ghaemiyeh.com
شابک:964-302-465-2 ؛ 964-302-465-2
شماره کتابشناسی ملی:م۸۰-۱۷۸۲۹
عنوان و نام پدیدآور:نسیم رحمت/ حسین انصاریان
مشخصات نشر:تهران: پیام آزادی، ۱۳۸۰.
مشخصات ظاهری:ص ۳۴۸
فروست:(سلسله آثار، مجموعه سخنرانیها۳)
یادداشت:کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ - -- وعظ
موضوع:اسلام -- مقالهها و خطابهها
موضوع:اخلاق اسلامی -- مقالهها و خطابهها
موضوع:وعظ
رده بندی دیویی:۲۹۷/۰۸
رده بندی کنگره:BP۱۰/۵/الف۸۲ن۵
سرشناسه:انصاریان، حسین، - ۱۳۲۳
اینجانب از سال 1348 شمسی،در حالی که در حوزه مقدسه قم سرگرم تحصیل بودم،با توفیق حق قدم در راه تبلیغ قرآن و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و فرمایشات امامان معصوم علیهم السلام گذاردم،روشم در تبلیغ، که مایه از کتاب خدا،قرآن مجید،و پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت میگرفت توجه همگان،به خصوص نسل جوان را جلب کرد،حضور جمعیت از سطوح مختلف مسئولیتم را در پی گرفتن مطالعه گسترده در منابع اسلامی و الهی سنگین کرد و من هم بدون توجه به طاقت فرسا بودن کار،اغلب اوقاتم را وقف مطالعه و یادداشتبرداری و انتقال ثمرات مطالعاتم به مردم نمودم.خوشبختانه اکثر منابری که در استانهای کشور و برخی از ممالک خار کشور داشتم به وسیله برگزار کنندگان جلسات ضبط میشد.
سال 1376 نورچشمان عزیزم،محمد و امیر،که هر دو به توفیق خداوند در مسیر تحصیل علوم اسلامی و تبلیغ آن هستند به جمعآوری نوارهای ضبط شده چه از ایران و چه از خارج پرداختند،و هم اکنون که سال 1379 شمسی است قریب به چهارهزار نوار سخنرانی بیتکرار در موضوعات گوناگون اسلامی جمع آوری شده و بنا دارند نوار سخنرانیهای آینده را نیز جمعآوری کنند.
دو فرزندم،در عین اینکه اکثر نوارها در تمام مناطق کشور در دسترس مردم است برای اینکه مبلغان دین و دانشجویان علوم اسلامی و سایر مردم به خصوص آیندگان و نسلهای بعدی از محتوای آنها بیشتر استفاده کنند بنا گذاشتند همه سخنرانیها به صورتی منظم و بر اساس عناوین سخنرانی شده از نوار استخراج و به صورت کتاب منتشر شود.این موضوع را با حجة الاسلام جناب آقای رنجبر در میان گذاشتند و ایشان نیز مسئولیت این امر سودمند را پذیرفتند،به احتمال قوی پیاده شدۀ این نوارها به بیش از یکصد جلد خواهد رسید،از حضرت محبوب عاجزانه درخواست میکنم که دو فرزند عزیزم و جناب آقای رنجبر را در پی گرفتن این کار، توفیق خاص،عنایت فرماید.
از باب«من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق»لازم میدانم از دوست با ایمان و معتقد جناب آقای حاج اکبر قدیری،که در زمینه انتشار این مجموعه،قدم عملی برداشتند،سپاسگزاری نمایم.
فقیر
حسین انصاریان
1379/11/28
این جهان مستِ،ما را چون سبو دارد به دست تا کجا برخاک ریزد،تا کجا خواهد شکست ؟ و شکست،سرنوشت ماست.
همچنانکه«دانه»ها،چه آنها که به آغوش خاک پناه برده و چه آنها که «مغرورانه»بر آن پیشت نموده و همپای و همنفسِ باد میشوند،لا جَرَم خواهند شکست.اما آنچه مسلّم است و در آن قِیلی نشاید اینکه،دانهها در آغوش خاک، اگرچه از همان آغاز«شکست»را تجربه میکنند،اما چندان نمیباید که سبز شدن، و در پی آن نهال شدن،و به دنبال آن نیز درختی تناور شدن را نصیب میبرند.ولی آن دانهها که پشت بر خاک دارند هر چند،صباحی چند و به ظاهر،رها و آزاد مینمایند و گاه نیز بر دوش باد سوار شده،و به هر سور رَه میسپارند،اما نه چندان دیر،یا به زیر سنگ آسیاب،یا به زیر پای آدمیان،و یا به دست اطفال هوسناک، و یا میانه منقارهای کبوترکان،خواهند شکست.شکستی که تحفهسبز شدن را در پی ندارد،و نه پیامدی جز پوچی و هیچ شدن،و هرز،و هدر رفتن !
و این،برای این دانهها،کیفر و عذابی دردناک است،که البته استحقاق آن را نیز داشته؛زیرا کفورانه و ناسپاس پشت به خاک نمودند،خاکی که هر چه داشتند از آن بود،و آنچه میخواستند نیز در آن.
و تو گویی؛این دانهها«آیه»و«آئینه»اند،و نشانگر احوال ما آدمیان،و در حقیقت فریاد میکنند که.شکست،بلا و محنت نیز بر شما بسته است،خواه رو به سوی خداوند نموده و دل را در گروِ او نهید،و خواه بر او پشت کرده و اعراض نمایید،جز آنکه اگر روی به سوی خداوند کنید به دنبال بلا و محنت،رحمت و راحت نهفته است، و اگر پشت کرده و روی گردان شوید به انحاء بلایا ابتلا یافته بیآنکه سود و یا آسودگی در پی باشد،و این سزای کار شماست که همراه باد هوس شده و بر خدا پشت نمودید،خدایی که هر چه داشته و دارید از اوست،و نیز آنچه میتوانید به چنگ اورید تنها در کفِ با کفایت او خواهد بود.
و بر این اساس میتوان گفت.رحمت خداوند ظاهری قهرآلود داشته و همراه با رنجِش و غم است،که البته این خود محکی است تا مردم راحت خواهد و آسوده پسند را غربال و دور سازد. عشق ز اول سرکش و خونی بود تا گریزد آنکه بیرونی بود
اما آنان که تنها برای خداوند در این وادی گام نهاده و به دنبال آن نیز ملامتها و ملامتها را به جان خریدار میشوند،چندان نمیباید که فرشتگان رحمت و نوازش حق بر ایشان فرود میآیند.
«إِنَّ الَّذیٖنَ قٰالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاٰئِکَةُ»
و این جز اعجاز و هنر خداوندی چیزی دیگر نیست که در دل تلخیها
و رنجها،راحت و آرامش پدید آورد،همچنانکه روز را از دل شب.
«تُولِجُ النَّهٰارَ فِی اللَّیْلِ»
بنابراین،هرکجا از رحمت و لطف و التفاتِ حق سخن به میان میآید،از بلا و محنت و رنج و ملالت نیز غافل نمیتوان بود.
و البته اگر در این کتاب تنها از رحمت بیدریغ و نوازش بیبدیل حق سخن رفته،اما از غم و اندوه و بلا و ملالت هیچ کلامی به میان نیامده،غافلانه نبوده است، بلکه خود حکایت از نوعی باطننگری و عمق اندیشی است که خصیصه مردم آخر بین است،که هیچگاه ظواهر امور را لحاظ نمیکنند.
باری،در پیش چشم مردم واقعبین و عاقبتاندیش،همیشه،باطن و حقیقت امور ملاک و هدف و مورد چشمانداز است،و اینجاست که«علی العموم»آنچه ایشان میبینند درست خلاف آن چیزی است که مردم ظاهربین میبینند.
از باب تمثیل و نمونه؛دیگران اگر چه فرعون را در جنات عدن و در اوج طراوت و حیاتا و نشاط میدیدند،اما موسی هرگاه و هر کجا و به هرگونهای که او را مینگریست جز آتش و دود و سیاهی و رسوایی چیزی دیگر نمیفهمید و شاید اگر کسی از او میپرسید که پایان کار فرعون چون و چگونه است ؟ با دنیایی از آرامش و اطمینانمیگفت.در آب غرقه میشود.و اگر میپرسیدند.چرا ؟ و یا این را از کجا میگویی ؟ میگفت.فرعون را جز آتش نمیبینم و آتش را با آب خاموش میکنند،همچنانکه آتش نمرود تنها با وجود ابراهیم،که همچون آب مایه حیات
و رحمت بود،فرو نشست.
و از آنجا که پشتوانه این سخنانِ نغز سینهای سوزناک و آهاندود،و چشمانی بارانی و اشکبار است آنهم«دجله به دجله-جُو به جُو»البته،بسی تأثیرگذار مینماید.
از این رو،اذعان میکنم که روزی،و نه چندان بعید و دور،میان احباب و اصحاب صفا و مهر،همسانِ سبو«دوش به دوش»و بسانِ قدح«دست به دست» خواهد شد،و همگان بر وی تحسین و احترام کرده و آفرین خواهند گفت.
این کتاب«واژه به واژه-خط به خط»کریمۀ «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» را تداعی میکند.پس،هیچ دور نیست و بلکه زیبا و زیبنده نیز هست اگر آن را به تفسیر «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» نام نهیم،همچنانکه مکتوب پیش از این با نام
«اخلاق خوبان»و کتاب پس از این«با هر نام و عنوانی که دارد»نیز اینگونهاند.
و این فاصله در آثار کلامی این خطیب هیچگونه احساس نمیشود، همچنانکه نسبت به کتاب خداوند بسی نزدیک مینماید،از اینرو،میتوان گفت:
ایشان دردها و داروهای متناسب را به خوبی دریافت نموده است،و گواه این مدعا آنکه در کنار هر حادثه وقتی به آیهای اشارت میرود گویی،هم اکنون و در شأن همان حادثه نزول یافته است.
سبحانک اللهم وبحمدک
سال یکهزار و سیصد و هشتاد
محمد رضا رنجبر
در آغاز این کتاب دو فهرست آمده است.یکی فهرست اجمالی که همچون«ماه»بر مجموعه فصول کتاب میتابد اما شعاع و روشنی آن چندان نیست که مطالب را آنگونه که هست نمایان و آفتابی سازد.و دیگری فهرست تفصیلی،که به مانند«خورشید»در کار تابیدن است و خوانندگان را از چند و چون کتاب و نیز محتوای فصول با خبر میسازد.
دایرههای میان تهی«»که در صدر پارهای از سطور نشستهاند حکایت خاص خود را دارند که البته خوانندگان فَطِن در همان نگاه نخست التفات
میکنند،اما از آنجا که طرح آن مایه ملال نیست توضیحاً یادآور میشوم.کسانی که سبک و سیاق منابر جناب استاد حسین انصاریان را تجربه کردهاند میدانند بسی اتفاق میافتد که ایشان سایهنشین کلام خود میشود و هرگز از کنار مطالب،که غالب احوال نیز اقتباس از آیات کتاب خدا و روایات معصومان گرام است.سطحی و ساده عبور نمیکند،بلکه توشهها برگرفته،و خوشهها نیز نثار یاران میکند.
درست مثل باغبانی که دوستان را به بوستان خود میخواند اما از هر درخت نیز چندی ثمر چیده و به دامان ایشان میریزد.
و این ثمرات و میوهها،هم اکنون،در پس همان دایرهها نشسته و کام خِرد خوانندگان را حلاوتی دیگر میبخشد.
تا چه نظر آید
اشارت
کسی که موعظتها و نصایح خرد را نادیده میانگارد از واعظان بیرون،هر چند انبیاء،طرفی نبسته و پندناپذیر میشود.
پند ناپذیری مایه ندامت وحسرتی ماندگار است.
حکایت
1.حکایتِ.شگفتانگیز موسی که روزی از طریق آب به فرعون رسید،و روزی نیز از طریق آن به شعیب.
موسی علیه السلام،بیست و پنج سالِ تمام،فرعون را برای خدا و به راه خدا نصیحت کرد،و پند گفت،اما هیچ تأثیری نداشت و تو گویی؛خشت به دریا زده،و بر آهن سرد میکوفت. با سیه دل چه سود گفتنِ وعظ نرود میخ آهنین در سنگ (1)
اساساً؛کسی که از درون فرمان عقل خویش را نمیبرد،و موعظتها و نصایح خود ار نادیده میگیرد،هرگز از واعظان بیرون،هرچند انبیاء پاک الهی باشند،طرفی نبسته و بهرهای نخواهد برد. نصیحت همه عالم چو باد در قفس است بگوش مردم نادان،و آب در غربال (2)
و این حقیقتی مسلّم است که علی علیه السلام از آن یاد فرمود:
«وَاعْلَمُوا أنَّهُ منَنْ لَمْ یُعَنْ عَلیٰ نَفْسِه حَتَّیٰ یَکُونَ لَهُ مِنْهٰا وٰاعِظٌ وَزٰجِرٌ لَمْ یَکُنْ لَهُ مِنْ غَیْرِهٰا لَازٰاجِر وَلٰا وٰاعِظ» 1
شهر ما با عَسَس و محتسب از دزد پراست***ای خوش آنشهر که در باطن هرکس عسسیاست 2
البته از یاد نبریم که پند ناپذیریِ دیگران،به هر دلیل و علت که باشد، موجب آن نمیشود که واعظان از موعظت و نصیحت گوییِ خود دست کشیده و پرهیز کنند. گرچه دانی نشوند بگوی هر چه میدانی از نصیحت و پند (3)
باید پذیرفت که واعظان و نیز مردم،هر کدام،وظیفه و مسئولیت خاص خود را دارند.
اما وظیفه واعظان آن است که.بگویند.
البته؛پیشتر از آنکه بگویند باید به گفتههای خود پایبند بوده،و همه را به کار بندند،و اینجاست که پند به کار میآید،و کارگر میشود،و تأثیرگذار خواهد بود. پند فعلی خلق را جذابتر که رسد در جان هر باگوش و کر (4)
وگرنه واعظانی که به گفتار و وعظهای خود اعتناء واهتمامی ندارند مردمی خواب آلود و خفتهاند،و نمیتوانند خلقِ خفته و مردم خواب را بیدار کنند. باطل است آنکه مدعی گوید خفته را خفته کی کند بیدار 1؟
از اینرو مولانا علی علیه السلام توصیه میفرمود که.در پیشگاه واعظانی زانو زده و بهره برید که خود به آنچه میگویند پای میفشرند؛
«یا أیُّها النّٰاسُ اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْبٰاحِ وٰاعِظٍ مُتَّعِظْ وَامْتٰاحُوا مِنْ صَفْوِ عَیْنٍ قَدْ رُوِّقَت مِنَ الْکَدِر» 2اما وظیفه مردم،گوشسپاری و نصیحتپذیری است. نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر که هر چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر 3
«وَاقْبَلُوا النَصِیحة مِمَّن اهْدَاهٰا الَیْهِمْ وَاعْقِلُوهَا عَلیٰ أنْفُسِکُمْ» 4
پند نصیحتگویان را بپذیرید و با جان و دل بر آن بیندیشید.
در حقیقت مردمی که نصیحتها را نمیپذیرند بختی نامبارک و سرنوشتی نامیمون در پیش دارند.
ای که نُصحِ ناصحان را نشنوی فالِ بد یا تُست هر جا میروی (1)
پند ناپذیری،آدمی را در درَّه خلاف و خطا فرو میافکند،و فسادها و تباهیها را به دنبال دارد،و نیز ندامتها و حسرتهایی سنگین و ماندگار را موجب میشود. هر که را مُشک نصیحت سود نیست لٰا جَرَمم با بوی بد خو کردنی است (2)
از اینرو علی علیه السلام میفرمود:
«فَاِنَّ مَعْصِیَةَ النّٰاصِح الشَّفِیقِ العٰالِم الْمُجَرَّبِ تُورِثُ الْحَسْرَة» (3)
بیگمان،سرباز زدن از پند نیکخواهانِ دلسوز و آگاه و آزموده،مایه پشیمانی و حسرت است. به شادکامی دشمن کسی سزاوار نیست که نشنود سخن دوستان نیکاندیش (4)
از شمار کسانی که نصیحت دوستان نیکاندیش را نشنید و ناشنیده گرفت، فرعون بود. نااهل ز تربیت کجا بهره برد چینی نشود زباده،مبنایِ سفال (5)
و موسی از این ماجرا رنج میبرد،و شِکوه داشت،و شکایت خود را پیش
خداوند برد،و گفت.فرعون گوش شنوا ندارد،و هرگز تن به آنچه خیر و صلاح است نمیدهد،پس زمینه هلاک و نابودی او را فراهم ساز ! پند گفتن با جهولِ خوابناک
خطاب رسید.موسی ! نقشه هلاک و نابودی فرعون را خود پیشنهاد کن، موسی گفت.آب و نانش را بگیر.
خداوند فرمود.موسی ! او دست از بندگی من شسته است اما من دست از خدایی نمیشُویم،و بر خود الزام و واجب نمودهام که بر همگان عطابخش و کریم باشم.
«کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلیٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» (1)
و راستی کیست جز پروردگار که از سویی مالک و دارای مطلق باشد و از سویی نیز بخشش و عطا را بر خود تکلیف و الزام کند ؟
باری،کدام کریم است که اینگونه دارا باشد و دهنده،و دهندگی را بر خود ضرور و لازم و واجب کند و سند وجوب را نیز در دسترس تمام خلق قرار دهد ؟
باری؛این سخن که خداوند دارای رحمت است،و رحمتش نیز بیمنتهاست،و خود بر خود الزام و واجب نموده که رحمن و رحیم باشد،یک سخن و سند قرآنی است.و قرآن،کتاب همه،و در دسترس همگان است.
و البته،آنچه در جهان و طبیعت نیز شاهدیم سند و گواهی دیگر بر این
1) 2) انعام54/.
حقیقت است.زیرا به عیان و آشکار میبینیم که فیض و فضل و رحمت او مدام، و بارانوار بر همگان،خواه دست نیاز دراز داشته و خواه دست از دعا و خواهش و خواستن کشیده باشند،میبارد. فیض و فضلش علی الدوام تمام جود و لطف و عطاش مطلق وعام (1)
و در دعا میخوانیم.
«یا مَنْ یُعْطی مَنْ سَئَلَهُ یٰا مَنْ یُعْطِی مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ تَهَنُنَاً مِنْهُ وَرَحْمَة»
اما میبینید که چنان بر آن جمعیت کثیر نعمتها سرازیر میشود که افزون بر نیاز ایشان بوده تا جایی که به سرزمینهای دیگر نیز صادر میکنند.و این در حالی است که حتی لحظهای در برابر او قامت خم نکرده،و نه نامش را بر زبان میرانند، و نه یادش را در خاطرها خطور میدهند.و ای بسا به ذهن و خیال خود فشارها آورده تا دلایلی یافته و در نفی و انکار او اقامه کنند.
همچنانکه شاخههای درختان دیار کفر آلود اروپا از میوههای شاداب و خوش آب غرقه و مالامال است،و مردم منکر و کافر آن سرزمین نیز همه را تغذیه خود میکنند،و گاه آنها را به نوشیدنیهای حرام و مُسکر بدل ساخته و بالا میکشند،ولی باز با این همه آنها را نیز محروم نساخته و هر ساله بیش و بیشتر از پیش ارزانی میکن. ادیم زمین سفره عام اوست بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست (2)
البته خداوند سفرهای دیگر نیز خواهد گشود که خاص کسانی است که او را شناخته و هم از او عاجزانه طلب و تمنا میکنند و او نیز سخاوتمندانه گشاده دستی میکند و نعمت عقل و عزت و کرامت و بصیرت ونور را ویژه ایشان میسازد.چرا که در تمام روزگار عمر دست گدایی بلند داشته و ملتمسانه میخواستهاند که.
«رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُّنْیٰا حَسَنَةً وَفِی الآْخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنٰا عَذٰابَ النّٰارِ» (1)
و اگر کسی با چنین خدایی همدست و همداستان شود،هرگز به بتهای جهان،چه مرده و چه زنده،هر چند از درون و برون به زیورهای ناب زینت شده باشند کمترین التفات نمیکند،چون همه را با همه آنچه دارند فقیر و نیازمند و حاجتمند میداند.
«یٰا أَیُّهَا النّٰاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرٰاءُ إِلَی اللّٰهِ وَاللّٰهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیٖدُ» (2)یک شمه زمفلسی اگر شرح دهم چندان که خدا غنی است من محتاجم (3)
باری،بینیاز تنها اوست.و تنها اوست که میتواند نیازمندان را فارغ از نیاز کند.
«غِنیٰ کلِّ فَقیر عِزُّ کُلِّ ذَلیل وقَوَّةُ کلِ ضَعِیف» (4)
اوست که هر فقیر را بینیاز و هر خوار را عزیز و هر ناتوان را نیرو میبخشد.
عزیزی بخشد آنکس را که خوار است بزرگی بخشد آن را که حقیرست (1)
حال آیا حیف نیست که انسان در برابر چنین خدایی ایستاده و شاخ و شانه کشد ؟
آیا حیف نیست که دعوتش را پاسخ نگوید ؟
آیا نباید دل را به او سپرده و دلداده او شود ؟
راستی؛انسان تشنه چیست که در خدا نیست ؟
آیا انسان جز مهر و وفا و بخشش و اعطاء حاجتی دیگر دارد ؟
و یا حاجات انسان جز از این راهها رفع و مرتفع خواهد شد ؟
باری،پیچیدگیها و گرهها و ابهامات زندگی بشر که او را همچون غنچه در هم فرو برده است جز با نوازشِ نسیم رحمت حق،که رحمتی بیکرانه است و به هر بهانهای چون ابر بهاران میبارد،گشوده نخواهد شد.
پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله میفرمود.به محض طلوع ماده،در ماه مبارک رمضان تمام معاصی و گناهانِ گناهکاران قلم کشیده میشود.
حال آیا با چنین خدایی نباید سر ارادت داشت ؟ نباید رفیق بود و عشق ورزید ؟
راستی؛ما به دنبال چه کسی راه افتاده و بخواهیم ما را ببخشاید ؟
کیست که اختیار بخشش داشه،و یا کیست که بخششی دائمی و پیوسته داشته باشد ؟
1) 1) شمس.
و یا کیست که به قدر و اندازه خدا داراد بود و خلأها را پر کند ؟
به خدا که جز او کسی نیست که گرهِ همه را و همه گرهها را باز کند.
از این رو ائمه ما فرمودهاند که اگر کسی از راه رسید و گره از کار فرو بسته شما را گشود بدانید که فرستاده خداوند است،و گرنه چرا تاکنون گشوده نشد ؟ و یا به دهها نفر گفته و یا به صدها نفر نوشتید اما پاسخ شما را ندادند ؟
آیا جز این است که آنها نیز همانند شما نیازمند و تهیدستند ؟
شما گمان میکنید که هر کس منصب بالا و والایی دارد میتواند گرهگشا باشد ؟ هرگز ! باور کنید که آنها نیز خود در کار خود گرههایی دارند که جز با سر سائیدن به ساحت حق گشوده نخواهد شد.
اینجاست که خداوند پیغام داده است که بندگان من ! از اینکه برای رفع دشواریها و مشکلات خود دست به دامان دیگران میشوید،که خود صدها گره در کار دارند و در گشایش آن حیرانند و راه را نمیدانند،ناراحت میشوم.
عزیزان ! بپذیرید که جز خداوند هیچکس گرهگشا نبوده،بل گرهها را نیز افزون میکنند.و اگر انبیاء و اولیاء خداوند جز خداوند را نمیخواستند و نمیخواندند از این رو بود که جز او کسی را گرهگشا نمیدانستند.
و یکی از این پیامبران پاک موسی است که جوان و در آستانه تکلیف بود.
و تکلیف خود را در این دید که از مصر گریخته و راه بیابان را در پیش گیرد تا از جور و جفای جفاکاران دور و در امان باشد.
میان راه به چشمهای میرسد کنار چشمه انبوه گوسفندان را میبیند،و نیز چوپانها را،و در میان ایشان دو دختر عفیف و با حیاء که از شدت شرم و حیاء گوشهای ایستادهاند که چوپانان گوسفندان خود را آب داده و چشمه را ترک
گویند،تا آنان نیز به دور از چشم نامحرمان گوسفندان خود را آب داده و سیراب سازند.
و در همینجا موسی پیش رفته و اجازه میخواهد تا گوسفندان آنان را آب دهد.و اجازه میدهند و آب میدهد.و گوسفندان سیراب شده و به راه میافتند، و دختران نیز به دنبال آنها حرکت میکنند.
و موسی نیز که چندی است چیزی نخورده و گرسنگی بر او غالب شده است، به کنار درختی آمده،و مینشیند،و تکیه میزند.
او با آنکه در خانه فرعون نَشو و نما یافت،و معلمی نداشت،اما تا آنجا بصیرت و بینایی داشت که مؤدبترین و عاقلترین مردم زمانه خود به شمار میآمد.
و این خود یک پیغام است به همه جوانان که در موج فسادها نیز میتوان موسی شد.
از این رو به جای آنکه به پیش خلق خدا ابراز حاجت کند دست به آسمان گرفت و گفت.
«رَبِّ إِنِّی لِمٰا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقیٖرٌ»
خدایا! به همه خوبیها و نعمتهایی که پیش از این بر من ارزانی داشتهای نیازمندم.
یعنی خدایا ! خانه میخواهم.و کسی میخواهم که جای مادر و پدر باشد.
و نیز میخواهم که معیشتم را تأمین کنی.
دختران به خانه رسیدند.
پدر که شعیب نام داشت و از پیامبران پاک الهی بود،شگفت زده پرسید:
امروز چه زود آمدید ؟ !
گفتند:پدر! جوانی نیرومند و امین در کنار چشمه بود و ما را یاری کرد.و
آنگاه هر دو از پدر خواستند که او را بخواهد و در کار زندگی به کار گیرد.و شعیب پذیرفت.و آنان را به دنبال او فرستاد.
و موسی آمد.
شعیب پرسید.جوان ! کیستی ؟ از کجا میآیی ؟
و موسی آنچه از مادر خود شنیده بود باز گفت که.در دیار ما پسران را میکشتند،ولی مادرم میگفت.وقتی که من به دنیا آمدهام مرا در صندوقچهای جای داده،و بر آب نیل رها کرده است.و امواج آب مرا به قصر فرعون برده،و فرعونیان نیز مرا به فرعون رسانیده،و همسر او از کشتن من مانع میشود،و سرانجام مرا به فرزندی خویش میخوانند.و در دامان ایشان بزرگ میشوم.تا اینکه چندی پیش حادثهای پیشامد کرد و من گریختم.
شعیب که پیامبری بصیر و دلآگاه بود،پس از شنیدن این ماجرا با خود گفت.این جوان باید کسی باشد،و آیندهای خوش دارد.از این رو،به وی رو کرده و گفت.پیش من میمانی ؟
موسی گفت.آری.
شعیب گفت.یکی از دخترانم برای تو،و مهریه او نیز چند سالی کار و تلاش باشد.و پس از آن آزاد بوده و میتوانی به هر کجا بخواهی کوچ کرده و سُکنی گزینی و موسی نیز پذیرفت.
و در اینجا بود که مسکن یافت.و همسر اختیار کرد.و همنشین پیامبری از پیامبران پاک الهی شد.حال آنکه پیش از این در خانه ستمکاری همچون فرعون بود.
و فرعون کجا و شعیب کجا ؟ زیرا فرعون مغضوب خدا بود ولی شعیب محبوب خدا.و آنچنان در عشق خدا گریست که چشمانش از دست رفت، و خداوند دوباره به چشمانش نور داد.ولی باز گریستن را آغاز کرد،و دوباره نور چشمانش رفت،و برای سوم نیز همین ماجرا تکرار شد.
خطاب رسید.شعیب ! اطمینان خاطر داشته باش که در قیامت با تو کاری ندارم.پس گریه را بس کن.
شعیب گفت.خدایا ! خوفی از آتش ندارم،بلکه گریه من از عشق و شیدایی است.و در یک سخن من عاشق تو هستم. سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست،فارغ از این ماجراست (1)
1) 1) سعدی.
اشارت
قناعت،اگر چه خصیصهای شایسته و مبارک است اما در دعا و خواستن و خواهش از خداوند،بسیار ناروا و مذموم است،و نباید آن را پیشه خود ساخت.
حکایت
1.حکایتِ.زکریا که در اوج پیری و کهولت بود اما در دعا و خواستن از خداوند هرگز کاهل نبود.
2.حکایتِ.یک سیب که یونس را به انیسی پریچهر و زیباروی و پاکدامان رسانید.
خداوند به موسی فرمود.نمک طعام خود را نیز از من بخواه !
و این،اشاره به این حقیقت است که انسان در رفع کوچکترین نیازها،که نمک طعام باشد،عاجز و ناتوان است.
و هم اشاره به این است که درشتترین حاجات خود را نیز باید از خداوند خواست زیرا وقتی که ناچیزترین نیازها باید از او تمنا نمود،نیازهای بزرگ جای خود داشته،و جز از داستان پر مهر او برنمیآید.
بنابراین،همه چیز را،خواه کوچک و خواه بزرگ،باید از خداوند خواست، و در این خواستن هیچ قانع نبوده،و هرگز قناعت را پیشه خود نساخت.
قناعت،اگر چه خصیصهای شایسته و خوب است اما در دعا و خواستن و خواهش از خداوند بسیار مذموم و نارواست.
پس،نبایست درخواستهای خود را از خداوند محدود کرد،و چیزهایی را خواست و چیزهایی را نیز درخواست نکرد.
و از آنجا که خداوند از بندگان خود آگاه بود،و میدانست که انسانها در همه جا حریص بوده و در این وادی قناعت را پیشه میسازند،فرمود.
«وَابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّٰهِ» (1)
بیایید و از احسان من بخواهید.
یعنی در امور مادی و معنوی به خواست و خواهش محدود و کم قانع نباشید، و طبیعی است که با این حساب هیچ ممکن نیست کسی از خداوند چیزی بخواهد و پاسخ رد بشنود.
از اینرو علی علیه السلام فرمود:
«مَنْ اعْطِیَ الدُّعاءَ لَمْ یُحْرَم الْاِجٰابَة» (2)
کسی که دست به دعا برمیدارد از اجابت بینصیب نیست. فروماندگان را به حرمت قریب تضرعکنان را به دعوت مجیب (3)
و فرمود.
«فَمَتیٰ شِئْتَ اسْتَفْتَحْتَ بِالدُّعاء أبْوابَ نِعْمَتِه» (4)
هرگاه و هر زمان که میخواهی،از راه دعا،درهای رحمت حق را بر خود بگشا. میکند دست دعا بیبرگی ما را علاج دست پیش مردم عالَم چرا داریم ما (5)
و انبیاء الهی جز به سوی خداوند،دست خود را دراز نمیکردند.و از اینرو ای بسا نیازها و جاجات سنگین و بزرگ خود را،که گاه ناممکن نیز
مینمود،از این راه مرتفع میساختند.همچنانکه زکریا،در زندگی یک خَلَأ داشت، و آن نداشتن فرزند بود.اما از آنجا که به خداوند امیدوار بود دوران پیری و کهولت را نادیده،و فضل و توان بیمنتهای او را مد نظر گرفت،و در اوج سالخوردگی و کهنسالی از خداوند طلب فرزند نمود.
«إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ نِدٰاءً خَفِیًّا» (1)
گوشهای خلوت و در محلی پنهانی قرار گرفت و دست به دعا برداشت.
از این آیه پیداست دعای نهانی و در خلوت،محبوب خداست.
و در حقیت اشارتی است به اهل دعا و مناجات که جایی برگزینند که خود باشند و خدا،و مانع و مزاحمی در میان نباشد.
و اگر نماز شب و مناجات سحرگاهی از بیشترین فضیلت و قداست برخوردار است از آن روست که بیشتر در نهان و خلوت صورت میپذیرد،زیرا که بیشتر خلق خدا در خوابند.و نمازگزار در چنین حالی با خداوند به نجوا برمیخیزد،و تو گویی، با خداوند به تنهایی سخن میگوید.
کسی به حضرت سیدالشهداء علیه السلام گفت.وقتی نماز شب تمام میشود،و صدای مؤذن را میشنوم،کِسِل شده و ناراحت میشوم ! حضرت فرمود.در آن هنگامه شب انگار میان تو و خدا محفلی دوستانه است و خداوند نیز دوست ندارد پایان پذیرد،از این رو در تو اثر میگذارد.
و در چنین محفلی است که آدمی هرچه میخواهد میت واند بخواهد. ای که کام دو جهان را زخدا میطلبی هر دو موقوف به یک آه سحرگاه بود (2)
بنابراین،خلوت و پنهانی و دور از چشم مردم بودن نعمتی عظیم و گرانبهاست.
ولی ببینید که ما در خلوتهای خود چه میکنیم ؟
دریغا که ما،آنچه پلیدی و نارواست برای خلوتهای خود میگذاریم.
و علی علیه السلام را میبینید که خلوتهای ما را چه زیبا ترسیم میکند،و با کمال کرامت خطاها و خلافهای ما را به خود نسبت میدهد:
«اللّٰهُمَّ عَظُمَ بَلاٰئیٖ،وَاَفْرَطَ بیٖ سُوءُ حٰالیٖ،وَقَصُرَتْ بیٖ اعْمٰالیٖ،وَقَعَدَتْ بیٖ اغْلاٰلیٖ،وَحَبَسَنیٖ عَنْ نَفْعیٖ بُعْدُ امَلیٖ،وَخَدَعَتْنِی الدُّنْیٰا،عَنْکَ دُعٰآئیٖ،سُوءُ عَمَلیٖ وَفِعٰالیٖ،وَلاٰ تَفْضَحْنیٖ بِخَفِیِّ مَا اطَّلَعْتَ عَلَیْهِ مِنْ سِرّیٖ،وَلاٰ تُعٰاجِلْنیٖ بِالْعُقُوبَةِ عَلیٰ مٰا عَمِلْتُهُ فیٖ خَلَوٰاتیٖ،مِنْ سُوءِ فِعْلیٖ وَاِسٰآئَتیٖ،وَدَوٰامِ تَفْریٖطیٖ وَجَهٰالَتیٖ،وَکَثْرَةِ شَهَوٰاتیٖ وَغَفْلَتیٖ» (1)
میگوید.خدایا ! خلوتی که به من دادی آن را آلودم،و آن را با بدی و جهالت و کوتاهی و شهوت و غفلت پر کردم.
اما انبیاء زیباترین کارها و کردارهای خود را موکول به خلوتهای خود مینمودند.
انبیاء در خلوتها خلأهای خود را پر میکردند،و گرههای کور را میگشودند، و آمرزش گناهان و رشد و تعالی،و کرامت و عنایت و جنّت،طلب مینمودند.
زکریا،در آن خلوت خواست خود را اینگونه درخواست نمود.
«قٰالَ انّی وَهَنَ الْعَظْم»
خدای من ! استخوانهایم پوک شدهاند.
«وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَیْباً» (2)
از پیری،حتی تار مویی سیاه بر سر ندارم.و تو گویی؛سپیدی پیری همچون آتشی شعله کشیده است،و تمامی موهای سیاه مرا سوزانده و تبدیل به خاکستری سپید نموده است.بنابراین،از وقت بچهدار شدن،قطعاً؛گذشته است و طبیعة با چنین سن و سالی قادر به بچهدار شدن نیستم اما:
«وَلَمْ أَکُنْ بِدُعٰائِکَ رَبِّ شَقِیًّا» (1)
من،ای پروردگارم ! تاکنون از اجابت دعا،هیچ محروم نبودهام.
از این جهت با آنکه در اوج پیری و ناتوانی و ضعف از تو چیزی میخواهم هرگز ناامید و مأیوس نیستم.چون خزانهها و رحمت و مهر و علم و همه چیز دیگر در پیش توست.و تو اسیر و محبوس چارچوبها و قوانینی که خود وضع کردهای نبوده و نیستی.
«إِنِّی خِفْتُ الْمَوٰالِیَ مِنْ وَرٰائیٖ» (2)
خدایا ! من اگر از تو بچه میخواهم انگیزه دارم،و بیهدف نیستم.بلکه سخت میهراسم که پس از من و با رفتن من بستگانم به فساد و انحراف کشیده شوند،از این رو میخواهم که فرزندی جای من نشسته و کار هدایت را دنبال کند.
«وَکٰانَتِ امْرَأَتیٖ عٰاقِراً» (3)
البته،خوب میدانم که همسرم نازاست به خصوص که او نیز در آستانه کهولت و ناتوانی است،ولی با اینهمه همچنان امیدوارم.
«فَهَبْ لیٖ مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا*یَرِثُنیٖ وَیَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ» (4)
خدایا ! از جانب خود مرا یار و ناصری بخش،تا از من و پیامبران پیشین گوهرِ معرفت را میراث برَد.
«وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا» (5)
و خدایا ! این فرزند به گونهای باشد که تو از وی خشنود بوده و راضی باشی.
خداوند به دنبال این دعا،در همان خلوت،پاسخ او را گفت.
راستی که خدا چه میکند !
«یٰا زَکَرِیّٰا إِنّٰا نُبَشِّرُکَ بِغُلاٰمٍ اسْمُهُ یَحْییٰ» (1)
بزودی،فرزندی با نام یحیی به تو کرامت میکنم.
و بدینسان خلأ و نیاز زکریا واقع شد.
و مگر میشود رفع نشود،مگر نه آنکه در قرآن خود فرمود.
«وَأَمَّا السّٰائِلَ فَلاٰ تَنْهَرْ» (2)
اگر کسی از شما چیزی خواست او را محروم نکنید.حال آیا خود محروم میکند ؟ هرگز !
عزیزان ! خدایی که این گره کور و ناممکن را از زندگی زکریا گشود آیا نمیتواند گرفتاریها و دشواریهای ناچیز شما را گرهگشایی کند ؟
این قصههای قرآن قصه نیستند بلکه پیمانهای بوده که با خود پیام دارند،و پیام آن را باید دریافت کرد.
ای برادر قصهها پیمانهاند
و پیام قصه زکریا این است که گرهها هر چند کور و پیچیده باشند میتوان گشایش آنها را از خداوند خواست.
و از این دست قصهها،کم نیستند.
شب،تاریک و دریا تاریکتر،و شِکم ماهی نیز تاریکتر از آن.
و یونس در شکم ماهی بود.یعنی در منتهای ظلمت و تاریکی !
قرآن میگوید.او در همانجا دست به گدایی گرفت و با خداوند عجز و لابه کرد.
باری خداوند در همه جا هست،پس انسان نیز در همه جا میتواند دست به دامان او شود،و خواهشهای خود را از او بخواهد.
«فَنٰادیٰ فِی الظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ» (1)
در دل آن همه تاریکی خدا را میگفت.جز تو کسی نیست،به فریاد رس.
«سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظّٰالِمیٖنَ» (2)
خدایا ! پاک تویی،و من خود بر خود ستم کردهام.
هیچ چیز در دربار خداوند ممدوحتر و مقبولتر از اعتراف و عذر خواستن نیست. اگر دانی که بد کرداری و بد رفت بیا پیش از عقوبت عذر خواهان (3)
معذرت خواهی و پوزشطلبی نه تنها مانع اعمال خشم خداوند شده،بلکه موجبات رضا و خشنودی را نیز فراهم میسازد. به گناه اعتراف باید کرد
و به دنبال اعتراف و اعتذار یونس،خداوند به ماهی فرمان دادا که به ساحل رفته و او را بیرون رانده و بر ساحل نشاند.
«وَنَجَّیْنٰاهُ مِنَ الْغَمِّ» (4)
و بدینسان یونس را از اندوه رهانیدیم.
«وَکَذٰلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنیٖنَ» (5)
و مؤمنان را نیز از دل دشواریهای صعب و خطرناک اینگونه رها میسازیم.
و یونس،مؤمن بود و خصال مؤمنان را با خود داشت،که از جمله آن رضایت به قسمت،و به دیگر سخن قناعت است.
باری،او به قناعت زندگی میکرد،و چشم به دست کسی نداشت. مکن سعدیا دیده بر دست کس
علی علیه السلام فرمود:
«لا کنْزَ اغْنیٰ مِنَ القَنٰاعَة» (1)
هیچ گنجی به قدر قناعت آدمی را بینیاز نمیسازد. چندان که میبارم نظر،در جلوهگاه کاف و نون قاف قناعت بهترست،زین جمله عین و دالها
در پیش چشم عارفان هیچ متاعی خوشتر از قناعت نیست،بلکه قناعت در نزد ایشان کیمیایی است که برتر از آن نیست. کیمیایی ترا کنم تعلیم
کمترین موهبتی که از ناحیه قناعت بر آدمی ارزانی میشود توانگری است. قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را (2)
از این رو توصیه عارفان،بیش از هر چیز و پیش از هر چیز،قناعت است. حافظ غبار فقر و قناعت زرخ مشوی کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری است 2
و همین کیمیای قناعت یونس را از خواهش و خواستن از دیگران باز میداشت،از این رو در ساحل آن دریای بیکران جز به فضل بیکران حق چشم نداشت،و با آنکه گرسنگی طاقت او را بریده و بریده بود،چیزی از کسی نخواسته و به راه افتاد،و در میان راه به جویی از آب رسید.به تماشا نشست.و گوش به صدای آب داد.و در همین میان دید که سیبی بر آب میغلطد.و میگذرد بیدرنگ آن را از آب گرفت.و خورد.چیزی نگذشت که خود را به باد ملامت و سرزنش گرفت،و با خود پیوسته میگفت.سیب را چرا خوردی ؟ میدانی از که بود ؟ و از کجا میآمد ؟ شاید کسی در آن بالاترها آن را به آب انداخته تا کسی که در پایینترهاست آن را از آب بگیرد ! شاید...!
از اینرو،رو به استغفار کرد،و با دنیایی از ندامت و پریشانی به درگاه خداوند اعتذار خواست. امروز مگر تو به کند چاره،وگرنه فردا نپذیرند از او عذر ندامت
اما به همین نیز بسنده نکرد بلکه برخاست و بر خلاف جهت آب پیش رفت شاید صاحب آن را بجوید،و او را از ماجرا خبر کرده،و از وی طلب بخشایش کند.
همچنانکه پیش میرفت به باغی از سیب رسید که در حاشیه همان جوی
قرار داشت،دانست که سیب از همان باغ است.وارد باغ شد.داستان خود را بازگفت.باغبان گفت.سهم خود را میبخشم اما این باغ مشترک است و طبیعة بخششِ سهم شریکان به عهده خود ایشان است.و باید از ایشان نیز عذر خواسته و حلالیت طلب کنی.
یونس پرسید.شریکهای دیگر چند نفرند ؟ و کجا هستند ؟
باغبان گفت.ما سه شریکیم.و هر سه برادریم.یکی از برادرانم پنج فرسخ از این آبادی دور است،و دیگری نیز ده فرسخ با اینجا فاصله دارد.
یونس،نشانیها را گرفت.و به راه افتاد.و خود را به شریک نخست رسانید،و به محض اینکه قصد خود را گفت،او نیز کریمانه گذشت کرد.و باز به راه افتاد تا شریک دیگر را ببیند.و دید.او نیز مردی با وقار و با کرامت بود.و یونس از او نیز خواست که نسبت به سهم خود از وی درگذرد.و راضی باشد.ولی او نپذیرفت.و گفت.هیچ رضایت نمیدهم !
یونس گفت.راهی پیشنهاد کن.
گفت.دختری دارم که نابینا و ناشنواست،و نه دست دارد و نه پا،او را به همسری اختیار کن،تا از تو درگذرم.
یونس گفت.من طاقت و توان خدمت به چنین بندههایی را ندارم،اگر میشود راهی دیگر پیشنهاد کن.
شریک گفت.راه دیگری نیست.
یونس که میدانست در دربار خداوند حتی ذرهها نیز مورد حسابند،و از سویی آنچه مربوط به خلق است،رضایت ایشان شرط و لازم است،و هم دید که رضات او جز از این راه ممکن نیست،از اینرو تسلیم شده و شرط را پذیرفت.ولی شریک گفت.عروسی،مقدمات خود را دارد،بنابراین چند روزی وقت خود را صرف آن میکنیم.
یونس گفت.دختری با این اوصاف چه حاجت به سور و ساتِ عروسی
دارد ! لذا همین الآن عقد میکنم و با خود میبرم.
شریک گفت.هیچ تعجیل مکن.که خود خداوند نیز هیچگاه در کار خود تعجیل ندارد.
و اگر خدا در کار خود تعجیل میکرد با همان اولین گناه،کارِ ما را میساخت.
در روایت داریم که فرشتگان از دست انسان خسته میشوند و از خداوند میخواهند که کارش را تمام کند،و خداوند میپرسد.مگر چه اندازه گناه کرده است ؟ میگویند.تاکنون خود را به چند صد هزار معصیت آلوده است.ولی خداوند میگوید.او را مهلت میدهم،شاید آشتی کند،و برگردد.
و گفت.دختر ما اگر چه اینگونه است که تو میگویی اما او نیز در دل خود آرزو دارد.
و یونس،نیز پذیرفت.
«تو با خدای خود انداز و دل خوش دار (1)
تو گناه نکن،ببین او با توجه میکند.
باری،او بینیاز است و هم بینیاز میکند.
و این در حالی است که اغنیای دنیا بخیل و چشم تنگ و دست بستهاند.
اغنیای دنیا دارند و از ناداری ما باخبرند،ولی نمیدهند.
اما خداوند هم داراست و هم دهنده،و دهندگی را نیز بر خود واجب و الزام کرده است.
روز عروسی فرا رسید.
و عروس در میان زنان بر تخت نشست.
و از یونس خواستند که در کنار عروس و بر سفره عروسی نشیند.
آرام و با وقار رفت.وارد اتاق شد.عروس را دید،اما نه با اوصافی که پیش از این شنیده بود،بلکه دید از حوریههای بهشت چیزی کم ندارد.با شتاب پا به
1) 1) حافظ.
بیرون نهاد،و صاحب دختر را گفت.اشتباهی صورت گرفته است ؟ و او گفت.نه ! برگرد.اگر پیش از این گفتم.دخترم نابینا است،و یا چشم ندارد منظورم این بود که چشم دیدن نامحرمان را ندارد.و یا اگر گفتم.ناشنواست،نظرم این بود که صداهای حرام را نمیشنود.و کوتاه سخن اینکه دخترم پاک است،تا جایی که تاکنون حتی برای یکبار با دست خود نامحرمی را لمس نکرده،و نه با پای خود راه حرامی را طی کرده است.
و آنگاه گفت.روزها و ماهها به انتظار کسی بودم که همچون دخترم پاک و آراسته باشد،و چه کس از تو پاکتر که برای قسمتی از سیب ده فرسخ راه آمده، و از من حلالیت میخواهد.
اشارت
میان قرآن و عسل چندی مشابهت است که شایسته یادآوری است.
میان قرآن و عسل،از جهاتی فراوان،مشابهت و همانندی است.
همچنانکه عسل نخست در کوه پدید آمده و از خوشترین عسلها،عسل کوهی است،قرآن نیز در کوه فرود آمد،و بر قلب پاک و نازنین پیامبر با کرامت نازل گردید.
