تفسیر خانواده جلد 2

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان و نام پديدآور:تفسیر خانواده ( آیات الاسرة فی القرآن) بررسی مجموعه آیات مربوط به "خانواده" در قرآن کریم/ به اهتمام محمد بیستونی ؛ گروه تحقیق صفورا بیستونی، زهرا بیستونی، آسیه بیستونی.

مشخصات نشر:قم: بیان جوان؛ مشهد: آستان قدس رضوی،شرکت به نشر ، 1389.

مشخصات ظاهری:2ج.؛ 22×29 س‌م.

شابک: دوره : 978-964-5640-75-8 ؛ ج. 1 : 978-964-5640-73-4 ؛ ج. 2 : 978-964-5640-74-1

وضعیت فهرست نویسی:فیپا

یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

موضوع:خانواده ها -- جنبه‌های قرآنی

شناسه افزوده:بیستونی، صفورا

شناسه افزوده:بیستونی، زهرا

شناسه افزوده:بیستونی، آسیه

شناسه افزوده:شرکت به‌نشر ( انتشارات آستان قدس رضوی)

رده بندی کنگره: BP104/خ24 ب9 1389

رده بندی دیویی: 297/159

شماره کتابشناسی ملی:1‌8‌8‌5‌6‌3‌3

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا

***

عنو ا ن: تفسير خانواده (جلد دوم)

به اهتمام: دكتر محمد بيستونى

گروه تحقيق: صفورا، زهرا، آسيه بيستونى

تايپ و صفحه آرايى: فاطمه سرزهى،سهيلا شاكرى

امور رايانه و IT: روح اللّه كريميان

چاپ و صحافى: چاپخانه رواق

نوبت و تاريخ چاپ: اول بهار 1389

شما ر گان: 1500 نسخه

نا شر: انتشارات بيان جوان

شابك: ISBN :

حق چاپ محفوظ نيست، هرگونه نسخه بردارى و چاپ از اين كتاب

به منظور توسعه فرهنگ قرآن كريم، با اخذ مجوز كتبى از

مؤسسه قرآنى تفسير جوان بلامانع است.

نشانى: تهران ، خيابان پاسداران ، بين گلستان هشتم و نهم (روبروى

پمپ بنزين)، شماره 451، طبقه همكف واحد 4 تلفكس: 22589626

www.Tafsirejavan.com

اشاره

تفسير خانواده

(آياتُ الاُْسْرَةِ فِى الْقُرآن)

بررسى مجموعه آيات مربوط به«خانواده»درقرآن كريم

«جلد دوم»

به اهتمام : دكتر محمد بيستونى

بسم الله الرحمن الرحیم

اهداء

اين كتاب را هديه مى كنم به :

سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدينَ عَلِىٍّ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومينَ الْمُكَرَّمينَ مِنْ وُلْدِالْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةَ اللّهِ فِى الاَْرَضينَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَْنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْياءِ الْفَرائِضِ وَمَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّريفَ فَيا مُعِزَّ

الاَْوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَْعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَْرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ

مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَريكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ

لزوم مراجعه اعضاى خانواده به مشاورينِ متخصص

وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ اِلاّ رِجالاً نُوحى اِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا اَهْلَ الذِّكْرِ اِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ

ما پيش از تو جز مردانى كه به آن ها وحى مى كرديم نفرستاديم، اگر نمى دانيد از اهل اطلاع سؤال كنيد. (43 / نحل)

شرح آيه از تفسير نمونه

آرى اين مردان از جنس بشر بودند ، با تمام غرايز و عواطف انسانى ، دردهاى آن ها را از همه بهتر تشخيص مى دادند و نيازهاى آن ها را به خوبى درك مى كردند ، درحالى كه هيچ فرشته اى نمى تواند از اين امور به خوبى آگاه گردد و آن چه را در درون يك انسان مى گذرد به وضوح درك كند. مسلما مردان وحى وظيفه اى جز ابلاغ رسالت نداشتند ، كار آن ها گرفتن وحى و رساندن به انسان ها و كوشش از طرق عادى براى تحقق بخشيدن به اهداف وحى بود ، نه اين كه با يك نيروى خارق العاده الهى و برهم زدن همه قوانين طبيعت ، مردم را مجبور به قبول دعوت و ترك همه انحرافات كنند، كه اگر چنين مى كردند ايمان آوردن افتخار و تكامل نبود. سپس براى تأكيد و تأييد اين واقعيت اضافه مى كند : « اگر اين موضوع را نمى دانيد برويد و از اهل اطلاع بپرسيد : فَسْئَلُوا اَهْلَ الذِّكْرِ اِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ ». « ذِكْر » به معنى آگاهى و اطلاع است و « اَهْلَ الذِّكْرِ » مفهوم وسيعى دارد كه همه آگاهان و اهل اطلاع را در زمينه هاى مختلف شامل مى شود و اگر بسيارى از مفسرين اهل ذكر را در اين جا به معنى علماى اهل كتاب تفسير كرده اند نه به اين معنى است كه اهل ذكر مفهوم محدودى داشته باشد بلكه در واقع از قبيل تطبيق كلى بر مصداق است زيرا سؤال درباره پيامبران و رسولان پيشين و اين كه آن ها مردانى از جنس بشر با برنامه هاى تبليغى و اجرايى بودند قاعدتا مى بايست از دانشمندان اهل كتاب و علماى يهود و نصارى بشود ، درست است كه آن ها با مشركان در تمام جهات هم عقيده نبودند ، ولى همگى در اين جهت كه با اسلام مخالفت داشتند، هماهنگ بودند ، بنابراين علماى اهل كتاب

براى بيان حال پيامبران پيشين منبع خوبى براى مشركان محسوب مى شدند .

در هر موضوعى بايد به متخصص همان موضوع مراجعه كرد

آيه فوق بيانگر يك اصل اساسى اسلامى در تمام زمينه هاى زندگى مادى و معنوى است و به همه مسلمانان تأكيد مى كند كه آن چه را نمى دانند از اهل اطلاعش بپرسند و پيش خود در مسايلى كه آگاهى ندارند دخالت نكنند. به اين ترتيب « مسأله تخصص » نه تنها در زمينه مسائل اسلامى و دينى از سوى قرآن به رسميت شناخته شده ، بلكه در همه زمينه ها مورد قبول و تأكيد است و روى اين حساب بر همه مسلمانان لازم است كه در هر عصر و زمان افراد آگاه و صاحب نظر در همه زمينه ها داشته باشند كه اگر كسانى مسايلى را نمى دانند به آن ها مراجعه كنند. ولى ذكر اين نكته نيز لازم است كه بايد به متخصصان و صاحب نظرانى مراجعه كرد كه صداقت و درستى و بى نظرى آن ها ثابت و محقق است ، آيا ما هرگز به يك طبيب آگاه و متخصص در رشته خود كه از صداقت و درست كاريش در همان كار خود ، مطمئن نيستيم مراجعه مى كنيم ؟ لذا در مباحث مربوط به تقليد و مرجعيت ، صفت عدالت را در كنار اجتهاد و يا اعلميّت قرار داده اند ، يعنى مرجع تقليد هم بايد عالم و آگاه به مسائل اسلامى باشد و هم با تقوا و پرهيزكار .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه موردبحث روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نموده و مى فرمايد:

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّ رِجالاَ نُوحِي إِلَيْهِمْ

و ما پيش از تو و رسالت تو نيز جز مردانى را كه به آنان وحى فرستاديم و به نور و فروغ وحى دل هايشان را نورباران ساختيم، به رسالت نفرستاديم.

منظور آيه شريفه اين است كه آنان نيز پيامبر ما بودند و از نعمت گران وحى و رسالت بهره ور و تو نخستين آنان نيستى كه شرك گرايان تعجّب مى كنند و اصل رسالت را انكار مى نمايند.

بدين وسيله آفريدگار هستى براى شرك گرايان روشن مى سازد كه پيامبر بايد از خود انسان ها باشد تا مردم او را بنگرند و با شنيدن گفتارش با او به گفت و شنود بپردازند؛ و اين پندار كه چرا به جاى او فرشته اى نيامده است تا پيام خدا را برساند، پندارى سست و بى اساس است، چرا كه پيش از او نيز پيامبران بى شمارى آمدند و اين سالار و آخرين آنان است.

فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ.

در تفسير اين فراز سه نظر آمده است:

1- به باور «رُمّانى»، «زَجّاج» و «اَزْهَرى»، منظور از «اَهْل ذِكْر» يا دانشوران كسانى هستند، كه به تاريخ و تحولات تاريخى و سرگذشت پيشينيان آگاهى دارند، خواه از توحيدگرايان باشند و يا از تاريك انديشان و كفرگرايان؛ چرا كه واژه «ذكر» به مفهوم آگاهى و در برابر بى خبرى و ناآگاهى و فقدان دانش است. بنابراين پيام آيه اين است كه اين واقعيت را كه خدا هماره پيام آورانى فرستاده است و آنان مردم را به سوى توحيد و تقوا فراخوانده اند ازآگاهان بپرسيد و كارى به عقيده آنان نداشته باشيد.

2- امّا به باور «اِبْن عبّاس» و «مُجاهِد» منظور پيروان كتابهاى آسمانى است و پيام آيه شريفه اين است كه: اگر نمى دانيد از پيروان تورات و انجيل بپرسيد.

با اين بيان، اين خطاب به شرك گرايان است؛ چرا كه آنان نويدهاى يهود و نصارى را كه از كتابهاى خود در مورد پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مى دادند باور نمى داشتند و آنها را دروغ مى انگاشتند.

3 از ديدگاه پاره اى از جمله «اِبْن زَيْد» منظور پيروان قرآن است؛ چرا كه واژه «ذِكْر» به مفهوم قرآن شريف آمده است.

از حضرت باقر عليه السلام آورده اند كه فرمود: «نَحْنُ اَهلَ الذِّكْرِ»؛ اين دانشوران و آگاهانى كه خدا مردم را به سويشان راه مى نمايد تا پرسش هاى خود را از آنان بپرسند و هدايت شوند ما هستيم.

گفتنى است كه خدا در قرآن شريف پيامبر را با عنوان «ذكر» ياد كرده(1)، كه با اين بيان، آن حضرت «ذكر» است و خاندان وحى و رسالت خاندان «ذكر»؛ درست همان گونه كه در روايات بسيارى آمده است.(2)

هنگامى كه آيه مورد بحث فرود آمد، اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: ما خاندان وحى و رسالت، اهل «ذكر» هستيم و اين آيه در مورد ما فرود آمده است. اِحْقاقُ الْحَقّ، ج 3، ص 482.

2.

1) سوره طَلاق، آيه 10.

2) لَمّا نُزِّلَتْ هذِهِ الاْآيَةُ قالَ عَلِىٌّ عليه السلام : نَحْنُ اَهْلَ الذِّكْرِ.

دقت فوق العاده در احترام به پدر و مادر

وَ قَضى رَبُّكَ اَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اِيّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانااِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ اَحَدُهُما اَوْكِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما اُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريما

پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد ، هرگاه يكى از آن ها يا هر دو آن ها، نزد تو، به سن پيرى برسند كمترين اهانتى به آن ها روامدار و بر آن ها فرياد مزن و گفتار لطيف و سنجيده بزرگوارانه به آن ها بگو. (23 / اسراء)

وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانى صَغيرا

بال هاى تواضع خويش را در برابرشان از محبت و لطف فرودآر و بگو پروردگارا همان گونه كه آن ها مرا در كوچكى تربيت كردند مشمول رحمتشان قرار ده. (24 / اسراء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« قَضاء » مفهوم مؤكّدترى از « امر » دارد و امر و فرمان قطعى و محكم و پايان دادن به چيزى را مى رساند و اين نخستين تأكيد در اين مسأله است. مطلق بودن « احسان » كه هرگونه نيكى را دربرمى گيرد و همچنين ، « والدين » كه مسلمان و كافر را شامل مى شود ، تأكيد ديگرى در اين جمله است.

در حقيقت در دو آيه اى كه گذشت ، قسمتى از ريزه كارى هاى برخورد مؤدبانه و فوق العاده احترام آميز فرزندان را نسبت به پدران و مادران بازگو مى كند:

1- از يك سو انگشت روى حالات پيرى آن ها كه در آن موقع از هميشه نيازمندتر به حمايت و محبت و احترام هستندگذارده، مى گويد: كمترين سخن اهانت آميزرا به آن ها مگو. آن ها ممكن است بر اثر كهولت به جايى برسند كه نتوانند بدون كمك ديگرى حركت كنند و از جابرخيزند و حتى ممكن است قادر به دفع آلودگى از خود نباشند ، در اين مواقع آزمايش بزرگ فرزندان شروع مى شود. آيا وجود چنين پدر و مادرى را مايه رحمت مى دانند و يا بلا و مصيبت و عذاب .

2 از سوى ديگر قرآن مى گويد : در اين هنگام به آن ها اف مگو ، يعنى اظهار ناراحتى و ابراز تنفر مكن و باز اضافه مى كند با صداى بلند و اهانت آميز و داد و فرياد با آن ها سخن مگو و باز تأكيد مى كند كه با قول كريم و گفتار بزرگوارانه با آن ها سخن بگو كه همه آن ها نهايت ادب در سخن را مى رساند كه زبان كليد قلب است.

3 از سوى ديگر دستور به تواضع و فروتنى مى دهد ، تواضعى كه نشان دهنده محبت و علاقه باشد و نه چيز ديگر .

4 سرانجام مى گويد : حتى موقعى كه روبه سوى درگاه خدا مى آورى پدر و مادر را ( چه در حيات و چه در ممات ) فراموش مكن و تقاضاى رحمت پروردگار براى آن ها بنما .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

زنجيره اى از مقررات انسانساز

در اين آيات كه زنجيره اى از مقررات انسانساز را ترسيم مى كند و يك رشته از رواها و نارواها و بايدها و نبايدها را به تابلو مى برد، نخست از توحيد و يكتاپرستى آغاز مى كند و مى فرمايد:

وَ قَضى رَبُّكَ اَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اِيّاهُ

و پروردگارت مقرر فرمود كه جز او را نپرستيد.

به باور گروهى از جمله «حَسَن»، «قَتادَه» و «اِبن عَبّاس»، منظور اين است كه: و پروردگارت فرمان قطعى دادكه...

و به باور «اَنَس»، پروردگارت لازم و واجب ساخت كه...

«مُجاهِد» مى گويد: و پروردگارت سفارش فرمود كه تنها او را بپرستيد و جز او را نپرستيد.

وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا

و نيز مقرر فرمود كه درباره پدر و مادر نيكى كنيد.

اِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ اَحَدُهُما اَوْ كِلاهُما

هان اى انسان! اگر پدر و مادرت يا يكى از آن دو، نزد تو ماندند و به كهنسالى رسيدند...

اين سفارش بدان جهت است كه انسان با رسيدن به كهنسالى از جهاتى بسان كودك مى شود و نياز به يارى و حمايت پيدا مى كند.

با اينكه رعايت احترام پدر و مادر در سراسر زندگى شان لازم است، بدان جهت در آيه شريفه تنها به دوران پيرى آنها اشاره رفته است كه انسان در مرحله سالخوردگى نياز بيشترى به خدمت و يارى پيدا مى كند؛ از اين رو به ويژه احترام به آنان در اين مرحله را يادآور مى گردد.

آيه مورد بحث بسان اين آيه است كه در مورد مسيح عليه السلام مى فرمايد:

وَ يُكَلِّمُ النّاسَ فِيالْمَهْدِ وَ كَهْلاً.... (1)

و او در گاهواره به اعجاز و در كهنسالى به وحى سخن مى گويد.

با اينكه همه انسانها در مرحله پيرى سخن مى گويند و اين مطلب ويژه مسيح نيست، بدين صورت يادآورى مى كند كه او به خواست خدا زنده مى ماند تا به مرحله كهنسالى مى رسد و آنگاه در آن سن و سال نيز، با مردم سخن مى گويد.

و نيز در آيه ديگرى از اين نمونه مى فرمايد: «وَ الأَْمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلّهِ»(2)در آن روز فرمانروايى از آن خداست.

با اينكه فرمانروايى همه جا و هماره از آن خداست، با اين وصف در آيه شريفه روشنگرى مى كند كه در روز رستاخيز فرمان و فرمانروايى تنها از آن اوست و بس، چراكه در آن روز ديگر فرمانروايى براى كسى جز او نخواهد بود.

به باور پاره اى تفسير آيه اين است كه اگر تو فرزند انسان، به مرحله تكليف رسيدى و پدر و مادرت نزد تو بودند و افتخار خدمت آنان را داشتى، كمترين اهانت بر آنان روا مدار.

فَلا تَقُلْ لَهُما اُفٍّ

پس به آنان كمترين اهانت روا مدار و اف مگو.

حضرت رضا عليه السلام از ششمين امام نور آورده است: «لَوْ عَلِمَ اللّهُ لَفْظَةً اَوْجَزَ في تَرْكِ عُقُوقِ الْوالِدَيْنِ مِنْ اُفٍّ لأََتى بِهِ». (3)

اگر خدا در هشدار از ستم و اهانت ننمودن به پدر و مادر، واژه اى كوتاه تر و چكيده تر از اين واژه پر معنا سراغ داشت و مى دانست، همان را بكار مى برد.

در روايت ديگرى آمده است كه: اَدْنَى الْعُقُوقِ اُفٌّ وَ لَوْ عَلِمَ اللّهُ لَفْظَةً اَوْجَزَ في تَرْكِ عُقُوقِ الْوالِدَيْنِ مِنْ اُفٍّ لأََتى بِهِ.(4)5.


1) سوره آل عِمْران، آيه 46.

2) سوره اِنْفِطار، آيه 19.

3) تفسير تِبْيان، ج 6، ص 466.

4) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 285.

كمترين مرحله نافرمانى و بيداد در حق پدر و مادر، گفتن و به كاربردن همين واژه است؛ و اگر خدا چيزى كوتاه تر و ناچيزتر از آن در ترك اهانت به آنان مى شناخت، آن را مى آورد و هشدار مى داد.

و نيز در روايت آورده اند كه: اهانت كننده به پدر و مادر و ستمكار در مورد آنان، هر كارى مى خواهد انجام دهد، امّا بداند كه هرگز وارد بهشت نخواهد شد. «فَلْيَعْمَلِ الْعاقُّ ما يَشاءُ اَنْ يَعْمَلَ فَلَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ».(1)

با اين بيان منظور اين است كه پدر و مادر را هرگز نبايد آزرد، چه زياد و چه اندك.

«مُجاهِد» در اين مورد مى گويد: منظور آيه اين است كه: اگر پدر و مادرت به مرحله اى از كهنسالى رسيدند كه كنترل نداشتند و لباس خود را آلوده كردند، نبايد از آنان اظهار تنفّر كنى، بلكه بايد به ياد داشته باشى كه تو را در كودكى تر و خشك كرده اند و تو همان گونه رفتار كنى.

به نظر مى رسد كه هشدار قرآن از به كار بردن «اُفّ» در برابر پدر و مادر بدان جهت است كه فرد خشمگين زياد آن واژه را به كار مى برد و اين واژه نشانگر خشم و نفرت گوينده است.

«ابو عُبَيْدَه» مى گويد: دو واژه «اُفّ» و «تُفّ» به مفهوم چرك ميان انگشتان است.

«اِبن عَبّاس»، آن را چيزى ناخوشايند تفسير مى كند.

و به باور پاره اى، به مفهوم چيز بد بو و داراى بوى ناخوشايند است.

وَ لا تَنْهَرْهُما

و آن دو را با تندى و فرياد مرنجان و بر سرشان فرياد مزن.

به باور پاره اى منظور اين است كه: آنان هرآنچه از تو خواستند و در توان دارى، به آنان بده و درنگ مكن. اين فراز بسان آن آيه است كه مى فرمايد:5.


1) تفسير سَمَرْقَندى، ج 2، ص 264 و 265.

«وَ اَمَّا السّائِلَ فَلا تَنْهَرْ».(1)

وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريما.

و با آنان با گفتار سنجيده و ظريف و بزرگمنشانه سخن بگو و از گفتار نادرست و بيهوده در برابر آنان بر حذر باش و بدين وسيله آنان را گرامى دار و مورد مهرشان قرار ده؛ چراكه گفتار پسنديده و درست در حقيقت نشان گراميداشت كسى است كه انسان با او سخن مى گويد.

«سَعيدبن مُسَيَّب» مى گويد:در برابر پدر و مادر بسان برده وخدمتگزارى گناهكار،كه در برابر سرورش ايستاده است، سخن بگو.

باز هم نيكى به پدر و مادر

در ادامه سخن در اين مورد مى افزايد:

وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ

و در برابر آن دو، تا آنجايى كه در توان دارى، از نظر گفتار و عملكرد فروتنى كن و بال تواضع و كوچكى را فرو آور.

واژه «ذُلّ»، نه به مفهوم ذلّت و خوارى، كه به مفهوم تواضع و فروتنى و نرمى است و تعبير فرود آوردن بال و پر فروتنى در برابر آنان، پرنده اى را در نظر انسان مجسم مى سازد كه با گشودن بال مهر و محبّت جوجه هاى خود را پناه مى دهد؛ و بدين سان آفريدگار هستى به انسان سفارش مى كند كه با گشودن بال و پر مهر و احسان پدر و مادرت را زير بال فروتنى و محبت گير، درست همان گونه كه آنان در دوران كودكى تو، بال هاى مهر و لطف خويشتن را بر سرت گشودند و تو را پروردند.

گفتنى است كه «عرب» هرگاه بخواهد كسى را رعايت كننده حرمت پدر و مادر بخواند و بگويد: او در برابر پدر و مادرش پرمهر و نرمخوست، مى گويد: او، هماره بال فروتنى خود را، از سر مهر و محبت، در برابر آنان فرود آورده است،0.


1) سوره ضُحى، آيه 10.

«قالُواهُوَ خافِضُ الْجَناحِ».

از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه در تفسير آيه فرمود:

لا تَمْلأَْ عَيْنَيْكَ مِنَ النَّظَرِ اِلَيْهِما اِلاّ بِرَأْفَةٍ وَ رَحْمَةٍ وَ لا تَرْفَعْ صَوْتَكَ فَوْقَ اَصْواتِهِما وَ لا يَدَيْكَ فَوْقَ اَيْديهِما وَ لا تَتَقَدَّمْ قُدّامَهُما.(1)

مفهوم آيه شريفه اين است كه جز با مهر و دلسوزى به آنان نگاه نكن و هرگز صداى خود را از صداى آنان فراتر نبر و دست خويشتن را بر فراز دست آنان مگذار و از پيشاپيش آنان راه نرو.

وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّياني صَغيرا.

و در باره آنان آمرزش بخواه و از خداى پر مهر تقاضا كن كه در زندگى و پس از مرگشان، آمرزش و رحمت خود را بر آنان بباراند، چراكه آنان تو را در دوران كودكى و ناتوانى و نياز، پروراندند و تربيت كردند.

يادآورى مى گردد كه آمرزش خواهى براى آنان در صورتى است كه باايمان و توحيدگرا باشند و نه كفرگرا.

از آيه شريفه اين نكته دريافت مى گردد كه دعاى فرزند براى آمرزش پدر و مادرى كه جهان را به درود گفته اند پذيرفته مى شود وگرنه خدا به اين كار دستور نمى داد و سفارش نمى فرمود.

به باور پاره اى، خدا بدان جهت به فرزندان فرمان مى دهد كه به پدر و مادر سالخورده نيكى كنند، امّا به پدر و مادر سفارش فرزندان را نمى كند كه محبت فرزندان به پدران و مادران كهنسال اندك است در حالى كه آنان فرزندانشان را بسيار دوست مى دارند. و بدان دليل به دوران پيرى آنان اشاره مى كند، كه در آن مرحله نياز به مهر و يارى پيدا مى كنند و فرزندان بايد، هم از نظر عواطف انسانى و اخلاقى و هم تأمين اقتصادى به آنان خدمت كنند و برسند.6.


1) تفسيرعَيّاشى، ج2، ص285؛ كافى، ج2، ص 126.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: رَغْمَ اَنْفِهِ، رَغْمَ اَنْفِهِ، رَغْمَ اَنْفِهِ،

قالُوا: مَنْ يا رَسُولَ اللّهِ؟

قالَ: مَنْ اَدْرَكَ اَبَوَيْهِ عِنْدَ الْكِبَرِ اَحَدُهُما اَوْ كِلاهُما وَ لَم يَدْخُلِ الْجَنَّةَ.(1)

بينى اش به خاك ماليده شود، بينى اش به خاك ماليده شود... بينى اش به خاك ماليده شود! پرسيدند: چه كسى اى پيامبر خدا؟

فرمود: آن كسى كه پدر و مادرش يا يكى از آن دو نزد او به مرحله پيرى رسند و با مهر و نيكى به آنان خشنودى خدا را فراهم نكند تا وارد بهشت پرطراوت و زيبا گردد.

و«اَبو اُسَيد اَنْصارى» آورده است كه: ما در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم كه مردى از تيره «بَنى سَلَمة» شرفياب گرديد و گفت: اى پيامبر خدا! آيا پس از مرگ پدر و مادرم بازهم كارشايسته اى مانده است كه در حق آنان انجام دهم؟ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آرى.

پرسيد: چه كنم؟

فرمود: نماز، طلب آمرزش وفا به عهد و پيمان آنان، احترام به دوستانشان و ديگر پيوند با نزديكان آنان و صله رحم با آنان.

يا رسُولَ اللّهِ! هَلْ بَقِىَ مِنْ بِرِّ اَبَوَىَّ شَىْ ءٌ اَبَرُّهُما بِهِ بَعْدَ مَوْتِهِما؟

قالَ صلى الله عليه و آله : نَعَم، اَلصَّلاةُ عَلَيْهِما، وَ الاِْسْتِغْفارُ لَهُما وَ اِنْقاذُ عَهْدِهِما مِنْ بَعْدِهِما وَ اِكْرامُ صَديقِهِما وَ صِلَةُ الرَّحِمِ الَّتى لا تُوصَلُ اِلاّ بِهِما.(2)

«قَتادَه» پس از تلاوت آيه مى گويد: آرى، اين گونه آموزش داده شديد و اين سان فرمان يافتيد، پس رهنمودها و درس هاى انسانساز خدا را برگيريد و به سيستم اخلاقى و تربيتى مورد سفارش او آراسته گرديد.8.


1) صحيح مُسْلِم، ج 4، ص 1978.

2) سُنَن اَبى داود، ج 4، ص 336 ؛ سُنَن اِبنِ ماجَه، ج 2، ص 1208.

رَبُّكُمْ اَعْلَمُ بِما فى نُفُوسِكُمْ اِنْ تَكُونُوا صالِحينَ فَاِنَّهُ كانَ لِلاَْوّبينَ غَفُورا

پروردگار شما از درون دل هاى شما آگاه است ( اگر لغزشى در اين زمينه داشتيد و جبران كرديد شما را عفو مى كند چراكه ) هرگاه صالح باشيد او توبه كنندگان را مى بخشد. (25 / اسراء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اَوّاب » ازماده « اَوْب » به بازگشت توأم با اراده را مى گويند ، درحالى كه « رجوع » هم به بازگشت با اراده گفته مى شود و هم بى اراده ، به همين دليل به « تَوْبَة » « اَوْبَة » گفته مى شود ، چون در حقيقت توبه بازگشت توأم با اراده به سوى خدا است. و از آن جا كه « اَوّاب » صيغه مبالغه است به كسى گفته مى شود كه هرلحظه از او خطايى سرزند به سوى پروردگار بازمى گردد. بنابراين اگر بدون قصد طغيان و سركشى در برابر فرمان خدا لغزشى در زمينه احترام و نيكى به پدر و مادر از شما سرزند و بلافاصله پشيمان شديد و درمقام جبران برآييد مسلما مشمول عفو خدا خواهيد شد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث، در مورد سفارش به تكريم و گراميداشت پدر و مادر مى فرمايد:

رَبُّكُمْ اَعْلَمُ بِما في نُفُوسِكُمْ

پروردگارتان به نيت ها و انديشه هاى شما داناتر است و مى داند كه شما در انديشه نيكى به آنان هستيد و يا اهانت و آزار و نافرمانى؛ از اين رو اگر از فرزندى كه قصدش خدمت به پدر و مادر است و نه نافرمانى آنان، امّا در مسير زندگى از او لغزشى سر زد و آنان آزرده شدند، خداى آمرزنده و مهربان از لغزش او مى گذرد.

به باور پاره اى منظور اين است كه: خدا به رازهاى درونى شما آگاه است.

اِنْ تَكُونُوا صالِحينَ فَاِنَّهُ كانَ لِلاَْوّابينَ غَفُورا.

اگر شما به راستى شايسته كردار باشيد و فرمانبردارى خدا پيشه سازيد و توبه كنيد، خدا توبه كاران را موردبخشايش و آمرزش قرار مى دهد.

«مُجاهِد» مى گويد: واژه «اَوّب»، به مفهوم كسى است كه توبه كار و پرستشگر خدا باشد و از گناهان باز گردد و راه فرمانبردارى خدا پيش گيرد؛ و از حضرت صادق عليه السلام نيز همين تفسير روايت شده است.

و «قَتادَه» بر آن است كه «اَوّابين»، شايسته كردارانى هستند كه فرمانبردار خدا و نيكوكار باشند.

«سَعيدبن مُسيَّب» مى گويد: به كسانى گفته مى شود كه دچار لغزش گردند و روى توبه به بارگاه خدا آورند و اين كار تكرار گردد.

