بسا آبادى كه آن را هلاك كرديم در حالى كه ظالم بود پس خانههايشان بر سقفها فرو ريخته و چاههاى متروك شده و كاخهاى مرتفع محكم بر جاى مانده است» .
پيامبر صلىاللهعليهوآله هم در خطبه غدير فرمود: مَعاشِرَ النّاسِ، انَّهُ ما مِنْ قَرْيَةٍ الاّ وَ اللّه مُهْلِكُها بِتَكْذيبِها وَ كَذلِكَ يُهْلِكُ الْقُرى وَ هِىَ ظالِمَةٌ كَما ذَكَرَ اللّه تَعالى وَ هذا عَلِىٌّ امامُكُمْ وَ وَلِيُّكُمْ وَ هُوَ مَواعيدُ اللّه، وَاللّه يُصَدِّقُ ما وَعَدَهُ:
اى مردم، هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه خداوند آن را به خاطر تكذيب فرستادگان الهى هلاك مىكند، و اينگونه خداوند آبادىها را از بين مىبرد در حالى كه ظالم هستند - همان گونه كه خداى تعالى ذكر فرموده است - و اين على امام شما و وليِّتان است و او وعده الهى است و خدا آنچه وعده داده را به ظهور مىرساند.
1) . غدير در قرآن: ج 2 ص 254، 256.
آنچه در اينجا لازم به ذكر است اينكه: على عليهالسلام وعدهگاه خدا در اين امت است كه آنان را امتحان كند و ببيند آيا از تكذيب كنندگان و ظالميناند يا تصديق مىنمايند و عادلانه و با انصاف سخن مىگويند.
اين مطلب از جملهاى كه در خطبه بعد از آيه آمده به دست مىآيد كه مىفرمايد: وَ هُوَ مَواعيدُ اللّه وَ اللّه مُصَدِّقٌ ما وَعَدَهُ.
كلمه «مَواعيد» جمع «ميعاد» به معناى وعدهگاه يا به معناى مصدرىِ وعده است. در نسخه «د» عبارت چنين است: «وَ هُوَ مُواعَدٌ» و در نسخه «ب» : «وَ هُوَ الْمُواعَد» است، و هر دو به اين معنى مىشود: «اوست كه وعده درباره او قرار داده شده است» .
اين كلام پس از ذكر آيه به اين معنى است كه وعده خداوند درباره هلاكت تكذيب كنندگان و ظالمان درباره على عليهالسلام است، و لذا تأكيد مىنمايد كه خداوند وعده خود را عملى خواهد ساخت.
آيه «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ...»(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، جدايى خبيث و طيب به وسيله امتحان الهى را مطرح فرمود. اين بار پيامبر صلىاللهعليهوآله آيه 179 سوره آل عمران: «لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ» را مطرح كرد، و آن را در كلام خود تضمين كرده، و به عنوان هشدار فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَكُنْ لِيَذَرَكُمْ عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ:
اى مردم، خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند، و خداوند شما را بر غيب مطلع نمىكند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186.
حضرت مهدى عليهالسلام در خطبه غدير(1)
از نكات قابل توجه در خطبه غدير اين است كه در خطابهاى كه براى ابلاغ ولايت على عليهالسلام ايراد مىشود و براى مردمى كه هنوز در پله اول اعتقاد به ولايت هستند، خبر دادن از اوج امامت با ظهور حضرت مهدى عليهالسلام و روزهاى شيرينتر از عسلى كه در سايه آن حضرت بر دنيا سايه خواهد افكند، از زيباترين جلوههاى فن خطابه بود. بىنظير بودن اين اقدام آنگاه خود را نشان داد كه اين سخن پس از مطرح شدن غصب خلافت و وجود دشمنان در برابر اهلبيت عليهمالسلام به ميان آمد.
واقعا براى ما قابل تصور نيست كه مخاطبين غدير با شنيدن نام گرامى حضرت بقيه اللّه الاعظم ارواحنا فداه از آن حضرت و روزگارى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از ظهورش توصيف مىكرد، چه نقشى در ذهن خود تصور نمودند. آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «همه آبادىهاى جهان روزى در اختيار دوازدهمين جانشين من قرار خواهد گرفت» .
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 60 .
مردمِ آن روز و هر كسى كه اين خطابه را تا امروز شنيده، كدامين بهشت موعودى را در گستره زمين به خاطر آورده و از آن چه برداشتى نمودهاند ؟
بيعت غدير و حضرت مهدى عليهالسلام(1)
عنوان اصلى بيعت در غدير عبارت بود از اقرار و قبولِ امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام و امامان از فرزندان او تا آخرينِ آنها كه حضرت مهدى عليهالسلام بوده و امامتشان تا روز قيامت است، با قبول تمام شئون و مقاماتى كه درباره آنان در متنِ خطبه ذكر شده است.
پس موضوع اصلى بيعت غدير فقط امامت و خلافتِ على بن ابىطالب عليهالسلام نيست، بلكه امامت همه ائمه عليهمالسلام است كه امامتشان تا روز قيامت ادامه دارد و قبل و بعد از ايشان امامى نيست و كسى جز آنها حق چنين ادعايى را ندارد. مردم كه با على عليهالسلام بيعت كردند، در واقع مستقيما با همه امامان بيعت نمودند.
رابطه غدير با حضرت مهدى عليهالسلام(2)
ارتباط غدير با حضرت مهدى عليهالسلام و ظهور يكى از جوانب زيبا و عميق غدير است. جا دارد اين مفهوم را اينگونه بيان كنيم:
يكى از روشهاى تحليل و بررسى يك واقعه، نگاه جريان وار به آن واقعه است. يعنى ارتباط آن با گذشته يا ارتباط آن با آينده؛ اينكه خود نتيجه چه جرياناتى است و در پى آن چه جرياناتى خواهد بود، و اينكه نقاط مختلف در يك روند آيا با هم مرتبط هستند يا نه ؟
در يك منحنى اگر چند نقطه آن در دست باشد، مىتوان با تخمين مناسب منحنى را ترسيم و معادله آن را جست، و نيز بالعكس. در اين صورت، ارتباط عميق بين نقاط از زبان قاعده منحنى (معادله) بيشتر معلوم مىگردد.
در نگاه شيعيان، روزهاى مهمى خط تاريخ هدايت آسمانى را تشكيل مىدهند؛ از حضور و ظهور پيامبران عليهمالسلام تا ظهور پيامبر خاتم حضرت محمد صلىاللهعليهوآله. اما از بعثت پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله تا انتهاى اين مقطع از تاريخ بشرى چند نقطه حساس و مهم شمرده مىشود، نظير: بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله، غدير، عاشورا، ظهور منجى نهائى و جهانى يعنى حضرت قائم عليهالسلام.
مثلاً: اگر در زيارات امام حسين عليهالسلام نيز دقت كنيم، به مضمون اين پى مىبريم. ما در اين زيارات از طرفى يادى از نقاط و اشخاص عمده خط هدايت پيش از ايشان مىكنيم، و نيز تاريخ را تا عاشورا پايان يافته و نافرجام تلقى نمىكنيم. بلكه اشاره به آينده خط هدايت آسمانى مىنماييم، تا جايى كه در همين جا تقاضاى حضور خود را در آن صحنه مىنماييم: ان يرزقنى طلب ثاركم مع امام منصور من اهلبيت محمد: از خدا مىخواهم كه پيگيرى خون شما را همراه با امام معصوم از اهلبيت پيامبر عليهمالسلام نصيبم كند.
نظير اين عبارت در زيارات مختلف مكررا ديده مىشود. در يكى از زيارات حضرت سيدالشهداء عليهالسلام - كه منسوب به حضرت صادق عليهالسلام مىباشد - حضرت به خدا عرضه مىدارد:
... وَ اجعَل لَهُم إماما مَشهورا، توشَكُ فَرَجَهُم وَ توجِبُ تَمَكُّنَهُم وَ نُصرَتَهُم، كَما ضَمِنتَ لأوليائِكَ فى كِتابِكَ ... : «وَعَدَ اللّهُ الَذينَ آمنوا وَ عَمِلوا الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ كَمَا استَخلَفَ الَذينَ مِن قَبلِهِم وَ لَيُمَكِنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الَذى ارتَضى لَهُم»(1):
... و خدايا قرار ده براى ايشان روزگاران مشهورى (آشكارى) كه فرج آنها نزديك باشد و موجب تمكّن و نصرت ايشان باشد، چنانچه در كتابت براى اوليائت تضمين
1) . نور / 55 . در مورد مصداق اين آيه حضرت صادق عليهالسلام به عبداللّه بن سنان مىفرمايد: نزلت فى على بن ابىطالب و الائمة من ولده عليهمالسلام. «و ليمكّننّ لهم دينهم ... » عنى به ظهور القائم عليهالسلام. تفسير كنز الدقائق: ج 2 ص 339.
كردهاى، و فرمودهاى: «خدا وعده داده است به كسانى از شما كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند كه حتما و حتما ايشان را در زمين جانشين نموده و دين مورد رضايت خود را تمكين نمايد» .
همچنين در استجابت زيارت امام حسين عليهالسلام در زمانهاى ويژه قدسى مثل عيد فطر و قربان و شب قدر و عيد غدير و ... ، اين ارتباط بيشتر درك مىشود.(1)با مطالعه و دقت و تأمل در متن مفصل خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير نيز به اين نتيجه خواهيم رسيد كه موضوع يك امر مقطعى نيست. بلكه مطلبى است همه جانبه و دراز مدت.
حضرت مهدى عليهالسلام و آيه اكمال(2)
يكى از معارف مهم آيه اكمال دين و اتمام نعمت استفاده مهدويت از اين آيه است. در اين باره به سه نكته اشاره مىشود:
قرآن در سه مورد مىگويد: در آينده نعمت را بر شما تمام خواهم كرد. يك جا پس از تغيير قبله است كه مىفرمايد: «وَ لأُتِمَّ نِعمَتى عَلَيكُم» .(3)در فتح مكه نيز مىگويد: «وَ يُتِمَّ نِعمَتَهُ عَلَيكَ» .(4)در پايان آيه كسب طهارت براى نماز نيز مى گويد: «وَ لِيُتِمَّ نِعمَتَهُ عَلَيكُم» .(5)اما در آيه غدير خم مىفرمايد: «أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى»(6): «نعمتم را بر شما تمام كردم» ؛ يعنى با نصب امام نعمت الهى بر مردم كامل شد.
1) . با تأمل در چند صفحه گذشته مىتوان گفت: همان طور كه بعثت و ظهور جهانى و فرا گيرند، غدير و عاشورا نيز فرا گيرند و اختصاص به جمعيت خاصى ندارند. در ايت باره به خطابهاى «معاشر الناس» پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير توجه شود. چنانچه حضرت قائم عليهالسلام در اعلان عمومى خود خطاب «ايها الناس» را به كار مىبرند.
2) . موعود غدير حسينى : ص 8 - 36.
3) . بقره / 150.
4) . فتح / 2.
5) . مائده / 6 .
6) . مائده / 3 .
سه مرتبه در قرآن آمده است: «لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ»(1)يعنى اسلام بر همه اديان غالب شده و كره زمين را خواهد گرفت. اما كدام اسلام ؟ آيه اكمال مىفرمايد: اسلامى كه كره زمين را فرا مىگيرد، اسلام غدير خم است، زيرا در آيه غدير خم فرمود: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» ؛ يعنى اسلامى را كه در غدير خم كامل كردم به عنوان دين براى شما پسنديدم.
آن وقت در مورد آينده جهان مىگويد: «وَعَدَ اللّهُ الَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ عَمُلوا الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ ... وَ لَيُمَكِنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الَذِى ارتَضى لَهُم»(2): «خدا به كسانى كه از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند وعده داده است كه حتما آنان را در زمين جانشين (خود) قرار دهد ... و آن دينى را كه برايشان پسنديده است براى آن مستقر كند» .
در غدير خم مىگويد: «رَضيتُ» و در مورد حكومت بر زمين مىگويد: «إرتَضى» . ريشه هر دو يكى است. پيداست مكتبى كه مىتواند همه دنيا را زير پرچم خودش جمع كند مكتب اهلبيت عليهمالسلام است.
به دنبال مطلب قبل، نكته ديگر اينكه: سنى و شيعه همه قبول دارند كه در آخرالزمان فردى از نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله قيام مىكند كه نامش مهدى است، و جهان را از ظلم و جور پاك ساخته و حكومت عدل اسلامى را برپا مىسازد.
ما مىگوييم: شما از طرفى قيام مهدى عليهالسلام را قبول داريد، و از طرفى هم مىگوييد امام با نظر مردم انتخاب مىشود. خوب رأى بدهيد و مهدى عليهالسلام را مشخص كنيد.
مىگويند: نه، مهدى عليهالسلام را بايد خدا تعيين كند. مىگوييم: چطور شد اولين امام را شما تعيين كرديد و آخرين آنها را خدا تعيين كند ؟ ! اگر امام جامعه را بايد خدا تعيين كند، هم اولش با خداست و هم آخرش.
شما به امام اول كه مىرسيد مىگوييد: مردم جمع شدند و اجماع كردند و خليفه انتخاب شد. مىگوييم: اگر اولى را رأى داديد، رأى بدهيد و يك مهدى عليهالسلام انتخاب كنيد ! چطور تعيين آخرين حاكم جهان به عهده خداست، و اولين آنها به عهده مردم ؟
پس حق اين اسن كه تعيين امام كار خداست نه مردم. قرآن مىفرمايد: «وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُمُ الخيَرَةُ»(1): «پروردگار تو هر چه را بخواهد مىآفريند و بر مىگزيند و آنان (در اين امور) اختيارى ندارند» .
البته قرآن در جاى ديگر مىفرمايد: «وَ أمرُهُم شورى بَينَهُم»(2)يعنى كارهايى كه مربوط به مردم است بايد به صورت شورى انجام شود. اما امامت «أمرُهُم» نيست، بلكه «أمرُ اللّه» است؛ يعنى كار خداست.
خداوند وقتى حضرت ابراهيم عليهالسلام را امام كرد فرمود: «إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ إماما»(3)يعنى من كه خدا هستم تو را امام مردم قرار دادم. حضرت ابراهيم عليهالسلام عرض كرد: از ذريه و نسل من نيز امام قرار ده. خداوند فرمود: عهد من به ظالمين نمىرسد.
زمينه سازى غدير براى عصر ظهور(4)
بررسى شرايط و ظروف هنگامه غدير به روشنى به ما خبر مىدهد كه داستان غدير زمينه مناسبى براى پىريزى حكومت واحد جهانى بر اساس عدالت است، كه به دست فرزند برومند مولاى متقيان عليهالسلام تأسيس خواهد شد.
در اينجا جلوههايى از حادثه غدير را كه زمينه ساز عصر ظهورِ آخرين امام نور عليهالسلام است بررسى مىكنيم:
بر اساس شمارى از آيات قرآن، آيه اكمال در عصر ظهور تحقق پيدا مىكند، كه به يك نمونه اشاره مىكنيم:
«وَعَدَ اللّهُ الَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ عَمِلوا الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ كَمَا استَخلَفَ الَذينَ مِن قَبلِهِم وَ لَيُمَكُّنَنَّ لَهُم دينَهُمُ الَذِى ارتَضى لَهُم وَ لَيُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم أمنا يَعبُدونَنى لا يُشرِكونَ بى شَيئا»(1):
«خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده عمل صالح كنند وعده داده كه آنها را در روى زمين جانشين قرار دهد همانگونه كه پيشينيان را جانشين قرار داده است آنها را از دينى كه پسنديده است متمكّن نمايد و ترس آنها را به امنيت مبدّل كند تا مرا بپرستند و چيزى را به من شريك قرار ندهند» .
در احاديث فراوان آمده است كه اين آيه در مورد حضرت مهدى عليهالسلام و ياران آن حضرت نازل شده است.(2)روز غدير خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام اعلام شده، و در اين آيه خلافت حضرت صاحبالزمان عليهالسلام مطرح شده است. روز غدير اعلام شده كه اسلام دين مرضىّ پروردگار است، و در اين آيه از وعده تمكّن آن حضرت از دين مرضىّ خداوند سخن رفته است.
در آيه تبليغ از شرّ دشمنان سخن رفته است: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(3): «خدا تو را از شرّ مردم نگاه مىدارد» ؛ كه اشاره به برداشته شدن خوف و تبديل آن به امنيت است.
از بررسى آيات غدير و آيات ظهور به اين نتيجه مىرسيم كه تجلى آيات غدير در روزگار ظهور خواهد بود، و ايام ظهور مصداق بارز و تجلى كامل وعدههاى پروردگار در روز غدير مىباشد.
سه خطبه تاريخى براى روز غدير خم در تاريخ ثبت شده، كه هر يك داراى فرازهاى مهمى است و همه آنها در عصر ظهور تجلى خواهد نمود.
خطبه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در سرزمين غدير خم
خطبه اميرالمؤمنين عليهالسلام در يكى از سالهاى خلافت ظاهرى آن حضرت، كه روز غدير با روز جمعه مصادف شده بود.
خطبه حضرت امام رضا عليهالسلام به نقل سيد بن طاووس.
در اينجا گوشهاى از جلوههاى خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير در عصر ظهور را بيان مىكنيم:
جالبترين و جذابترين و جامعترين خطبه از خطبههاى غدير خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله است، كه آن را در سرزمين غدير خم و در حضور بيش از 120000 نفر ايراد كرده، و به معارف والاى اسلام به تفصيل اشاره نموده است. شمارى از حقايق والاى طرح شده در خطبه غدير به شرح زير است:
بررسى صفات جلالى و جمالى پروردگار: 110 مورد.
سخن از ولايت مولاى متقيان عليهالسلام: 50 مورد.
گفتگو از فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام: 20 مورد.
سخن از جايگاه شيعيان: 25 مورد.
5 . گفتگو از حلال و حرام: 20 مورد.
6 . نام نامى و ياد گرامى اميرالمؤمنين عليهالسلام: 40 مورد.
8 . گفتگو از بيعت با امامان عليهمالسلام: 10 مورد.
سخن از قرآن و تفسير آن: 12 مورد.
گفتگو از حضرت ولىعصر عليهالسلام: 20 مورد.
آگاه باشيد كه پايان بخش امامان عليهمالسلام، مهدى قائم عليهالسلام از ماست.
آگاه باشيد كه او بر همه اديان پيروز مىگردد.
آگاه باشيد كه او از ستمگران انتقام مىگيرد.
آگاه باشيد كه او قلعهها را مىگشايد و از بين مىبرد.
5 . آگاه باشيد كه او بر هر تيرهاى از مشركان پيروز مىشود و آنها را هدايت مىكند.
6 . آگاه باشيد كه او انتقام خون همه اولياى خدا را مىگيرد.
8 . آگاه باشيد كه او جرعهنوش درياى بيكران است.
آگاه باشيد كه او هر صاحب فضيلتى را با فضيلتش نشانه مىگذارد.
آگاه باشيد كه او برگزيده خداست.
آگاه باشيد كه او وارث همه علوم و محيط به همه بينشهاست.
آگاه باشيد كه او از پروردگارش خبر مىدهد و به آيات او هشدار مىدهد.
آگاه باشيد كه او هدايت يافته و استوار است.
آگاه باشيد كه امور همگان به او تفويض شده است.
آگاه باشيد كه همه پيشينيان به ظهور او بشارت دادهاند.
آگاه باشيد كه او تنها حجت باز مانده از حجج الهى است، و پس از او حجتى نيست، و هيچ حقى جز با او و هيچ نورى جز در نزد او نيست.
آگاه باشيد كه هرگز احدى بر او چيره نمىشود.
آگاه باشيد كه او ولىّ خدا در روى زمين، داور خدا در ميان مردمان و امين خدا در آشكار و نهان است.
هان اى مردمان ! نور خدا با من، سپس با على بن ابىطالب عليهالسلام، سپس در تبار او تا قائم مهدى عليهالسلام است. همان قائم كه همه حقوق خدا و حقوق ما را باز مىستاند.
من مأمور هستم كه از شما بيعت بگيرم، در مورد آنچه از خداوند درباره على اميرالمؤمنين و امامان پس از او عليهمالسلام بگيرم، كه مهدى قائم عليهالسلام از آنهاست، تا روز قيامت كه او داورى به حق مىكند.
بيشترين پيام خطبه غدير در مورد اميرالمؤمنين عليهالسلام است، كه پنجاه بار از ولايتش سخن رفته، چهل بار نامش بر زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله جارى شده، بيست مورد از فضائل بيكرانش سخن به ميان آمده است.
پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله در نخستين پيام غدير مىفرمايد: سه بار جبريل امين بر من نازل شده، و از سوى خداوند جليل فرمان آورده كه من در اين جايگاه بايستم و به سياه و سفيد اعلام كنم كه على بن ابىطالب عليهالسلام برادر من، وصى من، جانشين من و امام پس از من است. جايگاه او نسبت به من همانند جايگاه هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود. او پس از خدا و رسول خدا، ولىّ شماست.
دقيقا هفتاد روز پس از ايراد اين خطبه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به شهادت رسيد، و غاصبان فدك همه فضايل مولا را انكار كردند و حق او را غصب نمودند. پس از 25 سال كه حق به حقدار رسيد، تلاش فراوان براى تضعيف حقوق آن حضرت از هر سو به عمل آمد، و جنگهاى جمل و صفين و نهروان به وقوع پيوست؛ و آن جايگاه رفيع اعلام شده هرگز براى آن حضرت فراهم نشد. در عصر ظهور، مولاى متقيان رجعت مىكند و به مدت 44000 سال بر سراسر جهان فرمانروايى مىكند.(1)
1) . مختصر البصائر: ص 86 ح 92.
پيامبر عظيمالشأن صلىاللهعليهوآله در فرازهايى از خطبه غدير به جايگاه رفيع حضرت امير عليهالسلام اشاره كرده مىفرمايد: هان اى مردمان ! على عليهالسلام را مقدم بداريد، كه خداوند او را برترى داده است.
در ادامه مىفرمايد: هان اى مردمان ! على عليهالسلام را مقدم بداريد، كه او پس از من از هر مرد و زنى برتر است. خداوند به وسيله ما بر مردمان روزى نازل مىكند، و مردمان به وسيله ما زندهاند. هر كس اين سخن مرا ردّ كند از رحمت خدا به دور است و مورد غضب خداست.
عقيده قطعى ما اين است كه مولاى متقيان از همه انبياى پيشين برتر است. در اين رابطه كتابهاى مستقلى نيز تأليف شده است.(1)ولى غاصبان فدك همه اوصاف آن حضرت را غصب كردند، و پيروان مكتب خلافت ديگران را بر آن حضرت مقدم داشتند، اما جايگاه واقعى آن حضرت در عصر ظهور بر همگان روشن خواهد شد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ضمن فرازى از خطبه غدير اين آيه كريمه را تلاوت فرمودند: معاشر الناس، «آمِنوا بِاللّهِ وَ رَسولِهِ»(2)و «النورَ الَذى أُنزِلَ مَعَهُ»(3)«مِن قَبلِ أن نَطمِسَ وُجوها فَنَرُدَّها عَلى أدبارِها»(4): هان اى مردمان، «به خدا و رسول خدا ايمان بياوريد» و «به نورى كه همراه او نازل شده است» ، «پيش از آنكه بر چهرهها بزنيم و آنها را به پشت سرشان برگردانيم» .
اين آيات در مورد سپاه سفيانى و خسف سرزمين بيداء است، كه از علائم حتمى است. هنگامى كه سپاه سفيانى به سرزمين بيداء مىرسند، جبريل امين با پاى خود بر زمين مىكوبد و زمين دهان باز مىكند و همه آنها را در كام خود فرو مىبرد. به جز دو تن گزارشگر؛ يكى به نام بشير و ديگرى به نام نذير، كه هر دو از قبيله جهينه هستند(1)، كه خداوند صورتشان را به پشت سرشان بر مىگرداند.(2)طبق اين بيان، اين فراز از خطبه مربوط به عصر ظهور و خسف سرزمين بيداء است.
روز عيد غدير پس از بيعت با اميرالمؤمنين عليهالسلام، بشير بن سعيد و اسيد بن حضير و معاذ بن جبل با دو نفر ديگر از اصحاب سقيفه با يكديگر به رايزنى پرداختند و قرار گذاشتند كه پيش از ورود به مدينه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به قتل برسانند.(3)
اين عده در طول اقامت سه روزه در صحراى غدير خم، نُه تن ديگر را با خود همراز كرده و براى قتل پيامبر صلىاللهعليهوآله پيمان بستند و صحيفهاى را امضا كردند. اسامى اين 14 نفر كه در تاريخ به «اصحاب صحيفه» شهرت يافتهاند، در «بحار الانوار» آمده است.(4)
اين گروه در مسير خود به مكه بر فراز كوهى به نام «هَرشى» كمين كردند، تا به هنگام عبور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شتر آن حضرت را رم دهند. چون به پرتگاه رسيدند، يك لحظه برق زد و چهره توطئهگران مشاهده گرديد و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آنها را با نامشان فرا خواندند.(5)جالب توجه است كه پيش از وقوع اين حادثه، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير آنها را به عنوان «اصحاب صحيفه» ياد كردند.
در خطبه غدير از نور فراگير رسول خدا صلىاللهعليهوآله، اميرالمؤمنين عليهالسلام، ساير امامان عليهمالسلام، و سرانجام جان جانان حضرت صاحب الزمان عليهالسلام سخن رفته است.
حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام در تفسير آيه: «يَهدِى اللّهُ لِنورِهِ مَن يَشاءُ»(1): «خداوند هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مىكند» ، فرمود: منظور از آن نور مهدى قائم عليهالسلام است.(2)
حضرت امام موسى كاظم عليهالسلام در تفسير آيه: «وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِهِ»(3): «خداوند نور خود را به اتمام خواهد رسانيد» ، فرمود: خداوند با ولايت قائم عليهالسلام نور خود را به اتمام مىرساند.(4)
حضرت امام صادق عليهالسلام در تفسير آيه: «وَ أشرَقَتِ الأرضُ بِنورِ رَبِّها»(5): «زمين با نور صاحبش منوّر گرديد» ، فرمود: چون قائم ما قيام كند زمين با نور صاحبش منور مىگردد. مردم از نور خورشيد بى نياز مى شوند و تاريكى از بين مى رود.(6)
جالب توجه است كه اين مضمون در كتب عهدين نيز آمده است: ديگر شب نخواهد بود و احتياج به چراغ و نور آفتاب نخواهد بود، زيرا خداوند برايشان روشنايى مىبخشد.(7)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ادامه مىفرمايد: مَعاشِرَ الناسِ، إنّى أدَعُها إمامَةً وَ وِراثَةً فى عَقِبى
إلى يَومِ القيامَةِ: هان اى مردمان ! من آن (پيمان) را به عنوان امامت و وراثت در فرزندان خود تا روز رستاخيز وديعه مىنهم.
خداوند منّان در اين رابطه مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقيةً فى عَقِبِهِ»(1): «و (خداوند) آن را كلمه پايدار در نسل او قرار داد» ؛ يعنى خداوند امامت را عهدى پايدار در نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام قرار داد. سُدى مىگويد: منظور از نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام آل محمد عليهمالسلام است.(2)
امام صادق عليهالسلام در تفسير آيه فوق فرموده است: امامت تا روز قيامت در نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام قرار دارد.(3)
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در مورد لزوم تبليغ خطبه غدير خطاب به حاضران فرمود: فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ وَ الوالِدُ الوَلَدَ إلى يَومِ القيامَةِ: حاضران به غايبان خبر دهند و هر پدرى تا روز قيامت به فرزند خود تبليغ نمايد.
بسيار جالب توجه است كه مخاطب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فقط حاضران نبودند و فقط نسل موجود نبود، بلكه اين اطلاع رسانى تا روز قيامت و به طور طبيعى تا عصر ظهور ادامه دارد.
افراد ناآگاه يا سست عقيده خيال مىكنند مسئله امامت و ولايت يك موضوع تاريخى است و در زمان ما نيازى به بازگو كردن ندارد ! در حالى كه رسول مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله به همه جهانيان امر به ابلاغ آن فرموده، و اينكه هر نسلى آن را به نسل بعدى ابلاغ نمايد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله سه روز تمام حاضران را در سرزمين غدير خم نگه داشت، تا همگان با اميرالمؤمنين عليهالسلام و در ضمن براى ديگر امامان عليهمالسلام نيز بيعت گرفتند. با شكوهترين بيعتِ جهانِ آفرينش نيز به هنگام ظهور حضرت بقيهاللّه عليهالسلام واقع خواهد شد.
نخستين كسى كه با آن حضرت بيعت مىكند جبرئيل امين است.(1)
سپس ياران حضرت بين ركن و مقام با آن حضرت بيعت مىكنند.(2)
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در اين خطبه از اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوان «تقى» و «نقى» و «هادى» و «مهدى» ياد كرده است. همه اين صفات از القاب حضرت بقيهاللّه عليهالسلام است. به ويژه لقب «مهدى» كه براى آن حضرت عَلَم بالغلبه شده است.
پس از خطبه مفصل پيامبر مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله در غدير خم، خطبه غديرِ اميرالمؤمنين عليهالسلام است. حضرت در ايام خلافت ظاهرى، در روز غدير - كه با روز جمعه مصادف شده بود - خطبه بسيار باشكوهى ايراد فرمود، كه فرازهايى از آن نقل مىشود:
امروز روزى بلند جايگاه است.
گشايش در آن پديد آمد.
مقام شايستگان بالا رفت.
امروز براهين الهى آشكار گرديد.
5 . امروز روز آشكار شدن حق و پردهبردارى از جايگاه امامت است.
6 . امروز روز اكمال دين است.
8 . امروز روز گواهى و گواه گرفتن است.
امروز روز آشكار شدن پيمانهاى مستور در زير پردههاى كفر و نفاق است.
امروز روز بيان حقايق ايمان است.
امروز روز راندن شيطان است.
امروز روز اقامه برهان است.
امروز روز جدايى حق و باطل است.
امروز روز بلند جايگاهى است كه در آن مخاصمه مىكرديد.
امروز روز نبأ عظيمى است كه از آن روى بر مىتافتيد.
امروز روز ارشاد و هدايت است.
امروز روز آزمايش بندگان است.
امروز روز راهنمايى رهپويان است.
امروز روز آشكار شدن اسرار درون و رازهاى اشرار دون است.
امروز روز نص صريح بر شايستگان و اولياى خاص خداست.
امروز روز امنيت كامل است.
امروز روز اظهار سرّ مكنون است.
امروز روز آشكار شدن اسرار نهان و آزمايش دلهاست.(1)
بر اهل تحقيق پوشيده نيست كه همه اين ويژگىها در عصر ظهور تجلى كامل پيدا مىكند. به ويژه فرازهاى:
مورد دوم: فيهِ وَقَعَ الفَرَجُ؛ فرج و گشايش جهان آفرينش در عصر ظهور است.
1) . مصباح المتهجد: ص 755.
مورد ششم: يَومُ كَمالِ الدينِ؛ كه در عصر ظهور تمكّن كامل براى پياده شدن تعاليم دينى و معارف اسلامى فراهم خواهد شد.
مورد دهم: يِومُ البَيانِ عَن حَقائِقِ الإيمانِ؛ كه بدون ترس و واهمه حقايق ايمانى در عرصه جهانى بيان خواهد شد.
مورد يازدهم: يِومُ دَحرِ الشَيطانِ؛ كه در عصر ظهور مدت مهلت ابليس به سر مىرسد و مولاى متقيان اميرالمؤمنين عليهالسلام در يكى از رجعتهاى خود با وى نبرد مىكند.(1)مؤمنان شيطان را سنگسار مىكنند(2)، و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله او را به هلاكت مىرساند.(3)البته به روايتى حضرت ولىعصر عليهالسلام او را گردن مىزند(4)، و به نقلى پيامبر صلىاللهعليهوآله او را سر مىبرد.(5)
امير بيان اميرالمؤمنين عليهالسلام در فرازى از خطبه غدير به رهبران ضالّ و مُضلّ اشاره نموده، آيه كريمه را تلاوت فرمودند: از پيروى گمراهان بر حذر باشيد كه قرآن كريم آنها را نكوهش كرده فرموده است: «ما از سركردههاى خود پيروى كرديم پس ما را گمراه ساختند بار خدايا عذاب آنها را دو چندان فرما و آنها را به لعن و غضب شديد خود گرفتار كن» .(6)
به هنگام ظهور، جايگاه سركردههاى گمراه معلوم مىشود، و پيروان گمراهشان از آنها بيزارى مىجويند؛ و آن هنگامى است كه حضرت ولىعصر عليهالسلام پيكر دو بت بزرگ قريش را از دل خاك بيرون آورده، با همان هيزمى كه روز تهاجم به خانه وحى آورده
بودند تا حضرت على و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين عليهمالسلام را به آتش بكشند ! طعمه حريق مىسازد.(1)
مولاى متقيان عليهالسلام در فرازى از خطبه غدير در مورد روز غدير فرمود: هذا يَومُ الأمنِ وَ الأمانِ: امروز روز امن و امان است.(2)
همانگونه كه خداوند منان شهر مكه را بلد امن قرار داده ولى رسول عالميان صلىاللهعليهوآله در آن شهر امنيت نداشت، روز غدير را نيز روز امن و امان قرار داده ولى صاحب غدير در آن روز امنيت نداشت !
در همان روز اصحاب صحيفه گرد آمدند و پيمان بستند، و در روز سقيفه پيمان خود را به اجرا نهادند. اين امنيت در سطح جهانى و براى همه انسانها و حتى براى همه جانداران در عصر ظهور تحقق پيدا مىكند.
در احاديث آمده است: در عصر ظهور ظلم و ستم رخت بر مىبندد و راهها امن مىشود و كسى به كسى ستم نمىكند.(3)در كتب عهدين از آشتى كردن درندگان و همزيستى گرگ و برّه، پلنگ با بزغاله و شير با گوساله سخن رفته است.(4)
سومين خطبهاى كه در مورد غدير خم به دست ما رسيده، خطبه بسيار پربار حضرت امام رضا عليهالسلام است(5)، كه نكات برجستهاى از ويژگىهاى غدير خم را براى ما بيان فرمودهاند. فرازهايى از اين خطبه در عصر ظهور تجلّى مىكند، كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
در فرازى از اين خطبه آمده است: وَ إنَّهُ لَيَومُ الكَمالِ وَ يَومُ مَرغَمَةِ الشَيطانِ: آن روز، روز كمال دين و به خاك ماليدن شدن بينى شيطان است.
بىگمان مصداق روشنِ اين معنى در عصر ظهور اتفاق مىافتد؛ كه دوران مهلت ابليس به سر مىآيد و ديگر احدى از او پيروى نمىكند. معارف حقّه به همه مىرسد، و همگان با توحيد كلمه به سوى كلمه توحيد روى مىآورند. اسلام بر همه اديان پيروز مىشود و همگان از عبادت خالص متمكن مىشوند.