دیگر آنکه عسل برای آنان که ذائقهای دارند شیرین است،همانطور که قرآن نیز برای آنها که فاهِمه و توان درک و فهم و دریافت دارند بسی شیرین و خوشگوار مینماید.اما برای آنان که توفیق فهمیدن و ادراک را ندارند بسیار تلخ و ناگوار جلوه میکند.
و از خصیصههای دیگر عسل آنکه اگر دست بشر در کار نباشد،حالت طبیعی خود را از دست نداده،و بیش از هزار سال میماند بیآنکه آلوده و یا فاسد شود.همچنانکه قرآن بیش از هزار سال است که مانده،و کهنگی نیافته،و فاسد نشده است بلکه فسادها را نیز از دامان بشر دور میدارد،و همواره جاودان میماند
زیرا از دست تحریف بشر دور بوده و«براساس وعده خداوند»دور خواهد ماند. کتاب ایزد است ای مرد دانا معدن حکمت که تا عالم به پای است اندر این معدن همی پاید (1)
از اینها گذشته؛عسل در درون خانههایی است که زنبور آن را از جنس مُوم ساخته است،آنهم به گونهای که دانشمندان امروز در نوشتههای خود نوشتهاند:
زنبور عسل در ساختن خانه خود چهار صد و هفتاد رشته علمی به کار میگیرد،و با به کار بستن دقیقترین ابزار هندسی دریافتهاند که هیچیک از لانههای زنبور که عسلها در آن جای میگیرند حتی به قدر کمترین رقم هندسی با یکدیگر تفاوت ندارند.که البته همچنین دقتی تاکنون در معماری جهان صورت نگرفته است، و کسی نتوانسته است با چنین دقتی خانههایی را بنا کند.
و این خصیصه که در خانه و جایگاه عسل وجود دارد چه شبیه و همانند است با معانی و مفاهیم بالا و بلند الهی و ملکوتی قرآن که در دل کلمات و آیات جای گرفته است.و تاکنون هیچکس و یا هیچ قوم و ملتی قادر به این نبوده و نیست که همانندی برای آن پدید آورد.
از دیگر شباهتهای روشن و آشکار اینکه.عسل،آنچنان که در کتاب خدا یاد میشود،مایه شفا و درمان دردهای مردم است؛
«فیٖهِ شِفٰاءٌ لِلنّٰاسِ» (2)
همچنانکه قرآن شفابخشِ دردها و بیماریهای بیشمار مردم است،و از آن نیز با تعبیر شفاء یاد شده است:
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَرَحْمَةٌ» (1)
و عسل،بر اساس آیات کتاب حکیم،رهاورد وحی است،چرا که زنبور آنچه میکند نه خودسرانه بلکه با الهام خداوندی است،و این الهام در جای جای حیات و زندگی این مخلوق شگفتانگیز،ردِّ پا دارد.
زنبور،اگر خانه ساخته و یا خانه در کوه میسازد،و یا آنگونه دقیق و با ظرافت ساخت و ساز میکند،و یا اگر بر گلها نشسته و شهدها را نوش واز آن در کارخانه تن عسل پدید میآورد،و...تمامی مطابق وحی و فرمان خداوند است.
«وَأَوْحیٰ رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذٖی مِنَ الْجِبٰالِ بُیُوتاً» (2)
و این حقیقت نیز مشابهتی بسیار با قرآن مجید دارد که بر زبان رسول مکرم جاری شده است،که هرگز از سر هوا و هوس نبوده،بلکه جز وحی خدای حکیم و متعالی نبوده است.
«مٰا یَنْطِقُ عَنِ الْهَویٰ*إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحیٰ» (3)
و اساساً،اگر پای وحی در میان نبود چگونه ممکن بود که انسانی که خود همانند دیگر انسانها بشر است،سخنانی اینگونه جاودان و ماندگار بر زبان براند ؟ !
و کسانی که گمان میبرند قرآن دور از وحی بود،و تمامی سخنان شخص پیامبر میباشد،درست به کسی میمانند که زنبور عسل را از وحی منها نموده، و آنچه میکند و پدید میآورد به خود آن نسبت دهند،و بگویند.کار همین حیوان است و بس.
و اگر کسی چنین بیندیشد خود نیز حیوان است زیرا که بسیار محدود
میاندیشد.
اگر آدمی اهل اندیشه باشد،هیچ اقدام مثبتی را در این عالم،منها از وحی و اتصال خداوند نمیبیند.
و در حقیقت در هر چیز و در هر کجا رد پای عنایت و حمایت خداوند را شاهد است،و سویی نگاه نمیکند جز آنکه خداوند را به یاد میآورد.
«فَأَیْنَٰما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ» (1)گیتی و خوبان آن در نظر آیینهای است دیده ندید اندر آن جز رخ زیبای دوست
چرا انبیاء عاشق خداوند بودند ؟ چون به هر سول نظاره میکردند جز خداوند چیزی نمیدیدند،و گرنه عشق بدون دیدن هرگز ظهور پیدا نمیکند.
شما ماجرای عشق را از هر عاشقی جویا شوید،میگوید.دیدم،پسندیدم.
و لداده و عاشق شدم.
اساساً،عشق بدون دیدن معنا ندارد.
و قلب،بدون دیدن عاشق نخواهد شد،بلکه نخست زیبایی را دیده، و احساس میکند،و آنگاه دل میدهد.
کسی به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت.اینقدر که خداوند را عبادت میکنی،آیا او را دیدهای ؟
فرمود.
«لَمْ أعْبُد رَبَّاً لَم ارَه»
خدایی را که ندیده باشم،در برابر او کرنش نمیکنم.
یعنی گمان میبری که نمازم کورکورانه است ؟ و یا مناجات و عباداتم
1) 1) بقره115/.
بیجهت و از سر جهل صورت میپذیرد ؟ هرگز ! بلکه میبینم.
و چون میبینم اینگونه افتادگی و خشوع میکنم.
سیدالشهداء علیه السلام در دعای عرفه فریاد میکند که.تو روشن و آشکارایی و هرگز زمانی نبوده است که غایب و ناپیدا باشی.
«مَتَیٰ غِبْتَ حتی تَحْتٰاجَ إلیٰ دَلِیل» (1)
کی و کجا بودهای که برای اثبات تو حاجت به دلیل باشد. کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو را
یعنی من همه جا شاهد جمال بیمنتهای تو هستم.
یعنی من وقتی میگویم. «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» تو را میبینم،و آنگاه نام تو را برده و تو را صدا میکنم.
بیشترِ «بسم اللّٰه» های ما غیبت خداوند است چون او را نمیبینم.و از همین روست که هیچ تأثیرگذار نیست،زیرا که این خود نوعی گناه است چون او خوش ندارد که نام او را نادیده و از سر جهل و به دور از معرفت بر زبان برانیم.
وگرنه اگر «بسم اللّٰه» از سر غیبت نباشد تأثیر میگذارد.
اینکه حضرت سیدالشهداء علیه السلام خدا را آشکارا و روشن میبیند از آن روست که همه آفرینش را جلوهها و آثار او میداند.
«إِنَّ فی خَلْقِ السَّمٰاوٰاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلاٰفِ اللَّیْلِ وَالنَّهٰارِ لآَیٰاتٍ لِأُولِی الْأَلْبٰابِ» (2)
یعنی،آنچه هست فِلِش به جانب خداوند است،و تنها او را نشان و نشانی
میدهند.
یعنی،همه آنچه هست فریاد میکنند که هستی و جهان را خدایی است. با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را (1)
وقتی که انسان زیبایی مطلق و جمال بینهایت را میبیند،یک چشم کم، دو چشم نیز کم است،بلکه هزاران چشم را نیازمند است.
برای دیدن چنین زیبایی یک روز کم،دو روز کم،هزاران روز نیز اندک و ناچیز مینماید،از این رو میفرماید:
«هُمْ فیٖهٰا خٰالِدُونَ» (2)
یعنی در قیامت تا بلندای ابدیت شاهد جمال حق خواهید بود.
چون برای تماشای آن جمال،یک زمان ابدی مورد حجت است.
راستی وقتی اسماء او اینهمه زیباست خود او چقدر زیباست.
آیا اسمی زیباتر از رحمن،و یا رحیم سراغ دارید ؟ و یا اسمی دلنشینتر از غفور،غفار،راحم وجود دارد ؟
آیا تاکنون بارها و بارها غفران و رحم و رحمت او را تجربه نکردهاید ؟
آیا به کنه و منتهای رحمت او پی نبردهاید ؟
هیچ میدانید که چرا او اینهمه رحمت در حق ما انسانها به کار بسته است ؟ چون ما را در منتهای ضعف و زبونی و نیاز و ناتوانی یافته،و از اینروست که با ناتوان در نمیافتد،و رحم میکند،همچنان که ما بر ناتوانان رحم میکنیم.
بنابراین،اسماء خداوند همچون آینههایی است که نه تنها جمال و شکوه و زیبایی او را مینمایاند،بلکه نیازها و حاجات بشر را منعکس مینماید.
یعنی وقتی میگوییم.خداوند غفار است یعنی انسان به مغفرت و آمرزش حاجتمند است.و یا وقتی میگوییم.کریم است،در حقیقت نیاز انسان به کرامت را
یاد کردهایم،همچنان که وقتی او را به رحمن و رحیم یاد میکنیم،به واقع،حاجت انسان به رحمت را یادآور شدهایم.
از اینرو،میتوان گفت.صفات و اسماء خداوند فهرست نیازمندیها و حاجات بشر است.
و در میان حاجات و نیازهای بشر رحمانیت و رحیمیت نیازی جدیتر و شدیدتر مینماید.
پس،تا میتوانید «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» بگویید.
و بیجهت نیست که در روایات توصیه و تأکید میشود که در انجام و اقدام به هر کار «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» را بر زبان داشته باشید.
از اینرو «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» زمزمه مدام و مستمر اولیاء خداوند، هم در این دنیا و هم در جهان آخرت است.
در خبر آمده است که روز قیامت وقتی که مردگان از خاک برمیخیزند،آن جماعتی که همواره در یاد خداوند بودهاند،به محض اینکه گام بر عرصه محشر مینهند،همچون عادت خود در دنیا نام زیبای خداوند را بر زبان میرانند و میگویند. «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» و در همین جاست که خطاب میرسد:
بندگانم ! پرونده شما را باز نمیکنم،چون مرا با نام رحمن و رحیم یاد کردید.
اشارت
چه در زمین و چه در آسمان،موجوداتی زندهاند و زندگی میکنند.
از میان تمامی موجودات،هیچ موجودی به قدر انسان،نیازمند و حاجتمند نبوده و نیست.
اوج نیاز مادی انسان در رَحِم و در حالت نطفگی است.
و منتهای نیاز معنوی وی در هنگام مرگ و پس از آن میباشد.
نه تنها در زمین،بلکه در آسمانها نیز موجوداتی زندهاند و زندگی میکنند.
و نه تنها موجودات زمینی بل موجودات آسمانی نیز فقیر و نیازمند و حاجتمندند،و حاجات خود را،خواسته و یا ناخواسته،آگاهانه و یا ناآگاهانه،از خداوند طلب و تمنا میکنند.
او غنی است و جز او جمله فقیر (1)
«یَسْئلُهُ مَنْ فِی السَّمٰوٰاتِ وَالْأرْضِ» (2)
دان که محتاج اوست هر کس هست (3)
و از این آیه و هم آیات دیگر به خوبی پیداست که ذات و حقیقت موجودات هستی عین نیاز و احتیاج است به گونهای که موجودی برای نمونه
یافت نمیشود که عاری و خالی از نیاز و نیازمندی باشد.و در حقیقت باید گفت:
نیاز،در سرنوشت تمامی موجودات عجین و آمیخته است.
و نیز استفاده میشود که دارایی و بینیازی و غنای مطلق تنها و تنها مختص وجود مبارک حضرت حق است،که البته از سر کرم و لطف و رحمت،تمامی حاجات و نیاز موجودات را رفع و مرتفع میسازد،بیآنکه خزائن او اندکی کسر و یا کم شود.
بنابراین،باید پذیرفت که چنین موجوداتی فقر و حاجت محض بوده، و خداوند که حاجت و این فقر بسیار را رفع و برطرف میسازد غنای مطلق و بینیازی محض میباشد.
بینیازی خداوند را میتوان در آیینه نیاز و فقر و احتیاج موجودات مشاهده کرد.
هر موجود که حاجتی بیشتر دارد بینیازی حق را بیشتر و افزونتر نمایان میسازد.
از میان تمامی موجودات هیچ موجودی به قدر انسان نیازمند و حاجتمند نبوده و نیست.
انسان،چه وقتی که انسان است و چه وقتی که پیش از آن نطفه بوده،و چه هنگامی که پس از آن مردهای بیش نیست،سراسر نیاز و حاجت است.
اوج حاجت و نیاز مادی انسان در حالت و عالَمِ نطفگی است.
انسان در این حالت،همچون کاغذی سپید و نانوشته میماند.و در حقیقت جز بویی عَفِن و گندیده چیزی با خود ندارد،و بیشتر به دانهای شبیه است که نه ساق دارد و نه شاخه و نه بار و نه بر،و به تمام آنها نیز حاجتمند است.
از اینرو،خداوند اولین بخششهای خود را بر او ارزانی میکند،یعنی
نخست خون شده،و سپس استخوان و گوشت و پوست و اندام و آراستگی مییابد.
و به دنبال آن نیز فضایی واسع و پردامنه میخواهد که آن نیز بیپاسخ نمیماند.و در همین جاست که مادر درد زایمان میگیرد.و در این درد حرارتی فراوان بر بدن وارد میشود به گونهای که استخوانها نرم شده و کنار میروند تا مبادا هنگام ولادت بر فرزند آسیبی رسد.و بدینسان،طفل به عالَمی گام مینهد که سقف آن آسمان و سطح آن زمینی واسع و پر پهناست.
«یٰا عِبٰادِیَ الَّذیٖنَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضیٖ وٰاسِعَةٌ» (1)
یعنی از شکم تنگ و پر ظلمت مادر به جهانی آمده است که پنج قاره دارد،و با دریاهای بسیار،و منظرههای رنگ در رنگ و پر تنوع،و به هر کجا که عزم و میل مهاجرت دارد میتواند.
براین اساس،باید گفت که بخشی از حاجات و نیازهای انسان در دوران بارداری مادر که همان ایام نطفگی است مرتفع میشود.
که البته این ایام را ما پیش از این پشت سر گذاشتهایم.
در همینجاست که حضرت سیدالشهداء علیه السلام زار زار میگریست و میفرمود:
خدایا ! چگونه در صلب پدران و رَحِم مادران از ما پذیرایی نمودی.
سعدی میگوید.روزی از خود بیخود شدم و پنجهام را مشت کرده و بر مادرم کوفتم.مادرم گفت.هیچ میدانی در آن چند ماه که تو را در شکم داشتم چهها کشیدم ؟ فراموش کردهای که در آغوش من دو سال تمام از شیره جانم نوشیدی ؟ و چه شبها که نخوابیدم تا تو در خواب آرام باشی ؟ حال آیا مزد این همه حمایت و لطف این است که مشت را گره کرده و بر من بکوبی ؟ !
راستی اگر«مادر»جهت حمل و نوازش ما،خود را مُحِق و صاحب حق میداند و از اینرو طالب مزه است،حال آیا خداوند که ما را آفرید و از آغاز آفرینش دست حمایت خود را کوتاه نکرد،و نخستین موهبت او نیز این بود که مادری دلسوز و
1) 1) عنکبوت56/.
پرسوز محمل و جایگاه ما قرار داد.حقی بر گردن ما پیدا نمیکند ؟ !
آیا سزاوار است که در برابر چنین خدایی مشتِ گناه و معصیت را گره کرده و بالا برده،و سینه سپر کنیم ؟
آیا پاداش خوبی جز خوبی میتواند باشد ؟
آیا جزای تأمین حاجات و خواستهای ما گناه و معصیت است،یا سر به خاک ساییدن و شکر و سپاس گفتن ؟ مر خداوند جهان را بشناس و بگذار شکر او را،که تو را،این دو به از ملک سباست (1)
راستی،وقتی که حیوانات،که از درک و دریافت انسان دورند،شاکر و سپاسگزار حق باشند چرا انسان نباشد ؟ شکر میگوید خدا را فاخته
در روایات ما اکیداً تأکید میشود که در برابر نعمتهای خداوند باید شکر را پیشه ساخت،همچنان که به دنبال هر بلا راه استغفار را باید پیش گرفت. سعد دیدی شکر کن ایثار را نحس دیدی صدقه وَاستغفار (2)
راز دیگر اینکه روایات بر سپاس و شکر پافشاری میکنند آن است که سپاس مایه مزید موهبت و نعمت و عنایت خداوندی است.
جز زاهل شکر و اصحاب وفا
اساساً هیچ چیز به قدر ناسپاسی مایه محرومیت و ممنوعیت نخواهد بود. گم شد از بیشکر خوبی و هنر که دگر هرگز نبیند زان اثر
و به دنبال ولادت نیز حاجات دیگری پا به میان میگذارد،که البته هیچکدام مردود و بیپاسخ نمیماند.
حاجت به خورشید،نور،آب،هوا،دارو،طبیب،محبت،کرامت،تنها بخشی از حاجات و نیازهای مستمر آدمی به شمار میآیند.
و البته،هر چه انسان بیشتر میرود و بزرگتر میشود شعاع نیاز و حاجت خواهی او نیز افزون و افزونتر خواهد شد.
از اینرو بیشترین واژهای که انسان در کلمات خود به کار میگیرد واژه «خواستن»است و پیوسته میگوید.میخواهم.و همین،حکایت از عمق نیاز و حاجت بسیار وی میکند.
ولی نیازهای انسان به همین جا ختم و تمام نمیشود،بلکه حاجاتی به مراتب عظیمتر مورد نیاز اوست که همان هدایت و راهیابی به سوی حق و حقیقت است.از اینرو،پیامبران را ارسال،و کتابهای آسمانی را فرو میفرستد.
براین اساس،باید پذیرفت که حاجات انسان نه تنها نیازهای مادی نیست،
بلکه حوائج معنوی نیز او را احاطه کردهاند.
و به دنبال حیات لاجرم مرگ است.
و مرگ آغاز حاجت و در حقیقت منتهای نیاز معنوی،انسان است.
از اینرو،همگان حتی کسانی که در دوران حیات برای یکبار نیز زبان به عرض حاجت نگشوده و از خداوند طلب و تمنایی نکردهاند در آستانه مرگ دست حاجت را بالا میبرند.
باری کسی نیست که به هنگام مرگ،به جدّ،نیاز خود را از خداوند نخواهد.
البته نیازها گونهگونند.
از آنجا که بسیاری،از انسانها روزگار عمر خود را به سیاهی و تباهی،تباه کردهاند،به محض رؤیت و دیدن شواهد،و ایمان و یقین یافتن به وجود قیامت و جهان دیگر،ملتمسانه و عاجزانه میخواهند که رخصتی دوباره یافته و به دنیا بازگردند و جبران گذشته شومِ خویش را کنند.اما برای نخستین بار پاسخ رد میشنوند.زیرا که خداوند پیش از این پیغام فرستاده بود که پاسخ این نیاز را نخواهد داد زیرا انسانها باید به گونهای عمر را سپری کنند که به چنین نیازی نیازمند نباشند،و راه آن را نیز اقدام به اعمال صالح اعلام فرموده است.
باری،این قوم آلوده که به محض چشمگشودن به جهان آخرت میبینند که جز اعمال صلاح و صواب هیچ متاعی مشتمری و خریدار ندارد به صراحت میگویند.ما را باز گردان تا کردار صالح را توشه خود سازیم،ولی با پرخاش و خشمِ تمام میشنوند.هرگز !
«رَبِّ ارْجِعُونِ*لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً» (1)
شگفتا ! کسانی که در تمام طول عمر حتی یکبار نام خدا را بر زبان نداشتند
1) 1) مؤمنون99/-100.
اکنون برای بار نخست نام او را برزبان میرانند،ولی کارگر نمیافتد.و این نوشدارو خود نیش جان ایشان شده،و از آن پس به حساب کبر،غرور و غفلتهای ایشان خواهند رسید.
البته،همچنانکه پیش از این یاد شد،نیاز به بازگشت به سوی دنیا حاجت مردم عامی و شَرور است.اما مردمان پاک و صالح نیازی دیگر دارند که در دنیا نیز همواره از خداوند طلب مینمودند،و آن آمرزش و مغفرت حق است.و از حضرت حق میخواهند که رحمت خویش را بدرقه ایشان فرماید.و عاشقانه میگویند:
الهی روزگاری علی را فاطمه را و حسن و حسین را و دیگر پارههای تن پیامبر را از یاد نبردهایم،اکنون نیز دستانمان را از دامان ایشان کوتاه مکن.
و خداوند که این سخنها را صادقانه و صدق محض میداند با رحمت بیمنتهای خویش دست به کار میشود،و همان میکند که ایشان میخواهد.زیرا خود در کتاب خود فرمود.مؤمنان را نجات خواهد داد،همچنانکه یونس را.
اشارت
انسان دارای دو بُعد است.یکی روحانی و دیگری جسمانی.
و در هر دو بعد نیز نیازمند رحمت بیمانند حق است.
رحمانیت،نیازهای بعد جسمانی را تأمین،و رحیمیت نیازمندیهای بعد روحانی را فراهم میسازد.
نهایت فروتنی و تواضع،سجده است.
و خداوند از فرشتگان پاک خواست که در برابر آدم سجده کنند. گفت ای روحانیان آسمان پیش آدم سجده آرید این زمان
و همین،رساترین گواه و شاهد برتری آدم نسبت به فرشتگان است،زیرا که همیشه موجود فرورت نسبت به موجود فراتر به خاک افتاده و افتادگی میکند.
و البته،خداوند نیز راز برتری آدم را نهفته و ناگفته وا ننهاده،بلکه آن را باز گفت.و تعلیم فرمود که.برتری آدم در استعداد واسع،بینایی،بصیرت و نور و کمال است.
و این برتری و والایی تنها محدود و منحصر به آدم نبود،بلکه به فرزندان او نیز سرایت یافت.و از این مهمتر اینکه پارهای از فرزندان آدم بر خود آدم نیز شرف و اعتبار و فضیلت بیشتری یافتند،چرا که پارهای از فرزندان آدم به مقام نبوت
دست یافته،و پارهای نیز همچون رسول مکرم صلی الله علیه و آله از نبوت بالاتر رفته و به منصب اولوالعزمی راه یافت و آنچنان تعالی و اعتلاء نصیب برد که هیچ چیز و هیچ کس به منزلت وی قریب و نزدیک نشد.
و در یک سخن میتوان گفت.که هر کس در این درگاه استعداد خود را بیشتر و خالصتر و گستردهتر به کار بست از پدر نخست خود که آدم علیه السلام باشد بالا و بالاتر رفت.
ولی از یاد نبریم که این همه استعداد و بصیرت و نور همچون عزیز مصر بر تخت بدن نشسته است.
بنابراین،بشر صاحب دو بُعد است که یکی کانون درک و دریافت و استعداد است که به بُعد روحانی یاد میشود،و دیگری نیز بعد جسمانی است که به منزله گلدانی خواهد بود که گل روح در آن فرو شده است.
روح و بدن،هر دو،موجوداتی نیازمندند،و نیازهای خاص خود را دارند، و خداوند اسباب رفع نیاز را برای هر کدام فراهم فرموده است.
وجود مبارک او جهت رفع نیازهای جسمی و بدنی،سفرهای گسترده را گسترانید،زیرا میزان نیازمندی وی نیز واسع و عظیم بود.از اینرو آنچه مورد حاجت و نیاز او بود بر این سفره نهاد.که البته تمامی آنها را در قرآن یاد نکرد اما به پارهای از آنها همچون.شب،روز،خورشید،ستارگان،گردش زمین،ابر،باران، جویها،چشمهها،دریاها،درختان،گیاهان،و ثمرات اشاره فرمود.
و این نعمتها انبوه،فراوان و بسیارند.
حال،اگر غارتگران،حقِ ناتوانان را از آنِ خود ساخته و آنها را محتاج و محروم میسازند،این به خود انسانها بازگشت دارد،و هیچ ارتباطی به عالم بالا و ملکوت نخواهد داشت.
البته،به غارت شدگان ناتوان نیز تکلیف شده است که به اتفاق یکدیگر قیام کرده و حق خود را از غارتگران بخواهند.
بنابراین،اگر غارت شدگان از سر ترس و یا غفلت قیام و اقدامی نمیکنند، نمیتوان به پای عالم الهی نوشت،و یا به حساب کمی و کمبود نعمتها گذاشت.
چرا که نعمتها به قدری افزون و فراوانند که غارتگران اروپا و آمریکا خود ادعا میکنند که زمینهای مستعد و قابل کشت در این کره خاکی تا پنجاه برابر جمعیت فعلی روی زمین را نه تنها تغذیه خواهد کرد،بلکه مسکن نیز خواهد داد.
جمعیت فعلی کره زمین شش میلیارد انسان میباشد،و بر اساس این ادعا سفرهای است که میتواند سیصد میلیارد انسان را در کنار خود داشته باشد.
بنابراین،کسریها و کمبودها را به حساب خداوند نمیتوان گذاشت،وگرنه افتراء و تهمت است،و تهمت و افتراء از گناهان کبیره و بزرگ به شمار میآید.
خداوند به مردم گوش و چشم و عقل،و نیز سلاح داده است.تنها کافی است دور هم جمع شده و قیام کنند و گرگان درنده کره زمین را از میان بردارند، و صندلیهای قدرت را به دست مردم عال و بیحرص و با تقوا قرار دهند،تا کسی گرسنه و یا بیخانمان نماند.
و انبیاء آمدند و همین را گفتند تا همه به حق خود برسند.
و قرآن نیز از همگان میخواهد تا کسی حق کسی را با ربا،با رشوه،با دزدی،با تجاوز،ضایع و تضییع نکند.
اما برای رفع نیازمندیهای روح جویبار هدایت خویش را،از طریق نبوت انبیاء و امامت امامان و نزول قرآن مجید،سرازیر کرد،و در این زمینه نیز آبشارگونه موهبت کرد،به گونهای که میلیاردها انسان تا قیامت میتوانند از این سفره بهرهمند و برخوردار باشند.
در کنار این سفره غالام زاده میتواند بلال شود،و یا دهاتی ایرانی سلمان، و یا چوپان گمنامِ ربذهای ابوذر،و یا یمنی بینام و نشان مالک اشتر و یا اویس قرن، و یا سیاه چهرهای بدبو میتواند جَون شود،که بهترین انسان و بالاتر از تمام اصحاب انبیاء و امامان به شمار میآید.
این که نمیشود،یا نمیتوانم،یا شدنی نیست،دروغی است که پیوسته انسان به خود گفته،و با آن خود را فریب میدهد.
اگر این امر،ناممکن و ناشدنی بود برای بلال و سلمان و ابوذر نیز ممکن نبود.
تازه آنها در محاصره دشمن داخلی هم بودند و ما نیستیم.
یعنی هیچ شبی اتفاق نمیافتد که به دنبال شرکت در این محافل ما را دستگیر کرده و محاکمه نموده و درپی آن نیز شکنجه کنند که چرا به دنبال خدا و پیامبر به راه افتادهاید.اما با آنها چنین میکردند،لذا کسی همچون بلال را میگرفتند،و عریان ساخته و او را بر روی ریگهای داغ و سوزان میخواباندند، و تازیانهها را بیوقفه بر او میکوفتند.
اما کسی نیست که تیغ به گردن ما نهاده و بگوید چرا به دنبال خدا و پیامبر رفتهاید.
ولی با آنکه سرهای آنها را با شمشیر میزدند دست از دامان پیامبر و خدا بر نمیداشتند.
و البته فکر نکنید که همه اینها پیر و کهنسال بودهاند،هرگز ! بلکه جوان بوده،و یا از جوانی این راه را پیشه خود ساختند.
در کربلا از طفل شش ماهه بود تا پیر هشتاد ساله و هیچکدام نگفتند که با خدا بودن سخت است و دشوار و ناشدنی.
پس هرگز به خود تلقین و القاء نکنیم که با خداوند نمیتوان بود.
بنابراین،بدن و روح آدمی با مدد خداوندی امداد میشوند.و خداوند این امداد و نصرت را بر اساس رحمت بیکرانه خویش بر انسان ارزانی میکند.
پس،میتوان گفت.آنچه هست نشان از رحمت خداست.
و رحمت خداوند به دو گونه است،یکی رحمت عام و دیگری رحمت ویژه، که ابدان و اجسام موجودات به ویژه انسان را مشمول میسازد.
خداوند براساس رحمت عام و گسترده خویش به رحمان یاد میشود همچنانکه بر اساس رحمت خاص و ویژه خویش که نعمت ها و موهبتهای بیشمار را بر روح آدمی ارزانی فرموده است،به رحیم یاد میگردد.
از اینرو میتوان گفت.انسان مظهر رحمن و رحیم است.
و به دیگر سخن وجود آدمی با تمام وجود گویای این کریمه مبارک است.
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم
این که در آیهای از آیات کتاب خود فرمود.«نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریٖدِ»،ما از رگ گردن به ایشان نزدیکتریم،گواه بر همین معناست،و در حقیقت اشاره به این حقیقت است که اگر انسان در خود تأمل کند مییابد و میبیند که خود جلوه«اللّٰه»و«رحمن»و«رحیم»است،و چیزی از خداوند رحمن و رحیم به او نزدیکتر نیست.
کلمات مبارک«اللّٰه»،«رحمن»،«رحیم»از مبارکترین واژههای کتاب خداست،از اینرو بیش از همه واژهها به کار رفتهاند،و نه تنها هر کدام به تنهایی بارها و بارها تکرار شدهاند،بلکه با یکدیگر و در کنار یکدیگر در کریمه بسم اللّٰه الرحمن الرحیم ،به عدد سورههای قرآن،یعنی یکصد و چهارده بار مکرر شدهاند.
از اینرو میتوان گفت.مقدسترین آیه از آیات این کتاب آسمانی «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» است.
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم یعنی.بنام اللّٰه که پدید آورنده بدن و روح آدمی است.
خداوند رحمن است،یعنی نیازها و حاجات بدن را بر اساس رحمت
واسعه خویش مرتفع میسازد.و رحیم است یعنی،جهت هدایت و راهیابی، نعمتهایی ویژه را در پیش روی روح و جان آدمی قرار میدهد.
در رحمت رحمانیه حق هیچگونه قید و شرطی در میان نیست،بلکه او رحمت خود را ارزانی میکند،خواه حیوان باشد و خواه انسان،و در خصوص انسان نیز هیچ تفاوت نمیکند که وی آن را از خداوند بخواهد و یا نخواهد.
ای بسا کسی بگوید.مرا با خدا کاری نیست،و اساساً چیزی به نام خدا نه میفهمم و نه میپذیرم،ولی خداوند چنین کسی را نیز از رحمت خویش دور نمیدارد،و آنچه مایه حاجت اوست در اختیار میگذارد.
و البته،چنین کسی یک علفخوار دوپاست.
«أُولٰئِکَ کَالْأَنْعٰامِ» (1)
یعنی ایشان همچون حیوانند.
و خداوند حیوان را نیز از نعمتهای دنیوی محروم نمیکند.
زیرا اساساً آنچه در این دنیاست در پیش او بها و ارزشی ندارد.
لذا در کتاب خود فرمود.
«مَتٰاعاً لَکُمْ وَلِأَنْعٰامِکُمْ» (2)
این سفره دنیا بهره شما و گاوان و خران و استران شماست.
و البته،اگر این آب و علف پیش خدا بهایی داشت حتی لقمهای از آن را در دهان مخالف خود قرار نمیداد،و هرگز از خوبان و اولیاء خود دریغ نمیکرد.
ولی شنیدهاید که پیامبر 9 با تمام عظمتی که داشت گاهی تا سه شبانهروز چیزی به چنگ نمیآورد،و با این حال هیچ شکایت و گلایهای نداشت،چون بها و ارزشی نداشت.
آیا اگر آن بزرگوار به اینها دست مییافت به قیمت و حرمت او افزوده میشد ؟ هرگز !
و راستی اگر انسان پی میبُرد که اینها را ارزش و حرمتی نیست کجا ریا را پیشه میکرد ؟ و یا رشوه ؟ و یا تقلب ؟ و یا اختلاس ؟
رحمت رحیمیه،بر خلاف رحمت رحمانیه،بر همگان ارزانی نمیشود، بلکه آن به خواست صادقانه و قلبی انسان مشروط است،و انسان تا از سر صدق نخواهد به چنین رحمتی دست نمییابد.
البته،از یاد نبریم که جلوههایی از این رحمت همچون عقل نیز خداوند در درون وجود تمامی آدمیان قرار داده است.
بنابراین،همچنانکه پیش از این یاد شد، بسم اللّٰه الرحمن الرحیم ترکیب وجود ماست.
و راستی که تمام مردم دنیا،جز اندکی،همه از خود غافلند،و نمیدانند کیستند.
«أُولٰئِکَ هُمُ الْغٰافِلُونَ»
وگرنه بوی خدا را از خود میشنیدند،زیرا بدن جلوه صفات خداست.
مگر نه آنکه تا خالقی نباشد مخلوق نیز معنا ندارد،پس انسان جلوه خالقیت است.
مگر نه آنکه تا مصور و تصویرگری نباشد وجودِ شکل و صورت نیز بیمعناست ؟ پس،انسان جلوه مصوریّت حق است.
مگر نه آنکه اگر رب و مربی در کار نباشد رشد مفهومی ندارد،پس انسان نیز که پیوسته در حال رشد و پیش از رفتن است جلوه ربوبیت حق خواهد بود.
لذا در کتاب خود فرمود.من در وجود شما هستم آیا نمیبینید ؟ !
آیا نزدیکتر از این میشود ؟
آیا در اینجا فاصله و جدایی معنا دارد ؟ هرگز.
بنابراین،وقتی که «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» میگوییم در واقع از ترکیب وجود خود یاد کردهایم.
و راستی که چه شُوم و پست و نامبارکند کسانی که وجود خود را که ترکیب «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» است به گناه و معصیت مینشانند ؟
آیا حیف نیست که کسی یک جامی زیبا از بلور را منبع کثافات و آلودگیها کند ؟
لا اقل اگر میخواهید خود را به لجن گناه لجن مال کنید نخست همان کنید که سیدالشهداء علیه السلام فرمود که.ابتدا خود را از خدا دور کنید و آنچه از اوست به او بازگردانید و بعد هر چه میخواهید انجام دهید.
یعنی پیش از آلودن خویش،رحمانیت و رحیمیت حق را-اگر میتوانید - از خود جدا کنید،و در حقیقت شناسنامه خود را عوض کنید و بعد هر کار کردید مانعی نیست.
وگرنه تا این بدن هست،هرگوشهای از آن جلوهای از جلوههای حق است، و در حقیقت معنای اسماء و صفات اوست.
از اینرو فرمود:
«جٰاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیٖفَةً» (1)
برآنم تا جانشینی در زمین داشته باشم تا رحمانیت و رحیمیت و خالقیت و دیگر صفات من در او باشد.
یعنی میخواهم «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» را به صورت انسان درآورده و
1) 1) بقره30/.
بر زمین قرار دهم.
بنابراین دریافتیم که در رحمت رحیمیه خواست و اراده انسان شرط اساسی است،و کسی میتواند مشمول آن رحمت خاص و بیمنتها باشد که مُجدّانه و صادقانه طالب باشد،و چنین کسی البته مؤمن است و در فضای هدایت خاص الهی قرار میگیرد.
انسان در فضای هدایت پیوسته دست خود را دراز کرده و تنها و تنها از خدا میخواهد و بس،و خداوند نیز بنابر وعدهای که کرده است خواست چنین بندهای را هرگز مردود نمیسازد.
چون بنده آید در دعا او در نهان آمین کند (1)
«ادْعُونیٖ أَسْتَجِبْ لَکُمْ» (2)
و خواستهای انسانی که در فضای هدایت قرار دارد بسی زیبا و شنیدنی است،حال یکی از این خواستهها را از یکی از هدایت یافتگان پاکباز حق بشنوید.
عایشه به پیامبر گفت.چرا هر وقت فاطمه از در وارد میشودغ در برابرش تمام قامت قیام میکنید ؟ !
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود.بدون امر خداوند کاری نمیکنم،پس اگر قیام میکنم فرمان خداست،همچنانکه اگر بر دستانش بوسه میزنم فرمان اوست.
همین فاطمه تا روز پایان عمر خود هر روز اینگونه دعا میکرد:
«یٰا حَیُّ یٰا قَیُوم»
باری،او محبوب خود را خوب میشناخت،و میدانست که زنده است و تمام جهان به وجود او پابرجاست.
او بسم اللّٰه الرحمن الرحیم را در ترکیب وجود خود به خوبی لمس میکرد.
و میدید که هر چه هست از اوست،و هر چیز را باید از او خواست.
«یا حَیُ یا قَیُوم بِرَحْمَتِکَ اسْتَغِیثُ»
خدایا ! فاطمه به حرمت تو پناه میآورد.
«فَاَغِیثِیْنِی»
پس ای محبوب من ! پناهم دِه.
یعنی،در عالم،جز تو،پناهی نمیبینم.
«وَلٰا تَکِلْنِی إلیٰ نَفْسِی طَرَفَةَ عَینٍ ابَداً»
خدایا ! به قدر چشم به هم زدنی مرا به خود واگذار نکن.
چون اگر رها کنی همه چیز را از کف دادهام.
نباید روزی که خدا به انسان بگوید.تو را نمیخواهم،و تو را به خود واگذاشتم،اینجاست که دیگر هیچ چیز برای انسان نمیماند.
عزیزان ! اگر خدا در زندگی نباشد هیچ خبری نخواهد بود،نه دنیاست و نه آخرت.
باری،این،خواست فاطمه از خدا بود.
راستی که انسان در فضای هدایت به چه واقعیاتی التفات میکند و از خداوند چه خواستهایی دارد !
اشارت
عاقبت اجابت دعوت پیامبران پاک الهی.
و عقوبتِ آنان که از دعوت ایشان سرباز میزنند.
حکایت
1.حکایت.آن بانوی با مکرمت که بر حصیر بود اما از حصار جهان جهیده،و تا ملکوت عالم اوج،و در آن جایگاه امن،امان یافت.
اگر دانهها در دل خاک میماندند،و از خود حرکتی نشان نداده و بالا نمیآمدند،پوک و پوچ و پوسیده شده،و از دست میرفتند،و موجودات دیگر نیز از بار و ثمر آنها نصیبی نمیبردند.
از اینرو،هیچ دانهای در خاک نمیماند،بلکه به رشد نشسته و رُو به بالا میآید.
و البته،این در حالی است که تمامی دانهها و گیاهان،و درختان با جاذبه زمین نیز دست به گریبان میباشند،ولی هیچکدام تسلیم جاذبه آن نبوده،بلکه در برابر آن جاذبه سنگین مقاومت کرده و بر خلاف جهت آن به سوی عالم بالا حرکت میکنند.
اگر دانهها در برابر جاذبه خاک سر تسلیم میساییدند،رشدی نمییافتند، بلکه فروتر شده و سمتِ عمق زمین حرکت میکردند،بیآنکه به حاصل نشسته، و محصولی داشته باشند زیرا که دانهها تنها در پرتو و عناصری همچون.هوا
و نیز نورِ تابان ماه و ستارگان و هم گرما و سرمای فضا،توان سبز شدن و رشد یافتن و به بازنشست را دارند،و از این همه هیچکدام در دل خاک وجود ندارد.
حال،انسانها چیزی درست شبیه به همین دانهها میمانند،همچنانکه دنیا نیز بیشباهت با خاک نیست.از اینرو،توصیه کتاب آسمانی و تمامی انبیاء و پیشوایان دین به انسانهاست که از دنیا با تمام جاذبههایی که دارد دل بر کنند و به سوی عالم بالا و اعلی اوج گرفته و صعود کنند.
انسان اگر اسیر جاذبههای دنیا باشد،و در آن در جا زده و توقف یابد،هرگز سبز نخواهد شد،و نه رشدی مییابد،و نه بار و بری،زیرا در آن جز سیاهی و ظلمت چیزی نیست،و نه از نور و روشنایی خبری خواهد بود،و نه از نسیم دلنواز رحمت حق اثری میباشد.
بنابراین،محصول دعوت و تبلیغ تمامی پیامبران و نیز فرهنگ عرشی تمامی اولیاء پاک حق و کتب آسمانی این است که از دنیا درآیید و به سوی عالم اعْلیٰ حرکت کنید،تا بهره خود را هم از عالم دنیا و هم از عالَم بالا نصیب برید.و تأکید میکنند که ماندن در دنیا و دل بستن به جلوههای کاذب و ناپایدار آن مایه زبان و خسارت و فساد خواهد بود.و کسی که به این حقیقت واقف نیست و یا باور ندارد میتواند تاریخ هم نوعان خود را مرور کند،و ببیند که ایشان براثر دلدادگی به مظاهر خاک و دنیا از کجا به کجا سقوط کرده و فرود آمدند.
یکی از ایشان فرعون بود،که با تن ناتوان،و فکر محدود و نارسای خود فریاد.«انا رَبُّکُم الْأعْلیٰ»زد،و به دنبال آن مبتلا به چه فسادهایی که شد.
باری،آنها که دلباخته دنیا شدند،و در آن محدود و محبوس و اسیر گشتند یا قارون شده،یا هامان،و یا بلعم باعورا،و یا آتیلا و یا نِرُون و یا هیلتر و یا...
و عموماً فسق را پیش،و ظلم را شیوه خود قرار دادند.
ولی آنها که دعوت انبیاء را اجابت کرده،و از دنیا با تمام جاذبهها و مظاهر
دلفریب آن دل کنده و دور شدند و به طرف عالم بالا که عالم نور و ملکوت و عبادت و اطاعت و خدمت به خلق است پر کشیدند،در حقیقت به فضایی در آمدند که در آنجا انوار ملکوت و رحمت بینهایت حق و مهر بیمنتها و فیوضات بیکرانه او موج میزند،و آنها نیز بهرهها بردند و ثمرها یافتند.
و از اینرو رنگ خدایی به خود گرفته،و مظهر صفات و اسماء زیبای الهی شدند.
وسلمان یکی از ایشان بود،و زکریا بن آدم یکی دیگر،و مالک اشتر و کسان دیگر نیز از همین تبار بودند،که دعوت انبیاء الهی را با تمام وجود اجابت کردند.
«یٰا أَیُّهَا الَّذیٖنَ آمَنُوا اسْتَجیٖبُوا للّٰهِِ وَلِلرَّسُولِ إِذٰا دَعٰاکُمْ لِمٰا یُحْییٖکُمْ» (1)
حال،چگونه باید همچون.سلمان و مالک و دیگر انسانهای پاک،دل از دنیا برکند و بالا رفت ؟
پاسخ این سخن را میتوان در آیه کریمه «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» چیست.
در حقیقت این آیه از آیات الهی راه را به روشنی تمام راهنمایی میکند.
این آیه میگوید.به سه حقیقت التفات کنید.یکی اللّٰه،و دیگری رحمن، و سومی رحیم.
قرآن کریم به کرّات فرموده است.اندیشه کنید تا دریابید که.با این جهانی که در گردش است گردانندهای نیز هست.و گرداننده را بشناسید،و سپس حرفها و سخنهای او را بشنوید،تا شما نیز مطابق خواست و فرمان او به گردش در آیید، همچنان که تمامی اجزاء عالم مطابق خواست و اراده او در گردشند.و در یک سخن تنها به او دل داده،و تنها دلداده او باشید.
1) 1) انفال24/.
و در این صورت است که انسان پاک شده و میل به بالا رفتن را پیدا کرده و در جهت آن میکوشد.
«إلَیْهِ یَصْعَدُ الکَلِمُ الطَّیِّب» (1)
باری،وقتی که جان آدمی پاک شده و محل الوهیت و نیز عمرش عشق حضرت حق باشد لاجرم میل به بالا شدن پدید خواهد آمد،و تنها خدا میداند که در این صورت انسان تا کجا اوج خواهد گرفت.
پیامبر پاک و با کرامت اسلام کنار بستر خدیجه نشسته،و خدیجه نیز در آستانه ارتحال و پیوستن به ملکوت بالا بود.پیش از آنکه آن حادثه جانکاه رخ دهد دختر خردسال خود،فاطمه را به آغوش گرفت و به خانه عموی خود حضرت ابوطالب برد،و آهسته فرمود.عمو جان ! چیزی به مرگ مادرش نمانده است،و من هیچ دوست ندارم که شاهد مرگ مادر باشد،از اینرو میخواهم پیش شما بماند.
و آنگاه شتابان بازگشت و خود را به بستر خدیجه رسانید.بستری که از لیف خرما و در اتاقکی محدود،زیر سقفی گلین جای داشت،و این تمام ثروت و سرمایه بانویی بود که روزی از ثروتمندترین مردم روزگار خود بوده است.ولی از آن همه،جز همین مقدار اندک،همه را در راه خداوند خرج و صرف نمود.
آری،وقتی انسان بالا بیاید دست به جیب خواهد شد و خرج خواهد کرد.وگرنه تا انسان در بالا قرار نگیرد کجا حاضر است خیری و منفعتی به کسی برساند.
همچنانکه دانه سیب اگر در خاک بماند و بالا نیاید کجا میتواند دیگران را با ثمرات انبوه و بسیار خود میزبانی کند.
و خدیجه بالا آمده بود،و از اینرو چون ابر بهاران میبارید،و همه را از ثروت خود بهرهور میساخت.
حال همین خدیجه در حال احتضار و در آستانه مرگ است،ولی زار زار
1) 1) فاطر10/.
میگرید.
و پیامبر با شگفتی ماجرا را جویا میشود،و خدیجه میگوید.نه برای مرگ، و نه برای تنها شدن تو،و نه برای بیمادر شدن دخترم،و نه برای هیچ چیز دیگر گریه نمیکنم،بلکه گریهام از این است که هیچ نمیدانم حال که به سوی خداوند میروم او با من چگونه است،آیا از من خشنود بوده و یا ناراضی خواهد بود !
در همین میان جبرئیل فرود آمد،و گفت.خداوند فرموده است سلام مرا به خدیجه برسان و بگو من از تو کاملاً راضی هستم.
یعنی نور که با نور سر جنگ ندارد،بلکه با ظلمت است که کنار نخواهد آمد.
و خدیجه شاد شد و گفت.یا رسول اللّٰه ! اکنون در دلم جای هیچ نگرانی نیست،و در همان حال از دنیا رفت،و چیزی نگذشت که او را به خاک سپرد، و سپس به دنبال فاطمه رفت،وا و را به دامان گرفته و به خانه بازگشت.همینکه به خانه رسید پرسیدم.پدر ! مادرم کجاست.پیامبر فرمود.مادرت درمکلوت اعلی با ملکوتیان عالَم به پرواز است.
راستی،بالا رفتن تا کجا ؟
آیا از ملکوت که جایگاه لقاء و وصال و مشاهده خداوند است چیزی برتر و بالاتر خواهد بود ؟
باید به رحمانیت حق توجه یافت.یعنی آنچه از نعمت در اختیار ماست از او بدانیم،و بس.
توجه به رحمانیت خداوند یعنی اینکه سفرههای نعمت را از او بدانیم و با دستور او به دست آورده،و نیز مصرف و خرج کنیم،و هرگز نعمتی از نعمتهای او را خرج مخالفت با او نکنیم.
