ghaemiyeh.com
محمد انصارى زنجانى
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 7/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (2)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج7.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
يك قرن است كه در فرهنگ مكتوب جهانى دائرة المعارف نويسى رايج شده است. دائرة المعارف يا همان «موسوعة» و به انگليسى « encyclopaedia » به معناى كتابى جامع در يك موضوع است؛ كه هر چه دربارة آن موضوع متصور است يك جا و در يك كتاب جمع آورى شود، تا متقاضيان آن موضوع به جاى مراجعه به كتابهاى متعدد همة مطالب را يك جا و به صورت دسته بندى شده پيش رو داشته باشند.
در جهان امروز در موضوعات مختلفى دائرة المعارف تدوين شده، چرا كه تدوين دائرة المعارف به معناى اهميت آن موضوع نزد تدوين كنندگان است، و مىخواهند عظمت موضوع را به همگان بشناسانند كه چه مقدار عظمت علمى، تاريخى و... و جهانى دارد.
در سطح جهانى نيز بهترين تبليغ براى هر موضوع عرضة دائرة المعارف است. كتابى جامع و دسته بندى شده در مورد يك موضوع، كه آنچه مخاطب مىخواهد دربارة آن بداند يك جا جمع شده باشد.
غديرِ الهى و جهانى
اكنون موضوعى به نام غدير:
غدير يعنى قرآن.
غدير يعنى آخرين پيامِ آخرين پيامبر صلى الله عليه و آله.
غدير يعنى روايت فاطمة اطهر عليها السلام.
غدير يعنى خروش خاموش محسن عليه السلام در پشت در، و فدا شدن به دست بىوفايان.
غدير يعنى ريسمان بر گردن اميرالمؤمنين عليه السلام.
غدير يعنى صبر امام مجتبى عليه السلام.
غدير يعنى لبهاى تشنة كنار فرات و آفتاب بر نيزه.
غدير يعنى نالة سوزان امام زينالعابدين عليه السلام.
غدير يعنى شكوفايى علم به دست امام باقر عليه السلام.
غدير يعنى مذهب جعفرى و كرسى درس آسمانى امام صادق عليه السلام.
غدير يعنى موسى بن جعفر عليه السلام و زندان بغداد.
غدير يعنى جلال خداوندى در امام هشتم عليه السلام.
غدير يعنى امامت در هفت سالگى جواد الائمه علیه السلام.
غدير يعنى جامعة كبيره امام هادى عليه السلام.
غدير يعنى خانهنشينى امام عسكرى عليه السلام.
و غدير يعنى عدالت، يعنى صلح، يعنى دين فراگيرىِ اسلام، يعنى سرنگونى ظلم، يعنى انتظار، يعنى فرج..
و غدير يعنى حضرت مهدى عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف.
تابلوى جهانى غدير جملة «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىٌّ مَولاهُ» است، كه خطبهاى بلند پشتوانة آن است. زمينة اين خطابة يك ساعته، واقعة سه روزهاى است كه در وادى غدير و كنار بركة خم اتفاق افتاده است. بازة زمانى اين ماجراى اعتقادى داستان سى روزهاى است كه از 25 ذىالقعده تا 25 ذىالحجه سال دهم هجرى به وقوع پيوسته است.
سابقة اين وقايع سى روزه، بيست و سه سال زحمت پيامبر صلى الله عليه و آله از بعثت تا حجة الوداع است. گذشتة بلند مدت اين واقعه زحمات شش هزار سالة يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر عليهم السلام از آغاز حضور بشر بر كرة خاكى است، كه از طرف خداوند به عنوان حجت بر مردم فرستاده شدند.
با اين حلقههاى وصل بين غدير و نبوت و توحيد، در مىيابيم كه غدير پرچم بلند خداوند در زمين است، كه ميليونها واژه و هزاران جمله و دهها واقعه با آن مرتبط است، و صدها فراز از عقائد ما در آن نهفته است. در واقع ما به گنج عظيمى به نام غدير دست يافتهايم كه بايد قدر آن را بدانيم، و به معدن بىانتهايى از دُرّ نجف رسيدهايم كه سرماية سعادت براى همة نسلها تا قيامت است.
حضور سيصد آية قرآن در سراسر واقعة غدير ارتباط ديگرى است كه نشان از ابعاد گستردة اعتقادى در اين ماجرا دارد، و قرآن شناسىِ ما را در كنار ولايت شناسى بالا مىبرد. شأن نزول و تفسير اين تعداد از آيات قرآن ما را با
معاد پيوند مىدهد؛ يعنى روزى كه قرآن با غدير تكليف آخرتمان را روشن خواهند كرد.
خطبة بلند و يك ساعتة پيامبر صلى الله عليه و آله در متن اين ماجرا و به عنوان گلِ سر سبدِ آن، پروندة مفصل ديگرى است كه درهايى از معارف را به روى ما باز مىكند، و فكر ما را با مسير ابدى كه خدا برايمان تعيين فرموده آشنا مىسازد.
بنابراين، تدوين کتابی جامع به عنوان «دائرة المعارف غدير» براى استخراج همة آن چيزى است كه مىتوان از آخرين يادگار رسول اللَّه صلى الله عليه و آله براى دنيا و آخرت انسانها به دست آورد، و سعادت را بر اساس غدير برايشان هموار كرد.
غدير در فرهنگ اسلام
كتاب و قلم سابقة هزار و چهارصد ساله با غدير دارند. از همان روز غدير سال دهم هجرى، كار حفظ و ثبت آن نيز آغاز شد و در هر زمانى حقايق آن انعكاس يافت.
از قرن اول هجرى و همگام با روايت سينه به سينة غدير، كتاب نيز نقش خود را در نقل آن براى نسلهاى بعد ايفا كرد و پروندة پرافتخار غدير را باز نگه داشت، و از قرن دوم كتاب و كتابت به طور جدى در مورد آن به كار گرفته شد. به طورى كه حتى مؤلفين بزرگى از غير شيعه هم دربارة غدير كتابهايى نوشتند.
در اينجا گزارشى از سابقة كتاب و غدير تقديم مىشود، چرا كه اين دائرة المعارف و فرهنگ مكتوب غدير نتيجة زحمات خادمان غدير در طول چهارده قرن است. پس جا دارد سير تأليفى غدير در فرهنگ اسلام از ابتداى رخداد واقعة غدير تا كنون را قدم به قدم پيش آييم، تا به گنجینه ای به نام «دائرة المعارف غدير» برسيم.
از روز شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تا پايان قرن اول هجرى، ثبت و تدوين احاديث و تاريخ اسلام از طرف غاصبين خلافت ممنوع اعلام گرديد، و مجازاتهاى سختى براى اقدام كنندگان به چنين مهمى در نظر گرفته شد. علت اصلى اين نقشه جلوگيرى از ثبت مطالبى چون واقعة غدير بود كه با اساس حكومت غاصبين منافات داشت.
اما با چنان دشمنان پرقدرتى كه غدير دارد و با چنان جاهلان فراموشكارى كه نخواستند غدير را به ياد آورند و از گواهى به يك كلمه دربارة آن ابا كردند، اينك ميلياردها كلمه در وصفش به رشتة تحرير درآمده، و نور آن در جهان معرّف بزرگ مذهب اهل بيت عليهم السلام است.
اولين كتابها در ثبت غدير
به عنوان اولين كتابها در ثبت غدير، مىتوان چهار كتاب را نام برد:
1 . كتابُ علىّ عليه السلام
«کتابُ علىّ عليه السلام» نوشتة اميرالمؤمنين عليه السلام از املاى پيامبر صلى الله عليه و آله است، و اين كتاب از ودايع امامت است، كه جز معصومين عليهم السلام كسى به آن راه ندارد.
2 . مصحف فاطمة عليها السلام
اين كتاب پس از شهادت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تدوين شد؛ بدين گونه كه جبرئيل از وقايع جهان خدمت حضرت زهرا عليها السلام عرضه مىداشت و اميرالمؤمنين عليه السلام آنها را از گفتار حضرت زهرا عليها السلام مىنوشت، تا آنكه به صورت كتاب بزرگى در آمد. اين كتاب نيز از ودايع امامت است، و در دست امامان عليهم السلام بوده تاكنون كه در دست حضرت مهدى عليه السلام است.
3 . كتاب سليم بن قيس الهلالى
اولين كتاب از تأليفات بشرى كه مسئلة غدير را در خود ثبت كرده «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است. اين كتاب در سالهاى اوليه بعد از شهادت پيامبر صلى الله عليه و آله تأليف شده، و مؤلف آن - كه در سال 76 هجرى درگذشته - دور از چشم غاصبين خلافت در موارد مختلف كتاب خود مسئلة غدير را آورده، و حتى در يك حديث مستقل ماجراى غدير را به طور كامل منعكس نموده است.
4 . خطبة النبى صلى الله عليه و آله يوم الغدير
اولين كتاب مستقلى كه در موضوع غدير تأليف شده كتابى به نام «خطبة النبى صلى الله عليه و آله يوم الغدير» ، از عالم بزرگ ادبيات عرب خليل بن احمد فراهيدى، متوفاى سال 175 هجرى قمرى است؛ كه خطبة مفصل پيامبراکرم صلى الله عليه و آله در غدير را در آن آورده است.
l مراحل چهارگانة فرهنگ غدير در تاريخ
مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن را در چهار مرحله مىتوان ترسيم نمود:
مرحلة اول : روايت
در طول قرن اول هجرى تدوين معارف اسلام ممنوعيت رسمى داشت، و اگر هم كتابى نوشته مىشد مخفيانه بود، و يا اگر كتابى مجوز پيدا مىكرد فقط اراجيف غاصبين خلافت بود.
در چنان جوّى، بهترين ثبت و كتاب براى غدير سينههاى امين و حافظههاى قوى افراد بود كه به مثابة كتاب عمل كرد؛ و به خوبى توانست در راه صد سالة خود اين وديعة آل محمد عليهم السلام را حفظ كند؛ تا جايى كه بيش از صد و بيست نفر از صحابه و عدة بسيارى از تابعين واقعة غدير را نقل كردهاند.
از سوی دیگر، اميرالمؤمنين و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين و دیگر امامان معصوم عليهم السلام، هر كدام بارها غدير را يادآور شده و با آن احتجاج كردهاند.
اصحاب ائمه نيز حاملان پيام غدير بودند، و در حضور امامان عليهم السلام اقدام به حفظ و نشر غدير نمودند. شعر شاعران نيز نقش مهمى در حفظ غدير در طول تاريخ ظلمانى داشته است.
اينها شكلهاى مختلف فرهنگى بود كه غدير را در قرن اول هجرى حفظ كرد، و البته اين طُرق در قرنهاى بعد نيز ادامه يافت.
مرحلة دوم : از روايت به تأليف
از اوائل قرن دوم هجرى كه تدوين معارف دينى رسماً آزاد اعلام شد، تبليغ غدير از شكل روايت به صورت تأليف در آمد. در اواسط قرن دوم به اولين تأليف مستقل دربارة غدير بر مىخوريم كه از خلیل فراهيدى است.
اين مسير ادامه يافت و كتابهاى مختلفى به صورت مستقل يا ضمنى تدوين شد، كه بيشتر در موضوع اسناد و نقل حديث و خطبة غدير بود. تا جايى كه در قرن پنجم كتابى سى جلدى در اسناد حديث غدير وجود داشته است!
اين روند در طول قرنهاى دوم و سوم و چهارم و پنجم هجرى اوج خاص داشته، و خادمان غدير حق آن به خوبى ادا كردهاند.
مرحلة سوم : تحقيق در سند و متن
از قرن چهارم تحقيق و بحث در متن و سند حديث غدير آغاز شده، و قطعة اصلى خطبة غدير - كه جملة «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» است - در مناظرات مطرح شده، و رجال اسناد و ناقلين حديث غدير به دقت مورد بررسى قرار گرفته است. كتب شيخ صدوق و سيد مرتضى و شيخ مفيد بهترين شاهد بر اين مدعا هستند.
اين تحقيقات در قرنهاى چهارم و پنجم و ششم اوج داشته و تا سال هزار و پس از هزار همچنان پيش رفته، به طورى كه آثار برجستهاى از اين قرون در دست است، حتى از بزرگان اهلسنت.
مرحلة چهارم : شكوفايى علمى غدير
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى دربارة غدير تأليف كردهاند، و به
خوبى از زحمات هزار ساله نتيجه گيرى نمودند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق قرار گرفت، و در هر بُعدى از آن به طور جداگانه كتابى نوشته شد.
تحقيقات بزرگانى همچون قاضى شوشترى، علامه مجلسى، شيخ حرّ عاملى، شيخ عبداللَّه بحرانى، سيد هاشم بحرانى، مير حامد حسين هندى، علامه امينى و بسيارى ديگر از علماى بزرگ شيعه، بهترين شاهد اين مدعا و تلاش مقدس است.
آمارى در رابطه با تأليفات غديرى
در كنار تاريخچة كتاب و غدير، جا دارد اشارهاى به آمار تأليفات غدير داشته باشيم: كتب چاپى 1742 عنوان : بيش از 1500 كتاب در ايران و بقيه در عراق و لبنان و هند و پاكستان و سوريه و كويت و بحرين و عربستان و يمن و امارات و افغانستان و تركيه و مصر و آذربايجان و بنگلادش و سريلانكا و اندونزى و گرجستان و آلبانى و انگلستان و نروژ و آمريكا.
همچنين كتابهاى خطى اعم از نسخ خطى و يا دستنويس نزد مؤلف و يا به صورت ديجيتالى و پىدىاف در اينترنت و فضاى مجازى، مجموعاً 230 كتاب است، كه در 55 محل نگهدارى مىشود. از اين تعداد كتاب، 200 كتاب دستنويس مؤلفان است، و الباقى در ايران و سوريه و يمن و هند و پاكستان و آلمان و انگلستان و عراق است.
از نظر زبان نيز، تأليفات مستقل دربارة غدير تاكنون به 24 زبان دنيا به دست آمده است. اكثريت كتابهاى اين مجموعه به زبانهاى فارسى 1334 كتاب،
عربى 331 كتاب و اردو 130 كتاب هستند، و اين دقيقاً به علت گسترش مذهب تشيع در اهل اين زبانها است.
همچنين 64 كتاب انگليسى، و الباقى به زبانهاى فرانسوى، روسى، آلمانى، اسپانيايى، ايتاليايى، آلبانيايى، اكراينى، نروژى، تركى استانبولى، تركى آذرى، تاجيكى، گرجستانى، هندى، بنگالى، تايلندى، سواحلى، هوسايى، مالايو، تاميلى و كردى است.
مقالاتى كه مستقلاً در موضوع غدير نوشته شده 579 مقاله است، كه در نشريات، مجلات، روزنامهها و مجموعههاى علمى و فرهنگی به چاپ رسيده است.
همچنين تعدادى بروشور و كتاب و كارت در مورد غدير تدوين و به چاپ رسيده و هر ساله به مناسبت عيد غدير منتشر شده است.
دائرة المعارف غدير
تا اينجا سه حقيقت بيان شد: اهميت تدوين دائرة المعارف، اهميت غدير در مكتب تشيع، تاريخچة غدير و كتاب و تأليف.
اكنون كه بيش از هزار و چهارصد سال از ماجراى غدير گذشته و ميوة درخت غدير در فرهنگ مكتوب به ثمر رسيده، نقطة عطف اين سه حقيقت: اهميت دائرة المعارف نويسى، و اهميت غدير در مكتب تشيع، و تلاشهاى فراوان در فرهنگ مكتوب غدير، تدوين و عرضة كتابى جامع و كامل در قالب موضوعى در مورد غدير به نام «دائرة المعارف غدير» است.
امروز كه غديرِ مقدس و سربلند به اين مرحله از تكامل رسيده، جا دارد زحمات هزار و چهار صد سالة خادمان غدير در قالب كتابى جامع و كامل و به شكل دائرة المعارف تدوين شده و به جهان عرضه شود. آنچه پيش روى شماست مىتواند فرهنگنامة غدير و يا موسوعة غدير باشد، كه در قالب كتابى جامع و كامل با نام «دائرة المعارف غدير» تدوين شده و پس از تلاشهاى فراوان عرضه شده است.
اهداف دائرة المعارف غدیر
تدوين مجموعهاى به عنوان «دائرة المعارف غدير» آسانترين و سريعترين واسطة فكرى ما با معارف غدير خواهد بود. هر كسى در هر سطح علمى مىتواند خواستة ذهنى خود را به راحتى در بخش مرتبط با آن در دائرة المعارف غدیر بيابد، و با جستجوى آن در آبهاى زلال غدير مطالب زيرمجموعة آن موضوع را در ارتباط با غدير پيدا كند.
طرح كلى دائرة المعارف غدیر
شيوة تدوين و فوايد و نتايج اين دائرة المعارف، بر اساس يك كارشناسى چند ساله شكل گرفته، كه ذيلاً به شرح ابعاد آن مىپردازيم:
1 . مطالعه و بررسى انواع دائرة المعارفهاى شيعى و اسلامى و مذهبى و غير دينى و انتخاب شيوة حاضر از بين همة آنها.
2 . مشورت با كارشناسان و سابقه دارانِ فن تأليف و آشنايان با دائرة المعارفهاى جهان.
3 . با در نظر گرفتن محتواى غدير از يك سو و نياز و روحيات مخاطبين غدير از سوى ديگر، اين سبك خاص انتخاب شد كه تفاوتها و اصلاحاتى نسبت به برخى دائرة المعارفها دارد.
منابع دائرة المعارف غدير
اکنون در عيد غدير سال 1446 قمرى مطابق 1404 شمسى كتابى با نام «دائرة المعارف غدیر» در 20 جلد وزيرى عرضه می شود، كه در آن تمام موارد مرتبط با غدير از تمام كتابهاى تأليف شده در مورد غدير جمع آورى و در قالب موضوعی تدوين شده است.
راه طی شده برای آماده سازی جامع ترین دائرة المعارف غدیر، به سابقة بلند مدت تحقیق و تألیف دربارة واقعة غدیر در طول تاریخ باز می گردد. برای استفادة همه جانبه از این گذشة درخشان در جای جای این دائرة المعارف، در جمع آوری متون مربوط به غدیر - از اعتقادی و حدیثی و تاریخی تا جغرافیایی و ادبی و غیره - همة منابع اسلامی اعم از شیعه و سنی مورد مراجعه قرار گرفته و مطالب مربوط به غدیر از آنها استخراج شده است.
بر اين اساس همة منابع و تأليفات اسلامى از قرن اول تا كنون مطالعه شده و هزاران كتاب در اين باره جستجو شده؛ و در هر كتابى كوچكترين مطلبى درباره غدير وجود داشته استخراج و با ذكر آدرس و حذف موارد تكرارى در جاى خود از این دائرة المعارف منعكس شده است.
بدین گونه کاربران دائرة المعارف غدیر از مراجعه به هر کتابی دربارة غدیر مستغنی گردیده، و اطمینان می یابند که همة محتملات جستجو شده است.
در همين راستا، 3 محور اساسى و اصلی براى جمع آورى مطالب در نظر گرفته شده است:
محور اول
اخوى معظم اينجانب و بزرگترين استاد بنده جناب استاد حاج شيخ محمدباقر انصارى، طى سه دهه تحقيق دربارة غدير، تأليفات متعدد در جوانب مختلف آن داشتهاند، و كتابهاى ايشان در ابعاد مختلف موضوع غدير شامل و جامع و طبق ادبيات روز است، و همه مستند بوده و آدرس هر مطلبى در ذيل آن آمده است.
با توجه به وجود این مجموعه علمی، دائرة المعارف غدیر توانست با استفاده از کتاب های ایشان مسیر طولانی که برای تحقیق در پیش داشت را بر سر این سفرة آماده بسیار سریع طی کند.
لذا با اجازه و نظارت ايشان بر كار دائرة المعارف، منبع اصلى تدوين و تأليف دائرة المعارف غدير را كتابهاى ايشان قرار داديم. بر اين اساس آدرس كتابهاى ايشان به اضافه منبع اصلى در ذيل هر مطلب آمده است.
مجموعة تألیفات ایشان دربارة غدیر که در این دائرة المعارف مورد استفاده قرار گرفته و جامع همة مطالب مربوط به غدیر اضافه بر تحلیل های لازم است، 10 کتاب به ترتیب الفبایی زیر است:
(3 جلد) 9. غدیر کجاست؟ 10. واقعة قرآنی غدیر.
محور دوم
بزرگ مدافع غدير علامه ميرحامد حسين هندى، طى ساليان متمادى در ده جلد از كتاب «عبقات الانوار» در ابعاد سندى و رجالى غدير تحقيقات گستردهاى به ثمر رسانده، كه از افتخارات غدير و غديريان است. چكيدهاى از «عبقات» با عنوان «چكيدة عبقات الانوار» انجام گرفته و در ابحاث سندى و رجالى غدير در اين دائرة المعارف از آن استفاده شده است.
محور سوم
مجموعة نفيسى از همة كتب مستقل تأليف شده دربارة غدير توسط اينجانب (مؤلف دائرة المعارف غدير) به عنوان كتابخانة تخصصى غدير طى 30 سال جمع آورى شده ؛ كه حدود 1500 عنوان كتاب مستقل دربارة غدير است. همچنين فهرست علمى آنها به نام «غدير در آئينة كتاب» توسط بنده تأليف گرديده، كه معرفى حدود 2000 كتاب مستقل دربارة غدير از مؤلفين قرن دوم تا پانزدهم هجرى مىباشد، و بارها به چاپ رسيده است.
این کتابشناسی غدیر شامل کتاب های چاپی و خطی به 20 زبان است، که عبارت اند از: فارسی، عربی، اردو، ترکی اذری، ترکی استانبولی، گرجستانی، تاجیکی، کردی، مالایو، تایلندی، بنگالی، تامیلی، سواحلی، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، روسی، اسپانیایی، ایتالیایی و نروژی.
این کتاب های مستقل غدیر در ابعاد مختلف تحقیقی تأ لیف شده، و هر یک از زاویه ای واقعة غدیر را مورد بررسی قرار داده است. این جهات تحقیقی عبارت اند از:
اعتقادی و کلامی، تاریخی و جغرافیایی، حدیثی، نسخه شناسی و متن شناسی، رجالی و سندی، قرآنی، دشمن شناسی و احتجاجات و رد شبهات و جواب مخالفان، کتابشناسی، ترجمه و تلخیص، ادبیات و شعر و نثر.
استفاده از كتب اين مجموعه، اين توفيق را نصيب دائرة المعارف غدير نمود كه با آنچه همة صاحبان فكر و قلم دربارة غدير نوشتهاند كامل شود، و در واقع همة غديرنويسان به نوعى در تدوين آن مشاركت داشته باشند و اين مجموعه انعكاس زحمات همة خدمتگزاران علمى غدير باشد.
براى اين هدف تك تك كتابهاى غديرى در كتابخانة غدير مورد مطالعه و بررسى قرار گرفت، و آنچه دائرة المعارف غدير بدان نياز داشت از آنها استخراج گرديد و در جاى خود قرار داده شد، و آدرس مطلب مزبور در آن كتاب در پاورقى ذكر گرديد.
بدين صورت مىتوان ادعا كرد مجموعة 20 جلدى «دائرة المعارف غدير» در بر گيرندة همة آن چيزى است كه مؤلفين غدير طى پانزده قرن از قرن اول اسلام تا كنون دربارة آن نوشتهاند.
هر سه محور ذكر شده، از منابع دست اول اسلامى - اعم از شيعه و سنى - استفاده شده، و در ذيل هر مطلب آدرس آن را ذكر نمودهاند.
تدوين دائرة المعارف غدير
در «دائرة المعارف غدير» تمام مطالب مرتبط با غدير در پنج بخش اصلى تقسيم شده است. در نگاه كلى مىتوان الگوى معارف غديرى را بر اساس شاخه بندى زير ترسيم كرد، كه هر مطلبى در هر جنبهاى از غدير كه باشد زير مجموعة اين تقسيم بندى خواهد بود:
تقسيمات اصلى معارف غدير در 5 فصل:
فصل اول : تاريخ و ماجراى غدير
فصل دوم : حديث غدير و خطبة غدير
فصل سوم : اعتقادات غدير
فصل چهارم : مسائل فرهنگى غدير
فصل پنجم: مسائل عملى غدير
و اما تفصيل اين پنج فصل :
فصل اول : تاريخ و ماجراى غدير
بخش اول: پيش درآمد
بخش دوم: ماجراهاى در مدينه قبل از حجة الوداع
بخش سوم: ماجراهاى از مدينه تا مكه
بخش چهارم: ماجراهاى در مكه و حج
قسمت اول: ماجراهاى مكه
قسمت دوم: ماجراهاى عرفات
قسمت سوم: ماجراهاى منى
قسمت چهارم: بازگشت به مكه و اعمال حج
بخش پنجم: ماجراهاى پس از مكه تا غدير
بخش ششم: ماجراهاى سه روزة غدير
قسمت اول: پيش درآمد
قسمت دوم: ماجراهاى پيش از خطبة غدير
قسمت سوم: ماجراهاى حين خطبة غدير
قسمت چهارم: ماجراهاى پس از خطبة غدير
اول: موارد كلى
دوم: عمامه گذارى
سوم: تبريك و تهنيت
چهارم: بيعت
پنجم: سند مكتوب غدير
ششم: غديرية حسّان بن ثابت
هفتم: منافقين پس از خطبة غدير
هشتم: شياطين پس از خطبة غدير
نهم: ماجراى حارث فهرى و سنگ آسمانى
بخش هفتم: ماجراهاى پس از غدير تا مدينه
بخش هشتم: ماجراهاى در مدينه تا شهادت پيامبر صلى الله عليه وآله
بخش نهم: ماجراهاى پس از شهادت پيامبر صلى الله عليه وآله
بخش دهم: بلندترين داستان غدير
بخش يازدهم: جغرافياى غدير
بخش دوازدهم: تاريخچة چهارده قرن بعد از غدير تا ظهور و قيامت
فصل دوم : حديث غدير و خطبة غدير
بخش اول: حديث غدير
قسمت اول: اسناد حديث غدير
اول: بحثى سلسه وار در اسناد حديث غدير
دوم: نكاتى در اسناد حديث غدير
قسمت دوم: منابع حديث غدير
اول: بحثى سلسه وار در منابع حديث غدير
دوم: نكاتى در منابع حديث غدير
قسمت سوم: دلالت حديث غدير
اول: بحثى سلسه وار در دلالت حديث غدير
دوم: شبهات حديث غدير
سوم: نكاتى در مورد «اولى» ، «ولى» ، «مولى» و «ولايت»
قسمت چهارم: نكاتى در مورد حديث غدير
بخش دوم: خطبة غدير
قسمت اول: اسناد و منابع خطبة غدير
اول: بحثى سلسهوار در اسناد خطبة غدير
دوم: نكاتى در اسناد و منابع خطبة غدير
قسمت دوم: متن كامل و مقابله شده خطبة غدير با ترجمة فارسى
قسمت سوم: گامهاى سخن در خطبة غدير
قسمت چهارم: محور و عصارة خطبة غدير: حديث غدير و امامت
قسمت پنجم: شرح خطبة غدير
قسمت ششم: نكاتى در مورد خطبة غدير
قسمت هفتم: آيات در خطبة غدير
اول: پيش درآمد
دوم: آيات در خطبة غدير
فصل سوم : اعتقادات غدير
بخش اول: غدير و اثبات امامت و حجت اللَّه
قسمت اول: غدير و امامت و حجت اللَّه
قسمت دوم: صاحب اختيار و غدير
قسمت سوم: خلافت و رهبرى جامعه و غدير
قسمت چهارم: انتصاب در امامت و خلافت
قسمت پنجم: امتحان الهى با غدير
قسمت ششم: حضرت مهدى عليه السلام و غدير
قسمت هفتم: ائمه اثنىعشر و غدير
بخش دوم: تحليل واقعة غدير
قسمت اول: تحليلهاى كلى غدير
قسمت دوم: تحليلهاى خط غدير
قسمت سوم: تحليلهاى خط ضد غدير
بخش سوم: اتمام حجت با غدير
قسمت اول: نكات كلى در مورد اتمام حجت با غدير
قسمت دوم: اتمام حجت خدا و معصومين عليهم السلام با غدير
قسمت سوم: اتمام حجت ملائكه، اصحاب، بانوان و علما با غدير و اقرار دشمنان
بخش چهارم: اگر غدير عملى مىشد
بخش پنجم: قرآن و غدير
قسمت اول: تفسير قرآن و آمارهاى قرآنىِ غدير
قسمت دوم: مراحل حضور قرآن در غدير
قسمت سوم: معرفى قرآنىِ غدير
قسمت چهارم: تحليلهاى قرآنى غدير
قسمت پنجم: موضوع بندى قرآنى غدير
قسمت ششم: در حاشية قرآن و غدير
قسمت هفتم: قرآن و غدير در يك نگاه
اول: سورههاى مرتبط با غدير به ترتيب قرآنى
دوم: آيات مرتبط با غدير به ترتيب حروف الفبا
فصل چهارم : مسائل فرهنگى غدير
بخش اول: كتابشناسى غدير
قسمت اول: موارد كلى در مورد كتابشناسى غدير
قسمت دوم: معرفىِ موضوعى و كتب برگزيدة غدير
قسمت سوم: كتابنامة غدير
بخش دوم: ادبيات غدير
قسمت اول: موارد كلى ادبيات غدير
قسمت دوم: شعرِ غدير به زبانهاى مختلف
اول: عربى
دوم: فارسى
سوم: زبانهاى ديگر
بخش سوم: فرهنگنامه يا دانشنامة غدير
بخش چهارم: تبليغ غدير
قسمت اول: موارد كلى تبليغ غدير در سيرة معصومين عليهم السلام
قسمت دوم: تبليغ غدير توسط خداوند و معصومين عليهم السلام و...
قسمت سوم: شيوههاى تبليغ غدير
قسمت چهارم: پشتوانههاى تبليغ غدير
فصل پنجم: مسائل عملى غدير
بخش اول: اعمال غدير
قسمت اول: زيارت غديريه
قسمت دوم: دعاهاى شب و روز غدير
قسمت سوم: نمازهاى شب و روز غدير
قسمت چهارم: نماز جماعت غدير
قسمت پنجم: ساير اعمال غدير
بخش دوم: مسجد غدير
بخش سوم: عيد و جشن غدير
بخش چهارم: ايام غديريه
l
شيوه تدوين دائرة المعارف
تدوين و تأليف «دائرة المعارف غدير» بر اساس 3 اصل زير است:
در هر بخش يا قسمت، مطالب مربوطه در عناوين مشخص شده به طور سلسله وار و با علامت l آمده است، و سعى بر اين بوده تقسيم بندىها زياد نباشد تا باعث سردرگمى مخاطب نشود.
در بعضى موارد از عناوين فرعى كه چند مطلب جداگانه دارد، با علامت تفكيك شده است.
در بعضى موارد از عناوين آيات كه علامت مساوى ( = ) خورده، براى پرهيز از تكرار و اهميت عنوان ديگر است. از آنجا كه مطالب اين گونه موارد مشترك است، مورد دوم به مورد اول در همان بخش يا قسمت ارجاع داده شده است.
روش نگارش دائرة المعارف
نگارش دائرة المعارف غدير بر اساس 2 ماده زير تنظيم شده است:
براى يك دست بودن دائرة المعارف، سر تا سر متن يك دست و با يك قلم است و از به كار بردن قلم سياه در مطالب مهم متن اجتناب شده است.
افتخار خدمتگزارى غدير
پس از گذشت چهارده قرن از غدير، به خدمتگزارى بر آستان حضرتش افتخار مىكنم، و اینک در پانزدهمین قرن غدیر، مژدة این دائرة المعارف را تقدیم نسل هایی می نمایم که در روزگار درخشش غدیر و اوج عظمت آن به دنیا می آیند. شیرینی غدیر به کامشان مبارک باد، که ازدوران اثبات غدیر گذشته اند و در زمان جوشش چشمة معارف آن بدون هیچ معارضی قدم در جهان گذاشته اند.
به امید آنکه نسل های بعد از ما قدر تلاش های گذشته غدیریان را بدانند، و به ترجمة این اثر به زبان های مختلف اقدام نمایند.
به اميد روزى كه آخرين وارث غدير حضرت مهدى عجل الله فرجه را ببينیم و بر توفيقِ اين خدمت بوسه بر دست مباركش زنیم، و دستان پر محبتش را بر سرمان احساس نمايیم.
قم، محمد انصارى زنجانى خوئينى
عيد غدير 1446 ق ، بهار 1404 ش
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
لقد مرّ قرنٌ كاملٌ على ظهور الكتابة الموسوعية في الأدب العالمي، حيث اُنشئت بهدف جمع المعلومات حول موضوعٍ معين في كتابٍ واحد؛ ليتمكن الباحث من الوصول إلى جميع ما يحتاجه حول ذلك الموضوع فى مكان واحد، دون الحاجة إلى مراجعة مصادر متفرقة.
وقد اُلّفت موسوعاتٌ كثيرة حول مواضيع متعددة في شتى أنحاء العالم، مما يُظهر أهمية هذا النهج ويجعله من أهم وسائل النشر والتبليغ العالمية لهذه المواضيع.
الغدير إلهيٌّ وعالميّ
وأما دائرة معارف الغدير، فلابدّ للاستطلاع على أهميتها من إدراك عظمة حادثة الغدير، فنقول:
إن الغدير هو ثمرة جميع الأديان الإلهية وخلاصة نبوّة مئة وأربعة وعشرين ألف نبي عليهم السلام. وهو يمثل ضمانة إلهية لنجاة البشرية في الدنيا والآخرة.
إن الرسالة العالمية للغدير تتجلّى في قول النبي الأكرم صلى الله عليه وآله: «مَن كنتُ مولاه فهذا عليّ مولاه». وقد اُلقيت هذه الكلمة ضمن خطبة مطوّلة ألقاها النبي محمد صلى الله عليه وآله خلال احتفال تاريخي دام ثلاثة أيام في غدير خم. وقد استغرق هذا الحدث الديني بكامله ثلاثين يوما، من الخامس والعشرين من ذي القعدة إلى الخامس والعشرين من ذي الحجة في السنة العاشرة للهجرة.
وترتبط هذه الوقائع ارتباطا وثيقا بالثلاثة والعشرين عاما من بعثة النبي الأكرم صلى الله عليه وآله من أوّل نزول الوحي وحتى حجة الوداع. غير أنّ أصل الغدير يمتد إلى أقدم من ذلك؛ إذ يرتبط بستة آلاف سنة من الرسالة النبوية، التي اُرسل فيها مئة وأربعة وعشرون ألف نبي كحجج إلهية للبشرية منذ بدء ظهور الإنسان على الأرض.
الغدير راية التوحيد على الأرض
وعند ما يتصل الغدير بالنبوّة والتوحيد يظهر أنه راية اللّه المرفوعة على الأرض، إذ يلتقي فيه ملايين الكلمات وآلاف الروايات وعشرات الأحداث العقائدية الأساسية. وفيه تتجذر مئات الأصول العقائدية لعقيدتنا. فالحق أننا نملك كنزا ثمينا اسمه الغدير لاينفد معدنه، وسيظل يفيض على الأجيال إلى يوم القيامة.
ومما يُميّز هذا الحدث العظيم أن أكثر من ثلاثمائة آية قرآنية ترتبط به من وجوه متعددة، مما
يدلّ على عمق الغدير العقائدي ويجعلنا نرتفع في فهمنا للقرآن ومعرفة الولاية معا. وهذه الآيات المرتبطة بالغدير توصلنا إلى معارف تُظهر لنا مصير الإنسان النهائي من خلال القرآن الكريم.
أما خطبة نبينا محمد صلى الله عليه و آله الطويلة فهي الذروة العقائدية لهذا الحدث، إذ تفتح آفاقا واسعة من المعرفة وترسم للبشرية الطريق الذي حدده اللّه تعالى لها. ولذلك فإن الغاية من تأليف هذه الموسوعة الغديرية هي جمع كل ما يمكن استخراجه من هذه الوديعة الأخيرة للنبي الأكرم صلى الله عليه و آله لكي يُفتح أمام البشرية طريق النجاة في الدنيا والآخرة.
الغدير في الثقافة الإسلامية
إنّ حادثة الغدير على مرّ أربعة عشر قرنا جرّبت ارتباطا وثيقا بالكتابة والتأليف. فمنذ يوم الغدير نفسه في السنة العاشرة للهجرة بُذلت مساعٍ كثيرة لحفظ هذه الحادثة وتدوينها مكتوبا.
وفي القرن الهجري الأول، وإلى جانب تناقل أحداث الغدير شفهيا، بدأت الكتابة تلعب دورا محوريا في نقل هذا التراث العظيم إلى الأجيال اللاحقة، وبفضل هذه المؤلفات حُفظت ذكرى الغدير المضيئة حيّة على مرّ العصور. وفي القرن الثاني من الهجرة أصبحت عملية الكتابة والتأليف بشأن الغدير أمرا مستقرا إلى درجة ألّف عدد من غير الشيعة كتبا حول الغدير.
نبذة تاريخية عن الأدب الغديري
إن تقديم نبذة تاريخية عن الأدب الغديري أمر ضروري، لأن هذه الموسوعة وكل ما كتب حول الغدير هو ثمرة جهود العلماء وخدّام الغدير عبر أربعة عشر قرنا. فمن اللائق استعراض المسار العلمي للغدير في الثقافة الإسلامية منذ يوم الغدير وحتى دائرة المعارف الحاضرة.
فمنذ استشهاد النبي الأكرم صلى الله عليه و آله حتى نهاية القرن الهجري الأول، كانت كتابة وتدوين الأحاديث الإسلامية محظورة رسميا من قبل الذين اغتصبوا الخلافة. وكان السبب الرئيسى لهذا المنع هو منع تدوين أحداثٍ كحادثة الغدير التي كان محتواها يتعارض جذريا مع شرعية الحاكمين آنذاك.
وعلى الرغم من شراسة الأعداء الذين سعوا لمحو الغدير، ورغم تجاهل البعض المتعمّدين بشأنه أو امتناعهم عن الحديث حوله، إلا أنّه في عصرنا هذا كُتبت مليارات الكلمات حول الغدير؛ وإن نور هذا الحدث العظيم أصبح اليوم أحد الشعارات اللامعة لمدرسة أهل البيت عليهم السلام في مختلف أنحاء العالم.
أوائل الكتب التي دوّنت الغدير
أربعة كتب أساسية تُعدّ من أقدم المصادر التاريخية التي دوّنت حديث و حادثة الغدير، و هي:
1) . بحار الأنوار: ج 37 ص 121 ح 15. عوالم العلوم: ج 15/3 ص 44.
مصحف فاطمة عليها السلام، الذي اُوحي إلى السيدة فاطمة الزهراء عليها السلام بعد استشهاد النبي صلى الله عليه و آله بواسطة المَلَك جبرائيل، وهو يحتوي على أخبار ما سيقع في العالم إلى آخر الزمان. وقد كتبه الإمام علي عليهالسلام بإملاء السيدة فاطمة عليها السلام. ويُعدّ هذا المصحف أيضا من كنوز الإمامة المقدسة.(1)
كتاب سُليم بن قيس الهلالي، وهو أول كتاب ألّفه إنسان حول الغدير. وقد ألّفه بعد استشهاد النبي الأكرم صلى الله عليه و آله بمدة قصيرة، وقد توفي مؤلفه سنة 76 ه. وقد أورد فيه أحاديث كثيرة عن الغدير وخصّص رواية مستقلة للحديث عن حادثة الغدير.(2)
خطبة النبی صلى الله عليه و آله یوم الغدير، و هو أول كتاب ألّف بالكامل حول الغدير، كتبه اللغوي الشهير وعالم النحو العربي الخليل بن أحمد الفراهيدي المتوفى سنة 175 ق. وقد ذكر فيه نصّ خطبة النبي الأكرم صلى الله عليه و آله يوم الغدير. ورغم أنّ هذا الكتاب مفقود اليوم، إلاّ أنّ عنوانه وصفاته محفوظة في كتب الفهارس.(3)
المراحل التاريخية الأربعة لثقافة الغدير
يمكن تقسيم المسار الثقافي للغدير خلال أربعهعشر قرنا الماضية إلى أربع مراحل:
المرحلة الأولى: الغدير في النقل الشفهي
في القرن الهجري الأول كانت كتابة العلوم الإسلامية وتدوينها محظورة رسميا. وكل ما يُكتب آنذاك كان سرّا، وإن سُمح به فلا يتعدّى نشر الأخبار التي حرّفها المغتصبون للخلافة.
وفي ظل هذا الواقع، كان أوثق كتاب حفظ الغدير هو صدر الإنسان وقلبه، أي ذاكرة المؤمنين المخلصين الذين حفظوا أحداث الغدير عن ظهر قلب وتناقلوها شفويا. وبفضل هذه السلسلة الشفوية اجتاز تراث الغدير القرن الأول، وظلّ محفوظا كأمانة حملها أهل البيت عليهم السلام.
وقد نقل حادثة الغدير أكثر من مائة وعشرين صحابيا، فضلاً عن كثير من التابعين. كما أنّ أميرالمؤمنين والسيدة فاطمة والإمام الحسن والإمام الحسين عليهم السلام وسائر أئمة أهل البيت عليهم السلام، كانوا يستندون الى حادثة الغدير في كلماتهم وخطبهم ومناظراتهم، ويُقيمون بها الحجة الإلهية على الناس.
وكذلك كان أصحاب الأئمة عليهم السلام يؤدّون دورا فعّالاً في حفظ ونشر رسالة الغدير. بل إنّ الشعراء أيضا أسهموا بدور كبير في حفظ الغدير خلال تلك الفترة العصيبة بعد حادثة السقيفة.
وكل هذه المظاهر الثقافية كانت سببا في بقاء الغدير حيا خلال القرن الأول للهجرة، واستمرّت ركائزها في العصور التالية.
المرحلة الثانية: الغدير من النقل إلى التدوين
منذ بداية القرن الثاني للهجرة، رُفع الحظر الرسمي عن تدوين العلوم الإسلامية، فتحوّلت حركة نشر الغدير تدريجيا من النقل الشفهي إلى الكتابة والتدوين. وفي منتصف هذا القرن ظهر أول كتاب مستقل خُصّص لحادثة الغدير بالكامل، ألّفه الخليل بن أحمد الفراهيدي و قد مر ذكره.
وتواصلت هذه الحركة العلمية حيث اُلفت كتبٌ كثيرة عن الغدير، اما بشكل مستقل أو ضمن مجاميع، تناولت أسانيد الغدير ونصوص رواياته.
وفي القرن الهجري الخامس، وُجد كتاب ضخم يتكوّن من ثلاثين مجلدا خُصص بالكامل لأسانيد حديث الغدير!(1)
وقد شَهِدَت القرون الثاني والثالث والرابع والخامس للهجرة أوج النشاط العلمي والكتابي حول الغدير، وقد قام العلماء وخدّام الغدير فى هذه القرون بأداء واجبهم العلمي بأقصى طاقاتهم.
المرحلة الثالثة: الغدير فى التحقيق العلمي للنصوص والأسانيد(2)
منذ القرن الهجري الرابع بدأت حركة علمية متخصصة تهدف إلى دراسة نصّ حديث الغدير وأسانيده دراسة نقدية وتحقيقية.
وأصبحت الجملة المركزية في خطبة الغدير: «مَن كنتُ مولاه فهذا عليّ مولاه» محورا للنقاش والبحث بين العلماء. فصاروا يحققون تراجم رجال الحديث ويدرسون صحة أسانيد الروايات المتنوعة في ذلك.
وتشهد على ذلك مؤلّفات الشيخ الصدوق والسيد المرتضى والشيخ المفيد وغيرهم من كبار علماء الشيعة، التي تُعدّ دليلاً واضحا على هذا النشاط العلمي المكثّف.
وقد بلغ هذا التحقيق العلمي ذروته في القرون الرابع والخامس والسادس الهجرية، واستمر حتى ما بعد الألف الهجري. ووصلت إلينا كثير من هذه الكتب القيّمة، بما في ذلك إسهامات علماء أهل السنّة.
المرحلة الرابعة: ازدهار البحوث العلمية حول الغدير
منذ بداية القرن الهجري الحاديعشر وحتى يومنا هذا شهدت الساحة العلمية والفكرية الإسلامية حركة واسعة في البحث العلمي حول الغدير. فقد ألّف العلماء والمحققون المسلمون كتبا مهمة حول الغدير مستفيدين من حصيلة الجهود العلمية التي تراكمت على مدى ألف عام.
وفي هذه الفترة جُمعت كل أبعاد الغدير ودُرست ونُشرت، فظهرت كتب متخصصة تبحث في أبعاد الغدير من زوايا مختلفة؛ تاريخية وعقائدية ولغوية وغيرها. ومن آثار هذا الجهد العظيم مؤلّفات كبار العلماء مثل:
1) . بحار الأنوار: ج 37 ص 235. احقاق الحق: ج 2 ص 486.
2) . نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار: ج 6 ص 47 - 98. مناقب أميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 26، 27. الإقبال: ص 453، 457. الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف: ص 38، 140 - 142. العمدة. نخب المناقب: ص 92. ينابيع المودة: ص 36. تذكرة الحفاظ: ص 231. طبقات الحفاظ: ص 375.
العلامة المجلسي
السيد هاشم البحراني
الشيخ عبد اللّه البحراني
5 . القاضي الشوشتري
6 . مير حامد حسين الهندي
وغيرهم من كبار علماء الشيعة، وهي شواهد ناصعة على هذا المسعى العلمي الرفيع.
لمحة إحصائية عن مؤلفات الغدير(1)
من المناسب هنا تقديم لمحة إحصائية موجزة عمّا اُلف حول الغدير:
بلغ عدد الكتب المطبوعة حول الغدير حتى اليوم 1742 كتابا، نُشر أكثر من 1500 منها في إيران، والبقية طُبعت في دول أخرى مثل العراق ولبنان والهند وباكستان وسوريا والبحرين وتركيا والسعودية واليمن والإمارات وأفغانستان وأذربيجان ومصر والكويت وكرجستان وإندونيسيا وسريلانكا وبنغلادش إنجلترا والنرويج وأمريكا وألبانيا وغيرها.
توجد 230 كتابا مخطوطا حول الغدير، إما بخط مؤلفيها أو محفوظة بنسخ يدوية أو مصورة بصيغة PDF ومنشورة إلكترونيا. من بين هذه المخطوطات يوجد 200 كتاب منها بخط مؤلفيها أنفسهم، بينما بقية المخطوطات محفوظة في المكتبات الخاصة بامخطوطات في دول مختلفة مثل إيران والعراق وسوريا واليمن والهند وباكستان وألمانيا وإنجلترا.
كُتبت مؤلفات مستقلة حول الغدير بلغات مختلفة بلغ عددها 24 لغة في العالم. وأكثر اللغات التي كُتبت بها هذه المؤلفات هي:
الفارسية: 1334 كتابا.
العربية: 331 كتابا.
الأردية: 130 كتابا.
1) . هذه الإحصائيات محدثة حتى عيد الغدير لعام 1442 ه-- ق ، صيف 1400 ه ش ، 2021 م.
وهذا التوزيع اللغوي يعكس انتشار التشيع في أوساط الشعوب المتحدثة بهذه اللغات. كما توجد 64 كتابا باللغة الإنجليزية، بالإضافة إلى كتب أخرى بلغات مثل الفرنسية والروسية والألمانية والإسبانية والإيطالية والألبانية والأوكرانية والنرويجية والتركية الإسطنبولية و التركية الأذرية والطاجيكية والكورجية والهندية والبنغالية والتايلندية والسواحيلية والهوسا والماليزية، والتاميلية والكردية.
يوجد حتى الآن 579 مقالة علمية خُصصت حصريا بموضوع الغدير، وقد نُشرت في مجلات علمية وصحف وجرائد ومجموعات علمية. فضلاً عن ذلك، اُعِدَّت وطُبعت كُتَيبات ونشرات كثيرة خلال السنوات الماضية، خاصة بمناسبة الاحتفال السنوي بعيد الغدير.
الخطة العامة لدائرة المعارف
إن المنهج العلمي والفوائد والنتائج العلمية لهذا العمل الموسوعي، قد تمَّ وضعها بعد سنوات طويلة من الدراسات والبحوث العلمية المتخصصة. ويمكن تلخيص هيكلها العام كما يلي:
دراسة وتحليل مختلف الموسوعات الشيعية والإسلامية والدينية وغير الدينية، من أجل اختيار المنهج الحالي من بين كل المناهج الموجودة.
الاستعانة بخبراء وعلماء لديهم خبرة طويلة في تأليف الكتب العلمية ولديهم إلمام بالمعايير الدولية الخاصة بدوائر المعارف.
مع مراعاة طبيعة محتوى الغدير من جهة، واحتياجات القرّاء الفكرية من جهة أخرى، تم اختيار أسلوب محدد في هذه الدائرة المعارفية، يختلف عن بعض النماذج الموسوعية السابقة، ويتضمن تحسينات وتطويرات مقصودة.
مصادر دائرة معارف الغدير
من أجل إنجاز هذا العمل الضخم، تم استقصاء جميع المصادر الإسلامية وجميع الأعمال العلمية من القرن الأول الهجري حتى اليوم. وتمت مراجعة آلاف الكتب بدقة، واستُخرجت كل إشارة مهما كانت صغيرة تتعلق بالغدير ودُوِّنت بدقة، وتم تنظيمها بحيث لاتتكرر المعلومات. ويعتمد جمع محتوى هذه الموسوعة الغديرية على ثلاث ركائز:
الأولى: مؤلفات العلامة الشيخ محمد باقر الأنصاري
لقد ألّف الشيخ محمد باقر الأنصاري خلال أكثر من ثلاثين سنة من البحث حول الغدير، العديد من الكتب النفيسة في مختلف أبعاد موضوع الغدير. وقد شكّلت هذه المؤلفات المحور الأساسي لدائرة معارف الغدير.
الثانية: بحوث العلامة المير حامد حسين الهندي
إن العلامة المدافع عن الغدير المير حامد حسين الهندي، قام بأبحاث واسعة حول أسانيد وناقلي حديث الغدير، وجمعها في عشرة مجلدات في كتابه المعروف ب- «عبقات الأنوار». وقد اُعدّ مختصر لهذا الكتاب باسم «خلاصة عبقات الأنوار»، وقد استُخدم في هذه الموسوعة الغديرية فيما يخص بدراسة الأسانيد والتراجم.
الثالثة: مكتبة الغديرالتخصصية التي أسسها مؤلف الدائرة المعارفية
لقد أسّس مؤلف دائرة معارف الغدير خلال عشرين سنة مكتبة تخصصية عظيمة تحتوي على حوالي 1500 كتاب مستقل حول الغدير. فضلاً عن ذلك، أعدّ فهرسا علميا باسم «الغدير في مرآة الكتب»، يضم أكثر من 2000 كتاب مستقل حول الغدير من تأليف مختلف العلماء منذ القرن الثاني حتى القرن الخامس عشر الهجري.
وقد أدت الاستفادة من هذه الموارد المتنوعة إلى أن تكون دائرة معارف الغدير أكبر مجموعة علمية حول موضوع الغدير. ويمكن القول بإنّ كل عالم كتب عن الغدير قد شارك - مباشرة أو غير مباشرة
وهكذا يمكن التأكيد بأن هذه الدائرة المعارفية الغديرية المؤلفة فى 20 مجلدا تتضمن كل ما كُتب حول الغدير خلال القرون الخمسة عشر الماضية. وطبعا فإن محتويات الكتب القديمة قد عُرضت هنا بأسلوب جديد ومنظم يتناسب مع شكل الموسوعات العلمية.
تجميع دائرة معارف الغدير
لقد جُمعت كل الموضوعات المتعلقة بالغدير في دائرة معارف الغدير، وتم تنظيمها في خمسة أقسام رئيسية شاملة، بحيث يمكن عرض هيكل المعارف المرتبطة بالغدير بصورة تجعل كل موضوع ذي صلة به يجد مكانه ضمن واحدة من هذه الأقسام الخمسة:
الفصل الأول : تاريخ وحادثة الغدير.
الفصل الثاني : حديث وخطبة الغدير.
الفصل الثالث : الأبعاد العقائدية للغدير.
الفصل الرابع : الأبعاد الثقافية للغدير.
الفصل الخامس : الأبعاد العملية للغدير.
الفصل الأول: تاريخ وحادثة الغدير
يتناول هذا القسم السرد التاريخي المفصل لحادثة الغدير، ويشمل: الأحداث التي سبقت حجة الوداع، والسفر إلى مكة، والأحداث الخاصة بالغدير، والعودة إلى المدينة، حتى استشهاد النبي صلى الله عليه و آله وما تلا ذلك من أحداث. وينقسم هذا القسم إلى عشرة فصول فرعية:
الاول: الأحداث في المدينة قبل حجة الوداع.
الثانى: السفر من المدينة إلى مكة.
الثالث: الأحداث في مكة وعرفات ومِنى والعودة إلى مكة وبقية مناسك الحج.
الرابع: السفر من مكة إلى الغدير.
الخامس: أحداث الأيام الثلاثة في الغدير، الشاملة لأحداث ما قبل الخطبة وأثنائها وما بعدها كالتتويج والتهاني والشهادات والبيعة والولاء والتدوين الكتابي للغدير وقصيدة حسان بن ثابت وقضايا المنافقين والحركات الشيطانية بعد خطبة الغدير وقصة الحارث الفهري والحَجَر السماوي.
السادس: قضايا في مسير العودة إلى المدينة بعد الغدير.
السابع: أحداث المدينة حتى استشهاد النبي صلى الله عليه و آله.
الثامن: الأحداث بعد استشهاد النبي صلى الله عليه و آله.
التاسع: جغرافية الغدير.
العاشر: أربعة عشر قرنا من تاريخ الغدير حتى الظهور وإلى يوم القيامة.
الفصل الثاني: حديث وخطبة الغدير
الاول: حديث الغدير:
اسانيد حديث الغدير : دراسة منهجية أسانيده.
مصادر حديث الغدير : دراسة منهجية فى مصادره.
دلالة حديث الغدير : تحليل منهجي للدلالات، الرد على الشبهات والاختلافات حول الحديث، ملاحظات حول كلمات «الأولى» و «الولي» و «المولى» و «الولاية».
الثانى: خطبة الغدير:
أسانيد ومصادر الخطبة: دراسة منهجية لأسانيد الخطبة
النص العربي الكامل والمحقق للخطبة مع ترجمته إلى الفارسية.
البناء البلاغي للخطبة ومراحل الكلام فيها.
المعاني الجوهرية والرسالة الأساسية للخطبة: عقيدة الإمامة.
5 . التعليقات والشروح على الخطبة.
6 . الآيات القرآنية الواردة في الخطبة
الفصل الثالث: الأبعاد العقائدية للغدير
الاول: الغدير وإثبات الإمامة والولاية الإلهية، و هل تشمل:
2 . صاحب الأمر والاختيار.
الخلافة والقيادة.
التعيين الإلهي
5 . الامتحانات الإلهية.
6 . الإمام المهدي عليه السلام.
الثانى: الدراسات التحليلية حول الغدير:
دراسات عامة عن الغدير.
دراسات تتفق مع عقيدة الغدير.
دراسات مخالفة لعقيدة الغدير.
الثالث: الغدير كحجة إلهية:
ملاحظات عامة حول حجيّة الغدير.
الغدير كحجة عند اللّه والمعصومين عليهم السلام.
احتجاج الملائكة بالغدير، و كذلك الصحابة والنساء والعلماء، وحتى الأعداء الذين أقرّوا به.
الرابع: ماذا لو طُبّق الغدير بالكامل؟
الخامس: القرآن والغدير
التفسير القرآني والإحصائيات القرآنية المرتبطة بالغدير.
انواع حضور القرآن في الغدير.
عرض الغدير في القرآن.
المناهج التحليلية للغدير في القرآن.
5 . التصنيف الموضوعي للغدير في القرآن.
6 . مواضيع متنوعة حول القرآن والغدير.
الفصل الرابع: الأبعاد الثقافية للغدير
الاول: ببليوغرافيا الغدير:
ملاحظات عامة حول ببليوغرافيا الغدير.
الكتب المهمة المختارة عن الغدير.
الفهرس الكامل لكتب الغدير.
الثانى: الأدب الغديري:
ملاحظات عامة حول التراث الأدبي للغدير.
الشعر الغديري في مختلف اللغات: العربية والفارسية ولغات أخرى.
الثالث: موسوعة الغدير، و هى هذه الدائرة االمعارفية عن الغدير.
الرابع: تبليغ ونشر الغدير:
عرض عام حول تبليغ الغدير في أحاديث المعصومين عليهم السلام.
تبليغ الغدير من قبل اللّه تعالى وجميع المعصومين عليهم السلام.
أساليب نشر الغدير.
الدعائم لتبليغ الغدير.
الفصل الخامس: الأبعاد العملية للغدير
الاول: العبادات والسنن المرتبطة بالغدير:
زيارة الغدير.
الأدعية الخاصة بالغدير.
صلوات الغدير الجماعية والفردية.
سائر الأعمال العبادية الخاصة بالغدير.
الثانى: مسجد الغدير:
الثالث: الأفراح والاحتفالات بالغدير.
الرابع: الايام الغديرية.
منهجية تحرير دائرة معارف الغدير
إن أسلوب التحرير والإخراج الفني في دائرة معارف الغدير بُني على أربعة عشر أصلاً أساسيا:
الف. إضافة إلى عناوين الكتاب الأصلية، استُخدمت ثلاث أنواع من الخطوط:
خط عريض للعناوين الأساسية.
خط عريض آخر للعناوين الفرعية.
خط خفيف للنصوص الداخلية.
ولأجل توحيد الشكل جرى كتابة النص كاملاً بخط موحّد دون أي خطوط إضافية داخل المتن، مما أضفى تنسيقا بصريا جميلاً للكتاب.
ب. في كل باب أو موضوع فرعي يُقدّم المضمون بشكل شامل وكامل. إلا أنّ القارئ يُحال عند الحاجة إلى مواضيع أخرى للحصول على شرح أوسع.
وأفتخر بخدمة الغدير
بعد أربعة عشر قرنا من تاريخ الغدير، اشكر اللّه تعالى على شرف الخدمة للغدير، وأعزو هذه التوفيقات إلى جهود ودعاء والدي الراحل الحاج إسماعيل الأنصاري خادم السيدة فاطمة الزهراء عليها السلام، الذي كان يشوقني ويشجعني إلى خدمة أهل البيت عليهم السلام دائما.
وأوجّه شكري الخاص إلى أستاذی و أخي الكريم الحاج الشيخ محمد باقر الأنصاري، الذي يدين له حياتي العلمية والأدبية.
وفي هذا القرن الخامس عشر من تاريخ الغدير، أهدي هذا العمل الموسوعي للأجيال القادمة التي ستولد في عصر نور الغدير وعظمته. وأبتهل إلى اللّه تعالى أن تملأ حياتهم من حلاوة الغدير ، وأن يقدّر لهم تقدير جهود العلماء السابقين، وأن يسعوا إلى ترجمة هذه الموسوعة إلى لغات متعددة.
وفي الختام أقدّم هذا العمل بتواضع إلى سيدتي فاطمة الزهراء عليهاالسلام، التي هي أول المدافعين وأول الشهداء في سبيل الغدير الاغر، وإلى ابنها الشهيد المحسن عليه السلام.
ثم إني أجدد بيعتي لسيد الغدير الإمام علي عليه السلام، وأخضع وأسلّم وأطيع بكل ما لَدَىَّ للأئمة المعصومين المنصوبين في الغدير؛ وأرجو أن يأتي اليوم الذي يلتقي فيه الوريث الأخير للغدير الإمام المهدي عليه السلام، فأقبّل يده المباركة، وأشعر بلمسة يده الرحيمة على رأسي.
قم المقدسة، محمد الأنصاري الزنجاني الخوئيني
عيد الغدير المبارك 1446 ق، 1404 ش، 2025 م
In the Name of Allah
A century has passed since the emergence of encyclopedic writing in the global literary tradition, aiming to collect all conceivable information on a single subject in one comprehensive volume. This approach enables researchers and seekers of knowledge to find everything they need in one place, sparing them the effort of consulting multiple resources. It is for this reason that, in today’s world, encyclopedias have been compiled on numerous topics, serving both as a testament to their importance and as a powerful medium for promoting those subjects worldwide.
Ghadir: Divine and Universal
As for the Encyclopedia of Ghadir, to grasp its significance, one must first understand the foundational role of Ghadir itself: Ghadir is the culmination of all divine religions and the final fruit
of the prophethood of 124,000 prophets (peace be upon them all). It is a heavenly promise from God that ensures both the worldly and eternal salvation of all humankind.
The universal proclamation of Ghadir lies in the statement:
"Whoever I am his master, Ali is his master."
This sentence is supported by a comprehensive sermon delivered by the Prophet Muhammad (peace be upon him and his family), lasting for nearly an hour. The context of this sermon is a three-day event that took place in the Valley of Ghadir beside the pond of Khumm.
The event spanned 30 days—from the 25th of Dhu’l-Qa‘dah to the 25th of Dhu’l-Hijjah in the 10th year after Hijrah. These thirty days are rooted in the 23 years of tireless mission of the Noble Prophet (peace be upon him and his family), from the beginning of his prophethood until the Farewell Pilgrimage.
But the background of Ghadir stretches even further—it is rooted in the 6,000-year history of divine efforts, embodied in the mission of 124,000 prophets (peace be upon them), who were sent as divine proofs for mankind.
Ghadir: The Banner of Divine Unity on Earth
When we connect Ghadir to prophethood and monotheism, we realize that Ghadir is the exalted banner of God on earth. Millions of words, thousands of narrations, and dozens of theological events are linked to it, and hundreds of elements of our creed are embedded within it. Truly, Ghadir is a vast treasure, a divine mine
with no end—one that will continue to enlighten all generations until the Day of Resurrection.
One of the most astonishing features of this event is that over 300 Qur'anic verses are associated with various aspects of the Ghadir event. These connections highlight the doctrinal depth of Ghadir and elevate our understanding of both Qur'anic interpretation and the concept of Wilayah (divinely appointed leadership).
These verses, when interpreted alongside Ghadir, link us to the Day of Judgment and divine sustenance, revealing how the Qur'an guides us toward our ultimate destiny.
The lengthy sermon delivered by the Prophet Muhammad (peace be upon him and his family) stands at the core of this event. It opens a rich gateway of knowledge and acquaints our minds with the divinely ordained path for humanity.
Thus, the compilation of the Encyclopedia of Ghadir is a scholarly attempt to extract everything from this final legacy of the Messenger of Allah—a legacy that can guide humanity toward eternal success.
Ghadir in Islamic Culture
Books and the written word have maintained a profound connection with the event of Ghadir for over fourteen centuries. From the very day of Ghadir in the 10th year after Hijrah, efforts to preserve and record the event began.
By the first century Hijrah, alongside oral narrations of the Ghadir event, books also started playing a significant role in transmitting its legacy to future generations. These written works kept the illustrious record of Ghadir alive.
In the second century Hijrah, scholarly writing on Ghadir became established practice, to the extent that even prominent scholars from non-Shi‘a traditions authored works about Ghadir.
A Brief History of Ghadir in Literature
Providing a brief history of Ghadir in literature is crucial because the current encyclopedia and the entire written culture around Ghadir are the cumulative fruit of countless scholars and servants of Ghadir across fourteen centuries. It is therefore fitting to trace the scholarly journey of Ghadir in Islamic culture—from the day of the event until the present day.
From the martyrdom of the Prophet (peace be upon him and his family) until the end of the first century Hijrah, the recording and compilation of Islamic traditions and history were officially prohibited by those who had usurped the caliphate.
The primary reason for this ban was to prevent the documentation of events such as Ghadir, which fundamentally undermined the legitimacy of the usurpers’ rule.
Despite Suppression, Ghadir Survives
It is astonishing that, despite powerful enemies intent on erasing Ghadir and despite indifferent people who deliberately forgot or
refrained from even uttering a word about it, today billions of words have been written describing Ghadir. Its radiant light shines as one of the great banners of the Shi‘a school of thought across the world.
The Earliest Books Preserving Ghadir
There are four primary works regarded as the earliest sources documenting the event of Ghadir:
Kitab
‘Ali (The Book of Ali)
Authored by Amir al-Mu’minin, Imam Ali (peace be upon him) under
the dictation of the Prophet Muhammad (peace be upon him and his family).
This book is among the treasures of the Imamate and is accessible
only to the infallible Imams.¹
Mushaf
Fatimah (The Scroll of Fatimah)
This text was revealed to Lady Fatimah al-Zahra (peace be upon her)
by Angel Gabriel after the Prophet’s martyrdom, containing revelations about
future world events. Imam Ali (peace be upon him) recorded it based on
Lady Fatimah’s narration. This book, too, is preserved among the sacred
treasures of the Imams.²
The Book of Sulaym ibn Qays al-Hilali The earliest human-authored book recording the matter of Ghadir is the book of Sulaym ibn Qays al-Hilali. It was written in the years immediately following the Prophet’s martyrdom. The author, who passed away in 76 AH,
recorded
numerous references to Ghadir throughout his work and devoted an independent
narration entirely to the event of Ghadir.³
Khutbat
al-Nabi on the Day of Ghadir (The Prophet’s Sermon on Ghadir Day)
The first independent book exclusively dedicated to Ghadir was
authored by the eminent scholar of Arabic literature, Khalil ibn Ahmad
al-Farahidi (d. 175 AH). He included the complete sermon delivered by
the Prophet Muhammad (peace be upon him and his family) on the Day of
Ghadir. Although this book is lost today, its title and details have been
preserved in bibliographic records.⁴
The Four Historical Stages of Ghadir’s Cultural Legacy
The cultural journey of Ghadir over the past fourteen centuries can be divided into four distinct stages:
Stage One: Transmission through Narration
Throughout the first century Hijrah, the compilation of Islamic knowledge was officially prohibited. Any book that was written either had to be clandestine or, if it was publicly sanctioned, typically served only to propagate the distorted narratives of those who had usurped the caliphate.
In such an environment, the most reliable book preserving Ghadir was the human memory—the hearts and minds of devoted individuals who memorized and transmitted its details.
Through this oral tradition, Ghadir’s legacy traversed the century and preserved the trust of the Ahl al-Bayt (peace be upon them).
Indeed, over one hundred and twenty companions and numerous followers (Tabi‘un) narrated the event of Ghadir.
Furthermore, Amir al-Mu’minin (Imam Ali), Lady Fatimah, Imam Hasan, and Imam Husayn (peace be upon them all), as well as other Imams from the Ahl al-Bayt, frequently referenced Ghadir in their speeches and debates, using it as a firm proof for their divine leadership.
Likewise, the companions of the Imams actively preserved and disseminated the message of Ghadir. Even poets played a significant role in safeguarding Ghadir throughout the dark era following the events of Saqifah.
These various forms of cultural expression collectively ensured Ghadir’s preservation in the first century Hijrah, and they continued to play essential roles in subsequent centuries as well.
Stage Two: From Narration to Authorship
From the early second century Hijrah, the official prohibition on compiling Islamic knowledge was lifted, allowing the propagation of Ghadir to evolve from mere narration to the realm of authorship.
By the mid-second century Hijrah, we find the earliest independent written work focused exclusively on Ghadir, authored by al-Farahidi.
This scholarly movement continued, with numerous works being written—either as independent volumes or as sections within
broader works—primarily focused on the chains of transmission (isnads) and narrations of the Ghadir event.
By the fifth century Hijrah, there even existed a comprehensive thirty-volume work dedicated to the chains of transmission for the Hadith of Ghadir!⁵
Throughout the second, third, fourth, and fifth centuries Hijrah, the literary production surrounding Ghadir reached impressive heights, and scholars and servants of Ghadir fulfilled their scholarly duties with remarkable dedication.
Stage Three: Scholarly Examination of Texts and Chains of Transmission
Beginning in the fourth century Hijrah, scholars initiated systematic research and critical examination of both the text (matn) and the chains of transmission (isnad) of the Hadith of Ghadir.
The core phrase of the Ghadir sermon—“Whomever I am his Master, Ali is his Master”—became a frequent topic in scholarly debates. Scholars meticulously examined the biographical details of the narrators and the authenticity of various chains of transmission.
Key works by figures such as Shaykh al-Saduq, Sayyid al-Murtada, and Shaykh al-Mufid serve as powerful evidence of this scholarly movement.
These investigations reached significant heights during the fourth, fifth, and sixth centuries Hijrah and continued even beyond the year 1000 Hijrah. Numerous invaluable works from these centuries
remain preserved, including contributions from prominent Sunni scholars as well.⁶
Stage Four: The Scientific Flourishing of Ghadir Studies
From the early eleventh century Hijrah until the present day, the scientific and scholarly space surrounding Ghadir has flourished dramatically. Researchers and Islamic scholars have produced highly significant works on Ghadir, drawing extensively from the thousand-year legacy of previous scholarship.
In this era, scholars examined all dimensions of Ghadir, leading to dedicated books focused on specific aspects—historical, theological, linguistic, and more.
The works of prominent scholars such as Qadi Shushtari, Allamah al-Majlisi, Shaykh Hurr al-Amili, Shaykh Abdullah al-Bahrani, Sayyid Hashim al-Bahrani, Mir Hamid Husayn al-Hindi, AllamahAmini, and many other great Shi‘a scholars stand as magnificent testimonies to this sacred intellectual endeavor.
The Scientific Flourishing of Ghadir Studies
From the early eleventh century Hijrah until the present, with the rise of a more open scholarly atmosphere, Islamic researchers and intellectuals have produced significant works on Ghadir. They successfully consolidated the results of a thousand years of scholarly effort.
In this period, every dimension of Ghadir has been gathered, examined, and researched, leading to the publication of dedicated works on specific aspects of the event.
Research and publications by major scholars such as:
Qadi Shushtari
Allamah
al-Majlisi
Shaykh Hurr
al-Amili
Shaykh Abdullah
al-Bahrani
Sayyid Hashim
al-Bahrani
Mir Hamid
Husayn al-Hindi
AllamahAmini
…and many other distinguished Shi‘a scholars, serve as powerful evidence of this sacred and scholarly dedication.
Statistical Overview of Ghadir Publications⁷
It is fitting to provide a brief statistical summary of the literature on Ghadir:
Printed
Books: There
are 1,742 printed books about Ghadir. Of these, more than 1,500
were published in Iran, while the rest were printed in countries such
as Iraq, Lebanon, India, Pakistan, Syria, Bahrain, Turkey, Saudi Arabia,
Yemen, the United Arab Emirates, Afghanistan, Azerbaijan, Egypt, Kuwait,
Georgia, Indonesia, Sri Lanka, Bangladesh, England, Norway, America,
Albania, and others.
Manuscripts: There are 230 books in
manuscript form—either handwritten by the authors themselves, held
privately, or digitized in PDF form and shared online. Among these, 200
manuscripts are autographs written by their authors, while the rest are
preserved as manuscript copies in countries such as Iran, Iraq, Syria,
Yemen, India, Pakistan, Germany, and England.
Languages: To date, independent works on
Ghadir exist in 24 languages worldwide. The majority of Ghadir
books are written in:
Persian: 1334 books
Arabic:
331 books
Urdu:
130 books
This linguistic distribution reflects the spread of Shi‘a Islam among communities speaking these languages. Additionally, there are 64 books in English, and others in languages such as French, Russian, German, Spanish, Italian, Albanian, Ukrainian, Norwegian, Turkish (Istanbul dialect), Azeri Turkish, Tajik, Georgian, Hindi, Bengali, Thai, Swahili, Hausa, Malay, Tamil, and Kurdish.
Articles: There are 579 scholarly
articles written exclusively on Ghadir, published in journals,
magazines, newspapers, and academic compilations. Furthermore, several
brochures and booklet-style publications have been prepared and published
over the years, particularly for distribution during the annual
celebration of Eid al-Ghadir.
The Encyclopedia of Ghadir
So far, three fundamental truths have been established:
The significance of compiling encyclopedias in general.
The profound importance of Ghadir in the Shi‘a doctrine.
The historical and literary journey of Ghadir through Islamic culture.
Given these truths, the logical culmination of scholarly efforts is the creation and presentation of a comprehensive and complete work on Ghadir entitled:
The Encyclopedia of Ghadir
Ghadir, with its sacred and noble standing, has now reached such a stage of intellectual maturity that the efforts of fourteen centuries of Ghadir’s devoted scholars deserve to be preserved in the form of an encyclopedia—an endeavor now achieved through this monumental work before you.
Objectives of the Encyclopedia
The compilation of a work like the “Encyclopedia of Ghadir” represents the easiest and fastest path to access the knowledge of Ghadir. It ensures that anyone, regardless of their scholarly level, can readily find the specific information they seek in the relevant section of the encyclopedia.
By searching within its pages, readers can trace any topic related to Ghadir and discover all interconnected subtopics and analyses.
General Plan of the Encyclopedia
The methodology, benefits, and scholarly outcomes of this encyclopedia have been shaped through years of expert study and research. Its framework can be summarized as follows:
Review and analysis of various Shi‘a, Islamic, religious, and non-religious encyclopedias, selecting the current methodology from among them all.
Consultation with experts and veteran scholars experienced in authorship and familiar with global encyclopedic standards.
Considering the unique content of Ghadir on one hand, and the needs and intellectual tendencies of Ghadir’s audiences on the other, the chosen style of this encyclopedia includes deliberate differences and improvements compared to some previous encyclopedic models.
Sources of the Encyclopedia of Ghadir
To accomplish this monumental work, all Islamic sources and scholarly works from the first century Hijrah up to the present have been examined. Thousands of books were meticulously searched, and every reference, no matter how small, related to Ghadir was extracted, documented with exact references, and organized to eliminate any repetition.
Three primary pillars form the backbone of the content collection:
Over more than two decades of dedicated research on Ghadir, Sheikh Mohammad Baqir Ansari has authored numerous valuable works on various dimensions of Ghadir. His scholarly works form the principal axis of the Encyclopedia of Ghadir.
The monumental defender of Ghadir, Allamah Mir Hamid Husayn al-Hindi, conducted extensive research on Ghadir’s chains of transmission and narrators, compiled in ten volumes of his celebrated work “Ubaqat al-Anwar.” A summarized version titled Summary of “Ubaqat al-Anwar” has been prepared and utilized in the encyclopedia for all discussions related to the chains of narration and biographical evaluation of transmitters.
The compiler of the Encyclopedia of Ghadir has assembled a prestigious collection over twenty years, including around 1500 independent books on Ghadir. Moreover, he has compiled a scholarly catalog titled “Ghadir in the Mirror of Books” introducing over 2000 independent works on Ghadir written by authors from the second to the fifteenth centuries Hijrah.
The utilization of these diverse resources has enabled the Encyclopedia of Ghadir to become the most comprehensive scholarly collection on the topic. In truth, every scholar who has ever written about Ghadir has indirectly contributed to the creation of this encyclopedia, making it a true reflection of the collective scholarly efforts devoted to Ghadir across centuries.
Hence, it is fair to claim that this 20-volume Encyclopedia of Ghadir encompasses everything ever written about Ghadir by scholars over the past fifteen centuries. Naturally, the content of earlier works is represented here in a new, systematically organized format suitable for encyclopedic reference.
Compilation of the Encyclopedia of Ghadir
Within the Encyclopedia of Ghadir, all topics related to Ghadir have been organized into five main sections. From a comprehensive perspective, the structure of Ghadir-related knowledge can be depicted as follows, ensuring that any subject related to Ghadir finds its proper place under one of these categories:
The Five Main Divisions of Ghadir Studies:
Section One: History and Narrative of Ghadir
This section covers both the narrative and documented accounts of the Ghadir event, including:
Events preceding the Farewell Pilgrimage, the journey to Mecca, the events of Ghadir itself, and the subsequent
return
to Medina, extending to the Prophet’s martyrdom and events thereafter.
This section comprises eleven subsections, covering:
Introduction
Events in Medina prior to the Farewell Pilgrimage
Events from Medina to Mecca
Events in Mecca and during Hajj
o In Mecca
o In Arafat
o In Mina
o Return to Mecca and pilgrimage rites
Events from Mecca to Ghadir
The three-day events of Ghadir
o Introduction
o Events preceding the Ghadir sermon
o Events during the sermon
o Events following the sermon, including:
General matters
The ceremony of turban placement (crowning)
Congratulations and felicitations
Allegiance and pledges
Written documentation of Ghadir
Poem of Hassan ibn Thabit
Hypocrites after Ghadir
Satanic activities after Ghadir
The story of Harith al-Fihri and the heavenly stone
Events after Ghadir until returning to Medina
Events in Medina until the Prophet’s martyrdom
Events following the Prophet’s martyrdom
The Lengthiest Story of Ghadir
Geography of Ghadir
The fourteen-century history from Ghadir until the reappearance and Resurrection
Hadith
of Ghadir
o Chains of narration of the Hadith
A systematic study of chains of narration
Notes on the chains of narration
o Sources of the Hadith
A systematic study of sources
Observations about the sources
o Implications of the Hadith
Systematic discussion of implications
Doubts and misconceptions regarding the Hadith
Notes on terms like “Awla,” “Wali,” “Mawla,” and “Wilayah”
o Additional notes on the Hadith of Ghadir
Sermon
of Ghadir
o Chains of transmission and sources of the sermon
Systematic study of the sermon’s chains
Observations about the sermon’s sources
o Complete, verified Arabic text of the sermon with Persian translation
o The rhetorical structure of the sermon
o The central message and essence of the sermon:
Hadith of Ghadir and the doctrine of Imamate
o Commentary on the sermon
o Notes on the sermon
o Verses of the Qur’an found within the sermon
Introduction
Specific verses within the sermon
o Ghadir and Imamate
o The “possessor of authority”
o Leadership and governance
o Appointment by divine decree
o Divine tests
o Imam Mahdi (peace be upon him)
The
Twelve Imams
o General analyses of Ghadir
o Analytical views aligned with Ghadir
Analyses
opposing Ghadir
o General notes on Ghadir as proof
o Ghadir as proof from God and the Infallibles
o Ghadir as proof for angels, companions, women, scholars, and even confessed enemies
Hypothetical
Scenario: If Ghadir Had Been Fully Implemented
o Qur’anic interpretations and statistical analyses related to Ghadir
o The stages of the Qur’an’s involvement in Ghadir
o Qur’anic depictions of Ghadir
o Analytical approaches to Ghadir in the Qur’an
o Thematic classification of Ghadir in the Qur’an
o Miscellaneous topics on the Qur’an and Ghadir
Verses
revealed in relation to Ghadir
o General observations about Ghadir’s bibliography
o Selected noteworthy works
o Comprehensive bibliographic listings
Literary
Expressions of Ghadir
General
observations about Ghadir’s literary heritage
o Poetry about Ghadir in various languages:
(1)Persian Other
languages
Lexicon of Ghadir
1) Arabic
Preaching and
Dissemination of Ghadir
General
overview of preaching Ghadir in the traditions of the Infallibles
Preaching
efforts by God and each of the Infallibles individually
Various
methods of propagating Ghadir
Foundations
and supports for Ghadir’s propagation
*Section Five: Practical Aspects of Ghadir
Rituals
of Ghadir
o The GhadirZiyarah (pilgrimage recitation)
o Supplications specific to Ghadir
o Prayers associated with Ghadir and congregational Ghadir prayers
Individual Ghadir prayers
Congregational Ghadir prayers
o Other practical rituals and acts related to Ghadir
The
Ghadir Mosque
Celebrations
and Festivals of Ghadir
The
Ghadir Calendar
Methodology for Compiling the Encyclopedia
The editorial and typesetting methodology for the Encyclopedia of Ghadir has been established according to two key principles:
o Bold font for main titles
o Another bold font for sub-titles
Standard
thin font for body text
For consistency, the entire body text uses a uniform font, avoiding bold
emphasis within the main text to ensure a cohesive visual presentation.
In
every section or sub-topic, content is presented comprehensively and
thoroughly. However, where necessary, readers are directed to other
entries for further explanation.
A Personal Note of Devotion
After fourteen centuries of Ghadir’s history, the author expresses profound gratitude for the honor of serving in the path of Ghadir. He attributes this opportunity to the efforts and prayers of his late revered father, Haj Isma‘il Ansari, a lifelong servant of Lady Fatimah al-Zahra (peace be upon her) and a model of encouragement.
He also offers special thanks to his respected brother, Haj Sheikh Mohammad Baqir Ansari, to whom he owes his scholarly and literary life.
In the fifteenth century of Ghadir’s history, the author dedicates this encyclopedia to the new generations who will be born during the era of Ghadir’s brilliance and ascendancy. He prays that the
sweetness of Ghadir may forever enrich their lives and that they may appreciate the scholarly efforts of previous generations and work to translate this encyclopedia into various languages.
Finally, he humbly dedicates this labor of devotion to Lady Fatimah al-Zahra (peace be upon her), the first defender and the first martyr of Ghadir, as well as to her martyred son, al-Muhsin (peace be upon him). The author renews his allegiance to the Master of Ghadir, Imam Ali (peace be upon him), and bows in humility and obedience before all the infallible Imams connected to Ghadir.
He prays for the day when he may see the final inheritor of Ghadir, Imam Mahdi (peace be upon him), kiss his blessed hand, fall at his feet, and feel his compassionate touch upon his head.
Qom, Muhammad Ansari Zanjani Khueini Eid al-Ghadir, 1446 AH / 1404 SH / 2025 AD
بسم اللہ الرحمن الرحیم
دنیاوی علمی ادب میں دائرۃ المعارف نویسی کو قائم ہوئے ایک صدی سے زائد کا عرصہ گزر چکا ہے۔ اس کا مقصد یہ تھا کہ کسی مخصوص موضوع سے متعلق تمام ممکنہ معلومات کو ایک ہی کتاب میں جمع کیا جائے۔
یہ طریقہ قارئین اور محققین کو اس قابل بناتا ہے کہ وہ کسی موضوع کے بارے میں درکار تمام معلومات ایک ہی جگہ سے حاصل کر سکیں، بغیر اس کے کہ انہیں متفرق منابع کی طرف رجوع کرنا پڑے۔
اسی وجہ سے دنیا کے مختلف حصوں میں مختلف موضوعات پر دائرۃ المعارف تالیف کی گئی ہیں، جو اس طرز تحریر کی اہمیت کو ظاہر کرتی ہیں اور انہیں کسی موضوع کے عالمی سطح پر فروغ کے اہم ترین ذرائع میں سے ایک بناتی ہیں۔
غدیر: الٰہی اورعالمی
دائرۃ المعارف الغدیر کے بارے میں گفتگو سے پہلے لازم ہے کہ اس واقعہ کی عظمت کو سمجھا جائے:
غدیر، تمام الٰہی ادیان کا حاصل اور ایک لاکھ چوبیس ہزار انبیاء (علیہم السلام) کی نبوتوں کا نچوڑ ہے۔
یہ واقعہ انسانی معاشرے کے لیے دنیا اور آخرت کی نجات کا الٰہی ضامن ہے۔
غدیر کی عالمگیریت اس مشہور جملے میں جلوہ گر ہے جو پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) نے ارشاد فرمایا:
«من کنت مولاہ فہٰذا علی مولاہ»
(جس کا میں مولا ہوں، اس کا علی بھی مولا ہے)
یہ جملہ پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) نے اپنی طویل خطبہ کے دوران ارشاد فرمایا، جو غدیر خم کے مقام پر ایک تاریخی اور تین دن پر محیط تقریب کے دوران ہوا۔
یہ دینی واقعہ مجموعی طور پر تیس دن پر محیط تھا، یعنی 25 ذیقعدہ سے 25 ذی الحجہ دہم ہجری تک۔ اس کے واقعات پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) کی تئیس سالہ بعثت کے مختلف مراحل سے مربوط ہیں، جو پہلی وحی کے نزول سے حجۃ الوداع تک پھیلے ہوئے ہیں۔
تاہم، غدیر کی روحانی جڑیں اس سے بھی قدیم ہیں اور وہ چھ ہزار سالہ نبوتی سلسلہ سے مربوط ہیں، جس میں ایک لاکھ چوبیس ہزار انبیاء (علیہم السلام) کو انسانیت کے لیے الٰہی حجت کے طور پر مبعوث کیا گیا۔
غدیر: زمین پرتوحید کا علم
جب غدیر کو نبوت اور توحید کے ساتھ جوڑا جائے تو معلوم ہوتا ہے کہ غدیر زمین پر خدا کا بلند کیا ہوا علم ہے۔ اس واقعہ میں لاکھوں الفاظ، ہزاروں روایات اور درجنوں بنیادی عقائدی واقعات جمع ہیں۔
ہماری عقیدے کی سینکڑوں اصول اس واقعہ سے مربوط ہیں۔ درحقیقت، ہمارے پاس غدیر کے نام سے ایک بے پایاں خزانہ موجود ہے، جس کے فیوضات قیامت تک نسلوں پر جاری رہیں گے۔
اس عظیم واقعہ کی خصوصیات میں سے یہ بھی ہے کہ تین سو سے زائد آیات قرآنی اس کے مختلف پہلوؤں سے مربوط ہیں، جو غدیر کی عقائدی گہرائی کو ثابت کرتی ہیں اور قرآن کی تفسیر اور ولایت کے مفہوم کے فہم میں وسعت پیدا کرتی ہیں۔
یہ آیات غدیر کے زاویہ سے تفسیر کی جائیں تو وہ قیامت اور رزق الٰہی جیسے اہم مسائل تک پہنچاتی ہیں اور قرآنی وحی کے ذریعے انسان کے حتمی مقدر کو واضح کرتی ہیں۔
پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) کا طویل خطبہ اس واقعہ کی عقائدی چوٹی ہے، جو وسیع علمی افق کھولتا ہے اور انسانیت کے لیے وہ راستہ متعین کرتا ہے جو خدا نے اس کے لیے منتخب کیا ہے۔
اسی لیے دائرۃ المعارف الغدیر کی تالیف کا مقصد یہ ہے کہ پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) کے اس آخری علمی ورثے سے جو کچھ حاصل کیا جا سکتا ہے، اسے جمع کیا جائے، تاکہ انسانیت کے سامنے دنیا و آخرت میں نجات کی راہ کھولی جا سکے۔
اسلامی ثقافت میں غدیر
کتاب نویسی اور تحریری کام گزشتہ چودہ صدیوں سے واقعہ غدیر کے ساتھ گہرا تعلق رکھتا ہے۔ خود واقعہ غدیر کے دن یعنی دہم ہجری میں
یہ کوششیں شروع ہو گئی تھیں کہ اس واقعہ کو تحریری صورت میں محفوظ کیا جائے۔
پہلی صدی ہجری میں غدیر کے واقعات کو زبانی طور پر نقل کرنے کے ساتھ ساتھ، تحریر بھی اس مقدس امانت کے آئندہ نسلوں تک منتقل ہونے کا ذریعہ بنی۔ انہی تحریروں کی بدولت غدیر کی درخشاں یاد زندہ رہی۔
اور دوسری صدی ہجری میں غدیر پر علمی کتابت ایک مستحکم صورت اختیار کر گئی، یہاں تک کہ بعض اہل سنت علماء نے بھی غدیر پر مستقل کتابیں تحریر کیں۔
غدیرکی ادبی تاریخ کا مختصر جائزہ
غدیر کی ادبی تاریخ کا مختصر جائزہ پیش کرنا ضروری ہے، کیونکہ موجودہ دائرۃ المعارف اور غدیر پر لکھی گئی تمام کتابیں علماء اور غدیر کے خادمین کی چودہ صدیوں پر محیط کاوشوں کا نتیجہ ہیں۔ لہٰذا مناسب ہے کہ غدیر کے علمی سفر کا اجمالی خاکہ پیش کیا جائے جو غدیر کے دن سے شروع ہو کر آج کی دائرۃ المعارف تک پہنچا ہے۔
پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) کی شہادت کے بعد پہلی صدی ہجری کے آخر تک، اسلامی روایات کو تحریری طور پر جمع کرنا اور لکھنا سرکاری طور پر ممنوع تھا۔ یہ پابندی ان لوگوں نے لگائی تھی جنہوں نے خلافت پر قبضہ کیا تھا۔
اس پابندی کی سب سے بڑی وجہ یہ تھی کہ غدیر جیسے واقعات کو تحریری صورت میں محفوظ ہونے سے روکا جائے، کیونکہ ان کے مضامین حکمرانوں کی قانونی حیثیت کو بنیادوں سے ہلا دیتے تھے۔
دشمنوں کے باوجود غدیر محفوظ رہا
یہ بات قابل ذکر ہے کہ دشمنوں کی شدید مخالفت کے باوجود جو غدیر کو مٹانا چاہتے تھے، اور بعض لوگوں کی غفلت یا دانستہ خاموشی کے باوجود، آج غدیر پر اربوں الفاظ تحریر کیے جا چکے ہیں۔
اور آج یہ واقعہ شیعہ مکتب فکر کا ایک روشن نشان بن کر دنیا کے کونے کونے میں جگمگا رہا ہے۔
غدیر کو محفوظ کرنے والی ابتدائی کتابیں
یہ کہا جا سکتا ہے کہ چار کتابیں ایسی ہیں جو سب سے قدیم مصادر ہیں جن میں غدیر کا واقعہ محفوظ ہوا:
یہ کتاب امیر المؤمنین حضرت علی (علیہ السلام) نے پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) کے املاء سے تحریر فرمائی۔ یہ کتاب خزائن امامت میں شمار ہوتی ہے اور آج تک معصوم آئمہ (علیہم السلام) کے پاس محفوظ ہے۔
یہ مصحف حضرت فاطمہ زہرا (سلام اللہ علیہا) پر پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) کی شہادت کے بعد فرشتہ جبرائیل کے ذریعے نازل ہوا۔ اس میں دنیا میں قیامت تک پیش آنے والے واقعات درج ہیں۔ حضرت علی (علیہ السلام) نے اسے فاطمہ (سلام اللہ علیہا) کے املاء پر تحریر فرمایا۔ یہ مصحف بھی خزائن امامت میں شمار ہوتا ہے۔
غدیر پر انسان کے ہاتھ سے لکھی جانے والی سب سے پہلی کتاب سلیم بن قیس ہلالی کی کتاب ہے۔ انہوں نے اسے پیغمبر اکرم (صلى الله عليه
وآله)کی شہادت کے کچھ سال بعد تحریر کیا۔ مصنف سن 76 ہجری میں وفات پا گئے۔ انہوں نے اپنی کتاب میں غدیر کے متعلق متعدد احادیث درج کیں اور غدیر پر ایک مستقل روایت بھی نقل کی۔
غدیر پر سب سے پہلی آزاد اور مستقل کتاب، جو مکمل طور پر غدیر کے واقعہ پر لکھی گئی، مشہور لغت نویس اور عالم نحو خلیل بن احمد الفراہیدی (وفات 175 ہجری) نے تحریر کی۔ اس میں پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) کی خطبت غدیر کا مکمل متن درج تھا۔ اگرچہ یہ کتاب آج مفقود ہے، لیکن اس کا نام اور اس کی تفصیل کتب فہارس میں محفوظ ہے۔
غدیر کی ثقافت کی چار تاریخی مراحل
غدیر کی ثقافت کی تاریخ کو گزشتہ چودہ صدیوں کے دوران چار نمایاں ادوار میں تقسیم کیا جا سکتا ہے:
پہلا مرحلہ: زبانی نقل و اشاعت
پہلی صدی ہجری میں اسلامی علوم کی تحریر اور تدوین سرکاری طور پر ممنوع تھی۔ جو کچھ بھی لکھا جاتا، وہ یا تو خفیہ طور پر لکھا جاتا یا اگر سرکاری طور پر اجازت ملتی تو وہ صرف ان خبروں کے اشاعت تک محدود رہتا جو غاصب خلفاء کی پالیسیوں کے مطابق ہوتی تھیں۔
اس صورتحال میں غدیر کو محفوظ کرنے والی سب سے مضبوط کتاب انسانی سینہ اور دل تھا، یعنی مومنین کے حافظے، جنہوں نے غدیر کے واقعات کو زبانی یاد رکھا اور دوسروں تک منتقل کیا۔
اسی زبانی روایت کے باعث غدیر کا علمی خزانہ پہلی صدی ہجری سے محفوظ رہا اور اہل بیت (علیہم السلام) کی طرف سے ایک امانت کے طور پر محفوظ کیا گیا۔
غدیر کے واقعہ کو 120سے زائد صحابہ کرام اور کثیر تعداد میں تابعین نے روایت کیا۔
اسی طرح امیر المؤمنین (علیہ السلام)، حضرت فاطمہ زہرا، امام حسن، امام حسین (علیہم السلام) اور دیگر آئمہ اہل بیت (علیہم السلام) اپنی تقریروں اور مناظروں میں غدیر کا ذکر کرتے تھے اور غدیر کے ذریعے الٰہی حجت قائم کرتے تھے۔
اسی طرح ائمہ (علیہم السلام) کے اصحاب بھی غدیر کی تبلیغ اور اس کی حفاظت میں بھرپور کردار ادا کرتے رہے۔ یہاں تک کہ شعراء نے بھی سقيفہ کے بعد کے تاریک دور میں اپنے اشعار کے ذریعے غدیر کو زندہ رکھا۔
یہ تمام ثقافتی مظاہر اس بات کا سبب بنے کہ غدیر پہلی صدی ہجری میں محفوظ رہا، اور اس کے اثرات اگلی صدیوں میں بھی نمایاں رہے۔
دوسرا مرحلہ: زبانی روایت سے تحریر تک
دوسری صدی ہجری کے آغاز سے اسلامی علوم کی تحریر پر عائد پابندی ختم ہو گئی۔ اس کے بعد غدیر کے پیغام کی اشاعت زبانی روایت سے تحریری صورت میں منتقل ہونا شروع ہو گئی۔
دوسری صدی کے وسط میں غدیر پر پہلا مستقل کتابی کام سامنے آیا جسے الخلیل بن احمد الفراہیدی نے تحریر کیا۔
یہ علمی تحریک جاری رہی اور متعدد کتابیں تالیف ہوئیں، بعض تو مستقل کتابوں کی صورت میں اور بعض وسیع علمی مجموعوں کے ابواب کے طور پر، جن میں غدیر کی اسناد اور روایات کو موضوع بحث بنایا گیا۔
پانچویں صدی ہجری میں تو ایک ایسا ضخیم مجموعہ تالیف ہوا جو تیس جلدوں پر مشتمل تھا اور صرف غدیر کی اسناد پر مبنی تھا!
دوسری، تیسری، چوتھی اور پانچویں صدی ہجری کے دوران غدیر پر علمی اور ادبی کام اپنی انتہاء کو پہنچا۔ اور علماء اور خدام غدیر نے اپنی علمی ذمہ داریوں کو پورا کرنے میں کوئی کسر باقی نہ چھوڑی۔
تیسرا مرحلہ: اسناد اور متون کی علمی تحقیق
چوتھی صدی ہجری سے غدیر کے حدیثی متون (متن) اور اسناد (اسناد) پر تحقیقی اور تنقیدی کام شروع ہوا۔
غدیر کے خطبے کا وہ مرکزی جملہ:
«من کنت مولاہ فہٰذا علی مولاہ »
علماء کے درمیان تحقیق اور بحث کا مرکز بن گیا۔ محدثین نے روات کی سوانح اور اسناد کی صحت کو باریک بینی سے پرکھا۔
اس بات کی گواہی شیخ صدوق، سید مرتضی، شیخ مفید اور دیگر شیعہ علماء کی کتب سے ملتی ہے، جو اس علمی سرگرمی کا واضح ثبوت ہیں۔
یہ علمی تحقیقات چوتھی، پانچویں اور چھٹی صدی ہجری میں اپنی انتہاء کو پہنچ گئیں اور یہ سلسلہ ہزار ہجری کے بعد بھی جاری رہا۔ اور اس زمانے کی متعدد قیمتی کتابیں ہمارے پاس موجود ہیں، جن میں اہل سنت علماء کے کام بھی شامل ہیں۔
چوتھا مرحلہ: غدیر پر علمی تحقیق کا عروج
گیارہویں صدی ہجری کے آغاز سے لے کر آج تک غدیر پر وسیع علمی اور تحقیقی سرگرمیاں دیکھنے میں آئی ہیں۔ محققین اور اسلامی علماء نے غدیر پر ایسی عظیم کتابیں تحریر کیں جو ہزار سالہ علمی ذخیرے کا نچوڑ ہیں۔
اس دور میں غدیر کے تمام پہلو جمع کیے گئے، ان پر تحقیق کی گئی اور ان پر مختلف پہلوؤں سے تخصصی کتابیں منظرعام پر آئیں، چاہے وہ تاریخی پہلو ہوں، عقائدی، لسانی یا دیگر۔
ان محققین میں شامل ہیں:
قاضی شوشتری
علامہ مجلسی
شیخ حر عاملی
شیخ عبد اللہ بحرانی
سید ہاشم بحرانی
میر حمید حسین ہندی
علامہ امینی
اور دیگر جلیل القدر شیعہ علماء جن کی تحریریں اس مقدس علمی خدمت کی درخشاں مثال ہیں۔
غدیر پر علمی تحقیق کا عروج
گیارہویں صدی ہجری کے آغاز سے آج تک اسلامی علمی اور فکری میدان میں غدیر کے بارے میں وسیع پیمانے پر تحقیق اور مطالعہ ہوا ہے۔ اسلامی محققین اور علماء نے غدیر پر ایسی بلند پایہ کتب تالیف کیں جو ہزار سالہ علمی کوششوں کا نتیجہ ہیں۔
اس دور میں غدیر کے تمام پہلو جمع کیے گئے، ان پر تحقیق کی گئی اور خصوصی کتب منظر عام پر آئیں جو غدیر کے مختلف علمی اور فکری جہتوں جیسے تاریخ، عقائد، زبان وغیرہ پر مبنی تھیں۔
ان محققین میں شامل ہیں:
قاضی شوشتری
علامہ مجلسی
شیخ حر عاملی
شیخ عبد اللہ بحرانی
سید ہاشم بحرانی
میر حمید حسین ہندی
علامہ امینی
اور دیگر عظیم شیعہ علماء، جن کی تصانیف اس عظیم علمی خدمت کی درخشاں مثالیں ہیں۔
غدیر پر شائع شدہ کتب کا مختصر شماریاتی جائزہ
یہاں غدیر پر تحریر ہونے والی کتب کے بارے میں ایک مختصر شماریاتی جائزہ پیش کیا جا رہا ہے:
شائع شدہ کتب:
اب تک غدیر پر 1742شائع شدہ کتابیں موجود ہیں۔ ان میں سے 1500سے زائد ایران میں شائع ہوئیں، جبکہ باقی عراق، لبنان، ہندوستان، پاکستان، شام، بحرین، ترکی، سعودی عرب، یمن، متحدہ عرب امارات، افغانستان، آذربائیجان، مصر، کویت، جارجیا، انڈونیشیا، سری لنکا، بنگلہ دیش، انگلینڈ، ناروے، امریکہ، البانیا اور دیگر ممالک میں شائع ہوئیں۔
مخطوطات:
غدیر پر 230کتابیں مخطوطہ صورت میں موجود ہیں۔ ان میں سے بعض
مصنفین کے اپنے ہاتھ کے قلمی نسخے ہیں، کچھ ذاتی کتب خانوں میں محفوظ ہیں، اور کچھ PDF شکل میں ڈیجیٹل صورت میں دستیاب ہیں۔ ان میں 200کے قریب کتابیں مصنفین کے اپنے ہاتھ کی تحریر میں ہیں، جبکہ باقی مختلف ممالک جیسے ایران، عراق، شام، یمن، ہندوستان، پاکستان، جرمنی اور انگلینڈ میں محفوظ ہیں۔
زبانیں:
اب تک غدیر پر آزادانہ طور پر لکھی جانے والی کتابیں دنیا کی 24 زبانوں میں موجود ہیں۔ غدیر پر زیادہ تر کتابیں مندرجہ ذیل زبانوں میں تحریر ہوئیں:
فارسی:1334کتابیں
عربی:331کتابیں
اردو:130کتابیں
یہ لسانی تقسیم شیعہ مکتب فکر کے پھیلاؤ کو ظاہر کرتی ہے۔ علاوہ ازیں 64کتابیں انگریزی زبان میں اور دیگر کتب فرانسیسی، روسی، جرمن، ہسپانوی، اطالوی، البانی، یوکرینی، نارویجین، ترکی (استنبولی لہجہ)، ترکی آذری، تاجک، جارجیائی، ہندی، بنگالی، تھائی، سواحیلی، ہاؤسا، ملیالم، تمل اور کردی زبانوں میں بھی تحریر کی گئی ہیں۔
مضامین:
اب تک 579تحقیقی مضامین صرف غدیر کے موضوع پر تحریر ہوئے ہیں، جو مختلف سائنسی جرائد، مجلّات، اخبارات اور علمی مجموعوں میں شائع ہوئے ہیں۔ اس کے علاوہ غدیر پر چھوٹے رسالے اور بروشرز بھی مختلف مواقع پر خصوصاً عید غدیر کے موقع پر شائع کیے گئے ہیں۔
دائرۃالمعارف الغدیر
اب تک تین بنیادی حقیقتیں سامنے آ چکی ہیں:
عمومی سطح پر دائرۃ المعارف نویسی کی اہمیت۔
غدیر کی شیعہ فکر میں گہری معنویت۔
اسلامی ثقافت میں غدیر کی ادبی اور علمی تاریخ۔
ان حقائق کو مدنظر رکھتے ہوئے، اہل علم اور محققین کی محنت کا فطری نتیجہ یہ ہے کہ غدیر پر ایک جامع اور مکمل علمی اثر تیار کیا جائے، جسے کہا جاتا ہے:
«دائرۃ المعارف الغدیر»
غدیر کی عظیم اور مقدس حیثیت کے پیش نظر، آج یہ علمی طور پر اتنے بالغ مرحلے تک پہنچ چکا ہے کہ چودہ صدیوں میں علماء اور خادمین غدیر کی تمام محنتیں ایک دائرۃ المعارف کی شکل میں محفوظ کی جا سکیں۔ اور یہی عظیم کام اس موجودہ علمی اثر میں پایہ تکمیل تک پہنچا ہے۔
دائرۃالمعارف الغدیر کے مقاصد
»دائرۃ المعارف الغدیر«جیسا علمی مجموعہ تالیف کرنا غدیر کے موضوع پر سب سے آسان اور تیز ترین ذریعہ ہے، جس کے ذریعے کوئی بھی قاری، چاہے اس کا علمی معیار کچھ بھی ہو، آسانی سے اپنی مطلوبہ معلومات متعلقہ باب میں تلاش کر سکتا ہے۔
اس دائرۃ المعارف کے صفحات کو دیکھ کر قاری غدیر کے موضوع اور اس سے متعلق تمام ذیلی مباحث اور تجزیے کو جان سکتا ہے۔
دائرۃالمعارف کا عمومی خاکہ
اس علمی اثر کی تالیف کا طریقہ کار، اس کے فوائد اور علمی نتائج کئی سال کی تخصصی علمی تحقیق کے بعد مرتب کیے گئے۔ اس کا خلاصہ یوں بیان کیا جا سکتا ہے:
شیعہ، اسلامی، دینی اور غیر دینی دائرۃ المعارفوں کا مطالعہ اور تجزیہ تاکہ موجودہ دائرۃ المعارف کے لیے مناسب اسلوب منتخب کیا جا سکے۔
ماہرین اور تجربہ کار علماء کی رہنمائی حاصل کرنا، جو علمی کتابوں کی تالیف میں ماہر اور بین الاقوامی دائرۃ المعارفوں کے معیارات سے واقف ہیں۔
غدیر کے خاص مواد اور قارئین کی فکری ضروریات کو مدنظر رکھتے ہوئے، اس دائرۃ المعارف میں ایسا مخصوص اسلوب اختیار کیا گیا جو بعض سابقہ دائرۃ المعارفوں سے مختلف اور کئی لحاظ سے بہتر ہے۔
دائرۃالمعارف الغدیر کے مصادر
اس عظیم کام کی تکمیل کے لیے اسلامی منابع اور علمی آثار کو پہلی صدی ہجری سے لے کر آج تک مکمل طور پر چھان پھٹک کر دیکھا گیا۔ ہزاروں کتابیں بغور دیکھی گئیں، غدیر سے متعلق چھوٹی سے چھوٹی بات بھی الگ کر کے محفوظ کی گئی، اسے ثبت کیا گیا اور ترتیب دیا گیا تاکہ تکرار نہ ہو۔
دائرۃ المعارف کے مواد کو جمع کرنے کی تین اہم بنیادیں ہیں:
پہلی بنیاد: علامہ شیخ محمد باقر انصاری کی تالیفات
شیخ محمد باقر انصاری نے غدیر پر بیس سال سے زائد عرصے کی تحقیق کے دوران غدیر کے مختلف پہلوؤں پر قیمتی کتابیں تحریر کیں۔ ان کی تحریریں دائرۃ المعارف الغدیر کا بنیادی محور ہیں۔
دوسری بنیاد: علامہ میر حامدحسین ہندی کی تحقیقات
غدیر کے عظیم مدافع علامہ میر حامدحسین ہندی نے غدیر کی اسناد اور راویوں پر وسیع تحقیق کی اور انہیں اپنے مشہور کتاب «عبقات الأنوار»کی دس جلدوں میں محفوظ کیا۔ اس کتاب کا اختصار «خلاصہ عبقات الأنوار»کے نام سے تیار ہوا، جسے دائرۃ المعارف میں اسناد اور رجال کی تحقیقات کے حوالے سے استعمال کیا گیا۔
تیسری بنیاد: مؤلف دائرۃ المعارف کی تخصصی غدیر لائبریری
مؤلف دائرۃ المعارف الغدیر نے بیس سال کی مدت میں ایک تخصصی لائبریری قائم کی جس میں تقریباً 1500 آزاد کتابیں غدیر کے موضوع پر موجود ہیں۔ علاوہ ازیں، انہوں نے «غدیر آئینہ کتب میں»کے نام سے ایک علمی فہرست بھی تیار کی، جس میں دوسری سے پندرہویں صدی ہجری تک 2000سے زیادہ آزاد کتابیں غدیر پر لکھی ہوئی درج ہیں۔
ان متنوع منابع کے استعمال سے دائرۃ المعارف الغدیر کو غدیر کے موضوع پر سب سے وسیع علمی مجموعہ بنانے کا موقع ملا۔ حقیقت میں یہ کہا جا سکتا ہے کہ غدیر پر لکھنے والا ہر عالم براہِ راست یا بالواسطہ اس دائرۃ المعارف کی تالیف میں شریک ہے، کیونکہ یہ علمی مجموعہ صدیوں کی علمی محنت کا عکس ہے۔
یوں کہا جا سکتا ہے کہ یہ 20جلدوں پر مشتمل دائرۃ المعارف الغدیر دراصل وہ مجموعہ ہے جس میں پچھلے پندرہ صدیوں میں غدیر پر جو کچھ لکھا گیا ہے، سب موجود ہے۔ البتہ سابقہ کتابوں کے مضامین
کو یہاں ایک نئے اور منظم دائرۃ المعارف کے اسلوب میں پیش کیا گیا ہے۔
دائرۃالمعارف الغدیر کی تدوین
دائرۃ المعارف الغدیر میں غدیر سے متعلق تمام موضوعات کو پانچ بنیادی حصوں میں تقسیم کیا گیا ہے۔ ایک جامع نگاہ سے دیکھا جائے تو غدیر سے متعلق ہر موضوع انہی پانچ شعبوں میں سے کسی ایک میں اپنی جگہ پاتا ہے:
غدیر کے علمی مطالعے کے پانچ بڑے شعبے
پہلا شعبہ: غدیر کی تاریخ اور واقعہ
یہ شعبہ غدیر کے واقعے کی تفصیلی تاریخی روایات پر مشتمل ہے، جس میں شامل ہیں:
حجة الوداع سے قبل کے واقعات، مدینہ سے مکہ کا سفر، خود غدیر کا واقعہ، مدینہ واپسی تک اور پھر پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) کی شہادت کے بعد کے حالات۔
یہ شعبہ گیارہ ذیلی ابواب پر مشتمل ہے:
مقدمہ
حجة الوداع سے قبل مدینہ کے حالات
مدینہ سے مکہ کا سفر
مکہ اور حج کے دوران کے واقعات
مکہ میں
عرفات میں
منی میں
مکہ واپسی اور حج کے مناسک
مکہ سے غدیر تک کا سفر
غدیر کے تین دن کے واقعات
مقدمہ
خطبہ سے قبل کے واقعات
خطبہ کے دوران کے واقعات
خطبہ کے بعد کے واقعات، جیسے:
عمومی نکات
دستار بندی (تتویج) کی رسم
مبارک باد اور گواہی دینا
بیعت اور وفاداری کے اعلانات
غدیر کا تحریری دستاویز بنانا
حسان بن ثابت کی نظم
غدیر کے بعد کے منافقین
غدیر کے بعد شیطانی سرگرمیاں
حارث فہری اور آسمانی پتھر کا واقعہ
غدیر کے بعد مدینہ واپسی
پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) کی شہادت تک مدینہ کے حالات
پیغمبر اکرم (صلى الله عليه وآله) کی شہادت کے بعد کے حالات
غدیر کی بلند داستان
غدیر کی جغرافیہ
غدیر کی چودہ صدیوں کی تاریخ، ظہور اور قیامت تک
دوسرا شعبہ: حدیث اور خطبہ غدیر
حدیث غدیر
حدیث غدیر کی اسناد
اسناد کا منظم مطالعہ
اسناد کے بارے میں نوٹ
حدیث کے مصادر
مصادر کا منظم مطالعہ
مصادر کے بارے میں نوٹ
حدیث کے اعتقادی مفاہیم
مفاہیم کا منظم تجزیہ
حدیث کے متعلق شبہات کا جواب
«اَوْلى»، «وَلى»، «مَوْلى» اور «وِلایت» جیسے الفاظ پر نوٹ
حدیث غدیر کے بارے میں دیگر نوٹ
خطبہ غدیر
خطبہ کے اسناد اور مصادر
خطبہ کے اسناد کا منظم مطالعہ
خطبہ کے مصادر پر نوٹ
خطبہ کا مکمل عربی متن تحقیق کے ساتھ اور فارسی ترجمہ
خطبہ کی بلاغی ساخت
خطبہ کا بنیادی پیغام اور اس کا جوہر:
حدیث غدیر اور امامت کا عقیدہ
خطبہ پر شروح اور تبصرے
خطبہ کے بارے میں دیگر نوٹ
خطبہ میں شامل قرآنی آیات
مقدمہ
خطبہ میں مذکور مخصوص آیات کی فہرست
تیسرا شعبہ: غدیر کے اعتقادی ابعاد
غدیر، امامت اور الٰہی ولایت کا ثبوت
غدیر اور امامت
ولی الامر (صاحب حکومت)
حکومت اور قیادت
الٰہی تقرری
الٰہی آزمائشیں
امام مہدی (عجل اللہ فرجہ الشریف)
بارہ آئمہ (علیہم السلام)
غدیر پر اعتقادی تحقیقات
غدیر پر عمومی تحقیقی جائزے
غدیر کے موافق تجزیے
غدیر کے مخالف تجزیے
غدیر بطور الٰہی حجت
غدیر بطور الٰہی حجت پر عمومی نوٹ
خدا اور معصومین کے نزدیک غدیر بطور حجت
فرشتوں، صحابہ، خواتین، علماء اور یہاں تک کہ غدیر کو ماننے والے مخالفین پر غدیر بطور حجت
مفروضہ: اگر غدیر مکمل طور پر نافذ ہو جاتا تو کیا ہوتا؟
قرآن اور غدیر
قرآن کے تفسیری اور شماریاتی پہلو غدیر کے تعلق سے
قرآن کی نزولی مراحل اور غدیر سے اس کا ربط
قرآن میں غدیر کا تذکرہ
غدیر پر قرآنی تجزیاتی نقطہ نظر
قرآن میں غدیر کے موضوعاتی ابواب
قرآن اور غدیر پر مختلف مباحث
غدیر کے بارے میں نازل ہونے والی آیات
چوتھا شعبہ: غدیر کے ثقافتی ابعاد
غدیر کی ببلیوگرافی
غدیر کی ببلیوگرافی پر عمومی نوٹ
منتخب اہم کتب
مکمل فہرستیں
غدیر کا ادبی ورثہ
غدیر کے ادبی ورثے پر عمومی نوٹ
غدیر پر مختلف زبانوں میں شاعری:
عربی
فارسی
دیگر زبانیں
غدیر کا لغت نامہ
غدیر کی تبلیغ اور اشاعت
معصومین (علیہم السلام) کی روایات میں غدیر کی تبلیغ پر عمومی جائزہ
اللہ تعالیٰ اور ہر معصوم کی انفرادی کوششیں غدیر کی تبلیغ کے لیے
غدیر کے پھیلاؤ کے مختلف طریقے
غدیر کی تبلیغ کے اصول اور اس کی تائیدات
پانچواں شعبہ: غدیر کے عملی پہلو
غدیر سے متعلق عبادات اور اعمال
غدیر کی زیارت
غدیر کے مخصوص دعائیں
غدیر کی انفرادی اور اجتماعی نمازیں
انفرادی غدیر نمازیں
اجتماعی غدیر نمازیں
غدیر کے متعلق دیگر عملی عبادات
مسجد غدیر
غدیر کی خوشیاں اور تقریبات
غدیر کا تقویم (کیلنڈر)
دائرۃالمعارف کی تدوینی روش
دائرۃ المعارف الغدیر کی ادبی اور فنی تدوین چودہ بنیادی اصولوں پر مبنی ہے:
اصل عناوین کے علاوہ تین قسم کے فونٹس استعمال ہوئے ہیں:
مرکزی عناوین کے لیے موٹا فونٹ
ذیلی عناوین کے لیے الگ موٹا فونٹ
متن کے لیے سادہ فونٹ
پورے متن کو ایک ہی فونٹ میں رکھا گیا ہے تاکہ بصری حسن اور ہم آہنگی برقرار رہے۔
ہر باب یا ذیلی موضوع میں مضمون کو مکمل اور جامع طور پر پیش کیا گیا ہے۔ تاہم قاری کو مزید تفصیل کے لیے دوسرے مقالات کی طرف بھی رہنمائی کی گئی ہے۔
دائرۃ المعارف کے پانچویں جلد میں (پہلے شعبے میں "غدیر کی جغرافیہ" کے تحت) غدیر کے جغرافیائی مقامات کے نقشے اور تصویریں شامل کی گئی ہیں۔
ذاتی ہدیہ اور اخلاص
غدیر کی چودہ صدیوں کی تاریخ کے بعد، مصنف اللہ تعالیٰ کا شکریہ ادا کرتے ہیں کہ انہیں غدیر کی خدمت کی سعادت نصیب ہوئی۔ وہ یہ سعادت اپنے مرحوم والد حاج اسماعیل انصاری کی دعاؤں اور کوششوں کا نتیجہ سمجھتے ہیں، جو سیدہ فاطمہ زہرا (سلام اللہ علیہا) کے خادم اور تشویق کا نہ ختم ہونے والا سرچشمہ تھے۔
مصنف اپنے محترم بھائی حاج شیخ محمد باقر انصاری کا بھی خاص شکریہ ادا کرتے ہیں، جن کی بدولت انہیں علمی اور ادبی زندگی ملی۔
غدیر کی پندرہویں صدی میں مصنف یہ دائرۃ المعارف آنے والی نسلوں کے نام ہدیہ کرتے ہیں، جو غدیر کے نور اور عظمت کے دور میں پیدا ہوں گی۔ وہ دعا کرتے ہیں کہ غدیر کی مٹھاس ہمیشہ ان کی زندگیوں کو لبریز رکھے، اور وہ پچھلی نسلوں کی علمی محنت کی قدر کریں اور اس دائرۃ المعارف کے مختلف زبانوں میں ترجمے میں حصہ لیں۔
آخر میں مصنف یہ علمی کام سیدہ فاطمہ زہرا (سلام اللہ علیہا) کو جو غدیر کی پہلی مدافع اور اس کی راہ میں پہلی شہید ہیں، اور ان کے مظلوم شہید فرزند محسن (علیہ السلام) کے نام معنون کرتے ہیں۔ مصنف اپنے دل و جان سے سید الغدیر امام علی (علیہ السلام) کی بیعت کی تجدید کرتے ہیں اور غدیر سے وابستہ سب معصومین (علیہم السلام) کے سامنے سر تسلیم خم کرتے ہیں۔
مصنف دل کی گہرائیوں سے دعا کرتے ہیں کہ وہ دن جلد آئے جب وہ غدیر کے آخری وارث امام مہدی (عجل اللہ فرجہ الشریف) سے ملاقات
کریں، ان کے دست مبارک کو چومیں، ان کے قدموں میں سجدہ کریں اور ان کے دست مبارک کی لمس اپنے سر پر محسوس کریں۔
قم مقدسہ ، محمد انصاری زنجانی خوئینی
عید غدیر1446 ہجری قمری / 1404 ہجری شمسی / 2025 میلادی
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
ادامه فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير، ادامه بخش اول: حديث غدير:
قسمت سوم: دلالت حديث غدير··· ج 7 و 8
اول: بحثى سلسله وار در دلالت حديث غدير··· 9 - 503
از جمله موضوعات غدير كه به طور مفصل و جامع مورد تحقيق و تأليف قرار گرفته و تحقيقات ارزشمندى ارائه شده، تحقيق در مورد دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام، به خصوص معناى كلمه «مولى» است.
علماى بزرگ بحثهاى كافى و وافى در اين دو زمينه نمودهاند، كه به طور كامل و مفصل به آنها خواهيم پرداخت. البته شكى نيست كه مهمترين بحث در حديث غدير معناى واژه «مولى» است.
بحث درباره معناى كلمه مولى از آنجا شروع شده كه اكثر راويانِ مخالفِ شيعه، فقط همين يك فقره از حديث را نقل كردهاند، و متكلمين آنها براى دفاع از خود همه قرائن و مطالب تاريخ را رها كردهاند و از همه خطبه كلمه «مولى» را انتخاب كردهاند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداختهاند !
طبيعى است كه در مقابل آنان علماى شيعه هم بر سر همين موضوع بحث نموده و به آنان جواب لازم را دادهاند و به طور ناخواسته همه جوانب سخن بر سر همين يك كلمه مرتكز شده است.
به عنوان مثال در كتاب «عوالم العلوم» بحث مفصلى درباره معناى مولى آورده، و در بخشى ديگر تعدادى از كتب تفسير عامه را ذكر كرده كه كلمه «مولى» را به معناى «اولى» دانستهاند.(1)
پيش از آن هم فهرستى از راويان حديث و بزرگان از شعرا و اهل لغت كه معنى «أولى» را معناى اصلى كلمه مولى دانستهاند آورده است(2)، كه ذيلاً نام آنان ذكر مىشود:
محمد بن سائب كلبى (م 146 ق) ، سعيد بن اوس انصارى لغوى (م 215 ق) .
معمر بن مثنى نحوى (م 209 ق) ، ابوالحسن اخفش نحوى (م 215 ق) ، احمد بن يحيى ثعلب (م 291 ق) ، ابوالعباس مبرّد نحوى (م 286 ق) ، ابو اسحاق زجاج لغوى نحوى (م 311 ق) ، ابوبكر بن انبارى (م 328 ق) ، سجستانى عزيزى (م 330 ق) ، ابوالحسن رمانى (م 384 ق) ، ابونصر فارابى (م 393 ق) ، ابواسحاق ثعلبى (م 427 ق) ، ابوالحسن واحدى (م 468 ق) ، ابوالحجاج شمنترى (م 476 ق) ، قاضى زوزنى (م 486 ق) ، ابوزكريا شيبانى (م 502 ق) ، حسين فرّاء بغوى (م 510 ق) ، جاراللّه زمخشرى (م 538 ق) ، ابنجوزى بغدادى (م 597 ق) ، نظامالدين قمى (م 728 ق) ، سبط بن جوزى (م 654 ق) ، قاضى بيضاوى (م 685 ق) ، ابنسمين حلبى (م 756 ق) ، تاجالدين خجندى نحوى (م 700 ق) ، عبداللّه نسفى (م 710 ق) ، ابنصباغ مالكى (م 755 ق) ، واعظ كاشفى (م 910 ق) ، ابوالسعود مفسّر (م 982 ق) ، شهابالدين خفاجى (م 1069 ق) ، ابنحجر عسقلانى، فخر رازى، ابنكثير دمشقى، ابنادريس شافعى، جلالالدين سيوطى، بدرالدين عينى.
و اما در اين جلد، ابتدا تحقيقى مفصل و جامع در مورد دلالت حديث غدير از كتاب «عبقات الانوار» مرحوم مير حامد حسين، بخش حديث غدير آورده مىشود. در كتاب عبقات، در قالب پاسخ به شبهات دهلوى و فخر رازى و ديگران، بحث در
مورد دلالت حديث غدير و لفظ مولى و استفاده امامت و ولايت و اولوالامر و ... را از تمام جهات تمام كرده است. و لذا مطالب اين جلد سلسله وار و به هم متصل بوده، و روند بحث استدلالى و علمى در آن حفظ شده است.(1)
و در چندين مورد معدود: بر ساحل غدير: ص 143 - 192. غديرشناسى (بيستونى) : ص 76 - 77. مدرسه سبز غدير (حيدرىفر) : ص 52 - 63 . آخرين سفر رسول خدا صلىاللهعليهوآله (ياورى) : ص 144 - 146. پاسخ به دو شبهه پيرامون غدير (طبسى - امينىپور) : كلّ كتاب. راه سبز آسمان (بلتستانى - موسوى) : ص 45 - 58 . اسرار غدير: ص 104، 113. چهارده قرن با غدير: ص 127، 153 - 157.
در ادامه و در جلد بعد شبهات پراكندهاى كه در مورد حديث غدير و كلمه مولى مطرح شده بيان مىشود. و سپس به نكاتى در مورد «أولى» ، «ولىّ» ، «مولى» و «ولايت» اشاره مىشود.
1) . تمام مطالب اين بخش از اين چند كتاب است: عبقات الانوار مير حامدحسين : مجلدات حديث غدير: ج 8 - 10. نفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار (سيد على ميلانى) : ج 8 و 9. خلاصه عبقات الانوار، حديث غدير (مرتضى نادرى) : ص 721 - 1304. چكيده عبقات الانوار، حديث غدير (محمدرضا شريفى) : ص 301 - 738.
شبهه دهلوى در دلالت حديث غدير(1)
در ابتدا لازم است كلام دهلوى در ردّ دلالت حديث غدير به طور كامل آورده شود و پاسخ اجمالى به آن داده شود، و سپس به طور مفصل، تك تك شبهات او پاسخ داده خواهد شد. اينك شبهه و ردّ تك تك مناقشات دهلوى و اشكالهاى او در پاسخ به دلالت اين حديث شريف را آغاز مىكنيم:
دهلوى گفته است: همه احاديثى كه شيعيان براى اثبات مدّعايشان به آنها استدلال مىكنند دوازده حديث است. نخستينِ اين احاديث، حديث غدير است، كه آن را با هياهوى بسيار در كتابهايشان آوردهاند و نصّ قطعى بر مدّعايشان مىدانند. خلاصه اين حديث چنين است:
بُرَيدَة بن حُصَيب اَسلمى(2)روايت مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بازگشت از حجّهالوَداع، آنگاه كه به غدير خم - جايى ميان مكه و مدينه - رسيد، مسلمانانى را كه همراهش بودند، گرد آورد و به ايشان فرمود: يا مَعشَرَ المُسلِمينَ، أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم:
1) . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 22 - 30، 303 - 304.
2) . بُرَيدَة بن حُصَيب اَسلمى: شيخ طوسى او را در شمار اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلامآورده است. معجم رجال الحديث: ج 4 ص 202) . وى در سال 62 يا 63 هجرى در گذشته است. سير اعلام النبلاء، ج 2 ص 469، 470 مترجم .
اى گروه مسلمانان، آيا من از شما به خودتان سزاوارتر نيستم ؟ مسلمانان در پاسخ گفتند: چرا هستى. حضرت فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ وَالِ مَن وَالاهُ وَ عَادِ مَن عَاداهُ: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن.
شيعيان مىگويند: «مَولى» به معناى «اَولى بالتصرّف» است، و اَولى به تصرّف بودن عين امامت است.
نخستين غلط در اين استدلال اين است كه عربىدانان، همگى آمدن «مَولى» به معناى «اَولى» را انكار مىكنند. آنان مىگويند: صيغه «مَفْعَل» در هيچ مادّهاى از مواد به معناى «أفْعَل» نيامده است، چه رسد به اين مادّه. البته ابوزيد لغوى(1)كاربرد مَولى را در معناى «اَولى» قبول كرده است. دليل وى سخن ابوعُبَيده(2)در تفسير «هِىَ مَولاكُم»(3)است كه در اين آيه «مَولاكُم» را «اَولى بِكُم» معنى كرده است. ولى جمهور عربىدانان اين سخن و اين تمسّك را خطا دانسته و گفتهاند: اگر اين سخن درست باشد، رواست كه به جاى: فُلانٌ اَولى مِنكَ، گفته شود: فُلانٌ مَولى مِنكَ. و اين گفتارى است كه همگان در ناروايى و ناپسندى آن همداستان اند.
همچنين تفسير ابوعبيده به حاصل معناى آيه اشاره دارد؛ يعنى آتش جايگاه و بازگشتگاه و جايى است كه سزاى شما همان است، نه اينكه واژه مَولى به معناى «اَولى» باشد.
1) . ابوزيد سعيد بن اَوس بن ثابت انصارى ت 119 - م 215 ق از پيشوايان ادب و لغت و در شمار لغويان ثقه است. ابنانبارى گويد: هر گاه سيبويه مىگفت: از ثقه شنيدهام، مرادش ابوزيد بود. الاعلام: ج 3 ص 92. شرح حال مبسوط وى در ادامه همين كتاب خواهد آمد (مترجم) .
2) . ابوعُبَيده نحوى، مَعمَر بن مثنّى بصرى ت 110 - م 209 ق از پيشوايان ادب و لغت بوده است. الاعلام: ج 7 ص 272 (مترجم) .
3) . حديد / 15.
ديگر آنكه اگر پذيرفته شود كه مَولى به معناى «اَولى» است، به چه دليل لغوى صلهاش (آنچه در پى آن مىآيد) «بالتصرّف» است ؟ چرا كه محتمل است مراد «اَولى بالمحبّة» و «اَولى بالتعظيم» باشد، و چه ضرورتى دارد كه در همه جا لفظ «اَولى» بر اولويّت به تصرّف حمل شود ؟ خدا مىفرمايد: «إنَّ اَولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَبىُّ وَ الَذينَ آمَنُوا»(1): «بىگمان نزديكترين مردم به ابراهيم كسانىاند كه از او پيروى كردند و آنان اين پيامبر و مؤمناناند» . روشن است كه پيروان ابراهيم اَولى به تصرّف در وى نبودهاند.
اشكال ديگر آنكه قرينهاى كه پس از عبارت «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آمده، به روشنى نشان مىدهد كه مراد از ولايت در واژه «مَولى» يا «أوْلى» (هر كدام كه باشد) دوستى است. آن قرينه جمله «اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» است. اگر مَولى به معناى متصرّف در امر مىبود يا آنكه مراد از اَولى «اولى به تصرّف» بود، قطعا مناسب بود كه گفته شود: بار خدايا، دوست بدار كسى را كه در تصرّف او باشد، و دشمن بدار كسى را كه در تصرّف او نباشد. بنا بر اين، بيان دوستى و دشمنى او دليل آشكارى است بر اينكه مقصود واجب گرداندن دوستى و تحذير از دشمنى او است، نه تصرّف و عدم تصرّف.
همچنين، روشن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كوچكترين واجبات، بلكه سنن و حتى آداب ايستادن و نشستن و خوردن و آشاميدن را به گونهاى رسانده كه همگان؛ چه حاضر و چه غايب، پس از آشنايى با زبان عرب، بىهيچ زحمتى معانى و مقصود او را از واژگان متوجه مىشوند.
1) . آلعمران / 68 .
در حقيقت، كمال بلاغت در همين و مقتضاى منصب ارشاد و راهنمايى نيز همين است. بنا بر اين، در چنين امر خطيرى بسنده كردن به چنين سخنى - كه قواعد زبان عربى هم آن را بر نمىتابد - كوتاهى در بيان و بلاغت، و حتى سهلانگارى در امر تبليغ و هدايت را در پى دارد. پناه بر خدا از اين سخن !
پس معلوم شد كه هدف آن حضرت رساندن همين معنى بوده، كه بىتكلّف از اين سخن دانسته مىشود؛ يعنى محبت على عليهالسلام همچون محبت نبى صلىاللهعليهوآله واجب، و دشمنى با وى بسان دشمنى با پيامبر صلىاللهعليهوآله حرام است. مذهب اهلسنت و جماعت نيز همين است، و همين معنى با فهم اهل بيت عليهمالسلام سازگار است.
ابونُعَيم آورده است كه از حسن مثنّى - فرزند امام حسن عليهالسلام و نوه پيامبر صلىاللهعليهوآله -
پرسيدند: آيا حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » نصّ بر خلافت على عليهالسلام است ؟ وى پاسخ داد: اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين سخن خلافت را اراده مىكرد، بىترديد مقصود خود را براى آنان آشكارا مىفرمود، چرا كه وى فصيحترين مردم بود. اگر چنين چيزى مىخواست، اينگونه مىفرمود: يا أيُّهَا الناسُ، هذا والى أمركُم وَ القائِمُ عَلَيكُم بَعدى. فَاسمَعُوا لَهُ وَ أطيعُوا: اى مردم، اين كاردار امر شماست و پس از من عهدهدار امور شماست. پس سخنش را بشنويد و فرمانش را گردن نهيد.
سوگند به خدا، اگر خداوند بزرگ و بلند مرتبه و فرستادهاش صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را براى اين كار و عهدهدارىِ امور مسلمانان پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله برگزيده بودند، بىگمان وى خطاكارترين و بزهكارترين مردم بود، چرا كه او فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را در به اقدام به اين امر و بريدن عذر مردم رها كرد.
به او گفتند: آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله نفرموده است: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ: هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست ؟ فرمود: آگاه باش ! به خدا سوگند اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله از اين سخن خلافت و فرمانروايى را اراده مىكرد، همانگونه كه در نماز و روزه بهروشنى پيامش را رساند، آشكارا مىگفت: يا أيُّهَا الناسُ، إنَّ عَليّا والى
أمرِكُم مِن بَعدى وَ القائِمُ فِى الناسِ: اى مردم، بىگمان پس از من على كاردار امر شما و عهدهدار امور مردم است.
همچنين در حديث دلالت صريحى است به جمع شدن دو ولايت در يك زمان، زيرا حديث به واژه «بَعدى» مقيّد نشده و سياق سخن نشان دهنده برابرىِ اين دو ولايت در جميع جهات و در همه زمانهاست.
همچنين روشن و هويداست كه امير عليهالسلام نمىتوانست در وقت حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله، در هر آنچه حضرتش شايستگى تصرّف در آن را داشت شريك ايشان شود. اين استوارترين دليل است كه مراد از سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله وجوب محبت است، چرا كه مانعى در وجوب دو محبت در يك زمان نيست. بلكه هر يك از اين دو محبت، ديگرى را در پى دارد.
اما در اجتماع دو حق تصرّف موانع فراوانى هست. اگر سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را مقيّد به قيدى كنيم كه به امامت على عليهالسلام در آينده دلالت كند نه در زمان حال (و زمان صدور حديث) . پس آفرين به اين سازگارى ! زيرا اهلسنت به حق تصرّف او در زمان امامتش قائلاند.
وجه تخصيص مرتضى عليهالسلام به اين حديث(1)آن است كه نبىّ اكرم صلىاللهعليهوآله از طريق وحى مىدانست كه در زمان امامت حضرت مرتضى عليهالسلام شورش و گردنكشى و تبهكارى پيش خواهد آمد، و شمارى از مردم امامت او را بر نخواهند تابيد.
1) . بنا بر سخن پيشين دهلوى، هر خليفهاى در زمان خلافت يا امامت خود حق دارد در امور تصرّف كند. از اين رو براى تمام كسانى كه جامه خلافت را پوشيدند، ولايت به معناى تصرّف در امور معنى پيدا مىكند. در اين صورت، اين پرسش پيش مىآيد كه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله در حق خلفاى ديگر چنين سخنى نفرمود. دهلوى در اينجا به پاسخ اين اشكال پرداخته است مترجم .
طُرفه آنكه برخى از دانشمندان شيعه براى آنكه اثبات كنند مراد از مَولى «اَولى بالتصرّف» است، عبارت صدر حديث - يعنى: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ - را دستاويز كردهاند. ولى اشكال به جاى خود باقى است، زيرا باز هم ايشان واژه «اَولى» را به «اَولى بالتصرّف» حمل كردهاند (هر گاه كه «اَولى» مىشنوند، مىپندارند كه مراد «اَولى بالتصرّف» است) .
چه دليلى وجود دارد كه در اين مورد «اَولى» به «أولى بالتصرّف» حمل شود ؟ بلكه در اينجا نيز مراد آن است: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم فِى المَحَبَّةِ: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان به دوست داشتن سزاوارتر نيستم ؟ بلكه «اَولى» در اينجا از ولايت به معناى محبت مشتقّ شده است.
پس معناى سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله اين است: أ لَستُ أحَبَّ بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان دوست داشتنىتر نيستم ؟ تا ميان اجزاى سخن و جملههاى آن هماهنگى و تناسب برقرار شود.
بنا بر اين، حاصل معناى اين خطبه چنين مىشود: اى مسلمانان، بر شما واجب است كه مرا از جان خود بيشتر دوست بداريد، و هر كس مرا دوست دارد على عليهالسلام را دوست دارد. خدايا، هر كس او را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس دشمنش بدارد دشمن بدار. انسان خردمند بايد در اين سخن نيك بنگرد و چينش زيباى آن را در يابد.
همچنين، اين واژه در قرآن در جايى آمده است كه هرگز نمىتواند معنايش «أولى بالتصرّف» باشد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم وَ أُولُوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّهِ ... »(1): «پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر و نزديكتر است و همسرانش مادران ايشاناند و در كتاب خدا خويشاوندان برخى نسبت به برخى ديگر سزاوارترند ... » .
1) . احزاب / 6 .
سياق اين كلام براى نفى نسبت پسرخوانده از پدرخوانده و بيان آن است كه نبايد زيد بن حارثه را زيد بن محمد خواند، چرا كه نسبت پيامبر صلىاللهعليهوآله به همه مسلمانان نسبت پدر مهربان و دلسوز به فرزندانش و بلكه بالاتر از اين است. همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز مادران اهل اسلاماند، و خويشاوندان از غير خويشاوندان در انتساب سزاوارتر و نزديكترند، هر چند كه دلسوزى و بزرگداشت آنان بيشتر باشد.
بنا بر اين، ملاكِ نسبت بر همان خويشاوندى و فاميلى است كه ميان پسرخوانده و پدر خوانده وجود ندارد، نه بر دلسوزى و بزرگداشت، و اين حكم كتاب خداست. اما معناى «أولى بالتصرّف» در اينجا ربطى به مقصود ندارد. امر در حديث غدير نيز چنين است و مراد از «أولى» در آيه با مراد از «أولى» در حديث يكى است.
اگر بپذيريم كه مراد از اَولى در صدر حديث «أولى بالتصرّف» باشد، بىگمان هيچ دليلى وجود ندارد كه مَولى را نيز بر «أولى بالتصرّف» حمل كنيم، چرا كه حديث تنها به آن سبب با اين عبارت آغاز شده تا هشدارى براى شنوندگان باشد، تا اين سخن را به جان بنيوشند و نيك در آن دقت كنند و وجوب اطاعت از اين امر ارشادى را دريابند. همانگونه كه پدر در مقام پند و اندرز به پسرش مىگويد: آيا من پدر تو نيستم ؟ و چون پسر به سخن پدر اقرار كند، پدر هر آنچه خواهد به او فرمان دهد تا پسر دستور پدر را به حكم پدرى و پسرى بپذيرد و گردن نهد.
پس سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين مقام (أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ ... ) نظير آن است كه آن حضرت بگويد: آيا من فرستاده خدا به سوى شما نيستم ؟ آيا من پيامبرتان نيستم ؟
بنا بر اين، يك واژه از حديث را گرفتن و آن را به تنهايى با آنچه در آغاز حديث آمده مرتبط ساختن از كمال بىخردى است، بلكه بايد به ارتباط تمام سخن با اين عبارت توجه كرد.
شگفتتر از اين آنكه گروهى از محققان شيعه بر عدم اراده محبت در حديث،
دليل آوردهاند كه وجوب دوستى امير عليهالسلام امرى است كه پيشتر آيه «وَ المُؤْمِنُونَ وَ المُؤمِناتُ بَعضُهُم أولِياءُ بَعضٍ»(1): «مردان و زنان مؤمن اولياى يكديگر اند به آن دلالت كرده و اثباتش كرده بود» .
لذا اگر حديث غدير نيز همين معنى را برساند، لغو خواهد بود. ولى نفهميدهاند كه دلالت به دوستى شخصى ضمن فرمانى عامّ سخنى است، و واجب گرداندن دوستى او با دليلى خاصّ سخنى ديگر.