امام رضا عليهالسلام در فرازى از خطبه غديريه مىفرمايد: وَ هُوَ يَومُ تَنفيسِ الكَربِ؛ غدير روز رها شدن از غم و اندوه است. بىگمان تا رژيمهاى فاسد در روى زمين هستند غم و اندوه بر جاست. تنها هنگامى غم و اندوه از سرتاسر جهان زدوده مىشود كه رهايى بخش جهان ظهور نمايد.
جالب توجه است كه در برخى از احاديث از روز ظهور به عنوان «روز رهايى» و «يوم الخلاص» تعبير شده است. جالبتر اينكه در انجيل نيز همان تعبير در مورد «روز ظهور» آمده است.(1)
در فراز ديگرى از اين خطبه آمده است: و يوم نشر العلم: آن روز، روز نشر علم است. علم و دانشى كه قرار است در اختيار انسانها قرار بگيرد، به تعبير احاديث 27 حرف است. مجموع علومى كه توسط انبياء عليهمالسلام به انسانها تعليم شده و دانشمندان در طول تاريخ با تلاش و تجربه آن را توسعه داده و خواهند داد، دو حرف است. 25 حرف ديگر آن را حضرت بقيهاللّه عليهالسلام مىآورد.(2)يعنى دوازده و نيم برابر دانش موجود !
اصلاً براى ما قابل تصور نيست كه چهره دنيا پس از افزوده شدن 5 / 12 درصد برابر حجم موجود دانش چگونه خواهد بود ! ؟ امام كاظم عليهالسلام فرمود: پسرم ! عقلهاى شما از درك آن ناموفق است و مغزهاى شما قدرت ادراك آن را ندارد. بلى، اگر آن روز را درك كنيد خواهيد فهميد.(1)
در فراز ديگرى از اين خطبه در مورد روز غدير «روز بشارت» تعبير شده است. رسول گرامى اسلام عليهالسلام در خطبه غدير پيرامون حضرت مهدى عليهالسلام مىفرمايد: ألا إنَّهُ قَد بَشَّرَ بِهِ مَن سَلَفَ مِنَ القُرُونِ بَينَ يَدَيهِ: آگاه باشيد كه همه پيشينيان از قرنها پيش به او بشارت دادهاند.
جالبتر اينكه در حديث آمده است: به هنگام ظهور مردگان در قبرها به ديدن يكديگر مىروند. به يكديگر بشارت مىدهند كه حضرت ولىعصر عليهالسلام ظهور كرده است.(2)
بر اين اساس روشنترين مصداق روز بشارت، روز ظهور موفور السرور حضرت بقيهاللّه عليهالسلام است، كه خطبه غدير نيز حاوى چندين بشارت در مورد آن روز است.
در فرازى از خطبه امام رضا عليهالسلام از روز غدير به روز خرسندى و خشنودى تعبير شده است: وَ يَومُ الرِضا: و روز رضايتمندى. روز غدير روز رضايتمندى خدا و رسول خدا صلىاللهعليهوآله و مؤمنان بود، اما روز ظهور روز خرسندى و خشنودى همگان است. چنانكه در حديث شريف آمده است: اهل زمين و آسمان حتى پرندگان هوا از خلافت او خشنود مى شوند.(3)
و در حديث ديگرى فرمود: زمين را پر از عدل و داد كند، همانگونه كه پر از جور و ستم شده است. ساكنان آسمان و زمين از او خشنود شوند. مال را به طور مساوى تقسيم مىكند، و دلهاى امت محمد صلىاللهعليهوآله را آكنده از بىنيازى مىكند.(1)
يكى از رخدادهاى مهم روز غدير مؤاخات و برادرى ميان امت است. قرآن كريم مؤمنان را برادر يكديگر خوانده و فرموده است: «إنَّمَا المُؤمِنونَ إخوَةٌ»(2): «به راستى مؤمنان برادر يكديگر اند» . رسول گرامى اسلام عليهالسلام چندين بار در ميان مسلمانان به ايجاد عقد اخوت اقدام نمودند، كه از آن جمله است:
در مكه معظمه، در ميان اصحاب و مسلمانان اوليه.
در مدينه منوره در ميان مهاجران و انصار.
در مدينه منوره در ميان خواص اصحاب.(3)
در سرزمين غدير خم در ميان امت اسلامى.(4)
در همه اين موارد، هر فردى را با فردى متناسب با او برادر نموده است. مثلاً ابوبكر با عمر(5)، سلمان با ابوذر، زبير با كعب بن مالك، حمزه با زيد، ابوطلحه با ابوعبيده، عوف بن مالك با صعب بن جثامه و عبدالرحمن بن عوف با سعد بن ربيع.(6)
ولى هرگز اميرالمؤمنين عليهالسلام را با احدى از اصحاب برادر نكرده، بلكه خطاب به او فرموده است: انت اخى و صاحبى: تو برادر و يار و ياور من هستى.(7)
منابع حديث مؤاخات
همه محدثان، مورخان، تراجمنگاران، حديث مؤاخات را نقل كردهاند، از جمله:
ابن ابىشيبه (م 235 ق) .(1)
احمد حنبل (م 241 ق) .(2)
ابنعبدالبر (م 426 ق) .(3)
ابنمغازلى (م 483 ق) .(4)
5 . اخطب خوارزم (م 568 ق) .(5)
6 . ابنبطريق (م 600 ق) .(6)
8 . سبط ابنجوزى (م 654 ق) .(8)
محدث بحرانى تصريح فرموده كه حديث مؤاخات بين علماى تشيع و تسنّن متواتر است. محدث قمى به هنگام شمارش حوادث روز غدير مىنويسد: رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير بين اصحاب خود عقد اخوّت بست.(11)
1) . المصنف ابنابىشيبه : ج 6 ص 265.
2) . فضائل الصحابة احمد حنبل : ج 2 ص 824 .
3) . الاستيعاب: ج 3 ص 202.
4) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام ابنمغازلى : ص 37.
5) . المناقب خوارزمى : ص 140.
6) . العمدة ابنبطريق : ح 262.
7) . الجوهرة فى نسب على و آله عليهمالسلام تلمسانى : ص 64 .
8) . تذكرة الخواص: ج 1 ص 218.
9) . كفاية الطالب گنجى : ص 193.
10) . ذخائر العقبى طبرى : ج 1 ص 303.
11) . فيض العلام محدث قمى : ص 125.
اوج اخوّت و برادرى
دقيقا هفتاد روز پس از عيد غدير و به دنبال شهادت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله، مهاجرين و انصار در سقيفه گرد آمده و براى كسب قدرت، اخوّت و برادرى را به بوته فراموشى سپردند ! و با شعار «منّا امير و منكم امير» به جنگ و ستيز برخاستند. ولى تجلّى اين اخوّت و برادرى در عصر ظهور خواهد بود، چنانكه در احاديث پيشوايان معصوم عليهمالسلام بر آن تاكيد شده است.
زيد زرّاد از اصحاب امام صادق عليهالسلام به محضر آن حضرت عرضه داشت: مىترسم كه ما مؤمن نباشيم ! فرمود: براى چه ؟ عرض كرد: براى اينكه در ميان ما كسى پيدا نمىشود كه برادر ايمانىاش در نزد او از درهم و دينار عزيزتر باشد. بلكه در ميان ما درهم و دينار گرامىتر است از برادر ايمانى، كه ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام بين ما و او اخوت و برادرى ايجاد كرده است.
فرمود: نه، شما مؤمن هستيد، لكن ايمان شما به حدّ كمال نمىرسد جز هنگامى كه قائم ما عليهالسلام خروج كند. در آن هنگام خداوند عقلهاى شما را كامل مىكند و مؤمن كامل مىشويد.(1)
در پايان، به هنگام شمارش ويژگىهاى مؤمنان در عصر ظهور مىفرمايد: وَ المُواساتِ لِلإخوانِ فى حالِ اليُسرِ وَ العُسرِ(2): مواسات با برادران ايمانى در حالت توانمندى و تنگدستى.
بر اساس اين روايت و ديگر احاديث پيشوايان معصوم عليهمالسلام آن اخوّت و برادرى كه رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در روز عيد سعيد غدير در ميان امت اسلامى ايجاد نمود، در عصر موفور السرور ظهورِ آن امام نور تحقق پيدا خواهد كرد، و آن ايثار و مواسات و آن مؤاخات مورد نظر رسول عالميان صلىاللهعليهوآله آن روز تجلى خواهد كرد.
يك. آيه شريفه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ»(1)روز غدير نازل شد، و در عصر ظهور در سطح جهانى تبليغ مىشود.
دو. آيه شريفه «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم»(2)روز غدير نازل شد، و در عصر ظهور تحقق پيدا مىكند.
سه. روز غدير از همه حاضران براى ولايت مولا عليهالسلام بيعت گرفته شد، و در عصر ظهور همگان در برابرش خاضع مىشوند.
چهار. اميرالمؤمنين عليهالسلام در خطبه غدير 28 ويژگى براى روز غدير بيان فرموده، كه در عصر ظهور تجلى پيدا مىكند.
پنج. امام هشتم عليهالسلام در خطبه غديريهاش 40 ويژگى براى روز غدير بيان فرموده، كه در عصر ظهور تحقق مىيابد.
زمينههاى تجلّى غدير در عصر ظهور(3)
همه آنان كه با شنيدن نام غدير تا عرش پر مىكشند، از تحقّق نيافتن آن در روزگار بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به خروش مىآيند و تا عمق جانشان مىسوزد. اين دلسوختگان پس از آنكه لعن و تنفر و انزجار خود را نثار سدّ كنندگان راه غدير مىنمايند، از خود مىپرسند:
اگر در آن روزهايى كه حق غدير بود مانع آن شدند، آيا اميدى هست كه روزى بر اين كره خاكى نامى جز غدير و امامش شنيده نشود، و آن بهشت موعود را با تمام وجود خود احساس كنيم ؟
با يادآورى نام مبارك حضرت بقيهاللّه الاعظم عليهالسلام، روزگار شيرينتر از عسلى را پيش بينى مىكنيم كه غدير در آن به صورت تمام عيار تحقق يافته، و ولايت تمام عيار امامتِ الهى بر سراسر گيتى سايه گسترده است.
ارتباط بين غدير و ظهورِ حضرت مهدى عليهالسلام، مبحثى عميق است كه تاكنون به تفصيل آن پرداخته نشده، و نياز به تحقيقى جامع و تحليل و پردازشى علمى و منطقى دارد كه نقاط ابهام آن را رازگشايى كند.
بنا بر اين، مىتوان ادعا كرد مسئله «تجلّى غدير در عصر ظهور» موضوعى بِكر و در آغاز راه تحقيق است، كه فروع بسيارى را در خود جاى داده است، و هر چه بيشتر به مباحث آن پرداخته شود ابواب جديدى به روى ما باز خواهد شد. در اينجا به عنوان معرفى و شناسايى پيش زمينههاى اين بحث، چهار مبحث ارائه مىشود:
سؤالات زمينهساز اين بحث
خصوصيات علمى و منطقى اين بحث
ورودىهاى اين بحث
منابع اين بحث
رشد و فراگيرى هر بحثى در گروِ تعدّد سؤالاتى است كه بر اساس فرضيههاى علمى درباره آن مطرح مىشود. درباره موضوع «تجلّى غدير در ظهور» مىتوان چهارده سؤال را مطرح كرد، كه پاسخ به هر يك زاويهاى از مطلب را روشن مىنمايد:
نقطه ارتباط غدير با مهدويت در كجاست ؟
آيا تجلّى غدير در مهدويت كلى است، يا فقط به عصر ظهور اختصاص دارد ؟
مگر غدير تجلّى نداشته كه بايد در عصر ظهور متجلّى شود ؟
5 . اگر كلام صريحى درباره تحقيق عينى غدير در عصر ظهور نداشته باشيم، آيا با استفاده از كليات و تطبيق آنها مىتوانيم ادعا كنيم آنچه در غدير انتظارش مىرفت در عصر ظهور محقق مىشود ؟
6 . اهداف تصريح شده غدير كدام است ؟
8 . در اثر عدم تحقّق غدير چه اتفاقى افتاد كه با ظهور جبران مىشود ؟
فرقِ امام غدير با امام سقيفه در چيست كه بايد در ايّام ظهور فقدان 1400 سالهاش جبران شود ؟
آيا بين غدير و عدالتگسترى حضرت مهدى عليهالسلام ارتباطى وجود دارد ؟
فرق فضاى حاكم بر اجتماعى بر مبناى حكومت غدير، با فضاى حاكم بر اجتماعى بر مبناى حكومت سقيفه چيست ؟
چه سرنخهايى از روايات مىتواند به بحث ارتباط غدير و مهدويت كمك كند ؟
چه منابعى و كدام دسته از موضوعات حديثى مىتواند مطالب مربوط به غدير در عصر ظهور را در بر داشته باشد ؟
آيا مباحث برائت و لعن چه اندازه در روشنگرى مسئله تحقق غدير در عصر ظهور راهگشاست ؟
قبل از ورود به كار علمى درباره تجلى غدير در ظهور بايد متوجه ابعاد دقيق علمى اعتقادى در اين مسئله باشيم، تا در تحليلهاى اعتقادى به بيراهه نرويم. مهمترين جهات اين دقتها چهار نقطه است:
يك. بحثى است كه تا كنون به صورت تخصصى درباره آن تحقيق نشده است.
دو. به طور مستقيم و صريح در اين باره مطلبى در روايات نيامده است.
سه. از جمعبندى چند گروه از روايات مىتوانيم در اين باره به نتايجى دست يابيم.
چهار. بايد مواظب تحليل و جمعبندى و پردازشها باشيم كه از حد معقول به استحسانات كشيده نشود.
بايد دريچههاى فكرى مرتبط با مسئله «تجلى غدير در ظهور» را براى جستجو در منابع اعتقادى و حديثى و تاريخى درباره بحث شناسايى كنيم، و گمشده خود را از لابلاى متون استخراج نماييم.
هشت مدخل براى ريزيافتههاى بحث مزبور معرفى مىشود. با اذعان به اينكه در ضمن كار علمى هر محققى ممكن است به ورودىهاى جديدى دست يابد:
اخبار غدير و اهداف بلندى كه در اين برنامه عظيم ترسيم شده، دريچهاى به سوى تطابق آن با ايام ظهور است.
اخبار عصر ظهور و آنچه به طور كلى و جزئى در زمان ظهور محقق مىشود، دريچهاى براى تطبيق آنها با اهداف غدير است.
آنچه درباره مقام امامت و شؤون و خصوصيات آن در احاديث داريم، نشانگر آن است كه اگر امام غدير حاكم بود اوضاع جهان به صورت ريشهاى فرق مىكرد. كه در عصر ظهور اين مسئله به فعليّت خواهد رسيد.
بررسى وقايع رخداده در اثر عدم اجراى غدير و عدم حضور امام غدير، دريچهاى است به سوى دريافت معكوس آنكه با غدير محقق مىگردد، و معلوم مىكند كه اگر غدير محقّق مىشد چه اتفاقى مىافتاد.
5 . در نظر گرفتن اهداف فكرى و عملى اسلام و مجرد تحقق همانها آنگونه كه خدا گفته، كافى است كه تأسف ما را برانگيزد كه چرا با آمدن سقيفه آن اهداف به نتيجه نرسيد، و شوق ما را زنده كند كه آن اهداف با ظهور به نتيجه خواهد رسيد.
6 . بشارتهاى مربوط به پيامبر و امامان و حضرت مهدى عليهمالسلام در كتب انبياء عليهمالسلام، مىتواند دريچهاى براى تطبيق غدير بر مهدويت به عنوان ادامه يك مسير باشد؛ كه از انبياء عليهمالسلام آغاز شده و تا پيامبر صلىاللهعليهوآله و سپس امامان عليهمالسلام ادامه يافته، كه محقَّق كننده تمام عيار آن حضرت مهدى عليهالسلام خواهد بود.
8 . بايد توجه داشت كه چه اهداف غدير و چه اهداف ظهور بر اساس منافع دنيا و آخرت بشر تنظيم شده و هر دو بايد كنار هم در نظر گرفته شود.
معرفى منابع مربوط به بحث «غدير و ظهور» ، گذشته از شناسايى كتب حديثى و تاريخى، بايد پيش زمينهاى از نظر جايگاه فكرىِ اين موضوع در متون داشته باشيم، كه هفت موقعيت زير معرفى مىشود:
روايات مربوط به شؤون حضرت مهدى عليهالسلام.
روايات مربوط به وقايع عصر ظهور از نظر انتقام و دادخواهى.
روايات مربوط به كيفيت زندگى مردم در عصر ظهور از نظر دينى و دنيايى.
روايات مربوط به مقام امامت، مثل زيارت جامعه و حديث امام رضا عليهالسلام در مَرو.
5 . روايات مربوط به لعن و مطاعن اهل سقيفه.
6 . دعاها و زيارات مربوط به امامزمان عليهالسلام.
نتيجه اين مبحث آن است كه دلهاى به انتظار نشسته غديريان را مسرور كنيم، و آنان كه با كامى تلخ از سقيفه، هر صبح و شام ظهورِ غدير را با حضور امامش حضرت مهدى عليهالسلام لحظه شمارى مىكنند، نيك بدانند كه منتظر كدامين بهشت موعود هستند، و مطمئن شوند كه حقيقتا ارزش انتظار را دارد.
ظهور، پاسخ به فطرت غديرى انسانها(1)
قبل از هر چيز بايد بدانيم كه مهندسِ حصن حصين اسلام، بيشتر و بهتر از ديگران به بقا و جاودانگى اين دين آسمانى پرداخته است. با در نظر گرفتن اين مسئله، مطالب زير را ارائه مىكنيم:
طراح رسالتِ مُنذر، نه فقط به طرح پيامبرى و قوانين و لوازم آن پرداخت، كه براى وصايت و رهبرى بعد از پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله نيز قانون گذاشت. خدايى كه مىگويد: «إنَّما أنتَ مُنذِرٌ وَ لِكُلِّ قَومٍ هادٍ»(2)، هم «منذرِ» منتخب دارد و هم «هادىِ» منصوب. هم به علت محدِثه نظر دارد و هم به علت مبقيه به خوبى مىپردازد. در جهت تشريح موضوع به دو نكته مىپردازيم:
الف. غدير كه طرح وصايت و علت مبقيه اسلام است، با فطرت همخوانى دارد و پاسخ منجىگرايى و سوالِ «إهدِنا» ىِ بشريت محسوب مىگردد.
ب. عصر ظهور روز ظهور حقائق پنهان غدير است. غدير كه تدريس نظرى پيرامون بزرگى حكومت انسان كامل است، روز ظهور عملاً به نمايش در مىآيد. در آن روز «لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ»(3)، و «وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِهِ»(4)اجرا مىگردد.
بحث منجىگرايى نه فقط در كتب و آثار پيشينيان و اديان آسمانى آمده، كه در كتاب تكوين و آفرينش هم مشهود و محسوس است. طفل صغيرى كه وقت گرسنگى و يا بيمارى مىگريد و يا غريقِ و مضطرى كه براى نجات فرياد مىزند، دليل تطبيق اصل منجىگرايى كتب اديان مختلف با كتاب تكوين است. روى آوردن مردم به پيامبران معظم الهى عليهمالسلام، مانند توجه كودك به پدر و مادر خويش جنبه منجى گرايى دارد.
در قرآن كريم به آيه «وَ بِالوالِدَينِ إحسانا»(1)برخورد مىكنيد. قرآن كريم همان طور كه به احسان نسبت به پدر و مادرِ جسمانى نظر دارد، به احسان نسبت به پدر و مادر الهى نظر برتر و بالاترى دارد.
تصور كنيد كودكى در يك بيابان گم شده و در حالى كه تشنه است فرياد مىزند. علت فرياد و گريه اين كودك چيست ؟ تشنه و گرسنه است و خواهان نجات است. چه كسى به او گفته و القا نموده كه بايد براى نجاتت گريه كنى و فرياد بزنى ؟ كتاب تكوين اين مسئله را به او القا كرده است.
چه كسى دلسوزتر از پدر و مادر ؟ اگر صداى كودك به گوش پدر و مادر برسد چه خواهند كرد ؟
«قُل أ رَأيتُم إن أصبَحَ ماؤُكُم غَورا فَمَن يَأتيكُم بِماءٍ مَعينٍ»(2)؟ بشريتى كه در بيابان خشك و لم يزرع جهالت و نادانى سرگردان است، آيا مىداند چه مىخواهد ؟ آدرس كجا و چه كسى را مى طلبد ؟ گاهى خودش نمىداند آب مى خواهد، و نمىداند كه آب هم براى پيشگيرى مفيد است و هم براى درمان به كار مىآيد. «وَ أنزَلنا مِنَ السَماءِ ماءا طَهورا لِنُحيىَ بِهِ بَلدَةً مَيتا» .(3)
كودك در كتاب تكوين وقتى گريه مىكند به او شير و آب مىرسانند، ولى كودك در كتاب تشريع اگر خواهان غذا و آب است بايد دست از كودكى بردارد و به مدرسه ادب و اخلاق قدم نهاده آدم شود تا آبرسان الهى به او عنايت كند.
پس حال بشر در طول اعصار و قرون گذشته و آينده حال كودكى است كه دنبال پدر و مادر مىگردد و غذا و آب مىطلبد و سؤال دارد و آدرس خانه سعادت را جستجو مىكند.
بنا بر اين، «إهدِنَا الصِراطَ المُستَقيمِ»(1)گفتن و آدرس خانه سعادت و مدينه فاضله را سؤال كردن، فقط كار پيروان پيامبر خدا حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله نيست. بلكه پيروان همه مكاتب الهى و غير الهى طلب هدايت داشته و دارند.
مسئلهاى كه جواب از سؤال مقدّر است، اين است كه انسانها غالبا در پاسخ طلب درونى «اِهدِنا» آدرس را نادرست و انحرافى گرفتهاند و به همين اكتفا كردهاند ! كودكى را تصور كنيد كه در طلب شير سالم مادر گريه مىكرده، اما نامادرى بىعاطفه او را با چيزى كه كمترين شباهت با شير مادر نداشته سير نموده است، و اين كودك ديگر دست از طلب برداشته و به اين فريب و مكر عادت كرده است !
نامادرىهاى بشر، منحرفين از توحيد خداوند متعال، جواب «اهدنا» ى درونى بشر را با ترويج گاوپرستى و آفتابپرستى و فرعونپرستى و هواپرستى پاسخ دادهاند، و پاسخ درست و موافق با حقيقت انبيا عليهمالسلام را ناديده گرفتهاند.
دانشمندان منحرف و امراى ظالم و ستمگر بشر را در جهل و غفلت نگه داشته، و با ايجاد اشتباه و انحراف در راه سعادت جويىِ انسانها، انحطاط و سرگردانى و اضطراب و بدبختى را به ارمغان آوردهاند.
1) . حمد / 6 .
پس نداى «إهدنا» را همه بشريت داشته و دارند. به تعبير ديگر: هيچ انسانى نمىتواند ماترياليست باشد. مرحوم محقق عظيم الشأن ميرداماد فرموده است: الحَمدُ للّهِ الَذى مَن أنكَرَهُ أنكَرَ ما بِذِهنِهِ تَصَوَّرَ. ماترياليست تصور ذهنى خودش را منكر شده است، چرا كه انكار خداى قادر متعال ممكن نيست.
كدامين انسان از سعادت گريزان است ؟ گريز از سعادت يعنى بىعقلى، در حالى كه بشر عقل و خرد دارد. توجه انسانها به خالق و «إهدِنا» گفتن آنان، همان سعادت خواهى فطرى و درونى آنان است. «فِطرَةَ اللّهِ الَتى فَطَرَ الناسَ عَلَيها» .(1)
اينكه خداجويى و سعادت طلبى از درون انسان سرچشمه مىگيرد. نشانهاش اين است كه علامت سؤال نمىپذيرد. آيا شما مىتوانيد بگوييد: چرا كودك گريه مىكند و شير مىطلبد ؟ چرا انسان به عاطفه نياز دارد ؟ «چرا» گفتن در مورد خداجويىِ انسان مثل چرا گفتن در مورد سلامت انسان است.
اگر بگوييد: چرا انسان در طلب مدينه فاضله و صلح و صفاست ؟ مثل اين است كه بگوييد: چرا انسان مىخواهد سالم باشد ؟ آنچه علامت سؤال مىپذيرد كسالت و مرض انسان است. اين كسالت براى چيست ؟ اين درد از كدامين علت سرچشمه مىگيرد ؟ اين سؤال عقلانى است، زيرا اصل سلامت انسان است، و اينجا خلاف اصل پيش آمده است.
خداى سميع و مهربان در پاسخ «اهدنا» ىِ بشر، انبيا عليهمالسلام و جانشينان آنها را فرستاد، كه معلمين هدايت و مربيان راه سعادت هستند. پاسخ استسقاى انسانها به وسيله پيامبران و خلفاى آنها داده شده است. ولى همان طور كه نبىّ درونى بشر - يعنى عقلبا انحراف علماى منحرف و امراى ستمگر رو به رو گرديد، انبياى الهى و جانشينان آنها عليهمالسلام با پيشوايان كفر و فرزندان منحرف آنان رو به رو شدند. سران كفر و قدرتهاى استكبارى همواره بر فطرتها سرپوش نهاده، به مبارزه با پيامبران الهى
1) . روم / 30.
و اوصياى آنها عليهمالسلام كمر بستهاند. ارسال رسل و انزال كتب با ترتيبى كه دارد مانند كلاسهاى مدرسه و دانشگاه هر كدام رتبهاى را دارد.
استسقاى بيشتر بشر و اصرار بر «اهدنا» گفتن باعث گرديده كه خداى متعال دين حنيف اسلام را به وسيله حضرت ابراهيم عليهالسلام نازل فرمايد. خداى متعال در طريق ابراهيم عليهالسلام و مكتب او و نيز در نسلش نورانيت و الگو شدن را قرار داد. امتحان حضرت ابراهيم عليهالسلام فراتر از امتحان آدم ابوالبشر عليهالسلام و مقام او بالاتر از بسيارى از انبيا عليهمالسلام است.
كلماتى كه ابراهيم عليهالسلام بدان امتحان گرديد بيش از كلمات مورد امتحان آدم عليهالسلام بوده است. مجاهده بزرگ ابراهيم عليهالسلام در راه توحيد و پاكى و صفاى باطن آن حضرت باعث گرديد كه آن وجود مطهر امام مردم گردد، و خداى متعال در پاسخ طلب هدايت مردم رهبرى و حكومت الهى را در آل ابراهيم عليهمالسلام قرار دارد:
«إنَّ أوَّلَ بَيتٍ وُضِعَ لِلناسِ لَلَّذى بِبَكَّةَ مُبارَكا وَ هُدى لِلعالَمينَ . فيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إبراهيمَ وَ مَن دَخَلَهُ كانَ آمِنا» .(1)پدر معنوى مردم، هدايت و امنيت را به ارمغان آورده و امام خلق شده است. آل ابراهيم يعنى بنى اسماعيل - كه داراى كتاب و حكمت بودند - بنا به تقدير الهى پرچمدار رهبرى بشريت گرديدند.
پاكى و صداقت بنى اسماعيل باعث گرديد تشكيل حكومت الهى با اين خانواده باشد، و اينان الگوى هدايت بشريت قرار گيرند؛ آنجا كه مىفرمايد: «وَ اجنُبنى وَ بَنىَّ أن نَعبُدَ الأصنامِ» .(2)حكومت و امامت الهى به رهبرى ابراهيم عليهالسلام و آل اسماعيل در مكان به نام مكه و «عِندَ بَيتِكَ المُحَرَّمِ»(3)طلب مىكرد قلوب مردم شيداى آنان گردد.
مىبينيم كه اين مطلب مثل درخواست اصل امامت براى اين خاندان در آيه «وَ مِن ذُرّيَّتى» در دعاى حضرت ابراهيم عليهالسلام آمده است، كه عرضه مىدارد: «فَاجعَل أفئِدَةَ مِنَ الناسِ تَهوى إلَيهِم» .(1)در حكومت الهى امام منصوبِ حق تعالى است، ولى پاكى و صفاى باطن امام او را محبوب القلوب مىكند. محبت مردم نسبت به اولياى دين حاكى از همان فطرت حقيقت جو و هدايت خواه است. حكومت آل ابراهيم عليهمالسلام از يك طرف الهى است، و از طرف ديگر ريشه در قلوب صاحبان فطرت و روح سليم دارد.
آنگاه راه و روش ابراهيم عليهالسلام و كلاس والاى توحيدى او براى همه موحّدان - حتى فرزندان صالح و معصومش - الگو قرار گرفته و سنتهاى او جاودانى شده است. البته آفتهاى هميشگى جوامع بشرى يعنى دانشمندان منحرف و امراى ستمگر، مردم نادان را از مسير توحيد ابراهيمى باز داشته و به شرك و نفاق سوق داده است.
اينجا پرچم دارى انبياء و پيامبرانى مانند حضرت موسى و حضرت عيسى عليهماالسلام در مبارزه با شرك و ظلم هويدا مىگردد، و اصرار درونى انسانى در گفتن «اهدنا» با مجاهده اين رسولان بزرگ و اوصياى آنان پاسخ داده مىشود.
مقدمه چينى حضرت ابراهيم عليهالسلام براى حكومتِ «ذريه معصوم» چه در دعايش و چه در مشخص نمودن جاى حكومت و چه در طلب محبوب القلوب شدنِ ذريه و چه در جهانى شدن و جاودانگى امامت، همه اينها اوج درخواست بشر نسبت به هدايت را مىرساند.
اين همه الطاف الهى مگر مىتواند بىمورد و بيهوده باشد. مورد اين الطاف و مكان نزول اين باران رحمت - كه همان جعل امامت از طرف حق تعالى است - فطرتهاى پاك و قلوب پاكيزه مردمِ موحد است:
1) . ابراهيم عليهالسلام / 37.
«وَ أن لَوِ استَقاموا عَلَى الطَريقَةِ لأسقَيناهُم ماءا غَدَقا» .(1)استسقاى بشر و «إهدنا» گفتن انسانها هر چه بيشتر گردد، الطاف الهى و آب رسانى آسمانى و هدايت ربانى بيشتر مىشود.
گويا پيام بزرگترى هنوز باقى مانده است و كلاس برتر و جامع ترى بايد براى بشريت تشكيل گردد. به ابوجهلها و بدتر از آنان اصحاب سقيفه نگاه نكنيد. بلكه سلمان را ببينيد كه تا اوج آسمانِ «مِنّا أهلَالبَيتِ»(2)پيش مىرود. لطف خداوند است كه مىفرمايد: «وَ قَليلٌ مِن عِبادىَ الشَكور» .(3)ولى از نسل ابراهيم عليهالسلام بزرگترين رسول و بزرگترين وصى و هادى را ارسال مىفرمايد.
اكنون وقت «إقرَأ»(4)و ابلاغ اوامر بالا و والا رسيده، تا به «فَاصدَع بِما تُؤمَرُ»(5)مىرسد. چه امرى از امر جانشينى بالاتر، و چه كارى از هدايت خلق به سوى امام و هادى مهمتر ؟
ديگر وقت تمام مىشود ! ممكن است بشريت در نادانى نسبت به امامت بماند. اگر چه امامت بارها گفته شده، ولى در يك مجمع عمومى بايد از اين مهمترين كار پردهبردارى شود، و گرنه رسالت ناتمام و بدون فايده مىشود. اينجاست كه از جانب خداوند دستور مىآيد: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» .(6)
قرار خداوند با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ابلاغ جانشينى و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام است. ولى پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله از بيان اين مطلب در يك مجمع عمومى مىترسد ! از چه كسى ؟ از منافقين ! ! و خداوند او را دلدارى مىدهد: «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» .
غديرشناسان از زمان القاى خطبه غدير تا ظهور، بايد بر دو نكته بيشتر توجه كنند:
اول: اگر غدير از اسلام منها گردد، رسالتى و قرآنى و دستورالعملى باقى نمىماند. چنانكه مىفرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» . آنچه مىماند دستورالعمل كعبالاحبار يهودى وزير فرهنگ سقيفه و احاديث ابوهريره وزير ارشاد دستگاه منافقين است ! پس براى بقاى اسلام غدير لازم است، و بقاى غدير و جشن و چراغانى و مديحه و سخنرانى و كنفرانس و كتاب و سايت و ماهواره درباره آن، همت بالا و خلوص لازم دارد.
دوم: مجاهد در مسير غدير تا ظهور و قيام قيامت، مشمول دعاى «اللّهُمَّ انصُر مَن نَصَرَهُ» مىشود، و «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» حافظ او است.
نتيجه اينكه در پاسخ «إهدنا» گفتنِ بشر «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعلىٌّ مَولاهُ» آمد، و خداوند متعال به وعده «أستَجِب لَكُم»(1)با خطبه نورانى غدير عمل فرمود. اين يعنى تشنه را به سوى غدير و سرچشمه آب حيات مىبرند !
مگر تشنه حقائق در هر زمان نبوده و نيست ؟ مگر به خاطر آنان كه «كَرِهوا ما أنزَلَ اللّهُ»(2)، يعنى آنان كه از غدير گريزانند بايد دست از كار برداشت ؟ مگر كسانى كه «فى قُلوبِهِم مَرَضٌ»(3)مىتواننند غديريان را محكوم نمايند ؟ پس نصرت خداوند متعال چه مىشود ؟ !
غدير امتحان بزرگ الهى در فراز و نشيب تاريخ و ميزان اعمال و شاقول افكار بوده است. مردى كه دستش در دست پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله و بزرگ عالميان است، مصداق «يَدُ اللّهِ فَوقَ أيديهِم»(4)است.
همان را مىگوييم كه ياور آدم، نوح، ابراهيم، موسى و عيسى عليهمالسلام گرديد، و محمد صلىاللهعليهوآله حبيب خدا را در بدر، احد، خندق و خيبر نصرت داد. همان كه منتخب خداوند است و نامش از نام او مشتق گرديده است. او كه به اذن خدا كار خدايى مىكند. نه فقط در غدير دست در دست پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله دارد، كه از اول خلقت همراه او بوده است. مگر آيه «وَ اسأل مَن أرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رُسُلِنا»(1)را فراموش كردهايم، كه انبياء عليهمالسلام در شب معراج محور رسالت خود را ولايت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام بيان داشتند.
اما رهيافتگان دسته دسته به مدرسه اهلالبيت عليهمالسلام وارد شده به غدير و صاحب آن پاسخ مثبت مىدهند. بايد غربال شدن مردم پيش بيايد، تا معلوم شود چه كسى عبد خداست و چه كسى اجير وابستگان سقيفه است.
منكرين غدير از صلب سامرىها و يهود هستند. سقيفه به نام سنّت بدعت ايجاد كرد تا غدير را بكوبد، ولى غدير منشور حكومت الهىِ فردا و فرداهاى انسان شد؛ كه به اراده خدا ايجاد شده، و با اراده اصحاب بُزدل و پشهصفت سقيفه محو نمىگردد: «يُريدونَ لِيُطفِؤوا نورَ اللّهِ بِأفواهِهِم وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِهِ وَ لَو كَرِهَ الكافِرونَ» .(2)
بوستان رسالت پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله به گُل نشست، و غدير گُل اين بوستان بود، ولى براى بشريت چنان كه بايد شكفته نشده است. اگر چه همه معصومين عليهمالسلام از اين گل زيبا و معطر گفته و ياد كردهاند، ولى غدير تدريس عملى مىخواهد و عظمت حكومت انسان معصوم فقط در زمان ظهور معلوم مىشود.