و «اِبن عَبّاس» مى گويد: كسانى هستند كه در فراز و نشيب ها به سوى خدا باز مى گردند.

و نيز از او آورده اند كه: منظور ستايش كنندگان خدا هستند و اين تفسير را قرآن نيز تأييد مى كند، چرا كه مى فرمايد: «يا جِبالُ اَوِّبى مَعَهُ...»(1)هان اى كوه ها! به همراه او خدا را ستايش كنيد.

به باور پاره اى منظور كسانى هستند كه ميان مغرب و عشا نماز مى گزارند.

از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: هان اى هشام! چهار ركعت نماز، كه در هر ركعت آن پنجاه مرتبه سوره توحيد خوانده شود، نماز توبه كنندگان و بازگشت كنندگان به سوى خداست.0.


1) سوره سَبَأ، آيه 10.

وَ اتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَالْمِسْكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ لاتُبَذِّرْ تَبْذيرا

و حق نزديكان را بپرداز و ( همچنين ) مستمند و وامانده در راه را و هرگز اسراف و تبذير مكن.

(26 / اسراء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« تَبْذير » در اصل از ماده « بذر » و به معنى پاشيدن دانه مى آيد ، منتها اين كلمه مخصوص مواردى است كه انسان اموال خود را به صورت غيرمنطقى و فساد ، مصرف مى كند و معادل آن در فارسى امروز « ريخت و پاش » است. و به تعبير ديگر تبذير آن است كه مال در غير موردش مصرف شود هرچند كم باشد و اگر در موردش صرف شود تبذيرنيست هرچند زيادباشد. چنان كه در تفسير عياشى از امام صادق مى خوانيم كه در ذيل اين آيه در پاسخ سؤال كننده اى فرمود : « مَنْ اَنْفَقَ شَيْئا فى غَيْرِ طاعَةِ اللّهِ فَهُوَ مُبَذِّرٌ وَ مَنْ اَنْفَقَ فى سَبيلِ اللّهِ فَهُوَ مُقْتَصِدٌ : كسى كه در غير راه اطاعت فرمان خدا مالى انفاق كند ، تبذير كننده است و كسى كه در راه خدا انفاق كند ميانه رو است». دقت در مسأله اسراف و تبذير تا آن حد است كه در حديثى مى خوانيم پيامبر صلى الله عليه و آله از راهى عبور مى كرد، يكى از يارانش بنام سعد مشغول وضو گرفتن بود و آب زياد مى ريخت ، فرمود : « چرا اسراف مى كنى اى سعد » ، عرض كرد : « آيا در آب وضو نيز اسراف است ؟ » فرمود : « نَعَمْ وَ اِنْ كُنْتَ عَلى نَهْرٍ جارٍ : آرى هر چند در كنار نهر جارى باشى » .(1)

منظور از ذى القربى در اين جا چه كسانى هستند ؟

كلمه «ذَى الْقُرْبى» به معنى بستگان و نزديكان است و در اين كه منظور از آن در اين جا معنى عام است يا خاص درميان مفسران بحث است .

1- بعضى معتقدند مخاطب ، همه مؤمنان و مسلمانان هستند و منظور .


1) بنا به نقل « تفسير صافى » ، ذيل آيه مورد بحث .

پرداختن حق خويشاوندان به آن هااست.

2- بعضى ديگر مى گويند مخاطب پيامبر صلى الله عليه و آله است و منظور پرداختن حق بستگان پيامبر صلى الله عليه و آله به آن ها است ، مانند خمس غنايم و ساير اشيايى كه خمس به آن ها تعلق مى گيرد و به طوركلى حقوقشان در بيت المال. لذا در روايات متعددى كه از طرق شيعه و اهل تسنن نقل شده مى خوانيم كه به هنگام نزول آيه فوق ، پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه عليهاالسلام را خواند و سرزمين « فدك » را به او بخشيد. فدك زمين آباد و محصول خيزى در نزديكى خيبر بود و از مدينه حدود 140 كيلومتر فاصله داشت و بعد از خيبر ، نقطه اتكاء يهوديان در حجاز به شمار مى رفت ( به كتاب مَراصِدُ الاِْطِّلاعِ ماده فدك مراجعه شود ) . بعدازآن كه يهوديان اين منطقه بدون جنگ تسليم شدند پيامبر صلى الله عليه و آله اين سرزمين را طبق تواريخ و اسناد معتبر به فاطمه عليهاالسلام بخشيد ، اما بعد از رحلت آن حضرت، مخالفان آن را غصب نمودند و ساليان دراز به صورت يك حربه سياسى در دست آن ها بودامابعضى از خلفا اقدام به تحويل آن به فرزندان فاطمه عليهاالسلام نمودند. درحديثى كه از منابع اهل تسنن از ابوسعيد خدرى صحابه معروف پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده مى خوانيم : « لَمّا نَزَلَ قَوْلُهُ تَعالى وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ اَعْطى رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فاطِمَةً فَدَكا: هنگامى كه آيه و آتِ ذَاالْقُرْبى حَقَّهُ نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله سرزمين فدك را به فاطمه عليهاالسلام داد » .(1)از بعضى از روايات استفاده مى شود كه حتى امام سجاد به هنگام اسارت در شام با همين آيه به شاميان استدلال فرمود و گفت : منظور از آيه « وَ اتِ ذَاالْقُرْبى حَقَّهُ : ماييم كه خدا به پيامبرش دستور داده كه حق ما ادا شود ( و اين چنين شما شاميان همه اين حقوق را ضايع كرديد ) ». ولى اين دو تفسير با هم منافات ندارد، همه موظف هستند حق ذى القربى را بپردازند پيامبر صلى الله عليه و آله هم كه رهبر جامعه اسلامى است موظف است به اين وظيفه الهى عمل كند ، در حقيقت اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله از روشن ترين مصداق هاى ذى القربى و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله از روشن ترين افراد مخاطب .


1) « مجمع البيان » ، « درالمنثور » ، « ميزان الاعتدال » .

به اين آيه است. به همين دليل پيامبر صلى الله عليه و آله حق ذى القربى را كه خمس و همچنين فدك و مانند آن بود به آن ها بخشيد ، چرا كه گرفتن زكات كه در واقع از اموال عمومى محسوب مى شد براى آن ها ممنوع بود.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«تَبْذير»: ريخت و پاش نمودن و پراكنده ساختن ثروت، بسان افشاندن بذر در راه نادرست و ظالمانه، امّا اگر در راه درست و عادلانه هزينه شود «تَبْذير» گفته نمى شود.

رعايت حقوق آشنا و بيگانه و اداى آن

در آيات پيش، قرآن مردم را به توحيدگرايى و رعايت حقوق و حرمت پدر و مادر فراخواند، اينك روى سخن را به پيامبر گرامى نموده و مقررات و احكام ديگرى را ترسيم مى كند و نخست مى فرمايد:

وَ اتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ

و حقوق خويشاوندان را كه خدا مقرّر فرموده است به آنان بده.

به باور «اِبن عَبّاس» و «حَسَن» منظور اين است كه: و حقوق خويشاوندان را كه خدا واجب فرموده است براى آنان به رسميت بشناس و عطا كن.

امّا به باور «سُدى» منظور دادنِ حقوق نزديكان پيامبر است.

وى مى افزايد: هنگامى كه «اِبن زياد» امام سجاد عليه السلام را به سوى شام به همراه خاندان رسالت گسيل مى داشت تا يزيد در مورد آنان تصميم بگيرد، آن حضرت به مردى از شاميان فرمود: أَ قَرَأْتَ الْقُرْآنَ؟ آيا قران خوانده اى؟ آن مرد گفت: آرى؛ فرمود: أَما قَرَأْتَ: وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ؟

آيا اين آيه را نخوانده اى كه مى فرمايد: و حقوق نزديكان پيامبر صلى الله عليه و آله را ادا كنيد؟

پاسخ داد: چرا اين آيه را خوانده ام... آيا شما نزديكان پيامبريد؟ وَ اِنَّكُمْ ذُو الْقُرْبَى الَّذى اَمَرَ اللّهُ اَنْ يُؤْتى حَقَّهُ؟

قالَ: نَعَم!(1)7.


1) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 287.

فرمود: آرى، ما همان نزديكان پيامبريم كه در اين آيه مورد سفارش قرار گرفته ايم.

و اين مطلب از حضرت باقر و صادق عليهم السلام نيز روايت شده است.

«ابو سعيد خُدرى» آورده است كه: با فرود اين آيه شريفه، پيامبر صلى الله عليه و آله «فَدَك» را به فاطمه بخشيد.

لَمّا نَزَلَ هذِهِ الآْيَةُ «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ»، اَعْطى رَسُولُ اللّهِ فاطِمَةَ فَدَكاً»(1)

و نيز آورده اند كه «مَأمُون» نامه اى به «عَبدُالله بن موسى» نوشت و از او در مورد «فَدَك» پرسيد، كه وى در پاسخ نوشت: هان اى مَأمُون! بايد «فَدَك» به فرزندان فاطمه عليهاالسلام واگذار گردد و به همين روايت استدلال كرد. خليفه عباسى نيز «فَدَك» را به فرزندان فاطمه عليهاالسلام واگذار نمود.

وَ الْمِسْكينَ

و زكات را كه حق بينوايان است به آنان بدهيد.

وَ ابْنَ السَّبيلِ

و نيز حق مسافر و درمانده را به آنان بدهيد.

وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذيرا.

به باور «اِبن عَبّاس» و «اِبن مَسْعود»، واژه «مُبَذِّر» به مفهوم كسى است كه ثروت و امكانات را به ناروا هزينه مى كند.

و «مُجاهِد» مى گويد: اگر كسى اندك ثروتى در راه باطل و بيداد هزينه كند «مُبَذِّر» است، امّا اگر همه ثروت خود را در راه حق و عدالت هزينه نمايد، به او «مُبَذِّر» نمى گويند.

از امير مؤمنان عليه السلام آورده اند كه فرمود:

كُنْ زامِلَةَ الْمُؤْمِنينَ وَ اِنَّ خَيْرَ الْمَطايا اَمْثَلُها وَ اَسْلَمُها ظَهرا وَ لا تَكُنْ مِنَ المُبَذِّرينَ

گره گشا و باربردار از دوش مردم با ايمان باش و بدان كه بهترين مركب ها آنهايى هستند كه درست و بجا رام باشند و وظيفه خود را انجام دهند و مباد كه از اسرافكاران باشى و ثروت خود را بيهوده و به ناروا هزينه كنى.9.


1) حَسَكانى، شَواهِدُ التَّنْزيل، ج 1، ص 338 و 339.

وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْليسَ قالَ ءَاَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طينا

به ياد آوريد زمانى را كه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده كنيد ، آن ها همگى سجده كردند جز ابليس كه گفت آيا براى كسى سجده كنم كه او را از خاك آفريده اى؟ (61 / اسراء)

قالَ اَرَاَيْتَكَ هذَا الَّذى كَرَّمْتَ عَلَىَّ لَئِنْ اَخَّرْتَنِ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ لاََحْتَنِكَنَّ ذُرِيَّتَهُ اِلاّ قَليلاً

(سپس) گفت اين كسى را كه بر من ترجيح داده اى اگر تا روز قيامت مرا زنده بگذارى همه فرزندانش را جز عده كمى گمراه و ريشه كن خواهم ساخت. (62 / اسراء)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين سجده يك نوع خضوع و تواضع به خاطر عظمت خلقت آدم و امتياز او بر ساير موجودات و يا سجده اى بوده است به عنوان پرستش در برابر خداوند به خاطر آفرينش چنين مخلوق شگرفى. گرچه ابليس در اين جا به عنوان استثناء از فرشتگان آمده، امّا او به شهادت قرآن هرگز جزء فرشتگان نبوده، بلكه بر اثر بندگى خدا در صف آن ها قرار داشت او از جن بود و خلقت نارى داشت .

« اََحْتَنِكَنَّ » از ماده « اِحْتِناك » به معنى از ريشه كندن چيزى است ، بنابراين گفتار مزبور اشاره به اين است كه من كل بنى آدم را جز عده كمى از جاده اطاعت تو برمى كنم . اين احتمال نيز وجودداردكه «اََحْتَنِكَنَّ» ازماده «حَنَك» به معنى زيرگلو بوده باشد در واقع شيطان مى خواهد بگويد من به گردن همه آن ها ريسمان وسوسه مى افكنم و به جاده خطا مى كشانم .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اِحْتِناك»: به مفهوم ريشه كن ساختن و از بيخ و بن درآوردن چيزى آمده است، به همين جهت هنگامى كه ملخ زراعت را به طور كامل بخورد، عرب مى گويد: «اِحْتَنَكَ الجَرادُ الزَّرْعَ».

دام هاى گوناگون شيطان بر سر راه انسان

در آيات پنجگانه 61 تا 65 سخن از آفرينش انسان، فرمان آفريدگارش به فرشتگان براى سجده آوردن در برابر او، سركشى و سرباز زدن ابليس از فرمان خدا، رانده شدن آن موجود خودكامه از رحمت خدا، اعلام جنگ پايان ناپذيرش با فرزندان آدم و گشودن انواع دام ها و نقشه هاى گمراهگرانه بر سر راه آنان و.... است.

در آيه مورد بحث مى فرمايد:

وَ اِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْليسَ

و آنگاه را به يادآور كه ما به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد و از پى فرمان ما همگى آنان جز ابليس سجده كردند.

قالَ أَ اَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طينا.

اين فراز پرسش انكارى است و منظورش اين است كه ابليس گفت: بار خدايا! من چگونه براى آدم سجده كنم در صورتى كه از او بهترم؟

اصل و ريشه من از آتش است و از اصل او كه ازخاك است برتروپرشرافت تر است.

از اين آيه چنين دريافت مى گردد كه ابليس مى دانست كه آدم بر فرشتگان برترى دارد، چراكه اگر اين را در نيافته بود دليلى نداشت كه سرباز زند و سجده نكند.

سجده براى آدم به خاطر فرمانبردارى از خدا

آفريدگار هستى ممكن است به فرشتگان فرمان دهد كه در برابر آدم و براى او، در راه فرمانبردارى از آفريدگار خويش سجده آورند، امّا هرگز به پرستش او فرمان نمى دهد؛ چراكه سجده در حقيقت تواضع در برابر ديگرى و بزرگداشت اوست كه درجات و مراحل گوناگونى دارد و در گرو انديشه و نيّت سجده گزار است كه بالاترين مرحله آن پرستش مى باشد و ويژه ذات پاك خداست. امّا پرستش و عبادت اين گونه نيست، چراكه عبادت و پرستش، برترين و بالاترين درجه خضوع و فروتنى دل و قلب

در برابر خداست و اين براى غير خدا نارواست.

به بيان ديگر، عبادت و پرستش بر خلاف سجده كه داراى مراحلى است تنها يك مرحله دارد و اگر در محتوا به خاطر رشد و معنويت و چگونگى اخلاص مردم نيايشگر و پرستشگر مراتبى نيز داشته باشد، همه مراتب آن، از آنِ خداست و نمى توان جز او را پرستيد.

با اين بيان روشن مى شود كه اگر كسى به طور ناخواسته و بدون توجّه، در برابر قدرتى سجده آورد، بزرگداشت او به حساب نمى آيد، درست همان گونه كه ديگر كارهاى اعضا و اندام ها نيز نياز به قصد و آهنگ و نيت دارد تا رسميت يابد.

قالَ اَرَاَيْتَكَ هذاَ الَّذى كَرَّمْتَ عَلَىَّ

ابليس گفت: پروردگارا به من بگو: چرا آدم را با اينكه من از آتش پديد آمده ام و او از خاك بر من برترى بخشيده اى؟

لَئِنْ اَخَّرْتَنِ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ لاََحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ اِلاّ قَليلاً.

در مورد اين فراز سه نظر آمده است:

1- به باور «ابو مُسْلِم» منظور اين است كه: اگر مرگ مرا تا روز رستاخيز به تأخير افكنى و به من مهلت دهى، فرزندان آدم را به بيراهه مى برم و آنان را بسان حيوان چموشى لگام مى زنم و از پى خويش به سوى گناه و زشتكارى مى كشانم؛ آرى تنها گروهى اندك كه مورد لطف ويژه تو هستند و به بارگاهت اخلاص مى ورزند در اسارت و مهار من نخواهند بود.

2- امّا به باور «اِبن عَبّاس» منظور اين است كه: اگر به من تا روز رستاخيز مهلت دهى، بر فرزندان آدم سلطه و استيلا خواهم جست و آنان را به بند اسارت خويش خواهم افكند.

3- «جُبّائى» مى گويد: منظورش اين است كه: اگر مرا مهلت دهى، همان گونه كه ملخ سراسر مزرعه را مى خورد، من نيز همه آنان را به تدريج گمراه خواهم كرد و به گونه اى وسوسه و اغواگرى خواهم نمود كه همه را درمانده سازم. ابليس بدان جهت چنين طمعى در مورد فرزندان آدم يافت كه خدا به فرشتگان فرمود كه آدم را مى آفريند و آنان گفتند: آيا در زمين كسى را قرار مى دهى كه تباهى مى نمايد؟!

«حَسَن» در اين مورد مى گويد: ابليس پيش از اين، به وسوسه آدم پرداخته و او را در برابر گمراهگرى هاى خود ناتوان يافته بود، از اين رو مى دانست كه نسل و تبار او از خودش ضعيف تر و آسيب پذيرتر خواهند بود.

قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَاِنَّ جَهَنَّمَ جَزاؤُكُمْ جَزاءًمَوْفُورا

فرمود: برو هركس از آنان از تو تبعيّت كند جهنم كيفر آن ها است ، كيفرى است فراوان.

(63 / اسراء)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين هنگام براى اين كه ميدان آزمايشى براى همگان تحقق يابد ، و وسيله اى براى پرورش مؤمنان راستين فراهم شود كه انسان همواره در كوره حوادث پخته مى شود و در برابر دشمن نيرومند، قوى و قهرمان مى گردد، به شيطان امكان بقاء و فعاليت داده شده است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«مَوْفُور»: كامل و فراوان.

در آيه مورد بحث روشنگرى مى كند كه چگونه حكمت آفريدگار هستى بر آن قرار گرفت كه به ابليس مهلت دهد و شرايط را براى يك آزمون سازنده و جدّى براى تعالى جويان فراهم آورد. به همين جهت هم ضمن تحقير ابليس به او فرمود:

برو كه هر كس از فرزندان آدم از تو پيروى كند و گفتار باطل و فريبكارانه تو را بپذيرد، سزاى خود را به طور كامل و بدون كم و كاست، از آتش دوزخ دريافت خواهد كرد.

وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَاَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَشارِكْهُمْ فِى الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ وَعِدْهُمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ اِلاّ غُرُورا

هر كدام از آن ها را مى توانى با صداى خودت تحريك كن و لشكر سواره و پياده ات را بر آن ها گسيل دار و در ثروت و فرزندانشان شركت جوى و آن ها را با وعده ها سرگرم كن ولى شيطان جز فريب و دروغ وعده اى نمى دهد. (64 / اسراء)

اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَ كَفى بِرَبِّكَ وَكيلاً

( اما بدان ) تو هرگز سلطه اى بر بندگان من پيدا نخواهى كرد و آن ها هيچگاه به دام تو گرفتار نمى شوند همين قدر كافى است پروردگارت حافظ آن ها باشد. (65 / اسراء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اِسْتَفْزِزْ » از ماده « اِسْتِفْزاز » به معنى تحريك و برانگيختن است. « اَجْلِبْ » از ماده « اِجْلاب » در اصل از « جَلَبَة » به معنى فرياد شديد است و اِجْلاب به معنى راندن و حركت دادن با نهيب و فرياد مى باشد.

وسايل چهارگانه وسوسه گرى شيطان براى انحراف خانواده ها

گرچه در آيات فوق، مخاطب شيطان است و خداوندبه عنوان يك فرمان تهديدآميز به اومى گويد هرچه ازدستت ساخته است بكن و با وسايل گوناگون به اغواى بنى آدم برخيز، ولى در واقع هشدارى است به همه انسان ها كه طرق نفوذ شيطان را دريابند و از تنوع وسايل وسوسه هاى او آگاه شوند. جالب اين كه قرآن در آيه فوق به چهار بخش مهم و اصولى از اين وسايل، اشاره مى كند و به انسان ها مى گويد كه از چهار طرف مراقب خويش باشند:

1- برنامه هاى تبليغاتى جمله « وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ » كه بعضى از مفسران آن را تنها به معنى نغمه هاى هوس انگيز موسيقى و خوانندگى تفسير كرده اند معنى وسيعى دارد كه هرگونه تبليغات گمراه كننده را كه در آن از وسايل صوتى و سمعى استفاده مى شود شامل مى گردد. به اين ترتيب نخستين برنامه شيطان،

استفاده از اين وسايل است. اين مسأله مخصوصا در دنياى امروز كه دنياى فرستنده هاى راديويى و دنياى تبليغات گسترده سمعى و بصرى است ، از هرزمانى روشن تر و آشكارتر است ، چرا كه شياطين و احزاب آن ها در شرق و غرب جهان بر اين وسيله مؤثر تكيه دارند و بخش عظيمى از سرمايه هاى خود را در اين راه مصرف مى كنند ، تا بندگان خدا را استعمار كنند و از راه حق كه راه آزادى و استقلال و ايمان و تقوى است منحرف سازند و به صورت بردگانى بى اراده و ناتوان درآورند .

2- استفاده از نيروى نظامى اين منحصر به عصر و زمان ما نيست كه شياطين براى يافتن منطقه هاى نفوذ به قدرت نظامى متوسّل مى شوند، هميشه بازوى نظامى يكى ازبازوهاى مهم و خطرناك همه جباران و ستمگران جهان بوده است، آن ها ناگهان در يك لحظه به نيروهاى مسلّح خود فريادمى زنند و به مناطقى كه ممكن است بامقاومت سرسختانه، آزادى و استقلال خويش رابازيابند گسيل مى دارند و حتّى در عصرخود مى بينيم برنامه گسيل سريع كه درست همان مفهوم«اِجْلاب»را دارد تنظيم كرده اند، به اين ترتيب كه پاره اى از قدرت هاى جهانخوار غرب نيروى ويژه اى، آماده ساخته اند كه بتوانند آن را در كوتاه ترين مدت در هر منطقه اى از جهان كه منافع نامشروع شيطانيشان به خطر بيفتد اعزام كنند و هر جنبش حق طلبانه اى را در نطفه خفه نمايد. و قبل از وصول اين لشكر سريع ، زمينه را با جاسوسان ماهر خود كه در واقع لشكر پياده هستند آماده مى سازند. غافل از اين كه خداوند به بندگان راستينش در همين آيات وعده داده است كه شيطان و لشكر او هرگز بر آن ها سلطه نخواهند يافت .

3- برنامه هاى اقتصادى و ظاهرا انسانى يكى ديگر از وسايل مؤثر نفوذشيطان از طريق شركت در اموال و نفوس است ، باز در اين جا مى بينيم بعضى از مفسران شركت در اموال را منحصرا به معنى « ربا » و شركت در اولادرا فقط به معنى فرزندان نامشروع دانسته اند در حالى كه اين دو كلمه معنى بسيار وسيع ترى دارد كه همه اموال حرام و فرزندان نامشروع و غير آن را شامل مى شود. مثلاً در عصر و زمان خود مى بينيم كه شياطين جهانخوار ، مرتبا پيشنهاد سرمايه گذارى و تأسيس شركت ها و

ايجاد انواع كارخانه ها و مراكز توليدى در كشورهاى ضعيف مى كنند و زير پوشش اين شركت ها انواع فعاليت هاى خطرناك و مضر را انجام مى دهند ، جاسوس هاى خود را به نام كارشناس فنى يا مشاور اقتصادى و مهندس و تكنيسين به اين كشورها اعزام مى دارند و بالطائف الحيل آخرين رمق آن ها را مى مكند و از رشد و نمو و استقلال اقتصادى آن ها جلوگيرى مى كنند. و نيز از طريق تأسيس مدارس ، دانشگاه ها ، كتابخانه ها ، بيمارستان ها و جهانگردى در فرزندان آن ها شركت مى جويند ، جمعى از آن ها را به سوى خود متمايل مى سازند ، حتّى گاهى با كمك هاى سخاوتمندانه از طريق بورس تحصيلى كه در اختيار جوانان مى گذارند آن ها رابه طوركامل به فرهنگ و برنامه خود جلب مى كنند و در افكار آن ها شريك مى شوند .

4- برنامه هاى مخرب روانى استفاده از وعده هاى مغروركننده و انواع فريب ها و نيرنگ ها يكى ديگر از برنامه هاى شيطان ها است، آن ها روانشناسان و روانكاوان ماهرى را براى اغفال و فريب مردم ساده دل و حتّى هوشيار تربيت كرده اند، گاهى به نام اين كه دروازه تمدن بزرگ در چندقدمى آن ها است و يا اين كه در آينده نزديكى در رديف اولين كشورهاى متمدن و پيشرو قرار خواهند گرفت و يا اين كه نسل آن ها نسل نمونه و بى نظيرى است كه مى تواند در پرتو برنامه هاى آنان به اوج عظمت برسد و امثال اين خيالات و پندارها، آن هارا سرگرم مى سازند كه همه در جمله « وَعْدِهُمْ » خلاصه مى شود. و گاهى به عكس از طريق تحقير و تضعيف روحيه و اين كه آن ها هرگز مبارزه با قدرت هاى عظيم جهانى را ندارند و ميان تمدّنشان با تمدّن كشورهاى پيشرفته صدها سال فاصله است آنان را ازهرگونه تلاش و كوششى بازمى دارند. اين قصه سر دراز دارد و طرق نفوذ شيطان و لشكريان او يك راه و دو راه نيست (1)، اين جا است كه عباداللّه و بندگان راستين خدا با دلگرمى كه از وعده قطعى او در اين آيات به .


1) در زمينه اين كه خدا چرا شيطان را آفريد در تفسير 39 / بقره و در مورد وسوسه ها و معنى شيطان در قرآن در جلد 6 صفحه 115 تفسيرنمونه و جلد 1 صفحه 136 بحث شده است .

دست مى آورند به جنگ با اين شياطين برمى خيزند و كمترين وحشتى به خود راه نمى دهند و مى دانند سر و صداى شياطين هرقدر زياد باشد بى محتوا و توخالى است و با قدرت ايمان و توكل برخدا برهمه آن ها مى توان پيروز شد و نقشه هاشان را نقش برآب كرد چنان كه قرآن مى گويد « وَ كَفى بِرَبِّكِ وَكيلاً : خداوند بهترين حافظ و نگاهبان و يار و ياور آن ها است » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اِسْتِفْزاز»: به مفهوم انگيزش سريع و به لغزش افكندن ديگرى با تردستى و فريب و دور ساختن او از راه درست.

«اِسْتِطاعَة»: نيرو و توان براى انجام كارها.

«اِجْلاب»: راندن و به حركت آوردن ديگرى با فرياد و نهيب زدن.

«خَيْل»: سواره نظام؛ و به مفهوم اسب ها نيز آمده است.

«رَجِل»: پياده نظام.

راه هاى نفوذ شيطان

آنگاه در اشاره اى هشدار دهنده به راه هاى نفوذ ابليس در دل ها و نيز به منظور نشان دادن دام ها و ابزارهاى او در راه فريب فرزندان آدم بود كه در ادامه سخن با آن موجود رانده شده فرمود:

وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ

هر كسى از آنان را توانستى با تحريك و وسوسه خود به گمراهى سوق ده و از راه حق و عدالت به بيراهه بر!

اين فراز گرچه به صورت امر و فرمان آمده، امّا در حقيقت هشدار است.

«اِبن عَبّاس» در اين مورد مى گويد: هرگاه كسى بخواهد فردى را هشدار دهد و از عصيان بر حذر دارد مى گويد: هرچه مى خواهى انجام بده كه سرانجام فرجام شوم بيدادت را خواهى ديد.

آرى در آيه شريفه هشدار به صورت فرمان آمده است و اين شيوه در حقيقت به اين مى ماند كه به كسى فرمان دهند كه به خودش اهانت روا دارد و خود را رسوا سازد.

«مُجاهِد» مى گويد منظور از واژه «بِصَوْتِكَ» در آيه شريفه، ساز و آواز و ترانه هاى وسوسه انگيز است.

امّا به باور برخى ديگر منظور از آواز شيطان، هر آواز و صدا و ندايى است كه انسان را به سوى گناه و ستم فراخواند و او را به سوى زشتى سوق دهد.

وَ اَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ

وسوسه هاو نيرنگ ها،پيروان ورهروان و فرزندان و ياران خود را بسان سپاهيان سواره نظام و پياده نظام، بر ضد آنان بسيج كن.

بااين بيان «باء» زايده است و آيه نشانگر آن است كه هر سواره و يا پياده از آدميان گرفته تا جنيّان كه در راه نافرمانى خدا گام برمى دارند، از سواره نظام و پياده نظام شيطان شمرده مى شوند.

به باور پاره اى منظور اين است كه، سواره نظام و پياده نظام خود را گردآور و همه را براى گمراه ساختن فرزندان انسان بسيج نما!

وَ شارِكْهُمْ فِي الاَْموالِ وَ الاَْوْلادِ

و در دارايى و فرزندان آنان شركت جوى!

به باور «اِبن عَبّاس»، «حَسَن» و «مُجاهِد» منظور مال حرام و فرزند نامشروع و بى اصل و تبار است.