از همين رو است كه اگر انسانى به همه پيامبران و فرستادگان ايمان آورد، ولى جمله «محمد رسول اللّه» را بر زبان نياورد مسلمان به شمار نمىآيد.
پس مراد از حديث ايجاب دوستى على عليهالسلام به طور خاص است، هر چند كه پيشتر آيهاى بر وجوب دوستى او به وصف عام و همراه با ديگر مؤمنان آمده باشد.
همچنين چه قبحى در اين است كه مضمون آيه و حديث يكى باشد ؟ زيرا كار پيامبر صلىاللهعليهوآله پافشارى بر مضامين آيات و يادآورى آنهاست. به ويژه آنگاه كه از سوى مكلّفان در عمل به واجبى از واجبات قرآن سستى ببيند.
خدا مىفرمايد: «وَ ذَكِّر فَإنَّ الذِكرى تَنفَعُ المُؤمِنينَ»(2): «و يادآورى كن كه يادآورى مؤمنان را سود بخشد» . هيچ معنايى نيست كه آيهاى از قرآن بر آن دلالت كند، مگر آنكه آيات ديگر و احاديث نبى صلىاللهعليهوآله آن را تأكيد كرده، تا نعمت و حجّت تمام شده باشد.
بىگمان، هر كس در قرآن و احاديث بنگرد چنين سخنان پوچى نخواهد گفت. چرا كه بنا بر اين، سخن، تأكيدات و تقريرات پيامبر صلىاللهعليهوآله در باب روزه و نماز و زكات و تلاوت قرآن همه لغو خواهد شد، و نزد خود شيعه تنصيص مكرر به امامت امير عليهالسلام و پافشارى بر آن لغو و باطل خواهد گشت. پناه بر خدا از اين سخن.
فرجامين سخن آنكه، آنگونه كه تاريخنگاران و سيرهنويسان گفتهاند، سبب ايراد اين خطبه بهروشنى نشان مىدهد كه هدف پيامبر صلىاللهعليهوآله دوستى امير عليهالسلام بوده است. چرا كه گروهى از اصحاب مانند: بُرَيده اَسلمى و خالد بن وليد و ديگر نامداران - كه در يمن با امير عليهالسلام بودند - پس از بازگشت از نزد او و در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله، با شكايتهاى بىجا از وى شكوهگرى كردند.
وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله پراكنده شدن اين سخنان را در ميان مردم ديد و دانست كه اگر برخى از اينان را از اين سخنان باز دارد كار وى را بر شدّت علاقه او به امير عليهالسلام حمل خواهند كرد و از كار خود باز نخواهند ايستاد، براى همگان خطبهاى خواند و سخنش را با آيتى از آيات قرآن آغاز كرد و فرمود: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ مقصود آن حضرت اين بود كه هر چه من مىگويم برخاسته از دلسوزى و مهربانى به شماست و هدفم پشتيبانى از كسى يا ناشى از شدت علاقه به او نيست.
محمد بن اسحاق و ديگر سيرهنويسان به تفصيل اين داستان را نقل كردهاند.(1)
نخستين اشكال در سخن دهلوى اين است كه احاديث شريف نبوى را - كه به جانشينى و ولايت مطلق اميرمؤمنان عليهالسلام دلالت مىكنند - در دوازده حديث منحصر كرده است. اين خود انكار حقيقتى آشكار است.
ما نمىدانيم كه آيا اين حصرى عقلى است يا استقرايى ؟ اما عقل، كه در مانند اين قضايا و مباحث راهى به حكم و داورى ندارد. و اما اگر اين حصر استقرايى است، واقعيت خلاف كلام دهلوى است، چرا كه نصوص وارد شده در اين موضوع چندين برابر عددى است كه دهلوى گفته است. اين حقيقت بر فرد آگاه و منصف روشن است.
1) . تحفه اثناعشريه: ص 208.
اما احاديثى كه نشاندهنده برترى و افضليت سرورمان اميرالمؤمنين عليهالسلام از ديگر صحابه است، فوق حدّ حصر و شمارش است. ما از دانشمندان شيعه و از مخالفانى كه از دروغ و خيانت پرهيز مىكنند، كسى را نيافتهايم كه به استقصاى اينگونه احاديث اقدام كند و بپردازد.
مرورى اجمالى به كتابهاى آنان - كه در همه جا موجود است - به وضوح اين واقعيت را آشكار مىسازد. دانشمندان شيعه در بحث پيرامون اين موضوع و اثبات برترى اميرالمؤمنين عليهالسلام به احاديث چندى بسنده كردهاند، كه آن احاديث اندكى از بسيار و دانهاى از خروار است.
با نگرش به اين حقيقتِ راستين است كه مىبينيم نصراللّه كابلى، با وجود تعصّب شديدش، به صراحت ادعا نكرده كه احاديث مورد استدلال در باب امامت در عدد خاصى منحصر است.
هر چند كه سخن او در اين باره به تصريح مىماند؛ آنجا كه در كتاب «الصواقع»(1)مىنويسد:
مطلب چهارم: در ابطال استدلال رافضه به اينكه امامِ پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام است، به احاديث اهلسنت كه شمارش دوازده حديث است. نخست: حديثى است كه بُرَيدة بن حُصَيب و ديگران روايت كردهاند ... .
ولى دهلوى از شدت امانتدارىاش ! اين احاديث را به تصريح در عددى كه ياد كرده منحصر كرده است. آرى، روش او در ديگر قضاياى روشن و مسائل آشكار چنين است.
افزون بر اين، در اين باره احاديثى هست كه شيعيان در اثبات مطلوبشان به آنها متمسّك مىشوند، و از حيث سند قوىتر، و در دلالت رساتر و روشنتر از احاديث دوازدهگانهاى است كه دهلوى به پيروى از كابلى ياد كرده است. پس علاوه بر اينكه
1) . در مورد كتاب «الصواقع» رجوع شود به: الذريعة: ج 3 ص 177 مترجم .
ادعاى حصر اين احاديث در عدد ياد شده باطل است، ناديده گرفتن احاديث اقوى از حيث سند و دلالت - كه به امامت و خلافت عظمى دلالت مىكنند - جاى سؤال دارد.
اين آغاز ردّ گفتار دهلوى و ديگران، و بيان نادرستى سخنان آنان پيرامون حديث غدير است. و اما تفصيل مطلب و رسيدگى به جزئيات شبهات آنان در ادامه خواهد آمد.
سخنان بىاساس و شبهات دهلوى را اينگونه نيز مىتوان پاسخ داد:
دهلوى مىنويسد: حديث غدير كه به طمطراق بسيار در كتابهايشان مىآورند و آن را نصّ قطعى بر اين ادعا مىانگارند.
ما بزرگوارانه از اين سخن مىگذريم و تنها به اين كلام بسنده مىكنيم كه اماميه پس از اثبات تواتر و قطعيّت صدور حديث غدير، در وجه دلالت اين حديث شريف به سخنان پيشوايان عربيّت و تصريحات اركان زبان و ادب اعتماد مىكنند، و براى دلالت حديث به مدّعايشان، ادله استوار و آثار قطعى را شاهد مىآوردند. چنانچه همه اينها به تفصيل در آينده روشن خواهد گشت. به گونهاى كه زبان منكران بريده و شبهات شكّاكان ريشهكن گردد.
آيا تنها راوى حديث غدير بُرَيدَة بن حُصَيب اسلمى است ؟
دهلوى حديث غدير را تنها به بريدة بن حصيب اسلمى نسبت مىدهد و درباره آن مىنويسد: حاصلش آن است كه بريدة بن حصيب اسلمى روايت مىكند ... .
از آنچه پيشتر گذشت، دانسته شد كه بريدة بن حصيب اسلمى در روايت حديث غدير منفرد نيست، بلكه شمار بسيار و عده فراوانى از صحابه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله - كه تعدادشان از صد تن بيشتر است - آن را روايت كردهاند.
بنا بر اين، نسبت دادن نقل اين حديث تنها به بريده - چنانكه ظاهر عبارت دهلوى نشان مىدهد - بسيار غريب است !
همچنين، پيشتر دانسته شد كه اين حديث شريف با الفاظ ديگرى نيز نقل شده كه در بردارنده فوائد و مطالب مهمى است، كه در دلالت حديث و ثبوت مقصود نقش به سزايى دارند. از اين رو، اكتفا به الفاظ منقول از بريده نيز شگفت است !
دهلوى مىنويسد: اماميه مىگويند: «مَولى» به معناى «أولى بالتصرّف» است و اولى بالتصرّف بودن عين امامت است.
بىگمان محققان اماميه در وجه دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام بحثهاى طولانى و استدلالهاى مفصلى دارند. اى كاش دهلوى چگونگى استدلال به حديث غدير را از يكى از دانشمندان امامى نقل مىكرد، و سپس به گمان خود آن را پاسخ مىگفت و تنها به اين جمله كوتاه اكتفا نمىكرد !
دهلوى در ادامه مىنويسد: نخستين غلط در اين استدلال آن است كه همه اهل عربيّت آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كردهاند.
نخستين اشكال در اين سخن آن است كه دهلوى ادعا مىكند كه همه اهل عربيّت آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كردهاند ! ! اما اين دروغى بيش نيست؛ زيرا نه تنها همه اهل عربيّت اين مطلب را انكار نكردهاند، بلكه انكار يك تن از ايشان نيز ثابت نيست، تا چه رسد به انكار جميع آنان ! اما توضيح و تفصيل اين حقيقت:
آمدن «مَولى» به معناى «أولى»(1)
بىگمان، استعمال «مَولى» به معناى «أولى» در كتاب و سنّت و اشعار عرب شايع است، و بسيارى از پيشوايان لغت و ادب و تفسير به آن تصريح كردهاند. ما نام گروهى از آنان را مىآوريم، و سپس عين سخن ايشان را نقل مىكنيم تا حجّت تمام و زبان دشمنان ستيزهجو بسته شود:
1) . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 305 - 372.
در اينجا نام شمارى از بزرگان اهلسنت، به خصوص اهل ادبيات كه به معناى «أولى» براى «مولى» تصريح كردهاند را مىآوريم(1)
فَغَدَت كِلاَ الفَرجَينِ تَحسَبُ أنَّهُ *** مَولَى الَمخافَةِ خَلفُها وَ أمامُها
هر دو جانب گاو ماده؛ پشت سر و پيش رويش چنان گشت كه او آنها را به موضع ترسيدن سزاوارتر مىپنداشت.
:محمد بن سائب كَلبى
يحيى بن زياد فرّاء
سعيد بن اَوس بن ثابت انصارى لغوى، ابوزيد
مَعمَر بن مثنّى بصرى، ابوعبيده
5 . سعيد بن مَسعَده اخفش مُجاشِعى، ابوالحسن
6 . احمد بن يحيى بن سيّار، ابوعباس، ثعلب
8 . ابراهيم بن محمد زَجّاج، ابواسحاق
محمد بن قاسم، ابوبكر، ابنانبارى
محمد بن عزيز سِجِستانى عزيزى
على بن عيسى بن على بن عبداللّه رُمّانى، ابوالحسن
اسماعيل بن حمّاد فارابى جوهرى، ابونصر
احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابور، ابواسحاق
على بن احمد واحدى، ابوالحسن
1) . در اين بخش در بسيارى از موارد به آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ» استشهاد شده، كه براى رعايت اختصار يكبار آدرس آيه را در اينجا مىآوريم: حديد / 15. همچنين در در بسيارى از موارد به شعر «لبيد» استشهاد شده، و واژه «مولى» كه در آن آمده و به معناى سزاوارتر است. به جهت اختصار يكبار در اينجا مىآوريم:
يوسف بن سليمان بن عيسى شَنتَمَرى، ابوالحجّاج
حسين بن احمد زوزنى، قاضى ابوعبداللّه
يحيى بن على بن محمد شيبانى تبريزى، ابوزكريا
حسين بن مسعود فرّاء بَغَوى
محمود بن عمر زَمخشرى، جاراللّه
عبدالرحمن بن على، ابوالفرج، ابنجوزى
احمد بن حسن بن احمد زاهد درواجكى
حسن بن محمد قمى نيشابورى، نظامالدين
محمد بن طلحه قرشى نصيبى، ابوسالم
يوسف بن قِزُغلى، سبط ابنجوزى، شمسالدين، ابوالمظفّر
عبداللّه بن عمر بَيضاوى، قاضى ناصرالدين
احمد بن يوسف بن عبدالدائم حلبى، ابنسمين
محمد بن ابوبكر بن عبدالقادر رازى
احمد خُجَندى، جلالالدين
عبداللّه بن احمد نَسَفى
عمر بن عبدالرحمن قزوينى
على بن محمد مالكى، شيخ نورالدين، ابنصبّاغ
محمد بن احمد مَحَلّى، جلالالدين
حسين بن على كاشفى واعظ
ابوالسعود بن محمد عمادى
سعيد چَلَبى
احمد بن محمد بن عمر خَفاجى، شيخ شِهابالدين
شيخ سليمان جمل
ملا جاراللّه الهآبادى
محبالدين افندى
محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى، امير
عبدالرحيم بن عبدالكريم
رشيدالنبى بن حبيب نبى
سيد مؤمن بن حسن مؤمن شِبلَنجى
و اما تصريح تك تك اين افراد و نيز توثيق بزرگان در مورد ايشان:
ابوحيّان محمد بن يوسف(1)در «البحر المحيط» در تفسير آيه «قُل لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَولانا وَ عَلَى اللّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنُونَ»(2)گفته كه «هُوَ مَولانا» يعنى ناصر و حافظ ماست. ولى كلبى مىگويد: اين آيه يعنى در مرگ و زندگى نسبت به ما از خود ما سزاوارتر است. همچنين در معناى اين آيه گفته شده است: خداوندگار و سرور ماست، و از همين رو هر گونه كه بخواهد در امور ما تصرّف مىكند.
بنا بر اين، واجب است كه نسبت به آنچه از سوى او صادر مىشود خشنود بود. و خود فرموده است: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(3): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» . پس او مولاى ما و متولّى امور ماست و ما نيز او را ولىّ خود مىدانيم.(4)همچنين در ادامه خواهد آمد كه قمولى نيز تفسير «مَولى» به «أولى» را از كلبى نقل كرده است.
حافظ ابنعدى و ذهبى و ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى و ابنجَزله و قاضى ابوعبداللّه محمد بن على عامرى و ابنقُتَيبه و بَغَوى و صدّيق حسن قَنّوجى
و على بن محمد بَزدَوى و علاءالدين عبدالعزيز بن احمد بخارى(1): او را بسيار توثيق كرده و به خصوص در تفسير بسيار ستودهاند.
او از ابوصالح روايت كرده، و شعبه، ثورى، ابنعُيَينه، حمّاد بن سَلَمة، هشيم، ابوسعيد احمد بن محمد شريحى و محمد بن اسحاق و راويان ثقه از كلبى حديث نقل كرده و او را در تفسير ستوده و از وى دفاع كردهاند. ابواسحاق ابراهيم بن محمد اسفراينى نيز تفسير او را تعريف كرده است.
فخر رازى در تفسيرش در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ»(2)، به نظر كلبى و زجّاج و ابوزكريا فرّاء و ابوعُبَيده اشاره كرده كه «مَولاكُم» به معنى «أولى بِكُم» است.(3)ابنخَلِّكان و يافعى و ذهبى و ابنوردى(4): او را توثيق كرده و در ادبيات ستوده و كتبش را تعريف كردهاند.
وى نحو را از ابوالحسن كِسائى آموخته و خود از اصحاب او بوده است. همچنين در فقه و نجوم و طب و تاريخ عرب و اشعار متبحر بوده است. ابوالعباس ثعلب و سَلَمة بن عاصم او را در ادبيات ستودهاند.
خطيب بغدادى در تاريخ بغداد وى را در قرائت و علوم قرآن و فقه ستوده و گفته كه عمر بن بكير يكى از اصحاب فرّاء است.
1) . حاشيه الكاشف مخطوط . تذهيب التهذيب ذهبى: شرح حال كلبى. الكشف و البيان: ج 1 ص 74. مختصر تاريخ بغداد (مخطوط) . ناسخ و منسوخ (مخطوط) . المعارف: ص 535 ، 536 . معالم التنزيل (هامش تفسير خازن) : ج 1 ص 3. فتح البيان فى مقاصد القرآن: ج 1 ص 17. اصول الفقه (به شرح عبدالعزيز بخارى) : ج 3 ص 72. كشف الاسرار فى شرح اصول الفقه: ج 3 ص 72.
2) . حديد / 15.
3) . التفسير الكبير: ج 29 ص 227.
4) . وفيات الاعيان: ج 5 ص 225 - 230. مرآة الجنان: حوادث سال 207. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 372. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 207. تتمّة المختصر: حوادث سال 207.
دهلوى در «تحفه اثناعشريه» گفته كه همه اهل عربيّت انكار كردهاند كه «مَولى» به معنى «أولى» آمده باشد ... ، الا ابوزيد لغوى كه اين معنى را تجويز نموده، و مستمسك ابوزيد قول ابوعُبَيده است در تفسير «هِىَ مَولاكُم» است كه به معناى «أولى بِكُم» مىداند. شرح حال ابوزيد لغوى در ادامه كتاب خواهد آمد.
فخر رازى در «نِهاية العقول» و نيز در تفسيرش و ابنجوزى در «زاد المسير» و دهلوى و اسلمى در «الترجمة العبقريّة» ، همگى تصريح كردهاند كه مَعمَر بن مثنّى «مَولى» را به معنى «أولى» مىداند. ذهبى و ابناثير و سيوطى(1): او را توثيق كرده و در علم لغت و ادبيات و تاريخ و حديث و قرائت و نيز تصانيف او و به خصوص كتاب او در فنّ غريب الحديث را بسيار ستودهاند.
وى از هشام بن عُروه و ابوعمرو بن شَيبه و ابوعمر بن علا روايت كرده است، و ابوعثمان مازِنى و ابوعيناء و عدهاى ديگر از وى روايت كردهاند. جاحظ، ابنمبارك و ابوالطيب لغوى علم او را ستودهاند. همگان لغت و نحو و شعر را از او فرا گرفته و قرائت را از او روايت كردهاند. ابوحاتم از ابوزيد: سيبويه لغت را از ابوعبيده فرا گرفته است.
فخر رازى در «نِهاية العقول» مىنويسد: ابوعُبَيده در معناى آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(2)گفته است: يعنى «أولى بِكُم» . اين مطلب را ابوالحسن اخفش و زجّاج و على بن عيسى نيز آورده و به بيت لبيد استشهاد كردهاند.(3)ابن خَلِّكان و يافعى
و سيوطى(1): او از نحويان بصره و از پيشوايان عربيت بوده، و نحو را از سيبويه فرا گرفته است. مُبَرَّد نيز همين را گفته و او را داناترين مردم به كلام و چيرهدستترين در مناظره مىداند.
حسين بن احمد زوزنى در شرح معلّقات سبع شعر لبيد را آورده و مىنويسد: «فرج» موضع ترس و كنايه است از آنچه ميان دست و پاى جنبندگان است. پس آنچه ميان دو دست و نيز ميان دو پاست «فرج» مىباشد. جمع فرج «فروج» است. ثعلب گويد: بىگمان «مَولى» در اين بيت به معنى «أولى بِالشَىء» است. مانند آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(2)، يعنى آن به شما سزاوارتر است.(3)
شرح حال ابوالعباس با ستايش و بزرگداشت كامل در مصادر معتبر اهلسنت آمده(4)، كه پيشتر نيز به آن اشاره شد. به عنوان نمونه: ذهبى(5): او را توثيق كرده و در حديث و لغت و زبان عربى بسيار ستوده است. وى از قواريرى صدهزار حديث شنيد، و نفطويه، محمد بن عباس يزيدى، على اخفش، محمد بن اعرابى، احمد بن كامل، ابوعمر زاهد، محمد بن مقسم و ديگران از او روايت كردهاند. خطيب و مُبَرَّد او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند.
سيد مرتضى علمالهدى در «الشافى» مىنويسد: ابوالعباس مُبَرَّد در كتابش پيرامون صفات خداى تعالى گفته است: «ولىّ» يعنى كسى كه «أولى» و «احقّ» است، و «مولى»
1) . وفيات الاعيان: ج 2 ص 122. مرآة الجنان: حوادث سال 215. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 590 .
2) . حديد / 15.
3) . شرح معلّقات زوزنى: ص 91.
4) . وفيات الاعيان: ج 1 ص 84 - 87 . تاريخ بغداد: ج 5 ص 204. مرآة الجنان: حوادث سال 291. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 291. تتمّة المختصر فى أخبار البشر: حوادث سال 291.
5) . تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 666 .
نيز مانند آن است.(1)شرح حال مُبَرَّد با ستايش و بزرگداشت كامل در بسيارى از كتابهاى تاريخ و ادب آمده(2)، كه پيشتر نيز به آن اشاره شد. جلالالدين سيوطى(3): او را توثيق كرده و فصيح، بليغ، زبانآور، تاريخدان، علامه و صاحب نوادر و ظرافت معرفى كرده است.
چنانچه پيشتر گذشت، فخر رازى در «نهاية العقول» تصريح كرده كه ابواسحاق زجّاج «مَولى» را به معنى «أولى» دانسته است. سمعانى و نَوَوى و ابنخَلِّكان و يافعى(4): او را توثيق كرده و در علم ادبيات ستودهاند.
وى صاحب كتاب «معانى القرآن» است. خطيب در «تاريخ بغداد» او را توثيق كرده و در ادبيات ستوده است. على بن عبداللّه بن مغيره و ديگران از او روايت كردهاند.
سيد مرتضى كلام محمد بن قاسم بن محمد بن بشّار بن حسن بن بيان بن سَماعة بن فَروة بن قَطَن بن دِعامه انبارى نحوى (ابوبكر، ابنانبارى) در كتابش درباره قرآن معروف به «المشكل» را آورده كه «مَولى» در لغت هشت قسم است. چهارمين قسم را به معناى أولى بالشىء و صاحب اختيار بيان كرده است. براى اين معنى آيه «هِىَ مَولاكُم» و شعر لبيد را شاهد آورده است.(5)
1) . الشافى فى الامامة: ص 123.
2) . وفيات الاعيان: ج 4 ص 314. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 285. تاريخ بغداد: ج 3 ص 380 - 387. مرآة الجنان: حوادث سال 285. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 269. المنتظم فى تاريخ الأمم: ج 7 ص 9 - 11.
3) . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 269.
4) . الانساب: «زجّاج» . تهذيب الاسماء و اللغات: ج 2 ص 170. وفيات الاعيان: ج 1 ص 31 - 33. مرآة الجنان: حوادث سال 310.
5) . الشافى فى الامامة: ص 134.
سمعانى و ابناثير و ابنخَلِّكان و ذهبى و صفدى و ابنجَزَرى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و در به خصوص در ادبيات بسيار ستودهاند.
وى صاحب تصانيف در علم قرآن و غريب الحديث است. ابوالحسن دارقطنى، ابوعمر بن حَيّويه خزّاز، ابوالحسين بن بوّاب و طبقه ايشان از او روايت كردهاند. خطيب، ابوعلى قالى، حمزة بن محمد بن ماهر، دانى، ابوعلى تَنوخى، محمد بن جعفر تميمى و زبيدى او را توثيق كرده و در علم ادبيات بسيار ستوده و از پيشوايان مىدانند. وى شاگرد ثعلب بوده است.
محمد بن عزيز سِجِستانى در «نُزهَة القلوب» - كتابى كه در تفسير غرايب قرآن تأليف كرده - مىنويسد: «مَولانا» يعنى وَليُّنا، و مولى بر هشت وجه است: مُعتِق، مُعتَق، ولى، اَولى بالشىء، پسرعمو، داماد، پناه دهنده و هم پيمان.(2)سيوطى و سمعانى(3): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند.
دارقطنى، ابنماكولا و بعضى ديگر نام او را «عزيزى» و بعضى «عزيرى» ثبت كردهاند. وى شاگرد ابوبكر انبارى بود. ابنسحنون، ابوعبداللّه عبيداللّه بن محمد بن محمد بن حمدان معروف به ابنبَطّه عُكبَرى، ابوعمرو عثمان بن احمد بن سمعان وزّان، ابواحمد عبداللّه بن حَسنون مقرى و ديگران از او روايت كردهاند. ابننجّار او را ستوده است.
1) . الانساب: «الانبارى» . النهاية فى غريب الحديث: خطبه كتاب. وفيات الاعيان: ج 3 ص 363. تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 842 . الوافى بالوفيات: ج 4 ص 344. طبقات القرّاء: ج 2 ص 230. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 212.
2) . قاضى شوكانى كتاب تفسير او را به اِسناد خود از مؤلف نقل كرده است: اِتحاف الاكابر باِسناد الدفاتر: ص 25.
3) . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 171. الاتقان فى علوم قرآن: ج 1 ص 115. الانساب: ج 4 ص 188.
چنانچه در نام اخفش گذشت، به تصريح فخر رازى على بن عيسى رُمّانى نيز «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است. سمعانى و ابنخَلِّكان و ذهبى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و به خصوص در ادبيات و كلام و فقه و علوم قرآن ستودهاند، و اينكه نزديك به صد كتاب نوشته است.
وى از ابوبكر بن دُرَيد و ابوبكر سراج و ديگران روايت كرده، و ابوالقاسم تَنوخى و ابومحمد جوهرى از او روايت كردهاند. او شاگرد ابندريد و ابوبكر ابنسراج بوده است. ابوحيّان توحيدى علم او را ستوده است.
ابونصر جوهرى در خطبهاش كتابش «صحاح اللغة» تصريح كرده مطالبى را در آن آورده كه نزد او از لغت عربى صحيح به شمار مىرفته است. وى شعر لبيد را آورده و گفته كه مراد وى از «مَولَى المَخافَةِ» موضعى است كه ترس در آن اولى است. ابومنصور ثعالبى و ذهبى و سيوطى(2): او را به شدت توثيق كرده و از پيشوايان علم لغت مىدانند.
ياقوت حَمَوى وى را در ادب و لغت پيشوا و در كلام و اصول متبحّر معرفى كرده است. جوهرى در كتاب صحاح، تنها به نقل آنچه در معانى لغات صحيح است ملتزم شده، و از اين رو «الصحاح» در ميان كتابهاى لغت همچون صحيح بخارى در ميان كتب حديث است.
ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش، ذيل آيه «أنتَ مَولانا»(3)و در معناى «مَولانا»
1) . الانساب: «الرُمّانى» . وفيات الاعيان: ج 2 ص 461. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 384. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 180.
2) . يتيمة الدهر: ج 4 ص 406. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 398. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 446. المزهر فى اللغة: ج 1 ص 62 .
3) . بقره / 286.
مىنويسد: يار ما، حافظ ما، ولىّ ما و أولى بِنا: سزاوارتر به ما.(1)ثعلبى ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم» همچنين در معناى مَولاكُم نوشته است: همراه شما و آنچه به شما سزاوارتر است و شايسته است كه مسكن شما باشد. سپس شعر لبيد را به عنوان شاهد آورده است.
ابوالحسن واحدى در «التفسير الوسيط» ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2)مىنويسد: يعنى به سبب گناهانى كه از پيش فرستادهايد آتش به شما سزاوارتر است. اين همان است كه به امر شما مىپردازد، چرا كه كار شما را به او سپردهاند. از اين رو او به شما از هر چيزى سزاوارتر است.(3)
اعلم شنتمرى در شرح ابيات «الكتاب» سيبويه - كه آن را در سال 456 بر المعتضد باللّه ابوعمرو عباد بن محمد بن عباد املا كرده - در شرح بيت لبيد مىنويسد: شاهد در اين بيت، رفع «خَلفُها» و «أمامُها» توسّعا و مجازا است؛ مستعمل در اين دو ظرف است و رفعشان به اين سبب است كه بدل از «كِلا» هستند.
بنا بر اين، تقدير بيت چنين است: فَغَدَت خَلفُها وَ أمامُها تَحسَبُهُما مَولَى المَخافَةِ. «كِلا» به سبب ابتدا در موضع رفع است و «تَحسَبُ» و ما بعد آن در موضع خبر. ضمير «هاء» در «أنَّهُ» به «كِلا» باز مىگردد، زيرا «كِلا» اسم مفرد در معناى تثنيه بوده، و لذا ضمير مفرد برايش آمده است. «مَولَى المَخافَةِ» خبر است، چرا كه به معناى موضع و جايگاه ترس است.
اين برگرفته از سخن خداى عزوجل است كه فرمود: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)، يعنى جايگاهى كه به شما سزاوارتر است. لبيد در اين شعر گاو مادهاى را وصف نموده كه فرزندش را گم كرده يا احساس كرده كه شكارچىاى در كمين او است. از همين رو ترسان است و مىپندارد هر راهى كه در پيش روى او است؛ از پشت سر و پيش رو كمينگاه شكارچى است و آن شكارچى از آنجا درصدد شكار او است. «الفَرج» در اينجا موضع ترس و به معناى درّه فراخ است. و آن را تثنيه آورده، زيرا مراد او آن چيزى است كه او از پشت و از پس از آن مىترسد. ابنخَلّكان(2): وى را در علم ادبيات بسيار ستودهاند.
زوزنى در شرح معلّقات، در شرح بيت مذكور از لبيد مىنويسد: ثعلب گفته است: مولى در اين بيت به معناى «أولى بالشىء» است، مانند آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3)، يعنى آن به شما سزاوارتر است. شاعر مىگويد: گاو ماده برفت، در حالى كه مىپنداشت هر دو فرجش مولاى ترس است؛ يعنى مكان ترس. يا مىپنداشت كه هر فرجى از دو فرجش به ترسيدن سزاوارتر است.(4)
سيوطى(5): عبدالغافر گفته كه زوزنى در نحو و لغت و ادبيات عرب پيشواى عصر خود بود.
يحيى بن على بن محمد بن حسن بن بسطام شيبانى تبريزى، پسر خطيب تبريزى
1) . حديد / 15.
2) . وفيات الاعيان: ج 6 ص 79. سيوطى نيز شنتمرى را ستوده است: بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 356. يافعى در «مرآة الجنان» شرح حال وى را در شمار درگذشتگان سال 496 آورده كه سهو است.
3) . حديد / 15.
4) . شرح المعلّقات: ص 91.
5) . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 531 .
(م 502 ق)، معروف به ابوزكريا خطيب در «شرح ديوان الحماسة» ذيل بيت زير مىنويسد:
أ لَهفى بِقُرى سَحبل حينَ أحلَبَت [ أجلَبَت *** ]عَلَينا الوَلايا وَ العَدُوُّ المُباسِل
مولى بر هشت وجه است: بنده و آقا و پسرعمو و داماد و پناه دهنده و هم پيمان و ولىّ و أولى بالشىء.(1)سمعانى و ذهبى(2): او را از پيشوايان لغت و ادبيات مىدانند. وى شاگرد ابوالعلاء احمد بن عبداللّه بن سليمان معرّى و ديگر شاميان بود. در صور از سليم بن ايّوب سماع كرد، و ابوبكر احمد بن على بن ثابت خطيب و ديگران از او حديث روايت كردند.
فرّاء بغوى در «معالم التنزيل» در تفسير آيه مباركه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3)گفته است: به سبب گناهانى كه از پيش فرستادهايد، آتش ملازم شما و به شما سزاوارتر است.(4)ابنخَلِّكان(5): علم او را بسيار ستوده و وى را فقيه و محدّث و مفسّر معرفى كرده است. او فقه را از قاضى حسين بن محمد فرا گرفت.
ابوالقاسم، جاراللّه زمخشرى در «اساس البلاغة» مىنويسد: «مولاى» يعنى آقاى من، بنده من. مولى بيّن الولاية: مولايى كه ولايتش آشكار است، به معنى يار و ياور است. و او كسى است كه به او سزاوارتر است (و هو أولى به) .(6)
1) . شرح ديوان الحماسة.
2) . الانساب: ج 1 ص 446. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 502 . ذهبى نيز تبريزى را «امام لغت» خوانده است: دول الاسلام: حوادث سال 502 . همچنين رجوع شود به: مرآة الجنان: حوادث سال 502 .
3) . حديد / 15.
4) . معالم التنزيل: ج 8 ص 29.
5) . وفيات الاعيان: ج 1 ص 402.
6) . اساس البلاغة: ماده «ولى» .
همچنين زمخشرى در «الكشّاف» ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(1)مىگويد: گفتهاند كه «هِىَ مَولاكُم» يعنى «هِىَ أولى بِكُم» ، و بيت لبيد را در اين باره شاهد آوردهاند. حقيقت «مَولاكُم» يعنى «سزاوار و شايسته شما» است؛ يعنى جايى كه در آن به شما گفته مىشود: اين به شما سزاوارتر است. چنانكه گفته مىشود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه: إنَّهُ لَكَريمٌ. همچنين ممكن است مَولاكُم به معنى يار شما باشد؛ يعنى جز آتش يارى نداريد.
و مراد از آن نفى يار به طور مطلق باشد، چنانكه مىگويند: قَد أُصيبَ فُلانٌ بِكَذا فَاستَنصَرَ الجَزَعَ: فلانى دچار فلان مصيبت شد و از زارى و ناشكيبايى يارى خواست.
نمونه ديگر اين آيه است: «يُغاثُوا بِماءٍ كَالمُهلِ»(2): با آبى همچون مس گداخته به فريادشان رسند.
همچنين گفتهاند: «هِىَ مَولاكُم» يعنى آتش به كار شما رسيدگى مىكند، همانگونه كه شما در دنيا كارگزار اعمال دوزخيان بوديد.(3)كفوى و ابناثير و يافعى(4): وى را پيشواى بلامنازع عصر خود در فقه، مناظره، كلام، حديث و تفسير و صاحب تصانيف بسيار مىدانند.
عبدالرحمن بن على بن محمد بن على تَيمى بكرى بغدادى حنبلى، ابوالفرج، جمالالدين، ابنجوزى (م 597 ق) در «زاد المسير» در تفسير آيه «هِىَ مَولاكُم»(5)مىنويسد: ابوعبيده گفته است: يعنى «أولى بِكُم» .(6)
ابنخَلِّكان و ذهبى و سيوطى(1): او را بسيار ستودهاند. وى واعظ، علامه و صاحب تصانيف بسيار پرآوازه در انواع علوم، از تفسير و حديث و فقه و زهد است.
درواجكى در تفسيرش مشهور به تفسير زاهدى، ذيل آيه «بَلِ اللّهُ مَولاكُم»(2)مىنويسد: يعنى خدا به فرمانبردارى سزاوارتر است.(3)عبدالقادر قرشى و چلپى(4): قرشى او را ستوده است. وى استاد عقيلى بوده، و زاهد علائى در كتابش «ترغيب الصلاة» به تفسير زاهدى اعتماد كرده است.
نظامالدين نيشابورى در تفسيرش ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(5)مىنويسد: گفتهاند كه مراد اين است كه آتش به كار شما رسيدگى مىكند، همانگونه كه شما در دنيا كارگزار اعمال دوزخيان بوديد. همچنين گفته شده كه مراد آن است كه هِىَ أولى بِكُم: آن به شما سزاوارتر است.
جاراللّه زمخشرى گفته است: حقيقت «مَولاكُم» اين است كه «سزاوار و شايسته شما» است، يعنى جايى كه در آن به شما گفته مىشود: اين به شما سزاوارتر است. چنانكه گفته مىشود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه: إنَّهُ لَكَريمٌ.(6)
نيشابورى ذيل آيه «وَ اللّهُ مَولاكُم»(7)نيز مىنويسد: يعنى خدا متولّى امور شماست و كارهاى شما به دست او است. گفته شده كه مَولاكُم يعنى او به شما سزاوارتر است،
1) . وفيات الاعيان: ج 2 ص 321. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 597 . طبقات الحفّاظ: ص 477.
2) . آلعمران / 150.
3) . تفسير زاهدى ابونصر درواجكى، مخطوط .
4) . الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية: ج 1 ص 63 . كشف الظنون: ج 1 ص 399، 448.
5) . حديد / 15.
6) . تفسير نيشابورى بهامش تفسير طبرى: ج 27 ص 131.
7) . تحريم / 2.
و «أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» يعنى خيرخواهى او براى شما سودمندتر است از خيرخواهى شما براى خودتان.(1)
ابنطلحه قرشى در «مطالب السئول» مىگويد: حديث غدير دربردارنده واژه «مَولى» است. اين واژهاى است كه در معانى متعدد به كار رفته و قرآن كريم آنها را آورده است.
مولى گاه به معناى «أولى» است. خداى تعالى درباره منافقان گفته است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2)يعنى أولى بِكُم.(3)شرح حال ابنطلحه خواهد آمد.
سبط ابنجوزى در «تذكرة الخواص» در معانى «مَولى» مىنويسد: معناى دهم «أولى» است. خداى تعالى گفته است: «فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُم فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَرُوا مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(4)يعنى أولى بِكُم.(5)در ادامه شرح حال سبط بن جوزى خواهد آمد.
قاضى ناصرالدين بيضاوى در تفسيرش، ذيل «مَولاكُم»(6)مىنويسد: يعنى او به شما سزاوارتر است، مانند شعر لبيد. حقيقت آن مكانى است كه سزاوار شماست؛ يعنى جايى كه در آن به شما گفته مىشود: اين به شما سزاوارتر است.(7)يافعى و
سيالكوتى(1): او را بسيار ستوده و از تفسيرش تعريف كردهاند. در ادامه نيز شرح حال بيضاوى خواهد آمد.
شِهابالدين ابنسمين حلبى در «الدرّ المصون» نوشته كه مَولى در «هِىَ مَولاكُم»(2)مىتواند مصدر باشد؛ يعنى صاحب ولايت شما. همچنين مىتواند اسم مكان باشد؛ يعنى مكان ولايت شما. همچنين مىتواند به معناى أولى بِكُم: به شما سزاوارتر است باشد. چنانكه مىگويى: او مولاى او است.(3)
عسقلانى و ابوبكر تقىالدين ابنقاضى شُهبه و سيوطى و تاجالدين دهّان(4): او را در تفسير و فقه و اصول و ادبيات و قرائات بسيار ستودهاند. وى با ابوحيّان ملازمت كرد و قرائات را از تقى صائغ آموخت. از يونس دبوسى و ديگران حديث شنيد. ابنحجر و اِسنَوى وى را ستودهاند.
محمد بن ابىبكر رازى در «غريب القرآن» مىنويسد: مولايى كه به معناى «أولى بالشىء» است، مانند آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(5)يعنى او به شما سزاوارتر است. «مَولى» در لغت بر هشت وجه است: معتق و پسرعمو و يار و پناه دهنده و حليف (همقسم) يا عقيد (هم پيمان) و داماد و أولى بالشىء.(6)
لازم به ذكر است كه محمد بن ابىبكر رازى در آغاز كتاب «غريب القرآن» مىگويد: ... جميع آنچه را در اين كتاب آوردم تنها از پيشوايانى نقل كردم كه همگان
1) . مرآة الجنان: حوادث سال 692 . حاشيه سيالكوتى بر تفسير بَيضاوى: خطبه كتاب.
2) . حديد / 15.
3) . الدرّ المصون فى علم الكتاب المكنون مخطوط .
4) . الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنة: ج 1 ص 360. طبقات الشافعية: ج 3 ص 18. حسن المحاضرة: ج 1 ص 536 . كفاية المتطلّع مخطوط .
5) . حديد / 15.
6) . غريب القرآن: «ولى» .
در درايت و صحت روايت آنان همداستاناند ... . كاتب چَلَبى(1): نام محمد بن ابىبكر رازى را در شمار مصنفان غريب القرآن آورده است.
شهابالدين احمد در «توضيح الدلائل» از جلالالدين خُجَندى نقل كرده كه مَولى بر چند معنى اطلاق مىشود، از جمله: يار، پناه دهنده و أولى. و مَولى در آيه «هىَ مَولاكُم»(2)يعنى أولى بِكُم.(3)شرح حال خجندى در ادامه خواهد آمد.
نَسَفى در تفسيرش «مدارك التنزيل» ذيل آيه مباركه «هِىَ مَولاكُم»(4)گفته كه يعنى هِىَ أولى بِكُم. حقيقت مَولاكُم در جايى است كه سزاوار شماست؛ يعنى جايى كه در آن به شما گفته مىشود: اين به شما سزاوارتر است.(5)قرشى و كفوى و چلپى(6): او و تفسيرش را ستودهاند و در فقه و اصول و تفسير بسيار تعريف كردهاند.
عمر فارسى در «كشف الكشّاف» پس از شعر لبيد مىنويسد: شاعر گاو ماده وحشىاى را وصف مىكند كه از بيم نيزه زدن شكارچى، ترسان مىگريزد و نمىداند كه شكارچى پيش روى او است يا پشت سرش. شاعر مىگويد كه گاو ماده مىپنداشت سزاوارتر و شايستهتر است كه پشت سر و پيش رويش مكان ترس باشد.(7)
در «كشف الظنون» ضمن معرفى حواشى «الكشّاف» ، كتاب «كشف الكشّاف» عمر فارسى قزوينى را معرفى كرده است.(1)
ابنصبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة» نوشته كه علما گفتهاند واژه «مَولى» براى معانى متعددى به كار رفته و قرآن آنها را آورده است. گاه به معناى «أولى» است. خداى تعالى درباره منافقان فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2)يعنى آتش به شما سزاوارتر است.(3)شرح حال ابنصبّاغ در ادامه خواهد آمد.
محمد بن احمد بن محمد بن ابراهيم بن احمد بن هاشم مَحَلّى، ابوعبداللّه جلالالدين اخبارى مَحَلّى در «تفسير جلالين» گفته است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(4)يعنى أولى بِكُم.(5)شمسالدين سخاوى و تاجالدين دهّان(6): از او تعريف كرده و به خصوص در علوم قرآن و تفسير و نيز تفسير او را بسيار ستودهاند. همچنين كتاب «تفسير جلالين» - كه جلالالدين سيوطى و جلالالدين مَحَلّى در تأليف آن شريك يكديگرند - از تفاسير مشهور و معتبر است.
واعظ كاشفى در تفسيرش «مواهب عليّة» - كه به تفسير حسينى مشهور است - در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(7)مَولى را به «سزاوارتر است به شما» تفسير كرده
1) . كشف الظنون: ج 2 ص 1480. همچنين رجوع شود به: طبقات المفسّرين داوودى: ج 2 ص 5 . الدرر الكامنة: ج 3 ص 256. شَذَرات الذهب: ج 6 ص 143. طبقات القرّاء: ج 1 ص 594 .
2) . حديد / 15.
3) . الفصول المهمّة فى معرفة الائمّة: ص 43.
4) . حديد / 15.
5) . تفسير جلالين: ص 716.
6) . الضوء اللامع لاهل القرن التاسع: ج 7 ص 39 - 41. كفاية المتطلّع تاجالدين دهّان، مخطوط .
7) . حديد / 15.
است.(1)كتاب «تفسير حسينى» اثر واعظ كاشفى از تفاسير معتبر به شمار مىرود و دانشمندان به اين كتاب اعتماد كرده و مؤلف آن را ستودهاند، از جمله:
شيخ احمد بن ابىسعيد بن عبداللّه بن عبدالرزاق حنفى صالحى معروف به ملا جيوَن در تفسيرش معروف به «تفسير احمدى» ، مولوى تراب على در پايان كتابش «التدقيقات الراسخات فى شرح التحقيقات الشامخات الملقّب بسبيل النجاح فى تحصيل الفلاح» ، شيخ محبوب عالم در تفسيرش به نام «تفسير شاهى» و چلپى در «كشف الظنون» .(2)
ابوالسعود عمادى در «ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم» مىنويسد: «مَأواكُمُ النارُ»(3)يعنى هرگز از آن بيرون نرويد. «هِىَ مَولاكُم» يعنى به شما سزاوارتر است. حقيقت مَولاكُم در جايى است كه در آن به شما گفته مىشود: اين به شما سزاوارتر است. چنانچه گفته مىشود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه: إنَّهُ لَكَريمٌ.
يا مراد از مَولاكُم اين است كه آنجا به زودى مكان شما خواهد بود. در اين صورت «مَولى» مشتقّ از «وَلى» به معناى نزديكى است. يا يعنى به زودى ياور شما خواهد بود.
از «وَلْى» به معناى نزديكى. يا اينكه مَولاكُم به معناى يار شماست؛ چنانچه گفته مىشود: تَحِيَّةُ بَينِهِم ضَربٌ وَجيعٌ: درود گفتن بين كسانى كه با هم مىجنگند ضربت دردآور است. يا يعنى آتش متولّى شماست و كار شما را به عهده خواهد گرفت. چنانچه شما عهدهدار انجام موجبات آن بوديد.(4)
محمود بن سليمان كفوى(1): وى را متبحّر در معقول و منقول دانسته و به خصوص در تفسير بسيار ستوده است.
سعيد چَلَبى در حاشيه تفسير بَيضاوى مىگويد: شاعر در بيت: فَغَدَت كِلا الفَرجَينِ ... ، گاو ماده وحشىاى را وصف مىكند كه از صداى شكارچى گريخته و ترسان گشته و نمىداند كه شكارچى پيش روى او است يا پشت سرش. يعنى هر دو جانب او؛ پشت و رويش، چنان گشت كه او آن را به اينكه موضع ترس باشد سزاوارتر و شايستهتر مىپندارد.
و فرج به معناى ترس است؛ يعنى هر دو موضع آن كه فى الجمله از آن دو مىترسد. يا به معناى آنچه ميان دست و پاى چارپايان است، زيرا آنچه ميان دستهاى چارپا و آنچه ميان پاهاى او است فرج است ... .
ضمير «هاء» در «أنّه» به «كِلا» باز مىگردد، زيرا «كِلا» لفظا مفرد است. اما «خَلفُها» و «أمامُها» يا بدل از «كِلا» هستند، يا خبر مبتداى محذوفاند؛ يعنى هُما خَلفُها وَ أمامُها: آن دو پشت او و پيش روى اويند. در الكشف چنين آمده است. اينكه گفته حقيقت مَولاكُم «مَحراكُم» است، مَحراكُم از «الحَرى» است. پس «مَولى» از «أولى» مشتقّ شده است، با حذف زوائد.(2)
شِهابالدين خَفاجى در «عناية القاضى حاشيه تفسير بَيضاوى» ، در شرح سخنان بَيضاوى ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(3)مىگويد كه «هِىَ أولى بِكُم» يعنى سوختن به آتش از
نجات يافتن براى شما سزاوارتر است. سپس شعر لبيد عامرى را مثال زده كه شاهد در عبارت مَولى المَخافَةِ است، زيرا به معناى مكانى است كه به ترسيدن سزاوارتر و شايستهتر است. به تعبير ديگر حقيقت مَولاكُم در اينجا مَحراكُم است، يعنى مواردى كه آن به شما سزاوارتر و شايستهتر است. چنانچه در عربى مىگويند: هُوَ حَرىٌّ بِكَذا، يعنى برازندهتر و سزاوارتر و شايستهتر به آن است.
مراد اين نيست كه «مَولى» اسم مكان است از «أولى» به حذف زوائد، چنانچه برخى پنداشتهاند. كَقَولِكَ: هُوَ مَئِنَّةُ الكَرَمِ، يعنى مَولاكُم اسم مكان است، اما نه مانند ديگر اسماء مكان، زيرا ديگر اسم مكانها مكان حدوث فعلاند قطع نظر از اينكه فعل از چه كسى سر زده است، ولى اين اسم مكان محلّى است براى كسى كه كرم صفت او است و به ديگرى كرم كرده است.
بنا بر اين، در «مَولى» معناى «أولى» لحاظ شده، نه اينكه «مَولى» از «أولى» مشتق شده باشد. چنانچه «مَئِنَّة» از «إنّ» تحقيقيّه گرفته شده ولى مشتقّ از آن نيست، زيرا هيچ يك از نحويان قائل نيست كه اشتقاق از اسم تفضيل ممكن است.
همانگونه كه احدى قائل به اشتقاق از حرف نيست. و «مَئِنَّةُ الكَرَمِ» وصف كريم است به طريق كنايه رمزى، مانند اينكه مىگويند: الكَرَمُ بَينَ بُردَيهِ: كرم ميان دو بُرد او است. در شروح الكشّاف چنين آمده است.(1)
محمدامين محبّى و عبدالعزيز دهلوى(2): او و تأليفاتش را بسيار ستوده است. وى از اساتيد شاه ولىاللّه دهلوى (پدر عبدالعزيز دهلوى) است.
شيخ سليمان جمل در حاشيهاش بر تفسير جلالين مىگويد: درست اين است كه «مَولاكُم در آيه «هِىَ مَولاكُم»(3)مصدر باشد؛ يعنى ولايت شما يا همان صاحب ولايت
شما. يا اينكه اسم مكان باشد؛ يعنى مكان ولايت شما. همچنين به معناى أولى است، مانند اينكه گفته مىشود: هُوَ مَولاهُ، يعنى به او سزاوارتر است.
در تفسير ابوالسعود نيز در مورد «هِىَ مَولاكُم» معناى سزاوارتر آمده است. حقيقت مَولاكُم مكان شماست كه در آن به شما گفته مىشود. چنانچه گفته مىشود: مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، به معنى إنَّهُ لَكَريمٌ. يا اينكه مراد از مَولاكُم اين است كه آنجا به زودى مكان شما خواهد بود. در اين صورت مَولى مشتقّ از «وَلىْ» به معناى نزديكى است. يا اينكه مَولاكُم به معناى يار شماست، چنانچه گفته مىشود: تَحيَّةُ بَينِهِم ضَربٌ وَجيعٌ: درود گفتن بين كسانى كه با هم مىجنگند ضربت دردآور است.
شِهابالدين خفاجى نيز گفته «مَئِنَّةُ الكَرَمِ» يعنى مَولاكُم اسم مكان است. اما نه مانند ديگر اسماء مكان، زيرا ديگر اسم مكانها مكان حدوث فعلاند و قطع نظر از اينكه فعل از چه كسى سر زده است. ولى اين اسم مكان محلّى است براى كسى كه كرم صفت او است و به ديگرى كرم كرده است.
بنا بر اين، در «مَولى» معناى أولى لحاظ شده، نه اينكه مَولى از أولى مشتق شده باشد. چنانچه «مَئِنَّة» از «إنّ» تحقيقيّه گرفته شده ولى مشتقّ از آن نيست. مراد ابوالسعود از اينكه مَولاكُم يعنى يار شما، اين است كه شما يارى جز آتش نداريد. چنانچه معنى بيت ««تَحِيَّةُ بَينِهِم ضَربٌ وَجيعٌ» اين است كه درودى بر آنان نيست مگر ضربت دردناك. و اين به عنوان ريشخند است و مراد نفى ياور و تحيّت است.(1)
ملا جاراللّه الهآبادى در حاشيهاش بر تفسير بَيضاوى و در تفسير آيه پانزدهم سوره حديد، از آمدن «مَولى» به معناى «أولى» نوشته كه بَيضاوى مىگويد: حقيقت مَولاكُم مَحراكُم است و مَحراكُم از «حَرى» گرفته شده است. پس «مَولى» يعنى «حَرىّ» به معناى شايسته و سزاوار. «مَولى» مشتقّ از «أولى» است به حذف زوائد.(2)
محبالدين افندى در «تنزيل الآيات فى شرح شواهد الكشّاف» در شرح بيت لبيد - كه زمخشرى در «الكشّاف» به آن استهشاد كرده - «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است.(1)
محمد امير يمانى در «الروضة النديّة» آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را ضمن بيان معانى «مَولى» ، از فقيه حميد نقل كرده و نوشته است: از معانى «مَولى» أولى است. خداى تعالى فرموده است: «هِىَ مَولاكُم» يعنى: سزاوارتر به شما و به عذاب شما.(2)در ادامه نيز شرح حال محمد بن اسماعيل امير خواهد آمد.
عبدالرحيم بن عبدالكريم در «شرح معلّقات سبع» در شرح بيت لبيد عامرى گفته است: شاعر از «مَولى» أولى را اراده كرده است ... ، و معناى شعرش اين است: مقصود گاو ماده درباره دو فرجش - يعنى آنچه در پيش و پشت او است - اين است كه هر يك از آنها به ترسيدن سزاوارتر است.(3)
رشيد نبى نيز در «شرح معلّقات سبع» در شرح بيت مذكور از لبيد «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است.(4)
وى در «نور الابصار» در نقل معانى «مَولى» از علما، «أولى» را نيز آورده است.(5)
1) . تنزيل الآيات فى شرح شواهد الكشّاف: ص 140. براى شرح حال وى رجوع شود به: ريحانة الالبّاء: ص 99.
2) . الروضة النديّة شرح التحفة العلوية.
3) . شرح معلّقات سبع.
4) . شرح معلّقات سبع. براى شرح حال رشيد نبى رجوع شود به: نزهة الخواطر: ج 7 ص 178.
5) . نور الابصار فى مناقب آلبيت النبى المختار عليهمالسلام: ص 78.
آيا ممكن است بگوييم دهلوى از اين سخنانى كه از بزرگان و نامآوران لغت و تفسير و حديث و ادب ذكر كرديم اطلاع نداشته است ؟ ! و آيا ممكن است وى به هيچ تفسيرى مراجعه نكرده باشد و بر سخنان مفسران آگاه نشده باشد ؟ ! حتى تفاسير متداولى مانند «الكشّاف» و «معالم التنزيل» و «تفسير جلالين» و «انوار التنزيل» !
اضافه بر آنچه گذشت، بعضى از مشاهير متكلمان اهلسنت، در حالى كه به پيروى از فخر رازى تواتر حديث غدير و دلالتش را انكار مىكنند ! به شيوع استعمال «مَولى» در معناى «أولى بالتصرّف» اعتراف كردهاند. و اين دليل ديگرى است بر شدت تعصّب دهلوى كه اين جهت را نيز انكار كرده است ! اينك نصّ سخنان دو تن از آن دانشمندان:
تفتازانى در «شرح مقاصد» مىنويسد: از واژه «مَولى» گاه معناى معتق و هم پيمان و پناه دهنده و پسرعمو و ياور و أولى بالتصرف اراده مىشود. خداى تعالى فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)يعنى أولى بِكُم. ابوعبيده معناى «أولى بِكُم» را براى مَولاكُم ذكر كرده است. همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: هر زنى كه بىاذن مولايش ازدواج كند ... ؛ يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر (أولى بِها) است و مالك تدبير امر او است. مثال اين معنى در شعر بسيار است.
بارى، استعمال «مَولى» به معناى عهدهدار و سرپرست و مالك امر و أولى بالتصرف در كلام عرب شايع و از بسيارى از پيشوايان لغت نقل شده است. مراد از اين سخن آن است كه «مَولى» اسم است براى اين معنى، نه اينكه مانند «أولى» صفت باشد تا اعتراض شود كه اين واژه صيغه افعل تفضيل نيست و همچون آن به كار نمىرود.(2)
سيوطى و كفوى(1): وى را در اصول اعتقاد و اصول فقه و به خصوص در علم ادبيات بسيار ستودهاند. ابنحجر گفته كه او شاگرد قطبالدين رازى و عضدالدين ايجى بوده است.
قوشچى در «شرح تجريد» مىگويد: از واژه «مَولى» گاه معناى مُعتِق و مُعتَق و هم پيمان و پناه دهنده و پسرعمو و ياور و أولى بالتصرف اراده مىشود. خداى تعالى فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(2)يعنى أولى بِكُم. ابوعبيده معناى «أولى بِكُم» را براى مَولاكُم ذكر كرده است.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » ، يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر - أولى بِها - است و مالك تدبير امر او است. مثال اين معنى در شعر بسيار است.(3)قوشچى از دانشمندان بزرگ اهلسنت است. چلپى در «كشف الظنون» در معرفى شروح تجريد كتاب او را معرفى كرده و وى را ستوده است.(4)
در آخر شبههاى كه مربوط به اين بخش است را مطرح كرده و پاسخ مىدهيم:
شبهه:
سخنان تفتازانى و قوشچى نقل قولى از شيعه در دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت است، و به پذيرش معناى «أولى» براى «مَولى» از جانب اين دو نفر دلالت نمىكند.
و اما پاسخ اين شبهه:
اين دو در مقام پاسخ به استدلال اماميه به حديث غدير، از اين جهت سكوت كرده و به سند حديث غدير پرداختهاند. در ادامه، ذيل حديث: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن، را قرينه اين دانستهاند كه مراد از «مَولى» ناصر و محبّ است.
اين نشان مىدهد كه تَفتازانى و قوشچى شيوع استعمال «مَولى» در معناى «أولى بالتصرف» را پذيرفتهاند. پس اين سخن و اقرار اين دو نفر است و از جانب شيعه نيست. اين واقعيت با مراجعه به نصّ سخنان ايشان كاملاً واضح است.
عبدالوهاب قنّوجى از «المواقف» قاضى ايجى و شرح آن اثر شريف جرجانى نقل مىكند كه آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كردهاند. سپس در ردّ اينان اعتراف قوشچى شارح تجريد به آمدن مَولى به معناى أولى را نقل كرده است. ملخّص كلام عبدالوهاب قنّوجى ضمن گفتار او در مقام پاسخ به حديث غدير چنين است:
اين حديث صحيح نيست ... ، چرا كه على عليهالسلام روز غدير نه همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بلكه در يمن بود. در ردّ اين كلام گفتهاند كه غيبت على عليهالسلام منافى صحت حديث نيست. ولى اين سخن درستى نيست، زيرا حديث اينگونه روايت شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را فرا خواند و دستش را گرفت و چنين و چنان فرمود ... .
اضافه بر اين، هيچ كس نگفته كه مَفعَل به معناى أفعَل مىآيد، چرا كه گفته مىشود: «أولى مِن كَذا» نه «مَولى مِن كَذا» ، و همچنين «أولى الرَجُلَينِ وَ الرِجالِ» نه «مَولى الرجُلَينِ وَ الرِجالِ» . در «المواقف» و شرح آن چنين آمده است.
اما در اين كلام اشكالى هست كه شارح تجريد آن را ياد كرده و نوشته است: گاه از واژه «مَولى» أولى بالتصرّف اراده مىشود. خداى تعالى فرموده است: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)يعنى أولى بِكُم.
1) . حديد / 15.
ابوعبيده معناى أولى بِكُم را براى مَولاكُم ذكر كرده است. چنانچه در حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله است: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » ، يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر (أولى بِها) است و مالك تدبير امر او است. همچنين مثال اين معنى در شعر بسيار است.
در مجموع، استعمال «مَولى» به معناى عهدهدار و سرپرست و مالك امر و أولى بالتصرّف در كلام عرب شايع و از بسيارى از پيشوايان لغت نقل شده است. البته مراد از اين سخن آن است كه «مَولى» اسم است براى اين معنى، نه اينكه مانند «أولى» صفت باشد تا اعتراض شود كه اين واژه صيغه افعل تفضيل نيست و همچون آن به كار نمىرود.
با اين همه، اگر پذيرفته شود كه مراد از «مَولى» أولى است، به چه دليل مراد از آن اولى به تصرّف و تدبير باشد ؟ بلكه رواست كه مراد از آن اولى در اختصاص و نزديكى به پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد.
دليل ديگر اينكه ابوبكر و عمر بالخصوص، در روز غدير از واژه «مَولى» معناى «أولى» را فهميدهاند. در اين باره شبههاى گفته شده، كه آن را همراه با جوابش بيان مىكنيم:
نفر اول: ابنحجر مكى در وجوه پاسخ به استدلال به حديث غدير نوشته است:
وجه سوم: قبول كرديم كه «مَولى» به معناى «أولى» است، ولى نمىپذيريم كه مراد از آن اولى به امامت باشد، بلكه مراد اولى به پيروى از پيامبر صلىاللهعليهوآله و نزديكى به او است. چنانكه در سخن خداى تعالى آمده است: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوه»(1): بىگمان نزديكترين مردم به ابراهيم كسانىاند كه از او پيروى كردند.
1) . آلعمران / 68 .
نه دليل قطعى بر نفى اين احتمال هست و نه دليل ظاهر، بلكه واقع امر همين است، چرا كه اين همان معنايى است كه ابوبكر و عمر از آن فهميدهاند - و اين دو تن تو را در فهم حديث كافى هستند - زيرا وقتى حديث را شنيدند به على عليهالسلام گفتند: اى پسر ابوطالب، مولاى مردان و زنان مؤمن گشتى. اين خبر را دارقطنى نقل كرده است.
دارقطنى همچنين آورده است كه به عمر گفته شد: تو با على به گونهاى رفتار مىكنى كه با هيچ يك از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين رفتار نمىكنى ! عمر گفت: زيرا او مولاى من است.(1)
نفر دوم: شيخ عبدالحق دهلوى در «اللّمعات فى شرح المشكاة» اين كلام را از ابنحجر مكّى نقل كرده و آن را پسنديده است.
نفر سوم: شهابالدين احمد عجيلى گفته كه من اهل تولاّى امام على بن ابىطالب عليهالسلام هستم، كه لقبش مرتضى است و در كردار و گفتار نيز پسنديده است. مراد از تولّى ولايت است، و مراد از آن (ولىّ) صديق و ناصر يا سزاوارتر به پيروى كردن و نزديكى است.
چنانكه در قرآن آمده است: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوه»(2): بىگمان نزديكترين مردم به ابراهيم كسانىاند كه از او پيروى كردند. اين معنايى است كه عمر از حديث فهميده است، زيرا وقتى حديث را شنيد، گفت: گوارايت باد اى پسر ابوطالب كه اكنون ولىّ هر مرد و زن مؤمنى گشتى.(3)
اول. جالب اينجاست كه ابنحجر كلام خود را نقض كرده و آمدن مَولى به معناى «أولى» را به طور مطلق انكار كرده است ! با اينكه در وجه سوم تصريح نموده كه آمدن
«مَولى» به معنى «اولى به پيروى كردن از پيامبر صلىاللهعليهوآله و نزديكى به او» واقعيت است، زيرا ابوبكر و عمر همين معنى را از اين واژه دريافتهاند. ولى در وجه دوم از وجوه ردّ بر تمسّك شيعه به حديث غدير مىنويسد:
وجه دوم: ما نمىپذيريم كه معناى «مَولى» آن باشد كه ايشان گفتهاند، بلكه معناى «مَولى» ناصر است، چرا كه اين معنى بين معانىاى نظير معتِق (آزادكننده) و عتيق (آزادشده) و متصرّف در امر و ناصر و محبوب، مشترك و در همه آنها حقيقت است. پس تعيين يكى از معانى مشترك بدون دليل نادرست و غير قابل اعتناست.
تعميم آن نيز در همه مفاهيمش جايز نيست، زيرا اينكه «مَولى» مشترك لفظى باشد و اينكه به حسب تعدّد معانى وضعهاى متعدد داشته باشد مورد اختلاف است، و رأى جمهور اصوليان و علماى علم بيان و اقتضاى استعمالات لفظ مشترك از سوى فصحاء اين است كه لفظ مشترك همه معانىاش را در بر نمىگيرد.
اضافه بر اين، اگر قول ديگر را اخذ كنيم و به تعميم آن قائل شويم يا بنا را بر اين بگذاريم كه «مَولى» مشترك معنوى است؛ اينگونه كه داراى يك وضع براى قدر مشترك يعنى قرب معنوى از «وَلْى» است، در اين صورت لفظ «مَولى» مىتواند بر هر يك از معانى گذشته صدق كند. پس تعميمش به اينجا نمىانجامد، چرا كه نمىتوان از واژه «مَولى» هر دو مفهوم معتق (آزادكننده) و عتيق (آزادشده) را اراده كرد. بنا بر اين، اراده يك معنى متعيّن مىشود.
ما و اماميه در صحت اراده معناى «حُبّ» (دوست داشتن) همداستانيم و على عليهالسلام سيّد و حبيب ماست. حق آن است كه بودن «مَولى» به معناى «امام» در لغت و شرع معهود نيست: در شرع كه واضح است، و در لغت هم هيچ يك از بزرگان زبان عربى نگفته است كه مَفعَل به معناى اَفعَل مىآيد. و مَولاكُم در آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)يعنى مقرّ شما يا ياور شما، كه مبالغه در نفى نصرت و يارى است. چنانچه گويند: گرسنگى توشه كسى است كه توشهاى ندارد.
1) . حديد / 15.
همچنين استعمال مانع از اين است كه مَفعَل به معناى اَفعَل باشد، چرا كه گفته مىشود: «هُوَ أولى مِن كَذا» نه «مَولى مِن كَذا» ، و «أولى الرَجُلَينِ وَ الرِجالِ» نه «مَولَى الرَجُلَينِ» . بنا بر اين، تنها با نظر به روايت آتى - يعنى من كنت وليّه ... - متصرّف در امور را يكى از معانى «مَولى» قرار داديم.
هدف از تنصيص بر موالات على عليهالسلام اجتناب از دشمنى با او است، زيرا تنصيص بر اين مطلب سبب افزونى شرف او است. پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن خود را با «أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» آغاز و آن را سه بار تكرار كرد، تا در جهت قبول كردن آنان تحريك بيشترى داشته باشد. دعايى كه در انتهاى سخن حضرت آمده نيز همين حكم را دارد.(1)
مىبينيم كه ابنحجر چگونه اينجا و در وجه دوم بر نفى احتمال اراده «أولى» از «مَولى» به طور مطلق پافشارى مىكند، و سپس در وجه سوم ادّعا مىكند كه معناى واقعى «مَولى» در حديث «أولى به اتّباع و پيروى» است !
وى در اين باره به فهم ابوبكر و عمر استناد مىكند كه آن دو اين معنى را از حديث فهميدهاند و خود سخنان طولانى و بيهودهاش را ابطال مىكند ! آيا اين گفتار طولانى ردّ ابوبكر و عمر و ابطال فهم آن دو نيست ؟ ! آيا حتما بايد شيعه را ردّ كرد، هر چند به ردّ ابوبكر و عمر بيانجامد ؟ !
دوم. و اما عبدالحق دهلوى ! او نيز در اين تناقضگويى همانند ابنحجر بوده و در كتاب «اللّمعات» گفتار وى را عينا نقل كرده و دوگانهگويى او را متوجه نشده است ! البته در ترجمه فارسى «المشكاة» كلام ابنحجر در وجه سوم را آورده و جمله «بلكه واقع امر همين است، چرا كه اين همان معنايى است كه ابوبكر و عمر از آن فهميدهاند» را جا انداخته است ! واقعا اين است امانت در نقل ؟ !
از جمله ادله قاطع بر آمدن «مَولى» به معناى «أولى» و اينكه مراد از حديث غدير
1) . الصواعق المحرقة: ص 25.
همين معنى است، ورود اين حديث به لفظ «مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ ... » در بعضى از طرق، و به لفظ «مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِنَفسِهِ» در ديگر طرق آن است:
نمونههايى از نقل حديث غدير به تعبير «مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِنَفسِهِ» :
2 و 3. ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشانى در دو كتابش، روايت طبرانى را نقل كرده است.(2)
5 . سبط ابنجوزى پس از بيان عدم جواز معانى ديگر براى «مَولى» در حديث غدير مىنويسد: معناى حديث اين است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ أولى بِهِ: هر كس من نسبت به او از خودش سزاوارترم على عليهالسلام نسبت به او از خودش سزاوارتر است.
6 . حافظ ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى نيز در كتاب خود به نام «مرج البحرين» به اين معنى تصريح كرده است. وى اين حديث را با اِسناد خود به
مشايخش چنين نقل كرده است: پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست على را گرفت و گفت: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ: هر كس من ولىّ اويم و نسبت به او از خودش سزاوارترم على ولىّ او است.(1)
جمعبندى آنچه گفته شد اين است كه: از قضاياى پذيرفته شده نزد دانشمندان اين است كه بخشهايى از هر حديث بخشهاى ديگر آن را تفسير مىكند. اين قضيهاى است كه محققان در توضيح مشكلات اخبار و رفع اشكالات آن به آن استناد مىكنند. از جمله ابنحجر عسقلانى در شرح حديثى كه عايشه نقل كرده، از اين قضيه استفاده كرده است.
در اين حديث آمده است: هاله دختر خُويلد و خواهر خديجه از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اذن خواست. پيامبر صلىاللهعليهوآله به ياد اذن خواستن خديجه افتاد و مسرور گشت و فرمود: خدايا اين هاله است. عايشه مىگويد: هاله از اين سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله مغرور گشت. من به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتم: چيست كه پيرزنى از پيرزنان قريش را كه همه دندانهايش ريخته و در گذشت روزگار نابود شده ياد مىكنى ؟ خدا بهتر از او را براى تو جايگزين ساخته است.
ابنحجر در شرح اين حديث مىنويسد: ابنتين درباره عبارت «خدا بهتر از او را براى تو جايگزين ساخته است» مىگويد: سكوت پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر اين سخن دليل برترى عايشه بر خديجه است. مگر اينكه مراد از «بهتر بودن» در حديث، زيبايى صورت و كمسالى باشد.
از اينكه در اين طريقِ نقلِ حديث مذكور نيامده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله سخن عايشه را ردّ كرد، عدم آن (يعنى: ردّ نكردن سخن عايشه از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله) لازم نمىآيد، بلكه واقع اين است كه ردّ سخن عايشه از جانب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله صادر شده است.
1) . تذكرة خواص الامة: ص 32.
احمد و طبرانى نقل كردهاند كه ابونجيح اين قصه را از عايشه چنين نقل كرده است: عايشه مىگويد كه من به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتم: خدا به جاى آن زن كهنسال زن جوانى به تو داده است. پس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خشمگين شد تا جايى كه من گفتم: سوگند به آن كس كه تو را به حق بر انگيخت از اين پس جز به نيكى از او ياد نخواهم كرد. اين مؤيّد تأويل سخن ابنتين در بهتر بودن ياد شده است، زيرا بخشهايى از حديث بخشهاى ديگر آن را تفسير مىكند.(1)
پس در اينجا نيز به مقتضاى «بخشهايى از حديث بخشهاى ديگر آن را تفسير مىكند» مىگوييم كه روايت طبرانى و اصفهانى، حديث غدير را تفسير مىكند و روشن مىسازد كه مراد از «مَولى» أولى است.
از ديگر ادله قاطع بر آمدن «مَولى» به معناى «أولى» ، معانى است كه براى اين واژه گفتهاند و هممعناى معناى «أولى» است، كه در چند عنوان بيان مىكنيم:
جماعتى از بزرگان اهلسنت تصريح كردهاند كه يكى از معانى حقيقى واژه مَولى «متصرّف در امر» است. اين نيز براى شيعه و استدلال ايشان به حديث غدير كافى است، چرا كه حاصل مفاهيم «اَولى بالتصرّف» و «متصرّف در امر» يكى است. در اينجا از دو بُعد به كلام بزرگان اهلسنت استناد مىشود: اول: تصريح ايشان به معناى متصرف در امر براى «مولى» . دوم: عدم انكارشان نسبت به اين معنى از سوى شيعه.
مورد اول: كسانى كه به آمدن «مَولى» به اين معنى تصريح كردهاند
ابنحجر مكّى كه كلامش اندكى پيشتر گذشت.
عبدالحق دهلوى در «لمعات» ضمن نقل گفتار ابنحجر.
1) . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: ج 7 ص 111.
كمالالدين بن فخرالدين جهرمى در «البراهين القاطعة فى ترجمة الصواعق المحرقة» .
محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى. وى هر چند خواسته دلالت حديث غدير بر امامت را رد كند، ولى به صحت دلالت آن بر ادعاى شيعه تصريح كرده است.(1)
5 . فاضل رشيدالدين خان دهلوى. آنجا كه سخن ابنحجر در «ايضاح لطافة المقال» را آورده و آن را پذيرفته است.
پس آمدن «مَولى» به معناى «متصرّف در امر» به اعتراف علماى اهلسنت ثابت شد. از اين رو، انكار آمدن اين لفظ به معناى «أولى» سودى براى آنان ندارد، چرا كه هدف شيعه از استدلال به حديث غدير اثبات دلالت آن به امامت است، و اين دلالت به هر تقدير تامّ است.
بنا بر اين، جاى تعجب است كه ابنحجر و جهرمى و بَرزَنجى آمدن مَولى به معناى «أولى» را انكار و همزمان آمدن آن به معناى «متصرّف در امر» را اثبات مىكنند !
مورد دوم: كسانى كه به آمدن «مَولى» به اين معنى را انكار نكردهاند
دانشمدان عامه و اهلسنت سخن شيعه كه «مَولى» به معناى «متصرّف در امر» است را انكار نكردهاند. اين به روشنى نشان مىدهد كه كاربرد اين لفظ در اين معنى حقيقى است.
البته اينان استدلال شيعه را به آمدن «مَولى» به معناى «متصرّف در امر» براى اثبات امامت جواب دادهاند:
1) . نواقض الروافض مخطوط .
مىگويم: روا نيست كه ولايت بر امامتى حمل شود كه تصرّف در امور مؤمنان است، زيرا در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله متصرّف مستقل تنها او بود و بس. از اين رو، ولايت در اين حديث بايد بر محبت و وِلاى اسلام و مانند اين دو حمل شود.(1)
مىبينيم كه طيبى آمدن «مَولى» به معناى «متصرّف در امر» را انكار نمىكند. چنانكه سخن او ظاهر است در اينكه تصرّف در امور مؤمنان همان امامت است.
على بن سلطان قارى گفتار طيبى را عينا در شرح خود بر «المشكاة» آورده است.(2)
فخر رازى در تفسير آيه «ثُمَّ رُدُّوا إلَى اللّهِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(3): «سپس به سوى خدا مولاى راستين شان باز گردانده شوند» ، مىنويسد:
خداى تعالى در اين آيه خود را به دو نام ناميده است كه يكى از آن دو «مَولى» است. پيشتر دانستى كه واژگان «مَولى» و «ولىّ» از «وَلْى» به معناى نزديكى مشتق شدهاند.
خداى سبحانه قريب و بعيد و ظاهر و باطن است ... . معناى «مَولاهُمُ الحَقِّ» اين است كه آنان در دنيا تحت تصرّفات موالى باطل، يعنى نفس و شهوت و غضب بودند. چنانكه خداى تعالى فرموده است: «أ فَرَأيتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَواهُ»(4): «آيا ديدى آن كس را كه هواى نفسش را خداى خود گرفته بود» . هنگامى كه انسان بميرد از تصرّفات موالى باطل رها مىشود و تحت تصرّفات مولاى حق قرار مىگيرد.(5)
قفّال در معناى «اعتَصِمُوا بِاللّهِ» گويد: در آنچه بيمناك هستيد خداى را پناهگاه خود سازيد. «هُوَ مَولاكُمْ» يعنى سرور شما و متصرّف در شما او است. «فَنِعمَ المَولى» يعنى آقا و سرور خوبى است. «وَ نِعمَ النَصيرُ» يعنى ياور خوبى است. گويا خداى سبحانه مىگويد: من مولاى تو بلكه ياور و كفايتكننده تو هستم.(1)
5 . نيشابورى هم همان كلام فخر رازى در تفسير آيه نخست را گفته است.(2)
6 . ابنكثير در تفسير همين آيه گويد: يعنى همه امور به خدا باز گردانده مىشود و او داورِ دادگر است كه درباره آنها داورى مىكند؛ بهشتيان را به بهشت و دوزخيان را به دوزخ مىبَرد.(3)
پس ابنكثير «مَولى» را به حَكَم و داور تفسير كرده است. اگر ما نيز «مَولى» را در حديث غدير به همين معنى تفسير كنيم، باز هم امامت ثابت خواهد شد.
آمدن مَولى به معناى «متولّى امر» نيز از سخنان عالمان عربيّت و مفسّران ثابت مىشود. اين معنى نيز - مانند معناى پيشين - امامت و خلافت را مىرساند، زيرا واضح است كه متولّى همان متصرّف است. و خواهد آمد كه سعيد چَلَبى و شِهاب خَفاجى در حاشيههايشان بر تفسير بَيضاوى به اين مطلب تصريح كردهاند.
از سخنان جماعتى از بزرگان و سرشناسان محقّق در علوم گوناگون ثابت مىشود كه «مَولى» به معناى «متولّى امر» است. اينك شمارى از كسانى كه به اين مطلب تصريح كردهاند:
محمد بن يزيد مُبَرَّد، ابوالعباس
حسين بن محمد بن مفضّل، ابوالقاسم، راغب اصفهانى
على بن احمد واحدى، ابوالحسن
احمد بن حسن بن احمد زاهد
5 . محمود بن عمر زَمخشرى، جاراللّه
6 . مبارك بن محمّد جَزَرى، ابوالسعادات
8 . عبداللّه بن عمر بَيضاوى، ناصرالدين
عبداللّه بن احمد نَسَفى
محمد بن يوسف اندلسى، ابوحيّان
حسن بن محمد نيشابورى، نظامالدين
عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى، جلالالدين
محمدطاهر گُجَراتى
ابوالسعود بن محمد عمادى
سعيد چَلَبى
احمد بن محمد بن عمر خَفاجى، شِهابالدين
فخر رازى
و اما تفصيل اين موارد:
سيد مرتضى از مُبَرَّد نقل كرده كه او پس از تأويل آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا»(1): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است» ، گفته است: ولىّ و مَولى هم معنى هستند، و خدا سزاوار به آفريدگانش و متولّى امور آنهاست.(2)
سيوطى در معرفى كتب غريب القرآن مىنويسد: از بهترين آنها «المفردات» راغب است. راغب اصفهانى در همين كتاب مىگويد: وِلاء و توالى آن است كه دو يا چند شىء چنان پديد آيند كه بين آنها چيزى كه از آنها نيست، نباشد.
اين معنى به طور استعاره، براى نزديكى از حيث مكان يا نسبت يا دين يا دوستى و يارى و اعتقاد به كار مىرود. ولايت به عهده گرفتن امر است و «ولىّ» و «مَولى» در همه اينها استعمال مىشوند؛ هم در معناى فاعلى يعنى مُوالى، و هم در معناى مفعولى يعنى مُوالى. به مؤمن مىگويند: او ولىّ خداست، اما مراد اين نيست كه او مولاى خداست.(1)
ابوالحسن واحدى مىنويسد: «ثُمَّ رُدُّوا» يعنى بندگان به سبب مرگ باز مىگردند. «إلَى اللّهِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(2)يعنى به سوى خدا مولاى راستينشان كه عهدهدار امور آنان است.(3)
زاهد درواجكى در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ»(4)مىنويسد: مَولى در لغت: هر كس كه عهدهدار مصالح تو شود مولاى تو است. او به امور تو مىپردازد و تو را در برابر دشمنانت يارى مىكند. از همين رو است كه پسرعمو و آزادكننده بنده را مَولى ناميدهاند. سپس اين واژه اسم گشته براى كسى كه ملازم چيزى شود، چنانكه مىگويند: أخ الفُقَراءِ، أخُ المالِ.(5)
5 . جاراللّه زَمخشرى
زَمخشرى در تفسير آيه «أنتَ مَولانا فَانصُرنا»(1): «تو مولاى مايى پس ما را يارى كن» ، مىنويسد: «مَولانا» تو آقا و سرور مايى و ما بندگان توييم، يا يعنى ياور ما، يا متولّى امور ما. «فَانصُرنا» از حقوق مَولى اين است كه بندگانش را يارى كند، چرا كه عادت تو اين است. يا اينكه يارى ما از جمله امور ماست كه عهدهدارىاش بر تو است.(2)
6 . ابوالسعادات ابناثير
مبارك بن محمد بن اثير جَزَرى گويد: «مَولى» در حديث بسيار به كار رفته است، و آن اسمى است كه بر جماعت كثيرى واقع مىشود ... . هر كس كه عهدهدار امرى شود يا به آن بپردازد مولا و ولىّ آن امر است ... .
اين حديث در همين معنى است: هر زنى كه بىاذن مولايش ازدواج كند ازدواجش باطل است. در روايت ديگرى به جاى «مولايش» ، «وليّش» آمده است، يعنى متولّى امر آن زن.(3)
احمد بن يوسف كواشى ذيل آيه «أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(4)مىنويسد: به سبب وجود «فاء» در «فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ» نبايد بر سر «أنتَ مَولانا» وقف كرد. مَولانا يعنى سرور ما و متولّى امور ما، زيرا جمله فَانصُرنا نتيجه «أنتَ مَولانا» است؛ يعنى بىگمان تو سرور ما هستى و سرور بندگانش را يارى مىكند.(5)
8 . ناصرالدين بَيضاوى
ناصرالدين بَيضاوى در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(1)مىنويسد: يعنى آن به شما سزاوارتر است. مانند شعر لبيد:
فَغَدَت كِلا الفَرجَينِ تَحسَبُ أنَّهُ *** مَولَى المَخافَةِ خَلفُها وَ أمامُها
پس هر دو جانب گاو ماده؛ پشت سر و پيش رويش چنان گشت كه او آنها را به موضع ترسيدن سزاوارتر مىپنداشت.
يا اينكه مَولاكُم يعنى متولّى شما؛ يعنى آتش متولّى شماست و كار شما را به عهده خواهد گرفت. چنانكه شما در دنيا عهدهدار انجام موجبات آن بوديد. و آتش بد بازگشتگاهى است.(2)
نَسَفى گويد: «أنتَ مَولانا» يعنى تو سرور ما هستى و ما بندگان تو هستيم. يا يعنى ياور ما و متولّى امور ما.(3)
ابوحيّان در تفسير آيه «هُوَ مَولانا»(4)مىنويسد: «هُوَ مَولانا» يعنى ناصر و حافظ ما. اين قول جمهور است. كلبى گويد: يعنى: در مرگ و زندگى نسبت به ما از خود ما سزاوارتر است. همچنين گفته شده است: يعنى خداوندگار و سرور ماست، و از همين رو هر گونه كه بخواهد در امور ما تصرّف مىكند.
بنا بر اين، واجب است كه نسبت به آنچه از سوى او صادر مىشود خشنود باشيم. و خود فرموده است: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(5): «اين
بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» . پس او مولاى ماست كه متولّى امور ماست و ما نيز او را ولىّ خود قرار دادهايم.(1)
همچنين ابوحيّان در تفسير آيه «ثُمَّ رُدُّوا إلَى اللّهِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(2): «سپس به سوى خدا مولاى حقيقىشان بازگردانده شوند» ، مىگويد: «إلَى اللّهِ» يعنى به سوى عذاب خدا، و گفتهاند: به سوى جايگاه كيفر و پاداش خدا. «مَولاهُمُ الحَقِّ» : مولاى راستين ايشان، بر خلاف پندار آنان كه بتهايشان را مولاى خود مىدانستند، زيرا اين خداست كه عهدهدار حساب آنهاست. پس او در پادشاهى و احاطه مولاى آنان است، نه در يارى و رحمت.(3)
نظامالدين نيشابورى ذيل آيه «أنتَ مَولانا» مىنويسد: در اين آيه اعتراف شده كه اين خداى سبحانه است كه متولّى هر نعمتى است كه آفريدگان آن را به دست مىآورند، و او بخشنده هر مكرمتى است كه ايشان به آن دست مىيابند.
آنان مانند كودكىاند كه مصلحتش جز به تدبير سرپرستش انجام نمىپذيرد، و همچون بندهاىاند كه جمع مهمّاتش به سامان نمىآيد جز به اصلاح مولايش. با اين اعتراف است كه بنده سزاوار وصول به حق مىگردد. هر كس خود را به امكان و نقصان بشناسد، خداوندش را به وجوب و كمال خواهد شناخت.(4)
همچنين وى ذيل آيه «فَاعلَمُوا أنَّ اللّهَ مَولاكُم»(5): «بدانيد كه خدا مولاى شماست» ، مىنويسد: يعنى يار و متولّى امور شماست و شما را حفظ مىكند و شرّ كافران را از
شما مىراند، زيرا او «نِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ» : «مولاى خوب و ياور خوبى است» . پس به ولايت و يارى او اطمينان داشته باشيد.(1)
نيز نيشابورى در تفسير آيه «هُوَ مَولانا»(2)گويد: جز او كسى متولّى امور ما نيست. هر چه بخواهد از اسباب شادى و غم در ما پديد مىآورد، و كسى را نرسد كه به او اعتراض كند.(3)
و در تفسير آيه «وَ اللّهُ مَولاكُم»(4)مىنويسد: يعنى متولّى امور شما. و گفتهاند: يعنى نسبت به شما از خودتان سزاوارتر است و خيرخواهى او از خيرخواهىهاى شما در حق خودتان نافعتر است.(5)و در تفسير آيه «وَ اعتَصِمُوا بِحَبلِ اللّهِ»(6): «و به ريسمان خدا چنگ زنيد» ، مىنويسد: تا اينكه به او ملحق شويد. او متولّى فانى كردن شما از خودتان است، و در از ميان بردن هستى شما مولاى خوبى است، و ياورى نيكو است در اينكه شما را به وجود خداوندتان باقى بدارد.(7)
جلالالدين سيوطى در معناى آيه «أنتَ مَولانا» مىنويسد: سرور ما و متولّى امور ما. همچنين وى در ذيل آيه «فَاعلَمُوا أنَّ اللّهَ مَولاكُم»(8)مىگويد: ياور شما و متولّى امور شما، و در تفسير آيه «لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا»(9): «جز آنچه خدا براى ما مقدّر كرده
كه به ما برسد به ما نخواهد رسيد» ، و آيه «هُوَ مَولانَا»(1): او مولاى ماست، مىگويد: يعنى يار ما و متولّى امور ما.(2)
گُجَراتى در اين باره كلام ابناثير در «نهايه» - كه در بالا گذشت - را آورده است.(3)
ابوالسعود ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(4)مىنويسد: متولّى شماست و كار شما را به عهده خواهد گرفت، چنانكه شما عهدهدار انجام موجبات آن بوديد.(5)
سعيد چلبى در تفسير آيه «هِىَ مَولاكُم» گويد: متولّى شما، يعنى متصرّف در كار شما.(6)
خفاجى در شرح سخن بَيضاوى مىنويسد: متولّى شماست يعنى خدا در شما تصرّف مىكند. چنانكه شما در امورى از دنيا كه او واجب ساخته و مقتضىاش را فراهم كرده تصرّف مىكنيد.(7)
آمدن «مَولى» به معناى «متولّى امر» به قدرى واضح است كه فخر رازى - كه مىكوشد تا آمدن اين واژه به معناى «أولى» را انكار كند - در تفسير آيه «أنتَ مَولانا
فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1): «تو مولاى مايى پس ما را در برابر كافران يارى كن» ، مىنويسد:
در سخن خداى تعالى يعنى «أنتَ مَولانا» فايده ديگرى نيز هست و آن اينكه اين واژه به نهايت فروتنى و خاكسارى دلالت مىكند، و اعتراف است به اينكه خداى سبحانه متولّى هر نعمتى است كه بندگان به آن مىرسند و او بخشنده هر مكرمتى است كه ايشان به آن دست مىيابند.
پس بندگان ناگزير در هنگام دعا اظهار مىكنند كه به فضل و احسان خدا دلگرماند. همچون كودكى كه مصلحتش جز به تدبير سرپرستش انجام نمىپذيرد، و مانند بندهاى كه جمع مهمّاتش جز به اصلاح مولايش به سامان نمىآيد. زيرا خداى سبحانه بر پاى دارنده آسمانها و زمين است و به اصلاح مهمّات همگان به دست او است و در حقيقت متولّى امور همه است. چنانكه خود فرموده است: «نِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَّصيرُ»(2): «مولاى خوب و ياور خوبى است» .
در بعضى موارد واژه مَولى به معناى «وارث» يا «أولى» يعنى سزاوارتر آمده است:
با اينكه فخر رازى با شبهههاى واهى سعى در انكارِ آمدن «مَولى» به معناى «أولى» دارد و عدهاى سست عقيده را هم گمراه كرده است، اما در تفسير آيه «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ وَ الأقرَبُونَ وَ الَذينَ عَقَدَت أيمانُكُم فَآتُوهُم نَصيبَهُم»(3)، تفسير «مَولى» به «وارث سزاوارتر» را از ابوعلى جبائى نقل كند و آن را مانند ديگر وجوه مذكور در تفسير اين آيه نيكو مىشمارد. اينك نصّ كلام وى:
مسئله سوم: بعضى مىگويند اين آيه منسوخ است، و بعضى مىگويند منسوخ نيست. قائلان به نسخ كسانىاند كه آيه را به يكى از وجوهى كه پيشتر ياد كرديم تفسير كردهاند ... . كسانى هم كه مىگويند آيه منسوخ نيست، در تأويل آيه وجوهى ذكر كردهاند.
نخست اينكه تقدير آيه چنين است: و براى هر چيزى كه پدر و مادر و نزديكان و كسانى كه با آنان پيمان بستهايد بر جاى نهادهاند موالى و ورثهاى قرار دادهايم كه بهره آنان را به ايشان بدهيد؛ يعنى بهره موالى و ورثه را بدهيد.
بنا بر اين، «كسانى كه با آنان پيمان بستهايد» به «پدر و مادر و نزديكان» عطف شده؛ به اين معنى كه آنچه كسانى كه با آنان پيمان بستهايد بر جاى نهادهاند وارثى دارد كه او به آن سزاوارتر است. خداى تعالى وارث را مَولى ناميده است؛ يعنى مال را به هم پيمان ندهيد، بلكه به مولى و وارث بپردازيد. پس نسخى در آيه وجود ندارد. اين تأويل ابوعلى جبائى است ... . فخر رازى پس از بيان وجوهى ديگر مىگويد: همه اين وجوه نيكو و محتمل است، و خدا به مراد خود داناتر است.(1)
همچنين فخر رازى در «نِهاية العقول» به حكم ابوعبيده و ابنانبارى به اينكه واژه «مَولى» به معناى «أولى» نيز مىآيد اعتراف كرده است. وى مىنويسد:
ما نمىپذيريم كه هر كس بگويد مَولى به معناى «أولى» است، به دلالت حديث غدير به امامت على عليهالسلام قائل است. آيا ابوعُبَيده و ابنانبارى حكم نكردهاند كه واژه «مَولى» در معناى «أولى» به كار مىرود ؟ با اينكه اين دو به امامت ابوبكر قائلاند.(2)
پس سخن فخر رازى كه آمدن «مَولى» به معناى «أولى» را انكار كرده بود، با كلام خود او در تفسيرش و «نِهاية العقول» رد مىشود. چنانچه پيشتر بر اساس سخن او در همين دو كتاب، اثبات كرديم كه انكار او نسبت به صدور حديث غدير نيز باطل است.
دلالت «مَولى» به اولويّت در تصرّف به روشنى از حديثى كه بخارى و مسلم از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند ثابت مىشود:
بخارى: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت نسبت به او از خودش سزاوارترم. اگر دليل مىخواهيد، بخوانيد: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .(1)پس هر مؤمنى كه بميرد و مالى بر جاى نهد، خويشاوندان پدرىاش، هر كه باشند، آن مال را از او ارث مىبرند. و هر كس وامى يا عيالى بر جاى نهد، عيال يا بستانكارش نزد من آيد كه من مولاى اويم.(2)
مسلم بن حجّاج: سوگند به آن كه جان محمد در دست او است، هيچ مؤمنى در زمين نيست مگر اينكه من سزاوارترين مردم نسبت به او هستم. پس هر كس از شما وام يا عيالى بر جاى نهد من مولاى او خواهم بود، و هر كس از شما مالى بر جاى نهد آن مال به خويشان پدرى مىرسد، هر كس مىخواهند باشند.(3)
اين حديث ظاهر در اين است كه مَولى به معناى «أولى بالتصرّف» است، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله نخست فرموده: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من نسبت به او از خودش سزاوارترم. و سپس ادامه كلامش، يعنى: «پس هر مؤمنى ... » را فرع بر آن قرار داده است.
بنا بر اين، روشن مىشود كه مراد آن حضرت از دنباله كلامش؛ يعنى «من مولاى او خواهم بود» اولويّتى است كه به آن تصريح كرده، و با آيه كريمه قرآن به آن استدلال نموده است.
در شرح قَسطَلانى بر صحيح بخارى، در «كتاب التفسير» در شرح «من مولاى او خواهم بود» آمده است: يعنى من ولىّ كسى هستم كه از دنيا رفته و از جانب او كارهايش را به عهده خواهم گرفت.(1)
ظاهر اين كلام نشان مىدهد كه مراد از «مَولى» در اين حديث «متولّى امر» است.
بعضى از شارحان نيز «مَولى» در اين حديث را به معنى ولىّامر دانستهاند و كسى كه به مصالح امور قيام مىكند. در شرح شمسالدين كرمانى آمده است: اداى قرض فقرا از ويژگىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است. البته اين كار از مال خالص او يا بنا بر قول ديگر از بيت المال پرداخت مىشود. بىگمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حال حيات و ممات افراد امت به مصالح ايشان قيام مىكند و در هر دو حال به امور ايشان مىپردازد.(2)
نَوَوى مىنويسد: معناى حديث اين است: پيامبر صلىاللهعليهوآله گفته است: من در زمان زندگى و مرگ هر يك از شما به مصالح او قيام مىكنم، و در هر دو حال ولىّ او هستم. از اين رو اگر وامى بر گردن وى باشد و خُلف وعده نكرده باشد، از نزد خود آن را ادا مىكنم.
و اگر او مالى داشته باشد، آن مال از آن وارثان او است و من چيزى از آن را نمىگيرم.
و اگر خانواده فقيرى به جا نهاده باشد، بايد نزد من آيند كه پرداخت خرجى آنان به عهده من است.(3)
بنا بر اين، «مَولى» يعنى ولىّ امر و متولّى امر و كسى كه به مصالح متولّى عليه قيام مىكند. در شرح ابنحجر عسقلانى آمده است: «من مولاى او هستم» يعنى ولىّ او هستم.(4)پس مراد او قطعا ولىّامر است.
گروهى از مفسّران بزرگ و نيز گروهى از دانشمندان نامدار علم لغت واژه مَولى را به «ولىّ امر» تفسير و معنى كردهاند:
مورد اول: مفسّرين
جلالالدين مَحَلّى در تفسير آيه: «وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ»(1)مىنويسد: يعنى او بر ولىّامر خود گران است.(2)
واحدى ذيل آيه «أنتَ مَولانا»(3)مىگويد: يعنى يار ما و كسى كه امور ما به دست او است و به كارهاى ما مىپردازد.(4)
نيشابورى در تفسير آيه «وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ»(5)مىنويسد: معناى اصلى «كَلَّ» كُندى در مقابل تيزى است. هر گاه چاقو كند شود گويند: «كَلَّ السِكّينُ» ، و هر گاه زبان كند شود و قادر به تكلّم نباشد گويند: «كَلَّ اللِسانُ» ، و هر گاه سخن گفتن بر كسى سنگين شود و نتواند روان سخن گويد گويند: «كَلَّ فُلانٌ عَنِ الكَلامِ» . جمله «فُلانٌ كَلٌّ عَلى مَولاهُ» يعنى بر كسى كه به كار او مىپردازد و ما يحتاج او را تأمين مىكند گران گشت و عيال او شد. همچنين نيشابورى در ذيل آيه «أنتَ مَولانا»(6)مىگويد: يعنى ولىّ ما در رفع وجود ما و ياور ما در رسيدن به مقصود ما.(7)
روشن است كه «ولىّ امر» و «متولّى امر» هر دو به معناى «امام» و «حاكم» و «رئيس» است. پس اگر «مَولى» در حديث غدير به معناى «ولىّ امر» باشد، استدلال شيعيان بر معتقدشان تامّ خواهد بود.
آمدن «مَولى» به معناى «ولىّامر» در ثبوت و شهرت به حدّى رسيده كه فخر رازى با همه تعصّبش نتوانسته آن را انكار كند، بلكه خود نيز آن را اثبات نموده است. وى در «نِهاية العقول» مىنويسد: مراد از مَولى و مَوالى در اين اشعار، اولياست: اخطل: فَأصبَحتَ مَولاها مِنَ الناسِ بَعدهُ: پس از او تو از ميان مردم مولاى قريش گشتى.
شعر ديگرى نيز از او خطاب به بنىاميّه است: لَم يَأشِرُوا فيهِ إذا كانُوا مَواليهِ: و در آن تكبّر نكنند هر گاه كه آنان از موالى ايشان باشند. شاعرى ديگر: كانُوا مَوالىَ حَقٍّ يَطلُبُونَ بِهِ: آنان موالى حقّ بودند و آن را مىطلبيدند. مانند اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مُزَينه و جُهَينه و اَسلَم و غِفار: موالى خدا و فرستادهاش هستند، يعنى اولياى خدا و فرستادهاش.
اما «مَولى» در سخن ديگر حضرتش: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » در روايت مشهور ديگرى كه در آن به جاى «مولايش» ، «وليّش» آمده تفسير شده است. و اما آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا» ، يعنى ولىّ و ياور آنان. «وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولَى لَهُم»(1)، يعنى ياورى ندارند. از ابنعباس و مجاهد و عموم مفسّران چنين روايت شده است.
روشن است كه مراد از ولىّ در اين مقام ولىّ امر است. بنا بر اين، آشكار شد كه شاه ولىاللّه دهلوى از فخر رازى كه به عناد و تعصّب نامور است، تعصّب بيشتر و عناد سختترى دارد.
1) . محمد صلىاللهعليهوآله / 11.
مورد دوم: لغويّين
مَولى در لغت، به هشت معنى است. نخستين آنها آزادكننده بنده و سپس آزادشده و ولىّ و أولى بالشىء و ... است.(1)ابنبطريق يحيى بن حسن حلى (م 600 ق) ، سخن انبارى را نقل كرده و نوشته است: ابوبكر محمد بن قاسم انبارى در كتابش معروف به «تفسير المشكل فى القرآن» در يادكرد اقسام مَولى مىنويسد: مَولى به معناى ولىّ و اولى بالشىء است. وى در اين باره به آيه «هِىَ مَولاكُم»(2)و شعر لبيد - كه پيشتر مكرر گذشت - و غير آن استشهاد كرده است.
«مَولانا»(3)يعنى ولىّ ما. مولى بر هشت وجه است: مُعتِق و مُعتَق و ولىّ و اولى بالشىء و پسرعمو و داماد و پناه دهنده و هم پيمان.(4)
مولى نزد بسيارى از مردم تنها به معناى پسرعمو است. حال كه چنين نيست، بلكه مولى به معناى ولى است و هر كس ولى انسان باشد مولاى او است، مانند: پدر و برادر و پسر برادر و عمو و پسرعمو و ديگر خويشاوندان پدرى.
مولى در آيه «إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(5): «من از موالىام از پس مرگ خويش بيمناكم» ، به همين معانى است.
حديث «هر زنى كس بىاذن مولايش ازدواج كند ازدواجش باطل است» روشن مىكند كه هر ولىّاى را مولى گويند و مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله از مولى ولى است. خداى
عزوجل گويد: «يَومَ لا يُغنى مَولىً عَن مَولىً شَيئا»(1): «روزى كه هيچ مولايى سودى براى مولايى ندارد» ، آيا مراد خدا در اين آيه از مولاى آدمى تنها پسرعموى او است ؟ ! به هم پيمان نيز مولى گفته مىشود ... .(2)
مولى يعنى مالك، عبد، مُعتِق، مُعتَق، همراه و مصاحب، نزديكان مثل پسرعمو و مانند آن، پناه دهنده، هم پيمان، پسر، عمو، مهمان، شريك، پسر خواهر، ولىّ، خداوندگار، ياور، نعمت دهنده، نعمت گيرنده، دوستدار، تابع، داماد.(3)
5 . ابواللّيث سمرقندى:
«أنتَ مَولانا»(4)يعنى ولىّ و حافظ ما. «بَلِ اللّهُ مَولاكُم»(5)يعنى خداى تعالى را در اوامرش اطاعت كنيد كه او مولاى شماست؛ يعنى ولىّ و ياور شما.(6)
6 . ثعلبى:
«أنتَ مَولانا»(7)يعنى ياور و حافظ و ولىّ ما و كسى كه به ما سزاوارتر است.(8)
«بَلِ اللّهُ مَولاكُم»(9)يعنى يار و ياور شماست، پس از موالات كافران بىنيازى جوييد و از آنان يارى نخواهيد كه من ولىّ و يار شما هستم.(10)
8 و 9 و 10. بَغَوى و ابنجوزى و قمولى:
«أنتَ مَولانا»(1)يعنى ياور و حافظ و ولىّ ما.(2)
او مىگويد: «اللّهُ وَلىُّ الَذينَ آمَنُوا»(3)يعنى متولّى امور و سرپرست مصالح آنان. «ولىّ» بر وزن «فعيل» و در معناى فاعلى است، و اين تركيب به نزديكى دلالت مىكند. از اين رو «محبّ» ولىّ است، چرا كه با دوستى و يارى به تو نزديك مىشود. «والى» نيز از همين معنى است، زيرا او با اداره قوم به ايشان نزديك مىگردد.(4)نيشابورى در جاى ديگر گويد: «بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا»(5)يعنى ولىّ و ياور آنان.(6)
فخر رازى ذيل آيه «اللّهُ وَلىُّ الَذينَ آمَنُوا»(7)مىنويسد: در اين آيه دو مسئله مطرح است: مسئله اول: «ولىّ» بر وزن «فعيل» در معناى فاعلى و برگرفته از اين كلام عرب است: او عهدهدار فلان امر شد، پس او والى و ولىّ است. اصل اين واژه از «وَلْى» به معناى نزديكى است. هُذَلى گويد: «وَ عَدَت عَوادٍ دُونَ وَليِكَ تَشغَبُ» .
از همين معنى است كه گويند: دَارى تَلى دارَها، يعنى خانه من نزديك خانه او است. به اين سبب به دوستِ كمككار «ولىّ» مىگويند، زيرا او با دوستى و يارى به انسان نزديك مىشود و تو را رها نمىكند. «والى» نيز از همين معنى است، زيرا او با تدبير و امر و نهى به قوم نزديك مىشود. «مَولى» هم از همين معنى است.(8)
اينان و غير اينان مولى را به ولىّ تفسير مىكنند، و از آنجا كه ولىّ را به ولىّامر و متولّى امر تفسير مىنمايند، پس قطعا معنا و مفهوم مولى ولىّامر و متولّى امر خواهد بود.
در آخر بد نيست اشاره كنيم كه شاه ولىاللّه دهلوى آمدن «مَولى» به معناى «ولىّ امر» را انكار كرده است.(1)البته اين انكار دهلوى از روشنترين شواهد دلالت حديث غدير به امامت است و اينكه «مَولى» به معناى «ولىّ امر» باشد؛ چرا كه شكى نيست كه انكار ولىاللّه دهلوى ستيزهجويى آشكار و تعصّب دشمنانه است. و آنچه از سخنان دانشمندان عامه نقل كرديم براى ابطال اين انكار بسنده است.
بخارى در كتاب التفسير مىنويسد: باب «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ وَ الأقرَبُونَ وَ الَذينَ عاقَدَت أيمانُكُم فَآتُوهُم نَصيبَهُم إنَّ اللّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَىءٍ شَهيدا»(2): «براى آنچه پدر و مادر و خويشان و همپيمانان شما بر جاى نهادهاند وارثانى كه به ارث بردن أولى هستند قرار دادهايم پس بهره آنان را به آنان بدهيد كه خدا بر هر چيزى گواه است» . مَعمَر گويد: مراد از «موالى» اولياى ورثهاىاند كه با شما پيمان بستهاند.
موالى در اينجا جمع «مَولى» به معناى هم پيمان و كسى است كه ميان او و شما پيمان بسته شده است. «مَولى» همچنين به معانى: پسرعمو، آزادكننده بنده، آزادشده، پادشاه و همدين است.(3)
بىگمان، آمدن «مَولى» به معناى پادشاه نيز براى ثابت شدن مطلوب شيعه از حديث غدير كافى است، زيرا پادشاه و ولىّامر يك معنى دارند. اگر كسى در اين هم معنايى بودن ترديد كند، برايش سخنان شارحان صحيح بخارى را نقل مىكنيم:
بدرالدين عَينى مىنويسد: لفظ «مَولى» براى معانى بسيارى مىآيد ... . چهارم: به پادشاه مَولى مىگويند، چرا كه او رسيدگى به امور مردم را به عهده مىگيرد.(1)
شِهابالدين قَسطَلانى مىگويد: يكى از معانى «مَولى» پادشاه است، زيرا او رسيدگى به امور مردم را به عهده مىگيرد.(2)
بنا بر اين، به پادشاه «مَولى» گفته مىشود، چرا كه او رسيدگى به امور مردم را به عهده مىگيرد. پس قطعا «مَولى» به معناى ولىّ امر و متولّى امر نيز به كار مىرود. افزون بر اينها، اين معنى به روشنى از سخنان لغويان به دست مىآيد. جوهرى مىنويسد: مَلَكوت از ريشه مُلك است، مانند رَهَبوت از ريشه رَهبَة؛ مىگويند: مَلَكوت عِراق از آن او است. مَلْكُوَه - بر وزن تَرْقُوَه - عراق نيز گفته مىشود. معناى اين واژه پادشاهى و عزّت است.
پس او مليك و مَلِك و مَلْك است، مثل فَخِذ و فَخْذ. گويا مَلْك مخفّف مَلِك و مَلِك مقصورِ مالك يا مليك است. جمع مَلِك و مَلْك، ملوك و املاك است. اسم اين مصدر مُلك و اسم مكان آن مملكت است. تَمَلَّكَهُ يعنى به زور آن را مالك شد. و «مليك النحل» ملكه زنبورهاى عسل است.(3)
همچنين لغويانى كه لغات عربى را به فارسى ترجمه كردهاند، مانند صاحب «صراح اللغة» و «منتهى الأرب فى لغات العرب» واژه «ملك» را به شاه و پادشاه ترجمه كردهاند.
مراد از «مَعمَر» در كلام بخارى، ابوعبيده مَعمَر بن مثنّى لغوى است. ابنحجر عسقلانى به اين نكته تصريح كرده و نوشته كه اين سخن مذكور را در «مجاز القرآن» ابوعبيده مَعمَر بن راشد ديده است.
عبدالرزّاق از او نقل كرده كه وى ذيل آيه «لِكُلٍّ جَعلنا مَوالِىَ»(1)گفته است: موالى اولياى پدر و برادر و پسر و غير آنان از خويشاوندان پدرى هستند. قاضى اسماعيل نيز در «الأحكام» اين سخن را از طريق محمد بن ثور از مَعمَر نقل كرده است.
ابوعبيده گويد: «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالِىَ» يعنى اوليا و ورثه. «و كسانى كه با آنان پيمان بستهايد» پس «مَولى» در معناى ابنعمّ و ... به كار مىرود.
و سخنش را تا آنجا كه بخارى آورده ادامه داده است. وى در مولايى كه به معناى پسرعمو است اين شعر را شاهد آورده است: «مَهلاً بَنى عَمِّنا مَهلاً مَوالينا» . از ديگر معانى «مَولى» كه ابوعبيده آنها را ذكر نكرده ولى ديگر لغويان آنها را ذكر كردهاند اين است: محبّ، پناه دهنده، ياور، داماد، تابع و ولىّ.(2)
همچنين ابنحجر آمدن «مَولى» به معناى «ولىّ» را از لغويان نقل كرده است.
فخر رازى ذيل آيه «لَبِئسَ المَولى وَ لَبِئسَ العَشيرُ»(3)مىنويسد: «مَولى» يعنى ولىّ و ناصر، و «عشير» يعنى همراه و معاشر. بدان كه اين وصف بيشتر سزاوار رئيسان است، زيرا درباره بتها اين اوصاف به كار نمىرود.
بنا بر اين، خداى تعالى در قرآن بيان مىكند كه آنان از پرستش او كه خير دنيا و آخرت را برايشان فراهم مىكند، به پرستش بتها و فرمانبرىِ رؤساء رويگردان مىشوند.
سپس رئيسان را مىنكوهد و مىگويد: «مولاى بدى هستند» . مراد از آنان كسانىاند كه مردم از آنان يارى مىخواهند و به آنان پناه مىبرند.(4)
پس روشن شد كه «مَولى» در معناى «رئيس» به كار مىرود، و پنهان نيست كه «رئيس» و «ولىّ امر» و «متولىّ امر» به يك معنى هستند.
در بسيارى از موارد نقل حديث غدير، به جاى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» چنين آمده است: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. و اين دليل است بر آمدن مولى به معناى ولىّ و مَفعَل به معناى فعيل. اينك نصوص شمارى از اخبار مشتمل بر اين لفظ:
اول. روايت احمد بن حنبل(1)
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ: هر كس من ولىّ او هستم، على ولىّ اوست.
بُرَيده گويد: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ما را به سريّهاى فرستاد و على را بر ما گمارد. هنگامى كه بازگشتيم، به ما گفت: همراهى همراهتان (على عليهالسلام) را چگونه يافتيد ؟ من كه عادت داشتم سرم را پايين نگاه دارم، از او شكايت كردم يا كسى غير از من از او شكايت كرد.
سرم را بالا آوردم، ناگاه ديدم كه چهره پيامبر صلىاللهعليهوآله از خشم سرخ شده است و مىگويد: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است.
چون به نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگشتيم، من آنچه را رخ داده بود بازگو كردم و گفتم: على از خمس كنيزى را براى خود گرفته است. من كه عادت داشتم سرم را پايين نگاه دارم، چون سرم را بالا آوردم ديدم كه چهره رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دگرگون گشته است. حضرت فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است.
1) . مسند احمد: ج 5 ص 350، 358، 361.
دوم. روايت نَسايى(1)
نَسايى تحت عنوان «سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَعَلىٌّ وَليُّهُ» ، چند حديث آورده است:
سپس فرمود: ... بىگمان خدا مولاى من است و من ولى هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم اين ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى كن. ابوالطُّفَيل مىگويد: به زيد گفتم: اين را از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با گوشش شنيد.
بُرَيده مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله ما را به سريّهاى فرستاد و على عليهالسلام را بر ما گمارد. چون بازگشتيم، از ما پرسيد: رفتار على را با خود چگونه ارزيابى مىكنيد ؟ من از او شكايت كردم، يا ديگرى از او شكايت كرد. من كه عادت داشتم سرم را پايين نگاه دارم، سرم را بالا آوردم و ديدم كه چهره رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از خشم سرخ شده است. آنگاه حضرتش فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است.
سعد بن ابىوقّاص مىگويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و خطبه خواند و خداى را سپاس گفت و ستود و فرمود: آيا نپذيرفتهايد من نسبت به شما از شما سزاوارترم ؟ مردم گفتند: چرا، راست گفتى اى فرستاده خدا. سپس دست على عليهالسلام را گرفت و بالا برد و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است. بىگمان خدا
1) . خصائص نَسايى : ص 93، 94، 101، 103.
با هر كس با او دوستى كند دوستى مىكند، و با هر كس با وى دشمنى كند دشمنى مىكند.
وقتى مردم جمع شدند فرمود: اى مردم، ولىّ شما كيست ؟ مردم گفتند: خدا و رسولش. اين پرسش و پاسخ سه بار تكرار شد. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و او را ايستاند و فرمود: هر كس خدا و رسولش ولىّ او هستند، اين ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن.
5 و 6 . با دو سند از سعيد بن وَهْب روايت كرده است: على عليهالسلام در رَحبه كوفه خطاب به مردم گفت: شما را به خدا سوگند مىدهم، چه كسانى شنيدهاند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم فرمود: هر آينه خدا ولىّ من و من ولىّ مؤمنان هستم، و هر كس من ولىّ اويم اين (على عليهالسلام) ولىّ او است. خدايا، با هر كس با وى دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى كن، و هر كس او را يارى كند يارى كن ؟
سعيد مىگويد: در كنار من شش تن برخاستند. زيد بن يثيع نيز گفته است: پيش روى من شش تن از جاى برخاستند. عمرو ذىمر مىگويد كه اين جملات نيز در دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده است: خدايا، هر كس او را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس به وى كينه ورزد دشمن بدار.
سوم. روايت ابنماجه(1)
براء بن عازب مىگويد: در حجّى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به جاى آورد، همراه او بوديم كه
1) . سنن ابنماجه: ج 1 ص 43.
در ميانه راه از مركب فرود آمد و فرمود: بشتابيد به نماز جماعت. پس از آن، دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ مردم گفتند: چرا هستى. سپس حضرتش پرسيد: آيا من نسبت به هر مؤمنى از خودش سزاوارتر نيستم ؟ مسلمانان پاسخ دادند: چرا هستى. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: پس اين ولىّ هر كسى است كه من ولىّ اويم. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى كن.
چهارم. روايت طبرى(1)
گويا مرا فرا مىخوانند و من اجابت خواهم كرد (زمان مرگ من نزديك شده است) . من دو يادگار گرانبها را كه يكى از ديگرى بزرگتر است در ميان شما مىنهم: كتاب خدا كه ريسمانى است كه از آسمان به سوى زمين كشيده شده است و عترتم؛ يعنى اهلبيتم. پس بنگريد كه پس از من چگونه با آنها رفتار مىكنيد، چرا كه آن دو از يكديگر جدا نمىشوند تا در كنار حوض نزد من آيند.
سپس افزود: بىگمان خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. و دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم، على ولىّ او است. خدايا، با هر كس با وى دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى فرما. ابوالطُّفَيل مىگويد: به زيد بن ارقم گفتم: تو خود اين را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با دو گوشش شنيد.
1) . كنز العمّال: ج 13 ص 104، 105، 135.
پنجم. روايت حاكم نيشابورى(1)
زيد بن ارقم نقل كرده است: هنگامى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بازگشت و در غدير خم فرود آمد، دستور داد كه زير درختان بزرگ آنجا را بروبند. سپس فرمود:
گويا مرا فرا مىخوانند و من اجابت خواهم كرد (زمان مرگ من نزديك شده است) . هر آينه من دو چيز گرانبها را - كه يكى از ديگرى بزرگتر است - در ميان شما مىنهم: كتاب خدا و عترتم؛ يعنى اهلبيتم. بنگريد كه پس از من چگونه با آنها رفتار مىكنيد، چرا كه آن دو از يكديگر جدا نمىشوند تا در كنار حوض نزد من آيند. سپس فرمود: خداى عزوجل مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم.
پس از آن، دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على عليهالسلام ولىّ او است. خدايا، با هر كس با وى دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى كن.
ششم. روايت خطيب خوارزمى(2)
موفّق بن احمد معروف به اخطب خوارزم، حديث غدير را مانند آنچه گذشت به سند خود از حاكم نيشابورى نقل كرده است. در نقل خوارزمى اين مطلب نيز آمده
است: ابوالطُفيل مىگويد: به زيد گفتم: اين را از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با گوشش شنيد.
هفتم. روايت ابنمَغازلى(1)
على بن محمد جُلاّبى معروف به ابنمَغازلى از همسر زيد بن ارقم نقل كرده كه گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع از مكه باز مىگشت كه بين مكه و مدينه، در غدير جُحفه فرود آمد و فرمان داد تا خاشاك زير درختان بزرگ آنجا را بروبند. سپس ندا داد: بشتابيد به نماز جماعت.
ما به سوى رسول خدا صلىاللهعليهوآله رفتيم تا به حضرتش رسيدم، در روزى كه بسيار گرم بود و برخى از ما ردايش را بر سرش نهاده و به سبب حرارت زياد سنگريزههاى زمين و برخى آن را بر پاهايشان افكنده بودند. آن حضرت نماز ظهر را اقامه كرد و ما به وى اقتدا كرديم. سپس روى به سوى ما گردانيد و فرمود:
خداى را سپاس، او را مىستاييم و از او يارى مىخواهيم و به او ايمان مىآوريم و بر او توكّل مىكنيم و از شرور نفسهايمان و بدى كارهايمان به او پناه مىبريم، كه هر كس را كه او وانهد راهنمايى نيست، و هر كس را كه او هدايت كند گمراهكنندهاى نخواهد بود. گواهى مىدهم كه معبودى جز خداى يكتا نيست و اينكه محمد بنده و فرستاده او است. اما بعد، اى مردم، هر پيامبرى نصف زمانى كه پيامبر پيش از او در امتش بوده در بين امتش خواهد بود. عيسى بن مريم عليهالسلام چهل سال در ميان قومش بود و من با شتاب به بيست سال رسيدم. بدانيد كه نزديك است كه من از شما جدا شوم. آگاه باشيد كه من و شما را به پرسش خواهند گرفت. آيا من پيام الهى را به شما رساندم ؟ شما در اين باره چه مىگوييد ؟
از هر گوشهاى پاسخ دهندگانى برخاستند و گفتند: شهادت مىدهيم كه تو بنده و فرستاده خدايى و پيامش را رساندى و در راهش بسيار كوشيدى و امرش را آشكار
1) . مناقب ابنمَغازلى: ص 16 - 18.
ساختى و او را تا گاه مرگ خواهى پرستيد. خدا از جانب ما بهترين پاداشى را كه از سوى امتها به پيامبران مىدهد به تو عطا فرمايد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آيا شما شهادت نمىدهيد كه معبودى جز اللّه نيست و او شريكى ندارد و اينكه محمد بنده و فرستاده او است و اينكه بهشت و دوزخ حقّاند و شما به همه كتاب خدا ايمان داريد ؟ مردم گفتند: چرا شهادت مىدهيم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: من نيز شهادت مىدهم كه شما را تصديق كردم و شما نيز مرا تصديق كرديد. بدانيد كه من پيشتاز شمايم و شما پيروان من هستيد. نزديك است كه كنار حوض نزد من آييد و آنگاه كه مرا ديدار كنيد، از شما خواهم پرسيد كه: پس از من با دو چيز گرانبهاى من چگونه رفتار كرديد ؟ فهم سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله بر ما دشوار گشت و ما درنيافتيم كه دو چيز گرانبها چيست ؟ تا اينكه مردى از مهاجران برخاست و گفت: اى پيامبرخدا، پدر و مادرم به فدايت، دو چيز گرانبها چيستند ؟
حضرت فرمود: بزرگترين آن دو كتاب خداى تعالى است؛ ريسمانى كه يك سرش به دست خدا و سر ديگرش به دستان شماست. به آن چنگ زنيد و از آن منحرف نشويد. كوچكترين آن دو خاندان من است؛ همانها كه به قبله من روى كردند و دعوت مرا اجابت نمودند.
ايشان را نكشيد و مقهورشان نگردانيد و رهايشان نكنيد، زيرا من از خداى داناى آگاه براى آنان هر خيرى را خواستم و او آنچه را خواستم به من بخشيد. يارىكننده اين دو چيز گرانبها يارىكننده من است، و هر كس ايشان را وانهد مرا وانهاده است. دوست اين دو دوست من و دشمن اين دو دشمن من است.
آگاه باشيد كه امتهاى پيش از شما هلاك نگشتند مگر وقتى كه خواستههاى خود را دين خويش گرداندند و در ضدّيت با آموزههاى پيامبرشان پشتيبان هم گشتند و كسى را كه براى دادگسترى برخاست كشتند.
سپس دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و بلند كرد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين مولاى او است، و هر كس من ولىّ او هستم اين ولىّ او است. خدايا، با هر
كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى كند دشمنى نما. اين سخن را سه بار فرمود. اين پايان خطبه است.
هشتم. روايت حموينى(1)
ابراهيم بن محمد بن حَمّويه نيز حديث غدير را با لفظ «ولىّ» به سند خود از سعد بن ابىوقاص روايت كرده است.
نهم. روايت ابنكثير(2)
اسماعيل بن عمر معروف به ابنكثير دمشقى نيز حديث غدير را با لفظ «ولىّ» از نَسايى در سننش روايت كرده، و سپس گفته است: نَسايى در نقل اين حديث از اين طريق متفرّد است. شيخ ما ابوعبداللّه ذهبى گفته است: اين حديث صحيحى است. ابنماجه گويد ... . عبدالرزّاق نيز اين حديث را از مَعمَر، از على بن جُدعان، از عدى، از براء روايت كرده است.
دهم. روايت ولىاللّه دهلوى(3)
شاه ولىاللّه دهلوى نيز اين حديث را از حاكم نيشابورى از زيد بن ارقم روايت كرده است.
تا اينجا روشن شد:
اولاً: «مَفعَل» به معناى «فعيل» مىآيد.
ثانيا: «مَولى» به معناى «ولىّ» مىآيد.
ثالثا: اين احاديث، به ويژه حديث سعد، به روشنى بر امامت دلالت مىكنند، زيرا امام «ولىّ امر» و «متصرّف در امر» است و مراد از «ولىّ» در اين احاديث قطعا همين است، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از اصحاب پرسيده: «ولىّ شما كيست ؟ » و آنان پاسخ گفتهاند:
«خدا و رسولش» . از اين رو، اگر مراد از «ولىّ» ، «محبّ» بود، حصرِ ولايت در خدا و رسولش معنايى نداشت.
در تمام اين روايات، پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از آن، اين ولايت را براى خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله ثابت كرد، و مردم هم به آن شهادت دادند. آنجا كه رسول مكرم اسلام صلىاللهعليهوآله فرمود: «هر كس خدا و رسول ولىّ او هستند، بىگمان اين (على عليهالسلام) ولىّ او است» ؛ يعنى هر كس خدا و رسولش متصرّف در امر او هستند، بىگمان على عليهالسلام متصرّف در امر او است.
آمدن «مَولى» به معناى «سيّد» ، از سخنان گروهى از مشاهير عامه ثابت مىشود:
وى در تفسير آيه «حَتّى إذا جاءَ أحَدَكُمُ المَوتُ تَوَفَّتهُ رُسُلُنا وَ هُم لا يُفَرِّطُونَ . ثُمَّ رُدُّوا إلَى اللّهِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(1): «تا هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرا رسد فرستادگان ما جان او را مىستانند و در كار خود كوتاهى نمىكنند. سپس به سوى خدا مولاى راستينشان بازگردانده شوند» .
دوم. زَمخشرى(2)
او در تفسير آيه «أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(3): «تو مولاى مايى پس ما را در برابر كافران يارى كن» .
سوم. ابناثير(4)
وى مىنويسد: «مَولى» در حديث بسيار به كار رفته است. و آن اسمى است كه بر جماعت كثيرى واقع مىشود، از جمله: ربّ و مالك و سيّد.
در تفسير «أنتَ مَولانا» .
هشتم. طيّبى(2)
ذيل حديث نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » : در «النِهاية» آمده است: «مَولى» بر جماعت كثيرى واقع مىشود، از جمله: مالك و سيّد.
نهم. ابنكثير(3)
در تفسير آيه «وَ إن تَوَلَّوا فَاعلَمُوا أنَّ اللّهَ مَولاكُم نِعمَ المَولَى وَ نِعمَ النَصيرُ»(4): «اگر رويگردان شوند بدانيد كه خدا مولاى شماست مولاى خوب و ياور خوب است» .
در «الدرّ النثير فى خلاصة نِهاية ابنالاثير» و «تفسير الجلالين» .
در «إيضاح لطافة المقال» .
پس ثابت شد كه مَولى به معناى «سيّد» مىآيد، و «سيّد» به معناى «امام» و «رئيس»
است، چنانچه إن شاء اللّه در ادامه خواهد آمد. بنا بر اين، استدلال به حديث غدير براى اثبات امامت على عليهالسلام از اين وجه نيز تامّ است.
از همين رو سيد مرتضى مىگويد: روزى در محضر شيخ مفيد - كه عزّتش مستدام باد - سخن شيخ ابوجعفر محمد بن عبدالرحمن بن قِبه رازى در كتاب «الانصاف» را ياد كردم. وى در اين كتاب نوشته است: شيخى از معتزله انكار كرد كه «مَولى» نزد عرب به معناى «سيّد» و «امام» باشد. من در برابر او اشعار اخطل(1)را خواندم:
فَما وَجَدَت فيها قُرَيشٌ لأمرها *** أعَفَّ وَ أوفى مِن أبيكَ وَ أمجَدا
وَ أورى بِزَندَيهِ وَ لَو كانَ غَيرَهُ *** غَداةً اختِلافُ الناسِ أكدى وَ أصلَدا
فَأصبَحتَ مَولاها مِنَ الناسِ كَلَّهُمُ *** وَ أحرى قُرَيشٍ أن تُهابَ وَ تُحمَدا
قريش براى امر خود كسى را پاكدامنتر و وفادارتر و بزرگوارتر و بخشندهتر از پدرت نيافت. اگر كسى غير او خليفه مىشد چند دستهگى مردم در بامداد آن روز شديدتر و سختتر مىگشت. تو از ميان همه مردم مولاى قريش شدى و شايستهترين كسى گشتى كه از تو بترسند و تو را بستايند.
شيخ معتزلى را چنان ساكت كردم كه گويى سنگى را در دهان او فرو كردهاند. من شروع به نيكو شمردن سخن ابنقِبه كردم.(2)
بنا بر همه اينها، تمام اين معانى كه دانشمندان عامه براى واژه «مَولى» آورده و به آن اعتراف كردهاند مفيد امامت و رياست است. اين معانى متقارب و متلازماند و تنها يكى از آنها براى استدلال به حديث غدير در اثبات امامت كافى است، چه رسد به اينكه همه آنها در نظر گرفته شود. بنا بر اين، آنچه ياد كرديم براى دفع شبهات متعصّبان و منكران كافى است.
بحث در معناى «مولى» و اراده «اولى» از اين واژه را با بيانى ديگر و به طور فهرستوار نيز مىتوان دنبال نمود:
اينكه از واژه مولى معناى اَولى يا همان «سزاوارتر» اراده شده يا اينكه اين مفهوم يكى از معانى مولى است، كسى از علماى لغت آن را انكار نكرده است. بلكه در فرهنگهاى لغت و غير آن، اولى را از معانى مولى به شمار آوردهاند. به طورى كه برخى از آنان مولى را در تفسير آيههاى قرآن كريم به «اَولى» تعبير كرده، و برخى از آنان به طور مطلق گفتهاند كه مولى به معناى اولى مىآيد. بعضى نيز اين معنى را در شرح برخى از شعرهاى عرب آوردهاند. اينك به بررسى هر يك از اين موارد به طور مبسوط مى پردازيم:
كسانى كه در تفسير برخى آيات قرآن حكيم به تطبيق معنى «اَولى» براى كلمه «مولى» تصريح كردهاند:
شاهد سخن گفتار خداى تعالى است كه مىفرمايد: «فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُم فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَروا مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم وَ بِئسَ المَصيرُ»(1): «پس امروز براى نجات از هيچ يك از شما و كافران فديه نپذيرند منزلگاهتان آتش و آن آتش شما را سزاوارتر است و چه بد سرانجامى است» .
1) . حديد / 15.
فَغَدَت كِلاَ الفَرجَينِ تَحسَبُ أنَّهُ *** مَولَى المَخافَةِ خَلفَها وَ أمامَها
گاو وحشى صبح كرد در حالى كه گمان مىكند پشت سر و پيش رويش سزاوارتر براى ترسيدن از صياد است.(1)
فراء ابوزكريا يحيى بن زياد كوفى (م 207 ق) . رازى در تفسير خود و ابنحجر عسقلانى در «فتح البارى»(2)و آلوسى در تفسير خويش(3)همين معنى را از او حكايت كردهاند.(4)
كلبى، كه رازى در تفسير خود(5)و نيز عسقلانى و آلوسى از او نقل كردهاند.
فيروزآبادى در تفسيرش(6)به نقل از تفسير ابنعباس و همچنين علامه امينى به نقل از تفسير مزبور، اين مفهوم را بيان كردهاند.
5 . زجّاج، كه رازى و آلوسى و عسقلانى از او نقل كردهاند.
6 . اخفش اوسط ابوالحسن سعيد بن سعد نحوى (م 215 ق) ، كه رازى در «نهاية العقول» از او نقل كرده است.
8 . ابوبكر انبارى محمد بن قاسم لغوى نحوى (م 328 ق) همين مطلب را در «مشكل القرآن» گفته، و علامه ابنبطريق نيز در «العمدة» از او حكايت كرده است.(8)
قاضى بيضاوى گفته است: «مولاكم» يعنى به شما سزاوارتر است، و بيت مذكور از لبيد را به عنوان مثال آورده است.(1)
ابوالحسن رمّانى على بن عيسى بن عبداللّه نحوى (م 384 ق) ، كه رازى در «نهاية العقول» از او حكايت كرده است.
ابوالفرج بن جوزى همين معنى را در تفسير خود گفته است.
علاءالدين قوشچى (م 879 ق) در «شرح التجريد» آن را گفته است.
يوسف بن سليمان شنتمرى نحوى مشهور به اعلم در «تحصيل عين الذهب» - كه تعليق كتاب سيبويه مىباشد - آن را گفته است.(2)
فرّاء حسين بن مسعود بغوى (م 510 ق) گفته است: «مولاكم» يعنى صاحب شما و سزاوارتر از شما به خودتان، به خاطر گناهانى كه پيشتر انجام داديد.
ابنسمين احمد بن يوسف حلبى در تفسير خود «المصون فى علم الكتاب المكنون» آورده است: «هى مولاكم» ممكن است مصدر باشد؛ به معنى ولايتكم؛ يعنى صاحب ولايت شما. و ممكن است اسم مكان باشد؛ يعنى مكان ولايت شما. يا اينكه به معنى «اولى بكم» بيايد؛ يعنى سزاوارتر از شما به خودتان، مانند اينكه بگويى: هُوَ مَولاهُ: او به آن سزاوارتر است.
ابنحجر عسقلانى در «فتح البارى» همين معنى را گفته است.(3)
عبدالرؤوف مصرى اين معنى را در «معجم القرآن» گفته است.(4)
محمد بن جرير طبرى در تفسير خود بر همين معنى تصريح كرده است.(5)
البته در برخى نسخهها اين معنى به صورت «هُوَ أولى بِكُم» ذكر شده، و در سخن ابوعبيده همين گونه آمده است. مذكر آوردن ضمير نيز به اعتبار مكان است.(2)
ابوالحجاج يوسف بن محمد بلوى در كتاب خود گفته است: و يكى از معانى مولى عبارت است از كسى كه سزاوارتر باشد. مانند كلام خداى تعالى كه فرموده: «مأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3)يعنى آتش به شما سزاوارتر است.(4)
شيخ سليمان الجمل گفته است: «هِىَ مَولاكُم» ممكن است مصدر باشد، به معناى ولايت شما؛ يعنى صاحب ولايت شما. و ممكن است به معناى اولى باشد، مثل اينكه مىگويى: «هُوَ مَولاهُ» يعنى او سزاوارتر به آن است.(5)
ابوالبقاء عبداللّه بن حسين بن عبداللّه عكبرى نحوى (م 616 ق) در «وجوه الاعراب و القراءات» گفته است: گويند كه مولى به معنى سزاوارتر است.(6)
جاراللّه ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشرى (م 538 ق) گويد: گفتهاند: «مولاكم» يعنى اولى بكم. او نيز سپس شعر لبيد را به عنوان مثال آورده است.(7)
ابوزيد سعد بن اوس بن ثابت انصارى لغوى (م 215 ق) كه صاحب «الجواهر العبقرية» اين معنى را از او نقل كرده است.
شيخ يوسف اسماعيل نبهانى معنى مورد نظر را در «قرة العين» گفته است.(1)
جلالالدين سيوطى (م 911 ق) در «تفسير الجلالين» گويد: مولاكم يعنى اولى بكم.(2)
ابنقتيبه دينورى (م 276 ق) در «القرطين» گويد: «هى مولاكم» يعنى اولى بكم، و بيت پيشين لبيد را نيز به عنوان شاهد آورده است.(3)
ابوالبركات عبداللّه احمد بن محمود نسفى همين مطلب را در «مدارك التنزيل» گفته است.(4)
احمد مصطفى مراغى در تفسير خود گفته است: «هى مولاكم» يعنى جايگاه آتش به شما از هر جايگاه ديگرى سزاوارتر است، به خاطر كفر و ترديدى كه داشتيد.(5)
سيد محمود آلوسى در «روح المعانى» آورده است: كلبى و زجّاج و فرّاء و ابوعبيده گفتهاند: «هى مولاكم» يعنى به شما سزاوارتر است، همان طور كه در شعر لبيد آمده است؛ آنگاه كه گاو وحشى را وصف مى كند كه از صداى شكارچى گريخته است و مىگويد: آن گاو وحشى صبح كرد در حالى كه مىپنداشت پشت سر و پيش رويش براى ترس سزاوارتر است.(6)
محمد بن احمد بن جزى كلبى اين معنى را در كتاب خود «التسهيل لعلوم التنزيل» گفته است.(7)
ابوحيّان اندلسى نحوى (م 745 ق) آن را در «البحر المحيط» گفته است.(1)
محمود حمزه و حسن علوان و محمد احمد برانق معنى ياد شده را در «تفسير القرآن الكريم» ذكر كردهاند.(2)
محمد عبداللطيف بن خطيب در «اوضح التفاسير» بر اين معنى تأكيد دارد.(3)
علامه شوكانى در «فتح القدير» گفته است: «مولاكم» يعنى اولى بكم، و مولى در اصل كسى است كه مصالح انسان را به عهده گيرد. سپس اين لفظ در مورد كسانى كه ملازم مفهوم آن بودهاند استعمال شده است.(4)
شيخ على مهايمى معنى مذكور را در «تفسير تبصير الرحمن» گفته است.(5)
ابوعبداللّه محمد بن احمد قرطبى آن را در تفسير خود پذيرفته است.(6)
ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير گويد: «هى مولاكم» يعنى آتش به سبب كفرورزى و شك شما از هر جايگاه ديگرى به شما سزاوارتر است.(7)
شيخ اسماعيل حقّى برسوى در تفسير خود گويد: «مولاكم» يعنى (آتش) تصرف در شما مىكند، مانند تصرف يك مولى در بندگانش، به خاطر گناهانى كه پيشتر انجام داديد. و نيز يعنى سزاوارتر است به شما، زيرا مولى از اولى مشتق شده است، با حذف حروف زائد.(8)
جمالالدين قاسمى آن را در «محاسن التأويل» گفته است.
شيخ احمد صاوى مالكى در حاشيه خود بر «تفسير الجلالين» بر اين معنى باور دارد.(1)
علاءالدين محمد بن ابراهيم بغدادى معروف به خازن گويد: در تعبير مولاكم» گفته شده يعنى سزاوارتر است به شما، به خاطر گناهانى كه پيشتر انجام داديد. معناى آن اين است كه آتش بر شما مسلط مىشود، زيرا بر شما چيرگى يافت و شما از پيش براى آن كار كرديد. پس آن از هر شىء ديگرى به شما سزاوارتر است.(2)
محمد عثمان مير غنى محجوب مكى همين مفهوم را در «تاج التفاسير» آورده است.(3)
شيخ حسنين مخلوف، مفتى سرزمينهاى مصر آن را در «صفوه البيان» گفته است.(4)
خطيب شربينى آن را در تفسير خود گفته، و بيت پيشين لبيد را به عنوان شاهد آورده است.(5)
محمد غوث ناطئى گويد: «مولاكم» به فتح ميم و سكون واو و فتح لام و با رسمالخط الف مقصورهاى كه ياء پس از آن بيايد، مورد اتفاق است كه در آن اماله اراده شده و وصل ضمير نيز مورد اتفاق است. و در ميم آن اختلاف است كه ساكن است يا مضموم، و اينكه آيا اسم ظرف است يا نه ؟ البته بدون ترديد مراد از آن «اولى بكم» مىباشد.(6)
ابوالحسن على بن احمد واحدى اين معنى را در تفسير مختصر خود آورده است.(1)
صديق بن حسن قنوجى بخارى در تفسير خود گويد: «مولاكم» يعنى آن آتش به شما سزاوارتر است، و مولى در اصل كسى است كه مصلحتهاى انسان را به دست گيرد. سپس اين لفظ نسبت به كسانى كه اين موقعيت را دارند تعميم يافته است.(2)
كرمانى معنى مزبور را در «شرح صحيح بخارى» گفته است.(3)
50 . سيد اميرمحمد صنعانى آن را در «الروضة الندية» چاپ دهلى به نقل از فقيه حميد محلى آورده است.(4)
51 . شيخ حسن عدوى مالكى درباره «مولاكم» گفته است: يعنى اولى به شماست از هر جايگاه ديگرى، به خاطر كفر و شكى كه داشتيد.(5)
52 . نظامالدين نيشابورى در «غرائب القرآن» همين مطلب را گفته است.(6)
53 . ابواسحاق احمد ثعلبى (م 427 ق) در «الكشف و البيان» گفته است: «مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(7)يعنى همراه شما و سزاوارتر و داراى استحقاق بيشترى است كه مسكن شما باشد. سپس بيت لبيد را شاهد آورده است.
54 . ابوالسعود محمد بن محمد حنفى (م 982 ق) آن را در تفسير خود آورده است.(8)
55 . المولى جاراللّه اللّه آبادى در حاشيه تفسير بيضاوى گويد: مولى مشتق از اولى است، با حذف حروف زائده.
دومين شاهد گفتار، كلام خداى تعالى در سوره تحريم است. آنجا كه خداوند مىفرمايد: «قَد فَرَضَ اللّهُ لَكُم تَحِلَّةَ أيمانِكُم وَ اللّهُ مَولاكُم»(1): «به راستى كه خداوند شكستن سوگندهاتان را (با پرداخت كفاره) بر شما روا داشته و خداوند سرور شماست» .