و رحیمیت،رحمت ویژه خد است و عنایت و نگاهی دیگر است.
عزیزان ! بکوشید که این رحمت ممتاز و بیبدیل را در همین ایام جوانی متوجه خود سازید،نه به وقتی که گرد پیری بر سر و روی شما مینشیند.
مبادا به گونهای باشید که جوانی و زیبایی و توان و نیروی خود را خرج مخالفت با خدا کنید،و وقتی که این همه را از کف داده درب خانه خدا را کوفته، و هوای اطرف او را داشته باشید.
البته او بر اساس رحیمیت خود پیغام فرستاده است که هر چند در کهولت، اگر طالب من شوید،با آنکه همه چیز خود را در راه غیر من باختهاید باز نومید نباشید،چون من همان خدایی هستم که در سینه حیوانات«خونِ آلوده»را به شیر بدل میسازم پس میتوانم تاریکی شما را به نور و روشنایی تبدیل کنم.زیرا رحیم، و کریم،و ارحم الراحمین،و نیز تواب میباشم.و سابقه ندارد که سائلی را برانم.
باری،اگر شما دیر آمده و ناتوانید ولی من ناتوان نبوده و نیستم.و شما را نجات خواهم داد،همچنانکه قوم نوح را نجات و رهایی بخشیدم.
قرآن میگوید.وقتی که نوح قدم بر کشتی نهاد تنها «بسم اللّٰه» که قسمتی از بسم اللّٰه الرحمن الرحیم است گفت،و همین مایه نجات او و همراهان وی شد.
اما خدای عزیز به ما تمامی بسم اللّٰه الرحمن الرحیم ارزانی فرمود.پس،از این سفره باز الهی خود را بهرهور سازید،و با استفاده از رحمانیت حق خود را به وادی رحیمیت که نبوت و قرآن است برسانید،و از طریق این رحیمیت با خداوند معیت پیدا کرده و نزدیک شوید آن هم به گونهای که صدای او را بشنوید.و البته در چنین صورتی است که واقف میشوید که همه چیز و همه جا آهنگ و صدای خداست. شورش عشق تو در هیچ سری نیست که نیست
نه همین از غم تو سینه ما صد چاک است
یعنی بنده من بعد از پنجاه سال که سر سفره من بودی هنوز مرا ندیدی ؟ !
تو در خانه من بودی و مرا ندیدی ؟ !
پس چند ماهی که در رحم مادر بودی چه کس از تو پرستاری کرد ! و یا اکنون پرستار تو کیست ؟ !
و آن وقتی که تنها تو را به خاک میسپارند چه کسی غمخوار و پرستار تو خواهد بود ؟ ! موسِیِی نیست که دعوی انا الحق شنود ورنه آوای تو اندر شجری نیست که نیست
یعنی صدای تو مستمر میآید که بنده من باز هم در گریزی ؟ و وقت آن نرسیده است که باز گردی ؟ !
«أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذیٖنَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّٰهِ» (1)
1) 1) حدید16/.
اشارت
آنچه در ملک سلیمان کارگشا بود،و در حقیقت سرمایه وی به شمار میآمد،و از آن نیز به انگشتری سلیمان یاد شده است،چیزی جز «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» نبوده و نیست.
حکایت
1.حکایتِ.مرحوم کشمیری که درب بسته و قفل را میگشود ولی با نام فاطمه.
وجود مبارک امام علی بن ابیطالب علیه السلام ظهور جلوههای ذات و افعال و صفات حضرت حق است،و در پاکی و طهارت چنان است که رسول با کرامت اسلام در باب ایشان فرمود.در هر کجای قرآن که از پاکان و صالحان سخن رفته است امیر ایشان امیرالمؤمنین علی علیه السلام است.
حال همین وجود نازنین که پس از رسول مکرم اسلام کسی به قدر او بر عمق و ژرفای آیات کتاب خدا آگاه نبوده و نیست،میفرماید.در میان بندگان خداوند، از اولین تا به آخرین،کسی هموزن رسول خدا نبوده و نیست،و او بر همگان چه از نظر دانش و بینش و چه از منظر طاعت و بندگی و اخلاق و عمل مقدم و ممتاز است.
و البته هیچ جای شگفت هم نیست که خداوند در وجود یک انسان نادار و یتیم و امی این همه فضیلتهای بیکران قرار دهد.
اساساً،کار خدا این است که قیمتیترین اجناس و کالاهای این عالم را در
موجوداتی به ظاهر هیچ و نازل جای میدهد.از اینرو،مروارید را در صدف، ابریشم را در کرمی کوچک،عسل را در درون یک جانور ناچیز،و یا طلا را در دل مقداری سنگ نهاده است !
از شمارِ فضیلتهای بیشماری که بر پیامبر پاک الهی ارزانی شده است سوره مبارکه حمد است،که با اعطاء این سوره آن رسول با صفا را مورد کرامت قرار داد،و نهایت بزرگواری را در حق او روا داشت.
سوره حمد،همچون سورههای دیگر بر هیچیک از آحاد و افراد برتر در میان امتهای گذشته ارزانی نشد.
البته،در میان آیات این سوره،همچنان که امام علی بی ابیطالب علیه السلام فرموده است،تنها یک آیه که کریمه «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» باشد.بر یکی از پیامبران الهی یعنی حضرت سلیمان علیه السلام نازل شده است.
و سلیمان این آیه را در آغاز نامه خود که به یکی از پادشاهان روزگار خود نوشته،آورده است.
پادشاهی که نامه سلیمان را دریافت کرد زنی آفتاب پرست بود،که بر سرزمین یمن حکمرانی میکرد.
این پادشاه از آنجا که بانویی متعادل،خردمند،موقر،و دارای روحی انسانی بود به محض دریافت نامه سلیمان آنچه باید میگرفت،گرفت.و همین یک آیه،در نهایت موجب شد که دولت و ملت و تخت و بخت خویش را پشت سرگذارده،و به سرزمین فلسطین آمده،و در پیشگاه سلیمان تسلیم شده،و اسلام آورد.
و این در حالی بود که درباریان نابخرد و به دور از معرفت به محض وقوف و آگاهی بر محتوای نامه«که سلیمان از پادشاه خواسته بود که تسلیم وی شده و به سوی او آیند»همصدا گفتند:گُردان به گردان،سراپا مسلح میشویم،و سلیمان و
درباریانش را منکوب و نابود میسازیم،و هم سرزمین او را به سرزمین خود ملحق مینماییم.
اما پادشاه گفت.این حرفهای ناحساب و ناگفتنی را بر زبان نرانید.
و هرگز نگویید.میکشیم.میکوبیم.میبریم.مگر آنچه در این عالَم است سهم و میراث شماست و یا تنها وقف شما ساختهاند.
و افزود.من از این نامه درمییابم که صاحب آن اهل معنا و انسانیت است، و برای اثبات این مدعا امتحان میکنیم.
و سپس فرمان داد که.چند نفری،هدایایی فراوان از طلا،نقره،و ظروف و دستارهای قیمتی برداشته و خود را به سلیمان رسانند،و از او بخواهند که با پذیرش هدایا از ما راضی شده و دست از ملک و مملکت ما بردارد و در این صورت است که پیدا و آشکارا میشود که او کیست و چکاره است،زیرا اگر با دیدن هدایا دل باخت،و پذیرفت،و از ما دست کشید معلوم میشود که در وجود او هیچ خبری نبوده،و از درون پوک و پوچ است.اما اگر نپذیرد،و دلداده نشود خود بهترین گواه است که وجود او از آنچه گفته است سرشار و مالامال بوده،و به خداوندی که او را با نام رحمن و رحیم یاد کرده است پایبند و باورمند میباشد.و اینجاست که اگر دنیا را نیز در کف او قرار دهند هیچ احساسی به او دست نخواهد داد،و هرگز و هیچگاه چیزی را در این دنیا خواهش نخواهد کرد.چون دارد و دارایی او نیز اللّٰه و رحمن و رحیم است.
به دنبال فرمان پادشاه ماموران با انبوهی از هدایا به راه افتادند،و پس از چندی به کاخ سلیمان درآمدند،و هدایای خود را گشوده و از ماجرای مأموریت خود سخن گفتند.
سلیمان بیهیچ احساس و اعتناء نسبت به آنچه از باب هدیه با خود داشتند، فرمود.همه را به سلطان خود بازگردانید که مرا حاجت به هیچیک نیست،زیرا
آنچه پروردگار من بر من ارزانی فرمود از آنچه شما آوردهاید برتر و بهتر است.
اهل خدا تنها به داده پروردگار دل میدهند و بس.
اهل خدا،از خدا مالامال و پر میباشند،و هرگز چشمداشت به کسی و چیزی ندارند.
اهل خدا،نه دلبرده شاه میشوند،و نه دلباخته به مال،و نه هدایایی همچون.طلا،نقره و یا...
و آنگاه گفت.غرضی جز این ندارم که شما را از بندگی غیر خداوند که مایه تباهی شماست برهانم،و دستان شما را در دستان الهیت و رحمت او جای دهم، و از این راه و با این کار دنیا و آخرت شما را آباد سازم.من میخواهم شما اسیر و محدود به این زر و زیورها و مال و جاه و جلالهای کاذب نبوده و نباشید.
و سلیمان هیچگاه دلبرده تخت و اقبال خود نشد،با آنکه تخت و جاه او به گونهای بود که بر اساس آیات کتاب حق برای هیچکس دیگر میسور نبوده و اتفاق نمیافتد.
آوردهاند.در طی روزگار پادشاهی خود حتی درهمی از بیت المال را برای خود نخواست.
پس از انجام وظایف خود از قصر به خانه خود که ساخته از خشت و گل بود باز میگشت،و به زنبیل بافی مشغول میشد،و آنگاه زنبیلهای بافته را به بازار میبرد،و میفروخت،تا از این راه امرار معاش کرده،و خرج زندگی و زن و فرزند خود را فراهم کند.
وقتی هم که زمان طاعت و عبادت فرا میرسید،به جای فروختن زنبیل به معبد میرفت،و قامت به عبادت حق میبست.
و در معبد اگر کسی از او میپرسید.کیستی ؟ و کجایی ؟ و چکارهای ؟ هرگز نمیگفت.سلیمانم.و یا پادشاه این سرزمین،بلکه با چشمانی پر از اشک میگفت:
«مِسْکینُ مِنَ الْمَسَاکین»،خاک نشینم،همچون دیگران.و این سخن کسی است که آنهمه جاه و جلالو نیرو و اقتدار،او را از خود بیخود نساخت و سایه سیاه و شُوم
غرور و نخوت را بر او نیفکند.
راستی،اگر مواد و داراییهای دنیا زمینهساز غرور و فخر باشد باید کسی مثل سلیمان غرقه در غرور میشد.
باری؛سلیمان به خوبی میدانست که آنچه از موهبتها و نعمتها در این دنیاست سایهای از نعمتها و مواهب جهان بالا و آخرت است،و کسی فریفته سایه که خیالی بیش نیست،نمیشود. باغها و میوهها اندر دل است
باری،این سلیمان با همه اعتبار و منزلتی که داشت از تمام قرآن تنها یک آیه بر او نازل شد،یعنی آیه بسم اللّٰه الرحمن الرحیم ،که در ملک او کار یک گنج را میکرد.
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم ،در ملک سلیمان کارگشا بود.
بسم اللّٰه الرحمن الرحیم ،تنها سرمایه سلیمان بود.
اینکه میگویند.سلیمان انگشتری با خود داشت که با آن جن و پری و دیو و دَد و یا هوا و زمین را مسخر خود میساخت گمان میکنید انگشتری از نقره بوده که بر آن عقیقی زیبا و خوشنما سوار شده باشد ؟ نه ! اشتباه نکنید،بلکه انگشتری سلیمانی چیزی جز بسم اللّٰه الرحمن الرحیم نبود،که با آن هر کار که میخواست میکرد،و هر گره که داشت باز میکرد.
مرحوم قاضی که شاگردان برجستهای همچون علامه طباطبایی تربیت فرمود، میگوید.یا استادم مرحوم کشمیری به خانه رسیدیم اما درب قفل بود،و نه با ایشان و نه با من کلید همراه نبود.یکباره فرمود.یا فاطمة الزهراء،و درب گشوده شد !
حال،وقتی که نام فاطمه قفل بسته را میگشاید،آیابسم اللّٰه که نام مقدس مولای فاطمه است اگر بر زبان پاک سلیمان جاری شود گرهگشایی نمیکند ؟ !
و البته بسم اللّٰه الرحمن الرحیم تنها گره از کارهای فرو بسته گشوده نمیشود، بلکه فضیلتهای بیشماری را نیز نصیب انسان مینماید.همچنان که در روایت آمده است برای کسی که این آیه را تلاوت میکند،به تعداد حروف آن حسناتی در نامهاش ثبت میشود که از دنیا و آنچه در آن است برای وی نیکوتر است.
اشارت
حرف حرفِ کریمه «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» اشارت به حقیقتی است.
فهم اشارات جز نصیب پاکان نمیشود.
تنها مردم زیرک،تیزهوش و هوشمند دنیا نیستند که با شنیدن«فاء تا فرحزاد میروند،بلکه مردان ایمان و آخرت نیز از چنان فهم و ذکاوتی برخوردارند که به محض شنیدن هر حرف به حرفهایی دیگر پی میبرند.
باری؛این قوم تیزفهم با شنیدن باء در بسم اللّٰه الرحمن الرحیم بصیر بودن حق را یادآورد میشوند.
و بصیر یعنی بینا.
و خداوند در همه احوال از کار و کردار آدمیان،غافل و بیخبر نبوده و نیست،بلکه پیوسته مراقبت و نظارت میکند.
باری،برای خداوند شب و روز،و یا خلوت و جلوت،و یا نهان و آشکارا در کار نیست،بلکه همواره بر بندگان نظر دوخته،و هیچگاه از ایشان چشم نمیگیرد.
در بسته به روی خود ز مردم
«قَدْ عَلِمَ السَرائِر وخَبَرَ الضَمٰائر» (1)
بر تمامی پوشیدهها و اسرار آگاه،واز همه نهفتههای درونی با خبر است.
براین اساس،میتوان گفت.او با همگان همراه بوده،و همگان نیز در محضر او میباشند.
پس اگر کسی به دروغ روی میآورد،یا خویش را به حرام آلوده میسازد، در حقیقت در پیش نگاه او خود را به این امور آلوده است،و این،جز منتهای بیشرمی و بیحیایی نخواهد بود.
و از سین نیز سمیع بودن حق را یادآور میشوند.
و تو گویی؛خداوند با ایشان میگوید.من سمیع و شنوایم،و سخنهای شما را میشنوم پس مرا صدقه کنید،و مرا بخوانید،و تنها از من بخواهید. هین از او خواهید نه از غیر او آب در یَم جو مجو در خشک مو
وربخواهی از دگر هم او دهد بر کف میلش سخا هم او نهد (2)
و البته دعا اگر از سر درد و درک باشد،و مجدانه و پیگیر صورت پذیرد حتماً به اجابت خواهد نشست،و این وعده خداوند است.
گفت حق گر فاسق و اهل صنم
ولی از یاد نبریم که خداوند توفیق دعا را از عاصیان و معصیتکاران خواهد گرفت،و زبان آنان را از زاری و ناله و اعتذار محروم خواهد ساخت. بر دهان و بر دلش قفل است و بند
نکتهای دیگر که:در باب دعا میتوان گفت آن است که خداوند در اجابت و
استجابت دعا تسریع نمیکند،بلکه آن را به تعمد به تأخیر میافکند تا بندگان بیشتر او را بخوانند. گر برآرم حاجتش او وا رود
و از میمبسم پی میبرند که خداوند مُحصی است،یعنی در کار حساب و کتاب است و از هیچ چیز غفلت نداشته و غافل نیست.
«وَمَا اللّٰهُ بغٰافِلٍ عَمّٰا تَعْمَلُونَ» (1)
اساساً،غفلت چیزی شبیه دود است.و دود از آتش است،و نه از نور.
بنابراین،غفلت در حریم خداوند که نور آسمانها و زمین است معنا و
1) 2) بقره85/.
مفهومی ندارد،و تنها در باب انسانها که بر اثر معصیت و گناه عین آتش میشوند، رایج و آشکار است. جور دوران و هر آن رنجی که هست
«لٰاتَغْفَلْ فَلَسْتَ بِمَغْفُولٍ عَنْکَ» (1)
غافل مباش زیرا که از تو غافل نیستند.
و بدترین غفلتها،پس از غفلت از خداوند،غافل شدن از مرگ و جهان آخرت است. موج و گردابها بدن زشتی تو چنین خوش بخفته در کشتی ؟
از این رو،در این جهان ناپایدار که حوادث،سیل آسا،به سوی انسان هجوم و حمله میآورند،هیچ چیز خوشتر و پسندیدهتر از این نیست که آدمی سرمه غفلت را از چشمان خود پاک سازد. بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود زین سیل دمادم که در این منزل خوابست (2)
بنابراین،هر یک از حروف«باء»و«سین»،و«میم»،و همچنین دیگر
حروف این آیه از کتاب الهی میتوانند یادآور حقایقی زیبا باشند،که البته درک و دریافت و فهم آن جز به توفیق حق میسور نخواهد بود.
توضیح بیشتر آنکه.پارهای از بزرگان برآنند که ورود به حوزه بسم اللّٰه الرحمن الرحیم بدون عنایت و حمایت حق هرگز امکانپذیر نیست.
به دیگر سخن،منظور این بزرگواران آن است که انسان به خودیِ خود،بسم اللّٰه الرحمن الرحیم را فرا نمیگیرد،و یا به خواست خود آن را به ذهن و حافظه نمیدهد،و یا به دور از مشیت حق بر زبان نمیراند،و گرنه میلیاردها زبان بوده وهست و هر کدام ماهها و سالها در دهانها گشته و میگردد،اما حتی برای یکبار نیز بسم اللّٰه الرحمن الرحیم نگفته،و نمیگویند.
بنابراین،انسانها نیستند که آن را گفته،و یا در ذهن و خاطر خود ثبت نمودهاند،بلکه عنایت ازلیه حق به آنان اقبال نموده،و از میان ایشان انسانهایی مستعد که استعداد خود را به بازار معنویت راه میدهند،گزینش و انتخاب کرده، و همین عامل میشود که نخست توفیق ورود به وادی الفاظ یافته،و کلمات این آیه مبارک را به ذهن داده،و بر زبان برانند.و در این صورت تنها آن را گفته،بیآنکه از مواد و محتوای آسمانی آن با خبر باشند،و یا از اشارت و تنبیهات،و لطایف آن خبری نصیب برند.
اما به دنبال این مرحله،مرحلهای دیگر است،و آن اینکه خود را از قلمرو الفاظ عبور داده،و ایشان را به وادی معنا و مفهوم سوق و سلوک میدهد.
و در آنجاست که درمییابد با موجودی روبرو هست که از یکسو اللّٰه است، و دارای جمیع خصال شایسته و نیکوکار،که برجستهترین آنها رحمت است که آن نیز به دو گونه است یکی رحمانیت و دیگری رحیمیت.
و همینجاست که با رؤیت کمال حق به نقص و نقصانِ خویش واقف و آگاه میشود.
همچنانکه انسان کوتاه قامت وقتی که همپای انسان بلند قامت قرار میگیرد
به کوتاهی خود وقوف و التفات بیشتری مییابد.
و البته،چنین انسانی در رفع نقس خود میکوشد،و خود را به رنگ حق همرنگ میسازد،و با خود میگوید.مولای من رحمان است،و بر همین اساس بر همگان بیمزد و منت و دور از هر گونه چشمداشت احسان و نیکی میکند،پس من نیز همین شیوه را پیشه خود سازم،و یا اینکه او گرهگشاست من نیز گرهگشایی کنم.
و به همین صورت نقصهای خود را رفع،و به کمال نزدیک و نزدیکتر میشود.
البته،رسیدن به این منزلت والا که به دنبال آن نیز عمل به فرامین حق است، جز با امداد و توفیق او ممکن نمینماید.
و اساساً برداشتن هرگام،هر چند کوچک و ناچیز،در وادی معنا و معنویت جز با توفیق و نصرت الهی امکانپذیر نخواهد بود.
از این رو،بزرگانِ از علماء گفتهاند هر بار که بسم اللّٰه الرحمن الرحیم را بر زبان میرانید،در حقیقت اوست که با زبان شما نام خود را تلاوت کرده است.
لذا فیض کاشانی گفته است.محبوب من ! تاکنون یکبار نماز نخواندهام، چون هرگاه نماز خواندم دیدم آنکه از زبان من نماز میگزارد جز تو کسی نیست، و گرنه گِل وجود من چه اندازه ارزش و اعتبار دارد که به حرف آمده،و نام مقدس تو را یادآور شود.
«ایْنَ التُراب وَرَبُّ الْأرْبٰابْ»
من خاکی کجا و تو کجا ؟
بنابراین،تو نماز خواندی اما به زبان من.
تو یا اللّٰه گفتی ولی به زبان من.
تو خود را به تماشا نشستی،ولی با چشمان من.
البته،فیض این حرفها را از پیش خود نگفته است،بلکه در این سخن با علی علیه السلام همصدا وهم آوا شده است.چون علی علیه السلام در نیمههای شب،در مسجد کوفه،صورت به خاک داشته و با دنیایی از سوز و گداز میفرمود:
«مولایَ یٰا مَولایَ أَنْتَ الْحَیُّ وَاَنَا الْمَیِّت»
مولای من ! زنده تویی،و من مرده.
یعنی اگر چیزی میگویم،من نیستم چون مردهام و مرده که سخن نمیگوید.
و یا اگر میشنوم در حقیقت تو میشنوی،چرا که من مردهام و مرده هرگز قادر به شنیدن نیست.
بنابراین،ما اگر گاهگاهی لایق این میشویم که نام خدا را گفته و یا بسم اللّٰه الرحمن الرحیم را بر زبان برانیم جز عنایت و توجه ویژه او نخواهد بود.
و چه کم توفیق و بیبهرهاند آن جماعتی که حتی از گفتن آن نام در نماز نیز محرومند.و محرومتر آنکه این کریمه مبارکه،که عظیمترین آیات کتاب خداست را جزء سورههای قرآن نیز قلمداد نمیکنند.
زمخشری در کتاب کشاف خود که در باب تفسیر قرآن نوشته است، میگوید.میان عالمان اهل سنت این نزاع جدی است که آیا بسم اللّٰه الرحمن الرحیم که در صدر و آغاز هر سوره قرار دارد جزء سورههای قرآنی هست و یا نیست ؟
و آنگاه افزوده است که جماعتی آن را جزء میدانند،و گروهی نیز نمیدانند، از اینرو،آن را در نمازهای واجب خود قرائت نمیکنند،و در حقیقت با چیزی که حقیقت همه هستی در آن متجلی است قطع رابطه میکنند.
و راستی چه محرومیتی از این بالاتر که انسان در نماز خویش اتصال به الهیت و رحمانیت و رحیمیت نداشته باشد.
لذا اغلب این جماعت دل مهربانی ندارند.
و نه چشم اشکباری.
و از همین رو انسانهایی سخت،تلخ،زُمخت و بداخلاق میباشند.
و امام باقر علیه السلام فرمود.خداوند این جماعت را نابود کند که بیدلیل بسم اللّٰه الرحمن الرحیم را جزء سوره نمیدانند.
حال ببینید چقدر قلب امام علیه السلام به درد آمده است که آنان را به نفرین گرفته است.
و بعد فخر رازی نظر خود را میگوید.
فخر رازی خود از عالمان برجسته و شایسته این قوم به شمار میآید.
امروزه که نهصد سال از روزگار او میگذرد،هنوز که هنوز است تفسیر وی برای عالمان دین جلوه داشته و جالب توجه است.
در روزگار خود نیز از برترین دانشمندان آن روزگار قلمداد میشده است.
و از انصاف نباید گذشت که مایههای دانش او بسیار بالا و قابل تحسین است.
نظر فخر رازی آنست که بسم اللّٰه را جزء سوره میداند،و از این رو میگوید:
من هیچ نمازی از نمازهای خود را بدون قرائت بسم اللّٰه نمیخوانم.
و میگوید.اگر بسم اللّٰه را قرائت میکنم دلیل دارم،و دلیل من آنست که بر اساس تحقیقی که داشتهام دریافتهام که،علی بن ابیطالب علیه السلام آن را در تمام نمازهای خود قرائت میکرده است.و آنگاه میافزاید.«مَن اتخذ علیاً اماماً فی دینه فقد استَمْسَکَ بالعروة الوثقی لا انفصام لها»هر کس که در دین خود علی را به پیشوایی بپذیرد،و آنچه او میکند پیشه خود سازد به ریسمان محکم حق آویخته است،ریسمانی که هرگز انفصام و بریدگی نخواهد یافت،و در آن سقوم و انحطاط نیز معنا ندارد.
اشارت
نام مبارک اللّٰه مایه پاکی و طهارت جان و جسم آدمی است،و آنان که بر حقیقت این نام وقوف و آگاهی بیشتر داشته باشند،پاکترند.
کسی از دل صحراء میگذشت،ابراهیم ادهم را دید که در کنار جویی نشسته،و بر درختی تکیه کرده،و آن سویتر نیز میخ افسار اسب خویش را که از جنس طلاست در خاک فرو برده است،با شگفتی پرسید.ابراهیم ! میبینم که میخ افسار اسب تو از طلاست حال آنکه در میان مردم شهر به زهد و تقوا،شهره و آوازهای.
ابراهیم با لبهای خود تبسمی نشان داده و نرم و ملایم گفت.میبینی که آن را در گِل فرو کردهام و نه در دل.
و این،حقیقت زهد و تقواست.
حقیقت تقوا و زهد این است که انسان به هیچ چیز جز خداوند دل نداده و دل نبندد. ما زهل عالَمیم اما زعالَم فارغیم از غم و شادی و نوروز و محرم فارغیم
با تهیدستی دو عالَم را به دست آوردهایم ساده لوح افتادهایم از نقش خاتم فارغیم (1)
در این دنیا،تعلقات و دلبستگیهای انسان به هر چیز و هر کس همانند میکروبهایی است که بر گِردِ دل آلوده مینشینند.
ولی اگر«دل»،پاک و سالم باشد البته به چنین آفات و میکروبها آلوده نمیگردد.
و دل،پاک نمیشود جز با نور،همچنان که سایر اعضاء انسان در صورت آلودگی پاک نمیشوند،جز با آب.
بنابراین،نور با دل آلوده همان میکند،که آب با اعضاء آلوده انسان.
و مقصود از نور جز خداوند نیست.
همچنانکه خود فرمود.
«اللّٰهِ نُورٌ» (2)
خداوند،نور و فروغ هستی است. ای به روی تو،چشم جان روشن زفروغ رخت،جهان روشن
«فَلٰا الٰه الّا هُوَ أضٰاءَ بِنُورِه کُلَّ ظَلام» (3)
جز او خدایی وجود ندارد،خدایی که با نور خود تمامی تاریکیها را روشن ساخت.
و دلی که از این نور محروم و دور باشد چیزی جز سفال و گِل نیست. چون نباشد نور دل دل نیست آن
البته از یاد نبریم که هر دلی،مستعد و قابل برای پذیرش این نور نمیباشد. نور یابد مستعد تیزگوش کاو نباشد عاشق ظلمت چو موش
ولی کسی که مستعد باشد از خداوند،که عین نور است،بهره و نصیب برده و پاک و پاکیزه جان میشود،همچنان که دستان آلوده تنها در پرتو آب به طهارت و پاکی میرسند.
البته،میان آب و نور خداوند،همچون ماه من تا ماه گردون،فاصلهها و فرقهاست.
و از جمله فرقها اینکه نام آب،آلوده را پاک نمیکند،اما نام خداوند کافر را،که عین نجاست است،و نجاست آن با هفتاد دریا زدوده نمیشود،پاک میسازد. چون درآید نام پاک اندر دهان نی پلیدی ماند و نی انْدُهان (1)
توضیح بیشتر اینکه.نام مقدس خداوند،که همان اللّٰه باشد،آثار بیشماری
1) 2) مثنوی معنوی،دفتر سوم،بیت 188.
دارد،که یکی از آنها تطهیر و پاکی است.زیرا انسان،بر اثر کفر،به آلودگی و پلیدی همه جانبهای مبتلا خواهد شد.و از سویی در میان پاککنندههای این عالَم هیچ چیز قادر به رفع پلیدی و آلودگی کفر نیست.
بنابراین،کافر به هر کجا که روی آورد آلوده و ناپاک است،خواه در دنیا و خواه در دوزخ،و خواه در دریا و خواه در خشکی،و خواه در سایه و خواه در آفتاب.و اساساً هیچ چیزی نیست که آثار آلودگی که زاییده از کفر است زدوده سازد،جز آنکه خود را با نام مقدس اللّٰه مستعد سازد،زیرا شعاع نور در آنجا تا آنجاست که هر چند اتصال،اتصال ظاهری و صوری باشد،مایه پاکی خواهد بود، و به یکباره از تمام آن آلودگیها و رِجسها و نجاسات باطن پاکی و پاکیزگی محقق خواهد شد.
از اینرو،کافر برای دستیابی به پاکی و طهارت کافی است یکبار بگوید.لا اله الّا اللّٰه.
البته برای خداوند نامهای فراوانی است،که هر کدام تأثیر و خاصیت خاص خود را دارد،ولی نامی که مایه طهارت کافر میباشد تنها نام مقدس اللّٰه خواهد بود.
بر این اساس،اگر کافر به جای«لا اله الّا اللّٰه»بگوید.لا اله الّا الرحمن و یا لا اله الّا الرحیم،صرفهای نمیبرد،و به همان آلودگی و نجاست خود باقی میماند.
و راستی که وقتی نام پاک اللّٰه آن هم به صورت زبانی و صوری و ظاهری اینگونه پاکی و طهارت را درپی دارد،حال اگر کسی خود خداوند را با زبان دل و با تمام جان و همراه با عشق و دلدادگی یاد نماید چه پاکی و قداستی را به دنبال خواهد داشت ! اسم خواندی رو مسمی را بجو مه به بالا دان نه اندر آب جو (1)
و چنین قداست و طهارتی را میتوان در انسانهایی که عاشقانه نه تنها به نامش بل با حقیقتش اتصال یافتهاند،به تماشا نشست.
و قرآن از این انسانهای پاک و پاکیزه جان اینگونه یاد کرده است:
«إِنَّمٰا یُریٖدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهیٖراً» 1
بر اساس این آیه کریمه فاعل و پدید آورنده طهارت در وجود انسانهای طاهر و پاک خود پروردگار عالم است.
حال،اینکه فرموده است من شما را پاک قرار دادهام،باد به تأمل نشست که مقصود کدام پاکی است.
مرحوم علامه طباطبایی فرموده است.منظور از طهارت،طهارت نوعی است،که تمام مراحل آن را شامل میشود.و طهارتی است که در صاحب آن یک میلیاردمِ از زن آلودگی و پلیدی یافت نمیشود.
و این طهارت،طهارتی است که از ناحیه وجود مقدسی به ایشان رسیده است که منتهای پاکی و قُدس و قداست است.
«هُوَ اللّٰهُ الَّذٖی لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلاٰمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزیٖزُ الْجَبّٰارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحٰانَ اللّٰهِ عَمّٰا یُشْرِکُونَ» (2)
قدوس،یعنی وجود مقدسی که بینهایت پاک و بیعیب و بینقص است.
از اینرو،وقتی که خود را به عنوان مُطهِّر و پاک کننده اهل بیت یاد میکند معنی و مفهوم آن این است که صفات واسماء و اراده و رحمت من در وجود ایشان جلوه نموده است.به گونهای که حتی گوشهای از وجود این بزرگواران گرفتار کمترین ظلمت و سیاهی و نقص و عیب و جهل نخواهد بود،چون این طهارت گرفته شده از ذات پاک اللّٰه است.
بنابراین،نام مبارک اللّٰه،چه با زبان و چه با دل ادا شود،مایه قدس و طهارت است.
و از همین روست که قرآن کریم ما را پیوسته به ذکر نام مقدس خداوند میخواند،زیرا همواره در معرض آلودگیها و پلیدیها میباشیم،و تنها چیزی که میتواند آنها را از دامان ما شسته و زدوده نماید ذکر همین نام مقدس است. این قدر گفتیم باقی فکر کن
و این در حالی است که جز ذکر خداوند ذکر هر چیز و هر کس نه تنها مایه نجات و رهایی نیست بلکه مایه ابتلا و گرفتاری است،و نیز آلودگی و پلیدی بسیار در پی دارد.
قرآن کریم حکایت میکند که یوسف که طالب آزادی بود در زندان به همزندانی خود که در آستانه رهایی بود گفت.مرا پیش پادشاه یاد کن.ولی زندانی پس از خروج از زندان یوسف را از یاد میبرد،و از آن پس نیز سالها بر زندان یوسف میگذرد.
جناب مولانا میگوید.این که رفیق زندانی،یوسف را از یاد برد و بلکه نام و یاد یوسف را از ذهن و خیال وی زدود،بیحساب نبود،و این به نشان کیفر بود.
زیرا که یوسف لحظهای از ذکر و یاد پادشاه مطلق و مالک ملک و ملکوت غافل شد،و دست به دامان کسی جز او زد،و به جای آنکه از او مدد بخواهد از کسی دیگر
امداد طلبید. پس جزای آنکه دید او را بعین
و البته مردان خدا پس از هر خطا و غفلت به خود آمده،و خدا را یاد میکنند،و همین مایه راحتی ایشان میشود،از اینرو،یوسف پس از التفات و توجه به یاد خداوند به آسانی رسید،و سختی و صعوبت زندان بر او سهل و آسان شد.
لیک یوسف را به خود مشغول کرد
و هیچ از یاد نبریم که تنها کسانی میتوانند به خود آمده،و خدا را یاد کنند که ذهن و خیال خویش را از یاد همه چیز و همه کس تهی کنند. چون تهی شد یاد حق آغاز کرد یا رب و یا رب اجِرْنی ساز کرد (1)
وکیست که نداند که تهی ساختن خیال و ذهن خویش را از غیر خداوند و نیز تنها یاد و نام او را بر زبان و دل راندن کار هر بیسر و پا نبوده و نیست. اذکرواللّٰه کار هر اوباش نیست ارجعی بر پای هر قلّاش نیست (2)
باری،کسی دل به یاد آن محبوب یکتا مشغول میدارد،که جز خط و خال آن عزیز حکیم چیزی دیگر بر لوح دلش نقش نبسته،و نه درسی جز عشق آموخته باشد. خط و خال تو چو بر لوح دلم نقش بست
و کسی که مشتاق باشد به منزلت و مرتبت این مردان دلداده و عاشق دست یابد،نخست موعظه کتاب خدا به ایشان آن است،که خود را به رنگ آنان در آورده و پیوسته از خداوند با نام اللّٰه یاد کند:
«اذْکُرُوا اللّٰهَ ذِکْراً کَثیٖراً» (1)
در این آیه فرمود.اللّٰه را یاد کنید،و نفرمود.رحمن را و یا رحیم را و یا خالق را یادآور شوید.
رحمن و یا رحیم و یا هر نام از نامهای پروردگار تنها به خصلت و خصیصهای خاص دلالت میکند،جز واژه اللّٰه که به معنای ذات مقدسی است که برخوردار از تمامی کمالات و صفات برتر و برجسته است.
و انسان،محتاج و نیازمند تمامی اوصاف و خصال والاست،و گرنه با یک خصلت و ویژگی گره از کارهای پر گره او گشوده نمیشود.
سخنی که در باب ذکر میتوان گفت آن است که ذکر خداوند مراتب گونهگونی دارد.
یکی از مراتب ذکر،ذکرِ زبانی است،مثل اینکه انسان نام خداوند را بر زبان آورد.
و مرتبه بالاتر از این،ذکر قلب است،که همان ایمان و باور باشد.
و مرتبه بالاتر از این نیز ذکر عملی است،مثل اینکه انسان قامت به نماز بسته،و طاعت خدا را گزارد.
از این رو فرمود.
«أَقِمِ الصَّلاٰةَ لِذِکْرٖی» (2)
بنابراین،نماز خود نوعی از ذکر خداوند است،همچنانکه سایر عبادات نیز اینگونهاند.
پس کسی که لب از طعام میبندد و روزه میگیرد او نیز ذاکر است.
و یا کسی که از دروغ پرهیز،و صدق را پیشه میکند او نیز به ذکر روی آورده است،زیرا صدق نوعی پاکی است،و پاکی یادآور پاک است،و پاک همانا ذات مقدس حق خواهد بود،و بس.
تمام انواع و مراتب ذکر،ممدوح و مطلوب است از اینرو در آیه کریمه فرمود.خدا را یاد کنید،و نفرمود چگونه،و از همین سخن پیداست که تمامی انحاء و اقسام ذکر را از انسان میخواهد،و به دیگر سخن،تمامی مراحل ذکر برای انسان سودمند و سودآور است.
و اگر کسی با زبان و با دل و با عمل ذاکر حق باشد،همچنانکه در ذیل آیه آمد،به فلاح میرسد.
و فلاح چهار نعمت است که در جهان آخرت به انسان ارزانی میشود.
و آنها عبارتند از.1-دانش بیجهل.2-عزت بیذلت.3-ثروت بیفقر.4 - حیات بیمرگ.
بنابراین،میبینید که ذکر خداوند آدمی را اگر چه به مشاهده و رؤیت او نمیرساند اما چه خیرات و خوبیهایی که از این رهگذر نصیب وی خواهد نمود.
البته،اگر خداوند به چشم نمیآید نه از آن است که قابل رؤیت نیست،بلکه چشم ما توان دیدار او را ندارد.از اینرو،حضرت سیدالشهداء علیه السلام فرمود.او غایب نیست،بلکه ابزاری برای دیدن او وجود ندارد،و گرنه او شاهد است و ناظر و حاضر.
ولی آنچه مسلم است این است که اگر پرده اوهام به کنار رود،و خیالات آدمی علاج شود،و از محدوده وسوسهها دور شده،و شیاطین نیز دور شوند، و هوای نفس بر جای خود نشسته،و ظلمتها مداوا شوند،در این صورت او از هر آشکاری آشکارتر میشود. ای به ره جستجو نعره زنان دوست دوست وَر به حرم ور به دیر کیست جز او اوست اوست (1)
«فَأَیْنَٰما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ» (2)پس که هست از همه سو وَز همه رو راه به تو به تو برگردد اگر راهروی برگردد
اشارت
در پرتو ذکر مبارک «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» سه حقیقت مسلّم بر انسان آفتابی و آشکار میشود.
حکایت
1.حکایت.محبوب حق که نه نای گفتن داشت و نه پای رفتن.
اگر دهان و قلب کسی به ذکر «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» گویا شود،در حقیقت نشانه رحمت ویژه حق است که میخواهد وی را با سه حقیقت عظیم آشنایی دهد،تا از این راه جان و دلش را جذب،و سپس او را به بارگاه خاص خود راه داده،و خواستهای وی را کریمانه و سخاوتمندانه پاسخ دهد.
از جمله حقایق عظیم و بزرگی که انسان ذاکر در این آیه کریمه و کوتاه آشنایی مییابد ذات مبارک اللّٰه است،که خالق خلقت و هستی بخشی هستی است، و نیز جامع تمامی خصال برجسته و شایسته جلال و جمال است.و در یک سخن موجودی بینقص است که هرگونه نقص را میتواند رفع و مرتفع سازد.و بدون او و به دور از او هیچ نقص و نقیصهای قابل رفع و دفع نیست.چرا که جز او همه ناقصند،و ناقص نمیتواند ناقص دیگر را به کمال رسانده و کامل کند.
ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستیبخش
بنابراین،به کمال رسانیدن انسان تنها کار خداست،و کار خدا وقف خداست،و کسی جز او نمیتواند دست به کار شود.
پس،اگر به دنبال کاری مانند کار او میگردید هرگز به آن نخواهید رسید.
تنها اوست که قادر مطلق بوده،و در عین حال حکیم،کریم،و رحیم میباشد.
لذا وقتی بخواهد نقص شما را مرتفع سازد حکیمانه،کریمانه،و رحیمانه به رفع آن میپردازد،بدون آنکه توقع و چشمداشتی داشته،و یا مزدخواهی کند.ولی تنها خواست او این است که عیوب و نقائص و نواقص خود را با توسل و تمسک به وجود مقدس وی برطرف کنید.
از اینرو،علی علیه السلام با ناله و انابهای خاص اینگونه از خداوند میخواست.
«اسْتَشْفِعُ الیٰ نَفْسِک»
خدایا ! من تو را برای خود،پیش خودت شفیع قرار میدهم که حوائج و حاجاتی که از این پس میشمارم روا و ادا سازی.
«ان تُدْنِیَنِی مِنْ قُرْبِک»
نخست اینکه مرا از دوری از خود نجات داده و به خود نزدیک سازی.
یعنی،خدایا ! عیبهایی که مایۀ بُعد و دوریِ من از تو شده است برطرف ساز.
«واَنْ تُوزِعَنِی شُکْرَک»
و دیگر آنکه مرا توفیقی ده که از عهده و شکر و سپاس نسبت به آن همه موهبت و نعمت که به من ارزانی داشتهای برآیم.
«واَنْ تُلْهِمَنی ذِکْرَک»
و میخواهم که قلب مرا با ذکر و عشق خود همراه کنی،تا جایی که وجودم
جایگاه الهام تو باشد.
یعنی خدایا این کارها تنها کار توست و جز تو کسی قادر نیست،از اینرو کسی جز تو ندارم که به شفاعت پیش تو آورم.زیرا کامل تویی و ناقصان را تنها تو میتوانی به کمال مطلوب راه دهی.
پس همچنانکه نطفه را به انسان،و دانه را به درخت،و خون را به شیر تبدیل میسازی،مرا نیز که ناقص و ناتوان و عیبناک بوده به کمال رسانده و کامل کن،زیرا تنها کار توست که نادانی ام را به دانایی،و زشتیهای درونی ام را به زیبایی بدل نمایی و این حقیقتی است که خود در قرآن از آن یاد کردهای:
«یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ» (1)
باری،خداوندی که توانست از میان مردم ناقص کسی همچون ابراهیم به کمال رساند،پس میتواند هر انسان مستعد و خواهان دیگر را نیز از میان نقصهای خود به کمال رسانده و کامل کند.
ابراهیم کسی بود که نقصها از همه سو او را احاطه کرده بودند،چرا که در دیاری بتپرستی میزیست،و از نعمت پدر نیز محروم بود،و با سرپرستی عموی خود که او نیز بتتراش همان سرزمین بود،رشد و نمو و نما میکرد.اما در میان این همه نقص و نارسایی خود را به دست خداوند که کمال مطلق است سپرد و ابراهیم شد.
و یا موسی که از شیر خوارگی در دامان فرعون مصر بود،اما از پیامبران اولوالعزم حق شد.
آیا اگر دست تبدیل حق در کار نبود،موسی پیامبر میشد،و یا شاهزادهای فرعون مسلک و ستمکار ؟
و یا اگر دست نوازش حق ابراهیم را نمینواخت،آیا او پیامبر میشد،و یا بتتراشی خبره و کاردان ؟
راستی جز کار حق کار کیست که ابراهیم را از میان قومی بتپرست،
1) 1) فرقان70/.
بتشکن به پیامبری مفتخر،و او را نیز پدر پیامبران پس از خود قرار دهد.
پس،تنها خدا بود که ابراهیم را ابراهیم و موسی را موسی کرد.و گرنه ابراهیم نمرود مسلک میشد،و موسی مرام فرعونی را پیش میگرفت.همچنانکه اگر عنایت خداوندی دست به کار نمیشد یوسف بدتر از برادران خود میشد،نه آنکه مربی ایشان باشد.
بالاتر از همه،چه موسی،و چه ابراهیم و چه همه انبیاء دیگر،پیامبر والا تبار اسلام است،که اگر نوازشهای بیکران حق در میان نبود او کجا منزلت خود را مییافت مگر نه آنکه یتیم بود،یتیمی که پیش از ولادت،پدر را از دست داد، و مادرش در چهار یا پنج سالگی از دست داد،و در محیطی نشو و نما یافت که خدای همگان بت بود.و بت پرستی عبادت همگان به شمار میآمد،و از سویی در خانوادهاش با انسانهایی پلید همچون عباس رئیس رباخواران شهر،و ابولهب سردمدار اشرار آن دیار،مواجه و روبرو بود،ولی همین یتیم،در همان محیط،سر سلسله انبیاء پیش از خود،و سرآمد خوبان هستی گردید.
و اگر خداوند با آنان چنین کرد از آن رو بود که تمامی آنها در طول جوانی و از همان آغاز خدا را شناخته،و توسل یافته،و او را به شفاعت طلبیدند و او نیز وارد کار و زندگی آنان شد.
و اگر ما به جایی نرسیدیم چون نشناختیم،و توسل نیافتیم،و نخواستیم که در کارمان دخیل باشد،و گرنه اگر میخواستیم این نمیشدیم که هستیم.
و اکنون و هیچ زمان دیگر نیز دیر نیست،و اگر بخواهیم که ما را سامان دهد،پیش آمده ومداوا میکند چون نظر و عنایت او ابدی و دائمی است.
پس از او بخواهید و بگویید ناقصیم و جز تو کاملی نیست،پس نقص هامان به کمال تبدیل کن،همچنانکه همیشه همین کردهای و میکنی.
و البته او نیز چنین خواهد کرد،چرا که از پیش این بشارت را داده است.
راستی ما چقدر از خدا خواسته،و چه میزان از مهر و محبت خود را خرج او ساختهایم.
مگر نه آنکه هر چه عشق و دوستی داشتهایم هزینه پول کردهایم و یا اعتبار،و یا صندلی،و یا آن دختر زیباروی،و با آن جوان دلربا و یا...
حقیقتی دیگر که کریمه «بسم اللّٰه الرحمن الرحیم» به آن اشارت دارد رحمانیت حق است.
اگر اللّٰه به معنای تمامی خوبیها باشد،رحمانیت نیز میرساند که آن همه خوبی را از سر رحمت بیکران خود به بندگان ارزانی میکند،همچنانکه نعمتها و مواهب بیکرانه خود را بارانوار فرو میبارد.
همین اکنون که اوضاع معیشتی و اقتصادی دشوار است درصد بالایی از مردم خمس بدهکار میشوند چون از مخارج خود اضافه میآورند،و این نشانه آن است که پرداخت و اعطاء خداوندی افزون و فراوان است.
و اگر کسانی نیز از بسیاری مواهب محرومند،و از نیازمندان جامعه به شمار میآیند حکایتی دیگر دارد،زیرا خداوند دنیا را خانه گذرا و موقت قرار داده،و مکانی که در آن بندگان محک میخورند و میزان بندگی و ارادت خود را نمایان میسازند،از این رو از سفره کسانی کم میگذارد تا ببیند یا کمبودها چه میکنند،آیا به راه حرام و خلاف و خطا درمیآیند یا تن به فرمان حق داده،و همان میخواهند که او میخواهد.
