ghaemiyeh.com
سرشناسه : انصاری زنجانی خوئینی، محمد، 1354 -
عنوان و نام پديدآور : دائرة المعارف غدير: جامع ترين دائرة المعارف موضوعى غدير جلد 6/ محمد انصارى زنجانى خوئینی.
فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير (1)
مشخصات نشر دیجیتالی: اصفهان: محمد انصارى زنجانى، 1405 -
مشخصات ظاهری : ج6.
عنوان دیگر : جامع ترین دائرة المعارف موضوعى غدير.
موضوع : علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، 23 قبل از هجرت - 40ق -- اثبات خلافت -- دایرهالمعارفها
موضوع : Ali ibn Abi-talib, Imam I, 600-661 -- *Proof of caliphate -- Encyclopedias
موضوع : غدیر خم -- دایرهالمعارفها
Ghadir -- Encyclopedias
رده بندی کنگره : BP223/54
رده بندی دیویی : 297/452
شماره کتابشناسی ملی : 58119110
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
شماره تماس نویسنده: 9124524736 - 0098 - ايران ، قم
Phone no. : 0098 - 9124524736 - IRAN , QOM
فهرست فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير: ج 6 - 11
بخش اول: حديث غدير
ج 6 و 7 و 8
قسمت اول: اسناد حديث غدير··· ج 6 : ص 15 - 394
اول: بحثى سلسه وار در اسناد حديث غدير··· 17 - 323
دوم: نكاتى در اسناد حديث غدير··· 325 - 394
قسمت دوم: منابع حديث غدير··· 395 - 499
اول: بحثى سلسه وار در منابع حديث غدير··· 395 - 486
دوم: نكاتى در منابع حديث غدير··· 487 - 499
قسمت سوم: دلالت حديث غدير··· ج 7 و 8
اول: بحثى سلسه وار در دلالت حديث غدير··· ج 7: ص 9 - 503
دوم: شبهات حديث غدير··· ج 8 5 - 168
سوم: نكاتى در مورد «اولى» ، «ولى» ، «مولى» و «ولايت»··· 169 - 395
قسمت چهارم: نكاتى در مورد حديث غدير··· 397 - 515
بخش دوم: خطبه غدير
ج 9 و 10 و 11
قسمت اول: اسناد و منابع خطبه غدير··· ج 9 : ص 7 - 274
اول: بحثى سلسه وار در اسناد خطبه غدير··· 7 - 151
دوم: نكاتى در اسناد و منابع خطبه غدير··· 153 - 274
قسمت دوم: متن كامل ومقابله شده خطبه غديرباترجمه فارسى··· 275 - 342
قسمت سوم: گامهاى سخن در خطبه غدير··· 343 - 392
قسمت چهارم: محور سخن و عصاره خطبه غدير: حديث غدير
و امامت··· 393 - 430
قسمت پنجم: شرح خطبه غدير··· 431 - 505
قسمت ششم: نكاتى در مورد خطبه غدير··· 507 - 645
قسمت هفتم: آيات در خطبه غدير··· ج 10 و 11
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
معرفى فصل دوم: حديث غدير و خطبه غدير
در مبحث غدير، دو پايه و اساس و ركن ركين وجود دارد؛ و آن عبارت است از: حديث غدير و خطبه غدير.
اما حديث غدير، همان جمله طلايى و كلام فوق تواتر بين شيعه و اهلسنت از لسان مبارك رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله است: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ.
امامان معصوم عليهمالسلام به هر مناسبت به اين گلواژه غدير اشاره داشته و آن را بيان فرمودهاند.
به پيروى از آنحضرات، اصحاب معصومين عليهمالسلام و سپس علماى ربانى در چهارده قرنِ گذشته بر غدير، به طور مفصل در مورد حديث غدير و اسناد و مدارك و دلالت آن سخن گفته و حتى كتابهاى مستقل نگاشتهاند.
و اما خطبه غدير، همان سخنرانى يك ساعته و وحىگونهاى است، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بازگشت از حجهالودع به سوى مدينه، جمعيت صد و بيست هزار نفرى حاجيان را در صحراى غدير متوقف كرد، و بر فراز منبر غدير خطبهاى غرّا و مفصل بيان فرمود.
خطبه غدير، اساسنامه تشيع و مكتب اهلبيت عليهمالسلام است، كه رسول خاتم صلىاللهعليهوآله در سال آخر عمر خود به عنوان ختمِ رسالت خود، و براى اكمال دين و اتمام نعمت خداى متعال براى مسلمانان، بلكه با عبارت «مَعاشِرَ الناس» براى همه مردم جهان تا قيامت ايراد فرمود.
در «دائرة المعارف غدير» ، فصلى جداگانه (فصل دوم) براى حديث غدير و خطبه غدير در نظر گرفته شده؛ كه در اين فصل جوانب مختلف اين دو پايه غدير بلكه مكتب تشيع به طور كامل و مفصل واكاوى شده است.
در اين فصل، طى شش جلد در دو بخش: بخش اول حديث غدير و بخش دوم خطبه غدير، اسناد و مدارك و استدلال و شبهات هر كدام آمده است.
همچنين به آنچه مرتبط با اين دو مبحث است؛ مثل آيات در خطبه غدير پرداختهايم، و هيچ موردى از قلم نيفتاده است.
فصل دوم (حديث غدير و خطبه غدير) :
بخش اول: حديث غدير··· ج 6 و 7 و 8
قسمت اول: اسناد حديث غدير··· 15 - 394
اول: بحثى سلسله وار در اسناد حديث غدير··· 17 - 323
دوم: نكاتى در اسناد حديث غدير··· 325 - 394
قسمت دوم: منابع حديث غدير··· 395 - 499
اول: بحثى سلسله وار در منابع حديث غدير··· 395 - 486
دوم: نكاتى در منابع حديث غدير··· 487 - 499
حديث غدير(1)
حديث غدير با عبارت كوتاه عبارت است از اين تعبير:
مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ.
اين حديث شريف گاهى با مضامين و تعابير مختلف نقل شده، و گاهى عبارت طولانىتر و با اضافاتى در ابتدا و انتها نيز همراه است؛ مانند اين جمله كه به دنبال آن نقل شده است:
اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ و انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
حديث غدير از جمله روايات مافوق تواتر در اسلام و بين شيعه و اهلسنت است. تا جايى كه در مورد آن كتابهاى متعدد در طول تاريخ اسلام تأليف شده است. اين حديث از اصلىترين حجتهاى شيعه در مسئله امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام بوده و در طول تاريخ احتجاجات مفصل به اين حديث شريف شده است؛ چه از سوى ائمه عليهمالسلام يا اصحاب و علما.
پس از ايراد فرازهاى ابتدايى خطبه غدير طى سه مرحله، سكوت مطلق بر
1) . چهارده قرن با غدير: ص 119، 140 - 143. اسرار غدير: ص 104. واقعه قرآنى غدير: ص 88 . غنچه غدير غريب: ص 107.
جمعيت حاضر در غدير حكمفرما بود و دلها پله پله با كلام رسول صلىاللهعليهوآله مدارج كمال را مىپيمود و با كوه استوار نبوت تا اوج ولايت پيش مىرفت. اين در حالى بود كه طبق اشاره پيامبر صلىاللهعليهوآله در فرازهاى قبلى خطابه، همه چشم بر دست و بازوى پيامبر و على عليهالسلام داشتند كه هنگام بالا رفتنشان كى فرا مىرسد.
اكنون غدير به قله خود رسيده و صد و بيست هزار نفر چشم بر لبان گل وجود دوختهاند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن حساسترين لحظات دستان يد اللهى خود را به بازوان رشيد على عليهالسلام نزديك كرد و او نيز دستان خود را بالا نگاه داشت. در يك لحظه او را تا آنجا بلند كرد كه كف پاى على عليهالسلام به زانوان پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد.
همان طور كه على عليهالسلام را بر سر دست نگه داشته بود، در بديعترين شكل اعلام جانشينى خود را به انجام رساند. سؤالى كوتاه و جملهاى پر معنى ! ! پرسيد: گفتيد كه چه كسى بر شما اولى به نفس است ؟ مردم فورا پاسخ دادند: خدا و رسولش. فرمود:
أَلا فَمَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ. اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.
آگاه باشيد، كه هر كس من صاحب اختيار و اولى به نفس او بودهام اين على صاحب اختيار و اولى به نفس اوست. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس على را يارى كند، و خوار كن هر كس على را خوار كند.
اكنون با نشان دادن على عليهالسلام و اشاره «هذا» به سوى او دقيقترين معرفى خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآله صورت گرفت؛ و به دنبال آن پرچم دوستى و يارى او بر فراز غدير برافراشته شد.
حضرت با پايان اين سخن على عليهالسلام را از فراز دست بر منبر فرود آورد؛ و با ظرافتى لايق شأن نبوت نگذاشت در خطابهاش وقفه ايجاد شود و سخنان خود را ادامه داد و به تبيين ابعاد «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ... » پرداخت.
سپس اشارهاى به آينده كفر ستيز على بن ابىطالب عليهالسلام با ناكثين و قاسطين و مارقين نمود، و تصريح كرد جنگ او با آن گروهها به امر خداوند است.
در اينجا با قرائت آيه 5 سوره ق «ما يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَىَّ» : «سخن نزد من تغيير يافتنى نيست» ، اشاره به مقام تغيير نيافتنى على عليهالسلام نمود و بار ديگر جملهاى را كه هنگام بلند كردن اميرالمؤمنين عليهالسلام فرموده بود تكرار كرد، اما جالب بود كه قبل از ذكر آن يادآور شد كه: خدايا به امر تو مىگويم. و سپس فرمود: اللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. و در پى آن افزود: خدايا لعنت كن هر كس او را انكار كند و غضب نما بر هر كسى كه حق او را انكار نمايد.
از آنجا كه بحثهاى علمى درباره سند و متنِ حديث غدير بسيار مفصل است، اشارهاى گذرا به جنبه سند و متن خواهيم داشت.
علماى بزرگ بحثهاى كافى و وافى در اين دو زمينه نمودهاند، طالبين مىتوانند به كتبى كه در همين بخش (حديث غدير) به آنها اشاره مىشود مراجعه نمايند.
واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به طور يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشهاى از مراسم يا قطعهاى از سخنان حضرت را نقل نمودهاند. البته قسمتهايى از اين جريان به طور متواتر بدست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
از قرن چهارم تحقيق و بحث در متن و سند حديث غدير آغاز شده و قطعه اصلى خطبه غدير كه جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» است در مناظرات مطرح شده، و رجال اسناد و ناقلين حديث غدير نيز به دقت مورد بررسى قرار گرفتهاند. كتب شيخ صدوق و سيد مرتضى و شيخ مفيد بهترين شاهد بر اين مدعا هستند.
اين تحقيقات در قرنهاى چهارم و پنجم و ششم اوج داشته و تا سال هزار همچنان پيش رفته، و آثار برجستهاى از اين قرون در دست است.
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى درباره غدير تأليف كرده و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجهگيرى نمودهاند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق قرار گرفت.
ارتباط غدير با قرآن، بحثهاى مفصل در اسناد غدير، بررسىهاى عميق در متن حديث غدير، جمع آورى و تدوين اشعار مربوط به غدير و جوانب ديگر آن مورد توجه خاص واقع شد و در هر مورد كتابهايى تدوين گرديد.
به راستى يكى از معجزات غدير اين است كه اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته كه واقعه غدير در هميشه زمان به صورت يك تاريخ زنده بماند. از اين جهت، كمتر رخدادى در جهان توانسته است چون رويداد و حديث غدير مورد توجه محدثان، مفسران، متكلمان، فيلسوفان، مورخان، سيرهنويسان، نويسندگان و شاعران قرار گيرد.
مهمترين علت جاودانگى و زنده بودن حديث غدير، نزول دو آيه از آيات قرآن است كه آن را در آغوش گرفته، و چون آفتاب فضاى غدير را روشنى بخشيده است. در واقع قرآن ضامن بقاى هميشگى آن است. تا روزى كه هر دوشان در بهشت و كنار حوض كوثر بر پيامبرشان وارد شوند.
از جمله موضوعات غدير كه به طور مفصل و جامع مورد بخث و تحقيق و تأليف قرار گرفته و تحقيقات ارزشمندى ارائه شده، تحقيق در مورد سند حديث غدير و بحثهاى رجالى است.
در اين قسمت در مورد سند حديث غدير، تحقيقى مفصل و جامع آورده مىشود. مطالب اين قسمت عمدتا بر گرفته از كتاب «عبقات الانوار» مرحوم مير حامدحسين است؛ كه مطالب آن سلسله وار و به هم متصل بوده، و روند بحث سندى در آن حفظ شده است. سپس به نكاتى در مورد اسناد حديث غدير اشاره مىشود.
مطالب اين قسمت، مجموعهاى است تلفيق شده از اين كتابها:
عبقات الانوار (مير حامدحسين) : مجلدات حديث غدير (10 جلد) : ج 1 - 7. نفحات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار (سيد على ميلانى) : ج 6 و 7. خلاصه عبقات الانوار، حديث غدير (مرتضى نادرى) : ص 49 - 719. چكيده عبقات الانوار، حديث غدير (محمدرضا شريفى) : ص 31 - 300.
در چند مورد نيز از اين كتابها استفاده شده است: الغدير فى مصادر الفريقين (قطيفى) : ص 51 - 530 . حديث ولايت در روايت صحابه (طلوعى گوگانى) : كل كتاب. غدير خم (دشتى) : ص 49 - 153. بر ساحل غدير: ص 143 - 192. چهارده قرن با غدير: ص 76، 120، 121، 125، 135، 136، 140 - 143، 153 - 157. اسرار غدير: ص 104، 105، 107، 111، 121، 280. هزار و يك نكته درباره غدير و فضائل اميرالمؤمنين على عليهالسلام: ص 531 - 536 . غدير در آئينه كتاب.
خبر غدير و سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن مجمع عظيم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمانِ حاضر در غدير، هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و خويشان و دوستان خود قرار دهند.
متأسفانه جوّ حاكم بر اجتماع آن روز مسلمين و فضاى ظلمانىِ بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود و سالهاى متمادى همچنان ادامه داشت - سبب شد كه مردم، سخنان سرنوشتسازِ پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهميت آن را ناديده بگيرند.
طبيعى است كه بايد چنين مىشد؛ زيرا مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساطِ غاصبينِ خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمىدادند. البته جريان غدير به صورتى در سينهها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كرده و براى نسلهاى آينده به يادگار گذاشتند و هيچ كس قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى را نداشت.
1) . غدير در آئينه كتاب: مقدمه كتاب. اسرار غدير: ص 105. چهارده قرن با غدير: ص 120.
شخص اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا عليهماالسلام كه ركن غدير بودند، و نيز ائمه عليهمالسلام يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج واستدلال مىفرمودند(1)، و در آن شرايط خفقان مىبينيم كه امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان بيان فرمودهاند.
همچنين بيش از دويست نفر از صحابه و عده زيادى از تابعين، با آن كه در شرايط سخت تقيه بودهاند و نقل حديث غدير براى آنان به قيمت حيثيت و جانشان تمام مىشده، آن را نقل كردهاند.
از اوائل قرن دوم هجرى كه تدوين معارف دينى رسما آزاد اعلام شد، تبليغ غدير نيز شكلى تازه بخود گرفت و كم كم از شكل روايت به صورت تأليف در آمد. در اواسط قرن دوم اولين تأليف مستقل درباره غدير را مىبينيم كه از فراهيدى است. در ادامه اين راه كتابهاى مختلفى به صورت مستقل يا ضمنى در موضوع غدير تدوين شد.
ابوالمعالى جوينى از قرن پنجم مىگويد: در بغداد در دست صحافى كتابى ديدم كه بر جلد آن نوشته بود: جلد بيست و هشتم از اسناد حديث من كنت مولاه فعلى مولاه، و بعد از اين جلد بيست و نهم خواهد بود ! !
همچنين ابنكثير دمشقى مىگويد: كتابى در دو جلد ضخيم ديدم كه محمد بن جرير طبرى احاديث غدير خم را در آن جمع آورى كرده بود !(2)
آنچه در اين مرحله مشهود است اينكه اكثر كتب، مربوط به اسناد و رجال خطبه است و هدف اول مؤلفين استحكام اصل مطلب بوده است. آنان كه جو خاص فرهنگى را به خوبى لمس مىكردند در مرحله اول دست به كار محكمكارى در اسناد و حفظ متون شدند تا نسلهاى آينده مدارك لازم براى تحقيق و موشكافى و بحث و بررسى داشته باشند.
اين دوران در طول قرن دوم و سوم و چهارم و پنجم اوج خاص داشته و حق آن به خوبى ادا شده است.
اين تحقيقات در قرنهاى چهارم و پنجم و ششم اوج داشته و تا زمان حاضر همچنان پيش رفته، و آثار برجستهاى از اين قرون در دست است.
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى درباره غدير تأليف كرده و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجهگيرى نمودهاند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق قرار گرفت.
ارتباط غدير با قرآن، بحثهاى مفصل در اسناد غدير، بررسىهاى عميق در متن حديث غدير، جمع آورى و تدوين اشعار مربوط به غدير و جوانب ديگر آن مورد توجه خاص واقع شد و در هر مورد كتابهايى تدوين گرديد.
با وجود منع از نقل حديث در حكومت سقيفه، معصومين عليهمالسلام(1)و بيش از دويست نفر از صحابه و عده زيادى از تابعين، با آن كه در شرايط سخت تقيه بودهاند و نقل حديث غدير براى آنان به قيمت حيثيت و جانشان تمام مىشده، آن را نقل كردهاند.
در كتاب عوالم العلوم: ج 15 / 3 صفحات 493 - 508 ، فهرستى از راويان حديث غدير به ترتيب زمانى چهارده قرن آورده، و اثبات كرده چنين اتصال سند و نقل خَلَف از سَلَف دليل بر ريشه محكم و سلسله بدون انقطاع اسناد در نقل حديث غدير است.
در صفحات 509 تا 517 راويان غدير از علما را به ترتيب الفبا آورده است. در صفحه 522 مؤلفينى كه حديث غدير را ثبت كردهاند ذكر كرده، و در صفحات 529 تا 534 به وثاقت صحابه و تابعين و ساير ناقلين حديث غدير پرداخته است.
1) . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 472 - 476.
به همين جهت در بين قاطبه مسلمين، هيچ حديثى به اندازه «حديث غدير» روايت كننده ندارد، و گذشته از تواتر آن، از نظر علم رجال و درايت اسنادِ آن در حد فوق العادهاى است.
واقعه عظيم غدير، شامل مراحل مقدماتىِ قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پيوست، به صورت يك روايت واحد و متسلسل به دست ما نرسيده است. بلكه هر يك از حاضرين در غدير، گوشهاى از مراسم يا قطعهاى از سخنان حضرت را نقل نمودهاند. البته قسمتهايى از اين واقعه به طور متواتر به دست ما رسيده است، و خطبه غدير نيز به طور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
همان طور كه داستان غدير و خطبه آن با يك سند واحد به دست ما نرسيده، متن آن نيز به صورت قطعههاى قابل جمع نقل شده است و به علل مختلفى از قبيل شرائط تقيه و امثال آن، و نيز طولانى بودن خطبه و عدم امكان حفظ كامل آن براى همگان، اكثر راويان «غدير» گوشههايى از آن را نقل كردهاند، ولى جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» و چند جمله ديگرِ آن را همه راويان به اشاره يا صريحا نقل كردهاند.
با اين همه، متن خطبه به طور كامل به دست ما رسيده است، و اين از توجهات صاحب ولايت است كه اين سند بزرگ اسلام را براى ما حفظ كرده است.
از آنجا كه بحثهاى علمى درباره سند و متنِ حديث غدير بسيار مفصل است و علماى بزرگ بحثهاى كافى و وافى در اين دو زمينه نمودهاند، طالبين مىتوانند به كتبى كه در همين عنوان (حديث غدير) به آنها اشاره مىشود مراجعه نمايند.
يكى از خصوصيات زمان امام رضا عليهالسلام شرايط سخت تقيه بود، و لذا امام عليهالسلام بسيارى
از روايات را با ذكر سند از پدرانشان نقل مىكردند. از جمله حديث غدير را حضرت از پدرشان حضرت موسى بن جعفر از امام صادق از امام باقر از امام سجاد از امام حسين از اميرالمؤمنين عليهمالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كردند كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.(1)
شبهه دهلوى در سند حديث غدير(2)
دهلوى در مورد سند حديث غدير گفته است: همه احاديثى كه شيعيان براى اثبات مدّعايشان به آنها استدلال مىكنند دوازده حديث است. نخستينِ اين احاديث، حديث غدير است، كه آن را با هياهوى بسيار در كتابهايشان آوردهاند و نصّ قطعى بر مدّعايشان مىدانند. خلاصه اين حديث چنين است:
بُرَيدَة بن حُصَيب اَسلمى(3)روايت مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بازگشت از حجّهالوَداع، آنگاه كه به غدير خم - جايى ميان مكه و مدينه - رسيد، مسلمانانى را كه همراهش بودند، گرد آورد و به ايشان فرمود: يا مَعشَرَ المُسلِمينَ، أ لَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم: اى گروه مسلمانان، آيا من از شما به خودتان سزاوارتر نيستم ؟ مسلمانان در پاسخ گفتند: چرا هستى. حضرت فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ وَالِ مَن وَالاهُ وَ عَادِ مَن عَاداهُ: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. خدايا، با هر كس با او دوستى كند دوستى كن، و با هر كس با او دشمنى كند دشمنى كن.
شيعيان مىگويند: «مَولى» به معناى «اَولى بالتصرّف» است، و اَولى به تصرّف بودن عين امامت است.
1) . اثبات الهداة: ج 2 ص 103 ح 425.
2) . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 21 - 30.
3) . بُرَيدَة بن حُصَيب اَسلمى: شيخ طوسى او را در شمار اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله و اصحاب اميرالمؤمنين عليهالسلامآورده است. معجم رجال الحديث: ج 4 ص 202) . وى در سال 62 يا 63 هجرى در گذشته است. سير اعلام النبلاء: ج 2 ص 469، 470 (مترجم) .
و اما پاسخ سخنان دهلوى به طور مختصر:
نخستين اشكال در سخن دهلوى اين است كه احاديث شريف نبوى را - كه به جانشينى و ولايت مطلق اميرمؤمنان عليهالسلام دلالت مىكنند - در دوازده حديث منحصر كرده است.
اين خود انكار حقيقتى آشكار است. ما نمىدانيم كه آيا اين حصرى عقلى است يا استقرايى ؟ اما عقل، كه در مانند اين قضايا و مباحث راهى به حكم و داورى ندارد. و اما اگر اين حصر استقرايى است، واقعيت خلاف كلام دهلوى است، چرا كه نصوص وارد شده در اين موضوع چندين برابر عددى است كه دهلوى گفته است. اين حقيقت بر فرد آگاه و منصف روشن است.
اما احاديثى كه نشان دهنده برترى و افضليت سرورمان اميرالمؤمنين عليهالسلام از ديگر صحابه است، فوق حدّ حصر و شمارش است. ما از دانشمندان شيعه و از مخالفانى كه از دروغ و خيانت پرهيز مىكنند، كسى را نيافتهايم كه به استقصاى اينگونه احاديث اقدام كند و بپردازد. مرورى اجمالى به كتابهاى آنان - كه در همه جا موجود است - به وضوح اين واقعيت را آشكار مىسازد. دانشمندان شيعه در بحث پيرامون اين موضوع و اثبات برترى اميرالمؤمنين عليهالسلام به احاديث چندى بسنده كردهاند، كه آن احاديث اندكى از بسيار و دانهاى از خروار است.
با نگرش به اين حقيقتِ راستين است كه مىبينيم نصراللّه كابلى، با وجود تعصّب شديدش، به صراحت ادعا نكرده كه احاديث مورد استدلال در باب امامت در عدد خاصى منحصر است. هر چند كه سخن او در اين باره به تصريح مىماند؛ آنجا كه در كتاب «الصواقع»(1)مىنويسد: مطلب چهارم: در ابطال استدلال رافضه به اينكه امامِ پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام است، به احاديث اهلسنت كه شمارش دوازده حديث است. نخست: حديثى است كه بُرَيدة بن حُصَيب و ديگران روايت كردهاند ... .
1) . در مورد كتاب «الصواقع» همچنين رجوع شود به: الذريعة: ج 3 ص 177 مترجم .
ولى دهلوى از شدت امانتدارىاش ! اين احاديث را به تصريح در عددى كه ياد كرده منحصر كرده است. آرى، روش او در ديگر قضاياى روشن و مسائل آشكار چنين است.
افزون بر اين، در اين باره احاديثى هست كه شيعيان در اثبات مطلوبشان به آنها متمسّك مىشوند، و از حيث سند قوىتر، و در دلالت رساتر و روشنتر از احاديث دوازدهگانهاى است كه دهلوى به پيروى از كابلى ياد كرده است. پس علاوه بر اينكه ادعاى حصر اين احاديث در عدد ياد شده باطل است، ناديده گرفتن احاديث اقوى از حيث سند و دلالت - كه به امامت و خلافت عظمى دلالت مىكنند - جاى سؤال دارد.
اين آغاز ردّ گفتار دهلوى و ديگران، و بيان نادرستى سخنان آنان پيرامون حديث غدير است. و اما تفصيل مطلب و رسيدگى به جزئيات شبهات آنان در ادامه خواهد آمد.
تواتر حديث غدير(1)
براى حديث غدير اسناد مدارك و قرائن بىشمارى بيان شده است. و در علوم حديث و رجال، چنين حديثى با اين همه اسناد و مدارك، ممكن نيست ساختگى باشد.
خواجه نصيرالدين طوسى در كتاب معروفش مىنويسد: ... و لحديث الغدير المتواتر: از جمله دلائل امام و وصى بودن على عليهالسلام حديث متواتر غدير است.(2)
و اما متواتر يعنى چه ؟ تواتر يعنى موردى كه بالاتر از تبانى - يعنى هم دست شدن براى انجام كارى - باشد. مثلاً ممكن است ده نفر با يكديگر تبانى كنند كه بگويند ما فلان خبر را از راديو شنيديم، ولى گاهى قضيه به حدّى ميرسد كه اصلاً نمىشود
احتمال داد كه تبانى باشد. مثلاً كسى مىرود به جنوب شهر خود و ماجرايى مىشنود. سپس به شرق مىرود و همان ماجرا را مىشنود. بعد به غرب مىرود و مىبيند همان را مىگويند. در اينجا حتى احتمال هم نمىدهد كه همه اينها با يكديگر تبانى كردهاند. اين را تواتر مىگويند.
شيعه مدعى است كه نقل خبر غدير در حدّى است كه حتى احتمال تبانى هم در آن راه ندارد. اين امكان ندارد كه بگوئيم مثلاً چهل نفر از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر يك دروغ تبانى كردهاند.
خصوصا كه بسيارى از ناقلان اين خبر جزو دشمنان على عليهالسلام بوده، يا حداقل از طرفداران ايشان شمرده نشدهاند. اگر ناقلان فقط امثال سلمان و ابوذر و مقداد و از ارادتمندان على عليهالسلام بودند، باز هم مىشود احتمال داد كه اينها علاقه مفرطى به على عليهالسلام داشتند و با تبانى چنين حرفى زدهاند. در حالى كه اين خبر را كسانى نقل كردهاند كه علاقهاى به على عليهالسلام نشان ندادهاند.(1)
مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى درباره دلالت احاديثى مانند «حديث غدير» مىگويد: قسم به آن كسى كه دانه و حبّه را آفريده و از شكافتن آنها گياه را مىروياند، فضائل على اميرالمؤمنين عليهالسلام - كه آن را مخالفان بلكه ناصبيان هم روايت كردهاند - از حد تواتر گذشته است. بلكه حديث غدير و تصريح پيامبر صلىاللهعليهوآله به اولويّت آن حضرت به تنهايى در روايات آنها نيز بيش از حدّ تواتر است، چه رسد به روايات شيعه.
حتى ابنحجر عسقلانى(2)با اينكه ناصبى شديد است درباره حديث غدير حكم مىكند به اينكه بيشتر از سى نفر از صحابه به طرق صحاح و حَسَن آن را روايت كردهاند.
هر كس تفصيل تمام آن و بيشتر و بالاتر را بخواهد به كتاب «عبقات الانوار»(1)تأليف سيد العلماء الاعلام مير حامدحسين مراجعه كند، زيرا نه در اسلام و نه در ساير اديان مانند اين كتاب در اثبات وصايت و جانشينى نوشته نشده است.(2)
از سوى ديگر، همان طور كه داستان غدير با يك سند واحد به دست ما نرسيده، خطبه آن نيز به صورت قطعههاى قابل جمع نقل شده است، و به علل مختلفى از قبيل شرائط تقيه و امثال آن و نيز طولانى بودن خطبه و عدم امكان حفظ كامل آن براى همگان، اكثر راويان غدير گوشههايى از آن را نقل كردهاند. ولى جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» و چند جمله ديگرِ آن را همه راويان به اشاره يا صريحا نقل كردهاند.
با اين همه، متن خطبه به طور كامل به دست ما رسيده است، چنان كه در قسمت اول اين بخش بيان شد، واين از توجهات صاحب ولايت است كه اين سند بزرگ اسلام را براى ما حفظ كرده است.
معجزه غدير و آنجاست كه با وجود منع از نقل حديث در حكومت سقيفه، معصومين عليهمالسلام(3)و بيش از دويست نفر از صحابه و عده زيادى از تابعين، با آن كه در شرايط سخت تقيه بودهاند و نقل حديث غدير براى آنان به قيمت حيثيت و جانشان تمام مىشده، آن را نقل كردهاند.
اين يكى از عظمتهاى غدير است كه به اقرار عامه و خاصه حديث غدير متواتر است، تا جايى كه كمتر حديثى داريم كه در طول چهارده قرن اين همه روايت كننده داشته باشد. اگر معناى آن به قدرى مبهم است كه هنوز كسى معناى واقعى آن را نيافته و بين چندين احتمال نامتناسب مانده، چه داعى بر نقل آن بوده و اين راويان بزرگ كه بسيارى از آنان از علما و مؤلفين بودهاند چه داعى در نقل داشتهاند ؟ !
حديث مبهم كه نقل كردن ندارد ! حديث مبهم كه احتياج به جمع آورى اسناد بيشتر ندارد ! پس بايد گفت: به خاطر معناى مهمى كه از «مولى» براى همه واضح بوده اين همه بدان اهتمام ورزيدهاند.
طرق حديث غدير به حدّ تواتر قطعى رسيده است، امرى كه براى كمتر حديثى از احاديث منقول از رسول خدا صلىاللهعليهوآله رخ داده است. از اين رو محققان بزرگ اهلسنت ناچار به تواتر آن اقرار كرده، و به قطعيت صدورش از پيامبر صلىاللهعليهوآله تصريح كردهاند. در اينجا چند نمونه از كسانى كه به تواتر حديث غدير تصريح كردهاند مىآوريم:
حافظ ابنكثير در تاريخ خود كلام ذهبى را آورده كه اقرار به تواتر حديث غدير نمود است.(1)شرح حال و توثيق ذهبى: حافظ ابنكثير، اِسْنَوى، ابنوزير صنعانى در الروض الباسم، تاجالدين عبدالوهّاب، سبط بن عجمى در مقدّمه الكشف الحثيث، دهلوى.(2)
ابنجزرى به سند خود حديث غدير نقل نموده و سپس مىگويد: اين حديث از اين طريق حسن است و از طرق بسيار ديگر صحيح بوده، و به تواتر از اميرالمؤمنين على عليهالسلام و رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت شده است. عده بسيارى آن را از گروه بسيار ديگر نقل كردهاند، و سخن ناآگاهان از دانش حديث كه تلاش كردهاند اين روايت را تضعيف كنند اعتبارى ندارد.
اين حديث از اين صحابه نقل شده است: ابوبكر، عمر بن خطّاب، طلحة بن عبيداللّه، زبير بن عَوّام، سعد بن ابىوقّاص، عبدالرحمن بن عَوف، عباس بن
عبدالمطّلب، زيد بن ارقم، بَراء بن عازب، بُرَيدَة بن حُصَيب، ابوهريره، ابوسعيد خُدرى، جابر بن عبداللّه، عبداللّه بن عباس، حُبشى بن جُنادَه، عبداللّه بن مسعود، عمران بن حصين، عبداللّه بن عمر، عمّار بن ياسر، ابوذر غِفارى، سلمان فارسى، اسعد بن زراره، خُزَيمَة بن ثابت، ابوايّوب انصارى، سهل بن حُنَيف، حُذَيفَة بن يمان، سَمُرَة بن جُندَب، زيد بن ثابت، اَنَس بن مالك و صحابه ديگر.
بارى، اين حديث به گونه صحيح از جماعتى از صحابه - كه قطع و يقين به دست مىآيد - نقل و ثابت شده، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز غدير چنين سخنى گفته است.(1)
شرح حال و توثيق ابنجَزَرى و اعتماد به او: حافظ سيوطى در «حسن المقصد بعمل المولد» و «ميزان المعدلة فى شأن البسملة» و «الإتقان فى علوم القرآن» در تقسيم قرائات، مفتاح كنز دراية المجموع، دهلوى در بستان المحدثين، ابنحَجَر، بَرزَنجى، سهارنپورى، كاتب چَلَبى.(2)
سيوطى در كتاب «الأزهار المتناثرة فى الأخبار المتواترة» درباره حديث غدير اسناد فراوان آورده است. وى در اين كتاب به نقل احاديث متواتر بسنده كرده و به عدم نقل احاديث غير متواتر پايبند بوده است. نام كتاب شاهد اين دعوى است.(3)
بعد از آن هم كتابى نوشت به نام «الفوائد المتكاثرة فى الأخبار المتواترة» ، و در آن كتاب احاديثى را آورد كه ده صحابى يا بيشتر آن را روايت كردهاند. در آن كتاب هم حديث غدير را آورده است.
1) . اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 3، 4.
2) . الاتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 77. طبقات الحفّاظ: ص 543 ، 544 . اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 3، 4. الانس الجليل بتاريخ القدس و الخليل: ج 2 ص 109. البدر الطالع: ج 2 ص 257. الضوء اللاّمع: ج 9 ص 255. طبقات داوودى: ج 2 ص 59 . شَذَرات الذهب: ج 7 ص 402. طبقات القرّاء: ج 2 ص 247. كشف الظنون: ج 1 ص 669 . اصول الحديث. كفاية المتطلّع. حصر الشارد.
3) . الازهار المتناثرة فى الاخبار المتواترة: ص 1.
شرح حال و توثيق سيوطى و اشاره به دو كتاب او و حكم او به تواتر حديث غدير نمودهاند: مُناوى، عزيزى، شامى (صاحب سيره) ، شاه ولىاللّه دهلوى، دهلوى، كاتب چَلَبى، علامه مُناوى، علامه عزيزى.(1)
متّقى حديث غدير و حديث منزلت را در كتاب «مختصر قطف الأزهار» آورده است. وى در خطبه كتابش مىنويسد: اينها احاديث متواتر هستند و شمارشان به هشتاد و دو مىرسد.
سيوطى اين احاديث را در كتابى گردآورده و نامش را «قطف الأزهار المتناثرة» نهاده، و راويان آنها را - كه تعدادشان در هر حديث به ده صحابى يا بيشتر مىرسد - آورده است. ولى من نام راويان را حذف كردم و تنها متن احاديث را آوردم تا نگهدارى و حفظ آنها آسان شود. علماى اهلسنت شرح حال متّقى هندى را نوشته و توثيقش كردهاند.(2)
ميرزا مخدوم نويسنده كتاب «النواقض على الروافض» و نوه شريف جرجانى است. ميرزا در اين كتاب متعصّبانهاش مىنويسد:
از لغزشهاى شيعيان قول به وجوب عصمت انبياء و ائمّه است؛ به اين معنى كه بر خدا واجب است كه ايشان را از همه صغائر و كبائر و كارهاى خلافِ جوانمردى و بزرگوارى، چه عمدا و چه سهوا و چه از سر خطا، از گهواره تا گور نگاه دارد. با اينكه قرآن و كتابهاى حديث و تاريخ از مطالب خلافِ اين قول سرشار است.
1) . لواقح الأنوار. سيره شامى. رساله أصول الحديث. كتاب الموالاة ابنعقده . كشف الظنون: ج 1 ص 73 و ج 2 ص 1301. التيسير فى شرح الجامع الصغير: ج 2 ص 442. السراج المنير فى شرح الجامع الصغير: ج 3 ص 360.
2) . أخبار الأخيار. سبحة المرجان فى تراجم علماء هندوستان. همچنين رجوع شود به: النور السافر فى أخبار القرن العاشر: ص 315. لواقح الأنوار فى طبقات الأخيار شعرانى . شَذَرات الذهب: ج 8 ص 379.
آيا به اين جماعت نمىنگريد كه چنين نصوص معتبرى را به چيزى بر مىگردانند كه عقل هيچ خردمند و انسان منصفى آن را نمىپذيرد، و حتى طبعِ هيچ نادانى آن را نمىپسندد ؟ !
با اين همه، ما را به آن سبب كه عدم دلالت حديث غدير به نفى خلافت ابوبكر و اثبات خلافت بلافصل على عليهالسلام را روا مىداريم سرزنش و نكوهش مىكنند، و افزون بر اين مىگويند كه حديث غدير نصّ جلىّ است و منكرش كافر است.
اگر از من درباره حديث متواتر غدير بپرسى، چكيده آنچه را شيخِ مفيد اينان ياد كرده است برايت مىگويم ... .(1)
البته نويسنده «مصائب النواصب فى الردّ على النواقض على الروافض» پاسخ زيبايى به ميرزا داده است.(2)شرح حال و توثيق نام كتاب او: بَرزَنجى، رشيدالدين دهلوى، حيدرعلى فيضآبادى، سهارنپورى.(3)
جمالالدين محدث شيرازى از مشايخ اجازه دهلوى و پدرش است. او حديث غدير را همراه با جريان حارث فهرى و سنگ آسمانى نقل كرده، و مىگويد كه اين حديث به شكل متواتر از اميرالمؤمنين عليهالسلام و رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت شده، و جماعت بسيار از صحابه اين حديث را روايت كردهاند.(4)ملا على قارى او را به شدت توثيق كرده است.(5)
ملا على حديث غدير را مكرر نقل كرده و نتيجه گرفته كه حديث غدير صحيح
و متواتر بوده و سى تن از صحابه آن را روايت كردهاند و شكى در آن راه ندارد.(1)دانشمندان سنى ملا على قارى را ستودهاند و به نوشتههايش اعتماد كردهاند، به ويژه به كتاب «المرقاة فى شرح المشكاة» .(2)
هشتم. صالح بن مهدى مقبلى، ضياءالدين
وى حديث غدير را همراه با توضيحات و اسامى روايان و ناقلين آن در كتبشان آورده، و در مورد آن مىگويد: طرق اين روايت بسيار زياد است، و از همين رو شمارى از دانشمندان بر اين باورند كه اين حديث علاوه بر تواتر معنوى، تواتر لفظى دارد. اين حديث با اينكه از حيث لفظ خبر واحد به شمار مىرود، ولى از حيث معنى متواتر است.(3)شرح حال مقبلى: محمد بن اسماعيل، سِندى، شوكانى.(4)
امير محمد با اشاره به كلام ذهبى و كتاب طبرى در طرق حديث غدير اقرار كرده كه حديث غدير نزد بيشتر پيشوايان حديث متواتر است.(5)امير محمد از شيوخ قاضى شوكانى است و شوكانى او را ستايش كرده است.(6)
محمد صدر عالم با اشاره به كلام سيوطى، اقرار به تواتر حديث غدير نموده و پانزده طريق از علماى اهلسنت براى آن شمرده است.(7)وى از دانشمندان بزرگ هند بوده و لكنهوى او را ستوده است.(8)
1) . المرقاه فى شرح المشكاة 5 / 568 .
2) . خلاصة الأثر فى أعيان القرن الحادىعشر: ج 3 ص 185.
3) . الابحاث المسدّدة فى الفنون المتعدّدة: ص 122.
4) . البدر الطالع: ج 1 ص 288. التاج المكلَّل: ص 376. ذيل الأبحاث المسدّدة و حلّ مسائلها المعقّدة. حصر الشارد. إتحاف الأكابر.
5) . الروضة النديّة شرح التحفة العلوية: ص 67 .
6) . إتحاف الأكابر. البدر الطالع: ج 2 ص 133.
7) . معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليهالسلام مخطوط .
8) . نُزهة الخواطر: ج 6 ص 113.
پانى پتى در مورد حديث غدير اقرار نموده كه حديثى صحيح بلكه متواتر است كه سى تن از صحابه آن را روايت كردهاند. وى نام بعضى را هم شمرده است.(1)قاضى ثناء اللّه پانى پتى از علماى بزرگ هند است. بغدادى و ديگران شرح حالش را نوشتهاند.(2)
محمد مبين لكنهوى پس از ذكر بعضى از طرق خود به احاديث فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام، اقرار به تواتر حديث غدير نموده است.(3)او از دانشمندان بزرگ اهلسنت در هند است.(4)
خلاصه اين بحث آن است كه بىگمان حديث غدير نزد دانشمندان بزرگ اهلتسنن از حافظ و مفسر و متكلم و اصولى و ... ، حديث متواتر و يقينى است. حتى برخى از حافظان سنّى، كتابهاى ويژه و جداگانهاى نوشتهاند و متن و طرق معتبر حديث غدير را در آنها گرد آوردهاند.
اين حديث نزد ستونهاى بزرگ دانشِ اهلتسنن و علماى سترگ و تمام سرشناسِ آنان متواتر است. اين حقيقت بنا بر تصريح جماعتى از ايشان كاملاً روشن و آشكار شد.
همانگونه كه شريف مرتضى در كلام خود دارد، با اين اسناد متواتر جز شخص معاند و منكر مسلّمات كسى سند و تواتر حديث غدير را انكار نمىكند.(5)
همچنين مرحوم سيد شرفالدين عاملى در كتاب خود «المراجعات» و در گفتگويىهايى كه با رئيس الازهر مصر داشته، از جمله شبههاى كه در مورد حديث غدير مطرح كرده بود را پاسخ داده است. او در مورد سند حديث غدير مىگويد:
اهلسنت در اثبات امامت به هر حديث صحيحى استدلال و احتجاج مىكنند؛ خواه متواتر باشد يا غير متواتر. ما نيز در برابر آنها به آن استدلال مىكنيم، زيرا از طريق آنها اين حديث صحيح است، تا آنها را به آنچه خود به آن ملتزم هستند ملزَم كنيم. اما اگر در بين خودمان بر اثبات امامت به حديث غدير استدلال كنيم، به خاطر آن است كه اين حديث از طرق ما متواتر است، چنانكه بر كسى مخفى نيست.
سخنى با منكران تواتر حديث غدير(1)
يكى از اشكالات عجيب و مضحك بر حديث غدير، عدم تواتر حديث غدير ! به ويژه عدم تواتر آن نزد شيعه است ! !
واقعا چگونه مىشود كه شخص خردمند درباره حديثى كه بيش از صد صحابى راوى آن هستند و گروهى از حافظان بزرگ در كتابهاى پرشمار طُرق آن را گرد آوردهاند چنين سخن ناروايى مىگويد ؟ !
در حالى كه حديث غدير تنها نزد شيعه متواتر نيست، بلكه بزرگ حافظان اهلسنت نيز به تواترش تصريح كردهاند؛ كسانى مانند حافظ ذهبى كه ابنحجر مكّى در صحيح دانستن طرق حديث غدير به سخن او تكيه كرده و گفته است: اين حديث از چندين طريق نقل شده، كه ذهبى بيشتر آنها را صحيح دانسته است.(2)
البته با وجود اين كلام، از تصريح ذهبى به تواتر حديث غدير خوددارى كرده است ! در حالى كه همين ابنحجر، حديث نماز ابوبكر را با علم به بطلانش نزد شيعه، به سبب روايت شدنش توسط تنها هشت صحابى متواتر دانسته است. ولى تواتر
حديث غدير را كه بيش از صد تن از صحابه و دست كم و به اعتراف ابنحجر هشتاد صحابى راوى آن هستند انكار كرده است ! !
اينك سخنان منكرين تواتر حديث غدير و پاسخ آن:
نورالدين حلبى در برابر حديث غدير همان راه ابنحجر هيتمى مكّى را رفته است. وى در جواب حديث غدير مىنويسد:
اين شيعيان و رافضيان همگى معتقدند در موضوع امامت تنها مىتوان به حديث متواتر استناد كرد. لكن حديث غدير نه تنها خبر واحد است، بلكه افزون بر اين جماعتى از پيشوايان حديث مانند ابوداوود و ابوحاتم رازى بر صحت آن خرده گرفتهاند. پس ادعاى شيعيان تناقضآميز است.(1)
پاسخ: اين سخن به چند دليل، مردود است:
نفى تواتر حديث غدير تكذيب واقعيت و انكار حقيقتى است استوار. همانگونه كه گذشت بزرگ پيشوايان اهلتسنن به تواترش تصريح كردهاند.
ثبوت تواتر حديث غدير نزد شيعه كافى است.
در موضوع امامت مىتوان به حديثى كه از طرق اهلسنت نقل شده، هر چند خبر واحد باشد، استدلال و طرف مقابل را ملزم كرد. در اينجا، واجب نيست كه حديث مورد استناد متواتر باشد تا بتوان به آن استدلال و طرف مقابل را به وسيله آن ملزم كرد.
اينكه شمارى از پيشوايان حديث بر صحت حديث غدير خرده گرفتهاند، در حقيقت طعنى است بر اين پيشوايان متعصّب.
1) . انسان العيون: ج 3 ص 337، 338.
5 . همانگونه كه پيشتر گذشت، نسبت طعن در صحت حديث غدير به ابوداوود دروغى صريح و بهتانى آشكار است.
شيخ نورالدين على بن سلطان هروى قارى درباره حديث غدير سخنان سستى گفته و حتى كلام خودش را نقض كرده است !
وى يكبار گفته است: حديث غدير حديثى است واحد كه در صحت آن اختلاف هست. بنا بر اين چگونه بر شيعه رواست كه با شرط تواتر احاديث امامت - كه تمامى ايشان در آن همداستاناند - مخالفت كند ؟ اين چيزى جز تناقضى صريح و تعارضى قبيح نيست.
قارى در جايى ديگر مىگويد: احمد اين حديث را در مسندش روايت كرده است. پايينترين مرتبتى كه مىتوان براى آن قائل شد اين است كه حديثى حَسَن است. از اين رو سخن كسانى كه بر ثبوت اين حديث خرده گرفتهاند قابل اعتنا نيست.(1)
پاسخ: وى ابتدا حديث غدير را خبر واحدى دانسته كه صحتش نزد علما مورد اختلاف است ! در حالى كه خود او كمى پيش از اين سخن گفته است:
حاصل آنكه اين حديثى است كه شكى در آن نيست و شمارى از حافظان آن را متواتر دانستهاند، چرا كه در روايت احمد آمده كه سى تن از صحابه آن را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند، و آنگاه كه برخى از مردم در روزگار خلافت على عليهالسلام با او ستيز كردند، شهادت دادند كه اين حديث را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدهاند.(2)
سپس كلام بعدى خود را گفته است ! واقعا اين چه تناقضى است ؟ ! آن هم در يك كتاب و پيرامون يك حديث !
اضافه بر اينكه اگر فرض شود كه اين حديث نزد اهلسنت متواتر نيست، بىگمان استدلال شيعه به آن صحيح است، زيرا: اولاً كه اين حديث نزد شيعه متواتر است و به كمك روايات مخالفان قطع و يقين به همراه مىآورد. ثانيا نزد اهلتسنن استدلال به اخبار آحاد جايز است. پس الزام مخالفان و احتجاج در برابر آنان به حديث غدير در هر حال درست است.
وى مىگويد: در غير كتابهاى صحاح نقل شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است. من نمىدانم چيست كه در نهاد كجانديش شيعيان جزم به دلالت اين روايت را به امامت مرتضى به ارث مىنهد ؟(1)
وى در اين گفتار چنين دروغ آشكارى گفته، و حال آنكه حديث غدير در كتابهاى صحاح آمده است(2)كه در ادامه خواهد آمد. ضمن اينكه همين شخص در جاى ديگرى از كتابش، در كلامى پس از اين گفتار به تواتر حديث غدير تصريح كرده است.(3)
اسحاق هروى (نوه ميرزا مخدوم) در كتاب «السهام» در پاسخ به حديث غدير مىنويسد:
ما تواتر حديث غدير را نمىپذيريم. چگونه به چنين سخنى گردن نهيم و حال آنكه محدثان ثقه مانند بخارى و مسلم و واقدى روايتش نكردهاند، و بسيارى از پيشوايان حديث مثل ابوداوود و واقدى و ابنخُزيمه و ديگر ثقات بر صحّت آن خرده گرفتهاند. همچنين كسانى كه اين حديث را روايت كردهاند، آغاز آن يعنى:
«ألَستُ أولى بِكُم مِن أنفُسِكُم» را - كه قرينه است بر اينكه «مولى» به معناى أولى به تصرف است - روايت نكردهاند.
اين سخن بسيار عجيب است، زيرا بنا بر آن شمار بسيارى از كسانى كه حديث غدير را روايت كردهاند از پيشوايان ثقه نخواهند بود؛ افرادى مانند احمد و نسايى و تِرمذى و ابنماجه و نظير اينان.
اشكال ديگر اين است كه هروى نام واقدى و ابنخُزيمه را به فهرست خيالى خردهگيران بر حديث غدير اضافه كرده است ! حال آنكه پيشينيان او - كه خود جيرهخور آنان است - نام اين دو تن را در شمار خردهگيران بر اين حديث شريف ياد نكردهاند. همچنين جدّ او ميرزا عبدالباقى به تواتر حديث غدير تصريح كرده است.
شيخ عبدالحق دهلوى در كتاب «شرح المشكاة» مىنويسد:
حديث غدير بىگمان صحيح است و جماعتى مانند تِرمذى و نسايى و احمد آن را روايت كردهاند. اين حديث طرق كثيرى دارد و راويان آن را از شانزده تن از صحابه نقل كردهاند. در روايت احمد آمده كه سى تن از صحابه آن را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند، و آنگاه كه برخى از مردم در روزگار خلافت على عليهالسلام با او ستيز كردند، شهادت دادند كه اين حديث را از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدهاند.
بسيارى از اسانيد اين حديث صحيح يا حسن است، و سخن كسانى كه بر صحت آن خرده مىگيرند يا مىگويند كه عبارت «اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ» ساختگى است مورد اعتنا نيست، زيرا همانگونه كه شيخ ابنحجر در «الصواعق المحرقة» گفته، اين حديث از طرق بسيارى نقل شده كه ذهبى بيشترشان را صحيح دانسته است.
شيعيان اتفاق نظر دارند كه حديث دالّ بر امامت بايد متواتر باشد، و اگر حديثى متواتر نباشد نمىتوان آن را دليل امامت بر شمرد. ما براى ملزم كردن شيعيان مىگوييم كه اين حديث يقينا متواتر نيست.
افزون بر اين، در آن اختلاف شده (هر چند كه اين اختلافات در بعضى از خصوصيات آن است) و برخى از پيشوايانِ حديث و مراجع عادلِ اين موضوع مانند ابوداوود سِجِستانى و ابوحاتِم رازى و ديگران به صحّت آن خرده گرفتهاند و اهل حفظ و اتقان مانند بخارى و مسلم و واقدى و ديگر بزرگان اهل حديث - كه براى طلب حديث در سرزمينها گشته و به شهرها سفر كردهاند - آن را قبول نذاشتهاند. درست است كه اينها گردى بر دامان صحّت اين حديث نمىنشاند، ولى ادعاى تواتر درباره آن از عجايب است.
و اما جواب كلام دهلوى از چند جهت:
اين چه اشكالى است كه به تواتر چنين حديثى گرفته مىشود ؟ ! در حالى كه اهلتسنن حديثى را كه راويان كمترى از اين داشته باشد را متواتر مىدانند، و بنا بر آنچه در «الصواعق» آمده معتقدند حديثى را كه هشت صحابى نقل كرده باشند متواتر است.
ضمن اينكه خود او اقرار كرده كه در روايت احمد سى تن از صحابه اين حديث را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند و به راستى و درستى آن به سود اميرالمؤمنين عليهالسلام شهادت دادهاند. البته اينها بر پايه سخنى است كه عبدالحق گفته، و گرنه شمار صحابه راوى حديث غدير بيش از صد نفر است.
در كنار اينها، ابومحمد على بن احمد بن حزم در كتاب «المُحَلّى» در مسئله «عدم جواز فروش آب» حديثى را كه چهار صحابى روايتش كرده باشند متواتر دانسته است. آيا روايتى كه چهار صحابى راوىاش باشند متواتر است، ولى آنچه را شانزده يا
سى يا شمار بيشترى از صحابه روايتش كنند متواتر نيست ؟ ! بماند كه خود عبدالحق به تصريح پيشوايان محقق اهلسنت مانند ذهبى و ابنحجر اشاره نموده است.
اين گفتار او هم واضح البطلان است، چرا كه دهلوى از سويى براى انكار تواتر حديث غدير به كلام منتقدان اين حديث استناد مىكند، و از سوى ديگر تصريح مىكند كه اختلاف در اين حديث مردود است، و از سوى ديگرى كسانى كه اين حديث را ردّ مىكنند مىستايد و آنان را پيشواى حديث مىخواند و جرح و ردّ آنان را ملاك و مستندِ نفىِ تواتر حديث غدير مىداند ! ؟
5 . واقعا اگر اين تناقضات و اشكالات بر حديث غدير و تواتر آن وارد باشد، پس اشكالات مخالفان اسلام و اشكالشان بر تواتر معجزات پيامبر صلىاللهعليهوآله هم درست است ! و اگر بگويند منكرين حديث غدير عادل و منكران اسلام افرادى ملحد و بىدين هستند پس قياس مع الفارق است، در جواب مىگوييم:
اولاً نزد شيعه اين دو دسته از منكرين همسان اند. ثانيا با فرض پذيرش تفاوت سخن هر دو دسته در اين دو موضوع از جهت نادرست بودن يكسان است، چرا كه در تواتر هر گاه شروط آن در هر موردى محقّق شود به تواتر آن حكم مىشود.
البته نبود منكر و خردهگير بر نقلى هرگز از شروط تواتر آن نيست، و انكار يك يا چند نفر آن حديث را از اعتبار و تواتر ساقط نمىكند. بلكه بالعكس؛ آنان را بىاعتبار مىگرداند، هر چند از پيشوايان بزرگ باشند. بنا بر اين، اگر مثلاً ابوحاتم و كسانى مانند او بر وجوب روزه ايراد كنند سبب طعن و قدح خودشان خواهد بود، نه اينكه وجوب روزه زير سؤال برود !
6 . مورد ديگر اينكه نسبت قدح در حديث غدير به ابوداوود هم دروغ است، چرا كه پيشتر دانسته شد كه وى خود از راويان اين حديث است.
مورد اول: ابنمسعود و تواتر در فاتحهالكتاب و معوّذتين
مسلمانان در اينكه سورههاى فلق و ناس متواتر و جزء قرآن هستند اتفاق نظر دارند و هر كس منكر اين باشد كافر است. چناچه سيوطى از قول نَوَوى در «شرح المهذّب» آورده است. با اين حال، ابنمسعود فاتحهالكتاب و معوّذتين را جزء قرآن نمىدانست و اين دو سوره اخير را از مصحفش حذف كرده بود ! !
آيا مىتوان تواتر اين سورهها را با قدح و انكار ابنمسعود رد كرد ؟ ! هرگز ! پس استناد به قدح ابوحاتم و پيروانش براى انكار تواتر حديث غدير نيز باطل خواهد بود، چرا كه ابوحاتم و امثالش در شرف و كرامت نزد اهلسنت خاك پاى ابنمسعود هم نيستند.
با اين توضيح كه نظر ابنمسعود درباره اين سورهها نزد بزرگان اهلسنت بسيار مشهور است، از جمله:
راغب اصفهانى، سيوطى، عبد بن حُمَيد، احمد، بَزّار، طَبَرانى، ابنمَردَوَيه، احمد بن حنبل، بخارى، نَسايى، ابنضريس، ابنانبارى، ابنحبّان، ابوعُبَيده، ابنسيرين، محبالدين طبرى شافعى، حسين دياربكرى، مولوى محسن كشميرى، ابنحجر عسقلانى، قاضى ابوبكر باقلانى، نَوَوى، ابنحزم، ابنقُتَيبه.(1)
1) . المحاضرات: ج 2 ص 189. الدرّ المنثور: ج 1 ص 2 و ج 6 ص 416. الاتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 67 . الرياض النضرة: ج 2 ص 198، با اندكى اختلاف. الخميس: ج 2 ص 273. نجاة المؤمنين مخطوط . المسند: ج 5 ص 129، 130. صحيح بخارى با شرح ابنحجر: ج 8 ص 603 ، 604 . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: ج 8 ص 603 - 604 . المهذّب. المحلّى. مشكل القرآن. الاتقان فى علوم القرآن: ج 1 ص 81 ، 82 .
مورد دوم: حليمى و انكار تواتر حديث شقّ القمر
در كتاب «نِهاية العقول» فخر رازى و ديگر كتب تراجم آمده كه حليمى - كه از دانشمندان بزرگ اهلسنت است - رخداد شقّ القمر را نپذيرفته است. همچنين شاه ولىاللّه دهلوى نيز شقّالقمر را انكار كرده است.(1)در حالى كه اين ماجرا قطعا متواتر است و بزرگان اهلسنت به تواتر آن شهادت دادهاند، از جمله: شهاب قسطلانى از ابنعبدالبرّ، ابنسُبكى در شرح خود بر «المختصر» ، سيوطى.(2)
ابنحجر عسقلانى در شرح حديث شقّالقمر مىگويد كه اگر كسى بپرسد: چرا منجّمان از اين رخداد ياد نكردهاند ؟ پاسخ خواهيم گفت: از هيچ يك از ايشان نقل نشده كه اين واقعه را نفى كند و همين كافى است، زيرا حجت در سخن كسى است كه چيزى را اثبات مىكند، نه در سخن كسى كه نفى صريحى از او يافت نمىشود.(3)
حال سؤال اين است: چگونه مىشود كه انكار حليمى نسبت به حديث شقّالقمر نيز سبب قدح در تواتر اين معجزه بزرگ و قطعى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيست، ولى انكار ابوحاتم و پيروانش نسبت به حديث غدير تواتر آن را زير سؤال مىبرد ؟ !
از ديگر كسانى كه تواتر حديث غدير انكار كرده محمد بن عبدالرسول برزنجى است، با اينكه خود را علوى مىداند و به صحت حديث غدير تصريح كرده است ! برزنجى مخالفين حديث غدير را ستوده و به دروغ نام ابوداوود سِجِستانى را در شمار آن منكرين آورده و مىگويد:
اختلاف در صحت حديث غدير تواتر آن را نفى مىكند، بلكه آن را از اينكه حديثى صحيحِ متّفق عليه باشد نيز مىاندازد. منكرين صحت اين حديث گروهى از
پيشوايان بزرگ اهل حديث هستند؛ كسانى مانند ابوداوود سجستانى و ابوحاتم و ديگران.(1)
حسامالدين بن شيخ محمد بايزيد سهارنپورى نيز تواتر و نيز صحت حديث غدير را انكار كرده و مىگويد كه مسلّم نيست كه امت حديث مذكور را پذيرفته باشد، زيرا جمعى از ائمه عدول و ثقات محدثان به اين حديث خرده گرفتهاند؛ مانند: ابوداوود سجستانى و ابوحاتم رازى و شيخ ابنحجر در «صواعق» ، ميرعلى قوشجى در «شرح تجريد» .
همچنين عدهاى از ائمه حديث آن را نقل نكردهاند؛ مثل بخارى و مسلم و واقدى و غير ايشان، چنانكه شيخ عبدالحق به آن تصريح كرده است. پس ادعاى اجماع امت در حديثى كه مورد طعن سران محدثان و غير مروىّ ثقات ايشان باشد باطل، و اثبات تواتر آن با وجود طعن پيشوايان حديث و عدول آنان بسيار مشكل است.(2)
سخنان او چند پاسخ دارد:
عجيب است كه سهانپورى ادعاى پيروى از ابنحجر و عبدالحق دهلوى را دارد ! در حالى كه ابنحجر و عبدالحق به صحت و كثرت طرق حديث غدير شهادت داده و گفتهاند كه شانزده صحابى راوى آن هستند و سى تن از اصحاب به آن گواهى دادهاند و خاطر نشان كردهاند كه بيشتر طرق آن صحيح و حَسَن است. حتى عبدالحق افزوده كه قدح در حديث غدير قابل اعتنا نيست.
در ادامه هم ادعاى قدح جماعتى از ائمه عدول و مرجع در حديث غدير را كرده است ! همانگونه كه پيشتر گفته شد اين ادعاى باطل و دروغ محض است. بهترين گواه هم نسبت نادرست او به ابوداوود و قدح در حديث غدير است، چرا كه دانستيم كه ابوداوود خود در شمار راويان اين حديث است.
ابنتيميه ادعا كرده كه حديث غدير در صحاح نيامده، ولى علما روايتش كردهاند و همگان در صحتش نزاع دارند؛ نقل شده كه بخارى و ابراهيم حربى و گروهى از عالمان حديث به آن خرده گرفته و آن را ضعيف شمردهاند. در مقابل نقل شده كه احمد بن حنبل همانند تِرمذى آن را حديثى حسن دانسته است. همچنين ابنعقده كتابى در گردآورى طرق آن نگاشته است.(1)
و اما پاسخ كلام ابنتيميه:
او مىگويد: اين حديث در صحاح نيامده است. در جواب اين حرف او گفتار قاضى سناءاللّه كافى است؛ او تصريح كرده كه جمهور محدثان اين حديث را در صحاح و سنن و مسانيد روايت كردهاند.(2)ضمن اينكه حديث غدير در اكثر كتب معتر اهلسنت آمده است؛ از جمله: صحيح تِرمذى، صحيح ابنماجه، صحيح ابنحبّان، المستدرك حاكم، المختارة ضياء مَقدِسى و ... ، كه همه نزد اهلسنت از كتابهاى صحاحاند. همچنين ابنروزبهان - با همه تعصّبش - اعتراف كرده كه اين حديث در كتابهاى صحاح آمده است.
ابنتيميه گفته كه بخارى بر حديث غدير خرده گرفته است. در پاسخ بايد گفت كه اهل انصاف از كار بخارى در شگفتى و حيرتاند، زيرا او حديثى را نقل نكرده كه شروط تواتر به شكل كامل و چندين برابر در آن وجود دارد ! از اين رو، اين بخارى است كه بايد به سبب ترك اين حديث مؤاخذه شود، نه اينكه ابنتيميه به عدم نقل حديث غدير توسط بخارى استناد كند.
علاوه بر اين، پيشتر به بخشى از زشتىهاى بخارى و كاستىهاى كتابش، آن هم به اعتراف بزرگان اهلسنت اشاره شد، و در ادامه با بخشهاى ديگر نيز آشنا خواهيم شد. به عنوان مثال از بدترين كارها و زشتترين گناهان او اين است كه به پيروى از يحيى بن سعيد قطّان در شمارى از احاديث امام صادق عليهالسلام شك و ترديد كرده است !
ابنتيميه درباره مالك و ابوحنيفه و شافعى و احمد بن حنبل مىگويد كه فقه را از امام صادق عليهالسلام فرا نگرفتهاند ! و در ادامه حديث زُهرى را از حيث استوارى و كثرت به مراتب از حديث امام صادق عليهالسلام برتر مىداند ! همچنين ابنتيميه مىگويد كه وقتى بخارى شنيد يحيى بن سعيد قطّان بر احاديث جعفر عليهالسلام خرده مىگيرد، در بعضى از احاديث وى شك كرد و از نقل آنها خوددارى نمود. محال است كه جعفر عليهالسلام در حفظ حديث در جايگاه كسانى باشد كه بخارى به آنها احتجاج كرده است.(1)
شيخ محمد حيات سِندى - كه از بزرگ دانشمندان متبحّر است - رسالهاى در نهى از عشق پسركان و زنان نوشته، و به نقل دانشمند معاصرش قنوجى در «إتحاف النبلاء» در آن مفصل در زشتى اين كار سخن گفته است.
همچنين از ديگر عيوب ابراهيم حربى، طعن او نسبت به على بن مدينى (م 234 ق) - استاد بخارى - است كه ذهبى آن را نقل كرده است.(3)در حالى كه بزرگان
اهلسنت على بن مدينى را بسيار ستودهاند؛ از جمله: نَوَوى، عبدالغنى بن سعيد مصرى، سفيان بن عُيَينه، حفص بن محبوب، محمد بن يحيى، عباس عنبرى، اعين، بخارى، يحيى قطّان، عبدالرحمن بن مهدى، ابوحاتِم.(1)
ابنتيميه از ابنحزم اندلسى نقل كرده كه حديث غدير هرگز از طريق راويان ثقه ثبت نشده است.(2)
اين هم دروغى آشكار است. البته از ابنحزم عجيب نيست، چرا كه او در تعصّب نسبت به غاصبين خلافت و حتى بنىاميه مشهور است ! حتى نسبت دشمنى با اميرالمؤمنين و اهلبيت عليهمالسلام دادهاند. او صفات بد و زشت ديگرى هم داشته است، به گونهاى كه فقيهان عصرش اجماع كردند كه وى گمراه است. از جمله كسانى كه در قدح او سخن گفتهاند:
ابنحجر عسقلانى و قاضى ابوبكر بن عربى و ابوالعباس و ابنعريفِ صالح و ذهبى از قول ابومروان بن حيّان، كه در قدح او مفصل سخن گفتهاند. به عنوان مثال گفتهاند: او در جرح و تعديل و تبيين نام راويان بىمحابا سخن گفته و به همين سبب اوهام زشتى از او سر زده است. از پيشوايان بزرگ بدگويى كرده و به زشتترين عبارات و بدترين كلمات از آنها ياد كرده است. تا جايى كه بين او و بين ابوالوليد باجى مناظرات و محاكماتى در حسب و نسب رخ داده است. او بىباكانه به هر علمى هجوم برده و سخنان شاذّ دارد.(3)
از بهترين نشانههاى دشمنى ابنحزم اين است كه در كتابش «المحلّى» ادعا كرده - و ابنحجر هم در «التلخيص» از او نقل كرده - كه ابنملجم ملعون در كشتن على عليهالسلام
مجتهد بوده است ! ! (1)علامه اميرمحمد بن اسماعيل بن صلاح اين كلام ابنحزم را با زبان شعر پاسخ داده است.(2)
پس روشن شد كه انكار حديث صحيح و متواترِ غدير از سوى ابنحزم تنها از سرِ تعصّب و كينهتوزى و دشمنى شديد او و انكارش نسبت به فضائل علوى و تلاش براى پنهان كردن آنهاست.
ابنحزم كسى است كه از اين ميان احاديث بىشمار در فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام تنها سه حديث را صحيح دانسته است ! و البته ابنتيميه هم سخن ابنحزم را در اين باره آورده و آن را تأييد كرده است ! و آن سه حديث از اين قرار است: حديث منزلت، حديث رايت در خيبر (لاُعطِيَنَّ الرايَةَ غَدا ... ) ، حديث: إنَّ عَليا لا يُحِبُّهُ إلا مُؤمِنٌ وَ لا يُبغِضُهُ إلا مُنافِقٌ: بىگمان تنها مؤمن على عليهالسلام را دوست مىدارد و فقط منافق با او دشمنى مىكند.
در ادامه مىگويد كه و اما حديث: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلى مَولاهُ، هرگز از طريق راويان ثقه ثبت و ضبط نشده است. ديگر احاديثى كه رافضيان به آنها تمسك مىكنند همه ساختگى است، و هر كس اندك دانشى به اخبار و ناقلان آن داشته باشد اين را مىداند. حتى ابنتيميه در ادامه از ابنحزم دفاع هم مىكند ! !(3)
جالب اينجاست كه اينان در دلالت حديث منزلت نيز مناقشه مىكنند ! حتى يوسف اعور آن را دالّ بر نكوهش دانسته است، نه فضل و ستايش ! ابنحزم فضيلت موجود در حديث خيبر را نيز از آنِ هر مسلمان مؤمن و فاضل دانسته است ! و فضيلت و منزلت مذكور در حديث سوم نيز به زعم او اختصاصى به اميرالمؤمنين عليهالسلام ندارد و مانندش درباره انصار نيز نقل شده است ! آيا عنادى از اين روشنتر هست ؟ !
محمدمحسن كشميرى در بىشرمى از پيشينيان خود پيش افتاده و گوى سبقت را در تعصّب و ستيزهجويى از آنان ربوده است ! وى درباره حديث غدير مىنويسد:
به چند وجه مىتوان به حديث غدير پاسخ داد: حديث شناسان چيره دست مانند ابوداوود و ابوحاتم رازى اين حديث را ضعيف دانستهاند، و تنها احمد بن حنبل است كه آن را در مسندش آورده كه آن هم آميختهاى از احاديث صحيح و ضعيف است. اين حديث به تصريح اهل فن از احاديث صحيح نبوده، بلكه خبر واحد ضعيفى است و شايستگى حجيت را به ويژه در اصول دين ندارد، و راويان ثقه تنها بخش پايان آن يعنى «اللّهُمِّ والِ مَن والاهُ» را نقل كردهاند.(1)
و اما پاسخ سخنان كشميرى:
نسبت تضعيف حديث به ابوداوود دروغ است. پيشتر گذشت كه نسبت تضعيف حديث غدير به ابوداوود دروغ محض است. البته ابنابىداوودِ كذّاب اين حديث را ضعيف دانسته، ولى كشميرى به تقليد از شمارى از پيشينيان متعصّبش اين را به پدر يعنى ابىداوود نسبت داده نه پسر !
تمسك به تضعيف ابوحاتم نيز باطل است. پيشتر گذشت كه پندارهاى ابوحاتم و مانند او پيرامون حديث غدير باطل است، و دستاويزهاى وى براى تضعيف آن سست است. ضمن اينكه: آيا چيرگى و مهارت در حديث تنها از آنِ اين دو تن و مختصّ كسانى است كه بر فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام خرده مىگيرند ؟ ! البته پس از اينكه افرادى چون فخر رازى و تفتازانى چنين تُرّهاتى بر زبان راندهاند، تكرارش از سوى اين مرد عجيب نيست.
اين سخن كه تنها احمد بن حنبل حديث غدير را نقل كرده نيز دروغى است آشكار و البته تعصّبى كه از شدت دشمنى و كثرت جهل و كينهورزى اين مرد پرده بر مىدارد. اين كلامى است كه حتى پيشينيان متعصب او نيز ادعا نكردهاند !
1) . نجاة المؤمنين مخطوط .
5 . كشميرى مىگويد حديث غدير به تصريح اهل فن صحيح نيست. اين خود دروغ ديگرى است، زيرا آنگونه كه پيشتر گفته شد بسيارى از طرق حديث غدير به تصريح بزرگان فن حديث صحيح است.
6 . كشميرى مدّعى است كه حديث غدير خبر واحد ضعيفى است كه شايستگى حجيت را ندارد. در حالى كه صحت و تواتر اين حديث بنا بر سخنان روشن محققين و استوانههاى حديث آشكار گشت.
بر هر كس اندك دانشى به احاديث و آثار و سخنان دانشمندان سرشناس دارد، زشتى ردّ احاديث نبوى و بدى انكار و نپذيرفتن آنها روشن است. و البته روشن است كه هر گاه ردّ يك خبر واحد زشت و ناپسند باشد، زشتى انكار حديث متواتر بيشتر و بدتر خواهد بود. اينك نمونههايى در اين مورد را يادآور مىشويم:
بيهقى از عطاء بن يسار نقل كرده كه معاويه تُنگى از طلا يا نقره را به بيش از وزن آن فروخت. ابوالدرداء به او گفت: شنيدم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين كار نهى كرد و فرمود كه اين چيزها را تنها بايد به قيمت وزن آنها فروخت. معاويه گفت: من در اين كار اشكالى نمىبينم. ابوالدرداء گفت: چه كسى داد مرا از معاويه مىستاند ؟ من او را از سخن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آگاه مىكنم و او مرا از رأى خود خبر مىدهد. اى معاويه، من در سرزمينى كه تو باشى نخواهم زيست. بيهقى از شافعى نقل مىكند كه چون معاويه سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را نپذيرفت، ابوالدرداء سرزمينى كه معاويه در آن بود را رها كرد.
همچنين شافعى گفته كه ابوسعيد خُدرى مردى را ديد و او را به يكى از سخنان نبى اكرم صلىاللهعليهوآله آگاه كرد، ولى آن مرد با آن سخن مخالفت كرد. ابوسعيد به او گفت: به خدا سوگند هرگز سقف هيچ خانهاى من و تو را با هم پناه نخواهد داد.(1)
ذهبى از قول احمد بن حنبل آورده كه هر كس حديث رسول خدا صلىاللهعليهوآله را ردّ كند بر لبه پرتگاه نابودى قرار گرفته است.(2)پس منكران حديث غدير - كه گروهى از دانشمندان نامى از جمله ذهبى ناقل آن هستند - مُشرف بر پرتگاه هلاكتاند.
سيوطى نوشته كه ابومعاويه ضرير گفته است: زمانى نزد هارون الرشيد حديثى از پيامبر صلىاللهعليهوآله خواندم. مردى از سران قريش حاضر بود و آن حديث را رد كرد. هارون خشمگين شد و گفت: شمشير و نِطْع(3)بياوريد. زنديقى بر حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله خرده مىگيرد ؟ ! من همواره او را آرام كردم تا آرام شد.(4)حال اگر انكار كسى نسبت به يك حديث غير معروف دليل كفر باشد و او را سزاوار قتل و كيفر گرداند، قطعا انكار فخر رازى نسبت به حديث غدير و كوشش وى براى ابطال آن همان مجازاتها را براى وى در پى خواهد داشت.
ذهبى از احمد بن حنبل نقل كرده: به ابنابىذئب خبر رسيد كه مالك به اين حديث عمل نمىكند: «خريدار و فروشنده تا وقتى كه از يكديگر جدا نشدهاند مىتوانند معامله را بر هم زنند» . او گفت: بايد از او بخواهند توبه كند. اگر توبه كرد كه هيچ، وگرنه گردنش را بزنند. حال آنكه مالك حديث را رد نمىكرد، بلكه تأويلش مىكرد.(5)
ابنقيّم جوزيّه پس از نقل حديثى طولانى از عبداللّه بن احمد بن حنبل در موضوع رسيدن فرستادگان بنىالمنتفق به مدينه، آن حديث را ستوده و يقين به صدورش از پيامبر صلىاللهعليهوآله دارد. وى همچنين به اعتماد بخارى به دو راوىِ اين حديث استناد كرده، و در آخر گفته كه جز فرد منكر و نادان يا كسى كه مخالف كتاب و سنت است اين حديث را انكار نمىكند.(1)
ابوطالب محمد بن على مكّى تصريح كرده كه ردّ اخبار صفات خدا بطلان شرايع اسلام است، زيرا ناقلان اين اخبار همان كسانىاند كه شرايع دين و احكام ايمان را براى ما نقل كردهاند.
اگر اينان در نقل احكام شريعت عادلاند، بايد دانست كه سخن راوى عادل در هر موضوعى مقبول است. و اگر اينان در نقل اخبار صفات خدا دروغگو هستند، دروغگو در هر چه بگويد مردود است، و دروغ بستن بر خدا كفر است. پس چگونه شهادت كافر پذيرفته مىشود ؟ و اگر بگوييم كه اينان بر خدا جرأت كردهاند و آنچه را از پيامبرش نشنيدهاند به صفات او افزودهاند، پس بر دروغ بستن به پيامبر صلىاللهعليهوآله در نقل احكام سزاوارتر اند.
در اين سخن ابطال شرع و تكفير صحابه و تابعان ناقل روايات نهفته است ! از همين رو است كه اهل حديث هر كس اخبار صفات خدا را نفى كرده تكفير كردهاند.(2)ما نيز در اينجا درباره حديث غدير و منكرانش به همين شيوه استدلال مىكنيم، چرا كه حديث غدير كمتر از اخبار صفات نيست.
ابوسعد سمعانى گفته كه فرقه بَتْريّه در ايمان عثمان شك دارند و او را كافر
و دوزخى مىدانند، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از بهشتى بودن عثمان خبر داده است. پس بتريه كافر هستند چون در درستى خبر آن حضرت شك كردهاند، و چنين كسى كافر است.(1)اگر شك در خبر پيامبر صلىاللهعليهوآله مساوى با كفر است، پس منكر خبرى مانند حديث غدير قطعا و به طريق اولى كافر خواهد بود.
ملكالعلماء شهابالدين دولتآبادى مىنويسد: در «المضمرات» در كتاب الشهادات آمده است: هر كس خبر واحد و قياس را انكار كند و بگويد كه اينها حجت نيست كافر شده است، و اگر بگويد اين خبر صحيح نيست و اين قياس ثابت نشده است كافر نمىشود بلكه فاسق مىگردد.(2)بنا بر اين هر كس خبر متواتر را انكار كند قطعا كافر خواهد گشت.
مولوى عبدالحليم گفته است: گذشت كه حديث شقّالقمر خبرى مشهور يا متواتر است. اگر اين خبر را مشهور بدانيم منكر آن گمراه است، و اگر متواترش بشناسيم منكرش كافر خواهد بود. زيرا اخبار روايت شده از رسول خدا صلىاللهعليهوآله - همانگونه كه در «شرح النخبة» روشن كردم و چكيدهاش را اينجا آوردم - سه گونه است:
الف. خبر متواتر: خبرى است كه جماعتى از جماعت ديگر كه تبانى آنان بر دروغسازى محتمل نيست آن را روايت كردهاند. منكر خبر متواتر كافر است.
ب. خبر مشهور: خبرى است كه راوى آن واحد است، اما پس از وى گروهى از گروهى ديگر - كه تبانىِ آنان بر كذب محال است - روايتش كردهاند. جز عيسى بن ابان، ديگران همه منكر خبر مشهور را كافر دانستهاند. ولى عيسى منكر چنين خبرى را گمراه دانسته است نه كافر، و درست هم همين است.
ج. خبر واحد: خبرى است كه راوى واحدى از راوى واحد ديگر نقل كرده باشد. منكر خبر واحد كافر نيست، اما اگر خبر واحد صحيح يا حسن باشد، منكر آن به سبب انكار آن گناه كرده است.(1)
در كتاب «الخلاصة» نيز آمده است: شمارى از مشايخ ما گفتهاند: هر كس حديثى را رد كند تكفير مىگردد. متأخّران افزودهاند: هر كس حديث متواترى را رد كند كافر شمرده مىشود. سخن درست همين است، اما اگر كسى خبر واحدى را از سر كوچك شمردن و انكار آن رد كند نيز تكفير خواهد شد.
پس نتيجه مىگيريم كه منكر حديث غدير را حتما بايد تكفير كرد، چرا كه بر اساس اقوال دانشمندان برجسته و سرشناس ثابت شد كه حديث غدير خبرى متواتر است. اگر از تواتر اين حديث هم چشم بپوشيم، شك نيست كه خبر مشهورى است و به همين سبب منكر آن گمراه است.
على بن سلطان قارى در رسالهاش در ردّ امامالحرمين جوينى مىنويسد: جوينى گفته كه هر كس با شراب خرما وضو بگيرد خود را بدنامِ گيتى و مايه كيفر همه مردم كرده است. وى مانند اين سخن را به قفّال هم نسبت داده و خود را عاقل و كامل نيز پنداشته است ! شكى نيست كه چنين سخنى كفر منكرين اين جواز و قائلان به گفتار جوينى را در پى دارد، زيرا ابوحنيفه جواز وضو با شراب خرما را بر اساس رأى خود برنگزيده بلكه بر اساس احاديثى كه صحابه بزرگ از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كردهاند چنين فتوايى داده است. ضمن اينكه ابوحنيفه تنها نيست بلكه از ميان تابعين سفيان ثورى و عكرمه نيز وضو با شراب خرما را صحيح دانستهاند.(2)
اگر انكار جواز وضو با شراب خرما باعث كفر مىشود، آن هم به اين دليل كه اين حكم بر پايه احاديث روايت شده از رسول خدا صلىاللهعليهوآله ثابت شده است، پس چرا منكرين حديث غدير تكفير نمىشوند ؟ ! آيا حديث غدير مثل روايت جواز وضو با شراب خرما هم نيست ؟ !
اضافه بر اين، در اينجا هماهنگى سفيان ثورى و عكرمه با ابوحنيفه در اين فتوا دليل درستى آن و نادرستى مخالفان بيان شده است. پس در مورد حديث غدير چه بايد گفت ؟ ! حديثى كه به شكل متواتر از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده و بين همه محدثان مشهور است و همه آنان از قديم و جديد و در همه طبقات آن را روايت و به آن اعتنا كردهاند، و طرق آن را جمع آورى كرده و الفاظش را در كتابهاى گوناگون و نوشتههاى معتبر ثبت نمودهاند.
شاه ولىاللّه دهلوى مىگويد: اگر كسى مقلّد يكى از پيشوايان باشد و حديثى از پيامبر صلىاللهعليهوآله به او برسد كه با سخن پيشوايش مخالف باشد و البته گمان قوى نزد او اين باشد كه اين نقلى صحيح است، در ترك حديث آن حضرت و عمل به سخن غير او هيچ عذرى ندارد، چرا كه مسلمانان اينگونه نيستند. و اگر كسى چنين كند بيم آن مىرود كه منافق باشد.(1)پس معلوم شد كه ردّ حديث صحيح و متواتر غدير خروج از جماعت مسلمين و پيوستن به منافقين را در پى دارد.
علامه حلّى گفته است: جمهور راويان نقل كردهاند: آنگاه كه على عليهالسلام در جنگ خندق به سوى عمرو بن عبدود عامرى مىرفت و مسلمانان از رويارويى با او ناتوان گشته بودند، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: تمام ايمان به رويارويى تمام كفر مىرود.
فضل بن روزبهان در پاسخ اين سخن مىگويد: اين حديث نقل درستى دارد و اين نيز از مناقب و فضائل على عليهالسلام است، كه تنها افراد بيمار در انديشه و سست ايمان آن را
1) . التفهيمات الإلهية.
انكار مىكند. لكن سخن در اثبات نصّ است، و اين حديث اثباتكننده آن نيست. پس منكر حديث غدير قطعا و به طريق اولى بيمارِ در انديشه و سست ايمان است.(1)
گروهى از بزرگ دانشمندان اهلسنت به وضوح تصريح كردهاند كه هر كس بر صحت حديث غدير خرده گيرد متعصّب و منكر است و سخنش اعتبارى ندارد. به عنوان نمونه:
وى در مورد حديث غدير گفته كه اين حديث مشهور است، و جز متعصّب منكر بر صحّتش خرده نمىگيرد و سخن او بىاعتبار است، چرا كه طرق اين حديث بسيار فراوان است. ابنعقده آنها را در كتابى جداگانه گردآورده، و ذهبى تصريح كرده كه بسيارى از اين طرق صحيح است و شمارى از صحابه راوى اين حديث هستند.(2)
از اين سخن روشن شد كه بخارى و ابوحاتم رازى و ابنابىداوود و ابراهيم حربى و ابنحزم و فخر رازى و امثال اينان، افرادى متعصّب و منكرند.
وى پس از تصريح به تواتر حديث غدير مىنويسد: بىبهرهگان از دانشِ حديث كه تلاش كردهاند اين حديث را تضعيف كنند معتبر نيستند.(3)
او در پاسخ به حديث غدير نوشته است: ناصبيان - كه خدا آنها را به خود وانهد - گفتهاند: اين حديث به فرض صحت، با حديثى كه نزد شما صحيح است و در كتابهاى صحاح آمده نسخ شده است، و آن اين حديث است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود:
خاندان ابوطالب ولىّ نيستند، بلكه تنها خدا و مؤمنانِ صالح ولىاند. اهلسنت در پاسخ مىگويند: نام ابوطالب در كتابهاى صحاح ما نيست و لفظ حديث چنين است: «خاندان فلان» . بنا بر اين شايد مقصود آن حضرت ابولهب باشد.
اعتقاد بيشتر اهلسنت همين است؛ آنان پنج تن از خاندان ابوطالب جز فرزندان او را استثنا كردهاند (يا خمس را به كسانى جز فرزندان او اختصاص دادهاند) . همچنين آمدن نام ابوطالب در روايتى كه ناصبيان نقل كردهاند بر ما حجت نيست.
نواصب مىگويند: در روايت صحيحى نقل شده كه عمرو بن عاص نام ابوطالب را آورده است. پاسخ ما اين است كه اين روايت نزد شما صحيح است نه پيش ما. و به فرض صحت، مراد از خاندان ابوطالب كسانىاند كه در آن روزگار مؤمن نبودند؛ مانند ابوطالب و برخى پسرانش. هرگز مراد از اين حديث سرور و مولاى ما على عليهالسلام و برادرشان جعفر و عقيل نيستند تا ادعاى شما مبنى بر نسخ حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» به حديث مذكور درست باشد. همچنين ادعاى نسخ تنها زمانى ممكن است كه تاريخ صدور هر دو حديث معلوم باشد.
پاسخ برخى ديگر از اهلسنت اين است كه اين دو حديث از باب پيشگويى است، و پيشگويى نسخ نمىشود. ناصبيان در جواب گفتهاند كه هر گاه خبر متضمّن حكمى باشد نسخ آن درست است. مانند آيه «كُتِبَ عَلَيكُم إذا حَضَرَ أحَدَكُمُ المَوتُ إن تَرَكَ خَيرا الوَصيَّةُ لِلوالِدَينِ وَ الأقرَبينَ» : بر شما واجب شد كه هر گاه مرگِ يكى از شما برسد اگر مالى باقى گذارده براى پدر و مادر و خويشان وصيت كند.(1)حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» نيز - به فرض صحت - همين گونه است، زيرا متضمّن وجوب محبت است.(2)
پس روشن شد كه ردّ حديث غدير از كارهاى ناصبيان است. ولى رازى و پيروانش بدتر از ناصبياناند، زيرا آنان به بطلان حديث غدير معتقدند و با تمام توان
مىكوشند كه آن رد كنند. لكن ناصبيان فقط بر آن ايراد گرفتهاند، و در پاسخ به آن فرض صحتش را محتمل دانسته و به شكل واضح و با صراحت مدعى بطلانش نشدهاند.
اشكال فخر رازى در سند حديث غدير(1)
حال كه سخن از تواتر حديث غدير و اشكال بىپايه سندى بر آن شد، جا دارد اشكال فخر رازى (ت 533 - م 606 ق) را هم مطرح كنيم:
با كمال تعجب فخر رازى هم مدّعى عدم صحت حديث غدير شده و تواتر آن را در كتابش «نِهاية العقول» انكار مىكند ! و عجيبتر اينكه براى اثبات ادعايش، به امور سست و نادرست تمسك جسته است ! متن كلام او چنين است:
ما صحت اين حديث را نمىپذيريم، چرا كه ادعاى شيعيان مبنى بر علم ضرورى به درستى اين حديث مكابره (حرفِ زور) است، زيرا ما مىدانيم كه علم به صحت اين حديث همانند علم به وجود محمد صلىاللهعليهوآله و جنگهايش با كافران و فتح مكه و ديگر اخبار متواتر نيست. افزون بر اين، علم به درستى احاديث وارد شده در فضائل صحابه، از علم به درستى اين حديث قوىتر است. با اين همه، شيعيان به اين روايات خرده مىگيرند. حال كه چنين است، چگونه روا باشد كه اينان به صحت اين حديث يقين داشته باشند ؟
ضمن اينكه شمار بسيارى از اصحاب حديث اين حديث را نقل نكردهاند؛ كسانى مانند: بخارى، مسلم، واقدى و ابناسحاق. حتى كسانى مثل جاحظ و ابنابىداوود سِجِستانى و ابوحاتِم رازى و ديگر پيشوايان حديث به آن خرده گرفته، و براى نشان
1) . چكيده عبقات الانوار، حديث غدير محمدرضا شريفى : ص 49 - 100. پاسخ به دو شبهه پيرامون غدير (طبسى - امينىپور) : ص 11 - 34. اسرار غدير: ص 37. واقعه قرآنى غدير: ص 14، 16. درسنامه خطبه غدير: 176 - 208. نگرشى بر غدير خم (انتصارى) : ص 49 - 52 . زلال غدير (مجموعه مقالات) : ش 1 ص 19.
دادن نادرستى و سستىاش به اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله استدلال كردهاند: قريش، انصار، جُهَينَه، مُزَينَه، اَسْلَم و غِفار و نه ديگر مردم، موالىاند و جز خدا و فرستادهاش مولاى ديگرى ندارند.
دومين دليل ما اين است كه شيعيان مىپندارند پيامبر صلىاللهعليهوآله اين سخن را در غدير خم و هنگام بازگشت از حج بر زبان آورد، حال آنكه در آن زمان على عليهالسلام همراه نبى صلىاللهعليهوآله نبود، زيرا وى در يمن بود.(1)
اين بود سخن فخر رازى در ردّ حديث غدير. كسى كه نزد اهلتسنن امام ناميده مىشود ! هر چند در صفحات گذشته مشخص شد كه حديث غدير از ضروريات است، ولى باز هم اشاراتى به نادرستىهاى سخن فخر رازى و انكار حقايق توسط او خواهيم داشت.
به عنوان مقدمه مىگوييم: فخر رازى به اشكال بر اين حديث صحيح كه به تواتر و با طرقِ پر شمار از بيش از صد صحابى روايت شده بسنده نكرده، و حتى پنداشته است كه احاديثِ فضائل صحابه - با وجودِ علم به ساختگى بودن بيشتر آنها به اعتراف اهل دانش و انصاف - از حديث غدير قوىتر اند !
سخن فخر رازى مىرساند كه در نظر وى، همه احاديث فضائل صحابه از حديث غدير قوىتر اند ! چرا كه واژه احاديث در كلام وى با «ال» معرفه شده و به صورت «الأحاديث» آمده است. اگر از اين هم كوتاه بياييم، دستِ كم حملِ لفظ «الأحاديث» بر «بيشتر» چنين نتيجه مىدهد كه قطعا علم به صحت بيشتر احاديث منقول در فضائل صحابه از علم به صحت حديث غدير - كه در فضل على عليهالسلام وارد شده - قوىتر است.
در حالى كه اين كلام با اين اطلاق ! باطل است، زيرا با چشمپوشى از خرافات واهى و ساختگىِ بىشمار در ميان احاديث فضائل صحابه، در ميان اين احاديث حتى يك حديث يافت نمىشود كه در سند و دلالت مانند حديث غدير باشد.
1) . نِهاية العقول فخر رازى .
افزون بر اين، بر كسى كه چنين ادعاى بزرگى دارد، واجب است كه نخست برخى از اين احاديث غير يقينى را بياورد و صحيح بودن زنجيره اتصال آنها را تا جماعتى از صحابه از زبان پيشوايان بزرگ حديث و دانشمندان جرح و تعديل باز گويد - همان چيزى كه در حديث غدير محقّق شده است - و سپس نتيجه علم به صحت اين احاديث را روشن سازد و ميزان دلالت آنها را به مطلوبش نشان دهد.
ضمن اينكه اين استدلال آنگاه به فرجام مىرسد كه اين احاديث، همگى يا بعضى از طرق شيعه به گونه متواتر يا قوى با اسانيدِ بسيار آمده باشد، همانگونه كه حديث غدير نزد فريقين چنين وضعيتى دارد.
از اين هم چشم مىپوشيم و از فخر رازى و پيروانش مىخواهيم تا فقط اثبات كنند كه شمارى از احاديث فضائل صحابه در يقين به صحت با حديث غدير برابرى مىكنند، اثبات قوىتر بودن اين احاديث از حديث غدير پيشكش !
خلاصه آنكه سخن رازى كه مىگويد: «ادعاى شيعيان مبنى بر علم ضرورى به درستى اين حديث ياوه است» ، اين كلام خود ياوه است، زيرا هيچ حديثى نيست كه اهلسنت مدّعى تواتر و علم ضرورى به صحّتش باشند، جز آنكه حديث غدير از آن قوىتر و بزرگتر است.
صِرفِ نپذيرفتن و لانُسَلِّم گفتن در چنين امورى راه به جايى نمىبرد، زيرا در اين صورت فرد منكر مىتواند حتى وجود مكه و مدينه و محمد نبى صلىاللهعليهوآله را هم نپذيرد ! مگر اينكه كسانى همچون فخر رازى، ميان حديث غدير و ديگر متواترات و ضروريّات تفاوتى را بيان كنند.
علامه ملا سيد محمدقلى(1)در اين باره سخن بسيار نيكويى دارد. وى مىگويد:
شكى نيست هر كس انصاف دهد و در كثرت طرق حديث غدير و بلند آوازگىاش ميان خاصه و عامه، با وجود انگيزههاى بسيار براى پنهان داشتن آن و فراوانى موانع
1) . پدر مرحوم مير حامدحسين مترجم .
نقلش نيك بياندشيد، به صحّت اين حديث علم ضرورى پيدا مىكند. چگونه چنين نباشد ؟ حال آنكه معمولاً براى مسلمانان در امور دينى بسيارى كه از حيث تواتر به مراتب پايينتر از حديث غدير جاى مىگيرند قطع و يقين به دست مىآيد؛ مانند آيات تحدّى و مبارزطلبى با آنها در پيش چشم كافران و دينستيزان، با اينكه در اين موارد انگيزههاى معارضه فراوان بوده و مانعى هم بر سر راه نبوده است.
صدور معجزات نيز همين گونه است. با اينكه كفّار همگى تمام اينها را انكار مىكنند و مدّعىاند كه مسلمانان همه در دروغ گفتن و ساختن اين گزارشها همداستان شدهاند، زيرا مسلمين براى ساختن اين گزارشها انگيزه دارند و هدفى را مىجويند.
اهل اسلام نيز درباره گزارشهاى ويژه صاحبان مذاهب باطل، همچون جهودان و ترسايان و صابئان و گبران و بتپرستان و ديگر مشركان چنين ادعايى دارند. پس چگونه روا باشد كه مسلمان منصفى تفاوت ميان دو بديهى را انكار كند ؟ چرا كه گاهى يكى از آن دو از ديگرى روشنتر و آشكارتر است. چگونه چنين نباشد ؟ در حالى كه اگر چنين نبود رها كردن بسيارى از متواترات لازم مىآمد.(1)
اكنون ببينيم رازى در ردّ حديث غدير به چه چيزى تمسك جسته است. رازى گفته كه بسيارى از اصحاب حديث، حديث غدير را روايت نكردهاند ! ولى اين سخن پذيرفته نيست.
در همين عنوان نام كسانى كه حديث غدير را در كتابهايشان آوردهاند و راويان و نيز ناقلان آن را نقل مىكنيم، تا هر كس اين فهرست از نامهاى دانشمندان بزرگ اهلسنت را بنگرد، در مىيابد كه بسيارى از ايشان اين حديث را روايت كرده، و آشكارا به بزرگى و صحت و تواترش اقرار نموده و به حصول علم ضرورى برايشان به صدورش اين حديث از رسول خدا صلىاللهعليهوآله تصريح كردهاند.
1) . عماد الاسلام فى الامامة: ج 4 ص 217.
تعجب از رازى است كه مىگويد: «بىگمان بسيارى از اصحاب حديث اين حديث را نقل نكردهاند» ، و آنگاه از اين «شمار بسيار» تنها نام چهار تن را مىآورد ! اى كاش او حداقل نام سى يا بيست تن از محدّثان سرشناس را ياد مىكرد، تا اين شماره با آن ادعا سازگار باشد ! چرا كه عدم نقل چهار بلكه ده نفر، با نقل حديث غدير توسط اين گروه پرشمار و جماعت بسيار معارضه نمىكند.
با اين همه، اگر بپذيريم كه بسيارى از اصحاب حديث، حديث مشهور و متواتر غدير را نقل نكردهاند، اين عدم نقل تنها براى دورىشان از اميرمؤمنان عليهالسلام بوده است.
آنان براى رسيدن به اهداف نارواى خود فضائل حضرتش را پنهان مىكنند، زيرا در همين حال كه فضائل آن را نقل نمىكنند، در شأن خلفاء و پيشوايانشان خرافات عجيبى روايت مىكنند ! افزون بر اين، آنگاه كه به دليل وجود مُثبِت به سخن نافى وقعى نهاده نمىشود، ساكت و مُعرِض به بىاعتنايى سزاوارتر اند.
بارى، مهمترين دستاويز انكار فخر رازى عدم نقل حديث غدير از سوى بخارى و مسلم و واقدى و ابناسحاق است. اينك بررسى اين اشكال:
فخر رازى به عدم نقل حديث غدير توسط بخارى و مسلم استدلال كرده است. اينك ادله بطلان اين اشكال:
عدم نقل حديث غدير از سوى بخارى و مسلم، با وجود تواتر و شهرتش، تعصّبِ سخت و رويگردانى اين دو از اهلبيت عليهمالسلام را نشان مىدهد. اگر اين دو تن چنين نبودند، نادانان به اينكه اين دو حديثى از احاديث و از جمله حديث غدير را نقل نكردهاند استدلال نمىكردند.
از قواعد مسلّم نزد همه اهل علم به ويژه دانشمندان علم اصول، قاعدهاى است كه
به قاعده «تقدّم مُثبِت بر نافى» شناخته شده است. بر اساس اين قاعده، اگر شخصى با وجود كسى كه خبرى را اثبات مىكند به صراحت آن خبر را نفى كند به سخنش اعتنا نمىشود.
در اين صورت، چگونه سكوت محض و عدم سخن گفتن از نفى و اثبات درباره حديثى، خدشهاى بدان وارد خواهد كرد ؟ دانشمندان بزرگ، فراوان به اين قاعده و به اين اصل مسلّم استناد كرده، و در گفتگوهاى گوناگون خود به آن استدلال كردهاند. از جمله اين دانشمندان است:
حلبى: در ماجراى ورود پيامبر صلىاللهعليهوآله به كعبه پس از فتح مكه و نماز گذاردن در كعبه، روايتى كه مىگويد حضرت نمازگزارد را بر روايتى كه نافى نماز گذاردن حضرت در كعبه است مقدم گردانيده است.(1)
ابنقيّم: در مورد حالت نشستن در نماز، روايتى كه نشستن به شكل مايل در آن آمده را بر روايت نافى آن مقدم دانسته است.(2)
مَنينى (ت 1098 - م 1172 ق) : در مورد ضبط كلمه «مشورت» و معناى آن، قولى كه دلالت بر يك نوع ضبط و معنى دارد را بر قولى كه نافى آن معنى است ترجيح داده است.(3)
ابنوزير: صنعانى گويد: كسى كه حديث را تضعيف مىكند، تا وقتى سبب ضعف را روشن نسازد نافى به شمار مىرود، و مُثبِت از نافى شايستهتر است.(4)
افزون بر آنچه گذشت، برخى سخنان نشان مىدهد كه اگر يكى از اصحاب حديث، حديثى را نشنيده يا صحّتش را نپذيرفته باشد، خدشهاى بر آن حديث نيست.
ابنقيّم در مورد حكم سلامِ نماز و روايتى كه زُهرى نشنيده همين قاعده را اجرا كرده است. اگر نشنيدن زهرى دليل بر رد روايت نيست، عدم نقل حديث غدير توسط بخارى و مسلم - آن هم بدون انكار توسط آنها - به طريق اولى دليل رد نيست.(1)
نزد اهل دانش، شهادت به نفى - هر چند از بزرگان باشد - پذيرفته نيست. حتى خود دهلوى در چند مورد از كتابش «تحفه اثنىعشريه» به اين قاعده عمل كرده است. به خصوص كه اگر اين انكار در برابر اثبات ساير محققان و بزرگان باشد كه هرگز خدشه در ثبوت و صحت آن حديث نخواهد بود.
از اينها گذشته، آنچه بديهى است اينكه عدمِ نقل يك حديث نشان دهنده وجود نداشتن آن نيست. به ويژه در مواردى كه آگاهى به آنها ميان همه مردم ضرورى باشد. فاضل حيدرعلى فيضآبادى در موضوع جنگ ابوبكر با مرتدّان به همين قاعده استناد كرده است.(2)
كيست كه بگويد همه احاديث صحيح در دو كتاب صحيح بخارى و صحيح مسلم گرد آمده است ؟ ! آيا بخارى و مسلم چنين گفتهاند يا ديگران ؟ اين سخن كِى و چگونه ثبت شده و دليل آن چيست ؟ آيا درست است بگوييم: هر حديثى كه بخارى و مسلم نقل نكردهاند ضعيف است ؟ ! بعضى از بزرگان اهلسنت به صراحت گفتهاند كه عدم نقل بخارى و مسلم دليل بر ضعف نيست، از جمله:
1 و 2 و 3. نَوَوى و قاضى كتّانى و عبدالحق دهلوى: دارَقُطنى و ديگران بر اين باورند كه بخارى و مسلم برخى از احاديثى را كه نقل نكردهاند مىبايست نقل
مىكردند، چرا كه زنجيرههاى راويان اين احاديث همان زنجيرههايى است كه اين دو در صحيحين با آن زنجيرهها حديث روايت كردهاند.
دارقطنى و ابوذر هروى كتابهايى نگاشته و احاديث ياد شده را در آنها آوردهاند. به خصوص بخارى و مسلم تصريح كردهاند كه شمارى از احاديث صحيح را گردآوردهاند.(1)
5 . ابنقيّم: او نيز در مورد حديثى در باب طلاق مىگويد كه عدم نقل بخارى اشكال بر حديث وارد نمىكند، و تصريح مىكند چه بسيار احاديثى كه بخارى آنها را صحيح دانسته ولى احاديث در صحيح او نيست.(4)
6 . حيدر على فيضآبادى: وى به كلام خود بخارى و مسلم استناد مىكند كه همه احاديث صحيح را در كتابشان نياوردهاند.(5)
نكته ديگر اينكه حتى اگر بخارى و مسلم حديث غدير را در كتابهايشان مىآوردند، متعصّبان عيبجو آن را انكار مىكردند ! ذيلاً به افرادى اشاره مىكنيم كه احاديثى كه در صحيحين آمده را هم انكار نمودهاند ! با اينكه اضافه بر نقل صحيحين اين احاديث از متوترات هستند:
1) . المنهاج فى شرح صحيح مسلم بن الحجّاج: ج 1 ص 37. المنهل الروىّ فى علم اصول حديث النبى صلىاللهعليهوآله: ص 6 .
2) . وى از مشايخ اجازه شاه ولىاللّه دهلوى، پدر نويسنده «تحفه اثنىعشريه» است. عبقات الانوار: مجلدات حديث غدير: ج 2 ص 272 مترجم .
3) . الكوكب المنير فى شرح الجامع الصغير مخطوط : حرف ميم.
4) . زاد المعاد فى هَدى خير العباد: ج 4 ص 60 .
5) . منتهى الكلام: ص 27.
حديث منزلت كه در صحيحين آمده است: ابوالحسن آمِدى، ابنحَجَر مكّى و عضد الدين ايجى و ابوالثناء اصفهانى، شارحِ مطالع، سعدالدين تَفتازانى.
حديث رويگردانى حضرت فاطمه عليهاالسلام از ابوبكر تا لحظه شهادت كه در صحيحين آمده است(1): سهارنپورى و دهلوى.(2)
حديث خوددارى اميرالمؤمنين عليهالسلام از بيعت با ابوبكر به مدت شش ماه(3): حيدرعلى فيضآبادى، ابنحجر عسقلانى.(4)
نكته ديگر اينكه بزرگان اهلسنت اقرار كردهاند كه بنا بر سخن مشايخ محدثان و پس از كاوش و پژوهش، روشن مىشود كه در صحيحين دويست و ده حديثِ ضعيف هست؛ كه هشتاد حديث از آن را بخارى و صد حديث را تنها مسلم نقل كرده و سى حديث ديگر را هر دو روايت كردهاند !
بنا بر اين، نقل نكردن حديثى از احاديث توسط مسلم و بخارى به هيچ وجه بىاعتبار بودن آن حديث را ثابت نمىكند. در كنار اين مطلب، بزرگان اهلسنت تصريح دارند كه تمام روايات بخارى واجبالعمل نيست، كه به خصوص در مذهب حنفى اين مسئله بسيار به چشم مىخورد. همچنين از كتابهاى دانشمندان ثقه روشن مىشود كه عالمان شافعى خود گاهى در برخى موارد روايات ديگران را بر روايات بخارى ترجيح دادهاند.
1) . صحيح بخارى: ج 4 ص 96، باب فرض الخمس و ج 8 ص 185.
2) . المرافض. تحفه اثنىعشريه.
3) . صحيح بخارى: ج 5 ص 177، 178. صحيح مسلم: ج 5 ص 153، 154.
4) . منتهى الكلام: ص 127. ازالة الغين: ص 589 . ارشاد السارى: ج 6 ص 363. الصواعق المحرقة: ص 90.
5) . صحيح بخارى: ج 4 ص 31 و ج 7 ص 9 و ج 8 ص 161.
6) . ازالة الغين: ص 593 .
در اين باره مولوى فيضآبادى نام بزرگان اهلسنت همانند ابوزكريا نَوَوى(1)و كمالالدين ابنهمام را مىبرد. همچنين از قول على گيلانى شيعى(2)آورده كه فخر رازى در رسالهاى كه در برترى مذهب شافعى نوشته، به شمارى از احاديث بخارى خرده گرفته است.
همچنين گفته كه برترى صحيحين بر ديگر كتب تنها از سرِ تقليد از مجتهدان پيشين است، و در اين باره از امامان چهارگانه سخنى نقل نشده است.(3)
پس معلوم شد كه عالمان اهلسنت در هنگامِ ناچارى در برابر شيعيان و براى مغلوب كردن ايشان به احاديث صحيحين خرده گرفتهاند ! در ادامه اسامى چند نمونه از پيشوايان و حافظان بزرگ اهلسنت را مىآوريم كه بر احاديثى كه در صحيح بخارى و مسلم آمده خُرده گرفتهاند:
عبدالقادر قرشى - كه حافظ سيوطى و محمود بن سليمان كفوى او را بسيار ستودهاند(4)- حديث ابوحميد ساعدى در وصف نشستن رسول خدا صلىاللهعليهوآله (تَوَرُّك) در نماز - كه در صحيح مسلم و ديگر كتابها آمده - را بىاعتبار مىداند.
همچنين به احاديث ضعيف يا متعارض و حتى دروغ قطعى در صحيح مسلم اشاره دارد. حتى گفته كه حافظ رشيد عطّار كتابى نوشته و احاديث مقطوعِ(5)منقول در صحيح مسلم را در آن گرد آورده و نامش را «غرر الفوائد المجموعة فى بيان ما وقع
1) . التقريب و التيسير لمعرفة سنن البشير النذير.
2) . فتح السبل.
3) . منتهى الكلام: ص 27.
4) . حسن المحاضرة فى محاسن مصر و القاهرة: ج 1 ص 471. كتائب اعلام الاخيار من فقهاء مذهب النعمان المختار كفوى . همچنين رجوع شود به: الدرر الكامنة: ج 2 ص 392. شَذَرات الذهب: ج 6 ص 238. تاج التراجم: ص 28.
5) . مقطوع روايتى است كه از تابعان يا طبقات پايينتر از آنان، از قول و فعل نقل شده باشد و به طبقات بالاتر نرسد. خبر مقطوع حجّت نيست. قواعد التحديث: ص 130 مترجم .
فى مسلم من الأحاديث المقطوعة» نهاده است. همچنين نام چند راوى ضعيف و نيز مواردى كه باعث ضعف در حديث مىشود را از صحيح مسلم بيان كرده است.(1)
ملا على قارى نيز شبيه سخنان عبدالقادر قرشى را گفته است. على قارى در كتاب «الرجال» اشاره دارد كه مسلم بن حجّاج احاديثى را روايت كرده كه هنگام تعارض استوار نمىمانند. او مواردى از احاديث و يا رجال صحيح مسلم را بىاعتبار مىداند. همچنين به احاديث ضعيف يا متعارض و حتى دروغ قطعى در صحيح بخارى و مسلم اشاره دارد !
اُدفُوى شافعى - كه ابنحجر عسقلانى، صفدى، بدر نابلسى، جمال اِسنَوى، قاضى ابوبكر، ابنقاضى شُهبه اسدى او را بسيار ستودهاند(2)- در اين باره تحقيقى دارد كه آن را در ردّ سخن ابنصلاح به نگارش در آورده است.
وى اشاره نموده كه امت هر حديث صحيح يا حَسَن را پذيرفته، و در صورت نبودِ معارض به آن عمل كرده است و اين امر اختصاصى به صحيحين ندارد. امت كتابهاى پنج يا شش گانه را به ديده قبول نگريسته و جماعتى بر اين كتابها نام «صحيح» نهادهاند، و حتى برخى از آنان بعضى از اين كتب را به صحيح مسلم و غير آن ترجيح دادهاند.
وى همچنين عدهاى از بزرگان مثل دارقطنى را نام برده كه مواردى از احاديث و يا رجال صحيح بخارى و مسلم را بىاعتبار مىدانند. همچنين به احاديث ضعيف يا متعارض و حتى دروغ قطعى در صحيح بخارى و مسلم اشاره دارد.(3)
1) . الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية: ج 2 ص 428 - 430.
2) . الدرر الكامنة فى اعيان المائة الثامنة: ج 2 ص 72. طبقات الشافعية: ج 1 ص 170 و ج 3 ص 172. همچنين رجوع شود به: النجوم الزاهرة: ج 10 ص 237، حوادث سال 748. البدر الطالع: ج 1 ص 182. حسن المحاضرة: ج 1 ص 320. شَذَرات الذهب: ج 6 ص 153، حوادث سال 748.
3) . الامتاع فى احكام السماع مخطوط : فصل دهم.
ابوزرعه رازى كسى است كه بزرگان اهلسنت وى را ستوده و توثيق كردهاند. از جمله: ذهبى، حافظ ابنحَجَر، سمعانى، سيوطى، عبدالغنى مَقدِسى، نَوَوى، ابوبكر خطيب، دهلوى.(1)ابوزُرعه رازى يكى ديگر از كسانى كه بخارى و مسلم و كتاب اين دو را به شدت زير سؤال برده است:
ابوزُرعه و مسلم
چنانچه در بالا از سخن اُدفُوى و ديگران معلوم شد، ابوزرعه رازى نگارش كتابِ مسلم بن حجّاج را نكوهش مىكرد، و به سبب تأليف اين كتاب به مسلم اعتراض مىكرد و به او مىگفت: چگونه اين را صحيح مىنامى، حال آنكه فلان و فلان در ميان راويان آناند ؟ ذهبى نيز چند مورد از گفتار ابوزرعه در ردّ صحيح مسلم آورده است.(2)
ابوزُرعه و بخارى
ابوزُرعه در برابر محمد بن اسماعيل بخارى و كتاب «الجامع الصحيح» او نيز آرام نگرفته و او و كتابش را به شدت جرح و قدح نموده است. او همچنين ابوحاتم را همانند بخارى مورد قدح قرارد داده است. عدهاى از بزرگان اهلسنت گفتار ابوزرعه را در ردّ صحيح بخارى و بعضى از رجال آن و نيز در مورد خود بخارى نقل كردهاند. از جمله: ذهبى، شيخ عبدالوهاب سُبكى در «الطبقات» ، شيخالاسلام تقىالدين بن دقيق العيد در كتاب «الاقتراح» ، شيخ عبدالرئوف مُناوى.(3)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 65 . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 264. تهذيب التهذيب: ج 7 ص 30. الكاشف: ج 2 ص 230. تقريب التهذيب: ج 1 ص 536 . مرآة الجنان: حوادث سال 264. الانساب: «الرازى» . طبقات الحفّاظ: ص 249. الكمال فى معرفة الرجال مخطوط . تهذيب الاسماء و اللّغات: ج 1 ص 68 ، ذيل شرح حال بخارى. تاريخ بغداد: ج 3 ص 256، ذيل شرح حال محمد بن مسلم بن واره. بستان المحدّثين: ص 9.
2) . تذهيب التهذيب مخطوط . ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 1 ص 125. سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 70.
3) . ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 3 ص 138. المغنى فى الضعفاء: ج 2 ص 557 . الضعفاء و المتروكين. فيض القدير فى شرح الجامع الصغير: ج 1 ص 24.
5 . ابوحاتِم رازى
چنانچه اشاره شد، ابوحاتِم رازى مانند ابوزرعه رازى بخارى را متروك دانسته است. شرح حال و توثيق ابوحاتم هم با ابوزرعه رازى مشترك است.
6 . عبدالرحمن بن ابىحاتم، ابنابىحاتم (ت 240 يا 241 - م 327 ق)
ابن بن ابىحاتم، بخارى را در كتاب «الجرح و التعديل» ياد كرده است. ذهبى از قول ابنابىحاتم گفته كه آنچه او از قرآن به زبان مىآورد مخلوق است و حديث او را فرو نهادند و ترك گفتند.(1)
ذهبى شرح حال وى را از قول چندين تن از بزرگان نوشته، و خود نيز او را ستوده است.(2)همچنين صلاحالدين كتبى و يافعى او را ستودهاند.(3)
قدح و ردّ ذُهلى نسبت به بخارى از سخنان دانشمندان سنّى آشكار مىشود؛ ذهبى و ابنحجر - در آغاز شرحش بر صحيح بخارى - آوردهاند كه ذهلى قائل به مخلوق بودن قرآن را كافر مىدانست، و هر كس اين عقيده را نه تأييد و نه رد كند سخنى شبيه كفر گفته است. بنا بر اين هر كس نزد محمد بن اسماعيل بخارى رود متّهمش كنيد، چرا كه تنها كسى به مجلس او مىرود كه مذهبى همچون مذهب او داشته باشد.(4)
همچنين ذهبى نقل كرده كه محمد بن يحيى مىگفت: اين بخارى قول لفظيّه را آشكار ساخت و نزد من لفظيّه از جَهميّه بدتر است.(5)اين در حالى است كه پيشوايان اهلسنت و حافظان بزرگ آنان به كفر جَهميّه و گمراهى و هلاكتشان تصريح كردهاند. از جمله: ذهبى، على بن مدينى، ابنعمّار موصلى.(6)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 391.
2) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 263. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 327.
3) . فوات الوفيات: ج 2 ص 287. مرآة الجنان: حوادث سال 327.
4) . سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 455. هدى السارى: ج 2 ص 263.
5) . سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 455.
6) . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 41. ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 1 ص 426.
و نيز موارد ديگرى از اختلاف شديد بين ذهلى و بخارى به نقل ذهبى و ابنحجر ثبت شده است.(1)
و اما بسيارى از بزرگان اهلسنت محمد بن يحيى ذُهلى را ستوده و توثيق نمودهاند، از جمله: حافظ ابوبكر خطيب (از قول چند تن از اعلام) ، ذهبى، سمعانى، بدخشانى، سيوطى.(2)
8 . ابوبكر بن اعين
حافظ ذهبى كلامى از ابناعين آورده كه اشاره به عقيده بخارى در مورد قرآن دارد و به وضوح طعن گونه است. سپس نظر امام احمد را در مورد اين عقيده و رد شديد و كفر بودن آن و اينكه بخارى تفكر جَهمى داشته آورده است.(3)
در اينجا بد نيست اشاره كنيم كه بزرگان عامه در مورد مسلك جهميّه و نيز لفظيّه عبارات تندى دارند و حكم كفر آنها را صادر كردهاند، كه ذهبى همه را در كتابهايش آورده است. افرادى مثل حافظ احمد بن صالح و ذُهلى و احمد بن حنبل.(4)هر چند ذهبى و بعضى ديگر تلاش نمودهاند تا اين قضيه را اصلاح كنند، ولى سعى بيهوده نمودهاند و چشم خود را به روى حقيقت بستهاند.
از ديگر كسانى كه به صحيح بخارى و مسلم خرده گرفتهاند و قبول روايات اين دو كتاب بدون هيچ بررسى را كاملاً رد كرده مولوى عبدالعلى انصارى است.(5)
1) . سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 456. هدى السارى: ج 2 ص 264.
2) . تاريخ بغداد: ج 3 ص 415 - 420. تذهيب التهذيب مخطوط . سير اعلام النبلاء: ج 12 ص 273. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 258. الكاشف: ج 3 ص 107. الانساب (الزهرى) . تراجم الحفّاظ (مخطوط) . مرآة الجنان: حوادث سال 258. طبقات الحفّاظ: ص 234.
3) . سير اعلام النبلاء: ج 11 ص 177، 507 و ج 12 ص 79. ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 1 ص 544 .
4) . سير اعلام النبلاء، ج 11 ص 420 و ج 12 ص 79، 273.
5) . فواتح الرحموت شرح مسلم الثبوت: ج 2 ص 123.
اضافه بر آنچه گذشت، در دو كتاب صحيح بخارى و صحيح مسلم احاديث بسيارى هست كه پيشوايان حديث و حافظان بزرگ و ثقه به آنها خرده گرفتهاند. در اينجا به عنوان نمونه شمارى از اين احاديث را مىآوريم و سخنان بزرگان و محققان حديث را پيرامون آنها نقل مىكنيم:
حديث اول
حديثى در مورد بهبودى مردى مارگزيده يا زخمخورده از صحابه با آيههاى قرآن كه در صحيح بخارى در «كتاب الطبّ» آمده است. حافظ ابنجوزى - كه ابنخَلِّكان، سيوطى، خوارزمى، يافعى(1)و ابنتَيميّه در جاى جاى كتابش او را بسيار ستودهاند - در «الموضوعات» خود اين حديث را آورده و گفته حديث مُنكَر و سندش را هم تضعيف كرده است.(2)
حديث دوم
حديثى كه حافظ ابنحزم (ت 384 ق) در كتابش «المُحلّى» از بخارى نقل كرده و از حيث سند و دلالت آن را ابطال كرده است، و آن اين است: رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمود: از امت من قومى پديد خواهد آمد كه پوشيدن پارچه خز و خوردن گوشت خوك و نوشيدن شراب و نواختن آلات موسيقى را حلال خواهند شمرد.
اما حافظ ابنحزم كسى است كه در كتابهاى تراجم و رجال، بزرگان اهلسنت از او با شكوه و بزرگداشت ياد كردهاند، از جمله: حافظ ذهبى، سيوطى، محىالدين بن عربى، اُدفُوى، دهلوى، و ابنتيميه كه به نظرات ابنحزم بسيار تكيه كرده است.(3)
1) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 597 . طبقات الحفّاظ: ص 477. جامع مسانيد ابىحنيفة: ص 28. مرآة الجنان: حوادث سال 597 .
2) . الموضوعات: ج 1 ص 229.
3) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 456. طبقات الحفّاظ: ص 436. فتوحات: ج 2 ص 519 باب 223. الامتاع فى احكام السماع: مسألة ضرب العود. تحفه اثنىعشريه: ص 173.
حديث سوم
حديث سوم حديثى است كه بخارى در مورد خواستگارى عايشه توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله از ابوبكر آورده است.(1)ابنحجر كلام حافظ علاءالدين مُغَلْطاى بن قَليج بن عبداللّه حنفى (ت 698 - م 762 ق) در مورد عدم صحت اين حديث را نقل كرده است.(2)
حافظ مُغلطاى كسى است كه صاحب تأليفات بوده بزرگان اهلسنت وى را ستودهاند. از جمله: سيوطى، زُرقانى مالكى، ابنقُطْلوبُغا.(3)
حديث چهارم
حديثى كه بخارى در كتاب التفسير، پيرامون شفاعت حضرت ابراهيم عليهالسلام در حق پدرش نقل كرده است. به نقل ابنحجر، ابوبكر احمد بن ابراهيم بن اسماعيل جرجانى معروف به حافظ اسماعيلى (م 371 ق) اين حديث را رد كرده است.(4)عدهاى از بزرگان حافظ اسماعيلى را ستودهاند. از جمله: سمعانى، يافعى، حافظ ذهبى.(5)
حديث پنجم
حديثى كه بخارى در كتاب الصلح، در مورد رفتن پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد عبداللّه بن اُبَىّ و نزول آيه «وَ إن طائِفَتانِ مِنَ المُؤمِنينَ اقتَتَلُوا ... »(6)آورده است.(7)بدرالدين زَركَشى (ت 745 - م 794 ق) - كه ابنحجر و دهلوى او را ستودهاند(8)- كلام امام ابنبطّال را
1) . صحيح بخارى: ج 7 ص 6 .
2) . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: ج 11 ص 26.
3) . طبقات الحفّاظ: ص 534 . حسن المحاضرة: ج 1 ص 359. الاعلام: ج 6 ص 184. شرح المواهب اللَدنيّة: ج 1 ص 127. طبقات الحنفية - تاج التراجم: ص 77.
4) . فتح البارى: ج 8 ص 406.
5) . الانساب: «الإسماعيلى» . مرآة الجنان: حوادث سال 371. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 371.
6) . حجرات / 9.
7) . صحيح بخارى: ج 3 ص 239.
8) . انباء الغمر: ج 3 ص 138. بستان المحدثين: ص 99.
نقل كرده كه اين حديث را معارض با حديث ديگرى از صحيح بخارى در «كتاب الاستيذان»(1)مىداند و آن را باطل مىداند.(2)
حديث ششم
ماجراى مردن عبداللّه بن اُبَىّ و آمدن پسرش عبداللّه بن عبداللّه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله و نماز خواندن حضرت بر او و اعتراض عمر و نزول آيات در اين باره، كه بخارى در «كتاب التفسير» در سه مورد آورده است.(3)ولى بزرگان اهلسنت صحت اين حديث را رد كردهاند، كه ابنحجر و شِهابالدين قَسطَلانى به اين ردّ علما را اقرار كردهاند.(4)از جمله اين بزرگان است: امام ابوبكر باقِلانى، امامالحرمين جوينى، امام ابوحامد غزّالى طوسى، امام داوودى.(5)
حديث هفتم
حديثى كه بخارى در مورد دير ايمان آوردن قريش و رفتن ابوسفيان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله و نزول آيات در اين باره نقل كرده، و سپس به نقل از اسباط ماجراى استسقا و نزول باران را افزوده است.(6)به نقل عَينى (ت 762 - م 855 ق) - كه سيوطى و ديگران او را و كاتب چَلَبى كتابش «عمدة القارى» را بسيار ستودهاند(7)- گروهى از بزرگان اهلسنت اين افزوده منقول از اسباط را ناروا و نادرست دانستهاند.(8)كسانى همچون: بدرالدين
1) . صحيح بخارى: ج 7 ص 132 - 133.
2) . التنقيح لالفاظ الجامع الصحيح: ص 133.
3) . صحيح بخارى: ج 2 ص 121 و ج 6 ص 85 .
4) . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: ج 8 ص 271. ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى: ج 7 ص 148.
5) . التقريب. المختصر. البرهان. المستصفى. شرح داودى. المنخول فى علم الاصول: ص 209 - 212.
6) . صحيح بخارى: ج 2 ص 137.
7) . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويين و النُحاة: ج 2 ص 275. الضوء اللاّمع: ج 10 ص 131 - 135. البدر الطالع: ج 2 ص 294. حسن المحاضرة: ج 1 ص 770. شَذَرات الذهب: ج 7 ص 287. نظم العقيان: ص 174، 175. كشف الظنون: ج 1 ص 548 .
8) . عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى: ج 7 ص 46.
عَينى شارح بخارى، امام داودى، امام ابوعبدالملك، امام دِمياطى و امام كرمانى. حتى ابنحجر با وجود كوشش بسيار براى دفاع از مرويات صحيح بخارى و تأييد مؤلفش، در اينجا چارهاى نديده جز اينكه به منكَر بودن اين حديث اعتراف كند.(1)
حديث هشتم
حديث عرضه احاديث به قرآن و ردّ مخالف با قرآن، كه بخارى در صحيحش آورده است. تَفتازانى (ت 712 - م 791 ق) - كه سيوطى و محمد بن سليمان كفوى و ديگران وى را ستودهاند(2)- اين حديث را خبر واحد دانسته و افزوده كه محدثان بر آن خرده گرفتهاند.(3)
حديث نهم
كلام عبداللّه بن عمر در مورد برترى خلفاى ثلاثه بر همه صحابه است.(4)حافظ ابنعبدالبَرّ قُرطبى (م 463 ق) - كه ذهبى وى را بسيار ستوده است(5)- آن را نادرست دانسته، از اين جهت كه برترى عثمان بر على بن ابىطالب عليهالسلام يقينى نيست.(6)
حديث دهم
حديثى كه شريك درباره معراج نقل كرده و بخارى و مسلم هر دو نقل كردهاند.(7)گروهى از بزرگان اهلسنت اين حديث را ردّ كردهاند؛ از جمله: حافظ ابوزكريا نَوَوى
1) . تهذيب التهذيب: ج 1 ص 212.
2) . بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ج 2 ص 285. الدرر الكامنة: ج 4 ص 350. شَذَرات الذهب: ج 6 ص 319. البدر الطالع: ج 2 ص 303 - 305.
3) . التلويح على التنقيح، فى اصول الفقه: ج 2 ص 397.
4) . صحيح بخارى: ج 5 ص 18.
5) . سير اعلام النبلاء، و نيز: تاريخ ابنكثير: ج 12 ص 104. مرآة الجنان: ج 3 ص 89 . وفيات الاعيان: ج 2 ص 458. شَذَرات الذهب: ج 3 ص 314. تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 306. طبقات سُبكى: ج 4 ص 8 . النجوم الزاهرة: ج 5 ص 77. المنتظم: ج 8 ص 342.
6) . الاستيعاب: ج 3 ص 1115 - 1117.
7) . صحيح بخارى 9 / 182، 183. صحيح مسلم 1 / 102.
(ت 631 - م 676 يا 677 ق)(1)، حافظ عبدالحق(2)، محمد بن يوسف كرمانى (ت 717 - م 786 ق)(3)، ابنقيّم جوزيّه(4).
حديث يازدهم
كلام عمرو بن ميمون كه گفت: در جاهليت بوزينگانى را ديدم كه بوزينگانى زناكار گرد آنها جمع شده بودند. آنها بوزينگان زناكار را سنگسار كردند و من هم با آنها همراهى كردم.(5)به نقل ابنحجر، حافظ حُمَيدى و حافظ ابنعبدالبرّ اين حديث را منكر دانستهاند.(6)
حديث دوازدهم و سيزدهم و چهاردهم
بخارى سه حديث از ابنعباس نقل كرده است: يك حديث در «كتاب الطلاق» و در مورد جايگاه مشركان و مؤمنان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله و نيز زنان اهل حرب است. دوم نيز در «كتاب الطلاق» و چند نمونه از طلاق صحابه است.(7)سوم در «كتاب التفسير» آمده و در مورد بتهايى بوده كه در عرب مشهور بوده است.(8)
1) . المنهاج فى شرح صحيح مسلم بن الحجاج: ج 2 ص 65 ، 66 . همچنين ذهبى، جمالالدين اِسنَوى، يافعى، جمالالدين ابنتَغرى بَردى و دهلوى، «نَوَوى» را بسيار ستودهاند: العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 676 . طبقات الشافعية: ج 2 ص 476. مرآة الجنان: حوادث سال 676 . النجوم الزاهرة فى محاسن مصر و القاهرة: حوادث سال 676 .
2) . الجمع بين الصحيحين.
3) . الكواكب الدرارى فى شرح صحيح بخارى: ج 25 ص 204. همچنين سيوطى و ابنحجر عسقلانى و دهلوى، «كرمانى» را ستودهاند: بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويين و النُحاة: ج 1 ص 279. انباء الغمر: ج 2 ص 182، حوادث سال 786. البدر الطالع شوكانى : ج 2 ص 292.
4) . زاد المعاد فى هَدى خير العباد: ج 2 ص 49.
5) . صحيح بخارى: ج 5 ص 56 .
6) . الجمع بين الصحيحين. فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: ج 7 ص 127.
7) . صحيح بخارى: ج 7 ص 62 ، 63 .
8) . صحيح بخارى: ج 6 ص 199.
حافظ ابنحجر - كه هميشه مدافع بخارى است - اسامى چند تن را مىآورد كه اين احاديث بخارى را رد كردهاند: ابومسعود دمشقى، ابوعلى، على بن مدينى، يحيى قطّان، و سپس با بيانات واهى از بخارى دفاع مىكند ! !(1)
حديث پانزدهم
حديث پانزدهم حديثى است كه بخارى در كتاب «المغازى» از امّرومان مادر عايشه در مورد عايشه و تب كردن او نقل كرده است.(2)
عدهاى از بزرگان و حفّاظ اهلسنت اين حديث را رد كردهاند. از جمله:
حافظ ابوبكر خطيب بغدادى، حافظ ابوعمرو ابنعبدالبَرّ قرطبى، حافظ ابوالفضل قاضى عياض يحصبى، حافظ ابراهيم بن يوسف «صاحب مطالع الأنوار على صحاح الآثار» ، حافظ ابوالقاسم سهيلى (شارح السيرة) ، حافظ ابوالفتح ابنسيدالناس اندلسى، حافظ جمالالدين مِزّى، حافظ شمسالدين ذهبى، حافظ ابوسعيد صلاحالدين علائى (ت 694 - م 761 ق) ، حافظ ابنالسَّكَن.(3)
همچنين ابنحجر و ابنقيّم جوزيّه اقوال رد كنندگان اين حديث را آورده و در موردش بحث كردهاند.(4)
حديث شانزدهم
حديثى كه بخارى در كتاب «المغازى» و كتاب «الذبائح» و كتاب «الحيل» و نيز مسلم با پنج سند نقل كردهاند و در مورد ازدواج موقت و خوردن گوشت الاغ است.(5)
1) . هدى السارى مقدمة فتح البارى : ج 2 ص 135. فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: ج 8 ص 541 .
2) . صحيح بخارى: ج 5 ص 154.
3) . الاستيعاب: ج 4 ص 1937. كتاب المراسيل. تهذيب الكمال فى معرفة الرجال: ج 35 ص 360. الروض الانف: ج 6 ص 440. عيون الاثر: ج 2 ص 101. فتح البارى: ج 7 ص 353. الاصابة: ج 4 ص 434.
4) . الاصابة: ج 4 ص 434. زاد المعاد فى هَدىِ خير العباد: ج 1 ص 27.
5) . صحيح بخارى: ج 5 ص 172 و ج 7 ص 123 و ج 9 ص 31. صحيح مسلم: ج 4 ص 134، 135.
محققان اهلسنت و بزرگان حديث اين روايت را از اوهام فاحش شمردهاند ! از جمله: حافظ سهيلى، ابنقيّم جوزيّه، بدرالدين عَينى، شِهابالدين قَسطَلانى، امام شافعى.(1)
علاوه بر تمام آنچه گذشت، خود فخر رازى بر احاديثى كه بخارى و مسلم در نقل آنها همداستان بودهاند خرده گرفته است ! از جمله آنها حديثى است كه بخارى و مسلم آن را به پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت دادهاند كه فرمود: «ابراهيم عليهالسلام تنها سه دروغ گفت»(2)، و فخر رازى اين حديث را به وجوه مختلف رد كرده است.(3)
در اينجا دو نكته قابل ذكر است:
نكته اول
فخر رازى اين حديث را - كه از احاديث صحيحين از ابوهريره است - تكذيب مىكند، با اينكه او در مقابله با حديث غدير، به حديثى استناد مىكند كه فقط از ابوهريره روايت شده است !
نكته دوم
فخر رازى در ردّ حديث غدير، عدم نقل آن را توسط بخارى و مسلم دستاويز قرار مىدهد، و در عين حال مىگويد كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در حجة الوداع حاضر نبود و در آن زمان در يمن به سر مىبرد. در حالى كه بخارى و مسلم بازگشت ايشان از يمن و همراهى حضرتش با پيامبر صلىاللهعليهوآله را روايت كردهاند.
آيا اين جز تناقض و دوگانهگويى است ؟ !
پس آنچه از اين نمونه و نظيرش به دست مىآوريم آن است كه اين قوم را قاعدهاى نيست ! كه بدان ملتزم باشند و هنگام بحث و مناظره در برابر آن توقّف كنند. بلكه اينان جز انكار فضائل على بن ابىطالب عليهالسلام و دفاع از دشمنان حضرتش هدفى ندارند.
براى مثال، هر گاه كه بخارى و مسلم حديث باطلى را روايت كنند يا از حديث حقى روى گردانند، اينان كتابهاى اين دو را پس از قرآن كريم مصدر نخست و صحيحترين كتابها در اسلام مىنامند.
اما هر گاه حديثى را نقل كنند كه شيعه به آن استناد كند و مطلوب آنان را تأييد نمايد، به قدح و طعن راويان آن حديث دست مىيازند و از حال رجالِ اسانيدش كاوش مىكنند و مىگويند: اين ضعيف است، ديگرى مجهول است، آن يكى كذّاب است و ... .
همچنين فخر رازى در پاسخ به اين كلام كه: «چون بخارى و مسلم در كتاب خود از شافعى نقل نكردهاند پس او ثقه نيست» سخنان بسيارى گفته، و با پنج جواب از اين اشكال از شافعى دفاع كرده است.(1)
اين در حالى است كه تمسك به عدم نقل حديث غدير توسط بخارى و مسلم براى قدح در اين حديث، به سخن خردهگيران بر شافعى به اين سبب كه شيخين از او روايت نكردهاند بسيار شبيه است. اكنون از رازى مىپرسيم كه آيا پاسخهاى خود را در مورد قضيه حديث غدير فراموش كرده است ؟ زيرا همانگونه كه آنجا عدم روايت دليل بىاعتبارى نيست، اينجا نيز همين طور است.
و همانگونه كه سخن خردهگيران بر شافعى با روايت ابوداوود و تِرمِذى از او معارض است، سخن رازى نيز با روايت تِرمِذى و عبدالرحمن بن ابىحاتِم و ... معارض است، زيرا اينان حديث غدير را روايت كردهاند. در ادامه نيز مىآيد كه گروهى از مشايخ بخارى و مسلم، حديث غدير را روايت كردهاند.
1) . مناقب الشافعى: بخش مربوط به خردههايى كه بر شافعى گرفتهاند.
همچنين، اگر روايت نكردن حديث غدير توسط بخارى و مسلم نشان دهنده ضعف يا عدم تواتر آن است، پس طعن شديد بر ابوحنيفه منقول از اعمش و ديگران دالّ بر وهنِ عظيم او است. و اگر اين تصريحات اثرى ندارد، سخنان رازى نيز در وهن حديث غدير بىاثر است.
به عنوان تكميل بحث مىگوييم:
حال كه معلوم شد عدم نقل بخارى و مسلم در صحت حديث ذرهاى تأثير ندارد و معلوم شد كه اين دو همه روايات صحيح را در صحيحين نياوردهاند، نام چند تن را مىآوريم كه احاديث صحيح و مسلّم را كه در كتب ديگر حديث فراوان آمده زير سؤال بردهاند ! صرفا به اين بهانه كه بخارى و مسلم در كتابشان نياوردهاند:
ابنتيميه حَرّانى: حديث راستگويى ابوذر(1)، حدث افتراق امت.(2)
شاه سلامتاللّه: حديث «كَرَّارٌ غَيرُ فَرّارٍ» در مورد اميرالمؤمنين عليهالسلام.(3)
فاضل حيدرعلى فيضآبادى: روايتى كه حافظ زرندى از عايشه نقل كرده است.(4)
خلاصه بحث اينكه:
بىگمان، بسيارى از مرويّات بخارى و مسلم در كتابهايشان نزد پيشوايان بزرگ اهلسنت و حافظان حديث و ناقدان اخبار، سندا يا متنا باطل است. در اين صورت، چگونه مىتوان تمسك فخر رازى به عدم نقل حديث متواتر و مشهور غدير را پذيرفت ؟ ! و چگونه روايت نكردن حديث غدير توسط اين دو مايه انكار صدور آن از سوى رسول خدا صلىاللهعليهوآله خواهد بود ؟ !
بنا بر اين، روشن شد كه روايت نكردن حديث غدير توسط بخارى و مسلم در كتابهايشان، به ضعف يا عدم تواتر اين حديث دلالت نمىكند. پس استدلال فخر رازى به اين امر باطل است.
يكى ديگر از اشكالات فخر رازى اين است كه واقدى حديث غدير را روايت نكرده است. و اما پاسخ به اين اشكال:
پاسخ اول اينكه واقدى خود يكى از راويان اعمال و رفتار زشت خلفاء و صحابه است. پس اگر نقل نكردن حديث غدير توسط او صحت آن را زير سؤال مىبرد، روايت مطاعن خلفاء توسط او قطعا از اسباب طعن و نكوهش آنان خواهد بود. اينك چند نمونه از مطاعنى كه واقدى نقل كرده است:
چنانچه علامه حلّى در بحثِ مطاعن ابوبكر مىنويسد، واقدى ماجراى به آتش كشيدن خانه فاطمه زهرا عليهاالسلام به دست عمر بن خطاب را روايت كرده است.(1)
همچنين علامه حلّى در مطاعن عثمان اشاره كرده كه واقدى ماجراى تبعيد ابوذر غِفارى به ربذه به دست عثمان را روايت كرده است.
علامه حلّى مىگويد: واقدى روايت كرده است: عثمان بن عفان، حَكَم بن ابىالعاص را - كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را از مدينه بيرون رانده و طريد رسولاللّه بود - به مدينه باز گرداند.(2)
علامه حلّى مىگويد: واقدى روايت كرده كه عثمان دارايىهاى مسلمانان را به خويشاوندان خود و فرزندان پدرش اختصاص مىداد.(1)
نتيجه: اگر چنانكه قاضى عبدالجبّار معتزلى و فضل بن روزبهان و بعضى ديگر گفتهاند واقدى رافضى متعصّب است، اشكال فخر رازى به عدم روايت حديث غدير توسط او اعتبارى ندارد. و اگر وى در آنچه روايت مىكند عادل و ثقه و راستگو است، بايد روايات فراوان وى درباره مطاعن خلفاء پذيرفته شود.
فخر رازى خود به روايات واقدى اعتنا نكرده و آنها را به شمار نياورده است، گويى كه اصلاً چنين رواياتى وجود ندارد. وى در مبحث مطاعن و بازگرداندن طريد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله (حَكَم بن ابىالعاص) به مدينه توسط عثمان در كتاب «نِهاية العقول» چندين اشكال به اين ماجرا كرده و به كلى آن را رد كرده است.
در عين اينكه عدهاى از بزرگان اهلسنت همانند قوشچى، تَفتازانى، عبدالحق دهلوى و حسامالدين سهارنپورى كابلى، واقدى را ستوده و در رتبه بخارى و مسلم شمرده و به روايت او استناد كردهاند، ولى گروهى از بزرگان و حافظان و دانشمندان جرح و تعديل راويان مانند بخارى و احمد و ابنمَعين و ابوحاتِم و نَسايى و دارقطنى و ابنعدى و ابنجوزى و ابنمدينى و ابنراهَوَيه و ذهبى او را جرح كردهاند.(2)
1) . نهج الحقّ و كشف الصدق: ص 292.
2) . نمونهاى از سخنان نكوهشآميز و طعنآلود خردهگيران بر واقدى در شرح حال وى در اين كتب آمده است: ميزان الاعتدال: ج 3 ص 662 . تذهيب التهذيب مخطوط . المغنى فى الضعفاء: ج 2 ص 619 . العِبَر: حوادث سال 207. الكاشف: ج 3 ص 82 . سير أعلام النبلاء: ج 9 ص 454. التاريخ الصغير (بخارى) : ج 2 ص 311. الأنساب (سمعانى) . مرآة الجنان: حوادث سال 207. تقريب التهذيب: ج 2 ص 194. طبقات الحفّاظ: ص 144.
آنچه پس از همه اين مطالب مىتوان گفت اينكه: در برابر اماميه نمىتوان به عدم نقل حديث غدير توسط واقدى - حتى اگر بر وثاقت وى و اعتماد بر او در اهلسنت اجماع شده بود - استناد كرد، زيرا او از مخالفان اماميه است. ضمن اينكه اين واضح است كه عدم نقل حديث ملاكى براى رد آن نيست.
اشكال ديگر فخر رازى اين است كه ابناسحاق حديث غدير را روايت نكرده است. اين اشكال نيز چند پاسخ دارد:
ابناسحاق -
آنگونه كه گروهى از بزرگان اهلسنت از او نقل كردهاند - حديث غدير و ماجراى آن را روايت كرده است. از اين رو، اين ادعا كه ابناسحاق حديث غدير را روايت نكرده دروغى بيش نيست.
در اينجا به چند تن از دانشمندان سرشناس اهلسنت كه حديث غدير را از ابناسحاق نقل كردهاند اشاره مىكنيم: حافظ ابنكثير دمشقى، ابنحجر مكّى، محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى، مولوى حسامالدين سهارنپورى، عبدالعزيز دهلوى.(1)سخنان صريح اينان و نقل حديث غدير از ابن اسحاق ادعاى فخر رازى بر عدم روايت حديث غدير توسط ابناسحاق را تكذيب مىكند.
همچنين گروهى از دانشمندان اهلتسنن متوجه بطلان اين ادعاى رازى شدهاند. و لذا هيچ كدام ابناسحاق را در شمار كسانى كه حديث غدير را روايت نكرده نياوردهاند. بزرگان و علمايى همچون: سعد تَفتازانى در «شرح المقاصد» قوشچى در «شرح التجريد» ، عبدالحق دهلوى در «ترجمة المشكاة» و صاحب «المرافض» .
1) . البِداية و النِهاية: ج 7 ص 334. الصواعق المحرقة: ص 25. نواقض الروافض: بخش «فى ردّ حديث الغدير» . مرافض الروافض: بخش «فى ردّ حديث الغدير» . تحفه اثناعشريه: ص 210.
جالب اينجاست كه كمالالدين جهرمى در كتاب «البراهين القاطعة فى ترجمة الصواعق المحرقة» نام ابناسحاق را از عبارت ابنحجر (صاحب الصواعق) انداخته تا رسوايى فخر رازى را مخفى كند !
در كنار نقل حديث غدير توسط ابناسحاق، وى همچنين همراهى اميرالمؤمنين عليهالسلام با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع را نيز نقل كرده و تحت عنوان «همراهى على عليهالسلام با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حج پس از بازگشتش از يمن» ماجراى آن را در كتاب سيره خود مفصل نقل كرده است.(1)اگر ابناسحاق ثقه است، چرا رازى وجود امام عليهالسلام را در حجة الوداع را هم انكار كرده است ؟ و اگر ابناسحاق ثقه نيست، چرا رازى به عدم روايت حديث غدير توسط او استناد كرده است ؟ !
پس از دو طريق ياد شده ثابت شد كه ابناسحاق هم حديث غدير و هم ماجراى پيرامون آن و شركت اميرالمؤمنين عليهالسلام در حجة الوداع و اعمال حج را روايت كرده است، و ادعاى فخر رازى كاملاً بىاعتبار است.
شمارى از دانشمندان جرح و تعديل اهلسنت ابناسحاق را جرح كردهاند. بنا بر اين، به فرض اينكه او حديث غدير را روايت نكرده باشد، تمسّك به عدم روايت او نادرست است.
اينك سخنان برخى از اين دانشمندان به نقل ذهبى و ابنسيّدالناس: قطّان بن اسحاق: ابناسحاق دروغگو است. ابنمَعين: ابناسحاق ثقه است اما حجت نيست. نسايى: او قوى نيست. دارقطنى: به روايتش احتجاج نمىشود. احمد بن حنبل: او جدا بسيار تدليس مىكرد.(2)
حتى اگر همه دانشمندان در وثاقت ابناسحاق همداستان بودند و او حديثى از احاديث را نقل نكرده باشد، باز هم عمل او موجب بىاعتبارى آن حديث نيست، چه رسد به اينكه اقوال درباره او مختلف است.
فخر رازى عدم روايت حديث غدير توسط جاحظ را نيز دستاويز قرار داده است. در پاسخ مىتوان گفت:
جاحظ در شمار دشمنان بزرگ اميرالمؤمنين عليهالسلام و از ياران دشمنان حضرت يعنى مروانيان است. تا جايى كه در تأييد مروانيان كتاب نوشته و آن را از دروغ و افترا به على عليهالسلام آكنده ساخت، و در آن از ارزش فضائل و مناقب و ويژگىهاى برجسته و فداكارىهاى وى در دفاع از اسلام و پيامبرش فرو كاسته و در آنها تشكيك كرده است. فضائل و مناقبى كه هيچ مسلمانى با وى در آنها شريك نيست.
تأييد اين مطلب كلام ابنتيميه و دهلوى است كه به ناصبى بودن و مروانى بودن جاحظ تصريح كردهاند.(1)دهلوى كه خود در باب امامت كتابش تصريح كرده كه طعن نسبت به اميرالمؤمنين عليهالسلام كفر است.
جاحظ در كتاب خود مطاعنى را كه درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام - نعوذ باللّه - ساختهاند از ابراهيم نظّام نقل كرده است. شيخ مفيد (م 413 ق) - كه حتى اهلسنت مثل ذهبى و يافعى و ابنحجر(2)هم او را ستودهاند - در كتابش «العيون و المحاسن» كه شاگردش شريف مرتضى آن را خلاصه كرده و «الفصول المختارة من العيون و المحاسن» ناميده، پاسخ اين جسارتهاى جاحظ را داده است. حتى خود دهلوى به اين پاسخها
اعتماد كرده و آنها را در «تحفه اثنىعشريه» ، در برابر مطاعن منقول از نواصب در پاسخ به دليل ششم از ادله عقلى امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام آورده است.
ابنابىالحديد معتزلى در شرح نهجالبلاغة، شمارى از تشكيكات جاحظ نسبت به فضائل و ويژگىهاى منحصر به فرد اميرالمؤمنين عليهالسلام در ميان صحابه را آورده، و سپس پاسخهاى شيخ ابوجعفر اسكافى معتزلى (م 240 ق) - كه دانشمندان اهلسنت وى را بسيار ستودهاند، از جمله: سمعانى، ياقوت حَمَوى، قاضىالقضات عبدالجبار معتزلى(1)- در برابر دروغهاى جاحظ را از كتاب «نقض العثمانية» وى نقل كرده است.
حافظ خطّابى (م 388 ق) تصريح كرده است كه جاحظ مردى مُلحد بود ! شيخ محمدطاهر گُجَراتى (ت 913 - م 986 ق)(2)و شيخ نصراللّه كابلى سخن خطّابى در مورد جاحظ را از كتاب خطّابى «تذكرة الموضوعات» نقل كردهاند.(3)
اين خطّابى كسى است كه بزرگان اهلسنت وى را بسيار ستودهاند، از جمله: سمعانى، ابنخَلِّكان، ذهبى، يافعى، صفدى، اِسنَوى، ابنقاضى شُهبه اسدى، سيوطى، محمد بن محمد سنهورى شافعى، عبدالحق دهلوى، فخر رازى، نصراللّه كابلى، حيدرعلى فيضآبادى.(4)در طرف مقابل، دانشمندان اهلسنت در مورد جاحظ نظر
1) . الانساب: «الإسكافى» . معجم البلدان: ج 1 ص 181. شرح نهج البلاغة: ج 17 ص 132، 133.
2) . النور السافر عن أخبار القرن العاشر شيخ عيدروس : در شرح حوادث سال 986.
3) . تذكرة الموضوعات: ص 90، 91. الصواقع كابلى .
4) . الانساب: «الخطّابى» . وفيات الاعيان: ج 1 ص 453. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 388. مرآة الجنان: حوادث سال 388. الوافى بالوَفَيات: ج 7 ص 317. طبقات الشافعية اِسنَوى : ج 1 ص 467. طبقات الشافعية (ابنقاضى شُهبه اسدى) : ج 1 ص 159. طبقات الحفّاظ: ص 403. تعليق على فتح مغيث بشرح الفيّة الحديثِ عِراقى (مخطوط) . رجال مشكات: ص 384. اصول الحديث: ص 23. مناقب الشافعى: وجه سوم از باب چهارم. الصواقع (كابلى) . تحفه اثنىعشريه. منتهى الكلام.
مثبتى ندارند و او را از درجه اعتبار ساقط دانسته و به او اعتمادى ندارند. از جمله: حافظ ذهبى، ابنحجر عسقلانى، ابنقُتيبه، نديم، ابنحزم، ابومنصور ازهرى.(1)
جاحظ صفات نكوهيده و اعمال زشتى داشته كه او را از درجه اعتبار ساقط مىكند، و شكى نمىماند كه نه به روايت او مىتوان اعتماد كرد و نه به قدح حديثى توسط او. براى نمونه:
ابنحجر مىگويد كه او نماز نمىخوانده و بر خدا و پيامبرش بسيار دروغ مىبسته(2)، و به تصريح ذهبى دروغساز بوده، و سبط بن العجمى و سيوطى و ابناثير گفتهاند كه او به همراه ابوالعيناء حديث فدك را ساخته است.(3)ابنالوردى و ديگران نيز تصريح كرده بودند كه جاحظ فراوان به باطل اشتغال داشت، و بنا به نقل ابنخَلَّكان و يافعى به آوازهاى حرام گوش مىسپرد و در انجمن زنان آوازهخوان شركت مىكرد.
اعتماد به جاحظ در روايات و دفاع از او سبب مىشود كه اهلسنت گرفتار اشكالىهايى قوى شوند كه رهايى از آن محال است. اين حقيقت در چند مورد به چشم مىخورد:
جاحظ و نظّام و طعن بر عمر
مسلّم است كه جاحظ در همه نظريّات و دينش از استاد خود ابراهيم نظّام پيروى مىكرده است. دانشمندان سرشناسى همچون يافعى و ابنالوردى و ابنخَلّكان به پيروى جاحظ از جميع سخنان نظّام تصريح كردهاند.
از سوى ديگر، ثبت شده كه نظّام معتقد بوده عمر بن خطاب سبب شد كه جنين فاطمه عليهاالسلام سقط شود، و نيز به امورى باور داشته كه اهلسنت آنها را نمىپذيرند.(1)
بنا بر اين، اگر رواست كه فخر رازى به ترك روايت حديث غدير توسط جاحظ يا طعن او بر اين حديث استدلال كند، رواست كه اماميه به سخن استاد وى نظّام در باب طعن او به عمر بن خطاب و خلافتش استدلال كند.
همان گونه كه دهلوى خود به پيروى از ابنحزم اندلسى به سخن نظّام در طعن مؤمن طاق، و حافظ ابنحَجَر در «لسان الميزان» به اشعارى كه نظّام بر سر قبر قاضى ابويوسف يعقوب بن ابراهيم - شاگرد ابوحنيفه - در نكوهش وى سروده اعتماد كردهاند.
جاحظ و طعنى ديگر بر عمر
همچنين اگر جاحظ مورد اعتماد باشد، چنانچه شريف مرتضى از كتاب جاحظ «العباسية» نقل كرده وى معتقد بوده ابوبكر و عمر به سبب اينكه حضرت فاطمه عليهاالسلام را از ميراث پدرش رسول خدا صلىاللهعليهوآله بازداشتند، به او ستم كردند.(2)
جاحظ و طلحه و زبير و عايشه
جاحظ دو بيت شعر آورده كه در آن به طلحة بن عبيداللّه و زبير بن عوّام و عايشه دختر ابوبكر و ماجراى جنگ جمل اشاره كرده، و آنان را به سختى نكوهيده است. جاحظ طلحه و زبير را به شقىترين و عايشه را به ماده گربه تشبيه كرده، چرا كه ماده گربه فرزندان خود را مىخورد ! چنانچه سيوطى هم از جاحظ نقل كرده است:
جاءَت مَعَ الأشقَينِ فى هَودَجٍ *** تُزجِى إلَى البَصرَةِ أجنادَها
كَأنَّها فى فِعلِها هِرَّةٌ *** تُريدُ أن تَأكُلَ أولادَها(3)
عايشه سوار بر كجاوه همراه با دو مرد شقى آمد، در حالى كه سپاهيان خود را به سوى بصره مىراند. گويا او در اين كارش مادهگربهاى بود كه مىخواست فرزندانش را بخورد.
عجيب اينجاست كه فضل بن روزبهان و رشيدالدين دهلوى به جاى پذيرش حق، سعى در دفاع از جاحظ و دشمنىهاى او با اميرالمؤمنين عليهالسلام و حمايتهاى او از دشمنان اهلبيت عليهمالسلام نمودهاند ! به خصوص رشيدالدين دهلوى كه بسيار مفصل دفاع كرده است(1)!
اين دو وجه بىپايه و سستى در توجبه دشمنىهاى جاحظ عنوان كردهاند، كه هر دو مردود است و هر كدام چندين پاسخ دارد. در طرف مقابل شريف رضى (ت 359 - م 406 ق) و علامه حلّى در «نهج الحقّ» و قاضى نوراللّه شوشترى دشمنىهاى جاحظ را بيان كرده و او را مفتضح ساختهاند.(2)
فخر رازى همچنين عدم نقل حديث غدير توسط ابنابىداوود را دليل بر عدم اعتبار آن مىداند. واما پاسخ اين شبهه:
گفتهاند ابنابىداوود سِجِستانى هم حديث غدير و هم برخى مسائل پيرامونى خارج از اصل حديث را انكار كرده است. ولى اين ادعاى قدح ابنابىداوود بر حديث غدير هيچ دليل و شاهدى ندارد و برهانى بر آن اقامه نشده است، و هر مدعايى كه دليلى براى آن اقامه نشود غير قابل قبول است.
شريف مرتضى اين شبهه را مفصل جواب داده است؛ از جمله گفته است:
اگر كسى كه از اجماع بيرون مىرود از كسانى است كه سخنش در نفى و اثبات اجماع معتبر نيست، خللى در اجماع ايجاد نمىكند.
اگر اجماع پيش از مخالفت آن مخالفِ اجماع وجود داشته باز هم تأثيرى در اجماع ندارد.
ابنابىداوود خبر غدير را انكار نكرده، بلكه وجود مسجدى در غدير خم را آن هم پيش از رخداد حجة الوداع انكار كرده است.
5 . نقل كردهاند كه او از قدح در خبر غدير خوددارى مىكرده و حتى از سخنى كه طبرى درباره اين حديث مىگفته تبرّى مىكرده است.
6 . حتى جاحظ نيز جرأت نكرده خبر غدير را به صراحت رد كند، بلكه تنها شمارى از راويان آن را نامعتبر خوانده و مدّعى شده كه در الفاظ اين حديث اختلاف هست.(1)
اگر بپذيريم آنچه از ابنابىداوود در قدح حديث غدير نقل شده صحيح است، فخر رازى نمىتواند آن را دستاويز خود قرار دهد. چرا كه چنين كارى به معناى خروج از قواعد بحث و آداب مناظره است، زيرا در دانش مناظره آمده كه هر يك از دو طرف مناظره بايد با استناد به اقوال طرف ديگر و تصريحات هماعتقادان سخنش را رد كند. نه اينكه براى غلبه بر طرف روبرو از اقوال و اعتقادات همكيشان خود مدد گيرد.
حتى خود دهلوى هم در مقدمه «تحفه اثنىعشريه» و پيش از او پدرش در «قرّة العينين» ملتزم شدهاند كه در محاجّه با اماميه به روايات اهلسنت - حتى روايات صحيح بخارى و ديگر كتب صحاح - احتجاج نكنند.
1) . الشافى فى الامامة: ص 132.
نكته ديگر اينكه -
چنانچه در كلام شريف رضى هم اشاره شد - اگر هم ابنابىداود حديث غدير را رد كرده باشد، با نقل حديث غدير به دست بزرگ پيشوايان اهلسنت و تصريحشان به صحت آن و تأكيدشان بر ثبوت و تواتر صدورش از جانب رسول خدا صلىاللهعليهوآله معارض است. اين حديثى است كه همگان در درستىاش همداستاناند، و سخن شاذّ كسى كه از اين اجماع بيرون رفته معتبر نيست.
طبق نقل نسائى يكى از راويان حديث غدير ابوداوود سِجِستانى پدر ابوبكر بن ابىداوود است.(1)بنا بر اين اگر آنچه از ابنابىداوود نقل شده درست باشد، با نقل حديث غدير از سوى پدرش معارض است، و مسلّم است كه پدرش در علم و حفظ و وثاقت از او برتر و پيشتر است.
با اين همه، عجيب اينجاست كه ابنحجر مكّى در «الصواعق» و كمالالدين جهرمى در «البراهين القاطعة» و نورالدين حلبى در «السيرة» و عبدالحق دهلوى در «شرح المشكاة» و سهارنپورى در «المرافض» به ابوداوود نسبت دادهاند كه حديث غدير را رد كرده است ! !
گروهى از نامداران بزرگ اهلسنت ابوبكر بن ابىداوود را راوى نامعتبرى دانستهاند. كسانى مانند: ابنصاعد، ابراهيم اصفهانى، بَغَوى، ابنابىعاصم، ابنمَندِه، اخرم، ابنجارود، قطّان، طبرى، ابنفرات و على بن عيساى وزير. مهمتر از همه اينكه پدرش ابوداوود نيز گفته است: پسرم، عبداللّه كذّاب است ! ! ذهبى شرح حال او و جرح و تعديل بزرگان در مورد او را مفصل آورده كه بسيارى بر او طعن وارد كردهاند(2): از جمله:
ابنابىداوود خودستا و متكبر و شيخى خودپسند بوده است.
او ناصبى و دشمن اميرالمؤمنين عليهالسلام بوده، و حديثى روايت كرده كه جز ناصبى چنين حديثى نقل نمىكند.
ابنابىداوود در سخن پيرامون حديث بسيار خطا مىكرده است.
گروهى از پيشوايان بزرگ از جمله پدرش بر او خرده گرفتهاند.
5 . همانگونه كه پدرش و ابراهيم اصفهانى گفتهاند او كذّاب بوده است.
6 . آنطور كه بَغَوى گفته، وى از دانش به دور بوده است.
گذشته از اين، سه تن از حافظان بزرگ شهادت دادهاند كه ابنابىداوود حديث ساختگى روايت كرده است: محمد بن يحيى بن مَنده، ابوجعفر محمد بن عباس اخرم و احمد بن على بن جارود.
البته ذهبى سعى كرده با حرفهاى بىاساس و از سر تعصب، ابنابىداود را بزرگ و ثقه جلوه دهد(1)! در حالى كه خود در «سير اعلام النبلاء» اقرار كرده كه او و طبرى دشمن يكديگر بودهاند ! و نيز مخالفت ابنابىداود با حديث طير را نقل كرده است.(2)
ابنابىداوود حديثى ساختگى در فضائل سورههاى قرآن روايت كرده، در حالى كه مىدانسته اين حديث ساختگى است. اين كار او حتى ابنجوزى را هم به ستوه آورده كه گفته: از ابوبكر بن ابىداوود تعجب مىكنم كه چگونه اين حديث را با علم به ساختگى بودنش، آن را بخش بخش كرده و در كتابى كه درباره فضائل قرآن نوشته آن را آورده است ... .(3)جلالالدين سيوطى هم اشاره به همين مطلب نموده است.(4)
از ديگر اشكالات فخر رازى بر حديث غدير اين است كه ابوحاتِم حديث غدير را روايت نكرده، يا اينكه بر آن خرده گرفته است. در پاسخ وى مىگوييم:
همه دانشمندان رجال و جرح و تعديل تصريح كردهاند كه ابوحاتم فردى عيبجو است، و بىهيچ تقوى و دليلى بسيارى از راويان را جرح كرده و نامتعبر مىانگارد ! از جمله اين افراد ذهبى است، كه در چند مورد به اين مسئله تصريح كرده است.(1)
پيشتر گذشت كه ابوحاتم رازى از محدثانى است كه بر بخارى و كتابش خرده گرفته و طعن زدهاند. با اين وصف، شگفت است كه رازى نام او را در شمار خردهگيران بر حديث غدير آورده است !
در جايى كه جمهور اهلتسنن به خردهگيرى او از بخارى وقعى نمىنهند، آيا بايد شيعيان و دانشمندان منصف به اينكه او حديث غدير را قدح كرده اعتنا كنند ؟ ! ضمن اينكه برخى از اهلتسنن گفتهاند كه هر كس بر بخارى خرده بگيرد ملعون است ! از جمله سُبكى از قول ابوعمرو احمد بن نصر خفاف.(2)
چنانچه سُبكى و شيخ سالم سنهورى نقل كردهاند، ابوحاتم صحيح بخارى را به خود نسبت داده است !(3)آيا به رد چنين شخص خيانتكارى نسبت به حديث غدير مىتوان اعتنا كرد ؟ !
آنچه فخر رازى در رد حديث غدير به ابوحاتم نسبت داده، با روايتى كه از پسرش حافظ عبدالرحمن بن ابىحاتم نقل كرده معارض است، چرا كه سيوطى از وى نقل كرده كه آيه تبليغ در روز غدير و درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام نازل شده است.(1)
پس از آگاهى از پاسخهايى كه گذشت، شكى نمىماند كه تمسك فخر رازى به عدم نقل حديث غدير توسط بخارى و مسلم و واقدى و ابناسحاق و جاحظ و ابنابىداوود سِجِستانى و ابوحاتم رازى چه اندازه بىاساس و غيرمنطقى است، و به حديث غدير كه فوق حد تواتر و در نهايت صحّت است هيچ ضررى نمىزند. چرا كه تواتر شروطى دارد، و هر گاه آن شروط در حديثى فراهم آيد قطعا متواتر ناميده مىشود، و هرگز نقل حديث به دست افرادى چون اينان يا نظير ايشان جزء اين شروط نيست.
فخر رازى خود اعتراف كرده كه مخالفان شيعه اين حديث را براى نشان دادن فضيلت على عليهالسلام روايت مىكنند. حتى بعضا گفته كه «امّت» اين حديث را نقل كردهاند ! و حتى در تفسيرش حديث غدير را از ابنعباس و براء بن عازب و محمد بن على نقل كرده است.(2)
بنا بر اين، به اعتراف خود رازى حديث غدير از روايات اهلسنت است و در صحتش شكى نيست، بلكه اختلاف تنها در معناى آن و استدلال به آن است. آيا شايسته نبود كه فخر رازى حداقل سخنان خود را در نظر مىگرفت و براى رد آن صحت و تواترش را زير سؤال نمى برد ؟
فخر رازى با حديثى به جنگ با حديث غدير رفته و اين دو را معارض يكديگر مىداند، و در نتيجه حديث غدير را مردود مىشمارد: «قُرَيشُ وَ الأنصارُ وَ جُهَينَةُ وَ مُزَينَةُ وَ أسلَمُ وَ غِفارُ مَوالىُ دونَ الناسِ كُلُّهُم. لَيسَ لَهُم مَوالىُ دونَ اللّهِ وَ رَسولِهِ» : قريش و انصار و جهينه و مزينه و اسلم و غفار - و نه ديگر مردم - مولايند، و جز خدا و فرستادهاش مولاى ديگرى ندارند. ولى اين تعارض به چند دليل باطل است:
اين حديث از اخبار اهلسنت است و تنها ايشان روايتش كردهاند. از اين رو نزد شيعيان حجيتى ندارد تا به وسيلهاش با حديث غدير مقابله كنند، و مُناظر تنها مىتواند طرف مقابلش را بر پايه رواياتى به پذيرش سخنى وا دارد كه هممذهبان او در كتابهاى معتبر و با اسانيد معتمد خود نقل كردهاند.
حديث ياد شده از احاديثى نيست كه همه اهلتسنن نقل كرده باشند، بلكه تنها در اندكى از آثارشان آمده و در همه كتابهاى صحاح ايشان نقل نشده است. ابناثير تصريح كرده كه اين حديث را فقط بخارى و مسلم نقل كردهاند.(1)
حديث مذكور از خبرهاى واحد است، زيرا بخارى و مسلم تنها آن را از ابوهريره نقل كردهاند. در طرف مقابل حديث غدير است كه بيش از صد تن از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله - كه ابوهريره هم از آنهاست - آن را نقل كردهاند. به همين جهت، پر واضح است كه حديث ياد شده اصلاً توان معارضه با حديث غدير را ندارد.
جالب اينجاست كه ابوهريره - كه راوى حديث مذكور است - حديث غدير را نيز روايت كرده، و مهمتر اينكه - به نقل خوارزمى - به صحت حديث غدير هم اعتراف
1) . جامع الاصول: ج 10 ص 136.
كرده، و در مجلس معاويه گفته كه خود آن را در غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده است، تا جايى كه معاويه را به خشم آورد !(1)
اينها همه مبتنى بر اين است كه ابوهريره را ثقه بدانيم. لكن در مورد ابوهريره بدگويى و قدح بسيار وارد شده است: از جمله:
حتى از شخص ابوهريره روايت شده كه به صحابه گفت: شما مىگوييد كه من بر فرستاده خدا دروغ مىبندم.(3)
همچنين در كتابها آمده كه عمر او را از نقل حديث بازداشت و به او گفت: نقل حديث از رسول خدا را ادامه نده، و گرنه تو را به سرزمين دَوْس(4)تبعيد مىكنم.(5)همچنين، ماجراى عزل ابوهريره از فرمانروايى بحرين به دست عمر مشهور است.(6)
شمارى از تابعان و فقيهان هم ابوهريره را دروغگو دانسته و به عدم وثاقتش تصريح كردهاند، از جمله: ابوحنيفه و بعضى پيروانش، فقيه حنفى عيسى بن ابان، محمد بن حسن شيبانى.(7)
1) . مناقب خوارزمى: ص 134، 135.
2) . الردّ على من قال بتناقض الحديث ابنقتيبه . عين الإصابة فيما استدركته عائشة على الصحابة (سيوطى) . تاريخ ابنكثير.
3) . الجمع بين الصحيحين. المفاتيح فى شرح المصابيح.
4) . زادگاه ابوهريره.
5) . الاصول سرخسى. تاريخ ابنكثير.
6) . العقد الفريد ابنعبدربه. الفائق فى غريب الحديث (جاراللّه زمخشرى. معجم البلدان ياقوت حَمَوى. تاريخ ابنكثير.
7) . روضة العلماء زندويستى . كتائب أعلام الأخيار (كفوى) . المحلّى (ابنحزم) . فتح البارى (ابنحجر) .
دميرى و ابناثير و محمدطاهر گُجَراتى فَتَّنى نقل كردهاند كه ابوهريره شطرنج و قماربازى مىكرده است !(1)شطرنجى كه حتى ابنتيميه به شدت آن را حرام مىداند.(2)
ابنكثير دمشقى از مسلم بن حجاج و او با سند از بشر بن سعيد نقل كرده كه ابوهريره حرف ديكران و كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله را به هم در مىآميخت.(3)همچنين ابنكثير از قول شعبه مىنويسد كه ابوهريره تدليس مىكرد.(4)
ابنكثير مىگويد: شريك از مغيره و نيز ديگران، از ابراهيم نقل كردهاند كه اصحاب ما حديث ابوهريره را صحيح نمىدانستند.(5)
5 . ابنقتيبه و ابنكثير از ابورافع نقل كردهاند كه ابوهريره از سر لودگى خود را ميان كودكانِ در حال بازى مىافكند !(6)زمخشرى نيز نوشته كه او بسيار مَضيره دوست داشت و آن را با معاويه مىخورد، ولى نماز را پشت سر على عليهالسلام مىخواند. چون دليل كارش را مىپرسيدند مىگفت: مَضيره معاويه چربتر و خوشبوتر است، ولى نماز پشت سر على بهتر است. به همين سبب به او مىگفتند: شيخ المضيرة. و نيز عبارات و جراياناتى مشابه و البته مضحك در مورد خوردن از ابوهريره !(7)
6 . در آخر دشمنى ابوهريره با على عليهالسلام و دوستى او با دشمنان حضرت اظهر من الشمس است و شواهد فراوان دارد.
از شروط تعارض در حديث همسان بودن هر دو و شايستگى همه جانبه حديثى
1) . حياة الحيوان: «الهرّ» . النِهاية فى غريب الحديث: «السُدَّر» . مجمع البحار: «السُدَّر» .
2) . منهاج السنّة: ج 2 ص 98.
3) . تاريخ ابنكثير: ج 8 ص 109.
4) . تاريخ ابنكثير: ج 8 ص 109.
5) . تاريخ ابنكثير: ج 8 ص 109، 110.
6) . المعارف: ص 278. تاريخ ابنكثير: ج 8 ص 113.
7) . ربيع الابرار: ج 2 ص 700. ربيع الابرار: ج 2 ص 680 . «مضيره» غذايى شبيه آش است.
است كه به عنوان معارض گزيده مىشود. با چشمپوشى از دلايلى كه در بىاعتبارى حديث ياد شده گذشت، اين حديث خود از حيث سند مخدوش است:
مثل ماجراى اعتراض او به جبّهاى كه امام صادق عليهالسلام پوشيده بود. شعرانى، حافظ ابونُعَيم، ذهبى، ابنطلحه، سبط بن جوزى، ابنصبّاغ مالكى و عيدروس اين ماجرا را نقل كردهاند.(2)
1) . صحيح بخارى: ج 4 ص 220. صحيح مسلم: ج 7 ص 178.
2) . لواقح الانوار فى طبقات الاخيار: ج 1 ص 32. حِليَة الأولياء: ج 3 ص 193. تذهيب التهذيب مخطوط . مطالب السئول: ص 56 . تذكرة خواصّ الامّة: ص 342. الفصول المهمة فى معرفة الائمّة: ص 223. العقد النبوى و السرّ المصطفوى: ص 72.
3) . ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 2 ص 169. تهذيب التهذيب: ج 4 ص 115. تقريب التهذيب: ج 1 ص 311. التبيين لاسماء المدلّسين. تدريب الراوى بشرح تقريب النواوى: ج 1 ص 224. نزهة النظر.
4) . تدريب الراوى: ج 1 ص 228، 229.
5) . صحيح بخارى: ج 4 ص 218.
6) . اطراف الصحيحين مخطوط .
7) . تهذيب التهذيب: ج 1 ص 122، 123.
با فرض صحت اين حديث، به احتمال بسيار قوى ابوهريره آن را نقل به معنى كرده و دو واژه «لَيسَ» و «دونَ» را - كه مفيد حصر اند - خود در عبارت: «لَيسَ لَهُم مَوالىَ دونَ اللّهِ وَ رَسولِهِ» افزوده است.
علماى اهلسنت نمونههاى ديگرى هم براى اين سخن احاديث ديگر ابوهريره دارند، مانند: ابنحجر مكى در «الصواعق المحرقة» نسبت به حديث غدير، و كابلى در «الصواقع» و دهلوى در «تحفه اثنىعشريه» نسبت به حديث ابنعباس در معناى آيه مودّت.
همچنين آنچه نبود دو واژه «ليس» و «دون» را در اصل حديث تقويت مىكند، نقل ديگرى است از اين حديث به طريقى ديگر توسط مسلم: الأنصارُ وَ مزينَةُ وَ جُهينَةُ وَ غَفّارُ وَ أشجَعُ وَ مَن كانَ مِن بَنىعَبدِاللّهِ مَوالىَ دونَ الناسِ، وَ اللّهِ وَ رَسولُه مَولاهُم: انصار و مزينه و جهينه و غفار و اشجع و فرزندان عبداللّه مولاى ديگر مردماند و خدا و فرستادهاش مولاى آناناند.(2)
چند تن از دانشمندان اهلسنت مثل تَفتازانى در «شرح المقاصد» و قوشچى در «شرح التجريد» و دهلوى در «تحفه» و حتى خود فخر رازى در پاسخ به استدلال شيعه به آيه ولايت «إنَّما وَليُّكُمُ اللّه ... » گفتهاند كه ادات حصر تنها در جايى خصوصيتى را از ديگران نفى مىكند كه در وجود آن خصوصيت در ديگران ترديد و نزاع وجود داشته باشد.
ما در پاسخ مىگوييم: آيا در ولايت خدا و فرستادهاش بر اين قبيلهها ترديد و نزاعى بود كه به ادات حصر احتياج باشد ؟ ! هرگز ! پس در حديثى كه فخر رازى به آن استدلال كرده حصر نيست تا با حديث غدير تعارض داشته باشد.(1)
اصلاً اين حديث معارضِ حديث غدير نيست، چرا كه «مولى» به هر معنى كه باشد، بخش نخست حديث نشان مىدهد كه قبائل ياد شده موالى پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند.
اين با ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام منافاتى ندارد، چرا كه بخش دوم حديث - كه ظاهرا به سبب وجود ادات حصر در آن محل استدلال است - نيز مانند بخش نخست است؛ اگر مراد از ولايت خدا و رسولش چيزى جز حق تصرف در امور باشد، حديث ابوهريره با حديث غدير تناقضى ندارد، زيرا معناى مولى در حديث غدير فقط «الأولى بالتصرف» يا «المتصرّف فى الأمور» است، در حالى كه مقصود از مولى در حديث ابوهريره اين معنى نيست.
اما اگر مراد از ولايت در حديث ابوهريره اولويّت در تصرف باشد، آنگاه ولايت تنها مختص خدا و رسولش است و نه غير اين دو، و از اين رو حديث ابوهريره معارض حديث غدير خواهد بود. در پاسخ مىگوييم: اين سخن به طور ضمنى اعترافى است به اينكه در حديث غدير مولى به معناى «اولى به تصرف» است كه نظر شيعه هم همين است.
افزون بر اين، اگر ولايت در حديث ابوهريره به معناى اولويت در تصرّف باشد، به مقتضاى حصر، اميرالمؤمنين عليهالسلام در هيچ وقتى از اوقات ولى و امام نخواهد شد. اين سخنى است خلاف اجماع مسلمانان.
علاوه بر اين، چنين سخنى خلافت خلفاء را هم باطل خواهد كرد، كه قطعا اهلتسنن اين را نخواهند پذيرفت.
1) . التفسير الكبير: ج 12 ص 30.
بنا بر اين، ولايت در حديث ابوهريره به معنايى غير از اولويت در تصرف است، و لذا منافاتى با حديث غدير ندارد.
و اما پاسخ صحيح در جمع بين حديث ابوهريره - به فرض صحتش و با الفاظى كه فخر رازى آورده - و حديث غدير اين است كه ممكن است رد حديث ابوهريره مراد نفى ولايت غير خدا و رسول صلىاللهعليهوآله بر اين قبيلهها در زمان حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد، و در حديث غدير به استقرار ولايت مستقيم على عليهالسلام پس از نبى اكرم صلىاللهعليهوآله دلالت مىكند.
فخر رازى مىگويد: على عليهالسلام در آن وقت همراه نبى صلىاللهعليهوآله نبوده و در يمن بود. در حالى كه اين دروغى بيش نيست، زيرا بازگشت اميرالمؤمنين عليهالسلام از يمن و همراهىاش با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بر اساس احاديث صحيح و نقلهاى تواريخ معتبر و آثار مشهور امرى مسلّم است. نمونههايى از اين دست: بخارى، مسلم، ابنماجه، ابوداوود، تِرمِذى، نَسايى، قارى، شريف جرجانى.(1)
مسئله آنقدر واضح است كه حتى ابنحجر مكّى درباره حديث غدير گفته است: نبايد به كسى كه صحت اين حديث را انكار مىكند و مىگويد كه على عليهالسلام در يمن بوده و به اين سان به دنبال ردّ آن است اعتنايى كرد، چرا كه نقلهاى معتبر ثابت مىكند كه على عليهالسلام از يمن بازگشت و همراه با پيامبر صلىاللهعليهوآله حج گزارد.(2)
و اما تفصيل مطلب:
يكى از شبهاتى كه در مورد ماجرا و بيان حديث غدير مطرح شده اين است كه: آيا اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام در ماجراى غدير حضور داشته، يا در آن زمان در يمن بوده است ؟
همچنين فخر رازى مىگويد: على عليهالسلام در آن وقت همراه نبى صلىاللهعليهوآله نبوده و در يمن بود. در حالى كه اين دروغى بيش نيست، زيرا بازگشت اميرالمؤمنين عليهالسلام از يمن و همراهىاش با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بر اساس احاديث صحيح و نقلهاى تواريخ معتبر و آثار مشهور امرى مسلّم است. نمونههايى از اين دست: بخارى، مسلم، ابنماجه، ابوداوود، تِرمِذى، نَسايى، قارى، شريف جرجانى.(1)
مسئله انقدر واضح است كه حتى ابنحجر مكّى درباره حديث غدير گفته است: نبايد به كسى كه صحت اين حديث را انكار مىكند و مىگويد كه على عليهالسلام در يمن بوده و به اين سان به دنبال ردّ آن است اعتنايى كرد، چرا كه نقلهاى معتبر ثابت مىكند كه على عليهالسلام از يمن بازگشت و همراه با پيامبر صلىاللهعليهوآله حج گزارد.(2)
اصل ماجرا اينگونه است:
قبل از حركت پيامبر صلىاللهعليهوآله براى سفر حجة الوداع، اميرالمؤمنين عليهالسلام با لشكرى از طرف آن حضرت به نَجْران و سپس يمن رفته بودند كه هدف آن دعوت به اسلام و نيز جمع آورى خمس و زكات و جِزيه بود، و اين جزيه قرادادى بود كه اهل كتاب (يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان) طبق آن مبلغى به حكومت اسلامى مىپرداختند. اين قرار بين مسيحيان نجران و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم در سال قبل از حج برقرار شده بود.
اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله پيش از حركت از مدينه، نامهاى براى اميرالمؤمنين عليهالسلام در يمن فرستاد و ضمن اعلان سفر حج براى آن مناطق، دستور داد آن حضرت نيز براى سفر حج حركت كند.
لذا اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از پايان كارهاى محوَّله در نجران و يمن، با لشكر همراه و دوازده هزار نفر از اهل يمن عازم مكه شدند، كه حدود 800 كيلومتر راه بود. آنان
پس از احرام در ميقات «يَلَمْلَم» در جنوب مكه به سوى اين شهر حركت كردند تا براى ايام حج در آنجا حضور داشته باشند.
با نزديك شدن پيامبر صلىاللهعليهوآله به مكه از طرف مدينه، اميرالمؤمنين عليهالسلام هم از طرف يمن به اين شهر نزديك شدند. حضرت جانشينى در لشكر براى خود تعيين كردند و خود پيشتر به ملاقات پيامبر صلىاللهعليهوآله شتافتند و در نزديكى مكه خدمت حضرت رسيدند و گزارش سفر را دادند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيار مسرور شدند و دستور دادند هر چه زودتر لشكر همراه را به مكه بياورد.
اميرالمؤمنين عليهالسلام به محل لشكر بازگشتند و همراه آنان - همزمان با قافله پيامبر صلىاللهعليهوآله روز سه شنبه پنجم ذى الحجه وارد مكه شدند.
با رسيدن ايام حج در روز نهم ذى الحجه، حضرت به موقف عرفات و سپس به مشعر و منى رفتند. بعد از آن اعمال حج را يكى پس از ديگرى انجام دادند، و در هر مورد واجبات و مستحبات آن را براى مردم بيان فرمودند.
و اما پاسخ به اين شبهه:
ظاهرا اولين كسى كه اين شبهه را مطرح كرده و در اين باره ترديد كرده، قاضى عبدالرحمن بن احمد لايجى (م 756 ق)(1)در كتاب «المواقف» است. او مىگويد: على عليهالسلام در روز غدير با پيامبر صلىاللهعليهوآله نبود، زيرا در يمن حضور داشت.(2)
1) . شافعى مذهب و گفته شده حنبلى بوده است.
2) . المواقف: ص 405. وى افزوده كه اين حديث حضور اميرمؤمنان عليهالسلام در غدير صحيح نيست و ادعاى ضرورت زورگويى است. بسيارى از محدثان آن را روايت كرده و صحيح دانستهاند، از جمله: ابوعيسى ترمذى (م 279 ق) در مشكل الأثار: ج 2 ص 308 مىگويد: اسناد اين حديث صحيح است و در هيچ يك از رواياتش اشكال و خدشهاى نيست. ابنعبدالبرّ (م 364 ق) در الاستيعاب: ج 2 ص 273 مىگويد: تمام اينها آثارى ثابت و روشن است. ابنكثير (م 748 ق) در البداية و النهاية: ج 5 ص 201 حديث را ذكر مىكند، آنگاه مىگويد: شيخ ما ابوعبداللّه ذهبى گفته است: حديثى صحيح است. ابنحجر (م 974 ق) در الصواعق المحرقة مىگويد كه حديثى صحيح است كه شكى در آن نيست. جماعتى مانند ترمذى و نسائى و احمد آن را روايت كردهاند. بنا بر اين راههاى آن بسيار است، و آن را شانزده تن از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآلهروايت كردهاند. در روايتى از احمد آمده است: سى صحابى آن را از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده و به نفع على عليهالسلام بدان گواهى دادهاند، و بسيارى از اساتيد آن صحيح يا حسن است، و به كسى كه در صحت آن اشكال كند اعتنا نمىشود. نيز به كسى كه آن را با اين بهانه كه على عليهالسلام در يمن بوده نپذيرد، چون بازگشت حضرت از يمن ثابت شده است. مرقاة المفاتيح (قارى) : ج 1 ص 476. ابنكثير دمشقى مىگويد: شيخ ما حافظ ابوعبداللّه ذهبى گفته است: حديث متواتر است. يقين دارم كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله آن را فرموده است. تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 209. براى آگاهى بيشتر مراجعه شود به: شرح المقاصد (تفتازانى، م 793 ق) : ص 56 . قاضى نعمان (م 363 ق) در مورد انگيزهاى كه طبرى «كتاب الولاية» را تأليف كرده گفته است: كتابش را كه ذكر كرديم. كتابى لطيف و ساده است. آن را نگاشت، زيرا كسى از او پرسيد كه از فردى شنيده است: على عليهالسلام در حجة الوداع همراه رسولخدا صلىاللهعليهوآله نبود كه در غدير خم پيامبر صلىاللهعليهوآله براى اعلام ولايت على صلىاللهعليهوآله برخيزد. اين اشكال بدين هدف مطرح شده تا حديث رسول اللّه صلىاللهعليهوآله «من كنت مولاه فهذا على عليهالسلام مولاه» رد شود. طبرى از نادانى گوينده اين سخن بسيار تعجب كرده، و به روايت ثابتى احتجاج كرده كه مىگويد: على عليهالسلام از يمن بازگشت و خدمت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رسيد. شرح الاخبار: ج 1 ص 130. فضائل على بن ابىطالب عليهالسلامو كتاب الولاية طبرى - جعفريان ج 1.
ردّ سخن قاضى لايجى:
بسيار جاى تأسف است كه قاضى براى سخنش هيچ دليلى نياورده و هيچ شاهدى براى اين ادعاى بزرگ ذكر نكرده است !
در اينجا در ردّ اين ادعاى بىدليل مىگوييم: آيا او به تاريخ مراجعه كرده و اين اشكال را كرده است ؟ ! بعيد است كه گفته شود امثال قاضى از تاريخ آگاهى ندارند. ظاهر اين است كه خود را در اين باره به نادانى زده باشد، زيرا ما در پيشگاه صاحبان سيرههاى صحيح نزد مسلمانان هستيم. تاريخ به ما مىگويد كه اميرمؤمنان عليهالسلام به دستور رسول اعظم صلىاللهعليهوآله در يمن حاضر بوده، كه اين را قاضى نيز بيان كرده است.
ولى خود تاريخ - كه از اين ماجرا سخن مىگويد - از بازگشت حضرت از يمن و پيوستنش به نبى مكرم صلىاللهعليهوآله در مكه مكرمه براى اداى مناسك حج نيز سخن مىگويد. بنا بر اين، براى چه قاضى ماجراى اول را ذكر مىكند و از دومى ياد نمىكند و خود را
به فراموشى مىزند ؟ ! واقعا انسان نمىداند اينگونه تحريف تاريخِ صحيح را چه بنامد ! ؟ پس در اين مجال، ابتدا روايتى را مىآوريم كه به عكس ادعاى قاضى در كتاب «المواقف» تصريح مىكند:
ابنسعد (م 231 ق) مىگويد: گفته مىشود سرّيه على بن ابىطالب عليهالسلام به يمن دوبار بوده است: يكى از آن دو در ماه رمضان سال دهم هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله روى داد. گفتهاند:
رسولخدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را به يمن فرستاد، و پرچمى به او داد و با دست خويش عمامه بر سرش نهاد و فرمود: برو و به جايى توجه نكن. وقتى به ديار يمنىها فرود آمدى و رسيدى، با آنان نبرد نكن مگر آنكه با تو بجنگند. حضرت با سيصد سواره حركت كرد و آن اولين سپاهى بود كه وارد آن سرزمين - يعنى سرزمين مذحج - شد. پس يارانش را گسيل داشت كه غنائم و زنان و اطفال اسير و چارپايان بسيار و ... را آوردند.
على عليهالسلام بريدة بن خصيب اسلمى(1)را مسئول غنائم گردانيد. غنائمى را كه به دست آورده بودند نزد حضرت گرد آوردند، تا آنكه امام به جماعت يمنىها برخورد. ايشان را به اسلام دعوت كرد، اما سرباز زدند و نيزه و سنگ پرتاب كردند. امام يارانش را صف كرد و پرچم را به مسعود بن سنان سُلّمى داد. آنگاه على عليهالسلام با يارانش بدانان حمله كرد و بيست نفر از آنان را كشت. پس پراكنده شدند و عقب نشستند، و حضرت هم از تعقيب يمنىها دست برداشت.
سپس آنان را به اسلام فراخواند كه به سرعت اجابت كردند، و گروهى از رؤساى آنان با على عليهالسلام بر اسلام بيعت كردند و گفتند: ما نماينده قوم خويشيم و اين صدقات ماست. پس حق خدا را از آن برگير. على عليهالسلام غنائم را گرد آورد. آن را به پنج جزء
1) . بريدة بن خصيب بن عبداللّه بن حارث بن اعرج بن سعد اسلمى. گفته شده: سال هجرت اسلام آورده است، هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال هجرت بر او گذشت. وى در غزوه خيبر و فتح مكه حضور داشت و پرچمدار بود. ابنسعد و ابوعبيده گفتهاند: سال 63 وفات كرد. سير اعلام النبلاء: ج 2 ص 469، 470. در تاريخ خليفه: ص 156 آمده كه در ايام يزيد بن معاويه درگذشت.
قسمت كرد و بر سهمى از آن نوشت كه اين از آن خداست. حضرت على عليهالسلام قرعه انداخت. اولين سهم، سهم خمس بود و بقيه غنائم را بين يارانش تقسيم كرد. آنگاه حركت كرد و به پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه ملحق شد، كه براى حج سال دهم به آنجا آمده بود.(1)
از ابناثير جزرى (م 663 ق) نقل شده است: على بن ابىطالب عليهالسلام به نجران فرستاده شد(2)، تا صدقات و جزيه آنان را جمع كند و باز گردد. پس چنين كرد و بازگشت، و با پيامبر صلىاللهعليهوآله در مكه در حجة الوداع ديدار كرد، و بر فرماندهى سپاهى كه همراهش بود يكى از يارانش را گماشت و پيش از همه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و در مكّه به ايشان رسيد.(3)
واقدى (م 270 ق) پس از آنكه سريه امام اميرمؤمنان عليهالسلام را به يمن ياد كرده مىگويد: عمر بن محمد بن عمر بن على از پدرش براى من نقل كرد كه على عليهالسلام تمام غنائمى را كه به دست آورده بود به پنج بخش تقسيم كرد، و براى آن قرعه انداخت، و در يكى از سهمهاى آن نوشت: از آنِ خدا. كه اولين سهم، سهم خمس خارج شد. به كسى چيزى غنيمت نداد و نبخشيد.
فرماندهان پيشين به ياران حاضر (و نه ديگران) از خمس مىدادند و سپس به رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مىگفتند، كه ايراد نمىگرفت. اين كار را از على عليهالسلام خواستند.
1) . الطبقات الكبرى: ج 3 ص 169. يعمرى آن را از «الطبقات الكبرى» در السيرة النبوية: ج 2 ص 258 روايت كرده است. در تاريخ طبرى آمده است: از براء بن عازب نقل شده كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله خالد بن وليد را به سوى اهالى يمن فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند. من هم جزء ياران او بودم. او در آنجا شانزده ماه اقامت كرد كه اهل يمن هيچ پاسخ مثبتى ندادند. بنا بر اين پيامبر صلىاللهعليهوآله على بن ابىطالب عليهالسلام را فرستاد و فرمان داد كه خالد و همراهانش را بازگرداند. اما اگر كسى از افرادى كه همراه خالد بودند خواست با امام بماند، اجازه داشته باشد. براء گويد: از شمار كسانى بودم كه همراه امام مانديم. وقتى به ابتداى يمن رسيديم، به قوم خبر رسيد كه گرد آمدند. فجر هنگام امام با ما نماز گزارد. وقتى فارغ شد، ما را در يك صف كرد. سپس پيش روى ما ايستاد، پس خدا را ستود و ثنا گفت. آنگاه نوشته رسولخدا صلىاللهعليهوآله را بر آنان خواند. پس همه هَمدانيان در يك روز اسلام آوردند و آن را براى رسولخدا صلىاللهعليهوآله نوشت، چون نوشتهاش را خواند، به سجده افتاد و آنگاه نشست و فرمود: سلام بر هَمدان. آنگاه پى در پى يمنيان اسلام آوردند.
2) . يعنى در سال دهم هجرت.
3) . الكامل فى التاريخ: ج 2 ص 301.
اما آن حضرت خوددارى كرد و فرمود: خمس را نزد رسولخدا صلىاللهعليهوآله مىبرم تا حضرت دستور دهد. اينك رسولخدا صلىاللهعليهوآله در موسم حج است. او را ديدار مىكنيم و در مورد خمس هر چه را خدا بخواهد انجام مىدهد.
پس بازگشت و خمس را با خود برد، و نيز باقى اموال و غنائم را. چون به فُتُق(1)رسيد، عجله كرد و ابورافع را بر يارانش و خمس گمارد. در ميان خمس، لباسى از لباسهاى يمنى بود. همچنين بارهاى بسته و چهارپايانى كه غنيمت گرفته بود؛ چهارپايانى كه صدقه اموال يمنىها بود.(2)
جزرى شافعى در «اسنى المطالب» گفته است: سبب اين خطبه در روز غدير مطلبى است كه ابناسحاق ذكر كرده است: كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام و خالد بن وليد را به يمن به عنوان امير فرستاد. امام بازگشت و در مكه هنگام حج آخرين پيامبر صلىاللهعليهوآله با حضرت ديدار كرد، و در مورد امام قيل و قال زيادى شده بود. برخى از همراهان امام بر ضد ايشان سخن مىگفتند، چرا كه بازگشت و جانشين امام غنائم را به سپاهان بخشيد. امام شتابان به سوى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله رفت. چون رسولخدا صلىاللهعليهوآله از حج فارغ شد، به غدير خم فرود آمد و اين خطبه را خواند، تا ارزش على عليهالسلام را به مردم برساند و گفته ديگران را در مورد او ردّ كند.(3)
1) . ياقوت حموى در معجم البلدان: ج 4 ص 235 گفته است: قريهاى در طائف است. در كتاب «المغازى» آمده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله قطبة بن عامر بن حديده را به «تباله» فرستاد تا به «خثعم» در سال نهم حمله برد. پس از محلى كه بدان «فتق» گفته مىشد گذر كرد.
2) . المغازى واقدى : ج 2 ص 1080، 1081. لسان العرب (ابنمنظور) : ج 9 ص 343، در تفسير و توضيح معكومه (كه در روايت آمده) مىگويد: عكم المتاع يعكمه عكما: آن را با پارچه محكم كرد؛ و آن بدين معنى است كه مثلاً چادرشب را مىگستراند و در آن كالا را قرار مىدهد و پارچه را مىبندد، كه در اين صورت بدان «عكم» مىگويند. عكام طنابى است كه پارچه را با آن مىبندند.
3) . اسنى المطالب: ص 51 . در حاشيه كتاب آمده است: اگر تمام كتاب مغازى و سيرهاش بر همين منوال و شيوه بحث غير منطقى باشد، بايد فاتحه تاريخ و سيره را خواند. اين خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله به امر الهى و براى اجراى فرمانى مهم بود؛ يعنى تعيين خلافت الهى و قرار دادن خلافت براى اميرمؤمنان عليهالسلام، كه در پى آن دين كامل و نعمت تمام مىشود، و اين حق است. چگونه معقول است كه گفته شود پيامبر صلىاللهعليهوآله هزاران حاجى را در گرماى بسيار شديد جمع كند كه تنها قدر و منزلت على عليهالسلام را به آگاهى ديگران برساند ؟ !
هر كس در اين نصوص و مطالب به دور از تعصب و جانبدارى بينديشد، آشكارا در مىيابد كه امام اميرمؤمنان على عليهالسلام بعد از آنكه كار مهمى را كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله بدان فرمان داده بود انجام داد، از يمن پيروزمندانه بازگشت و در مكه مكرمه براى اداى مناسك حج به پيامبر صلىاللهعليهوآله پيوست.
از امورى كه دلالت مىكند اميرالمؤمنين عليهالسلام در رويداد غدير حاضر بوده و در يمن نبوده، روايات متواترى است كه صراحت دارند پيامبر صلىاللهعليهوآله در واقعه غدير دست على عليهالسلام را بالا برد و فرمود: هر كس كه من مولاى اويم اين على عليهالسلام مولاى او است.
در اينجا به پارهاى از اين نصوص - كه از مصادر معتبر نزد مسلمانان نقل شده - توجه فرماييد:
مورد اول
امام حنابله، احمد بن حنبل (م 240 ق) در كتاب خويش «فضائل الصحابة» نقل كرده است: عبداللّه براى ما روايت كرد و گفت: پدرم براى من از ابننمير از عبدالملك از عطيه عوفى روايت كرد: نزد زيد بن ارقم آمدم و به او گفتم: يكى از بستگانم از تو حديثى درباره على عليهالسلام در روز غدير نقل كرده است. دوست دارم آن را از زبان خودت بشنوم.
گفت: اى عراقيان، شما قابل اعتماد نيستيد ! به او گفتم: از جانب من هراسى نداشته باش. گفت: باشد. ما در جحفه بوديم(1)كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله هنگام ظهر بر ما وارد شد، در حالى كه بازوى على عليهالسلام را گرفته بود. پس فرمود: اى مردم، آيا نمىدانيد به مؤمنان از
1) . «جحفه» قريهاى بزرگ و داراى منبر نماز جمعه بر سر راه مدينه به مكه با فاصله چهار منزل بود، كه ميقات مصريان و شاميان است. بين جحفه و غدير دو ميل فاصله است. سكرى گفته است: جحفه در سه منزلى مكه بر سر راه مدينه است. معجم البلدان: ج 2 ص 111.
خودشان شايستهترم ؟ گفتند: آرى ! فرمود: پس هر كس من مولاى اويم على عليهالسلام مولاى او است. به او گفتم: آيا فرمود: خدايا، دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد ؟ گفت: چنان كه شنيدم به تو خبر مىدهم.(1)
بسيار جاى تأسف است كه اين صحابى به روشنى تمام حديث را نقل نكرده و رعايت امانت را ننموده است ! چگونه ممكن است بگوييم كه زيد صدر حديث را شنيده ولى ذيل و پايان حديث را نشنيده است ؟
اين سخن او كه «چنان كه شنيدم به تو خبر مىدهم» چه معنى دارد ؟ ! عجيب است كه ذيل روايت: «خدايا دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست دارد، و دشمنش بدار كسى كه او را دشمن دارد» .
احمد نيز از زيد بن ارقم در همين كتاب نقل كرده است: زيد بن ارقم گفت و من شنيدم: با رسولخدا صلىاللهعليهوآله در منطقهاى فرود آمديم كه به آن خُمّ مىگفتند. حضرت فرمان نماز داد كه در گرماى سخت نماز خوانده شد. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله براى ما سخن فرمود. براى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله پارچهاى از درختى كه از خورشيد زرد شده بود پهن گشت، و فرمود: آيا نمىدانيد يا گواهى نمىدهيد كه من شايستهتر به هر مؤمنى از خود او هستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: پس هر كس مولاى اويم، اين على عليهالسلام مولاى او است.
خدايا ! دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد، و دوست بدار كسى كه او را دوست دارد.(2)
عجيب است كه نسائى در «الخصائص» اين روايت را كه در آن «خدايا دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد» آمده است، از عامر بن واثله روايت مىكند:
على عليهالسلام مردم را در ميدان كوفه گرد آورد و فرمود: هر كسى كه از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم شنيد: آيا نمىدانيد از هر مؤمنى شايستهتر به اويم ... . سپس در حالى كه ايستاده بود، دست مرا (على عليهالسلام) را گرفت و فرمود: هر كس مولايش هستم، على مولاى او است. خدايا ! دوست بدار دوست بدار هر كس او را دست بدارد ... ، گواهى دهد. ابوالطفيل مىگويد: خارج شدم و هنوز در ذهنم درباره امام اشكال وجود داشت. پس با زيد بن ارقم ملاقات كردم و به من خبر داد و گفت: شك دارى ؟ حديث را از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيدم.(1)
پس در اينجا زيد بن ارقم، عامر بن واثله صحابى را - كه هنوز در ذهنش شكى بود - مخاطب ساخت و او را از ترديد در حديث بيرون آورد. ولى وقتى از او در مورد اين اضافه «خدايا دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى كه او را دشمن بدارد» مىپرسند، مىگويد: چنان كه شنيدم خبر مىدهم ! ؟
گويى زيد عبارت را نشنيده و خواسته در ذيل روايت تشكيك كند و آن را پنهان سازد، اما صدر و ابتداى روايت را تأييد مىكند ! شايد ترديد او سبب شده كه بعضى از محدثان و راويان و اهل حديث و رجال و مانند ابنتيميه(2)و ابنابىداوود و ابنابىحاتم در عبارت ترديد كنند.
در كتاب «المصنّف» ابنابىشيبه آمده است: شريك براى ما از ابويزيد، و وى از پدرش نقل كرد: ابوهريره وارد مسجد شد. نزد او آمديم. در مقابل او جوانى برخاست و گفت: تو را به خدا قسم مىدهم، آيا از رسولخدا صلىاللهعليهوآله شنيدى كه فرمود: هر كس من مولاى اويم، پس اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار كسى كه او را دوست دارد، و دشمنش بدار هر كس او را دشمن دارد ؟ گفت: آرى. جوان گفت: اما من از تو بيزارم. گواهى مىدهم كه دشمنى كردهاى با كسى كه على عليهالسلام را دوست دارد، و دوستى نمودهاى با كسى كه على عليهالسلام را دشمن مىدارد. مردم او را با سنگريزه زدند.(3)
مورد دوم
همچنين احمد به سند خويش از براء بن عازب نقل كرده است: با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع حركت كرديم تا به غدير رسيديم. در اين هنگام ندا داده شد كه براى نماز جمع شويد، و زير درختى را براى پيامبر جارو و تميز كردند.(1)
حضرت دست على عليهالسلام را گرفت و فرمود: آيا به مؤمنان از خودشان سزاوارتر نيستم ؟ گفتند: چرا اى رسولخدا. فرمود: اين (على عليهالسلام) مولاى كسى است كه من مولا و سرپرست اويم. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن دارد. پس از آن عمر به على عليهالسلام برخورد و گفت: اى فرزند ابىطالب، مباركت باد، مولاى هر مرد و زن مؤمن گرديدى.(2)
مورد سوم
احمد بن سند خويش از ابوليلى كندى(3)نقل مىكند: از زيد بن ارقم شنيدم: منتظر تشيع جنازهاى بوديم كه كسى از اباعامر پرسيد: آيا از رسولخدا صلىاللهعليهوآله شنيدى كه روز غدير خم به على عليهالسلام بگويد: هر كس من مولاى اويم اين على عليهالسلام مولاى او است ؟ گفت:
بله. ابوليلى گفت: به زيد بن ارقم گفتم: رسولخدا صلىاللهعليهوآله فرمود ؟ گفت: بله، آن را چهار مرتبه فرمود.(4)
1) . در روايت واژه «الكسح» آمده است؛ يعنى جارو كردن. كسح البيت و البئر؛ يعنى آن را جارو و پاك كرد. لسان العرب: ج 12 ص 80 .
2) . فضائل الصحابة: ص 233 ح 1044. انساب الاشراف: ج 2 ص 858 . مقتل الحسين عليهالسلام خوارزمى : ص 81 .
3) . مزّى گفته است: ابوليلى كندى، همپيمان كوفى قبيله كنده. گفته مىشود: اسمش سلمة بن معاويه است. احمد بن سعد بن ابىمريم از يحيى بن معين نقل كرده است: ثقه و مشهور است. تهذيب الكمال: ج 34 ص 239.
4) . فضائل الصحابة: ص 235 ح 1050. در المعجم الاوسط طبرانى : ج 4 ص 357، به سندش از حسن بن زيد، از پدرش زيد بن حسن، از جدش: از عمار ين ياسر شنيدم: در حالى كه على بن ابىطالب عليهالسلام در حال ركوع نماز مستحبى بود، گدايى نزديك او ايستاد. پس حضرت انگشترش را درآورد و به او داد. او به رسولخدا صلىاللهعليهوآله ماجرا را گفت. پس بر پيامبر صلىاللهعليهوآله اين آيه نازل شد: «به راستى كه تنها سرپرست و ولىّ شما خدا و رسولش و مؤمنان هستند كه نماز به پا داشته و در حال ركوع زكات مىدهند» . پس رسولخدا صلىاللهعليهوآله او را فراخواند و فرمود : هر كس من مولاى اويم پس اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمنش بدار هر كس او را دشمن دارد. شايد كسى شناخت كافى از موضوع ندارد، و گمان كند حديث «من كنت مولاه» تنها به موضوع صدقه اميرالمؤمنين على عليهالسلام - كه انگشترش را به فقير داد - باز مىگردد. اما مىگوييم: مانعى ندارد كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله آن را دو بار فرموده باشد؛ يكبار هنگام صدقه دادن انگشتر، و يك بار ديگر روز غدير.
مورد چهارم
در «تاريخ مدينة دمشق» آمده است: ابوعبداللّه خلاّل و اممجتبى دختر ناصر به نقل از ابراهيم بن منصور، از ابوبكر بن مقرى، از ابويعلى، از ازرق بن على، از حسان، از محمد بن سلمه، از پدرش، از ابوعبداللّه شامى گفته است: وقتى نزد زيد بن ارقم نشسته بوديم و او در مجلس بنىارقم نشسته بود، مردى از قبيله «مراد» بر استرى وارد شد و گفت: ميان شما زيد كسيت ؟ قوم گفتند: اين شخص زيد است. گفت: تو را به خدايى كه جز او خدايى نيست قسم مىدهم، آيا از رسولخدا صلىاللهعليهوآله شنيدى كه فرمود:
هر كس من مولاى اويم اين على عليهالسلام مولاى او است. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد ؟ گفت: آرى.(1)
مورد پنجم
ميمون راوى مىگويد: يكى براى من از زيد نقل كرد كه رسولخدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خدايا دوست بدار هر كس على عليهالسلام را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد.
مورد ششم
ام مجتبى علوى به ما خبر داد: بر ابراهيم بن منصور خوانده شد: ابوبكر بن مقرى نقل كرد: هدبة بن خالد، از حمّاد - يعنى ابنسلمه - از على بن (زيد) ، از عدى بن ثابت، از براء نقل كرد: با رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بوديم. وقتى به غدير خم رسيديم، زير دو درخت را براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله جارو كردند، و در ميان مردم ندا داده
1) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 45. المستدرك على الصحيحين حاكم نيشابورى : ج 3 ص 126.
شد براى نماز جمع شوند. رسولخدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را فراخواند و دست او را گرفت و او را از جانب راست خويش بلند كرد و فرمود: آيا از هر مؤمنى شايستهتر و اولى از خود وى نيستم ؟ گفتند: آرى. و در يكى از دو حديث آمده: آيا همسرانم امّ المؤمنين نيستند ؟ - . پس اين (يعنى حضرت على عليهالسلام) دوستدار كسى است كه من دوستارش هستم و مولاى شخصى است كه من مولايش هستم. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس او را دشمن بدارد دشمنش باش.(1)
مىنويسد: حديث را اينان نقل كردهاند: احمد از على و ابوايّوب انصارى، زيد بن ارقم، عمرو ذىمر، ابويعلى از ابوهريره، طبرانى از ابنعمر، مالك بن حويرث، حبشى بن جناده، جرير، سعد بن ابىوقّاص، ابوسعيد خُدرى، انس، بزاز از ابنعباس، عماره و بريده. در اكثر روايات اين عبارت اضافه هست: خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و هر كس با وى دشمن باشد دشمنش باش. احمد از ابىطفيل آورده است: سال 35 هجرى امام على عليهالسلام مردمان را در ميدان كوفه گرد آورد. سپس به آنان فرمود: هر مسلمانى را كه شنيد رسولخدا صلىاللهعليهوآله روز غدير خم آن حديث را فرمود، به خدا سوگند مىدهم برخيزد. سى نفر برخاستند و شهادت دادند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمود: هر كس مولايش هستم، على عليهالسلام مولايش هست. خدايا، هر كس دوستش دارد دوستش بدار، و هر كس دشمنش باشد دشمنش باش !
مورد هفتم
ابوالقاسم سمرقندى، از ابوالحسن بن نقور و ابوالقاسم بن بسرى و ابومحمد احمد بن على بن حسن بن ابىعثمان، از ابوالحسن احمد بن محمد بن قاسم بن موسى بن قاسم بن صلت، از ابوبكر احمد بن عبداللّه (نحاس) دوست ابىصخره نقل مىكنند كه املا كرد، از محمد بن زنجويه، از حميدى، از يعقوب بن جعفر بن ابىكثير مدنى، از مجاهر بن مسمار، از ابنابىنقور، از عايشه دختر سعد، از سعد:
همراه رسولخدا صلىاللهعليهوآله در راه مكه بوديم كه بدان سو مىرفت. وقتى به غدير خم رسيد - كه در منطقه خُمّ است - مردم توقف كردند. كسانى كه رفته بودند بازگشتند و كسانى كه عقب مانده بودند رسيدند. وقتى مردم گرد آمدند، رسولخدا فرمود: اى مردم ! آيا فرمانهاى خدا را به شما رساندم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا شاهد باش.
دوباره فرمود: مردم، آيا فرمان خدا را به شما ابلاغ كردم ؟ گفتند: آرى. فرمود: خدايا،
1) . مسند ابىيعلى: ج 1 ص 257. مجمع الزوائد: ج 9 ص 105. سيوطى در تاريخ الخلفاء: ص 169
گواه باش. بار سوم پرسيد: مردم، چه كسى ولىّ (سرپرست) شماست ؟ سه بار گفتند: خدا و رسولش. سپس دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و برخيزاند.
ابننقور مىافزايد: سپس فرمود: هر كس خدا و رسولش صلىاللهعليهوآله ولىّ او است، پس اين نيز ولى او است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و هر كس با وى دشمن باشد دشمنش باش.(1)
مورد هشتم
ابنعساكر نيز به سند خود از سهم بن حصين اسدى نقل مىكند: من و عبداللّه بن علقمه به مكه آمديم، روزگارى عبداللّه علقمه به على عليهالسلام ناسزا مىگفت. به ابوسعيد خدرى گفتم: در اين باره حديثى دارى ؟ مقصودم سخن از عهد و زمان پيشين بود. گفت: آرى. اگر برايت نقل كردم، در اين باره از مهاجرين و انصار و قريش بپرس. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روز غدير خم برخاست و فرمان خدا را ابلاغ كرد و فرمود: اى مردم ! آيا از مؤمنان به خودشان سزاوارتر نيستم ؟ عبداللّه بن علقمه پرسيد: آيا اين را از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شنيدى ؟ ابوسعيد گفت: آرى، و به گوش و سينهاش اشاره كرد و گفت: با دو گوشم شنيدم و به دلم سپردم.(2)
مورد نهم
ابوهريره مىگويد: هر كس روز هجدهم ذى الحجه را روزه بگيرد، پاداش روزه شصت ماه برايش نوشته مىشود. كه روز غدير خم است؛ وقتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت.(3)
ابنكثير در «البداية» به نقل از ابوهريره افزون بر مطلب فوق آورده است: پس خدا اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى» .(4)
1) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 169. العقد الثمين فى تاريخ البلد الامين مكى، م 832 قه : ج 5 ص 271. بهجة النفوس و الاسرار فى تاريخ دار هجرة النبى المختار صلىاللهعليهوآله مرجانى، م 770 ق : ج 2 ص 1009.
2) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 173.
3) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 176.
4) . البداية و النهاية: ج 5 ص 203.
مورد دهم
جرير بن عبداللّه بجلى(1): رسول اللّه صلىاللهعليهوآله با دست بر بازوى على عليهالسلام زد و او را برخيزاند، كه بازويش كشيده شد. پس دستانش را گرفت و فرمود: ... .(2)
مورد يازدهم
ابوسعيد خدرى: وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را در غدير منصوب فرمود ... .(3)
مورد دوازدهم
عبداللّه: ديدم پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را گرفت ... .(4)
اين بود شمارى از نصوص و متونى كه تصريح دارد پيامبر صلىاللهعليهوآله دست امام اميرمؤمنين على عليهالسلام را در غدير گرفت. با ملاحظه اينها، آيا مجالى هست بگوييم على عليهالسلام در يمن بود و در غدير خم حاضر نبوده است ؟ واقعا علت اين كينهها در حق امام اميرمؤمنان عليهالسلام و سرور اوصيا و صاحب ولايت كبرى پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله چيست ؟ !
براى اثبات اينكه امام اميرمؤمنان عليهالسلام از يمن بازگشت و در مكه مكرمه به پيامبر صلىاللهعليهوآله پيوست، نصوص بسيارى است كه صراحت دارد امام فرمود: اهللتُ باهلال النبى صلىاللهعليهوآله: همان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قربانى كرد، قربانى نمودم.
رويانى رازى (م 307 ق) در «مسند الصحابة» به سند متصل از براء نقل كرده است: هنگامى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله على بن ابىطالب عليهالسلام را بر يمن فرمانروا كرد همراهش بودم،
1) . سال 54 درگذشت. سير اعلام النبلاء: ج 2 ص 536 .
2) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 179.
3) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 179.
4) . تاريخ مدينة دمشق: ج 45 ص 179. انساب الاشراف: ج 2 ص 356 آورده است: اسحاق از عبداللّه بن جعفر، از سعد بن اسحاق، از اسحاق بن ابىحبيب، از ابوهريره آورده است: در غدير به رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهنگريستم كه ايستاده سخنرانى مىكرد و على عليهالسلام كنارش بود. دستش را گرفت و برخيزاند و فرمود: هر كس مولايش هستم اين مولايش است.
و همراهش بر بعضى غنائم دست يافتم. وقتى خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد، حضرت على عليهالسلام عرض كرد: ديدم فاطمه عليهاالسلام خانه را با مواد خوشبوكننده خوشبو كرده است.(1)بدين سبب از كنار خانه گذر كردم (چون حاجى نبايد در حال احرام خوشبو كننده استفاده كند) . فاطمه عليهاالسلام پرسيد: چه دارى ؟
رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به اصحابش دستور داد و مُحلّ شدند (از احرام در آمدند) . پاسخ دادم: با همان كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قربانى كرد، قربانى مىكنم. پس خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيدم و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به من فرمود: چه كردى ؟ عرض كردم: با قربانى شما حج را به پايان رساندم. پس قربانى آورده و روى آنها علامت گذاردم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به يارانش فرمود: اگر سال آينده به حج آيم (چنان كه امسال ميسر گشت) ، همان كارى را مىكنم كه اصحاب كردند. اما قربانى كرده و روى آنها علامت گذاردهام. به من فرمود: 67 - يا 66 - شتر قربانى كن. براى خود 33 - يا 34 - تا را نگهدار. از هر قربانى برايم مقدارى نگهدار.(2)
طبرانى به سند خويش به نقل از مروان اصغر، از انس ابن مالك مىگويد: وقتى على بن ابىطالب عليهالسلام از يمن آمد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: با چه قربانى كردى ؟ عرض كرد: با قربانى (شما اى) پيامبر. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر همراهم قربانى نبود، مُحِلّ مىشدم(3)
چنانچه مىبينيم اين احاديث نيز دلالت دارد كه در حجة الوداع امام حضور داشت و همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله قربانى كرد. پس در غدير نيز بود.
1) . در روايت «نضحت» دارد؛ يعنى خانه را خوشبو كرد. النهاية: ج 5 ص 70.
2) . مسند رويانى: ص 131 ح 306. سنن ابىداوود: المناسك باب 24. «بُدُن» جمع «بُدنة» كه به شتر و ماده شتر و گاو قربانى مىگويند. به شتر نر بيشتر شبيه است. بدنه مىگويند چون بزرگ و تنومند است. النهاية: ج 2 ص 108.
3) . المعجم الاوسط: ج 4 ص 332 ش 47 / 6 . صحيح بخارى: ج 3 ص 486 ح 1558 كتاب الحج. صحيح مسلم: ج 2 ص 914 ح 213.
ابنسيدالناس در «السيرة النبوية» وقتى به چگونگى قربانى كردن پيامبر صلىاللهعليهوآله اشاره مى كند، مىنويسد: على عليهالسلام جزو اهل صفّه بود. سپس رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به قربانگاه در منى رو كرد و 33 شتر قربانى نمود. بعد به على عليهالسلام دستور داد هر چقدر باقى مانده بود قربانى كرد. از جمله قربانىهايى كه على عليهالسلام از يمن آورد. همچنين آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مدينه آورده بود؛ كه تمامى صد شتر مىشدند.
حلبى شافعى مىنويسد: از ابنعباس نقل است: رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع صد قربانى همراه آورد. سى تا از آنها را قربانى كرد، سپس به على عليهالسلام دستور داد هر چه باقى مانده بود قربانى نمود. به او فرمود: گوشت و پوست و جهازشان را بين مردم تقسيم كند. وقتى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله به محلى بين مكه و مدينه رسيد و سپس به غدير خم (نزديك رابغ) رسيد، صحابه را گرد آورد و براى آنها سخنرانى كرد و در آن فضل على عليهالسلام را بيان فرمود.
همچنين از بدگويى برخى كسانى كه همراه على عليهالسلام در يمن بودند بيزارى جست، چرا كه از على عليهالسلام به سبب كار عادلانهاى كه در حقشان كرد ايراد گرفتند؛ برخى گمان مىكردند ستم و بخل بوده است. در حالى كه در اين باره حق با على عليهالسلام بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى مردم ! همانا بشرى مانند شمايم. نزديك است فرستاده پروردگارم (فرشته مرگ) به سراغم آيد و دعوت خدا را لبيك گويم. در نقل طبرانى آمده است كه فرمود: اى مردم ! خداى مهربان و آگاه مرا خبر كرده كه پيامبر بعدى نصف عمر پيامبر پيشين را خواهد داشت. گمان مىكنم نزديك است (براى مرگ) خوانده شوم، و بايد اجابت كنم. من مسئولم و شما مسئول. چه مىگوييد ؟
گفتند: گواهى مىدهيم فرمان خدا را به ما رساندى و تلاش كردى و خيرخواه ما بودى. خدا به شما پاداش خير بدهد.
فرمود: شهادت مىدهيد معبودى جز خدا نيست، و محمد بنده و فرستادهاش است، و بهشت و جهنم حق است، و حشر بعد از مرگ حق است و قيامت بىشك
مىآيد و خدا هر كس را در قبر است بر مى انگيزاند ؟ گفتند: بلى، شهادت مىدهيم. فرمود: خدايا، گواه باش ... .
سپس به تمسّك و چنگ زدن به كتاب خدا تشويق فرمود، و سفارش اهلبيتش عليهمالسلام را كرد، و افزود: ميانتان دو چيز گرانبها به جاى مىگذارم؛ كتاب خدا و عترت (اهلبيتم) . هرگز از هم جدا نمىشوند تا كنار حوض كوثر نزد من آيند.
به طور مكرر سه بار در حق على عليهالسلام فرمود: آيا از خودتان به شما اَولى و سزاوارتر نيستم ؟ مردم با تصديق و پذيرش پاسخ مىدادند. دست على عليهالسلام را بالا برد و فرمود: هر كس مولايش منم على عليهالسلام مولايش است. خدايا، هر كس وى را دوست بدارد دوست بدار، و دشمن كسى باش كه وى را دشمن بدارد. هر كس به وى محبت داشته باشد به او محبت داشته باش. اما هر كس از وى كينه به دل داشته باشد بر او خشم گير. هر كس وى را يارى دهد يارىاش ده، و هر كس كمكش كند كمكش كن. اما هر كس وى را تنها گذارد و يارى ندهد ياريش مده. هر جا گردد، حق را همراهش گردان.
اين محكمترين دليلى است كه شيعه اماميه و رافضه بدان تمسك مىكنند؛ كه على عليهالسلام از هر كس ديگرى به امامت شايستهتر است، و مىگويند: اين نص صريحى بر خلافت او است، كه سى صحابى آن را شنيده و بر آن گواهى دادندهاند. گفتند: بنا بر اين، براى على عليهالسلام بر ايشان همانند ولايتى است كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله بود. به دليل فرمايش حضرت رسول صلىاللهعليهوآله: آيا شايستهتر به شما نيستم ؟
اين حديث صحيحى است كه با سندهاى صحيح و حسن نقل شده است، و به كسانى مثل ابوداوود و ابوحاتم رازى(1)كه در صحت حديث اشكال كردهاند اعتنايى نمىشود. عدهاى كه گفتهاند: عبارت «خدايا، دوست بدار كسى كه على عليهالسلام را دوست
1) . ابنحزم در المفاضلة: ص 264 مىگويد: اما عبارت «هر كس من مولاى اويم، پس على عليهالسلام مولاى او است» اصلاً از ثقات نقل نشده است. اما آن را محقق كتاب معجم الصحابة ج 4 ص 1522 خليل ابراهيم قوتلاى رد كرده و گفته است: اين سخن گزافى است كه از ابن حزم صادر شده است ! خدا از او درگذرد. بنا بر اين، حديث را راويان ثقه به طريقهاى متعدد نقل كردهاند.
بدارد ... » جعلى و مردود است، جوابشان اين است كه اين عبارت از راههايى روايت شده كه ذهبى بسيارى از آنها را صحيح دانسته است.
وارد شده كه على عليهالسلام خطبهاى خواند، و در آن حمد و ثناى الهى را به جا آورد. سپس فرمود: هر كس كه روز غدير حاضر بود را به خدا سوگند مىدهم برخيزد. كسى برنخاست بگويد. با واسطه خبردار شدم يا شنيدم: بلكه كسانى برخاستند كه با دو گوش خود شنيده و به دل سپرده بودند. هفده تن از اصحاب و در روايتى سى صحابى و در «المعجم الكبير» شانزده و در روايتى آمده: دوازده تن از اصحاب برخاستند. حضرت فرمود: آنچه را شنيديد بيان كنيد. آنان حديث را ذكر كردند، و بخشى از آن عبارت بود از «هر كس من مولاى اويم پس على عليهالسلام مولاى او است» . و در روايتى «اين مولاى او است» .(1)
از زيد بن ارقم نقل شده است: من از كسانى بودم كه اين ماجرا را كتمان كردم. به همين خاطر خدا بينايىام را گرفت، و على عليهالسلام كسانى را كه كتمان كرده بودند نفرين كرد.(2)
از ابنكثير نقل شده كه در حديث جابر آمده است: على عليهالسلام از يمن با شترى (جهت قربانى) نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد. در سياق عبارت ابناسحاق آمده است كه حضرت على عليهالسلام را در قربانىاش شريك قرار داد، و خدا آگاهتر است. غير ابنكثير ذكر كردهاند كه حضرت و امام على عليهالسلام در روز كشتار صد شتر قربانى كردند. بنا بر اين قربانى را همراهش از منطقه ذىحليفه آورده است. بعضى از آن شتران را بعد از اين ماجرا و در حالى كه محرم بود خريد.(3)
1) . اين عبارت به روشنى دلالت مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام در غدير حاضر بود، و گر نه معنى ندارد كه حضرت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بفرمايد: اين على عليهالسلام مولاى او است.
2) . السيرة الحلبية: ج 36 ص 377، 384.
3) . البداية و النهاية: ج 5 ص 112. ياقوت حموى در معجم البلدان: ج 2 ص 295 مىگويد: حليفة به تصغير و فاء. ذوالحليفة: روستايى كه با مدينه شش يا هفت ميل فاصله دارد و ميقات اهل مدينه است.
باز ابنكثير گفته است: در اين ايام على بن ابىطالب عليهالسلام از يمن با گروهى از مسلمانان و اموالى كه همراه او بود وارد شدند.(1)
اين نصوص و شواهد تاريخى دلالتى روشن بر بازگشت امام اميرالمؤمنين على عليهالسلام از يمن دارد، و اينكه به پيامبر صلىاللهعليهوآله ملحق شد. با اين مطالب، سخن قاضى در كتاب «المواقف» از درجه اعتبار ساقط مىشود، چون قائل شده كه حضرت على عليهالسلام هنگام واقعه غدير در يمن بود.
بعضى ديگر از اهلسنت، به گونهاى ديگر در صحت حديث غدير تشكيك كردهاند: در حديث غدير كه زيد بن ارقم روايت كرده آمده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز هجدهم ماه ذىالحجه در جُحفه خطبه خواند، حال آنكه ممكن نيست كسى كه پس از حج از مكه بيرون آمده در اين روز به جُحفه برسد.
علامه محمد اسماعيل امير اين شبهه را نقل كرده و پاسخ داده است:
مسلّم است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در روز پنجشنبه پانزدهم ذىالحجه از مكه خارج شد و راه مدينه را در پيش گرفت، و آنگونه كه فيروزآبادى در «قاموس» آورده، جُحفه در 82 ميلى مكه است.
1) . البداية و النهاية: ج 5 ص 161. شيخ مفيد در الارشاد: ج 1 ص 171 گفته است: پيامبر صلىاللهعليهوآله پنج روز به پايان ذىالقعده بيرون آمد و به اميرمؤمنان عليهالسلامنوشت كه از يمن به سمت حج بيايد. هنگامى كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از راه مدينه به مكه نزديك شد، اميرمؤمنين عليهالسلام از راه يمن به نزديكى مكه رسيد، و براى ديدار با پيامبر صلىاللهعليهوآلهزودتر از لشكر آمد. كسى را از ميان لشكريان به عنوان امير لشكر قرار داد، و خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله رسيد كه به نزديكى مكه رسيده بود. پس سلام كرد و شرح ماجرا را داد، و اينكه چه غنائمى به دست آورده و زودتر از لشگر به ديدار حضرتش آمده است. رسول اللّه صلىاللهعليهوآله از اين ماجرا خوشحال شد و از ديدارش شادمان گشت، و به آن حضرت فرمود: اى على، چه قربانى كردى ؟ عرض كرد: اى رسولخدا ! برايم ننوشتى قربانىات چيست و آگاهم نكردى. بنا بر اين نيتم را به نيت شما پيوند دادم و گفتم: خدايا مانند قربانى پيامبرت قربانى مىكنم، و با خود 34 شتر آوردم. حضرت فرمود: اللّه اكبر ! من 66 شتر آوردم، و تو شريكم در حج و مناسك و قربانى من هستى. پس بر احرامت بمان ... .
همچنين روشن است كه مرحله عربى چهار بُرُد است، مانند فاصله ميان حَدَّه(1)تا مكه. دليل اين مدعى مطلبى است كه بخارى در دنباله حديث ابنعباس و ابنعمر آورده، مبنى بر اينكه اين دو از مكه تا عرفات نماز خود را شكسته مىخواندند.
همچنين، اندازه گذارى چهار برد به يك مرحله، بر پايه حديثى كه شافعى به سند صحيح روايت كرده است ثابت مىشود: به ابنعباس گفتند: آيا از مكه تا عرفات نمازت را شكسته مىخوانى ؟ گفت: نه، اما تا عسفان و تا حدّه و تا طائف را شكسته مىخوانم، كه مسافت ميان هر يك از اين مناطق تا مكه يك مرحله است.
پس اگر هر مرحله چهار بُرُد و بريد دوازده ميل باشد، هر مرحله چهل و هشت ميل خواهد بود. اين كه معلوم شد، مشخص مىشود كه از مكه تا جُحفه كمتر از دو مرحله كامل است، زيرا فاصله بين اين دو 82 ميل(2)است.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله روز پانزدهم ذىالحجه از مكه بيرون آمده باشد، روز هجدهم چهارمين روز سفرش خواهد بود. پس حضرت هجدهم را در جُحفه گذرانده و نماز ظهر را در آنجا گذارده، و پس از نماز در آنجا خطبه خوانده است.
حتى اگر بگويند اين كار در زمان كنونى ممكن نيست، در پاسخ خواهيم گفت: اگر سفرهاى مرفّهان يا بيماران و زمينگيران مقصود باشد اعتبارى به آنها نيست، و اگر مقصود اين است كه در سفرهاى عرب چنين امرى ممكن نيست بايد دانست كه عرب در اين زمان، سواره در چهار روز از مكه به مدينه مىرسد، و مردم مدينه در عصر ما روز پنجم يا چهارم ذىالحجه از مدينه براى سفر حج حركت مىكنند و به موقع به عرفات مىرسند. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به روش عرب عمل مىكرد و در اين حج بنا بر روايات مختلف، هفت يا هشت روزه از مدينه به مكه رسيد.(3)
در پايانِ ردّ و ابطال پندارهاى فخر رازى، بد نيست اشاره كنيم كه عدهاى از دانشمندان رجال و بزرگان اهلسنت در مورد فخر رازى نظر مساعدى نداشتهاند و حتى از او خشمگين بوده و بر او و كتابها و سخنانش ردّيه نوشتهاند. از جمله: ذهبى، ابنتيميه، شعرانى، مولوى عبدالعلى.
همچنين حافظ ابنحجر از قول عدهاى از بزرگان كلماتى در ردّ فخر رازى آورده است. از جمله:
ابندحيه و ابنشامه، نجم طوخى در «الإكسير فى علم التفسير» ، شرفالدين نصيبى از استادش سراجالدين سرمساجى مغربى در كتاب «المآخذ» ، ابنخليل سكونى در كتاب «الردّ على الكشّاف» ، ابن طبّاخ.(1)
راويان حديث غدير(2)
آنچه مسلّم است اينكه حديث غدير در ميان مسلمانان - با وجود اختلاف مكتب و مذهب آنان - از احاديث متواتر بلكه از پرآوازهترين احاديث متواتر است، و در كتابهاى اهلسنت و نوشتهها و جوامع حديثى آنان با طرق و اسانيدى - كه از فراوانى به شماره در نمىآيند - نقل شده است.
چنان كه حتى بعضى از بزرگان ايشان كه گاهى در اسانيد احاديث ديگر خدشه كردهاند به تواتر و كثرت طرق آن اعتراف كردهاند، و برخى ديگر كتبى را به گردآورى طرق و اسانيد اين حديث اختصاص دادهاند. اينها همه در بخش پيشين كتاب بيان شد.
1) . ميزان الاعتدال فى نقد الرجال: ج 3 ص 340. منهاج السنّة: ج 1 ص 111، مبحث صفات بارى. ارشاد الطالبين. فواتح الرحموت: ج 2 ص 215. لسان الميزان: ج 4 ص 426.
2) . چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 127 - 299. الغدير فى الكتاب و السنة و الادب: ج 1 ص 12 - 158. الغدير فى مصادر الفريقين (قطيفى) : ص 51 - 530 . غدير خم (دشتى) : ص 49 - 153. اسرار غدير: ص 105، 107. چهارده قرن با غدير: ص 120، 121. ماهنامه كوثر (ويژهنامه غدير، ش 2، سال اول، ارديبهشت 1376) : ص 80 - 85 . غدير در آئينه كتاب.
اين مسئله عجيبى نيست، چرا كه آنچه دانشمندان سنّى درباره حديث غدير گفتهاند و پژوهشهاى آنان پيرامون آن، نسبت به شأن اين حديث و عظمتش اندك و بسيار ناچيز است. زيرا واقعه غدير رخدادى است كه دهها هزار تن از مسلمانان و صحابه سرشناس از مرد و زن در آن حاضر و از نزديك شاهدش بودهاند. با اين همه، آنچه از اخبار غدير و نام راويان اين ماجرا از صحابى و تابعى و طبقات پس از آنان به دست ما رسيده كم و ناچيز و اندكى از بسيار است، چرا كه مخالفان آن را از سر حسد و دشمنى و دوستان آن را از سر ترس و تقيّه پنهان داشتهاند.
در اينجا عناوين ذيل به ترتيب ارائه مىشود:
فهرستوارهاى از مضامين حديث غدير.
راويان حديث غدير از صحابه (144 نفر) و تابعين ( 88 نفر) .
راويان حديث غدير از اهلسنت از قرن دوم تا چهاردهم (350 نفر) .
حديث غدير در كتب شيعه و اهلسنت در طول چهارده قرن ( 508 كتاب) .
و اما تفصيل اين عناوين:
اول: فهرستوارهاى از مضامين و موارد حديث غدير(1)
حديث غدير در متون اسلامى - چه شيعه و چه اهلسنت - به شكلها و مضامين مختلف آمده است. آنچه مشهور است و در اغلب موارد آمده عبارت «مَن كُنتُ مَولاهُ [فَهذا] فَعَلىٌّ مَولاه» است. ولى اين مفهوم و مضمون به تعابير ديگر هم آمده، كه در مبحث دلالت حديث غدير و معناى واژه «مولى» توضيح داده شده است. همچنين در بعضى موارد اين جمله هم در ادامهاش آمده است: اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ.
و اما حديث غدير به لفظ «مَن كُنتُ مَولاهُ [فَهذا] فَعَلىٌّ مَولاه» ، در جريانها و موارد متعددى بيان شده است. به جهت اختصار در اينجا، در دو بخش بعدى عبارتهاى
1) . اين بخش به كتاب عبقات اضافه شده، كه ليستى از موارد بيان حديث غدير است.
حديث غدير را حذف كرده و در اينجا ليستى از موارد بيان حديث غدير توسط راويان و مؤلفان را بيان مىكنيم، و در هر مورد نيز اشاره مىكنيم كه كدام يك از اين موارد نقل شده است. در مواردى هم كه به هيچ موردى اشاره نشده، صرفا حديث غدير نقل شده و در جريان خاصى نبوده است.
و اما ليست موارد نقل حديث غدير:
حديث غدير فقط با نقل جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ [فَهذا] فَعَلىٌّ مَولاه» ؛ گاهى با ادامه آن - يعنى «اللهم وال من ... » - و گاهى بدون آن، و بدون هيچ اضافه و يا جريان خاصى.
حديث غدير با اشاره مختصر به جريان غدير؛ حدود سه الى پنج خط.
حديث غدير با اشاره كمى مفصل به جريان غدير؛ در پنج الى ده خط ، يا مفصلتر در يك صفحه و بيشتر. كه بعضا به نزول آيه تبليغ و آيه اكمال و آيه «سَألَ سائِلٌ ... » و نيز ماجراى تبريك و تهنيت به اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير توسط عمر و ديگران نيز اشاره شده است.
حديث غدير در ماجراى رحبه كوفه: اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه حديث «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را مطرح كرده و از شاهدان حاضر در مجلس از صحابه كه در غدير حاضر بودند طلب شهادت كرد.
در بعضى نقلها مفصلتر و با ابتدا و انتهاى حديث غدير و به اضافه «اللّهمَّ والِ مَن والاهُ وَ ... » است. همچنين در بعضى نقلها تبريك گفتن عمر به اميرالمؤمنين عليهالسلام هم آمده است. البته در بعضى موارد نام «رحبه» نيامده و فقط كوفه گفته شده است.
در بعضى موارد هم در مسجد كوفه بيان شده، و در بعضى عدهاى سواره وارد كوفه شدند كه از صحابه بودند و حضرت ايشان را سوگند داد براى شهادت دادن به حديث غدير و آنها شهادت دادند.
در آن ماجرا عدهاى برخاستند و شهادت دادند، از جمله: خُزَيمة بن ثابت، سهل بن سعد، عدىّ بن حاتِم، عُقبة بن عامر، ابوايوب انصارى، ابوسعيد خُدرى، ابوشريح خُزاعى، ابوقدامه انصارى، ابوليلى، ابوالهيثم بن تَيِّهان، ابوهريره، يزيد (يا زيد) بن شراحيل انصارى، ابوزينب، عبدالرحمن بن مدلج و مردانى ديگر از قريش.
در بعضى نقلها عدد شهادت دهندگان چند ده نفر، و در بعضى نقلها 12 يا 16 يا 17 يا 18 نفر آمده است. در بعضى نقلها هم شاهدان، ماجراى غدير را به همراه حديث غدير با ابتدا و انتهاى آن نقل كردهاند. همچنين چند نفر از شهادت دادن خوددارى كردند كه مبتلا به كورى و برص شدند.
حديث غدير از صحابه پس از سؤال از آنها مانند زيد بن ارقم، و بيان حديث غدير توسط آنها كه گاهى با اشاره به ماجراى غدير است.
حديث غدير در ماجراى اسامة بن زيد؛ كه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و از اميرالمؤمنين عليهالسلام شكايت كرد، و حضرت در پاسخ حديث غدير را براى او بيان فرمود.
حديث غدير در ماجراى سفر اميرالمؤمنين عليهالسلام به يمن براى جنگ يا امرى ديگر و يا در سريّهاى و بدون نام يمن، همراه با چند تن از صحابه، و شكايت كسى از آن حضرت نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از بازگشت، و بيان حديث غدير توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله.
حديث غدير در ماجراى حج معاويه و رفتن معاويه نزد سعد بن ابىوقّاص و بدگويى معاويه از اميرالمؤمنين عليهالسلام و بيان حديث غدير توسط سعد.
حديث غدير از زبان سعد بن ابىوقاص؛ كه كسى به سعد گفت كه چون تو بيعت نكردهاى على عليهالسلام از تو بدگويى كرده و يا نزد سعد از حضرت بدگويى شد، و سعد در جواب فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بيان كرد كه از جمله حديث غدير است.
حديث غدير در ماجراى بدگويى عمروعاص از اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد معاويه، و بيان حديث غدير توسط شخصى به نام «بَرد» از قبيله «هَمْدان» .
حديث غدير در بيان عمروعاص؛ هنگامى كه معاويه در نامهاى به عمروعاص فخرفروشى كرده بود و عمروعاص در پاسخ او نامهاى نوشت و فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بيان كرد، كه از جمله حديث غدير است.
حديث غدير از زبان ابنعباس؛ كه نُه نفر نزد ابنعباس آمدند و از او خواستند تا در مورد اميرالمؤمنين عليهالسلام سخن گويد. او هم فضائل حضرت را بازگو كرد، و از جمله حديث غدير را بيان نمود.
حديث غدير در احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در جنگ جمل با طلحه و اقرار طلحه به حديث غدير.
حديث غدير در بيان مأمون عباسى؛ در نامهاى كه مأمون در پاسخ بنىهاشم نوشته است.
حديث غدير در بيان ابوايّوب انصارى در حضور اميرالمؤمنين عليهالسلام، هنگامى كه وى از سفر بازگشته بود.
حديث غدير در بيان عمر بن خطاب؛ در دو ماجراى قضاوت اميرالمؤمينن عليهالسلام در زمان عمر و بيان حديث غدير توسط عمر پس از قضاوت حضرت. همچنين در موردى كه شخصى به تجليل عمر نسبت حضرت اعتراض كرد و او حديث غدير را نقل كرد، و نيز در موردى ديگر.
حديث غدير در بيان روزه روز غدير به نقل ابوهريره.
حديث غدير در اشعار منسوب به اميرالمؤمينن عليهالسلام به زبان مفاخره، كه از جمله تفاخر حضرت به حديث غدير است.
حديث غدير در بيان عمر بن عبدالعزيز براى مردى از بنىهاشم.
حديث غدير در بيان فواطم؛ كه فاطمه معصومه عليهاالسلام دختر موسى بن جعفر عليهالسلام از عمّه خود فاطمه دختر امام صادق عليهالسلام و به همين منوال فاطمه از فاطمه - كه هر يك دختر امام قبل و عمّه او بود - از فاطمه بنت محمد عليهاالسلام حديث غدير را نقل كردهاند و به حديث فواطم مشهور است. به تعبير ديگر: پنج دخترِ برادر و همه به نام فاطمه، هر يك حديث غدير را از عمّه خود روايت كرده است.
حديث غدير در بيان جابر بن عبداللّه انصارى، كه مرد عراقى در محضر امام سجاد عليهالسلام با جابر احتجاج كرد، و او حديث غدير را نقل كرد.
حديث غدير در بيان ماجراى تهنيت و تبريك به اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير توسط عمر و ديگران.
حديث غدير در بيان ماجراى نزول آيه تبليغ و آيه اكمال و آيه «سَألَ سائِلٌ ... » در غدير.
اين بود فهرستوارهاى از انواع نقل «حديث غدير» توسط صحابه و تابعين و نيز علماى قرن دوم تا چهاردهم.
پرواضح است هر حديثى كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىشود، نهايتا و در انتهاى سند به تابعين مىرسد، كه آنها نيز حديث را از صحابه نقل كردهاند. صحابه در اصطلاح به كسانى گفته مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديدهاند و حديث را از خود حضرت نقل كردهاند. در طبقه دوم تابعين هستند. تابعين به كسانى گفته مىشود كه صحابه را ديدهاند و حديث پيامبر صلىاللهعليهوآله را از آنها نقل مىكنند.
اين قاعده در مورد حديث غدير نيز جارى است؛ از صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله 147 صحابى حديث غدير را از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده، و 88 تابعى حديث غدير را از آن صحابه روايت نموداند؛ و اين يعنى بسيار فراتر از حدّ تواتر !
خداى متعال نسبت به نشر و اشتهار كامل واقعه و حديثِ غدير عنايت خاص داشته، تا پيوسته زبان زد همگان باشد. غدير از معدود مواردى در اسلام است كه راويان در هر عصر و زمان، واقعه و حديث آن را دهان به دهان و سينه به سينه منتقل كردند، و اين خود بهترين برهان براى شيعه است.
به همين جهت خداوند با تأكيد و تسريع، پيامبر صلىاللهعليهوآله را امر به تبليغ ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود، و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم قيام فورى به اجراى آن نمود. آن هم در موقعيتى حساس و در بازگشت از حجة الوداع؛ كه گروه عظيمى از طبقات مختلف و طوايف متعدد از مسلمين به مناسبت آموختن و انجام حج بيتاللّه جمع شده بودند.
در چنين موقع بىنظير كه جمعيتى انبوه از اقوام و قبايل مختلف مسلمين گرد آمده بودند، در يك نقطه غيرعادى پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمان توقف داد. همچنين حضرتش دستور داد آنان كه پيشتر رفتهاند باز گردند و آنان كه در دنبال اين كاروان بزرگ مىآيند زودتر برسند.
سپس آن حضرت با صداى رسا خطبهاى حساس ايراد كرد، و فرياد خود را به همه آنها رساند. پس از اين همه مقدمات و تشريفات و پس از ابلاغ ولايت و امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام توسط رسول خدا صلىاللهعليهوآله، حضرتش امر كرد كه حاضرين به غائبين ابلاغ كنند تا همه آن افراد - كه بيش از يكصد هزار تن بودند - مأمور ابلاغ و راويان اين حديث و رخداد بىنظير باشند.
حتى خداوند به اين مقدار هم اكتفا نفرمود، بلكه آيات كريمه در اين خصوص فرستاد، تا در هر صبح و شام تلاوت شود و همه مسلمانان عالم با تلاوت مداوم آن آيات در همه وقت و همه جا متذكر و متوجه اين امر باشند؛ تنها طريق رشد و سعادت خود را بشناسند و مرجع واقعى و پيشواى حقيقى خود را براى دريافت معالم دين و احكام آئين اسلام تشخيص دهند.
گويا رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيشبينى فرموده بود كه در اين مسافرت نبأ عظيم در پيش است كه اعلام عمومى داد، تا همه افراد و طبقات مسلمين براى آموختن و عمل به آداب و مناسك حج از منازل خويش بيرون شوند و گروه گروه به آنجناب ملحق گردند، و با تحقق اين امر خطير پايههاى دين حنيف و بنيان آئين مقدس اسلام استوار گردد، و در زير اين پرچم افراشته الهى امت اسلامى بر ساير امم جهان سرورى نموده و برترى يابند، و سلطنت اين دين شرق و غرب جهان را فرا گيرد.
براى همين پيشوايان دين سلام اللّه عليهم اجمعين پيوسته واقعه غدير خم را در هر موقع و به هر مناسبت بازگو كرده و به آن استدلال و احتجاج مىفرمودند، و با اين مبناى راسخ و نص صريح امامت و وصايت را آشكار و مستدلّ مىداشتند.
چنانچه شخص اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز در طول دوران زندگى خود پيوسته به اين امر احتجاج مىفرمود، و شنوندگان اين حديث از صحابه كه در حجهالوداع حضور داشتهاند را در مجامع عمومى سوگند مىداد و از آنها بر اين امر گواهى مىطلبيد. اين جدّيتها و اهتمامها همه براى اين بوده كه اين تاريخ روشن و خاطره مقدس پيوسته تازه و شاداب بماند، و گذشت زمان به تدريج اين واقعه را متروك و مخفى نسازد.
و باز به همين منظور شيعيان و محبين خود را پيوسته سفارش مىفرمودند كه روز غدير خم را عيد بگيرند و مجالس تهنيت و تبريك تشكيل دهند، و با ادامه اين روش و اعاده مستمر و ساليانه آن، اين واقعه بزرگ را هميشه زنده نگاه دارند.
در كتب و آثار اماميه در حديث و تفسير و تاريخ و كلام نيز مملوّ است از اين واقعه و اثبات قضيه غدير و استدلال و احتجاج به آن. از روايات مسند كه نام راويان سلسلهوار ثبت شته شده كه همه منتهى مىشود به شخص پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله، و نيز روايات بىشمار ديگر كه به عنوان روايتى قطعى و با حذف سلسله سند ضبط گرديده و حاكى از اين است كه اين موضوع مورد اتفاق تمام فرقههاى مسلمين است.
تا جايى كه دانشمندان اهلسنت نيز در ثبت و ضبط و روايت اين حديث از اماميه دست كمى نداشتهاند؛ آنان نيز واقعه و حديث غدير را قطعى دانسته و به صحت آن معترف و به تواتر آن اذعان دارند. مگر فرد يا افراد اندكى كه از روى عصبيّت، كوركورانه نسبت به اين واقعه ياوهاى گفتهاند ! حتى واقعه و حديث غدير در نظر علماى اهلسنت نيز ثابت و محقق بوده و از متواترات و مسلّمات است.
در اينجا نام راويان حديث غدير را از صحابه و تابعين بيان مىكنيم(1):
در اين بخش راويان حديث غدير از صحابه - كه 147 نفر هستند - را همراه با كتاب يا كتبى كه حديث غدير را از آن صحابى نقل كردهاند مىآوريم:
1) . در مواردى كه منبع ذكر نشده، به كتاب الغدير ج 1 مراجعه شود.
مغازلى در «المناقب» و ابنطاووس در «الطرائف» و مجلسى در «بحار الانوار» و ابنبطريق در «العمدة» حديث غدير را از فردى به نام ابنارقم نقل كردهاند.(1)
ابنعساكر حديث غدير را از ابوبسطام نقل كرده است.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابوبكر جعابى «نخب المناقب» و منصور رازى در كتابى كه در موضوع غدير نوشته، حديث غدير را از ابوبكر روايت كردهاند. همچنين شمسالدين جزرى در «اسنى المطالب» و ابنمغازلى در «المناقب» او را در شمار راويان حديث غدير از صحابه ذكر نموده است.(3)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
ابوذويب = خويلد (خالد) بن خالد بن محرث هذلى، ابوذويب
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در مقتل، ابورافع قبطى را در شمار راويان حديث غدير از صحابه ذكر كردهاند.(5)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس حديث غدير را از وى نقل كرده است.(6)
1) . مناقب على بنابىطالب عليهالسلام ابنمغازلى : ص 16 ح 232. الطرائف (ابنطاووس) : ص 143 ح 218. بحار الانوار: ج 37 ص 184 ح 69 . العمدة (ابنبطريق) : ص 51 .
2) . ترجمة الامام على بن ابىطالب عليهالسلام من تاريخ دمشق ابنعساكر : ج 2 ص 8 ح 587 .
3) . كتاب الولاية: ص 155 ح 1. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. اسنى المطالب شمسالدين جزرى : ص 48. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 27 ح 39.
4) . الطرائف: ج 1 ص 140.
5) . حديث الولاية: ص 254 ح 55 . مقتل خوارزمى: ج 1 ص 48. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
6) . الطرائف: ج 1 ص 141.
ابورفاعه = تميم بن اسد عدوى، ابورفاعه
5 . ابوزينب بن عوف انصارى
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و نيز جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كردهاند. همچنين در «اسد الغابة» و «الاصابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه از اصبغ بن نباته نقل كردهاند، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ابوزينب انصارى است.(1)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
6 . ابوشريحه غفارى
ابنعقده در كتاب «الموالاة» او را از راويان حديث غدير شمرده است.(3)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
ابنمغازلى در «المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5)
ابوعمره = بشير بن عمرو بن محصن انصارى، ابوعمره
8 . ابوفضاله انصارى
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و بهجت افندى در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» حديث غدير را از او نقل كردهاند. در «اسد الغابة» و «حديث الولاية» نيز حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه از اصبغ بن نباته نقل كردهاند،
كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ابوفضاله انصارى است.
همچنين قاضى بهلول بهجت در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» او را در شمار راويان حديث غدير ذكر نموده است.(1)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)ابوفضاله انصارى در جنگ بدر حاضر بوده و در جنگ صفين نيز با اميرالمؤمنين عليهالسلام بوده و شهيد شده است.(3)
ابوقتاده = حارث (عمرو، نعمان) بن ربعى سلمى خزرجى انصارى، ابوقتاده
در «اسد الغابة» و «جواهر العقدين» و «الاصابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه از كتاب «الموالاة» ابنعقده نقل كردهاند، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ابوقدامه انصارى است.(4)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.
جعابى در «نخب المناقب» او را از راويان حديث غدير شمرده است.(5)
ابولبابه = بشير بن عبدالمنذر اوسى انصارى، ابولبابه
1) . تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 . الاستيعاب چاپ در ذيل الاصابة : ج 4 ص 134. اسد الغابة: ج 5 ص 273. الاصابة: ج 4 ص 155 ح 904 و ص 159 ح 927.
2) . الطرائف: ج 1 ص 141.
3) . اسعد الغابة: ج 3 ص 307 و ج 5 ص 205. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام قاضى بهلول بهجت : ص 67 .
4) . اسد الغابة: ج 5 ص 276. الاصابة: ج 5 ص 159 ح 926.
5) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
خوارزمى در «المناقب» حديث غدير را همراه با ماجراى خيبر به سند خود از ابوليلى نقل كرده است. همچنين ابنعقده در كتاب «الموالاة» و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و سمهودى در «جواهر العقدين» حديث غدير را از ابوليلى نقل كردهاند.(1)
خطيب بغدادى در تاريخش حديث غدير را با دو سند از مطر وراق از شهر بن جوشب از ابوهريره نقل كرده است. همچنين در اين موارد حديث غدير با سند متصل از ابوهريره نقل شده است:
ابنعقده در كتاب «الموالاة» ، ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» ، ابوالحجاج مزّى در «تهذيب الكمال فى اسماء الرجال» ، خوارزمى در مناقب خود، جزرى در «اسنى المطالب» ، سيوطى در «الدرّ المنثور» از ابنمردويه و در «تاريخ الخلفاء» به نقل از ابىيعلى موصلى به سلسله سند خود، خطيب و ابنعساكر هر يك به سلسله سند خود، حموينى در «فرائد السمطين» به اسنادش از شهر بن جوشب، متقى هندى در «كنز العمال» به طريق ابنابىشيبه از ابوهريره و از دوازده تن ديگر از صحابه و نيز از عميرة بن سعد از ابوهريره، ابنعبدالبر در «الاستيعاب» ، ابنكثير دمشقى در «البداية و النهاية» به نقل از حافظ ابىيعلى و حافظ ابنجرير به اسناد آن دو از ادريس و داود از پدر آنها (يزيد) از ابوهريره و نيز از شهر بن جوشب و عميرة بن سعد از ابرهريره، و در «نزل الابرار» از طريق ابىيعلى موصلى و ابنابى شيبه.(2)
در شيعه نيز شيخ صدوق در «الامالى» و ابنطاووس در «الطرائف» و ثقفى در «الغارات» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(3)
1) . المناقب خوارزمى : ص 35. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114.
2) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290. تهذيب الكمال فى اسماء الرجال: ج 7 ص 327. مناقب خوارزمى: ص 130. اسنى المطالب: ص 3. الدرّ المنثور: ج 2 ص 259. تاريخ الخلفاء: ص 114. كنز العمال: ج 6 ص 154، 403. الاستيعاب: ج 2 ص 473. البداية و النهاية: ج 5 ص 214. نزل الابرار: ص 20.
3) . كتاب الامالى صدوق : ص 2. بحار الانوار: ج 37 ص 108 ح 14 و ج 97 ص 110 ح 1. الطرائف (ابنطاووس) : ص 147 ح 222. الغارات (ثقفى) : ج 2 ص 656 .
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در مقتل خود و نيز در كتاب «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» ، ابوالهيثم بن التيهان را از راويان حديث غدير از صحابه ذكر كردهاند. همچنين سمهودى در «جواهر العقدين» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه نقل كرده، كه از كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ابوالهيثم بن التيهان است.(1)
ابويعلى = شداد بن اوس بن ثابت خزرجى انصارى، ابويعلى
ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» با سند خود حديث غدير را از ابىّ بن كعب روايت كرده است.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از اسامة بن زيد بن حارثه كلبى نقل كردهاند.(3)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در كتاب «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» با سند خود و ابوسعيد منصور سجستانى در «كتاب
1) . تاريخ آل محمد عليهمالسلام: ص 67 .
2) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
3) . كتاب الولاية: ص 255 ح 96. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
4) . الطرائف: ج 1 ص 141.
5) . ممكن است سؤال شود: با توجه به سال وفات اسعد بن زراره - كه سال اول هجرت است - و اينكه واقعه غدير سال دهم هجرى اتفاق افتاده، چطور او راوى حديث غدير است ؟ پاسخ اين است كه: منظور از حديث غدير عبارت «من كنت مولاه ... » يا مشابه آن است كه به اين نام مشهور شده است، و الزاما هر كس حديث غدير را نقل كرده لازم نيست در غدير حاضر بوده باشد. بلكه مىتوان گفت كه پيش از غدير و در موارد متعدد ديگر نيز اين حديث شريف و مضامين مختلف آن از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده شده است. و لذا هيچ كدام از افرادى كه حديث غدير را از اسعد بن زراره نقل كردهاند اين شبهه به ذهنشان نرسيده است.
الولاية» با سند خود و شمسالدين جزرى در «اسنى المطالب» و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» امرتسرى) در «ارجح المطالب» حديث غدير را از اسعد بن زراره روايت كردهاند.(1)
در شيعه نيز ابنطاووس در «اليقين» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از اسماء بنت عميس نقل كرده است.(3)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
ابنعقده حديث غدير را همراه با حديث ثقلين با سند خود از امسلمه روايت كرده است. همچنين سمهودى شافعى در «جواهر العقدين» به نقل كتاب «ينابيع المودة» ، و نيز شيخ احمد بن فضل بن محمد باكثير مكى شافعى در «وسيلة المآل» حديث غدير را از طريق ابنعقده از امسلمه روايت كردهاند. امرتسرى نيز در «ارجح المطالب» و شهابالدين خفاجى در «تفسير آية المودة» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
در كتب شيعه نيز شيخ طوسى در «اختيار معرفة الرجال» و سيد بن طاووس در «الطرائف» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(6)
1) . اسنى المطالب شمسالدين جزرى : ص 4. ارجح المطالب (امرتسرى) : ص 568 .
2) . اليقين فى امرة المؤمنين ابنطاووس : ص 34 ب 37. بحار الانوار: ج 37 ص 233 ح 102.
3) . كتاب الولاية: ص 244 ح 84 .
4) . الطرائف: ص ج 1 ص 141.
5) . حديث الولاية: ص 244 ح 85 . ينابيع المودة: ص 40. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 229. تفسير آية المودة: ص 74.
6) . اختيار معرفة الرجال طوسى : ص 66 ح 119. بحار الانوار: ج 37 ص 233 ح 103. الطرائف: ج 1 ص 141.
بزّار در مسند خود حديث غدير را با ذكر سند از امهانى نقل كرده است. همچنين بنا بر آنچه قندوزى حنفى در «ينابيع المودة» ذكر نموده، سمهودى شافعى حديث غدير را از امهانى روايت كرده، و نيز ابنعقده به اسناد خود در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» اين حديث را از امهانى نقل كردهاند.(1)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
خطيب بغدادى در تاريخش و ابنقتيبه دينورى در «المعارف» و ابنعقده در به كتاب «الموالاة» اسناد خود و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در مقتل و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» به طريق طبرانى و متقى هندى در «كنز العمال» و بدخشى در «نزل الابرار» از طريق طبرانى و خطيب و ابنعساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، همگى حديث غدير را از انس روايت كردهاند. همچنين جزرى در «اسنى المطالب» او را در شمار راويان حديث غدير ذكر كرده است.(3)
در كتب شيعه نيز شيخ صدوق در «معانى الاخبار» و شيخ طوسى در «الامالى» و مجلسى در «بحار الانوار» و ابنمغازلى در «المناقب» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(4)
1) . حديث الولاية: ص 245 ح 88 . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. ينابيع المودة: ص 40.
2) . الطرائف: ج 1 ص 141.
3) . تاريخ بغداد: ج 7 ص 277. المعارف ابنقتيبه دينورى : ص 291. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. كنز العمال (متقى هندى) : ج 6 ص 154، 403. نزل الابرار (بدخشى) : ص 20. اسنى المطالب (جزرى) : ص 4. ترجمة الامام على عليهالسلام من تاريخ دمشق: ج 2 ص 8 ح 583 .
4) . معانى الاخبار صدوق : ص 341 ح 4. بحار الانوار: ج 37 ص 123 ح 17. الامالى (طوسى) : ج 2 ص 341 ح 4. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام (ابنمغازلى) : ص 26 ح 38. الطرائف (ابنطاووس) : ص 148 ح 224.
افراد و كتبى كه ذيلاً آورده مىشود حديث غدير را از براء بن عازب روايت كردهاند؛ بعضى به سند خود تا او و بعضى به نقل از كتب مصدر:
احمد بن حنبل در مسند، ابنماجه در سنن، نسائى در «الخصائص» ، خطيب در «تاريخ بغداد» ، طبرى در تفسير، «تهذيب الكمال فى اسماء الرجال» ، ثعلبى در «الكشف و البيان» ، ابنعبدالبر در «الاستيعاب» ، محبالدين طبرى در «الرياض النضرة» و «ذخائر العقبى» ، خوارزمى در «المناقب» ، ابنصبّاغ مالكى در «الفصول المهمة» ، حافظ گنجى شافعى در «كفاية الطالب» ، فخر رازى در تفسير، نيشابورى در تفسير، جمالالدين زرندى در «نظم درر السمطين» ، «الجامع الصغير» ، «مشكات المصابيح» ، ميبدى در «شرح ديوان اميرالمؤمنين عليهالسلام» ، «فرائد السمطين» ، «كنز العمال» ، «سنن ابن ابىشيبه» ، ابنكثير در «البداية و النهاية» ، حافظ ابومحمد عاصمى در «زين الفتى» ، «نزل الابرار» ، مقريزى در «الخطط» ، «مناقب الثلاثة» ، «روح المعانى» ، تفسير «المنار» ، جزرى در «اسنى المطالب» .(1)
در كتب شيعه نيز طبرى در «بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله» و مجلسى در «بحار الانوار» و همدانى در «مودة القربى» و محقق كركى در «نفحات اللاهوت» و ابنشهرآشوب در «مناقب آلابىطالب» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(2)
1) . مسند احمد بن حنبل: ج 4 ص 281. سنن ابنماجه: ج 2 ص 28، 29. الخصائص نسائى : ص 16. تاريخ بغداد: ج 14 ص 236. تفسير طبرى: ج 3 ص 427. الاستيعاب (ابنعبدالبر) : ج 2 ص 473. الرياض النضرة (محبالدين طبرى) : ج 2 ص 169. ذخائر العقبى (محبالدين طبرى) : ص 67 . المناقب (خوارزمى) : ص 94. الفصول المهمة (ابنصباغ مالكى) : ص 25. كفاية الطالب (گنجى شافعى) : ص 14. تفسير فخر رازى: ج 3 ص 636 . تفسير نيشابورى: ج 6 ص 194. الجامع الصغير: ج 1 ص 555 . مشكات المصابيح: ص 557 . كنز العمال: ج 6 ص 152، 397. البداية و النهايه ابنكثير : ج 5 ص 209 و ج 7 ص 349. نزل الابرار: ص 19، 21. الخطط (مقريزى) : ج 2 ص 222. روح المعانى: ج 2 ص 350. المنار: ج 6 ص 464. اسنى المطالب: ص 3.
2) . بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله طبرى : ص 166، 203. بحار الانوار: ج 37 ص 167 ح 43 و ص 222 ح 94. مودةالقربى (همدانى) : ص 55 . نفحات اللاهوت (كركى) : ص 27. مناقب آلابىطالب (ابنشهرآشوب) : ج 2 ص 220، 236.
افراد و كتبى كه ذيلاً آورده مىشود حديث غدير را از بريده روايت كردهاند؛ بعضى به سند خود تا او و بعضى به نقل از كتب مصدر: «مستدرك حاكم» با دو سند، «حلية الاولياء» ، ابنعبدالبرّ در «الاستيعاب» ، مقتل خوارزمى، جزرى شافعى در «اسنى المطالب» ، «تاريخ الخلفاء» ، «الجامع الصغير» ، «كنز العمال» ، «مفتاح النجا» ، «نزل الابرار» ، «المنار» .(1)در كتب شيعه نيز اربلى در «كشف الغمة» و مجلسى در «بحار الانوار» و ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(2)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
ابناثير در «اسد الغابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه از كتاب «الموالاة» ابنعقده نقل كرده است، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ابوعمره بن عمرو بن محصن انصارى است.(4)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5)
1) . مستدرك حاكم: ج 3 ص 110. حلية الاولياء: ج 4 ص 23. الاستيعاب: ج 2 ص 473. اسنى المطالب جزرى شافعى : ص 3. تاريخ الخلفاء: ص 114. الجامع الصغير: ج 2 ص 555 . كنز العمال: ج 6 ص 397. نزل الابرار: ص 20. المنار: ج 4 ص 464.
2) . كشف الغمة اربلى : ج 1 ص 289. بحار الانوار: ج 37 ص 196 ح 79. الطرائف ابن طاووس : ص 149 ح 22.
3) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
4) . كتاب الولاية: ص 237 ح 74. اسد الغابة: ج 3 ص 307.
5) . الطرائف: ج 1 ص 141.
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كرده است.(1)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابناثير در «اسد الغابة» و در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه نقل كردهاند، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند ثابت بن وديعه انصارى است. همچنين جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(2)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كردهاند، و او غير از ثابت بن وديعه انصارى است.(4)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را ضمن واقعه غدير از جابر بن سمرة نقل كرده است. همچنين خوارزمى در مقتل خود و جعابى در «نخب المناقب» او را در شمار راويان حديث غدير ذكر كرده، و متقى هندى در «كنز العمال» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(6)
1) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
2) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. اسد الغابة ابناثير : ج 3 ص 307 و ج 5 ص 205. مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 .
3) . الطرائف: ج 1 ص 140.
4) . الطرائف: ج 1 ص 140.
5) . كتاب الولاية: ص 230. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. مقتل خوارزمى: فصل چهارم. كنز العمال: ج 6 ص 398.
6) . الطرائف: ج 1 ص 140.
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» و ابن عبدالبرّ در «الاستيعاب» حديث غدير را ضمن واقعه غدير از جابر بن عبداللّه انصارى نقل كرده است. همچنين در كتب و موارد زير حديث غدير را از وى نقل كردهاند:
ابوالحجاج در «اسماء الرجال» ، «تهذيب التهذيب» ، «كفاية الطالب» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، ابنكثير در «البداية و النهاية» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، سمهودى در «جواهر العقدين» ، قندوزى حنفى در «ينابيع المودة» ، وصابى شافعى در «الاكتفاء» ، ابنابىشيبه در سنن، ابنالمغازلى در مناقب خود، ابنبطريق در «العمدة» ، ثعلبى در تفسير خود، «ضياء العالمين» ، خوارزمى در مقتل خود، جزرى در «اسنى المطالب» و قاضى در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» .(1)
در كتب شيعه نيز مجلسى در «بحار الانوار» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
ابنشهرآشوب در «مناقب آلابىطالب» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(3)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از جبلة بن عمرو نقل كرده است. در كتب شيعه سيد بن طاووس در كتاب «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
1) . كتابالولاية: ص 218 ح 49. الاستيعاب: ج 2 ص 473. تهذيب التهذيب: ج 7 ص 337. كفاية الطالب: ص 16. فرائد السمطين: باب نهم، سمط اول. البداية و النهاية: ج 5 ص 209. كنز العمّال: ج 6 ص 398. ينابيع المودة: ص 41. العمدة: ص 53 . اسنى المطالب: ص 3. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 .
2) . بحار الانوار: ج 37 ص 134. الطرائف ابنطاووس : ص 145 ح 219.
3) . مناقب آلابىطالب عليهالسلام ابنشهرآشوب : ج 2 ص 240. بحار الانوار: ج 37 ص 162.
4) . الطرائف: ج 1 ص 140، 141.
قاضى بهلول بهجت در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» و همدانى در «مودة القربى» و نيز در «ينابيع المودة» حديث غدير را از جبير بن مطعم روايت كردهاند.(1)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.
هيثمى در «مجمع الزوائد» و طبرانى در «المعجم الكبير» و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و ابنكثير در «البداية و النهاية» و متقى هندى در «كنز العمال» و وصابى در «الاكتفاء» و بدخشى در «مفتاح النجا» حديث غدير را ضمن واقعه غدير از جرير بن عبداللّه نقل كرده است. همچنين خوارزمى در مقتل خود و ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و وى را از راويان حديث غدير شمرده است.(2)
همچنين سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
شهابالدين در «تشنيف الآذان» حديث غدير را از او نقل كرده است.
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و در «فرائد السمطين» و خطيب خوارزمى در مقتل خود و شمسالدين جزرى شافعى در «اسنى المطالب» و قندوزى در «ينابيع المودة» همگى حديث غدير را از ابوذر نقل كردهاند.(4)
1) . تاريخ آلمحمد عليهمالسلام قاضى بهلول بهجت : ص 68 . ينابيع المودة: ص 31، 336.
2) . مجمع الزوائد هيثمى : ج 9 ص 106. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 14. البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 7 ص 349. كنز العمال: ج 6 ص 154، 399. كتاب الولاية: ص 255. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. المعجم الكبير: ج 2 ص 257 ح 2505.
3) . الطرائف: ج 1 ص 141.
4) . كتاب الولاية: ص 193 ح 25. فرائد السمطين: ج 1 ص 314 - 316 ب 58 . اسنى المطالب: ص 4. مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48. ينابيع المودة: ج 1 ص 341 ح 3.
در كتب شيعه نيز سليم «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(1)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و قاضى بهجت در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(3)
ابناثير در «اسد الغابة» و شيخ محمد صدر عالم در «معارج العلى» و فقير عينى در «مناقب سيدنا على عليهالسلام» و احمد عبدالرحمن بنا در «بلوغ الامانى» و سيد محمد بن حسين جلال در «كشف الاستار» حديث غدير را از جندع بن عمرو نقل كردهاند. در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» نيز وى را در شمار راويان حديث غدير ذكر كرده است.(4)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
جعابى در «نخب المناقب» وى را از راويان حديث غدير معرفى كرده است.(6)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و دولابى در «الكنى و الاسماء» و ابنالمغازلى در
1) . كتاب سليم بن قيس الهلالى: ج 2 ص 636 ح 11. الطرائف: ج 1 ص 140.
2) . كتاب الولاية: ص 288. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 .
3) . الطرائف: ج 1 ص 141.
4) . اسد الغابة: ج 1 ص 308. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 . مناقب سيدنا على عليهالسلام: ص 52 . بلوغ الامانى چاپ در ذيل «الفتح الربانى» : ج 23 ص 128. كشف الاستار «چاپ در ذيل «مسند شمس الاخبار» ) : ج 1 ص 102.
5) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
6) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
«المناقب» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه از حَبّه عَرَنى نقل كردهاند. همچنين خطيب خوارزمى در مقتل خود و ابناثير در «اسد الغابة» و ابوموسى و ابنحجر در «الاصابة» و قندوزى در «ينابيع المودة» ، همگى حديث غدير را از او روايت كردهاند.(1)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)هيثمى و خطيب
خوارزمى(3): او را توثيق كردهاند.
در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه به نقل اصبغ بن نباته، وى از جمله كسانى است كه به حديث غدير گواهى دادند.
همچنين در مدارك زير حديث غدير را از حَبشى بن جناده نقل كرده است: ابنعقده در كتاب «الموالاة» ، ابناثير در «اسد الغابة» ، محبالدين طبرى در «الرياض النضرة» ، سيوطى در «جمع الجوامع» ، طبرانى در «المعجم الكبير» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، ابنكثير در «البداية و النهاية» ، حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» ، طبرانى، سيوطى در «تاريخ الخلفاء» ، بدخشى در «نزل الابرار» و «مفتاح النجا» ، شيخ ابراهيم وصابى شافعى در «الاكتفاء فى فضل الاربعة الخلفاء» ، جزرى در «اسنى المطالب» .(4)در كتب شيعه نيز علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
1) . كتاب الولاية: ص 239 ح 78. الكنى و الاسماء دولابى : ج 2 ص 88 . اسد الغابة: ج 1 ص 367. الاصابة: ج 1 ص 372. ينابيع المودة: ج 1 ص 109 ح 30. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
2) . الطرائف: ج 1 ص 141.
3) . مجمع الزوائد: ج 9 ص 103. تاريخ خوارزمى: ج 8 ص 276.
4) . اسد الغابة: ج 3 ص 307 و ج 5 ص 205. الرياض النضره: ج 2 ص 169. كنز العمال: ج 6 ص 154. البداية و النهاية: ج 5 ص 211 و ج 7 ص 349. مجمع الزوائد: ج 9 ص 106. تاريخ الخلفاء سيوطى : ص 114. نزل الابرار (بدخشى) : ص 20. اسنى المطالب (جزرى) : ص 4.
5) . بحار الانوار: ج 37 ص 201.
ابنعقده در كتاب «الموالاة» به اسنادش حديث غدير را از حبيب بن بديل روايت كرده است. همچنين ابناثير در «اسد الغابة» از كتاب «الموالاة» ابنعقده به اسنادش از زرّ بن حبيش حديث غدير را ضمن ماجراى سلام به حضرت با لقب «اميرالمؤمنين» روايت كرده، كه ابنحجر اين روايت را در «الاصابة» به طور خلاصه ذكر آورده است. قندوزى نيز در «ينابيع المودة» حديث غدير را ازوى نقل كرده است.(1)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را همراه با حديث ثقلين از حذيفة بن اسيد - كه از اصحاب شجره است - روايت كرده است. همچنين در منابع زير حديث غدير از او نقل شده، كه گاهى همراه با ماجراى غدير و حديث ثقلين است:
«ينابيع المودة» ، طبرانى در دو مورد از «المعجم الكبير» ، ضياء در «المختارة» ، ترمذى در صحيح خود و در «نوادر الاصول» ، ابناثير در «اسد الغابة» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، ابنصباغ مالكى در «الفصول المهمة» ، ابوالفتوح اسعد بن ابىالفضايل عجلى در «الموجز فى فضائل الخلفاء الاربعة» ، «مناقب الثلاثة» ، حافظ ابوالفتوح در «الموجز» ، ابنعساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، ابنكثير در دو مورد از «البداية و النهاية» ، ابنحجر در «الصواعق» ، حلبى در «السيرة الحلبية» ، «مفتاح النجا فى مناقب آلالعباء عليهمالسلام» ، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، «نزل الابرار» ، قرمانى در «اخبار الدول» ، سيوطى در «تاريخ الخلفاء» ، خطيب خوارزمى در مقتلش، قاضى در «تاريخ
آل محمد عليهمالسلام» .(1)در كتب شيعه نيز شيخ صدوق در «الخصال» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» و حاكم حسكانى در «دعاء الهداة الى اداء حق الموالات» حديث غدير را از حذيفة بن يمان روايت نمودهاند. همچنين جزرى در «اسنى المطالب» او را جزو راويان حديث غدير شمرده است.(3)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «اقبال الاعمال» و فرات كوفى در «تفسير فرات الكوفى» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(4)
او يكى از حاضرين در غدير است و شعر او در غدير و در حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله كه حديث غدير هم در آن آمده در محل خود مفصل توضيح داده شده است. به عنوان نمونه:
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و مرزبانى در «مرقاة الشعر» و خركوشى در «شرف المصطفى صلىاللهعليهوآله» و ابونعيم اصفهانى در «الاوائل» و سجستانى در «كتاب الولاية» و خوارزمى در «المناقب» و ابنجوزى در «تذكرة
1) . ينابيع المودة: ص 38. صحيح ترمذى: ج 2 ص 298. الفصول المهمة: ص 25. مناقب الثلاثة چاپ مصر : ص 19. البداية و النهاية: ج 5 ص 209 و ج 7 ص 348. الصواعق (ابنحجر) : ص 25. السيرة الحلبية: ج 3 ص 301. مجمع الزوائد: ج 9 ص 165. نزل الابرار: ص 18. اخبار الدول: ص 102. تاريخ الخلفاء: ص 114. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 68 .
2) . الخصال صدوق : ج 1 ص 65 ح 8 . بحار الانوار: ج 37 ص 121 ح 15 و ص 190.
3) . اسنى المطالب: ص 4.
4) . اقبال الاعمال ابنطاووس : ص 459. تفسير فرات الكوفى: ص 195. بحار الانوار: ج 37 ص 136، 193 ح 77.
خواص الامة» و گنجى شافعى در «كفاية الطالب» و حموئى در «فرائد السمطين» و زرندى در «نظم درر السمطين» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(1)طبرى امامى نيز در «المسترشد» و علامه امينى در «الغدير» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از امام مجتبى عليهالسلام روايت كردهاند. همچنين خوارزمى آن حضرت را در شمار راويان حديث غدير ذكر كرده است.(3)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از امام مجتبى عليهالسلام روايت كردهاند. همچنين خوارزمى آن حضرت را در شمار راويان حديث غدير ذكر كرده است.(5)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(6)
50 . خالد بن زيد خزرجى، ابوايوب انصارى (م 50 يا 51 يا 52 ق)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از ابوايوب انصارى نقل كرده است. همچنين در مدارك زير حديث غدير از او نقل شده است:
1) . مرقاة الشعر مرزبانى . شرف المصطفى صلىاللهعليهوآله (خركوشى) . الاوائل (ابونعيم اصفهانى) . كتاب الولاية (سجستانى) . المناقب (خوارزمى) : ص 80 . تذكرة خواص الامة (ابنجوزى) : ص 20. كفاية الطالب (گنجى شافعى) : ص 17. فرائد السمطين (حموئى) . نظم درر السمطين (زرندى) .
2) . الغدير: ج 2 ص 34 - 65 . المسترشد طبرى .
3) . كتاب الولاية: ص 181، 182. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
4) . الطرائف: ج 1 ص 140.
5) . كتاب الولاية: ص 190 18. مناقب آلابىطالب: ص 22 ح 29. حلية الاولياء: ج 9 ص 64 . مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48.
6) . الطرائف: ج 1 ص 140.
جعابى در «نخب المناقب» ، محبالدين طبرى در «الرياض النضرة» ، ابناثير «اسد الغابة» ، ابنكثير در «البداية و النهاية» ، سيوطى در «جمع الجوامع» و در «تاريخ الخلفاء» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، طبرانى در «المعجم الكبير» ، ضياء مقدسى، ابنحجر عسقلانى در «الاصابة» ، سمهودى در «جواهر العقدين» ، بدخشى در «نزل الابرار» ، جزرى در «اسنى المطالب» و فقير عينى در «مناقب سيدنا على عليهالسلام» و سيد محمد بن حسين جلال در «كشف الاستار» و هيثمى در «مجمع الزوائد» و متقى هندى در «كنز العمال» .(1)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
51 . خالد بن وليد بن مغيره مخزومى، ابوسليمان (م 21 يا 22 ق)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را همراه با ماجراى غدير از خالد بن وليد نقل كرده است.(3)
52 . خباب بن سَمره
جعابى در «نخب المناقب» او را از روايان حديث غدير به شمار آورده است.(4)
53 . خزيمة بن ثابت انصارى، ذوالشهادتين (م 37 ق)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و سمهودى در «جواهر العقدين» حديث غدير را خزيمة بن ثابت نقل كردهاند. همچنين ابناثير در «اسد
1) . كتاب الولاية: ص 195 ح 29. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. مقتل الحسين عليهالسلام خوارزمى : ص 14 ج 48. الرياض النضرة (محبالدين طبرى) : ج 2 ص 169. اسد الغابة (ابناثير) : ج 3 ص 307 و 5 ص 6 ، 205. البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 5 ص 209. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. كنز العمال: ج 2 ص 154. الاصابة (ابنحجر) : ج 6 ص 223 و ج 7 ص 780، و در چاپ اول: ج 2 ص 408. نزل الابرار (بدخشى) : ص 20. اسنى المطالب (جزرى) : ص 4. مناقب سيدنا على عليهالسلام (فقير عينى) : ص 52 . كشف الاستار (چاپ در ذيل مسند شمس الاخبار» ) : ج 1 ص 102. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 104. كنز العمال (متقى هندى) : ج 11 ص 610 ح 32950.
2) . الطرائف: ج 1 ص 140.
3) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
4) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
الغابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه از اصبغ بن نباته نقل كرده، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند خزيمة بن ثابت است. جزرى در «اسنى المطالب» و قاضى در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» نيز وى را از جمله صحابه راويان حديث غدير شمردهاند.(1)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
54 . خويلد (خالد) بن خالد بن محرث هذلى، ابوذويب (م در خلافت عثمان)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» خود حديث غدير را از ابوذويب روايت كردهاند.(3)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)وى از شعراى زمان جاهليت و عصر اسلام است.
55 . خويلد بن عمرو خزاعى، ابوشريح (م 68 ق)
به نقل سمهودى در «جواهر العقدين» در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه، از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند خويلد بن عمرو خزاعى است.(5)
56 . رفاعة بن رافع انصارى
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(6)
1) . كتاب الولاية: ص 195 ح 30 و ص 198 ح 31 و 236 ح 74. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. اسد الغابة ابناثير : ج 3 ص 307. اسنى المطالب (جزرى) : ص 4. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام (قاضى) : ص 67 .
2) . الطرائف: ج 1 ص 140.
3) . حديث الولاية: ص 255 ح 96. مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48 فصل چهارم.
4) . الطرائف: ج 1 ص 141.
5) . جواهر العقدين: ج 2 ص 170، 171.
6) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
57 . رفاعة بن عبدالمنذر انصارى
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» حديث غدير را از رفاعة بن عبدالمنذر انصارى نقل كردهاند. در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(1)
58 . زبير بن عوام قرشى (م 37 ق)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» حديث غدير را از زبير روايت كردهاند. زبير يكى از «عشره مبشّره» است كه حافظ ابنالمغازلى آنان را در شمار راويان غدير ذكر كرده، و جزرى شافعى نيز در «اسنى المطالب» او را در شمار راويان حديث غدير ثبت نموده است.(2)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(3)
59 . زيد بن ارقم انصارى خزرجى (م 66 يا 67 يا 68 ق)
احمد بن حنبل در سه مورد از مسند خود حديث غدير را از زيد بن ارقم روايت نموده است. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او نقل كردهاند؛ كه بعضا همراه با بيان ماجراى غدير و يا حديث ثقلين است، و در بعضى مدارك با چند نقل و اسناد متعدد آمده است:
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و نسائى در «الخصائص» ، دولابى در «الكنى و الاسماء» ، مسلم در صحيح خود، بغوى در «مصابيح السنة» ، ترمذى در صحيح خود، حاكم در «المستدرك» ، عاصمى در «زين الفتى» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، محبالدين طبرى در «الرياض النضرة» ، ذهبى در «تلخيص» و «ميزان الاعتدال» ، ابنصباغ مالكى در «الفصول المهمة» ،
ابنطلحه شافعى در «مطالب السئول» ، ابوبكر هيثمى در «مجمع الزوائد» ، زرقانى مالكى در «شرح المواهب» ، خوارزمى در «المناقب» ، ابنعبدالبر در «الاستيعاب» ، ابوالحجاج در «تهذيب الكمال فى اسماء الرجال» ، ابنكثير شامى در «البداية و النهاية» ، حافظ گنجى شافعى در «كفاية الطالب» ، سيوطى در «جمع الجوامع» و «تاريخ الخلفاء» و «الجامع الصغير» ، ابنحجر در «تهذيب التهذيب» ، «رياض الصالحين» ، «البيان و التعريف» ، «كنز العمال» ، طبرانى در «المعجم الكبير» ، طبرى در «حديث الولاية» ، «مشكاة المصابيح» ، «تذكرة خواص الامة» ، احمد در «الفضائل» ، محمد بن اسماعيل يمنى در «الروضة الندية» ، حميد محلى در «محاسن الازهار» ، ابنمغازلى در «المناقب» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، آلوسى در «روح المعانى» .(1)
در كتب شيعه نيز صدوق در «اكمال الدين» و شيخ طوسى در «الامالى» و طبرى در «بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله» و عياشى در «تفسير العياشى» و ابنطاووس در «الطرائف» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» و محقق كركى در «نفحات اللاهوت» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(2)
1) . كتاب الولاية: ص 219 ح 51 . مناقب آلابىطالب: ص 27 ح 39. مسند احمد: ج 1 ص 118 و ج 4 ص 368، 372. الخصائص نسائى : ص 15، 16. الكنى و الاسماء (دولابى) : ج 2 ص 61 . صحيح مسلم (چاپ سال 1327 ق) : ج 2 ص 325. مصابيح السنة (بغوى) : ج 2 ص 199. صحيح ترمذى: ج 2 ص 298. المستدرك (حاكم) : ج 3 ص 109، 533 . فرائد السمطين: باب 58 . الرياض النضرة (محبالدين طبرى) : ج 2 ص 169. تلخيص (ذهبى) : ج 3 ص 433. ميزان الاعتدال: ج 3 ص 224. الفصول المهمة: ص 24. مطالب السئول (ابنطلحه شافعى) : ص 16. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 104، 163 و ج 9 ص 105. شرح المواهب (زرقانى مالكى) : ج 7 ص 13. المناقب (خوارزمى) : ص 93. الاستيعاب: ج 2 ص 473. البداية و النهاية: ج 5 ص 109، 208 و ج 7 ص 348. كفاية الطالب (گنجى) : ص 14. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. الجامع الصغير: ج 2 ص 555 . تهذيب التهذيب: ج 7 ص 337. رياض الصالحين: ص 152. البيان و التعريف: ج 2 ص 136، 230. كنز العمال: ج 6 ص 102، 152، 154، 390. مشكاة المصابيح: ص 557 . تذكرة خواص الامة: ص 18. نزل الابرار (بدخشانى) : ص 19، 21. روح المعانى: ج 2 ص 350.
2) . اكمال الدين صدوق : ج 1 ص 234 ح 5 . الامالى (طوسى) : ج 1 ص 231 ح 46 و ص 295 ح 36، بشارةالمصطفى صلىاللهعليهوآله (طبرى) : ص 166، 203. تفسير العياشى: ج 2 ص 97 ح 89 و ص 141 ح 10. الطرائف (ابنطاووس) : ص 150 ح 227، 228 و ص 153 ح 23. بحار الانوار: ج 37 ص 123 ح 18 و ص 137 ح 25 و ص 151 ح 37 و ص 167 ح 43 و ص 22 ح 94. نفخات اللاهوت (كركى) : ص 28.
60 . زيد بن ثابت خزرجى انصارى نجّارى، ابوسعيد (م 45 يا 46 يا 47 يا 48 يا بعد از 50 ق)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابوبكر جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كردهاند. همچنين جزرى شافعى در «اسنى المطالب» وى را در شمار راويان حديث غدير آورده است.(1)در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
61 . زيد بن حارثه انصارى، شهابالدين
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و نيز در كتاب «تشنيف الآذان» وى را از راويان حديث غدير بر شمردهاند.(3)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
62 . زيد (يزيد) بن شراحيل انصارى
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابناثير در «اسد الغابة» و ابنحجر در «الاصابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه نقل كردهاند، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند زيد بن شراحيل انصارى است. همچنين در مقتل خوارزمى و «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» و فقير عينى در در «مناقب سيدنا على عليهالسلام» و سيد محمد بن حسين جلال در «كشف الاستار» وى را در شمار روايان حديث غدير از صحابه آوردهاند.(5)
: ج 1 ص 102.
1) . كتاب الولاية: ص 208 ح 39. اسنى المطالب: ص 4. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
2) . كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 111. الطرائف: ج 1 ص 141.
3) . كتاب الولاية: ص 195 ح 29.
4) . الطرائف: ج 1 ص 141.
5) . اسد الغابة ابناثير : ج 2 ص 233. الاصابة (ابنحجر) : ج 1 ص 567 . تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 . مناقب سيدنا على عليهالسلام: ص 52 . كشف الاستار (چاپ در ذيل «مسند شمس الاخبار» )
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(1)
63 . زيد بن عبداللّه انصارى
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از زيد بن عبداللّه انصارى نقل كرده است. سيد بن طاووس نيز در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
64 . سعد بن ابىوقاص، ابواسحق (م 54 يا 55 يا 56 يا 58 ق)
حافظ نسائى در «الخصائص» حديث غدير را در چهار مورد؛ در ماجراى غدير و نيز همراه با حديث منزلت از سعد بن ابىوقاص نقل كرده است. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او روايت كردهاند:
ابنعقده در كتاب «الموالاة» ، ابنماجه در سنن خود، حاكم در «المستدرك» ، حافظ ابونعيم در «حلية الاولياء» ، «فضائل الصحابة» ، طحاوى حنفى در «مشكل الاثار» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، خوارزمى در مقتل خود، جزرى در «اسنى المطالب» ، گنجى در «كفاية الطالب» در دو مورد، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، ابنكثير در «البداية و النهاية» در دو مورد، سيوطى در «جمع الجوامع» و «تاريخ الخلفاء» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، وصابى در «الاكتفاء فى فضائل الاربعة الخلفاء» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، فقير عينى در «مناقب سيدنا على عليهالسلام» ، سيد محمد بن حسين جلال در «كشف الاستار» .(3)
1) . الطرائف: ج 1 ص 141.
2) . الطرائف: ج 1 ص 141.
3) . كتاب الولاية: ص 155 ح 1 و ص 163 ح 9 و ص 179 ح 14. الخصائص نسائى : ص 3، 18. العمدة: ص 48. سنن ابنماجه: ج 1 ص 30. مستدرك حاكم: ج 3 ص 116. حلية الاولياء: ج 4 ص 356. مشكل الاثار (طحاوى) : ج 2 ص 309. اسنى المطالب (جزرى) : ص 3. كفاية الطالب: ص 16، 151. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 107. البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 5 ص 212 و ج 7 ص 340. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. كنز العمال: ج 6 ص 154، 405. نزل الابرار: ص 20. مقتل الحسين عليهالسلام (خوارزمى) : ص 1 ح 48. مناقب سيدنا على عليهالسلام: ص 53 . كشف الاستار: ج 1 ص 102.
در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى و طبرى در «بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله» و شيخ مفيد در «الامالى» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(1)
65 . سعد (سعيد) بن جناده عوفى، پدر عطيه عوفى
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از سعد بن جناده روايت كردهاند. خوارزمى نيز در مقتل خود او را در شمار راويان حديث غدير از صحابه ثبت كرده است.(2)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(3)
66 . سعد بن عباده انصارى خزرجى (م 14 يا 15 ق)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از سعد بن عباده - كه يكى از نقباء دوازدهگانه است - روايت كرده است.(4)
67 . سعد بن مالك انصارى خدرى، ابوسعيد (م 63 يا 64 يا 65 يا 74 ق)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و نيز ابوبكر بن مردويه حديث غدير را از ابوسعيد خدرى نقل كردهاند. همچنين در مدارك زير حديث غدير از او نقل شده است:
جعابى در «نخب المناقب» حافظ ابونعيم در «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» ، حافظ ابوسعيد مسعود بن ناصر سجستانى در «كتاب الولاية» ، حافظ ابوالقاسم عبداللّه حسكانى، حافظ ابوالفتح محمد بن على نطنزى در «الخصائص العلوية» ، نيشابورى در تفسير خود، حموينى در «فرائد السمطين» ، خوارزمى در «المناقب» ، ابنصباغ مالكى در «الفصول المهمة» ، و هيثمى در «مجمع الزوائد» ، طبرانى در «المعجم
الاوسط» ، ابنكثير در تفسيرش و نيز در «البداية و النهاية» ، سيوطى در «جمع الجوامع» و «تاريخ الخلفاء» و «الدرّ المنثور» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، آلوسى در «روح المعانى» ، «تفسير المنار» ، بدرالدين عينى در «عمدة القارى» ، جزرى در «اسنى المطالب» .(1)
در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و شيخ صدوق در «الامالى» و شيخ طوسى در «الامالى» و سيد بن طاووس در «الطرائف» و علامه مجلسى «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(2)
68 . سعيد بن زيد قرشى عدوى (م 51 يا 52 ق)
او يكى از عشره مبشّره است كه ابنمغازلى در «المناقب» آنها را از جمله يكصد تن راويان حديث غدير به طُرُق خود به شمار آورده است.(3)
69 . سعيد بن سعد بن عباده انصارى
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از او روايت كرده است.(4)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و حموينى «فرائد
1) . كتاب الولاية: ص 196 ح 130 و ص 214 ح 46. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. تفسير نيشابورى: ج 6 ص 194. المناقب خوارزمى : ج ص 80 . الفصول المهمة (ابنصباغ مالكى) : ص 27. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 108. تفسير ابنكثير: ج 2 ص 14. البداية و النهاية: ج 7 ص 349، 350. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. الدر المنثور: ج 2 ص 259، 298. كنز العمال: ج 6 ص 390. نزل الابرار: ص 20. روح المعانى (آلوسى) : ج 2 ص 349. تفسير المنار: ج 6 ص 463. اسنى المطالب (جزرى) : ص 3.
2) . كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 228.الامالى صدوق : ص 342. الامالى (طوسى) :ص 154. الطرائف: ج 1 ص 141. بحار الانوار: ج 37 ص 121 ح 4.
3) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 27 ح 39.
4) . كتاب الولاية: ص 255.
5) . الطرائف: ج 1 ص 141.
السمطين» و قاضى بهلول بهجت در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» حديث غدير را از سلمان روايت كردهاند. همچنين شمسالدين جزرى در «اسنى المطالب» وى را در شمار راويان حديث غدير از صحابه شمرده است.(1)در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از مسلمة بن عمرو روايت كردهاند.(3)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و شمسالدين جزرى در «اسنى المطالب» ، سمرة بن جندب را يكى از راويان حديث غدير شمردهاند. همچنين ابنعساكر در «تاريخ مدينة دمشق» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(6)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از سهل بن حنيف نقل كردهاند. همچنين ابناثير در «اسد الغابة» حديث غدير را در ماجراى
1) . كتاب الولاية: ص 194. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. اسنى المطالب جزرى : ص 48. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 . فرائد السمطين (حموينى) : ج 1 ص 315 ح 250.
2) . الطرائف: ج 1 ص 140.
3) . كتاب الولاية: ص 208 ح 38.
4) . الطرائف: ج 1 ص 140.
5) . كتاب الولاية: ص 208 ح 37. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. ترجمة الامام على عليهالسلام من تاريخ مدينة دمشق: ج 2 ص 71 ح 570 . اسنى المطالب: ص 48.
6) . الطرائف: ج 1 ص 140.
احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه از اصبغ بن نباته نقل كرده، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند سهل بن حنيف است. جزرى شافعى نيز در «اسنى المطالب» او را از جمله راويان حديث غدير از صحابه به شمار آورده است.(1)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
سمهودى در «جواهر العقدين» از طريق ابنعقده و قندوزى در «ينابيع المودة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه نقل كردهاند، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند سهل بن سعد است. همچنين ابنعقده در كتاب «الموالاة» در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» وى را در شمار راويان حديث غدير ثبت كرده است.(3)
سيد بن طاووس نيز در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
بهجت افندى در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» وى را از راويان حديث غدير شمرده است.(5)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را با ذكر سند از صدى بن عجلان
1) . كتاب الولاية: ص 195 ح 32. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. اسد الغابة ابناثير : ج 3 ص 307. اسنى المطالب (جزرى) : ص 48.
2) . الطرائف: ج 1 ص 140.
3) . كتاب الولاية: ص 196 ح 30. ينابيع المودة: ص ج 3 ص 118 ح 42. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 . جواهر العقدين: ج 2 ص 170، 171.
4) . الطرائف: ج 1 ص 140.
5) . تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 .
روايت كرده است.(1)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و منصور رازى در «كتاب الغدير» و جعابى ذر «نخب المناقب» حديث غدير را از ضمرة بن حديد نقل كردهاند. ظاهرا وى همان ضميرة بن جندب يا ضميرة بن حبيب باشد.(3)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
مسعودى در «مروج الذهب» و حاكم «المستدرك» و خوارزمى در «المناقب» و حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» و سيوطى در «جمع الجوامع» و ابنحجر در «تهذيب التهذيب» و حافظ نسائى و متقى هندى در «كنز العمال» و ابنعساكر، همه نقل كردهاند كه طلحه در جنگ جمل براى اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير شهادت داده است.
همچنين در مدارك زير حديث غدير را از طلحة بن عبيداللّه نقل كردهاند: ابنعقده در كتاب «الموالاة» ، جعابى در «نخب المناقب» ، خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، سيد محمد بن حسين جلال در «كشف الاستار» ، بزّاز در «المسند» ، حافظ عاصمى در «زين الفتى فى شرح سورة هلاتى» ، ابنكثير در «البداية و النهاية» ، ابنمغازلى در «المناقب» ، جزرى شافعى در «اسنى المطالب» ، مزّى در «تهذيب الكمال» ، حاكم در «المستدرك» ، ذهبى در «تلخيص المستدرك» ،
حسامالدين حميد بن احمد محلى در «الحدائق الوردية» ، احمد بن عبدالرحمن بنا در «بلوغ الامانى» ، سيد جميلى در «العشرة المبشّرون بالجنة» .(1)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابنحجر در «الاصابة» حديث غدير را عامر بن عمير نقل كرده است.(3)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
80 . عامر بن ليلى بن ضمره غفارى
ابنحجر در «الاصابة» و ابناثير جزرى در «اسد الغابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه نقل كرده، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند عامر بن ليلى غفارى است.
همچنين در مدارك زير حديث غدير همراه با ماجراى غدير از او نقل شده است: ابنعقده در كتاب «الموالاة» ، ابناثير در «اسد الغابة» ، ابنصباغ مالكى، اسعد بن
1) . كتاب الولاية: ص 163 ح 9. مروج الذهب: ج 2 ص 11. المستدرك حاكم : ج 3 ص 171. المناقب (خوارزمى) : ص 112. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 107. تهذيب التهذيب (ابنحجر) : ج 1 ص 391. كنز العمال: ج 6 ص 83 ، 154. ترجمة الامام على عليهالسلام من تاريخ دمشق: ج 2 ص 56 ح 555 . البداية و النهاية: ج 7 ص 349. اسنى المطالب: ص 3. مناقب آل ابى طالب: ج 2 ص 228. مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48. نزل الابرار: ص 52 . كشف الاستار: (چاپ در ذيل «شمس الاخبار» ) : ج 1 ص 102. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 27 ح 37. مسند بزّاز: ج 3 ص 171 ح 958. تهذيب الكمال: ج 3 ص 440، 441 ح 595 . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 371. تلخيص المستدرك (چاپ در ذيل «المستدرك» ) : ج 3 ص 371. الحدائق الوردية: ج 1 ص 360. بلوغ الامانى (چاپ در ذيل «الفتح الربانى» ) : ج 23 ص 127 ح 280. العشرة المبشرون بالجنة: ص 124، 125.
2) . الطرائف: ج 1 ص 140.
3) . كتاب الولاية: ص 238 ح 76. الاصابة ابنحجر : ج 2 ص 255.
4) . الطرائف: ج 1 ص 141.
ابىالفضائل در «الموجز» ، ابنحجر در «الاصابة» ، سمهودى، احمد ابوالفضل بن محمد باكثير مكى شافعى در «وسيلة المآل فى مناقب الآل عليهمالسلام» ، خطيب خوارزمى در مقتل خود، در كتاب «الفصول المهمة» .(1)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
81 . عامر بن واثله ليثى، ابوالطفيل (م 100 يا 102 يا 108 يا 110 ق)
احمد بن حنبل در مسند خود حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه از عامر بن واثله نقل كرده است. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او روايت كردهاند:
ابنعقده در كتاب «الموالاة» ، نسائى در «الخصائص» ، حاكم در «المستدرك» ، ابومحمد عاصمى در «زين الفتى» ، ابناثير در «اسد الغابة» ، خوارزمى در «المناقب» ، گنجى شافعى در «كفاية الطالب» ، طبرى در «الرياض النضرة» ، ابنحمزه حنفى دمشقى در «البيان و التعريف» ، ابنكثير در «البداية و النهاية» ، ابنحجر در «الاصابة» و «تعجيل المنفعة» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، سمهودى در «جواهر العقدين» ، قندوزى حنفى در «ينابيع المودة» ، ابنعساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، ذهبى در «تلخيص المستدرك» ، سيد محمد بن حسين جلالى در «كشف الاستار» ، المرشد باللّه يحيى بن حسين شجرى در «الامالى الخميسيّة» ، مباركفورى در «تحفة الاحوذى» ، بدخشانى در «نزل الابرار» .(3)
1) . كتاب الولاية: ص 232 ح 69 . اسد الغابة ابناثير : ج 3 ص 92، 93. الاصابة (ابنحجر) : ج 2 ص 257. الفصول المهمة: ص 41.
2) . الطرائف: ج 1 ص 141.
3) . مسند احمد: ج 1 ص 118 و ج 4 ص 370. كتاب الولاية: ص 195 ح 29 و ص 234 ح 70. الخصائص نسائى : ص 15، 17. صحيح ترمذى: ج 2 ص 298. المستدرك (حاكم) : ج 3 ص 109. اسد الغابة (ابناثير) : ج 3 ص 92 و ج 5 ص 376. المناقب (خوارزمى) : ص 93، 217. كفاية الطالب (گنجى) : ص 15. الرياض النضرة (طبرى) : ج 2 ص 179. البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 5 ص 211 و ج 7 ص 246، 348. الاصابة (ابنحجر) : ج 2 ص 252 و ج 4 ص 159. تعجيل المنفة: ص 464 ح 1222. كنز العمال: ج 6 ص 390. ينابيع المودة (قندوزى) : ص 38. ترجمة الامام على عليهالسلام من تاريخ مدينة دمشق: ج 2 ص 20 ح 519 و ص 36 ح 536 . تلخيص المستدرك (چاپ در حاشيه «المستدرك» ) : ج 3 ص 109. كشف الاستار: (چاپ در حاشيه «مسند شمس الاخبار» ) : ج 1 ص 102. الامالى الخميسيّة: ج 1 ص 145. تحفة الاحوذى: ج 4 ص 326. نزل الابرار: ص 53 .
سيد بن طاووس نيز در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(1)
82 . عايشه بنت ابىبكر بن ابىقحافه (م 57 ق)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «حديث الغدير» حديث غدير را با ذكر سند از عايشه نقل نموده است.(2)ابنطاووس نيز در «الطرائف» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(3)
83 . عبادة بن صامت سالمى خزرجى انصارى (م 34 ق)
جعابى در «نخب المناقب» وى را از راويان حديث غدير بر شمرده است.(4)
84 . عباس بن عبدالمطلب بن هاشم قرشى هاشمى (م 32 ق)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از عباس بن عبدالمطلب نقل كرده است، و جزرى در «اسنى المطالب» او را از جمله راويان حديث غدير ذكر كرده است.(5)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(6)
85 . عبدالاعلى بن عدى بهرانى
جعابى در «نخب المناقب» او را از راويان حديث غدير بر شمرده، و ابناثير جزرى در «اسد الغابة» حديث غدير را از او نقل كرده است.(7)
1) . الطرائف: ج 1 ص 141.
2) . كتاب الولاية: ص 243 ح 84 . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
3) . الطرائف: ج 1 ص ص 141. بحار الانوار: ج 37 ص 67 ح 180.
4) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
5) . كتاب الولاية: ص 181 ح 15. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. اسنى المطالب: ص 48.
6) . الطرائف: ج 1 ص ص 140.
7) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. اسد الغابة: ج 3 ص 114.
86 . عبدالرحمن بن عبدرب انصارى
ابنعقده حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه از اصبغ بن نباته نقل كرده، كه از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند عبدالرحمن بن عبدرب انصارى است. همچنين ابناثير در «اسد الغابة» و ابنحجر در «الاصابة» حديث غدير را از او نقل كردهاند. قاضى نيز در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» او را از جمله راويان حديث غدير ثبت كرده است.(1)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
87 . عبدالرحمن بن عوف قرشى زهرى، ابومحمد (م 31 يا 32 ق)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» حديث غدير را از عبدالرحمن بن عوف روايت كرده است. همچنين ابنمغازلى او را از عشره مبشره مىداند كه آنها را از جمله يكصد تن راويان حديث غدير به طُرُق خود شمرده است. جزرى نيز «اسنى المطالب» او را از جمله راويان حديث غدير ذكر نموده است.(3)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(4)
88 . عبدالرحمن بن مدلج
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابناثير در «اسد الغابة» و ابنحجر در «الاصابة» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(5)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(6)
1) . كتاب الولاية: ص 237 ح 74. اسد الغابة ابناثير : ج 3 ص 307 و ج 5 ص 205. الاصابة (ابنحجر) : ج 2 ص 408. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 .
2) . الطرائف: ج 1 ص 141.
3) . كتاب سليم بن قيس الهلالى. اسنى المطالب: ص 3.
4) . الطرائف: ج 1 ص 140.
5) . اسد الغابة ابناثير : ج 3 ص 321. الاصابة: ج 2 ص 413، 414 ح 5199 .
6) . الطرائف: ج 1 ص 141.
89 . عبدالرحمن بن يعمر ابوالاسود دُئَلى
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» حديث غدير را از عبدالرحمن بن يعمر روايت كردهاند.(1)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
جعابى در «نخب المناقب» او را از راويان حديث غدير بر شمرده است.(3)
در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه، از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند عبداللّه بن بديل است.
ابنعقده، عبداللّه بن بشير را از راويان حديث غدير به شمار آورده است.(4)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5)
در «اسد الغابة» آمده كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه، از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند عبداللّه بن ثابت است. همچنين ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و نيز در كتاب در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» او را از جمله راويان حديث غدير شمردهاند.(6)سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(7)
1) . اسد الغابة ابناثير : ج 3 ص 321. الاصابة: ج 2 ص 413، 414 ح 5199 .
2) . الطرائف: ج 1 ص 141.
3) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
4) . كتاب الولاية: ص 231 ح 66 .
5) . الطرائف: ج 1 ص 141.
6) . اسد الغابة: ج 5 ص 205. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 .
7) . الطرائف: ج 1 ص 141.
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از عبداللّه بن جعفر روايت كرده است.(1)در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و طبرسى در «الاحتجاج» احتجاج او با حديث غدير بر معاويه و نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(2)
سيوطى در «احياء الميت» و هيثمى در «مجمع الزوائد» و ابناثير در «اسد الغابة» و نيز حافظ طبرانى خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير و حديث غدير را از عبداللّه بن حنطب روايت كردهاند.(3)در كتب شيعه نيز شيخ صدوق در «الامالى» و طبرى «بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله» و فرات در «تفسير فرات الكوفى» و ابن طاووس در «الطرائف» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(4)
جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در مقتلش عبداللّه بن ربيعه را از راويان حديث غدير شمردهاند.(5)
نسائى در «الخصائص» ماجرايى مفصل از ابنعباس نقل كرده، كه در آن ابنعباس حديث غدير را نقل كرده است. اين ماجرا را در مدارك زير نيز نقل كردهاند:
1) . كتاب الولاية: ص 236 ح 74. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 .
2) . كتاب سليم بن قيس الهلالى: ج 2 ص 834 ح 42. الاحتجاج طبرسى : ج 2 ص 3. الطرائف: ج 1 ص 140.
3) . احياء الميت سيوطى : ص 260 ح 43. مجمع الزوائد: ج 5 ص 195. اسد الغابة (ابناثير) : ج 3 ص 147.
4) . الامالى صدوق : ص 290 ح 10. بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله (طبرى) : ص 301. تفسير فرات الكوفى: ص 190. الطرائف (ابنطاووس) : ص 152 ح 234. بحار الانوار: ج 37 ص 109 ح 3.
5) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48.
احمد در مسند خود و در «فضائل على بن ابىطالب عليهالسلام» ، حاكم در «المستدرك» ، خوارزمى در «المناقب» ، حافظ بيهقى، محبالدين طبرى در «الرياض النضرة» و «ذخائر العقبى» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، ابنكثير شامى در «البداية و النهاية» ، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، گنجى در «الكفاية» ابنعساكر در «الاربعين الطوال» ، ابنحجر در «الاصابة» ، طبرانى در «المعجم الكبير» قاضى يوسف بن موسى حنفى در «المعتصر من المختصر» ، ابنمنظور در «مختصر تاريخ دمشق» .
همچنين در مدارك زير حديث غدير را از ابنعباس نقل كردهاند: ابنعقده در كتاب «الموالاة» ، جعابى در «نخب المناقب» ، محاملى در امالى خود، وصابى شافعى در «الاكتفاء» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، سيوطى در «تاريخ الخلفاء» ، قرشى در «شمس الاخبار» ، المرشد باللّه در «الامالى» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، سجستانى در «كتاب الولاية» ، ابنكثير در تاريخش، ابوبكر شيرازى در «فى ما نزل من القرآن» ، ابواسحاق ثعلبى در «الكشف و البيان» ، حاكم حسكانى در «شواهد التنزيل» ، فخرالدين رازى در تفسيرش، عزالدين موصلى حنبلى، نظامالدين نيشابورى در تفسيرش، آلوسى در «روح المعانى» ، بدخشانى در «مفتاح النجا» ، جزرى در «اسنى المطالب» ، قاضى بهلول بهجت در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» ، ابنعساكر در «تاريخ مدينة دمشق» .(1)
1) . الخصائص نسائى : ص 70. مسند احمد: ج 1 ص 331. فضائل على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 211 ح 291. المعجم الكبير: ج 12 ص 97 ح 12593. المستدرك (حاكم) : ج 3 ص 132. المناقب (خوارزمى) : ص 75. الرياض النضرة (محبالدين طبرى) : ج 2 ص 203. ذخائر العقبى: ص 68 . البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 7 ص 337. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 108. الكفايه (گنجى) : ص 115. الاصابة (ابنحجر) : ج 2 ص 509 . مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 328. كتاب الولاية: ص 190 ح 20. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. كنز العمال (متقى هندى) : ج 6 ص 153. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. شمس الاخبار (قرشى) : ص 38. نزل الابرار (بدخشانى) : ص 20، 21. تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 348. تفسير فخر رازى: ج 3 ص 636 . شواهد التنزيل: ج 1 ص 256 ح 250. تفسير نيشابورى: ج 6 ص 194. روح المعانى (آلوسى) : ج 2 ص 348. اسنى المطالب: ص 48. ترجمة الامام على عليهالسلام من تاريخ مدينة دمشق: ج 1 ص 202 ح 249.
در كتب شيعه نيز به عنوان نمونه سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(1)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از عبداللّه بن عبدالاسد روايت كرده است. در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابنمغازلى در «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» و حسكانى در «شواهد التنزيل» حديث غدير را از عبداللّه بن ابىاوفى نقل كردهاند.(3)در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و ابنطاووس در «الطرائف» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(4)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در كتابى كه در موضوع غدير نوشته و هيثمى در «مجمع الزوائد» و ابنابىشيبه در سنن خود و وصابى شافعى در «الاكتفاء» و سيوطى در «جمع الجوامع» و در «تاريخ الخلفاء» و متقى هندى در «كنز العمال» و طبرانى در «المعجم الكبير» و بدخشانى در «نزل الابرار» و در «مفتاح النجا» و خطيب خوارزمى در مقتل خود و جزرى در «اسنى المطالب» ، ابنعدى جرجانى در «الكامل» ، ابنعساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، همگى حديث غدير را از عبداللّه بن عمر نقل كردهاند.(5)
1) . الطرائف: ج 1 ص 140.
2) . الطرائف: ج 1 ص 140.
3) . كتاب الولاية: ص 228 ح 61 . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام ابنمغازلى : ص 23، 24 ح 247. شواهد التنزيل (حسكانى) : ج 1 ص 190 ح 247.
4) . الطرائف: ج 1 ص 141. بحار الانوار: ج 37 ص 185 ح 70.
5) . كتاب الولاية: ص 163 ح 9 و ص 207 ح 35. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. مجمع الزوائد هيثمى :ج 9 ص 106. تاريخ الخلفاء: ص 114. كنز العمال (متقى هندى) : ج 6 ص 154. نزل الابرار: ص 20. مقتل خوارزمى: فصل چهارم. اسنى المطالب (جزرى) : ص 4. الكامل: ج 5 ص 33. ترجمة الامام على عليهالسلام من تاريخ مدينة دمشق: ج 2 ص 83 ح 586 .
در كتب شيعه نيز سليم در كتابش و ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(1)
حافظ ابنمردويه به اسنادش نزول آيه تبليغ را در روز غدير از عبداللّه بن مسعود روايت كرده، كه در مدارك زير آمده است: سيوطى در جلد «الدر المنثور» ، قاضى شوكانى در «فتح القدير» ، آلوسى بغدادى در «روح المعانى» . همچنين ابنعقده در كتاب «الموالاة» و خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» و شمسالدين جزرى در «اسنى المطالب» او را از جمله راويان حديث غدير از صحابه شمرده است.(2)
در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
ابنعقده در كتاب «المفرد فى الحديث» حديث غدير را از عبداللّه بن ياميل نقل كرده است. همچنين در مدارك زير اين روايت را نقل كردهاند: ابناثير در «اسد الغابة» ، ابنحجر در «الاصابة» ، قندوزى حنفى در «ينابيع المودة» .(4)
در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
1) . الطرائف: ج 1 ص 140.
2) . الدرّ المنثور سيوطى : ص 298. فتح القدير: ج 2 ص 57 . روح المعانى (آلوسى) : ج 2 ص 348. اسنى المطالب (جزرى) : ص 4. كتاب الولاية: ص 255. مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 23 ح 32.
3) . الطرائف: ج 1 ص 140.
4) . كتاب الولاية: ص 239 ح 77. اسد الغابة ابناثير : ج 3 ص 274. الاصابة (ابنحجر) : ج 2 ص 382. ينابيع المودة (قندوزى) : ص 34.
5) . الطرائف: ج 1 ص 141.
سليم بن قيس در كتابش ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير را نقل كرده، كه يكى از شهادت دهندگان براى حضرت عبيداللّه بن عباس است.(1)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از او نقل كرده است. همچنين ابناثير جزرى عبيد بن عازب را از كسانى بر شمرده كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه به حديث غدير گواهى دادند.(2)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(4)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» حديث غدير را با ذكر سند از عثمان بن عفان روايت كردهاند. همچنين او يكى از عشره مبشّره است كه ابنمغازلى به طُرق خود آنها را از جمله يكصد تن راويان حديث غدير شمرده است.(5)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(6)
1) . كتاب سليم بن قيس الهلالى: ج 2 ص 638 ح 11.
2) . كتاب الولاية: ص 237 ح 74. اسد الغابة ابناثير : ج 5 ص 205.
3) . الطرائف: ج 1 ص 141.
4) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
5) . كتاب الولاية: ص 163 ح 9. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 27 ح 39.
6) . الطرائف: ج 1 ص 140.
ابنعقده در كتاب «الموالاة» نقل كرده كه عدى بن حاتم از كسانى است كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه به حديث غدير گواهى دادند. همچنين اين ماجرا در مدارك زير نقل كردهاند: سيد نورالدين سمهودى در «جواهر العقدين» ، قندوزى در «ينابيع المودة» ، احمد مكى شافعى در «وسيلة المآل فى مناقب الآل عليهمالسلام» . جعابى در «نخب الناقب» و قاضى بهلول بهجت در «تاريخ آل محمد صلىاللهعليهوآله» نيز او را در شمار راويان حديث غدير ثبت كرده است.(1)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را با ذكر سند از عطية بن بسر روايت كردهاند.(3)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» نقل كرده كه عقبة بن عامر از كسانى است كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه به حديث غدير گواهى دادند. همچنين جعابى در «نخب المناقب» و قاضى در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» او را در شمار راويان حديث غدير ثبت كرده است.(5)
1) . كتاب الولاية: ص 196 ح 30. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. جواهر العقدين: ج 2 ص 170، 171. ينابيع المودة قندوزى : ص 38. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 .
2) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
3) . كتاب الولاية: ص 255.
4) . الطرائف: ج 1 ص 141.
5) . كتاب الولاية: ص 196 ح 30. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 .
در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از عقبة بن عامر نقل كرده است.(1)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام در چند مورد و به چند شكل حديث غدير را بيان فرموده است:
يك. شعر حضرت در غدير كه حديث غدير هم در آن آمده، و راويان مورد وثوق و اعتماد آن را ذكر نمودهاند.
دو. احتجاج آن حضرت به حديث غدير در روز شورى.
سه. احتجاج آن حضرت به حديث غدير در جنگ جمل.
چهار. احتجاج آن حضرت به حديث غدير و سوگند دادنش براى گواهى دادن به آن در رحبه كوفه.
پنج. نقل حديث غدير به طور كلى.
حديث غدير به روايت حضرت و در موارد ياد شده در مدارك زير آمده است:
ابنعقده در كتاب «الموالاة» ، جعابى در «نخب المناقب» ، خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» ، احمد بن حنبل در مسند، ابنكثير در «البداية و النهاية» ، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، سيوطى در «جمع الجوامع» و «تاريخ الخلفاء» ، ابنحجر در «تهذيب التهذيب» و «المطالب العالية» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، «مفتاح النجا» ، طحاوى در «مشكل الآثار» ، متقى هندى در «كنز العمال» ، حاكم در «المستدرك» ، طبرانى در «المعجم الكبير» ، ضياء مقدسى، محاملى در «الامالى» . وصابى در «الاكتفاء» ، «سنن
1) . الطرائف: ج 1 ص 141.
ابنابىعاصم» ، «سنن سعيد بن منصور» ، ذهبى در «ميزان الاعتدال» ، حموينى در «فرائد السمطين» ، «حلية الاولياء» ، عقيلى در «الضعفاء الكبير» ، ابنعساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، ابنمغازلى در «المناقب» .(1)
در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است.(2)
نصر بن مزاحم در «كتاب صفّين» و در «شرح نهجالبلاغة» ، احتجاج عمّار بن ياسر بر عمرو بن عاص به حديث غدير را نقل كردهاند.
همچنين ابنعقده در كتاب «الموالاة» و حموينى «فرائد السمطين» و خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» و شمسالدين جزرى در «اسنى المطالب» و حسكانى در «شواهد التنزيل» و سيوطى در «الدرّ المنثور» و هيثمى در «مجمع الزوائد» او را در شمار راويان حديث غدير از صحابه ذكر كردهاند. او از ركبان است كه براى اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير شهادت دادند.(3)
شرح نهجالبلاغة: ج 2 ص 273. فرائد السمطين (حموينى) : ص 58 باب 40. اسنى المطالب (جزرى) : ص 4. شواهد التنزيل: ج 1 ص 223 ح 231. الدرّ المنثور: ج 2 ص 293. مجمع الزوائد: ج 7 ص 17.
1) . كتاب الولاية: ص 156 ح 2 و ص 163 ح 9 و ص 196 ح 30 و ص 198 ح 31 و ص 236 ح 73 و ص 237 ح 74 و ص 241 ح 81 . مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48. مسند احمد: ج 1 ص 152. البداية و النهاية ابنكثير : ج 2 ص 348. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 107. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. تهذيب التهذيب (ابنحجر) : ج 7 ص 337. المطالب العالية: ج 4 ص 65 ح 3973. نزل الابرار (بدخشانى) : ص 20. مشكل الآثار (طحاوى) : ج 2 ص 307. البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 5 ص 211. كنز العمال (متقى هندى) : ج 6 ص 154، 397، 399، 406. ميزان الاعتدال (ذهبى) : ج 2 ص 303. حلية الاولياء: ج 9 ص 64 . الضعفاء الكبير: ج 3 ص 271 ح 1276. ترجمة الامام على عليهالسلام من تاريخ مدينة دمشق: ج 2 ص 25 ح 525 و ص 27 ح 527 ، 528 و ص 28 ح 529 و ص 30 ح 534 . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 21 ح 29.
2) . الطرائف: ج 1 ص 140.
3) . كتاب صفّين نصر بن مزاحم : ص 186. كتاب الولاية: ص 191 ح 23. مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48.
در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(1)
حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و بدخشانى در «مفتاح النجا» و «نزل الابرار» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از عمران بن حصين روايت كرده است. همچنين مولوى محمدسالم بخارى و ترمذى نموده و خطيب خوارزمى و شمسالدين جزرى در «اسنى المطالب» حديث غدير را از عمران بن حصين نقل كردهاند.(3)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از عمر بن ابىسلمه روايت كردهاند.(5)در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از عمر بن ابىسلمة نقل كردهاند.(6)
در مدارك زير حديث غدير از عمر بن خطاب روايت شده است: ابنعقده در
كتاب «الموالاة» ، جعابى در «نخب المناقب» ، ابنمغازلى در «المناقب» ، سمعانى در «فضائل الصحابة» ، محبالدين طبرى در «الرياض النضرة» ، احمد بن حنبل در «المناقب» ، ابنسمان، «ذخائر العقبى» ، محمد خوارجه پارسا در «فصل الخطاب» ، خطيب خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» ، ابنكثير شامى در «البداية و النهاية» ، ابنجرير طبرى در «كتاب غدير خم» ، شمسالدين جزرى در «اسنى المطالب» ، شهابالدين همدانى «مودة القربى» ، قندوزى حنفى در «ينابيع المودة» ، ابنعساكر در «تاريخ مدينة دمشق» ، مناوى در «فيض القدير» ، ابنحجر هيتمى در «الصواعق المحرقة» .(1)
در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» و مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(2)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(3)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و خوارزمى در مقتلش حديث غدير را از عمرو بن حمق روايت كردهاند.(4)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در
«الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
1) . كتاب الولاية: ص 155 ح 1. مناقب آل ابى ابىطالب عليهالسلام: ج 2 ص 228. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام ابنمغازلى : ص 22 ح 31 و ص 27 ح 39. مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48. الرياض النضرة (محبالدين طبرى) : ج 2 ص 161، 244. ذخائر العقبى: ص 67 . البداية و النهاية: ج 5 ص 213 و ج 7 ص 349. ينابيع المودة: ص 249. ترجمة الامام على عليهالسلام من تاريخ مدينة دمشق: ج 2 ص 79 ح 581 و ص 82 ح 584 ، 585 . فيض القدير: ج 6 ص 218. الصواعق المحرقة: ص 42، 177.
2) . الطرائف: ج 1 ص 140. بحار الانوار: ج 37 ص 196 ح 79.
3) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
4) . كتاب الولاية: ص 195 ح 29. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48.
5) . الطرائف: ج 1 ص 141.
هيثمى در «مجمع الزوائد» و شهابالدين در «تشنيف الآذان» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(1)
ابناثير در «اسد الغابة» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(2)
خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» عمرو بن شرحبيل را از جمله راويان حديث غدير از صحابه به شمار آورده است.(3)
يكى از شعراى غدير عمرو بن عاص است. همچنين ابنقتيبه در «الامامة و السياسة» ماجراى استدلال و احتجاج شخصى به نام «برد» با حديث غدير بر عمرو عاص و اعتراف او را نقل كرده است. خوارزمى نيز در «المناقب» نامهاى كه عمرو در مورد حديث غدير به معاويه نوشت را روايت كرده است.(4)
احمد بن حنبل و طبرانى در «المعجم الكبير» حديث غدير را از عمرو بن مره روايت كردهاند. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او نقل كردهاند: «كنز العمال» ، ابراهيم وصابى شافعى در «الاكتفاء» ، محمد صدر عالم در «معارج العلى» ، بدخشانى در «مفتاح النجا» ، «نزل الابرار» .(5)
ابنعقده و جعابى در «نخب المناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» حديث غدير را از فاطمه بنت حمزه روايت كرده است.(1)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب الناقب» و منصور رازى در «كتاب الغدير» و شهابالدين همدانى در «مودة القربى» حديث غدير را از حضرت زهرا عليهاالسلام روايت كردهاند. همچنين ابوموسى اصفهانى در «نزهة الحفاظ» و جزرى شافعى در «اسنى المطالب» و حافظ مقدسى احتجاج حضرت به حديث غدير را نقل كردهاند.(3)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
ابنعقد در كتاب «حديث الولاية» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از فضلة بن عتبه روايت كرده است.(6)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(7)
1) . كتاب الولاية: ص 255. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
2) . الطرائف: ج 1 ص 141.
3) . كتاب الولاية: ص 242 ح 83 . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ج 2 ص 228. نزهة الحفاظ: ض 65 . اسنى المطالب: ص 50 ، 51 .
4) . الطرائف: ج 1 ص 141.
5) . كتاب سليم بن قيس الهلالى: ص 231.
6) . كتاب الولاية: ص 255. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
7) . الطرائف: ج 1 ص 141.
قيس بن ثابت از جمله كسانى است كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در كوفه به حديث غدير شهادت داد. همچنين ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابناثير در «اسد الغابة» و ابنحجر در «الاصابة» و محمد صدر عالم در «معارج العلى» حديث غدير را از قيس بن ثابت نقل كردهاند.(1)
در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(2)
قيس بن سعد بن عباده يكى از شعراى غدير، و نيز يكى از كسانى است كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در كوفه براى حضرت شهادت داد. همچنين او به حديث غدير بر معاوية بن ابىسفيان احتجاج كرده است. از جمله كسانى كه حديث غدير را از او نقل كردهاند جعابى در «نخب المناقب» است.(3)
در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» و حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از كعب
بن عجره روايت كردهاند.(1)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
احمد بن حنبل در «المناقب» و ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از مالك بن حويرث روايت كردهاند. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او نقل كردهاند: ابنعقده در كتاب «الموالاة» ، جعابى در «نخب المناقب» ، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، طبرانى در «المعجم الكبير» ، جلالالدين سيوطى در «تاريخ الخلفاء» ، بدخشانى در «مفتاح النجا» و «نزل الابرار» ، محمد صدر عالم در «معارج العلى» ، وصابى شافعى در «الاكتفاء» ، ابونعيم در «فضائل الصحابة» ، خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» ، ابنعدى در «الكامل» ، ابنعساكر در «تارخ مدينة دمشق» .(3)
در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
سليم در كتاب خود به نام «كتاب سليم بن قيس الهلالى» حديث غدير را از وى نقل كرده است.
سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
1) . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228.
2) . الطرائف: ج 1 ص 140.
3) . كتاب الولاية: ص 230 ح 64 . مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. مجمع الزوائد هيثمى : ج 9 ص 108. المعجم الكبير: ج 19 ص 291 ح 646 . تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. نزل الابرار: ص 20. مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48. الكامل: ج 6 ص 381. ترجمة الامام على عليهالسلام من تاريخ مدينة دمشق: ج 2 ص 81 ح 582 .
4) . الطرائف: ج 1 ص 140.
5) . كتاب سليم بن قيس الهلالى: ج 2 ص 636 ح 11.
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از مقداد روايت كردهاند.(1)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
ابناثير در «اسد الغابة» و ابنحجر در «الاصابة» روايت كردهاند كه ناجية بن عمرو يكى از كسانى است كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در كوفه براى حضرت شهادت داد. همچنين ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و خطيب خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» او را از جمله روايان حديث غدير از صحابه به شمار آورده است.(3)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(4)
ابناثير جزرى در «اسد الغابة» و ابنحجر در «الاصابة» نقل كردهاند كه در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه به نقل اصبغ بن نباته، از جمله كسانى كه در مناشده حضرت به حديث غدير گواهى دادند نعمان بن عجلان است. همچنين ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و قاضى در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» وى را از جمله راويان حديث غدير از صحابه شمرده است.(5)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(6)
1) . فرائد السمطين: ج 1 ص 312 ح 250.
2) . الطرائف: ج 1 ص 140.
3) . اسد الغابة ابناثير : ج 5 ص 6 . الاصابة (ابنحجر) : ج 3 ص 542 . كتاب الولاية: ص 195 ح 29. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 48.
4) . الطرائف: ج 1 ص 141.
5) . اسد الغابة: ج 1 ص 368، 369. الاصابة: ج 1 ص 304 ش 1567. كتاب الولاية: ص 255. مناقب آلابىطالب: ج 2 ص 228. تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 .
6) . الطرائف: ج 1 ص 141.
نضلة بن عتبه (عبيد) اسلمى، ابوبرزه = فضلة (نضلة) بن عتبه (عبيد) اسلمى، ابوبرزه
شهابالدين در «تشنيف الآذان» حديث غدير را از وى نقل كرده است.
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابناثير در «اسد الغابة» و قندوزى در «ينابيع المودة» ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در كوفه را نقل كردهاند، كه هاشم مرقال از جمله كسانى است كه به حديث غدير شهادت دادند. ابنحجر نيز در «الاصابة» اين ماجرا را روايت كرده، ولى قسمتى از اول آن را انداخته و نام هاشم مرقال را ذكر نكرده است ! البته از اين قبيل سقط و تحريف در كتب و تأليفات ابنحجر بسيار مشاهده مىشود !(1)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
جعابى در «نخب المناقب» و همدانى در «مودة القربى» و امرتسرى در «ارجح المطالب» و نيز در «احقاق الحق» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(3)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» حديث غدير را از وحشى بن حرب روايت كرده، و خوارزمى در مقتلش او را از جمله راويان حديث
غدير از صحابه به شمار آورده است.(1)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
خوارزمى در «مقتل الحسين عليهالسلام» خود وهب بن حمزه را از جمله راويان حديث غدير از صحابه شمرده است. همچنين ابنحجر در «الاصابة» و ابن اثير در «اسد الغابة» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از وهب بن عبداللّه روايت كرده است.(4)در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(5)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» وى را از راويان حديث غدير بر شمرده است.
يزيد بن شراحيل انصارى = زيد (يزيد) بن شراحيل انصارى
ابناثير در «اسد الغابة» حديث غدير را از او نقل كرده است.(6)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و جعابى در «نخب المناقب» و حافظ ابوموسى
و حافظ ابونعيم و ابناثير در «اسد الغابة» و ابنحجر در «الاصابة» حديث غدير را از يعلى بن مره روايت كردهاند.(1)
در كتب شيعه نيز ابنطاووس در «الطرائف» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)
اينها يكصد و چهل و هفت تن از بزرگان صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله هستند كه به شكلهاى مختلف و جريانهاى متفاوت حديث غدير را نقل كردهاند، كه هر كدام با اسناد بسيار و در كتب متعدد آمده است. بسا آنچه به دست نياوردهايم يا به دست ما نرسيده بسيار بيش از اين باشد، چرا كه با توجه به جمعيتى كه در غدير خم وجود داشته، حتما راويان حديث غدير چندين برابر نامبردگان بوده است.
اجتماعى كه در آن روز به اين داستان گوش فرا داده و آن را درك كردند بيش از يكصد هزار تن بودهاند. بالطبع تك تك اين گروه عظيم پس از بازگشت به وطن خود از اين واقعه عظيم سخن گفته و آن را نقل كردهاند.
همان طور كه هر مسافرى پس از بازگشت به وطن، آنچه از حوادث مهم و غير عادى در طى مسافرت ديده را براى خويشان و دوستان خود بيان مىكند. اين گروه عظيم هم چنين بودهاند و اين داستان تاريخى و مهم را همگى بازگو كردهاند. البته آنانكه كينه در دل داشتند، حِقد درونى آنها مانع شد كه اين داستان مهم را نقل و اشاعه دهند.
بنا بر اين، اين تعداد كه نام آنها برده شد از جمله اشخاصى هستند كه اين واقعه را از آن جماعت نقل كردهاند، و چه بسيار كسانى هم كه پس از درك اين مجمع بزرگ و شنيدن اين امر مهم قبل از آنكه به وطن و مسكن خود برسند و يا پيش از آنكه موفق ببيان مشهودات و مسموعات خود شوند، دست حوادث آنها را نابود ساخته، يا در
بيابانها و پهنه صحراى حجاز مرگ گريبانشان را گرفته و يا سوانح و حوادث گوناگون آنها را از يادآورى و بيان اين خاطره بزرگ باز داشته است.
در روايت زيد بن ارقم تلويحا به اين معنى اشاره شده كه قسمتى از حاضرين در آن روز و در آن مكان از جمله صحرانشينان بودهاند كه سخنى از آنان در دسترس ديگران قرار نگرفته و منشأ نشر و اِسناد اين خبر واقع نشدهاند. با همه اين امور و حوادث و موانع، در اثبات و تواتر اين حديث آنچه كه به آن دست يافته و ذكر كرديم كافى است.
پس از بيان راويان حديث غدير از صحابه، در اينجا راويان حديث غدير از تابعين - كه 88 نفر هستند - را همراه با كتاب يا كتبى كه حديث غدير را از آن تابعى نقل كردهاند مىآوريم:
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از ابوراشد حبرانى و او از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است. عجلى و ابنحجر: او را توثيق كردهاند.(1)نام او خضر يا نعمان است.
ابنالمغازلى در مناقب خود و ابنبطريق در «العمدة» و ثعلبى در تفسير خود و نيز در «ضياء العالمين» حديث غدير را از ابوسلمة بن عبدالرحمن و او از جابر بن عبداللّه انصارى نقل كردهاند.(2)مؤلف كتاب «خلاصه خزرجى» و ابنحجر(3): از ابنسعد نقل شده كه وى مردى فقيه و مورد وثوق و اعتماد است و حديث بسيار از او نقل شده است. نام او عبداللّه يا اسماعيل است.
ابوسليمان مؤذّن از جمله راويان احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه به حديث غدير است.(1)مؤلف كتاب «التقريب» : وى را توثيق كرده و ستوده است.
ابوصالح از راويان نزول آيه تبليغ در غدير است. ذهبى: او را توثيق كرده است.(2)وى آزاد كرده جويريه بانوى غطفانى است.
5 . ابوعنفوانه مازنى
در «اسد الغابة» حديث غدير را از ابوعنفوانه نقل كرده است.(3)
6 . ابوعبدالرحيم كندى
ابوعبدالرحيم كندى از جمله راويان احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه به حديث غدير است.
در «اسد الغابة» ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه به حديث غدير را از اصبغ بن نباته نقل كرده است.(4)عجلى و ابنمعين: اصبغ بن نباته را توثيق كرده و ستودهاند.
8 . ابوليلى كندى
احمد بن حنبل در «المناقب» حديث غدير را از ابوليلى كندى نقل كرده است. مؤلف كتاب «التقريب»(5): وى را توثيق كرده است.
اياس بن نذير ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه به حديث غدير را نقل كرده است. عجلى و ابنمعين و ابنحبّان: وى را توثيق كرده و ستودهاند.
ابنجرير طبرى در «كتاب غدير خم» و ابنكثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از جميل بن عماره و او از عمر بن خطاب نقل كردهاند.(1)
حارثة بن نصر از جمله افرادى است كه ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه به حديث غدير را نقل كرده است.
نسايى در «الخصائص» و حاكم در «المستدرك» و ابنكثير در «البداية و النهاية» و احمد بن حنبل در مسند خود حديث غدير را از حبيب بن ابىثابت و او از زيد بن ارقم نقل كردهاند.(2)ذهبى و ابنحجر(3): او را توثيق كردهاند.
گنجى در «كفاية الطالب» حديث غدير را از حرث بن مالك و او از سعد بن ابىوقاص نقل كرده است.(4)
سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(5)
بيهقى در «الاعتقاد» و نيز در كتاب «منتخب تاريخ دمشق» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(1)
احمد بن حنبل در «المناقب» و ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از حسين بن مالك بن حويرث و او از پدرش روايت كردهاند. همچنين در مدارك زير حديث غدير را از او نقل كردهاند: هيثمى در «مجمع الزوائد» ، طبرانى، جلالالدين سيوطى در «تاريخ الخلفاء» ، بدخشانى در «مفتاح النجا» و «نزل الابرار» ، محمد صدر عالم در «معارج العلى» ، وصابى شافعى در «الاكتفاء» ، ابونعيم در «فضائل الصحابة» .(2)
در «حلية الاولياء» حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)ذهبى(4): او را توثيق كرده است.
حافظ هيثمى در «مجمع الزوائد» و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و بدخشانى در «مفتاح النجا» و «نزل الابرار» حديث غدير را از حميد بن عماره و او از پدرش نقل كرده است.(5)
حميد بن ابىحميد حديث غدير را در ماجراى تهنيت نقل كرده است. ذهبى(6): وى را توثيق كرده است.
1) . الاعتقاد بيهقى : ص 182. منتخب تاريخ دمشق: ج 4 ص 161.
2) . مجمع الزوائد هيثمى : ج 9 ص 108. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. نزل الابرار: ص 20.
3) . حلية الاولياء: ج 4 ص 23، 356.
4) . تذكرة الحفاظ ذهبى : ج 1 ص 104.
5) . مجمع الزوائد هيثمى : ج 9 ص 107. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 65 .
6) . تذكرة الحفاظ: ج 1 ص 136.
حاكم در «المستدرك» خديث غدير را از وى و او از سعد بن ابىوقاص نقل كرده است.(1)ابنحجر(2): ابنمعين و نسائى و عجلى او را توثيق كردهاند.
عبداللّه بن احمد بن حنبل در «العمدة» حديث غدير را از ربيعه و او از سعد بن ابىوقاص نقل كرده است.(3)كتاب «التقريب»(4): او فقيهى است كه دارقطنى و ديگران توثيقش كردهاند.
رياح بن حارث حديث غدير را در ماجراى ركبان نقل كرده است. شهابالدين در «تشنيف الآذان» حديث غدير را از وى نقل كرده است. ابنحجر(5): مورد وثوق تابعين بوده و عجلى و ابنحبان نيز او را توثيق كردهاند.
زاذان بن عمر ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. ذهبى و ابنحجر(6): او را توثيق كردهاند.
وى ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه و نيز ماجراى ركبان را نقل كرده است. ذهبى و ابنحجر و ابونعيم(7): وى را توثيق كردهاند.
زياد بن ابىزياد ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. هيثمى و ابنحجر(1): او را توثيق كردهاند.
شيخ صدوق در «الامالى» و «معانى الاخبار» و علامه مجلسى در «بحار الانوار» حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(2)
زيد بن يثيع ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. ابنحجر(3): وى را توثيق كرده است.
بخارى در تاريخ خود و ابنكثير در «البداية و النهاية» و ابنجرير در «كتاب غدير خم» حديث غدير را از سالم بن عبداللّه نقل كردهاند.(4)ذهبى و ابنحجر(5): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند.
ابنكثير در تاريخش حديث غدير را از سعيد بن جبير و او از ابنعباس نقل كرده است.(6)ذهبى و خزرجى و ابنحجر(7): او را توثيق كردهاند.
1) . مجمع الزوائد. التقريب.
2) . الامالى صدوق : ص 107 ح 3. معانى الاخبار: ص 66 ح 3. بحار الانوار: ج 37 ص 223 ح 98.
3) . التقريب: ص 136.
4) . تاريخ بخارى: ج 1 ص 375 قسم اول. البداية و النهاية ابنكثير : ج 5 ص 213.
5) . تذكرة الحفاظ: ج 1 ص 77. التقريب.
6) . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 348.
7) . تذكرة الحفاظ: ج 1 ص 65 . خلاصة تهذيب الكمال خزرجى : ص 116. التقريب: ص 133. تهذيب التهذيب: ج 4 ص 13.
سعيد بن ابىحُدّان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. ابنحجر(1): ابنحبان او را توثيق كرده است.
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابومحمد عاصمى در «زين الفتى» و گنجى شافعى در «كفاية الطالب» حديث غدير را از سعيد بن مسيب و او از سعد بن ابىوقاص نقل كردهاند.(2)ذهبى و ابنمدنى و ابونعيم(3): احمد بن حنبل و ديگران او را توثيق كردهاند.
بسيارى از پيشوايان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه را از سعيد بن وهب نقل كرده است. ابنمعين(4): او را توثيق كرده است.
دولابى در «الكنى و الاسماء» و ترمذى در صحيح خود و حاكم در «المستدرك» و ابن عبدالبرّ در «الاستيعاب» و ابنكثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از سلمة بن كهيل نقل كردهاند.(5)احمد و عجلى(6): او را توثيق نمودهاند.
سليم بن قيس در مواضع متعدد از كتابش حديث غدير را روايت نموده است. سليم از جمله كسانى است كه به او و كتابش - كه هم اكنون هم موجود و در دسترس است - در نزد شيعى و سنى استدلال مىشود.
1) . تهذيب التهذيب.
2) . كفاية الطالب: ص 16.
3) . تذكرة الحفاظ: ج 1 ص 47. حلية الاولياء: ج 2 ص 161.
4) . خلاصة تهذيب الكمال: ص 122.
5) . الكنى و الاسماء دولابى : ج 2 ص 88 . صحيح ترمذى: ج 2 ص 298. المستدرك (حاكم) : ج 3 ص 109. الاستيعاب: ج 7 ص 348. البداية و النهاية: ج 7 ص 348.
6) . خلاصة التهذيب: ص 136. التقريب: ص 154.
نسايى در «الخصائص» و خوارزمى در «المناقب» و احمد بن حنبل در مسند خود ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه و نيز نزول آيه تبليغ در غدير را از سليمان بن مهران نقل كرده است.(1)ذهبى و ديگران(2): او را توثيق كرده و اينكه از شدت راستى و درستى او را مصحف مىنامند.
ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از سهم بن حصين نقل كرده است.
ابنعساكر در «تاريخ مدينة دمشق» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(3)
شهر بن جوشب نزول آيه اكمال در غدير و نيز حديث تهنيت در غدير و حديث روزه غدير را نقل كرده است.
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از ضحاك بن مزاحم و او از ابنعباس روايت كرده است.(4)احمد و ابنمعين و ابوزرعه: او را توثيق كردهاند.
ابونعيم در «حلية الاولياء» و احمد بن حنبل در «الفضائل» و صنعانى در «المصنّف» حديث غدير را از طاووس بن كيسان نقل كرده است.(5)ابونعيم(6): توثيقش كرده است.
1) . الخصائص نسايى : ص 15. المناقب (خوارزمى) : ص 93. مسند احمد بن حنبل: ج 1 ص 118.
2) . تذكرة الحفاظ ذهبى : ج 1 ص 138.
3) . ترجمة الامام على بن ابىطالب عليهالسلام من تاريخ مدينة دمشق: ج 2 ص 72.
4) . فرائد السمطين حموينى : باب دهم.
5) . حلية الاولياء ابونعيم : ج 4 ص 23. الفضائل (احمد بن حنبل) : ص 87 ح 129. المصنّف (صنعانى) : ج 11 ص 225 ح 20388.
6) . حلية الاولياء ابونعيم : ج 4 ص 20 - 23.
طلحة بن مصرف ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. ابنحجر: وى را توثيق كرده است.
عامر بن سعد از راويان حديث غدير است. ابنحجر(1): وى را توثيق كرده و از طبقه سوم تابعين معرفى كرده است.
نسايى در «الخصائص» و حموينى در «فرائد السمطين» و ابنكثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(2)ابنحجر(3): وى را توثيق كرده است.
عايشه بنت سعد بيشتر روايتهايش را از پدرش سعد بن ابىوقاص(4)نقل مىكند.
نسايى در «الخصائص» و حموينى در «فرائد السمطين» و ابنكثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از عايشه بنت سعد نقل كردهاند.(5)و اما روايت حديث غدير توسط او:
يك. او روايت غدير را از زبان پدرش چنين بازگو مىكند: كُنّا مَعَ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِطَريقِ مَكَّةَ وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ إلَيها (كَذا فِى النُسَخ وَ الصَحيح: وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ إلَى المَدينَةِ) . فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ، وَقَفَ لِلناسِ، ثُمَ رَدَّ مَن تَبِعَهُ وَ لَحِقَهُ مَن تَخَلَّفَ. فَلَمّا اجتَمَعَ الناسُ إلَيهِ قالَ: أيُّهَا الناس، مَن وَليُّكُم ؟ قالوا: اللّهُ وَ رَسولُهُ، ثَلاثا. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَأقامَهُ، ثُمَّ قالَ: مَن كانَ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ(6):
1) . التقريب ابنحجر : ص 185.
2) . الخصائص نسايى : ص 3. البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 5 ص 212.
3) . التقريب ابنحجر : ص 473.
4) . الخصائص نسائى : ص 473.
5) . الخصائص نسايى : ص 3. البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 5 ص 212.
6) . الغدير: ج 1 ص 38 - 41. براى روايات ديگر او در فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام مراجعه شود به: اسنى المطالب: ص 52 . ملحقات احقاق الحق: ص 189، 190.
با رسول خدا صلىاللهعليهوآله در راه مكه بوديم و او به سوى مكه توجه داشت (در نسخههاى صحيح مىخوانيم كه به مدينه توجه داشت) . وقتى به غدير خم رسيد ايستاد، تا آنان كه جلو بودند رسيدند. مردم پيرامونش گرد آمدند و حضرت فرمود: اى مردم، سرپرست شما كيست ؟ حاضران سه بار گفتند: خدا و پيامبرش. آنگاه دست على عليهالسلام را بلند كرد و فرمود: هر كس خدا و رسول او سرپرستش هستند اين سرپرست او است. خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و آن كس كه با او دشمنى مىورزد دشمن بدار.
دو. عايشه بنت سعد حديث ديگرى نيز از پدرش روايت كرده كه ولايت حضرت على عليهالسلام را آشكار مىسازد:
سَمِعتُ أبى يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ الجُحفَةِ؛ فَأخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَخَطَبَ فَحَمَدَ اللّهَ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى وَليُّكُم. قالوا: صَدَقتَ يا رَسولَ اللّهِ. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَرَفَعَها، فَقالَ: هذا وَليّى وَ يُؤدّى عَنّى دَينى، وَ أنا مُوالى مَن والاهُ، وَ مُعادى مَن عاداهُ(1):
شنيدم پدرم گفت كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز جحفه دست على عليهالسلام را گرفت؛ خطبه خواند، و خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و فرمود: اى مردم، من ولى شما هستم. گفتند: راست گفتى اى رسول خدا. سپس دست على عليهالسلام را گرفت و بالا برد و فرمود: اين جانشين من است و دِين مرا ادا مىكند. من دوست دار كسى هستم كه او را دوست دارد، و دشمن كسى هستم كه با او دشمنى بورزد.
عبدالحميد بن منذر ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه را از ابىالطفيل نقل كرده است. نسائى و ابنحجر(2): او را توثيق كردهاند.
عبدخير بن يزيد ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه را نقل كرده است. ابنمعين و عجلى و ابنحجر(1): او را توثيق كرده و از بزرگان تابعين به شمار آوردهاند.
خوارزمى در «المناقب» ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه را از عبدالرحمن بن ابىليلى نقل كرده است. همچنين ابونعيم در «حلية الاولياء» حديث غدير را از او نقل كرده است.(2)در كتب شيعه نيز سليم در «كتاب سليم بن قيس الهلالى» حديث غدير را از او نقل كرده است. ذهبى و ابنحجر(3): وى را توثيق كرده و و از تابعين بزرگ مىدانند.