56 . جاراللّه زمخشرى گفته است: «واللّه مولاكم» يعنى خداوند سرور و متولّى امور شماست. و گفته است: «مولاكم» يعنى خداوند سزاوارتر از شما به خودتان است. پس خيرخواهى او سودمندتر است براى شما از خيرخواهى شما براى خودتان.(2)
57 . صديق بن حسن قنوجى بخارى نيز گفتار زمخشرى را در تفسير خود تكرار كرده است.(3)
58 . نظامالدين نيشابورى در «غرائب القرآن» مانند سخن زمخشرى را گفته است.(4)
59 . ابوالبركات عبداللّه بن احمد بن محمود نسفى در تفسير خود گويد: «وَ اللّهُ مَولاكُم»(5)يعنى خداوند سرور و متولى امور شماست. و گفته شده است: «مولاكم» يعنى كسى كه سزاورتر از خود شما به شماست. پس خيرخواهى او سودمندتر است براى شما از خير خواهى شما نسبت به خودتان.(6)
سومين آيه مورد استناد ما كلام خداى تعالى در آخرين آيه سوره بقره است كه مىفرمايد: «أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1): «يگانه سلطان و ياور ما تويى پس ما را در چيرگى بر گروه كافران يارى فرما» .
60 . ثعلبى در «الكشف و البيان» گفته است: «انت مولانا» يعنى ياور و حافظ ما و تو به ما سزاوارترى. اين مطلب در «الغدير» علامه امينى نيز آمده است.
كلام خداى تعالى در سوره آلعمران است كه شاهد ديگرى در اين بحث است. آنجا كه مىفرمايد: «بَلِ اللّهُ مَوليكُم وَ هُوَ خَيرُ الناصِرينَ»(2): «بلكه خدا مولاى شماست و او بهترين ياوران است» .
61 . احمد بن حسن درواجكى در تفسير خود مشهور به «تفسير زاهدى» گفته است: خدا سزاوارتر است به اينكه اطاعت شود.
و سرانجام آيه 51 سوره توبه شاهدى ديگرى بر بحث ماست كه مىفرمايد: «قُل لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَولانا وَ عَلَى اللّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنونَ» : «بگو اى رسول ما هرگز جز آنچه خدا مقدر فرموده به ما نخواهد رسيد او است مولاى ما و البته اهل ايمان در هر حال بر خدا توكل خواهند كرد» .
62 . ابوحيان اندلسى در تفسير خود ج 5 ، ص 52 گويد: كلبى گفته است: يعنى خداوند سزاوارتر از ما نسبت به خود ما در زندگانى و مرگ است.(3)
دومين گروه، دانشورانى مىباشند كه در آثار خود بر اطلاق كلمه مولى به معناى «اولى» تصريح كردهاند:
63 . ابوبكر انبارى محمد بن قاسم لغوى (م 328 ق) گفته است: مولى از اضداد است؛ يعنى هم شخص نعمت دهندهاى است كه برده را آزاد مىكند، و هم كسى است كه نعمت آزادى به او داده شود.
اين لفظ جز اين دو معنى، شش معناى ديگر نيز دارد كه يكى از آن معانى «اولى به شما» است. چنانچه خداى تعالى فرمود: «مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)، كه معناى آن سزاوارتر به شما مىباشد.(2)لبيد نيز در بيتى چنين سروده است: پس گاو وحشى صبح كرد در حالى كه گمان مىكرد پشت سر و پيش رويش براى ترس از صياد سزاوارتر است.
64 . ابوالطيب عبدالواحد بن على لغوى حلبى (م 351 ق) همين مطلب را در كتاب «الاضداد فى كلام العرب» گفته است.(3)
65 . ابوبكر محمد بن عزيز سجستانى در «نزهة القلوب فى تفسير غريب القرآن» - چاپ شده در حاشيه «تبصير الرحمن» - چنين گفته است: معنى مولى به هشت وجه است: مُعتِق: آزاد كننده برده، مُعتَق: برده آزاد شده، ولىّ، و بلاخره سزاوارتر به يك شىء ... .(4)
66 . ابوحيّان اندلسى در «تحفة الاريب» مىگويد: مولى آزادكننده يا سزاوارتر به يك شىء است.(5)
67 . ابوالحجاج يوسف بن محمد بلوى در كتاب خود «الف باء» گفته است: ابن عزيز على گفته است كه معنى مولى بر هشت وجه است: آزادكننده، آزادشده، ولىّ، سزاوارتر به شىء و ... .(1)
68 . جلالالدين احمد خجندى در «توضيح الدلائل» گويد: مولى بر چند معنى گفته مىشود. از جمله آنها سزاوارتر (اولى) است. او سپس گفته خداى تعالى «هى مولاكم» را شاهد مىآورد.
69 . شيخ ابوبكر زكريا يحيى بن على بن محمد بن حسن خطيب تبريزى (م 502 ق) درباره كلام جعفر بن علبه حارثى گويد: مفهوم مولى بر چند وجه است: بنده، آقا، پسرعمو، داماد، همسايه، ولىّ، همقسم و سرانجام «اولى بر شما» .(2)
ابومسلم محمد بن طلحه شافعى همين معنى را در «مطالب السؤول» گفته است.(3)
شمسالدين سبط بن جوزى اين معنى را در «تذكرة الخواص» گفته است.(4)
زينالدين محمد بن ابىبكر عبدالقادر رازى در «غريب القرآن» گويد: معنى مولى در لغت بر هشت وجه است، كه از جمله آنها «اولى به شىء» است.
ابنصباغ مالكى (م 855 ق) اين معنى را در «الفصول المهمة» ذكر كرده است.
سيد مؤمن شبلنجى در «نور الابصار» گويد: دانشمندان گفتهاند لفظ مولى در ازاى معانى مختلفى استعمال شده، كه در قرآن كريم بدان معانى وارد شده است. گاهى به معناى «اولى» است، چنانچه خداى تعالى در خصوص منافقين فرموده است: «مَأويكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم» ، يعنى آتش به شما سزاوارتر است ... .(5)
اين گروه مشتمل بر كسانى است كه به كار برد لفظ مولى به معناى «اولى» در اشعار عرب تصريح كردهاند. از اين زمرهاند:
ابوالعباس ثعلب احمد بن يحيى بن زيد بن سيار شيبانى نحوى (م 291 ق) كه قاضى ابوعبداللّه حسين بن احمد زوزنى (م 486 ق) در «شرح المعلقات السبع» اين معنى را از او حكايت كرده است.(2)
محمد بن قاسم انبارى لغوى در «شرح القصائد السبع الطوال الجاهلية» در شرح بيت سروده لبيد بن ربيعه عامرى (كه: پس آن گاو وحشى صبح كرد در حالى ... ) گفته است: معنايش سزاوارتر به ترس و ملازمت با خوف است. وى سپس افزوده است: خداى عزوجل فرموده است: «النار هى مولاكم» يعنى آتش به شما سزاوارتر است.(3)
محبالدين افندى همين مفهوم را در «شواهد الكشاف» ذكر كرده است.(4)
اسماعيل بن محمد قنوى در حاشيه خود بر تفسير بيضاوى، در شرح سخن لبيد گفته است: يعنى آن گاو وحشى صبح كرد در حالى كه به خاطر ترس از صياد رميده، و نمىداند او پشت سر او است يا در پيش رويش. پس گمان مىكند هر دو سوى پشت سر و پيش رو سزاوار و شايسته است كه خطرناك باشد.(5)
80 . اسماعيل حماد جوهرى در «صحاح» گويد: و اما سخن لبيد كه مىگويد: صبح كرد آنگاه ... ، او مىخواهد بگويد كه آن سزاوارترين مكانى است كه خطر (درگيرى) در آن باشد.(1)
81 . جمالالدين محمد بن مكرم بن منظور افريقى انصارى (م 711 ق) معنى مذكور را در «لسان العرب» ذكر كرده است.(2)
82 . سيد مرتضى زبيدى (م 1205 ق) در «تاج العروس» گفته است: و سروده شاعر كه گفته است: پس صبح كرده ... ، همانا او موضعى را اراده كرده است كه ترس در آن سزاوارتر مىباشد.(3)
83 . قاضى ابوعبداللّه زوزنى در «شرح المعلقات السبع» در توضيح شعر لبيد گويد: پس صبح كرده گاو وحشى در حالى كه گمان مىكند هر دو سوى او شايسته ترس است؛ يعنى هر دو سوى او جايگاه و ملازم ترس مىباشند، يا گمان مىكند كه هر يك از آن دو به ترس سزاوارتر است؛ يعنى سزاوارتر است كه از آن بيم ورزد.(4)
84 . دكتر بدوى طبانه استاد نقد عربى در «معلقات العرب» در تبيين گفته لبيد آورده است: مولى المخافة يعنى سزاوارتر به ترس است.(5)
85 . عمرو بن عبدالرحمن فارسى قزوينى در «كشف الكشاف» درباره بيت لبيد مىگويد: مولى المخافة يعنى سزاوارتر و شايستهتر است به اينكه ترس در آنها باشد.
86 . عبدالرحيم بن عبدالكريم معنى مزبور را در «شرح المعلقات السبع» آورده است.
87 . رشيد النبى همين معنى را در كتاب «شرح المعلقات السبع» خود ذكر كرده است.
88 . ابنتمجيد معنى مذكور را در حاشيه خود بر «تفسير بيضاوى» گفته است.(1)
89 . احمد بن محمدشهاب قاضى در حاشيه خود بر «تفسير بيضاوى» گفته است: صبح كرد ... ، يعنى گاو وحشى هنگامى كه به خاطر ترس از صياد رميد، نمىداند آن صياد پشت سر او يا پيش رويش مىباشد. پس گمان مىكند هر دو سوى پشت سر و پيش رويش سزاوارتر و شايستهتر اند به اينكه از آنها بيمناك باشد.(2)
اينان سران زبان عربى و آگاه به واقعيت زبان و حافظان علم و ادب و راويان شعر هستند كه اعتراف كردهاند، و براى معنايى كه ما در صدد اثبات آن مىباشيم تسليم شدهاند. اگر ايشان كه بزرگان ادب عرب هستند نبودند، اين معنى از معانى اين واژه مورد شناسايى زبان شناسانه واقع نمىشد، و صحيح نبود كه بر آن نص آورد. در حالى كه اجماع آنان بر اين معنى دانسته شد.
به اين ترتيب و با اين سخنان متواتر و پى در پى و امثال آن، بى پايگى آنچه كه صاحب «تحفه اثنىعشريه» نسبت به انكار استعمال مولى به جاى اولى در زبان عرب به آن استناد كرده واضح مىشود !
شبهات و اشكالات بر معناى «مَولى»(3)
در مورد استدلال به حديث غدير و لفظ «مَولى» شبهات و اشكالاتى مطرح شده است. در اينجا اين شبهات را يك به يك مطرح كرده و از وجوه مختلف پاسخ مىگوييم:
دهلوى مىنويسد: علماى عربيّت گفتهاند كه «مَفْعَل» در هيچ مادهاى به معناى «أفْعَل» نيامده، در مادّه «ولى» و كلمه مولى كه على الخصوص نيامده است.
اين ادعا نيز دروغِ ديگرى است. سخنان صريح دانشمندان عربيّت كه مَولى را به «أولى» تفسير كردهاند، دلالت مىكند كه «مَفعَل» به معناى «أفعَل» مىآيد. بنا بر اين، آمدن مَفعَل به معناى أفعَل در خصوص اين ماده نيز ثابت است.
جالب اينجاست كه هر چند دهلوى مطالب كتاب خود را از كتاب «الصواقع» كابلى گرفته است، اما ميان اين سخن دهلوى و سخن كابلى در اين باره فرق بسيارى ديده مىشود. كابلى در كتابش مىنويسد: سخن شيعه باطل است، چرا كه مَولى به معناى «أولى» نيامده و هيچ يك از اهل عربيّت بر آمدن «مَفعَل» به معناى «أفعَل» تصريح نكرده است.
پس كابلى ادّعا نكرده كه دانشمندان زبان عربى تصريح كردهاند كه «مَفعَل» مطلقا در هيچ مادهاى به معناى «أفعَل» نيامده است، چه رسد به خصوص اين مادّه ! اين روشن مىكند كه آنچه دهلوى به دانشمندان زبان عربى نسبت داده دروغ و افتراى محض است.
لازم به ذكر است كه فخر رازى در انكار آمدن مَولى به معناى «أولى» سعى بسيار و كوشش فراوان كرده، و دهلوى چكيده سخن فخر رازى را آورده و مواردى را كه وى در آنها به حق و حقيقت اعتراف كرده حذف كرده است !
از جمله تفسير زجّاج و اخفش و رُمّانى، كه لفظ مَولى را به «أولى» و استشهاد به شعر لبيد و تصريح او به حكم ابنانبارى به اينكه مَولى همان «أولى» است را آوردهاند.
ولى دهلوى دروغها و افتراءهايى را به سخن فخر رازى افزوده كه وى هرگز آنها را بر زبان نياورده است !
دهلوى در اين ادعاى باطلش چندين دروغ گفته است:
«همه دانشمندان زبان عربى آمدن مَولى به معناى أولى را انكار كردهاند» . اين سخن در گفتار فخر رازى موجود نيست، بلكه ظاهر كلام فخر رازى تكذيب اين ادعاست، زيرا او يكبار تفسير مَولى به «أولى» و استشهاد به شعر لبيد را از ابوعبيده و اخفش و زجّاج و رُمّانى نقل مىكند، و بار ديگر تصريح مىكند كه ابوعبيده و ابنانبارى حكم كردهاند كه مَولى يعنى أولى.
«دانشمندان زبان عربى گفتهاند كه مَفعَل در هيچ مادهاى به معناى أفعَل نيامده، چه رسد به اين ماده على الخصوص» . اين ادعا نيز در گفتار فخر رازى نيامده، بلكه او گفته كه هيچ يك از پيشوايان نحو و لغت از آمدن مَفعَل به معناى أفعَل سخنى نگفته است. تفاوت ميان اين دو سخن در اين است كه فخر رازى ادعا مىكند كه هيچ يك از دانشمندان زبان عربى اين معنى را ذكر نكردهاند، و دهلوى ادعا مىكند كه آنان تصريح كردهاند كه «مَفعَل» به معناى «أفعَل» نيامده است.
دهلوى قول به آمدن مَولى به معناى «أولى» را در ابوزيد لغوى منحصر كرده است. اما فخر رازى از اين حصر باطل سخنى نگفته و ظاهر كلامش نشان از بطلان آن دارد، زيرا قول به آمدن مَولى به معناى «أولى» را از گروهى از پيشوايان لغت نقل كرده است.
«جمهور دانشمندان زبان عربى ابوزيد را به سبب جايز دانستن آمدن مَولى به معناى أولى تخطئه كردهاند» . اين دروغ به قدرى روشن است كه فخر رازى جرأت نكرده آن را بر زبان آورد.
5 . «دانشمندان زبان عربى اعتماد ابوزيد به ابوعبيده در تفسير مَولاكُم به أولى در آيه شريفه(1)را خطا دانستهاند» . اين نيز سخنى است كه فخر رازى نگفته است.
1) . حديد / 15.
6 . «جمهور دانشمندان زبان عربى گفتهاند كه اگر مَولى به معناى أولى بود، جايز بود كه به جاى أولى مِنكَ گفته شود: مَولى مِنكَ» . اين شبهه از فخر رازى است و او آن را ذكر كرده، ولى به هيچ يك از دانشمندان زبان عربى نسبت نداده است، چه رسد به جمهور آنان !
8 . «جمهور دانشمندان زبان عربى گفتهاند كه تفسير ابوعبيده بيان حاصل معنى است» . اين شبهه را نيز فخر رازى ذكر كرده ولى به هيچ كس نسبت نداده است، چه رسد به جمهور دانشمندان زبان عربى !
9 . «جمهور دانشمندان زبان عربى در مقام تخطئه تفسير ابوعبيده گفتهاند كه حاصل معناى آيه اين است كه آتش قرارگاه و بازگشتگاه و جايگاه لايق به شماست» . اما هر كس در سخنان دانشمندان زبان عربى بنگرد، مىبيند كه آنان اين معانى را ضمن ديگر معانى محتمل براى آيه آوردهاند، نه اينكه در صدد تخطئه ابوعبيده باشند.
مشخص شد كه دهلوى در اين گفتار كوتاهش ده دروغ گفته، كه فخر رازى در سخنهاى طولانىاش حتى يكى از آنها را نگفته است ! !
اصل اين ادعا كه مَولى به معناى «أولى» و مَفعَل به معناى «أفعَل» نيامده از فخر رازى است، آنجا كه مىگويد: اگر صحّت اصل حديث غدير و مقدمه آن را بپذيريم، نخواهيم پذيرفت كه واژه مَولى به معناى «أولى» باشد. دليل اين ادعا دو امر است:
نخست اينكه «أفعَل منه» وضع شده تا بر معناى تفضيل دلالت كند، ولى «مَفعَل» بر آغاز كار؛ زمان و مكان دلالت مىكند. هيچ يك از پيشوايان نحو و لغت نگفتهاند كه «مَفعَل» گاه به معناى افعل التفضيل است. و اين نشان مىدهد كه «مَولى» معناى «أولى» را افاده نمىكند.(1)
و اما پاسخ سخن فخر رازى:
پاسخ اول:
فخر رازى براى «مَفعَل» سه معناى «آغاز كار» و «زمان» و «مكان» را گفته و معناى ديگرى براى آن ذكر نكرده است. حال آنكه لفظ «مَفعَل» براى افاده معانى «فاعل» و «مفعول» و «فعيل» نيز مىآيد.
اين مطلب در ادامه، از سخنان پيشوايان لغت كه محور دانش زبان عربىاند دانسته خواهد شد. آمدن «مَفعَل» براى اين معانى در شدّت و ظهور به حدّى رسيده كه نه تنها هيچ متعصّبى آن را انكار نكرده، بلكه شخص فخر رازى به آمدن مَفعَل در معانى «فاعل» و «فعيل» اعتراف كرده است. وى در «نِهاية العقول» مىنويسد: مراد از مَولى و موالى در اين اشعار، اولياء است:
اخطل: فَأصبَحتَ مَولاها مِنَ الناسِ بَعدَهُ: پس از او تو از ميان مردم مولاى قريش شدى.
شعرى ديگر از او خطاب به بنىاميه: لَم يَأشِرُوا فيهِ إذا كانُوا مَواليِهِ: و در آن تكبّر نكنند هر گاه كه آنان از موالى ايشان باشند.
شاعرى ديگر: كانُوا مَوالىَ حَقٍّ يَطلُبُونَ بِهِ: آنان موالى حقّ بودند و آن را مىطلبيدند. مانند اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مُزَينه و جُهَينه و اَسلَم و غِفار موالى خدا و فرستادهاش هستند؛ يعنى اولياى خدا و فرستادهاش.
1) . نِهاية العقول مخطوط .
پاسخ دوم:
اما مَولى در سخن ديگر حضرت: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » در روايت مشهور ديگرى كه در آن به جاى مولايش «وليّش» آمده تفسير شده است. و آيه «ذلكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا» يعنى ولىّ و ياور آنان. «وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1)يعنى ياورى ندارند. از ابنعباس و مجاهد و عموم مفسّران چنين روايت شده است.
پاسخ سوم:
و اما اين سخن فخر رازى كه مَفعَل براى دلالت بر معانى: آغاز كار و زمان و مكان وضع شده است، اگر مراد رازى اين است كه حصر معانى اين واژه در اين معانى باشد، لازمهاش آن خواهد بود كه آمدن «مَفعَل» در معانى فاعل و مفعول و فعيل باطل است. و اگر مراد او حصر نباشد، سخنش لغو است و حاصلى ندارد.
پاسخ چهارم:
اما كلام وى كه هيچ يك از پيشوايان نحو و لغت نگفتهاند كه مَفعَل گاه به معناى افعل التفضيل است، با تصريح بزرگ پيشوايان لغت و تفسير به اينكه مَولى به خصوص مفيد معناى «أولى» است، باطل مىشود.
پاسخ پنجم:
اضافه بر اين، اگر ثابت شود كه در هيچ مادهاى مَفعَل به معناى «أفعَل» نيامده، عقلاً و نقلاً ميان اين مطلب و ميان نيامدن مَولى به معناى أولى ملازمهاى وجود ندارد. از اين رو، اينكه وى گفته: و اين نشان مىدهد كه مَولى معناى أولى را افاده نمىكند، جدّا باطل است، چرا كه در اين صورت استعمالات نادر و شمارى از الفاظ به كار رفته در كتاب و سنّت و كلام عرب و استعمالاتى كه در زبان عربى نظير ندارد باطل خواهد گشت.
1) . محمد صلىاللهعليهوآله / 11.
در اينجا شمارى از استعمالاتى كه در زبان عربى نظير ندارد را بيان مىكنيم:
بر كسى كه فراوان به الفاظ كتاب و سنّت پرداخته و بر سخنان دانشمندان زبان عربى آگاه باشد، كثرت استعمالاتى كه نمىتوان براى آنها نظيرى يافت و شيوع كاربرد واژگان نادر روشن است. در اينجا نمونههايى از اين استعمالات را مىآوريم:
سيوطى از قول ابنفارس و جوهرى و نيز خود فخر رازى از قول ليث گفتهاند كه عَجَف از ميان رفتن فربهى است، و اسم مذكر آن أعجَف و مؤنّثش عَجفاء است، و در كلام عرب أفعل بر وزن فِعال جمع بسته نشده، مگر أعجَف و عِجاف؛ در مذكر و مؤنث. زيرا أفعل و فعلاء بر وزن فِعال جمع بسته نمىشوند، ولى آن را بر وزن سِمان ساختهاند و عرب گاه لفظى را بر وزن ضدّ آن مىآورد.(2)
«هاؤُم» . سيوطى مىنويسد: ابنهشام در تذكرهاش گويد كه هاؤما و هاؤم در زبان عربى نادر و بىنظيرند، مثل ديگر اسماء افعال مانند «صَه» و «مَه» كه هرگز ضمير ظاهر نمىشود. البته هاؤم با وجود نادر بودنش در استعمال شاذّ نيست. در قرآن كريم آمده است: «هَاؤُمُ اقرَؤُوا كِتابيَه»(3): «نامه مرا بگيريد و بخوانيد» .(4)
«مَيسُرَة» به ضمّ سين كه قرائت عطاء است. سيوطى مىنويسد: سيبويه گويد: در كلام عرب واژهاى بر وزن مَفعُل وجود ندارد. ابنخالويه در «شرح الدريديّة» مىگويد: كِسائى و مُبَرَّد در برابر اين سخن واژگان مَكرُم و مَعُون و مَأْلُك را ذكر كردهاند.
در دفاع از سيبويه گفتهاند: واژگان مذكور اسماء جمع اند، اما سيبويه گفته كه اسم مفردى بر وزن مَفعُل وجود ندارد ! ابنخالويه گويد: من در قرآن نمونهاى يافتهام: «فَنَظِرَةٌ إلى مَيسَرَةٍ»(1): «پس مهلتى تا زمان گشايش» . عطاء مَيسَرَة را مَيسُرَة خوانده است.(2)
5 . «تفاوَِت» به فتح و كسر واو. سيوطى مىنويسد: در كلام عرب همواره مصدر فعل تَفاعَلَ بر وزن تفاعُل است، مگر در فعل تَفاوَتَ كه مصدر آن با فتح و كسر و ضمّ واو آمده، و اين غريب و مليح است. اين نكته را ابوزيد گفته است.(5)
6 . «تَكادُ» مضارعِ كُدْت. سيوطى مىنويسد: ابنقُتيبه گويد: هر فعلى ماضىاش بر وزن فَعُلَ باشد، مضارعش بر وزن يَفعُلُ است. تنها فعلى كه بر خلاف اين آمده يك فعل از افعال معتلّ است. سيبويه گفته كه بعضى از اعراب مىگويند: كُدْت تَكاد.(6)
8 . «نَشَدتُكَ بِاللّهِ لَمّا فَعَلتَ» . سيوطى مىنويسد: زمخشرى در «الاحاجى» گويد: سخن عربىزبانان كه مىگويند: نَشَدتُكَ بِاللّهِ لَمّا فَعَلتَ» سخنى است كه از جايگاه خود خارج شده و از طريق خود بازگشته و به راهى برده شده كه سبب شگفتى شنوندگان مىگردد، و از شمار امثال و سخنان سربسته نادر و چيستانها و گفتارهاى خوش و نمكين و عجيب عربى زبانها است.(1)
اين الفاظ و استعمالاتى كه اشاره شد از باب نمونه بود. موارد و مثالهاى بيشتر در دو كتاب «المزهر» و «الأشباه و النظائر» سيوطى و ديگر كتابهاى اين موضوع فراوان آمده است.
سيوطى مىنويسد: ابنجنّى در «الخصائص» گويد: آيا لفظ مسموعِ منفرد پذيرفته و بدان احتجاج مىشود ؟ چنين لفظى حالات گوناگون دارد. نخست اينكه منفرد باشد؛ يعنى در الفاظ شنيده شده مانندى نداشته باشد، و با اين حال عربىزبانان در تكلّم به آن اتفاق نظر داشته باشند.
چنين لفظى به اجماع پذيرفته و به آن احتجاج و در ساخت واژگان به آن قياس مىشود، مانند: «شَنَئىّ» اسم منسوب به «شَنُوَّة» ، با اينكه در غير آن شنيده نشده، اما چون مخالف آن نيز شنيده نشده و اعراب آن را به كار مىبرند مقبول است.(2)
عجيب اينجاست كه فخر رازى خود موردى را ذكر كرده كه مانندى ندارد ! وى در «نِهاية العقول» مىنويسد: از اصمعى درباره بيت لبيد دو قول حكايت شده است: يكى آنكه «مَولى» - چنانكه بيان كرديم - اسم است براى موضع «وَلْىْ» ؛ يعنى گاو ماده مىپندارد كه هر يك از دو جانبش جاى ترسيدن است.
«مَولى» در اينجا به سبب تغليب حكم لام بر فاء مفتوح العين آمده، بر اين اساس كه فتحه در معتلّ الفاء بسيار آمده است، مانند: مَوْهَب، مَوْحَد، مَوْضَع و مَوْحَل. اما كسره در معتلّ اللام جز در يك كلمه يعنى «مأوِى» شنيده نشده است.
از پاسخهاى ادعاى دهلوى، يعنى نيامدن «مَولى» به معناى «أفعل» و نيامدن «مَولى مِنكَ» به جاى «أولى مِنكَ» ، نكتهاى است كه به بركت اهلالبيت عليهمالسلام به ذهن من رسيده و آن اينكه نيامدن «مَفعَل» به معناى «أفعل» در موارد ديگر و درست نبودن استعمال «مَولى مِنكَ» به جاى «أولى مِنكَ» دلالت مىكند كه بر واژه مَولى پرتوى از نور لفظ جلاله اللّه تابيده است، زيرا خداى تعالى در قرآن كريم اين واژه را بر خود اطلاق كرده و آن را بىفاصله قرين لفظ جلاله و مانند آن ساخته است:
«رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعفُ عَنّا وَ اغفِر لَنا وَ ارحَمنا أنتَ مَولانا فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1): «خداوندا آنچه توانش را نداريم بر دوش ما مگذار و ما را بيامرز و بر ما رحم كن كه تو مولاى مايى پس ما را در برابر كافران يارى كن» .
«بَلِ اللّهُ مَولاكُم وَ هُوَ خَيرُ الناصِرينَ»(2): «بلكه خدا مولاى شماست و او بهترين يارى دهندگان است» .
«ثُمَّ رُدُّوا إلَى اللّهِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(3): «سپس به سوى خدا مولاى راستينشان بازگردانده شوند» .
«وَ إن تَوَلَّوا فَاعلَمُوا أنَّ اللّهَ مَولاكُم نِعمَ المَولى وَ نِعمَ النَصيرُ»(4): «اگر رويگردان شوند بدانيد كه خدا مولاى شماست مولاى خوب و ياور خوب است» .
5 . «قُل لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَولانا وَ عَلَى اللّهِ فَليَتَوَكَّلِ المُؤمِنُونَ»(5): «بگو جز آنچه خدا براى ما مقدّر كرده به ما نرسد او مولاى ماست و مؤمنان بايد بر خدا توكّل كنند» .
6 . «وَ رُدُّوا إلَى اللّهِ مَولاهُمُ الحَقِّ وَ ضَلَّ عَنهُم ما كانُوا يَفتَرُونَ»(1): و به سوى خدا «مولاى راستينشان باز گردانده شوند و آنچه به دروغ مىبافتند از آنان گم شود» .
8 . «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(3): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» .
«قَد فَرَضَ اللّهُ لَكُم تَحِلَّةَ أيمانِكُم وَ اللّهُ مَولاكُم وَ هُوَ العَليمُ الحَكيمُ»(4): «خدا گشودن سوگندهايتان را براى شما مقرّر كرد و خدا مولاى شماست و او داناى حكيم است» .
«وَ إن تَظاهَرا عَلَيهِ فَإنَّ اللّهَ هُوَ مَولاهُ وَ جِبريلُ وَ صالِحُ المُؤمِنينَ وَ المَلائِكَةُ بَعدَ ذلِكَ ظَهيرٌ»(5): «و اگر در برابر او همپشت شويد بىگمان خدا مولاى او است و جبرئيل و مؤمن شايسته و پس از آنان فرشتگان پشتيبان اويند» .
پس آنكه سزاوارتر و شايستهتر است كه لفظ «مَولى» بر او اطلاق شود خداى تعالى است، و سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله و سپس سرور ما اميرالمؤمنين عليهالسلام. از همين رو است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين واژه را بر خود اطلاق كرد، و در مقام بيان امامت على عليهالسلام آن را برگزيد. پس چنانكه خدا و پيامبر و امام ويژگىهايى دارند، اين واژه نيز ويژگىهايى دارد كه ديگر واژگان از آنها بىبهرهاند. بنا بر اين، همانگونه كه واژه اللّه خصائصى دارد كه مختصّ به آن است، واژه «مَولى» نيز خصائصى دارد.
نجمالائمّه رضىالدين محمد بن حسن استرآبادى (م 684 يا 686 ق)(1)مىنويسد:
همزه «اللّه» را در «يا اللّه» بيشتر همزه قطع مىخوانند. از آن رو كه از ابتدا آگاه كنند كه الف و لام از آنچه در اصل بودهاند خارج شده و مانند جزء كلمه گشتهاند، تا اجتماع ياء و لام ناپسند نباشد. پس اگر الف و لام بر اصل خود باقى مىبودند همزه اللّه در نگارش حذف مىشد، زيرا همزه لام معرفه همزه وصل است.
ابوعلى حكايت كرده كه اصل در «يا اللّه» وصل است. سيبويه جايز دانسته كه «اللّه» از لاهَ يَليهُ لَيها به معناى پنهان شدن گرفته شده باشد. بنا بر اين، در اينكه همزه اللّه همزه قطع باشد شكى نيست.
در اجتماع لام و ياء گفتهاند: اين واژه ويژگىهايى دارد كه در ديگر واژگان روا نيست، مانند ويژگىهاى خود خداوند. از جمله اينكه اللّه در «اللّهمَّ» و «تَاللّه» و «آللّه» و «ها اللّه» و «ذا اللّه» به حرف مقدّرى مجرور است، و چنانكه در باب قسم خواهد آمد، همزهاش در «أفاللّه» همزه قطع است. اما شعر زير كه در آن همزه «الَتى» به وصل خوانده شده شاذّ است، و وجه جواز آن با وجود شاذّ بودن لزوم لام است:
مِن أجلِكِ يا الَتى تَيَّمتِ قَلبى *** وَ أنتِ بَخيلَةٌ بِالوَصلِ عَنّى
به خاطر تو اى كسى كه دلم را تسخير كردى، و حال آنكه تو نسبت به وصل با من بخيلى.
شعر زير نيز در شُذوذ، اشدّ است:
فَيَا الغُلامانِ اللَذانِ فَرّا *** إيّاكُما أن تَبغيا لى شَرّا
اى دو غلامى كه گريختيد، زنهار كه شرّى براى من پديد نياوريد.
1) . سيوطى شرح حال وى را نوشته و در علم ادبيات ستوده است. همچنين از شرح او بر كافيه ابنحاجب بسيار تعريف كرده است. وى شرحى نيز بر شافيه ابنحاجب دارد. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 567 .
بعضى از كوفيان دخول لام را بر كلمهاى كه بر سرش الف و لام است به طور مطلق جايز دانستهاند. دو ميم (ميم مشدّد) در «اللّهمَّ» عوض «يا» هستند كه براى تبرّك از اسم اللّه تعالى به آخر رفتهاند.(1)
دهلوى قول به آمدن مَولى به معناى أولى را در ابوزيد لغوى منحصر كرده است. در پاسخ مىگوييم:
اين سخن كه تنها ابوزيد لغوى آمدن مَولى به معناى أولى را جايز دانسته كذب محض است. پيشتر گذشت كسانى كه قائلاند مَولى مفيد معناى أولى است شمار بسيار و گروه پرشمارى از استوانههاى پيشوايان لغت و نامداران علوم عربى و ادبيات هستند.
اقرار دهلوى به اينكه ابوزيد لغوى آمدن مَولى به معناى أولى را جايز دانسته ردّ استادش كابلى است كه صحتّ ثبوت اين قول از ابوزيد را نپذيرفته است. كابلى در «الصواقع» در جواب به حديث غدير مىنويسد: اين استدلال باطل است، زيرا مَولى به معناى أولى نيامده، و هيچ يك از دانشمندان زبان عربى تصريح نكردهاند كه مَفعَل به معناى أفعَل مىآيد، و ثبوت آنچه از ابوزيد روايت شده صحيح نيست.
بطلان انحصار اين قول در ابوزيد لغوى از سخن فخر رازى نيز - كه اصل اين شبهات از او است - آشكار مىگردد، چرا كه در مباحث گذشته آمد كه وى تفسير مَولى به أولى را از جماعتى از پيشوايان لغت و ادب، مانند ابوعُبَيده و اخفش و زجّاج و رُمّانى و ابنانبارى نقل كرده است.
1) . شرح الكافية چاپ قديم : ج 1 ص 73.
اگر فرض شود كه جز ابوزيد لغوى هيچ كس از اديبان آمدن مَولى به معناى أولى را قبول ندارند، به چند وجه قول ابوزيد به تنهايى در استدلال به حديث غدير كافى است. در اينجا بعضى از آن وجوه را به اختصار مىآوريم:
وجه اول
سيوطى مىنويسد: نوع پنجم: شناخت منفردات. مراد از منفردات مواردى است كه يكى از اهل لغت در روايت آن منفرد است و كسى غير از او ناقل آن نيست. اگر ناقلِ منفرد اهل ضبط و اتقان باشد، همچون ابوزيد و خليل و اصمعى و ابوحاتِم و ابوعبيده و مانند ايشان حكم او قبول است. شرط اين قبول آن است كه كسانى كه در شمار از ناقل منفرد بيشترند، در آن مورد با وى مخالفت نكرده باشند.
اينك نمونههايى از منفردات: يكى از ناقلان منفردات ابوزيد اَوسى انصارى است. در «الجَمهُرَة» آمده است: منشبة: مال. ابوزيد چنين گفته و ديگرى چنين سخنى نگفته است. در همان كتاب آمده است: گفته مىشود: «رَجُلٌ ثَطٌّ» نه «رَجُلٌ أثَطُّ» . ابوحاتم گويد: يكبار ابوزيد گفت: أثطّ. به او گفتم: آيا أثطّ مىگويى ؟ گفت: چنين شنيدهام.
و ثَطَط كمىِ ريش بر گونههاست.(1)
بنا بر اين، اگر انفراد ابوزيد را در روايت آمدن مَولى به معناى أولى بپذيريم، باز هم حكم وى قبول است، چرا كه او - چنانكه سيوطى تصريح كرده - از اهل ضبط و اتقان است و هيچ يك از پيشوايان لغت در اين مورد با او مخالفت نكردهاند، چه رسد به شمار بسيار !
وجه دوم
سيوطى مىنويسد: ابنانبارى گويد: نقل اهل اهواء در لغت و غير آن مقبول است، مگر آنكه از كسانى باشند كه متديّن به كذباند، مانند خطابيّه از رافضه. اين از آن رو
1) . المزهر: ج 1 ص 77.
است كه اگر بدعت بدعتگزار او را به دروغ وا ندارد، ظاهر امر صدق او است.(1)پس معلوم شد در جايى كه نقل اهل هوى و هوس پذيرفته است، نقل ابوزيد به طريق اولى پذيرفته خواهد بود.
وجه سوم
سيوطى مىنويسد: شيخ عزالدين بن عبدالسلام در فتاوايش گويد: در زبان عربى به اشعار عرب اعتماد مىكنم و حال آنكه آنان كافر بودند، زيرا وقوع تدليس از سوى ايشان بعيد است. چنانكه در پزشكى چنين مىكنم، چرا كه پزشكى در اصل برگرفته از گروهى كافر است.
پس در مورد عربزبانى كه به قول او احتجاج مىشود عدالت شرط نيست، به خلاف راوى اشعار و لغات. همچنين در مورد عربزبانى كه به سخنش احتجاج مىشود بلوغ را شرط نكرده و از همين رو از كودكان اخذ كردهاند.(2)بنا بر اين، قول ابوزيد لغوى از چندين جهت اولى به پذيرش است.
وجه چهارم
سيوطى مىنويسد: هر گاه از عربزبان يا از شيخى معناى واژهاى پرسيده شود و او با فعلش و يا با گفتارش پاسخ دهد كفايت مىكند. در «الجَمهُرَة» آمده است: اصمعى از عيسى بن عمر نقل مىكند: از ذوالرمّه از معناى «نضناض» پرسيدم و او تنها زبانش را در دهانش حركت داد.
ابندُرَيد مىگويد: گفته مىشود: نَضنَضَ الحَيَّةُ لِسانَهُ فى فِيهِ: مار زبانش را در دهانش حركت داد. و به همين سبب مار را نضناض ناميدهاند.(3)روشن است كه ابوزيد عربزبان و شيخ است و دليلى بر رد سخنش نيست.
وجه پنجم
سيوطى مىنويسد: ابنجنّى در «الخصائص» گويد: هر كس گويد كه لغت تنها از راه نقل شناخته مىشود خطا كرده است، چرا كه لغت گاه از راه قرائن نيز دانسته مىشود. مثلاً كسى در شعر زير دقت كند مىيابد كه زَرافات يعنى جماعات:
قَومٌ إذا الشَرُّ أبدى ناجِذَيهِ لَهُم *** طارُوا إلَيهِ زَرافاتٍ وَ وُحدانا
قومى كه چون شرّ دو دندان عقلش را براى آنان آشكار كند، گروه گروه و يك يك به سوى آن پرواز مىكنند.(1)
پس در جايى كه معناى لغت بر اساس قرائن نيز دانسته مىشود، نقل صريح به اولويّت قطعى مفيد علم به آن خواهد بود.
وجه ششم
ابنهشام احتجاج به شواهدى را كه گويندگانشان شناخته شده نيستند جايز دانسته است. وى در پاسخ كسى كه بر اين سخن اشكال گرفته، گفته است: اگر سخن اشكال كننده درست مىبود احتجاج به پنجاه بيت از «الكتاب» سيبويه از اعتبار مىافتاد، زيرا در كتاب وى هراز بيت هست كه گويندگانش شناخته شدهاند و پنجاه بيت هست كه گويندگانش ناشناختهاند.(2)
بنا بر اين، احتجاج به سخن امام مشهور ابوزيد لغوى به اولويّت قطعى جايز است.
5 . شرح حال ابوزيد لغوى
در آخر بد نيست اشارهاى به سخنان دانشمندان بزرگ اهلسنت در شرح حال و ستايش ابوزيد داشته باشيم كه بهترين شاهد بر بزرگى و شكوه اين مرد است و اينكه وى از ائمه لغت و ادب است.
نَوَوى و ذهبى و يافعى و جَزَرى و سيوطى(1): نام كاملش ابوزيد سعيد بن اَوس بن ثابت انصارى (م 214 يا 215 ق) ، و دوست شافعى و استاد ابوعُبَيد قاسم بن سلام است. وى در نحو و لغت پيشوا بوده و دو سوم لغت را حفظ بود.
خطيب بغدادى، ابوعثمان مازِنى، اصمعى، ابوعُبَيده، حافظ محمد بن صالح، مبرّد، حافظ ابوعلاء و سيرافى او را توثيق كرده و ستودهاند. ابوداوود و تِرمِذى از او روايت كردهاند. همچنين مطالب عجيبى از مناقب ابوزيد لغوى در كتاب «المزهر فى اللّغة» از ابوالطيب لغوى آمده است.
دهلوى مىنويسد: مستمسك ابوزيد سخن ابوعُبَيده در تفسير آيه «هِىَ مَولاكُم»(2)است. ابوعُبَيده ذيل آيه در معناى مَولاكُم نوشته است: يعنى أولى بِكُم.
اين سخن چند پاسخ دارد:
اين ادعا دليلى ندارد. به تصريح نَوَوى و ابنجَزَرى در «طبقات القرّاء» و ذهبى در «العِبَر فى خبر من غَبَر» و يافعى در «مرآة الجنان» ابوزيد معاصر ابوعبيده و تقريبا همسنّ او بوده است: ابوزيد (ت 120 - م 215 ق) و ابوعبيده (ت 112 - م 207 يا 210 يا 211 ق) ، چنانچه در «بُغية الوُعاة فى طبقات اللغويين و النُحاة» آمده است.
از گفتههاى مبرّد و ديگران مغلوم مىشود كه ابوزيد از ابوعبيده اعلم و افضل است.
علاوه بر اينها، اين سخن دهلوى تكذيب كابلى است، زيرا كابلى صحّت ثبوت آمدن مَولى به معناى أولى در سخن ابوزيد را نفى كرده، ولى دهلوى تصريح نموده كه
ابوزيد آن را جايز دانسته و ادعا كرده كه ابوزيد در اين سخن به قول ابوعبيده اعتماد كرده است. اينها همه ردّ كابلى و تكذيب انكار او نسبت به ثبوت قول ابوزيد در آمدن مَولى به معناى أولى است.
5 . اما پاسخ اينكه دهلوى تفسير ابوعبيده را بر بيان حاصل معنى حمل كرده به زودى خواهد آمد. چكيده پاسخ اين است كه اين سخن ادعايى است بىدليل. حتى با فرض پذيرش آن، با استفاده معناى أولى از واژه مَولى به وجهى از وجوه منافاتى ندارد. علاوه بر اينها، اعتراف دهلوى به اينكه ابوعبيده مَولى را به أولى تفسير كرده، بر شدت تعصّب كابلى دلالت مىكند كه از اين موضوع دم نزده و گويا تلاش كرده اين حقيقت واضح را انكار كند.
دهلوى ادعا كرده كه جمهور دانشمندان زبان عربى قول ابوعبيده و تمسّك به آن را خطا دانستهاند ! اما اين ادعا دروغى است مانند ديگر دروغهاى تكرارى و افترائات او ! پيشتر پدر دهلوى نيز آمدن مَولى به معناى ولىّامر را انكار كرده است، عليرغم اينكه فخر رازى و پيروانش هرگز در اين معنى مناقشه نكردهاند.
دهلوىِ پسر نيز آمدن مَولى به معناى ولىّامر را انكار نكرده، ولى آمدن مَولى به معناى أولى را نفى نموده و پنداشته كه مذهب جمهور دانشمندان زبان عربى همين است. با اينكه جمهور آنان هرگز اين قول را خطا ندانستهاند.
1) . حديد / 15.
اين سخن نيز چند پاسخ دارد:
بسيارى از بزرگان اهل عربيّت مانند: فرّاء و ابوعبيده و اخفش و ابوالعباس ثعلب و مُبَرَّد و زجّاج و ابنانبارى و سِجِستانى و رُمّانى و جوهرى و ثعلبى و واحدى و اعلم شَنتَمَرى و زوزنى و بَغَوى و زمخشرى و ديگران - كه نامهايشان گذشت - قائل به آمدن مَولى به معناى أولى و با ابوزيد موافقاند.
از ديگر امورى كه زشتى اين دروغ را نشان مىدهد اين است كه حتى فخر رازى - با اينكه خود پيشواى منكران است - جرأت نكرده چنين دروغى بگويد. تابعان او مانند اصفهانى و ايجى و جرجانى و بَرزَنجى و ابنحجر و كابلى نيز آن را بر زبان نياوردهاند، با اينكه آنان نيز در مقام ردّ بر حديث غدير و باطل كردن استدلال به آن بودهاند.
همچنين اين ادعا دروغ كابلى را هم روشن مىكند كه صحّت نسبت اين قول به ابوزيد را نفى كرده است، چرا كه صريح كلام دهلوى اين ادعاست كه جمهور اهل عربيّت ابوزيد را در اين قول انكار كردهاند. بنا بر اين، قول ابوزيد به آمدن مَولى به معناى أولى نزد جمهور ثابت بوده است.
جالب اينجاست كه دهلوى در باب مكائد كتابش تحفه، به سخن همين ابوزيد لغوى احتجاج كرده است ! ولى اينجا كه موافقت سخن ابوزيد را با مذهب حق ديده، مىكوشد كه قول او را باطل كند، هر چند با دروغها و افترائات متوالى و تكرارى !
5 . حتى اگر فرض كنيم كه يكى از لغويان به صراحت ابوزيد را در اين قول انكار كرده باشد، انكار او حجت نخواهد بود، زيرا مُثبِت بر نافى مقدّم است، و البته اثبات دو مُثبِت براى صحت استدلال پيروان حق كافى است.
6 . از آنچه گذشت دانسته شد كه ابوزيد از ابوعبيده و اصمعى و حتى از خليل اعلم و افضل است. همچنين دانسته شد كه دانش زبان عربى به اين سه تن مىانجامد. از اين رو، آمدن مَولى به معناى أولى به سخن برترين اين سه تن - كه دانش زبان عربى به
ايشان مىانجامد - ثابت شده است. همچنين يكى ديگر از آنان - يعنى ابوعبيده - نيز به اين قول قائل است، چرا كه مَولى را در آيه كريمه به أولى تفسير كرده است.
دهلوى مدّعى است كه جمهور دانشمندان زبان عربى گفتهاند كه اگر مَولى به معناى أولى بود، جايز بود كه به جاى أولى مِنكَ گفته شود: مَولى مِنكَ. و مَولى مِنكَ به اجماع باطل و نادرست است. اين سخن به چند وجه باطل است:
نسبت دادن اين ادعا به جمهور دانشمندان زبان عربى دروغى آشكار است.
اصل اين گفتار باطل از فخر رازى و پيروان او است كه در زبان عربى تبحّرى ندارند، و اگر كمترين آشنايى با ادبيات عرب داشتند اين سخن را بر زبان نمى راندند. و لذا كابلى زيركى كرده و از آن دم نزده است. اين شبهه و پاسخش حتى در آغاز كتابهاى ابتدايى درس ادبيات مانند «سلّم الثبوت» و شروحش آمده است. ولى دهلوى عمدا از اين مطلب غفلت كرده است ! ؟
گفتار دهلوى چكيده كلام فخر رازى است. لذا در اينجا سخن فخر رازى را از «نِهاية العقول» مىآوريم، و به تفصيل شبهه او را پاسخ مىدهيم:
يك. سخن فخر رازى
بىگمان اگر مَولى به معناى أولى مىآمد، درست بود كه هر چه با يكى از آنها همراه مىگردد با ديگرى نيز همراه شود. ولى در اينجا چنين نيست، و از همين رو مَولى به معناى أولى نيست.
بيان شرط: تصرّف واضع در زبان تنها در وضع الفاظ مفرد براى معانى مفرد است. اما پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر، پس از اينكه هر يك براى معنايى مفرد وضع شدند عقلى است. براى نمونه، وقتى مىگوييم: «انسان حيوان است» ، حقيقتى كه واژه
انسان مفيد آن است به وضع است، و حقيقتى كه واژه حيوان مفيد آن است نيز به وضع است. ولى نسبت حيوان به انسان پس از دانستن اينكه هر يك از اين دو لفظ براى معناى ويژهاى وضع شدهاند به عقل است نه به وضع.
پس از ثبوت اين مقدمه مىگوييم: هر گاه لفظ أولى براى معنايى وضع شده باشد و لفظ «مِن» براى معنايى ديگر، صحّت دخول يكى از اين دو بر ديگرى نه به وضع بلكه به عقل است.
بنا بر اين، اگر آنچه از لفظ «أولى» فهميده مىشود، بىكم و كاست همان باشد كه از لفظ «مَولى» فهميده مىشود و عقل به صحت اقتران مفهوم «مِن» با مفهوم «أولى» حكم كند، صحّت اقتران مفهوم «مِن» با مفهوم «مَولى» نيز واجب خواهد بود، زيرا صحّت اين اقتران نه وابسته به دو لفظ بلكه بين مفهوم آن دو است.
اما چنين نيست كه هر چه دخولش بر «أولى» صحيح باشد، دخولش بر «مَولى» نيز صحيح باشد. براى نمونه: صحيح است كه گفته شود: «هُوَ أولى مِن فُلانٍ» ولى صحيح نيست كه گفته شود: «هُوَ مَولى مِن فُلانٍ» . و صحيح است كه گفته شود: «هُوَ مَولىً» و «هُما مَولَيانِ» . اما صحيح نيست بدون «مِن» گفته شود: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» .
همچنين «هُوَ مَولى الرَجُلِ» و «مَولى زَيدٍ» درست است، ولى «هُوَ أولَى الرَجُلِ» و «أولى زَيدٍ» درست نيست. و «هُما أولى رَجُلَينِ» و «هُم أولى رِجالٍ» صحيح است، ولى «هُما مَولى رَجُلَينِ» و «هُم مَولى رِجالٍ» صحيح نيست. همچنين، گفته مىشود: «هُوَ مَولاهُ و مَولاكَ» ، اما گفته نمىشود: «هُوَ أولاهُ و أولاكَ» .
اشكال: آيا «ما أولاهُ» صحيح نيست ؟ جواب: اين أفعل تعجب است نه أفعل التفضيل. افزون بر اينكه أفعل تعجب فعل است و أفعل التفضيل اسم، و ضمير در اولى منصوب و در دومى مجرور است.
بنا بر اين، ثابت شد كه حمل «مَولى» بر «أولى» جايز نيست. البته در اين دليل تأمّلى هست كه در علم اصول مذكور شده است.
دو. پاسخ گفتار فخر رازى
در گفتار رازى اشكالات بسيار و تعصبات فراوان هست كه به تفصيل بيان مىكنيم:
اين سخن كه «تصرّف واضع در زبان تنها در وضع الفاظ مفرد براى معانى مفرد است، اما پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر پس از اينكه هر يك براى معنايى مفرد وضع شدند عقلى است» ، ادعايى است محض كه فخر رازى براى آن دليلى نياورده است.
اين سخن كه «براى نمونه: وقتى مىگوييم: انسان حيوان است ... » براى گريز از آوردن دليل براى مدعا گفته شده، زيرا روشن است كه يادكرد مثال پس از آوردن دليل است و مثال آوردن در هيچ حالى از احوال جاى دليل را نمىگيرد.
اين سخن كه «اما نسبت حيوان به انسان پس از دانستن اينكه هر يك از اين دو لفظ براى معناى ويژهاى وضع شدهاند به عقل است، نه به وضع» نادرست است، چرا كه سخن در پيوند دادن الفاظ مفرد به يكديگر است. چنانكه پيشتر به آن تصريح كرد: «اما پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر پس از اينكه هر يك براى معنايى مفرد وضع شدند، عقلى است» .
روشن است كه پيوند دادن الفاظ به يكديگر يعنى تركيب الفاظ با هم بر پايه قواعد يك زبان، مانند پيوند دادن فعل به فاعل و مضاف به مضافاليه و مبتدا به خبر و ... .
اين پيوند بر پايه استعمال و چگونگى نطق اهل آن زبان صورت مىگيرد، ولى نسبت حيوان به انسان بر حسب تصور و تعقّل است.
از اين رو، تمثيل به مثال مذكور براى موضوع پيوند الفاظ به يكديگر ناروا و نادرست است، زيرا سخن ما در قرين شدن دو لفظ به يكديگر در استعمال است، نه در برقرارى نسبت ميان مفاهيم و مصاديق. صحّت اقتران دو لفظ به يكديگر در استعمال از امور منقول است، و برقرارى نسبت ميان مفاهيم و مصاديق از امور
معقول. و اين بر همه كس روشن است، چنانكه بطلان مقايسه اين دو با يكديگر بر كسى پنهان نيست.
5 . بىگمان، قياس معناى «مِن» با معناى «انسان» و «حيوان» روا نيست، زيرا اين دو لفظ مفهوم مستقل دارند، به خلاف «مِن» كه معناى مستقل ندارد. و ميان مستقل و غير مستقل مناسبتى نيست.
6 . اين سخن كه «پس صحت دخول يكى از اين دو بر ديگرى نه به وضع، بلكه به عقل است» ، از بافتههاى عجيب رازى است كه در سادهترين كتب نحو هم نمىتوان يافت ! اگر آنچه رازى گفته صحيح مىبود، بسيارى از قواعد نحوى باطل مىشد و در محاورات عرفى اختلال بزرگى ايجاد مىشد !
از جمله ادله بطلان اين ادعا آنكه حذف خبر در مواضعى كه نحويان گفتهاند واجب است. شيخ ابنحاجب در «الكافية» مىنويسد: گاه جايز است كه مبتدا به سبب وجود قرينه حذف شود. مانند اينكه جوينده هلال ماه بگويد: الهِلال، وَ اللّهِ. حذف خبر نيز گاه جايز است، مثل: خَرَجتُ فَإذا السَبُع.
اگر آوردن غير خبر در موضع خبر لازم شود، حذف آن واجب است، مانند: لَولا زَيدٌ لَهَلَكَ عَمرو، وَ ضَربى زَيدا قائِما، وَ كُلُّ رَجُلٍ وَ ضَيعَتُهُ، وَ لَعَمرُكَ لأفعَلَنَّ كَذا. اگر منضمّ كردن الفاظ به يكديگر به عقل بود نه به وضع، وجوب حذف خبر در اين مواضع چهارگانه وجهى نداشت، زيرا آوردن خبر در اين مواضع هيچ محال عقلىاى را در پى ندارد.
همچنين حذف فعلِ مفعول مطلق، گاه سماعا و قياسا واجب است. ابنحاجب مىنويسد: گاه جايز است فعل را با وجود قرينه حذف كرد، مانند اينكه به كسى كه از راه مىرسد مىگويى: خَيرَ مَقدَمٍ. گاه حذف فعل سماعا واجب است، مثل: سُقيا، رَعيا، خَيبَةً، جَدعا، حَمدا، شُكرا و عَجَبا.
حذف قياسى فعل نيز در مواضعى واجب است، مانند فعل مثبتى كه بعد از نفى يا معناى نفى داخل در اسمى كه خبر آن به شمار نمىرود واقع شود. يا آنكه مكرر آمده باشد، مثل: ما أنتَ إلاّ سَيرا، ما أنتَ إلاّ سَيرَ البَريدِ، إنَّما أنتَ سَيرا، زَيدٌ سَيرا سَيرا. نمونه ديگر وقتى است كه فعل براى تفصيل مضمون جمله پيشين باشد، مثل: «فَشُدُّوا الوَثاقَ فَإمّا مَنّا بَعدُ وَ إمّا فِداءا» .(1)
نمونه ديگر وقتى است كه فعل براى تشبيه، پس از جمله مشتمل بر اسمى كه به معناى آن باشد واقع شود، مثل: مَرَرتُ بِهِ فَإذا لَهُ صَوتٌ؛ صَوتُ حِمارٍ وَ صُراخٌ؛ صُراخُ الثَكلى. نمونه ديگر وقتى است كه فعل در مضمون جملهاى واقع شود كه معنايى غير از آن را بر نمىتابد، مثل: لَهُ عَلَىَّ ألفُ دِرهَمٌ إعتِرافا. اين نمونه را «تأكيدٌ لِنَفسِهِ» مىنامند.
نمونه ديگر وقتى است كه فعل در مضمون جملهاى واقع شود كه معنايى غير از آن را نيز بر مىتابد، مثل: زَيدٌ قائِمٌ حَقّا. اين نمونه را «تأكيدٌ لِغَيرِهِ» مىنامند. نمونه ديگر وقتى است كه فعل به صورت مثنّى واقع مىشود، مثل: لَبَّيكَ وَ سَعدَيكَ.
پس اگر پيوند دادن الفاظ به يكديگر و تركيب آنها بر پايه عقل بود نه بر اساس وضع، آوردن فعل در اين مواضع ناممكن نمىبود، زيرا آوردن فعل در اين موارد هيچ محال عقلى را در پى ندارد.
گاه حذف فعلى كه در «مفعولٌ به» عمل كرده واجب است. ابنحاجب گويد: حذف فعل گاه به سبب وجود قرينه جايز است، مانند اينكه در جواب كسى كه
1) . محمد صلىاللهعليهوآله / 4.
مىگويد: مَن أضرِبُ ؟ مىگويى: زَيدا. حذف فعل در چهار موضع با وجود قرينه واجب است. موضع نخست سماعى است، مانند: أمرا وَ نَفسُهُ، «إنتَهُوا خَيرا لَكُم»(1)، أهلاً وَ سَهلاً. اما اگر تركيب الفاظ بر مدار حكم عقل بود، آوردن فعل در اين مواضع جايز مىبود.
سيوطى تحت عنوان «اصول متروك» مىنويسد:
يك. جمله استقرار، كه ظرفى كه خبر واقع شده است به آن تعلّق مىگيرد. ابنيعيش گويد: اگر خبر استَقَرَّ يا مُستَقَرٌّ باشد، جاى آن ظرف مىنشيند و همان ظرف خبر محسوب مىگردد و طرف حساب ما در جمله همان ظرف است.
در اين صورت، ضميرى كه در استقرار بوده به ظرف منتقل مىشود و به سبب ظرف مرفوع مىگردد. چنانكه به سبب استقرار مرفوع بوده است. پس از اين، استقرار حذف و اصلى متروك مىشود و به آن سبب كه با وجود ظرف از آوردن آن بىنياز مىشويم اظهار آن جايز نيست.
دو. خبر مبتداى واقع شده پس از لَولا، مانند: لَولا زَيدٌ لَخَرَجَ عَمرٌو، كه تقديرش اين است: لَولا زَيدٌ حَاضِرٌ ... . ابنيعيش گويد: اين دو جمله مرتبط و همچون جمله واحدى گشتهاند و به سبب كثرت استعمال خبر مبتداىِ جمله نخست حذف شده، تا جايى كه ظاهر كردنش متروك گشته و آوردنش جايز نيست.
سه. جمله: إفعَل هذا إمّا لا. ابنيعيش گويد: معناى اين جمله اين است: كسى مأمور به كارهايى مىشود، ولى در انجام آنها توقّف مىكند. به او گفته مىشود: إفعَل هذا إن كُنتَ لا تَفعَلُ الجَميعَ: اگر همه آن كارها را نمىكنى اين يكى را انجام بده.
در اينجا، حرف «ما» را به «إن» افزودهاند، و فعل و آنچه را به آن پيوسته حذف كردهاند، و استعمال آن به اين شكل بسيار گشته، تا جايى كه اصل آن متروك شده است.
1) . نساء / 171.
چهار. ابنيعيش گويد: بنىتميم اظهار خبر «لا» تبرئه (لا نفى جنس) را جايز نمىدانند. استاد ابوالحسن بن ابىربيع در «شرح الإيضاح» گويد: «سُبحانَ اللّهِ» مىتواند مبتدا واقع شود، چنانكه «البَراءَةُ مِنَ السوءِ» مىتواند، ولى عرب آن را رها كرده است. همانگونه كه «مذاكير» جمع واژه مفردى است، اما به كار نمىرود. «لُيَيلَة» و «أُصَيلان» نيز چنين است، يعنى تصغير كلماتى هستند ولى استعمال نمىشوند، هر چند اصل آن است كه استعمال شوند.
«سُبحانَ اللّهِ» نيز چنين است، و هر گاه در معناى آن نظر كنى مىيابى كه اِخبار از آن درست است (مىتواند مبتدا واقع شود) ، ولى عرب آن را هم رها كرده است. همچنين «لَكاع» و «لُكَع» و همه اسمهايى كه تنها در ندا به كار مىروند چنيناند. يعنى اگر به معانى آنها رجوع كنى در مىيابى كه اِخبار از آنها ممكن است، زيرا اِخبار از آنچه به معناى آنهاست امكان دارد ولى عرب اين را ترك كرده است.
در جمله «زَيدا أضرِبُهُ» رفع زيد بنا بر اين كه مبتدا باشد ضعيف است و مختار نصب است. در اين جمله از جهت اِسناد اشكال هست، چرا كه حقيقت مسند و مسند اليه چيزى است كه كلام با يكى از آنها به تنهايى شكل نگيرد. حال آنكه تنها با أضرِبُ و مانند آن كلام شكل مىگيرد. در اينجا نمىتوانى مفردى را در تقدير بگيرى كه اين جمله در موضع آن باشد. چنانكه در «زَيدٌ ضَرَبتُهُ» در تقدير مىگيرى.
اگر بگويى: چگونه اين جمله مرفوع است و با اين حال تو نمىتوانى مفردى را در تقدير بگيرى كه اين معنى را بدهد ؟ خواهم گفت: اين جمله بر تقدير چيزى كه متروك شده و استعمال نمىشود مرفوع آمده و به آنچه در جاى آن نشسته از آوردن و استعمال آن بىنيازى حاصل گشته است.
اگر چه آنچه گذشت بعيد است، ولى اگر دقت شود نمونههايى برايش يافت مىشود. و لذا نحويان بر اينكه اصل «قامَ» قَوَمَ بوده اجماع دارند، اما هيچ كس نشنيده كه عرب قامَ و مانند آن را قَوَمَ بخواند. «زَيدا أضرِبُهُ» نيز چنين است؛ گويا أضرِبُهُ در موضع مفردى قرار گرفته كه در معانى امر به زيد اِسناد داده شده است. ولى مانند قَوَمَ
هرگز چنين استعمال نشده است. مصدر عَسَى نيز هر چند كه اصالت دارد، ولى استعمال نمىشود، زيرا اصلى متروك است.(1)
بارى، همين اندازه براى ردّ آنچه فخر رازى ادّعا كرده و پيروانش آن را پسنديدهاند كافى است.
اين سخن واضح البطلان است، زيرا اقتران «مِن» و «أولى» برگرفته از نقل و سماع است، و گرنه اقتران آن با حروف ديگر مانند: عَن، عَلى، إلى و فى نيز جايز مىبود. عقلاً چه مانعى وجود دارد كه به جاى اينكه گفته شود: زَيدٌ أولى مِن عَمروٍ، گفته شود: زَيدٌ أولى عَلى عَمروٍ.
سخن شيخ خالد ازهرى در احكام افعل التفضيل، سخن ما را تأييد مىكند كه اقتران «مِن» و «أولى» برگرفته از وضع و استعمال است. وى مىگويد: حكم دوم در آنچه پس از أفعل مىآيد - چنانكه پيشتر ضمن مثالهايى گذشت - اين است كه «مِن» جارّه بر سر مفضول آورده شود. «مِن» نزد مُبَرَّد و سيبويه در مانند «أفضل منه» براى ابتداى ارتفاع و در مثل «شرّ منه» براى ابتداى انحطاط است.
ابنمالك به اين رأى اعتراض كرده كه پس از آن «إلى» نمىآيد و رأيش اين است كه «مِن» براى مجاوزت است. از اين رو، زَيدٌ أفضَلَ مِن عَمروٍ، يعنى زيد در فضل از عمرو گذر كرده است.
ابنهشام در «المغنى» به اين سخن اعتراض كرده و گفته است كه اگر «مِن» براى مجاوزت بود، جا داشت كه در موضع آن «عَن» بيايد.
1) . الاشباه و النظائر: ج 1 ص 70، 71.
پاسخ اين اشكال آن است كه آمدن مترادف در موضع مترادف وقتى درست است كه مانعى در اين جايگزينى نباشد، ولى اينجا مانعى هست و آن استعمال است، زيرا اسم تفضيل از ميان حروف جرّ تنها با «مِن» همراه مىشود.(1)
8 . محقّقان لغوى و نحوى تصريح كردهاند كه در زبان هيچ تركيبى جايز نيست، مگر آنچه برايش نظايرى شنيده شده باشد. سيوطى مىنويسد:
ابوحيّان در «شرح التسهيل» گويد: شگفت از كسى كه هر تركيبى را در لغتى از لغات، بدون آنكه براى آن تركيب نظيرى شنيده باشد جايز مىشمارد. مگر تركيبات زبان عربى مانند مفردات آن نيستند ؟ بنا بر اين، همانگونه كه پديد آوردن لفظ مفردى جايز نيست، پديد آوردن تركيبات نيز جايز نيست، زيرا همه اين امور وضعى هستند و امور وضعى را بايد از اهل آن زبان سماع كرد. تفاوت ميان علم نحو و علم لغت اين است كه موضوع علم نحو امور كلّى است و موضوع علم لغت امور جزئى، اما اين هر دو در «وضع» مشتركاند.(2)
سيوطى همين سخن را از قرافى نقل كرده و كسى ديگر آن را به جمهور نسبت داده است. پس اين درست نيست كه بگوييم اقتران الفاظ با يكديگر تنها به عقل است ؟ !
فخر رازى در ادامه گفته است: «چون اين مطلب ثابت شد ... » به راستى چه چيزى ثابت شد ؟ ! تنها مطلبى كه پيش از اين در سخن فخر رازى گذشت اين بود كه «پس صحت دخول يكى از اين دو بر ديگرى نه به وضع، بلكه به عقل است» ، و معلوم شد كه اين ادعاى محض و بلكه باطل است.
فخر رازى گفته بود: «اگر آنچه از لفظ أولى فهميده مىشود، بىكم و كاست همان باشد كه از لفظ مَولى فهميده مىشود و عقل به صحّت اقتران مفهوم «مِن» با
مفهوم أولى حكم كند، صحت اقتران مفهوم «مِن» با مفهوم مَولى نيز واجب خواهد بود، زيرا صحت اين اقتران نه وابسته به دو لفظ، بلكه بين مفهوم آن دو است» .
اين سخن ناقضِ سخن پيشين او است، چرا كه او ادعا كرده بود كه اگر مَولى به معناى أولى بود، لازم مىآمد كه جمله «فُلانٌ مَولى مِن فُلانٍ» صحيح باشد. ولى با سخنى كه در اينجا از وى نقل شد اين ملازمه را نفى كرده است، زيرا در اينجا مىگويد اقتران بين دو لفظ نيست، بلكه مفهوم اين سخن كه «اقتران بين مفهوم آن دو است» اين است كه اقتران تنها ميان دو مفهوم است، با اينكه مورد الزام در سخن پيشين او و در اصل ادعا اين است كه اقتران بين دو لفظ است.
وى پيشتر گفته بود: «اگر مَولى به معناى أولى مىآمد، اقتران هر آنچه به يكى درست است به ديگرى نيز درست مىبود» . همچنين او در جمله ديگرى از گفتارش تصريح كرده است: «پيوند دادن اين الفاظ به يكديگر» . و در جاى ديگرى نوشته است: «اگر لفظ أولى براى معنايى وضع شده باشد و لفظ مِن ...» . در جملات بعدى كلامش نيز آمده است: «گفته نمىشود: هُوَ مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه مىگويند: هُوَ أولى مِن فُلانٍ» .
پس سخن فخر رازى كه «زيرا صحت اين اقتران نه ميان دو لفظ، بلكه ميان مفهوم آن دو است» ، از كلام سابق و لاحق خودش باطل مىشود. افزون بر اين، فخر رازى مرادش را از اينكه اقتران ميان دو مفهوم است نه ميان دو لفظ روشن نكرده است ؟ در اين سخن، چه سودى براى او و چه زيانى براى طرف مقابلش نهفته است ؟ !
فخر رازى گفته بود: «چنين نيست كه هر چه دخولش بر أولى صحيح باشد، دخولش بر مَولى نيز صحيح باشد» . نخستين دليلى كه وى براى اين ادعا آورده اين است كه هُوَ مَولى مِن فُلانٍ درست نيست، ولى هُوَ أولى مِن فُلانٍ درست است» . اما در اين مثال «مِن» بر أولى داخل نشده و بر عدم جواز دخول آن بر مَولى دلالت نمىكند، بلكه «مِن» در اين مثال متأخّر از أولى آمده است.
رازى همچنين گفته بود: گفته نمىشود: هُوَ مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه مىگويند: هُوَ أولى مِن فُلانٍ.
اين مطلب همان است كه دهلوى در اين مبحث ذكر كرده است. ما پيشتر نادرستى مقدمات اين استدلال را بيان كرديم كه بطلان دعوى مذكور را نيز در پى دارد. با اين همه، در اينجا وجوه ديگرى را با استناد به سخنان فخر رازى و محققان نامدار لغت و نحو از اهلسنت، دالّ بر بطلان اين ادعا را مىآوريم:
يك. اگر اقتران بر اساس عقل باشد مانعى وجود نخواهد داشت
فخر رازى گفته بود كه صحّت اقتران لفظ به لفظ بر پايه عقل است، نه بر اساس وضع. بر اين اساس مانعى وجود ندارد كه گفته شود: هُوَ مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه مىگويند: هُوَ أولى مِن فُلانٍ.
دو. پاسخ شارحان «المقاصد» و «التجريد» به اين نقض
شارح «المقاصد» و شارح «التجريد» به اين شبهه پاسخ گفتهاند كه مَولى اسم و به معناى أولى است، نه اينكه مَولى وصفى همچون أولى باشد تا اعتراض شود كه مَولى از صيغههاى اسم تفضيل نيست و همچون اسم تفضيل به كار نمىرود. نصّ سخن اين دو گذشت. صاحب «بحر المذاهب» نيز سخن شارح «التجريد» را براى ردّ پندار صاحب «المواقف» و شارح آن آورده بود.
سه. بقاى «مَولى» به معناى اصلىاش نزد گروهى از دانشمندان
زَمخشرى و بَيضاوى و خَفاجى و ديگران قائلاند كه واژه مَولى اگر به معناى أولى بيايد، بر اصل خود - كه ظرف بودن است - باقى است. بنا بر اين، حتى اگر جواز آوردن واژهاى كه مترادف واژهاى است به جاى واژه دوم ثابت شود، لازم نيست كه استعمال مَولى - هر چند كه به معناى أولى باشد - مثل استعمال أولى باشد. زيرا جواز آن مشروط به عدم اراده معناى ظرفيّت از مَولى است.
براى نمونه، «مَئِنَّة» ظرفِ مأخوذ از «إنَّ» است و گفته مىشود: فُلانٌ مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ، و جار و مجرور به آن تعلّق مىگيرد، مانند اينكه گفته مىشود: البَلَدُ الفُلانِىّ مَجمَعٌ
لِلعُلَماءِ. اما استعمال مَئِنَّة مانند استعمال «إنَّهُ لَكَريمٌ» جايز نيست. از همين رو، گفته نمىشود: زَيدٌ مَئِنَّةٌ لِلكَريمِ، با اينكه اين جمله و جمله: إنَّ زَيدا لَكَريمٌ، به يك معنى هستند.
چهار. بطلان نقض با استفاده از سخن دهلوى
دهلوى بى آنكه خود آگاه باشد، سخنان فخر رازى را ابطال كرده است. وى در پاسخ استدلال به جمله «أ لست أولى بالمؤمنين من أنفسهم» گفته كه أولى در اينجا از ولايت به معناى محبت مشتق شده است؛ يعنى أ لست أحبّ إلى المؤمنين من أنفسهم ؟ معناى اين سخن آن است كه أولى به معناى احبّ باشد. با اينكه استعمال اين دو واژه يكسان نيست، زيرا صله أولى «باء» است - چنانكه در سخن نبوى در اين حديث شريف آمده - و صله احبّ «إلى» است، چنانكه دهلوى خود گفته است.
بنا بر اين، اگر واجب بود دو مترادف يكسان استعمال شوند، لازم مىآمد كه آمدن «أولى إليه» به جاى «أحبّ إليه» در هر كلامى روا باشد. اما اين سخن پذيرفته نيست. در اين صورت، همانگونه كه عدم اقتران «إلى» با «أولى» به آمدن آن به معناى «احبّ» - چنانكه دهلوى ادّعا كرده - خدشهاى وارد نمىكند، عدم اقتران «مِن» با «مَولى» نيز در اينكه اين واژه به معناى «أولى» باشد اشكالى پيش نمىآورد.
پنج. بطلان نقض با استفاده از سخن فخر رازى
جالب اينجاست كه فخر رازى در كتاب «المحصول» از ستيزهجويى به راه صواب بازگشته و حقيقت را پذيرفته است. جلالالدين محلّى در شرح «جوامع الجامع» گويد: حق آن است كه آمدن هر يك از دو لفظ مترادف و متّحد المعنى در جاى ديگرى، اگر تعبّد به لفظ آن نباشد جايز است؛ يعنى صحيح است كه در هر دو لفظ مترادف يكى را جاى ديگرى آورد، زيرا كه مانعى از اين نيست.
بر خلاف فخر رازى كه اين مطلب را مطلقا، يعنى از دو يا يك زبان نفى كرده است. وى مىگويد: زيرا اگر در جمله «خَرَجتُ مِنَ الدارِ» به جاى «مِن» مترادف آن به فارسى يعنى «از» آورده شود، كلام شكل نمىگيرد، چرا كه پيوند دادن زبانى به زبان ديگر
مانند پيوند دادن لفظ مهمل به مستعمل است. و هر گاه كه اين كار در دو زبان معقول باشد، چرا مانندش در يك زبان روا نباشد ؟ يعنى مانعى از اين كار نيست. قول نخست - يعنى جواز - در اول نظر اظهر است، ولى قول دوم حقّ است.
اين رأى فخر رازى در كتاب «سلّم العلوم» و شروح آن آمده است، ولى روش متعصّب آن است كه براى ابطال استدلال طرف مقابلش، از سر لجبازى با حق مخالفت و آن را انكار كند.
شش. اعتراف فخر رازى به اينكه اشكالات او محل تأمّلاند
فخر رازى در پايان سخنش كه آن را از اباطيل آكنده مىنويسد: «در اين دليل تأمّلى هست كه در علم اصول آمده است» . اين كلام او يعنى حق همان است كه در كتاب «المحصول» برگزيده كه لازم نيست كه يكى از دو مترادف در جاى ديگرى بنشيند. بنا بر اين، در جايى كه اين وجه مردود است، اصرار او در اينجا چه وجهى دارد ؟ !
عجيبتر آن است كه اصفهانى و ايجى و شريف جرجانى و ابنحجر مكّى و بَرزَنجى و سهارنپورى اين وجه مردود را نيكو شمردهاند، و هيچ بر زبان نياوردهاند كه اين وجه مردود و محل نظر است ! چنانكه شخص فخر رازى اعتراف كرده است. در ادامه هم دهلوى شاد و سرخوش آمده و در آوردن اين سخن از فخر رازى تقليد كرده و چشمش را بر اشكال آن بسته است. حتى با كابلى كه به سبب آگاهىاش به اين اشكال وارد اين نقض را نياورده، مخالف كرده است.
هفت. محقّقان آمدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى را واجب نمىدانند
فخر رازى قول به وجوب آمدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى را در «المحصول» جايز ندانسته و در «نِهاية العقول» محلّ نظر دانسته است. ديگر محققان اهلسنت نيز اين كلام را برگزيدهاند و به عدم وجوب آن تصريح نمودهاند.
قاضى محبّاللّه بهارى در «سلّم العلوم» مىنويسد: آمدن هر يك از دو مترادف به جاى ديگرى واجب نيست هر چند كه هر دو از يك زبان باشند، زيرا صحّت پيوند دادن واژگان از عوارض است. مىگويند: صَلّى عَلَيهِ، ولى نمىگويند: دَعا عَلَيهِ.
شارحان كتاب «مسلّم الثبوت» اثر محبّاللّه بهارى نيز او را در اين نظر پيروى كرده و بر درستى آن ادلّهاى آوردهاند. پيشتر نيز سخن شيخ خالد ازهرى - از نحويان محقّق گذشت.(1)
رضىالدين استرآبادى كه او نيز از محققان نحويان است، در مبحث افعال قلوب مىنويسد: مانند آنكه بعضى گفتهاند، چنين برداشت نشود كه ميان «عَلِمتُ» و «عَرَفتُ» از حيث معنى فرقى هست، زيرا معناى «عَلِمتُ أنَّ زَيدا قائِمٌ» و «عَرَفتُ أنَّ زَيدا قائِمٌ» يكى است، جز اينكه «عَرَفَ» بر خلاف «عَلِمَ» هر دو جزءِ جمليه اسميّه را منصوب نمىگرداند. اين نه به خاطر فرق معنوى ميان اين دو است، بلكه عرب چنين برگزيده است. چرا كه آنان گاه يكى از دو لفظ مترادف را به حكمى لفظى اختصاص مىدهند و ديگرى را نه.
وى همچنين پس از يادكرد الحاق افعال بسيار به «صارَ» مىنويسد: الحاق مانند اين افعال به «صارَ» نه قياسى بلكه سماعى است. آيا نمىبينى كه «إنتَقَلَ» با اينكه به معناى «تَحَوَّل: گشت و گرديد» است، به «صارَ» ملحق نمىشود ؟
هشت. نمونههايى از نيامدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى
بهارى براى عدم جواز آمدن يكى از دو مترادف به جاى ديگرى، مثال «صَلّى» و «دَعا» را آورده است. و دانستى كه «عَرَفَ» به جاى «عَلِمَ» و «إنتَقَلَ» به جاى «تَحَوَّلَ» نمىآيد، ولى مثالهاى نيامدن يكى از دو مترادف به جاى ديگر بسيار زياد است. جز آنكه آگاهى بر نمونههايى از آن مستلزم تتبّع كلمات علماى فنّ و شناخت لغات و الفاظ است. اما رازى و پيروانش از اين امر دورند. اينك ما به بعضى از اين نمونهها و موارد اشاره مىكنيم:
1) . براى شرح حال وى رجوع شود به: الضوء اللامع: ج 3 ص 171.
«واو» عاطفه و «حَتّى» عاطفه. اين دو لفظ بنا بر آنچه در المغنى آمده و در «الأشباه و النظائر» از آن نقل شده، سه فرق با يكديگر دارند.
«إلاّ» و «غير» . اين دو لفظ به يك معنايند. سيوطى مىنويسد: تفاوتهاى إلاّ و غَير: ابوالحسن آبدى در شرح الجزولية گويد: إلاّ و غير در سه چيز با يكديگر فرق دارند: نخست اينكه غير صفت واقع مىشود، به گونهاى كه استثناء تصور نمىشود، اما إلاّ چنين نيست. مىگويى: عِندى دِرهَمٌ غَيرُ جَيِّدٍ، ولى جايز نيست كه بگويى: عِندى دِرهَمٌ إلاّ جَيِّد.
دوم اينكه اگر إلاّ و ما بعدش صفت باشند، جايز نيست كه موصوف حذف شود و صفت در جاى آن نشانده شود. مىگويى: قامَ القَومُ إلاّ زَيدا، ولى جايز نيست كه بگويى: قامَ إلاّ زَيدٌ. اما غير چنين نيست و همانگونه كه مىگويى: قامَ القَومُ غَيرَ زَيدٍ، مىتوانى بگويى: قامَ غَيرُ زَيدٍ. اين بدان سبب است كه إلاّ حرفى است كه نمىتواند صفت واقع شود. از اين رو، جز در حالى كه تابع است صفت نمىشود، مانند «أجمَيعنَ» كه تنها زمانى كه تابع است در تأكيد به كار مىرود.
سوم اينكه آنگاه كه اسمى را به اسم پس از إلاّ عطف مىكنى، اعراب معطوف بر اساس اعراب معطوفٌ عليه است، ولى آنگاه كه اسمى را به اسم پس از غير عطف مىكنى جايز است كه آن را مجرور گردانى و بر معنى حمل كنى.(1)
5 . «مصدر» و «أن» همراه با صلهاش، كه در «الاشباه و النظائر» دوازده فرق ميان اين دو برشمرده شده است.
6 . «أم» و «أو» . اين هر دو لفظ در ترديد استعمال مىشوند. در «الاشباه و النظائر» از ابنعطار نقل شده كه اين دو با يكديگر چهار تفاوت دارند.
1) . الاشباه و النظائر: ج 2 ص 179.
8 . «هَل» و «همزه استفهام» . سيوطى در «الاشباه و النظائر» از ابنهشام نقل كرده كه اين دو در ده چيز با يكديگر تفاوت دارند.
«أيّانَ» و «حَتّى» . بنا بر آنچه در «الاشباه و النظائر» آمده، اين دو در سه چيز با هم فرق دارند.
«كَم» و «كَأيِّن» . از «مغنى اللّبيب» فهميده مىشود كه اين دو در پنج مورد با يكديگر تفاوت دارند.
البته معلوم باشد كه موارد ياد شده به خلاف مَولى و أولى كه از يك مادهاند در ماده با يكديگر اشتراك ندارند، زيرا سخن فخر رازى از جهت اشتراك در ماده نيست. چرا كه صريح كلام او لزوم يكسانى دو مترادف در استعمال، به سبب اتحادشان در معنى است، بدون آنكه اتحاد در ماده در اين باب نقشى داشته باشد. هر چند كه دو مترادفى كه در ماده مشتركاند به تصريح محققان و پيشوايان زبان، استعمال يكى از آنها در جاى ديگرى جايز نيست.
در «الصحاح» آمده است: به كسى كه زياد مىخوابد مىگويند: يَا نَومانُ، اما نبايد گفت: رَجُلٌ نَومانُ، زيرا اين واژه مختصّ نداء است.(1)و نيز در «الصحاح» آمده است: يا فُل، مخفّف: يا فُلانُ است. اما نه بر سبيل ترخيم، چرا كه اگر ترخيم بود بايد گفته مىشد: يَا فُلا. گاه در غير ندا و از سر ضرورت چنين گفته مىشود. ابوالنجم گويد: فى لَجَّةٍ أمسِك فُلانا عَن فُلِ.(2)
افزون بر اينها، شهيد قاضى نوراللّه شوشترى در ردّ سخن صاحب «المواقف» به اين شبهه پاسخ داده و نوشته است: آمدن «مَفعَل» به معناى «أفعَل» از امورى است كه
شارح جديد «التجريد» (يعنى قوشچى) آن را از ابوعُبَيده - كه از پيشوايان لغت است - نقل و افزوده كه وى «هِىَ مَولاكُم»(1)را به أولاكُم تفسير كرده است.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » ، يعنى بدون اذن كسى كه به او سزاوارتر (أولى بِها) است و مالك تدبير امر او است. مثال اين معنى در شعر بسيار است.
در مجموع، استعمال «مَولى» به معناى عهدهدار و سرپرست و مالك امر و أولى بالتصرّف در كلام عرب شايع و از بسيارى از پيشوايان لغت نقل شده است. مراد از اين سخن آن است كه «مَولى» اسم است براى اين معنى، نه اينكه مانند «أولى» صفت باشد تا اعتراض شود كه اين واژه صيغه افعل التفضيل نيست و همچون آن به كار نمىرود.
همچنين، اينكه دو لفظ به يك معنى باشند واجب نمىگرداند كه صحيح باشد كه هر آنچه در استعمال با يكى از آنها قرين مىشود با ديگرى هم قرين شود، زيرا صحّت اقتران لفظ به لفظ از عوارض الفاظ است نه از عوارض معانى.
مثلاً صلاة به معناى دعاست، ولى با «على» مىآيد. در حالى كه دعا با « ل- » مىآيد. گفته مىشود: «صَلّى عَلَيهِ» و «دَعا لَهُ» . و اگر گفته شود: «دَعا عَلَيهِ» معنى تغيير مىكند.
شيخ رضى استرآبادى به مترادف بودن علم و معرفت تصريح كرده است. وى افزوده كه با اين حال، علم دو مفعولى و معرفت يك مفعولى است.
همچنين گفته مىشود: إنَّكَ عالِمٌ، ولى گفته نمىشود: إنَّ أنتَ عالِمٌ، با اينكه بنا به تصريح اهل فن ضماير متصل و منفصل در اينجا به يك معناى هستند. مثالهاى اين مطلب بسيار است.(2)
در كتاب «عماد الاسلام» اثر سيد دلدار على نقوى (م 1235 ق) آمده است: شيخ رضى استرآبادى به مترادف بودن علم و معرفت تصريح كرده و افزوده كه با اين حال، علم دو مفعولى و معرفت يك مفعولى است. همچنين گفته مىشود: إنَّكَ عالِمٌ، ولى گفته نمىشود: إنَّ أنتَ عالِمٌ. با اينكه بنا به تصريح اهل فن، ضماير متصل و منفصل در اينجا به يك معنى هستند. مثالهاى اين مطلب هم بسيار است.
در مبحث رؤيتِ كتاب التوحيد، سخنى گذشت كه پاسخ گفتار فخر رازى است. حاصل آن اينكه اقتران لفظ به لفظ از عوارض الفاظ است، نه از عوارض معنى. پس مىشود واژه «انتظار» عوارضى داشته باشد كه واژه هم معنايش «نظر» فاقد آن باشد. عكس اين مطلب هم درست است: زيرا اين دو واژه از حيث لفظ مغاير اند.
همچنين در مبحث رؤيت آمده است: بَصُرَ بى، و نيامده است: نَظَرَ بى و رَأى بى. و بنا بر قول اشاعره آمده است: نَظَرَ إلَيهِ، و نيامده است: بَصُرَ إلَيهِ. اگر دليل فخر رازى تمام بود، لازم مىآمد كه «نظرته» مانند «رأيته» صحيح باشد، حال آنكه فخر رازى در مبحث رؤيت به بطلان آن حكم كرده است.
و روا بود كه «إنَّ أنتَ عالِمٌ» همچون «إنَّكَ عالِمٌ» درست باشد، و «جاءنى إلاّ زَيدٌ» مانند «جَاءَنى غَيرُ زَيدٍ» و «عِندى دِرهَمٌ إلاّ جَيِّدٌ» مثل «عِندى دِرهَمٌ غَيرُ جَيِّدٍ» صحيح باشند. اما با اينكه در اين مثالها الاّ به معناى غَير است، صاحب «المغنى» به نادرستى آنها تصريح كرده است.
در مجموع، زيبنده نيست كسى كه او را امام اشاعره لقب دادهاند، براى ترويج مذهبش مدّعى امر خلافى شود !
نه. قياس در زبان جارى نيست
دانشمندان محقق همگى پذيرفتهاند كه قياس در زبان جارى نمىشود. مثل سيوطى از قول كياهراسى.(1)
1) . المزهر: ج 1 ص 37.
ده. ظنّ با قطع معارضه نمىكند
اگر بپذيريم كه قياس در زبان جارى مىشود، باز هم غايت آنچه قياس به دست مىدهد گمان است. ولى سخنان اركان زبان عربى كه به آمدن مَولى به معناى أولى تصريح كردهاند، يقينآور است، و قطعا گمان با يقين معارضه نمىكند.
يازده. شهادت بر نفى پذيرفته نيست
حاصل اين نقض مردود و شبهه سست، نفى آمدن مَولى به معناى أولى است. اما اين شهادت بر نفى است، و شخص فخر رازى در مانند اين مقام تصريح كرده كه شهادت بر نفى پذيرفته نيست. وى مىنويسد: بر شافعى خرده گرفتهاند كه گفته است باء در آيه «وَ امسَحُوا بِرُؤُسِكُم»(1)مفيد تبعيض است، و از پيشوايان زبان نقل كردهاند كه بين «وَ امسَحُوا بِرُؤُوسِكُم» و «وَ امسَحُوا رُؤُوسَكُم» فرقى نيست. پاسخ اين است كه سخن آن كس كه مىگويد در زبان باء براى تبعيض وجود ندارد شهادت بر نفى است، و از اين رو پذيرفته نيست.(2)
دوازده. جايز نبودن استعمال تركيباتى مانند: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» مسلّم نيست
فخر رازى گفته كه استعمال تركيباتى مانند: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» در زبان عربى درست نيست. ولى ما اين سخن را به دو دليل نمىپذيريم:
اينكه رأى رازى اين است كه صحت اقتران دو لفظ نه به وضع بلكه به عقل است. در اين صورت، عقل از استعمال تركيباتى مانند: «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» اباء نمىكند و در اين اطلاقات، مطلقا استحاله عقلىاى وجود ندارد.
اينكه قواعد زبان عربى و تصريح پيشوايان زبان و تفسير اين ادعا را رد مىكند، زيرا اسم تفضيل در آيات بسيارى از قرآن بدون «مِن» و اضافه و حرف تعريف به كار رفته است:
«وَ الَذينَ آمَنُوا أشَدُّ حُبّا للّهِ».(1)
«ذلِكُم أزكى لَكُم وَ أطهَرُ».(2)
«قُل أىُّ شَىءٍ أكبَرُ شَهادَةً قُلِ اللّهُ شَهيدٌ بَينى وَ بَينَكُم».(3)
«وَعَدَ اللّهُ المُنافِقينَ وَ المُنافِقاتِ وَ الكُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فِيها هِىَ حَسبُهُم وَ لَعَنَهُمُ اللّهُ وَ لَهُم عَذابٌ مُقيمٌ كَالَذينَ مِن قَبلِكُم كانُوا أشَدَّ مِنكُم قُوَّةً وَ أكثَرَ أموالاً وَ أولادا».(4)
«وَ رِضوانٌ مِنَ اللّهِ أكبَرُ».(5)
«قُل نارُ جَهَنَّمَ أشَدُّ حَرّا».(6)
«وَ لَلآخِرَةُ أكبَرُ دَرَجاتٍ وَ أكبَرُ تَفضِيلاً».(7)
«أنا أكثَرُ مِنكَ مالاً وَ أعَزُّ نَفَرا».(8)
«وَ لَتَعلَمُنَّ أيُّنا أشَدُّ عَذابا وَ أبقى».(9)
«وَ اللّهُ خَيرٌ وَ أبقى».(10)
«وَ ما عِندَ اللّهِ خَيرٌ وَ أبقى».(11)
«وَ الآخِرَةُ خَيرٌ وَ أبقى».(12)
بنا بر اين، استعمال اسم تفضيل بدون «مِن» جايز است، و ادعاى جايز نبودن كاربرد «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» باطل. اضافه بر اين، «أولى» بدون «مِن» در قرآن به كار رفته است. خداى تعالى مىفرمايد: «وَ أُولُوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّهِ» .(1)
ظاهر سخنان نحويان محقّق، صحت تركيب «هُوَ أولى» و «هُما أولَيانِ» است، زيرا آنان تصريح كردهاند كه حذف «مِن» و اسم مجرورش بعد از اسم تفضيل جايز است. ايشان براى اين سخن خود شواهدى از قرآن و اشعار عرب دارند كه ذيلاً اشاره مىشود:
ازهرى گويد: گاه «مِن» و اسم مجرورش به سبب علم به آنها حذف مىشوند، مانند: «وَ الآخِرَةُ خَيرٌ وَ أبقى»(2)، يعنى أبقى از زندگى دنيا. در آيه «أنا أكثَرُ مِنكَ مالاً وَ أعَزُّ نَفَرا»(3)، در يكجا «مِن» آمده و در جاى ديگر حذف شده است. «أعَزُّ نَفَرا» ، يعنى به افراد از تو توانمندترم. شاعر (ابنمالك در الفيّه) به همين مطلب در شعرش اشاره كرده است:
وَ أفعَلُ التَفضِيلِ صِلهُ أبَدا *** تَقدِيرا أو لَفظا بِمِن إن جُرِّدا
اگر افعل تفضيل همراه با الف و لام نبود يا به اسمى اضافه نشده بود، همواره آن را تقديرا يا لفظا به «مِن» بچسبان.
بيشترين موردى كه «مِن» و مفضول حذف مىشوند وقتى است كه افعل تفضيل در جمله اصلى يا در جمله حاليّه خبر باشد. اين امر شامل خبر مبتدا، خبر «كان» و «إنّ» دومين مفعول «ظَنَّ» و سومين مفعول «أعلَمَ» مىشود.(4)
رضى مىنويسد: اگر أفعل تفضيل خبر و مفضول معلوم باشد، غالبا حذف آن جايز است. مانند اينكه گفته شود: أنتَ أسَنُّ أم أنا: تو مسنّترى يا من ؟ و پاسخ داده شود: أنا أسَنُّ: من مسنّترم. مثال ديگر اين مطلب «اللّهُ أكبَرُ» است ... . رواست كه در مانند اين مواضع گفته شود محذوف مضافاليه است؛ يعنى: أكبَرُ كُلِّ شَىءٍ. يا اينكه «مِن» و مجرورش حذف شدهاند؛ يعنى: أكبَرُ مِن كُلِّ شَىءٍ.(1)عجيب است كه فخر رازى از صيغه تكبير كه نماز با آن آغاز مىشود غفلت نموده است !
سيزده. بطلان عبارت «هُوَ أولى الرَجُلِ» درست نيست
فخر رازى گفته است: «هُوَ مَولَى الرَجُلِ» و «مَولى زَيدٍ» درست است، ولى «هُوَ أولى الرَجُلِ» و «أولى زَيدٍ» درست نيست.
اين سخن رازى به چند وجه باطل است:
وقتى ملاك صحت تركيب نزد فخر رازى عقل است نه وضع، اين تركيب چه محال عقلىاى را در پى خواهد داشت ؟
اضافه كردن «أولى» به رجل و زيد در علم نحو به حسب قاعده درست است، زيرا يكى از طرق استعمال اسم تفضيل - چنانكه همه نحويان بىهيچ مخالفى به آن تصريح كردهاند - استعمال آن به صورت مضاف است. بنا بر اين، چه مانعى در اضافه كردن اسم تفضيل «أولى» به زيد و رجل وجود دارد ؟
افزون بر اينكه استعمال مذكور به حسب قاعده درست است، چنين استعمالى در حديثى نبوى كه در صحيح بخارى و مسلم آمده وارد شده است. در كتاب الفرائضِ صحيح بخارى در باب ميراث فرزند از پدر و مادرش از پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده است: ألحِقُوا الفَرائِضَ بِأهلِها؛ فَما بَقىَ فَهُوَ لأولى رَجُلٍ ذَكَرٍ: مواريث را به اهل آن برسانيد؛ پس هر چه بر جاى ماند از آنِ نزديكترين مرد است.
1) . شرح كافيه، مبحث افعل التفضيل.
بخارى اين حديث را در باب «ميراث جدّ با وجود پدر و برادران» و در باب «دو پسر عمويى كه يكى برادر مادر و ديگر همسر است» نيز آورده است.(1)مسلم نيز اين حديث و دو روايت ديگر شبيه آن را در صحيحش نقل كرده است.(2)
اگر مقصود فخر رازى اين باشد كه اضافه اسم تفضيل به مفرد معرفه جايز نيست، در پاسخ مىگوييم: اسم تفضيل در حالت اضافه شدنش دو معنى دارد و اضافه آن به مفرد معرفه تنها در يكى از آنها جايز نيست نه در هر دو.
ابنحاجب گويد: هر گاه اسم تفضيل اضافه شود دو معنى خواهد داشت. يكى از آن دو - كه بيشتر همين است - آن است كه زيادت بر كسانى را قصد كنى كه اسم تفضيل به ايشان اضافه شده، به اين شرط كه مفضّل از افراد كسانى باشد كه به آنان اضافه شده است، مانند: زَيدٌ أفضَلُ الناسِ. اما جايز نيست كه گفته شود: يُوسُفُ أحسَنُ إخوَتِهِ. معناى دوم آن است كه زيادت مطلق را قصد كنى و اسم تفضيل براى توضيح اضافه شود.
رضى در شرح سخن ابنحاجب مىنويسد: معناى دوم آن است كه زيادت مطلق را قصد كنى. مقصود او اين است كه تفضيل آن را بر ديگرى به طور مطلق قصد كنى، نه اينكه مقصودت تنها تفصيل بر مضافاليه باشد.
در اين حالت، اضافه كردن اسم تفضيل به يك اسم تنها براى تخصيص و توضيح است. چنانكه ديگر صفات را به اسمى اضافه مىكنى، مانند: مُصارِع مِصر: كشتىگير شهر، حَسَن القوم: نيكوى قوم، كه در اينها تفضيلى وجود ندارد.
از اين رو در اين حالت لازم نيست كه اسم تفضيل از افراد مضافاليه باشد. به اين معنى هم جايز است كه اسم تفضيل را به جماعتى كه داخل در آنان هست اضافه كنيم، مانند: نَبيُّنا صلىاللهعليهوآله أفضَلُ قُرَيشٍ، به اين معنى كه حضرتش بهترين مردم از بين قريش است،
و هم جايز است آن را به جماعتى كه از جنس آنان هست ولى داخل در ايشان نيست اضافه كنيم.
مانند: يُوسُفُ أحسَنُ إخوَتِهِ، زيرا يوسف در شمار برادران يوسف داخل نيست. به اين دليل كه اگر از تعداد برادران يوسف بپرسند، جايز نباشد كه وى را در شمار ايشان بياوريم. بله، اگر بگويى: أحسَنُ الإخوَةِ يا أحسَنُ بَنىيَعقُوبَ، يوسف هم داخل در آنان خواهد بود. اسم تفضيل را در اين معنى مىتوانيم به غير جماعتى نيز اضافه كنيم، مانند: فُلانٌ أعلَمُ بَغدادَ، يعنى او در ميان بغداديان از همه عالمتر است، زيرا بغداد زادگاه يا مسكن او است. همچنين اگر مضافى را در تقدير بگيريم؛ يعنى بگوييم: أعلَمُ أهلِ بَغدادَ، در اين صورت اسم تفضيل به جماعتى اضافه شده كه جايز است داخل در آنان باشد.(1)
بنا بر اين، هر گاه از «اولى» تفضيل و زيادت مطلق اراده شود، نه تنها زيادت بر كسانى كه به آنها اضافه شده فهميده مىشود، بلكه اضافه آن بر «الرَجُل» و «زَيد» براى مجرّد تخصيص و توضيح نيز صحيح است.
چهارده. پاسخ به اينكه تركيب «هُما مَولى رَجُلَينِ» درست نيست
فخر رازى مىگويد: «هُما أولى رَجُلَينِ» و «هُم أولى رِجالٍ» صحيح است، ولى «هُما مَولى رَجُلَينِ» و «هُم مَولى رِجالٍ» صحيح نيست. اين سخن توهّمى بيش نيست. پيشتر از محققان سخنانى نقل شد دالّ بر اينكه ترادف اقتضا نمىكند كه دو مترادف در همه چيز مساوى باشند. همين ادعاى فخر رازى را رد مىكند. افزون بر اين، استعمال فوق هيچ استحاله عقلى را در پى نخواهد داشت، زيرا فخر رازى گفته بود كه ملاك استعمال و اطلاق عقل است نه وضع.
1) . شرح كافيه: مبحث افعل التفضيل.
پانزده. نادرستى تركيبات «هُوَ أولاهُ» و «هُوَ أولاكَ» غير مسلّم است
فخر رازى مىگويد: گفته مىشود: هُوَ مَولاهُ و مَولاكَ، اما گفته نمىشود: هُوَ أولاهُ و أولاكَ. اين نيز مسلّم نيست، زيرا هر گاه هدف تفضيل مطلق باشد، جايز است كه اسم تفضيل را براى مجرّد تخصيص و توضيح به مفرد معرفه اضافه نمود. بنا بر اين، اضافه اسم تفضيل به ضمير نيز مانعى نخواهد داشت.
ابنحجر عَسقَلانى در شرح «فَما بَقِىَ فَهُوَ لأولى رَجُلٍ ذَكَرٍ» از سهيلى نقل كرده است: اگر گفته شود كه چگونه أولى به لفظ مفردى اضافه شده در حالى كه جزء آن نيست ؟ پاسخ داده مىشود كه اگر معناى «أولى» اقربِ در نسب باشد اضافه آن جايز است، هر چند كه جزء آن نباشد. مانند اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره نيكوكارى فرموده است: بَرِّ أُمَّكَ ثُمَّ أباكَ ثُمَّ أدناكَ: به مادرت نيكى كن، سپس به پدرت، سپس به كسى كه به تو نزديكتر است.(1)
مىبينيم كه در اين حديث اسم تفضيل «أدنى» به ضمير اضافه شده است. افزون بر اين - چنانكه بارها گذشت - ملاك فخر رازى در صحت استعمال جايز دانستن عقل است، و اضافه اسم تفضيل به ضمير عقلاً محال نيست.
فخر رازى در پايان سخنش گفته است: در اين وجه، نظرى هست كه در كتابهاى اصول آمده است. در پاسخ مىگوييم: اگر نزد رازى در اين وجه نظرى هست كه در كتابهاى اصول آمده، پس چرا انقدر خود را به سختى انداخته است ؟ سخنانى كه مخالف نقل و عقل است و نيز نظر محققان بسيار است !
پس از آنچه گفته شد، بطلان سخن دهلوى يعنى: «آمدن مَولى به معناى أولى به اجماع نادرست است» روشن مىشود.
افزون بر اين، فخر رازى در وجوه اثبات آمدن «باء» براى تبعيض - كه رأى شافعى هم همين است - مىنويسد: در اينكه بعضى از حروف جرّ در جاى بعضى ديگر
1) . فتح البارى: ج 15 ص 14.
مىنشينند نقل مستفيض وجود دارد. از اين رو واجب است كه نشاندن حرف «باء» به جاى حرف «مِن» جايز باشد. بنا بر اين، مقصود حاصل است.
در جواب او مىگوييم: در جواز استعمال «فُلانٌ مَولى مِنكَ» ترديدى نيست، و بنا بر سخن فخر رازى كه بعضى از حروف جرّ در جاى بعضى ديگر مىنشينند، واجب است كه آوردن حرف «مِن» در جاى «لام» و استعمال «فُلانٌ مَولى مِنكَ» به جاى «فُلانٌ مَولى لَكَ» جايز باشد.
و هر گاه «مَولى مِنكَ» به معناى «مَولى لَكَ» جايز گردد، «مَولى مِنكَ» به جاى «أولى مِنكَ» هم جايز خواهد شد، چرا كه پر واضح است كه هر گاه «مَولى مِنكَ» به معناى «مَولى لَكَ» جايز باشد، «مَولى مِنكَ» از حيث لفظ عيبى نخواهد داشت، و چون «مَولى» به معنى «أولى» است از حيث معنى نيز بىعيب خواهد بود.(1)بنا بر اين، تقدير مقصود حاصل است.
پيشتر گذشت كه دهلوى مدّعى شده كه «جمهور دانشمندان زبان عربى گفتهاند كه تفسير ابوعبيده بيان حاصل معنى است» . اين سخن به وجوهى باطل است:
با اينكه هيچ يك از دانشمندان زبان عربى سخن يادشده را به زبان نياورده، دهلوى آن را به جمهور آنان نسبت داده است ! چنانكه در ادامه خواهد آمد، اصل اين شبهه از فخر رازى است. كسانى كه شرح حال رازى را نوشتهاند خاطرنشان كردهاند كه او از علوم زبان عربى اطلاعى نداشته است. ابنشحنه گويد: وى به جز دانش زبان عربى در علوم دست بلندى داشت.(2)
اگر حمل تفسير ابوعبيده بر آنچه ياد شد ممكن باشد، چرا همه دانشمندان زبان عربى ابوزيد را در تفسيرش - كه به زعم دهلوى آن را از ابوعبيده گرفته است - تخطئه كردهاند ؟ ! چرا آنها نيز تفسير او را بر بيان حاصل معنى حمل نكردهاند ؟ !
هر چند اصل اين شبهه از فخر رازى است، ولى او اعتراف كرده كه گروهى از پيشوايان لغت و تفسير آيه را مانند ابوعبيده تفسير كردهاند و وى در اين تفسير تنها نيست. فخر رازى پس از سخنى كه پيشتر از او نقل شد، مىنويسد:
آنچه از پيشوايان زبان نقل كردهاند كه «مَولى» به معناى «أولى» است، حجّتى براى آنان نيست. اين مطلب طىّ دو مقدمه روشن مىشود: نخست اينكه امثال اين نقلها شايستگى آن را ندارند كه براى اثبات لغت به آنها احتجاج شود.
هر چند ابوعبيده ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)گفته است: يعنى: «أولى بِكُم» و اخفش و زجّاج و على بن عيسى نيز همين سخن را گفته و به بيت لبيد استشهاد كردهاند، ولى اين تساهلى است از جانب اين پيشوايان و محقّقانه نيست، زيرا ناقلان بزرگ معانى واژگان مانند خليل و امثال او چنين معنايى را نياوردهاند و بيشتر آن را تنها در تفسير آيه فوق يا آيهاى ديگر مرسلاً و نه مسندا آوردهاند.
اين معنى را در كتب اصلى لغت ذكر نكردهاند، و چنين نيست كه هر آنچه در تفاسير بيايد لغت اصلى باشد. و لذا «يمين» را در آيه «وَ السَماواتُ مَطويّاتٌ بِيَمِينِهِ»(2): «آسمانها پيچيده در دست راست او باشد» ، به «قوّت» و «قلب» را در آيه «لِمَن كانَ لَهُ قَلبٌ» : «براى هر كس كه او را دل باشد» ، به «عقل» تفسير كردهاند، با اينكه اينها معانى اصلى لغت نيستند. اينجا نيز چنين است.(3)
اما دهلوى مىكوشد تا اين حقيقت را بپوشاند. از اين رو، ادعا مىكند كه جمهور دانشمندان زبان عربى تفسير ابوعبيده را بر بيان معنى حمل كرده و آن را تفسير نداستهاند. گويا ابوعبيده در اين تفسير تنهاست ! در حالى كه ديديم كه سازنده اين شبهه - يعنى فخر رازى - اعتراف نموده كه گروهى ديگر نيز آيه را مانند ابوعبيده تفسير كردهاند.
فخر رازى مىگويد: لكن اين تساهلى است از جانب اين پيشوايان و محقّقانه نيست.
اين سخن او جدا نارواست، چرا كه ما براى شناخت مفاهيم الفاظ، راهى جز تنصيصات پيشوايان زبان نداريم. از اين رو، اگر سخنان ايشان بر تساهل حمل شود حجيت ندارد و استدلالها و حجتها باطل مىگردند.
اين سخن فخر رازى بهترين دستاويز براى ملحدان و منكران دين براى انكار دين اسلام است، زيرا هر گاه با استناد به تصريحات لغويان الزام آنان به امرى از امور دين مورد نظر باشد، مىتوانند بگويند: اين تساهلى است از جانب اين پيشوايان و محققانه نيست، بلكه اعتراض آنان قوىتر و عذرآورىشان براى نپذيرفتن و گردن ننهادن رساتر است، چرا كه آنان در دين نيز با پيشوايان لغت مخالفاند، به خلاف فخر رازى كه او و لغويان پيرو يك آييناند. با اين ادعا اساس دين ويران مىشود !
البته تعجبى نيست كه فخر رازى ملحدان را تأييد كند، زيرا گذشت كه ذهبى تصريح كرده(1)كه رازى تشكيكاتى در ستونهاى دين دارد، و در «لسان الميزان»(2)از رازى نقل شده كه وى شبهات عديدهاى نسبت به دين اسلام داشته است، و اينكه او غايت تلاشش را براى تقرير مذهب مخالفان و بدعتگزاران به كار مىبسته، و سپس در ردّ و پاسخ آنها سستى و سهلانگارى مىكرده است !
بىگمان، اصل اين شبهه نيز از فخر رازى است. وى در تفسير آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)مىنويسد:
درباره لفظ «مَولى» در اينجا چند قول هست: نخست سخن ابنعباس است كه مىگويد: «مَولاكُم» يعنى بازگشتگاه شما، زيرا «مَولى» جاى «وَلْى» و «وَلْى» به معناى نزديكى است. پس معناى آيه اين است كه آتش جايگاه شماست كه به آن نزديك و در آن افكنده مىشويد. قول دوم سخن كلبى است كه مىگويد: «مَولاكُم» يعنى أولى بِكُم» . و اين قول زجّاج و فرّاء و ابوعبيده است.
آنچه اينان گفتهاند نه تفسير لفظ بلكه معناى آن است، زيرا اگر «مَولى» و «أولى» در لغت به يك معنى بودند، روا بود كه هر يك از آنها در جاى ديگرى به كار رود. بنا بر اين، صحيح بود كه گفته شود: هذا مَولى مِن فُلانٍ، چنانكه گفته مىشود: هذا أولى مِن فُلانٍ. و نيز روا بود كه بگويند: هذا أولى فُلانٍ، مانند اينكه مىگويند: هذا مَولى فُلانٍ. چون اينها باطل است، در مىيابيم آنچه آنان گفتهاند معنى است و تفسير نيست.
سخن شريف مرتضى وقتى كه براى اثبات امامت على عليهالسلام به سخن نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» تمسّك كرده، ما را به اين نكته دقيق آگاه ساخت. وى گفته است: يكى از معانى «مَولى» «أولى» است و در اين باره به اقوال پيشوايان زبان عربى در تفسير آيه مذكور - كه «مَولى» را به معناى «أولى» دانستهاند - احتجاج كرده است.
وى افزوده وقتى لفظ اين معنى را بر مىتابد واجب است كه بر اين معنى حمل شود، چرا كه ديگر معانى يا ثبوتشان درباره على عليهالسلام روشن و آشكار است، مانند: پسرعمو و ياور. يا انتفائشان درباره او روشن و آشكار است، مانند: آزادكننده و آزاد شده، زيرا اگر «مَولى» در حديث به دو معناى پسرعمو و ياور باشد، سخن نبوى لغو و بيهوده، و اگر به دو معناى آزادكننده و آزادشده باشد دروغ خواهد بود.
1) . حديد / 15.
اما ما بر اساس دليل بيان كرديم كه سخن اينان در اين موضوع بيان معنى است، نه تفسير. و به همين سبب استدلال شريف مرتضى از اعتبار ساقط است.(1)
بحثهاى پيشين ما براى ردّ و ابطال اين سخن كافى است، اما اين كلام رازى به قدرى ناروا و سست است كه نيشابورى با اينكه در مواضع بسيارى از فخر رازى پيروى كرده، نتوانسته در برابر آن سكوت كند و گفته است:
درباره آيه «هِىَ مَولاكُم»(2)گفتهاند: مراد اين است كه آتش به كار شما رسيدگى مىكند، همانگونه كه شما در دنيا كارگزار اعمال دوزخيان بوديد. همچنين گفته شده كه مراد آن است كه «هِىَ أولى بِكُم» آن به شما سزاوارتر است مىباشد.
زمخشرى گفته است: حقيقت مَولاكُم مكانى است كه سزاوار و شايسته شماست، يعنى جايى كه در آن به شما گفته مىشود: اين به شما سزاوارتر است. چنانكه گفته مىشود: «مَئِنَّةٌ لِلكَرَمِ» ، يعنى جايى براى اين سخن گوينده كه «إنَّهُ لَكَريمٌ» .
در تفسير كبير آمده است: اين معنى است نه تفسير لفظ از حيث لغت. غرض او اين است كه آنجا كه شريف مرتضى براى اثبات امامت على عليهالسلام به سخن نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» تمسّك كرده و گفته كه يكى از معانى «مَولى» ، أولى است.
در اين باره به اقوال پيشوايان زبان عربى در تفسير آيه مذكور كه «مَولى» را به معناى أولى دانستهاند احتجاج كرده و افزوده است: وقتى لفظ اين معنى را بر مىتابد واجب است كه بر اين معنى حمل شود، چرا كه ديگر معانى يا ثبوتشان درباره على عليهالسلام روشن و آشكار است، مانند: پسرعمو و ياور، يا انتفائشان درباره او روشن و آشكار است، مانند: آزادكننده و آزادشده. زيرا اگر «مَولى» در حديث به دو معناى پسرعمو و ياور باشد سخن نبوى لغو و بيهوده است.
اگر به دو معناى آزادكننده و آزادشده باشد دروغ خواهد بود، به بيراهه رفته است، زيرا وقتى سخن اينان بيان معنى است نه تفسير به حسب لغت اين استدلال از اعتبار ساقط است. اما در اين رد، اشكالى هست كه پنهان نيست.(1)
شبههاى ديگر در مورد كلمه «مَولى» و معناى آن مطرح كردهاند و آن اينكه: هر چند بعضى از پيشوايان زبان عربى معناى «أولى» را براى مَولى ذكر كردهاند، ولى بعضى از آنان اين معنى را نياوردهاند. فخر رازى اين شبهه را آورده و گفته است: «ناقلان بزرگ معانى واژگان مانند خليل و امثال او چنين معنايى را نياوردهاند» . اين شبهه به چند وجه ردّ مىشود:
نفى صريح در برابر اثبات اعتبارى ندارد، چه رسد به ذكر نكردن و سكوت ! تازه اگر اين نسبت به خليل درست باشد.
كتاب «العين» خليل به اضطراب و دگرگونى فاسد موصوف است. احمد بن حسين جاربردى بعد از ايراد بيتى كه در آن واژه «أُمَّهَتى» آمده، گفته است: «هاء» زائد است، زيرا «أما» فعل است، به دليل آنكه مصدرش «أُمُومَة» و جمعش «أُمّات» است.
وى پس از بيتى كه در آن واژه «أمّات» آمده، گفته است: به اين اشكال جواب دادهاند كه «أما» نمىتواند فعل باشد و «هاء» زائد است. سند اين سخن آن است كه روا باشد كه «هاء» از حروف اصلى باشد، زيرا خليل بن احمد در كتاب «العين» نقل كرده كه «تَأَمَّهَت» يعنى اتَّخَذت أمّا. اين بر اصالت «هاء» دلالت مىكند.
وى سپس در مقام رد اين جواب گفته است: در شرح هادى آمده است: حكم به زيادت «هاء» صحيحتر است، به دليل اينكه مىگويند: «أُمٌّ بَيِّنَةُ الأُمُومَةِ» ، و «تَأَمَّهَت»
1) . تفسير نيشابورى: ج 27 ص 97.
شاذّ و ناپسند است. و آنگاه افزوده است: در كتاب «العين» اضطراب و چند گونگىهايى هست كه قابل توجيه نيست.(1)
اكنون كه وضعيت كتاب «العين» نسبت به آنچه در آن مندرج است چنين است، چگونه نيامدن معنايى براى يك لفظ در آن مىتواند سند انكار آن معنى براى آن لفظ باشد !
افزون بر آنچه گذشت، گروهى از محققان بزرگ بر كتاب «العين» خرده گرفتهاند، همانند كتاب «المزهر» و «كشف الظنون» .(2)حتى شخص فخر رازى به همداستانى جمهور اهل لغت در قدح كتاب «العين» تصريح كرده است.
سيوطى در «المزهر» مىنويسد: نخستين كسى كه در گردآورى لغت كتابى نوشت خليل بن احمد است. امام فخرالدين رازى در «المحصول» گفته است: ريشه كتابهاى نوشته شده در لغت كتاب «العين» است و جمهور اهل لغت در قدح كتاب «العين» همداستاناند.
عجيب اين است كه رازى اين سخن را مىگويد، و سپس به اينكه خليل «أولى» را از شمار معانى «مَولى» نياورده احتجاج مىكند ! اما وقتى كه رأى جمهور اهل لغت درباره كتاب «العين» اين است، دفاع سيوطى از اين كتاب سودى ندارد.
ادّعاى فخر رازى كه امثال خليل معناى «أولى» را براى مَولى نياوردهاند كذب محض است، چرا كه ابوزيد كه از امثال و معاصران خليل است - بلكه چنانكه گذشت نويسندگان شرح حال ابوزيد وى را بر خليل مقدّم داشتهاند - اين معنى را ذكر كرده است، و مخالفان و حتى دهلوى به اين حقيقت اعتراف كردهاند.
همچنين به اعتراف گروهى از مفسّران حتى شخص فخر رازى، ابوعبيده واژه «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است.
از سوى ديگر، ابوعبيده از امثال خليل و معاصران او است. بلكه از مطالبى كه در شرح حالش آمده به دست مىآيد كه افضل از او است. همچنين است فرّاء كه از معاصران خليل است و «مَولى» را به «أولى» تفسير كرده است. بنا بر اين، فخر رازى در اين مدّعى دروغ گفته است.
محمد بن سائب كلبى مَولى را به «أولى» تفسير كرده است. كلبى در سال 146 درگذشته و خليل تاريخ مرگش بنا به گزارش سيوطى سال 175 يا 170 يا 160 است، و از اين رو بر وى مقدّم است.(1)
از آنچه پيشتر گذشت دانستى كه گروه بزرگى از اركان و مشاهير پيشوايان - غير از كسانى كه ياد كرديم - آمدن مَولى به معناى «أولى» را اثبات كرده و در اين باره شعر لبيد را شاهد آوردهاند. بنا بر اين، ذكر نكردن اين معنى توسط خليل - اگر ثابت شود - پس از يادكرد اين عالمان موثّق به كار احتجاج نمىآيد.
پيشتر روشن شد كه بخارى براى «مَولى» پنج معنى ذكر كرده است، و ابنحجر و ديگران گفتهاند كه اهل لغت معانى ديگرى نيز براى اين واژه آوردهاند. از اينجا روشن مىشود اينكه بخارى اين معانى را ذكر نكرده، ثبوت آنها را نفى نمىكند. همچنين ذكر نكردن «أولى» ضمن معانى «مَولى» توسط خليل - اگر پذيرفته شود - گردى بر دامان اين حقيقت نمىنشاند، زيرا لغويان ديگر غير از او اين معنى را ذكر كردهاند.
1) . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 560 .
فخر رازى سپس گفته است: بيشتر دانشمندان اين معنى را تنها ذيل آيه «هِىَ مَولاكُم»(1)يا آيه ديگرى آوردهاند. همين سخن رازى براى ما كافى است. سپس افزوده است: به طور مرسل نه به شكل مسند. اين شبهه رازى را در پاسخ به ديگر ادعاى او كه گفته بود «أولى» حاصل معناى لفظ «مَولى» در آيه است نه تفسير آن، پاسخ داديم.
فخر رازى در ادامه مدّعى شده است كه اين معنى را در كتب اصلى نياوردهاند. جواب او اين است كه ابنانبارى و محمد بن ابىبكر رازى تصريح كردهاند كه «أولى بالشىء» از جمله معانى مَولى است. افزون بر اين، تفسير مَولى به معناى «أولى» در صحاح جوهرى آمده، و اين كتاب بىترديد از كتابهاى اصلى است.
رازى مىگويد: نمىبينى كه «يمين» را در آيه «وَ السَماواتُ مَطويّاتٌ بِيَمينِهِ»(2)به «قوّت» تفسير مىكنند و ... . معناى اين سخن او اين است كه استعمال «مَولى» در معناى «أولى» مانند استعمال «يمين» در معناى «قوّت» و استعمال «قلب» در معناى «عقل» است.
فخر رازى در جاى ديگرى مىنويسد: اصل تركيب «و ل ى» به معناى قرب و نزديكى دلالت مىكند. گفته مىشود: وَليتُهُ و اليهِ وَلْيا، يعنى به او نزديك شدم. أولَيتُهُ إيّاهُ، يعنى او را به خود نزديك گردانيدم. و تَبَاعَدنا بَعدَ وَلْىٍ، يعنى پس از نزديكى از يكديگر دور شديم. اين واژه در شعر علقمه نيز به همين معنى است: وَ عَدَت عَوادٍ دُونَ وَليِكَ تَشعَبُ.
همچنين گفته مىشود: كُلْ مِمّا يَليكَ: از آنچه نزديكت است بخور. و جَلَستُ مِمّا يَليهِ: در نزديكى او نشستم. «وَلْى» از همين مادّه و به معناى بارانى است كه پس از باران بهارى مىبارد. به پالان نيز «وَليَّة» گويند زيرا بىفاصله در پشت چهارپا قرار دارد.
گفته مىشود: «ولىّ يتيم» و «ولىّ قتيل» و «ولىّ بلد» ، چرا كه هر كس امرى را به عهده گيرد به آن نزديك شده است.
همچنين فَوَلِّ در «فَوَلِّ وَجهَكَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ»(1)نيز از همين ماده است؛ از باب اينكه گويند: «ولاه رُكبَتَهُ» ، يعنى آن را در پيش رويش نهاد. اما «ولّى عَنّى» به معناى «پشت كرد» از باب تثقيل حشو (مشدّد كردن حرف وسط كلمه) براى ساختن معنايى متضادّ با اصل كلمه است.
«فُلانٌ أولى مِن فُلانٍ» يعنى سزاوارتر است. أولى افعل التفضيل از «والى» يا «ولىّ» است، مانند «ادنى» و «اقرب» از «دانى» و «قريب» . در اين واژه نيز معناى قرب نهفته است، زيرا هر كس به چيزى سزاوارتر باشد به آن نزديكتر است. «مَولى» اسم است براى موضع «وَلْى» ، مانند «مرمى» و «مبنى» كه به معناى محل رَمْى: انداختن، و بَناء: ساختن است.(2)
اين مقدمه هرگز با مطلوب رازى - يعنى نفى آمدن «مَولى» به معناى «أولى» پيوندى ندارد، زيرا حاصل اين سخن آن است كه اصل تركيب «وَلْى» به معناى قرب است و «مَولى» اسم است براى موضع «وَلْى» . اما در اين دو امر هيچ دلالتى بر نفى آمدن «مَولى» به معناى «أولى» نيست. در غير اين صورت لازم مىآيد كه آزادكننده و آزادشده و ديگر معانى «مَولى» معناى اين واژه نباشند.
فخر رازى سپس مىگويد: پس از اينكه اين دو مقدمه ثابت شد، به تفصيل مطلب مىپردازيم. ابوعُبَيده ذيل آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(3)گويد: معنايش اين است كه هِىَ أولى بِكُم: آن به شما سزاوارتر است. اين معنى به دو دليل معناى حقيقى نيست؛ نخست آنكه اين معنى مقتضى آن است كه كافران را در بهشت حقّى باشد، ولى دوزخ بر ايشان سزاوارتر است. اين از لوازم افعل التفضيل است. اما مىدانيم كه اين معنى باطل است.
اين شبهه درباره تفسير ابوعبيده به چند وجه مردود است:
محتمل است كه معنى اين باشد: آتش دوزخ به سوزاندن كافران از آتش دنيا سزاوارتر است، نه اينكه دوزخ از بهشت به آنان سزاوارتر باشد.
عقيده كافران آن بود كه استحقاق ايشان در آمدن به بهشت است. اما به اين طريق ثابت مىشود كه آتش از بهشت به آنان سزاوارتر است. نجم الائمّه رضى استرآبادى گويد:
مجرور به «مِن» تفضيليّه در معنى شريك مفضّل است. اين مشاركت يا تحقيقى است، مانند: زيد أحسن من عمرو، يا تقديرى، مانند سخن على عليهالسلام: لأن أصُومَ يَوما مِن شَعبانَ أحَبُّ إلَىَّ مِن أن أُفطِرَ يَوما مِن رَمَضانَ(1): اينكه روزى از ماه شعبان را روزه بگيرم نزد من محبوبتر از آن است كه روزى از ماه رمضان را افطار كنم. زيرا افطار يوم الشكّى كه ممكن است جزء ماه رمضان باشد نزد پرسشكننده محبوب بوده است.
از اين رو على عليهالسلام آن را براى خود نيز محبوب فرض كرده و سپس روزه ماه شعبان را بر آن تفضيل داده است. گويا گفته است: فرض كن كه افطار يومالشك نزد من هم محبوب باشد، اما روزه ماه شعبان براى من از آن محبوبتر است.
باز هم حضرتش فرموده است: اللهُمَّ أبدِلنى بِهِم خَيرا مِنهُم: خدايا بهتر از آنان را به من عطا كن؛ يعنى آنان به باور خودشان خوب بودهاند، نه اينكه در واقع نيز خوب بودهاند، زيرا قطعا در آنان خيرى نبوده است. وَ أبدِلهُم بى شَرّا مِنّى(2): و بدتر از مرا نصيب ايشان گردان؛ يعنى به باور ايشان نه در واقع امر، چرا كه قطعا در على عليهالسلام شرّى نبوده است.
آيه «أصحابُ الجَنَّةِ يَومَئِذٍ خَيرٌ مُستَقَرّا»(1): «بهشتيان جايگاه بهترى دارند. گويا آنان موجبات آتش را برنگزيدهاند» .
در مقام ريشخند گفته مىشود: أنتَ أعلَمُ مِن حِمارٍ: تو از الاغ داناترى. گويا سخن تو اين است كه اگر ممكن باشد كه الاغ علم داشته باشد تو مانند اويى همراه با زيادتى.
نه اينكه مقصود بيان زيادت علم تو از الاغ باشد، بلكه غرض شريك ساختن ميان تو و الاغ است در چيزى كه انتفائش از الاغ معلوم است.(2)
از احاديث عديده استفاده مىشود كه هر يك از مكلّفان را جايى در بهشت و جايى در آتش است. فخر رازى خود در تفسير آيات «أولئِكَ هُمُ الوارِثُونَ . الَذينَ يَرِثُونَ الفِردَوسَ هُم فيها خالِدُونَ»(3): «آنان اند ميراث بران. كسانى كه بهشت برين را به ميراث مىبرند و در آن جاويداناند» ، مىنويسد:
اينجا پرسشهايى مطرح است: نخست اينكه چرا پاداش و بهشت كه نصيب مؤمنان مىشود، ميراث ناميده شده است ؟ با اينكه خداوند حكم كرده كه بهشت حق مؤمنان است: «إنَّ اللّهَ اشتَرى مِنَ المُؤمِنينَ أنفُسَهُم وَ أموالَهُم بِأنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ»(4): «بىگمان خدا از مؤمنان جانهايشان و اموالشان را خريده به اين قيمت كه بهشت از آنِ ايشان باشد» .
به چند وجه مىتوان اين پرسش را پاسخ گفت: نخست آنچه از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت شده كه روشنترين سخنى است كه در اين باره گفته شده است، و آن اينكه «هيچ مكلّفى نيست مگر آنكه خدا در آتش برايش جايگاهى آماده كرده، كه اگر نافرمانى كند سزاوار آن باشد.
همچنين در بهشت براى هر مكلّفى جايگاهى آماده كرده كه اگر فرمان برد شايسته آن باشد، و براى اين نشانى نهاده است. هنگامى كه بعضى از مكلّفان ايمان آورند و بعضى ديگر ايمان نياورند.
جايگاههاى كسانى كه ايمان نياوردهاند مانند خانه منقول مىشود و بازگشتگاه آنان آتش مىگردد كه ناگزير با وجود آن، محروم شدن از پاداش خواهد بود، همانگونه از مرگ گريزى ندارند. از اين رو بهشت و دوزخ را ميراث ناميدهاند.(1)
فخر رازى گويد: اگر امر مطابق باور آنان بود كه مَولى در اينجا يعنى «أولى» بايد گفته مىشد: هِىَ مَولاتُكُم.
اين نيز شبهه ديگرى پيرامون تفسير ابوعبيده است و به چند وجه مردود است:
فخر رازى اصرارش بر لزوم يكسان بودن دو مترادف در همه استعمالات را فراموش كرده يا خود را در اين باره به فراموشى زده است ! زيرا بنا بر آن نظر موردى براى اين شبهه بر جاى نمىماند، چرا كه هر گاه كه مَولى به معناى «أولى» باشد استعمال هر يك از آنها در جاى ديگرى جايز است، و هر گاه كه «أولى» خبر مبتدايى واقع شود مذكّر و مؤنّث در آن يكسان است.
از اين رو «مَولى» نيز كه به معناى «أولى» است در صورتى كه خبر باشد، مذكر و مؤنث در آن يكسان خواهد بود. بنا بر اين، شبهه يادشده بر مبنايى كه رازى اخذ و بر آن اصرار كرده مردود است.
ادعاى اختصاص يكسانى مذكر و مؤنث در اسم تفضيل كذب صريح و غلط محض است، چرا كه اين يكسانى در مواضع ديگرى نيز ثابت شده است.
1) . تفسير رازى: ج 23 ص 82 .
ابنهشام گويد: تاء غالبا براى جدا كردن صفت مؤنث از صفت مذكر به كار مىرود، مانند قائمة و قائم. اين تاء در پنج وزن داخل نمىشود:
فَعول: رَجُلٌ صَبور: مرد صابر، إمرَأةٌ صَبور: زن صابر. آيه «وَ ما كانَت أُمُّكِ بَغيّا»(1): و مادرت بدكار نبود، نيز از همين باب است.
فعيل به معناى مفعول: رَجُلٌ جَريح و إمرَأةٌ جَريح.
مِفعال: مِنحار، يعنى بخشنده. گفته مىشود: رَجُلٌ مِنحار و إمرَأةٌ مِنحار.
مِفعيل: مِعطير: معطّر. كاربرد إمرَأةٌ مِسكينَة بسيار نادر است، و إمرَأةٌ مِسكين مطابق سماع است.
5 . مِفعَل: مِغْشَم به معناى دليرِ استوار اراده، و مِدعَس: نيزه.(2)
مذكر گرداندن مؤنث مانند مؤنث گرداندن مذكر با حمل يكى از آنها بر ديگرى در استعمال شايع است. سيوطى در باب «حمل بر معنى» مىنويسد: در «الخصائص» گويد:
بدان كه اين نوع در زبان عربى دريايى بسيار ژرف و ميدانى بسيار گسترده است، و در آيات قرآن و سخنان فصيح نثر و نظم به كار رفته است، مانند: تأنيث مذكر و تذكير مؤنث، تصور معناى واحد در جمع و جمع در واحد، و حمل دومى بر لفظى كه گاه بر اولى حمل مىشود، چه اينكه آن لفظ اصل باشد يا فرع، و مواردى ديگر. مثال تذكير مؤنث اين آيه است: «فَلَمّا رَأى الشَمسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبّى»(3)يعنى هذا الشخص (براى شمس كه مؤنث است از اسم اشاره هذا استفاده شده است) . «فَمَن
جَاءَهُ مَوعِظَةٌ مِن رَبِّهِ»(1)، زيرا موعظه و وعظ يكىاند. «إنَّ رَحمَةَ اللّهِ قَريبٌ مِنَ المُحسِنينَ»(2)، كه مراد از «رحمة» در اينجا باران است.(3)
«نار» مؤنث حقيقى نيست و تأنيث مؤنث غير حقيقى لازم نيست، چنانكه فخر رازى خود به اين مطلب تصريح كرده است. وى در تفسير آيه «يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِه»(4): «سخنان را از جايگاهشان منحرف مىكنند» ، مىنويسد:
مسئله دوم: گويندهاى مىتواند بگويد: جمع (الكَلِم) مؤنث است، از اين رو سزا بود كه گفته شود: يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِها. پاسخ: واحدى گويد: اين جمعى است كه تعداد حروفش از تعداد حروف مفردش بيشتر است، و هر جمعى كه چنين باشد تذكيرش جايز است. همچنين ممكن است گفته شود: مؤنث بودن جمع امرى حقيقى نيست، بلكه امرى لفظى است. بنا بر اين، تذكير و تأنيث هر دو در او جايز است.(5)
همچنين در تفسير آيه «إنَّ رَحمَةَ اللّهِ قَريبٌ مِنَ المُحسِنينَ»(6): «بىگمان رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است» ، مىنويسد: مسئله چهارم: گويندهاى مىتواند بگويد: مقتضى علم اِعراب اين است كه گفته شود: «إنَّ رَحمَةَ اللّهِ قَريبَةٌ مِنَ المُحسِنينَ» .
بنا بر اين، سبب حذف علامت تأنيث چيست ؟ در پاسخ به اين پرسش وجوهى را ذكر كردهاند:
اول: تأنيث «الرحمة» حقيقى نيست، و هر چه چنين باشد نزد اهل لغت تأنيث و تذكير در او هر دو جايز است.
دوم: زجّاج گويد: قَريبٌ فرمود زيرا رحمت و غفران و عفو و اِنعام به يك معنى هستند. از اين رو «إنَّ رَحمَةَ اللّهِ قَرِيبٌ» يعنى اِنعام خدا نزديك است يا ثواب خدا نزديك است. پس حكم يكى از دو لفظ در ديگرى جارى شده است.
سوم: نضر بن شميل گويد: «الرحمة» مصدر است و شايسته مصادر آن است كه مذكر بيايند، مانند «فَمَن جَاءهُ مَوعِظَةٌ» .(1)بازگشت اين سخن به كلام زجّاج است، زيرا مراد از موعظه وعظ است، و از همين رو مذكر آمده است. شاعر گويد: إنَّ السَماحَةَ وَ المُرُوَّةَ ضُمِنا، كه فعل ضُمِنا بايد به صيغه مؤنث ضُمِنَتا مىآمد. در توجيه آن گفتهاند: مراد از سماحت، سخا و مراد از مروّت كرم است.(2)
رازى گويد: هر گاه اسم مكان خبر واقع شود مؤنّث نمىگردد. اين سخن رازى فى نفسه درست است، ولى با سخن پيشين وى؛ يعنى حكم به اينكه يكسانى تذكير و تأنيث از ويژگىهاى افعل تفضيل است، ناسازگار است. از اين رو، آنچه اينجا گفته اعتراف به بطلان مدعايش در اختصاص يادشده است.
فخر رازى گويد: گفتار صاحب «كشّاف» (يعنى: حقيقت مَولاكُم مكانى است كه سزاوار و شايسته شماست و به جهت تقريب است) ، اگر مراد وى از «به جهت تقريب» اين است كه زمخشرى براى تقريب معناى مقصود به افهام چنين گفته، اشكالى بر آن وارد نيست و با مقصود مخالفت و ناسازگارى ندارد.
اما اگر خواسته باشد نفى كند كه آن معنى حقيقتا مراد است، نصّ سخن زمخشرى - يعنى «حَقيقَةُ مَحراكُم» كه فخر رازى نيز نقلش كرده - آن را نفى مىكند، زيرا اين عبارت به صراحت دلالت مىكند كه آنچه زمخشرى گفته بر سبيل حقيقت است كه مطابق تصديق و اذعان است.
اما سخن زمخشرى در اينكه محتمل است كه معناى مَولى «ناصر» باشد استدلال ما را تضعيف نمىگرداند، زيرا مدّعاى ما جواز اراده «أولى» از «مَولى» و آمدن «مَولى» به
معناى «أولى» است، نه نفى آمدن آن به معانى ديگر. روشن است كه جايز بودن «مَولى» در اينجا به معناى «ناصر» ، جواز آمدن آن را به معناى «أولى» نفى نمىكند.
اما سخن فخر رازى، يعنى: از حسن بصرى نقل شده كه «هِىَ مَولاكُم»(1)يعنى شما در دنيا عهدهدار موجبات آن شديد، با مطلوب ما برخورد نمىكند، بلكه آمدن «مَولى» به معناى متولّى و عهدهدار نيز مفيد مطلوب ماست.
رازى در جاى ديگرى مىنويسد: همچنين گفته شده كه «مَولى» به معناى «عاقبت» است، يعنى عاقبت كار شما آتش است. اين سخن نيز با مطلوب و استدلال ما به آيه كريمه ناسازگارى ندارد.
فخر رازى مىنويسد: از اصمعى درباره بيت لبيد دو قول حكايت شده است: يكى آنكه «مَولى» - چنانكه بيان كرديم - اسم است براى موضع «وَلْى» ؛ يعنى گاو ماده مىپندارد كه هر يك از دو جانبش جاى ترسيدن است.
«مَولى» در اينجا براى تغليب حكم لام بر فاء مفتوح العين آمده، بر اين اساس كه فتحه در معتلّ الفاء بسيار آمده است. مانند: مَوهَب، مَوحَد، مَوضَع و مَوحَل. اما كسره در معتلّ اللام جز در يك كلمه يعنى «مأوِى» شنيده نشده است. دوم: مراد شاعر در «مَولى المَخافَةِ» ، از «مخافت» سگان و از مولاى آنها صاحب آنهاست.
سخن فخر رازى پيرامون بيت لبيد كه براى آمدن مَولى به معناى «أولى» به آن استشهاد شده است به چند وجه رد مىشود:
حكايت دو قول ياد شده از اصمعى درباره بيت لبيد، با استشهاد به آن براى اثبات مطلوب مذكور منافات ندارد، زيرا ابوعبيده - كه بىهيچ سخنى از اصمعى افضل
1) . حديد / 15.
است و چنانكه پيشتر گذشت اصمعى خود به برترى ابوعبيده اعتراف نموده - به اين بيت براى اثبات مطلوب استشهاد كرده است.
افزون بر ابوعبيده گروهى از بزرگان پيشوايان، مانند زجّاج و اخفش و رُمّانى به اين بيت اسشتهاد كردهاند و رازى خود اين مطلب را آورده است. زوزنى در شرح معلّقات تصريح كرده كه ثعلب مَولى را در بيت لبيد به «أولى» تفسير نموده است. و در تقدّم سخن اين پيشوايان بر آنچه اصمعى در آن متفرّد است شكى نيست.
پيشتر دانسته شد كه جوهرى و ثعلبى و عمر قزوينى و خَفاجى و غير اينان مَولى را در اين بيت به «أولى» تفسير كردهاند، و بعضىشان تصريح كردهاند كه وجوه مذكور ديگر خالى از ضعف نيستند.