انسان در آخرالزمان غريب واقع شده است، چون دستش از حجت خدا كوتاه و خرما بر نخيل است. با اين حال اگر خوب فكر كند و تدبير لازم را داشته باشد، مىتواند راه را از چاه تشخيص بدهد. البته همه مىدانند كه طلب و تشنگى اساس كار
است. يعنى بصيرت استبصار مىخواهد ! مستبصرينى كه به بصيرت الهيه رسيدهاند، تشنه غدير شده و از آبشار خطبة النبى صلىاللهعليهوآله سيراب شدهاند.
غدير آب حيات بشريت و مدرس حيات طيبه انسان است. اين آب حيات تا ظهورِ «إعلَموا أنَّ اللّهَ يُحيِى الأرضَ بَعدَ مَوتِها»(1)جريان دارد. انديشمندان مؤمن، به آيه «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ»(2)با نگاهِ «أنزَلنا مِنَ السَماءِ ماءا طَهورا»(3)مىنگرند.
غدير مستند شِقشِقيّه(4)و فريادهاى مولاى انسانها على عليهالسلام است، و در مقابله با منافقين از شمشير ذوالفقار تيزتر و كشندهتر است. آنها كه مىگويند: چرا على عليهالسلام شمشيرش را در روز سقيفه غلاف نمود ؟ چرا از احتجاجهاى آن حضرت چيزى نمىگويند ؟ ! چرا خطبههاى فاطمى را كه به استناد غدير بيان گرديده نمىشنوند ؟
غدير ترسيم هندسى فكر بشريت و نقشه زندگى انسانيت است. مبناى فكرى صلح الحسن عليهالسلام و شهادة الحسين عليهالسلام بر حجيت غدير تكيه زده است. استراتژى صلح و شهادت، خانه نشينى تا بيان احكام، بر محور تأييديه الهىِ دور مىزند: ثُمَّ الإمامَةُ فى ذُرّيَّتى مِن وُلدِه إلى يَومِ تُلقونَ اللّهَ وَ رَسولِهِ.(5)
چه خوش است روزى كه خطبة الغدير را بر سر درِ مسجدالحرام و كعبه با آب طلا بنويسند، و ورود منافقين را به زادگاه اميرالمؤمنين عليهالسلام ممنوع اعلام دارند. و آن روز دير نيست ! روزى كه اقامه صلاة در نظام حكومتى آخرين مطلوب غدير بر پا گردد: « ... رَبَّنا لِيُقيموا الصَلاةَ» .(6)
روزى كه غدير خم از تدريس نظرى پيرامون عظمت حكومت امام معصوم عليهالسلام به روز تدريس عملى و ظهور آن برسد، دير نيست. روزى كه «لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ»(1)مصداق پيدا كند و به سؤال «فَمَن يَأتيكُم بِماءٍ مَعينٍ»(2)پاسخ داده شود.
مىدانيد عصر ظهور روز ظهور مبانى غدير است ؟ روز مودّت كه پروانه شدن مردم را بر گِرد شمع وجود خاتم الاوصياء عليهالسلام ترسيم مىكند ؟ روز ظهور اكمال دين است، تا فقيه و مُتفقّه اصل اصول يعنى امام شناسى را واجب و اهمّ بدانند.
روز ظهور اكمال دين يعنى روز ظهور بزرگىهاى قرآن و عترت، و روز پشيمانى آنها كه فقه ولايت و مهدويت را به فقه بافندگىهاى عرفان نمايانه خود تفسير كرده، و شناخت و يافتن حقائق را در بافتن مطالب معرفى كردند !
روز ظهور وعده خدا و روز حكومت جهانى امام معصوم، به معناى روز وصول زمينه و آمادگى زمان براى تحقيق امن و امان است. روز حكومت ابراهيميان از نسل اسماعيل عليهالسلام است، كه «وَ مِن ذُرّيَّتى»(3)بر آن گواهى مىدهد. روز حكومت «مطهرين» است كه ابراهيم عليهالسلام براى آنان طلب طهارت كرده است: «وَ اجنُبنى وَ بَنىَّ أن نَعبُدَ الأصنامَ»(4)روز تحقيق «وَ اجعَل أفئِدَةً مِنَ الناسِ تَهوى إلَيهِم»(5)است، كه ارتباط قلبى و مودت انسان با مبدأ ايمان و امامزمان عليهالسلام به اوج خود مىرسد.
در كنار مودت و رأفت و محبت و مهرورزى مطلوب غدير - كه ظهور تام و تمام آن در روز ظهور است - علم و بصيرت و آگاهى و بينش هم در آن روز نورانى به اوج
خود مىرسد. پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود: مَعاشِرَ الناسِ، النورُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسلوكٌ فىَّ، ثُمَّ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ، ثُمَّ فِى النَسلِ مِنهُ إلَى القائِمِ المَهدىِّ.
در روز ظهور اين نور و بصيرت الهى در مأموم تأثير مىكند و گل عقول بدون مانع به رشد خود مىرسد، و همه جا از عطر مودت و مهرورزى بر اساس بينش هر دانش آموزى پر مىشود.
ظهور، تجلى غلبه حق غدير بر باطلها(1)
عصر ظهور عصر غلبه حق بر باطل و از ميان رفتن باطل است، كه «جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ إنَّ الباطِلَ كانَ زَهوقا» .(2)
عصر ظهور عصر بيدارى، آگاهى، تكامل خردها و عقول بشرى است. چنانچه عصر ظهور عصر حاكميت حق و خاتمه دادن به حاكميت ظلم و بيدادگرى است.
عصر ظهور عصر نويدِ عدل و داد، امن و امان و برچيده شدن بساط ظلم و جور و عدوان است. عصر ظهور عصرِ تجلى ارزشهاى انسانى، پديدار شدن مدينه فاضله و سقوط استكبار و مستكبران است.
عصر ظهور عصر حكومت شايستگان و صالحين است: «وَ لَقَد كَتَبنا فِى الزَبورِ مِن بَعدِ الذِكرِ أنَّ الأرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصالِحونَ» .(3)عصر ظهور عصر به قدرت رسيدن مستضعفان خواهد بود: «وَ نُريدُ أن نَمُنَّ عَلَى الَذينَ استُضعِفوا فِى الأرضِ وَ نَجعَلَهُم أئِمَّةً وَ نَجعَلَهُمُ الوارِثينَ» .(4)
عصر ظهور عصر تحقق وعده الهى به مؤمنان خواهد بود: «وَعَدَ اللّهُ الَذينَ آمَنوا مِنكُم وَ عَمِلوا الصالِحاتِ لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ كَمَا استَخلَفَ الَذينَ مِن قَبلِهِم» .(1)
اسلام شريعتى هماهنگ با سرشت و فطرت آدمى است، كه قرآن كريم مىفرمايد: «فِطرَةَ اللّهِ الَتى فَطَرَ الناسَ عَلَيها لا تَبديلَ لِخَلقِ اللّهِ ذلِكَ الدينُ القَيِّمُ وَ لكِنَّ أكثَرَ الناسِ لا يَعلَمونَ»(2): «فطرت خدايى كه انسانها را بر آن فطرت آفريد و در آفرينش تغييرى نيست و اين است دين حق و درست و لكن بيشتر انسانها نمىدانند» .
هنگامى كه دين هماهنگ با فطرت باشد و فطرت آدمى تغيير ناپذير، آئين ديگرى نمىتواند جاى اسلام را بگيرد. مگر اينكه فطرت آدمى تغيير يابد و آئينِ مطابق با فطرتِ تغيير يافته جايگزين آن شود. بديهى است كه تغيير فطرت آدمى امرى محال و غير ممكن است، و دين هماهنگ با فطرت نيز تغيير نخواهد يافت. همان طور كه در روايات آمده كه امام صادق عليهالسلام فرمودهاند: حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ أبَدا إلى يَومِ القيامَةِ، وَ حَرامُهُ حَرامٌ أبَدا إلى يَومِ القيامَةِ.(3)
بر اين اساس، حفاظت و پاسدارى از حريم دين و نگهدارى آن شؤونى مىطلبد. از جمله رهبر و پيشوايى مىخواهد كه اين رهبرى با شهادت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پايان پذيرفت و آن بزرگوار آنچه را لازم بود ابلاغ كرد. اما حراست و نگهدارى از آنچه حضرت آورده بود نيازمند به وجود پيشوايى داشت، كه هم تبيين و توضيح دين و تفسير آن را به ديگران ارائه دهد، و هم حدود شريعت را از دستبرد زدن به آن پاسدارى نمايد. اين امر تنها در صلاحيت پيشوايى بود كه داراى مقام عصمت بوده و از نظر علم و ساير شرايط شايستگى لازم را دارا باشد.
با توجه به اين ويژگىها كه لازمه پيشوايى و جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله است، امكان نداشت كه تعيين رهبر با انتخاب مردم صورت گيرد. لذا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با ماجراى غدير اين رسالت عظمى را به انجام رساند.
سؤال اين است: با توجه به اينكه اسلام يك دين ابدى است، حكومت اسلامى كه تشكيل شده بود آيا بايستى بماند يا نماند ؟ در پاسخ بايد گفت: گر چه طلوع اسلام با بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله آغاز شد، اما اين دين هميشگى و فراگير و براى همه ملل است، و از نظر عمود زمان هم تا روز قيامت ادامه دارد. چنانكه امام صادق عليهالسلام فرمود: حَلالُ مُحَمّدٍ حَلالٌ أبَدا إلى يَومِ القيامَةِ وَ حَرامُهُ حَرامٌ أبدا إلى يَومِ القيامَةِ. لا يَكونُ غَيرُهُ وَ لا يَجىءُ غَيرُهُ.(1)در آيه شريفه هم مىفرمايد: «وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَل مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» .(2)
ما حق داريم اين سؤال را از خودمان داشته باشيم كه آيا اين دينى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آورده و خود او خاتم الانبياء است، و اين دين بايستى براى هميشه بماند و نسلها بايستى از اين دين پيروى كنند، آيا حافظ و نگهدارنده مىخواهد يا نمىخواهد ؟
با كمترين انديشه و اندكى فكر پاسخ مثبت است؛ يعنى نمىشود پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله اين حكومت بيست و سه ساله را رها كند و بگويد: شما را هم به خدا سپردم، و شما هم هر كارى مىخواهيد بكنيد ! ! دينى كه ده سال آن را در مدينه با شدائد و مشكلات پشت سر گذاشته، تا اين درخت تنومند اسلام را بارور كرده و اكنون موقع بازدهى اين درخت است.
ما اگر سراغ غدير هم نرويم و به خرد و عقل خود مراجعه كنيم، انسان نمىتواند باور كند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را بلا تكليف گذاشته است.
يك. تعيين سرنوشت مردم بعد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نور و هدايت است، و قرآن مجيد از ايشان تعبير به شمس و سراج منير مىكند. آيا ممكن است مردم را در ابهام و شك و اضطراب و بلاتكليفى بگذارد و برود ؟ !
دو. تعيين تكليف رسالت كه تا روز قيامت بايستى ادامه پيدا كند.
سه. تعيين تكليف با مسئله ولايت، به معناى اكمال دين و اتمام نعمت.
چهار. دستيابى به اسلام راستين. حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام در خطبه فدكيه مىفرمايند: اسلام را دگرگون كردند. به اين معنى كه اسلام راستين را از منبع اسلام كه صاحب ولايت بود نگرفتند.
پنج. اتحاد امت. حضرت زهرا عليهاالسلام مىفرمايند: وَ طاعَتَنا نِظاما لِلمِلَّةِ، وَ إمامَتَنا أمانا لِلفُرقَةِ(1): خداوند اطاعت ما را قرار داد تا امت نظم پيدا كنند، و امامت ما را امان از تفرقه قرار داد.
همچنين حضرت زهرا عليهاالسلام در كلام ديگرى مىفرمايند: وَ اللّهِ لَو تَرَكوا الحَقَّ عزلى أهلِهِ وَ اتَبَعوا عِترَةَ نَبيِّهِ عليهمالسلام لَمَا اختَلَفَ فِى اللّهِ إثنان، وَ لَوَرِثَها سَلَفٌ عَن سَلَفٍ وَ خَلَفٌ بَعدَ خَلَفٍ، حَتّى يَقومُ قائِمُنا، التاسِعُ مِن وُلدِ الحُسَينِ.(2)در اين حديث تصريح شده كه اگر حق را به اهلش واگذار مىكردند، هرگز اين اختلاف در امت اسلامى به وجود نمىآمد.
بايد بدانيم كه ائمه معصومين عليهمالسلام چه نكات و مطالب دقيقى را فرمودهاند ؟ چه چيزى باعث شد كه اهداف غدير تحقق پيدا نكند ؟
در فرازى از دعاى ندبه - كه از معصوم عليهالسلام رسيده - مىفرمايد: أحقادا بَدريَّةً وَ خَيبَريَّةً وَ حُنَينيَّةً وَ غَيرَهُنَّ(1)مانع تحقق غدير حقد و كينههايى بود كه در جنگ بدر و خيبر و حنين داشتند، و اينها بود كه نمىگذاشت غدير تحقق پيدا كند.
حضرت زهرا عليهاالسلام مىفرمايد: وَ اللّهِ لَو تَرَكوا الحَقَّ عَلى أهلِهِ وَ اتَبَعوا عِترَةَ نَبيِّهِ، لَما اختَلَفَ فِى اللّهِ إثنان.(2)سپس در ذيل آن موانع تحقق اهداف غدير را بيان مىفرمايند كه با صراحت كامل بيان نمودهاند: ألَم يَسمَعوا اللّهَ يَقولُ: «وَ رَبُّكَ يَخلُقُ ما يَشاءُ وَ يَختارُ ما كانَ لَهُم الخيَرَةُ»(3)؟ بَل سَمِعوا.(4)
اينها شنيده و آگاه بودند. پس چه موانعى را به وجود آوردند كه اهداف غدير پياده نشد ؟ مىفرمايد: وَ لكِن أخَذوا بِآرائِهِم وَ اتَبَعوا شَهَواتِهِم؛ اينها رأى خودشان برايشان ملاك بود. متابعت از اميال و جاهطلبى و قدرت و خود را مطرح كردن و علاقه به مقام بود. پس آنچه مانع تحقق اهداف غدير شد - با استناد به دعاى ندبه - حقد و كينه بود؛ آنجا كه مىفرمايد: أحقادا بَدريَّةً وَ خَيبَريَّةً وَ حُنَينيَّةً وَ غَيرَهُنَّ. و با استناد به فرمايش حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام پيروى از شهوات بود.
ظهور، روز قابليت انسان براى غدير(5)
با بررسى متون كتب آسمانى و يافتههاى وحيانى و با بشارت آنها به رسالت آخرين فرستاده خدا صلىاللهعليهوآله و جانشينى مطلق وصى ايشان اميرالمؤمنين عليهالسلام، به اين نكته خواهيم رسيد كه هدف از خلقت جهان هستى توحيد و يكتاپرستى تمام مردم زير چتر ولايت و معرفت اميرالمؤمنين عليهالسلام است، كه همايش عظيم آن در روز غدير خم متجلى شد.
در صورت تحقق غدير دنيا به سوى عدالت يكپارچه و دورى از ظلم و ستم مىرفت. ولى به حسب آيه كريمه: «أ حَسِبَ الناسُ أن يُترَكوا أن يَقولوا آمَنّا وَ هُم لا يُفتَنونَ»(1): «آيا مردم پنداشتهاند كه چون بگويند ايمان آورديم رها شوند و ديگر آزمايش نشوند» .
حكمت پروردگار متعال بر امتحان بشر است و دست همه در انتخاب ايمان يا كفر باز است. از سوى ديگر، طبق فرمايش رسول خدا صلىاللهعليهوآله: مَثَلُ الإمامِ مَثَلُ الكَعبَةِ؛ إذ تُؤتى وَ لا تَأتى.(2)مردم بايد اين قابليت را در خود احساس كنند كه احتياج به امام معصوم عليهالسلام دارند.
لذا دست طغيان جبت و طاغوت با استفاده از جهل و نادانى مردم مانع تحقق هدف غدير گشته، و دنيا را از عدالت و قسط به ظلم و جور كشانده است. همين امر باعث شده كه تحقق يكتاپرستى در جهان به تأخير انجامد.
تا زمانى كه بشر از جهل به در آيد و فقر و نياز خود را به امام معصوم عليهالسلام احساس كند، كه تحقق آن طبق فرموده رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ائمه هدى عليهمالسلام در عصر ظهور حضرت بقيهاللّه الاعظم حجة بن الحسن عليهالسلام خواهد بود.
انسان به فكر فرو مىرود كه اين جهان هستى و اين مخلوقات از كجا آمده و به كجا ختم مىشود، و اصلاً همه اين موجودات بالاخص انسان براى چه آفريده شده و پا به عرصه وجود گذاشتهاند ؟ ولى كسى نمىتواند پاسخگوى اين سؤال باشد مگر خداى تبارك و تعالى، چرا كه او خالق و آفريدگار همه هستى است.
با مراجعه به متون كتب آسمانى و نصوص وارده از جانب حجج الهى به اين جواب خواهيم رسيد كه: «وَ ما خَلَقتُ الجِنَّ وَ الإنسَ إلاّ لِيَعبُدونَ»(1): «جنّ و انس را نيافريدم جز براى اين كه عبادتم كنند» ؛ يعنى از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند. پس مهمترين هدف خلقت يكتاپرستى و توحيد و بندگى خداى متعال است.
خداوند بشر را با عقل و فطرتى كه به آنها بخشيده تنبيه داده، و با قرار دادن پيامبران الهى عليهمالسلام آنها را به سوى كمال و يكتاپرستى راهنمايى مىفرمايد: «لَقَد أرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَ أنزَلنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ الميزانَ لِيَقومَ الناسَ بِالقِسطِ»(2): «ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند» .
يكى از خواص فرستادن پيامبران عليهمالسلام اين است كه براى كسى عذر باقى نمانده و حجت بر ايشان تمام مىشود: «مُبَشِّرينَ وَ مُنذِرينَ لِئلاّ يَكونَ لِلناسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ»(3): « (پيامبرانى كه) بشارت دهنده و بيم دهنده بودند تا بعد (از اين پيامبران) حجتى براى مردم بر خدا باقى نمان» .
نكته قابل توجه اينكه پيامبران عظيمالشأن عليهمالسلام جوامع بشرى را به ظهور پيامبر خاتم حضرت محمد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله بشارت مىدادند، چرا كه رسالتش جهانى و مكتبش تا قيام قيامت ادامه خواهد يافت:
«وَ إذ قالَ عيسَى بنُ مَريَمَ يا بَنىإسرائيلَ إنّى رَسولُ اللّهِ إلَيكُم مُصَدِّقا لِما بَينَ يَدَىَّ مِنَ التَوراةِ وَ مُبَشِّرا بِرَسولِ يَأتى مِن بَعدى إسمُهُ أحمَد»(4): «به ياد آوريد هنگامى را كه عيسى بن مريم گفت اى بنىاسرائيل من فرستاده خدا به سوى شما هستم در حالى كه
تصديق كننده كتابى كه قبل از من فرستاده شده تورات مىباشم و بشارت دهنده به رسولى كه بعد از من مىآيد و نام او احمد است» .
اين پيامبر خاتم است كه دينش هميشگى و در رسالت او عدالت جهانى گسترده خواهد شد: «هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولِهِ بِالهُدى وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ»(1): «او كسى است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاد تا او را بر همه اديان غالب سازد هر چند مشركان كراهت داشته باشند» .
بعد از آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسالتشان را در طى 23 سال به صورت ظاهر به مردم معرفى فرمودند و مردم را به دين دعوت كردند، از جانب حق آيه تبليغ نازل شد؛ به اين معنى كه اگر اين امر عظيم را ابلاغ نكنى تمام هدف الهى به هدر رفته و تبليغ رسالت نشده است.
نتيجه آن مىشود كه آن امر عظيمى كه سبب تحقق هدف خلقت است، مىبايست به تمام مردم ابلاغ شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله از اول بعثت مكررا به اين مسئله اشاره مىفرمود، ولى در روز غدير اعلام همگانى گذاشته و مردم را فراخوان عمومى كردند كه: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ؛ يعنى قبول ولايت پيامبر صلىاللهعليهوآله در گرو قبول ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
ولى پس از اين همه مقدمات، سؤالى كه به ذهن مىآيد اين است كه:
چرا هدف غدير تحقق نيافت ؟
چرا پس از غدير دنيا به سوى عدالت يكپارچه نرفت ؟
چرا يكتاپرستى در دنيا محقق نشد ؟ !
1) . صفّ / 9.
جواب اين سؤال را از فرمايش صديقه كبرى حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام - كه از پدر بزرگوارشان رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل فرمودند -
استفاده مىكنيم: مَثَلُ الإمامِ مَثَلُ الكَعبَةِ؛ إذ تُؤتى وَ لا تَأتى(1): امام مثل كعبه است؛ كه مردم بايد به سوى او آيند نه آنكه او به سوى مردم برود.
پس خدا راه را نشان داد و سرمايه نجات بشر را به آنها معرفى فرمود. اكنون وظيفه مردم است كه به دنبال او بروند، چرا كه حكمت پروردگار متعال بر امتحان بشر است و دست همه در اختيار ايمان يا كفر باز است. پس اگر بشر مشتاق سعادت و عدالت است، راه سعادت در صراط على عليهالسلام و اطاعت از ايشان است.
خداوند تبارك وتعالى فرموده است: «وَ لَو أنَّ أهلَ القُرى آمَنوا وَ اتَقَوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكاتٌ مِنَ السَماءِ وَ الأرضِ»(2): آيا مردم گمان كردند همين كه بگويند ايمان آورديم به حال خود رها مىشوند و آزمايش نخواهند شد.
در سوره جنّ مىفرمايد: «وَ أن لَوِ استَقاموا عَلَى الطَريقَةِ لأسقَيناهُم ماءا غَدَقا»(3): «اگر اهل شهرها و آبادىها ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند بركات آسمان و زمين را بر آنها مىگشوديم» .
پس مردم بايد اين قابليت را در خود احساس كنند كه نياز به امام معصوم عليهالسلام دارند و به او ايمان مستحكم آورند. امام باقر عليهالسلام در تفسير اين آيه فرمودند: يعنى «لَوِ استَقاموا» عَلى وِلايَةِ عَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ أميرِالمُؤمِنينَ وَ الأوصياءَ مِن وُلدِهِ وَ قَبِلوا طاعَتَهُم فى أمرِهِم وَ نَهيِهِم «لأسقَيناهُم ماءا غَدَقا» .(4)
حضرت زهرا عليهاالسلام فرمودند: أما وَ اللّهِ لَو تَرَكوا الحَقَّ عَلى أهلِهِ و اتَبَعوا عِترَةَ نَبيِّهِم لَمَا اختَلَفَ فِى اللّهِ تَعالى إثنان، وَ لَوَرِثَها خَلَفٌ عَن سَلَفٍ وَ خَلَفٌ بَعدَ خَلَفٍ: به خدا قسم اگر حق را براى اهلش رها مىكردند و از عترت پيامبر صلىاللهعليهوآله تبعيت مىنمودند، يكتاپرستى در جهان تحقق مىيافت و دو نفر با هم در توحيد اختلاف پيدا نمىكردند، و پيوسته در طول دوران اين يكتاپرستى را براى همديگر به ارث مىگذاشتند.
سپس فرمود: وَ لكِن قَدَّموا مَن أخَّرَهُ اللّهُ وَ أخَّروا مَن قَدَّمَهُ اللّهُ(1): ولى مقدم كردند كسى را كه خدا او را مؤخّر كرده، و مؤخّر كردند كسى را كه خدا او را مقدم كرده بود.
اين برنامه ادامه دارد، تا زمانى كه بشر از خواب غفلت به در آيد و فقر و نياز خود را به مصلح كل و امام معصوم عليهالسلام احساس كند، و به جستجوى او برخيزد و روز و شب را به انتظار او سپرى كند.
طبق فرموده رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ائمه هدى عليهمالسلام كه: يَملأُ اللّهُ بِهِ الأرضَ عَدلاً وَ قِسطا(2)زمين به توانايى حضرت بقيهاللّه الاعظم عليهالسلام پر از عدل و داد مىشود، و در زمان ظهور به بركت ايشان توحيد به معناى واقعى در سراسر گيتى گسترده شده، و هدف غدير در آن عصر محقق خواهد گشت. بنا بر اين، تجلى غدير در ظهور امامزمان عليهالسلام است.
ظهور يعنى اعاده حق غدير(3)
غدير ابتداى راه مستقيمى است كه انتها و تفصيل آن ظهور است. آفريدگار هستىبخش غدير را از آن روى پديدآورد تا انسان را در بستر تعالى و تكامل قرار دهد و دوران سعادت و رستگارى بشريت را در دوران ظهور رقم زند و تجلّى كامل آن را به جهان هستى نشان دهد.
غدير آغاز راه و پايان آن ظهور خواهد بود. اسلام بدون غدير بىمحتوا است، و غدير بدون ظهور تجليگاه جهانى و آرمانى نخواهد داشت. كوتاهى و عدم وفاى به عهد الهى در روز غدير، موجب محروميت جهان بشرى از اين فيض بزرگ الهى شد.
براى جبران اين رفتار بايستى دست بيعت با وارث غدير داد، چرا كه ظهور شكوهمند او آخرين و شيرينترين مرحله طراحى آفرينش است. ظهور او پايان همه ناكامىها، نابسامانىها و تلخىهاى زندگى انسان است.
فقط در دوران طلايى ظهور حقيقت غدير براى جهانيان جلوهگر خواهد شد، و انسانها در خواهند يافت كه در تمام دوران هستى خود چقدر بدان نياز داشتند. در آن عصر در مىيابند كه طعم شيرين زندگى راستين انسانى در كوثر غدير نهفته بوده، كه لذت غدير در زمزم زلال و گواراى ظهور تجلى كرده است.
غدير آن آزمون الهى است كه در بستر آزادى و انتخاب انسان شكل گرفت، و همان شاهراه هدايت است كه: «إنّا هَدَيناهُ السَبيلَ إمّا شاكِرا وَ إمّا كَفورا»(1)را معنى بخشيد، تا انسان با كمالِ آزادى در انتخاب راه مستقيم و سعادت، غدير را برگزيند يا راه سقيفه و گمراهى و شقاوت و بدبختى را.
پيمان غدير در شرايطى بسته شد كه شياطين و منافقانى به كمين نشسته بودند كه همچون خفاشان شبپرست منتظر غروب آفتاب رسالت بودند؛ تا عرصه را از دست آفتاب ولايت بربايند و دنيا را در ظلمت جهل و عناد و گمراهى خويش فرو برند، و دوران تاريك غيبت و حرمان از مولاى مهربان را شكل دهند.
اما پديد آورنده غدير خداى مهربان در آن روز، كفرورزان را از دين حق - كه همان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام است - نااميد و مأيوس كرد و فرمود: «اليَومَ يَئِسَ الَذينَ كَفَروا مِن دينِكُم»(2): «امروز آنان كه كفر ورزيدند از دين شما مأيوس گشتند» .
در آن روز خداى متعال رهپويان غدير را با پنج مژده مسرور ساخت: اكمال دين، اتمام نعمت، رضا و خشنودى خداى رحمن، اهانت به شيطان، نااميدى و يأس منكران.
البته حقيقتِ يأس كفرورزان در عصر ظهور تحقق خواهد يافت. جابر مىگويد: امام باقر عليهالسلام در ذيل اين آيه شريفه فرمود:
يَومَ يَقومُ القائِمُ عليهالسلام يَئِسَ بَنوأُمَيَّةَ. فَهُم الَذينَ كَفَروا يَئِسوا مِن آلِمُحَمَّدٍ عليهمالسلام(1): آن روز روز ظهور قائم (آلمحمد) عليهالسلام است و بنىاميه نوميد مىشوند. آنها هستند كه كفر ورزيدند و از آلمحمد عليهمالسلام نوميد مىگردند.
بنا بر آنچه گفته شد، غدير همان آغاز يك راه است كه پايان آن ظهور خواهد بود، و اسلام بدون غدير بىمحتوى خواهد بود، و غدير بدون ظهور تجليگاه جهانى و آرمانى نخواهد داشت.
غدير آن پيشواى هدايتگرى است كه رسالت جهانى خاتم پيامبران صلىاللهعليهوآله را به عهده گرفت و امت را امامت كرد، تا هدف غايى خداى بزرگ از ارسال رسولش را محقق سازد؛ آنجا كه فرمود:
«هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ»(2): «او كسى است كه رسولش را با هدايت و آئين حق فرستاد تا آن را بر همه آئينها پيروز گرداند گر چه شرك ورزان كراهت داشته باشند» .
در اين آيه نكاتى چند در نگاه ابتدايى قابل تأمّل و انديشه است:
يك. خداوند از لطف بىپايانش براى كمال و سعادت انسان، پيامبر صلىاللهعليهوآله را فرستاد.
دو. او پيامبر و فرستاده خويش را انتخاب فرمود.
سه. دو هدف مهم و حياتى عبارتند از: هدايت انسان به كمال آفرينشى خود، و آيينِ حق كه آيينهاى باطل و نسخ شده الهى را كنار زند و مكاتب بشرى را بيرون سازد.
چهار. پيروزى در برابر همه آيينهاى الهى نسخ شده و مكاتب بشرى.
پنج. منكران حق يا كفرورزانند يا مشركان، كه تمام اهل باطل را در بر مىگيرد.
امام كاظم عليهالسلام در تفسير آيه شريفه «هُوَ الَذى أرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ» چنين مىفرمايد: هُوَ الَذىِ أمَرَ رَسولَهُ بِالوِلايَةِ لِوَصيِّهِ - وَ الوِلايَةُ هِىَ دينُ الحَقِّ - لِيُظهِرَهُ عَلَى الدينِ كُلِّهِ؛ يُظهِرَهُ عَلى جَميعِ الأديانِ عِندَ قيامِ القائِمِ عليهالسلام. يَقولُ اللّهُ: «وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِهِ» ؛ وِلايَةُ القائِمِ عليهالسلام. «وَ لَو كَرِهَ الكافِرونَ» بِوِلايَةِ عَلىٍّ عليهالسلام(1):
او است كه رسولش را به ولايت وصيش امر كرد، و ولايت همان دين حق است. تا آن را بر هر دينى پيروز گرداند؛ يعنى آن را در زمان قيام قائم عليهالسلام بر همه دينها پيروز سازد. خدا مىفرمايد: «و خداوند تمام كننده نور خود است» ؛ يعنى ولايت قائم عليهالسلام، «اگر چه كافران» به ولايت على عليهالسلام «كراهت داشته باشند» .
در سخن ديگرى ابوبصير مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمود: وَ اللّهِ ما نَزَلَ تَأويلُها بَعدُ وَ لا يَنزِل تَأويلُها حَتّى يَخرُجُ القائِمُ عليهالسلام. فَإذا خَرَجَ القائِمُ عليهالسلام، لَم يَبقِ كافِرٌ بِاللّهِ العَظيمِ وَ لا مُشرِكٌ بِالإمامِ إلاّ كَرِهَ خُروجَهُ ... (2): به خدا سوگند اين آيه تحقق نيافته و تحقق نمىيابد تا روزى كه قائم عليهالسلام ظهور كند. هنگامى كه او ظهور كند هيچ كافر به خداى بزرگ و يا مشرك به امام نمىماند مگر آنكه ظهور او را دوست نخواهد داشت ... .
خداى مهربان در نظام حكيمانه و والاى خويش، در طراحى آفرينش انسان و جهان محتوايى متقن و اصيل دارد. انسان راهروِ كمال است، اما با برنامه مدوّنِ دين حق.
عامل اصلى و عنصر اساسى در اين نقشه الهى همان وجود راهنماست، كه در واقع حلقه واسطى است كه حلقههاى ديگر اين مجموعه را به هم پيوند مىدهد، و هم او به آفرينش جهان و عبادت انسان معنى مىبخشد و نظام هستى را هدفمند مىسازد.
بنا بر اين، غدير استمرار حلقه پيوند انسان با آفريدگار و خداى مهربان است، و اين سنت تغيير ناپذير خداوند متعال در جهان و لازمه اختيار و انتخاب انسان است. از اين رو انسان با اختيار خود با غدير و امام معصوم آن يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت مىكند و از او پيروى مىنمايد. در پرتو مكتب او تربيت مىشود، و در راستاى اهداف و آرمانهاى الهى اين مكتب فداكارى مىنمايد، و بر عهد و پيمان خود پايبند است.
در نتيجه، آفريدگار او نيز به عهد و پيمان خود وفا مىكند، و سعادت دنيا و جهان آخرت را به او ارزانى مىدارد كه مىفرمايد: «أوفوا بِعَهدى اوفِ بِعَهدِكُم»(1): «به عهد من وفا كنيد من نيز به عهد شما وفا مىنمايم» .
سَماعه مىگويد: امام صادق عليهالسلام در ذيل اين آيه شريفه مىفرمايد: بِوِلايَةِ أميرِالمُؤمِنينَ عليهالسلام اوفِ لَكُم بِالجَنَّةِ(2): به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام وفا كنيد، من نيز براى شما به عهد بهشت وفا مىكنم.
با عنايت به اين روايت نورانى، غدير با دوران ظهور فرزند اميرالمؤمنين عليهالسلام يعنى حضرت صاحبالامر عليهالسلام ارتباط مستقيمى دارد. غدير در دو بُعد جلوهگر شد: بُعد معنوى، بُعد دنيايى.
در بُعد معنوى، انسان را در مراتب ايمان و كمال و رشد و تكامل روحى به سوى قرب حضرت حق بالا مىبرد. در بُعد دنيايى بهترين شيوه بهرهبردارى از جهان هستى را در اختيار انسان قرار مىدهد و او را عظمت مىبخشد.
همه اين موارد با اختيارِ انسان رقم مىخورد، و آنگاه كه انسان با غدير بيعت نكرد و يا بيعت آن را شكست و سالار آن را تنها گذاشت، چنين شد كه دوران غيبت و محروميّت از راهنماى پيوند دهنده نظام هستى با آفريدگار و انسان شكل گرفت، و پردهاى ميان او و راهنماى مهربان و مربى هدايتگر افكنده شد، و آفتاب عالمتاب غدير در پشت ابرهاى سياه جهل و عناد و كفر و نفاق ماند، و سراسر گيتى را با حكومت غاصب حبترى(1)سياهى فرا گرفت.