نسايى در «الخصائص» و ابنماجه در سنن و ابنكثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از عبدالرحمن بن سابط نقل كردهاند.(4)ابنحجر(5): او را توثيق كرده و او را از طبقه متوسط تابعين به شمار آورده است.
سجستانى در كتاب «الولاية» و خطيب بغدادى در «موضح اوهام الجمع و التفريق» حديث غدير را از عبداللّه بن اسعد روايت كردهاند.(6)در كتب شيعه نيز سيد بن طاووس در «اليقين» حديث غدير را از وى نقل كرده است.(7)
1) . خلاصة تهذيب الكمال : ص 269. التقريب ابنحجر : ص 225.
2) . المناقب خوارزمى : ص 35. حلية الاولياء: ج 4 ص 356.
3) . ميزان الاعتدال: ج 2 ص 115. تذكرة الحفاظ. التقريب ابنحجر .
4) . الخصائص نسايى : ص 4. سنن ابنماجه: ج 1 ص 30. البداية و النهاية: ج 7 ص 340.
5) . التقريب ابنحجر .
6) . اليقين فى امرة المؤمنين: ص 27. موضح اوهام الجمع و التفريق: ج 1 ص 185 ح 110.
7) . اليقين فى امرة المؤمنين: ص 27.
عبداللّه بن زياد از راويان حديث غدير است. ابنحبان و خزرجى و ابنحجر(1): او را توثيق كردهاند.
50 . عبداللّه بن شريك عامرى كوفى
از جمله راويان حديث غدير عبداللّه بن شريك عامرى كوفى است. احمد و ابنمعين و ابنحجر و ذهبى و ديگران(2): او را توثيق كردهاند.
51 . عبداللّه بن محمد بن عقيل هاشمى مدنى، ابومحمد (م بعد از 140 ق)
حموينى در «فرائد السمطين» و ابنكثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از عبداللّه بن محمد نقل كردهاند. همچنين وى ماجراى احتجاج مرد عراقى با جابر در مورد حديث را نقل كرده است.(3)ابنحجر و ترمذى و احمد و اسحاق و حميدى(4): او را توثيق كردهاند.
52 . عبداللّه بن يعلى بن مره
ابنحجر در «الاصابة» ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه را از عبداللّه بن يعلى نقل كرده است.(5)
53 . عدى بن ثابت انصارى كوفى خطمى (م 116 ق)
احمد بن حنبل در مسند و ابنماجه در سنن خود و خوارزمى در «المناقب» و گنجى در «كفاية الطالب» و در «مشكاة المصابيح» و ميبدى در «شرح ديوان اميرالمؤمنين عليهالسلام» و حموينى در «فرائد السمطين» و ابنكثير در «البداية و النهاية»
و عاصمى در «زين الفتى» ، همگى حديث غدير را از عدى بن ثابت نقل كردهاند.(1)احمد و عجلى و نسائى و ذهبى(2): او را توثيق كردهاند.
54 . عطية بن جناده عوفى كوفى، ابوالحسن (م 111 ق)
احمد بن حنبل در مسند خود و در «مشكاة المصابيح» و ابنجوزى در «تذكرة الخواص» و متقى هندى در «كنز العمال» حديث غدير را از عطية بن جناده نقل كردهاند.(3)سبط بن جوزى و هيثمى و ابنمعين و يافعى(4): او را توثيق كردهاند.
55 . على بن زيد بن جدعان بصرى (م 129 يا 131 ق)
افراد و كتبى كه ذيلاً آورده مىشود حديث غدير و داستان تهنيت در غدير را از على بن زيد و او از براء بن عازب و انس روايت كردهاند؛ بعضى به سند خود تا او و بعضى به نقل از كتب مصدر:
مسند احمد بن حنبل، سنن ابنماجه، نسائى در «الخصائص» ، خطيب در «تاريخ بغداد» ، طبرى در تفسير، «تهذيب الكمال فى اسماء الرجال» ، ثعلبى در «الكشف و البيان» ، ابنعبدالبر در «الاستيعاب» ، محبالدين طبرى در «الرياض النضرة» ، خوارزمى در «المناقب» ، ابنصبّاغ مالكى در «الفصول المهمة» ، محبالدين طبرى در «ذخائر العقبى» ، حافظ گنجى شافعى در «كفاية الطالب» ، فخر رازى در تفسير، نيشابورى در تفسير، جمالالدين زرندى در «نظم درر السمطين» ، «الجامع الصغير» ، «مشكات المصابيح» ، ميبدى در «شرح ديوان اميرالمؤمنين عليهالسلام» ، «فرائد السمطين» ، «كنز العمال» ، «سنن ابنابىشيبه» ، ابنكثير در «البداية و النهاية» ، حافظ ابومحمد
1) . مسند احمد: ج 4 ص 281. سنن ابنماجه: ج 1 ص 28، 29. المناقب خوارزمى : ص 94. كفاية الطالب (گنجى) : ص 14. مشكاة المصابيح : ص 557 . البداية و النهاية: ج 5 ص 209 و ج 7 ص 349.
2) . ميزان الاعتدال: ج 2 ص 193.
3) . مسند احمد: ج 4 ص 368. مشكاة المصابيح: ص 557 . تذكرة الخواص: ص 18. كنز العمال: ج 6 ص 390.
4) . تذكرة الخواص سبط بن جوزى : ص 25. محمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 109. مرآة الجنان (يافعى) : ج 1 ص 242.
عاصمى در «زين الفتى» ، «نزل الابرار» ، مقريزى در «الخطط» ، «مناقب الثلاثة» ، «روح المعانى» ، تفسير «المنار» ، جزرى در «اسنى المطالب» .(1)ابنابىشيبه و ترمذى و ذهبى: او را توثيق كرده و ستودهاند.
56 . عمارة بن جوين عبدى، ابوهارون (م 134 ق)
افراد و كتبى كه ذيلاً آورده مىشود حديث غدير و نزول آيه اكمال در غدير و نيز ماجراى تهنيت در غدير را از عمارة بن جوين روايت كردهاند:
ابنماجه در سنن خود، نطنزى در «الخصائص العلوية» ، نيشابورى در تفسير خود، حموينى در «فرائد السمطين» ، خوارزمى در «المناقب» ، ابنصباغ مالكى در «الفصول المهمة» ، و هيثمى در «مجمع الزوائد» ، طبرانى در «المعجم الاوسط» ، ابنكثير در تفسيرش و نيز در «البداية و النهاية» ، سيوطى در «جمع الجوامع» و «تاريخ الخلفاء» و «الدرّ المنثور» ، بدخشانى در «نزل الابرار» ، آلوسى در «روح المعانى» ، «تفسير المنار» ، جزرى در «اسنى المطالب» .(2)
57 . عمر بن عبدالعزيز، خليفه اموى (م 101 ق)
عمر بن عبدالعزيز در ماجرايى به حديث غدير استدلال كرده است.
1) . مسند احمد بن حنبل: ج 4 ص 281. سنن ابنماجه: ج 2 ص 28، 29. الخصائص نسائى : ص 16. تاريخ بغداد: ج 7 ص 377 و ج 14 ص 236. تفسير طبرى: ج 3 ص 427. الاستيعاب (ابنعبدالبر) : ج 2 ص 473. الرياض النضرة (محبالدين طبرى) : ج 2 ص 169. المناقب (خوارزمى) : ص 94. الفصول المهمة (ابنصباغ مالكى) : ص 25. ذخائر العقبى (محبالدين طبرى) : ص 67 . كفاية الطالب (گنجى شافعى) : ص 14. تفسير فخر رازى: ج 3 ص 636 . تفسير نيشابورى: ج 6 ص 194. الجامع الصغير: ج 1 ص 555 . مشكات المصابيح: ص 557 . كنز العمال: ج 6 ص 152، 397. البداية و النهايه (ابنكثير) : ج 5 ص 209 و ج 7 ص 349. نزل الابرار: ص 19، 21. الخطط (مقريزى) : ج 2 ص 222. روح المعانى: ج 2 ص 350. المنار: ج 6 ص 464. اسنى المطالب: ص 3.
2) . تفسير نيشابورى: ج 6 ص 194. المناقب خوارزمى : ص 80 . الفصول المهمة (ابنصباغ مالكى) : ص 27. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 108. تفسير ابنكثير: ج 2 ص 14. البداية و النهاية: ج 7 ص 349، 350. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. الدرّ المنثور: ج 2 ص 259، 298. كنز العمال: ج 6 ص 390. نزل الابرار: ص 20. روح المعانى (آلوسى) : ج 2 ص 349. تفسير المنار: ج 6 ص 463. اسنى المطالب (جزرى) : ص 3.
58 . عمر بن عبدالغفار
عمر بن عبدالغفار ماجراى سوگند دادن جوانى بر ابىهريره در مورد حديث غدير را نقل كرده است.
59 . عمر بن على عليهالسلام
ابنكثير در «البداية و النهاية» و متقى هندى در «كنز العمال» و حاكم در «المستدرك» و طبرانى در «المعجم الكبير» و ضياء مقدسى و محاملى در «الامالى» حديث غدير را از عمر بن على عليهالسلام نقل كردهاند.(1)ابنحجر(2): او را توثيق كرده است.
60 . عمرو بن جعدة بن هبيره
ابنعقده حديث غدير را همراه با حديث ثقلين از عمرو بن جعده روايت كرده است. همچنين سمهودى شافعى در «جواهر العقدين» به نقل كتاب «ينابيع المودة» ، و نيز شيخ احمد بن فضل بن محمد باكثير مكى شافعى در «وسيلة المآل» حديث غدير را از طريق ابنعقده از امسلمه روايت كردهاند.(3)
61 . عمرو بن مره كوفى همدانى، ابوعبداللّه، ذومرة (م 116 ق)
ذهبى در «ميزان الاعتدال» و حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از عمرو بن مره نقل كردهاند. همچنين او يكى از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه است، كه بسيارى اين ماجرا از او نقل كردهاند.(4)
1) . مسند احمد: ج 1 ص 152. البداية و النهاية ابنكثير : ج 2 ص 348. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 107. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. تهذيب التهذيب (ابنحجر) : ج 7 ص 337. نزل الابرار (بدخشانى) : ص 20. مشكل الآثار (طحاوى) : ج 2 ص 307. البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 5 ص 211. كنز العمال (متقى هندى) : ج 6 ص 154، 397، 399، 406. ميزان الاعتدال (ذهبى) : ج 2 ص 303. حلية الاولياء: ج 9 ص 64 .
2) . التقريب: ص 281.
3) . ينابيع المودة: ص 40.
4) . مسند احمد: ج 1 ص 152. البداية و النهاية ابنكثير : ج 2 ص 348. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9ص 107. تاريخ الخلفاء (سيوطى) : ص 114. تهذيب التهذيب (ابنحجر) : ج 7 ص 337. نزل الابرار (بدخشانى) : ص 20. مشكل الآثار (طحاوى) : ج 2 ص 307. البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 5 ص 211. كنز العمال (متقى هندى) : ج 6 ص 154، 397، 399، 406. ميزان الاعتدال (ذهبى) : ج 2 ص 303. حلية الاولياء: ج 9 ص 64 .
ابنحجر و عجلى و ذهبى(1): او را توثيق كردهاند.
62 . عمرو بن عبداللّه سبيعى همدانى، ابواسحاق (م 127 ق يا بعد از آن)
عمرو بن عبداللّه يكى از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه و داستان تهنيت است، كه بسيارى اين ماجرا را از او نقل كردهاند. همچنين احمد بن حنبل در مسند خود و عاصمى در «زين الفتى» و حموينى در «فرائد السمطين» و محبالدين طبرى در «الرياض النضرة» و ذهبى در «تلخيص» و «ميزان الاعتدال» و ابنصباغ مالكى در «الفصول المهمة» ، همگى حديث غدير را از عمرو بن عبداللّه نقل كردهاند.(2)ذهبى و ابنحجر عسقلانى(3): او را توثيق كرده و ستودهاند.
63 . عمرو بن ميمون (ميمونه) اودى، ابوعبداللّه (م 74 ق يا بعد از آن)
عمرو بن ميمون از راويان حديث غدير و نيز ماجراى احتجاج ابنعباس به حديث غدير است. نسائى در «الخصائص» ماجرايى مفصل از ابنعباس نقل كرده كه در آن ابنعباس حديث غدير را نقل كرده است.
همچنين اين ماجرا را در مدارك زير نقل كردهاند:
احمد در مسند خود، حاكم در «المستدرك» ، خوارزمى در «المناقب» ، حافظ بيهقى، محبالدين طبرى «الرياض» ، «ذخائر العقبى» ، حموينى در «فرائد السمطين» ،
ابنكثير شامى در «البداية و النهاية» ، هيثمى در «مجمع الزوائد» ، گنجى در «الكفاية» ، ابنعساكر در «الاربعين الطوال» ، ابنحجر در «الاصابة» .(1)ذهبى و ابنحجر(2): او را توثيق كردهاند.
64 . عميرة (عمرو) بن سعد همدانى كوفى
عميرة بن سعد از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه است، كه طُرق بسيارى به او منتهى مىشود. همچنين متقى هندى در «كنز العمال» و سيوطى در «الدرّ المنثور» حديث غدير را از عميرة بن سعد روايت كردهاند.(3)ابنحبّان و ابنحجر: او را توثيق كرده است.(4)
65 . عميرة بنت سعد بن مالك مدنى، خواهر سهل و مادر رفاعة بن مبشر
عميرة بنت سعد از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه است.
66 . عيسى بن طلحة بن عبيداللّه تميمى مدنى، ابومحمد
عاصمى در «زين الفتى» و ابنكثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از عيسى بن طلحة بن عبيداللّه تميمى نقل كرده است.(5)ابنمعين و خزرجى: او را توثيق كردهاند.(6)
1) . الخصائص نسائى : ص 70. مسند احمد: ج 1 ص 331. المستدرك (حاكم) : ج 3 ص 132. المناقب (خوارزمى) : ص 75. رياض (محبالدين طبرى) : ج 2 ص 203. البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 7 ص 337. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 108. الكفايه (گنجى) : ص 115. الاصابة (ابنحجر) : ج 2 ص 509 .
2) . التذكرة ذهبى : ج 1 ص 56 . التقريب (ابنحجر) : ص 288.
3) . كنز العمال متقى هندى . الدرّ المنثور: ج 2 ص 403.
4) . التقريب: ص 291.
5) . البداية و النهاية: ج 7 ص 349.
6) . خلاصة تهذيب الكمال خزرجى : ص 257.
67 . فطر بن خليفه مخزومى حناط، ابوبكر، آزاد شده بنىمخزوم (م 150 يا 153 ق)
ابنعقده در كتاب «الموالاة» و نسايى «الخصائص» حديث غدير و احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه را از او نقل كردهاند، كه طُرق بسيارى به او منتهى مىشود.(1)احمد و ابنمعين و عجلى و ابنسعد: او را توثيق كردهاند.
68 . قبيصة بن ذويب
قبيصة بن ذويب از راويان حديث غدير است. ذهبى و ابنحبان(2): او را توثيق كردهاند.
69 . قيس ثقفى مدائنى، ابومريم
احمد بن حنبل در مسند خود و نسائى و ابنكثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از قيس ثقفى نقل كردهاند.(3)نسائى(4): او را توثيق كرده است.
طحاوى در «مشكل الآثار» و ابنكثير در «البداية و النهاية» و ابونعيم در «حلية الاولياء» حديث غدير را از محمد بن عمر بن على عليهالسلام نقل كردهاند.(5)ابنحبّان و ابنحجر: او را توثيق كردهاند.
ابنجرير در «حديث الولاية» و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(6)ابنمعين و ابوزرعه و ابنحجر و خزرجى(7): او را توثيق كردهاند.
1) . الخصائص (نسايى) : ص 17.
2) . تذكرة الحفّاظ ذهبى : ج 1 ص 52 . خلاصة تهذيب الكمال: ص 268.
3) . مسند احمد بن حنبل: ج 1 ص 152. البداية و النهاية ابنكثير : ج 2 ص 348.
4) . خلاصة تهذيب الكمال خزرجى : ص 395.
5) . مشكل الآثار طحاوى : ج 2 ص 307. البداية و النهاية (ابنكثير) : ج 5 ص 211. حلية الاولياء (ابونعيم) : ج 9 ص 64 .
6) . تاريخ الخلفاء سيوطى : ص 390.
7) . خلاصة التهذيب: ص 321. التقريب: ص 422.
در «الكنى و الاسماء» و نيز ابنحجر در «الاصابة» و ابنعقده در كتاب «الموالاة» و قندوزى در «ينابيع المودة» حديث غدير را از مسلم ملائى نقل كردهاند.(1)
مصعب بن سعد از راويان حديث غدير است. ابنحجر(2): او را توثيق كرده است.
طبرانى و نيز سيوطى در «احياء العلوم» حديث غدير را از مطلب بن عبداللّه نقل كردهاند. ابوزرعه و دارقطنى: او را توثيق كردهاند.
مطر وراق از راويان حديث غدير و نيز نزول آيه اكمال در غدير و ماجراى تهنيت است.
معروف بن خربوذ يا خربود از راويان حديث غدير است. ابنحبان: او را توثيق كرده است.
منصور بن ربعى ماجراى نزول آيه «سأل سائل» را نقل كرده است.
ابنجرير و نيز شمسالدين ذهبى در «البداية و النهاية» و نسائى در «الخصائص» حديث غدير را از مهاجر بن مسمار زهرى مدنى نقل كردهاند.(3)ابنحبان: او را توثيق كرده است.
ابن عقده در «حديث الولايد» و ابنحجر در «الاصابة» حديث غدير را از موسى بن اكتل نقل كردهاند.(1)
80 . ميمون بصرى، ابوعبداللّه، آزاد كرده عبدالرحمن بن سمره
احمد بن حنبل در مسند خود و نسائى در «الخصائص» و ذهبى در «ميزان الاعتدال» و ابنعبدالبرّ در «الاستيعاب» حديث غدير را از ميمون بصرى نقل كردهاند.(2)ابنحبّان و ابنحجر(3): او را توثيق كردهاند.
81 . نذير ضبى كوفى
نذير ضبى ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در روز جمل به حديث غدير را نقل كرده است.
82 . هانى بن هانى همدانى كوفى
هانى بن هانى از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه است. ابنحجر و نسائى(4): او را توثيق كرده است.
83 . يحيى بن سليم فزارى واسطى، ابوبلج
نسائى در «الخصائص» و احمد بن حنبل در مسند خود و هيثمى در «مجمع الزوائد» حديث غدير را از يحيى بن سليم نقل كردهاند.(5)ابنمعين و نسائى و دارقطنى و هيثمى(6): او را توثيق كردهاند.
1) . الاصابة: ج 2 ص 255.
2) . احمد بن حنبل: ج 4 ص 372. الخصائص نسائى : ص 16. ميزان الاعتدال: ج 3 ص 224. الاستيعاب (ابنعبدالبرّ) : ج 5 ص 209.
3) . مجمع الزوائد: ج 9 ص 111. القول المسدد ابنحجر : ص 17.
4) . التقريب ابنحجر .
5) . الخصائص نسائى : ص 7. مسند احمد: ج 1 ص 331. مجمع الزوائد: ج 9 ص 108.
6) . خلاصة تهذيب الكمال خزرجى : ص 383. مجمع الزوائد (هيثمى) : ج 9 ص 109.
84 . يحيى بن جعدة بن هبيره مخزومى
وى از جمله راويان حديث غدير است. ابنحجر(1): او را توثيق كرده است.
85 . يزيد بن ابىزياد كوفى (م 136 ق)
يزيد بن ابىزياد از راويان ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در رحبه كوفه است.
86 . يزيد بن حيّان تيمى كوفى عاصمى
مسلم در صحيح خود و سيوطى در «تاريخ الخلفاء» و عاصمى در «زين الفتى» حديث غدير را از يزيد بن حيّان نقل كردهاند.(2)عاصمى و نسائى و خزرجى و ابنحجر(3): او را توثيق كردهاند.
87 . يزيد بن عبدالرحمن بن اودى كوفى، ابوداود
يزيد بن عبدالرحمن ماجراى احتجاج جوانى بر ابوهريره با حديث غدير را نقل كرده است. همچنين ابويعلى و ابنجرير و نيز ابنكثير در «البداية و النهاية» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(4)خزرجى و ابنحبّان(5): يزيد بن عبدالرحمن را توثيق كردهاند.
88 . يسار ثقفى، ابونجيح (م 109 ق)
احمد بن حنبل در مسند خود و نيز در كتاب «العمدة» حديث غدير را از يسار ثقفى نقل كرده است.(6)خزرجى و ابنمعين: او را توثيق كردهاند.(7)
با وجود ثبوت تواتر حديث غدير در همه طبقات، حتى در طبقه صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله در بخشهاى گذشته، در اين بخش و در ادامه، نام 350 نفر از چيره دستان فن حديث، پيشوايان، حافظان، راويان بزرگ و سرشناس اهلسنت در سدههاى گوناگون؛ از قرن دوم تا چهاردهم، كه حديث غدير را روايت كرده و در كتابهايشان آوردهاند، همراه با نام كتابهايشان و آدرس آنها آورده مىشود.
در كنار آن، با استناد به بزرگان جرح و تعديل و عالمان رجال و تاريخ در مدح و توثيق ايشان اشاره مىكنيم. در هر قرن ابتدا مواردى كه در كتاب «عبقات» آمده آورده مىشود، و سپس استدراكاتى كه محقق و ملخص كتاب عبقات در كتاب «نفحات الازهار» بيان كرده آورده مىشود.
ابتدا فهرستى از اين افراد مىآوريم، و سپس با تفصيل بيان مىكنيم. در اين فهرستواره كنار نام هر يك از راويان حروفى را آوردهايم، كه به نام كتاب يا كتابهايى كه روايت آن راوى در آن نقل شده اشاره مىكند. اين نشانههاى اختصارى بر گرفته از «الكاشف» ذهبى و «تقريب التهذيب» ابنحجر عسقلانى است:
4: صاحبان سنن چهارگانه: ابوداوود، ابنماجه، تِرمِذى، نَسايى.
م: مسلم بن حجّاج نيشابورى.
خت: تاريخ بخارى.
ع: براى كسانى كه در صحاح ششگانه از آنان روايت شده است.
عس: مسند نَسايى.
ق: ابنماجه.
د: ابوداوود.
ت: تِرمِذى.
س: سنن نَسايى.
خ: بخارى.
نكته آخر اينكه اعداد مذكور در كنار نامها و داخل پرانتز تاريخ درگذشت راويان است، و اگر در اين باره اختلافى بوده تمام موارد آورده شده است:
محمد بن اسحاق - «ع» و «م» - (151 يا 152) .
مَعمَر بن راشد اَزدى، ابوعُروه - «ع» - (153 يا 154) .
اسرائيل بن يونس سَبيعى كوفى - «ع» - (160 يا 162) .
شريك بن عبداللّه قاضى - «خت» و «م» و «ع» - (177) .
5 . محمد بن جعفر مدنى، غُندَر - «ع» - (193) .
6 . وكيع بن جرّاح رُؤاسى - «ع» - (197) .
استدراك محقق:
8 . عمرو بن دينار جُمَحى مكّى، ابومحمد
محمد بن مسلم بن عُبَيداللّه قرشى زُهرى، ابوبكر، ابنشهاب
عبدالرحمن بن قاسم بن محمد بن ابىبكر تيمى مدنى، ابومحمد
بكر بن سَوادة بن ثُمامه بصرى، ابوثُمامه
عبداللّه بن ابىنجيح يسار ثقفى مكّى، ابويسار
مغيرة بن مقسم ضبّى كوفى اعمى، ابوهشام
خالد بن يزيد جمحى مصرى كِندى سكسكى، ابوعبدالرحيم
حسن بن حكم نخعى كوفى، ابوحاتِم، ابوحكم
ادريس بن يزيد اودى كوفى، ابوعبداللّه
عبدالملك بن ابىسليمان عرزمى كوفى
عَوف بن ابىجميله عبدى هجرى بصرى
عبيداللّه بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن خطّاب عدوى عمرى مدنى
نعيم بن حكيم مدائنى
طلحة بن يحيى بن طلحة بن عبيداللّه تَيمى كوفى
كثير بن زيد اسلمى، ابومحمد، ابنماقَبَه
مِسعَر بن كِدام كوفى احول
حَكَم بن ابان عدنى، ابوعيسى
عبداللّه بن شَوذَب بلخى
شعبة بن حجّاج واسطى
كامل بن علاء تميمى كوفى، ابوعلاء
سفيان بن سعيد ثورى
جعفر بن زياد كوفى احمر
مسلم بن سالم نهدى كوفى، ابوفَروه
قيس بن ربيع اودى اسدى كوفى، ابومحمد
حمّاد بن سَلَمه بصرى، ابوسَلَمه
عبداللّه بن لَهيعه مصرى، ابوعبدالرحمن، ابنلهيعه
وضّاح بن عبداللّه يَشكُرى واسطى بزّاز، ابوعوانه
نوح بن قيس حَدّانى بصرى، ابوالروح
مطّلب بن زياد بن ابىزهير كوفى، ابوطالب
حسّان بن ابراهيم عَنَزى كرمانى، ابوهاشم
فضل بن موسى مَروَزى سينانى، ابوعبداللّه
اسماعيل بن ابراهيم بن مقسم بصرى اسدى، ابنعُلَيَّه، ابوالبشر، پسر خواهر حميد طويل
محمد بن ابراهيم سلمى بصرى، ابوعمرو، ابنابىعدى
محمد بن خازم تميمى ضرير، ابومعاويه
محمد بن فضيل بن غزوان كوفى، ابوعبدالرحمن
سفيان بن عُيَينه بن ميمون هلالى كوفى، ابومحمد
حَنَش بن حارث بن لقيط نخعى اشجعى
موسى بن يعقوب زمعى مدنى، ابومحمد
علاء بن سالم عبدى كوفى عطّار
ازرق بن على بن مسلم كوفى، ابوجَهم
هانى بن ايّوب حنفى كوفى
فُضَيل بن مرزوق اَغَرّ رَقاشى رُؤاسى كوفى، ابوعبدالرحمن
50 . موسى بن مسلم حزامى شيبانى كوفى طحّان، ابوعيسى، موسى صغير
51 . يعقوب بن جعفر بن ابىكثير انصارى مدنى
52 . سعد بن عُبَيده سلمى كوفى، ابوحمزه
53 . محمد بن عبداللّه زُبَيرى حَبّال، ابواحمد - «ع» - (203) .
54 . يحيى بن آدم بن سليمان اموى - «ع» - (203) .
55 . محمد بن ادريس شافعى - «ع» - (204) .
56 . اسود بن عامر شامى، شاذان - «ع» - (208) .
57 . عبدالرزاق بن همّام صنعانى - «ع» - (211) .
58 . حسين بن محمد بن بهرام مَروَزى - «ع» - (213) .
59 . فضل بن دكين كوفى ابونُعَيم - «ع» - (218 يا 219) .
60 . عفّان بن مسلم صفّار - «ع» - (220) .
61 . سعيد بن منصور خراسانى - «ع» - (227) .
62 . ابراهيم بن حجّاج سامى - «س» - (231 يا 232) .
63 . على بن حكيم اودى - «م» و «س» - (231) .
64 . على بن محمد طَنافِسى - «عس» و «ق» - (223) .
65 . هُدبَة بن خالد بصرى - «خ» و «م» و «د» - (235 يا 236) .
66 . عبداللّه بن محمد بن ابىشَيبه عَبسى - «خ» و «م» و «د» و «س» و «ق» - (235) .
67 . عبيداللّه بن عمر قواريرى - «خ» و «م» و «د» و «س» - (235) .
68 . اسحاق بن ابراهيم، ابنراهَوَيه - «خ» و «م» و «د» و «ت» و «س» - (238) .
69 . عثمان بن محمد بن ابىشَيبه - «خ» و «م» و «د» و «ق» - (239) .
قُتَيبة بن سعيد بلخى - «ع» - (240) .
احمد بن محمد بن حنبل - «ع» - (241) .
هارون بن عبداللّه حمّال، ابوموسى - «م» و «4» - (243) .
محمد بن بشّار عبدى، بُندار - «ع» - (252) .
محمد بن مثنّى عَنَزى، ابوموسى - «ع» - (252) .
حسن بن عَرَفه عبدى - «ت» و «ق» - (257) .
محمد بن يحيى ذُهلى - «خ» و «4» - (258) .
حجّاج بن يوسف، ابنشاعر بغدادى - «م» و «د» - (259) .
اسماعيل بن عبداللّه اصفهانى، سَمّويَه - (267) .
حسن بن على بن عفّان عامرى - «ق» - (270) .
80 . محمد بن يزيد بن ماجه قزوينى - (273) .
81 . احمد بن يحيى بَلاذُرى - (279) .
82 . عبداللّه بن مسلم دينورى، ابنقُتَيبه - (276) .
83 . محمد بن عيسى بن سوره تِرمِذى - (279) .
84 . احمد بن عمرو شيبانى، ابنابىعاصم - (287) .
85 . زكريا بن يحيى سِجزى خيّاط - «س» - (289) .
86 . عبداللّه بن احمد بن محمد بن حنبل - «س» - (290) .
87 . على بن محمد مَصّيصى - «س» .
88 . ابراهيم بن يونس بغدادى، حَرَمى - «س» .
89 . احمد بن عمرو بن عبدالخالق بَزّار - (292) .
استدراك محقق:
ضَمرة بن ربيعه قرشى مدنى
مُصعَب بن مِقدام خثعمى كوفى، ابوعبداللّه
زيد بن حباب خراسانى كوفى عكلى زاهد، ابوالحسين
شَبابة بن سوار فَزارى مدائنى
محمد بن خالد بن عثمه حنفى بصرى
خلف بن تميم تميمى كوفى، ابوعبدالرحمن
حسين بن حسن اشقر فزارى كوفى، ابوعبداللّه
حسن بن عطيّة بن نجيح قرشى كوفى بزّاز
عبداللّه بن يزيد عدوى مُقرى قصير، ابوعبدالرحمن
عبيداللّه بن موسى عَبسى كوفى، ابومحمد
على بن قادم خُزاعى كوفى، ابوالحسن
محمد بن سليمان بن ابىداوود حرّانى، ابوعبداللّه، بومه
عبداللّه بن داوود خريبى همدانى كوفى، ابوعبدالرحمن
على بن حسن بن دينار عبدى، ابوعبدالرحمن
يحيى بن حمّاد شيبانى مصرى
حجّاج بن منهال سلمى انماطى بصرى، ابومحمد
على بن عيّاش الهانى حمصى بكاء، ابوالحسن
مالك بن اسماعيل بن درهم نهدى كوفى، ابوغسّان
قاسم بن سلام هروى، ابوعُبَيد
محمد بن كثير عبدى بصرى، ابوعبداللّه
موسى بن اسماعيل منقرى بصرى تبوذكى
قيس بن حفص بن قعقاع دارمى بصرى، ابومحمد
يحيى بن عبدالحميد حِمّانى كوفى، ابوزكريا
خلف بن سالم مهلّبى مخرمى بغدادى
احمد بن عمر بن حفص جلاب وكيعى، ابوجعفر
ابراهيم بن منذر بن عبداللّه حزامى مدنى، ابواسحاق
يحيى بن سليمان كوفى جعفى مُقرى، ابوسعيد
يعقوب بن حميد بن كاسب مدنى، ابويوسف
حسن بن حمّاد بن كسيب سجاده بغدادى، ابوعلى
حسين بن حُرَيث مَروَزى، ابوعمّار
هلال بن بشر بصرى، ابوالحسن
احمد بن عثمان بصرى، ابوالجوزاء
محمد بن علاء همدانى كوفى، ابوكُرَيب
يوسف بن عيسى بن دينار زُهرى مَروَزى، ابويعقوب
نصر بن على بن نصر جهضمى، ابوعمرو
يوسف بن موسى قّطان كوفى، ابويعقوب
محمد بن عبدالرحيم بغدادى بزّاز، ابويحيى، صاعقه
محمد بن عبداللّه عدوى مُقرى
محمد بن اسماعيل بخارى، ابوعبداللّه، صاحب صحيح
عبداللّه بن سعيد بن حصين كِندى كوفى، ابوسعيد، اَشَجّ، صاحب تفسير
احمد بن عثمان بن حكيم اودى، ابوعبداللّه
عمر بن شبه نُمَيرى بصرى، ابوزيد
احمد بن يوسف بن خالد سلمى نيشابورى، ابوالحسن، حمدان
عبيداللّه بن عبدالكريم مخزومى رازى، ابوزُرعه
احمد بن منصور بن سيّار رمادى، ابوبكر
محمد بن عوف بن سفيان طائى حمصى، ابوجعفر
سليمان بن سيف بن يحيى طائى حرّانى، ابوداوود
عبدالملك بن محمد رَقاشى، ابوقِلابه
احمد بن حازم غِفارى كوفى، ابنابىغرزه، ابنعزيزه)
ابراهيم بن حسين كِسائى همدانى، ابواسحاق، ابندَيزيل، دابّة عَفّان، سيفَنَه
ابراهيم بن عبداللّه بن مسلم كجى بصرى
صالح بن محمد بن عمرو بغدادى، جَزَره
محمد بن عثمان بن ابىشَيبه عَبسى كوفى
محمد بن ايّوب واسطى، ابوهريره
احمد بن شعيب نَسايى - (303) .
حسن بن سفيان نَسَوى - (303) .
احمد بن على موصلى، ابويَعلى - (307) .
محمد بن جرير طبرى - (310) .
عبداللّه بن محمد بَغَوى، ابوالقاسم - (317) .
محمد بن على بن حسين بن بشير زاهد تِرمِذى، حكيم.
احمد بن محمد بن سلامه طَحاوى - (321) .
احمد بن محمد بن عبدربّه قُرطُبى، ابوعمر - (328) .
حسين بن اسماعيل مَحاملى - (330) .
احمد بن محمد بن سعيد، ابوالعباس، ابنعقده - (332) .
يحيى بن عبداللّه عَنبَرى - (344) .
دَعلَج بن احمد سِجِستانى - (351) .
محمد بن عبداللّه بَزّار شافعى - (354) .
محمد بن حِبّان بُستى، ابوحاتم - (354) .
سليمان بن احمد طَبَرانى - (360) .
احمد بن جعفر قَطيعى - (368) .
على بن عمر دارقُطنى - (385) .
عبيداللّه بن عبداللّه، ابنبَطّه - (387) .
محمد بن عبدالرحمن مخلّص ذهبى - (393) .
استدراك محقق:
عبداللّه بن صقر بن نصر سكرى بغدادى، ابوالعباس
احمد بن محمد ضُبَعى احول، ابوجعفر
محمد بن جمعة بن خلف قهستانى، ابوقريش
محمد بن احمد دولابى، ابوبشر
احمد بن عبداللّه بن احمد بزّاز نيرى، ابوجعفر، ابننيرى
ابراهيم بن عبدالصمد بن موسى هاشمى، ابواسحاق
عبدالرحمن بن ابىحاتِم رازى، ابنابىحاتم
حَبشون بن موسى خلاّل، ابونصر
محمد بن على بن خلف عطّار كوفى، ابوعبداللّه
هيثم بن كُلَيب چاچى، ابوسعيد
محمد بن صالح بن هانى ورّاق نيشابورى، ابوجعفر
على بن حسين مسعودى بغدادى
محمد بن احمد بن تميم خيّاط قنطرى حنظلى، ابوالحسين
جعفر بن محمد بن نصير خواصّ، ابومحمد خلدى
محمد بن على شيبانى كوفى، ابوجعفر
محمد بن حسن بن محمد نقّاش مفسّر موصلى بغدادى، ابوبكر
احمد بن جعفر بن محمد بن سلم ختلى، ابوبكر
زبير بن عبداللّه (عبيداللّه، عبدالواحد) بن موسى بغدادى توزى، ابويَعلى
محمد بن احمد بن بالويه نيشابورى معدّل
حسن بن ابراهيم مصرى، ابومحمد، ابنزولاق
احمد بن سهل فقيه بخارى
عباس بن على بن عباس نَسايى
يحيى بن محمد بن عمر بن عبداللّه بن عمر بن حف بن عمر بن بيان بن دينار اخبارى بغدادى كاتب، ابوعمر
محمد بن عبداللّه نيشابورى، حاكم - (405) .
عبدالملك بن محمد بن ابراهيم خرگوشى - (407) .
احمد بن عبدالرحمن فارسى شيرازى - (407) .
احمد بن موسى بن مَردَوَيه اصفهانى - (410) .
احمد بن محمد بن يعقوب مِسكَوَيه، ابوعلى - (421) .
احمد بن محمد بن ابراهيم ثعلبى - (427) .
احمد بن عبداللّه اصفهانى، ابونُعَيم - (430) .
اسماعيل بن على بن حسين، ابنسَمّان - (445) .
احمد بن حسين بن على بيهقى - (458) .
يوسف بن عبداللّه نمرى قُرطُبى، ابنعبدالبَرّ - (463) .
احمد بن على بغدادى، خطيب - (463) .
على بن احمد واحدى، ابوحسن - (468) .
مسعود بن ناصر سِجِستانى - (477) .
على بن محمد جُلاّبى، ابنمَغازلى - (483) .
عبيداللّه بن عبداللّه حَسكانى، ابوالقاسم.
منصور بن محمد سمعانى، ابوالمظفّر - (489) .
على بن حسن بن حسين خِلَعى - (492) .
استدراك محقق:
محمد بن طيّب بن محمد (جعفر) بصرى مالكى باقِلاّنى، قاضى ابوبكر
احمد بن محمد بن موسى بن قاسم بن صلت مجبّر بغدادى، ابوالحسن
محمد بن احمد بن محمد بن سهل بن ابىالفوارس، ابوالفتح
احمد بن حسين بن احمد بغدادى، ابوالحسن، ابنسمّاك
عبداللّه بن على بن محمد بن عبداللّه بن بشران، ابومحمد، ابنبشران شاهد
عبدالملك بن محمد ثعالبى نيشابورى، ابومنصور
حسن بن على تميمى واعظ، ابوعلى، ابنمُذهِب
حسين بن مسعود بَغَوى - (516) .
رزين بن معاويه عَبدَرى - (535) .
احمد بن محمد عاصمى.(1)
محمود بن عمر زَمخشرى - (537) .
محمد بن على بن ابراهيم نطنزى، ابوالفتح.
موفّق بن احمد خوارزمى مكّى، اخطب خوارزم - (568) .
عمر بن محمد بن خضر اردبيلى، ملاّ عمر.
على بن حسن بن هبهاللّه دمشقى، ابنعساكر - (571) .
محمد بن عمر بن احمد مدينى اصفهانى، ابوموسى - (581) .
فضلاللّه بن ابىسعيد حسن بن حسن تورِبِشتى.(2)
ابوالفتح اسعد بن محمود بن خلف عِجلى - (600) .
استدراك محقق:
محمد بن على كوفى نَرسى، ابوالغنائم
يحيى بن عبدالوهّاب اصفهانى، ابوزكريا، ابنمنده
هبهاللّه بن محمد بن عبدالواحد (حصين) شيبانى
محمد بن عبيداللّه بن نصر، ابوبكر، ابنزاغونى
عياض بن موسى يحصبى
محمد بن عبدالكريم شهرستانى، ابوالفتح، متكلّم اشعرى
مبارك بن محمد بن محمد، ابوالسعادات، ابناثير جَزَرى - (606) .
على بن محمد بن محمد، ابوالحسن، ابناثير - (630) .
محمد بن عبدالواحد مَقدِسى حنبلى، ضياءالدين - (643) .
محمد بن طلحه نصيبى - (652) .
يوسف بن محمد بَلَوى، ابوالحجاج، ابنالشيخ.
يوسف بن قِزُغلى، سبط بن جوزى - (654) .
محمد بن يوسف گنجى شافعى - (658) .
عبدالرزاق بن رزقاللّه رَسعَنى - (661) .
يحيى بن شرف نَوَوى - (676) .
احمد بن عبداللّه طبرى مكّى، محبالدين - (694) .
ابراهيم بن عبداللّه وصابى يمنى شافعى.
محمد بن احمد فَرغانى - (699) .
استدراك محقق:
محمد بن احمد بن ابىبكر بن فرج انصارى خزرجى قُرطُبى، ابوعبداللّه
زيد بن حسن بن زيد بن حسن كِندى بغدادى، ابويمن، تاجالدين
على بن حميد بن احمد بن جعفر بن وليد قرشى
حنبل بن عبداللّه بن سعاده مكبّر رُصافى، ابوعبداللّه
عبداللّه بن محمود بن مودود حنفى موصلى، مجدالدين
عبداللّه بن عمر بَيضاوى شافعى، ابوالخير ناصرالدين
ابراهيم بن محمد جوينى - (722) .
احمد بن محمد بن احمد سمنانى، علاءالدوله - (736) .
يوسف بن عبدالرحمن مِزّى - (742) .
محمد بن احمد ذهبى - (748) .
حسن بن حسين اعرج نيشابورى، نظامالدين.
محمد بن عبداللّه خطيب تبريزى، ولىالدين.
عمر بن مظفّر، ابنالوردى - (749) .
احمد بن عبدالقادر بن مكتوم قيسى، تاجالدين - (749) .
محمد بن يوسف زرندى (هفتصد و پنجاه و اندى) .
محمد بن مسعود كازرونى - (758) .
عبداللّه بن اسعد يمنى يافعى - (768) .
اسماعيل بن عمر دمشقى، ابنكثير - (774) .
عمر بن حسن مراغى، ابوحفص - (778) .
على بن شِهابالدين همدانى - (786) .
محمد بن عبداللّه بن احمد مَقدِسى - (789) .
استدراك محقق:
عبدالرحمن بن احمد بن عبدالغفّار ايجى شيرازى شافعى، عضدالدين
محمد بن احمد بن على هوارى مالكى، ابوعبداللّه، شمسالدين، ابنجابر اندلسى
مسعود بن عمر تَفتازانى، سعدالدين
محمد بن محمد، خواجه پارسا - (822) .
محمد بن محمد جَزَرى، شمسالدين - (833) .
احمد بن على بن عبدالقادر مَقريزى - (845) .
شهابالدين بن شمسالدين دولتآبادى - (849) .
احمد بن على بن محمد، ابنحَجَر عَسقَلانى - (852) .
على بن محمد بن احمد، ابنصبّاغ مالكى - (855) .
محمود بن احمد عَينى حنفى - (855) .
حسين بن معينالدين يزدى ميبدى - (870) .(1)
عبداللّه بن عبدالرحمن، اصيلالدين محدّث - (833) .
فضلاللّه بن روزبهان خُنجى شيرازى.
استدراك محقق:
على بن ابىبكر بن سليمان هيثمى
عبدالرحمن بن محمد، ابنخلدون، ولىالدين
على بن محمد بن على حسينى حنفى، شريف جرجانى
محمد بن خِلفه وشتانى اُبّى (اَبى) مالكى، ابوعبداللّه، مخلوف
محمد بن عبداللّه بن عبدالرحمن اذرعى (زرعى) دمشقى شافعى، نجمالدين، ابنعَجلون
على بن محمد قوشچى، علاءالدين
محمد بن يوسف بن شعيب حسينى سَنوسى تِلِمسانى، ابوعبداللّه
على بن عبداللّه سَمهودى، نورالدين - (911) .
عبدالرحمن بن ابىبكر سيوطى، جلالالدين - (911) .
1) . علامه امينى درباره وى مىنويسد: او در سال 890 ، ديوان منسوب به اميرالمؤمنين عليهالسلام را شرح كرده، و در سال 897 در شيراز كتابى در حكمت و فلسفه نوشته، و در سال 908 كتابى در شرح حديث نگاشته است. از اين رو سال 870 كه در برخى كتابهاى تراجم در تاريخ درگذشت او آمده بىپايه است.
عطاءاللّه بن فضلاللّه شيرازى، جمالالدين محدث.(1)
عبدالوهاب بن محمد بن رفيعالدين احمد - (932) .
احمد بن محمد بن على بن حجر هيتمى مكّى - (973) .
على بن حسامالدين متّقى - (975) .
محمدطاهر فَتَّنى - (981) .
مخدوم بن عبدالباقى، ميرزا - (حدود 995) .
استدراك محقق:
احمد بن محمد بن ابىبكر قَسطَلانى مصرى شافعى، ابوالعباس
عبدالرحمن بن على شيبانى، ابوالفرج، ابندَيبَع
محمد شَربينى قاهرى شافعى، شمسالدين
احمد بن محمد وَتَرى شافعى رِفاعى، ابومحمد ضياءالدين
عبدالرحمن بن عبدالسلام بن عبدالرحمن بن عثمان صَفّورى شافعى
على بن سلطان محمد هروى، قارى - (1014) .
محمد عبدالرؤوف بن تاجالعارفين مُناوى - (1031) .
شيخ بن عبداللّه عيدروس يمنى - (1041) .
محمود بن محمد بن على شيخانى قادرى مدنى.
على بن ابراهيم بن احمد بن على حلبى، نورالدين - (1044) .
احمد بن مفضّل بن محمد باكثير مكّى - (1047) .
1) . علامه مير حامدحسين در اينجا تاريخ درگذشت وى را نياورده است. اما در برخى مجلدات «عبقات» سال مرگ او را 1000 ياد كرده است. علامه امينى نيز در «الغدير» به پيروى از مرحوم مير حامدحسين تاريخ درگذشت جمالالدين محدّث شيرازى را سال 1000 دانسته است. ولى تحقيق نشان مىدهد كه وى در سال 926 درگذشته است.
عبدالحق بن سيفالدين بخارى دهلوى - (1052) .
محمد بن محمد مصرى.
محمد بن صفىالدين جعفر، محبوب عالم.
صالح بن مهدى مقبلى.(1)
استدراك محقق:
احمد بن يوسف بن احمد چَلَبى قَرَمانى دمشقى، ابوالعباس، ابنسِنان
حسين بن امام المنصور باللّه قاسم بن محمد بن على يمنى
احمد بن محمد بن عمر خَفاجى مصرى حنفى، شِهابالدين قاضى القضاة
محمد بن عبدالرسول بَرزَنجى مدنى - (1130) .
حسامالدين بن محمد بايزيد سهارنپورى.
محمد بن معتمدخان بدخشانى، ميرزا.
محمد صدر عالم.
احمد بن عبدالرحيم دهلوى، ولىاللّه - (1176) .
اميرمحمد بن اسماعيل بن صلاح يمانى صنعانى - (1182) .
محمد بن على صبان.(2)
ابراهيم بن مرعى بن عطيّه شَبرَخيتى مالكى.(3)
احمد بن عبدالقادر عجيلى.
استدراك محقق:
ابراهيم بن محمد بن محمد حنفى، كمالالدين ابنحمزه حَرّانى دمشقى
محمد بن عبدالباقى بن يوسف ازهرى زُرقانى مالكى، ابوعبداللّه
حامد بن على بن ابراهيم بن عبدالرحيم حنفى دمشقى، عمادى
محمد بن سالم بن احمد مصرى حِفنى شافعى، شمسالدين
رشيدالدينخان دهلوى، شاگرد دهلوى.
محمدمبين لكهنوى، مولوى.
محمدسالم بخارى دهلوى.
ولىاللّه لكهنوى، مولوى.
حيدرعلى فيضآبادى هندى، مولى.
استدراك محقق:
محمد بن محمد حسينى زَبيدى حنفى، ابوالفيض مرتضى
محمد بن على بن محمد شوكانى، قاضى
محمود بن عبداللّه حسينى آلوسى بغدادى شافعى، شِهابالدين ابوثناء
محمد بن درويش حوت بيروتى شافعى، ابوعبدالرحمن حوت
سليمان بن ابراهيم قُندوزى حنفى بلخى حسينى صوفى
احمد بن مصطفى قادينخانى رومى صوفى
احمد بن زينى بن احمد دحلان مكّى شافعى
مؤمن بن حسن مؤمن شِبلَنجى
محمد عبده بن حسن خيراللّه مصرى
عبدالحميد بن عبداللّه بن محمود بن حسين آلوسى بغدادى شافعى
عبدالمسيح بن فتحاللّه انطاكى حلبى
يوسف بن اسماعيل بن يوسف نَبهانى بيروتى، ابوالمحاسن شافعى
احمد نسيم مصرى
محمد حبيباللّه بن عبداللّه بن احمد شِنقيطى
احمد بن محمد بن صديق، ابوالفيض
قاضى بهلول بهجت شافعى
احمد فريد رِفاعى
احمد زكى عدوى مصرى
محمد محمود رافعى مصرى
محمد شاكر خيّاط نابلسى ازهرى مصرى
على جلالالدين حسينى مصرى
حسين على اعظمى بغدادى
محمد سعيد دحدوح
صفا خلوصى
عبدالفتاح عبدالمقصود مصرى
اين فهرستواره علما و بزرگانى بود كه در طول چهارده قرن حديث غدير را نقل كرده و به درستى آن اقرار نمودهاند.
براى توضيح بيشتر در مورد راويان حديث غدير از قرن دوم به بعد كه در بالا بيان شد، ذيلاً تك تك راويان و ناقلين حديث غدير را - كه در بالا ليست آنها ارائه شد - بر اساس قرنها و با اشاره به نقل حديث غدير توسط آنها، و نيز توثيقات و تأييدات رجالى در موردشان مىآوريم.
در هر قرن، پس از مواردى كه ميرحامدحسين آورده، استدراك آن قرن آورده مىشود كه از استاد علامه سيد على حسينى ميلانى است(1):
پيشتر گذشت كه بنا به نقل گروهى از حافظان و عالمان مانند ابنكثير و ابنحجر مكّى و بَرزَنجى و سهارنپورى، محمد بن اسحاق بن يسار مدنى حديث غدير را روايت كرده است.
ذهبى و يافعى و ابن سيّدالناس(2): از علم و دقت او بسيار تعريف كردهاند و اينكه حديثش نزد بيشتر علماء معتبر است. يحيى بن سعيد انصارى، سفيان ثورى، ابنجريج، شعبه، حمّاد بن سَلَمه، حمّاد بن زيد، ابراهيم بن سعد، شريك بن عبداللّه نخعى، سفيان بن عُيَينه و ... از او روايت كردهاند. شعبة بن حجّاج، شافعى و بخارى در تاريخش از ابنشهاب زُهرى، سفيان بن عُيَينه: ابناسحاق اميرالمؤمنين حديث بود و شناخت ابناسحاق تاريخ جنگهاى صدر اسلام (مغازى) و سيره بىنظير بوده
1) . توضيحِ علامه سيد على ميلانى: بيشتر نامهايى كه در استدراك خواهد آمد از اسانيد مذكور در كتاب «عبقات الأنوار» استخراج شده است، و البته بسيارى از اين ملحقات با استفاده از كتاب «الغدير» به دست آمده است. در اينجا بايد اشاره كنيم كه مرحوم صاحب عبقات موضوع بحث را حديث «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» قرار داده است. از اين رو، به نقل آن دسته از اخبار كه حاكى از اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله - يا سخنان شبيه اين - در روز غدير اند، يا ماجراى مُناشده اميرالمؤمنين عليهالسلام در رَحبه كوفه را گزارش مىكنند، يا اينكه از شهادت گروهى از سواران در محضر امام و اصحاب گرامىاش به استماع اين حديث خبر مىدهند بسنده كرده است. البته وى به دنبال استقصاى نام همه كسانى كه اين حديث شريف را روايت كردهاند نبوده، و تنها به يادكرد جماعتى از راويان اين حديث، از قرن دوم تا معاصران خود از عالمان اهلتسنّن در قرن سيزدهم اكتفا كرده است. اين روش او در همه بحثهاى كتاب عبقات مىباشد. مير حامدحسين روايات وارد شده ذيل آيه «يا أيُّهَا الرَسُولُ بَلِّغ ... » مائده / 67 و آيه «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دِينَكُم» (مائده / 3) و آيه «سَألَ سَائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» . (معارج / 1) و ديگر اخبار رخداد غدير را ذيل وجوه دلالت اين حديث بر امامت و ولايت حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام آورده است. بنا بر اين، دستهاى از راويان اين احاديث به همراه رواياتشان را در بخش دلالت حديث آورده است.
2) . مرآة الجنان: حوادث سال 151. دول الاسلام: حوادث سال 151. عيون الاثر: مقدمه.
است. هيچ كس را نيافتم كه ابناسحاق را در آنچه نقل كرده متّهم كند. حكايت كردهاند كه يحيى بن مَعين و احمد بن حنبل و يحيى بن سعيد قطّان، محمد بن اسحاق را توثيق و به حديثش احتجاج مىكردند.
همچنين احمد بن زُهَير از يحيى بن مَعين از عاصم بن عمر بن قَتاده، و نيز ابنمدينى و ابنابىذئب از سفيان بن عُيَينه از زُهرى، ابنعُيَينه از شعبه، يزيد بن هارون و نيز يونس بن بكير از شعبه، همگى در علم حديث بسيار از او تعريف كردهاند.
ابنمدينى: حديث رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيرامون شش تن مىگردد و دانش اين شش تن به دوازده نفر مىانجامد كه يكى از آنان ابناسحاق است. ابوزُرعه عبدالرحمن بن عمرو نصرى: محمد بن اسحاق همه بزرگان اهل علم را متقاعد كرده بود كه از او دانش فرا گيرند و او را راستگو و اهل خير يافتند، مانند: سفيان، شعبه، ابنعُيَينه، حمّاد بن زيد، حمّاد بن سَلَمه، ابنمبارك و ابراهيم بن سعد، يزيد بن ابىحبيب. بخارى: سزاوار است كه ابناسحاق را راوى هزار حديث بدانيم كه وى در نقل آنها يگانه است.
همچنين اين افراد او را توثيق و تعريف كرده و در برابر تهمتها از او دفاع كردهاند: ابنابىخَيثَمه از ابنمُنذر از ابنعُيَينه، ابنمدينى از سفيان بن عُيَينه، ابوحاتم، ابنابىخَيثَمه از هارون بن معروف از ابومعاويه، خطيب از ابننفيل از عبداللّه بن فائد، ابننُمَير، ابنمدينى از سفيان، ابوسعيد جعفى از ابنادريس (شافعى) ، ابراهيم حربى، يحيى بن آدم از ابوشِهاب و ابنعُلَيَّه از شعبة بن حجّاج، يعقوب بن شَيبه از ابنمدينى، عِجلى، مفضّل بن غسّان و يعقوب بن شَيبه و ابنابىخَيثَمه از يحيى بن مَعين، اثرم از احمد بن حنبل.
ابنكثير دمشقى حديث غدير را با اشاره بسيار مختصر به ماجراى غدير در تاريخش با سند از مَعمَر نقل كرده است.(1)ابنحِبّان و سمعانى و ذهبى و يافعى
1) . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 350.
و سُيوطى(1): او را توثيق و تمجيد كردهاند. وى از قَتاده و زُهرى و عبدالرزاق روايت كرده است. عُمَير بن هانى عَبسى و على بن مدينى و ابوحاتم رازى و ابنجريج و رباح و احمد بن حنبل عبدالرزاق، عبادت و علم و تأليفات او را ستوده و نيز او را بسيار توثيق كردهاند. وى همنشين زُهرى است، و از ابواسحاق نقل كرده، و استاد او قَتاده است.
ابنكثير حديث غدير در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه را در تاريخش از اسرائيل نقل كرده است.(2)ابنحِبّان و سيوطى(3): ابنخُزَيمه از دورقى از ابنمهدى از عيسى بن يونس از اسرائيل، يحيى قطّان و احمد او را توثيق كرده و در مورد حفظ حديث و اعتبار او سخن گفتهاند.
ابنكثير حديث غدير در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه را از وى نقل كرده است. ابنالوردى و ذهبى و يافعى و سُيوطى(4): او را ستوده و توثيق كردهاند.
5 . محمد بن جعفر غُندَر بصرى (م 193 ق)
در مسند احمد بن حنبل حديث غدير در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه را از محمد بن جعفر نقل كردهاند.(5)ذهبى و يافعى و بَدَخشانى(6): از حسين
1) . الثقات: ج 7 ص 484. الانساب: «المهلّبى» . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 153. دول الاسلام: حوادث سال 153. الكاشف: ج 3 ص 164. مرآة الجنان: حوادث سال 153. طبقات الحفّاظ: ص 82 .
2) . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 348.
3) . الثقات: ج 6 ص 79. طبقات الحفّاظ: ص 90. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 214. تهذيب التهذيب: ج 1 ص 261. اللّباب فى الانساب: ج 1 ص 531 . طبقات ابنسعد: ج 6 ص 260.
4) . تتمّة المختصر: حوادث سال 177. دول الاسلام: حوادث سال 177. مرآة الجنان: حوادث سال 177. طبقات الحفّاظ: ص 98.
5) . مسند احمد: ج 5 ص 366.
6) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 193. الكاشف: ج 3 ص 29. مرآة الجنان: حوادث سال 193. تراجم الحفّاظ مخطوط .
معلّم و جماعتى از محدثان روايت كرده، و در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است. ابنمَعين او را ستوده و گفته كه او استاد بخارى بوده و بخارى از وى روايت كرده است.
6 . وكيع بن جرّاح (م 196 يا 197 ق)
احمد بن حنبل حديث غدير را در «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» از وكيع نقل كرده است.(1)ابنحبّان و نَوَوى و ذهبى(2): وى حافظى دقيق بوده است. احمد بن حنبل و اهل عراق از او روايت كردهاند. محمد بن احمد بن ابىعوف از فيّاض بن زهير و احمد بن حنبل و ابنمَعين و احمد بن عبداللّه و ابنعمّار، همگى به حفظ و بزرگى و علم بسيار و پرهيزكارى و عبادت و وثاقت وى تصريح كردهاند.
احمد بن حنبل در دو مورد از مسند خود حديث غدير را او نقل كرده است: يكى در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه، و ديگرى با اشاره مختصر به ماجراى غدير.(3)عبدالغنى مَقدِسى و ذهبى و ابنحجر(4): يحيى بن معين و ابوحاتم، ابوبكر خطيب، ابنحبّان، عِجلى و ابنسعد: او را توثيق كرده و حجت دانستهاند. ابوهشام: در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است. وى از هشام بن عُروه و اعمش روايت كرده، و پسرش محمد و احمد و ابنمَعين از او روايت كردهاند.
استدراك محقق
8 . عمرو بن دينار جُمَحى مكّى، ابومحمد (م 115 يا 116 ق)
ابونعيم در «حلية الاولياء» حديث غدير را از عمرو بن دينار نقل كرده است.(5)
1) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام مخطوط .
2) . الثقات: ج 7 ص 562 . تهذيب الاسماء و اللغات: ج 2 ص 144. الكاشف: ج 3 ص 237.
3) . مسند احمد: ج 1 ص 84 و ج 4 ص 368.
4) . الكمال فى معرفة الرجال مخطوط . الكاشف: ج 2 ص 137. تهذيب التهذيب: ج 6 ص 57 . تقريب التهذيب: ج 1 ص 457.
5) . حلية الاولياء: ج 4 ص 23.
خزرجى و سيوطى و ابنحجر(1): او را توثيق و تعريف كردهاند. از جابر و ابوهريره و ابنعمر روايت كرده، و شعبه و ابنعُيَينه و ايّوب و حمّاد بن زيد و ابوحنيفه از وى روايت كردهاند. مسعر و ابنابىنجيح او را به شدت توثيق كردهاند.
ابناثير در «اسد الغابة» حديث غدير را با شرح مختصر ماجراى غدير از ابنمنده و ابونعيم و ابنعبدالبَرّ در كتابهايشان از زهرى نقل كردهاند.(2)همچنين ابنصبّاغ
مالكى در «الفصول المهمّة» حديث غدير را از تِرمِذى از زُهرى نقل كرده است.(3)ذهبى و سيوطى و يافعى(4): او را بسيار توثيق و تعريف كردهاند. ايّوب سختيانى، ابنمنجويه، ليث و ديگران نيز وثاقت و علم حديث و فقه او را ستودهاند. او ده تن از صحابه را درك كرده است.
ابنابىالحديد در «شرح نهجالبلاغة» حديث غدير را از عبدالرحمن بن قاسم نقل كرده است.(5)خزرجى و ذهبى و يافعى و سيوطى(6): وى را توثيق كردهاند و فقه او را ستودهاند. احمد بن حنبل و چند تن ديگر نيز او را توثيق كردهاند.
ابنمَغازلى در مناقب خود حديث غدير را با اشاره مختصر به ماجراى غدير از بكر بن سَواده نقل كرده است.(7)ذهبى و ابنحجر(8): او فقيه و ثقه بوده است.
1) . خلاصة تذهيب تهذيب الكمال: ص 244. طبقات الحفّاظ: ص 43. تقريب التهذيب: ج 2 ص 69 .
2) . اسد الغابة: ج 1 ص 308.
3) . الفصول المهمّة: ص 24.
4) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 96. دول الاسلام: حوادث سال 124. طبقات الحفّاظ: ص 42. مرآة الجنان: حوادث سال 124.
5) . شرح نهجالبلاغة: ج 1 ص 360.
6) . خلاصة التذهيب: ص 197. دول الاسلام: حوادث سال 126. مرآة الجنان: حوادث سال 126.
7) . مناقب ابنمَغازلى: ص 25، 26.
8) . دول الاسلام: حوادث سال 128. الكاشف: ج 1 ص 161. تقريب التهذيب: ج 1 ص 106.
علامه امينى در «الغدير» حديث غدير را در ماجراى بدگويى از اميرالمؤمنين عليهالسلام نزد سعد بن ابىوقاص و دفاع او و بيان حديث غدير، از كتاب «العمدة» ابنبطريق از ابن ابى نجيح نقل كرده است.(1)ذهبى و ابنحَجَر(2): او را توثيق كردهاند. سائى نيز وى را توثيق كرده است.
احمد بن حنبل در «مسند» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از مغيرة بن مقسم نقل كرده است.(3)ذهبى و ابنحجر و سيوطى(4): وى فقيه ثقه و حافظ بوده است. شعبه، ابنمَعين، عِجلى و جرير او را توثيق كرده و در ضبط حديث ستودهاند.
احمد بن حنبل در مسند خود حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از ابوعبدالرحيم كِندى نقل كرده است.(5)ذهبى و ابنحجر(6): وى را فقيه و ثقه خواندهاند.
ابراهيم بن حسين بن على كِسائى معروف به ابندَيزيل در «كتاب صفّين» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از او نقل كرده است.(7)ابنحجر و ذهبى(8): او را توثيق كردهاند. ابوداوود و تِرمِذى و ابنماجه و صاحب مسند على عليهالسلام از او روايت كردهاند.
1) . العمدة ابنبطريق : ص 48. فضائل اميرالمؤمنين على عليهالسلام (احمد بن حنبل، مخطوط) : حديث شماره 214.
2) . الكاشف: ج 2 ص 137. تقريب التهذيب: ج 1 ص 456.
3) . المسند: ج 4 ص 372.
4) . طبقات الحفّاظ: ص 59 . تقريب التهذيب: ج 2 ص 270. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 143.
5) . المسند: ج 1 ص 84 .
6) . الكاشف: ج 1 ص 276. تقريب التهذيب: ج 1 ص 220. همچنين براى شرح حال وى مشتمل بر توثيقات ائمه رجالى عامه رجوع شود به: تهذيب التهذيب: ج 3 ص 129.
7) . شرح نهجالبلاغة: ج 1 ص 289.
8) . تقريب التهذيب: ج 1 ص 165. الكاشف: ج 1 ص 220.
ابويَعلى موصلى از ابوبكر بن ابىشَيبه با سندش از ادريس بن يزيد اودى وبرادرش داوود حديث غدير را نقل كرده است.(1)ذهبى و ابنحجر(2): او را توثيق كرده و ستودهاند.
وى از قيس بن مسلم و طلحة بن مُصَرِّف روايت كرده، و پسرش عبداللّه و وكيع و عدهاى ديگر از او روايت كردهاند. در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است.
احمد بن حنبل در «المسند» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در دو مورد از عبدالملك بن ابىسليمان نقل كرده است. سبط بن جوزى نيز اين خبر را در «الفضائل» از احمد بن حنبل نقل كرده است.(3)
سمعانى و ذهبى و ابنحجر(4): او را توثيق كردهاند. احمد و يحيى بن مَعين وى را توثيق كردهاند. ابوحاتم ابنحِبّان، احمد بن حنبل و نسايى: او را توثيق كرده و ستودهاند. بخارى در تعاليق و مسلم در صحيح و صاحبان سنن چهارگانه از وى روايت كردهاند.
نسايى در «الخصائص» و دولابى در «الكنى و الاسماء» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از عَوف نقل كرده است.(5)ابنحجر و صفىالدين خزرجى(6): او را توثيق كردهاند. در صحاح شش گانه از وى روايت شده است.
1) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 214.
2) . الكاشف: ج 1 ص 101. تقريب التهذيب: ج 1 ص 50 .
3) . المسند: ج 1 ص 84 و ج 4 ص 368. تذكرة الخواص: ص 18.
4) . الانساب: «العرزمى» . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 155. تقريب التهذيب: ج 1 ص 519 .
5) . الخصائص: ص 16. الكنى و الاسماء: ج 2 ص 61 .
6) . تقريب التهذيب: ج 2 ص 89 . خلاصة التذهيب: ص 253.
حافظ عاصمى در كتاب «زين الفتى فى تفسير سورة هل أتى» به سند خود حديث غدير را از خزرجى نقل كرده است. ابنحجر و ذهبى و سيوطى(2): او را توثيق كرده و ستودهاند. احمد بن صالح در بعضى موارد او را از بر مالك و زُهرى مقدّم داشته است. نسايى، ابنمنجويه و ديگران: او را كثيرالعلم دانسته و توثيق كردهاند.
احمد در «المسند» حديث غدير را از «نعيم بن حكيم» روايت كرده است.(3)خطيب و ابنحجر عسقلانى(4): يحيى بن مَعين، عِجلى و ابنخِراش: او را توثيق كردهاند. بخارى در رفع اليدين و ابوداوود و نَسايى در الخصائص از او روايت كردهاند.
حافظ عاصمى در كتاب «زين الفتى فى شرح سورة هلأتى» حديث غدير را از طلحة بن يحيى نقل كرده است.(5)ذهبى و ابنحجر(6): جماعتى طلحة بن يحيى را توثيق كردهاند. در صحاح شش گانه از وى روايت كردهاند.
ابنكثير در تاريخش حديث غدير را از كثير بن زيد روايت كرده است.(8)ذهبى
1) . تاريخ درگذشت وى را در سالهاى ديگر نيز گفتهاند.
2) . تقريب التهذيب: ج 1 ص 537 . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 160. طبقات الحفّاظ: ص 70.
3) . مسند احمد بن حنبل: ج 1 ص 152.
4) . تاريخ بغداد: ج 13 ص 302. تقريب التهذيب: ج 2 ص 305.
5) . زين الفتى فى شرح سورة هلأتى مخطوط .
6) . الكاشف: ج 2 ص 45. تقريب التهذيب: ج 1 ص 380. صفىالدين خزرجى نيز شرح حال وى را نوشته است: خلاصة تذهيب الكمال: ص 153.
7) . در تقريب التهذيب: ج 2 ص 131 به جاى ابنماقَبَه، ابنمافَنّه ثبت شده است.
8) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 211.
و ابنحجر(1): ابوزُرعه: او را توثيق كرده است. بخارى در جزء القراءة و ابوداوود و تِرمِذى و ابنماجه از او روايت كردهاند.
حافظ ابونعيم حديث غدير را در ماجراى شاهد گرفتن اميرالمؤمنين عليهالسلام بعضى از صحابه را براى حديث غدير و امتناع بعضى و مبتلا شدنشان، از مِسعَر بن كِدام نقل كرده است. همچنين ابنمَغازلى در «المناقب» به سند خود از طبرانى - با كمى اختلاف - و حافظ ابنكثير در تاريخش اين حديث را از او روايت كردهاند.(2)
ذهبى و ابنحجر و سيوطى(3): او را توثيق و تعريف نمودهاند. يحيى قطّان، احمد بن حنبل، وكيع، حسن بن عماره، ثورى، شعبه و ابنعُيَينه: بسيار از او تعريف كردهاند.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را در ماجراى يمن و شكايت مردى از حضرت، از حَكَم بن ابان نقل كردهاند.(4)ذهبى و ابنحجر عسقلانى(5): او را توثيق كرده و از عبادت او تعريف كردهاند.
حافظ خطيب بغدادى در «تاريخ بغداد» حديث غدير را در بيان روزه روز غدير به سند صحيح از عبداللّه بن شوذب بلخى روايت كرده است.(6)ابنحجر و ذهبى
1) . الكاشف: ج 3 ص 4. تقريب التهذيب: ج 2 ص 131. صفىالدين خزرجى نيز شرح حال او را نوشته است: خلاصة التذهيب: ص 283.
2) . حِلية الاولياء: ج 5 ص 26. المناقب: ص 26. تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 211.
3) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 188. الكاشف: ج 3 ص 137. تقريب التهذيب: ج 2 ص 243. طبقات الحفّاظ: ص 81 .
4) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 110.
5) . الكاشف: ج 1 ص 244. تقريب التهذيب: ج 1 ص 190.
6) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290.
و خزرجى(1): او را توثيق كرده و ستودهاند. بخارى در «ادب المفرد» و نيز صحاح ششگانه از وى روايت كردهاند. احمد و ابنمَعين او را توثيق كردهاند.
احمد در «المسند» و ابنكثير در تاريخش و ابونعيم در «حلية الأولياء» حديث غدير را از شعبه روايت كردهاند.(2)ذهبى و ابنحجر و سيوطى: او را به شدت توثيق كرده و ستودهاند و به طور مبسوط به شرح حال وى پرداخته و كلمات بزرگان در توثيق و ستايش وى را نقل كردهاند، و او را اميرالمؤمنين حديث خواندهاند.(3)
حاكم در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از كامل ابوعلاء نقل كرده است.(4)حاكم نيشابورى و خزرجى و ابنحجر(5): او را توثيق كردهاند. حاكم حديث غدير به نقل كامل ابوالعلاء را صحيح دانسته و او نزد حاكم ثقه است. ابنمَعين، ابنعدى و نسايى: او را توثيق كرده و روايت از او را بىاشكال دانستهاند. ابوداوود و مسلم و تِرمِذى و ابنماجه از وى حديث نقل كردهاند.
خطيب بغدادى حديث غدير را در «تاريخ بغداد» از سفيان ثورى نقل كرده است.(6)خطيب بغدادى و ذهبى و ابنحجر(7): او را بسيار توثيق كرده و گفتهاند كه همگان در پيشوايى و اتقان و حفظ و معرفت و ضبط و پرهيزكارى و زهد او اتفاق دارند. ذهبى
1) . تقريب التهذيب: ج 1 ص 423. الكاشف: ج 2 ص 96. خلاصة التذهيب: ص 170.
2) . المسند: ج 4 ص 372. تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 348. حلية الأولياء: ج 4 ص 356.
3) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 193. الكاشف: ج 2 ص 11. تقريب التهذيب: ج 1 ص 351. طبقات الحفّاظ: ص 83 .
4) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 533 .
5) . خلاصة تذهيب الكمال: ص 272. تقريب التهذيب: ج 2 ص 131.
6) . تاريخ بغداد: ج 7 ص 377.
7) . تاريخ بغداد: ج 9 ص 152. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 203. تقريب التهذيب: ج 1 ص 311.
گويد: ابنجوزى مناقب اين امام را در مجلد جداگانهاى تأليف كرده است كه من آن را خلاصه كردم و بخشهاى نيك آن را در تاريخم نقل كردم.
احمد بن محمد عاصمى در «زين الفتى» حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام و شهادت دوازده تن از صحابه، از جعفر بن زياد احمر نقل كرده است.(1)خزرجى و ابنحجر عسقلانى و ذهبى(2): ابوداوود، ابوزُرعه و نسايى او را توثيق كردهاند. ابوداوود و ترمذى و نسايى از وى روايت كردهاند.
سند حديث غدير كه توسط جعفر بن زياد در كتاب «زين الفتى» آمده نشان مىدهد كه ابوفروه مسلم بن سالم نيز حديث غدير را روايت كرده است. ذهبى و ابنحجر عسقلانى(3): او را توثيق كردهاند. وى از رجال بخارى و مسلم و ابوداوود و نَسايى و ابنماجه است.
ابونعيم در كتاب «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» و ابوسعيد سِجستانى در «كتاب الولاية» و ابوالقاسم حَسكانى در «شواهد التنزيل» و ابوالفتح نطنزى در «الخصائص العلوية» نزول آيه اكمال در غدير را از قيس بن ربيع روايت كردهاند. ذهبى و ابنحجر و سيوطى(4): او را توثيق كردهاند. ثورى و شعبه و عفّان و يعقوب بن شَيبه و ابنعدى: او را توثيق كردهاند.
احمد در «المسند» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از حمّاد بن سَلَمه
روايت كرده است.(1)ذهبى و ابنحجر و سيوطى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند. ابنمَعين، شهاب بن مَعمَر و احمد بن حنبل: او را بسيار توثيق كرده و ستودهاند.
ابنكثير در تاريخش حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير آورده، و سپس از قول ذهبى همان مضمون از حديث غدير را از ابنلَهيعه نقل كرده است.(3)
ذهبى و ابنحجر عسقلانى(4): او را توثيق كرده و ستودهاند. احمد بن حنبل نيز از او تعريف بليغ كرده است. ابنمبارك و ابنوَهْب و ديگران و نيز مسلم و ابوداوود و ترمذى و ابنماجه از وى روايت كردهاند.
نسايى در «خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام» احمد بن حنبل در «مسند» و حاكم در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را با نقل مختصر ماجراى غدير از ابوعوانه نقل كردهاند.(5)
ذهبى و ابنحجر و سيوطى(6): او را توثيق كردهاند. عفّان و خطيب بغدادى نيز شرح حال وى را نوشتهاند.
ابنمغازلى در كتاب مناقب خود حديث غدير را با نقل نسبتا مفصل ماجراى غدير
1) . المسند: ج 4 ص 281.
2) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 202. الكاشف: ج 1 ص 251. تقريب التهذيب: ج 1 ص 197. طبقات الحفّاظ: ص 87 .
3) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 213.
4) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 237. تقريب التهذيب: ج 1 ص 444.
5) . خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 93. المسند: ج 4 ص 372. المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
6) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 236. تقريب التهذيب: ج 2 ص 331. طبقات الحفّاظ: ص 100. تاريخ بغداد: ج 13 ص 460.
از نوح بن قيس حَدّانى نقل كرده است.(1)ذهبى(2): او را توثيق كرده است. صفىالدين خزرجى نيز وثاقت وى را از پيشوايان بزرگ نقل كرده است.
حافظ گنجى شافعى در «كفاية الطالب» حديث غدير را با نقل مختصر ماجراى غدير از مطّلب بن زياد نقل كرده است. حموينى و ابنكثير دمشقى نيز اين حديث را روايت كردهاند. ابنكثير مىنويسد: شيخ ما ذهبى گفته است: اين حديث حسن است. البته ابنكثير بخشهايى از متن حديث را انداخته است.(3)ذهبى و ابنحجر(4): احمد و ابنمَعين از او روايت كرده و او را توثيق كردهاند. بخارى و نَسايى (در الخصائص) و ابنماجه از او روايت كردهاند.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را با نقل مختصر ماجراى غدير از حسّان بن ابراهيم كرمانى نقل كرده است.(5)احمد و ابوزُرعه و ابنمعين و ابنعدى و ذهبى و ابنحجر(6): او را توثيق كردهاند.
نَسايى در «خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از فضل بن موسى نقل كرده است.(7)ابنمعين و ابوحاتم و ذهبى و ابنحجر(8): او را توثيق كردهاند.
1) . مناقب ابنمَغازلى: ص 16 - 18.
2) . الكاشف: ج 3 ص 211. خلاصة تذهيب الكمال: ص 347.
3) . كفاية الطالب: ص 61 . فرائد السمطين: ج 1 ص 62 ، 63 . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 213.
4) . الكاشف: ج 3 ص 150. تقريب التهذيب: ج 1 ص 254.
5) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
6) . خلاصة التذهيب: ص 64 . الكاشف: ج 1 ص 215. تقريب التهذيب: ج 1 ص 161.
7) . خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 103.
8) . خلاصة التذهيب: ص 263. الكاشف: ج 2 ص 384. تقريب التهذيب: ج 2 ص 111.
حافظ گنجى در «كفاية الطالب» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از اسماعيل بن عُلَيَّه نقل كرده است.(1)ذهبى و خطيب بغدادى و ابنحجر(2): او را توثيق كرده و ستودهاند. ابوداوود، ابنمعين و يونس بن بكير از شعبه: او را توثيق كرده و از او بسيار تعريف كردهاند.
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از ابنابىعدى نقل كرده است.(3)ذهبى و ابنحجر عسقلانى(4): او را توثيق كردهاند. ابوحاتم رازى و ديگران نيز او را ثقه دانستهاند.
ابنكثير در تاريخش حديث غدير را در ماجراى حج معاويه و كلام سعد بن ابىوقاص، از ابومعاويه محمد بن خازم ضرير نقل كرده است.(5)خطيب بغدادى و ذهبى و ابنحجر و سيوطى(6): او را توثيق و تمجيد كردهاند. احمد بن حنبل، يحيى بن مَعين و ابوخَيثَمه زهير بن حرب از او روايت كردهاند. خطيب سپس سخنان بزرگان قوم را درباره ابومعاويه نقل كه او را توثيق كرده است. همچنين ابنمَعين، عِجلى، نَسايى و دارقطنى: او را توثيق كردهاند.
1) . كفاية الطالب: ص 62 .
2) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 322. تاريخ بغداد: ج 6 ص 229. تقريب التهذيب: ج 1 ص 65 . سيوطى نيز شرح حال ابنعُلَيَّه را نوشته و ستايش عالمان اهلتسنن را درباره وى آورده است: طبقات الحفّاظ: ص 133.
3) . الخصائص: ص 95.
4) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 324. كاشف: ج 3 ص 16. تقريب التهذيب: ج 2 ص 141.
5) . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 341.
6) . تاريخ بغداد: ج 5 ص 242. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 294. تقريبالتهذيب: ج 2 ص 157. طبقات الحفّاظ: ص 122.
ابراهيم بن حسين بن على كِسائى معروف به ابندَيزيل در «كتاب صفّين» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از حسن بن حكم نخعى نقل كرده است.(1)ذهبى و ابنحجر(2): او را توثيق كردهاند. يحيى بن مَعين و احمد نيز او را توثيق كردهاند.
ابونعيم در «حِليَة الاولياء» حديث غدير را از ابنعُيَينه نقل كرده است.(3)ذهبى و ابنحجر و سيوطى(4)
ص 113.
: او را بسيار توثيق كرده و ستودهاند.احمد بن حنبل در «المسند» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از حَنَش بن حارث بن لقيط نخعى اشجعى نقل كرده است.(5)ابنحجر عسقلانى(6): او را توثيق كرده است. بخارى، ابواسامه، وكيع، شريك بن عبداللّه و ابواحمد زُبَيرى از او روايت كردهاند. ابونعيم، ابوحاتم، ابنحِبّان، ابنسعد، ابوبكر بَزّار و عِجلى نيز او را ثقه دانسته است.
ابنكثير در تاريخش از كتاب غدير ابنجرير طبرى حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از موسى بن يعقوب زمعى نقل كرده است.(7)ابنحجر(8): ابنمَعين،
1) . شرح نهجالبلاغة: ج 1 ص 289. ابنكثير در تاريخش مىنويسد: كتاب ابندَيزيل درباره واقعه صفين مجلّد بزرگى است. تاريخ ابنكثير: ج 11 ص 71.
2) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 315. الكاشف: ج 3 ص 89 . تقريب التهذيب: ج 2 ص 200.
3) . حلية الاولياء: ج 4 ص 23.
4) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 262. الكاشف: ج 1 ص 379. تقريب التهذيب: ج 1 ص 312. طبقات الحفّاظ:
5) . المسند: ج 5 ص 419. هيثمى نيز اين روايت را نقل كرده است: مجمع الزوائد: ج 9 ص 103.
6) . تقريب التهذيب: ج 1 ص 205. تهذيب التهذيب: ج 3 ص 57 .
7) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 212.
8) . تهذيب التهذيب: ج 10 ص 378. تقريب التهذيب: ج 2 ص 289. خلاصة تذهيب الكمال: ج 3 ص 71.
ابوداوود، ابنحِبّان، ابنعدى، ابنقطّان و خزرجى: او را توثبق كردهاند. ابنمهدى از موسى بن يعقوب روايت كرده است.
حافظ خطيب «تاريخ بغداد» در حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از علاء بن سالم روايت كرده است.(1)ابنحجر و خزرجى(2): او را توثيق كردهاند. وى استاد ابوسعيد اَشَجّ بوده است.
پيشتر گذشت كه حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از ازرق بن على نقل كرده است.(3)ابنحِبّان و ابنحجر(4): او را توثيق كردهاند، ولى رواياتش را گاه غريب مىدانند. حسن بن محمد بن صباح زعفرانى، ابويَعلى، ابنابىعاصم، عبداللّه بن احمد، ابوزُرعه، على بن جنيد، صالح بن محمد ملقّب به جَزَره، حاكم در «المستدرك» ، ابوداوود در «الناسخ» و غير ايشان از او روايت كردهاند.
نسايى در «خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از هانى بن ايّوب نقل كرده است.(5)ابنحِبّان و ذهبى و ابنحجر و ابنكثير(6): او را ثقه دانستهاند. نَسايى از وى روايت كرده است.
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام از
1) . تاريخ بغداد: ج 14 ص 236.
2) . تقريب التهذيب: ج 2 ص 92. خلاصة تذهيب الكمال: ج 2 ص 311.
3) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
4) . خلاصة تذهيب الكمال: ص 21. تهذيب التهذيب: ج 1 ص 200. تقريب التهذيب: ج 1 ص 51 .
5) . خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 95.
6) . ثقات ابنحِبّان. الكاشف: ج 3 ص 217. تقريب التهذيب: ج 2 ص 314. تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 211.
فُضَيل بن مرزوق روايت كرده است.(1)ثورى و ابنعُيَينه و ابنمَعين و هيثم بن جميل و ذهبى(2): او را توثيق كردهاند. مسلم احاديث وى را آورده است.
50 . موسى بن مسلم حزامى شيبانى كوفى طحّان، ابوعيسى، موسى صغير
نام موسى بن مسلم در سند حديث غدير به روايت ابومعاويه - كه پيشتر گذشت - آمده است.(3)
ذهبى و ابنحجر و خزرجى و ابنمَعين(4): او را توثيق كرده و ستودهاند. او از ابراهيم و عكرمه روايت كرده، و ابومعاويه و قطّان و شريك و عبداللّه بن نُمَير و نيز سنن ابنداوود و سنن ابنماجه و نَسايى در «الخصائص» از وى روايت كردهاند.
51 . يعقوب بن جعفر بن ابىكثير انصارى مدنى
ابنكثير در تاريخش حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از يعقوب بن جعفر بن ابىكثير نقل كرده است.(5)ابنحجر و خزرجى(6): او را توثيق كرده است. وى از موسى بن يعقوب زمعى روايت كرده، و نسايى در «الخصائص» و محمد بن يحيى بن ابىعمر از وى روايت كرده است.
52 . سعد بن عُبَيده سلمى كوفى، ابوحمزه
احمد بن حنبل در مناقبش حديث غدير را از سعد بن عُبَيده نقل كرده است.(7)نسايى و ذهبى و ابنحجر(8): وى را توثيق كردهاند. در صحاح شش گانه از او روايت شده است.
1) . فرائد السمطين: ج 1 ص 68 .
2) . تهذيب التهذيب: ج 2 ص 299. الكاشف: ج 2 ص 386.
3) . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 340.
4) . الكاشف: ج 3 ص 189. تقريب التهذيب: ج 2 ص 288. خلاصة تذهيب الكمال: ص 392.
5) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 212.
6) . تقريب التهذيب: ج 2 ص 375. تهذيب التهذيب: ج 11 ص 382. خلاصة التذهيب: ج 3 ص 181.
7) . فضائل على عليهالسلام مخطوط : حديث 112.
8) . خلاصة تذهيب الكمال: ص 115. الكاشف: ج 1 ص 353. تقريب التهذيب: ج 1 ص 288.
53 . محمد بن عبداللّه زُبَيرى، ابواحمد حَبّال (م 203 ق)
در مسند احمد حديث غدير در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه را از محمد بن عبداللّه نقل كرده است.(1)ذهبى و يافعى(2): در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است. او از فِطر، مِسعَر و كسانى ديگر روايت كرده، و احمد و محمود بن غيلان و احمد بن فرات از او روايت كردهاند. بندار و ديگران وى را مردى ثقه، حافظ، عابد و مجتهد معرفى كردهاند.
54 . يحيى بن آدم بن سليمان قرشى اموى كوفى، ابوزكريا (م 203 ق)
در مسند احمد حديث غدير در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه را از يحيى بن آدم نقل كرده است. ذهبى و يافعى و سُيوطى(3): وى را ستوده و توثيق كردهاند. در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است. ابنمَعين، نسايى، ابوداوود، يعقوب بن شَيبه، ابنمدينى، ابواسامه، محمود بن غيلان از ابواسامه، همگى او را ثقه دانسته و از نظر حديث بسيار ستودهاند. او غلام (همپيمان) بنىاميه بوده كه از اسرائيل و حمّاد بن سَلَمه و سفيان بن سعيد و سفيان بن عُيَينه و ديگران روايت كرده، و احمد و يحيى و اسحاق و ابوبكر بن ابىشَيبه و عثمان بن ابىشَيبه و شمارى ديگر از او روايت كردهاند.
55 . محمد بن ادريس شافعى، ابوعبداللّه
ابناثير حديث غدير را در «النهايه فى غريب الحديث» از شافعى نقل مىكند.(4)
المعتمد فى المعتقد.
1) . مسند احمد: ج 1 ص 88 .
2) . الكاشف: ج 1 ص 60 . مرآة الجنان: حوادث سال 203. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 357. العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 1 ص 341. خلاصة تذهيب الكمال: ص 294. طبقات ابنسعد: ج 6 ص 281.
3) . تذهيب التهذيب مخطوط . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 203. مرآة الجنان: حوادث سال 203. طبقات الحفّاظ: ص 152.
4) . النهايه فى غريب الحديث / «ولى». مجمع البحار / «ولى». المفاتيح فى شرح المصابيح مخطوط.
نَوَوى و سُبكى و ابونعيم(1): شافعى امام اهلسنت است و در شرح حال و مناقب شافعى كتابهاى بسيارى نوشتهاند؛ كسانى مانند: داوود ظاهرى، ساجى و دارقطنى، آجرى، رازى، صاحب بن عبّاد، بيهقى، مَقدِسى و ... .
بسيارى از اعلام اهلسنت نيز شافعى را با الفاظى عجيب ستودهاند. مثل: استادش مالك بن انس، استاد ديگر وى سفيان بن عُيَينه، احمد بن محمد بن بدر شافعى، على بن مدينى، ابنعُيَينه، حُمَيدى از سفيان بن عُيَينه و مسلم بن خالد و سعيد بن سالم و عبدالحميد بن عبدالعزيز و شيوخ مكّه، مسلم بن خالد، يحيى بن سعيد قطّان، ابوسعيد عبدالرحمن بن مهدى، قاضى ابويوسف، ابوحسان رازى از محمد بن حسن، ايّوب بن سويد رملى، بُوَيطى از يحيى بن حِبّان، محمد بن على مدينى از پدرش، يحيى بن مَعين، قتبية بن سعيد. اينان مفصل او را ستودهاند و آنچه در توانشان بوده در مدح او گفتهاند.
56 . اسود بن عامر شامى، ابوعبدالرحمن (م 208 ق)
در مسند احمد حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از اسود بن عامر نقل كرده است.(2)ابنحجر و ابنحِبّان: از شعبه و حمّاد بن زيد و حمّاد بن سَلَمه و ثورى و حسن بن صالح و جرير بن حازم و جماعتى ديگر روايت كرده، و احمد بن حنبل و ابوبكر بن ابىشَيبه و عثمان بن ابىشَيبه و على بن مدينى و ابوثور و عمروِ ناقد و ابوكُرَيب و صغانى و دارِمى و حارث بن ابىاسامه و بقيّة بن وليد و ديگران از او روايت كردهاند. ابنمَعين و ابنمدينى و ابوحاتم و ابنسعد او را توثيق كردهاند.(3)
57 . عبدالرزّاق بن همّام صنعانى، ابوبكر (م 211 ق)
در نام مَعمَر و اسرائيل از قول ابنكثير گذشت كه عبدالرزّاق نيز در شمار راويان
حديث غدير است. در كتاب «مناقب اميرالمومنين على بن ابىطالب عليهالسلام» از احمد بن حنبل نيز حديث غدير را در ماجراى سفر اميرالمؤمنين عليهالسلام به يمن و شكايت از حضرت، از عبدالرزاق نقل كرده است.
عبدالغنى مَقدِسى و سمعانى و ذهبى و يافعى(1): محمد بن اسماعيل فَزارى از يحيى بن مَعين، ابنخَيثَمه از يحيى بن مَعين و احمد بن صالح از احمد بن حنبل و بخارى، همگى او را توثيق كرده و از علم بسيار او گفتهاند. وى از مَعمَر و ابنجريج و اوزاعى و طبقه آنها روايت كرده، و سفيان بن عُيَينَه و احمد و يحيى بن مَعين و اسحاق بن راهَوَيه و على مدينى و محمود بن غيلان از وى روايت كردهاند. بزرگان براى ديدار او به يمن مسافرت مىكردند.
58 . حسين بن محمد بن بهرام تميمى مَروَزى، ابواحمد (م 213 يا 214 ق)
در مسند احمد حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از حسين بن محمد نقل كرد است.(2)ابنحجر و ذهبى(3): او ثقه است و در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است.
احمد بن حنبل، احمد بن منيع، ابراهيم بن سعيد جوهرى، ابوخَيثَمه، محمد بن رافع، يحيى، ابنابىشَيبه، ذُهلى، ابراهيم، اسحاق حربى، عباس دُوْرى، عبدالرحمن بن مهدى و ديگران از او روايت كردهاند. وى از ابنابىذئب و شيبان روايت كرده، و احمد و عباس دورى و اسحاق حربى از او روايت كردهاند.
ابنسعد، نسايى، معاوية بن صالح از احمد، ابنحِبّان، حنبل بن اسحاق، ابوحاتِم، ابنقانع، عِجلى و ابنوضّاح از محمد بن مسعود و ابننُمَير او را ستوده و توثيق كردهاند.
59 . فضل بن دكين كوفى، ابونُعَيم، استاد بخارى (م 218 يا 219 ق)
در مسند احمد بن حنبل حديث غدير را در ماجراى سفر اميرالمؤمنين عليهالسلام به يمن و شكايت از حضرت، از فضل بن دكين نقل كرده است.(1)سمعانى و بدخشانى و يافعى و سيوطى، عبدالحق دهلوى(2)
ص 159. رجال المشكاه.
: او را توثيق كردهاند.بخارى، احمد بن حنبل، ابوبكر بن ابىشَيبه، عثمان بن ابىشَيبه، ابوزُرعه، ابوحاتم رازى، اسحاق بن راهَوَيه و بسيارى ديگر از او روايت كردهاند. مِزّى در «تهذيب الكمال» از يعقوب بن شَيبه از احمد بن حنبل، ابوزرعه دمشقى از يحيى بن مَعين و يعقوب بن سفيان، عِجلى، ابونُعَيم و ابوحاتِم، همگى دقت او را در ثبت و ضبط اخبار تأييد كرده و او را توثيق كردهاند. ذهبى و ابنناصرالدين نيز نام او را در «طبقات الحفّاظ» آوردهاند.
60 . عفّان بن مسلم صفّار، ابوعثمان، استاد بخارى (م 220 ق)
در مسند احمد بن حنبل حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از عفّان نقل كرده است.(3)ذهبى و سيوطى(4): او از بزرگان و سرشناسان بوده و در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است.
از هشام دستوائى و همام و طبقه آنان و نيز شعبه و حمّاد بن زيد و حمّاد بن سَلَمه و همام و ديگران روايت كرده، و بخارى و ابراهيم حربى و ابوزُرعه و احمد و يحيى و اسحاق و ابنمدينى و ابوحاتِم و گروهى ديگر از او روايت كردهاند. او در ثبت و ضبط روايات دقيق بود و از اميران جرح و تعديل به شمار مىرفت. عِجلى و ابوحاتِم او را توثيق كردهاند.
1) . مسند احمد: ج 5 ص 347. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام مخطوط .
2) . الانساب: «الملائى» . تراجم الحفّاظ مخطوط . مرآة الجنان: حوادث سال 219. طبقات الحفّاظ:
3) . مسند احمد: ج 4 ص 372. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام مخطوط .
4) . الكاشف: ج 2 ص 270. طبقات الحفّاظ: ص 163. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 379. تاريخ بغداد: ج 12 ص 269. خلاصه تذهيب الكمال: ص 227. العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 1 ص 380.
61 . سعيد بن منصور بن شعبه خراسانى، ابوعثمان (م 227 ق)
على متّقى حديث غدير را در «كنز العمّال» از سعيد بن منصور نقل كرده است.(1)سيوطى و ذهبى و ابنحجر(2): او را توثيق كردهاند.
او از مالك و ليث و فليح بن سليمان و ابوعوانه و ابنعُيَينه و حمّاد بن زيد و شريك و ... روايت كرده، و بخارى و مسلم و ابوداوود و احمد و ابوثور و ابوبكر اثرم و كديمى و ابوزُرعه و ابوحاتم و ديگران از او روايت كردهاند. احمد و ابوحاتِم او را ستوده و از هل دقت و حديث دانستهاند.
62 . ابراهيم بن حجّاج بن زيد سامى ناجى بصرى، ابواسحاق (م 231 ق)
حافظ ابنكثير شامى حديث غدير را در تاريخش از ابراهيم بن حجّاج روايت كرده است.(3)ذهبى و ابنحجر(4): او را تمجيد و توثيق كردهاند.
وى از حمّاد بن سَلَمه، حمّاد بن زيد، ابان عطّار، وهيب بن خالد، عبدالمؤمن بن عبيداللّه سدوسى، قرعة بن سعيد و ديگران روايت كرده، و عثمان بن خرّاز و حسن بن سفيان و احمد بن على بن سعيد مَروَزى و ابويَعلى موصلى و بسيارى از او روايت كردهاند. دارقطنى و ابنقانه وى را ثقه و صالح دانستهاند.
63 . على بن حكيم بن ذبيان اودى كوفى، ابوالحسن (م 231 ق)
در مسند احمد بن حنبل حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از على بن حكيم اودى نقل كرده است.(5)ابنحجر عسقلانى(6): بخارى در «الأدب» و مسلم و نَسايى (به واسطه عثمان بن خرزاد) از او روايت كردهاند. ابنجنيد
از ابنمَعين، ابوحاتم، آجرى از ابنداوود، نَسايى، محمد بن عبداللّه حضرمى و ابنقانع او را توثيق و تعريف كردهاند.
64 . على بن محمد بن اسحاق طَنافِسى كوفى، ابوالحسن (م 233 يا 235 ق)
ابنماجه حديث غدير را در ماجراى بدگويى معاويه از اميرالمؤمنين عليهالسلام در حج و نزد سعد بن ابىوقاص و نقل حديث غدير توسط سعد، در سنن خود از على بن محمد نقل كرده است.(1)ذهبى و ابنحجر و رافعى(2): او را توثيق كردهاند.
ابنحجر پس از توثيق او مىگويد: ابنماجه در السنن و نَسايى در «مسند على عليهالسلام» به واسطه زياد بن ايّوب طوسى، و نيز ابوزُرعه و ابوحاتِم و ابوواره از وى روايت كردهاند. ابوحاتم، خليلى، ابنحبّان، حافظ خليلى و ابنابىحاتم او را توثيق و تمجيد كردهاند.
65 . هُدْبَة بن خالد قيسى بصرى، ابوخالد هداب (م 235 ق)
حافظ ابنكثير حديث غدير را در تاريخش از هُدبَة بن خالد نقل كرده است.(3)سمعانى و بدخشانى و ذهبى(4): او را توثيق و تمجيد كردهاند.
وى از همام بن يحيى، حمّاد بن سَلَمه و جرير بن حازم روايت كرده، و بخارى، مسلم، ابوالقاسم بَغَوى، ابوداوود سجستانى، ابويَعلى، ابوبكر بن ابىعاصم، ابوبكر بَزّار، فضل بن عباس مَروَزى و ديگران از او روايت كردهاند. ابنعدى: من هيچ حديث منكَرى از او نمىشناسم.
66 . عبداللّه بن ابىشَيبه، ابوبكر (م 235 ق)
ابنابىشيبه حديث غدير را در ماجراى رحبه كوفه و در ماجراى حج معاويه
و سعد بن ابىوقاص و در ماجراى غدير، در هفت مورد از كتابش «المصنّف» آورده است.(1)همچنين متّقى هندى حديث غدير را ابنابىشَيبه روايت كرده است.(2)ذهبى و يافعى(3): او را بسيار توثيق و تمجيد كردهاند.
ابوزُرعه و صالح جَزَره: حافظترين كسى را كه در گفتگوى علمى ديدم ابوبكر بن ابىشَيبه است. ابوعبيده: دانش حديث به چهار تن مىانجامد كه ابوبكر بن ابىشَيبه فقيهترين آنان است. نفطويه: آنگاه كه ابوبكر بن ابىشَيبه در روزگار متوكل به بغداد گام نهاد، سىهزار تن در مجلسش حاضر شدند.
67 . عبيداللّه بن عمر بن ميسره قواريرى، ابوسعيد (م 235 ق)
حافظ ابنكثير حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه در تاريخش از ابويَعلى و عبداللّه بن احمد (در مسند پدرش احمد بن حنبل) از قواريرى نقل كرده است.(4)سمعانى و ذهبى و ابنحجر(5): وى مردى ثقه و بسيار راستگو بود و احاديث بسيارى روايت كرده است.
ابوقدامه سرخسى، محمد بن اسحاق صغانى، ابوداوود سجستانى، ابوزُرعه، ابوحاتم رازى، احمد بن ابىخَيثَمه، ابوالقاسم بَغَوى، ابويَعلى موصلى و ديگران از او روايت كردهاند. مسلمة بن قاسم، ابنحِبّان، ابوحاتم، ابنسعد، يحيى بن مَعين، حافظ ابوعلى صالح جَزَره، صالح بن محمد، عِجلى، نسايى و ديگران او را به شدت توثيق كردهاند. در «الزهرة» آمده است: بخارى از او پنج حديث و مسلم از وى چهل حديث روايت كردهاند.
1) . المصنّف: ج 12 ص 59 - 61 ، 67 ، 68 ، 78، 84 .
2) . كنز العمّال: ج 11 ص 609 ، 610 . كنزالعمّال: ج 13 ص 134.
3) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 235. مرآة الجنان: حوادث سال 235. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 432. تاريخ بغداد: ج 10 ص 66 . خلاصه تذهيب الكمال: ص 179. تاريخ ابنكثير: ج 10 ص 315. طبقات المفسّرين: ج 1 ص 246. النجوم الزاهره: ج 2 ص 282.
4) . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 347.
5) . الانساب: «القواريرى» . دول الاسلام: حوادث سال 235. تهذيب التهذيب: ج 7 ص 40.
68 . اسحاق بن ابراهيم بن مخلّد بن ابراهيم حنظلى مَروَزى، ابويعقوب (م 238 ق)
على متّقى هندى در «كنز العمّال» حديث غدير را در ماجراى غدير از ابنراهَوَيه نقل كرده است.(1)ابنحِبّان و ذهبى و يافعى و سيوطى(2): از علم و تأليفات و فقه و حديث او بسيار تعريف كرده و او را توثيق كردهاند. وى از ابنعُيَينه روايت كرده، و بخارى و مسلم و ابوداوود و تِرمِذى و نَسايى و بقية بن وليد (استاد او) و ابوالعباس و سرّاج از او روايت كردهاند.
قبر او مشهور است و مردم به زيارتش مىروند. احمد بن حنبل، محمد بن مسلم احمد بن سَلَمه، ابوزُرعه، ابنخُزَيمه و ذُهلى او را توثيق و بسيار تمجيد كرده و عالم جرح و تعديل و حديث مىدانند. اسحاق خود گفته است: هر چه شنيدم حفظ كردم و آنچه حفظ كردم فراموش نكردم.
69 . عثمان بن محمد بن ابىشَيبه عَبسى كوفى، ابوزيد، ابوالحسن (م 239 ق)
ابراهيم بن عبداللّه وصابى يمنى حديث غدير را در كتابش «الاكتفاء فى فضل الاربعة الخلفاء» از عثمان بن ابىشيبه در سننش آورده است.(3)ذهبى و يافعى(4): او را توثيق و تمجيد كرده و از مجلس درس و كوشش او در جمع احاديث گفتهاند. وى از شريك و جرير و ابوالاحوص روايت كرده، و بخارى و مسلم و ابوداوود و ابنماجه و پسرش محمد و ابويَعلى و بَغَوى از او روايت كردهاند.
نسايى حديث غدير را در «الخصائص» از قُتَيبة بن سعيد نقل كرده است.(5)سمعانى
و ابنحجر و ذهبى(1): او را توثيق كرده و بسيار تعريف كردهاند. او از مالك و ليث روايت كرده، بخارى، مسلم، ابوداوود، ابوعيسى، ابوعبدالرحمن، نيز فريابى، سرّاج و بسيارى ديگر، و نيز در صحاح شش گانه از او روايت كردهاند.
اثرم از احمد بن حنبل، ابنمَعين، نَسايى، برسانى، ابنحِبّان، مسلمة بن قاسم و ابنقطّان فاسى او را توثيق و تمجيد كرده و بسيار ستودهاند. در «الزهرة» آمده است:
بخارى 308 حديث و مسلم 668 حديث از او نقل كردهاند.
احمد بن حنبل در 2 مورد از مسندش و در 10 مورد از كتاب ديگرش «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» به طرق متعدد - كه بعضى از آنها پيشتر نقل شد - حديث غدير را در ماجراى غدير و در ماجراى رحبه كوفه آورده است. احمد بن حنبل از معرفى و شرح حال بىنياز است؛ شأن و وثاقت و بزرگى او نزد اهلتسنّن چنان مشهور است كه احتياجى به بيان آن نيست.
نسايى حديث غدير را در ماجراى رحبه كوفه در «خصائص اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام» از هارون بن عبداللّه بغدادى آورده است.(2)
ابنحجر و ذهبى و سمعانى(3)گفتهاند: اين افراد از هارون بن عبداللّه روايت كردهاند: پسرش موسى، ابوداوود، ابنماجه، تِرمِذى، نَسايى، مسلم بن حجاج نيشابورى، ابراهيم حربى، ابوزرعه رازى و ابوحاتم رازى. همچنين ابراهيم حربى و نَسايى او را بسيار توثيق كردهاند.
ترمذى حديث غدير را در صحيح خود از محمد بن بشّار نقل كرده است.(1)ابنحجر(2): او را توثيق كرده است. در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است.
نسايى حديث غدير را در «الخصائص» از محمد بن مثنّى نقل كرده است.(3)سمعانى و ذهبى و ابنحجر(4): او را توثيق كرده است. او از غُندَر روايت كرده، و در صحاح شش گانه از او حديث نقل شده است.
ابنكثير حديث غدير را در ماجراى حج معاويه و توهين به اميرالمؤمنين عليهالسلام و نقل حديث غدير توسط سعد بن ابىوقاص در تاريخ خود از حسن بن عرفه عبدى نقل كرده است.(5)ابنحجر(6): او را توثيق كرده است. ترمذى، نسايى، ابوداوود و ابنماجه از او روايت كردهاند. عبداللّه بن احمد از يحيى بن مَعين، ابنابىحاتِم، نسايى، دارقطنى، ابنحِبّان در الثقات، ابنعلى حيّانى و مسلمة بن قاسم او را توثيق كرده و ستودهاند.
نسايى حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه در «الخصائص» از محمد بن يحيى نيشابورى نقل كرده است.(7)ذهبى و ابنحجر(8): او را
1) . صحيح ترمذى 5 / 297.
2) . تقريب التهذيب: ج 2 ص 147. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 511 . خلاصة تذهيب الكمال: ج 2 ص 280. العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 2 ص 3. طبقات الحفّاظ: ص 222.
3) . الخصائص / 96.
4) . الانساب: «العَنَزى» . الكاشف: ج 3 ص 93. تقريب التهذيب: ج 2 ص 204.
5) . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 340.
6) . تقريب التهذيب: ج 1 ص 168. تهذيب التهذيب: ج 2 ص 293، با اختصار.
7) . الخصائص: ص 95، 96.
8) . الكاشف: ج 3 ص 107. تقريب التهذيب: ج 2 ص 217.
توثيق كرده و ستوده است. از ابنمهدى، عبدالرزاق و احمد و اسحاق روايت كرده، و بخارى، ابنماجه، نسايى و ترمذى، ابوداوود، ابنخُزَيمه، ابوعوانة و ابوعلى ميدانى از او روايت كردهاند. ابنابىداوود و ابوحاتِم بسيار او را ستودهاند.
در مسند احمد بن حنبل حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از حجّاج بن يوسف نقل كرده است. سمعانى و ابنحجر(1): او را توثيق و تعريف كردهاند. ابنابىحاتم، ابوداوود سجستانى و نسايى او را توثيق كردهاند.
بدخشانى در «مفتاح النجا» و متّقى هندى در «كنز العمال» حديث غدير را از او نقل كردهاند.(2)سمعانى و ذهبى و سيوطى(3): او را توثيق و در علم حديث و تقوى تمجيد كردهاند. ابنابىحاتم و ابوالشيخ او را توثيق و تعريف بليغ كردهاند.
ابنكثير در تاريخ خود گفته كه ابنعقده حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از حسن بن على بن عفّان عامرى نقل كرده است.(4)ذهبى و ابنحجر(5): ابنماجه از او حديث نقل كرده است. ابوحاتِم، ابنابىحاتِم، ابنحبّان، دارقطنى و مسلمة بن قاسم او را توثيق و تمجيد كردهاند.
80 . ابنماجه قزوينى (م 273 ق)
ابنماجه حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در سنن خود نقل كرده است.(6)
يافعى و ابنحجر و سيوطى(1): او را بسيار توثيق و تعريف كرده و كتاب وى در حديث را يكى از كتابهاى ششگانه اصلى مىدانند. خليلى بسيار او را ستوده است.
81 . احمد بن يحيى بَلاذُرى
بلاذرى حديث غدير را در كتاب خود آورده است. توضيحات در مورد او در بخش دلالت حديث غدير خواهد آمد.
82 . ابنقُتَيبه
ابنقُتَيبه حديث غدير را در ماجراى احتجاج شخصى به نام برد از همدان بر عمروعاص و نزد معاويه در «الامامة و السياسة» نقل كرده است.(2)در ادامه در مورد ابنقتيبه مطالبى خواهد آمد. اما در اعتبار كتابش «الإمامة و السياسة» هيچ شكى نيست، چرا كه اين كتاب از نوشتههاى معروف او است كه نزد اهلسنت معتمَد است و آنان در كتابهاى خود از آن نقل كردهاند، مثل بَلَوى در «ألف باء» و عمر بن فَهد مكّى در «إتحاف الورى بأخبار أمّالقرى» .
83 . محمد بن عيسى تِرمِذى، ابوعيسى (م 279 ق)
در روايت محمد بن بشّار گذشت كه ترمذى حديث غدير را در صحيح خود آورده است. سيوطى مىنويسد: حديث «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» را احمد بن حنبل از براء و بُرَيده نقل كرده، و ترمذى و نسايى از ضياء از زيد بن ارقم روايت كردهاند.(3)ذهبى و يافعى(4): يكى از پيشوايان بزرگ صاحب الجامع و كتابهاى ديگر است. شيخ او ابوعبداللّه بخارى از وى حديث شنيده است. ابنحِبّان وجعفر بن محمد مستغفرى او را توثيق و علم حديث و كتب او را ستودهاند.
1) . مرآة الجنان: حوادث سال 273. تقريب التهذيب: ج 2 ص 220. طبقات الحفّاظ: ص 278.
2) . الامامة و السياسة: ج 1 ص 109.
3) . الجامع الصغير: ج 2 ص 181.
4) . تذهيب التهذيب مخطوط . مرآة الجنان: حوادث سال 279. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 633 . تهذيب التهذيب: ج 9 ص 387. خلاصة تذهيب الكمال: ص 203. النجوم الزاهرة: ج 3 ص 88 . شَذَرات الذهب: ج 2 ص 174. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 279.
84 . احمد بن عمرو بن ابىعاصم ضحّاك بن مخلّد شيبانى بصرى، ابوبكر، ابنابىعاصم (م 287 ق)
ابنابىعاصم حديث غدير را يكبار بدون اشاره به ماجراى خاصى و بارى با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه و نيز كلام سعد بن ابىوقاص در كتاب «السنّة» در باب «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» در بيست و دو مورد و به طرق متعدد نقل كرده است.(1)متّقى هندى نيز در كتابش به نقل حديث غدير توسط ابنابىعاصم اشاره كرده است.(2)ذهبى و سيوطى(3): او قاضى اصفهان و صاحب مصنّفات و در نهايت توثيق و پرهيزكارى بوده است. ابناعرابى نيز او را بسيار ستوده است.
85 . زكريا بن يحيى سِجْزى، ابوعبدالرحمن (ت 195 - م 289 ق)
نسايى حديث غدير را در «الخصائص» خود از زكريا بن يحيى نقل كرده است.(4)ذهبى و ابنحجر(5): او را توثيق كردهاند. وى مشهور به خيّاط السنّه است. از شيبان و قُتَيبه روايت كرده، طبرانى و دوستش نسايى از او روايت كردهاند. نسايى و عبدالغنى بن سعيد او را توثيق كردهاند.
86 . عبداللّه بن احمد بن حنبل، ابوعبدالرحمن (م 290 ق)
عبداللّه بن احمد بن حنبل حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در كتاب خود «زوائد مسند احمد بن حنبل» نقل كرده است.(6)متّقى هندى نيز پس از نقل حديث غدير مىنويسد: اين حديث را عبداللّه بن احمد بن حنبل در زوائد مسند پدرش روايت كرده است.(7)
1) . السنّة: ص 590 - 593 .
2) . كنز العمّال: ج 13 ص 170.
3) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 287. طبقات الحفّاظ: ص 280.
4) . الخصائص / 95.
5) . الكاشف: ج 1 ص 324. تهذيب التهذيب: ج 3 ص 334.
6) . زوائد مسند احمد بن حنبل. اين حديث از زوائد عبداللّه است و در مسند احمد نيامده است.
7) . كنز العمّال: ج 13 ص 171.
همچنين ابنكثير و عبداللّه بن احمد در كتاب «فضائل على عليهالسلام» حديث غدير را از عبداللّه بن احمد آوردهاند.(1)عبدالغنى مَقدِسى و ابنحجر و ذهبى(2): ابوبكر خطيب، ابوالحسين بن منادى، ابنعدى، نسايى، سلمى از دارقطنى و ابوبكر خلّال او را توثيق كرده و از دقت و علم حديث و رجال او بسيار تعريف كردهاند.
87 . على بن محمد بن على بن ابىالمضا مَصّيصى
نَسايى حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه در «الخصائص» از على بن محمد نقل كرده است.(3)ابنحجر(4): نسايى از او روايت كرده است. ابنحبّان، مسلمة بن قاسم و نسايى او را توثيق كردهاند.
88 . ابراهيم بن يونس بن محمد طرسوسى، مؤدّب حرمى
نسايى حديث غدير را با اشاره به كلام سعد بن ابىوقاص در «الخصائص» از ابراهيم بن يونس بن محمد طرسوسى نقل كرده است.(5)ذهبى و ابنحجر(6): وى را توثيق كردهاند. او از پدرش و عثمان بن عمر روايت كرده، و نسايى و ديگران از او روايت كردهاند.
89 . احمد بن عمرو بن عبدالخالق بصرى بَزّار، ابوبكر (م 292 ق)
ابوبكر بزّار حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه با بيش از پنج سند روايت كرده است. همچنين متّقى هندى حديث غدير را در «كنز العمّال» از بزّار نقل كرده است.(7)
1) . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 347. فضائل على عليهالسلام مخطوط .
2) . الكمال فى معرفة الرجال مخطوط . تهذيب التهذيب: ج 5 ص 143. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 290.
3) . الخصائص: ص 96.
4) . تهذيب التهذيب: ج 7 ص 380. تقريب التهذيب: ج 2 ص 44.
5) . الخصائص: ص 49، 50 .
6) . تقريب التهذيب: ج 1 ص 47. الكاشف: ج 1 ص 97.
7) . كنز العمّال: ج 13 ص 158.
سيوطى و متقى هندى(1): او صاحب مسند كبير به نام «المعلّل» است. هيثمى و ابنحجر او را توثيق كردهاند.
استدراك محقق
خطيب بغدادى در «تاريخ بغداد» حديث غدير را در بيان روزه روز غدير از ضَمرة بن ربيعه نقل كرده است.(2)ذهبى و ابنحجر و خزرجى(3): احمد بن حنبل و ابنيونس او را توثيق كرده و ستودهاند. وى از احمد و نسايى و ابنمَعين و ابنسعد نقل كرده كه همگى ضَمره را ثقه دانستهاند، و در صحاح شش گانه از وى روايت شده است.
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از مصعب بن مِقدام روايت كرده است.(4)
خطيب بغدادى و ابنحجر(5): عدهاى از بزرگان اهلسنت به اسناد متصل و جداگانه توثيق او را شنيدهاند، از جمله: يحيى بن مَعين، ابوزكريا، ابراهيم بن عبداللّه بن جنيد، ابوداوود، برقانى از ابوالحسن دارقطنى، ابوحاتم، ابنحِبّان، عِجلى، ابنشاهين و ابنقانع كوفى.