امّا به باور «قَتادَه» منظور همان بدعتگذارى شرك گرايان است كه گوش شترها را با يك شرايط و شيوه خرافى مى شكافتند و يا آنها را رها مى كردند...

و منظور از شركت شيطان در نسل و تبار آنان اين است كه آنان را يهودى، مسيحى و مجوسى بار آورند.

«كَلْبى» در اين مورد آورده است كه، شيطان در هر ثروت و روابط جنسى حرام شركت مى جويد.

و «اِبن عَبّاس» مى گويد: منظوراز گزينش نام هاى زشت و ناپسند، چون: «عَبدُحَرْث» و... بر كودكان و يا زنده به گور ساختن دختران است.

وَعِدْهُمْ

و به دروغ به آنان وعده ده كه جاودانه در دنيا خواهند زيست و از فرارسيدن رستاخيز و حساب و كتاب و كيفر و پاداش خبرى نيست.

گفتنى است كه همه اين فرازها و جملات، هشدارهايى هستند كه در قالب فرمان و به صورت امر آمده اند.

وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ اِلاّ غُرُورا.

و در پايان آيه شريفه، در يك فراز روشنگرى مى كند كه: هان اى مردم! بهوش باشيد كه همه وعده هاى شيطان دروغ و بى اساس و بافته هايى فريبنده است.

پس از هشدار به فرزندان انسان در آيه پيش، اينك قرآن دگرباره روى سخن را متوجّه شيطان مى سازد و مى فرمايد:

اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ

تو هيچ سلطه اى بر آن بندگان من كه به راستى فرمانبردار من باشند و مقررات را رعايت كنند نخواهى داشت، چراكه آنان نيك مى دانند كه وعده ها و بافته هاى تو دروغ و فريبنده است، به همين جهت فريب تو را نخواهند خورد.

به باور برخى منظور اين است كه، تو را اى شيطان! بر بندگان راستين من چيرگى و تسلّطى نيست؛ تنها كار تو اين است كه آنان را وسوسه مى كنى و بدين وسيله آنان را به سوى گناه و نافرمانى خدا برمى انگيزى، امّا هرگز نمى توانى از راه زور و اجبار آنان را به گناه و نافرمانى وادار سازى.

وَ كَفى بِرَبِّكَ وَكيلاً.

و همين كافى و بسنده است كه پروردگارت حافظ و نگهبان اين بندگان راستين خويش است و آنان را از آفت شرك و فريب شيطان حفظ مى كند.

سرگذشت خانواده شايسته حضرت زكريا در سوره مريم

فضيلت تلاوت سوره « مريم »

از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين نقل شده است كه: « هر كس اين سوره را بخواند به تعداد كسانى كه زكريارا تصديق يا تكذيب كردند و همچنين تعداد كسانى كه يحيى و مريم و عيسى و موسى و هارون و ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسماعيل را تصديق يا تكذيب كردند ، آرى به تعداد هر يك از آن ها خداوند ده حسنه به او مى دهد ، همچنين به تعداد كسانى كه (به دروغ و تهمت ) براى خدا فرزندى قائل شدند و نيز به تعداد كسانى كه فرزند قائل نشدند » .(1)در حقيقت اين حديث دعوت به تلاش و كوشش در دو خط مختلف مى كند : خط حمايت از پيامبران و پاكان و نيكان و خط مبارزه با مشركان و منحرفان و آلودگان ، زيرا مى دانيم اين ثواب هاى بزرگ را به كسانى نمى دهند كه تنها الفاظ را بخوانند و عملى بر طبق آن انجام ندهند، بلكه اين الفاظ مقدس مقدمه اى است براى عمل.

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

كهيعص

كهيعص (1 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

در خصوص حروف مقطعه اين سوره دو دسته از روايات در منابع اسلامى ديده مى شود: نخست رواياتى است كه هر يك از اين حروف را اشاره به يكى از اسماء بزرگ خداوند ( اسماء الحسنى ) مى داند « كاف » اشاره به « كافى » كه از اسماء بزرگ خداوند است و « ه » اشاره به « هادى » و « ياء » اشاره به « ولى » و « عين » اشاره به « عالم » و « ص » اشاره به « صادق الوعد » ( كسى كه در وعده خود صادق است ) .(2)

دوم رواياتى است كه اين حروف مقطعه را به داستان قيام امام حسين در كربلا .


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

2) « نور الثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 320 .

تفسير كرده است : « كاف » اشاره به «كربلا» «هاء» اشاره به « هلاك خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله » و «ياء» به «يزيد» و «عين» به مسأله «عطش» و «صاد» به «صبر و استقامت» حسين و ياران جانبازش .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

گراميداشت زكريا

اين سوره مباركه نيز با حروف مقطعه آغاز مى گردد.

در تفسير اين حروف كه در آغاز پاره اى از سوره ها آمده است، در سوره بقره سخن رفت و در اينجا تنها به ترسيم دو گفتار از «ابن عباس» در اين مورد بسنده مى شود:

1- از او آورده اند كه در اين مورد مى گفت: هركدام از اين حروف از يكى از نام هاى بلند و پرشكوه خدا و يا از يكى از ويژگى ها و اوصاف او سرچشمه مى گيرد. براى نمونه، در اين سوره:

كاف، از «كريم»

ها، از «هادى»

يا، از «حكيم»

عين، از «عليم»

و صاد، از «صادق»، سرچشمه گرفته است.

2- و نيز «عَطاء» و «كَلْبى» از او آورده اند كه مى گفت: هركدام از اين حروف داراى مفهومى بلند است، براى نمونه:

1- منظور از «كاف» اين است كه ذات پاك او براى آفريدگانش بسنده است و همان گونه كه همه پديده ها و انسان ها را پديد آورده است، امور و شئون آنان را نيز تدبير مى كند؛ «كافٍ لِخَلْقِهِ». .


1) « نور الثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 320 .

2- و منظور از «ها» اين است كه او هدايتگر بندگان خويش است؛ «هادٍ لِعِبادِهِ».

3- و منظور از «يا» اين است كه قدرت او برترين قدرت هاست؛ «يَدُهُ فَوْقَ اَيْديهِمْ».

4- و «عين» نشانگر اين حقيقت است كه او از كران تا كران هستى آگاه و به حال همه موجودات و آفريدگان خود داناست؛ «عالِمٌ بِبَرِيَّتِهِ».

5- و «صاد» نيز اشاره به اين نكته است كه ذات پاك او در همه وعده هايش راستگوست و هرگز در وعده هاى او دروغ و تخلف راه ندارد؛ «صادِقٌ وَعْدُهُ».

با اين بيان هر يك از اين حروف آغاز سوره، يا از يكى از نام هاى بلند او سرچشمه مى گيرد و يا از صفات و ويژگى هاى او و يا به يكى از آنها اشاره دارد.

ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيّا

اين يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بنده اش زكريا. (2 / مريم)

اِذْ نادى رَبَّهُ نِداءً خَفِيّا

در آن هنگام كه پروردگارش را در خلوتگاه ( عبادت ) خواند.(3 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين سؤال براى مفسران مطرح شده كه « نادى » به معنى دعا با صداى بلند است در حالى كه « خَفِىّ » به معنى آهسته و مخفى است و اين دو با هم سازگار نيست ، ولى با توجه به اين نكته كه « خَفِىّ » به معنى آهسته نيست ، بلكه به معنى پنهان است ، بنابراين ممكن است زكريا در خلوتگاه خود آن جاكه كسى غيراز او حضور نداشته، خدا را با صداى بلند خوانده باشد و بعضى گفته اند اين تقاضاى او در دل شب بوده است ، آن گاه كه مردم در خواب آرميده بودند .(1)بعضى نيز جمله « فَخَرَجَ عَلى قَوْمِه مِنَ الْمِحْرابِ » ( زكريا از محراب خود بيرون آمد و به سراغ قومش رفت ) را كه در آيات آينده خواهد آمد دليل بر وقوع اين دعا در خلوتگاه گرفته اند .(2)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پس از حروف مورد بحث، اينك قرآن سرگذشت درس آموز زكريّا را آغاز مى كند و مى فرمايد: ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيّا.

اين آيات، ترسيم كننده داستان گراميداشت زكريا و پذيرفته شدن دعاى او در بارگاه خداست.

او يكى از پيامبران خداست كه به سوى بنى اسرائيل برانگيخته شد. آن بزرگوار ريشه و تبارش به هارون برادر موسى مى رسيد؛ وى تا دوران پيرى و سالخوردگى .


1) « تفسير قرطبى » ، جلد 6 ، ذيل آيه مورد بحث .

2) « الميزان » ، جلد 14 ، ذيل آيه .

از نعمت وجود فرزند محروم بود، به همين جهت دست دعا و نيايش به بارگاه خدا برداشت و آن بنده نواز دعاى او را پذيرفت.

پاره اى در تفسير آيه مى گويند منظور اين است كه: اين آيات نشانگر داستان يادكِرد و گراميداشتى است كه خدا به وسيله رحمت و بخشايش خويش از بنده اش زكريا كرد.

از اين آيه شريفه اين نكته دريافت مى گردد كه دعا و نيايش در نهان زيبنده تر و به برآورده شدن و به هدف اجابت رسيدن نزديك تر است.

در روايت است كه: خَيْرُ الدُّعاءِ الْخَفِىُّ وَ خَيْرُ الرِّزْقِ ما يَكْفى.(1)

بهترين دعا، دعا و نيايش در نهان است و زيبنده ترين رزق و روزى، آن رزقى است كه نيازهاى انسان را بسنده باشد و او را بى نياز سازد.

برخى برآنند كه دليل دعاى او در نهان اين بود كه از تقاضاى فرزند در آن مرحله پيرى و سالخوردگى خجالت مى كشيد و بيم آن داشت كه مورد تمسخر قرار گيرد.2.


1) اَلمُصَنَّف لابن ابى شَيْبَه، ج 13، ص 245؛ الطَبَرى، 16، ص 82.

قالَ رَبِّ اِنّى وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّى وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبا وَ لَمْ اَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيّا

گفت : پروردگارا ! استخوانم سست شده و شعله پيرى تمام سرم را فراگرفته و من هرگزدر دعاى تو از اجابت محروم نمى شدم. (4 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

« زكريّا » فراگيرى پيرى و سفيدى تمام موى سرش را ، به شعله ور شدن آتش و درخشندگى آن و خاكستر سفيدى كه بر جاى مى گذارد ، تشبيه كرده است و اين تشبيهى است بسيار رسا و زيبا . سپس مى افزايد : ( وَ لَمْ اَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيّا ) تو همواره در گذشته مرا به اجابت دعاهايم عادت دادى و هيچ گاه محرومم نساخته اى ، اكنون كه پير و ناتوان شده ام، سزاوارترم كه دعايم را اجابت فرمايى و نوميد بازنگردانى. در حقيقت « شقاوت » در اين جا به معنى تعب و رنج است ، يعنى من هرگز در خواسته هايم از تو به زحمت و مشقت نمى افتادم، چرا كه به سرعت مورد قبول تو واقع مى گشت.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«وَهَن»: سستى. «اِشْتِعال»: شعله ور شدن؛ و تعبير آيه شريفه از زيباترين تعبيرها مى باشد و منظور اين است كه، آفت پيرى بسان شعله آتش، موهاى سرم را فراگرفته است. «دُعاء»: نيايش و درخواست نياز.

هنگامى كه روى نياز به بارگاه آن بى نياز آورد و گفت:

قالَ رَبِّ اِنّى وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّى

پروردگارا، استخوان هايم سست گرديد،

وَ اشْتَعَلَ الرَّاْسُ شَيْباً

و شعله پيرى همه موهاى سرم را فرا گرفته و سپيد ساخته است.

روشن است كه وقتى استخوان ها كه ستون بدن و اسكلت آن را مى سازند، با آن همه صلابت و استحكام، سست گردند، ديگر تكليف گوشت و رگ و اعصاب و

ديگر بافت ها روشن است.

به باور پاره اى آن حضرت بدان جهت از سستى استخوان شكايت داشت كه نيرو و پايدارى بدنش رو به كاهش نهاده بود؛ و بدان دليل از سپيدى موى سر شكوه مى كرد، كه سپيدى موى سر، پيك مرگ است و با نشستن آن بر سر و صورت ناگزير بايد آماده مرگ بود.

گفتنى است كه زكريا در انديشه وصف و معرّفى خويش نبود، بلكه اين جملات را به منظور خشوع و خضوع در پيشگاه آفريدگار هستى بر زبان مى آورد و در مقام بندگى و فروتنى بود.

وَ لَمْ اَكُنْ بِدُعائكَ رَبِّ شَقِيّاً.

و من هرگز در دعاى تو اى پروردگار من از اجابت و پذيرش خواسته هايم، نوميد و محروم نبوده ام، چرا كه تو هماره به من لطف و مهر داشته و دعاهايم را پذيرفته اى و اكنون نيز بر آن اميد هستم كه مرا نااميد نساخته و دعاهايم را پذيرا گردى.

وَ اِنّى خِفْتُ الْمَوالِىَ مِنْ وَرائى وَ كانَتِ امْرَأَتى عاقِرا فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّا

و من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم ( كه حق پاسدارى از آيين تو را نگاه ندارند ) و همسرم نازا است ، تو به قدرتت جانشينى به من ببخش.(5 / مريم)

يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ الِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّا

كه وارث من و آل يعقوب باشد و او را مورد رضايتت قرارده. (6 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

سپس حاجت خود را چنين شرح مى دهد: «پروردگارا! من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (ممكن است دست به فساد بيالايند) و همسرم نازا است، از نزد خودت ولى و جانشينى به من ببخش».

«جانشينى كه از من ارث ببرد و هم چنين وارث آل يعقوب باشد، پروردگارا اين جانشين مرا مورد رضايت خود قرار ده».

« ارث » در اين جا مفهوم وسيعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث مقامات معنوى را ، چراكه براى هر طرف قرائنى وجود دارد و با توجه به آيات قبل و بعد و مجموعه روايات ، اين تفسير نزديك به نظر مى رسد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«مَوالى»: اين واژه جمع «مَوْلى» است و منظور پسر عموها كه تابع نسب هستند مى باشد.

«ابن اَنْبارى» در كتاب «مُشْكِلُ الْقُرآن» مى گويد:

واژه «مَوْلى» در هشت مورد به كار مى رود:

1- در مورد كسى كه برده اى را آزاد مى كند.

2- فردى كه آزاد مى گردد.

3- دوست.

4- سرپرست و سررشته دار.

5- پسر عمو.

6- همسايه.

7- داماد.

8- هم قسم و هم پيمان؛ و براى هر كدام نمونه اى مى آورد...

«عاقِر»: زن نازا و در مورد مرد، بيشتر «عقيم» به كار مى رود، گرچه «عاقِر» نيز، گاه گفته مى شود.

و در ادامه نيايش خويش افزود: وَ اِنّى خِفْتُ الْمَوالِىَ مِنْ وَّراءى

و من نگران آن هستم كه پس از فرارسيدن مرگ، بستگان و نزديكانم وارث من گردند و آنچه را برجاى مى ماند تصاحب نمايند و آنگاه راه و رسم عادلانه ام را زير پا گذارند.

«ابن عبّاس» مى گويد: منظور از واژه «مَوالى»، خويشاوندان پدرى و مادرى و يا «كَلاله» است.

امّا به باور پاره اى منظور از اين واژه خويشاوندان پدرى يا «عُصْبَه» مى باشد، اين ديدگاه از حضرت باقر عليه السلام نيز روايت شده است.

برخى بر آنند كه منظور عموها و عموزادگان مى باشد.

و «جُبّائى» مى گويد: منظور از اين واژه، عموهاى آن بزرگوار بودند كه از تبهكاران بنى اسرائيل به شمار مى رفتند.

امّا به باور «كَلْبى» منظور وارثان قانونى او مى باشند.

وَ كانَتِ امْرَاَتى عاقِراً و همسرم نازاست.

فَهَبْ لى مِنْ لَّدُنْكَ وَلِياً. پس از نزد خويش فرزند و جانشينى به من ارزانى دار...

«جَعْل»: ساختن بناء، ايجاد تحوّل و دگرگونى، داورى، حكم كردن، فرمان دادن و به كارى وادار نمودن.

به باور «كَلْبى» و «مُقاتِل» منظور «يعقوب بن ماتان» برادر «عمران بن ماتان»، پدر «مريم» است.

امّا به باور «سُدى» منظور «يعقوب» فرزند «اسحاق» و نواده «ابراهيم» است، چرا كه «زكريا» شوهر خاله «مريم» بود و نسب همسرش به «يعقوب» مى رسيد. و خود «زكريا» از فرزندان هارون بود و از اين راه به «يعقوب» پيوند داشت.

«ابوصالح» در تفسير آيه مورد بحث مى گويد: منظور «زكريا» اين است كه خدا به او فرزندى ارزانى دارد كه ثروت او و رسالت خاندان «يعقوب» را به ارث برد.

اما حَسَن و مُجاهِد مى گويند: منظور اين است كه، خدا به او فرزندى ارزانى دارد كه نبوّت و رسالت او و خاندان يعقوب را به ارث برد.

پيامبران و موضوع ارث گذارى

از ديدگاه دانشمندان، از آيه شريفه اين نكته ظريف دريافت مى گردد كه پيامبران خدا، ثروت و دارايى خويش را به ارث مى گذارند، نه رسالت و نبوّت را كه يك مقام معنوى و گزينش الهى و آسمانى است؛ چرا كه منظور از ارث برى و ارث گذارى در آيه مورد بحث ارث برى و ارث گذارىِ مال و ثروت است و نه نبوّت و علم و رسالت.

افزون بر دلالت آيه شريفه، مفهوم ميراث نيز، انتقال مال و ثروت از ميّت به بازماندگان قانونى اوست و به كار بردن آن در مورد ديگر مجازى است و نياز به دليل و برهان روشن و روشنگر دارد، به ويژه كه «زكريا» در نيايش خويش افزود كه:

وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً.

و اورا اى پروردگارمن فرزندى پسنديده و شايسته كردار و فرمانبردارخويش قرار ده.

روشن است كه اگر منظور ارث برى مقام رسالت و نبوّت باشد، اين جمله بيهوده و بى معنا خواهد بود؛ چرا كه در آن صورت بسان اين است كه گفته شود: پروردگارا، براى ما پيامبرى برانگيز و به او خرد و دانش و اخلاق شايسته ارزانى دار. آيا پيامبرى را مى توان آراسته به خرد و دانش و اخلاق شايسته تصوّر نكرد؟

نكته ديگرى كه اين ديدگاه را مورد تأييد قرار مى دهد، اين است كه «زكريا» در دعاى خويش تصريح مى كند كه او از آن بيم دارد كه عموها و پسرعموهايش وارث او گردند و به خاطر اين نگرانى از پروردگار خويش فرزندى مى خواهد كه وارث او گردد

و مانع ارث برى بستگانش گردد؛ و روشن است كه نگرانى و ترس او از بر باد رفتن ثروت و دارايى اش بود نه رسالت و نبوّت، چرا كه او خوب مى دانست كه مردم تبهكار به اين مقام والا نخواهند رسيد و در اين مورد جايى براى نگرانى او نبود.

با اين بيان، پيامبران ثروت و دارايى وارزشهاى دنيوى به ارث مى گذارند و نه رسالت و نبوّت و طبيعى است كه وارث ثروت آنان نيز بازماندگان قانونى آنان خواهند بود، نه ديگران.

آيا حضرت زكريّا بخيل بود؟

ممكن است پاره اى بگويند: در اين صورت «زكريا» انسانى بخيل بوده است، چرا كه خوش نمى داشت ثروت و نعمت خدا كه به او ارزانى شده است به نزديكانش برسد، آيا به راستى او چنين بود؟

پاسخ

پاسخ اين است كه او انسانى آگاه و فرزانه و از همه ضد ارزش ها از جمله بخل پيراسته و پاك بود. از آنجايى كه عموها و عموزادگانش مردمى شايسته كردار نبودند، آن شخصيت فرزانه و خردمند نگران آن بود كه ثروت و امكاناتش را در راه ظالمانه و نامشروع مصرف نمايند و آنها را وسيله بيداد و گناه سازند. و اين نگرانى و آينده نگرى دليل عظمت «زكريا» و انديشه هاى والاى اوست و آن زيبنده او نبود، چرا كه در آن صورت به تبهكاران يارى رسانده بود.

گفتنى است كه «زكريا» از خود آنان بيمناك نبود، بلكه از اخلاق و رفتار زشت و ظالمانه آنان بيم داشت؛ درست همان گونه كه ترس از خدا يا روز رستاخيز، ترس از كيفر گناهان است.

يا زَكَرِيّا اِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيّا

اى زكريا! ما تو را به فرزندى بشارت مى دهيم كه نامش يحيى است ، پسرى هم نامش پيش از اين نبوده است. (7 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

جمله « لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيّا » گرچه ظاهرا به اين معنى است كه كسى تاكنون هم نام او نبوده است ، ولى از آن جا كه نام به تنهايى دليل بر شخصيت كسى نيست ، معلوم مى شود كه اين اسم ، اشاره به مسمّى است ، يعنى كسى كه داراى امتيازاتى همچون او باشد قبلاً نبوده است ، چنان كه راغب در كتاب مفردات صريحا همين معنى را انتخاب كرده است. بدون شك قبل از يحيى پيامبران بزرگى بودند حتى بالاتر از او ، ولى هيچ مانعى ندارد كه يحيى ويژگى هايى داشته است مخصوص خودش ، چنان كه بعدا به آن اشاره خواهد شد .

يحيى پيامبر وارسته الهى

نام « يحيى » در سوره هاى آل عمران ، انعام ، مريم و انبياء مجموعا پنج بار آمده است، او يكى از پيامبران بزرگ الهى است و از جمله امتيازاتش اين بود كه در كودكى به مقام نبوت رسيد ، خداوند آن چنان عقل روشن و درايت تابناكى در اين سن و سال به او داد كه شايسته پذيرش اين منصب بزرگ شد. از ويژگى هايى كه اين پيامبر صلى الله عليه و آله داشته و قرآن در سوره آل عمران آيه 39 به آن اشاره كرده ، توصيف او به « حَصُور » است ، همان گونه كه در ذيل همان آيه گفته ايم « حَصُور » از ماده « حَصِرَ » به معنى كسى است كه از جهتى در « مُحاصَرَة » قرار گيرد و در اين جا طبق بعضى از روايات به معنى خوددارى كننده از ازدواج است . اين كار از اين نظر امتياز براى او بوده است كه بيانگر نهايت عفت و پاكى است و يا بر اثر شرايط خاص زندگى مجبور به سفرهاى متعدد براى تبليغ آيين الهى بوده و همچون عيسى مسيح ناچار به مجرد زيستن گرديده است. اين تفسير نيز نزديك به نظر مى رسد كه منظور از « حَصُور » در آيه فوق كسى

است كه شهوات و هوس هاى دنيا را ترك گفته و در واقع يك مرحله عالى از زهد بوده است .(1)به هر حال از منابع اسلامى و منابع مسيحى استفاده مى شود كه « يحيى » پسر خاله « عيسى » بوده است ، هنگامى كه مسيح اظهار نبوت كرده ، يحيى به او ايمان آورد. بدون شك يحيى كتاب آسمانى ويژه اى نداشت و اين كه در آيات بعد مى خوانيم: « يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوِّةٍ : اى يحيى كتاب را با قوت بگير » اشاره به « تورات » كتاب حضرت موسى است . حضرت يحيى و حضرت مسيح ، قدر مشترك هايى داشتند ، زهد فوق العاده ترك ازدواج به عللى كه گفته شد و تولد اعجازآميز و همچنين نسب بسيار نزديك. از روايات اسلامى استفاده مى شودكه امام حسين و يحيى نيز جهات مشتركى داشتند، لذا از امام على بن الحسين زين العابدين چنين نقل شده كه فرمود: « ما همراه امام حسين ( به سوى كربلا ) بيرون آمديم ، امام در هر منزلى نزول مى فرمود و يا از آن كوچ مى كرد ياد يحيى و قتل او مى نمود و مى فرمود: در بى ارزشى دنيا نزد خدا همين بس كه سر يحيى بن زكريا را به عنوان هديه به سوى فرد بى عفتى از بى عفت هاى بنى اسرائيل بردند » .(2)شهادت امام حسين نيز از جهاتى همانند شهادت يحيى بود ( كيفيت قتل يحيى را بعدا شرح خواهيم داد ) . و نيز نام حسين همچون نام يحيى بى سابقه بود و مدت حمل آن ها ( به هنگامى كه در شكم مادر بودند ) نسبت به معمول كوتاه تر بود . .


1) در اين كه ترك ازدواج نمى تواند به تنهايى فضيلت بوده باشد و قانون اسلام در زمينه تأكيد بر ازدواج ، در جلد 2 «تفسيرنمونه» صفحه 404 مشروحابحث شده است.

2) « نور الثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 324 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

نويدى شادى بخش به «زكريا»

در آيات پيش، از دعا و نيايش «زكريا» به بارگاه خدا و تقاضاى او به خاطر ارزانى شدن فرزند به آن حضرت سخن رفت، اينك در آن آيات به او نويدى شادى بخش مى رسد كه او به زودى به آرزوى خود خواهد رسيد.

در آيه مورد بحث مى فرمايد:

يا زَكَرِيّا اِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيى

خدا دعاى «زكريا» را پذيرفت و به او پيام داد كه: هان اى «زكريا»! ما به وسيله فرشتگان به تو نويد مى دهيم كه پسرى به نام «يحيى» به تو ارزانى خواهد شد.

لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيّاً.

به باور گروهى از جمله «قَتاده»، «سُدى»، «ابن جُرَيْح» و... منظور اين است كه: پسرى كه به تو ارزانى خواهيم نمود، پيش از او كسى به اين نام، نامگذارى نشده است.

دو ويژگى حضرت «يحيى» و امام حسين عليه السلام

قرآن، در آيه مورد بحث، دو ويژگى و امتياز براى «يحيى» ترسيم مى كند:

1- نخست اينكه نام بلند و با عظمت او را خدا برگزيده است و پدر و مادر او در گزينش اين نام نقشى نداشته اند.

2- و ديگر اين كه پيش از او كسى به اين نام، ناميده نشده است.

از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: «يحيى» و «حسين عليه السلام » از جهاتى به هم شباهت داشتند، براى نمونه:

1- نام «يحيى»از سوى خدا بود و نام حسين عليه السلام نيز از سوى خدا و پيش از او كسى به اين نام خوانده نشده بود.

2- آسمان چهل روز بر «يحيى» و «حسين عليه السلام » گريه كرد.

از آن حضرت پرسيدند، چگونه آسمان بر آنان گريست؟

فرمود: به هنگام طلوع و غروب، خورشيد رنگ خون به خود مى گرفت.

3- كشنده حضرت «يحيى» و «حسين عليه السلام » هر دو تن، بى اصل و نسب و فرزند نامشروع بودند.

از امام حسين عليه السلام آورده اند كه در راه كربلا، در هنگامه فرود و حركت در هر منزلگاهى از پيامبر خدا حضرت «يحيى» ياد مى كرد. و روزى در اين مورد فرمود:

وَ مِنْ هَوانِ الدُّنْيا عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اَنَّ رَأْسَ يَحْيَى بْنَ زَكَريّا اُهْدِىَ اِلى بَغِىٍّ مِنْ بَغايا بَنى اِسْرائيلَ.(1)

از پستى و بى اعتبارى دنيا در پيش خدا همين بس كه سر «يحيى» فرزند زكريا را براى يكى از بدكاران بنى اسرائيل هديه بردند.

به باور «ابن عباس» و «مجاهد» تفسير اين آيه اين است كه: پيش از اين، زنان نازا فرزندى بسان او به دنيا نياورده بودند.0.


1) لُهُوف، ص 26؛ مُثيرُ الاَْحْزان، ص 20.

روزه سكوت حضرت مريم

قالَ رَبِّ اَنّى يَكُونُ لى غُلامٌ وَ كانَتِ امْرَاَتى عاقِرا وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيّا

گفت : پروردگارا! چگونه فرزندى براى من خواهد بود درحالى كه همسرم نازا است و من نيز از پيرى افتاده شده ام ؟ (8 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

« عاقِر » در اصل از واژه « عُقْر » به معنى ريشه و اساس يا به معنى « حبس » است و اين كه به زنان نازا « عاقِر » مى گويند ، به خاطر آن است كه كار آن ها از نظر فرزند به پايان رسيده، يا اين كه تولد فرزند در آن ها محبوس شده است. « عِتِىّ » به معناى كسى است كه كه بر اثر طول زمان اندامش خشكيده شده ، همان حالتى كه در سنين بسيار بالا براى انسان پيدا مى شود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«غُلام»: كودك، شاگرد و نوجوان.

«عِتِىّ»: كسى كه بر اثر طول عمر و زمان، اندامش خشكيده است.

«زكرياى» پيامبر كه ارزانى شدن فرزند در دوران سالخوردگى و نازا بودن همسرش را فراتر از قوانين عادى مى نگريست، در برابر اين نويد شادى بخش گفت:

قالَ اَنّى يَكُونُ لى غُلامٌ وَ كانَتِ امْرَاَتى عاقِراً

پروردگارا! چگونه در حالى كه همسرم نازاست صاحب فرزند خواهم شد؟

وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيّاً.

و خود نيز به مرحله اى از سالخوردگى گام نهاده ام كه بدنم فرسوده و استخوان هايم سست شده است.