اسرار و رازهاى غدير همچنان در سينه صاحب آن اميرِ عالم هستى ماند كه فرمود: كانَ لِرَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله سِرٌّ لا يُعلِمهُ إلاّ قَليل ... ، وَ لَولا طُغاةُ هذِهِ الأُمَّةِ لَبَثَثتُ هذَا السِرِّ(2): پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله رازى داشت كه جز اندكى آن را نمىدانستند ... ، و اگر طاغوتهاى اين امت نبودند اين راز را فاش و منتشر مى كردم.
آرى، اين اسرار جز براى تعداد اندكى از نزديكترين دوستان اميرالمؤمنين عليهالسلام فاش نشد، چرا كه مردم توانِ درك و پذيرش حقايق معنوى را نداشتند.
اين شيوه در ميان معصومين عليهمالسلام ادامه داشت، تا آنگاه كه آخرين وصى اميرالمؤمنين عليهالسلام يعنى حضرت مهدى عليهالسلام قيام نمايد؛ كه خداى سبحان مىفرمايد: «وَ اللَيلِ إذا يَسر»(3): «سوگند به شب آنگاه كه سپرى شود» .
امام صادق عليهالسلام در تفسير اين آيه كريمه مىفرمايد: هِىَ دَولَةُ حَبتَرٍ، فَهِىَ تَسرى إلى قيامِ القائِمِ عليهالسلام(4): منظور از شب همان دولت حبتر است، كه تا قيام قائم عليهالسلام ادامه مىيابد.
و آنگاه كه انسان در پايان دوران غيبت به خود آمد و به عهد خود وفا كرد، ظهور تحقق خواهد يافت. به سخن ديگر، اگر مردم به سوى غدير و آرمانهاى آن بازگشتند و با نخستين امام معصوم عهد و پيمان دوباره بستند و غدير در همه جا فراگير شد، ظهور خواهد شد.
به راستى اگر انسانهاى امروزى به ويژه مسلمانان - كه در دنياى لبريز از ستم و تباهى و فساد زندگى مىكنند و چنين دنيايى نتيجه دورى از مكتب غدير و پيمان شكستن با صاحب آن و ولايت است - از اين دنيا خسته و آزردهاند، چارهاى جز بازگشت به غدير و پيمان مجدد با صاحب ولايت ندارند. نتيجه اين اقدام خردمندانه حركت به سوى ظهور خواهد بود، كه تحقق بخشنده به آرمانهاى غدير است.
امام عصر عليهالسلام در اين زمينه مىفرمايد: وَ لَو أنَّ أشياعَنا - وَفَّقَهُمُ اللّهُ لِطاعَتِهِ - عَلى اجتِماعٍ مِنَ القُلوبِ فِى الوَفاءِ بِالعَهدِ عَلَيهِم، لَما تَأخَّرَ عَنهُمُ اليُمنُ بِلِقائِنا وَ لَتَعَجَّلَت لَهُمُ السَعادَةُ ... (1): اگر شيعيان ما كه خداوند به طاعت خويش موفقشان بدارد در وفا به پيمانى كه با ما دارند يكپارچه و همدل مىشدند، هرگز ملاقات ما و سعادت حضور در محضر ما با معرفت حقيقى به تأخير نمىافتاد و به زودى نصيبشان مىشد.
آرى، كوتاهى و عدم وفاى به عهد و پيمان الهى در روز غدير، موجب محروميت جهان بشرى از اين فيض بزرگ الهى شد. اينك براى جبران اين رفتار، بايستى دست بيعت با وارث غدير داد، چرا كه ظهور شكوهمند او آخرين و شيرينترين مرحله طراحى آفرينش است. ظهور او پايان همه ناكامىها و نابسامانىها و تلخىهاى زندگى انسانى است.
فقط در دوران طلايىِ ظهور حقيقت غدير براى جهانيان جلوهگر خواهد شد، و انسانها در خواهند يافت كه در تمام دوران هستى خود چقدر بدان نياز داشتند. در آن عصر در مىيابند كه طعم شيرين زندگى راستين انسانى در كوثر غدير نهفته بود، كه
1) . الاحتجاج: ج 2 ص 499. بحار الانوار: ج 53 ص 176.
لذت غدير در زمزم زلال و گواراى ظهور تجلى كرده است، و هم اينك رازهاى سينه دروازه دانش نبوى حضرت مرتضى على عليهالسلام از زبان ترجمان الهى، حضرت بقيهاللّه الاعظم عليهالسلام رازگشايى مىشود، آنجا كه به كميل مىفرمايد:
يا كُمَيل ! إنَّ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله أدَّبَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ هُوَ أدَّبَنى، وَ أنا أؤدِّبُ المُؤمِنينَ وَ أوَرِّثُ الأدَبَ المُكَرَّمينَ. يا كُمَيل ! ما مِن عِلمٍ إلاّ وَ أنا أفتَحُهُ، وَ ما مِن سِرٍّ إلاّ وَ القائِمُ عليهالسلام يَختِمُهُ(1):
اى كميل ! به راستى خداوند متعال رسول خدا صلىاللهعليهوآله را تربيت كرد، و او به تربيت من پرداخت، و من نيز مؤمنان را تربيت مىكنم و آداب زندگى را براى مردم گرامى به ارث مىگذارم. اى كميل ! هيچ دانشى نيست مگر آنكه من آن را آغاز كنم، و هيچ رازى نيست مگر آنكه قائم عليهالسلام پرده از آن برداشته و آن را به پايان مىرساند.
آرى، در آن زمان انسان خود و جهان هستى را خواهد فهميد، و در آن دوران شكوهمند ساكنانِ باغ سرسبز و پرطراوت ظهور خواهند فهميد كه شجره طيبه آفرينش به بار نشسته است. گر چه باغبانِ مهربان از همان آغاز در بيابانهاى گرم و سوزان غدير، انسانها را از كوير گرم و كشنده گمراهى و تباهى شيطانها و طاغوتها آگاه ساخت، و به اين باغِ زندگىبخش و روحافزا فراخواند.
اكنون در چند محور به جلوههايى از غدير در عصر ظهور نگاهى گذرا داريم:
در جهان هستى دو راه پيش روى انسان قرار دارد، كه در مسير زندگى خود با اختيار خويش يكى را بر مىگزيند: راه حق، راه باطل.
حق در لغت به معناى ثبوت، استحكام، صحت و مطابقت است، و هر چه ثابت باشد و هيچ شكى در آن راه نداشته باشد از آن به حق تعبير مىنمايند. از طرفى حق
1) . تحف العقول: ص 171. بحار الانوار: ج 74 ص 449.
نقيض باطل است، و هر چيز زايل شونده و نابود شدنى را باطل گويند. بنا بر اين، باطل نابود است و حق ثابت و ماندنى، كه هرگز از بين نمىرود و عوض نمىشود و همواره محفوظ است. قرآن كريم مىفرمايد: «فَما ذا بَعدَ الحَقِّ إلاَّ الضَلالِ»(1): «بعد از حق چيزى جز ضلالت و گمراهى وجود ندارد» .
غدير نماد كامل حق را پس از پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله به جهانيان عرضه كرد. در حديث شريف - كه بيش از 20 صحابى آن را از پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند و بين شيعه و سنّى قطعى است - پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: عَلىٌّ عليهالسلام مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلىٍّ عليهالسلام(2): على عليهالسلام همراه با حق است و حق همراه على عليهالسلام است.
جلوه كامل اين نماد حق آنگاه خواهد بود، كه اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: إذا نادى مُنادٍ مِنَ السَماءِ: إنَّ الحَقَّ فى آلِ مُحَمَّدٍ عليهمالسلام. فَعِندَ ذلِكَ يَظهَرُ المَهدىِّ عليهالسلام عَلى أفواهِ الناسِ وَ يَشرَبونَ ذِكرَهُ، فَلا يَكونُ لَهُم ذِكرٌ غَيرَهُ(3): آنگاه كه منادى آسمانى بانگ برآورد: به راستى حق با آل محمد عليهمالسلام است. نام مقدس مهدى عليهالسلام بر سر زبانها مىافتد و مهر و محبت او در دلها جاى مىگيرد و كارى جز ياد او نخواهند داشت.
و در اين هنگام اين آيه كريمه تأويل خواهد شد كه: «جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ إنَّ الباطِلَ كانَ زَهوقا»(4): «حق آمد و باطل نابود شد به يقين باطل نابود شدنى است» . امام باقر عليهالسلام مىفرمايد: إذا قامَ القائِمُ عليهالسلام ذَهَبَت دَولَةُ الباطِلُ(5): آنگاه كه حضرت قائم عليهالسلام قيام كند دولت باطل نابود خواهد شد.
آرى چرخ گردون هماره به كام ستمگران نخواهد چرخيد و كابوس خفقان و اختناق براى هميشه زندگى انسانها را تيره و تار نخواهد ساخت. به زودى
روزگارى فراخواهد رسيد كه در آن روزگار طومار ستم در هم خواهد پيچيد و پرچم حق بر فراز پهنه گيتى به اهتزاز در خواهد آمد.
قرآن كريم به هنگام سخن از هدف از بعثت انبياء عليهمالسلام عدالت و دادگرى را مطرح مىكند و مىفرمايد: «لَقَد أرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَ أنزَلنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ الميزانَ لِيَقومَ الناسُ بِالقِسطِ»(1): «ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب آسمانى و ميزان شناسايى حق از باطل فرو فرستاديم تا مردم به عدالت قيام كنند» .
برنامه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز كه سرآمد و خاتم پيامبران الهى عليهمالسلام است، اجرا و پياده كردن قسط و عدل در بين مردم بود. تا با تحقق گلواژه عدالت و دادگرى در بُعد فردى و اجتماعى، انسان گمشده خود در تمام قرون و اعصار را به دست مىآورد.
عدالت نبوى با همه ابعادش به وسيله خداوند متعال توسط رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به نفسِ نفيس حضرت على عليهالسلام واگذار شد و به طور عملى و نظرى با همه ابعادش به دست جانشينان معصوم عليهمالسلام - هر چند محدود - استمرار يافت. تا در عصر ظهور با دست تواناى حضرت امام مهدى عليهالسلام عدالت و دادگرى به طور كامل در پهناى گيتى اجرا و پياده شود، و زمين و زمان از عدالت و دادگرى لبريز گردد، و انسان آن عصر با تمام وجود عدالت حقيقى را - كه هماره در زلال فطرت خود با آن آشنا بوده اما در هيچ دورانى آن را نديده بود - احساس و ادراك كند.
عملكرد حكومتهاى باطل پس از پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله و عدم پيروى از سنّت و روش آن حضرت، جامعه مسلمانان را به مسيرى سوق داده بود كه دست عدل الهى اميرالمؤمنين عليهالسلام را بسته بود، و به جهت عدم كشش جامعه حضرتش از اين روند گله و شكوه مىنمودند. شيخ كلينى در اين زمينه سخنرانى بسيار جانسوزى را از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل مىكند.(2)
اما با اين وصف در سخنى زيبا، پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله عدل علوى را چنين بازگو مىكند و خطاب به جانشين خود مىفرمايد: أنتَ أوَّلُهُم إيمانا وَ أوفاهُم بِعَهدِ اللّهِ وَ أقوَمُهُم بِأمرِ اللّهِ وَ أقسَمُهُم بِالسَويَّةِ وَ أعدَلُهُم فِى الرَعيَّةِ(1): تو نخستين كسى بودى از آنان كه ايمان آوردى و به عهد الهى از همه آنان باوفاتر و در انجام دستورات الهى از همه پايدارترى و در تقسيم بيتالمال از همه بيشتر مساوات را در نظر مىگيرى و نسبت به رعيّت عادلتر هستى.
عدالت و دادگرى اميرالمؤمنين عليهالسلام در دوران چند ساله حكومت ظاهرى خود ضربالمثلى براى نسلهاى بعد شد. اما خط سقيفه و باطل گرايان تا روز ظهور راه عدل و داد را مسدود كردند، و در سايه ظلم و جور و بيداد چيزى جز تباهى انسان و انحراف او از صراط مستقيم و دگرگونى هويت راستين انسان به جهان ارائه ندادند.
غافل از آنكه خط راستين غدير - كه در پى عدل الهى است - رستگارى و نيكبختى و كمال را براى انسانها رقم مىزند، و پايان آن نيز مرحلهاى زيبا و شيرين و ديدنى خواهد بود.
از اين رو خلف صالح اميرالمؤمنين عليهالسلام - آن ذخيره الهى و معرفى شده در روز غدير - با پرچم عدل و داد علوى ظهور خواهد كرد، و عدالت فراگير و همه جانبه را در جهان هستى برقرار خواهد كرد. در اين زمينه روايات و دعاهاى فراوانى رسيده كه مهدويت و عدالت قرين يكديگرند.
به سخن ديگر، مهدى عليهالسلام يعنى عدالت، و عدالت همه جانبه و فراگير يعنى مهدى عليهالسلام. امام مهدى عليهالسلام همان حاكم معصوم و دادگر در پهنه گيتى و آخرين پناه انسان در جهانى لبريز از ظلم و ستم است، كه مردم خسته از اين دوران به او پناه مىآورند.
پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله در توصيف عدالت در زمان فرزندش حضرت امام مهدى عليهالسلام مىفرمايد: تَأوى إلَيهِ أمَّتُهُ كَما يَأوِى النَحلُ إلى يَعسوبِها. يَملأُ الأرضُ عَدلاً كَما مُلِئَت
1) . الخصال: ج 2 ص 363.
جَورا، حَتّى يَكونُ الناسُ عَلى مِثلِ أمرِهِمُ الأوَّلِ. لا يُوقَظُ نائِما وَ لا يُهرِقُ دَما(1): مردم به مهدى عليهالسلام مهر مىورزند و به او پناه مىبرند، آن سان كه زنبوران عسل به ملكه خود پناه مىبرند. او عدالت را در سراسر گيتى مىگستراند، چنانكه از ستم پر شده باشد؛ به گونهاى كه صفا و صميميت دوران آغاز اسلام را به آنها باز مىگردد. هيچ خفتهاى را بىجهت بيدار نمىكنند و هيچ خونى به ناحق ريخته نمىشود.
به راستى روزگار رهايى و درخشان ظهور حضرت امام مهدى عليهالسلام ديدنى است. اميرالمؤمنين عليهالسلام در توصيف آن روزگار با شكوه و تقابل آن با روزگار ناهمگون مدّعيان عدالت و باطلگرايان به ناحق، درباره دادگرى فرزندش مىفرمايد:
يَعطِفُ الهَوى عَلَى الهُدى إذا عَطَفوا الهُدى عَلَى الهَوى، وَ يَعطِفُ الرَأىَ عَلَى القُرآنِ إذا عَطَفوا القُرآنَ عَلَى الرَأىِ ... . فَيُريكُم كَيفَ عَدَلَ السيرَةُ، وَ يُحيى مَيِّتَ الكِتابِ وَ السُنَّةِ(2):
آنگاه كه ديگران هواى نفس را بر هدايت مقدم بدارند او اميال نفسانى را به هدايت بر مىگرداند، و هنگامى كه ديگران قرآن را با رأى خود تفسير كنند او آراء و افكار را به قرآن باز مىگرداند، و به شما مردم نشان مىدهد كه چه نيكو مىتوان به عدالت رفتار نمود. او آموزههاى فراموش شده قرآن و سنت را زنده مىنمايد.
در حديث ديگر، امام باقر عليهالسلام در توصيف دادگرى حضرت مهدى عليهالسلام فرمود: إذا قامَ قائِمُ أهلِالبَيتِ قَسَّمَ بِالسَويَّةِ، وَ عَدَلَ فِى الرَعيَّةِ. فَمَن أطاعَهِ فَقَد أطاعَ اللّهَ، وَ مَن عَصاهُ فَقَد عَصَى اللّهَ ... (3): وقتى قائم اهلبيت عليهالسلام قيام كند مال را به طور مساوى تقسيم مىكند، و عدالت را ميان رعيّت و مردم اجرا مىنمايد. هر كس از او اطاعت كند در واقع از خدا اطاعت كرده، و هر كس از او نافرمانى كند در واقع از خدا نافرمانى كرده است.
روشن است كه سخن درباره عدالت حضرت امام مهدى عليهالسلام و جلوه آن در عصر شكوهمند امام مهربانىها فراوان است، كه در جاى خود به تفصيل بايستى در عرصه نظرى از نظر ماهيت، مبانى، ابعاد، شاخصها، آثار و ... ، و در عرصه عملى از نظر شيوههاى اجرا، نمونهها و مصاديق آن مورد پژوهش و بررسى قرار گيرد.
ترديدى نيست كه دوران ظهور حضرت امام مهدى عليهالسلام در واقع استمرار حركت پيامبران و امامان عليهمالسلام و اهداف و آرمانهاى آنان، همان اهداف و آرمانهاى پيامبران الهى و پيشوايان معصوم عليهمالسلام است.
به تعبير ديگر: حضرت مهدى عليهالسلام ادامه دهنده راه حضرت محمد مصطفى صلىاللهعليهوآله، على مرتضى، فاطمه زهرا و ديگر ائمه اطهار عليهمالسلام است، و در يك سخن استمرار نبوت و امامت است. از اين رو است كه در روايات فراوانى از سيره و روش هدايتگرى حضرت مهدى عليهالسلام سخن به ميان آمده، و سيره آن حضرت همان سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآله و على مرتضى عليهالسلام بيان شده است. در روايتى بسيار زيبا امام صادق عليهالسلام در ضمن حديثى مىفرمايد: أن يَسيرَ فيهِم بِسيرَةِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله، وَ يَعمَلَ فيهِم بِعَمَلِهِ ... (1): مهدى عليهالسلام در ميان آنان به سيره پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله رفتار مىكند، و راه و روش او را انجام مىدهد.
در سخن ديگرى حمّاد بن عثمان مىگويد: پيشواى ششم حضرت امام صادق عليهالسلام در ضمن حديثى فرمود: إنَّ قائِمَنا أهلِالبَيتِ عليهمالسلام إذا قامَ لَبِسَ ثيابَ عَلىٍّ عليهالسلام وَ سارَ بِسيرَةِ عَلىٍّ عليهالسلام(2): هنگامى كه قائم ما اهلبيت عليهمالسلام قيام كند، همچون على عليهالسلام لباس خواهد پوشيد و به سيره و روش على عليهالسلام رفتار خواهد كرد.
بنا بر روايت ديگر، حتى شيوه زندگى حضرت على عليهالسلام در عصر ظهور در زندگى حضرت امام مهدى عليهالسلام جلوه مىكند. در حديثى آمده است: يَسيرُ بِسيرَةِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله،
وَ لا يَعيشُ إلاّ عَيشَ أميرِالمُؤمِنينَ عليهالسلام(1): او از سيره جدش رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيروى مىكند، ولى شيوه زندگى او همچون شيوه زندگى اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
به راستى اگر همه مردم دنيا با اختيار خود غدير را مىپذيرفتند و از اميرالمؤمنين و يازده فرزند آن بزرگوار عليهمالسلام پيروى مىكردند، جهان هستى امروزه جلوه ديگرى داشت. مردم در يك مسير مستقيم الهى به سوى كمال و سعادت دنيا و آخرت حركت مىكردند و خير و نيكى زندگى آنان را فرا مىگرفت.
چرا كه در زيارت جامعه كبيره مىخوانيم: إن ذُكِرَ الخَيرَ كُنتُم أوَّلَهُ وَ أصلَهُ وَ فَرعَهُ وَ مَعدِنَهُ وَ مَأواهُ وَ مُنتَهاهُ(2): آنگاه كه سخن از خير و نيكى شود، شما آغاز آن و اصل و فرع و معدن و جايگاه و پايان آن هستيد.
در آن دوران، از فقر و گناه و ستم و جور و ذلت و سركشى خبرى نخواهد بود. چرا كه مردم هر زمان با امام در ارتباط بوده، و بركات از آسمان بر آنان فرو خواهد ريخت و زمين بركات خود را بر مردم آشكار خواهد ساخت. حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين زمينه در سخن گهربارى مىفرمايند:
وَ تَاللّهِ لَو مالوا عَنِ المَحَجَّةِ اللائِحَةِ وَ زالوا عَن قَبولِ الحُجَّةِ الواضِحَةِ لَرَدَّهُم إلَيها وَ حَمَلَهُم عَلَيها وَ لَسارَ بِهِم سَيرا سُجحا ... ، وَ لَبانَ لَهُم الزاهِدَ مِنَ الراغِبِ، وَ الصادِقَ مِنَ الكاذِبِ ؛ «وَ لَو أنَّ أهلَ القُرى آمَنوا وَ اتَقَوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكاتٍ مِنَ السَماءِ وَ الأرضِ وَ لكِن كَذَّبوا فَأخَذناهُم بِما كانوا يَكسِبونَ»(3):
به خدا سوگند ! اگر تمام امت از راه سعادت منحرف شده و از پذيرش راه روشن خوددارى مىكردند، اميرالمؤمنين عليهالسلام همه آنان را به راه مىآورد و به آرامى و صحيح
و سالم به سعادت و خوشبختى مىكشاند؛ به گونهاى كه نه خود خسته شود و نه آنان ملول گردند. در نهايت آنان را به سرچشمه آبى گوارا و مطلوب و عارى از هر خس و خاشاك مىرساند و سيراب باز مىگرداند و در پنهان و آشكارا آنها را نصيحت مىنمود ... .
در آن هنگام زاهد از دنيا طلب و راستگو از دروغگو تميز داده و شناخته مىشد؛ (خداوند مىفرمايد: ) «اگر مردم شهرها و آبادىها ايمان مىآوردند و پرهيزكارى پيشه مىكردند البته درهاى آسمان را به رحمت و بركات به روى آنان مىگشوديم و به زمين اجازه مىداديم تا خير و بركات خود را برون اندازد ولى مردم آيات الهى را تكذيب كردند و به اعمال زشت پرداختند ما نيز آنان را به كيفر زشتشان مجازات كرديم» .(1)
اَسفا كه مردم - جز اندكى - غدير را نپذيرفتند و از فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اميرالمؤمنين و هدايتگران پس از او عليهمالسلام اطاعت نكردند، و دروازه شهر علم نبوى را بستند و جهان هستى را با ايجاد ابرهاى سياه در برابر آفتاب امامت به تاريكىنشاندند.
هدايتگران را پس از پيامبرِ رحمت صلىاللهعليهوآله خانهنشين نمودند، و جوامع بشرى را به صورت آشكار از بهرهگيرى از اين انوار محروم ساختند، و دوران آخرالزمان را تشكيل دادند، كه در آن دوران مردم به علت قطع ارتباط با امامزمانشان به انواع و اقسام گناهان و آلودگىها مبتلا هستند، و در زندگى خويش گناهان را با فقر و بيمارى و سختى تاوان مىدهند.
اما در عصر ظهور اين ايده اميرالمؤمنين عليهالسلام و اين آرمان غديرى به منصه ظهور و بروز مىرسد، و به دست با كفايت فرزند برومندش امام مهدى عليهالسلام رفاه همگانى سراسر جهان را فرا مىگيرد. جهان آباد مىگردد و مردم از همه مواهب الهى برخوردار مىشوند، و در سايه آن به كمالات عالى مىرسند.
1) . الاحتجاج: ج 1 ح 50 . بحار الانوار: ج 43 ص 159.
امام باقر عليهالسلام در سخن زيبايى از امام حسين عليهالسلام در وصف آن عصر چنين نقل مىكند:
وَ لا يَبقى عَلى وَجهِ الأرضِ أعمى وَ لا مُقعَدٌ وَ لا مُبتلى إلاّ كَشَفَ اللّهُ عَنهُ بَلاءَهُ بِنا أهلِالبَيتِ وَ لَيُنزِلَنَّ البَرَكَةَ مِنَ السَماءِ إلَى الأرضِ حَتّى إنَّ الشَجرَةَ لَتَقصِف بِما يُريدُ اللّهُ فيها مِنَ الثَمَرَةِ ... . وَ ذلِكَ قَولُهُ تَعالى: «وَ لَو أنَّ أهلَ القُرى آمَنوا وَ اتَقوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكاتٍ مِنَ السَماءِ وَ الأرضِ وَ لكِن كَذَّبوا فَأخذناهُم بِما كانوا يَكسِبونَ»(1):
در آن دوران در روى زمين نابينا و زمينگير و مبتلايى نخواهد بود، مگر اينكه خداوند به وسيله ما اهلبيت بلا را از او بر طرف مىكند، و چنان بركت از آسمان به زمين نازل مىشود كه شاخه درخت از زيادى ميوه مىشكند ... . و اين است معناى گفتار خداوند متعال كه مىفرمايد: «اگر مردم شهرها و آبادىها ايمان مىآوردند و پرهيزكارى پيشه مىكردند البته درهاى آسمان را به رحمت و بركات به روى آنان مىگشوديم و به زمين اجازه مىداديم تا خير و بركات خود را برون اندازد ولى مردم آيات الهى را تكذيب كردند و به اعمال زشت پرداختند ما نيز آنان را به كيفر زشتشان مجازات كرديم» .(2)
در سخن ديگرى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىفرمايد:
يَرضى عَنهُ ساكِنُ السَماءِ وَ ساكِنُ الأرضِ. لا يَدَعُ السَماءُ مِن قِطرِها شَيئا إلاّ صَبَّهُ مِدرارا، وَ لا يَدَعُ الأرضُ مِن نَباتِها شَيئا إلاّ أخرَجَتهُ حَتّى يَتَمنَّى الأحياءُ الأمواتَ لِيُرَوا العَدلَ ... (3):
ساكنان زمين و آسمان به او خشنود مىشوند. آسمان بارانش را فرو مىفرستد، زمين گياهان خود را مىروياند، تا جايى كه زندهها آرزو مىكنند كه اى كاش مردگان آنها زنده بودند و عدالت را مشاهده مىكردند.
از مسائل مهم و حياتى كه به طور كامل در عصر باشكوه ظهور حضرت بقيهاللّه الاعظم عليهالسلام تجلّى مىكند، مسئله امامت و ولايت على عليهالسلام و بيزارى از دشمنان آن بزرگوار است. مسئله امامت و ولايت جزء برنامه تبليغى پيامبران الهى و از مهمترين مأموريتهاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود.
اين مسئله سرنوشتساز از عالم نور تا روز انذار و از روز انذار تا روز غدير، در جاى جاى رسالت الهى پيامبر گرامى صلىاللهعليهوآله قرار داشت، و آن بزرگوار در هر فرصت و موقعيت و در ميان هر گروه و جماعت و در هر جنگ و نبردى از اين حقيقت پرده بر مىداشت، و با عبارات و كلمات مختلف آن را به ديگران مىرساند.
ارزش و جايگاه اين مسئله مهم آنگاه روشن مىشود كه ملاحظه مىكنيم خداى سبحان با سنجش الهى خويش تمام رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله خود را در كفّهاى از ترازو قرار مىدهد و مسئله امامت و ولايت على عليهالسلام را در كفّه ديگر قرار داده، و اعلام مىدارد در صورتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير اين مسئله مهم را به صورت رسمى و علنى در اجتماع باشكوه مسلمانان اعلام نكند، رسالت او بى ثمر باقىخواهد ماند !
البته پيشوايان معصوم عليهمالسلام نيز در طول دوران امامت خويش اهتمام ويژهاى به اين امر مهم و حياتى داشتند؛ به گونهاى كه در دوران غيبت نيز جرعهنوشان خمّ غدير رسالت مهمى را در اين باره به دوش داشته و نسل به نسل اين فرهنگ اصيل الهى را زنده و پابرجا نگاه داشته، و بدين وسيله با امامزمان خويش ارتباط معنوى برقرار مىكنند.
اما اوج اين مسئله آنگاه خواهد بود كه در عصر ظهور، امام مهدى عليهالسلام مردم را به طور عموم و فراگير به اين مسئله مهم فراخواهد خواند. امام باقر عليهالسلام در سخنى طولانى به بخشى از برنامههاى حياتى امام مهدى عليهالسلام در عصر ظهور مىپردازد و با تعبير بسيار لطيفى مىفرمايد:
وَ اللّهِ لَكَأنّى أنظُرُ إلَيهِ وَ قَد أسنَدَ ظَهرَهُ إلَى الحَجَرِ ثُمَّ يُنشِدُ اللّهَ حَقَّهُ ... . فَيَدعو الناسَ إلى كِتابِ اللّهِ وَ سُنَّةِ نَبيِّهِ عَلَيهِ وَ آلِهِ السَلامُ، وَ الوِلايَةِ لِعَلىِّ بنِ أبىطالِبٍ، وَ البَرائَةِ مِن عَدُوِّهِ(1):
گويى مىبينم او را كه به حجرالاسود تكيه داده و مردم را به حق خود سوگند مىدهد ... . او مردم را به سوى كتاب خدا و سنت پيامبرش صلىاللهعليهوآله و ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام و بيزارى از دشمنان او فرا مىخواند.
به راستى اگر مردم در همان فراخوانى غدير، ولايت و امامت را با جان و دل و از روى اختيار مىپذيرفتند، ديگر دوران غيبت شكل نمىگرفت و اين همه لكههاى ننگ در صفحه تاريخ در اثر جنايات سقيفهنشينان باقى نمىماند.
در اينجا سخنى هم با رهپويان غدير و منتظران ظهور آخرين نور غدير مىتوان داشت. غدير از همان زمان همچون چشمهاى در بيابان مىجوشد، و ما بايد براى رساندن پيام حياتبخش اين چشمه جوشان، چون رودهاى خروشان بخروشيم، و در ابلاغ آن به مردمان با تمام توان از دل و جان بكوشيم، و پيام آسمانى پيامبر رحمت صلىاللهعليهوآله را ابلاغ كنيم.
آن حضرت با تأكيد بسيار و نهايت اصرار فرمود: فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِبَ وَ الوالِدُ الوَلَدَ إلى يَومِ القيامَةِ(2): هان اى مردم ! اين پيام و اعلام م درباره ولايت على عليهالسلام را بايد هر كس حاضر است به آنكه غايب است و هر پدرى به فرزندش تا دامنه قيامت برساند.
آنگاه با شناخت به نخستين حجت الهى يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام تا آخرين حجّت الهى يعنى صاحبالزمان عليهالسلام، كمر همت به يارى آنان ببنديم، چرا كه غدير آغاز ظهور است و ظهور پايان غدير !
بيعت با ظهور همان بيعت با غدير است؛ كه منتظِر ظهور مىگويد:
اى آخرين يادگار غدير و اى امام مهربانىها ! در دوران دردناك هجران شما چشم دل ما به نور الهى شما روشن است. ما با همان نور غدير در پى ظهور خواهيم بود، و براى فرا رسيدن دوران شكوهمند ظهور تلاش خواهيم كرد. تا از چشمهساران زلال ولايت غدير و ظهور بهرهمند شويم.
عصر ظهور، تجليگاه غدير(1)
عصر ظهور افق بيكرانهاى است كه بشر از تصور آن عاجز است، و نزولِ رحمت است؛ آنگونه كه انسانيت تا كنون تجربه نكرده است، و كمالِ تعالى و رشد است؛ در گونهاى كه هنوز عقل بشريت به آنجا نرسيده است.
پس هر چه بگوييم دورنمايى از يك بهشت ناديده است كه فقط شنيدهايم و ايمان آوردهايم، و هر تصورى در ذهن بپروريم چشم اندازى از سرسبز آرزوهاست، كه تا محقق نشود لذت آن قابل احساس نخواهد بود.
اين ناشناخته ظهور، آن قدر شيرين است كه حتى يادِ آن كاممان را حلاوت مىبخشد. اما همچون جنينى در رحم مادر هستيم كه تا در كنار حجّت پروردگار زندگى نكنيم، حقيقت آن را در نخواهيم يافت. به خصوص آنكه سقيفه چنان زهر تلخى به همه چشانده و پردههاى تيره و تار ظلم را بر سراسر جهان آويخته، كه ديدن آن روز موعود از فراسوى روز حضورش بر چشمان غبار گرفته ما بسيار سخت است.
ما بر آنيم تا تصويرهاى زيباى روزگارِ ظهور را به نام غدير ترسيم كنيم، و كامهاى تلخ شده از نكبتِ سقيفه را با زنده كردن ياد روزهاى پرخاطره ظهور كه در پيش داريم معطر سازيم، و براى لحظاتى لذت ظهور و حضور را به ما بچشانيم.
1) . تجلّى غدير در عصر ظهور: ص 19 - 30.
آنچه بيان مىشود برگرفته از كلام خداوند و بشارتهاى معصومين عليهمالسلام است كه از آن روزهاى شيرين خبر دادهاند. با الهام از كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان عليهمالسلام، مىتوان نتايجى به دست آورد كه لطافت و خنكاى آن روزگار شيرينتر از عسل را به ما نشان دهد، و با آموختن تصورى صحيح از روزگار غديرىِ ظهور بيان مىشود.
به عنوان استقبال از اين دورنماى زيباى عصر ظهور كه غدير در آن تجلّى كرده، اين باغ سرسبز را مرور كرده، و با الهام از همه آن فكرهاى غدير دوست و منتظرِ ظهور، يك جمعبندى از آنها ارائه مىكنيم.
اين مقدمه در چهار قسمت اصلى با عناوين زير، ارتباط غدير با ظهور را دنبال مىنمايد:
غدير، از آغاز خلقت تا ظهور و تا قيامت
سقيفه، مانع غدير تا ايام ظهور
ظهور با پيام غدير
آثار غدير در ايام ظهور
عالَم با غدير آغاز شده و با غدير ادامه دارد و با غدير پايان مىيابد، كه همان محبت و ولايت محمد و آل محمد عليهمالسلام است، و بر همين اساس مهمترين رسالت پيامبران عليهمالسلام ابلاغ پيام غدير بوده است.
ما معتقديم غدير استمرار حلقه پيوند انسان با آفريدگار است كه از روز اول بدان نياز داشته و تا قيامت اين روند ادامه دارد. غدير انسان است. در واقع انسان رهروِ راه كمال است با «إهدِنا الصِراطَ المُستَقيمَ»(1)پاسخ به منجىگرايى بشريت و پاسخ به درخواست برنامه مدوّنِ الهى، كه در غدير تكميل شد و پيشواى هدايتگر آن در غدير معرفى گرديد.
1) . حمد / 6 .
پس جا دارد بگوييم:
غدير بهترين شيوه بهرهبردارى از جهان هستى را در اختيار بشر قرار مىدهد. غدير شاقول الهى افكار است كه در طول تاريخ تنها ميزان سنجش از طرف پروردگار بوده است.
بنا بر اين، مىتوان نتيجه گرفت كه توحيد از آغاز خلقت با آموزشِ فرستاده و نماينده خدا پايه گذارى شد، و ملائكه و انبياء عليهمالسلام هم توحيد را از چهارده معصوم عليهمالسلام آموختند، و اوج اين عظمت در غدير اعلام شد. پس جاد دارد بگوييم: كمال دين و نعمت و رضايت الهى كه انسان از آغاز خلقت در انتظارش بود با غدير اعلام شد.