احمد در «مسند» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه
1) . طبقات الحفّاظ: ص 285. كنز العمّال: ج 13 ص 158. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 653 . العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 2 ص 92 . تاريخ بغداد: ج 4 ص 334. شَذَرات الذهب: ج 2 ص 209. نجوم الزاهرة: ج 3 ص 157.
2) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290.
3) . الكاشف: ج 2 ص 38. تقريب التهذيب: ج 1 ص 374. خلاصة تذهيب الكمال: ص 150.
4) . الخصائص: ص 15.
5) . تاريخ بغداد: ج 13 ص 111، 112. تهذيب التهذيب: ج 10 ص 165.
كوفه از زيد بن حباب نقل كرده است.(1)خطيب بغدادى و ذهبى(2): عبداللّه بن وهب، يزيد بن هارون، احمد بن حنبل، ابوبكر بن ابىشيبة، يحيى بن حِمّانى، حسن بن عرفه، عبّاس دورى، زيد بن اسماعيل صائغ، ابويحيى محمد بن سعيد عطّار و ديگران از او روايت كردهاند. يحيى بن مَعين، عِجلى، احمد بن حنبل، ابوزكريا و ابنمدينى او را ثقه دانستهاند.
احمد در «مسند» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از او نقل كرده است.(3)خطيب بغدادى و ذهبى و ابنحجر(4): او را توثيق كردهاند. احمد بن حنبل و يحيى بن مَعين از او روايت كردهاند. ابنمَعين، ابنخِراش، ساجى و عِجلى وى را ثقه دانستهاند.
ابنكثير در تاريخش به نقل از كتاب غدير ابنجرير طبرى، حديث غدير را از محمد بن خالد نقل كرده است.(5)ذهبى و ابنحجر و ابنحِبّان(6): او را توثيق كردهاند. بندار و كديمى و نيز در صحاح شش گانه از او روايت كردهاند، و او از مالك روايت كرده است. ابنحبّان، ابوحاتِم و ابوزُرعه او را توثيق كردهاند.
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از خلف بن تميم روايت كرده است.(7)ذهبى و ابنحجر(8): يعقوب بن شَيبه،
1) . مسند احمد بن حنبل: ج 1 ص 119.
2) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 442. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 350.
3) . المسند: ج 1 ص 152.
4) . تاريخ بغداد: ج 9 ص 290. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 361. الكاشف: ج 2 ص 3. تقريب التهذيب: ج 1 ص 345.
5) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 212، ذيل نام موسى بن يعقوب زمعى كه نامش گذشت.
6) . الكاشف: ج 3 ص 38. تقريب التهذيب: ج 2 ص 157. تهذيب التهذيب: ج 9 ص 143.
7) . الخصائص: ص 103.
8) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 379. تقريب التهذيب: ج 1 ص 225.
ابوحاتم و ابنحِبّان او را توثيق كردهاند. نسايى و ابنماجه از او روايت كرده، و او از ثورى روايت كرده است.
حافظ ابونعيم در «حلية الاولياء» حديث غدير را از حسين اشقر روايت كرده است.(1)ابنحِبّان در «الثقات» ، حاكم نيشابورى در «المستدرك» ، ذهبى در «تلخيص المستدرك» و ابنحجر او را توثيق كردهاند.(2)
دولابى در «الكنى و الاسماء» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از حسن بن عطيّه نقل كرده است.(3)ذهبى و ابنحجر(4): از حمزه و اسرائيل روايت كرده، و ابوزُرعه، ابوحاتِم، بخارى در تاريخش و ترمذى از او روايت كردهاند. ابوحاتِم و حسن بن عطيّه او را ثقه مىدانند.
عاصمى حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در «زين الفتى فى تفسير سورة هلاتى» از عبداللّه بن يزيد مقرى نقل كرده است.(5)ابنحِبّان، ابنحجر و ذهبى(6): او را توثيق كردهاند. او از مشايخ بزرگ بخارى است و در صحاح شش گانه از وى روايت شده است. نسايى، ابنسعد، ابنقانع، خليلى، نَسايى و ديگران او را توثيق كردهاند.
نسايى در «الخصائص» و ابنجرير طبرى به نقل ابنكثير در تاريخش حديث
1) . حلية الاولياء: ج 4 ص 23.
2) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 130. تقريب التهذيب: ج 1 ص 175.
3) . الكنى و الاسماء: ج 2 ص 88 .
4) . الكاشف: ج 1 ص 223. تقريب التهذيب: ج 1 ص 168.
5) . زين الفتى فى تفسير سورة هلاتى مخطوط .
6) . الثقات. تهذيب التهذيب ج 6 ص 84 . تقريب التهذيب: ج 1 ص 462. الكاشف: ج 2 ص 144. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 367.
غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از عبيداللّه بن موسى نقل كرده است.(1)ذهبى و ابنحجر(2): او را توثيق و تعريف كرده و مايل به تشيع مىدانند. بخارى ابتدا مستقيما از او روايت كرد، و سپس او و ديگران به واسطه راوى ديگرى از وى روايت كردند، و احمد نيز از او حديث نقل كرده است. ابنحجر توثيق شمارى از عالمان سنّى را در حق وى آورده است.
عاصمى در «زين الفتى» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از او نقل كرده است.(3)ابنحِبّان و ابنحجر(4): او را توثيق كردهاند و مايل به تشيع مىدانند. ابنخلفون، ابنقانع و ابوحاتِم نيز وى را توثيق كردهاند.
چنانچه پيشتر گذشت، نسايى روايت محمد بن سليمان از حديث غدير را در كتابش «الخصائص» آورده است.(5)ابنحِبّان و ذهبى و ابنحجر(6): او را توثيق كردهاند. ابنماجه از وى روايت كرده است.
نَسايى در «الخصائص» حديث غدير را از عبداللّه بن داوود نقل كرده است.(7)ذهبى
1) . الخصائص: ص 95. تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 210.
2) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 353. الكاشف: ج 2 ص 234. تقريب التهذيب: ج 1 ص 539 . تهذيب التهذيب: ج 7 ص 53 .
3) . زين الفتى فى تفسير سورة هلاتى مخطوط . روايت على بن قادم در كتاب «كفاية الطالب» نيز آمده است.
4) . الثقات: ج 8 ص 459. تهذيب التهذيب: ج 7 ص 347. تقريب التهذيب: ج 2 ص 42.
5) . الخصائص: ص 100.
6) . الثقات: ج 9 ص 69 . الكاشف: ج 3 ص 44. تقريب التهذيب: ج 2 ص 166. براى شرح حال مفصل او مراجعه شود به: تهذيب التهذيب: ج 9 ص 199.
7) . الخصائص: ص 95.
و ابنحجر(1): او را توثيق كرده و ستودهاند. ابنحجر در «تهذيب التهذيب» شرح حال وى را نوشته و سخنان بزرگان قوم را در توثيق او آورده است. صاحبان صحاح شش گانه به جز مسلم از او روايت كردهاند.
نام او در سند روايت ابناثير جَزَرى و ابنحجر عسقلانى از حديث غدير آمده است.(2)احمد و ابنحِبّان و ابنحجر و سيوطى(3): او را توثيق كردهاند. وى از مشايخ بخارى و احمد بن حنبل و ديگران است. محمد (پسرش) ، احمد بن حنبل و بخارى از او روايت كردهاند.
نَسايى در «الخصائص» و حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» به سه سند و احمد بن حنبل در «مسند» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از يحيى بن حمّاد روايت كردهاند.(4)
ابنحِبّان و ذهبى و ابنحجر(5): او را توثيق كردهاند. وى از عِكرَمة بن عمّار و شعبه روايت كرده، و بخارى، دارمى، كديمى، مسلم، ترمذى، نسايى و ابنماجه از او روايت كردهاند. ابنحجر توثيقات بزرگان را درباره وى نقل كرده است.
ثعلبى در تفسيرش «الكشف و البيان» حديث غدير را با نقل ماجراى غدير از
1) . الكاشف: ج 2 ص 83 . تقريب التهذيب: ج 1 ص 412.
2) . اسد الغابة: ج 3 ص 307. الإصابة: ج 4 ص 80 .
3) . الثقات. تهذيب التهذيب: ج 7 ص 297. تقريب التهذيب: ج 2 ص 34. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 370. الكاشف: ج 2 ص 281. طبقات الحفّاظ: ص 158.
4) . الخصائص: ص 93. المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109. المسند: ج 1 ص 331.
5) . الثقات: ج 9 ص 257. الكاشف: ج 3 ص 253. تهذيب التهذيب: ج 11 ص 199. تقريب التهذيب: ج 2 ص 346.
حجّاج بن منهال نقل كرده است.(1)ذهبى و ابنحجر(2): او را توثيق كرده و ستودهاند. بخارى، احمد بن فرات، عبد، دارمى، ذُهلى و ديگران از او روايت كردهاند. ابوحاتِم، احمد عِجلى و خلف كردوس او را توثيق كردهاند.
واحدى در «اسباب النزول» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نزول آيه اكمال از على بن عيّاش نقل كرده است.(3)ذهبى و ابنحجر و سيوطى(4): او را توثيق كرده و ستودهاند. احمد، بخارى، ابواسحاق ابنمَعين، جوزجانى، ابراهيم بن هيثم، ذُهلى، محمد بن عوف و ديگران از وى روايت كردهاند. نَسايى و عدهاى ديگر وى را توثيق كردهاند، و ابنحجر سخنان عالمان اهلتسنّن را درباره او نقل كرده است.
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام از ابوغسّان روايت كرده است.(5)ذهبى و ابنحجر(6): او را توثيق كرده و از او تعريف كردهاند. بخارى مستقيما و ديگران به واسطه از او روايت كردهاند. ابنمَعين، ابوحاتم از ابنمَعين، يعقوب بن شَيبه، ابننُمَير، ابوداوود و ابنسعد او را ثقه دانسته و ستودهاند. همچنين ابنحجر در «تهذيب التهذيب» توثيقات و تعريفهاى محدثان و رجاليون را درباره ابوغسّان آورده است.
قاسم بن سلام در كتاب خود «غريب القرآن» حديث غدير را در ماجراى غدير نقل
1) . الكشف و البيان: ج 4 ص 92.
2) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 403. الكاشف: ج 1 ص 208. تقريب التهذيب: ج 1 ص 154. همچنين رجوع شود به: تهذيب التهذيب: ج 2 ص 206.
3) . اسباب النزول: ص 150، ذيل آيه 67 سوره مائده.
4) . تهذيب التهذيب: ج 7 ص 368. تقريب التهذيب: ج 2 ص 42. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 384. الكاشف: ج 2 ص 292. طبقات الحفّاظ: ص 165.
5) . فرائد السمطين: ج 1 ص 68 .
6) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 402. الكاشف: ج 3 ص 112. تقريب التهذيب: ج 2 ص 223.
كرده است. خطيب بغدادى و ابراهيم حربى و ذهبى و ابنحجر(1): اسحاق بن ابراهيم، خطيب از ثعلب، احمد بن كامل قاضى، ابنمَعين و ابوداوود او را به شدت توثيق كرده و علم او را بسيار ستودهاند.
ابناثير در «اسد الغابة» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام از او نقل كرده است.(2)ابنحِبّان و ابنحجر و خزرجى(3): او را توثيق كردهاند. صاحبان صحاح شش گانه از وى روايت كردهاند. ابنحِبّان وى را ثقه و فاضل دانسته است.
حافظ ابنكثير در «تاريخ ابنكثير» حديث غدير را با نقل مختصرِ ماجراى غدير از موسى بن اسماعيل روايت كرده است.(4)ذهبى و ابنحجر(5): او را توثيق كردهاند. ذُهلى، ابوحاتِم، بخارى، ابوداوود، احمد بن ابىخَيثَمه و بسيارى ديگر از او روايت كردهاند. ابوحاتم نيز او را ستوده است. ابنحجر سخن گروهى از رجاليون اهلتسنّن را در وثاقت او نقل كرده است.
خوارزمى در مناقب خود حديث غدير را با نقل ماجراى غدير از قيس بن حفص نقل كرده است.(6)ابنحِبّان و ذهبى(7): او را توثيق كردهاند. او از ابىعوانه و رواتِ
1) . تاريخ بغداد: ج 12 ص 403 - 416. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 417. تقريب التهذيب: ج 2 ص 117.
2) . اسد الغابة: ج 5 ص 276.
3) . تقريب التهذيب: ج 2 ص 203. خلاصة التهذيب: ص 357.
4) . تاريخ ابنكثير: ج 2 ص 209، 210.
5) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 394. كاشف: ج 3 ص 180. تهذيب التهذيب: ج 10 ص 333. تقريب التهذيب: ج 2 ص 280.
6) . مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 80 .
7) . الثقات: ج 9 ص 15. الكاشف: ج 2 ص 403. تهذيب التهذيب: ج 8 ص 290. تقريب التهذيب: ج 2 ص 128.
هم طبقه او روايت كرده، و بخارى، ابنضريس و ديگران از او روايت كردهاند. ابنحجر توثيقات ديگران را نيز نقل كرده است.
حافظ ابوالفتح محمد بن على نطنزى در «الخصائص العلويّة» حديث غدير را با نقل نسبتا مفصل ماجراى غدير از يحيى حِمّانى نقل كرده است. همچنين همان خبر را عينا ابونعيم اصفهانى در «ما نزل فى على عليهالسلام» و ابوسعيد سِجستانى در «كتاب الولاية» و حسكانى در «شواهد التنزيل» و حموينى در «فرائد السمطين» از طريق ابونعيم روايت كردهاند.(1)
خطيب بغدادى و ذهبى و ابنحجر(2): او را توثيق كرده و ستودهاند. ابوحاتِم و ابن ابى الدنيا و مطين و بَغَوى و ديگران از او روايت كردهاند. يحيى بن مَعين، مطين از ابننُمَير، عباس از يحيى، ابوعبيد از ابوداوود، رمادى و خطيب بغدادى از دلويه او را توثيق كرده و ستودهاند.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از خلف بن سالم مخرمى نقل كرده است.(3)خطيب بغدادى و ذهبى و ابنحجر(4): احمد بن حنبل، يحيى بن مَعين و يعقوب بن شَيبه او را توثيق كردهاند.
احمد بن حنبل در مسند خود حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از احمد بن عمر وكيعى نقل كرده است.(5)خطيب بغدادى و ذهبى
و ابنحجر(1): او را توثيق كردهاند. مسلم و ابوداوود در «المسائل» از او روايت كردهاند. يحيى بن مَعين، عبداللّه بن احمد ومحمد بن عبدوس وى را توثيق كردهاند.
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از ابراهيم نقل كرده است.(2)ابنحِبّان و خطيب و ذهبى و ابنحجر(3): او را توثيق كرده و ستودهاند. محمد بن اسماعيل از او روايت كرده است. يحيى بن مَعين، محمد بن اسماعيل و ديگر حفّاظ حديث وى را توثيق كردهاند.
يحيى بن سليمان راوىِ حديث غدير از شيخ ابراهيم بن حسين بن على كِسائى معروف به ابندَيزيل صاحب «كتاب صفّين» است كه پيشتر نامش گذشت. ابنحِبّان و ذهبى و ابنحجر(4): او را توثيق كردهاند. بخارى و ترمذى و حسن بن سفيان از وى روايت كردهاند. دارقطنى، عُقَيلى و ابوحاتم او را توثيق كردهاند.
در كتاب «فضائل على عليهالسلام» احمد بن حنبل حديث غدير را از يعقوب بن حمدان بن كاسب(5)نقل كرده است. ابنحِبّان و ذهبى و ابنحجر(6): او را توثيق كرده و ستودهاند. بخارى در باب «خلق افعال العباد» ، ابنماجه، عبداللّه بن احمد، قاضى اسماعيل، ابوبكر بن ابىعاصم و ديگران از وى روايت كردهاند. بخارى او را ستوده است.
1) . تاريخ بغداد: ج 4 ص 284. الكاشف: ج 1 ص 6 . تقريب التهذيب: ج 1 ص 22.
2) . الخصائص: ص 100.
3) . الثقات: ج 8 ص 73. تاريخ بغداد: ج 1 ص 179. الكاشف: ج 1 ص 94. تقريب التهذيب: ج 1 ص 43.
4) . الثقات: ج 9 ص 263. الكاشف: ج 3 ص 257. تهذيب التهذيب: ج 11 ص 227. تقريب التهذيب: ج 2 ص 349. خلاصة تذهيب الكمال: ص 364.
5) . «يعقوب بن حميد» صحيح است.
6) . الثقات: ج 9 ص 285. تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 466. الكاشف: ج 3 ص 290. تقريب التهذيب: ج 2 ص 275.
پيشتر گذشت كه واحدى نزول آيه تبليغ درباره ولايت على عليهالسلام در روز غدير را از اين راوى نقل كرده است. ابنحبّان و خطيب بغدادى و ذهبى(1): او را ثقه دانستهاند. ابوداوود، ابنماجه، ابويَعلى و ابنصاعد از او روايت كردهاند. احمد بن حنبل نيز او را توثيق كرده است.
نسايى در «خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از حسين بن حُرَيث مَروَزى نقل كرده است.(2)خطيب بغدادى و ذهبى و ابنحجر(3): او را توثيق كردهاند. بخارى، مسلم، ابوداوود، ترمذى و نسايى از او روايت كردهاند.
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از هلال بن بشر بصرى روايت كرده است.(4)ابنحبّان و ذهبى و ابنحجر: او را ثقه دانستهاند. ابوداوود، نسايى، ابنخُزَيمه و ابنصاعد از وى روايت كردهاند.(5)
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از احمد بن عثمان بصرى نقل كرده است.(6)ابنحِبّان و ذهبى و ابنحجر(7): او را توثيق كرده
1) . الثقات: ج 8 ص 175. تاريخ بغداد: ج 7 ص 295. الكاشف: ج 1 ص 220. تقريب التهذيب: ج 1 ص 165.
2) . خصائص اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 103.
3) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 36. الكاشف: ج 1 ص 229. تقريب التهذيب: ج 1 ص 175.
4) . الخصائص: ص 47.
5) . الثقات: ج 9 ص 248. كاشف: ج 3 ص 226. تقريب التهذيب: ج 2 ص 322.
6) . الخصائص: ص 101.
7) . الثقات: ج 8 ص 42. الكاشف: ج 1 ص 65 . تهذيب التهذيب: ج 1 ص 61 . تقريب التهذيب: ج 1 ص 22.
و ستودهاند. مسلم، تِرمِذى، نَسايى، ابنخُزَيمه و ابنجرير از وى روايت كردهاند. ابنحجر سخن بزرگان را در وثاقت وى آورده است.
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى شكايت مردى از اميرالمؤمنين عليهالسلام در سفر يمن و نيز بدون اشاره به ماجراى خاصى از محمد بن علاء نقل كرده است. همچنين ابويَعلى موصلى اين حديث را نقل كرده است.(1)
ذهبى و ابنحجر عسقلانى(2): او را توثيق و تعريف كردهاند. عبداللّه بن احمد، فريابى، ابنخُزَيمه، ابوعَروبه، محمد بن قاسم محرابى و محدثان بسيار ديگر از او روايت كردهاند. ابننُمَير، ابنعقده و ابوحاتِم او را توثيق و تعريف كردهاند. در صحاح شش گانه از او روايت شده است.
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از يوسف بن عيسى نقل كرده است.(3)ذهبى و ابنحجر و خزرجى(4): بخارى، مسلم، ترمذى، نسايى و عمر بجيرى از يوسف بن عيسى روايت كردهاند. خزرجى گفته كه حافظان متعددى وى را توثيق كردهاند.
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را از نصر بن على نقل كرده است.(5)سمعانى و ذهبى و ابنحجر(6): او را ستوده و توثيق كردهاند. صاحبان صحاح ششگانه و زكريا
1) . الخصائص: ص 93. مسند ابىيَعلى. همچنين رجوع شود به: مجمع الزوائد: ج 9 ص 105.
2) . تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 497. تقريب التهذيب: ج 2 ص 197.
3) . الخصائص: ص 131.
4) . الكاشف: ج 3 ص 300. تقريب التهذيب: ج 2 ص 382. خلاصة تذهيب الكمال: ص 378.
5) . الخصائص: ص 95.
6) . الانساب: «الجهضمى» . تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 519 . تهذيب التهذيب: ج 10 ص 430. تقريب التهذيب: ج 2 ص 300.
ساجى و ديگران از او روايت كردهاند. احمد، ابوحاتِم، نسايى و ابنابىداوود او را توثيق و تعريف كردهاند. همچنين ابنحجر تويق علما درباره او را نقل كرده است.
بَزّار در مسند خود حديث غدير را با اشاره به احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام از يوسف بن موسى نقل كرده است.(1)خطيب بغدادى و ذهبى و ابنحجر(2): او را توثيق كردهاند. بخارى، ابراهيم حربى، ابوعبدالرحمن، نسايى، ابوداوود، ترمذى، ابنماجه، محاملى و ابنمَعين از او روايت كردهاند. يحيى بن مَعين، نسايى و پيشوايان متعددى وى را ثقه دانستهاند.
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را از محمد بن عبدالرحيم آورده است.(3)خطيب بغدادى و ذهبى و ابنحجر(4): او را توثيق كرده و ستودهاند. محمد بن يحيى ذُهلى، بخارى، ابوداوود سجستانى، عبداللّه بن احمد بن حنبل، ترمذى، نسايى، ابنصاعد و محاملى از او حديث نقل كردهاند. نسايى و عبداللّه بن احمد و ابنصاعد و سَرّاج و ديگران او را ثقه دانستهاند. همچنين ابنحجر توثيقات ديگران را درباره او نقل كرده است.
عاصمى در «زين الفتى فى تفسير سورة هلاتى» حديث غدير را از محمد بن عبداللّه بن يزيد مُقرى نقل كرده است.(5)ابنحبان و ذهبى و ابنحجر(6): او را توثيق كرده
1) . مسند ابىبكر بَزّار.
2) . تاريخ بغداد: ج 14 ص 304. الكاشف: ج 3 ص 301. تقريب التهذيب: ج 2 ص 383.
3) . الخصائص: ص 100.
4) . تاريخ بغداد: ج 2 ص 363. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 553 . الكاشف. تهذيب التهذيب: ج 9 ص 311. تقريب التهذيب: ج 2 ص 185.
5) . زين الفتى فى تفسير سورة هلاتى مخطوط .
6) . الثقات: ج 9 ص 121. الكاشف: ج 3 ص 66 . تهذيب التهذيب: ج 9 ص 284. تقريب التهذيب: ج 2 ص 181.
و ستودهاند. نسايى، ابنماجه، ابنخُزَيمه و ابراهيم هاشمى از او روايت كردهاند. ابوحاتم وى را صدوق خوانده است. ابنحجر توثيقها و ستايشهاى ديگران را درباره او نقل كرده است.
بخارى با سند خود حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در تاريخ خود نقل كرده است.(1)بخارى از تعريف بىنياز است، چرا كه او نزد اهلتسنّن صاحب مهمترين و وثيقترين كتاب بعد از قرآن است. دانشمندان عامه كسى و كتابى را مانند او و كتابش ستايش نكردهاند؛ تا حدّى كه در ستايش بخارى به معيارهاى مذهب خودشان نيز مبالغه كرده و او را وراى هر حدّ و حصرى ستودهاند. شرح حال بخارى در همه منابع رجالى آمده است.
حافظ گنجى شافعى در «كفاية الطالب» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از ابوسعيد اَشَجّ نقل كرده است.(2)ذهبى و ابنحجر و يافعى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و ستودهاند. ابوحاتم از محمد بن احمد بن بلال شطوى و نسايى او را توثيق كرده است. صاحبان صحاح شش گانه، ابوزُرعه، ابنابىالدنيا و ديگران از او روايت كردهاند.
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از احمد بن عثمان بن حكيم نقل كرده است.(4)خطيب بغدادى و ذهبى
و ابنحجر(1): بخارى، مسلم، نسايى، ابنماجه، ابوحاتِم رازى، ابوعبدالرحمن، محاملى، ابوعوانه، و ديگران از وى روايت كردهاند. نسايى و عبدالرحمن بن خراش او را توثيق كردهاند.
حافظ ابونعيم در «حِلية الاولياء» حديث غدير را از عمر بن شبه نقل كرده است.(2)خطيب بغدادى و ذهبى و ابنحجر(3): او را ثقه دانسته و علم او را ستودهاند. ابنماجه، ابنابىحاتِم و ابنمخلد از وى روايت كردهاند. دارقطنى و ديگران توثيقش كردهاند.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را در ماجراى شكايت مردى از اميرالمؤمنين عليهالسلام در سفر يمن از احمد بن يوسف نقل كرده است.(4)
ذهبى و ابنحجر و يافعى(5): او را توثيق كرده و ستودهاند. مسلم، ابوداوود، نسايى و ابنماجه از او روايت كردهاند و همگى در عدالت و جلالتش همداستاناند. او از عبدالرزّاق و همطبقههاى او بسيار روايت كرده، و مىگفته است: من از عبيداللّه بن موسى سى هزار حديث نوشتم.
ابنكثير دمشقى در تاريخش حديث غدير را از ابوزُرعه مخزومى رازى روايت كرده است.(6)
1) . تاريخ بغداد: ج 4 ص 296. الكاشف: ج 1 ص 65 . تقريب التهذيب: ج 1 ص 21.
2) . حلية الأولياء: ج 5 ص 364.
3) . تاريخ بغداد: ج 11 ص 208. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 516 . كاشف: ج 2 ص 313. تقريب التهذيب: ج 1 ص 57 .
4) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 110.
5) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 565 . الكاشف: ج 1 ص 73. تقريب التهذيب: ج 1 ص 29. مرآة الجنان: حوادث سال 264.
6) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 209، 210.
خطيب بغدادى و ذهبى و ابنحجر و سيوطى(1): او را توثيق كرده و ستودهاند. احمد بن حنبل، ابوحاتم، ابوبكر بن ابىشَيبه و نسايى او را ثقه دانسته است. ذهبى و ابنحجر توثيقها و ستايشهاى رجاليان اهلتسنّن را درباره وى نقل كردهاند.
حافظ ابنكثير در تاريخش از ابنجرير و او از احمد بن منصور و او به سه سند حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه نقل كرده است.(2)خطيب بغدادى و ذهبى و ابنحجر(3): او را توثيق و تعريف كردهاند. قاضى اسماعيل بن اسحاق، قاسم مطرز، ابوالقاسم بَغَوى، يحيى بن صاعد، قاضى محاملى، محمد بن مخلد، حسين بن يحيى بن عيّاش، اسماعيل بن محمد صفار، ابنماجه، ابنابىحاتم و پدرش از او روايت كردهاند. پدر ابنابىحاتِم، دارقطنى، ابوحاتم و ابناورمه اصفهانى وى را توثيق كردهاند.
حافظ ابنكثير در تاريخش حديث غدير را از محمد بن عوف طائى نقل كرده است.(4)ذهبى و ابنحجر و سيوطى(5): او را توثيق كرده و ستودهاند. ابوداوود، احمد بن حنبل و نسايى در «مسند على عليهالسلام» ، ابوحاتم، ابوزُرعه و ديگران از او روايت كردهاند. ابنعدى، ابنجوصاء و نسايى او را توثيق كردهاند.
نسايى در «الخصائص» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در
1) . تاريخ بغداد: ج 10 ص 326. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 557 . تهذيب التهذيب: ج 7 ص 3. طبقات الحفّاظ: 249.
2) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 210، 211.
3) . تاريخ بغداد: ج 5 ص 151. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 564 . تقريب التهذيب: ج 1 ص 26.
4) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 213.
5) . تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 581 . تقريب التهذيب: ج 2 ص 197. طبقات الحفّاظ: ص 258. يافعى نيز در درگذشتگان سال 272 نام اين راوى را آورده است.
كوفه از سليمان بن سيف بن يحيى حرّانى نقل كرده است.(1)ابنحِبّان و ذهبى و ابنحجر(2): او را توثيق كردهاند. نسايى فراوان از وى نقل و توثيقش كرده است.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از ابوقِلابه رَقاشى روايت كرده است.(3)ابنحِبّان و ذهبى و ابنحجر(4): او را توثيق كردهاند. ابنماجه و ابنصاعد از او روايت كردهاند. دارقطنى، ابوعبيد از ابوداوود و محمد بن جرير او را توثيق كردهاند.
پيشتر در روايت احمد بن يوسف گذشت كه حاكم نيشابورى حديث غدير را از احمد بن حازم غِفارى روايت كرده است. ذهبى و سيوطى و يافعى(5): او را توثيق كرده و ستودهاند.
مطين، محمد بن على بن دُحَيم شيبانى، ابراهيم بن عبداللّه بن ابىعزائم، حافظ ابنعقده و ديگران از او روايت كردهاند. ابنحبّان نام او را در الثقات آورده و گفته كه وى مُتقَن است.
پيشتر گذشت كه ابندَيزيل در «كتاب صفّين» حديثِ سوارانى كه على عليهالسلام را مولاى
1) . الخصائص: ص 96.
2) . الثقات: ج 8 ص 281. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 593 . تهذيب التهذيب: ج 4 ص 199. تقريب التهذيب: ج 1 ص 326.
3) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
4) . الثقات: ج 8 ص 391. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 580 . الكاشف: ج 2 ص 214. تهذيب التهذيب: ج 6 ص 420. تقريب التهذيب: ج 2 ص 522 .
5) . تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 594 . طبقات الحفّاظ: ص 266. مرآة الجنان: حوادث سال 276.
خود خواندند را نقل كرده است. ذهبى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و ستودهاند. حاكم، على بن عيسى و ديگران او را ثقه و امين دانسته است.
ابواسحاق ثعلبى حديث غدير را از ابومسلم ابراهيم بن عبداللّه كجى نقل كرده است. خطيب بغدادى و ذهبى و سيوطى(2): ابوالقاسم بَغَوى، اسماعيل بن محمد صفار، ابوعمرو ابنسمّاك و احمد بن سلمان نجاد از او روايت كردهاند. موسى بن هارون، دارقطنى، حافظ عبدالغنى بن سعيد و ديگر شيوخ وى را توثيق كردهاند.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از حافظ صالح بن محمد بغدادى روايت كرده است.(3)خطيب بغدادى و ذهبى و سيوطى(4): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند. دارقطنى، ادريسى و ديگران وى را توثيق و ستايش كردهاند.
نام اين راوى در سند حديث غدير به روايت حافظ ابوالفتح محمد بن على نطنزى آمده است. حافظ ابونعيم اصفهانى در «ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام» نزول آيه اكمال در غدير را از محمد بن عثمان بن ابىشَيبه نقل كرده است.(5)خطيب بغدادى و ذهبى(6): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند. محمد بن محمد باغندى، يحيى بن محمد بن صاعد، قاضى محاملى، محمد بن مخلد، ابوعمرو بن سماك، ابوبكر نجاد، احمد بن
1) . تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 608 . الانساب: «الهمذانى» . تاريخ الاسلام ذهبى : ج 12 ص 296. طبقات الحفّاظ: ص 269.
2) . تاريخ بغداد: ج 6 ص 120. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 620 . طبقات الحفّاظ: ص 273.
3) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
4) . تاريخ بغداد: ج 9 ص 322. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 641 . طبقات الحفّاظ: ص 281.
5) . ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام مخطوط .
6) . تاريخ بغداد: ج 3 ص 42. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 661 .
كامل، اسماعيل بن على خطبى، جعفر خلدى، بكر شافعى و ديگران از او روايت كردهاند. ابوعلى صالح بن محمد، عبدان، جَزَره و ابنعدى او را توثيق كردهاند.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را با نقل ماجراى غدير از محمد بن ايّوب نقل كرده است.(1)ابنحِبّان و حاكم و ذهبى(2): او را توثيق كرده و ستودهاند. ابوحاتم و ابوزُرعه از وى روايت كردهاند.
نسايى حديث غدير را به طرق مختلف روايت كرده و اين مطلب در موارد متعدد در همين كتاب بيان شد. جماعتى از حافظان نيز حديث غدير را از نسايى روايت كردهاند؛ از جمله: ابنكثير در تاريخش، سيوطى در الجامع الصغير - چنانكه گذشت و در «الدرّ المنثور» در تفسير آيه « النَبىُّ أولى بِالمُؤمِنينَ مِن أنفُسِهِم» .(3)ذهبى(4): با بالاترين تعابير او را توثيق كرده و ستوده و از علم حديث و فقه او گفته است. حافظ ابنمظفّر و دارقطنى بسيار از او تعريف كردهاند.
ابنكثير حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در تاريخش از حسن بن سفيان نقل كرده است.(5)سمعانى و ذهبى و سيوطى(6): او را توثيق كرده و فقه و دقت و فهم او را ستودهاند. فقه را از ابوثَور ابراهيم بن خالد كلبى آموخت.
1) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
2) . الثقات: ج 9 ص 114. المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109. الكاشف: ج 3 ص 23. تهذيب التهذيب: ج 9 ص 69 . تقريب التهذيب: ج 2 ص 147.
3) . احزاب / 6 .
4) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 303.
5) . تاريخ ابنكثير: ج 5 ص 209.
6) . الانساب: البالوزى. همچنين رجوع شود به: النَسَوى. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 303. طبقات الحفّاظ: ص 305.
در موارد گذشته از كلام ابنكثير دانسته شد كه ابويعلى موصلى نيز از راويان حديث غدير است. همچنين متقى هندى حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه در «كنز العمال» و با حرف اختصارى «ع» از ابويعلى آورده است. ذهبى(1): او را توثيق و تمجيد كرده است. وى از على بن جعد و غسّان بن ربيع و بزرگان روايت كرده است.
از كلام متّقى هندى در «كنز العمال» - كه پيشتر گذشت - و نيز از ديگر روايات مذكور در كنز العمال دانسته شد كه طبرى از راويان حديث غدير است. همچنين پيشتر گفتيم كه بنا به تصريح گروهى از بزرگان قوم مانند ياقوت حَمَوى و ابنكثير دمشقى، طبرى كتابى در طرق حديث غدير تأليف كرده است. يافعى و ابنخُزَيمه و ابوحامد اسفراينى(2): او را در همه جهات ستايش بليغ و توثيق كردهاند. در ادامه، به مصادر شرح حال طبرى و ستايشهايى كه از او كردهاند اشاره خواهد شد.
محبالدين طبرى حديث غدير را با اشاره به ماجراى اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از رياح (يا رباح) نقل كرده است. ذهبى(3): ذهبى او را توثيق كرده و علم حديث و تأليفات را ستوده است.
ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشانى «مفتاح النجا فى مناقب آلعبا عليهمالسلام» حديث
1) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث 307. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 707. سيوطى نيز شرح حال وى را نوشته و او را حافظ ثقه و محدّث جزيره خوانده است: طبقات الحفّاظ: ص 306.
2) . مرآة الجنان: حوادث سال 310.
3) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 317. همچنين رجوع شود به: تاريخ بغداد: ج 10 ص 111. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 737. شَذَرات الذهب: ج 2 ص 275. طبقات الحفّاظ: ص 312.
غدير را با نقل ماجراى مختصر غدير از حكيم در «نوادر الاصول» نقل كرده است.(1)مُناوى و ابنعطاءاللّه و ابنابىجمره و ابنقيم و سلمى(2): او را بسيار توثيق كرده و تأليفات و علم حديث او را ستودهاند.
وى در عِراق بسيار حديث شنيد، و از قُتَيبة بن سعيد و ديگران حديث نقل كرده، و از روات قرن سوم و در طبقه بخارى است. شاذلى، مرسى، حافظ ابننجّار، قشيرى، ابونعيم و كلابادى او را توثيق كرده و تأليفات و علم او را بسيار ستودهاند.
طَحاوى در «مشكل الآثار» در باب «بيان مشكل آنچه از رسول اللّه صلىاللهعليهوآله روايت شده كه در روز غدير به على عليهالسلام فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» حديث غدير را با جريان مختصر غدير به سه سند نقل كرده است.(3)يافعى و سيوطى(4): وى را توثيق كرده و علم حديث و فقه و تأليفات او را ستودهاند.
ابنعبدربه حديث غدير را در كتابش «العقد الفريد» آورده، و نيز احتجاج مأمون بر فقها را كه مشتمل بر حديث غدير است، ضمن برخى از فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل كرده است.(5)ابنخَلِّكان(6): او را توثيق كرده و همين كتاب او «العقد الفريد» را ستوده است.
1) . مفتاح النجا فى مناقب آلعبا عليهمالسلام مخطوط. نوادر الاصول: 68 ، 69 .
2) . المختارة ابنابىجمره . اللّمحة فى الردّ على ابنطلحة (ابنقيّم) . الطبقات (سلمى) . الرسالة (قشيرى) . الحِليَة (ابونعيم) . التعرّف (كلابادى) . فيض القدير فى شرح الجامع الصغير: ج 1 ص 116.
3) . مشكل الآثار: ج 2 ص 308، 309.
4) . مرآة الجنان: حوادث 321. طبقات الحفّاظ: ص 337. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 708. وفيات الاعيان: ج 1 ص 19. تاريخ ابنكثير: ج 11 ص 174. الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية: ج 1 ص 102. طبقات المفسّرين داوودى: ج 1 ص 73.
5) . العقد الفريد: ج 4 ص 311 و ج 5 ص 92 - 102.
6) . وفيات الاعيان: ج 1 ص 92.
محاملى حديث غدير را بارى بدون اشاره به جريانى و نيز با اشاره به احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه در كتاب «الامالى» به سه سند نقل كرده است. سيوطى و متّقى هندى و ملا على قارى نيز حديث غدير را از كتاب «الامالى» محاملى نقل كردهاند.(1)سمعانى و يافعى و سيوطى(2): او را توثيق كرده و با القاب بلند از او ياد كردهاند. دَعلَج و دارقطنى از او روايت كردهاند. در مجلس درسش ده هزار تن حاضر مىشدند.
پيشتر دانسته شد كه ابنعقده كتابى جداگانه در طرق حديث غدير تأليف كرده است. ابنتيميه، ابنحجر عسقلانى، شيخانى قادرى، نورالدين سمهودى، مُناوى و محمد بدخشانى به اين مطلب تصريح كردهاند.(3)شرح حال ابنعقده پيشتر گذشت و نيازى به تكرارش نيست.(4)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را با اشاره به كلام سعد بن ابىوقاص از يحيى بن محمد بغيانى نقل كرده است.(5)سمعانى و ذهبى و يافعى(6): او را توثيق كرده و درجه علمى او را به خصوص در ادبيات و تفسير بسيار ستودهاند.
1) . الجامع الصغير: ج 2 ص 66 . كنز العمّال: ج 11 ص 603 . مرقاة المفاتيح فى شرح مشكاة المصابيح: ج 5 ص 568 .
2) . الانساب: «المحاملى» . مرآة الجنان: حوادث سال 330. طبقات الحفّاظ: ص 343.
3) . جواهر العقدين مخطوط .
4) . رجوع شود به «كسانى كه درباره حديث غدير كتابى نوشتهاند» .
5) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 116، 117.
6) . الانساب: «البغيانى» . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 344. مرآة الجنان: حوادث سال 344.
حاكم نيشابورى در «المستدرك» حديث غدير را با نقلى مختصر از جريان غدير از دعلج سجزى نقل كرده است.(1)ذهبى و سيوطى(2): حاكم و دارقطنى او را توثيق كرده و دقت و علم حديث و فقه او را ستودهاند. وى مسند كبيرى نگاشته است.
ابنكثير در تاريخش حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از ابوبكر شافعى نقل كرده است، كه به روايت او در مورد حديث غدير در كتابش «الفوائد» اشاره خواهد شد.(3)سيوطى(4): او را توثيق و بسيار تعريف كرده است. خطيب او را ستوده است. شرح حال ابوبكر شافعى در ادامه خواهد آمد.
ابنحبّان در كتاب خود «الإحسان بترتيب صحيح ابنحِبّان» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه نقل كرده است. بدخشانى نيز حديث غدير را از ابنحبّان نقل كرده است.(5)ذهبى(6): وى را توثيق كرده و او را در علم حديث و فقه و لغت ستوده است.
طبرانى حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و غير آن با الفاظ و اسانيد متعدد
1) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
2) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 351. طبقات الحفّاظ: ص 360.
3) . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 347.
4) . طبقات الحفّاظ: ص 360.
5) . رياض النضرة: ج 2 ص 223. مفتاح النجا مخطوط .
6) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 354. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 920. طبقات سُبكى: ج 3 ص 131. الوافى بالوفيات: ج 2 ص 317. تاريخ ابنكثير: ج 11 ص 295. نجوم الزاهرة: ج 3 ص 342. شَذَرات الذهب: ج 3 ص 16.
در «المعجم الكبير» روايت كرده است. همچنين او حديث غدير را با دو سند در «المعجم الصغير» آورده است. متّقى هندى نيز به سه طريق حديث غدير را از «المعجم الكبير» طبرانى نقل كرده است. همچنين حافظ ابنكثير در چند مورد از كتاب تاريخش به روايت حديث غدير توسط طبرانى اشاره كرده است.(1)يافعى(2): او را توثيق كرده و وى را در علم حديث و رجال تعريف كرده و تأليفات او را ستوده است.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را در ماجراى نُه نفرى كه نزد ابنعباس آمدند و از اميرالمؤمنين عليهالسلام سؤال كردند و او هم ضمن فضائل حضرت حديث غدير را بيان كرد، از قطيعى نقل كرده است.(3)سمعانى و ذهبى و حاكم نيشابورى(4): او را توثيق و تمجيد كردهاند. ابوعبداللّه ابنبيّع (حاكم نيشابورى) و حافظ ابونعيم اصفهانى در شمار جماعت بسيارىاند كه از او روايت مىكنند و آخرينشان ابومحمد حسن بن على جوهرى است.
در «بحار الانوار» از «المناقب» ابنشهرآشوب حديث غدير را با اشاره مختصر به ماجراى غدير از «الاِبانة» ابنبَطّه نقل كرده است.(5)سمعانى(6): او را توثيق و از علم و تأليفات او تمجيد كرده است.
1) . المعجم الكبير: ج 5 ص 185 - 187، 191، 219، 220. المعجم الصغير: ج 1 ص 64 ، 65 ، 71. كنز العمّال: ج 11 ص 609 ، 610 و ج 13 ص 157. تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 348 و ج 5 ص 210.
2) . مرآة الجنان: حوادث سال 360. همچنين رجوع شود به: وفيات الاعيان: ج 1 ص 215. تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 912. تاريخ ابنكثير: ج 11 ص 270. المنتظم: ج 7 ص 54 . تاريخ اصفهان: ج 2 ص 335. النجوم الزاهرة: ج 4 ص 59 . طبقات الحنابلة: ج 2 ص 49. طبقات المفسّرين: ج 1 ص 198.
3) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 133.
4) . الانساب: «القطيعى» . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 368. المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 133.
5) . بحار الانوار: ج 37 ص 159. المناقب: ج 3 ص 25.
6) . الانساب: «البَطّى» .
در كتاب «العلل» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و بدون اشاره به آن از دارقطنى آورده، و او اين حديث را با طُرق و اسناد بسيار نقل كرده است. در «كنز العمّال» نيز حديث غدير را از كتاب «الأفراد» دارقطنى نقل كرده است.(1)
ذهبى(2): او را توثيق و تمجيد كرده است. بَغَوى و همطبقههايش از او روايت كردهاند. حاكم، خطيب و قاضى ابوطيب طبرى او را بسيار توثيق كرده و حفظ و فهم و ورع و تأليفات او را ستوده، و او را داناى به حديث و رجال و قرائات مىدانند.
محبالدين طبرى در «الرياض النضرة» حديث غدير را از مخلّص ذهبى نقل نكرده است.(3)سمعانى و ذهبى(4): او ثقه و صدوق و صالح بوده و احاديث بسيارى را روايت كرده است. از ابوالقاسم بَغَوى و همطبقههايش حديث شنيده است.
استدراك محقق
پيشتر در روايت ابنابىنجيح گذشت كه ابن حنبل در كتاب «فضائل اميرالمؤمنين على عليهالسلام» حديث غدير را از عبداللّه بن صقر نقل كرده است.(5)خطيب بغدادى او را ثقه(6)، و دارقطنى او را صدوق خوانده است. جعفر خلدى، ابوبكر شافعى، عبدالملك بن حسن سقطى، ابنمالك قطيعى و ابوحفص بن زيّات از او روايت كردهاند.
1) . كنز العمّال: ج 13 ص 131.
2) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 385. همچنين رجوع شود به: تاريخ بغداد: ج 12 ص 34. تاريخ ابنكثير: ج 11 ص 317. تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 991. طبقات القرّاء: ج 1 ص 558 . المنتظم: ج 7 ص 183. النجوم الزاهرة: ج 4 ص 171. طبقات سُبكى: ج 3 ص 462. شَذَرات الذهب: ج 3 ص 116. وفيات الاعيان: ج 1 ص 331.
3) . الرياض النضرة: ج 2 ص 223.
4) . الانساب: «مخلّص» . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 393.
5) . فضائل على عليهالسلام مخطوط .
6) . تاريخ بغداد: ج 9 ص 483.
حافظ خطيب بغدادى در «تاريخ بغداد» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از احمد بن محمد ضُبَعى نقل كرده است.(1)خطيب بغدادى(2): او را توثيق كرده است. محمد بن مخلد، ابوبكر شافعى، عبداللّه بن موسى هاشمى و اسماعيل بن محمد بن زنجى از او روايت كردهاند.
پيشتر در نام عبداللّه بن يزيد عدوى و محمد بن عبداللّه عدوى گذشت كه عاصمى صاحب كتاب «زين الفتى» حديث غدير را از محمد بن جمعة قهستانى نقل كرده است.
خطيب بغدادى و ذهبى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و ستودهاند. وى دو مسند گرد آورد؛ يكى بر حسب رجال، و ديگرى بر مبناى ابواب فقهى است و احاديث مالك و ثورى و شعبه و يحيى بن سعيد و ديگران را دستهبندى و تنظيم كرده است. حافظ ابوعلى و دارقطنى او را توثيق كردهاند.
دولابى در كتابش «الكنى و الاسماء» حديث غدير را در دو مورد نقل كرده است: نقل ماجراى غدير، و ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه.(4)سمعانى و ابنخلّكان و ذهبى(5): او را توثيق و تعريف كردهاند. پيشوايان بزرگى از او روايت كردهاند، مانند: طبرانى، ابوحاتم ابنحِبّان و ابنعدى. دارقطنى نيز او را توثيق كرده است.
1) . تاريخ بغداد: ج 14 ص 236.
2) . تاريخ بغداد: ج 5 ص 107.
3) . تاريخ بغداد: ج 2 ص 169. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 766. طبقات الحفّاظ: ص 322. همچنين رجوع شود به: العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 2 ص 158. شَذَرات الذهب: ج 2 ص 268.
4) . الكنى و الاسماء: ج 2 ص 61 ، 88 .
5) . الانساب: «الدولابى» . وفيات الاعيان: ج 3 ص 474. تذكرة الحفّاظ: ج 2 ص 759.
خطيب بغدادى در «تاريخ بغداد» حديث غدير را در بيان روزه روز غدير از احمد بن عبداللّه نيرى نقل كرده است.(1)خطيب بغدادى و ابناثير و سمعانى(2): او از ابوسعيد اَشَجّ، محمد بن عبداللّه مجزمى و ديگران روايت كرده، و محمد بن مظفر، ابوحفص بن شاهين، ابوالفتح يوسف قوّاس، احمد بن محمد بن جرّاح حرار و محمد بن عبداللّه بن اخى ميمى از وى روايت كردهاند. حسن بن ابىطالب از يوسف قوّاس كه ابننيرى را در شمار شيوخ ثقه خود ياد مىكرد. خطيب او را توثيق كرده است.
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از ابراهيم عبدالصمد هاشمى نقل كرده است.(3)چنانچه پيشتر گذشت، اين حديث را حافظ گنجى شافعى نيز روايت كرده است. خطيب بغدادى و ابنجوزى و ذهبى(4): ابوالحسين بن بوّاب مُقرى، ابوالحسن دارقطنى، ابوحفص بن شاهين، يوسف بن عمر قوّاس، ابوحفص كتّانى و جماعت ديگرى كه آخرين ايشان احمد بن محمد بن صلت مجبّر است از او روايت كردهاند. وى آخرين كسى است كه «المؤطأ» مالك را از ابومُصعَب روايت كرده است.
حافظ جلالالدين سيوطى در «الدرّ المنثور» و شوكانى در «فتح القدير» نزول آيه تبليغ در غدير را از ابنابىحاتم نقل كردهاند. شهابالدين آلوسى و شيخ محمد عبده مصرى نيز اين خبر را در كتابهايشان آوردهاند.(5)ذهبى و ابنشاكر كُتُبى(6): او را توثيق كرده و ستودهاند. امام ابووليد باجى و ابويَعلى خليلى او را توثيق كرده است.
1) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290.
2) . تاريخ بغداد: ج 4 ص 266. اللّباب: ج 3 ص 340. الانساب: «النيرى» .
3) . فرائد السمطين: ج 1 ص 62 .
4) . تاريخ بغداد:ج 6 ص 137. المنتظم: ج 6 ص 289.العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 2 ص 205 حوادث سال 325.
5) . الدرّ المنثور: ج 2 ص 298. فتح القدير: ج 3 ص 57 . روح المعانى: ج 2 ص 348. المنار: ج 6 ص 463.
6) . سير اعلام النبلاء: ج 13 ص 236. تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 829 . فوات الوفيات: ج 2 ص 287. سُبكى نيز سخن خليلى را درباره ابنابىحاتِم آورده است: طبقات الشافعية: ج 2 ص 237.
چنانچه در روايت ابننيرى گذشت، خطيب در «تاريخ بغداد» حديث غدير را از ابونصر خلاّل روايت كرده است.(1)خطيب بغدادى و ابنجوزى و ذهبى(2): او را توثيق كرده و ستودهاند. او از حسن بن عرفه و غير او حديث شنيد، و ابوبكر ابنشاذان، ابوالحسن دارقطنى، ابوحفص بن شاهين، احمد بن فرج بن حجّاج، ابوالقاسم ابنثلاج و ديگران از او روايت كردهاند. دارقطنى وى را توثيق كرده است.
حافظ ابونعيم حديث غدير را از او نقل كرده است.(3)خطيب(4): محمد بن احمد بن ابىثلج، ابوذر بن باغندى، ابوعبيد محمد بن احمد بن مؤمّل ناقد، محمد بن مخلد دورى و ديگران از او روايت كردهاند. محمد بن منصور او را توثيق كرده است.
حافظ گنجى در «كفاية الطالب» حديث غدير را در ماجراى بيان فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام توسط سعد بن ابىوقاص از هيثم بن كُلَيب چاچى نقل كرده است.(5)ذهبى و سيوطى(6): او را ثقه دانسته و بسيار ستودهاند.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از محمد بن صالح نقل كرده است.(7)
1) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290.
2) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290. المنتظم: ج 6 ص 331. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 231.
3) . حلية الاولياء: ج 4 ص 23.
4) . تاريخ بغداد: ج 3 ص 57 .
5) . كفاية الطالب / 285، 286.
6) . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 848 . طبقات الحفّاظ: ص 351. همچنين رجوع شود به: شَذَرات الذهب: ج 2 ص 342. العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 2 ص 242. اللّباب: ج 2 ص 4.
7) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 110.
ابنكثير و سُبكى و ابنجوزى(1): او را توثيق كرده و ستودهاند. او احاديث بسيارى در نيشابور شنيد و در شهر ديگرى به سماع حديث نپرداخت. وى از سرى بن خُزيمه و ديگران حديث شنيد، و ابوبكر بن اسحاق و حافظ ابوعلى حافظ و ديگران از او روايت كردهاند.
مسعودى در «مروج الذهب» احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير را با طلحة بن عبيداللّه در جنگ جمل روايت كرده است.(2)
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از ابوالحسين محمد بن احمد بن تميم حنظلى روايت كرده است.(3)خطيب بغدادى(4): ابوالحسن بن رزقويه، ابوالحسن على بن احمد بن عمر مُقرى و ابوالحسن على بن حسين بن دوما نعالى از او روايت كردهاند.
ابوالحسن ابنمَغازلى حديث غدير را همراه با اشاره به ماجراى غدير و تبريك عمر در غدير و نزول آيه اكمال، از ابومحمد جعفر بن محمد بن نصير خلدى نقل كرده است.(5)خطيب بغدادى و ابناثير و ابنجوزى(6): او را توثيق كرده و ستودهاند. او از حارث بن ابىاسامه و ديگران روايت كرده، و ابوعمر بن حيويه، ابوالحسن دارقطنى و ابوحفص بن شاهين از او روايت كردهاند.
1) . تاريخ ابنكثير: ج 11 ص 225. طبقات سُبكى: ج 3 ص 174. المنتظم: ج 6 ص 370 حوادث سال 340.
2) . مروج الذهب: ج 2 ص 11. سُبكى نيز شرح حال مسعودى را نوشته است: طبقات الشافعية: ج 2 ص 307.
3) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
4) . تاريخ بغداد: ج 1 ص 283.
5) . المناقب: ص 19.
6) . تاريخ بغداد: ج 7 ص 226. اللّباب: ج 1 ص 456. المنتظم: ج 6 ص 391 حوادث سال 348.
شيبانى از رجال سند حديث غدير به روايت بُرَيدة بن حُصَيب اسلمى به نقل حاكم نيشابورى است. حاكم در «المستدرك» و ذهبى در تلخيص، در مواضع متعددى حديث او را صحيح دانستهاند. وى از مؤلفان دانش حديث است. ذهبى و ابنعماد(1): او را توثيق كرده و ستودهاند. وى از ابراهيم بن عبداللّه قصار و احمد بن عرعره و ديگران روايت كرده است.
نقّاش در تفسيرش «شفاء الصدور» نزول آيه «سَألَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ»(2)را در رخداد غدير خم نقل كرده است. ذهبى و ابنكثير(3): او را توثيق كردهاند.
چنانچه در روايت محمد بن على بن خلف گذشت، حافظ ابونعيم حديث غدير را از احمد بن جعفر ختلى روايت كرده است. خطيب بغدادى و ابنكثير و ابنجوزى(4): او را توثيق كرده و در علم تفسير ستودهاند. وى از ابومسلم كجى، عبداللّه بن احمد بن حنبل و محدثان ديگر روايت كرده، و دارقطنى، ابونعيم اصفهانى، ابنرزقويه و برقانى از او روايت كردهاند. احمد بن ابىفوارس او را ثقه دانسته است.
خوارزمى به اسناد خود حديث روزه روز غدير را از ابويعلى زبير بن عبداللّه توزى روايت كرده است.(5)خطيب بغدادى و ابناثير(6): حافظ ابونعيم و حاكم نيشابورى شرح حال وى را نوشتهاند.
1) . العِبَرفى خبرمن غَبَر:ج2 ص 293 حوادث سال 351. تذكرة الحفّاظ:ص882 . شَذَرات الذهب:ج3ص9.
2) . معارج / 1.
3) . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 882 . تاريخ ابنكثير: ج 11 ص 244.
4) . تاريخ بغداد: ج 4 ص 71. تاريخ ابنكثير: ج 11 ص 283. المنتظم: ج 7 ص 81 حوادث سال 365.
5) . مناقب خوارزمى: ص 94.
6) . تاريخ بغداد: ج 8 ص 473. الكامل فى التاريخ: ج 9 ص 4.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را از محمد بن احمد بن بالويه روايت كرده است.(1)حاكم در «المستدرك» و ذهبى نيز در «تلخيص المستدرك» فراوان از اين راوى نقل كرده و حديث او را صحيح دانسته است. خطيب بغدادى و ابنجوزى(2): او را توثيق كردهاند. وى از عبداللّه بن محمد بن شيرويه، محمد بن اسحاق بن خُزَيمه، محمد بن اسحاق سرّاج و ديگران روايت كرده، و ابوبكر برقانى از او روايت كرده و او را ثقه دانسته است.
مَقريزى حديث غدير را از ابنزولاق در تاريخش روايت كرده است.(3)
حاكم حديث غدير را در «المستدرك» از احمد بن سهل روايت كرده است.(4)او از مشايخ حاكم نيشابورى است و حاكم در مستدركش فراوان از او روايت كرده است. همچنين حاكم و ذهبى در تلخيص مستدرك حديثش را صحيح دانستهاند.
چنانچه در روايت محمد بن على بن خلف گذشت، حافظ ابونعيم حديث غدير را از عباس بن على بن عباس نسايى روايت كرده است. ابوبكر شافعى و ابوالحسين بن مظفر و ابنبوّاب مُقرى و اسحاق بن محمد نعالى از او روايت كردهاند. خطيب بغدادى(5): او را ثقه مىداند.
1) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
2) . المنتظم: ج 7 ص 124. تاريخ بغداد: ج 1 ص 282.
3) . خُطَط الشام: ج 2 ص 222. براى شرح حال ابنزولاق رجوع شود به: وفيات الاعيان: ج 1 ص 146. تاريخ ابنكثير: ج 11 ص 321. تتمّة المختصر فى اخبار البشر ابنوردى : ج 1 ص 351. لسان الميزان (ابنحجر عسقلانى) : ج 2 ص 191. حسن المحاضرة فى تاريخ مصر و القاهرة (سيوطى) : ج 1 ص 553 .
4) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109.
5) . تاريخ بغداد: ج 12 ص 154.
خطيب بغدادى در «تاريخ بغداد» حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از ابوعمر يحيى بن محمد اخبارى نقل كرده است.(1)خطيب بغدادى(2): او از احمد بن محمد ضُبَعى، محمد بن محمد باغندى، نصر بن قاسم فرائضى، محمد بن هارون بن مجدر، يعقوب بن يوسف بن حازم طحان و عبدالرحيم بن محمد بن احمد بن بكر ورّاق روايت كرده، و محمد بن عمر بن بكير مُقرى از او حديث نقل كرده است.
حاكم نيشابورى در «المستدرك على الصحيحين» حديث غدير را بعضا بدون اشاره به جريان خاصى و نيز با اشاره به احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام با طلحه در جنگ جمل، با اسانيد صحيح از جماعتى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كرده و آن را حديثى صحيح الاسناد مىداند.(3)
يافعى(4): او را بسيار توثيق كرده و در علم حديث ستوده و از تأليفات او تعريف كرده است. او از حدود هزار شيخِ حديث، حديث نوشته است.
در كتاب «بحار الانوار» از كتاب «المناقب» ابنشهرآشوب حديث غدير را از خرگوشى در كتاب «شرف المصطفى صلىاللهعليهوآله» نقل كرده است.(5)ذهبى: او ثقه و واعظ
1) . تاريخ بغداد 14 / 236.
2) . تاريخ بغداد: ج 14 ص 236.
3) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 109، 110، 371.
4) . مرآة الجنان: حوادث سال 405. همچنين رجوع شود به: تاريخ بغداد: ج 5 ص 473. تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1039. تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 274. وفيات الاعيان: ج 1 ص 484.
5) . بحار الانوار: ج 37 ص 159. المناقب: ج 3 ص 35.
و مؤلف كتاب «الزهد» و «دلائل النبوة» و كتابهاى ديگر بوده است. حاكم بسيار او را ستوده است.
در بخش دلالت حديث غدير خواهد آمد كه ابوبكر شيرازى حديث غدير را در كتاب «الالقاب» روايت كرده است.
ميرزا محمد بن معتمدخان بدخشانى حديث غدير را در «مفتاح النجا» از ابنمردويه نقل كرده است.(1)سيوطى(2): ابنمردويه خبره فنّ حديث و رجال بوده و در اين رشتهها كتاب نوشته است. همچنين وى از خبرگانِ صاحب تفسير و تاريخ بوده و كتاب «المستخرج على البخارى» از او است. او از ابوسهل بن زياد قطّان و ديگران حديث شنيده است.
مسكويه حديث غدير را در ماجراى نامه مأمون عباسى در پاسخ به بنىهاشم در كتاب خود «نديم الفريد» - كه كاتب چَلَبى از آن نام برده(3)- نقل كرده است. ابوحيّان توحيدى و ياقوت حَمَوى و ابنشاكر كُتُبى و ديگر بزرگان(4): شرح حال وى را نوشته و او را ستودهاند.
ثعلبى در تفسيرش حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير روايت كرده است.(5)
1) . مفتاح النجا مخطوط .
2) . طبقات الحفّاظ: ص 412. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1050. النجوم الزاهرة: ج 4 ص 254. تاريخ اصفهان: ج 1 ص 168. طبقات الداوودى: ج 1 ص 93 . شَذَرات الذهب: ج 3 ص 190.
3) . كشف الظنون: ج 2 ص 1937.
4) . الاِمتاع: ج 1 ص 35. معجم الادباء: ج 5 ص 5 - 19. فوات الوفيات: ج 2 ص 269.
5) . الكشف و البيان 4 / 92.
ابنخلّكان(1): او را توثيق كرده و در علم تفسير بسيار ستوده است. عبدالغافر بن اسماعيل فارسى در كتاب «سياق تاريخ نيشابور» او را بسيار ستوده و توثيق كرده است.
ابونعيم حديث غدير را با اشاره به ماجراى شكايت شخصى از حضرت در جنگ يمن و پاسخ پيامبر صلىاللهعليهوآله و بيان حديث غدير در كتاب «معرفة الصحابة» و نيز در دو مورد در كتاب «حِليَة الاولياء» و هم در كتاب «اخبار اصفهان» به طرق مختلف روايت كرده است.(2)متّقى هندى نيز حديث غدير را از «فضائل الصحابة» ابونعيم نقل كرده است.(3)ذهبى و يافعى(4): او را توثيق كرده و در علم حديث و رجال و نيز در مورد تأليفاتش ستوده است.
محبالدين طبرى در «الرياض النضرة» طى شش مورد حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و چهار مورد از عمر بن خطاب در زمان خلافتش نقل كرده است.
يكى از اين موارد قضاوت اميرالمؤمينن عليهالسلام بين عمر و شخص ديگر در زمان عمر است، كه در آخر آن حديث غدير آمده، و طبرى آن را از ابنسمّان نقل كرده است.(5)رافعى و ذهبى و يافعى و سيوطى(6): او را توثيق كرده و متبحّر در علم حديث مىدانند. كنانى او را توثيق كرده و متبحّر در علم حديث و رجال و فقه و قرآن مىداند و تأليفاتش را بسيار ستوده است. ابنسَمّان از سه هزار شيخ حديث شنيد.
1) . وفيات الاعيان: ج 1 ص 6 .
2) . حلية الاولياء: ج 4 ص 23 و ج 5 ص 27. اخبار اصفهان: ج 1 ص 107.
3) . كنز العمّال 11 / 608 ، 609 .
4) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 430. مرآة الجنان: حوادث سال 430.
5) . الرياض النضرة 2 / 223 - 225.
6) . التدوين فى اهل علم بقزوين: ج 2 ص 298. مرآة الجنان: حوادث سال 445. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 445. طبقات الحفّاظ: ص 430.
شيخ نورالدين ابنصبّاغ مالكى مكّى در «الفصول المهمّة فى معرفة الائمّة» حديث غدير را با ماجراى مختصر غدير از بيهقى نقل كرده است.(1)در ادامه نيز خواهد آمد كه خطيب خوارزمى و جمالالدين زرندى حديث غدير را به چندين روايت از بيهقى نقل كردهاند. سيوطى(2): او صاحب تصانيف و ملازم حاكم نيشابورى بوده و احاديث بسيار زيادى را از او روايت كرده است. در كتابت و حفظ حديث و نيز علوم اعتقادى و فقه و حفظ حديث متبحّر بوده است.
ابنعبدالبر حديث غدير را از چند تن از صحابه با اشاره به ماجراى غدير در كتاب «الاستيعاب» نقل كرده است.(3)يافعى(4): از اعلام و صاحب تصانيف است. در حفظ و وثاقت و فقه و و ادبيات و اخبار و انساب بسيار تبحّر داشته است.
خطيب بغدادى حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه و نيز بدون اشاره به ماجرايى در دو مورد از كتابش «تاريخ بغداد» نقل كرده است.(5)همچنين متّقى هندى حديث غدير را از خطيب بغدادى نقل كرده است.(6)
1) . الفصول المهمّة فى معرفة الائمة: ص 40.
2) . طبقات الحفّاظ: 433. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1132. تاريخ ابنكثير: ج 12 ص 94. طبقات سُبكى: ج 4 ص 8 . وفيات الاعيان: ج 1 ص 20. شَذَرات الذهب: ج 3 ص 304. النجوم الزاهرة: ج 5 ص 77. المنتظم: ج 8 ص 242.
3) . الاستيعاب: ج 3 ص 1099.
4) . مرآة الجنان: حوادث 463. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1128. وفيات الاعيان: ج 2 ص 348. شَذَرات الذهب: ج 3 ص 314. العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 3 ص 255. الديباج المذهّب: ص 375.
5) . تاريخ بغداد: ج 7 ص 377 و ج 14 ص 236.
6) . كنز العمّال 13 / 171.
يافعى و ابنقاضى شُهبه(1): او را توثيق كرده و بسيار تعريف كردهاند. سمعانى، ابنماكولا، شيخ ابواسحاق شيرازى و ابنالسمعانى وى را در فقه و تاريخ و علوم حديث و ضبط آن متبحّر مىدانند و تأليفاتش را شصت تا صد كتاب گفته و بسيار ستودهاند.
حديث غدير به روايت واحدى در بخش وجوه دلالت حديث غدير خواهد آمد. ابنخلّكان(2): او صاحب تفاسير مشهور و استاد نحو و تفسير و شاگرد ثعلبى است.
پيشتر گذشت كه سجستانى از كسانى است كه طرق و اسانيد حديث غدير را در كتابى به نام «الدراية فى حديث الولاية» جمع آورى كرده كه از جمله در ماجراى غدير است.
ابنمغازلى در شانزده مورد از كتاب مناقبش حديث غدير را با اسناد مخلتفِ خود و نيز عبارات و جريانهاى متعدد روايت كرده است؛ از جمله: با بيان نسبتا مفصل ماجراى غدير، در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه يا در مسجد يا بدون ذكر مكان آن، بدون اشاره به ماجراى خاصى، در بيان روزه روز غدير توسط ابوهريره، در ماجراى شكايت شخصى از اميرالمؤمنين عليهالسلام در جنگ.(3)سمعانى و زَبيدى و محمد بن عبداللّه حضرمى(4): او را توثيق كرده و در علم حديث ستودهاند. او از ابوالحسن على بن عبدالصمد هاشمى، ابوبكر احمد بن محمد خطيب،
ابوالحسن احمد بن مظفّر عطّار و ديگران حديث شنيده است. پسرش در واسط و ابوالقاسم على بن طرّاد (وزير بغداد) از او روايت كردهاند. ابنمغازلى احاديث كتاب مناقب را از راويان ثقه نقل و جمع كرده است.
پيشتر در بخش كسانى كه درباره حديث غدير كتاب نوشتهاند گذشت كه عبيداللّه بن حَسكانى در مورد طرق حديث غدير كتابى با نام «دعاء الهداة إلى أداء حقّ الموالاة» تأليف كرده است.(1)
هاشم بن سليمان حسينى بحرانى در «غاية المرام» طى پنج مورد حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و بدون اشاره به آن، و نيز در ماجراى اقرار عمر در زمان خلافت خود از كتاب «فضائل الصحابة» سمعانى نقل كرده است.(2)اِسنَوى و سُبكى و ذهبى(3): شرح حالش را نوشته و او را توثيق كرده و ستودهاند. سمعانى از محدثان بزرگ و مشاهير عامه است.
متّقى هندى در «كنز العمّال» حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام از خِلَعى در «الخِلَعيّات» نقل كرده است.(4)ذهبى و اِسنَوى(5): او را توثيق كرده و او را در فقه ستودهاند. از عبدالرحمن بن عمر نحّاس و ابوسعد مالينى و ديگران حديث شنيده است. ابنسكره نيز او را ستوده است. ابونصر احمد بن حسن شيرازى از مرويّات او بيست جزء جمع كرد و آنها را خِلَعيّات ناميد.
استدراك محقق
باقلاّنى ماجراى تهنيت عمر به اميرالمؤمنين عليهالسلام در غدير را در كتابش «التمهيد فى اصول الدين» آورده است.(1)خطيب بغدادى و ابنجوزى و ذهبى و ابناثير(2): او را توثيق كرده و وى را در علم كلام و نيز تأليفاتش را ستودهاند. او از ابوبكر بن مالك قطيعى، ابومحمد بن ماسى و ابواحمد نيشابورى روايت كرده، و قاضى ابوجعفر محمد بن احمد سمنانى از او روايت كرده است.
چنانچه گذشت حافظ گنجى حديث مُناشده مرد عِراقى با جابر انصارى به حديث غدير را از او روايت كرده است. خطيب بغدادى و ابناثير(3): او از ابراهيم بن عبدالصمد هاشمى، حسين بن اسماعيل محاملى، ابوبكر بن انبارى و ديگران روايت كرده، و ابوالقاسم ازهرى و ديگران از او براى ما حديث نقل كردهاند. ابوطاهر حمزة بن محمد بن طاهر دقّاق او را ستوده است.
ابومحمد احمد عاصمى در «زين الفتى» حديث غدير را از ابوالفتح بن ابىالفوارس روايت كرده است.(4)خطيب بغدادى و ابنجوزى(5): او را توثيق كرده و در
1) . التمهيد: ص 171.
2) . تاريخ بغداد: ج 5 ص 379. المنتظم: ج 7 ص 265. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 403. اللّباب: ج 1 ص 112.
3) . تاريخ بغداد: ج 5 ص 95. اللّباب: ج 3 ص 165. العِبَر فى خبر من غَبَر ذهبى : ج 3 ص 89 ، ضمن يادكرد درگذشتگان سال 405.
4) . زين الفتى مخطوط .
5) . تاريخ بغداد: ج 1 ص 352. المنتظم: ج 8 ص 5 .
علم حديث ستودهاند. مردم بر مبناى انتخاب و نقل او از احاديث مشايخ، احاديث را مىنوشتند. ابوسعد مالينى، ابوبكر برقانى و هبهاللّه بن حسن طبرى از او روايت كردهاند.
چنانچه در روايت جعفر بن محمد بن نصير خلدى گذشت، ابنمَغازلى حديث غدير را از ابنسمّاك بغدادى نقل كرده است. خطيب بغدادى و ابنجوزى(1): او را ستودهاند. وى از جعفر خلدى و ديگران روايت كرده است.
حافظ ابوبكر خطيب حديث ابوهريره از پيامبر صلىاللهعليهوآله در فضيلت روزه روز غدير را از عبداللّه بن على بن محمد بن بشران روايت كرده است. خطيب بغدادى(2): وى را توثيق كرده است. وى از ابوبكر ابنمالك قطيعى، ابومحمد ابنماسى، محمد بن حسن يقطينى، مخلد بن جعفر و پيشتر از ايشان روايت كرده، و خطيب از او روايت كرده است.
ابومنصور ثعالبى صاحب «يتيمة الدهر» در كتاب ديگرش «ثمار القلوب فى المضاف و المنسوب» حديث غدير را نقل كرده و اشاره به عيد غدير دارد.(3)ابنكثير و يافعى(4): او را توثيق كرده و در علم ادبيات و تاريخ بسيار ستودهاند.
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در
رحبه كوفه از ابوعلى ابنمُذهِب نقل كرده است.(1)خطيب بغدادى و ابنجوزى(2): او را ستودهاند. وى از ابوبكر بن مالك قطيعى، ابومحمد ابنماسى، ابنشاهين، دارقطنى و محدثان بسيار ديگر روايت كرده، و مسند احمد بن حنبل را به شكل كامل روايت مىكرده، و خود خطيب از او روايت كرده است. خطيب امورى درباره وى ذكر كرده كه نزد فقهاء موجب قدح نبوده و تنها عوام محدثان آن امور را اسباب قدح مىدانند.
غزّالى حديث غدير را در كتابش «سرّ العالمين و كشف ما فى الدارين» آورده، كه در ادامه اشاره به آن خواهد شد.
بغوى حديث غدير را در «المصابيح» روايت كرده است. سيوطى(3): او را توثيق كرده و بسيار ستوده است. او مؤلف «معالم التنزيل» ، «شرح السنة» ، «التهذيب» ، «المصابيح» و ... بوده و نزد قاضى حسين فقه آموخت و از او و ابىعمر عبدالواحد مليجى حديث نقل كرده، و ابوالمكارم فضلاللّه بن محمد برقانى (نوقانى) - كه خود به فخر بن بخارى اجازه روايت داده - از او نقل كرده است.
عَبدَرى در «الجمع بين الصحاح الستّة» حديث غدير را نقل كرده است.(4)ذهبى(5): او
1) . فرائد السمطين: ج 1 ص 96.
2) . تاريخ بغداد: ج 7 ص 390. المنتظم: ج 8 ص 155.
3) . طبقات الحفّاظ: ص 457. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1257. تاريخ ابنكثير: ج 12 ص 193. مرآة الجنان: ج 3 ص 193. وفيات الاعيان: ج 1 ص 145. طبقات سُبكى: ج 7 ص 75. شَذَرات الذهب: ج 4 ص 48. العِبَر: ج 4 ص 37.
4) . الجمع بين الصحاح الستّة مخطوط .
5) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 535 . همچنين رجوع شود به: طبقات الحفّاظ: ص 457. تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1257. مرآة الجنان: ج 3 ص 213. طبقات المفسّرين: ج 1 ص 205.
مصنّف «تجريد الصحاح» بوده، و كتاب بخارى را از ابومكتوم بن ابىذرّ و كتاب مسلم را از حسين طبرى روايت كرده است.
عاصمى در «زين الفتى فى تفسير سورة هلاتى» حديث غدير را با اسانيد مختلف آن، ذيل عنوان «مشابهتهاى اميرالمؤمنين عليهالسلام و رسول اللّه صلىاللهعليهوآله» نقل كرده است.(1)
زمخشرى در «ربيع الابرار و نصوص الاخبار» از حديث غدير به عنوان حديثى يقينى ياد كرده و در كتابش آورده است.(2)عبدالقادر قرشى حنفى(3): او را توثيق كرده و به خصوص در علم تفسير و غريب الحديث و ... بسيار ستوده و نيز از كتابهايش تعريف كرده است. حافظ سلفى از او روايت كرده است.
نطنزى حديث غدير را روايت كرده كه در ادامه سخن وى خواهد آمد.(4)
خوارزمى در «مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» حديث غدير را با نقل مختصر ماجراى غدير و نيز در نامه عمروعاص به معاويه و بيان حديث غدير توسط عمروعاص نقل كرده است.(5)
1) . زين الفتى فى تفسير سورة هلاتى مخطوط .
2) . ربيع الابرار و نصوص الاخبار: ج 1 ص 85 .
3) . الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية: ج 2 ص 160.
4) . براى شرح حال ابوالفتح نطنزى رجوع شود به: الانساب: «النطنزى» . الوافى بالوفيات.
5) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 94. همچنين براى شرح حال خوارزمى رجوع شود به: شَذَرات الذهب: حوادث سال 568 . الجواهر المضيّة فى طبقات الحنفية. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة. العقد الثمين فى تاريخ البلد الامين.
وى حديث غدير را در كتاب خود «وسيلة المتعبّدين الى متابعة سيدالمرسلين» - كه در موضوع سيره نبوى است - با اشاره به ماجراى غدير نقل كرده است.(1)
ابنعساكر در شرح حال اميرالمؤمنين عليهالسلام در كتاب «تاريخ مدينة دمشق» حديث غدير را با اسانيد و الفاظ بسيار فراوان، از حديث شماره 501 تا حديث شماره 588 به روايت بسيارى از صحابه و در ماجراهاى مختلف نقل كرده است. از جمله در نقل ماجراى نسبتا مفصل از غدير. ابنكثير و متّقى هندى حديث غدير را از وى و كتابش نقل كردهاند.(2)ابنقاضى شُهبَه و ابوسعد سمعانى و ابومحمد عبدالقادر رهاوى(3): او را توثيق كرده و از علم و عبادت وى گفته و به خصوص در علم حديث بسيار ستودهاند.
حافظ سَمهودى در «جواهر العقدين» و ابناثير جَزَرى در «اسد الغابة» حديث غدير را با نقل نسبتا مفصل ماجراى غدير از كتاب «الصحابة» ابوموسى مدينى نقل كردهاند.(4)ذهبى و اِسنَوى و ابنقاضى شُهبه(5): او را در حفظ احاديث و شناخت رجال
1) . وسيلة المتعبّدين إلى متابعة سيدالمرسلين: ج 5 ص 162. شرح حال عمر ملا و بيان اعتبار كتابش در مجلد حديث تشبيه از كتاب «عبقات» آمده است.
2) . مفتاح النجا فى مناقب آلعبا عليهمالسلام مخطوط . نوادر الاصول: ص 68 ، 69 . تاريخ ابنكثير: ج 7 ص 349. كنز العمّال: ج 11 ص 332.
3) . طبقات الشافعية. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1328. طبقات سُبكى: ج 7 ص 215. تاريخ ابنكثير: ج 12 ص 294. مرآة الجنان: ج 3 ص 393. المنتظم: ج 10 ص 261. النجوم الزاهرة: ج 6 ص 77. وفيات الاعيان: ج 1 ص 335. شَذَرات الذهب: ج 4 ص 239.
4) . جواهر العقدين مخطوط . اسد الغابة: ج 3 ص 274.
5) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 581 . طبقات الشافعية ذهبى : ج 1 ص 373. طبقات الشافعية (اسنوى) : ج 2 ص 440.
و تقوى ستوده و كتب او را تعريف كرده است. وى از غانم برحى، اسماعيل بن محمد تَيمى و جماعتى از اصحاب ابونعيم حديث شنيده است. ابندبيثى و ابوسعد سمعانى او را توثيق كرده و ستودهاند، و سمعانى از وى حديث شنيده و نوشته است.
توربشتى در كتابش «المعتمد فى المعتقد» به اعتبار حديث غدير و شهرت آن اقرار كرده است.(1)ابنقاضى شُهبَه(2): او را ستوده و توثيق كرده است.
نورالدين على بن محمد معروف به ابنصبّاغ مالكى در «الفصول المهمّة فى معرفة الائمة» و نيز سَمهودى در «جواهر العقدين» حديث غدير را با نقل مختصر ماجراى غدير از حافظ ابوالفتوح اسعد بن ابىفضائل بن خلف عِجلى در كتابش «الموجز فى فضائل الخلفاء الاربعة» به سند او نقل كردهاند.(3)ذهبى و يافعى و ابنقاضى شُهبه(4): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند.
استدراك محقق
ابوالغنائم محمد بن على بن ميمون نَرسى حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در ماجراى رحبه كوفه نقل كرده است.(5)ذهبى(6): او را توثيق كرده
1) . المعتمد فى المعتقد.
2) . طبقات الشافعية: ج 1 ص 367. طبقات سُبكى: ج 4 ص 146.
3) . الفصول المهمّة فى معرفة الائمة: ص 41. جواهر العقدين مخطوط .
4) . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 600 . مرآة الجنان: حوادث سال 600 . طبقات الشافعية: ج 1 ص 358.
5) . رجوع شود به: فضل اللّه بن موسى مروزى.
6) . تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1260. همچنين رجوع شود به: العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 4 ص 22. النجوم الزاهرة: ج 5 ص 212. شَذَرات الذهب: ج 4 ص 29. طبقات الحفّاظ: ص 458.
و ستوده است. فقيه نصر مَقدِسى، حميدى، ابنخاضبه، سلفى، ابنناصر، معالى بن ابىبكر كيانى، مسلم بن ثابت نحّاس، محمد بن حيدرة بن عمرو، ابوالفرج ابنكليب اجازتا و بسيارى ديگر از او روايت كردهاند. عبدالوهّاب بن انماطى و ابنناصر او را توثيق كرده و ستودهاند.
حافظ ابنحجر ذيل نام عامر بن ليلى غِفارى، حديث غدير را از ابنمنده(1)با سندش نقل كرده، و پس از نقل آن به احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير در كوفه اشاره نموده است.
در نام ابوعلى ابنمُذهِب گذشت كه هبهاللّه شيبانى حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رَحبه كوفه نقل كرده است. ذهبى و ابنكثير و يافعى(2): او را توثيق كرده و ستودهاند. وى راوى «المسند» از ابىعلى ابنمُذهِب، از ابىبكر بن مالك، از عبداللّه بن احمد، از احمد بن حنبل است. ابنجوزى و ديگران از او روايت كردهاند.
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را از ابنزاغونى نقل كرده است.(3)ابنجوزى و ذهبى(4): او را توثيق كرده و ستودهاند.
1) . مؤلف نام ابنمنده را در اينجا، به پيروى از صاحب الغدير آورده است. ولى در متن «الإصابة» نام «ابنعقده» آمده است نه ابنمنده. بازگشت اين اختلاف به اختلاف نسخهها نيز بعيد به نظر مىرسد. چرا كه ابنحجر در معرفى راوى پيش از عامر بن ليلى نيز به سخن ابنعقده استناد كرده و در اينجا نوشته است: «ذكره ابنعقدة أيضا» . الإصابة: ج 2 ص 484، چاپ بيروت، دارالكتب العلمية، 1415. همچنين : رجوع شود به: أسد الغابة: ج 3 ص 35، چاپ بيروت، دارالفكر، 1409. از اين رو، به فرض اختلاف نسخه، باز هم «ابنعقده» راجح است. پس اين راوى از شمار راويان حديث غدير نخواهد بود مترجم .
2) . دول الاسلام: ج 2 ص 47، حوادث سال 525 . تاريخ ابنكثير: ج 12 ص 203. مرآة الجنان: ج 3 ص 245، در گزارش رخدادهاى سال 525 .
3) . فرائد السمطين 1 / 62 .
4) . المنتظم: حوادث سال 552 . العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 552 .
يحصبى حديث غدير را در كتابش «الشفاء بتعريف حقوق المصطفى صلىاللهعليهوآله» روايت كرده است.(1)ابنخلّكان و ذهبى و ابنوردى و سيوطى(2): او را توثيق كرده و در علوم حديث و ادبيات و تاريخ و انساب ستودهاند. ابنبشكوال نيز او را توثيق كرده و ستوده است.
شهرستانى در كتابش «الملل و النحل» حديث غدير را همراه با نزول آيه تبليغ در مورد غدير آورده است.(3)
سُبكى و ذهبى و صفدى و ابنتَغرى بِردى(4): او را توثيق كرده و در علم كلام و فقه و اصول بسيار ستودهاند. وى از على بن مدينى روايت كرده، و حافظ ابوسعد سمعانى از او روايت كرده است.
فخر رازى در كتاب «الاربعين فى اصول الدين» در عين اشكالاتى كه بر حديث غدير وارد كرده، ولى اجماع امت بر حديث غدير را ثابت كرده است.(5)پيشتر نيز گذشت كه فخر رازى در «نِهاية العقول» اعتراف كرده كه مخالفان شيعه حديث غدير را براى آن نقل مىكنند كه به آن به فضل على بن ابىطالب عليهالسلام احتجاج كنند.
1) . الشفاء به شرح خفاجى : ج 3 ص 456.
2) . وفيات الاعيان: ج 3 ص 152. تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1304. تتمّة المختصر: ج 2 ص 72. طبقات الحفّاظ: ص 468.
3) . الملل و النحل هامش فصل : ج 1 ص 220.
4) . العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 4 ص 132. طبقات الشافعية: ج 6 ص 128. الوافى بالوفيات: ج 3 ص 278. النجوم الزاهرة: ج 5 ص 305.
5) . الاربعين فى اصول الدين: ص 462.
همچنين گفته شد - و در آينده نيز خواهد آمد - كه رازى در تفسيرش، قول به نزول آيه تبليغ در غدير خم را ذكر كرده و آن را به ابنعباس و براء بن عازب و امام باقر عليهالسلام نسبت داده است. يافعى(1): او را بسيار ستوده و شخصى اصولى، متكلم، مُناظر، مفسّر و صاحب تصانيف مشهور معرفى كرده است.
ابناثير حديث غدير را در «جامع الاصول» آورده است.(2)يافعى(3): او را بسيار ستوده است، همانند ابوالبركات ابنمستوفى.
ابناثير در كتاب «الاستيعاب» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير در سه مورد آورده است: معرفى عامر بن ليلى بن ضَمره و عبداللّه بن ياميل و ابوسَريحه غِفارى.(4)يافعى(5): او صاحب تاريخ و نيز كتاب «اُسد الغابة فى معرفة الصحابة» و ديگر كتابها بوده و متبحّر در علم تاريخ و انساب است.
سَمهودى در «جواهر العقدين» و نيز سيوطى در «الجامع الصغير» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از كتاب «المختارة» مَقدِسى در نقل كردهاند. كتابى كه تعهّد كرده تنها احاديث صحيح را در آن بياورد.(6)
1) . مرآة الجنان: حوادث سال 606 .
2) . جامع الاصول: ج 9 ص 468.
3) . مرآة الجنان، حوادث سال 606 . همچنين رجوع شود به: الكامل فى التاريخ: ج 12 ص 120.
4) . اسد الغابه: ج 3 ص 92، 274 و ج 5 ص 208.
5) . مرآة الجنان: حوادث سال 630 . همچنين رجوع شود به: العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 5 ص 120. تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1366. وفيات الاعيان: ج 2 ص 278.
6) . جواهر العقدين مخطوط . الجامع الصغير: ج 2 ص 181.
ذهبى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و به خصوص در علم حديث و دقت در آن ستودهاند. زكى برزالى، ابننجّار، شرف ابننابلسى و شاگردش عمر بن حاجب او و كتابهايش را بسيار ستودهاند.
بَلَوى حديث غدير را در اشعار مفاخره گونه منسوب به اميرالمؤمنين عليهالسلام در كتابش «الف باء» روايت كرده است.(2)
ابنطلحه حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه در كتاب «مطالب السئول فى مناقب آل الرسول عليهمالسلام» روايت كرده، و دو مورد از حديث غدير را از سنن ترمذى آورده است.(3)
سبط بن جوزى در «تذكرة خواصّ الامة فى معرفة الائمة» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه با پنج سند از احمد بن حنبل روايت كرده است.(4)
گنجى حديث غدير را در كتابش «كفاية الطالب» روايت كرده كه در مبحث دلالت حديث غدير خواهد آمد.
1) . تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 190. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 643 . طبقات الحفّاظ: ص 494.
2) . الف باء. معرفى كتاب «الف باء» در: كشف الظنون: ج 1 ص 150. همچنين خيرالدين زركلى نيز به شرح حال بَلَوى پرداخته است: الاعلام: ج 8 ص 274.
3) . مطالب السئول فى مناقب آل الرسول عليهمالسلام: ص 16. براى شرح حال ابنطلحه رجوع شود به: مرآة الجنان: ج 4 ص 128. طبقات اِسنَوى: ج 2 ص 503 . طبقات سُبكى: ج 5 ص 26. العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 5 ص 213.
4) . تذكرة خواصّ الامة فى معرفة الائمة: ص 28، 29. شرح حال سبط بن جوزى در مجلّد «حديث نور» و مجلّد «حديث ثقلين» از كتاب «عبقات» ، به نقل از ابوالمؤيّد خوارزمى و ابنخلّكان و قطبالدين يونينى و ابوالفداء و ذهبى و ديگر مصادر آمده است.
رسعنى حديث غدير را روايت كرده، كه در كتاب «مفتاح النجا فى مناقب آلعبا عليهمالسلام» اثر بدخشانى آن را نقل كرده و اشاره به آن در ادامه خواهد آمد.(1)
نَوَوى در «تهذيب الاسماء و اللغات» حديث غدير را از تِرمِذى نقل و توثيق كرده است.(2)ابن قاضى شُهبه و سيوطى(3): او را توثيق كرده و از علم او به خصوص در فن حديث بسيار تعريف نمودهاند.
محبالدين طبرى در «الرياض النضرة فى فضائل العشرة» تحت عنوان «بيان اختصاص على عليهالسلام به اينكه مولاى هر كسى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مولاى او است» در پانزده مورد حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه و ماجراى ابوايوب و ماجراى يمن و شكايت مردى از حضرت نقل كرده است.
همچنين محبالدين طبرى گلچينى از روايات گوناگون حديث غدير را در كتاب ديگر خود «ذخائر العقبى» تحت عنوان «ذكر أنّه من كان النبى صلىاللهعليهوآله مولاه فعلى عليهالسلام مولاه» آورده است.(4)اِسنَوى(5): وى را توثيق كرده و از علم حديث و فقه او تعريف كرده است. او شاگرد شيخ مجدالدين قشيرى بوده است.
1) . براى شرح حال رسعنى رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 243. تاريخ ابنكثير: ج 13 ص 241.
2) . تهذيب الاسماء و اللغات: ج 1 ص 347. همچنين رجوع شود به: رياض الصالحين: ص 152.
3) . طبقات الشافعية: ج 2 ص 9. طبقات الحفّاظ: ص 510 .
4) . الرياض النضره فى فضائل العشرة: ج 2 ص 222 - 225. ذخائر العقبى: ص 67 ، 68 .
5) . طبقات الشافعية: ج 2 ص 179. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1474. طبقات سُبكى: ج 8 ص 18. مرآة الجنان: ج 4 ص 224. النجوم الزاهرة: ج 8 ص 74. شَذَرات الذهب: ج 5 ص 415.
وصابى در «الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء» طى چهارده مورد حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و ماجراى احتجاج حضرت بر طلحه در جنگ جمل روايت كرده است.(1)
فَرغانى حديث غدير را در شرح تائيّه ابنفارض آورده، كه در ادامه خواهد آمد.(2)
استدراك محقق
قرطبى در تفسيرش حديث غدير را ضمن ماجراى نزول آيه «سَألَ سَائِلٌ»(3)و عذاب آسمانى آورده است. داوودى و ابنعماد(4): او را توثيق كرده و به خصوص در علم تفسير ستودهاند. ذهبى نيز علم و تأليفات او را ستوده است.
حافظ ابنجَزَرى در «اسنى المطالب» حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از ابويمن زيد كِندى نقل كرده است.(5)ابناثير و ذهبى و ابنجَزَرى(6): او را توثيق كرده و به خصوص در ادبيات و علم حديث و قرائات ستودهاند.
1) . الاكتفاء فى فضل الأربعة الخلفاء مخطوط : باب چهارم، با عنوان «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» .
2) . براى شرح حال فرغانى رجوع شود به: العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 689 . نفحات الانس: ص 559 .
3) . معارج / 1.
4) . طبقات المفسّرين: ج 2 ص 65 . شَذَرات الذهب: ج 5 ص 335، در گزارش رخدادهاى سال 671 .
5) . اسنىالمطالب: ص 3. همچنين مراجعه شود به نام: ابوحفص مراغى.
6) . الكامل: ج 12 ص 130. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 613 . غاية النِهاية فى طبقات القرّاء: ج 1 ص 297.
قرشى در كتابش «شمس الاخبار المنتقى من كلام النبى المختار صلىاللهعليهوآله» حديث غدير را نقل كرده است.(1)عمر رضا كحّاله(2): او را معرفى كرده و ستوده است.
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه از حنبل بن عبداللّه بن سعاده مكبّر مكّى رُصافى نقل كرده است.(3)ذهبى و ابنشامه(4): حنبل بن عبداللّه آخرين كسى است كه مسند احمد را از ابنحصين شنيده است.
حموينى حديث مُناشده مرد عراقى با جابر انصارى به حديث غدير را از عبداللّه بن محمود روايت كرده است. لكهنوى(5): او را در فقه و اصول ستوده و از تأليفاتش تعريف كرده است.
وى حديث غدير را در «طوالع الأنوار» در مبحث امامت آورده است. سُبكى و سيوطى(6): او را توثيق كرده و در علم فقه و اصول و تفسير و عقايد و ادبيات ستودهاند.
1) . الغدير: ج 1 ص 386، به نقل از: شمس الاخبار: ص 38.
2) . معجم المؤلفين: ج 7 ص 85 .
3) . فرائد السمطين: ج 1 ص 69 .
4) . العِبَر فى خبر من غَبَر: ج 5 ص 10، حوادث سال 604 . ابنعماد حنبلى نيز شرح حال اين راوى را مانند ذهبى نوشته و سخن او را عينا آوردده است: شَذَرات الذهب: ج 5 ص 12. ذيل الروضتين: ص 63 ، حوادث سال 604 .
5) . الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفية: ص 106.
6) . طبقات الشافعية: ج 8 ص 157. بغية الوعاة: ج 2 ص 50 . همچنين رجوع شود به: طبقات المفسرين داوودى : ج 1 ص 242.
حموينى در «فرائد السمطين» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى مردى از بنىهاشم و عمر بن عبدالعزيز، با اسانيد و الفاظ مختلف و متعدد نقل كرده است.(1)
مِزّى در «تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى سفر حج معاويه و سعد بن ابىوقاص در پنج مورد روايت كرده است.(2)سيوطى و اِسنَوى و سُبكى و شوكانى(3): او را توثيق كرده و علم او را ستودهاند؛ به خصوص در حديث و رجال و لغت.
ذهبى در «تذكرة الحفّاظ» حديث غدير را در شرح حال اميرالمؤمنين عليهالسلام آورده است.(4)همچنين ذهبى در شرح حال حاكم نيشابورى مىگويد: اما حديث «هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است» طُرق خوبى دارد و من آنها را در كتاب جداگانهاى جمع كردهام.(5)
1) . فرائد السمطين: ج 1 ص 62 - 66 . براى شرح حال حموينى رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 298. العِبَر فى خبر من غَبَر: حوادث سال 722. الدرر الكامنه: ج 1 ص 67 .
2) . تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف: ج 3 ص 195، 302.
3) . طبقات الحفّاظ: ص 517 . طبقات الشافعية اسنوى : ج 2 ص 464. طبقات الشافعية (سبكى) : ج 6 ص 251. البدر الطالع: ج 2 ص 353. همچنين رجوع شود به: تذكرة الحفّاظ: ج 4 ص 1498. الدرر الكامنة: ج 5 ص 233. النجوم الزاهرة: ج 10 ص 76. الكامل: ج 14 ص 191.
4) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 10.
5) . تذكرة الحفّاظ: ج 3 ص 1039. براى شرح حال ذهبى رجوع شود به: الدرر الكامنة: ج 4 ص 426. البدر الطالع: ج 2 ص 110. النجوم الزاهرة: ج 10 ص 182. شَذَرات الذهب: ج 6 ص 153. الوافى بالوفيات: ج 2 ص 163.
نيشابورى حديث غدير را روايت كرده، كه در ادامه خواهد آمد.
سمنانى حديث غدير را روايت كرده، كه در ادامه خواهد آمد.
خطيب تبريزى در «مشكاة المصابيح» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز بدون اشاره به ماجراى خاصى در دو مورد روايت كرده است.(1)
ابنوردى در «تتمّة المختصر فى اخبار البشر» حديث غدير را نقل كرده است.(2)ابنقاضى شُهبَه اسدى(3): وى را بسيار توثيق كرده است. او شاگرد شيخ شرفالدين بارزى است. صلاح صفدى در تاريخش شرح حال مفصلى براى وى نوشته است.
ابنمكتوم حديث غدير را در تذكرهاش آورده، كه سيوطى در كتاب «الأزهار فيما عقده الشعراء من الآثار» نص عبارت او را آورده است. در ادامه اين مورد و نيز شرح حال وى خواهد آمد.
زرندى در «نظم درر السمطين فى فضائل المصطفى و المرتضى و البتول و السبطين عليهمالسلام» طى سه مورد حديث غدير را با نقل ماجراى غدير روايت كرده است.(4)
1) . مشكاة المصابيح: ج 3 ص 243، 246.
2) . تتمّة المختصر فى اخبار البشر 1 / 221.
3) . طبقات الشافعية: ج 2 ص 197. همچنين رجوع شود به: الدرر الكامنة ابنحجر : ج 3 ص 272. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويين و النُحاة (سيوطى) : ج 2 ص 226.
4) . نظم درر السمطين فى فضائل المصطفى و المرتضى و البتول و السبطين عليهمالسلام: ص 109. براى شرح حال زرندى رجوع شود به: عبقات الانوار: مجلد حديث نور.
يافعى در «مرآة الجنان» ، در شرح حال اميرالمؤمنين عليهالسلام حديث غدير را آورده است.(1)
الدرر الكامنة: ج 2 ص 247.
كازرونى در «المنتقى فى سيرة المصطفى صلىاللهعليهوآله» حديث غدير را نقل كرده است.(2)
ابنكثير در تاريخش، در بخش فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام و تحت عنوان «حديث غدير خم» ، حدود ده مورد براى حديث غدير آورده است. از جمله با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه است.(3)
شمسالدين ابنجَزَرى در «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» نوشته كه مراغى حديث غدير را با اشاره به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه روايت كرده است.(4)
ابنجزرى و ابنروزبهان(5): او را توثيق كرده و در علم اسناد و حديث ستودهاند. وى استاد ابوالخير محمد بن جزرى بوده كه اِسناد جزرى و ديگر مشايخ بزرگ و اصحاب حديث به وى مىانجامد.
1) . مرآة الجنان: حوادث سال 40. براى شرح حال يافعى رجوع شود به: طبقات سُبكى: ج 6 ص 103.
2) . المنتقى فى سيرة المصطفى صلىاللهعليهوآله مخطوط . براى شرح حال كازرونى رجوع شود به: الدرر الكامنة: ج 4 ص 255.
3) . تاريخ ابنكثير: حوادث سال دهم. براى شرح حال ابنكثير رجوع شود به: در طبقات ابنقاضى شُهبه. البدر الطالع: ج 1 ص 153. النجوم الزاهرة: ج 11 ص 123. انباء الغمر: ج 1 ص 39. الدرر الكامنة: ج 1 ص 399. طبقات المفسرين: ج 1 ص 110. شَذَرات الذهب: ج 6 ص 231.
4) . اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 3، 4.
5) . طبقات القرّاء: ج 1 ص 590 . شرح الشمائل ابنروزبهان .
سيد على همدانى در «المودة فى القربى» طى سه مورد حديث غدير را نقل كرده است. از جمله در اقرار عمر در زمان خلافت خود و نيز با اشاره به روزه روز غدير.(1)
ابنجَزَرى در «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» و ابوموسى مدينى در «المسلسل بالاسماء» گفتهاند كه ابنمحبّ حديث غدير را از فواطم روايت كرده است.(2)ابنجزرى و سيوطى(3): او را توثيق كرده و در رجال و حديث بسيار ستودهاند.
استدراك محقق
ايجى حديث غدير را در مبحث امامت كتابش «المواقف» آورده و پيرامون آن سخن گفته است. ابنحجر عسقلانى و سُبكى و اِسنَوى(4): او را توثيق كرده و در علم معقول و كلام و فقه و اصول و ادبيات ستودهاند. وى شاگرد بَيضاوى بوده است.
ابنجابر اندلسى در يكى از اشعارش، متن حديث غدير را آورده است.(5)ابنحجر عسقلانى و سيوطى و ابنعماد و مُقرى(6): شرح حال او را نوشته و او را ستودهاند.
1) . المودة فى القربى. ينابيع المودة: ص 249.
2) . اسنى المطالب: ص 3، 4.
3) . طبقات القرّاء: ج 2 ص 174. طبقات الحفّاظ: ص 535 .
4) . الدرر الكامنة: ج 2 ص 429. طبقات الشافعية سبكى : ج 10 ص 46. طبقات الشافعية (اسنوى) : ج 2 ص 857 . همچنين رجوع شود به: البدر الطالع (شوكانى) : ج 1 ص 326.
5) . نفح الطيب: ج 4 ص 603 - 607 .
6) . الدرر الكامنة: ج 3 ص 339. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ص 14. شَذَرات الذهب: ج 6 ص 268. نفح الطيب: ج 4 ص 373 - 408.
تَفتازانى حديث غدير را در بحث امامت كتابش «شرح المقاصد» آورده و پيرامون مفادش سخن گفته است. ابنحجر عسقلانى و سيوطى(1): او را توثيق كرده و در علم عقائد و اصول و معقول و ادبيات بسيار ستودهاند.
خواجه پارسا حديث غدير را نقل كرده است.(2)
چنانچه در نام مراغى گذشت، شيخ ابنجَزَرى در «اسنى المطالب» حديث غدير را روايت كرده است.(3)قاضى مجيرالدين ابواليمن عبدالرحمن عليمى و فضل بن روزبهان(4): او را توثيق كرده و به ويژه در علم قرائت بسيار ستودهاند. ابنحجر عسقلانى گفته كه وى در علم قرائت يگانه بود و در حديث و فقه دست داشت.
مقريزى در «المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الآثار» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير ذيل عنوان «عيد غدير» نقل كرده است.(5)
1) . الدرر الكامنة: ج 5 ص 120. بُغية الوُعاة فى طبقات اللغويين و النُحاة: ج 2 ص 285.
2) . براى شرح حال خواجه پارسا رجوع شود به: الضوء اللامع: ج 10 ص 20. الشقائق النعمانية: ج 1 ص 286. فوائد ابىالحسنات: ص 199. نفحات الانس: ص 392.
3) . اسنى المطالب: ص 3، 4.
4) . الانس الجليل بتاريخ القدس و الخليل: ج 2 ص 109. شرح الشمائل. همچنين رجوع شود به: البدر الطالع: ج 2 ص 257. الضوء اللامع: ج 9 ص 255. طبقات داوودى: ج 2 ص 59 . شَذَرات الذهب: ج 7 ص 204.
5) . المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الآثار: ج 1 ص 388. براى شرح حال مقريزى رجوع شود به: الضوء اللامع: ج 2 ص 21.
دولتآبادى در «هداية السعداء» حديث غدير را از كتاب «التشريح» روايت كرده است.(1)
ابنحجر در «تهذيب التهذيب» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير نقل كرده است.
وى پس از بيان بعضى از مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام، به نقل حديث غدير توسط مِزّى و ابنعبدالبَرّ و ابنجرير طبرى و نيز ابنعقده و كتابش در طرق حديث غدير اشاره كرده است. ابنحجر در جايى ديگر به نقل حديث غدير توسط تِرمِذى و نَسايى اشاره كرده است.(2)
ابنصبّاغ در «الفصول المهمّة فى معرفة الأئمة» حديث غدير را به نقل از تِرمِذى از زيد بن ارقم، و به نقل از مسند احمد بن حنبل و بيهقى از براء بن عازب، و به نقل از عِجلى از حذيفة بن اسيد غِفارى و عامر بن ليلى بن ضَمره روايت كرده است.(3)
ميبدى در «الفواتح» حديث غدير را به روايت احمد بن حنبل از براء بن عازب و زيد بن ارقم نقل و آن را به فارسى ترجمه كرده است.(4)
1) . هداية السعداء مخطوط . براى شرح حال دولتآبادى رجوع شود به: سبحة المرجان: ص 39. نزهة الخواطر: ج 3 ص 19.
2) . تهذيب التهذيب: ج 8 ص 337 و ج 7 ص 74، 339. ابنحجر حديث غدير را در كتابهاى ديگرش نيز نقل كرده است: الاصابة: ج 4 ص 80 . فتح البارى. المطالب العالية: ج 4 ص 60 .
3) . الفصول المهمّة فى معرفة الأئمة: ص 40، 41. براى شرح حال ابنصبّاغ رجوع شود به: الضوء اللامع: ج 5 ص 283.
4) . الفواتح، شرح ديوان اميرالمؤمنين عليهالسلام.
عينى حديث غدير را روايت كرده است كه در ادامه خواهد آمد.(1)
اصيلالدين واعظ در «درج الدرر و درج الغرر فى ميلاد سيدالبشر صلىاللهعليهوآله» ضمن بيان رخدادهاى حجة الوداع، مضمون حديث غدير را به فارسى آورده است.(2)
چنانچه اصيلالدين در رساله خود در اصول الحديث گفته كه وى از مشايخ دهلوى است. غياثالدين خواندامير شرح حال اصيلالدين را نوشته و او را ستوده است.(3)
ابنروزبهان در كتاب خود «ابطال الباطل» به حديث غدير در ماجراى غدير اشاره نموده و آن را از احاديث صحيح دانسته است، و توضيح آن در ترجمه كتاب «كشف الغُمَّة فى معرفة الأئمة» آمده است.(4)
استدراك محقق
هيثمى حديث غدير را در كتابش «مجمع الزوائد» به طرق بسيار از كتب مصدرى و حديثى نقل كرده، و شمارى از آن طرق را صحيح دانسته است؛ از جمله: طبرانى، تِرمِذى، براء، بَزّار از حُبشى و حذيفة بن اُسَيد و زيد بن ارقم و سعد.(5)سخاوى(6): وى
1) . براى شرح حال عَينى رجوع شود به: الضوء اللامع: ج 10 ص 131. بُغيَة الوُعاة فى طبقات اللغويّين و النُحاة: ص 386.
2) . درج الدرر و درج الغرر فى ميلاد سيدالبشر صلىاللهعليهوآله.
3) . حبيب السير فى اخبار افراد البشر: ج 4 ص 334. همچنين رجوع شود به: الضوء اللامع: ج 5 ص 12.
4) . ابطال الباطل. براى شرح حال ابنروزبهان شيرازى رجوع شود به: الضوء اللامع: ج 6 ص 171.
5) . مجمع الزوائد: ج 9 ص 105 - 107، 165.
6) . الضوء اللاّمع لأهل القرن التاسع: ج 5 ص 200. همچنين رجوع شود به: طبقات الحفّاظ سيوطى : ص 541 . حسن المحاضرة: ج 1 ص 362. البدر الطالع (شوكانى) : ج 1 ص 44.
را بسيار توثيق كرده و ستوده است. استادِ سخاوى، برهان حلبى، تقى فاسى، اقفهسى و بسيارى ديگر از بزرگان نيز او را ستودهاند.
ابنخلدون در مقدمه تاريخش در بيان «نصّ امامت نزد اماميه» ، حديث غدير را به عنوان نصّ جلىّ آورده، و البته پس از آن به مناقشه در مفاد حديث پرداخته است.(1)سخاوى(2): علم او و نيز قرائات هفتگانه و ادبيات و كتابت و خط وى را ستوده است.
شريف جرجانى در باب امامت كتاب كلامىاش «شرح المواقف» حديث غدير را آورده و پيرامون مفاد و دلالت آن سخن گفته است. سخاوى و ابوالحسنات لكهنوى(3): او را بسيار توثيق كرده و ستوده است. ابوالفتوح طاووسى و بدر عَينى نيز مفصل از او تعريف كردهاند.
وشتانى در شرح خود بر صحيح مسلم، احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام با طلحه در جنگ جمل به حديث غدير را آورده است.(4)شوكانى(5): او را ستوده است. ابنحجر مفصل از او تعريف كرده و تأليفاتش را معرفى كرده است. وى نزد ابنعرفه دانش آموخت.
علامه امينى پس از شعر ابوعبداللّه محمد شيبانى شافعى، سخن نجمالدين عجلونى را در شرح قصيده شيبانى - كه آن را «بديع المعانى فى شرح عقيدة الشيبانى»
نام نهاده - نقل كرده؛ كه حديث غدير را روايت كرده و آن را صحيح دانسته است.(1)سخاوى و ابنعماد و شوكانى(2): او را توثيق كرده و بسيار ستودهاند.
قوشچى حديث غدير را در مبحث امامت «شرح تجريد» آورده است. بدرالدين(3): وى در علوم رياضى چيرهدست بود. كاتب چَلَبى، طاشكُبرىزاده و قاضى شوكانى از او و تأليفاتش بسيار تعريف كردهاند.
تِلِمسانى در شرحش بر صحيح مسلم، حديث غدير را در ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام به حديث غدير با طلحه و در جنگ جمل آورده است.(4)ملالى شاگرد سَنوسى در احوال و روش و فوائد استادش كتابى نوشته و آن را «المواهب القدسية فى المناقب السَنوسية» ناميده است. زركلى(5): او و تأليفاتش را ستوده است.
سمهودى حديث غدير را با نقل ماجراى غدير در «وفاء الوفاء» از «مسند احمد» روايت كرده، كه پيشتر نيز به آن اشاره شد.(6)سخاوى و ابنعماد و ابنعيدروس و شوكانى(7): وى را توثيق كرده و علم او را به خصوص در فقه و اصول عقايد و اصول فقه ستودهاند.
1) . الغدير 6 / 56 .
2) . الضوء اللاّمع: ج 8 ص 96. شَذَرات الذهب: ج 7 ص 322. البدر الطالع: ج 2 ص 197.
3) . تعاليق الفوائد البهية: ص 214. كشف الظنون، در يادكرد شروح تجريد. الشقائق النعمانية6 ج 1 ص 177 - 181. البدر الطالع: ج 1 ص 495.
4) . مكمل اكمال الاكمال: ج 6 ص 236.
5) . الاعلام: ج 7 ص 154.
6) . جواهر العقدين مخطوط .
7) . الضوء اللامع: ج 5 ص 245. شَذَرات الذهب: ج 8 ص 50 . النور السافر: ج 58 - 60 . البدر الطالع: ج 1 ص 470.
سخن صريح سيوطى در تواتر حديث غدير پيشتر گذشت. وى در «تاريخ الخلفاء» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه در موارد متعدد و از چندين صحابه و نيز از كتب و علماى مختلف، از جمله تِرمِذى، احمد، ابويَعلى، طَبَرانى و بَزّار نقل كرده است.(1)ابنعماد و ابنعيدروس(2): بسيار او را ستودهاند. همچنين سيوطى شرح حال خويش را به تفصيل نوشته است.
جمالالدين محدّث در «الاربعين» حديث غدير را با نقل ماجراى غدير و نيز بدون آن از امام جعفر صادق عليهالسلام نقل كرده و نزول آيه «سَألَ سَائِلٌ» را درباره حارث يادآور شده است. همچنين در دو مورد ديگر حديث غدير را آورده است.(3)او حديث غدير را در ديگر كتابش «روضة الأحباب فى سيرة النبى و الآل عليهمالسلام و الأصحاب» نيز روايت كرده است. سيرهنويسان و تاريخنگاران به اين كتاب اعتماد كردهاند.(4)
عبدالوهاب بخارى حديث غدير را نقل كرده، كه در ادامه اشاره خواهد شد.(5)
ابنحجر مكّى در «المنح المكّية شرح القصيدة الهمزية» ضمن فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام، حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز بدون آن روايت كرده، و گفته كه اين حديث را سى تن از صحابه روايت كردهاند.
همچنين ابنحجر در «الصواعق» به نقل حديث غدير توسط تِرمِذى و نَسايى و احمد اشاره نموده، و اينكه طرق آن بسيار زياد است، و از جمله شانزده صحابى و در روايتى ديگر سى تن از صحابه روايتش كردهاند. بسيارى از اسانيد حديث غدير صحيح و حسن است.(1)
ابنعيدروس(2): او را توثيق كرده و بسيار ستوده و به خصوص از مصنّفات او تعريف كرده است. البته شرح حال ابنحجر مكّى در كتب بسيارى آمده است.
پيشتر در چند مورد اشاره شد كه على بن حسامالدين مشهور به متّقى هندى، حديث غدير را در «كنز العمّال» روايت كرده است. ابنعيدروس(3): علم و ورع و كتب او را بسيار ستوده و وى را به شدت توثيق كرده است. همچنين شرح حال متّقى در كتب بسيارى آمده است.
فَتَّنى حديث غدير را در «مجمع البِحار» به نقل از «النِهاية» آورده است.(4)
پيشتر گذشت كه ميرزا مخدوم - با همه تعصّب و عنادش - حديث غدير را آورده و به تواتر آن تصريح كرده است.
1) . المنح المكّية شرح القصيدة الهمزيّة. الصواعق المحرقة / 25، 84 .
2) . النور السافر. براى شرح حال ابنحجر رجوع شود به: ريحانة الالبّاء: ج 1 ص 435. النور السافر: ص 287. البدر الطالع: ج 1 ص 109.
3) . النور السافر: ص 315. براى شرح حال متقى هندى رجوع شود به: اخبار الاخيار: ص 245. سبحة المرجان: ص 43.
4) . مجمع البحار: مادّه «ولى» . براى شرح حال فَتَّنى رجوع شود به: النور السافر: ص 361. اخبار الاخيار: ص 268. سبحة المرجان فى آثار هندوستان: ص 43. ابجد العلوم: ص 895 . عبقات الانوار: مجلد حديث مدينة العلم.
استدراك محقق
قسطلانى حديث غدير را از ترمذى و نسايى نقل كرده، و گفته كه طرق اين حديث بسيار فراوان است. همچنين اشاره به كتاب ابنعقده در طرق حديث غدير دارد، و اينكه بسيارى از اسانيد اين حديث صحيح و حسناند.(1)عيدروس و شوكانى(2): وى را توثيق كرده و در علم قرآن و حديث ستودهاند.
ابندَيبَع در نام اميرالمؤمنين على عليهالسلام حديث غدير را آورده است.(3)عيدروس و غَزّى(4): او را بسيار ستودهاند.
خطيب شَربينى در تفسير «سَألَ سائِلٌ...»(5)ماجراى حارث را آورده و حديث غدير را نقل كرده است.(6)ابنعماد(7): او را توثيق كرده و بسيار ستوده است. وى شاگرد شيخ احمد برلسى بوده، و علماى عصرش به او اجازه اِفتاء و تدريس دادند.
ضياءالدين وَتَرى حديث غدير را به عنوان حديث قطعى در كتابش «روضة
1) . المواهب اللدنية به شرح زُرقانى : ج 7 ص 13.