به باور «حَسَن» منظور او اين بود كه، آيا خدا آنان را دگرباره به دوران جوانى باز خواهد گرداند و يا با همان شرايط به آنان فرزند ارزانى خواهد شد؟!

و «قَتاده» مى گويد: «زكريا» فراتر از نود سال داشت.

قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئا

فرمود : اين گونه است كه تو مى گويى پروردگارت گفته : اين بر من آسان است ، من قبلاً تو را آفريدم و چيزى نبودى . (9 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين مسأله عجيبى نيست كه از پيرمردى همچون تو و همسرى ظاهرا نازا فرزندى متولد شود، خدايى كه توانايى دارد از هيچ همه چيز بيافريند ، چه جاى تعجب كه در اين سن و سال و اين شرايط فرزندى به تو عنايت كند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در پاسخ پرسش آن پيامبر بزرگ، پيام آمد كه: فرمان و خواست پروردگارت همين گونه است.

قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌ

آرى خواست و فرمان او اين گونه است؛ پروردگارت فرموده است كه اين كار بر من آسان است و به زودى نيرو و توان جديدى به شما ارزانى داشته و فرزندى شايسته كردار به شما خواهم داد.

وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً.

اين شگفت انگيز نيست كه از مردى سالخورده و بانويى نازا، بسان تو و همسرت، «يحيى» را به شما ارزانى دارم، مگر نه اينكه من تو را درحالى كه هيچ نبودى از نيستى به هستى آوردم و جامه زيباى وجود بر قامت برافراشته ات دوختم؟

روشن است كه برطرف ساختن مانع از وجود زن و مرد، براى فرزنددار شدن، آسان تر از اين است كه انسانى را از نيستى به هستى درآورد.

از حضرت باقر عليه السلام آورده اند كه خدا، پنج سال پس از اين نويد شادى بخش، «يحيى» را به «زكريا» ارزانى داشت.

قالَ رَبِّ اجْعَلْ لى اآيَةً قالَ ءَايَتُكَ اَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلثَ لَيالٍ سَوِيّا

عرض كرد: پروردگارا! نشانه اى براى من قرار ده. گفت :نشانه تو اين است كه سه شبانه روز قدرت تكلم ( با مردم ) نخواهى داشت ، در حالى كه زبان تو سالم است. (10 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

بدون شك زكريا به وعده الهى ايمان داشت و خاطرش جمع بود ، ولى براى اطمينان بيشتر ، همان گونه كه ابراهيم مؤمن به معاد تقاضاى شهود چهره معاد در اين زندگى كرد تا قلبش اطمينان بيشترى يابد ، زكريا از خدا تقاضاى نشانه و آيتى نمود. اين نشانه آشكارى است كه انسان با داشتن زبان سالم و قدرت بر هر گونه نيايش با پروردگار در برابر مردم توانايى سخن گفتن را نداشته باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

با اين پيام خدا، قلب «زكريا» دگرباره لبريز از اميد گرديد و از پروردگارش نشانه و علامت خواست و گفت: قالَ رَبِّ اجْعَلْ لّى آيَةً

پروردگارا، براى من نشانى قرار ده كه به وسيله آن بتوانم به هنگامه ولادت فرزندم پى ببرم.

قالَ ايَتُكَ اَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيّاً.

خدا به او فرمود: نشان تو اين است كه با وجود سلامت جسم و جان و خرد و روان سه شبانه روز تمام، نخواهى توانست با مردم سخن گويى و تنها زبانت به ياد و نام پروردگارت مى گردد.

«ابن عبّاس» مى گويد: او همان گونه كه پيام آمده بود، سه شبانه روز بدون هيچ عذرى سخن نگفت.

و به باور «قَتاده» و «سُدى»، او در اين مدّت بى آنكه در زبانش عيب و بيمارى باشد، از سخن گفتن ناتوان گرديد و به طور معجزه آسايى زبانش تنها به تلاوت زبور و نيايش و دعا، گردش مى كرد.

فَخَرَجَ عَلى قَوْمِه مِنَ الْمِحْرابِ فَاَوْحى اِلَيْهِمْ اَنْ سَبِّحوُا بُكْرَةً وَ عَشِيّا

او از محراب عبادتش به سوى مردم بيرون آمد و با اشاره به آن ها گفت صبح و شام( به شكرانه اين نعمت ) خدا را تسبيح گوييد. (11 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

بعد از اين بشارت و اين آيت روشن « زكريا » از محراب عبادتش به سراغ مردم آمد و با اشاره به آن ها چنين گفت : « صبح و شام تسبيح پروردگار بگوييد ». چراكه اين نعمت بزرگى كه خدا به زكريا ارزانى داشته بود ، دامنه آن همه قوم را فرا مى گرفت و در سرنوشت آينده همه آن ها تأثير داشت ، به همين دليل سزاوار بود همگى به شكرانه آن نعمت به تسبيح خدا برخيزند و مدح و ثناى الهى گويند . « مِحْراب » محل خاصى است كه در عبادتگاه براى امام يا افراد برجسته در نظر گرفته مى شود و در علت نام گذارى آن ، دو جهت ذكر كرده اند : نخست اين كه از ماده « حَرْب » به معنى جنگ گرفته شده ، چون محراب در حقيقت محل مبارزه با شيطان و هواى نفس است. ديگر اين كه محراب در لغت به معنى نقطه بالاى مجلس است و چون محل محراب در بالاى معبد بوده به اين نام ناميده شده.

بعضى مى گويند : « محراب » در ميان بنى اسرائيل به عكس آن چه در ميان ما معمول است در نقطه اى بالاتر از سطح زمين قرار داشته و چند پله مى خورده و اطراف آن را ديوار مى كشيده اند ، به طورى كه كسانى كه داخل محراب بودند كمتر از خارج ديده مى شدند جمله « فَخَرَجَ عَلى قَوْمِه مِنَ الْمِحْرابِ » كه در آيات فوق خوانديم با توجه به كلمه « عَلى » كه معمولاً براى جهت فوق به كار مى رود اين معنى را تأييد مى كند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«ايحاء»: افكنده شدن مفهوم مورد نظر به قلب و فكر و خاطر انسان.

پس از پديدار شدن اين نشان روشن و گويا، «زكريا» از محراب عبادت بيرون آمد و به سوى مردم خويش رفت.

فَخَرَجَ عَلى قَوْمِه مِنَ الْمِحْرابِ

«ابن زيد» مى گويد: منظور اين است كه او پس از اين نشان روشن، از نمازگاه خويش بيرون آمد و به سوى مردم خويش رفت.

«نمازگاه» را بدان دليل «مِحراب» گفته اند كه هر كسى گام به آنجا مى نهد، چنان است كه گويى با شيطان به پيكار برخاسته است. اصل اين واژه به مفهوم جايگاه بلندى است كه بسان سنگرى براى دفاع مورد بهره بردارى قرار مى گيرد.

در اين مورد آورده اند كه «زكريا» اين نويد و نشان را به قوم خود گفته بود؛ به همين جهت هنگامى كه نزد آنان رفت و از سخن گفتن با آنان سر باز زد، آنان دريافتند كه دعايش در بارگاه خدا پذيرفته شده و به زودى به خواسته اش خواهد رسيد؛ از اين رو آنان نيز غرق در شادمانى شدند.

فَاَوْحى اِلَيْهِمْ اَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيّاً.

به باور «مجاهد» منظور اين است كه به آنان اشاره كرد...

امّا به باور پاره اى ديگر منظور اين است كه براى آنان بر روى زمين نوشت كه: بامداد و شبانگاه پروردگارتان را ستايش كنيد و در پيشگاه او نماز گزاريد.

منظور از «ستايش» در آيه شريفه، «نماز» است و بدان دليل به نماز تسبّح گفته شده است كه نماز نيز ستايش خالصانه خدا و در بردارنده تسبيح است.

پاره اى نيز برآنند كه منظور خود تسبيح و ستايش است و نه نماز.

«ابن جُرَيْح» مى گويد: «زكريا» در جايگاه بلندى كه به وسيله پلكان بدانجا صعود مى كرد، نماز مى خواند و مردم نيز نماز بامداد و شبانگاه را با او به جا مى آوردند. او هماره پيش از برپايى نماز، از نمازگاه خويش بيرون مى آمد و اذان مى گفت؛ به همين جهت هنگامى كه نشان مورد اشاره در زبان او پديدار شد و نتوانست با صداى بلند اذان بگويد، آنان دريافتند كه به زودى خدا به او فرزند ارزانى خواهد داشت.

آرى، آن حضرت به نشان نزديك شدن ولادت فرزندش، سه روز تنها به دعا و ستايش خدا مشغول بود و توان گفتار ديگرى نداشت.

يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ ءَاتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّا

اى يحيى! كتاب (خدا) را با قوت بگير و ما فرمان نبوت (و عقل كافى) در كودكى به او داديم.(12 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظوراز « كِتاب » در اين جا « تورات » است ، حتى ادعاى اجماع و اتفاق در اين زمينه كرده اند .(1)منظور از گرفتن كتاب با قوت و قدرت آن است كه با قاطعيت هر چه تمام تر و تصميم راسخ و اراده اى آهنين كتاب آسمانى تورات و محتواى آن را اجراكند و به تمام آن عمل نمايد و در راه تعميم و گسترش آن از هر نيروى مادى و معنوى ، فردى و اجتماعى ، بهره گيرد .اصولاً هيچ « كتاب » و « مكتبى » را بدون قوت و قدرت و قاطعيت پيروانش نمى توان اجرا كرد ، اين درسى است براى همه مؤمنان و همه رهروان راه « اللّه ». بعد از اين دستور ، به مواهب ده گانه اى كه خدا به يحيى داده بود و يا او به توفيق الهى كسب كرد ، اشاره مى كند .

كتاب آسمانى را با قوت و قدرت بگير

كلمه « قوت » در جمله « يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ » همان گونه كه اشاره كرديم معنى كاملاً وسيعى دارد و تمام قدرت هاى مادى و معنوى ، روحى و جسمى در آن جمع است و اين خود بيانگر اين حقيقت است كه نگهدارى آيين الهى و اسلام و قرآن با ضعف و سستى و ولنگارى و مسامحه ، امكان پذير نيست ، بلكه بايد در دژ نيرومند قدرت و قوت و قاطعيت قرار گيرد. گرچه مخاطب در اين جا « يحيى » است ، ولى در مواردى ديگر از قرآن مجيد نيز اين تعبير در مورد سايرين ديده مى شود: در آيه 145 اعراف ، موسى مأموريت پيدا مى كند كه تورات را با قوت بگيرد : « فَخُذْها بِقُوَّةٍ ». و در آيه 63 و 93 بقره همين خطاب نسبت به تمام بنى اسرائيل ديده مى شود : «خُذُوا ماد.


1) به تفسير « آلوسى » و تفسير « قرطبى » ذيل آيه موردبحث مراجعه شود.

اتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ» كه نشان مى دهد اين يك حكم عام براى همگان است ، نه شخص يا اشخاص معينى. اتفاقا همين مفهوم با تعبير ديگرى در آيه 60 سوره انفال آمده است: « وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ : آن چه از قدرت و قوت در توان شما است براى مرعوب ساختن دشمنان فراهم سازيد » . به هر حال اين آيه پاسخى است به همه آن ها كه گمان مى كنند از موضع ضعف مى توان كارى انجام داد و يا مى خواهند با سازش كارى در همه شرايط مشكلات را حل كنند .

نبوت در خردسالى

درست است كه دوران شكوفايى عقل انسان معمولاً حد و مرز خاصى دارد ، ولى مى دانيم هميشه در انسان ها افراد استثنايى وجود داشته اند، چه مانعى دارد كه خداوند اين دوران را براى بعضى از بندگانش به خاطر مصالحى فشرده تر كند و در سال هاى كمترى خلاصه نمايد ، همان گونه كه براى سخن گفتن معمولاً گذشتن يكى دو سال از تولد لازم است ، در حالى كه مى دانيم حضرت مسيح در همان روزهاى نخستين زبان به سخن گشود ، آن هم سخنى بسيار پرمحتوا كه طبق روال عادى در شأن انسان هاى بزرگسال بود ، چنان كه در تفسير آيات آينده به خواست خدا خواهد آمد. از اين جا روشن مى شود اشكالى كه پاره اى از افراد به بعضى از ائمه شيعه كرده اند كه چرا بعضى از آن ها در سنين كم به مقام امامت رسيدند ، نادرست است. در روايتى از يكى از ياران امام جواد محمّد بن على النقى به نام على بن اسباط مى خوانيم كه مى گويد : به خدمت او رسيدم ( در حالى كه سن امام كم بود ) من درست به قامت او خيره شدم تا به ذهن خويش بسپارم و به هنگامى كه به مصر بازمى گردم كم و كيف مطلب را براى ياران نقل كنم ، درست در همين هنگام كه در چنين فكرى بودم ، آن حضرت نشست ( گويى تمام فكر مرا خوانده بود ) رو به سوى من كرد و گفت : « اى على بن اسباط خداوند كارى را كه در مسأله امامت كرده ، همانند كارى است كه در نبوت كرده است ، گاه مى فرمايد : " وَ اتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّا : ما به يحيى در كودكى فرمان نبوت و عقل و درايت داديم "و گاه درباره انسان هامى فرمايد : " حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُّدَّهُ وَ بَلَغَ

اَرْبَعينَ سَنَةً ... : هنگامى كه انسان به حد بلوغ كامل عقل به چهل سال رسيد ... " بنابراين همان گونه كه ممكن است خداوند حكمت را به انسانى در كودكى بدهد در قدرت او است كه آن را در چهل سال بدهد . »(1)ضمنا اين آيه پاسخ دندان شكنى است براى خرده گيرانى كه مى گويند على نخستين كسى نبود كه از ميان مردان به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورد ، چراكه در آن روز كودك ده ساله بود و ايمان كودك ده ساله پذيرفته نيست .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

سيماى پرشكوه «يحيى» در آيينه وحى

پس از ترسيم چگونگى ارزانى شدن «يحيى» به پدر و مادرش در آيات پيش، اينك قرآن از فرمان خدا به او خبر مى دهد و در اين مورد مى فرمايد:

يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ

خدا به او پيام داد كه: هان اى «يحيى»! اين كتاب را با اقتدارى تمام برگير و به رساندن پيام خدا بپرداز.

به باور مفسّران در آغاز آيه خلاصه گويى شگفتى صورت گرفته است؛ چرا كه منظور اين است كه: ما سرانجام «يحيى» را به «زكريا» ارزانى داشتيم و به او خرد و انديشه اى بزرگ بخشيديم، آنگاه به او فرمان داديم كه «تورات» را با نيرويى كه به او داده ايم برگيرد.

به باور پاره اى منظور اين است كه: «تورات» را با آهنگ عمل به دستوراتش برگير.

وَ اتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً.

«ابن عبّاس» مى گويد: «يحيى» در سه سالگى به مقام والاى رسالت مفتخر گرديد.

«عيّاشى» از «على بن ساباط» آورده است كه مى گفت: در راه «مصر» به «مدينه» بودم كه به حضور حضرت جواد عليه السلام شرفياب شدم كه آن گرانمايه عصرها و نسل ها پنج ساله بود و من به دقّت به جمال دل آرا و رفتار و ويژگى هاى او پرداختم تا هنگامى .


1) « نور الثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 325 .

كه به مصر رسيدم جمال و كمال او را براى دوستداران و دوستان او.

آن حضرت نگاهى به من نمود و فرمود:

يا عَلِىُّ، اِنَّ اللّهَ قَدْ اَخَذَ فِى الاْءمامَةِ كَما اَخَذَ فِى النُّبُوَّةِ، قالَ: فَلَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً.(1)

«على بن ساباط»! خدا امامت راستين را بسان نبوّت و رسالت قرار داد و فرمود: هنگامى كه يوسف به سن رشد رسيد و نيرو گرفت، به او دانش و فرزانگى ارزانى داشتيم.

و نيز مى فرمايد: وَ اتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً(2)

و ما به «يحيى» در دوران كودكى اش فرزانگى و حكمت ارزانى داشتيم.

با اين بيان فرزانگى و حكمت را كه مقام والاى رسالت و امامت است گاه به مرد چهل ساله ارزانى مى دارد و گاه به كودك خردسال؛ چرا كه هردو از شايستگى هاى لازم برخوردار گشته اند.(3)

«مُجاهِد» مى گويد: منظور از واژه «حُكْم»، نيروى دريافت كتاب است تا از آن سود بزرگ ببرد.

و «مُعَمَّر» مى گويد: كودكان به «يحيى» گفتند: اِذْهَبْ بِنا نَلْعَبْ؛ بيا تا بازى كنيم!

او پاسخ داد: ما براى بازى آفريده نشده ايم. از اين رو خدا در مورد او فرمود: ما به «يحيى» در دوران كودكى اش فرزانگى و حكمت ارزانى داشتيم. ما لِلَّعِبِ خُلِقْنا، فَاَنْزَلَ اللّهُ فيهِ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً.8.


1) سوره يوسف، آيه 22.

2) سوره مريم، آيه 12.

3) اِرشاد مفيد، ج 2، ص 293؛ بَصائِر الدّرجات، 258.

وَ حَنانا مِنْ لَدُنّا وَ زَكوةً وَ كانَ تَقِيّا

و به او رحمت و محبت از ناحيه خود بخشيديم و پاكى ( روح و عمل ) و او پرهيزكار بود.

(13 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

« حَنان » در اصل به معنى رحمت و شفقت و محبت و ابراز علاقه و تمايل است. « زكات » معنى وسيعى دارد و همه پاكيزگى ها را در بر خواهد گرفت .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«حَنان»: مهر و رحمت.

در آيه مورد بحث مى افزايد: وَ حَنانا مِنْ لَدُنّا

به باور «ابن عبّاس»، «قَتاده» و «حَسَن» منظور اين است كه: و ما مهر و رحمت خويش را بر او فرو فرستاديم.

«جُبّائى» مى گويد: منظور اين است كه به او قلب پرمهر نسبت به مردم ارزانى داشتيم تا آنان را با مهربانى به فرمانبردارى خدا فراخواند.

و «عِكْرِمه» بر آن است كه، ما عشق و محبّت به خدا را به او ارزانى داشتيم؛ چرا كه اصل اين واژه به مفهوم مهر و رقّت قلب است، درست همان گونه كه «حَنينُ النّاقَة» به مفهوم شور و شوق ماده شتر به بچه خويش است.

از حضرت باقر عليه السلام آورده اند كه فرمود: منظور اين است كه خدا او را مورد رحمت و بخشايش قرار داد به گونه اى كه هرگاه ندا مى داد كه پروردگارا... يا رَبِّ!

پاسخ او مى آمد كه: لَبَّيْكَ!

وَ زَكوةً

به باور «قَتاده»، «ضَحّاك» و «ابن جُرَيْح»، منظور اين است كه: ما به او توان انجام كارهاى شايسته و پاك و پاكيزه ارزانى داشتيم.

امّا به باور «حَسَن»، هر كسى راه و رسم و دين و آيين او را برگزيد، او را پاك و

پاكيزه مى سازيم.

«ابن عبّاس» مى گويد: منظور فرمانبردارى خدا و اخلاص به بارگاه اوست. و «كَلْبى» بر آن است كه، خدا او را به پدر و مادرش بخشيد و صدقه داد.

و «جُبّائى» مى گويد: و به وسيله يكتاپرستى و ستايش خدا، درون پاك و شايسته كردارى و خوبى او را آشكار ساختيم.

وَ كانَ تَقِيّاً.

و او در پيشگاه خدا پراخلاص و فرمانبردار و پرواپيشه بود و هرگز فكر گناه نيز نكرد.

خدا ارزانى داشت يا او به دست آورد؟

در آيه شريفه آمده است كه: ما او را پاك و پاكيزه ساختيم و اين ويژگى را به او ارزانى داشتيم؛ در حالى كه به باور پاره اى ديگر «يحيى» در پرتو جهاد با نفس و خودسازى و عبادت خدا، به اين مرحله از پروا و پاكى اوج گرفت؛ اينك كدام يك درست است، اين يا آن؟

پاسخ

منظور آيه شريفه اين است كه او در پرتو لطف خدا به پاكى نايل آمد، به ويژه كه او كودكى خردسال بود كه به اين مقام والا اوج گرفت. افزون بر آن، او هماره از هدايت الهى بهره ور بود.

وَ بَرّا بِولِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبّارا عَصِيّا

او نسبت به پدر و مادرش نيكوكار بود و جبار ( و متكبر ) وعصيانگر نبود. (14 / مريم)

وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيّا

و سلام بر او آن روز كه تولد يافت و آن روز كه مى ميرد و آن روز كه زنده و برانگيخته مى شود.(15 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

شهادت حضرت يحيى علیه السلام

نه تنها تولد يحيى شگفت انگيز بود ، مرگ او هم از پاره اى جهات عجيب بود ، غالب مورخان مسلمان و همچنين منابع معروف مسيحى جريان اين شهادت را چنين نقل كرده اند ( هر چند اندك تفاوتى در خصوصيات آن در ميان آن ها ديده مى شود ). يحيى قربانى روابط نامشروع يكى از طاغوت هاى زمان خود با يكى از محارم خويش شد، به اين ترتيب كه «هروديس» پادشاه هوسباز فلسطين ، عاشق « هيروديا » دختر برادر خود شد و زيبايى وى دل او را در گرو عشقى آتشين قرار داده ، لذا تصميم به ازدواج با او گرفت. اين خبربه پيامبربزرگ خدا عليه السلام يحيى رسيد، او صريحااعلام كردكه اين ازدواج نامشروع است و مخالف دستورهاى تورات مى باشد و من به مبارزه با چنين كارى قيام خواهم كرد. سر و صداى اين مسأله در تمام شهر پيچيد و به گوش آن دختر « هيروديا » رسيد ، او كه يحيى را بزرگ ترين مانع راه خويش مى ديد تصميم گرفت در يك فرصت مناسب از وى انتقام گيرد و اين مانع را از سر راه هوس هاى خويش بردارد . ارتباط خود را با عمويش بيشتر كرد و زيبايى خود را دامى براى او قرار داد و آن چنان در وى نفوذ كرد كه روزى « هيروديس » به او گفت : « هر آرزويى دارى از من بخواه كه منظورت مسلما انجام خواهد يافت » . « هيروديا » گفت : من هيچ چيز جز سر يحيى را نمى خواهم ، زيرا او نام من و تو را بر سرزبان ها انداخته و همه مردم به عيب جويى ما نشسته اند ، اگر مى خواهى دل من آرام شود و خاطرم شاد گردد، بايد اين عمل را انجام دهى. « هيروديس » كه ديوانه وار به آن زن عشق مى ورزيد ، بى

توجه به عاقبت اين كار تسليم شد و چيزى نگذشت كه سر يحيى را نزد آن زن بدكار حاضر ساختند، اما عواقب دردناك اين عمل، سرانجام دامان او را گرفت. در احاديث اسلامى مى خوانيم كه سالار شهيدان امام حسين مى فرمود : « از پستى هاى دنيا اين كه سر يحيى بن زكريا را به عنوان هديه براى زن بدكاره اى از زنان بنى اسرائيل بردند » . يعنى شرايط من و يحيى از اين نظر نيز مشابه است ، چراكه يكى از هدف هاى قيام من مبارزه با اعمال ننگين طاغوت زمانم يزيد است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در ادامه سخن در وصف آن حضرت مى فرمايد:

وَ بَرّاً بِوالِدَيْهِ و او را نسبت به پدر و مادرش شايسته كردار و پرمهر قرار داديم، چرا كه هماره مى كوشيد تا دستور آنان را فرمانبردارى كند و مى كوشيد تا خشنودى آنان را فراهم آورد.

وَ لَمْ يَكُنْ جَبّاراً و او هرگز زورگو نبود و نسبت به مردم تكبّر و گردنكشى نمى كرد.

«ابن عبّاس» مى گويد: منظور اين است كه، اذيّت و آزار او به كسى نمى رسيد.

عَصِيّاً. و گناهكار و نافرمانِ بارگاه خدا نيز نبود.


و در آيه مورد بحث مى فرمايد:

وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ و درودى گرم و شايسته بر او باد روزى كه زاده شد.

وَ يَوْمَ يَمُوتُ و روزى كه جهان را بدرود مى گويد:

وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً. و روز رستاخيز كه زنده و برانگيخته مى گردد.

«كَلْبى» در اين مورد مى گويد: منظور اين است كه او در اين سه روز سرنوشت ساز در امان خواهد بود.

و به باور پاره اى ديگر منظور اين است كه او در دنيا از وسوسه و گمراهى شيطان و در روز مرگ از بلاهاى دنيا و عذاب قبر و در روز رستاخيز از همراهى و عذاب دوزخ آسوده خواهد بود.

گفتنى است كه واژه «حيّاً»، تأكيدى براى واژه «يُبْعَثُ» مى باشد.

و پاره اى بر آنند كه حضرت «يحيى» با شهيدان راه خدا برانگيخته مى گردد؛ چرا كه قرآن آنان را زندگان وصف مى كند.

در روايت است كه: اَوْحَشُ ما يَكُونُ الاِْنْسانُ فى ثَلاثَةِ مَواطِنَ:

يَوْمَ وُلِدَ فَيَرى نَفْسَهُ خارِجاً مِمّا كانَ فيهِ،

وَ يَوْمَ يَمُوتُ فَيَرى قَوْماً لَمْ يَكُنْ عايَنَهُمْ وَ اَحْكامَاً لَيْسَتْ لَهُ بِها عَهْدٌ.

وَ يَوْمَ يُبْعَثُ فَيَرى نَفْسَهُ فى مَحْشَرٍ عَظيمٍ فَخَصَّ اللّهُ يَحْيى بِالْكَرامَةِ وَ السَّلامِ...(1)

ترسناك ترين حالات انسان در سه حالت خواهد بود:

1- روزى كه از مادر متولّد مى شود و به جهان گسترده و تازه وارد مى گردد.

2- و روزى كه جهان را بدرود مى گويد و خود را در ميان كسانى كه آنان را نديده است و مقرراتى كه به ياد ندارد، مى نگرد.

3- و روزى كه برانگيخته مى شود و خود را در محشرى عظيم و شرايطى وصف ناپذير و سرنوشت ساز مى نگرد؛ و خدا پيامبرش «يحيى» را مورد لطف قرار داده و به او در اين حالات سه گانه امنيّت بخشيده است.

و پاره اى نيز آورده اند كه: سلام نخست، تبريك روز ولادت اوست و سلام دوم و سوّم نويدگر پاداش و ثواب پرشكوه براى او در سراى آخرت.

پرتوى از آيات

(2) 1- پرتوى از سيماى «يحيى» در آيينه قرآن

در آياتى كه ترجمه و تفسير آنها گذشت، قرآن شريف، پس از ترسيم نويد و بشارت ارزانى شدن «يحيى» به «زكريا» ويژگى هاى شخصيت والاى او را به تابلو مى برد و او را اين گونه معرفى مى كند:

1- او كسى است كه ولادتش به پدرش نويد داده شد و وجود گرانمايه اش به .


1) خِصال صَدُوق، ص 121.

2) مترجم .

عنوان هديه اى آسمانى به پدر و مادرش ارزانى گرديد.(1)

2- نام بلند و باعظمت اش نيز از آسمان آمد.(2)

3- نامش بى سابقه بود و پيش از او كسى به اين نام ناميده نشده بود.(3)

4- به او در كودكى نعمت گران خرد و انديشه و هوش و درايت و فرزانگى و حكمت ارزانى گرديد.(4)

5- به او نعمت بزرگ مهر به انسان ها و بشر دوستى و مردم خواهى بخشيده شد.(5)

6- به او پاكى روح و جان و عملكرد عنايت گرديد.(6)

7- به او نعمت گران پرواى از خدا داده شد.(7)

8- او نسبت به پدر و مادر خوشرفتار و شايسته كردار و پرمهر آفريده شد.(8)

9- او هرگز زورمدار و زورگو نبود.(9)

10- و هرگز عصيانگرى و نافرمانى خدا در وجودش راه نداشت.(10)

11 - 13 و او از نعمت امنيّت و سلامت در سه روز سرنوشت ساز زندگى اش كه روز ولادت، مرگ و رستاخيز باشد بهره ور است.

اين پرتوى از سيماى پرفروغ «يحيى» در آيينه وحى؛ آيا چهره اى زيباتر از اين ممكن است؟!

2- سه روز سرنوشت ساز در زندگى انسان

از آيات و روايات اين نكته ظريف دريافت مى گردد كه بر سر راه انسان، سه روز سرنوشت ساز خواهد بود كه در هر كدام بخش بزرگى از سعادت و نيكبختى يا نگونسارى و گرفتارى او رقم مى خورد: روز ولادت، روز مرگ و روز رستاخيز. و4.


1) سوره مريم، آيه 7.

2) سوره مريم، آيه 7.

3) سوره مريم، آيه 7.

4) سوره مريم، آيه 12.

5) سوره مريم، آيه 13.

6) سوره مريم، آيه 13.

7) سوره مريم، آيه 13.

8) سوره مريم، آيه 14.

9) سوره مريم آيه 14.

10) سوره مريم، آيه 14.

نيكبخت و رستگار راستين آن كسى است كه در اين سه روز مورد لطف خدا قرار گيرد و بر او درود فرستاده شود.