البته،کسانی که در نعمتند،و هیچ کسری و کمبودی ندارند نیز به نوعی دیگر از امتحان مشغولند،زیرا خداوند ناظر اموال ایاشن است و نظارت میکند که آنها با ثروتهای خود چه میکنند،آیا نسبت به فرودستان نوازشی دارند یا نه،و یا... در جلب نفع گیتی خود کامه کی توان بود این شیوه را بباید آموخت کس ز زنده (1)
علی علیه السلام فرمود.
«انَّ اللّٰهَ سُبْحانَهُ فَرَض فِی امْوالِ الْاَغنیاءِ اقْواتَ الْفُقَراء» (2)
ولی آنچه مسلم است آن است که خداوند با کمبودها و فقرها گونهای دیگر است و تو گویی اینگونه امتحان را خاصِ دوستان خود قرار داده است،تا جایی که گمان میرود بلکه یقین میشود که او با فقر دوستی خود را نشان میدهد و با آن دوستان خود را نوازش میکند،زیرا هر نعمت و موهبت در این دنیای غفلت آفرین برای انسان،که از ازل نادان بوده و نادانی با سرنوشت او عجین بوده است، میتواند حجاب و مانعی باشد و انسان را از توجه به خداوند دور،و به خود دل مشغول نماید.و طبیعی است که هر چه خداوند نسبت به بندهاش دوستدار و طالب و عاشق باشد،او را اینگونه نمیپسندد،بلکه حجابها را که همان نعمتها باشند از میان برداشته،تا انسان را به خود نزدیکتر نماید،و در این نزدیکی فیضهای فراوان بر او ارزانی دارد،که نتیجه آن جز بهشت نخواهد بود،بهشتی که تار و پودش از شادیها و لذات ابدی بافتهاند.
آیا به گمان شما محبوبتر از پیامبر نزد خداوند کسی هست ؟
هیچ میدانید این پیامبر محبوب از بُعد مواهب مادی تا چه میزان کسری داشت ؟
شاید حکایت ذیل اندکی از آن را بازگوید:
همه در مسجد،در صف نماز آماده بودند،ولی پیامبر بر خلاف معمول حضور نیافت،مردم به علی علیه السلام رو کرده و پرسیدند.امروز پیامبر به نماز نمیآید ؟ فرمود.نمیدانم،و از پیش نیز چیزی نگفتهاند.و سپس کسی را مامور ساخته که به منزل پیامبر رفته و از نیامدن ایشان جویا شود.
فرستاده علی علیه السلام به خانه پیامبر رسید.کوبه درب را کوفت.و درب را گشودند.پرسید.پیامبر به مسجد نمیآیند ؟ گفتند.از خود ایشان بپرسید،لذا وارد خانه میشود و حضرت را به صورت نشسته مشغول نماز میبیند.نماز که به آخر میرسد میپرسد.آقا ! تمام مردم به صف ایستاده،و به انتظار شما،آیا به مسجد تشریف نمیآورید ؟
فرمود.امروز به نماز نمیآیم،و آنگاه با تبسم فرمود.سه شبانهروز است گرسنهام،از این رو،زانوهای من طاقت ایستادن و یا رفتن را ندارند.
شاید بپرسید چرا پیامبر این سخن را همراه با تبسم میگفت ؟
پاسخش آشکار است،چون او فقروگرسنگی وناداری رانوازشپروردگار میدید.
و نیز همرنگی با خدا چرا که خداوند نیز خود نمیخورد و نمیآشامد.
بنابراین،هر کسری و کمبودی که خداوند در زندگی انسان قرار میدهد نوعی نوازش و رحمت است.
کسی فرزند چند سالهاش را از دست داده بود،از اینرو،سخت دلگیر بود و میگریست،حضرت به او فرمود.چرا اینگونه ماتم گرفتهای ؟ هیچ میدانی که فرزندت در بیرون بهشت به انتظار ایستاده است و هر چه به او میگویند داخل شود، نمیپذیرد و میگوید.پدرم را میخواهم،و خداوند او را نگاه میدارد تا تو و مادرش را پس از مرگ به اتفاق وی به بهشت داخل سازد.و هیچ میدانی که این به جبران جدایی او از شماست.
آن مرد گفت.پس با گناهانم چه میکنند ؟ !
فرمود.بخاطر اینکه فرزندت را از تو گرفتهاند میبخشند.
بنابراین،او هر چه میکند به خیر و صلاح آدمی است.
و اساساً او همه چیز را برای آدمی میخواهد.
همچنانکه همه چیز را برای آدمی آفرید،و او را بر سفره خود به مهمانی و ضیافت نشانید.
این مهمانی از عهد نطفگی آغاز شده است و با پایان عمر نیز پایان میپذیرد.جز آنکه آدمی راه صلاح و سعادت پیش گیرد که در این صورت پس از مرگ نیز در ضیافت خداوند است،ضیافت ویژهای که از چند و چون آن تنها خدا با خبر است،و بس.
این ضیافت با استقبال فرشتگان و خود خداوند آغاز میشود.
ندیدهاید وقتی که میهمان عزیزی برای شما از راه میرسد با شتاب و عجله فرزندان خود را میخواهید که به استقبال روند،و آنگاه خود را نیز به او میرسانید، حال همین برنامه زیبا و شکوهمند،از سوی خداوند و فرشتگان صورت میپذیرد.
او نخست از فرشتگان میخواهد که بر آدمی فرود آیند و تهنیت گویند، و آنگاه خود این ندای جاودانه را به گوش انسان میرساند.
«ٰا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ*ارْجِعیٖ إِلیٰ رَبِّکِ» (1)
و پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است.که به محض ارتحال از این عالَم دنیا ما را نیز در بالای سر خود مشاهدت میکنید.
و فرمود.اولین کسی که از احوال شما جویا میشود من هستم که با ملکالموت سخن خواهم گفت،و سفارش شما را خواهیم داشت و او میگوید.از پدر و مادری مهربان با او مهربانتر خواهم بود
و فرمودهاند که.وقتی بنده مومن به خاک سپرده میشود،و فرشتگان قصد بازگشت به آسمان میکنند،ندا درمیرسد که همانجا سکنی گزیده و در کنار مزار بندهام به طاعت مشغول شوید،تا آنچه میکنید به حساب او بگذارم.
1) 1) فجر27/-28.
اشارت
آنچه با نام خداست میماند،و آنچه به یاد او نیست نمیپاید.
راز ماندگاری و جاودانگی انبیاء و اولیاء در این است که همه چیز را به نام و یاد او خواستند،و بیرضای وی هیچ قیام و اقدامی ننمودند.
حکایت
1.حکایتِ.ایوب که از پیری به جوانی رسید.
رسول با کرامت اسلام فرموده است.هر کار،هر چند مهم،اگر بینام و یاد خداوند آغاز شود،هرگز به نتیجه واقعی خود نخواهد رسید،بلکه سرد،خام و ناپخته صورت میپذیرد.
از اینرو،میبینید که بر این کره خاک،انسانهای فراوانی نماز میگزارند، حال آنکه نماز هیچیک از آنها به ثمر نمینشیند،چرا که برای خداوند و به نام وی صورت نمیپذیرد و از همین رو مایه دوری و پرهیز ایشان از فحشا و منکر نمیگردد،با آنکه از میوههای زیبا و پر بهای نماز یکی همین است.
و از این مهمتر اینکه نماز ایشان خود به یک منکر بدل خواهد شد.
لذا در قرآن کریم فرمود.
«وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفیٖنَ»
وای بر نمازگزارانی که نماز خود را ریاکارانه«و نه به نام خدا و برای خدا» میگزارند. در حدیث آمد که تسبیح از ریا همچو سبزۀ گولخن دان ای کیا (1)
اما نمازی که تنها و تنها برای خداوند و به یاد و به نام خداوند اقامه شود ثمراتی فراوان به بار میآورد،زیرا چنین نمازی همان است که خداوند منظور نظر داشته و از بندگان خویش خواسته است.
وقتی که موسی علیه السلام در وادی طور غرقه نور میشود،صدای خداوند را با این سخنان میشنود.
«إِنَّنیٖ أَنَا اللّٰهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنَا فَاعْبُدْنیٖ وَأَقِمِ الصَّلاٰةَ لِذِکْرٖی» (2)
و بدینوسیله از موسی خواست که نماز را تنها به یاد او گزارد.
و البته چنین نمازی است که در دنیا و آخرت سودمند خواهد بود،و در دنیا سودی همچون دوری از خطا و خلاف و در آخرت نیز جنات عدن و رضوان الهی در پی خواهد داشت.
و نماز انبیاء اینگونه بود،چون تنها با نام و یاد او اقامه میکردند.
و البته،آنان نه تنها نماز خود را به یاد خداوند بهپا داشته،بلکه هر گام که برمیداشتند،محض رضای او،و به یاد و نام او بود و بس.
«إِنَّ صَلاٰتیٖ وَنُسُکیٖ وَمَحْیٰایَ وَمَمٰاتیٖ للّٰهِِ رَبِّ الْعٰالَمیٖنَ» (3)
یعنی نماز و عبادت ما،و زندگی و مردگی ما تنها و تنها برای خداست،و برای
او و به یاد اوست. همه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز (1)
بنابراین،خدا شعار عملی و فکری و قلبی و نیز حال و حرکت و زندگی آن بزرگواران بود.
از اینرو،اگر برنامهای برای خداوند و به نام او نبود هرگز به آن اقدام نمینمودند.
و هیچگاه هیچ اتفاق نمیافتاد که به کاری دست به کار شوند،که نام و نشان خداوند در آن نباشد.
و این سیره و شیوهای بود که امامان معصوم نیز به تبع انبیاء بزرگ الهی پیشه خویش ساختند.
حق امیرالمؤمنین علیه السلام تضییع،و به خانهاش نیز هجوم آورده،و میان در و دیوار،و در اوج آتش و دود،پهلوی همسرش را شکستند،چندان نگذشت که جماعتی که میان آنها ابوسفیان نیز به چشم میخورد به خانه امام آمدند،و از حادثه گذشته اظهار تأسف کردند و از امام خواستند که به تلافی برخیزد،و خود نیز اعلام حمایت و همراهی کردند،و گفتند تمام نیرو و توان و سرمایه خویش را در این راه میبازیم،و در این ماجرا پیروزی از آنِ ماست،و نه چندان دور آنان را از تخت حکومت به تخته تابوت میکشانیم،و سپس تو بر تخت مینشینی و بر ما و بر همه خلق حکمران و فرمانروا میشوی.
حضرت فرمود.در دل هیچیک از شما نشانی از خداوند نمیبینم،و هیچیک در انجام این کار خطیر نام و یاد خداوند را با خود ندارید،از اینرو مرا معاف و معذور بدارید.
1) 1) سعدی.
چون نیست خواجه ما را معذور دار ما را (1)
راستی اگر کسی جز علی بن ابیطالب علیه السلام بود،و آن حادثه جانکاه را پشت سر نهاده و اکنون با چنین پیشهادی روبرو میشد چه میکرد ؟ و چه میگفت ؟ آیا سر از پا میشناخت ؟ و یا به جای دو پا هزار پا میشد و میتاخت ؟
باری نفی و طرد این پیشنهادها که آتش حرص و ولع را شعلهور میسازد، تنها و تنها کار مردی است همچون علی که جز برای خدا دستش به هیچ کاری نمیرود. هر چه کاری،از برای او بکار
واقعاً انسان به حیرت فرو میرود وقتی که میبیند این مرد و مردانی چون او چگونه دلباخته اویند،و جز فرمان او را نمیبرند.
و آشکارا پیداست که در نگاه این مردان بزرگ،ریاست و مقامی که از خدا در آن نشانی نیست هر چه باشد پوچ و بیمعنی و بیحاصل است،و در نزد ایشان حتی به قدر یک ارزن نیرزیده و بهایی ندارد.
حال آنکه در همین مملکت ما برای صندلیهایی که عمری چندساله بیش ندارند،چه دینها که فروخته،و چه آبروها و اعتبارها که پایمال میگردد.
تعداد کسانی که همه چیز را برای خدا بخواهند،و هیچ چیزی را منهای خدا نپذیرند همواره کم،اندک و نادر بوده است.
و خداوند به پارهای از این نوادر در کتاب خود یاد کرده است،ویکی از ایشان جناب ایوب بود،که به پیامبر مکرم فرمود.
1) 1) حافظ.
«وَاذْکُرْ عَبْدَنٰا أَیُّوبَ» (1)
حبیب من ! حیات و زندگی ایوب را به یادآور.
ایوب،هفت سال تمام در تیررس انواع و انحاء بلاها قرار گرفت.
از جمله بلاها یکی این بود که دوازده فرزند جوانش در پیش رویش پرپر زده و مردند.
دیگر آنکه خانهاش خراب شد.
و زراعتهای او نیز به یاد رفت و خرمنهایش سوخت.
حتی اتاقی از کاه و گل نداشت که با همسرش زیر سقف آن زندگی کند.
حال آنکه پیش از این دوازده فرزند داشت،و خانه و کاشانه،و گوسفند و گاو، و مزرعه و باغ،و...
و دیری نپایید که خود نیز تب کرده و افتاد،و طبیبان گفتند.حال او بهبود یافتنی نیست.
و از سویی بین مردم شایع شد که به عیادت ایوب نروند،تا بیماریاش را وانگیرند.
و ایوب ناگزی از مردم شهر فاصله گرفت،و به بیابان آمد،و چادرنشین شد.
روزی همسر او با او گفت.ایوب ! مگر نه آنکه تو پیامبر خدا هستی ؟
گفت.هستم !
پرسید.مگر خدا دوستدار تو نیست ؟ !
گفت.هست !
پرسید.او دعای تو را اجابت نمیکند ؟
گفت.میکند !
گفت.پس دعا کن تا شفا یابی.
ایوب گفت.چند سال در رفاه و راحت بودهایم ؟
1) 1) ص41/.
همسرش گفت.شصت و سه سال.
ایوب گفت.چند سال است که رنج و درد به ما رو کرده است ؟ !
گفت.هفت سال.
ایوب گفت.من به پروردگار خود چیزی نمیگویم،تا از این ماجرا شصت و سه سال بگذرد،و آنگاه از او خواهم خواست که دستگیرمان باشد.
و دیگر آنکه این بلا کمتر از آن نعمتها نبوده و نیست،و برای ما مبارک و سازنده است. هست حیوانی که نامش اشغر است
ولی ایوب از نوع پرسشهای همسر خود دانست که صبور نبوده و تو گویی از خداوند گلهمند است،از اینرو،گفت.از من فاصله گیر که مرا با تو کاری نیست،و تو با این کارت استحقاق صد ضربه تازیانه را داری که اگر شفا یافتم بر تو خواهم کوفت.
و همسر ایوب رفت.
چیزی نگذشت که خداوند از ایوب خواست که در چشمهای فرو شود،
و او نیز امتثال کرد،و همینکه از چشمه پای خود را بیرون نهاد،همچون جوانی بیست و چند ساله شد،بیآنکه با خود دردی داشته باشد و در همان حال که کنار چشمه نشسته،و در اندیشه خود غرقه بود،همسرش که از کار خود پشیمان بود با خود گفت.به سوی ایوب بازمیگردم و دیگر سخنهای گلایهآمیز را بر زبان نمیرانم،از اینرو شتابان بازگشت،و در کنار چشمه جوانی زیباروی را دید،و از وی پرسید.شوهر بیماری داشتم که در همینجا سکونت داشت،ولی اکنون او را نمیبینم،و آیا شما از وی خبری ندارید ؟ !
جوان گفت.بیمار شما ایوب بود،و ایوب اکنون جوان شده است،و من همان جوانم.
بعد از یقین و شگفتیهای بسیار گفت.میخواهم با تو باشم.
ایوب گفت.تو به صد تازیانه محکومی،چون به محبوب من هجوم آورده و بد زبانی کردهای !
و در همین میان جبرئیل فرود آمده و گفت.خداوند میگوید از او درگذر،اما چون سوگند یاد کردهای که بر او صد تازیانه فرود آوری،صد چوب نازک به صورت دستهای کنار هم قرار داده و آنگاه بر روی بدن او بگذار،و با این به سوگند خود اقدام کرده،و من نیاز میپذیرم.
بنابراین،انبیاء و اولیاء خداوند خود را و همه چیز را برای خداوند و بنام او میخواستند و خداوند نیز از ایشان و از تمامی بندگان همین را خواسته است.
باری،او میخواهد و بر این خواسته نیز تأکید دارد که بندگان هر چه میکنند به نام او کنند،زیرا تنها اوست که ماندگار است،و جز او هر چه باشد فانی و تمام شدنی است،و کاری که جز برای او باشد نیز نمیپاید و نمیماند.
از اینرو میبینید که در نخستین آیهای که بر پیامبرش گوشزد میکند اینگونه سخن میگوید:
«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ» (1)
یعنی به نام خدا و به خاطر خدا بخوان.
و پیامبر نیز خواند،و چه خواندنی !
و چون با نام خدا خواند،آیین او نیز تاکنون برپاست،و میلیاردها نفر تاکنون و از این پس دم بر او میزنند،و از سخنان او یاد کرده،و از مرام و مسلک او پیروی میکنند.
بنابراین،آنچه به نام خداوند و برای او باشد و با او معامله شود همچون خود او ماندگار و جاودانه خواهد بود.
شما ببینید میلیاردها بچه دو ماهه،سه ماهه و چند ماهه به دنیا آمدند و رفتند،و همین اکنون نیز روانه میلیونها میآیند و میروند،اما نام هیچکدام نمانده و نمیماند،حال آنکه طفل شش ماههای با نام علی اصغر آمد و رفت،ولی هزار و چند صد سال است که نامش بر زبانهاست،زیرا که او را با خداوند معامله کردند، از اینرو ماندگار شد.و از این مهمتر اینکه این کودک با همه کوچکی باب الحوائج است،و چه گرههای بزرگی که میگشاید.
و این،نتیجۀ برای خدا بودن است.
برای خدا بودن،کمترین نتیجهاش جاودانگی است.
بیشترین چیز اگر برای غیر خدا باشد نمیماند،و کمترین چیز اگر خاص خدا باشد و محض او صورت پذیرد،میماند.
یازده سال تمام ممالکی همچون.اتریش،آلمان،لهستان،مصر، شوروی،انگلیس،ایتالیا،ژاپن،و خاورمیانه،در جنگ جهانی دوم سوخت.
در این جنگ خانمان برانداز دوازده میلیون کشته شدند.
حتماً در میان این حجم از کشته شدگان،دست کم دو میلیون دست از بدن
1) 1) علق1/.
جدا شد،که هیچ معلوم نیز نیست که آن دستهای جدا شده از آنِ کسانی بوده است که نمیدانیم،ولی هر چه بود گندید و پوسید و رفت،همچنانکه بدنهای آنان یا به صورت دست جمعی به زیر خروارها خاک شد و یا طعمه سگان و گرگان ولگرد قرار گرفت،ولی در کربلا دو دست از بدن جدا شد،که همچنان یادش دلها را به آتش مینشاند.
راستی،چرا این دو دست همچنان جاودانه و پر افتخار مانده است،و تا بلندای ابدیت میماند ؟ !
آیا اگر برای خدا نبود ماندگار میشد ؟ ! هرگز !
اشارت
اعمال آدمی،هر کدام،به منزله دانههایی است که در این مزرعه دنیا کشت میشود.
و هر کشت را برداشتی است.
و برداشتِ کاشتههای عمل در روزگار قیامت است.
آمده است که روزی موسی به خداوند گفت.ای حکیمی که آنچه میکنی از سرِ حکمت و دانایی است،و بیحساب و کتاب نبوده و نیست آیا راز این چیست که جهانی پر از نقش و نگار آفریده و لاجرم روزگاری،که قیامت باشد،آن را در هم پاشیده و از میان میبری ؟ ! و نیز انسان را که سر سبد آفرینش است و بدین زیبایی وی را آراسته و نشو و نما میدهی سرانجام روزی،که روز مرگ و نیستی است،او را نادیده انگاشته،و به خاک فرو کرده،و از آن دوباره خاک میسازی ؟ !
خداوند فرمود.موسی ! به خوبی میدانم که این پرسش و سؤال تو نه از سر انکار و یا غفلت و یا هوس است،و گرنه تو را آزرده و تأدیب مینمودم،ولی منظور تو دانستن راز و حکمتی است که ما آن را در آفرینش منظور کردهایم،و بر آنی که آن را دریافته و با مردم در میان نهاده و آنان را به سر منزل رشد و دانایی و کمال سوق دهی.
در حقیقت تو حکمت و راز هستی و آفرینش را تا حدودی آگاه و دانایی، و از اینرو قادر به سؤال و پرسش میباشی،و گرنه هر انسان صورتبین و ظاهراندیش نادان توانایی پرسش را ندارد،که گفتهاند: هم سؤال از علم خیزد هم جواب همچنانکه خار و گُل از خاک و آب (1)
آری،کسی که نادان است پرسشی ندارد،همچنانکه از طرح هر پاسخ نیز ناتوان است.
بنابراین،سؤال و پاسخ،هر کدام،ناشی از دانش و دانایی انسان خواهد بود.
با این تفاوت که پرسش دانش اندک و پاسخ،دانایی افزونتری میطلبد، ولی به هر حال سر منشأ هر دو،آگاهی و علم خواهد بود.
همچنانکه تلخی و شیرینی،هر کدام،از رطوبتِ ذائقه یا مادهای خارجی نمودار و نمایان میشوند.و یا همچون دوستی و دشمنی،که نشأت یافته از آشنایی است که اگر در میان نباشد نه دوستی معنا دارد و نه دشمنی تحقق مییابد.
آنگاه خداوند به جواب فرمود.پاسخ پرسش خود را خواهی یافت به شرط آنکه دانههایی چند در دل خاک کشت نمایی.
و موسی رفت و دانههایی چند کاشت،و پس از آنکه روییده و خوشهها برآمد داسی به دست گرفته و آنها را درو کرد،و در همین میان تو گویی؛ندایی از جهان غیب در رسید و موسی را گفت: که چرا کشتی کنی و پروری چون کمالی یافت آن را میبُری ؟ (2)
و موسی به پاسخ گفت.خدای من ! در این محصول،کاه و دانه،درهم آمیخته و دانه را نمیتوان در انبار کاه ریخت همچنانکه جای دادن کاه در جایگاه
گندم نیز کاری ناصواب و نادرست است. نیست حکمت این دو را آمیختن فرق واجب میکند در بیختن (1)
خداوند فرمود.موسی ! این دانش را از کجا آموخته،و نور این شمع را ز کجا افروختهای ؟
و موسی با جهانی ادب و وقار گفت.این تمیز و دانش را از تو یافتم و آموختم !
خداوند فرمود.چگونه سزاوار است که من این تمیز و آگاهی را به تو داده باشم،اما خود از آن محروم بوده و یا آن را به کار نبندم !
و سپس افزود.در اندرون خلایق،ارواح پاک و آلوده بهم آمیختهاند،و به دیگر سخن،صدفهای وجود آدمیان در یک مرتبه نبوده و نیستند،چرا که پارهای از دُر و مروارید آکنده،و برخی نیز تهی و پوچ بوده و محتوایی ندارند،پس ضرور و لازم مینماید که آنها را از هم تفکیک و دور ساخته،همچنانکه تو کاه را از گندم جدا و دور ساختی. در خلایق روحهای پاک هست
واجب است اظهار این نیک و تباه همچنانک اظهار گندمها زکاه (2)
از این حکایت که دانای روم آن را به زیبایی تمام به نظم کشیدهای،همچنان که از روایات نیز میآید،این حقیقت را بیش از هر چیز دیگر در ذهن تداعی میکند که انسان چیزی همانند دانه است.
و دانه نیز دانهها را پدید میآورد.
همچنانکه از دانه گندم دانههای گندم پدیدار میشود.
و دانههایی که از وجود انسان ظهور کرده و پدید میآید دانههای عمل است.
هر عمل که از انسان سرزده و تحقق مییابد تو گویی دانهای است که در مزرعه دنیا پاشیده و کاشته میشود.
پس اگر انسان میبیند،در حقیقت،هر دیدن او یک دانه است که میکارد، و همینگونه است آنچه میشنود،و یا میگوید،و لاجرم روزی درو خواهد کرد.
از اینرو میتوان گفت.انسان یک مجمع کشاورزی،و با یک مجموعهای از کشاورزان است.
تفاوت دانههای عمل و دانههای دیگر همچون گندم در این است،که دانههای گندم در همه وقت کاشت نمیشوند اما دانههای عمل محدود به زمان نبوده،و همیشه و هر کجا میتوان کاشت.
از اینرو هر کجا سخنی بگوییم و یا بشنویم در حقیقت دانههای خود را کاشتهایم.
دیگر اینکه در فصل کاشت اگر چه دانههای بسیاری کاشته میشوند،اما تمامی آنها بر نیامده و سبز نمیشوند،حال آنکه دانههای عمل هر چه باشند روزی
بالا آمده و محصول آنها توسط خود آدمی درو خواهد شد.
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ» (1)
ذره همان چیزی است که امروزه به اتم یاد میشود و آن به قدری کوچک است که نه با چشمان عادی و نه با دقیقترین ابزار قابل مشاهده است،و تنها آثار آن را میتوان مشاهده کرد،و گرنه حجم آن تنها با محاسبات علمی قابل سنجش است، و به قدری کوچک است که چند میلیون آن میتوانند روی نوک سوزنی جای گیرند.به هر حال این آیه از آیاتی است که پشت را میلرزاند و نشان میدهد که حسابرسی خداوند در آن روز بسی حساس و دقیق است.
دقت و سختگیری در حسابرسی قیامت نه تنها از این آیات بلکه از آیات گوناگون دیگر نیز به خوبی استفاده میشود که در حسابرسی اعمال آدمی در قیامت فوق العاده دقت و مو شکافی میشود.
در کتاب خدا از زبان لقما به فرزند خویش میخوانیم:
«یٰا بُنَیَّ إِنَّهٰا إِنْ تَکُ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فیٖ صَخْرَةٍ أَوْفِی السَّمٰاوٰاتِ أَوْفِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّٰهُ إِنَّ اللّٰهَ لَطیٖفٌ خَبیٖرٌ» (2)پسرم ! اگر چیزی به اندازه سنگینی دانه خردلی باشد و در دل سنگی یا در گوشهای از آسمان و زمین پنهان گردد،خداوند آن را برای حسابرسی میآورد.
به هر حال از آیات استفاده میشود که در آن محکمه عظیم،کوچکترین اعمال آدمی حسابرسی میشود.
از عبداللّٰه بن مسعود نقل شده است که محکمترین آیات کتاب مجید همین آیاتِ «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ*وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» (3)میباشد.
و راستی که ایمان عمیق به محتوای این آیه کافی است که انسان را در مسیر حق
وادارد،و از هر گونه پلیدی و شر و فساد دور بدارد.از همین رو،در خبر آمده است که کسی به محضر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بار یافت و گفت:
«عَلِّمْنِی ما عَلَّمَک اللّٰه»
از آنچه خداوند بر تو تعلیم کرده است بر من نیز بیاموز.
و پیامبر نیز اجابت کرد و وی را به یکی از یاران خود سپرد،و از وی خواست که قرآن را به او بیاموزد و او نیز آموخت،و آموختن را از سوره مبارکه زلزال آغاز کرد و همینکه به این آیه رسید و گفت.
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ*وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ»
آن مرد از جا برخاست و گفت.«تَکِفینی هٰذهِ الآیة»همین آیه مرا بس است.
و پیامبر با شنیدن این ماجرا فرمود.«رَجَعَ فقیهاً»او فقیه شد.
و این خود حقیقتی مسلم است زیرا کسی که بداند رفتار و کردار و گفتار وی حتی اگر به قدر ذرهای باشد مورد محاسبه و مکافات قرار میگیرد،به حساب خود رسیده،و راه خود را هموار خواهد ساخت.
در خبری دیگر آمده است.کریمه.«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ*وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ»در حق دو تن فرود آمد،چرا که یکی از ایشان دست از انجام امور خیر کشید و گفت.آیهای از کتاب مجید مرا از انجام امور خیر باز میدارد، و آن آیه این است:
«وَیُطْعِمُونَ الطَّعٰامَ عَلیٰ حُبِّهِ» (1)
و افزود که من این پاره نان را و یا خرما و یا هر چیز دیگر را که دارم هیچ دوست نمیدارم زیرا ارزشی ندارد،و مال بسیار را نیز ندارم که بخشش کنم.و دیگری نیز گفت.ما را به این گناهان خُرد که میکنیم مؤاخذه نمیکنند.
همینجا بود که این آیات نازل شد.
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ*وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ»و بدینسان،هر
1) 1) انسان8/.
دوی آنها به راه صواب و صلاح هدایت یافتند.
آوردهاند که کسی به کس خرمایی داد و او نپذیرفت،وی را گفت.وای بر تو، خدای تعالی از ما ذره میپذیرد ولی تو خرما را اندک شمرده و رد میکنی ؟ !
و در خبر است که کسی قرائت همین دو آیه را از پیامبر مکرم شنید،چون به آخر رسید گفت.
«حَسْبِی مِنَ الْقُرآن مٰا سَمِعْتُ لٰااُبٰالِی بَعْدَ هَذِه الآیة أن لٰاأسْمَعُ مِنَ الْقُرآن شیئاً» (1)
مرا از قرآن همین آیه بس،و اگر آیات دیگر را نشنوم باکی نیست.
دانههای گندم وقتی که کاشته شده و به بار مینشینند،و محصولاتی از نوع خود پدید میآورند نه تنها عاید صاحب آن میشود،بلکه دیگران نیز از آن بهرهور خواهند شد،حال آنکه دانههای عمل پس از آنکه در قیامت محصول خود را به بار میآورند تنها به خود آنان بازگشت میکند و نه هیچکس دیگر.
باری،در آنجا هر کسی میهمان خویش است،و بر سفره خود نشسته است. اگر بار خار است خود کشتهای وگرنه پرنیان است خود رشتهای (2)
از اینرو وقتی که در قیامت مردم آلوده که در دنیا جز سیاهی و تاریکی و پلیدی چیزی به بار نمیآورند،و خود را از نور خداوند محروم میکنند،و با خود جز ظلمت همراه نمیبرند،عاجزانه از مؤمنان میخواهند که اندکی از نور خود ایشان را میهمان کنند،در پاسخ میشنوند:
«ارْجِعُوا وَرٰاءَکُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً» (3)
اگر میتوانید به دنیا بازگردید و از آنجا نور بخواهید.
پارهای از مفسران گفتهاند.این آیه سخنی طعنآمیز و از سر استهزا میباشند،که در حقیقت بازتاب همان استهزایی است که در دنیا از سوی ایشان نسبت به مؤمنان صورت میگرفت.
بنابراین،در قیامت،کسی از محصول نیک و پاک دیگران طرقی نمیبندد،همچنانکه بدی و آلودگی هیچکس به پای دیگری نوشته نمیشود،و این نیز خود حقیقتی دیگر است که قرآن کریم به آن اشارت دارد.
«وَلاٰ تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ إِلاّٰ عَلَیْهٰا وَلاٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْریٰ» (1)
هرکس تنهاکیفر کارخویش رامیبیند،و کسی بارگناه دیگری را بردوشنمیکشد.
و این آیه نشان میدهد که هر کسی هرچه میکند مانند سایهای به دنبال خود خواهد داشت،و هرگز از وی به دیگری تجاوز نمیکند،و این مفاد کریمه:
«کُلُّ نَفْسٍ بِمٰا کَسَبَتْ رَهیٖنَةٌ» (2)است،که میفرماید.هر کسی در گروگان عملی است که از وی صادر شده است.
دانههای گندم در صورت کاشت یکبار برداشت میشوند اما دانههای عمل یکبار کشت شده اما برای همیشه به بار و ثمر مینشینند،همچنانکه در وصف درختان بهشت که پدید آمده از اعمال آدمی است آمده است:
«تُؤْتیٖ أُکُلَهٰا کُلَّ حیٖنٍ» (3)
و نهایت درجه برکت یک درخت این است که در تمام دوران سال و تا ابد،در هر لحظه میوهدار بوده و با ثمر باشد.
و درختان بهشت البته اینگونهاند به گونهای که هر زمان که دست به سوی شاخههای آنها دراز کنند محروم باز نمیگردند.
حال که انسان با هر عمل خود دانهای میکارد پس چه بهتر که دانههایی بکارد که روزی به کار آید.
و این دانهها را میتوان از انبانِ قرآن گرفت،که جز دانههای پاکی و طهارت و خیر و صلاح نیست.
از اینرو،علی علیه السلام فرمود:
«کُونُوا حَرَثَة الْقرآن» (1)
یعنی از کسانی باشید که جز دانههای قرآن در وجود خود نمیکارند.
و البته چنین کسی است که خود به بهشت تبدیل میشود.
و بااین حساب میتوان گفت.هر کسی بهشت را با خود میبرد،و نیز جهنم را.
و بهشت شدن و یا آن را با خود بردن سرمایهای است که تنها در پناه قرآن به دست میآید.
همچنانکه بدون قرآن و به دور از آن جز فقر و نیازمندی و تهیدستی حاصلی به بار نمیآید.
علی علیه السلام فرمود:
«وَاعْلَمُوا أنَّه لَیْسَ لِاَحَدٍ بَعْدَ القُرآن مِنْ فٰاقَةٍ وَلٰا لِاَحدٍ قَبْلَ القُرآن مِنْ غِنی» (2)
کسی که با قرآن باشد تهیدست نیست زیرا که آنچه میخواهد به روشنی تمام در آن گرد آمده است،و از این رو فرمود.
«تِبْیٰاناً لِکُلِّ شَیْءٍ» (3)
یعنی همه چیز را بازگفته است پس چیزی نیست که مبهم و تاریک باشد چرا که نور است و در پرتو نور ظلمت را جایگاهی نیست.
و اگر کسی دست به دامان قرآن نداشته باشد در منتهای ضلالت و گمراهی پیش خواهد رفت،همچنانکه پیش از بعثت،که پای این کتاب پر فروغ در میان نبود،همگان در گمراهی غوطهور بودند.
«هُوَ الَّذٖی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیٰاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتٰابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفیٖ ضَلاٰلٍ مُبیٖنٍ»
و کسی که دانههایی قرآنی را در مزرعه جان خود کشت کند در حقیقت عاقبت اندیشی کرده،و در آخرت و برای ابد بر سفره محصول خود خواهد نشست، و این برکتی است که خداوند آن را وعده کرده است:
«مَنْ کٰانَ یُریٖدُ حَرْثَ الآْخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فیٖ حَرْثِهِ» (1)
کسی که بر آنست کشت و محصولی داشته تا در آخرت به کار آید برکت و وسعت در کار او خواهیم کرد،و محصول او را افزون خواهیم نمود.
«وَإِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضٰاعِفْهٰا وَیُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظیٖماً» (2)
و حسنه به چیزی گفته میشود که در منتهای زیبایی است،و این شامل واجبات الهی و نیز مستحبات خواهد بود.
و البته اندازه این فزونی و برکت به اخلاص و معرفت انسان بازگشت میکند.
پس به میزانی که انسان در کار خود عرفان و خلوص داشته باشد،به همان میزان حصول کار او پر بارتر خواهد بود.از اینرو در کتاب خداوند،گاه پاداش
نیکی را به ده برابر یاد میشود،همچنانکه فرمود
نیکی را به ده برابر یاد میشود،همچنانکه فرمود.
«فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا» (1)
و گاه نیز به هفتصد برابر،همچنانکه فرمود.
«مَثَلُ الَّذیٖنَ یُنْفِقُونَ أَمْوٰالَهُمْ فیٖ سَبیٖلِ اللّٰهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنٰابِلَ فیٖ کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ» (2)و گاه نیز از این فراتر رفته و اجر بیحساب را وعده میکند:
«إِنَّمٰا یُوَفَّی الصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَیْرِ حِسٰابٍ» (3)
و این،از آنروست که لطف خداوند محدودیت ندارد:
«وَاللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلیٖمٌ» (4)
و این همه در حالی است که خداوند حتی نیات اینگونه بندگان را نیز محاسبه کرده و پاداش میدهد،هر چند نیت نیک و خیر خود را عملی نکرده باشند،و این حقیقتی است که در خبر نیز به آن اشارت رفته است:
«إذا هَمَّ عَبْدِی لِحَسَنَةٍ فَاکْتُبُوها»
و از سوی دیگر لغزشهای بسیاری را اغماض کرده و در میگذرد.
«یَعْفُو عَنِ الْکَثِیر»
و لغزشهای دیگری نیز به خوبیها و نیکیها بدل میسازد:
«فَأُوْلٰئِکَ یُبَدِّلُ اللّٰهُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ» (5)
بنابراین،اگر صالحان و سالکان راه حق پیوسته و آشفتهوار میکوشند
چنین چشم اندازی را نظاره کردهاند. اندرین ره میتراش و میخراش
و راستی که چه زیانکارند کسانی که به اینگونه زرع و زراعت روی نمیآورند و به تعبیر علی علیه السلام کسالت و سردی نشان میدهند حال آنکه در کار دنیا چنان میکوشند که تو گویی تنها چنین کوششی است که از ایشان خواستهاند:
«انْ دُعِیَ إلیٰ حَرْثِ الْآخِرَة کسِلَ کَاَنَّ عٰامِلٌ لَهُ وٰاجِبُ عَلَیه وَکٰانَ مٰا وَنَی فِیه سٰاقِطُ عَنْه» (1)
و زیان این قوم دنیا خواه که جز برای دنیای خویش نمیکارند همین بس که از آخرت محروم،و به دنیا نیز آنگونه که میخواهند دست نیافته بلکه تنها به بخشی از آنچه خواستهاند دست مییابند:
«مَنْ کٰانَ یُریٖدُ حَرْثَ الدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا» (2)
و این حقیقت را آنان وقتی درک و دریافت میکنند که در آستانه زوال
زندگی باشند،و آنجاست که حساب و کتاب خؤد را مرور کرده،و پوچی و تهیدستی خود را لمس و احساس میکنند. آنقدر بار کدورت به دلم آمده جمع
و این گونه مقولهها در حقیقت گزارش احوال همین مردم است.
اگر صفحات ادبی ما مردم شرق پر از مفاد و رباعیات منسوب به خیام و گفتههای ابوالعلاء مَعَری است و یا اگر صفحات ادبی غربیان نیز پر از پوچگراییهای آلبرکامو ونظائر اوست،تنها و تنها جلوهای از دلباختگی محض نسبت به دنیا داشتن،و نیز آخرت را نادیده انگاشتن است.
اما این پوچاندیشی هرگز به سراغ مردم آخرت اندیش نمیآید،چرا که باور کردهاند که پیوسته به سوی خداوند ره میسپارند:
«یٰا أَیُّهَا الْإِنْسٰانُ إِنَّکَ کٰادِحٌ إِلیٰ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاٰقیٖهِ» (1)
و دریافتهاند که در بارگاه خداوند مزد سعی و کوشش خود را خواهند برد.
«لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعیٰ» (2)
و هم یافتهاند که سعی و کوشش،هر چند اندک و ناچیز باشد،در آنجا به حساب آمده و در کارنامه آدمی لحاظ خواهد شد.
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ*وَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» (3)
و بر همین اساس است که میکوشند حتی ذرهای خیر از دست ایشان نرود،
و یا ذرهای خطا و خلاف به دست آنان صورت نپذیرد.
و در پی همین معرفتهاست که دانههای عمل خویش را هرگز در بستر مادیت کاشت نمیکنند،زیرا محصول آن اندک است،و آن اندک چیزی جز پول نیست.
و پول نیز در نهایت به چهار بخش در زندگی تقسیم میشود.مسکن، مرکب،لباس،خوراک،و اینها نیز با مرگ انسان از دست انسان خواهد رفت.
اگر این را باور نمیکنید نگاهی به گذشتگان خود کنید،و ببینید قصر شاهان کجا رفت،و لباسهایشان،و خوراکهاشان،و طلاها و نقرههاشان.
«کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّٰاتٍ وَعُیُونٍوَزُرُوعٍ وَمَقٰامٍ کَریٖمٍ وَنَعْمَةٍ کٰانُوا فیٖهٰا فٰاکِهیٖنَکَذٰلِکَ وَأَوْرَثْنٰاهٰا قَوْماً آخَریٖنَ فَمٰا بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّمٰاءُ وَالْأَرْضُ وَمٰا کٰانُوا مُنْظَریٖنَ» (1)بعد از خود چه باغها و چشمهسارها بر جای گذاشتند،و نیز کشتزارها و خانههایی نیکو،و نعمتهایی که در آن غرق شادمانی بودند،اما ما آن نعمتها را از ایشان گرفته و به مردمی دیگر واگذاشتیم،و با این همه نه آسمان بر آنها گریست و نه زمین،و نه به آنها مهلت داده شد.
البته پاکان با مرگ اگر چه این چیزها را از دست میدهند اما برتر از آنها را به چنگ میآورند.
اگر خانههاشان از دست ایشان گرفتهاند،مساکن طیبه را در اختیار
1) 1) دخان25/.
میگیرند؛
«مَساکِنَ طَیِّبَة» (1)
و اگر چند درخت و یا باغچه را از آنان گرفتهاند جنات و باغات بهشت به ارمغان خواهند گرفت؛
«فِی جَنّاتِ عَدْن» (2)
و اگر پوشاک ایشان را گرفتهاند جامهای از حریر و سُندُس و استَبرق که ویژه بهشتیان است به تن میپوشند؛
«عٰالِیَهُمْ ثِیٰابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ» (3)
و اگر صندلی چوبی را از ایشان گرفتهاند،تختهای زیبای بهشتی بر ایشان ارزانی میکنند؛
«عَلَی الْأَرٰائِکِ مُتَّکِؤُنَ» (4)
و اگر زنانشان را با مرگ خود از دست دادهاند،حوریان زیبای بهشت به ایشان هدیَّت میکنند؛
«وَ حُورٌ عیٖنٌ*کَأَمْثٰالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ» (5)
و اگر زندگی کوتاه و موقت و گذرا از دست ایشان رفته است،حیات جاودانه و ابدی مییابند؛
«خٰالِدیٖنَ فیٖهٰا أَبَداً» (6)
آن هم در زیر سایه دوستانی همچون انبیاء و اولیاء و پاکان الهی،و این نیز جایگزین دوستان دنیایی آنهاست که از دستشان رفته است.
و اینان رفیقانی هستند که زیباتر از آنان نیست.
«وَحَسُنَ اولٰئِکَ رَفِیقٰا» (1)
که البته یک نگاه به ایشان به تمام دنیا و آنچه در آنست میارزد.
و این در حالی است که بر جهنمیان موجوداتی خشن و عربدهجو و با بدترین سیما که نمیتوان لحظهای آنان را نگریست و تحمل کرد،گماشتهاند.ولی آنان به ناچار باید تا ابد متحمل بوده و نظاره کنند.
«عَلَیْهٰا مَلٰائِکَةٌ غِلاظٌ شِداد» (2)
اشارت
آنچه هست از آنِ خداوند است.
و خداوند گاه با بخشش خویش دارایی را در پیش پارهای از آدمیان به ودیعت مینهد.
و از همین روست که فرمان زکات و انفاق را میدهد،زیرا آنچه در پیش دیگران استاز آن خود اوست.
حکایت
1.حکایتِ.سلیمان که با یک سخن فرزند خویش را افلیج ساخت.
2.حکایتِ.یک نیش که در حقیقت نوش بود.
3.حکایتِ.یک کلاغ سیاه که جمعی را از چنگ مرگ در ربود.
ما انسانها هر کدام چیزی شبیه به نامهای خود میمانیم.
نامهای ما هر کدام به گونهای است که اگر از آنها حرف و یا حرفهایی سلب و گرفته شود معنای نخست خود را از دست داده،و از آن پس یا بیمعنا شده و یا معنایی دیگر خواهند گرفت.
مثلاً کسی که نام سعید را با خود دارد،حذف حرف سین واژه عید را به دست میدهد،که با خود معنایی دیگر دارد،و با شنیدن آن هرگز کسی به یاد شخص سعید نمیافتد،همینطور است اگر حرف عین و یا حرف دیگرش حذف گردد.
همچنانکه خود ما نیز اینگونهایم،لذا اگر چیزی از دست ما ربوده شود،و یا به اختیار و میل خود بدهیم دیگر آن کسی که پیش از این بودهایم نیستیم.
مثلاً کسی که ثروتش را میدهد دیگر ثروتمند نبوده،بل تهیدست
خواهد شد.
و این درست بر خلاف خداوند است که هرگز با اعطاء و بخشش خود از او چیزی کسر وکم نمیشود،و پس از بخشش نیز همانست که بود.
در حقیقت خداوند همچون نام خود است.
چرا که نام اللّٰه که نام مبارک اوست با حذف و گرفتن هر حرف از آغاز آن باز همان است که بود،و همچنان دلالت بر همان وجود مقدس دارد،نه اینکه بیمعنا شود و یا معنایی دیگر بیابد.
همچنانکه اگر حرف الف از آغاز آن گرفته شود واژۀ مبارک«اللّٰه»به دست میآید،و آن نیز معنای«خداوند»را با خود دارد (1)،و خود از کلمات مقدسهای است که در کتاب خدا و در لابلای آیات فراوان به کار رفته است.
در یکی از همین آیات آمده است:
«وَللّٰهِِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ» (2)
مشرق و مغرب عالَم از آنِ خداوند است.
منظور از مشرق و مغرب در این کریمه مبارکه مشرق و مغرب نیست تا شامل سایر جهات نباشد،بلکه مراد مشرق و مغرب نسبی است و شامل دو نیم دائره افق خواهد بود.
و اساساً در پارهای از آیات کتاب خدا مشرق و مغرب به تمامی جهات اطلاق میشود از اینرو فرمود:
«وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذیٖنَ کٰانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشٰارِقَ الْأَرْضِ وَمَغٰارِبَهَا» (3)
شرق و غرب زمین-سراسر روی زمین-را در اختیار جمعیتی که روزی ناتوان
بودند قرار میدهیم.
بر این اساس،میتوان گفت تمام آنچه بر زمین است از آن اوست و بس.
و بلکه بالاتر،زیرا آنچه در آسمانهاست نیز از آن او خواهد بود،همچنانکه فرمود:
«للّٰهِِ مٰا فِی السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ» (1)
و از اینرو باید پذیرفت که آنچه هست ملک و سرمایه اوست،و نه هیچکس دیگر؛
«للّٰهِِ مُلْکُ السَّمٰاوٰاتِ وَالْأَرْضِ» (2)
پس،تنها کسی که میتواند حکم براند و فرمان دهد تنها اوست و نه هیچکس دیگر؛
«إِنَّ الْأَمْرَ کُلَّهُ للّٰهِِ» (3)
ملک ملک اوست فرمان آنِ او
پس هر چه نیرو و توان است محدود و موقوف به اوست.
«أَنَّ الْقُوَّةَ للّٰهِِ جَمیٖعاً» (4)
و در این عالم چیزی نیست که در تحت قدرت و در کف اقتدار او نباشد.
و شیطان که امروز جهان در کف اوست،و آنچه میخواهد میکند و آنچه میخواهد میشود،کمترین سگ در این بارگاه به شمار میآید،که البته با مردمان پاک واهل خلوص که آشنایان دربار خداوندی به شمار میآیند کاری ندارد.