2) . النور سافر: ص 113 - 115. البدر الطالع: ج 1 ص 102. همچنين رجوع شود به: الضوء اللامع سخاوى : ج 2 ص 103.
3) . تيسير الوصول: ج 3 ص 271.
4) . النور السافر: ص 221، 222. الكواكب السائرة: ج 2 ص 158. همچنين رجوع شود به: البدر الطالع: ج 1 ص 335. شَذَرات الذهب: ج 8 ص 255.
5) . معارج / 1.
6) . السراج المنير فى تفسير القرآن: ج 4 ص 364.
7) . شَذَرات الذهب: ج 8 ص 384.
الناظرين» آورده است.(1)كحّاله(2): «روضة الناظرين» و «خلاصة مناقب الصالحين» از آثار او است.
صَفّورى شافعى نزول آيه «سَألَ سائِلٌ»(3)را در غدير به نقل از قُرطُبى در كتابش «نزهة المجالس» آورده است.(4)زركلى(5): وى را ستوده و تأليفات او را نام برده است.
قارى در «المرقاة فى شرح المشكاة» حديث غدير را روايت كرده، و به نقل اين حديث توسط احمد و ابنماجه و تِرمِذى و نَسايى و ضياء و حاكم و محاملى اشاره نموده است.(6)محبّى و شوكانى و قَنّوجى(7): او و كتابهايش را بسيار ستوده است.
مُناوى حديث غدير را در «كنوز الحقائق» از «مسند احمد» روايت كرده است.(8)همچنين مُناوى در «فيض القدير» ، در شرح حديث غدير به كلام ابنحجر و كتاب ابنعقده در مورد طرق حديث غدير، و نيز به روايت بَزّار و دارقطنى اشاره نموده است.(9)محبّى(10): او و تأليفاتش را بسيار ستوده است.
1) . روضة الناظرين: ص 2.
2) . معجم المؤلفين: ج 2 ص 167.
3) . معارج / 1.
4) . نزهة المجالس: ج 2 ص 242.
5) . الاعلام: ج 3 ص 310.
6) . المرقاة فى شرح المشكاة: ج 5 ص 568 .
7) . خلاصة الاثر: ج 3 ص 185. البدر الطالع: ج 1 ص 445. اتحاف النبلاء المتّقين.
8) . كنوز الحقائق فى حديث خير الخلائق در هامش الجامع الصغير : ج 2 ص 118.
9) . فيض القدير فى شرح الجامع الصغير: ج 6 ص 217، 218.
10) . خلاصة الأثر: ج 2 ص 412 - 416.
عيدروس حديث غدير را روايت كرده كه در ادامه خواهد آمد.
شيخانى قادرى حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه، به عنوان حديثى صحيح از تِرمِذى، نسايى در «الخصائص» ، احمد و ابويَعلى و حسن بن سفيان در مسندهايشان، ذهبى و ديگران روايت كرده است.
او گفته كه جمهور اهلسنت در اين مسئله اتفاق دارند، و سپس شش نقل متفاوت از اين حديث را آورده است. همچنين به كتاب ابنعقده در طرق حديث غدير و نيز شيخ نورالدين على بن جمالالدين عبداللّه بن احمد حسنى سَمهودى شافعى و كتاب او «انجح المساعى فى ردّ شبه الداعى» اشاره نموده است.
حلبى در «انسان العيون فى سيرة الأمين و المأمون» حديث غدير را به نقل از طَبَرانى در «المعجم الكبير» و ذهبى و ديگران در چند مورد و از سى يا شانزده و يا دوازده تن از صحابه روايت كرده، و گفته است: اين حديث صحيح است و با اسانيد صحيح و حسن وارد شده، و سخن كسانى كه بر صحت آن خرده گرفتهاند، مانند ابوداوود و ابوحاتِم رازى قابل اعتنا نيست. اضافه بر آن به ماجراى احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رحبه كوفه نيز اشاره كرده است.(1)محبّى(2): او را بسيار ستوده و از علم او تعريف كرده است.
ابنباكثير مكّى در «وسيلة المآل فى عَدِّ مناقب الآل عليهمالسلام» حديث غدير را در چندين
مورد، از جمله با اشاره به ماجراى غدير و نيز ماجراى اقرار عمر در زمان خلافت خود، از ابنعقده در كتاب «الموالاة» و ابوموسى در «الصحابة» و ابوالفتوح عِجلى در «فضائل الصحابة» و دارقطنى در «الفضائل» روايت كرده است.(1)محبّى(2): او را بسيار ستوده است.
عبدالحق دهلوى حديث غدير را در «شرح المشكاة» از عدهاى مانند ترمذى و نسايى و احمد و ابنحجر در «الصواعق المحرقة» و ذهبى از شانزده تا سى تن از صحابه روايت كرده و آن را تصحيح كرده است.(3)
محمد بن محمد مصرى در كتاب «الدرر العوال» حديث غدير را نقل كرده است.(4)
محمد محبوب عالم حديث غدير را روايت كرده كه در ادامه خواهد آمد و به آن اشاره مىشود.
چنانچه پيشتر گذشت، مقبلى حديث غدير را در «الابحاث المسدّدة» نقل كرده است. همچنين ضياءالدين مقبلى اين حديث را در كتاب ديگرش - كه در موضوع احاديث متواتر است - آورده است. شوكانى(5): او را بسيار ستوده و در انواع علوم تعريف كرده است.
1) . وسيلة المآل فى عَدِّ مناقب الآل عليهمالسلام مخطوط .
2) . خلاصة الاثر: ج 1 ص 271.
3) . اللّمعات فى شرح المشكاة. مدارج النبوة: ج 2 ص 401. براى شرح حال عبدالحق دهلوى رجوع شود به: سبحة المرجان. عبقات الانوار: مجلد حديث مدينة العلم.
4) . الدرر العوال بحلّ الفاظ بدء المآل.
5) . براى شرح حال مقبلى رجوع شود به: البدر الطالع: ج 1 ص 288. التاج المكلّل: ص 386.
استدراك محقق
ابنسِنان قَرَمانى حديث غدير را از طريق ترمذى روايت كرده است.(1)محبّى(2): او را ستوده است. وى صاحب تاريخ مشهور «اخبار الدول و آثار الاُوَل» است.
يمنى در كتابش «هداية العقول» - كه شرح كتاب ديگرش «غاية السؤول فى علم الأصول»(3)است - حديث غدير را به طرق بسيار نقل كرده است. محبّى(4): او را توثيق كرده و ستوده است.
خفاجى شارح كتاب شفاى قاضى عياض است. قاضى عياض در كتابش حديث غدير را آورده، و خَفاجى در شرح آن گفته كه اين سخن را پيامبر صلىاللهعليهوآله در خطبه غدير
فرمده است.(5)محبّى(6): او را ستوده و مشايخش را نام برده و تأليفاتش را شمرده است.
برزنجى در «نواقض الروافض» حديث غدير را آورده و به صحّت و كثرت طرق آن تصريح كرده است.(7)
عبقات الانوار: مجلد حديث مدينة العلم.
1) . اخبار الدول: ص 102.
2) . خلاصة الاثر: ج 1 ص 209.
3) . اين كتاب در دو مجلد بزرگ در هند چاپ شده است.
4) . خلاصة الاثر: ج 2 ص 104.
5) . نسيم الرياض: ج 3 ص 456.
6) . خلاصة الاثر: ج 1 ص 331. نيز خَفاجى شرح حال خودش را نوشته است: ريحانة الالبّاء: ص 261.
7) . نواقض الروافض مخطوط . براى شرح حال بَرزَنجى رجوع شود به: سلك الدرر: ج 4 ص 65 .
چنانچه بارها گذشت، سهارنپورى در «مرافض الروافض» حديث غدير را از احمد و او از براء بن عازب روايت كرده است.(1)
بدخشانى در كتاب «مفتاح النجا فى مناقب آلالعبا عليهمالسلام» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير و نيز بدون اشاره به آن، از حكيم در «نوادر الاصول» و طبرانى به سند صحيح در «المعجم الكبير» و احمد و ابويعلى و ابنابى شيبة و بزّار و طبرانى و حاكم و ابونعيم در «فضائل الصحابة» و خطيب و ابنمردويه و ابونعيم در «فضائل الصحابة» و ابنحبّان و حاكم و حافظ ابوبِشر اسماعيل بن عبداللّه عبدى اصفهانى مشهور به سَمّويَه و ذهبى و ابنعقده، و همه اينها از گروهى از صحابه نقل كرده است. همچنين بدخشانى حديث غدير را در كتاب «نزل الأبرار بما صحّ من مناقب اهلبيت الاطهار عليهمالسلام» روايت كرده و آن را به شدت تصحيح كرده است.(2)
ص 21. بدخشانى از دانشمندان پرآوازه سنّى هند است. براى شرح حال وى رجوع شود به: عبقات الانوار: مجلد حديث تشبيه.
وى در «معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليهالسلام» حديث غدير را از شمارى از حفّاظ از جمله سيوطى در «قطف الازهار» به نقل از بسيارى از صحابه روايت كرده است.(3)
ولىاللّه دهلوى در «قرّة العينين» و «ازالة الخِفاء فى تاريخ الخلفاء» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از احمد بن حنبل و عدهاى ديگر نقل كرده است.(4)
1) . مرافض الروافض مخطوط .
2) . مفتاح النجا فى مناقب آلالعبا عليهمالسلام مخطوط . نزل الأبرار بما صحّ من مناقب اهلبيت الاطهار عليهمالسلام:
3) . معارج العُلى فى مناقب المرتضى عليهالسلام مخطوط .
4) . قرّة العينين: ص 168. إزالة الخِفاء فى تاريخ الخلفاء. ولىاللّه دهلوى پدر و استاد عبدالعزيز دهلوى مؤلف «تحفه اثنىعشريه» است. براى شرح حال او رجوع شود به: عبقات الانوار: مجلد حديث مدينة العلم.
محمدامير در «الروضة النديّة شرح التحفة العلوية» با اشاره به ماجراى غدير، حديث غدير را نزد بيشتر پيشوايان متواتر دانسته است؛ از جمله: ذهبى در «تذكرة الحفّاظ» ، طبرى و كتاب او در طرق حديث غدير، ابوعبداللّه ابنبيّع، ضياءالدين صالح بن مهدى مقبلى. سپس برخى از طرق حديث غدير را آورده است.(1)
محمد بن على صَبّان مصرى در «اسعاف الراغبين فى سيرة المصطفى و فضائل اهلبيته الطاهرين عليهمالسلام» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير، از سى تن از صحابه نقل كرده و گفته كه بيشتر طرق آن صحيح و حسن است.(2)
شَبرَخيتى در «الفتوحات الوهبيّة» حديث غدير را نقل كرده است.(3)
عجيلى در «ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل» حديث غدير را از ترمذى و نسايى و احمد نقل كرده، و نوشته كه اين حديث صحيح است و ترديدى در آن نيست.(4)قنوجى(5): او را بسيار ستوده است.
استدراك محقق
ابنحمزه حَرّانى در «التعريف و البيان» حديث غدير را از طبرانى و حاكم به
1) . الروضة النديّة شرح التحفة العلوية. براى شرح حال محمد بن اسماعيل امير رجوع شود به: البدر الطالع: ج 2 ص 133. التاج المكلّل: ص 414.
2) . اسعاف الراغبين فى سيرة المصطفى و فضائل اهلبيته الطاهرين عليهمالسلام: ص 152.
3) . الفتوحات الوهبيّة فى شرح الأربعين النووية: حديث يازدهم. براى شرح حال شَبرَخيتى رجوع شود به: الغدير: ج 1 ص 141.
4) . ذخيرة المآل فى شرح عقد جواهر اللآل مخطوط .
5) . التاج المكلَّل: ص 509 .
اسنادشان از ابوالطفيل و زيد بن ارقم نقل كرده است.(1)مرادى(2): او را توثيق كرده و علم و تأليفاتش را ستوده است.
زُرقانى در «شرح المواهب اللَدنيّة» حديث غدير را با توثيق ضياء مَقدِسى و نيز از طريق طبرانى و دارقطنى روايت كرده است.(3)مرادى و چَلَبى(4): وى را توثيق كرده و ستودهاند.
عمادى حديث غدير را از طرق بسيار روايت كرده و در كتابش «الصلاة الفاخرة بالأحاديث المتواترة» آن را از احاديث متواتر شمرده است. مرادى(5): او را ثقه دانسته و بسيار ستوده است.
وى حديث غدير را در حاشيهاش بر «الجامع الصغير» جلالالدين سيوطى آورده است. مرادى(6): او را توثيق كرده و تعريف بسيار نموده است.
رشيد دهلوى در «الفتح المبين فى فضائل اهلبيت سيدالمرسلين عليهمالسلام» حديث غدير را از «مفتاح النجا» از طبرانى روايت كرده است.(7)
1) . التعريف و البيان: ج 1 ص 136.
2) . سلك الدرر: ج 1 ص 22 - 24. همچنين رجوع شود به: نفحة الريحانة: ش 66 .
3) . شرح المواهب اللَدنيّة: ج 7 ص 13.
4) . سلك الدرر: ج 4 ص 32.
5) . سلك الدرر: ج 2 ص 11.
6) . سلك الدرر: ج 4 ص 49.
7) . الفتح المبين فى فضائل اهلبيت سيدالمرسلين عليهمالسلام. براى شرح حال وى رجوع شود به: عبقات الانوار: مجلد حديث مدينة العلم.
محمدمبين لكهنوى در «وسيلة النجاة» حديث غدير را با اشاره به ماجراى غدير از حاكم و احمد و طبرانى و «الصواعق» و ديگران روايت كرده است.(1)
وى حديث غدير را در «اصول الايمان» از احمد و ترمذى روايت كرده است.(2)
ولىاللّه لكهنوى در «مرآة المؤمنين فى مناقب اهلبيت سيدالمرسلين عليهمالسلام» حديث غدير را از جماعتى از حفّاظ از جمله ابنحجر در «الصواعق» روايت كرده است.(3)
فيضآبادى در «منتهى الكلام» حديث غدير را از احمد نقل كرده است.(4)
استدراك محقق
زبيدى حديث غدير را در «تاج العروس» ، در بيان معانى «مَولى» آورده است. زِرِكلى(5): او را توثيق كرده و در لغت و حديث و رجال و انساب ستوده است.
چنانچه در روايت ابنابىحاتِم گذشت، شوكانى نزول آيه تبليغ در رخداد غدير را از شمارى از حافظان و پيشوايان اهلتسنّن روايت كرده است. شوكانى شرح حال خود را به طور كامل نوشته است.(6)
آلوسى حديث غدير را در تفسيرش از جماعتى از بزرگان و حفّاظ عامه روايت كرده است.(1)كحّاله(2): وى را در تفسير و حديث و ادبيات و فقه ستوده است، به خصوص كتاب وى «روح المعانى فى تفسير القرآن و السبع المثانى» .
محمد بن درويش بيروتى حديث غدير را در كتابش «اسنى المطالب فى احاديث مختلفة المراتب» روايت كرده و نوشته كه احمد بن حنبل و اصحاب سنن غير از ابوداوود و حاكم نيشابورى آن را روايت كرده و صحيح دانستهاند. كحّاله(3): او را ستوده است.
قُندوزى حديث غدير را در چند مورد از كتاب «ينابيع المودّة» روايت كرده است. كحّاله(5): تأليفات او را شمرده است.
قادينخانى در كتاب «هداية المرتاب» شعر اميرالمؤمنين عليهالسلام را كه در آن به حديث
غدير اشاره شده نقل كرده است. كحّاله(7): وى را معرفى كرده است.
1) . روح المعانى: ج 2 ص 348، 349.
2) . معجم المؤلفين: ج 12 ص 175. همچنين رجوع شود به: اعلام العراق: ص 21. مشاهير العراق ج 2 ص 198.
3) . معجم المؤلفين: ج 9 ص 299.
4) . تاريخ درگذشت قندوزى در «الغدير» 1293، و در الاعلام زِرِكلى 1270 آمده، و كحّاله 1294 گفته است.
5) . معجم المؤلفين: ج 4 ص 252.
6) . تاريخ فوق در معجم المؤلّفين آمده است. بنا بر اين قادينخانى از راويان قرن چهاردهم است. ولى ما به پيروى از صاحب الغدير وى را در شمار راويان قرن سيزدهم آوردهايم.
7) . معجم المؤلفين: ج 2 ص 179.
احمد زينى دحلان حديث غدير و ماجراى تبريك عمر به اميرالمؤمنين عليهالسلام را روايت كرده است.(1)كحّاله(2): او و تأليفاتش را ستوده است.
شبلنجى حديث نزول آيه «سَألَ سائِلٌ» در ماجراى غدير را روايت كرده است.(3)كحّاله(4): وى و آثارش را معرفى كرده و ستوده است.
محمد عبده حديث غدير را از طريق احمد و ابنماجه و ابنابىحاتم و ابنمردويه و ابنعساكر نقل كرده است.(5)كحّاله(6): او را در فقه و تفسير و كلام و ادبيات ستوده، و روزنامه نگار سياسى و مفتى مصر معرفى كرده است.
وى حديث غدير را در كتابش «نثر اللآلى» از فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام شمرده است.(7)كحّاله(8): وى را متكلم، صوفى، اديب و شاعر معرفى كرده است.
انطاكى حديث غدير را در شعرى كه در تاريخ اسلام سروده آورده است. كحّاله(9): او را اديب، نويسنده، شاعر و روزنامهنگار يونانى الاصل معرفى كرده است.
نبهانى حديث غدير را در احتجاج اميرالمؤمنين عليهالسلام در رَحبه كوفه از طريق ابنابىشيبه نقل كرده است.(1)كحّاله(2): شرح زندگى او را نوشته، و اينكه او اديب و شاعر و صوفى و از قُضات بود.
او حديث غدير را در تعليقه ديوان مهيار ديلمى نقل كرده است.(3)كحّاله(4): وى شاعر و خود جزو محققين و پژوهشگران ديوانهاى كهن و اصيل بوده است.
شنقيطى حديث غدير را در كتابش «كفاية الطالب» از جماعتى از پيشوايان و حافظان اهلتسنن نقل كرده است.(5)كحّاله(6): وى محدث و مؤلف بوده است.
احمد بن محمد حديث غدير را در كتابش «تشنيف الآذان» از شمار بسيارى از حفّاظ همراه با اسانيدشان از پنجاه و چهار صحابى نقل كرده است.(7)كحّاله(8): محدّث و حافظ و مؤلف بوده است.
وى حديث غدير را در «تاريخ آلمحمد عليهمالسلام» به طرق پرشمار نقل كرده است.(9)
1) . الشرف المؤبَّد: ص 113.
2) . معجم المؤلفين: ج 13 ص 275.
3) . ديوان مهيار ديلمى 3 / 182.
4) . معجم المؤلفين: ج 2 ص 194.
5) . كفاية الطالب لمناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 28 - 30.
6) . معجم المؤلفين: ج 9 ص 176.
7) . تشنيف الآذان: ص 77.
8) . معجم المؤلفين: ج 13 ص 368.
9) . تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 67 ، 68 .
رِفاعى در تعليق «معجم الأدباء» دو بيت شعر اميرالمؤمنين عليهالسلام درباره غدير را آورده است.(1)
احمد زكى حديث غدير را در تعليقات كتاب «الاغانى» آورده است.(2)
رافعى حديث غدير را در شرح هاشميّات كُميت نقل كرده است.(3)
محمد شاكر حديث غدير را از احمد نقل كرده است.(4)
وى حديث غدير را در كتابش «الحسين» آورده است.(5)
اعظمى بغدادى مدير دانشكده حقوق بغداد در يكى از اشعارش به حديث غدير اشاره كرده، و در كتابى كه درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام تأليف كرده آن را نقل كرده است.(6)
محمد سعيد دحدوح از ائمه جماعت در حلب، به نقل علامه امينى در «الغدير» ، حديث غدير را در يكى از نوشتههايش آورده و آن را مسلّم دانسته است.(7)
صفا خلوصى در نامهاش به علامه امينى حديث غدير را قطعى دانسته است.(1)
عبدالفتاح عبدالمقصود در نامهاى كه به عنوان تقريظ بر كتاب «الغدير» به علامه امينى نوشته حديث غدير را پذيرفته است.(2)
روايت غدير در فرهنگ اسلام(1)
از روز شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله تا پايان قرن اول هجرى ثبت و تدوين احاديث و تاريخ اسلام از طرف غاصبين خلافت ممنوع اعلام شده و مجازاتهاى سختى براى اقدام كنندگان به چنين مهمى در نظر گرفته شده بود. علت اصلى اين نقشه جلوگيرى از ثبت مطالبى چون واقعه غدير بود كه با اساس حكومت غاصبين منافات داشت.
اكنون بايد ديد غدير چگونه از اين گذرگاه تاريك گذشته و خود را به نسلهاى آينده مسلمين رسانده است. آنانكه كه با گذشت هفتاد روز غدير را به فراموشى سپردند و صاحب غدير يعنى اميرالمؤمنين عليهالسلام را خانهنشين كردند چگونه باور مىكنند كه امروز نام غدير در سراسر جهان شناخته شده و اينك جشن چهاردهمين قرن خود را پشت سر گذاشته باشد ؟
با چنان دشمنان پر قدرتى كه غدير دارد و با چنان جاهلان فراموشكارى كه نخواستند آن را به ياد بياورند و از گواهى دادن به يك كلمه درباره آن ابا كردند، ولى اينك ميلياردها كلمه در وصفش به رشته تحرير در آمده و نور آن در جهان معرّف بزرگ مذهب اهلبيت عليهمالسلام است.
1) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 147، 148، 207 - 211. چهارده قرن با غدير: ص 83 ، 89 ، 137، 138، 140 - 143. غدير در آئينه كتاب: ص 12 - 16. اولين ميراث مكتوب درباره غدير: ص 48. اسرار غدير: ص 107، 121، 284. چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 177. ماهنامه كوثر (ويژهنامه غدير، ش 2، سال اول، ارديبهشت 1376) : ص 80 - 85 . چهارده قرن با غدير: ص 121، 135، 136.
با آنكه هر يك از صد و بيست هزار مخاطب پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در غدير خم حضور
داشتند بايد در راه ثبت و ضبط آن واقعه بزرگ اقدامى مىكردند و نكردند، و با آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله سفارش اكيد كرده بود كه پيام غدير را به نسلهاى آينده برسانيد و اختناق حكومتها مانع از آن شد، ولى باز فرهنگ غنى اسلام پر از نام غدير است و در كتب تاريخ و حديث اسلامى در هر كجا و هر زمان كه تأليف شده باشد نور غدير قابل كتمان نبوده است.
از سوى ديگر، در زمانهايى تاريكى كه تدوين و كتابت حديث و معارف دين از طرف سقيفه رسما ممنوع اعلام شده بود ! و در زمانهايى كه هنوز نوشتن به رواج امروزى متداول نبود، امامان غدير عليهمالسلام على رغم شرايط دشوار تقيه، اَبعاد مختلف واقعه غدير را براى اصحابشان بازگو مىفرمودند و آنان در نوشتههاى خود به صورت حديث ثبت مىكردند.
اين اقدام در واقع ريشه فرهنگسازى غدير است كه شامل تعاليم و معارف و استدلالها و تاريخچه آن بوده و به صورت ميراث غدير به نسلهاى فرهنگساز غدير منتقل شده، تا آموزههاى اصيل خود را از دست ندهند. آنچه امروز از حديث و تاريخ غدير به دست ما رسيده ثمره همان نوشتهها و مجموعههاى تدوين شده در خفا از چشم سقيفه است، كه ميراث مكتوب غدير را به دست ما رسانده است:
در بين آثار نوشتارى بر جاى مانده از دوران معصومين عليهمالسلام، اولين اثر «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است كه در حضور چهار امام تأليف شده و به تأييد سه امام رسيده و اصحاب ائمه عليهمالسلام آن را مىشناختهاند و احاديث آن رانقل كردهاند. اين كتاب بيش از پنجاه موضوع از معارف غدير را در سيزده حديث ثبت كرده است.
دومين اثر از دوران معصومين عليهمالسلام درباره غدير متن كامل خطبه آن است، كه از يك سو امام باقر عليهالسلام و از سوى ديگر حذيفة بن يمان و زيد بن ارقم دو صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را نقل كردهاند؛ و از نقل آنان ثبت نوشتارى شده است.
با توجه به عدم امكان چاپ و نشر در آن عصر، اين دو اقدام در حد خود بسيار مهم و فوقالعاده بوده، و ثمره شيرين آن در طول تاريخ و تا امروز سازنده فرهنگ پر محتواى غدير است.
روند تأليفى غدير كه در عصر معصومين عليهمالسلام فرهنگ سازى شده، در طول چهارده قرن تا امروز ادامه يافته؛ و نتيجه آن كتابهاى مستقل تأليف شده درباره غدير است كه تعداد آن از هزار كتاب گذشته، در كنار صدها جزوه و بروشور و پوستر مربوط به غدير و دهها نرمافزار و برنامه صوتى و تصويرى، كه همه آنها انعكاس اين تأليفات غديرى است.
همچنين حضور زنان در حجة الوداع بارزترين و ماندگارترين نوع ارزش والاى بانوان است. اخبار فراوانى كه به وسيله راويان زن از اين مراسم عظيم نقل شده گوياى تلاش گسترده زنان در پاسدارى از اين ميراث مقدس است.
چرا كه شواهد موجود در كتب تاريخى گوياى اين حقيقت است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آغاز رسالت با رويكرد عمده زنان به آئين توحيدى روبرو شد. اولين پذيرنده اسلام حضرت خديجه عليهاالسلام و اولين شهيده جناب سميه و نيز بانوانى كه از سابقين و مهاجران شمرده مىشدند، نمونه روشنى از ارزش زنان در دين اسلام را به نمايش مىگذارند.
از منظرى ديگر، روايت غدير به نقل از همه چهارده معصوم عليهمالسلام جهتى مؤثر در ابلاغ غدير است، و نشانگر اهتمام به آن از سوى چنان مقامات با عظمتى است. اين روند در شرايط سخت تقيه ادامه داشته، و اصحاب باوفاى غدير هم به پيروى از ايشان در نقل حقايق غدير تلاشى بىوقفه داشتهاند.
كتاب و قلم نيز سابقه هزار و چهارصد ساله با غدير دارند. از روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در صحراى غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام را به عنوان جانشين خود به جهانيان معرفى كرد، كار حفظ و ثبت آن نيز آغاز شد و در هر زمانى حقايق آن به گونهاى انعكاس يافت و حفظ غدير با روايت آغاز گرديد.
از قرن اول هجرى، همگام با روايت سينه به سينه غدير، كتاب نيز نقش خود را در نقل آن براى نسلهاى بعد ايفا كرد و پرونده پرافتخار غدير را باز نگه داشت، و از قرن دوم كتاب و كتابت به صورتى جدى در مورد آن به كار گرفته شد.
با در نظر گرفتن تلاشهاى بىوقفهاى كه تا قرن پانزدهم براى نقل حديث غدير به ثمر رسيده، اما بايد گفت: روايت كنندگان حديث غدير از يك سو بسيار زياد و از يك سو بسيار كم هستند ! در يك نگاه صد و بيست هزار نفر در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله در بيابان غدير حضور داشتند و حديث غدير را از دو لب مبارك آن حضرت شنيدند؛ اما در نگاه ديگر صد و بيست نفر از صحابه اين حديث را نقل كردهاند ! !
اين تعداد راوى و حتى نصف آن در هيچ حديثى در اسلام ديده نمىشود. پس راويان حديث غدير نسبت به روايات ديگر قابل مقايسه نيست. ولى اگر عدد صد و بيست هزار نفرى حاضرين در واقعه غدير را در نظر بگيريم راويان آن واقعا كم هستند.
در واقع عده بسيارى از آنان كه مأمور به تبليغ غدير شدند با سكوت خود آن را زير خاكهاى سياه سقيفه پنهان كردند.
با اين همه اوج افتخار شيعه است كه طبق كتب مخالفينش بيشترين تعداد راوى را براى غديرش دارد، و با همين فخر زبان انتقاد گشوده و از سكوت بقيه حاضرين در غدير شكوه دارد !(1)
با در نظر گرفتن آنچه گفته شد، سير فرهنگى غدير را در چند مرحله مىتوان بيان كرد:
اولين مرحله از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن، زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث بوده است.
1) . الغدير فى التراث الاسلامى سيد عبدالعزيز طباطبائى : ص 7.
در طول قرن اول هجرى كه تدوين معارف اسلام ممنوعيت رسمى داشت و اگر هم كتابى نوشته مىشد مخفيانه بود و يا اگر نوشتهاى مجوز پيدا مىكرد فقط اراجيف غاصبين خلافت بود كه انتشار مىيافت. در چنان جوّى بهترين كتاب براى غدير سينههاى امين و حافظههاى قوى افراد بود كه به خوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آلمحمد عليهمالسلام را در خود حفظ كند.
بيش از صد و بيست نفر از صحابه و عده بسيارى از تابعين، واقعه غدير را در محافل بيان مىكردند و آن را به نسلهاى بعد از خود انتقال مىدادند. به طورى كه زيد بن ارقم و حذيفة بن يمان متن كامل خطبه غدير را كه بيش از يك ساعت به طول انجاميده و حدود بيست صفحه است، حفظ كرده و براى مردم بازگو كردهاند، تا امروز كه به دست ما رسيده است.
از سوى ديگر صاحب غدير اميرالمؤمنين عليهالسلام براى اتمام حجت و براى آنكه نسلهاى آينده راه خود را بيابند، در اجتماعات مختلف مردم و در مناسبتها و فرصتهاى گوناگون حتى در بحبوحه جنگ صفين مسئله غدير را مطرح مىساخت و درباره آن از شاهدان عينى اقرار مىگرفت.
فاطمه زهرا عليهاالسلام در عمر كمتر از سه ماهه خود پس از شهادت پيامبر صلىاللهعليهوآله، بارها جريان غدير را براى مردم متذكر شد و تعجب خود را از چنين جوّ ظلمانى اعلام فرمود.
ائمه عليهمالسلام نيز از هر فرصت مناسبى براى تبليغ پيام غدير استفاده كرده و آن را براى مردم بيان مىكردند، تا آنجا كه امام باقر عليهالسلام متن كامل خطبه غدير را براى مردم بازگو فرمود و امام رضا عليهالسلام مناظراتى در اين باره برقرار نمود.
با مرورى در احاديث در زمينههاى مختلف غدير، شاهد حضور جدى اهلبيت عليهمالسلام در نقل حديث غدير هستيم. اينكه همه معصومين عليهمالسلام در راه نقل و نشر و ابلاغ حقايق گونهگون غدير گام برداشتهاند، و راهكارهاى لازم در اين زمينه را در اختيار ما گذاشتهاند.
در سند روايتى از غدير چند تن از معصومين عليهمالسلام حضور دارند. امام رضا عليهالسلام حديث غدير را از پدرشان حضرت موسى بن جعفر از امام صادق از امام باقر از امام سجاد از امام حسين از اميرالمؤمنين عليهمالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده است.(1)
همچنين گروهى از بانوان اهلبيت عليهمالسلام به نقل حديث غدير اهتمام ورزيدهاند و آن را با اين سند نقل كردهاند: حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام دختر امام موسى بن جعفر عليهالسلام، از فاطمه دختر امام صادق عليهالسلام، از فاطمه دختر امام باقر عليهالسلام، از فاطمه دختر امام زين العابدين عليهالسلام، از فاطمه و سكينه دختران امام حسين عليهالسلام، از اُمّكلثوم دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام از مادرش حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام حديث غدير را نقل فرموده است.(2)
از سوى ديگر اصحاب ائمه عليهمالسلام حاملان پيام غدير بودند، و در حضور امامان عليهمالسلام اقدام به حفظ و نشر غدير نمودند. اولين كتابى كه با اطلاع معصومين عليهمالسلام و در حضور ايشان تأليف شده و غدير را در خود ثبت كرده «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است كه در قرن اول تأليف شده و مؤلف آن از اصحاب اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين و امام سجاد عليهمالسلام بوده و در سال 76 هجرى از دنيا رفته است.
شعر شاعران نيز نقش مهمى در حفظ غدير در طول زمانهاى ظلمانى داشته، چه آنكه قالب شعر محفوظتر است و مردم علاقه خاصى به آن دارند. از ساعتى كه خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله پايان يافت حسّان بن ثابت اولين شعر را در حضور آن حضرت سرود و دليل روشنى شد تا شاعران در طول چهارده قرن با هنر خود غدير را حفظ كنند و به راحتى به نسلهاى بعد برسانند.
اينها شكلهاى مختلف فرهنگى بود كه غدير را در قرن اول حفظ كرد و البته اين طرق در قرنهاى بعد نيز ادامه يافت. تنها اثر مكتوبى كه در قرن اول درباره غدير شناخته شده همان «كتاب سليم» است كه ذكر شد.
در اينجا بايد يك نتيجه تبليغى بگيريم كه هر اندازه مقام عصمت به موضوعى بيشتر اهميت داده و خود به تبليغ آن پرداخته، ما نيز بايد در آن باره گام برداريم و از ابلاغ آن كوتاهى نكنيم. گويا مقام عصمت مىفرمايد: به ما بنگريد و راه ما را ادامه دهيد. در واقع همه ما در راه «فَليُبَلِّغِ الحاضِرُ الغائِب» تلاش مىكنيم؛ و با نقل روايات غدير اطلاعات مربوط به آن را به كسانى منتقل مىكنيم كه از آن بىاطلاعند.
از اوايل قرن دوم هجرى تبليغ غدير شكلى تازه گرفت و كم كم از روايت به صورت تأليف در آمد، و در اواسط قرن دوم به اولين تأليف مستقل درباره غدير برمىخوريم. آنچه در اين مرحله مشهود است اينكه اكثر كتابها، مربوط به متون و اسناد خطبه است، و هدف اول مؤلفين استحكام اصل مطلب بوده است.
آنان كه جو خاص فرهنگى را به خوبى لمس مىكردند، در مرحله اول دست به كار محكمكارى در اسناد و حفظ متون شدند؛ تا نسلهاى آينده مدارك لازم را براى تحقيق و موشكافى و بحث و بررسى داشته باشند. اين روند در طول قرن دوم و سوم و چهارم و پنجم اوج خاص داشته و حق آن به خوبى ادا شده است.
از قرن چهارم تحقيق و بحث در متن و سند حديث غدير آغاز شده، و قطعه اصلى خطبه غدير - كه جمله «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ» است - در مناظرات مطرح شده و رجال اسناد و ناقلين حديث غدير به دقت مورد بررسى قرار گرفته است. كتب شيخ صدوق و سيد مرتضى و شيخ مفيد بهترين شاهد بر اين مدعا هستند.
اين تحقيقات در قرنهاى چهارم و پنجم و ششم اوج داشته و تا سال هزار همچنان پيش رفته، به طورى كه آثار برجستهاى از اين قرون در دست است.
ابنكثير دمشقى مىگويد: كتابى در دو جلد ضخيم ديدم كه محمد بن جرير طبرى احاديث غدير خم را در آن جمع آورى كرده بود !(1)
1) . بحار الانوار: ج 37 ص 235. احقاق الحق: ج 2 ص 486.
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى درباره غدير تأليف كردهاند و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجهگيرى نمودهاند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق قرار گرفت و در هر جنبهاى به طور جداگانه كتابى نوشته شده است.
از جمله ارتباط غدير با قرآن، بحثهاى مفصل در اسناد غدير، بررسىهاى عميق در متن حديث غدير، جمع آورى و تدوين اشعار مربوط به غدير و جوانب ديگر آن مورد توجه خاص واقع شد و در هر مورد كتبى تدوين گرديده است.
تحقيقات بزرگانى همچون قاضى شوشترى، علامه مجلسى، شيخ حرّ عاملى، شيخ عبداللّه بحرانى، سيد هاشم بحرانى، ميرحامدحسين هندى، علامه امينى و بسيارى ديگر از علما، بهترين شاهد اين مدعاست.
علامه مجلسى در كتاب «بحارالأنوار» به طور مفصل درباره سند و متن و ديگر جوانب غدير سخن گفته؛ كه در چاپ فعلى نيمى از جلد 37 «بحارالأنوار» است.(1)
شيخ عبداللّه بحرانى نيز در كتاب عظيم خود «عوالم العلوم» مفصلاً غدير را بيان داشته كه در چاپهاى فعلى همراه با مستدركات يك جلد جداگانه را در بر مىگيرد.
يكى ديگر از جمله كسانى كه اسناد غدير را مورد بررسى قرار داده شيخ حرّ عاملى در كتاب بسيار ارزشمند «اثبات الهداة» است.(2)
سيد هاشم بحرانى كتابى مستقل به نام «كشف المهمّ فى طريق خبر غدير خمّ» تأليف نموده است.
سيد حامدحسين هندى در 10 جلد 400 صفحهاى از كتاب «عبقات الأنوار» به بحثهاى تحقيقى درباره غدير پرداخته است.
علامه امينى طى 11 جلد كتاب «الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب» جوانبى از غدير و نيز شعراى عربزبان غدير و شعرهاى آنان را جمع آورى نموده و مطالب مهمى درباره آن آورده است.
كتابهايى از قبيل «التكميل» از سيد مرتضىحسين، و «الغدير فى الإسلام» از شيخ محمدرضا فرجاللّه نمونههاى ديگرى از اين تحقيقات علمى هستند.
در همين راستا، سلطان حسين صفوى در زمان حكومت خود امر كرد كتابها و رسالههايى مخصوص عيد غدير و قضيه غدير بنويسند.(1)
اين تلاشها ادامه يافته تا زمان حاضر كه شاهد گامهاى علمى فرهنگى بسيار ارزشمندى در مورد غدير هستيم، و هر روزه پرونده كتاب و غدير پرافتخارتر مىگردد.
بد نيست به اين نكته اشاره شود كه بعضى از كتابهاى مربوط به غدير به عنوان يك جلد از مجموعهاى بزرگ است، مانند جلد 15 / 3 از مجموعه مفصل كتاب «عوالم العلوم»؛ و يا يك جلد از مجموعهاى است كه به عنوان آشنايى با معارف اسلام و امثال آن منتشر شده است.
در طول تاريخ، از همان روزهاى اول غصب خلافت تا كنون، حيث غدير بارها و بارها مورد احتجاج، مناشده و اتمام حجت قرار گرفته، و نيز از سوى دشمنان اقرار شده است. احتجاجاتى از سوى چهارده معصوم عليهمالسلام، اصحاب، علما و ... .
1) . الغدير فى التراث الإسلامى طباطبايى : ص 129.
اين اتمام حجتها بسيار متعدد و مفصل است، و همه در فصل سوم «اعتقادات غدير» ، بخش سوم «اتمام حجت با غدير» آمده است.
ناصرالدين البانى حديث شناس و رجالى معروف و معاصر اهلسنت كه صاحب تأليفات عديده در فن حديث است و كلام وى مورد قبول تمام مجامع علمى اهلسنت امروز است، در موسوعه حديثى خود موسوم به «سلسلة الاحاديث الصحيحة» - كه در آن احاديث صحيح السند را جمع كرده - حديث شريف غدير را نقل كرده و مىنويسد:
حديث غدير از زيد بن ارقم و سعد بن ابىوقاص و بريدة بن حصيب و على بن ابىطالب عليهالسلام و ابوايوب انصارى و براء بن عازب و عبداللّه بن عباس و انس بن مالك و ابوسعيد و ابوهريره نقل شده است:
از پنج طريق نقل شده، كه همگى صحيح السند است:
ابوطفيل از زيد
ميمون ابوعبداللّه از زيد
ابوسليمان مؤذن از زيد
يحيى بن جعده از زيد
5 . عطيه عوفى از زيد
از سه طريق رسيده، كه همگى صحيح السند هستند:
عبدالرحمن بن سابط از سعد
عبدالواحد بن ايمن از سعد
خيثمة بن عبدالرحمن از سعد
سه طريق دارد، كه همگى صحيح السند هستند:
ابنعباس از بريده
فرزند بريده از بريده
طاووس از بريده
نُه طريق دارد، كه همگى صحيح السند است:
طريق عمرو بن سعيد از امام على عليهالسلام
طريق زاذان بن عمر از امام على عليهالسلام
طريق سعيد بن وهب از امام على عليهالسلام
طريق زيد بن يثيع از امام على عليهالسلام
5 . طريق شريك از امام على عليهالسلام
6 . طريق عبدالرحمن بن ابىليلى از امام على عليهالسلام
8 . طريق يكى از هم مجلسىهاى امام على عليهالسلام از امام على عليهالسلام
از طريق رياح بن حارث نقل شده، كه رجال سند آن همگى ثقه اند.
از طريق عدى بن ثابت نقل شده، كه رجال سند آن نيز ثقه مىباشند:
از طريق عمر بن ميمون روايت شده، كه سند آن صحيح است.
از طريق ابوسعيد و ابوهريره از عميرة بن سعد نقل شده، كه در آن سندهاى صحيح و موثق وجود دارد.
البانى سپس مىگويد: اين مطلب را كه دانستى، بگويم كه انگيزه من بر تفصيل كلام در مورد اين حديث و بيان صحت آن اين بود كه مشاهده كردم شيخالاسلام ابنتيميه جزء اول حديث را تضعيف كرده و جزء دوم را گمان كرده كه باطل است. به نظر من اين از مبالغه و تسريع او در تضعيف احاديث است، پيش از آنكه طرق آن را جمع كرده و در آن دقت كند ... .(1)
عدم نقل غدير توسط برخى از معاندين(2)
144.
در بررسى واقعه غدير به برخى از واقعيتهاى تاريخ برخورد مىكنيم كه تعجب برانگيز است. يكى از اين موارد عدم طرح غدير از سوى بعضى است؛ اينكه بعضى از تاريخ نگاران اين واقعه را در كتابهاى خود مطرح نكردهاند ! ! اين در حالى است كه اين افراد مسائل بسيار جزئى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را با حساسيت خاصى نقل كردهاند ! برخى از آن افراد عبارتند از:
عبدالملك فرزند هشام، در سيره خود غدير را مطرح نكرده است.
محمد فرزند اسحاق (م 150 يا 151 ق) در سيره خود متعرض غدير نشده است.
محمد فرزند عمر واقدى (م 207 ق) در «المغازى» سخنى از غدير به ميان نياورده است.
محمد فرزند سعد معروف به ابنسعد (م 230 ق) در «الطبقات الكبرى» از حادثه غدير بحث نمىكند.
5 . محمد فرزند جرير طبرى (م 230 ق) در «تاريخ الرسل و الملوك» حوادث سال دهم هجرى قمرى را بدون ذكر غدير به پايان مىبرد.
6 . احمد فرزند حسين بيهقى (م 458 ق) در «دلائل النبوة» به غدير نپرداخته است.
8 . عبدالرحمن فرزند محمد معروف به ابنخلدون (م 808 ق) در تاريخ خود از واقعه غدير بحث نمىكند.
البته بعضى از اينان نظير طبرى، پس از اتمام تاريخ خود، كتاب مستقلى درباره غدير نوشتهاند. حتى طبرى با نوشتن «الولاية» در طرق حديث غدير از سوى اهلسنت طرد شد، تا اينكه كتابى در فضيلت خلفاى سه گانه نوشت.
شايد علت عدم طرح حادثه مهمى چون غدير يكى از علل ذيل باشد:
عموم كسانى كه از غدير سخن نگفتهاند، از نظر گرايش فكرى در جناح مقابل حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام بودند، و چنين به مسلمانان تلقين كردند كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله امر خلافت را به عهده مردم گذاشته و در آن دخالتى نكرد. در اين صورت با نقل غدير حرفهاى پيشين آنان باطل مىشد، و نفس اين قرينهاى است بر اينكه آنان از «مولى» اولى به تصرف را مىفهميدند.
پس از گردش چرخ خلافت به مراد افرادى، آنان در صدد بر آمدند آنچه موجب برترى حضرت على عليهالسلام مىباشد از ذهنها محو سازند. با اين كارشان تحريفهاى
زيادى در سيره رخ داد، كه نه تنها غدير بلكه بسيارى ديگر از وقايع تاريخى - كه فضيلتى از فضائل آن حضرت را مطرح مىكرد - را در بر گرفت، و در كتابهاى تاريخىِ اين دسته از تاريخنگاران يادى از آن فضائل نشد.(1)
برخى از افراد نامبرده در دستگاه خلفا مناصبى داشتند. براى از دست ندادن آن منصبها مىبايست از فضائل حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام سخنى به ميان نياورند. به ويژه حادثه غدير كه درخشانترين مزيّت آن حضرت بود.
حذيفه و ابوسعيد راوى ماجراى غدير(2)
به غير از نقل حديث غدير كه عبارتى يك يا دو جملهاى است، در بعضى موارد ماجراى غدير نيز به طور مختصر يا مفصل نقل شده، كه موارد متعدد و بسيارى دارد. به عنوان مثال حذيفة بن يمان و ابوسعيد خدرى ماجراى غدير را به طور مفصل نقل كردهاند.
حذيفة بن يمان يكى از اصحاب با وفاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در غدير حاضر بود. او مشروح ترين گزارش را درباره واقعه غدير نقل كرده كه شامل جزئىترين مسائل مربوط به سفر حج و مراسم غدير و نيز توطئههاى منافقين همزمان و قبل و بعد از غدير مىشود.
حذيفه در طول عمر خود نيز چندين بار به ماجراى غدير احتجاج كرده، و از كسانى است كه توانسته متن كامل و مفصل خطبه غدير را حفظ كند و به نسلهاى بعد برساند.(3)
همچنين ابان بن ابىعياش از سليم نقل مىكند كه گفت: از ابوسعيد خدرى شنيدم كه مىگفت:
پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را در غدير خم فراخواند، و دستور داد آنچه خار زير درخت بود كنده شد، و آن روز پنجشنبه بود. آن حضرت مردم را به سوى خود فراخواند و بازوى على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت و بلند كرد به طورى كه سفيدى زير بغل پيامبر صلىاللهعليهوآله را مىنگريستم.
سپس فرمود: هر كس من صاحب اختيار او هستم على صاحب اختيار اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كس او را دوست بدارد، و دشمن بدار هر كس او را دشمن بدارد، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و خوار كن هر كس او را خوار كند.(1)
حَبشى بن جناده سلولى، مبلّغ بصير غدير(2)
حبشى بن جناده سلولى از مبلغان بصير غدير است، كه با وجود زحمات فراوانى كه در ترويج فرهنگ غدير متحمل شده، بررسى حيات وى از زاويه نقل و ترويج حديث غدير و وفادارى به پيام غدير و ابلاغ آن كمتر مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته است.
حبشى صحابى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و راوى حديث غدير است، و زندگى او تجلّى بصيرت در اعتقاد و عمل است. تاريخ وفات حبشى مشخص نيست.
با آنكه بسيارى از كسانى كه عنوان صحابه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله را يدك مىكشيدند، در برابر مسئوليتى كه از جانب خداوند در غدير بر دوششان نهاده شده بود، يا خود مرتكب غصب و خيانت شدند، و يا ظلم را پذيرفتند و در دفاع از مظلوم و احقاق حق وى سستى و كوتاهى كردند !
در ميان صحابه، مىتوان از اشخاصى - هر چند قليل اما چون كوه استوار - سراغ گرفت كه آواى «مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» را با گوش جان شنيده بودند، و تا پاى جان در دفاع از پيام غدير ايستادند. اين گروه از صحابه تنها به روايت و يا تبليغ حديث غدير اكتفا نكردند، بلكه عمل آنان در عرصههاى گوناگون گواه استقامت آنان در وفادارى به آرمان غدير بود، و با نور بصيرتى كه از غدير به زندگى آنان تابيده بود. حتى در فتنههاى جمل، صفين و نهروان نيز دست از حمايت از اميرالمؤمنين عليهالسلام و دفاع از حقانيت ايشان برنداشتند.
حبشى بن جناده از پيام آوران غدير است، كه با وجود زحمات فراوانى كه در دفاع از فرهنگ غدير و انتقال آن به نسلهاى آينده متحمل شده، جامعه شيعه امروزين اساسا نام وى را نشنيده و يا اجمالاً فقط نام و يا حداكثر صحابى بودنشان را مىدانند.
از اين رو، در اينجا به معرفى و قدرشناسى از اين مبلغ بصير غدير و دفاع از ولايت اميرالمؤمنين على عليهالسلام پرداخته مىشود:
ابوالجنوب حبشى بن جناده سلولى(1)از جمله صحابهاى است كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله روايت كردهاند.(2)در روايتى آمده كه وى در سه غزوه حضور داشته(3)، اما ظاهرا او نخستين بار در حجة الوداع به ملاقات رسول خدا صلىاللهعليهوآله نائل شده(4)، و در همين حج و بعد از آن احاديثى از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده است. از جمله روايتى در فضيلت حلق بر تفسير.(5)
1) . الطبقات ابنسعد : ج 6 ص 37. وى مىگويد: نسب او به هفت پشت به جندل بن مرة مىرسد، و از آنجا كه نام مادر اين شخص سلول بوده فرزندان وى را بنىسلول مىگويند. ابنسعد تا اين اندازه هم اكتفا ننموده و نسب او را تا هوازن گزارش كرده است.
2) . الاكمال ابنماكولا : ج 2 ص 158، 383. تحفة الاحوذى بشرح جامع الترمذى: ج 10 ص 151، 152.
3) . المعرفة و التاريخ: ج 2 ص 624 . الكامل فى ضعفاء الرجال، بيروت: ج 2 ص 443.
4) . مسند احمد بن حنبل: ج 4 ص 164، 165. اسد الغابة فى معرفة الصحابة: ج 1 ص 366، 366. تهذيب الكمال: ج 5 ص 349.
5) . مناقب الامام اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام كوفى : ج 4 ص 301. سنن ترمذى: ج 2 ص 82 . وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان: ج 3 ص 459.
ابوعمرو عامر بن شراحيل شعبى كوفى (ت 19 - م 103 يا 110 ق)(1)و ابواسحاق عمرو بن عبداللّه سبيعى همدانى كوفى (م 126 يا 132 ق)(2)از وى روايت كردهاند.(3)از ديگر راويانى كه از او حديث شنيدهاند مىتوان به فرزندش عبدالرحمن(4)و قرة بن عبداللّه سلولى كفى اشاره نمود.(5)از ميان صاحبان صحاح سته، ابنماجه قزوينى، ترمذى و نسائى از وى روايت آوردهاند.(6)
ابنعدى مدخلى از كتاب ضعفاء خود را به حبشى بن جناده اختصاص داده، اما در پايان اين مدخل ابراز نموده كه اميد مىرود كه ضعفى متوجه وى نباشد.(7)اما عليرغم اين اظهار نظر، ذهبى از اين بابت كه نام حبشى در شمار ضعفاء ياد شده به ابنعدى انتقاد كرده است.(8)ابنحبّان نيز حبشى را توثيق كرده است.(9)
روايت غدير توسط حبشى را ابواسحاق سبيعى از وى شنيده، و طبرانى در «المعجم الكبير» خود آن را نقل كرده(10)، و در منابع روايى ديگر نيز آمده است(11):
عَن أبىإسحاقِ الهَمَدانى، قالَ: سَمِعتُ حَبشىِ بنِ جُنادَة يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقولُ يَومَ غَديرٍ: اللهُمَّ مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ أعِن مَن أعانَهُ:
1) . تهذيب الكمال: ج 14 ص 39، 40.
2) . مسند ابنجعد الجوهرى: ص 72، 76، 77. وفيات الاعيان: ج 3 ص 459.
3) . الجرح و التعديل: ج 3 ص 313.
4) . الانساب: ج 2 ص 168. مسند ابويعلى الموصلى: ج 12 ص 237، 238.
5) . التاريخ الكبير بخارى : ج 7 ص 182. الثقات (ابنحبّان) : ج 5 ص 320.
6) . الكاشف ذهبى : ج 1 ص 307.
7) . الكامل فى ضعفاء الرجال: ج 2 ص 442، 443.
8) . تاريخ الاسلام ذهبى : ج 5 ص 91، 92.
9) . الثقات ابنحبّان : ج 3 ص 96.
10) . المعجم الكبير: ج 4 ص 16، 17.
11) . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 230.
از ابواسحاق همدانى: شنيدم حبشى بن جناده مىگفت: شنيدم رسول خدا صلىاللهعليهوآله روز غدير فرمود: خداوندا، هر كس من بر او ولايت دارم على عليهالسلام هم بر او ولايت دارد. خدايا، دوست بدار هر كس او را دوست دارد، و دشمن بدار هر كس با او دشمن است، و يارى كن هر كس او را يارى كند، و كمك باش براى هر كس او را كمك كند.
هيثمى حديث غدير به نقل از حبشى بن جناده را - كه متضمن دعاى پيامبر صلىاللهعليهوآله است - صحيح و درست دانسته است.(1)هر چند بخارى در صحت روايت كردن ابواسحاق از حبشى(2)تشكيك كرده، اما شمسالدين ذهبى اين تشكيك را بىمورد دانسته است.(3)
به علاوه در رواياتى، ابواسحاق خود تصريح كرده كه حبشى را ديده و روايت او را شنيده است.(4)
حبشى بن جناده از جمله صحابهاى است كه در سال 35 ق به نداى امام على عليهالسلام در رحبه پاسخ مثبت داد؛ هنگامى كه آن حضرت از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله خواست اگر حديث غدير را از آن حضرت شنيدهاند برخيزند و شهادت دهند.(5)
حبشى از صحابهاى است كه در كوفه ساكن شدند(6)و در جنگ هاى سهگانه اميرالمؤمنين على عليهالسلام در سپاه آن حضرت حضور داشت(7)، زيرا خود از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده بود كه بعد از من بهترين انسان على بن ابىطالب عليهالسلام است.(8)
1) . مجمع الزوائد: ج 9 ص 106.
2) . صحيح البخارى: ج 3 ص 127، 128.
3) . تاريخ الاسلام ذهبى : ج 5 ص 91، 92.
4) . المصنف ابن ابىشيبه : ج 7 ص 495. كتابى از محمد بن سليمان كوفى: ص 464، 498.
5) . اسد الغابة: ج 3 ص 307. الغدير: ج 1 ص 166، 167، 184.
6) . الطبقات عصفرى : ص 213، 223.
7) . المنتخب من ذيل المذيل: ص 43.
8) . مناقب على بن ابىطالب و ما نزل من القرآن فى على عليهالسلام: ص 111.
از قرة بن عبداللّه سلولى نقل است كه مردى از حبشى عيادت نمود و به او گفت: بر تو نمىترسم مگر به جهت همراهى با على. وى در پاسخ گفت: از ميان اعمالم بيش از همه بدين عمل اميد بستهام.(1)
ظاهرا برخى از بستگان او نيز گرايش علوى داشتهاند، زيرا برادرزادهاش عبداللّه بن ورقاء بن جناده از پرچمداران سپاه ابراهيم بن مالك اشتر در جنگ با سپاه عبيداللّه
بن زياد (م 67 ق) بوده است.(2)
حبشى بن جناده زبان گوياى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام بود. روايات او در اين باره به نقل از ابواسحاق سبيعى است. از جمله حديث منزلت است، كه طبرانى در «المعجم الكبير» خود نقل كرده(3)، و در منابع روايى ديگرى نيز آمده است.(4)
ابنماجه قزوينى از حبشى روايت كرده(5)كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: على عليهالسلام از من و من از على عليهالسلام هستم، و دِين من را جز على عليهالسلام كسى ادا نمىكند.(6)ذهبى اين روايت را معتبر دانسته است.(7)
در روايتى ديگر - كه حبشى آن را در حجة الوداع از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيده - آمده است:
على عليهالسلام از من و من از على عليهالسلام هستم. كسى حرفى را از جانب من ابلاغ نمىكند مگر خودم و على عليهالسلام.(8)علاوه بر اين روايات، ابواسحاق سبيعى احاديث ديگرى نيز در فضائل امام على عليهالسلام از حبشى روايت كرده است.(9)
1) . الطبقات ابنسعد : ص 37.
2) . تاريخ الامم و الملوك: ج 4 ص 551 ، 554 . الاصابة فى تمييز الصحابة: ج 5 ص 23.
3) . المعجم الكبير: ج 4 ص 16، 17.
4) . ذكر اخبار اصبهان: ج 2 ص 281. رجال الطوسى: ص 253.
5) . سنن ابنماجه: ج 1 ص 44.
6) . المنتخب من ذيل المذيل: ص 67 .
7) . سير اعلام النبلاء: ج 8 ص 212.
8) . سنن نسائى: ج 5 ص 45. المعجم الكبير: ج 4 ص 1. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 345، 346.
9) . انساب الاشراف: ج 2 ص 119. تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 171، 172.
در شرايطى كه حب دنيا و بازگشت به جاهليت سبب فاصله گرفتن بيشتر صحابه از وصاياى پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله و مانع تحقق غدير شد، گروه قليلى از صحابه مانند عمار، ابوالطفيل و حبشى با نقل و يادآورى حديث غدير و دفاع عملى از محتواى اين حديث شريف، از حديث غدير و خط ولايت محافظت كردند، تا به آيندگان جوياى حقيقت برسد.
بر شيعيان امروز است كه تلاشهاى آنان را قدر شناسند، و از بصيرت و نحوه عمل آنان در دفاع از ولايت و به ويژه در شرايط فتنه الگو بگيرند، و به راهبردهايى براى عصر خود برسند.
از نحوه رفتار عمار در زمان خلافت خليفه دوم و سوم، مىتوان روشنگرى و عدم سكوت در برابر ظلم را آموخت، و همچنين از كار عملياتى او در فتنه جمل و نحوه مواجه شدن با فتنه را.
ابوالطفيل خود را با امام زمانش تنظيم مىكرد. از اين رو در ايام خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام به كوفه هجرت كرد، و در هر سه جنگ كه بر حضرت تحميل شد شركت كرد. اما او فقط مجاهد نبود، و به تعبير يعقوبى از حاملان علم اميرالمؤمنين عليهالسلام بود.
حبشى نيز به نقل حديث غدير و جهاد در دفاع از اميرالمؤمنين عليهالسلام اكتفا نكرد، و زبان گوياى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام از جمله حديث منزلت بود، و از اين طريق بر آگاهى و بصيرت جامعه مىافزود. درس ديگرى كه از حيات اين سه صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرالمؤمنين عليهالسلام مىتوان آموخت اينكه براى دفاع از خط ولايت بايد هزينه پرداخت كرد.
گاهى بايد مانند عمار جان را فدا كرد، و گاهى پذيراى تهمتها و توهينها شد؛ چنانكه خوارج و نواصب و وابستگان و پيروانش ابوالطفيل را به جرم دوست داشتن امام على عليهالسلام و اهلبيت پيامبر عليهمالسلام و پيروى از آنان غالى و كذاب خواندند. يا مانند
حبشى كه ابنعدى نام او را در كتاب ضعفايش - يعنى افرادى كه حديثشان معتبر نيست - آورده است.
روايت غدير توسط بانوان(1)
روايت غدير توسط بانوان در بخش قبل و ضمن روايان غدير گذشت. اما در اينجا با بيان ابعادى از روايت اين راويان غدير مىپردازيم:
در اولين مرحله از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن كه زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث بود، بهترين كتاب براى غدير سينههاى امين و حافظههاى قوى افراد بود كه به خوبى توانست اين راه صد ساله را بپيمايد و اين وديعه آلمحمد عليهمالسلام را در خود حفظ كند.
بيش از صد و بيست نفر از صحابه و عده بسيارى از تابعين، واقعه غدير را در محافل بيان مىكردند و آن را به نسلهاى بعد از خود انتقال مىدادند. به طورى كه زيد بن ارقم و حذيفة بن يمان متن كامل خطبه غدير را كه بيش از يك ساعت به طول انجاميده، حفظ كرده و براى مردم بازگو كردهاند.
شواهد موجود در كتب تاريخى گوياى اين حقيقت است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از آغاز رسالت با رويكرد عمده زنان به آئين توحيدى روبرو شد. اولين پذيرنده اسلام حضرت خديجه عليهاالسلام و اولين شهيده جناب سميه و نيز بانوانى كه از سابقين و مهاجران شمرده مىشدند، نمونه روشنى از ارزش زنان در دين اسلام را به نمايش مىگذارند.
در جمع راويان حديث غدير، بانوان جايگاه ويژهاى دارند، همانگونه كه حضور زنان در حجة الوداع از بارزترين و ماندگارترين نوع ارزش والاى بانوان است. اخبار
1) . اسرار غدير: ص 107. چهارده قرن با غدير: ص 121، 140 - 143. ماهنامه كوثر ويژهنامه غدير، ش 2، سال اول، ارديبهشت 1376 : ص 80 - 85 . چكيده عبقات الانوار (حديث غدير) : ص 138. علوم حديث (مجله، سال سوم، ش 1، بهار 1377، پياپى 7) : ص 162 - 179: حضور بانوان در نقل حديث غدير (مرتضوى) .
فراوانى كه به وسيله راويان زن از اين مراسم عظيم نقل شده، گوياى تلاش گسترده زنان در پاسدارى از اين ميراث مقدس است. چرا كه همه زنان و اهلبيت پيامبر عليهمالسلام در سفر حجة الوداع با وى همراه بودند.(1)
همچنين حضور زنان در حجة الوداع بارزترين و ماندگارترين نوع ارزش والاى بانوان است. اخبار فراوانى كه به وسيله راويان زن از اين مراسم عظيم نقل شده گوياى تلاش گسترده زنان در پاسدارى از اين ميراث مقدس است.
به بيان ديگر:
از زواياى جالب غدير نقش بانوان در احتجاج به غدير يا نقل حديث غدير است، كه در كمتر ماجرا و حديثى اين اتفاق افتاده است، آن هم به نقل شيعه و اهلسنت.
اگر تعداد بانوانى كه نام آنان به عنوان راوىِ داستان غدير در تاريخ و كتب حديث مانده است، با آنچه در موارد ديگر كه توسط آنان گزارش شده مقايسه گردد، خواهيم ديد كه حضور زنان در نقل ماجراى غدير خم و يا استدلال به آن حضور چشمگير است. حتى بيش از موضوعات ديگرى است كه آنان در طريق نقل آن قرار گرفتهاند.
از نكات قابل توجه در همين زمينه، سلسله سندى است كه در ميان بانوان اهلبيت عليهمالسلام در خصوص حديث غدير وجود دارد:
به ترتيب پنج «فاطمه» كه هر يك عمه ديگرى است در طريق روايت قرار گرفتهاند؛ آغاز آنان ظاهرا حضرت فاطمه معصومه عليهالسلام، و در نهايت فاطمه زهرا عليهاالسلام است، كه ششمين «فاطمه» در طريق روايت است، كه ذيلاً خواهد آمد.
با توجه به عنايت ويژه پيامبر صلىاللهعليهوآله به حضور مسلمانان در اين رخداد، به همراه آوردن همه همسران و اهلبيت عليهمالسلام خود و نيز شيوهاى كه آن حضرت صلىاللهعليهوآله در ابلاغ مأموريت الهى در معرفى مجدّد على عليهالسلام در روز غدير اتخاذ كرد، طبيعى بود كه زنان بسيارى نيز مستقيما شاهد ماجرا باشند.
1) . الغدير: ج 1 ص 9.
در برشمارى بانوانى كه حديث غدير را روايت كردهاند، نخست به معرفى كسانى مىپردازيم كه جزء صحابه پيامبر صلىاللهعليهوآله به شمار مىروند. آنگاه نام چند نفر از تابعين را بازگو مىكنيم، و سپس از دو تن از زنانى كه در مقام احتجاج و استدلال به اين حديث شريف استناد جستهاند ياد مىكنيم.
نقل حديث توسط بانوان را مىتوان در دو طبقه صحابه و تابعين بيان نمود:
گروهى از اين بانوان صحابى حديث غدير را نقل كردهاند، كه نام و روايتشان چنين است:
1 - حضرت زهرا عليهاالسلام(1)
حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام يگانه يادگار رسول اكرم صلىاللهعليهوآله است، كه همچون ديگر اهلبيت عليهمالسلام بارها به يادآورى واقعه غدير پرداخت. نگاهى به سخنان آن بزرگوار جايگاه وى در عرصه اخبار غدير را آشكار مىسازد:
يك. گروهى از انصار براى توجيه خطايشان در غصب خلافت به حضرت زهرا عليهاالسلام گفتند: اگر مطالب شما را قبل از بيعت با ديگران مىشنيديم با غير على عليهالسلام بيعت نمىكرديم.
حضرت فرمود: آيا پدرم در روز غدير براى كسى جاى عذر باقى گذاشت ؟ !(2)
دو. محمود بن لبيد پس از غصب خلافت از حضرت زهرا عليهاالسلام پرسيد: آيا از سخنان
پيامبر صلىاللهعليهوآله دليلى بر امامت على عليهالسلام داريد ؟
حضرت در جواب فرمود: شگفتا ! آيا روز غدير را فراموش كرديد ؟
محمود بن لبيد گفت: آن روز چنان بود، ولى از آنچه به شخص شما اشاره شده
بگوييد.
حضرت فرمود: خدا را شاهد مىگيرم شنيدم پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: على عليهالسلام بهترين كسى است كه در ميان شما جانشين خود قرار مى دهم. على عليهالسلام امام و جانشين بعد از من است، و دو فرزندم حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين عليهمالسلام امامان نيك هستند. اگر از آنان اطاعت كنيد شما را هدايت خواهند كرد، و اگر با آنان مخالفت ورزيد تا قيامت اختلاف در ميان شما حاكم خواهد بود.(1)
روايتى با سند بسيار دقيق و مشهور بيان مىدارد كه فاطمه عليهاالسلام حديث غدير را چنين بيان فرمود: قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: من كنت وليه فعلى عليهالسلام وليه، و من كنت امامه فعلى عليهالسلام امامه(2): هر كس من سرپرست اويم على عليهالسلام سرپرست او است، و هر كس من امام او هستم على عليهالسلام امام او است.
سه. احتجاجى از فاطمه زهرا عليهاالسلام به وسيله چند تن از زنان به اين صورت روايت شده است: قالت: انسيتم قول رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يوم غدير خم: من كنت مولاه فعلى عليهالسلام مولاه، و قوله: انت منى بمنزلة هارون من موسى عليهماالسلام(3): آيا سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم را فراموش كردهايد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام مولاى او است. و آيا سخنش را فراموش كردهايد كه فرمود: تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى عليهماالسلام هستى.
چهار. اضافه بر اينها و مهمتر اينكه حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام عمر خويش را در راه اثبات ولايت اميرالمومنين عليهالسلام به انصار و مهاجرين صرف نمود. تا آنجا كه سرانجام در همين راه به شهادت رسيد و سيده شهيدان ولايت شد.
به بيان ديگر:
روايت غدير به نقل از حضرت فاطمه عليهاالسلام را ابوالعباس احمد بن محمد بن سعيد همدانى معروف به ابنعقده (م 133 ق) در كتابى كه ويژه حديث غدير نگاشته آورده است. اين كتاب همان است كه مرحوم سيد بن طاووس به نسخهاى از آن اشاره مىكند كه تاريخ كتابت آن سه سال پيش از درگذشت مصنف - يعنى سال 330 ق - است، و خط شيخ طوسى و بزرگانى از علماى اسلام بر آن نقش بسته و نزد ابنطاووس بوده است.(1)او حديث غدير را در اين كتاب از صد و پنج طريق نق مىكند، كه از جمله از صديقه كبرى است عليهاالسلام.(2)
شمسالدين محمد بن محمد شافعى معروف به ابنالجزرى (م 833 ق) كتاب «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» را درباره اثبات تواتر حديث غدير نگاشته، و حديث را از هشتاد طريق نقل كرده است. وى همچنين روايت غدير را از طريق آن حضرت عليهاالسلام نقل كرده است.(3)و نيز شيخ منصور رازى مؤلف كتاب «حديث غدير» آن را از حضرت عليهاالسلام روايت كرده است.(4)
شهابالدين سيد على بن شهاب بن محمد همدانى (م 786 ق) صاحب كتاب «مودة القربى» نيز اين روايت را از حضرت فاطمه عليهاالسلام نقل مىكند:
قالت: قال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله: من كنت وليه فعلى وليه، و من كنت امامه فعلى امامه.(5)
حضور همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله از جمله امسلمه در مراسم غدير در كتب مختلف مورد تأكيد قرار گرفته است.(6)صاحب «روضة الصفا» مىگويد: چون حضرت
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهدر غدير خم حديث «من كنت مولاه فعلى عليهالسلام مولاه» در شأن اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود.
سپس از منبر فرود آمد و در خيمه خاص خود نشست و فرمود كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در خيمه ديگر بنشيند. بعد از آن طبقات خلائق را فرمود تا به خيمه على عليهالسلام رفتند و زبان به تهنيت على عليهالسلام گشادند. چون مردم از اين امر فارغ شدند، امّهات مؤمنين به فرموده آن حضرت نزد على عليهالسلام رفتند و او را تهنيت دادند.(1)
امسلمه يكى از دو زن پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه حديث غدير را روايت كرده است. او ماجراى غدير را چنين باز مىگويد: أخَذَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام بِغَديرِ خُمٍّ، فَرَفَعَها حَتّى رَأينا بَياضَ إبطَيهِ، فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى مُخلِفٌ فيكُم الثَقَلَين؛ كِتابَ اللّهِ وَ عِترَتى، وَ لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ(2):
در غدير خم رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست على عليهالسلام را بالا برد، تا آنجا كه سفيدى زير بغلش را ديديم. آنگاه فرمود: هر كس من مولاى او هستم، پس على عليهالسلام مولاى او است. سپس فرمود: اى مردم، من دو چيز گرانبها در ميان شما به جاى مىگذارم: كتاب خدا و عترتم. اين دو هرگز از هم جدا نخواهند شد، تا وقتى كنار حوض نزد من آيند.
امسلمه از معدود كسانى است كه بعد از شهادت نبى اكرم صلىاللهعليهوآله در خط ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام باقى ماند. او به فرزندش چنين وصيت كرد: يا بُنَىَّ، ألزِمهُ. فَلا وَ اللّهِ ما رَأيتُ بَعدَ نَبيِّكَ صلىاللهعليهوآله إماما غَيرَهُ: پسركم، همراهش (على عليهالسلام) باش. به خدا قسم بعد از پيامبرت صلىاللهعليهوآله امامى غير او نديدم.(3)
همچنين امسلمه روايات ديگرى نيز درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل كرده است.
ابنعقده حديث غدير را همراه با حديث ثقلين با سند خود از امسلمه روايت كرده است. همچنين سمهودى شافعى در «جواهر العقدين» به نقل كتاب «ينابيع المودة» ، و نيز شيخ احمد بن فضل بن محمد باكثير مكى شافعى در «وسيلة المآل» حديث غدير را از طريق ابنعقده از امسلمه روايت كردهاند.(1)
ابنعقده به سند متصل از امسلمه اين روايت را بازگو مىكند:
أخَذَ رَسولُ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام بِغَديرِ خُمٍّ فَرَفَعَها حَتّى رَأينا بَياضَ إبطَيهِ، فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس ! إنّى مُخَلِّفٌ فيكُمُ الثِقلَينِ؛ كِتابَ اللّهِ وَ عِترَتى، وَ لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلىَّ الحَوضَ.(2)
اين روايت را همچنين شيخ احمد بن فضل بن محمد باكثير شافعى (م 1047 ق) در كتاب «حسن المآل فى مناقب الآل عليهمالسلام» خويش به نقل از ابنعقده آورده است. نيز همين روايت را نورالدين على بن عبداللّه بن احمد سمهودى شافعى (م 911 ق) در كتاب «جواهر العقدين» به نقل از «ينابيع الموده» از امسلمه روايت مىكند.(3)
اسماء بنت عميس به دليل تقرب به اهلبيت عليهمالسلام روايات فراوانى نقل كرده است. تنها حدود شصت روايت از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله دارد، كه بسيارى از آنها در منزلت اميرالمؤمنين عليهالسلام است.(4)اسماء از سابقين در اسلام است؛ او از جمله افرادى است كه قبل از آنكه مردم در خانه ارقم ايمان بياورند، به همراه همسرش جناب جعفر به خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و اسلام اختيار نمود، و نيز به همراه جعفر به حبشه مهاجرت كرد.
بعد از شهادت جعفر طيار به عقد ابوبكر در آمد، و از وى صاحب محمد شد. در آن زمان كه همسر ابوبكر بود، توطئه قتل وصى پيامبر صلىاللهعليهوآله را با هوشيارى و ايثار تمام خنثى نمود. وى همواره از محبان و ملازمان فاطمه زهرا عليهاالسلام بود. او بعد از شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام از جمله همسران حضرت على عليهالسلام شد. فرزندش محمد را چنان تربيت كرد كه از مريدان و مخلصان اميرالمؤمنين عليهالسلام شد.
زمانى كه در حجة الوداع شركت جست همسر ابوبكر بود، و محمد بن ابىبكر نيز در مسير حجة الوداع متولد شد. ابنعقده در كتاب «الموالاة» حديث غدير را از او روايت كرده است.(1)اسماء همچنين از راويان حديث ردّ الشمس به شمار مىرود.(2)
او خواهر اميرالمؤمنين عليهالسلام است و نامش «فاخته» است.(3)امهانى از روايان(4)و اصحاب(5)پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله ضمن حديثى او را «يكى از بهترين مردم» خواند.(6)اين بانوى گرانقدر احاديثى چون ثقلين(7)و غدير را از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت كرده است.
حافظ احمد بن عمرو بصرى معروف به بزاز (م 292 ق) در مسند خويش به نقل از امّهانى چنين روايت كرده است:
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از حج بازگشت تا در غدير خم فرود آمد. سپس برخاست و در گرماى سوزان چنين فرمود: اى مردم، هر كس من مولاى او هستم پس على عليهالسلام مولاى
او است. خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و هر كس با او دشمنى كند دشمن بدار. هر كس او را زبون سازد زبون گردان، و هر كس او را يارى كند يارى كن.(1)
همين روايت را سمهودى شافعى به نقل از بزّاز، به نقل از قندوزى حنفى در «ينابيع الموده» آورده است. ابنعقده نيز به سند خويش همان را از امّهانى نقل مىكند.(2)
او در شمار همسران پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و حاضران در حجة الوداع جاى داشت. در كتب مختلف اهلسنت روايت غدير از وى نقل شده است. ابنعقده در كتاب «الموالاة» روايت او را نيز ذكر مىكند.(3)
بررسى موضعگيرىهاى وى و تطبيق آن با عملكرد امسلمه همسر ديگر پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در تاريخ از خود بر جاى نهاده، تحقيق در انگيزهها، تعيين جهتگيرىها و موقعيتهاى آن دو، مىتواند براى تمام بانوان نمونههايى تجربه شده و تاريخى و الگويى عملى و آكنده از راهكار باشد.
وى از صحابيات مشهور پيامبر صلىاللهعليهوآله است. ابنعقده و منصور رازى حديث غدير را از وى نقل كردهاند.(4)
از جمله كسانى كه حديث غدير را روايت كردهاند زيد بن ارقم و نيز همسر وى مىباشد.(5)
از بانوانى كه حديث غدير را به واسطه نقل مىكند امكلثوم دختر اميرالمؤمنين على عليهالسلام است. امكلثوم - كه در زمان رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله طفل كوچكى بود - ماجراى احتجاج مادر بزرگوارش حضرت فاطمه عليهاالسلام به حديث غدير را نقل كرده است، كه ذيلاً به آن اشاره مىشود.
در رتبه بعد، گروهى از راويان غدير بانوانى از طبقه تابعين هستند؛ كه نام و روايتشان چنين است:
در ميان روايات غدير، روايتى با ده سند به چشم مىخورد كه همه راويانش بانوان از تابعين و نسلهاى بعد هستند، و به حديث فواطم مشهور است. نام اين بانوان چنين است:
الشيخة امّ محمد زينب ابنة احمد بن عبدالرحيم المقدسيه
فاطمه معصومه دختر امام موسى بن جعفر عليهالسلام
زينب دختر امام موسى بن جعفر عليهالسلام
امكلثوم دختر امام موسى بن جعفر عليهالسلام
فاطمه دختر امام جعفر بن محمد صادق عليهالسلام
فاطمه دختر امام محمد بن على باقر عليهالسلام
فاطمه دختر امام على بن حسين سجاد عليهالسلام
فاطمه دختر امام حسين بن على عليهالسلام
سكينه دختر امام حسين بن على عليهالسلام
امكلثوم دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام
اين گروه از فاطمه زهرا عليهاالسلام نقل كردهاند كه حضرت فرمود: أ نَسيتُم قَولَ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ غَديرِ خُمٍّ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. وَ قَولَهُ: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى عليهماالسلام(1): آيا سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير را فراموش كرديد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على عليهالسلام مولاى او است ؟ و آيا گفتارش را فراموش كرديد كه فرمود: اى على، جايگاه تو در برابر من مانند جايگاه هارون در برابر موسى عليهماالسلام است ؟
البته حديث غدير به نقل فواطم در عنوان بعدى به طور مجزّا و مفصل توضيح داده شده است.
يك. عايشه بنت سعد بيشتر روايتهايش را از پدرش سعد بن ابىوقاص(2)نقل مىكند، و نزد ابنحجر از راويان موثق به شمار مىرود.(3)او روايت غدير را از زبان پدرش چنين بازگو مىكند:
كُنّا مَعَ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله بِطَريقِ مَكَةَ وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ إلَيها (كَذا فِى النُسَخِ وَ الصَحيحِ: وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ إلَى المَدينَةِ) . فَلَمّا بَلَغَ غَديرَ خُمٍّ، وَقَفَ لِلناسِ، ثُمَّ رَدَّ مَن تَبِعَهُ وَ لَحِقَهُ مَن تَخَلَّفَ. فَلَمَّا اجتَمَعَ الناسُ إلَيهِ قالَ: أيُّهَا الناس، مَن وَليُّكُم ؟ قالوا: اللّهُ وَ رَسولُهُ، ثَلاثا. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَأقامَهُ، ثُمَّ قالَ: مَن كانَ اللّهُ وَ رَسولُهُ وَليُّهُ فَهذا وَليُّهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ(4):
1) . اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام جزرى : ص 32. احقاق الحق: ج 21 ص 26، 27. بحار الانوار: ج 36 ص 353. عوالم العلوم: ج 11 ص 444. اثبات الهدى: ج 2 ص 553 و ج 3 ص 127. اعلام النساء المؤمنات: ص 578 .
2) . الخصائص نسائى : ص 473.
3) . التقريب ابنحجر : ص 473.
4) . الغدير: ج 1 ص 28 - 42. براى روايات ديگر او در فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام مراجعه شود به: اسنى المطالب: ص 52 . ملحقات احقاق الحق: ص 189، 190.
با رسول خدا صلىاللهعليهوآله در راه مكه بوديم و او به سوى مكه توجه داشت (در نسخههاى صحيح مىخوانيم كه به مدينه توجه داشت) . وقتى به غدير خم رسيد ايستاد، تا آنان كه جلو بودند رسيدند. مردم پيرامونش گرد آمدند و حضرت فرمود: اى مردم، سرپرست شما كيست ؟ حاضران سه بار گفتند: خدا و پيامبرش. آنگاه دست على عليهالسلام را بلند كرد و فرمود: هر كس خدا و رسول او سرپرستش هستند اين سرپرست او است. خدايا، هر كس او را دوست دارد دوست بدار، و آن كس كه با او دشمنى مىورزد دشمن بدار.
روايت عايشه را سفيان بن عيينه نيز نقل كرده است. ولى ظاهرا به واسطه همان مهاجر بن مسمار، زيرا سفيان در زمان در گذشت عايشه ده ساله بوده است. مگر اينكه بپذيريم سعد بن ابىوقاص دو دختر به نام عايشه داشته است؛ عايشه بزرگ و عايشه كوچك. چنانكه ابنحجر بر آن تأكيد دارد، و عايشه بزرگ را متولد زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله مىداند و معتقد است عايشه كوچك پس از آن متولد شده، و عايشه كوچك همان است كه مالك بن انس (م 93 ق) نيز او را درك كرده است.(1)در اين صورت بايد گفت: حديث غدير را هر دو دختر سعد روايت كردهاند. چنانكه عامر و مصعب، پسران او نيز آن را از پدر خويش روايت نمودهاند.
به هر حال، روايت مهاجر بن مسمار را احمد بن على نسائى صاحب سنن معروف نسائى (م 303 ق) در دو مورد از كتاب «خصائص على عليهالسلام» آورده است؛ نقل نخست آن با سندى كه به مهاجر بن مسمار دارد چنين است:
مُهاجِرُ بنُ مِسمارِ بنِ مُسلِمَةِ، عَن عائِشَةَ بِنتِ سَعدٍ، قالَت: سَمِعتُ أبى يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ الجُحفَةِ؛ فَأخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام، فَخَطَبَ فَحَمَدَ اللّهَ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى وَليُّكُم. قالوا: صَدَقتَ يا رَسولَ اللّهِ. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَرَفَعَها.(2)
دو. عايشه بنت سعد حديث ديگرى نيز از پدرش روايت كرده كه ولايت حضرت على عليهالسلام را آشكار مىسازد:
سَمِعتُ أبى يَقولُ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ الجُحفَةِ؛ فَأخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام، فَخَطَبَ فَحَمَدَ اللّهَ وَ أثنى عَلَيهِ، ثُمَّ قالَ: أيُّهَا الناس، إنّى وَليُّكُم. قالوا: صَدَقتَ يا رَسولَ اللّهِ. ثُمَّ أخَذَ بِيَدِ عَلىٍّ عليهالسلام فَرَفَعَها، فَقالَ: هذا وَليّى وَ يُؤدّى عَنّى دَينى، وَ أنا مُوالى مَن والاهُ، وَ مِعادى مَن عاداهُ(1):
شنيدم پدرم گفت كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز جحفه دست على عليهالسلام را گرفت؛ خطبه خواند، و خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و فرمود: اى مردم، من ولى شما هستم. گفتند: راست گفتى اى رسول خدا. سپس دست على عليهالسلام را گرفت و بالا برد و فرمود: اين جانشين من است و دِين مرا ادا مىكند. من دوست دار كسى هستم كه او را دوست دارد، و دشمن كسى هستم كه با او دشمنى بورزد.
او از شيعيان معروف و بسيار مشهور حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام بوده است. به نحوى كه آوازهاش تا بدان حد پيچيده بود كه معاويه موقع ورود به مكه از وى سراغ گرفت. اين موضوع خود به خوبى مىتواند نمايانگر شذت ارادت اين بانوى شيعه و محب اهلبيت عليهمالسلام باشد.(2)
در اينجا تنها به آن بخش از سخنان وى كه مربوط به غدير مىشود مىپردازيم. آنچه از گفتگوى او و معاويه بر جاى مانده را زمخشرى در كتاب «ربيع الابرار» چنين باز مىگويد:
سالى معاويه به حج رفت و در پى زنى كه به نام دارميه حجونيه خوانده مىشود فرستاد. اين زن از شيعيان على عليهالسلام بود. زنى سياه چهره و قوى هيكل. معاويه پرسيد:
حالت چطور است اى فرزند حام(1)؟ گفت: به خيرم، و «حام» نيستم. من زنى از قبيله بنىكنانهام. گفت: درست گفتى. آيا مىدانى براى چه تو را فراخواندم ؟ گفت: سبحان اللّه ! من غيب نمىدانم. گفت: تا از تو بپرسم چرا على را دوست داشتنى و مرا دشمن، و با او دوستى كردى و با من دشمنى ؟ گفت: آيا مرا از پاسخ معاف مىدارى ؟ گفت: نه.
گفت: حالا كه نپذيرفتى پس بگويم كه من على عليهالسلام را به دليل عدالتش در مردم و تقسيم يكسانش دوست داشتم، و با توجه به دليل درگيرى و مخالفتت با كسى كه از تو براى حكومت سزاوارتر بود و درخواستت نسبت به چيزى كه براى تو نيست، با تو دشمنى و عداوت ورزيدم. و على عليهالسلام را دوست دارم به خاطر آنچه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم براى او قرار داد كه تو نيز شاهد بودى، و براى محبتش نسبت به بيچارگان و بزرگ داشتن دينداران. و با تو دشمنى كردم به دليل خونريزىها و تفرقه اندازيت، و به علت متفرق ساختن صفوف يكپارچه مسلمانان و ستم پيشگىات در قضاوت و داورىات بر اساس هواى نفس.
معاويه گفت: فلذلك انتفخ بطنك و عظم ثدياك و ربت عجيزتك (و بدين گونه مرتكب اهانت به اين بانوى بزرگوار شد) . دارميه گفت: به خدا سوگند اين مطلب ضربالمثلى بود كه درباره هند (مادر معاويه) در نزد پدرم زده مىشد ! (يعنى آنچه گفتى به روشنى شايسته مادرت هند است) .
معاويه گفت: به خودت ارفاق كن و خوددارى كن. ما كه حرف خوبى گفتيم؛ إنَّهُ إذَا انتَفَخَ بَطنُ المَرأةِ تَمَّ خَلقُ وَلَدِها، وَ إذا عَظُمَ ثَدياها تَروى رَضيعَها، وَ إذا عَظُمَت عَجيزَتُها رَزِنَ مَجلِسُها. (و بدين وسيله خواست اهانت خويش را توجيه كند. دارميه آرام گرفت و ساكت شد.
1) . احتمالاً با توجه به شهرت اين زن به عنوان «دارميه» معروف به انتساب به قبيله «بنىحام» شده است، و يا معاويه تنها به انگيزه عيبجويى و بيان اينكه تو از عرب نيستى اينگونه او را مخاطب ساخته است. لذا در نقل «العقد الفريد» در پاسخ او به معاويه آمده است: اگر مرادت عيبجويى از من است، من از حام نيستم. من زنى از بنىكنانه هستم.
معاويه گفت: آيا على را ديدهاى ؟ گفت: بله، به خدا سوگند. گفت: او را چگونه يافتى ؟ گفت: به خدا سوگند او را ديدم در حالتى كه حكومتى كه تو را مفتون ساخته او را مفتون نكرده بود، و نعمتى كه تو را مشغول ساخته او را به خود مشغول نكرده بود. گفت: آيا سخن او را نيز شنيدى ؟ گفت: آرى به خدا سوگند. كورى را از قلبها مىزدود، همان گونه كه روغن زنگار ظرف را مىبرد.
گفت: راست گفتى. آيا نيازى نيز دارى ؟ گفت: آيا اگر از تو درخواست بكنم انجام مىدهى ؟ گفت: آرى. گفت: يكصد شتر سرخ موى نر به همراه چوپانشان. گفت: با اينها چه مىكنى ؟ گفت: با شير آنها كودكان را تغذيه مىكنم و با خود آنها بزرگسالان را زندگى مىبخشم و كسب كرامت مىكنم و ميان خويشان صلح و صفا برقرار مىكنم.
گفت: اگر اينها را به تو بدهم، آيا پيش تو جايگاه على بن ابىطالب عليهالسلام را خواهم يافت ؟ دارميه (در پاسخ يادآور چند ضربالمثل گويا و دندانشكن شد) و گفت: آب اما نه چون «صداه» (كه گواراترين چشمه است) ، چراگاه اما نه چون «سعدان» (كه از بهترين گياهان چراگاهى براى شتر است) ، و جوان اما نه چون مالك (كه الگوى جوانمردى در ميان عرب بوده است) . اى عجب ! بلكه حتى پائينتر از اينها.
(با اين پاسخ كوبنده دارميه، معاويه دو بيت شعر گفت با اين مضمون كه: اگر من بر شما بردبارى نكنم، پس از من از چه كسى بايد اميد بردبارى داشت ؟ اينها را به گوارايى بگير، و رفتار فرد بزرگوارى را ياد كن كه در مقابل عداوت و دشمنى به تو پاداش آشتى و سلامتى مىدهد) . سپس اضافه كرد: به خدا سوگند اگر على زنده بود از اينها هيچ چيزى به تو نمىداد.
دارميه گفت: نه به خدا نمىداد، و حتى يك موى از مال مسلمانان را ! (و بدين گونه فهماند كه اينها حق مسلمان است، و تو از مال خودت چيزى ندارى كه به اين و آن بدهى) .(1)
1) . براى متن كامل مباحثه دارميه حجونيه مراجعه شود به: ربيع الابرار: باب 41. اعلام النساء المؤمنات:ص 333. اعيان الشيعة: ج 6 ص 364 به نقل از العقد الفريد . بلاغات النساء: ص 72. العقد الفريد: ج 1 ص 2. صبح الاعشى: ج 1 ص 259. الغدير: ج 1 ص 209. اعلام النساء المؤمنات: ص 333.
او در خانه امام صادق عليهالسلام پرورش يافته بود و از شاگردان مكتب وى شمرده شد.(1)حسنيه، با استعداد سرشارش در مناظرات مختلف - كه توسط هارون الرشيد ترتيب داده مىشد - شركت جسته، و از مقام ولايت دفاع مىكرد. در يكى از اين مناظرهها از فردى - كه ابراهيم خوانده مىشد - پرسيد:
آيا در هيچ جاى تفاسير شما آمده است كه در حجة الوداع رسول خدا صلىاللهعليهوآله به امر پروردگار در غدير خم فرود آمده و اين آيه را: «يا أيُّهَا الرَسولُ بَلِّغ ما أُنزِلَ إليكَ مِن رَبِّكَ وَ إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ» با بيمناكى براى مردم تلاوت كرد، و سپس آيه «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» نازل شد ؟
و آيا در تفاسير شما آمده است كه پس از نزول «وَ اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ الناسِ» پيامبر صلىاللهعليهوآله دست على بن ابىطالب عليهالسلام را گرفت، بر منبرى كه از جهاز شتر ساخته بودند بر آمد و فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ. اللهِمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ انصُر مَن نَصَرَهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَ العَن مَن ظَلَمَهُ. آنگاه اين آيه نازل شد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم دَينَكُم وَ أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى وَ رَضيتُ لَكُم الإسلامَ دينا» .(2)
ابراهيم سر به زير افكند. حسنيه علما را مخاطب ساخت و آنان را به جان هارون سوگند داد. حاضران - كه خود را در مقابل هارون الرشيد مىديدند - لب به تأييد گشودند. ابويوسف گفت: بيشتر صحابه و مفسران تصريح كردهاند كه اين آيه درباره على بن ابىطالب عليهالسلام نازل شده است، و حديث من كنت مولاه فعلى عليهالسلام مولاه نيز مشهود است.
حسنيه پرسيد: درباره «إنَّما وَليُّكُم اللّهَ وَ رَسولَهُ وَ الَذينَ آمَنوا الَذينَ يُقيمونَ الصَلاةَ وَ يُؤتونَ الزَكوةَ وَ هُم راكِعونَ»(1)چه مىگوييد ؟ ابويوسف گفت: به اجماع امت درباره على بن ابىطالب عليهالسلام است.
آنگاه حسنيه با شگفتى پرسيد: ... احكام و نصوص الهى را وا مىنهيد و بيعت روز غدير را ناديده مىگيريد(2)؟
او نيز از تابعين شمرده مىشود. عميره اهل مدينه و خواهر سهل ام رفاعه ابن مبشر بود. او از راويان حديث غدير است، و در سلسله سند حديث مناشده اميرمؤمنان عليهالسلام قرار دارد.
او حديث غدير را از عدى بن ثابت نقل كرده است، و ابنعساكر در تاريخ خود از حديث وى ياد مىكند.(3)
او دختر حضرت على بن ابىطالب عليهالسلام است، و مادرش امولد مىباشد. برقى در رجال خود وى را از راويان امام حسن عليهالسلام مىداند.(4)در «تهذيب الاحكام» از راويان اميرمؤمنان عليهالسلام، ابوحنيفه و اسماء بنت عميس(5)شمرده شده است. حديث منزلت(6)
1) . مائده / 55 .
2) . الذريعة: ج 7 ص 200 ش 89 . اعلام النساء: ص 300، 301. در مورد حسنيه مراجعه شود به: تنقيح المقال: ج 3 ص 247. رياض العلماء: ج 5 ص 407. روضات الجنات: ج 1 ص 153. الذريعة: ج 7 ص 300 و ج 4 ص 97 و ج 5 ص 105، 145، 161 و ج 25 ص 296. من لا يحضره الفقيه: ج 4 ص 75. معجم رجال الحديث: ج 23 ص 187. اعلام النساء: ص 300، 301.
3) . الغدير: ج 1 ص 70.
4) . پيام غدير انصارى : ص 51 ، به نقل از: تاريخ مدينة دمشق.
5) . رجال البرقى: ص 60 . معجم رجال الحديث: ج 23 ص 197 ش 15659.
6) . تهذيب التهذيب: ج 12 ص 470.
و ردّ الشمس(1)از جمله روايات او است. وى حديث غدير را از امسلمه نقل نموده است.(2)
أُشهِدُ اللّهَ تَعالى لَقَد سَمِعتُهُ يَقولُ: عَلىٌّ عليهالسلام خَيرُ مَن أُخلِفُهُ فيكُم، وَ هُوَ الإمامُ وَ الخَليفَةُ بَعدى، وَ سِبطاىَ وَ تِسعَةٌ مِن صُلبِهِ أئِمَّةٌ أبرارٌ. لَئِنِ اتَّبَعتُموهُم وَجَدتُموهُم هادينَ مَهديّينَ، وَ لَئِن خالَفتُموهُم لَيَكونُ الإختِلافُ فيكُم إلى يَومِ القيامَةِ.
نقل حديث غدير توسط فواطم(3)
در اولين مرحله از مسير فرهنگى غدير در طول چهارده قرن كه زمان ننگين منع از نقل و تدوين حديث بود، فاطمه زهرا عليهاالسلام در عمر كمتر از سه ماهه خود پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله بارها جريان غدير را براى مردم متذكر شد و تعجب خود را از چنين جوّ ظلمانى فرهنگى اعلام فرمود.
در روايت حديث غدير، يكى از راويان حديث غدير حضرت فاطمه زهرا بنت رسول اللّه عليهاالسلام است. در سند روايتى از غدير، گروهى از بانوان اهلبيت عليهمالسلام به نقل حديث غدير اهتمام ورزيدهاند و آن را با اين سند نقل كردهاند: حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام دختر امام موسى بن جعفر عليهالسلام، از فاطمه دختر امام صادق عليهالسلام، از فاطمه دختر امام باقر عليهالسلام، از فاطمه دختر امام زين العابدين عليهالسلام، از فاطمه و سكينه دختران امام حسين عليهالسلام، از اُمّكلثوم دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام از مادرش حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام حديث غدير را نقل فرموده است.(4)
1) . اعيان الشيعة: ج 8 ص 39.
2) . ملحقات احقاق الحق: ص 262.
3) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 207، 208. چهارده قرن با غدير: ص 140 - 143. چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 584 ، 585 . علوم حديث (مجله، سال سوم، ش 1، بهار 1377، پياپى 7) : ص 162 - 179: حضور بانوان در نقل حديث غدير (مرتضوى) .
4) . عوالم العلوم: ج 11 ص 595 . اسنى المطالب: ص 50 .
اين سلسه سند، لطيفترين و غريبترين طريق براى حديث غدير است. اين سند به حديث فواطم مشهور است، كه شمسالدين ابنجَزَرى در كتابش «اسنى المطالب» روايت كرده است. حتى يكى از وجوه دلالت حديث غدير بر امامت و ولايت، همين روايت شمسالدين ابنجَزَرى است.
شمسالدين محمد بن محمد دمشقى شافعى معروف به ابنالجزرى (م 833 ق) روايت غدير را به طرق مختلف در كتاب خود «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» آورده است، كه از جمله همين طريق فواطم است. وى حديث فواطم را روايت كرده است؛ به اين معنى كه سلسله سند اين حديث همه «فاطمه» نام دارند و دختران معصومين عليهمالسلام هستند. ابنجزرى مىنويسد:
وَ ألطَفُ طَريقٍ وَقَعَ لِهذَا الحَديثِ وَ أغرَبُهُ ما حَدَّثنا بِهِ شَيخُنا خاتِمَةُ الحُفّاظِ أبوبَكرٍ مُحَمَّدُ بنُ عَبدِاللّهِ بنِ المُحِبِّ المَقدِسى مُشافَهَةً، أخبَرَتنَا الشَيخَةُ أمُّ مُحَمَّدٍ زَينبُ إبنَةُ أحمدِ بنِ عَبدِالرَحيمِ المَقدِسيَّةِ، عَن أبِىالمُظَفَّرِ مُحَمَّدِ بنِ فِتيانِ بنِ المُثَنّى، أخبَرَنا أبوموسى مُحَمَّدُ بنُ أبىبَكرِ الحافِظُ، أخبَرَنَا ابنُعَمَّةِ والِدى القاضى أبوالقاسِمِ عَبدُالواحدِ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَبدِالواحِدِ المَدَنىُّ بِقَرائَتى عَلَيهِ، أخبَرَنا ظَفَرُ بنُ داعىِ العَلوىُّ بِأستَرآباد، أخبَرَنا والدى وَ أبوأحمدَ بنُ مُطرِفِ المُطرِفىُّ، قالا: حَدَّثَنا أبوسَعيدِ الإدريسىُّ إجازَةً فيما أخرَجَهُ فى تاريخِ أسترَآباد، حَدَّثَنى مُحَمَّدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ الحَسنِ أبوالعَباسِ الرَشيدىُّ مِن وُلدِ هارونِ الرَشيدِ بِسَمَرقَند وَ ما كَتَبناهُ إلاّ عَنهُ، حَدَّثَنا أبوالحَسنِ مُحَمَّدُ بنُ جَعفَرِ الحَلوانىُّ، حَدَّثَنا عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ جَعفَرِ الأهوازىُّ مَولى الرَشيدِ، حَدَّثَنا بَكرُ بنُ أحمَدِ القَصرى(1)، حَدَّثَتنا فاطِمَةُ وَ زَينَبُ وَ أمُكُلثومٍ بَناتُ موسَى بنِ جَعفَرٍ عليهالسلام، قُلنَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتُ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ الصادِقِ عليهالسلام: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ
1) . بكر بن احمد كه در اينجا با عنوان «قصرى» آمده است، ظاهرا همان «بكر بن احمد العصرى» است، كه در كتب رجال از او نام برده شده و داراى كتاب مناقب بوده است. او از «عصر» شاخهاى از «عبدالقيس» است، و گفته شده است كه نياى او «اشج» بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شد و حضرت نخستين بار او را با عنوان «اشجّ» مخاطب ساخت.
مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ عليهالسلام، حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ عَلىٍّ بنِ الحُسَينِ عليهالسلام، حَدَّثَتنى فاطِمَةُ وَ سَكينَةُ إبنِتا الحُسَينِ بنِ عَلىٍّ عليهالسلام، عَن أمِكُلثومِ بِنتِ فاطِمَةَ بِنتِ النَبىِّ عليهاالسلام، عَن فاطِمَةِ عليهاالسلام بِنتِ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله، قالَت: أ نَسيتُم قَولَ رَسولِ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَومَ غَديرِ خُمٍّ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ ؟ وَ قَولُهُ صلىاللهعليهوآله: أنتَ مِنّى بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى ؟(1)
شيخ خاتم الحفّاظ ابوبكر محمد بن عبداللّه بن محبّ مَقدِسى مشافهتا، از امّمحمد زينب دختر احمد بن عبدالرحيم مَقدِسيّه، از ابوالمظفر محمد بن فتيان بن مثنّى، از حافظ ابوموسى محمد بن ابىبكر، از پسر عمّه پدرش قاضى ابوالقاسم عبدالواحدبن محمد بن عبدالواحد مدنى به قرائت بر او، از ظفر بن داعى علوى در استرآباد، از پدرش و ابواحمد بن مطرف مطرفى، از ابوسعيد ادريسى به اجازه روايت از «تاريخ استرآباد» ، از ابوالعباس محمد بن محمد بن حسن رشيدى از فرزندان هارون الرشيد در سمرقند - اين حديث را تنها از اين راوى نوشتهايم - ، از ابوالحسن محمد بن جعفر حلوانى، از على بن محمد بن جعفر اهوازى خادم رشيد، از بكر بن احمد قصرى، از فاطمه دختر على بن موسى الرضا عليهالسلام، از فاطمه و زينب و امّكلثوم دختران موسى بن جعفر عليهالسلام، از فاطمه دختر جعفر بن محمد صادق عليهالسلام، از فاطمه دختر محمد بن على عليهالسلام، از فاطمه دختر على بن الحسين عليهالسلام، از فاطمه و سكينه دختران حسين بن على عليهالسلام، از امّكلثوم دختر فاطمه عليهاالسلام دخت پيامبر صلىاللهعليهوآله، از فاطمه عليهاالسلامدختر رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى ما روايت كرد:
آيا سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز غدير را فراموش كردهايد كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم على مولاى او است ؟ و اينكه فرمود: (اى على) تو براى من جايگاه هارون براى موسى را دارى ؟
حافظ كبير ابوموسى مدينى در كتابش «المسلسل بالأسماء» اين حديث را چنين نقل كرده و گفته است: اين حديث از اين وجه مسلسل است كه در آن هر يك از فواطم
1) . الغدير: ج 1 ص 196، 197.
آن را از عمّه خود روايت مىكند. از اين رو اين حديث، حديث پنج دختر برادر است كه هر يك آن را از عمّهاش روايت كرده است.(1)
اين حديث، به روشنى دلالت مىكند كه صحابه بر اساس مفاد دو حديث غدير و منزلت عمل نكرده بودند. اگر اين دو حديث به امامت و جانشينى اميرالمؤمنين عليهالسلام دلالت كنند، مطلوب حاصل است. اگر به فرض اين دو حديث هيچ دلالتى به امامت نداشته، بلكه تنها به وجوب «دوست داشتن» دلالت كنند، سخن فاطمه زهرا عليهاالسلام - يعنى «آيا فراموش كردهايد» - نشان مىدهد كه صحابه محبت و دوست داشتن اميرالمؤمنين عليهالسلام را پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله رها كرده بودند.
لكن ترك دوستى على عليهالسلام پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله و در حيات حضرت زهرا عليهاالسلام از سوى صحابه، تنها در صورتى معنى دارد كه على عليهالسلام امام و جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله بوده باشد، و صحابه به سبب اينكه خلافت را به فرد ديگرى واگذار كرده بودند موالات على عليهالسلام را ترك كرده باشند.
دليلش هم اين است كه اگر گماردن ديگرى به خلافت از سوى صحابه درست و خلافت ابوبكر به حق مىبود، ترك موالات على عليهالسلام در ظرف زمانى پس از درگذشت پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حيات فاطمه عليهاالسلام از سوى صحابه محقّق نمىشد. بنا بر اين، چنانكه نشان داديم، حديث نقل شده در هر فرضى به امامت اميرالمؤمنين عليهالسلام دلالت مىكند.
در اينجا به چند نكته در مورد اين حديث فواطم اشاره مىشود:
يكى از نكات بسيار جالب توجه در نقل حديث غدير، روايت آن از طريق سندى است كه ويژگى آن در نقل حديث غدير منحصر به فرد است، و نشان دهنده عنايت خاصى است كه در خانواده امامان شيعه عليهالسلام به نقل اين حديث با حفظ سلسله سند وجود داشته است.
1) . اسنى المطالب: ص 50 .
يك ويژگى اين روايت اين است كه راويان آن همه از بانوان ارجمند و از خاندان اهلبيت عليهمالسلام هستند.
ويژگى ديگر اينكه در تمام سند نام بانوانى كه از عمّه خويش روايت مىكنند «فاطمه» است.
ويژگى سوم اينكه همه راويان، روايت را از عمّه خويش نقل مىكنند، تا به امكلثوم، دختر فاطمه زهرا عليهاالسلام مىرسد، و او نيز گفته مادرش فاطمه عليهاالسلام را نقل مىكند.
ديگر اينكه اين روايت در يكى از كتابهاى اهلسنت آمده است، و با بيست واسطه به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله مىرسد، و در سلسله مشايخ صاحب كتاب نيز يكى از بانوان اهل فضل به نام «زينب» و با كنيه «اممحمد» دختر احمد بن عبدالرحيم، اهل بيتالمقدس قرار گرفته است. در برخى منابع شيعى روايتى در فضل اميرالمؤمنين عليهالسلام و شيعيان حضرت با همين سند و البته با افزايش يك «فاطمه» ديگر آمده است، كه متن آن را نيز در پايان خواهيم آورد.
نكته ديگر در سند اين حديث اين است كه آخرين راوى آن از اهلبيت عليهمالسلام - كه روايت را براى شخصى به نام بكر بن احمد نقل كرده است - سه نفر از دختران امام موسى بن جعفر عليهالسلام از جمله «فاطمه» هستند، كه ظاهرا همان فاطمه معصومه عليهاالسلام است، و اين از معدود رواياتى است كه حضرت معصومه عليهاالسلام آن را روايت كرده است.
لازم به ذكر است: همين حديث را با اين سند، يكى ديگر از علماى اهلسنت به نام ابوموسى مدينى در كتاب خويش كه ويژه چنين رواياتى است آورده و آنگاه افزوده است: هذَا الحَديثُ مُسَلسَلٌ مِن وَجهٍ؛ وَ هُوَ إنَّ كُلُّ واحِدَةٍ مِنَ الفَواطِمِ تَروى عَن عَمَّةٍ لَها. فَهُوَ رِوايَةُ خَمس بَناتٍ: أخُ كُلُّ واحِدَةٍ مِنهُنَّ عَن عَمَّتِها.(1)
چنانكه اشاره شد، حديث ديگرى نيز با همين سند ولى با اضافه يك فاطمه ديگر درباره فضيلت اميرالمؤمنين عليهالسلام و شيعيانش وارد شده است. آن فاطمه نيز دختر امام
1) . الغدير: ج 1 ص 197.
على بن موسى الرضا عليهالسلام است كه روايت را از سه عمه بزرگوارش فاطمه معصومه و زينب و امكلثوم عليهمالسلام نقل مىكند. اين حديث را مرحوم علامه مجلسى از كتاب «مسلسلات» جعفر بن على بن احمد قمى اينگونه نقل كرده است:
حَدَّثنا مُحَمَّدُ بنُ عَلىِّ بنِ الحُسينِ، قالَ: حَدَّثَنى أحمدُ بنُ زيادِ بنِ جَعفَرٍ، قالَ: حَدَّثنى أبوالقاسِمِ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ العَلَوىُّ العُرَيضىُّ، قالَ: قالَ أبو عَبدِاللّهِ أحمَدُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ خَليلٍ، قالَ: أخبَرَنى عَلىُّ بنُ مُحَمَّدِ بنِ جَعفَرِ الأهوازىُّ(1)، قالَ: حَدَّثَنى بَكرُ بنُ أحنَفِ(2)، قالَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتُ عَلىِّ بنِ موسَى الرِضا عليهالسلام(3)
از روايت در متن و نيز روايت ديگرى كه مرحوم شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا عليهالسلام آورده و به آن اشاره دارد، به صراحت استفاده مىشود كه حضرت رضا عليهالسلام دخترى به نام «فاطمه» داشته باشد. متن روايت صدوق چنين است: محمد بن احمد بن الحسين، عن على بن محمد بن عنبسه، عن بكر بن احمد بن محمد، عن فاطمه بنت الرضا، عن ابيها، عن ابيه، عن جعفر بن محمد، عن ابيه و عمّه زيد، عن ابيهما على بن الحسين، عن ابيه و عمّه، عن على بن ابىطالب عليهمالسلام عن النبى صلىاللهعليهوآله، قال: من كفّ غضبه كفّ اللّه عنه عذابه، و من حسن خلقه بلّغه اللّه درجه الصائم القائم. عيون اخبار الرضا عليهالسلام: ج 2 ص 71. بحار الانوار: ج 71 ص 388.
از اين رو با توجه به مجموع گفتههاى ياد شده و با عنايت به نامهايى كه براى فرزندان حضرت بر شمردهاند، مىتوان گفت امام رضا عليهالسلام را داراى حداقل يك فرزند و حداكثر هشت فرزند دانستهاند.
، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ1) . همان «على بن محمد بن جعفر الاهوازى» است كه در سند «ابن الجزرى» با عنوان «مولى الرشيد» نام برده شد.
2) . به نظر مىرسد «بكر بن احنف» همان «بكر بن احمد» است كه در سند «ابن الجزرى» واقع شده بود و كلمه «احنف» تصحيف همان «احمد» است. چنانكه راوى از «بكر» نيز در هر دو روايت يكى است و در كتب رجال نيز نامى از «بكر بن احنف» برده نشده است. شاهد ديگر اينكه مرحوم شيخ صدوق روايتى را از بكر بن احمد بن محمد از فاطمه بنت الرضا عليهالسلام نقل مىكند كه كسى جز همين بكر بن احمد نيست. عيون اخبار الرضا عليهالسلام: ج 2 ص 71. بحار الانوار: ج 71 ص 388. در پاورقى بعد، متن حديث خواهد آمد. چنانكه گفتيم كلمه «القصرى» نيز در روايت «ابن الجزرى» مصحف همان «المصرى» است.
3) . در اين كه آيا اساسا حضرت رضا عليهالسلام فرزندى به جز امام محمدتقى عليهالسلام داشته است يا نه، ميان مورخان و ارباب تراجم اختلاف است. برخى تا شش فرزند پنج پسر و يك دختر به نام عايشه براى حضرت ذكر كردهاند، و برخى نيز چون شيخ مفيد در الارشاد، به جز حضرت جواد عليهالسلام فرزند ديگرى را براى حضرتش ثابت نمىدانند. ابن شهرآشوب فقط يك فرزند براى حضرت قائل است كه همان حضرت جواد عليهالسلام باشد. برخى نيز علاوه بر امام جواد عليهالسلام از فرزند ديگرى به نام موسى نام بردهاند، و برخى نيز پنج فرزند بر شمردهاند (چهار پسر به نامهاى محمد، جعفر، حسن، ابراهيم، و يك دختر) . اعيان الشيعه: ج 2 ص 13. مناقب ابن شهرآشوب: ج 4 ص 367.
وَ زَينَبُ وَ أمُكُلثومٍ بَناتُ موسَى بنِ جَعفَرٍ عليهالسلام، قُلنَ: حَدَّثَتنا فاطِمَةُ بِنتِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ عليهالسلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتُ مُحَمَّدِ بنِ عَلىٍّ عليهالسلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ بِنتِ عَلىِّ بنِ الحُسَينِ عليهالسلام، قالَت: حَدَّثَتنى فاطِمَةُ وَ سَكينَةُ إبنَتَا الحُسينِ بنِ عَلىٍّ عليهالسلام، عَن أمِّ كُلثومِ بِنتِ عَلىٍّ عليهالسلام، عَن فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ عليهاالسلام، قالَت: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلىاللهعليهوآله يَقولُ:
لَمّا أُسرِىَ بى إلَى السَماءِ دَخَلتُ الجَنَّةَ، فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن دُرَّةٍ بَيضاءٍ مُجَوَّفَةٍ، وَ عَلَيها بابٌ مُكَلَّلٌ بِالدُرَّ وَ الياقوتِ، وَ عَلَى البابِ سِترٌ. فَرَفَعتُ رَأسى فَإذا مَكتوبٌ عَلَى البابِ: لا إلهَ إلاّ اللّه، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ، عَلىٌّ وَلىُّ القَومِ. وَ إذا مَكتوبٌ عَلَى السِترِ: بَخٍّ بَخٍّ، مَن مِثلُ شيعَةِ عَلىٍّ ؟
فَدَخَلتُهُ، فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن عَقيقٍ أحمَرٍ مُجَوَّفٍ، وَ عَلَيهِ بابٌ مِن فِضَّةٍ مُكَلَّلٌ بِالزَبَرجَدِ الأخضَرِ. وَ إذا عَلَى البابِ سِترٌ. فَرَفَعتُ رَأسى، فَإذا مَكتوبٌ عَلَى البابِ: مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ، عَلىٌّ وَصىُّ المُصطَفى. وَ إذا عَلَى السِترِ مَكتوبٌ: بَشِّر شيعَةَ عَلىٍّ بِطيبِ المَولِدِ.
فَدَخَلَتُهُ فَإذا أنَا بِقَصرٍ مِن زُمُرُّدٍ أخضَرٍ مُجَوَّفٍ، لَم أرَ أحسَنُ مِنهُ. وَ عَلَيهِ بابٌ مِن ياقوتَةٍ حَمراءٍ، مُكَلَّلَةٌ بِاللُؤلُؤِ، وَ عَلَى البابِ سِترٌ. فَرَفَعتُ رَأسى فَإذا مَكتوبٌ عَلَى السِترِ: شيعَةُ عَلىٍّ هُمُ الفائِزونَ. فَقُلتُ: حَبيبى جَبرَئيل، لِمَن هذا ؟ فَقال: يا مُحَمَّد، لابنِ عَمِّكَ وَ وَصيِّكَ عَلىُّ بنُ أبىطالَبٍ عليهالسلام. يُحشَرُ الناسُ كُلُّهُم يَومَ القيامَةِ حُفاةٌ عُراةٌ إلاّ شيعَةُ عَلىٍّ، وَ يُدعَى الناسُ بِأسماءِ أمَّهاتِهِم ما خَلا شيعَةُ عَلىٍّ؛ فَإنَّهُم يُدعَونَ بِأسماءِ آبائِهِم. فَقُلتُ: حَبيبى جَبرئيل، وَ كَيفَ ذاكَ ؟ قالَ: لأنَّهُم أحَبّوا عَليا، فَطابَ مَولِدُهُم.