داوند منّان سه تعبير درباره بعثت و غدير و ظهور در قرآن آورده، كه اين روند را به خوبى ترسيم مىنمايد: بعثت را منّت خود بر خلق شمرده و فرموده: «لَقَد مَنَّ اللّهُ عَلَى المُؤمِنينَ إذ بَعَثَ فيهِم رَسولاً»(1)، و غدير را كمال دين خود اعلام كرده و فرموده: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم»(2)، و ظهور را تابشِ نور الهى به حساب آورده و فرموده: «وَ أشرَقَتِ الأرضُ بِنورِ رَبِّها» .(3)
اين مسير از آغاز خلقت تا بعثت و از بعثت تا غدير، مسير خود را طى كرد تا به دوران بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد. در واقع غدير وصيتنامه اجرائى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه بايد بعد از آن حضرت عملى مىشد، و اوجب واجبات در روزگار فقدان نبى امامت بود، كه معناى دقيق جانشينى و خلافت به حساب مىآمد. يعنى در غدير مُبيِّن دين همانند مؤسّس آن معرفى شد كه مقام عصمت است. اكنون كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از دنيا رفته بايد اين روند تا قلّه خود پيش رود و اوج گيرد، و هيچ مانعى - حتى اگر سقيفه باشد -
نخواهد توانست مانع اين پايه گذارىِ خلقت شود.
اگر در زمانى موقت، فتنههاى سقيفه مغزها و افكار بشر را از راه راست بهشت منحرف كرد و امتحان الهى تحقق يافت، اما اراده پروردگار بر اجراى امر خود درباره غدير پشتوانهاى است كه در زمان ظهور خود را نشان خواهد داد؛ آنجا كه فرموده: «كَتَبَ اللّهُ لأغلِبَنَّ أنَا وَ رُسُلى» .(1)
اكنون بايد گفت: ظهور انتهاى تفصيلى صراط مستقيمِ غدير و تجلّى كاملِ تعالىِ بشر است. اسلام بدون غدير و غدير بدون ظهور متجلى نمىشود. آن كمالِ اعلام شده در دين و آن نعمتِ به اوج رسيده در ولايت و آن مُهرِ رضايت رب در غدير، جز با ظهور عملى نخواهد شد.
امام غدير در روز ظهور، پيشواى هدايتگرى است كه رسالت جهانىِ ختم نبوت را بر عهده دارد. آن برنامه مدون الهى در غدير به دست او پس از ظهور متجلى مىگردد. اوج پيوندِ انسان با آفريدگار در عصر ظهور است، كه: مَتى تَرانا وَ نَراكَ وَ أنتَ تَأُمُّ المَلأ.(2)و او است كه واسطه بودن بين خدا و خلق را به همه نشان مىدهد.
آن روز بهترين بهرهبردارى از جهان هستى به دست امامى آگاه از جزئيات جهانِ خلقت محقق مىشود. آن روز اوجب واجبات - كه امامت است - معناى عملى خود را نشان مىدهد. آن روز مردم مىفهمند كه دير زمانى است پاسخ به درخواست «إهدِنَا الصِراطَ المُستَقيمَ»(3)را دريافت كرده بودند، ولى بدان توجه نداشتند.
آن روز وصيتنامه غديرىِ پيامبر صلىاللهعليهوآله حقا مورد عمل قرار مىگيرد. آن روز تراز سنجش افكار، بىپرده درست را از نادرست تعيين خواهد كرد. آن روز توحيد و خداشناسى توسط امامِ غدير در گستردهترين بازار علم بر عقول جهانيان عرضه خواهد شد، و آن روز است كه بايد با خط طلا بر سينه آسمان نوشت: تجلىِ واقعى غدير تنها در عصر ظهور است.
برنامه الهى غدير كه به همه بشريت تقديم شد و هديه پروردگار به بندگانش بود، ضربه هولناكى را از سوى سقيفه تجربه كرد، كه بدبختى بلكه نگونبختىِ واقعى را براى انسانها به ارمغان آورد. با جمله «حَسبُنا كِتابُ اللّهِ»(1)كه به معناى كنار گذاشتن امامِ تعيين شده از سوى خداوند بود، طعم شيرينِ غدير در رسيدن به آرزوهاى بشر در كامشان تلخ شد.
سقيفه درهاى رحمتِ گشوده در غدير را بست، و درهاى جهنم را براى مسلمين و كل بشر باز كرد. با حاكميت جابرانه سقيفه، از يك سو امامانِ معصوم عليهمالسلام نتوانستند غديرِ از دست رفته را به كام زندگى مردم باز گردانند، و از سوى ديگر با كنار گذاشتن غدير در سقيفه بشر به سوى تفرقه پيش رفت.
در يك كلمه بايد گفت: غدير فصل تازهاى از دين بعد از رسالت بود كه در پرده ظلمت سقيفه پنهان شد، و با غصب حقِ غدير به دست سقيفه مردم به جاهليت باز گشتند !
از همين جاست كه جنايات سقيفه و ظلمى كه بر مردم روا داشته، اميد آنان را به ظهور چند برابر كرده است، و از همين جاست كه آغاز ظهور با نابود كردن ضد غدير و طرفدارانش خواهد بود. ظهور مأيوس كردن دشمنان از نابودىِ دين است، همانگونه كه غدير دشمنان را مأيوس كرد.
واقعيت آن است كه مردم چارهاى جز بازگشت به سوى غدير ندارند، و ظهور براى همين هدف است. مردم به خاطر قطع ارتباط با امام غدير، به انواع گناهان آلوده شدند، و گناهان را با فقر و سختىها تاوان دادند، كه باعث همه اينها سقيفه بود. براى جبران غديرِ از دست رفته به دستِ سقيفه، بايد دستِ بيعت با وارثِ غدير داد و خود را براى عصر ظهور آماده كرد.
1) . الامالى مفيد : ص 36.
با حذف سقيفه، راه براى آرزوهاى بشريت و نزول رحمتِ الهى و حضور امامان معصوم عليهمالسلام و ريشه كن شدن تفرقه باز مىشود. در ظهور ريشه ظلم و ظالم كنده مىشود، و بدون شك ظالمتر از غاصبين ولايت وجود ندارد. آن روز غدير از پشت پرده سقيفه بيرون مىآيد و مردم از جاهليت نجات مىيابند.
بنا بر اين، جا دارد با صداى بلند اعلام كنيم: حق غدير كه به دست سقيفه نابود شد، جز با ظهور امام غدير اعاده نمىگردد، و آتش سقيفه بر سر غدير جز با آب عدالت مهدوى خاموش نمىشود.
امام زمان عليهالسلام با پيام غدير بپا مىخيزد و با پيام غدير حركت مىنمايد و با پيام غدير به پايان مىرساند. دو آيه تبليغ و اكمال در اين آيه به ظهور مىرسد كه: «لَيَستَخلِفَنَّهُم فِى الأرضِ» .(1)اين مفهوم بر همه روشن مىشود كه بعثت علتِ مُحدِثه اسلام و غدير علت مُبقيه اسلام، و ظهور مُجدِّد و احياكننده اسلام است. از همين جا معلوم مىگردد كه دستور ابلاغ غدير تا قيامت، به معناى بقاء و ادامه راه انبيا عليهمالسلام تا روز ظهور و بعد از آن تا قيامت است.
در عصر ظهور معلوم خواهد شد كه مردم چقدر نياز به غدير داشتند و چه چيزى را پشت پا انداختند؛ هم تكليف غدير با انسانها و هم تكليف انسانها با غدير در آن روز روشن خواهد شد، و امامزمان عليهالسلام مردم را متوجه فراموشى و از دست دادن غدير مىنمايد.
همه اينها از آنجاست كه در غدير وعده ظهور داده شده، و وعدههاى روز ظهور هم اعلام شده، كه تحقق آن حتمى خواهد بود. سيماى موعود در بيست فراز از خطبه غدير ترسيم شده، كه در عصر ظهور تحقق خواهد يافت. در غدير دو حكومت با يك محور طراحى شد: علوى و مهدوى. مردم قدر اولى را ندانستند، اما دومى را با
1) . نور / 55 .
زمينههايى كه غدير براى پىريزى حكومت واحد جهانى بر اساس عدالت به دست حضرت مهدى عليهالسلام آماده كرده درك خواهند كرد.
چه به جاست كه بگوييم: غدير از زمان وقوع تا ظهور به صورت گفتمان بوده، و در زمان ظهور گذشته از گفتمان به صورت اجرايى و عملى تحقق مىيابد.
روزگار ظهور ميعادگاه منتظران غدير است، كه قرنها به دست سقيفه در خاك سياه نشسته و چشم به دوردستهاى ظهور دوختهاند. حتى آنان كه رفتهاند زنده مىشوند و باز مىگردند، تا از شهد شيرين غدير با حضور صاحب آن لذت ببرند و اين حق آنهاست.
آنچه اين انتظار را به اشتياق رسانده، آن است كه هيچ كس جز دورنمايى از عصر ظهورِ غدير نشنيده است، و شنيدن كى بود مانند ديدن و زيستن در سايهسارِ امام غدير ؟ !
اما اينكه در عصر ظهور چگونه غدير تجلى خواهد كرد ؟ بايد به ياد آوريم كه غدير همان برنامه مدوّن الهى براى سعادت همه بشر بود، كه ركن آن اطاعت و پيروى از امام معصوم عليهالسلام قرار داده شد. بنا بر اين، سعادت بشر را با نگاهى عام و نگاهى خاص مىتوان نگريست.
در نگاه عام، همه جهاتى كه براى نجات و سعادت همه ملتها از همه رنگ و نژاد و زبان و در هر زمان و مكانى لازم است، در غدير نهفته و در عصر ظهور تجلّى تمام عيار مىيابد. در تبيين اين سعادتمندى، دلنوشتهها و ناگفتههاى بسيارى را مىتوان بر زبان آورد:
يك. اگر بگوييم حيات مادى و معنوى بشر تأمين خواهد شد، گزاف نگفتهايم.
دو. اگر بگوييم بشر در تعالى و رشد به اوج مىرسد و نهايت قابليتهاى خود را نشان مىدهد، درست گفتهايم.
سه. اگر بگوييم بشر صراط مستقيم را پيدا مىكند و از آن به سوى اهداف الهى حركت مىكند و از هر انحرافى مصون خواهد بود، به جا گفتهايم.
چهار. اگر تعبير كنيم كه اسلام - كه اساس همه اديان الهى است - در كاملترين صورت خود متجلى خواهد شد، بيراهه نرفتهايم.
پنج. اگر ادعا كنيم كه شر و ظلم و فتنه در همه گونههاى آن رنگ مىبازد، و قبل از بهشتِ آخرت در اين دنيا بهشت برقرار مىشود، و همه موجودات با امنيت تمام عيار زندگى مىكنند، عين حقيقت را بر زبان آوردهايم.
شش. اگر بگوييم عصر ظهور روزگارى است كه خداوند از بندگانش راضى مىشود و اين رضايت نهايت مطلوب از بشر است، ادعاى درستى است.
هفت. اگر ادعا كنيم امام غدير در عصر ظهور بهترين شيوه بهرهبردارى از جهان هستى را به همه نشان خواهد داد، درست گفتهايم.
هشت. اگر بگوييم با زعامت امام معصوم عليهالسلام نورانيت زمين را فرا مىگيرد، و جهان نور باران مىشود، و همه موجودات به اين نورانيّت افتخار خواهند كرد، سخن درستى است.
و اما در نگاه خاص به سعادتمندى بشر در عصر ظهور، در جستجوى دو مسئله خواهيم بود: يكى ابعاد گسترده سعادت بشر، و ديگرى كارهاى خاصى كه براى سعادت بشر تحقق مىيابد.
اما ابعاد گسترده سعادتمندى بشر كه آميختهاى از ابعاد فكرى و جسمانى و ابعاد دنيايى و آخرتى انسان است، در جهات بسيارى قابل شمارش است، كه مواردى از آنها را بر مى شماريم:
برقرارى عدالت از همه زاويههاى مؤثر در حيات مادى و معنوى بشر، يكى از
ثمرات تجلى غدير در عصر ظهور است. شكى نيست كه بايد مسئله ريشهكن كردن ظلم را مقدمهاى براى تثبيت عدالت در نظر گرفت، و بلكه اولين گام جدّى در اين راه است.
در يك نگاه، تحقق جهان شمولى عدلِ غدير در عصر ظهور خواهد بود، كه طعم آن را همه انسانها و حتى حيوانات و گياهان، بلكه همه موجودات خواهند چشيد.
از سوى ديگر، نظم عمومى جهان و طبعا وحدت معقول اقشار مختلف مردم در ابعاد مختلف بر محور اوامر الهى و بر اساس دستورات ولىاللّه الاعظم و برادرى و محبتِ حاكم بين مردم است، كه همه اينها نتيجه عدالت واقعى خواهد بود.
تجلى ارزشهاى اخلاقى و انسانى و عمل به انصاف و مروت، ابعاد ديگرى است كه در سايه عدل خود را نشان خواهد داد. با عدالت علوى در عصر مهدوى ترس مردم از يكديگر رخت بر مىبندد و فقط ترس از خدا مىماند.
رشد عقلها و بالا رفتن سطح فكرها و درك و فهم بالاى مردم از مسائل مختلف، يكى ديگر از اثرات تجلى غدير در عصر ظهور خواهد بود؛ به گونهاى كه عقول قابليت درك غدير را پيدا كنند و لياقت درك غدير را در خود بيابند، تا بتوانند لذت حضور در پيشگاه امام غدير را احساس نمايند.
نجات از جاهليت در انواع آن و هدايت به راه درست در سايه علم صحيح و رسيدن به صراط مستقيم با يقين و اطمينان قلبى، همه از ره آوردهاى عصر ظهور و تجلّى تمام نماى غدير در آن است. در همين زمينه، مسئله رشد علوم و دست يافتن سريع به سخن حق در هر موضوعى و قرار گرفتن پايههاى فكرى صحيح در هر زمينهاى، راه ميان برى است كه سعادتمندى بشر را با سرعت يك بر هزار به نتيجه مىرساند.
«إنَّ الدينَ عِندَ اللّهِ الإسلامُ»(1)، «وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دينا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ» .(2)
شايد بتوان ادعا كرد سرآمد همه آرزوها و پيشگويىهايى كه در عصر ظهور تحقق مىيابد و حقيقت غدير نيز همان است، چيزى جز حاكميت دينِ الهى به دست امام الهى نباشد. از روز آغاز حضور انسان در زمين، حسرت اين آرزوى زيبا و آرمانى بر دلها مانده، تا عصر مهدوى كه وعده پروردگار تحقق يابد و همه زمين يكپارچه غدير شود.
زدودن شبهات از يك سو و بر طرف كردن پيرايهها از دين الهى از سوى ديگر، اولين گامهايى است كه دين خالص را به همه نشان خواهد داد، و اين جز به دست مقام عصمت نمىتواند تحقق پذيرد.
چنين اقدامى آنگاه عملى خواهد شد كه دشمنان دين همگى ذليل شوند و قدرت سخن و خودنمايى نداشته باشند، و بساط نفاق برچيده شود و اهل حق غالب باشند، و مردم خضوع در برابر فرامين الهى و نماينده خداوند را پذيرفته باشند و نياز مردم به دين الهى برايشان روشن باشد.
آن روز است كه با حاكميت دين در جاى جاى زندگى مردم و در اجتماعى كه بر آنان حاكم است و در آن زندگى مىكنند، توحيد و يكتاپرستى در معناى صحيح آن و حقايق ايمان در ابعاد گستردهاش و معارف دين در فصول مختلفش مطرح خواهد شد. آن روز است كه با حضور دينِ بر مبناى غدير زمينه گناهان برچيده مىشود و نفوذ شيطان قطع مىگردد، و معناى وسيع دين براى همه معلوم مىشود و انسانها لذت ديندارى را مىچشند.
غدير و اعتقاد به حضرت مهدى عليهالسلام(1)
پيداست كه با حضور منافقان و مسلمانان ضعيف العقيده، جنبه عملى امامت غدير به آسانى قابل تحقق نيست. لذا در غدير - يعنى روزى كه اصل امامت مطرح شد - اين پيشبينى به صراحت اعلام شد تا يك مسلمان پس از اعتقاد به امامت، بداند كه اين اعتقاد - طبق وعده خداوند - روزى محقق خواهد شد اگر چه آن روز دير باشد؛ و آن روزى است كه حضرت مهدى عليهالسلام ظهور كند. اين مسئله دو جهت مهم اعتقادى را تأمين مىكند:
اول. اعتقاد يك مؤمن بر مبنايى استوار و ريشهدار قرار دارد، و محقق نشدن اعتقاد او در اجتماع و در ظاهر ضررى به اصل آن نمىزند. قلب او مطمئن است كه مىتواند پاسخگوى عقيدهاى باشد كه در دل دارد و طبق آن در محدودهاى كه امكان دارد عمل مىكند.
دوم. با انتظار تحقق عينى اين اعتقاد و وقوع آن در زمان ظهور حضرت مهدى عليهالسلام، مقايسهاى روشن بين عقيده خود و ديگران خواهد يافت و لذت آن را چند برابر خواهد چشيد.
غدير روز وعده به حضرت مهدى عليهالسلام(2)
عناوين بر گرفته از آيات غدير در معرفى فرهنگ غدير در ماجرا و خطبه غدير و كلمات معصومين عليهمالسلام، 22 عنوان است كه به ترتيب از كليات آغاز مىشود و با در نظر گرفتن مراحل وقوع ماجراى غدير به دنبال يكديگر اتفاق افتاده است. يكى از آنها «روز وعده مهدى عليهالسلام» است:
غدير آن روزِ تاريخى بود كه مردم از بلنداى قرنها وعده مهدى صاحبالزمان عليهالسلام را از دو لب مبارك مبلغ اعظم غدير گرفتند، كه منتقم همه ظالمين قبل از روز قيامت
خواهد آمد؛ و اين وعده را در متن قرآن نشان دادند كه «وَ إِنْ مِنْ قَرْيَةٍ إِلا نَحْنُ مُهْلِكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيامَةِ»(1)، و به همه اعلام گرديد كه اين منتقم مهدى آلمحمد عليهمالسلام است.
مهدويت نتيجه غدير(2)
به تصريح قرآن كريم در آيه اكمال و تبليغ و آيات ديگر، و نيز احاديث نبوى مثل حديث غدير و احاديث ديگر، و فرموده امام على بن ابىطالب عليهالسلام در خطبه غديريه خضرت در خلافت ظاهرى خود و موارد ديگر - كه به شهادت علماى اهلسنت براى هر مسلمانى از هر مذهبى كه باشد حجت است - ، دين اسلام بدون جهت داشتن نسبت به چگونگى حكومت كامل نيست. و به تعبير شيعه: امامشناسى (معرفة الامام) نيز جزو اصول دين است. و اين راقىترين فلسفه است كه در دينى مسئله رهبرى و حكومت و معرفت اين مقام و صلاحيت و شرط كردن عدالت در آن جزو اصول دين باشد.
بنا بر اين، روشن است كه غدير و عيد غدير اسلامى است، نه صرفا شيعى. زيرا روزى كه به جز اهميت قرآنى آن و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره آن و محتواى حيوى آن، على بن ابىطالب عليهالسلام نيز اينگونه به ياد كرد اهميتش بپردازد و آن را عيدى بزرگ و سترگ بخواند، جز يك روز عظيم و يك عيد اسلامى چه مىتواند باشد ؟
پس اگر در اثر تداوم سوء ترتبيت و تعليم در دوران گذشته و روزگاران خلافت اموى و عباسى و ديگر سلاطين دور از حق و عالمان متعصب و هم غفلت امروزين متفكران مسلمان، اكنون نيز اين روز حياتى در بسيارى از جوامع اسلامى به دست فراموشى سپرده شده است ! اين از نظر مبادى اسلام يك گناه بزرگ اجتماعى است، و هم از بين بردن يكى از چهار اصل اساسى اسلام است؛ يعنى توحيد، نبوت، امامت و معاد.
از اين رو بايد جامعه اسلامى با زنده كردن خاطرات اين روز و تفهيم محتواى آن به فرزندان سرزمينهاى اسلام كفاره اين گناه را بپردازد، و محققان و مؤلفان و شاعران و نويسندگان مسلمان، با نشر تعليم نهفته در آن و حساسيت نشان دادن نسبت به آن تعليم، يكى از بزرگترين آرمانهاى انسانى اسلام را احيا كنند.
آرى، پوشاندن يا پوشيده ماندن غدير، پوشاندن يا پوشيده ماندن يكى از روشنترين روزهاى انسان، و نسيانِ يكى از پاكترين و عظيمترين و درخشندهترين سنتهاى پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله است. و به ديگر سخن: رد كردن عظيمترين فرياد و بلكه فرياد نهايى و ابدى وحى است به حلقوم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله، و دست رد در برابر آن فراز كردن است. تبلور جوهر نهايى در جامعه اسلام غدير است، و پايان فريادهاى وحى خداى غدير.
چون پيامبر ما صلىاللهعليهوآله خاتم پيامبران است بايد گفت: آخرين حكم آسمان روز غدير است؛ يعنى ارشاد ابديت در مسير حيات انسانى، امامت على بن ابىطالب عليهالسلام است، و امامت اولاد او به عنوان معلمان علم يقين و مجريان احكام و حدود خدايى تا دامنه قيامت.
در واقع، آنچه از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله درباره حضرت مهدى عليهالسلام و خروج موعود نيز روايت شده و خاطرهاى را كه مسلمين درباره آينده جهان و استقرار دولت مهدى - يعنى پراكندن حق در هر كائن و آكندن گيتى از عدل - دارند، همان تأسيس «مدينه غدير» است، كه در تشكيل دادن آن براى هر نسل و در هر نسل بكوشند. آن كه مهدى عليهالسلام تأسيس مىكند، تكلف دينى خود آن امام است در روزگار ظهور خود و در ظرف زمانى آن تكليف، و خواهد كرد، كه «إنَّ اللّهَ غالِبٌ عَلى أمرِهِ» .(1)در حقيقت «بعثت، غدير، عاشورا، مهدى» چهار جهت اصلى خانه اسلام است كه به روزگار «مهدى» سراسر جهان خواهد بود: «إنَّ الأرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصالِحونَ» .(2)
نگاهى گذرا به سه رخداد: بعثت، غدير، عصر ظهور(1)
يكى از معارف غدير، مشتركات و رابطه آن با رخدادهاى اسلام و تشيع است:
بعثت در هنگامهاى رخ مىنمايد كه انسانها شتابان و با سرعت هر چه بيشتر بيراهههاى جهل و نادانى را مىپيمايند، و در مقابل خدايان ساخته شده از سنگ و چوب سجده مىكنند، و از قتلها و غارتها و بيدادگرىها با افتخار ياد مىنمايند.
زمانى كه دختران خويش را زنده در گور مىنهند و عواطف بشرى در سطح اجتماع در پايينترين مراحل است.
غدير خم و عظمت آن هنگامى ملموستر خواهد بود كه بدانيم دشمنان نبوت و امامت از سالها قبل دلخوش بودند كه رسول خاتم صلىاللهعليهوآله را فرزند پسرى نيست و تلاش وى پس از رحلت از اين جهان مادى ناتمام خواهد ماند. جالب اينكه اين پندار موهوم را تنها در دل نهان نداشتند و بر زبان آوردند ! تا آنجا كه خالق هستى بخش پيامبر عزيز خويش را چنين تسلّى داد و تأييد نمود: «إنّا أعطَيناكَ الكَوثَرَ . فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انحَر . إنَّ شانِئَكَ هُوَ الأبتَرُ» .(2)
در دوران آغازين بعثت يگانه بىهمتا در ترسيم آن روزگاران فرمود: «وَ إذ يَمكُرُ بِكَ الَذينَ كَفَروا لِيُثبِتوكَ أو يَقتُلوكَ أو يُخرِجوكَ ... » .(3)
در زلال جارى غدير، استمرار نبوت سيدالانبياء صلىاللهعليهوآله با امامت سيدالاوصياء عليهالسلام تحقق يافت، و دين مبين به كمال رسيد و نعمت الهى بر بشريت تمام يافت، كه: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا» .(4)
ظهور موعود در زمانى است كه مردمان از ظلم و جور به ستوه آمده، و همگى يك دل و يك زبان مصلح هستى را از خداى خويش مىطلبند. در آن هنگام است كه از كنار خانه كعبه مولايمان مردمان را به خدا دعوت نمايد، و گلبانگ «أنَا بَقيَّةُ اللّهِ» از بيتاللّه به گوش جهانيان رسد و مشام جان همگان را نوازش دهد، و با برافراشتن پرچم فتح و پيروزى قسط و عدل را در سراسر گيتى حاكم سازد.
كتابشناسى امامزمان عليهالسلام و غدير(1)
526 . چهارده قرن با غدير: ص 153 - 157.
موضوع مهدويت و امامزمان عليهالسلام از پربارترين مباحث تشيع بلكه اسلام است، و به همين خاطر در جاى جاى مباحث دينى مطرح است. با در نظر گرفتن اين ارتباط عميق، در مبحث غدير و كتابهاى مستقل غدير، چندين كتاب مستقل در مورد رابطه غدير با امامزمان عليهالسلام تأليف شده كه معرفى مىگردد:
1 - آخرين خورشيد، مهدى وحيدى صدر، فارسى، چاپى، محمد و آلمحمد عليهمالسلام، نداى غدير، اول، 1393 ش، خشتى، 12 ص. در اين كتاب در هر صفحه جملهاى از خطبه غدير با مضمون امامزمان عليهالسلام آورده شده، و ذيل آن اشعار كودكانه در مورد آن جمله همراه با تصاوير و رنگآميزى آمده است.
2 - از غدير تا ظهور، ابوالفضل سبزى، فارسى، چاپى، شبنم باران، قم، اول، 1401 ش، رقعى، 237 ص. در اين كتاب طى 5 فصل رابطه غدير و امامزمان عليهالسلام را بيان كرده است: 1. از غدير تا ظهور 2. ماه ولايت و احياى غدير و امر امامزمان عليهالسلام 3. متن خطبه غدير همراه با ترجمه 4. امامزمان عليهالسلام و غدير 5 . غديريه.
3 - امام مهدى عليهالسلام و منتظران از زبان خطابه غدير، اميرمحمد داودىپور، محمدتقى اختيارى، تورج شجاعى، فارسى، چاپى، امام رئوف عليهالسلام، تهران، اول، 1395 ش، بياضى، 16 ص، سايت كتابخانه ملى ايران. سايت خانه كتاب.
1) . غدير در آئينه كتاب. غدير در قرآن: ج 3 ص 179 - 290، 507 -
4 - تجلى اهداف غدير در عصر ظهور، علىاصغر رضوانى، فارسى، چاپى، صبح اميد ياران، قم، اول، 1391 ش، رقعى، 128 ص. اين كتاب در 2 فصل آمده است: در فصل اول همه تعاليم اسلامى و مفاهيم اصيل تشيع را نتيجه غدير دانسته، و بر محور غدير به توضيح آنها پرداخته است. همچنين اشاره به فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام و امامت و خلافت نموده است. در فصل دوم مسئله مهدويت را به عنوان اجراى اهداف غدير مطرح كرده، و در آخر به رجعت اشاره كرده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است: فصل 1: غدير پيامبر صلىاللهعليهوآله و آگاهى از آينده امت، فصل 2: مهدويت: تجلى اهداف غدير در عصر ظهور.
5 - تجلى غدير در عصر ظهور، سيد محمود بحرالعلوم ميردامادى، فارسى، چاپى، مؤسسه فرهنگى بهار، 14 ص.
6 - تجلى غدير در عصر ظهور، جمعى از محققين غديرستان كوثر النبى صلىاللهعليهوآله، اصفهان، فارسى، چاپى، دليل ما، قم، اول، 1392 ش، وزيرى، 336 ص. در اين كتاب رابطه غدير با عصر ظهور و مشتركات اين دو توسط تعدادى از مؤلفين برجسته و طى چند مقاله مورد بحث و بررسى قرار گرفته، كه اين مقالات برگزيده مقالاتى است كه طى سه سال توسط غديرستان در موضوع مهدويت برگزار شده است. اين اثر كتابى بديع و جامع و كامل و حاوى نكات ارزشمندى است، كه توسط مركز تخصصى غديرستان كوثر النبى صلىاللهعليهوآله جمع آورى و تدوين شده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است:
مقدمه، مقاله اول: عصر ظهور تجليگاه غدير: مركز غديرستان كوثر نبى صلىاللهعليهوآله، مقاله
دوم: زمينههاى بحث تجلى غدير در عصر ظهور: محمدباقر انصارى، مقاله سوم: ظهور، پاسخ به فطرت غديرى انسانها: سيد محمود ميردامادى بحرالعلوم، مقاله چهارم: ظهور براى احياى غدير: محمدصادق اميدوارى خراسانى، مقاله پنجم: غدير حلقه اتصال بعثت رسول صلىاللهعليهوآله و ظهور موعود: مهدى باقرى سيانى، مقاله ششم: زمينهسازى غدير براى عصر ظهور: علىاكبر مهدىپور، مقاله هفتم: ظهور، روز قابليت انسان براى غدير: حامد نواب، مقاله هشتم: اهداف و موانع تجلى غدير در عصر ظهور: علىاصغر رضوانى، مقاله نهم: ظهور يعنى اعاده حق غدير: محمدحسين
رحيميان، مقاله دهم: ظهور تجلى اهداف خلقت با تحقق غدير: محمدحسين يوسفى، مقاله يازدهم: ظهور تجلى غلبه حق غدير بر باطلها: على نظرى منفرد، مقاله دوازدهم: تجلى امامت الهى غدير در عصر ظهور: اصغر منتظر القائم عليهالسلام، مقاله سيزدهم: تجلى عدالت غدير در عصر ظهور: حسين تهرانى، مقاله چهاردهم: تجلى علم و هدايت غدير در عصر ظهور: محمدمهدى خليلى، مقاله پانزدهم: تجلى نظم و وحدت الهى در عصر ظهور: محمدرضا شريفى، مقاله شانزدهم: تجلى عدالت علوى در حكومت مهدوى: محمد مجتهدى، مقاله هفدهم: تجلى عبوديت انسان بر اساس غدير در ظهور: محمدرضا فريدونى، مقاله هيجدهم: انتقام كربلاى غدير در عصر ظهور: مجيد مسعودى، مقاله نوزدهم: ريشهكن شدن مظلوميت غدير در عصر ظهور: محمدحسين طغيانى.
7 - تجلى مهدويت در غدير، رضاعلى عزيزى، فارسى، چاپى، ستاد مردمى مهدويت خراسان رضوى، مشهد، 1389 ش، جيبى، 17 ص. در اين كتاب فرازهايى از خطبه غدير كه با امامزمان عليهالسلام مرتبط است، همراه با ترجمه و بيان پيامها به طور مختصر آمده است.
8 - حضرت مهدى عليهالسلام آخرين وارث غدير، محمدرضا شريفى، فارسى، خطى، غديرستان كوثر نبى صلىاللهعليهوآله، اصفهان، 1441 ق، نيمرحلى، 641 ص. در اين كتاب رابطه غدير و امامزمان عليهالسلام بيان شده، و در واقع مجموعهاى از كتب و مقالات در اين باره است كه يك جا جمع آورى شده است. در اين اثر ابتدا مختصرى در مورد ولادت و القاب حضرت مهدى عليهالسلام، كتاب «عصر ظهور تجليگاه غدير» آمده است. سپس مقالههايى كه در محفل «غدير و ظهور» طرح شده آمده؛ كه 19 مقاله از مؤلفين و محققين متعدد است. پس از آن بعضى آيات در مورد امامزمان عليهالسلام، اوصاف حضرت، روايات در مورد حضرت، بخش هايى از زندگى حضرت، حكومت و زمان حضرت، و بعضى ديگر از جوانب حضرت مهدى عليهالسلام آمده است. اين كتاب به صورت ديجيتالى در اينترنت موجود است.
9 - غدير در عصر ظهور، محمدحسين رحيميان، فارسى، چاپى، چاپ اول تا سوم: روضة العباس عليهالسلام، قم، 1390 - 1393 ش، رقعى، 95 ص. در اين كتاب رابطه غدير و عصر ظهور بيان شده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است: فصل 1: چشمهسار زلال غدير، فصل 2: جلوههايى از غدير در عصر ظهور، فصل 3: غدير ظهور و منتظران.
10 - غدير روز تجديد بيعت با امام زمان عليهالسلام، محمدباقر فقيه ايمانى (م 1370 ش) ، تنظيم و تحقيق: سيد محمد موحد ابطحى، على شريف، فارسى، چاپى، چاپ هفتم: عطر عترت، قم، 1429 ق، رقعى، 80 ص. در اين كتاب طى 3 بخش مطالبى در مورد واقعه غدير و قضاياى قبل و بعد آن، برخى از فضائل روز غدير و نيز اعمال غدير آمده، و از جمله در بخشى مفصل در مورد بيعت با امامزمان عليهالسلام در روز غدير سخن گفته است. اين كتاب به شكل صوتى نيز در يك لوح فشرده تنظيم و با همين نام عرضه شده است.
11 - غدير و امامزمان عليهالسلام، ابوالفضل سبزى، فارسى، چاپى، شبنم باران، قم، سوم، 1404 ش، جيبى، 147 ص. در اين كتاب پس از مقدمه، خطبه غدير همراه با ترجمه و پاورقىهايى در توضيح ارتباط فرازهاى خطبه غدير با امامزمان عليهالسلام آمده است.
12 - غدير و مهدويت، محمدرضا شريفى، فارسى، خطى. اين كتاب شرح موضوعى فراز مهدويت از خطبه غدير است، با اين تكميل كه در غدير بايد به مفصل به مهدويت پرداخته شود، و اينكه اگر مهدويت را در غدير نبينيم غدير ابتر خواهد ماند، و اگر در مهدويت غدير را لحاظ نكنيم بحث مهدوى بىريشه خواهد بود.
13 - فرازى از خطبه شريف غدير درباره حضرت ولى عصر عليهالسلام، غلامرضا حاتمى، فارسى، چاپى، چاپ اول و دوم: الماس شرق، مشهد، 1388 و 1389 ش، جيبى، 32 ص. در اين كتاب فرازى از خطبه غدير كه مرتبط با امامزمان عليهالسلام هست همراه با ترجمه فارسى آمده و در ادامه و به عنوان تأييد و مستندسازى آن فراز روايات و دعا و داستان آورده شده است.
14 - قائم مهدى عليهالسلام در خطبه غدير، عمران عليزاده، فارسى، چاپى، ناشر: مؤلف، تبريز، اول، 1386 ش، جيبى، 40 ص.
15 - كعبه در پيام آفتاب، سيد حسين حسينى، فارسى، چاپى، چاپ اول تا سوم: منير، تهران، 1391 - 1395 ش، بياضى، 246 ص. در اين كتاب طى 12 بخش فرازهايى از خطبه غدير كه مربوط به امامزمان عليهالسلام است، همراه با توضيحات و مستندسازى آمده است. عناوين اين كتاب از اين قرار است:
مرواريد 1: موعود خاندان نور، مرواريد 2: روشنگر آئين رستگارى، مرواريد 3: كانون بخش انديشهها، مرواريد 4: ياور آئين حنيف: نور الهى چيست ؟ مرواريد 5 : ژرفترين دريا: حقيقت عظمت خداوند، علم غيب، علم و قدرت ائمه عليهمالسلام، مرواريد 6 : نيكوى برگزيده، مرواريد 7: وارث نور علم امام مبين، مرواريد 8 : تحكيم بخش آيات بارى، مرواريد 9: باليدهترين رهنما، مرواريد 10: اختياردار جهان و جهانيان، مرواريد 11: بشارت نور، مرواريد 12: امانتدار آشكار و نهان.