دو قول حكايت شده از اصمعى، يا با تفسير ابوعبيده منافات دارند يا ندارند. اگر اين دو قول با تفسير ابوعبيده منافات دارند، پس دو قول اصمعى نيز خود با هم منافات خواهند داشت. حال آنكه ميان تفسير ابوعبيده و زّجاج و اخفش و رُمّانى و ثعلب و غير ايشان منافاتى نيست، زيرا از آنان ذيل اين بيت سخنى منافى تفسير يادشده حكايت نشده است.
اگر ميان آن دو قول و اين تفسير تنافى و تعارضى نيست و دو قول مذكور نيز با هم تعارض و تنافى ندارند و جمع ميان همه آنها به نحوى از انحاء ممكن است، بيان آن دو قول در برابر تفسير اين پيشوايان بيهوده است.
بنا بر نقل سيوطى در كتاب «المزهر» ، فخر رازى در كتاب «المحصول» اصمعى را قدح كرده و او را در نقل لغت از اعتبار انداخته است. اينك نصّ سخن وى: اصمعى به پريشانى منسوب و مشهور است كه او آنچه را از لغت نبود در آن مىافزود.
اما اين سخن رازى كه «اما كسره در معتلّ اللاّم جز در يك كلمه يعنى مأوِى شنيده نشده است» ، سخنى است كه حق بر زبان او جارى ساخته است، زيرا سخنان پيشين او را در انكار آمدن «مَولى» به معناى «أولى» به سبب آنكه «مَفعَل» در موارد ديگر به معناى «أفعَل» نيامده است باطل مىگرداند.
شاهد آمدن مَولى به معناى «أولى» در تفسير ابوعبيده از آيه كريمه و بيت لبيد عامرى منحصر نيست، بلكه در كتاب و سنّت و اشعار عرب شواهد ديگرى بر آمدن مَولى به معناى «أولى» هست. فخر رازى اين شواهد را همراه با شبهاتى پيرامون آنها و با تأويلات و تفسيرهايى كه حتى با مورد استدلال و استشهاد اجنبىاند آورده است. ما نصّ گفتار او را نقل مىكنيم و سخن را با ردّ شبهاتش پى مىگيريم:
رازى مىگويد: موالى در آيه «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ»(1): و براى هر «آنچه پدر و مادر بر جاى نهادهاند موالى قرار دادهايم» ؛ يعنى وارثانى كه عهدهدار ماترك پدر و مادر مىشوند.
سُدّى ذيل آيه «وَ إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(2): «من از موالىام از پس مرگ خويش بيمناكم» ، گويد: «موالى» يعنى خويشان پدرى. بعضى گفتهاند: يعنى پسرعموها، زيرا آنان كسانىاند كه در نسب از پس او مىآيند. شعر حارث نيز در همين معنى است:
زَعَمُوا أنَّ مَن ضَرَبَ العَيرَ *** مَوالٍ لَنا وَ أنّا الولاءُ(3)
پنداشتند كه هر كس ميخ مىكوبد، موالى ماست و ما اهل وَلاى اوييم.
ابوعمرو گويد: موالى در اينجا يعنى پسرعموها. مراد از مَولى و موالى در اين اشعار اولياست:
اخطل: فَأصبَحتَ مَولاها مِنَ الناسِ بَعدَهُ: پس از او تو از ميان مردم مولاى قريش گشتى.
شعر ديگرى از همو خطاب به بنىاميّه: لَم يَأشِرُوا فيهِ إذا كانُوا مَواليهِ: و در آن تكبّر نكنند هر گاه كه آنان از موالى ايشان باشند.
شاعر ديگرى: كانُوا مَوالىَ حَقٍّ يَطلُبُونَ بِهِ: آنان موالى حقّ بودند و آن را مىطلبيدند.
مانند اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مُزَينه و جُهَينه و اَسلَم و غِفار موالى خدا و فرستادهاش هستند؛ يعنى اولياى خدا و فرستادهاش.
اما «مَولى» در سخن ديگر حضرتش: «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » در روايت مشهور ديگرى كه در آن به جاى «مولايش» «وليّش» آمده تفسير شده است. و آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولى الَذينَ آمَنُوا» ، يعنى ولىّ و ياور آنان. «وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1)يعنى ياورى ندارند. از ابنعباس و مجاهد و عموم مفسران چنين روايت شده است.
نتيجه سخن ما اين است كه واژه مَولى معناى «أولى» را بر نمىتابد.
ولى اين شبهات استدلال شيعه و استشهاد آنان به اين شواهد را باطل نمىگرداند. البته فخر رازى در گفتارش مطالبى را آورده كه شيعه هرگز به آنها استشهاد نكرده است. ما همه اينها را روشن مىكنيم:
درباره تفسير مَولى در آيه «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ»(2)به وارث بايد گفت: بنا بر نقل شخص فخر رازى، ابوعلى جبائى «مَولى» را در اين آيه به وارثى كه به
ما ترك اولى باشد تفسير كرده است. وى گفته است: معنى اين است كه آنچه همپيمانان شما بر جاى نهادهاند وارثى دارد كه او به ارث بردن از آنها اولى است. و خدا وارث را «مَولى» ناميده است ... .
فخر رازى پس از اين وجه و وجوه مذكور ديگرى در ذيل آيه مباركه، گفته است: همه اين وجوه نيكو و محتملاند. اما اينكه در اينجا گفته است كه موالى يعنى وارثانى كه عهدهدار ما ترك پدر و مادر مىشوند، با وجه مذكور از ابوعلى جبائى منافاتى ندارد، زيرا وارثاناند كه به آنچه ارث گذارندگان باقى مىگذارند اولى هستند.
اما يادكرد آيه «وَ إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(1): «من از موالىام از پس مرگ خويش بيمناكم» ، وجهى ندارد، چرا كه اماميه براى آمدن «مَولى» به معناى «أولى» به اين آيه استشهاد نمىكنند.
فخر رازى در ادامه گفته است: «شعر حارث ... » . آرى، سيد مرتضى در كتاب «الشافى فى الإمامة» اين مطلب را از غلام ثعلب در شرح اين بيت آورده است: يكى از معانى مَولى «سيد» است، هر چند كه مالك نباشد. «مَولى» به «ولىّ» نيز تفسير شده است. ولى سيد مرتضى در پى اثبات اين است كه «سيّد» و «ولىّ» از معانى «مَولى» هستند، اما هرگز به آن بيت استشهاد نكرده است، تا رازى آن را در شمار شواهد اماميّه در اثبات معتقدشان بياورد.
حمل «موالى» در اشعار اخطل به «اولياء» به آنچه ما به دنبالش هستيم زيانى نمىرساند، چرا كه همانگونه كه مُبَرَّد تصريح كرده «ولىّ» نيز به معناى «أولى» است.
دو واژه «أصبَحتَ» و «بَعدَهُ» نيز دو قرينهاند كه نشان مىدهند مراد از مَولى در بيت اخطل «أولى بالتصرّف» است.
1) . مريم / 5 .
افزون بر اين، مصراع دوم اين بيت يعنى: وَ أحرى قُرَيشٍ أن تُهابَ وَ تُحمَدا : و شايستهترين كس از قريش كه از تو بترسند و تو را بستايند، قرينه ديگرى است بر اينكه مراد از مَولى در اين بيت «أولى بالتصرّف» است.
نيمه دوم شعر «كانُوا مَوالىَ حَقٍّ يَطلُبُونَ بِهِ» اين است كه: فَأدرَكُوهُ وَ ما مَلُّوا وَ لا تَعِبُوا : پس به آن رسيدند و به ستوه نيامدند و احساس به رنج افتادن نكردند. در آن قرائنى هست كه نشان مىدهد مراد از «موالى حق» كسانى است كه آنان به حقوقشان «أولى» هستند.
حديث «مُزَينه و جُهَينه و أسلَم و غِفار موالى خدا و فرستادهاش هستند» در شمار آنچه اماميه به آن استشهاد مىكنند نيست. از اين رو آوردنش در اينجا عبث است.
حمل «مَولى» در سخن نبوى «هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... » بر «ولىّ» زيانى به استشهاد نمىرساند، زيرا مراد از «ولىّ» در آن «ولىّ امر» است. ابناثير گويد:
اين حديث نيز در معناى عهدهدار شدن است: هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ازدواجش باطل است. در روايت ديگرى به جاى «مولايش» ، «وليّش» آمده است، يعنى متولّى امر آن زن.
مطرح كردن آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1)وجهى ندارد، زيرا اماميه به آن استشهاد نكردهاند.
از همه آنچه گذشت روشن مىشود كه اين سخن فخر رازى كه «نتيجه سخن ما اين است كه واژه مَولى به معناى أولى نيست» باطل است.
1) . محمد صلىاللهعليهوآله / 11.
دهلوى مىگويد: تفسير ابوعبيده بيان حاصل معنى است، يعنى آتش جايگاه و بازگشتگاه و مكان لايق به شماست. نه اينكه واژه مَولى به معناى «أولى» باشد.
واقعا جاى تعجب است ! ابوعبيده تصريح مىكند كه مراد از مَولى در آيه شريفه «أولى» است، و سپس براى اين معنى به شعر لبيد استشهاد مىنمايد و تصريح مىكند كه مَولى در آن بيت نيز به معناى «أولى» است. بنا بر اين، اين تحكّم و تزوير چگونه از دهلوى پذيرفته شود ؟ !
و اما پاسخ كلام دهلوى:
دهلوى مىنويسد: اگر مَولى به معناى أولى باشد، صله او را «بالتصرّف» قرار دادن از كدام لغت منقول خواهد شد ؟
اگر مراد دهلوى اين باشد كه صله قرار دادن «بالتصرّف» براى «أولى» جايز نيست، سخنش صرف توهّم و ادعاست، زيرا ثبوت معناى «أولى» براى مَولى براى اثبات مطلوب بسنده است و صله قرار دادن «بالتصرّف» براى آن به حسب قرائن مقاميّه است. توضيح اين مطلب در ادامه خواهد آمد.
اضافه بر اين، صريح گفتار تَفتازانى و قوشچى - كه صاحب «بحر المذاهب» نيز آن را آورده - اين است كه آمدن مَولى به معناى «أولى بالتصرّف» در كلام عرب شايع است، و اين از پيشوايان زبان نقل شده است. همچنين آمدن مَولى به معناى متصرّف در امر، متولّى امر، ولىّ امر و پادشاه - كه همه آنها پيشتر روشن شد - براى اثبات مطلوب كافى است.
اگر مراد دهلوى اين باشد كه اگر مَولى به معناى «أولى» است، دليل اينكه مراد از آن در حديث غدير «اولويّت در تصرّف» است چيست ؟ پاسخ وى با مرور اجمالى در
آنچه در روز غدير خم رخ داده است آشكار خواهد گشت. چكيده آن رخداد، بنا بر روايات اهلتسنّن از اين قرار است:
خدا به رسولش صلىاللهعليهوآله وحى كرد كه به مردم ابلاغ نمايد كه على عليهالسلام مولاى آنان است. پيامبر صلىاللهعليهوآله بيمناك شد كه اگر اين مطلب را به مردم ابلاغ كند، ميان آنان فتنه در گيرد. بنا بر اين، از تنهايى و كمشمارى ياران مخلصش با خداوند سخن گفت و اينكه قوم او را تكذيب خواهند كرد.
از اين رو، خداى تعالى به او وحى كرد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1): «اى فرستاده آنچه را از سوى خداوندگارت بر تو فرو فرستاده شده است برسان و اگر چنين نكنى پيام او را نرساندهاى و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه خواهد داشت» .
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم - كه جايگاه مناسبى براى توقف نبود - فرمان توقف داد، در روزى كه بسيار گرم بود و مردم در آن روز بالاپوشهاى خود را سايهبان خود مىكردند يا اينكه به زير سايه چهارپايانشان مىرفتند.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد زير درختان بزرگ آنجا را از خاشاك بروبند و از پالان شتران منبرى براى او ساخته شد. شمار حاضران در آن روز يكصد و بيست هزار تن بود. همگان مىدانستند كه اين آخرين گردهمآيى آنان به اين شكل است و نزديك است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى خداوندش فرا خوانده شود.
سپس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمان داد آنان كه پيش افتادهاند بازگردند و آنان كه بازماندهاند پس از رسيدن بايستند. وقتى همه جمع شدند، از منبر بالا رفت و دست على عليهالسلام را گرفت و بلند كرد، تا جايى كه سفيدى زير بغل آن دو نمايان گشت و همه قوم او را شناختند. سپس فرمود:
1) . مائده / 67 .
هان اى مردم، خداى داناى آگاه مرا خبر داده كه هر پيامبرى به اندازه نصف پيامبر پيش از خود عمر مىكند(1)و نزديك است كه داعى حق مرا بخواند و من اجابتش كنم. بىگمان، من در پيشگاه خدا مسئولم و شما نيز مسئول خواهيد بود. پس شما چه مىگوييد ؟
مردم گفتند: گواهى مىدهيم كه تو پيام خدا را رساندى و در اين راه تلاش كردى و خيرخواه بودى. خدا تو را پاداش خير دهد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آيا شهادت نمىدهيد كه معبودى جز خدا نيست و محمد بنده و فرستاده او است و اينكه بهشت و دوزخ خدا حقّ است و اينكه مرگ و برخاستن پس از آن حق است و اينكه رستاخيز بىگمان آمدنى است و خدا اهل قبور را بر مىانگيزد ؟ گفتند: چرا، به همه اينها شهادت مىدهيم.
سپس نبى اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: خدايا گواه باش. و افزود: هان اى مردم، آيا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نيستم ؟ مردم پاسخ دادند: چرا، هستى.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بىگمان خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنانم و من نسبت به آنان از خودشان سزاوارترم. پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى نما، و هر كس او را دوست بدارد دوست بدار، و به هر كس به او كينه ورزد كينه بورز، و هر كس يارىاش كند يارى كن، و هر كس او را رها كند رهايش كن، و حق را همواره همراه او گردان.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به تمسّك به ثقلين؛ يعنى كتاب و عترت فرمان داد و خاطرنشان فرمود كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد تا در كنار حوض نزد وى رسند.
1) . مؤلف ذيل اين جمله نوشته است: اين جمله در بعضى از الفاظِ حديث در نقلهاى عامه آمده و در آن اشكالى هست كه پنهان نيست. اما ممكن است كه مراد از اين جمله آن باشد كه زمان درنگ هر پيامبرى در ميان قومش نصف زمانى است كه پيامبر پيش از وى در بين قومش درنگ كرده است. اين مطلب در نخستين روايت ابنمَغازلى كه پيشتر نقل شد آمده است مترجم .
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنرانىاش به پايان رسيد، اين آيه نازل شد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتِى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين براى شما برگزيدم» .
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: اللّه أكبر بر كامل گشتن دين و اتمام نعمت و خشنودى خداوند به رسالت من و ولايت على پس از من.
سپس مردم به شادباش گفتن به اميرالمؤمنين عليهالسلام پرداختند. از كسانى كه پيش از ديگر صحابه به اميرمؤمنان عليهالسلام شادباش گفتند، همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله و ابوبكر و عمر بودند. حسّان بن ثابت اشعار معروفش را در اين زمان سرود. تفصيل همه اينها را در ادامه خواهد آمد.
بارى، گمان نمىكنم كه هيچ عاقلى اين سخنرانى را با اين قرائن، بر امرى به جز امامت عظمى و خلافت كبرى پس از پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله حمل كند.
على بن برهانالدين حلبى دو اشكال بر حديث غدير و معناى مولى مطرح كرده، كه يكى از آنها اين است:
بر فرض اينكه كلمه مولى به معناى سزاوارتر به امامت باشد، در نهايتِ كار و بعدها مراد است نه در حال و پس از اعلام ولايت. زيرا در غير اين صورت لازم مىآيد با وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت على عليهالسلام نيز امام باشد، واين به يقين صحيح نيست.(2)
اين گفتار يك مغلطه آشكار و مناسب كوتهفكران است، زيرا مراد در حديث غدير ولايت بالقوه است نه بالفعل. هيچ كس از شيعيان مدعى نيست كه دو نفر در يك زمان امامت فعلى دارند.
بر اين اساس، نه تنها در آن زمان بلكه در زمانهاى بعد - كه دو امام در قيد حيات بودند - رهبرى بالفعل مختص يك نفر، و ديگرى داراى مقام امامت بالقوه بوده است.
حتى كارهايى كه امام سابق به عنوان امامت انجام داده است؛ مانند آتشبس و صلح امام حسن مجتبى عليهالسلام، تا زنده بودن طرف ديگر قرار داد - يعنى معاويه - امام بعدى محترم شمرده و طبق آن عمل كرده و بر خلاف آن قرارداد كارى انجام نداده و اقدامى نكرده است.
از اين رو انتصاب آن حضرت براى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله است، تا پس از آن حضرت خلأ رهبرى به وجود نيايد. از اين رو شيعه مىگويد در جامعه اسلامى تنها امام معصوم عليهالسلام حاكم است و تعبير قرآنى نيز چنين است.
شبهه ديگرى كه على بن برهانالدين حلبى بر حديث غدير و معناى مولى مطرح كرده اين است:
اگر اين حديث كلام روشن در امامت على بن ابىطالب عليهالسلام باشد، چرا او پيشنهاد عمويش عباس بن عبدالمطلب براى بيعت را رد كرد ؟(1)
بيعت خصوصى چند نفر از شخصيتها با حضرت على عليهالسلام دور از واقعبينى بود، و تاريخ درباره اين بيعت همان داورى را مىكرد كه درباره بيعت ابوبكر كرده است. زيرا زمامدارى اميرالمؤمنين عليهالسلام از دو حال خالى نبود: يا امام عليهالسلام ولىّ منصوص و تعيين شده از جانب خداوند بود، يا نبود.
در صورت نخست، نيازى به بيعت گرفتن نداشت و اخذ رأى براى خلافت و كانديدا ساختن خود براى اشتغال اين منصب يك نوع بىاعتنايى به تعيين الهى
1) . السيرة الحلبية: ج 3 ص 339.
شمرده مىشد، و موضوع خلافت را از مجراى منصب الهى و اينكه زمامدار بايد فقط از طرف خداوند تعيين گردد خارج مىساخت و در مسير يك مقام انتخابى قرار مىداد.
هرگز يك فرد پاكدامن و حقيقت بين، براى حفظ مقام و موقعيت خود به تحريف حقيقت دست نمىزند و سرپوش بر واقعيت نمىگذارد، چه رسد به امام معصوم عليهالسلام.
در فرض دوم، انتخاب حضرت على عليهالسلام براى خلافت همان رنگ و انگ را مىگرفت كه خلافت ابوبكر گرفت؛ كه صميمى ترين يار او خليفه دوم پس از مدتها درباره انتخاب ابوبكر گفت: كانَت بَيعَةُ أبىبَكرٍ فَلتَةً وَقَى اللّهُ شَرَّها(1): بيعت با ابوبكر براى زمامدارى كارى عجولانه بود كه خداوند شرش را باز داشت.(2)
با مباحثى كه تا به حال گذشت، ميزان تعصّب قوم بر انحراف و مخالفتشان با حق كاملاً واضح شد. تا جايى كه گاه به دروغ و افترا پناه مىبرند و به شبهات سست دست مىآويزند و سخنان بىفايده بر زبان مىرانند !
گويا اين جماعت با خود پيمان بستهاند كه به هر قيمتى حق را انكار و باطل را تأييد كنند ! !
يكى از وجوه دلالت حديث غدير بر معناى ولايت و سرپرستى، جمله «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» و يا مضمون آن در ادامه حديث غدير است.
اهميت اين جمله كمتر از خود حديث غدير نيست. و لذا گروهى از اهلسنت اين جمله را زير سؤال بردهاند؛ بعضى از اصل انكار كرده، و بعضى در دلالت آن تشكيك كردهاند.
چون بحث در مورد آن مفصل است، اين حديث و پاسخ به شبهات در مورد آن در محل خود در اين دائرة المعارف آمده است.
مرحوم سيد شرفالدين عاملى در كتاب خود «المراجعات» و در گفتگويىهايى كه با رئيس الازهر مصر داشته، از جمله شبههاى كه در مورد حديث غدير مطرح كرده بود را پاسخ داده است. از جمله در مورد دلالت حديث غدير مىگويد:
كافى است به آنچه اميرالمؤمنين عليهالسلام در ايام خلافتش براى اعلام آن به پا خاست توجه شود. هنگامى كه مردم را در رحبه كوفه جمع كرد و فرمود: سوگند مىدهم آن مسلمانى را كه مطلبى از پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيده، به پا خيزد و به آنچه شنيده شهادت دهد. فقط كسانى كه با چشمانشان آن حضرت را ديده و با گوش هايشان سخن او را شنيده باشند برخيزد.
سى نفر از صحابه بپا خاستند، كه دوازده نفر آنها از مجاهدان بدر بودند. همه شهادت دادند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و به مردم فرمود: آيا مىدانيد كه من نسبت به مؤمنان از خودشان اولى هستم ؟ گفتند: بلى ! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام مولاى او است. خدايا دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست مىدارد، و دشمن دار كسى كه على عليهالسلام را دشمن دارد.
آنچه در اينجا قابل توجه است اينكه توطئه و دستهبندى سى نفر صحابى در كذب و دروغ، خصوصا در آن شرايط، از چيزهايى است كه عقل آن را نمىپذيرد. بنا بر اين، حصول تواتر به مجرد شهادت آنها قطعى است و هيچ گونه ترديدى در آن نيست. اين حديث را هر كس در رحبه بوده از آنها شنيده و به خاطر سپرده است، كه بعد از متفرق شدن آن را منتشر ساختهاند. پس به همه جا رسيده است.
توجه داشته باشيم كه روز رحبه در ايام خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام اتفاق افتاده است. در حالى كه مردم در سال 35 هجرى با على عليهالسلام بيعت كردند، و روز غدير در
حجة الوداع بوده است. بنا بر اين، بين اين دور روز - روز رحبه و روز غدير - حداقل 25 سال فاصله شده بود. در اين مدت - كه ربع قرن مىباشد - طاعونهاى مرگبار، جنگها، فتوحات عهد خلفاى سهگانه، وباى فراگير نيز پيش آمده بود. به همين خاطر اكثر كسانى كه در روز غدير بودند - يعنى پيرمردان و كهنسالان و نيز جوانان پرشور و مجاهد - از دنيا رفته بودند. به طورى كه بازماندگان واقعه غدير بسيار كم شده بودند، كه اين بازماندگان نيز پراكنده شده بودند.
پس در جريان رحبه غير از مردانى كه در عراق با اميرالمؤمنين عليهالسلام - نه زنان - كس ديگرى از آنها وجود نداشت. با اين حال سى نفر صحابى به پاخاستند، كه دوازده نفر آنها از كسانى بودند كه در جنگ بدر شركت داشتند، و طبق شنيده و ديده خود از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به حديث غدير شهادت دادند. البته چند تن هم از سر دشمنى با امام برنخاستند؛ افرادى همچون انس بن مالك و بعضى ديگر، كه گرفتار نفرين اميرالمؤمنين عليهالسلام شدند.
اگر براى آن حضرت امكان داشت كه تمام صحابهاى كه در آن روز زنده بودند را جمع كند - از زن و مرد - و در رحبه آنها را سوگند دهد و شهادت بخواهد، تعداد آنها چندين برابر سى نفرى كه بپاخاستند مىشد. اگر اين سوگند دادن در حجاز و پيش از گذشتن اين همه مدت از جريان غدير انجام مىشد چه مىشد و چند نفر گواهى مىدادند ؟
اهلسنت براى تشكيك در حديث غدير سعى كردهاند در معناى «مولى» تشكيك كنند، و به عنوان شبهه معانى مختلفى براى آن گفتهاند. يكى از آنها معناى محبوب و ياور است.
توده ولايت گريزان براى توجيه حق گريزى خود، به اين توجيه سرابگونه رو آورده و «مولى» را به معناى «ناصر و محبوب» دانستهاند، يعنى: مَن كُنتُ ناصِرَهُ وَ مَحبوبَهُ، فَعَلىٌّ ناصِرُهُ وَ مَحبوبُهُ.
ابنحجر هيثمى فقط معناى ناصر را درست مىپندارد و آن را ميان ديگر موارد كاربرد مولا مشترك مىشمارد.(1)
شايسته است وى و ديگر همكيشانش به اين پرسشها پاسخ دهند:
آيا پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله در آن هنگامه گردهمايى زائران خانه خدا، در وسط بيابان و شدت گرماى هوا، بيش از يكصد هزار نفر را جمع كرده بود كه به آنها بگويد: على ياور اسلام و مسلمانان است ؟
آيا مسلمانان، دلاورى و ايثارگرى او را در نبردهاى بدر و احد و احزاب و خيبر و حنين با چشم خود نديده بودند ؟ مگر اين سخن نبوى را نشنيده بودند: لأُعطيَنَّ الرايَةَ رَجُلاً يُحِبُّ اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ يُحِبِّهُ اللّهُ وَ رَسولُهُ. لَيسَ بِفَرّارٍ. يَفتَحُ اللّهُ عَلى يَديَهِ ؟(2)
آيا اعلام اين حقيقت، به گرفتن شهادت بر توحيد و نبوت و اولويت پيامبر صلىاللهعليهوآله بر جان مسلمانان نياز داشت ؟
بيان يارى رسانى على بن ابىطالب عليهالسلام چه ارتباطى با اعلام رسيدن زمان رحلت نبوى و گرفتن بيعت با او دارد ؟
5 . آيا رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه فرمود: هنّئونى هنّئونى: به من تبريك و تهنيت بگوييد(3)، فقط براى گزارش نصرت علوى به مسلمانان بود ؟ مبارك باد گفتن عمر و ابوبكر فقط براى همين بود ؟
1) . الصواعق المحرقه: ص 43.
2) . الجامع الصحيح بخارى : ج 3 ص 21، 22، 137 ح 3701، 4210. صحيح مسلم: ج 15 ص 184، 187 ح 2405، 2407. البداية و النهاية: ج 7 ص 372 - 377.
3) . تاريخ روضة الصفا: ج 2 ص 541 . الصواعق المحرقه: ص 44. جامع البيان: ج 3 ص 428. الفصول المهمه: ص 40. تاريخ بغداد: ج 8 ص 290. مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 355. المصنّف: ج 12 ص 78. كنز العمال: ج 13 ص 133 ح 36420. البداية و النهاية: ج 5 ص 229. مشكاة المصابيح: ج 3 ص 360 ح 6103 . الفتوحات الاسلامية: ج 2 ص 306.
6 . آيا على بن ابىطالب عليهالسلام را ياور دين خواندن، به چندين دعاى پى در پى و پيام دار نيازمند است: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ، وَ ابغِض مَن أبغَضَهُ ؟
8 . آيا ياد كرد «نصب و برگزيدن» با اعلام پشتيبان دين بودن على بن ابىطالب عليهالسلام سازگار است(2)؟
به گواهى بسيارى از محدثان و مفسران و مورخان، آيه اكمال دين در جريان غدير فرود آمده است. راستى ميان نااميدى كافران از نفوذ در دين اسلام و كامل شدن دين الهى و به پايان رسيدن نعمتهاى خدايى و رضايت رب العالمين به دين اسلام، با يارى رسانى على بن ابىطالب عليهالسلام به اسلام و مسلمانان چه پيوندى وجود دارد ؟ آيا كمال دين به ناصر الدين بودن على بن ابىطالب عليهالسلام بود ؟
به فرموده قرآن پژوهان، آيه تبليغ در تنها سفر حج پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با توده مردم مسلمان، در منا و پيش از غدير فرود آمد. آيا بيان حمايت على بن ابىطالب عليهالسلام از مسلمانان چنان شايان اهميت بود بود كه در پيشگاه خداى منان با همه رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله برابر باشد ؟
اين چه پيامى است كه نرساندن آن به مردم به تباه ساختن تمامى كوششهاى 23 ساله حضرت در مكه و مدينه مىانجاميد ؟ كدام سخن خطرناكى بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از اعلام آن به مردم بيمناك و هراسان بود ؟ على بن ابىطالب عليهالسلام را ياور دين خواندن چه خطرى براى پيامبر صلىاللهعليهوآله داشت ؟ راستى چرا در پايان آيه، به گونه كنايى مخالفان اين پيام كافر ناميده شدهاند ؟ مگر اعتقاد به ناصر الدين و المسلمين بودن على بن ابىطالب عليهالسلام از بايستههاى اعتقادى اسلام است ؟
اگر فرمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روزهاى پايانى عمرش اين بود كه على بن ابىطالب عليهالسلام چون من ياور دين و متدينان است، پس چرا مسلمانان آن يگانه ناصر الدين - همچون پيامبر صلىاللهعليهوآله - را كنار زدند و كسانى را به مسند خلافت نشاندند كه عمرى را در بتپرستى و دينستيزى سپرى كرده، و در جنگهاى كافران عليه مسلمانان جزو گروه فراريان بودند ؟ با اين وجود، چگونه به عدالت تمامى صحابه فتوا مىدهيد ؟
آيا مراد حضرت از بيان آن جمله، لزوم نصرت على بن ابىطالب عليهالسلام نبود ؟ آيا اين فرمان يارى رسانى مطلق بود يا مقيّد ؟ در صورت نخست، عصمت و امامت او را پايسته مىسازد. چون فقط كمك كردن همه سويه و همه جانبه در حق فرد معصوم جايز است، و گرنه يارى ستمگر و معاونت بر اثم را در پى دارد، كه به صراحت آيات قرآن حرام است.(1)
از سوى ديگر، ظاهر سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ گونه قيدى ندارد. با اين همه، آيا تهديد به آتش زدن خانه او، ربودن باغستان فدك از دست او، بر پا ساختن جنگ جمل و صفّين و نهروان، همه از مصاديق مهرورزى به على بن ابىطالب عليهالسلام است ؟ ! و اقدام كنندگان به اعمال نامبرده، شايستگان پاداش الهى بر اين مهربانى و امتثال دستور رسول خدايند ؟ !
از سوى ديگر، شمارى از ولايت گريزان، واژه مولا را به معناى «محبوب» پنداشتهاند؛ يعنى: مَن كُنتُ مَولاهُ وَ مَحبوبُهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ وَ مَحبوبُهُ. اين گروه نيز بايد به سؤالات فراوانى جواب منطقى بدهند:
1) . مائده / 5 .
آيا عاقلانه است كه رهبرى حكيم و فرزانه به مردم در حال سفر، در ميان بيابانى تفتيده و با هواى سوزان فرمان ايست دهد و به آنان بگويد: مرگ من نزديك است و به زودى از ميان شما خواهم رفت ... . بدانيد كه هر كس مرا دوست دارد بايد على بن ابىطالب عليهالسلام را نيز دوست داشته باشد ؟
ميان لزوم دوستدارى على بن ابىطالب عليهالسلام با تبريك گفتن و دادن دست بيعت به او و پيامبر صلىاللهعليهوآله چه ارتباطى هست ؟
آن همه دعاى تند و تيز، آيا فقط براى اعلام وجوب محبت به على بن ابىطالب عليهالسلام است ؟
5 . اعتراف گرفتن از مردم به يگانگى خدا و رسالت و ولايت خودش بر جان مسلمانان (اولى بكم من انفسكم) با لزوم مهرورزى به على بن ابىطالب عليهالسلام چه نسبتى دارد ؟
6 . على بن ابىطالب عليهالسلام را تنها مدار حق خواندن با بايسته شمردن مهربانى با وى چه ربطى دارد ؟
آيا آتش افروزان اين فتنهها اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله نبودند ؟ آيا اين سخن ياوه كه آنان مجتهد بودند و در اجتهاد خويش خطا كردند اجتهاد در مقابل نصّ نبوى و نوعى سرپوش سياسى نيست ؟
1) . شورى / 23.
8 . آيا مهرورزى به على بن ابىطالب عليهالسلام چنان منزلتى دارد كه سبب يأس كفار و اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت ربّ به دين اسلام گردد(1)؟
آيا اعلام لزوم دوست دارى على بن ابىطالب عليهالسلام از بيان توحيد و رسالت و معاد و احكام نماز و روزه و حج و جهاد مهمتر است، كه ترك آن براى حضرت سبب به تباهى كشاندن همه تلاشهاى توانفرساى دوران بعثت و هجرت، و براى ديگران مايه نامورى به كافر باشد(2)؟
آيا ترك يك حكم فرعى چنان اهميت دارد كه خدا براى ترك آن عذاب آسمانى بفرستد و او را تلويحا كافر بنامد(3)؟
آيا دعوت به دوستدارى على بن ابىطالب عليهالسلام به گرفتن شاهد و لزوم اعلام حاضران به غايبان نيازمند است: فَليُبَلِّغِ الشاهِدُ الغائِبَ ؟
آيا مهرورزى ساده به على بن ابىطالب عليهالسلام آخرين واجب دينى و به كمال رسان آن بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از اعلام آن فرمود: اللّهُ أكبَرُ عَلى إكمالِ الدينِ وَ إتمامِ النِعمَةِ وَ رِضَى الرَّبِ بِرِسالَتى وَ الوِلايَةِ لِعَلىٍّ مِن بَعدى ؟
آيا جزاى عمل نكردن به يك عمل فرعى (واجب يا مستحب) و كيفر دنيايى كتمان سخن نبوى و گريز از مهرورزى علوى، بيمارى برص براى انس و كورى و نابينايى براى براء و اشعث و زيد بن ارقم و مرگ جاهلى براى خالد بن يزيد است ؟
آيا فرمان مهربانى با على بن ابىطالب عليهالسلام مطلق بود يا مقيد ؟ در ظاهر آن كه هيچ قيدى به چشم نمىخورد، و آن همه پيش زمينه و دعاهاى پشت سر تأكيدى است بر اطلاق آن ! بىشك در اين صورت، عصمت و امامت او را مىرساند. زيرا دوستدارى بدون قيد و شرط ، در هر حال و زمان و مكان، فقط درباره انسان معصوم
رواست. و گرنه به محبت گناه و كارهاى نادرست مىانجامد كه به نص قرآن مجيد حرام است !
اگر انصاف و دورى از انحراف داشته باشيم، بىشك چارهاى جز سرسپارى به امامت و ولايت علوى نداريم. چون مفهوم روشن سخن نبوى مانند آفتاب نيمروز در ميان آسمان است، و بر پژوهشگر بىتعصب، برهان و حجتى است كامل عيار كه هيچ راه گريزى ندارد. جز آنكه واژه مولا را به معناى امام و رهبر، آقا و اختياردار بداند.
آن هم از گونه مطلق و بىقيد و شرط. چنانكه جناب زمخشرى مىنويسد: پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر چيزى از امور دين و دنيا از مسلمانان بر خودشان سزاوارتر است. از اين رو، در آيه هيچ قيدى وجود ندارد. پس بر مؤمنان نيز بايسته است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيش آنان محبوبترين افراد، و حكم او از حكم خودشان گذراتر، و حق او بر حقوق خويش پيش تر باشد.(1)
آرى با اين مقدمهچينى، پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله به اعلام ولايت امام على عليهالسلام زبان گشود تا هيچ راه گريزى براى كسى نماند. آمدن كلمه «اولى» به همراه «من انفسكم» قرينه پيوسته قاطعى است كه مولى نيز به همين معنى است.
شايد بدين جهت، رسول اكرم صلىاللهعليهوآله پيش از اقرار گيرى به نبوت و رسالت خودش، از مسلمانان به يگانگى و ولايت الهى اعتراف گرفت تا بر همگان بفهماند كه ولايت من و على عليهالسلام، شاخهاى است از ولايت حضرت حق.
پس آنكه ادعاى خداشناسى و خداپرستى مىكند، چارهاى جز پذيرش و گردن نهادن به امامت من و على عليهالسلام ندارد ! همچنين پس از اعلام علنى امامت على بن ابىطالب عليهالسلام، با چندين فقره دعاهاى بلند مضمون به تأكيد آن پرداخت: اللّهُمَّ والِ مَن
1) . الكشّاف: ج 3 ص 523 . همين مضمون در: مدارك التنزيل نسفى : ج 3 ص 294. تفسير الجلالين: ذيل آيه 6 سوره احزاب.
والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ أحِبَّ مَن أحَبَّهُ، وَ أبغِض مَن أبغَضَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ أعِن مَن أعانَهُ.(1)
آيا اين استوارسازى بيانگر اهميت آن نيست ؟ آيا آوردن «أحِبَّ مَن أحَبَّهُ» نشانگر اين نيست كه جمله «والِ مَن والاهُ» به معناى محبت نيست ؟ بلكه يعنى پذيرندگان ولايتش را در پوشش ولايت الهى ات قرار بده، و ولايت گريزانش را از حوزه ولايت خدايىات بيرون بران ؟
آيا جمله و اخذل من خذله و انصر من نصره: خار كن آن را كه على عليهالسلام را خار كند، و يارى كن و در كنار كسى باش كه مددكار و همراه على عليهالسلام است، فقط براى بيان ابراز نصرت و محبت به على بن ابىطالب عليهالسلام است ؟ !
نيز در پايان سخنرانى، مسلمانان دست بيعت با على بن ابىطالب عليهالسلام دادند. به ويژه زنان كه دست خود را در ظرف آبى نهادند كه دست مولا و رهبرشان در آن بود.
به همين جهت (بيعت بيش از يكصد هزار نفر) سه روز در آن مكان ماندند و جشن ولايت بر پا كردند. آيا اين همه فقط براى بيان نصرت و دوستى على بن ابىطالب عليهالسلام بود ؟ !
آرى، انجام و فرجام سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله با آن همه پيش زمينه و پس زمينه، به روشنى مقصود آن حضرت را هويدا مىسازد. چنانكه انديشمندان انصافمند بدان اعتراف كرده و كودتاى سقيفه را لغزشى بس بزرگ و نابخشودنى در پس شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله دانستهاند.
حال بر فرض محال و مماشات با مخالفان، اگر از اين همه قرينه پيوسته و گسسته، عقلى و نقلى و عقلايى بگذريم و مولا را به معناى ياور و دوست بدانيم، بايد به ويژگى آن نيز اعتراف كنيم !
1) . سبل الهدى و الرشاد: ج 11 ص 924، به نقل از 12 نفر صحابى.
آيا دعوت به نصرت و محبت متعارف كه بايسته همگانى مسلمانان نسبت به يكديگر است، اين همه مقدمهچينى و مؤكدسازى مىطلبد ؟ آن هم در وسط بيابان و در هواى سوزان جحفه ! و از رهبرى آسمانى و دينمدار و مردم دوست ؟
اكنون بايد جستارى در سنجيدار اين ويژگى داشته باشيم. با استمداد از قرائن حالى و مقالى بايد گفت كه راز آن همه تأكيد و اصرار در اطلاق نصرت و محبت نهفته است.
يعنى خلاصه پيام خداى منّان با زبان رسول صلىاللهعليهوآله اين است: پيوسته در همه جا و همواره در هر زمانى دوستدار و مددكار على بن ابىطالب عليهالسلام باشيد.
بسى بديهى است كه اين پيام، عصمت و امامت آن حضرت را ثابت مىكند، زيرا چنين سفارشى فقط و فقط درباره كسى شدنى و درست است كه در همه عمر از هر گونه گناه و لغزش و خطاى آگاهانه و ناآگاهانه پيراسته باشد، و گرنه به معاونت بر اثم، و محبت به ظلم و ظالم مىانجامد، كه بىشك پيش خداى والا نكوهيده و ناپسند و حرام است !
در اين زمينه، اعتراف يكى از بزرگان عامه را براى اتمام حجت بر همگان مرور مىكنيم. سبط بن جوزى (م 654 ق) پس از برشمارى موارد دهگانه كاربست واژه مولى مىنويسد:
وَ المُرادُ مِنَ الحَديثِ (حديث غدير) الطاعَةُ المَحضَةُ المَخصوصَةُ. فَتَعَيَّنَ الوَجهُ العاشِرُ وَ هُوَ الأولى وَ مَعناهُ: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ، فَعَلىٌّ عليهالسلام أولى بِهِ. وَ قَد صَرَّحَ بِهذَا المَعنى الحافِظُ أبوالفَرَجِ يَحيَى بنُ سعيدِ الثَقَفى الإصبَهانىُّ فى كِتابِهِ المُسَمّى «مَرَجَ البَحرَينِ» .
فإنَّهُ رَوى هذَا الحَديثَ بِأسنادِهِ إلى مَشايِخِهِ وَ قالَ فيهُ: فَأخَذَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَقالَ: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ، فَعَلىٌّ وَليُّهُ. فَعُلِمَ أنَّ جَمعُ المَعانىِّ
راجِعَةٌ إلى الوَجهِ العاشِرِ. وَ دَلَّ عَلَيهِ أيضا قَولُهُ صلىاللهعليهوآله: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم. وَ هذا نَصٌّ صَريحٌ فى إثباتِ إمامَتِهِ وَ قَبولِ طاعَتِهِ.(1)
پس روشن شد كه دو امام ايرانى الاصل و بزرگ عامه و اهلسنت در حديث: ابوعبداللّه محمد بن اسماعيل بخارى (194 - 256 ق) و ابوالحسين مسلم بن حجاج قشيرى نيشابورى (206 - 261 ق) چرا حديث غدير را در جامع صحيح خود نياوردهاند.
چون اين دو بزرگ اهلسنت همين معنى را از آن فهميدهاند. آنان به خوبى دريافتهاند كه با گزارش اين خبر متواتر و قطعى، تيشه بر ريشه مذهب خود مىزنند، و بنيان خودشان را به آب مىبندند !
آرى، شيوه محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم بن حجّاج در بىمهرى به اهلبيت پيامبر عليهمالسلام و نقل نكردن رواياتِ بيانگر منزلت آن حضرات بر اهل تحقيق پوشيده نيست.
چنانكه اين دو نفر با عنادى كه داشتند از «حديث ثقلين» يادى نكردهاند. با آنكه ديگران حديث ثقلين از 35 صحابى روايت كردهاند !
همچنين بخارى در بيان مناقب تنها دختر و يگانه يادگار رسول خدا صلىاللهعليهوآله حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا عليهاالسلام فقط به يك خبر بسنده مىكند، اما در فضائل عايشه غوغا مىكند !
با اين حال، بايد دانشمندان با انصاف به اين پرسش پاسخ دهند كه كتاب بخارى و مسلم را مىشود جامع صحيح نام نهاد و در استنباط انديشهها و احكام دين به آن اعتماد كرد ؟(2)
1) . تذكرة الخواص: ص 32.
2) . شمار روايات منقول از امام على عليهالسلام كه از كودكى تا آخرين لحظههاى حيات نبوى صلىاللهعليهوآله همراه آن حضرتبود، در صحيح بخارى 29 و در صحيح مسلم 68 مورد است، ولى از ابوهريره كه «بازرگان حديث» لقب گرفته است، بخارى 446 و مسلم 1050 خبر گزارش كردهاند ! ! (هدى السارى مقدمة فتح البارى: ص 660 ، 661 . الفهارس لصحيح مسلم بشرح النووى: ص 396 - 422، 500 - 501 . همچنين اين امام متعصب با اينكه از خوارج و مجاهيل افراد ناشناخته حديث نقل كرده، از امام صادق عليهالسلام كه امامان مذاهب چهارگانه عامه و امدار مكتب اويند، حتى يك روايت نيز نياورده است.
بعضى از وجوه دلالت حديث غدير(1)
در اين بخش وجوه و قرائن براى دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام و معناى مولى را به تفصيل و اقرار خود اهلسنت بيان مىكنيم.
اين قرائن، بيست و نه قرينه است، كه هر كدام از اين قرائن مفصل توضيح داده شده است. با وجود اين قرائن، ماجرا و حديث غدير معنى و مفهومى جز امامت و ولايت و اولى به نفس بودن ندارد.
فهرست اين قرائن از اين قرار است:
نزول آيه تبليغ.
نزول آيه اكمال.
شعر حسّان بن ثابت در روز غدير خم.
معرفى قيس بن سعد بن عُبادة.
5 . شعر اميرالمؤمنين عليهالسلام.
6 . ماجراى حارث فهرى و نزول آيات سوره معارج.
مُناشده اميرالمؤمنين عليهالسلام با صحابه به حديث غدير.
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در صدر حديث غدير: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم.
1) . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 443 - 628 . اسرار غدير ص 60 ، 82 ، 113 - 119، 318، 320. چهارده قرن با غدير: ص 25، 127، 128، 131 - 133، 169. سخنرانى استثنائى غدير: ص 29 - 34، 55 . واقعه قرآنى غدير: ص 148، 149.
حديث غدير به لفظ: «مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ» .
سياق حديث غدير در «المستدرك على الصحيحين» .
وحدت سياق ميان حديث غدير و حديثى در صحيح بخارى.
حديث غدير به روايت « ... فَإنَّ عَليّا بَعدى مَولاهُ» .
سخن ابنحجر مكّى با استناد به فهم ابوبكر و عمر.
حديث مسلم بن حجّاج.
سخن بانوىمان زهرا عليهاالسلام.
حديث غدير به لفظ: «مَن وَليُّكُم ؟ ... مَن كانَ اللّهُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ» .
حديث غدير به لفظى كه از چند وجه به مطلوب دلالت مىكند.
استدلال به سخن ابنحجر در پرتو حديث غدير.
جمله آغازين حديث غدير: «إنَّ اللّهَ مَولاىَ وَ أنا مَولَى المُؤمِنينَ ... » .
سلام عدهاى از صحابه به اميرالمؤمنين عليهالسلام با عبارت «مولاى ما» .
رفتار و سخن عمر بن خطّاب.
سخن عمر به كسى كه داورى على عليهالسلام را نپذيرفت.
شادباش ابوبكر و عمر در روز غدير و «بَخٍّ بَخٍّ» گفتن آنان.
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله: «هر كس من مولاى او هستم ... » .
خطبه غدير در كتاب «توضيح الدلائل» .
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير: خدا على بن ابىطالب را نسبت ... .
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير: اين ولىّ و نماينده من است.
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله: هر كس خدا و من مولايش هستيم ... .
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است ... .
ذيلاً تك تك اين موارد و اسناد آن به طور مفصل بيان مىشود:
از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام نزول اين آيه در رويداد
غدير است:
«يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ»(1): «اى فرستاده آنچه را از سوى خداوندگارت بر تو فرو فرستاده شده برسان و اگر چنين نكنى پيام او را نرساندهاى و خدا تو را از (گزند) مردم نگاه خواهد داشت» .
نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را شمارى از بزرگان پيشوايان اهلسنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كردهاند، مانند:
عبدالرحمن بن محمد بن ادريس رازى، ابن ابىحاتِم
احمد بن عبدالرحمن شيرازى
احمد بن موسى بن مَردَوَيه
احمد بن محمد ثعلبى
5 . احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم
6 . على بن احمد واحدى، ابوالحسن
8 . عبداللّه بن عبيداللّه حَسكانى
على بن حسن دمشقى، ابنعساكر
محمد بن عمر رازى، فخرالدين
محمد بن طلحه نصيبى شافعى
1) . مائده / 67 .
عبدالرزّاق بن رزقاللّه رَسعَنى
حسن بن محمد نيشابورى
على بن شِهابالدين همدانى
على بن محمد، ابنصبّاغ مالكى
محمود بن احمد عَينى
عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى
محمد محبوب عالم
حاج عبدالوهاب بن محمد
جمالالدين عطاءاللّه شيرازى
شِهابالدين احمد
ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى
و اما بيان هر يك از اين موارد همراه با توثيقشان از اهلسنت:
جلالالدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابنابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1)ذهبى و جمالالدين اِسنَوى و ابنقاضى شُهبه و جلالالدين سيوطى و بدخشانى(2): او را توثيق كرده و ستودهاند. ابنعدى، حسن بن على تميمى، قاضى يوسف ميانجى، ابوالشيخ ابنحيّان، ابواحمد حاكم، على بن عبدالعزيز بن مردك و ديگران از او حديث نقل كردهاند. وى شاگرد پدرش ابوحاتم محمد بن ادريس و ابوزُرعه است. همچنين سيوطى در دو كتاب خود
«اللآلى المصنوعة» و «الإتقان» تصريح كرده كه ابنابىحاتِم در تفسيرش به آوردن صحيحترين احاديث وارده در تفسير هر آيه ملتزم بوده است.
ابوالحسن على بن ابراهيم رازى خطيب، ابويَعلى خليلى، على بن محمد مصرى، على بن احمد فرضى، عباس بن احمد، خليلى، امام ابوالوليد باجى، يحيى بن منده، ابنصلاح در «الطبقات» و ابنسُبكى در «طبقات» ، همگى او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در رجال و حديث و تفسير.
همچنين سيفاللّه ملتانى در كتابش «تنبيه السفيه» در ردّ روايتى از قول كَشّى در مدح زرارة بن اعين از زبان امام باقر عليهالسلام مىگويد: ابنابىحاتِم از سفيان ثورى روايت كرده كه زراره اصلاً ابوجعفر را نديده است. در جايى كه كلام ابنابىحاتِم كه از سفيان ثَورى معلومالحال نقل كرده حجّت است، پس روايتش در تفسير آيه تبليغ هم حجّت است. آيا جايز است كه روايت ابنابىحاتِم در تكذيب يكى از عالمان شيعه حجّت باشد، ولى روايت او در فضل اميرالمؤمنين عليهالسلام در برابر اهلسنت حجّت نباشد ؟ !
ابنشهرآشوب(1)در كتابش «المناقب» و از او مجلسى در «بحار الانوار» نزول آيه تبليغ را در غدير خم از ابوبكر شيرازى در كتابش «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» به اِسناد خود از ابنعباس روايت كرده است.(2)
ذهبى و يافعى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند. وى در اصفهان از ابوالقاسم طبرانى و طبقهاش، در بغداد از ابوالبحر بربهارى و طبقه او، در جرجان از
1) . براى شرح حال ابنشهرآشوب رجوع شود به: الوافى بالوَفَيات: ج 4 ص 164 در اين كتاب، به راستگويى او تصريح شده است . البلغة فى تراجم ائمة النحو و اللغة: ص 240. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة فى تراجم اللغويّين و النحاة: ج 1 ص 181.
2) . بحار الانوار: ج 37 ص 155، به نقل از: مناقب ابنشهرآشوب.
3) . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1065، 1066. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 407. مرآة الجنان: حوادث سال 407. طبقات الحفّاظ: 415.
عبداللّه بن عدىّ، در نيشابور از محمد بن حسن سراج، در مرو از عبداللّه بن عمر بن علك، در شهرهاى ترك از سعيد بن قاسم مطوعى، در بخارا از محمد بن محمد بن صابر، و در شهرهاى بصره و واسط و شيراز و چند شهر ديگر از مشايخ آن شهرها حديث شنيده، و محمد بن عيسى همدانى، ابومسلم بن عُروه، حميد بن مأمون، جعفر مستغفرى و ديگران از او حديث روايت كردهاند. شيرويه از ابوالفرج بجلى و جعفر مستغفرى او را توثيق كرده و ستودهاند.
سيوطى در «الدرّ المنثور» و بدخشى در «مفتاح النجا» نزول آيه تبليغ در غدير خم درباره على عليهالسلام را از ابنمَردَوَيه از ابنمسعود نقل كرده است.(1)
ذهبى و سيوطى و زُرقانى و ابنقيم جوزيّه و تاجالدين سُبكى و سمعانى و ابنكثير و كاتب چَلَبى و شمسالدين محمد ابنجَزَرى و دهلوى(2): او را توثيق كرده و دقت او در ثبت و ضبط اخبار و رجال و نيز تأليفات او را به خصوص در تفسير و تاريخ ستودهاند.
وى در اصفهان و عراق از ابوسهل بن زياد قطّان، ميمون بن اسحاق خراسانى، محمد بن عبداللّه بن علم صفّار، اسماعيل خطبى، محمد بن على بن دُحَيم شيبانى، احمد بن عبداللّه بن دليل، اسحاق بن محمد بن على كوفى، محمد بن احمد بن على اسوارى، احمد بن عيسى خفاف، احمد بن محمد بن عاصم كرانى و طبقه ايشان روايت كرده، و ابوالقاسم عبدالرحمن بن منده و برادرش عبدالوهّاب، ابوالخير محمد بن احمد، ابومنصور محمد بن سكرويه، ابوبكر محمد بن حسن بن محمد بن سُلَيم، ابوعبداللّه ثقفى، ابومطيع محمد بن عبدالواحد مصرى، حمزهبن حسين مؤدِّب
1) . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 2 ص 298. مفتاح النجا مخطوط .
2) . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1050. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 410. طبقات الحفّاظ: ص 412. شرح المواهب اللَدنيّه: ج 1 ص 68 . زاد المعاد فى هدى خير العباد: ج 3 ص 56 . طبقات الشافعية سُبكى : ج 1 ص 317. الانساب: «الإصبهانى» . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 353. كشف الظنون: ج 1 ص 439. الحصن الحصين من كلام سيدالمرسلين (با شرح قارى) : ص 20، 25. اصول الحديث (دهلوى) .
اصفهانى و بسيارى ديگر از او روايت كردهاند. وى كتابهاى «التاريخ» و «التفسير» و «المسند» و «المستخرج على البخارى» را نگاشت.
همچنين ابنمردويه ملقّب به لقب حافظ است. لقبى كه در اصطلاح دانشمندان علم حديث از القاب بسيار ارزشمند است. شيخ على قارى و بدخشى و در «لواقح الأنوار» در شرح حال سُيوطى از ابن حجر، همگى در مورد لقب حافظ و جلالت آن سخن گفتهاند.(1)
ثعلبى در تفسيرش نزول آيه تبليغ در روز غدير خم را از امام باقر عليهالسلام و نيز از براء با نقل ماجراى غدير و همچنين از ابنعباس نقل كرده است.(2)شرح حال ابواسحاق ثعلبى و بزرگى او نزد اهلسنت در مجلدات ديگر «عبقات» و در بيان آيه ولايت آمده است. در ادامه نيز شرح حال ثعلبى در دليل ششم از ادله دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام خواهد آمد، كه از جمله توثيق پدر دهلوى است.
5 . احمد بن عبداللّه بن احمد بن اسحاق بن موسى بن مهران اصفهانى، ابونُعَيم (ت 334 - م 430 ق)
ابونعيم اصفهانى در كتاب «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را از عطيّه روايت كرده است. فاضل رشيدالدين خان دهلوى نيز در «إيضاح لطافة المقال» روايت ابونعيم را به نقل از شيخ على متخلّص به حزين آورده است. در ادامه خواهد آمد كه حاج عبدالوهّاب بن محمد نيز مانند همين روايت را از حافظ ابونعيم نقل كرده است. ابنخَلِّكان و صلاح صفدى و خطيب تبريزى(3): او را بسيار توثيق كرده و ستودهاند. كتاب «حِليَة الأولياء» و «تاريخ اصفهان» و «المستخرج على الصحيحين» از او است.
6 . على بن احمد بن محمد بن متويه واحدى نيشابورى، ابوالحسن (م 468 ق)
ابنطلحه شافعى در «مطالب السئول» و ابنصبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة» نزول آيه تبليغ در روز غدير خم و درباره على عليهالسلام را از واحدى در «اسباب النزول» از حسن و ابوسعيد خُدرى نقل كردهاند.(1)
اين در حالى است كه واحدى در خطبه كتابش «اسباب النزول» تصريح كرده كه در اين كتاب موارد صحيح در اسباب نزول آيات را انتخاب و جمعآورى كرده است. پس اگر مورد ديگرى براى نزول اين آيه نقل شده باشد دروغ خواهد بود، چرا كه واحدى فقط ماجراى غدير را براى نزول آيه تبليغ نقل كرده است.(2)
ابناثير و ذهبى و ابنوردى و يافعى و ابنجَزَرى و ابنقاضى شُهبه و دياربكرى و كاتب چَلَبى و ولىاللّه دهلوى(3): وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در تفسير و ادبيات. او مصنّف «البسيط» و «الوسيط» و «الوجيز» در تفسير و نيز كتاب «اسباب النزول» بوده، و شاگرد ابواسحاق ثعلبى است و از او روايت كرده است.
عربى را از ابوالحسن قهندزى ضرير و قرائت را از على بن احمد بستى و احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى آموخته، و ابوالقاسم هُذلى قرائت را از او فرا گرفته است. ابوطاهر بن مخمس، قاضى ابوبكر حيرى، ابوابراهيم اسماعيل بن ابراهيم واعظ، محمد بن ابراهيم مزكّى، عبدالرحمن بن حمدان نصروى، احمد بن ابراهيم نجّار، احمد بن عمر ارغيانى، عبدالجبار بن محمد خوارى و ديگران از او حديث نقل كردهاند. ابوسعد سمعانى وى را ستوده است.
سجستانى خبر نزول آيه تبليغ در روز غدير را همراه با حديث غدير در كتابش در
1) . اسباب النزول: ص 115.
2) . اسباب النزول: ص 4.
3) . الكامل فى التاريخ: حوادث سال 468. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 468. تتمّة المختصر: حوادث سال 468. مرآة الجنان: حوادث سال 468. طبقات القرّاء: ج 1 ص 523 . طبقات الشافعية: ج 1 ص 264. تاريخ الخميس: ج 2 ص 359. كشف الظنون: ج 1 ص 76. ازالة الخفاء. سير اعلام النبلاء: ج 18 ص 339.
موضوع حديث ولايت به اِسنادش از ابنعباس نقل كرده است. ابوسعيد سجستانى از حافظان ثقه و نامدار اهلسنت است. پيشتر بخشهايى از شرح حال وى به بيان سمعانى و ذهبى نقل شد.
8 . عبيداللّه بن عبداللّه حَسكانى، ابوالقاسم، حاكم
حاكم حسكانى در كتاب «مجمع البيان» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از عبداللّه بن عباس و جابر بن عبداللّه روايت كرده است. همچنين اين روايت را سيد ابوالحمد از كتاب «شواهد التنزيل فى قواعد التفضيل» حاكم حسكانى نقل كرده است.(1)
جلالالدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابنابى حاتِم از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2)ياقوت حَمَوى و ابنخَلِّكان و ذهبى و يافعى و اِسنَوى و ابنقاضى شُهبه(3): او را بسيار توثيق كرده و ستودهاند و از پيشوايان حديث مىدانند.
وى رفيق حافظ ابوسعد عبدالكريم بن سمعانى بوده، و كتاب عظيم «تاريخ مدينة دمشق» را در هشتاد مجلّد تأليف كرده است.
حافظ ابومحمد عبدالعظيم منذرى، سمعانى، محدّث بهاءالدين قاسم (پسر ابنعساكر) ، سعد الخير، ابوالعلاء همدانى، ابوالمواهب بن صصرى، شيخ ما ابوالحجّاج مِزّى، حافظ عبدالقادر، ابننجّار، حافظ مَعمَر بن فاخر، اسماعيل بن
1) . مجمع البيان فى تفسير القرآن: ج 2 ص 223. شواهد التنزيل: ج 1 ص 187.
2) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. همچنين رجوع شود به: تاريخ دمشق: ج 2 ص 86 ، در شرح حال اميرالمؤمنين عليهالسلام.
3) . وفيات الاعيان: ج 1 ص 335. تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1328 - 1333. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 571 . مرآة الجنان: حوادث سال 571 . طبقات الشافعية اِسنَوى : ج 2 ص 216. طبقات الشافعية (ابنقاضى شُهبه) : ج 1 ص 345.
محمد و حافظ عبدالقاهر رهاوى او را بسيار توثيق كرده و ستودهاند، به خصوص كتاب او «تاربخ مدينة دمشق» .
فخر رازى در تفسير خود در بيان اقوال درباره سبب نزول آيه تبليغ، نزول اين آيه در ماجراى غدير خم را نيز از امام باقر عليهالسلام و ابنعباس و براء بن عازب نقل كرده است.(1)البته براى ما مهم نيست كه او در مورد اين قول چه گفته، زيرا او هميشه در پى دشمنى است، و كلام امام باقر عليهالسلام در اينجا كافى است.
اگر بگويند كه متعصّبان اهلسنت به عصمت ائمه عليهمالسلام باور ندارند، بلكه بعضىشان مانند ابنجوزى در «الموضوعات» و سيوطى در «اللآلى المصنوعة» و ابنعرّاق در «تنزيه الشريعة» آنان را - نعوذ باللّه - جرح كردهاند، خواهيم گفت: پس آنان درباره صحابهاى كه به عدالت ايشان قائلاند، مانند ابنعباس و براء بن عازب و ابوسعيد خُدرى - كه او نيز بنا بر آنچه در تفسير نيشابورى آمده به نزول آيه تبليغ در روز غدير خم قائل است - و عبداللّه بن مسعود - كه سخنش در ادامه خواهد آمد - چه مىگويند ؟
ضمن اينكه خود رازى اعتراف كرده كه قول به نزول آيه تبليغ در فضل اميرالمؤمنين عليهالسلام و در غدير قول ابنعباس و براء بن عازب و امام باقر عليهالسلام است، هر چند اين قول را نپسندد و از سر تعصّب و عناد به آن اعتماد نكند !
ابنخَلِّكان و ابنوردى و يافعى و حافظ محمد (مشهور به خواجه پارسا) و ابنقاضى شُهبه(2): او را بسيار توثيق كرده و ستودهاند، به خصوص در علم عقايد و فقه و تفسير و نيز كتاب تفسير او را.
وى شاگرد پدرش ضياءالدين عمر - كه از شاگردان بَغَوى بود - و نيز كمال سمنانى و مجد جيلى و مصاحب محمد بن يحيى بوده است. سراجالدين يوسف بن ابوبكر بن محمد سكّاكى خوارزمى نيز او را مدح كردهاند. گاهى سيصد دانشجو در مورد تفسير و فقه و كلام و اصول و طبّ و ... از او مىپرسيدند.
قرشى نصيبى در «مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهمالسلام» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را از امام ابوالحسن واحدى در كتابش «اسباب النزول» از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)
دانشمندان نامدار اهلتسنن محمد بن طلحه را بسيار ستودهاند، كه در ادامه خواهد آمد. كه از جمله توثيق و تعريف يافعى است، كه به كتاب «دائرة الحروف» او نيز اشاره كرده است.(2)
محمد بن معتمدخان بدخشانى در «مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهمالسلام» نوشته كه رسعنى نزول آيه تبليغ در غدير را به سند خود از ابنعباس نقل كرده است.(3)ذهبى و ابنجَزَرى و سيوطى و كاتب چَلَبى(4): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در تفسير و حديث و ادبيات. در دمشق از كِندى و در بغداد از ابنمنينا و عدهاى ديگر حديث شنيد، و پسر عادلش شمسالدين و دِمْياطى در معجمش و ابوالمعالى ابركوهى و افراد متعدد ديگرى از او روايت كردهاند.
1) . مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول عليهمالسلام: ص 44.
2) . مرآة الجنان: حوادث سال 652 .
3) . مفتاح النجا فى مناقب آل العبا عليهمالسلام مخطوط .
4) . العِبَر فى خبر من غَبَر: ص حوادث سال 661 . تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1452. طبقات القرّاء: ج 1 ص 384. طبقات الحفّاظ: ص 505 . كشف الظنون: ج 1 ص 452، 913، 1715.
تفسير وى به نام «مطالع أنوار التنزيل و مفاتيح اسرار التأويل» يا «رموز الكنوز فى تفسير الكتاب العزيز» است، و كتاب «مقتل حسين شهيد عليهالسلام» از آثار او است. محمد مالكى داوودى در «طبقات المفسّرين» او و تفسيرش را ستوده است.
نيشابورى در تفسير خود نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را در تفسيرش «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» از ابنعباس و براء بن عازب و امام باقر عليهالسلام نقل كرده است.(1)
البته او در مورد نزول آيه تبليغ بعد از بيان نزول آن در غدير نُه وجه ديگر هم ذكر كرده است. ولى نيشابورى از ميان اقوال، اولين سبب نزول آيه تبليغ را واقعه غدير بيان كرده و قول به نزول آن در فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام را صحيح دانسته است.
وى اين قول را پيش از ساير اقوال آورده و آن را به چند صحابى و امام باقر عليهالسلام نسبت داده است، و اقوال ديگر را با «قيل» يعنى «گفته شده» نقل كرده است. همانگونه كه رشيدالدين دهلوى در «ايضاح لطافة المقال» در موضوعى، سخنى را از نَسَفى نقل كرده و از ميان دو قول موجود در آن موضوع قول نخست را به نَسَفى نسبت داده، چون نَسَفى آن قول را نخست آورده است.
نيشابورى در ابتداى تفسيرش و خطبه كتاب تأكيد كرده كه پس از فحص فراوان و مراجعه به همه تفاسير و اقوال، صحيحترينها را در تفسيرش گرد آورده است. كاتب چَلَبى و مولوى حسامالدين سهارنپورى(2): تفسير نيشابورى به نام «غرائب القرآن و رغائب الفرقان» را معرفى و توثيق و تعريف كردهاند.
همچنين اهلسنت و از جمله دهلوى در «تحفه اثنىعشريه» و مولوى حيدر على فيضآبادى در «منتهى الكلام» به سخنان نيشابورى اعتماد كامل داشته و در برابر شيعه و براى ردّ استدلالهاى آنان به گفتارهاى او استناد كردهاند.
همدانى در «مودّة القربى» از براء بن عازب روايت كرده كه آيه تبليغ در واقعه غدير خم و در فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام نازل شده است.(1)سيد على همدانى نزد اهلسنت از عالمان ربانى و عارفان گزيده و نامى است. گذشته از اينكه خود همدانى در خطبه كتاب خود «مودّة القربى» در مورد اعتبار مطالب آن سخن گفته است.
ابنصبّاغ مالكى در كتابش «الفصول المهمّة» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير را از كتاب «اسباب النزول» امام ابوالحسن واحدى از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(2)
ابنصبّاغ از فقيهان نامدار مالكى و از دانشمندان معروف و ثقه اهلسنت است كه اقوال وى را نقل كرده و به رواياتش اعتماد مىكنند، كه از جمله نورالدين سَمهودى در كتابش «جواهر العقدين» است. همچنين محمد رشيدالدين خان دهلوى كتاب «الفصول المهمّة» را ياد كرده است.
عبداللّه بن محمد مدنى مشهور به مطيرى در خطبه كتابش «الرياض الزاهرة فى فضل آلبيت النبى و عترته الطاهرة عليهمالسلام» گفته كه بيشتر مطالب كتابش را از كتاب «الفصول المهمّة» ابنصبّاغ نقل كرده است.
بدرالدين عينى در «عمدة القارى فى صحيح البخارى» نزول آيه تبليغ در روز غدير را از ابوسعيد خُدرى و از ابوجعفر محمد بن على بن حسين روايت كرده است.
همچنين عينى به شش قول ديگر از مقاتل و زمخشرى و ابنجوزى و نيز ثعلبى از حسن بصرى اشاره كرده است. ولى نكته اينجاست كه عينى قول به نزول آيه در روز
غدير خم در فضل على عليهالسلام را بر ديگر اقوال مقدّم داشته است. همچنين عَينى در ادامه، قول امام باقر عليهالسلام را - كه نزول آيه تبليغ در غدير است - را نقل كرده است.(1)
شمسالدين سخاوى و سيوطى و محمود بن سليمان كفوى و زُرقانى مالكى و ازنيقى و كاتب چَلَبى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در ادبيات عرب و تاريخ و لغت و حديث و فقه.
وى پسر قاضى شهابالدين است و گاهى ابنعَينى گفته مىشود. كمال شمنى و ارغون شاه تيدمرى از او روايت كردهاند. علاء پسر خطيب ناصريّه در تاريخش و جلالالدين سيوطى در كتابش «حسن المحاضرة» وى را توثيق كرده و ستودهاند.
از تأليفات او است: فتح البارى (شرح بخارى) ، شرح شواهد، شرح معانى الآثار، شرح هدايه، شرح كنز، شرح مجمع، شرح درر البحار و طبقات الحنفية. ضمن اينكه مولوى حيدرعلى فيضآبادى در «منتهى الكلام» در احتجاج مقابل اماميه به سخنان عَينى استناد كرده و «عمدة القارى» شرح او بر بخارى را ستوده است. پس در نزول آيه تبليغ هم قول او پذيرفته است.
جلالالدين سيوطى در «الدرّ المنثور» نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم و در فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام را از ابنابىحاتم و ابنمردويه و ابنعساكر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است. وى همچنين پنج حديث ديگر در مورد نزول آيه تبليغ بدون ذكر شأن نزول آن نقل كرده است.(3)و اما روايت سيوطى در سبب نزول آيه تبليغ در روز غدير در كتاب «الدرّ المنثور» به وجوهى معتبر است:
1) . عمدة القارى شرح صحيح بخارى: ج 18 ص 206، كتاب التفسير.
2) . الذيل الطاهر (مخطوط، از اين كتاب نسخهاى - كه دستخط مؤلف در آن هست - در كتابخانه مرحوم ميرحامدحسين نگهدارى مىشود) . حسن المحاضرة: ج 1 ص 473. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 275. كتاب الاعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار (مخطوط) . شرح المواهب اللدنيّة: ج 1 ص 58 . مدينة العلوم. كشف الظنون: ج 1 ص 548 .
3) . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 2 ص 298.
يك. سياق گفتار سيوطى چنين است است كه او از ميان اقوال، اين قول را حق مىدانسته است، زيرا قول ديگرى را نقل نكرده است.
دو. سيوطى در خطبه كتاب «الدرّ المنثور» تصريح كرده كه اخبار و احاديثى كه وى در ذيل آيات آورده از كتابهاى معتبر استخراج شده است.
سه. كتاب «الدرّ المنثور» از تفسيرهاى مقبول و مشهورى است كه دهلوى در رساله «اصول الحديث» در كنار تفاسير بسيار معتبر از آن ياد كرده و سپس گفته كه اين جامعترين آنهاست.
چهار. سيوطى در موارد متعدد در «الدرّ المنثور» به ضعف خبر تصريح كرده است. اين نشان مىدهد كه اگر حديثى نزد او ضعيف باشد به ضعف آن هشدار مىدهد، و در اين مورد هيچ تضعيفى نكرده است.
پنج. بزرگان حديث و كلام اهلسنت بسيار به احاديث «الدرّ المنثور» استناد و احتجاج كردهاند. از جمله: سيفاللّه بن اسداللّه ملتانى در «تنبيه السفيه» كتاب «الدرّ المنثور» را در شمار كتابهاى بسيار مهم ذكر كرده، و افزوده كه اين كتاب از مصادر «تحفه اثناعشريّه» از كتب اهلسنت است.
همچنين در «الشوكة العمريّة» اثر محمد رشيدالدين خان شاگرد دهلوى آمده كه «الدرّ المنثور» در كتب تفسيرى اهلسنت مشتمل بر اخبار تفسيرى وارده از اميرالمؤمنين و ائمه اهلبيت عليهمالسلام است.
شش. اضافه بر اين، به طور كلى دهلوى در كتابش «تحفه اثنىعشريه» دانشمندان و محدثان اهلسنت را به تقوى و عدالت و ديانت مشهور مىداند.(1)
بنا بر اين، همه مناقشات دهلوى و غير او در اسانيد احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام كه محدثان اهلسنت آنها را روايت و پيشوايان و حافظان در
1) . تحفه اثناعشريه: باب يازدهم و در جواب طعن هشتم از مطاعن صحابه.
كتابهاى معتبرشان نقل كردهاند از اعتبار فرو مىافتد. يكى از اين اخبار حديث نزول آيه تبليغ در روز غدير در فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
محبوب عالم نزول آيه تبليغ در غدير خم را در كتاب مشهور «تفسير شاهى» آورده است. در تفسير نيشابورى نزول آيه تبليغ در غدير خم را از ابوسعيد خُدرى و ابنعباس و براء بن عازب و امام باقر عليهالسلام نقل كرده و سپس مىگويد: محبوب عالم اين روايت را نقل كرده و روايتى كه مخالف آن باشد نقل نكرده است.
دهلوى در كتاب «تحفه اثنىعشريه» به اعتبار «تفسير شاهى» تصريح كرده و رواياتى كه او از اهلبيت عليهمالسلام نقل شده را «مضبوطه» خوانده است.(1)شاگرد دهلوى محمد رشيدالدين خان دهلوى نيز در بيان اينكه تفاسير اهلسنت آكنده از روايات امام رضا عليهالسلام است، از «تفسير شاهى» و تفسير فخر رازى ياد كرده است. از اين سخن نيز روشن مىگردد كه «تفسير شاهى» نزد اهلتسنن از تفاسير مشهور و معتبر است.
حاج عبدالوهاب در تفسيرش نزول آيه تبليغ در غدير را از براء بن عازب روايت كرده و مىگويد كه اين خبر را ابونعيم روايت كرده و ثعالبى در كتابش آورده است.
حاج عبدالوهّاب از بزرگان اهلسنت است. شيخ عبدالحقّ دهلوى در «اخبار الاخيار» و سيد محمد بن سيد جلال در «تذكرة الابرار» شرح حال وى را نوشته و او را بسيار ستودهاند.(2)
جمالالدين محدّث در كتاب خود «الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام» خبر
نزول آيه تبليغ در غدير خم را همراه با نقل حديث غدير گفته از ابنعباس روايت كرده است.(1)جمال محدّث در خطبه كتاب «اربعين» به اعتبار احاديث كتابش تصريح كرده است.
شهابالدين در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» احمد ذيل آيات نازل شده درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام، نزول آيه تبليغ در واقعه غدير خم را روايت كرده است. همچنين از ابوالجارود از حمزه (ابوجعفر) روايت شده كه اين آيه درباره ولايت نازل شده است. در ادامه نيز از عبداللّه بن مسعود نزول آيه تبليغ را بدون شأن نزول آن نقل كرده است.(2)
ضمنا شهابالدين احمد در عنوان بابى كه در آن آيات نازل شده درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام را آورده، تصريح كرده كه از بين اقوال صحيحترين را آورده است. همچنين شهابالدين احمد در خطبه كتابش گفته كه احاديث روايت شده در آن صحيحترينهاست.
بدخشانى در «مفتاح النجا» نزول آيه تبليغ در غدير خم درباره على عليهالسلام را از ابنمَردَوَيه از ابنمسعود و ابوسعيد خدرى و نيز از رَسعَنى به سندش از ابنعباس نقل كرده است.(3)محمد رشيدالدين خان دهلوى و مولوى حيدر على فيضآبادى(4): وى را ستودهاند و از علما مىدانند.
پس از ثبوت نزول آيه تبليغ در غدير به اقرار بزرگان اهلسنت، نوبت مىرسد به
دلالت آن بر ولايت و امامت و قرينه بودن براى معناى اولى بالتصرف براى مولى در حديث غدير:
نزول آيه مباركه تبليغ در واقعه روز غدير خم نشان مىدهد كه اين آيه بر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نازل شد تا بر لزوم رساندن امر جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام تأكيد كند، و مراد از حديث غدير و سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين روز را روشن گرداند، زيرا خداوند مىفرمايد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ»(1): «و اگر انجام ندهى رسالت خداى را نرساندهاى» . اين لحن و تصريح در آيه نشان مىدهد كه آنچه خداى تعالى به تبليغش فرمان داده بود شأن بزرگى داشته است؛ به گونهاى كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله آن پيام را به قوم نمىرساند رسالت اسلامى را نگذارده بود و همه زحمات و كارهايش همچون گرد و غبار پراكنده مىگشت ! آن پيام جز حكم امامت كه اصلى عظيم از اصول دين است و صلاح مسلمانان در دنيا و آخرت بدان وابسته است نخواهد بود.
چنانچه علامه مجلسى در بحار الأنوار مىگويد كه اخبار پيشين كه به نزول آيه «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» در روز غدير خم دلالت مىكنند كه مراد از مَولى در حديث غدير أولى و جانشين و امام باشد، به چند وجه:
تهديد به اينكه اگر اين پيام را نرسانى، گويا هيچ يك از پيامهاى خدا را نرساندهاى.
تضمين حفاظت پيامبر صلىاللهعليهوآله، كه نشان مىدهد آيه درباره ابلاغ حكمى است كه در ابلاغ آن اصلاح دين و دنياى همه مردم نهفته است و به وسيله آن حلال و حرام تا روز قيامت براى مردم روشن گردد.
و نيز پذيرش آن بر عدهاى دشوار است.
1) . مائده / 67 .
5 . احتمالات ديگرى كه در معناى واژه «مَولى» گفتهاند چنين نيستند كه درباره آنها چنين گمانى رود و اين آيه با اين خصوصيات مناسب آنها باشد.
با در نظر گرفتن همه اينها، مراد از آيه تبليغ و نيز حديث غدير تنها جانشينى و امامت على عليهالسلام است، چرا كه به سبب آن احكام دين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله ابلاغ كرده است بر جاى مىماند و به وسيله آن امور مسلمانان سامان مىيابد.(1)
افزون بر اين، وقتى كه اين آيه مباركه بر رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نازل شد و حضرتش با تهديد مذكور در آيه فرمان يافت كه آن پيام بزرگ را برساند، سينه حضرتش به تنگ آمد، زيرا مىدانست كه مردم او را تكذيب مىكنند. اين خود بهترين دليل بر بزرگى آن پيام و دشوارى پذيرش آن از سوى صحابه بوده است.
اگر امرى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور به رساندن آن شد، از امور فرعى و آسان يا تنها براى واجب گرداندن محبت و مودّت اميرالمؤمنين عليهالسلام بود، رساندن آن بر حضرتش گران نمىآمد و از تكذيب مردم بيمناك نمىشد ! حال آنكه شمارى از روايات حديث غدير دربردارنده همين نكات است. به عنوان نمونه:
ابنمردويه در كتاب «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» در شأن نزول آيه تبليغ، به اِسناد خود از زيد بن على نقل كرده است:
هنگامى كه جبرئيل امر ولايت را آورد، سينه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به سبب آن به تنگ آمد و فرمود: قوم من به دوران جاهليت نزديكاند (و تازه مسلماناند و فرهنگ جاهليت در آنان از ميان نرفته است) . در پى اين سخن، آيه تبليغ نازل شد.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 249.
همچنين در كتاب فوق از ابنعباس روايت شده است: وقتى كه خدا به رسولش صلىاللهعليهوآله فرمان داد كه على عليهالسلام را جانشينى خود قرار دهد و آنچه را خدا به او گفته به على عليهالسلام بگويد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به خدا عرض كرد: خداوندا، قوم من به روزگار جاهليت نزديكاند. سپس گذشت و حجّ گزارد.
آنگاه كه از مكه باز مىگشت و روى به مدينه داشت و در غدير خم توقف كرد، خداى تعالى اين آيه را بر او فرستاد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» .(1)در پى نزول اين آيه، رسول خدا صلىاللهعليهوآله بازوى على عليهالسلام را گرفت و به سوى مردم رفت ... .
چنانچه پيشتر گذشت، اين روايت را سيد جمالالدين محدث شيرازى نيز روايت كرده است.
همچنين در روايت سيوطى هم گذشت كه ابوالشيخ از حسن نقل كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداى تعالى مرا به رساندن پيامى بر انگيخت، و من چون مىدانستم كه مردم مرا تكذيب مىكنند سينهام به تنگ آمد. خدا به من فرمان داد كه آن پيام را برسانم و گر نه مرا عذاب مىكند ! و اين آيه فرود آمد: «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» .
عبد بن حميد و ابنجرير و ابنابىحاتِم و ابوالشيخ نيز از مجاهد نقل كردهاند: هنگامى كه آيه «بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به خدا عرض كرد: خداوندا، من تنها يك تن هستم. اگر مردم در برابر من گرد هم آيند چه كنم ؟ پس نازل شد: «وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» : اگر چنين نكنى رسالت او را نرساندهاى.(2)
آنچه ابنمردويه و ديگران روايت كردهاند، اين دو حديث را تفسير مىكند؛ چرا كه در علم اصول الحديث بيان شده و پيشتر گذشت كه حافظ ابنحجر نيز در «فتح البارى فى شرح صحيح البخارى» تصريح كرده كه بعضى از احاديث بعضى ديگر را تفسير مىكند.
اگر گفته شود: پيامبر صلىاللهعليهوآله از تكذيب كافران و مشركان بيمناك بود نه صحابه. خواهيم گفت: آن حضرت مأمور شد كه اين پيام را به مسلمانان برساند، و آنان كه در روز غدير حاضر بودند همگى مسلمان و صحابى وى بودند. كافران كه در روز غدير نبودند تا پيامبر صلىاللهعليهوآله از تكذيب آنان بيمناك گردد !
اگر گفته شود: در ميان صحابه منافقانى بودند. خواهيم گفت: اين همان است كه ما مىگوييم. بلكه بيشتر آنان چنين بودند؛ چرا كه اگر منافقان كمتر از مؤمنان و مخلصان به پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، حضرتش بيمناك نمىشد و رساندن آن پيام بر وى گران نمىآمد و عرض نمىكرد: خداوندا، من تنها يك تن هستم. اگر مردم در برابر من گرد هم آيند چه كنم ؟
افزون بر اين، الفاظ حديثى كه محدث شيرازى و ابنمردويه روايت كردهاند، صريحاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از صحابه مسلمانش كه آنان را نزديك به روزگار جاهليت خوانده بود بيم داشت. اگر كسانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از ايشان بيمناك بود كافران بودند، دربارهشان چنين نمىفرمود و اينگونه وصفشان نمىكرد.
حاصل آنكه نزول آيه مباركه تبليغ در روز غدير خم و رخدادهاى اين روز دليل قطعى است بر امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله، و اينكه آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله به رساندن آن مأمور گشت تنها واجب گرداندن مودّت اميرالمؤمنين عليهالسلام نبود.
امرى كه حضرتش آن را پيش از روز غدير بارها و بارها؛ چه با تصريح به نام على عليهالسلام چه در ضمن ايجاب مودّت اهلبيت عليهمالسلام بى ترس و هراس انجام داده بود، آن هم در روزگارى كه صحابه به كفر و جاهليت نزديكتر بودند.
اگر گفته شود: پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از روز غدير از امر جانشينى سخن گفته و اميرالمؤمنين عليهالسلام را براى آن منصب تعيين كرده بود، پس مراد از پيام در آيه تبليغ چيزى غير از جانشينى است. خواهيم گفت: هدف اين است كه اثبات شود امرى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مأمور به رساندن آن شد در غايت عظمت و اهميت بود، و امر ديگرى
جز امر امامت و جانشينى به گونهاى نيست كه حضرتش در تبليغ آن از تكذيب صحابه بيم داشته باشد.
از سوى ديگر، تبليغ اين امر بزرگ پيش از واقعه غدير با تبليغ آن و تأكيد بر آن در حجة الوداع و در روز غدير منافاتى ندارد. اضافه بر اين، در اين رخداد امور جديدى ابلاغ و واقع گشت كه پيشتر واقع نگشته بود؛ مانند: جانشين ساختن على عليهالسلام و تنصيص بر آن، اخذ بيعت بر جانشينى على عليهالسلام در نزديكى وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله در همايشى بزرگ كه در دوران حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله بىمانند است.
از ديگر وجوه دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام نزول اين آيه در رويداد غدير است:
«اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإسلامَ دينا»(1): «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان دين براى شما برگزيدم» .
اين آيه - يعنى آيه اِكمال - پس از آنكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله سخنرانىاش را در روز غدير خم به پايان رساند و اميرالمؤمنين عليهالسلام را به امامت و جانشينى تعيين كرد نازل شد.
نزول وحى در اثناى سخنرانى و اعلام آن در همان لحظه از كارهاى بىسابقه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطابه غدير بود، آن هم آيهاى كه در تأييد پيام ابلاغ شده در همين سخنرانى بود.
هنوز چند جمله از «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ» ، و معرفى و بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام نگذشته بود، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خبر از نزول وحى در همان لحظه داد و خطاب به خداوند عرضه داشت: خدايا، تو هنگام تبيين امامت على و منصوب
1) . مائده / 3.
نمودن او در چنين روزى اين آيه را درباره او نازل كردى: «الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضيتُ لَكُمُ الاْءِسْلامَ دينا» .
اعلام نزول اين آيه هنگام اعلان ولايت، گذشته از آنكه مسئلهاى اعجاب برانگيز بود، خبر از كمال دين الهى با همين سخنرانى مىداد و اهميت اين خطابه را به همه گوشزد مىكرد. اين عظمت آنگاه به اوج خود رسيد كه نتيجه يك سخنرانى كامل شدن نعمتهاى الهى و رضايت خداوند اعلام شد.
اين خود از ادلّه قوى و براهين استوار بر اين است كه مراد از سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» نصّ بر امامت و جانشينى على عليهالسلام پس از او است. زيرا جز امامت و جانشينى امر ديگرى وجود ندارد كه سبب كامل گشتن دين و تمام شدن نعمت باشد، و اينكه امامت و جانشينى اصل بزرگى از اصول دين است و دين به سبب آن كامل و نعمت به وسيله آن تمام شده است. به خصوص كه در اكثر نقلها در انتهاى حديث، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اللّه اكبر بر كامل شدن دين و تمام گشتن نعمت و خشنودى خداوند به رسالت من و ولايت على عليهالسلام پس از من.
نزول آيه اكمال در روز غدير خم را شمارى از بزرگان پيشوايان اهلسنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كردهاند، مانند:
احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى
احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونعيم
على بن محمد گلابى، ابوالحسن، ابنمَغازلى
موفّق بن احمد خوارزمى، اخطب خوارزم
5 . محمد بن على بن ابراهيم نطنزى
6 . محمود بن محمد صالحانى، ابوحامد
و اما بيان هر يك از اين موارد:
ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشى در «مفتاح النجا فى مناقب آلالعبا» : حديث نزول آيه اكمال در واقعه غدير خم را از ابن مردويه از ابوسعيد خُدرى و نيز از عبدالرزاق رَسعَنى از ابنعباس روايت كرده است.(1)
ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» نزول آيه اكمال در روز غدير را از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2)
ابنمغازلى در كتاب مناقب خود خبر نزول آيه اكمال در روز غدير خم را همراه با روزه روز غدير به سند خود از ابوهريره نقل كرده است.(3)
خوارزمى در كتاب مناقب خود نزول آيه اكمال در واقعه غدير را از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(4)
5 . محمد بن على بن ابراهيم نطنزى، ابوالفتح
نطنزى در «الخصائص العلوية» نزول آيه اكمال در واقعه غدير را همراه با روزه روز غدير به سند خود نقل كرده است.(5)
6 . محمود بن محمد صالحانى، ابوحامد
سيد شهابالدين احمد در «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» پس از نقل نزول آيه اكمال در روز غدير گفته كه صالحانى اين خبر را نقل كرده است.(6)
حموينى در «فرائد السمطين» نزول آيه اكمال در روز غدير خم را به اِسناد خود از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)
پس از اينكه معلوم شد نزول آيه اكمال در روز غدير خم قطعى بوده و راويانش همه از بزرگان اهلسنتاند، لازم است شبهه حافظ عمادالدين ابنكثير دمشقى را نيز بيان و جواب دهيم:
ابن كثير در تاريخش پس از نقل نزول آيه اكمال در روز غدير به اضافه نقل ثواب روزه روز غدير - كه معادل روزه شصت ماه است - به نقل ابوهريره، گفته است كه اين حديث جدا منكَر بلكه دروغ است ! ! در اينجا اشاره به سخن او مىكنيم و به تفصيل ادعاى وى را پاسخ مىدهيم:
اين حديث جدّا منكر بلكه دروغ است، زيرا با آنچه در صحيحين از اميرالمؤمنين عمر بن خطاب ثبت شده كه اين آيه در روز جمعه و در روز عرفه، وقتى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در عرفه بود نازل شده، سازگار نيست.
اين سخن كه «روزه روز هجدهم ذى الحجه - يعنى روز غدير خم - معادل روزه شصت ماه است» نيز صحيح نيست، چرا كه در حديث صحيح آمده كه روزه ماه رمضان معادل روزه ده ماه است. پس چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل شصت ماه باشد ؟ پس اين باطل است.
شيخ ما حافظ ابوعبداللّه ذهبى بعد از نقل حديث نزول آيه اكمال در روز غدير گفته است:
1) . فرائد السمطين: ج 1 ص 74.
اين حديث جدّا منكر است. حَبشون خلاّل و احمد بن عبداللّه بن احمد نيرى - كه هر دو بسيار راستگويند - آن را از على بن سعيد رملى از ضَمرَه نقل كردهاند. اين حديث از عمر بن خطاب و مالك بن حُوَيرِث و انس بن مالك و ابوسعيد و غير ايشان، به اسانيد واهى روايت شده است.
صدر حديث متواتر است و من يقين دارم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را گفته است. عبارت «خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن ... » افزونهاى قوىّ الاِسناد است. اما روزه يادشده صحيح نيست. و به خدا سوگند كه اين آيه در روز عرفه - چند روز قبل از واقعه غدير خم - نازل شده است. و اللّه اعلم.(1)
سخن ابنكثير در غايت بطلان است، به چند جواب:
جواب اول: اعتبار كتب صحاح اهلسنت و راويانش
ابنكثير اعتراف كرده كه اين حديث را ضَمرَه از ابنشَوذَب، از مَطَر ورّاق، از شهر بن حَوشَب، از ابوهُرَيره روايت كرده، و اينها همه از رجال صحاحاند: ضَمرَه و عبداللّه بن شَوذَب از رجال تِرمِذى و ابوداوود و ابنماجه و نَسايى در صحاح آنها هستند. مَطَر ورّاق از رجال مسلم و صحاح چهارگانه يادشده و ابنحِبّان است. شهر بن حَوشَب نيز از رجال مسلم بن حجّاج و صحاح چهارگانه مذكور است.
در ادامه خواهيم گفت كه روايت يكى از رجال صحاح از يك راوى، دليل آن است كه او نزد آنان ثقه و عادل و معتمَد و صحيح الضبط است. بنا بر اين، چگونه است كه ابنكثير حديثى را تكذيب مىكند كه اهلسنت آن را به اسانيدشان از راويانى روايت كردهاند كه در صحاح از ايشان حديث نقل كرده و به آنان اعتماد نمودهاند ؟ !
اضافه بر اين، دانشمندان و مصنّفان اهلتسنّن كتابهاى صحاح را بسيار مىستايند، و حتى شيعه اماميه را به سبب اينكه در بعضى از اخبار و راويان اين
1) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 213، 214.
كتابها خدشه مىكنند بسيار نكوهش مىكنند. از جمله ميرزا مخدوم شريفى و فضل بن روزبهان هستند كه صحيح بخارى و صحيح مسلم را صحيحترين كتابها پس از قرآن، و آنچه مسلم و بخارى در آن همداستان باشند را صحيح نزد امت مىدانند. همچنين شيعه را به خاطر خدشه وارد كردن در اين دو كتاب بسيار مورد طعن قرار دادهاند.(1)
در اينجا به ابنروزبهان و امثال او مىگوييم: اگر چنين است، چرا در كتاب خود حديث نزول آيه اكمال در روز غدير را - كه رجال صحاح روايتش كردهاند - از ساختههاى شيعه مىدانيد ؟ ! اضافه بر اين، از شيعه بد گفتهايد و مطاعنى به آنان نسبت مىدهيد، به اين سبب كه آنان بر صحاح اهلسنت خرده مىگيرند و دستهاى از روايات آنان را نمىپذيرند. پس همه اين بدگويىها متوجه حافظ ابنكثير نيز هست، چرا كه حديث نزول آيه اِكمال در روز غدير را دروغ خوانده است. در حالى كه راويان اين حديث از رجال صحاحاند. در حالى كه اهلسنت بر توثيق رجال صحاح اجماع كردهاند.
جواب دوم: روات حديث ابوهريره از رجال صحاح و ثقهاند
نكته ديگر اينكه: هر چند راويان حديث ابوهريره درباره روزه روز غدير از رجال صحاح ستّه اهلسنت هستند و در وثاقتشان نزد اهلسنت شكى نيست، ولى باز هم در اينجا توثيق هر يك از آنان نزد رجاليان بزرگ اهلسنت نقل مىكنيم:
ضَمرَة بن ربيعه (م 202 ق) : احمد بن حنبل و عبدالغنى بن عبدالواحد مَقدِسى و ابوحاتِم و ابوسعيد بن يونس و محمد بن سعد و ذهبى(2): او را به شدت توثيق كرده و بسيار ستودهاند. بسيارى از بزرگان راويان و مؤلفين اهلسنت از جمله ابوداوود و تِرمِذى و نَسايى و ابنماجه از او روايت كردهاند.
عبداللّه بن شَوذَب (م 156 ق) : صاحب كتاب «الكمال» و ذهبى و ابنحجر(1): او را توثيق كرده و ستودهاند. ابوداوود و تِرمِذى و نَسايى و ابنماجه از او روايت كردهاند.
سفيان ثورى، وليد بن كثير، يحيى بن مَعين، احمد بن حنبل، ضَمرَه، ابوزُرعه دمشقى، ابنعمّار، نَسايى، ابوحاتم، ابنحبّان، ابنخلفون، ابننُمَير و عِجلى او را توثيق كرده و ستودهاند.
مَطَر ورّاق: حافظ ابونعيم(2): مالك بن دينار، ابوعيسى و مالك بن دينار او را توثيق كرده و ستودهاند.
شهر بن حَوشَب اشعرى شامى حِمصى دمشقى: حافظ عبدالغنى مَقدِسى و ابنحجر و ذهبى(3): محمد بن عبداللّه بن عمّار، يعقوب بن شَيبَه، صالح بن محمد بغدادى، ابنمَعين، ابنمدينى، عبدالرحمن، يعقوب بن شَيبه، يعقوب بن سفيان، ابوجعفر طبرى، ابوبكر بزّار، حرب بن اسماعيل كرمانى، احمد بن حنبل، احمد بن عبداللّه، ابنابىخَيثَمه، ابوحاتم، ابوزُرعه، ابنعدى، فسوى، حنبل و عثمان دارمى و احمد بن عبداللّه عِجلى از احمد و تِرمِذى از احمد و بخارى، همگى او را توثيق كرده و ستودهاند.
بسيارى از بزرگان راويان صاحبان صحاح جز بخارى از او روايت كردهاند. عمرو بن على گفته كه مُعاذ بن مُعاذ در حديث شهر بن حوشب تأمل داشت، ولى او از اسماء بنت يزيد روايات حسن نقل كرده است.
در طرف مقابل، چند نفر شهر بن حوشب را جرح كردهاند كه البته در برابر اين توثيقات فراوان از اعتبارى ندارد. چنانچه محدّثان اهلسنت پذيرفتهاند كه اگر تعديل بر جرح راجح باشد، در هنگام تعارض جرح را بىاثر مىگرداند.
به عنوان نمونه ابوالمؤيّد خوارزمى از ابنجوزى نقل كرده كه وى در مورد شهر بن حوشب - كه نامش در سند حديثى آمده - به اين قاعده كلى تصريح كرده و به توثيق ابنجوزى در مورد او استناد كرده و تضعيف در مورد او را مردود دانسته است.(1)
جواب سوم: بطلان سخن ابنكثير پيرامون روزه روز غدير
ابنكثير درباره ثواب روزه روز غدير - كه در روايت ابوهريره آمده - گفته است: اين سخن كه روزه روز هجدهم ذىحجه - يعنى روز غدير خم - معادل روزه شصت ماه است نيز صحيح نيست، چرا كه در حديث صحيح آمده كه روزه ماه رمضان معادل روزه ده ماه است. پس چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل شصت ماه باشد ؟ پس اين باطل است. بطلان اين سخن بر كسى كه آگاهى اندكى از اخبار داشته باشد پوشيده نيست. از دو جهت مىتوان اين شبهه او را پاسخ داد:
يك. مانند آن در اخبار بسيار وارد شده است. اينك بعضى از آنها:
مورد اول: فضل روزه بيست و هفتم ماه رجب: نورالدين حلبى در مورد مبعث پيامبر صلىاللهعليهوآله در شب يا روز بيست و هفتم ماه رجب از حافظ دِمياطى در سيرهاش، از ابوهريره نقل كرده كه روزه روز بيست و هفتم ماه رجب معادل روزه شصت ماه است ... .(2)
عجيب اينجاست كه حلبى در سخنى مانند ابنكثير به حديث ابوهريره درباره روزه روز غدير اعتراض مىكند، ولى مثل آن را درباره روز مبعث از ابوهريره نقل مىكند !
البته وى در پايان اعتراضش خواننده را به تأمّل امر كرده، و از قول ذهبى نقل كرده كه اين حديث جدا منكر بلكه دروغ است، زيرا در حديث صحيح آمده كه روزه ماه
رمضان معادل روزه ده ماه است. حال چگونه ممكن است كه روزه يك روز معادل روزه شصت ماه باشد ؟ ! پس اين باطل است !(1)
و اما راوى اين حديث يعنى حافظ دِمياطى (ت 613 - م 670 ق) ، حافظ ذهبى شرح حال او را نوشته و بسيار توثيق كرده و ستوده است.(2)
لازم به ذكر است: حديث دِمياطى در فضيلت روزه روز بيست و هفتم ماه رجب را جماعتى از بزرگان اهلسنت روايت كردهاند، از جمله: شيخ عبدالقادر گيلانى با سندش از شهر بن حَوشَب از ابوهريره، و نيز در «نُزهَة المجالس» .(3)
همچنين بعضى روايت كردهاند كه هر كس اين روز (روز مبعث) را روزه بگيرد، مانند كسى است كه صد سال روزه گرفته باشد. از جمله: على بن يحيى بخارى زَندَويستى (م 382 ق) و شيخ عبدالقادر گيلانى با اسنادش از ابوهريره و سلمان فارسى از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمود:
هر آينه در ماه رجب روز و شبى است كه هر كس آن روز را روزه بگيرد و آن شب را به نماز بايستد، پاداشش همچون كسى است كه صد سال را روزه بگيرد و به نماز بايستد. آن روز سه روز مانده به پايان ماه رجب است (يعنى روز مبعث) . در «نُزهَة المجالس» نيز اين حديث را گيلانى نقل كرده است.(4)
مورد دوم: فضيلت روزه روزهاى ماه رجب: در «غُنيَة الطالبين» پيرامون فضيلت روزه يك يا دو يا سه روز از روزهاى ماه رجب روايتى با اسناد خود اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود:
ماه رجب قطعا بزرگ است. هر كس روزى از آن را روزه بگيرد، خداى تعالى روزه هزار ماه را برايش خواهد نوشت. و هر كس دو روز از آن را روزه بگيرد، خداى
تعالى روزه دو هزار ماه را برايش خواهد نوشت. و هر كس سه روز از آن را روزه بگيرد، خداى تعالى روزه سه هزار ماه را برايش خواهد نوشت.
همچنين روايتى طولانىتر در اين كتاب آمده، كه ثواب هر يك از روزهاى ماه رجب از روز نخست ذكر شده، و سپس آمده است:
آفرين، آفرين، آفرين بر كسى كه ده روز از ماه رجب را روزه بگيرد كه به او پاداش ده روز نخست و ده برابر آن را مىدهند و او از آنان خواهد گشت كه خدا بدىهاى ايشان را به خوبى تبديل مىكند، و در شمار مقرّبان و كسانى در خواهد آمد كه به دادگرى براى خدا به پا خيزند، و همچون كسى خواهد گشت كه هزار سال صبورانه و با نيّت پاك خدا را به نماز و روزه عبادت كرده باشد.
و هر كس كه بيست روز را روزه بگيرد مانند پاداش مذكور و بيست برابرش را به او خواهند داد، و از كسانى خواهد گشت كه ابراهيم خليل اللّه را در بارگاهش همراهى كنند و خطاكاران و گناهكارنى را به شمار افراد دو قبيله ربيعه و مُضَر شفاعت نمايند.
و هر كس سى روز را روزه بگيرد پاداش مذكور و سى برابر آن را خواهد داشت ... .(1)
در «روضة العلماء» آمده است: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: رجب ماه بزرگى است كه خدا حسنات را در آن چندين برابر مىكند. پس هر كس در آن سه روز روزه بگيرد مانند آن است كه يك سال روزه گرفته باشد ... .(2)
در «نزهة المجالس» نيز آمده است: على عليهالسلام فرمود: روزه سيزدهم رجب مانند روزه سه هزار سال و روزه چهاردهم رجب مانند روزه ده هزار سال و روزه بيستم رجب مانند صد هزار سال است. نظير اين حديث درباره روزه ايّام البيض - سه روز سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم ماه - خواهد آمد.
همچنين از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت شده است: برترى ماه رجب بر ديگر ماهها مانند برترى قرآن بر ديگر سخنهاست. و نيز روايت شده است: هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد، گويا چهل سال را روزه گرفته است.
ابنمسعود از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كرده است: هر كس سه روز از ماه رجب را روزه بگيرد و شبهاى آن سه روز را به نماز بايستد، پاداشش مانند كسى است كه سه هزار سال را روزه گرفته و شبهايش را به نماز ايستاده باشد. خدا در برابر هر روز هفتاد گناه كبيره او را مىآمرزد و هنگام جان دادن، هفتاد حاجت او را بر مىآورد و هفتاد حاجت ديگر را در قبر و هفتاد حاجت ديگر را هنگام عرضه كردن نامه اعمال و هفتاد حاجت ديگر را نزد ميزان و هفتاد حاجت ديگر را هنگام گذر از صراط.
سلمان فارسى از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كرده است: هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد گويا كه هزار سال را روزه گرفته و هزار بنده را آزاد كرده است.(1)
مورد سوم: فضيلت روزه روز عرفه: در «روضة العلماء» درباره فضيلت روزه روز عرفه آمده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس روز عرفه را روزه بگيرد، مانند آن است كه دو سال روزه گرفته باشد.
در همان كتاب از ابوهريره آمده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس روز عرفه را روزه بگيرد، خدا ده برابر تعداد تمام كسانى كه در عمر جهان آن روز را روزه گرفتهاند و تمام مسلمانانى كه آن روز را روزه نگرفتهاند براى او پاداش مىنويسد، و در قيامت هفتاد هزار فرشته او را از قبرش تا موقف حساب و كتاب و جايگاه نصب ميزان و از موقف تا صراط و از صراط تا بهشت همراهى مىكنند و هراسهاى روز قيامت و برخاستن از قبر را بر او آسان مىگردانند، و در هر قدمى كه مركبش بر مىدارد مژده تازهاى به او مىدهند، و به او گفته مىشود: هر گونه كه مىخواهى بر خداى وارد شو و به بهشت وارد شو.(2)
ابواللّيث نصر بن محمد سمرقندى از عايشه نقل كرده است: جوانى اهل سماع بود(1)، و هنگامى كه هلال ماه ذىحجه را مىديد شروع به روزه گرفتن مىكرد. خبر آن جوان به پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد. آن حضرت كسى را نزد او فرستاد و وى را به سوى خود فراخواند.
وقتى آن جوان به نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد، حضرتش به او فرمود: چه تو را به روزه اين روزها وا مىدارد ؟ جوان گفت: پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا، روزهاى مشعر و حج را روزه مىگيرم، باشد كه خدا مرا در دعاى اهل مشعر و حج شريك گرداند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: روزه هر روز تو برابر آزاد كردن صد برده و قربانى كردن صد شتر و فرستادن صد اسب به نبرد در راه خداست. چون روز ترويه (هشتم ذىحجّه) فرا رسد، در آن روز ثوابى معادل ثواب آزاد كردن هزار برده و قربانى كردن هزار شتر و فرستادن هزار اسب به نبرد در راه خدا را خواهى داشت. چون روز عرفه فرا رسد، در آن روز ثوابى معادل ثواب آزاد كردن دو هزار برده و قربانى كردن دو هزار شتر و فرستادن دو هزار اسب به نبرد در راه خدا را خواهى داشت. اين روزهها معادل روزه دو سال است؛ سال قبل و سال بعد از اين سالى كه در آن هستى.
در روايت ديگرى آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به جوان گفت: روزه روز عرفه معادل روزه دو سال و روزه روز عاشورا معادل روزه يكسال است.(2)
مورد چهارم: باز فضيلت روزه سه روز از هر ماه: در «غُنيَة الطالبين» از على بن ابىطالب عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: روزى در هنگام ظهر نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله رفتم، در اتاقى نشسته بود. به او سلام كردم، سلامم را پاسخ داد و سپس فرمود: يا على، اين جبرئيل است كه به تو سلام مىكند. عرض كردم: اى فرستاده خدا، بر تو و بر او سلام.
سپس به من فرمود: به من نزديك شو. من به حضرتش نزديك شدم، فرمود: جبرئيل به تو مىگويد: سه روز از هر ماه را روزه بگير، تا برايت در برابر روز نخست ثواب ده هزار سال روزه، و در برابر روز دوم ثواب سى هزار سال روزه، و در برابر روز سوم ثواب صد هزار سال روزه نوشته شود.
عرض كردم: اى رسول خدا، آيا اين ثواب تنها ويژه من است يا به هر كس كه چنين كند اين ثواب داده مىشود ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى على، خدا اين ثواب را به تو و به هر كس پس از تو چنين كند خواهد داد.(1)
مورد پنجم: فضيلت روزه عاشورا و هر يك از روزهاى ماه محرم: شيخ عبدالقادر گيلانى درباره فضيلت روزه عاشورا و هر يك از روزهاى ماه محرّم مىنويسد: بيان فضائل روز عاشورا: خداى عزوجل مىفرمايد: «إنَّ عِدَّةَ الشُهُورِ عِندَ اللّهِ اثناعَشَرَ شَهرا فى كِتابِ اللّهِ يَومَ خَلَقَ السَماواتِ وَ الأرضَ مِنها أربَعَةٌ حُرُمٌ»(2): «بىگمان تعداد ماهها نزد خدا در كتاب خدا روزى كه آسمانها و زمين را آفريد دوازده تاست كه چهار ماه از آنها ماههاى حراماند» .
سپس چند روايت درباره محرم و روزه در آن نقل كرده است:
از ابنعباس، از رسول خدا صلىاللهعليهوآله: هر كس يك روز از محرّم را روزه بگيرد، در برابر هر روز سى روز را برايش خواهند نوشت.
از ابنعباس از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: هر كس روز دهم ماه محرّم را روزه بگيرد، پاداش ده هزار فرشته به او داده خواهد شد. هر كس روز دهم ماه محرّم را روزه بگيرد ثواب ده هزار حج گزارنده و عمرهگزار و ثواب ده هزار شهيد را به او عطا كنند.
از ابنعباس از پيامبر صلىاللهعليهوآله: هر كس روز عاشورا را روزه بگيرد، عبادت شصت سال همراه با روزه و نماز برايش ثبت مىشود.(3)
همچنين صَفّورى مىنويسد: در روايت طبرانى آمده است: هر كس يك روز از ماه محرّم را روزه بگيرد، در برابر هر روز سى روز را برايش خواهند نوشت. در تورات نوشته شده است: هر كس روز عاشورا را روزه بگيرد، گويا تمام دهر را روزه گرفته است.(1)
مورد ششم: روزه روز غدير مانند روزه شصت ماه است: غير از كسانى كه نام آنان گذشت، گروه ديگرى نيز حديث فضيلت روزه غدير را از ابوهريره روايت كردهاند:
سيد على همدانى در «المودّة فى القربى» گويد: از ابوهريره روايت شده كه گفت: هر كس روز هجدهم ماه ذىحجه را روزه بگيرد مانند آن است كه شصت ماه را روزه گرفته باشد. و آن روزى است كه در آن، پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را در غدير خم گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى كند دشمنى فرما، و هر كس او را رها كند رها كن. مانند اين روايت از امام باقر از پدرانش عليهمالسلام نيز روايت شده است. افزون بر اين، اين خبر از شمار بسيارى از صحابه در جاهاى گوناگون نقل گشته است.(2)
همچنين خطيب خوارزمى و حموئى هر كدام با اسنادشان از ابوهريره نقل كردهاند: هر كس روز هجدهم ماه ذىحجه را روزه بگيرد، برايش روزه شصت ماه را ثبت خواهند كرد. و آن روز غدير خم است؛ وقتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى كند دشمنى فرما. سپس عمر بن خطاب به على عليهالسلام گفت: آفرين، آفرين به تو اى پسر ابوطالب ! مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمانى گشتى.(3)
جواب چهارم: و اما پاسخ معارضه حديث ثواب روزه روز غدير با حديث منقول در صحيحين:
ابنكثير مىگويد: اين حديث جدّا منكر بلكه دروغ است، زيرا با آنچه در صحيحين از اميرالمؤمنين عمر بن خطاب ثبت شده كه اين آيه در روز جمعه و در روز عرفه؛ وقتى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در عرفه بود نازل شده، سازگار نيست.
پاسخ اين است كه اگر صحّت حديث منقول در صحيحين را از حيث سند بپذيريم و از اينكه حديث ياد شده صلاحيت معارضه با حديث ابوهريره را ندارد - زيرا هر دو گروه شيعه و سنّى آن را پذيرفتهاند - چشمپوشى كنيم، مىگوييم: احتمال دارد آيه اكمال دو بار نازل شده باشد. جمع بين دو حديث بر اساس اين احتمال، بين دانشمندان شايع و متداول است و اين بر هر كس كه در كتابهاى حديث و تفسير و شروح حديث كاوش كرده باشد روشن است. توضيح بيشتر در شرح دليل ششم كه نزول آيه «سَألَ سَائِلٌ» در روز غدير است خواهد آمد.
افزون بر اين، سبط ابنجوزى در خصوص اين آيه كريمه به احتمالى كه گفته شد تصريح كرده و بر اساس آن ادعاى ضعف حديث نزول آيه اكمال در روز غدير را پاسخ گفته است.
وى مىنويسد: اگر گفته شود: روايتى كه در آن، سخن عمر نقل شده كه «مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى» ضعيف است، پاسخ آن است كه اين روايت صحيح است، بلكه ضعيف حديثى است كه ابوبكر احمد بن ثابت خطيب از عبداللّه بن على بن محمد بن بشر، از على بن عمر دارقطنى، از ابونصر حَبشون بن موسى بن ايّوب خلاّل، از ابوهريره روايت كرده است.
در پايان آن حديث آمده است: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» : «امروز دين شما را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام گرداندم» نازل شد.
درباره اين حديث گفتهاند كه حَبشون در نقل آن منفرد است. مىگوييم: ما به حديث حَبشون استدلال نكرديم، بلكه به حديثى استدلال كرديم كه احمد در «الفضائل» از براء بن عازب روايت كرده و اِسناد آن صحيح است.
روايت حَبشون مضطرب است، زيرا در صحيحين آمده كه آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم» در شامگاه عرفه در حجة الوداع نازل شده است. با اين همه، ازهرى از حَبشون روايت كرده و تضعيفش ننموده است. بنا بر اين، اگر روايت حَبشون پذيرفته شود، احتمال دارد كه آيه اكمال دو بار نازل شده باشد.(1)
از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و جانشينى، شعر حسّان بن ثابت است. او اين شعر را پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنرانىاش را به پايان رساند، با اذن حضرتش و در مقابل حضرت و همگان سرود و خواند. شعر او اين است:
يُنَاديهِمُ يَومَ الغَديرِ نَبيُّهُم *** بِخُمٍّ وَ أسمِع بِالرَسُولِ مُناديا
يَقُولُ فَمَن مَولاكُمُ وَ وَليُّكُم ؟(2)*** فَقالُوا وَ لَم يَبدُوا هُناكَ التَعاميا
إلهُكَ مَولانا وَ أنتَ وَليُّنا *** وَ لَن تَرَ مِنّا لَكَ اليَومَ عاصيا
فَقالَ لَهُ قُم يا عَلىُّ فَإنَّنى *** رَضيتُكَ مِن بَعدى إماما وَ هاديا
فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا وَليُّهُ *** فَكُونُوا لَهُ أنصارَ صِدقٍ مُواليا
هُناكَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَليَّهُ *** وَ كُن لِلَّذى عادى عَليّا مُعاديا
در روز غدير خم، پيامبرِ آنان ندايشان داد. و صداى رسول صلىاللهعليهوآله در هنگام ندا بسيار رساست. فرمود: مولا و ولىّ شما كيست ؟ مردم بىآنكه در آنجا خود را به نابينايى بزنند گفتند: معبود تو مولاى ماست و تو ولىّ مايى، و تو امروز هيچ يك از ما را نافرمانِ خود نخواهى ديد.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم. پس هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است. او را يار و دوستدار راستين باشيد. در اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دعا كرد: خدايا، با دوستدار على عليهالسلام دوستى كن و دشمن كسانى باش كه با على عليهالسلام دشمنى كنند.
روايت شده كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله اشعار حسّان را شنيد، فرمود: اى حسّان، مادام كه ما را يارى كنى يا با زبانت از ما دفاع كنى مؤيَّد به روحالقدس خواهى بود.
اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى «مولى» و مصداق آن، و ارزش الهى «ولايت» در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.
بنا بر اين، در حالى كه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله مقصود و مراد از «مولى» را روشن كرده، و همه حاضرين در غدير - كه شاعر بزرگ عرب حسّان هم در ميان آنان بوده - معناى صاحب اختيارى را از آن فهميدند و بر سر همين بيعت نمودند، معنى ندارد براى فهميدن منظور آن حضرت به لغتها و لغتنامهها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم، چه آنها با تفسير خودِ حضرت مطابق باشد و چه نباشد !
به تعبير ديگر، اشعارى كه حسّان بن ثابت سروده بود و مورد تأييد پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى به نفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغتنامه ديگرى ترجيح دارد، زيرا لغتنامهها فقط معناى كلمه را مىگويند ولى تبادر در مورد معين بر عهده حاضرين آن ماجراست.
از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغتشناس در غدير حاضر بوده و در همانجا تبادر ذهنى خود را صراحتا اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندىمحكم باشد.
قضيه شعر سرودن حسّان بن ثابت در روز غدير خم، در مقابل و به اذن پيامبر صلىاللهعليهوآله را شمارى از بزرگان پيشوايان اهلسنت و مشاهير اعيان علماى آنان نقل كردهاند؛ البته در بعضى نقلها يكى دو سطر كم و زياد دارد. و اما چند تن از بزرگان اهلسنت كه شعر حسّان را نقل كردهاند:
احمد بن موسى بن مَردَوَيه، ابوبكر
احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونعيم
موفّق بن احمد مكّى خوارزمى
محمد بن على نطنزى، ابوالفتح
5 . سبط بن جوزى، ابوالمظفر، شمسالدين
6 . محمد بن يوسف گنجى، ابوعبداللّه
8 . عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى، جلالالدين
و اما بيان هر يك از اين موارد:
در «كشف الغُمَّة» از ابنمردويه از ابنعباس نزول آيه تبليغ و حديث و ماجراى غدير را نقل كرده است. ابنعباس مىافزايد: به خدا سوگند كه ولايت على عليهالسلام بر گردن قوم واجب گشت. و حسّان بن ثابت اشعارش را سرود.
ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» اشعار حسّان در غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است.(1)
1) . ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام مخطوط .
خوارزمى نيز در «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» ماجراى شعر سرودن حسّان بن ثابت را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(1)
ابوالفتح نطنزى نيز در «الخصائص العلوية» اين خبر را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از ابوسعيد خُدرى نقل كرده است.(2)سمعانى و صفدى و ابننجّار(3): وى را توثيق كرده و ستودهاند، به خصوص در ادبيات. سمعانى شاگردش او بوده است.
5 . سبط بن جوزى، ابوالمظفر
سبط ابنجوزى در «تذكرة الخواصّ» گفته كه شاعران اشعار بسيارى را درباره غدير خم سرودهاند، كه از جمله حسّان بن ثابت است.(4)
6 . ابراهيم بن محمد مؤيّد بن عبداللّه بن على بن محمد بن حمويه خراسانى جوينى صوفى، صدرالدين ابوالمجامع (ت 644 - م 722 ق)
صدرالدين حموينى نيز در «فرائد السمطين» شعر حسّان در روز غدير را پس از نقل مختصر ماجراى غدير و نزول آيه اكمال با اسنادش از خوارزمى و نيز با سندى ديگر از ابوسعيد خُدرى روايت كرده است
وى سپس مىگويد: اين حديثى است كه طرق بسيارى به ابوسعيد سعد بن مالك خُدرى انصارى دارد.(5)
حموينى از پيشوايان نامدار اهلسنت و از اعلام مشايخ بزرگان آنهاست، به خصوص وى استاد ذهبى و كازرونى است. ذهبى و كازرونى(1): وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در حديث و رجال.
گنجى شافعى ضمن بيان حديث غدير شعر حسّان در غدير را آورده است.
8 . جلالالدين سُيوطى
جلالالدين سيوطى رسالهاى دارد كه خود در آغاز آن چنين وصفش كرده است: اين رسالهاى است كه در آن، اشعارى را گرد آوردم كه دربردارنده مضامين احاديث و آثار است و آن را «الأزهار» ناميدهام ... . وى در اين كتاب از تذكره شيخ تاجالدين ابنمكتوم اشعار حسّان بن ثابت انصارى در غدير را نقل كرده است. در ادامه اشعارى از سيد حِميَرى و شاعرى ديگر آورده است.
سيوطى از حافظان و بزرگان به نام اهلسنت است، تا جايى كه بعضى از دانشمندان عامه او را مجدّد قرن نهم ناميدهاند. شرح حال مفصل سيوطى در جلد حديث مدينة العلم از كتاب «عبقات» آمده است.
همچنين ابنمكتوم (ت 682 يا 683 - م 749 ق) - كه سيوطى شعر حسّان را از تذكره او نقل كرده - از دانشمندان بزرگ اهلتسنن است: صفدى و ابنجَزَرى و سيوطى(2): وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در حديث و تاريخ و فقه و ادبيات. «الدرّ اللقيط من البحر المحيط» در تفسير قرآن تأليف او است.
شعر حسّان بن ثابت در روز غدير، در دلالت حديث غدير به امامت
اميرالمؤمنين عليهالسلام صريح است، زيرا در آن آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: يا على، برخيز كه من تو را امام و راهنماى پس از خود برگزيدم.
قطعا آنچه حسّان در شعرش آورده معناى حديث غدير و سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن روز بزرگ و در آن اجتماع بىنظير مسلمانان است، نه آنچه متعصبان متأخّر گفتهاند تا حديث را از دلالت بر امامت بلافصل على عليهالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله منصرف كنند. در اينجا وجوه مختلف استدلال به شعر حسّان را بيان مىكنيم:
وجه اول: سراينده اين شعر از صحابه است
سراينده اين شعر يعنى حسّان بن ثابت از صحابه شناخته شده و موصوف به مناقب شكوهمند است:
يك. در «الاستيعاب» در شرح حال وى آمده است: براى ما از طرق بسيار از ابوهريره روايت شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به حسّان فرمود: آنان (مشركان) را هجو كن و روح القدس همراه تو است. همچنين حضرتش براى حسّان دعا كرد: خدايا، او را براى دفاعش از مسلمانان به روحالقدس تأييد فرما. همچنين فرمود: شعر حسّان در نكوهش مشركان از تيرافكندن بر آنان شديدتر است.
عمر بن خطاب در مسجد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر حسّان بن ثابت گذر كرد و ديد كه او شعر مىخواند. گفت: شعر مىخوانى ؟ يا گفت: همچون شعرى در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله ؟ حسّان بن ثابت به او گفت: من در اين مسجد در حضور كسى كه از تو بهتر است (پيامبر صلىاللهعليهوآله) ، شعر خواندهام. پس عمر خاموش گشت.
ابن دُرَيد از ابوحاتم، از ابوعبيده نقل مىكند: حسّان به سه چيز بر ديگر شاعران برترى دارد: در جاهليت شاعر انصار بود، و در روزگار نبوت شاعر پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، و در دوران اسلام شاعر تمام يمن بود.
عرب در اينكه بهترين شاعران مردم شهرنشين اهل يثرب و سپس قبيله عبدالقيس و سپس ثقيفاند همداستان هستند، و در اينكه بهترين شاعر شهرنشينان حسّان است
اتفاق نظر دارند. حسّان بن ثابت در جاهليت شاعر انصار بود، و در دوران اسلام شاعر مردم يمن بود. او شاعر شهرنشينان است.
زبير بن بَكّار گويد: ابراهيم بن منذر، از هشام بن سليمان، از ابنجريج، از محمد بن سائب بن بركه، از مادرش نقل كرده است: همراه با عايشه در طواف بوديم و امّ حكيم بنت خالد بن عاص و امّحكيم بنت عبداللّه بن ابىربيعه نيز همراه عايشه بودند. از حسّان بن ثابت سخن به ميان آورديم و امّ حكيم بنت خالد و امّ حكيم بنت عبداللّه به ناسزاگويى به او پرداختند.
عايشه گفت: آيا پسر فريعه (مادر حسّان) را ناسزا مىگوييد ؟ حال آنكه من اميد دارم كه خدا او را به خاطر دفاع زبانىاش از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به بهشت برد. آيا او نگفته است(1):
هَجَوتَ مُحَمَّدا فَأجَبتُ عَنهُ *** وَ عِندَ اللّهِ فى ذاكَ الجَزاءُ
فَإنَّ أبى وَ والِدَتى وَ عِرضى *** لِعِرضِ مُحَمَّدٍ مِنكُمُ الوَقاءُ
محمد صلىاللهعليهوآله را هجو و مسخره كردى و من به آن پاسخ دادم. اين كار نزد خداوند پاداش دارد. بىگمان پدر و مادر و آبروى من مايه پاسدارى از آبروى محمد صلىاللهعليهوآله در برابر شماست.
پس عايشه حسّان را از اينكه به او افترا زده باشد تبرئه كرده است (زيرا اين سخن شايع بود كه حسّان عايشه را هجو كرده است) .(2)
دو. ابناثير در شرح حال حسّان مىنويسد: او را شاعر رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىگفتند. عايشه پيامبر صلىاللهعليهوآله را توصيف كرد و گفت: به خدا سوگند، اين توصيف مانند اشعارى است كه حسّان درباره حضرتش سروده است ... .
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در مسجد، منبرى براى حسّان مىنهاد و او بر آن منبر مىايستاد و اشعارى در ستايش پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواند و هجوهاى مشركان را پاسخ مىگفت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىگفت: ما دام كه حسّان از فرستاده خدا دفاع كند، خدا او را به روحالقدس تأييد مىكند.(1)
سه. ابنحجر عسقلانى مىگويد: در صحيحين از براء روايت شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به حسّان گفت: در هجو مشركان شعر بگو كه جبرئيل با تو است. ابوداوود از لؤىّ، از ابنابىزِناد، از پدرش، از هشام بن عُروه، از عايشه روايت كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله در مسجد، منبرى براى حسّان مىنهاد و او بر آن منبر مىايستاد و هجوكنندگان حضرتش را هجو مىكرد. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىگفت: ما دام كه حسّان از پيامبر خدا دفاع كند، روحالقدس با او خواهد بود.
حاكم نيشابورى نيز در شرح حال حسّان احاديثى آورده كه بعضىشان ذكر شد. يكى از آن احاديث اين است: ابوالعباس محمد بن يعقوب، از حسن بن على بن عفّان، از ابواُسامه، از وليد بن كثير، از يزيد بن عبداللّه بن قسيط، از ابوالحسن بنده بنىنوفل براى ما روايت كرد: هنگامى كه سوره شعراء نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را بر مسلمانان خواند، وقتى به اين آيه رسيد: «وَ الشُعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الغاوُونَ»(2): «و شاعران را گمراهان پيروى كنند» ، عبداللّه بن رواحه و حسّان بن ثابت با گريه نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمدند.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين آيه رسيد: «وَ عَمِلُوا الصالِحاتِ» : «كسانى كه كارهاى نيك كنند» ، فرمود: يعنى شما. و وقتى آيه «وَ ذَكَرُوا اللّهَ كَثيرا» : «و خداى را بسيار ياد كنند» ، را خواند، فرمود: يعنى شما. و چون «وَ انتَصَرُوا مِن بَعدِ ما ظُلِمُوا»(3): «و پس از آنكه ستم ديدهاند داد مىستانند» ، را خواند، فرمود: يعنى شما.(4)
وجه دوم: اين شعر به اِذن پيامبر صلىاللهعليهوآله سروده شده است
حسّان اين شعر را پس از درخواست اذن از پيامبر صلىاللهعليهوآله سرود. آن حضرت نيز به او اجازه داد و فرمود: بگو به لطف خدا. اين كلام حضرت بزرگترين شاهد و راست ترين برهان بر حجيت اين شعر است.
وجه سوم: تقرير پيامبر صلىاللهعليهوآله
در احاديثى كه اهلسنت در گزارش ماجراى شعر سرودن حسّان در روز غدير خم روايت كردهاند، آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين شعر گوش داد و مضمونش را تقرير كرد. از سوى ديگر، همه مسلمانان در اينكه تقرير پيامبر صلىاللهعليهوآله دليل قاطع بر حجيت و درستى كارى است، هم عقيده هستند.
وجه چهارم: پيامبر صلىاللهعليهوآله شعر حسّان را نيكو شمرد
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به روشنى اين شعر را نيكو شمرد، و پس از آنكه حسّان آن را به پايان رساند به او فرمود: اى حسّان، مادام كه با زبانت از ما دفاع كنى به روحالقدس مؤيّد خواهى بود. اين در روايت محمد بن يوسف گنجى و سبط بن جوزى گذشت.
وجه پنجم: اين شعر در حضور صحابه سروده شد
حسّان بن ثابت اين شعر را در روز غدير خم و بلافاصله پس از سخنرانى پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از آنكه گروههاى پرشمار صحابه عادل رسول خدا صلىاللهعليهوآله و دستههاى مسلمانان پراكنده شوند، سرود و هيچ يك از آنان سروده حسّان را انكار نكرد و به شعر او و استفادهاش از حديث غدير اعتراض نكرد.
بنا بر اين، به اجماع همه صحابه ثابت مىشود كه مراد از «مَولى» در اين حديث «امام» و «هادى» است. اين اعتراض معترضان و تأويل تأويلگران را از اعتبار مىاندازد.
وجه ششم: تقرير خلفاى سهگانه
شكى نيست وقتى كه حسّان شعرش را در روز غدير خم خواند خلفاى سهگانه
حاضر بودند. در هيچ جا نقل نشده كه يكى از اين سه تن به حسّان و شعرش اعتراضى كرده باشد. با اينكه خليفه دوم از ميان اين سه خليفه در موارد متعدد بسيار اعتراض مىكرد. اين نشان مىدهد كه نزد اين سه خليفه، مانند ديگر مسلمانان حاضر در روز غدير، «مَولى» در حديث غدير به معناى «امام» و «هادى» بوده است.
از دلائل بسيار روشن بر اينكه مراد از حديث غدير امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله است، شعر قيس بن سعد بن عُباده، از صحابه بزرگ است. وى اين شعر را در معناى حديث غدير خم سروده و در آن تصريح كرده كه على عليهالسلام امام ما و امام ديگران است، و اين حكمى است كه در روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين (على عليهالسلام) مولاى او است، در تنزيل (قرآن) آمد.
اين شعر را ابوالمظفّر سبط بن جوزى روايت كرده و نوشته است: قيس بن سعد بن عُباده انصارى اين شعر را سرود، و در صفّين پيش روى على عليهالسلام خواند:
قُلتُ لَمّا بَغى العَدُوُّ عَلَينا *** حَسبُنا رَبُّنا وَ نِعمَ الوَكيلُ
وَ عَلىٌّ إمامُنا وَ إمامٌ *** لِسِوانا أتى بِهِ التَنزيلُ
يَومَ قالَ النَبىُّ مَن كُنتُ مَولاهُ *** فَهذا مَولاهُ خَطبٌ جَليلُ
إنَّ ما قالَهُ النَبىُّ عَلى الأُمَّةِ *** حَتمٌ ما فيهِ قالٌ وَ قيلُ
هنگامى كه دشمن بر ما شوريد و گردنكشى كرد، گفتم: خداوندمان ما را بسنده و بهترين نگهبان است. و على عليهالسلام امام ما و امام غير ماست. بر اين امر آيهاى از قرآن نازل شده است. در روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين (على عليهالسلام) مولاى او است. اين رويدادى شكوهمند بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخن را از سر وجوب بر امت گفت و قيل و قالى در آن نيست.(1)
1) . تذكرة خواصّ الامّة: ص 33.
در اينجا مناسب است كه گزيدههايى از ستايشهاى دانشمندان اهلتسنن درباره قيس را بياوريم:
ابنعبدالبَرّ در «الاستيعاب» مىنويسد: قيس بن سعد بن عباده بن دليم بن حارثه انصارى خزرجى ... . واقدى گويد: قيس بن سعد بن عباده از صحابه بزرگوار و بخشنده و هوشمند رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود. ابوعمر گويد: قيس يكى از فاضلان جليل و هوشمندان عرب و با دليرى و مردانگى و كرم، اهل نظر و برنامهريزى در جنگها بود. او و پدرش و جدّش بىهيچ سخنى بزرگ قوم خود بودند. قيس، پدرش و برادرش سعيد بن سعد بن عباده از اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بودند.
انس بن مالك گويد: جايگاه قيس بن سعد بن عباده نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله بسان جايگاه رئيس پاسداران نسبت به فرمانروا بود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز فتح مكه، آنگاه كه به سبب شكايت قريش از سعد - پدر قيس - در آن روز پرچم را از او گرفت و به قيس داد. بعضى گفتهاند كه حضرتش پرچم را به زبير داد.
قيس بن سعد پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله از اصحاب على بن ابىطالب عليهالسلام گشت. او و قومش در جنگهاى جمل و صفين و نهروان همراه على عليهالسلام بودند. قيس تا زمان كشته شدن على عليهالسلام هيچ گاه از او جدا نشد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام او را به فرماندارى مصر گمارد، اما معاويه كار را بر قيس دشوار كرد و راه چاره را بر او بست و از طريق او براى على عليهالسلام نقشه كشيد. على عليهالسلام از نيرنگ معاويه آگاه شد. از اين رو اشعث و كوفيان بر عزل قيس پافشارى كردند تا اينكه على عليهالسلام قيس را عزل كرد و محمد بن ابىبكر را به فرمانروايى مصر گمارد. اوضاع مصر در زمان محمد بن ابىبكر پريشان شد و به هم ريخت.(1)
1) . الاستيعاب: ج 3 ص 1289.
ابناثير در «اسد الغابة» نوشته است: قيس بن سعد از اصحاب فاضل پيامبر صلىاللهعليهوآله و يكى از هوشمندان و كريمان عرب بود. او دلير و شجاع بود و در برنامه ريزى جنگى انديشهاى صائب داشت. قيس بىهيچ سخنى شريف قوم و از خاندانهاى بزرگ آنان بود. انس بن مالك گويد: جايگاه قيس بن سعد بن عباده نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله بسان جايگاه رئيس پاسداران نسبت به فرمانروا بود.
از قيس نقل شده كه پدرش او را به پيامبر صلىاللهعليهوآله سپرد تا خدمتگزار حضرتش گردد. قيس مىگويد: روزى پس از آنكه نمازم را به پايان رسانده بودم، پيامبر صلىاللهعليهوآله بر من گذشت و با پايش به من زد و گفت: آيا مىخواهى كه تو را به درى از درهاى بهشت رهنمون شوم ؟ گفتم: بلى. فرمود: لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه.
گفته شده كه قيس در سريّهاى كه ابوبكر و عمر در آن بودند حضور داشت. او وام مىگرفت و مردم را اطعام مىكرد. ابوبكر و عمر گفتند: اگر اين جوان را به حال خود وا نهيم دارايى پدرش را بر باد مىدهد. سپس به سوى مردم رفتند.
چون سعد - پدر قيس - اين خبر را شنيد، پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاست و گفت: چه كسى دادِ مرا از پسر ابوقحافه و پسر خطّاب مىستاند كه اين دو مرا نزد پسرم بخيل مىگردانند ؟
ابنشِهاب گويد: هوشمندان عرب را در هنگام برخاستن فتنه پنج تن مىشمردند و به آنان انديشمندان و چارهجويان عرب مىگفتند: معاويه، عمرو بن عاص، قيس بن سعد، مغيرة بن شعبه و عبداللّه بن بديل بن ورقاء. قيس و ابنبديل همراه على عليهالسلام بودند و مغيره در طائف گوشهگير بود و عمرو با معاويه بود.
قيس گفته است: اگر از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نشنيده بودم كه فريبكار و نيرنگباز در آتش است، نيرنگبازترين اين امت بودم.
در بخشندگى قيس اخبار بسيارى نقل شده، كه به جهت اختصار نمىآوريم.
بارى، وقتى كه با على عليهالسلام براى خلافت بيعت كردند، قيس از ياران على عليهالسلام بود و در جنگها او را همراهى مىكرد. على عليهالسلام او را به فرمانروايى مصر گمارد. معاويه براى قيس نقشه كشيد، ولى كارى از پيش نبرد. از اين رو كوشيد تا على عليهالسلام را فريب دهد و چنين بنمايد كه قيس براى خونخواهى عثمان، با او همدست شده است.
اين خبر به على عليهالسلام رسيد. محمد بن ابىبكر و ديگران مدام از قيس نزد على عليهالسلام بدگويى كردند تا اينكه او را عزل كرد و مالك اشتر را به جاى او برگزيد. اما مالك اشتر در راه جان داد. على محمد بن ابىبكر را به حكمرانى مصر گمارد، ولى مصر را از او گرفتند و او را كشتند.
هنگامى كه قيس از فرمانروايى مصر بر كنار شد به مدينه رفت. مروان بن حكم امنيت او را به خطر انداخت، از اين رو به كوفه نزد على عليهالسلام رفت و تا هنگامى كه على عليهالسلام را كشتند همراه او بود.
پس از كشته شدن على عليهالسلام، قيس به حسن عليهالسلام پيوست و فرمانده مقدمه لشكر حسن عليهالسلام در برابر معاويه بود. چون حسن عليهالسلام با معاويه بيعت (صلح) كرد، قيس نيز با معاويه بيعت كرد و به مدينه بازگشت.(1)
ابنحجر در «الاصابة» مىگويد: قيس مردى بزرگاندام و خوبروى و بلندبالا بود، و چون بر الاغى مىنشست پاهايش بر زمين كشيده مىشد. واقدى گويد: قيس بخشنده و بزرگوار و هوشمند بود. ابوعمر گويد: قيس يكى از فاضلان جليل و هوشمندان عرب و با دليرى و مردانگى و كرم، اهل نظر و برنامهريزى در جنگها بود. او و پدرش و جدّش بىهيچ سخنى بزرگ قوم خود بودند.
ابنمبارك، از ابنعُيَينه، از موسى بن ابىعيسى روايت كرده كه مردى سى هزار (درهم يا دينار) از قيس وام گرفت. چون خواست كه وام خود را باز پس دهد، قيس از گرفتنش خوددارى كرد.
1) . اسد الغابة: ج 4 ص 215.
قيس در تمام جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن حضرت را همراهى كرد و در همه نبردهاى على عليهالسلام همراه او بود.(1)
از ادلّه و براهين روشن بر دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام سخن خود حضرت در اشعارش است.
بيت شعرى از اميرالمؤمنين عليهالسلام است:
لِذاكَ أقامَنى لَهُم إماما *** وَ أخبَرَهُم بِهِ بِغَديرِ خُمّ
از اين رو است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا پيشواى مردم گرداند، و در غدير خم آنان را از اين امر آگاه ساخت.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در اشعارى ديگر از حديث غدير و دلالت آن بر امامتش سخن گفته، و در كنار اين گزيدههايى از فضائل و نمونههايى از مناقب ويژه خود را نيز آورده و به آنها بر مردم فخر و مباهات كرده است. به عنوان مثال:
لَقَد عَلِمَ الأُناسُ بِأنَّ سَهمى *** مِنَ الإِسلامِ يَفضُلُ كُلَّ سَهمِ
وَ أحمَدُ النَبىُّ أخى وَ صِهرى *** عَلَيهِ اللّهُ صَلّى وَ ابنُعَمّى
وَ إنّى قائِدٌ لِلناسِ طُرّا *** إلى الإِسلامِ مِن عُربٍ وَ عُجمِ
وَ قاتِلُ كُلِّ صِنديدٍ رَئيسٍ *** وَ جَبّارٍ مِنَ الكُفّارِ ضَخمِ
وَ فى القُرآنِ ألزَمَهُم وِلائى *** وَ أوجَبَ طاعَتى فَرضا بِعَزمِ
كَما هارُونَ مِن مُوسى أخُوهُ *** كَذاكَ أنا أخُوهُ وَ ذاكَ اسمى
1) . الاصابة: ج 3 ص 239.
لِذاكَ أقامَنى لَهُم إماما *** وَ أخبَرَهُم بِهِ بِغَديرِ خُمّ
فَمَن مِنكُم يُعادِلُنى بِسَهمى *** وَ إسلامى وَ سابِقَتى وَ رَحمى
وَ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ *** لِمَن يَلقَى الإلهَ غَدا بِظُلمى
وَ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ *** لِجاحِدِ طاعَتى وَ مُريدِ هَضمى
وَ وَيلٌ لِلَذى يَشقَى سَفاها *** يُريدُ عَداوَتى مِن غَيرِ جُرمى
مردم همه مىدانند كه بهره من از اسلام از هر بهرهاى افزون است. احمد پيامبر صلىاللهعليهوآله برادر و پسرعمو و پدر همسر من است. بىگمان، من راهنماى همه مردم از عرب و عجم به سوى اسلام هستم. و بزرگان و سران و سركشان و گردنكشان كافر را به كام مرگ كشاندم.