در اين مورد از هشتمين امام نور آورده اند كه فرمود:

اِنَّ اَوْحَشَ ما يَقُومُ عَلى هذَا الْخَلْقِ فى ثَلاثِ مَواطِنَ:

يَوْمَ يَلِدُ وَ يَخْرُجُ مِنْ بَطْنِ اُمِّهِ فَيَرَى الدُّنْيا،

وَ يَوْمَ يَمُوتُ فَيَرَى الاْآخِرَةَ وَ اَهْلَها،

وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً فَيَرى اَحْكاماً لَمْ يَرَها فى دارِ الدُّنْيا...(1)

هراس انگيزترين دوران زندگى انسان سه مرحله است:

1 روز ولادتش كه چشم به جهان نو مى گشايد.

2 روز مرگش كه جهان برزخ و مردم آن را مى نگرد.

3 و روز رستاخيز كه با مقرراتى روبه رو مى گردد كه در اين جهان نديده است؛ و خدا در همه اين سه مرحله سرنوشت ساز به «يحيى» امنيّت و آرامش خاطر بخشيده است.7.


1) تفسير بُرهان، ج 3، ص 7.

سرآغاز تولد عيسى مسيح علیه السلام

وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ مَرْيَمَ اِذِانْتَبَذَتْ مِنْ اَهْلِها مَكانا شَرْقِيّا

در اين كتاب ( آسمانى قرآن ) از مريم يادآر ، آن هنگام كه ازخانواده اش جدا شد و در ناحيه شرقى قرار گرفت. (16 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

كلمه « اِنْتَبَذَتْ » از ماده « نَبْذ » به گفته « راغب » به معنى دورانداختن اشياء غير قابل ملاحظه است و اين تعبير در آيه فوق شايد اشاره به آن باشد كه مريم به صورت متواضعانه و گمنام خالى از هر گونه كارى كه جلب توجه كند ، از جمع ، كناره گيرى كرد و آن مكان از خانه خدا را براى عبادت انتخاب نمود. او در حقيقت مى خواست مكانى خالى و فارغ از هر گونه دغدغه پيدا كند كه به راز و نياز با خداى خود بپردازد و چيزى او را از ياد محبوب غافل نكند ، به همين جهت طرف شرق بيت المقدس ( آن معبد بزرگ ) را كه شايد محلى آرام تر و يا از نظر تابش آفتاب پاك تر و مناسب تر بود برگزيد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«نَبَذَ»: افكند و «اِنْتِبِاذ»، از باب افتعال به مفهوم افكندن آمده است.

«مَكاناً شَرْقِيّاً»: از طرف شرق.

سيماى «مريم» در آيينه قرآن

پس از ترسيم سرگذشت درس آموز «زكريا» و «يحيى» اينك به داستان «مريم» و «مسيح» مى پردازد و در آيه مورد بحث مى فرمايد:

وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ مَرْيَمَ

هان اى پيامبر! در قرآن سرگذشت شگفت انگيز «مريم» و ولادت فرزندش «مسيح» را ترسيم كن و از درست انديشى و شايسته كردارى آنان سخن بگو، تا هم مردم بدين وسيله به خود آيند و ضمن شناخت آنان از راه و رسم انسانسازشان درس بگيرند و هم سند صداقت دعوت و درستى رسالت و معجزه اى از سوى تو باشد و دريابند كه تو داستان آنان را از راه وحى و پيام خدا بازمى گويى.

اِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ اَهْلِها مَكاناً شَرْقِيّاً.

در اين كتاب از مريم ياد كن كه از خانواده اش كناره گرفت و به طرف خاور زمين رفت.

«ابن عبّاس» مى گويد: مسيحيان بدان جهت قبله خويشتن را به سمت شرق گرفته اند كه «مريم» به آن سو رفت.

و «جُبّائى» بر آن است كه «مريم» براى عبادت و نيايش در سمت مشرق بيت المقدس مكانى را دور از چشم مردم برگزيد.

به باور پاره اى، به آن سو رفت تا مردم او را نبينند.

و به باور «عَطاء» او در يك روز بسيار سرد، جاى خلوت و آرامى مى جست كه سر خود را برهنه سازد و پوشش وانهد تا از گرما و حرارت خورشيد بهره ور گردد، كه به سمت شرق رفت.

گراميداشت مريم

(1) در اين آيات، پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمان مى يابد كه از «مريم» به عنوان يك شخصيت گران قدر و پرمعنويت تجليل به عمل آورد و نام بلند و با عظمت او را در چشم انداز عصرها و نسل ها قرار دهد و ضمن گراميداشت دامان پاك، او را از دروغ ها و بافته هاى ظالمانه و پندارهاى غرض آلود و ناروا پاك و پاكيزه اعلان كند واورامام عفاف وقداست و دخت فضيلت معرفى نمايد.

در اين آيات، مريم، قهرمان اين ويژگى ها اعلان مى شود:

سمبل پيوند با آفريدگار هستى: در اين مورد مى فرمايد: وَاذْكُرْ فِى الْكِتابِ مَرْيَمَ اِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ اَهْلِها مَكاناً شَرْقِيّاً.(2)

هان اى پيامبر! در اين كتاب جاودانه از مريم ياد كن آنگاه كه از خانواده اش جدا شد و به سوى مكانى آرام در شرق بيت المقدس و در گوشه اى از معبد براى عبادت خدا و نيايش با او كناره گرفت.6.


1) مترجم .

2) سوره مريم، آيه 16.

فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجابا فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِيّا

و حجابى ميان خود و آن ها افكند ( تا خلوتگاهش از هر نظر براى عبادت آماده باشد ) در اين هنگام ما روح خود ( جبرئيل يكى از فرشتگان بزرگ ) را به سوى او فرستاديم و او در شكل انسانى بى عيب و نقص بر مريم ظاهر شد. (17 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين جمله، تصريح نشده است كه اين حجاب براى چه منظور بوده ، آيا براى آن بوده كه آزادتر و خالى از دغدغه و اشتغال حواس بتواند به عبادت پروردگار و راز و نياز بااو پردازد، يا براى اين بوده است كه مى خواسته شستشو و غسل كند؟ آيه ازاين نظرساكت است. به هر حال « در اين هنگام ما روح خود ( جبرئيل يكى از فرشتگان بزرگ ) را به سوى او فرستاديم و او در شكل انسان كامل بى عيب و نقص و خوش قيافه اى بر مريم ظاهر شد » .

« تَمَثُّل » چيست ؟

« تَمَثُّل » در اصل از ماده « مُثُول » به معنى ايستادن در برابر شخص يا چيزى است و « مُمَثَّل » به چيزى مى گويند كه به صورت ديگرى نمايان گردد ، بنابراين « تَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِيّا » مفهومش اين است كه آن فرشته الهى به صورت انسانى درآمد. بدون شك معنى اين سخن آن نيست كه جبرئيل ، صورتا و سيرتا تبديل به يك انسان شد ، چراكه چنين انقلاب و تحولى ممكن نيست ، بلكه منظور اين است كه او به صورت انسان درآمد ، هر چند سيرت او همان فرشته بود، ولى مريم در ابتداى امر كه خبر نداشت ، چنين تصور مى كرد كه در برابر او انسانى است سيرة و صورتا.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آيه مورد بحث مى افزايد: فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً

و براى اينكه كسى او را نبيند و به سوى او نظاره نشود، پرده اى ميان خود و ديگران افكند و خود را از آنان پنهان ساخت.

فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا

و درست در آنجا بود كه ما روح خود را به سوى او گسيل داشتيم.

فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيّاً.

و او در سيماى انسانى كامل در برابر او نمايان گرديد.

به باور «ابن عبّاس»، «قَتاده» و «حَسَن» منظور اين است كه: و ما فرشته وحى را به سوى او گسيل داشتيم و او در چهره انسانى كامل در برابر او پديدار شد. و بدان دليل در آيه شريفه از جبرئيل به «روح» تعبير شده است كه او موجودى روحانى است و دليل نسبت دادن اين روح به ذات پاك خدا نيز شرافت بخشيدن به فرشته وحى است.

امّا به باور «ابو مُسْلِم» منظور اين است كه، براى آن روح مقدسى كه «مسيح» از آن آفريده شده است، كالبد و چهره انسانى رقم خورد و او پديدار گرديد.

گفتنى است كه ديدگاه نخست مورد نظر همه مفسران است.

«عِكْرِمه» در مورد «مريم» آورده است كه: هنگامى كه آن بانوى پارسا و پاكدامن عادت زنانه داشت، از عبادتگاه بيرون مى رفت و نزد خاله اش، همسر «زكريا» مى گذرانيد و زمانى كه پاك مى شد به عبادتگاه باز مى گشت. و هنگامى كه در خانه خاله اش بود، در سمت تابش خورشيد، با افكندن پرده اى ميان خود و ديگران شرايط آرامى را براى نيايش با خدا و استراحت و نظافت، فراهم آورد؛ و درست در آنجا بود كه فرشته امين در سيماى جوانى پرشكوه نزد او آمد كه وى از پديدار شدن وى ناراحت شد و به خدا پناه برد.

قالَتْ اِنّى اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ اِنْ كُنْتَ تَقِيّا

او ( سخت ترسيد و ) گفت : من به خداى رحمن از تو پناه مى برم ، اگر پرهيزكار هستى.

(18 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

پيدا است كه در اين موقع چه حالتى به مريم دست مى دهد ، مريمى كه همواره پاكدامن زيسته ، در دامان پاكان پرورش يافته و در ميان جمعيت مردم ضرب المثل عفت و تقوا است ، از ديدن چنين منظره اى كه مرد بيگانه زيبايى به خلوتگاه او راه يافته چه ترس و وحشتى به او دست مى دهد ؟ لذا بلافاصله صدا زد : « من به خداى رحمان از تو پناه مى برم ، اگر پرهيزكار هستى » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

من به خدا پناه مى برم

او پس از پديدار شدن جبرئيل در سيماى جوانى پرشكوه، هراسان و ناراحت رو به بارگاه خدا آورد كه: من از تو به خداى پرمهر پناه مى برم، اگر انسان پرواپيشه اى؛ پس از اين جا دور شو كه نيايشگاه من است.

«مريم» بيرون رفتن جبرئيل از عبادتگاه خويش را در گرو پرواى از خدا ترسيم مى كند، چرا كه انسان پروا پيشه است كه از پناه بردن ديگران به خدا از دست او، مى ترسد و دست به گناه و بدى نمى زند.

سخن «مريم» در حقيقت اين گونه است كه: اگر انسان با ايمانى هستى برو!

پاره اى نيز بر آنند كه منظور آيه شريفه اين است كه تو پرواپيشه نيستى و از خدا حساب نمى برى، چرا كه اگر چنين بودى به اينجا نمى آمدى و به من نظاره نمى كردى.

پرواپيشگى مريم

(1) در اين مورد مى فرمايد: قالَتْ اِنّى اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ اِنْ كُنْتَ تَقِيّاً.(2)

مريم با ديدن فرشته امين به او گفت: من از تو اگر به راستى پرواپيشه باشى به خداى بخشاينده پناه مى برم.8.


1) مترجم .

2) سوره مريم، آيه 18.

قالَ اِنَّما اَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لاَِهَبَ لَكِ غُلاما زَكِيّا

گفت : من فرستاده پروردگار توأم ( آمده ام ) تا پسر پاكيزه اى به تو ببخشم. (19 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

مريم با گفتن اين سخن در انتظار عكس العمل آن مرد ناشناس بود ، انتظارى آميخته با وحشت و نگرانى بسيار ، اما اين حالت ديرى نپاييد ، ناشناس زبان به سخن گشود و مأموريت و رسالت عظيم خويش را چنين بيان كرد و « گفت : من فرستاده پروردگار توأم ». اين جمله همچون آبى است كه بر آتش بريزد ، به قلب پاك مريم آرامش بخشيد ، ولى اين آرامش نيز چندان طولانى نشد، چرا كه بلافاصله افزود : «من آمده ام تا پسر پاكيزه اى از نظر خُلْق و خوى و جسم و جان به تو ببخشم» .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

و فرشته بزرگ خدا براى برطرف ساختن نگرانى و دلهره «مريم» رو به او كرد كه: من از انسان ها نيستم امّا از خدا نيز حساب مى برم؛ من فرشته و فرستاده پروردگار تو هستم و از سوى او آمده ام تا به خواست او، فرزندى پاك و شايسته كردار به تو ارزانى دارم.

«ابن عبّاس» مى گويد: آمده ام تا پيامبرى به تو ببخشم.

قالَتْ اَنّى يَكُونُ لى غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنى بَشَرٌ وَ لَمْ اَكُ بَغِيّا

گفت: چگونه ممكن است فرزندى براى من باشد درحالى كه تاكنون انسانى با من تماس نداشته و زن آلوده اى هم نبوده ام. (20 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

از شنيدن اين سخن لرزه شديدى وجود مريم را فراگرفت و بار ديگر او در نگرانى عميقى فرو رفت و « گفت : چگونه ممكن است من صاحب پسرى شوم ، در حالى كه تاكنون انسانى با من تماس نداشته و هرگز زن آلوده نبوده ام ؟ » او در اين حال تنها به اسباب عادى مى انديشيد و فكر مى كرد براى اين كه زنى صاحب فرزند شود ، دو راه بيشتر ندارد ، يا ازدواج و انتخاب همسر و يا آلودگى و انحراف ، من كه خود را بهتر از هر كس مى شناسم ، نه تاكنون همسرى انتخاب كرده ام و نه هرگز زن منحرفى بوده ام ، تاكنون هرگز شنيده نشده است كسى بدون اين دو صاحب فرزندى شود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

چگونه ممكن است؟

اين سخن بر نگرانى و هراس «مريم» افزود؛ به همين جهت با اندوه عميق و تعجّب بسيارى گفت: چگونه؟

قالَتْ اَنّى يَكُونُ لى غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنى بَشَرٌ

او گفت: چگونه براى من فرزندى تواند بود، در حالى كه من همسرى نداشته ام؟

وَ لَمْ اَكُ بَغِيّاً.

و درسراسر زندگى كوتاه خود نيزپاك و باعفاف زيسته و دخترناشايسته اى نبوده ام؟

مگرنه اين كه مادر شدن، به طور طبيعى از راه آميزش دوجنس مخالف ممكن است؟

يادآورى مى گردد كه زن آلوده دامن را بدان دليل «بغى» گفته اند كه در انديشه گناه و زشتى است.

به باور گروهى، از آيه شريفه اين نكته دريافت مى گردد كه غير پيامبران نيز

مى توانند معجزه آورند، چرا كه «مريم» با اينكه پيامبر خدا نبود، هم فرشته را ديد و هم نويد آمدن «مسيح» را دريافت داشت و هم بدون همسر، باردار گرديد؛ و اينها از معجزه هاى بزرگ است كه از او پديدار شد.

امّا پاره اى معجزه را ويژه وحى و رسالت و پيامبران خدا مى دانند و در اين مورد ديدگاه هاى گوناگونى دارند و «بَلْخى» از آن جمله است كه مى گويد: اينها، معجزه هاى «مسيح» است و نه «مريم».

سمبل عفاف

(1) او دخت عفاف و نجابت بود و پس از دريافت نويد فرشته امين به اين ارزش اخلاقى و انسانى پاى فشرد كه:

اَنّى يَكُونُ لى غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنى بَشَرٌ وَ لَمْ اَكُ بَغِيّاً.(2)

چگونه براى من پسرى خواهد بود در حالى كه نه هرگز بشرى به من دست زده و نه هيچ گاه از زيورعفاف وپاكدامنى انحراف جسته ام؟0.


1) مترجم .

2) سوره مريم، آيه 20.

قالَ كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌ وَلِنَجْعَلَهُ ءَايَةً لِلنّاسِ وَ رَحْمَةً مِنّا وَ كانَ اَمْرا مَقْضِيّا

گفت : مطلب همين است پروردگارت فرموده ، اين كار برمن سهل و آسان است ، ما مى خواهيم او را نشانه اى براى مردم قرار دهيم و رحمتى از سوى ما باشد و اين امرى است پايان يافته ( و جاى گفتگو ندارد ).(21 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

اما به زودى طوفان اين نگرانى مجدد با شنيدن سخن ديگرى از پيك پروردگار فرونشست ، او با صراحت به مريم « گفت : مطلب همين است پروردگارت فرموده ، اين كار بر من سهل و آسان است » . تو كه خوب از قدرت من آگاهى ، تو كه ميوه هاى بهشتى را در فصلى كه در دنيا شبيه آن وجود نداشت در كنار محراب عبادت خويش ديده اى ، تو كه آواى فرشتگان را كه شهادت به پاكيت مى دادند شنيده اى ، تو كه مى دانى جدت آدم از خاك آفريده شد ، اين چه تعجب است كه از اين خبر دارى ؟

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«مريم» و امواج حيرت و اندوه

فرشته امين با ديدن شگفت زدگى و هراس و حيرت «مريم» از شنيدن آن نويد، به او خاطرنشان ساخت كه خواست خدا و فرمان او همين است كه به تو گفتم:

قالَ كَذلِكِ

آرى فرمان او چنين است.

قالَ ربُّكِ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌ

پروردگارت مى فرمايد اين كار كه از دوشيزه اى پاك و ازدواج ناكرده فرزندى به دنيا بياوريم براى ما آسان است و چنين خواهد شد.

وَ لِنَجْعَلَهُ ايَةً لِّلنّاسِ

و هدف از اين كار اين است كه اين كار شگفت انگيز را گواهى بر رسالت آن كودك

و دليلى روشن بر پاكى و پاكدامنى مام گرانمايه اش قرار دهيم.

وَ رَحْمَةً مِنّا

و رحمت و نعمتى گران از سوى ما براى مردم باشد تا بدين وسيله هدايت شوند.

وَ كانَ اَمْراً مَقْضِيّاً.

و آفرينش «مسيح» بدون داشتن پدر، كارى است تحقّق يافتنى كه خواست خدا در آن است.

تجليگاه پرتوى از قدرت نمايى آفريدگار هستى

(1) او به خاطر قداست و شكوه معنوى و عظمت روحى اش، به جايى پرمى كشد كه تجليگاه پرتوى از قدرت نمايى خدا مى گردد و نشانى از قدرت بى كران و رحمت هماره حق از تجليگاه وجود او جلوه گر مى گردد.

... وَ لِنَجْعَلَهُ ايَةً لِلنّاسِ وَ رَحْمَةً مِنّا...(2)1.


1) مترجم .

2) سوره مريم، آيه 21.

مريم در كشاكش سخت ترين طوفان هاى زندگى

فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِه مَكانا قَصِيّا

سرانجام ( مريم ) باردار شد و او را به نقطه دور دستى برد. (22 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

« سرانجام مريم باردار شد » و آن فرزند موعود در رحم او جاى گرفت. در اين كه چگونه اين فرزند به وجود آمد آيا جبرئيل در پيراهن او دميد يا در دهان او ، در قرآن سخنى از آن به ميان نيامده است ، چرا كه نيازى به آن نبوده ، هر چند كلمات مفسرين در اين باره مختلف است. به هر حال « اين امر سبب شده او از بيت المقدس به مكان دور دستى برود ». او در اين حالت در ميان يك بيم و اميد ، يك حالت نگرانى توأم با سرور به سر مى برد، گاهى به اين مى انديشيد كه اين حمل سرانجام فاش خواهد شد ، گيرم چند روز يا چند ماهى از آن ها كه مرا مى شناسند دوربمانم و دراين نقطه به صورت ناشناس زندگى كنم ، آخر چه خواهد شد ؟ چه كسى از من قبول مى كند زنى بدون داشتن همسر باردار شود ، مگر اين كه آلوده دامان باشد ، من با اين اتهام چه كنم؟ و راستى براى دخترى كه سال ها سنبل پاكى و عفت و تقوا و پرهيزكارى و نمونه اى در عبادت و بندگى خدا بوده ، زاهدان و عابدان بنى اسرائيل به كفالت او از طفوليت افتخار مى كردند و زير نظر پيامبر بزرگى پرورش يافته و خلاصه سجاياى اخلاقى و آوازه قداست او همه جا پيچيده است ، بسيار دردناك است كه يك روز احساس كند همه اين سرمايه معنويش به خطر افتاده است و در گرداب اتهامى قرار گرفته كه بدترين اتهامات محسوب و اين سومين لرزه اى بود كه بر پيكر او افتاد. اما از سوى ديگر ، احساس مى كرد كه اين فرزند پيامبر موعود الهى است ، يك تحفه بزرگ آسمانى مى باشد ، خداوندى كه مرا به چنين فرزندى بشارت داده و با چنين كيفيت معجزآسايى او را آفريده، چگونه تنهايم خواهد گذاشت؟ آيا ممكن است در برابر چنين اتهامى از من دفاع نكند ؟ من كه لطف او را هميشه آزموده ام و دست رحمتش را بر سر خود ديده ام .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پس از آن نويد بود كه آن دوشيزه پاك و ازدواج ناكرده، به عالم مادرى گام سپرد. در اين مورد قرآن مى فرمايد: فَحَمَلَتْهُ

و در همان حال «مريم» به آن كودكى كه نويدش را دريافت داشته بود، باردار گرديد.

به باور برخى فرشته امين بر گريبان او دميد و درست در همان لحظه به «مسيح» باردار شد.

و پاره اى نيز بر آنند كه در آستين «مريم» دميد.

از پنجمين امام نور آورده اند كه فرشته امين بر گريبان «مريم» دميد و در همان لحظه «مسيح» به خواست خدا در سازمان وجود او پديد آمد. و اين نيز خود اعجاز ديگرى است، چرا كه جنين در رحم ديگر زنان، براى آفريده شدن و پرورش يافتن، به نه ماه فرصت نياز دارد، اما در سازمان وجود «مريم» در يك لحظه و به مجرد دميدن فرشته امين، «مسيح» آفريده شد؛ و «مريم» از آنجا در حالى بيرون آمد كه شكمش برآمده و آثار باردارى به روشنى، خود را نشان مى داد، به گونه اى كه خاله اش از ديدن وى شگفت زده و در اندوه شد و خود «مريم» نيز كه از خاله اش و «زكريا» احساس شرم مى كرد، از نزد آنان رفت.

فَانْتَبَذَتْ بِه مَكاناً قَصِيّاً و از نزد آنان به جايى دوردست و به نقطه اى دورافتاده رفت.

برخى برآنند كه «مريم» از ترس تيرهاى زهرآگين اتهام و احساس شرم، به جاى دوردستى رفت.

مدت باردارى «مريم»

در مورد مدت باردارى او، ديدگاه ها متفاوت است و از يك ساعت تا هشت ماه گفته شده است، براى نمونه:

1- به باور پاره اى مدّت باردارى «مريم» تنها ساعتى به طول انجاميد.

2- امّا به باور «ابن عباس» پس از دميدن فرشته امين بر گريبان او، وى از خانه خاله اش بيرون آمد و به آن نقطه دور دست رفت؛ و پس از يك ساعت توقف در آنجا

بود كه «مسيح» ديده به جهان گشود، چرا كه در قرآن ميان رفتن «مريم» به آنجا و ولادت كودكش فاصله اى نيامده است و مى فرمايد: فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ... فَاَجاءَهَا... و مى دانيم كه «فاء» براى ترتيب و تعقيب است.

3- «مُقاتِل» مى گويد: «مريم» در سن ده سالگى و در يك ساعت باردار گرديد و ظرف يك ساعت ديگر اندام كودك كامل شد و ساعت سوم ديده به جهان گشود.

ولادت آن پيامبر بزرگ خدا در ساعتى بود كه خورشيد با پرتو تابناكش چهره در افق فرو مى برد.

4- از ششمين امام نور در اين مورد آورده اند كه مدّت باردارى «مريم» نه ساعت به طول انجاميد.

5 - پاره اى مدّت باردارى آن حضرت را شش ماه گفته اند.

6- و پاره اى نيز بر اين باورند كه هشت ماه بود.

اگر آخرين ديدگاه پذيرفته شود و بگوييم كه «مسيح» هشت ماهه ديده به جهان گشود، خود معجزه ديگرى است، چرا كه كودكى كه هشت ماهه به دنيا بيايد زنده نمى ماند و او به قدرت الهى زنده ماند.

ضرورت رعايت تغذيه مناسب براى زنان باردار

فَاَجاءَهَا الْمَخاضُ اِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ قالَتْ يا لَيْتَنى مِتُّ قَبْلَ هذا وَ كُنْتُ نَسْيا مَنْسِيّا

درد وضع حمل او را به كنار تنه درخت خرمايى كشاند ( آن قدر ناراحت شد كه ) گفت : اى كاش پيش از اين مرده بودم و به كلى فراموش مى شدم. (23 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

هر چه بود دوران حمل پايان گرفت و لحظات طوفانى زندگى مريم شروع شد ، درد سخت زاييدن به او دست داد ، آن چنان كه او را از آبادى به بيابان كشاند ، بيابانى خالى از انسان ها و خشك و بى آب و بى پناه. گرچه در اين حالت زنان به آشنايان و دوستان خود پناه مى برند تا براى تولد فرزند به آن ها كمك كنند ، ولى چون وضع مريم يك وضع استثنايى بود و هرگز نمى خواست كسى وضع حمل او را ببيند ، با آغاز درد زاييدن ، راه بيابان را پيش گرفت. قرآن در اين زمينه مى گويد : « درد وضع حمل ، او را به كنار درخت خرمايى كشاند ». تعبير به « جِذْعِ النَّخْلَة » با توجه به اين كه « جِذْع » به معنى تنه درخت است ، نشان مى دهد كه تنها بدنه اى از آن درخت باقى مانده بود يعنى درختى خشكيده بود. در اين حالت ، طوفانى از غم و اندوه ، سراسر وجود پاك مريم را فرا گرفت ، احساس كرد لحظه اى را كه از آن مى ترسيد فرا رسيده است ، لحظه اى كه هر چه پنهان است در آن آشكار مى شود و رگبار تيرهاى تهمت مردم بى ايمان متوجه او خواهدشد. به قدرى اين طوفان سخت بود و اين بار بر دوشش سنگينى مى كرد كه بى اختيار « گفت : اى كاش پيش از اين مرده بودم و به كلى فراموش مى شدم ». بديهى است تنها ترس تهمت هاى آينده نبود كه قلب مريم را مى فشرد ، هر چند مشغله فكرى مريم بيش از همه همين موضوع بود ، ولى مشكلات و مصائب ديگر مانند وضع حمل بدون قابله و دوست و ياور، دربيابانى تنهاى تنها، نبودن محلى براى استراحت، آبى براى نوشيدن و غذا براى خوردن ، وسيله براى نگاه دارى مولود جديد ، اين ها امورى بود كه سخت او را تكان مى داد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اى كاش!

سرانجام مدّت باردارى نيز پايان پذيرفت و كودك در آستانه ولادت قرار گرفت:

فَاَجاءَهَاالَْمخاضُ اِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ

به باور گروهى از جمله «ابن عبّاس» و «مُجاهِد» و... منظور اين است كه سرانجام درد سخت زايمان به سراغ «مريم» آمد و او را به سوى درخت خرمايى كشاند تا به آن پناه جويد و تكيه كند.

«ابن عباس» مى گويد: چشم «مريم» در آن شرايط دشوار به تپه اى افتاد و با سرعت به سوى آنجا گام سپرد. در آنجا تنه درخت خرمايى بود كه شاخ و برگ نداشت و او به آن تكيه زد.

قالَتْ يا لَيْتَنى مِتُّ قَبْلَ هذا

و از ژرفاى جان ناله برآورد كه اى كاش پيش از اين رويداد سخت و دشوار زندگى ام، مرده بودم.

وَ كُنْتُ نَسْياً مَنْسِيّاً.

و بسان موجودى حقير و ناچيز به دست فراموشى سپرده شده و از يادها رفته.

فَناديها مِنْ تَحْتِهَا اَلاّ تَحْزَنى قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيّا

ناگهان از طرف پايين پايش او را صدا زد كه غمگين مباش ، پروردگارت زير پاى تو چشمه آب ( گوارايى ) قرار داده است. (24 / مريم)

وَ هُزّى اِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَبا جَنِيّا

و تكانى به اين درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد. (25 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

نظرى به بالاى سرت بيفكن ، بنگر چگونه ساقه خشكيده به درخت نخل بارورى تبديل شده كه ميوه ها ، شاخه هايش را زينت بخشيده اند « تكانى به اين درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

لحظات عجيب و وصف ناپذيرى براى «مريم» بود، امّا ديرى نپاييد كه از سويى كودك ارجمندش ديده به جهان گشود؛ و از دگرسو «جبرئيل» با ديدن اندوه جانكاه «مريم» و ديدن صداى دردآلودش، از زير آستين يا طرف پايين پا ندا داد كه: هان اى «مريم»! اندوهگين مباش.

فَناداها مِنْ تَحْتِها اَلاّ تَحْزَنى

پاره اى بر آنند كه فرشته امين از دامنه كوه به او ندا داد كه: اندوهگين مباش.

و گروهى از مفسران بر اين عقيده اند كه اين نداى دلنواز و آرامش بخش از نوزاد بود و او ندا داد كه هان اى مادر! اندوه به دل راه مده.

چرا آرزوى مرگ؟

در اين مورد كه چرا «مريم» آرزوى مرگ نمود، دو نظر آمده است:

1- به باورگروهى، بدان دليل او آرزوى مرگ نمود كه در آن شرايط و آن سن و سال مى ترسيد نتواند وظايف مادرى را نسبت به گرامى فرزندش كه هديه اى ارجدار از سوى خدا بود انجام دهد.

2- امّا گروهى ديگربرآنندكه آن دخت عفاف ونجابت، سخت نگران باران اتهام و تيرهاى زهرآگين تهمت ها بود.