همچنانکه جناب مولانا او را به سگ ترکمان تشبیه نموده و میگوید.اگر ترکمانی سگی داشته باشد که در پیش خرگاهش سرگذاشته و تسلیم باشد و نگاهبانی دهد،
هر چند کودکان آن خانه و خرگاه گوش و یا دمش را گرفته و میکشند و آن را بازیچۀ خود قرار میدهند ولی سگ هرگز با آنان کاری نداشته و نه مقاومت و ستیزهای را از خود بروز میدهد. ترکمان را گر سگی باشد به در
اما همینکه بیگانه و ناآشنایی از آن سو عبور کند،سگ به مانند شیر نر هجوم آورده،و او را به خاک و خون مینشاند. باز اگر بیگانهای معبر کند حمله بردی همچو شیر نر کند (1)
بنابراین،شیطان با همه نیرو و توانی که با خود دارد خداوند او را به مانند سگی قرار داده است،تا پاسبانی بارگاه او را به عهده گیرد،تا مبادا ناآشنایان و بیگانگان در آن حرم راه یابند.
اینکه مردم مأمورند با گفتن.«اعوذ باللّٰه من الشیطان الرجیم»به خدا پناه آورند در حقیقت از وی میخواهند که نهیبی بر سگ خویش زده تا مبادا پارس نموده و مانع ورود ایشان به درگاه خداوندی شود،باشد که بتوانند راه به درگاهش یافته و در سایه جود و جاه وی رفع حاجات خود کنند. این اعوذ آن است کای ترک خطا
براین اساس،که هر چیز از آنِ خداوند است پس اگر کسی دعوی مُلک و مالکیت داشته باشد بسی گزافهگو و لاف زن است. جمله ما و من به پیش او نهید ملک مکل اوست ملک او را دهید (2)
و علی علیه السلام فرمود:
«لا یُضٰادُه فِی مُلْکِه احَد» 2
ولی از یاد نبریم که خداوند به پارهای از انسانها اعطاء ملک میکند و آنها را مالک قرار میدهد،همچنانکه در کتاب خود قرآن کریم،به آن اشارت فرمود:
«قُلِ اللّٰهُمَّ مٰالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشٰاءُ» (3)
بگو که خداوند مالک ملک است و آن را به آنکه بخواهد میبخشاید.
و علی علیه السلام فرمود:
«لا تَمْلِکُ إلّامٰا مَلکنا» (4)
ما از خود چیزی نداریم جز آنکه وی چیزی را از آن ما سازد.
از اینرو اگر کسی چیزی را داراست و خود را مالک آن میداند،این مالکیت چیزی است که از خداوند به ودیعت گرفته است،و از همین روست که او به بندگان دارا و ثروتمند خود فرمان زکات و بخششهای گونهگون میدهد،زیرا آنچه خود اوست.
البته،دارایی و ملک دنیا به هر اندازه که نصیب انسان شود قلیل و اندک و ناچیز است.
«مَتٰاعُ الدُّنْیٰا قَلیٖلٌ» (1)
و از سویی نیز ناپایدار و ناماندگار است. ملک را تو ملک غرب و شرق گیر
چرا که دیری نمیپاید که از دست ما رفته و در دستان دیگری قرار میگیرد.
«تِلْکَ الْأَیّٰامُ نُدٰاوِلُهٰا بَیْنَ النّٰاسِ»
کاین دولت ملک میرود دست به دست
و این دست به دست شدن کافی است که آدمی را از غرور و سرورهای کاذب رهایی دهد،و هرگز بر دولت و اقبال خود دل نبندد،و با داشتن آن ناز و عشوه نفروشد. هین به ملک نوبتی شادی مکن ای تو بستهای نوبت آزادی مکن (2)
باری؛تنها ملکی که عظیم و بیانتهاست،و نیز جاودانه و ماندگار ملک خداست،و بس.
پس با او پیوند زده،و همراه شوید.
و در این صورت است که به آنچه میخواهید دست مییابید،آنهم از راههایی که هرگز گمان نمیبرید.
«وَمَنْ یَتَّقِ اللّٰهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً*وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاٰ یَحْتَسِبُ» (1)
ابراهیم در منطقه شام،که سرزمینی آباد و سرسبز از باغات فراوان بود،با همسر خود زندگی میکرد اما به ناگاه از جانب مقدس حق مأمور میشود که به اتفاق همسر و نوزاد شیرخواره خود سرزمین شام را ترک و به منطقه حجاز رهسپار شود،منطقهای که در آن جز سنگ و کوه نیست،و حتی گیاهی نروئیده و نمیروید.
همینکه به حجاز میرسند فرشتهای فرود آمده و از ابراهیم میخواهد که همسر و کودک خود را رها کرده و راه خود را پیش گیرد.
و ابراهیم با میل و عشق تمام پذیرفته و چنین میکند.
زیرا میدانست هر کسی تسلیم حق باشد به بنبست نمیرسد و راهها پیش رویش گشوده خواهد شد،از اینرو هیچگونه ترس،نگرانی و ناراحتی و اضطراب و وحشتی نداشت.
و هنگام رفتن با خدای خویش اینگونه گفت:
«إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتیٖ بِوٰادٍ غَیْرِ ذٖی زَرْعٍ» (2)
خدای من ! همسر و کودکم را در سرزمینی سکنی و جای دادهام که در آن حتی علفی سبز دیده و روییده نمیشود.
الان هم سرزمین مکه اینگونه است و هر چه بکارند سبز نمیشود،جز آنکه خاک آن را تعویض کرده و از جای دیگری بیاورند.
و بعدها همان وادی،مکه شد و مسجدالحرام.و کعبه.
و هر چه روزی و رزق و برکات است بر آنجا فرود آمده و میآید.
چون ابراهیم در همانجا از خداوند چنین خواست:
«وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الَّثمَرٰاتِ» (1)
باری اگر خدا بخواهد،سرزمینی بیثمر،همچون سفرهای مجلل میشود،که در آن انواع نعمتها به چشم میآید.
پس با خدا گره خوردن یعنی با همه چیز گره خوردن،و به خدا نزدیک شدن یعنی به همه چیز نزدیک شدن.
البته هر چه انسان به خداوند نزدیکتر باشد باید دقت و مراقبت بیشتری در کار خویش پیش گیرد،چون خداوند او را به گونهای دیگر مینگرد،و توقعی دیگر دارد.
وقتی که فرزند سلیمان به دنیا آمد لَمس و افلیج بود.از اینرو با شگفتی پرسید.خدایا ! ماجرا چیست ؟ !
چون او پیامبر بود و خدا را آنگونه که باید میشناخت،و میدانست که حکیم است و کار او بیحکمت و بدون علت و دلیل نخواهد بود.
جبرئیل فرود آمد و گفت.وقتی که تو با همسر خود ازدواج کردی چیزی را در ذهن خود خطور دادی،همچنانکه همسر تو نیز همان را در ذهن خود خطور داد، زیرا تو گفتی.ای کاش همسرم جوان بود و همسر تو نیز با خود گفت.ای کاش شوهرم جوانتر مینمود.حال آنکه هر یک از شما برای دیگری رزق و روزی بودید،و رازق خداوند است و او بود که شما را با یکدیگر آشنا ساخت،وکارش هرگز بیحکمت نبوده و نیست،و این را،هم تو و هم همسر تو،به خوبی میدانستید،پس چرا ای کاش گفتید ؟ ! ای کاش گفتن از هر کس دور نباشد از شما بعید است،و از شما توقع نیست زیرا که میدانید که هر چیز در جای خود است، و هیچ چیزی نیست که بیحکمت و دلیل باشد.
1) 1) بقره126/.
کسی را که میخواستند به دار آویزند هر کس از راه میرسید با سنگی و یا چوبی و یا آب دهانی بر او بیحرمتی میکرد.ولی او نه آخ گفت نه آه و نه ابرو درهم کشید،جز آنکه یکی از راه رسید و سنگ ریزهای بر او کوفت،و او چنانکه گویی؛ تمامی دردها را یکجا به او رسیده باشد به شدت فریاد کرد و از درد آن نالیدن گرفت ! همه با شگفتی گفتند.سنگ ریزه کجا اینگونه درد دارد.گفت.آنچه مرا به درد آورد سنگ ریزه نبود،بلکه درد من از کسی است که سنگ ریزه را بر من کوفت حال آنکه بر بیگناهی من واقف بود،و از او هرگز اینگونه توقعی نداشتم.
و سلیمان و همسر او گریه کردند و از خداوند نیز گذشت و بخشش را طلبیدند،و خداوند پذیرفت و به دنبال آن،فرزند نیز ناعلاج ایشان بهبود یافت.
عزیزان ! هر بهبودی که میخواهید از او بخواهید،زیرا که او تواناست وقتی که همگان عاجزند.
یادم هست که در تهران یکی از مردان خدا بیمار شد و دکترهای متخصصِ آن روز از مداوای وی ناتوان شدند،ولی چیزی نگذشت که از بیماری بهبود یافت.
خود میگفت.شبی در اوج درد و ناراحتی در بستر افتاده بودم و فاصلهای بین خود و مرگ نمیدیدم،در همین میان عقربی سیاه دیدم که از دور به سراغ من میآید ولی من نه نایی داشتم که فریاد کنم و نه پایی که فرار،و عقرب نیز پیوسته پیشتر میآمد تا آنکه خود را به من رسانید و نیش خود را فرو کرد،اما چند دقیقهای بعد سلامت خود را یافتم.
آری او تواناست و داناست،و وقتی که بخواهد حتی عقربی را بوسیله نیش خود مایه شفاء و سلامت قرار میدهد.
او اگر بخواهد پزشکان ماهر را عاجز،و عقرب ناتوان را توانایی میبخشد.
او اگر بخواهد همه چیز را به مدد ما میفرستد،حتی جانوران گزنده و نیشدار.
دوستان من نقل میکردند روزی به انفاق به جایی رفته،در همانجا خود دست به کار شده،و نهار مفصلی را ترتیب میدهند،همینکه سفره را پهن و ظرفها را میچینند تا آبگوشتها را قسمت کنند کلاغی که از همان بالا عبور میکردها ست فضله خود را به کجا در ظرف آبگوشتی فرو میریزد.و همه پس میکشند.
و هیچکدام نمیخورند،ولی همینکه آمدند آبگوشت را به دور بریزند دیدند در لابلای گوشتها عقربی از پیش افتاده و در میان غذا پخته شده است که اگر از آن غذا میخوردند بکجا همه از بین میرفتند.
آری همه چیز تحت فرمان اوست،او همه چیز را میتواند در نجات و رهایی ما گسیل کند.
فرمانروای عالم اوست و جز او که همه کاره است هیچکس کارهای نیست،بلکه همگان هیچکارهاند. اَزَّمَةُ الامور ّراً بِیَدِه وَالکلُ مُسْتَمِدَة مِن مَدَدِه (1)
در این عالَم تمام سررشتهها تنها و تنها به دست اوست،و همه باید از او مدد بخواهند و بس.
راستی؛در این عالم چیست که در کف خداوند نیست.
و چیست که تحت فرمان او نباشد.
جناب مولانا در این باره سخنی خوش دارد،میگوید.در ذرات زمین و آسمان.
لختی بیندیش،که این ذرات،تمامی لشکریان و فرمانبردارانِ خداوند میباشند.
مگر نشنیدهای که طوفان مرگبار با لشکر عاد چه کرد ؟
مگر ندیدهای که طوفان نوح چگونه مردم تبهکار را طعمه مرگ ساخت ؟ !
مگر داستان فرعون و رود نیل را که بالاخره نابودش ساخت،نشنیدهای ؟
1) 1) حکیم سبزواری.
مگر قارون نبود که این زمین بیجان او را فرو بلعید ؟
مگر تاکنون از پرندگان ابابیل که پیلان سرمست ابرهه را از پای درآوردند اطلاعی به دست نیاوردهای ؟
داستان پشه ناچیز را که مغز نمرود را متلاشی ساخت،بیاد آور.
سرگذشت سه سنگ ناچیز را که داود بر دست گرفت و بر لشکریان دشمن افکند و بدینسان درخت زندگی آنان را از پهنه هستی برچید،مرور کن.
و نیز داستان نابودی دشمنان لوط را بوسیطه سنگباران آسمانی و غوطه خوردن در آب سیاه بشنو. باد را دیدی که با عادان چه کرد
مثنوی چندان شود که چل شتر گر کشد عاجز شود از بار پر (1)
از اینها بالاتر همین دست و پای ما انسانها که امروز بیزبان و بیشعور جلوه
1) 1) مثنوی معنوی،دفتر چهارم،بیت 784 تا 790.
میکنند،فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید،همچون ماموری از مأموران خداوند صادقانه از آنچه کردهاند گزارش میدهند. دست بر کافر گواهی میدهد لشکر حق میشود سر مینهد (1)
و آنگاه جناب مولانا چون همیشه نهیب میزند و میگوید.
ای انسان ! که کارهای دستی و فکری تو همه و همه در راه ضد حق صورت میگیرد:
«در میان لشکر اویی بترس».چرا که تمام اجزای وجودی تو در باطن لشکریان موافق با مشیت و خواست حق بوده،اگر چه امروز از روی نفاق مطیع و تسلیم اراده تو مینمایند. گر بگوید چشم را کاو را فشار
1) 1) مثنوی معنوی،دفتر چهارم،بیت 791.
اشارت
هچنانکه کار خاک رشد دادن است،و این باغبان است که باید هر دانه و یا هر نهال را به آن نسپارد،خداوند نیز رب العالمین است و در دستگاه وی همه چیز امکان رشد را خواهد داشت،پس بر آدمیان است که بر اعمال خویش که همچون دانهها و نهالها میمانند مواظبت نموده،و به ارتکاب هر عمل مبادرت نورزند.
یک خاک خوب و مرغوب،دستِ رد به سینه هیچ دانهای نمیزند،بلکه دانه هر چه باشد،خواه گل و خواه خار،آن را پذیرفته و سبز مینماید.
و از آنجا که خاک دارای چنین خصیصه و خاصیتی است بر کشاورزان است که دانهها را مراقبت کنند،و جز دانههای مناسب و سودمند را به خاک ندهند،وگرنه خسارت برده و زیان میکنند.
بطور مسلّم این خصیصه خاک،که آغوش را برای هر دانهای میگشاید،از خاک نبوده بلکه خداوند در آن به ودیعت نهاده است،زیرا چیزی نیست که در عالم پدید آید جز آنکه آفریدگار آن خداوند باشد.
«اللّٰهُ خٰالِقُ کُلِّ شَیْءٍ» (1)
1) 1) رعد16/.
از اینرو،این خصیصه خاک نیز خداداد است و از آفریدههای اوست، و البته آنچه او میآفریند زیباست !
«أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ» (1)
پس،این خصیصه نیز که یکی از آفریدههای اوست زیبا خواهد بود.
و از آنجا که آنچه هست آفریده اوست،و آنچه آفریده اوست زیباست، میتوان گفت.زیباییها همه از خداوند است.
و اساساً او کانون و چشمه زیبایی است،و هر زیبایی که هست از آنجاست و در آنجاست،و بلکه آنچه ما میبینیم جز سایهای بیش نیست،درست مثل ماه که در آسمان است اما سایه آن در جوی آب،و یا کبوتری که در دل آسمان به پرواز است اما سایه آن بر زمین باشد.
براین اساس،اصل و مبدأ این خصیصه زیبای خاک،که دانهها را بیهیچ استثناء و تبعیض به یک چشم دیده و میان آنها تفاوت و فرق و امتیازی قابل نیست در وجود مبارک خداوند است،و اوست که نخست خود برخوردار بود و آنگاه خاک را نیز از سر عنایت و لطف برخوردار ساخت.
پس میتوان گفت که.او آغوش رحمت را گشاده و همگان را میخواهد.از اینرو در قرآن مکرر با تعابیری همچون یا ایهاالناس؛ای مردم،همگان را مورد خطاب قرار میدهد و از ایشان میخواهد که رو به سوی او کنند. بازآ بازآ هر آنچه هستی باز
باری،هر کس که به سوی خداوند باز آید محروم نخواهد بود.
و از این بالاتر اینکه نه تنها هر کس بلکه هر چیز نیز که در دستگاه خداوند جای گیرد محروم نبوده بلکه تحت ربوبیت او درآمده و رشد مینماید.
بنابراین،نه تنها خوبان و بدان در این دربار بیبهره نیستند،بلکه هر خوبی و بدی نیز که در این عالم،که درگاه و دستگاه خداوندی است،پدید میآید بهره از رشد برده و اوج میگیرد.
از اینرو،میتوان گفت.هیچ خوبی و بدی نیست که تحقّق یافته و پیوسته رشد نکند،و همین پیوستگی در رشد است که خوبی را در نهایت به بهشت و بدی را به حجیم و دوزخ بدل میسازد.
و از آنجا که کار خداوند رشد دادن است زیرا که رب العالمین میباشد،و از آنجا که رشد تنها ویژه خوبیها نیست بلکه بدیها نیز رشد مییابند،توصیه مکرر خداوند بر تقواست،و همواره از عباد و بندگان خود میخواهد که تقوا را پیشه کنند، و از دانههای نامرغوب و نامفید گناه پرهیز کنند و تنها دانههایی بکارند که سودآور باشد.
در حقیقت میتوان گفت که تمامی امر و نهیهای کتاب خدا امر و نهیهایی در باب کاشتن است،یعنی به کاشتن دانههایی امر،و از کاشتن دانههایی نهی میکند مثلاً صدق به منزله دانهای است که انسان را به کاشتن آن ترغیب و امر مینماید ولی کذب دانهای است که نسبت به کاشت آن پرهیز میدهد.زیرا که کذب و آنچه همانند آن است بدی است،و بدی نیز در این دستگاه قابل رشد است و روز به روز افزون و افزونتر میشود،و مایه بُعد و دوری از خداوند خواهد بود،و دوری از خداوند در حقیقت دوری از نور و روشنایی است،زیرا که خداوند نور است و
1) 1) سجده7/.
طبیعی است که دوری از نور حاصلی جز نزدیک شدن به ظلمت و تاریکی نخواهد داشت.
پس،باید پذیرفت.هر بدی گامی در ظلمت فرو رفتن است،و به دیگر سخن نوعی از ظلمت را پدید میآورد.
و وقتی که بدیها افزون و انبوه شوند تو گویی؛لایههایی از ظلمت بر روی هم قرار گرفته و تاریکی بر تاریکی مینشیند،و در چنین صورتی است که هیچگونه رشد و تعالی برای انسان متصور نمیباشد.
زیرا انسان از خاک است و همچون خاک میباشد،و خاک اگر در ظلمت و تاریکی مدام باشد و نوری از آسمان بر آن نتابد کویر خواهد شد و امکان هیچگونه رویشی نخواهد داشت.
انسان نیز اگر در تاریکی و ظلمت و معاصی و گناهان فرو رود،و نور خداوند بر او نتابد هیچگونه خیر و خوبی از وجود او سر نخواهد زد،و کویری خواهد بود پر خار و خس.
بر همین اساس،خداوند نخستین کاری که با بندگان شایسته خود انجام میدهد این است که آنان را از زیر آواز ظلمتها و تاریکیهای گناه بیرون کشیده و در زیر تابش نور پاک خود قرار دهد:
«اللّٰهُ وَلِیُّ الَّذیٖنَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمٰاتِ إِلَی النُّورِ» (1)
و در این صورت است که انواع خیرات و خوبیها از وجود آنان سر زده و پدیدار میشود،باری،تا نور خدا در میان نباشد هیچ خیری از انسان متصور نیست،بلکه چیزی جز محرومیت،که عین شر و بدی است،نصیب او نخواهد شد.
از این رو،باید پذیرفت که آنچه خوبی است و از انسان سر میزند از
1) 1) بقره257/.
خداوند است و نیز آنچه بدی است و از انسان دیده میشود از خود اوست.
درست مثل توده ابرها،در دل افق،هنگام غروب آفتاب،که سرخ و روشن جلوه میکنند،ولی اندکی پس از آن که خورشید ناپدید میشود تیره و تار مینمایند.و این خود گواه آنست که نور و روشنایی ابرها نه از خود که از خورشید است ولی تیرگی و سیاهی آنها از خود آنهاست و نه از خورشید.
همچنانکه زمین وقتی که روز است و روشن،روشنی و روز بودن آن از خورشید بوده و وقتی که شب است و تاریک،تاریکی آن از خود است و نه خورشید،زیرا به خورشید پشت کرده و در نتیجه تار و تاریک شده است. هر کجا سایهست و شب یا سایه گه از زمین باشد نه از افلاک و مه (1)
به هر حال انسان همانند آهنی است که از آتش سرخ شده باشد،که البته آن سرخی و روشنی نه از ذات آهن است بلکه از آتش وام دارد،همچنانکه با دوری از آتش،سرخی آن رفته،و تاریک و سیاه میشود.
و اینها همه مثلهایی است که حقیقت انسان را به خوبی مینمایند،چرا که انسان نیز آنچه از خوبی و معرفت دارد از خداوند است،و آنچه از بدی است منسوب و منتسب به خود اوست،همچنانکه خداوند خود فرمود:
«مٰا أَصٰابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَمٰا أَصٰابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ» (2)
با این حساب،کسی نمیتواند خوبیها را به نام خود تمام کند،همچنانکه به قول مولانا وقتی نور از روزنه خانه میتابد بیتردید میگویی.این نور از خاک و گل و سنگ نیست،بلکه مستند به خورشید فروزان است.و اگر در و دیوار زبان به سخن بگشایند و بگویند.این نور از خود ماست،خورشید نیز دهان گشوده و به
آنان خنده زنان خواهد گفت.اگر این نور از شماست چرا هنگام غروب و ناپدید شدن من تیره و تار میشوید ؟ هر در و دیوار گوید روشنم
همچنانکه اگر سبزهها به خود ببالند و بگویند.طراوت و شادابی ما از خود ماست،تابستان به آنان میگوید.اگر چنین است،پس از آنکه من گذشتم و فصل من تمام شد،یکبار دیگر در خویشتن بنگرید. سبزهها گویند ما سبز از خودیم
همچنانکه بدن نیز ا گر از جمال و عظمت خود بگوید،و همه را از آن خود بداند،روح در خطاب به آن خواهد گفت.ای مزبله کثیف کمی صبر کن تا من از تو دور شده و به پرواز آیم،و آنگاه خواهی دید به چه روز سیاهی خواهی نشست،به گونهای که آنان که بر تو عشق میورزند،تو را کشان کشان سوی خاک سیاه خواهند برد،و در گوری تاریک همدم مور و مار و حشرات موزی دیگر خواهند کرد و خواهی دید که از حدقه چشمان مست و زیباتر از نرگس تو موران، سیاحتگران،عبور کرده و از سوراخهای گوش و بینی سر بر میآورند.و در یک سخن اندام زیبایت میدان تاخت و تاز حشرات ریز اندام میشود.و تو را خواهند
گفت که.بخواب ای نازنین،ای که انداممت هزاران انسان را سرمست خود میساخت،اکنون بگذار تا همان اندام چند صباحی نیز به صورت مدفوع حشرات درآید.
پس،کجاست آن سخنان نغز که از زبان تو بیرون میآمد ؟
و کجاست آن شعاع لطیف که بوسیله آن مناظر زیبا را تماشا میکردی ؟
و کجاست آن گونههای نازنینت که در برابر نوازش برگ گل تأثر شدیدی نشان میداد ؟
و به قول ابوالعلاء معری: کم صائن عن قُبْلَةٍ خدَّه
در میان به خاک خفتگان،فراوانی از زیبارویان خفتهاند که در عهد حیات گونه خود را از بوسه کنار میگرفتند،اما اکنون نظاره کن و ببین که چگونه خاک سیاه زمین بر آنان سلطه یافته است.
باری،آن گردنهای ظریف که از سنگینی گلوبند شکایت میکردند،اکنون سنگینی خاک را بر گردن خود هموار کردهاند.
به هر حال،اعضای زیبای آدمی با آنهمه فعالیتهای زیباتر خود ناشی از تابش پرتو روح بوده است،چنانکه جوشش آب به جهت آتشی است که با آن در تماس است.
و اگر تماس روح با بدن منقطع شود،بیگمان،همان رخ میدهد که گفتیم. تن همی نازد به خوبی و جمال روح پنهان کرده فر و پر و بال
گویدش ای مزبله تو کیستی
بنابراین،براساس این آیه و نیز آیات دیگر از کتاب حق آنچه از بدی به انسان میرسد محصول کار خود اوست،و بدی نیز چیزی جز ظلمت و تاریکی نیست که خود مایه حرمان و محرومیتهای بسیار نیز هست.
از اینرو خداوند به آدم و حواء چنین فرمود:
«وَلاٰ تَقْرَبٰا هٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونٰا مِنَ الظّٰالِمیٖنَ» (1)
یعنی اگر خلاف آنچه میگویم انجام دهید تاریک میشوید،و سیاهی بر شما سایه میافکند.ولی آنان آن خلاف را مرتکب شدند،و همان ظلمت و تاریکی نیز بر آنان افتاد،از اینرو محروم شده و از بهشت دور شدند.و با این کار لیاقت حضور در بهشت را از دست دادند زیرا که آنجا عالَم نور است،و تنها نور میتواند با نور باشد و نه ظلمت.و لذا در این عالم ظلمانی فرود آمدند،چرا که ظلمت
1) 2) بقره35/.
جاذب ظلمت است. خوب خوبی را کند جذب این بدان
قسم باطل باطلان را میکشند
و اگر آسیه همسر فرعون در قیامت با فرعون نیست بر همین اساس است زیرا که فرعون ظلمت و سیاهی است ولی آسیه از جنس نور و روشنایی است،از این رو از خداوند عاجزانه میخواست که او را از فرعون رهایی بخشد.
«ضَرَبَ اللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذیٖنَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ ابْنِلیٖ عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَنَجِّنیٖ مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنیٖ مِنَ الْقَوْمِ الظّٰالِمیٖنَ» (1)آسیه پیش از آنکه گام به عرصه نور نهد ظلمانی بود،هچنانکه فرعون در ظلمت فرو بود،و در آن حال هر یک عاشق و شیدای دیگری مینمود،و هیچگاه هیچکدام دوری و فاصله از یکدیگر را برنمیتافتند،تا آنکه دعوت نورانی موسی به میان آمد،و آسیه گروید ولی فرعون سرباز زد،و بدینسان آسیه نور شد و فرعون همچنان در ظلمت خویش غوطهور بود،و همین موجب شد که هر کدام در چشم دیگری منفی و منفور باشد،و این،خصیصه نور و ظلمت است و نیز خاصیت نور است که شاه راه پست و قصر را ویرانه جلوه میدهد.از اینرو از خداوند میخواهد که برای وی خانهای در بهشت برپا سازد،و او را به سوی خود بطلبد،
1) 1) تحریم11/.
زیرا که نور طالب و عاشق نور است.
شما جوانان عزیز اگر میبینید نسبت به دختران هرزه و هر جایی و نامحرم نفرت و انزجار دارید از آنروست که هنوز به ظلمت مبتلا نشدهاید در نتیجه ظلمت برای شما هیچگونه کشش و جاذبهای ندارد.
و شما دختران عفیف و با عفاف نیز اگر به دنبال به نور افکندن جوانان نیستید از آنروست که در نور به سر میبرید و جز نور چیزی برای شما جاذب و جذاب نیست.
وقتی که آدم و حواء در این عالم ظلمانی فرود آمدند بر خاک عرفات نشستند،و ناآرام و بیقرار به زاری و التجاء پرداختند،که:
«رَبَّنٰا ظَلَمْنٰا أَنْفُسَنٰا» (1)
خدایا،ما خود بر خود ستم کردهایم.
ما خود،خود را تاریک کردهایم.
نگفتند.خدایا تو ما را تاریک نمودی،چون میدانستند و باور داشتند که او زیبایی و جمال و نور مطلق است.
راستی که آدم و حواء چقدر ادب کردند و چقدر با ادب با خداوند سخن گفتند.
در راه خدا جمله ادب باید بود (2)
ای مردم،ای بچههای آدم ! این ادب را از پدر و مادر نخست خود فرا گیرید،که ادب زیباترین ارث است.
«لٰامِیراثَ کالْأدَب»
یکی از بچهها و فرزندانی که از این پدر و مادر ادب را به ارث برد جناب حر بن یزید ریاحی است.
او یک لحظه به خود آمد و با خود گفت وقتی که بهشت هست چرا جهنم ؟
از این رو پا را برهنه کرد و سر را فرو افکند و با دنیایی از ادب به سوی خیام حرم ابی عبداللّٰه الحسین علیه السلام به راه افتاد،باشد که رهایی یابد. ای ساقی باده روحانی
و هر چه حر پیشتر میرفت حالت خَشیَت و خشوع او بیشتر میشد.
خدا به موسی فرمود.هرگاه به سوی من میآیی با دلی از خشوع بیا !
«هَبْ لِی مِنْ قَلْبِکَ الْخُشُوع»
و نیز بدنی افتاده و فروتن و منکسر.
«وَمِنْ بَدَنِکَ الخُضُوع»
یعنی درست مثل کسی بیا که با خود احساس ورشکستگی دارد،به گونهای که هر کس از حال او جویا میشود گوید.هر چه داشتم رفت.و چیزی نمانده است.
و فرمود.موسی ! با چشمان اشکبار بیا !
و حر با چنین حالی به سوی حرم ابی عبداللّٰه راه یافت،تا اینکه خود را به امام رسانید،و تنها یک جمله گفت:
«هَلْ لِی مِنْ توبَه»
میتوانم بازگردم.
حضرت فرمود.
«ارْفَعْ رَأْسَک»
حر ! سر خود را بالا بگیر.
یعنی الان وقتی تماشاست چون وارد عالَم نور شدهای،و در عالَمِ نور همه چیز قابل دیدن و مشاهده است.
و حر همینکه سر را بالا گرفت دید حضرت آغوش خود را گشوده است. تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد هر چه میبینم،به چشمم نقش دیوار آمدست (1)
و از آن پس یزید را ندید،چون حسین را دید.و حسین مظهر بسم اللّٰه الرحمن الرحیم است.نشنیدهای قدیمیها میگفتند. بسم اللّٰه بگو تا شیطان و جنها از تو دور شوند.
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند (2)
حسین بن علی علیه السلام نیز مثل بسم اللّٰه نور است،و هر کجا نور باشد ظلمت نیست.
اشارت
پارهای انسانها از رحمت و عاطفه تهی و عاری بوده،و پارهای نیز از آن سرشار میباشند.
رحمت انسانها هر چه افزون باشد باز اندک است زیرا خود محدود بوده و طبیعتاً رحمت ایشان نیز محدود خواهد بود.
و خداوند بیانتهاست از اینرو رحمتش نیز بیمنتهاست.
پارهای انسانها از رحم،رحمت و ترحم دورند،یعنی اگر در وجود ایشان غوطهور شوی حتی ذرهای عاطفه،عطوفت،و انعطاف را نمییابی و به تعبیر قرآن کریم این طایفه درست به یک تخته سنگ میمانند،و بلکه سختتر از آن.
«کَالْحِجٰارَةِ أَوْأَشَدُّ قَسْوَةً» (1)
و پارهای نیز سرشار از عشق،مهر،و محبت و مودّت میباشند،اما محبت و سوزِ ایشان به هر اندازه که افزون باشد باز اندک و ناچیز است،چرا که اساساً ظرف وجود آدمی محدود میباشد،ولی این محدودیت در باب خداوند هیچ معنا و مفهومی نخواهد داشت.زیرا که ذاتِ بیمانند او بیکرانه و بیانتهاست از اینرو، رحمت او نیز بیمنتها خواهد بود.و در یک سخن به تعبیر آیات کتاب خدا «رحمن»است.
1) 1) بقره54/.
رحمن یعنی کسی که رحمت او انبوه و فراوان و بسیار است.و به صورتها و گونههای مختلف جلوه مینماید.
یکی از جلوههای رحمانیت حضرت حق همان موهبتی است که به صورت رزق و روزی در اختیار موجودات،اعم از مرغان صحرا،کبوتران هوا،حیوانات، نباتات و انسانها،چه با ایمان و چه کافر،قرار میگیرد. ادیم زمین سفره عام اوست براین خوان یغما چه دشمن چه دوست (1)
و به سوگند نیز یاد شده است که تا موجود زندهای آخرین لقمه مقدَّر شدۀ خویش را صرف و تناول نکند خداوند جانش را نخواهد گرفت.
البته،رحمت خداوند نه تنها افزون و بسیار است بلکه دوام و استمرار و پیوستگی نیز داشته،و هرگز منقطع نخواهد شد.از اینرو تنها خداوند است که میتوان او را رحیم نامید،زیرا رحیم یعنی کسی که رحمت او مدام و مستمر و همیشگی است.
نکتهای که در اینجا قابل اهتمام و توجه است اینکه رحمت رحیمیۀ حق که رحمتی مدام و همیشگی و جاودانه است نصیب همگان نمیشود،و همگان نیز لایق و سزاوار آن نمیباشند.
اینکه سزاوار این رحمت کیست و چه کسانی میتوانند باشند از قرآن کریم بشنوید.
1) 1) سعدی.
«لاٰ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهٰا»
پس از اینکه من با فرستادن پیامبران و امامان زمینههای صلاح و سعادت شما را فراهم نمودم،هرگز به فساد برنخیزید.
«وَادْعُوهُ خَوْفاً وَطَمَعاً»
همه چیز،و همیشه،از من بخواهید،و در من طمع کنید.
طمع به خداوند طمعی ممدوح و ستوده است.
هر چه میتوانید به خدا طمع کنید،زیرا خزائن او پایانناپذیر است،و به میزان و تناسب طمع شما به شما لطف و عنایت خواهد نمود.
«إِنَّ رَحْمَتَ اللّٰهِ قَریٖبٌ مِنَ الُْمحْسِنیٖنَ» (1)
من رحمت خود را نثار نیکوکاران خواهم نمود.
یعنی رحمت من با نیکوکاری جمع میشود،و بس.پس هر چه نیکوکارتر باشید به رحمت من نزدیکتر خواهید بود. چون میگذرد عمر کم آزاری به
در جایی دیگر از کتاب خدا آیهای دیگر آمده است که به خوبی نشان میدهد که چه کسانی لیاقت و سزاواری رحمت حق را برخوردارند:
«فَأَمَّا الَّذیٖنَ آمَنُوا بِاللّٰهِ»
کسانی که مرا باور کردهاند.
«وَاعْتَصَمُوا بِهِ»
و به من وابسته و دلبستهاند.
1) 1) اعراف56/.
«فَسَیُدْخِلُهُمْ فیٖ رَحْمَةٍ مِنْهُ وَفَضْلٍ» (1)
من ایشان را در دریای رحمتِ خود فرو برده،و سراپا از رحمت خود سرشار میسازم.
و در جایی دیگر آمده است.
«وَأَطیٖعُوا اللّٰهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ»
خدا و پیامبر را اطاعت و اجابت و پیروی کنید،تا مشمول رحمت بیکران حق قرار گیرید. جز خدا را بندگی حیف است حیف
و البته بندگی و پیروی و اطاعت از خداوند آداب خاص خود را دارد،که سرآمد و شرط نخست آن از خودگذشتن و دربند خویشتن نبودن است. پس نه هر کس بنده باشد ای پسر
1) 1) نساء175/.
گر ببرد خواجه او پا و دست
و نیز در جایی دیگر از آیات کتاب مجید چنین آمده است که.کسانی مشمول رحمت جاودانه حق خواهند بود که به پیروی آن کتاب آسمانی رو آورند:
«وَهٰذٰا کِتٰابٌ أَنْزَلْنٰاهُ مُبٰارَکٌ فَاتَّبِعُوهُ وَاتَّقُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» (1)
این کتاب آسمانی که بر شما زمینیان فرو فرستادیم منشأ برکاتی فراوان خواهد بود،پس آن را دنبال کنید و از آنچه خلاف آنست پرهیز نموده و دوری جویید،باشد که مشمول رحمت حق باشید.
و در سوره مبارکه نور فرموده است:
«وَأَقیٖمُوا الصَّلاٰةَ وَآتُوا الزَّکٰاةَ وَأَطیٖعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» (2)
نماز را به پا دارید،و بخل نورزیده و خرج کنید،و پیرو پیامبر باشید،امید است که رحمت حق شما را دریابد.
و در پارهای از آیات کتاب مبارک نیز استغفار را زمینه رحمت میداند:
«لَوْ لاٰ تَسْتَغْفِرُونَ اللّٰهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» (3)
آیا استغفار و توبه نمیکنید تا رحمت خداوند بر شما سرازیر شود.
امام باقر علیه السلام فرمود.اگر میخواهید مشمول رحمت حق باشید توبه نیکو انجام دهید،و به دنبال چنین توبه خالصانهای است که میتوانید آنچه میخواهید از خداوند طلب و تمنا کنید.
و فرمود اگر رحمت او را میطلبید،پس در دل تاریک شب دست به دامان او شوید و به نجوا و مناجات با او بپردازید.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمود.اگر دوست دارید رحمت خداوند بر شما فرود آید،بر دیگران رحمت آورید،هر چند از جانب ایشان بر شما ستمی رفته باشد.
و آنگاه خداوند را مخاطب خویش سازید که من با همه ضعف و ناتوانی که دارم از ستمکار خویش درگذشتم،حال تو نیز خطاهای مرا نادیده گیر،و از من بگذر !
و فرمود.
«رَحْمَةُ الضُعَفٰاء تَسْتَنْزِلُ الرَحَمَة»
بر پا برهنگان،و آستین پارهها،و مردم ناتوان و ضعیف،رحمت آورید،تا خداوند نیز با رحمت خویش شما را نوازش کند.
باری،گره از کار مردم بگشایید تا خداوند گره از کار شما بگشاید.
امام صادق علیه السلام فرمود.در قیامت کارنامه بندهای را میگشایند،ولی چیزی که مایه آمرزش و بخشایش او باشد نمییابند ! و در همان حال از سوی خداوند خطاب میرسد که.بنده من ! آیا خود چیزی را به یاد نمیآوری که همان را بهانه ساخته و تو را بیامرزم ؟ !
البته خداوند بر همه چیز آگاه و گواه است،اما دوست دارد که با بنده خویش،هر چند گناهکار،سخن گوید.
با دنیایی از شرمندگی و ندامت و پریشانی میگوید.هیچ !
خطاب میرسد.نامت چیست ؟ آیا با نام یکی از دوستان من شبیه نیست ؟ !
با حسرت و اندوه بسیار میگوید.نام من هیچ شباهتی با نام عاشقان تو ندارد،چون نامی که پدر و مادر بر من نهادهاند با هیچیک از نامهای پاک و آسمانی دوستان تو نمیخواند.
خطاب میرسد.در تمام طول عمر برای یکبار اتفاق نیفتاد که بر یکی از دوستان من سلام گویی ؟ !
میگوید.اتفاق نیفتاد !
ولی در همین میان چیزی به خاطر میآورد و میگوید.خدایا ! روزی ظرفی آب داشتم و بندهای از بندگان تو قصد نماز داشت،من ظرف آب را به او دادم و او نیز وضو ساخت و به نماز ایستاد.
و خداوند با شنیدن این سخن فرمان میدهد که پروندهاش را بسته،و از لغزشهای فراوان او درگذرند.
عزیز من ! اگر میخواهی رحمت حق نصیب تو باشد،کاری کن،و برای یکبار هم که شده گذشتی،باز کردن گرهی،توبهای انابهای،از خود نشان بده.
کسی به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت.بسیار دوست دارم که رحمت خداوند شامل حالم باشد،چه کنم ؟
فرمود:
«ارْحَمْ نَفْسک وَارْحَم خَلْقَ اللّٰه»
هم به خود رحم کن،هم به خلق خداوند.
باری،کسی که نه بر خود رحم کند و نه بر خلق خداوند هرگز نمیتواند مشمول رحمت حق باشد.
حال کمی از رحمت و نوازش حق بگوییم.
در روایت چنین آمده است،که حق جَلّ و علا فرمود:
«عادَة المَدْیُونِ انّه إذا رَأیٰ صاحِبَ الدِّیْنِ مِنَ البُعْدِ فَانَّه یَفِرُّ مِنْهُ»
بندگان من ! عادت بدهکاران این است که وقتی طلبکاران خود را از دور میبیند از ترس میگریزند،چون با خود میگویند.شاید ما را رسوا کنند،شاید حکم جلب داشته و ما را تحویل دهند و یا...ولی من که طلبکار شمایم و شما نیز به دلیل معصیتهای بسیار بدهکاران من هستید،و بدهکاری شما نیز آمرزشطلبی و توبه،و گریه،واندوه و زاری است،ولی با این حال مبادا از من بگریزید:
«لا تَفِرُّوا مِنّی»
چون من هیچ قصد این را ندارم که خطاهای شما را فاش و آشکارا سازم، و یا شما را رسوا نمایم.
«فَانَا الَّذِی اقْضِی دُیُونَکُم»
من کسی هستم که خود میخواهم بدهکاریهای شما را پرداخت کنم.
«وَاغْفِرُ ذُنُوبَکُمْ»
و میخواهم تمامی لغزشهای شما را نادیده گرفته،و جملگی بیامرزم.
و آنگاه میفرماید.تمامی ثروتمندان و پادشاهان عالَم درهای خود را بر فقیران میبندند و بر اغنیاء و دارایان میگشایند،ولی کار من به عکس آنان است، زیر که بر فقیران میگشایم و بر آنان که خود را دارا و بینیاز میانگارند درهای رحمت خویش را بسته میدارم.
«یَعْلِقُونَ ابْوابَهُم عَنِ الْفُقَراء دُونَ الْاَغْنِیٰاء،واَنَا افْعَلُ ضِدَّ ذٰلِک»
در روایتی دیگر از پیامبر با کرامت اسلام آمده است که.خداوند در روز قیامت به گناهکاران امتم نگاهی نموده،و میپرسد:
«هَلْ احْبَبْتُم لِقٰائِی»
آیا شما دیدار مرا دوست میدارید ؟
«فَیَقُولُونَ نَعَمْ یٰا رَبّ»
میگویند.پروردگارا ! همگی،دوست داریم،ولی خود به دست خویش از دربار رحمت تو دور شدهایم.
«فَیَقُولُ اللّٰه تَعٰالیٰ وَلِمَ»
خداوند میپرسد با اینهمه آلودگی و تیرگی چگونه دوستدار دیدار من هستید ؟ !
و آنها میگویند.ما به گذشت تو امید بستهایم.
خطاب میرسد.حال که به رحمت من امیدوار هستید من نیز رحمت خویش را بر شما واجب نمودم.
اشارت
حرفها را باید شنید.
و حرفهای خداوند بسی شنیدنی است،و تمامی آنها در قرآن کریم گرد آمده است.
و قرآن جز دعوت به سوی خداوند رحمن و رحیم نیست.
و آنکه این دعوت را اجابت نماید بها و حرمت و ارزشی والا و ویژه مییابد.
حکایت
1-حکایتِ.آن مرد دارا که به جامهاش میبالید و به هیچ نمیارزید اگر عریان میشد.
باغبانی به وقت صبح،از کنار گلهای باغ میگذشت،بنفشه را با آنکه دو روزی بیش از شکفتن آن نمیگذشت،دید که افسرده و پژمرده است،با شگفتی پرسید.میبینم که چه زود از چمن این باغ دلگیر و آزرده شده،و روی درهم کشیدهای ! چرا ؟ جواب داد که.«ما زود رفتنی بودیم
غم شکستگیام نیست،زانکه دایۀ دهر به روز طفلیام از روزگار پیری گفت
به جُرم یک دو صباحی نشستن اندر باغ
اساساً،شنفتن و یا به دیگر سخن شنیدن،از سفارشات و توصیههای اکید کتاب خداست.
«فَبَشِّرْ عِبادی الَّذین یَسْتَمِعُونَ الْقَول» (1)
خوشا بر احوال کسانی که حرفها را میشنوند.
و البته،حرفهای شنیدنی را باید از زبان باغبان عالَم شنید.
و باغبان عالم حرفهای شنیدنی خود را در کتاب خود با نام قرآن کریم گردآورده است،تا انسانهایی که همچون بنفشه عمری کوتاه و نایدار دارند آویزه گوش خویش سازند،باشد که در پی پژمردگی و مردگی در این عالَم،و قرنها و قرنها در دل خاک خفتن،به سود و سعادت جاودانۀ آخرت،دست یابند.
حرفهای خداوند عموماً شنیدنی است،ونیز خواندنی،واز همین رو کتاب خود را به قرآن نام نهاد،و قرآن یعنی؛خواندنی.و فرمود.تا آنجا که میتوانید بخوانید.
«فَاقْرَءوا مٰا تَیَسَّر مِنَ الْقُرآن» (2)
و ما هر چه قرآن میخوانیم جز دعوت چیزی نمیفهمیم،دعوتی که خداوند نسبت به انسانها داشته،و پیوسته ایشان را به خود میخواند.
و از آنجا که او رحمن است و رحیم،در حقیقت همگان را به رحمت بیحد و نیز رحمت پیوسته خویش میخواند رحمتی که در خبر آمده است که.نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده،و نه بر خیال کسی خطور کرده است.
«اعْدَدْتُ لِعِبٰادی الصٰالِحین مٰا لاٰ عَیْنٌ رَأت؛
وَلاٰ اذُنٌ سِمِعَتْ وَلاٰ خَطَر عَلیٰ قَلْبِ بَشَر»
و اگر خداوند چنین رحمت و عنایتی را جهت بندگان پاک و صالح خود در نظر دارد از آنروست که ایشان،به شرط ایمان و کرداش شایسته،پاکترین و محبوبترین موجودات آفرینش به شمار میآیند،همچنانکه خود به همین حقیقت در کتاب آسمانی قرآن کریم اشارت فرمود.
«إنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصٰالِحٰات اولٰئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَریَّة» (1)
آنانکه ایمان آورده،و کرداد صالح را پیشه کردهاند از تمامی جنبندگان هستی برتر و بالاترند.
پیامبر 9 فرمود.اگر یکی از این مردم با ایمان و صالح در قیامت وارد شود، حال آنکه ما پیامبران تمامی نشسته باشیم،به احترام ایشان،تمام قامت،از جا برمیخیزیم.
و این نشان از این دارد که اجابت فرمان خداوند تا کجا به انسان ارزش، قداست و حرمت میبخشد.
و البته،به خود خداوند سوگند،در این دنیا جز اجابت فرمان وی،چیزی نیست که دارای ارج و حرمت باشد،و جز اطاعت و پیروی از وی هیچ چیز به
1) 1) بینه7/.
انسان بهاء و اعتبار نمیبخشد.
ثروتمندی،در حالی که فخر میفروخت از کنار غلامی عبور میکرد.
غلام که دلی آگاه داشت با دیدن مرد ثروتمندِ مغرور ایستاد،و او را صدا کرد، و گفت.به چه مینازی ؟ میدانم لباست با ارزش است،پس لباست باید بر من فخر بفروشد نه تو.تو چرا بر من فخر میفروشی ؟ !
عزیز من ! نه لباس،نه مرکب،نه خانه،هیچکدام نمیتواند برای تو مزیت و امتیازی داشته باشد،وهمه اینها اگر باارزشند،ارزش آنها مربوط به خود آنهاست،و تو تنها یک خزانهداری که آنها را نگهداری میکنی،البته به نشان پاداش یک راحتی ورفاه مختصر نیز به تو میرسانند.
بنابراین،پول،اعتبار،مسکن،وسیله،قیافه هیچکدام مایه ارزش برای انسان نخواهند بود.