خدا در قرآن، ولايت مرا بر مردم لازم كرد و اطاعت از مرا به وجوبى قطعى واجب گرداند. همان جايگاهى كه هارون نسبت به برادرش موسى داشت، من نيز نسبت به پيامبر دارم و برادر او هستم و اين نام من است. به سبب همين ويژگىهاست كه حضرتش مرا پيشواى مردم گرداند، و در غدير خم آنان را از اين امر آگاه ساخت.
از ميان شما كيست كه با بهره من از ايمان و با اسلام و پيشتازى و خويشاوندى من برابرى كند ؟ واى واى واى بر كسى كه فردا خدا را در حالى ديدار كند كه نسبت به من ستمكار است. واى واى واى بر كسى كه منكر طاعت من باشد و شكست مرا بخواهد. واى بر كسى كه از سر بىخردى به شقاوت افتد و بىهيچ جرمى از سوى من با من دشمنى كند.
حسين بن معينالدين ميبدى در شرحش بر ديوان اميرالمؤمنين عليهالسلام به نام «الفواتح» اين اشعار را شرح و معانى آن را روشن كرده است. وى در شرح بيتى كه امام عليهالسلام در آن به حديث غدير اشاره فرموده، حديث غدير را به روايت احمد بن حنبل نقل كرده و خبر نزول آيه تبليغ(1)در روز غدير را از ثعلبى نقل كرده است.
1) . مائده / 67 .
همچنين تصريح كرده كه آيه «إنَّما وَليُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَذينَ آمَنُوا الَذينَ يُقيمُونَ الصَلاةَ وَ يُؤتُونَ الزكاةَ وَ هُم راكِعُون»(1): «ولىّ شما تنها خداست و فرستادهاش و كسانى كه ايمان آوردند همانان كه نماز مىگزارند و در حال ركوع زكات مىدهند» ، به اتفاق مفسّران درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام نازل شده است.
ميبدى در پايان شرحش بر اشعار يادشده از امام على بن احمد واحدى از ابوهريره نقل كرده كه اميرالمؤمنين عليهالسلام اين اشعار را در حضور ابوبكر و عثمان و طلحه و زبير و فضل بن عباس و عمّار و عبدالرحمن و ابوذر و مقداد و سلمان و عبداللّه بن مسعود خوانده است.(2)
همچنين اين ابيات از وجوه ديگرى نيز بر امامت امام اميرالمؤمنين عليهالسلام دلالت مىكنند:
بيت «مردم همه مىدانند كه بهره من از اسلام از هر بهرهاى افزون است» نصّ صريح است بر افضليت مطلق امام عليهالسلام بر ديگران.
بيت «بىگمان من راهنماى همه مردم از عرب و عجم به سوى اسلام هستم» به روشنى دلالت مىكند كه امام عليهالسلام وسيله اسلام آوردن همه مردم از عرب و عجم بوده، و از اين رو حضرتش به طور مطلق از همه آنان برتر است.
بيت «و بزرگان و سران و سركشان و گردنكشان كافر را به كام مرگ كشاندم» آشكارا دالّ بر افضليت امام عليهالسلام است، زيرا از عمدهترين اسباب استوارى دين و قتل معاندين است، و به اعتراف جميع مخالفين حضرت بود كه آنان را به كام مرگ كشاند.
بيت «خدا در قرآن ولايت مرا بر مردم لازم كرد و اطاعت از مرا به وجوبى قطعى واجب گرداند» به صراحت به وجوب اطاعت امام عليهالسلام دلالت مىكند. بنا بر اين،
حضرتش پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به امر خداى تعالى در قرآن كريم امام امت خواهد بود، چرا كه هر كس طاعتش واجب باشد او امام است. دهلوى خود به اين نكته اعتراف كرده است.
5 . بيت «از ميان شما كيست كه با بهره من از ايمان و با اسلام و پيشتازى و خويشاوندى من برابرى كند ؟ » آشكارا دليل افضليت امام عليهالسلام است.
افزون بر اينها، اينكه صحابه بزرگ مذكور در روايت واحدى اين اشعار را شنيدند و سخنان امام عليهالسلام را تقرير كردند، از استوارترين شواهد بر دلالت حديث غدير به امامت است.
و اما حسين ميبدى كه شارح ديوان امام عليهالسلام است و اين اشعار را نقل كرده است، از دانشمندان نامدار اهلسنت است. بزرگان عامه در كتابهايشان او را ثناى بليغ گفته و ستودهاند. اين براى هر كس به آن كتابها مراجعه كرده باشد روشن است. از ستايندگان ميبدى يكى غياثالدين خواندمير در تاريخش «حبيب السير» است.
محمود بن سليمان كفوى نيز در طبقات حنفيه به نام «كتائب أعلام الأخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار» از شرح ميبدى مطالبى را نقل كرده است. همچنين كاتب چَلَبى در «كشف الظنون» نوشته است: ديوان على بن ابىطالب عليهالسلام را حسين بن معينالدين ميبدى يزدى (م 870 ق) به زبان فارسى شرح كرده است.
پاسخ اميرالمؤمنين عليهالسلام به معاويه است. چه كسى باور مىكند كه صاحب غدير شخصا درباره غدير شعر گفته باشد ! و چه كسى احتمال مىدهد كه اين شعر در برابر دشمن غدير سروده شده باشد ! و چه كسى مىتواند صفين را بنگرد كه اين شعر غديرى توسط نامه براى نماينده سقيفه فرستاده مىشود ؟ اگر صاحب غدير درباره بزرگترين فضيلت خود شعر گفته همه شاعران غديرى به او اقتدا كرده زيباترينها را تقديم او خواهند كرد و گوش اجتماع را از نواى غدير پر خواهند ساخت.
اگر معاويه كه نَه نسبى و نَه سابقهاى و نَه آبرويى دارد، به خود جرئت دهد كه بر درياى فضائل يعنى على بن ابىطالب عليهالسلام فخرفروشى كند، بايد اذعان كرد كه شرايط حساسى در تاريخ اسلام پيش آمده كه بايد با آن مقابله كرد.
با در نظر گرفتن اين حساسيت، اميرالمؤمنين عليهالسلام هم كارى كه تا آن روز براى غدير نكرده بود انجام داد؛ حضرت شعرى سرود و براى معاويه فرستاد كه يك بيت آن درباره غدير بود. يك معارضه در قالب ادبى بين چهارمين غاصب حق غدير از يك سو و صاحب غدير از سوى ديگر به وقوع پيوست، كه دفاع نوشتارى از غدير پاسخنامه قطعى آن شد.
چه زيباست كه صاحب غدير درباره غديرش بسرايد و ما گوش به نواى جانفزاى او بسپاريم. اما جالبتر آن است كه بدانيم اين اشعار در پاسخ به نماينده سقيفه است كه خواست فخرى بفروشد و سَرى بلند كند.
ماجرا از اين قرار بود كه معاويه در نامهاى به اميرالمؤمنين عليهالسلام نوشت: اى ابا الحسن، من فضايل بسيارى دارم: پدرم در جاهليت آقا بود ! من در اسلام پادشاه شدهام ! من دايى مؤمنين و كاتب وحى هستم !
وقتى حضرت نامه او را خواند فرمود: آيا پسر هند جگرخوار فضايل خود را به رخ من مىكشد ؟ در پاسخ او اين اشعار را بنويسيد. سپس حضرت اشعارى سرودند كه وجوب ولايت در غدير را در آن بيان كردند، و رضايت امت در امر ولايت را گوشزد كردند، و با خطابى قاطع در آخر آن اشاره كردند كه هر كس نمىپذيرد جا دارد از غصه بميرد !
مُحَمّد النَبىّ اَخى وَ صِنوى *** وَ حَمزَة سَيّد الشُهَداء عَمّى
وَ اَوْجَبَ لى وِلايَتَهُ عَلَيْكُمْ *** رَسُولُ اللّهِ يَوْمَ غَديرِ خُمٍّ
وَ اَوْصانِى النَّبِىُّ عَلَى اخْتِيارٍ *** لاُمَّتِهِ رِضىً مِنْكُمْ بِحِلْمى
اَلا مَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ بِهذا *** وَ اِلاّ فَلْيَمُتْ كَمَدا بَغَمٍّ
فَوَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ ثُمَّ وَيلٌ *** لِمَن يَلقَى الإله غَدا بِظُلمى
يعنى: محمدِ نبى صلىاللهعليهوآله برادر و پسرعموى من، و حمزه سيدالشهداء عموى من است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ولايت خود نسبت به شما را براى من نيز واجب كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا در صاحب اختيارى امت وصى خود قرار داد، و اين با رضايت شما به حكم من بود. آگاه باشيد ! هر كس مىخواهد به اين مطلب ايمان آورد و گرنه از غصه بميرد ! پس واى و واى و واى بر كسى كه فردا در حالى كه به من ستم كرده خدا را ملاقات كند.
پاسخ كوتاه و پر محتوا با سندى به نام غدير، آن قدر شكننده بود كه وقتى معاويه پاسخ اميرالمؤمنين عليهالسلام را خواند گفت: اى غلام، اين نامه را پاره كن، تا اهل شام آن را نخوانند و به على بن ابىطالب تمايل پيدا نكنند !
وقتى معاويه پاسخ اميرالمؤمنين عليهالسلام را خواند گفت: اى غلام، اين نامه را پاره كن، تا اهل شام آن را نخوانند و به على بن ابىطالب تمايل پيدا نكنند !(1)
هَنّاد بن سرى مىگويد: اميرالمؤمنين عليهالسلام را در خواب ديدم. حضرت فرمود: شعر كميت را برايم بخوان كه مىگويد: «وَ يَومَ الدوحَ دوحَ غَديرِ ... » . من آن اشعار را براى حضرت خواندم. فرمود: اى هناد، شعر مرا هم به آن اضافه كن(2):
وَ لَم أرَ مِثلَ ذاكَ اليَومَ يَوما *** وَ لَم أرَ مِثلَهُ حَقّا أُضيعا
از جمله دلايل قطعى بر دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام، ماجراى حارث فهرى و نزول آياتى از سوره معارج است:
پس از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، حارث بن نعمان نزد آن حضرت آمد و گفت: از سوى خدا ما را به شهادتين
فرمان دادى از تو پذيرفتيم. به نماز و زكات امر كردى قبول كرديم. سپس به اينها راضى نشدى تا اينكه پسرعمويت را بر ما برترى بخشيدى ؟ آيا خدا به تو چنين دستورى داده يا از پيش خود مىگويى ؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله پاسخ داد: سوگند به اللّه - كه معبودى جز او نيست - اين فرمان از جانب خداست. حارث روى برگرداند و گفت: خدايا، اگر اين امر حق و از سوى تو است، از آسمان بر ما سنگ بباران.
پس سنگى از آسمان بر او افتاد و وى را كشت. در پى اين رخداد، اين آيات نازل شد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ»(1): «خواهندهاى عذاب واقعشدنى را در خواست كرد. كه از آنِ كافران است و هيچ بازدارندهاى از آن نيست» .
جا دارد كسى بگويد: اينكه ابوبكر و عمر و حارث فهرى و چند نفر ديگر پس از خطبه غدير پرسيدند: «آيا اين مسئله از جانب خداست يا از جانب خودت است ؟ » به خاطر همين بود كه معناى بسيار سنگينى را از كلمه «مولى» دريافتند كه همان صاحب اختيارى بود و براى زير سؤال بردن آن حاضر به اين جسارت نسبت به ساحت مقدس آن حضرت شدند، وگرنه همه مىدانند كه تمام گفتههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله طبق آيه «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(2)چيزى جز وحى و كلام خداوند نيست.
در واقع داستان حارث فهرى نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابىطالب عليهالسلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.
به بيان ديگر:
اصل واقعه غدير يك اتمام حجت الهى بر بشريت و ادامه اتمام حجتهاى خداوند با ارسال پيامبران عليهمالسلام بود. پس از غدير نيز پروردگار قادر متعال - به عنوان مهر تأييد و امضاى ربوبى - در چندين مقطع حساس، با يَدِ قدرت خود نشان داد كه از هيچ كس هيچ عذرى درباره اعتقاد به غدير و ابلاغ آن به نسلهاى آينده پذيرفته نيست و مخالفت با غدير شمشير كشيدن در برابر خالق جهان است.
از جمله ماجراى حارث فهرى بود؛ واقعه عجيبى كه به عنوان يك معجزه، امضاى الهى را بر خط پايان غدير ثبت كرد جريان «حارث فهرى» بود.
پس از پايان خطبه غدير، عصر روز بيستم ذى الحجه روز سوم غدير و ساعات پايانى برنامه سه روزه بود. از يك سو صد و بيست هزار نفر مرد و زن حاضر در غدير بدون استثنا با مقام نبوت و سپس با مقام ولايت بيعت كرده بودند. از سوى ديگر غيظ منافقين به درجه اعلا رسيده و آماده انفجار بود. در چنين شرايطى پيامبر صلىاللهعليهوآله فضيلت بلندى از مناقب على عليهالسلام بر زبان جارى فرمود و همين جرقهاى بر دل منافقين شد كه كينه توزانه سخنانى بر زبان جارى كنند.
در طول اين سه روز پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر مناسبتى فضايل و مناقب اميرالمؤمنين و اهلبيتش را براى مردم بيان مىفرمود. در آن لحظات عدهاى از اصحاب خدمت حضرت جمع بودند كه ابوبكر و عمر و مغيره و عدهاى ديگر از منافقين نيز در ميان آنان بودند، و حارث فهرى از بين آنها آمادگى بيشترى براى جسارت داشت و در واقع زبان منافقين به حساب مىآمد. او در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و او از طرف بقيه گفت:
اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابىطالب كه گفتى: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... ، از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمىكنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى: خدايا، اگر محمد در آنچه مىگويد صادق و راستگو است شعلهاى از آتش بر ما بفرست ! !
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقهاى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
بعد از اين ماجرا، آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... » : «درخواست كنندهاى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد. براى كافرين كه كسى نتواند آن را دفع كند» . پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابشان فرمودند: آيا ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.(1)
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.
از سوى ديگر، تعيين تكليف براى همه منافقان آن روز و طول تاريخ شد كه همچون حارث فهرى فكر مىكنند و به گمان خود خدا و رسول را قبول دارند و بعد از آنكه مىدانند ولايت على بن ابىطالب عليهالسلام از طرف خداست صريحا مىگويند ما تحمل آن را نداريم ! ! اين پاسخ دندان شكن و فورى خداوند ثابت كرد كه هر كس ولايت على عليهالسلام را نپذيرد، خدا و رسول را قبول ندارد و كافر است.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 136، 162، 167. عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 56 ، 57 ، 129، 144. الغدير: ج 1 ص 193. لازم به تذكر است كه نام «حارث فهرى» در روايات به اسمهاى مختلف آمده است كه احتمالاً بعضى از نامها مربوط به دوازده نفر همراهان او باشد.
گروه بسيارى از بزرگان و سرشناسان اهلسنت نزول اين آيات از سوره معارج درباره حارث در غدير خم را روايت كردهاند:
احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى نيشابورى
سبط بن جوزى، شمسالدين
ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى
محمد بن يوسف زرندى مدنى
5 . شِهابالدين دولتآبادى
6 . على بن عبداللّه سَمهودى، نورالدين
8 . عطاءاللّه بن فضلاللّه محدّث شيرازى
عبدالرئوف مُناوى، شمسالدين
شيخ بن عبداللّه عيدروس
محمود بن محمد شيخانى قادرى مدنى
على بن ابراهيم حلبى، نورالدين
احمد بن فضل باكثير مكّى
محمد محبوب عالم
محمد صدر عالم
محمد بن اسماعيل بن صلاح امير
احمد بن عبد قادر عجيلى
سيد مؤمن بن حسن شِبلَنجى
و اما بيان هر يك از اين موارد:
ابواسحاق ثعلبى در «الكشف و البيان» گويد: از سفيان بن عُيَينه پرسيدند: آيه «سَألَ سائِلٌ» درباره چه كسى نازل شده است ؟ وى گفت: مطلبى از من پرسيدى كه پيش از تو كسى مرا از آن نپرسيده است. پدرم، از جعفر بن محمد و او از پدرانش عليهمالسلام نقل كرده كه چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله به غدير خم رسيد، ندا داد و مردم گرد آمدند. پس دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
خبر اين رخداد در شهرها پيچيد و پراكنده گشت و به حارث بن نعمان فِهرى رسيد. او بر شتر مادهاش سوار شد و خود را به ابطح رساند. از شترش پياده شد و آن را خوابانيد و بست.
سپس نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه اصحابش گرداگرد او بودند - رفت و گفت: اى محمد، از جانب خدا به ما دستور دادى شهادت دهيم كه معبودى به جز او نيست و تو فرستاده اويى، آن را از تو پذيرفتيم. فرمان دادى كه پنج نوبت نماز بگزاريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه زكات بدهيم، آن را پذيرفتيم. فرمان دادى كه در ماه رمضان روزه بگيريم، آن را از تو پذيرفتيم. دستور دادى كه حج گزاريم، آن را نيز پذيرفتيم. اما تو به اينها راضى نشدى تا اينكه دو بازوى پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. آيا اين از سوى تو است يا از سوى خداى عزوجل ؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: سوگند به خدايى كه معبودى جز او نيست اين از سوى خداست.
حارث بن نعمان روى گرداند و به سوى مركبش رفت، در حالى كه مىگفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق است، سنگى از آسمان بر ما بباران يا عذابى دردناك بر ما فرو بفرست.
هنوز حارث به مركبش نرسيده بود كه خدا سنگى بر او افكند، كه بر سرش خورد و از مقعدش بيرون آمد و او را كشت. سپس خداى عزوجل اين آيات را فرو فرستاد:
«سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «خواهندهاى عذابى را در خواست كرد. كه براى كافران است و هيچ بازدارندهاى از آن نيست» .(1)
دانشمندان اهلتسنّن بسيار از تفسير و ديگر مؤلفات ثعلبى نقل و به روايات او استشهاد و اعتماد كردهاند، از جمله: قرطبى، نَوَوى، كمالالدين دميرى، نورالدين حلبى، حسين دياربكرى، محمد بن معتمدخان بدخشى و احمد بن باكثير مكّى.(2)
الحيوان: «كلب» . انسان العيون: ج 1 ص 99. تاريخ الخميس: ج 1 ص 3. مفتاح النجا مخطوط . وسيلة المآل (مخطوط) .
به خصوص در مورد اسانيد روايى تفسير ثعلبى نزد اهلسنت نيز تفسير ثعلبى از كتابهاى شناخته شده و مورد اعتماد اهلسنت است. آنان اين كتاب را با اسانيد خود از مؤلفش روايت مىكنند، و روايات آن را نقل و به آنها اعتماد مىنمايند، از جمله: عزّالدين ابناثير(3)و ابومحمد بن محمدامير در رساله اسانيدش.
ياقوت حَمَوى و ابنخَلِّكان و ذهبى و ابنوردى و صفدى و يافعى و ابنشحنه و ابن قاضى شُهبه و سيوطى و ولىاللّه دهلوى(4): وى را توثيق كرده و ستودهاند، به خصوص در تفسير و ادبيات.
او تأليفات بسيار دارد، از جمله تفسيرى به نام «الكشف و البيان عن تفسير القرآن» و «الكامل فى علم القرآن» و «العرائس» . ثعلبى از ابوطاهر بن خزيمه، امام ابوبكر بن مهران مُقرى و ابوالقاسم قشيرى روايت كرده است. ابوالحسن واحدى شاگرد او است. ابوالقاسم قشير، عبدالغافر بن اسماعيل و ذهبى فارسى وى را ستودهاند.
1) . الكشف و البيان: ج 10 ص 35.
2) . تفسير قرطبى: ج 13 ص 250 و ج 14 ص 180، 181. تهذيب الاسماء و اللّغات: ج 1 ص 96. حياة
3) . اسد الغابة: ج 1 ص 8 .
4) . معجم الادباء: ج 12 ص 262. وفيات الاعيان: ج 1 ص 61 ، 62 . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 427. تتمّة المختصر: حوادث سال 427. الوافى بالوفيات: ج 8 ص 33. مرآة الجنان: حوادث سال 427. روض المناظر: حوادث سال 427. طبقات الشافعية: ج 1 ص 207. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 1 ص 356.
سبط بن جوزى در «تذكرة خواصّ الامّة» مىنويسد: عالمان سيره اتفاق نظر دارند كه واقعه غدير پس از بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع و در هجدهم ذىحجه رخ داده است.
حضرت صحابهاش را - كه صد و بيست هزار تن بودند - گرد آورد و گفت: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و بر آن (ولايت على عليهالسلام) با سخنى صريح، بى تلويح و اشاره تنصيص فرمود.
ابواسحاق ثعلبى در تفسير به اِسنادش، روايت كرده كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در سرزمينها پيچيد و در آبادىها و شهرها منتشر گشت و به حارث بن نعمان فِهرى رسيد ... . در ادامه ماجراى حارث را - كه گذشت - آورده است.(1)
ذهبى و ابنوردى(2): وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند. از تأليفات او است: تاريخ جامع «مرآة الزمان» و «تذكرة الخواصّ من الأمّة» . او تفسيرى در بيست و نه مجلد نيز دارد. همچنين وى «جامع كبير» را شرح كرد و مجلدى در مناقب ابوحنيفه گرد آورد.
وصابى نيز ماجراى حارث بن نعمان را از ثعلبى در تفسيرش نقل كرده است. كتاب «الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء» اثر يمنى وصابى نزد اهلسنت از كتابهاى مشهور است. محمدمحبوب در جاهايى از «تفسير شاهى» از اين كتاب نقل كرده است.(3)
زرندى نيز ماجراى نزول آيه مذكور در شأن حارث بن نعمان فِهرى را از ثعلبى نقل كرده است.(1)ابنحجر عسقلانى و ابنصبّاغ مالكى و شِهابالدين احمد و كاتب چَلَبى و ديارِبَكرى و سَمهودى(2): وى را توثيق كرده و ستودهاند.
«درر السمطين فى مناقب السبطين عليهماالسلام» و «بغية المرتاح» و «الإعلام» از آثار او است. شمسالدين جَزَرى نيز در «فهرست مشايخ جنيد بليانى» او را ستوده است.
5 . شِهابالدين بن شمسالدين بن عمر زاولى دولتآبادى، ملكالعلماء (م 2849ق)
دولتآبادى نيز در «هداية السعداء» نزول آيه مذكور و ماجراى حارث فهرى در روز غدير را از «الزاهديّة» از «تفسير ثعلبى» روايت كرده است.(3)شِهابالدين دولتآبادى از دانشمندان بزرگ و سرشناس اهلسنت است.
غلامعلى آزاد و عبدالحق دهلوى و كاتب چَلَبى و ولىاللّه دهلوى و رشيدالدين دهلوى(4): وى را توثيق كرده و ستودهاند. وى نزد قاضى عبدالمقتدر دهلوى و مولانا خواجكى دهلوى درس آموخت. قاضى عبدالمقتدر نيز او و تأليفاتش را ستوده كه از جمله «الإرشاد فى النحو» است.
6 . على بن عبداللّه سَمهودى شافعى، نورالدين (ت 844 - م 911 ق)
سمهودى نيز در «جواهر العقدين» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان را از ثعلبى نقل كرده است.(5)سخاوى و عبدالقادر عيدروس
1) . معارج الوصول مخطوط . نظم درر السمطين: ص 93.
2) . الدرر الكامنة: ج 4 ص 295. الفصول المهمّة: ص 21. توضيح الدلائل مخطوط . كشف الظنون: ج 1 ص 747 (به اسم درر السمطين) و ج 1 ص 250. جواهر العقدين مخطوط .
3) . هداية السعداء: جلوه دوم از هدايت هشتم.
4) . سبحة المرجان فى آثار هندوستان: ص 39. اخبار الاخيار: ص 173. كشف الظنون چلپى . المقدمة السنيّة فى الانتصار للفرقة السنيّة (دهلوى) .
5) . جواهر العقدين مخطوط .
و عبدالغفار بن ابراهيم عَكّى عُدثانى و محمد بن يوسف شامى و عبدالحق دهلوى و محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى و محمود بن على شيخانى قادرى و ابراهيم كردى و احمد بن فضل بن محمد باكثير مكّى و محمد بن محمدخان بدخشى و تاجالدين دهّان مكّى و احمد بن عبدالقادر عجيلى و رشيدالدين خان دهلوى(1): وى را توثيق كرده و ستودهاند.
او شاگرد سعد بن ديرى بوده، و بامى و جوهرى به او اجازه تدريس داده، و شِهاب سارمساجى به او هم اجازه تدريس و هم اجازه فتوا دادهاند. وى از خواصّ مَحَلّى و مُناوى بوده، و اين دو و زكريا به او اجازه فتوا دادند. حافظ ابنفَهد و حافظ شمسالدين سخاوى نيز وى را توثيق كردهاند. وى فتاوايش را در دو مجلد جمع كرده و «جواهر العِقدين فى فضل الشرفين» و «تاريخ مدينة» از آثار او است.
ابنصبّاغ مالكى نيز در «الفصول المهمّة» خبر نزول آيات نخستين سوره معارج را از تفسير ثعلبى روايت كرده و ثعلبى را به وصف «امام» ستوده است.(2)ابنصبّاغ از دانشمندان پرآوازه و از مشايخ بزرگ و معتمَد مذهب مالكى است.
شمارى از دانشمندان بزرگ و سرشناس اهلسنت فراوان از كتاب «الفصول المهمة» اثر ابنصبّاغ نقل كردهاند، از جمله: حلبى در سيرهاش، صَفّورى در «نزهة المجالس» ، شيخانى قادرى در «الصراط السوىّ» ، عجيلى در «ذخيرة المآل» و سَمهودى در «جواهر العقدين» . عجيلى و محمد بن عبداللّه مطيرى مدنى شافعى وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند.
1) . الضوء اللامع لاهل القرن التاسع: ج 5 ص 245. النور السافر عن احوال القرن العاشر: حوادث سال 911. عجالة الراكب و بلغة الطالب مخطوط . سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد: مقدمه كتاب. جذب القلوب: مقدمه كتاب. الإشاعة لأشراط الساعة: مقدمه كتاب. الصراط السوىّ فى مناقب آل النبى عليهمالسلام(مخطوط) . بُلغَة المسير إلى توحيد اللّه العلىّ الكبير. وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهمالسلام (مخطوط) . مفتاح النجا (مخطوط) . كفاية المتطلّع فى مرويّات شيخ حسن العجيمى (مخطوط) . ذخيرة المآل (مخطوط) . ايضاح لطافة المقال.
2) . الفصول المهمة: ص 42.
8 . سيد عطاءاللّه بن فضلاللّه محدّث شيرازى، جمالالدين
سيد جمالالدين شيرازى نيز در «الاربعين فى مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج و ماجراى حارث را نقل كرده، كه همان نقل ثعلبى است.(1)سيد جمالالدين محدّث شيرازى از دانشمندان بزرگ و موثّق اهلسنت است. دهلوى و ملا على قارى(2): او را توثيق كردهاند. وى از مشايخ اجازه دهلوى است. عبدالحق دهلوى و دياربكرى و ولىاللّه دهلوى وى را توثيق كردهاند.
مُناوى در «فيض القدير فى شرح الجامع الصغير» خبر نزول آيات ابتدايى سوره معارج درباره حارث بن نعمان را در شرح حديث غدير از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(3)
محمدامين بن فضلاللّه محبّى دمشقى(4): او را توثيق كرده و بسيار ستوده است. شيخ سليمان بابلى، سيد ابراهيم تاشكندى، شيخ على اجهورى ولىّ معتقد، احمد كلبى و پسرش شيخ محمد و عدهاى ديگر از شاگردان او هستند. وى تأليفات بسيار دارد، كه مهمترينش شرح او بر «الجامع الصغير» و شرح او بر سيره منظوم عِراقى است.
عيدروس نيز در «العقد النبوى و السرّ المصطفوى» خبر مذكور را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(5)
1) . الاربعين مخطوط.
2) . رساله اصول الحديث دهلوى . المرقاة فى شرح المشكاة (ملا على قارى) : مقدمه كتاب. مدارج النبوة (عبدالحق دهلوى) ، الخميس (دياربكرى) إزالة الخفاء (ولىاللّه دهلوى) .
3) . فيض القدير فى شرح الجامع الصغير: ج 6 ص 281.
4) . خلاصة الاثر: ج 2 ص 412.
5) . العقد النبوى و السرّ المصطفوى مخطوط .
محبّى و شيخانى قادرى و محمد محبوب عالم(1): او را ستودهاند. وى شاگرد عمويش شيخ عبدالقادر بن شيخ علومى است، و شيخ عبدالقادر او را ستوده است.
شيخانى نيز در «الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهمالسلام» حديث نزول آيات آغازين سوره معارج را نقل كرده است.(2)شيخانى قادرى از دانشمندان معتمَد اهلسنت است و رشيدالدين خان دهلوى در كتابش «غرّة الراشدين» از او نقل و به او اعتماد كردهاند.
حلبى نيز در كتاب سيره خود به نام «إنسان العيون فى سيرة النبى المأمون صلىاللهعليهوآله» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان و ترديد او نسبت به حديث غدير را روايت كرده است.(3)عبداللّه بن حجازى شرقاوى و محبّى(4): او را توثيق كرده و ستودهاند.
احمد بن باكثير نيز در «وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهمالسلام» نزول آيات سوره معارج و ماجراى حارث را از ثعلبى روايت كرده است.(5)محمدامين محبّى و رضىالدين محمد بن على بن حيدر(6): وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند.
محبوب عالم در «تفسير شاهى» خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از «العقد
1) . خلاصة الاثر: ج 2 ص 235. الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهمالسلام مخطوط . تفسير شاهى (محمد محبوب عالم) .
2) . الصراط السوى فى مناقب آل النبى عليهمالسلام مخطوط .
3) . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 337.
4) . التحفة البهيّة فى طبقات الشافعية مخطوط . خلاصة الاثر: ج 3 ص 122.
5) . وسيلة المآل فى عدّ مناقب الآل عليهمالسلام مخطوط .
6) . خلاصة الاثر فى اعيان القرن الحادىعشر: ج 1 ص 271 - 273. تنضيد العقود السنيّة بتمهيد الدولة الحسينية.
النبوى» از تفسير ثعلبى نقل كرده است. محبوب عالم از عالمان و عارفان بزرگ اهلسنت بوده، و كتابش «تفسير شاهى» نزد دانشمندان اهلسنت از جمله دهلوى معتبر است و آن را ستودهاند.
محمد صدر عالم نيز در «معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليهالسلام» خبر مورد بحث را از تفسير ثعلبى نقل كرده است.(1)
محمد صنعانى نيز خبر مذكور را از تفسير ثعلبى روايت كرده و سپس مىگويد: اين مطلب را حافظ علامه ابوالسُعود رومى در تفسير مشهورش آورده است.(2)احمد بن عبدالقادر عجيلى شافعى و صدّيق حسن قَنّوجى(3): او را توثيق كرده و ستودهاند. وى از شيخ عبدالخالق بن زين مزجاجى و شيخ عليّه روايت كرده است. كتاب «إرشاد النقّاد إلى تيسير الاجتهاد» اثر او است.
احمد بن عبدالقادر شافعى خبر نزول آيات اول سوره معارج را در كتابش «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» از ثعلبى روايت كرده است. شيخ احمد بن محمد انصارى يمنى شروانى(4): وى را بسيار ستوده، و اشعار وى در مدح اهلبيت عليهمالسلام را - كه «عقد جواهر اللآل» نام نهاده - نقل كرده است. سپس گفته كه خود حفظى شافعى شرحى بر اين قصيدهاش نوشته به نام: «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» .
1) . معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليهالسلام مخطوط .
2) . الروضة النديّة شرح التحفة العلوية: ص 84 .
3) . ذخيرة المآل مخطوط . إتحاف النبلاء المتقين بإحياء مآثر الفقهاء و المحدثين (مخطوط) .
4) . المناقب الحيدرية: ص 75 - 77. دانشمندان نامدار اهلسنت كتاب «المناقب الحيدرية» را كاملاً تأييد كرده و بر آن تقريظ نوشتهاند، از جمله: رشيدالدين خان دهلوى و مولوى حسن على محدّث - كه هر دو شاگرد عبدالعزيز دهلوى مؤلف «تحفه اثناعشريه» بودهاند - و مولوى اوحدالدين بِلگِرامى. اين تقريظ ها در پايان كتاب «المناقب الحيدرية» چاپ شده است.
شبلنجى نيز خبر نزول آيات آغازين سوره معارج را از ثعلبى روايت كرده است.(1)
تا اينجا معلوم شد كه آيات «سَألَ سائِلٌ بِعَذَابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» پس از اعتراض حارث بن نعمان فِهرى به سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، نازل شده است. و اما وجه دلالت آن به اين شرح است:
ماجراى نزول اين آيات مذكور و عذاب حارث بن نعمان به سبب انكار سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله، به وضوح بر افضليت اميرالمؤمنين على عليهالسلام دلالت مىكند. زيرا حارث در اعتراضش به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: اما تو راضى نشدى تا اينكه ميان دو بازوى پسر عمويت را گرفتى و بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
اين دليل ديگرى است بر اينكه تأويلات بعضى از عالمان عامه از حديث غدير و مناقشات آنان در دلالت اين حديث به افضليت و امامت، از اعتبار ساقط است؛ دلالتى كه حتى كسانى كه در غدير خم حاضر نبودند و بعدها سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن انجمن بزرگ را شنيدند به آن اذعان كردهاند.
و اما توضيح اين دلالت و استدلال:
وجه اول: افضليت مستلزم امامت است
در نخستين منهج از كتاب «عبقات الانوار» كه به دلالت برخى از آيات قرآن به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام اختصاص داشت، به تفصيل بيان كرديم كه افضليت مستلزم امامت است. در اينجا نيز سخنان صريح شمارى از بزرگان اهلسنت را مىآوريم كه نشان مىدهد خليفه بايد افضل مردم باشد، و خلافت مفضول وقتى كه افضل از او در افراد امت موجود است روا نيست:
1) . نور الابصار: ص 78.
يك. ابنتيميه گويد: جمهور مردم عثمان را افضل مىدانند، و نظام فكرى اهلسنت بر اين امر مستقرّ است، و اين مذهب دينداران و مشايخ زهد و تصوّف و پيشوايان فقهاء مانند شافعى و اصحابش و ابوحنيفه و پيروانش است.
از مالك دو قول روايت شده كه اصحّ آنها همين است و باور پيروان او نيز چنين است. مالك گفته است: من كسى كه دستانش را در خون مردم فرو كرده با كسى كه چنين نكرده برابر نمىكنم.
شافعى و غير او گفتهاند: والى هاشمى مدينه به همين سبب قصد آن كرد كه مالك را بزند، و قول مالك به درست بودن طلاقِ مُكرَه را سبب ظاهرى اين تصميم قرار داد. اين باور همچنين مذهب جمهور اهل كلام مانند: كرّاميّه و كلابيّه و اشعريّه و معتزله است.
ايّوب سختيانى گويد: هر كس عثمان را بر على عليهالسلام مقدّم ندارد مهاجران و انصار را خوار داشته است. احمد بن حنبل و ابوالحسن دارقطنى و ديگران چنين گفتهاند. آنان در مقدّم داشتن عثمان همداستاناند، و از اين رو با يكديگر نزاع كردهاند كه آيا كسى كه عثمان را مقدّم ندارد بدعتگزار به شمار مىرود ؟ دو قول وجود دارد كه مبتنى بر دو روايت از احمد بن حنبل است. بنا بر اين، هر گاه بر مقدّم بودن عثمان دليلى اقامه شود، مقدّم بودن ابوبكر و عمر مسلّمتر خواهد بود.
طريق توقيفى در اين باره نصّ و اجماع است. اما نص، در صحيحين از ابنعمر روايت شده كه ما در زمان حيات رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىگفتيم: برترين امت پيامبر صلىاللهعليهوآله است، و پس از او ابوبكر و سپس عمر و سپس عثمان.
اما اجماع، نقل صحيح وارد شده كه عمر شوراى تعيين خليفه را از شش نفر تشكيل داد و اينكه شش تن از آنان شورا را براى سه تن ديگر؛ يعنى عثمان و على و عبدالرحمن ترك كردند، و اين سه تن پذيرفتند كه عبدالرحمن يكى را از ميان دو نفر ديگر برگزيند.
عبدالرحمن سه روز درنگ كرد، و سوگند ياد كرد كه در اين سه روز تنها اندكى بخوابد و به رايزنى با مسلمانان بپردازد. اهل حلّ و عقد، حتى اميران شهرها در مدينه جمع شدند، و پس از اين متّفق شدند كه بىتشويق و بىهراس با عثمان بيعت كنند.
لازمه اين رخداد آن است كه عثمان شايستهتر باشد، و هر كس شايستهتر باشد افضل است، چرا كه افضل مردم آن است كه به جانشينى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و ابوبكر و عمر شايستهتر باشد.
گفتيم لازمه رخداد يادشده اين است كه عثمان شايستهتر باشد، زيرا اگر او چنين نبود، مردمى كه بر بيعت با او همداستان شدند يا جاهل خواهند بود يا ظالم؛ چرا كه اگر آنان نمىدانستند كه او شايستهتر نيست و ديگرى شايستهتر است نادان بودهاند، و اگر مىدانستند و با وجود اين از حق روى گرداندند ستمكار بودهاند.
پس روشن مىشود كه اگر عثمان شايستهتر نبوده، بيعتكنندگان با او يا نادان بودهاند يا ستمكار. و هر دو احتمال منتفى است، زيرا :
اولاً آنان عثمان و على عليهالسلام را بهتر از ما مىشناختند، و بهتر از ما مىدانستند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره اين دو چه فرموده است، و بهتر از ما مىدانستند كه سخن قرآن در اين باره چيست.
ثانيا آنها بهترين مردم قرون بودند. بنا بر اين، محال است كه ما در اينگونه مسائل از آنان داناتر باشيم، و حال آنكه ايشان به دانستن اين امور بيش از ما نياز داشتند. پس اگر آنان مسائل اصول دين خود را نمىدانستند و ما بدانيم برتر از آنها خواهيم بود، ولى اين نيز محال است.
اما اينكه آنان حق را مىدانستند ولى از آن روى گرداندند، بسيار بسيار بعيدتر است، چرا كه اين سبب خدشهدار شدن عدالت آنان است و اين به ضرورت با اينكه آنها بهترين مردم قرون باشند سازگار نيست.
ديگر اينكه قرآن صحابه را چنان ستايش كرده كه مقتضى غايت مدح است. از اين رو، اجماع و پافشارى آنان بر ظلمى كه ضرر رساندن به حق همه امت باشد محال است، زيرا اين تنها ستم به كسى نيست كه از ولايت باز داشته شده، بلكه ستمى است به همه كسانى كه از فايده ولايت فرد شايستهتر منع شدهاند، چرا كه اگر دو شبان باشند و يكى از آنها صلاحيت شبانى را داشته و براى اين كار شايستهتر باشد، باز داشتن او از شبانى كاستن از نفع و حق گوسفندان است.
ديگر اينكه قرآن و سنت دلالت مىكنند كه اين امت بهترين امتها هستند، و بهترين ايشان پيشينيان آنهايند. پس اگر آنان بر ستم پافشارى كنند بدترين امتها خواهند بود و پيشينيانشان بهترين آنها نخواهند بود.
ديگر اينكه ما مىدانيم كه آيندگان امت مانند صحابه نيستند. اگر آنان ستمكار و مصرّ بر ظلم باشند، همه امت ستمكار است و اين امت بهترين امتها نخواهد بود.
هنگامى كه ابنمسعود به كوفه رفت، به او گفتند: چه كسى را به ولايت گمارديد ؟ گفت: كسى را كه والاترين بهره را در اسلام دارد (يعنى عثمان) . اگر گفته شود: ممكن است عثمان به پيشوايى شايستهتر باشد، ولى على عليهالسلام از او افضل باشد، در جواب گفته مىشود:
اولاً ممكن نيست كسى از اماميه چنين سؤالى مطرح كند، زيرا نزد آنان فرد افضل به امامت شايستهتر است، و اين قول جمهور اهلسنت است. در اينجا دو مقام وجود دارد: نخست اينكه گفته شود: افضل به امامت شايستهتر است، ولى به ولايت گماردن مفضول نيز مطلقا يا به سبب حاجتى جايز است. يا اينكه گفته شود: اينگونه نيست كه هر كس نزد خدا افضل باشد براى امامت شايستهتر باشد.
اما هر دو احتمال منتفى است: احتمال اول از آن رو منتفى است كه حاجت به گماردن مفضول در استحقاق منتفى است، زيرا مسلمانان بر گماردن على عليهالسلام قادر بودند و هرگز كسى وجود نداشت كه در اين باره منازعه كند. همچنين براى بيعت به
تشويق كردن و هراساندن نيازى نبود، و عثمان نيز در آن زمان شوكتى نداشت كه سبب ترس ديگران شود، بلكه توانايى بر گماردن هر دو يكسان بود.
بنا بر اين، نمىتوان گفت كه تنها به ولايت گماردن مفضول ممكن بود، زيرا در صورتى كه آنان قدرت بر گماردن هر كسى را داشتند و در امور امت تصرّف مىكردند نه در امور شخصى خود، روا نبود كه مصلحت امت در گماردن فاضل به ولايت را ناديده بگيرند. چرا كه وكيل و كسى كه نماينده كسى براى تصرف در امور او است نمىتواند در حالى كه بر تحصيل مصلحت قادر است از آنچه براى موكّلش شايستهتر است عدول كند، چه رسد به حالتى كه قدرت او در گزينش هر دو امر يكسان باشد.
احتمال دوم نيز منتفى است، چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله افضل مردم بوده و هر كس به او شبيهتر باشد از كسى كه چنين نيست افضل است. ضمنا، خلافت جانشينى نبوت است نه پادشاهى. هر كس جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله شود و در جاى وى بنشيند شبيهترين فرد به او است، و هر كس شبيهترين فرد به پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد افضل خواهد بود.
پس هر كس جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله شود از ديگران به پيامبر صلىاللهعليهوآله شبيهتر است، و هر كس به پيامبر صلىاللهعليهوآله شبيهتر باشد از ديگران افضل است. نتيجه اينكه كسى كه جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله مىشود افضل از ديگران است.(1)
دو. حسن بن محمد طيبى در شرح حديث «براى قومى كه ابوبكر در ميان آنهاست شايسته نيست كه ديگرى پيشنماز گردد» مىگويد: اين دليل برترى ابوبكر بر همه صحابه است. و چون اين ثابت شد خلافت او نيز ثابت مىگردد، زيرا خلافت مفضول با وجود فاضل درست نيست.(2)
على بن سلطان هروى قارى گويد: شايستهترين مطلبى كه در مقام تحقيق مىتوان به آن بر افضليت ابوبكر استدلال كرد، اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدت بيمارىاش ابوبكر را براى پيشنمازى مردم در روزها و شبها برگزيد.
از همين رو است كه صحابه بزرگ مىگفتند: پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر را براى امر دين ما برگزيد و پسنديد، آيا ما او را براى امر دنيايمان برنگزينيم و نپسنديم ؟ دليل ديگر اجماع جمهور صحابه است بر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در پايان امرش، ابوبكر را براى خلافت و پيروى ديگران نصب كرد.
در «الخلاصة» آمده است: اگر دو تن در فقه و صلاح يكسان باشند ولى قرائت يكى از ديگرى بهتر باشد و اهل مسجد ديگرى را براى پيشنمازى مقدّم بدارند، بد كردهاند. همچنين است اگر كسى را كه شايستگى قضاوت دارد، ولى ديگرى از او افضل است براى قضاوت برگزينند. درباره والى نيز چنين است.
اما در مورد خليفه، جايز نيست كسى را به خلافت بگمارند مگر آنكه او افضل آنان باشد. و اين تنها در خلفاء جارى است، و اجماع امت بر اين است.(1)
سه. شاه ولىاللّه دهلوى هم بر لزوم افضليت خليفه تصريح كرده و كتاب «قرّة العينين فى تفضيل الشيخين» را نيز در همين راستا تأليف كرده است.
وجه دوم: دلالت حديث بر امامت از وجهى ديگر
حارث بن نعمان فِهرى از پذيرش اينكه اميرالمؤمنين عليهالسلام «مَولى» باشد خوددارى كرد، تا آنجا كه در قرآن آمده كه بر خود نفرين نمود و گفت: «خدايا، اگر اين سخن حق و از سوى تو است سنگى از آسمان بر من فرود آور» . اين نشان مىدهد كه مفهوم سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، امر بزرگ و منصب سترگى است كه كسى هرگز به آن دست نيافته بوده است. و اگر مراد از مَولى «ناصر» و «محبّ» يا معناى ديگرى مىبود، پذيرش آن بر حارث گران نمىآمد و تسليم و اذعان به آن براى او دشوار نمىگشت.
آيات سوره معارج و تكذيب ابنتيميه
حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان فِهرى و انكار او
1) . شرح الفقه الاكبر 113، 114.
نسبت به حديث غدير از روشنترين ادلّه و براهينِ دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام است. از اين رو، ابنتيميه در پاسخ به اين حديث چارهاى جز تكذيب نداشته است. اين وجه ديگرى است كه بر دلالت حديث به مطلوب تأكيد مىكند. ما نخست سخن ابنتيميه را مىآوريم و سپس مواضع بطلانش را ذكر مىكنيم:
يك. شبهه ابنتيميه
ابنتيميه مىگويد: وجه سوم اين است كه بگوييم: در خود اين حديث امورى هست كه به وجوه بسيار بر دروغ بودن آن دلالت مىكند:
اول. زيرا در آن آمده كه وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در كنار بركهاى كه خم ناميده مىشد بود، ندا داد و مردم گرد آمدند. دست على عليهالسلام را گرفت و گفت: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. سپس اين سخن منتشر شد و در شهرها پيچيد و به نعمان بن حارث فِهرى رسيد.
او نيز بر شتر مادهاش سوار شد و به سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در ابطح بود رفت. سپس نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت، در حالى كه اصحاب گرد حضرتش را گرفته بودند.
حارث به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت كه آنان دستور او را به شهادتين و نماز و زكات و روزه و حجّ پذيرفتهاند. اما به اينها راضى نشدى تا اينكه ميان دو بازوى پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. آيا اين از جانب تو است يا از جانب خدا ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله به او پاسخ مىدهد: اين امرى از سوى خداست.
در پى پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله، حارث بن نعمان روى بر مىگرداند و به سوى مركبش مىرود و مىگويد: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از سوى تو است، سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذابى دردناك بر ما فرو بفرست. و هنوز به مركبش نرسيده، خدا سنگى بر او افكند كه بر سرش خورد و از مقعدش بيرون آمد و او را كشت.
سپس خداى عزوجل اين آيات را فرستاد: «سَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ . لِلكافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ» : «خواهندهاى عذاب واقعشدنى را در خواست كرد. كه از آنِ كافران است و هيچ بازدارندهاى از آن نيست» .
به اين دروغگويان گفته مىشود: مردم اجماع كردهاند كه آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم گفت، در زمان بازگشتش از حجة الوداع بود. شيعه اين را پذيرفته و آن روز را عيد قرار داده است. اين رخداد در روز هجدهم ذىالحجه بوده و پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از آن به مكه باز نگشته، بلكه از حجة الوداع به مدينه برگشته و تمام ذىالحجه و محرم و صفر را زنده بوده و در اول ربيعالاول درگذشته است.
ولى در اين حديث آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سخنش را در غدير خم گفت و آن سخن در شهرها پيچيد، و سپس حارث در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابطح بود نزد حضرتش رفت. اما ابطح در مكه است. بنا بر اين، حديث فوق دروغ است و به دست نادانى كه نمىدانسته ماجراى غدير در چه وقتى رخ داده ساخته شده است.
دوم. ديگر اينكه سوره معارج به اتفاق اهل علم پيش از هجرت و در مكه نازل شده؛ يعنى ده سال يا بيشتر پيش از واقعه غدير خم. پس چگونه مىتواند پس از غدير خم نازل شده باشد ؟
سوم. ديگر اينكه آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقَّ مِن عِندِكَ»(1): «و به ياد آور آن هنگام را كه گفتند خدايا اگر اين حق و از سوى تو است ... » ، كه در اين حديث از زبان حارث بن نعمان نقل شده و در سوره انفال است، كه به اتفاق پس از جنگ بدر و سالها پيش از غدير خم نازل شده است.
همچنين، مفسران همگى بر آن هستند كه اين آيه به سبب سخن مشركانى مانند ابوجهل و امثالش به پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه و پيش از هجرت نازل شده، و خدا پيامبرش را از سخن آنان آگاه كرده و فرموده است: «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِن عِندِكَ» يعنى سخن آنان را به ياد آور؛ مانند اين آيات:
1) . انفال / 32.
«وَ إذ قالَ رَبُّكَ لِلمَلائِكَةِ»(1): «و به ياد آور آن هنگام را كه خداوندت به فرشتگان فرمود ... » .
«وَ إذ غَدَوتَ مِن أهلِكَ»(2): «و به ياد آور آن هنگام را كه بامدادان از نزد خانوادهات بيرون شدى» .
در آن آيات فرمان داده پيامبر صلىاللهعليهوآله آنچه را گذشته است ذكر كند و به ياد آورد. اين نشان مىدهد كه مشركان پيش از نزول اين سوره آن سخن را گفتهاند.
چهارم. ديگر اينكه خدا به كافران وعده داده بود تا وقتى كه محمد صلىاللهعليهوآله در ميان ايشان است عذاب بر آنان نفرستد. دقيقا پس از آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ إن كانَ هذا هُوَ الحَقَّ مِن عِندِكَ فَأمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَماءِ أوِ ائتِنا بِعَذابٍ أليمٍ» آمده است: «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرُونَ»(3): «و تا وقتى كه تو در ميان آنان هستى خدا هرگز آنان را عذاب نخواهد كرد و تا وقتى كه آنان آمرزش مىخواهند خدا عذابكننده آنها نخواهد بود» . همه اتفاق نظر دارند كه وقتى اهل مكه چنين گفتند سنگى از آسمان بر آنان فرو نيامد.
بنا بر اين، اگر آنچه در اين حديث درباره عذاب شدن حارث آمده آيه مىبود، بايد از جنس آيه اصحاب فيل مىبود. براى نقل چنان آيهاى همتها و انگيزههاى بسيارى وجود دارد، و لااقل گروهى از دانشمندان آن را نقل مىكردند. اما وقتى كه هيچ يك از مصنفان كتابهاى علمى؛ مانند كتابهاى مسند و صحيح و فضائل و تفسير و سيره و مانند اينها آن را روايت نكردهاند و تنها به اين اِسناد ناشناخته روايت شده، معلوم مىشود كه دروغ و باطل است.
پنجم. ديگر اينكه در اين حديث آمده كه آن گوينده (منكر حديث غدير) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و لذا مسلمان بوده است؛ زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفتهايم. معلوم و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.
ششم. افزون بر اينها، اين مرد از صحابه نيست، بلكه اين نام از جنس نامهايى است كه طُرُقيّه(1)ذكر مىكنند.(2)
دو. پاسخ به شبهه ابنتيميه
شبهه ابنتيميه در مورد بطلان اين حديث به چند وجه مردود است:
پاسخ اول: حديث در تفسير ثعلبى آمده است: چنانچه گذشت ثعلبى حديث مورد بحث را در تفسيرش آورده و اين به صحت و اعتبار حديث دلالت مىكند. جلالت قدر ثعلبى و اعتبار تفسيرش «الكشف و البيان» نزد پيشوايان و دانشمندان بزرگ و سرشناس اهلسنت دليل اين ادعاست.
افزون بر اين، ثعلبى - كه نزد اهلسنت ثقه و امين است - در خطبه تفسيرش نوشته كه تفسير او كتاب جامع و پيراسته و مورد اعتمادى است كه مىتوان در علم قرآن به آن بسنده كرد، و اينكه او اين كتاب را پس از درخواست گروهى از فقيهان برجسته و عالمان مخلص و رئيسان بزرگ نوشته، و اينكه تفسير او كتابى است شامل و كامل و پيراسته و خلاصه و قابل فهم كه آن را از نزديك به صد مجموعه سماع شده استخراج كرده است.
اين علاوه بر مطالبى است كه او از تعليقات و اجزاء برگزيده و از دهان نزديك به سيصد تن از مشايخ بزرگ فرا گرفته است. وى مىنويسد:
اين كتاب را با نهايت توانم موجز و مرتّب گرداندم، و غايتِ كاوش و پيرايش را در آن به كار بستم. سزاست هر مؤلفى كه در فنّى از فنون كه به آن پيشى گرفته كتابى تأليف مىكند، كتابش را از بعضى از ويژگىهايى كه آنها را مىشمارم بىبهره نگذارد: استنباط امر مغفول عنه، جمع مطالب پراكنده، شرح مطالب پيچيده، حُسن نظم و تأليف و اسقاط حشو و تطويل. اميدوارم كه اين كتاب از ويژگىهايى كه شمردم خالى نباشد. خدا براى اتمام آنچه نيّت و قصدش را كردهام توفيق دهنده است.(1)
پاسخ دوم: سفيان بن عُيَينه (ت 107 - م 198 ق) از راويان اين حديث است: سفيان بن عُيَينه هلالى كوفى، ابومحمد - كه راوى اين حديث است - نزد اهلسنت از پيشوايان نامدار و ثقه و معتَمد است. از جلمه: نَوَوى و ذهبى و يافعى(2): وى را به شدت توثيق كرده و ستودهاند.
اعمش، ثورى، مسعر، ابنجريج، شعبه، همام، وكيع، ابنمبارك، ابنمهدى، قطّان، حمّاد بن زيد، قيس بن ربيع، حسن بن صالح، شافعى، ابنوهب، احمد بن حنبل، ابنمدينى، ابنمَعين، ابنراهَوَيه، حُمَيدى و امامان بىشمار ديگر از او روايت كردهاند.
ثورى از طريق قطّان نيز از ابنعُيَينه روايت كرده است. شمار احاديث سفيان به هفت هزار مىرسد. ابنوهب، احمد عِجلى، بهز بن اسد، احمد بن حنبل و شافعى او را بسيار ستودهاند.
پاسخ سوم: اين حديث در «وسيلة المآل» آمده است: نقل حديث مورد بحث در كتاب «وسيلة المآل» از وجوهى است كه به اعتبار آن دلالت مىكند، زيرا - چنانچه خواهد آمد - مؤلف اين كتاب تعهّد كرده كه در كتابش احاديث معتبرى را بياورد كه علما آنها را صحيح دانستهاند.
بعضى ديگر از علمايى كه اين حديث را در كتابهايشان آوردهاند نيز به اين امر تصريح كردهاند؛ كسانى مانند: سَمهودى در «جواهر العِقدَين» ، سبط بن جوزى در «تذكرة الخواص» ، زرندى در «نظم درر السمطين» و شيخانى قادرى در «الصراط السوىّ» .
پاسخ چهارم: سكوت در برابر حديثى پس از نقل آن دليل پذيرش است: دهلوى در باب چهارم از كتابش «تحفه» نوشته كه سكوت در برابر حديثى پس از نقل آن، هر چند از طريق مخالفان اعتقادى باشد دليل پذيرش و قبول آن است.
بر اين اساس، نقل اين حديث به دست شمار بسيارى از دانشمندان نامدار اهلسنت و سكوت آنان از طعن در آن، دالّ بر اين است كه ايشان اين حديث را صحيح دانسته و آن را پذيرفتهاند.
به ويژه آنكه اينان حديث يادشده را در كتابهايشان از طرق اهلتسنن نقل كردهاند، نه از طريق مخالفانشان. رشيدالدين دهلوى در اين مطلب با استادش دهلوى (صاحب تحفه) موافقت و به آن تصريح كرده است.
تا اينجا اعتبار حديث نزول آيات آغازين سوره معارج درباره حارث بن نعمان در ارتباط با واقعه غدير خم معلوم شد، و ثابت شد كه ادعاى ابنتيميه بر بطلان و كذب اين حديث باطل است. اكنون ديگر شبهات ابنتيميه را به اختصار پاسخ مىدهيم:
پاس پنجم: مراد از ابطح فقط مكه نيست: ابنتيميه گفته كه ماجراى حارث را در ابطح نقل كردهاند و ابطح در مكه است. در حالى كه اجماع بر اين است كه واقعه غدير در غدير خم و بازگشت از پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بوده است. پس حديث فوق دروغ است و به دست نادانى كه نمىدانسته ماجراى غدير در چه وقتى رخ داده ساخته شده است.
اين گفتار كسى است كه معناى «ابطح» را ندانسته و گمان كرده كه مراد از آن تنها مكه است و به غير مكه ابطح گفته نمىشود. اما اين گمان باطل است، زيرا مراد از ابطح
در اين حديث ابطحِ مكه نيست، چرا كه به تصريح بزرگان اهلسنت ابطح منحصر در ابطحِ مكه نمىباشد. از جمله:
جوهرى، ابوالفتح ناصر بن عبدالسيد مُطَرِّزى، فيروزآبادى، ابناثير، سيوطى، فَتَّنى، شيخ حسن بورينى، شيخ عبدالغنى نابلسى، قاضى ابوعبداللّه محمد بن احمد بن محمد بن مرزوق، سعدالدين تفتازانى، زوزنى(1):
ابطح برگرفته از «بَطْح» به معناى «بسط» است، به محل گستردهاى براى جارى شدن آب گويند كه در آن سنگريزههاى خرد باشد. جمع آن «اباطح» است و «بِطاح» بر غير قياس. همچنين اصمعى همين را گفته، و نيز اديبان در شرح شعرى از ابنفارض و شرح ابياتى از بوصيرى و اشعار ديگر شعرا كه ابطح را آوردهاند همين معنى را گفتهاند.
همچنين «ابطح» در اشعار عرب جاهلى به شكل اسم جنس به كار رفته است. در قصيده عمرو بن كلثوم - كه پنجمين قصيده از قصائد معلّقات سبع است - چنين آمده است:
يُدَهدونَ الرُؤوسَ كَما تُدَهدى *** حَزاوِرَةٌ بَأبطَحِها الكُرِينا
شارح معلّقات سبع در شرح اين بيت گويد: «حَزْوَر» پسربچه نيرومند است و جمع آن «حَزاوِرَة» است. شاعر مىگويد: آنان سرهاى هماوردان خود را مىغلطانند، چنانكه پسران نيرومند توپها را در «مكان پست» مىغلطانند.
نيز او در شرح بيت زير مىنويسد:
وَ قَد عَلِمَ القَبائِلُ مِن مَعَدٍ *** إذا قُبَبٌ بِأبطَحِها بُنِينا
1) . الصحاح: بطح. المُغرب فى ترتيب المعرب: «بطح» . القاموس المحيط: «بطح» . النِهاية / «بطح» . النثير فى مختصر النِهاية لابنالاثير: «بطح» . مجمع البحار: «بطح» . شرح ديوان ابنفارض بورينى : ج 2 ص 22، 41. شرح ديوان ابنفارض. الاستيعاب فى شرح البردة البوصيرية. شرح مختصر تلخيص المفتاح: ص 188.
شاعر مىگويد: قبائل مَعَد دانستهاند كه آنگاه قُبّههاى خود را در مكان «ابطح» بنا كنند. قُبَب و قِباب جمع قُبّه (گنبد) است.(1)
همچنين از ديگر شواهد مدعاى ما شعر «حَيْصَ بَيْصَ» در حكايتى است كه ابنخَلِّكان در شرح حال اين شاعر نوشته است: شيخ نصراللّه بن مُجَلّى، ناظر و مدير صنعت در مخزن - كه از ثقات اهلسنت بود - گويد:
در خواب على بن ابىطالب عليهالسلام را ديدم و به او عرض كردم: اى اميرالمؤمنين، شما وقتى مكه را فتح كرديد، گفتيد: هر كس به خانه ابوسفيان در آيد ايمن است، اما در روز طَفّ (كربلا) با پسرت حسين عليهالسلام چه كردند ؟ ! فرمود: آيا اشعار ابنصيفى را در اين باره نشنيدهاى ؟ گفتم: نه. فرمود: آنها را از او بشنو.
من بيدار شدم و به سوى خانه حَيصَ بَيصَ شتافتم. او به نزد من آمد و من آن رؤيا را برايش گفتم. او فرياد زد و گريه كرد و به خدا سوگند ياد كرد كه اين شعر از دهان و قلم من براى كسى بازگو نشده و من آن را در همين امشب سرودهام. سپس آن اشعار را براى من خواند:
مَلَكنا فَكانَ العَفوُ مِنّا سَجِيَّةً *** فَلَمّا مَلَكتُم سالَ بِالدَمِ أبطَحُ
وَ حَلَّلتُم قَتلَ الأُسارى وَ طالَما *** غَدَونا عَلَى الأسرى نَعفُو وَ نَصفَحُ
فَحَسبُكُم هذا التَفاوُتُ بَينَنا *** وَ كُلُّ إناءٍ بِالَذى فيِه يَنضَحُ
(ما بر مكه) چيره گشتيم و (از شما گذشتيم كه) گذشت كردن خوى و عادت ماست، ولى وقتى شما مسلّط شديد در محل جارى شدن رودخانه خون جارى شد.
شما كشتن اسيران را حلال كرديد، اما ديرزمانى است كه ما از اسيران مىگذريم.
شما را همين تفاوت ميان ما بسنده است كه از كوزه همان برون تراود كه در او است.
1) . شرح معلّقات زوزنى: ص 113، 114.
بارى، ابوالفوارس سعد بن محمد بن سعد بن صيفى تميمى، ملقّب به شِهابالدين و معروف به حَيصَ بَيصَ (م 574 ق) ، شاعرى نامدار و فقيهى شافعى است. ابنخَلِّكان شرح حال او را نوشته و وى را ستوده است. حافظ ابوسعد سمعانى نيز كتاب «الذيل» وى را ستوده است.(1)
همچنين ابومحمد يافعى و شيخ احمد خَفاجى در شرح حال قطبالدين محمد بن احمد مكّى نهروانى و محبّى در شرح حال عبداللّه بن قادر نيز از حيص بيص را ستوده و سپس حكايت مذكور را آوردهاند.(2)
پس روشن شد كه «ابطح» اسم است براى مسيل وسيعى كه در آن سنگريزههاى خرد باشد و اسم مكانى خاص در مكه مكرمه نيست. از اين رو شكى نيست كه آنچه در حديث مورد بحث آمده صحيح است و اشكال ابنتيميه از اين جهت باطل است، زيرا هيچ مانعى وجود ندارد كه اين اسم بر بعضى از درّههاى مدينه نيز اطلاق شود.
پاسخ ديگر به شبهه ابنتيميه در مورد ابطح «بطحاءِ مدينه» است. در شهر مدينه مواضعى بوده كه به اين نام ناميده مىشده است. نورالدين سَمهودى در كتاب «خلاصة الوفاء بأخبار دار المصطفى صلىاللهعليهوآله» در يادكرد بقعهها و دژها و بعضى از توابع و نواحى و كوههاى مدينه مىنويسد: «بطحاء» جانب بزرگ كوه شامى و كوههاى صُلصُلين از پشت به آن منتهى مىشود و خود از ميان دو كوه به وادى عقيق مىانجامد.(3)از اين سخن دانسته مىشود كه در مدينه منوره جايى بوده كه بطحاء ناميده و به اين نام شناخته مىشده است.
نكته ديگر اينكه از اقوال لغويان معلوم شد كه بطحاء و ابطح به يك معنى است. اين مطلب از كلام ابنحاجب در مبحث جمع نيز روشن مىشود. وى مىنويسد:
صفت مانند «عَطْشى» كه جمع آن «عِطاش» است، و مانند «حَرمى» كه بر «حَرامى» جمع بسته مىشود، و مانند «بطحاء» كه جمع آن «بِطاح» است. جاربردى در شرح كلام ابنحاجب مىگويد: «بطحاء» ممدود است. اين واژه به معناى مسيل وسيعى است كه در آن سنگريزههاى خرد هست. مثلاً گفته مىشود: «بطحاءِ مكه» .(1)
همچنين سيوطى در شرح بيت زير از فرزدق مىنويسد:
تَنَحَّ عَنِ البَطحاءِ إنَّ قَديمُها *** لَنا وَ الجِبالُ الراسياتُ القَوارِع
«بطحاء» جاى وسيع را گويند. مراد شاعر از اين واژه در اينجا مكه است.(2)
اين شواهد و اشعار نشان مىدهد مانعى نيست به بطحاءِ مدينه منوره نيز ابطح گفته شود.
سَمهودى نيز پس از نقل سخن ابوعبيده در بيان معنى و مراد از «عقيق» مىگويد: ديگرى گفته است: بالاترين درّههاى عقيق را «نقيع» گويند. دامنههاى عقيق از جانب (كوههاى) قُدْس (در مدينه) و از رو به روى حَرّه به نقيع منتهى مىشود، كه به آن «بطاويح» گفته مىشود. آب اين درهها از شانزده فرسخى مدينه از جانب يمن به نقيع مىريزد.(3)
افزون بر اينها، در مدينه منوره جايى بوده به نام «ابطح» ، كه حسين بن معين ميبدى در شرح اشعار زير از اميرالمؤمنين عليهالسلام به آن تصريح كرده است:
يُهَدِّدُنى بِالعَظيمِ الوَليدُ *** فَقُلتُ أنَا ابنُأبىطالِبِ
أنَا ابنُ المُبَجَّلِ بِالأبطَحَينِ *** وَ بِالبَيتِ مِن سَلَفى غالِبِ
فَلا تَحسَبَنّى أخافُ الوَليدَ *** وَ لا أنَّنى مِنهُ بِالهائِبِ
وليد مرا به كار مهمى تهديد مىكرد. من به او گفتم: من پسر ابوطالبم. من پسر كسى هستم كه در دو ابطح بزرگ و گرامى است، و «غالب» از پيشينيان من در مكه است. پس مپندار كه من از وليد مىترسم يا اينكه از او در هراسم.(1)
پاسخ ششم: مانعى در تكرار نزول آيه وجود ندارد: ابنتيميه به حديث سفيان بن عُيَينه اعتراض كرده كه سوره معارج مكّى است، پس چگونه مىتوان گفت كه آيات آغازين آن درباره حارث بن نعمان و انكار او نسبت به حديث غدير نازل شده است ؟
اين اعتراض جدّا باطل است، چرا كه هيچ مانعى وجود ندارد كه گفته شود اين سوره دو بار نازل شده است؛ يكبار در مكه و بار ديگر در واقعه غدير. دانشمندان اهلسنت احتمال تكرار نزول را درباره بسيارى از آيات قرآن كريم مطرح كردهاند.
جلالالدين سيوطى در مورد آياتى كه چندبار نازل شدهاند مىگويد كه پيشينيان و پسينيان تصريح كردهاند كه بعضى از آيات قرآن چند بار نازل شدهاند. در اين باره به كلام ابنحصار و زَركَشى در «البرهان» استناد كرده است، كه آيات قرآن گاهى دو يا چند بار نازل شده است. اين تكرار گاه از سر تذكار و موعظه، و گاهى آيهاى از سر بزرگداشت شأن آن و براى يادآورى آن، و گاه به سبب پرسش يا واقعهاى بوده است.
نمونهاى از اين آيات است: آيات پايانى سوره نحل و آيات آغازين سوره روم و يا آيه «ما كانَ لِلنَبىِّ وَ الَذينَ آمَنُوا»(2)و نيز آيه روح(3)و آيه «أقِمِ الصَلاةَ طَرَفَىِ النَهارِ»(4)و اينكه سورههاى اسراء و هود مكّىاند، ولى سبب نزول اين دو آيه نشان مىدهد كه در مدينه نازل شدهاند. حال آنكه اشكالى وجود ندارد، زيرا دوبار نازل شدهاند. همچنين درباره سبب نزول سوره اخلاص نيز آمده كه در مكه و در پاسخ به مشركان، و نيز در مدينه در جواب اهل كتاب نازل شده است.
همچنين گاهى اختلاف قرائت در قرآن را از اين نوع دانستهاند. حديثى كه مسلم از اُبَىّ نقل كرده دالّ بر اين مطلب است؛ اُبَىّ از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كرده است: پروردگارم به من وحى كرد كه قرآن را به يك حرف (گونه) بخوانم. من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. خداوند به من پاسخ داد كه به دو حرف بخوانم. من به او پاسخ دادم: خدايا، بر امت من آسان گير. او نيز به من فرمود كه قرآن را بر هفت حرف بخوانم. اين حديث دلالت مىكند كه قرائات نه در وهله نخست، بلكه يكى پس از ديگرى نازل شدهاند.
سخاوى در «جمال القرّاء» پس از نقل اين قول كه سوره فاتحه دوبار نازل شده گويد: اگر گفته شود كه فايده نزول آن در بار دوم چيست ؟ خواهم گفت: ممكن است كه بار نخست بر يك حرف و بار دوم به بقيه وجوه نازل شده باشد. «مَلِك» و «مالِك» و «السراط» و «الصراط» و مواردى از اين دست، مثال اين مطلباند.
تنبيه: بعضى منكر اين اند كه آيهاى از قرآن چند بار نازل شده باشد. مثل كتاب «الكفيل بمعانى التنزيل» ، و دليل آورده كه اين تحصيل حاصل است و فايدهاى ندارد.
اما اين سخن به سبب فوايدى كه براى نزول مكرر ذكر شد باطل است. دليل ديگر او اين است كه لازمه قول به تكرار نزول آن است كه هر چه در مكه نازل شده بار ديگر در مدينه نازل شده باشد، زيرا جبرئيل هر سال قرآن را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله عرضه مىكرد.
پاسخ اين است كه ملازمهاى در كار نيست. دليل ديگر وى اين است كه معناى انزال تنها اين است كه جبرئيل بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله نازل مىشد و آيهاى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود بر او مىخواند. پاسخ اين است كه شرط «آيهاى را كه پيشتر براى حضرتش نياورده بود» لزومى ندارد.(1)
پاسخ هفتم: عدم نزول آيه مذكور در بدر: ابنتيميه درباره آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ ... » گفته كه به اتفاق پس از جنگ بدر و سالها پيش از غدير خم نازل شده است. مفسران
1) . الاتقان فى علوم قرآن: ج 1 ص 33، 35.
همگى بر آن هستند كه اين آيه به سبب سخن مشركانى مانند ابوجهل و امثالش نازل شده است. اين نشان مىدهد كه مشركان پيش از نزول اين سوره آن سخن را گفتهاند. سخن ابنتيميه عجيب است، زيرا در حديث سفيان بن عُيَينه نزول آيه مذكور در واقعه غدير خم سخنى به ميان نيامده است !
پاسخ هشتم: آيه «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُم ... » عذاب را به طور مطلق نفى نمىكند: ابنتيميه در ادامه گفته بود كه دقيقا پس از آيه «وَ إذ قالُوا اللهُمَّ ... » خدا به كافران وعده داده بود تا وقتى كه محمد صلىاللهعليهوآله در ميان ايشان است عذاب بر آنان نفرستد: «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُم وَ أنتَ فيهِم وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُم وَ هُم يَستَغفِرُونَ»(1): «و تا وقتى كه تو در ميان آنان هستى خدا هرگز آنان را عذاب نخواهد كرد و تا وقتى كه آنان آمرزش مىخواهند خدا عذاب كننده آنها نخواهد بود» .
پاسخ او اين است كه اين آيه شريفه عذاب كافران را به طور مطلق نفى نمىكند، و به تصريح قرآن و روايات در دوران نبوى كافران گرفتار عذاب شدهاند. خداى تعالى دقيقا پس از همين آيه فرموده است: «وَ ما لَهُم ألاّ يُعَذِّبَهُمُ اللّهُ وَ هُم يَصُدُّونَ عَنِ المَسجِدِ الحَرامِ ... . وَ ما كانَ صَلاتُهُم عِندَ البَيتِ إلاّ مُكاءا وَ تَصدِيَةً فَذُوقُوا العَذابَ بِما كُنتُم تَكفُرُونَ»(2): «چرا خدا آنان را عذاب نكند حال آنكه آنان مردم را از مسجدالحرام باز مىدارند... . نماز آنها نزد خانه خدا جز سوت كشيدن و كف زدند نبود پس عذاب را به سبب آنكه كفر مىورزيديد بچشيد» .
بنا بر اين، اگر آيه مورد بحث به نفى عذاب به طور مطلق دلالت مىكرد، بين آن و بين اين آيات متصل به آن تناقض پيش مىآمد.
از همين رو فخر رازى گفته است: بدان كه خداى تعالى در آيه نخست فرمود كه ما دام كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان آنهاست عذابشان نمىكند، و در اين آيه فرمود كه عذابشان
مىكند. معناى آيه اين است كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از ميان آنها خارج شود عذابشان مىكند. مفسّران درباره اين عذاب اختلاف كردهاند؛ بعضى گفتهاند كه اين عذاب موعود در روز بدر دامن ايشان را گرفت، و نيز گفته شده كه زمان وقوع عذاب روز فتح مكه بوده است.(1)
پاسخ نهم: تمثيل ماجراى عذاب حارث به ماجراى اصحاب فيل باطل است: ابنتيميه مىگويد: اگر آنچه در اين حديث (درباره عذاب شدن حارث) آمده آيه بود، از جنس آيه اصحاب فيل مىبود. براى نقل چنان آيهاى انگيزههاى بسيارى وجود دارد، و دست كم گروهى از دانشمندان آن را نقل مىكردند.
جواب اين است كه: اين قياس ناروايى است؛ چگونه فرود آمدن عذاب بر يك تن با عذاب شدن گروهى پرشمار كه براى ويران كردن و از ميان بردن خادمان و اطرافيان كعبه آمده بودهاند مقايسه مىشود ؟ ! عذاب شدن اين گروه پرشمار رويدادى است كه انگيزههاى بسيارى در نقل آن هست، ولى واقعه فرود آمدن عذاب بر يك تن چنين نيست و انگيزههاى بسيارى در نقل آن وجود ندارد.
اگر چنين نباشد، همه معجزات نبوى كه به تواتر براى ما نقل نشده باطل مىگردد ! افزون بر اين، انگيزهها در پنهان كردن سرگذشت حارث بن نعمان (به سبب تعصّبات مذهبى) بسيار بوده است، بر خلاف ماجراى اصحاب فيل.
پاسخ دهم: بطلان ادعاى دلالت حديث به اسلام حارث: ابنتيميّه مىگويد: در اين حديث آمده كه آن گوينده (حارث بن نعمان) به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده، زيرا گفته است: ما اينها را از تو پذيرفتهايم. و ضرورى است كه در عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ يك از مسلمانان را چنين بلايى نرسيده است.
جواب اين است كه: اولاً اين حديث چنانكه متضمّن پذيرش مبانى يادشده از سوى حارث است، همچنين متضمّن كفر و ارتداد او است، چرا كه در آن آمده كه
1) . تفسير رازى: ج 15 ص 159.
حارث گفت: خدايا اگر آنچه محمد مىگويد، درست است ... . ثانيا اگر بپذيريم كه گوينده مسلمان بوده، ادعاى علم ضرورى به اينكه هيچ مسلمانى در عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله به چنين عذابى گرفتار نيامده چه دليلى دارد ؟
پاسخ يازدهم: حارث بن نعمان از صحابه است: ابنتيميه گفتارش را با اين سخن به پايان برده كه: اين مرد در ميان صحابه شناخته شده نيست، بلكه نام حارث از اسامى است كه طُرُقيّه آنها را به كار مىبرند.
جواب اين است كه: اولاً بطلان اين سخن، گفتار شخص ابنتيميه است كه گفته بود: گوينده به مبانى پنجگانه اسلام ايمان داشته و از اين رو مسلمان بوده است. بنا بر اين، گوينده نزد ابنتيميه از صحابه مسلمان بوده است.
ثانيا اينكه پيشتر گفتيم كه اين حديث به ارتداد و كفر حارث دلالت مىكند و او به اين سبب از شمار صحابه بيرون مىرود، زيرا يكى از شروط صحابى بودن مسلمان مردن است، و البته هر كس از اسلام بيرون رود صحابى به شمار نمىرود و نويسندگان هرگز نام او را در ميان صحابه نمىآورند.
ثالثا اگر هم با ابنتيميه همراه شويم و بگوييم كه حارث به سبب آنچه بر زبان آورده از اسلام و از شمار صحابه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خارج نشده، چه دليلى وجود دارد كه نويسندگان نام همه صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله را در كتابهايشان آورده باشند و نام صحابيان در آنچه نويسندگان در كتابهايشان آوردهاند منحصر باشد ؟ نويسندگانى كه شرح حال صحابه را نوشتهاند، تصريح كردهاند كه نتوانستهاند حتى به يك دهم اسامى صحابه دست يابند.
در اين باره ابنحجر عسقلانى در خطبه كتابش «الإصابة» ، پس از بيان اهميت علم حديث و كتب آن و نيز لزوم علم رجال و اشاره به كتابهاى «أُسد الغابة» از ابناثير و نيز حافظ ذهبى و كتابش، به سخن ذهبى از قول ابوزُرعه اشاره كرده كه پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله صد هزار مرد و زن بودند كه حضرتش را ديدند و سخنشش را شنيدند.
ابن فتحون نيز در ذيل «الاستيعاب» پس از اين كلام گويد كه ابوزُرعه اين سخن را در پاسخ كسى گفته كه او را تنها از شمار راويان پرسيده بود. پس شمار غير راويان چه اندازه خواهد بود ؟ با اين همه، همه نامهاى مذكور در «الاستيعاب» - يعنى كسانى كه نام يا كنيه آنان يا هم نام و هم كنيه آنان در اين كتاب آمده - سه هزار و پانصد تن هستند ! ابنفتحون افزوده كه كار ابنعبدالبَرّ را در «الاستيعاب» موافق با شروط وى استدراك كرده است.
همچنين من خود به خط حافظ ذهبى در پشت كتابش «التجريد» خواندم: شايد شمار همه صحابيانى كه نامشان در اين كتاب هست هشت هزار باشد. اگر بيش از اين نباشد كمتر نيست. سپس در جايى ديگر به خطّ او خواندم كه: جميع آنچه در «أُسد الغابَة» هست هفت هزار و پانصد و پنجاه و چهار تن است.
حديثى كه در صحيحين درباره تبوك از كعب بن مالك نقل شده، سخن ابوزُرعه را تأييد مىكند: صحابيان پرشمارند و هيچ ديوانى گنجايش ثبت نام آنها را ندارد. همچنين خطيب به سند صحيح از ثَورى نقل كرده است: هر كس على عليهالسلام را بر عثمان مقدّم بدارد دوازده هزار صحابى را - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال خشنودى از ايشان در گذشت - خوار داشته است.
نَوَوى گفته كه اين شمار صحابيان مربوط به دوازده سال پس از وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله است؛ پس از اينكه در دوران خلافت ابوبكر در جريان جنگهاى رِدَّه و فتوحات شمار بسيارى از آنان مردند و نامشان در جايى ضبط نشد، و پس از آنكه در خلافت عمر در جريان فتوحات و به سبب طاعون فراگير و طاعون عَمَواس(1)و به اسباب ديگر عدهاى بسيار كه به شماره در نمىآيند از دنيا رفتند.
سبب پنهان كردن نامها اين است كه بيشتر آنان بياباننشين بودند كه البته همه در حجة الوداع حضور داشتند.
1) . عَمَواس يا عِمَواس: محلّهاى در فلسطين، نزديك بيتالمَقدِس. معجم البلدان: ج 4 ص 157.
از ادله دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت اين است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را مطرح كرده و از شاهدان حاضر در مجلس از صحابه كه در غدير حاضر بودند طلب شهادت كرد. در بعضى نقلها مفصلتر و با ابتدا و انتهاى حديث غدير و به اضافه «اللهم وال من والاه و ... » است.
عدهاى برخاستند و شهادت دادند، از جمله: خُزَيمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدىّ بن حاتِم، عُقبة بن عامر، ابوايوب انصارى، ابوسعيد خُدرى، ابوشريح خُزاعى، ابوقدامه انصارى، ابوليلى، ابوالهيثم بن تَيِّهان، ابوهريره، يزيد (يا زيد) بن شراحيل انصارى، ابوزينب، عبدالرحمن بن مدلج و مردانى ديگر از قريش.
در بعضى نقلها عدد شهادت دهندگان چند ده نفر، و در بعضى نقلها 12 يا 16 يا 17 يا 18 نفر آمده است. در بعضى نقلها هم شاهدان، ماجراى غدير را به همراه حديث غدير با ابتدا و انتهاى آن نقل كردهاند. همچنين چند نفر از شهادت دادن خوددارى كردند كه مبتلا به كورى و برص شدند. حتى در بعضى نقلها تبريك گفتن عمر به اميرالمؤمنين عليهالسلام هم آمده است.
گروه بسيارى از بزرگان و سرشناسان اهلسنت اين مُناشده اميرالمؤمنين عليهالسلام را روايت كردهاند:
اسرائيل بن يونس سَبيعى
محمد بن جعفر هُذلى
عبداللّه بن نُمَير خارفى كوفى، ابوهشام
محمد بن عبداللّه زُبَيرى كوفى حَبّال، ابواحمد
5 . يحيى بن آدم بن سليمان قرشى اموى
6 . اسود بن عامر شاذان شامى، ابوعبدالرحمن
8 . حسين بن محمد بن بهرام تميمى، ابواحمد
عبيداللّه بن عمر قواريرى
احمد بن حنبل شيبانى
محمد بن مثنّى عَنَزى
حسن بن على بن عفّان عامرى
احمد بن عمرو بن شيبانى، ابوعاصم
عبداللّه بن احمد بن حنبل
على بن محمد بن مصيصى، ابوالمضا
احمد بن عمرو بن عبدالخالق بَزّار
ابوعبدالرحمن نَسايى
احمد بن على موصلى، ابويَعلى
احمد بن محمد بن سعيد، ابوالعباس، ابنعقده
محمد بن عبداللّه بزّاز شافعى، ابوبكر
سليمان بن احمد طَبَرانى، ابوالقاسم
عمر بن احمد بن عثمان، ابنشاهين
احمد بن على، ابوبكر، خطيب بغدادى
على بن محمد جُلاّبى، ابوالحسن، ابنمَغازلى
على بن حسن بن حسين خِلَعى
احمد بن محمد عاصمى
موفّق بن احمد، اخطب خوارزم
على بن محمد جَزَرى، ابناثير
محمد بن طلحه قرشى شافعى
يوسف بن قِزُغْلى، سبط بن جوزى
احمد بن عبداللّه طبرى، محبالدين
ابراهيم بن عبداللّه وصابى يمنى
اسماعيل بن عمر دمشقى، ابنكثير
عمر بن حسن مراغى، ابوحفص
محمد بن محمد جَزَرى، شمسالدين
علىبن عبداللّه سَمهودى،نورالدين
عبدالرحمن سُيوطى، جلالالدين
محمود بن محمد شيخانى قادرى
على بن ابراهيم حلبى، نورالدين
احمدبنفضلبن محمد باكثيرمكّى
محمد بن معتمدخان بدخشانى
محمد صدر عالم
محمد بن اسماعيل بن صلاح امير
مولوى ولىاللّه لكهنوى
و اما بيان هر يك از اين موارد:
ابوبكر شافعى در «الفوائد» ماجراى اين مُناشده را با سند خود از زيد بن ارقم روايت كرده است.(1)سمعانى و ذهبى و ذهبى و حمزه سهمى از دارَقُطنى و ابنمخلد
1) . اين خبر از نسخه «الفوائد» موجود در كتابخانه حرم در مكه نقل مىشود. اين خبر در اين نسخه، از نسخه خطيب بغدادى نقل شده كه صورت اجازه يوسف بن محمد بن مقلّد شافعى به ابوالمظفر يحيى بن محمد بن هبيره بر آن است.
و خطيب(1): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند. ابوالحسن على بن عمر بن احمد دارقطنى و حافظ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه از او حديث نوشتهاند.
ابنمغازلى در مناقب خود با اسنادش حديث مناشده را از عُمَيرة بن سعد روايت كرده است. سپس مىگويد: ابوالقاسم فضل بن محمد گويد: اين حديث صحيحى است كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده است. حديث غدير خم را نزديك به صد نفر - كه عشره مُبَشَّره هم از شمار آناناند - روايت كردهاند. حديث غدير حديث ثابتى است كه هيچ عيب و اشكالى در آن نمىشناسم. على عليهالسلام در اين فضيلت يكتاست و هيچ كس در آن همتا و شريك او نيست.(2)
خوارزمى نيز در مناقب خود با اسنادش حديث مناشده را از سعيد بن وهب و عبدخير روايت كرده است. وى سپس در معناى مناشده مىنويسد: گفته مىشود: نَشَدتُكَ اللّهَ وَ ناشَدتُكَ اللّهَ وَ أنشَدتُكَ بِاللّهِ: تو را به خدا سوگند مىدهم و از تو مىخواهم و درخواست مىكنم. اين مجاز و برگرفته از «نَشَدَ الضّالَّةَ يَنشُدُها» است كه به معناى طلب كردن گمشده است، و «أنشَدَها» يعنى آن را شناساند.
ابناثير در كتابش «اسد الغابة» با اسنادش از يَعلَى بن مرّه (با دو سند) و عبدالرحمن بن ابىليلى و براء بن عازب و اصبغ بن نباته و ابوالطُفَيل حديث مناشده را نقل كرده است. همچنين گفته كه اين خبر را از ابونُعَيم و ابوموسى و ابنعقده نقل كردهاند.(3)
5 . ابنحجر عسقلانى
ابنحجر در «الاصابة» حديث مناشده را از ابنعقده در كتاب «الموالاة» و او از
ابواسحاق و ابوالطُفَيل روايت كرده كه او گفته است: كسانى كه من آنان را به شمار نمىآورم برايم روايت كردهاند كه على عليهالسلام در رَحبه، مردم را سوگند داد ... . سپس مىگويد: اين خبر را ابنشاهين از ابنعقده نقل و آن را استدراك كرده است.(1)
6 . ابراهيم بن عبداللّه يمنى وصابى شافعى
وصابى شافعى در «الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء» نيز حديث مناشده را از عبدالرحمن بن ابىليلى و زيد بن ارقم و عمير بن سعيد روايت كرده، و سپس مىگويد: عبداللّه فرزند امام احمد در زوائد «المسند» و ابويَعلى در «المسند» و ابنجرير در «تهذيب الآثار» و خطيب در تاريخش و ضياء در «المختارة» و طَبَرانى در «المعجم الكبير» و «المعجم الاوسط» آورده است.(2)
سَمهودى در «جواهر العقدين» ماجراى مناشده را از ابوالطُفَيل نقل كرده است. سپس مىگويد: ابنعقده اين حديث را از طريق محمد بن كثير از فِطر و ابوالجارود از ابوالطُفَيل نقل كرده است.(3)
پس از تثبيت ماجراى مناشده نزد بزرگان اهلسنت، نكته ديگر اينكه:
بسيار روشن است كه ماجراى مُناشده نشان مىدهد كه حديث غدير به امامت و جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام دلالت تامّ دارد، زيرا اگر مراد از حديث غدير اين بود كه على عليهالسلام براى مؤمنان يار يا محبّ يا محبوب يا مانند اينهاست - اوصافى كه براى ديگر صحابه نيز حاصل است - براى اثبات اين اوصاف به سوگند دادن نيازى نبود. هيچ كس از مردم منكر وجود اين صفات در آن حضرت نيست تا براى اثبات وجود آنها در حضرتش نياز به مناشده و طلب شهادت باشد. پس مراد امامت و جانشينى بوده است.
و لذا در احاديث و اخبار اهلسنت آمده كه گروهى از صحابه اين حقيقت را كتمان كرده و با عدم شهادت خود به دلالت حديث غدير به امامت و جانشينى گواهى ندادند. از اين رو، امام عليهالسلام آنان را نفرين كرد و نفرين او در حق ايشان مستجاب شد. بنا بر اين، اگر مراد از حديث غدير چيزى غير از امامت و جانشينى بود، قطعا گروهى آن را كتمان نمىكردند.
در «أُسد الغابة» از عبدالرحمن بن مدلج از ابنعقده به سندش و احمد بن احمد در «مسند» و ابنكثير دمشقى از مسند احمد و نيز در «كنز العمّال» ، ماجراى مناشده اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه را نقل كرده، و در آخر اضافه كردهاند كه چند تن برخاستند و شهادت دادند كه اين سخن را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدهاند، و عدهاى هم كتمان كردند. حضرت كتمان كنندگان را نفرين كردند، و اينان از دنيا نرفتند مگر اينكه كور شدند يا برص گرفتند و آفتى به ايشان رسيد. يزيد بن وديعه و عبدالرحمن بن مدلج از آنان بودند.(1)
از روايات پيشين روشن شد كه جماعتى شهادت يادشده را كتمان كردند و عبدالرحمن بن مدلج و يزيد بن وديعه دو تن از كتمانكنندگان بودند. زيد بن ارقم و انس بن مالك و براء بن عازب نيز - كه از صحابه بزرگ بودند - نيز در شمار آن كساناند.
حلبى مىنويسد: سخن بعضى كه گفتهاند دنباله «خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن ... » ساختگى است، مردود است. اين دنباله از طُرقى وارد شده كه ذهبى بسيارىشان را صحيح دانسته است. روايت شده كه على عليهالسلام برخاست و خطبه خواند و خداى تعالى را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود: هر كس را در روز غدير خم
1) . اسد الغابة: ج 4 ص 321. مسند احمد: ج 1 ص 119. تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 211. كنزالعمّال: ج 15 ص 115، به نقل از خطيب بغدادى.
حضور داشته سوگند مىدهم كه برخيزد؛ و تنها كسانى برخيزند كه به دو گوش خود شنيدهاند و به خاطر سپردهاند، نه آنان كه از ديگران شنيدهاند و آگاه گشتهاند.
هفده صحابى برخاستند. در روايتى آمده كه سى صحابى برخاستند. در «المعجم الكبير» شانزده صحابى و در روايت ديگرى دوازده صحابى آمده است. على عليهالسلام به آنان فرمود: آنچه را شنيدهايد، عرضه كنيد. آنان حديث را ذكر كردند كه در آن آمده بود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. در روايت ديگرى آمده است: ... فَهذا مَولاهُ. از زيد بن ارقم نقل شده كه گفت: من از كسانى بودم كه (شهادت ندادم و) كتمان كردم و خدا مرا نابينا گرداند، و على عليهالسلام كتمانكنندگان را نفرين كرده بود.(1)
ابنمغازلى نيز با سندش از زيد بن ارقم روايت كرده است: على عليهالسلام مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: هر مردى كه شنيده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى بورز» ، سوگند مىدهم كه شهادت دهد. من از كسانى بودم كه كتمان كردم و به همين خاطر كور شدم.(2)
جمالالدين عطاءاللّه شيرازى مىنويسد: زِرّ بن حُبَيش روايت كرده است: على عليهالسلام از دارالاماره بيرون آمد. سوارانى كه شمشيرها را به گردن آويخته و دستارها را بر سر نهاده و تازه از سفر رسيده بودند به پيشوازش رفتند و گفتند: سلام و رحمت و بركات خدا بر تو اى اميرالمؤمنين، درود بر تو اى مولاى ما.
على عليهالسلام پس از پاسخ سلام ايشان فرمود: اينجا چه كسانى از اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هستند ؟ دوازده مرد، از جمله: ابوايّوب خالد بن زيد انصارى، خُزَيمة بن ثابت ذوالشهادتين، ثابت بن قيس بن شماس، عمّار بن ياسر، ابوهيثم بن تَيّهان، هاشم بن عُتبَة بن ابىوقّاص و حبيب بن بديل بن ورقاء، برخاستند و شهادت دادند كه در روز غدير خم شنيدند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
على عليهالسلام به انس بن مالك و براء بن عازب فرمود: چه شما را بازداشت كه برخيزيد و شهادت دهيد كه شما هم آنچه را ديگران شنيدهاند، شنيدهايد ؟ سپس فرمود: خدايا، اگر اين دو از سر دشمنى كتمان كردند مبتلايشان كن. براء كور شد و هنگامى كه راه خانهاش را از ديگران مىپرسيد به خود پاسخ مىداد: كسى كه نفرين او را فرو گرفته چگونه راه يابد ؟ و انس پاهايش مبتلا به برص شد.
گفتهاند كه وقتى على عليهالسلام از انس خواست شهادت دهد كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير - يعنى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است - را شنيده، عذر آورد كه فراموش كرده است. على عليهالسلام دعا كرد: خدايا، اگر او دروغگو است لكّه سپيدى برص را بر سر او قرار بده، به گونهاى كه دستار آن را نپوشاند. پس چهره انس گرفتار برص شد، و پس از آن روبندى به چهرهاش مىافكند.(1)
در روايت بَلاذرى آمده است: على عليهالسلام بر منبر گفت: هر كس شنيده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم فرمود: خدايا با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى بورز، به خدا سوگند مىدهم كه برخيزد و شهادت دهد.
انس بن مالك و براء بن عازب و جرير بن عبداللّه (بجلى) پايين منبر نشسته بودند. على عليهالسلام سخن خود را تكرار كرد و هيچ كس پاسخ نداد. حضرت فرمود: خدايا، هر كس اين شهادت را آگاهانه كتمان كند، از دنيا مبر مگر اينكه نشانهاى بر او قرار دهى كه به آن شناخته شود. انس به برص مبتلا گشت و براء كور شد و جرير مرتدّ شد و به سَراة(2)رفت و در خانه مادرش در سَراة از دنيا رفت.(3)
حافظ ابونعيم شرح حال ابومحمد طلحة بن مُصَرِّف را نوشته و او را به پاكدامنى و مشتاق به عبادت و راستگويى و وفادارى و خوشخويى و صفا ستوده و گفته است:
سليمان بن احمد، از احمد بن ابراهيم بن كيسان، از اسماعيل بن عمرو بجلى، از مِسعَر بن كِدام، از طلحة بن مُصَرِّف، از عُمَيرة بن سعد براى ما نقل كرد:
على عليهالسلام را ديدم كه بر فراز منبر - كه دوازده تن گرداگرد آن بودند - اصحاب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را - كه ابوسعيد و ابوهريره و انس بن مالك در شمار ايشان بودند - سوگند داد و گفت: شما را به خدا سوگند مىدهم، آيا شنيدهايد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بفرمايد: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ؟ همگى برخاستند و گفتند: به خدا سوگند آرى. يك تن از ايشان برنخاست و شهادت نداد.
على عليهالسلام به او فرمود: چه مانع شد كه برخيرى و شهادت دهى ؟ گفت: اى اميرالمؤمنين، پير شدهام و فراموش كردهام. على عليهالسلام گفت: خدايا، اگر او دروغگو است به بلا گرفتارش كن. و ما ديديم كه پيش از آنكه از دنيا برود، در ميان دو چشمش نقطه سفيدى پديد آمد كه عمامه آن را نمىپوشاند.(1)
اينها روايات اهلسنت پيرامون رخداد مُناشده و كتمان و شهادت ندادن گروهى از صحابه به حديث غدير و نفرين امام عليهالسلام بر آنان بود. چكيده و نتيجه بحث اين است:
امام عليهالسلام با اهتمام كامل و با پافشارى، صحابه را سوگند داد كه هر يك از ايشان كه در روز غدير خم حاضر بوده و آن رخداد را به چشم خود ديده و به گوش خود سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله را شنيده شهادت دهد تا به شهادت ايشان احتجاج كند. اين مُناشده را پيشوايان و دانشمندان بزرگ اهلسنت روايت كردهاند.
اين مُناشده به اين كيفيت و با اين احوال و قرائن، دلالت مىكند كه مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله از سخن: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، امامت و جانشينى است، زيرا اگر مراد از «مَولى» محبّ يا محبوب يا ناصر يا مانند اينها بود، مُناشده معنايى نداشت، چرا كه اين اوصاف به اعتراف همگان در امام عليهالسلام وجود داشته و كسى هرگز آنها را انكار نكرده است. اين اوصاف حتى در ديگر صحابه هم وجود داشته است.
1) . حِلية الاولياء: ج 5 ص 26، 27.
جماعتى از صحابه از سر دشمنى با امام عليهالسلام اين شهادت را كتمان كردند. اين نيز گواه آن است كه حديث غدير به امامت دلالت مىكند، زيرا اگر مراد از اين حديث امامت نبود، هرگز موردى براى كتمان وجود نمىداشت.
امام عليهالسلام كتمان كنندگان را نفرين كرد و نفرين او بر آنان كارگر گشت. اگر معناى حديث غدير امامت و جانشينى نبود هرگز آنها را نفرين نمىكرد.
5 . اخبار مناشده و كتمان بعضى از صحابه، بنياد اعتقاد اهلسنت به عدالت همه صحابه را ويران مىكند، چرا كه كتمان شهادت از گناهان كبيره است و مرتكب كبيره بىترديد فاسق است.
6 . اين اخبار نشان مىدهد كه گروهى از صحابه با اميرالمؤمنين عليهالسلام دشمنى داشتهاند و دشمنىشان با او به اندازهاى بوده كه شهادت يادشده را كتمان كنند و مرتكب اين گناه كبيره شوند. اين از مواردى است كه ادعاى دهلوى را به اينكه همه صحابه با امام عليهالسلام دوستى مىكردند، باطل مىگرداند.
اگر حديث غدير نصّ بر امامت و جانشينى نبود و مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله واجب گرداندن
محبت امام عليهالسلام بود، اخبار مناشده نشاندهنده مخالفت صحابه با همين دستور است و باز هم ادعاى ما ثابت مىشود. زيرا كسانى كه سخن نبوى دالّ بر وجوب محبت امام عليهالسلام را پنهان كنند، به طريق اولى آنچه را بر امامت و جانشينى وى دلالت كند پنهان خواهند كرد.
نگرش در اين احاديث و اخبار، تعصّب ابنروزبهان و دشمنىاش با حق و بطلان ياوههاى او پيرامون حديث مناشده را روشن مىكند، چرا كه او ادعا كرده كه اين حديث از ساختههاى رافضيان است !
وى مىنويسد: اما اينكه گفتهاند اميرالمؤمنين عليهالسلام از انس بن مالك خواست شهادت دهد و او عذر آورد كه فراموش كرده، و در پى آن حضرت انس را نفرين كرد، ظاهرا از ساختههاى رافضيان است، زيرا خبر: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، در غدير بوده، و به سبب فراوانى استماع شنوندگان مستفيضگونه بوده است.
از اين رو، چه حاجتى بوده كه از انس خواسته شود تا شهادت دهد ؟ و اگر فرض كنيم كه اميرالمؤمنين عليهالسلام طلب شهادت كرده و انس شهادت نداده، اخلاق اميرالمؤمنين عليهالسلام چنين نبوده كه ملازم رسول خدا صلىاللهعليهوآله را كه ده سال خادم آن حضرت بوده، نفرين كند تا دچار برص گردد. ساختگى بودن حديث روشن است.(1)
اشكال ابنروزبهان از چند جهت پاسخ داده مىشود:
پاسخ اول: مُناشده انس و ديگران متواتر است
فضل بن روزبهان حاجت به طلب گواهى از انس را نفى كرده و دليل آن را استفاضه حديث غدير دانسته است. اما اين سخن باطل است، زيرا طلب گواهى امام عليهالسلام از انس بن مالك امرى ثابت و مشهور و بلكه متواتر است. از اين رو تكذيب اينگونه حديث بر پايه اين گمان شگفت است !
پاسخ دوم: حديث غدير متواتر است نه مستفيضگونه
بىگمان حديث غدير كه اين شمار انبوه شنوندگان آن را شنيدهاند، حديثى متواتر
1) . ابطال نهج الباطل مخطوط .
و در بالاترين درجات تواتر است. از اين رو آن را مستفيضگونه دانستن دورى از انصاف و دشمنى با حق است.
پاسخ سوم: نمونههايى از نفرين پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مخالفان
سخن ابنروزبهان كه اخلاق اميرالمؤمنين عليهالسلام چنين نبوده كه كسى را نفرين كند باطل است، چرا كه در حقيقت خردهگيرى از انبياء و اوصياست. زيرا نفرين مخالفان سنّتى از سنتهاى پيامبران و جانشينان آنان در بعضى زمانهاست. همچنين هر كس به سيره پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مراجعه كند، به موارد پرشمارى از اين دست آگاه خواهد گشت. اينك نمونههايى از آن موارد:
يك. يكى از اين نمونهها نفرين نبى صلىاللهعليهوآله بر منافقانى است كه در ليلة العقبه خواستند كه گزندى به حضرتش رسانند. حلبى گويد: هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله صبح كرد، اسيد بن حضير نزد حضرت آمد و گفت: اى فرستاده خدا، چرا ديشب از راه درّه نرفتى، با آنكه از راه گردنه آسانتر بود ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ فرمود: آيا مىدانى منافقان چه مىخواستند ؟ و ماجرا را براى او بازگو فرمود.
اسيد گفت: اى فرستاده خدا، مردم رسيده و گرد آمدهاند. هر طايفهاى را فرمان ده تا كسى را كه چنين قصدى كرده بكشند، و اگر دوست دارى نامهاى آنان را آشكار گردان. سوگند به آن كس كه تو را به حق بر انگيخت، به هيچ كارى نپردازم تا اينكه سرهاى آنها را برايت بياورم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من خوش ندارم مردم بگويند كه محمد به يارى قومى با مخالفانش جنگيد تا اينكه خدا به سبب آنان او را بر ديگران مسلط گرداند، ولى او پس از اين به كشتن يارانش پرداخت. اسيد گفت: اى فرستاده خدا، اينان ديگر ياران و اصحاب تو به شمار نمىروند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: آيا شهادتين نمىگويند ؟
پس از آن، پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را گرد آورد و به آنها گفت كه از سخنى كه گفته و به آنچه بر آن همداستان گشته بودند آگاه است. اما آنان به خدا سوگند خوردند كه چنين سخنى نگفته و چنين قصدى نداشتهاند. در اين هنگام خدا اين آيات را فرو فرستاد: «يَحلِفُونَ
بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَد قالُوا كَلِمَةَ الكُفرِ ... وَ هَمُّوا بِما لَم يَنالُوا»(1): «به خدا سوگند مىخورند كه سخنى نگفتهاند حال آنكه سخن كفر را بر زبان راندهاند ... و آهنگِ كارى را كردند كه به آن دست نيافتند» .
رسول خدا صلىاللهعليهوآله آنان را نفرين كرد و فرمود: خدايا، آنان را با «دبيله» بزن. «دبيله» آتشى برافروخته است كه ميان دو شانه آنان نمايان مىشود تا از ميان سينههاى آنان آشكار گردد. در روايت ديگرى هست كه «دبيله» پارهاى از آتش است كه بر رگهاى قلب هر يك از ايشان بيفتد و آنان را هلاك كند.(2)
دو. نمونه ديگر نفرين پيامبر صلىاللهعليهوآله است بر كسى كه نمازش را قطع كند. حلبى مىنويسد: در «الإمتاع» آمده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در تبوك، كنار درخت خرمايى نماز مىگزارد كه كسى آمد و از ميان او و آن درخت خرما گذشت. در روايتى هست كه آن كس بر الاغى سوار بود. حضرتش او را چنين نفرين كرد: نماز ما را بريد، خدا جاى پايش را ببرد. پس او زمينگير شد.(3)
سه. همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى را كه با تقليد از نحوه راه رفتن، حضرتش را ريشخند مىكرد نفرين نمود. سيوطى مىنويسد: ابوالشيخ از قَتاده و ابنمردوَيه از ابنعمر روايت كردهاند: مردى پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله از حضرتش تقليد مىكرد و خود را به زمين مىافكند. پيامبر صلىاللهعليهوآله او را ديد و فرمود: همين گونه بمان. آن مرد نزد خانوادهاش بازگشت، ولى يك ماه از هوش رفته و بر زمين افتاده بود. سپس به هوش آمد، و چون به هوش آمد به هيئتى بود كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله تقليد و حضرتش را ريشخند مىكرد.(4)
پاسخ چهارم: نمونههايى از نفرين اميرالمؤمنين عليهالسلام
خواجه پارسا مىنويسد: امام مستغفرى به اِسناد خود روايت كرده كه
اميرالمؤمنين على عليهالسلام در رَحبه، از مردى درباره حديثى پرسيد و آن مرد وى را تكذيب كرد. على عليهالسلام به آن مرد فرمود: هر آينه تو مرا تكذيب كردى. مرد گفت: من تو را تكذيب نكردم. اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: من خداى سبحانه را خواهم خواند كه اگر دروغگو باشى چشمت را كور كند. مرد گفت: خداى عزوجل را بخوان. اميرالمؤمنين على عليهالسلام آن مرد را نفرين كرد و چشم آن مرد كور گشت و نابينا از رَحبه بيرون رفت.(1)
عبدالرحمن جامى نيز اين خبر را به همين شكل از مستغفرى نقل كرده است.(2)و اما مستغفرى - راوى اين ماجرا - از دانشمندان پرآوازه اهلتسنن است، كه عبدالقادر قرشى و محمود بن سليمان كفوى و جمالالدين اِسنَوى وى را بسيار ستودهاند.(3)عدهاى ديگر از بزرگان اهلسنت نيز اين روايت را - با كمى تغيير - نقل كردهاند، از جمله: خوارزمى، وصابى از سيره عمر ملاّ، ابنحجر، محمد صدر عالم و ابنكثير.(4)
همچنين عبدالرحمن جامى در «شواهد النبوة» روايت كرده كه امام عليهالسلام كسى را كه اخبار او را براى معاويه مىنوشت نفرين كرد و او كور شد.(5)
پاسخ پنجم: نمونههايى از نفرين صحابه
اضافه بر اين، از صحابه هم نفرينهايى نقل شده است. از جمله:
يك. احمد بن عطاءاللّه اسكندرى پس از نقل حكايتى در دعاى ابراهيم بن ادهم، كرامتى براى سعد بن ابىوقّاص روايت كرده است. وى مىنويسد:
1) . فصل الخطاب خواجه محمد پارسا حافظى .
2) . نفحات الانس: ص 25.
3) . الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية: ج 1 ص 180، 181. كتائب اعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار مخطوط . طبقات الشافعية: ج 2 ص 403.
4) . مناقب خوارزمى: ص 273. الاكتفاء فى فضائل خلفاء الأربعة مخطوط . الصواعق المحرقة: ص 77. معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليهالسلام (مخطوط) . ازالة الخفاء فى سيرة الخلفاء: ج 2 ص 112. تاريخ ابنكثير: ج 8 ص 5 .
5) . شواهد النبوة: ص 167.
شيخ ابوالعباس گويد: اين عين كمال نيست، بلكه آنچه سعد - يكى از افراد عَشَره مُبَشَّره - انجام داده عين كمال است. زنى مدعى شد كه سعد چيزى از بوستان او گرفته است. سعد در برابر اين ادعا گفت: خدايا، اگر او دروغگو است نابينايش گردان و او را در جايش بميران. پس آن زن كور شد و روزى كه در بوستانش راه مىرفت در چاهى افتاد و مرد.
بنا بر اين، اگر آنچه ابراهيم انجام داده عين كمال مىبود، فعل صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله به اينكه عين كمال باشد اولى است. ولى سعد از امناى خداست و جان او و جان ديگرى نزد وى يكسان است. از اين رو، سعد نه به آن سبب كه آن زن شخص او را آزار داد نفرينش كرد، بلكه به اين خاطر آن زن را نفرين كرد كه او صحابى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را آزار داده بود.(1)
دو. در موردى ديگر ابويوسف نقل كرده است: ليث بن سعد، از حبيب بن ابىثابت براى من نقل كرد: اصحاب محمد صلىاللهعليهوآله و جماعت مسلمين از عمر بن خطاب خواستند كه شام را (ميان آنان) قسمت كند، چنانكه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خيبر را (ميان آنان) قسمت كرد.
سختگير ترين مردم در اين موضوع بر عمر، زبير بن عوّام و بلال بن رباح بودند. عمر گفت: اگر چنين كنم، مسلمانان پس از شما را بىچيز وانهادهام. سپس افزود: خدايا، مرا در برابر بلال و اصحابش كفايت كن. و مسلمانان بر اين باور بودند كه طاعونى كه در عِمَواس گريبان آنان را گرفت از نفرين عمر بوده است. عمر مردم شام را در ذمّه حكومت قرار داد تا به مسلمانان خراج بپردازند.
همچنين ولىاللّه دهلوى اين ماجرا را نقل كرده است. در كتاب «الرَّوض الأُنُف» نيز اين ماجرا را در سفر عمر به شام و پس از فتح آن نقل كرده، و ايده تقسيم نكردن آن را
1) . لطائف المنن فى مناقب آل شيخ ابىالعباس و شيخه ابىالحسن در هامش لطائف المنن شعرانى : ج 1 ص 143، 144.
مشورت دادن معاذ به عمر نقل كرده است. همچنين فخرالدين زيلعى از ابوبكر رازى اين ماجرا نقل كرده است.(1)
پاسخ ششم: پاسخ صاحب «احقاق» به ابنروزبهان
بطلان كلام ابنروزبهان با ادله يادشده روشن شد. صاحب «إحقاق الحق» در پاسخ گفته است:
اينكه او از اخلاق اميرالمؤمنين عليهالسلام دور دانسته كه دمساز و خادم رسول خدا صلىاللهعليهوآله را نفرين كند تا گرفتار برص شود، صوفىگرى بىمعنايى است؛ زيرا آنگاه كه انس بن مالك با داشتن علم يقينى در اظهار حق خويشاوندان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از شهادت خوددارى كرده، در واقع در محبت آنان كه به نص قرآن مجيد واجب است كوتاهى كرده و ريسمان پيروى پيامبر صلىاللهعليهوآله را از گردنش گشود و خداوند كار و خدمتش را باطل گرداند.
بنا بر اين، كمترين درجه كيفرش در دنيا اين است كه بر او نفرين شود تا گرفتار بيمارىهاى تمسخرآميز شود، و البته نتيجه كار خود را در آخرت خواهد چشيد. با اين همه، در سخن ابنروزبهان دو فايده هست:
فايده اول: ابن روزبهان طلب گواهى بر آنچه را شنوندگانش پرشمار و مستفيض گونه باشد انكار كرده است. ما بر پايه اين سخن مىگوييم: وجوب محبت على عليهالسلام امر ثابت و مستفيضى است كه طلب شهادت درباره آن باطل است، ولى چنانكه دانستى بنا بر روايات اهلتسنّن، امام عليهالسلام براى حديث غدير طلب گواهى كرد.
بنا بر اين، مراد از حديث غدير ايجاب محبت و مودّت او نبوده، بلكه امر شكوهمند و سترگى بوده كه بيشتر اصحابى كه آن را شنيده و به خاطر سپرده بودند انكارش كرده بودند. از اين رو، امام عليهالسلام به طلب شهادت بر آن حاجت پيدا كرده است.
1) . الخراج: ص 26. قرّة العينين: ص 71. الرَوض الأُنُف: ج 6 ص 581 . شرح كنز الدقائق زيلعى: ج 3 ص 282.
فايده دوم: ابنروزبهان در سخنش به كثرت شنوندگان خبر رويداد غدير خم اعتراف كرده است. بنا بر اين، در وقوع اين رويداد و ثبوت اين خبر شريف شكّى نخواهد ماند. و اين ردّ متعصبان و ستيزهجويانى است كه حديث را انكار مىكنند و دروغ مىشمارند.
تا اينجا ثابت شد كه امام عليهالسلام از جماعتى از صحابه خواست كه بر حديث غدير خم شهادت دهند، كه بعضى از آنان شهادت دادند و بعضى كتمان كردند. اين امر مناقشات ابنروزبهان و فخر رازى در «نِهاية العقول» را باطل مىكند.
همچنين ثابت شد كه اين طلب گواهى براى امر شكوهمند و بزرگى بوده كه بيشتر صحابه انكارش كرده بودند. اين امر جز جانشينى نبوده، زيرا اگر آن امر چيزى غير از جانشينى و امامت مىبود، بعضى از صحابه انكارش نمىنمودند و كتمانكنندگان كتمانش نمىكردند.
اعتراف حلبى به اينكه امام عليهالسلام براى ردّ كسانى كه در خلافت با او كشمكش كردند به حديث غدير احتجاج كرد، به درستى سخن ما گواهى مىدهد. حلبى مىنويسد:
اگر بپذيريم كه مرادِ حديث آن است كه على عليهالسلام به امامت أولى است، مقصود امامت در آينده است نه در زمان صدور حديث، زيرا در غير اين صورت على عليهالسلام با وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله امام بوده است. براى آينده نيز وقت خاصى تعيين نشد.
پس از كجا ادّعا مىشود كه اين آينده پس از درگذشت رسول خدا صلىاللهعليهوآله بوده است ؟
بلكه رواست كه اين آينده بعد از آن باشد كه با على عليهالسلام بيعت كردند و او خليفه گشت. دليل اين سخن آن است كه على عليهالسلام تنها زمانى به حديث غدير احتجاج كرد كه خلافت به او بازگشت.
در آن زمان - چنانكه گذشت - براى ردّ كسانى كه با او كشمكش كردند به اين حديث احتجاج كرد. بنا بر اين، سكوت على عليهالسلام از احتجاج به اين حديث تا زمان
خلافتش براى كسانى كه اندك خردى دارند - چه رسد به مردم فهيم - گواه آن است كه حديث غدير نصّ بر امامت او نيست.(1)
و اما پاسخ سخنان حلبى:
پاسخ اول
حلبى مىگويد: مقصود امامت در آينده است نه در زمان صدور حديث، چرا كه در غير اين صورت على عليهالسلام با وجود پيامبر صلىاللهعليهوآله امام بوده است. اين سخن باطل است، زيرا در حديث قيدى وجود ندارد كه مقتضى اين معنى باشد، بلكه حديث شريف مطلق است.
بنا بر اين، معنايش اين است كه: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ أولى مِنهُ بِالإمامَةِ: هر كس من مولاى او هستم على از او به امامت سزاوارتر است. اين معنايى است كه شيعه اماميه در گذشته و اكنون آن را اثبات مىكند، و ستيزهجويان اهلسنت با آن مىستيزند.
پاسخ دوم
حلبى مىگويد: رواست كه اين آينده بعد از آن باشد كه با على عليهالسلام بيعت كردند و او خليفه گشت. معناى اين سخن حمل «اولويّت به امامت» در زمانِ پس از عثمان بن عفّان است. اين حمل جدا نادرست است و تبريك ابوبكر و عمر به اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از حديث غدير - چنانكه در «الصواعق» و كتابهاى ديگر آمده بنياد سست آن را از ريشهكن مىكند، زيرا آن دو اعتراف كردند كه امام عليهالسلام مولاى هر مؤمنى است. در نتيجه، به اعتراف آنها امام عليهالسلام مولاى آن دو نيز خواهد بود، چه اينكه آن دو از مؤمنان باشند يا نباشند. بنا بر اين، على عليهالسلام از آن دو به امامت سزاوارتر خواهد بود. بنا بر همه اينها، مقيّد كردن ولايت به زمان پس از عثمان بر پايه فهم و اعتراف ابوبكر و عمر باطل است.
1) . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 338.
همچنين، بنا بر حمل مَولى بر «أولى به امامت» ، شكّى در دلالت حديث غدير به امامت مطلقه اميرالمؤمنين عليهالسلام بر جاى نمىماند. پس بنا بر اينكه بر امامت و جانشينى خلفاى سهگانه نصّى وجود ندارد - اين مطلب نزد اهلتسنّن ثابت و پذيرفته است، تا جايى كه شخص دهلوى به آن معترف است - مطلق وجود نصّ بر جانشينى امام عليهالسلام خلافت بلافصل او را ثابت مىكند، چرا كه مقدّم داشتن غير منصوص بر منصوصٌ عليه قبيح است.
پاسخ سوم
حلبى مىگويد: سكوت على عليهالسلام از احتجاج به اين حديث تا زمان خلافتش ... ، گواه آن است كه حديث غدير نصّ بر امامت او نيست. اين سخن نيز به دليل مناشده امام عليهالسلام با ابوبكر و اصحاب شورى مردود است؛ شيعه سكوت على عليهالسلام را قبول ندارد، بلكه شيعيان اين ادعا را تكذيب و انكار مىكنند. پس اين ادعاى حلبى در برابر شيعه اماميه سودى به حالش ندارد و حديث غدير را از صلاحيت احتجاج و استدلال ساقط نمىكند.
در اينجا به بعضى از روايات شيعه اماميه كه در بردارنده مناشده امام عليهالسلام با ابوبكر و اصحاب شورى به حديث غدير است اشاره مىكنيم:
روايت اول: شيخ صدوق روايت كرده كه اميرالمؤمنين عليهالسلام به ابوبكر بن ابىقحافه فرمود: به من بگو شايسته امر خلافت به چه ويژگىهايى شايسته اين امر مىشود ؟ ابوبكر گفت: به خيرخواهى و وفا، دفع سازشكارى و چاپلوسى و جانبدارى، نيكوروشى، آشكار كردن عدل، علم به كتاب، سخنى كه جداكننده حق و باطل باشد، زهد در دنيا و بىاعتنايى به آن، ستاندن داد ستمديده از ستمگر؛ چه نزديك باشد و چه دور. و سپس خاموش شد.
على عليهالسلام فرمود: اى ابوبكر، تو را به خدا سوگند مىدهم، اين ويژگىها را در خود مىيابى يا در من ؟ ابوبكر گفت: نه در خودم، بلكه در تو.
على عليهالسلام فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم، من پيش از همه مردان مسلمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را اجابت كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.
على عليهالسلام فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم، من حاضرين در موسم و همه مسلمانان را به سوره برائت آگاه كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.
على عليهالسلام فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم، من در روز غار با جان خود از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نگهدارى كردم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.
على عليهالسلام فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم، آيا من از سوى خدا در آيه بخشش انگشترى در كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله صاحب ولايت شدم يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.
على عليهالسلام فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم، آيا من بر پايه حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير مولاى تو و هر مسلمانىام يا تو ؟ ابوبكر گفت: بلكه تو.(1)
روايت دوم: شيخ طوسى از امام رضا از پدرانش عليهمالسلام روايت كرده است: هنگامى كه ابوبكر و عمر به خانه اميرالمؤمنين عليهالسلام و از او درخواست بيعت كردند و سپس از نزد او بيرون آمدند، حضرتش از خانه به مسجد رفت و (به سخنرانى پرداخت) و خداى را به خاطر نيكويىهايى كه به آنان - يعنى اهلبيت عليهمالسلام - كرده و در ميان آنان فرستادهاى از ايشان برانگيخته و پليدى را از آنان دور كرده و به گونهاى خاص پاكشان ساخته است سپاس گذارد و ستود، و سپس فرمود:
فلان و فلان نزد من آمدند و از من خواستند تا با كسى بيعت كنم كه او خود بايد با من بيعت كند.
من پسرعموى پيامبر صلىاللهعليهوآله و پدر پسران او و صدّيق اكبر و برادر رسول خدا صلىاللهعليهوآله هستم، و هر كس جز من چنين دعوى كند دروغگو است.
من پيش از هر كسى اسلام آوردم و نماز گزاردم.
1) . الخصال: ج 2 ص 549 .
من وصىّ پيامبر صلىاللهعليهوآله و همسر دخترش سرور زنان جهان فاطمه بنت محمد عليهاالسلام هستم.
من پدر حسن و حسين عليهماالسلام دو نوه رسول خدا صلىاللهعليهوآله هستم. ما خاندان رحمتيم. خدا به سبب ما شما را هدايت كرد و از گمراهى نجات داد.
من صاحب روز غديرم، و در اين باره آياتى در حق من نازل شده است.
من وصى نبى صلىاللهعليهوآله در امور كسانى از خاندان اويم كه مىميرند، و من معتمَد وى در ميان زندگان امت او هستم. پس از خدا پروا كنيد و او را در نظر داشته باشيد تا گامهايتان را استوار گرداند و نعمتش را بر شما تمام كند. سپس به خانهاش بازگشت.(1)
روايت سوم: شيخ حسن بن محمد ديلمى روايت مىكند: از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه ابوبكر در كوى بنىنجّار اميرالمؤمنين عليهالسلام را ديد. به او سلام كرد و با او دست داد و به او فرمود: اى ابوالحسن، آيا در دلت نسبت به اينكه مردم مرا به جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله گماردند و آنچه در روز سقيفه رخ داد و كراهتت از بيعت، كدورتى دارى ؟ به خدا سوگند كه من چنين نمىخواستم، بلكه مسلمانان در كارى همداستان گشتند كه مرا نمىرسيد در آن با ايشان مخالفت كنم ... .
اميرالمؤمنين عليهالسلام به ابوبكر فرمود: اى ابوبكر، آيا كسى را ثقهتر از رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىشناسى ؟ او در چهار جا براى من از تو و جماعت همراه تو - كه عمر و عثمان در ميانشان بودند - بيعت گرفت: در «يوم الدار» و در «بيعت رضوان» زير درخت و در روز جلوسش در خانه امسلمه و در روز غدير پس از بازگشتش از حجة الوداع. (در روز غدير) همه شما گفتيد: شنيديم و خدا و فرستادهاش را فرمان برديم. و پيامبر صلىاللهعليهوآله به شما فرمود: خدا و فرستادهاش بر شما گواهاند. و شما همگى پاسخ داديد: خدا و فرستادهاش بر ما گواهاند.
1) . بحار الانوار: ج 28 ص 247، به نقل از امالى شيخ طوسى.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به شما فرمود: بر اين امر گواه يكديگر باشيد و حاضرانتان آن را به غايبانتان برسانند، و هر كس از شما كه آن را شنيده براى كسانى كه نشنيدهاند بازگو كند.
در اين ميان تو گفتى: آرى اى رسول خدا، و همگى به پيامبر صلىاللهعليهوآله و به من به خاطر اينكه خدا ما را گرامى داشت تبريك گفتيد. سپس عمر نزديك شد و به شانه من زد و در حضور شما گفت: آفرين، آفرين اى پسر ابوطالب ! مولاى ما و مولاى مؤمنان گشتى.
ابوبكر گفت: اى اميرمؤمنان، امرى را به ياد من آوردى كه اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله شاهد آن بود آن را از او مىپذيرفتم.(1)
اگر اهلسنت از پذيرش اين روايات سر باز زنند، ما استدلال اميرالمؤمنين عليهالسلام به نصّ بر امامتش در روزگار خلافت ابوبكر را از روايات ايشان مىآوريم:
روايت چهارم: اسعد بن ابراهيم بن حسن بن على حنبلى در اربعينش، از استادش عمر بن حسن معروف به ابندحيه(2)روايت كرده است: حديث سوم: ثَورى، از اعمش، از سالم بن ابىجعد روايت كرده است: نزد انس بن مالك رفتم، در حالى كه چشمش كور و بر چهرهاش سپيدى برص نمايان بود.
كسى - كه گويا بين او و انس كينهاى بود - به سوى انس برخاست و گفت: اى همراه رسول خدا، اين علامتى چيست كه به چهرهات مىبينم ؟ حال آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: مؤمن دچار برص و جذام نمىشود !
انس سر به زير انداخت و چشمانش اشك مىباريد. در اين حال گفت: اين سپيدى به سبب نفرين اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام بر من، بر چهرهام پديد آمده است. جماعتى از حاضران از انس خواستند كه حديث اين ماجرا را باز گويد.
انس گفت: هنگامى كه سوره كهف نازل شد، بعضى از صحابه از پيامبر صلىاللهعليهوآلهخواستند كه اصحاب كهف را به ايشان نشان دهد. پيامبر صلىاللهعليهوآله وعده داد كه چنين كند. فرشى به حضرتش هديه شد و صحابه آن وعده را به ياد وى آوردند. حضرتش فرمود: على را حاضر كنيد. چون على عليهالسلام آمد به من فرمود: اى انس، فرش را بگستران. من فرش را گستردم. پيامبر صلىاللهعليهوآله به صحابه دستور داد كه بر فرش بنشينند.
چون بر فرش نشستند، فرش بلند شد و به هوا رفت تا نيمروز به سير خود ادامه داد. سپس ايستاد و ما از جاى برخاستيم و بر زمين راه رفتيم تا به غار رسيديم. مردمانى را ديديم كه در خواب بودند و چهرههايشان همچون چراغ مىدرخشيد. جامههاى سپيدى بر تن داشتند و سگ آنان دو بازويش را بر درگاه غار گسترده و نشسته بود. سراسر وجود ما ترس شد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به پيش رفت و فرمود: سلام بر شما. آنان نيز سلام او را پاسخ دادند. ديگران نيز پيش رفتند و سلام كردند، ولى آنان سلامشان را پاسخ نگفتند. على عليهالسلام به اصحاب كهف فرمود: چرا سلام اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله را پاسخ نمىدهيد ؟
يكى از آنان گفت: از پسرعمو و پيامبرت بپرس. سپس على عليهالسلام به آن جماعت فرمود: بر جاى خود بنشينيد.
چون بر جاى نشستند، على عليهالسلام فرمود: اى فرشتگان خدا، فرش را بالا بريد. فرش بالا رفت و ما به اندازهاى - كه خدا مىداند - در هوا سير كرديم. سپس فرمود: ما را بر زمين نهيد تا نماز ظهر را بگذاريم. ناگاه ديديم در سرزمينى هستيم كه در آن آبى نيست تا بنوشيم و وضو بگيريم. على عليهالسلام با پايش بر زمين زد و آب گوارايى از زمين جوشيد. وضو گرفتيم و نماز گزارديم و آب نوشيديم. على عليهالسلام فرمود: نماز عصر را با رسول خدا صلىاللهعليهوآله خواهيد گزارد. فرش ما را تا عصر سير داد و ناگاه ما در كنار درِ مسجد بوديم.
چون پيامبر صلىاللهعليهوآله ما را ديد فرمود: شما ماجرا را بازگو مىكنيد يا من بگويم ؟ و شروع به بازگو كردن ماجرا كرد، گويا كه همراه ما بوده است. على عليهالسلام به حضرتش عرض كرد:
چرا اصحاب كهف سلام مرا پاسخ گفتند، ولى سلام همراهانم را نه ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آنان تنها سلام پيامبر يا جانشين پيامبر را پاسخ مىدهند. سپس افزود: اى انس، براى على گواهى بده.
پس از آن، چون روز سقيفه فرا رسيد، على عليهالسلام از من خواست كه به ماجراى آن فرش گواهى دهم، اما من گفتم: فراموش كردهام. على عليهالسلام فرمود: اگر پس از سفارش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آن را كتمان مىكنى، خدا بر چهرهات سپيدى برص نشاند و آتشى در شكمت افكند و چشمت را كور گرداند. و من گرفتار برص شدم و شكمم آتش گرفت و كور گشتم.
انس به سبب حرارتى كه در شكمش بود، نمىتوانست در ماه رمضان و غير آن روزه بگيرد، و در برابر هر روزى از ماه رمضان كه روزه نمىگرفت تهيدستى را غذا مىداد. انس در بصره مرد.(1)
اما عدم نقل احتجاج امام عليهالسلام به حديث غدير در روزگار خلافت ابوبكر و غير او از سوى اهلسنت هرگز حجتى در برابر شيعه نخواهد بود، چنانكه نقل يكى از فريقين بر ديگرى حجت نيست.
فخر رازى در «نِهاية العقول» در وجه استدلال به حديث غدير نوشته است: دوم: بىگمان على عليهالسلام در روز شورى هنگامى كه مىكوشيد تا فضائلش را بيان كند، حديث غدير را ياد كرد و هيچ كس او را انكار نكرد. عدم انكار حاضران نسبت به حديث غدير با وجود انگيزههاى بسيار در خدشه كردن بر چيزى كه آدمى خواهان آن است تا به آن بر ديگران تفاخر كند، دليل صحت آن است.
فخر رازى در ادامه و در پاسخ به اين استدلال نوشته است: اما وجه دوم؛ يعنى مناشده در روز شورى ضعيف است، زيرا همانگونه كه بايد صحت اصل حديث اثبات شود، صحت اين مُناشده هم بايد اثبات شود، بلكه اثبات صحت مناشده مهمتر
1) . الاربعين مخطوط .
است. چنانچه بيشتر محدثان اين مناشده را انكار مىكنند. اما به فرض صحت آن، ما نمىپذيريم كه آن به همه صحابه رسيده باشد. و با فرض اينكه به همه صحابه رسيده باشد، اين را نخواهيم پذيرفت كه در ميان ايشان كسى يافت نشود كه آن را انكار نكرده باشد.(1)
چگونه فخر رازى مىگويد: اين را نخواهيم پذيرفت كه در ميان صحابه كسى يافت نشود كه آن را انكار نكرده باشد ؟ با اينكه پيروانِ منحرفان از اميرالمؤمنين عليهالسلام در نقل اين انكار انگيزههاى بسيارى داشتهاند، حال آنكه هرگز كسى چنين انكارى را نقل نكرده است.
اگر عدم نقل در همچون امورى كه انگيزهها در نقلش فراوان است دليل عدم اصل انكار نيست، چگونه است كه عدم نقل استدلال و احتجاج امام عليهالسلام به حديث غدير در زمان ابوبكر و غير او كه البته انگيزههاى اين عدم نقل نيز فراوان بوده، دليل بر عدم اصل استدلال و احتجاج امام عليهالسلام است ؟ !
افزون بر اين، پيشتر معلوم شد كه واحدى اشعارى را روايت كرده كه امام عليهالسلام آنها را در حضور ابوبكر و عمر و عثمان و ديگران خوانده، و آن اشعار نمونههايى از فضائل و ويژگىهاى او از جمله حديث غدير را در بر داشته است. بنا بر اين، ادعاى سكوت امام از احتجاج به حديث غدير در زمان خلفاى سهگانه دروغ است.
بىگمان انكار ابوالطُفَيل نسبت به حديث غدير در ماجراى مناشده حضرت، از ادلّه استوار بر دلالت اين حديث به امامت و جانشينى است، چرا كه اگر حديث غدير معنايى غير از امامت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله داشت، انكار و شك وجهى نداشت.
در روايت احمد بن حنبل از ابوالطُفَيل آمده است: (پس از مناشده) از رَحبه بيرون آمدم، ولى گويا در دلم چيزى خلجان مىكرد. زيد بن ارقم را ديدم و به او گفتم: شنيدم
1) . نِهاية العقول مخطوط .
كه على عليهالسلام چنين و چنان مىگفت. زيد گفت: چه را انكار مىكنى ؟ من خود از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه اين سخنان را بر زبان آورد.(1)
همچنين در روايت نسايى و ابنكثير و در «زين الفتى» و نيز در «الرياض النضرة» از طريق ابنحِبّان همين آمده است.(2)
اگر گفته شود: شايد ابوالطفيل نسبت به وجوب محبت على عليهالسلام دچار شك گشته و به آن سبب كه على عليهالسلام ناصر يا محب مؤمنان باشد دلش گرفتار ترديد شده بود ؟ ! جوابش اين است كه اين را هيچ كس در حق ابوالطفيل - كه از بزرگان و دانشمندان صحابه است - جايز نمىشمارد.
و اما در مورد ابوالطفيل، ابنعبدالبَرّ و ابناثير(3)گويند: ابوالطفيل عامر بن واثلة، در روز اُحد زاده شد، و از روزگار هجرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله هشت سال را درك كرد. وى بعدها در كوفه ساكن شد و على عليهالسلام را در همه جنگهايش همراهى نمود. هنگامى كه على عليهالسلام شهيد شد، به مكه بازگشت و در آنجا ماند تا اينكه در سال 100 درگذشت. ابوالطفيل فاضل و دانشمند و حاضر جواب و فصيح بود. او اهل تشيع على عليهالسلام بود و او را از ديگران برتر مىدانست، و ابوبكر و عمر را مىستود و بر عثمان رحمت مىفرستاد. ابوالطفيل ماجرايى در مجلس معاويه دارد، كه در آنجا از اميرالمؤمنين عليهالسلام دفاع كرد.
يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت صدر حديث است؛ رسول خدا صلىاللهعليهوآله حديث غدير را با اين جمله آغاز كرد: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ اين دليل آشكار و برهان قاطع
است بر اينكه «مَولى» در حديث به معناى «اولى بالتصرّف» است. اين دليل مبتنى به اثبات امورى است:
اثبات جمله «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم.
دلالت اين جمله بر «اولى بالتصرّف» بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله و آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1): «پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» .
دلالت آمدن اين جمله در آغاز حديث غدير به اينكه مراد از «مَولى» در حديث، همان مراد از «اولى» در اين جمله است.
اكنون به اثبات اين امور سه گانه مىپردازيم تا دليل ما تامّ باشد:
عده بسيارى از عامه جمله «ألَستُ أولى ... » را در صدر حديث غدير نقل كردهاند و شكى در ثبوت جمله ياد شده نيست. از جمله اين افراد هستند:
مَعمَر بن راشد اَزدى، ابوعُروه
عبداللّه بن نُمَير خارفى كوفى
فضل بن دكين، ابونُعَيم، شيخ بخارى
عفّان بن مسلم
5 . على بن حكيم اَودى
6 . عبداللّه بن محمد بن ابىشَيبَه
8 . قُتَيبة بن سعيد ثقفى بلخى بغلانى
1) . احزاب / 6 .
محمد بن يزيد بن ماجه قزوينى، ابوعبداللّه
عبداللّه بن احمد بن حنبل
احمد بن عمرو بن عبدالخالق بَزّار
احمد بن شعيب نَسايى، ابوعبدالرحمن
حسن بن سفيان بن عامر، ابوالعباس
احمد بن على موصلى، ابويَعلى
محمد بن جرير طبرى شافعى
محمد بن على بن حسين، حكيم تِرمِذى
يحيى بن عبداللّه غبرى، ابوزكريا
دَعلَج بن احمد سِجزى
محمد بن حِبّان بُستى، ابوحاتِم
سليمان بن احمد طَبَرانى، ابوالقاسم
على بن عمر دارَقُطنى، ابوحسن
احمد بن محمد ثعلبى
اسماعيل بن على بن حسين بن زنجويه، ابنسمان
مسعود بن ناصر سِجِستانى، ابوسعيد
على بن حسن بن حسين خِلَعى
احمد بن محمد عاصمى
عبدالكريم بن محمد مَروَزى سمعانى
موفّق بن احمد مكّى خوارزمى
عمربن محمدبنخضراردبيلى، ملاّ
محمد بن ابىبكر مدينى، ابوموسى
اسعد بن محمود عِجلى اصفهانى، ابوالفتوح
احمد بن عبداللّه طبرى، محبّالدين
ابراهيم بن عبداللّه وصابى
ابراهيم بن محمد حموئى جوينى
جمالالدين زرندى
اسماعيل بن عمر بن كثير دمشقى
على بن شِهابالدين همدانى
احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى
على بن محمد، نورالدين، ابنصبّاغ
حسين بن معينالدين ميبدى
عبداللّه بن عبدالرحمن، اصيلالدين محدّث
عطاءاللّه بن فضلاللّه محدّث شيرازى
محمود بن محمد بن على شيخانى
على حلبى، نورالدين
حسامالدين بن محمد بايزيد سهارنپورى
ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشانى
محمد صدر عالم
احمد بن عبدالقادر
50 . مولوى محمد مبين
از اينجا روشن مىشود كه ستيزهجويى رازى از اعتبار ساقط است. وى مىنويسد: اگر ما صحت اصل حديث را بپذيريم، صحت مقدمه آن، يعنى: ألَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم، را نخواهيم پذيرفت. زيرا در هيچ يك از طرقى كه شما براى صحيح شمرده شدن اصل حديث ذكر مىكنيد اين مقدمه نيامده است، و بيشتر كسانى كه اصل حديث را روايت كردهاند اين مقدمه را نياوردهاند.
بنا بر اين، ادعاى همداستانىِ امت در پذيرش آن ممكن نيست، چرا كه مخالفان شيعه تنها اصل حديث را براى اينكه بدان به فضيلت على عليهالسلام احتجاج كنند، روايت مىنمايند و اين مقدمه را نقل نمىكنند. همچنين هيچ كس نگفته كه على عليهالسلام اين مقدمه را نيز در روز شورى گفته است. از اين رو، اين مقدمه به وسيله طرقى كه اصل حديث به آنها ثابت مىشود، ثابت نمىشود و اثبات آن ممكن نيست.(1)
عجيب است كه فخر رازى يكبار مىگويد: بيشتر كسانى كه اصل حديث را روايت كردهاند اين مقدمه را نياوردهاند. و بار ديگر مىگويد: مخالفان شيعه تنها اصل حديث را براى اينكه به آن به فضيلت على عليهالسلام احتجاج كنند، روايت مىنمايند و اين مقدمه را روايت نمىكنند. اين تناقضى آشكار است.
همچنين نقل صدر حديث از سوى پنجاه تن از دانشمندان اهلسنت، انكار اسحاق هروى را نيز رد مىكند. هروى مىنويسد: هر كس حديث غدير را روايت كرده، آغاز حديث؛ يعنى: ألَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم، را روايت نكرده است. و همين جمله است كه قرينه بودن مَولى به معناى «أولى» است.