از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه مى فرمود: او از ترس مردم بهانه جو و دشمنان كينه توز آرزوى مرگ مى كرد، چرا كه در ميان آن مردم جز يكى چند تن انسان خردمند و رشد يافته اى نبود كه پاكى و عفاف او را گواهى كند و تيرهاى تهمت دوست نادان و دشمن بدانديش را از او بگرداند.

لاَِنَّها لَمْ تَرَ فى قَوْمِها رَشيداً ذا فَراسَةٍ يُنَزِّهُها مِنَ السُّوءِ.(1)

و نيز نوزاد ارجمندش به منظور زدودن اندوه سنگين از قلب طوفان زده و دل شكسته «مادر» ندا داد كه: قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيّاً.

هان اى مادر! اندوه به دل راه نده كه پروردگارت از پايين پاى تو چشمه آب گوارايى روان ساخته است تا تو از آن بنوشى و خويشتن را با آن شستشو دهى.

پاره اى آورده اند كه در آن نقطه اى كه «مريم» پناه جسته بود، جويبارى خشك و بى آب به چشم مى خورد كه خدا آبى صاف و زلال در آن روان ساخت؛ و نيز تنه خرمايى خشك و آفت زده بود كه با تكيه «مريم» بر آن، خدا آن را نيز سرسبز و پربار گردانيد.

و پاره اى ديگر بر آنند كه «جبرئيل» يا «مسيح» پاى بر آن جويبار خشك و بى آب زد و از پى آن آبى روان و گوارا به راه افتاد.

برخى واژه «سَرِيّ» را به مفهوم شرافتمند و گرانقدر معنا كرده اند كه منظور «مسيح» مى باشد.

و «حَسَن» مى گويد: به خداى سوگند كه «مسيح» بنده شريف و گرانقدر خدا بود.

و نيز آن نداگر پرمهر افزود:

وَ هُزّى اِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيّاً.

و تنه خرمايى را كه به آن تكيه داده بودى و اينك به نخل بارور و پرميوه اى تبديل شده است بنگر و آن را بجنبان تا رطب تازه و خرماى چيده شده بر تو فرو ريزد.4.


1) تفسير ماوَرْدى، ج 3، ص 364.

از حضرت باقر عليه السلام آورده اند كه فرمود:

لَمْ تَسْتَشِفَّ النَّفْساءُ بِمِثْلِ الرُّطَبِ، اِنَّ اللّهَ اَطْعَمَهُ مَرْيَمَ فى نِفاسِها.(1)

زنانى كه زايمان كرده اند به چيزى بسان رطب تازه بهبود نمى يابند و به ميوه و غذايى بسان آن تغذيه نمى گردند، چرا كه رطب براى زنان پس از زايمان از هر چيز ديگرى بهتر است و خدا به «مريم» پس از به دنيا آوردن «مسيح» رطب خورانيد.

به باور پاره اى آن درخت خرما خشك و بى ثمر بود، چرا كه اگر سرسبز و بارور بود نيازى به اين دستور نبود و خود «مريم» آن را تكان مى داد و از رطب تازه آن بهره ور مى شد.

افزون بر آن، زمستان بود و فصل ميوه نبود و اين خود يكى از معجزات است كه آن چوب خشك و بى شاخ و برگ، آن هم در فصل زمستان، به ناگاه به درختى سرسبز و پرميوه تبديل مى گردد و رطب تازه مى دهد.

و در روايت است كه اين تنه خرما سر و شاخ نداشت و با تكيه زدن «مريم» به آن سرسبز و بارور گرديد.

و اين گونه مورد لطف خداست

(2) و به خاطر همان پيوند خالصانه و عاشقانه اش با آفريدگار هستى اين گونه مورد لطف ويژه او قرار مى گيرد و در كشاكش سخت ترين مراحل زندگى يارى مى شود:

الف. با نداى جان بخش غيبى به او دلدارى و آرامش خاطر داده مى شود كه: هان اى مريم نگران مباش و اندوه به دل راه مده.

فَناداها مِنْ تَحْتِها اَلاّ تَحْزَنى ...(3)

ب. به طور معجزه آسايى از مناسب ترين و نيروبخش ترين غذاها به او4.


1) مَحاسن بَرقى، ص 535.

2) مترجم .

3) سوره مريم، آيه 24.

ارزانى مى گردد و چشمه اى از آب گوارا در كنارش جوشيدن آغاز مى كند:

قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيّاً وَ هُزّى اِلَيْكِ ... (1)

ج. چشمان نگرانش به جمال مسيح نور باران مى گردد كه:

فَكُلى وَ اشْرَبى وَ قَرِّى عَيْناً...(2)

آنچه مى خواهى بخور و بنوش و به اين نوزاد ارجمند ديده روشن دار...

د. و تدبيرى معجزه آسا برايش انديشه شد تا در برابر بدانديشان و بهانه جويان و بى پروايان بگويد: من روزه هستم و با هيچ كس سخن نخواهم گفت، تا بدين وسيله از زبان آن نوزاد پرشكوه و شگفت انگيز بر پاكى و قداست و عفاف او گواهى داده شود.

اِنّى نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ ...(3)

ه . و از همه شگفت انگيزتر اينكه براى او مدافعى بى نظير و بى همانند قرار داده مى شود تا در گاهواره نداى عظمت خدا و يكتايى او را سر دهد و مريم را بانوى قداست و ايمان و سمبل عفاف و پروا و دخت شكوه معنويت معرفى نمايد.

قالَ اِنّى عَبْدُ اللّهِ آتانِىَ الْكِتابَ ...(4)3.


1) سوره مريم، آيه 24 25.

2) سوره مريم، آيه 26.

3) سوره مريم، آيه 26.

4) سوره مريم، آيه 30 33.

پاسخ به يك سؤال در مورد معجزه براى مريم

فَكُلى وَ اشْرَبى وَ قَرّى عَيْنا فَاِمّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ اَحَدا فَقُولى اِنّىنَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْما فَلَنْ اُكَلِّمَ الْيَوْمَ اِنْسِيّا

از (اين غذاى لذيذ)بخور و از (آن آب گوارا)بنوش وچشمت را (به اين مولود جديد) روشن دار و هر گاه كسى از انسان ها را ديدى با اشاره بگو: من براى خداى رحمان روزه گرفته ام و با احدى امروز سخن نمى گويم ( اين نوزاد خودش از تو دفاع خواهد كرد ). (26 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

بعضى مى پرسند اگر معجزه مخصوص انبياء و امامان است پس ظهور اين گونه معجزات براى مريم چگونه بود؟ بعضى از مفسران براى حل اين مشكل آن را جزء معجزات عيسى گرفته اندكه مقدمتا تحقق يافت و از آن تعبير به « اِرْهاص » مى كنند . ( اِرْهاص به معنى معجزه مقدماتى است ). ولى هيچ نياز به اين گونه پاسخ ها نيست ، چراكه ظهور خارق عادات براى غير پيامبران و امامان هيچ گونه مانعى ندارد اين همان چيزى است كه نامش را « كرامت » مى گذاريم . معجزه آن است كه توأم با « تَحَدّى » ( دعوت به مبارزه و توأم با دعوى نبوت و يا امامت ) بوده باشد.

آنجا كه «سكوت» رساترين «فرياد» است

ظاهر آيات فوق نشان مى دهد كه مريم به خاطر مصلحتى مأمور به سكوت بود و به فرمان خدا از سخن گفتن در اين مدت خاص خوددارى مى كرد تا نوزادش عيسى ، لب به سخن بگشايد و از پاكى او دفاع كند ، كه اين از هر جهت مؤثرتر و گيراتر بود . اما از تعبير آيه چنين برمى آيد كه نذر سكوت براى آن قوم و جمعيت كار شناخته شده اى بود، به همين دليل اين كار را بر او ايراد نگرفتند، ولى اين نوع روزه در شرع اسلام ، مشروع نيست. از امام على بن الحسين در حديثى چنين نقل شده : «صَوْمُ السُّكُوتِ حَرامٌ : روزه سكوت حرام است » (1)و اين به خاطر تفاوت شرايط در آن زمان با زمان ظهور اسلام است . .


1) « وسائل الشيعه » ، جلد 7 ، صفحه 390 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

همان نداگر بزرگ و پرمهر افزود: فَكُلى پس از اين رطب تازه و نيروبخش بخور.

وَ اشْرَبى و از اين آب زلال و گوارا بنوش.

وَ قَرِّى عَيْناً و ديده ات را بر اين نوزاد پرشكوه، روشن دار و خوشدل باش.

به باور پاره اى منظور اين است كه: با نگرش بر اين نوزاد ديده ات را خنك گردان، چرا كه اشك شادى سرد است و اشك اندوه و غم گرم مى باشد.

و به باور پاره اى ديگر، منظور اين است كه: با ديدن اين نوزاد محبوب و مطلوب، ديدگانت آرامش مى يابند.

فَاِمّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ اَحَداً فَقُولى اِنّى نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً

و هرگاه كسى از آدميان در مورد اين نوزاد از تو پرس و جو كرد، بگو: من با خداى خويشتن عهد بسته ام كه با كسى سخن نگويم و روزه سكوت بگيرم.

«قَتاده» مى گويد: منظور اين است كه بگو: من روزه سكوت گرفته ام و بايد از خوردن و آشاميدن و سخن گفتن خوددارى ورزم.

و بدين سان «مريم» فرمان مى يابد كه با كسى گفتگو نكند، تا خود نوزاد سخن گويد و دامان پاك مادر را از تيرهاى زهرآگين تهمت پاك سازد.

برخى آورده اند كه در ميان بنى اسرائيل گروهى بودند كه روزه سكوت مى گرفتند و مدت اين روزه از بامداد تا شامگاه بود.

فَلَنْ اُكَلِّمَ الْيَوْمَ اِنْسِيّاً.

آرى، من روزه سكوت دارم و امروز با هيچ انسانى سخن نخواهم گفت.

به باور «سُدى»، «مريم» تا اين اندازه اجازه گفتار داشت و فراتر از اين، اجازه سخن نداشت.

امّا به باور «جُبّائى» منظور اين است كه خدا به او فرمان داده بود تا روزه سكوت بگيرد و اگر كسى از او پرسشى نمود، با اشاره اى روشنگر روشن سازد كه روزه سكوت گرفته است، چرا كه خدا به او دستور نمى دهد كه به دروغ چنين ادّعايى بكند.

عيسى مسيح در گاهواره سخن مى گويد

فَاَتَتْ بِه قَوْمَها تَحْمِلُهُ قالُوا يا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئا فَرِيّا

(مريم) او را در آغوش گرفته ، به سوى قومش آمد ، گفتند : اى مريم ،كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى.(27 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

« فَرِىّ » بنا به گفته راغب در كتاب مفردات به معنى بزرگ يا عجيب آمده است. « سرانجام مريم در حالى كه كودكش را در آغوش داشت ، از بيابان به آبادى بازگشت و به سراغ بستگان و اقوام خود آمد » ( فَاَتَتْ بِه قَوْمَها تَحْمِلُهُ ). هنگامى كه آن ها كودكى نوزاد را در آغوش ديدند ، دهانشان از تعجب باز ماند ، آن ها كه سابقه پاكدامنى مريم را داشتند و آوازه تقوا و كرامت او را شنيده بودند سخت نگران شدند، تا آن جا كه بعضى به شك و ترديد افتادند و بعضى ديگر هم كه در قضاوت و داورى ، عجول بودند زبان به ملامت و سرزنش او گشودند و گفتند : حيف از آن سابقه درخشان ، با اين آلودگى و صد حيف از آن دودمان پاكى كه اين گونه بد نام شد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

گاهواره اى كه به دانشگاه جاودانه تبديل شد!

قرآن در آيات 27 تا 35 به فراز ديگرى از سرگذشت «مريم» و ولادت مسيح مى پردازد و در آيه مورد بحث مى فرمايد: فَاَتَتْ بِه قَوْمَها تَحْمِلُهُ

آنگاه «مريم» كودك نورسيده اش «عيسى» را در حالى كه در پارچه اى زيبا قرار داده و در آغوش گرفته بود، نزد مردم خويش آورد.

قالُوا يا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيّاً.

آنان با ديدن او و فرزند ارجمندش فرياد برآوردند كه: هان اى مريم! راستى كه به كارى عجيب و ناپسند دست يازيده اى.

يا اُخْتَ هرُونَ ما كانَ اَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ ما كانَتْ اُمُّكِ بَغِيّا

اى خواهر هارون ، نه پدر تو مرد بدى بود و نه مادرت زن بدكاره اى. (28 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين كه آن ها به مريم گفتند : « اى خواهر هارون » موجب تفسيرهاى مختلفى درميان مفسران شده است ، اما آن چه صحيح تر به نظر مى رسد اين است كه هارون مردپاك و صالحى بود، آن چنان كه درميان بنى اسرائيل ضرب المثل شده بود، هركس را مى خواستند به پاكى معرفى كنند مى گفتند: او برادر يا خواهر هارون است. مرحوم «طبرسى» در «مجمع البيان» اين معنى را در حديث كوتاهى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است.(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

و در نكوهش او افزودند: يا اُخْتَ هرُونَ ما كانَ اَبُوكِ امْرءَ سَوْءٍ وَ ما كانَتْ اُمُّكِ بَغِيّاً.

هان اى خواهر هارون! نه پدرت مرد بد و زشتكارى بود و نه مادرت در زندگى بدكاره بود.

هارون كه بود؟

اين «هارون» كه در آيه شريفه برادر «مريم» خوانده شده كه بود؟ و منظور از آيه چيست؟

در اين مورد ديدگاه ها متفاوت است:

1- به باور گروهى از جمله «ابن عبّاس»، «قَتاده»، «كَعْب»، و...، اين «هارون» مردى شايسته كردار در بنى اسرائيل بود كه هركس شاهكارى انجام مى داد به او نسبت داده مى شد، چرا كه در شايسته كردارى گويى به او اقتدا كرده بود.

از پيامبر گرامى اسلام نيز همين ديدگاه روايت شده است.

در مورد اين مرد اصلاحگر و درستكار آورده اند كه وقتى از دنيا رفت چهل هزار نفر پيكرش را بدرقه كردند. با اين بيان در آيه شريفه منظور از خواهر «هارون» كسى است كه از نظر شايستگى در راه و رسم «هارون» است.

2- امّا به باور «كَلْبى» او برادر پدرى «مريم» و مرد نيكو روشى بود. .


1) « نور الثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 333 .

فَاَشارَتْ اِلَيْهِ قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِى الْمَهْدِ صَبِيّا

(مريم) اشاره به او كرد، گفتند: ما چگونه با كودكى كه درگاهواره است، سخن بگوييم.

(29 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين هنگام ، مريم به فرمان خدا سكوت كرد ، تنها كارى كه انجام داد اين بود كه اشاره به نوزادش عيسى كرد ( فَاَشارَتْ اِلَيْهِ ). اما اين كار بيشتر تعجب آن هارا برانگيخت و شايد جمعى آن را حمل بر سخريه كردند و خشمناك شدند، گفتند: مريم با چنين كارى كه انجام داده اى قوم خود را مسخره نيز مى كنى. درباره « مَهْد » ( گهواره ) بحث كرده اند كه عيسى هنوز به گهواره نرسيده بود ، بلكه ظاهر آيات اين است به محض ورود مريم در ميان جمعيت ، در حالى كه عيسى در آغوشش بود، اين سخن در ميان او و مردم رد و بدل شد. امّا بايد توجه داشت كه واژه « مَهْد » چنان كه « راغب » در مفردات مى گويد ، به معنى جايگاهى است كه براى كودك آماده مى كنند ، خواه گهواره باشد يا دامان مادر و يا بستر و مَهْد و مِهاد هردو درلغت به معنى « اَلْمَكانُ الْمُمَهَّدُ الْمُوَطَّأُ : محل آماده شده و گسترده » ( براى استراحت و خواب ) آمده است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«مَهْد»: جايگاهى است كه براى استراحت كودك آماده مى شود، خواه اين جايگاه بسترى خاص باشد و يا دامان مادر.

در آيه مورد بحث واكنش «مريم» را در برابر آنان ترسيم مى كند و مى فرمايد:

فَاَشارَتْ اِلَيْهِ

او كه روزه سكوت گرفته بود، با اشاره به گاهواره و نوزاد ارجمندش روشنگرى كرد كه با خود او گفتگو كنيد و جريان ولادت او را از خودش جويا شويد.

قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِى الْمَهْدِ صَبِيّاً.

آنان از اين اشاره «مريم» غرق در حيرت و خشم شدند و گفتند: چگونه با كودكى در گاهواره است گفتگو كنيم؟

به باور پاره اى منظور اين است كه، با كودكى كه در دامان مادر خفته است و شير مى خورد چگونه سخن بگوييم و جريان ولادتش را بپرسيم؟ چرا كه در آن نقطه دورافتاده گاهواره اى براى «مسيح» نبود و گاهواره اش دامان پرمهر مادرش بود و او همانجا را دانشگاه و خاستگاه مفاهيم بلند آسمانى ساخت.

«سُدى» مى گويد: آنان از اين اشاره «مريم» سخت برآشفتند كه: او ما را به باد تمسخر مى گيرد و اين كارش براى ما از آن كار شرم آورش كه بدون ازدواج فرزند آورده است، دشوارتر است!

قالَ اِنّى عَبْدُ اللّهِ اتانِىَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنى نَبِيّا

( ناگهان عيسى زبان به سخن گشود ) گفت : من بنده خدايم به من كتاب ( آسمانى ) داده و مرا پيامبر قرار داده است. (30 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

به هر حال ، جمعيت از شنيدن اين گفتار مريم نگران و حتّى شايد عصبانى شدند ، آن چنان كه طبق بعضى از روايات به يكديگر گفتند: مسخره و استهزاء او، از انحرافش از جاده عفت، برما سخت تر و سنگين تراست. و اين حالت چندان به طول نيانجاميد ، چرا كه آن كودك نوزاد زبان به سخن گشود و « گفت : من بنده خدايم ، او كتاب آسمانى به من مرحمت كرده و مرا پيامبر قرار داده است » .

چگونه نوزاد سخن مى گويد

طبق روال عادى ، هيچ نوزادى در ساعات يا روزهاى نخستين تولد سخن نمى گويد ، سخن گفتن نياز به نمو كافى مغز و سپس ورزيدگى عضلات زبان و حنجره و هماهنگى دستگاه هاى مختلف بدن با يكديگر دارد و اين امور عادتا بايد ماه ها بگذرد و تدريجا در كودكان فراهم گردد . ولى هيچ دليل علمى هم بر محال بودن اين امر نداريم تنها اين كه خارق عادت است و همه معجزات چنين هستند ، يعنى همه خارق عادتند نه محال عقلى.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آنگاه هنگامى كه مسيح لب به سخن گشود، شگفت زده فرياد برآوردند كه: راستى اين رويداد عجيب و باورنكردنى است.

و اين شگفت زدگى آنان هنگامى به اوج خود رسيد كه آن نوزاد ارجمند گاهواره اش را به دانشگاهى جاودانه تبديل ساخت و ضمن وصف مهر و عنايت خدا بر او و مام ارجمندش و زدودن گرد و غبار طوفان بدبينى ها و بدانديشى ها، فرمود:

قالَ اِنّى عَبْدُ اللّه

هان اى مردم! من پيش از هر چيز بنده خدا هستم.

آتانِىَ الْكتابَ

او به من كتاب ارزانى داشته،

وَ جَعَلَنى نَبِيّاً.

و مرا به رسالت و پيام رسانى برگزيده است.

و بدين سان او در آغازين ساعت هاى زندگى، با اعتراف به بندگى خدا، راه را بر گزافه گويان و كسانى كه خرافه خدايگانى او را ساختند و پرداختند، بست. تو گويى خدا «مسيح» را در گاهواره اش به سخن درآورد تا راه را بر غلوّ و گزافه گويى مسدود سازد، چرا كه مى دانست كه در مورد او بافته هاى بى اساس خواهند بافت و خرافه ها و گزافه ها خواهند پرداخت.

«حَسَن» و «جُبّائى» مى گويند: آفريدگار فرزانه هستى، خود او را در همان آغازين ساعت هاى زندگى شكوفا ساخت و به اوج كمال رساند و او را براى هدايت بشر برانگيخت؛ كه اين نيز معجزه ديگرى در زندگى او و مادرش بود.

«وَهَب» بر آن است كه «عيسى» به هنگام سخن گفتن با آنان، چهل روز از عمر شريفش مى گذشت، امّا بيشتر مفسران، از آن جمله «ابن عبّاس» بر اين باورند كه او در همان نخستين روز ولادتش لب به سخن گشود و با مردم سخن گفت، چرا كه از كتاب خدا چنين دريافت مى گردد.

و پاره اى در تفسير آيه شريفه مى گويند منظور او اين است كه:

من بنده خداى يكتا هستم،

و او به زودى كتاب آسمانى بر من فروخواهد فرستاد،

و مرا به رسالت و پيامبرى مفتخر خواهد ساخت.

يادآورى مى گردد كه اين معجزه بزرگ به منظور نمايش پاكى و

قداست «مريم» انجام پذيرفت.

سيماى مسيح در آيينه قرآن

(1) در اين آيات سيماى پرشكوه مسيح آن گونه كه هست به تابلو مى رود؛ و قرآن روشنگرى مى كند كه آن حضرت نه آن است كه بدانديشان، به او و مام گرانمايه اش به ناروا مى بافتند و نه آن است كه دوستداران افراطى اش در واكنش به دروغ پردازى هاى دشمن، او را به فرزندى خدا و يا به خدايگانى اوج مى دادند و بر خلاف پيام و دعوت او از شاهراه توحيدگرايى و يكتاپرستى به شرك و بيداد سقوط مى كردند. آرى او خود را با اين ويژگى ها و صفات برجسته معرفى كرد:

1- بنده راستين خدا،

2- دارنده كتاب آسمانى،

3- پيام آور خدا،

4- وجودى پربركت و سودرسان و مفيد براى مردم،

5- نمازگزار و فراخوان به سوى پيوند با خدا،

6- فراخوان به سوى زكات و پرداخت حقوق محرومان،

7- نيكوكار در حق مادر و تواضع در برابر او،

8- پيراسته از زورمدارى و بى خردى و خودكامگى و خودبزرگ بينى با بزرگوارى و حق شناسى،

9- به دور از تيره بختى و شقاوت دنيا و آخرت و پيراسته از خصلت هاى تيره بختان و سعادتمند بودن،

10- و ديگر برخوردار از امنيّت در سه مرحله سرنوشت ساز ولادت، مرگ و روز رستاخيز: قالَ اِنّى عَبْدُ اللّهِ... .


1) مترجم .

وَ جَعَلَنى مُبارَكا اَيْنَ ما كُنْتُ وَ اَوْصانى بِالصَّلوةِ وَ الزَّكوةِ مادُمْتُ حَيّا

و مرا وجودى پر بركت قرار داده در هر كجا باشم و مرا توصيه به نماز و زكات ،مادام كه زنده ام كرده است. (31 / مريم)

وَ بَرّا بِولِدَتى وَ لَمْ يَجْعَلْنى جَبّارا شَقِيّا

و مرا نسبت به مادرم نيكوكار قرار داده و جبّار و شقىّ قرارنداده است. (32 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

« بَرّ » به معنى شخص نيكوكار است ، در حالى كه « بِرّ » به معنى صفت نيكوكارى است. « جَبّار » به كسى مى گويند كه براى خود هر گونه حقوق بر مردم قائل است، ولى هيچ حقى براى كسى نسبت به خود قائل نيست . و نيز « جَبّار » به كسى مى گويند كه از روى خشم و غضب ، افراد را مى زند و نابود مى كند و پيرو فرمان عقل نيست و يا مى خواهد نقص و كمبود خود را با ادعاى عظمت و تكبر ، برطرف سازد كه همه اين ها صفات بارز طاغوتيان و مستكبران در هر زمان است . « شَقِىّ » به كسى گفته مى شود كه اسباب گرفتارى و بلا و مجازات براى خود فراهم مى سازد و بعضى آن را به كسى كه قبول نصيحت نمى كند ، تفسير كرده اند و پيدا است كه اين دو معنى از هم جدا نيست.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

و در ادامه گفتارش فرمود: وَ جَعَلَنى مُبارَكاً اَيْنَ ما كُنْتُ

و خداى پرمهر مرا در هركجا كه باشم بابركت ساخته است.

به باور «مُجاهِد» منظور اين است كه: و خدا مرا آموزگار ارزش هاى والاى انسانى گردانيده است.

امّا به باور پاره اى ديگر منظور اين است كه: خدا مرا آموزگارى سودرسان و پرفايده ساخته است، چرا كه واژه «بركت» به مفهوم نعمت و خير فراوان و «مبارك» به معناى فزونبخش خوبى ها و نعمت هاست.

و از ديدگاه «جُبّائى» منظور اين است كه: خدا مرا در راه توحيد و ايمان، استوار و پايدار ساخته است، چرا كه اصل بركت، به مفهوم نبوّت و رسالت است.

وَ اَوْصانى بِالصَّلوةِ وَ الزَّكوةِ ما دُمْتُ حَيّاً.

و به من سفارش فرموده است كه تا زنده هستم نماز را برپا داشته و زكات بپردازم.


«جَبّار»: به مفهوم زورمدارى است كه هرگونه حقوق و امتيازى را براى خويش مى خواهد، بدون آنكه حقوقى را براى ديگران به رسميت بشناسد و خود را موظف به رعايت حقوق ديگران كند.

و در ادامه دعوت توحيدى اش فرمود: وَ بَرّاً بِوالِدَتى

و مرا نسبت به مادرم موظّف به قدردانى و سپاسگزارى و شايسته كردارى ساخته است و به لطف خدا در برابر او چنين خواهم بود و نسبت به همگان مهر و فروتنى را راه و رسم خويش قرار خواهم داد.

وَ لَمْ يَجْعَلْنى جَبّاراً شَقِيّاً.

و هرگز راه زيانبار زورمداران تيره بخت را گام نخواهم سپرد، چرا كه او مرا زورمدار و نگونبخت نخواسته است.

وَ السَّلامُ عَلَىَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ اَمُوتُ وَ يَوْمَ اُبْعَثُ حَيّا

و سلام ( خدا ) بر من ، آن روز كه متولد شدم و آن روز كه مى ميرم و آن روز كه زنده برانگيخته مى شوم. (33 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين سه روز در زندگى انسان ، سه روز سرنوشت ساز و خطرناك است كه سلامت در آن ها جز به لطف خدا ميّسر نمى شود و لذا هم در مورد « يحيى » اين جمله آمده و هم در مورد حضرت مسيح ، با اين تفاوت كه در مورد اول خداوند اين سخن را مى گويد و در مورد دوم مسيح اين تقاضا را دارد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«جَبّار»: به مفهوم زورمدارى است كه هرگونه حقوق و امتيازى را براى خويش مى خواهد، بدون آنكه حقوقى را براى ديگران به رسميت بشناسد و خود را موظف به رعايت حقوق ديگران كند.

و در ادامه دعوت توحيدى اش فرمود: وَ بَرّاً بِوالِدَتى

و مرا نسبت به مادرم موظّف به قدردانى و سپاسگزارى و شايسته كردارى ساخته است و به لطف خدا در برابر او چنين خواهم بود و نسبت به همگان مهر و فروتنى را راه و رسم خويش قرار خواهم داد.

وَ لَمْ يَجْعَلْنى جَبّاراً شَقِيّاً.

و هرگز راه زيانبار زورمداران تيره بخت را گام نخواهم سپرد، چرا كه او مرا زورمدار و نگونبخت نخواسته است.

ذلِكَ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذى فيهِ يَمْتَرُونَ

اين است عيسى بن مريم ، گفتار حقى كه در آن ترديد مى كنند. (34 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

بعد از آن كه قرآن مجيد در آيات گذشته ترسيم بسيار زنده و روشنى از ماجراى تولد حضرت مسيح كرد ، به نفى خرافات و سخنان شرك آميزى كه درباره عيسى گفته اند ، پرداخته است . مخصوصا در اين عبارت روى فرزند مريم بودن او تأكيد مى كند تا مقدمه اى باشد براى نفى فرزندى خدا . امّا اين كه قرآن مى گويد : آن ها در اين زمينه در شك و ترديد هستند ، گويا اشاره به دوستان و دشمنان مسيح يا به تعبير ديگر مسيحيان و يهوديان است ، از يك سو گروهى گمراه در پاكى مادر او شك و ترديد كردند و از سوى ديگر گروهى در اين كه او يك انسان باشد ، اظهار شك نمودند ، حتّى همين گروه نيز به شعبه هاى مختلف تقسيم شدند ، بعضى او را صريحا فرزند خدا دانستند ( فرزند روحانى و جسمانى، حقيقى نه مجازى ) و به دنبال آن مسأله تثليث و خدايان سه گانه را به وجود آوردند. بعضى مسأله تثليث را از نظر عقل نامفهوم خواندند و معتقد شدند كه بايد تعبدا آن را پذيرفت و بعضى براى توجيه منطقى آن به سخنان بى اساسى دست زدند ، خلاصه همه آن ها چون نديدند حقيقت، يا چون نخواستند حقيقت، ره افسانه زدند .(1).