باری؛ارزش انسان تنها به جان اوست به شرط آنکه با خدا گرفه خورده و پیوند یابد،و جز پیروی از او هیچ چیز دیگر را شیوه کار خود قرار ندهد. تنِ آدمی شریف است به جان آدمیت
اساساً،جان آدمی با گره خوردن به خداوند،جاودانه و پر بها و بیآسیب میشود،و تو گویی آدمی از رهگذر پیوند با وی از حالت فلز بیبها بودن بیرون شده،و به طلایی ناب بدل میشود،که دیگر نه در آتش شهوت میسوزد و نه در لهیب سوزان حق.
اما جانی که اتصال با خداوند نداشته،و از بتهای بیرون و درون نبریده باشد فلزی بیبهاست،که پیوسته کاسته،وبه تحلیل میرود.
آنچه موجبات کاستی و به تحلیل رفتن چنین جانی را فراهم میسازد زنگار گناه و معصیت است،معصیتهایی که شیطان،گاه،به صورت ربا جلوه داده، و رزق و روزی مقرر خداوند را با آن آلوده ساخته و به خوردِ انسان میدهد.و گاه نیز با رشوه،و گاه با دزدی و خیانت،و گاه نیز معصیتهای سنگین دیگر.ودر این صورت انسان را به درختی بیریشه بدل میسازد که هیچ قرار و آرام ندارد، و پیوسته در خطر آسیب است.
براین اساس،میتوان گفت.جان انسان یا به خدا پیوند میخورد و یا به شیطان.
و به دیگر سخن میتوان گفت.در این عالَم،دو کس،پیوسته،جان آدمی را به سوی خویش میخوانند،یکی خداوند و دیگری شیطان،و این دیگر به درک و دریافت خود آدمی باز میگردد که کدام دعوت را قبول و کدام را نپذیرد.
«إنّٰا هَدَیْنٰاهُ السَبِیل إمّا شٰاکِراً وَاِمّٰا کَفُوراً» (1)از جهان دو بانگ میآید به ضد
1) 1) انسان3/.
جمله ذرات زمین و آسمان
بنابراین،مسلّم و روشن است که در این عالم دو بانگ طنین انداز است، یکی بانگ پاکان که همان اولیاء و انبیاء الهی بوده،و دیگری نیز بانگ ناپاکان که شیاطین و اشقیاء باشند.
بانگ پاکان جز با گوش عقل نمیتوان شنید،همچنانکه صدای ناپاکان را جز با گوش نفس نمیشنوند.حال تا آدمی کدامیک از این دو گوش را فربه و آماده ساخته باشد.
شیاطین میکوشند که با دعوت خود انسان را هم ترازِ خود ساخته،و به هرگونه پلیدی و آلودگی،آلوده سازند.
و خدا و انبیا و پاکان نیز انسان را به رفعت و پاکی و بلندی و مقام شامخ، و انسانیت و لقاء حق دعوت میکنند.
آنها میکوشند که انسان به مرتبت و منزلتی دست یابد که حتی فرشتگان از ارزیابی مقام ایشان در بمانند.
و میخواهند که انسان به مقام و موقعیتی نیل یابد که در تمامی زمینههای زندگی قدس و قداست یافته،و در یک سخن،در تمام مراحل زندگی همرنگ خود آن بزرگواران باشد.
اینکه شیاطین انسان را حقیقتاً به چه میخوانند،و خداوند انسان را به چه چیز رهنمون است،در یک آیه کوتاه چنین تصویر میشود.
«اولئِکَ یَدْعُونَ إلی النار»
شیاطین انسان را به آتش میخوانند.
بنابراین،کبر،ریا،ربا،زنا،دروغ،افتراء و تمام خصال ناصواب و ناشایست دیگر،از نگاه کتاب خدا،که به ظاهر و باطن عالم آگاه و گواه است، چیزی جز آتش نیستند.
زیرا شیاطین انسان را به سوی همین صفات و نظائر آنها میخوانند.
«وَاللّٰه یَدْعُوا إلَی المَغْفِرَةِ وَالْجَنة» (1)
وخداوند،انسانها را به بهشت و آمرزش ابد میخواند.
1) 1) بقره221/.
اشارت
آیات و نشانههای حق همه سوی جهان طبیعت را فرا گفته است، ولی کسانی درک و دریافت میکنند که چشمی بینا داشته باشند.
و چشم بینا از آنِ مردم خداست.
حکایت
1-حکایتِ.جبرئیل که چندین بار برای تسلای مردی پلید و آلوده دامان فرود آمد.
لالهای که تازه از آب و گِل بیرون،و از حالت غنچگی خارج،و شکفته و شکوفا شده بود،رو به نرگس پژمردهای نمود،و گفت:
بین که ما رخساره،چون افروختیم ! (1)
آیا زیبایی و جمال ما را میبینی ؟ و یا چنین جمال و رعنایی را در کسی سراغ داری ؟ آیا هیچ سراغ داری کسی مثل ما از شکل و شمایلی چنین موزون و خوش قامت برخوردار باشد ؟
نرگس با دنیایی متانت و وقار و افتادگی گفت.ما نیز روزی همین بودیم که تو هستی ! و همین میاندیشیدیم که تو میاندیشی ! ولی همه خواب و خیالی بیش نبود،و مثل کف که بر آب است و دوامی ندارد،تمامی از کف رفت.
1) 1) پروین اعتصامی.
گفت ما نیز آن متاع بیبدل
این جهان،ناپایدار است.و آنچه در آن نیز پدید میآید به همین ناپایداری متهم است.و تو گویی که جهان رودخانهای را مانَد که لاجرم روزی رود خروشان مرگ سرازیر شده و همه را با خود میبرد.پس از همین روز اندیشه آن روز را با خود داشته باش،که همین باعث زدودن غرور بیجای تو خواهد بود.
و نیز افزود.این که به دنبال شادی و نشاط،پژمردگی و افسردگی است، همان حقیقتی است که ما آموختیم،و بر تو نیز خواهند آموخت. آسمان روزی بیاموزد تو را نکتههایی را که ما آموختیم
و ما هیچ نمیدانیم که آیا لاله مغرور سخن نرگس پژمرده را شنید و یا نشنیده گرفت،البته دانستن این معنا نیز چندان برای ما سود و حاصلی ندارد،اگر او نپذیرفته و نیاموخته است هیچ دلیل آن نمیشود که ما نیز نپذیرفته،و نیاموزیم.
پس،بیایید بپذیریم که سکه نشاط روی دیگری نیز دارد و آن ماتم و اندوه است،همچنانکه سکه جوانی،سوی دیگرش پیری و فرسودگی است،و یا سکه زندگی که به دنبالش مرگ و مردن است.
البته،اذعان باید کرد که این حقایق را کسانی درک و دریافت میکنند،که مجاری فهم و درک و دریافت خود را از دست نداده باشند.چرا که به تعبیر والای امام علی علیه السلام کسانی هستند که قلب خویش را به قلبی حیوانی بدل ساختهاند که طبیعتاً قادر به فهم حقایق نبوده و نیستند،هرچند صورت ایشان همچون آدمیزادگان است.
بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها (1)
«فَالصُورَةُ صُورَةُ انسانٍ والْقَلْبُ قَلْبُ حَیْوانٍ» (2)به صورتهای نیکو مردمانند به سیرتهای بد گرگ بیابان (3)
به تعبیر قرآن کریم این جماعت بر خلاف صورت خود در ردیف حیوانات و بهایم به شمار میآیند،زیرا از دنیا و حیات و زندگی همان میفهمند که حیوانات میفهمند، از این رو شیوه کار خویش چیزی جز خوردن،و خواب و شهوت،قرار نمیدهند.
«وَیَأْکُلُونَ کَمَا تَأْکُلُ الْأَنْعَامُ» (4)
این حیوانات دو پا و راست قامت از دنیا چیزی نمیبینند جز مسائل مربوط به شکم و شهوت،و نمیشنوند جز لذائذ بدن و قوای شهوانی خود،و خانه دل خویش را نیز کانون مهر و علاقه به همین امور نازل و پست میسازند.
این جماعت نادان دل خویش را به ظاهرِ دنیا گره میزنند بیآنکه التفات کنند که این دنیا یک خانه بوده،و دارای صاحب،و صاحب آن نیز پروردگار عزیز
عالَم است.همچنانکه پدید آورنده خود آنها نیز اوست و در پدید آوردن آنان و نیز این جهان رنگارنگ هدفی نیکو و مقدس دارد.
اینان هرگز قادر به فهمیدن این نکته نیستند که خداوند انسان را آفرید تا آئینه و جلوهگاه او بوده،و افق طلوعِ اسماء و صفات زیبای خود سازد.
و این نافهمیدن به آنجا انجامید که دنیا را عبث و خود را نیز بیهوده قلمداد کنند.
اینان اگر خود را و یا دنیا را بیهوده نمیانگاشتند کافی بود که به خود آمده، و هدایت یابند،زیرا که خداوند آیات و نشانههای خود را در انسان و هم در دنیا و طبیعت قرار داده است.
اگر انسان از خود غافل است از طبیعت که غافل نیست،بلکه پیوسته به آن مشغول و درگیر است،پس اگر گوش شنوا داشته باشد میتواند حرفهای صادقانه آن را بشنود،و راه را از بیراهه فهم کند.
طبیعت،صادقانه و با زبان عمل میگوید.من با تمام شگفتیهایی که با خود دارم،عیوب و معایب سنگین و قابل توجه نیز دارم،پس مبادا در دام آرایشها و زیباییهای ظاهری و بیاساس من اسیر شده،و از نقصها و منقصتهای من غافل شوید.اگر میبینید همه را ببینید،زیرا همه با هم است،و از هم گسسته و جدا نیست.اگر نسیم جان نواز و روح افزای بهاری مرا میبینید و سرسبزی و شادی و نشاط حاکم بر طبیعت را هرگز نیز فارموش نکنید که اینهمه آبستن روزهای سخت و تلخ خزان و زمستان است.و از این رهگذر دریابید که زیبایی و ظرافت و آرایش من نیز ماندنی و ماندگار نبوده و نیست.همچنانکه طلعت زیبای روز نمیماند،بلکه پایانی همچون هیولای شب تار در پی دارد.درست به مانند ماه که به دنبال تمام شدن و کمال یافتن رو به نقص رفته و پیوسته کاستی میپذیرد.
و بالاتر از ماه خود خورشید است که همیشه روشنی را با خود ندارد بلکه روزی در میرسد که تاریکِ تاریک میشود.
«إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ» (1)
و بالاتر از ماه و خورشید خود انسان است،که روزی به صورت کودکی زیبا روی،خوش سخن،و مایه دلبستگی است اما روزی دیگر در اوج کهولت و پیری، فرسودگی،و خمیدگی،زشتی و ناتوانی است،تا جایی که جای رغبت نیست که کسی به اندام او نظری هرچند کوتاه افکند.
آری،او همان کودک دلبند دیروز است که امروز هیچکس به او دل نمیبندد.
به هر حال اینها حقایقی است که دنیا از سر صدق و با زبان عمل با ما آدمیان در میان میگذارد،و به دنبال هر هنر،عیب آن را نیز مینمایاند،باشد که چشمان بینا ببینند.
ولی بسیاری از این«بینایی»محروم و بیبهرهاند،از این رو گرفتار آمده و اسیر میشوند.و به تعبیر قربن کریم،اینان،در هر شأن و شرائطی که باشند اهل تباهی و سیاهی و فساد خواهند شد.
اگر حاکم شوند،فرعون میشوند.
«إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ» (2)
و اگر تاجر شوند،قارون میشوند.
«فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ» (3)
او را به همراه ثروتها و داشتههای خود در زمین فرو کردیم.
و اگر دانشمند،بلعم باعورا خواهند شد.
«فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ» (1)
او همچون سگی است که پیوسته و همواره پارس میکند.
اما کسانی که از چشم بینا و گوش شنوا بیبهره نمیباشند،ماجرای ایشان را نیز باید شنید.
این مردان الهی وقتی که به فصلی همچون بهار میرسند،آن را وسیلهای برای رسیدن به صانع و سازنده بهار قرار میدهند. برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
اینان مثل امام امیر المؤمنین علیه السلام در کنار بهار و هر چیز دیگر نخست خدا را میبینند.
«ما رایت شیئاً الّاٰ وَرَأیْتُ اللّٰه مَعَه»
بنابراین،اگر بهار را میبینند در کنار آن نیز آفریدگار بهار را تماشا میکنند، و به تحسین و تسبیح او میپردازند. سایه طوبی و دلجویی حور و لبِ حوض به هوای سر کوی تو برفت از یادم
اما آنان که خدا را در کنار هر چیز نمیبینند،در چنین فصلی نیز از خداوند غفلت میکنند،از همین رو شمع و شراب و ساقی با خود برداشته و خود را در دل باغات گم میکنند،و بیش از همیشه عربدههای مستانه را سر میدهند.
به هر حال همه چیز برای این قوم یادآور خدا،و یاد آورد کلام اوست.
1) 1) اعراف176/.
از این رو،همینکه طلعت روز میزند،با خود کلام محبوب را زمزمه میکنند:
«وَجَعَلْنَا النَّهَارَ مَعَاشاً» (1)
میگویند روز شد،و محبوب آن را برای این قرار داد که به دنبال معیشت باشیم،و یک روزی و رزق حلال را برای خود دست و پا کنیم،چرا که مطابق کلام مولانا علی علیه السلام اگرچه خداوند روزی بندگان خویش را تضمین فرموده است اما ما را نیز به عمل و کار و کوشش خوانده است:
«قَدْ تَکَفَّلَ لَکُمْ بِالرِّزْقِ وَاَمَرْتُمْ بِالْعَمَل» (2)رزق هر چند بیگمان برسد شرط عقل است جستن از درها (3)
اساساً،رزق و آدمی هر دو در پی یکدیگرند،و باید به راه افتاده،و بکوشند، تا یکدیگر را بیابند. ما و این رزق مقدَر پی هم میگردیم تا کجا دست بیابیم به وقت معلوم (4)
کسانی که دست به کار نمیشوند و جهت دستیابی به روزی خویش نمیکوشند،و یا سستی و تسامح میکنند،در حقیقت خود را از روزی مقسوم حق محروم و دور میدارند. تیر چون از کمان سست آید از کجا بر هدف درست آید (5)
باری باید کوشید،و در کوشش خویش نیز کوتاهی نکرد. مشو غافل ز گردیدن که روزی در قدم باشد همین آوازه میآید ز سنگ آسیا بیرون (1)
همچنانکه کودکان با همه کودکی خویش میکوشند،زیرا که این حقیقت را به کمک فطرت خویش به خوبی فهم کردهاند که برای رسیدن به رزق مقدَّر خداوند تکاپویی باید کرد. گرچه یزدان آفریند مادر و پستان و شیر کودکان را شیر مادر خود همی باید مکید
و این مردم پاک و الهی همینکه به شب میرسند سیاهی آن را برای سیاهکاری خود نمیخواهند،بلکه در کنار آن نیز باز دل به خدا داده،و آن را برای بندگی و مناجات با وی مغتنم میشمارند،از این رو با دعا و راز و نیاز خود آن را چنان روشنی میبخشند که ملائک آسمن به حیرت فرو میروند. آنان که شب آرام نگیرند ز فکرت
و این همان چیزی است که خداوند از پیامبر خود خواهان بود:
«یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ*قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلاً» (2)
حبیب من! شب،جز اندکی از آن،بیدار بوده و به سوی من بیا،و با من به نجوا باش.
خود بیا که میکشم من ناز تو عرش و فرشم جمله پا انداز تو
اساساً،عارفان،و عاشقان جمال یار دنیا را برای شبِ آن میخواهند، و شب را برای مناجات،از این رو شبی برایشان نمیگذرد جز آنکه پا در رکاب بندگی و عبادت حق داشته باشند.
در خبر آمده است.چگونه پارهای دعویِ عاشقی میکنند اما شب را تا به صبح در خواب فرو میشوند.
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است (1)
شب عاشورا،وقتی که از زبان خواهر بزرگوارش شنید دشمن قصد هجوم دارد،او را به نزد عباس فرستاد که از دشمن همان شب را مهلت بخواهد زیرا بندگی و عبادت و مناجات و استغفار و تلاوت در شب را دوست دارد.
فرمود:
«واللّٰه یَعْلَمُ انَّی احِبُّ تَلاوَةَ کِتابِه»
خدا شاهد است که من عاشق تلاوت قرآنم.
حسین بن علی علیه السلام زندگی را برای همین چیزها میخواست،و البته پیروان او نیز اینگونهاند.
او اگر چند دقیقهای بر سفره مینشیند تا طعامی تناول کند از آنروست که میخواهد آن را به انرژی بدل نموده،و انرژی را نیز به نماز،به روزه،به تلاوت کتاب خدا،و به اخلاق شایسته و انسانی بدل نماید.
بنابراین،مردم دو طایفهاند.طائفهای دارای چشم بینا،و طائفهای نیز از آن محرومند.
حال،راستی ما جزء کدامیک از این دو طائفهایم ؟ !
1) 1) پروین اعتصامی.
آیا چشم ما نیز بیناست،و یا در شمارِ مردم نابینایانیم ؟
من گمان میبرم که ما نشانههای هیچیک از این دو طایفه را نداریم.
یعنی نه مثل طائفه نخست بوده که در همه احوال خدا را در یاد خود داشته باشیم،و نه از شمار طائفه دیگریم که در تمام حالات از خدای خویش غافل و بیخبر باشیم.
پس،باید پذیرفت که چشم داریم اما ضعیف،و فهم داریم اما محدود.
و برای بیرون شدن از این محدودیت و ضعف هیچ راهی بهتر از دعا و خواستن از پروردگار نیست.
زان که خواص دعا دفع بلا کردن است (1)
مگر نه آنکه او فرموده است هر چه میخواهید بخواهید،من اجابت میکنم.
پس،از او بخواهیم،و در این خواستن اصرار و سماجت داشته باشیم،که در این صورت اجابت مسلّم است. گفت حق گر فاسقی وَ اهلِ صَنَم
علی علیه السلام در فقرهای از مناجات کمیل فرمود.
«امَرْتَهُمْ بِدُعائِکَ وَضَمِنْتَ لَهُمُ الْاِجابة»
خدایا ! تو بندگان خود را به دعا خواندی،و هم ضمانت فرمودی که دعای ایشان را اجابت فرمایی.
1) 1) فروغی بسطامی.
بنابراین،کافی است که ما به نقص و ضعف و محدودیت خود اعتراف کنیم، و همین جاست که به آنچه میخواهیم،میتوانیم رسید.
اساساً،اعتراف و اقرار در دستگاه خداوند کیمیایی پر بهاست،و مایۀ طهارت و پاکی از هرچه عیب و نقص به شمار میآید،خواهد بود.
چه کسی صادقانه در این بارگاه اقرار و اعتراف کرد،و به آنچه میخواست نرسید.
اعتراف چیزی است که حتی گناهان سنگین را میشوید.
کسی که در جنگ احد عموی پیامبر را قطعه قطعه کرد،شکمش را پاره پاره ساخت،و چشمانش را از کاسه در آورد،و دستانش را برید،و به مکه گریخت.
این حادثه به گونهای برای پیامبر با کرامت اسلام صلی الله علیه و آله سنگین و جانکاه بود که هفت سال تمام هرگاه به بالای منبر مینشست و آنرا به یاد میآورد زار زار میگریست.
پس از هفت سال،از مکه به مدینه نامهای بدست پیامبر رسید،نامه از کسی بود که عموی پیامبر به دست او قطعه قطعه شده بود،و در نامه آورده بود که من از کار خود نادم و پشیمانم و به جرم و جنایت خود اعتراف دارم،و دوست دارم بازگردم اما آیهای در کتاب خدا هست که مانع از بازگشت من است،و سخت مرا نومید میسازد.
و آیه این است:
«وَالَّذِینَ لاَ یَدْعُونَ مَعَ اللّٰهَ إِلٰهاً آخَرَ وَلاَ یَقْتُلُونَ
النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللّٰهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَلاَ یَزْنُونَ» (1)
و من همه این معاصی سنگین را مرتکب شدهام.
در همان حال جبرئیل فرود آمد و گفت.این آیه را برای ایشان به پاسخ بنویس:
«إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً» (2)
یعنی،اگر توبه کرده،و ایمان یافته و عمل صالح را پیشه خود سازی،تمام گذشته هایت را میبخشم.
و راستی که عجب خدایی داریم.
نامه به دست قاتل رسید،ولی باز نامهای دیگر نوشت مبنی بر اینکه شرائط آیه سنگین است،و ممکن است من نتوانم مصداق آن باشم.
همینکه نامه به دست پیامبر رسید،جبرئیل فرود آمد و گفت.این آیه را به پاسخ او بنویس.
«إِنَّ اللّٰهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذٰلِکَ لِمَن یَشَاءُ» (3)
خداوند هر کسی را که دوست داشته باشد میبخشاید،و برای او هیچ تفاوتی نمیکند که چه گناهی انجام داده باشد،به شرط آنکه شرک نورزیده باشد.
نامه وقتی که به دست قاتل رسید،باز آرام نگرفت،و با خود گفت.در آیه آمده است.خداوند هر کس را که بخواهد میآمرزد،پس شاید خداوند آمرزش مرا نخواهد.
از این رو،همین را مایوسانه برای پیامبر نوشت.
با رسیدن نامه باز جبرئیل فرود آمد،و گفت.خداوند فرموده است این آیه را به پاسخ او بنویس.
«قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَیٰ أَنفُسِهِمْ لاَ تَقْنَطُوا مِن رَحْمَةِ اللّٰهَ»
بندگانم ! هر معصیتی که کرده باشید از من ناامید و دلسرد نباشید.
«إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً»
من همه گناهان را میبخشم.
«إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» (1)
من آسیه همسر فرعون را بخشیدم،و حر را،و برادران یوسف را و فضیل را و مشرکان مکه را.
1) 1) زمر53/.
اشارت
رشد شایسته انسان تنها با اتصال و ارتباط با حق میسور است.
ارتباط و اتصال با حق مایه ظهور صفات الهی در آدمی است.
حکایت
1.حکایتِ.یکوسف که در برابر برادران جفا کار ناز نکرد،بلکه نوازش فرمود.
2.حکایتِ.آن فرشته که جوان تر دامن و آلودهای را به امر خداوند مادری کرد.
از آغاز تا پایان کتاب خدا،در تمامی سورهها،بیهیچ استثناء،نام مبارک «اللّٰه»آمده است.
اللّٰه،به معنای وجود با کرامتی است که برخوردار از تمامی اوصاف و صفات کمال است،که هر کدام از صفات آن وجود مبارک،معنا و محتوایی بیمنتها و بیمرز را با خود دارد.
اینکه واژۀ مبارک اللّٰه با معنای واسع و گسترده آن در جایْ جایِ کتاب خداوند به چشم میآید از آنروست که بندگان با عقل و قلب و باطن خویش به آن التفات و توجه یافته،و از رهگذر آن نیز خود را به سایه آن سپرده،تا تمامی احساسات و مشاعر و استعدادهای خود را به ثمر بنشانند،وگرنه بدون وجود مبارک او و به دور از نور تابان ذات پاک و مقدس او هیچ چیز به رشد شایسته خود
نخواهد رسید،بکه درجا زده و متوقف نیز خواهد شد.
اینکه انسان تنها با ارتباط و اتصال به نور حق رشد شایسته خویش را یافته، وگرنه به رکود و توقف خواهد انجامید،در کلام شاعرانه پروین در قالب گفتگوی گوهر و سنگ به زیبایی تمام تمثیل شده است،او میگوید: شنیدستم که اندر معنی تنگ سخن گفتند با هم گوهر و سنگ (1)
و آنگاه سخنهای هر کدام را باز میگوید.
سنگ،گوهر را میپرسد.آب و رنگ،روشنایی،پاکیزه رویی،و فروزندگی و درخشندگی تو چشمها را خیره و دلها را مسخر خود ساخته است ! چرا ؟ در این تاریک جا جز تیرگی نیست
و آنگاه به جای آنکه خود را قاصر و متهم بداند خورشید را شکایت میکند،که در باب من و تو عدل و یکسان نگری را فرو گذارده،و تو را با چشمی دیگر نگریسته است ! بدین روشندلی خورشید تابان چرا با من تباهی کرد زینسان ؟
1) 1) پروین اعتصامی.
مرا از تابش هر روزه بگداخت
و گوهر،با نرمی و آرامی،سنگ را گفت.جان من ! خورشید تنها یک سوی سکه بوده،و کارش تنها تابیدن است،اما کار ما بهرهوری از تابش اوست،و این همان کاری است که تو در آن کوتاهی نمودهای،بنابراین،بر خورشید هیچ خرده مگیر !
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز (1)
جان من ! اشکال کار را در خود جستجو کن.وگرنه کار خورشید رشد دادن است،و او باید چیزی ببیند تا رشد دهد؛مثل طبیبی که باید درد را در تو ببیند تا دست به کار درمان شود.
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند (2)
همچنانکه خورشید بر خاک میتابد،اما شرطِ سبز شدن تنها تابش خورشید
نیست،بلکه باید خاک نیز در درون خود دانهای داشته باشد.پس اگر زمینی خشک و برهوت است،گناه آن به پای خورشید نمیتوان نوشت.بنابراین،به نهاد و طینت خود بازگرد،و آن را اصلاح و مایهور کن. مرا در دل،نهفته پرتوی بود
و البته هیچ فراموش مکن که تنها مایهوری درونیِ و نیز تابش آفتاب در این کار،کارساز نیست،بلکه باید صبر و شکیبایی و مقاومت را نیز از یاد نبری. از آن ره بخت با من کرد یاری
چو دیدندم چنان در خط تسلیم مرا بس نکتهها کردند تعلیم (1)
و البته،بیهیچ حاجت به شرح و توضیح به خوبی پیداست که حکایت ما چیزی درست شبیه به حکایت سنگ و گوهر است.همچنانکه سنگ،«گوهر» نمیشود جز آنکه از خود مایه داشته باشد،و آنگاه رو به آفتاب کرده و در این راه نیز مقاومت و استقامت لازم را داشته باشد،ما نیز از مرحله حیوانیت به مرتبه انسانیت نخواهیم رسید جز آنکه نخست تقوا و طهارتی هر چند اندک و نازل برای خود دست و پا کنیم و آنگاه رو به خداوند که نور آسمانها و زمین است نمائیم، و در این ماجرا نیز پیوسته ثابت قدم باشیم،و البته به دنبال این ثبات و پایداری است که صفات انسانی فرشتهوار بر ما فرود میآیند،و ما را به کمال مطلوب میرسانند.
«الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللّٰهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلاَئِکَةُ» (2)
بر این اساس میتوان گفت.اگر عنایت و حمایت حق در میان نباشد،و یا ما از درون مایهور نباشیم،و یا استمرار و استقامت به کار نبندیم،به مرتبت والای انسانی نیل نیافته،بلکه در وادی حیوانی و حیوانیت قفل شده و متوقف میمانیم.
البته،در چنین صورتی حیوانیت محدود نمیماند،بلکه همواره رشد یافته، و رو به وسعت مینهد،و حالت افراط و اسراف و تبذیر به خود میگیرد،و به همان میزان اهل تعدی و تجاوز خواهد بود،و به هیچ مرز و حدی قناعت
نمیورزد.
اینکه در صورت حیوانیت،انسان به اندک قانع نمیشود،بلکه افراط و زیادت خواهی را شیوه و پیشه خود میسازد حقیقتی مسلّم است که خداوند در ضمن آیهای با پیامبر خود در میان میگذارد.
«لاَتُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً» (1)
حبیب من ! کسی را که در گرو یاد من نیست،و مرا تکیه گاه خود نمیخواهد،و به جای متابعت از من مجموعه خواستههای درون خود را که در مخالفت با خواستههای من است پیروی میکند،و از سویی در کار خویش افراط و زیاده روی را پیش میگیرد،هرگز دنبالهروی مکن !
بیگمان چنین کسی به میزان اختیار و امکانات و دامنهای که دارد متجاوز خواهد بود.
و اگر فضا و میدان و توانی در اختیارش نباشد،روح متجاوزانه خواهد داشت،و پیوسته مترصد فرصتی است که تجاوزات خود را تحقق بخشد.
بنابراین،این وضع کسی است که از پروردگار خود دور و جداست.
اما کسی که اتصال و ارتباط و پیوند او با خداست،جز اخلاق و مرام و صفات خدا را با خود ندارد.
و از جمله خصال و صفات خداوند آنست که ذرهای در حق بندگان خویش ستم روا نمیدارد.
«أَنَّ اللّٰهَ لَیْسَ بِظَلاَّمٍ لِلْعَبِیدِ» (2)
خداوند هرگز به بندگان خود کمترین ستمی نخواهد کرد.
یعنی در وجود مقدس اللّٰه مایه ظلم وجود ندارد که به کار بسته شود.
در جای دیگر آمده است که خداوند در قیامت بر هیچیک از بندگان خود هیچگونه ستمی را روا نمیدارد.
«لاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً» (1)
به کوچکترین جزء در این عالم که با چشم مسلح نیز دیده نمیشود شییء گفته میشود.
و آیه میگوید.خداوند به همان اندازه نیز بر کسی ستم نخواهد کرد.
بنابراین،اگر یزید عقاب میشود به میزان یزید بودن خود عقاب خواهد شد،و نه بیشتر.
و البته در مسئله ثواب و پاداش و بهشت اینگونه نیست.
در قرآن مجید اعلام فرمود.من پاداش اعمال نیکوی شما را به اندازه آن اعمال نخواهم داد:
«وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ» (2)
از این رو کسی که پنجاه سال بندگی خداوند را داشته است،اگر چه سود و نفع آن به خود وی باز میگشته است،اما در عین حال خداوند پاداشی جاودانه و ابدی بر ایشان عنایت میفرماید.
و این در حالی است که در برابر پنجاه سال عبادت بایستی پنجاه سال به ایشان نعمت ارزانی میفرمود.
پاداشی که خداوند در برابر اعمال ناچیز بندگان در نظر دارد به گونهای است که خود از آن اینگونه یاد میکند:
«وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ» (3)
چه زیباست پاداش کسانی که کارشان کارهای مثبت و مطلوب بوده است.
بنابراین،انسانی که در باطن مربوط و متکی به اوست و او را ایمان آورده و باور کرده است اخلاق حضرت او را خواهد داشت،یعنی چنین کسی نیز اساساً مایه ظلم را با خود ندارد که بخواهد نسبت به کسی حتی به قدر ذرهای ستم روا بدارد.
باری،کسی که با خدا مرتبط باشد مثل خود او عادل،لطیف و مهربان و اهل گذشت میشود.
انبیاء الهی نمونههای مردمی بودند که با خداوند ربط و ارتباط داشتند، و کسانی بودند که هیچگاه بر بندگان خداوند کمترین جفا و اجحاف نکردند،حتی بر بندگان ظلوم و جفاکار،آنهم در اوج توان و استیلاء.
یکی از این بزرگواران جناب یوسف است.
وقتی که برادران او را شناختند و رفتار گذشته خود را یادآور شدند که از سن هفت سالگی یوسف را از آغوش گرم و مهربان پدر دور ساخته و او را با ضرب و شتم به درون چاهی افکندند به خود لرزیدند که اکنون یوسف با ایشان چه خواهد کرد،اما ناگهان ناباورانه شنیدند که یوسف با ایشان چنین میگوید:
«لاَ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ» (1)
بر شما ملامتی نیست،و شما آزادید،و من از خطای شما درگذشتم.
و گذشت،اخلاق حق است.و یوسف چون با او در ربط و ارتباط است اخلاق او نیز جز اخلاق حق نمیتواند باشد.
و بعد نیز برای اینکه براداران در کنار این بخشش فشار روحی و وجدانی نبینند،گفت.برادران ! چرا از من نمیپرسید که چگونه به این مقام و موقعیت
1) 1) یوسف92/.
دست یافتم ؟
و برادران همین را پرسیدند.
و یوسف گفت.اگر شما مرا به درون چاه نمیافکندید،و کاروانی از راه در نمیرسید و مرا به اینجا نمیآورد،و من نیز هم اکنون یکی مثل شما بودم،پس شما در رسیدن من به این منزلت و مقام نقش بزرگی داشتهاید.
و آنگاه به برادران گفت.حال که به کنعان میروید پدرم را از احوال من با خبر سازید و او را با خود به اینجا بیاورید.
و برادران نیز چنین کردند،و پدر را با خود به مصر آوردند.و پدر پس از سی سال فرزند خود را زیارت کرد.
در همان لحظههای ورود پدر به یوسف گفت.فرزندم ! میتوانم تو را در خلوت ببینم ؟ و یوسف با جان و دل استقبال کرد و با هم به گوشهای رفتند.پدر پرسید.پسرم ! برادرانت با تو چه کردند و بر تو چه گذشت ؟ یوسف گفت.پدرم ! من از ایشان درگذشتم و خدا نیز گذشت.و دیگر معصیتی دامنگیر ایشان نیست که من بخواهم آن را بازگو کنم.و در حقیقت،گویی؛اینان کاری نکردهاند.
و بدینسان یوسف برادران خود را پناه داد.
و پناه دادن،صفت خداست،و صفت هر کسی که با خدا ربط و رابطهای داشته باشد.
حال یک نمونه نیز از پناه دادن خدا بگوییم:
سی سال پیش،نیمه شبی از حرم امام علی بن موسی الرضا خارج میشدم، که در یکی از شبستانهای مسجد گوهرشاد جمعیت قابل توجهی،مشغول قرائت کمیل بودند.
کسی که کمیل را میخواند یک کاسب شیشه فروش بیسواد بود،که حق عظیمی بر مردم خراسان دارد،زیرا خدا میداند که چند هزار نفر از اهالی آن دیار را
با خدا آشنا ساخته،و آشتی داده است.
او با سودی که از طریق شیشه فروشی به دست آورد چهارده مدرسه برای طلاب ساخت که هر کدام به نام مبارک یکی از معصومین بود،که اکنون نیز هست.
راستی ما برای خدا و دین خدا چه کردهایم.
اگر به نماز میایستیم،اگر روزه دار میشویم،اگر انفاقی داریم،یا برای رفتن به بهشت است و یا نرفتن به جهنم،که در هر صورت نیز به سود خود ما تمام میشود.و ربطی به خدا ندارد،و در یک سخن اینها را به عشق خود انجام میدهیم، اما کاری که به عشق خداوند صورت داده و میدهیم چیست ؟ !
راستی که عجیب بندگی کرده و میکنیم در حالی که خودِ خدا در آن سهیم نیست !
این مرد الهی آن شب در میان دعا این حکایت را به نقل از امام صادق علیه السلام گفت.جوانی فساد را از حد گذرانید و مردم شهر او را به زیر ضرب و شتم گرفته و از شهر خارج نمودند،و جوان روزها و شبها در بیابان بود،تا اینکه به خود آمد،و از خود نیز به تنگ آمده،و رو به خدا کرده،و از پشیمانی خود گفت،و از عفو او خواست،و خواست که پناهش دهد،و گفت.خدایا ! دست من خالی است،دست تو که خالی نیست،من ناتوانم تو که ناتوان نیستی.
ای فدای حرفهای زیبا و قشنگ.
خدایا ! مگر این حرفها را تو بر زبان ما بگذاری. یاد ده ما را سخنهای دقیق
این چنین میناگریها کارِ تست این چنین اکسیرها اسرار تُست (1)
و بعد گفت.خدایا ! خستهام.گرسنهام.بیمارم.و همیشه وقتی که بیمار میشدم مادرم بالای سرم بود،ولی الان جز سنگ و خاشاک چیزی نمیبینم.
در همین میان خداوند به فرشتهای فرمان داد که به شکل مادرش باشد،و بر زمین فرود آید و سر او را به دامان گرفته او را محبت کند.
و بدینسان خدا او را پذیرفت و اگر نمیپذیرفت فرق او با مردم در چه بود !
و در واقع دارد به ما میگوید اگر کسی شما را نخواهد من شما را میخواهم.اگر کسی شما را نپذیرد من میپذیرم.
1) 1) مثنوی معنوی،دفتر دوم،بیت 695 تا 698.
اشارت
مردم دو طائفهاند،پارهای ظاهر نگر و جماعتی باطن بین.
مردم ظاهربین همه چیز را مبهم،و معماوار میبینند،اما مردم باطن اندیش همه چیز روشن و آفتابی و در جای خود و زیبا مینگرند.
هسته به ظاهر از میوه است،و میوه از شاخه،و شاخه از تنه،و تنه از ریشه، و ریشه از دانه،و دانه از خاک.
از این رو در دید مردم واقع نگر«هسته»هر چه دارد از خاک است،و طبیعتاً هر چه بخواهد نیز باید از خاک بخواهد،زیرا که هیچ چیز جز خاک نمیتواند او را به آنچه میخواهد و طالب است،و مطلوب اوست،برساند.
برای هسته پناه بردن به هر چیز جز خاک،جز تضییع و ضایع شدن رهاوردی ندارد.
و در یک سخن،«هسته»منهای خاک،یعنی منهای همه چیز.
و این،حکایت انسان که هسته آفرینش است نیز میباشد،چرا که یک انسان اگر چه به ظاهر از پدر و مادر است و پدر و مادر نیز از پدر مادرهای دیگر،و آنها نیز از آدم و حوا،ولی آدم و حواء از امر مستقیم پروردگار پدید آمدهاند،از این رو
هر انسان نیز در پیش چشم اهل نظر آفریده خداست،و آنچه دارد از خداست،و به آنچه میخواهد نیز جز از طریق خداوند امکانپذیر نخواهد بود.
باری،برای انسان جز خداوند،هر چیز که باشد،مایه هلاک و تباهی است.
اگر خدا از زندگی انسان منها شود،با هر چیز که جمع شود،سود و سعادتی در پی نخواهد داشت.همچنانکه هسته در صورت دوری از خاک هیچ بوده و پوچ میشود.
از این رو خداوند انسانها را تاکید و توصیه میکند که به سوی او بازگردند؛
«تُوبُوا إِلَی اللّٰهَ» (1)
و از آنجا که روزگار عمر آدمیان نامعلوم بود،و ثبات و پایداری نداشته، و هر لحظه امکان و احتمال تمام شدن و پایان یافتن را دارد،لذا قرآن کریم به تاکید میفرماید:
«فِرُّوْا إِلَی اللّٰهَ» (2)
پا را به فرار گذاشته و از هر چیز جز خدا بگریزید،و با شور و شتاب به سوی او روانه شوید. غبار قافله عمر چون نمایان نیست دو اسبه رفتن لیل و نهار را دریاب (3)
حال که نه روزگار میماند و نه روزِ کار،از این رو هیچ چیز بهتر از اغتنام فرصت،و بهرهوری از فرصتها نیست.
وقت بسیار عزیزست گرامی دارش (4)
و کسی که آن را بیهوده و رایگان از کف بدهد چه رنجها که میکشد،و چه
زیانها که میبرد. بدبخت آنکه فرصت خود داد (1)رایگان رنجی کشید و سود نبرد و زیان گرفت
و از ترفندها و حیلهها و مکرهای موثر شیطانی آنست که به بهانه فردا،امروز را از دست آدمی میرباید.ولی آنان که دور نگرند و اهل حساب،هرگز به این شگرد و شیوه رایج او وقعی ننهاده،و التفاتی نمیکنند. خود حسابان نگذارند به فردا کاری عید این طایفه روزی است که محشر باشد (2)
اینان خوب فهم کردهاند که با رفتن امروز و از دست شدن آن،برای فردا چیزی جز ماتم و اندوه و حسرت و غم،باقی نمیماند،که البته با آن نیز کاری به پیش نمیرود. وقت غنیمت شمر ورنه چو فرصت نماند ناله که را داشت سود گریه کی آمد به کار (3)
بنابراین،اگر گریه و ناله بیتاثیرِ فردا را نمیخواهید باید همین امروز دست به کار شده،و فرصت را غنیمت شمرده،و شتابان به سوی خدا رفته،و به او پناه ببرید،که پناهی خوشتر از آنست،و در پناه دادن وی نیز تردیدی نخواهد بود،چرا که او کسی است که هر پناهندهای را پناه میدهد.و از این رهگذر شدتها و رنجها و دردها را برطرف میسازد.و این واقعیتی است که تجربه خلقت آن را نشان داده است،و چنان روشن است که هیچ حاجت به دلیل و برهان نیز ندارد.
البته،اگر در جایی نیز کسی به او پناه برده است،اما به ظاهر گره از کار او گشوده نشده است،اگر به دیده تحقیق نظر افکند فهم میکند که مشکل او به گونهای دیگر رفع و مرتفع گردیده است.و این،تنها قضاوت مردم ظاهربین است که گمان میبرند گره از کار او گشوده نشده است.
در سوره مبارکه«یس»حکایت مردی از مردان خدا را باز میگوید که در دیار انطاکیه گرفتار یک مشکل و مضیقه اجتماعی شد و در فشار قرار گرفت،از این رو به پروردگار عالم پناه برد.اما در همان حال و در اوج سختی و محنت،جان داد و پس از جان دادن،و ورود به جهان آخرت،چنان مورد مهر و نوازش حق قرار گرفت که گفت:
«یَا لَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ» (1)
ای کاش ! مردمی که مرا در تنگنای مشکلات فرو بردند میدانستند که با پناه بردن به خداوند به چه جای و جایگاهی بار یافتهام.
حال در دید مردم ظاهربین چنین کسی که در اوج مشقات خود به خداوند پناه برده،و راه به جایی نبرده،از پناهندگی خود طرفی نبسته است.زیرا نه تنها رهایی نیافت بلکه در مهلکه مرگ نیز افتاد.اما در دید مردم واقعنگر وی به برتر از آنچه خواسته است رسیده است چرا که او رهایی از قوم نادان خود خواست اما خداوند او را از تمام مردم نادان همروزگار خود و پس از آن نیز رهایی داد.و یا سلامت و بهبودی میخواست که آن در دنیا مثل خود دنیا مقطعی و گذراست اما خداوند سلام و سلامت جاودانه و ابدی به او کرامت فرمود.
1) 1) یس26/.
بنابراین،ببینید که تفاوت این دو دید و دو گونه نگریستن،یکی نگاه ظاهربینانه و دیگری نگاه واقعگرا،از کجاست تا به کجا !
و میبینید کسی که ظاهر را میبیند به چه خطایی دست مییازد،و کسی که واقع را مینگرد به چه حقایقی رهنمون میشود ! به چشم نهان بین نهان جهان را که چشم عیان بین نبیند نهان را (1)
پس،شما نیز واقعبین باشید،و نه ظاهر نگر.
امام المتقین،امیر المؤمنین علیه السلام،واقعبینی و واقعنگری را سیره و خصلت مردان خدا و اولیاء الهی میداند،و در وصف ایشان میفرماید:
«الا انَّ اولیاء اللّٰه هُمُ الَّذِین نَظَروا الیٰ باطن الدُنیا اذٰا نَظَرَ النّٰاسَ الیٰ ظاهِرهٰا» (2)فریب دانه نتواند مرا در دام آوردن
تفاوت اولیاء خدا از غیر ایشان در همین است و همین جاست که اولیاء خداوند به دلیل نظر داشتن به باطن و حقایق امور،و درک و دریافت علتها و
حکمتها،جز زیبایی و جمال چیزی نمیبینند،حال آنکه غیر ایشان به دلیل ظاهربینی و غفلت از آن سوی سکه حوادث،از علل و حکمتها بیخبر مانده، و همواره با دنیایی از سؤال و ابهام زندگی را طی میکنند. به مجنون گفت روزی عیبجویی
بنابراین،اگر بخواهیم به ظواهر امور نظر داشته باشیم امواج سئوالات و ابهامات پدید آمده و به سوی ما حملهور میشوند،و در نتیجه وادار میشویم که در برابر هر سئوال چرا گفته،و همه چراها را نیز متوجه وجود مقدس او کنیم.
اما کسی که چنین نگرشی به حوادث و امورات دنیا ندارد،بلکه چون حسین بن علی علیه السلام پیش از ظاهر،باطن را از نظر میگذراند،هرگز سؤال ندارد،و هیچگاه چرا نمیگوید،بلکه با میل و عشق تمام بعد از آنهمه فجایع سنگین خواهد گفت:
«الهی رِضاً بقضائک»
اساساً،در قاموس مردان الهی واژهای به نام«چرا»نمیتوان یافت.آنها هرگز این واژه را حتی برای یکبار در برابر خداوند به کار نمیبندند.
باری،آنچه از سوی خداوند به ایشان میرسد،اگرچه حنظل باشد خرما
مینماید،و سراپا تسلیم بوده،و بیچون و چرا آن را انجام میدهند.
در قاموس این پاکبازان تنها واژهای که به چشم میآید،و چشمگیر است خود واژه«چشم»است،آنها هر چه از خداوند میشنوند تنها سخنی که بر زبان میرانند همین است که میگویند.به چشم.و یا سَمْعاً و طٰاعة؛شنیدیم و اطاعت میکنیم.
کار این مردان ماندن نیست،بلکه رفتن است.رفتن به سوی خداوند بیتوقف.بیدرنگ.
«إِنِّی ذَاهِبٌ إِلَیٰ رَبِّی» (1)
و هیچ چیز برای این رفتن،مانع ایشان نمیشود.و بلکه هر چه بر سر ایشان خراب کنند از آن پل ساخته و عبور میکنند،از این رو،نه فرزند،و نه همسر،و نه جان و نه مال و نه هیچ چیز دیگر نمیتواند آنان را قفل،و در خود نگاه دارد.
و در یک سخن این پاکباختگان جز خدا فدایی هیچ چیز نمیشوند.
ای کاش ! ما هم فدای او میشدیم.
ولی ما کیستیم که فدایی او باشیم و فدای او شویم.
خدایا ! میلیونها از ما هرگز لیاقت این را ندارد که فدای تو باشد.
ما کدام جان را فدای تو کنیم،جانی که خود داده و از آنِ خود توست ؟ !
با کدام زبان«یا اللّٰه»بگوییم،با همان زبان که تو در دهان ما نهادهای ؟
پس،چگونه میتوانیم فدای تو شد ؟ ! ما که چیزی نداریم.
راستی،ما چه داریم ؟ !
البته،آن که ما دا یم و خدا ندارد،و نمیشود داشته باشد،و در واقع تمامی سرمایه ما را در برابر خدا تشکیل میدهد،«ناداری»است.
1) 1) صافات99/.
و بر این ناداری و فقر نیز آگاه و واقفیم.
وگرنه اگر خود را نادار نمیدیدیم هرگز به سوی او رو نمیکردیم،زیرا دل خود را به پول به زن و زندگی و بچهها،و اعتبارات کاذب و کذایی دنیا مشغول میداشتیم.
و چقدر باید خدا را شاکر باشیم که همین حقیقت را به ما تعلیم و تفهیم فرموده است.
ولی ما نمیخواهیم فقیر بمانیم،بلکه دوست داریم دارا و ثروتمند باشیم.
و برای ثروتمند شدن فقیر راهی جز پناه بردن به غنی و بینیاز نیست.
و بینیاز و غنی کسی جز خداوند نمیتواند باشد.
«اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ» (1)
وگرنه با رفتن به سوی فقیران و درویشان و تهیدستان که کسی به غنا و بینیازی نمیرسد.