اقرار دشمنان به حديث غدير(1)
سرعت و وسعت انتشار خبر غدير به قدرى حيرتانگيز بود كه باعث شد تلاشهاى مذبوحانه دشمن براى مخفى كردن آن ناكام بماند و در حكومت ضد غدير هم ذكر آن علنا شنيده مىشد.
در چنين شرايطى مخالفين غدير نيز مورد سؤال قرار مىگرفتند و درباره غدير از آنان پرسيده مىشد، و آنان چارهاى جز اقرار نداشتند. حتى سران سقيفه كه براى ريشهكن كردن غدير به ميدان آمده بودند نيز به آن اعتراف كردند و اين اقرار به قدرى علنى بود كه دوست و دشمن را به تعجب واداشت.
مواردى در تاريخ به عنوان اقرار دشمنان غدير در مورد غدير آمده، كه اتمام حجتى عليه خودشان به حساب مىآيد. البته اينها فقط نمونههايى از اقرارهاى طرفداران سقيفه درباره غدير است. در طول چهارده قرن بسيارى از بزرگان عامه در كتابها و گفتارشان به حديث غدير اعتراف كردهاند و حتى كتابهاى مستقلى نوشتهاند.
ارزش اين اقرارهاى خصم در بحثهاى علمى غدير بر احدى پوشيده نيست و نزديكترين راه براى اثبات غدير است. اقرارهاى دشمنان اوليه غدير در قرنهاى بعد به صورت كتابهايى كه مخالفين غدير نوشتند و در آنها حديث غدير را با اسناد معتبر نقل كردند جلوه نمود.
اين سير تا آنجا پيشرفت كه عدهاى از مؤلفين مخالف به جمع آورى اسناد و متون مربوط به غدير در ضمن كتابهايشان و يا به صورت كتابهاى مستقل پرداختند و جاى هر گونه شك و اشكال در اين زمينه را تا ابد مسدود نمودند.
تك تك اين موارد را ذيلاً و به ترتيب حروف الفبا مىآوريم.
1) . اسرار غدير: ص 298 - 303. چهارده قرن با غدير: ص 25، 111 -
سلمان كه چشم بصيرتش در پرتو نور ولايت اميرالمؤمنين عليهالسلام فراتر از ظاهر را مىديد نقل مىكند: روزى ابليس (به صورت آدمى) عبورش به عدهاى افتاد كه به اميرالمؤمنين عليهالسلام ناسزا مىگفتند.
ابليس به آنان گفت: بدا به حال شما كه به مولاى خود على بن ابىطالب ناسزا مىگوييد ! گفتند: تو از كجا مىدانى كه او مولاى ماست ؟ ابليس گفت: از گفته پيامبرتان كه گفت: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(1)
از جمله معجزات غدير ماجراى حارث فهرى و عذاب الهى بر او با انكار غدير است. در آخرين ساعات روز سوم، به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و او از طرف بقيه گفت:
اى محمد سه سؤال از تو دارم: شهادت به يگانگى خداوند و پيامبرى خود را از جانب پروردگارت آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آوردهاى يا از پيش خود گفتى ؟ آيا اين على بن ابىطالب كه گفتى: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... » از جانب پروردگار گفتى يا از پيش خود گفتى ؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند: خداوند به من وحى كرده است، و واسطه بين من و خدا جبرئيل است، و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبرى را اعلان نمىكنم.
حارث گفت: خدايا، اگر آنچه محمد مىگويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست. و به روايتى: خدايا، اگر محمد در آنچه مىگويد صادق و راستگو است شعلهاى از آتش بر ما بفرست ! !
1) . بحار الانوار: ج 39 ص 162 ح 1.
همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد. در روايت ديگر: ابر غليظى ظاهر شد و رعد و برقى به وجود آمد و صاعقهاى رخ داد و آتشى فرود آمد و همه آن دوازده نفر را سوزانيد.
بعد از اين ماجرا، آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ. لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ ... »(1): «درخواست كنندهاى عذاب واقع شدنى را درخواست كرد كه كسى نتواند آن را دفع كند» . پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابشان فرمودند: آيا ديديد و شنيديد ؟ گفتند: آرى.
با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحى سرچشمه گرفته و يك فرمان الهى است.(2)
روزى ابوبكر براى توجيه غصب خلافت نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمد و گفت: پيامبر درباره مسئله ولايت تو بعد از ايام ولايت در غدير چيزى را تغيير نداده، و من شهادت مىدهم كه تو مولاى من هستى و بدين مطالب اقرار مىنمايم، و در زمان پيامبر هم به عنوان اميرالمؤمنين بر تو سلام كردم ... .(3)
عمر بن خطاب حديث غدير را به اين صورت نقل كرده است:
پيامبر على را به عنوان امام منصوب كرد و گفت: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ. اللهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ. خدايا تو بر اينان شاهد هستى ! عمر مىگويد: جوان خوش سيمايى را ديدم كه گفت: اى عمر، چه
مىبينى ؟ بخدا قسم پيامبر صلىاللهعليهوآله پيمانى بر شما بست كه جز منافق آن را بر هم نمىزند، و عهدى گرفت كه با آن مخالفت نمى كند مگر كسى كه از دينش مرتد شده باشد. اى عمر، تو بپرهيز از اينكه آن را بر هم زنى يا با آن مخالفت كنى ! !(1)
ابوهريره كه از بازوان قوى سقيفه است، داستان غدير را در چندين موقعيت چنين توصيف مىكند:
الف. ابوهريره مىگويد: در روز غدير خم پيامبر دست على بن ابىطالب را گرفت و فرمود: آيا من صاحب اختيار مؤمنان نيستم ؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... . و خداوند اين آيه را نازل كرد: «اليَومَ أكمَلتُ لَكُم ... » .(2)
ب. در جنگ صفين اصبغ بن نباته نامهاى از جانب اميرالمؤمنين عليهالسلام براى معاويه آورد. در آنجا ابوهريره را ديد و گفت: تو را قسم مىدهم ... ، آيا در روز غدير خم حاضر بودى ؟ گفت: آرى. پرسيد: چه شنيدى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره على عليهالسلام فرمود. گفت: شنيدم كه فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ.(3)
ج. پس از صلح امام حسن عليهالسلام معاويه وارد كوفه شد. هر شب ابوهريره همراه معاويه در مسجد كوفه مىنشست. يك شب جوانى به او گفت: تو را به خدا قسم مىدهم، آيا از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدى كه درباره على بن ابىطالب عليهالسلام مىفرمود: اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ ؟ ابوهريره در حضور معاويه گفت: آرى. آن جوان گفت: من هم خدا را شاهد مىگيرم كه تو ولايت دشمن او (معاويه) را پذيرفتهاى و با دوست او دشمنى كردهاى !(4)
انس بن مالك خدمتكار پيامبر صلىاللهعليهوآله و از حاضران غدير است. او در حساسترين موقعيت - كه اميرالمؤمنين عليهالسلام در كوفه از او خواست تا درباره غدير در حضور مردم شهادت دهد - از اين كار سرباز زد و به نفرين حضرت به مرض برص (پيسى) در پيشانيش مبتلا شد كه همه آن را مىديدند و علتش را مىدانستند.
او پس از مبتلا شدن تصميم گرفت هرگز غدير را كتمان نكند. نمونهاى از آن چنين است كه گفت: من در روز غدير خم از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم در حالى كه دست على عليهالسلام را گرفته بود فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(1)
سعد بن ابىوقاص از سرلشكران سقيفه است و خدمات وافرى براى آنان انجام داده است. او نيز همانند ساير منافقين اقرار به فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام داشته است:
الف. سعد مىگويد: بالاتر از همه فضائل على غدير خم است. پيامبر دست او را گرفت و دو بازوى او را بالا برد در حالى كه من به او نگاه مىكردم و فرمود: آيا من نسبت به شما از خودتان صاحب اختيارتر نيستم ؟ گفتند: آرى. فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ ... .(2)
ب. سعد - كه پس از قتل عثمان با اميرالمؤمنين عليهالسلام بيعت نكرد - در راه سفر مكه با دو نفر عراقى برخورد كرد. او پرسيد: على بن ابىطالب درباره من چه مىگويد ؟ سپس چهار فضيلت بزرگ از فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام را بر شمرد و گفت: اگر بخواهيد پنجمى را هم بگويم. دو نفر عراقى گفتند: مىخواهيم بگوئى. سعد گفت: با پيامبر صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع بوديم. در بازگشت در غدير خم پياده شد و دستور داد تا مناديش بين مردم ندا كند: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ. اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» .(3)
ج. معاويه به سفر حج آمده بود، و در آن سفر سعد به ديدن او آمد. در آنجا درباره اميرالمؤمنين عليهالسلام سخن به ميان آمد، و از جمله سعد به معاويه گفت: من از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىگفت: «من كنت مولاه فعلى مولاه» .(1)
معاويه نامهاى براى عمروعاص نوشت و در آن ضمن بدگويى به اميرالمؤمنين عليهالسلام او را به يارى خود طلبيد. عمروعاص در پاسخ به نامه معاويه به عنوان رد سخن او فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام را برشمرد و از جمله نوشت:
پيامبر در روز غدير خم درباره او فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ. اَللَّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ !(2)
حسن بصرى حديث غدير را اين گونه نقل كرده است: پيامبر صلىاللهعليهوآله على را در روز غدير خم براى مردم منصوب كرد و فرمود: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ.(3)
در مورد رابطه حسن بصرى با حديث غدير در كتاب سليم بن قيس آمده است: ابان مىگويد: با حسن بصرى ملاقات كردم و به او گفتم: اگر خلافت از طرف خدا و رسولش فقط براى على عليهالسلام باشد نه براى ديگرى، آيا بدعت ابوبكر و عمر را مثل بدعت عثمان و طلحه و زبير حساب مىكنى ؟
حسن بصرى گفت: اى احمق، مبادا بگويى: «اگر براى او باشد ... » ! به خدا قسم خلافت براى على است و براى آنان نيست. چگونه فقط براى او نباشد بعد از آن چهار خصلت كه موثقين بىشمار از پيامبر صلىاللهعليهوآله برايم نقل كردهاند.
پرسيدم: آن چهار خصلت كدامند ؟ گفت: سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله و منصوب نمودن او در روز غدير خم؛ و كلام آن حضرت در جنگ تبوك كه: تو نسبت به من همچون هارون
نسبت به موسى هستى به جز پيامبرى. اگر غير از پيامبرى چيز ديگرى هم بود حضرت آن را استثنا مىكرد و يقينا مىدانيم كه خلافت غير از نبوت است. ديگر اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله به ابوبكر و عمر - كه دو نفر از هفت نفر بودند - دستور داد تا به على عليهالسلام به عنوان «اميرالمؤمنين» سلام كنند.(1)
مردى نقل مىكند: در شام نزد عمر بن عبدالعزيز آمدم در حالى كه به مردم عطايايى مىداد و من نيز پيش رفتم. به من گفت: از كدام طايفهاى ؟ گفتم: از قريش. گفت: از كدام طايفه قريش ؟ گفتم: از بنىهاشم. پرسيد: از كدام بنىهاشم ؟ گفتم: از مواليان على عليهالسلام هستم ! پرسيد: على كيست ؟ ! من سكوت نمودم. عمر بن عبدالعزيز دست بر سينهاش گذاشت و گفت: من هم بخدا قسم از مواليان على بن ابىطالب هستم. سپس گفت: عدهاى برايم روايت كردهاند كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدهاند كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاهُ» .(2)
روزى ابوحنيفه به مجلسى كه درباره غدير خم صحبت بود وارد شد و وقتى متوجه شد گفت: به اصحاب خود گفتهام در برابر شيعيان به حديث غدير اقرار نكنيد كه شما را محكوم مىكنند ! !
هيثم بن حبيب صيرفى كه در آن مجلس بود متغير شد و گفت: چرا به آن اقرار نمىكنيد ؟ آيا اين مطلب نزد تو ثابت نيست ؟ ابوحنيفه گفت: ثابت است و خود آن را روايت كردهام. هيثم گفت: پس چرا به آن اقرار نمىكنيد ... ، در حالى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را فرموده و دربارهاش خطابه ايراد كرده ؟ آنگاه ما دلسوزتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله باشيم و به خاطر گفته اين و آن از نقلش چشم بپوشيم ؟ !(3)
از جمله دشمنان اهلبيت عليهمالسلام كه اقرار به حديث غدير كردهاند مأمون عباسى است:
الف. مأمون نامهاى براى بنىهاشم نوشت و در آن فضايل اميرالمؤمنين عليهالسلام را برشمرد، و از جمله نوشت: او بود صاحب ولايت در حديث غدير خم.(1)
ب. مأمون عباسى در خراسان مجلسى تشكيل داد كه در آن چهل نفر از بزرگان علماى اسلام را براى مناظره با خود دعوت كرد. از جمله مطالبى كه در آن مجلس مطرح شد اين بود كه على بن ابىطالب عليهالسلام در خلافت بر ديگران مقدم است. وقتى اهل مجلس از اين مطلب تعجب كردند، از يكى از آنان پرسيد: آيا حديث ولايت (غدير) را روايت مىكنى ؟ آنان اقرار كردند، وآن را نقل كردند.
مأمون گفت: اين حديث، خلافت على بن ابىطالب عليهالسلام را بر ابوبكر و عمر ثابت مىكند و هيچ حقى براى آنان ثابت نمىكند.
يكى از آنان به نام اسحاق گفت: عدهاى مىگويند: اين حديث مربوط به مسئلهاى است كه بين على بن ابىطالب عليهالسلام و زيد بن حارثه پيش آمده است ! ! مأمون گفت: زمان اين حديث كِى بوده ؟ آيا هنگام بازگشت از حجة الوداع نبوده ؟ گفت: آرى. مأمون گفت: شهادت زيد بن حارثه قبل از غدير بوده است ! ! چطور خود را به چنين اشكالى قانع كردهاى ؟ !(2)
در زمان طبرى مورخ معروف عامه، ابوبكر بن ابىداود درباره حديث غديرخم مطالب نادرستى گفته بود و اين خبر به طبرى رسيد. او در پاسخ به ابن ابىداود كتاب مستقلى درباره غدير نوشت و در آن صحت اسناد آن را ثابت كرد و مدارك لازم را ارائه داد.(3)
نقل حديث و ماجرا و خطبه غدير در قالب شعر(1)
شعر و نظم در طول تاريخ تأثير به سزايى در نقل و ماندگارى وقايع و اخبار داشته است. در مورد حديث و واقعه غدير نيز، شعر شاعران و نظم به زبانهاى مختلف و به خصوص در زبان عربى، بخش عمدهاى از نقل حديث غدير و واقعه و خطبه غدير نقش كليدى و مستمرى داشته است.
به خصوص در موضوع غدير، در موضوع غدير، غديريه و اشعار در مورد غدير با موضوعات ديگر متفاوت است. چرا كه هر غديريه خود نوعى نقل غدير است. به خصوص اگر سراينده از سدههاى اوليه باشد، كه ارزش آن بسيار خواهد بود.
از زمان حسّان بن ثابت - كه در روز غدير خم به اذن پيامبر برخاست و واقعه غدير را سرود - تا زمان حاضر، اشعار فراوان درباره آن حادثه و امامت على عليهالسلام سروده شده، و شاعران به زبانهاى عربى، فارسى، اردو و تركى درباره آن اداى حق كردهاند.
از سوى ديگر، آنچه در روش دائرهالمعارف نگارى متداول است و درست هم همين است، تمام اشعار در موضوع مورد تأليف آورده نمىشود. چرا كه:
اولاً: آوردن تمام اشعار حجم دائرة المعارف را بسيار بالا مىبرد، و همين باعث مىشود موضوعى دائرة المعارف خدشه دار شود.
ثانيا: شعر جايگاه علمى ندارد، و هم اينكه اشعار در هر موضوع در واقع به نظم در آمده همان مطالبى است كه در جاى جاى دائرهالمعارف آمده و تكرار است.
در اين «دائرة المعارف» ، موضوع غديريهها و نقل حديث و ماجرا و خطبه غدير در قالب شعر، در فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش «ادبيات غدير» آمده
1) . شعراء الغدير مركز الغدير : 3 ج. غديريههاى فارسى از قرن چهارم تا چهاردهم (محمد صحتى سردرودى) . چهارده قرن با غدير: ص 147، 157، 158، 167، 168. مجموعه مقالات كنگره بينالمللى غدير و انسجام اسلامى: ص 786 - 816 . غدير در آئينه كتاب. اسرار غدير: ص 129. فرهنگ غدير (محدّثى) : ص 336 - 341.
و به طور مفصل ادبيات غدير بيان شده، و نيز اسامى شعراى غدير و كتابهاى مستقل مجموعه شعر غدير - كه بيش از 50 كتاب است - معرفى شده است.
و اما در اينجا، ليست اسامى غديريه سرايان به زبان عربى و فارسى به عنوان كسانى كه حديث و ماجرا و خطبه غدير را در قالب شعر نقل كردهاند آورده مىشود:
اميرالمؤمنين عليهالسلام على بن ابىطالب، ت 23 قبل از هجرت، م 40 ق.
حَسّان بن ثابت بن منذر انصارى خزرجى، ت 70 قبل از هجرت حدودا، م 40 يا 50 يا 54 ق.
قيس بن سعد بن عباده انصارى خزرجى، ت 15 قبل از هجرت، م 60 ق.
عمرو بن عاص بن وائل (ابوعبداللّه قرشى) ، ت 50 قبل از هجرت، م 43 ق.
5 . محمد بن عبداللّه حميرى ، م اوائل غيبت صغرى.
6 . كميت بن زيد اسدى، ت 60 ق، م 126 ق.
8 . سفيان بن مصعب عبدى كوفى، ت و م قرن 2 ق.
ابوتمام طائى (حبيب بن اوس شامى) ، ت 172 يا 188 يا 190 يا 192 ق، م 228 يا 229 يا 231 يا 232 ق.
دعبل بن على بن رزين خزاعى، ت 148 ق، م 246 ق.
ابواسماعيل علوى (محمد بن على بن عبداللّه) ، ت و م قرن 3 ق.
وامق ارمينى (بقراط بن اشرط نصرانى) و شاعران ديگر، ت و م قرن 3 ق.
ابن رومى (ابوالحسن على بن عباس بن جريج بغدادى) ، م 221 ق.
حِمّانى افوه (ابوالحسين على بن محمد بن جعفر كوفى) ، ت و م قرن 3 ق.
ابنطباطبا علوى (ابوالحسن محمد بن احمد بن محمد اصفهانى) ، م 322 ق.
ابوالاسود كاتب (ابنالاسود احمد بن علويه اصفهانى) ، ت 212 ق، م سيصد و بيست و اندى ق.
محمد بن احمد بن عبداللّه مُفجَّع (ابوعبداللّه بصرى كاتب نحوى) ، م 327 ق.
صنوبرى (احمد بن محمد بن حسن ضبّى) ، ت و م قرن 4 ق.
قاضى تنوخى (ابوالقاسم على بن محمد بن ابىفهم) ، ت 278 ق، م قرن 4 ق.
ابوالقاسم زاهى (على بن اسحاق بن خلف قطّان بغدادى) ، ت 318 ق، م 352 ق.
ابوفراس حمدانى (حارث بن ابىالمعالى سعيد بن حمدان تغلبى) ، ت 320 يا 321 ق، م 357 ق.
كشاجم (ابوالفتح محمود بن حسين بن سندى رملى) ، م 330 يا 350 يا 360 ق.
ناشىء صغير (ابوالحسين على بن عبداللّه بن وصيف بغدادى) ، ت 271 ق، م 365 ق.
بشنوى كردى (ابوعبداللّه حسين بن داود) ، ت و م قرن 4 ق.
صاحب بن عبّاد (اسماعيل بن ابىالحسن عبّاد بن عباس بن عبّاد) ، ت 326 ق، م 385 ق.
جوهرى جرجانى (ابوالحسن على بن احمد) ، ت و م قرن 4 ق.
ابنحجّاج بغدادى (ابوعبداللّه حسين بن احمد بن محمد كاتب محتسب نيلى) ، م 391 ق.
ابوالعباس ضبّى (احمد بن ابراهيم كافى اوحد) ، م 398 ق.
ابوالرقعمق انطاكى (ابوحامد احمد بن محمد) ، م 399 ق.
ابوالعلاء سَرَوى (محمد بن ابرهيم) ، ت و م قرن 4 ق.
طلحة بن عبيداللّه عونى (ابومحمد غسّانى) ، ت و م قرن 4 ق.
ابنحمّاد عبدى (ابوالحسن على بن حمّاد بن عبيداللّه عدوى بصرى) ، ت و م قرن 4 ق.
ابوالفرج رازى (محمد بن هندو) ، ت و م قرن 4 ق.
جعفر بن حسين و شاعران ديگر، ت و م قرن 4 ق.
ابونجيب طاهر جزرى (شدّاد بن ابراهيم بن حسن) ، ت و م قرن 5 ق.
شريف رضى (ابوالحسن محمد بن طاهر) ، ت 395 ق، م 406 ق.
عبدالمحسن بن محمد بن احمد صورى (ابومحمد) ، ت 339 ق حدودا، م 419 ق.
مِهيار بم مَرزويه ديلمى (ابوالحسن) ، ت 334 ق حدودا، م 428 ق.
شريف مرتضى (ابوالقاسم على بن حسين بن موسى) ، ت 355 ق، م 436 ق.
ابوعلى بصير (حسن بن مظفر نيشابورى) ، ت و م قرن 5 ق.
ابوالعلاء معرّى (احمد بن عبداللّه بن سليمان) ، ت 363 ق، م 449 ق.
المؤيد فى الدين (هبهاللّه بن موسى بن داود شيرازى) ، ت 390 ق حدودا، م 470 ق.
ابنجبر مصرى و شاعران ديگر، ت 420 ق، م 487 ق.
على بن احمد فنجكردى (ابوالحسن نيشابورى) ، ت 433 ق، م 513 ق.
ابنمنير طرابلسى (ابوالحسين احمد بن منير بن مفلح) ، ت 473 ق، م 548 ق.
قاضى ابنقادوس (جلالالدين ابوالفتح محمود بن قاضى اسماعيل بن حميد مصرى دمياطى) ، ت و م قرن 6 ق.
ملك صالح (ابوالغارات طلائع بن رزّيك بن صالح ارمنى) ، ت 495 ق، م 556 ق.
ابنعودى نيلى (ابوالمعالى سالم بن على بن سلمان تغلبى) ، ت ت 478 ق، م 558 ق حدودا.
50 . قاضى جليس (ابوالمعالى عبدالعزيز بن حسين بن حبّاب اغلبى سعدى تميمى صَقلى) ، م 561 ق.
51 . ابنمكى نيلى (سعيد بن احمد بن مكى مؤدِّب) ، م 565 ق.
52 . خطيب خوارزمى (ابوالمؤيد موفق بن احمد بن ابىسعيد) ، ت 484 ق، م 568 ق.
53 . فقيه عماره يمنى (نجمالدين ابومحمد عُمارة بن ابىالحسن على بن زيدان بن احمد حكمى) ، ت و م قرن 6 ق.
54 . سيد محمد بن على بن فخرالدين اقساسى، م 575 ق.
55 . قطبالدين راوندى (ابوالحسين سعد بن هبهاللّه بن حسن) ، م 573 ق.
56 . سبط بن تعاويذى (ابوالفتح محمد بن عبيداللّه بغدادى) ، ت 519 ق، م 583 ق.
57 . ابوالحسن المنصور باللّه (عبداللّه بن حمزة بن سليمان) ، ت 561 ق، م 614 ق.
58 . مجدالدين بن جميل (ابوعبداللّه محمد بن منصور بن جميل فزارى) ، م 616 ق.
59 . شوّاء كوفى حلبى (ابوالمحاسن يوسف بن اسماعيل بن على) ، ت 562 ق، م 635 ق.
60 . كمالالدين شافعى (ابوسالم محمد بن طلحة بن محمد قرشى عدوى نصيبى) ، ت 582 ق، 652 ق.
61 . ابومحمد المنصور باللّه (حسن بن احمد بن يحيى يمنى) ، ت 596 ق، م 670 ق.
62 . ابوالحسين جزّار (جمالالدين يحيى بن عبدالعظيم بن يحيى بن محمد) ، ت 601 ق، م 672 يا 679 ق.
63 . قاضى نظامالدين (محمد بن قاضىالقضاة اسحاق بن مظهر اصفهانى) ، م 678 ق.
64 . شمسالدين محفوظ بن وشاح بن محمد ابومحمد حلّى اسدى، م 667 ق.
65 . بهاءالدين اربلى (ابوالحسن على بن فخرالدين عيسى بن ابىالفتح) ، م 692 يا 693 ق.
66 . ابومحمد بن داود حلّى (تقىالدين حسن بن على بن داود) ، ت 647 ق، بعد از 741 ق.
67 . جمالالدين خلعى (ابوالحسن على بن عبدالعزيز بن ابىمحمد موصلى حلّى) ، م 750 ق حدودا.
68 . سريجى اوالى (سيد عبدالعزيز بن محمد بن حسن حسينى) ، م 750 ق حدودا.
69 . صفىالدين حلّى (عبدالعزيز سرايا بن على طائى سنبسى) ، ت 677 ق، م 749 يا 750 يا 752 ق.
شيبانى شافعى (تقىالدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن ابىبكر ربعى شيبانى اَسوانى اسكندرانى) ، ت 703 ق، م 777 ق.
شمسالدين ابن جابر اعمى مالكى (ابوعبداللّه محمد بن احمد بن على هوارى اندلسى نحوى) ، ت 698 ق، م 780 ق.
ابن الشَفهيَّه علاءالدين حلى (ابوالحسن على بن حسين شفيهى) ، ت و م قرن 8 ق.
ابنعرندس حلى (صالح بن عبدالوهاب) ، م 740 ق حدودا.
ابنداغر حلى (مغامس بن داغر) ، ت و م قرن 9 ق.
حافظ بُرسى حلى (رضىالدين رجب بن محمد بن رجب) ، م 813 ق حدودا.
سيد ضياءالدين هادى (سيد جمال بن ابراهيم بن على يمنى صنعانى زيدى) ، ت 758 ق، م قرن 9 ق.
حسن آل عبدالكريم مخزومى، ت و م قرن 9 ق.
تقىالدين كفعمى (ابراهيم بن زينالدين على بن بدرالدين حسن حارثى) ، م 905 ق.
شيخ عزالدين عاملى (حسين بن عبدالصمد بن شمسالدين محمد حارثى همدانى جبعى، پدر شيخ بهائى) ، ت 918 ق، م 984 ق.
80 . ابنابىشافين بحرانى (داود بن محمد بن ابىطالب بحرانى) ، م 1001 ق.
81 . زينالدين حميدى (عبدالرحمن بن احمد بن على) ، م 1005 ق.
82 . بهاءالدين عاملى (محمد بن حسين بن عبدالصمد جبعى شيخ بهائى) ، ت 953 ق، م 1031 ق.
83 . حرفوشى عاملى (محمد بن على بن احمد حريرى شامى) ، م 1059 ق.
84 . ابنابىالحسن عاملى (سيد نورالدين على بن نورالدين على بن حسين موسوى جبعى) ، م 1068 ق.
85 . حسين بن شهابالدين بن حسين كركى شامى (محقّق كركى) ، م 1076 ق.
86 . قاضى شرفالدين (حسن بن قاضى جمالالدين على بن جابر هبلى خولانى يمنى صنعانى) ، م 1079 ق.
87 . سيد ابوعلى انسى يمنى (احمد بن محمد حسنى) ، م 1079 ق.
88 . سيد شهاب بن احمد موسوى (ابومعتوق حويزى) ، ت 1025 ق، م 1087 ق.
89 . سيد علىخان بن خلف مشعشعى (حويزى) ، م 1088 ق.
سيد ضياءالدين يمنى (جعفر بن مطهر بن محمد حسين جرموزى حسنى) ، م 1096 ق.
محمدطاهر بن محمدحسين قمى (شيرازى نجفى) ، م 1098 ق.
قاضى جمالالدين مكى (محمد بن حسن بن دراز) ، م بعد از 1012 ق.
ابومحمد بن شيخ صنعان، ت و م قرن 11 ق.
محمد بن حسن بن على حرّ عاملى، ت 1033 ق، م 1104 ق.
احمد بن حاجى بلادى، م اوائل قرن 12 ق.
سيد شمسالأدب يمنى (احمد بن احمد بن محمد حسنى انسى) ، م 1119 ق.
سيد علىخان مدنى (صدرالدين سيد علىخان مدنى شيرازى) ، ت 1052 ق، م 1120 ق.
عبدالرضا بن احمد بن خليفه كاظمى (ابوالحسن مقرى) ، م 1120 ق حدودا.
علمالهدى (محمد بن محمدمحسن بن مرتضى كاشانى) ، ت 1039 ق، م 1115 ق.
على بن احمد عاملى (فقيه عادلى غروى) ، م قرن 12 ق.
مسيحا فسوى محمدمسيح بن اسماعيل فدشكويى، م 1127 ق.
ابنبشاره غروى (ابوالرضا محمد بن على بن بشاره) ، م 1138 ق.
ابراهيم بلادى (ابورياض ابراهيم بن على بن حسن بحرانى) ، م قرن 12 ق.
ابومحمد شويكى (عبداللّه بن محمد بن حسين خطى) ، م قرن 12 ق.
سيد حسين بن اميررشيد بن قاسم رضوى (هندى نجفى) ، م 1156 ق.
سيد بدرالدين يمنى (محمد بن حسن بن المنصورباللّه صنعانى) ، ت 1062 ق، م قرن 12 ق.
كسايى مروزى (ابو الحسن مجدالدين) ، ت 341 ق.
دقيقى طوسى (ابومنصور محمد بن احمد) ، م 341 ق.
منوچهرى دامغانى، م 432 ق.
خواجه عبداللّه انصارى، ت 396 ق، م 481 ق.
5 . ناصر خسرو قباديانى، ت 394 ق، م 481 ق.
6 . ابوالمفاخر رازى، م 511 ق.
8 . ابوالمعالى رازى (دهخدا) ، م 541 ق.
قوامى رازى (بدرالدين شرفالشعراء) ، م 550 ق.
سوزنى سمرقندى (شمسالدين محمد) ، م 569 ق.
فريدالدين عطار نيشابورى، ت 513 ق، م 586 ق.
بابا افضلالدين كاشانى، ت 582 ق، م 664 ق.
جلالالدين محمد مولوى، م 670 ق.
مصلحالدين سعدى شيرازى، ت 605 ق، م 690 ق.
ابنيمين فريومدى (امير فخرالدين محمود) ، ت 685 ق، م 769 ق.
مولانا كاشى (محمد حسن افضل المتكلمين) ، م قرن 8 ق.
نصرت محمد علوى رازى، م قرن 8 ق.
حمزه كوچك ورامينى، م قرن 8 ق.
واعظ قاينى (مير سيد على) ، م بعد از 803 ق.
مولانا لطفاللّه نيشابورى، م 816 ق.
شاه نعمتاللّه ولى (سيد نورالدين كرمانى) ، ت 731 ق، م 834 ق.
ابنحسام خوسفى (محمد بن حسامالدين) ، ت 783 ق، م 857 ق.
آذرى طوسى (فخرالدين حمزه) ، ت 784 ق، م 866 ق.
ملا حسين واعظ كاشفى (سبزوارى) ، م 910 ق.
مولانا نظام استرآبادى، م 921 ق.
بابا فغانى شيرازى، م 925 ق.
اهلى شيرازى (محمد) ، ت 858 ق، م 942 ق.
خواند مير خواجه غياثالدين، ت 880 ق، م 942 ق.
مولانا نثارى تونى، م 968 ق.
وحشى بافقى (كمالالدين محمد) ، م 991 ق.
سائل كاشانى، م قرن 10 ق.
نظيرى نيشابورى (محمدحسين) ، م 1023 ق.
علىنقى كمرهاى، ت 953 ق، م 1029 ق.
حكيم شفايى اصفهانى (شرفالدين حسن) ، ت 966 ق، م 1037 ق.
فياض لاهيجى، م 1072 ق.
ناظم هروى (ملا فرخحسين) ، ت 1011 ق، م 1081 ق.
ميرسند كاشانى، م 1083 ق حدودا.
صائب تبريزى (محمدعلى) ، ت 1016 ق، م 1086 ق.
محمدطاهر قمى، م 1098 ق.
نجيب كاشانى (نورالدين محمد) ، م 1106 ق.
تأثير تبريزى (محسن) ، ت 1060 ق، م 1129 ق.
دردمند اودگيرى (فقيه صاحب) ، م قبل از 1136 ق.
لامع درميانى (محمدرفيع) ، ت 1076 ق.
ميرجليل (سيد عبدالجليل حسينى واسطى بلگرامى) ، ت 1071 ق، م 1138 ق.
الماسى اصفهانى (ميرزا محمدتقى شمسآبادى) ، م 1159 ق.
محسن تتوى (محمد محسن) ، ت 1121 ق، م 1163 ق.
طبيب اصفهانى (ميرزا عبدالباقى) ، ت 1127 ق، م 1171 ق.
حزين لاهيجى (محمدعلى) ، ت 1103 ق، م 1181 ق.
50 . عاشق اصفهانى (محمد) ، ت 1111 ق، م 1181 ق.
51 . فقير دهلوى (مير شمسالدين) ، ت 1115 ق، م 1183 ق.
52 . آذر بيگدلى (لطفعلى بيك) ، ت 1134 ق، م 1195 ق.
53 . هاتف اصفهانى (سيد احمد) ، م 1198 ق.
54 . آزاد بلگرامى (ميرغلام على واسطى) ، ت 1116 ق، م 1200 ق.
55 . قادر گرامى پنجابى (شيخ غلام) ، م 1200 ق حدودا.
56 . قانع تتوى (مير على شير) ، م 1203 ق.
57 . مظفر عليشاه كرمانى (ميرزا محمدتقى) ، م 1215 ق.
58 . طراز يزدى (عبدالوهاب) ، م 1261 ق.
59 . وصال شيرازى، ت 1197 ق، م 1262 ق.
60 . وامق يزدى (سيد محمدعلى) ، ت 1200 ق، م 1262 ق.
61 . رشحة اصفهانى (محمدباقر) ، ت 1203 ق، م 1266 ق.
62 . قاآنى شيرازى (ميرزا حبيب) ، ت 1222 ق، م 1270 ق.
63 . داورى شيرازى (محمد) ، ت 1238 ق، م 1283 ق.
64 . سروش اصفهانى (شمسالشعراء ميرزا محمدعلى) ، ت 1228 ق، م 1285 ق.
65 . غالب دهلوى (اسداللّه) ، ت 1212 ق، م 1285 ق.
66 . هماى شيرازى (ميرزا محمدعلى) ، ت 1212 ق، م 1290 ق.
67 . افسر كرمانى (ميرزا مهدى قليخان) ، ت 1259 ق، م 1300 ق.
68 . جيحون يزدى (محمد تاجالشعراء) ، م 1301 ق.
69 . نقيب شيرازى (ميرزا احمد) ، ت 1238 ق، م 1302 ق.
جودى خراسانى (عبدالجواد) ، م 1302 ق.
شمسالادباء ميرزا سيد محمد اصفهانى، ت 1252 ق، م 1302 ق.
روشن اردستانى (ميرزا صادق) ، م 1305 ق.
عنقاى اصفهانى (محمدحسين) ، م 1308 ق.
خرد كرمانى (محمدعلىخان) ، زنده در سال 1308 ق.
صباى كاشانى (محمودخان ملكالشعراء) ، ت 1228 ق، م 1311 ق.
ميرزا حبيب اصفهانى، م 1311 ق.
پروين همدانى (محمد ملا پروين) ، زنده در 1312 ق.
صفى عليشاه (ميرزا حسن اصفهانى) ، ت 1251 ق، م 1316 ق.
قدرت قمى (سيد على رضوى) ، ت 1274 ق، م 1316 ق.
80 . محيط قمى (ميرزا محمد) ، م 1317 ق.
81 . مشتاقى نائينى (ميرزا علىخان) ، ت 1246 ق، م 1318 ق.
82 . آسوده شيرازى (محمدمهدى) ، م 1320 ق.
83 . حكيم ساوجى (ميرزا علىرضا) ، م 1322 ق.
84 . عمان سامانى (ميرزا نوراللّه) ، ت 1264 ق، م 1322 ق.
85 . صبورى كاشانى (محمدكاظم) ، ت 1259 ق، م 1322 ق.
86 . شكيب اصفهانى (محمدرضا) ، زنده در 1323 ق.
87 . شباب شوشترى (ملا عباس) ، ت 1250 ق، م 1324 ق.
88 . داور شيرازى (شيخ مفيد) ، ت 1251 ق، م 1325 ق.
89 . لعلى تبريزى (ميرزا على شمسالحكماء) ، ت 1261 ق، م 1325 ق.
فروغى اصفهانى (ميرزا محمدحسين ذكاءالملك) ، ت 1255 ق، م 1325 ق.
ميرزا حبيب خراسانى، ت 1266 ق، م 1327 ق.
شوكت شيرازى (فضلاللّه) ، م 1329 ق.
طرب اصفهانى (ابوالقاسم محمدنصير) ، ت 1274 ق، م 1330 ق.
حضورى سلماسى (ميرزا حسينخان) ، ت 1263 ق، م 1330 ق.
عنقاى طالقانى (جلالالدين ابوالفضل) ، ت 1266 ق، م 1333 ق.
اختر طوسى (ميرزا غلامحسين) ، ت 1268 ق، م 1334 ق.
سيد محمد جدّاى قمى، م 1336 ق.
شيخالرئيس قاجار (ميرزا ابوالحسن حيرت) ، ت 1264 ق، م 1336 ق.
اديبالممالك فراهانى (سيد محمدصادق متخلص به اميرى) ، ت 1277 ق، م 1336 ق.
اديب خلوت (ميرزا على آشوب آشتيانى) ، ت 1285 ق، م 1337 ق.
حكيم هيدجى (محمد بن معصومعلى) ، ت 1270 ق، م 1339 ق.
فرصت شيرازى (سيد ميرزا محمدنصير حسينى) ، ت 1271 ق، م 1339 ق.
منزوى تهرانى (شيخ على) ، ت 1290 ق، م بعد از 1341 ق.
ربانى گرگانى (حاج ميرزا محمدحسين) ، ت 1271 ق، م بعد از 1341 ق.
حكمت تهرانى (علىنقى مشيرالكُتّاب) ، ت 1293 ق، م 1344 ق.
ايرج ميرزا، ت 1291 ق، م 1344 ق.
دروديان تفرشى (شيخ محمدرضا) ، ت 1284 ق، م 1344 ق.
غمگين اصفهانى (محمدكاظم) ، ت 1280 ق، م 1345 ق.
اديب پيشاورى (سيد احمد) ، ت 1260 ق، م 1349 ق.
خوشدل تهرانى (علىاكبر صلحخواه) ، ت 1293 ق، م 1349 ق.
پروانه (سلطان محمود ميرزا) ، ت 1280 ق، م 1349 ق.
يحيى مدرس اصفهانى، ت 1254 ق، م 1349 ق.
مايل تهرانى (ميرزا حبيباللّه) ، ت 1288 ق، م 1350 ق.
رفعت سمنانى (محمدصادق) ، م 1350 ق.
دانش تبريزى (صدرالافاضل) ، ت 1268 ق، م 1350 ق.
فقير شيرازى (ميرزا على معينالشريعه) ، ت 1296 ق، م 1351 ق.
نادرى مشهدى (محمدحسين ميرزا اميرالشعراء) ، ت 1299 ق، م 1356 ق.
غروى اصفهانى (محمدحسين كمپانى) ، ت 1296 ق، م 1361 ق.
عبرت نائينى (محمدعلى مصاحبى) ، ت 1283 ق، م 1362 ق.
ملكالشعراء بهار (محمدتقى) ، ت 1304 ق، م 1370 ق.
بنائى يزدى (علىاصغر) ، ت 1301 ق، م 1370 ق.
صغير اصفهانى (محمدحسين) ، ت 1312 ق، م 1390 ق.
حائرى مازندرانى (محمدصالح) ، ت 1298 ق، م 1391 ق.
الهى قمشهاى (مهدى محىالدين) ، ت 1319 ق، م 1393 ق.
امينى تبريزى (سليمان) ، ت 1341 ق، م 1394 ق.
نجومى خراسانى (اسماعيل نجوميان) ، ت 1302 ق، م 1397 ق.
حشمت شيرازى (عبدالرحيم) ، م قرن 14 ق.
فارس بروجردى، م قرن 14 ق.
سيد محمدحسن ميرجهانى (حيران) ، ت 1319 ق، م 1412 ق.(1)
عبدالعلى فائز تبريزى، زنده در سال 1300 ش.
گلزار اصفهانى (متخلص به رجاء) ، ت 1263 ش، م 1325 ش.
1) . تا اينجا سالها به تاريخ قمرى بود، و از اينجا به بعد به تاريخ شمسى است.
نصرت خراسانى (ميرزا عبدالحسينخان منشىباشى) ، ت 1251 ش، م 1334 ش.
مفتون همدانى (ميرآقا كبريائى) ، ت 1268 ش، م 1334 ش.
اورنگ مازندرانى (عبدالحسين) ، ت 1282 ش، م 1337 ش.
سيد صادق سرمد، ت 1286 ش، م 1339 ش.
مهدين صور اسرافيل (علىاكبر) ، ت 1280 ش، م 1340 ش.
مُكرَم اصفهانى (محمدعلى حبيبآبادى) ، ت 1283 ش، م 1344 ش.
منشى كاشانى (حسينعلى) ، ت 1271 ش، م 1349 ش.
عارف بجنوردى (سيد مرتضى رضوىنژاد) ، ت 1284 ش، م 1353 ش.
محمدرضا حكيمى خراسانى، ت 1314 ش، م 1354 ش.
صابر همدانى (اسداللّه صنيعيان) ، ت 1282 ش، م 1355 ش.
احمد ناظرزاده كرمانى، ت 1296 ش، م 1355 ش.
سنا (جلالالدين همايى) ، ت 1278 ش، م 1359 ش.
محمدحسين آيتى بيرجندى (ضياءالدين) ، ت 1310 ش، م 1350 ش.
طوطى همدانى (ابوالحسن) ، ت 1283 ش.
محمد على نجاتى تهرانى، ت 1285 ش.
احمد سهيلى خوانسارى، ت 1291 ش.
نواى اصفهانى (جعفر نوابخش) ، ت 1293 ش.
اسحاق شهنازى (سرهنگ) ، ت 1297 ش.
سيد كريم اميرى فيروزكوهى، ت 1288 ش، م 1364 ش.
ناصح تهرانى (محمدعلى) ، ت 1278 ش، م 1365 ش.
نعمتاللّه ذكايى بيضايى، ت 1283 ش، م 1365 ش.
قاسم رساء، ت 1288 ش، م 1365 ش.
سيد محمدحسين شهريار تبريزى، ت 1283 ش، م 1367 ش.
ابوالقاسم حالت، ت 1292 ش، م 1371 ش.
مهدى سهيلى، ت 1303 ش.
سروى (قاسم سروىها) ، ت 1304 ش.
حميد سبزوارى (حسين ممتحنى) ، ت 1304 ش.
مشفق كاشانى (عباس كىمنش) ، ت 1304 ش.
جواد نوربخش كرمانى، ت 1305 ش.
كيفر (حسين مظلوم) ، ت 1306 ش.
شاهرخى بَمى (محمود جذبه) ، ت 1306 ش.
علىاكبر پيروى، ت 1309 ش.
مهدى اخوان ثالث (م. اميد) ، ت 1307 ش، م 1369 ش.
مرتضى اشترى اصفهانى، ت 1312 ش.
عابد تبريزى (محمد عابدى خيابانى) ، ت 1314 ش.
آزرم (نعمت ميرزازاده، م. آزرم) ، ت 1315 ش.
سيد على موسوى گرمارودى، ت 1320 ش.
طه حجازى (ح. آرزو) ، ت 1330 ش.
احمد عزيزى، ت 1334 ش.
محمد آلاندوزلى، ت 1343 ش.
اسماعيل نورى علاء، ت قرن 14 ش.
محمدرضا شريفىنيا، ت قرن 14 ش.
فرخنده ساوجى، ت قرن 14 ش.
صديقه وسمقى، ت 1340 ش.
شارخ تندرو صالح، ت قرن 14 ش.
يوسفعلى ميرشكاك، ت قرن 14 ش.
محمدعلى مجاهدى (پروانه) ، ت قرن 14 ش.
محمدى تبريزى (جلال) ، ت قرن 14 ش.
امير برزگر خراسانى، ت قرن 14 ش.
غلامرضا سازگار (ميثم) .
براى توضيح بيشتر در مورد كتابشناسى شعر غدير و نيز ادبيات غدير مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش «ادبيات غدير» .
منابع حديث غدير در كتب شيعه و اهلسنت(1)
در كنار تحقيق در اسناد و ناقلين حديث غدير به شكل نام افراد، جا دارد ليستى از كتب شيعه و اهلسنت در طول پانزده قرن كه حديث غدير را نقل كردهاند، بر اساس اسامى كتب و به ترتيب قرنها ارائه شود. در اين زمينه ابتدا دو كتاب معرفى مىشود:
«غدير خم» ، محمد دشتى، فارسى، چاپى، مؤسسه فرهنگى تحقيقاتى اميرالمؤمنين عليهالسلام، قم، چاپ اول، سال 1382 ش، 1424 ق. رقعى، 160 ص. در اين
1) . چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 127 - 299. الغدير فى مصادر الفريقين (قطيفى) : ص 51 - 530 . غدير خم (دشتى) : ص 49 - 153. اسرار غدير: ص 105، 107. چهارده قرن با غدير: ص 120، 121. ماهنامه كوثر (ويژهنامه غدير، ش 2، سال اول، ارديبهشت 1376) : ص 80 - 85 . غدير در آئينه كتاب.
كتاب از صفحه 117 تا 153، با عنوان «اعترافات دانشمندان اهلسنت» 258 كتاب از كتب اهلسنت كه حديث غدير را نقل كردهاند، همراه با آدرس و سند مذكور در اين كتابها، به ترتيب حروف الفبا آمده است.
«الغدير فى مصادر الفريقين» ، على يعقوب سويف القطيفى، عربى، چاپى، ناشر: مؤلف، چاپ اول، سال 1423 ق، 2003 م، وزيرى، 601 ص. اين كتاب تحقيقى جامع در اين زمينه بوده و توضيح آن چنين است: اين كتاب در سه فصل آمده است: فصل اول: در اين فصل خلاصهاى از زندگانى اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده است. فصل دوم: باب 1: گزارش حجة الوداع. باب 2: در اين باب كتابهايى كه حديث و ماجراى غدير را نقل كردهاند، از كتب شيعه و سنى و به ترتيب قرنها آمده است؛ از قرن اول تا قرن پانزدهم، و جمعا بيش از 500 كتاب از شيعه و اهلسنت را نام برده است. در هر مورد كتاب و مؤلف همراه با توثيقات و نص حديث غدير در آن كتاب و آدرس آن آمده است. فصل سوم: چهل و سه غديريه عربى به ترتيب زمانى آمده است.
در اينجا چكيده بخش معرفى كتبِ ناقلِ حديث غدير از كتاب «الغدير فى مصادر الفريقين» ارائه مىشود، و براى تفصيل مطلب به خود كتاب مراجعه شود. در هر قرن ابتدا كتابها همراه با نام مؤلف و مشخصات در دستِ آنها و آدرس موجود آورده شده، و سپس ليست مؤلفين آن قرن آورده مىشود، كه جمعا 508 كتاب از شيعه و اهلسنت است:
جمهرة النسب، حافظ ابومنذر هشام بن محمد بن سائب بن بشر كلبى، صاحب النسب (م 204 يا 206 ق) . جمهرة النسب: ص 189.
المصنّف، حافظ ابوبكر عبدالرزاق بن همام بن نافع حميرى صنعانى (ت 126 - م 211 ق) . المصنّف: ج 11 ص 225.
5 . وقعه صفّين، ابوالفضل نصر بن مزاحم بن سيار منقرى (م 212 ق) . وقعة صفّين: ص 33، 338.
6 . المعيار و الموازنة، ابوجعفر محمد بن عبداللّه معتزلى معروف به اسكافى (م 240 ق) . المعيار و الموازنة: ص 210.
8 . تاريخ خليفة بن خيّاط، ابوعمر خليفة بن خيّاط بن ابىهبيره شيبانى عصفرى بصرى، معروف به شباب صاحب الطبقات (م 240 ق) . تاريخ خليفة بن خياط: ص 361.
فضائل الصحابة، امام ابوعبداللّه احمد بن محمد بن حنبل شيبانى وائلى (ت 164 - م 241 ق) . فضائل الصحابة: ص 569 ، 572 ، 584 - 586 ، 592 ، 593 ، 596 ، 599 ، 613 .
فضائل على بن ابىطالب عليهالسلام، امام ابوعبداللّه احمد بن محمد بن حنبل شيبانى وائلى (ت 164 - م 241 ق) . فضائل على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 59 ، 60 .
مسند الامام احمد بن حنبل، امام ابوعبداللّه احمد بن محمد بن حنبل شيبانى وائلى (ت 164 - م 241 ق) . مسند احمد: ج 1 ص 84 ، 119 و ج 3 ص 372 و و ج 4 370، 386 و ج 5 ص 347، 350، 358، 361، 366، 370، 419،
العثمانية، ابوعثمان عمرو بن بحر بن محبوب كنانى به ولاء ليثى مشهور به جاحظ و رئيس فرقهاى منحرف از معتزله (ت 163 - م 255 ق) . العثمانية: ص 134.
قرب الاسناد، شيخ ابوالعباس عبداللّه بن جعفر بن حسين بن مالك بن جامع حميرى قمى (م قرن 3 ق) . قرب الاسناد: ص 57 ح 186.
التاريخ الكبير، حافظ ابوعبداللّه محمد بن اسماعيل بن ابراهيم بن مغيرة بخارى صاحب جامع صحيح معروف به «صحيح البخارى» (ت 194 - م 256 ق) . التاريخ الكبير: ج 1 ص 375.
سنن المصطفى صلىاللهعليهوآله، حافظ ابوعبداللّه محمد بن يزيد ربعى قزوينى معروف به ابنماجه (ت 209 - م 273 ق) . سنن المصطفى صلىاللهعليهوآله: ج 1 ص 58 .
سنن ابنماجه، حافظ ابوعبداللّه محمد بن يزيد ربعى قزوينى معروف به ابنماجه (ت 209 - م 273 ق) . سنن ابنماجه: ج 1 ص 43، 45.
الاختلاف فى اللفظ و الردّ على الجهمية، امام ابومحمد عبداللّه بن مسلم بن قتيبه دينورى معروف به ابنقتيبه دينورى (ت 213 - م 276 ق) . الاختلاف فى اللفظ و الردّ على الجهمية: 54 ، 55 .
الامامة و السياسة، امام ابومحمد عبداللّه بن مسلم بن قتيبه دينورى معروف به ابنقتيبة دينورى (ت 213 - م 276 ق) . الامامة و السياسة: ج 1 ص 129.
الامامة، امام ابومحمد عبداللّه بن مسلم بن قتيبة دينورى معروف به ابنقتيبة دينورى (ت 213 - م 276 ق) . الامامة: ص 74.
الجامع الصحيح المعروف بسنن الترمذى، حافظ شيخ ابوعيسى محمد بن عيسى بن سورة بن موسى سلمى بغوى ترمذى (ت 209 - م 279 ق) . الجامعة الصحيح المعروف بسنن الترمذى: ج 5 ص 633 ح 3713.
تفسير فرات الكوفى، فرات بن ابراهيم بن فرات كوفى (م قرن 3 ق) . تفسير فرات الكوفى: ص 129 - 131، 502 ، 504 ، 505 .
انساب الاشراف، احمد بن يحيى بن جابر بن داود بلاذرى (م 279 ق) . انساب الاشراف: ج 2 ص 858 ، 859 .
الغارات، ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال بن عاصم بن سعد بن مسعود ثقفى كوفى اصفهانى معروف به ابنهلال ثقفى (م 283 ق) . الغارات: ج 2 ص 658 ، 659 .
تاريخ اليعقوبى، احمد بن اسحاق (ابىيعقوب) بن جعفر بن وهب بن واضح يعقوبى (م 284 ق) . تاريخ اليعقوبى: ج 2 ص 112.
تفسير الحبرى، محدث حسين بن حكم بن مسلم حبرى كوفى زيدى (م 286 ق) . تفسير الحبرى: ص 262، 263.
كتاب السنة، حافظ علامه ابوبكر عمرو بن ابىعاصم ضحاك بن مخلد شيبانى (م 287 ق) . كتاب السنه: ص 590 - 593 ح 1354، 1355، 1357، 1358، 1359، 1362، 1364 - 1367، 1369، 1370 - 1372.
تاريخ واسط، علامه ابوالحسن اسلم بن سهل بن اسلم بن حبيب رزاز واسطى محدث واسط (م 292 ق) . تاريخ واسط: ص 154.
البحر الزخّار معروف به مسند البزّار، حافظ امام ابوبكر احمد بن عمرو بن عبدالخالق بزّار (م 292 ق) . مسند البزار: ج 3 ص 35 ح 778.
اصول الدين، يحيى بن حسين بن قاسم بن ابراهيم بن اسماعيل بن حسن بن على بن ابىطالب هاشمى زيدى (ت 220 - م 298 ق) . اصول الدين: ص 78.
عبداللّه بن محمد بن احمد بن عامر طائى.
حافظ هشام بن محمد بن سائب كلبى.
حافظ عبدالرزاق بن همّام صنعانى.
مورّخ نصر بن مزاحم منقرى.
متكلم محمد بن عبداللّه معتزلى معروف به اسكافى.
حافظ عبداللّه بن محمد بن ابىشيبه كوفى.
مورّخ خليفة بن خيّاط عصفرى.
امام احمد بن حنبل شيبانى وائلى.
متكلم عمرو بن بحر بن محبوب جاحظ.
شيخ عبداللّه بن جعفر بن حسين حميرى قمى.
حافظ محمد بن اسماعيل بن ابراهيم بخارى.
حافظ محمد بن يزيد قزوينى معروف به ابنماجه.
مورخ عبداللّه بن مسلم بن قتيبه دينورى.
حافظ محمد بن عيسى بن سوره بغوى ترمذى.
مفسر فرات بن ابراهيم كوفى.
نسّابه احمد بن يحيى بن جابر بن داود بلاذرى.
مورخ ابراهيم بن محمد بن سعيد كوفى ثقفى.
مورخ احمد بن ابىيعقوب بن جعفر يعقوبى.
محدث حسين بن حكم حبرى كوفى زيدى.
حافظ ابوبكر عمرو بن ابىعاصم شيبانى.
علامه اسلم بن سهل رزّاز واسطى.
حافظ احمد بن عمرو بن عبدالخالق بزّاز.
علامه يحيى بن حسين بن قاسم هاشمى زيدى.
السنن الكبرى، امام حافظ ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن على بن سنان بن بحر بن دينا نسائى قاضى (ت 215 - م 303 ق) . السنن الكبرى: ج 5 ص 45 ح 8148 و ص 108 ح 8399 و ص 117 ح 8379 و ص 132 ح 8473 و ص 134 ح 8478 .
فضائل الصحابة، امام حافظ ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن على بن سنان بن بحر بن دينار نسائى قاضى (ت 215 - م 303 ق) . فضائل الصحابة: ص 14 ح 42 و ص 15 ح 45.
الخصائص، امام حافظ ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن على بن سنان بن بحر بن دينار نسائى قاضى (ت 215 - م 303 ق) . الخصائص: ص 21 - 23، 35.
تهذيب خصائص الامام على عليهالسلام، امام حافظ ابوعبدالرحمن احمد بن شعيب بن على بن سنان بن بحر بن دينار نسائى قاضى (ت 215 - م 303 ق) . تهذيب خصائص الامام على عليهالسلام: ص 69 ، 70.
مسند ابىيعلى، حافظ ابويعلى احمد بن على بن مثنى تميمى موصلى (م 307 ق) . مسند ابىيعلى: ج 1 ص 429.
المسترشد فى امامة اميرالمؤمنين عليهالسلام، حافظ علامه اباجعفر محمد بن جرير بن رستم امامى طبرى (م 310 ق) . المسترشد فى امامة اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 466 -
470، 620 .
السنّة، حافظ علامه ابوبكر احمد بن محمد بن هارون بن يزيد خلال حنبلى (م 311 ق) . السنّة: ص 348 ح 463.
الكنى و الاسماء، حافظ ابوبشير محمد بن احمد بن حمّاد بن سعد بن مسلم انصارى رازى دولابى (ت 224 - م 310 يا 320 ق) . الكنى و الاسماء: ج 1 ص 160.
الذرية الطاهرة، حافظ ابوبشير محمد بن احمد بن حمّاد بن سعد بن مسلم انصارى رازى دولابى (ت 224 - م 310 يا 320 ق) . الذرية الطاهرة: ص 166.
تفسير العياشى، محمد بن مسعود بن عياش سلمى سمرقندى معروف به عيّاشى (م 320 ق) . تفسير العيّاشى: ج 1 ص 360 - 363
مشكل الآثار، حافظ شيخ ابوجعفر احمد بن محمد بن سلامه ازدى طحاوى (ت 239 - م 321 ق) . مشكل الآثار: ج 3 ص 307، 308.
الضعفاء الكبير، حافظ ابوجعفر محمد بن عمرو بن موسى بن حمّاد عقيلى مكّى (م 322 ق) . الضعفاء الكبير: ج 3 ص 271 ش 1276.
العقد الفريد، حافظ ابوعمر احمد بن محمد بن عبدربّه بن حبيب بن حدير بن سالم اندلسى مالكى (ت 246 - م 327 ق) . العقد الفريد: ج 4 ص 291 و ج 5 ص 76، 84 .
الكافى، شيخ ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى رازى سلسلى بغدادى (م 328 يا 329 ق) . اصول الكافى: ج 1 ص 295. فروع الكافى: ج 4 ص 149.
امالى المحاملى، حافظ قاضى ابوعبداللّه حسين بن اسماعيل بن محمد بن اسماعيل بن سعيد بن ابان محاملى ضبّى شافعى بغدادى (ت 235 - م 330 ق) . امالى المحاملى: ص 85 ح 35.
المسند، علامه ابوسعيد هيثم بن كليب بن شريح شاشى تركى (م 335 ق) . المسند: ج 1 ص 165.
معجم شيوخ ابنالاعرابى، امام حافظ ابوسعيد احمد بن محمد بن زياد بن بشر بن درهم معروف به ابنالاعرابى بصرى (ت 246 - م 340 ق) . معجم شيوخ ابنالاعرابى: ج 1 ص 166 ح 222.
مروج الذهب، ابوالحسن على بن حسين بن على مسعودى شافعى (م 346 ق) . مروج الذهب: ج 2 ص 437.
معجم الصحابة، حافظ ابوحسين عبدالباقى بن قانع بن مرزوق بن واثق اموى بغدادى (ت 266 - م 351 ق) . معجم الصحابة: ج 1 ص 199.
50 . المعجم الكبير، حافظ ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير لخمى شامى طبرانى (ت 260 - م 360 ق) . المعجم الكبير: ج 2 ص 357 ح 2 و ج 4 ص 17، 173 و ج 5 ص 165 - 167، 170 - 172، 174، 175، 191 - 195، 202 - 204، 212.
51 . المعجم الصغير، حافظ ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير لخمى شامى طبرانى (ت 260 - م 360 ق) . المعجم الصغير: ج 1 ص 71.
52 . قضاة قرطبة، قاضى ابوعبداللّه محمد بن حارث بن اسد خشنى اندلسى (م 366 ق) . قضاة قرطبة: ص 259.
53 . المجالس و المسايرات، قاضى نعمان بن محمد بن منصور ابوحنيفة بن حيون تميمى مغربى قاضى نعمان معروف به قاضى ابوحنيفه (م 363 ق) . المجالس و المسايرات: ص 327.
54 . شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار عليهمالسلام، قاضى نعمان بن محمد بن منصور ابوحنيفة بن حيون تميمى مغربى قاضى نعمان معروف به قاضى ابوحنيفه (م 363 ق) . شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار عليهمالسلام: ج 1 ص 99، 100.
55 . دعائم الاسلام، قاضى نعمان بن محمد بن منصور ابوحنيفة بن حيون تميمى مغربى قاضى نعمان معروف به قاضى ابوحنيفه (م 363 ق) . دعائم الاسلام: ج 1 ص 16.
56 . تفسير القمى، شيخ ابوالحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى (م 329 ق) . تفسير القمى: ج 1 ص 173، 174.
57 . زين الفتى فى شرح سورة هلاتى، حافظ ابومحمد احمد بن محمد بن على بن احمد عاصمى خراسانى (م 378 ق) . زين الفتى: ج 1 ص 12 - 14، 493 - 495.
58 . الفتوح، علامه احمد بن اعثم كوفى (م 314 ق) . الفتوح: ج 3 ص 121.
59 . من لا يحضره الفقيه، شيخ محمد بن على بن حسين بن موسى بابويه قمّى معروف به صدوق (ت 306 - م 381 ق) . من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 559 .
60 . الخصال، شيخ محمد بن على بن حسين بن موسى بابويه قمى معروف به صدوق (ت 306 - م 381 ق) . الخصال: ج 1 ص 311 و ج 2 ص 572 ، 578 .
61 . الامالى، شيخ محمد بن على بن حسين بن موسى بابويه قمّى معروف به صدوق (ت 306 - م 381 ق) . الامالى (صدوق) : ص 81 .
62 . معانى الاخبار، شيخ محمد بن على بن حسين بن موسى بابويه قمّى معروف به صدوق (ت 306 - م 381 ق) . معانى الاخبار: ص 65 - 67 .
63 . الكامل فى ضعفاء الرجال، علامه عبداللّه بن عدى بن عبداللّه بن محمد بن مبارك جرجانى معروف به ابنقطان (ت 277 - م 365 ق) . الكامل فى ضعفاء الرجال: ج 2 ص 362 و ج 3 ص 256 و ج 4 ص 12 و ج 5 ص 33، 122 و ج 6 ص 82 ، 216، 381.
64 . اخبار السيد الحميرى، ابوعبيداللّه محمد بن عمران بن موسى مرزبانى خراسانى (ت 297 - م 384 ق) . اخبار السيد الحميرى: ص 154، 155، 159.
65 . اخبار شعراء الشيعة، ابوعبيداللّه محمد بن عمران بن موسى مرزبانى خراسانى (ت 297 - م 384 ق) . اخبار شعراء الشيعة: ص 78.
66 . العلل الواردة، حافظ ابوالحسن على بن عمر بن احمد بن مهدى دارقطنى (ت 306 - م 385 ق) . العلل الواردة: ج 3 ص 224 و ج 4 ص 91.
67 . نصرة مذهب الزيدية، صاحب ابوالقاسم اسماعيل بن عبّاد بن عباس طالقانى معروف به صاحب بن عبّاد (ت 326 - م 385 ق) . نصرة مذهب الزيدية: ص 41.
امام حافظ احمد بن شعيب بن على نسائى قاضى.
حافظ احمد بن على بن مثنى معروف به ابىيعلى موصلى.
حافظ محمد بن جرير بن رستم امامى طبرى.
حافظ احمد بن محمد بن هارون بن يزيد خلال حنبلى.
حافظ محمد بن احمد بن حمّاد رازى دولابى.
مفسر محمد بن مسعود بن عياش سمرقندى معروف به عيّاشى.
حافظ احمد بن محمد بن سلامه ازدى طحاوى حنفى.
حافظ محمد بن عمرو بن موسى عقيلى مكّى.
حافظ احمد بن محمد بن عبدربّه اندلسى مالكى.
شيخ محمد بن يعقوب بن اسحاق كلينى رازى.
حافظ قاضى حسين بن اسماعيل محاملى شافعى بغدادى.
علامه حافظ هيثم بن كليب بن شريح شاشى تركى.
حافظ احمد بن محمد بن زياد بن بشر بن درهم بن اعرابى.
مورخ على بن حسين بن على مسعودى شافعى.
حافظ عبدالباقى بن قانع بن مرزوق اموى بغدادى.
حافظ سليمان بن احمد بن ايوب بن مطير طبرانى.
قاضى محمد بن حارث بن اسد خشنى اندلسى.
قاضى نعمان بن محمد بن منصور معروف به ابىحنيفه شيعى.
شيخ ابوالحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى.
حافظ احمد بن محمد بن على عاصمى خراسانى.
علامه احمد بن اعثم كوفى.
شيخ محمد بن على بن حسين معروف به صدوق.
علامه عبداللّه بن عدى بن عبداللّه مبارك جرجانى.
محمد بن عمران بن موسى مرزبانى خراسانى.
حافظ على بن عمر بن احمد بن مهدى دار قطنى.
وزير صاحب اسماعيل بن عبّاد بن عباس طالقانى.
68 . معجم الشيوخ، علامه شيخ ابوالحسين محمد بن احمد بن محمد بن جميع غسانى صيداوى (ت 305 - م 402 ق) . معجم الشيوخ: ص 399.
69 . تمهيد الاوائل و تلخيص الدلائل، قاضى ابوبكر محمد بن طيب بن محمد بن جعفر معروف به ابىبكر باقلانى (ت 338 - م 403 ق) . تمهيد الاوائل و تلخيص الدلائل: ص 545 .
المستدرك على الصحيحين، حافظ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه بن حمدويه بن نعيم ضبّى طهمانى نيسابورى معروف به حاكم نيسابورى ابنالبيع (ت 321 - م 405 ق) . المستدرك على الصحيحين: ج 3 ص 118.
المجازات النبوية، سيد محمد بن حسين بن موسى موسوى بغدادى معروف به شريف رضى (م 406 ق) . المجازات النبوية: ص 231.
خصائص الائمة عليهمالسلام، سيد محمد بن حسين بن موسى موسوى بغدادى معروف به شريف رضى (م 406 ق) . خصائص الائمة عليهمالسلام: ص 41، 42.
الامالى الصغرى، ابوالحسين المؤيدباللّه احمد بن الحسين هارون اقطع از فرزندان زيد بن حسن علوى طالبى قرشى امام زيدى (ت 333 - م 421 ق) . الامالى الصغرى: ص 90، 113، 118.
مسارّ الشيعة فى مختصر تواريخ الشريعة، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . مسارّ الشيعة فى مختصر تواريخ الشريعة: ص 38، 39.
الجمل، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . الجمل: ص 219، 230.
اقسام المولى فى اللسان، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . اقسام المولى فى اللسان: ص 31، 35.
الافصاح فى الامامة، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . الافصاح فى الامامة: ص 32، 33.
الارشاد، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . الارشاد: ج 1 ص 351، 352.
امالى الشيخ المفيد، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . امالى الشيخ المفيد: 26، 27، 55 ، 58 .
80 . المقنعة، شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى بغدادى معروف به شيخ مفيد (ت 336 - م 413 ق) . المقنعة: ص 203، 204.
81 . المغنى، قاضى ابوالحسين عبدالجبار بن احمد بن عبدالجبار همدانى اسدآبادى معتزلى. المغنى: ج 1 ص 144.
82 . ثمار القلوب، علامه ابومنصور عبدالملك بن محمد بن اسماعيل ثعالبى نيشابورى شافعى معروف به ثعالبى (ت 350 - م 429 ق) . ثمار القلوب: ص 636 ، 637 .
83 . تثبيت الامامة و ترتيب الخلافة، حافظ ابونعيم احمد بن عبداللّه بن احمد بن موسى بن مهران اصفهانى (ت 336 - م 430 ق) . تثبيت الامامة و ترتيب الخلافة: ص 54 .
84 . تاريخ اصبهان، حافظ ابونعيم احمد بن عبداللّه بن احمد بن موسى بن مهران اصفهانى (ت 336 - م 430 ق) . تاريخ اصبهان: ج 1 ص 142، 283.
85 . حلية الاولياء، حافظ ابونعيم احمد بن عبداللّه بن احمد بن موسى بن مهران اصفهانى (ت 336 - م 430 ق) . حلية الاولياء ج 4 ص 23 و ج 5 ص 26، 27.
86 . فضائل الخلفاء الاربعة، حافظ ابونعيم احمد بن عبداللّه بن احمد بن موسى بن مهران اصفهانى (ت 336 - م 430 ق) . فضائل الخلفاء الاربعة: ص 43 ح 17 و ص 44 ح 18، 19.
87 . الشافى فى الامامة، شريف ابوالقاسم على بن حسين بن محمد بن ابراهيم موسوى بغدادى معروف به سيد مرتضى علمالهدى (ت 355 - م 436 ق) . الشافى فى الامامة: ج 2 ص 258.
88 . الذخيرة فى الكلام، شريف ابوالقاسم على بن حسين بن محمد بن ابراهيم موسوى بغدادى معروف به سيد مرتضى علمالهدى (ت 355 - م 436 ق) . الذخيرة فى الكلام: ص 442.
89 . الاربعين عن الاربعين، حافظ شيخ عبدالرحمن بن احمد بن حسين نيشابورى (م 510 ق) . الاربعين عن الاربعين: ص 32.
تقريب المعارف، فقيه ابوالصلاح تقىالدين بن نجمالدين بن عمر بن عبداللّه بن عبداللّه بن محمد حلبى معروف به ابوالصلاح حلبى (ت 374 - م 447 ق) . تقريب المعارف: ص 197، 205.
كنز الفوائد، شيخ ابوالفتح محمد بن على بن عثمان كراجكى طرابلسى (م 449 ق) . كنز الفوائد: ص 84 .
خبر الغدير، شيخ ابوالفتح محمد بن على بن عثمان كراجكى طرابلسى (م 449 ق) . خبر الغدير: ص 37، 38.
الاعتقاد و الهداية الى سبيل الرشاد، حافظ احمد بن حسين بيهقى شافعى (م 458 ق) . الاعتقاد و الهداية الى سبيل الرشاد: ص 246، 247.
التبيان، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى يا شيخ الطائفه (ت 385 - م 460 ق) . التبيان: ج 3 ص 435، 436.
امالى الشيخ الطوسى، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى يا شيخ الطائفه (ت 385 - م 460 ق) . امالى الشيخ الطوسى: ص 237 ح 433 و ص 254 ح 456 و ص 255 ح 459 و ص 332 ح 664 ، 667 و ص 334 ح 672 و ص 343 ح 704، 794.
المفصح فى امامة اميرالمؤمنين و الائمة عليهمالسلام، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن (ت 385 - م 460 ق) . المفصح فى امامة اميرالمؤمنين و الائمة عليهمالسلام: ص 133.
الرسائل العشر، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى (ت 385 - م 460 ق) . الرسائل العشر: ص 97، 98.
العقائد الجعفرية، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى يا شيخ الطائفه (ت 385 - م 460 ق) . العقائد الجعفرية: ص 249.
مصباح المتهجّد، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى يا شيخ الطائفه (ت 385 - م 460 ق) . مصباح المتهجد: ص 679 .
تلخيص الشافى، شيخ محمد بن حسن بن على بن حسن معروف به شيخ طوسى يا شيخ الطائفه (ت 385 - م 460 ق) . تلخيص الشافى: ج 2 ص 167.
رياض النفوس، شيخ ابوبكر عبداللّه بن محمد بن عبداللّه مالكى (م بعد از 453 ق) . رياض النفوس: ج 2 ص 59 .
المتفق و المفترق، حافظ ابوبكر احمد بن على بن ثابت بن احمد بغدادى شافعى معروف به خطيب بغدادى (ت 392 - م 463 ق) . المتفق و المفترق: ج 3 ص 1377، 1739.
تاريخ بغداد، حافظ ابوبكر احمد بن على بن ثابت بن احمد بغدادى شافعى معروف به خطيب بغدادى (ت 392 - م 463 ق) . تاريخ بغداد: ج 7 ص 377 و ج 8 ص 290 و ج 12 ص 344 و ج 14 ص 236.
موضع اوهام الجمع و التفريق، حافظ ابوبكر احمد بن على بن ثابت بن احمد بغدادى شافعى معروف به خطيب بغدادى (ت 392 - م 463 ق) . موضع اوهام الجمع و التفريق: ج 1 ص 191.
تلخيص المتشابه فى الرسم، حافظ ابوبكر احمد بن على بن ثابت بن احمد بغدادى شافعى معروف به خطيب بغدادى (ت 392 - م 463 ق) . تلخيص المتشابه فى الرسم: ج 1 ص 244.
التمهيد لما فى الموطا من المعانى و الاسانيد، حافظ شيخ ابوعمر يوسف بن عبداللّه بن محمد بن عبدالبرّ نمرى قرطبى مالكى معروف به ابنعبدالبرّ نمرى قرطبى مالكى. التمهيد لما فى الموطأ من المعانى و الاسانيد: ج 22 ص 32، 133.
الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، حافظ يوسف بن عبداللّه بن محمد بن عبدالبرّ قرطبى مالكى (ت 368 - م 463 ق) . الاستيعاب فى معرفة الاصحاب: ج 3 ص 203.
اسباب النزول، مفسر ابوالحسن على بن احمد بن محمد بن على بن متويه واحدى نيشابورى معروف به واحدى (م 468 ق) . اسباب النزول: ص 165.
المجالسى المويديّه، ابونصر مؤيد فى الدين هبة اللّه بن موسى بن داود شيرازى سلمانى فاطمى اسماعيلى (م 470 ق) . المجالس المؤيدية: المائة الاولى ص 26.
مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام، حافظ ابوالحسن على بن محمد بن محمد واسطى شافعى شهير به ابنالمغازلى (م 483 ق) . مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 16، 18 - 26.
معجم ما استعجم، علامه جغرافى ابوعبيد عبداللّه بن عبدالعزيز بن محمد بكرى اندلسى مالكى (م 487 ق) . معجم ما استعجم: ج 1 ص 368.
مائة منقبة من مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام، شيخ محمد بن احمد بن على بن حسن قمّى معروف به ابنشاذان (م قرن 5 ق) . مائة منقبة من مناقب اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 46.
شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، قاضى شيخ ابوالقاسم عبداللّه بن عبداللّه بن احمد بن محمد بن احمد بن محمد بن حسكان قرشى عامرى نيسابورى حنفى حاكم معروف به ابنالحذاء حسكانى (م بعد از 488 ق) . شواهد التنزيل لقواعد التفضيل ج 1 ص 157، 158، 189 - 193، 286 - 289.
الرسالة التامة فى نصحية العامة، حافظ ابىسعد محسن بن محمد بن كرامه جشمى بيهقى حنفى (ت 413 - م 494 ق) . الرسالة التامة فى نصحية العامة: ورقه 67 .
التهذيب، حافظ ابىسعد محسن بن محمد بن كرامه جمشى بيهقى حنفى حاكم جشمى (ت 413 - م 494 ق) . التهذيب: ج 3 ص 106.
الامالى الخميسية، المرشد باللّه يحيى بن حسين موفق بن اسماعيل بن زيد حسنى شجرى جرجانى زيدى (ت 412 - مم 499 ق) . الامالى الخميسية: ج 1 ص 145، 146.
علامه محمد بن احمد بن محمد جميع غسانى صيداوى.
قاضى محمد بن طيّى معروف به ابوبكر باقلانى.
حافظ محمد بن عبداللّه بن حمدويه معروف به حاكم نيشابورى.
سيد محمد بن حسن بن موسى موسوى معروف به شريف رضى.
سيد المؤيدباللّه احمد بن حسين هارون اقطع علوى زيدى.
شيخ محمد بن محمد بن نعمان عكبرى معروف به شيخ مفيد.
قاضى عبدالجبار بن احمد بن عبدالجبار همدانى معتزلى.
علامه عبدالملك بن محمد بن اسماعيل ثعالبى شافعى.
حافظ ابونعيم احمد بن عبداللّه بن احمد اصفهانى.
سيد على بن حسين بن محمد موسوى معروف به علمالهدى.
حافظ شيخ عبدالرحمن بن احمد بن حسين نيشابورى.
شيخ فقيه ابوالصلاح تقىالدين بن نجمالدين حلبى.
شيخ ابوالفتح محمد بن على بن عثمان كراجكى طرابلسى.
حافظ احمد بن الحسين بيهقى.
حافظ مورخ احمد بن على معروف به خطيب بغدادى.
شيخ عبداللّه بن محمد مالكى.
علامه جغرافى عبداللّه بن عبدالعزيز مالكى.
حافظ على بن محمد معروف به ابنمغازلى شافعى.
مفسر على بن احمد واحدى نيشابورى.
شيخ محمد بن احمد معروف به ابنشاذان.
شيخ محمد بن حسن معروف به شيخ طوسى.
شيخ محسن بن كرامه جشمى بيهقى حنفى.
المؤيد فى الدين هبهاللّه بن ابىعمران اسماعيلى.
حافظ يوسف بن عبداللّه معروف به ابنعبدالبرّ قرطبى مالكى.
المرشدباللّه يحيى بن حسين علوى زيدى.
قاضى شيخ عبيداللّه بن عبداللّه حسكانى حنفى.
مصابيح السنة، حافظ حسين بن مسعود شافعى بغوى (م 516 ق) . مصابيح السنة: ج 4 ص 172.
تيسير المطالب فى امالى الامام ابىطالب، سيد يحيى بن حسين بن هارون بن حسين ابوطالب هارونى علوى زيدى الناطق بالحق (ت 340 - م 424 ق) . تيسير المطالب فى امالى الامام ابىطالب: ص 48.
ربيع الابرار، شيخ علامه جاراللّه ابوالقاسم محمود بن عمر بن محمد زمخشرى معتزلى حنفى (ت 467 ق) . ربيع الابرار: ج 1 ص 84 ، 85 .
مناقب العشرة، علامه شيخ ابوعبداللّه محمد بن مسعود بن طيب مالكى معروف به ابنابىخصال ملقّب به ذىالوزارتين (ت 465 - م 540 ق) . مناقب العشرة: ص 43.
العواصم من القواصم، قاضى محمد عبداللّه بن محمد معافرى اشبيلى مالكى معروف به ابوبكر بن عربى (ت 468 - م 543 ق) . العواصم من القواصم: ص 192.
الشفاء، قاضى ابوالفضل عياض بن موسى بن عياض معروف به قاضى عياضى (ت 467 - م 544 ق) . الشفاء: ج 2 ص 41.
تنبيه الغافلين فى فضائل الطالبيين، ابوسعد شيخ محسن بن سعيد محمد بن كرامة جشمى بيهقى معروف به حاكم جشمى (ت 413 ق) . تنبيه الغافلين فى فضائل الطالبيين: نسخه خطى موجود در «مجمع التقريب بين المذاهب الاسلامية» ، قم، ايران، ش 9 / 4 / 7.
الملل و النحل، ابوالفتح محمد بن عبدالكريم بن احمد شهرستانى شافعى معروف به شهرستانى (ت 479 ق) . الملل والنحل: ج 1 ص 144، 145.
اعلام الورى، شيخ ابوعلى فضل بن حسن طبرسى (م 548 ق) . اعلام الورى: ج 1 ص 326.
سرّ العالمين و كشف ما فى الدارين، علامه حجهالاسلام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزالى شافعى معروف به غزالى (ت 450 ق) . سرّ العالمين و كشف ما فى الدارين: ص 10.
الجامعة لاحكام القرآن، شيخ ابوبكر يحيى بن سعدون بن تمّام بن محمد ازدى قرطبى (ت 468 - 567 ق) . الجامع لاحكام القرآن: ج 18 ص 278، 279.
مقتل الحسين عليهالسلام، خطيب شيخ موفق بن احمد مكى خوارزمى ابنالمويّد معروف به اخطب خوارزم حنفى (ت 484 - م 568 ق) . مقتل الحسين عليهالسلام: ج 1 ص 47، 48.
المناقب للخوارزمى، خطيب شيخ موفق بن احمد مكى خوارزمى ابنالمويّد معروف به اخطب خوارزم حنفى (ت 484 - م 568 ق) . المناقب للخوارزمى: ص 79، 80 ، 81 .
جامع الاخبار، شيخ شمسالدين محمد بن محمد بن حيدر شعيرى (م قرن 6 ق) . جامع الاخبار: ص 10، 11.
العلل المتناهية فى الاحاديث الواهية، حافظ شيخ ابوالفرج عبدالرحمن بن على بن جوزى قرشى بغدادى معروف به ابنجوزى (ت 508 - م 597 ق) . العلل المتناهية فى الاحاديث الواهية: ج 1 ص 226.
الوسيلة، شيخ علامه ابوحفص عمر بن محمد بن خضر موصلى (م 570 ق) . الوسيلة: ج 5 ص 170.
تاريخ مدينة دمشق، ثقهالدين حافظ ابوالقاسم على بن حسن بن هبهاللّه دمشقى (ت 499 - م 571 ق) . تاريخ مدينة دمشق: ج 42 ص 187 - 228.
مسند الفردوس، علامه حافظ ابومنصور شهردار بن شيرويه بن سهردار بن شيرويه ديلمى همدانى (ت 483 - م 558 ق) . مسند الفردوس: ج 3 ص 193.
جوامع الجامع: شيخ علامه امينالدين ابوعلى فضل بن حسن بن فضل طبرسى (م 548 ق) . جوامع الجامع: ج 1 ص 516 ، 517 .
مجمع البيان، شيخ علامه امينالدين ابوعلى فضل بن حسن بن فضل طبرسى (م 548 ق) . مجمع البيان: ج 3 ص 445.
نزهة الحافظ، حافظ شيخ ابوموسى محمد بن عمر بن احمد بن عمر بن محمد اصفهانى شافعى (ت 501 - م 801 ق) . نزهة الحافظ: ص 60 .
الاربعون حديثا ، شيخ على بن عبيد اللّه بن حسن رازى قمى (ت 504 - م 585 ق) . الاربعون حديثا: ص 83 ، 84 .
مناقب آلابىطالب، شيخ ابوجعفر رشيدالدين محمد بن على بن شهرآشوب سروى مازندرانى (ت 488 - م 588 ق) . مناقب آلابىطالب: ج 3 ص 35، 37، 40.
المعجم فى اصحاب القاضى ابىعلى الصدفى، علامه شيخ ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه بن ابىبكر قضاعى بلنسى معروف به ابنالابار (ت 595 - م 658 ق) . المعجم فى اصحاب القاضى ابىعلى الصدفى: ص 325.
صفة الصفوة، حافظ شيخ ابوالفرج عبدالرحمن بن على بن جوزى قرشى بغدادى معروف به ابنجوزى (ت 508 - م 597 ق) . صفة الصفوة: ج 1 ص 313.
سيرة و مناقب عمر بن عبدالعزيز، حافظ جمالالدين ابوالفرج عبدالرحمن بن على بن محمد جوزى حنبلى (م 597 ق) . سيرة و مناقب عمر بن عبدالعزيز: ص 22.
حافظ حسين بن مسعود بغوى شافعى.
حافظ عبدالرحمن بن على معروف به ابنجوزى حنبلى.
شيخ منتجبالدين على بن عبيد معروف به ابنبابويه قمى.
علامه عمر بن محمد بن خضر موصلى.
قاضى عياض بن موسى.
شيخ فضل بن حسن طبرسى.
علامه محمد بن عبداللّه معروف به ابنالآبار.
قاضى محمد بن عبداللّه معروف به ابىبكر بن تربى مالكى.
شيخ محدث محمد بن على معروف به ابنشهرآشوب مازندرانى.
شيخ محمد بن عمر اصفهانى شافعى.
علامه محمد بن عبدالكريم معروف به شهرستانى.
حجهالاسلام محمد بن محمد غزالى.
شيخ تاجالدين محمد بن محمد شعيرى.
علامه محمد بن مسعود مالكى.
شيخ محسن بن سعيد بن كرامه زيدى.
شيخ محمود بن عمر زمخشرى.
شيخ محدث محمد بن فتّال نيشابورى.
خطيب شيخ موفّق بن احمد مكّى.
شيخ يحيى بن سعدون قرطبى.
سيد يحيى بن حسين بن هارون زيدى.
حافظ على بن حسن بن هبهاللّه شافعى.
خصائص الوحى المبين، ابوالحسين شمسالدين يحيى بن حسن بن حسين اسدى ربعى حلّى معروف به ابنبطريق (ت 523 - م 600 ق) . خصائص الوحى المبين: ص 54 - 57 .
الف باء، علامه شيخ ابوالحجاج يوسف بن محمد بن عبداللّه بن يحيى بن غالب بلوى اندلسى مالكى معروف به ابنالشيخ مالكى (ت 529 - م 604 ق) . الف باء: ج 1 ص 223.
الاربعين فى اصول الدين، ابوعبداللّه محمد بن عمر بن حسن بن حسين تميمى بكرى شافعى معروف به فخرالدين رازى (ت 544 - م 606 ق) . الاربعين فى اصول الدين: ص 298.
التفسير الكبير، شيخ ابوعبداللّه محمد بن عمر بن حسن شافعى معروف به فخرالدين رازى (م 606 ق) . التفسير الكبير: ج 12 ص 49، 50 .
جامع الاصول فى احاديث الرسول صلىاللهعليهوآله، مبارك بن محمد بن محمد بن عبدالكريم شيبانى جوزى ابوالسعادات (ت 544 - م 606 ق) . جامع الاصول فى احاديث الرسول صلىاللهعليهوآله: ج 8 ص 649 .
النهاية فى غريب الحديث و الاثر، مجدالدين مبارك بن محمد جزرى معروف به ابناثير (م 606 ق) . النهاية فى غريب الحديث و الاثر: ج 5 ص 228.
الشافى، المنصور باللّه عبداللّه بن حمزة بن سليمان بن حمزه زيدى (ت 561 - م 614 ق) . الشافى: ج 1 ص 111، 112، 116.
شرح المواقف، على بن محمد بن على جرجانى حنفى معروف به شريف جرجانى (ت 740 - م 816 ق) . شرح المواقف: ج 8 ص 360.
الاحتجاج، شيخ ابومنصور احمد بن على بن ابىطالب طبرسى (م حدود 560 ق) . الاحتجاج: ج 1 ص 134، 136.
المتحابّين فى اللّه، علامه شيخ عبداللّه بن محمد بن قدّامه مقدسى دمشقى حنبلى (ت 541 - م 620 ق) . المتحابّين فى اللّه: ص 73.
مصباح العلوم فى معرفة الحىّ القيوم، احمد بن محمد بن حسن رصّاص زيدى (م 656 ق) . مصباح العلوم فى معرفة الحىّ القيوم: ص 21.
معجم الاُدباء، ابوعبداللّه شهابالدين ياقوت بن عبداللّه رومى حموى (ت 574 ق) . معجم الادباء: ج 18 ص 84 ، 85 .
اُسد الغابة، حافظ عزّالدين ابوالحسن على بن محمد بن عبدالكريم بن عبدالواحد شيبانى جزرى معروف به ابناثير جزرى (ت 555 - م 630 ق) . اُسد الغابة: ج 1 ص 450، 537 - 540 و ج 2 ص 347 و ج 3 ص 136، 427، 484 و ج 4 ص 18، 118 و ج 6 ص 139، 145، 266، 467
حجج القرآن، علامه ابوالفضائل احمد بن محمد بن احمد مظفر بن مختار ابوعباس بدرالدين رازى حنفى (م 630 ق) . حجج القرآن: ص 63 .
مسند شمس الاخبار، شيخ على بن حميد بن احمد بن جعفر بن وليد قرشى زيدى (م 635 ق) . مسند شمس الاخبار: ج 1 ص 101.
الاحاديث المختارة، شيخ علامه ضياءالدين ابىعبداللّه محمد بن واحد بن احمد بن عبدالرحمن سعدى صالحى حنبلى مقدسى الاصل (ت 569 - م 643 ق) . الاحاديث الامختارة: ج 2 ص 86 ، 87 ح 464 و ص 105 ح 479 و ص 106 ح 480 و ص 160 ح 479، 481 و ص 174 ح 553 و ج 3 ص 213 ح 1014.
ذيل تاريخ بغداد، حافظ محبالدين ابوعبداللّه محمد بن محمود بن حسن بغدادى معروف به ابنالنجار بغدادى (ت 578 - م 643 ق) . ذيل تاريخ بغداد: ج 18 ص 11، 12.
تذكرة الخواص، علامه حافظ ابوالمظفر شمسالدين يوسف بن فرغلى بن عبداللّه بغدادى دمشى سبط حافظ ابىالفرج عبدالرحمن بن جوزى حنفى (ت 581 - م 654 ق) . تذكرة الخواص: ص 28، 29.
الجوهرة فى نسب الامام على و آله عليهمالسلام، علامه محمد بن ابىبكر انصارى تلمسانى معروف به برّى اندلسى مالكى (م بعد از 676 ق) . الجوهرة فى نسب الامام على و آله عليهمالسلام: ص 67 ، 68 .
الحدائق الوردية فى مناقب ائمة الزيدية، علامه قاضى حسامالدين ابوعبداللّه حسن بن حميد بن احمد محلى همدانى زيدى معروف به قاضى شهيد (م 652 ق) . الحدائق الوردية فى مناقب ائمة الزيدية: ص 6 ، 7.
كفاية الطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام، ابوعبداللّه محمد بن يوسف بن محمد بن فخر كنجى قرشى شافعى (م 658 ق) . كفاية الطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 55 ، 56 ، 58 - 64 .
بغية الطالب فى تاريخ حلب، علامه كمالالدين عمر بن احمد بن هبهاللّه بن ابىجراده عقيلى معروف به ابنعديم (ت 588 - م 660 ق) . بغية الطالب فى تاريخ حلب: ج 9 ص 3965.
ينابيع النصيحة فى العقائد الصحيحة، الناصر لديناللّه حسين بن الداعى الى الحق محمد زيدى (م 663 ق) . ينابيع النصحية فى العقائد الصحيحة: ص 190.
سعد السعود، علامه سيد نقيب رضىالدين على بن سعدالدين موسى بن جعفر بن محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن ابىعبداللّه محمد طاووس بن اسحاق بن حسن بن محمد بن سليمان بن داوود بن حسن مثنى بن حسن السبط بن على بن ابىطالب عليهالسلام معروف به ابنطاووس حسينى حسنى (ت 589 - م 664 ق) . سعد السعود: ص 70.
اليقين فى امرة اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام، علامه سيد نقيب رضىالدين على بن سعدالدين موسى بن جعفر بن محمد بن احمد بن محمد بن احمد بن ابىعبداللّه محمد طاووس بن اسحاق بن حسن بن محمد بن سليمان بن داوود بن حسن مثنى بن حسن السبط بن على بن ابىطالب عليهالسلام معروف به ابنطاووس حسينى حسنى (ت 589 - م 664 ق) . اليقين فى امرة اميرالمءمنين على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 34، 35.
انوار اليقين فى امامة اميرالمؤمنين عليهالسلام، حسن بن محمد بن احمد بن يحيى علوى زيدى حسنى يمنى مورخ (م 670 ق) . انوار اليقين فى امامة اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 15، 16.
كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، محمد بن حسن معروف به خواجه نصيرالدين طوسى (م 672 ق) . كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد: ص 294، 395.
بناء المقالة الفاطمية فى نقض الرسالة العثمانية، سيد احمد بن موسى بن طاووس (م 673 ق) . بناء المقالة الفاطمية فى نقض الرسالة العثمانية: ص 294، 295، 297 - 299، 301.
الرسالة الماتعية، شيخ نجمالدين ابوالقاسم جعفر بن حسن بن يحيى بن حسين بن سعيد هذلى حلى معروف به محقق حلى فقيه امامى مقدم (ت 602 - م 676 ق) . الرسالة الماتعية: ص 309.
المسالك فى اصول الدين، شيخ نجمالدين ابوالقاسم جعفر بن حسن بن يحيى بن حسين بن سعيد هذلى حلى معروف به محقق حلى فقيه امامى مقدم (ت 602 - م 676 ق) . المسالك فى اصول الدين: ص 250.
المعتبر فى شرح المختصر، شيخ نجمالدين ابوالقاسم جعفر بن حسن بن يحيى بن حسين بن سعيد هذلى حلى معروف به محقق حلى فقيه امامى مقدم (ت 602 - م 676 ق) . المعتبر فى شرح المختصر (چاپ سنگى) : ص 317.
مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام، حافظ ابىالحسن عبدالوهاب بن حسن بن وليد كلابى. مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 443.
شرح نهجالبلاغة، عزّالدين عبدالحميد بن هبهاللّه بن محمد بن حسين بن ابىالحديد معتزلى (ت 586 - م 656 ق) . شرح نهجالبلاغة: ج 2 ص 289.
تهذيب الاسماء و اللغات، حافظ علامه محىالدين ابوزكريا يحيى بن شرف بن مرى بن حسن حزامى حورانى نووى شافعى (ت 631 - م 676 ق) . تهذيب الاسماء و اللغات: ج 1 ص 347 ح 429.
فتاوى النووى، حافظ علامه محىالدين يحيى بن شرف نووى لدمشقى شافعى (م 676 ق) . فتاوى النووى: ص 182.
درر بحر المناقب، علامه شيخ جمالالدين محمد بن احمد حنفى موصلى (م 680 ق) . درر بحر المناقب: ص 74.
وفيّات الاعيان، حافظ شمسالدين ابوالعباس احمد بن محمد بن ابراهيم بن ابىبكر بن خلكان برمكى اربلى (ت 608 - م 681 ق) . وفيّات الاعيان: ج 5 ص 230، 231.
طوالع الانوار، حافظ قاضى ابوسعيد ناصرالدين عبداللّه بن عمر بن محمد بن على شيرازى بيضاوى شافعى ابوالخير (م 685 ق) . طوالع الانوار: ص 480.
كشف الغمة فى معرفه الائمة عليهمالسلام، شيخ على بن عيسى بن ابىالفتح اربلى (م 692 يا 693 ق) . كشف الغمة فى معرفة الائمة عليهمالسلام: ج 2 ص 21، 22.
الرياض النضرة، حافظ ابوالعباس احمد بن عبداللّه بن محمد طبرى شافعى مشهور به محبّ طبرى (ت 615 - م 694 ق) . الرياض النضرة: ج 3 ص 113 - 215.
ذخائر العقبى فى مناقب القربى، حافظ ابوالعباس احمد بن عبداللّه بن محمد طبرى شافعى مشهور به محبّ طبرى (ت 615 - م 694 ق) . ذخائر العقبى فى مناقب القربى: ص 67 ، 97، 98.
نهج الايمان، علامه زينالدين على بن يوسف بن جبر (م قرن 7 ق) . نهج الايمان: ص 113، 114.
معالم الايمان فى معرفة اهل القيروان، حافظ عبدالرحمن بن محمد بن على بن عبداللّه انصارى مالكى (م 696 ق) . معالم الايمان فى معرفة اهل القيروان: ج 2 ص 299.
الانباء المستطابة، شيخ حافظ هبهالدين بن عبداللّه شافعى معروف به ابن سيد الكل قفطى (م 697 ق) . الانباء المستطابة (نسخه خطى كتابخانه چستربيتى ايرلند و نسخه عكسى آن در كتابخانه مرحوم مرعشى، قم، ايران) : ص 64 .
النجاة فى القيامة، حكيم متأله ميثم بن على بن ميثم بحرانى (م 699 ق) . النجاة فى القيامة: ص 150.
علامه احمد بن حسن رّصاص زيدى.
حافظ محبّالدين احمد بن عبداللّه طبرى.
حافظ احمد بن محمد معروف به ابنخلّكان.
علامه احمد بن محمد معروف به ابنقدّامه مقدسى.
شيخ احمد بن على طبرسى.
سيد احمد بن موسى بن طاووس.
شيخ جعفر بن حسن معروف به محقق حلّى.
علامه حسن بن حميد زيدى.
علامه حسين بن الداعى الى الحق زيدى.
علامه حسن بن محمد زيدى.
امام المنصور باللّه عبداللّه بن حمزه زيدى.
حافظ قاضى عبداللّه شافعى.
حافظ عبدالرحمن بن محمد انصارى مالكى.
علامه على بن حميد زيدى.
علامه شيخ على بن عيسى اربلى.
حافظ على بن محمد معروف به ابناثير جزرى.
علامه على بن محمد جرجانى.
علامه سيد على بن موسى بن طاووس.
علامه على بن يوسف بن جبر.
علامه مورخ عمر بن احمد بن ابىجرده معروف به ابنعديم.
حافظ مجدالدين مبارك اثير جزرى شافعى.
علامه محمد بن ابىبكر انصارى تلمسانى معروف به برى.
محمد بن حسن معروف به خواجه نصير طوسى.
مفسر محمد بن عمر بن حسن معروف به فخرالدين رازى.
حافظ محبّالدين محمد بن محمود معروف به ابننجار بغدادى.
شيخ ضياءالدين محمد بن واحد بن احمد حنبلى مقدسى.
حكيم ميثم بن على بحرانى.
حافظ هبهالدين بن عبداللّه معروف به ابنسيدالكل.
ياقوت بن عبداللّه رومى حموى.
حافظ محىالدين يحيى بن شرف نورى.
حافظ شمسالدين يحيى بن حسن معروف به ابنبطريق.
حافظ يوسف بن فرغلى معروف به سبط بن جوزى.
علامه يوسف بن محمد بلوى معروف به ابنالشيخ.
حافظ محمد بن يوسف معروف به گنجى شافعى.
علامه جمالالدين محمد بن احمد حنفى موصلى.
علامه احمد بن محمد رازى حنفى.
تحفة الابرار، شيخ عمادالدين حسن بن على بن محمد بن على بن حسن طبرى مازندرانى آملى استرآبادى (م بعد از 698 ق) . تحفة الابرار: ص 146.
لسان العرب، علامه جمالالدين محمد بن مكرم بن على ابوالفضل بن منظور انصارى رويفعى افريقى معروف به ابنمنظور افريقى (ت 630 - م 711 ق) . لسان العرب: ج 15 ص 408.
مختصر تاريخ دمشق، علامه جمالالدين محمد بن مكرم بن على ابوالفضل بن منظور انصارى رويفعى افريقى معروف به ابنمنظور افريقى (ت 630 - م 711 ق) . مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 332 - 334.
ملأ الغيبة بما جمع بطول الغيبة فى الوجهة الوجيهة، علامه شيخ محمد بن عمر بن محمد ابوعبداللّه محبالدين بن رشيد فهرى سبتى (ت 657 - م 721 ق) . ملأ الغيبة بما جمع بطول الغيبة فى الوجهة الوجيهة الى الحرمين مكة و طيبة: ج 5 ص 290.
نهج الحق و كشف الصدق، شيخ علامه حسن بن يوسف بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (م 726 ق) . نهج الحق و كشف الصدق: ص 192، 391.
انوار الملكوت فى شرح الياقوت، علامه شيخ جمالالدين ابىمنصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (ت 648 - م 726 ق) . انوار الملكوت فى شرح الياقوت: ص 220.
كشف المراد، علامه شيخ جمالالدين ابىمنصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (ت 648 - م 726 ق) . كشف المراد: ص 500 .
كشف اليقين فى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام، علامه شيخ جمالالدين ابىمنصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (ت 648 - م 726 ق) . كشف اليقين فى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 240، 250.
المستجاد من كتاب الارشاد، علامه شيخ جمالالدين ابىمنصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (ت 648 - م 726 ق) . المستجاد من كتاب الارشاد: ص 29.
اثبات الوصية، علامه شيخ جمالالدين ابىمنصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى معروف به علامه حلى (ت 648 - م 726 ق) . اثبات الوصية: ص 13، 14.
تفسير غرائب القرآن، علامه نظامالدين حسن بن محمد بن حسين قمّى نيسابورى اعرج (م 728 يا بعد از 850 ق) . تفسير غرائب القرآن: ج 2 ص 616 .
فرائد السمطين، شيخالاسلام محدث صدرالدين ابوالمجامع ابراهيم بن محمد بن مؤيد بن عبداللّه ابىبكر بن حموينى جوينى (ت 644 - م 722 ق) . فرائد السمطين: ج 1 ص 63 - 66 ، 67 ، 69 .
تاريخ ابىالفداء، ابوالفداء اسماعيل بن على بن محمود بن محمد بن عمر بن شاهنشاه بن ايوب ملك مؤيد صاحب حماة (ت 672 - م 732 ق) . تاريخ ابىالفداء: ج 1 ص 253.
مقدمة ابنخلدون، حافظ ابوزيد عبدالرحمن بن محمد بن خلدون مالكى (ت 732 - م 808 ق) . مقدمة ابنخلدون: ص 197.
نهاية الارب فى فنون الادب، شهابالدين احمد بن عبدالوهاب بن محمد بن عبدالدائم قرشى تميمى بكرى نويرى (ت 677 - م 733 ق) . نهاية الارب فى فنون الادب: ج 20 ص 4.
منح المدح، حافظ شيخ ابوالفتح فتحالدين محمد بن محمد بن محمد بن احمد بن سيدالناس بصرى ربعى شافعى معروف به ابنسيدالناس شافعى (ت 671 - م 734 ق) . منح المدح: ص 186.
العروة لاهل الخلوة، علامه ابوالمكارم احمد بن محمد بن احمد بن محمد سمنانى عارف صوفى شافعى علاءالدوله ركن الدوله (ت 659 - م 736 ق) . العروة لاهل الخلوة: ص 422.
مناظر المحاضرة، علامه ابوالمكارم احمد بن محمد بن احمد بن محمد سمنانى عارف صوفى شافعى علاءالدوله ركن الدوله (ت 659 - م 736 ق) . مناظر المحاضرة: ص 6 .
صحيح ابنحبّان بترتيب ابنلبّان، علامه حافظ علاءالدين على بن بلبان بن عبداللّه فارسى (ت 675 - م 739 ق) . صحيح ابنحبّان بترتيب ابنلبّان: ج 15 ص 374 - 376 ح 6930 ، 6931 .
الاحسان بترتيب صحيح ابنحبّان، علامه حافظ علاءالدين على بن بلبان بن عبداللّه فارسى (ت 675 - م 739 ق) . الاحسان بترتيب صحيح ابنحبّان: ج 9 ص 43.
مشكاة المصابيح، علامه ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه خطيب عمرى والىالدين تبريزى معروف به خطيب تبريزى (م 741 ق) . مشكاة المصابيح: ج 2 ص 504 ح 6090 .
تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف، حافظ جمالالدين يوسف بن عبدالرحمن بن يوسف ابوحجاج جمالالدين ابنتركى ابومحمد قضاعى كلبى مزّى شافعى معروف به حافظ مزّى (ت 654 - م 742 ق) . تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف: ج 3 ص 1093 ح 3667.
تهذيب الكمال، حافظ جمالالدين يوسف بن عبدالرحمن بن يوسف ابوحجاج جمالالدين ابنتركى ابومحمد قضاعى كلبى مزّى شافعى معروف به حافظ مزّى (ت 654 - م 742 ق) . تهذيب الكمال: ج 2 ص 392 و ج 6 ص 210، 211 و ج 7 ص 312 و ج 13 ص 302 و ج 14 ص 374، 425 و ج 21 ص 205، 267.
بغية المرتاح الى طلب الارباح، علامه حافظ شيخ قاضى جمالالدين محمد بن يوسف بن حسن شمسالدين زرندى مدنى انصارى حنفى (ت 693 - م 747 ق) . بغية المرتاح الى طلب الارباح (نسخى خطى لندن و نسخه عكسى آن در كتابخانه مرحوم مرعشى، قم، ايران) : ص 88 .
احاديث مختارة من موضوعات الجوزقانى و ابنالجوزى، حافظ شمسالدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) .
سير اعلام النبلاء، حافظ شمسالدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . سير اعلام النبلاء: ج 8 ص 334، 335.
سير الخلفاء الراشدين، حافظ شمسالدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . سير الخلفاء الراشدين: ص 230، 231، 233، 234.
دول الاسلام، حافظ شمسالدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . دول الاسلام: ص 33.
تذكرة الحفّاظ، حافظ شمسالدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . تذكرة الحفّاظ: ج 1 ص 10.
تاريخ الاسلام، حافظ شمسالدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . تاريخ الاسلام: ج 3 ص 628 ، 629 ، 631 ، 632 .
تلخيص المستدرك، حافظ شمسالدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . تلخيص المستدرك: ج 3 ص 133، 134.
معجم شيوخ الذهبى، حافظ شمسالدين ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى شافعى (ت 673 - م 748 ق) . معجم شيوخ الذهبى: ص 531 .
مطالع الانظار، ابوالقاسم شمسالدين بن محمود بن عبدالرحمن بن احمد بن محمود اصفهانى شافعى (ت 674 - م 749 ق) . مطالع الانظار: ص 477.
المعالم الدينية فى العقائد الالهية، يحيى بن حمزة بن على بن ابراهيم بن محمد حسينى علوى طالبى زيدى معروف به المؤيّد باللّه (ت 669 - م 745 ق) . المعالم الدينيّة فى العقائد الالهية: ص 133.
نظم درر السمطين، علامه حافظ شيخ قاضى جمالالدين محمد بن يوسف بن حسن شمسالدين زرندى مدنى انصارى حنفى (ت 693 - م 747 ق) . نظم درر السمطين: ص 93، 109، 112، 113.
زاد المعاد، محدث مفسر ابوعبداللّه شمسالدين محمد بن ابىبكر بن ايّوب بن سعد زرعى دمشقى (ت 691 - م 751 ق) . زاد المعاد: ج 5 ص 606 .
الوافى بالوفيّات، علامه صلاحالدين خليل بن ايبك صفدى (م 764 ق) . الوافى بالوفيات: ج 21 ص 271.
الاكمال فى ذكر من له رواية فى مسند احمد من الرجال، علامه ابوالمحاسن شمسالدين محمد بن على بن حسن بن حمزه حسينى دمشقى شافعى (ت 715 - م 765 ق) . الاكمال فى ذكر من له رواية فى مسند احمد من الرجال: ص 564 .
مرآة الجنان، علامه ابومحمد عبداللّه بن اسعد بن على بن سليمان يافعى يمنى مكى شافعى عفيفالدين (ت 698 - م 768 ق) . مرآة الجنان: ج 1 ص 109.
ارشاد القلوب، شيخ ابومحمد حسن بن ابىالحسن بن محمد ديلمى. ارشاد القلوب: ص 259.
العدد القوية لدفع المخاوف اليومية، رضىالدين على بن يوسف بن مطهر حلى (م قرن 8 ق) . العدد القوية لدفع المخاوف اليومية: ص 183، 184، 185.
السيرة النبوية، حافظ ابوالفداء عمادالدين اسماعيل بن عمر بن كثير بن ضوين درع قرشى بصرى دمشقى شافعى (ت 701 - م 774 ق) . السيرة النبوية: ج 4 ص 415 - 420، 425.
تفسير القرآن العظيم، حافظ ابوالفداء عمادالدين اسماعيل بن عمر بن كثير بن ضوين درع قرشى بصرى دمشقى شافعى (ت 701 - م 774 ق) . تفسير القرآن العظيم: ج 3 ص 22.
جامع المسانيد و السنن، حافظ ابوالفداء عمادالدين اسماعيل بن عمر بن كثير بن ضوين درع قرشى بصرى دمشقى شافعى (ت 701 - م 774 ق) . جامع المسانيد و السنن: ج 3 ص 261 و ج 4 ص 446، 453، 497، 524 و ج 13 ص 256، 257 و ج 14 ص 90، 402 و ج 15 ص 137، 180 و ج 19 ص 215، 220 و ج 20 ص 315 و ج 30 ص 237 و ج 32 ص 178.
البداية و النهاية، حافظ ابوالفداء عمادالدين اسماعيل بن عمر بن كثير بن ضوين درع قرشى بصرى دمشقى شافعى (ت 701 - م 774 ق) . البداية و النهاية: و ج 5 ص 185 و ج 7 ص 184، 350، 351، 359 - 362
النجم الثاقب فى اشرف المناقب، امام مورخ علامه ابومحمد بدرالدين حسن بن عمر بن حسن بن عمر بن حبيب حلبى (ت 710 - م 779 ق) . النجم الثاقب فى اشرف المناقب: ص 148.
نفح الطيب، ابوعبداللّه شمسالدين محمد بن احمد بن على بن جابر اندلسى هوارى مالكى مشهور به ابنجابر اندلسى (ت 698 - م 780 ق) . نفح الطيب: ج 4 ص 603 ، 607 .
الاعتصام، شيخ محقق اصولى ابراهيم بن موسى بن محمد اخمى اشاطبى غرناطى مالكى مشهور به شاطبى. الاعتصام: ج 2 ص 254.
شرح المقاصد، شيخ مسعود بن عمر بن عبداللّه تفتازانى سعدالدين شافعى معروف به سعد تفتازانى (ت 712 - م 793 ق) . شرح المقاصد: ج 5 ص 273.
الوصف لما روى عن النبى صلىاللهعليهوآله من الفعل و الوصف، علامه غياثالدين ابوالمكارم محمد بن محمد بن عبداللّه عاقولى واسطى الاصل بغدادى (ت 733 - م 797 ق) . الوصف لما روى عن النبى صلىاللهعليهوآله من الفعل و الوصف: ج 2 ص 272.
الكشف، جعفر بن منصور اليمن بن حوشب اسماعيلى. الكشف: ص 139.
شيخ اصولى ابراهيم بن موسى شاطبى مالكى.
حافظ شهابالدين احمد بن عبدالوهاب نويرى.
ركنالدوله احمد بن محمد سمنانى شافعى.
حافظ اسماعيل بن على بن محمود معروف به ابىالفداء.
حافظ مورخ مفسر اسماعيل بن عمر معروف به ابنكثير دمشقى.
مفسر نظامالدين حسن بن محمد نيشابورى.
مورخ علامه حسن بن عمر معروف به ابنحبيب شافعى.
شيخ عمادالدين حسن بن على طبرى.
علامه صلاحالدين خليل بن ابيك صفدى.
مورخ عبداللّه بن اسعد يافعى.
حافظ عبدالرحمن بن محمد معروف به ابنخلدون.
حافظ علاءالدين على بن بلبان فارسى.
شيخ رضىالدين على بن يوسف بن مطهر حلى.
شيخ شمسالدين محمد بن ابىبكر معروف به ابنقيّم جوزى.
حافظ محمد بن احمد ذهبى.
حافظ شمسالدين محمد بن احمد اندلسى صاحب «نفح الطيب» .
حافظ علامه محمد بن عبداللّه معروف به خطيب تبريزى.
علامه محمد بن على بن حمزه حسينى شافعى.
علامه محمد بن عمر فهرى سبتى.
مورخ محمد بن محمد عاقولى.
علامه لغوى محمد بن محمد معروف به ابنمنظور.
حافظ محمد بن محمد معروف به ابنسيدالناس
حافظ محمد بن يوسف زرندى حنفى.
علامه فيلسوف مسعود بن عمر معروف به تفتازانى.
حافظ يوسف بن عبدالرحمن مزّى شافعى.
علامه يحيى بن حمزه زيدى.
شيخالاسلام ابراهيم بن محمد جوينى.
المعتصر من المختصر، شيخ علامه يوسف بن موسى بن محمد حنفى ابوالمحاسن جمالالدين ملطى (ت 726 - م 803 ق) .
ذيل ميزان الاعتدال، حافظ شيخ ابوالفضل عبدالرحيم بن حسين معروف به حافظ نراقى (ت 725 - م 806 ق) .
مجمع البحرين فى زوائد المعجمين، حافظ ابوالحسن نورالدين على بن ابىبكر بن سليمان هيثمى مصرى قاهرى (ت 735 - م 807 ق) . مجمع البحرين فى زوائد المعجمين: ج 3 ص 387 - 389 ح 3719، 3722، 3725 - 3727.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد، حافظ ابوالحسن نورالدين على بن ابىبكر بن سليمان هيثمى مصرى قاهرى (ت 735 - م 807 ق) . مجمع الزوائد: ج 9 ص 103 - 108.
المقصد العلى، حافظ ابوالحسن نورالدين على بن ابىبكر بن سليمان هيثمى مصرى قاهرى (ت 735 - م 807 ق) . المقصد العلى: ج 3 ص 182 ح 1324 و ص 183 ح 1325.
كشف الاستار عن زوائد البزّار، حافظ ابوالحسن نورالدين على بن ابىبكر بن سليمان هيثمى مصرى قاهرى (ت 735 - م 807 ق) . كشف الاستار عن زوائد البزّار: ج 3 ص 186 ح 2528 و ص 187 ح 2529 - 2531 و ص 189 ح 2537 و ص 190 ح 2541 و ص 191 ح 2542.
موارد الظمآن الى زوائد ابنحبّان، حافظ ابوالحسن نورالدين على بن ابىبكر بن سليمان هيثمى مصرى قاهرى (ت 735 - م 807 ق) . موارد الظمآن الى زوائد ابنحبّان: ص 543 ، 544 ح 2204، 2205.
الجوهر الثمين، علامه صارمالدين ابراهيم بن محمد بن ايدمر علائى معروف به ابندقماق شافعى (ت 750 - م 809 ق) . الجوهر الثمين: ج 1 ص 60 .
اللوامع الالهية فى المباحث الكلامية، علامه جمالالدين مقداد بن عبداللّه بن محمد سيورى حلى (م 826 ق) .
النافع يوم الحشر شرح باب الحادىعشر، علامه جمالالدين مقداد بن عبداللّه بن محمد سيورى حلى (م 826 ق) . النافع يوم الحشر شرح باب الحادىعشر: ص 48.
ارشاد الطالبين الى نهج المسترشدين، علامه جمالالدين مقداد بن عبداللّه بن محمد سيورى حلى (م 826 ق) . ارشاد الطالبين الى نهج المسترشدين: ص 347.
اكمال اكمال المعلم، حافظ محمد بن خليفه بن عمر ابى وشتاتى مالكى (م 827 ق) . اكمال اكمال المعلم: ج 8 ص 253.
العقد الثمين، علامه ابوالطيب تقىالدين محمد بن احمد بن على حسينى مكى حسنى فاسى (ت 775 - م 832 ق) . العقد الثمين: ج 6 ص 190، 191.