1) براى توضيح بيشتر در زمينه تثليث نصارى و خرافاتى كه در اين زمينه به هم بافته اند به جلد 4 تفسير نمونه صفحه 224 ذيل آيه 171 سوره نساء مراجعه فرماييد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اينك نفى خرافات و اوهام

در آيات پيشين، قرآن روشن ترين و شفاف ترين تصوير از ولادت مسيح را ارائه كرد و ضمن گواهى بر قداست و پاكى مام ارجمندش، او را بنده راستين خدا، پيامبر برگزيده او، دارنده كتاب آسمانى، حق شناس و سپاسگذار در برابر مادر، فروتن و پرمهر نسبت به مردم و به دور از خودكامگى و نشانه هاى تيره بختى معرفى كرد. اينك در اين آيات به نفى خرافات و اوهام از چهره درخشان او پرداخته و مى فرمايد:

ذلِكَ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ

اين عيسى فرزند مريم است و اين هم داستان ولادت او.

آرى، عيسى همان است كه خودش وصف كرد، نه آنچه گزافه گويان مى بافند و او را خدا يا فرزند او جا مى زنند.

قَوْلَ الْحَقِّ الَّذى فيهِ يَمْتَرُونَ.

آنچه را مسيح در مورد مادر خويش و ولادت و شخصيت خودش گفت درست است، امّا يهود و نصارى در مورد گفتار درست و بر حق او دستخوش ترديد و ترديدافكنى شدند، در نتيجه يهود او را افسونگر و دروغ پرداز خواندند و گروهى از دوستدارانش او را به كرسى خدايى و فرزند خدا بودن نشاندند.

پاره اى از مفسران برآنند كه آيه شريفه به درگيرى خود مسيحيان اشاره دارد كه گروهى او را خدا عنوان ساختند امّا گروهى ديگر پسر خدا معرفى نمودند.

مگر فرزند براى خدا ممكن است

ما كانَ لِلّهِ اَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ سُبْحانَهُ اِذا قَضىاَمْرا فَاِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ

هرگز براى خدا شايسته نبود فرزندى انتخاب كند ، منزه است او ، هرگاه چيزى را فرمان دهد، مى گويد : موجود باش ، آن هم موجود مى شود. (35 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

دارا بودن فرزند ، آن چنان كه مسيحيان در مورد خدا مى پندارند ، با قداست مقام پروردگار سازگار نيست ، از يك سو لازمه آن جسم بودن و از سوى ديگر محدوديت و از سوى سوم نياز و خلاصه خدا را از مقام قدسش زير چتر قوانين عالم ماده كشيدن و او را در سر حدّ يك موجود ضعيف و محدود مادى قرار دادن است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

ما كانَ لِلّهِ اَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ

هرگز براى خدا نزيبد كه فرزندى براى خود برگيرد؛ و اين دروغ و خرافه در خور ذات پاك او نيست ؛ چرا كه فرزند بايد از جنس پدر باشد و مى دانيم كه خدا، نه نظير و همتايى دارد و نه همانند و همپايه اى. بنابراين، پندار فرزند در مورد او پوچ و امكان ناپذير است.

گفتنى است كه «مَنْ» براى نفى جنس آمده و منظور اين است كه خدا هيچ گونه فرزندى نگرفته است و نسبت دادن فرزند يا فرزندان به ذات پاك او دروغ و خرافه اى رسواست.

و آنگاه در ادامه آيه، به تنزيه خدا پرداخته و مى فرمايد: سُبْحانَهُ

ذات پاك و پرشكوه او از اين اوهام و خرافات و عيب و نقص ها پاك و منزّه است.

و در آخرين فراز آيه نيز در اشاره به دليل ولادت مسيح از دوشيزه اى پاك و ازدواج ناكرده مى فرمايد: اِذا قَضى اَمْرا فَاِنَّما يَقوُلُ لَهُ كُنْ فَيَكُنُ.

او هنگامى كه چيزى را اراده نمايد و بخواهد پديده و يا انسانى را بيافريند،

كافى است كه تنها به آن مفهوم مورد نظر فرمان دهد كه «باش»! و بى درنگ پديدار و موجود مى گردد.

به بيان ديگر اينكه، هيچ چيز و هيچ كارى در برابر اراده و قدرت بى كران خدا، ناممكن نيست و انجام هر كار و هرچيزى كه بخواهد براى او آسان است و او اراده فرمود كه مسيح را از مادرى پاك و مرد نديده بيافريند و او را در گاهواره به سخن درآورد و نعمت گران رسالت و وحى را به او ارزانى دارد... مگر نه اينكه آدم را از مشتى خاك و بدون داشتن پدر و مادر و ريشه و تبارى پديد آورد؟

گراميداشت مقام والاى مادر

(1) و نيز در اين آيات نشان مى دهد كه در گراميداشت مادر نبايد تنها به اين بسنده شود كه روزى به نام مادر معرفى شود و يا به او هديه اى در خور تقديم گردد، بلكه بايد به راستى حق شناس زحمات و فداكارى هاى مادر بود و با همه وجود خدمتگزار او بود و بهشت خدا و خوشنودى او را در خدمت به او جستجو كرد؛ كه در اينجا تنها به چند روايت بسنده مى شود.

1- ششمين امام نور آورده است كه: مردى نزد پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آمد و گفت: يا رَسُولَ اللّهِ مَنْ اَبَرُّ؟

هان اى پيامبر گرامى! مرا راهنمايى كن كه به چه كسى نيكى كنم تا رستگار گردم؟

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: به مادرت! قالَ: اُمُّكَ!

پرسيد: پس از نيكى به مادر به چه كسى؟ قالَ: ثُمَّ مَنْ؟

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: باز هم به مادرت. قالَ: اُمُّكَ!

آن بنده خدا براى سومين بار پرسيد: پس از مادر به چه كسى؟ قالَ: ثُمَّ مَنْ؟

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: بازهم به مادرت. قالَ: اُمُّكَ!

و هنگامى كه براى چهارمين بار پرسيد ديگر به چه كسى؟ ثُمَّ مَنْ يا رَسوُلَ اللّهِ؟ .


1) مترجم .

آنگاه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به پدرت. قالَ: اَباكَ.(1)

2- و نيز از آن حضرت آورده اند كه جوانى براى حركت به سوى ميدان نبرد و براى جهاد در راه حق و فضيلت آماده شده بود كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد تا او را بدرود گويد كه آن حضرت ضمن گفتگو از او پرسيد كه: أَلَكَ والِدَةٌ؟

جوان عزيز! آيا مادرت در قيد حيات است و در كنار تو زندگى مى كند؟

او پاسخ داد: آرى اى پيامبر خدا! مادرم زنده است.

آن حضرت فرمود: فَالْزِمْها فَاِنَّ الْجَنَّةَ تَحْتَ قَدَمِها.(2)

اينك كه چنين است، برو و در خدمت مادر باش و در حق او نيكى كن كه بهشت زير پاى مادر است. و بدين وسيله او را از جهاد كفايى معذور شمرد و به خانه فرستاد تا حق شناس و خدمتگزار مادرش باشد.

3- گراميداشت مادر در نظرگاه اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان نور، به گونه اى است كه خود عنوان مادرى و مقام مادرى را بها مى دهند و براى او حقوق و حرمت ارزانى مى دارند و نيكى به او را از وظايف انسان ها و از حقوق بشرى او مى نگرند؛ براى نمونه:

از پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله دراين مورد آورده اند كه فرمود:

ثَلاثَةٌ لَيْسَ لاَِحَدٍ فيهِنَّ رُخْصَةٌ:

اَلْوَفاءُ لِمُسْلِمٍ كانَ اَوْ كافِرٍ،

و بَرُّ الْوالِدَيْنِ مُسْلِمَيْنِ كانا اَوْ كافِرَيْنِ،

وَ اَداءُ الاَْمانَةِ لِمُسْلِمٍ كانَ اَوْ كافِرٍ. (3)

سه اصل انسانى است كه رعايت آنها بر هر انسانى لازم آمده و تخلف و سرپيچى از آنها نارواست:

1- نخست اصل وفادارى و پاى بندى به عهدها و پيمان ها، خواه1.


1) وَسائل الشّيعَه، ج 15، ص 208.

2) جامِع السّعادات، ج 2، ص 261.

3) مجموعه ورّام، ج 2، ص 121.

طرف پيمان توحيدگرا باشد يا كفرگرا.

2- پس از آن نيكى به پدر و مادر، خواه مسلمان باشند و يا نامسلمان.

3- و ديگر امانتدارى و اداى امانت، خواه طرف انسان با ايمان باشد و يا بى ايمان.

4- و نيز از پنجمين امام نور آورده اند كه فرمود:

ثَلاثَةٌ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لاَِحَدٍ فيهِنَّ رُخْصَةً:

اَداءُ الاَْمانَةِ اِلَى الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ،

وَ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفاجِرِ،

وَ بَرُّ الْوالِدَيْنِ بَرَّيْنِ كانا اَوْ فاجِرَيْنِ.(1)

سه اصل انسانى و جهان شمول است كه خدا آنها را بر همگان لازم ساخته و به كسى اجازه سرپيچى نداده است:

1- نخست اصل امانتدارى و اداى امانت، خواه طرف شما شايسته كردار باشد و يا بدانديش و گناهكار.

2- ديگر اصل وفا و وفادارى و وفاى به پيمان ها، خواه طرف پيمان شما درستكار باشد و يا بدكار.

3- و ديگر نيكى به پدر و مادر، هركه مى خواهند باشند، درستكار و يا گناهكار.1.


1) كافى، ج 2، ص 161.

وَ اِنَّ اللّهَ رَبّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ

و خداوند پروردگار من و شماست ، او را پرستش كنيد ، اين است راه راست. (36 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

آخرين سخن عيسى بعد از معرفى خويش باصفاتى كه گفته شد اين است كه بر مسأله توحيد، مخصوصا در زمينه عبادت تأكيدكرده است. و به اين ترتيب مسيح از آغاز حيات خود با هرگونه شرك و پرستش خدايان دوگانه و چندگانه مبارزه كرد و همه جا تأكيد بر توحيد داشت، بنابراين آن چه به عنوان تثليث (خدايان سه گانه) در ميان مسيحيان امروز ديده مى شود، به طور قطع بدعتى است كه بعد از عيسى گذاشته شده و ما شرح آن را در ذيل آيات 171 سوره نساء بيان كرديم .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

روز حسرت و دريغ بيدادگران

در آيه مورد بحث سخن از توحيدگرايى و يكتاپرستى است و مى فرمايد:

وَ اِنَّ اللّهَ رَبّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ

و بى گمان خداى يكتا پروردگار من و پروردگار شماست، پس تنها او را بپرستيد.

ممكن است آيه مورد بحث به آيه «انّى عبداللّه...» پيوند بخورد و منظور اين باشد كه: بى گمان خدا پروردگار من و پروردگار شماست؛ پس تنها او را بپرستيد و نيز ممكن است آغاز سخن و كلام حق باشد.

هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ.

اين است راه راست و بى انحراف كه بايد هماره در آن گام سپاريد.

و به باور پاره اى منظور اين است كه: آنچه خدا به من وحى فرموده و آنها را به شما رساندم، همان دين درست و آيين راست و بى انحراف خداست. .


1) به « تفسير نمونه » جلد 4 ، صفحه 224 مراجعه شود .

فَاخْتَلَفَ الاَْحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ فَوَيْلٌ لِلَّذينَ كَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ يَوْمٍ عَظيمٍ

ولى ( بعد از او ) گروه ها از ميان پيروان او اختلاف كردند واى به حال كافران از مشاهده روز بزرگ ( رستاخيز ). (37 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

تاريخ مسيحيت نيز به خوبى گواهى مى دهد كه آن ها تا چه اندازه بعد از حضرت مسيح درباره او و مسأله توحيد اختلاف كردند « اين اختلافات به اندازه اى بالا گرفت كه " قسطنطين " امپراطور روم مجمعى از "اُسْقُفْها" ( دانشمندان بزرگ مسيحى ) تشكيل داد كه يكى از سه مجمع معروف تاريخى آن ها است ، اعضاى اين مجمع به دو هزار و يكصد و هفتاد عضو رسيد كه همه از بزرگان آن ها بودند ، هنگامى كه بحث درباره عيسى مطرح شده ، علماى حاضر نظرات كاملاً مختلفى درباره او اظهار داشتند و هر گروهى عقيده اى داشت. بعضى گفتند : او خدا است كه به زمين نازل شده است ، عده اى را زنده كرده و عده اى را ميرانده ، سپس به آسمان صعود كرده است . بعضى ديگر گفتند : او فرزند خدا است و بعضى ديگر گفتند : او يكى از اقانيم ثلاثه ( سه ذات مقدس ) است ، اَبْ و اِبْن و روُح الْقُدُس ( خداى پدر ، خداى پسر و روح القدس ) و بعضى ديگر گفتند : او سومين آن سه نفر است : خداوند معبود است ، او هم معبود و مادرش هم معبود. سرانجام بعضى گفتند : او بنده خدا است و فرستاده او و فرقه هاى ديگر هر كدام سخنى گفتند : به طورى كه اتّفاق نظر بر هيچ يك از اين عقايد حاصل نشد ، بزرگ ترين رقم طرفداران يك عقيده 308 نفر بود كه امپراطور آن را به عنوان يك اكثريت نسبى پذيرفت و به عنوان عقيده رسمى از آن دفاع كرد و بقيه را كنار گذاشت ، اماعقيده توحيد كه متأسفانه طرفداران كمترى داشت در اقليت قرار گرفت . » (1).


1) « تفسير فى ظلال » ، جلد 5 ، صفحه 436 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث مى فرمايد: فَاخْتَلَفَ الاَْحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ

امّا با همه سفارش هاى «مسيح» در مورد يكتاگرايى و يكتاپرستى، پس از او گروه ها از ميان پيروانش به كشمكش پرداختند و هر گروه راهى در پيش گرفت و درگيرى ها و كشمكش هاى مذهبى پديد آمد.

منظور از كشمكش هاى مذهبى اين است كه هر گروهى باور و برداشتى بر خلاف گروه ديگر داشته باشد و بر آن تعصب ورزد.

و واژه «اَحْزاب» نيز جمع «حِزْب»، به مفهوم گروهى است كه داراى مرام و مسلك خاصى باشد.

به باور قتاده و مجاهد منظور آيه شريفه اين است كه، پس از او گروه هاى اهل كتاب در مورد شخصيّت «عيسى» دستخوش كشمكش شدند؛ گروهى كه به مسيحيان «يعقوبيه» شهرت يافتند، او را خدا اعلان كردند و گروهى كه به «نِسطوريه» معروف شدند او را پسر خدا عنوان دادند و گروه ديگرى كه عنوان «اسرائيليه» داشتند او را اقنوم سوم خواندند.

امّا مردم مسلمان و گروهى از مسيحيان كه بر باور و عقيده درست خويش استوارى نشان دادند، او را بنده راستين خدا و پيامبر برگزيده او شناختند، چرا كه آن حضرت خويشتن را اين گونه وصف فرمود.

گفتنى است كه «مِن» در آيه شريفه، به باور پاره اى زايد است و مفهوم آيه اين است: پس از او در ميان گروه ها كشمكش پديدار گرديد...

فَوَيْلٌ لِلَّذينَ كَفَروُا مِنْ مَشْهَدِ يَوْمٍ عَظيمٍ.

در تفسير اين فراز دو نظر است:

1- به باور گروهى منظور اين است كه، آن كسانى كه در مورد «مسيح» به خدا و پيامبر او كفر ورزيدند، هنگامى كه در روز رستاخيز و در صحراى هراس انگيز محشر حضور يابند، دچار عذابى سخت و دردناك خواهند شد. و بدان دليل روز رستاخيز، روز بزرگ وصف شده است، كه هراس و وحشت آن روز بسيار است.

2- امّا به باور گروهى ديگر منظور آيه اين است كه، پس واى به حال آنان كه در روز رستاخيز رسوا خواهند شد.

اَسْمِعْ بِهِمْ وَ اَبْصِرْ يَوْمَ يَأْتُونَنا لكِنِ الظّالِمُونَ الْيَوْمَ فى ضَلالٍ مُبينٍ

چه گوش هاى شنوا و چه چشم هاى بينايى ( در آن روز ) كه نزد ما مى آيند پيدا مى كنند ؟ولى اين ستمگران امروز در گمراهى آشكارند. (38 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

روشن است كه در عالم آخرت پرده ها از برابر چشم ها كنار مى رود و گوش ها شنوا مى شود ، چراكه آثار حق در آن جا به مراتب از عالم دنيا آشكارتر است ، اصولاً مشاهده آن دادگاه و آثار اعمال ، خواب غفلت را از چشم و گوش انسان مى برد و حتى كوردلان آگاه و دانا مى شوند ، ولى چه سود كه اين بيدارى و آگاهى به حال آن ها مفيد نيست .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث در ترسيم گوشه اى از حال و روز آنان مى فرمايد:

اَسْمِعْ بِهِمْ وَ اَبْصِرْ يَوْمَ يَأْتُونَنا

آن روز كه نزد ما مى آيند چه شنوا و بينا هستند.

اين ترجمه آيه است، امّا در تفسير آن دو نظر آمده است:

1- به باور گروهى منظور اين است كه، اين كفرگرايانى كه در اين جهان گوش شنوا و چشم بينا براى شنيدن و دريافت حق ندارند، در روز رستاخيز كه نزد ما مى آيند چشم و گوششان باز مى شود و همه حقايق را مى شنوند و مى بينند.

در تأييد اين بيان، در آيه ديگرى مى فرمايد: ...فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطائَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَديدٌ.(1)امّا پرده ات را از برابر ديدگانت برداشتيم و ديده ات امروزتيز است و خوب مى بيند.

2- امّا به باور «جُبّائى» منظور اين است كه: هان اى پيامبر! آنان را بشنوان و به2.


1) سوره ق، آيه 22.

آنان نشان ده و برايشان روشنگرى نما كه در روز رستاخيز از راه بهشت و پاداش پرشكوه خدا گمراه خواهند بود و به آنجا نخواهند رسيد.

وى مى افزايد: به نظر مى رسد كه منظور اين باشد كه: اى پيامبر! سرگذشت پيام آوران خدا را براى مردم بازگو نما ، تا آنان را بشناسند و ايمان آورند، چرا كه هر كس به خدا و پيامبرانش ايمان نياورد، در روز رستاخيز گمراه بوده و از پاداش پر شكوه خدا نوميد و محروم خواهد شد.

به باور ما ديدگاه نخست بهتر به نظر مى رسد.

لكِنِ الظّالِمُونَ الْيَوْمَ فى ضَلالٍ مُبينٍ.

امّا بيدادگران اينك كه در اين جهان هستند و فرصت دارند، پيروى از هواى دل را بر مى گزينند و از راه حق و عدالت انحراف مى جويند.

با اين بيان منظور اين است كه اين بيدادگران در اين سرا به خاطر هواپرستى و خودكامگى كور و كر و نادانند، امّا در سراى آخرت بدان دليل كه پرده هاى غرور و غفلت و فريب و وسوسه كنار مى روند، دانا و بينا مى شوند.

رستاخيز روز حسرت و تأسف

وَ اَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ اِذْ قُضِىَ الاَْمْرُ وَ هُمْ فى غَفْلَةٍ وَ هُمْ لا يُؤْمِنُونَ

آن هارا از روز حسرت ( روز رستاخيز كه براى همه مايه تأسف است ) بترسان ، روزى كه همه چيز پايان مى يابد ، در حالى كه آن ها در غفلتند و ايمان نمى آورند. (39 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

روز قيامت نام هاى مختلفى در قرآن مجيد دارد ، از جمله « يَوْمَ الْحَسْرَةِ » هم نيكوكاران تأسف مى خورند ، اى كاش بيشتر عمل انجام داده بودند و هم بدكاران ، چراكه پرده ها كنار مى رود و حقايق اعمال و نتايج آن بر همه كس آشكار مى شود. در روايتى از امام صادق در تفسير جمله « اِذْ قُضِىَ الاَْمْرُ » چنين نقل شده : « خداوند فرمان خلود را درباره اهل بهشت و اهل دوزخ صادر مى كند » .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث، قرآن روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نموده و مى فرمايد:

وَ اَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ

هان اى پيامبر! اين كفرگرايان و ظالمان را از روز دريغ و حسرت بترسان. از روزى كه گناهكاران دريغ مى دارند كه چرا كارهاى شايسته انجام ندادند و بر اساس حق و عدالت زندگى نكردند. و مردم شايسته كردار افسوس مى خورند كه چرا كارهاى شايسته بيشترى انجام ندادند تا به مقام والاتر و پاداش پرشكوه ترى برسند. آرى اينان را از آن روز هشدار ده!

پاره اى برآنند كه آن روز، تنها كسانى كه در خور كيفرند، به حسرت و افسوس مرگبار گرفتار خواهند شد.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند فرمود: هنگامى كه بهشتيان و دوزخيان وارد بهشت و دوزخ مى گردند، هر دو گروه را ندا مى دهند كه: هان كجاييد، بنگريد! و زمانى كه همه آنها نگريستند، مرگ را در برابر ديدگان آنان مجسّم مى سازند و پس از اينكه هر دو گروه آن را شناختند، به فرمان خدا و خواست او قانون مرگ را نابود مى سازند و از .


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

پى آن ندايى طنين افكن مى شود كه: هان اى بهشتيان! ديگر مرگى نخواهد بود و شما در بهشت پرطراوت و زيبا و در ميان نعمت هاى پرشكوه آن جاودانه خواهيد بود.

و به دوزخيان نيز ندايى طنين انداز مى شود كه، هان اى دوزخيان! آنجا نيز مرگى در كار نخواهد بود و شما نيز در عذاب دردناك دوزخ ماندگاريد.

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله پس از بيان اين روايت فرمود: اين است مفهوم: وَ اَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ...

دو امام راستين حضرت باقر عليه السلام و حضرت صادق عليه السلام ضمن بيان اين روايت مى افزايند: فَيَفْرَحُ اَهْلُ الْجَنَّةِ فَرَحاً لَوْ كانَ اَحَدٌ يَوْمَئِذٍ مَيْتاً لَماتوُا فَرَحاً وَ يَشْهَقُ اَهْلُ النّارِ شَهْقَةً لَوْ كانَ اَحَدٌ مَيْتاً لَماتُوا.(1)

بهشتيان با شنيدن آن نداى جانبخش به اندازه اى شادمان مى گردند كه اگر در آنجا قانون مرگ بود همه آنان از شادمانى مى مردند؛ و دوزخيان نگونبخت نيز به گونه اى فرياد دردآلود سر مى دهند كه اگر كسى در آنجا مى توانست بميرد، همه از ناراحتى جان مى سپردند.

اِذْ قُضِىَ الاَْمْرُ آنگاه كه كار به پايان مى رسد و اميدها و آرزوها يكسره بر باد مى رود. چرا كه گروهى به بهشت پرطراوت و زيبا مى روند و گروهى به سوى دوزخ سرازير مى گردند.

به باور گروهى منظور اين است كه، آنگاه كه عمر اين جهان به پايان رسيده است و كسى به اين سراى فانى باز نمى گردد تا اشتباهات و كوتاهى ها را جبران كند.

پاره اى گفته اند: منظور اين است كه، آنگاه كه در ميان مردم بر اساس عدل و داد داورى مى گردد.

و به باور پاره اى ديگر، منظور اين است كه، آنگاه كه بر بهشتيان و دوزخيان حكم مى گردد كه هر كدام در ميان بهشت و دوزخ جاودانه خواهند بود.

وَ هُمْ فى غَفْلَةٍ آنان در اين جهان دستخوش غفلت و سرگرم كارهاى بيهوده اند و آخرت را فراموش ساخته اند.

وَ هُمْ لا يُؤْمِنُونَ و به سراى آخرت ايمان نمى آورند.0.


1) تفسير قُمّى، ج 2، ص 50.

اِنّا نَحْنُ نَرِثُ الاَْرْضَ وَ مَنْ عَلَيْها وَ اِلَيْنا يُرْجَعُونَ

ما زمين و تمام كسانى را كه بر آن هستند به ارث مى بريم و همگى به سوى ما باز مى گردند.

(40/مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

آيه فوق به همه ظالمان و ستمگران هشدار مى دهد كه اين اموال كه در اختيار خود آن ها است، جاودانى نيست، همان گونه كه حيات خود آن ها هم جاودانى نمى باشد، بلكه وارث نهايى همه اين ها خدا است. اگر كسى به اين واقعيت، مؤمن و معتقد باشد، چرا براى اموال و ساير مواهب مادى كه چند روزى به امانت نزد ما سپرده شده و به سرعت از دست ما بيرون مى رود، تعدى و ظلم و ستم و پايمال كردن حقيقت يا حقوق اشخاص را روادارد؟

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث در هشدارى تكان دهنده به همه بيدادگران قرون و اعصار مى فرمايد:

اِنّا نَحْنُ نَرِثُ الاَْرْضَ وَ مَنْ عَلَيْها

ما همه زمينيان را از روى زمين برمى داريم و برمى افكنيم و خود به تنهايى وارث و صاحب زمين و هرآنچه بر آن است خواهيم بود، چرا كه ديگر كسى نمى ماند تا به ناروا ادّعاى فرمانروايى و اقتدار كند و يا در امور آن دست درازى نمايد و كارى انجام دهد.

وَ اِلَيْنا يُرْجَعُونَ.

و همه آنان پس از مرگ، سرانجام به سوى ما بازمى گردند و كسى جز ما در مورد آنان داورى و حكومت نخواهد كرد.

گفتمان خانوادگى

وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ اِبْراهيمَ اِنَّهُ كانَ صِدّيقا نَبِيّا

در اين كتاب از ابراهيم ياد كن كه او بسيار راستگو و پيامبر خدا بود. (41 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

كلمه «صِدّيق» صيغه مبالغه از صدق و به معنى كسى است كه بسيار راستگواست، بعضى گفته اند به معنى كسى است كه هرگز دروغ نمى گويد. اين صفت به قدرى اهميت دارد كه در آيه فوق حتى قبل از صفت « نبوت » بيان شده ، گويى زمينه ساز شايستگى براى پذيرش نبوت است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«صِدّيق»: كسى كه در حق پذيرى و گواهى به حق بسيار جدّى و پرشور است.

پرتوى از سرگذشت ابراهيم

در آيات 41 تا 50 پرتوى از سرگذشت انسانساز ابراهيم، پدر توحيدگرايان به تابلو مى رود. نخست در اين مورد مى فرمايد:

وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ اِبْرهيمَ

هان اى پيامبر! در اين كتاب از ابراهيم قهرمان توحيد و تقوا ياد كن...

روشن است كه اين يادكِرد و گراميداشت به خاطر ويژگى هاى اخلاقى و انسانى او بود كه مى فرمايد:

اِنَّهُ كانَ صِدّيقاً نَبِيّاً.

چرا كه او پيامبرى بزرگ و بسيار تصديق كننده دين و مفاهيم و مقررات آن بود. اين ديدگاه «جُبّائى» در تفسير آيه است.

امّا به باور «ابو مُسْلِم»، او مردى بسيار راستگو و پيامبرى بزرگ بود.

ويژگى راستگويى و راستى پيشگى

(1) ويژگى ارجدار راستگويى و راستى پيشگى از صفات ارزشمند اخلاقى و انسانى است؛ و آفريدگار هستى آن را با سرشت انسان ها هماهنگ ساخته است.

بر اين اساس است كه آدميان دوست مى دارند هماره در شرايطى باشند كه راست بگويند و سخن درست بشنوند و دروغگويى و دروغبافى را انحراف از سرشت و ناهماهنگ با وجدان و خرد و بيگانه روى از راه فطرت و شريعت مى نگرند و هنگامى كه بر اثر فشار و خشونت در محيط خانه و يا حاكميت استبداد در جامعه و يا به خاطر عدم انجام وظيفه يا هر انگيزه و بهانه ديگرى به دروغ پناه مى برند، بى درنگ حركت هاى ناموزون چشم ها،

لرزش ناخواسته اندام ها،

به خشكى گراييدن آب دهان،

ضربان تند و نامنظم قلب،

صداى بريده بريده و غير طبيعى،

و ديگر علائم و نشانه هاى انحراف از جاده راستى و راستى پيشگى، زنگ هاى خطر را به صدا در مى آورد.

و گويى به همين دليل است كه در سرگذشت ابراهيم دو بار و در دو آيه درس راستى مى دهد و از او و خاندانش با اين ويژگى ياد مى شود...(2)وَاذْكُرْ فِى الْكِتابِ اِبْرهيمَ اِنَّهُ كانَ صِدّيقاً نَّبِيّاً...

پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در اين مورد مى فرمايد:

اَقْرَبُكُمْ مِنّى غَداً فِى الْمَوْقِفِ اَصْدَقُكُمْ فِى الْحَديثِ وَ اَدّاكُمْ لِلاْءمانَةِ وَ اَوْفاكُمْ بِالْعَهْدِ وَ0.


1) مترجم .

2) سوره مريم، آيه 41 و 50.

اَحْسَنُكُمْ خَلْقاً وَ اَقْرَبُكُمْ مِنَ النّاسِ.(1)

در روز رستاخيز اين چند گروه به من نزديك تر خواهند بود:

1- كسانى كه در زندگى راستگوترين ها باشند؛

2- در اداى امانت ها بيشتر درستكارى و جديّت نشان دهند؛

3- در پيمانهاى خويش باوفاتر باشند؛

4- در اخلاق و رفتار انسانى به ارزش هاى اخلاقى آراسته تر باشند؛

5- و با درست انديشى، درست گويى و رفتار عادلانه و انسانى، به مردم نزديك تر و پرمهر و دگر دوست تر باشند.0.


1) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 60.