نشاید خواست از درویش پاداش (2)
شما هیچوقت دیدید که در گوشه خیابان فقیری در برابر فقیری دست را دراز کند ؟ هرگز ! پس ما نیز نبایست جز در برابر خداوند،که غنی و بینیاز تنها اوست.
و در یک سخن بگوییم خدا و هر چیز همه کس را رها کنیم.
«قُلِ اللّٰهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ»
و جز خدا هیچکس و هیچ چیز دیگر را بر لوح دل خود نقش نزنیم.
نقل میکنند که پس از آنکه یوسف بر تختِ بخت و اقبال نشست همگان از همه سو به سوی او آمدند و با هدایای خود ریاستش را تبریک گفته،اما در این میان کسی که یوسف به انتظار آمدنش بود نیامد،تا اینکه پس از چند روز او را در کاخ خود دیدار کرد و پرسید.چرا اینهمه دیر ؟ ! گفت.در این چند روز تمام شهر مصر را زیرو
رو کردم تا شاید هدیهای در خور تو بیابم و نیافتم،ولی امروز چیزی بخاطرم رسید دیدم شاید از میان هدایای دیگر بهترین باشد،و آنگاه دست به جیب برده و یک آینه کوچوک را بیرون آورده و به وی تقدیم کرد،و خواست که خود را در آن ببیند.
عزیزان ! هیچ چیز ارزش خدا را ندارد که ما آن را جایگزین خدا کنیم.بلکه تنها چیزی که لایق اوست وجود مبارک خود او خواهد بود.پس،بیایید جان خود را آنچنان صیقل بزنیم تا آئینه باشد،و عکس جمال او در آئینه دلِ ما بیفتد،و او در ما خود را ببیند. آینه توست دل تابناک بِسْتُر از این آینه زنگار را (1)
و در چنین صورت است که ما دارا خواهیم بود.
و در چنین صورت است که اگر کسی کنار ما نشست و از داراییهای خود گفت،ما نیز خواهیم گفت.خدا داریم.
هر کس خدا دارد همه چیز دارد.و آنکه خدا را ندارد هیچ چیز ندارد.
قدیمها که میخواستند به کسی بد بگویند میگفتند.برو هیچی ندار ! یعنی برو ای کسی که خدا را نداری.
پس خدا یعنی همه چیز.و هر که خدا را داشته باشد یعنی همه چیز را داراست؛هم دنیا و هم آخرت،هم ایمان و هم عشق،و چه رفیقانی که در پشت پرده عالَم در انتظار او هستند.
عصر تاسوعا در حالی که بر خاک نشسته و سر را بر زانو داشت به خواب رفت،پس از چند لحظهای زینب کبری سلام اللّٰه علیهٰا به بالین وی آمد و او را صدا کرد،امام بیدار شد،و با تبسمی گفت.به خواب دیدم که تمام درهای ملکوت به طرف من باز شده است،و دیدم که پیامبران و مؤمنان و فرشتگان همه رو به من دارند و میگویند.بیا.
1) 1) پروین اعتصامی.
راستی،چه رفیقانی بهتر از انبیاء و پاکان،آیا مونس و انیسی بهتر از ایشان میشود.
جوانان،عزیزان ! اگر شما نیز میخواهید که چنین رفیقانی داشته باشید جز به آغوش خدا پناه نبرید.
مبادا به آغوشهای دیگر پناه ببرید که قرآن میگوید.آنها،همۀ شما را به سوی آتش فرا میخوانند.
پس،چند روزی صبر کنید و خود را نگاهدارید،و پس از آن عمری آسوده و راحت باشید. سر شکسته نیست این سر را نبند یک دو روزی صبر کن باقی بخند (1)
به جای اینکه به آغوش این و آن بنشینید و به زیر سایه این و آن پناه ببرید،اندکی با خود باشید و در تامل فرو روید،که به دنبال چنین تاملی جز خداوند را بر نمیگزینید. ای سایه نشین هر درختی بنشین به کنار خویش لختی
به خدا که نمیدانید خدا چه مزهای دارد !
1) 1) مثنوی معنوی،دفتر اول،بیت 985.
اشارت
سود و سعادت،و رشد و تعالی،تنها در پناه و پرتو خداوند میسور و ممکن خواهد بود.
بزرگان عالَم،وقتی که به قصد کرامت و موهبت دست به جیب میشوند جز چیزی ناچیز و نازل و اندک،ارزانیِ دیگران نمیکنند،و البته این بخشش و انفاق را نیز به دور از چشمداشت و طمع صورت نمیدهند،بلکه در ازاء آنچه میدهند چند مقابل تمنا و آرزو میکنند. بزرگی داد یک درهم گدا را
اما مشرب و شیوه خداوند گونهای دیگر است.او همواره در برابر کمها و کمبودها و امورات ناچیز و حقیر،موهبتهایی کثیر،فراوان،و انبوه اعطاء و ارزانی میدارد.
«یا مَنْ یُعْطِی الْکَثِیر بالقلیل»
ای که بسیار را در برابر کم ارزانی میکنی.
بر این اساس میتوان گفت.کسی که به غیر خداوند پناه میبرد در حقیقت به چیزهایی کم،محدود و پایین پناه برده است،اما آنکه به خداوند پناهنده میشود به نعمتها و موهبتهایی کثیر،وافر،و فراوان رو نموده است.
و پناه بردن به خداوند محدود به قشر و یا قبیلهای خاص نبوده و نیست،بلکه هر کسی در هر شان و شرائطی که باشد میتواند به او پناه آورده و پناهنده شود.
و بیتردید،از محالات محسوب است که کسی به او پناه آورد و او پشت کرده و اقبال و استقبال نکند.
اینکه انسانها یکدیگر را پناه نمیدهند ریشه در نقص و کمبود و ناداری ایشان دارد،زیرا یا توان لازم نداشته و یا آلوده به بخل و محدودیتها میباشند،در حالی که اینگونه معایب در وجود مقدس پروردگار راه ندارد،بلکه او قادر و قاهر است و از سویی کرم و رحمت و رافت و لطف و نیز خزانه او بینهایت است.از این رو هر کس که به او پناه آورد او نیز به وی پناه خواهد داد و در پرتو آن تمامی اشکالات و مشکلات و گرههای او را رفع و گرهگشایی میکند.و چیزی به نام دردها و رنجها و کمبودها برای او باقی نمیگذارد.
حال برای نمونه،یکی از پناهندگان به حق را یادآور شویم که چگونه
خداوند او را پناه داده،و نیز نواقص و نقائص وی را مرتفع ساخت.
قرآن کریم از بانویی یاد میکند که در کنار همسر با کرامت خود با نام عمران زندگی میکرد.
عمران و همسر خود ساکن فلسطین بودند.
و فلسطین مهد فساد،غفلت،شهوت و تباهی و گناه بود.
همسر عمران که در حد خود پروردگار جهان را به خوبی شناخته و با قلب پاک خود حق را لمس و احساس کرده بود،وقتی که فرزندش به دنیا میآید و میبیند که فرزند دختر است هیچ دغدغه و تردید و وسوسهای به قلب خود راه نمیدهد،و در همانجا توسل به ذات پاک حق یافته و به او پناه برده و از او مدد خواسته،و از او سلامت و سعادت فرزند را طلب مینماید:
«إِنِّی أُعِیذُهَا بِکَ وَذُرِّیَّتَهَا مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ» (1)
خدایا ! این فرزند و فرزندان او به پناه تو میخواهم تا از ناحیتِ شیطان رجیم در امان باشند.
شیطان از شَطَن و آن به معنای موجودی است که جز شر و شرارت چیزی از خود پدید نمیآورد.
بر این اساس هر عاملی که منبع شر باشد شیطان است.
و این نشان از ایمان و گستردگی فهم همسر عمران است،که میداند توان و قدرت خداوند محدود و کم نیست،از این رو با خود میگوید.حال که او را به پناه خداوند میدهم بگذار تمام نسلی که از نیز پدید میآید به پناه او بخواهم.
یعنی من که به در خانه کریم میروم پس از چه رو کم بخواهم،و برای یک نفر خواهش کنم ؟ حال که او مالک هستی است:
«قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ» (2)
و حال که او به هیچ چیز حاجت نداشته،زیرا کم و کمبودی ندارد.
«اللّٰهَ هُوَ الْغَنِیُّ» (1)
و از سویی هر چه بخواهد میتواند:
«إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَن یَقُولَ لَهُ کُن فَیَکُونُ» (2)
پس از او میخواهم و برای همه نیز میخواهم.
حال ببینید که عکس العمل پروردگار در برابر این مادر پاک چگونه بود.
البته این را بدانید که هر کس به سوی خداوند رو کند عکس العمل حق یکسان است،یعنی با هر کسی همان میکند که با آن مادر پاکدامن نمود.
وگرنه هر روز که خدا آیه نازل نمیکند تا گزارش کند با بندگان خود چگونه است و چه میکند.
«کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ» (3)
یعنی خداوند پیوسته در کار خدایی خود است،و خدایی او محصور به یک زمان و یا مکان و یا یک انسان معین و مشخص نبوده و نیست.
باری،برای خداوند دیروز و امروز،و یا امروز و فردا هیچ تفاوتی نمیکند.
و در یک سخن فعل و کار خداوند ازلاً و ابداً یکسان و واحد میباشد.
و اساساً اینکه خداوند داستان این بانوی پاک را بازگفته است تنها به این منظور است که مردم اطمینان یابند که هر کسی به حق توسل یافت و از او پناه خواست سرنوشت وی نیز همان میشود که پیرامون آن بانو اتفاق افتاد.
البته،توسل در صورتی کارساز و چاره ساز است و چنین سرنوشتی را به دنبال دارد که انسان از سر صدق و راستی و درستی و یکدلی و یکرنگی به او اقبال نموده و پناه آورد. راستی کن که راستان رستند در جهان راستان قوی دستند
در این دنیا اگر راستی همیشه سودآور نیست،و یا اگر دروغ با خود نفع و منفعتی به همراه دارد،در جهان آخرت هرگز اینگونه نخواهد بود،بلکه در آنجا آنچه سودبخش است تنها و تنها صدق و راستی است.
«یَوْمُ یَنفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ» 1
یعنی که در بازار قیامت هیچ کالایی سود دِهی صدق را با خود ندارد.
از این رو اگر کسی در این دنیا به بندگی و طاعت خداوند تن در دهد اما نه از سر صدق بل از سر ریا و تظاهر،هرگز از طاعت خود سودی نمیبرد.
اساساً هر چیزی که آمیخته به صدق نباشد،و رنگ زیبای آن را با خود نداشته باشد هرگز نافع و سودمند نخواهد بود. راستی کن همه که در دو جهان
نیک رو،بد مرو،که نیک و بداست که ز ما یادگار میماند 2
و خداوند آنچه آن بانوی با کرامت خواست،پذیرفت.
راستی که خداوند چه برخوردهای زیبایی که با اهل صدق دارد !
و آنچه او خواست این بود که خداوند دخترش را در پناه خود پناه دهد.
«فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ» 3
و این پیغامی است به همه انسانها که اگر به او پناه آورید،پناه مییابید، و از آن پس نیز با ربوبیت خود دست به کار میشود و زمینههای رشد و بالندگی شما را
فراهم میکند.همچنانکه او با ربوبیت خود دانهای ریز به زیباترین گل بدل میسازد،و یا نطفهای آلوده و نجس به طاووسی زیبا و رنگ در رنگ بدل ساخته، و یا نطفهای نجس از انسان به حکیم و عارف تبدیل میکند.
عزیزان ! شما فرزندان خود را به که میسپارید ؟ !
شما فرزند خود را به هر کس که بسپارید بدانید که او را همرنگ خود میسازد.
همچنانکه اگر به خدا بسپارید همرنگ خود خواهد ساخت.
نخست مرحمتی که خداوند به فرزند آن بانو نمود این بود که پیامبری از پیامبران خود بر کار تربیتش مامور ساخت.
«کَفَّلَهَا زَکَرِیَّا» (1)
و زکریا از وجود وی سجادهنشینی با وقار ساخت،از این رو آنچنان تعالی و رشد یافت که لایق استماع کلام حق شد،و دیگر به چمنزاری بدل گردید که تنها گلی رعنا و زیبا با خود کم داشت و آن نیز خداوند وعده کرد،و وعده خویش را نیز جامه عمل پوشید،و بدینسان مسیح را به او ارزانی داشت بیآنکه آغوش همسری را لمس کرده باشد.
1) 1) آل عمران37/.
اشارت
نافعترین چیزها معرفت خداوند است.
در سایه معرفت حق نمایان و آفتابی میشود که اسماء خداوند با مُسَمّٰا بوده و به دیگر سخن خداوند عین ذات خویش است،پس اگر نامش رحمن است در حقیقت نیز جز آن نیست.
زمانه،هر لحظه در کار ربودن است،و عمر گرانمایه را از ما میرباید.
کسی کاین رمز داند اوستاد است (1)
و چنین کسی هرگز آسوده و بیخیال به تماشا نمینشیند،بلکه او نیز دست به کار شده و فرصت را غنیمت شمرده و از لحظه لحظههای عمر بهرهها میبرد.
دزد شد گیتی تو نیز از وی بِدزد (2)
و هیچ بهرهای نافعتر و پر منفعتتر از گوهر معرفت و شناخت نسبت به ذات حق نخواهد بود. رو گهری جوی که وقت فروش خیره کند مردم بازار را (3)
و کسب این بهره نافع و گوهر گرانمایه،در همه وقت،و برای همگان،میسور و میسر نیست.پس هر کجا که فرصت دست داد غنیمت است.و اگر ایام جوانی مغتنم و مبارک است تنها و تنها از همین روست که ساعات جوانی خوشترین لحظهها و آناتی است که میتوان به آن معرفت بلند دست یافت،از این رو نبایست آن لحظههای شریف را به بطالت و غفلت و مستیهای کاذب سپری ساخت. در همه جا راه تو هموار نیست مست مپوی این ره هموار را (1)
در سایه معرفت خداوند نخستین چیزی که آدمی میآموزد تطبیق اسم با مُسماست.به دیگر سخن،اگر میشنود که از اسماء مبارک خداوند کریم است، کرامت را نیز در او مییابد،و اگر میبیند که او را به رحمن و رحیم یاد میکنند، رحمت را نیز در او مشاهدت میکند.
و این بر خلاف اسمهایی است که آدمیان بر خود مینهند،ای بسا کسی نام خود را عادل نهاده است اما در ظلم و ستمکاری بیبدیل باشد.و یا با خود نام حسن را داشته،اما زشتکاری پیشه او باشد.
بنابراین،به نامها نمیتواند دل داد،و دل بست،و دل خوش داشت. مریم بسی به نام بود لکن رتبت یکی است مریم عَذراء را (2)
باری،تنها نام خداوند است که از سر صدق بوده و نیز آنانکه به وی اتصال
یافته و ارتباط دارند.
او اگر نام خود را رحمن داده است رحمت را نیز بر خود مسلّم فرموده و اگر نام کریم را بر خود گزیده،کرامت را نیز بر خود الزام و ضرور نموده است.
سند این سخن نیز در کتاب خداست که ذیلاً یاد میشود:
«وَإِذَا جَاءَکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَیْکُمْ کَتَبَ رَبُّکُمْ عَلَیٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» (1)
باری،خداوند در این کریم مبارک پیامبر را مخاطب خود قرار داده و میفرماید.وقتی که مومنان به حضور تو بار مییابند به ایشان سلام گوی.
و این،بسیار شگفتانگیز است،زیرا که در آداب دینی ما آمده است که شخص وارد شونده سلام گوید،اما در اینجا پیامبر خود را موظف میدارد که وی بر وارد شنوندگان سلام کند.
و آنگاه فرمان میدهد که به آنان بگوی.خداوند رحمت را بر خویش واجب کرده است.
و افزون بر این نیز میفرماید:
«أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنکُمْ سُوءاً بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِن بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ» (2)
اگر بر اساس جهل،غفلت و اشتباه،گناه و معصیتی مرتکب شدید ولی به دنبال آن پشیمان شده و بازگشته و تدارک نمودید،خداوند شما را خواهد آمرزید، و نسبت به شما از سر رحم و عطوفت رفتار خواهد کرد.
بنابراین،او بیعلت و بیفلسفه این نامهای زیبا را برای خود نخواسته است.
کسی،که خود مسیحی بود،به محضر امام صادق علیه السلام باریافت،و به یُمنِ
همنشینی با وی،صادقانه،اسلام را پذیرفت،و مسلمان به خانه بازگشت،و بنابر سفارشات اما صادق علیه السلام از آن پس با کمال مهر و مهربانی با مادرش رفتار میکرد، تا جایی که مادر با شگفتی پرسید.فرزندم ! امروز تو را چه میشود،این ادب را از که و از کجا آموختهای ؟ گفت.مادر ! با امام صادق علیه السلام نشستم،و به کیش و مرام او درآمدم،و سلام را با جان و دل پذیرا شدم.و مادر که سخت شیفته این مرام و آیین پاک شده بود گفت.فرزندم ! پای رفتنم نیست،وگرنه خود به محضرش بار مییافتم،حال که نمیتوانم خود به حضورش باریابم تو ایشان را دریاب و بخواه که مرا نیز به کیش مسلمانی بپذیرد.
و فرزند شتابان خود را به امام رسانید،وماجرای مادر خود را گفت،و امام صادق علیه السلام فرمود.به او سلام برسان و بگو شما را نیز پذیرفتیم.
و فرزند به سوی مادر آمد،و از قبول امام گفت،و مادر شاد و شادمان شده اما ساعتی نگذشت که از دنیا رفت،و جوان با چشمان گریان خود را به امام رسانیده و از مرگ مادر گفت،و افسوس خورد از اینکه مادرش کمتر از ساعتی به اسلام در آمد ! ولی امام فرمود.او از ماست،یعنی خدا او را پذیرفته است. بر طاعت و خیر خود نباید نگریست در رحمت و فضل او نگه باید کرد (1)
باری،او بیجهت خود را رحمن و رحیم لقب نداده است،اگر چه بیجهت رحمت خویش را جاری میکند.
رحمتی بیعلتی بیخدمتی
و البته،این رحمت وقتی آبشاروار فرو میریزد که پای اشک به چشمان انسان باز شود و زاری و اندوه وی بالا گیرد.
1) 1) ابو سعید ابی الخیر.
زاری و گریه قوی سرمایهای است
بنابراین،میبینید که او بیجهت نام رحمن و رحیم بر خود ننهاده است،بلکه دریا دریا رحمت است.
و به خود او سوگند که رحمتش از شگفتیهای غیر قابل هضم برای بشر است.
در مجلس حضرت رضا علیه السلام سخن از جنگ جمل به میان آمد،و هر کسی چیزی گفت،یکی گفت.آن ناجوانمردان بر وجود نازنین علی علیه السلام شمشیر
کشیدند حال آنکه او مظهر عدل و حق بود،و پیامبر در باب او فرموده بود.جنگ با علی جنگ با من،و جنگ با من جنگ با خداست،در همین میان یکی آشفته شد و به فریاد آمد و گفت.خداوند تمامی آنان را لعنت کند ! و امام علیه السلام با شنیدن این سخن فرمود.از چه تمامی آنان را نفرین و لعن میکنی ؟ هیچ میدانی پارهای از آنان تائب شدند.
یعنی رحمت خداوند تا آنجاست که برای جنگ با علی نیز که در حقیقت بنا بر فرمایش رسول خدا جنگ با خود اوست باب توبه را گشوده است.
بنابراین،هرگز هیچ گناهکاری را از خود نرانده و نرنجانید.
مبادا کسی را از خداوند ناامید کنید،وگرنه او درهای رحمت خویش را بر خود شما خواهد بست.
پس تا میتوانید دیگران را تشویق کنید که با خداوند آشتی کنند.
به آنها بگویید که این نامهای مبارک حق بیهوده انتخاب نشده است،بلکه تمامی حق است و حقیقت دارد.
برای آنان تا میتوانید از رحمت و مغفرت خداوند بگویید،و به آنان بگویید.اگر کسی سالها و سالها سنگینترین معاصی و گناهان را مرتکب شده باشد،اگر یکباره صادقانه تصمیم به بازگشت داشته باشد،هر چند پس از تصمیم توفیق جبران نیفاته و مرگ گریبان او را بگیرد،بر اساس روایات و سخنان بزرگان دین چنین کسی آمرزیده و بخشیده خواهد شد.
حال شما ببینید وقتی خداوند با چنین کسی چنین میکند با شما که عمری دست به دامان او بودهاید چه خواهد کرد.
اشارت
بزرگان آنچه از بزرگی دارند در پرتو همرنگی و هماهنگی با حضرت حق است.و به دیگر سخن ایشان خویش را تنها با اخلاق و صفات وی آراستهاند.
کسی چوبی به دست داشت و به حضور مسیح آمد و گفت.کاری کن که این چوب در دستان من اژدها شود !
مسیح گفت.اژدها،اژدهاست.و چوب،چوب.نه اژدها چوب میشود، و نه چوب اژدها.و اگر شنیدی که موسی از چوب اژدها میساخت،چون موسی بود.زیرا به خداوند اتصال داشت،و خداوند آنچه بخواهد میتواند،و از این رو نیز موسی آنچه را که میخواست میتوانست.پس تو نیز به جای آنکه چوب خود را اژدها کنی خود را موسی کن.
اگر موسِی شوی هر کوه طور است
و نیز هر چوب میتواند اژدها باشد.
باری،بدون موسی شدن چوب اژدها نمیشود.
همچنانکه بدون ابراهیم شدن آتش گلستان نخواهد شد.
و نه بدون عیسی شدن دمِ دهان مایه حیات و احیاء مردگان میتواند بود.
و نه بدون علی شدن درب قلعهای که سی تن در گشوند و بستن آن دست داشتند،بر بالای دست قرار نمیگیرد آنهم به گونهای که دیگران با اسب و استر و سلاح و لوازم خود بر آن عبور کنند.
و کسی که میخواهد موسی شود،و یا عیسی،و یا ابراهیم،و یا علی،باید ردّ پای ایشان را تعقیب کند،و ببیند که آنان چگونه بودند و آنگاه خود را نیز به آن شیوه و سبک آرایش داده و آراسته سازد.
آنچه این بزرگواران پیشه خود ساخته و تا به آخر نیز همان را دنبال کردند همرنگی و هماهنگی با خداوند در تمام شئون حیات و زندگی بود،و در یک سخن اخلاق الهی را اخلاق خود و رفتار او را روش کار خود ساختند.
آنان وقتی که دیدند خداوند از کنار خطاها و لغزشها و عیوب و منقصتهای آدمیان کریمانه عبور میکند،و با آنان از سرگذشت و اغماض و عیب پوشی رفتار مینماید.خود را نیز به این خصلت زیبا آراستند،و هرگز در صدد عیوب خلق بر نیامده،بلکه عیب آنان را نیز پوشش دادند. پرده از عیب کسان برداشتن نبود هنر گر نیاری پاک شستن عیبشان باری بپوش (1)
این سخن علی علیه السلام است که فرمود:
«یٰا عَبْدَاللّٰه لٰاتَعْجَل فِی عَیْبِ احَدٍ بِذَنْبِه» (2)
ای بنده خدا ! در افشای عیوب کسی تعجیل مکن.
گر عیبی اندر آن نگری عیب پوش باش زیرا تو زود بگذری این نیز بگذرد (1)
پارهای به اسَف نه تنها عیب پوش نبوده بلکه عیب جویی را نیز مرام خویش ساختهاند.و این در حالی است که خود،به عیوبی سنگین آلودهاند.
«اکْبَر العیب انْ تَعِیْبَ مٰافِیکَ مِثلُه» (2)
بزرگترین عیب آنست که آنچه را که خود داری بر دیگران عیب شماری. به عیب خویش یک دیده نمایی به عیب دیگران صد صد گشایی (3)
خوشا بر احوال کسانی که خویشتندار بوده و با خوب و زشت کسان کار ندارند. کسی خوشتر از خویشتندار نیست که با خوب و زشت کسش کار نیست (4)
و اینان کسانی هستند که پای بر گلیم و سر در گریبان خود دارند،و همواره عیوب خویش را مد نظر داشته،و همین،باعث غفلت ایشان از عیوب دیگران شده است.
«مَنْ نَظَر فِی عَیْبِ نَفْسِه اشْتَغَل عَنْ عَیبِ غَیْره» (5)
هر که در عیب خود نگرد عیب جویی دیگران از نظرش برود.
«مَنْ ابْصَرَ عَیْبَ نَفْسِه لَمْ یَعِبْ احَداً» (6)
کسی که به عیب خود بنگرد،به احدی عیب نگیرد.
گر به عیب خویشتن دانا شوی کی به عیب دیگران بینا شوی (1)
«اعْقَلُ الناس مَنْ کٰانَ بعَیْبِه بَصْیراً وَعَنْ عَیْبِ غَیْرِه ضَریْراً» (2)
خردمندترین مردم کسی استکهبینای عیب خویش و نابینای عیب دیگران باشد.
اساساً کسی که از عیوب دیگران میگوید،خود نشانه آنست که از معایب خود چشم پوشیده و یا غافل و نادان است،که البته این خود بالاترین ذنوب و گناهان به شمار میآید.
«جَهْلُ الْمَرءِ بِعُیُوبِه مِنْ اعْظَمِ ذُنُوبِه» (3)
جاهل بودن انسان به عیوب و معایب خود از بزرگترین گناهان به شمار میآید.
«مِنْ اشدِّ عُیوبِ الْمَرء ان تُخْفیٰ عَلَیْه عُیُوبُه» (4)
از بدترین عیبهای و منقصتهای انسان آن است که عیبهایش بر وی مخفی باشد.
و طبیعةً،همچنانکه در خبر آمده است،از خوبترین و سودمندترین دانشها و شناختها،آگاهی به عیوب خویش است.
«مَعْرِفَةُ الْمَرء بِعُیُوبِه انْفَعُ الْمَعٰارِف» (5)
و نیز آمده است:
«کَنْ فِی الحِرْصِ عَلیٰ تَفَقُّدِ عُیُوبِکَ کَعَدُوِّک» (6)
برای پیدا کردن عیبهای خود مثل یافتن دشمن حریص باش.
از این رو،دوستدارترین انسان کسی است که دشمن انسان،که عیوب و
معایب باشند،به انسان نشان دهد.
«مَنْ أبٰانَ لَکَ عَنْ عُیُوبِکَ فَهُوَ وَدُودُک» (1)
کسی که عیوب تو را برای تو آشکارا بگوید،پس او دوست واقعی توست.
اساساً،کسی که بیپرده عیوب انسان را برای انسان باز میگوید،در غیاب وی هرگز آنها را برای کس و یا کسان دیگر بازگو نمینماید.
«مَنْ کاشَفَکَ فِی عَیْبِکَ حَفِظَکَ فِی غَیْبِکَ» (2)
کسی که بیپرده و پیش رو عیبهای تو را بگوید،در غیاب،آبروی تو را حفظ خواهد کرد،و از بدیهای تو نخواهد گفت.
همچنانکه اگر کسی عیب انسان را در پیش رو کتمان نموده و نگوید،به حتم در پشت رو آن را صد چندان نموده و مو به مو برای دیگران خواهد گفت.
«مٰا حَفِظَکَ غَیْبَکَ مَنْ حَفِظَ عَیْبَک» (3)
کسی که عیب تو را حفظ نماید و باز نگوید،غیب تو را نیز حفظ نخواهد کرد، و آن را برای دیگران باز خواهد گفت.
و نشانه این دوستان ناراست و بیصدق آنست که عیب دیگران را پیش روی انسان باز میگویند،و همین نشان آنست که بیتردید عیب انسان را نیز پیش روی دیگران خواهند گفت. هر آنکه برَد نام مردم به عار
بنابراین،راه موسی شدن یا به دیگر سخن راه همه کاره شدن همانا تطبیق و مطابقت دادن منش و رفتار خود با خداوند است یعنی درست به مانند مردم قالیباف که چشمی به نقشه دارند و چشمی به بافته خویش،و نمیبافند جز بر اساس نقشهای که در پیش رو دارند،انسان نیز باید چشم به رفتار و اخلاق خداوند داشته و تار و پود صفات خود را بر اساس آن سازد.
و همین حقیقت نیز در روایات یاد شده است:
«تَخَلَّقُوا بِاَخلاقِ اللّٰه»
خویش را به اخلاق خداوند بیارایید.
همچنانکه پیامبر با عظمت اسلام اینگونه بود.
لذا از آنجا که خداوند خود رحیم است پیامبر نیز چنین بود.
«حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ» (1)
و یا همچنانکه خداوند خود رحمت واسعه دارد:
«وَسِعَتْ رَحْمَةُ کُلِّ شَیء»
پیامبر نیز از رحمتی به وسعت تمام هستی برخوردار است.
«وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ» (2)
وقتی که اخلاق انسان با اخلاق خداوند همسان و همانند باشد،در دنیا دستماییه چنان توانی میشود که موسی و ابراهیم و عیسی و علی از آن برخوردار بودهاند،و در آخرت نیز به شراب طهور،و جنات عدن،و رضوان حق بدل خواهد شد.
و این حقیقتی است که خداوند در فراوانی از آیات خود بر آن انگشت نهاده
و یادآور شده است که بهشت و آنچه در آنست محصول صفات و اخلاق نیکوی شما بوده،و در حقیقت جزای کردار و رفتار شماست.
«جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ» (1)
اساساً،هر کجا سخن از بهشت و پاداش اخروی است سخن از انسان و جزای اعمال اوست.
1) 1) سجده17/.
اشارت
امر هدایت،عظیم و بزرگ است،و آن را جز از بزرگان دین خواستن،مایه گم شدن و گمراهی است.
و بزرگان همانا انبیاء و امامان گرامند،و جز ایشان هر که باشد و هر چه باشد،کوچک و حقیر و ناتوان است.
روزی که«سَنْجَر»از بخت و اقبال دور شده و از تخت شاهی فرود آمده و برای همیشه حکومت و حکمرانی را از کف داده بود،کسی از او پرسید.با آنهمه جاه و جلال،و حشمت و شکوه،و سپاه و قشون،و نیز توان و اقتدار،چرا همه چیز از دست شد،و به خزان نشسته،و همه خزانههای ثروت و مکنت و قدرت را از دست دادی ؟ !
سنجر که یکپارچه حسرت و اندوه بود گفت.در کار خود دو خطا کردم؛ خطای نخست من این بود که کارهای بزرگ را به دست انسانهای کوچک سپردم.
از این رو،کارها،همه،ضایع شد و هیچکدام به سامان نرسید،و از سویی کارهای کوچک را به انسانهای بزرگ سپردم،آنها نیز از آنجام آن سلسله کارها عار داشته و سرباز زدند.و در نتیجه هیچ کاری،نه کوچک و نه بزرگ،صورت نگرفت.
و افزود.من اگر کارهای کوچک را به انسانهای کوچک،و کارهای بزرگ را به انسانهای بزرگ حوالت و ارجاع میدادم،هرگز کارم به اینجا نمیکشید.
و البته،این یک حقیقتی مسلَّم و اصلی مورد اهتمام است،و نه تنها در امورات دنیایی،و سیاسی،و حکومت داری باید لحاظ داشت،بلکه در وادی معنوی و اخروی نیز باید نسبت به آن پایبند بود.
بلکه در امورات معنوی اگر انسان کارهای بزرگ را از انسانهای بزرگ نخواهد،بس خجلت که از این حاصل ایام بَرَد.
از این رو خداوند جهت هدایت خلق،انبیاء و امامان را گسیل داشت.
زیرا که هدایت امری عظیم و بزرگ است،و آن را از انسانهایی جز انبیاء و امامان خواستن،همچون خواستن کارهای بزرگ از مردم کوچک است،که نتیجهای جز سقوط و انحطاط در پی ندارد.
انسانها،هر چند بزرگ باشند در خصوص امورات دینی همچون.هدایت و راهیابی و دستگیری،بسیار خرد و کوچک و ناچیز مینمایند.از این رو میبینید که گاه در کنار سخنهای صواب ایشان لغزشهایی نیز به چشم میآید.که البته،از لغزشهای ایشان تنها کسانی التفات مییابند که با چشم مسلح نظارهگر باشند، و تنها چیزی که چشم انسان را مسلح میکند کتاب خدا قرآن مجید است.
اساساً،بدون این کتاب آسمانی،لغزشهای ظریف و حساس هرگز به چشم نمیآید،آنهم لغزشهایی که گاه یکی از آنها کافی است برای همیشه انسان را هر چند برجسته و شایسته و مستعد باشد زمینگیر سازد.همچنانکه ویروسی ریز و نادیدنی گاه جثهای قوی و نیرومند را به بستر ناتوانی میافکند.ژ
به عنوان نمونه کسی که چشم خویش را با آیات کتاب خدا مسلّح نساخته است،وقتی که از کنار این بیت جناب مولانا عبور میکند،که:
قوم دیگر میشناسم ز اولیا که دهانشان بسته باشد از دعا (1)
شاید به وجد آمده،و آن را نیز تحسین کند،حال آنکه همین بیت و همین سخن برای کسی که چشم حقیقتبین داشته،و همه چیز را از منظر کتاب خدا نظاره میکند بسیار ناروا و ناصواب خواهد بود.
چنین کسی بیآنکه در کمند مهابت و شکوه مولانا اسیر و گرفتار آید جسورانه میپرسد.این اولیاء کسیتند ؟ و هر که باشند و هر چه باشند آیا از انبیاء و امامان بالاترند ؟ حال آنکه آنچه از دعا و نیاز خواهی داشته و داریم از همین بزرگان است،و از طریق ایشان به ما رسیده است.
و میپرسد.این اولیاء کیستند ؟ آیا تاکنون رکعتی از نماز را اقامه نکردهاند، و در آن هدایت به صراط مستقیم را از خداوند نخواستهاند ؟ و آیا هدایت خواهی به صراط مستقیم دعا نیست ؟
و میپرسد.این اولیاء کیستند ؟ و از چه رو دم فرو بسته،و لب به دعا نمیگشایند ؟ آیا جز این است که میخواهند از این رهگذر تسلیم و رضایت خویش را نسبت به آنچه خداوند تقدیر و تدبیر کرده است نشان داده باشند، همچنانکه جناب مولانا خود اشارتی به این معنا کرده است: از رضا که هست رام آن کرام
ولی از جناب مولانا باید پرسید که از این حضرات اولیاء جویا شود،که
1) 1) مثنوی معنوی،دفتر سوم،بیت 1882.
چگونه تسلیم خداوند هستند،امام تسلیم کلام او نیستند،مگر نه آنکه او خود فرمود:
«ادْعُونِی»
«دست به دعا بردارید.
مگر نه آنکه او در جایْ جای کتاب خود از ما خواست که از وی بخواهیم.
البته،از انصاف نمیتوان گذشت،که جناب مولانا خود در مواضعی از مثنوی شریف به امر دعا و خواهش و خواستن از خدای بزرگ را تشویق و ترغیب نموده است: جز تو پیش کِی بر آرد بنده دست
البته،برای ما هیچ تفاوت نمیکند که جناب مولانا و یا هر کس دیگری،چه در باب دعا و یا هر موضوع دیگری،سخن بگویند و یا نگویند،و یا تایید کرده و یا مردود شمارند،زیرا دین و آئین ما گره خورده به زلف اولیایی است که خداوند خود هر یک از ایشان را به عنوان ولی و دوستدار خود یاد کرده است،و خواسته است که جز از ایشان پیروی و تأسی ننماییم.
و در اینجا خوشتر آنست که سخنان دست کم یکی از آن بزرگواران در باب دعا بشنویم:
علی علیه السلام فرمود.دست به دعا داشته و حاجت و نیازمندیهای خود را تنها و تنها از خداوند بخواهید.
«لٰاتَسْألْ غَیْرَ اللّٰه فَاِنَّهُ انْ اعْطٰاکَ اغْنٰاکَ» (1)
از غیر خدا حاجت مخواه زیرا اگر او به تو اعطاء کند بینیاز خواهد نمود.
و فرمود.در نزد خداوند هیچ چیز خوشتر و محبوبتر از آن نیست که از وی چیزی بخواهند.
«ما مِنْ شیء احَبُّ الَی اللّٰه سُبحٰانَه مِنْ انْ یُسْأل» (2)
چیزی نزد خداوند محبوبتر از آن نیست که از او سئوال و خواسته شود.
و فرمود.آنکه نسبت به خداوند آگاهتر و آشناتر است،بیشترین خواست را از او داشته،و از همه نیز بیشتر میخواهد.
«اعْلَمُ النٰاسِ بِاللّٰهِ اکْثَرُهُمْ لَهُ مَسْألَةً» (3)
داناترین مردم به خداوند کسی است که بیشتر از او درخواست کند.
و فرمود.در همه وقت دست به دعا داشته و از او بخواهید،زیرا خواستن از
خداوند وقف بیماران و گرفتاران نبوده،و نه منحصر به وقت بیماری و گرفتاری و ابتلا خواهد بود.از این رو نمیتوان گفت.آنکه در چنگ بلا گرفتار آمده است به دعا و خواستن نیازمندتر است.
«مٰا مِنْ احَدٍ ابْتَلٰی وَاِنْ عَظُمَتْ بَلْوَاهُ
بِأحَقّ بِالدُعٰاءِ مِنَ الْمُعٰافیٰ الَّذِیٖ لٰایَأمَنُ البَلٰاء» (1)
و انسان،چه سالم و چه گرفتار،در هر حال که دعا میکند و از او چیزی میخواهد باید از سر صفا و اخلاص باشد،از همه چیز و از همگان قطع امید نموده و تنها دل به کرم او داشته باشد.
پاک ساز از غیر دل وز خود تهی شو چون جُباب (2)
«واَخْلِص فِی المَسألَه لِرَبِّک» (3)
هنگام درخواست،خالصانه،دعا کن. امید ز هر چه هست باید برداشت دل ز آنچه بجز حق است،باید برداشت
در وقت دعاست دست برداشتنت رمزی،که ز جمله دست باید (4)برداشت
و البته،برای اخلاص فوائد و منافعی فراوان است از جمله اینکه اجابت را تسریع مینماید.
برو جان بابا در اخلاص پیچ (5)
«عَلَیْکَ بِاخْلٰاصِ الدُّعاءِ فَاِنَّهُ اخْلَقُ بِالْاِجٰابَة» (6)
بر تو باد به اخلاص در دعا،زیرا دعای خالص سزاوارتر به اجابت است.
و هیچ ناگفته نماند که در اجابت دعا و خواستهای انسان جز اخلاص، پاکی و طهارت و پرهیز از معاصی و گناهان نیز شرط مسلّم است. هر که را دل پاک شد از اعتلال آن،دعایش میرود تا ذوالجلال (1)
وگرنه اگر پای در خط خطا و کج باشد،به هنگام شام و سحر دست به دعا داشتن هیچ فایدتی ندارد. پای تو همواره به راه کج است
و هیچ،از یاد نبریم که بر اساس حکمت و مصلحت گاه در اجابتِ دعا تاخیر میشود،و این نباید مایه نومیدی و یأس باشد.
«لٰایُقْنِطَنَّکَ انْ ابْطَأَتْ عَلَیْکَ الْاِجٰابَه» (2)
اگر دعایت دیر به اجابت رسید نومید مباش.
«رَبَّما اخِّرَتْ عَنْکَ الْاِجٰابَة لِیَکُونَ أطْوَلُ لِلْمَسْأَلَةِ وَأَجزلُ لِلْعَطِیَّة» (3)
ای بسا اجابت سؤال و خواست و دعای انسان به تاخیر افتد تا زمانی بشتر صرف دعا و مناجات با حق کند،و پاداش و عطیهای عالیتر و والاتر به ارمغان گیرد.از این گذشته خداوند حالت حاجت و نیاز خواهی بندگان خویش را بسیار خوش دارد.
ای بسا مخلص که نالد در دعا
ولی گاه انسان از سر نادانی و جهل و عاقبت نااندیشی از خداوند مسئلت و حاجتی دارد که هیچ به مصلحت نیست،از این رو خداوند آن را به هدف اجابت نمیرساند،اما به حرمت دعایی که داشته است او را به گونهای دیگر نوازش میکند،و موهبتی به او خواهد نمود که صلاح و مصلحت وی میباشد.
رُبَّمٰا سَألَتَ الشَیءَ فَلَمْ تُعْطَهُ وَاُعْطِیَتَ خَیْراً مِنْه» (1)
چه بسا چیزی از خدا خواستی که به تو داده نشد و بهتر از آن به تو عطا گردید. دزدَکِی از مارگیری مار برد
شکر حق را کان دعا مردود شد
اساساً،بنابر آنچه در خبر آمده است برای چنین کسانی که از خواست خود
1) 2) غرر الحکم ودرر الکلم 1،104/378.
محروم میشوند یکی از این سه موهبت ارزانی میشود:
«ذَنْبٌ یُغْفَر اوْ خَیْرٌ یُعَجَّلُ اوْ شَرٌ یُؤجَّل» (1)
یا گناهش بخشیده میشود،و یا به زودی خیری به او رسیده،و یا شری از او دفع خواهد شد،که دفع شر و بلا یکی از آثار مسلّم و محتوم دعاست.از این رو فرمود:
«بِالْدُعاء تُصْرِفُ البَلیَّه» (2)
با دعا،بلاها برگردانده میشوند.
«بِالْدُعا یَسْتدفَعُ البَلاء» (3)
با دعا بلا دفع میگردد.
«وَادْفَعُوا امْواجَ الْبَلٰاءِ بِالدُعٰاء» (4)
امواج بلا و محنت و مصیبتها را با دعا دفع و از خود دور سازید. من به دعا کردهام مدعیان را هلاک زان که خواص دعا دفع بلا کردن است (5)
بنابراین،هیچ دعایی بیپاسخ نمیماند،به ویژه آنکه اگر با نام اللّٰه و رحمن و رحیم آغاز شود.
«لٰایُردُّ دُعٰاءٌ اوَّلُهبسم اللّٰه الرحمن الرحیم»
دعایی که با بسم اللّٰه الرحمن الرحیم آغاز شود مردود نخواهد شد.
حال،که چنین است دعاء را از همین اکنون آغاز کنیم.
و چه دعایی بهتر از آنچه خداوند در کتاب خود آورده است.
زیرا او عالم است و ما نادان،و او میداند که حاجت ما به چیست،ولی ما نمیدانیم.
از دعاهایی که به صلاح و سود ماست،و در کتاب خداوند آمده است،یکی این است:
«بسم اللّٰه الرحمن الرحیم»
«رَبَّنٰا آتِنٰا فِی الدُنْیٰا حَسَنه»
خدایا ! در دنیا آنچه در پیش تو خیر و نیکو و حَسَنه به شمار میآید بر ما ارزانی فرما.
امام صادق علیه السلام فرمود.«حَسَنه»در دنیا دو چیز است:
یکی گشایش در زندگی مادی،تا مبادا نسبت به مردمِ بددل و بخیل حاجتمند شویم،و یا در پیش روی زن و فرزند خجل شده و شرمگین باشیم.
و دیگری آنکه اخلاق ما نیکو باشد،یعنی شیرین،باصفا و با محبت باشیم، و در سینه ما بخل،کینه،بد دلی،دشمنی نباشد.
«وَفِی الاخرة حَسَنه»
و در آخرت نیز آنچه خیر است بر ما فرو فرست.
و حسنه در آخرت دو چیز است،یکی رضوان حق و دیگری بهشت.
اشارت
ارزش آدمی به دانش و دانایی است.
انسان منهای شناخت و معرفت از همه سو زیان میبیند،حتی از کتاب خداوند که تنها جهت هدایت فرود آمده است.
حکایت
1.حکایتِ.صفوان که پیوسته احوال آخرت را در پیش رو داشت.
هیچ چیز به قدر دانش،دانایی و معرفت برای آدمی سودمند و سودآور نیست،و نه چیزی به اندازه آن مایه اعتبار و بزرگی میشود. فضل است که سرمایه بزرگی است
باری؛چه در میان زنان و چه در میان مردان،هر کسی به جایی رسید و یا جایگاه و منزلتی معتبر یافت جز در پرتو گوهر دانش نبوده و نیست. چه زن چه مرد،کسی شد بزرگ و کامروا
اساساً،آنچه در دیدِ دین و دیدگاه پیشوایان آسمانی به شَرَف و شرافت یاد شده است،همانا علم و آگاهی است. مرد باید که دانش آموزد تا ز هر کس شریفتر باشد (1)
مولانا علی علیه السلام فرمود:
«لٰاشَرَفَ کَالعِلم»
شرافتی چون دانش نیست. خاتم ملک سلیمان است علم جمله عالَم صورت و جان است علم (2)
و از شرافت علم همین بس که اگر به نادانان و آنان که آن را نیکو نمیدانند،نسبت داده شود،شادمان شده و بر آن فخر میکنند:
«کفیٰ بِالعِلْم شَرَفاًاَنَّهُ یَدَّعِیهِ مَنْ لٰایُحسِنُهُ وَیَفْرَحُ بِهاِذانُسِبَ الَیه» (3)
بنابراین،کسی که علم و آگاهی ندارد از شرافت و ارزش نیز دور و محروم
است،و بلکه از همه ارزشها تهی و عاری است:
«لَیْتَ شِعْرِی ایُّ شَیءِ أدْرَکَ مَنْ مٰاتَهُ الْعِلْم ! بَلْ ایُّ شَیءٍ ماتَ مَنْ ادْرَکَ الْعِلم» (1)
ای کاش میدانستم کسی که گوهر دانش از وی فوت شده چه چیزی به دست آورده است ! و یا میدانستم کسی که صاحب دانش است و آن را به چنگ آورده است چه چیزی را از دست داده است !
و البته این شرافت و فضیلت را خداوند نصیب همگان نمیکند:
«اذٰا ارْزَلَ اللّٰهُ عَبْداً حَظَرَ عَلَیْهِ العِلْم» (2)
هر گاه بندهای در پیش خداوند«بر اثر معاصی»پست و بیمقدار باشد راه تحصیل و دانش و آگاهی را بر او بر میبندد.
و از اینجا پیداست که اگر کسی به زیور دانش آراسته شد،نشان آن است که خداوند وی را مکرم داشته،و طبیعةً مورد اعتناء و اهتمام اوست،از این رو در خبر آمده است که.هرگز کسی را که از موهبت دانش بهرهور است به چشم حقارت و کوچکی ننگرید؛
«لٰاتَحْرِقَنَّ عَبْدَاً آتاه اللّٰه عِلْماً،فَاِنَّ اللّٰه تعالی لَمْ یَحْقِرهُ حِینَ آتٰاهُ إیّٰاهُ» (3)
و اگر این گونه روایات و هر چه از این دست هست ما را به سوی فضل و دانش اندوزی ترغیب و بلکه وادار میکنند،از آنروست که بدون آن هیچ بوده و در باتلاق جهل و نادانی فرو میشویم.
معرفت جان است و انسان جسم وی آدم بیمعرفت«لا شیء»نه«شیء» (1)
اگر پای جهل در میان باشد و از نور معرفت بینصیب باشیم هرگز سود و سیادت نخواهیم یافت،و از همه سو و از همه جا بر ما زیان میبارد،و حتی چیزهایی که نافع و سودمند است به ضرر و زیان ما منتهی میشود،از همین رو، قرآن که کانون نور و هدایت است برای بسیاری ظلمت و ضلالت و گمراهی را در پی دارد:
«یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً» (2)
زآنکه از قرآن بسی گمره شدند
درست همانند آب که خود مایه حیات و زندگی است،اما برای فرعون مایه هلاک و فناء و نابودی شد.