اسنى المطالب فى مناقب سيدنا على بن ابىطالب عليهالسلام، حافظ ابوالخير شمسالدين محمد بن محمد بن على بن يوسف جزرى شافعى معروف به ابنالجزرى (ت 751 - م 833 ق) . اسنى المطالب: ص 47 - 49، 51 .
اسمى المناقب، حافظ ابوالخير شمسالدين محمد بن محمد بن على بن يوسف جزرى شافعى معروف به ابنالجزرى (ت 751 - م 833 ق) . اسمى المناقب: ص 21، 28.
مناقب الاسد الغالب على بن ابىطالب عليهالسلام، حافظ ابوالخير شمسالدين محمد بن محمد بن على بن يوسف جزرى شافعى معروف به ابنالجزرى (ت 751 - م 833 ق) . مناقب الاسد الغالب: ص 13.
مصباح الزجاجة فى زوائد ابنماجه، حافظ ابوالعباس احمد بن ابىبكر (عبدالرحمن) بن اسماعيل بويصرى كنانى شافعى (ت 762 - م 840 ق) . مصباح الزجاجة فى زوائد ابنماجه: ج 1 ص 69 .
مختصر اتحاف السادة المهرة، حافظ ابوالعباس احمد بن ابىبكر (عبدالرحمن) بن اسماعيل بويصرى كنانى شافعى (ت 762 - م 840 ق) . مختصر اتحاف السادة المهرة: ج 9 ص 194 ح 7483، 7485 و ص 195 ح 7488 و ص 196 ح 7489 - 7492.
زوائد ابنماجه على الكتب الخمسة، حافظ ابوالعباس احمد بن ابىبكر (عبدالرحمن) بن اسماعيل بويصرى كنانى شافعى (ت 762 - م 840 ق) . زوائد ابنماجه على الكتب الخمسة: ج 1 ص 45 ح 26.
المواعظ و الاعتبار بذكر الخطط و الآثار معروف به الخطط المقريزية، ابوالعباس تقىالدين احمد بن على بن عبدالقادر حسنى عبيدى حنفى مقريزى (ت 766 - م 845 ق) . المواعظ و الاعتبار: ج 2 ص 255.
مختصر زوائد مسند البزّار، حافظ ابوالفضل شهابالدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابنحجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . مختصر زوائد مسند البزّار: ج 2 ص 301 - 305.
اطراف مسند احمد بن حنبل، حافظ ابوالفضل شهابالدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابنحجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . اطراف مسند احمد بن حنبل: ج 2 ص 380.
المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، حافظ ابوالفضل شهابالدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابنحجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . المطالب العاليه: ج 4 ص 59 ح 3950 و ص 60 ح 3957، 3958.
لسان الميزان، حافظ ابوالفضل شهابالدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابنحجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . لسان الميزان: ج 1 ص 595 .
تهذيب التهذيب، حافظ ابوالفضل شهابالدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابنحجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . تهذيب التهذيب: ج 7 ص 296.
فتح البارى بشرح صحيح البخارى، حافظ ابوالفضل شهابالدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابنحجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . فتح البارى: ج 7 ص 61 .
الاصابة، حافظ ابوالفضل شهابالدين احمد بن على بن محمد عسقلانى شافعى معروف به ابنحجر عسقلانى (ت 773 - م 852 ق) . الاصابة: ج 1 ص 567 و ج 2 ص 408 و ج 4 ص 80 ، 159.
الفصول المهمة فى معرفة احوال الائمة عليهمالسلام، شيخ نورالدين على بن محمد بن احمد مالكى مشهور به ابنصبّاغ (ت 784 - م 855 ق) . الفصول المهمة: ص 40، 41.
عمدة القارى شرح صحيح البخارى، علامه ابومحمد بدرالدين محمود بن احمد بن موسى بن احمد عينى حنفى (ت 762 - م 855 ق) . عمدة القارى: ج 18 ص 206.
جواهر المطالب فى مناقب الامام ابىالحسنين على بن ابىطالب عليهالسلام، علامه شمسالدين ابوالبركات محمد بن احمد بن عبداللّه بن بدر غزى دمشقى شافعى (ت 811 - م 864 ق) . جواهر المطالب: ج 1 ص 83 - 85 باب 13.
الكواكب المضىء، حافظ على بن محمد بن احمد بن عبداللّه بن نصيرالدين بن ملكان برتوانى حنفى (م 874 ق) . الكوكب المضىء: ورقه 57 .
الصراط المستقيم، علامه متكلم شيخ ابومحمد زينالدين على بن يونس نبطى (م 877 ق) . الصراط المستقيم: ج 2 ص 26.
شرح التجريد، شيخ على بن محمد حنفى قوشجى ملقّب به علاءالدين (م 879 ق) . شرح التجريد (چاپ سنگى) : ص 363.
فتح الرحمن فى تفسير القرآن، علامه ناصرالدين محمد بن عبداللّه بن قرقماس (ت 802 - م 882 ق) . فتح الرحمن فى تفسير القرآن (نسخه خطى كتابخانه چستربيتى ايرلند و نسخه عكسى آن در كتابخانه مرحوم مرعشى، قم، ايران) : ص 120.
مكمل اكمال الاكمال، ابوعبداللّه محمد بن محمد بن يوسف بن عمر بن شعيب سنوسى تلمسانى حسنى (ت 832 - م 895 ق) . مكمل اكمال الاكمال: ج 8 ص 252.
بهجة المحافل و بغية الامثال، حافظ عمادالدين يحيى بن ابىبكر بن محمد بن يحيى عامرى (ت 816 - م 893 ق) . بهجة المحافل: ج 3 ص 400، 401.
شرح ديوان اميرالمؤمنين عليهالسلام، علامه ميرحسين بن معينالدين ميبدى شافعى معروف به قاضى مير (م 910 ق) . شرح ديوان اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 4.
رونق الالفاظ لمعجم الحفّاظ، حافظ شيخ جمالالدين يوسف بن شاهين سبط ابنحجر عسقلانى شافعى (ت 828 - م 899 ق) . رونق الالفاظ: ص 339.
تفسير الاعقم، شيخ علامه احمد بن على اعقم انسى يمانى. تفسير الاعقم: ص 756.
علامه صارمالدين ابراهيم بن محمد معروف به ابندقماق شافعى.
حافظ احمد بن ابىبكر بويصيرى شافعى.
مورخ تقىالدين احمد بن على بن عبدالقادر عبيد مقريزى حنفى.
قاضىالقضاة حافظ شهابالدين احمد بن على عسقلانى شافعى.
علامه ميرحسين بن معينالدين ميبدى شافعى.
حافظ عبدالرحيم بن حسين مشهور به نراقى.
حافظ على بن محمد بن احمد برتوانى حنفى.
شيخ متكلم على بن محمد قوشجى.
حافظ نورالدين على بن ابىبكر هيثمى شافعى.
علامه متكلم زينالدين على بن يونس عاملى.
علامه على بن محمد مشهور به ابنصبّاغ مالكى.
علامه شمسالدين ابوالبركات محمد بن احمد دمشقى شافعى.
علامه تقىالدين محمد بن احمد مالكى فاسى.
علامه محمد بن عبداللّه.
حافظ محمد بن محمد جزرى شافعى.
حافظ محمد بن محمد سنوسنى.
حافظ محمد بن خليفه وشتاتى مالكى.
شيخ مقداد بن عبداللّه سيورى.
علامه حافظ محمود بن احمد عينى.
حافظ عمادالدين يحيى بن ابىبكر عامرى.
حافظ جمالالدين يوسف بن شاهين سبط بن جوزى.
شيخ يوسف بن موسى حنفى.
الروض المعطار فى خبر الاقطار، حافظ علامه شيخ محمد بن عبدالمنعم صنهاجى حميرى مالكى (م 700 يا 900 ق) . الروض المعطار فى خبر الاقطار: ص 156.
المصباح، شيخ تقىالدين ابراهيم بن على بن حسين حارثى عاملى كفعمى (ت 840 - م 905 ق) . المصباح: ص 902، 904.
قطف الازهار المتناثرة فى الاخبار المتواترة، امام حافظ جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر بن محمد خضيرى سيوطى. قطف الازهار المتناثرة فى الاخبار المتواترة: ص 377، 278.
تاريخ الخلفاء، امام حافظ جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . تاريخ الخلفاء: ص 169.
مسند فاطمة عليهاالسلام، امام حافظ جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . مسند فاطمة عليهاالسلام: ص 110.
الدرّ المنثور فى التفسير بالمأثور، امام حافظ جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . الدرّ المنثور: ج 3 ص 259.
القول الجلىّ فى فضائل على عليهالسلام، امام حافظ جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . القول الجلىّ: ص 42.
الحاوى للفتاوى، امام حافظ جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . الحاوى للفتاوى: ج 1 ص 122.
الحبائك فى اخبار الملائك، امام حافظ جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . الحبائك فى اخبار الملائك: ص 131.
جامع الاحاديث، امام حافظ جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . جامع الاحاديث: ج 7 ص 359 ح 33003، 33004.
الجامع الصغير، امام حافظ جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . الجامع الصغير: ج 2 ص 642 .
مسند على بن ابىطالب عليهالسلام، امام حافظ جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر بن محمد خضيرى سيوطى (ت 849 - م 911 ق) . مسند على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 46.
وفاء الوفاء، علامه نورالدين على بن عبداللّه بن احمد بن على حسينى مصرى شافعى معروف به سمهودى (ت 844 - م 911 ق) . وفاء الوفاء: ج 3 ص 1018.
روضات الجنات، علامه محمد زمجى اسفزارى بخارى (م 915 ق) . روضات الجنات: ص 158.
المواهب اللدنية، شيخ شمسالدين احمد بن محمد بن ابىبكر قسطلانى (ت 851 - م 923 ق) . المواهب اللدنية: ج 2 ص 532 .
الاربعين فى فضائل الامام اميرالمؤمنين عليهالسلام، علامه سيد جمالالدين عطاءاللّه بن محمود بن فضلاللّه شيرازى حسينى فارسى هروى حنفى (م 926 ق) . الاربعين فى فضائل الامام اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 41 - 44.
نفحات اللاهوت، شيخ على بن عبدالعالى كركى عاملى معروف به محقق كركى (م 937 ق) . نفحات اللاهوت: ص 61 .
حبيب السير، علامه غياثالدين بن همامالدين حسينى ملقب به خواندامير حنفى (م بعد از 930 ق) . حبيب السير: ص 120.
تيسير الوصول الى جامع الاصول، حافظ عبدالرحمن بن على بن محمد شيبانى زبيدى شافعى معروف به ابنالدبيع شيبانى (ت 866 - م 944 ق) . تيسير الوصول: ج 3 ص 315.
الشذرات الذهبية، شمسالدين محمد بن على بن احمد بن على بن خمارويه بن طولون دمشقى صالحى حنفى (ت 880 - م 953 ق) . الشذرات الذهبية: ص 54 .
ابتسام البرق، شيخ علامه محمد بن يحيى بن بهران يمانى (ت 888 - م957 ق) . ابتسام البرق: ص 256.
الصواعق المحرقة، حافظ ابوالعباس شهابالدين احمد بن محمد بن على بن حجر هيتمى سعدى انصارى (ت 909 - م 974 ق) . الصواعق المحرقة: ص 43، 44، 120.
منتخب كنز العمّال فى سنن الاقوال و الافعال، علامه متقى علاءالدين على بن عبدالملك بن حسامالدين شاذلى هندى مدنى مكى مشهور به متقى هندى (ت 888 - م 975 ق) . منتخب كنز العمّال (بهامش مسند احمد) : ج 5 ص 30.
كنز العمال، علامه متقى علاءالدين على بن عبدالملك بن حسامالدين شاذلى هندى مدنى مكى مشهور به متقى هندى (ت 888 - م 975 ق) . كنز العمال: ج 13 ص 104.
وصول الاخبار الى اصول الاخبار، شيخ حسين بن عبدالصمد بن محمد حارثى صمدانى (ت 918 - م 984 ق) . وصول الاخبار الى اصول الاخبار: ص 53 .
مجمع بحار الانوار، جمالالدين محمدطاهر صديقى هندى فتنى حنفى (ت 910 - م 986 ق) .
ارشاد العقل السليم معروف به تفسير ابىالسعود، مولى ابوالسعود محمد بن محمد بن مصطفى عمادى حنفى (ت 898 - م 982 ق) . ارشاد العقل السليم: ج 5 ص 765.
نزهة المجالس، شيخ عبدالرحمن بن عبدالسلام بن عبدالرحمن بن عثمان صفورى شافعى (م 984 ق) . نزهة المجالس: ج 2 ص 209.
المناقب الثلاثة، حافظ عبداللّه بن يوسف بن محمد بلخى شافعى (م 1000 ق) . المناقب الثلاثة: ص 18 - 20.
روضة الاحباب، علامه جمالالدين عطاءاللّه بن فضلاللّه شيرازى دشتكى حسينى (م 803 ق) . روضة الاحباب: ص 576 .
شيخ ابراهيم بن على كفعمى.
حافظ احمد بن محمد قسطلانى.
حافظ شهابالدين احمد بن محمد معروف به ابنحجر هيتمى.
شيخ حسين بن عبدالصمد عاملى.
حافظ جلالالدين عبدالرحمن سيوطى شافعى.
شيخ عبدالرحمن بن عبدالسلام صفورى.
حافظ عبدالرحمن بن على معروف به ابنالديبع.
علامه عطاء بن فضلاللّه حسينى حنفى.
علامه نورالدين على بن احمد سمهودى شافعى.
علامه متقى على بن حسامالدين هندى.
شيخ على بن عبدالعلى كركى.
علامه غياثالدين بن همام معروف به خواندامير حنفى.
علامه محمد زمجى اسفزارى بخارى.
علامه شمسالدين محمد بن طولون.
علامه محمدطاهر فتنى حنفى.
حافظ محمد بن عبدالرحيم مالكى.
علامه محمد يحيى يمانى.
حافظ عبداللّه بن يوسف بلخى شافعى.
علامه اصيلالدين عطاءاللّه دشتكى.
مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، علامه نورالدين على بن سلطان محمد الملا هروى قارى حنفى (م 1014 ق) . مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح: ج 10 ص 463.
شرح الشفاء، علامه نورالدين على بن سلطان محمد الملا هروى قارى حنفى (م 1014 ق) . شرح الشفاء: ج 2 ص 426.
الصوارم المهرقة فى جواب الصواعق المحرقة، قاضى شهيد نوراللّه بن شريفالدين عبداللّه بن ضياءالدين تسترى (شوشترى) . صوارم المهرقة فى جواب الصواعق المحرقة: ص 178، 179.
كتاب الاساس لعقائد الاكباس، امام منصور باللّه قاسم بن محمد بن على يمنى زيدى (ت 967 - م 1029 ق) . كتاب الاساس لعقائد الاكباس: ص 158.
الكواكب الدرية، حافظ شيخ زينالدين عبدالرؤوف بن تاجالعارفين بن على بن زينالعابدين حدادى مناوى قاهرى شافعى (ت 952 - م 1031 ق) . الكواكب الدرية: ج 1 ص 39.
كنوز الحقائق، حافظ شيخ زينالدين عبدالرؤؤف بن تاجالعارفين بن على بن زينالعابدين حدادى مناوى قاهرى شافعى (ت 952 - م 1031 ق) . كنوز الحقائق ج 1 ص 378 ح 4767 و ج 2 ص 208 ح 7771 و ص 209 ح 7796.
عيون المسائل فى اعيان الرسائل، علامه عبدالقادر بن محمد بن يحيى بن مكرم حسينى طبرانى (ت 976 - م 1033 ق) . عيون المسائل فى اعيان الرسائل: ص 83 .
شرح تقدمة تقويم الايمان فى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام، علامه سيد محمدباقر بن مير حسينى استرآبادى معروف به داماد (م 1041 ق) . شرح تقدمة تقويم الايمان فى فضائل اميرالمؤمنين عليهالسلام: ص 33، 34.
اشعة الملمعات فى شرح المشكاة، علامه عبدالحق بن سيفالدين دهلوى بخارى (ت 959 - م 1052 ق) . اشعة الملمعات فى شرح المشكاة: ج 4 ص 676 ، 689 .
المناقب المرتضوية، علامه مولى محمدصالح ترمذى حنفى (م بعد از 1053 ق) . المناقب المرتضوية: ص 125.
تفسير آية المودة، شيخ شهابالدين احمد بن محمد بن عمر خفاجى مصرى حنفى (ت 977 - م 1069 ق) . تفسير آية المودة: ص 210.
نسيم الرياض، شيخ شهابالدين احمد بن محمد بن عمر خفاجى مصرى حنفى (ت 977 - م 1069 ق) . نسيم الرياض: ج 2 ص 426.
الفرق الاسلامية من خلال الكشف و البيان، محمد بن سعيد ازدى قلهاتى اباضى (م 1070 ص) . الفرق الاسلامية من خلال الكشف و البيان: ص 253.
الاربعون حديثا، شيخ سليمان بن عبداللّه بن على بن عمار ماحوزى بحرانى (ت 1057 - م 1121 ق) . الاربعون حديثا: ص 144.
سبيل الرشاد الى معرفة رب العباد، محمد بن حسن بن قاسم بن محمد صنعانى زيدى (ت 1010 - م 1079 ق) . سبيل الرشاد الى معرفة رب العباد: ص 79.
الاَصفى، علامه شيخ محدث محمد بن مرتضى بن فيضاللّه معروف به ملا محسن فيض كاشانى (ت 1008 - م 1090 ق) . الاَصفى: ج 1 ص 286.
الوافى، علامه شيخ محدث محمد بن مرتضى بن فيضاللّه معروف به ملا محسن فيض كاشانى (ت 1008 - م 1090 ق) . الوافى: ج 2 ص 314، 317.
تفسير الصافى، علامه شيخ محدث محمد بن مرتضى بن فيضاللّه معروف به ملا محسن فيض كاشانى (ت 1008 - م 1090 ق) . تفسير الصافى: ج 2 ص 51 .
علم اليقين، علامه شيخ محدث محمد بن مرتضى بن فيضاللّه معروف به ملا محسن فيض كاشانى (ت 1008 - م 1090 ق) . علم اليقين: ج 2 ص 630 ، 631 .
حاشية شرح بانت سعاد، علامه شيخ عبدالقادر بن عمر بغدادى (ت 1030 - م 1093 ق) . حاشية شرح بانت سعاد: ج 2 ص 230.
خزانة الادب، علامه عبدالقادر بن عمر بغدادى (ت 1030 - م 1093 ق) . خزانه الادب: ج 6 ص 69 .
تيسير المطالب فى امالى السيد ابىطالب، علامه احمد بن سعيد بن حسين بن محمد بن على زيدى (م قرن 11 ق) . تيسير المطالب فى امالى السيد ابىطالب: ص 33، 34.
الاربعين فى امامة الائمة الطاهرين عليهمالسلام، علامه محمدطاهر بن محمدحسين شيرازى نجفى قمى (م 1098 ق) .
الطبقات الزهر فى اعيان العصر، يحيى بن حسين بن امام قاسم بن محمد يمنى زيدى (ت حدود 1035 - م 1099 ق) . الطبقات الزهر فى اعيان العصر: ص 3.
علامه احمد بن سعدالدين زيدى.
شيخ احمد بن محمد خفاجى حنفى.
حافظ عبدالرؤوف بن على مناوى شافعى.
علامه عبدالقادر بن محمد حسينى طبرانى شافعى.
شيخ عبدالقادر بن عمر بغدادى.
علامه عبدالحق بن سيفالدين دهلوى.
علامه على بن سلطان محمد قارى حنفى.
شيخ سليمان بن عبداللّه ماحوزى.
امام المنصورباللّه قاسم بن محمد زيدى.
علامه سيد محمدباقر حسينى معروف به داماد.
امام محمد بن حسن بن قاسم زيدى.
علامه محمد بن سعيد اباضى.
علامه محمدطاهر بن محمدحسين شيرازى.
شيخ محمد بن مرتضى معروف به فيض كاشانى.
قاضى شهيد نوراللّه بن شريف تسترى.
مورخ يحيى بن حسين بن امام قاسم زيدى.
علامه مولى محمدصالح ترمذى حنفى.
النواقض للروافض، سيد محمد بن عبدالرسول بن سيد حسنى برزنجى (ت 1040 - م 1103 ق) . النواقض للروافض: ص 8 .
اثبات الهداة، محدث محمد بن حسن بن على عاملى معروف به حرّ عاملى (ت 1033 - م 1104 ق) . اثبات الهداة: ج 2 ص 69 ، 87 ، 99.
الفتوحات الوهبية، برهانالدين ابراهيم بن مرعى بن عطيه شبرخيتى مالكى (م 1106 ق) . الفتوحات الوهبية: ص 144.
اليتيمة و الدرّة الثمينة، علامه سيد هاشم بن سليمان بن اسماعيل بن عبدالجواد حسينى بحرانى كتكانى توبلى (م 1107 ق) . اليتيمة و الدرّة الثمينة: ص 59 ، 60 .
كشف المهمّ فى طريق خبر غدير خم، علامه سيد هاشم بن سليمان بن اسماعيل بن عبدالجواد حسينى بحرانى كتكانى توبلى (م 1107 ق) . كشف المهمّ فى طريق خبر غدير خم: ص 99 - 102.
البرهان فى تفسير القرآن، علامه سيد هاشم بن سليمان بن اسماعيل بن عبدالجواد حسينى بحرانى كتكانى توبلى (م 1107 ق) . البرهان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 435، 490.
مطالع السمرات بجلاء دلائل الخيرات، علامه ابوعيسى محمدمهدى بن احمد بن على بن يوسف فاسى فهرى مغربى مالكى (ت 1033 - م 1109 ق) . مطالع السمرات بجلاء دلائل الخيرات: ص 58 .
بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار عليهمالسلام، شيخ محمدباقر بن محمدتقى بن مقصودعلى اصفهانى معروف به مجلسى (ت 1037 - م 1110 ق) . بحار الانوار: ج 37 ص 108، 109، 111، 112، 115.
مرآة العقول، شيخ محمدباقر بن محمدتقى بن مقصودعلى اصفهانى معروف به مجلسى (ت 1037 - م 1110 ق) . مرآة العقول: ج 3 ص 257، 258.
ملاذ الاخبار فى فهم تهذيب الاخبار، شيخ محمدباقر بن محمدتقى بن مقصودعلى اصفهانى معروف به مجلسى (ت 1037 - م 1110 ق) . ملاذ الاخبار فى فهم تهذيب الاخبار: ج 5 ص 205، 216.
تفسير نور الثقلين، شيخ عبدعلى بن جمعه عروسى حويزى (م بعد از 1065 يا 1112 ق) . تفسير نور الثقلين: ج 1 ص 653 .
تفسير المعين، علامه نورالدين محمد بن شاهمرتضى بن محمدمؤمن بن مرتضى كاشانى مشهور به نورالدين اخبارى (م 1115 ق) . تفسير المعين: ج 1 ص 303، 304.
البيان و التعريف فى اسباب ورود الحديث الشريف، برهانالدين ابراهيم بن محمد بن محمد كمالالدين بن احمد بن حسين حسينى حنفى دمشقى (ت 1054 - م 1120 ق) . البيان و التعريف فى اسباب ورود الحديث الشريف: ج 3 ص 165.
نسمة السحر، علامه شريف ضياءالدين يوسف بن يحيى بن حسين حسنى يمنى (ت 1078 - م 1121 ق) . نسمة السحر: ج 1 ص 383.
اتحاف اهل الاسلام، علامه شيخ محمد بن على حنفى (م 1120 ق) . اتحاف اهل الاسلام (نسخه خطى كتابخانه ظاهريّه دمشق و نسخه عكسى آن در كتابخانه مرحوم مرعشى، قم، ايران) : ص 67 .
شرح المواهب اللدنيّة، علامه ابوعبداللّه محمد بن عبدالباقى بن يوسف بن احمد زرقانى مصرى ازهرى مالكى (ت 1055 - م 1122 ق) . شرح المواهب اللدنية: ج 7 ص 13.
سفيند النجاة، شيخ محمد بن عبدالفتاح تنكابنى مازندرانى مشهور به سراب تنكابنى (م 1124 ق) . سفينة النجاة: ص 76.
تفسير كنز الدقائق، علامه محمد بن محمدرضا بن اسماعيل قمى معروف به ميرزا محمد مشهدى (م 1125 ق) . تفسير كنز الدقائق: ج 3 ص 16، 136 - 138.
مرافض الروافض، علامه حسامالدين بن محمد بايزيد سهارنبورى (م قرن 12 ق) . مرافض الروافض: ج 1 ص 225.
مناقب اهلالبيت عليهمالسلام، علامه شيخ حيدرعلى بن ميرزا محمد بن حسن شيروانى (م بعد از 1129 ق) . مناقب اهلالبيت عليهمالسلام: ص 122.
الوجيز فى تفسير القرآن العزيز، علامه مفسر شيخ على بن حسين بن محىالدين بن عبداللطيف بن على نورالدين عاملى حارثى همدانى (ت 1070 - م 1135 ق) . الوجيز فى تفسير القرآن العزيز: ج 1 ص 391.
شرح سنن ابنماجة القزوينى، شيخ حافظ ابوالحسن كبير محمد بن عبدالهادى سندى مدنى حنفى معروف به سندى. شرح سنن ابنماجة القزوينى: ج 1 ص 56 .
كشف الخفاء و مزيل الالباس، شيخ ابوالفداء اسماعيل بن محمد بن عبدالهادى جراحى جعلونى دمشقى شافعى (ت 1087 - م 1162 ق) . كشف الخفاء و مزيل الالباس: ج 2 ص 361.
التبر المذاب، سيد علامه احمد بن محمد بن احمد خافى حسينى شيعى. التبر المذاب: ص 41.
توضيح الدلائل، علامه شهابالدين احمد حسينى شيرازى. توضيح الدلائل: ص 197.
النوافع العطرة فى الاحاديث المشتهرة، علامه محمد بن احمد بن جاراللّه مشحم صعيدى يمنى (م 1181 ق) . النوافع العطرة فى الاحاديث المشتهرة: ص 403.
تأويل الآيات الظاهرة فى فضائل العترة الطاهرة عليهمالسلام، علامه مفسر سيد شرفالدين على حسينى استرآبادى غروى (م 965 ق) . تأويل الآيات الظاهرة فى فضائل العترة الطاهرة عليهمالسلام: ص 151، 152.
الحدائق الناضرة، شيخ يوسف بن احمد بن ابراهيم درازى بحرانى، معروف به صاحب حدائق (ت 1107 - م 1186 ق) . الحدائق الناضرة: ج 10 ص 333 - 335.
رفع الخفاء، علامه شيخ محمد بن حسن آلانى كردى شافعى (م 1189 ق) . رفع الخفاء: ج 2 ص 277.
شرح شافية ابىفراس، شيخ علامه محمد اميرالحاج حسينى (م قرن 12 ق) . شرح شافية ابىفراس: ص 209 - 212.
علامه ابراهيم بن محمد معروف به ابنحمزه حرّانى شافعى.
حافظ ابراهيم بن مرعى مالكى.
شيخ ابوالحسن حنفى معروف به سندى.
شيخ اسماعيل بن محمد عجلونى شافعى.
علامه حسامالدين بن محمد بايزيد سهارنبورى.
شيخ حيدرعلى بن محمد بن حسن شروانى.
شيخ عبدعلى بن جمعه عروسى حويزى.
علامه مفسر على بن حسين عاملى.
علامه على حسينى استرآبادى.
علامه محمد بن احمد صعيدى يمينى.
علامه محمدمهدى بن احمد فاسى مالكى.
علامه محمد اميرالحاج حسنى.
سيد محمد برزنجى شافعى.
علامه محمد بن حسن آلانى شافعى.
محدث محمد بن حسن معروف به حرّ عاملى.
شيخ محمد بن عبدالباقى زرقانى مالكى.
شيخ محمد بن عبدالفتاح تنكابنى.
علامه محمد على حنفى.
علامه محمد بن محمدرضا معروف به مشهدى.
علامه محمدمرتضى كاشانى.
سيد هاشم بن سليمان بحرانى.
علامه ضياءالدين يوسف بن يحيى حسنى يمنى.
شيخ يوسف بحرانى.
علامه محمدباقر مجلسى.
شرح الارجوزة السعدية، شيخ سعدى خزرجى شافعى (م 1204 ق) . شرح الارجوزة السعدية (نسخه خطى كتابخانه مرحوم مرعشى، قم، ايران) : ص 275.
تاج العروس فى شرح القاموس، لغوى ابوالفيض محمد بن محمد بن محمد بن عبدالرزاق حسينى زبيدى ملقب به مرتضى (ت 1145 - م 1205 ق) . تاج العروس فى شرح القاموس: ج 10 ص 399.
اتحاف السادة المتقين، لغوى ابوالفيض محمد بن محمد بن محمد بن عبدالرزاق حسينى زبيدى ملقب به مرتضى (ت 1145 - م 1205 ق) .
اسعاف الراغبين، شيخ ابوالعرفات محمد بن على صبان شافعى. اسعاف الراغبين: ص 166، 167.
وسيله النجاة، ملا محمدمبين بن محباحمد انصارى حنفى (م 1225 ق) . وسيلة النجاة: ص 101، 102.
حق اليقين فى معرفة اصول الدين، علامه سيد عبداللّه بن محمدرضا شبر حسينى كاظمى (ت 1188 - م 1242 ق) . حق اليقين فى معرفة اصول الدين: ج 1 ص 153، 154.
الجوهر الثمين فى تفسير الكتاب المبين، علامه سيد عبداللّه بن محمدرضا شبّر حسينى كاظمى (ت 1188 - م 1242 ق) . الجوهر الثمين فى تفسير كتاب المبين: ج 6 ص 278.
درّ السحابة فى مناقب القرابة و الصحابة، قاضى شيخ محمد بن على بن محمد بن عبداللّه شوكانى صنعانى (ت 1173 - م 1250 ق) . درّ السحابة فى مناقب القرابة و الصحابة: ص 208 - 210.
فتح الغدير، قاضى شيخ محمد بن على بن محمد بن عبداللّه شوكانى صنعانى (ت 1173 - م 1250 ق) . فتح القدير: ج 2 ص 60 .
علم الكتاب، علامه سيد خواجه ميرمحمدى حنفى (م قرن 13 ق) . علم الكتاب: ص 361.
الفتح المبين، شيخ رشيدالدينخان حنفى دهلوى (م قرن 13 ق) . الفتح المبين: ج 1 ص 238.
مختصر التحفة الاثنىعشرية، حافظ شيخ ابوالمعالى محمود شكرى بن عبداللّه بن شهابالدين محمود آلوسى حسينى بغدادى (ت 1273 - م 1342 ق) . مختصر التحفة الاثنىعشرية: ص 159.
روح المعانى، حافظ شيخ ابوالمعالى محمود شكرى بن عبداللّه بن شهابالدين محمود آلوسى حسينى بغدادى (ت 1273 - م 1342 ق) . روح المعانى: ج 29 ص 55 .
اسنى المطالب فى احاديث مختلف المراتب، شيخ ابوعبدالرحمن حوت محمد بن محمد بن درويش بيروتى شافعى مشهور به حوت بيروتى (ت 1203 - م 1277 ق) . اسنى المطالب فى احاديث مختلف المراتب: ص 285.
الاحاديث المشكلة فى الرتبة، شيخ ابوعبدالرحمن حوت محمد بن محمد بن درويش بيروتى شافعى مشهور به حوت بيروتى (ت 1203 - م 1277 ق) . الاحاديث المشكلة فى الرتبة: ص 257.
الروض الازهر، علامه مولوى تقىعلى كاظمى مشهور به قلندر هندى حنفى (م 1280 ق) . الروض الازهر: ص 94، 100.
الامامة، سيد علامه اسداللّه بن محمدباقر بن محمد تقىالدين حسينى موسوى جيلانى رشتى (م 1290 ق) . الامامة: ص 412، 413.
ينابيع المودة، شيخ سليمان بن خواجه ابراهيم قبلان حسينى حنفى نقشبندى قندوزى معروف به خواجه كلان قندوزى حنفى (ت 1220 - م 1270 ق) . ينابيع المودة: ج 1 ص 28 - 32.
قرة العينين، شاهولىاللّه ابوعبدالعزيز احمد بن عبدالرحيم فاروقى دهلوى (ت 1110 - م 1176 ق) . قرة العينين: ص 168.
مرآة المؤمنين، علامه مولوى ولىاللّه لكنهوى حنفى (م قرن 13 ق) . مرآة المؤمنين: ص 39.
مقاصد الطالب، شيخ شهابالدين احمد بن اسماعيل بن زينالعابدين مدنى برزنجى (م 1337 ق) . مقاصد الطالب: ص 11.
صلح الاخوان، علامه شيخ داود بن سليمان بغدادى نقشبندى خالدى شافعى ابن جرجيس (ت 1231 - م 1299 ق) . صلح الاخوان: ص 117.
العشرة المبشّرون بالجنة، علامه شيخ قرنى طلبه بدوى (م قرن 13 ق) . العشرة المبشّرون بالجنة: ص 206.
حياة الصحابة، شيخ محمديوسف بن محمدالياس حنفى (م قرن 13 ق) . حياة الصحابة: ج 2 ص 769.
احمد بن اسماعيل برزنجى.
اسداللّه بن محمدباقر شفتى.
علامه مولوى تقىعلى كاظمى حنفى.
شيخ سليمان بن ابراهيم معروف به قندوزى.
شيخ داود بن سليمان نقشبندى.
علامه قرنى طلبه بدوى.
علامه عبداللّه شبر.
علامه محمد بن درويش معروف به حوت بيروتى.
قاضى شيخ محمد بن على شوكانى.
شيخ محمد بن على صبان.
علامه لغوى محمد بن محمد حسينى زبيدى حنفى.
شيخ محمديوسف بن محمدالياس حنفى.
حافظ شهابالدين محمود آلوسى بغدادى.
علامه خواجه ميرمحمدى حنفى.
علامه شيخ مير رشيدالدينخان حنفى دهلوى.
علامه حسن بن مولى اماناللّه دهلوى.
ملا محمدمبين بن محباحمد انصارى.
علامه ولىاللّه احمد بن عبدالرحيم دهلوى.
شيخ سعدى خزرجى شافعى.
الفتح الكبير فى ضمّ الزيادة الى الجامع الصغير، شيخ يوسف بن اسماعيل بن يوسف نبهانى بيروتى (ت 1265 - م 1350 ق) . الفتح الكبير فى ضمّ الزيادة الى الجامع الصغير: ج 3 ص 236.
الانوار القدسية، علامه شيخ ياسين بن ابراهيم سنهورى. الانوار القدسية: ص 22.
نور الابصار فى مناقب آلبيت النبى المختار عليهمالسلام، شيخ علامه مؤمن بن حسن مؤمن شبلنجى شافعى (ت 1252 - ت 1308 ق) . نور الابصار فى مناقب آلبيت النبى المختار عليهمالسلام: ص 159.
الامامة فى ضوء الكتاب و السنة، شيخ مهدى سماوى. الامامة فى ضوء الكتاب و السنة: ج 3 ص 164، 165.
التاج الجامع للاصول، شيخ منصور بن على ناصر (م بعد از 1371 ق) . التاج الجامع للاصول: ج 3 ص 296.
لما ذا اخترت مذهب الشيعة، قاضى القضاة شيخ مرعىامين انطاكى (م قرن 14 ق) . لما ذا اخترت مذهب الشيعة: ص 164، 165، 167، 168.
مراح لبيد لكشف معنى القرآن المجيد، علامه شيخ محمد بن عمر نووى جاوى (م 1316 ق) . مراح لبيد لكشف معنى القرآن المجيد: ج 2 ص 561 .
عقائد الامامية، شيخ محمدرضا بن محمد بن عبداللّه بن احمد آلمظفر (ت 1322 - م 1383 ق) . عقائد الامامية: ص 75.
تحفة الاحوذى، حافظ محمد بن عبدالرحمن بن عبدالرحيم مباركفورى (م 1353 ق) . تحفة الاحوذى: ج 10 ص 301.
تفسير القرآن الحكيم مشهور به تفسير المنار، محمدرشيد بن علىرضا بن محمد بغدادى حسينى (ت 1282 - م 1354 ق) . تفسير القرآن الحكيم مشهور به تفسير المنار: ج 6 ص 463، 464.
نظم المتناثر من الحديث المتواتر، علامه ابوعبداللّه محمد بن جعفر بن ادريس كتانى حسنى (ت 1274 - م 1345 ق) . نظم المتناثر من الحديث المتواتر: ص 194.
حاشية كشف الاستار عن احاديث شمس الاخبار، علامه محمدحسين جلال زيدى (ت 1330 ق) . حاشية كشف الاستار عن احاديث شمس الاخبار: ج 1 ص 101، 102.
شرح بهجة المحافل و بغية الامثال، علامه جمالالدين محمد اشخر يمنى (م قرن 14 ق) . شرح بهجة المحافل و بغية الامثال: ج 1 ص 400، 401.
اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام، شيخ محمد بن حبيباللّه بن عبداللّه بن احمد شنقيطى مالكى (ت 1295 - م 1363 ق) . اميرالمؤمنين على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 64 ، 65 .
ضوء الشمس، علامه سيد محمد بن حسن رعافى خالدى (م 1327 ق) . ضوء الشمس: ج 1 ص 252.
فتح البارى، ابوالطيب محمدصديق حسنخان بن حسن بن على حسينى بخارى قنوجى (ت 1248 - م 1307 ق) . فتح البارى: ج 3 ص 63 ، 64 و ج 7 ص 225.
الادراك، ابوالطيب محمدصديق حسنخان بن حسن بن على حسينى بخارى قنوجى (ت 1248 - م 1307 ق) . الادراك: ص 46.
الدين الخالص، ابوالطيب محمدصديق حسنخان بن حسن بن على حسينى بخارى قنوجى (ت 1248 - م 1307 ق) . الدين الخالص: ص 45.
جواب الكافى من اسئلة كتاب الشافى، مجدالدين بن محمد بن منصور حسنى مؤيدى زيدى (م قرن 14 ق) . جواب الكافى من اسئلة كتاب الشافى: ج 1 ص 113.
لوامع الانوار فى جوامع العلوم و الآثار، مجدالدين بن محمد بن منصور حسنى مؤيدى زيدى (م قرن 14 ق) . لوامع الانوار فى جوامع العلوم و الآثار: ج 1 ص 40، 41، 43.
التحف شرح الزلف، مجدالدين بن محمد بن منصور حسنى مؤيدى زيدى (م قرن 14 ق) . التحف شرح الزلف: ص 12.
الجامعة المهمة لاسانيد كتب الائمة، مجدالدين بن محمد بن منصور حسنى مؤيدى زيدى (م قرن 14 ق) . الجامعة المهمة لاسانيد كتب الائمة: ص 51 ، 52 .
شرح منظومة الشهاب الثاقب، شيخ محسن بن شريف بن عبدالحسين جواهرى (ت 1295 - م 1355 ق) . شرح منظومة الشهاب الثاقب: ص 338، 346.
اعيان الشيعة، سيد محسن عبدالكريم بن على بن محمدامين حسينى عاملى دمشقى (ت 1282 - م 1371 ق) . اعيان الشيعة: ج 1 ص 363.
القول الفصل، سيد علوى بن طاهر حداد علوى (م قرن 14 ق) . القول الفصل: ج 2 ص 221.
معتزلة اليمن، على محمد زيد يمنى زيدى. معتزلة اليمن: ص 185.
فلك النجاة، حافظ على محمد فتحالدين حنفى (م 1371 ق) .
منار الهدى، شيخ على بن عبداللّه بن على بحرانى سترى، منار الهدى: ص 230.
منتخب تاريخ دمشق، شيخ علامه عبدالقادر بن احمد بن مصطفى بن عبدالرحيم بن محمد بدران (م 1346 ق) . منتخب تاريخ دمشق: ج 4 ص 116.
سعد الشموس و الاقمار، علامه عبدالقادر بن عبدالكريم وريغى شفشاونى مغربى. سعد الشموس و الاقمار: ص 209.
ملتقى الاصفياء، شيخ عبدالفتاح حسين راوه مكى سلفى (م قرن 14 ق) . ملتقى الاصفياء: ص 24.
سيرتنا و سنّتنا، علامه عبدالحسين بن ميرزا احمد بن مولى نجفعلى امينى (م 1390 ق) . سيرتنا و سنتنا: ص 11، 12.
النص و الاجتهاد، علامه سيد عبدالحسين بن يوسف شرفالدين عاملى موسوى (ت 1290 - م 1277 ق) . النص و الاجتهاد: 514 ، 515 .
المراجعات، علامه سيد عبدالحسين بن يوسف شرفالدين عاملى موسوى (ت 1290 - م 1277 ق) . المراجعات: ص 336، 344، 345.
الابتهاج بتخريج احاديث المنهاج، علامه عبداللّه بن محمدصديق بن احمد حسنى ادريسى غمارى طنجى (ت 1328 ق) . الابتهاج بتخريج احاديث المنهاج: ص 162.
الامام المهاجر، علامه شيخ عبداللّه بن نوح سلفى حنبلى (ت 1324 ق) . الامام المهاجر: ص 155.
تتمة الروض النضير، حافظ علامه عباس بن احمد بن ابراهيم بن احمد بن ابراهيم حسنى يمنى صنعانى زيدى (م بعد از 1350 ق) . تتمة الروض النضير: ج 5 ص 345.
مفاتيح الجنان، شيخ محدث عباس بن محمدرضا بن ابىالقاسم قمى (ت 1293 - م 1359 ق) . مفاتيح الجنان: ص 275، 276.
تاريخ آلمحمد عليهمالسلام، قاضى بهلول بهجت افندى شافعى (م قرن 14 ق) . تاريخ آلمحمد عليهمالسلام: ص 48، 121.
الاستقصاء لاخبار دول المغرب الاقصى، شيخ شهابالدين ابوالعباس احمد بن خالد بن حمّاد بن محمد ناصرى درعى سلاوى (ت 1250 - م 1315 ق) . الاستقصاء لاخبار دول المغرب الاقصى: ج 1 ص 56 .
على بن ابىطالب عليهالسلام امام العارفين، علامه محدث ابوالفيض احمد بن محمد بن صديق بن احمد غمارى حسنى ازهرى (م 1380 ق) . على بن ابىطالب امام العارفين عليهالسلام: ص 67 .
نثر الدرّ المكنون، علامه سيد محمد بن على اهدلى حسنى يمنى ازهرى (م 1371 ق) .
431 . الشيعة فى التاريخ، شيخ محمدحسين بن عبدالكريم آلالزين زين عاملى (م 1357 ق) . الشيعة فى التاريخ: ص 18، 19.
عقيدة الشيعة فى الامامة، شيخ محمدباقر شريعتى اصفهانى. عقيدة الشيعة: ص 147.
نقد عين الميزان، شيخ محمد بهجه. نقد عين الميزان: ص 22.
الكنز الثمين فى احاديث النبى الامين صلىاللهعليهوآله، علامه عبداللّه بن محمد بن صديق حسينى. الكنز الثمين فى احاديث النبى الامين صلىاللهعليهوآله: ص 592 .
نزهة الناظرين، علامه عبدالملك بن على بن منى بابى حلبى امام الجامع الكبير حلب (ت 766 - م 836 ق) . نزهة الناظرين: ص 39.
بدائع المنن، شيخ احمد بن عبدالرحمن بن محمد البنا ساعاتى. بدائع المنن: ج 2 ص 503 .
الفتح الربانى، شيخ احمد بن عبدالرحمن بن محمد البنا ساعاتى. الفتح الربانى: ج 21 ص 213.
بلوغ الامانى من اسرار الفتح الربانى، شيخ احمد بن عبدالرحمن بن محمد البنا ساعاتى. بلوغ الامانى من اسرار الفتح الربانى: ج ج 21 ص 213.
حاشية الصاوى على تفسير الجلالين، شيخ احمد بن محمد صاوى مصرى خلوتى مالكى (ت 1175 - م 1241 ق) . حاشية الصاوى على تفسير الجلالين: ج 4 ص 245.
الفتوحات الاسلامية، احمد بن زينى بن احمد دحلان (ت 1232 - م 1304 ق) . الفتوحات الاسلامية: ج 2 ص 306.
راموز الاحاديث، علامه محدث احمد حنفى نقشبندى (م 1311 ق) . راموز الاحاديث: ص 168.
علامه محدث احمد حنفى نقشبندى.
استاد احمد بن زينى بن احمد دحلان.
شيخ احمد صاوى مالكى.
شيخ احمد بن عبدالرحمن معروف به ساعاتى.
علامه محدث احمد بن محمد غمارى.
شيخ احمد بن خالد ناصر مالكى.
قاضى بهلول بهجت افندى شافعى.
شيخ محدث عباس قمى.
حافظ عباس بن احمد حسنى صنعانى زيدى.
علامه شيخ عبداللّه بن نوح سلفى.
علامه عبداللّه بن محمد صديق طنجى.
سيد عبدالحسين شرفالدين موسوى.
شيخ علامه عبدالحسين امينى.
شيخ عبدالفتاح حسين راوه سلفى.
علامه عبدالقادر ورديفى شفشاوى مالكى.
علامه عبدالقادر احمد مصطفى.
شيخ على بن عبداللّه بن على بحرانى سترى.
حافظ علىمحمد فتحالدين حنفى.
استاد علىمحمد زيد يمنى.
سيد علوى بن طاهر حداد علوى.
سيد محسن عبدالكريم امين.
شيخ محسن بن شريف جواهرى.
علامه مجدالدين بن منصور زيدى.
علامه محمد صديق حسن خان حنفى.
علامه محمد بن حبيب شنقيطى.
علامه محمد بن حسن رعافى.
علامه جمالالدين محمد اشخر يمنى.
علامه محمد بن حسين جلال زيدى.
علامه محمد بن جعفر كتانى.
علامه محمد رشيد رضا.
حافظ محمد بن عبدالرحمن مباركفورى.
شيخ محمدرضا مظفر.
علامه محمد بن عمر نووى جاوى.
قاضىالقضاة شيخ مرعى انطاكى.
شيخ منصور على ناصر.
شيخ مهدى سماوى.
شيخ مؤمن بن حسن شبلبخى.
شيخ ياسين بن ابراهيم سنهورى.
شيخ يوسف نبهانى بيروتى.
تحرير الافكار، علامه بدرالدين اميرالدين حوثى زيدى. تحرير الافكار: ص 159، 160.
كتاب الجلىّ بتخريج خصائص على عليهالسلام، استاد ابواسحاق حوينى اثرى. كتاب الجلىّ بتخريج خصائص على عليهالسلام: ص 87 .
حقيقة الشيعة، دكتر اسعد وحيد قاسم فلسطينى. حقيقة الشيعة: ص 29.
دراسة عن الفرق فى التاريخ المسلمين، استاد احمد محمد احمد جلى سلفى حنبلى. دراسة عن الفرق فى التاريخ المسلمين: ص 191، 192.
الدولة و سياسة الحكم فى الفقه الاسلامى، دكتر فاضل احمد حصرى استاد فقه مقارن در كلية الشريعة و القانون در دانشگاه الازهر. الدولة و سياسة الحكم فى الفقه الاسلامى: ج 1 ص 190.
نظرية عدالة الصحابة، دكتر معاصر احمد حسين يعقوب اردنى. نظرية عدالة الصحابة: ص 247، 250، 251.
الاسماعيلية تاريخ و عقيدة، احسان الهى ظهير. الاسماعيلية تاريخ و عقيدة: ص 358.
موسوعة السنة، استاد ابراهيم عطوة عوض مدرس دانشگاه الازهر مصر. موسوعة السنة: ج 4 ص 633 .
اضواء على الشيعة، استاد هادى حمّو. اضواء على الشيعة: ص 33.
موسوعة نضرة النعيم، جمعى از محققين. موسوعة نضرة النعيم: ج 1 ص 401.
النصيحة المفيدة، علامه بدرالدين بن اميرالدين حوثى زيدى. النصيحة المفيدة: ص 8 .
ابوتراب عليهالسلام، شيخ يوسف محمد عمرو وائلى. ابوتراب عليهالسلام: ص 159.
الصحيح المسند فى فضائل الصحابة، ابوعبداللّه مصطفى بن عدوى. الصحيح المسند فى فضائل الصحابة: ص 122، 123.
مختصر المصنف، استاد مصطفى بن على بن عوض. مختصر المنصف: ج 3 ص 585 .
اسلامنا، قاضى دكتر مصطفى رافعى. اسلامنا: ص 126.
الامامة و قائم القيامة، دكتر معاصر مصطفى غالب. الامامة و قائم القيامة: ص 66 ، 67 .
تاريخ الدعوة السماعيلية، دكتر مصطفى غالب. تاريخ الدعوة السماعيلية: ص 80 ، 81 .
الاسلام و الشيعة فى اساسها التاريخى، دكتر محمود شهابى خراسانى. الاسلام و الشيعة فى اساسها التاريخى: ج 1 ص 203.
حياة الامام على عليهالسلام، دكتر محمود شلبى. حياة الامام على عليهالسلام: ص 41.
نظام الحكم فى الاسلام، استاد دكتر محمد يوسف موسى. نظام الحكم فى الاسلام: ص 115.
حجة الوداع، علامه شيخ محمديوسف بن محمدزكريا حسينى. حجة الوداع: ص 150.
صحيح سنن ابنماجه، علامه محمد ناصرالدين البانى. صحيح سنن ابنماجه: ج 1 ص 56 .
سلسلة الاحاديث الصحيحة، علامه محمد ناصرالدين البانى. سلسلة الاحاديث الصحيحة: ج 4 ص 330 ح 1750.
التفسير الكاشف، محمدجواد مغنيه. التفسير الكاشف: ج 3 ص 98.
علّموا اولادكم محبة آلبيت النبى عليهمالسلام، دكتر محمد عبده يمانى سلفى. علّموا اولادكم محبة آلبيت النبى عليهمالسلام: ص 101.
مختصر المحاسن المجتمعة فى فضل الخلفاء الاربعة، استاد محمد خير المقداد. مختصر المحاسن المجتمعة فى فضل الخلفاء الاربعة: ص 168.
الولاء و البراء فى الاسلام، استاد محمد بن سعيد قطحانى سلفى حنبلى. الولاء و البراء فى الاسلام: ص 87 .
رياض الجنة، شيخ محمد سليمان فرج. رياض الجنة: ص 19.
الامام على عليهالسلام و مشكلة نظام الحكم، دكتر محمد طى استاد در الجامعة اللبنانية. الامام على عليهالسلام و مشكلة نظام الحكم: ص 24، 25.
اتحاف ذوى النجابة، محمد عربى بن تبانى سيطيفى مغربى. اتحاف ذوى النجابة: ص 141.
تفسير الميزان، علامه سيد محمدحسين طباطبايى. تفسير الميزان: ج 5 ص 193.
خطب الرسول صلىاللهعليهوآله، محمد خليل خطيب. خطب الرسول صلىاللهعليهوآله: ص 260.
موسوعة اطراف الحديث النبوى، استاد علامه محمد سعيد بن بسيونى زغلول. موسوعة اطراف الحديث النبوى: ج 8 ص 530 .
فهارس مجمع الزوائد، استاد علامه محمد سعيد بن بسيونى زغلول. فهارس مجمع الزوائد: ج 2 ص 381.
الامامة و اهلالبيت عليهمالسلام، دكتر محمد بيومى مهران استاد در كلية الآداب فى دانشگاه اسكندريه. الامامه و اهلالبيت عليهمالسلام: ج 2 ص 106.
تاريخ العلويين، دكتر محمد امين غالب طويل. تاريخ العلويين: ص 120، 122.
خلافة على بن ابىطالب عليهالسلام، استاد مأمون غريب مصرى. خلافة على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 25.
السياسية المالية لعمر بن عبد العزيز، استاد فاضل قطب ابراهيم محمد. السياسية المالية لعمر بن عبدالعزيز: ص 193.
مختار تفسير القرطبى، استاد فاضل توفيق حكيم. مختار تفسير القرطبى: ص 58 .
على عليهالسلام و مناؤوه، دكتر فوزى جعفر معاصر. على عليهالسلام و مناؤوه: ص 135.
البيان الجلىّ، استاد عيدروس بن احمد بن علوى بن عبدالرحمن معروف به ابنرويش. البيان الجلىّ: ص 71.
المرتضى، استاد على حسنى ندوى. المرتضى: ص 52 ، 53 .
مستدرك سفينة البحار، شيخ على نمازى شاهرودى (م 1405 ق) . مستدرك سفينة البحار: ج 7 ص 543 .
التصنيف الفقهى لاحاديث كتاب الكنى و الاسماء، استاد عصامالدين بن غلامحسين. التصنيف الفقهى لاحاديث كتاب الكنى و الاسماء: ج 2 ص 752.
الامام على بن ابىطالب عليهالسلام، عبدالودود امين. الامام على بن ابىطالب عليهالسلام: ص 67 .
آلبيت الرسول عليهمالسلام، دكتر عبدالمعطى امين قلعچى. آلبيت الرسول عليهمالسلام: ص 163.
ذخائر المواريث، شيخ عبدالغنى بن اسماعيل نابلسى دمشقى. ذخائر المواريث: ج 1 ص 213.
سيدات نساء اهل الجنة، استاد عبدالعزيز شناوى. سيدات نساء اهل الجنه: ص 133.
التمام الحسن، علامه عبدالسلام بن محمد بن عمر علوش. التمام الحسن ج 3 ص 240.
التاريخ السياسى للمعتزلة، دكتر عبدالرحمن سالم. التاريخ السياسى للمعتزلة: ص 99.
الامام جعفر الصادق عليهالسلام، استاد عبدالحليم جندى. الامام جعفر الصادق عليهالسلام: ص 23.
التشريع الاسلامى، دكتر معاصر عبدالحميد متولى مصرى. التشريع الاسلامى: ج 2 ص 66 .
المنهج الاسعد، استاد عبداللّه ناصر عبدالرشيد رحمانى استاد حديث در جامعة دار الحديث كراچى. المنهج الاسعد: ج 3 ص 124.
تقريب تحفة الاشراف، استاد عبداللّه سعيد مندوه - ابوالفداء سامى تونى (م 742 ق) . تقريب تحفة الاشراف: ج 1 ص 292 ش 3667.
تهذيب جامع الامام ابىعيسى الترمذى، علامه عبداللّه بن عبدالقادر تليدى حسنى طنجى. تهذيب جامع الامام ابىعيسى الترمذى: ج 3 ص 505 ش 3485.
الطرق الصوفية فى مصر، دكتر عامر نجار. الطريق الصوفية فى مصر: ص 32.
الفهرس المقتصى، صلاحالدين احمد. الفهرس المقتصى: ص 136.
العقوبات الشرعية و موقعها من النظام الاجتماعى الاسلامى، استاد سيد صادق مهدى. العقوبات الشرعية: ص 179.
500 . دراسات فى الفرق، دكتر صابر طعيمه. دراسات فى الفرق: ص 30.
501 . اسعاد الرائى بافراد و زوائد النسائى، استاد سيد بن كسروى حسن. اسعاد الرائى بافراد و زوائد النسائى: ج 2 ص 78 ش 2157، 2158.
502 . فهرست احاديث و آثار المصنف، دكتر سمير طه مجذوب. فهرست احاديث و آثار المصنف: ج 2 ص 778.
503 . الجامع المفهرس، استاد سليم بن عبدالهلالى. الجامع المفهرس: ج 2 ص 294.
504 . مختصر حياة الصحابة، دكتر خالد عبدالرحمن العك مدرس در ادارة الافتاء العامة. مختصر حياة الصحابة: ص 315.
505 . فى رحاب على عليهالسلام، استاد خالد محمد خالد. فى رحاب على عليهالسلام: ص 39.
506 . مرشد المختار، علامه حمدى عبدالمجيد سلفى. مرشد المختار: ج 3 ص 156.
507 . صحابة النبى صلىاللهعليهوآله، دكتر سيد جميلى. صحابة النبى عليهالسلام: ص 63 .
508 . على عليهالسلام و الوصية، شيخ نجمالدين جعفر بن محمد عسكرى. على عليهالسلام و الوصية: ص 103.
استاد ابراهيم عطوه عوض.
احسان الهى ظهير.
دكتر احمد حسين يعقوب.
دكتر احمد حصرى.
دكتر احمد محمد جلى سلفى.
دكتر اسعد وحيد قاسم فلسطينى.
استاد ابواسحاق حوينى اثرى.
علامه بدرالدين اميرالدين زيدى.
استاد توفيق حكيم.
شيخ نجمالدين جعفر بن محمد عسكرى.
دكتر جميلى.
علامه حمدى عبدى مجيد سلفى.
دكتر خالد عبدالرحمن العك.
استاد خالد محمد خالد.
استاد سليم بن عيد هلالى.
دكتر سمير طه مجذوب.
استاد سيد بن كسروى حسن.
دكتر صابر طعيمه.
استاد سيد صادق مهدى.
استاد صلاحالدين احمد.
دكتر عامر نجار.
علامه عبداللّه بن عبدالقادر تليدى طنجى.
استاد عبداللّه سعيد مندو.
استاد عبداللّه ناصر عبدالرشيد.
دكتر عبدالحميد متولى مصرى.
استاد عبدالحليم جندى.
دكتور عبدالرحمن سالم.
علامه عبدالسلام بن محمد بن عمر علوش.
استاد عبدالعزيز شناوى.
شيخ عبدالغنى بن اسماعيل نابلسى.
دكتر عبدالمعطى امين قلعچى.
استاد عصامالدين بن غلامحسين.
استاد عبدالودود امين.
شيخ على نمازى.
استاد على حسنى ندوى.
استاد عيدروس بن احمد معروف به ابنرويش.
دكتر فوزى جعفر.
استاد مأمون غريب مصرى.
استاد قطب ابراهيم محمد.
دكتور محمد امين غالب طويل.
دكتر محمد بيومى.
استاد محمد سعيد بن بسيونى زغلول.
استاد محمد خليل خطيب.
علامه سيد محمد حسين طباطبايى.
استاد محمد عربى مغربى.
دكتر محمد طى.
شيخ محمد سليمان فرج.
استاد محمد بن سعيد سلفى.
استاد محمد خير مقداد.
دكتر محمد عبده يمانى سلفى.
علامه محمدجواد مغنيه.
علامه محمد ناصرالدين البانى.
علامه محمديوسف حسينى حنفى.
دكتر محمد يوسف موسى.
دكتر محمود شلبى.
دكتر محمود شهابى خراسانى.
دكتر مصطفى غالب.
قاضى دكتر مصطفى رافعى.
استاد مصطفى بن على بن عوض.
استاد مصطفى بن عدوى.
شيخ يوسف محمد عمرو وائلى.
استاد هادى حمّو.
منابع حديث و واقعه غدير در شيعه و اهلسنت(1)
منابع و مصادر حديث غدير و واقعه غدير را به طور خلاصهتر نسبت به آنچه در بالا گذشت و با توجه به نقل حديث و واقعه غدير - و نه فقط حديث غدير - ، و با تقسيم بندى به كتب شيعه و كتب اهلسنت، اينگونه نيز مىتوان ارائه نمود:
1) . هزار و يك نكته درباره غدير و فضائل اميرالمؤمنين على عليهالسلام: ص 531 - 536 .
اثبات الهداه: ج 3 ص 311، 476، 584 ، 601 و ج 4 ص 166، 472.
الاحتجاج: ج 1 ص 66 ، 84 .
احقاق الحق: ج 2 ص 415 - 501 و ج 3 ص 320 ح 2.
الاختصاص: ص 74.
5 . الاربعين (ابوالفوارس) : ص 39.
6 . الاربعين (منتخبالدين) : ح 39.
8 . الامالى (صدوق) : ص 12، 106، 107، 284.
اقبال الاعمال: ص 444، 453 - 459، 466، 673 .
بحار الانوار: ج 3، و ساير مجلدات.
البرهان فى تفسير القرآن: ج 1 ص 711 و ج 2 ص 145.
بشارة المصطفى صلىاللهعليهوآله: ص 51 ، 103، 148، 150، 166.
تأويل الآيات الظاهرة: ج 1 ص 160 و ج 2 ص 473، 623 ، 733، 812 .
التبيان: ج 1 ص 113.
تفسير الامام العسكرى عليهالسلام: ص 111 - 119.
تفسير العياشى: ج 1 ص 292، 293، 332، 334.
تفسير القمى: ص 150، 277، 474، 538 .
تفسير فرات: ص 36، 187، 189.
التنزيه: ص 120.
تهذيب الاحكام: ج 3 ص 143 و ج 4 ص 305.
جامع الاخبار: ص 11.
الجنة الواقية: ص 70.
الجواهر السنية: ص 227.
الخصال: ص 65 ، 219، 264، 466، 550 .
رجال الكشى: ص 66 .
روضة الواعظين: ص 109، 124.
الشافى: ج 2 ص 258 - 325.
صحيفة الرضا عليهالسلام: ص 172.
الصراط المستقيم: ج 2 ص 79، 123.
الطرائف: ص 121، 151.
عبقات الانوار (حديث غدير) : ج 1 - 10.
العمدة (ابنبطريق) : ص 90 - 103، 448.
علل الشرائع: ص 143.
عوامل العلوم: ج 15 / 3 (حديث الغدير) .
عيون اخبار الرضا عليهالسلام: ج 2 ص 47.
غاية المرام: ج 1 ص 235، 334، 335، 352، 392.
الغدير: ج 1 - 11.
فرحة الغرىّ: ص 46.
فضائل الخمسة: ج 1 ص 361 - 383.
قرب الاسناد: ص 7، 27، 29.
الكافى: ج 1 ص 294، 422 و ج 4، ص 148، 566 .
كتاب سليم: ص 47، 185، 190، 206.
كشف الغمة: ج 1 ص 318، 323 و ج 2 ص 213، 222 و ج 3 ص 47.
كشف المهمّ: يك جلد كامل.
كشف اليقين: ص 34، 46، 113.
كمال الدين: ج 2 ص 159، 174.
كنز الفوائد: ص 190.
مجمع البيان: ج 10 ص 352.
المحتضر: ص 45، 111.
50 . مدينة المعاجز: ص 10، 31.
51 . المزار الكبير: ص 190.
52 . مستدرك الوسائل: ج 3 ص 250 و ج 6 ص 277 و ج 7 ص 120.
53 . مصباح الزائر: ص 229.
54 . مصباح المتهجد: ص 27، 513 ، 521 ، 525 ، 526 .
55 . معانى الاخبار: ص 66 .
56 . المناقب (ابن شهرآشوب) : ج 2 ص 224، 226، 227، 228، 236 و ج 3 ص 38، 42 ، 43.
57 . من لا يحضره الفقيه: ج 2 ص 90، 559 .
58 . المهذّب (ابنفهد) : ج 1 ص 194.
59 . وسائل الشيعه: ج 3 ص 548 و ج 7 ص 323، 324.
60 . اخبار اصفهان: ج 1 ص 107، 235 و ج 2 ص 227.
61 . اخبار الدول و آثار الاول: ص 102.
62 . اربعين الهروى: ص 12.
63 . ارجع المطالب: ص 36، 56 ، 58 ، 67 ، 67 ، 203، 338، 339، 389، 581 - 545 ، 681 .
64 . الإرشاد: ص 420.
65 . اسباب النزول: ص 135.
66 . الإستيعاب: ج 2 ص 460.
67 . اسد الغابة: ج 1 ص 308 - 367 و ج 2 ص 233 و ج 3 ص 92، 93، 274، 307، 321 و ج 4 ص 28 و ج 5 ص 6 ، 205، 208.
68 . اسعاف الراغبين: ص 174، 178.
69 . اسنى المطالب: ص 4، 221.
اشعة اللمعات فى شرح المشكاة: ج 4 ص 89 ، 665 ، 676 .
الإصابة: ج 1 ص 372، 550 و ج 2 ص 257، 382، 408، 509 و ج 3 ص 512 و ج 4 ص 80 .
الإعتقاد (بيهقى) : ص 182.
الأغانى: ج 8 ص 307.
الإمامة و السياسة: ج 1 ص 109.
امالى الشجرى: ج 1 ص 174، 178.
انساب الأشراف: ج 1 ص 156.
إنسان العيون: ج 3 ص 274.
الأنوار المحمدية: ص 251.
بدائع المنن: ج 2 ص 503 .
80 . البداية و النهاية: ج 5 ص 208، 209، 211، 212، 213، 210، 227، 228 و ج 7 ص 338، 344، 346، 347، 348، 349.
81 . البريقة المحمدية: ج 1 ص 214.
82 . بلاغات النساء: ص 72.
83 . بلوغ الأمانى: ج 1 ص 213.
84 . البيان و التعريف: ج 2 ص 36.
85 . التاج الجامع: ج 3 ص 296.
86 . تاريخ الإسلام: ج 2 ص 196، 197.
87 . تلخيص المستدرك: ج 3 ص 110.
88 . تاريخ بغداد: ج 8 ص 290 و ج 7 ص 377 و ج 12 ص 343 و ج 14 ص 236.
89 . تاريخ الخلفاء: ص 114، 158، 179.
تاريخ الخميس: ج 2 ص 190.
تاريخ مدينة دمشق: ج 1 ص 370 و ج 2 ص 5 ، 85 ، 345 و ج 5 ص 321.
التاريخ الكبير: ج 1 ص 375 و ج 2 قسم 2 رقم 194.
تجهيز الجيش: ص 135، 292.
التحفة العليّة: ص 10.
تذكرة الحفاظ: ج 1 ص 10.
تذكرة الخواص: ص 30، 33.
تفريح الاحباب: ص 31، 32، 307، 319، 367.
تفسير الثعلبى: ص 78، 104، 181، 235.
تفسير الطبرى: ج 3 ص 428.
تفسير فخر الرازى: ج 3 ص 636 .
التمهيد (باقلانى) : ص 171.
التنبيه و الإشراف: ص 221.
التمهيد و البيان (اشعرى) : ص 237.
تهذيب التهذيب: ج 1 ص 337 و ج 2 ص 57 و ج 7 ص 283، 489.
تيسير الوصول: ج 2 ص 147 و ج 3 ص 237.
ثمار القلوب (ثعالبى) : ص 511 .
الجامع الصغير: ح 900، 5598 .
الجرح و التعديل: ج 4 ص 431.
الجمع بين الصحاح: ص 458.
الحاوى للفتاوى: ج 1 ص 79، 122.
الحبائك فى اخبار الملائك: ص 131.
حبيب السير: ج 1 ص 144 و ج 2 ص 12.
حلية الاولياء: ج 5 ص 26، 363 و ج 6 ص 294.
حلى الأيام: ص 197.
حياة الصحابة: ج 2 ص 769.
الخصائص: ص 4، 49، 51 .
خصائص النسائى: ص 21، 40، 86 ، 88 ، 93، 94، 95، 100، 104، 124.
الخصائص (سيوطى) : ص 18.
الخطط و الآثار (مقريزى) : ص 220.
الدرّ المنثور: ج 2 ص 259، 298.
دول الإسلام (ذهبى) : ج 1 ص 20.
ذخائر العقبى: ص 67 ، 68 .
ذخائر المواريث: ج 1 ص 57 ، 213.
الرصف: ص 370.
روح المعانى: ج 6 ص 55 .
روضات الجنات (زمجى) : ص 158.
الروض الأزهر: ص 94، 357، 366.
روضة الأحباب: ص 576 .
الرياض النصرة: ج 2 ص 169، 170، 217، 244، 348.
سرّ العالمين (غزالى) : ص 16.
سعد الشموس و الأقمار: ص 209.
السمط المجيد: ص 99.
سنن الترمذى: ج 5 ص 591 .
سنن ابنماجه: ج 1 ص 43.
سنن النسائى: ج 5 ص 45.
سنن المصطفى صلىاللهعليهوآله: ج 1 ص 45.
السيرة الحلبية: ج 3 ص 274، 283، 369.
السيرة النبوية (زينى) : ج 3 ص 3.
الشذرات الذهبية: ص 54 .
شرح مشكاة المصابيح: ج 11 ص 340.
شرح المقاصد: ج 2 ص 219.
شرح نهج البلاغة (ابن ابىالحديد) : ج 1 ص 317، 362.
الشرف المؤبد (نبهانى) : ص 58 ، 113.
الشفاء (قاضى عياض) : ج 2 ص 41.
شواهد التنزيل: ج 1 ص 158، 190.
صحيح التزمذى: ج 1 ص 32 و ج 2 ص 298 و ج 5 ص 633 .
صحيح مسلم: ج 4 ص 1873.
صفوة الصفوة: ج 1 ص 121.
الصفين (ابنديزيل) : ص 97.
صلح الإخوان: ص 117.
الصواعق المحرقة: ص 25، 26، 73، 74.
طبقات ابنسعد: ج 3 ص 335.
العثمانية: ص 145.
العقد الفريد: ج 5 ص 317.
العلل المتناهية: ج 1 ص 226.
عمدة الأخبار: ص 191.
فتح البارى: ج 6 ص 61 .
فتح البيان: ج 3 ص 89 و ج 7 ص 251.
فتح القدير: ج 3 ص 57 .
الفتح الكبير: ج 2 ص 242 و ج 3 ص 88 .
الفتوح (ابناعثم) : ج 3 ص 121.
فرائد السمطين: ج 1 ص 56 ، 64 ، 65 ، 67 ، 68 ، 69 ، 72، 75، 76، 77.
الفصول المهمة: ص 23، 24، 25، 27، 74.
الفضائل (ابنحنبل) : ج 1 ص 45، 59 ، 77، 111 و ج 2 ص 560 ، 563 ، 569 ، 592 ، 599 و ج 3 ص 27، 35.
فضائل الصحابة: ج 2 ص 610 ، 682 .
فيض القدير: ج 1 ص 57 و ج 6 ص 217.
القول الفصل: ج 2 ص 15.
قضاء قرطبة: ص 259.
الكافى الشافى: ص 95، 96.
كتاب اهل البدر: ص 62 .
الكفاية: ص 151.
كفاية الطالب: ص 13، 17، 58 ، 62 ، 153، 285، 286.
كنز العمّال: ج 1 ص 48 و ج 6 ص 397 - 405 و ج 8 ص 60 و ج 12 ص 210 و ج 15 ص 209.
كنوز الحقائق: ص 41، 98.
كنوز الدقائق: ص 98.
الكنى و الأسماء: ج 1 ص 160 و ج 2 ص 88 .
الكوكب الدرى: ج 1 ص 39.
لسان الميزان: ج 4 ص 42.
مجمع الفوائد: ج 9 ص 103 - 108، 163.
المختار: ص 3.
مختصر تاريخ دمشق: ج 17 ص 358.
مختلف الحديث (ابنقتيبه) : ص 52 ، 276.
مرقاة المفاتيح: ج 1 ص 349 و ج 11 ص 341، 349.
مروج الذهب: ج 2 ص 11.
مستدرك الحاكم: ج 3 ص 109، 110، 118، 371، 631 .
مسند ابنحنبل: ج 1 ص 84 ، 119، 180 و ج 4 ص 241، 281، 368، 370، 372 و ج 5 ص 347، 366، 370، 419 - 194 و ج 6 ص 476.
مسند الطيالسى: ص 111.
مشكل الآثار: ج 2 ص 308.
مصابيح السنة: ج 2 ص 202، 275.
مطالب السؤول: ص 16.
المطالب العالية: ص 456.
معارج النبوة: ج 1 ص 329.
المعارف (ابنقتيبه) : ص 58 .
معالم الإيمان (دبّاغ) : ج 2 ص 299.
المعتصر من المختصر: ج 2 ص 301، 332.
معجم البلدان: ج 2 ص 389.
المعجم الصغير (طبرانى) : ج 1 ص 64 ، 71.
المعجم الكبير (طبرانى) : ج 1 ص 149، 157، 390 و ج 5 ص 196.
معجم ما استُعجم: ج 2 ص 368.
مفتاح النجاه: ص 41، 58 .
مقاصد الطالب: ص 11.
مقتل الحسين عليهالسلام (خوارزمى) : ص 47.
مقصد الراغب: ص 39.
المنار: ج 1 ص 463.
مناقب الائمة (باقلانى) : ص 98.
المناقب (ابنجوزى) : ص 29.
المناقب (ابنمغازلى) : ص 16، 18، 20، 22، 23، 24، 25، 224، 229.
المناقب (خوارزمى) : ص 23، 79، 80 ، 92، 94، 95، 115، 129، 134.
المناقب (عبداللّه شافعى) : ص 106، 107، 122.
المناقب العشرة: ص 15.
منال الطالب: ص 73.
منتخب كنز العمال: ج 5 ص 30، 32، 51 .
المواقف: ج 2 ص 611 .
المواهب اللدنيّة: ج 5 ص 10.
مودة القربى: ص 50 .
المورود فى شرح سنن ابىداود: ج 1 ص 214.
موضح اوهام الجمع و التفريق: ج 1 ص 214.
نزل الأبرار: ص 20.
نزهة الناظرين: ص 39.
نظم درر السمطين: ص 79، 109، 112.
النهاية (ابناثير) : ج 4 ص 346.
نهاية العقول: ص 199.
وفاء الوفاء: ج 2 ص 173.
وسيلة المآل: ص 117.
الوفيات (ابنخلّكان) : ج 1 ص 60 و ج 2 ص 223.
ينابيع المودة: 29 - 40، 53 - 55 ، 81 ، 120، 129، 134، 154، 155، 179، 187، 206، 234، 284.
روايت حديث غدير در تاريخ اسلام(1)
در طول تاريخ بيست و سه ساله بعثت پيامبر صلىاللهعليهوآله وقايع شيرين و تلخ بسيارى رخ داده است. جنگهاى حضرت كه اكثرا با پيروزى پايان يافته؛ اسلام آوردن دسته دسته مردم كه روزهاى زيبايى از اسلام را تداعى مىكند؛ نزول وحى الهى درباره مسايل مختلف؛ حفظ پيامبر صلىاللهعليهوآله از خطرات گوناگون؛ كيفيت بيان احكام و اوامر الهى توسط پيامبر صلىاللهعليهوآله، هر يك از اينها نمونههاى بسيارى در تاريخ حيات آن حضرت دارد.
در بين همه اينها، تنها واقعه غدير است كه در همه اين جهات داراى خصايص منحصر به فرد است، و به عنوان يك موقعيت زمانى سه روزه بين تمام وقايع مربوط به تاريخ بعثت مىدرخشد. اين درخشش از نظر تاريخى در از جهاتى چشمگير است: موقيعت زمانى، موقعيت مكانى، كيفيت ابلاغ، توجه الهى، موقعيت مردمى.
از منظرى ديگر:
بر هيچ خردمندى پوشيده نيست كه شرف و برترى هر چيزى بسته به فايده و نتيجه آن است. بنا بر اين، در ميان موضوعات تاريخى، نخستين امرى كه مهمترين
1) . ترجمه الغدير امينى - واحدى : ص 65 - 71. ژرفاى غدير: ص 36.
فوايد و نتايج را داراست، موضوعى است كه بر اساس آن دينى پايهگذارى شده، يا كيش و آئينى استوار گشته باشد، و نيز زيربناى مذهبى بوده است كه امتهايى بدان گرويدهاند و دولتهايى به خاطر آن شكل گرفتهاند، و سرانجام نامى جادوان از آن بر جاى مانده است.
به همين جهت است كه تاريخ نگاران بزرگ در ثبت مبادى و تعاليم اديان سختكوش بوده و تمامى وقايع و شئون مربوط به آنها را از قبيل كيفيت پيدايش و نحوه دعوت و مبارزات و حكومتها و ساير تشكيلاتى كه روزگاران دراز و قرنهاى متمادى بر آنها گذشته است ثبت و ضبط نمودهاند. اين سنت خدايى است كه در ميان پيشينيان بود و در سنت خدا تغييرى نخواهى يافت.(1)
بديهى است كه در اين موارد چنانچه مورخ نسبت به امرى مسامحه كند و يا در ثبت و ضبط واقعهاى اهمال روا دارد، در تأليفش خللى پديد شود كه جبرانپذير نباشد، و تاريخى كه آغاز و مبدأ آن در اثر چنين غفلت و اهمالى مبهم و نامعلوم گردد، چه بسا موجب سرگردانى خواننده به هنگام مطالعه متن اثر تا پايان آن گردد.
واقعه تاريخى غدير خم از مهمترين قضايا و خطيرترين موضوعات تاريخى در جهان اسلام است، زيرا اين واقعه مهم با بسيارى از براهين قاطع مرتبط به آن زيربناى مذهب ميليونها انسان است كه از آثار خاندان پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله پيروى مىكنند. از ميان اين جمعيت انبوه مردان بزرگ، دانشمندان، فيلسوفان، نخبگان، فرهيختگان، شاهان، سياستمداران، فرماندهان، اديبان و دانشورانى برجسته برخاستهاند و كتابهايى گرانبها در فنون مختلف از خود بر جاى نهادهاند.
بنا بر اين، اگر مورخ خود از اين گروه باشد، بر او لازم است كه اخبار و مطالب مهم و مربوط به آغاز دعوت نبوى را ثبت و ضبط كند و در دسترس امت اسلامى قرار دهد. اما اگر مورخ از اين گروه نباشد، باز هم ضمن تحقيق در تاريخ جمعيت بزرگى
1) . احزاب / 33.
چون اين گروه، ناگزير است كه از چنين واقعه مهمى هر چند به اجمال و اختصار ياد كند، يا چنانچه تحت تأثير عواطف قومى و هيجانات قبيلهاى قرار دارد، ذكر اين قضيه تاريخى را با امورى كه از لحاظ انتقاد در دلالت مورد نظر او است توأم نمايد. زيرا براى تاريخنگاران هرگز مقدور نيست كه بر سند و مدارك اين قضيه ايرادى وارد كنند و آن را ضعيف بشمارند.
براى همين، با آن جهد و مشقتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در كيفيت زمانى و مكانى ابلاغ اين امر در روز غدير خم بر خود هموار فرمود، وقوع اين واقعه طورى است كه حتى دو نفر هم در آن اختلاف نتوانند داشت. هر چند بنا به اغراض و شائبههايى كه بر افراد آگاه و پوشيده نيست، در مدلول و مفاد آن اختلاف كردند.
اينك به ذكر خصوصيات جمعى از مورخان كه واقعه غدير خم را در آثار و كتب تاريخى خود ثبت نمودهاند مبادرت مى شود:
بلاذرى (م 179 ق) در انساب الاشراف.
ابنقتيبه (م 276 ق) در المعارف و الامامة و السياسة.
طبرى (م 310 ق) در كتابى مختص به اين موضوع.
ابنزولاق ليثى مصرى (م 287 ق) در تأليف خود.
5 . خطيب بغدادى (م 463 ق) در تاريخ بغداد.
6 . ابنعبدالبرّ (م 463 ق) در الاستيعاب.
8 . ابنعساكر (م 571 ق) در تاريخ الشام.
ياقوت حموى (م 626 ق) در معجم الادباء: 18 / 84 .
ابناثير (م 630 ق) در اسد الغايه.
ابن ابىالحديد (م 656 ق) در شرح نهج البلاغه.
ابنخلّكان (م 681 ق) در وفيات الاعيان.
يافعى (م 768 ق) در مرآة الجنان.
ابنالشيخ بلوى (م 604 ق) در الف باء.
ابنكثير شامى (م 774 ق) در البداية و النهاية.
ابنخلدون (م 808 ق) در مقدمه ابنخلدون.
شمسالدين ذهبى (م 748 ق) تذكرة الحفاظ.
نويرى (م حدود 733 ق) در نهاية الارب فى فنون الادب.
ابنحجر عسقلانى (م 852 ق) در الاصابة و تهذيب التهذيب.
ابنصبژاغ مالكى (م 855 ق) در الفصول المهمة.
مقريزى (م 845 ق) در الخطط.
جلالالدين سيوطى (م 911 ق) در تعدادى از كتابهايش.
قرمانى دمشقى (م 1019 ق) در اخبار الدول.
نورالدين حلبى (م 1044 ق) در السيرة الحلبية.
در فن حديث نيز اين موضوع را به همان روش كه در علم تاريخ بيان شد مىتوان از نظر گذراند، زيرا محدث در گستره پهناور علم حديث به هر بخشى كه نظر افكند، روايات صحيح و مسندى خواهد يافت كه اين مزيّت را براى مولا على عليهالسلام مسلم مىدارد؛ با اين مراتب كه هر طبقه از راويان از طبقه قبل از خود اين حديث را دريافت مىكند، تا سر انجام به طبقه صحابه مىرسد. آنان كه خود در غدير حضور داشته و اين خبر را از منبع وحى شنيدهاند.
با اينكه راويان را طبقات بسيار است و ميان اين طبقات فاصله بر قرار است، اما اين واقعه همچنان از نورانيتى خيره كننده برخوردار است. حال اگر محدث از ذكر چنين حديثى كه واجد اهميت و عظمتى خاص است اهمال يا غفلت نمايد، از ايفاى حق امت اسلامى سرباز زده و مسلمانان را از بخش عمده حقايق نابى كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله از گنجينه وسيع احسان خود بديشان عنايت فرموده محروم و بىنصيب نموده و از راه يافتن به شاهراه روشن هدايت مصطفوى به كلى بازشان داشته است.
اكنون به نام تنى چند از محدثان بزرگ كه واقعه غدير خم را ياد كردهاند اشاره مىشود:
پيشواى مذهب شافعى، ابوعبداللّه محمد بن ادريس شافعى (م 204 ق) در النهاية ابناثير.
پيشواى مذهب حنبلى احمد بن حنبل (م241 ق) در مسند و مناقب خود.
ابنماجه (م 273 ق) در سنن خود.
ترمذى (م 279 ق) در صحيح خود.
5 . نسائى (م 303 ق) در الخصائص.
6 . ابويعلى موصلى (م 307 ق) در مسند خود.
8 . دولابى (م 320 ق) در الكنى و الاسماء.
طحاوى (م 321 ق) در مشكل الاثار.
حاكم (م 405 ق) در المستدرك.
ابنمغازلى شافعى (م 483 ق) در المناقب.
ابنمنده اصفهانى (م 512 ق) در تأليف خود به طرق متعدد.
خطيب خوارزمى (م 568 ق) در المناقب و مقتل و الامام الحسين عليهالسلام.
كنجى (م 658 ق) در كفاية الطالب.
محبالدين طبرى (م 694 ق) در الرياض النضرة و ذخاير العقبى.
حموينى (م 722 ق) در فرائد السمطين.
ذهبى (م 748 ق) در التلخيص.
هيثمى (م 807 ق) در مجمع الزوائد.
جزرى (م 830 ق) در اسنى المطالب.
ابوالعباس قسطلانى (م 923 ق) در المواهب اللدنية.
متقى هندى (م 975 ق) در كنز العمال.
هروى قارى (م 1014 ق) در المرقاة فى شرح المشكاة.
تاجالدين منّاوى (م 1031 ق) در كنوز الحقائق فى حديث خير الخلائق و فيض القدير.
شيخانى قادرى در الصراط السوى فى مناقب آلالنبى عليهمالسلام.
باكثير مكى (م 1047 ق) در وسيلة المال فى مناقب الآل.
ابوعبداللّه زرقانى مالكى (م 1122 ق) در شرح المواهب.
ابنحمزه دمشقى خنفى در البيان و التعريف.
بر همين منوال است حال و شأن علماى تفسير، زيرا آياتى از قرآن كريم كه بدين قضيه اشاره دارد در برابر ديدگان مفسر نمايان مىشود(1)، و مفسر خود را ملزم مىبيند كه آنچه از مصدر وحى درباره نزول اينگونه آيات و تفسير آنها رسيده بيان كند، و هرگز روا نمىداند كه كارش نارسا و جهدش ناقص باشد.
اينك نام شمارى از مفسران سرشناس را كه در تفسير خود به ذكر اين واقعه پرداختهاند از نظر مى گذرانيم:
طبرى (م 310 ق) در جامع البيان عن تأويل آى القرآن.
ثعلبى (م 427 ق) در الكشف و البيان فى تفسير القرآن.
واحدى (م 468 ق) در اسباب النزول.
ابومحمد بغوى (م 516 ق) در تفسير خود.
5 . قرطبى (م 567 ق) در تفسير خود.
6 . فخر رازى (م 606 ق) در مفاتيح الغيب.
1) . آلعمران / 3، 67 . معارج / 70.
8 . ابنكثير شامى (م 774 ق) در تفسير خود.
نيشابورى (م بعد از 728 ق) در تفسير خود.
جلالالدين سيوطى (م 911 ق) در تفسير خود.
ابوالسعود العمادى (م 982 ق) در ارشاد العقل السليم الى مزايا القرآن الكريم.
خطيب شربينى (م 977 ق) در تفسير خود.
قاضى شوكانى (م 1250 ق) .
آلوسى بغدادى (م 1270 ق) در روح المعانى فى تفسير القرآن و السبع المثانى.(1)
اما علماى علم كلام، آنگاه كه در مسائل كلامى مربوط به امامت حجت و برهان مىآورند، براى چيرگى بر مدعى و يا به منظور نقل و دليل طرف مخالف ناگزير هستند كه متعرض واقعه غدير خم شوند. هر چند كه به زعم خود در چگونگى دلالت حديث مزبور به مناقشه پردازند.
اكنون تعدادى از متكلمان مشهور را كه در كتابهاى خود به واقعه غدير خم اشاره كردهاند نام مىبريم:
قاضى ابوبكر باقلانى بصرى (م 403 ق) در التمهيد.
قاضى عبدالرحمن ايجى شافعى ( م 756 ق) در المواقف.
سيد شريف جرجانى (م 816 ق) در شرح المواقف.
بيضاوى (م 685 ق) در طوالع النوار.
5 . شمسالدين اصفهانى در مطالع الانظار.
6 . تفتازانى (م 792 ق) در شرح المقاصد.
1) . چند تن از اين مفسران را مترجم محترم در ترجمه استدراك و اضافه كرده است كه در اصل نيست.
عبارات متنى كه نامبردگان در آثار خود آوردهاند اين چنين است:
پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله در روز غدير خم هنگام بازگشت از حجة الوداع مردم را در محلى بين مكه و مدينه به نام جحفه گرد آورد. آن روز بسيار گرم و سوزان بود؛ به حدى كه مردم از شدت گرما قسمتى از رداى خود را زير پا مى گذاردند.
پس از گرد آمدن مردم، آن حضرت در جايگاه بلندى به ايراد خطبه پرداخت و فرمود: اين گروه مسلمانان، آيا من بر شما و امور شما سزاوارتر از خود شما نيستم ؟
گفتند: به خدا سوگند آرى. آنگاه فرمود: هر كس كه من مولاى اويم پس از من على عليهالسلام مولاى او است. خداوندا، دوست بدار آن كس را كه او دوست بدارد، و دشمن بدار آن كس را كه او را دشمن بدارد، و يارى كن ياران او را، و خوار كن خوار كنندگان او را.(1)
برخى از متكلمانى كه اين واقعه را ذكر كردهاند عبارتند از: قاضى نجم محمد شافعى (م 876 ق) در «بديع المعانى» ، جلالالدين سيوطى در اربعين خود، مفتى شام حامد بن على عمادى در «الصلاة الفاخرة بالاحاديث المتواتره» و آلوسى بغدادى (م 1324 ق) در «نثر اللئالى» .
علماى علم لغت نيز هر گاه كه به لغاتى از قبيل «مولى» ، «خم» ، «غدير» و «ولىّ» برخورد كنند، ناچار به حديث غدير خم اشاره مىكنند. مانند: ابندريد، محمد بن حسن (م 321 ق) در «الجمهرة»(2)، ابناثير در «النهاية» ، حموى در «معجم البلدان» در بيان «خم» ، زبيدى حنفى در «تاج العروس» و نبهانى در «المجموعه النبهانية» .
1) . عين لفظ آنها ذكر شد، براى اينكه اين واقعه را بىسند به طور ارسال مسلّم ذكر نمودهاند.
2) . نامبرده گويد: غدير خم معروف است، و اين همان مكانى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آنچه به پاخاست و خطبهاى مبنى بر فضيلت اميرالمؤمنين على ابن ابىطالب عليهالسلام ايراد فرمود. در جلد چاپى جمهره چنين مذكور است، و ابنشهرآشوب و جز او از روى نسخههاى خطىِ آن - كه از زمانهاى قديم در دست بوده - چنين حكايت نمودهاند: اين همان جايگاهى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در آنجا به ولايت على عليهالسلام تصريح نموده است. به هر حال، در نسخههاى چاپى رعايت امانت نشده و مطلب مورد تحريف قرار گرفته است. الجمهرة فى اللغة: ج 1 ص 71.
ميراث مكتوب غدير در دوران منع از حديث و تأليف(1)
در زمانهايى تاريكى كه تدوين و كتابت حديث و معارف دين از طرف سقيفه رسما ممنوع اعلام شده بود ! و در زمانهايى كه هنوز نوشتن به رواج امروزى متداول نبود، امامان غدير عليهمالسلام على رغم شرايط دشوار تقيه، اَبعاد مختلف واقعه غدير را براى اصحابشان بازگو مىفرمودند و آنان در نوشتههاى خود به صورت حديث ثبت مىكردند.
اين اقدام در واقع ريشه فرهنگسازى غدير است كه شامل تعاليم و معارف و استدلالها و تاريخچه آن بوده و به صورت ميراث غدير به نسلهاى فرهنگساز غدير منتقل شده، تا آموزههاى اصيل خود را از دست ندهند. آنچه امروز از حديث و تاريخ غدير به دست ما رسيده ثمره همان نوشتهها و مجموعههاى تدوين شده در خفا از چشم سقيفه است، كه ميراث مكتوب غدير را به دست ما رسانده است:
در بين آثار نوشتارى بر جاى مانده از دوران معصومين عليهمالسلام، اولين اثر «كتاب سليم بن قيس الهلالى» است كه در حضور چهار امام تأليف شده و به تأييد سه امام رسيده و اصحاب ائمه عليهمالسلام آن را مىشناختهاند و احاديث آن رانقل كردهاند. اين كتاب بيش از پنجاه موضوع از معارف غدير را در سيزده حديث ثبت كرده است.
1) . تبليغ غدير در سيره معصومين عليهمالسلام: ص 147، 148. چهارده قرن با غدير: ص 101.
سليم بن قيس هلالى صاحب اولين كتاب در اسلام است. او تأليف اين كتاب را در اوايل حكومت عمر آغاز كرده و در زمان حجاج به پايان رسانده است. او واقعه غدير را در مواضع مختلف كتابش به مناسبتهاى مختلف از قول افراد مختلفى از حاضران غدير نقل نموده است.
در يك مورد هم داستان مفصل آن ماجرا را از ابوسعيد خدرى نقل كرده است. بدين صورت كتاب او، اولين موردى است كه در راستاى ابلاغ غدير به نسلهاى آينده فرهنگ مكتوب را به كار گرفته است و چه زيبا تأثير خود را در طول چهارده قرن به ظهور رسانده كه تقريبا همه كتب حديثى و تاريخى ما واقعه غدير را از كتاب سليم نقل كردهاند، و خود كتاب هم تا امروز باقى است و به عنوان اولين مدرك مكتوب غدير در ميراث علمىاسلام مىدرخشد.(1)
دومين اثر از دوران معصومين عليهمالسلام درباره غدير متن كامل خطبه آن است، كه از يك سو امام باقر عليهالسلام و از سوى ديگر حذيفة بن يمان و زيد بن ارقم دو صحابى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را نقل كردهاند؛ و از نقل آنان ثبت نوشتارى شده است.
با توجه به عدم امكان چاپ و نشر در آن عصر، اين دو اقدام در حد خود بسيار مهم و فوقالعاده بوده، و ثمره شيرين و مؤثر آن تا امروز سازنده فرهنگ پر محتواى غدير است.
روند تأليفى غدير كه در عصر معصومين عليهمالسلام فرهنگسازى شده، در طول چهارده قرن تا امروز ادامه يافته؛ و نتيجه آن كتابهاى مستقل تأليف شده درباره غدير است كه تعداد آن از هزار كتاب گذشته، در كنار صدها جزوه و بروشور و پوستر مربوط به غدير و دهها نرمافزار و برنامه صوتى و تصويرى، كه همه آنها انعكاس اين تأليفات غديرى است.
1) . كتاب سليم: حديثهاى 8 ، 11، 14، 25، 26، 39، 42، 55 ، 60 .
اهميت حديث غدير در اهلسنت(1)
از عصر حادثه غدير تا كنون، مسلمانان و به تبع آنان ديگران به اين واقعه عظيم و مسئله امامت و خلافت به ديد يك اصل اعتقادى نگريسته، و آن را در كتب عقائد نقل و بررسى كردهاند. گر چه در كتب تاريخى نيز آوردهاند، و از نظر حديثى در كتب حديث، و از جهت معانى لغات در كتب لغت، و از لحاظ نزول آيات مربوطه در تقاسير، و از جهت ادبيات غدير در كتب ادبى نيز آوردهاند. در اين باره به مدارك زير از اهلسنت دقت و توجه كنيد:
از مورخان: بلاذرى (م 279 ق) در «انساب الاشراف» ، ابنقتيبه (م 276 ق) در «المعارف» و «الامامة و السياسة» ، طبرى (م 310 ق) در كتابى مستقل در مورد حديث غدير، خطيب بغدادى (م 463 ق) در تاريخ خود.
از محدثان: محمد بن ادريس شافعى (م 204 ق) به نقل «النهايه» ابناثير، احمد بن حنبل (م 241 ق) در مسند و مناقب، ابنماجه (م 273 ق) در سنن، ترمذى (م 276 ق) در صحيح.
از مفسران: طبرى (م 310 ق) در تفسير خود، ثعلبى (م 427 يا 437 ق) در تفسير خود، واحدى (م 468 ق) در «اسباب النزول» ، فخر رازى (م 606 ق) در تفسير خود.
از متكلمان: قاضى ابوبكر باقلانى بصرى (م 403 ق) در «التمهيد» ، قاضى عبدالرحمن ايجى شافعى (م 756 ق) در «المواقف» ، شريف جرجانى (م 816 ق) در «شرح المواقف» ، قوشجى (م 879 ق) در «شرح تجريد» .
از لغتشناسان و صاحبان معاجم در ذيل كلمات «مولى» و «خم» و «غدير» و «ولى» و ... : ابندريد (م 321 ق) در «جمهره»(2)، ابناثير در «النهايه» .(3)
اين نوع نقلها نشان دهنده اين است كه مسئله امامت و غدير در نظر آنان صرفا مسئلهاى تاريخى نيست.
كتابشناسى غدير(1)
در موضوع منابع حديث غدير و واقعه غدير و خطبه غدير، جا دارد به كتابهاى غديرى و كتابنامه غدير اشارهاى اجمالى شود. چون تمام كتب مستقل در مورد غدير، در هر سطح و اندازهاى كه باشد، به نوعى از منابع غدير به حساب مىآيد.
در مورد كتب تأليف شده در موضوع غدير، جامعترين اثر كتاب «غدير در آئينه كتاب» است كه معرفى چاپ ششم(2)آن چنين است:
معرفى 1916 كتاب مستقلِ غدير از مؤلفين قرن دوم تا پانزدهم هجرى. كتابشناسى كتابهاى چاپى و خطى غدير به 24 زبان: فارسى، عربى، اردو، تركىاستانبولى، تركىآذرى، تاجيكى، گرجستانى، كردى، هندى، بنگالى، تايلندى، مالايو، تاميلى، سواحلى، هوسايى، انگليسى، فرانسوى، آلمانى، روسى، اسپانيايى، ايتاليايى، آلبانيايى، اكراينى، نروژى، همراه با معرفى 579 مقاله و 169 لوحِ فشرده و 10 كاسِت.
براى توضيح بيشتر در مورد كتابشناسى غدير مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش اول «كتابشناسى غدير» .
كتابشناسى سند حديث غدير(3)
مؤلفان بزرگى از شيعه و سنى اقدام به تأليف كتابهايى در جمعآورى طرق
1) . غدير در آئينه كتاب.
2) . سال 1400 ش، 1442 ق، 2021 م.
3) . چكيده عبقات الانوار حديث غدير : ص 33 - 41. غدير در آئينه كتاب. اسرار غدير: ص 107، 121. چهارده قرن با غدير: ص 121، 135، 136. هزار و يك نكته درباره غدير و فضائل اميرالمؤمنين على عليهالسلام: ص 78، 79. دانشنامه امام على عليهالسلام: ج 8 ص 261، 262. از غدير تا الغدير: ص 238 - 261.
و اسناد فراوان درباره غدير كردهاند(1)كتبى مفصل در مورد سند و متن حديث غدير و بحثهاى رجالى و استدلالى و تاريخىِ مربوط به حديث غدير.
در اين كتابها، در مورد مضامين مختلف حديث غدير، شرح حديث غدير و واژهها و زواياى حديث غدير، اسماء راويان حديث غدير از مرد و زن بحث و گفتگو شده، و البته بيشتر در مورد اسناد حديث غدير است. بيشتر بحثها رجالى است، و درباره موثق بودن راويان بحث شده و تاريخچه مفصلى از اسناد و راويان حديث غدير تدوين شده و جنبههاى اعجابانگيز آن در زمينههاى اسناد و رجال تبيين گرديده است. ذيلاً به دو نمونه اشاره مىشود:
ابوالمعالى جوينى مىگويد: در بغداد در دست صحافى يك جلد كتاب ديدم كه بر جلد آن چنين نوشته بود: جلد بيست و هشتم از اسنادِ حديثِ مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ و بعد از اين جلد، مجلد بيست و نهم خواهد بود.(2)
ابنكثير مىگويد: كتابى در دو جلد ضخيم ديدم كه طبرى در آن، احاديثِ غديرخم را جمع آورى كرده بود.(3)
در تعدادى از كتابهاى بزرگان عامه حديث غدير به عنوان يكى از مسلمات روايت شده كه از جمله مؤلفين آنها عبارتند از: اَصمعى، ابنسكّيت، جاحظ، سِجستانى، بخارى، اندلسى، ثعلبى، ذهبى، مناوى، ابنحجر، تفتازانى، ابناثير، قاضى عياض، باقلانى.(4)
در اينجا كتبى كه مستقلاً در مورد حديث غدير تأليف شده در دو قسمت معرفى مىشود: قسمت اول كتب پيشينيان كه اصطلاحا كتب مرجع هستند، و قسمت دوم كتب اخير كه جمع آورى كامل در اين موضوع هستند:
كثرت طرق حديث غدير و اسانيد معتبر آن - كه گروه بزرگى از حافظان به صحت نقل آن از جماعت پرشمارى از صحابيان نامدار اعتراف كردهاند - بر اهل دانش روشن است؛ تا آنجا كه اين طرق و اسانيد به مراتب بسيار و از حدّ تواتر گذشته است. براى آنكه مدّعاى خود را روشن سازيم، در ادامه پارهاى از ادلّه و شواهد مربوطه را از تصريحات بزرگ پيشوايان اهلسنت ذكر مىكنيم:
به نقل سيد بن طاووس، از جمله شواهدى كه كثرت طرق حديث غدير و تواتر آن را نشان مىدهد، نگارش كتابى است ويژه درباره طرق حديث غدير؛ شامل بيش از صد تن از صحابيان بزرگ و با اسانيد پرشمار، كه به دست حافظ ابوالعباس احمد بن محمد معروف به ابنعقده كوفى تأليف شده و به نام «الموالاة» است.(1)
يحيى بن حسن اسدى حلّى (ابنبطريق) و سيد بن طاووس در كتب خود اشاره نمودهاند كه ابوجعفر محمد بن جرير طبرى عامى كتابى درباره طرق حديث غدير تأليف كرده است. نام اين كتاب «كتاب الولاية» يا «الردّ على الحُرقوصيّة» است.(2)
سيد بن طاووس در دو كتاب خود اشاره نموده كه حَسكانى كتابى به نام «الهداة إلى أداء حقّ الموالاة» در دوازده جزوه نگاشته، و در آن حديث غدير را اثبات كرده و طرقش را گرد آورده است.(3)
سيد بن طاووس مىگويد كه سِجِستانى كتاب جداگانهاى در هفده جزء درباره
طرق حديث غدير؛ شامل صد و ده تن از صحابه - كه شش تن از آنان بانوان هستند - به نام «كتاب دراية حديث الولاية» نوشته است.(1)
حافظ ذهبى نيز درباره طرق حديث غدير كتابى جداگانه نوشته و تصريح كرده است كه اين حديث طرق نيكويى دارد.
بنا بر نقل حسين بن جبر از ابنشهرآشوب، يكى از دانشمندان در جمع طرق حديث غدير، كتاب بزرگى در بيش از 28 مجلد نوشته است. حسين بن جبر مىگويد:
جدّم ابنشهرآشوب گفت: شنيدم كه ابوالمعالى جوينى با شگفتى مىگفت: در بغداد، نزد صحّافى، كتاب جلدشدهاى ديدم كه نقلهاى حديث غدير در آن آمده بود. روى آن كتاب، نوشته شده بود: مجلّد بيست و هشتم از طرق حديث «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِىٌّ مَوْلاهُ» كه مجلّد بيستم و نهم در پى آن خواهد آمد.(2)
و اما ابوالمعالى جوينى - كه كتاب عظيم ياد شده را ديده - از بزرگان اهل حديث و تحقيق است.(3)
علامه امينى شيبانى كوفى را از راويان قرن چهارم و از كسانى كه درباره غدير كتاب تأليف كردهاند براى حديث غدير شمرده است.
1) . الاقبال: ص 453. الطرائف فى معرفة المذاهب: ص 38.
2) . نُخَب المناقب: ص 92.
3) . وَفَيات الأعيان ابنخَلِّكان : ج 2 ص 341. مرآة الجنان (يافعى) : حوادث سال 478. العِبَر فى خبر من غَبَر (ذهبى) : حوادث سال 478. طبقات الشافعية (اِسنَوى) : ج 1 ص 409. طبقات الشافعية (اسدى) : ج 1 ص 218. المنتظم (ابنجوزى) : حوادث سال 478. تاريخ ابنكثير: حوادث سال 478. شَذَرات الذهب (ابنعماد) : حوادث سال 478. طبقات الشافعية (سُبكى) : ج 5 ص 165.
ابنفَهْد مكّى در «ذيل تذكرة الحفّاظ» شرح حال حافظ عِراقى را نوشته و كتابى در غدير را از آثار او شمرده است.(1)
ابوبكر جِعابى صاحب كتاب «من روى حديث غدير خمّ» است. شرح حال وى در «تذكرة الحفّاظ» و «تاريخ بغداد» و «طبقات الحفّاظ» آمده است.(2)ابوالعباس نجاشى نيز در «الفهرست» اين كتاب را در شمار آثار وى آورده است.(3)
گنجى در «كفاية الطالب» ضمن ياد كرد حديث غدير مىنويسد: حافظ دارقُطنى درباره طرق اين حديث رسالهاى تأليف كرده است.
ابنجَزَرى دمشقى كتابى دارد به نام «اسنى المطالب فى مناقب على بن ابىطالب عليهالسلام» كه در آن به اثبات تواتر حديث غدير پرداخته است. سخاوى در كتاب «الضوء اللامع» ضمن شرح حال او، اين كتاب را از آثار وى شمرده است.
در اينجا بد نيست اشاره شود كه همانطور كه در زمينه سند حديث غدير بحثهاى مفصلى در كُتب شده است، در مورد متنِ حديث هم تأليفات ارزندهاى وجود دارد كه ذيلاً به بعضى از آنها اشاره مىشود:
معانى الأخبار، شيخ صدوق: ص 63 - 73.
كتاب «اقسام المولى فى اللسان» ، شيخ مفيد.
رسالة فى معنى المولى، شيخ مفيد.
رسالة فى الجواب عن الشبهات الواردة لخبر الغدير، سيد مرتضى.
5 . بحار الانوار: ج 37 ص 235 - 253.
6 . عوالم العلوم: ج 15 / 3 ص 328 - 379.
8 . فيض القدير فيما يتعلق بحديث الغدير، حاج شيخ عباس قمى.
الغدير، علامه امينى: ج 1 ص 340 - 399.
الغدير فى الاسلام، شيخ محمدرضا فرج اللّه: ص 84 - 209.
المنهج السوى فى معنى المولى و الولى، محسن على بلتستانى پاكستانى.
از اوائل قرن يازدهم هجرى تا امروز با ايجاد ميدان باز علمى، محققين و انديشمندان اسلام تأليفات بسيار مهمى درباره غدير تأليف كردهاند و به خوبى از زحمات هزار ساله نتيجهگيرى نمودند. در اين دوران تمام جوانب غدير مورد جمع و بررسى و تحقيق قرار گرفت و در هر جنبهاى به طور جداگانه كتابى نوشته شد.
قبل از معرفى كتب مستقل در اين زمينه، به چند كتاب ضمنى در اين زمينه اشاره مىشود، كه به نوعى شروع كننده اين تحقيقات بودهاند:
الغدير، علامه امينى: ج 1 ص 12 - 151، 294 - 322.
عوالم العلوم، شيخ عبداللّه بحرانى: ج 15 / 3 ص 307 - 327.
بحار الانوار، علامه مجلسى: ج 37 ص 181، 182.
اثبات الهداة، شيخ حرّ عاملى: ج 2 ص 200 - 250.
الطرائف، سيد ابنطاووس: ص 33.
و اما تحقيقاتى كه به شكل كتاب مستقل در مورد حديث غدير تأليف شده است:
سيد هاشم بن سليمان بحرانى كتكتانى (م 1107 ق) ، عربى، چاپى، تحقيق: إحياء تراث السيد هاشم البحرانى، قم، ناشر: همان، وزيرى، 229 ص. اين كتاب شامل مقدمه و سه باب است: 1. آنچه از طريق شيعه در قضيه غدير خم آمده است: شامل سى و شش طريق. 2. آنچه از طريق عامه آمده است: شامل هشتاد و هشت طريق است. 3. آنچه شيعه در تصريح پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره خلافت اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل نمودهاند: شامل سى و چهار حديث است. نسخهاى از اين كتاب در كتابخانه آستان قدس رضوى با خط نسخ، نگاشته شده در سال 1101 ق، همراه با دو كتاب ديگر از مؤلف موجود است.
غلامرضا صادقىفرد، فارسى، چاپى، تاسوعا، مشهد، چاپ اول، سال 1394 ش، 1436 ش، وزيرى، 1096 ص. اين اثر كتابى گرانسنگ و جامع و حاوى نكات و دقائق ارزشمندى است. در اين كتاب طى بيست فصل، مفصل در مورد حديث غدير «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» آن سخن گفته، و تحقيق جامع و از جهات مختلف در مورد اين حديث است. فهرست اين كتاب از اين قرار است:
فصل اول: مرورى بر حديث مولى بودن «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ عليهالسلام مَولاهُ» . فصل دوم: نگاهى به حجة الوداع و به غدير خم به عنوان زمان و مكان صدور حديث مولى بودن. فصل سوم: پژوهشى در خصوص روز صدور «حديث مولى بودن» و روز نزول آيه اكمال. فصل چهارم: بخارى و مسلم و نقل خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم. فصل پنجم: مرورى گذرا بر خطبه پيامبر صلىاللهعليهوآله در غدير خم. فصل ششم: كلمهها و تركيبهاى حديث مولى بودن. فصل هفتم: تحريف كلمه از جايگاه آن، قبل و بعد
1) . امل الآمل: ج 2 ص 341. رياض العلماء: ج 5 ص 298. الذريعة: ج 18 ص 64 ش 693 . فهرست الفبايى كتب خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى: ص 465.
از تثبيت جايگاه آن. فصل هشتم: روند جعل يك يا چند مفهوم براى «مولى» . فصل نهم: «مولى» و «ولىّ» و «موالاه» و مفاهيم «ناصر» و «نصير» و «محبّ» . فصل دهم: «ولىّ» و «مولى» و «اولى» هر يك به جاى خود و به مفهوم خود. فصل يازدهم: شناخت «مولى» و «ولى» از راه شناخت بعضى از شئون آنها. فصل دوازدهم: تحليلى بر حديث مولى بودن. فصل سيزدهم: كفر هر كس به هر عنوانى در برابر امير ابرار عليهالسلام قرار بگيرد و معرفى آن حضرت عليهالسلام به عنوان ايمان مجسم. فصل چهاردهم: تعريف قرآنى «ايمان مجسم» و عاقبت كفر به «الايمان» . فصل پانزدهم: تبيين آيه اكمال با حديث مولى بودن. فصل شانزدهم: آيه تبليغ و معرفى مولى اميرمؤمنان عليهالسلام به عنوان مولاى همگان. فصل هفدهم: تبيين آيات ولايت با: «من كنت مولاه فهذا على عليهالسلام مولاه» . فصل هجدهم: سوره مباركه هلاتى و حديث مولى بودن. فصل نوزدهم: حديث مولى بودن و معرفى نورى كه با رسول اللّه صلىاللهعليهوآله نازل شد. فصل بيستم: كلام آخر: اميد آن است كه نور نازل شده خدا نور ما باشد، او روان باشد و ما در پى او.
محمود طلوعى گوگانى، فارسى، چاپى، دليل ما، قم، چاپ اول، سال 1382 ش، 1424 ق، وزيرى، 560 ص. در اين كتاب پس از مقدمهاى كوتاه صد و سى و هفت تن از صحابه را كه حديث غدير را روايت كردهاند طبق حروف الفبا آورده است. در هر مورد ابتدا مختصرى از بيوگرافى راوى و سپس روايت و يا روايات او همراه با اسناد و مدارك آمده است.
على يعقوب سويف القطيفى، ناشر: مؤلف، چاپ اول، سال 1423 ق، 2003 م، وزيرى، 601 ص. اين كتاب در سه فصل آمده است: فصل اول: در اين فصل خلاصهاى از زندگانى اميرالمؤمنين عليهالسلام آمده است. فصل دوم: باب 1: گزارش حجة الوداع. باب 2: در اين باب كتابهايى كه حديث و ماجراى غدير را نقل كردهاند، از كتب شيعه و سنى و به ترتيب قرنها آمده است؛ از قرن اول تا قرن پانزدهم، و جمعا بيش از 500 كتاب از شيعه و اهلسنت را نام برده است. فصل سوم: چهل و سه غديريه عربى به ترتيب زمانى آمده است.
5 . عبقات الأنوار فى امامة الائمة الاطهار عليهمالسلام(1)، (حديث الغدير) 10 ج
سيد حامدحسين بن محمدقلى كنتورى (نيشابورى، لكنهويى) ، م 1306 ق، فارسى، چاپى، تحقيق: غلامرضا مولانا (بروجردى) . چاپ اول: لكنهو (هند) ، سال 1293 ق، 1876 م. رحلى، ج 1: 1251 ص، ج 2: 1008 ص. چاپ دوم: فقط قسم اول، تهران، سال 1369 ق، 1328 ش. رحلى، 600 ص. چاپ سوم و تحقيق شده: ناشر: محقق، قم، سال 1404 - 1411 ق، 1362 - 1369 ش. وزيرى، ج 1: 82 + 346 ص، ج 2: 427 ص، ج 3: 421 ص، ج 4: 434 ص، ج 5 : 429 ص، ج 6 : 400 ص، ج 7: 444 ص، ج 8 : 440 ص، ج 9: 447 ص، ج 10: 616 ص.
اين كتاب از كتب بىنظير در زمينه غدير است كه در آن از آنچه مىتوان در مورد سند و متن حديث و واقعه غدير و استدلال به آن و جواب از شبهات صحبت نمود بحث و بررسى و تحقيق شده و در واقع جواب از گفتههاى صاحب كتاب «تحفه اثنىعشريه» در كتابش است و به اين عنوان تأليف شده است. قسمت مربوط به حديث غدير از كتاب «عبقات الأنوار» در ده جلد تحقيق شده است. جلد اول تا هفتم درباره سند حديث و سه جلد بقيه درباره دلالت حديث است، و در تقسيمبندى كل كتاب بايد گفت اين كتاب شامل دو قسمت است:
اين كتاب (بخش حديث غدير از عبقات) يكبار به فارسى خلاصه و يك مرتبه بدون كم و زياد به عربى ترجمه شده و نيز يكبار پس از تلخيص به عربى ترجمه شده و نيز تلخيص و چكيده نويسى شده كه از اين قرار است:
1) . الفوائد الرضوية: ص 222. الذريعة: ج 15 ص 214 ش 1415 و ج 6 ص 378. أعيان الشيعة: ج 7 ص 425.
الف. فيض القدير فيما يتعلق بحديث الغدير، شيخ عباس قمى.
ب. تعريب عبقات الأنوار، سيد هاشم عاملى.
ج. نفحات الأزهار فى خلاصة عبقات الأنوار، ج 6 - 9 ، سيد على ميلانى.
د. خلاصه عبقات الانوار، سيد على ميلانى - مرتضى نادرى.
ه . چكيده عبقات الانوار، سيد على ميلانى - مرتضى نادرى - محمدرضا شريفى.
كل كتاب «عبقات» نيز بارها توسط محققين به عربى بازگردانده شده كه به عنوان نمونه مىتوان كتاب يادشده (نفحات الأزهار) و كتاب «الثمرات فى تعريب العبقات» از سيد محسن نواب - كه كتاب ديگرى هم در غدير به نام «غدير سى كربلا تك» دارد - را نام برد. ولى از ترجمه عربى دوم (الثمرات) مدركى به دست نيامد كه بخش حديث غدير هم در اين كتاب به عربى ترجمه شده باشد.
براى توضيح بيشتر مراجعه شود به فصل چهارم «مسائل فرهنگى غدير» ، بخش اول «كتابشناسى غدير» .
THE QADIR ENCYCLOPAEDIA
The most comprehensive encyclopaedia of Qadir
6
BY :
Mohammad Ansari Zanjani