افزون بر اين، براى ابطال سخنان رازى و هروى اعتراف دهلوى بسنده است؛ دهلوى مىگويد: سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، از آيه قرآن گرفته شده، و از اين رو نزد مسلمانان از مسلّمات قلمداد شده و حكم پس از اين جمله (يعنى: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ) نتيجه آن به شمار مىرود.
بىگمان مقدمه حديث؛ يعنى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، دلالت مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به مؤمنان به طور مطلق «أولى بالتصرّف» است. زيرا اين جمله - همانگونه كه دهلوى اعتراف كرده - بر گرفته از آيهاى كريمه از قرآن عظيم است، و آن آيه به اولويّت در تصرّف دلالت مىكند: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(2):
«پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است» . دانشمندان بزرگ و استوانههاى علمى اهلسنت در دانشها و فنون گوناگون به اين حقيقت اعتراف كردهاند:
وى ذيل اين آيه مىنويسد: يعنى اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مؤمنان حكمى كند، حكم او نافذ و اطاعتش بر مؤمنان واجب است. ابنعباس گويد: يعنى هر گاه پيامبر صلىاللهعليهوآله مؤمنان را به كارى فرا خواند و آنها به كار ديگرى تمايل داشته باشند، آنان بايد از پيامبر صلىاللهعليهوآله اطاعت كنند و خواسته خود را رها كنند.(1)
او در مورد آيه مذكور مىگويد: يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در نفوذ حكم و وجوب طاعت نسبت به مؤمنان، از حقّى كه آنان بر يكديگر دارند سزاوارتر است. ابنعباس و عطاء گويند: يعنى هر گاه پيامبر صلىاللهعليهوآله مؤمنان را به كارى فرا خواند و آنها به كار ديگرى تمايل داشته باشند، آنان بايد از پيامبر صلىاللهعليهوآله اطاعت كنند و خواسته خود را رها كنند.
ابنزيد گويد: يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در حكمى كه ميان مؤمنان مىكند، از آنان به خودشان سزاوارتر است، چنانكه تو در آنچه حكم مىكنى از بندهات سزاوارترى. گفته شده كه معناى آيه اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مؤمنان سزاوارتر است به اينكه آنان را به جِهاد وادارد و ايشان جانشان را براى او بدهند. بعضى گفتهاند: هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به جِهاد مىرفت، گروهى مىگفتند: مىرويم و از پدران و مادرانمان اذن مىگيريم. پس اين آيه نازل شد.
عبدالواحد مليحى، از احمد بن عبداللّه نعيمى، از محمد بن يوسف، از محمد بن اسماعيل، از عبداللّه بن محمد، از ابوعامر، از فليح، از هلال بن على، از عبدالرحمن بن ابىعمرة، از ابوهريره براى من روايت كرد: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به خودش سزاوارترم. اگر (دليل) مىخواهيد، اين آيه را بخوانيد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . پس هر
1) . التفسير الوسيط مخطوط .
مؤمنى كه بميرد و مالى بر جاى نهد، خويشان پدرىاش - هر كه باشند - آن مال را از او ارث مىبرند. و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد، (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.(1)
وى در مورد اين آيه مىگويد: يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در همه امور از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است، زيرا او بر خلاف نفس مؤمنان تنها به چيزى فرمان مىدهد و تنها چيزهايى را براى آنان مىپسندد كه صلاح ايشان در آن است. از اين رو اولويّت او مطلق است.
بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد ايشان از خودشان محبوبتر و امر او پيش آنان از امر خودشان نافذتر و مهرورزى آنان نسبت به او از مهرورزىشان به خودشان كاملتر باشد. روايت شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست كه به جنگ تبوك برود، از اين رو به مردم دستور داد كه همراهىاش كنند. ولى بعضى از مردم گفتند: ما از پدران و مادرانمان اذن مىطلبيم. پس اين آيه نازل شد.(2)
او گفته است: يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در همه امور دنيا و دين از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است. از اين رو اولويّت در آيه مطلق و نامقيّد است.
بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد ايشان از خودشان محبوبتر و حكم او پيش آنان از حكم خودشان نافذتر و حق او نزد آنان از حق خودشان محترمتر و مهرورزى آنان نسبت به او از مهرورزىشان به خودشان مقدّمتر باشد، و بايد جان خود را براى او بدهند، و هر گاه كار دشوار شد جان را فداى او كنند، و هر گاه جنگى پيش آمد با جان خود از او پاسدارى نمايند، و به دنبال آنچه نفسهايشان
ايشان را به آن فرا مىخواند نروند و از آنچه نفس منعشان مىكند باز نايستند. بلكه هر چه را رسول خدا صلىاللهعليهوآله به آن فرا خواند پيروى كنند، و از هر چه او منع كرد باز ايستند.(1)
5 . احمد بن خليل خويى، ابوالعباس، قاضى القضات (ت 583 ق)
وى در تفسير آيه گويد: اين جمله تأييد كار پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه زينب بنت جحش را به همسرى گرفت. گويا اين جمله پاسخ پرسشى است كه كسى بگويد: گيرم چنانكه گفتى پسرخواندگان فرزند حقيقى نباشند، ولى كسى كه ديگرى را پسر خود ناميد، اگر پسرخواندهاش چيز نيكى داشته باشد از مروّت دور است كه آن را از پسرخواندهاش بگيرد و در ميان مردم او را سرافكنده گرداند.
خداى تعالى در پاسخ اين پرسش مىفرمايد: يعنى برآوردن حاجات مراتبى دارد؛ برآوردن حاجت اجانب، سپس برآوردن حاجت نزديكان و خويشان زنان، سپس برآوردن حاجت اصول و فصول، سپس برآوردن حاجت شخصى:
مرتبه اول، عرفا و شرعا پايينتر از مرتبه دوم است، زيرا عاقله (خويشاوند قاتل غير بالغ) از جانب آنان عهدهدار پرداخت ديه مىشود، ولى از جانب اجانب اينگونه نيست.
مرتبه دوم هم از مرتبه سوم پايينتر است و اين به دليل وجوب پرداخت نفقه بر مرتبه سوم روشن است. مرتبه سوم خود از مرتبه چهارم فروتر است، چرا كه شخص آدمى بر ديگرى مقدّم است. پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين امر اشاره فرموده و فرموده است: نخست به خود بپرداز و سپس به كسانى كه نانخور تو هستند.
چون اين را دانستى، بدان كه هر گاه آدمى جامهاى داشته باشد كه يكى از دو پايش را با آن بپوشاند و به وسيله آن حاجت يكى از دو طرف بدنش را دفع كند، اگر آن پوشش را از يكى از دو جانب بدنش بگيرد و جانب ديگر را با آن بپوشاند، كسى را نمىرسد كه بگويد: چرا چنين كردى ؟ چه رسد به اينكه بگويد: بد كارى كردى. مگر اينكه يكى از اعضا از ديگرى شريفتر باشد.
1) . الكشّاف: ج 3 ص 523 .
مانند اينكه هر گاه انسان با دستش چشمش را حفظ كند و سرما را از سرش كه جايگاه حواسّ او است براند و در برابر پايش را رها كند تا سرما به آن سرايت كند، عقلاً كار واجبى انجام داده است. و هر كس بر عكسِ اين كار را انجام دهد، به او مىگويند: چرا چنين كردى ؟
چون اين مطلب روشن شد، روشن مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است. بنا بر اين، اگر مؤمن حاجت خود را برآورد و حاجت پيامبرش را رها كند، مانند كسى است كه به مويش روغن زند و سرش را در سرماى شديد باز گذارد تا مويش را پرورش دهد و نداند كه با اين كار به سرش كه موهايش محلّ رويشى جز آن ندارند آسيب مىزند !
همچنين برآوردن حاجت نفس، آسوده ساختن او براى عبادت خداست. از سوى ديگر، علم به چگونگى عبادت تنها از راه پيامبر صلىاللهعليهوآله به دست مىآيد.
بنا بر اين، اگر انسان حاجتى را نه براى عبادت برآورد، اين كار در واقع دفع حاجت نيست، زيرا دفع حاجت فوق تحصيل مصلحت است و در چنين كارى مصلحتى نيست، چه رسد به اينكه حاجت به شمار رود.
و اگر دفع حاجت براى عبادت باشد، رها كردن پيامبرى كه كيفيت عبادت در حاجت و دفع حاجت را از او مىآموزد، مانند پرورش مو و وانهادن سر است ! پس هر گاه پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى بخواهد، مشخصا تعرّض به آن بر امت حرام است.(1)
6 . نَسَفى
او در تفسير آيه مىگويد: يعنى در همه چيز از امور دين و دنيا نسبت به آنان احقّ، و حكم او از حكم آنان نافذتر است. بنا بر اين، مؤمنان وظيفه دارند كه جانهاى خود را به پاى او بدهند و خود را فداى او كنند. يا اينكه «پيامبر به آنان اولى است» يعنى به آنان رئوفتر و به آنان مهربانتر و براى آنان سودمندتر است.(2)
وى گويد: گويندهاى مىتواند بگويد: گيرم كه پسرخوانده را پسر ننامند، اما اگر پسرخوانده كسى چيز نيكى داشته باشد، شايسته مروّت نيست كه در آن طمع كند. به ويژه اگر آن شىء نيكو همسر پسرخوانده باشد. به همين سبب، خدا در پاسخ اين پرسش فرموده است: «پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است» ، يعنى او سرور و رئيس مردم است، و از اين رو بر آوردن حاجت او و اعتنا به شأن او مهمتر است. چنانكه نگهدارى عضو اصلى بدن و حفظ سلامتى و زدودن بيمارى از آن نسبت به اعضاى ديگر اولى است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در كلام خود به اين امر اشاره فرموده است: نخست به خود بپرداز و سپس به كسانى كه نانخور تو هستند. از اطلاق آيه دانسته مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر چيزى از امور دنيا و دين به مؤمنان اولى است.
گفته شده كه معناى اولى اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به مؤمنان رئوفتر و مهربانتر است، چنانكه خود پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به او سزاوارترم. اگر (دليل) مىخواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .
پس هر مؤمنى كه بميرد و مالى از خود بگذارد، خويشان پدرىاش - هر كس باشند - آن مال را از او ارث مىبرند. و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.(1)
8 . مَحَلّى
او مىگويد: يعنى در آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله مؤمنان را به آن فرا مىخواند و نفسهايشان آنان را به خلاف آن دعوت مىكنند.(2)
وى گويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله غلامش زيد بن حارثه را - كه حضرتش را بر پدر و عمويش ترجيح داده بود - به پسرخواندگى گرفته بود. خداى تعالى از فرزند دانستن پسرخواندگان نهى كرد، و علت اين نهى را با آيهاى ديگر بيان كرد تا نشان دهد كه موضوع بسيار بزرگتر از آن است كه تصوّر شود. «النَبىُّ» يعنى كسى كه خدا او را با گفتارهاى بديع به ريزهكارىهاى كارها و امور خبر مىدهد و همواره او را در درجات كمال بالا مىبرد، و نمىخواهد كه او به فرزند و مال مشغول شود.
«أولى بِالمُؤمِنينَ» يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله به سبب تقرّبى كه به درگاه خداوند دارد، در هر چيزى از امور دين و دنيا از راسخان در ايمان - و به طريق اولى نسبت به غير آنان - در نافذ بودن دستورش در ميان ايشان و وجوب طاعتش بر آنان نسبت به خودشان سزاوارتر است، چه رسد به پدران آنان.
ابوهريره روايت كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به او سزاوارترم. اگر (دليل) مىخواهيد، اين آيه را بخوانيد:
«النبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . پس هر مؤمنى كه بميرد و مالى را بر جاى نهد، خويشان پدرىاش - هر كه باشند - آن مال را از او ارث مىبرند. و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد، (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.
از جابر نيز روايت شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمود: من از هر مؤمنى به خود او سزاوارترم. پس هر مردى كه مُرد و دَينى بر جاى نهاد، (بستانكارانش) به سوى من آيند. و هر كس مالى بر جاى گذاشت از آنِ وارثان او است.
همچنين از ابوهريره روايت شده است: در عهد رسول خدا صلىاللهعليهوآله هر گاه مؤمنى در مىگذشت، حضرتش مىپرسيد: آيا او وامى به عهده داشت ؟ اگر مىگفتند: بله، مىفرمود: آيا در برابر وامش مالى بر جاى نهاده است ؟ اگر مىگفتند: بله، بر او نماز مىگزارد. اگر مىگفتند: نه، مىفرمود: بر يار و همراه خود نماز گزاريد. و اگر متوفّى مالى در برابر وامش بر جاى نهاده بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله نخست بر او نماز نمىگزارد، زيرا شفاعت حضرتش رد نمىشد.
چرا كه در خبر است كه مؤمن تا زمانى كه وامش را نگذارده، از رسيدن به جايگاه بلندش باز داشته مىشود. اين خبر بر كسى حمل مىشود كه در زمان مرگ يا زندگىاش، در پرداخت وام كوتاهى كرده است. اما كسى كه مثلاً فقير بوده و تقصير نكرده است، اين خبر بر او حمل نمىشود. چنانكه اين را در شرح منهاج در باب رهن روشن كردهام.
بىگمان پيامبر صلىاللهعليهوآله از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است، زيرا آنان را تنها به عقل و حكمت فرا مىخواند و تنها به امرى دعوت مىكند كه آنان را نجات مىدهد. اما نفسهاى مؤمنان گاه ايشان را به خواستههاى نفسانى و فتنه فرا مىخواند و به چيزى امر مىكند كه آنان را هلاك مىكند.
بنا بر اين، پيامبر صلىاللهعليهوآله همچون تصرّف پدران در امور فرزندان در امور مؤمنان تصرّف مىكند، بلكه تصرّف او به سبب اين اتّصال الهى برتر از تصرّف پدران است. از اين رو، او را به پيوند جسمانى چه حاجت است ؟(1)
در شرح نخستين حديث كتاب الفرائض (مواريث)(2)مىنويسد: در اين حديث فوائدى هست:
فايده اول: اين حديث را مسلم از اين طريق، از محمد بن رافع، از عبدالرزّاق روايت كرده، و ديگر صاحبان صحاح شش گانه به جز ابوداوود آن را از طريق زُهرى، از ابوسَلَمه، از ابوهريره روايت كردهاند.
فايده دوم: فرمود: «من سزاوارترين مردم به مؤمنانم» و سخن خود را با عبارت «به مردم» مقيّد كرد، زيرا خداى تعالى از پيامبر صلىاللهعليهوآله به مؤمنان سزاوارتر است. و عبارت:
1) . السراج المنير: ذيل آيه شريفه.
2) . همّام از ابوهريره روايت كرده كه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله فرمود: در كتاب خداى عزوجل من سزاوارترين مردم به مؤمنانم. پس هر يك از شما كه دَينى يا عيالى بر جاى گذاشت، به من خبر دهيد كه من ولىّ اويم. و هر كس از شما كه مالى بر جاى گذاشت، خويشان پدرىاش - هر كس باشند - از او ارث مىبرند.
«در كتاب خداى عزوجل» اشاره است به آيه «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . در روايت بخارى از طريق عبدالرحمن بن ابىعمره به اين مطلب تصريح شده است.
فايده سوم: پيامبر صلىاللهعليهوآله از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است، از اين رو بر مؤمنان واجب است كه فرمانبرى از او را بر خواستههاى خود ترجيح دهند. هر چند كه اين اطاعت بر آنان گران و دشوار باشد. همچنين واجب است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را بيش از آنچه خود را دوست مىدارند، دوست بدارند.
از همين رو است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: هيچ يك از شما ايمان نياورد، تا اينكه من نزد وى از فرزندان و پدر و همه مردم محبوبتر باشم. در روايت ديگرى هست: از خانوادهاش و دارايىاش و همه مردم.
اين روايت در صحيحين از انس نقل شده است. هنگامى كه عمر به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: تو نزد من از هر چيزى به جز خودم محبوبترى. حضرتش فرمود: نه، سوگند به آن كس كه جانم به دست او است، تا اينكه من نزد تو از خودت هم محبوبتر باشم. عمر گفت: به خدا سوگند كه اكنون تو نزد من از خودم هم محبوبترى. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: اكنون (درست شد) اى عمر.
بخارى در صحيحش از خطّابى نقل كرده است: مراد رسول خدا صلىاللهعليهوآله از اين سخن محبت طبعى نيست، بلكه محبت در اختيار و گزينش كارهاست، زيرا محبت انسان به خود طبيعى است و او راهى به دل خود ندارد (دل را نمىتوان تغيير داد) . بنا بر اين، معناى حديث اين است كه تو در محبت من راستين نيستى تا اينكه خود را در طاعت من فانى كنى و رضاى مرا بر خواست خود ترجيح دهى، هر چند كه سبب مرگ تو گردد.
فايده چهارم: شافعيان از اين آيه كريمه استنباط كردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله حق دارد اگر به خوردنى و نوشيدنى نيازمند شد آنها را از مالك آنها كه خود به آنها محتاج است بگيرد، و بر مالك آنها واجب است كه آنها را به حضرتش ببخشد، و جان خود را فداى
جان رسول خدا صلىاللهعليهوآله كند، و اينكه اگر ستمگرى خواست به پيامبر صلىاللهعليهوآله تعرّض كند بر هر كس در آنجا حاضر است واجب است كه جانش را در راه آن حضرت بدهد.
اين استنباط روشنى است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در هنگام نزول اين آيه، حقوقى را كه به آن سبب از آنِ وى مىشود ياد نكرد، بلكه از آنچه بر او واجب مىشود سخن گفت و فرمود: هر كس از شما دَين يا عيالى بر جاى نهد من ولىّ اويم. و بهره خود را رها كرده و فرمود: هر يك از شما مالى بر جاى گذارد، خويشان پدرىاش - هر كس باشند - آن را از او به ارث مىبرند.(1)
در شرح سخن نبوى: و من در دنيا و آخرت به او سزاوارترم، مىنويسد: يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در هر چيزى از امور دنيا و آخرت از مؤمنان به خودشان احقّ و اولى است. از اين رو، سخن خود را به شكل مطلق آورد و قيدى براى آن معيّن نكرد. بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه اوامر او را فرمان برند و از آنچه نهى كرده است دورى نمايند.(2)
در شرح خود بر «صحيح بخارى» در كتاب التفسير در مورد اين آيه مىنويسد: يعنى پيامبر صلىاللهعليهوآله در همه امور نسبت به مؤمنان از حقّى كه به يكديگر دارند، در نفوذ حكم و وجوب طاعت حق بيشترى دارد.
ابنعباس و عطاء گويند: يعنى هر گاه پيامبر صلىاللهعليهوآله مؤمنان را به كارى فرا خواند و آنها به كار ديگرى تمايل داشته باشند، آنان بايد از پيامبر صلىاللهعليهوآله اطاعت كنند و خواسته خود را رها كنند. زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خلاف نفس، مؤمنان را تنها به چيزى فرمان مىدهد و تنها چيزهايى را براى آنان مىپسندد كه صلاح و رستگارىشان در آن است. اين بخش از حديث تنها در روايت ابوذر (هروى) آمده است.
ابوهريره روايت كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من سزاوارترين مردم به اويم (يعنى در هر چيزى از امور دنيا و آخرت احقّ مردم به او هستم. در روايت ابوذر واژه «مردم» افتاده است) اگر مىخواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . از اين آيه استنباط شده كه اگر ستمگرى خواست به پيامبر صلىاللهعليهوآله تعرّض كند، بر مؤمنان حاضر در آنجا لازم است كه جانشان را در راه وى ببخشند.(1)
در توضيح عبارت مذكور گويد: من در هر چيزى از مؤمنان به خودشان سزاوارترم، زيرا من خليفهاللّهِ اكبر و مددرسان هر موجودىام. از اين رو، حكم من بر مؤمنان از حكم آنان بر خودشان نافذتر است. بنا بر اين، وقتى كه آيه نازل شد گفت ... .(2)
وى گويد: من از هر مؤمنى به خود او سزاوارترم، چنانكه خداى تعالى فرمود: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . بَيضاوى گويد: يعنى در همه امور، زيرا حضرتش بر خلاف نفس، آنان را تنها به كارى فرمان مىدهد و تنها كارى را برايشان مىپسندد كه صلاح آنان در آن است. از اين رو، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد آنان محبوبتر از خودشان باشد.
از ويژگىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله اين است كه اگر حضرتش به غذا يا چيز ديگرى نياز پيدا كند، بر صاحب آن - كه خود نيز به آن محتاج است - واجب است كه آن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله بدهد و پيامبر صلىاللهعليهوآله حق دارد كه آن را از صاحبش بگيرد. البته اين كار گر چه جايز است، ولى از حضرتش سر نزده است ... .
جمله: من ولىّ مؤمنان هستم، يعنى متولّى امور آنانم. از اين رو، براى حضرتش روا بود هر زنى را كه بخواهد به ازدواج خود يا ديگرى در آورد، هر چند كه آن زن و ولىّ او اذن ندهند. و اينكه بدون اذن طرفين مخاصمه عهدهدار كار آن دو شود. اين حديث در مسند احمد، صحيح مسلم، سنن نَسايى و سنن تِرمِذى آمده است.(1)
او احاديث دالّ بر «اولى بالتصرّف» بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله از مؤمنان در همه امور را در تفسير اين آيه شريفه نقل كرده است و مىنويسد:
بخارى و ابنجرير و ابنابىحاتِم و ابنمردوَيه، از ابوهريره، از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به او سزاوارترم. اگر (دليل) مىخواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . پس هر مؤمنى بميرد و مالى بر جاى نهد، خويشان پدرىاش - هر كس باشند - آن مال را از او ارث مىبرند، و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد، (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.(2)
طيالسى و ابنمردوَيه، از ابوهريره روايت كردهاند: در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله هر گاه مؤمنى مىمُرد و خبرش به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىرسيد، حضرت مىپرسيد: آيا او وامى به عهده داشت ؟ اگر مىگفتند: بله، مىفرمود: آيا در برابر وامش مالى بر جاى نهاده است ؟ اگر مىگفتند: بله، بر او نماز مىگزارد.
اگر مىگفتند: نه، مىفرمود: بر يار و همراه خود نماز گزاريد. هنگامى كه خدا گشايشهايى را نصيب ما كرد پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم. پس هر كس دَينى بر جاى گذاشت ادايش به عهده من است، و هر كس مالى بر جاى نهاد از آنِ وارث است.
احمد و ابوداوود و ابنمردوَيه، از جابر نقل كردهاند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: من از هر مؤمنى به او سزاوارترم. پس هر مردى كه مُرد و دَينى بر جاى گذاشت پرداختش به عهده من است، و هر كس مالى بر جاى نهاد از آنِ وارث او است.
ابنابىشَيبه و نَسايى از بُرَيده روايت كردهاند: همراه با على عليهالسلام براى جنگ به يمن رفتم و از او جفايى ديدم. چون نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بازگشتم، نام على عليهالسلام را بردم و از او بدگويى كردم. ديدم كه چهره پيامبر صلىاللهعليهوآله دگرگون شد و فرمود: اى بُرَيده، آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ گفتم: چرا اى فرستاده خدا. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.(1)
از آخرين حديثى كه سيوطى نقل كرده - به ويژه - آشكار مىشود كه معنايى كه از «ألَستُ أولى ... » اراده شده، همان معنايى است كه از آيه «النَبىُّ أولى ... » اراده شده است، و گر نه سيوطى آن حديث را ذيل اين آيه نمىآورد.
بنا بر اين، از سخنان واحدى و بَغَوى و زَمخشرى و بَيضاوى و خويى و نَسَفى و نيشابورى و عِراقى و عَينى و قَسطَلانى و مُناوى و عزيزى و شَربينى، روشن شد كه ادعاى دهلوى مبنى بر اينكه «ألَستُ أولى بِالْمُؤْمِنِينَ ... » به معناى «اولى بالتصرّف» بودن در هر امرى نيست باطل است.
افزون بر اين، كابلى نيز منكر اين معنى براى اين عبارت نشده و تنها گفته است: مراد از مولى، محبّ و دوست است و آغاز حديث دلالت نمىكند كه مراد از مولى امام است، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها از آن رو كه آنچه به شنوندگان القاء مىكند در دلهايشان استوارتر جايگير شود، اين عبارت را در آغاز سخنش آورده است.
شگفتى انكار دهلوى از گفتار ابنتيميه - كه به تعصّب شديد و دشمنى با حق و اهل آن مشهور است - آشكارتر مىگردد. ابنتيميه مىنويسد:
1) . الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور: ج 5 ص 182.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نفرمود: هر كس من والى او هستم على والى او است، بلكه لفظ حديث اين است: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. اما اينكه مولى به معناى والى باشد باطل است، چرا كه ولايت از دو طرف ثابت مىشود؛ زيرا مؤمنان اولياى خدايند و خدا مولاى آنان است. اما اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به مؤمنان «اولى بالنفس» باشد، تنها از طرف حضرتش ثابت مىشود و «اولى بالنفس» بودن نسبت به هر مؤمنى از ويژگىهاى نبوت او است.
اگر فرض شود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله جانشين پس از خود را به نصّ تعيين كرده، اين موجب نمىشود كه خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز از هر مؤمنى به او سزاوارتر باشد. چنانكه همسران خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز مادران مؤمنان نخواهند گشت. اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله اين معنى را اراده كرده بود مىفرمود: هر كس من اولى بالنفس او هستم على اولى بالنفس او است. اما حضرتش اين سخن را نفرمود و كسى هم آن را نقل نكرده است و معنايش (درباره غير پيامبر صلىاللهعليهوآله) قطعا باطل است.(1)
ديديم ابنتيميه تصريح كرده كه اولى بالنفس بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به هر مؤمنى از ويژگىهاى نبوت او است. اما اگر مراد از أولى بودن محبوبتر بودن باشد، اين معنى از ويژگىهاى پيامبرى نخواهد بود، زيرا اهلسنت محبوبتر بودن را براى خلفاء و ديگران - هر چند به ترتيب - اثبات مىكنند.
پس روشن مىشود كه اولى بودن معناى بزرگ و جايگاه سترگى است كه از ويژگىهاى مقام نبوت است و صاحب مقام خلافت به آن دست نمىيابد، چرا كه از هر مؤمنى نسبت به خود او اولى بودن مقتضى عصمت است، و خلفا معصوم نيستند. ولى عصمت ائمه اهلالبيت عليهمالسلام ثابت شده است، پس اين مقام نيز براى آنان ثابت است. بنا بر اين، گفتار ابنتيميه در اينجا عصمت اميرالمؤمنين عليهالسلام را ثابت مىكند، زيرا اولويّت مورد بحث براى حضرتش به ادلّهاى كه پيشتر آمد و در آينده خواهد آمد ثابت شده است.
1) . منهاج السنّة: ج 4 ص 87 .
مراد از مَولى در: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، همان مراد از أولى در: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم است. اين مدّعى به چند دليل اثبات مىشود:
دليل اول
كمالالدين محمد بن عبدالواحد، معروف به ابنهمّام در «فتح القدير» گويد:
طلاق كنيز؛ همسرش برده باشد يا آزاد دو مرتبه است، و طلاق زن آزاد؛ همسرش برده باشد يا آزاد سه بار است.
شافعى گويد: تعداد طلاقها به اعتبار آزاد يا برده بودن مردان است. اگر زوج برده و زوجه آزاد باشد، زوجه با دو طلاق بر زوج حرام مىشود. و اگر زوج آزاد و زوجه كنيز باشد، تنها با سه طلاق زوجه بر زوج حرام مىشود ... . مالك و احمد نيز به قول شافعى قائلاند. قول شافعى قول عمر و عثمان و زيد بن ثابت است. ثورى به قول ما قائل بوده و قول ما قول على عليهالسلام و ابنمسعود است.
دليل قول شافعى حديثى است كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت شده است: الطَلاقُ بِالرِجالِ وَ العِدَّةُ بِالنِساءِ. شافعى ميان دو فقره حديث مقابله كرده، و چون اعتبار عدّه نسبت به زنان به عدد است، اعتبار آنچه مقابل آن قرار گرفته نيز تحقيقا به دليل مقابله به عدد خواهد بود. اين معنى مناسبتتر است از اينكه مرادِ حديث را واقع شدن طلاق به دست مردان بدانيم، زيرا وقوع طلاق به دست مردان از آيه «فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ»(1): «زنان را در هنگام عدّه طلاق دهيد» معلوم است.
دليل قول ما اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله است: طلاق كنيز دو بار و عدّه او دو حيض است. ابوداوود و تِرمِذى و ابنماجه و دارقطنى آن را از عايشه روايت كردهاند. اين حديث راجح و ثابت است، بر خلاف آنچه شافعى روايت كرده و مقابلهاى كه در آن در نظر گرفته است. زيرا مقابله فرع صحت يا حسن حديث است، حال آنكه اين سخن در حديثى كه از طريق شناخته شدهاى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت شده باشد وجود ندارد.
1) . طلاق / 1.
حافظ ابوالفرج ابنجوزى گويد: اين خبر موقوف بر ابنعباس است (يعنى به ابنعباس منتهى مىشود و به پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىرسد) . گفته شده كه اين كلام زيد بن ثابت است. حديث «الموطّأ» هم به زيد و عثمان مىرسد، اما شافعى به تقليد صحابى قائل نبوده است. از سوى ديگر، الزام تنها پس از استدلال است، زيرا حقيقت الزام نقض قول خصم است به وسيله آنچه الزامكننده آن را صحيح نمىداند.
در غير اين صورت، تنها نقض قول خصمش خواهد بود و موجب صحت قول الزام كننده نمىشود، مگر از آن راه كه قائل به فصل وجود نداشته باشد. اين نيز تنها در صورتى رخ مىدهد كه آنچه به سبب آن نقض واقع مىشود، نزد نقض كننده صحيح باشد.
اما اين نزد شافعى، در قول صحابى منتفى است و در نتيجه نقض شدنى نيست. بنا بر اين، قول شافعى دليلى نخواهد داشت كه با آنچه ما روايت كرديم مقاومت كند.(1)
همانگونه كه شافعى در اين مسئله براى اثبات قول خود به مقابله يادشده استدلال كرده، ما نيز به مقابله موجود در حديث غدير ميان دو فقره «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» و «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» استدلال مىكنيم. مقابله اين دو جمله، اتّحاد آن دو را در معنى در پى دارد و استدلال را كامل مىگرداند.
مولوى نظامالدين استدلال يادشده شافعى از «فتح القدير» را در «شرح المنار» آورده و نوشته است:
در پايان حديث اول - يعنى الطَلاقُ بِالرِجالِ - الطَلاقُ بِالرِجالِ وَ العِدَّةُ بِالنِساءِ آمده است: «وَ العِدَّةُ بِالنِساءِ» ، يعنى عدد متعلّق به عده بر اساس شرف و حسن زنان كم و زياد مىشود، و بر كنيز نصف آنچه بر زن آزاد واجب است، واجب خواهد بود. معناى عبارت «الطَلاقُ بِالرِجالِ» نيز بايد چنين باشد تا سياق دو فقره با هم هماهنگ شود.
1) . فتح القدير فى شرح الهداية: ج 3 ص 42.
دليل دوم
بىگمان وجود «فاء» بر سر جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» در گروهى از روايات حديث غدير، دليل صريحى است كه اين جمله فرع جمله پيش از آن است:
در روايت احمد بن حنبل از طريق ابننُمَير و عفّان بن مسلم آمده: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
أيُّهَا الناسُ ألَستُم تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: اى مردم، آيا نمىدانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ گفتند: چرا مىدانيم. فرمود: فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ: پس هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.(1)
اين روايت عينا يا به مضمون و گاهى با اشاره به ماجراى غدير در مصادر ديگر نيز آمده است. در بعضى نقلها در آخرش آمده است: ... و دست على عليهالسلام را گرفت، و در بعضى جمله: اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ، نيز آمده است.
از جمله اين مصادر است:
نَسايى از طريق قُتَيبة بن سعيد، ابنكثير از ابويَعلى و حسن بن سفيان، تاريخ ابنكثير از عبيداللّه بن عمر قواريرى، سَمهودى از طبرانى در «المعجم الكبير» و ضياء در «المختارة» از حديث حذيفة بن اسيد غِفارى، «كنز العمال» از ابنجرير از ميمون ابىعبداللّه از زيد بن ارقم و نيز از محاملى و ديگران و از طبرانى از زيد بن ارقم، سمعانى، ملا عمر اردبيلى، بدخشانى از طبرانى و حكيم تِرمِذى از حديث ابوالطُّفَيل.(2)
حتى دهلوى خود به اينكه حديث غدير فرع و نتيجه جمله پيش از آن است اعتراف كرده و گفته است: سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، از
آيه قرآن گرفته شده، و از اين رو نزد مسلمانان از مسلّمات قلمداد شده است. حكم پس از آن نيز (يعنى مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ) فرع آن است.
و بر اين اساس كه ما بعد «فاء» فرع ما قبل آن و تابع آن در حكم است. شيعه اماميه را كه بر حسب احاديث وارده نزول آيه «فَمَا استَمتَعتُم بِهِ مِنهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَريضَةً»(1): «پس به آن زنان كه از ايشان بهره گرفتهايد كابينشان را به فرض الهى پرداخت كنيد» ، را درباره نكاح متعه دانستهاند، رد كرده است.(2)
بنا بر اين، واجب است كه به سبب «فاء» - كه در بسيارى از روايات حديث غدير آمده - حديث غدير فرع اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم.
پس بطلان انكار دهلوى از گفتار خودش ثابت شد !
دليل سوم
سبط بن جوزى به اين كلام نبوى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، استدلال كرده كه مراد از مَولى در حديث غدير «أولى» است، كه سخن وى در ادامه خواهد آمد. و ابنجوزى كسى است كه دهلوى در پاسخ طعن ششم از مطاعن عمر و كابلى در «الصواقع» به گفتار او احتجاج كردهاند، و محمد رشيدالدين دهلوى او را از پيشوايان دين و عالمان پيشين معتمَد نزد اهلسنت و جماعت شمرده است.
دليل چهارم
سيد شِهابالدين احمد مىنويسد:
شنيدم كه يكى از اهل علم مىگفت: معناى حديث غدير اين است: هر كس من سرور او هستم على سرور او است و اطاعت قولش بر او واجب است. آمدن جمله «ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» در آغاز حديث، اين قول را تأييد مىكند. و اللّه سبحانه أعلم.(3)
دليل پنجم
حسامالدين سهارنپورى اعتراف كرده كه صدر حديث مقتضى اراده معناى «اولى» از «مَولى» است. سپس گفته كه ذيل حديث يعنى: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ ... ، قرينهاى است كه مقتضى اراده معناى ناصر و محبوب براى «مَولى» است. در نتيجه، دو قرينه با يكديگر در تعارضاند، و به سبب تعارض هر دو از اعتبار ساقط خواهند شد. وى چنين مىگويد:
چنانكه صدر حديث قرينهاى است كه تقاضاى اراده معنى «اولى» مىكند، ذيل آن قرينهاى است كه اقتضاى معنى ناصر و محبوب مىنمايد. پس هر دو قرينه با هم متعارض شدند، و هر گاه دو قرينه بدون وجود مرجِّح متعارض شوند هر دو ساقط مىشوند.
نتيجة لفظ مشترك بىقرينه مىماند، و تعيين يكى از معانى مشترك بدون قرينه، خصوصا آن معنى كه محل نزاع است، تحكّم است. همچنين هنگام تعارض قرينه اقوى معتبر است. و در اينجا قرينه ناصر و محبوب اقوى است، زيرا كه تشويق و ترغيب به محبت اهلبيت عليهمالسلام كه در اين خطبه آمده، و سبب اين خطبه كه سابق مرقوم شده قرينه اين معنى را ترجيح مىدهد.
و اما پاسخ كلام سهانپورى:
صدر حديث نيز جملهاى خبرى و خطاب به خلق است. بر پايه اين دو وجه ياد شده و تقدّم جمله صدر حديث، صدر جمله مقدّم و ذيل آن مؤخّر داشته مىشود.
بنا بر اين، صدر و ذيل حديث هرگز در تعارض با يكديگر قرار نمىگيرند و تساقطى رخ نخواهد داد.
همچنين، آمدن «مَولى» به معناى «محبوب» از كتب لغت ثابت نمىشود. از اين رو، اگر بپذيريم كه ذيل حديث قرينهاى است كه مقتضى اراده معناى «محبوب» است، به سبب عدم مساعدت لغت بايد از آن عدول شود.
پيشتر گذشت كه تفتازانى و قوشچى ذيل حديث غدير را قرينهاى براى اراده معناى «ناصر» و «محبّ» دانستهاند. و روشن است كه «محبّ» با «محبوب» - كه سهارنپورى ذكر كرده - مغاير است. چگونه مىشود كه يك عبارت قرينه دو معناى متغاير باشد ؟ !
همچنين سخن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ذيل حديث، يعنى: وَ انصُر مَن نَصَرَهُ: هر كس او را يارى كند يارى كن، مقتضى معناى «منصور» است نه «ناصر» . بنا بر اين، لازم مىآيد كه «مَولى» به معناى «منصور» باشد، و درست نيست كه به معناى «ناصر» گرفته شود. ولى هيچ يك از لغويان معناى «منصور» را در شمار معانى «مَولى» نياورده است.
5 . همچنين اگر مراد از «مَولى» ، «محبوب» باشد و جمله «وَ انصُر مَن نَصَرَهُ» مقتضى اراده معناى «ناصر» باشد، لازم مىآيد كه اين دو قرينه ساقط شوند، چرا كه به تصريح محققان اصولى، اراده دو معنى از لفظ واحد در استعمال واحد جايز نيست. در نتيجه، صدر حديث بدون معارض باقى مىماند.
دليل ششم
شبيه شبهه سهانپورى را فخر رازى گفته است. وى براى ذيل حديث تنها معناى «ناصر» را ذكر كرده و نوشته است:
اگر بپذپيريم كه مقدمه حديث مقتضى آن باشد كه مراد از مَولى «أولى» است، ولى انتهاى آن حديث يعنى: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، اقتضا مىكند كه مراد از مَولى «ناصر» باشد. زيرا هر كس ديگرى را با لفظ
مشتركِ ميان يك معنى و غير آن الزام كند، سپس شنونده را به التزام به يكى از معانى آن لفظ خطاب كند، آنچه به ذهن مخاطب مىرسد اين است كه مقصود او از لفظ مشترك آخرين معنايى است كه به آن تصريح كرده است.
و لذا هر گاه آدمى به ديگرى گويد: «هنگام شفق نماز گزار. خدايا، هر كس در وقت شفقِ سرخ نماز گزارد ... » شفقِ مامورٌ به بر «شفق سرخ» حمل مىشود. چون اين ثابت شد، پس پيامبر صلىاللهعليهوآله با سخن: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ ... ، مخاطب را برانگيخته تا به معنايى كه در اينجا براى واژه «مَولى» آورده ملتزم شود.
از اين رو، در مىيابيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از «مَولى» موالاتى را اراده كرده كه ضد عداوت است، و هر چه درباره اين مؤخّره مىگوييم درباره آن مقدمه نيز مىگوييم.(1)
در كتاب «عماد الإسلام» در پاسخ فخر رازى آمده است: اين گفتار از جهاتى محل تأمل است و صاحب آن از جهاتى قابل ملامت:
اگر سخن نبوى: والِ مَن والاهُ، مقتضى اراده معناى محبت از: مَن كُنتُ مَولاهُ ... ، است، جمله «وَ انصُر مَن نَصَرَهُ» مقتضى اراده معناى نصرت خواهد بود. و چون ثابت شده كه اراده دو معناى مشترك در يك اطلاق محال است، اين دو معنى در تعارض با يكديگر قرار مىگيرند. چون متعارض شوند از اعتبار ساقط مىگردند، و اراده معناى نخست از مولى بدون معارض بر جاى مىماند.
سخن نبوى: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ ... ، خطاب به خدا و پس از فراغ از خطاب به خلق در جمله: مَن كُنتُ مَولاهُ ... ، است. پس اين قرينه با اراده معناى «اولى بودن» كه آن نيز خطاب با خلق است معارضه نمىكند.
چنانكه پيشتر گذشت، مَولى به معناى «أولى» آمده، و هيچ كس نگفته كه معناى «مَولى» و «والِ» يكى است. پس اين دو قرينه يكسان نيستند.
1) . نِهاية العقول مخطوط .
از سوى ديگر، شكى نيست كه اگر جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را به قرينه دعا بر «ناصر» و «محبّ» حمل كنيم، مفيد معناى تكليف نخواهد بود، زيرا اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام دو ناصر و محبّ خلق باشند، به افعال و صفات آن دو بر مىگردد نه مكلّفان.
5 . اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست محبت و نصرت على عليهالسلام را بر مردم واجب گرداند، براى آنكه اصل تكليف و دعا با يكديگر هماهنگ باشند بايد مىفرمود:
مَن كانَ مَولاىَ وَ مُحِبّى وَ ناصِرى، فَليَكُن مَولى عَلىٍّ وَ ناصِرَهُ وَ مُحِبَّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ: هر كس مولا و محبّ و ناصر من است، بايد مولا و ناصر و محبّ على باشد. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و هر كس او يارى كند يارى فرما.
اينگونه سخن حضرت از آغاز تا پايان يكسان مىشد، و بدون اين بيان چنين سخن گفتنى نيكو نخواهد بود ! اضافه بر اين، هيچ يك از قرائنى كه پيشتر ذكر شد، اراده معنايى غير از «اولويت» را تقويت نمىكنند.
اما مثال فخر رازى؛ كه هنگام شفق نمازگزار، با مورد ما تطبيق نمىكند، زيرا در اين مثال هيچ چيز از آنچه ما در مورد آن سخن مىگوييم جارى نيست.
دليل هفتم
همچنين سهارنپورى - صاحب «المرافض» - گفته كه چون هدف از خطبه غدير تشويق و ترغيب به محبت اهلبيت عليهمالسلام بوده، اينكه مَولى به معناى «ناصر» و «محبوب» باشد قرينه قوىترى دارد.
اين سخن نيز مردود است، زيرا اين خطبه براى استوار ساختن جانشينى و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام ايراد شده، و وجود حديث ثقلين در اين خطبه پس از حديث غدير - چنانكه در «الصواعق» و ديگر كتابها آمده و صاحب «المرافض» نيز خود آن را ذكر كرده - شاهد آن است.
در جاى خود ثابت شده كه حديث ثقلين از شمار ادله قوى و استوار به امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله است.
يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت اين است كه حافظ طبرانى حديث غدير را با اين لفظ آورده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ: هر كس من از او به خودش سزاورترم، على ولى او است.
ميرزا محمد بن معتمدخان در كتاب «مفتاح النجا» - كه محمدرشيد دهلوى اين كتاب و مؤلفش را ستوده - نوشته است: طبرانى در روايت ديگرى از ابوالطُفَيل از زيد بن ارقم، حديث غدير را اينگونه روايت كرده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ.(1)
همچنين محمد بن معتمدخان در كتاب ديگر خود - كه به صحت آن تعهّد دادهنوشته است: نزد طبرانى در روايت ديگرى از ابوالطفيل از زيد بن ارقم، حديث غدير اينگونه روايت شده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ.(2)
همچنين قاضى ثناءاللّه، شاگرد شاه ولىاللّه دهلوى - كه عبدالعزيز دهلوى در «إتحاف النبلاء» او را بيهقى زمان خوانده - گويد: حديث غدير در بعضى از روايات به اين لفظ آمده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ.(3)
حديث غدير با اين الفاظ، به صراحت به امامت و جانشينى دلالت مىكند. مراد از «مَولى» در حديث با الفاظ «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» نيز به وسيله اين حديث روشن مىشود، چرا كه احاديث يكديگر را تفسير مىكنند.
سبط ابنجوزى و سيد شهابالدين احمد نيز از ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى حديث غدير را با لفظ «مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ» روايت كردهاند.(1)
اين روايت از حديث غدير نيز مقتضى آن است كه مراد از مَولى «أولى» باشد، زيرا احاديث يكديگر را تفسير مىكنند. از اين رو، سبط ابنجوزى گفته كه براى لفظ مَولى اراده معانى ديگرى غير از «أولى» جايز نيست. وى افزوده است: معناى دهم (أولى) معناى درست «مَولى» در حديث است.
بنا بر اين، معناى حديث اين است كه: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ أولى بِهِ. حافظ ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى در كتابش به نام «مرج البحرين» به اين معنى تصريح كرده، چرا كه وى اين حديث را به اِسناد خود از مشايخش روايت كرده و آورده است: سپس رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ.(2)
شهابالدين احمد پس از يادكرد حديث غدير مىنويسد:
شنيدم كه يكى از اهل علم مىگفت: معناى حديث غدير اين است: هر كس من سرور او هستم، على سرور او است و اطاعت قولش بر او واجب است. آمدن جمله: ألَستُ تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، در آغاز حديث اين قول را تأييد مىكند. و اللّه سبحانه أعلم.
شيخ و امام جلالالدين احمد خجندى گويد: مَولى بر معانى چندى اطلاق مىشود، از جمله: يار، پناه دهنده، سرورِ مُطاع و أولى. مَولى در آيه «هِىَ مَولاكُم»(1)، يعنى أولى بِكُم. ديگر معانى شايسته آن نيستند كه در بحث ما لحاظ شوند.
بر مبناى دو معناى نخست، حديث متضمّن امر به على عليهالسلام است كه از هر كس پيامبر صلىاللهعليهوآله به او عنايت داشته، نگاهبانى كند. و بر مبناى دو معناى ديگر، حديث در بر دارنده امر به طاعت و احترام و پيروى از على عليهالسلام است.
ابوالفرج اصفهانى در كتابش به نام «مرج البحرين» آورده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ.(2)
همچنين از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلاماين است كه حاكم نيشابورى حديث غدير را به سياق و لفظى نقل كرده كه به صراحت و وضوح به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام و جانشينى و پس از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دلالت مىكند. اين از جهت دلالت. اما از جهت سند، حاكم خود تصريح كرده كه اين حديث صحيح الاسناد است.
حاكم نيشابورى نوشته است:
محمد بن على شيبانى در كوفه، از احمد بن حازم غِفارى، از ابونعيم، از كامل ابوعلاء، از حبيب بن ابىثابت، از يحيى بن جعده، از زيد براى ما روايت كرد: همراه با رسول خدا صلىاللهعليهوآله از مكه بيرون آمديم تا به غدير خم رسيديم. حضرتش فرمان داد تا زير درختان بزرگ آنجا را جارو كنند، در روزى كه گرمتر از آن را نديده بوديم. پيامبر صلىاللهعليهوآله خداى را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود:
هان اى مردم، هر پيامبرِ برانگيختهاى به اندازه نصف پيامبر پيش از خود (در ميان امّتش) زندگى مىكند، و نزديك است كه داعى حق مرا بخواند و من اجابتش كنم. من در ميان شما چيزى بر جاى مىگذارم كه با وجود آن گمراه نخواهيد شد: كتاب خداى عزوجل.
سپس برخاست و دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: اى مردم، چه كسى نسبت به شما از خود شما سزاوارتر است ؟ مردم گفتند: خدا و فرستادهاش داناترند. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
اين حديث صحيح الاِسناد است، ولى بخارى و مسلم آن را در كتابهايشان نياوردهاند.(1)
اين حديث صحيحى است كه به روشنى دلالت مىكند مراد از مَولى «أولى» است، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخن را در آن انجمن بزرگ از مردم و در روزى كه گرمتر از آن را تجربه نكرده بودند، پس از اشاره به نزديك شدن زمان درگذشتش و بيان اينكه بعد از تمسّك به كتاب خدا گمراه نخواهند گشت، در حالى كه دست على عليهالسلام را گرفته بود و پس از آنكه از ايشان پرسيد: مَن أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم: چه كسى از شما به شما سزاوارتر است ؟ بر زبان آورد.
آيا مىتوان تصوّر كرد كه واژه «مَولى» در حديثى كه در آن زمان و مكان و احوال بيان شده، معنايى غير از معناى اراده شده از عبارت «مَن أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» دارد ؟ هرگز ! پيشتر گفتيم و در ادامه نيز خواهد آمد كه اين جمله ارزشمند از آيه مباركه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(2)گرفته شده، كه به اولى بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مؤمنان در همه چيز دلالت مىكند.
شيخ عبدالحق دهلوى در «اللّمعات» در شرح حديث غدير مىنويسد:
پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از آنكه صحابه جمع شدند فرمود: آيا نمىدانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ در بعضى از روايات آمده كه حضرت اين سخن را چند بار براى مسلمانان تكرار كرد. آنان سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را با تصديق و اعتراف پاسخ دادند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين جمله، به آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» اشاره كرد. اين آيه أولى بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مؤمنان را در همه امور اثبات مىكند، زيرا او بر خلاف نفس مؤمنان، تنها به چيزى فرمان مىدهد و تنها چيزهايى را براى آنان مىپسندد كه صلاح ايشان در آن است. از اين رو، اولويّت در آيه به طور مطلق آمده است.
بنا بر اين، بر مؤمنان واجب است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد ايشان از خودشان محبوبتر و امر او پيش آنان از امر خودشان نافذتر، و مهرورزى آنان نسبت به او از مهرورزىشان به خودشان كاملتر باشد.
روايت شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست به جنگ تبوك برود، از اين رو به مردم دستور داد كه همراهىاش كنند. ولى بعضى از مردم گفتند: ما از پدران و مادرانمان اذن مىطلبيم. اينجا بود كه اين آيه نازل شد.(1)
در يكى از قرائات (پس از «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم» ) آمده است: «وَ هُوَ أبٌ لَهُم» : و پيامبر پدر مؤمنان است؛ يعنى در دين، چرا كه هر پيامبرى از آن حيث كه در حيات ابدى اصل امت خود است، پدر امّتش به شمار مىرود، و از اين رو است كه مؤمنان برادر يكديگر گشتهاند. در تفسير بَيضاوى چنين آمده است.
سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله يعنى: من از هر مؤمنى به خود او سزاوارترم، تأكيد و تقريرى است كه نشان مىدهد حضرتش نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. چنانكه جمله «من از شما به شما سزاوارترم» مفيد اولى بودن نسبت به جميع مؤمنان است.(2)
بزرگان اهلسنت همه حاكم نيشابورى را توثيق كرده و ستودهاند: ابنخَلِّكان و شيخ عبدالحق دهلوى (در رجال مشكات) و فخر رازى (در فضائل الشافعى) و اِسنَوى و ابناثير(1): وى را حافظ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه معروف به حاكم نيشابورى و ابنبيّع معرفى كردهاند، همگى وى را توثيق كرده و بسيار ستودهاند، به خصوص در علم حديث.
حاكم نيشابورى فقه را از فقيه شافعى ابوسهل محمد بن سليمان صعلوكى و بسيارى ديگر آموخت. شمار تأليفات حاكم نيشابورى در علوم حديث به هزار و پانصد جزء مىرسد كه از جمله آنها «الصحيحان» است.
اما كتبى كه حاكم در نگارش آنها يگانه است، عبارتاند از: «معرفة علوم الحديث» ، «تاريخ علماء نيسابور» ، «المدخل الى علم الصحيح» ، «المستدرك على الصحيحين» ، «ما تفرّد به كلّ واحد من الإمامين» . دارَقُطنى و محمد بن ابىفوارس از او روايت كردهاند.
از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت حديثى است كه بخارى در صحيحش آورده است. وى مىنويسد: ابراهيم بن منذر، از محمد بن فليح، از پدرش، از هلال بن على، از عبدالرحمن بن ابىعمره، از ابوهريره، از پيامبر صلىاللهعليهوآله براى من نقل كرد:
هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او به خودش سزاوارترم. اگر (دليل) مىخواهيد اين آيه را بخوانيد: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» . پس هر مؤمنى كه بميرد و مالى را بر جاى نهد، خويشان پدرىاش - هر كس باشند - آن مال را از او ارث مىبرند. و هر كس وام يا عيالى بر جاى نهد، (بستانكار يا عيالش) نزد من آيد كه من مولاى اويم.
1) . وفيات الاعيان: ج 3 ص 408. طبقات الشافعية: ج 1 ص 3. جامع الاصول: ج 1 ص 92.
پيشتر گذشت كه اين حديث را مسلم نيز نقل كرده است. همچنين از گزارش كتاب «الدرّ المنثور» معلوم شد كه ابنجرير و ابنابىحاتِم و ابنمردوَيه نيز اين حديث را روايت كردهاند.
اين حديث در سياق همانند حديث غدير است. از اين رو، بايد مراد از «مَولى» در حديث غدير همان باشد كه در اين حديث اراده شده است. يكسانى سياق جدّا روشن است، چرا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نخست أولى بودن خود نسبت به مؤمنان در دنيا و آخرت را خاطرنشان كرده، و سپس فرموده است: من مولاى اويم. حديث غدير نيز چنين است. آنجا نيز رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آغاز بيان كرده كه از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است و سپس افزوده است: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
بنا بر اين، به همان دليلى كه اهلسنت مَولى در حديث منقول در صحيحين را به معناى «ولىّ امر» حمل كردهاند، ما نيز مَولى در حديث غدير را به اين معنى حمل مىكنيم. پيشتر (ذيل عنوان مَولى به معناى أولى در حديثى منقول در صحيحين) سخن قَسطَلانى نقل شد كه در تفسير عبارت «من مولاى او هستم» در حديث صحيحين نوشته بود: يعنى من ولىّ ميّت هستم و پرداختن امور او به عهده من است. كرمانى و نَوَوى نيز چنين تفسيرى داشتند.
همچنين از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايتى است كه ابنكثير در تاريخش آورده است. او حديث غدير را به اين شكل نقل كرده است: نقل شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «مَن كُنتُ مَولاهُ فَإنَّ عَليّا بَعدى مَولاهُ» . اينك حديث با سندش:
عبدالرزّاق گويد: مَعمَر، از على بن زيد بن جُدعان، از عدىّ بن ثابت، از براء بن عازب براى ما نقل كرد: همراه با رسول خدا صلىاللهعليهوآله كنار غدير خم توقف كرديم. حضرتش منادى را برانگيخت تا ندا دهد.
چون همه گرد آمديم، فرمود: آيا من از پدرانتان به شما سزاوارتر نيستم ؟ گفتيم: چرا اى فرستاده خدا. پيامبر صلىاللهعليهوآله باز فرمود: آيا (چنين) نيستم ؟ آيا (چنين) نيستم ؟ گفتيم: چرا اى فرستاده خدا. فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَإنَّ عَليّا بَعدى مَولاهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: هر كس من مولاى او هستم، بىگمان پس از من على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما. عمر بن خطاب گفت: گوارايت باد اى پسر ابوطالب، كه امروز ولىّ هر مؤمنى گشتى.(1)
اگر مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله از وَلىّ، «موالات» و «محبت» (دوست داشتن و دوستى) بود، آوردن قيد «پس از من» وجهى نمىداشت. ابنتيميه نيز به اين نكته تصريح كرده و نوشته است: «على عليهالسلام پس از من ولىّ هر مؤمنى است» كلامى است كه نسبتش به رسول خدا صلىاللهعليهوآله محال است، زيرا اگر مراد حضرتش «دوست داشتن» مىبود نيازى نداشت بگويد: پس از من، و اگر مرادش «اِمارت» و فرمانروايى بوده شايسته بود كه بگويد: على والى بر هر مؤمنى است.(2)
پس روشن است كه واژه «ولىّ» مترادف «مَولى» است. بنا بر اين، روشن مىشود كه مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله «دوست داشتن» نبوده، كه در آن صورت آوردن قيد «پس از من» لغو است، و نسبت اين لغو به آن حضرت محال است.
همچنين از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، فهم و برداشت ابوبكر و عمر از آن است كه در بعضى نقلها آمده است. و اما توضيح اين مطلب:
ابنحجر مكّى در پاسخ به حديث غدير به روايت « ... فَإنَّ عَليا بَعدى مَولاهُ» مىنويسد:
گيريم كه مَولى به معناى «أولى» باشد، ولى نمىپذيريم كه مراد از آن «اَولى به امامت» باشد، بلكه مراد «اولى به پيروى و نزديكى» است، مانند سخن خدا كه فرمود: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ»(1): «بىگمان نزديكترين مردم به ابراهيم كسانىاند كه او را پيروى كردند» .
هيچ سخن قطعى و سخن ظاهرى در نفى اين احتمال وجود ندارد، بلكه واقعيت همين است. چرا كه ابوبكر و عمر نيز همين را فهميدهاند، و اين دو تو را در فهم حديث بسندهاند. اين دو پس از اينكه حديث را شنيدند گفتند: اى پسر ابوطالب، مولاى هر زن و مرد مؤمنى گشتى. اين را دارقطنى نقل كرده است. دارقطنى همچنين روايت كرده كه به عمر گفته شد: تو با على عليهالسلام رفتارى مىكنى كه با هيچ يك از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين رفتارى ندارى. عمر گفت: زيرا او مولاى من است.(2)
در پاسخ ابنحجر تنها مىگوييم: آيا جز امام مىتواند «اولى به پيروى» باشد ؟ !
يكى ديگر از ادلّه اينكه مراد از مَولى معناى «اولى بالتصرّف» است، حديثى است كه مسلم در صحيحش نقل كرده است:
ابوبكر بن ابىشَيبه و ابوكُرَيب از ابومعاويه، از ابوسعيد اَشَجّ، از وكيع، و هر دو به اين اسناد از اعمش، (از پيامبر صلىاللهعليهوآله) براى ما روايت كردند: برده به آقايش نگويد: مولاى من. در نقل ابومعاويه پس از اين جمله آمده است: زيرا مولاى شما خداست.(3)
مولوى محمداسماعيل روايت كرده است: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هيچ يك از شما نگويد: برده من و كنيز من. شما همه بردگان خداييد و زنهايتان كنيزان خدايند. ولى (برده يا كنيز شما به شما) بگويد: سرورم. در روايت ديگرى آمده است: برده به آقايش نگويد: مولاى من، زيرا مولاى شما خداست.(4)
از منع پيامبر صلىاللهعليهوآله به اينكه برده به آقايش بگويد: مولاى من، آشكار مىشود كه آنچه از واژه «مَولى» به ذهن متبادر مىشود معنايى برتر از معناى محبّ و ناصر و محبوب است، چرا كه اگر مراد از «مَولى» چيزى از اين معانى بود، منع يادشده وجهى نداشت. از سوى ديگر، از اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله واژه «مَولى» را بر خود و بر اميرالمؤمنين عليهالسلام اطلاق كرده، دانسته مىشود كه مراد وى از اين لفظ محبّ و ناصر و محبوب نبوده، بلكه مراد معنايى بوده كه اثبات آن براى ديگر مردم روا نبوده است. آن معنى اولويت در تصرّف است، چرا كه اين معنى تنها براى خداى عزوجل و سپس براى پيامبر صلىاللهعليهوآله و سپس براى اميرالمؤمنين عليهالسلام - كه جانشين پيامبر است - ثابت است.
از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايت شمسالدين ابنجَزَرى در كتابش «اسنى المطالب» است. وى مىنويسد:
لطيفترين و غريبترين طريق براى حديث غدير اين است: شيخ خاتم الحفّاظ ابوبكر محمد بن عبداللّه بن محبّ مَقدِسى مشافهتا، از امّمحمد زينب دختر احمد بن عبدالرحيم مَقدِسيّه، از ابوالمظفر محمد بن فتيان بن مثنّى، از حافظ ابوموسى محمد بن ابىبكر، از پسر عمّه پدرش قاضى ابوالقاسم عبدالواحدبن محمد بن عبدالواحد مدنى به قرائت بر او، از ظفر بن داعى علوى در استرآباد، از پدرش و ابواحمد بن مطرف مطرفى، از ابوسعيد ادريسى به اجازه روايت از «تاريخ استرآباد» ، از ابوالعباس محمد بن محمد بن حسن رشيدى از فرزندان هارون الرشيد در سمرقند - اين حديث را تنها از اين راوى نوشتهايم - ، از ابوالحسن محمد بن جعفر حلوانى، از على بن محمد بن جعفر اهوازى خادم رشيد، از بكر بن احمد قصرى، از فاطمه دختر على بن موسى الرضا عليهالسلام، از فاطمه و زينب و امّكلثوم دختران موسى بن جعفر عليهالسلام، از فاطمه دختر جعفر بن محمد صادق عليهالسلام، از فاطمه دختر محمد بن على عليهالسلام، از فاطمه دختر على بن الحسين عليهالسلام، از فاطمه و سكينه دختران حسين بن على عليهالسلام، از امّكلثوم دختر فاطمه عليهاالسلام دخت پيامبر صلىاللهعليهوآله، از فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى ما روايت كرد:
آيا سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير را فراموش كردهايد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ؟ و اينكه فرمود: (اى على) تو براى من جايگاه هارون براى موسى را دارى ؟
حافظ كبير ابوموسى مدينى در كتابش «المسلسل بالأسماء» اين حديث را چنين نقل كرده و گفته است: اين حديث از اين وجه مسلسل است كه در آن هر يك از فواطم آن را از عمّه خود روايت مىكند. از اين رو اين حديث، حديث پنج دختر برادر است كه هر يك آن را از عمّهاش روايت كرده است.(1)
اين حديث، به روشنى دلالت مىكند كه صحابه بر اساس مفاد دو حديث غدير و حديث منزلت عمل نكرده بودند. اگر اين دو حديث به امامت و جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام دلالت كنند، مطلوب حاصل است. اگر به فرض اين دو حديث هيچ دلالتى به امامت نداشته، بلكه تنها به وجوب «دوست داشتن» دلالت كنند، سخن فاطمه زهرا عليهاالسلام - يعنى «آيا فراموش كردهايد» - نشان مىدهد كه صحابه محبت و دوست داشتن اميرالمؤمنين عليهالسلام را پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله رها كرده بودند.
لكن ترك دوستى على عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله و در حيات حضرت زهرا عليهاالسلام از سوى صحابه، تنها در صورتى معنى دارد كه على عليهالسلام امام و جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده باشد، و صحابه به سبب اينكه خلافت را به فرد ديگرى واگذار كرده بودند موالات على عليهالسلام را ترك كرده باشند. زيرا اگر گماردن ديگرى به خلافت از سوى صحابه درست و خلافت ابوبكر به حق مىبود، ترك موالات على عليهالسلام در ظرف زمانى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حيات فاطمه عليهاالسلام از سوى صحابه محقّق نمىشد. بنا بر اين، چنانكه نشان داديم، حديث نقل شده در هر فرضى به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام دلالت مىكند.
همچنين از ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايت
1) . اسنى المطالب.
ابوعبدالرحمن نَسايى در كتابش «الخصائص» است، كه حديث غدير را چنين روايت كرده است:
زكريا بن يحيى، از يعقوب بن جعفر بن كثير، از مهاجر بن مسمار، از عايشه دختر سعد، از سعد براى ما روايت كرد:
با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در راه مكه به سوى مدينه بوديم. چون به غدير خم رسيد، مردم را نگاه داشت. سپس آنان كه از او پيش افتاده بودند بازگردانيده شدند، و آنان كه پشت سر وى بودند به او رسيدند.
وقتى مردم گرد او جمع شدند، حضرت فرمود: اى مردم، آيا من دين خدا را به شما رساندم ؟ گفتند: بله. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله سه بار فرمود: خدايا، شاهد باش.
سپس فرمود: اى مردم، ولىّ شما كيست ؟ مردم گفتند: خدا و رسولش داناترند. اين پرسش و پاسخ سه بار تكرار شد. سپس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود:
مَن كانَ اللّهُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ: هر كس خدا ولىّ او است، اين ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى فرما.(1)
اگر معناى واژه «ولىّ» محبّ يا ناصر يا محبوب بود، مردم حاضر در آنجا گونه ديگرى پاسخ مىدادند و نمىگفتند: خدا و فرستادهاش داناتر اند. ولى مراد از «ولىّ» ، ولىّ امر و متصرّف در آن است. و چون عموم مردم «متصرّف در امر» پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله را نمىشناختند، در پاسخ پرسش حضرتش سه بار گفتند: خدا و فرستادهاش داناتر اند.
وقتى مردم نادانى و ناتوانى خود را در پاسخ به اين پرسش نمايان كردند، پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله پاسخ را روشن كرد و با گرفتن دست على عليهالسلام گفت: مَن كانَ اللّهُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ؛ يعنى هر كس خدا ولىّ امر او است على ولىّامر او است.
1) . الخصائص: ص 101.
لذا اين روايت مانند روايتى است كه پيشتر از كتاب مستدرك حاكم نقل شد.
يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، روايت طبرانى در «المعجم الكبير» است. او حديث غدير را به لفظى نقل كرده كه از چند وجه به مطلوب دلالت مىكند.
نصّ حديث آنگونه كه در «كنز العمّال» آمده است:
از جرير بجلى روايت شده است: ما در موسم حج - در حج رسول خدا صلىاللهعليهوآله كه همان حجة الوداع بود - حاضر بوديم. به مكانى رسيديم كه به آن غدير خم گفته مىشد. منادى ندا داد: بشتابيد به نماز جماعت. مهاجران و انصار جمع شدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميان ما برخاست و فرمود:
هان اى مردم، به چه شهادت مىدهيد ؟ گفتند: شهادت مىدهيم كه معبودى جز خدا نيست. فرمود: ديگر چه ؟ گفتند: اينكه محمد بنده و فرستاده او است. فرمود: ولىّ شما كيست ؟ گفتند: خدا و فرستادهاش مولاى ما هستند.
آن حضرت با دستش به بازوى على عليهالسلام زد و او را بر پاى داشت و دو بازويش را گرفت و فرمود:
هر كس خدا و فرستادهاش مولاى او هستند، بىگمان اين مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما. خدايا، هر كس از مردم كه او را دوست بدارد تو دوست وى باش، و هر كس به او كينه ورزد دشمن وى باش. خدايا، من بعد از دو بنده صالح كسى را در زمين نمىيابم كه على عليهالسلام را به او بسپارم. پس براى او خير و نيكى بخواه.(1)
1) . كنز العمّال: ج 15 ص 12.
اين حديثى است كه از چند وجه به مطلوب ما دلالت مىكند:
وجه اول
بىگمان متبادر از ولىّ «ولىّ امر» است. چنانكه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم پرسيد: ولىّ شما كيست ؟ پاسخ دادند: خدا و فرستادهاش مولاى ما هستند. اگر چنين نبود آن را به خدا و رسول اختصاص نمىدادند و در آن دو منحصر نمىكردند.
بنا بر اين، «ولىّ» در احاديثى كه اين واژه در آنها درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام به كار رفته، بايد به «ولىّ امر» حمل شود؛ همانگونه كه صحابه اين لفظ را در پاسخ پرسش پيامبر صلىاللهعليهوآله يعنى: «ولىّ شما كيست ؟ » بر «متصرّف در امور» حمل كردند.
وجه دوم
اين حديث ظاهر است در اينكه «مَولى» در سخن نبوى: «بىگمان اين مولاى شماست» و «هر كس خدا و فرستادهاش مولاى او هستند» به يك معنى است. از پاسخ اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز - كه اين معنى را در خدا و رسولش منحصر كردند - دانسته مىشود كه مراد از اين واژه محبّ و ناصر و محبوب نيست، زيرا اين معانى منحصر در خدا و فرستادهاش نيستند، بلكه مراد ولايت در تصرّف است كه در خدا و فرستادهاش ثابت است و جز خدا و فرستادهاش شايسته آن نيستند.
همچنين، پاسخ صحابه ظاهر است در اينكه «مَولى» و «ولى» از حيث معنى متّحدند؛ چرا كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از صحابه پرسيد: ولىّ شما كيست ؟ و آنان پاسخ دادند: خدا و فرستادهاش مولاى ما هستند. شاه ولىاللّه دهلوى مدّعى است كه «ولىّ» به معناى «مَولى» نيامده است. اين نكته ادعاى او را باطل مىكند.
وجه سوم
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خدايا، من بعد از دو بنده صالح كسى را در زمين نمىيابم كه على عليهالسلام را به او بسپارم. پس براى او خير و نيكى بخواه. اين سخن دلالت مىكند كه
ابوبكر و عمر جانشينان رسول خدا صلىاللهعليهوآله نبودند، و گر نه على عليهالسلام را به آن دو مىسپرد. كسى نگويد كه مراد از «دو بنده صالح» ابوبكر و عمر است، چرا كه اين گمان جدّا باطل است، زيرا اگر چنين بود على عليهالسلام از بيعت با ابوبكر خوددارى نمىكرد، تا جايى كه او را مجبور به بيعت و تهديد به قتل كنند ! شرح اين نكته در ادامه خواهد آمد.
از ديگر وجوه دلالت حديث غدير بر امامت سخن صاحب «الصواعق» است:
حق آن است كه مَولى به معناى «امام» در لغت و شرع معهود نيست، در شرع كه واضح است. اما در لغت، هيچ يك از پيشوايان زبان عربى نگفته است كه مَفعَل به معناى أفعَل مىآيد. و مَولاكُم در آيه «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1)يعنى مَقرّ شما يا ياور شما كه مبالغه در نفى نصرت و يارى است، چنانكه گويند: گرسنگى توشه كسى است كه توشهاى ندارد.
همچنين استعمال مانع از اين است كه مَفعَل به معناى أفعَل باشد، چرا كه گفته مىشود: «هُوَ أولى مِن كَذا» نه «مَولى مِن كَذا» و «أولى الرَجُلَينِ وَ الرِجالِ» نه «مَولَى الرَجُلَينِ» . بنا بر اين، تنها با نظر به روايت آتى - يعنى: مَن كُنتُ وَليُّهُ ... - متصرّف در امور را يكى از معانى «مَولى» قرار داديم.(2)
هر گاه وَلىّ در سخن نبوى: «مَن كُنتُ وَليُّهُ ... » به معناى «متصرّف در امور» باشد، بىگمان مَولى در سخن «مَن كُنتُ مَولاهُ ... » نيز به همين معنى خواهد بود، زيرا احاديث يكديگر را تفسير مىكنند. البته مجرّد ثبوت معناى «متصرّف در امور» براى اثبات حق و هدف اهل آن بسنده است.
پيشتر گذشت حديثى كه ابنحجر با نظر به آن «ولىّ» را به معناى «متصرّف در امر» دانسته، از روايات بزرگان اهلسنت و پيشوايان نامدار آنان است.
يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت اين است كه در بعضى از رواياتِ حديث غدير - كه به اسانيد صحيح نقل شده - آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز اين حديث فرمود: إنَّ اللّهَ مَولاىَ وَ أنا مَولَى المُؤمِنينَ وَ أولى بِهِم مِن أنفُسِهِم. و سپس بلافاصله افزود: فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ؛ يعنى على عليهالسلام.
اينك نصّ حديث ضمن گفتار ابنحجر:
و هدف از تنصيص بر موالات على عليهالسلام اجتناب از دشمنى با او است، زيرا تنصيص بر اين مطلب سبب افزونى شرف او است. پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن خود را با «ألَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» آغاز و آن را سه بار تكرار كرد، تا انگيزه مسلمانان را براى قبول كردن سخنش بيشتر كند. دعايى كه در پايان گفتار حضرتش آمده نيز همين حكم را دارد. دليل ديگر آنچه گفتيم اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين خطبه مردم را به (دوست داشتن) اهلبيتش عليهمالسلام به طور عمومى، و على عليهالسلام به طور ويژه سفارش كرده است.
آغاز حديث غدير دليلى ديگر بر سخن ماست. لفظ آن بنا بر نقل طبرانى و غير او به سند صحيح اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم زير درختان سخنرانى كرد و فرمود:
هان اى مردم، هر آينه خداى داناىِ آگاه مرا خبر داده كه هر پيامبرى به اندازه نصف پيامبر پيش از خود عمر مىكند، و من مىدانم كه نزديك است كه داعى حق مرا بخواند و من اجابتش كنم. بىگمان من در پيشگاه خدا مسئولم و شما نيز مسئول خواهيد بود. پس شما چه مىگوييد ؟ مردم گفتند: گواهى مىدهيم كه تو پيام خدا را رساندى و در اين راه تلاش كردى و خيرخواه بودى. پس خدا تو را پاداش خير دهد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آيا شهادت نمىدهيد كه معبودى جز خدا نيست، و محمد بنده و فرستاده او است، و اينكه بهشت و دوزخ خدا حق است، و اينكه مرگ و برخاستن پس از آن حق است، و رستاخيز بىگمان آمدنى است، و خدا اهل قبور را بر خواهد انگيخت ؟ گفتند: چرا، به همه اينها شهادت مىدهيم.
سپس نبى اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
خدايا، گواه باش. و افزود: أيُّهَا الناسُ، إنَّ اللّهَ مَولاىَ وَ أنا مَولَى المُؤمِنينَ وَ أنا أولى بِهِم مِن أنفُسِهِم. فَمَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ - يعنى عليّا - . اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ: هان اى مردم، هر آينه خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنانم و من نسبت به آنان از خودشان سزاوارترم. پس هر كس من مولاى او هستم اين على مولاى او است. خدايا، دوست و ياور كسانى باش كه دوست و ياور علىاند، و دشمن كسانى باش كه با او دشمنى كنند.
سپس فرمود: هان اى مردم، من در رسيدن به حوض پيشتاز شمايم، و شما در كنار حوض نزد من خواهيد آمد؛ حوضى كه از فاصله ميان بُصرى تا صنعاء عريضتر است، و در آن به شمار ستارگان آبگينههايى از نقره هست. آنگاه كه نزد من آييد، من از شما درباره ثقلين خواهم پرسيد.
پس بنگريد كه پس از من چگونه با آنها رفتار مىكنيد. ثقل بزرگتر كتاب خداى عزوجل است؛ ريسمانى كه يك سويش به دست خدا و سوى ديگرش در دست شماست. پس به آن چنگ زنيد و از آن منحرف نشويد و تغييرش ندهيد. و ديگرى عترت من است، يعنى خاندانم. هر آينه خداى داناى آگاه به من خبر داده كه اين دو از يكديگر جدا نمىشوند تا در كنار حوض نزد من آيند.(1)
در «مفتاح النجا فى مناقب آل عبا عليهمالسلام» نيز اين حديث را به همين گونه از حكيم در «نوادر الاصول» و طبرانى به سند صحيح در «المعجم الكبير» از ابوالطُّفَيل از حذيفة بن اسيد روايت كرده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در غدير خم زير درخت خطبه خواند و فرمود: هان اى مردم، هر آينه خداى داناى آگاه مرا خبر داده كه هر پيامبرى به اندازه نصف پيامبر پيش از خود عمر مىكند ... .(2)
همچنين صاحب «مرافض الروافض» اين حديث را از «الصواعق» نقل كرده، ولى آن را تحريف كرده و از آن كاسته است ! اين حديثى است كه واژه «مَولى» چهار بار در سياقى واحد و در كلامى پيوسته و مرتّب در آن آمده است.
لذا اين واژه بايد در همه موارد به يك معنى باشد. اين حديث شريف مانند شعرى است كه در ديوان حماسه (اثر ابوتمّام) آمده است. حُرَيث بن جابر سروده است:
لَعَمرُكَ ما أنصَفتَنى حينَ سُمتَنى *** هَواكَ مَعَ المَولى وَ أن لا هَوى ليا
إذا ظَلَمَ المَولى فَزِعتُ لِظُلمِهِ *** فَحُرِّكَ أحشائى وَ هَرَّت كِلابيا
به جانت سوگند كه آنگاه كه مرا اندوهگين كردى و به رنج افكندى، به انصاف با من رفتار نكردى. عشقت با مولا است و به من ميلى ندارى. آنگاه كه مولى ستم كند، از ستم او مىترسم و دل و جگرم به لرزه در مىآيند و سگهايم زوزه مىكشند.
در اين دو بيت، لفظ «مَولى» دو جا ذكر شده و پس از «لا هَوى ليا» مقدّر است، زيرا اين عبارت در اصل چنين است: لا هَوى لى مَعَ مَولاىَ. روشن است كه مَولى در اين مواضع قطعا به يك معنى است.
همچنين مَولى در سخن نبوى: «إنَّ اللّهَ مَولاىَ ... » به معناى ولىّ امر است، چرا كه پيشتر دانستى كه ابوالحسن واحدى در معناى آيه «ثُمَّ رُدُّوا» گفته بود: يعنى بندگان به سبب مرگ، باز مىگردند «إلَى اللّهِ مَولاهُمُ الحَقِّ»(1): به سوى خدا مولاى راستينشان كه عهدهدار امور آنان است.(2)
ابواللّيث سمرقندى نيز گويد: «بَلِ اللّهُ مَولاكُم»(3)يعنى خدا را در آنچه به شما فرمان مىدهد فرمان بريد. «هُوَ مَولاكُم»(4)يعنى ولىّ و ياور شما.(5)
كواشى گويد: به سبب وجود «فاء» در «فَانصُرنا عَلَى القَومِ الكافِرينَ»(1)نبايد بر سر «أنتَ مَولانا» - مَولانا يعنى سرور ما و متولّى امور ما - وقف كرد، زيرا جمله «فَانصُرنا» فرع «أنتَ مَولانا» است؛ يعنى تو سرور ما هستى و سرور بندگانش را يارى مىكند.(2)
سيوطى در معناى آيه «أنتَ مَولانا» مىنويسد: سرور ما و متولّى امور ما. و ذيل «فَاعلَموا أنَّ اللّهَ مَولاكُم»(3)مىگويد: ياور شما و متولّى امور شما. و در تفسير آيه «لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا» : «جز آنچه خدا براى ما مقدّر كرده كه به ما برسد به ما نخواهد رسيد» ، «هُوَ مَولانا»(4)يعنى يار ما و متولّى امور ما.(5)
بنا بر اين، مراد از مَولى در همه الفاظ حديث، قطعا «اولى بالتصرّف» است.
در بعضى از الفاظ حديث به جاى «إنَّ اللّهَ مَولاىَ» ، «إنَّ اللّهَ وَليّى» آمده است. براى نمونه، در «الخصائص» از طريق حسين بن حُرَيث نقل شده است: إنَّ اللّهَ وَليّى وَ أنا وَلىُّ المُؤمِنينَ، وَ مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ. در اين حديث، واژه «ولىّ» چهار بار تكرار شده، چنانكه در حديث پيشين لفظ «مَولى» چهار بار تكرار شده بود. و از آنجا كه مراد از «ولىّ» نسبت به خداى عزوجل متولّى امور خلق است، نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام نيز چنين خواهد بود.
در «كنز العمّال» آمده است: ابونُعَيم در «فضائل الصحابة» از زيد بن ارقم و براء بن عازب روايت كرده است: ألا إنَّ اللّهَ وَليّى وَ أنَا وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ. مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ.(6)
روشن است كه مراد از وَلىّ بودن خدا، ولىّ امر و متولّى امر بودن او است. نيشابورى در تفسير آيه «اللّهُ وَلىُّ الَذينَ آمَنُوا»(1)مىنويسد: يعنى متولّى امور و سرپرست مصالح آنان است. وَلىّ بر وزن فَعيل و در معناى فاعلى است.(2)
ملاّ على قارى در شرح دعاى: اللهُمَّ إنّى أعُوذُ بِكَ مِنَ العَجزِ وَ الكَسَلِ وَ الجُبنِ ... ، مىنويسد: أنتَ وَليُّها: تو ولىّ او هستى، يعنى متصرّف در او و مصلح او و پرورش دهنده او هستى. و مَولاها، يعنى يار و نگهدارنده او. حنفى مىگويد: عطف وَليُّها به مَولاها عطف تفسيرى است.(3)فخرالدين محباللّه نيز چنين گفته است.(4)
در بعضى از الفاظ حديث غدير از خداى تعالى به «مَولى» و از پيامبر صلىاللهعليهوآله به «ولىّ» تعبير شده است. در «الخصائص» نسايى آمده است: محمد بن مثنّى، از يحيى بن حمّاد، از ابوعوانه، از سليمان، از حبيب بن ابىثابت، از ابوالطُّفَيل، از زيد بن ارقم روايت كرده است: آنگاه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بازگشت و در غدير خم توقف كرد، دستور داد كه زير درختان بزرگ آنجا را جارو كردند. سپس (در آنجا ايستاد و) فرمود:
گويا داعى مرگ مرا فرا مىخواند و من او را اجابت خواهم كرد. من در ميان شما دو گرانبها بر جاى مىنهم كه يكى از ديگرى بزرگتر است: كتاب خدا و عترتم يعنى اهلبيتم. پس بنگريد كه پس از من چگونه با اين دو رفتار مىكنيد، زيرا اين دو تا وقتى كه در كنار حوض نزد من آيند از يكديگر جدا نمىشوند. سپس فرمود: إنَّ اللّهَ مَولاىَ فَأنا وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ: بىگمان، خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كه من ولىّ او هستم اين ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى ورزد دشمنى فرما.
ابوالطفيل مىگويد: به زيد گفتم: اين را از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيدى ؟ گفت: هر كس زير آن درختان بزرگ بود اين را به چشمش ديد و با گوشش شنيد.(1)
در المستدرك از طريق ابوالحسين محمد بن احمد بن تميم حنظلى روايت شده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: إنَّ اللّهَ عزوجل مَولاىَ وَ أنَا وَلىُّ كُلِّ مُؤمِنٍ. سپس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ.(2)
در تاريخ ابنكثير، از سنن نَسايى، از طريق محمد بن مثنّى نقل شده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بىگمان خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين ولىّ او است.(3)
در «كنز العمّال» از ابنجرير نقل شده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: بىگمان خدا مولاى من است و من ولىّ هر مؤمنى هستم. سپس دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود:
هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما.(4)
روشن است كه مراد از «ولىّ» بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله اين است كه حضرتش متولّى امور مسلمانان و متصرّف در امور آنان است. اين معنى از سخن ابنحجر فهميده مىشود؛ آنجا كه حديث «مَن كُنتُ وَليُّهُ» را به متصرّف در امور حمل كرده بود. عزيزى در شرح «من ولىّ مؤمنان هستم» مىنويسد: يعنى متولّى امور آنان.(5)هر گاه ولايت خدا و رسول صلىاللهعليهوآله به معناى «ولايت امر» باشد، ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز چنين خواهد بود.
همچنين سخن نبوى «أنَا أولى بِهِم مِن أنفُسِهِم» منقول در حديث صحيحى كه طَبَرانى و حكيم تِرمِذى آن را روايت كرده است، سخن حضرتش يعنى «وَ أنَا مَولى
المُسلِمينَ» را تفسير مىكند. پس روشن مىشود كه مراد از «مولى المؤمنين» اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مؤمنان به خودشان سزاوارتر و اولى است. و پيشتر دانستى كه أولى بودن وى از مؤمنان نسبت به خودشان، وجوب اطاعت او را در پى دارد.
ابوهريره نقل كرده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه من از او به خودش سزاوارترم ... . قَسطَلانى در شرح اين حديث مىنويسد: نتيجه أولى بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله از مؤمنان نسبت به خودشان آن است كه بر مؤمنان واجب است كه فرمانبردارى از او را بر خواستههاى خود ترجيح دهند، هر چند بر آنان گران آيد. و اينكه او را بيش از خود دوست بدارند ... . همچنين ابنحجر در شرح اين كلام در كتاب الفرائض مىگويد: يعنى در هر امرى از امور دين و دنيا نسبت به مؤمنان احقّ است، و حكم او بر آنان از حكم خودشان نافذتر است.(1)
افزون بر اين، در حديث صحيح السندى كه طبرانى و حكيم تِرمِذى روايت كردهاند و نيز در غير اينها، پيامبر صلىاللهعليهوآله حديث غدير و حديث ثقلين را با هم بيان كرده است. بسيار روشن است كه حديث ثقلين وجوبِ پيروى و فرمانبردارى از اهلبيت عليهمالسلام را مىرساند. اين وجوب نزد دهلوى مسلّم است و او در باب چهارم «تحفه اثناعشريه» به آن اعتراف كرده است.
از سوى ديگر، شكى نيست كه وجوب پيروى و فرمانبردارى مفيد امامت و خلافت بلافصل پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله است. اين مطلب خلافت ديگران را باطل مىكند، زيرا تابع نمىتواند امامِ متبوع باشد. همچنين حديث ثقلين به عصمت اهلبيت عليهمالسلام دلالت مىكند، و با وجود اميرالمؤمنينِ معصوم عليهالسلام غير او قطعا شايسته امامت نخواهد بود.
جاى شگفتى است كه صاحب «المرافض» كه حديث طبرانى را از «الصواعق» نقل كرده، جمله «خداى داناى آگاه مرا خبر داده ... » را كه به عدم جدايى ثقلين دلالت
1) . ارشاد السارى شرح صحيح البخارى: كتاب الاستقراض، كتاب الفرائض.
مىكند و صريح در عصمت و افضليت اميرالمؤمنين عليهالسلام است حذف كرده است !
عجيبتر آنكه صاحب «الصواعق» حديث ثقلين را قرينه عدم دلالت حديث غدير به امامت على عليهالسلام گردانده و ندانسته كه حديث ثقلين به سبب دلالتش به عصمت امام عليهالسلام اثباتكننده امامت او است.
نورالدين سَمهودى بعضى از رواياتى كه در آنها حديث ثقلين همراه با حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» ذكر شده نقل كرده است. از جمله مىنويسد: از حذيفة بن اسيد غفارى روايت شده است:
چون رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع بازگشت و روى به مدينه كرد، اصحابش را از اينكه در كنار درختان نزديك به همِ بطحاء(1)فرود آيند بازداشت. سپس كسانى را به سوى آن درختان فرستاد تا خاشاك زير آنها را جارو كنند. حضرت به سوى آن درختان رفت و در زير آنها نماز گزارد.
سپس برخاست و فرمود: هان اى مردم، خداى داناى آگاه مرا خبر داده كه هر پيامبرى به اندازه نصف پيامبر پيش از خود عمر مىكند ... . اين حديث همان است كه در صفحات قبل گذشت. سپس سمهودى مىگويد:
اين حديث را طبرانى در «المعجم الكبير» و ضياء در «المختارة» از طريق سَلَمة بن كُهَيل از ابوالطُّفَيل - كه هر دو از راويان صحيح الحديث هستند - نقل كرده و در اينكه صحابى راوى حديث چه كسى بوده ترديد نموده است. همچنين ابونُعَيم اين حديث را در «حِليَة الأولياء» و ديگر كتابهايش از حديث زيد بن حسن انماطى - كه تِرمِذى او را راوى حسنى دانسته و غير او تضعيفش كردهاند - از معروف بن خَرَّبوذ، از ابوالطُّفَيل - كه هر دو از راويان صحيح الحديث هستند - تنها از حذيفه نقل كرده، و در صحابى راوى حديث ترديد نكرده است.(2)
همچنين سَمهودى اين حديث را از عامر ابوليلى بن ضَمره و حذيفة بن اسيد نقل كرده است. در آخر اين نقل حضرت در مورد اهلبيت عليهمالسلام فرمود: من اين را براى ثقلين از خدا خواستهام و خدا خواستهام را برآورده است. پس از آنان پيشى نگيريد كه هلاك مىشويد و به ايشان نياموزيد كه از شما داناترند. سمهودى سپس مىگويد:
اين حديث را ابنعقده در «الموالاة» از طريق عبداللّه بن سِنان از ابوالطُفَيل، از عامر بن ليلى بن ضَمره و حذيفة بن اسيد غِفارى نقل كرده است. همچنين ابوموسى مدينى در «فضائل الصحابة» اين حديث را از طريق ابنعقده نقل كرده و گفته است: اين حديث جدّا غريب است. حافظ ابوالفتوح عِجلى نيز در كتابش «الموجز فى فضائل الصحابة» اين حديث را آورده است.(1)
از اين حديث عصمت اميرالمؤمنين عليهالسلام و افضليت او از ديگران اثبات مىشود.
نيز سهمودى روايت ديگرى نقل كرده كه در آن دو حديث غدير و ثقلين با هم آمدهاند. وى مىنويسد: از ابوالطُّفَيل نقل شده كه روزى على عليهالسلام برخاست و خداى را سپاس گفت و ستود و سپس فرمود: هر كس را در روز غدير خم حضور داشته سوگند مىدهم كه برخيزد، و تنها كسانى برخيزند كه به دو گوش خود شنيدهاند و به خاطر سپردهاند، نه آنان كه از ديگران شنيدهاند و آگاه گشتهاند.
هفده مرد برخاستند كه خُزَيمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدىّ بن حاتِم، عُقبة بن عامر، ابوايّوب انصارى، ابوسعيد خُدرى، ابوشريح خُزاعى، ابوقدامه انصارى، ابوليلى، ابوالهيثم بن تَيِّهان و مردانى از قريش در شمار ايشان بودند. على عليهالسلام به آنان فرمود: آنچه را شنيدهايد عرضه كنيد. آنان گفتند: شهادت مىدهيم كه همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع باز مىگشتيم.
وقتى نيمروز فرارسيد، پيامبر صلىاللهعليهوآله بيرون آمد و دستور داد تا شاخ و برگ زائد درختان آنجا را زدودند و بر آنها پارچههايى افكندند، و همه را به نماز فراخواند. ما به
1) . جواهر العقدين مخطوط .
سوى او رفتيم و نماز گزارديم. سپس حضرتش برخاست و خدا را ستود و سپاس و ثنا گفت و فرمود:
هان اى مردم، شما (درباره من و آنچه به عهدهام بود) چه مىگوييد ؟ گفتند: بىگمان، (پيام خداى را به ما) رساندى. پيامبر صلىاللهعليهوآله سه بار فرمود: خدايا، گواه باش. سپس افزود: نزديك است كه مرا بخوانند و من اجابت كنم. من و شما را درباره وظايفمان به پرسش خواهند گرفت.
سپس فرمود: آگاه باشيد كه خونها و مالهاى شما مانند حرمت امروز و اين ماه محترم است. شما را به زنان، به همسايگان، به بردگان و به دادگرى و احسان سفارش مىكنم.
سپس فرمود: اى مردم، من دو چيز گرانبها در ميان شما باقى مىگذارم: كتاب خدا و خاندان و خانوادهام، چرا كه اين دو تا زمانى كه در كنار حوض نزد من آيند از يكديگر جدا نخواهند شد. خداى دانا و آگاه مرا به اين خبر داده است.
سپس حديث را تا سخن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كه: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، آورده است. سپس على عليهالسلام (به آنان كه برخاستند و اين ماجرا را نقل كردند) : فرمود: راست گفتيد و من از گواهان اين رخدادم.
ابنعقده اين حديث را از طريق محمد بن كثير از فِطر و ابوالجارود، از ابوالطُّفَيل نقل كرده است.(1)
يكى ديگر از قرائن معناى أولى براى كلمه مولى، ماجراى سلام ابوايّوب انصارى و عدهاى ديگر از صحابه به اميرالمؤمنين عليهالسلام با عبارت «مولاى ما» است:
اين ماجرا را بزرگان اهلسنت نقل كردهاند:
1) . جواهر العقدين مخطوط .
احمد بن حنبل در مسند خود با سند خود از رياح بن حارث نقل كرده است: چند مرد در رَحبه نزد على عليهالسلام آمدند و گفتند: درود بر تو اى مولاى ما. على عليهالسلام فرمود: چگونه من مولاى شمايم، حال آنكه شما قومى عرب هستيد ؟ گفتند: ما در روز غدير خم شنيديم كه فرستاده خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. رباح مىافزايد: چون آنان از آنجا رفتند، به دنبالشان رفتم و پرسيدم: اينان كه بودند ؟ گفتند: گروهى از انصار كه ابوايّوب انصارى نيز در ميانشان بود.
همچنين با سند خود از رياح بن حارث نقل كرده است: گروهى از انصار را ديدم كه در رَحبه نزد على عليهالسلام آمدند. حضرت فرمود: شما كيستيد ؟ گفتند: موالى تو اى اميرالمؤمنين. سپس معناى آن را ذكر كرده است.(1)
همچنين عدهاى ديگر عين اين خبر را و يا با كمى تفاوت نقل كردهاند: ابوالقاسم طبرانى با دو سند از رياح بن حارث، سبط بن جوزى در دو كتاب خود از كتاب «الفضائل» احمد بن حنبل و از محبالدين طبرى، ابنكثير دمشقى از طريق احمد بن حنبل و از طريق ابنابىشَيبه، عطاءاللّه محدّث شيرازى از زرّ بن حُبَيش، ملاّ على قارى از «الرياض» و احمد بن حنبل.(2)
اين حديثى كه پيشوايان اهلسنت در كتابهاى خود آوردهاند، از ادله روشن دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام است. زيرا اگر مراد از «مَولى» در حديث غدير ياور يا مانند آن بود، سخن على عليهالسلام كه «چگونه من مولاى شمايم حال آنكه شما قومى عرب هستيد ؟ » معناى درستى نداشت ! چرا كه در آن صورت بايد مىفرمود: چگونه من محبّ يا ناصر يا محبوب شما هستم، حال آنكه شما قومى عرب هستيد ؟
آيا نسبت دادن اين كلام به اميرالمؤمنين عليهالسلام كه فصيحترين مردم پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله است، معقول است ؟
بنا بر اين، شكى بر جاى نمىماند كه مراد ابوايّوب و همراهانش از «اى مولاى ما» ولايت به معناى أولى بودن در تصرّف در امور است.
از همين رو است كه امام به آنان فرمود: «چگونه من مولاى شمايم ... » و آنان را بر آن داشت كه حديث غدير را ياد كنند، و نزد همه به اين حقيقت اعتراف نمايند.
از ديگر ادلّه و قرائن معناى أولى براى كلمه مولى، روايتى است كه عدهاى نقل كردهاند كه به عمر گفته شد: تو با على عليهالسلام به گونهاى رفتار مىكنى كه با هيچ يك از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله چنين نمىكنى. عمر گفت: زيرا او مولاى من است.
اين ماجرا را بزرگان اهلسنت نقل كردهاند: موفّق بن احمد خوارزمى با سند خود از سالم، محبالدين طبرى از سالم، ابنحَجَر مكّى از دارقطنى، شمسالدين مُناوى از دارقطنى، احمد بن فضل از دارقطنى از سالم بن ابىجعد، محمد صدر عالم از دارقطنى، احمد بن عبدالقادر عجيلى.(1)
اين خبر به روشنى نشان مىدهد اينكه على عليهالسلام مولاى عمر بن خطاب بوده، سبب شده كه عمر او را بزرگ و بر ديگر صحابه مقدّم دارد. اگر مراد از مَولى «أولى به تصرّف» باشد مطلوب ثابت است، و اگر مراد معناى ديگرى باشد كه مقتضى افضليّت و مقدّم داشتن او بر ديگران شود باز هم مطلوب ثابت مىگردد، زيرا افضليت آشكارا مقتضى امامت و جانشينى امام عليهالسلام است.
1) . مناقب خوارزمى: ص 97. الرياض النضرة: ج 2 ص 224. الصواعق المحرقة: ص 26. فيض القدير شرح الجامع الصغير: ج 6 ص 218. وسيلة المآل مخطوط . معارج العُلى (مخطوط) . ذخيرة المآل شرح عقد جواهر اللآل (مخطوط) .
افزون بر اين، پيشتر گذشت كه ابنحجر در «الصواعق المحرقة» تصريح كرده است كه ابوبكر و عمر از مَولى معناى «أولى به پيروى و نزديكى» فهميدهاند. ابنحجر در اين باره به سخن عمر درباره على عليهالسلام؛ يعنى «او مولاى من است» استشهاد كرده بود. اكنون بار ديگر گفتار ابنحجر را مىآوريم تا استدلالات كامل شود. وى مىنويسد:
گيريم كه مَولى به معناى «أولى» باشد، ولى نمىپذيريم كه مراد از آن «أولى به امامت» باشد، بلكه مراد «أولى به پيروى و نزديكى» است. مانند سخن خدا كه فرمود: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ»(1): «بىگمان نزديكترين مردم به ابراهيم كسانىاند كه او را پيروى كردند» .
هيچ سخن قطعى و ظاهرى در نفى اين احتمال وجود ندارد، بلكه واقعيت همين است. چرا كه ابوبكر و عمر نيز همين را فهميدهاند و اين دو تو را در فهم حديث بسندهاند. اين دو پس از اينكه حديث را شنيدند گفتند: اى پسر ابوطالب، مولاى هر زن و مرد مؤمنى گشتى. اين را دارقطنى نقل كرده است. دارقطنى همچنين روايت كرده كه به عمر گفته شد: با على عليهالسلام رفتارى مىكنى كه با هيچ يك از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين رفتارى ندارى. عمر گفت: زيرا او مولاى من است.
ما سخن اينان را با گفتار خودشان پاسخ مىدهيم: گيريم كه احتمال اينكه مراد از «مَولى» ، «أولى به پيروى» باشد، مطابق واقع و دليل آن فهم ابوبكر و عمر باشد، زيرا فهم اين دو تن در حديث حجّت است. اما معناى اين «اولويّت به پيروى» چيست كه عمر را بر آن واداشت تا با اميرالمؤمنين عليهالسلام رفتارى متفاوت با ديگران داشته باشد و او را بر ديگران مقدّم بدارد و تكريم و احترام كند و بزرگ بدارد ؟ تا جايى كه مردم به شگفت آيند و از او در اين باره بپرسند و او پاسخ دهد: زيرا او مولاى من است.
معناى حديث غدير بر پايه فهم ابوبكر و عمر اين است: هر كس من نسبت به او اولى به پيروىام، على عليهالسلام نسبت به او اولى به پيروى است؛ يعنى على عليهالسلام در اولويّت به پيروى جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
1) . آلعمران / 68 .
به اين اولويّت در قرآن كريم اشاره شده است: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1): «پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است» . همچنين مىفرمايد: «وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أمرا أن يَكُونَ لَهُمُ الخيَرَةُ مِن أمرِهِم»(2): «هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه هر گاه خدا و فرستادهاش به امرى حكم كنند در آن امر اختيارى از خود داشته باشند» .
آيا اين معنايى جز اولويّت به تصرّف دارد ؟
آيا اين اولويّت جز ولايت عامه است ؟
آيا ولايت عامّه چيزى جز امامت است ؟
افزون بر اين، هنگامى كه تقدّم اميرالمؤمنين عليهالسلام بر عمر بن خطّاب ثابت شد، تقدّم او به اجماع مركّب(3)بر ابوبكر بن ابىقحافه نيز ثابت مىشود. از اين هم بگذريم، بىگمان تقدّم على عليهالسلام بر عمر بطلان خلافت عمر را اثبات مىكند، و بطلان خلافت عمر نشاندهنده بطلان خلافت ابوبكر است.
همچنين، تقدّم على عليهالسلام بر بقيه صحابه، افضليت او از عثمان را مىرساند. بنا بر اين، بطلان خلافت عثمان نيز ثابت مىشود، و بطلان خلافت عثمان بطلان خلافت ابوبكر و عمر را در پى خواهد داشت.
اين حديث همچنين، نشان مىدهد كه ترك انتخاب على عليهالسلام براى خلافت از سوى عمر و سپردن كار به شورى بيداد و ظلم است، و ستمكار و بيدادگر شايسته امامت نيست. باز هم وقتى بطلان خلافت عمر ثابت شود، بطلان خلافت خليفه پيش از او - ابوبكر - و خليفه پس از او - عثمان - نيز ثابت خواهد شد.
همچنين دليل و قرينهاى ديگر براى معناى أولى براى كلمه مولى، روايتى است كه خوارزمى نقل كرده است. وى با سند خود از ابوجعفر نقل كرده است: دو باديه نشين - كه با هم نزاع داشتند - براى داورى نزد عمر آمدند. عمر به على عليهالسلام گفت: يا اباالحسن، ميان اين دو داورى كن.
على عليهالسلام يكى از آن دو را محكوم كرد. فرد محكوم شده گفت: آيا اين بين ما داورى كند ؟ ! عمر به سوى آن مرد جهيد و گريبانش را گرفت و كشيد و گفت: واى بر تو، مىدانى اين كيست ؟ اين مولاى من و مولاى هر مؤمنى است، و هر كس على عليهالسلام مولايش نباشد مؤمن نيست.(1)
عدهاى از بزرگان اهلسنت نيز اين خبر را نقل كردهاند. از جمله: محبالدين طبرى در دو كتاب خود «الرياض النضرة» و «ذخائر العقبى» ، و مىگويد: اين خبر را ابنسمّان در «الموافقة» آورده است.
همچنين ابنحجر مكّى از دارقطنى و احمد بن فضل، و احمد بن فضل گفته كه ابنسمّان آن را در كتاب «الموافقة» آورده است. محمد بن اسماعيل امير يمانى نيز از محبّ طبرى و احمد بن عبدالقادر عجيلى از دارقطنى نقل كرده است.(2)
روشن است كه در اين مقام مجالى براى بيان معانى محبّ و ناصر و محبوب نيست، چرا كه مرد باديهنشين از پذيرش داورى امام عليهالسلام سر باز زد، و از اين رو در پاسخ به سخن او به ناچار بايد سخنى گفته شود كه صلاحيت امام عليهالسلام براى منصب داورى را اثبات كند، و پر واضح است كه محبّ و ناصر و محبوب بودن حضرتش مفيد صلاحيت براى داورى نيست.
بنا بر اين، مراد از گفتار عمر معنايى برتر از معانى محبّ و ناصر و محبوب است؛ و آن ولايت در داورى و تصرّف در امور است كه مطلوب نيز همين است.
از ديگر ادله و قرائن معناى أولى براى مَولى اين است كه عمر بن خطّاب در روز غدير به على عليهالسلام شادباش گفت، زيرا على عليهالسلام مولاى كسانى شد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مولاى آنان بود.
دارقطنى - چنانكه در «الصواعق» آمده - و عاصمى در «زين الفتى» گفتهاند كه ابوبكر نيز در شادباش گفتن به على عليهالسلام با عمر همراه بوده است.
خبر شادباش گفتن عمر را گروه پرشمارى از سرشناسان اهلسنت و پيشوايان بزرگ ايشان روايت كردهاند؛ از جمله:
عبداللّه بن محمد بن ابىشَيبه عَبسى
احمد بن محمد بن حنبل شيبانى
عبداللّه بن احمد بن حنبل
حسن بن سفيان نَسَوى، ابوالعباس
5 . عبدالملك بن محمد خرگوشى، ابوسعد
6 . احمد بن محمد ثعلبى نيشابورى، ابواسحاق
8 . عبدالكريم بن محمد مَروَزى سمعانى
موفّق بن احمد مكّى خوارزمى
ملاّ عمر بن محمد بن خضر اردبيلى
يوسف بن قِزُغلى، سبط بن جوزى
احمد بن عبداللّه طبرى، محبّالدين
ابراهيم بن محمد بن مؤيّد بن حمويه جوينى
محمد بن عبداللّه ولىالدين خطيب
محمد بن يوسف زرندى، جمالالدين
اسماعيل بن عمر دمشقى، ابنكثير
على بن شِهابالدين همدانى
احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى
على بن محمد، ابنصبّاغ، نورالدين
حسين بن معينالدين يزدى ميبدى
عبداللّه بن عبدالرحمن حسينى، اصيلالدين واعظ
محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى
محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى مدنى
محمد بن معتمدخان بدخشانى
محمد صدر عالم
محمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى صنعانى، امير
بىگمان، اين شادباش دلالت مىكند كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير خم به مرتبتى عظيم و فوق همه مراتب و مناصب دست يافت. گواه اين سخن آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بسيارى از موارد، فضائل و مناقبى را براى على عليهالسلام بيان فرمود، ولى روايت نشده كه در يك مورد از آنها صحابه به گونهاى كه عمر در روز غدير به امام عليهالسلام شادباش گفت، شادباش گفته باشند.
اگر مراد از «ولايت» تنها اين باشد كه على عليهالسلام در روز غدير ناصر يا محبّ يا محبوب مؤمنان شد، لازمه تبريك عمر به حضرتش به اين سبب آن است كه ولايت به
معانى يادشده بزرگترين فضيلت وى باشد. ولى بنا بر نقل راويان ثقه، امام عليهالسلام فضائل و مناقبى دارد كه قطعا از معانى يادشده بزرگتر است. از اين رو، مراد از ولايت معنايى بالاتر از اين معانى است؛ و آن معنى ولايت در تصرّف است.
گفتهاند: مراد محبوبيّت مطلق بوده، و پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم محبوبيّت مطلق را كه براى شخص خودش وجود داشت براى على بن ابىطالب عليهالسلام اثبات و واجب كرد. اين جايگاهى بس والا است، و از اين رو ابوبكر و عمر به على عليهالسلام تبريك گفتند.
در پاسخ مىگوييم: اين محبوبيت مطلق كه با محبوبيت مطلق پيامبر صلىاللهعليهوآله يكسان است، عصمت و افضليت على عليهالسلام بر ديگر صحابه را اثبات مىكند، زيرا شكى نيست كه محبوبيت ديگر صحابه در حدّ محبوبيت پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست. در اين صورت، مطلوب ما كه امامت و جانشينى بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام است اثبات مىگردد.
اين شادباش از كسانى به جز ابوبكر و عمر نيز به ثبت رسيده است. در روز غدير ديگر صحابه، بلكه همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به على عليهالسلام شادباش گفتهاند. اين مطلب بر كسانى كه كتابهاى «مرآة المؤمنين» و «معارج النبوة» را خواندهاند آشكار است.
مؤلف «معارج النبوة» از «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل كرده كه پس خطبه غدير براى على عليهالسلام خيمهاى بر پا شد، و او در آن نشست و مردم به نزد او مىآمدند و به آن مناسبت به او تبريك مىگفتند. سپس رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مادران مؤمنان - يعنى همسرانش - دستور داد كه نزد على عليهالسلام بروند و به او تبريك بگويند. از جمله اصحاب، عمر بن خطّاب بود كه نزد على عليهالسلام رفت و به او گفت: بَخٍ بَخٍ لَكَ يَابنَأبىطالِبٍ: آفرين، به تو اى پسر ابوطالب ... .(1)
از اين امور روشن مىشود كه در روز غدير براى امامت على عليهالسلام از مردم پيمان گرفته شد، و پيامبر صلىاللهعليهوآله به مسلمانان دستور داد كه نزد على عليهالسلام روند و براى بيعت در پيشگاه او بايستند.
1) . معارج النبوة: ج 2 ص 318.
از آنجا كه مطلب پيشين از كتابهاى «معارج النبوة» و «روضة الصفا» و «حبيب السير» نقل شد، مناسب است كه اعتبار اين سه كتاب اثبات شود. براى اثبات اعتبار اين سه كتاب، اعتماد دهلوى به اين كتابها در باب مطاعن كتابش «تحفه اثنىعشريه» كافى است.
وى در آنجا براى پاسخ به طعن چهارم از مطاعن ابوبكر به «معارج النبوة» و «حبيب السير» ، و براى پاسخ به طعن سوم از مطاعن ابوبكر به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد كرده است. دهلوى تصريح كرده كه اين سه كتاب از كتابهاى معتبر هستند. همچنين دهلوى در پاسخ به طعن يازدهم از مطاعن ابوبكر به اين كتابها استناد و اعتماد كرده است.
اعتبار «حبيب السير» و «معارج النبوة» از سخنان حسامالدين سهارنپورى در «مرافض الروافض» نيز ثابت مىشود. وى در پاسخ به اينكه چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر را از ابلاغ سوره برائت عزل فرمود، به اين دو كتاب اعتماد كرده است.
سهارنپورى در مقدمه كتابش «مرافض الروافض» اين سه كتاب را در شمار مصادرى آورده كه به آنها اعتماد و از آنها نقل كرده، و تصريح نموده كه اينها كتابهاى معتبرى هستند.
همچنين صاحب كتاب «مرآة الاسرار» به «روضة الصفا» و «حبيب السير» اعتماد و در كتابش از آنها نقل كرده است. «حبيب السير» در «كشف الظنون» كتابى سودمند و معتبر خوانده شده است.
يكى ديگر از دلائل استفاده امامت و ولايت از حديث غدير، يكى از نقلها و مضامين حديث غدير است:
ابوالعباس ابنعقده در كتاب خود «الولاية» با سند خود از عبداللّه بن اسعد بن زراره از پدرش نقل كرده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى اويم على مولاى او است. به من وحى شده كه على اميرالمؤمنين و سرور مسلمانان و رهبر سپيد پيشانيان است.(1)
تنها يكى از اين اوصاف جليل براى دلالت به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام و جانشينى بلافصل او بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله كافى است، چه رسد به اينكه همگى در يك حديث گرد آمده باشند. اين صفات دلالت حديث غدير را به امامت و جانشينى تقويت مىكنند.
ابوسعيد مسعود بن ناصر سِجِستانى نيز در «كتاب الولاية» با سند خود از عبداللّه بن اسعد بن زراره، از پدرش نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. اين پايان حديث بزّاز است، ولى در نقل شروطى آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله سپس فرمود: به من وحى شده كه على سه ويژگى دارد: اميرالمؤمنين و سرور مسلمانان و رهبر سپيدپيشانيان است.(2)شرح حال ابنعقده و ابوسعيد سِجِستانى نيز پيشتر گذشت.
از جمله قرائن و ادله دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، خطبه روز غدير به نقل اهلسنت است:
سيد شهابالدين احمد خطبه روز غدير خم را چنين روايت كرده است:
ستايش و سپاس خداى را به سبب نعمتهايش به من و احسانش درباره عترت و خاندانم. در برابر پيشامدهاى بد دنيا و مهلكههاى آخرت از او يارى مىخواهم.
1) . «كتاب الولاية» اثر ابنعقده است كه نزد سيد على بن طاووس حلّى موجود بوده، و او حديث مذكور را از اين كتاب روايت كرده است: اليقين: باب 37.
2) . «كتاب الولاية» اثر ابوسعيد مسعود بن ناصر سِجِستانى است. اين كتاب نزد سيد على بن طاووس حلّى موجود بوده، و او حديث مذكور را از اين كتاب روايت كرده است: اليقين: باب 37.
شهادت مىدهم كه معبودى جز خداى يكتاىِ يگانه بىهمتا كه در امور مهم آهنگ وى كنند نيست. نه همسرى گرفته است و نه فرزندى و نه شريكى و نه تكيهگاهى.
شهادت مىدهم كه من بندهاى از بندگان او هستم كه مرا براى گزاردن پيامش به همه آفريدگانش فرستاد، تا هر كس به گمراهى هلاك مىشود به حجّتى روشن هلاك شود، و هر كس به هدايت زنده مىماند به حجّتى روشن زنده بماند. و اينكه او مرا بر همه جهانيان؛ از پيشينيان و پسينيان برگزيد، و كليدهاى گنجينههايش را به من بخشيد و با فرايضش بر رسالت من تأكيد كرد، و سرّش را به من سپرد، و مرا يارى رساند، و من براى او بينا گشتم. پس من آغاز كننده و به پايان رسانندهام. و هيچ نيرويى جز از جانب خدا نيست.
اى مردم، چنانكه سزاوار پروا كردن از خداست از او پروا كنيد، و جز مسلمان نميريد، و بدانيد كه خدا بر هر چيزى احاطه دارد. و اينكه پس از من مردمانى بر من دروغ خواهند بست و سخنشان پذيرفته خواهد گشت !
پناه بر خدا كه درباره خدا جز سخن حق بر زبان آورم، يا اينكه در امر او جز به راستى سخن بگويم. من تنها شما را به چيزى فرمان مىدهم كه خدا بدان فرمان داده، و شما را فقط به سوى خدا فرا مىخوانم. و آنان كه ستم كردهاند، بهزودى خواهند دانست كه به كدام عاقبتى باز خواهند گشت.
پس از اين، عُبادة بن صامت پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاست و گفت: اين دروغبستنها چه زمانى خواهد بود و اين دروغگوها چه كسانىاند ؟ آنان را به ما بشناسان تا از ايشان دورى كنيم. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در پاسخ فرمود: گروههايى كه از نخستين روزشان براى مقابله با ما آماده شدند، و به زودى - آنگاه كه جان به گلو رسد - بر شما چيره گردند.
عباده گفت: اى رسول خدا، چون اين حادثه رخ دهد به چه كسى پناه بريم ؟ حضرتش فرمود: بر شما باد كه سخن پيشگامان خاندان و مؤمنان به پيامبرى مرا بپذيريد و از آنان فرمان بريد، زيرا ايشان شما را از گمراهى باز دارند و به خير فرا
خوانند. آنان اهل حق و معدن راستىاند. در ميان شما كتاب خدا و سنت را زنده گردانند، و شما را از كجروى و بدعت دور بدارند، و با حق اهل باطل را ريشه كن كنند و درهم كوبند، و به دنبال نادان نروند.
اى مردم، خدا مرا و اهلبيت مرا از طينتى آفريده كه جز ما را از آن نيافريده است. ما نخستين آفريدگان خداييم. چون ما را آفريد، به نور ما هر ظلمتى را روشن ساخت و هر طينتى را به ما زنده گرداند.
سپس افزود: اينان برگزيدگان امت من و حاملان علم من و گنجينهداران سرّ من و سرور مردم زميناند. به حق فرا مىخوانند و به راستى خبر مىدهند. شك نمىكنند و به ترديد نمىافتند و به پشت سر باز نمىگردند و پيمان نمىشكنند. اينان راهنمايان راهيافته و پيشوايانىاند كه به راه راست مىروند.
هدايت يافته كسى است كه با طاعت و ولايت آنان نزد من آيد و گمراه كسى است كه از آنان منحرف شود و با دشمنى آنان به نزد من آيد. دوست داشتن آنان ايمان و دشمنىشان نفاق است. آنان امامان هادى و ريسمانهاى استوار احكاماند. كارهاى نيك به سبب آنان به سرانجام مىرسد، و آنان وصيت خدا به پيشينيان و پسينياناند.
آنان ارحامى هستند كه خدا براى پيوستن به آنها از شما پيمان گرفته و فرموده است: «از خدايى كه به نام او از يكديگر درخواست مىكنيد و از بريدن از ارحام پروا كنيد چرا كه خدا همواره مراقب شماست» .(1)
سپس شما را به دوستى آنان برانگيخت و فرمود: «بگو براى پيامآورىِ خود مزدى از شما نمىخواهم مگر دوستى خويشاوندانم را» .(2)آناناند كه خدا پليدى را از ايشان دور كرده و از ناپاكى پاكشان ساخته است.(3)همانان كه چون سخن گويند راست
گويند، و چون از ايشان پرسش شود به پاسخ دانايند، و چون امانتى نزدشان نهاده شود امانتدار اند.
ده ويژگى در آنان گرد آمده كه جز در عترت و خاندان من گرد نيامده است: بردبارى و دانش و پيامبرى و شرف و بخشندگى و دليرى و راستى و پاكى و پاكدامنى و حكمت. از اين رو، آنان كلمه تقوى و وسيله هُدى و حجت عظمى و ريسمان استوار اند. ايشان بر پايه سخن خداوندتان اولياى شمايند، و آنچه شما را به آن فرمان مىدهم از قول خداوند شماست.
آگاه باشيد ! هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى رسان، و هر كس او را وا نهد رهايش كن.
خدا درباره على سه چيز را به من وحى كرده است: او آقاى مسلمانان و امام برگزيدگانِ باتقوى و پيشواى سفيدپيشانيان است. هر آينه، آنچه را مأمور رساندنش بودم از سوى خدا به شما رساندم، و آنان را در ميان شما به خدا مىسپارم و از خدا براى خود و شما آمرزش مىخواهم.
اين متن خطبه بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين خطبه هم فرموده است: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، و هم فرموده است: او آقاى مسلمانان و امام برگزيدگان باتقوى و پيشواى سپيدپيشانيان است. معلوم است كه تنها يكى از اين صفات كافى است تا براى اثبات امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام به آن استدلال شود.
افزون بر آنچه گذشت، اين خطبه از چند وجه بر امامت اهل بيت عليهمالسلام دلالت مىكند:
وجه اول
پيامبر صلىاللهعليهوآله به امتش دستور داد تا نسبت به اهلبيت عليهمالسلام مطيع و فرمانبردار باشند. بىترديد اين مستلزم امامت و خلافت است، زيرا معقول نيست آنكه به اطاعت مأمور
است، امام و مطاعِ مأموم باشد. همچنين، اين امر مقتضى افضليت مطاع است و افضليت مستلزم امامت است. اين امر دليل عصمت نيز هست و عصمت امامت را در پى دارد.
وجه دوم
پيامبر صلىاللهعليهوآله اهلبيتش را به پيشگامان در ايمان وصف كرده است. اين وصف مستلزم افضليت و افضليت مستلزم امامت است.
وجه سوم
معناى سخن «ايشان شما را از گمراهى باز دارند و به خير فرا خوانند» اين است كه اهلبيت عليهمالسلام كسانىاند كه صحابه را به معروف امر و از منكر نهى مىكنند. از اين رو، اگر يكى از صحابه به جاى ايشان در منصب جانشينى پيامبر صلىاللهعليهوآله جاى گيرد، امر معكوس (و خلاف سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله) خواهد گشت.
وجه چهارم تا دهم
جملاتى از اين خطبه به روشنى به افضليت دلالت مىكند؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
در ميان شما كتاب خدا و سنت را زنده گردانند، و شما را از كجروى و بدعت دور بدارند، و با حق اهل باطل را ريشه كن كنند و فرو كوبند و به دنبال نادان نروند.
خدا مرا و اهلبيت مرا از طينتى آفريده كه جز ما را از آن نيافريده است.
ما نخستين آفريدگان خداييم.
به نور ما هر ظلمتى را روشن ساخت.
اينان برگزيدگان امت من هستند.
اينان حاملان علم من و خزانهداران سرّ من ... هستند.
وصف اهلبيت عليهمالسلام به «سروران مردم زمين» .
وجه يازدهم
«اينان راهنمايان راهيافته و پيشوايانىاند كه به راه راست مىروند» نصّ صريح بر امامت اهلبيت عليهمالسلام است.
وجه دوازدهم
جمله «هدايت يافته كسى است كه با طاعت آنان نزد من آيد» صريح است كه طاعت اهلبيت عليهمالسلام واجب است. بنا بر اين، آناناند كه مطاعِ صحابهاند، نه بر عكس.
وجه سيزدهم
سخن «آنان امامان راهيافتهاند» نصّ صريح در امامت ايشان است.
وجه چهاردهم
سخن «ده خصلت در آنان گرد آمده ... » دليل افضليت مطلق است.
اضافه بر اينها، جملات ديگرى از اين خطبه به امامت اميرالمؤمنين و اهلبيت عليهمالسلام و نكوهش مخالفان و دشمنان ايشان دلالت مىكند، مثل: «و آنان كه ستم كردهاند به زودى خواهند دانست كه به كدام عاقبت باز خواهند گشت» .(1)
و اما سيد شِهابالدين صاحب «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» كه خطبه مذكور را نقل كرده ، بىگمان از دانشمندان بزرگ اهلسنت است. از اين رو، مىبينيم كه مولوى شاه سلامهاللّه در كتاب خود «معركة الآراء» از انكار رواياتى كه شهابالدين نقل كرده عاجز بوده، و كتاب او را دليل روايت فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام از سوى اهلسنت به حساب مىآورد. بنا به گفته خود سيد شهابالدين، وى نوه قطبالدين ايجى است.
در مورد كتاب «توضيح الدلائل» نيز، رأى شيخ شيخِ سلامهاللّه بن بركهاللّه صديقى بدايونى كانپورى (م 1271 ق) براى احتجاج و استشهاد ما به آنچه در كتاب «توضيح
1) . شعراء / 227.
الدلائل» آمده كافى است. زيرا شاه سلامهاللّه بدايونى از دانشمندان مشهور در هند و از شاگردان مولوى عبدالعزيز دهلوى صاحب «تحفه اثنىعشريه» است. به گفته صاحب «نزهة الخواطر» ، وى با شيعيان مناظره داشته و بزرگانشان را مغلوب كرده است. همچنين شيخ محسن بن يحيى ترهتى در «اليانع الجنىّ» بسيار وى را ستوده است.(1)
بنا بر اين، كسى كه به دنبال ردّ شيعه است و با آنان گفتگو و مناظره مىكند و چنانكه گفتهاند بزرگان شيعه را مغلوب مىكند، هرگز كتاب مؤلف شيعى يا مايل به تشيع را به اهلسنت نسبت نمىدهد و با اخبار و روايات آن موافقت نمىكند.
از ديگر قرائن بر دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت روايت ابنمغازلى است:
ابنمَغازلى با سند خود از جابر بن عبداللّه چنين روايت كرده است:
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در (غدير) خم فرود آمد و مردم از گرد وى پراكنده شدند. حضرت به على عليهالسلام فرمان داد كه آنان را گرد آورد و على عليهالسلام چنين كرد. وقتى مردم جمع شدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه به على بن ابىطالب عليهالسلام تكيه كرده بود، در ميان ايشان برخاست و خداى را سپاس گفت و ستود و فرمود:
اى مردم، تخلّفتان را از خود ناپسند داشتم، تا جايى كه پنداشتم نزد شما درختى منفورتر از درختى كه من بدان تكيه كردهام نيست ! ولى خدا على بن ابىطالب عليهالسلام را نسبت من در جايگاهى قرار داده كه مرا نسبت به خودش قرار داده است. خدا از او خشنود باشد چنانكه من از او خشنودم، زيرا او چيزى را به نزديكى و محبت من ترجيح نمىدهد. سپس دو دست على عليهالسلام را بالا برد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با وى دشمنى نمايد دشمنى كن.
1) . نزهة الخواطر: ج 7 ص 202.
مردم گريان و نالان به سوى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىشتافتند و مىگفتند: اى فرستاده خدا، ما از تو كناره نگرفتيم، بلكه سربار شدن بر تو را ناپسند مىداريم. از نارضايتى رسول اللّه به خدا پناه مىبريم. در اين هنگام، پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله از ايشان راضى شد.(1)
در اينجا بايد ديد جايگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به خدا چيست ؟ جايگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به خدا در قرآن خليفه خدا در زمين و از سوى او حاكم بر مردم است. خداوند به داوود عليهالسلام فرمود: «إنّا جَعَلناكَ خَليفَةً فِى الأرضِ فَاحكُم بَينَ الناسِ بِالحَقِّ»(2): «ما تو را در زمين خليفه قرار داديم پس به حق ميان مردم حكم كن» .
بدون شك پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله از داوود عليهالسلام افضل است. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرستاده و شاهد خدا، و نيز از سوى وى مبشّر و نذير بود. خداوند مىفرمايد: «إنّا أرسَلناكَ شاهِدا وَ مُبَشِّرا وَ نَذيرا»(3): «بىگمان ما تو را گواه و مژده دهنده و بيم دهنده فرستاديم» .
نكته ديگر اينكه طاعت پيامبر صلىاللهعليهوآله مقرون به طاعت خدا و نافرمانى او مقرون به نافرمانى از خداست:
«مَن يُطِعِ الرَسُولَ فَقَد أطاعَ اللّهَ»(4): «هر كس پيامبر را فرمان برد بىگمان خدا را فرمان برده است» .
«مَن يُشاقِقِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَإنَّ اللّهَ شَديدُ العِقابِ»(5): «هر كس با خدا و پيامبرش مخالفت كند بىگمان خدا سختكيفر است» .
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله از جانب خدا نسبت به مؤمنان «أولى بالنفس» قرار داده شده است: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1)، و نيز ديگر مقاماتى كه هر مسلمانى به آنها اعتقاد دارد و اگر آنها را منكر شود كافر مىگردد.
حاصل اينكه خدا على عليهالسلام را نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله در جايگاهى قرار داده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را نسبت به خود قرار داده است. بنا بر اين، على عليهالسلام داراى اين جايگاههاست، و به سبب آنها بر همه مردم حاكم و مولا است و فرمانبردارى و پيروىاش بر همه مردم واجب است. او از مردم به خودشان سزاوارتر است. اينها همان امامت بزرگ و خلافت سترگ است.
همچنين دليل و قرينهاى ديگر براى معناى أولى براى كلمه مولى، خبرى است كه حافظ ابنكثير روايت كرده است:
ابنكثير از ابنجرير طبرى با اسنادش از عايشه بنت سعد، از سعد روايت كرده است: در روز جُحفه، شنيدم كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در حالى كه دست على عليهالسلام را گرفته بود سخنرانى كرد و فرمود: اى مردم، هرآينه من ولىّ شما هستم. مردم گفتند: راست گفتى.
پس دست على عليهالسلام را بالا برد و فرمود: اين ولىّ و نماينده من است. بىگمان خدا با هر كس با او دوستى كند دوستى مىكند، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى مىنمايد. شيخ ما ذهبى گفته است: اين حديث حسن و غريب است.
همچنين ابنكثير اين خبر را از مهاجر بن مسمار روايت كرده است. در اين نقل آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله (در راه بازگشت از مكه به مدينه) توقف كرد تا بازماندگان به او برسند و فرمان داد كه آنان كه از او پيش افتادهاند باز گردند. سپس براى ايشان سخنرانى فرمود ... .(2)
نسايى نيز اين حديث را با سند خود از عايشه بنت سعد و عامر بن سعد (از سعد) روايت كرده است.(1)
از اين حديث، به قرينه لفظ: المُؤَدّى عَنّى: نماينده من، فهميده مىشود كه مراد از «مَولى» محبّ و ناصر و مانند اينها نيست، بلكه مراد از آن جانشين و امام است، زيرا او كسى است كه احكام را از جانب پيامبر صلىاللهعليهوآله ادا مىكند.
صريحتر از اين حديث، حديث ديگرى است كه آن را نيز ابنكثير از امام احمد از يحيى بن آدم - كه در حجة الوداع حاضر بوده - روايت كرده كه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله در آن روز فرمود: على از من است و من از على هستم. كسى جز من يا على چيزى را از جانب من ادا نمىكند.(2)
يكى ديگر از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت، خبرى است كه سيد على بن شهابالدين همدانى (م 786 ق) روايت كرده است. وى مىنويسد:
از ابوالحمراء خادم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روايت شده است كه در اواخر عمر خود به يكى از رفقايش گفت: ماجرايى را برايت بازگو مىكنم كه آن را به دو چشم ديده و به دو گوش شنيدهام:
پيامبر صلىاللهعليهوآله به خانه بازگشت و بر عايشه وارد شد و به او فرمود: سيد عرب را نزد من فراخوان. عايشه كسى را به سوى ابوبكر فرستاد و او را فراخواند و آمد. وقتى نزديك شد و حضرت او را ديد، دانست كه عايشه كسى جز سيد عرب را فراخوانده است.
از اين رو از نزد عايشه بيرون رفت و بر حفصه وارد شد و به او فرمود: سيد عرب را نزد من فراخوان. حفصه كسى را به سوى عمر فرستاد و او را فراخواند و عمر آمد.
وقتى نزديك شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله او را ديد، دانست كه حفصه كسى جز سيد عرب را فراخوانده است.
از اين رو از نزد حفصه بيرون رفت و بر امسلمه - كه از بهترين همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله بود - وارد شد و به او فرمود: سيد عرب را نزد من فراخوان. او كسى را به سوى على عليهالسلام فرستاد و او را فراخواند.
سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به من فرمود: اى ابوالحمراء، صد تن از قريش و هشتاد تن از عرب و شصت تن از غير عرب و چهل تن از حبشيان را نزد من بياور. وقتى مردم جمع شدند، حضرت فرمود: صحيفهاى از پوست دبّاغى شده برايم بياور. من نيز آوردم.
سپس حضرت مردم را مانند صفهاى اقامه نماز به پا داشت و فرمود: اى مردم، آيا خدا از من به من سزاوارتر نيست و مرا امر و نهى نمىكند ؟ آيا چنين نيست كه من حقّى ندارم كه خداى را امر و نهى كنم ؟ مردم گفتند: چرا اى فرستاده خدا.
حضرتش فرمود: هر كس خدا و من مولاى او هستيم، اين على مولاى او است. او شما را امر و نهى مىكند و شما حق نداريد او را امر و نهى كنيد. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن، و هر كس او را يارى كند يارى فرما، و هر كس او را وا نهد وا نِه. خدايا، تو بر آنان گواهى كه من ابلاغ و خيرخواهى كردم.
(اينها در آن صحيفه نوشته شد و) پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد آن صحيفه سه بار بر ما خوانده شود. سپس سه بار فرمود: هر كس مىخواهد از اقرار خود بازگردد و آن را فسخ كند.
ما سه بار گفتيم: از اينكه از اقرار خود بازگرديم و آن را فسخ كنيم به خدا و پيامبرش پناه مىبريم. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم صحيفه را بست و با مهرهايى آن را مهر كرد، و فرمود: اى على، صحيفه را نزد خود نگاه دار. هر كس اين پيمان را شكست و صحيفه را در هم پيچيد من دشمن او خواهم بود.
سپس اين آيه را خواند: «وَ لا تَنقُضُوا الأيمانَ بَعدَ تَوكيدِها وَ قَد جَعَلتُمُ اللّهَ عَلَيكُم كَفيلاً»(1): «سوگندها را پس از استوار ساختن آنها نشكنيد در حالى كه خدا را ضامن و گواه خود گرفتهايد» . و افزود: تا همچون بنىاسرائيل شويد كه بر خود سخت گرفتند و خدا نيز بر آنان سخت گرفت. و نيز اين آيه را خواند: «فَمَن نَكَثَ فَإنَّما يَنكُثُ عَلى نَفسِهِ»(2): «و هر كس پيمان شكند به زيان خود پيمان شكنى كرده است» .(3)
اين حديث از قوىترين ادلّه است در اينكه «مَولى» در حديث غدير به معناى امام و اولى بالتصرّف است.
از ديگر قرائنِ دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، حديثى است كه سيد على همدانى (م 786 ق) روايت كرده است: از فاطمه عليهاالسلام نقل شده كه فرمود: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من ولىّ او هستم على ولىّ او است، و هر كس من امام او هستم على امام او است.
و اما سيد على بن شِهابالدين بن محمد بن محمد همدانى - كه اين حديث و حديث قبلى را روايت كرده - از دانشمندان بزرگ و عارفان پرآوازه اهلسنت است.
دانشمندان عامه مانند عبدالرحمن بن احمد جامى در كتاب «نفحات الأنس من حضرات القدس» و محمود بن سليمان كفوى در كتاب «كتائب الأعلام الأخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار» و نورالدين جعفر بدخشانى در كتاب «خلاصة المناقب» و شيخ احمد قشاشى در كتاب «السمط المجيد فى سلاسل أهل التوحيد» و شاه ولىاللّه دهلوى در كتاب «الانتباه فى سلاسل أولياء اللّه» و صاحب «نزهة الخواطر» او را ستودهاند.(4)
در موارد بسيار زياد، از موضوع روز غدير به لفظ «نصب» تعبير شده است. از جمله از قول عمر بن خطاب نقل شده است: نَصَبَ رَسولُ اللّهِ عَليّا عَلَما: رسول خدا على را به طور نمايان منصوب داشت. لفظ «نصب» دليلى بر ايجاد مرتبهاى براى امام عليهالسلام است كه در روز غدير خم معرفى شد؛ مرتبهاى كه قبل از آن روز براى آن جناب شناخته نشده بود.
اين مرتبه غير از محبت يا نصرت است. چرا كه: اولاً محبت يا نصرت نزد همه معلوم بود، و ثانيا محبت و نصرت براى هر فردى از افراد مسلمين ثابت بوده است. پس استفاده معناى خاص «اولويت» از كلمه نصب در غدير بر مبناى شايع بودن استعمال آن در بر قرارى حكومتها و تثبيت ولايت قابل ترديد نيست.
مثلاً گفته مىشود: پادشاه زيد را بر فلان منطقه و ولايت به عنوان والى نصب كرد. در چنين موردى از كلمه نصب نمىتوان احتمال داد كه او را به عنوان رعيّت بودن يا محبّ يا ناصر يا محبوب يا منصور نصب نمود ! زيرا همانند و مساوى با آن معنى به افراد مجتمع كه زير سيطره و امر آن پادشاه اند نيز اطلاق مىشود.
به عنوان تكميل آنچه در بالا گذشت، براى معناى اولى براى «مولى» قرائن ديگرى هم هست. در اينجا به عنوان تكميل اين مبحث و واضح بودن معناى كلمه مولى، اين تتمه را متذكر مىشويم:
بحث درباره معناى كلمه مولى از آنجا شروع شده كه اكثر راويانِ مخالفِ شيعه، فقط همين يك فقره از حديث را نقل كردهاند، و متكلمين آنها براى دفاع از خود همه قرائن و مطالب تاريخ را رها كردهاند و از همه خطبه كلمه «مولى» را انتخاب كردهاند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداختهاند !
در مقابل آنان در كتاب «عوالم العلوم» فهرستى از راويان حديث و شعرا و اهل لغت كه معنى «اولى» را معناى اصلى كلمه مولى دانستهاند آورده است.(1)
به عنوان اشاره: در حديث غدير سيزده قرينه مهم در كنار جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » مبيّن معناى آن است كه هر يك به تنهايى براى اثبات آن كافى است، حتى اگر هيچ كدام هم نبودند باز معنى واضح بود. جا دارد به طور فهرست وار آنها را ذكر كنيم:
در آغاز، پيامبر صلىاللهعليهوآله «اولى به نفس بودن» خداوند و بعد خود را مطرح كردند و سپس همان كلمه را درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام به كار بردند؛ و اين در حالى است كه معناى ولايت مطلقه آن حضرت بر كسى پوشيده نيست.
آيه «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ ... » كه در نهايت مىفرمايد: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمابَلَّغْتَ رِسالَتَهُ»(2)درباره هيچ يك از احكام الهى نازل نشده و پيداست كه بايد بالاترين مسائل اسلام باشد كه چنين پيامدى برايش در نظر گرفته شده است.
متوقف كردن مردم در بيابان، آن هم به مدت سه روز و اجراى برنامهاى حساب شده و منظم و سخنرانى استثنايى از نظر طول خطبه و مطالب تنظيم شده و دقيق آن و ساير برنامههايى كه به عنوان يك اجتماع سه روزه در عمر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بلكه در سراسر تاريخ اسلام استثنايى و فوقالعاده است؛ از قوىترين ادله بر معناى مهم مولى است.
اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله به اينكه عمر من به پايان رسيده و از ميان شما مىروم، قرينه خوبى
است بر اين كه بايد معناى مولى در رابطه با ايام بعد از شهادت حضرت باشد كه همان امامت و وصايت است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در چندين مورد خدا را بر اين ابلاغ شاهد گرفتند كه در هيچ يك از احكام الهى چنين نكردند. پيرو آن چندين بار از مردم خواستند كه «حاضرين به غائبين اطلاع دهند» ، كه اين را هم در هيچيك از احكام الهى نفرمودند.
تصريح حضرت به ترس از تكذيب مردم در حالى كه درباره هيچ يك از احكام الهى چنين ترسى نبود. معلوم است كه تعيين جانشين همان موقعيت حساس در قلوب مردم است كه به آسانى نمىپذيرند.
آيه «اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ»(1)نيز مانند آيه فوق درباره هيچ يك از احكام الهى نازل نشده، و لزوما بايد مهمترين احكام اسلام باشد كه كمال دين با آن باشد.
مسئله بيعت كه در اثناء خطبه مطرح شده و به صورت لسانى انجام شده و بعد از خطبه هم با دست انجام شده، به عنوان قبول امارت و ولايت مىتواند باشد نه معناى ديگر.
بيعت و تبريك حاضرين غدير و گفتگوهايى كه دوست و دشمن در غدير داشتهاند معلوم مىكند كه از اين جمله معناى ولايت و امارت را فهميدهاند و پيامبر صلىاللهعليهوآله برداشتِ آنان را رد نكردند و يا اصلاحى نسبت به آن نداشتند.
1) . مائده / 3.
اشعارى كه حسّان بن ثابت سروده بود و مورد تأييد پيامبر صلىاللهعليهوآله قرار گرفت، دليل قاطعى بر اين است كه او هم از مولى معناى «اولى به نفس» را فهميده است. او چون اهل ادب و شاعر بزرگ عرب است از نظر لغوى بر هر لغتنامه ديگرى ترجيح دارد، زيرا لغتنامهها فقط معناى كلمه را مىگويند ولى تبادر در مورد معين بر عهده حاضرين آن ماجراست.
از الطاف خدا بوده كه شاعرى زبردست و لغتشناس در غدير حاضر بوده و در همانجا تبادر ذهنى خود را صراحتا اعلام كرده و حتى آن را به صورت شعر درآورده كه اثرى ماندگار و سندىمحكم باشد.
داستان حارث فهرى نوعى مباهله در مورد مرددين در معناى «مولى» بود. او صريحا سؤال خود را بر اين متمركز كرد كه آيا منظور از «مولى» اين است كه على بن ابىطالب عليهالسلام صاحب اختيار ما خواهد بود ؟ در اين مباهله خداوند فورا حق را نشان داد و عذابى بر سر حارث فرستاد و او را هلاك كرد تا معناى «مولى» به معناى «اولى بنفس» ثابت شود.
عمر بن خطاب در همان غدير جمله «أَصْبَحْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ» را به كار برد كه مىتوان ادعا كرد اقرار دشمن بر مدعاى خصم از اين زيباتر نمىشود.