16 - مدرسه غدير با پيوندهاى مهدوى، قنبرعلى آلبويه، فارسى، چاپى، طوباى محبت، قم، اول، 1399 ش، رقعى، 72 ص. در اين كتاب مناسبتهاى ايام غديريه همراه با پيوندهاى مهدوى آمده است.
17 - موعود غدير، اصغر صادقى، فارسى، چاپى، چاپ چهارم تا هشتم: آفاق، تهران، 1381 - 1390 ش، رقعى، 88 ص. در اين كتاب 5 بخش آمده است: 1. جايگاه ارزشى حديث غدير 2. خطبه غدير در يك نگاه 3. همپاى نور 4. سيماى حضرت مهدى عليهالسلام به روايت غدير 5 . تا كِى انتظار. در طى اين بخشها گذرى كوتاه بر خطبه غدير و مسئله ولايت و سپس معرفى امامزمان عليهالسلام در خطبه غدير و شواهد ديگر، و در پايان درد دلى از زمان غيبت آمده است.
18 - مهدويت در خطبه غدير، سميه حسين جواد، فارسى، خطى، 194 ص. در اين كتاب آنچه در خطبه غدير درباره امامزمان عليهالسلام آمده را شرح و توضيح داده است. اين كتاب پاياننامه مدرسه علميه عقيله بنىهاشم عليهاالسلام به سال 1386 ش است.
19 - نداى ولايت و مهدويت، ش 3، حسين احمدى، فارسى، چاپى، مسجد مقدس جمكران، قم، اول، 1387 ش، رقعى، 93 ص. در اين كتاب چهار سخنرانى در مورد غدير و امامت كه در همايش «غدير، مهدويت، پايان تاريخ (آغازى نو) » ايراد شده به رشته تحرير در آمده است.
20 - ياد امام عصر عليهالسلام در عيد غدير خم، محمدرضا رحيميان، فارسى، چاپى، چاپ اول تا هفتم: الماس، قم، 1385 - 1388 ش، جيبى، 64 ص. در اين كتاب مطالبى در مورد غدير آمده است: ضرورت شناخت غدير، شناخت واقعى صاحب غدير تنها در دوران ظهور ميسر است، فرازى از خطبه غدير، معرفى امامعصر عليهالسلام در صحراى غدير، حضرت تنها وارث غدير، اعمال غدير، دعاى روز غدير، دعا براى فرج در غدير، طلب يارى از حضرت در غدير، غيبت وارث غدير، تجديد اندوه آلمحمد عليهمالسلام در روز غدير.
ائمه اثنىعشر عليهمالسلام از مبانى خطبه غدير(1)
در مسائلى كه به نوعى با ولايت مرتبط است و در دو بُعد اعتقاد و عمل جلوه مىكند، در خطبه غدير مبانى مستحكمى ارائه شده كه يكى از آنها پاسخگويى امام عليهالسلام به نيازهاى علمى بشر است. در اين باره از دو جهت مهم ياد شده است: يكى كيفيت و ارزش علم ايشان، و ديگرى نتيجه وسعت علم ايشان.
همچنين در مورد بيان ضوابط كلى درباره حلال و حرام دو ضابطه كلى مطرح شده است: درباره احكامى كه تا آن روز بيان شده بود حضرت اعلام كرد كه هرگز از آنها برنمىگردد و هيچ تغييرى در آنها ايجاد نخواهد شد، و درباره احكام باقيمانده مردم را به على و يازده امام عليهمالسلام بعد از او تا روز قيامت ارجاع داد.
و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره امر به معروف و تبليغ دو جهت مهم را يادآور شد: يكى اينكه مصدر و مرجع براى شناخت معروفها و منكرها امامان معصوم عليهمالسلام هستند،
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 68 .
و ديگر اينكه آموختن و به خاطر سپردن و تغيير ندادن شرط ابلاغ است. وسعتِ دائره تبليغ را نيز تا آنجا اعلام كرد كه هر كس اطلاع پيدا كرد بايد ديگرى را متذكر شود.
در اين باره براى پدران نسبت به فرزندان و فاميل نسبت به يكديگر وظيفه خاصى تعيين كردند. سپس به طور عام اعلام كردند كه حاضران براى غايبان و دور و نزديك بايد در راه تبليغ انجام وظيفه كنند.
همچنين نكات مهمى درباره نماز و زكات و حج بيان داشتند، كه در اين باره ضمن تأكيد بر اين اركان مهم دين، هر سؤالى درباره آنها را به امامان بعد از خود ارجاع دادند.
ولايت دوازده امام عليهمالسلام در آيات قرآن(1)
در غدير منافقين سؤالى مطرح كردند كه نشان مىداد هدف آن قرار دادن آياتى از قرآن در برابر آيات غدير است ! آنان سه آيه «اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِى الأَمْرِ مِنْكُمْ»(2)و «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»(3)و «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لا الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً»(4)را مطرح كردند.
هر سه آيه ظاهرى كلى داشت و سه كلمه «اولى الامر» در آيه اول و «زكات در حال ركوع» در آيه دوم و «مؤمنين» در آيه سوم قابليت انطباق بر مصاديق مختلفى داشت. اما پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره هر سه آيه بارها فرموده بود كه منظور از اين موارد فقط على بن ابىطالب عليهالسلام است.
اكنون منافقين با پيش كشيدن اين سه آيه، تفسير هميشگى پيامبر صلىاللهعليهوآله را درباره آنها زير سؤال بردند و گفتند: آيا اين سه آيه مخصوص على عليهالسلام است ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرصت را بسيار مناسب براى بستن راه هر شبههاى ديد و با سؤال كنندگان وارد گفتگو شد تا با ذكر تفصيلى درباره آيات مزبور به تكميل مفاهيم خطبه غدير بپردازد.
آن حضرت ابتدا در پاسخ آنان يازده امام را به على عليهالسلام اضافه كرد و فرمود: آرى، اين آيات درباره على و جانشينان من تا روز قيامت است !
منافقين گفتند: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما.
حضرت كه منتظر چنين سؤالى بود پاسخ داد: على برادرم و وزيرم و وارثم و وصيم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، سپس پسرم حسن، و سپس حسين، و بعد از او نُه نفر از فرزندان پسرم حسين، يكى پس از ديگرى كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند. از آن جدا نمىشوند و قرآن از آنان جدا نمىشود تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
با معرفى دوازده امام عليهمالسلام اكنون جاى آن بود كه دست و پاى نفاق بسته شود و با نشان دادن گستره ولايتِ امامان، همسان بودن و صاحب اختيارى آنان با صاحب اختيارى خود اعلام گردد.
براى اين منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله در پيشگاه مردم رو به على عليهالسلام كرد و فرمود: هر كس تو را اطاعت كند مرا اطاعت كرده، و هر كس مرا اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است؛ و هر كس از تو سرپيچى كند از خداى تعالى سرپيچى كرده است.(1)
ائمه عليهمالسلام از مصاديق «مولى»(2)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه و حديث غدير نمىخواهد فقط امامت يا خلافت يا وصايت حضرت را بيان كند، بلكه مىخواهد اولى به نفس بودن و صاحب اختيار تام بر جان
و مال و عرض و دين مردم بودن و به عبارت واضحتر «ولايت مطلقه الهيه» را كه به معناى نيابت تامه از طرف پروردگار است بيان كند، و براى اين منظور هيچ لفظى فصيحتر و گوياتر از «مولى» پيدا نمىشود.
ما هم بايد بر سر همين معنى پافشارى كنيم، و از خدا و رسول تشكر كنيم كه با به كار بردن چنين كلمهاى در تركيب خاص جمله، بنيادى محكم در فرهنگ اعتقادى ما بر جاى گذاشتهاند كه يكى از نتايج آن امامت و ولايت دوازده امام معصوم عليهمالسلام بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
ائمه عليهمالسلام از نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش ششم خطبه غدير، براى آنكه در مقابل امامان ضلالت سخن قاطعى مطرح كرده و راه را به طور كلى بر آنان بسته باشد فرمود: من خلافت را به عنوان امامت آن هم در نسل خود تا روز قيامت به وديعه مىگذارم. اين كلام حضرت بدان معنى بود كه اميد ديگران را قطع نمايد.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنّى اَدَعُها اِمامَةً وَ وِراثَةً فى عَقِبى اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ:
اى مردم، من امر خلافت را به عنوان امامت و وراثتِ آن در نسل خودم تا روز قيامت به وديعه مىسپارم.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله در فراز پايانى بخش هفتم خطبه غدير نسبت خود را با على عليهالسلام در چند جمله بيان فرمود. از جمله فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، اَلا وَ اِنّى رَسُولٌ وَ عَلِىٌّ الاِمامُ وَ الْوَصِىُّ مِنْ بَعْدى، وَ الاَئِمَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ. اَلا وَ اِنّى والِدُهُمْ وَ هُمْ يَخْرُجُونَ مِنْ صُلْبِهِ:
اى مردم، بدانيد كه من پيامبرم و على امام و وصى بعد از من است، و امامان بعد از او فرزندان او هستند. بدانيد كه من پدر آنانم و آنها از صلب او به وجود مىآيند.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186، 201 - 212.
ائمه عليهمالسلام از نسل اميرالمؤمنين عليهالسلام = آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»
ائمه عليهمالسلام، انتصابِ بهترين در غدير(1)
بهترين انتخاب با زيباترين گونه انتصاب در غدير صورت گرفت، تا آنجا كه اگر تمام مردم عالم جمع مىشدند و عقل و تجربه خود را روى هم مىگذاشتند نمىتوانستند بالاتر و والاتر از دوازده امام معصوم عليهمالسلام را به عنوان جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله معرفى كنند.
اين بدان معناست كه انتخاب خداوند حكيم و مهربان هرگز قابل مقايسه با انتخاب بشر نيست، چرا كه در آنجا اشتباه را راهى نيست و جز او خبر از باطن انتخاب شونده ندارد.
اكنون چه زيباست كه در متن ماجراى حارث، خداوند تعالى مستقيما با مخالفين ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام رو به رو شده و پاسخ آنان را با حكيمانهترين صورت فرموده است.
در اين كلام الهى جهت برگزيدن اوصياى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را اطاعت آنان و امتحان خدا از آنان در تسليم ذكر كرده، و كراماتى كه به همين جهت از خدا به آنان اختصاص يافته است.
يعنى اينان مدال گرفتگان از ساحت مقدس پروردگار بر نهايت درجه عبوديت و بندگى هستند، و هيچ موجود ديگرى نتوانسته خود را به اين درجه برساند. آيا اين يك منت الهى بر مردم نيست كه امور بندگانش را به چنين مخلوقات با عظمتى بسپارد ؟ آيا اگر بر هركس ديگرى مىسپرد به دور از حكمت الهى نبود ؟ در اين باره در متن حديث چنين مىخوانيم:
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 406. اسرار غدير: ص 201. ژرفاى غدير: ص 89 . واقعه قرآنى غدير: ص 92. سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186.
ارْتَضى عِبادا مِنْ عِبادِهِ وَ اخْتَصَّهُمْ بِكَراماتٍ لِما عَلِمَ مِنْ حُسْنِ طاعَتِهِمْ وَ انْقِيادِهِمْ لأمْرِهِ، فَفَوَّضَ الَيْهِمْ امُورَ عِبادِهِ وَ جَعَلَ عَلَيْهِمْ سِياسَةَ خَلْقِهِ بِالتَّدْبيرِ الْحَكيمِ الَّذى وَفَّقَهُمْ لَهُ(1):
خداوند بندگانى را برگزيده و به خاطر اطاعت نيكو و انقياد آنان در برابر اوامرش آنان را به كراماتى اختصاص داده است. آنگاه امور بندگانش را به آنان سپرده و سياست خلقش را با تدبير حكيمانهاى كه آنان را بدان موفق نموده به ايشان سپرده است.
به بيان ديگر:
چقدر بايد مسلمانان، بلكه همه انسانها از پروردگار خود تشكر كنند كه اين چنين درهاى رحمت بيكران خويش را به سوى مردم گشوده است، و انوار قدسيه چهارده معصوم عليهمالسلام را از آن عالم نورانى به صورت بشر آورده، و به عنوان نمايندگان و حجتهاى خود معرفى كرده است، و با اين نعمت بزرگ منتى عظيم بر همه بشر گذارده است.
خدا را سپاس كه به ما اجازه نداد براى خودمان صاحب اختيارى تعيين كنيم تا دچار هزاران اشتباه شويم. در انتخاب خود هم انسانهاى عادى را به عنوان مولاى ما تعيين نكرد، بلكه كسانى را منصوب فرمود كه بهترينهاى تمام عالماند.
چنان كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله در دنباله سخن خود در بخش پنجم خطبه غدير نتيجه گرفت كه خداوند بهترينها را براى شما انتخاب كرده است: پيامبرتان بهترين پيامبر، و وصى شما بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند.
سپس حضرت ادامه دادند كه ذريه من از نسل على عليهالسلام است. سپس تقوى و ايمان و اخلاص را مظهر ولاى على عليهالسلام و شقاوت را از آنِ مبغضين على عليهالسلام دانستند.
1) . بحار الانوار: ج 42 ص 40 ح 14.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش چهارم خطبه غدير و پس از تفسير سوره «هَل أتى» به اميرالمؤمنين عليهالسلام، نتيجه گرفت كه خداوند بهترينها را براى شما انتخاب كرده است: «پيامبرتان بهترين پيامبر، و وصى شما بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند» و ادامه داد كه ذريه من از نسل على عليهالسلام است:
نَبِيُّكُمْ خَيْرُ نَبِىٍّ وَ وَصِيُّكُمْ خَيْرُ وَصِىٍّ وَ بَنُوهُ خَيْرُ الاَوْصِياءِ:
پيامبرتان بهترين پيامبر و وصيّتان بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند.
بيان ائمه عليهمالسلام در خطبه غدير(1)
سخنرانى تاريخى پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير كه حدود يك ساعت طول كشيد در يازده بخش قابل ترسيم است.
در سومين بخش، حضرت امامت دوازده امام بعد از خود را تا آخرين روز دنيا اعلام فرمودند تا همه طمعها يكباره قطع شود. از نكات مهم در سخنرانى حضرت، اشاره به عموميت ولايت آنان بر همه انسانها و در طول زمانها و در همه مكانها و نفوذ كلماتشان در جميع امور بود، و نيابت تام ائمه عليهمالسلام را از خدا و رسول در حلال و حرام و جميع اختيارات اعلام فرمودند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله براى آنكه عصاره سخن را در آغاز خطابه به همه گوشزد كرده باشد، در فراز بعدى با خاطر نشان كردن اينكه آخرين خطابه من در چنين شرايطى بوده و غدير يك امر الهى است، مراحل صاحب اختيارى خدا و رسول و على و يازده امام عليهمالسلام را به صورت سلسلهاى متصل ترسيم كرد و فرمود:
خداوند عز و جل صاحب اختيار شماست، و سپس پيامبر و بعد از او على است كه به امر خدا اختيار شما را دارند، و سپس امامت در فرزندان او تا قيامت قرار دارد.
1) . واقعه قرآنى غدير: ص 84 ، 86 . اسرار غدير: ص 50 ، 91.
آنگاه نتيجه گيرى رسمى از اين اتصال حجتهاى الهى نمود، و ابلاغ اوامر و نواهى الهى را فقط به اين طريق اختصاص داده فرمود: هيچ حلال و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسول و دوازده امام براى شما تعيين كنند. سپس حضرت دليل آن را هم ذكر كرد كه خداوند علم آن را فقط به من عنايت كرده و من هم فقط به دوازده امام سپردهام و هيچ كس را در اين باره شريك آنان قرار ندادهام.
سپس در چند فراز بعد ثقل اكبر و اصغر را با ظرافتى خاص معرفى كرده قرآن و اهلبيت عليهمالسلام را در كنار يكديگر قرار دادند. در اين باره دوازده امام عليهمالسلام را ثقل اصغر معرفى كردند و نسبت ايشان را به قرآن همچون دو خبر دهنده از يكديگر اعلام كردند كه هيچ اختلافى بين آنها نيست، و ادامه اين توافق و تقارن را تا روز قيامت اعلام كردند. سپس امامان را به عنوان امين پروردگار و حاكمان از طرف خدا در زمين معرفى كردند.
به تعبير ديگر:
اگر چه محوريت خطبه غدير امر امامت و ولايت بود، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير 10 جمله هم در مورد امامان دوازدهگانه عليهمالسلام بيان داشتند، و كلمه «ائمه عليهمالسلام» ده بار صريحا آمده است. البته اكثر خطبه درباره ائمه عليهمالسلام است كه به صورت ضمير يا اشاره يا عطف آمده است، و نيز درباره ائمه عليهمالسلام مطالب بسيارى به صورت ضمير و عطف به مطالب قبل ذكر شده است. از جمله فرمودند:
من صراط مستقيم خدا هستم كه شما را فرمان به پيروى از آن داده است، و بعد از من على و سپس فرزندانم از نسل او هستند. آنان كه امامان هدايت كننده به حق اند.
امامت در نسل من از فرزندان على است تا روز قيامت كه خدا و رسولش را ملاقات مىكنيد.
هر كس از خدا و رسولش و على و امامانى كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.
با اميرالمؤمنين على و حسن و حسين و امامان، به عنوان كلمه باقى و طيب و طاهر بيعت كنيد.
قرآن به شما مىگويد كه امامان بعد از على، فرزندان او هستند، و من هم به شما معرفى كردم كه امامان از نسل من و او هستند. قرآن مىگويد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» ، و من گفتم: لَنْتَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُم بِهِما.
كسانى كه على و امامان از فرزندان من و از نسل او تا روز قيامت را به عنوان امام قبول نكنند، آنان كسانىاند كه اعمالشان سقوط مىكند و دائما در آتش خواهند بود.
من خلافت را به عنوان امامت و وراثت در نسل خود تا روز قيامت باقىمى گذارم.
حلال و حرام بيش از آن است كه در مجلس واحد همه را بشمارم، پس من مأمورم از شما بيعت بگيرم بر آنچه از جانب خدا آوردم درباره مقام علىاميرالمؤمنين وامامان بعد از او تا روز قيامت، كه از نسل من واو هستند، وقائم آنان مهدى است.
حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و دوازده امام حلال بدانند، و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و دوازده امام حرام بدانند.
و به بيانى ديگر: آنچه عموم مردم از غدير و فرمايشات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىدانند فقط چند كلمه يا حداكثر چند جمله است در حالى كه در خطبه غدير نكات و دستور العملهاى بسيار مهم، و نيز رفع شبههها و ابهامات از زبان خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآله آمده است. به عنوان نمونه مسئله ائمه اثنىعشر عليهمالسلام است:
از شاخصههاى خطبه غدير اصرار بر پذيرش امامت و ولايت على عليهالسلام و نه هيچ كس ديگر، و پس از او پذيرش امامت و ولايت يازده فرزند او است. همچنين تأكيد مكرّر حضرت بر اين مهم كه همه آنان فرزندان من از صُلب على عليهالسلام هستند، و اشاره خاص به مقام و جايگاه حسنين عليهماالسلام، و نيز تأكيد ويژه بر مقام و جايگاه حضرت صاحب الامر عليهالسلام. در يك جمله: انحصار امامت و ولايت و خلافت در على عليهالسلام و فرزندان او و لا غير.
به دنبال اين اصل، مغضوب و ملعون دانستن و از دين خداوند خارج شمردنِ آنان كه ولايت و امامت على و فرزندان او عليهمالسلام را نپذيرند و برخورد بسيار قهرآميز حضرت با آنان. تا آنجا كه فرمود:
مَعاشِرَ الناسِ ! فَضِّلوا عَليّا عليهالسلام، فَإنَّهُ أفضَلُ الناسِ بَعدى مِن ذَكَرٍ وَ أُنثى. بِنا أنزَلَ اللّهُ الرِزقَ وَ بَقِىَ الخَلقُ. مَلعونٌ مَلعونٌ، مَغضوبٌ مَغضوبٌ مَن رَدَّ عَلَىَّ قَولى هذا وَ لَم يُوافِقهُ. ألا إنَّ جَبرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّهِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقولُ: مَن عادى عَليّا وَ لم يَتَوَلَّهُ فَعَلَيهِ لَعنَتى وَ غَضَبى ... :
اى مردم، على عليهالسلام را بر هر كس ترجيح دهيد، كه به راستى او پس از من بر هر مرد و زنى افضل است. خداوند به واسطه ما رزق و روزى براى همگان فرستاده، و بقاى خلقت به وجود ماست. لعنت شده و نفرين شده و مورد غضب و خشم قرار گرفته آن كسى است كه با اين كلام من موافق نباشد و آن را ردّ كند. بدانيد كه جبرائيل از جانب پروردگار براى من خبر آورد كه خداوند فرموده است: هر كس با على عليهالسلام دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد، نفرين و خشم من بر او باد.(1)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به صراحت در اين خطبه اصل دين و توحيد و رسالت و قرآن و ايمان را با ولايت على عليهالسلام و فرزندانش گره زده، و آنها را از يكديگر قابل انفكاك ندانسته است. زندگى محمدى را در سايه اسلام خالص و ناب، در پذيرش ولايت ايشان دانسته و دين را فقط با پذيرش ولايت آنان تمام و كامل مىشمارد.(2)
1) . حضرت در جريان فكرى نفاق در زمان خود دقيقا اين ترفند و فريبكارى را مىديدند كه آنان با فضيلت سازى براى خود و ديگران و وارونه جلوه دادن فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام براى غصب خلافت چه نقشههايى در سر دارند.
2) . الامام الباقر عليهالسلام: قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: من سرّه ان يحيا حياتى و يموت ميتتى و يدخل الجنة التى وعدنيها ربى و يتمسك بغضيب غرسه ربى بيده، فليتولّ على بن ابىطالب عليهالسلام و اوصيائه من بعده. فانهم لا يدخلونكم فى باب ضلال و لا يخرجونكم فى باب هدى. فلا تعلّموهم، فانه اعلم منكم ... : امام باقر عليهالسلاممىفرمايد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: كسى كه دوست دارد زندگيش زندگى من و مرگش همچون رحلت من باشد (چون من زندگى كرده و چون من بميرد) و پس از مرگ وارد بهشتى شود كه پروردگارم وعدهاش را به من داده و به درختهايى چنگ زند (و از آن بهرهمند شود) كه به اراده پروردگار كاشته شده، ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام و امامانى كه فرزندان او هستند را بپذيرد كه آنان شما را هرگز به گمراهى نكشانند و از وادى هدايت و نور بيرون نبرند. هرگز مپنداريد كه چيزى به آنان بياموزيد، كه علم آنان از شما برتر است (و شما بايد از ايشان بياموزيد) . از اين روايت فهميده مىشود كه تمام سعادت و نيكبختى در پذيرش ولايت على و فرزندان او عليهمالسلام است و بس.
همچنين بهشت را پاداش تسليم شدگان در مقابل امامت و ولايتِ على و فرزندانش عليهمالسلام مىداند، و متقابلاً منكرِ ولايت على عليهالسلام را كافر به خدا و رسول صلىاللهعليهوآله شمرده و آنان را به جهنم و عذابى سخت از جانب خداوند وعده مىدهد. حتى توبه آنان را قابل پذيرش نمىداند، همانگونه كه در خطبه فرمود: إنَّهُ إمامٌ مِنَ اللّهِ، وَ لَن يَتوبَ اللّهُ عَلى أحِدٍ أنكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَن يَغفِرَ اللّهُ لَهُ: او از جانب خداوند امام شماست، و هرگز خداوند توبه انكار كنندگان ولايت او را نمىپذيرد و آنان را نمىبخشد.
حضرت در اين خطبه بارها و بارها همه را به تسليم در مقابل اين امر الهى دعوت نموده و سرپيچى از آن را جايز نشمرده، و به منافقان در اين امر مهم هشدار داده و نقشههاى آنان را بر ملا نموده است.
آنچه كه از آيات قرآن و روايات به دست مىآيد اين است كه ذات اقدس ربوبى با هيچ خطا و گناهى از بندگان خود همچون اين نافرمانى برخورد نكرده است. لذا حضرت در فرازى از خطبه چنين فرمودند:
حَتما عَلَى اللّهِ أن يَفعَلَ ذلِكَ بِمَن خالَفَ أمرَهُ فيهِ وَ أن يُعَذِّبَهُ عَذابا شَديدا نُكرا أبَدَ الآبادِ وَ دَهرَ الدُهورِ. فَاحذَروا أن تُخالِفوهُ فَتَصِلوا نارا وَقودُهَا الناسُ وَ الحِجارَةِ، أُعِدَّت لِلكافِرينَ:
اين اراده حتمى خداوند است كه براى سركشان در مقابل امر پروردگار در مورد ولايت على عليهالسلام عذابى دردناك و سخت و ابدى مقرر فرموده است. پس هشدار باد شما
را از مخافت با او، كه رو در روئى با على عليهالسلام شما را در آتشى فرو برد، كه هيزم آن عصيانگران و سنگها باشند. همان آتشى كه براى كافران وعده داده شده است.
زيرا اصل فلسفه آفرينش در اينجا هدف است. اگر ولايت پذيرى در انسانها نباشد، رشد و تعالى هرگز وجود نخواهد داشت. پس اصل خلقت بيهوده و عبث مىشود و با حكمت الهى سازگارى ندارد.
حكومت در اين دنيا در بينش الهى تسلط بر قطعهاى از خاك نيست؛ كه عدهاى نشسته قوانينى تصويب كرده و به اجرا درآورند. اين قوانين بشرى صرفا در رابطه با امور قراردادىِ جامعه قابل تصويب و اجراست، نه در امورى كه به اصل انسانيتِ آدمى بر مىگردد !
قوانينى كه فقط بر اساس عقل جمعى يا فردى برنامهريزى و تنظيم مىگردد، شايد بتواند زندگى حيوانى انسان را تأمين كند، اما از آنجا كه انسان موجودى فراحيوانى است بايد با توجه به انسان بودن او قوانين تنظيم شود؛ يعنى قوانين روحانى و جسمانى.
تلفيق اين دو كارى بشرى نيست، بلكه بايد از جايگاهى فراتر از مقام بشر صادر شود، و آن مقام و جايگاه همان مقام آسمانى و قوانين الهى است.
از اين رو است كه شما با كمى دقت در زندگى حيوانات، مىبينيد به گونههاى متفاوت مقررات صرفا مادى اجرا مىشود. به عنوان نمونه، در زندگى زنبور عسل قوانينِ بسيار منظم، پيچيده و سختى مشاهده مىشود؛ قانون كار، قوانين بهداشتى و سلامتى، تسلسم بودن در مقابل ملكه و دستورپذيرى، منظم بودن در انباشت محصول توليدى (عسل) ، و صدها امر ديگر كه شايد هنوز براى بشر مكشوف نباشد. يا در زندگى مورچگان يا موريانهها نيز اينچنين است.
حتى در جنگل هم شما قوانين خاصى بين حيوانات مشاهده مىكنيد كه در بعضى از موارد شايد بسيار قوىتر و محكمتر از قوانين مادى بين انسانها اجرا مىشود،
و براى متخلّف مجازاتهاى سنگينى به اجرا در مىآيد. اين قوانين در درياها و حيوانات دريايى هم ديده مىشود. حتى اين قوانين در عالم تكوين نيز، در بين ديگر اشياء هم وجود دارد و آنها نيز از نظم كاملى برخوردار هستند. مثل افلاك و گردش دقيق آنها، يا اتمها و سلولها و ... .
از اى رو بايد زاويه ديد را نسبت به انسان تغيير داد. انسان در مقرّرات اجتماعى پايبند به مصّوبات خود است. البته تا آنجا كه با قوانين الهى در تعارض نباشد، زيرا قانون بشرى وقتى با قانون الهى در تعارض قرار مىگيرد، با نظام حاكم بر آفرينش برخورد مىكند و هرگز در آن رشد معنوى و حتى رشد مادى هم وجود ندارد و دنيا و آخرت را با خسارت همراه مىكند.(1)
پس اگر در قوانين و قراردادهاى بشرى هماهنگى با قوانين الهى - كه همان شريعت است - الزامى است،در قوانين و مقررات روحى و معنوى جاى هيچ گونه شك و ترديدى نسيت كه فقط بايد به قوانين الهى - كه همان اديان و كتابهاى آسمانى هستند - توجه شود، كه اكمل و اتمّ آنها اسلام و قرآن مىباشد. لذا در امور معنوى انسان بايد مقيد و پايبند به قوانين و مقررات برتر و بالاتر از عالم دنيا باشد.
اينجا بايد قانون را كسى بنويسد كه از تمام زواياى خلقت آدمى مطلع باشد؛ آنهم در دو بخش روحانى و جسمانى. چرا كه اين دو، گر چه از يكديگر جدا هستند، اما در وجود انسان با هم گره خورده و مكمّل يكديگر اند و غير قابل انفكاك.
با اينكه اين قوانين قسمتى به روح و قسمتى به جسم تعلّق دارد، اما در وجود انسان چنان با هم ممزوج شدهاند كه تصور جدايىِ آنها از هم براى انسان دشوار
1) . وقتى قوانين بشرى در تضّاد با قوانين الهى كه حاكم بر آفرينش است قرار مىگيرد، در نظم جهان اختلال ايجاد مىكند و عوارض، و ضررهاى اين بىنظمى گريبان ديگر مخلوقات را نيز مىگيرد. اين ظلم به خداوند، به مخلوقات و حتى خود انسان ظلم به نفس است. پس عمل بد - يعنى همان گناه - عملى است كه با قوانين آفرينش معارض مىباشد، و نتيجه آن جز زيان و خسارت نخواهد بود. سوره مباركه عصر به همين مسئله اشاره دارد كه: «إن الانسان لفى خسر الاّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات ... » : انسانها در خسران به سر مىبرند مگر آنانكه ايمان آورده و عمل نيك انجام دهند.
مىباشد، به گونهاى كه انسان مىگويد: روح من، بدن من. «روح» بدن را از آن خود مىداند و «بدن» روح را براى خود مىداند و جداى از يكديگر تصور نمىشوند.
پس بايد براى رشد و تعالىِ اين موجود پيچيده به نام «انسان» كه مىخواهد خليفة اللّه باشد، قوانينى تنظيم شده باشد كه بتواند او را تا ابديت هدايت كند. از اين رو نشستن در شورى و به جاى خداوند تصميم گرفتن و امام و رهبر الهى برگزيدن، مقام انسان را در حدّ حيوان تنزّل دادن است !
اينجاست كه اهميت امر ولايت و امامتِ الهى مشخص مىشود، كه فقط خداوند مىتواند آدمى را به مقام والاى انسانى كه همان لقاء پروردگار است برساند، و اين مهم نياز به رهبرىِ الهى دارد. بر اين اساس، انبياء و جانشينان آنها عليهمالسلام به عنوان برگزيدگان الهى مطرح مىشوند، و آنقدر مورد عنايت خداوند هستند كه تكذيب كنندگان ايشان را مجازاتى سخت مىكند.
اما متأسفانه جريان نفاق - همانها كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير بارها به آنان اشاره فرمودند - با ترفندهاى مختلف سعى كردند با فريبكارى و تهديد و استفاده از زور و پول به تحريف و توجيه سخنان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بپردازند.
تا آنجا كه مانع شدند رسول خدا صلىاللهعليهوآله وصيت مهم خود را در امر جانشينى مكتوب فرمايد، و براى فريب مردم به «حَسبُنا كِتابُ اللّهِ» متمسّك شدند و گفتند: تا قرآن داريم نيازى به امام و پيشواى برگزيده از جانب خدا نداريم، و قرآن پاسخگوى نيازهاى ماست و مشكلات ما را حل خواهد كرد. ساده دلان هم فريب اين ترفند را خوردند.
نتيجه اين شيطنت چيزى جز تفرقه مسلمانان و جنگهاى خونين داخلى و به وجود آمدن فرقههاى گوناگون در جامعه اسلامى نبود. نه تنها پاسخ سؤالاتِ جوامع اسلامى داده نشد، بلكه هزاران هزار سؤال بى پاسخ ماند، و مشكلات هر روز بيشتر شد، و حركت رو به رشد جامعه بزرگ اسلامى - كه در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله شكل گرفته بود - باز ايستاد.
كشورگشايى با ورود مسلمانان به سرزمينهاى گوناگون، جاى گسترش فرهنگ اسلامى و نفوذ دين خدا را در قلبها گرفت. در درون مدينة النبى صلىاللهعليهوآله - مركز حكومت اسلامى بود - نفوذ جاهليت قبل از اسلام همچون ميكربى كشنده مشاهده مىشد !
بهترين مسلمانان به دست مدعيان اسلام به شهادت رسيدند، حتى آنانكه تمام اسلام، تمام توحيد، تمام دين و كمال بندگى در وجودشان مجسّم بود به دست همين مدّعيان دروغين به شهادت رسيده و يا هريك به نوعى حذف شدند.
اولين قربانى تنها يادگار رسول خدا صلىاللهعليهوآله فاطمه عليهاالسلام بود كه در دفاع از اسلام و آرمانهاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله مظلومانه به شهات رسيد. پس از آن حضرت جنايات شروع شد و اصحاب خاص پيامبر صلىاللهعليهوآله همانند ابوذرها، ميثمها، عمارها، حُجرها و ... ، قربانى همين فريبكارى و حكومتِ غصب و جور شدند. و مهمتر از همه اينكه خليفه برگزيده خدا و منصوبِ رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير كنار زده شد.
ائمه عليهمالسلام، يكى از پايههاى اعتقادى خطبه غدير(1)
در يك جمع بندى، بنيانهاى اساسى ولايت در خطبه غدير، به گونهاى بنا نهاده شده كه درجات و جايگاه هر يك از آنها در اعتقاد معين باشد. يكى از پايههاى اعتقادى خطبه غدير بيان ولايت و امامت ائمه اطهار عليهمالسلام و نيز معرفى امامان ضلالت و گمراهى است.
اگر مجموع مفاهيم در نظر گرفته شده در غدير را به صورت فشردهاى تقديم كنيم نتيجه زير براى آينده مسلمين و در ارتباط با ائمه اثنىعشر عليهمالسلام به دست مىآيد:
اول: امامت و ولايت دوازده امام عليهمالسلام.
دوم: اطلاق و عموميت ولايت ايشان.
سوم: استناد ولايت ايشان به امضاى پروردگار، و الهى بودن منصب امامت.
1) . سخنرانى استثنائى غدير: ص 67 . ژرفاى غدير: ص 57 .
چهارم: عدم مشروعيت هر ولايتى بدون اذن پروردگار و با انتخاب غير خداوند.