به عنوان نمونه انسان بیمعرفت و نادان وقتی که انبوه آیات قرآنی را در باب رحمت حق میبیند به جای آنکه مایه شتاب و تلاش او باشد،در همانجا قفل کرده و میایستد،و از آن پس تن به هر خلاف میدهد،تنها به این دلیل که خداوند رحمن است و رحیم،و رحمتش پایدار،و جاودانه،و نیز شامل همگان میباشد.
و این در حالی است که خود خداوند در کتاب کریم،پیشاپیش،هشدار داده است.که رحمت وی مایه غرور شما نباشد،و نه جوازی برای هر خطا و خلاف.
از این رو،کسی که رحمت خداوند را دستاویز خود قرار داده،و بر این اساس از انجام اوامر الهی دور،و به انواع معاصی آلوده شود،مرتکب معصیت کبیره است.
معصیت کبیره گناهی است در قرآن کریم پیرامون آن،به صراحت،وعده عذاب داده میشود.
از این رو،در یکی از آیات این کتاب کریم بر مردمی که از رحمت خداوند برداشت ناصواب نموده،و به کرم و رحمت وی غرور یافته،و از همین رو دامن خود را به بسیاری از معاصی آلودند،نهیب میزند.
«یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ» (1)
اساساً،اگر کسی معنای کرم و کریم را فهم کند غرور نیافته و هرگز از این رهگذر خود را به آلودگیها نمیآلاید،زیرا کریم به معنای کسی است که صاحب سفره گشاده است.
و خداوند کریم نیز برای انسانها دو سفره را گشوده است.یکی سفره دنیا که کوتاه و مقطعی است،و دیگری سفره آخرت که بیپایان و بیزوال و جاودانه است.
اما سفره دنیا همگانی است و از آنِ همگان است،و چه دوست و چه دشمن، و چه مومنان و چه کافرین از آن بهره میبرند. ادیم زمین سفره عام اوست بر این خوانِ یغما چه دشمن چه دوست (2)
اما سفره آخرت تنها و تنها از آن دوستان خداوند است.
و دوستان خداوند کسانی هستند که وی از ایشان خشنودی و رضایت تام و تمام دارد.
و او،آنچنانکه در کتاب خود آورده است،از کسانی راضی و خشنود است
که برخوردار از ایمان و اعمال صالح باشند.
بیتردید،بها و ارزش انسان به میزان ایمان و باور اوست که البته همان رهاوردی همچون اعمال صالحه را در پی دارد.
«الْمَرءُ بِایمٰانِه» (1)
و امان و نجات و رهایی نیز در گروِ ایمان است.
«النّجاةُ مَعَ الْاِیمٰان» (2)
و نه چیزی به قدر و اندازه آن راه رهایی را در پیش پای انسان خواهد گشود.
«لٰاوَسِیْلَةَ انْجَحُ مِنَ الْاِیمٰان» (3)
بنابراین،کسی که از آن بیبهره است در حقیقت راه نجات را از کف داده است.
«لا نِجٰاةَ لِمَنْ لٰااِیمٰانَ لَه» (4)
آنچه مسلَّم است ایمان به معنای گرایش و گروید و باورمندی است،اما اینکه باور و اعتقاد باید به چه چیزی متعلق و مربوط باشد از کتاب خدا میشنویم:
بنابر آنچه در قرآن کریم آمده است،باید به چند چیز تصدیق و باور داشت که نخستین آنها ایمان به خداوند و نیز صفات وی میباشد.
و از صفات خداوند،یکی شهید است.
و شهید یعنی کسی که بر همه چیز شاهد و آگاه و گواه میباشد.
«إِنَّ اللّٰهَ عَلَیٰ کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ» هر جا روند جز سر کوی نگار نیست هر جا نهند یار همانجا بود نگار (1)
اساساً،جایی نیست که تحت نگاه و نظارت او نباشد.
هممه جا خانه یار است که یارم همه جاست (2)
بر همین اساس از دیگر صفات وی علیم است.
و علیم یعنی داناست،از همه چیز،از همه کس،از همه جا.
«أَنَّ اللّٰهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» (3)راز پوشید گرچه هست بسی بر تو پوشیده نیست راز کسی (4)
پس،نه در ظاهر و نه در باطن چیزی نیست که از چشم او دور و پوشیده باشد.
«یَعْلَمُ الْجَهْرَ وَمَا یَخْفَیٰ» (5)درد دل من دواش میدانی تو
بنابراین،کسی از گوهر ایمان برخوردار است که نخست خداوند را شهید و علیم،و آگاه و دانا بر همه چیز بداند.وکسی که اینگونه باشد،و اینگونه بیندیشد دست به هر کار ناروا و ناصواب نمیزند،و نه دست را به هر آلودگی میآلاید. (1)و تو گویی،آدمی از رهگذر ایمان به گوهری گرانمایه همچون«حیاء»دست مییابد.
«الْحَیاء مِنَ الْاِیمان» (2)
پس،هیچ ممکن نیست که حیاء باشد و ایمان نه،و یا ایمان باشد و حیاء نه.
«الْحَیاءُ وَالاِیمان قَرِنٰا جَمیعاً فَاِذا رُفِعَ احَدُهُمٰا رُفِعَ الآخر» (3)
حیاء و ایمان قرین یکدیگرند اگر یکی از میان برخاست دیگری هم میرود.
و میتوان دریافت.اگر پای حیاء در میان باشد از معصیت و گناه خبری نیست،و وقتی که بساط گناه جمع و پیچیده شود آنچه هست و میماند طاعت و بندگی خداوند است،و به دیگر سخن دین است که رخ نمایی خواهد نمود؛
«الْحَیاءُ هُو الدینُ کُلُّه» (4)
و دین که رهاورد حیاء میباشد در یک سخن؛چیزی است که سراسر خیر و رحمت و برکت را برای انسان با خود به همراه دارد؛
«الْحَیاءُ خَیْرٌ کُلُّه» (5)
و دیگر از مواردی که بنابر آیات کتاب خدا میبایست نسبت به آن نیز معتقد و باورمند بود جهان آخرت است.
این سرایی است که البته خلل خواهد یافت خنک آن قوم که در بند سرای دگرند (1)
و نشان ایمان و یقین به آخرت آنست که انسان نسبت به دنیا دلبستگی نداشته و از آن روی گردان باشد.
«مَنْ ایْقَنَ بِالاخِرَةَ اعْرَضَعَنِ الدُنیا» (2)
از این رو،هیچگاه حریصانه نسبت به هیچ چیز دنیا نظر ندارد،و نه با وَلَع و طمع چیزی از آن را تعقیب کرده و خواهان میشود.
«مَنْ ایْقَنَ بِالاخِرَة لَمْ یَحْرِصْ عَلَی الدُنیا» (3)
کسی که یقین به روز جزا دارد بر دنیا حرص نمیورزد.
و در حقیقت حرص ایشان تمامی مصروف آخرت است،و نسبت به همه چیز آن طامع و حریص خواهد بود،و البته به آنها نیز دست خواهد یافت.
«مَنْ حَرَصَ عَلَی الآخِرَة مَلِکَ» (4)
کسی که برای رسیدن به آخرت حرص ورزد مالک آن گشته و بدان میرسد.
البته حرص نسبت به آخرت،و نیز رو گردانی نسبت به دنیا،موجب آن نمیشود که دنیا نیز نسبت به انسان پشت کرده و روی گردان شود،بلکه دنیا خود، زبونانه،به دنبال چنین کسی راه افتاد،و از این رو گرههای مادی و دنیای وی نیز به آسانیِ تمام خواهد گشوده.
«عَلَیْکَ بِالاخِرَة تَأتیکَ الدُّنیٰا صٰاغِرَة» (5)
اما اقبال دنیا هیچ موجب آن نمیشود که مومنان از کار آخرت درمانده و یا دور بمانند،بلکه پیوسته میکوشند و راه آن جهانی را هموار،و توشه آن را نیز فراهم میسازند.
«مَنْ ایْقَنَ بِالْمَعٰادِ اسْتَکْثَرَ مِنَ الزٰاد» (1)ای مردِ سدر در طلب زاد سفر باش
نمرود هوی خانه باطن زِ بُت آکند او رفت سوی عید تو در کار تَبَر باش (2)
اساساً،مومنان در دنیا هیچ انگیزه و غرضی جز توشهیابی و اصلاح امورات آخرت خود را ندارند.
«غرضُ الْمُومِن اصْلاحُ الْمَعاد» (3)
هدف مومن اصلاح معاد و روز واپسین است.
از این رو پیوسته از ذکر و یاد آن غافل نبوده و نیست.
و بر اساس آنچه در خبر آمده است این یادآوری برای انسان مومن مایه
درمان و شفاء و سلامت است.
«ذِکْرُ الآخِرَة دَوٰاءٌ وَشِفٰاء» (1)
یاد آخرت دارو و درمان است.
از همین رو،به میزانی که انسان یادآور آخرت باشد،از بیماری گناهان در امان بوده،و کمتر ابتلاء مییابد.
«مَنْ اکْثَرَ مِنْ ذِکْرِ الْآخِرَة قَلَّتْ مَعصِیتُه» (2)
کسی که زیاد به یاد آخرت باشد نافرمانی و گناهش اندک شود.
و طبیعی است،کسی که در همه احوال به یاد آخرت باشد،در همه احوال نیز از معصیت مصون و در امان خواهد بود.
اعمال حج صفوان بن یحیی تمام شده بود،و قصد عزیمت به دیار خود،شهر کوفه را،داشت.
صفوان از اصحاب با صفای حضرت رضا و امام جواد و امام هادی علیهم السلام است.
در خصوص وی نوشتهاند که کسی به پاکی و طهارت او در میان مردم همروزگار خود نمیرسیده است.
در همین میان کسی به محضر او رسید و گفت.من نیز از اهالی کوفه میباشم، اما اسباب بازگشت فراهم نیست از همین رو تاخیر خواهم داشت،خواستم زحمت کشیده و این کیسه پول را با خود برده و به دست خانوادهام برسانید.
صفوان فرمود.پول را پیش خود نگاه دار،چند دقیقهای دیگر باز میگردم.
و رفت.و پس از دقیقهای چند بازگشت،و فرمود.حال،برای بردن کیسه پول
آمادهام.صاحب پول با شگفتی پرسید.مگر پیش از این آماده نبودید ؟ گفت.این مرکَب از آنِ من نیست و آن را از کسی کرایه نمودهام،و کسی که این مرکب از آنِ اوست اکنون در میان حجاج است،از این رو رفتم و او را یافتم و از او اجازه خواستم که پول شما را هر چند وزنی ناچیز دارد،با خود ببرم،و اگر راضی نیست بابت آن نیز کرایهای پرداخت کنم.زیرا پیش از این،مرکب را جهت خود و بار خود اجاره نموده بودم،و اگر این اجازه را نمیگرفتم در قیامت مایه دردسر بود،و به زحمت میافتادم.
چقدر خوب است که انسان در دنیا،قیامت و آخرت را اینگونه ببیند.
ولی ما مردم هرگز قیامت را اینگونه نمیبینیم،و این،از رفتار اقتصادی و اخلاقی ما به خوبی پیداست.
دیگر از موارد ایمان،ایمان و یقین به وجود فرشتگان خداست.
ایمان به فرشتگان نیز مایه امان از آلودگی و ناپاکی است.
باری،کسی که باور داشته باشد که فرشتگان مثلاً در کنار انسا نشسته و بر سخن وی نظارت میکنند،و چه خوب و چه بد،و چه زشت و چه زیبا،هر چه باشد آن را در کتاب خود ثبت و درج میکنند،آیا هر سخنی خواهد گفت ؟ و یا آیا کسی از ناحیه زبان و سخن کسی آسیب خواهد دید ؟
در خبر آمده است.بیشتر گناهان فرزند آدم از زبان اوست.
«اکْثَرُ خَطٰایٰا ابنِ آدَمَ فِی لِسٰانِه» (1)
از این رو،نیکوترین اعمال آدمی همانا حفظ زبان خویش است.
«احَبُّ الْاَعْمالِ الَی اللّٰهِ حِفْظُ اللِّسٰان» (2)
و تاکید شده است که زبان را در دهان خویش به زنجیر کشید و حبس و
اسیر کنید،که هیچ چیز به زندان و اسارت شایستهتر از زبان نبوده و نیست.
لا شیءَ احَقُّ بِالسِجْنِ مِنَ اللِسٰان» (1)
و کسی که به این امر مبادرت کرد و مالک زبان خود باشد عاقبتی خوش و سلامت دارد.
طُوبیٰ لِمَنْ مَلَکَ لِسٰانَه» (2)
و کسی که مالک زبان خویش باشد،از حقیقت ایمان و یقین برخوردار است.
لٰا یَسْتَکْمِلُ احَدُکُمْ حقیقةَ الْاِیْمٰانِ حتی یَخْزُنَ لِسٰانَه» (3)
هیچکس از شما حقیقت ایمان را به کمال برخوردار نیست مگر آنکه زبان خویش را نگاه دارد.
و از موارد و مصادیق دیگر ایمان،ایمان و یقین به عموم پیامبران پاک الهی است،که آنچه میگفتهاند نه از سر خود و نه از سر هوا،بلکه از سوی خداوند بوده است،و تنها سخنان او را باز میگفتند.
و کسانی که بر این چهار حقیقت مسلّم ایمان داشته باشند مشمول عنایت و رضایت حق بوده و در قیامت نیز بر خوانِ کرم وی خواهند نشست،و دولتی جاودانه خواهند داشت.
و جماعتی که از چنین ایمانهایی برخوردار نباشند راه به جایی نبرده و تمامی عمر خود را زیان میکنند،و درست مثل تاجری که تمام سرمایه خود را
باخته و رو به سوی خانه شود،ایشان نیز تمامی سرمایه عمر عزیز را باخته و در سایه آن چیزی دریافت نکرده،و راهیِ خانه گور میشوند.
و در خبر آمده است که وقتی چنین کسانی در گور جای میگیرند خداوند از فرشتگان میخواهد که روی وی از قبله بگردانند و آنگاه به حساب وی رسیدگی نمایند.زیرا سهم بهشت خود را داده،و جهنم ابد را خریدار شدهاند.
باری،در روایتی رسیده است که خداوند برای هر کس که پا به عرصه دنیا مینهد سهمی از بهشت قرار داده،اما پارهای بر اثر گناه آن را از دست داده و جهنم را از آن خود میسازند،همچنانکه دوستانی بسانِ انبیاء و صالحان و پاکان را از کف داده و فرعون و هامان و نمرود و شیطان را رفیق او ساختهاند.
براداران و خواهران ! چه خسارتی از این بالاتر که خداوند انسان را لایق رفاقت با انبیاء قرار دهد،و نیز مکانی همچون بهشت را جایگاه وی سازد،اما بر اساس گناه و معصیت همه را از دست بدهد.
اشارت
دنیا و آخرت،هر کدام،ظاهر و باطنی دارند.
ظاهر و باطن دنیا و آخرت،هرگز مطابق و موافق یکدیگر نیست.
و این حقیقت در قیامت نمایان خواهد شد.
جناب مولانا حکایت میکند که.پادشاهی،دو غلام خریداری کرد؛یکی چون روز،روشن و تابان و پر فروغ،و زیبا و دلربا و زیرک و شیرین گفتار، و دیگری همچون شب،سیاه و زشت و بد منظر و سیاه دندان.و از آنجا که پادشاه دانا و آگاه بود هر دو را نگاه داشت،ولی غلام زیبا را فرمان داد که به گرمابه رود تا آنچه از گرد و غبار بر چهره دارد زدوده و جمالش آنگونه که هست نمایان گردد، و غلام سیاه را به پیش خود خواند و وی را به گفتگو خواست.و نخست پرسید:
دوست زیبا رویِ تو که به گرمابه فرستادم چگونه است،خوش سیرت و یا بد سیرت،خائن یا خادم،وفادار یا بیوفا،راستگو یا دروغزن ؟
غلام زشتروی و سیاه دندان پاسخ داد: گفت پیوسته بُد است او راستگو
پادشاه که خود را شگفت زده وانمود میکرد،گفت.چگونه تو وی را اینگونه وصف میکنی حال آنکه او در وصف تو آنچه ناسزاست و پلیدی است بر زبان رانده و تو را نسبت میدهد؛ گفت او دزد و کژ است و کژ نشین هِیز و نامرد و چنان است و چنین
اما غلام سیاه از این نسبتها هیچ رنجیده نشده و بر گفتار پیشین خویش اصرار ورزیده و دیگر بار در خوش صفاتی وی داد سخن داد و گفت: کژ ندانم آن نکو اندیش را متهم دارم وجود خویش را
راستی که چقدر شایسته است که آدمی با دیدن و شنیدن پلیدیها و نارواییها حلم و صبوری و خویشتنداری خویش را از کف ندهد. با تو گویم که چیست غایت حکم
پادشاه دوباره و مصرانه از غلام خواست که بیپرده عیبهای رفیق را باز گوید. گفت اکنون عیبهای او بگو آنچنانکه گفت او از عیب تو
و غلام سیاه گفت.اصرار بیحاصل است،چرا که من از وی خطایی سراغ ندارم.و اگر او در باب من این سخنها را گفته است هیچ گزاف گویی نکرده است، بلکه او چون آیینهای است شفاف و زلال،از این رو توانسته است نارواییهای مرا
بازگوید،و البته من نیز در خویش تجدید نظر خواهم کرد،و آنچه از عیوب پیرامون من بر شمرده است اصلاح نموده،و هرگز خوبیها و محبتهای وی را از یاد نخواهم برد،و باز هم میگویم و از گفته خویش نیز دلشادم که او انسانی باصفا،و نیز با صفاتی نیکوست. آنچه میدانم ز وصف آن ندیم باورت ناید،چه گویم ای کریم
اساساً،هیچ چیز خوشتر از خوش گمانی نیست،زیرا هم آرامش دل و هم سلامت دین را در پی دارد.
«حُسْنُ الظَّنِّ رٰاحة القَلْب وَسَلٰامة الدین» (1)
همچنانکه ناخوشایندترین خصلت و خصیصه آدمی نیز بدگمانی است،که مایه تباه شدن دین است.
«آفَةُ الدین سُوءُ الظَّن» (2)
تا جایی که آمده است:
«لٰادِینَ لِمُسیء الظَّن» (3)
البته،بدگمانی و یا سوء ظن تبعات نامیمونی نیز از خود به جای مینهد، از آن جمله اینکه انسان را به بدی و شرور وا میدارد؛
«سُوءَ الظَّنِّ یُفْسِدُ الْاُمُورَ وَیَبْعَثُ عَلی الشُرور» (4)
و دیگر آنکه مایه درنگ و تاخیر در کارها میشود،و توان تصمیم و اراده را از انسان میرباید.
«مَنْ سٰاءَ ظنُّهُ تَاَمَّلَ» (1)
کسی که بدگمان باشد در کارها درنگ میکند.
و دیگر آنکه بدخیالی در پی دارد؛
«مَنْ سٰاءَ ظَنُّهُ سٰاءَ وَهْمُهُ» (2)
کسی که بدگمان باشد بدخیال نیز خواهد بود.
و دیگر آنکه دوستان خویش را هر یک به گونهای از خود میرماند؛
«مَنْ غَلَبَ عَلَیه سُوءُ الظَّنِّ لَمْ یَتْرُک بَیْنَه وبَیْنَ خَلیل صُلْحاً» (3)
کسی که بدگمانی بر او غالب شود،صلح و سازشی میان او و دوستان وی بر جای نمیماند.
و دیگر آنکه چنین کسی گاه به کسی بدگمان میشود که خیانتی را روا نکرده است،و از دیگر سوی نسبت به کسی که بر وی خیانتی کرده است خوش گمان و خوشبین خواهد شد.
«مَنْ ساء ظَنَّهُ بِمَنْ لٰایَخُون حُسُنَ ظَنُّهُ بِمٰا لٰایَکُون» (4)
با اینهمه،پادشاه از اصرار خویش دست نکشید و از غلام خواست که به هر صورتی که هست از معایب دوست خود بگوید.
و راستی که چه بد و نامبارکه است که آدمی در پی افشای معایب دیگران باشد،و این خود از زشتترین عیوب و نیز بدترین گناهان و معاصی است.
«تَتَبُّعُ العُیُوب مِنْ اقْبَحِ العُیوبِ وَشَرِّ السَّیئٰات» (5)
و در خبر آمده است که چنین مردمی که در پی درک عیوب و معایب دیگران هستند از خود برانید.
«لِیَکُنْ ابْغَضُ النّٰاس الَیْکَ وَاَبْعَدُهُمْ منکَ اطْلَبَهُم لِمَعٰایِب النٰاس» (1)
باید مبغوضترین مردم نزد تو و دورترین آنها از تو کسی باشد که بیشتر از دیگران در جستجوی عیبهای مردم است.
باری،این بار نیز اصرار پادشاه راه به جایی نبرد،جز آنکه غلام صمیمانهتر و صادقانهتر از یار خویش یاد کرد: گفت ای شه من بگویم عیبهاش
باری،آن غلام سیاه و پریشان احوال اینگونه با حسن ظن خویش از همراه و رفیق خود یاد نمود.
آمده است که اگر کسی به شما خوش بینانه نظر داشت،کاری کنید که خوش بینی وی از دست نشود،پس اگر آنگونه نبودهاید از آن پس همان باشید که او میاندیشیده است.
«مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّق ظَنَّه» (2)
کسی که به تو گمان خیر داشت،گمانش را راست گردان.
و در همین میان آن غلام زیباروی در جامهای پاک و زربفت و زیبا به پیشگاه پادشاه درآمد. زنگارهاست در دل آلودگان دهر هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست (1)
و پادشاه او را به کنار خود خواست و غلام سیاه روی را نیز به دنبال کاری فرستاد،و آنگاه رو به غلام کرده و گفت.بسی خوشرو و خوش صفاتی،و نیز لایق تکریم و احترام،اما اگر آنهمه عیب و نقص که دوست تو در تو دیده و از آنها یاد میکرد با خود نداشتی به جهانی میارزیدی،و لایقتر و سزاوارتر از آن بودی که هستی. ای دریغا گر نبودی در تو،آن
غلام دست به دندان گزیده و گفت.ای شاه ! آن دوست زشتروی و سیاه دندان چه گفته که از قدر و منزلت من در پیشگاه شما کاسته است ؟
پادشاه گفت.او از تو بسیار گفته است،از جمله اینکه تو را رفیقی ناموافق میدانست،و میگفت.آنچه در ظاهر مینمایی در حقیقت عکس آن هستی،یعنی اگر به ظاهر درمان مینمایی به واقع و در پنهان دردی جانسوز و جانکاه به شمار میآیی. گفت اول وصف دو رُوئیت کرد کاشکارا تو دوایی،خُفیه درد
و در همینجا،غلام خشمگین شده و هر چه از ناسزا میدانست نثار یار
1) 1) پروین اعتصامی.
غایب کرد: کف برآورد آن غلام و سرخ گشت تا که موج همجوار از حد گذشت
و شاه نیز به خروش آمد و با نهیب و پرخاش غلام را گفت.خاموش باش که با وجود زیبایی و ظرافتی که با خود داری اما جان تو بسی گندیده است و هزار آفت حسد و کژی و بیصفاتی در تو موج میزند،حال آنکه غلام زشتروی اگر چه گندیده دهان است اما در صفات آدمیت از تو بسی برتر و شایستهتر و دلپذیرتر مینماید.
باری،اگر او گندیده دهان است تو گندیده جانی (1). چون دمادم کرد همجوش چون جرس
در این که ظاهر اشیاء و اشخاص گاه به گونهای است و واقعیت و حقیقت امر به گونهای دیگر،خود حقیقتی است که جناب مولانا در مواردی چند در قالب تمثیل و حکایت به زیبایی تمام روایت میکند.
تمثیلات و حکایات چه از جناب مولانا و چه از هر حکیم بینام نشان دیگر میتوانند آئینهوار حقایقی را انعکاس دهند،همچنانکه همین حکایتِ غلامان پادشاه یادآور حقیقت دنیا و آخرت میباشد.زیرا که دنیا و آخرت نیز همچون دو غلام،کمر به خدمت آدمیان بستهاند.همچنانکه این دو غلام نیز یکی
1) 1) اصمعی گوید.در بصره پیرمردی را دیدم که شمایل زیبایی داشت و بر او بود لباسهای فاخر،خواستم عقل او را بسنجم،پس به او سلام کردم و گفتم.«مٰا کَنیةُ سیِّدنا»،کنیه آقای ما چیست ؟ گفت.ابو عبداللّٰه الرحمان الرحیم مالک یوم الدین،پس خندیدم و دانستم که عقل او کم است.
به ظاهر زیبا،فریبا،جذاب و بلند آوازه است،و دیگری نیز برای اهل ظاهر، ظاهری خوفناک و هولانگیز و زشت و کریه و قابل انکار دارد،ولی هیچیک از این دو غلام،ظاهری موافق با باطن خود ندارد.
آن غلامی که ظاهری زیبا و خوش منظر دارد دنیاست،ولی همین دنیا در درون خود فنا و زوال و نابودی را با خود دارد،و هرگز نپاییده و نمیماند، همچنانکه برای دیگران نمانده و نپاییده است. ای دیده اگر کور نهای گور ببین
اساساً،اگر پای نیستی،نابودی و مرگ در میان نبود،هیچکس آنچه اکنون به چنگ دارد،در دست نداشت.
سفیران چندین پادشاه در حضور انوشیروان بودند،و انوشیروان خواست شَأن و منزلت بوذرجمهر و میزان دانش و فضیلت ایشان را بر آنان نیز آفتابی و نمایان سازد،از این رو از وی پرسشی نموده و گفت.جناب بوذرجمهر،در نگاه شما آنچه در این دنیا با فضیلتتر از هر چیز دیگر است،چیست ؟ و بوذرجمهر بیدرنگ گفت.سه چیز،یکی زن،و آن دیگری مرگ،و سومی نیز احتیاج.
پرسید.چرا ؟ به پاسخ گفت.اگر زن نبود پادشاهی همچون تو کجا پدید میآمد ؟ و اگر مرگ نبود این دولت و ملک چگونه از پدر به تو میرسید ؟ و اگر احتیاج نبود حکیمی چون من کجا کمر به خدمت تو میبست ؟
بنابراین؛آنچه موجب دست به دست شدن دولت و اقبال دنیا میشود همین فناء و زوال و مرگ است.و به دیگر سخن محکمترین برهان بر ناپایداری و ناماندگاری دنیا همین چیزهایی است که در دسترس و اختیار ماست.
باری،هیچ چیز نمیماند و اگر بماند برای ما ماندنی نیست،همچانکه خود ما ماندگار نبوده،و یکی از پس دیگری رهسپار به سوی جهان دیگر میشویم. این پنج روز مهلت ایام آدمی
و ارشاد اولیاء دین نیز همواره همین بوده است که در پس پرده زیبای زندگی و حیات،حقیقتی به نام مرگ و مُردگی نهفته و نهان است،که هیچکس نیز از آن استثناء نشده و مستثنی نخواهد بود.
«الْمَوتُ یَأتِی عَلیٰ کُلِّ حَیِّ» (1)
مرگ بر هر موجود زندهای در آید.
و تو گویی که مرگ همچون سایهای است که پیوسته ملازم و همپا و همراه آدمی است.
«الْمَوتُ الْزَمُ لَکُمْ مِنْ ظِلِّکُمْ وَاَمْلَکُ بِکُمْ مِنْ انْفُسِکُمْ» (2)
مرگ از سایه شما به شما نزدیکتر،و از خودتان به شما فرمانرواتر است.
و البته بسیار غافلانه است که کسی از این همسایه نزدیکتر از سایه بیخبر بوده،و مستانه روزهای زندگی را به شب کشاند.
راستی،وقتی که مرگ از ما غافل نیست چرا ما از آن باشیم.
و ما که نسبت به هیچ چیز غافل نیستیم،چرا از مرگ در غفلت به سر ببریم.
آیا گمان داریم که میتوانیم با آن کنار آییم ؟ !
یا گمان داریم که بر آن فاتح و پیروز میشویم ؟ !
اگر پیروزی بر مرگ برای آدمیان میسور و میسر بود هیچیک از سرکشانِ گذشتۀ عالم،چهره در نقاب خاک نداشتند.
راستی کجایند سرکشان و فرزندان سرکش ایشان ؟ !
«ایْنَ الْجَبٰابِرَة وَاَبْنٰاءُ الْجَبٰابِرَة» (1)
کجایند آنها که گفتند.چه کسی از ما نیرومندتر و جمعیتش از ما بزرگتر و افزونتر است ؟
«ایْنَ الَّذِین قٰالُوا مَنْ اشَدُّ مِنّٰا قُوَّةً وَاَعْظَمُ جَمْعاً» (2)
کجایند آنها که لشکرها را منهزم و فراری ساختند و به هر سو روانه میشدند هزاران سوار و نیرو به همراهی ایشان رهسپار میشد !
«ایْنَ الَّذِیْنَ هَزَمُوا الجُیُوشَ وَسٰارُوا بِالاُلَوفِ» (3)
کجایند آنها که کوشا بوده،و آماده و مهیا ساخته،و در تلاش و کوشش هیچ کوتاهی نکردند ؟
«ایْنَ مَنْ سَعَیٰ واجْتَهَد وَاَعَدَّ وَاحْتَشَد» (4)
و کجایند آنان که بنا نموده و محکم کردند،و فرش نموده و گستردند،و گرد آورده و آماده ساختند ؟
«ایْنَ مَنْ بَنَیٰ وَشَیَّدَ وَفَرَشَ وَمَهَّدَ وَجَمَعَ وَعَدَّد» (5)
کجایند آنانکه اندوخته کرده و حساب کردند،و مال بر روی مال انباشته و داراییشان بسیار شد ؟
«ایْنَ مَنْ ادَّخَرَ وَاعْتَقَدَ وَجَمَعَ الْمٰالَ علیٰ الْمٰال فَاکْثَرَ» (1)
کجایند آنانکه انباشته و زیاد کردند،و ذخیره نموده و به حساب در آوردند، و به پندار خویش برای فرزندان خود عاقبت اندیشی کردند ؟
«ایْنَ مَنْ جَمَعَ فَاکْثَرَ وَاحْتَقَبَ وَاعْتَقَدَ وَنَظَرَ بَزَعْمِهِ لِلْوَلَد» (2)
کجایند آنان که عمرشان از شما درازتر و آثارشان از شما بزرگتر بود ؟
«ایْنَ مَنْ کانَ مِنْکُم اطْوَل اعْمٰاراً وَاَعْظَمُ آثٰاراً» (3)
کجایند آنانکه مالک دورترین نقاط دنیا شدند ؟
«ایْنَ الَّذِینَ مَلَکُوا مِنَ الدُّنیٰا اقّٰاصِیهٰا» (4)
کجایند آنها که به نهایت و منتهای همتهای خود در دنیا رسیدند ؟
«ایْنَ الَّذِیْنَ بَلَغُوا مِنَ الدُنیٰا اقٰاصِیَ الْهِمَم» (5)
اما غلام دیگر که آخرت نام دارد اگر چه به ظاهر برای بسیاری ناخوشایند، و نامیمون و نامبارک است اما باطنی زیبا و دلپذیر و مقبول و خوشایند دارد.
از شمار زیباییهایی که در درون و حقیقت آخرت نهان و نهفته است همانا رحمت ویژه و خاص و استثنایی خداوند است که با رحمت دنیایی وی بسیار متفاوت و متمایز میباشد،و از همین رو همه گیر و همگانی نبوده و نیست.
یعنی درست بر خلاف رحمت دنیایی خداوند است که همگان را سهیم داشته و هیچکس را بینصیب نمینماید.
و کسانی که گمان میبرند رحمت خداوند در آخرت نیز مشمول همگان خواهد بود یا غافلند و یا همچون جناب شیخ بهاء الدین عاملی مزاح میکنند که میگویند: تا منزل آدمی سرای دنیاست
اساساً،دنیا بهار آخرت نیست،تا از نیکویی آن پی به نیکویی آخرت ببریم.
اگر اینگونه باشد دعوت انبیاء،تمامی،بیحاصل است.
باری؛از اینکه ایشان دعوت نمودند معلوم میشود که آخرت سفر نیست بلکه سفره است،و هر کس در اینجا پذیرای دعوت شود،در آنجا نیز تهیه و تدارک وی را خواهند دید.وگرنه اگر سفرهای بود گشوده و برای همگان،چه جای دعوت و هدایت خواهد بود.
بنابراین،حکایت دنیا و آخرت را حکایتی دیگر بدانید و رحمت آخرت را با رحمت دنیا یکی ندانید،وگرنه با این قیاس باطن به نتیجهای باطل میرسید و آن اینکه دل را به رحمت حق دلخوش ساخته و تن به هر آلودگی میسپارید.
و این دلخوشی همانست که در قرآن کریم با صراحت تمام تحت عنوان «الامن من مکر اللّٰه»یاد شده و از آن نیز منع شده است.
«مکر»در اینجا به معنای عذاب است و هیچکس نبایست خود را از عذاب الهی معاف و آزاد و رهیده بداند.
وجود مبارک امام علی بن ابیطالب علیه السلام به فرزند گرانمایه خویش حضرت حسن بن علی علیه السلام فرمود.فرزندم ! هیچکس حتی خوبان عالم را در امان از عذاب الهی مدان،زیرا ای بسا پایان کار،کاری کنند که مستوجب آتش باشند.
کس را وقوف نیست که پایان کار چیست (1)
و نیز فرمود.از بدترین مردم عالم نیز نومید نباش،ای بسا در عاقبت از عقوبت الهی رهیده و رها شوند.
حکم مستوری و مستی همه بر عاقبت است (2)
از این رو،میبینید کسی همانند«حر»که در آغاز،راه را بر امام بست و آنهمه فجایع به بار آورد عاقبت سر به دامان امام داشت و زندگی و حیات را وداع گفت،ولی کسی همچون ضحاکِ مشرقی که از مکه با امام بودو تا ساعتی پیش از شهادت امام نیز شمشیر بر سپاه خصم فرود میآورد،یکباره به محضر امام رسید و گفت.برای زن و فرزندانم دلتنگ شده و اجازه میخواهم بازگردم،و امام نیز اجازه داده،و بدینسان آتش ابدی را خریدار میشود.
بنابراین،هیچس از خوبان امیدوار نباشند،و نه از بدان کسی نومید،زیرا ملاک،عاقبت امور است.
«مِلٰاکُ الْاُمُور حُسنُ الخَوٰاتِم» (3)
حال که ملاک خوبی و پاکی و سِلم،پایان کار و عاقبت است،پس خردمند کسی است که چشم از احوال کنونی برگیرد و تنها نگران آتیه و آینده خویش باشد.
«اعْقَلُ النّٰاس انْظَرُهُمْ فِی العَوٰاقِب» (4)
و کسی که چشم آخربین و عاقبت اندیش داشته باشد از دام هلاکتها ایمنی و نجات مییابد.
بِالنَّظَرِ فِی الْعُواقِبِ تُؤمَنُ الْمَعٰاطِب» (5)
باری،با نگرش و دقت در سرانجام امور است که آدمی از هلاکتها ایمنی یافته و میرهد؛و نیز از پیشآمدهای ناگوار به سلامت میماند،و نه در جایگاههای سقوط فرو میغلطد.
بنابراین،اگر کسی عاقبت اندیش باشد هرگز خود را مامون از مکر و عذاب الهی نمیداند.
اما اگر پای پایان نگری و عاقبت اندیشی در میان نباشد آدمی خود را ایمن دانسته و گام به هر وادی خطا و خلاف مینهد،و از این رو زیان کرده و زیانکار میشود،و بر همین اساس است که قرآن کریم فرمود.جز خاسرین و زیانکاران خود را ایمن نمیدانند.
«فَلاَ یَأْمَنُ مَکْرَ اللّٰهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ» (1)
راستی کجا میتوان خود را ایمن دانست حال آنکه کسی همچون امام سجاد علیه السلام میفرماید.خدای من ! اگر عمرم به درازای دنیا باشد،و حتی لقمهای از غذای دلخواهن نصیب من نشود،بلکه تلخترین،شورترین و بیمزهترین غذاهای روی زمین روزیِ من بوده،و حتی نوشیدنیهای من آب آلوده به خاکستر سوخته باشد،و از سویی آنچنان اشک ببارم که چشمانم آب شده و از گونههای صورتم فرو ریزد،و آنقدر زبان به ذکر تو بگشایم که از گفتن ناتوان شده و لال شوم،با اینهمه، جبران یک گناه از گناهان دوران عمرم نخواهد شد.
حال نبای از خود بپرسیم که اگر این جریمههای طاقتسوز،جبران یک گناه را نمیتوانند،پس جبران کار ما چه خواهد بود که روزانه گناه بر گناه، و معصیت بر معصیت انباشته میکنیم ؟ !
آیا سرانجام ما همان نیست که امام المقتین علیه السلام فرمود:
1) 1) اعراف99/.
«الٰا وَاِنَّ الخَطٰایٰا خَیْلٌ شُمُس حُمِلَ عَلَیْهٰا اهْلُهٰا وَخُلِعَتْ لُجُمُهٰا فَاَوْرَدَتْهُمُ النّٰار» (1)
آگاه باشید که خطاها و گناهان همچون مرکبهای سرکشی هستند که گناهکاران را بر خود سوار کرده و لجامهاشان را گسیخته و همچنان بروند تا آنها را به دوزخ در آورند.
البته،گناه آسیب و تبعات فراوانی در پی دارد،کمترین آن این است که طاعات انسان را محو و تباه میسازد.
«آفَةُ الطَّاعَةِ العِصْیٰان» (2)
و از سویی وقتی که طاعات کم و کمرنگ شوند،معصیتها و نافرمانیهای حق دامنه یافته و بسی بسیار میشوند.
«اذٰا قَلَّتِ الطٰاعٰاتُ کَثُرَتِ السَّیِّئات» (3)
و سیّئات و گناهان نیز جز شقاوت و هلاکت و بدبختی چیزی دیگر درپی ندارند.
«بِالمَعْصِیَّةِ تَکُونُ الشِّقٰاء» (4)
و تو گویی؛معصیت و گناه قلادهای است که بر گردان آدمی آویخته میشود، و خواسته یا ناخواسته وی را به سوی انواع بلیات و انحاء رنجها میکشاند،پس، چه بد قلاده و افساری است.
«بِئْسَ القَلاده قلادةٌ الآثام» (5)
نتیجه آنکه حاصل معاصی و دستاورد آن عین نابودی و از دست شدن است.
1) 1) غرر الحکم و درر الکلم،آمدی،334/2.
2) 2) آفت طاعت و بندگی حق تعالی،معصیت و نافرمانی است.غرر الحکم و درر الکلم،آمدی،98/3.
3) 3) هنگامی که فرمانبرداری و اطاعت اندک شود گناهان بسیار گردد.غرر الحکم و درر الکلم،آمدی،13/3.
4) 4) غرر الحکم و درر الکلم،آمدی،215/3.
5) 5) غرر الحکم و درر الکلم،آمدی،252/3.
«حٰاصِلُ المَعٰاصِی التَّلَف» (1)
اساساً گناه فرمان و توصیه و خواست شیطان است،و کسی که فرمانبردار شیطان باشد در حقیقت او را به ولایت و سرپرستی خود خواسته است.و این،چه زیان و خسارت آشکاری است که آدمی خدا را کنار زده و شیطان را برگزیند.
«وَمَن یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیّاً مِن دُونِ اللّٰهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَاناً مُبِیناً» (2)
در مکه،کسی به نام عُقبه،پیامبر را به همراه جمعی دعوت نمود،و پیامبر نیز اجابت کرد،وقت نهار شد و سفره را گشودند،اما پیامبر بر سفره ننشست،عقبه پرسید.چرا ؟ فرمود.شما بتپرست بوده و من بر سفره بتپرستان نمینشینم.
و این خود یک پیامب است برای آنان که پیامبر را الگوی مرام و منش خود میدانند.
«لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّٰهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» (3)
نود و نه درصد مجالس عقد و عروسی که در این روزگار ما برگزار میشود آلوده به انواع محرمات الهی است،پس نباید شرکت نمود.
پارهای میگویند.اگر شرکت نکنیم آبرویمان خواهد رفت !
بر فرض که چنین باشد آیا پیش مردم آبرو باید داشت،اما پیش خدا نه ؟ !
آیا از اقوام و بستگان و خویشان و نزدیکان خویش خجالت کشیده و حکم خدا را پایمال میکنید ؟ زَهِی خسارت !
عقبه گفت برای من بسیار دشوار و سنگین است که شما در خانه ما باشید و سفره نیز گشاده باشد،اما شما در کنار آن نباشید.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود.این دشوار را میتوان آسان نمود،به شرط آنکه تسلیم خدا شده و اسلام آوری.و عقبه نیز پذیرفت.و مسلمان شد.و مسلمان شدن وی به
گوش بتپرستان مکه رسید.از این رو همینکه وارد برزن و بازار شد هیچیک از دوستان قدیم او را تحویل نگرفتند و با پرخاش میپرسیدند.چرا تسلیم پیامبر شده و دین او را دین خود ساخته است ؟ !
عقبه که اوضاع را چنین دید گفت.از من دست نکشید.من دوست میخواهم.و آشنا،و رفت و آمد.گفتند.اگر دِلت با ماست پس دست از او بردار.
و پذیرفت زیرا دید با پیامبر بودن تنهایی،غربت،سرزنش و ملامت در پی دارد.
ولی دوستان نپذیرفتند و گفتند.شرط دیگر نیز در میان است و آن اینکه باید در گوشهای از مسجد الحرام ایستاده و به محض ورود پیامبر بر صورت وی آب دهان ریخته و اهانت کنی !
و همین کار نیز کرد.
و این سرانجام کسی است که شیطان را بر خدا برگزیده و او را ولی خود بخواهد.
و در همین میان خداوند به تسلای پیامبر آمده و این آیه را فرود آورد:
«وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَیٰ یَدَیْهِ یَقُولُ یَالَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً» (1)
یعنی،روزی که روزگار قیامت است،عقبه که با این کار بر خود ستم کرد،از شدت حسرت دست را به دهان میگزد و افسوس میخورد که ای کاش با تو این رفتار نمیکرد و از همنشینی با تو سرباز نمیزد.
«وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَیٰ یَدَیْهِ یَقُولُ یَالَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً*یَا وَیْلَتَیٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِیلاً» (2)
و نیز حسرت میخورد که ای کاش با دوستان بتپرست خویش رفاقت نمینمودم،زیرا آنها بودند که پس از التفات به دین و اسلام آوردن مانع راهم شده و همچون شیطان گمراهم نمودند،شیطانی که مایه خواری و رسوائی آدمی است.
البته،شیطان کار را چنان تمهید و زمینه را آنگونه فراهم و هموار میدارد که
آدمی گمان رسوایی نیز نمیبرد،زیرا او همیشه از کم شروع کرده اما هرگز به کم اکتفا نمیکند.
ابو هاشم جعفری از راویان بسیار بزرگوار است،و عمر خویش را با سه امام عظیم القدر همچون امام رضا،و امام جواد،و امام هادی علیهم السلام سپری کرد،و چه خوب بهره گرفت.
وی میگوید.روزی به حضور امام رضا علیه السلام باریافتم،و سلام کردم،ولی پاسخ امام سرد بود،و مایه تأثر و تاسف من شد،و پیوسته با خود میگفتم.برخورد امام چرا اینگونه است ؟ ! تا اینکه به تنگ آمده و پرسیدم.جانم فدای شما خطایم چیست،و کجاست ؟ اصلاحش میکنم.امام علیه السلام فرمود.سه روز پیش دختری به تو موهبت شد اما نامی بر آن نهادی که جزء نامهای ما نیست.
باری؛کار شیطان همین است که امروز از اسم شروع میکند،ولی به همینجا ختم نمیشود بلکه فردا عکس،و روز دیگر سکس و روز دیگر رابطه و سرانجام رسوایی در پیشگاه خداوند.
عزیزان ! اگر این رسوایی را نمیخواهید پس خدا را و کتاب خدا را به شیطان و آنچه خواسته اوست نفروشید،که سودی در پی ندارد. بار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخهت بود (1)
و کسانی که دست به چنین معاملهای میزنند چه سرنوشت شومی دارند؛
«الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّٰهِ وَأَیْمَانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً»
کاسنی که بیایند قرآن و نبوت انبیاء و امامت امامان،و حلال و حرام دین مرا با دنیای بسیار کم و نازل معامله کنند تا در چند روز دنیا بدن ایشان در خوشی و راحت باشد به انتظار چندین بلا و محنت سنگین باشند نخست اینکه:
«أُولٰئِکَ لاَ خَلاَقَ لَهُمْ فِی الآخِرَةِ»
1) 1) حافظ.
وقتی که سر از خاک گور بر میدارند از بهشت و نعمت و نیز از دیدار اولیای من،ذرهای،نصیب ایشان نخواهد شد.
راستی در چنین بازاری وقتی که چنین سرمایههایی در چنگ نباشد کار انسان به کجا میکشد ؟
عزیزان ! روزگار سختی در پیش است کمی مواظب و محتاط زندگی کنید.
آن روز روزی است که پیامبران نیز مورد محاکمه و بازخواست الهی قرار میگیرند ما که جای خود داریم.
«وَلَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِینَ»
امام رحمه الله که در وصیتنامه خود نوشت.با دلی آرام و قلبی مطمئن و ضمیری شاد به فضل و رحمت خداوند به سوی جایگاه ابدی رهسپار میشوم،چند دقیقهای پیش از مرگ خانواده خود را میخواهد و میگوید.همینقد بدانید که این سفر بسیار سخت است.
آری،او که هشتاد و هشت سال کمر به خدمت خدا بست در لحظههای آخر نگران بود،که کار به کجا خواهد کشید.
آیا با این حساب میشود راحت زندگی کرد آنهم به این امید که خداوند کریم است ؟ !
آری،کریم هست اما نه برای هر کس.
دیگر اینکه:
«وَلاَ یُکَلِّمُهُمُ اللّٰهُ»
اینان در قیامت خداوند را صدا میکنند اما پاسخی نمیشنوند.
و سوم آنکه:
«وَلاَ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ»
حتی بر ایشان نگاه نیز نخواهد کرد.
و راستی چرا اینگونه برخورد نکند،و اینگونه سخت نگیرد،هیچ میدایند برای برپایی این دین تا کجا هزینه کرده است ؟
مگر به خاطر همین دین نبود که سرهای پیامبران را ناجوانمردانه بریدند ؟
مگر کنار همین دین نبود که عزیزترین یاران خداوند را قطعه قطعه ساختند ؟
آیا کربلا برای خداوند کم خرج برداشته است ؟ !
حال،با اینهمه،در قیامت،به مجرمان دست مریزاد هم بگوید ؟ !
«وَلاَ یُزَکِّیهِمْ»
و از عذاب نیز تبرئه نخواهند شد.
«وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ» (1)
و عذابی دردناک در انتظار ایشان است.
1) 1) آل عمران77/.