به كار گرفتن كلمه «اصبحت» اشاره به اتفاق تازه است كه پيش آمده و كلمه «كلّ» اشاره به ولايت مطلقه است، و اين اقرار نشانه تبادرى است كه حتى دشمن آن را پذيرفته است.
قرينه ديگر دستور «سلام به عنوان اميرالمؤمنين» در پيشگاه على عليهالسلام است. اين حركت هم معناى امارت را براى مولى مىرساند و هم اقرار عملى به آن است.
اعترافات دانشمندان بزرگ اهلسنت به مفاد حديث غدير(1)
هر يك از وجوه استوار و ادلّه آشكارى كه پيشتر بيان شد - در صورت انصاف مخاطبان - براى اثبات مطلوب اماميه بسنده است. افزون بر آنچه گذشت، بسيارى از دانشمندان بزرگ اهلسنت به دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام تصريح كرده، و آشكارا بر مطلوب شيعه تنصيص كردهاند ! بىگمان، سخنى از سخنان اينان براى دفع شبهههاى مشكّكان و تأويلات منكران كافى است.
اينك نص كلام جماعتى از آنان:
ابوحامد محمد بن محمد غزّالى گويد: دانشمندان در ترتيب خلفاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و چگونگى خليفه شدن كسانى كه خلافت به آنان رسيده اختلاف دارند. بعضى مىگويند خلافت به نصّ است.
دليل آنان در اين مسئله اين آيه است:
«قُل لِلمُخَلَّفينَ مِنَ الأعرابِ سَتُدعَونَ إلى قَومٍ أُولى بَأسٍ شَديدٍ تُقاتِلُونَهُم أو يُسلِمُونَ فَإن تُطيعُوا يُؤتِكُمُ اللّهُ أجرا حَسَنا وَ إن تَتَوَلَّوا كَما تَوَلَّيتُم مِن قَبلُ يُعَذِّبكُم عَذابا أليما»(2):
«به بازماندگان باديه نشين كه از همراهى تو سر باز زدند بگو به زودى به جنگ با قومى سخت زورمند و جنگاور خوانده شويد كه با آنان بجنگيد يا اسلام آورند اگر فرمان بريد خدا به شما پاداشى نيكو دهد و اگر روى بر گردانيد چنانكه پيش از اين روى بر گردانديد شما را به عذابى دردناك عذاب خواهد كرد» .
اينان مىگويند: اين آيه نصّ بر خلافت ابوبكر است، زيرا ابوبكر پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله باديهنشينان را به فرمانبردارى فرا خواند و آنان اجابتش كردند.
بعضى از مفسّران گفتهاند كه «سخنى كه سرّى گفته شده» در اين آيه كريمه «وَ إذ أسَرَّ النَّبىُّ إلى بَعضِ أزواجِهِ حَديثا»(1): «و آن هنگام كه پيامبر به يكى از همسرانش سرّى سخنى گفت» ، اين بوده است: اى عايشه، بىگمان، پدرت پس از من خليفه خواهد شد.
همچنين، وقتى زنى به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: آنگاه كه تو را از دست دهيم به چه كسى رجوع كنيم ؟ حضرتش به ابوبكر اشاره كرد. دليل ديگر اين است كه ابوبكر در حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله مسلمانان را در نماز امامت كرد و امامت ستون دين است. اينها همه آن چيزى است كه قائلان به نصوص به آنها استناد مىكنند.
پس از اين، به تأويل روى آورده و گفتهاند: اگر على عليهالسلام نخستين خليفه مىبود به ديگران مهلت نمىداد و نابودشان مىكرد و آنان به پيروزىها و منقبتها دست نمىيافتند. از سوى ديگر، خليفه چهارم بودن براى على عليهالسلام نقص نيست، چنانچه بر نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله به سبب اينكه آخرين پيامبر است عيبى گرفته نمىشود.
اما عدهاى مخالف اين ديدگاه هستند. دليل اين عده اين است كه خلافت و احكام موروثى است، و نمونهاش داوود و سليمان و زكريا و يحيى عليهمالسلام هستند. اينان گفتهاند كه يك هشتم خلافت از آن همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده و اين را دستاويز قرار دادهاند. اما اين سخن نادرست است، زيرا اگر خلافت موروثى بود، عباس سزاوارترين كسى بود كه آن را به ارث برد.
ولى حجّت چهرهاش را آشكار ساخته و جمهور دانشمندان بر متن حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله از خطبه او در روز غدير اتفاق نظر داشته، و اجماع كردهاند كه حضرتش فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و اينكه پس از آن عمر گفت: آفرين، آفرين اى ابوالحسن ! بىترديد اينك مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى. اين جملات نشانه قبول و رضايت و تأييد است.
1) . تحريم / 3.
البته پس از اينها، به سبب شيفتگى به رياست و برداشتن ستون خلافت و يكى شدن پرچمهاى بزرگ، هواى نفس بر آنان چيره گشت و تعداد زياد پرچمها و سواران زياد و فتح شهرها به نخستين مخالفت با پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاستند، «و آن را پشت سر افكندند و در برابر آن بهايى اندك ستاندند و چه بد است آنچه ستاندند»(1). (2)
سبط بن جوزى نيز همين سخن غزّالى را با تلخيص در كتابش آورده است.(3)
در مورد كتاب «سرّ العالمين» و نسبت آن به غزّالى، از سخن سبط بن جوزى مشخص شد كه قطعا اين كتاب اثر غزّالى است. همچنين حافظ ذهبى در مورد حسن صبّاح و قلعه اَلَموت مطلبى را از كتاب «سرّ العالمين» نقل كرده و مؤلفش را غزالى معرفى كرده است.(4)
در مورد خود غزالى نيز دانشمندان اهلسنت او را تعظيم و ستايش نمودهاند: يافعى و سيوطى و زُرقانى(5): وى را توثيق كرده و نيز او و تأليفات رابسيار ستودهاند. اِسنَوى نيز در كتابش «المهمّات» وى را ستوده است.
حكيم ابوالمجد سنايى در مدح اميرالمؤمنين عليهالسلام سروده است:
نايب مصطفى به روز غدير *** كرده بر شرع خود مر او را مير(6)
اين شعر صريح است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير على عليهالسلام را نايب خود و امير شرعش گرداند.
حكيم سنايى از عالمان و عارفان بزرگ اهلسنت است و عبدالرحمن بن احمد جامى در «نفحات الأنس» وى را ستوده، و از كتاب او «حديقة الحقيقة» ياد كرده و از آن به نيكى سخن گفته است.
عطّار همدانى درباره واقعه غدير خم و معناى حديث غدير سروده است:
چون خدا گفته است در خمّ غدير *** با رسول اللّه ز آيات منير
ايّها الناس اين بود الهام او *** ز آنكه از حق آمده پيغام او
گفت رو كن با خلايق اين ندا *** نيست اين دم خود رسولم بر شما
هر چه حق گفته است من خود آن كنم *** بر تو من اسرار حق آسان كنم
چون كه جبريل آمد و بر من بگفت *** من بگويم با شما راز نهفت
اين چنين گفته است قهّار جهان *** حقّ و قيّوم (و) خداى غيبدان
مرتضى والى در اين مُلك من است *** هر كه اين سرّ را نداند او زن است(1)
معناى اين اشعار آن است كه حديث غدير به امر خداوند از رسول خدا صلىاللهعليهوآله صادر شده، و معناى اين حديث آن است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام تنها والى مملكت پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
عطّار همدانى نزد دانشمندان اهلسنت از مشايخ بزرگ و موصوف به علم و معرفت است. شيخ عبدالرحمن جامى شرح حال او را نوشته و وى را ستايش نموده است.(2)همچنين نصراللّه كابلى و دهلوى در باب يازدهم كتابش «تحفه اثناعشريه» و شيخ بهاءالدين عاملى در كشكولش به شعر عطّار در مورد ايمان به پيامبر صلىاللهعليهوآله و اهلبيت عليهمالسلام استناد كردهاند.(3)
كمالالدين، ابوسالم، ابنطلحه شافعى در مورد برادرى اميرالمؤمنين عليهالسلام و رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اينكه حضرت او را در جايگاهى مانند جايگاه خود قرار داد، حديث اخوّت حضرت و نيز حديث غدير را از تِرمِذى نقل كرده است. سپس در مورد مكان حدبث غدير مىگويد:
زمانِ آن هنگام بازگشت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حجة الوداع در روز هجدهم ماه ذىحجه و مكان آن ميان مكه و مدينه در جايى به نام خمّ، در كنار بركهاى بوده است. از اين رو، آن روز «غدير خمّ» ناميده شده، و على عليهالسلام از آن در شعرش - كه پيشتر گذشت - ياد كرده است. اين روز به عيد و موسم تبديل شد، چرا كه زمانى بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن على عليهالسلام را به اين منزلت اختصاص داد و فقط او و نه ديگران را به آن شرافت بخشيد.
همچنين ابنطلحه شافعى ماجراى مناشده اميرالمؤمنين عليهالسلام در رَحبه كوفه را از زاذان، و نيز نزول آيه تبليغ در غدير را از كتاب «أسباب النزول» اثر ابوالحسن على واحدى با سندش به ابوسعيد خُدرى نقل كرده، و سپس مىگويد: سخن نبوى: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، مشتمل بر لفظ «مَن: هر كس» است كه براى افاده عموم وضع شده است.
از اين رو اقتضا مىكند كه هر انسانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مولايش بوده على عليهالسلام مولاى او باشد. سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در بردارنده واژه «مَولى» نيز هست. اين واژه در معانى متعددى به كار مىرود كه در آيات قرآن كريم نيز به كار رفته است:
گاه به معناى «أولى» است: خداى تعالى درباره منافقان مىفرمايد: «مَأواكُمُ النارُ هِىَ مَولاكُم»(1): «جاى شما آتش است و آن مولاى شماست» ؛ يعنى آتش به شما سزاوارتر است.
1) . حديد / 15.
گاه به معناى ناصر است: خداى تعالى مىفرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(1): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» ؛ يعنى خدا ياور مولاى مؤمنان است و كافران ياورى ندارند.
گاه به معناى وارث است: خدا مىفرمايد: «وَ لِكُلٍّ جَعَلنا مَوالِىَ مِمّا تَرَكَ الوالِدانِ»(2): «و براى هر آنچه پدر و مادر بر جاى نهادهاند موالى قرار دادهايم» ؛ يعنى وارثان.
گاه به معناى خويشاوندان پدرى است: خدا مىفرمايد: «وَ إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(3): «من از موالىام از پس مرگ خويش بيمناكم» ؛ يعنى خويشاوندان پدرىام.
گاه به معناى دوست و يار نزديك است: خداى تعالى مىفرمايد: «يَومَ لا يُغنى مَولىً عَن مَولىً شَيئا»(4): «روزى كه هيچ مولايى سودى براى مولايى ندارد» ؛ يعنى يار نزديكى براى يار نزديكى و دوستى براى دوستى و خويشاوندى براى خويشاوندى.
گاه به معناى آقاى آزادكننده برده است، و اين روشن است.
اكنون كه «مَولى» در اين معانى وارد شده، در حديث غدير بر كدام يك حمل مىشود ؟ اگر «مَولى» بر «أولى» - چنانكه نظر گروهى چنين است - يا دوست و يار نزديك حمل شود، معناى حديث اين است: هر كس من نسبت به او اولى هستم يا ناصر يا وارث يا خويشاوند پدرى يا يار نزديك يا دوست نزديك او هستم، بىگمان على عليهالسلام نيز نسبت به او چنين است.
اين صريح است در اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها على عليهالسلام و نه ديگران را به اين منقبت والا اختصاص داده و جايگاه او را نسبت به ديگران مانند جايگاه خود نسبت به ديگرانى كه تحت كلمه «مَن: هر كس» - كه مفيد عموم است - در مىآيند، قرار داده است.
بايد دانست كه اين حديث از اسرار سخن خداى متعال در آيه مباهله، يعنى: «فَقُل تَعالَوا نَدعُ أبناءَنا وَ أبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ أنفُسَنا وَ أنفُسَكُم»(1)است. بنا بر آنچه گذشت، مراد از «أنفُسَنا» شخص على عليهالسلام است.
بنا بر اين، چون خدا - جلّ وعلا - نفس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و نفس على عليهالسلام را قرين يكديگر نهاد و آن دو را با ضميرى كه به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله اضافه شده جمع بست، پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين حديث براى على عليهالسلام جايگاهى را اثبات كرد كه خود نسبت به همه مؤمنان داشت. از اين رو، على عليهالسلام نسبت به مؤمنان اولى و يار و آقاى آنان است. هر معنايى كه لفظ «مَولى» آن را برتابد و اثباتش براى پيامبر صلىاللهعليهوآله ممكن باشد، حضرتش آن را براى على عليهالسلام اثبات كرد.
اين مرتبتى والا و منزلتى بلند و درجهاى عالى و جايگاهى رفيع است كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آن را تنها به على عليهالسلام و نه به ديگران اختصاص داده است. از همين رو است كه اين روز، روز عيد و موسم شادى اولياى او است.(2)
و اما ابنطلحه از فقيهان بزرگ و محقّقان پرآوازه است. يافعى و اِسنَوى، ابنقاضى شُهبه، سيد عزّالدين و عبدالغفار بن ابراهيم علوى عكّى عُدثانى(3): وى را توثيق كرده و ستودهاند، به خصوص در فقه و عقايد و حديث. در «العِبَر فى خبر من غَبَر» نيز از او ياد كرده است. وى مؤلف كتاب «العقد الفريد» است.
سبط بن جوزى در كتابش «تذكرة خواصّ الأمة فى معرفة الأئمة» مىنويسد: دانشمندان سيره اتفاق نظر دارند كه واقعه غدير پس از بازگشت پيامبر صلىاللهعليهوآله از
حجة الوداع، در هجدهم ذىحجّه رخ داده است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در غدير خم صحابهاش را - كه صد و بيست هزار تن بودند - گرد آورد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. و بر آن (ولايت على عليهالسلام) با سخنى صريح و بى تلويح و اشاره تنصيص فرمود. سبط بن جوزى سپس ماجراى حارث فهرى را از ابواسحاق ثعلبى در تفسيرش نقل كرده است.(1)
وى در ادامه، در مورد معناى حديث غدير از قول دانشمندان زبان عربى چند معنى را براى واژه «مَولى» آورده است:
مالك: مالكِ بردگى، در آيه «ضَرَبَ اللّهُ مَثلاً عَبدا مَملُوكا لا يَقدِرُ عَلى شَىءٍ ... وَ هُوَ كَلٌّ عَلى مَولاهُ»(2): «خدا مثلى زده است برده مملوكى كه بر هيچ كارى توانا نيست ... و او سربار مولايش است» ، به اين معنى است.
مُعتِق: آزادكننده برده.
مُعتَق: آزادشده.
ناصر: ياور، مانند آيه «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُم»(3): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» ؛ يعنى ياورى ندارند.
پسرعمو: در شعر شاعران آمده است:
مَهلاً بَنىعَمِّنا مَهلاً مَوالينَا *** لا تَنبُشُوا بَينَنا ما كانَ مَدفُونا
آرام گيريد اى پسرعموهاى ما؛ اى موالى ما. آنچه را ميان ما مدفون شده از خاك بيرون نكشيد.
ديگرى سروده است:
هُمُ المَوالى حَنِقُوا عَلَينا *** وَ إنّا مِن لِقائِهِم لَزُورُ
آنان موالىاند و بر ما سخت گرفتند و ما از ديدارشان رويگردانيم.
صاحب «صحاح» از ابوعُبَيده نقل كرده كه مراد سراينده اين بيت از «موالى» پسرعموهاست، مانند آيه «ثُمَّ نُخرِجُكُم طِفلاً»(1): «سپس شما را كه كودكى شدهايد بيرون مىآوريم» .
هم پيمان: شاعر گفته است:
مَوالىَ حِلفٍ لا مَوالىَ قَرابَةٍ *** وَ لكِن قَطينا يَسألُونَ الأتاويا
موالى از حيث عهد و پيماناند نه از حيث خويشاوندى، ولى خادماناند كه خراج مىخواهند؛ مراد شاعر اين است كه آنان همپيماناناند، نه پسرعموها.
سروده فرزدق:
وَ لَو كانَ عَبدُاللّهِ مَولىً هَجَوتُهُ *** وَ لكِنَّ عَبدَاللّهِ مَولى مَوالِيا
اگر عبداللّه هم پيمان بود او را ريشخند مىكردم، ولى او سرور همپيمانهاست. زيرا عبداللّه بن ابىاسحاق سرور حَضرَميان بود و آنان همپيمانهاى بنىعبدشمس بن عبدمناف بودند، و عرب همپيمان را مولى مىگويد. «موالى» را منصوب كرده، زيرا به سبب ضرورت آن را به اصلش باز گردانده است. «مَولى» را تنوين نداده، زيرا آن را همانند غير معتلّى غير منصرف گردانده است.
متولّى در «ضَمان جَريره»(2)و به دست آوردن ميراث: اين رسمى در جاهليت بوده كه با آيه مواريث(3)نسخ شد.
همسايه: همسايه به سبب حقوقى كه از همسايگى برخوردار مىشود، «مَولى» ناميده شده است.
سيّدِ مُطاع: و اين مولاى مطلق است. جوهرى در «الصحاح» گويد: هر كس عهدهدار امر ديگرى شود ولىّ او است.
أولى: خداى تعالى مىفرمايد: «فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنكُمْ فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَذينَ كَفَرُوا مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(1): «امروز از شما و از كافران عوضى كه خود را با آن برهانند پذيرفته نمىشود جايگاه شما آتش است و آن مولاى شماست» ؛ يعنى به شما سزاوارتر است.
و اما مراد از حديث غدير فرمانبردارى ويژه است. از اين رو، معناى دهم مراد است؛ يعنى: هر كس من از او به او سزاوارترم، على عليهالسلام از او به او سزاوارتر است. حافظ ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى در كتابش به نام «مرج البحرين» به اين معنى تصريح كرده است.
وى حديث غدير را به اِسنادش چنين روايت كرده است: پس رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ: هر كس من ولىّ او هستم و از او به او سزاوارترم، على ولىّ او است. بنا بر اين، دانسته مىشود كه همه معانى به معناى دهم باز مىگردند.
سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز حديث، يعنى: ألَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم ؟ نيز بر اين معنى دلالت مىكند. اين نصّ صريح در اثبات امامت على عليهالسلام و (وجوب) گردن نهادن به فرمانبرى از او است. حديث نبوى: «و حقّ را پيوسته همراه على عليهالسلام گردان» نيز چنين است، چرا كه معناى اين حديث آن است كه هر گاه ميان على عليهالسلام و يكى از صحابه اختلافى رخ دهد، حق با على عليهالسلام است. امّت در اين اجماع دارند. آيا نديدى كه عالمان احكام سركشان را از رخدادهاى جمل و صفين استنباط كردهاند ؟
1) . حديد / 15.
بارى، شاعران درباره روز غدير بسيار شعر سرودهاند. سپس سبط بن جوزى ماجراى شعر سرودن حسّان بن ثابت و تأييد پيامبر صلىاللهعليهوآله و نيز اشعارش، و نيز اشعار قيس بن سعد بن عُباده انصارى در صفّين در مورد غدير - كه هر دو پيشتر گذشت - را آورده است.
همچنين اشعار كُمَيت را آورده است:
نَفى عَن عَينِكَ الأرَقُ الهُجُوعا *** وَ هَمّا يَمتَرى عَنهُ الدُمُوعا
لَدَى الرَحمنِ يُشفَعُ بِالمَثانى *** فَكانَ لَنا أبُوحَسَنٍ شَفيعا
وَ يَومَ الدَوحِ دَوحِ غَديرِ خُمٍّ *** أبانَ لَنا الوَلايَةَ لَو أُطيعا
وَ لَكِنَّ الرِجالَ تَبايَعُوها *** فَلَم أرَ مِثلَها خَطَرا مَبيعا
شببيدارى خواب را از دو چشمت برد و اندوهى اشكآور را (از دلت) زدود. نزد خداى رحمان به وسيله سوره حمد شفاعت مىشود، ولى شفيع ما ابوالحسن على عليهالسلام است. پيامبر صلىاللهعليهوآله در روزى كه در كنار درختان انبوه غدير خم فرود آمد، ولايت را براى ما آشكار ساخت. اى كاش كه او را فرمان مىبردند. ولى مردان آن را فروختند. من نديدهام كه امر مهمّى مانند آن فروخته شود.
اين ابيات داستان شگفتى دارد كه شيخ ما عمر بن صافى موصلى آن را براى ما بازگفت. او گفت: يكى از آنان اين ابيات را خواند و انديشمندانه به خواب رفت. على عليهالسلام را در خواب ديد كه به او مىگويد: ابيات كُمَيت را براى من تكرار كن. او ابيات را خواند تا به «خَطَرا مَبيعا» رسيد. در اينجا، على عليهالسلام بيت ديگرى سرود و به شعر كُمَيت افزود:
فَلَم أرَ مِثلَ ذاكَ اليَومِ يَوما *** وَ لَم أرَ مِثلَهُ حَقّا أُضيعا
من روزى را مانند آن روز نديدم و نديدم كه حقّى مانند آن حق ضايع گردد.
و آن مرد هراسان از خواب بيدار شد.
سيد حِميَرى گويد:
يا بايِعَ الدينِ بِدُنياهُ *** لَيسَ بِهذا أمَرَ اللّهُ
مِن أينَ أبغَضتَ عَليا الرِضا *** وَ أحمَدُ قَد كانَ يَرضاهُ
مَنِ الَذى أحمَدُ مِن بَينِهِم *** يَومَ غَديرِ الخُمِّ ناداهُ
أقامَهُ مِن بَينِ أصحابِهِ *** وَ هُم حَواليهِ فَسَمّاهُ
هذا عَلى بنُ أبىطالِبٍ *** مَولىً لِمَن قَد كُنتُ مَولاهُ
فَوالِ مَن والاهُ يا ذَا العُلا *** وَ عادِ مَن قَد كانَ عاداهُ
اى آنكه دين را به دنيايت فروختى، خدا به اين كار فرمان نداده است. از چه روى به على عليهالسلام برگزيده كينه مىورزى ؟ حال آنكه احمد صلىاللهعليهوآله از او خشنود مىبود. آن كيست كه احمد صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم از ميان مسلمانان ندايش داد و او را از بين اصحابش - كه گرداگرد او بودند - بر پاى داشت و نامش را بر زبان آورد و فرمود: اين على بن ابىطالب است. او مولاى كسى است كه من مولاى او هستم. اى خداى بلندمرتبه، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن.
بديعالزمان ابوالفضل احمد بن حسين همدانى سروده است:
يا دارَ مُنتَجَعِ الرِسالَةِ *** بَيتَ مُختَلَفِ المَلائِكِ
يَابنَ الفَواطِمِ وَ العَواتِكِ *** وَ التَرائِكِ وَ الأرائِكِ
أنَا حَائِكٌ إن لَم أكُن *** مَولى وِلائِكَ وَ ابنَ حائِكِ
اى سراى جستجوى آمال رسالت و اى خانه آمد و شد فرشتگان، اى پسر فاطمهها و عاتكهها(1)و بوستانهاى بكر و سريرهاى بهشتى، اگر من اهل ولاى تو نباشم دروغگو پسر دروغگو هستم.(2)
اينها گفتار سبط بن جوزى است. او حق مطلب را ادا كرده و آن را با اشعار كُميت و قيس بن سعد و حِميَرى ثابت كرده است. به خصوص اشعار كُمَيت كه بزرگان اهلسنت نيز او را ستودهاند. عبدالرحيم بن عبدالرحمن عباسى در «معاهد التنصيص» شرح حال كُميت را نوشته، و از عدهاى مدح و كرامات براى او نقل كرده است. از جمله: ابنقُتَيبه محمد بن انس سلامى اسدى، محمد نوفلى، ابراهيم بن سعد اسدى، نصر بن مزاحم منقرى و محمد بن سهل.(1)
و اما در مورد كتاب «تذكرة خواصّ الأمة فى معرفة الأئمة» ، ابنحجر در «الصواعق المحرقة» و سَمهودى در «جواهر العِقدَين» از آن نقل كردهاند. در مورد خود سبط بن جوزى نيز، دانشمندان اهلسنت او را ستوده و به او اعتماد كرده و از او نقل كرده و او را توثيق نمودهاند: ابنخَلِّكان و يافعى و ازنيقى و ذهبى و محمود بن سليمان كفوى و ابنوردى و ابوالمؤيّد خوارزمى(2): او را توثيق كرده و ستودهاند. وى نوه حافظ ابوالفرج ابنجوزى حنبلى است.
از تأليفات او است: تاريخ بزرگى در 40 جلد به نام «مرآة الزمان فى تاريخ الأعيان» ، تفسيرى در 29 جلد، «شرح الجامع الكبير» ، مجلّدى در مناقب ابوحنيفه، «تذكرة الخواصّ من الأمّة» . ابنخَلِّكان وى را ستوده است. او استاد حافظ شرفالدين است.
همچنين همه دانشمندان اهلسنت به روايات سبط بن جوزى اعتماد كرده، و حتى عدهاى از متعصّبانِ آنان در برابر اماميه به اقوال او احتجاج كردهاند؛ كسانى مانند: خواجه كابلى در «الصواقع» ، دهلوى در كتابش «تحفه اثنىعشريه» ، قاضى در «السيف المسلول» آنجا كه براى پاسخ به آنچه مايه طعن بر عمر بن خطّاب شده - يعنى دفع حدّ از مغيرة بن شعبه - در كنار روايات مورّخان و پيشوايانى مانند
بخارى و طبرى و ابنكثير و ابنجوزى به روايت او استناد كردهاند. محمد رشيدالدين دهلوى در «ايضاح لطافة المقال» نيز تصريح كرده كه سبط بن جوزى از پيشوايان ديرين و معتمَد نزد اهلسنت است.
گنجى شافعى حديثى نقل كرده كه در آن رسول خدا صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرموده است: اگر مىخواستم كسى را به جانشينى برگزينم، هيچ كس شايستهتر از تو نبود. سپس نوشته است: اين حديث دالّ بر اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى را به جانشينى نگمارد، ولى حديث غدير دالّ بر به ولايت گماردن؛ يعنى جانشين برگزيدن است. حديث غدير ناسخ حديث پيشين است، زيرا در روزگار پايانى عمر حضرتش صادر شده است.(1)
سعيدالدين فَرغانى در شرح شعر بيت زير از ابنفارض مىنويسد:
وَ أوضَحَ بِالتَأويلِ ما كانَ مُشكِلاً *** عَلىٌّ بِعِلمٍ نالَهُ بِالوصِيَّةِ
على عليهالسلام با دانشى كه به سبب وصيت به دست آورده بود، آنچه را مشكل بود با تأويل روشن كرد.
اين بيت نيز مبتدايى است كه خبرش محذوف است، و تقديرش چنين است: بيان و ايضاح على عليهالسلام با تأويل مشكلات كتاب و سنّت، به واسطه دانشى بوده كه او به آن نايل شده بود، به سبب اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را وصىّ و جانشين خود گرداند و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. بنا بر ابياتى كه على عليهالسلام خود سروده، اين در روز غدير خم بوده است. از جمله آن ابيات اينهاست:
وَ أوصانى النَبىُّ عَلَى اختيارى *** لأُمَّتِهِ رِضىً مِنهُ بِحُكمى
وَ أوجَبَ لى وِلايَتَهُ عَلَيكُم *** رَسُولُاللّهِ يَومَ غَديرِ خُمّ
1) . كفاية الطالب فى مناقب اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 166، 167.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با برگزيدن من براى امّتش مرا وصىّ خود گرداند، و اين از سر رضايت او به حكم من بود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم ولايت مرا بر شما واجب ساخت.
غدير خم آبگيرى است در يك منزلى مدينه به مكه، در راهى كه هم اكنون به آن طريق مُشاة گفته مىشود. روشن كردن مشكلات با تأويل، به دانشى كه به سبب جانشينى به دست آمده از شمار فضائل على عليهالسلام است كه به شماره در نمىآيند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به آنها اختصاص داد و او آنها را از حضرتش به ميراث برد.
فرغانى همچنين گفته است: بهره على عليهالسلام علم، كشف و پردهبرداشتن از مشكلات كلام عظيم و كتاب كريم به روشنترين بيان است؛ كلامى كه از ويژهترين معجزات پيامبر صلىاللهعليهوآله است. اين به سبب دانشى است كه على عليهالسلام داشته و در احاديث نبوى آمده است: «من شهر دانشم و على عليهالسلام دروازه آن است» و «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» . همراه با فضائل ديگرى كه به شماره در نمىآيند.(1)
عبدالرحمن جامى و محمود بن سليمان كفوى و چلپى(2): وى را توثيق كرده و ستودهاند. وى شاگرد صدرالدين قونَوى است.
تقىالدين مَقريزى مىنويسد: ابنزولاق (م 387) گويد: در روز هجدهم ماه ذىحجه سال 362 - يعنى روز غدير - عدهاى از مصريان و مغربيان و تابعانشان براى دعا جمع مىشوند، چرا كه اين روز روزِ عيد است، زيرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين روز به اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام وصيت كرد و او را به جانشينى برگزيد. اين كار ايشان، مُعِزّ(3)را به شگفتى مىآورد. اين نخستين كارى بود كه او در مصر انجام داد.(4)
1) . شرح تائيّه ابنفارض فرغانى .
2) . نفحات الانس: ص 559 . كتائب اعلام الأخيار مخطوط . كشف الظنون: ج 2 ص 265. همچنين رجوع شود به: العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 699 .
3) . مقصود «المُعِزّ لديناللّه» خليفه فاطمى است كه سرزمينهاى مصر را تصرّف كرد، كه سال 365 هجرى درگذشته است. شَذَرات الذهب: ج 4 ص 347 مترجم .
4) . المواعظ و الاعتبار بذكر الخُطط و الآثار: ج 2 ص 220.
جلالالدين سُيوطى(1): وى را توثيق كرده و ستوده است. از جمله تأليفات او است: «درر العقود الفريدة فى تراجم الاعيان المفيدة» ، «المواعظ و الاعتبار بذكر الخُطط و الآثار» ، «عِقد جواهر الاسفاط من اخبار مدينة فُسطاط» ، «ايقاظ الحنفاء باخبار الفاطميّين الخلفاء» ، «السلوك بمعرفة دول الملوك» و «التاريخ الكبير» .
همچنين ابنزولاق (م 387 ق) - كه مَقريزى سخنش را نقل كرده - از مورّخان نامدار و معتمَد است. ابنخَلِّكان و سُيوطى و ابنوردى و كاتب چَلَبى(2): وى را ستودهاند. نام او ابومحمد حسن بن ابراهيم بن حسين بن حسين بن حسن بن على بن خالد بن راشد بن عبداللّه بن سليمان بن زولاق است. از جمله تأليفات وى كتابى در احوال مصر و نيز «أخبار قضاة مصر» است.
دولتآبادى(3)گفته كه حديث غدير به خلافت و نيابت اميرالمؤمنين عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله و وجوب اطاعت و لزوم پيروى او دلالت مىكند. اين بر هر كس گفتارهاى شِهابالدين را در هدايه چهاردهم كتابش «هداية السعداء» ديده روشن است.
نصّ سخن شِهابالدين احمد صاحب «توضيح الدلائل على ترجيح الفضائل» پيشتر نقل شد كه او اين احتمال را كه «مَولى» در حديث غدير از ميان معانى متعدد، به معناى «سيد» باشد بر ديگر احتمالات ترجيح داده، و اين را از بعضى از اهل علم نقل كرده است.
وى همچنين افزوده كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله در آغاز حديث، يعنى: «آيا نمىدانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ مؤيّد اين قول است.
او در ادامه كلام شيخ جلالالدين خجندى را آورده و حديثى از كتاب «مرج البحرين» نقل كرده، و از همه اينها دلالت حديث غدير به امامت و اولويت در اطاعت و پيروى را نتيجه گرفته بود.
محمد بن اسماعيل امير يمانى پس از يادكرد چندين طريق از طُرق حديث غدير مىنويسد: فقيه حميد درباره معانى اين حديث سخن را به درازا كشانده است. اينك بخشهايى از سخنان وى را نقل مىكنيم:
از جمله پيامهاى حديث غدير برترى خويشاوندان پيامبر صلىاللهعليهوآله و وجوب رعايت حق آنان است، زيرا حضرتش آنان را يكى از دو گرانبهايى قرار داده كه دربارهشان سؤال خواهد شد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله همچنين، خبر داده كه از خداى داناى آگاه براى عترتش چيزهايى خواسته و خدا آنها را به او عطا كرده؛ يعنى دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى آنان را اجابت كرده است. حضرت رسول صلىاللهعليهوآله فرموده كه ياور قرآن و عترت ياور من است، و هر كس اين دو را وا نهد مرا وانهاده، و دوست اين دو دوست من و دشمنشان دشمن من است.
مقتضاى اين سخن آن است كه خويشاوندان پيامبر صلىاللهعليهوآله گوينده سخن راست و به پادارنده حق هستند، زيرا حضرتش ياور قرآن و عترت را ياور خود و رهاكننده اين دو را رهاكننده خود خوانده است. از سوى ديگر، نزد مسلمانان يارى رسول خدا صلىاللهعليهوآله واجب و وا نهادنش حرام است. پس عترت گرامى او نيز چنين است.
اين ايجاب مىكند كه عترت بر گمراهى همداستان نشوند و در دين به خطا نروند، چرا كه اگر از ايشان گمراهى و خطا سر زند و اين جواز همه آنان را در بر گيرد، يارى ايشان حرام و وانهادنشان واجب است. اما هرگز چنين نخواهد بود، زيرا سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره عترت فراگير است و همه احوال ايشان را در بر مىگيرد و دلالتى به تخصيص ندارد.
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله براى نمايان كردن بيشترِ موضوع، اين مطلب را نيز به سخنش افزود كه دوست قرآن و عترت دوست من و دشمن آن دو دشمن من است. اين اقتضا مىكند كه عترت همواره بر راه درست و همراه قرآن باشند و مخالف آن حكم نكنند.
اين سخن نبوى، به روشنترين شكل دلالت مىكند كه اجماع عترت حجت و رجوع به آن واجب است، چرا كه حضرتش آنان را در كنار قرآن قرار داده است. همچنين، بهترين ملاك براى جوينده ملاكِ هلاكت معاويه و يزيد و ديگر پيروان و دنبالهروان آنان از ناصبيان كه در دشمنى با خويشاوندان پيامبر صلىاللهعليهوآله و نسل على عليهالسلام كوشش فراوان كردند، در اين سخن نهفته است.
از ديگر نكات حديث غدير اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و بالا برد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم اين مولاى او است. از واژه «مَولى» هر گاه به شكل مطلق و بدون قرينه به كار رود، مالكِ تصرّف فهميده مىشود. «مَولى» در اصل، در چند معنى استعمال مىشود كه يكى از آنها مالكِ تصرّف است. از اين رو، وقتى گفته شود: «اين مولاى قوم است» ، ابتداءا ذهن به سوى اين معنى مىروند كه او مالك و متصرّف در امور قوم است.
معناى ديگر «ناصر» است. خداى تعالى مىفرمايد: «ذلِكَ بِأنَّ اللّهَ مَولَى الَذينَ آمَنُوا وَ أنَّ الكافِرينَ لا مَولى لَهُمْ»(1): «اين بدان سبب است كه خدا مولاى مؤمنان است و كافران مولايى ندارند» .
معناى ديگر «پسرعمو» است. خداى تعالى فرموده است: «وَ إنّى خِفتُ المَوالىَ مِن وَرائى»(2): «من از موالىام از پس مرگ خويش بيمناكم» ؛ يعنى پس از خودم از پسرعموهايم بيمناكم.
معناى ديگر آزادكننده و آزادشده است. معناى ديگر «أولى» است. خداى تعالى مىفرمايد: «مَأواكُمُ النارُ هىَ مَولاكُم»(1): «جاى شما آتش است و آن مولاى شماست» ؛ يعنى آتش به شما و به عذاب شما سزاوارتر است.
از اين رو، اگر نگوييم اولين معنايى كه از لفظ «مَولى» به اذهان متبادر مىشود مالكِ تصرّف است، حداقل اين واژه يكسان به همه اين معانى منسوب خواهد بود و ما آن را بر همه آنها حمل خواهيم كرد، مگر آن معنايى كه در حق على عليهالسلام روا نباشد؛ مانند آزادكرده و آزادشده.
بنا بر اين، مالكِ تصرّف در اين معانى داخل است و آنچه سزاوارتر و مفيد است ملك تصرّف در امت است، و هر گاه على عليهالسلام از مؤمنان به خودشان أولى باشد امام خواهد بود. تفصيل اين مطلب در جاى خود آمده است.
ديگر آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: «هر كس من ولىّ او هستم اين ولىّ او است» . معنايى كه از ولىّ به ذهن متبادر مىشود مالكِ تصرّف است، هر چند در معانى ديگر نيز به كار رود. و لذا رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده است: پادشاه ولىّ كسى است كه وليّى ندارد. مراد حضرتش ملك تصرّف در عقد نكاح است؛ يعنى اگر زن خويشاوند پدرى نداشته باشد، امام در نكاح بر او ولايت دارد.
اگر بپذيريم كه «ولىّ» جداگانه معانى ديگرى نيز دارد، بايد بر همه آنها حمل شود. اين بنا بر آن است كه هر لفظى به شكل حقيقى دو معنى دارد. از اين رو واجب است كه هر گاه دليلى دالّ بر تخصيص نباشد، لفظ بر همه آن معانى حمل شود.
نكته ديگر دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه فرمود: خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى كن. اين به برترى على عليهالسلام و دورى او از كبائر شهادت مىدهد، زيرا نبى اكرم صلىاللهعليهوآله از خدا خواسته تا با هر كس با على عليهالسلام دوستى كند دوستى، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى كند.
1) . حديد / 15.
اگر روا باشد كه على عليهالسلام مرتكب كبيره شود دشمنى با او واجب مىگردد، و هر گاه دشمنى با او واجب باشد خدا هرگز با كسى كه با وى دشمنى كند دشمنى نخواهد كرد. چنانكه با كسى كه با مرتكبان كبائر دشمنى كند دشمنى نمىكند، زيرا در حقيقت چنين كسى از اولياى خدا خواهد بود.
بنا بر اين، اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به طور مطلق و بدون تخصيص خواسته كه خدا دشمن على عليهالسلام را دشمن بدارد، به وجود حالتى خاصّ دلالت مىكند كه هيچ گناه كبيرهاى با آن حالت آميخته و به آن نزديك نمىشود.
از اينجا روشن مىشود كه معاويه حقيقتا با خدا دشمنى كرد، زيرا بىترديد او با على عليهالسلام دشمنى كرد. و لذا اگر كورى و ناپاكى بيرون و درون و انحراف از عترت پاك و امام نيكان نبود، چگونه روا مىشد كه بر دشمن خدا رحمت فرستند و او را دوست خود گيرند ؟ ! بارى، اگر تنها حديث غدير در مناقب على عليهالسلام روايت شده بود، براى بالاتر بودن درجه و والايى منزلت او بسنده مىبود و به برترىاش بر ديگر صحابه حكم مىشد (پايان سخن فقيه حميد) .
مولوى محمداسماعيل - برادرزاده مخاطبِ ما عبدالعزيز دهلوى كه شمار بسيارى از مردم هند از او پيروى مىكنند - در رسالهاى كه در بيان حقيقت امامت نوشته است، سخن صريحى دارد كه به قول اماميه دلالت مىكند. وى در بيان امورى كه امام در آنها قائم مقام پيامبر صلىاللهعليهوآله است مىنويسد:
از آن جمله است ثبوت رياست؛ يعنى چنانكه پيامبران را نسبت به امت نوعى از رياست ثابت است كه به ملاحظه همان رياست ايشان را امت اين رسول مىگويند و اين رسول را رسول اين امت، و در بسيارى از امور دنيويه هم تصرّف رسول در ايشان جارى است. چنانكه خداى تعالى فرموده است: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .(1)
1) . احزاب / 6 .
همچنين در مقدّمات اخرويّه ولايت او ثابت است. چنانكه خداوند متعال در قرآن كريم فرمود: «فَكَيفَ إذا جِئنا مِن كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئنا بِكَ عَلى هؤلاءِ شَهيدا»(1): «پس چگونه خواهد بود آنگاه كه از هر امّتى گواهى بياوريم و تو را گواه بر اينان آوريم» .
همانند اين رياست نسبت به كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به سوى ايشان برانگيخته شده براى شخص امام نيز در دنيا و آخرت ثابت است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ألَستُم تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا نمىدانيد كه من از مؤمنان به خودشان سزاوارترم ؟ گفتند: چرا مىدانيم.
فرمود: اللهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ: خدايا، هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، و خداى تعالى فرمود: «يَومَ نَدعُو كُلَّ أُناسٍ بِإمامِهِم»(2): «ياد كن روزى را كه هر گروه از مردم را با امامشان فرا خوانيم» .
همچنين در اين باره در قرآن كريم آمده است: «وَ قِفُوهُم إنَّهُم مَسؤولُونَ»(3): «و آنان را نگاه داريد كه پرسش شوند» ، و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آنان را از ولايت على عليهالسلام خواهند پرسيد.(4)
و اما شرح حال شيخ اسماعيل بن عبدالغنى بن ولىاللّه دهلوى به طور مفصل در كتاب «إتحاف نبلاء المتّقين بإحياء مآثر فقهاء المحدّثين» اثر مولوى صدّيق حسن قنوّجى و كتاب «نزهة الخواطر» آمده، و او را ستودهاند.(5)
ابطال شبهات دهلوى در دلالت حديث غدير(1)
پس از اثبات دلالت حديث غدير از جهات مختلف، در اينجا لازم است شبهاتى كه دهلوى در اين رابطه مطرح كرده را آورده و پاسخ گوييم:
دهلوى مىگويد: اگر «مَولى» به معناى «أولى» هم باشد، صله او را «بالتصرّف» قرار دادن از كدام لغت منقول خواهد شد ؟ چرا كه شايد «أولى بالمحبة» و «أولى بالتعظيم» مراد باشد.
اين احتمال نيز مفيد امامت و مبطل مذهب اهلسنت است، چرا كه هر گاه اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به طور مطلق و عامّ، اولى به دوست داشتن و اولى به بزرگداشت باشد، از ابوبكر و عمر و عثمان افضل خواهد بود، و افضليت بدون شك شرط امامت و جانشينى است.
ثبوت افضليت به سبب اولويت در محبت و تعظيم كاملاً روشن است، زيرا كسى كه به دوست داشتن و بزرگداشت أولى است، از ديگرانى كه چنين نيستند برتر است. عقل نمىپذيرد كه مفضول از فاضل به بزرگ داشتن سزاوارتر باشد، چرا كه ملاك اولويت در محبت و تعظيم همان ملاك برتر بودن در فضل و شرف دينى است. از اين رو هر كس افضل باشد به دوست داشتن و بزرگداشت سزاوارتر است. دلالت تعظيم به فضل از سخن دهلوى در رساله او به نام «السرّ الجليل» آشكار است. وى در آنجا گفته است: هر كس ما به تعظيم او امر شدهايم صاحب فضلى است.
اگر بگويند: اين اولويت نسبت به ابوبكر و عمر تخصيص خورده است، مىگوييم: پيشتر از ابنحجر مكّى نقل شد كه آنچه ابوبكر و عمر از حديث غدير
1) . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 646 - 732. درسنامه خطبه غدير: 176 - 208. نگرشى بر غدير خم (انتصارى) : ص 49 - 52 . زلال غدير (مجموعه مقالات) : ش 1 ص 19. پاسخ به دو شبهه پيرامون غدير (طبسى - امينىپور) : كل كتاب.
فهميدهاند اولويت اميرالمؤمنين عليهالسلام به پيروى و نزديكى به رسول خدا صلىاللهعليهوآله است. و لذا اين دو به امام عليهالسلام گفتند: اى پسر ابوطالب، اينك مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى.
همچنين حديث مخاطبه جبرئيل با عمر درباره ولايت، نصّ صريح است در اينكه توهّم تخصيصِ حديث نسبت به عمر باطل است. بطلان تخصيص نسبت به ابوبكر بن ابىقحافه نيز بر پايه اجماع مركّب حاصل مىشود. بنا بر اين، چگونه ابوبكر و عمر را به دوست داشتن و بزرگداشت سزاوارتر مىدانند و مىپندارند كه آن دو افضلاند و به خلافت آنها معتقد مىشوند، با اينكه اين دو مفضولاند ؟ !
عجيب اينجاست كه دهلوى در اينجا اراده «أولى به محبت» و «أولى به تعظيم» از حديث غدير را جايز دانسته، و سپس در رسالهاش «السرّ الجليل فى مسألة التفضيل» - كه آن را پس از «تحفه اثناعشريه» تأليف كرده - افضليت ابوبكر و عمر را ادعا نموده است !
فاضل ماهر باقر علىخان در «الحجج الباهرة» نيز همين پاسخ را به دهلوى داده، و افزوده است: ابنحجر در «الصواعق» گفته است: از شيخالاسلام و محقق عصر خود ابوزُرعه ولىالدين عِراقى درباره كسى پرسيده شد كه معتقد به افضليّت خلفاى چهارگانه به ترتيبِ مشهور است، ولى يكى از آنان را بيش از ديگران دوست مىدارد. آيا چنين كسى گناهگار است ؟
وى گفت: دوست داشتن گاه براى امرى دينى و گاه براى امرى دنيوى است. محبت دينى با افضليت ملازمه دارد. پس هر كس افضل باشد، بايد كه محبت دينى ما به او بيشتر باشد.
از اين رو، هر گاه ما معتقد باشيم كه يكى از آنان از ديگران افضل است و سپس از جهت دينى غير او را بيشتر دوست بداريم، گرفتار تناقض گشتهايم. بله، اگر غير افضل را به سبب امرى دنيوى؛ مانند خويشاوندى يا احسانى كه در حق ما كرده از افضل بيشتر دوست بداريم، در اين كار نه تناقضى هست و نه مانعى.
بنا بر اين، هر كس معترف باشد كه افضل اين امت پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر و سپس عمر و سپس عثمان و سپس على عليهالسلام است، ولى مثلاً على عليهالسلام را بيشتر از ابوبكر دوست بدارد، اگر محبتش محبت دينى باشد اين كار معنايى ندارد.
چرا كه - چنانكه گفتيم - محبت دينى لازمه افضليت است، و چنين كسى در واقع تنها به زبانش و نه با دلش به افضليت ابوبكر اعتراف كرده و على عليهالسلام را بر ابوبكر برترى داده است، زيرا على عليهالسلام را به محبتى دينى بيشتر از ابوبكر دوست داشته، و اين جايز نيست. اما اگر محبت او محبتى دنيوى باشد، مثلاً براى اينكه خود از نسل على عليهالسلام است يا به خاطر امورى ديگر، مانعى در كار او نيست.
بنا بر همه اينها، فرار دهلوى از «أولى بالتصرّف» به «أولى بالمحبة و التعظيم» سودى به حالش ندارد.
دهلوى مىنويسد: چه لزومى دارد هر جا لفظ اولى بشنويم، به «أولى بالتصرف» معنى كنيم ؟ نمونهاش هم آيه قرآن است: «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ»(1): «بىگمان نزديكترين مردم به ابراهيم كسانىاند كه از او پيروى كردند» پيداست كه اَتباع حضرت ابراهيم عليهالسلام «أولى بالتصرف» در آن جناب نبودهاند.
در آيه «إنَّ أولَى الناسِ بِإبراهيمَ ... » قرينهاى هست كه مانع حمل أولى بر «أولى بالتصرّف» مىشود، بر خلاف حديث غدير. از اين رو، آيه و حديث را نبايد با يكديگر مقايسه كرد. «مَولى» به معناى «أولى» است، و وقتى كه به شكل مطلق و غير مقيّد به قيدى به كار رود به اولويت در همه امور حمل مىشود، و هر گاه اولويت در همه امور ثابت شود ضرورتا اولويت در تصرّف نيز محقق خواهد گشت.
اما حمل «أولى» بر اولويت در همه امور به آن سبب كه به قيدى مقيد نشده، از سخنان دانشمندان بزرگ و محقق اهلسنت ثابت مىشود، چرا كه پيشتر گذشت كه
1) . آلعمران / 68 .
سخن زمخشرى و نيشابورى و بَيضاوى و عَينى و ديگران در تفسير آيه «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1): «پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است» اين است كه چون واژه «أولى» در آيه كريمه به شكل مطلق آمده، پيامبر صلىاللهعليهوآله در همه امور از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است.
لفظ «مَولى» نيز در حديث غدير به هيچ قيدى مقيّد نشده، و از اين رو بر عموم و اطلاق حمل مىشود. بنا بر اين، اولويت در تصرّف ثابت، و كلام شكّاكان و تأويلهاى سست آنان از حديث شريف باطل مىشود.
افزون بر اين، ترديدى نيست كه مراد از «مَولى» در «فَعَلىٌّ مَولاهُ» با مراد از آن در «مَن كُنتُ مَولاهُ» يكى است. دهلوى خود اعتراف كرده كه سياق كلام نشان مىدهد كه اين دو ولايت در همه اوقات و در جميع جهات با يكديگر مساوىاند.
پس هر گاه مراد اولويت رسول خدا صلىاللهعليهوآله باشد، مراد اولويت او در همه امور است. چنانكه اساطين مفسّران در تفسير آيه «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» گفتهاند. پس اولويت اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز چنين خواهد بود.
در اين باره دهلوى چند شبهه مطرح كرده است:
دهلوى مىگويد: سوم آنكه قرينه ما بعد، به صراحت دلالت مىكند كه مراد از ولايت كه از لفظ مولى يا اولى فهميده مىشود محبت است. اين قرينه جمله «اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» است.
پاسخ اين شبهه:
آراء و اقوال اهلسنت در تأويل حديث غدير به هدف منحرف كردن حديث غدير از مدلول حقيقىاش، گرفتار تشويش و اختلاف گشته است:
1) . احزاب / 6 .
دسته اول:
تأويل دستهاى اين است كه مراد از «مَولى» در حديث «ناصر» و «محبّ» است، كه قوشچى از افراد اين دسته است. وى مىنويسد: پس از اثبات صحت روايت، عبارت پايانى آن يعنى: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ» نشان مىدهد كه مراد از مولى، ناصر و محبّ است.(1)حلبى نيز مىگويد: معناى حديث نزد دانشمندانى كه اهل اين فنّ هستند و در اينگونه امور به آنها اعتماد مىشود اين است كه: هر كس من ياور و دوستدار و دوست و رفيق خالص او هستم على نيز چنين است.(2)
اين تأويل واقعا عجيب است، زيرا عاقلانه نيست كه آن همه تلاش تنها براى اين صورت گيرد كه گفته شود: على محبّ و ناصر هر كسى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله محبّ و ناصر او بوده است. بنا بر اين، نسبت اراده اين معنى به پيامبر صلىاللهعليهوآله روا نيست، مگر اينكه مراد محبت و نصرت خاصى باشد كه به وصىّ و جانشين پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله اختصاص دارد. اين هم مطلوب اهل حق است.
از اين رو است كه مىبينيم بعضى از بزرگان اهلسنت اين تأويل را بعيد دانستهاند. حافظ محبالدين طبرى گويد: هروى از ابوالعباس حكايت كرده كه معناى حديث اين است: هر كس به من مهر مىورزد و با من دوستى مىكند، بايد به على عليهالسلام مهر ورزد و با او دوستى كند. نزد من، اين معنى بعيد است، چرا كه اگر مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله اين بود، بايد مىفرمود: مَن كانَ مَولاى، فَهُوَ مَولى عَلى: هر كس مولاى من است مولاى على هم هست. تا «مَولى» ضدّ «عدوّ» شود. اما چون اِسناد در لفظ حديث بر عكس اين است، اين معنى بعيد است.
طبرى در توجيه اين معنى مىنويسد: آنچه ابوالعباس ذكر كرده از وجه ديگرى توجيه مىشود. به اين بيان كه در كلام، به جهت اختصار حذفى انجام شده و تقديرش چنين بوده است: هر كس من مولاى او هستم، از آن رو كه حق و شايسته مولى اين
است كه به او مهر ورزند و دوستش بدارند، و على عليهالسلام نيز به سبب نزديكىاش به من و جايگاهش در يارى اسلام مولاى او خواهد بود. پس بايد به او مهر ورزند و دوستش بدارند.(1)
اما بىاعتبارى اين سخن در غايت وضوح است، زيرا حديث غدير در معنايى ظهور دارد كه موافق استعمال كتاب و سنّت و زبان است و اصحاب بزرگ از آن، همان معنى را دريافتهاند و عالمان كبير بدان تصريح كردهاند، و قرائن و اخبارى ديگر به آن دلالت مىكنند. دهلوى با وجود اين امور، در دلالت حديث به همين معنى مناقشه مىكند. بنا بر اين، خردمند چگونه مىتواند تأويل طبرى را بپسندد ؟ تأويلى نامأنوس كه به حذف و تقدير محتاج است و موافق استعمال نيست و هرگز به ذهن كسى خطور نمىكند !
دسته دوم:
عدهاى هم چون ديدند حمل «مَولى» در حديث غدير بر ناصر و محبّ مقبول نيست، معنايى ديگر براى واژه مَولى اختراع كردند و آن «محبوب» است. كسانى مانند: ابنحجر مكّى، كابلى صاحب «الصواقع» و شاه ولىاللّه دهلوى در «إزالة الخفاء» . ولى اين ادعا نيز بىدليل است، زيرا در كتب لغت مشهور همچون «الصحاح» و «القاموس» و «الفائق فى غريب الحديث» و «النِهاية الأثيريّة» و «مجمع البحار» و «المفردات» و «اساس البلاغة» و «المُغرب» و «المصباح المنير» و غير اينها، «محبوب» را در معانى واژه مَولى ذكر نكردهاند.
واقعا چه چيز آنان را واداشته تا از معنايى كه كتاب و سنّت با آن موافق است و كاربرد اهل زبان آن را تأييد مىكند و موافق و مخالف به آن اذعان مىكنند روى گردانند، و به معنايى اعتماد كنند كه از پيش خود ساختهاند و لغويان از آن سخنى نگفتهاند و قرائن آن را ثابت نمىكند و رخدادهاى مربوط به صدور حديث غدير به آن گواهى نمىدهند ؟ !
1) . الرياض النضرة: ج 1 ص 205.
كابلى «محبوب» را از جمله معانى «مَولى» شمرده و گفته است: زيرا «مَولى» مشترك ميان چند معنى است، مانند: مالك و بنده آزادشده و صاحب، و نيز نزديكان مانند پسرعمو و مانند آن، و همسايه و هم پيمان و دوست و ياور و نعمتدهنده و نعمت گيرنده و خداوند و مهمان و محبّ و محبوب و پيرو و پشتيبان.
با اين همه، «مَولى» در حديث را بر «محبّ» و «ناصر» حمل كرده و نوشته است: پايان حديث؛ يعنى جمله دعايى، قرينه روشنى است بر اينكه مراد از «مَولى» ، محبّ و صَديق است.
شايد اين بىانصافى از آن رو است كه كابلى جسارت نكرده كه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر معنايى ساختگى و دروغين حمل كند. از اينجا، در هم كردن درست و نادرست و نيرنگ دهلوى آشكار مىشود، زيرا تنها به اين اعاى بسنده كرده كه مراد از ولايت مستفاد از حديث غدير محبت است، ولى مراد خود از محبت را روشن نساخته و معلوم نكرده كه «مَولى» به معناى «محبّ» است يا «محبوب» .
اين به سبب تلاش براى گريز از اشكال است، چرا كه اگر تصريح مىكرد كه مراد از مَولى «محبّ» است، اين اشكال به او وارد مىگشت كه اراده اين معنى از حديث غدير محال است، و اگر تصريح مىكرد كه مراد از مَولى «محبوب» است، با اين اشكال رو به رو مىشد كه اين معنى از معانى لفظ «مَولى» نيست.
دسته سوم:
شانزده معنى براى واژه مَولى ذكر كرده و سپس گفتهاند كه مَولى در حديث نبوى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» بر اكثر اين معانى حمل مىشود، مانند ابناثير جَزَرى در كتابش «النِهاية فى غريب الحديث»(1)و فَتَّنى صاحب «مجمع البحار» . فَتَّنى مىنويسد:
واژه «مَولى» در حديث بسيار به كار رفته است. اين لفظ اسمى است كه بر معانى بسيارى اطلاق مىشود، مثل: ربّ و مالك و سيّد و مُنعِم و مُعتِق و ناصر و محبّ و تابع
1) . النِهاية فى غريب الحديث: «ولى» .
و همسايه و پسرعمو و همسوگند و هم پيمان و داماد و بنده و مُعتَق و مُنعَمٌ عليه ... . اين واژه در حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» آمده است كه به بيشتر اسماء ياد شده حمل مىشود.(1)
ابنحجر مكّى مؤلف «الصواعق» هر چند «محبوب» را از جمله معانى حقيقى واژه مَولى ذكر كرده، ولى اراده «حِبّ» (يعنى حبيب و محبوب) از مَولى را صحيح دانسته و ادعا كرده كه فريقين بر اين معنى اجماع كردهاند ! وى مىنويسد: ما و آنان (شيعيان) در صحت اراده «حِبّ» همداستانيم و على عليهالسلام سرور ما و حِبّ (محبوب) ماست.(2)
ابنحجر براى ما روشن نكرده كه وجه حمل مَولى بر «حِبّ» به جاى «محبوب» چيست، با اينكه اين دو واژه در لغت هممعنى هستند و او خود محبوب را از معانى حقيقى «مَولى» شمرده بود.
افزون بر اين، آمدن مَولى به معناى «حِبّ» محتاج دليل است. شگفتتر اينكه ابنحجر ادّعا كرده كه فريقين در اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله اين معنى را از حديث غدير اراده كرده باشد اجماع كردهاند ! شگفتتر از همه اينها استناد محمد رشيدالدينخان دهلوى است به اين سخن در برابر اماميه !
افزون بر اين، حمل مَولى بر «محبت» و قول به اينكه مراد از حديث غدير ايجاب محبت على عليهالسلام است، بنياد مذهب اهلسنت را - كه بر آن مسائل مهم و معتقدات بسيارى را بنا نهادهاند - ويران مىكند، مانند اعتقاد به عدالت همه صحابه. زيرا آنگاه كه محبت على عليهالسلام بر پايه حديث غدير واجب باشد، قطعا و به طريق اولى جنگ با او حرام خواهد بود. از اينجا حال كسانى مثل معاويه و عايشه و طلحه و زبير و عمرو بن عاص و صدها صحابى ديگر معلوم خواهد شد !
علاوه بر اين، جمله پايانى حديث غدير كه آن را قرينه تأويل خود دانستهاند، از سوى ابنتيميه حرّانى تكذيب شده است. وى مىنويسد:
وجه پنجم: جملات: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، به اتفاق حديث شناسان دروغ است. اما درباره جمله: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، دو قول هست كه آنها را در موضع خود ذكر خواهيم كرد. وجه ششم: بىگمان دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله مستجاب است، ولى اين دعا مستجاب نشد.
بنا بر اين، دانسته مىشود كه اين دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست، زيرا همه مىدانند كه وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله درگذشت، صحابه و ديگر مسلمانان سه گروه شدند: گروهى همراه با على عليهالسلام نبرد كردند، و گروهى با او جنگيدند، و گروهى از يارى او بازنشستند كه بيشتر صحابه پيشتاز و ديرين از دسته سوم بودند.
حتى گفتهاند كه بعضى از صحابه پيشتاز و ديرين با على عليهالسلام به جنگ برخاستند. ابنحزم گويد: عمّار بن ياسر را ابوالغاديه كشت، و ابوالغاديه از صحابه پيشتاز و ديرين و از كسانى بود كه در بيعت شجره با پيامبر صلىاللهعليهوآله بيعت كردند. بنا بر احاديثى كه در صحيحين آمده، ثابت شده كه هيچ يك از اصحاب بيعت شجره به دوزخ نخواهند رفت.(1)
دهلوى در ادامه اشكال فوق مىنويسد: اگر مَولى به معانى متصرّف در امر يا مراد از «أولى» اولى به تصرّف مىبود، توقّع اين بود كه مىفرمودند: بار خدايا، دوست دار كسى را كه در تصرّف او باشد، و دشمن دار كسى را كه در تصرّف او نباشد.
پاسخ اين شبهه:
ميان تحت تصرّف بودن و اطاعت و اعتقاد به امامت چه ملازمهاى هست ؟ گاه مىشود كه مخالفان امام به حسب نافذ بودن حكم او تحت تصرّف او هستند، ولى در باطن به اينكه او امام حق است باورى ندارند. بلكه گاه بىاعتقادى خود به امامت او را نيز آشكار كنند، اما چارهاى ندارند و بايد تحت تصرّف او باشند. چنانكه اهل ذمّه
1) . منهاج السنة: ج 4 ص 16.
اينگونهاند، زيرا آنان تحت تصرّف پيامبر يا اماماند، با اين حال اعتقادى به نبوت پيامبر و امامت امام ندارند.
بنا بر اين، ميان اين دو امر ملازمهاى نيست تا كسى كه تحت تصرّف است، مستحقّ دعاى يادشده گردد. آرى، اگر كسى تحت تصرّف امام و به امامت و وجوب طاعت او معتقد باشد بىگمان مستحقّ اين دعاست، زيرا «موالات» بىشبهه مستلزم اطاعت امام و اعتقاد به حقانيت او است و «معادات» مستلزم عدم آن. پس ذكر موالات و معادات در دعا با اراده متصرّف در امر و اولى به تصرّف تناسب كامل دارد.
دهلوى پس از اين مىنويسد: دوستى و دشمنى او را ذكر كردن، دليل صريح است بر آنكه مقصود ايجاب دوستى او و تحذير از دشمنى او است، نه تصرّف و عدم تصرّف.
پاسخ اين شبهه:
الفاظ عديده حديث غدير، همچون ديگر احاديث دلالت مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از اينكه قوم او را تكذيب كنند بيمناك بود. پيشتر احاديثى نقل شد كه حضرتش به خدا عرض مىكرد: مردم را به دوران كفر بسيار نزديك مىبينم، و هر گاه اين كار را انجام دهم (على عليهالسلام را به جانشينى بگمارم) خواهند گفت كه چون او پسرعمويش بود چنين كرد.(1)
در حديث ديگرى آمده بود: مردم مرا تكذيب خواهند كرد، و در حديث ديگر: خداوندا، من تنها يك تن هستم. اگر مردم همگى بر من بشورند چه كنم ؟(2)
حافظ محبالدين طبرى در پاسخ به حديث: على عليهالسلام از من است و من از على عليهالسلام هستم و او پس از من ولىّ هر مؤمنى است، مىنويسد:
در جواب به اينكه گفتهاند مَولى را بايد بر «ناصر» و «متولّى» حمل كرد، مىگوييم: اين سخن دو پاسخ دارد: نخست اينكه شما در اينكه «مَولى» را بايد بر يكى از اين دو معنى حمل كرد دليلى نداريد. دليل اين را كه نمىتوان مَولى را به معناى ناصر گرفت، در سخن از حديث پيشين (يعنى حديث: هر زنى كه بى اذن مولايش ازدواج كند ... ) بيان كرديم.
اما حمل مَولى بر معناى «متولّى» ممكن است، هر چند كه در واقع وى پس از خلفاى پيش از خود متولّى امر خلافت شود، زيرا اين معنى درباره على عليهالسلام پس از خلفاى سهگانه حقيقتا صادق است.
اين نمونههاى ديگرى هم دارد؛ در بيان مناقب عثمان خواهد آمد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در خواب حوريهاى را ديد و به او فرمود: تو كيستى ؟ آن حوريه جواب داد: من از آنِ خليفه پس از تو عثمان هستم.
فايده اين حديث يادآورى مسلمانان به فضيلت على عليهالسلام و دستور به تمرين دوست داشتن او است و هشدار به آنانكه: او به زودى ولىّ شما و متولّى كار شما خواهد شد. و هر كس اِمارت و فرمانروايىاش توقّع رود، سزاست كه دل را به دوستى و مهر و دورى از كين او تمرين دهند، تا آسان تسليم او شوند و فورا از او فرمان برند و فكر مخالفت با او را هم نكنند.
گواه آنچه گفته شد اين است كه حديث: على از من است و من از على هستم و او پس از من ولىّ هر مؤمنى است، وقتى صادر شد كه كسانى از على عليهالسلام بدگويى كردند و كسانى كينهشان را به او نمايان نمودند.
از اين رو پيامبر صلىاللهعليهوآله خواست كه اين صفات ناپسند را از مسلمانان بزدايد و آنان را براى خلافت على عليهالسلام آماده كند، زيرا هم مسلمانان به على عليهالسلام نياز داشتند و هم على عليهالسلام به آنان نياز داشت.(1)
1) . الرياض النضرة: ج 1 ص 205.
افزون بر اينها، دهلوى در برابر آنچه شاعر صحابى حسّان بن ثابت از حديث غدير فهميد و از زبان رسول خدا صلىاللهعليهوآله سرود: تو را پس از خود امام و راهنما برگزيدم، چه خواهد گفت ؟ آيا جسارت مىكند كه بگويد حسّان حديث را بر محمل نادرستى حمل كرده است ؟ به ويژه آنكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شعر حسّان را تأييد كرد و با آن خوشحال شد.
دهلوى در برابر اينكه اميرالمؤمنين عليهالسلام در مقام اثبات امامت و خلافتش پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به حديث غدير با مردم مُناشده كرد چه خواهد گفت ؟ سخن دهلوى در مقابل اشعار قيس بن سعد بن عباده چيست ؟ وى در برابر گفتارهاى دانشمندان بزرگ مذهب خود چه سخنى خواهد داشت ؟ !
در اين باره دهلوى چند شبهه مطرح كرده است:
دهلوى مىنويسد: روشن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله كوچكترين واجبات بلكه مستحبّات بلكه آداب نشست و برخاست و خوردن و آشاميدن را چنان بيان كرده كه هر كس - از حاضر و غايب - كه زبان عربى را مىشناسد بىزحمت معانى و مقصود از گفتار او را خواهد يافت.
پاسخ اين شبهه:
اين كلام در حقيقت طعن در صحابه و عالمانى است كه امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام را از حديث غدير اثبات كردهاند، بلكه طعن در تبليغ و اداى رسالت الهى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله است !
گويا دهلوى از آنچه دانشمندان مذهبش درباره حديث «دوازده خليفه» گفتهاند غفلت كرده، يا خود را در اين باره به غفلت زده است ! گفتارهايى پريشان و سخنهايى آشفته، با اين هدف كه حديث ائمه اثنىعشر را از مدلول واقعىاش
منحرف كنند، و از احاديثى كه از طريق شيعه و سنّى در تفسير اين حديث وارد شده رو گردانند.
تأويلات سست و توجيهات بىارزش اهلسنت در باب اين حديث شريف - كه نسبتش به پيامبر صلىاللهعليهوآله قطعى است - فراوان است. با اين همه، بعضى از دانشمندان بزرگ ايشان به عجز از بيان معناى آن اعتراف كرده و از تأويل آن خوددارى نمودهاند !
ابنحجر عسقلانى مىنويسد:
ابنبَطّال از مهلّب نقل كرده است: كسى را نديدم كه درباره اين حديث قاطعانه سخن گويد؛ يعنى مطلب معيّنى بر زبان آورد. ابنجوزى در «كشف المشكل» گويد: من براى يافتن معناى اين حديث بسيار كاوش كردم و به جستجوى معانى محتمل آن پرداختم و از ديگران در اين باره پرسيدم، ولى به مقصود آن نرسيدم. زيرا الفاظ آن مختلف است، و من شكى ندارم كه در هم آميختگى الفاظ اين حديث از سوى راويان است.(1)
ابوبكر بن عربى گويد:
من براى اين حديث معنايى نمىدانم. وى در شرح اين حديث مىنويسد: ابوعيسى، از جابر بن سَمُره نقل كرده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: پس از من دوازده امير خواهد بود كه همگى از قريشاند. اين حديث صحيح است. ما كسانى را كه پس از پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله فرمانروايىِ فراگير داشتند مىشماريم تا به عدد دوازده برسيم؛ اين كسان را يافتيم:
ابوبكر، عمر، عثمان، على، حسن، معاويه، يزيد بن معاويه، معاوية بن يزيد، مروان، عبدالملك بن مروان، وليد، سليمان، عمر بن عبدالعزيز، هشام بن عبدالملك، يزيد بن عبدالملك، مروان بن محمد بن مروان، سفّاح، منصور، مهدى، هادى، رشيد، امين، مأمون، معتصم، واثق متوكّل، منتصر، مستعين، معتزّ، مهتدى، معتمد، معتضد،
1) . فتح البارى شرح صحيح بخارى: ج 16 ص 338، 339 كتاب الفتن.
مكتفى، مقتدر، قاهر، راضى، متّقى، مستكفى، مطيع، طائع، قائم و مهتدى كه تا سال 484 حكومت كرد، و سپس حكومت را به پسرش، احمد مستظهر سپرد، و در سال ماه محرم 486 ق درگذشت. سپس مستظهر براى پسرش ابومنصور مفضّل بيعت گرفت.
فهرست خلفاء تا سال 495 همين است. اگر شمارش را از دوازده تن نخست آغاز و به ظاهر امر بسنده كنيم به سليمان بن عبدالملك مىرسيم، و اگر در شمارش به حقيقت مطلب نظر كنيم تنها بايد خلفاى چهارگانه و عمر بن عبدالعزيز را در شمار آوريم. بارى، من براى اين حديث معنايى نمىدانم. شايد اين بخشى از حديث بلندترى بوده است. اما مسلّم است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: همگى از قريش هستند.(1)
پس گفتار دهلوى اقتضا مىكند كه هر گاه افهام و افكار در فهم سخنى از سخنان رسول خدا صلىاللهعليهوآله متحيّر شوند، حضرتش به نارسايى و كوتاهى بيان منسوب شود ! گفتار دهلوى همچنين، اقتضا مىكند كه قرآن كريم نيز به سبب اختلاف عالمان و فقهيان و تحيّرشان در فهم بسيارى از آيات احكام، به نقص در بيان متّهم گردد ! نعوذ باللّه.
همچنين دهلوى در پى آن است كه در دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام خدشه كند، هر چند كه تلاشش به گفتن ياوههاى زشت و طعن در كلمات پيامبر صلىاللهعليهوآله و حتى قرآن عظيم بينجامد. ولى شاگرد وى محمد رشيدالدين دهلوى تصريح مىكند كه ثبوت جانشينى حضرت امير عليهالسلام بر اساس حديث غدير با مذهب اهلسنت منافاتى ندارد، و حاجتى نيست كه براى اين دليل مختصر به تمهيد مقدمات مطوّل پرداخته شود.(2)
همين سخن رشيد دهلوى ميزان تعصّب دهلوى و پيشينيان او را نمايان مىكند و نشان مىدهد كه آنان براى ردّ حديث غدير دست به دامن چه دروغها و ياوههايى
شدهاند. معلوم شد رشيد دهلوى به دلالت اين حديث شريف به مطلوبِ اهل حق اعتراف كرده است.
ملك العلماء شهابالدين دولتآبادى نيز به دلالت حديث غدير به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام اعتراف نموده و گفته است: اهلسنت مىگويند: مراد از (ولايت در) حديث: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، (ولايت) در زمان خلافت و جانشينى او است.
بنا بر اين، اينان به دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت اعتراف كردهاند، و اين تأويل دهلوى و بعضى از اسلاف او را باطل مىگرداند. اما حمل معناى حديث بر امامت و خلافت در زمان خودش با فهم صحابه و تبريك و شادباش ابوبكر و عمر و ديگران و ادلّه ديگر باطل مىشود.
دهلوى در ادامه مىگويد: در حقيقت كمال بلاغت هم در اين است و مقتضاى منصب ارشاد و هدايت نيز همين است.
پاسخ اين شبهه:
اگر چنين است، مقتضاى منصب ارشاد و هدايت در حديث: به زودى كه پس از من دوازده خليفه آيند كه همگى از قريشاند، كجاست ؟ حديثى كه به گمان عالمان عامّه وضوح معنوى ندارد، و همه وجوهى كه در شرح آن گفتهاند محل نقد و اشكال است، و توجيهى كه اهل فضل و كمال آن را بپذيرند دربارهاش وجود ندارد !
دهلوى مىافزايد: اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله در موضوع بسيار اساسى خلافت به مثل اين سخن - كه بنا بر قاعده زبان عربى نمىتوان چنين معنايى را از آن به دست آورد - بسنده كند، در حق حضرتش قصور گويايى و بلاغت، بلكه سهلانگارى در تبليغ و هدايت ثابت شده است. و پناه بر خدا از اين !
پاسخ اين شبهه:
كلام دهلوى چند پاسخ دارد:
اولاً: اين ادعا كه قواعد زبان عربى استفاده امامت از حديث غدير را تأييد نمىكند، از بافتههاى دهلوى است. زيرا دلالت حديث غدير به امامت از استشهاد و مُناشده اميرالمؤمنين عليهالسلام و اشعار روشن حسّان بن ثابت و تقرير پيامبر صلىاللهعليهوآله و اشعار قيس بن سعد بن عُباده و تصريحات پيشوايان بزرگ اهلسنت - چنانكه پيشتر گذشت - ثابت شده است.
ثانيا: بىگمان نفى دلالت حديث غدير به امامت، ملازم نفى دلالت لا إلهَ إلاّ اللّهُ به توحيد و نفى دلالت مُحَمدٌ رَسولُاللّهِ به رسالت است.
ثالثا: اين كلام دهلوى با حديث جعلىِ «روزنه ديوار ابوبكر» نقض مىشود؛ حديثى كه آن را از ادلّه خلافت ابوبكر دانستهاند. ما به مخاطب خود مىگوييم: گيريم كه حديث غدير با وجود اين شواهد و قرائن به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام دلالت نكند، ميان حديث «روزنه ديوار ابوبكر» با خلافت وى چه پيوندى هست كه آن را از ادلّه خلافت او دانستهاند ؟
قارى در شرح حديث: «در مسجد روزنهاى بر جاى نگذاريد، مگر روزنه ديوار ابوبكر» مىنويسد:
تورِبِشتى گويد: اين سخنى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بيمارى وفاتش، در آخرين خطبهاى كه خواند بر زبان آورد. پنهان نيست كه اين سخن كنايهاى است به اينكه ابوبكر جانشين آن حضرت است. «حديث روزنه» گفتارى است كه اگر معناى حقيقىاش در نظر گرفته شود مطابق با واقعيت است، زيرا صاحبان خانههاى چسبيده به مسجد براى خانههايشان شكافى قرار داده بودند كه از آن راه به درون مسجد مىرفتند يا اينكه روزنهاى در ديوار خانه خود تعبيه كرده بودند كه از آن درون مسجد را نگاه مىكردند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور داد كه همه اين شكافها و روزنهها بسته شود، مگر روزنه ديوار خانه ابوبكر. اين اولاً براى بزرگداشت ابوبكر بود، و سپس براى اين بود كه مردم ضمن آن متنبّه امر خلافت شوند، چرا كه حضرتش از همه مردم تنها ابوبكر را شايسته آن ديد كه روزنه ديوار خانهاش به مسجد بسته نشود. اگر «حديث روزنه» بر معناى مجازى حمل شود، كنايه از خلافت و بستن باب گفتگو بدون چارهجويى و انديشه در آن خواهد بود.
البته معناى مجازى در آن اقوى است، زيرا نزد ما اينكه ابوبكر در كنار مسجد خانهاى داشته است صحيح نيست، بلكه خانه او در سُنح و در بلندىهاى مدينه بوده است. افزون بر اين، پيامبر صلىاللهعليهوآله براى معناى يادشده مقدمهچينى كرده و بيان نموده بود كه «اگر مىخواستم دوست نابى براى خود برگزينم، ابوبكر را بر مىگزيدم» . تا معلوم شود كه ابوبكر شايستهترين مردم براى نيابت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است.
حجّت كافى ما در اين تأويل آن است كه حضرتش ابوبكر را براى پيشنمازى پيش انداخت، و ايستادن ديگرى در آن جايگاه را كاملاً ناپسند داشت ... . ابوحاتِم گويد: حديث «روزنهها را ببنديد ... » دليلى است براى بريدن طمع همه مردم از خلافت مگر ابوبكر.(1)
سؤال ما اين است كه: واقعا ميان «روزنه ديوار» و «خلافت» چه پيوندى هست ؟ ! كدام حديث به استدلال سزاوارتر است: حديث غدير به امامت على عليهالسلام يا حديث روزنه ديوار به امامت ابوبكر ؟
و لذا حافظ طبرى چون عدم دلالت حديث روزنه در مورد خلافت براى ابوبكر را ديده، چارهاى نديده جز اينكه به اين حقيقت اعتراف كند و تصريح نمايد كه اين حديث به تنهايى به خلافت دلالت ندارد، بلكه با انضمام قرائن حاليّه به آن دلالت مىكند:
1) . المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 524 ، 525 .
از ابنعباس نقل شده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در بيمارى وفاتش، در حالى كه سر خود را بسته بود از خانه برون شد و به مسجد رفت و بر منبر نشست و خداى را ستود و ثنا كرد و فرمود:
بىگمان پسر ابوقحافه بيش از ديگر مردم با جان و مالش بر من منّت نهاده، و من اگر مىخواستم دوستى ناب برگزينم ابوبكر را بر مىگزيدم، ولى دوستى ناب در اسلام برتر است. همه روزنهها جز روزنه ابوبكر را ببنديد.
احمد و بخارى و ابوحاتِم اين حديث را نقل كردهاند، و آنچه گذشت به نقل از ابوحاتِم بود. اما اين سخن به تنهايى دلالت نمىكند و فقط با انضمام قرائن حاليّهاى كه حاصل گشته؛ از بالا رفتن بر منبر در حال بيمارى و رو در رو شدن با مردم در آن حال و شناساندن حق ابوبكر به آنان و برترى دادن او به يادكرد دوستىِ ناب، تنبيهى است به اينكه ابوبكر خليفه پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله است. گويا اين سخن مانند سفارش به آنان است، زيرا در زمانى گفته شد كه نزديك مرگ بود. صحابه از حال و قال چنين فهميدند.(1)
اكنون مىگوييم: اگر حديث روزنه به قول محبّ طبرى با انضمام قرائنى مانند بالا رفتن از منبر و رو در رو شدن با مردم و شناساندن حق ابوبكر و تفضيل وى به خلافت ابوبكر دلالت مىكند، حديث غدير با چشمپوشى از اينكه به تنهايى به خلافت على عليهالسلام دلالت مىكند، با انضمام قرائن به آن به روشنى كامل به امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام دلالت خواهد كرد. قرائنى همچون:
بالا رفتن بر منبر در زمان نزديك شدن مرگ.
شناساندن حق على و اهلبيت عليهمالسلام و اينكه على عليهالسلام مولاى هر كسى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مولاى او بوده است.(2)
نزول آيات كريمه قرآن كريم در اين رخداد.
شدت اهتمام پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين امر.
بيم حضرت از شرّ مخالفان و رخ دادن واقعه در زمان و مكانى غير متعارف.
اجتماع عظيم مردم.
فرمان نبوى به بازگشتن پيشافتادگان و پيوستن عقبماندگان.
ساختن منبرى براى او از پالان شتران.
بالا بردن على عليهالسلام به گونهاى كه همگان او را ببينند.
تغيير جامههاى اميرالمؤمنين عليهالسلام و گذاشتن عِمامه بر سر او به دست خود.
شادباش ابوبكر و عمر و عموم اصحاب و همسران رسول خدا صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام.
ترتّب ثواب بسيار بر روزه اين روز مبارك.
و ...
در اينجا تنها به يك در مورد از اين قرائن اشاره مىكنيم و آن عمامه گذاشتن پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر على عليهالسلام در روز غدير است. جماعتى از پيشوايان بزرگ اهلسنت اين حديث را روايت كردهاند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير با دست خود بر سر على عليهالسلام عمامه گذاشت. كسانى مانند:
سليمان بن داوود بن جارود طيالسى، ابوداوود
عبداللّه بن محمد بن ابىشَيبه عَبسى
احمد بن منيع بَغَوى
احمد بن حسين بن على بيهقى
5 . احمد بن عبداللّه طبرى، محبّالدين
6 . ابراهيم بن محمّد حموينى
8 . على بن محمد، ابنصبّاغ
عبدالرحمن بن ابىبكر سُيوطى، جلالالدين
عطاءاللّه بن فضلاللّه، جمالالدين محدّث شيرازى
على بن حسامالدين، علاءالدين متّقى
محمود بن على شيخانى قادرى
احمد بن محمد قشاشى
على متّقى گويد: از على عليهالسلام نقل شده است: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير عمامهاى بر سر من نهاد و دنباله آن را بر پشت سر من قرار داد - در نقل ديگرى آمده است: دو طرف آن را بر شانههايم افكند - و سپس فرمود: خدا در روز بدر و روز حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامههايى بر سر داشتند. همچنين فرموده است: هر آينه عمامه جداكننده ميان كفر و ايمان است. در نقل ديگرى آمده است: جداكننده مسلمانان و مشركان است ... . به نقل از: ابنابىشَيبه و طيالسى و ابنمنيع و بيهقى.(1)
محبالدين طبرى نيز ماجراى عمامه گذارى در غدير را نقل كرده است.(2)
شهابالدين احمد از امام صادق از اجدادش از اميرالمؤمنين عليهمالسلام نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامه خود را - كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابىطالب عليهالسلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر او افكند، و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. حضرتش فرمود: فرشتگان اينگونه نزد من آمدند. پس از اين فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى كن، و هر كس او را فرو گذارد فرو گذار.(3)
حموينى نيز ماجراى عمامه در غدير را در سه روايت نقل كرده است(1):
از قاضى جلالالدين ابوالمناقب محمود بن مسعود بن اسعد بن عِراقى طاووس قزوينى با اسنادش از على عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداى عزوجل در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه اين چنين عمامه بر سر نهاده بودند، و عمامه داشتن جداكننده مسلمانان از مشركان است. حضرت اين را وقتى فرمود كه در روز غدير بر سر على عليهالسلام عمامه نهاد و دو طرف آن را بر روى شانههاى او افكند.
از جعفر بن محمد، از اجدادش روايت شده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامه خود را -
كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابىطالب عليهالسلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر وى افكند، و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. حضرت فرمود: فرشتگان اينگونه نزد من آمدند.
از على بن ابىطالب عليهالسلام روايت شده است: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم بر سر من عمامهاى نهاد و يك طرفش را بر شانهام افكند و فرمود: خدا در روز بدر مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه بر سر نهاده بودند.
همچنين محمد بن يوسف زرندى دومين حديث كه حموينى نقل كرده را از امام صادق از اجدادش عليهمالسلام روايت كرده، و اين را نيز آورده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از اينكه بر سر على عليهالسلام عمامه نهاد، فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى نمايد دشمنى فرما، و هر كس او را يارى كند يارى كن، و هر كس او را فرو گذارد فرو گذار.(2)
نورالدين ابنصبّاغ روايت كند: على بن ابىطالب عليهالسلام فرمود: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم بر سر من عمامهاى نهاد و انتهايش را بر شانهام افكند و فرمود: خدا در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عِمامه بر سر نهاده بودند.(3)
محدث شيرازى گويد: جعفر بن محمد، از پدرش، از جدش عليهمالسلام حديث غدير را روايت كرده كه در آن، اين بخش افزونتر از ديگر نقلهاست: پيامبر صلىاللهعليهوآله عمامهاش را - كه سَحاب نام داشت - بر سر على بن ابىطالب عليهالسلام نهاد و دو طرف آن را بر پيش رو و پشت سر وى افكند و سپس فرمود: پيش بيا. او نيز به پيش آمد. سپس فرمود: روى بگردان. او نيز روى گرداند. پس حضرتش فرمود: فرشتگان در روز بدر اينگونه نزد من آمدند. پس از اين فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ... .(1)
محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى مىنويسد: در «الفصول المهمّة» از على بن ابىطالب عليهالسلام نقل شده است: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم عِمامهاى بر سر من گذاشت و انتهايش را بر شانهام نهاد و فرمود: خداى تعالى در روزهاى بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه چنين عمامه بر سر نهاده بودند.(2)
احمد قشاشى گويد: به سند پيشين كه به حافظ جلالالدين سيوطى مىرسد، براى ما روايت شده كه وى در «الجامع الكبير» از ابنابىشَيبه و طيالسى و ابنمنيع و بيهقى نقل كرده است كه على عليهالسلام فرمود: پيامبر صلىاللهعليهوآله بر سر من عمامه نهاد ... .(3)
و اما شيخ احمد قشاشى، از مشايخ بزرگ پدر دهلوى در اجازه است. محبّى در «خلاصة الأثر فى اعيان القرن الحادىعشر» شرح حال قشاشى را نوشته و او را مفصل ستوده است.(4)
دهلوى در ادامه سخنش مىگويد: پس معلوم شد كه منظور آن جناب افاده همين معنى بود كه بىتكلّف از اين كلام فهميده مىشود؛ يعنى محبت على عليهالسلام فرض است مثل پيامبر صلىاللهعليهوآله، و دشمنى او حرام است مثل دشمنى پيامبر صلىاللهعليهوآله. و همين است مذهب اهلسنت و جماعت كه با فهم اهلبيت عليهمالسلام مطابق است.
پاسخ اين شبهه:
از آنچه ما پيشتر گفتيم روشن شد كه هدف پيامبر صلىاللهعليهوآله افاده همان چيزى است كه در سخنش آشكار است و بىتكلّف فهميده مىشود؛ يعنى اولى بالتصرّف بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام همانند اولى بالتصرّف بودن رسول خدا صلىاللهعليهوآله، و اينكه طاعت او مانند طاعت پيامبر صلىاللهعليهوآله فرض و واجب است. و اين مذهب دينداران واقعى و مطابق فهم اهلبيت عليهمالسلام است.
در اينجا لازم است به معنى و مفهوم حديث غدير نزد اهلبيت عليهمالسلام و اصحاب اشاره كنيم:
علامه مجلسى از ابواسحاق روايت كرده است: به على بن الحسين عليهالسلام گفتم: معناى سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فرمود: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» چيست ؟ فرمود: مسلمانان را آگاه كرد كه پس از وى على عليهالسلام امام است.(1)
در «بحار الأنوار» و ديگر كتب اخبار، روايات پرشمارى مانند آنچه نقل شد وجود دارد كه به خبر مذكور بسنده مىكنيم، تا پاسخ خبرى را داده باشيم كه دهلوى در دنباله سخنش از طريق هم مذهبانش نقل كرده است. افزون بر اين، خبرى كه ما ذكر كرديم شواهد صدق بسيار دارد؛ مانند اشعار اميرالمؤمنين عليهالسلام و اشعار حسّان بن ثابت - كه آنها را در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله سرود و حضرتش مضمون آنها را تأييد فرمود - و اشعار قيس بن سعد و ديگر شواهد و قرائنى كه پيشتر ياد شد.
با همه آنچه گفته شد، فضل بن روزبهان در جواب «نهج الحقّ و كشف الصدق» مى نويسد: شگفت اينكه اين مرد فقط از جماعت اهلسنت حديث نقل مى كند. اين به آن سبب است كه شيعه نه كتابى دارد و نه روايتى و نه دانشمندان مجتهدى كه اخبار را استخراج كرده باشند. از اين رو، وى در اثبات مدعايش ريزهخوار كتابهاى اهلسنت است.
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 223.
اين مرد نمىداند يا خود را به نادانى زده كه شيعيان بنا بر قاعده بحث و مناظره و فقط براى بستن زبان و الزام مخالفان از جماعت اهلسنت حديث نقل مىكنند. اين هرگز دلالت نمىكند كه شيعه نه كتابى دارد و نه روايتى و نه دانشمندان مجتهدى كه اخبار را استخراج كرده باشند !
با نقل حديث مذكور از امام سجاد عليهالسلام ثابت شد كه آنچه ائمه اهلبيت عليهمالسلام از حديث غدير فهميدهاند، اولويّت اميرالمؤمنين عليهالسلام به امامت و خلافت است. همين بطلان ادعاى دهلوى را نمايان مىكند.
دهلوى مىنويسد: ابونعيم نقل كرده كه از حسن مثنّى فرزند امام حسن عليهالسلام نوه پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: آيا حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» نصّ بر خلافت على عليهالسلام است ؟ گفت: اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين سخن خلافت را اراده كرده بود براى مسلمانان واضح مىفرمود، زيرا آن حضرت فصيحترين مردم بود.
در اين صورت به آنان مىفرمود: هان اى مردم، پس از من اين والى امر و سرپرست شماست. پس سخنش را بشنويد و از او فرمان بريد. سپس حسن مثنّى گفت: اگر امر چنين بود كه خدا - جلّ و علا - و رسولش على عليهالسلام را براى اين كار و سرپرستى مردم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله برگزيده بودند، وقتى على عليهالسلام امر رسول خدا صلىاللهعليهوآله را رها كرد و به اين كار اقدام ننمود و از مردم قطع عذر نكرد، خطاكارترين و گناهكارترين مردم خواهد بود !
به او گفته شد: آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام نفرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ؟ گفت: به خدا سوگند كه اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله به اين سخن امر خلافت و حكومت را اراده كرده بود، همانگونه كه آشكارا و بىپرده از نماز و زكات براى مردم سخن گفته بود، اين امر را آشكارا و بىپرده بيان مىكرد و مىفرمود: اى مردم، بىگمان على عليهالسلام پس از من والى و سرپرست شماست.
پاسخ اين شبهه:
احتجاج دهلوى به اين روايت ساختگى به چند وجه باطل است:
اين روايت را شيعه نقل نكرده و از متفرّدات اهلسنت است، و در مقام بحث و مناظره و استدلال روايات مختصّ به يك گروه بر گروه ديگر حجت نيست. اگر روايات اهلسنت بر شيعه حجت باشد، روايات شيعه نيز بر اهلتسنّن حجت خواهد بود.
دهلوى با نقل و استناد به اين روايت، خُلف وعده و پيمانشكنى كرده است. زيرا او در كتابش «تحفه» التزام داده كه در باب امامت تنها از كتابهاى شيعه نقل كند. وى پس از نقل آياتى - كه به گمان خود با آنها بر خلافت ابوبكر استدلال كرده - مىنويسد:
اقوال روايت شده عترت از طريق اهلسنت از شمارش افزون است و آنها را بايد در همان كتاب «ازالة الخفاء» ديد. اما چون در اين رساله التزام دادهايم كه به جز روايات شيعه به چيز ديگرى متمسك نشويم، آنچه از اقوال عترت در اين باب در كتابهاى معتبر و روايات صحيح شيعه هست به قلم مىآيد.
دهلوى در آغاز كتابش «تحفه» مىنويسد:
و در اين رساله، التزام داده شد كه در نقل مذهب شيعه و بيان اصول ايشان و الزاماتى كه به آنان بر مىگردد، از غير از كتب معتبر ايشان نقل نگردد، و الزاماتى كه بر اهلسنّت مىشود نيز بايد موافق روايات اهلسنت باشد. در غير اين صورت هر يك از طرفين به تعصب و عناد متّهم خواهند شد و اعتماد و وثوق ميان آنان شكل نمىگيرد.
اين سخن در عدم حجيت روايات مختصّ هر گروه بر گروه ديگر صريح است. در حالى كه دهلوى فراموش كرده و يا خود را به فراموشى مىزند ! و در موارد بسيار در بحث با آن مخالفت مىكند. احتجاج به حديثى كه ابونعيم از حسن مثنّى روايت كرده يكى از همين موارد است؛ حديثى ساختگى كه تنها اهلسنت روايتش كردهاند.
نه فقط شيعه، كه اين حديثِ نامعلوم را هيچ يك از صاحبان كتابهاى صحاحِ اهلسنت نيز نقل نكردهاند، و در كتابهايى كه مؤلفان به صحت آنها التزام دادهاند نيز نقل نشده، و از احاديث صحيح السند هم نيست.
دهلوى در كتاب «تحفه اثنىعشريه» در باب امامت، در پاسخ به حديث ششم (حديث تشبيه) مىنويسد: قاعده پذيرفته و پابرجا نزد اهلسنت اين است كه احتجاج به هر حديثى كه پيشوايان فنّ حديث آن را در كتابى كه صحّتش را تعهد كردهاند (مانند بخارى و مسلم و صاحبان صحاح) روايت نكردهاند، و يا اينكه صحت آن حديث به صراحت و روشنى، به ويژه از جانب مؤلف آن كتاب يا محدثان مورد وثوق ديگر بيان نشده روا نيست.
بنا بر سخن دهلوى، اين قاعده نزد اهلسنت پذيرفته و پابرجاست. پس چگونه او به اين حديثِ نامعلوم كه مصداق قاعده مذكور نيست احتجاج مىكند ؟ !
بر پايه گفتار دهلوى، از ديگر قواعد مقرّر نزد اهلسنت اين است كه آنان به حديثى كه سند ندارد گوش نمىدهند. بر همين اساس، دهلوى تلاش كرده تا با انكار سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره كسانى كه از حضور در لشكر اُسامه خوددارى كردند؛ يعنى «هر كس از حضور در آن لشكر خوددارى كند خدا لعنتش كند» به طعن سوم از مطاعن ابوبكر پاسخ دهد.
حديثى كه شهرستانى صاحب «الملل و النحل» و ديگران از ناقلان آن هستند. از اين رو گفته است: به هر حديثى كه در كتابهاى مسند محدثان - كه به صحت آن حكم كردهاند - نيامده گوش داده نمىشود.
ما در پرتو گفتارى دهلوى در اين مقام، به استناد او به حديثِ مورد بحث اعتراض مىكنيم، زيرا اين حديث در كتابهاى محدّثان به شكل مسند نقل نشده، چه رسد به اينكه نزد آنان صحيح به شمار رود. پس گوش ندادن و اعتنا نكردن به اين حديث لازم است. با اين وصف، دهلوى چگونه به آن استناد كرده است ؟ !
دهلوى در جاى ديگرى به حديث ساختگى «هر آنچه خدا در سينه من ريخت من در سينه ابوبكر ريختم» استناد كرده، كه اين نيز - چنانكه ابنجوزى در «الموضوعات» و غير او تصريح كردهاند - سندى ندارد.
دهلوى در باب امامت، احاديث بسيارى را رد مىكند كه پيشوايان بزرگ هممذهبش و محدثان نامدار عامه آنها را با اسانيد پرشمار و از طرق گوناگون روايت كردهاند؛ مثل حديث طائر، حديث مدينة العلم و حديث اشباه (يا تشبيه) ! جالب اينجاست كه اين سه حديث را پدر او نيز در احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام روايت كرده است. با اين همه بسيار عجيب است؛ دهلوى كه چنين احاديث صحيح و مستفيض و بلكه متواتر را رد مىكند، چگونه در اين مقام به حديث ابونعيم استناد مىنمايد ؟ !
دهلوى شيعه را به سبب احتجاج به حديث مدينة العلم - با اين همه اعتبار - ريشخند مىكند و به آنان خرده مىگيرد، به اين بهانه كه اين حديث به گمان او ساختگى است. با اين حال به حديث ابونعيم - كه هرگز به پاى حديث مدينة العلم و ديگر احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام نمىرسد - احتجاج مىكند ! آيا آن واژگانى كه در استهزاء و ريشخند شيعه بر زبان آورده، به خود او باز نمىگردد ؟ !
چنانكه بطلان استدلال دهلوى به روايت ابونعيم از سخن شخص او ثابت شد، از گفتار پدرش شاه ولىاللّه دهلوى نيز ثابت مىشود، زيرا وى در پايان كتابش «قرّة العينين فى تفضيل الشيخين» گفته كه مناظره با زيديه و اماميه با احاديث صحيحين جايز نيست، چه رسد به احاديث ديگر كتابها. بنا بر اين، استناد دهلوىِ پسر به روايت ابونعيم در اينجا، مخالفت با قواعد مقرّر بوده و مخالف گفتار پدر است !
همانگونه كه استناد دهلوى به روايت ابونعيم بر اساس سخن پدر وى باطل است، نزد شاگردش محمد رشيدالدين خان دهلوى نيز باطل است. محمد رشيد در كتابش «الشوكة العمريّة» نوشته كه اخبار مختصّ به هر گروه، در مقام بحث و جدال با ديگر گروهها معتبر و معتمَد نيست. زيرا راويان اخبار هر گروه نزد عالمان گروه ديگر بىاعتبار اند.
بنا بر اين، روا نيست كه در برابر شيعه اماميه به حديث ابونعيم احتجاج شود. پس چگونه مىتوان ادعا كرد كه ميان اين حديث و حديثى كه نزد فريقين متواتر است تعارض وجود دارد ؟
همچنين بر پايه سخن رشيدالدين دهلوى، بر اهلسنت است كه در برابر استدلال شيعه به احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام كه در كتب اهلسنت آمده تسليم شوند و آن را بپذيرند. بر اين اساس، دشمنىهاى دهلوى و اسلافش همچون ابنحجر و ابنتيميه و مانند اينان از اعتبار ساقط است، چرا كه استدلال شيعه مطابق با قواعد مقرّر و رايج در مقام مناقشه و مناظره است. از اين رو مخالفان شيعه بايد آن را بپذيرند و به آن گردن نهند.
آيا اعتراض اهلسنت به تمسّك اماميه به روايت ابونعيم در فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام عادلانه و منصفانه است، در حالى كه خود در مقابله با حديث متواتر غدير به حديث ابونعيم استناد مىكنند ؟ !
ابنتيميه در «منهاج السنّة» گويد: بىگمان ابونعيم احاديث بسيارى روايت كرده كه به اتفاق دانشمندان سنّى و شيعه ضعيف و بلكه ساختگى است ... . صرف روايت (ابونعيم) صاحب «حلية الأولياء» و مانند او مفيد و دالّ بر صحت نيست، زيرا وى در فضائل ابوبكر و عمر و عثمان و على عليهالسلام و اولياء و غير اينان احاديثى روايت كرده كه به اتفاق اهل علم ضعيف، بلكه ساختگى است.
دهلوى در رساله «اصول الحديث» در بيان طبقات كتب حديث، به نقل از پدرش مىگويد:
طبقه چهارم احاديثى است كه نام و نشان آنها در سدههاى پيشين معلوم نبود و متأخّران آنها را روايت كردهاند. حالِ آنها از دو صورت خالى نيست: يا سلف تفحّص كردند و براى آنها اصلى نيافتند تا آنها را روايت كنند، يا اينكه يافتند و در آنها قدح و ايرادى ديدند كه سبب شد روايت همهشان را رها كنند. به هر تقدير، اين احاديث قابل اعتماد نيست، تا در اثبات عقيده يا عملى به آنها تمسّك شود ... .
اين قسم احاديث بسيارى از محدثان را به اشتباه انداخته است؛ آنان به سبب كثرت طرق اين احاديث - كه در اينگونه كتب موجود اند - فريفته شده و به تواتر آنها حكم نموده و در مقام قطع و يقين به آنها تمسّك جستهاند، و بر خلاف احاديث طبقه نخستين و دوم و سوم مكتبى ديگر ساخته است. البته در بيان و معرفى اين قسم احاديث كتب بسيار نوشته شده است.
از جمله كتابهاى معرِّف براى كتب ضعيف است: «الضعفاء» ابنحِبّان، «الضعفاء» عُقَيلى، «الكامل» ابنعدى. و از جمله كتابهاى ضعيف است: تصنيفات حاكم نيشابورى، مصنّفات خطيب، نگاشتههاى ابنشاهين، تفسير ابنجرير و فردوس ديلمى و نيز ساير تصانيف او، تصانيف ابونعيم، تصانيف جوزجانى، تصانيف ابنعساكر، تصانيف ابوالشيخ و تصانيف ابننجّار. در اين ميان، سهلانگارى و حديثسازى در باب مناقب و مثالب و در تفسير و بيان اسباب نزول بيشتر است.
اين بود كلام دهلوى. اكنون در پرتو آنچه دهلوى و پدرش گفتهاند، حديثى كه وى در برابر استدلال اماميه به حديث متواتر غدير به آن استناد كرده از احاديثى است كه در سدههاى پيشين نام و نشانى از آن در دست نيست، و وضعيت آن از دو حالى كه اين دو به آن اشاره كردهاند بيرون نيست. در هر حال، استناد و اعتماد به آن روا نيست. از اين رو، مايه شگفتى است كه دهلوى به حديثى اعتماد مىكند كه خود و پدرش آن را باطل مىدانند و تمسك به آن را درست نمىدانند.
حافظ ابنجوزى در نكوهش ابونعيم گفته است: ابونعيم اصفهانى براى صوفيّه كتاب «حلية الأولياء» را نوشت، و در آن مطالب زشتى ياد نمود، و شرم نكرد و نام ابوبكر و عمر و عثمان و على بن ابىطالب عليهالسلام و صحابه بزرگوار را در شمار صوفيه آورد و امور عجيبى را درباره آنان ذكر كرد.(1)
بنا بر نقل «الاكتفاء» يكى از راويان خبر مذكور «فُضَيل بن مرزوق» است.(2)فضيل بن مرزوق از سوى چند تن توثيق شده، ولى جماعتى از اعلام او را تضعيف كردهاند. از جمله: ذهبى و ابنحجر(3)، به نقل از: نسايى، ابنمَعين، عثمان بن سعيد، ابوعبداللّه حاكم، ابنحِبّان در «الثقات» ، در كتاب «الضعفاء» و ابنشاهين در «الثقات» .
تا اينجا روشن شد كه اين حديث را ساختهاند و به حسن مثنّى بستهاند و اينكه او قطعا اين سخن را نگفته است. در روايت محبالدين طبرى از اين حديث، دروغ ديگرى نيز بر حسن مثنّى بستهاند؛ در آن نقل - كه مفصل هم است - آمده كه حسن
مثنّى گفت: واى بر شما ! اگر خويشاوندى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بدون انجام كارى در طاعت وى به حال كسى نافع مىبود پدر و مادر حضرتش كه از ما به او نزديكتر بودند به آن سبب نفع مىبردند.(1)
بىگمان نفى انتفاع پدر و مادر پيامبر صلىاللهعليهوآله از خويشاوندى با رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزد همه مسلمانان از اباطيل آشكار است. اين بر هر كس رسائل حافظ سيوطى را در اين باب خوانده باشد روشن است. بنا بر اين، نسبت دادن اين سخن به حسن مثنّى بهتانى زشت است، و وجود اين دروغ در اين حديث خود قرينه ديگرى بر ساختگى بودن و بطلان آن است.
همچنين در اين حديث آمده كه حسن مثنّى گفته است:
اگر امر چنان است كه شما مىگوييد كه خدا - جلّ و علا - و فرستادهاش، على عليهالسلام را براى اين امر و براى سرپرستى مردم پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله برگزيدهاند، على عليهالسلام به سبب اينكه امر رسول خدا صلىاللهعليهوآله را رها كرد و به اين كار اقدام ننمود و از مردم قطع عذر نكرد خطاكارترين و گناهكارترين مردم مىبود.
اين نيز بهتان ديگرى بر حسن مثنّى است، زيرا اميرالمؤمنين عليهالسلام بارها حق خود را مطالبه كرد و از بيعت با ابوبكر سر باز زد. اما اينكه حق او را ندادند و مردم پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله وى را در برابر ستمگران يارى نكردند گناه او چيست ؟ !
اين سخن در بطلان، شبيه اين است كه منكران نبوت انبياء عليهمالسلام در حق پيامبرانى كه ستم ديدند و به دست امتهاى پيشين شهيد شدند و نتوانستند احكام آسمانى را اجرا كنند، بگويند: بىترديد اگر اينان به راستى پيامبر بودند، به سبب اينكه براى اداى وظيفهشان به پا نخواستند خطاكارترين مردماند ! !
1) . الرياض النضرة: ج 1 ص 60 .
ابنحجر مكّى مىنويسد: تنبيه: على عليهالسلام با مخالفانش از اهل جمل و خوارج و اهل صفّين - كه بسيار پرشمار بودند - جنگيد، ولى از نبرد با ابوبكر و آنان كه او را به خلافت رساندند خوددارى كرد.
با اينكه وى را براى انتخابشان فرا نخواندند، و با او در اين باره رايزنى نكردند. او كه پسرعموى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و همسر دختر آن حضرت بود، و حضرتش وى را به مزايا و مناقبى اختصاص داده بود كه در ديگرى يافت نمىشود.
و با اينكه او دلير و نيرومند و عالمى بود كه همه مسلمين دَلوى به درياى دانش او مىافكندند، و در علم از همگان برتر بود و در ميدانهاى دشوار به جاى آنان سختىهاى نبرد را به دوش مىكشيد. على عليهالسلام با عمر كه ابوبكر او را به جاى وى برگزيد، و با اهل شورى و ابنعَوف كه شورى را چنان اداره كرد كه عثمان خليفه شود نيز نجنگيد.
اهلسنت به اين امور استدلال كردهاند كه على عليهالسلام به اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آشكارا يا به اشاره او را به خلافت گزيده باشد، علم يا حتى ظنّ هم نداشت. چرا كه نزد هيچ مسلمانى جايز نبود كه او در چنين موضوعى سكوت كند، زيرا بر اين سكوت مفاسدى مترتّب است كه جبران نمىگردد، چون اگر او به نصّ خليفه مىبود و سپس غير او به خلافت دست مىيافت، خلافت آن ديگرى و همه احكامش باطل مىگشت و گناه همه اينها بر گردن على عليهالسلام مىافتاد، و على عليهالسلام از اين گناه و تقصير دور است.
اين باور كه على عليهالسلام سكوت كرد زيرا به زور او را از كار بر كنار كردند باطل است، چرا كه او مىتوانست با زبانش آنان را از حق خود آگاه كند، تا خود را از گناهانى كه اين سكوت در پى داشت برهاند. هيچ كس گمان نمىكند كه اگر على عليهالسلام مىفرمود: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله مرا براى خلافت برگزيد و به من سفارش كرد. اگر حق مرا بدهيد كه هيچ، و گر نه من شكيبايى مىكنم» ، به سبب اين سخن سرزنش صحابه - به وجهى از وجوه - دامنش را مىگرفت، هر چند اگر او ناتوانترين ايشان مىبود.
پس چون على عليهالسلام چنين سخنى نفرموده، سكوت او در اين باره به روشنى مىرساند كه به وى درباره هيچ يك از امور خلافت سفارشى نشده، و با او در اين باب پيمانى نبستهاند. پس اينكه على عليهالسلام را به زور از حقّش محروم كردند باطل مىشود.(1)
اگر تنها آگاه كردن صحابه به وجود نصّ كافى است تا دامن امام عليهالسلام از گناهان مترتّب بر سكوت پاك شود، بايد دانست كه امام بارها آنان را كه بر امر خلافت چيره شدند آگاه كرد كه درباره امامت و خلافت حضرتش نصوص نبوى وجود دارد. نمونههايى از اين به نقل از واحدى و اسعد اربلى گذشت، و در ادامه نيز خواهد آمد. بنا بر اين، مطابق با سخن ابنحجر، امام عليهالسلام دامن خود را از تبعات اين گناه پاكيزه كرده است. بر اين اساس، بطلان گفتارى كه به حسن مثنّى نسبت دادهاند نيز نمايان مىگردد.
در اين حديث آمده است: «اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله به اين سخن ولايت امر و حكومت و سرپرستى مردم را اراده كرده بود، اين امر را آشكارا و بىپرده بيان مىكرد» . ادلّه بسيارى كه پيشتر در دلالت حديث غدير به امامت على عليهالسلام پس از نبى صلىاللهعليهوآله بيان كرديم، اين سخن را باطل مىكند.
دلالت حديث غدير به امامت امام عليهالسلام به درجهاى رسيده كه حسّان بن ثابت در اشعارش در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله معناى آن را از زبان حضرت بيان كرد و گفت: «تو را برگزيدم كه پس از من امام و هادى باشى» ، و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم كلام حسّان را تأييد فرمود.
افزون بر اين، ما هيچ صحابى را نمىيابيم كه سروده حسّان را انكار و رد كرده باشد. بنا بر اين، بيان آشكار به نيكوترين راه ممكن و كاملترين شكل مورد نظر تحقّق يافته است، و اين شبهات منكران و وسوسههاى شياطين را باطل مىكند.
خلاصه اينكه وقتى كلام - هر چند با در نظر گرفتن قرائن - معناى مطلوب را برساند، به سبب آن حجت تمام و نعمت كامل مىشود و آن كلام نصّ قطعى و ثابت
1) . تطهير الجنان و اللّسان عن الخطور و التفوّه بثلب معاوية بن ابىسفيان در هامش صواعق : ص 84 .
و بدون هيچ شكى خواهد بود، و احتمالات بعيدى كه دشمنان مطرح مىكنند مانع دلالت آن نمىشود، زيرا اگر گوش فرا دادن به اين احتمالات بعيدى كه بعضى از اهلسنت پيرامون مفاد حديث غدير ذكر كردهاند جايز مىبود، اصلاً مصداقى براى «نصّ» بر جاى نمىماند، و همه نصوص، حتى نصوصى مانند: «قُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ»(1)و «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ»(2)نيز از دلالت مىافتادند !
غزّالى مىگويد: اگر شرط «نصّ» بودن كلام اين باشد كه احتمالات بعيد نيز در آن نرود - چنانكه بعضى از اصحاب ما گفتهاند - هيچ لفظى را نمىتوان لفظ صريح تصوّر كرد. در اين صورت، به آيات و اخبارى كه از نصوص دانستهاند نيز احتمالاتى راه مىيابد. براى نمونه:
درباره آيه «قُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ» مىتوان گفت كه مراد خداى انس است نه خداى جنّ ! و درباره آيه «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ» مىتوان پرسيد: كدام محمد ؟ و فرستاده خدا به كدام سرزمين و در كدام زمان ؟ و جمله «فلان عمل جاى فلان عمل را براى تو مىگيرد» به اين معنى خواهد بود كه به آن پاداش داده خواهى شد. و سخن نبوى «اگر زن زناكار اعتراف كرد او را رجم كن» مشروط به اين شرط خواهد بود كه اگر توبه نكرد. اينها احتمالات بعيدى است كه مىتوان درباره نصوص تصوّر كرد.(3)
علىرغم اينكه اهلسنت اين گفتار را به حسن مثنّى نسبت مىدهند تا به پندار خود مذهب حق را رد كنند، اما تأمّل در آن نشان مىدهد كه اين كلام به وجوه بسيارى مؤيّد مذهب شيعه است:
وجه اول: اين گفتار مفيد آن است كه عبارت: هان اى مردم، بىگمان على ولىّامر شما و پس از من سرپرست و قائم در ميان مردم است، مانند نصوص وارد شده در
نماز و زكات و روزه و حجّ، نصّ صريح در امامت و خلافت است، و به سبب نصّ بودن آشكارا به جانشينى على عليهالسلام دلالت مىكند، و در دلالت آن قصور و التباس و ابهام وجود ندارد. چنانكه عبارات نبوى وارد شده در نماز و زكات و ديگر واجبات دينى چنين است.
اما اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره جانشينى على عليهالسلام همين سخن را مىفرمود، باز هم متعصّبان ايمان نمىآوردند و نمىپذيرفتند ! بلكه براى اين جمله احتمالات بعيد مىآوردند؛ مثلاً مىگفتند: مراد از «امر» محبت و نصرت است نه اِمارت و خلافت. يا مراد مقام قطبيّت و امامت باطنى است؛ به اين معنى كه قيام در ميان مردم يعنى اينكه از او علوم باطنى را فراگيرند و در اين جهات به او اقتدا كنند و بس !
به سبب اين احتمالات، كلام را از اينكه نصّ صريح در امامت و خلافت باشد خارج كنند و پيامبر صلىاللهعليهوآله را به تقصير در ابلاغ رسالت الهى و قصور در بيان پيرامون مسائل مهم و اساسى نسبت دهند ! اما چون بايد مقام نبوت را از اين كاستىها منزّه دانست، اين احتمالات با قرائن قطعى گرداگرد كلام دفع مىشوند، و كلمه «امر» در عبارت «امر شما» به امامت و خلافت حمل مىگردد.
ما در پرتو اين مقدمه مىگوييم: حديث غدير نصّ در امامت است: هر چند متعصّبان بكوشند تا با احتمالات بعيد آن را از دلالتش دور كنند، زيرا ما اين احتمالات را با قرائن قطعى رد مىكنيم. از همه اينها به دست مىآيد كه گفتار منسوب به حسن مثنّى مؤيّد مرام شيعه است، و هر كس به آن احتجاج كرده از اين نكته غفلت داشته، يا خود را به غفلت زده است !
وجه دوم: اين گفتار دلالت قيد «پس از من» بر اتصال خلافت امام عليهالسلام به رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله را اثبات مىكند. پس اينكه بعضى از اهلسنت قيد موجود در كلام نبوى: على عليهالسلام پس از من ولىّ شماست، و مانند آن را بر انفصال خلافت امام عليهالسلام به رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله حمل كردهاند باطل مىشود.
وجه سوم: اگر عبارت «هان اى مردم، هرآينه على ولى امر شما پس از من و كسى است كه به امر من در ميان مردم قيام مىكند» نصّ صريح در امامت و خلافت باشد و بىشك و شبهه به مطلوب دلالت كند، بهگونهاى كه مجالى براى هيچ تأويل و احتمالى بر جاى نگذارد، ساير نصوص امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام كه مشتمل بر واژگان «امامت» يا «خلافت» است - و پيشتر بعضى از آنها را گفتيم - به قطع و يقين دالّ بر مطلوب خواهد بود. پس تأويلات تأويلگران و احتمالات متعصّبان بر باد مىرود.
افزون بر اينها، اين حديثى كه به حسن مثنّى نسبت مىدهند، اگر صدق و جواز استدلال به آن پذيرفته شود، با آنچه از نوه وى محمد بن عبداللّه بن حسن مثنّى روايت مىكنند در تعارض است. فخرالدين رازى در تفسير آيه «وَ اُولُوا الأحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ»(1): «و خويشاوندان نسبت به يكديگر سزاوارترند» مىنويسد:
محمد بن عبداللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابىطالب - كه خدا از همگىشان راضى باشد - در نامهاش به ابوجعفر منصور (خلفيه عبّاسى) به اين آيه تمسّك كرد كه امام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله على بن ابىطالب است عليهالسلام و گفت كه اين آيه به ثبوت اولويّت دلالت مىكند، و چون در آيه معيّن نشده كه ثبوت اين اولويت در چه چيزى است، بايد آن را بر همه چيز حمل كرد. مگر چيزى كه با دليل از شمول اولويت خارج شود.
در اين صورت، امامت نيز در اين اولويت جاى خواهد گرفت. روا نيست كه گفته شود: ابوبكر از خويشاوندان است، زيرا نقل شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله سوره برائت را به او داد تا به قوم ابلاغ كند. سپس على عليهالسلام را پشت سر او فرستاد و فرمان داد كه على عليهالسلام ابلاغكننده سوره باشد، و فرمود: اين سوره را تنها مردى ابلاغ مىكند كه از من است. اين دلالت مىكند كه ابوبكر از او نبود. اين است وجه استدلال به اين آيه.(2)
اما آنچه به حسن مثنّى نسبت دادهاند، قطعا دروغى است كه به او بستهاند و استدلال به آن هرگز روا نيست؛ ابوالعباس مبرّد نامههاى ردّ و بدل شده ميان منصور دوانيقى و محمد بن عبداللّه بن حسن علوى - كه بر او شوريده بود - را آورده، كه ابتدا نامه تهديد آميز منصور و سپس پاسخ محمد بن عبداللّه را آورده است.
وى در آن نامه مىگويد: ... بىترديد مىدانى كه حق، حق ماست، و شما به سبب ما به دنبال آن رفتيد و با يارى پيروان ما براى رسيدن به آن برخاستيد و به فضل ما از آن بهره مند گشتيد. نيك مىدانى كه پدر ما على عليهالسلام جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام بود. چگونه شما وصايت و امامت را به جاى ما كه زنده هستيم به ارث برديد ؟ شما مىدانيد كه هيچ يك از بنىهاشم به مانند فضيلت ما دست نمىيابد ... . از ميان پيامبران، برترين آنان محمد و از ميان اصحاب، پيشتاز ايشان در اسلام آوردن و گستردهترين آنان از جهت علم و جهادگرترين آنان على بن ابىطالب عليهالسلام والد من بودهاند ... .
مىبينيم كه محمد بن عبداللّه بن حسن در اين نامه، تصريح كرده كه پدر ما على وصىّ و امام بود. در پاسخ منصور به اين نامه آمده است كه پدرت به هر شكلى خلافت را طلب كرد:
... پدرت (اميرالمؤمنين عليهالسلام) به هر شكلى خلافت را طلب كرد؛ تا جايى كه فاطمه عليهاالسلام را از خانه بيرون مىبرد تا با مسلمانان محاجّه كند. او فاطمه عليهاالسلام را پنهانى پرستارى كرد، و شبانه به خاكش سپرد. اما خواستِ مردم تنها پيش انداختن ابوبكر و عمر بود. پدرت در زمان وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله حاضر بود، ولى حضرتش ديگرى را به اقامه نماز امر كرد. سپس مردم يكى يكى صحابه را به امامت گماردند، ولى پدرت را برنگزيدند.(1)
اهلسنت در مانند اين مورد كه مىخواهند بر شيعه غالب شوند، حسن مثنّى را
1) . كامل مبرّد: ج 2 ص 382. ابناثير و ابنخلدون نيز اين نامهها را در تواريخشان نقل كردهاند: كامل ابناثير: ج 5 ص 536 - 542 . خواننده گرامى توجه دارد كه گفتار منقول از منصور دوانقى آكنده از دروغ و مغالطه است مترجم .
محترم مىدارند و پيروى و فرمانبردارى از او را واجب مىشمارند. حال آنكه متعصّبان ايشان امامان معصوم دوازدهگانه عليهمالسلام را قدح مىكنند و اجماعشان را از اعتبار مىاندازند و در عدالتشان خدشه مىنمايند !
عقيده متعصّبان ايشان - مانند پدر دهلوى در «قرّة العينين» - درباره خود ائمه و سرور آنان اميرالمؤمنين عليهمالسلام اين است: همانان كه اماميه به عصمتشان معتقدند و اطاعت و انقياد از آنان را واجب مىدانند. با اين وصف، آيا رواست كسانى كه امامان معصوم عليهمالسلام را قدح مىكنند، شيعه ايشان را با سخنى كه به يكى از فرزندان آنان نسبت مىدهند ملزم گردانند ؟ ! و آيا گوش فرادادن به چنين استدلالى از چنين كسانى رواست ؟ !
اهلسنت نسبت به فرزندان ائمه عليهمالسلام نيز چنين رفتارى دارند ! آنان هر گاه مىخواهند به خيال خود از راه تمسّك به سخن يكى از منسوبان ائمه عليهمالسلام بر شيعيان چيره شوند - چه او آن سخن را گفته باشد يا به او نسبت داده باشند - آن سخن را با گراميداشت و احترام بسيار گويندهاش ياد مىكنند، با اين روش استدلالشان در الزام شيعه به فرجام برسد ! در حالى كه همينان شمار كثيرى از فرزندان ائمه اهلبيت عليهمالسلام را طعن و در كتابهاى رجالى ايشان را تضعيف مىكنند و اخبارشان را از درجه اعتبار ساقط مىكنند. از اين نمونه است:
ذهبى و ابنحَجَر درباره محمد بن جعفر بن محمد بن على هاشمى حسينى: ابنعدى در «الكامل» و بخارى و خطيب بغدادى و حاكم او را تضعيف كردهاند.(1)ذهبى درباره على بن جعفر: او و رواياتش را تضعبف كرده، و گفته كه تِرمِذى حديث او را نه صحيح دانسته است و نه حسن.(2)
ذهبى درباره حسن بن محمد بن يحيى بن حسن بن جعفر بن عبداللّه بن حسين بن زينالعابدين على بن حسين عليهالسلام: دروغگو و رافضى است. خدا از او درگذرد. ذهبى درباره حسين بن زيد (بن على بن حسين عليهالسلام) : ابنمدينى دربارهاش گفته كه در او ضعف هست.(1)
دهلوى چند اشكال را در قالب اشكال «اجتماع دو ولايت در يك زمان» مطرح كرده است:
در حديث غدير دليل صريح هست بر اجتماع دو ولايت در يك زمان، زيرا حديث به قيد «پس از من» مقيّد نشده است. بلكه سياق كلام براى يكسان سازى دو ولايت در همه وجوه و در همه اوقات است. پيداست كه مشاركت امير با پيامبر صلىاللهعليهوآله در تصرّف، در زمان حيات آن حضرت محال است. پس اين ادلّ دليل است بر اينكه مراد (حديث غدير) وجوب محبت او است، زيرا مانعى در اجتماع دو محبت وجود ندارد. اما در اجتماع تصرّفين محذوراتِ بسيار هست.
و اما اين اشكالات دهلوى از جهات مختلف مردود است:
دهلوى گفته است: در حديث غدير دليل صريح هست بر اجتماع دو ولايت در يك زمان، زيرا حديث به قيد «پس از من» مقيّد نشده است.
پاسخ اين شبهه:
اين اشكال دهلوى سه جواب دارد:
جواب اول: پيشتر گذشت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از نزول آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم»(2)در واقعه غدير خم فرمود: خداى را سپاس كه كامل شدن دين و تمام گشتن نعمت
و خشنودى خداوند به رسالت من و ولايت على عليهالسلام پس از من حاصل شد. تقييد ولايت در اينجا به عبارت «پس از من» دليل صريح است كه مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله از سخن: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، نيز همين معنى است.
شعر حسّان بن ثابت هم آشكارا نشان مىدهد كه مراد از حديث غدير امامت و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله است، چرا كه در شعر او آمده است: تو را به عنوان امام و راهنماى پس از خود برگزيدم.
جواب دوم: قيد «پس از من» در بعضى نقلهاى حديث غدير آمده است: در روايت عبدالرزّاق از حديث غدير - كه در تاريخ ابنكثير نقل شده - آمده است: هر كس من مولاى او هستم، بىگمان پس از من على مولاى او است. بنا بر اين، وقتى اين قيد در بعضى از نقلها وارد شده، نقلهاى ديگرِ حديث كه اين قيد در آنها نيامده بر اين معنى حمل مىشوند، زيرا چنانكه در «فتح البارى» و ديگر كتب آمده است، احاديث يكديگر را تفسير مىكنند.
افزون بر اين، در شمارى از طرق حديث غدير آمده است: اين ولىّ شما پس از من است. از جمله: كتاب «فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام» اثر سمعانى، همراه با اشاره به ماجراى غدير و ابتدا و انتهاى حديث غدير و تبريك گفتن عمر.
جواب سوم: احاديث تسميه على عليهالسلام به «اميرالمؤمنين» : اضافه بر اينها، از اجتماع دو ولايت در يك زمان محذورى پيش نمىآيد و اين اجتماع هرگز امر محالى را در پى ندارد. چگونه چنين باشد ؟ حال آنكه احاديث واردشده در ثبوت امامت على عليهالسلام در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيار است، و هر چند كه اهلسنت تلاش كردهاند تا اين احاديث را پنهان سازند و انكار كنند، حق پوشيده نمانده است.
حافظ شيرويه ديلمى از حذيفة بن يمان نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر مردم مىدانستند على عليهالسلام در چه زمانى اميرالمؤمنين ناميده شده، برترىاش را انكار نمىكردند. او در زمانى اميرالمؤمنين ناميده شد كه آدم هنوز بين روح و جسد بود.
خداى تعالى مىفرمايد: «وَ إذ أخَذَ رَبُّكَ مِن بَنىآدَمَ مِن ظُهورِهِم ذُرّيَّتَهُم وَ أشهَدَهُم عَلى أنفُسِهِم أ لَستُ بِرَبِّكُم»(1): «و ياد كن آنگاه را كه خداوندت از نسل بنىآدم فرزندان آنان را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت كه آيا من خداوند شما نيستم» ؟ فرشتگان گفتند: چرا هستى. خدا فرمود: من خداوند شما هستم و محمد پيامبر شما و على عليهالسلام امير شماست.(2)
عدهاى ديگر از بزرگان اهلسنت اين حديث را نقل كردهاند. از جمله: سيد على بن شِهابالدين همدانى از حذيفه و ابوهريره، و حاج عبدالوهاب بن محمد بن رفيعالدين بن احمد در تفسيرش از حذيفه.(3)
ابوعلى احمد بن محمد مرزوقى نقل كرده است: روايت كردهاند پيامبر صلىاللهعليهوآله دفن فاطمه بنت اسد را خود عهدهدار شد و پيراهن خود را به او پوشاند. در زمان دفن، شنيدند كه حضرتش به فاطمه بنت اسد مىفرمايد: پسرت، پسرت. از آن حضرت درباره آن سخن پرسيدند، فرمود: فاطمه بنت اسد را درباره خداوندش پرسيدند پاسخ داد. از پيامبرش سؤال كردند جواب داد. از امامش پرسيدند به لكنت افتاد. من به او گفتم: پسرت، پسرت.(4)
عبد كريم بن محمد رافعى قزوينى با اسنادش از جابر بن سَمُره نقل كرده است: على عليهالسلام مىفرمود: به من بگوييد: اگر پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله جان به جانآفرين تسليم كند، جز من چه كسى اميرالمؤمنين خواهد بود ؟ و گاه به او گفته مىشد: اى اميرالمؤمنين، و پيامبر صلىاللهعليهوآله به او مىنگريست و لبخند مىزد.(5)
جمالالدين محدّث شيرازى - از مشايخ پدر دهلوى - در «روضة الأحباب» ، از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روايت كرده است: على عليهالسلام در زمان حيات و پس از مرگم جانشين من است. هر كس او را نافرمانى كند مرا نافرمانى كرده است.
وى همچنين نقل مىكند كه امسلمه گفت: شنيدم كه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله مىفرمود: على عليهالسلام در زمان حيات و پس از مرگم جانشين من است. هر كس او را نافرمانى كند مرا نافرمانى كرده است. و امسلمه به عايشه مىگفت: عايشه، آيا تو به اين شهادت مىدهى ؟ عايشه گفت: بله.
بدون شك مراد از امامت على عليهالسلام در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله وجوب اطاعت و فرمانبردارى از اوامر و نواهى وى بر همه مسلمانان است، چنانكه در مورد پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين بود. اما مراد از امامت امام عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله اين است كه اجراى احكام شرعى و رسيدگى به امور رعيّت و تصرّف در شئون امت، منصبى است كه به او اختصاص دارد؛ منصبى كه در زمان حيات نبى صلىاللهعليهوآله مختصّ حضرتش بود. البته اگر امام عليهالسلام در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله به نيابت از آن حضرت به امرى از امور مسلمانان قيام مىكرد، باز هم اطاعت از او بر آنان واجب بود.
راه اثبات امامت على عليهالسلام در زمان حيات نبى صلىاللهعليهوآله و حتى در زمانى پيش از آن - چنان كه خبر منقول از «فردوس الاخبار» نشان مىدهد - همان راهى است كه نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از وجود ظاهرى به آن ثابت مىشود. چنانچه محمد بن يوسف شامى در «سبل الهدى و الرشاد» مىنويسد:
به خبر شعبى و غير او - كه در باب پيشين گذشت - استدلال مىشود كه محمد صلىاللهعليهوآله پيامبر زاده شد، و در زمان اخذ ميثاق؛ آنگاه كه از صلب آدم بيرون آورده شد، نبوت براى او ثابت گشت.
بنا بر اين، حضرتش از آن زمان پيامبر بود، ولى زمان آمدنش به دنيا ديرتر از آن زمان بود، اما اين مانع نبوت او نيست. چنانكه كسى را ولىِّ كارى مىكنند و به انجام آن
در زمان آينده فرمان مىدهند. حكم ولايت براى چنين كسى از آن زمان كه او را به ولىّامرى تعيين كردند ثابت است، هر چند كه تصرّفش تا فرا رسيدن زمانِ آن به طول بينجامد. احاديث پيشين در باب تقدّم نبوت حضرت خاتم صريح در اين است.(1)
در حديثى كه شعبى به آن اشاره كرده آمده است: مردى به نبى اكرم صلىاللهعليهوآله گفت: اى فرستاده خدا، تو چه زمانى پيامبر گشتى ؟ حضرتش فرمود: زمانى كه آدم بين روح و جسد بود، آنگاه كه از من ميثاق گرفته شد.(2)
دهلوى گفته است: بلكه سياق كلام براى يكسانسازى دو ولايت در همه وجوه و در همه اوقات است.
پاسخ اين شبهه:
هر چند هدف دهلوى از اين سخن ابطال حقّ است، ولى با اندك تأمّلى روشن مىشود كه اين سخن در اثبات مطلوب شيعه مفيد است، زيرا اگر محبت اميرالمؤمنين عليهالسلام در جميع جهات با محبت پيامبر صلىاللهعليهوآله مساوى باشد، افضليّت امير عليهالسلام ثابت خواهد شد، چرا كه اين مرتبتى است كه براى غير او حاصل نشده است.
همچنين، شكى نيست كه مطلق بودن محبت نبى صلىاللهعليهوآله به معناى وجوب آن در تمام احوال و در جميع جهات و در همه زمانهاست. اين محبوبيت - به اين كيفيت - تنها براى معصوم واجب است. و هر گاه اين مرتبت براى امير عليهالسلام ثابت شود، عصمت او نيز از اين طريق ثابت خواهد گشت. و مطلوب ما در همين است (چرا كه ثبوت عصمت ثبوت امامت را در پى خواهد داشت) .
آيا دهلوى صحابهاى را كه با اميرالمؤمنين عليهالسلام دشمنى كردند و با او جنگيدند و به رويش شمشير كشيدند، به دليل اينكه دشمنى با امير عليهالسلام همانند دشمنى پيامبر صلىاللهعليهوآله
مستلزم خروج از دين است، از زمره مسلمين بيرون مىراند، يا از اسلافش تقليد مىكند و از آنچه اينجا گفته و اعتراف كرده دست بر مىدارد، تا از صحابه مذكور حمايت كند و به لازمه سخنش درباره ايشان ملتزم نماند ؟ !
دهلوى در ادامه مىگويد: و پيداست كه مشاركت امير با پيامبر صلىاللهعليهوآله در تصرّف در زمان حيات آن حضرت محال است.
پاسخ اين شبهه:
روشن است كه مشاركت اميرالمؤمنين عليهالسلام با رسول خدا صلىاللهعليهوآله در تصرّف، در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله محال نيست، زيرا مراد از اين مشاركت، مشاركت از حيث نيابت و جانشينى است، نه مشاركت استقلالى و بالاصاله. و ثبوت حق تصرّف در شئون رعيّت براى اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله از حيث نيابت و جانشينى، هيچ محذورى در پى ندارد، و مدّعى امتناع اين حق را دليل معتبرى در دست نيست.
همچنين دهلوى مىگويد: پس اين ادلّ دليل است بر اينكه مراد (حديث غدير) وجوب محبت او است، زيرا مانعى در اجتماع دو محبت وجود ندارد.
پاسخ اين شبهه:
اين سخن ادلّ دليل است بر اينكه هدف دهلوى مشتبه كردن امر بر عوام و نابخردان است، چرا كه صحّت ادعاى او متوقّف بر اين است كه استحقاق اميرالمؤمنين عليهالسلام براى تصرّف در امور در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله را ردّ كند. ولى وى براى اين ادعا دليلى نياورده، بلكه تنها ادّعا كرده كه اجتماع دو حق تصرّف در يك زمان ممكن نيست.
دهلوى سپس مىنويسد: بلكه هر يك از اين دو محبت مستلزم ديگرى است. ما مىگوييم: اگر ميان محبت امير عليهالسلام و محبت پيامبر صلىاللهعليهوآله تلازم هست - چنانكه دهلوى
خود اعتراف كرده - ثابت مىشود كه هر كس به امير عليهالسلام محبت نداشته باشد، به پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز محبت ندارد.
پس حقيقت حال معاويه - كه با اميرالمؤمنين عليهالسلام دشمنى كرد - روشن شد، زيرا چنانكه در «تاريخ الخلفاء» سيوطى و ديگر كتابها آمده، شخص اميرالمؤمنين عليهالسلام به دشمنى معاويه با خود تصريح كرده است. به اين ترتيب، حال تابعان و پيروان معاويه و حال عايشه دختر ابوبكر و طلحه و زبير و موافقان و همراهان اينان و حال سعد بن ابىوقّاص و امثال وى كه از يارى امام عليهالسلام خوددارى كردند نيز روشن مىگردد.
دهلوى در ادامه مىگويد: اما در اجتماع تصرّفين محذوراتِ بسيار هست.
پاسخ اين شبهه:
عجيب اينجاست كه دهلوى ادعاى محذورات بسيار دارد، ولى حتى يكى از آن محذورات را ذكر نمىكند ! پر واضح است كه پاسخ ادعاى بىدليل تنها ردّ آن است ! بلكه درست آن است كه از اجتماع تصرّفين هيچ محذورى پديد نمىآيد. نويسنده «احقاق الحق» خاطرنشان كرده كه امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام در زمان حيات رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نيز ثابت بود و افزوده است:
اگر گفته شود: چگونه ممكن است به امامت على عليهالسلام در زمان حيات نبى صلىاللهعليهوآله ملتزم شويم، حال آنكه اجتماع اوامر جانشين يك منصب و اوامر صاحب آن منصب بر حسب عرف و عادت ممتنع است ؟
خواهيم گفت: اين امتناع مردود است، زيرا اگر مراد اين باشد كه مقتضى اوامر اين دو تن مختلف خواهد گشت و از اين رو اجتماع اوامرشان ممكن نخواهد بود، بطلان آن در موضوع بحث ما آشكار است. چرا كه چنين اختلافى تنها وقتى رخ مىدهد كه اين دو مانند حاكمان ستمگر به موجب خواستههاى شخصىشان حكم صادر كنند، يا حكمشان بر پايه اجتهادى باشد كه خالى از خطا نيست.
ولى حال پيامبر صلىاللهعليهوآله و وصىّ معصومش چنين نيست، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله فقط بر پايه وحى سخن مىگويد، و اميرالمؤمنين عليهالسلام باب شهر علم و گنجينه اسرار او است و ميان اين دو اختلافى نيست.
و اگر مراد از امتناعِ اجتماعِ اوامر اين باشد كه نمىتوان تصوّر كرد كه نبى صلىاللهعليهوآله در هر امرى با همراهى وصىّ حكم صادر كند و در واقع حكم از هر دو با هم صادر شود، اين امتناع نيز باطل است. زيرا اين امر در تحقّق خلافت لازم نيست، بلكه براى تحقّق خلافت كافى است كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله در جايى به اجراى حكمى مبادرت نكرد، خليفهاش اين حق را داشته باشد كه به اجراى آن حكم خاص مبادرت نمايد. و در اين عقلاً و عرفا امتناعى نيست.(1)
دهلوى مىگويد: اگر حديث را به قيدى مقيد كنيم كه به اولى بالتصرّف بودن اميرالمؤمنين عليهالسلام در آينده دلالت كند، درود بر اين وفاق ! زيرا اهلسنت قائلاند كه او در زمان امامتش چنين بود.
پاسخ اين شبهه:
بىگمان چنين تأويلى از اين حديث شريف بسيار بىارزش است، و شايسته بود كه دهلوى آن را بر زبان نياورد ! زيرا با آن مقام علمى كه براى خود ادّعا مىكند و مريدانش در پى اثبات آن هستند سازگار نيست. اين تأويل به چندين وجه باطل است:
دهلوى با اين سخن، اعتراف كرده كه حديث غدير نصّ بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام است (جز اينكه ظرف تحقّق آن را آينده دانسته است نه زمان صدور حديث) . اين خلافت ابوبكر و عمر و عثمان را از پايه ويران مىكند ! در نتيجه، اميرالمؤمنين عليهالسلام
1) . احقاق الحق: ج 7 ص 430.
جانشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله است و بس، زيرا تنها او جانشين منصوص از جانب پيامبر صلىاللهعليهوآله خواهد بود.
از سوى ديگر، با ادلّه قطعى و براهين استوار ثابت شده كه درباره خلافت آن سه تن، نصّى از نبى صلىاللهعليهوآله صادر نشده است. نزد فريقين اين امر از امور مسلّم است و بزرگان اهلسنت به آن تصريح كرده و آشكارا از آن سخن گفتهاند. نظر در اخبار سقيفه بنىساعده و ماجراى شورى آن را نمايانتر مىكند. حتى دهلوى خود معترف است كه براى خلافت اين سه تن، نصّى صادر نشده است. گفتار وى در آغاز باب هفتم «تحفه» آمده است.
ما به دهلوى مىگوييم: اينك به وجود نصّ بر خلافت على عليهالسلام و عدم آن نسبت به خلفاى سهگانه اعتراف كردى، حال چگونه خلافت اينها را درست مىدانى و تقدّم غير منصوص بر منصوص را روا مىدارى ؟ و چون خلافت اينها و تقدّمشان بر اميرالمؤمنين عليهالسلام باطل گردد، تقييد امامت و جانشينى به آنچه گفتهاى نيز باطل مىشود.