پنجم: بيعت و تعهد بر ولايت هم چون بيعت بر نبوت.
ششم: عصمت امامان عليهمالسلام به امضاى خدا و رسول.
امامانِ غدير و جهان شمولى(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله امامت دوازده امام عليهمالسلام پس از خودش را به طور رسمى و قانونى تا آخرين روز دنيا اعلام فرمود. از نكات مهم اشاره حضرت به عموميت ولايت آنان بر همه انسانها و در طول زمانها و در همه مكانها و نفوذ كلماتشان در جميع امور بود. سپس نتيجهگيرى كرد كه شك كننده در اين مسئله كافر و ملعون و مغضوب خداوند متعال ست.
بنا بر اين، يكى از شاخصههاى قابل تأمل گفتمان غدير، فرا زمانى و فرا مكانى بودن آن است. پيام نجاتبخش غدير مختص زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله يا معصومين عليهمالسلام، و يا جامعهاى خاص و يا انسانهاى خاصى نبوده است. بلكه انسان از آن جهت كه انسان است و جوامع انسانى به طور عام در هر زمانى با هر نسلى مخاطب و مشمول پيام غدير است.
پيام جهانى اين گفتمان ارائه طريق براى نجات بشريت و جوامع انسانى از هر گونه بىعدالتى، ظلم، ناديده انگارىِ حقوق مسلم انسانها، تعدّى و تجاوز به حريم و حرمت انسانهاست.
به اين مفهوم كه تنها طريق نجات و فلاح جوامع انسانى از هجمههاى عارض بر حقوق او، تمسك و تبعيت از ولايت الهى است كه در على عليهالسلام و اولاد على عليهمالسلام تجلى دارد، و اين همان فرمان مهم الهى است كه اكمال رسالت و نتيجهمندى زحمات پيامبر صلىاللهعليهوآله منوط به ابلاغ آن گرديده است.
1) . مجموعه مقالات كنگره بينالمللى غدير و انسجام اسلامى: ص 268 - 296.
خطاب با عبارت «مَعاشِرَ الناس» گواهى است بر اين مدعى، كه به وضوح در فرازهاى مختلف خطبه غدير مشاهده مىگردد. نوع و شيوه خطاب و جامعه هدف در اين گفتمان، اشاره روشنى بر عموميت انسان در همه اعصار و گستره گيتى دارد. همين فصل مميزى است در ميان همه گفتمانهاى جارى؛ كه اين جامعيت و فرامندى مخاطب در آن گفتمانها يا ديده نمىشود، و يا در نهايت كمرنگى است.
لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: اى مردم، اين مطلب را درباره او بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اختيار و امامى قرار داد كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و تابعين آنان، و بر روستايى و شهرى، و بر عجمى و عربى، و بر بزرگ و كوچك، و بر سفيد و سياه، و بر هر يكتاپرست حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است. هر كسى با او مخالفت كند ملعون است، و هر كسى تابع او باشد و او را تصديق كند مورد رحمت الهى است.
و يا در جاى ديگر مىفرمايد: جبرئيل سه بار از طرف خداوند بر من نازل شد، و مرا مأمور كرد كه در اين محل اجتماع بپاخيزم و بر هر سفيد سياهى اعلام كنم كه: على بن ابىطالب عليهالسلام برادر من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است ... .
اين مضامين دلالت روشنى دارند كه پيام گفتمان غدير يك پيام گسترده و عام و جهانى است.
ولايت ائمه عليهمالسلام بر جنّيان و موجودات ديگر(1)
از جمله آياتى كه در غدير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده اين آيه است:
«وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ. وَ ما هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ» :
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 323، 324.
«كسانى كه كافر شدند آنگاه كه ذكر را مىشنوند از روى غضب نگاههاى تندى به تو مىكنند و مىگويند او ديوانه است. ولى آن جز ذكرى براى جهانيان نيست» .
با توجه به اينكه در احاديث نزول اين آيه در غدير و پس از اهانت منافقين به پيامبر صلىاللهعليهوآله بيان شده(1)، و براى تبيين كاملِ آيه «وَ ما هُوَ إِلاّ ذِكرٌ لِلعالَمِينَ» رواياتى مربوط به ولايت مطلقه معصومين عليهمالسلام و عموميت صاحب اختيارى ايشان نسبت به همه مخلوقات و نيز پذيرش تكوينى مخلوقات نسبت به ولايت ايشان و اقرار بسيارى از آنها به مقام با عظمت ايشان وارد شده است.
در اينجا احاديث مربوط به ولايت ائمه عليهمالسلام بر جنّيان و جمادات را مىآوريم:
جنّيان مانند انسانها دو گروه اند: گروهى كه ولايت اهلبيت عليهمالسلام را پذيرفتهاند و گروهى كه ولايت را نپذيرفتهاند، ولى آنان كه قبول كردند در وفادارى به آن پابرجا ماندند. در اين باره نيز احاديث و داستانهاى مفصلى وارد شده كه چهار را مىآوريم:
امام صادق عليهالسلام فرمود:
إنَّ لَنا اتْباعا مِنَ الْجِنِّ كَما انَّ لَنا اتْباعا مِنَ الانْسِ: براى ما پيروانى از جن وجود دارد، همان گونه كه براى ما پيروانى از انسانها وجود دارد.(2)
امام كاظم عليهالسلام اطاعت جنّيان از مقام عصمت را قوىتر از بشر دانسته فرمود: انَّهُمْ (الْجِنَّ) لاَطْوَعُ لَنا مِنْكُمْ يا مَعْشَرَ الانْسِ: جنّيان از شما بهتر اطاعت ما را مىنمايند.(3)
امام باقر عليهالسلام درباره اينكه جنيان هم براى امر دين خود نزد امام مىآيند فرمود: إخْوانُكُمْ مِنَ الْجِنِّ اتَوْنا يَسْتَفْتُونا فى حَلالِهِمْ وَ حَرامِهِمْ، كَما تَأْتُونا وَ تَسْتَفْتُونا فى حَلالِكُمْ وَ حَرامِكُمْ: برادران شما از جن نزد ما آمده و در حلال و حرامشان از ما حكم مىخواهند، همان گونه كه شما نزد ما مىآييد و در حلال و حرامتان از ما حكم مىخواهيد.(1)
امام باقر عليهالسلام در مورد گروهى از جنّ كه نزد آن حضرت آمده بودند فرمود: هؤُلاءِ وَفْدُ شيعَتِنا مِنَ الْجِنِّ جاؤُوا يَسْأَلُونَنا عَنْ مَعالِمِ دينِهِمْ: اينان فرستادگان شيعيان ما از جن بودند كه آمده بودند تا درباره معارف دينشان از ما سؤال كنند.(2)
حيوانات و نباتات چون صامت هستند و بشر سخن آنان را نمىفهمد در سايه معجزاتى كه با حضور معصومين عليهمالسلام درباره آنها اتفاق افتاده، به وضوح نشان دادهاند كه تحت ولايت على الاطلاق ايشان قرار دارند.
وقايع بسيارى در انقياد حيواناتى نظير آهو، شتر، گوسفند، شير، گرگ، سگ، سوسمار، مار، مرغابى، كلاغ، قرقاول و حتى ماهيان دريا وارد شده كه امر معصومين عليهمالسلام را اطاعت كردهاند و يا با ايشان سخن گفتهاند.(3)
همچنين درباره گياهان و جماداتى نظير نخل و آفتاب و ماه و كوه و ساختمان و لباس و گوشت قضاياى زيادى وارد شده كه فرمان ايشان را اجرا كردهاند و يا با ايشان سخن گفتهاند.(4)
روايات خاصى هم به طور كلى ولايت معصومين عليهمالسلام بر حيوان و نبات و جماد را بيان كرده است كه يك نمونه ذكر مىشود:
صاحب ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام پيوند حياتى حيوان و نبات را با مقام ولايت و امامت اهلبيت عليهمالسلام چنين بيان مىفرمايد: انَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى اخَذَ عَقْدَ مَوَدَّتِنا عَلى كُلِّ حَيْوانٍ وَ نَبْتٍ: خداوند تبارك و تعالى پيمان دوستى ما را بر هر حيوان و گياهى قرار داده است.(1)
ائمه اثنىعشر عليهمالسلام و حزب اللّه(2)
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در فرازى از بخش هفتم خطبه غدير، آيه 62 سوره يونس: «اَلا اِنَّ اَوْلِياءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» را كنار آيه 56 سوره مائده: «فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» قرار داد، و از امامان و حضرات معصومين عليهمالسلام به عنوان «اولياء اللّه» و «حزب اللّه» ياد كرد:
اوُلئِكَ اَوْلِياءُ اللّهِ الَّذينَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ. اَلا اِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ:
ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمىشوند، بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.
در اين باره آمده كه از امام عسكرى عليهالسلام درباره «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » سؤال شد، فرمود:
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست او را علامتى قرار دهد كه هنگام تفرّق و اختلاف مردم، حزب خداوند شناخته شود.(3)
ارتباط امامت ائمه عليهمالسلام با غدير(1)
امامت امامان دوازده گانه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله با عبارتها و بيانهاى مختلف ابلاغ شده است. رواياتى را كه از رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در اين باره نقل شده است، مىتوان در شش دسته جاى داد:
1 - در يك دسته از اين روايات، عناوينى مانند اهلبيت، عترت، ذريه و ذىالقربى آمده است. هم چنين صفات كلى امامانِ شايسته و تداوم امامت در نسل حضرت زهرا عليهاالسلام به صورتى كلى بيان شده است. شمار اين روايات فراوان است و در كتب صحاح و جوامع اهلسنت نقل شده است؛ در كتابهايى مانند: عبقات الانوار، الغدير، المراجعات و احقاق الحق، اين روايات به طور مبسوط گردآورى شده است.
2 - رواياتى كه در آنها از انتقال امامت به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام سخن رفته، كه بخشى از اين روايات در جلد نوزدهم «احقاق الحق» گردآورى شده است.
3 - گروه سوم رواياتى است كه بدون ذكر نام، تعداد امامان را منحصر در دوازده امام دانسته است. در اين زمينه متجاوز از 130 حديث نقل شده است، و نيز 40 حديث به اين مضمون نقل شده است كه خلفاء و امامان پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به تعداد نقباى موسى عليهالسلام مىباشد.
4 - در بيش از 91 حديث، ضمن بيان تعداد امامان، نام اولين و آخرين آنها ذكر شده است. و در بيش از 94 حديث تنها نام آخرين آنها آمده است.
5 - در 139 حديث آمده است كه تعداد ائمه دوازده تن است، و تصريح شده است كه نه تن از آنان از فرزندان حسين عليهالسلام مىباشد، و در 107 حديث از نام آخرين آنها ياد مىشود.
6 - در 50 حديث نام يكايك امامان عليهمالسلام به طور كامل ذكر شده است. براى نمونه يكى از اين احاديث را از نظر مى گذرانيم:
1) . فريادهاى بلند غدير در بيان امامت و حاكميت حضرت على عليهالسلام علامه : ص 73 - 92.
جابر بن عبداللّه انصارى مىگويد: هنگامى كه آيه «أطيعوا اللّهَ وَ أطيعوا الرَسولَ وَ أولِى الأمرِ مِنكُم»(1)نازل شد، به رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرض كردم: ما خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله را شناختهايم، اما اولىالامر كه اطاعت آنها بر ما واجب شده چه كسانى هستند ؟ فرمود: آنان جانشينان من و امامان پس از من هستند؛ نخستين آنها على عليهالسلام و سپس به ترتيب حسن بن على عليهالسلام، حسين بن على عليهالسلام، على بن الحسين عليهالسلام، محمد بن على عليهالسلام، كه در تورات به «باقر» معروف است و تو زمان او را درك خواهى كرد. هر وقت او را ديدى سلام مرا به او برسان.
و پس از او به ترتيب: جعفر بن محمد عليهالسلام، موسى بن جعفر عليهالسلام، على بن موسى عليهالسلام، محمد بن على عليهالسلام، على بن محمد عليهالسلام، حسن بن على عليهالسلام، و پس از او فرزندش كه نام و كنيه او با نام و كنيه من يكى است. خداوند او را بر همه جهان حاكم مىسازد، و او است كه از نظرها پنهان مىشود و غيبتش طولانى خواهد شد؛ تا آنجا كه تنها كسانى كه ايمانشان استوار و آزموده و عميق است بر عقيده خود به امامت او باقى مىمانند.
همچنين چند نمونه از احاديث ائمه اثنىعشر را از كتب اهلسنت مىآوريم:
بخارى از جابر بن سمره نقل مىكند: از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: پس از من دوازده امير خواهد بود. آنگاه جملهاى فرمود كه من آن را نشنيدم. پدرم گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: همه آنان از قريش هستند.
مسلم از جابر بن سمره نقل مىكند: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: اسلام تا دوازده خليفه عزيز خواهد بود. و سپس كلمهاى فرمود كه آن را نفهميدم. از پدرم پرسيدم: پيامبر صلىاللهعليهوآله چه فرمود ؟ پدرم گفت: فرمود: همه آنان از قريش هستند.
مسلم از جابر بن سمره نقل مىكند كه جابر گفت: با پدرم همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىرفتيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين دين تا دوازده خليفه عزيز و گرانقدر خواهد بود، و همه آنها از قريش هستند.
1) . نساء / 59 .
همچنين مسلم از جابر بن سمره نقل مىكند: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود:
اين دين تا بر پا شدن قيامت پايدار خواهد بود، تا آنكه دوازده خليفه بر شما خلافت كند كه همه آنها از قريش هستند.(1)
اعلان ولايت دوازده امام عليهمالسلام(2)
در مرحله سوم از خطبه غدير، پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد اعلان عمومى شد و با خطاب «اِعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ» بخش سوم سخنان خود را آغاز كرد، و به بيان مطلب اصلى پرداخت و قبل از هر چيزى امامت على عليهالسلام و وجوب اطاعت از او را مطرح كرد. عموميت خطاب را نيز بيان كرد و گستره آن را به دقت نشان داد:
ابتدا با اقتباس از آيه 100 سوره توبه، مهاجرين و انصار و تابعين را داخل اين عموم اعلان كرده فرمود: «وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِاِحْسانٍ» ، و سپس بقيه اين عموم را با ذكر روستايى و شهرى، عجمى و عربى، آزاد و بنده، صغير و كبير، سياه و سفيد بيان كرد، و با يك كلمه همه اين گروهها را يك جا ذكر كرده فرمود: وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ ... . در اينجا از وجوب اطاعت على عليهالسلام نتيجهگيرى كرد كه حكم او نافذ است و هر كس با او مخالفت كند ملعون است.
براى آنكه عصاره سخن را در آغاز خطابه به همه گوشزد كرده باشد در فراز بعدى، با خاطر نشان كردن اينكه آخرين خطابه من در چنين شرايطى بوده و غدير يك امر
الهى است، مراحل صاحب اختيارى خدا و رسول و على و يازده امام عليهمالسلام را به صورت سلسلهاى متصل ترسيم كرد و فرمود:
خداوند عز و جل صاحب اختيار شماست، و در درجه بعدى پيامبر و بعد از او على است كه به امر خدا اختيار شما را دارد، و سپس امامت در فرزندان او تا قيامت قرار دارد.
آنگاه نتيجهگيرى رسمى از اين اتصال حجتهاى الهى نمود، و ابلاغ اوامر و نواهى الهى را فقط به اين طريق اختصاص داده فرمود: «هيچ حلال و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسول و دوازده امام براى شما تعيين كنند» ، و دليل آن را هم ذكر كرد كه خداوند علم آن را فقط به من عنايت كرده و من هم فقط به دوازده امام سپردهام و هيچ كس را در اين باره شريك آنان قرار ندادهام.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين فراز كه سخن از علم امامان به ميان آمد، با اشاره به آيه 12 سوره يس درياى بيكران علم مقام عصمت را ترسيم كرد، كه خدا هر علمى را به آنان داده است و در اين باره عبارتى بسيار بلند فرمود كه از آن بالاتر فرض نمىشود: ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ اَحْصاهُ اللّهُ فِىَّ: هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است.
اين به معناى احاطه مقام ختم نبوت به تمام علوم است، كه از منبر غدير به جهانيان اعلام شد.
پيرو آن انتقال علم به جانشينان آن حضرت بيان گرديد، و على بن ابىطالب عليهالسلام امام مُبين شد كه خداوند در سوره يس مىفرمايد: «وَ كُلَّ شَىْءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ»(1)، و احاطه مقام امامت به همه دانستنىها را به مردم مىفهماند.
1) . يس / 12.
ادامه كلام مناط قرار دادن حق و باطل و معرفى مدافع تمام عيار آن بود كه با اشاره به آيه 54 سوره مائده: «يُجاهِدُونَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ» فرمود: على است كه به حق هدايت مىكند، بدان عمل مىنمايد، و باطل را ابطال نموده از آن نهى مىكند؛ و در راه خدا ملامت سرزنش كنندهاى او را مانع نمىشود.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله سابقه على بن ابىطالب عليهالسلام را به ميان آورد، و سبقت او در ايمان، فداكارى او در شب هجرت و نماز او در اولين روزهاى اسلام را يادآور شد.
آنگاه با لحنى شديد منكرين ولايت على عليهالسلام را هدف قرار داده، پذيرفته نشدن ابدى آنان را به درگاه الهى و عذاب دائمى آنان را يادآور شد و آنان را با كافران برابر دانست و در اين باره آيه 8 سوره طلاق: « ... وَ عَذَّبْناها عَذابا نُكْرا» ، و آيه 87 سوره كهف: «فَاَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْرا» ، و آيه 24 سوره بقره: «فَاتَّقُوا النّارَ الَّتى وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ» را در كلام خود تضمين فرمود.
آن حضرت در فراز بعدى توازن مقام نبوت و امامت را يادآور شد. ابتدا گستره حجت بودن خود را بر تمام مخلوقات به صراحت بيان كرده فرمود: وَ اَنَا وَ اللّهِ خاتَمُ الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ ، وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ اَهْلِ السَّماواتِ وَ الاَرَضينَ، و تصريح كرد كه اين عنايتى از طرف خداوند است و تعجبى ندارد.
سپس شك در نبوت و امامت را يكسان دانست، و شك در يكى از امامان را نيز مانند شك در همه آنان اعلام كرد، و نتيجه چنين شكى را كفرِ جاهليت و آتش جهنم قرار داد.
جملات بعدى حضرت معرفى على بن ابىطالب عليهالسلام به عنوان دوم شخص عالم وجود بود، كه با قيود مختلف اين انحصار را بيان كرده فرمود: فَاِنَّهُ اَفْضَلُ النّاسِ بَعْدى مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى ما اَنْزَلَ اللّهُ الرِّزْقَ وَ بَقِىَ الْخَلْقُ. سپس حضرت لعنت و غضب الهى را بر منكر چنين مقامى نثار كرد.
آنگاه با تأكيد بر نزول جبرئيل در اين باره از قول خداوند فرمود: هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضبم بر او باد. و سپس با ادغام دو آيه قرآن يكى آيه 18 سوره حشر و ديگرى آيه 94 سوره نحل هشدار داد كه همه در معرض سقوط قرار دارند و بايد مواظب خود باشند كه فرداى قيامت پاسخگو باشند.
اين دو آيه را با اين عبارت بيان كرد: «وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ» وَ اتَّقُوا اللّهَ اَنْ تُخالِفُوهُ «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها» ، «اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» .
براى آنكه با تشويق انگيزه بيشترى در مردم ايجاد كند آنان را از روز حسرت بر حذر داشت. اين هشدار را با معرفى مقام بلند على عليهالسلام به عنوان «جنب اللّه» بر زبان آورد و آيه 56 سوره زمر را درباره آن قرائت كرد: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ» .
اكنون خطبه به اوج خود نزديك مىشد و نهيبى لازم بود كه مخاطبين بدانند چرا على بن ابىطالب عليهالسلام از آغاز سخنرانى بر فراز منبر كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستاده است. بايد گفته مىشد كه لحظاتى بعد دو بازوى حيدرى در كف با كفايت محمدى قرار مىگيرد و به گونهاى خاص فراتر از آنچه در ذهن مردم است معرفى خواهد شد. براى اعلان اين مهم پيامبر صلىاللهعليهوآله ثقل اكبر را تابلو قرار داده، على عليهالسلام را در سايه قرآن نشان داد.
ابتدا امر به تدبر در قرآن و به دنبال متشابه آن نبودن را مطرح كرد و آيه 82 سوره نساء: «أ فَلا يَتَدَّبَّرُونَ الْقُرْآنَ ... » ، و آيه 7 سوره آل عمران: «هُوَ الَّذى اَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ
مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأمَّا الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ ... » را با كلام خود آميخت و مردم را آماده معرفى «راسخان در علم» نمود.
سپس قسم ياد كرد كه باطن و تفسير قرآن را بيان نمىكند مگر اين كسى كه مىخواهم دست او را بگيرم و او را بالا ببرم و بازوى او را بگيرم و با دستانم او را بلند كنم و به شما بفهمانم كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام اين على صاحب اختيار اوست، و ولايت او از طرف خدا نازل شده است.
سپس ثقل اكبر و اصغر را با ظرافتى خاص معرفى كرده قرآن و اهلبيت عليهمالسلام را در كنار يكديگر قرار داد. در اين باره دوازده امام عليهمالسلام را ثقل اصغر معرفى كرد و نسبت ايشان را به قرآن همچون دو خبر دهنده از يكديگر اعلام نمود كه هيچ اختلافى بين آنها نيست، و ادامه اين توافق و تقارن را تا روز قيامت اعلام فرمود. سپس امامان را به عنوان امين پروردگار و حاكمان از طرف خدا در زمين معرفى كرد.
در اينجا تصريح كرد كه لقب «اميرالمؤمنين» اختصاص به على عليهالسلام دارد و براى احدى غير از او مجاز نيست.
اكنون خطابه غدير سه مرحله مهم را پشت سر گذاشته و فرازهاى بسيار مهمى از آن به مخاطبين انتقال يافته بود، و جا داشت احساس مقام نبوت از مراحل گذشته بر لسان مباركش جارى شود. اين بود كه حضرت فرمود:
اَلا وَ قَدْ اَدَّيْتُ، اَلا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، اَلا وَ قَدْ اَسْمَعْتُ، اَلا وَ قَدْ اَوْضَحْتُ: اَلا كه من وظيفه خويش را به انجام رساندم. اَلا كه من ابلاغ نمودم. اَلا كه من شنوانيدم. اَلا كه من بيان نمودم. و سپس فرمود: بدانيد كه اين مطالب را خداوند عز و جل فرموده و من از طرف خداوند به شما ابلاغ كردم.
فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين مرحله چنين بود:
فَاعْلَمُوا مَعاشِرَ النّاسِ ذلِكَ فيهِ وَ افْهَمُوهُ، وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ قَدْ نَصَبَهُ لَكُمْ وَلِيّا وَ اِماما فَرَضَ طاعَتَهُ عَلَى الْمُهاجِرينَ وَ الاَنْصارِ وَ عَلَى التّابِعينَ لَهُمْ بِاِحْسانٍ، وَ عَلَى الْبادى وَ الْحاضِرِ، وَ عَلَى الْعَجَمِىِّ وَ الْعَرَبِىِّ، وَ الْحُرِّ وَ الْمَمْلُوكِ وَ الصَّغيرِ وَ الْكَبيرِ، وَ عَلَى الاَبْيَضِ وَ الاَسْوَدِ، وَ عَلى كُلِّ مُوَحِّدٍ ماضٍ حُكْمُهُ، جازٍ قَوْلُهُ، نافِذٌ اَمْرُهُ، مَلْعُونٌ مَنْ خالَفَهُ، مَرْحُومٌ مَنْ تَبِعَهُ وَ صَدَّقَهُ، فَقَدْ غَفَرَ اللّهُ لَهُ وَ لِمَنْ سَمِعَ مِنْهُ وَ اَطاعَ لَهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ آخِرُ مَقامٍ اَقُومُهُ فى هذَا الْمَشْهَدِ، فَاسْمَعُوا وَ اَطيعُوا وَ انْقادُوا لاَمْرِ اللّهِ رَبِّكُمْ، فَاِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ هُوَ مَوْلاكُمْ وَ اِلهُكُمْ، ثُمَّ مِنْ دُونِهِ رَسُولُهُ وَ نَبِيُّهُ الْمُخاطِبُ لَكُمْ، ثُمَّ مِنْ بَعْدى عَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ اِمامُكُمْ بِاَمْرِ اللّهِ رَبِّكُمْ، ثُمَّ الاِمامَةُ فى ذُرِّيَّتى مِنْ وُلْدِهِ اِلى يَوْمٍ تَلْقَوْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ.
لا حَلالَ اِلاَّ ما اَحَلَّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَ لا حَرامَ اِلاَّ ما حَرَّمَهُ اللّهُ عَلَيْكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ هُمْ، وَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَرَّفَنِىَ الْحَلالَ وَ الْحَرامَ وَ اَنَا اَفْضَيْتُ بِما عَلَّمَنى رَبّى مِنْ كِتابِهِ وَ حَلالِهِ وَ حَرامِهِ اِلَيْهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ. ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ اَحْصاهُ اللّهُ فِىَّ، وَ كُلُّ عِلْمٍ عُلِّمْتُ فَقَدْ اَحْصَيْتُهُ فى اِمامِ الْمُتَّقينَ، وَ ما مِنْ عِلْمٍ اِلاّ وَ قَدْ عَلَّمْتُهُ عَلِيّا، وَ هُوَ الاِمامُ الْمُبينُ الَّذى ذَكَرَهُ اللّهُ فى سُورَةِ يس : «و كُلَّ شَىْءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ» .(1)
مَعاشِرَ النّاسِ، لا تَضِلُّوا عَنْهُ وَ لا تَنْفِرُوا مِنْهُ، وَ لا تَسْتَنْكِفُوا عَنْ وِلايَتِهِ، فَهُوَ الَّذى يَهْدى اِلَى الْحَقِّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، وَ يُزْهِقُ الْباطِلَ وَ يَنْهى عَنْهُ، وَ لا تَأْخُذُهُ فِى اللّهِ لَوْمَةُ لائِمٍ.
1) . يس / 12.
اَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ، لَمْ يَسْبِقْهُ اِلَى الايمانِ بى اَحَدٌ، وَ الَّذى فَدى رَسُولَ اللّهِ بِنَفْسِهِ، وَ الَّذى كانَ مَعَ رَسُولِ اللّهِ وَ لا اَحَدَ يَعْبُدُ اللّهَ مَعَ رَسُولِهِ مِنَ الرِّجالِ غَيْرُهُ. اَوَّلُ النّاسِ صَلاةً وَ اَوَّلُ مَنْ عَبَدَ اللّهَ مَعى. اَمَرْتُهُ عَنِ اللّهِ اَنْ يَنامَ فى مَضْجَعى، فَفَعَلَ فادِيا لى بِنَفْسِهِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوهُ فَقَدْ فَضَّلَهُ اللّهُ، وَ اقْبَلُوهُ فَقَدْ نَصَبَهُ اللّهُ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ اِمامٌ مِنَ اللّهِ، وَ لَنْ يَتُوبَ اللّهُ عَلى اَحَدٍ اَنْكَرَ وِلايَتَهُ وَ لَنْ يَغْفِرَ لَهُ، حَتْما عَلَى اللّهِ اَنْ يَفْعَلَ ذلِكَ بِمَنْ خالَفَ اَمْرَهُ وَ اَنْ يُعَذِّبَهُ عَذابا نُكْرا اَبَدَ الاْبادِ وَ دَهْرَ الدُّهُورِ. فَاحْذَرُوا اَنْ تُخالِفُوهُ، فَتَصْلُوا «نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْكافِرينَ» .(1)
مَعاشِرَ النّاسِ، بى وَ اللّهِ بَشَّرَ الاَوَّلُونَ مِنَ النَّبِيّينَ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ اَنَا وَ اللّهِ خاتَمُ الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ، وَ الْحُجَّةُ عَلى جَميعِ الْمَخْلُوقينَ مِنْ اَهْلِ السَّماواتِ وَ الاَرَضينَ. فَمَنْ شَكَّ فى ذلِكَ فَقَدْ كَفَرَ كُفْرَ الْجاهِلِيَّةِ الاوُلى، وَ مَنْ شَكَّ فى شَىْءٍ مِنْ قَوْلى هذا فَقَدْ شَكَّ فى كُلِّ ما اُنْزِلَ اِلَىَّ، وَ مَنْ شَكَّ فى واحِدٍ مِنَ الاَئِمَّةِ فَقَدْ شَكَّ فِى الْكُلِّ مِنْهُمْ، وَ الشّاكُ فينا فِى النّارِ.
مَعاشِرَ النّاسِ، حَبانِىَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهذِهِ الْفَضيلَةِ مَنّا مِنْهُ عَلَىَّ وَ اِحْسانا مِنْهُ اِلَىَّ وَ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ، اَلا لَهُ الْحَمْدُ مِنّى اَبَدَ الآبِدينَ وَ دَهْرَ الدّاهِرينَ وَ عَلى كُلِّ حالٍ.
مَعاشِرَ النّاسِ، فَضِّلُوا عَلِيّا فَاِنَّهُ اَفْضَلُ النّاسِ بَعْدى مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى ما اَنْزَلَ اللّهُ الرِّزْقَ وَ بَقِىَ الْخَلْقُ.
مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ، مَغْضُوبٌ مَغْضُوبٌ مَنْ رَدَّ عَلَىَّ قَوْلى هذا وَ لَمْ يُوافِقْهُ. اَلا اِنَّ جَبْرَئيلَ خَبَّرَنى عَنِ اللّهِ تَعالى بِذلِكَ وَ يَقُولُ: مَنْ عادى عَلِيّا وَ لَمْ يَتَوَلَّهُ فَعَلَيْهِ لَعْنَتى وَ غَضَبى.
1) . بقره / 24.
«وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ»(1)اَنْ تُخالِفُوهُ «فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها»(2)، «اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» .(3)
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّهُ جَنْبُ اللّهِ الَّذى ذَكَرَ فى كِتابِهِ الْعَزيزِ، فَقالَ تَعالى مُخْبرا عَمَّنْ يُخالِفُهُ: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ» .(4)
مَعاشِرَ النّاسِ، تَدَبَّرُوا القُرْآنَ وَ افْهَمُوا آياتِهِ، وَ انْظُرُوا اِلى مُحْكَماتِهِ وَ لا تَتَّبِعُوا مُتَشابِهَهُ، فَوَاللّهِ لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ اِلاَّ الَّذى اَنَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ اِلَىَّ وَ شائِلٌ بِعَضُدِهِ وَ رافِعُهُ بِيَدَى وَ مُعْلِمُكُمْ: اَنَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ، وَ هُوَ عَلِىُّ بْنُ اَبىطالِبٍ اَخى وَ وَصِيّى، وَ مُوالاتُهُ مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اَنْزَلَها عَلَىَّ.
مَعاشِرَ النّاسِ، اِنَّ عَلِيّا وَ الطَّيِّبينَ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ هُمُ الثِّقْلُ الاَصْغَرُ، وَ الْقُرْآنُ الثِّقْلُ الاَكْبَرُ، فَكُلُّ واحِدٍ مِنْهُما مُنْبِئٌ عَنْ صاحِبِهِ وَ مُوافِقٌ لَهُ ، لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَىَّ الْحَوْضَ.
اَلا اِنَّهُمْ اُمَناءُ اللّهِ فى خَلْقِهِ وَ حُكّامُهُ فى اَرْضِهِ.
اَلا وَ قَدْ اَدَّيْتُ، اَلا وَ قَدْ بَلَّغْتُ، اَلا وَ قَدْ اَسْمَعْتُ، اَلا وَ قَدْ اَوْضَحْتُ. اَلا وَ اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قالَ، وَ اَنَا قُلْتُ عَنِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
اَلا اِنَّهُ لا «اَميرَالْمُؤْمِنينَ» غَيْرَ اَخى هذا. اَلا لا تَحِلُّ اِمْرَةُ الْمُؤْمِنينَ بَعْدى لاَحَدٍ غَيْرِهِ:
اى مردم، اين مطلب را درباره او بدانيد و بفهميد، و بدانيد كه خداوند او را براى شما صاحب اختيار و امامى قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكى، و بر روستايى و شهرى، و بر عجمى و عربى، و بر آزاد و بنده، و بر بزرگ و كوچك، و بر سفيد و سياه. بر هر يكتا پرستى حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است. هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كس تابع او باشد و او را تصديق نمايد مورد رحمت الهى است. خداوند او را و هر كس را كه از او بشنود و او را اطاعت كند آمرزيده است.
اى مردم، اين آخرين بارى است كه در چنين اجتماعى به پا مىايستم. پس بشنويد و اطاعت كنيد و در مقابل امر خداوند پروردگارتان سر تسليم فرود آوريد، چرا كه خداوند عز و جل صاحب اختيار شما و معبود شماست، و بعد از خداوند رسولش و پيامبرش كه شما را مخاطب قرار داده، و بعد از من على صاحب اختيار شما و امام شما به امر خداوند است، و بعد از او امامت در نسل من از فرزندان اوست تا روزى كه خدا و رسولش را ملاقات خواهيد كرد.
حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان حلال كرده باشند، و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان بر شما حرام كرده باشند. خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده است، و آنچه پروردگارم از كتابش و حلال و حرامش به من آموخته به او سپردهام.
اى مردم، على را فضيلت دهيد. هيچ علمى نيست مگر آنكه خداوند آن را در من جمع كرده است و هر علمى را كه آموختهام در امام المتقين جمع نمودهام، و هيچ علمى نيست مگر آنكه آن را به على آموختهام. اوست «امام مبين» كه خداوند در سوره يس ذكر كرده است: «وَ كُلَّ شَيْىءٍ اَحْصَيْناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ» : «و هر چيزى را در امام مبين جمع كرديم» .
اى مردم، از على به سوى ديگرى گمراه نشويد، و از او روى نگردانيد و از ولايت او سر باز نزنيد. اوست كه به حق هدايت نموده و به آن عمل مىكند، و باطل را ابطال
نموده و از آن نهى مىنمايد، و در راه خدا سرزنش ملامت كنندهاى او را مانع نمىشود.
على اول كسى است كه به خدا و رسولش ايمان آورد و هيچ كس در ايمانِ به من بر او سبقت نگرفت. اوست كه با جان خود در راه رسول خدا فداكارى كرد. اوست كه با پيامبر خدا بود در حالى كه هيچ كس از مردان همراه او خدا را عبادت نمىكرد. اولين مردم در نماز گزاردن، و اول كسى است كه با من خدا را عبادت كرد. از طرف خداوند به او امر كردم تا در خوابگاه من بخوابد، او هم در حالى كه جانش را فداى من كرده بود در جاى من خوابيد.
اى مردم، او را فضيلت دهيد كه خدا او را فضيلت داده است، و او را قبول كنيد كه خداوند او را منصوب نموده است.