پاسخ ديگر اينكه: همانگونه كه در علم اصول بيان شده، لفظ «مَن» در «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» از الفاظ عموم است. از اين رو، دهلوى خود در مقام استدلال به آيه «مَن يَرتَدَّ مِنكُم عَن دينِهِ»(1)بر خلافت ابوبكر به همين قاعده قطعى اصولى استناد كرده است.(2)
آيا دهلوى وجود اين لفظ دالّ بر عموم در حديث غدير را فراموش كرده، يا خود را در اين باره به فراموشى زده است ؟ آيا مدّعى است كه اين لفظ در آن آيه چون اثبات خلافت ابوبكر به آن آيه مطرح است افاده عموم مىكند، ولى در اين حديث چون پاى امامت على عليهالسلام به دلالت اين حديث در ميان است افاده عموم نمىكند ؟ !
پس در حديث غدير لفظ «مَن» به كار رفته كه بر عموم دلالت مىكند و شامل خلفاى سهگانه نيز مىشود. بنا بر اين، سرور ما اميرالمؤمنين عليهالسلام قطعا مولاى آن سه تن نيز هست. دلالت حديث غدير به امامت هم كه پيشتر ثابت شد. پس على عليهالسلام مولا و امامِ ابوبكر و عمر و عثمان نيز هست، و اينان اساسا جانشينان پيامبر صلىاللهعليهوآله نبودهاند تا خلافت على عليهالسلام مقيّد به زمان پس از عثمان باشد.
بعضى از بزرگان اهلسنت به بطلان تأويل مذكور اعتراف و به حقِّ تصريح كرده و گفتهاند كه كلمه «مَن» عام است، و در نتيجه ولايت على عليهالسلام همچون ولايت نبى صلىاللهعليهوآله عامّه است. از اين رو، واجب است كه على عليهالسلام ولىّ ابوبكر باشد نه بر عكس. ملاّ يعقوب لاهورى در شرح «تهذيب الكلام» (اثر سعدالدين تفتازانى) مىنويسد:
(تفتازانى گويد: شيعه على عليهالسلام را امام مىداند) به دليل دو حديث متواتر نبوى: «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» و «تو (اى على) نسبت به من به منزله هارون براى موسى هستى، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست» .
سپس غدير و حديث غدير را بيان كرده، و در ادامه مىگويد:
على عليهالسلام در روز شورى و آنگاه كه تلاش مىكرد تا فضائلش را بيان كند، اين حديث را نقل كرد و هيچ كس او را انكار ننمود. واژه «مَولى» به معانى: معتق والا و پست، هم سوگند، پناه دهنده، پسرعمو، ناصر و أولى بالتصرّف آمده است.
صدر حديث دلالت مىكند كه مراد از «مَولى» معناى اخير است، چرا كه در اينجا جز دو معناى «ناصر» و «أولى بالتصرّف» محتمل نيست. اما اينكه «مَولى» در حديث به معناى «ناصر» باشد منتفى است، زيرا نصرت به دسته خاصّى از مؤمنان اختصاص ندارد و شامل همه آنان مىشود. خداى تعالى مىفرمايد: «وَ المُؤمِنُونَ وَ المُؤمِناتُ بَعضُهُم أولياءُ بَعضٍ»(1): «مردان و زنان مؤمن اولياى يكديگرند» .
1) . توبه / 71.
بيان چگونگى تمسّك به حديث دوم: واژه «منزلت» اسم جنس است و به قرينه استثنا، اضافه شدنش (به هارون) سبب شده كه افاده عموم كند، چنانكه اگر به الف و لام معرفه شود چنين خواهد بود. پس منزلت شامل همه شئون است، به جز نبوت كه استثنا شده است. و از جمله امورى كه تحت عموم و شمول اين لفظ در مىآيد رياست و امامت است.
تفتازانى گويد: زيرا مراد از «مَولى» متصرّف در امر است، چرا كه ديگر معانى يا درست نيستند يا بىمورد و بىفايدهاند. وى با اين سخن، به آنچه در شرح چگونگى تمسّك به حديث غدير گفتيم اشاره مىكند، زيرا معنى ندارد كه على عليهالسلام معتق يا پسرعموى جميع مخاطبان باشد.
همچنين بىمورد است كه گفته شود: على عليهالسلام پناه دهنده يا همسوگند مؤمنان است، چرا كه فايدهاى در آن نيست. ناصر نيز صحيح نيست، زيرا نصرت همه مؤمنان را شامل مىشود. تفتازانى با جمله «منزلت هارون عامّ است كه نبوت از آن خارج شده، پس خلافت باقى مىماند» به شرح ما در نحوه تمسّك به حديث دوم اشاره كرده است.
تفتازانى در نقد استدلال شيعه مىگويد: اين استدلالها رد شدهاند، زيرا اين احاديث متواتر نيستند و استحقاق امامت در على عليهالسلام منحصر نيست. مراد وى اين است كه احاديث مورد ادعاى شيعه متواتر نبوده، بلكه خبر واحد اند. افزون بر اين، نهايت آنچه از حديث به دست مىآيد، ثبوت استحقاق على عليهالسلام براى امامت است كه در آينده محقّق شد، ولى نفى خلافت و امامت خلفاى سهگانه از كجاى حديث به دست مىآيد ؟
اين پاسخ تفتازانى است. مراد او اين است كه با حديث غدير نه ولايت در زمان حال، بلكه در زمان آينده ثابت شده كه شايد پس از زمان خلفاى سهگانه باشد. فايده تنصيص آن است كه روشن شود على عليهالسلام شايسته امامت است، و به اين سبب سركشان و خوارج ملزم شوند.
اما بر سخن تفتازانى اين اشكال وارد است كه چنانكه به دلالت «مَن» موصوله ولايت نبى عام است، ولايت على عليهالسلام نيز عام است. از اين رو، واجب مىشود كه على عليهالسلام ولىّ ابوبكر باشد نه بر عكس.(1)
بارى، بسيار مايه شگفتى است كه تفتازانى - كه در شمار بزرگترين پيشوايان زبان عربى است - به اين تأويل فاسد دست يازد ! و از نكتهاى غفلت ورزد كه ملاّى لاهورى به آن توجه كرده، و البته هر كس با اندك تأمّلى در حديث بيندشيد به آن متنبّه مىگردد.
و اما ملاّ يعقوب لاهورى (م 1098 ق) از دانشمندان نامدار اهلتسنّن و صاحب تأليفات است. دهلوى در بحث پيرامون حديث ثقلين تصريح كرده كه وى از عالمان اهلسنت بوده، و سخنش را نقل كرده و به آن اعتماد كرده است.
همچنين محمد صالح در كتابش «عمل صالح» و شاه نوازخان در كتابش «مرآت آفتاب نما» و مولوى رزقاللّه ملقّب به حافظ عالمخان در كتابش «الأفق المبين فى أحوال المقرّبين» و صاحب «نزهة الخواطر» وى را ستودهاند.(2)
تأويل دهلوى با سخن عمر بن خطاب به اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز غدير منافات دارد كه گفت: گوارايت باد اى پسر ابوطالب، كه اينك مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى. سخنى كه بنا بر نقل سبط بن جوزى، احمد بن حنبل آن را در فضائل على عليهالسلام روايت كرده است. آيا رواست كه دهلوى با اين تأويل، پيشوايش عمر بن خطاب را تكذيب كند ؟ !
فخر رازى اين سخن عمر را به شكل ارسال مسلّم نقل كرده و در «نِهاية العقول» در پاسخ به حديث غدير نوشته است:
دلالت حديث غدير به امامت را از وجهى كه گفتيد نمىپذيريم، زيرا در حديث نكتهاى هست كه از دو وجه مانع دلالت آن مىشود ... . وجه دوم اينكه (در ماجراى غدير) عمر به على عليهالسلام گفت: «تو اينك مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى» ، ولى على عليهالسلام «امام» آنان نگشت. پس در مىيابيم كه مراد از مولى امامت نبوده است ... .
سيد على همدانى از عمر نقل مىكند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به عنوان راهنما نصب كرد و فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا ... . در كنار من، جوانى خوبروى و خوشبوى ايستاده بود. او به من گفت: اى عمر، فرستاده خدا پيمانى بست كه جز منافق آن را نمىشكند. از اينكه آن را بشكنى بر حذر باش.
من به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله گفتم: آنگاه كه تو درباره على عليهالسلام آن سخنان را گفتى، در كنار من جوان خوبروى و خوشبويى ايستاده بود كه چنين و چنان گفت. حضرتش فرمود: اى عمر، او از فرزندان آدم نبود، بلكه او جبرئيل بود كه مىخواست گفتار من درباره على عليهالسلام را بر شما استوار سازد.(1)
از اين روايت و از تأكيد پيامبر صلىاللهعليهوآله و جبرئيل روشن مىشود كه لفظ «مَن» شامل عمر بن خطاب - و به اجماع مركّب ابوبكر و عثمان نيز - مىشود. بنا بر اين، تأويلات سست براى خارج كردن اين سه تن از شمول و عموميّت «مَن» كاملاً بيهوده است.
همچنين تأويلى كه دهلوى مىگويد مبتنى است بر خشنودى پيامبر صلىاللهعليهوآله از جانشينى ابوبكر و عمر و عثمان. ولى احاديثى كه راويان ثقه اهلسنت روايت كردهاند، آشكارا نشان مىدهد كه حضرتش با جانشينى آنان موافق نبوده است:
بدرالدين محمد بن عبداللّه شبلى حنفى (ت 712 - م 769 ق) از ابونعيم با اسنادش و نيز احمد بن حنبل، و هر دو از عبداللّه بن مسعود نقل كردهاند:
1) . المودّة فى القربى. رجوع شود به: ينابيع المودّة: ص 249.
در «ليلة الجنّ»(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله از من خواست كه در پى او روانه شوم ... . سپس حضرت انگشتانش را در ميان انگشتان من كرد و فرمود: مرا وعده دادهاند كه جنّ و انس به من ايمان آورند؛ اِنسيان به من ايمان آوردهاند و جنّيان را كه تو خود ديدى. از اين رو، من مىانديشم كه زمان مرگم نزديك شده است.
من گفتم: اى رسول خدا، آيا ابوبكر را به جانشينى بر مىگزينى ؟ روى از من بگرداند و من دانستم كه حضرتش با ابوبكر موافق نيست. گفتم: اى رسول خدا، آيا عمر را به جانشينى بر مىگزينى ؟ روى از من بگرداند و من دانستم كه حضرتش با عمر نيز موافق نيست. گفتم: اى رسول خدا، آيا على عليهالسلام را به جانشينى بر مىگزينى ؟ فرمود: همين طور است. سوگند به آن كه معبودى جز او نيست، اگر با او بيعت كنيد و او را فرمان بريد همه شما را به بهشت در خواهد آورد. همچنين اين خبر را با اندكى اختلاف روايت كرده، كه شبلى از او نقل كرده است.(2)
و اما شبلى - مؤلف كتاب «آكام المرجان» - از دانشمندان بزرگ و سرشناس و فقيهان و محدثان پرآوازه اهلسنت است. ذهبى او را بسيار ستوده، و كاتب چَلَبى كتاب «آكام المرجان» را ستوده، و سيوطى در «تحفة الجلساء برؤية اللّه للنساء» و عزيزى در «السراج المنير فى شرح الجامع الصغير» به «آكام المرجان» اعتماد كردهاند.(3)
همچنين حديث فوق را موفّق بن احمد خوارزمى نيز با اسنادش و ملاّ عمر در «وسيلة المتعبّدين» و شِهابالدين احمد از حافظ ابونعيم در كتابش «دلائل النبوة» ، همگى از عبداللّه بن مسعود روايت كردهاند.(4)
1) . «ليلة الجنّ» به شبى اشاره مىكند كه جنّيان براى دريافت پيام الهى به محضر رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسيدند. اخبار اين شب در تفاسير روايى مانند «الدرّ المنثور» ذيل آيات سوره جنّ و آيات 29 - 31 سوره احقاف نقل شده است مترجم .
2) . آكام المرجان فى احكام الجانّ: ص 48، 52 .
3) . المعجم المختصّ: ص 128. كشف الظنون: ج 1 ص 141.
4) . مناقب خوارزمى: ص 64 . وسيلة المتعبّدين: ج 1 ص 221. توضيح الدلائل مخطوط .
عبدالقادر بن محمد طبرى(1)نيز اين حديث را از «دلائل النبوة» نقل كرده و سپس مىگويد:
بارى، پس على بن ابىطالب عليهالسلام صدّيق اكبر و خليفه پاك رسول خدا صلىاللهعليهوآله است. از ابورافع نقل شده كه گفت: براى خداحافظى با ابوذر نزد او رفتم. گفت: به زودى فتنهاى در خواهد گرفت و شما حتما گرفتار آن خواهيد شد. بر شما باد كه به دامن بزرگمردى همچون على بن ابىطالب عليهالسلام چنگ زنيد، زيرا من شنيدم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام مىفرمود:
تو نخستين كسى هستى كه به من ايمان آوردى، و نخستين كسى خواهى بود كه در قيامت با من مصافحه مىكنى. صدّيق اكبر و فاروق اعظم تويى، و حق و باطل را از يكديگر جدا مىكنى. تو مِهتر مؤمنان و برادر و وزير و جانشين من در ميان خاندانم و بهترين كسى هستى كه پس از خود بر جاى مىنهم. تو دَين مرا اَدا و وعده مرا عملى مىكنى.(2)
دهلوى در ادامه سخنش مىگويد: وجه تخصيص حضرت مرتضى عليهالسلام (به ولايت) اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را به وحى معلوم شد كه در زمان امامت حضرت مرتضى عليهالسلام سركشى و فساد خواهد شد و بعضى از مردم امامت او را انكار خواهند كرد.
پاسخ اين شبهه:
اين سخن دهلوى چند پاسخ دارد:
سركشى و انكار امامت به زمان خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام اختصاص ندارد، بلكه همه اينها در زمان ابوبكر هم رخ داد، و نيز در زمان عثمان به شديدترين شكل واقع
شد. همچنين، وقتى ابوبكر عمر بن خطاب را به خلافت گمارد، طلحه و تنى چند از صحابه كار او را ناپسند شمردند.
ممكن است دهلوى اين رخدادها را سركشى و تبهكارى به شمار نياورد، كه در اين صورت آنچه در زمان خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام رخ داد نيز سركشى و تبهكارى نبوده و وجهى براى تخصيص تنصيص بر جاى نخواهد ماند.
حاصل سخن دهلوى با توجه به عدم تنصيص پيامبر صلىاللهعليهوآله به خلافت خلفاى سه گانه - كه خود به آن معترف است - اين است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله چون مىدانست كه در زمان خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام سركشى و تبهكارى روى خواهد داد بر خلافت او تنصيص كرد، اما با اينكه قطعا مىدانست در زمان خلفاى سه گانه نيز ستم و فساد رخ مىدهد تنصيص بر خلافت آنها را رها كرد !
در اين صورت، اشكالى كه به گمان دهلوى در استدلال به حديث غدير بر شيعه وارد است، بر سخن او وارد خواهد بود؛ يعنى تقصير و سهلانگارى در تبليغ احكام و اوامر الهى از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله ! زيرا با اينكه وجه تخصيصِ تنصيص بر خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام - كه همان وقوع سركشى و تبهكارى است - درباره خلفاى سهگانه نيز وجود داشته، نبىّ خاتم صلىاللهعليهوآله بر خلافت آنها تنصيص نفرمود و به تنصيص بر خلافت حضرت على عليهالسلام بسنده كرده است.
پاسخ سوم: آشوبگران كافر هستند
اگر وجه تنصيص بر خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام همان باشد كه دهلوى گفته، پس عايشه و طلحه و زبير و معاويه و پيروان اينان كه بر اميرالمؤمنين عليهالسلام شوريدند و آرامش زمامدارى حضرتش را تباه كردند و امامتش را نپذيرفتند، همه از دين خارج شدند. اين سخن مذهب اهلسنت را باطل مىگرداند و بنياد اعتقادات آنان را در هم مىكوبد. از اين رو، دهلوى را چارهاى نيست جز اينكه از اين سخن و التزام به آنچه بر آن مترتّب مىشود دست بر دارد.
دهلوى در اينجا و تحت اين عنوان چندين شبهه مطرح كرده، كه يك به يك بيان مىكنيم و جواب مىدهيم:
دهلوى مىگويد: طرفه آن است كه بعضى از دانشمندان شيعه براى اثبات اينكه مراد از مَولى «أولى» است به جمله آغازين حديث؛ يعنى: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم: آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم، تمسّك كردهاند.
پاسخ اين شبهه:
گويا دهلوى گمان مىكند استدلال به صدر حديث به اماميه اختصاص دارد. و از همين رو بىآنكه از منحرف كردن كلام الهى از مدلول حقيقىاش باكى داشته باشد، در دلالت آن به اولويت در تصرّف تشكيك مىكند. ولى پيشتر گذشت كه سبط بن جوزى و سيد شِهابالدين احمد نيز به صدر حديث تمسّك كردهاند. شايان ذكر است كه دهلوى در اينجا، در دلالت حديث به مطلوب شيعه مناقشه مىكند، ولى ثبوت و صدور آن از رسول خدا صلىاللهعليهوآله را انكار نمىكند. بر خلاف فخر رازى و شمارى از مقلّدانش كه تعصّب بسيار آنان را وا داشته تا در صدور صدر حديث مناقشه كنند.
دهلوى در ادامه مىنويسد: اشكالى كه بر آنان وارد است اين است كه هر جا لفظ «أولى» را مىشنوند، آن را بر «أولى به تصرّف» حمل مىكنند.
پاسخ اين شبهه:
جمله صدر حديث نبوى غدير، به اعتراف دهلوى برگرفته از اين آيه است: «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1): پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است. پيشوايان تفسير و محققان سترگ تصريح كردهاند كه مراد از اين آيه اولويّت در جميع امور
1) . احزاب / 6 .
است. بنا بر اين، مراد از اين جمله در گفتار پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز همين معنى خواهد بود. و هر گاه اولويت در جميع امور ثابت شود، بديهى است كه اولويت در تصرّف نيز ثابت خواهد گشت، و مطلوب همين است.
دهلوى سخنش را چنين ادامه مىدهد: چه ضرورتى است كه اين جمله را هم بر اولى بالتصرّف حمل كنند ؟
پاسخ اين شبهه:
اين جمله را بايد بر «أولى بالتصرّف» حمل كرد، زيرا بنا بر تصريحات دانشمندان اهلسنت «أولى» در اين جمله افاده عموم مىكند؛ يعنى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در همه امور از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است. ائمه تفسير در تفسير آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» به اين نكته تصريح كردهاند، و افزودهاند كه آيه كريمه بر لزوم نافذ بودن اوامر نبوى نسبت به مؤمنان و وجوب اطاعت از حضرتش در همه حال دلالت مىكند. پس هر آنچه به سبب آيه مباركه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله ثابت مىشود، به نصّ نبوى براى اميرالمؤمنين عليهالسلام ثابت خواهد شد. معناى امامت و خلافت هم همين است.
دهلوى مىگويد: در اينجا نيز مراد اين است كه آيا من در محبت از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟
پاسخ اين شبهه:
دليل اين تقييد چيست ؟ آيا اين همان تفسير به رأى نيست كه همگان در اينكه از آن نهى شده همداستاناند ؟ بلكه اين سخن با تصريحات مفسّران بزرگ اهلسنت مخالف است و اعتبارى ندارد.
دهلوى در ادامه مىنويسد: بلكه اولى در اينجا مشتقّ از ولايت به معناى محبت است؛ يعنى آيا من نزد مؤمنان از خودشان محبوبتر نيستم ؟
پاسخ اين شبهه:
چرا دهلوى خود را به فراموشى مىزند ؟ ! وى چند سطر پيش، در مقام ردّ آمدن مَولى به معناى «أولى» نوشته بود كه اگر اين جايز باشد، جايز است كه به جاى «فُلانٌ أولى مِنكَ» گفته شود: «فُلانٌ مَولى مِنكَ» . و سپس افزوده بود كه «فُلانٌ مَولى مِنكَ» به اجماع باطل است.
حال چگونه است كه «أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ ... » را به «أ لَستُ أحَبُّ إلَى المُؤمِنينَ» تفسير مىكند ؟ ! زيرا اگر أولى به معناى «احبّ» باشد، جايز است كه به جاى «أحبّ إليكم» گفته شود «أولى إليكم» ! تفسير أولى به «احبّ» سخن پيشين دهلوى را نقض مىكند. حال بماند كه كلاً مردود است، زيرا نه مناسب مقام، و نه به اذهان متبادر است.
دهلوى در علت تفسير أولى به «احبّ» مىنويسد: تا ميان اجزاى كلام سازگارى حاصل شود و جملات آن نظاممند و بسامان باشند.
پاسخ اين شبهه:
چنانكه در مباحث پيشين گذشت، نظم اين كلام و چينش اجزاء و جملاتش در صورتى حاصل مىشود كه از آن معناى امامت و اِمارت اراده شود. و گرنه بايد اميرالمؤمنين عليهالسلام و حسّان بن ثابت و قيس بن سعد بن عُباده و دانشمندان بزرگ اهلسنت را كه حديث را دالّ بر امامت و خلافت دانستهاند متّهم كنيم كه كلام نبى صلىاللهعليهوآلهرا از نظم و چينش خارج كردهاند و به سستى و درهم آميختگى كشاندهاند. ما جز دهلوى مسلمانى را نمىيابيم كه چنين جسارتى داشته باشد !
نصّ كلام بزرگان اهلسنت در دلالت حديث غدير به امامت و خلافت پيشتر نقل شد. مثل شهابالدين دولتآبادى كه مىگويد: شيعيان به حديث «مَولى» احتجاج مىكنند. تمام حديث را در جلوه پنجم از هدايت نهم ذكر كرديم. اهلسنّت مىگويند كه حديث به زمان خلافت على عليهالسلام حمل مىشود.
اين سخن نشان مىدهد كه اهلسنت معتقدند كه حديث غدير به امامت و خلافت دلالت مىكند، اما آن را به زمان خلافت امام عليهالسلام؛ يعنى در مرتبه چهارم و پس از عثمان حمل مىكنند. پيشتر گفتيم كه اين تقييد دليلى ندارد، و بلكه به وجوه بسيار باطل است. بنا بر اين، سخنان دهلوى در برگرداندن دلالت حديث از امامت و خلافت در هر حال باطل است.
دهلوى در ادامه مىنويسد: حاصل معناى اين خطبه چنين است: اى گروه مسلمانان، مقرّر است كه مرا از جان خود دوستتر مىداريد. پس هر كس مرا دوست دارد على را دوست بدارد. بار خدايا، دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن بدارد.
پاسخ اين شبهه:
مايه شگفتى است كه دهلوى از يك سو خصمانه دلالت واژه مَولى بر «أولى» را در حديث غدير نفى مىكند، و از سوى ديگر از بيان معنايى كه خود براى اين واژه در اين حديث مىپندارد مىگريزد ! وى در سخنان پيشينش به همين بسنده كرد كه «ولايت» به معناى محبت است و از بيان معناى مَولى سكوت كرد و نگفت كه آيا اين لفظ به معناى «محبّ» است يا به معناى «محبوب» ! و در اينجا به همين اكتفا كرده كه به زعم خود حاصل معناى خطبه را بيان كند !
اگر دهلوى لفظ مَولى را به معناى «محبّ» گرفته، روشن است كه معناى حديث غدير اين نيست كه هر كس مرا دوست مىدارد على را دوست بدارد، بلكه بر عكس؛ يعنى بر اميرالمؤمنين عليهالسلام واجب است كه ديگران را دوست بدارد ! و اگر مَولى را به معناى «محبوب» گرفته، نخست بايد بر اساس اقوال لغويان اثبات كند كه مَولى به معناى «محبوب» آمده، تا آن اشكال كه به گمان بعضى بر آمدن مَولى به معناى «أولى» وارد است بر او وارد نشود، و سپس ادّعا كند كه حاصل معناى خطبه چنين و چنان است.
دهلوى در دنباله سخنش مىافزايد: هر عاقلى با تأمّل، صحّت اين سخن را در مىيابد.
پاسخ اين شبهه:
بله، سزاست كه فرد عاقل در ميزان تعصّب و حقستيزى دهلوى تأمّل كند ! وى سخن اهل حق را كه به ادلّه استوار و براهين قاطع مستند است باطل مىداند، و سپس معنايى براى حديث غدير مىگويد كه هيچ راهى براى اثباتش ندارد ! زيرا اگر مَولى را به معناى «محبوب» بگيرد سخنش بر اساس لغت باطل است، و اگر آن را به معناى «محبّ» بگيرد حديث شريف معنايى بر عكس آنچه او گفته را مىرساند !
اضافه بر اين، پيشتر دانستى كه در روايت سيد على همدانى از حديث غدير آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به مسلمانان فرمود: آيا من از شما به شما سزاوارتر نيستم ؟ آيا چنين نيست كه من حق دارم شما را امر و نهى كنم ولى شما حق نداريد كه مرا امر و نهى كنيد ؟ اين صريح است كه مراد از «مَولى» ، اولى به مؤمنين در تصرّف و امر و نهى است.
دهلوى در ادامه مىگويد: سخن نبوى: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، برگرفته از آيه قرآن كريم است. حضرتش اين معنى را از مسلّمات مسلمانان گرفته و حكم لاحق به آن را متفرّع بر آن گردانده است.
پاسخ اين شبهه:
در اينجا دهلوى، براى اثبات مطلوبش به آنچه شيعه مىگويد اعتراف كرده است ! چرا كه برگرفته شدن اين جمله از آيه مباركه - كه بنا بر تصريحات محققان اهلسنت دالّ بر اولويّت تصرّف در تمام امور است - قرينهاى است بر اينكه مراد از ولايت در
حديث غدير با مراد از آن در آيه «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1)كه همان اولويّت به تصرّف در همه امور مؤمنان به شكل عام است يكى است. و اين اعتراف به استدلال مطلوب شيعه مىانجامد.
دهلوى ادامه مىدهد: واژه «أولى» در قرآن در جايى آمده كه هرگز نمىتواند به معناى «اولى بالتصرّف» باشد. و آن اين آيه است: «النَّبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم وَ أولُوا الأرحامِ بَعضُهُم أولى بِبَعضٍ فى كِتابِ اللّهِ مِنَ المُؤمِنينَ وَ المُهاجِرينَ» : «پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است و همسران او مادران آناناند و در كتاب خدا خويشاوندان نسبت به يكديگر از مهاجران و انصار سزاوارترند» .
پاسخ اين شبهه:
اين سخن از بهترين شواهد پيروى دهلوى از كابلى در كتابش «الصواقع» بوده، و نشان مىدهد كه دهلوى به كتابهاى حديث و تفسير مراجعه نكرده، و حتى سخنان پيشوايان مذهبش در تفسير اين آيه مباركه را نديده است. بلكه همه همّت خود را صرف تعصّب كرده است.
از گفتارهاى پيشوايان و مفسّران بزرگ اهلسنت مانند واحدى و بَغَوى و زمخشرى و بَيضاوى و نَسَفى و خويى و نيشابورى و شَربينى روشن شد كه مراد از اولويّت در آيه مذكور، اولويّت پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به مؤمنان در جميع امور و در وجوب طاعت و نفوذ حكم و لزوم انقياد و اتّباع است. دهلوى چنانكه از سخن مفسّران در تفسير آيه غفلت كرده يا خود را به غفلت زده، از گفتار محدّثان و شارحان حديث مانند: عِراقى و عَينى و قَسطَلانى و مُناوى و عزيزى و ... نيز غفلت يا تغافل كرده است !
1) . احزاب / 6 .
دهلوى در ادامه مىگويد: سياق كلام در آيه براى نفى نسبت فرزندى به فرزندخوانده و براى نهى از اين است كه به زيد بن حارثه بگويند: زيد بن محمد.
پاسخ اين شبهه:
تمسك به سياق آيه براى فريفتن عوام و مصداق بارز تفسير به رأى است كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله دربارهاش عذاب شديدى وارد شده است. پيشتر معلوم شد كه اين آيه، بنا بر روايتى كه بَغَوى و بَيضاوى نقل كردهاند در شأن كسانى نازل شده؛ كه فرمان پيامبر صلىاللهعليهوآله در رفتن به جهاد را پس از طلب اذن از پدران و مادرانشان گردن مىنهادند. بنا بر اين، شأن نزول آيه آن نيست كه دهلوى گفته است.
اگر هم بپذيريم كه اين آيه با آيات پيش از آن مرتبط است، معنايش آن نخواهد بود كه دهلوى از پيش خود ساخته است. بلكه در اين صورت، آيه براى دفع امرى مقدّر است و بر معنايى حمل مىشود كه شيعه اماميه به آن معتقد است. چنانكه از تقرير احمد بن خليل و نظامالدين نيشابورى معلوم شد.
دهلوى سخنش را اينگونه پى مىگيرد: معناى «أولى بالتصرّف» در اين مقصود هرگز دخلى ندارد. در حديث نيز امر چنين است و مراد از «أولى» در آيه و حديث يكى است.
پاسخ اين شبهه:
اين سخن به چند وجه مخدوش است:
وجه اول: كدام مناسبت و پيوند از مناسبت و پيوندى كه در حديث غدير هست روشنتر است ؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله نخست اثبات كرده كه در تصرّف در امور مؤمنان از خودشان سزاوارتر است، و سپس فرموده است: هر كس من مولاى او هستم؛ يعنى در تصرّف در امور او از خودش سزاوارترم، على مولاى او است؛ يعنى در تصرّف در
امور او از خودش سزاوارتر است. اين سخن در غايت استوارى و نظم است. اگر چنين نباشد، پس در جهان كلامى يافت نمىشود كه الفاظش بسامان و جملاتش با يكديگر مرتبط باشند.
وجه دوم: حسامالدين سهارنپورى تصريح كرده كه صدر حديث قرينهاى است بر اينكه در حديث غدير مراد از مَولى «أولى» است. جالب اينجاست كه دهلوى در مواضعى از سهارنپورى تقليد مىكند و ياوههاى او را در بعضى بحثها تكرار مىكند، اما در اينجا خلاف آنچه را سهارنپورى به آن تصريح كرده بر زبان مىآورد !
وجه سوم: پيشتر روشن شد كه سبط بن جوزى براى حمل مَولى به «أولى» در حديث غدير، به جمله «أ لَستُ أولى ... » استناد كرده است.
وجه چهارم: پيشتر گذشت كه سيد شهابالدين احمد صاحب «توضيح الدلائل» از بعضى از عالمان نقل كرده بود كه وى «أ لَستُم تَعلَمُونَ أنّى أولى بِالمُؤمِنينَ» را قرينه اراده معناى أولى از لفظ «مَولى» دانسته، و خود نيز با اين نظر موافقت كرده است.
وجه پنجم: در گذشته، بنا بر نصّ حديث صحيحى كه حاكم نيشابورى در «المستدرك» روايت كرده، اثبات كرديم كه بايد مَولى در حديث غدير را بر همان معنايى حمل كرد كه از «أ لَستُ أولى ... » اراده شده است.
وجه ششم: در بعضى از طرق حديث غدير به جاى «مَن كُنتُ مَولاهُ» آمده است: «مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ» . بدخشانى در «مفتاح النجا» مىنويسد: طَبَرانى به روايتى ديگر، از ابوالطُّفَيل ، از زيد بن ارقم چنين نقل كرده است: مَن كُنتُ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ: هر كس من از او به او سزاوارترم، على ولىّ او است.
همچنين، سبط بن جوزى و سيد شهابالدين احمد نقل كردهاند كه ابوالفرج يحيى بن سعيد ثقفى در «مرج البحرين» حديث غدير را چنين روايت كرده است: مَن كُنتُ وَليُّهُ وَ أولى بِهِ مِن نَفسِهِ فَعَلىٌّ وَليُّهُ. بنا بر همه اينها، روشن مىشود كه آنچه در حديث غدير اراده شده همان است كه در «أ لَستُ أولى ... » اراده شده است.
دهلوى سپس مىنويسد: اگر بپذيريم كه مراد از صدر حديث «أولى بالتصرّف» باشد، باز هم حمل مَولى بر «أولى بالتصرّف» وجهى ندارد. زيرا عبارت صدر حديث تنها براى تنبيه شنوندگان است كه با توجه كامل به سخن گوش فرا دهند ... . پس: أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ ... ، در اينجا مانند اين جملات است: أ لَستُ رَسُولَ اللّهَ إلَيكُم: آيا من فرستاده خدا به سوى شما نيستم ؟ أ لَستُ نَبيَّكُم: آيا من پيامبر شما نيستم ؟
پاسخ اين شبهه:
در روايت صحيح السند طَبَرانى و روايات ديگر آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از جمله: أ لَستُ أولى ... ، از مسلمانان به توحيد و رسالت و بعث و معاد و بهشت و دوزخ اقرار گرفته و فرموده است: آيا شما شهادت نمىدهيد كه معبودى جز خدا نيست و محمد بنده و فرستاده او است ؟ سپس فرموده است: اى مردم، بىگمان خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنانم و از آنان به خودشان سزاوارترم. پس هر كس من مولاى او هستم اين (على) مولاى او است.
اينها همه آشكارا نشان مىدهند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيش از آنكه بگويد: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است، از اولويّت خود نسبت به مؤمنان سخن گفته تا روشن كند كه مرادش از مَولى «أولى» است نه آنكه دهلوى گفته است. زيرا اگر هدف آن مىبود كه دهلوى گفته است، جمله: آيا شما شهادت نمىدهيد كه معبودى جز خدا نيست و محمد بنده و فرستاده او است، به تنهايى براى مقصود كافى بود.
دهلوى در ادامه مىگويد: گرفتن يك لفظ از جملات بعدى حديث و جستجو براى يافتن مناسبت ميان آن و عبارت صدر حديث كمال بىخردى است، زيرا ارتباطى كه ميان تمام اين كلام با عبارت صدر حديث هست كافى است.
پاسخ اين شبهه:
پيشتر دريافتى كه ميان دو جمله «أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ ... » و «مَن كُنتُ مَولاهُ ... »
مناسبت تامّ و پيوند كامل وجود دارد. سبط بن جوزى و شهابالدين احمد و سهارنپورى صاحب «مرافض الروافض» به اين نكته تصريح كردهاند و جمله نخست را قرينهاى براى فهم مراد جمله دوم دانستهاند. ولى دهلوى آشكارا اينان و ديگران را سفيه مىخواند !
افزون بر اين، بعضى از پيشوايان و شارحان مشهور حديث مانند طيّبى، به مناسبت و پيوندى كه ياد كرديم تصريح كردهاند:
طيّبى در شرح حديث غدير مىنويسد: پيامبر صلىاللهعليهوآله با جمله: إنّى أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم، به آيه «النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم»(1)اشاره كرده است. چون اولويّت در آيه مطلق است، پس نمىتوان دانست كه نبى صلىاللهعليهوآله در چه چيزى نسبت به مؤمنان اولى است. ادامه آيه، يعنى «أزواجُهُ أُمَّهاتُهُم» آن اطلاق را تقييد كرده تا نشان دهد چنانكه همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله به منزله مادران مؤمناناند، آن حضرت به منزله پدر آنان است. قرائت ابنمسعود؛ يعنى: النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم وَ هُوَ أبٌ لَهُم: پيامبر از مؤمنان به خودشان سزاوارتر است و او پدر ايشان است، تفسير را ما تأييد مىكند.
مجاهد نيز گويد: هر پيامبر پدر امت خود است، و از همين رو است كه مؤمنان برادر يكديگر شدهاند. در اين صورت، حديث نبوى: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ، تشبيه پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام است؛ يعنى على عليهالسلام نيز مانند نبى صلىاللهعليهوآله براى امت همچون پدر است.
بنا بر اين، احترام و بزرگداشت و نيكى به او بر امت واجب است. بر على عليهالسلام نيز واجب است كه مانند دلسوزى و مهر پدر بر فرزندان دلسوز امت باشد و به مسلمانان مهر ورزد. از اين رو است كه عمر چنين به على عليهالسلام شادباش گفت: (گوارايت باد) اى پسر ابوطالب كه اينك مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى.(2)
دهلوى در ادامه مىنويسد: و از اين طرفهتر آنكه بعضى از مدقّقين ايشان بر نفى محبت و دوستى دليل آوردهاند كه افاده دوستى حضرت امير عليهالسلام امرى است كه در ضمن اين آيه ثابت شده است: «وَ المُؤمِنُونَ وَ المُؤمِناتُ بَعضُهُم أولياءُ بَعضٍ»(1): «مردان و زنان مؤمن اولياى يكديگر اند» . پس اين حديث نيز اگر افاده همين معنى نمايد لغو باشد.
پاسخ اين شبهه:
مدقّقان شيعه مىگويند: وجوب مودّت اميرالمؤمنين عليهالسلام بالخصوص و بالعموم، بنا بر آيات و احاديث بسيار امرى ثابت، و نزد خواص و عوام مردم مشهور بوده است. از سوى ديگر، نزد اهلسنت وجوب مودّت به اميرالمؤمنين عليهالسلام اختصاصى نداشته و ساير صحابه در اين وجوب شريك آن حضرت هستند. بنا بر اين، اهتمام به اين امر كه نزد همگان ثابت و به قول اهلسنت ميان او و همه اصحاب مشترك بوده نامعقول است.
افزون بر اين، بر پايه مذهب اهلسنت كه به افضليّت ابوبكر و عمر و حتى عثمان بر على عليهالسلام قائلاند، مودّت اين سه تن - به ويژه دو نفر نخستين - بايد اكيدتر و لازمتر و مهمتر از محبت على عليهالسلام باشد. از اين رو، وا نهادن اهمّ و پرداختن به غير اهمّ آن هم با اين اهتمام بسيار، كارى است كه صدور و وقوعش از پيامبر صلىاللهعليهوآله محال است.
با نظر به همه آنچه گفته شد، و با توجه به اهتمام بسيار پيامبر صلىاللهعليهوآله در تبليغ امر در روز غدير، همراه با آن احوال و شرايط و ويژگىها - كه از مهمترين آنها نزديكى زمان درگذشت رسول خدا صلىاللهعليهوآله است - در مىيابيم كه حضرتش در صدد تبليغ امر مهمّى بوده كه تنها به على عليهالسلام اختصاص داشته و شامل هيچ يك از مسلمانان نمىشده است. اين امر نمىتواند چيزى جز خلافت و امامت باشد.
1) . توبه / 71.
اگر پادشاهى در سفر باشد و به ناگاه در ميانه راه از حركت باز ايستد و هزاران تن همراهش را فرمان دهد در جايى كه كمترين اسباب آسايش نيست و هواى بسيار گرمى دارد توقّف كنند، و سپس دستور دهد كه از پالان شتران برايش منبرى بسازند و بر فراز منبر رود و به همگان از نزديكى مرگش خبر دهد، و يادآورى كند كه او در تصرّف در ايشان و امورشان از خودشان سزاوارتر است، و پس از اين مقامى را براى يكى از نزديكانش اثبات كند كه پيشتر بارها آن را اثبات كرده و مردمش آن را بارها از او شنيدهاند و آن شأن و مقام مختص به آن شخص نباشد و بيشتر يا همه حاضران داراى آن شأن و مقام باشند و حتى مقام و منزلت بعضىشان از او برتر باشد ... !
اين كار پادشاه بسيار شگفت و از حكمت و صواب و سياست بىنهايت به دور خواهد بود. به ويژه اگر در ميان نزديكان و ياران پادشاه كسانى باشند كه شايستگى و سزاوارىشان در اهتمام به اثبات آن مقام براى آنان افزونتر باشد.
دهلوى سپس مىگويد: اينان نفهميدهاند كه افاده محبت شخصى در ضمن عموم امرى است، و ايجاب دوستى همان شخص بالخصوص امرى ديگر است.
پاسخ اين شبهه:
مايه شگفتى است كه دهلوى از اين غفلت مىورزد كه ايجاب مودّت اميرالمؤمنين عليهالسلام - كه نزد اهلتسنّن مرتبتى پايينتر از ابوبكر و عمر و حتى عثمان دارد - شايسته اين همه اهتمام نيست؛ تا جايى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را در مكان بسيار گرمى نگاه دارد و دستور دهد كه برايش منبرى از پالان شتران بسازند.
سپس بر فراز منبر شود و على عليهالسلام را فرا بخواند و با دست خود بر سر او عمامه گذارد و بازوى او را بگيرد و پس از بيان اينكه در گذشت و رحلتش نزديك است به وجوب مودّت وى بپردازد ! اگر هدف از همه اينها همان باشد كه سنّيان مىگويند، كار پيامبر صلىاللهعليهوآلهلغو و بيهود خواهد بود، و ما از نسبت دادن لغو و بيهوده به رسول خدا صلىاللهعليهوآله به خدا پناه مىبريم.
افزون بر اين، اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله ايجاب مودّت خلفاى سهگانه را رها كند و به على عليهالسلام - كه نزد عامّه پايينتر از اينان است - بپردازد، بنا بر مذهب اهلسنت هم معقول نيست.
دهلوى سخنش را چنين پى مىگيرد: اگر شخصى به همه پيامبران و فرستادگان خدا ايمان آورد و محمد صلىاللهعليهوآله را به طور جداگانه رسول خدا نخواند، اسلام او معتبر نيست. از اين رو در اينجا دوستى حضرت امير عليهالسلام بشخصه منظور افتاد، و در آيه يادشده به وصف ايمان كه عام است افاده شد.
پاسخ اين شبهه:
از اين سخن ثابت مىشود كه مودّت اميرالمؤمنين عليهالسلام مانند مودّت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله است، و در اهميت و عظمت به پايهاى رسيده كه دوست داشتن او از باب مودّت عموم مؤمنان كافى نيست، بلكه اگر كسى نسبت به مودّت امام عليهالسلام چنين موضعى داشته باشد، مَثَلش مَثَل كسى است كه ضمن ايمان به همه پيامبران و فرستادگان خدا به پيامبرى محمد صلىاللهعليهوآله نيز ايمان آورده باشد، كه در اين صورت مؤمن و مسلم به شمار نمىرود.
بنا بر اين، مودّت على عليهالسلام مانند ايمان به پيامبر صلىاللهعليهوآله بالخصوص واجب است. پس مودّت على عليهالسلام در وجوب و مرتبت مانند ايمان به محمد صلىاللهعليهوآله است. هر كس در مودّت به او چنين جايگاهى داشته باشد، قطعا از كسانى كه چنين نيستند برتر است. چون افضليت على عليهالسلام بر مبناى ويژه بودن مودّتش ثابت شود، ثابت مىشود كه امامت و خلافت حقّ او است، زيرا افضليت مستلزم امامت و خلافت است. اين استلزام مبتنى بر ادلّه قاطعى است كه حتى پدر دهلوى ناگزير در «إزالة الخفاء» به آن اعتراف كرده است.
همچنين، كابلى در «الصواقع» تصريح كرده كه اگر خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور دهد تا از خدا بخواهد كه او را به دوست داشتن كسى هدايت كند، آن كس برترين مردم
و شايسته زعامت كبرى است.(1)وقتى كابلى از خبرى سخن گفته كه نصّ در افضليت اميرالمؤمنين عليهالسلام است، ايجاب مودّت او بر خلفاى سهگانه و ديگران با آن اهتمام عظيم قطعا و به طريق اولى بر افضليّت آن حضرت دلالت مىكند. تا جايى كه عمر - و بنا بر نقل «الصواعق» ابوبكر نيز - در تبريك به امام عليهالسلام گفتند: اينك مولاى من و هر مرد و زن مؤمنى گشتى.
دهلوى مىگويد: اگر فرض كنيم مضمون آيه و حديث يكى است چه قبحى پيش مىآيد ؟ شأن پيامبر صلىاللهعليهوآله همين است كه بر مضامين آيات تأكيد كند و به آنها تذكر دهد.
پاسخ اين شبهه:
دهلوى در باب مكائد از كتابش «تحفه اثناعشريه» نوشته كه تأكيد، دليل قطعى و برهان يقينى بر وقوع غفلت و سهلانگارى است. از اين رو، به ساختگى بودن اخبارى حكم مىكند كه روايتش را به شيعه نسبت داده، بى آنكه حتى به اجمال از راويان آن اخبار و كتابهايى كه آن اخبار در آنها نقل شده نامى به ميان آورد، چه رسد به اينكه عين عبارات آنها را نقل كند.
گفتار او در اين بخش و در مكيده چهل و ششم - كه به تقليد از كابلى آنها را نوشته و چيزهايى هم از پيش خود به آنها افزوده - صريح است كه تأكيد امرى براى يك شخص دالّ بر اين است كه آن امر براى آن شخص حاصل نشده، و آن شخص نسبت به كارى كه از او خواسته شده سهلانگارى و كوتاهى كرده است.
در پرتو اين سخن ثابت مىشود كه صحابه حاضر در حجة الوداع - كه مخاطب حديث غدير بودند و خلفاى سهگانه و غير آنها هم در ميانشان بودند - تا آن زمان محبت و مودّت على عليهالسلام را نداشتند، و نسبت به اين امر بسيار مهم كوتاهى و سهلانگارى كرده بودند.
1) . الصواقع الموبقة: باب پنجاه و چهارم.
تكرار امر به محبت و ولايت على عليهالسلام در خطبه روز غدير از سوى نبى صلىاللهعليهوآله - كه دست كم بر وجوب محبت على عليهالسلام دلالت مىكند - از اين امر پرده بر مىدارد. اگر دهلوى به آنچه سخنش در اين مقام در پى دارد توجه مىكرد و آنچه را در باب مكائد گفته لحاظ مىنمود، قطعا چنين سخنى را بر زبان نمىآورد.
دهلوى مىافزايد: به ويژه وقتى ببيند كه مكلّفان در عمل به موجب قرآن سستى و سهل انگارى مىكنند. خداى تعالى مىفرمايد: «وَ ذَكِّر فَإنَّ الذِكرى تَنفَعُ المُؤمِنينَ»(1): «يادآورى كن كه يادآورى مؤمنان را سودمند است» .
پاسخ اين شبهه:
ظاهر اين گفتار آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در اصحابش، در التزام و عمل به آنچه بر آنان از سوى خداى تعالى در حق اميرالمؤمنين عليهالسلام حكم كرده و واجب ساخته، سستى و سهل انگارى ديده است؛ يعنى در وجوب محبت و لزوم مودّت آن حضرت.
اين اقرار دهلوى، همه گفتارها و استدلالهاى وى را براى پاك كردن دامن صحابه از آلودگى مخالفت با پيامبر صلىاللهعليهوآله در باب خلافت و امامت و بالا بردن شأن آنان در مقابل مطاعنى كه دربارهشان مطرح است و تبرئه ايشان از ارتكاب كارهاى زشت و مايه رسوايى، باطل مىگرداند. زيرا هر گاه اين صحابه تنها نسبت به دوستى كردن با اميرالمؤمنين على عليهالسلام سست و سهلانگار باشند، هرگز عجيب نيست كه در برابر اوامر و ارشادات پيامبر صلىاللهعليهوآله در موضوع امامت و خلافت كه از مجرّد مودّت و محبت بسيار برتر و والاتر است، سستى ورزند و كوتاهى كنند.
دهلوى سپس مىنويسد: هيچ معنايى در قرآن نيامده مگر اينكه بر آن معنى در آيات ديگر و در احاديث نبوى تأكيد شده، تا اتمام نعمت و الزام حجت كرده باشند.
1) . ذاريات / 55 .
پاسخ اين شبهه:
نخستين اشكال وارد بر اين سخن آن است كه درباره همه آيات قرآن صادق نيست، و هر كس قرآن خوانده باشد اين برايش روشن است. دوم اينكه بسيار عجيب است كه دهلوى در اينجا بر حُسن تكرار تأكيد كرده و بسيار كوشيده تا براى آن فايده اثبات نمايد، ولى اين سخن را در باب مطاعن فراموش كرده يا به عمد به فراموشى سپرده است ! زيرا او در آنجا غايت تلاشش را به كار گرفته تا اثبات كند كه در تأكيد فايدهاى وجود ندارد، و بر اين اساس كارهاى عمر بن خطّاب در لحظات پايانى حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله را نيكو جلوه دهد، چرا كه او نگذاشت پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن لحظات وصيتش را بنويسد و گفت: بيمارى بر رسول خدا غلبه كرده (هذيان مىگويد) . كتاب خدا نزد ما هست و ما را بسنده است.
در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست از سر تأكيد در وصيتش امر يا امورى را بنگارد كه در طول حيات شريفش براى امت بيان كرده بود. اگر تأكيد فوايدى دارد كه دهلوى در اينجا از آنها سخن گفته، چرا از جلوگيرى عمر بن خطاب نسبت به تأكيد نبى صلىاللهعليهوآله، آنگاه كه خواست با نگارش وصيت بر آن امور تأكيد كند دفاع مىنمايد ؟
بارى، در جنايت عمر بر امت در آن روز و زشتى سخنش در آن جايگاه شكى نيست، و توجيهات دهلوى براى كار عمر باطل است. بلكه در سخنى كه دهلوى در همين جا بر زبان رانده، نكاتى هست كه فساد آن توجيهات را آشكار مىسازد:
نكته اول: دهلوى گفته بود كه كار و شأن پيامبر صلىاللهعليهوآله تأكيد معانى قرآن و يادآورى آنهاست. بنا بر اين، عمر كه مانع نگارش وصيت از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله شد، حضرتش را از پرداختن به كارى بازداشت كه بر وى واجب بود. دهلوى هم كه كار عمر را نيك جلوه داده شريك عمر در كار او است.
نكته دوم: دهلوى مىگويد كه تأكيد براى الزام حجّت و اتمام نعمت است. پس از يك سوى آن كسى كه مانع كتابت وصيت شده مانع الزام حجت و اتمام نعمت گشته، و دهلوى كه كار او را تأييد كرده نيز در اين گناه شريك او است. از سوى ديگر، اگر امر
داير بر اعتقاد به امامت كسى شود كه مانع الزام حجت و اتمام نعمت شده و كسى كه نصب او به امامت سبب اكمال دين و اتمام نعمت گشته، بىگمان هيچ عاقلى شك نمىكند كه اعتقاد دوم درست است نه اعتقاد نخست.
نكته سوم: در ادامه خواهد آمد كه دهلوى قائل است كه هر كس در قرآن و حديث نظر كرده باشد چنين سخن پوچى نمىگويد (و حُسن تأكيد را منكر نمىشود) . اين سخن صريح است در اينكه انكار حُسن تأكيد سخنى ياوه و مخالف كتاب و سنّت است. از اين رو، از كلام شخص دهلوى ارزش اقوال او در دفاع از كسى كه مانع پيامبر صلىاللهعليهوآله در نوشتن وصيتش شد نمايان مىگردد !
نكته چهارم: چنانكه خواهد آمد، دهلوى بر آن است كه انكار حُسن تأكيد، بيهوده بودن تأكيدات پيامبر صلىاللهعليهوآله در ابواب روزه و نماز و زكات و تلاوت قرآن را به دنبال خواهد داشت. بنا بر اين، سخن، جلوگيرى از كتابت وصيت و تأييد اين عمل، باور به لغو بودن تأكيدات نبى صلىاللهعليهوآله در ابواب و احكام يادشده و غير آنها را در پى دارد !
دهلوى در ادامه سخن پيشينش مىگويد: هر كس در قرآن و حديث نظر كرده باشد، چنين سخن پوچى نمىگويد.
پاسخ اين شبهه:
بىگمان، هر كس در قرآن و حديث نظر كرده باشد چنين سخن پوچى نمىگويد و دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت على عليهالسلام را انكار نمىكند، و بر خلاف نزول آيه تبليغ و آيه اكمال در واقعه غدير، و بر خلاف تصريح حسّان بن ثابت به امامت على عليهالسلام در اشعارش از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله، و بر خلاف تصريح شخص اميرالمؤمنين عليهالسلام به ثبوت امامت و خلافتش در روز غدير راهى نمىپويد.
هر كس در قرآن و حديث نظر كرده باشد، جسارت نمىكند و دلالت حديث غدير بر امامت با وجود اين همه دليل و غير اينها را انكار نمىكند. از همين رو است كه
بعضى از عالمان اهلسنت كه از حقيقت امر آگاه شدهاند، به بطلان انكار دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام اعتراف كردهاند، هر چند ناچار شدهاند كه براى تأويل مدلول حديث بكوشند و آن را بر امامت و خلافت پس از عثمان بن عفّان حمل كنند، كه جواب آن بيان شد.
دهلوى سپس مىگويد: نزد خود شيعه، نصّ امامت حضرت امير عليهالسلام را بارها گفتن و تأكيد كردن، همه لغو و بيهوده خواهد بود. پناه بر خدا از اين.
پاسخ اين شبهه:
اين توهّم چند پاسخ دارد است:
پاسخ اول: هر چند امر امامت مكررا بيان شده بود، ولى آنچه در روز غدير خم رخ داد امر جديدى بود. زيرا در اين روز، با تأكيد بر اينكه زمان درگذشت پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديك شده، گزينش على عليهالسلام به جانشينى آشكارا و رسمى و در حضور هزاران تن از افراد امت صورت گرفت و از آنان بيعت گرفته شد.
پاسخ دوم: اهلسنت عقيده دارند كه خلفاى سهگانه در لزوم محبت و وجوب مودّت بر اميرالمؤمنين عليهالسلام مقدّم اند و محبت امير عليهالسلام در رتبه چهارم جاى دارد. از سوى ديگر، شكى نيست كه عمر بن خطاب در رتبه و مقام پايينترى از ابوبكر جاى دارد، بلكه پايينتر بودن عمر از ابوبكر به درجهاى است كه او دوست داشت كه مويى در سينه ابوبكر باشد. مسدّد از عمر روايت كرده كه او گفته است: دوست داشتم كه مويى در سينه ابوبكر باشم. و حسن بصرى از عمر نقل كرده است: دوست دارم كه در بهشت در جايى باشم كه ابوبكر را ببينم.(1)
همچنين در «كنز العمّال» نقل كرده است: ضبّة بن محصن غنوى گويد: به عمر بن خطاب گفتم: تو از ابوبكر برترى ؟ عمر گريست و گفت: سوگند به خدا كه تنها يك
1) . كنز العمّال: ج 14 ص 137، 138.
شب و يك روز از زندگى ابوبكر از تمام عمْرِ عمَر بهتر است. آيا مىخواهى كه داستان اين شب و آن روز را برايت باز گويم ؟ گفتم: بله، اى اميرالمؤمنين. عمر گفت: ... .
در اينجا ماجراى هجرت ابوبكر همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله و جانفشانىهاى او در آن شب به دروغ از زبان عمر آمده است. پس از آن عمر ماجراى ارتداد عرب پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله را به عنوان روزى شاخص از زندگى ابوبكر بيان كرده، و منظور عمر از يك شب و يك روزِ ابوبكر اين دو قضيه است.
اين خبر را دينورى در «المجالسة» و ابوالحسن بن بشران در فوائدش و بيهقى در «دلائل النبوة» و لالكائى در «السنّة» و ابنعساكر در «تاريخ مدينة دمشق» نقل كردهاند.
همچنين در «كنز العمال» اين قضيه را از محمد بن سيرين روايت كرده، كه در آخر عمر مىگويد: سوگند به كسى كه جانم به دست او است، آن شب ارزشى افزونتر از خاندان عمر دارد (اين خبر را حاكم نيشابورى در «المستدرك» و بيهقى در «دلائل النبوة» روايت كردهاند) .(1)
همچنين، معلوم است كه مرتبت عثمان بن عفّان بسيار بسيار از مرتبت عمر بن خطاب پايينتر است. از اين رو، بنا بر اينكه عثمان از على عليهالسلام افضل باشد، رتبه على عليهالسلام بسيار پايينتر از ابوبكر خواهد بود. در نتيجه، لزوم محبت او بسيار كمتر از لزوم محبت ابوبكر است. در اين صورت، صَرف آن اهتمام فراوان و به آن كيفيت در بيان وجوب مودّت رتبه پايينتر و رها كردن مودّت درجه والاتر بى نهايت عجيب خواهد بود ! اما اگر حديث غدير نصّ بر امامت على عليهالسلام باشد، تكرارش هرگز مايه شگفتى نخواهد بود.
از امور شگفت اين است كه دهلوى در پاسخِ استدلال به آيه تطهير مىگويد كه اراده خدا براى دور كردن پليدى از اهلبيت عليهمالسلام و پاك كردن ايشان دليل عدم عصمت آنان است، و دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله براى دور كردن پليدى از امسلمه تحصيل حاصل است.
1) . كنز العمّال: ج 14 ص 134، 135.
دهلوى فراموش كرده كه امت اسلامى در شبانه روز، دست كم ده بار سوره فاتحه را تكرار مىكنند. و نيز ندانسته - و يا خود را به نادانى زده - كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با اينكه يقينا به راه راست هدايت شده بود، در هر شبانه روز دست كم پنج بار از خدا هدايت به راه راست را طلب مىكرد ! آيا هدايت با اين همه دعاى مكرر شبانهروزى براى حضرتش حاصل نمىشد، يا اينكه هر روز پنج بار كار بيهوده و تحصيل حاصل واقع مىشد ؟ !
دهلوى همچنين در باب مكائد كتابش، درخواست حضرت ابراهيم عليهالسلام در شب معراج براى اينكه از شيعيان على عليهالسلام باشد، با اينكه وى از آغاز نبوتش شيعه على عليهالسلام بوده را تحصيل حاصل دانسته، تا از اين راه بتواند روايت درخواست ابراهيم عليهالسلام را تكذيب كند !
بنا بر همه اينها، حمل حديث غدير بر ايجاب مودّت ممكن نخواهد بود، زيرا مودّت پيش از روز غدير در مواضع بسيار واجب شده بود، و از اين رو حمل حديث بر اين معنى تحصيل حاصل و محال است.
پاسخ سوم: از احاديث پرشمارى كه پيشتر نقل شد و در ادامه نيز خواهد آمد، روشن مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها و بارها بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام تنصيص فرموده است. اين احاديث را اركان علمى اهلسنت روايت كردهاند، و روايت مكرّر بودن نصّ بر امامت على عليهالسلام و تأكيد آن مختصّ شيعه نيست.
دهلوى در مورد ايراد خطبه در غدير چنين گفته است: و سبب ايراد اين خطبه - چنانچه مورّخان و سيرهنويسان آوردهاند - به صراحت دلالت مىكند كه منظور افاده محبت و دوستى حضرت امير عليهالسلام بوده است. زيرا جماعتى از صحابه كه در مأموريت به سرزمين يمن همراه آن جناب بودند، هنگام مراجعت از آن سفر شكايتهاى بىجا از حضرت امير عليهالسلام به حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض نمودند.
كسانى مثل بريده اسلمى و خالد بن وليد و ديگر نامداران. پيامبر صلىاللهعليهوآله كه ديد اين سخنها سر زبان مردم افتاده، با خود انديشيد كه اگر يكى دو نفر را از اين شكايتها منع كند به حساب علاقه بسيار بين حضرتش و اميرالمؤمنين عليهالسلام گذارده مىشود و از اين سخنان دست بر نخواهند داشت. از اين رو، آنچه را مىخواست در سخنرانى همگانى به گوش عموم رساند.
آن حضرت اين نصيحت را با جمله «أ لَستُ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» كه بر گرفته از قرآن است آغاز فرمود، تا نشان دهد كه هر چه مىگويد از سر دلسوزى و خيرخواهى مىگويد، و اينكه مسلمانان آن را بر اين حمل نكنند كه حضرتش مىخواهد صرفا از كسى حمايت كند و علاقه شخصى انگيزه او است. محمد بن اسحاق و ديگر سيره نويسان اين قصه را به تفصيل آوردهاند.
پاسخ اين شبهه:
اين شبهه از چند جهت پاسخ داده مىشود:
استدلال به روايت ابناسحاق در برابر شيعه درست نيست، زيرا روشن است كه وى از اهلسنت است نه از اماميه. در گذشته بارها از شخص دهلوى و پدرش و ديگران نقل شد كه يكى از قواعد مناظره در علوم و مسائل مورد اختلاف اين است كه هر طرف به روايات طرف ديگر استناد كند، و روايات دانشمندان مذهب خود و كتابهاى آنان را ملاك قرار ندهد.
اهل تسنّن و هم مذهبان دهلوى در توثيق و پذيرش روايات محمد بن اسحاق همداستان نيستند. پيشتر گذشت كه جماعتى از سرشناسان سنّى ابناسحاق را تضعيف كرده و او را از عدالت ساقط كردهاند. پس ابناسحاق نزد اهلسنت نيز ضعيف است.
فخر رازى مدّعى است كه محمد بن اسحاق حديث غدير را روايت نكرده است. در گذشته آمد كه رازى در مقام پاسخ به حديث غدير به زعم خود، به اين استناد كرده كه بخارى و مسلم و واقدى و ابناسحاق اين حديث را روايت نكردهاند، و همين دليل نامعتبر بودن آن است. پس در جايى كه ابناسحاق اصلاً از راويان حديث غدير نيست، نسبت دادن اين قول به او كه سبب صدور حديث غدير شكايت بعضى از اصحاب از على عليهالسلام بوده نارواست.
در سيره ابنهشام - كه خلاصه سيره ابناسحاق است - دو روايت در مورد حجة الوداع و اعمال آن و بازگشت اميرالمؤمنين عليهالسلام از سفر يمن و شكايت بعضى از آن حضرت آمده، و در هيچ كدام مطلبى كه دهلوى از او نقل كرده نيامده است ! پس از اين دو نقل، ابناسحاق با اسنادش از ابوسعيد خدرى نقل كرده است:
مردم از على عليهالسلام شكايت كردند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ميان ما براى سخنرانى برخاست و فرمود: اى مردم، از على شكايت نكنيد، كه او آنجا كه پاى خدا در ميان باشد (يا در راه خدا) سختگير است.(1)اينها روايات ابناسحاق است. آنچه دهلوى به او نسبت داده در هيچ كدام نيامده است !
بنا بر سخن دهلوى، صحابه اوامر و نواهى پيامبر صلىاللهعليهوآله را بر اغراض نفسانى حمل مىكردند، و معتقد نبودند كه آنها حق و مطابق واقع است و دستورهايى است كه بايد از آنها اطاعت كرد !
اهلسنت به وجوب دوست داشتن اميرالمؤمنين عليهالسلام قائلاند. چنانچه احاديث پرشمار و آثار قطعى نبوى بر اين وجوب دلالت مىكند. حتى دهلوى نيز تصريح كرده كه ايمان به وجوب اين مودّت در مرتبه ايمان به وجوب مودّت پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
1) . سيرة ابنهشام: ج 2 ص 603 .
اگر حال صحابه در قبال اين مودّتِ واجب چنين باشد و آنان فرمان نبوى به آن را بر اغراض نفسانى و علايق شخصى حمل كنند، از چه رو اهلسنت مىكوشند براى چنين مردمى فضائل و مناقب دست و پا نمايند ؟ ! و چرا بر اين سخن پافشار مىكنند كه محال است صحابه با اوامر پيامبر صلىاللهعليهوآله و نصوص صادر شده از او مخالفت كنند ؟ !
حقيقت اين است كه اطاعت از پيامبر صلىاللهعليهوآله واجب است؛ چه اينكه مخاطب آن اوامر يك يا دو تن باشند يا همه مسلمانان، و چه اينكه اوامرش را آشكارا صادر كرده باشد يا پنهانى. هر كس از امرى از اوامر و نهيى از نواهى او سر باز زند و آن را گردن ننهد كافر شده است؛ حال حكم صادر از حضرتش هر چه مىخواهد باشد. زيرا حكم سخنان شرعى پيامبر صلىاللهعليهوآله با اختلاف احوال تغيير نمىكند. حالِ صحابهاى كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله ايمان داشتند و اعتقاد آنان به احكام و اقوال او چنين است.
اما منافقانى كه اطراف حضرت بودند از احكام و اقوال او اعراض مىكردند، زيرا ايمان قلبى به وى نداشتند و برايشان تفاوت نمىكرد كه اين احكام و اقوال در حضور انبوه مردم صادر شده يا در پنهانى؛ در هر صورت آنها را به طور مطلق بر اغراض نفسانى حمل مىكردند.
بنا بر اين، چگونه دهلوى از اين سخن نتيجه گرفته كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله يك يا دو تن از صحابه را مخاطب مىساخت سخنش بر علايق شخصى حمل مىشد، اما اگر همه قوم را مخاطب مىساخت آن را بر واقع حمل مىكردند ؟ !
دهلوى گفته بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها آن يك نفر را كه نزد حضرتش از على عليهالسلام بدگويى كرد را نهى نفرمود، زيرا مىدانست كه نهى آن يك تن كارساز نيست و به محبت شخصى او نسبت به على عليهالسلام حمل مىشود. ولى آنچه در روايات اهلسنت وجود دارد و محدّثان بزرگ ايشان آن را نقل كردهاند اين است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله شخص بُرَيده را از بدگويى نهى كرد و به او فرمود: از على عليهالسلام بدگويى نكن، چرا كه او از من و من از او
هستم، و او پس از من ولىّ شماست.(1)در روايت ديگرى آمده است: اى بريده، از على عليهالسلام بدگويى نكن، چرا كه او از من و من از او هستم.(2)
ابنحجر مكّى گويد: چنانكه حافظ شمسالدين جَزَرى از ابناسحاق نقل كرده، سبب آن اين است كه بعضى از همراهان على عليهالسلام در يمن از او بدگويى كردند. لذا هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله حج خود را به پايان رساند، براى آنكه مرتبت على عليهالسلام را بشناساند و سخن بدگويانى همچون بريده را رد كند آن خطبه را خواند.
در صحيح بخارى آمده است كه بريده على عليهالسلام را دشمن مىداشت. سبب اين دشمنى بنا بر خبرى - كه ذهبى آن را صحيح دانسته - اين است كه بريده همراه با على عليهالسلام به يمن رفت و از او جفايى ديد. از همين رو، در حضور نبى صلىاللهعليهوآله وى را نكوهيد و شأن او را پايين آورد.
چهره پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از شنيدن سخن بريده دگرگون شد، و سپس فرمود: اى بريده، آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ بريده گفت: چرا اى رسول خدا. حضرت فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.(3)
البته در مورد حضور اميرالمؤمنين عليهالسلام در يمن هنگام حجة الوداع شبههاى جداگانه مطرح شده، كه در جلد بعدى در عنوان «شبهات حديث غدير» آمده است.
روايات و كلمات محدّثان بزرگ و پيشوايان اهلسنت دلالت مىكند كه سبب صدور حديث غدير شكايت يك نفر از على بن ابىطالب عليهالسلام نبوده است، بلكه به سبب امرى از خداى سبحانه و وحى اكيدى بوده كه جبرئيل آن را بر پيامبر صلىاللهعليهوآله فرود آورده است.
افرادى مثل: ابنابىحاتِم رازى، احمد شيرازى، ابوبكر بن مردويه، ابواسحاق ثعلبى، ابونعيم اصفهانى، ابوالحسن واحدى، مسعود سِجِستانى، قاضى عبداللّه حَسكانى، ابنعساكر دمشقى، فخر رازى، فريدالدين عطّار، محمد بن طلحه شافعى، عبدالرزاق رَسعَنى، نظامالدين نيشابورى، سيد على همدانى، حسين ميبدى، ابنصبّاغ مالكى، بدرالدين عَينى، جلالالدين سيوطى، محمد محبوب عالم، حاج عبدالوهاب، جمالالدين محدث شيرازى، سيد شهاب احمد و ميرزا محمد بن معتمدخان كه به روايات بسيارى از طريق اماميه تأييد شده است. اينها همه آشكارا دلالت مىكنند كه مراد از اين حديث شريف نصّ بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام است.
از روايات اهلسنت به دست مىآيد كه قضيّه شكايت بريده از على عليهالسلام نزد نبى صلىاللهعليهوآله و نهى پيامبر صلىاللهعليهوآله از بدگويى از على عليهالسلام، پيش از واقعه غدير و بيان حديث غدير بوده و اينها دو رخداد جداگانهاند. سخن نورالدين على بن ابراهيم حلبى در سيرهاش نيز دالّ بر اين است. وى در پاسخ به استدلال به حديث غدير مىنويسد:
اسم «مَولى» بر بيست معنى اطلاق مىشود، از جمله: سرورى كه سزاوار است دوست داشته شود و از دشمنىاش دورى گردد. مراد از «مَولى» در حديث غدير همين معنى است.
سبب صدور اين حديث مؤيّد همين معنى است؛ زيرا يكى از صحابه - يعنى بريده كه همراه با على عليهالسلام به يمن رفته بود - وقتى در حجة الوداع نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد، زبان به بدگويى از على عليهالسلام گشود، چرا كه (به گمان خود) از على عليهالسلام جفا ديده بود.
بدگويى بريده از على عليهالسلام سبب شد كه چهره نبى صلىاللهعليهوآله دگرگون شود و بفرمايد: اى بريده، از على عليهالسلام بدگويى نكن، زيرا او از من و من از اويم. آيا من از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ بريده گفت: چرا اى فرستاده خدا. فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. پيامبر صلىاللهعليهوآله اين را فقط به بريده فرمود.
سپس وقتى به غدير خم رسيد، خواست تا اين سخن را به همه صحابه بگويد؛ يعنى چنانكه بر صحابه واجب است مرا دوست بدارند، شايسته است على عليهالسلام را نيز دوست بدارند.(1)
بنا بر اين، روشن مىشود كه اين ادعا كه سبب صدور حديث غدير شكايت بريده از على عليهالسلام بوده، ادعاى بىدليل و بىاعتبار است.
حتى بر فرض اينكه دو قضيّه مذكور يكى باشند و سبب صدور حديث غدير شكايت بريده يا ديگرى از على عليهالسلام باشد، دهلوى از كجا مىتواند ثابت كند كه مراد پيامبر صلىاللهعليهوآله از ولايت، محبت و مودّت بوده است نه امامت و خلافت ؟ سخن دهلوى ادعاى بىدليل است، و پاسخ چنين مدّعايى رد كردن آن است.
دهلوى مدّعى است كه اين حديث شريف در مورد نهى از بدگويى از على عليهالسلامصادر شده و همين دالّ بر اين است كه مراد نبىّ خاتم صلىاللهعليهوآله از ولايت، محبت و مودّت بوده است.
در مقابل، قاضىالقضات عبدالجبار معتزلى سخن صريحى دارد كه ادعاى دهلوى را باطل مىكند. قاضىالقضات معتقد است كه اگر سبب صدور مذكور درست باشد، باز هم مانع تعلّق به ظاهر حديث مقتضاى لفظ نيست.
وى در پاسخ به حديث غدير نوشته است:
شيخ ما ابوهُذَيل درباره اين خبر مىگفت: اگر صحيح باشد، مراد از آن دوست داشتن دينى است. بعضى از دانشمندان گفتهاند كه خبر مذكور بر اين حمل شده كه عدهاى به سبب بعضى از كارهاى على عليهالسلام از او بدگويى كردند.
1) . السيرة الحلبيّة: ج 3 ص 328.
سخنان اينان و بدگويىهايشان از على عليهالسلام منتشر شد و به گوش پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد. از اين رو، حضرتش سخنى گفت تا دالّ بر ولايت و منزلت على عليهالسلام باشد و بدگويان را خاموش كند تا فتنهاى به پا نشود.
ديگرى در سبب صدور حديث گفته است: ميان اميرالمؤمنين عليهالسلام و اسامة بن زيد بگو مگو شد. اميرالمؤمنين عليهالسلام به اسامه فرمود: به مولايت چنين مىگويى ؟ اسامه گفت: تو مولاى من نيستى، بلكه رسول خدا مولاى من است. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله خواست تا با اين كلام اسامه را خاموش سازد و روشن كند كه على عليهالسلام مولاى او است و منزلتى هچون شخص پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد. بعضى مانند اين را درباره زيد بن حارثه گفتهاند، و ديگران در ردّ آن گفتهاند كه رخداد غدير پس از مرگ زيد بوده است.
اما آنچه در معناى اين خبر قابل اعتماد است، همان است كه پيشتر گفتيم. زيرا اگر همه اين سبب صدورها درست باشد و اين خبر به سبب آنها صادر شده باشد، باز هم مانع تعلّق به ظاهر آن و مقتضاى لفظ آن نيست. از اين رو، بايد به اين جنبه حديث پرداخت و بيان سبب صدور را رها كرد، چرا كه بود و نبودش يكسان است و در استدلال به خبر تغييرى نمىدهد.(1)
و اما قاضى عبدالجبّار (م 415 ق) كسى است كه عامه در مباحثه با اماميه از او پيروى مىكنند و در مباحث امامت و كلام پاسخها و شبهههاى او پيرامون استدلالهاى شيعه را پسنديده و برگزيدهاند، و در كتابهاى تراجم بسيار او را ستودهاند. از جمله: ابوبكر ابنقاضى شُهبه و اِسنَوى و يافعى.(2)
اگر حديث غدير در پاسخ به شكايت بُرَيده صادر شده باشد، باز هم بر امامت دلالت مىكند. چرا كه بريده همراه على عليهالسلام به يمن سفر كرد، و هنگام بازگشت از اين سفر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت و از على عليهالسلام شكايت كرد كه چرا او از زنان اسير كنيزى براى خود برگزيده است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله هم در پاسخ بريده از ولايت على عليهالسلام ياد كرد.
معناى اين چيست ؟ بىگمان معناى اين پاسخ و هدف از آن اثبات اولويّت على عليهالسلام به تصرّف در جميع امور است، و اينكه كسى را نرسد به فردى كه در تصرّف در امور از ديگران اولى است اعتراض كند، يا از او بد گويد، يا در امرى از امور با او كشمكش كند. بلكه بر همگان واجب است كه از او پيروى كنند و مطيعش باشند.
در «كنز العمّال» به نقل از ديلمى آمده كه در يكى از نقلهاى حديث بريده آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: اى بريده، على عليهالسلام پس از من ولىّ شماست. پس او را دوست بدار كه او كارى را مىكند كه به آن امر شده است. در نتيجه، حديث بريده به روشنى بر ولايت و عصمت على عليهالسلام دلالت مىكند.
اگر به زعم بعضى از دانشمندان اهلتسنّن سبب صدور حديث غدير شكايت بريده به سبب رخداد يادشده باشد، همين رخداد و صدور اين حديث شريف در آن هم به امامت و خلافت على عليهالسلام دلالت مىكند، و مطلوب هم همين است.
روايت كردهاند كه بريده پس از اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را از دشمنى و نكوهش على عليهالسلام نهى كرد مىگفت: پس از سخن پيامبر، هيچ كس به اندازه على عليهالسلام براى من محبوب نيست. اين خبر را احمد بن حنبل در مسندش، حافظ ابنكثير از احمد، شيخ عبدالحق دهلوى در «معارج النبوة» ، سيد شهابالدين احمد، بَرزَنجى و ديگران نقل كردهاند.(1)
شكّى نيست كه چنين سخنى به افضليت دلالت مىكند. لاهورى در شرح «تهذيب الكلام» تفتازانى، در بحث افضليت ابوبكر مىنويسد: دليل ديگر اين سخن
1) . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 345. توضيح الدلائل مخطوط . نواقض الروافض (مخطوط) .
نبوى است: سوگند به خدا كه خورشيد بعد از پيامبران و رسولان بر كسى برتر از ابوبكر طلوع و غروب نكرده است. چنين سخنى براى افضليت است، زيرا غالبا از ميان دو نفر يكى از ديگرى برتر است و مساوى نيستند، و چون افضليت يكى نفى شود افضليت ديگرى ثابت مىگردد.
در نتيجه، هر گاه كه افضليت على عليهالسلام ثابت شود، امامت او نيز ثابت مىشود و خلافت آنان كه خود را پيش انداختند باطل مىگردد.
اهلسنت در بيان سبب صدور حديث غدير، گوناگون و مختلف سخن گفتهاند و وجوهى متضادّ و اسبابى متغاير بيان كردهاند. اين خود هر منصفى را به اين نتيجه مىرساند كه همه آنچه ذكر كردهاند جعلى و ساختگى است و هيچ كدام از آن وجوه هرگز بهرهاى از صحت ندارند:
گاه مىگويند كه شكايت بريده سبب صدور حديث غدير بوده است: ابنحَجَر در «الصواعق» ، و از او: بَرزَنجى و عبدالحق دهلوى و سهارنپورى و امثال اينان.
گاه بگو مگو ميان اميرالمؤمنين عليهالسلام و اسامة بن زيد را مطرح كردهاند: دهلوى اين را برگزيده، و شكايت خالد بن وليد و غير او را نيز به آن افزوده است.
گاه از گفتگو ميان حضرتش و زيد بن حارثه به عنوان سبب صدور حديث غدير سخن مىگويند: قاضى عبدالجبار در «المغنى» از بعضى از اهلسنت نقل كرده كه فخر رازى و يوسف اعور واسطى آن را برگزيدهاند.(1)
گويا ابنروزبهان هم متوجه شده كه اين اسباب صدور همگى ساختگىاند، و با فرض درستىشان با مطلوب شيعه از حديث غدير منافاتى ندارند. لذا از بيان آنها اعراض كرده و سبب صدور ديگرى آورده كه با همه آنها مغاير است ! وى مىنويسد:
1) . الاربعين: ص 463. رساله يوسف اعور در ردّ بر اماميه مخطوط .
واقعه غدير خم در بازگشت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در سال حجة الوداع بوده، و غدير خم محل جدا شدن قبايل عرب بوده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانست كه روزگار پايانى عمرش را سپرى مىكند و عرب ديگر به اين شكل گرد او جمع نخواهد شد. از اين رو، خواست كه عرب را به حفظ محبت اهلبيت و قبيلهاش سفارش كند.
شكى نيست كه على عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله سرور بنىهاشم و بزرگ اهلبيت پيامبر عليهمالسلام بود. از اين رو پيامبر صلىاللهعليهوآله از فضائل وى سخن گفت و او را در وجوب ولايت و نصرت و محبت با خود يكسان دانست، تا عرب نيز او را سرور خود بدانند و فضل و كمالش را بشناسند.(1)
ما در اينجا مىگوييم: هر گاه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در وجوب ولايت و نصرت و محبت با خود يكسان دانسته باشد، آيا كسى را مىرسد كه ديگرى را در اين امور و امور ديگر بر او مقدّم دارد ؟ گفتار ابنروزبهان بر افضليت اميرالمؤمنين عليهالسلام بر كسانى است كه خود را بر او پيش انداختند دلالت مىكند، و افضليت دليل احقّ بودن به امامت و خلافت است. جمله «تا عرب او را سرور خود بدانند و فضل و كمالش را بشناسند» نيز چنين نتيجهاى در پى دارد.
اعتراف دانشمندان بزرگ اهلسنت به دلالت حديث غدير بر امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام، به تنهايى براى ابطال شبههاى كه دهلوى به پيروى از ابنحجر ذكر كرده كافى است. كسانى مانند:
ابنزولاق مصرى، ابوحامد غزّالى، حكيم سنايى، فريدالدين عطّار، محمد بن طلحه شافعى، ابوالمظفر شمسالدين سبط بن جوزى، محمد بن يوسف گنجى، سعيدالدين فرغانى، ملكالعلماء شهابالدين دولتآبادى، محمد بن اسماعيل امير يمانى و مولوى محمد اسماعيل دهلوى. نصّ سخنان اين دانشمندان در لا به لاى مباحث كتاب نقل شد.
1) . ابطال الباطل مخطوط .
در اينجا سخن علاءالدوله سمنانى و ابوشكور كشّى را نيز به آنها مىافزاييم:
شيخ علاءالدوله ابوالمكارم احمد بن محمد سمنانى (ت 659 - م 736 ق) در كتابش «العروة الوثقى» پس از نقل ماجرا و حديث غدير مىنويسد:
همگان در صحت اين حديث متفقاند. و لذا على عليهالسلام سرور اولياء گشت و قلبش بر قلب محمد صلىاللهعليهوآله واقع شد. سرور صدّيقان و يار غار پيامبر صلىاللهعليهوآله ابوبكر آنگاه كه ابوعبيدة بن جرّاح را براى فراخواندن على عليهالسلام فرستاد، به اين سرّ اشاره كرد و گفت: اى ابوعبيده، تو امين اين امّتى. من تو را به سوى كسى مىفرستم كه در مرتبت كسى جاى دارد كه ديروز از دستش داديم. شايسته است كه نزد او به ادب سخن گويى.
طبق گفته علاءالدوله سمنانى، مدلول حديث غدير نزد محققان بزرگ اهلسنت اين است كه امام عليهالسلام در مرتبه رسول خدا صلىاللهعليهوآله جاى دارد، و از اين رو بر همه كسانى كه قبل و بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده و هستند افضل است. اين امر بنياد شبهات و ساختههاى مخالفان در مقابله با استدلال به حديث غدير را باطل مىكند. شيخ علاءالدوله نيز خود از دانشمندان بزرگ و عارفان نامدار اهلسنت است، كه شرح حال او را با ستايش و بزرگداشت كامل نوشتهاند. از جمله: حافظ ابنحجر و ابنقاضى شُهبه و محمود بن سليمان كفوى.(1)
و اما ابوشكور محمد بن عبدالسعيد بن محمد كَشّى سالمى حنفى نيز در «التمهيد» ، پس از بيان حديث منزلت و غدير و استدلال شيعه بر اين حديث براى امامت و ولايت، در پاسخ مىنويسد:
اينكه گفتهاند پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را ولىّ گردانيد، در پاسخ مىگوييم: مراد حضرتش ولايت على عليهالسلام به وقتش بوده است؛ يعنى پس از عثمان و در زمان معاويه بود، كه ما نيز چنين قائليم. در پاسخ به اينكه آيه مذكور درباره على عليهالسلام نازل شده مىگوييم: على عليهالسلام به اين دليل در روزگار و وقت آن؛ يعنى پس از عثمان ولىّ و امير بود، اما پيش از آن نه.
1) . الدرر الكامنة: ج 1 ص 250. طبقات الشافعية: ج 2 ص 248. كتائب اعلام الأخيار مخطوط .
پس بنا به گفته ابوشكور، حديث غدير و همچنين آيه ولايت به امامت حضرت امير عليهالسلام دلالت مىكنند، چرا كه مراد از ولايت در اين حديث و اين آيه امامت و اِمارت است. اين سخن صريح ابوشكور كشّى است.
اما اينكه او مدلول آيه مباركه و حديث شريف را به قيد «پس از عثمان» مقيد كرده، مدّعايى است كه بطلان آن به وجوه بسيار و براهين استوار روشن شد. از جمله آنها سخن عمر بن خطاب به اميرالمؤمنين عليهالسلام بود كه گفت: اينك مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى.
تأويل ابوشكور مانند تأويل مسيحيان نسبت به نبوت پيامبر ماست كه با اعتراف به آن مىگويند كه حضرتش فقط پيامبر عرب است ! كابلى در «الصواقع» گويد:
جهودان و ترسايان و شمار بسيارى از ترسايانِ قادرى و ترسايان فرنگ، به پيامبرى محمد صلىاللهعليهوآله اعتراف كردهاند، ولى بر اين باورند كه وى تنها به سوى عرب فرستاده شده است. من از قادرى مذهبى درباره حضرتش پرسيدم، گفت: او پيامبر است و نامش در كتابهاى ما آمده است. گفتم: چرا به او ايمان نمىآوريد ؟ گفت: پيامبر ما بالاى سر ما در آسمان است. حال تأويل اين دسته از اهلسنت نيز عينا مانند تأويل اهل كتاب است !
در آخر، ادلّه پرشمار و براهين استوارى كه به تفصيل در لا به لاى كتاب آورديم و بر دلالت حديث غدير به امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله اقامه كرديم.
به ويژه اشعار اميرالمؤمنين عليهالسلام و اشعار حسّان بن ثابت و قيس بن سعد كه نصّ صريح در دلالت حديث شريف به امامت و خلافت هستند، همگى شبهه مورد بحث و ساير شبهات دهلوى و ديگر متعصّبان و دشمنان حق و پيروانش را باطل مىكند. فقط يك شبهه ديگر مانده، كه در ادامه آن را خواهيم آورد و به آن پاسخ خواهيم داد.
شبهه «شكايت لشكريان يمن از اميرالمؤمنين عليهالسلام» در حديث غدير را اضافه بر آنچه در متاب «عبقات الانوار» آمده ، به بيانى ديگر نيز مىتوان پاسخ داد:
از جمله ايرادهايى كه اهلسنت در معنى و مفهوم حديث غدير مطرح مىكنند اين است كه: علت پيش آمده جريان غدير و خطبه آن حضرت اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت على عليهالسلام را جهت مأموريتى به يمن فرستاده بودند. بعضى از لشكريان تحت امر او كه از حضرت گلايه داشتند نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله شكايت كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم جهت رفع كدورت و اظهار فضائل امام على عليهالسلام در غدير خم خطبهاى خواند و مردم را دستور دادند كه ايشان را دوست داشته باشند.
شكى نيست كه بيهقى و ابنكثير و پيروان آنها كه اين شبهه را طرح كردهاند، مطلبى را ذكر كردهاند كه هيچ شاهد علمى و دليل مستندى بر آن ندارند، و فقط بر اساس حدس اين مطلب را بيان كردهاند. زيرا اگر كسى روايات صحيحه در كتب اهلتسنن را مطالعه كند، در مىيابد كه حضرت على عليهالسلام بارها به يمن مسافرت كرده است كه از حيث شواهد تاريخى و روايى هيچ ارتباطى با واقعه غدير ندارد.
در اينجا خلاصه ادله ردّ ارتباط غدير با شكايات لشكريان يمن را بيان مىكنيم:
اول: با شواهدى كه در دست هست، ثابت مىشود كه واقعه غدير براى بيان ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام اتفاق افتاده و ربطى به شكايت لشكر يا مردم يمن و يا امر ديگرى ندارد. چنانچه از روايات اهلسنت نيز ماجراى غدير را با آيه تبليغ و آيه اكمال دين پيوند دادهاند.
دوم: اگر علت و دليل خطابه غدير شكايت بوده، حتما بايد رسولخدا صلىاللهعليهوآله آن را بيان مىفرمود. در حالى كه در اين خطبه اثرى از شكوائيه نيست.
سوم: اگر علت واقعه و خطبه غدير چنين شكايتى مىبود، قطعا صحابه كه ناظر اين حادثه بودند، ارتباط بين غدير و سفر يمن را مىشناختند و به رابطه بين حديث
مَن كُنتُ مَولاهُ ... در غدير با ماجراى يمن تصريح مىكردند. چون فرض اين است كه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله مىخواستند موضع صحابه را نسبت به امام على عليهالسلام تصحيح كنند.
چهارم: حتى اگر پذيرفته شود كه سبب خطابه غدير خم شكايت لشكريان يمن بوده، باز هم اين حديث دلالت بر ولايت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام مىكند. در واقع كارى كه امام على عليهالسلام انجام دادهاند بر مبناى ولايت بوده، و پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله نيز اين تصميم از امام على عليهالسلام را تأييد كردند. چنانچه عبدالجبار در كتاب «المغنى فى الامامة» بدان تصريح كرده است.(1)
پنجم: در متن پاسخ پيامبرخدا عليهالسلام به شكوه امثال بريده قرائن و دلايلى است كه بر ولايت به معناى رعايت دلالت مىكند.
ششم: برگزارى چنين مراسم بزرگى به سبب شكايت چند نفر خلاف عقل است. جمعيتى بيش از صد هزار نفر را در گرما سوزان، پيش از سه روز معطل كردن براى تبرئه كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام از اتهامات عدهاى معدود كه يقينا شمار بسيارى از مردم از اين شكايت مطلع نبودند، واقعا خلاف عقل و منطق است. چه رسد به اينكه اين موضوع از شخص رسولخدا صلىاللهعليهوآله كه عقل كل عالم بشريت است اتفاق بيفتد !
هفتم: اگر ماجراى غدير وابسته به جريان بريده باشد، پس بايد تعبير «و هو وليكم بعدى» را نيز در حديث غدير در نظر آورد، كه قرينهاى روشن بر معناى سرپرستى براى ولايت است.
و اما تفصيل و تحليل مطلب:
يكى از شبهاتى كه در مورد غدير مطرح شده، «شبهة شكوى جيش اليمن» است؛ اينكه آيا واقعه غدير به خاطر بر طرف نمودن ناراحتى تعداد اندكى از لشكر يمن بوده است ؟
1) . المغنى فى الامامة: ج 20 ص 154 ق 1.
با وجود روايات متعددى كه درباره حديث غدير وارد شده و تواتر آن به اثبات رسيده است، عدهاى سعى در خدشه وارد كردن در دلالت اين روايت كردهاند. يكى از مهمترين اين اشكالات اين است كه برخى، علت سخنرانى رسولخدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم را شكايت تعدادى از لشكريان اعزامى رسولخدا صلىاللهعليهوآله به يمن از حضرت على عليهالسلام مىدانند، و براى اين منظور از اختلاط روايات متعدد و مختلف درباره اين واقعه بهره بردهاند. بنابراين، لازم است براى قطعى شدن دلالت واقعه غدير بر ولايت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام به اين شبهه پاسخ داده شود.
طرح شبهه
دو تن از بزرگان اهلسنت اين شبهه را مطرح كردهاند:
بيهقى (م 458 ق) : بيهقى از مورخين مشهور اهلتسنن مىنويسد: حديث موالات (من كنت مولاه فهذا على مولاه) حتى اگر از نظر سند صحيح باشد، دليلى بر ولايت حضرت على عليهالسلام بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله نمىباشد، و ما در (بخش بررسى) سندهاى روايت در كتاب الفضائل ذكر كردهايم كه مقصود رسولخدا صلىاللهعليهوآله از اين روايت (حديث غدير) اين بوده است:
زمانى كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله حضرت على عليهالسلام را به يمن فرستاده بود، افراد زيادى از او شكايت كردند و كينهاى را كه از او در دل داشتند آشكار كردند. در نتيجه رسولخدا صلىاللهعليهوآله مىخواست كه محبت و ارادت خود را به او نشان دهد و آنها را بر محبت و دوستى او و ترك دشمنىاش بر انگيزد. پس فرمود: هر كسى من دوست (ولى) او هستم على نيز ولى او است.(1)
ابنكثير دمشقى (م 774 ق) : ابنكثير دمشقى از علماى بزرگ سلفى مذهب بعد از نقل روايات متعددى در مورد لشكر يمن و در آميختن «شكايت بريده» و شكايت لشكر يمن در واقعهاى ديگر مىنويسد:
1) . الاعتقاد بيهقى : ص 354.
مقصود اين است كه زمانى كه شكايت برخى از لشكريان يمن درباره حضرت على عليهالسلام بالا گرفت، رسولخدا صلىاللهعليهوآله در بازگشت از حج، قبل از مدينه در غدير خم، ضمن خطبهاى ساحت حضرت على عليهالسلام را از تهمتها تبرئه نمود و مردم را از فضل او آگاه كرد، تا آنچه كه در دل بسيارى از مردم بود بر طرف گرداند.(1)
تحليل ماجراى شكايت
شكى نيست كه بيهقى و ابنكثير و پيروان آنها مطلبى را ذكر كردهاند كه هيچ شاهد علمى و دليل مستندى بر آن ندارند، و فقط بر اساس حدس اين مطلب را بيان كردهاند، زيرا اگر كسى روايات صحيحه در كتب اهلتسنن را مطالعه كند، در مىيابد كه حضرت على عليهالسلام بارها به يمن مسافرت كرده است كه از حيث شواهد تاريخى و روايى هيچ ارتباطى با واقعه غدير ندارد:
مرتبه اول براى دعوت مردم يمن به اسلام و فرماندهى سپاه اسلام و جنگ با بعضى از قبائل يمن، به يمن سفر كرده است، كه از نتايج اين سفر مسلمان شدن دسته جمعى قبيله همدان بود. در همين سفر بود كه بريده به امر خالد بن وليد براى شكايت از حضرت على عليهالسلام به مدينه رفت، و حضرت رسول صلىاللهعليهوآله او را توبيخ كرد و فضائل حضرت على عليهالسلام را بيان كرد، و اين ماجرا قبل از خروج رسولخدا صلىاللهعليهوآله براى انجام حج بود. در اين سفر بود كه بريده از حضرت على عليهالسلام در مدينه شكايت كرد.
مرتبه دوم رسولخدا صلىاللهعليهوآله حضرت على عليهالسلام را براى قضاوت به يمن اعزام نمود. در اين سفر هيچ شكايتى از حضرت على عليهالسلام صورت نگرفت.
مرتبه سوم حضرت على عليهالسلام براى گرفتن اموال و صدقات به عنوان فرمانده كاروان به يمن عزيمت نمود، و در مسير بازگشت در حجهالوداع به رسولخدا صلىاللهعليهوآله ملحق شد و حج را به جا آورد. در مكه برخى از همراهيان از آن حضرت نزد رسولخدا صلىاللهعليهوآله شكايت كردند، و رسولخدا صلىاللهعليهوآله فرمود: أيُّهَا الناس، لا تَشكوا عَليّا، فَوَاللّهِ إنَّهُ لأخشَن فى
1) . البداية و النهاية بنكثير : ج 4 ص 206. الصواعق المحرقه (ابنحجر) : ج 1 ص 109.
ذاتِ اللّهِ وَ فى سَبيلِ اللّهِ(1): اى مردم، از على شكايت نكنيد به خدا قسم او در ذات خدا و راه خدا بسيار استوار و سختگير است.
همانگونه كه از بعضى روايات به دست مىآيد كه بعضى از مسلمانان همين شكايت را در مدينه به پيامبر صلىاللهعليهوآله عرض كرده بودند، و حضرت آنها را از تنقيص على بن ابىطالب عليهالسلام نهى كرده بود، و در آينده بررسى خواهد شد كه اين شكايتها هيچ ارتباطى به واقعه غدير ندارد.
اينك سفرهاى متعدد حضرت على عليهالسلام به يمن و ارتباط و عدم ارتباط آنها با واقعه غدير را بررسى مىكنيم:
مرتبه اول: سفر به يمن براى دعوت به اسلام
اين سفر را علماى بزرگ اهلتسنن به طرق متعدد و با عبارات مختلف نقل كردهاند، كه به عنوان نمونه مىتوان از بخارى، احمد بن حنبل، نسائى، ذهبى، ابنحجر هيثمى، ابنحجر عسقلانى ياد كرد.(2)
ذهبى مىنويسد: براء مىگويد: رسولخدا صلىاللهعليهوآله خالد بن وليد را به يمن فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت كند، و من از كسانى بودم كه همراه او بودم. شش ماه آنان را دعوت به اسلام كرديم اما ايمان نياوردند. سپس رسولخدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به يمن فرستاد و دستور داد كه خالد برگردد و افراد او اگر دوست دارند برگردند، و اگر دوست دارند با على عليهالسلام بمانند و من نزد على عليهالسلام ماندم.
1) . مسند احمد بن حنبل احمد بن حنبل : ج 3 ص 86 .
2) . صحيح بخارى: ج 3 ص 98 ح 4256، 4257، كتاب المغازى. مسند احمد بن حنبل: ج 5 ص 356. مجمع الزوائد الهيثمى : ج 9 ص 108. فتح البارى (ابنحجر) : ج 8 ص 53 . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 192. سبل الهدى و الرشاد (الصالحى الشامى) : ج 6 ص 236. المعجم الاوسط (الطبرانى) : ج 6 ص 163. مجمع الزوائد (الهيثمى) : ج 9 ص 128. المصنف (ابن ابى شيبه) : ج 7 ص 504 . المعجم الكبير (الطبرانى) : ج 18 ص 128. صحيح ابنحبان: ج 15 ص 374.
زمانى كه به شهر نزديك شديم، مردم نزد ما آمدند ما به امامت على عليهالسلام نماز جماعت خوانديم. سپس على عليهالسلام ما را به صورت يك صف منظم نمود و مقابل ما ايستاد و نامه رسولخدا صلىاللهعليهوآله را براى اهل يمن خواند. پس از قرائت نامه، همه قبيله همدان مسلمان شدند.
على عليهالسلام نامهاى به رسولخدا صلىاللهعليهوآله نوشت و ماجراى اسلام آوردن قبيله همدان را به اطلاع حضرت رساند. رسولخدا صلىاللهعليهوآله با شنيدن خبر مسلمان شدن قبيله همدان به سجده افتاد (و خداوند را سپاس گفت) . سپس سر از سجده برداشته و فرمود: السلام على همدان، السلام على همدان: سلام بر قبيله همدان، سلام بر قبيله همدان.(1)
ذهبى پس از نقل اين روايت صحت آن را تأييد مىكند.
روايت شكايت در اين سفر به نقل طبرانى: پسر بريده از پدرش نقل مىكند: رسولخدا صلىاللهعليهوآله حضرت على عليهالسلام را به عنوان فرمانده لشكر به يمن فرستاد و خالد بن وليد را به عنوان فرمانده لشكر به منطقه جبل فرستاد و فرمود: اگر دو لشكر در يك جا به هم رسيدند على عليهالسلام فرمانده است. دو لشگر به هم رسيدند و غنائم فراوانى گرفتند كه تا آن روز اين چنين غنيمت به دست نياورده بودند.
حضرت على عليهالسلام كنيزى را از خمس غنائم برداشت. خالد بن وليد بريده را صدا زد و گفت: اين فرصت را غنيمت بشمار و رسولخدا صلىاللهعليهوآله را از كارى كه على انجام داده با خبر كن.
بريده مىگويد: به مدينه رفتم و به مسجد النبى صلىاللهعليهوآله وارد شدم در حالى كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله در منزل بود و عدهاى از صحابه درب خانه حضرت نشسته بودند. گفتند: اى بريده، از جنگ چه خبر ؟ بريده مىگويد: گفتم: خير است، خداوند مسلمين
1) . تاريخ الاسلام ذهبى : ج 2 ص 690 ، 691 . البداية النهاية (ابنكثير) : ج 5 ص 105. كتاب الام (شافعى) : ج 1 ص 159. الارشاد (مفيد) ج 1 ص 62 . مناقب ابن شهرآشوب: ج 1 ص 393. بحار الانوار: ج 21 ص 360، به نقل از اعلام الورى. السنن الكبرى (بيهقى) : ج 2 ص 396. فتح البارى (ابنحجر) : ج 8 ص 52 . معرفة السنن و الآثار (بيهقى) : ج 2 ص 200. الاستيعاب (ابن عبدالبر) ج 3 ص 1120. ارواء الغليل (بانى) : ج 2 ص 229.
را پيروز نمود. گفتند: پس چرا تو زودتر آمدى ؟ گفتم: به خاطر كنيزى كه على از خمس برداشت، آمدم تا رسولخدا صلىاللهعليهوآله را با خبر كنم. گفتند: زود رسولخدا صلىاللهعليهوآله را با خبر كن. همانا اين كار او (على عليهالسلام) را از چشم رسولخدا صلىاللهعليهوآله مىاندازد.
اين در حالى بود كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله سخنان ما را مىشنيد. در اين هنگام رسولخدا صلىاللهعليهوآله غضبناك از منزل خارج شده و فرمودند: چه شده است كه عدهاى على عليهالسلام را تنقيص مىكنند ! هر كس على عليهالسلام را تنقيص كند مرا تنقيص كرده، و هر كس از على عليهالسلام جدا شود از من جدا شده است. على عليهالسلام از من و من از على عليهالسلام هستم؛ او از گل من خلق شده است و من از گل ابراهيم عليهالسلام خلق شدهام، و من افضل از ابراهيم عليهالسلام هستم. «ذُريَّةً بَعضُها مِن بَعضٍ وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ» .
اى بريده، آيا نمىدانى كه حق على عليهالسلام بيش از آن جاريهاى است كه برداشته است، و او سرپرست و رهبر شما بعد از من است ؟ گفتم: اى رسولخدا، شما را رها نمىكنم تا اجازه دهيد دوباره در اسلام آوردنم با شما بيعت كنم. بريده مىگويد: از ايشان جدا نشدم تا اينكه دوباره بر اسلام آوردنم با او بيعت كردم.(1)
بر شكايت در اين سفر اشكالاتى وارد است:
اشكال اول: وقوع سفر در سال هشتم هجرى
اين سفر در سال هشت هجرى بعد از فتح مكه و دو سال قبل از حجهالوداع اتفاق افتاده است. چنانكه زينى دحلان مفتى مكه مكرمه به آن تصريح كرده است.(2)
اشكال دوم: وقوع شكايت در مدينه
آنچه در روايات سفر اول حضرت على عليهالسلام به يمن به آن تصريح شده اين است كه شكايت در مدينه و دو سال و اندى قبل از حجهالوداع رخ داده و ربطى به حديث غدير ندارد. چنانكه طبرانى به آن تصريح كرده است.(3)
اشكال سوم: علت شكايت بغض و حسادت خالد بن وليد
در روايت ذهبى گذشت كه خالد بن وليد شش ماه اسلام را در يمن تبليغ كرد، اما هيچ كسى به اسلام ايمان نياورد. تا اينكه رسولخدا صلىاللهعليهوآله حضرت على عليهالسلام را فرستاد و قبيله همدان با يك سخنرانى حضرت على عليهالسلام همگى مسلمان شدند. در روايت طبرانى نيز آمده بود كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله امر فرمودند در صورت ملاقات دو لشكر، حضرت على عليهالسلام فرمانده باشند و خالد بن وليد نيز كه هميشه فرمانده سپاه مشركين بود ظرفيت پذيرش اين مسئله را نداشت. به همين خاطر به بريده گفت: اين فرصت را غنيمت شمار و به رسولخدا خبر بده.
اشكال چهارم: غضب پيامبر صلىاللهعليهوآله بر بعضى از اصحابش
در اين روايات ملاحظه مىشود كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله بر كسى كه از حضرت على عليهالسلام شكايت كرده بود غضبناك شد. اين كاشف از آن است كه كار حضرت على عليهالسلام مخالف با حكم خدا نبوده و شكايت كنندگان به خطا رفتهاند. چنانكه در روايت از بريده نقل شده است: غضب را در چهره رسولخدا صلىاللهعليهوآله مشاهده كردم.(1)و در روايت طبرانى از بريده نقل شده است: رسولخدا صلىاللهعليهوآله غضبناك از منزل خارج شده و فرمودند: چه شده است كه عدهاى على عليهالسلام را تنقيص مىكنند ! هر كسى على عليهالسلام را تنقيص كند مرا تنقيص كرده، و هر فردى از على عليهالسلام جدا شود از من جدا شده است.(2)
اشكال پنجم: دلالت حديث بر امامت و خلافت حضرت على عليهالسلام
با دقت در روايت در مىيابيم كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله پس از غضب از شكايت شاكيان بر امامت حضرت على عليهالسلام تصريح كرده است. چنان كه در روايت طبرانى آمده است رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى بريده، آيا نمىدانى كه حق على عليهالسلام بيش از آن جاريهاى است كه برداشته است، و او سرپرست و رهبر شما بعد از من است ؟ گفتم: اى رسولخدا، شما را رها نمىكنم تا اجازه دهى دوباره در اسلام آوردنم با شما بيعت كنم. بريده مىگويد: از ايشان جدا نشدم تا اين كه دوباره بر اسلام آوردنم با او بيعت كردم.(3)
نكته اينجاست كه:
اولاً: رواياتى كه دلالت بر ازدواج على بن ابىطالب عليهالسلام با كنيز به عنوان سبب شكايت از حضرت على عليهالسلام مطرح شده است، اولاً: يا جعل دشمنان حضرت على عليهالسلام و يا ابداع امثال بريده است، تا با اين كار حضرت على عليهالسلام را از چشم رسولخدا صلىاللهعليهوآله بيندازند.
تأييد اين مطلب روايت طبرانى است: گفتند: اى بريده، از جنگ چه خبر ؟ بريده مىگويد: گفتم: خير است. خداوند مسلمين را پيروز نمود. گفتند: پس چرا تو زودتر آمدى ؟ گفتم: به خاطر كنيزى كه على از خمس برداشت، آمدم تا رسولخدا صلىاللهعليهوآله را با خبر كنم. گفتند: زود رسولخدا را با خبر كن. همانا اين كار او (على عليهالسلام) را از چشم رسولخدا صلىاللهعليهوآله مىاندازد.(1)
ثانيا: بر فرض صحت روايت، طبق همين روايت، رسولخدا صلىاللهعليهوآله برداشتن يك كنيز از خمس را حق حضرت على عليهالسلام دانسته و اشكال تراشان نسبت به اميرالمؤمنين عليهالسلام را خطا كار و در اشتباه مىداند: اى بريده، آيا نمىدانى كه حق على عليهالسلام بيش از آن جاريهاى است كه برداشته است ؟
ثالثا: بر فرض صحت روايت، اين روايت دلالت بر امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليهالسلام بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دارد. أنَّهُ وَليُّكُم مِن بَعدى: او (على عليهالسلام) سرپرست و رهبر شما بعد از من است.
مرتبه دوم: سفر حضرت على عليهالسلام به يمن براى قضاوت
در جوامع معتبر روايى اهلتسنن نظير مسند احمد بن حنبل، سنن ابنماجه، سيره ابنهشام، تاريخ طبرى، و دلائل النبوة بيهقى، روايات صحيح فراوانى در مورد اعزام حضرت على عليهالسلام توسط رسولخدا صلىاللهعليهوآله به يمن براى قضاوت ذكر شده است.(2)
با توجه به اينكه در اين سفر شكايتى از حضرت على عليهالسلام نقل نشده است، به بررسى بيشتر اين سفر نمى پردازيم.
مرتبه سوم: سفر حضرت على عليهالسلام به يمن براى گرفتن صدقات
روايات صحيح فراوانى در مورد اعزام حضرت على عليهالسلام به يمن براى جمع آورى صدقات در منابع اهلتسنن وجود دارد كه علمايى چون ابناسحاق، ابنهشام، طبرى، احمد بن حنبل، بيهقى و ابنكثير آن را به طرق متعدد نقل كردهاند.(1)
و اما شكايت در سفر سوم به روايت ابناسحاق:
زمانى كه حضرت على عليهالسلام از يمن به مكه برگشت تا رسولخدا صلىاللهعليهوآله را ملاقات كند، در ديدار با رسولخدا صلىاللهعليهوآله شتاب كرد و ابورافع را به فرماندهى سپاهيانش برگزيد. وى نيز هر يك از سپاهيان را لباسى از بزّ(2)پوشاند. زمانى كه كاروان به شهر مكه نزديك شد، حضرت على عليهالسلام از مكه خارج شد تا همراه كاروان شود.
وقتى آنان را ملاقات كرد و لباسهاى آنها را ديد و فرمود: واى بر تو ! اينها چيست ؟ (جانشين حضرت) گفت: اين لباسها را بر آنها پوشاندم تا مردم آنها را زينت بافته ببينند.
1) . سيره النبى صلىاللهعليهوآله ابنهشام : ج 4 ص 1021. تاريخ طبرى: ج 2 ص 401. السيرة النبوية (ابنكثير) : ج 4 ص 415. مسند احمد بن حنبل: ج 3 ص 86 . دلائل النبوه (بيهقى) : ج 5 ص 398، 399.
2) . لباسهايى كه در ميان خمس غنائم بود. بعد از جدا نمودن خمس غنائم، اميرالمؤمنين عليهالسلام غنائم را تقسيم نمود و فرمود: خمس غنائم را خدمت رسولخدا صلىاللهعليهوآله مىبريم تا ايشان در مورد آن تصميم بگيرند. اصحاب حضرت مىخواستند لباسهايى را كه در ميان خمس غنائم بود بپوشند، اما حضرت ممانعت فرمود. بعد از اينكه ايشان از لشكر جدا شده و به محضر رسولخدا صلىاللهعليهوآله رسيدند، جانشين ايشان به هر يك از سپاهيان دو لباس داد و آنها پوشيدند. وقتى حضرت بازگشتند و اين صحنه را مشاهده نمودند، دستور دادند لشكريان لباسها را از تن بيرون آورند و به خمس غنائم باز گردد تا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مورد غنائم تصميم بگيرند. اين عمل امير عدالت عليهالسلامبر عدهاى از لشكريان گران آمد، لذا بر آن شدند كه در مكه نزد رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهاز ايشان شكايت كنند.
حضرت على عليهالسلام فرمود: واى بر تو ! قبل از اينكه نزد رسولخدا صلىاللهعليهوآله برسيم، لباسها را از تن آنها در بياور. جانشين حضرت مىگويد: لباسها را از تن مردم در آوردم. لذا لشگريان شكايتشان را از اين اقدام اميرالمؤمنين عليهالسلام آشكار كردند.(1)
نكاتى درباره سفر سوم
نكته اول: وقوع سفر حضرت على عليهالسلام در سال دهم هجرى: از روايت واقدى و ابناثير فهميده مىشود كه خروج سوم حضرت على عليهالسلام به يمن در سال دهم هجرى يا همان سال حجهالوداع بوده است.(2)
نكته دوم: شكايت در مكه بوده يا مدينه: طبق روايات، شكايت عمرو بن شاس و ابىسعيد خدرى در مدينه بوده، و شكايت ناس يا جيش (لشكر) در مكه بوده است.
ادله ردّ ارتباط واقعه غدير با شكايت لشكريان يمن
در گذشته بيان شد كه دو نوع روايت درباره مكان وقوع شكايت وجود دارد. برخى روايات مكان شكايت را مكه و برخى مدينه را مكان وقوع آن مىدانند. بنابر فرض وقوع شكايت در مدينه، اين ماجرا هيچ ارتباطى به واقعه غدير ندارد. اضافه بر اينكه اختلاف در مكان وقوع شكايت، موجب وهن و سستى در قبول اصل روايت مىگردد و ديگر قابل استناد نمىباشد.
اما اشكالات ديگرى بر اين ادعا وارد است كه در ذيل مىآيد:
اشكال اول: وقوع شكايت جيش قبل از تمام شدن مراسم حج: اگر شكايت طبق آنچه ابناسحاق و طبرى روايت كردهاند قبل از مراسم حج واقع شده باشد، بنابراين هيچ ارتباطى به واقعه غدير ندارد. زيرا واقعه غدير از نظر زمانى متأخر است، و از طرفى پيامبر صلىاللهعليهوآله بلافاصله پس از اين شكايت خطبه خواندند و فرمودند: أيُّهَا الناس،
لا تَشكوا عَليّا، فَو اللّهُ إنَّهُ لأخشَن فى ذاتِ اللّهِ. و اين خطبه قبل از حركت رسولخدا صلىاللهعليهوآله از مكه به سمت مدينه ايراد شده است.
اشكال دوم: وقوع شكايت بلافاصله بعد از مراسم حج: اما اگر شكايت بعد از اتمام مراسم حج صورت گرفته باشد - همانگونه كه از روايت واقدى و ابناثير بر مىآيد - در اين صورت نيز ربطى به واقعه غدير ندارد، زيرا آنچه از روايات به دست مىآيد اين است كه كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله در جواب شاكيان بلافاصله پس از شكايت و قبل حركت به سمت مدينه و توقف در غدير ايراد شده و ربطى به واقعه غدير ندارد.
چنانچه در روايت ابناثير آمده است: فَشَكاهُ الجَيشُ إلى رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله. فَقامَ النَبىُّ صلىاللهعليهوآله خَطيبا فَقالَ: أيُّهَا الناس، لا تَشكوا عَليّا ...(1): پس لشگر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله شكايت كردند. بلافاصله رسول خدا صلىاللهعليهوآله سخنرانى كرد و فرمود: اى مردم از على شكايت نكنيد.
اشكال سوم: واقعه غدير به امر خداى متعال براى بيان ولايت حضرت على عليهالسلام بوده است: واقعه غدير به امر خداى عزوجل انجام گرفته است و ربطى به شكايت مردم يا لشكر از حضرت على عليهالسلام ندارد. زيرا از جانب خداى عزوجل به رسول خدا وحى نمود وايشان را مأمور به ابلاغ خلافت حضرت على عليهالسلام كرد. همانگونه كه روايات صحيح متعددى بر اين مطلب دلالت دارد:
ابنابىحاتم از ابوسعيد خدرى نقل كرده است كه گفت: آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ»(2)در شأن على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است.(3)
همچنين ثعلبى به چهار طريق در تفسيرش نقل كرده است كه: زمانى كه آيه «يا أيُّهَا الرَسول بَلِّغ ما أُنزِلَ إلَيكَ مِن رَبِّكَ» نازل شد، رسولخدا صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: هر كس من مولا و سرپرست او هستم اين على مولا و سرپرست او است.(4)
اشكال چهارم: رسولخدا صلىاللهعليهوآله ماجراى شكايت را در خطبه غدير ذكر نكردهاند: اگر سبب واقعه غدير شكايت لشكر يمن بوده است، مىبايست رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در ايراد خطبه اشارهاى به آن مىفرمود. همانگونه كه در فرمايش خود در مكه به شاكيان فرمودند: از على شكايت نكنيد. يا از طرف شاكيان نقل شده است كه بعد از فرمايش پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه يا مدينه، از حضرت على عليهالسلام راضى شدند و از شكايت خود پشيمان گشتند. همانگونه كه در روايت بريده اين نكته آمده بود.
اشكال پنجم: حتى در صورت پذيرش، خطبه غدير دلالت بر امامت بلافصل حضرت على عليهالسلام دارد: حتى اگر بپذيريم كه سبب واقعه غدير شكايت لشكر يمن بوده است، باز هم حديث غدير بر امامت و خلافت بلافصل حضرت على عليهالسلام بعد از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دلالت مىكند. يعنى در هر صورت، خطبه غدير دلالت بر خلافت و امامت حضرت على عليهالسلام مىكند، حتى اگر سبب بيان آن شكايت لشكر باشد. چنانكه قاضى عبدالجبار از علماى متعصب اهلتسنن در كتاب «المغنى فى الامامه» به آن تصريح كرده است.
اشكال ششم: برگزارى چنين مراسمى براى شكايت چند نفر خلاف منطق و عقل است: در صورت پذيرش اين ادعا كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله به خاطر شكايت تعدادى از لشكريان اعزامى به يمن خطبه غدير را ايراد كرده باشند، اين سوال مطرح است كه آيا رسولخدا صلىاللهعليهوآله كه رئيس عقلا و عقل كل است ممكن است كارى انجام دهند كه عقلاى عالم آن را ناپسند مىدانند ؟
براى توضيح اين سؤال مرورى بر آمار شركت كنندگان در مراسم و نحوه برگزارى خطبه غدير خواهيم داشت:
جمعيتى بيش از صد هزار نفر مسلمانان نواحى مختلف جزيرة العرب و ديگر نواحى بعد از ماهها رنج سفر براى انجام اعمال حج تمتع را تحمل كرده بودند، و بعد از انجام اعمال مشكل حج در مسير بازگشت، در بيابان گرم و سوزان سه روز متوقف مىشوند. حتى اگر كسى جلوتر رفته و از غدير دور شده است طبق دستور پيامبر
اكرم صلىاللهعليهوآله بايد بازگردد تا سخنان مهم رسولخدا صلىاللهعليهوآله را آن هم در سال آخر عمر ايشان بشنوند.
حال چگونه ممكن است اين سخنان مهم در اين جمع انبوه - كه قاعدتا عده زيادى از آنها حتى از اصل ماجراى شكايت بىخبر اند - براى آشتى دادن بين شاكيان و اميرالمؤمنين عليهالسلام باشد ؟ آيا نبايد بين عظمت جلسه و سخنان طرح شده در آن تناسبى وجود داشته باشد ؟ آيا نبايد مسلمانان حاضر در آن جلسه و حتى مسلمانان امروز اين سؤال را داشته باشند كه چرا بايد شكايت نابجاى چند نفر از حضرت على عليهالسلام و آشتى دادن آنها با حضرت، موجب معطلى هزاران نفر از مسلمانان گردد ؟ اين كار يقينا از انسانهاى عادى بعيد است چه رسد به رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله كه عقل كل عالم بود !
بنا بر اين، شواهد و قرائن فراوان قبل و بعد از خطبه رسولخدا صلىاللهعليهوآله در غدير، جاى هر گونه شك و شبهه براى ارتباط واقعه غدير با شكايت لشكريان يمن از بين مىبرد، و شواهدى نظير بيانات ابتدايى رسولخدا صلىاللهعليهوآله، اقرار گرفتن از مردم به رهبرى و ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام، تبريك گفتن صحابه به حضرت على عليهالسلام بعد از خطبه، درخواست وقوع عذاب از جانب منكرين ولايت و وقوع عذاب الهى، از اين قبيل است.
شبهه شكايت لشكريان يمن را از منظرى ديگر نيز مىتوان پاسخ داد:
كسانى كه در معنى و مفهوم حديث و خطبه غدير شبهه شكايت از اميرالمؤمنين عليهالسلام را مطرح مىكنند، يا مطلب براى اينان مشتبه شده، و يا عمدا خود را به نادانى مىزنند ! ! زيرا دو جريان از دو سريّه (يعنى اعزام نيرو) را مخلوط كرده و قضيه فرضى و ساخته شده است.
حقيقت امر اين است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت على عليهالسلام را دوبار به مأموريت يمن فرستادند، كه در بازگشت از سفر اول و در مدينه خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيدند. كسانى كه
در اين سفر اميرالمؤمنين عليهالسلام به يمن از لشكريان و تحت فرمان آن حضرت بودند از عدالت و تقواى امام على عليهالسلام ناخوشايند بودند، كه البته از قبل هم از على عليهالسلام ناراضى بودند، و فرمانده ديگرِ آن جنگ كه به دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله تحت فرماندهى حضرت على عليهالسلام قرار گرفت، او هم از امام على عليهالسلام كينهاى در دل داشت. اين شد كه نامهاى نوشت و خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله از امام على عليهالسلام شكايت كرد، تا حضرت را از چشم پيامبر صلىاللهعليهوآله بياندازد و رقيب خود را از صحنه كنار بزند.(1)
اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غضب شد، آنچنان كه آثار غضب در چهره حضرت مشاهده شده و فرمود: ما تُريدونَ مِن عَلىٍّ ؟ ما تُريدونَ مِن عَلىٍّ ؟ عَلىٌّ مِنّى وَ أنَا مِن عَلىٍّ(2): از على چه مىخواهيد ؟ (سه بار تكرار نمود) و فرمود: على از من است و من از على هستم. و يا فرمود: ... وَ هُوَ وَليُّكُم بَعدى: ... او (يعنى على عليهالسلام) سرپرست شما بعد از من است.
در اين باره دهها روايت از فريقين شيعه و سنّى وارد شده است.
در سفر دوم، امام على عليهالسلام به يمن رفتند، و در بازگشت در حجة الوداع در مكه به پيامبر صلىاللهعليهوآله ملحق شدند. در اين سفر بود كه جريان واقعه غدير رخ داد. اين جريان ربطى به شكايت مردم ندارد، چرا كه آن شكايت چند سال قبل در مدينه روى داده بود.
بر فرض اگر در اين سفر دوم هم مثل سفر اول شكايت نموده باشند، چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله مثل جريان اول همان روز عكسالعملى نشان ندادند و گذاشتند حداقل بعد از 11 روز يا بيشتر جملهاى گفتند ؟ ! اين احتمال بسيار ضعيف و مخالف نصوص و شواهد روايتى و تاريخى است.
در اينجا عدهاى از دانشمندان و مؤرخين اهلسنت كه به اين دو سفر به صورت جداگانه تصريح كردهاند اشاره مىكنيم:
ابنهاشم در سيره خود گويد: وَ غَزوَةُ عَلىِّ بنِ أبىطالبٍ رِضوانُ اللّهِ عَلَيهِ إلَى اليَمَنِ غَزاها مَرَّتَينِ.(1)
ابنكثير در سيره خود گويد: وَ غَزوَةُ عَلىِّ بنِ أبىطالبٍ عليهالسلام الَتى غَزاها مَرَّتَينِ(2): يعنى مأموريت على بن ابىطالب عليهالسلام از طرف رسولخدا صلىاللهعليهوآله به يمن دوبار بوده است.
در سيره حلبيه گويد: إنَّهُ صلىاللهعليهوآله بَعَثَ عَليا كَرَّمَ اللّهُ وَجهَهُ فى سَريَّةٍ إلَى اليَمَنِ. فأسلَمَت هَمْدان كُلُّها فى يَومٍ واحدٍ. فَكَتَبَ بِذالِكَ إلى رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله. فَلَمّا قَرَأ كِتابَهُ، خَرَّ ساجِدا. ثُمَّ جَلَسَ فَقالَ: السَلامُ عَلى هَمدان. وَ تَتابَعَ أهلُ اليَمَنِ إلَى الإسلامِ. وَ قالَ فِى الأصل: إنَّ هذِهِ السَريَّةَ هِىَ الأولى، وَ ما قَبلُها السَريَّةُ الثانِيَةُ(3):
پيامبر صلىاللهعليهوآله حضرت على عليهالسلام را به فرماندهى گروهى به يمن فرستادند، و در نتيجه تمام قبيله همدان يك روزه اسلام اختيار كردند. امام على عليهالسلام در طى نامهاى جريان ايمان قبيله همدان را خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله اعلام كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از خواندن نامه، سجده شكر به جا آورده و فرمود: درود بر همدان. بقيه مردم يمن نيز در پى اين جريان مسلمان شدند. در اصل گويند: اين اولين سفر امام على عليهالسلام به يمن بوده، و سفرى كه قبلاً ذكر شده سفر دوم آن حضرت بوده است.
و نيز در ديگر كتابها با اشاره به مأموريت در هر سفر و از نتايج سفر معلوم مىگردد كه دو سفر بوده است؛ يكى در ايام حضور در مدينه، و ديگر در ايام حجة الوداع.
رواياتى كه تصريح مىكند بازگشت حضرت على عليهالسلام از سفر اول به مدينه بوده متعدد است. از جمله اين روايت:
عَن عَمرو بنِ شاسِ الأسلَمى - وَ كانَ مِن أصحابِ الحُدَيبيَّةِ - قالَ: كُنتُ مَعَ عَلىِّ بنِ أبىطالبٍ فى خَيلِهِ الَتى بَعَثَهُ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله إلَى اليَمَنِ. فَجَفانى عَلىٌّ بَعضَ الجَفاءِ، فَوَجَدتُ فى نَفسى عَلَيهِ. فَلَمّا قَدِمتُ المَدينَةَ، إشتَكَيتُهُ فى مَجالِسِ المَدينَةِ وَ عِندَ مَن لَقيتُهُ. فَأقبَلتُ يَوما وَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله جالِسٌ فِى المَسجِدِ. فَلَمّا رَآنى أنظُرُ إلى عَيَنيهِ، نَظَرَ إلَىَّ حَتّى جَلَستُ إلَيهِ. فَلمّا جَلستُ إلَيهِ قالَ: إنَّه - وَ اللّهِ يا عَمرو بنِ شاسٍ - لَقَد آذَيتَنى. فَقُلتُ: إنّا للّهِ وَ إنّا إلَيهِ راجِعونَ. أعوذُ بِاللّهِ وَ الإسلامِ أن أوذِىَ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله ! فَقالَ: مَن آذى عَليّا عليهالسلام فَقَد آذانى(1):
عمرو بن شاس از ياران رسولاللّه صلىاللهعليهوآله در صلح حديبيه بودند. گويد: از جمله سربازان على بن ابىطالب بودم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را به يمن فرستاده بود. على نسبت به من كوتاهى كرد و ناراحتى از او در دلم جاى گرفت. به مدينه كه بازگشتم، هر كجا و نزد هر كس از على بدگويى كردم.
روزى وارد مسجد شدم، ديدم پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته است. متوجه شد كه من او را ديدم، همواره مرا نگاه مىكرد تا اينكه نزد او نشستم. آنگاه فرمود: اى عمرو بن شاس، به خدا قسم مرا اذيت كردهاى. عرض كردم: به خدا و اسلام پناه مىبرم از اينكه به پيامبر صلىاللهعليهوآله آزارى برسانم ! فرمود: هر كس على عليهالسلام را آزار دهد مرا آزار داده است.
البته طبق معمول، بعضى از مؤلفين تحريف را شيوه خود قرار دادند و يا در اين زمانه در چاپهاى جديد كتابها را تحريف مىكنند ! در كتاب «الاصابه» جملهاى را حذف نموده، ولى ناشيانه حذف كرده و بعضى از كلمات بىمعنى باقى مانده است ! به گونهاى كه كاملاً مشخص است كه چيز ديگرى بوده و حذف شده است.
اما در عين حال كلمه مدينه را غفلت كرده حذف كند و اينگونه نقل كرده است: ... فَجَفانى فى سَفَرى ذلِكَ فيهِ مِنَ المَدينَةِ. فَشَكَوتُهُ فِى المَسجِدِ. فَبَلَغَ ذلِكَ النَبىُّ صلىاللهعليهوآله ... .(2)
چنانچه گذشت از روايتى كه در سيره حلبيه نقل شده(1)- كه بعد مؤلف مىگويد: در اصل آمده است كه اين سفر به يمن سفر اول او است و جريانى كه قبلاً نقل شده سفر دوم به يمن است - فهميده مىشود دو سفر بوده است.
نتيجه مخلوط كردن اين دو سفر با هم همان انكار واقعه غدير خم درباره امامت و حمل جمله پيامبر صلىاللهعليهوآله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» بر دوستى و محبت على عليهالسلام است.
البته در مورد حضور اميرالمؤمنين عليهالسلام در يمن هنگام حجة الوداع شبههاى جداگانه مطرح شده، كه در جلد بعدى در عنوان «شبهات حديث غدير» آمده است.
ابطال حمل امامت در حديث غدير بر امامت تصوّف(2)
مولوى سلامت على شبههاى را مطرح كرده كه خود دربردارنده اعتراف به دلالت حديث غدير بر امامت سرورمان اميرالمؤمنين عليهالسلام است. وى چون شبهات بافته شده پيرامون حديث غدير را براى جلوگيرى از دلالت آن بر مطلوب حقّ بسنده نديده، و از سوى ديگر نتوانسته دلالت حديث بر امامت را نفى كند، امامت مستفاد از اين حديث شريف را بر امامت صوفيانه و باطنى حمل كرده است ! وى در كتابش «تبصره» گفته است:
نزد اهلسنت در امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام شكى نيست و آن عين ايمان است، اما سزاوار است كه مفاد احاديث غدير امامت معنوى باشد نه خلافت. اين از كلام اهلسنت و علماى صوفيّه استفاده مىشود. از اينجاست كه بيعت همه سلسلههاى صوفيان به اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام مىرسد، و به وسيله آن حضرت به رسول جنّ و انس.
اين شبهه به چند وجه باطل است:
دليلى كه مسلمانان مىتوانند با آن منكران پيامبرى محمد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را ملزم كنند، بشاراتى است كه در كتب آسمانى پيشين در نبوت حضرتش وارد شده است. بىگمان، مخالفان از پذيرش اين بشارات كه دانشمندان مسلمان از كتابهاى ايشان بيرون آوردهاند گريزى ندارند، زيرا اين بشارات مستخرج از كتب آنان است و آشكارا به پيامبرى خاتمالنبيين صلىاللهعليهوآله دلالت مىكنند.
پس اگر تأويل اهلسنت در مورد حديث غدير درست باشد كه آن را بر امامت باطنى حمل كنند، براى اهل كتاب نيز جايز خواهد بود كه نبوت پيامبر ما را اينگونه زير سؤال ببرند؛ اينكه آن را تأويل و بر معناى لغوى لفظ يعنى «والايى» حمل كنند ! حمل امامت على عليهالسلام بر امامت صوفيانه ! مانند حمل نبوت پيامبر صلىاللهعليهوآله به معناى لغوى و نه اصطلاحى نبوت از سوى منكران است. اگر اين باطل است آن هم باطل است.
اين تأويل و حمل امامتى كه حديث غدير به آن دلالت مىكند بر امامت باطنيّهاى كه صوفيه مىگويند، در صورتى درست است كه اميرالمؤمنين عليهالسلام از صوفيه باشد ! حافظ ابنجوزى صوفى بودن امام عليهالسلام و ديگر صحابه را انكار كرده، و كلام ابونعيم اصفهانى را كه ايشان را از شمار صوفيه آورده زشت دانسته و گفته است:
ابونعيم اصفهانى براى صوفيه كتاب «حلية الأولياء» را نوشت، و در آن مطالب زشتى آورد، و شرم نكرد و نام ابوبكر و عمر و عثمان و على بن ابىطالب عليهالسلام و صحابه بزرگوار را در شمار صوفيه آورد.(1)
اگر آوردن نام اميرالمؤمنين عليهالسلام در شمار صوفيان بىشرمى باشد، بىگمان حمل حديثى كه دالّ بر امامت او است به امامت صوفيانه نيز بىشرمى خواهد بود.
1) . تلبيس ابليس: ص 159.
شاه ولىاللّه دهلوى - پدر مخاطب ما دهلوى - در كتابش «قرّة العينين» در ردّ عقايد صوفيه و بيان عدم ثبوت آنها از شرع شريف بسيار تلاش كرده است. محال است كسى از آن سخنان آگاه شده باشد و حديث غدير را بر اين محمل ناروا حمل كند !
مولوى اسماعيل در «رساله امامت» خاطرنشان كرده كه امامت سايه رسالت و مانند آن است و مبنايش بر اظهار نهاده شده نه بر اخفاء، اما ساير ارباب ولايت چنين نيستند. از اين رو، جايز نيست گفتارهاى صادر شده از ائمه در بيان امامتشان بر خودستايى و مانند آن حمل شود.
اين سخن مىرساند امامتى كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در اشعارش از آن سخن گفته و آن را اظهار كرده و آشكارا به آن افتخار نموده امامت باطنى نيست، و گرنه آن را اظهار نمىكرد و مدّعى آن نمىشد.
دهلوى در نخستين باب «تحفه اثنىعشريه» تصريح كرده كه روش اهلسنت اين است كه سخنان اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر ظاهر آن حمل كنند. چنانكه كلام خدا و كلام رسول صلىاللهعليهوآله نيز چنين است، و همگى بايد بر معناى ظاهرى آنها حمل شوند.
پس از اين اقرار، مىبينيم لفظ امامت در اشعار اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده، و شكى نيست كه «امامت» در معناى مصطلح آن ظهور دارد نه امامت صوفيانه. از اين رو، نزد دهلوى و چنانكه خود تصريح كرده، نزد اهلسنت گردانيدن لفظ از معناى ظاهرىاش نادرست است.
دهلوى در باب نبوت كتاب «تحفه اثنىعشريه» مىنويسد:
عقيده دوازدهم: نصوص قرآن و احاديث پيامبر صلىاللهعليهوآله همه محمول بر معانى ظاهرى هستند. سَبْعيّه از اسماعيليه، و خطابيّه و منصوريّه و مَعمَريّه و باطنيّه و قرامطه
و رِزاميّه از فرقههاى شيعه عقيده دارند كه آنچه در كتاب و سنت از وضو و تيمم و نماز و روزه و زكات و حج و بهشت و دوزخ و قيامت و حشر وارد شده بر ظاهر آن حمل نمىشود، بلكه اشاره است به چيزهاى ديگر كه آنها را جز امام معصوم نمىداند.
وى سپس نمونههايى از اقوال اين فرقهها در موضوع سخنش نقل كرده، و گفته كه گردانيدن نصوص قرآن و احاديث از ظواهر آنها از كارهاى ملحدان و زنديقان است. اين عمل زشت، بدىها و رسوايىها بسيارى را در پى دارد و ستونهاى دين به سبب آن فرو مىريزد.
بنا بر همه اينها، تأويل حديث غدير و گردانيدن آن از معنايى كه در آن ظهور دارد، و همچنين اشعار اميرالمؤمنين عليهالسلام و حسّان و قيس بن سعد و ساير احاديث وارد شده در امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام، از آشكارترين مصاديق سخن دهلوى است كه چنين كارى از كارهاى ملحدان و زنديقان و موجب ويران شدن پايههاى دين حنيف است.
تأويل مذكور با مقتضاى استدلال ابوبكر به حديث «الأئِمَّةُ مِن قُرَيشٍ» بر خلافتش در مقابل انصار مخالف است، چرا كه مقتضاى استدلال به حديث مذكور اين است كه حديث ظاهر در معناى امامت و جانشينى رسول خدا صلىاللهعليهوآله باشد؛ يعنى معناى مصطلح نه امامتى كه در تصوف مطرح است.
ابوبكر به همين ظهور استناد و به آن احتجاج كرده است. اگر امامت دالّ بر خلافت نبود، وى براى اثبات اينكه جانشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله است به اين حديث استناد نمىكرد. احتجاج ابوبكر به اين حديث براى اثبات خلافتش در كتابهاى سيره و تاريخ آمده است.
شاه ولىاللّه دهلوى تصريح كرده(1)كه نزد اهلسنت امامت و خلافت مترادف اند.
1) . ازالة الخفاء: مقصد اول از باب هفتم.
بنا بر اين، در اشعار اميرالمؤمنين عليهالسلام و حسّان و قيس مراد از «الامام» خليفه است، نه امام به معناى صوفيانه. اين نيز تأويل حديث غدير را باطل مىكند و نشان مىدهد كه تأويل مذكور مخالف مذهب و معتقَد اهلسنت است.
امامت مصطلح كه نزد اهلسنت مترادف «خلافت» يا همان رياست عامّه در دين و دنياست، و عالمان بزرگ اهلسنت به اين مطلب تصريح كردهاند. فخر رازى مىنويسد:
امامت رياست عامه شخصى از اشخاص در دين و دنياست. قيد «عامّه» براى اين است كه رئيس و قاضى و مانند اينها از تعريف خارج شوند. قيد «شخصى از اشخاص» براى اين است كه هر گاه امام را به سبب فسقش عزل كردند «كلّ امت» از تعريف خارج شوند، چرا كه «كلّ امت» شخص واحد نيست.(1)
تَفتازانى مىگويد: امامت رياست عامه در دين و دنياست، به عنوان جانشينىِ پيامبر.(2)تعريف امامت در شرح تجريد قوشچى و ديگر كتب كلامى نيز همين است، و دهلوى هم در آغاز باب امامت «تحفه اثنىعشريه» امامت را اينگونه تعريف كرده است.
به نصّ اشعار اميرالمؤمنين عليهالسلام و اشعار حسّان و قيس در روز غدير، امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام ثابت شد. اين امامت براى همه مسلمانان نيز ثابت شد كه ابوبكر و عمر هم در شمار آنها بودند، و عمر در آن روز به حضرت امير عليهالسلام گفت: گوارايت باد اى پسر ابوطالب، كه اينك مولاى هر مرد و زن مؤمنى گشتى.
بنا بر همه اينها، در ثبوت امامت عامه براى حضرتش شكى نمىماند. زيرا اگر مراد از امامت ثابت شده در روز غدير امامت عامه باشد مطلوب ثابت مىشود، و اگر مراد
امامت در بعضى از امور باشد؛ آن امور يا به دين مربوط اند يا به دنيا، كه در هر صورت ثبوت امامت براى على عليهالسلام حتى در امرى از امور مستلزم بطلان خلافت خلفاى سه گانه است. چرا كه امامت وى - هر چند كه در امرى از امور باشد - به اين معنى است كه خلفاى سه گانه در آن امر خاص امام نبوده بلكه مأموم على عليهالسلام بودهاند.
در نتيجه، عموميت امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام ثابت مىشود، و عموميت امامت خلفاى سه گانه باطل مىگردد. وقتى بطلان عموميت امامت اينان ثابت شود، بطلان تقدّمشان بر حضرت امير عليهالسلام نيز ثابت خواهد شد، چرا كه جايز نيست مأموم بر امام مقدّم شود. بنا بر اين، روشن شد كه تأويل مذكور از حديث غدير هيچ سودى براى اهلسنت ندارد.
امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام از اشعار وى و اشعار حسّان بن ثابت و قيس بن سعد بن عُباده ثابت شد. اگر على عليهالسلام امام باشد، از همه گناهان معصوم خواهد بود، و اگر معصوم باشد خلافتش ثابت شده، و خلافت آنها كه خود را از او پيش انداختند باطل مىشود، چرا كه تقدّم غير معصوم بر معصوم عقلاً قبيح و بلكه از اقبح قبايح است.
فخرالدين رازى به دلالت لفظ «امام» بر «معصوم از همه گناهان» اعتراف كرده و نوشته است:
آيه «إنّى جاعِلُكَ لِلناسِ إماما»(1): «من تو را امام همه مردم قرار مىدهم» ، دلالت مىكند كه ابراهيم عليهالسلام از همه گناهان معصوم بود، زيرا امام كسى است كه از او پيروى و به او اقتدا مىشود، و اگر گناهى از او سر زند پيروى از او در آن كار بر ما واجب نخواهد بود. و گرنه لازم مىآيد كه انجام دادن معصيت بر ما واجب باشد، و اين محال است، چرا كه معصيت از آن رو معصيت است كه انجام دادنش ممنوع است و وجوب انجام آن به معنى ممنوعيت ترك كردن آن است، و جمع بين اين دو محال است.(2)
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
7
BY :
Mohammad Ansari Zanjani