اى مردم، او از طرف خداوند امام است، و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبهاش را نمىپذيرد و او را نمىبخشد. حتمى است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديت و تا آخر روزگار معذب نمايد. پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار «آتشى شويد كه آتشگيره آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است» .
اى مردم، به خدا قسم پيامبران و رسولان پيشين به من بشارت دادهاند، و من به خدا قسم خاتم پيامبران و مرسلين و حجت بر همه مخلوقين از اهل آسمانها و زمينها هستم. هر كس در اين مطالب شك كند مانند كفر جاهليت اول كافر شده است. و هر كس در چيزى از اين گفتار من شك كند در همه آنچه بر من نازل شده شك كرده است، و هر كس در يكى از امامان شك كند در همه آنان شك كرده است، و شك كننده درباره ما در آتش است.
اى مردم، خدا اين فضيلت را بر من ارزانى داشته كه منّتى از او بر من و احسانى از جانب او به سوى من است. خدايى جز او نيست. حمد و سپاس از من بر او تا ابديت و تا آخر روزگار و در هر حال.
اى مردم، على را فضيلت دهيد كه او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است تا مادامى كه خداوند روزى را نازل مىكند و خلق باقى هستند. ملعون است ملعون است، مورد غضب است مورد غضب است كسى كه اين گفتار مرا ردّ كند و با آن موافق نباشد. بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده است و مىگويد: هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد. «هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است از خدا بترسيد» كه با على مخالفت كنيد «و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد» ، «خداوند از آنچه انجام مىدهيد آگاه است» .
اى مردم، على «جنب اللّه» است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده است: «اَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتا عَلى ما فَرَّطْتُ فى جَنْبِ اللّهِ» : «اى حسرت بر آنچه درباره جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم» .
اى مردم، قرآن را تدبر نماييد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و به دنبال متشابه آن نرويد. به خدا قسم، باطن آن را براى شما بيان نمىكند و تفسيرش را برايتان روشن نمىكند مگر اين شخصى كه دست او را مىگيرم و او را به سوى خود بالا مىبرم و بازوى او را مىگيرم و با دستم او را بلند مىكنم و به شما مىفهمانم كه: «هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار اوست» ، و او على بن ابىطالب برادر و جانشين من است، و ولايتِ او از جانب خداوندِ عز و جل است كه بر من نازل كرده است.
اى مردم، على و پاكان از فرزندانم از نسل او ثقل اصغرند و قرآن ثقل اكبر است. هر يك از اين دو از ديگرى خبر مىدهد و با آن موافق است. آنها از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.
بدانيد كه آنان امينهاى خداوند بين مردم و حاكمان او در زمين هستند.
بدانيد من ادا نمودم، بدانيد من ابلاغ كردم، بدانيد من شنوانيدم، بدانيد من روشن نمودم، بدانيد كه خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز و جل مىگويم.
بدانيد كه اميرالمؤمنينى جز اين برادرم نيست. بدانيد كه اميرالمؤمنين بودن بعد از من براى احدى جز او حلال نيست.
اكمال دين با ائمه اثنىعشر عليهمالسلام(1)
اكمال دين با امامت و وصايت ائمه اثنىعشر عليهمالسلام در چندين مورد از ماجراى غدير آمده است. از جمله:
در مورد رابطه آيه اكمال و اكمال دين و اتمام نعمت با ولايت و امامت و لزوم وجود ائمه اثنىعشر عليهمالسلام مطلب بسيار است.
پس از اهانت منافقين بين كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در بخش چهارم خطبه غدير، حضرت بدون كوچكترين وقفهاى سخنان خود را ادامه داده وارد بخش پنجم خطابه شد و به تبيين بيشتر آيه اكمال پرداخت.
حضرت از يك سو كمال دين را با امامت همه دوازده امام عليهمالسلام و اختصاص ولايت به دوازده امام عليهمالسلام را اعلام فرمود، و از سوى ديگر هر گونه انكار امامت آنان را مساوى با سقوط اعمال و خلود در آتش و لزوم تمسك به دينِ كامل و بىارزشىِ دينِ ناقص را گوشزد فرمود.
همچنين راه هر تخفيفى را در عذاب چنين كسانى منتفى دانست و در اين باره آيه 217 سوره بقره «فَاُولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِى النّارِ هُمْ خالِدُونَ» ، و آيه 88 سوره آل عمران «لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ» را در ضمن كلام خود آورد، و منكرين امامت را مستحق چنين عذابى دانست.
1) . غدير در قرآن: ج 1 ص 151، 163 - 164، 167، 182، 193 - 195. واقعه قرآنى غدير: ص 91. اسرار غدير: ص 50 . سخنرانى استثنائى غدير: ص 179 - 186. مائده غدير جعفرپور : ص 95 -
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير فرمود:
مَعاشِرَ النّاسِ، انَّما اكْمَلَ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ دينَكُمْ بِامامَتِهِ. فَمَنْ لَمْ يَأْتَمَّ بِهِ وَ بِمَنْ يَقُومُ مَقامَهُ مِنْ وُلْدى مِنْ صُلْبِهِ الى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ الْعَرْضِ عَلَى اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَاولئِكَ الَّذينَ حَبِطَتْ اعْمالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ فِىالنَّارِ هُمْ خالِدُونَ، لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ:
اى مردم، خداوند عز و جل دين شما را با امامت او كامل كرده است. بنا بر اين، هر كس او و كسانى را كه جانشين اويند از فرزندان من از صلب او تا روز قيامت و روز عرضه بر پروردگار به امامت قبول نكند، چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت نابود مىشود و در آتش دائمى خواهند بود، عذاب آنان تخفيف نمىيابد و مهلت داده نمىشوند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز، در جنگ صفين احتجاج مفصلى فرمود و در ضمن اشاره به غدير و نزول آيه اكمال پس از خطبه و بيان حديث غدير فرمود:
وقتى در غدير آيه «اليَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ ... »(1)نازل شد، سلمان فارسى پرسيد: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على عليهالسلام نازل شده است ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
درباره او و جانشينانم تا روز قيامت نازل شده است. و سپس فرمود: اى سلمان، تو و كسانى كه با تو در اين مطلب حاضر بودند شاهد باشيد و حاضران به غايبان برسانند.
سلمان فارسى پرسيد: يا رسول اللّه، آيا اين آيات به خصوص درباره على نازل شده است ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: درباره او و جانشينانم تا روز قيامت نازل شده است. و سپس فرمود: اى سلمان، تو و كسانى كه با تو در اين مطلب حاضر بودند شاهد باشيد و حاضران به غايبان برسانند.
1) . مائده / 3.
سلمان فارسى عرض كرد: يا رسول اللّه، آنان را براى ما بيان فرما.
فرمود: على برادرم و وزيرم و وصيّم و وارثم و خليفهام در امتم و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، و يازده امام از فرزندانش، اول آنان فرزندم حسن و سپس حسين و سپس نُه نفر از فرزندان حسين، يكى پس از ديگرى، كه قرآن با آنان است و آنان با قرآنند، و از آن جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند.(1)
اين نقطه رضايت خداوند متعال بر سر اصل دين است كه با صداى بلند به گوش همه رسانده، و چراغ آن را در متن قرآنش روشن كرده است.
اى بشر، اكنون كه خدايت فقط به اسلام با ولايت ائمه عليهمالسلام راضى شده تو هم فقط به آن راضى باش و از پروردگارت تشكر نما كه به اين صراحت جاى رضايت خود را نشان داده است؛ و اكنون كه خداوند از اسلام بدون ولايت نفرت دارد و هيچ ارزشى براى آن قائل نيست تو هم از صاحبان چنين اسلامى تنفر داشته باش و براى آنان هيچ ارزشى قائل مشو.
فرمايش كوتاه و پر معناى امام صادق عليهالسلام در معناى «رَضِيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا» گوياى همين راز بزرگ است كه مىفرمايد: اىْ تَسْليمُ النَّفْسِ لامْرِنا: يعنى نفس در برابر امر ما تسليم شود.(2)
از اين كلام استفاده مىشود كه وقتى خدا به امامت ائمه عليهمالسلام و اطاعت از ايشان راضى است ما هم بايد با اطمينان خاطر و با تكيه بر اين رضاى الهى در برابر امامان تسليم محض باشيم و چون و چرايى به دل راه ندهيم.
همچنين امام حسن عسكرى عليهالسلام مىفرمايد: فَلَمّا مَنَّ اللّه عَلَيْكُمْ بِاقامَةِ الاوْلِياءِ بَعْدَ نَبِيِّكُمْ قالَ اللّه عَزَّوَجَلَّ: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ
لَكُمُ الاْءِسْلامَ دِينا»(1): آنگاه كه خدا با منصوب كردن اوليائش بعد از پيامبرتان بر شما منت گذاشت فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... » .(2)
در قسمت ديگر آيه، نتيجه شيرين و سرشار از ملاطفتى كه از كلمه «رَضِيتُ» استفاده مىشود اين است كه انسان اگر متدين واقعى باشد آخرين هدفش به دست آوردن رضاى الهى است، و در راه اين هدف چه بسا كه در تشخيص آنچه مورد رضاى اوست مردد مىماند.
جا دارد در اينجا اشاره شود:
عدهاى از علماى عامه اعتراف كردهاند كه آيه اكمال فقط مىتواند ولايت و رهبرى اميرالمؤمنين عليهالسلام را تأييد و تثبيت كند، ولى هيچ اشارهاى به امامت امامان بعدى ندارد.
در جواب مىگوييم:
اولاً: اين طور نيست كه آيه شريفه هيچ اشارهاى به امامت امامان معصوم عليهمالسلام نداشته باشد، زيرا دشمنان اسلام محدود به زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و يا زمان اميرالمؤمنين عليهالسلام نبودند و بعد از ظهور اسلام اين خطر هميشه احساس مىشود و ضرورت نياز دين به حافظ و مدافع بدون خطا كاملاً مشهود است. از اين رو تا باقى بودن اين خطر و نيز باقى بودن دين بايد سرپرستى مانند رسول اعظم صلىاللهعليهوآله آگاه و به دور از هر گونه خطا براى امت اسلامى وجود داشته باشد تا دين اصيل الهى محفوظ بماند.(3)اين همان استمرار امامت است كه شيعه به آن اعتقاد دارد.
ثانيا: مسئله جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله بلافاصله بعد از شهادت آن حضرت مورد اختلاف بود كه آيا انعقاد امر خلافت با شورى است يا با نصّ الهى ؟ بنا بر پيام دو آيه تبليغ و
اكمال روشن مىشود كه اين امر شورايى نيست و از محدوده اختيارات شورى خارج است، و خود خداوند - حتى نه پيامبر صلىاللهعليهوآله - افرادى را كه واجد شرايط مىداند براى منصب رهبرى و امامت انتخاب مىكند.
با روشن شدن اين آيه و پذيرش آن، چون خداوند از لطف خود در باب ارشاد و هدايت خلق كوتاه نيامده و قطعا سرپرستان و جانشينان بعدى را توسط پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به مردم معرفى فرموده، بر عهده هر مسلمانى است كه تحقيق كند و مصاديق بعدى را بيابد. اين خود اشاره است به استمرار امامت و در نهايت از امام منصوص كه خداوند متعال تعيين كرده است.(1)
ثالثا: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روز غدير به ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام تصريح فرمود و تأكيد كرد كه جانشينان بعد از على عليهالسلام هم از ذريه و دودمان او هستند. چنانكه شيخ طبرسى به سند صحيح نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از آنكه فرمود: بعد از من به امر خداوند على عليهالسلام اختيار دار و امام شماست، فرمود: و بعد از او امامت در ذريه و دودمان من خواهد ماند كه از نسل على است.(2)همچنين در كتاب سليم بن قيس الهلالى آمده است كه روزى اميرالمؤمنين عليهالسلام در ميان لشكر خود در حضور مهاجران و انصار به منبر رفت و بعد از حمد و ثناى الهى، به ذكر تعدادى از فضائل و مناقب خود پرداخت، و نزديك به هفتاد مرد از آنها - كه در جنگ بدر شركت داشتند، از انصار و بقيه از مهاجرين - برخاستند و شهادت دادند كه اين مطالب را ما از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شنيديم.
سپس آن حضرت فرمود: بعد از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم با مردم نماز ظهر گزارد، فرمود: اى مردم، خدا مولا و اختياردار من است و من هم مولا و اختياردار مؤمنين هستم و از آنها نسبت به خودشان سزاوارترم. هر كس من ولىّ و اختياردار او هستم على عليهالسلام هم ولىّ و اختيار دار او است. خدايا، دوست بدار دوست او را، و دشمن
بدار دشمن او را. در اين هنگام سلمان فارسى برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه ! چه ولايتى ؟ فرمود: ولايتى مانند ولايت و اختيارى كه من بر مؤمنين دارم و از خود آنها سزاوارتر به آنها هستم. در اينجا خدا آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم ... »(1)را نازل فرمود. سلمان عرض كرد: يا رسول اللّه، اين آيه فقط درباره على عليهالسلام است ؟ فرمود: آرى، و درباره جانشينان او است تا روز قيامت.
سلمان عرض كرد: يا رسول اللّه ! آنها را براى من نام ببريد. فرمود: آنها (عبارتند از: ) على عليهالسلام برادرم و وزيرم، جانشين من در ميان امتم و ولىّ هر مرد و زن مؤمنى بعد از من، و يازده امام از نسل او؛ فرزندانم حسن و حسين عليهماالسلام. سپس نه نفر از دودمان حسين عليهالسلام، يكى بعد از ديگرى است. قرآن با آنهاست و آنها هم با قرآن هستند، و آنها از قرآن جدا نمىشوند تا بر حوض كوثر نزد من بيايند.(2)
همچنين در باب دوازدهم كتاب غاية المرام احاديث زيادى از طرق عامه نقل شده است كه تعداد امامان دوازده تن هستند.(3)از جمله از ابنعباس روايت مىكند كه گفت: شنيدم رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمود: اى مردم، بدانيد كه براى خداوند درى است، كه هر كس داخل آن شود از آتش دوزخ و انقلاب روز محشر ايمن است.
ابوسعيد خدرى برخواست و عرض كرد: يا رسول اللّه، ما را به اين در راهنمايى كن تا آن را بشناسيم.
فرمود: او على بن ابىطالب عليهالسلام سرور جانشينان و اميرمؤمنان و برادر رسول خدا و نماينده خدا بر تمام مردم است. اى مردم، هر كس مىخواهد چنگ بزند به ريسمان محكمى كه گسستنى نيست، چنگ بزند به ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام، زيرا ولايت او ولايت من است و پيروى از او پيروى از من است. اى مردم، هر كس مىخواهد حجت بعد از من را بشناسد على بن ابىطالب عليهالسلام را بشناسد. اى مردم، هر كس
خوشحال مىشود به من اقتدا كند، مىبايد كه ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام و امامان از دودمان مرا دوست بدارد، زيرا آنها خزينهدار علم من هستند.
در اين هنگام جابر بن عبداللّه انصارى برخاست و عرض كرد: يا رسول اللّه، تعداد امامان چند نفر است ؟
فرمود: خدا تو را رحمت كند، همه اسلام را از من پرسيدى ؟ عدد آنها در كتاب خدا به تعداد ماهها در نزد خداوند است. از روزى كه خداوند آسمانها و زمين را آفريده است، تعداد دوازده ماه بوده است(1). تعداد آنها به عدد دوازده چشمهاى است كه خداوند براى موسى بن عمران عليهالسلام باز كرد؛ در وقتى كه عصاى خود را به صخره زد و دوازده چشمه جارى شد(2). و به عدد نقباى بنىاسرائيل است كه خداوند مىفرمايد: «وَ لَقَد أخَذَ اللّهُ ميثاقَ بَنىإسرائيلَ وَ بَعَثنا مِنهُمُ اثنَىعَشَرَ نَقيبا» .(3)پس اى جابر، امامان دوازده نفر اند؛ اول آنها على بن ابىطالب عليهالسلام و آخر آنها قائم عليهالسلام است.(4)
جا دارد هر شيعه بلكه هر مسلمان واقعا در صدد باشد كه لُبّ مطلب در مراسم عظيم غدير را به دست آورد و نقطه مركزى كمال دين را پيدا كند، تا هميشه چشم دل را به آن سو داشته باشد و از لغزشها و انحرافات مصون بماند. در اينجا دو نكته قابل ملاحظه است: يكى نقطه اصلى ولايت و ديگرى آثار آن.
نقطه مركزى كمال دين صاحب اختيارى دوازده امام عليهمالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله است. بر گرد اين نقطه، ثمرات و نتايج بسيارى هست كه اعتقاد يك مسلمان را مىسازد.
1) . اشاره به آيه 36 سوره توبه. براى آگاهى بيشتر مراجعه كنيد به: پيشوايى نور: ص 106 - 109.
2) . اشاره به آيه 60 سوره بقره، و آيه 160 سوره اعراف.
3) . مائده / 12: «و در حقيقت ما خدا از بنىاسرائيل پيمان گرفتيم و از ايشان دوازده سرپرست را برانگيختيم» .
4) . غاية المرام: ص 45، به نقل از: فروغ هدايت:ص 329.
اين نقطه اصلى از سه ركن تشكيل يافته است: «صاحب اختيارى» و «دوازده امام عليهمالسلام» و «بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله» ، و هر يك از اينها ناقص باشد صاحب آن هنوز اصل ولايت را نيافته تا چه رسد به ثمرات آن.
بنا بر اين، كسانى كه على بن ابىطالب عليهالسلام را به عنوان خليفه چهارم قبول دارند در ركن سوم ناقصاند و اصلاً با غدير كارى ندارند و دقيقا ضد آن را در اعتقاد خود جاى دادهاند، چرا كه على عليهالسلام بلافاصله بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله صاحب اختيار مردم است.
اگر على عليهالسلام دقيقا شئون پيامبر صلىاللهعليهوآله را دارد، پس سه نفر قبل از او كه مقام او را غصب كردند نه در علم و نه در عصمت هرگز نمىتوانستند جاى آن حضرت قرار بگيرند و پاسخگوى نيازهاى مردم باشند.
همچنين كسانى كه بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط على عليهالسلام را و يا تا امام چهارم عليهالسلام و يا تا امام ششم عليهالسلام را قبول دارند و يا امام دوازدهم عليهالسلام را قبول ندارند، اينان در ركن دوم ناقصاند و چنين اعتقادى منشعب از غدير نيست، چرا كه در غدير همه دوازده امام عليهمالسلام به عنوان نور واحد تا آخرين روز دنيا معرفى شدهاند.
از سوى ديگر كسانى كه دوازده امام عليهمالسلام را به عنوان انسانهايى عالم و وارسته قبول دارند ولى آنان را صاحب اختيار مطلق خود نمىدانند در ركن اول ناقصند، و غدير هرگز داعى بر معرفى امامان به اين معنى نداشته است، چرا كه با ظهور علم و عملشان طبعا مردم ايشان را مىشناسند و نيازى به معرفى در آن مراسم عظيم نيست. آنچه غدير براى آن تشكيل شد و دين با آن كامل شد اعلام صاحب اختيارى امامان عليهمالسلام بود كه قِوام ولايت با همين است.
پذيرفتن صاحب اختيار بودن امامان عليهمالسلام آثار و لوازمى دارد كه كاشف از وجود حقيقى آن در اعتقاد قلبى يك مسلمان است. اين آثار در واقع جلوهها و اشعههاى تابناك ولايت است كه اينگونه خود را نشان مىدهد. يكى از بارزترين آثار ولايت
داشتن محبت نسبت به صاحبان ولايت و برائت و بيزارى از دشمنان ايشان است. در اين زمينه احاديث بسيارى وارد شده كه نمونههايى از آنها ذكر مىشود:
لا يَقْبَلُ اللّه ايمانَ عَبْدٍ الاّ بِوِلايَتِهِ وَ الْبَرائَةِ مِنْ اعْدائِهِ(1): خداوند ايمان بندهاى را نمىپذيرد جز با ولايت على و بيزارى از دشمنانش.
لا يَقْبَلُ اللّه مِنْ عَبْدٍ حَسَنَةً حَتّى يَسْأَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِىِّ بْنِ ابىطالِبٍ عليهالسلام(2): خدا از هيچ بندهاى حسنهاى قبول نمىكند تا از او درباره محبت على بن ابىطالب عليهالسلام سؤال كند.
لا يَقْبَلُ اللّه مِنَ الْعِبادِ الاعْمالَ الصّالِحَةَ الَّتى يَعْمَلُونَها اذا تَوَلَّوْا الامامَ الْجائِرَ الَّذى لَيْسَ مِنَ اللّه تَعالى(3): خداوند از بندگان اعمال صالحى را كه انجام مىدهند نمىپذيرد هنگامى كه صاحب اختيارى امام ظالمى را بپذيرند كه از سوى خدا تعيين نشده است.
با توجه به همين ريشه كمال دين است كه امام صادق عليهالسلام به شيعيان مىفرمايد:
لا يَقْبَلُ اللّه مِنَ الْعِبادِ يَوْمَ الْقِيامَةِ الاّ هذَا الدّينَ الَّذى انْتُمْ عَلَيْهِ: خداوند در روز قيامت از بندگان نمىپذيرد جز اين دينى كه شما به آن اعتقاد داريد.(4)
امامان عليهمالسلام و سرپرستى قرآن(5)
قرآن با چنان محتوايى كه دارد بايد چه منزلتى در چشم مسلمانان داشته باشد ؟
هيچ قوم و ملتى چنين ميراث فرهنگى عظيمالشأنى را بىسرپرست رها نمىكنند، و مسئوليت آن را هم به هر كسى واگذار نمىنمايند. آيا ديدهايد كه در همه ملل تكه
سنگهاى جامد هزار ساله را چگونه مورد حفاظت قرار مىدهند، و تاريخچه آن را براى هر بينندهاى بازگو مىكنند ! در حالى كه قرآن سخن مىگويد، فكر و اعتقاد مىسازد، در بازار عمل به كار مىآيد، بشر را تربيت مىكند، و اين همان طلاى خالص تمام عيارى است كه مستقيما از حضرت پروردگار نازل شده است.
اكنون آيا بىانصافى نيست كه سرپرستى آن را به سقيفه بسپاريم ؟ همان گروهى كه از فرط جهل يكى بر جهالت ديگرى مىخندد، و در عين غصب حق على عليهالسلام در مشكلاتش دست به دامان او مىشود ! ؟
آيا مسخره ملل نخواهيم شد اگر با حضور امامان معصوم عليهمالسلام - كه از درياى علم الهى سيرابند - سرپرستى قرآن را به كسانى دهيم كه وقتى آيات قرآن را مىشنوند اقرار مىكنند كه گويا براى اولين بار آن را شنيدهاند و تا آن روز نشنيده بودند، و يا اگر آيه تهديد آميزى از قرآن بر آنان خوانده مىشود آن را تير باران مىكنند ؟ !
پس بياييد اقرار كنيم: قرآن هم دعوت كننده مىخواهد و هم تفسير كننده. سرپرستى قرآن مسئوليت بزرگى است كه از هر كسى با هر سابقهاى ساخته نيست. اين دو مسئوليت بزرگ انحصارا بر دوش چهارده نور پاك نهاده شده و ديگران رسما از دخالت در آن كنار زده شدهاند.
در اينجابه فرازهاى خطبه غدير دراين باره اشاره مىكنيم:
عَلِىٌّ الدّاعى الى كِتابِ اللّه: على دعوت كننده به كتاب خداست.
عَلِىٌّ خَليفَتى فِى الدُّعاءِ الى كِتابِ اللّه: على جانشين من در دعوت به سوى كتاب خداست.
نقطه حساسى از خطابه غدير است كه على عليهالسلام بر سر دست پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد و حضرت در آن حال او را با قرآن معرفى كند. اين بدان معنى است كه دشمن قرآن
نمىتواند دعوت كننده به سوى آن باشد. دشمنان اهلبيت عليهمالسلام به سادگى از كنار اين مطلب مىگذرند كه هر كسى با هر سابقهاى از دشمنى خدا و رسول، و با هر فسق و فجورى بتواند مروج قرآن باشد !
آيا غاصبان خلافت كه آيات صريح قرآن را زير پا گذاشتند و علنا مخالفت خود را با آنها اعلام كردند، مىتوانند مردم را به قرآن دعوت كنند ؟ ! اگر اينگونه است در آياتى كه با راه آنان مخالف است چه خواهند كرد ؟ !
ما مىگوييم: قرآن مقدستر از آن است كه جز معصومين عليهمالسلام و كسانى كه در راه آنانند بتوانند دعوت كننده به آن باشند. قرآن سنگين بارتر از آن است كه جاهلان به سوى آن دعوت كنند. على بن ابىطالب عليهالسلام را مىخواهد كه بفرمايد: اين قرآن است، آن را به نطق آوريد ولى هرگز براى شما سخن نخواهد گفت؛ بلكه من هستم كه به شما خبر خواهم داد. اگر از من درباره قرآن سؤال كنيد به شما خبر خواهم داد، چرا كه من اعلم از همه شمايم.(1)
عَلِىٌّ خَليفَتى فى امَّتى عَلى تَفْسيرِ كِتابِ رَبّى عَزَّ و جَلَّ: على جانشين من در امتم بر تفسير كتاب خداى عزّ و جلّ است.
الا انَّ تَنْزيلَ الْقُرْآنِ عَلَىَّ وَ تَاْويلُهُ وَ تَفْسيرُهُ بَعْدى عَلَيْهِ: بدانيد كه تنزيل قرآن بر عهده من بود، و تأويل و تفسير آن بعد از من بر عهده اوست.
فَوَ اللّه لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ زَواجِرَهُ وَ لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ تَفْسيرَهُ الا الَّذى انَا آخِذٌ بِيَدِهِ وَ مُصْعِدُهُ الَىَّ ... ، وَ مُعْلِمُكُمْ: انَّ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ ... : به خدا قسم باطن آن را براى شما بيان نمىكند و تفسير آن را برايتان روشن نمىنمايد مگر اين كسى كه دست او را گرفته بلند مىكنم ... ، و به شما مىفهمانم كه هر كس من صاحب اختيار او بودهام اين على مولاى اوست.
1) . بحار الانوار: ج 89 ص 82 .
در اوج خطابه غدير، آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواهد على بن ابىطالب عليهالسلام را بر سر دست بلند كند او را به عنوان مفسر قرآن معرفى مىفرمايد، و به صراحت مىفرمايد كه كسى جز او نمىتواند چنين مهمى را عهدهدار شود. اين بار سنگين وحى را جز ختم نبوت قدرت حمل نداشته كه خداوند فقط بر او نازل كرده است. اكنون نيز جز خليفه بر حق او نخواهد توانست اين بار سنگين را بگشايد و جواهرات گرانقيمت آن را در اختيار مردم قرار دهد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايد: هيچ آيهاى نازل نشده مگر آنكه من مىدانم درباره چه كسى نازل شده و در كجا نازل شده و بر چه كسى نازل شده است.(1)
در جاى ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىبينيم كه به على عليهالسلام مىفرمايد: تو رسالت را از سوى من ابلاغ مىكنى. پرسيد: يا رسول اللّه، آيا شما تبليغ رسالت نفرمودهايد ؟ فرمود: من ابلاغ نمودهام ولى تو بعد از من از تأويل قرآن به مردم مىآموزى آنچه را نمىدانند و به آنان خبر مىدهى.(2)
در فراز ديگرى دو بار از كلمه «لَنْ» به معناى هرگز استفاده شده است كه مىفرمايد: «لَنْ يُبَيِّنَ لَكُمْ» و «لَنْ يُوضِحَ لَكُمْ» ؛ يعنى جز على عليهالسلام هرگز نمىتواند قرآن را بيان كند و هرگز نمىتواند روشن نمايد.
آنان كه به اين اخطارها توجه نمىكنند و در تأويل قرآن سخن هر گويندهاى را مىپذيرند، در واقع قرآن را سبك مىشمارند و هنوز عظمت آن را نيافتهاند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين باره فرمود: مىدانيد متمسك به قرآن كه با تمسك به آن به شرف عظيم دست مىيابد كيست ؟ آن كسى كه تأويل قرآن را از ما اهلبيت عليهمالسلام يا از واسطههايى كه سفيران ما براى شيعيانمان هستند بياموزد.(3)
آيه «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»(1)
از جمله آياتى كه در سفر حجة الوداع و پيش از اتمام مراسم حج بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد، آياتى بود كه خداوند در مورد نقشه صحيفه ملعونه اول به حضرت خبر داد. در ضمن اين آيات، در آيهاى اشاره به ائمه اثنىعشر عليهمالسلام شده است.
همچنين در غدير 18 آيه قرآن به صراحت تفسير شده است؛ به اين معنى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متن آيه را جداگانه در خطبه بيان فرموده و قبل يا بعد از آن به تفسيرش پرداخته است. اين موارد در مقابل آياتى است كه به صورت تضمين در كلام و اقتباس در خطابه حضرت آمده است.
يكى از اين آيات، آيه 28 سوره زخرف است: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «آن را موضوعى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
اين آيه از سه بُعد قابل بررسى است:
پيامبر صلىاللهعليهوآله در دو فراز از بخش دهم خطبه غدير تأكيد خاصى داشت كه امامت در فرزندان اميرالمؤمنين عليهالسلام است، و اينكه اين مطبلب در متن قرآن آيه 28 سوره زخرف: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» آمده است. حضرت در اين باره فرمود: آنجا كه خدا مىفرمايد: «امامت را مطلبى باقى در نسل او قرار داديم» ، و سپس به حديث ثقلين اشاره كرد: لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما:
مَعاشِرَ النّاسِ، اَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ كَما اَمَرَكُمُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَاِنْ طالَ عَلَيْكُمُ الاَْمَدُ فَقَصَّرْتُمْ اَوْ نَسيتُمْ فَعَلِىٌّ وَلِيُّكُمْ وَ مُبَيِّنٌ لَكُمْ؛ الَّذى نَصَبَهُ اللّهُ عزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ بَعْدى اَمينَ خَلْقِهِ. اِنَّهُ مِنّى وَ اَنَا مِنْهُ، وَ هُوَ وَ مَنْ يَخْلُفُ مِنْ ذُرِّيَّتى يُخْبِرُونَكُمْ بِما تَسْاَلُونَ عَنْهُ وَ يُبَيِّنُونَ لَكُمْ ما لا تَعْلَمُونَ ... .
1) . زخرف / 28. غدير در قرآن: ج 1 ص 239، 242، ج 2 ص 47، 48. سخنرانى استثنائى غدير: ص 223 - 231.
مَعاشِرَ النّاسِ، الْقُرْآنُ يُعَرِّفُكُمْ اَنَّ الاَئِمَّةَ مِنْ بَعْدِهِ وُلْدُهُ، وَ عَرَّفْتُكُمْ اَنَّهُمْ مِنّى وَ مِنْهُ، حَيْثُ يَقُولُ اللّهُ فى كِتابِهِ: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» ، و قُلْتُ: «لَنْ تَضِلُّوا ما اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما» :
اى مردم، نماز را به پا داريد و زكات را بپردازيد همانطور كه خداوند عز و جل به شما فرمان داده است و اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد، على صاحب اختيار شماست و براى شما بيان مىكند، او كه خداوند عز و جل بعد از من به عنوان امين بر خلقش او را منصوب نموده است. او از من است و من از اويم. او و آنان كه از نسل مناند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مىدهند و آنچه را نمىدانيد براى شما بيان مىكنند ... .
اى مردم، قرآن به شما مىشناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه آنان از نسل من و از نسل اويند. آنجا كه خداوند در كتابش مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فى عَقِبِهِ» : «آن امامت را به عنوان كلمه باقى در نسل او قرار داد» ، و من نيز به شما گفتم: «اگر به آن دو (قرآن و اهل بيت) تمسك كنيد هرگز گمراه نمىشويد» .
آينده امت از نظر كسانى كه مردم بايد به آنان مراجعه كنند و از آنان دستور بگيرند در اواخر خطبه محكمكارى و دقت بيشترى را اقتضا مىكرد. مرجع شناخت حلال و حرام و معروف و منكر مسئله مهمى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله با استناد به قرآن پايه آن را محكم فرمود و از هر گونه انحرافى نجات داد.
اين مهم در قالب آيهاى كه امامت را منحصر در نسل حضرت ابراهيم عليهالسلام مىداند، در سايه ادبيات بلند قرآن در كوتاهترين جمله بيان شده است. از آيه 26 اين سوره نام حضرت ابراهيم عليهالسلام به ميان مىآيد كه توحيد را بر اساس فطرت خويش نزد خاندانش علنى ساخت. بلافاصله خداوند چنين موحّد والا مقامى را لايق آن دانسته كه امامت در نسل او باشد.
از آنجا كه نسل ابراهيم عليهالسلام بسيارند، براى آنكه امامان از نسل او اشتباه نشوند، فقط آن نسلى كه از پيامبر و على عليهماالسلام اند و هر يك از آنان فرزند ديگرى است و دوازده امامند، جز بر امامان معصوم شيعه از اميرالمؤمنين عليهالسلام تا حضرت مهدى عليهالسلام بر هيچ فرد ديگرى قابل انطباق نيست.
اين تفسير آنگاه كامل بودن خود را نشان مىدهد كه فرمايشات پيامبر صلىاللهعليهوآله را در ضمن بيان آيه دقت كنيم كه مىفرمايد: «من هم به شما شناساندم كه امامان از نسل من و على عليهالسلام هستند» ، يعنى آنچه خداوند به عنوان نسل ابراهيم خليل عليهالسلام براى امامت تعيين فرموده آن نسلى است كه از دو سو به محمد و على عليهماالسلام ختم شود.
از سوى ديگر، براى آنكه اصحاب صحيفه و هر كسى كه با چشم طمع به خلافت مىنگريست، از اين آرزو قطع اميد كند و از شنيدن هر پاسخ مثبتى درباره تغيير مسير امامت منصرف شود، خداوند غدير را به ميان آورد.
اگر در غدير فقط على بن ابىطالب عليهالسلام معرفى مىشد آرزوهايى براى روزگار بعد از او شكل مىگرفت، اما با معرفى دوازده امام از نسل پيامبر صلىاللهعليهوآله كه سلاله ابراهيماند و تا آخرين روز دنيا ادامه امامت آنان است، خداوند اميد همه را قطع كرد.
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام در اين باره مىفرمايد: وَاللّه لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوِلاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذلِكَ الرَّجاءَ: به خدا قسم، پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير ولايت را براى على محكم كرد تا اميد شما را بدين وسيله از آن قطع كند.(1)
در حديث امام باقر عليهالسلام هم ديديم كه خداوند درباره اصحاب صحيفه اين مطلب را قبل از هم پيمانى آنان نازل كرد تا شايد از كار خود دست بردارند و از تصميم خود برگردند آنجا كه مىفرمايد: «وَ جَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» : «خدا امامت را امرى باقى در نسل او قرار داد تا شايد باز گردند» .
1) . عوالم العلوم: ج 11 ص 595 ح 58 .
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
12
BY :
Mohammad Ansari Zanjani