منطق گيرا و كوبنده ابراهيم علیه السلام

اِذْ قالَ لاَِبيهِ يا اَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنى عَنْكَ شَيْئا

هنگامى كه به پدرش گفت : اى پدر چرا چيزى را پرستش مى كنى كه نمى شنود ونمى بيند و هيچ مشكلى را از تو حل نمى كند؟ (42 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

«اَب» درلغت عرب گاهى به معنى پدر و گاه به معنى عمو آمده است. اين بيان كوتاه و كوبنده يكى ازبهترين دلايل نفى شرك و بت پرستى است، چرا كه يكى از انگيزه هاى انسان در مورد شناخت پروردگار انگيزه سود و زيان است كه علماى عقايد از آن تعبير به مسأله « دفع ضرر محتمل » كرده اند. او به عمويش آزر مى گويد: «چرا تو به سراغ معبودى مى روى كه نه تنها مشكلى از كار تو نمى گشايد ، بلكه اصلاً قدرت شنوايى و بينايى ندارد». در حقيقت ابراهيم در اين جا دعوتش را از عمويش شروع مى كند ، به اين دليل كه نفوذ در نزديكان لازم تر است ، همان گونه كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نخست مأمورشد كه اقوام نزديك خود را به اسلام دعوت كند ، همان گونه كه در آيه 214 سوره شعراء مى خوانيم : « وَ اَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقْرَبينَ »

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث مى فرمايد: اِذْ قالَ لاَِبيهِ يا اَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ

آنگاه كه «ابراهيم» به پدرش «آزر» گفت: پدرجان! چرا كسى و يا چيزى را مى پرستى كه ندايى را نمى شنود؟

وَ لا يُبْصِرُ و پرستشگران خود را نمى بيند...

وَ لا يُغْنى عَنْكَ شَيْئاً.

و در زندگى اين جهان سود و زيانى به حال تو ندارد و تو را از چيزى بى نياز نمى سازد، چرا چنين چيزى را مى پرستى؟!

دليل پيروى از عالم

يا اَبَتِ اِنّى قَدْ جاءَنى مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنى اَهْدِكَ صِراطا سَوِيّا

اى پدر علم و دانشى نصيب من شده است كه نصيب تو نشده ، بنابراين از من پيروى كن تا تو را به راه راست هدايت كنم. (43 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

ابراهيم آزر را به پيروى از خود دعوت مى كند ، با اين كه قاعدتا عمويش از نظر سن از او بسيار بزرگ تر بوده و در آن جامعه سرشناس تر و دليل آن را چنين ذكر مى كند « كه من علمى دارم كه نزد تو نيست » ( قَدْ جاءَنى مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ ). اين يك قانون كلى است درباره همه كه در آن چه آگاه نيستنداز آن ها كه آگاهند پيروى كنند و اين در واقع برنامه رجوع به متخصصان هر فن و از جمله مسأله تقليد از مجتهد را در فروع احكام اسلامى مشخص مى سازد ، البته بحث ابراهيم در مسائل مربوط به فروع دين نبود ، بلكه از اساسى ترين مسأله اصول دين سخن مى گفت ، ولى حتى در اين گونه مسائل نيز بايد از راهنمايى هاى دانشمند استفاده كرد ، تا هدايت به صراط سَوِىّ كه همان « صراط مستقيم » است ، حاصل گردد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث، به ترسيم منطق روشن ابراهيم در دعوت به يكتاآفريدگار هستى و هشدار از شرك ادامه مى دهد كه گفت:

يا اَبَتِ اِنّى قَدْ جاءَنى مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ

پدرجان! من به خاطر لطف خدا و دريافت پيام او به شناخت و معرفت روشنى از ذات پاك و صفات او نايل آمده ام كه چنين دانش و بينشى براى تو حاصل نيامده است، پس بيا و از من پيروى نما...

فَاتَّبِعْنى اَهْدِكَ صِراطاً سَوِيّا.

تا به خواست خدا و در پرتو لطف او تو را به راه راست و بى انحراف كه هرگز تو را

از حق دور نسازد و گمراه نكند، رهبرى نمايم.

روشنگرى و كار فكرى و فرهنگى

(1) سومين درس انسانساز و جامعه پردازى كه از سرگذشت ابراهيم دريافت مى گردد اين است كه او راه سازندگى و شيوه روشنگرى و كار فكرى و فرهنگى را بر ديگر شيوه ها و راه ها مقدم مى دارد و از آنجا آغاز مى كند و با پايدارى و اخلاص و خيرخواهى، راه خويش را طرح و بر درستى گفتارش دليل و برهان مى آورد و در چهره ها و قالب ها و شيوه هاى گوناگون مى كوشد تا آنان را از ذلت پرستش غير خدا رها ساخته و به عزت توحيدگرايى مفتخر سازد.

او از همه شيوه ها و راه ها به ويژه از راه انگيزش خردها و انديشه ها و راه انگيزش عواطف پاك انسانى بهره مى جويد، تا در پرتو مهر و صفا و جوّ آزاد و آرام آنان را بينديشاند... يا اَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنى عَنْكَ شَيْئاً...

هان اى پدر عزيز چرا....


1) مترجم. (منظور از كلمه «مترجم» و «نگارنده» در كل پاورقى اين تفسير، جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى على كرمى مترجم تفسير مجمع البيان است و علت تصريح دو كلمه مذكور آن است كه خوانندگان محترم متوجه باشند كه «فراز پرتوى از آيه شريفه» در اصل تفسير مجمع البيان مرحوم طبرسى وجود ندارد بلكه برداشت مترجم و نگارنده محترم مى باشد).

يا اَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ اِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّا

اى پدر شيطان را پرستش مكن كه شيطان نسبت به خداوند رحمن عصيانگر بود.

(44/مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

البته پيدا است كه منظور از عبادت در اين جا عبادت به معنى سجده كردن و نماز و روزه براى شيطان به جا آوردن نيست ، بلكه به معنى اطاعت و پيروى فرمان است كه اين خود يك نوع از عبادت محسوب مى شود. معنى عبادت و پرستش آن قدر وسيع است كه حتى گوش دادن به سخن كسى به قصد عمل كردن به آن را نيز شامل مى گردد و نيز قانون كسى را به رسميت شناختن يك نوع عبادت و پرستش او محسوب مى شود. از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل شده : « مَنْ اَصْغى اِلى ناطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ ، فَاِنْ كانَ النّاطِقُ عَنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ وَ اِنْ كانَ النّاطِقُ عَنْ اِبْليسَ فَقَدْ عَبَدَ اِبْليسَ : كسى كه به سخن سخن گويى گوش فرا دهد ( گوش دادن از روى تسليم و رضا ) او را پرستش كرده ، اگر اين سخن گو از سوى خدا سخن مى گويد خدا را پرستيده است و اگر از سوى ابليس سخن مى گويد ابليس را عبادت كرده » .(1)

به هر حال ابراهيم مى خواهد اين واقعيت را به عمويش تعليم كند كه انسان در زندگى بدون خط نمى تواند باشد يا خط اللّه و صراط مستقيم است و يا خط شيطان عصيانگر و گمراه ، او بايد در اين ميان درست بينديشد و براى خويش تصميم گيرى كند و خير و صلاح خود را دور از تعصب ها و تقليدهاى كوركورانه در نظر بگيرد. .


1) « سفينة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 115 ( ماده عبد ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

هشدار از پرستش شيطان!

و در ادامه سخن او را از پرستش و پيروى شيطان هشدار داد و گفت:

يا اَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ

پدر جان! شيطان را فرمانبردارى مكن، كه بسان پرستشگر او خواهى بود.

روشن است كه انسان كفرگرا شيطان را نمى پرستد، بلكه وسوسه او را پيروى مى كند و فرمانبردارى و پيروى، در نگرش قرآنى بسان پرستش و مرحله اى از آن است.

اِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّا.

چرا كه شيطان عصيانگر و نافرمان بارگاه خداى بخشاينده است.

يا اَبَتِ اِنّى اَخافُ اَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيّا

اى پدر ، من از اين مى ترسم كه عذابى از ناحيه خداوند رحمن به تو رسد درنتيجه از دوستان شيطان باشى. (45 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

تعبير ابراهيم در برابر عمويش آزر در اين جا بسيار جالب است از يك سو مرتبا او را با خطاب يا ابت ( پدرم ) كه نشانه ادب و احترام است، مخاطب مى سازد و از سوى ديگر جمله « اَنْ يَمَسَّكَ » نشان مى دهد كه ابراهيم از رسيدن كوچك ترين ناراحتى به آزر ناراحت و نگران است و از سوى سوم تعبير به « عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ » اشاره به اين نكته مى كند كار تو به واسطه اين شرك و بت پرستى به جايى رسيده كه خداوندى كه رحمت عام او همگان را در برگرفته به تو خشم مى گيرد و مجازاتت مى كند ، ببين چه كار وحشتناكى انجام مى دهى. و از سوى چهارم اين كار تو كارى است كه سرانجامش ، قرار گرفتن زير چتر ولايت شيطان است .

راه نفوذ در افراد منحرف

كيفيت گفتگوى ابراهيم با آزر كه طبق روايات مردى بت پرست و بت تراش و بت فروش بوده و يك عامل بزرگ فساد در محيط محسوب مى شده ، به ما نشان مى دهد كه براى نفوذ در افراد منحرف ، قبل از توسل به خشونت بايد از طريق منطق ، منطقى آميخته با احترام ، محبت ، دلسوزى و در عين حال توأم با قاطعيت استفاده كرد ، چراكه گروه زيادى از اين طريق تسليم حق خواهند شد ، هر چند عده اى در برابر اين روش باز هم مقاومت نشان مى دهند كه البته حساب آن ها جدا است و بايد برخورد ديگرى با آن ها داشت .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

ابراهيم به روشنگرى خود ادامه مى دهد كه:

يا اَبَتِ اِنّى اَخافُ اَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الَّرحْمانِ

پدرجان! من نگران آن هستم كه مباد از سوى خداى بخشاينده عذابى به سراغ تو بيايد، چرا كه تو بر كفرگرايى خويش اصرار مى ورزى.

فَتَكُونَ للِشَّيْطانِ وَلِيّا.

به باور «جُبّائى» منظور اين است كه: در نتيجه به شيطان وانهاده مى شوى و او نيز برايت سودبخش نخواهد افتاد.

امّا به باور «مُسْلِم» منظور اين است كه: در آن صورت، در خوارى و لعنت پيرو شيطان خواهى شد.

از ديدگاه پاره اى منظور اين است كه: آنگاه است كه در آتش شعله ور دوزخ، همدم و همنشين شيطان خواهى شد.

و از ديدگاه پاره اى ديگر، آنگاه است كه به ولايت و سرپرستى شيطان وانهاده شده و او بر تو ولايت خواهد كرد.

اين تعبير كه در آيه شريفه او را دوست و همنشين شيطان مى خواند و نه شيطان را همنشين او، به خاطر آن است كه او را بيشتر سرزنش نموده باشد و رسوايى اش را بيشتر سازد و منظور اين است كه: در آن صورت به عذاب خدا گرفتار مى گردى و شيطان نيز تو را يارى نخواهد كرد و خوار و نگونسار خواهى شد.

قالَ اَراغِبٌ اَنْتَ عَنْ ءَالِهَتى يا اِبْراهيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لاََرْجُمَنَّكَ وَ اهْجُرْنى مَلِيّا

گفت: اى ابراهيم آيا تو از خدايان من روى گردانى؟ اگر ( از اين كار ) دست برندارى تو را سنگسار مى كنم ، از من براى مدتى طولانى دور شو. (46 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

كلمه « مَلِيّا » به گفته « راغب » در « مفردات » از ماده اِمْلاء به معنى مهلت دادن طولانى آمده است و در اين جا مفهومش آن است كه براى مدت طولانى يا هميشه از من دور شو.

نه تنها دلسوزى هاى ابراهيم و بيان پربارش به قلب آزر ننشست بلكه او از شنيدن اين سخنان ، سخت برآشفت. جالب اين كه اولاً « آزر » حتى مايل نبود تعبير انكار بت ها و يا مخالفت و بدگويى نسبت به آن ها را بر زبان آورد ، بلكه به همين اندازه گفت : « آيا تو روى گردان از بت ها هستى » مبادا به بت ها جسارت شود ، ثانيا : به هنگام تهديد ابراهيم ، او را به سنگسار كردن تهديد نمود ، آن هم با تأكيدى كه از « لام » و « نون تأكيد ثقليه » در « لاََرْجُمَنَّكَ » استفاده مى شود و مى دانيم سنگسار كردن يكى از بدترين انواع كشتن است .

ثالثا : به اين تهديد مشروط قناعت نكرد ، بلكه در همان حال ابراهيم را وجودى غير قابل تحمل شمرد و به او گفت : براى هميشه از نظرم دور شو.

اين تعبير بسيار توهين آميزى است كه افراد خشن نسبت به مخالفين خود به كار مى برند و در فارسى گاهى به جاى آن « گورت را گم كن » مى گوييم ، يعنى نه تنها خودت براى هميشه از من پنهان شو ، بلكه جايى برو كه حتى قبرت را هم نبينم.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اَلرَّغْبَةُ عَنِ الشَّىْ ء»: به مفهوم روى گردانيدن از چيزى آمده است.

«اِنْتِهاء»: خوددارى.

«رَجْم»: سنگباران ساختن؛ و به مفهوم بدگويى و ناسزا گفتن نيز آمده است.

«مَلِىّ»: روزگارى طولانى؛ ديرزمان.

پدر ابراهيم كه بود؟

همان گونه كه پيشتر اشاره رفت، «آزر» پدر «ابراهيم» نبود، بلكه نياى مادرى او بود و نام پدر ابراهيم «تارخ» بود، چرا كه به باور دانشوران شيعه، پيامبر گرامى اسلام از ريشه و تبارى پاك و پاكيزه برخاسته و همه پدران او تا آدم مسلمان و توحيدگرا بودند.

از خود پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود:

لَمْ يَزَلْ يَنْقُلُنِى اللّهُ مِنْ اَصْلابِ الطّاهِريِنَ اِلى اَرْحامِ الْمُطَهَّراتِ حَتّى أَخْرَجَنى في عالَمِكُمْ هذا...(1)

خداى پرمهر هماره مرا از راه پدران و مادران پاك و پاكيزه و درست انديش، پيش آورد تا به دنياى شما و در عصر و زمان شما به دنيا آورد.

و مى دانيم كه قرآن شريف كفرگرايان را به پاكى وصف نمى كند و مى فرمايد: اِنَّما الْمُشْرِكوُن نَجِسٌ...

جز اين نيست كه شرك گرايان ناپاكند.

امّا آزر در برابر خيرخواهى و دعوت توحيدى او واكنش نابخردانه اى نشان داد و باخشونت وتندى به تهديد او پرداخت كه:

قالَ اَراغِبٌ اَنْتَ عَنْ الِهَتى يا اِبْرهيمُ

هان اى ابراهيم! آيا تو از پرستش خدايان من روى برتافته اى؟0.


1) اعتقادات صَدُوق، ص 110.

لَئنْ لَمْ تَنْتَهِ لاََرْجُمَنَّكَ

اگر دست از اين انديشه و رفتارت برندارى تو را سنگباران خواهم كرد.

به باور پاره اى منظور اين است كه: اگر دست از توحيدگرايى و اعلان بيزارى از شرك و كفر برندارى باران ناسزا را بر تو مى بارانم.

و به باور پاره اى ديگر تو را خواهم كشت.

وَ اهْجُرْنى مَلِيّا.

در مورد اين فراز نيز دو نظر است:

1- به باور گروهى از جمله «حَسَن»، «مُجاهِد»، «سعيد بن جُبَير» و... منظور اين است كه براى مدتى طولانى از من دورشو.

2- امّا به باور گروهى ديگر از جمله «ابن عباس» منظور اين است كه: از من دور شو تا از كيفرم در امان باشى و به سلامت بمانى، چرا كه واژه «مَلِىّ» به مفهوم «سالم» است.

قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَاَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبّى اِنَّهُ كانَ بى حَفِيّا

(ابراهيم) گفت: سلام بر تو، من به زودى برايت ازپروردگارم تقاضاى عفو مى كنم ، چرا كه او نسبت به من مهربان است. (47 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين سلام ممكن است توديع و خداحافظى باشد كه با گفتن آن و چند جمله بعد ، ابراهيم ، « آزر » را ترك گفت. در واقع ، ابراهيم در مقابل خشونت و تهديد آزر ، مقابله به ضد نمود ، وعده استغفار و تقاضاى بخشش پروردگار به او داد. در اين جا سؤالى مطرح مى شود كه چرا ابراهيم به او وعده استغفار داد ، با اين كه مى دانيم آزر ، هرگز ايمان نياورد و استغفار براى مشركان، طبق صريح آيه 113 سوره توبه ممنوع است كه اين چنين است: از آنجا كه مسلمانان آگاه و آشنا به قرآن، در آيات اين كتاب آسمانى خوانده بودند كه ابراهيم براى (عمويش) آزر استغفار كرد، فورا اين سؤال ممكن بود در ذهن آنها پديدار آيد كه مگر آزر مشرك نبود؟ اگر اين كار ممنوع است چرا اين پيامبر بزرگ خدا آن را انجام داد؟! لذا در آيه 113 و 114 سوره توبه به پاسخ اين سؤال پرداخته است و مى گويد: «استغفار ابراهيم براى پدرش (عمويش آزر) به خاطر وعده اى بود كه به او داد، اما هنگامى كه براى او آشكار شد كه وى دشمن خدا است از او بيزارى جست و برايش استغفار نكرد» «وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ اِبْراهيمَ لاَِبيهِ اِلاّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهآ اِيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ اَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ»

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«حَفِىّ»: پرمهر و لطفى كه همه نعمت ها را به بندگان ارزانى مى دارد.

امّا ابراهيم در برابر آن تندى و خشونت بسيار «آزر» با منطق قانع كننده و مهر بسيار به او نزديك شد و گفت: سلام بر تو باد!

قَالَ سَلاَمٌ عَلَيْكَ

به باور «جُبّائى» و «ابو مُسْلم»، اين درود و سلام، نشان فراق و خداحافظى است.

امّا به باور پاره اى، درود و سلام احترام و نيكى است و منظور اين است كه: پدرجان! با اينكه من درست مى گويم و شما خوب نمى انديشى، با اين وصف به منظور اداى حقوق پدرى و بزرگى به گفتارت بها مى دهم و تو را نافرمانى نمى كنم و از نزدت مى روم، چشم خداحافظ.

آنگاه افزود: سَاَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبّى

من به زودى از پروردگارم براى تو آمرزش و هدايت خواهم خواست...

در تفسير اين جمله ديدگاه ها متفاوت است:

1- به باور پاره اى «ابراهيم» به حكم خرد و انديشه خويش و تشويق او به تفكّر، به او نويد آمرزش خواستن از بارگاه خدا داد، چرا كه تا آن زمان پيامى از سوى خدا در مورد زشتى و نادرستى آمرزش خواهى براى كافران دريافت نداشته بود.

2- امّا به باور «جُبّائى» منظور اين است كه اگر پرستش هاى ذلت بار را وانهى، من نيز براى تو از بارگاه پروردگارم آمرزش خواهم خواست.

3- و از ديدگاه «اَصَمّ» منظور اين است كه: اگر دست از شرك بردارى و به راه توحيدگرايى گام سپارى، از پروردگارم خواهم خواست كه در دنيا گرفتار عذاب نگردى.

اِنَّهُ كانَ بى حَفِيّا.

به باور «ابن عبّاس» و «مُقاتِل»، منظور اين است كه: چرا كه خدا نسبت به من هماره پرمهر است.

امّا به باور پاره اى، خدا هماره به من نيكى نموده و نيكى خواهد نمود.

و به باور پاره اى ديگر منظور اين است كه: چرا كه خدا به گفتگوى من و تو آگاه و داناست.

وَ اَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ اَدْعُوا رَبّى عَسى اَلاّ اَكُونَ بِدُعاءِرَبّى شَقِيّا

و از شما و آن چه غير از خدا مى خوانيد كناره گيرى مى كنم وپروردگارم را مى خوانم و اميدوارم دعايم در پيشگاه پروردگارم بى پاسخ نماند. (48 / مريم)

فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَهَبْنا لَهُ اِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ وَ كُلاًّ جَعَلْنا نَبِيّا

هنگامى كه از آن ها و از آن چه غير خدا مى پرستيدند، كناره گيرى كرد، ما اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و هر يك را پيامبر بزرگى قرار داديم. (49 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

ابراهيم به گفته خود وفا كرد و بر سر عقيده خويش با استقامت هر چه تمام تر باقى ماند ، همواره منادى توحيد بود ، هر چند تمام اجتماع فاسد آن روز بر ضد او قيام كردند ، اما او سرانجام تنها نماند ، پيروان فراوانى در تمام قرون و اعصار پيدا كرد ، به طورى كه همه خداپرستان جهان به وجودش افتخار مى كنند. گرچه مدت زيادى طول كشيد كه خداوند اسحاق و سپس يعقوب ( فرزند اسحاق ) را به ابراهيم داد ولى به هر حال اين موهبت بزرگ ، فرزندى همچون اسحاق و نوه اى همچون يعقوب كه هر يك پيامبرى عالى مقام بودند ، نتيجه آن استقامتى بود كه ابراهيم در راه مبارزه با بت ها و كناره گيرى از آن آيين باطل از خود نشان داد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

ابراهيم پس از اين روشنگرى و ادب آموزى و اميدبخشى افزود:

وَاَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ

و من از پرستش هاى ذلت بارى كه در ميان شما رواج دارد باز هم كناره گيرى مى كنم.

وَ اَدْعُوا رَبّي

و يكتا پروردگار خويشتن را مى خوانم و مى پرستم.

عَسى اَلاّ اَكُونَ بِدُعاءِ رَبّى شَقِيّا.

اميد كه در خواندن پروردگارم بسان شما بت پرستان تيره بخت بى بهره و نگون بخت نباشم.

به باور پاره اى منظور اين است كه: اميدوارم كه خدا پرستش و فرمانبرداريم را بپذيرد و با نپذيرفتن آن تيره بختم نسازد، چرا كه انسان با ايمان هماره ميان بيم و اميد است.


و در آيه مورد بحث، قرآن در گواهى بر توحيدگرايى و استوارى او در دعوتش، به پرتوى از پاداش پرشكوه خدا به او اشاره نموده و مى فرمايد:

فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَهَبْنا لَهُ اِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ وَ كُلاًّ جَعَلْنا نَبِيّا.

پس هنگامى كه او از آنان و آنچه جز خداى يكتا مى پرستيدند كناره گيرى كرد و به سوى بيت المقدس رفت، ما نيز فرزندى بسان «اسحاق» و فرزند زاده اى چون «يعقوب» به او ارزانى داشتيم و بدين وسيله سوز جدايى و فراق خويشاوندان را با ارزانى داشتن فرزندانى شايسته كردار به او، آرامش بخشيديم؛ و فرزندانش را نيز به افتخار رسالت مفتخر ساختيم.

سرمايه عظيم «حسن شهرت» براى خانواده

وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيّا

و از رحمت خود به آن ها ارزانى داشتيم و براى آن ها نام نيك و مقام مقبول و برجسته( در ميان همه امت ها ) قرار داديم. (50 / مريم)

اين در حقيقت پاسخى است به تقاضاى ابراهيم كه در سوره شعراء آيه 84 آمده است : « وَاجْعَلْ لى لِسانَ صِدْقٍ فِى الاْخَرينَ : خدايا براى من لسان صدق در امت هاى آينده قرار ده » در واقع آن ها مى خواستند آن چنان ابراهيم و دودمانش از جامعه انسانى طرد شوند كه كمترين اثر و خبرى از آنان باقى نماند و براى هميشه فراموش شوند ، امّا بر عكس ، خداوند به خاطر ايثارها و فداكارى ها و استقامتشان در اداى رسالتى كه بر عهده داشتند ، آن چنان آن ها را بلند آوازه ساخت كه همواره بر زبان هاى مردم جهان قرار داشته و دارند و به عنوان اسوه و الگويى از خداشناسى و جهاد و پاكى و تقوا و مبارزه و جهاد شناخته مى شوند. « لِسان » در اين گونه موارد به معنى يادى است كه از انسان در ميان مردم مى شود و هنگامى كه آن را اضافه به « صِدْق » كنيم و لِسانَ صِدْقٍ بگوييم معنى ياد خير و نام نيك و خاطره خوب در ميان مردم است و هنگامى كه با كلمه «عَلِيّا» كه به معنى عالى و برجسته است ضميمه شود ، مفهومش اين خواهد بود كه خاطره بسيار خوب از كسى در ميان مردم بماند. ناگفته پيدا است ابراهيم نمى خواهد با اين تقاضا ، خواهش دل خويش را برآورد ، بلكه هدفش اين است كه دشمنان نتوانند تاريخ زندگى او را كه فوق العاده انسان ساز بود به بوته فراموشى بيفكنند و او را كه مى تواند الگويى براى مردم جهان باشد ، براى هميشه از خاطره ها محو كنند. در روايتى از امير مؤمنان على مى خوانيم : « لِسانُ الصِّدْقِ لِلْمَرْءِ يَجْعَلُهُ اللّهُ فِى النّاسِ خَيْرٌ مِنَ الْمالِ يَأَكُلُهُ وَ يُورِثُهُ : خاطره خوب و نام نيكى كه خداوند براى كسى در ميان مردم قرار دهد از ثروت فراوانى كه هم خودش بهره

مى گيرد و هم به ارث مى گذارد ، بهتر و برتر است » .(1)اصولاً قطع نظر از جنبه هاى معنوى گاهى حسن شهرت در ميان مردم مى تواند براى انسان و فرزندانش سرمايه عظيمى گردد كه نمونه هاى آن را فراوان ديده ايم. در اين جا سؤالى پيش مى آيد كه چگونه در اين آيه موهبت وجود اسماعيل ، نخستين فرزند بزرگوار ابراهيم اصلاً مطرح نشده ، با اين كه نام يعقوب كه نوه ابراهيم است ، صريحا آمده است ؟ و در جاى ديگر از قرآن وجود اسماعيل ، ضمن مواهب ابراهيم بيان شده ، آن جا كه از زبان ابراهيم مى گويد : « اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى وَهَبَ لى عَلَى الْكِبَرِ اِسْماعيلَ وَ اِسْحاقَ : شكر خدايى را كه در پيرى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد » ( 39 / ابراهيم ). پاسخ اين سؤال چنين است كه : علاوه بر اين كه در دو سه آيه بعد نام اسماعيل و بخشى از صفات برجسته او مستقلاً آمده است ، منظور از آيه فوق آن است كه ادامه و تسلسل نبوت را در دودمان ابراهيم بيان كند و نشان دهد چگونه اين حسن شهرت و نام نيك و تاريخ بزرگ او به وسيله پيامبرانى كه از دودمان او يكى بعد از ديگرى به وجود آمدند ، تحقق يافت و مى دانيم كه بسيارى از پيامبران از دودمان اسحاق و يعقوب در اعصار و قرون به وجود آمده اند، هرچنداز دودمان اسماعيل نيز بزرگ ترين پيامبران يعنى پيامبراسلام صلى الله عليه و آله قدم به عرصه هستى گذارد ، ولى تسلسل و تداوم در فرزندان اسحاق بود. لذا در آيه 27 سوره عنكبوت مى خوانيم : « وَ وَهَبْنا لَهُ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنا فى ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَ الْكِتابَ: ما به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم و در دودمان او نبوت و كتاب آسمانى قرار داديم ». .


1) « نور الثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 339 .

صداقت در گفتار و دعوت خانواده به نماز و زكات

وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ اِسْماعيلَ اِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ كانَ رَسُولاً نَبِيّا

در كتاب آسمانى خود از اسماعيل ياد كن كه او در وعده هايش صادق و رسول و پيامبر بزرگى بود.(54 / مريم)

وَ كانَ يَأْمُرُ اَهْلَهُ بِالصَّلوةِ وَ الزَّكوةِ وَ كانَ عِنْدَ رَبِّه مَرْضِيّا

او همواره خانواده خود را به نماز و زكات دعوت مى كرد و همواره مورد رضايت پروردگارش بود.(55 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين دوآيه به «صادِقُ الْوَعْد» بودن، پيامبر عالى مقام بودن ، امر به نماز و پيوند و رابطه با خالق داشتن، امر به زكات و رابطه با خلق خدا برقرار نمودن و بالاخره كارهايى انجام دادن كه جلب خشنودى خدا را كند ، از صفات اين پيامبر بزرگ الهى شمرده شده است. تكيه روى وفاى به عهد و توجه به تربيت خانواده، به اهميت فوق العاده اين دو وظيفه الهى اشاره مى كند كه يكى قبل از مقام نبوت او ذكر شده و ديگرى بلافاصله بعد از مقام نبوت. در حقيقت تا انسان « صادق » نباشد ، محال است به مقام والاى رسالت برسد ، چراكه اولين شرط اين مقام آن است كه وحى الهى را بى كم و كاست به بندگانش برساند و لذا حتى افراد معدودى كه مقام عصمت را در پاره اى از ابعادش در انبياء انكار مى كنند ، مسأله صدق پيامبر صلى الله عليه و آله را به عنوان يك شرط اساسى پذيرفته اند، صدق و راستى در خبرها، در وعده ها و در همه چيز. در روايتى مى خوانيم : اين كه خداوند اسماعيل را ، « صادِقُ الْوَعْد » شمرده ، به خاطر اين است كه او به قدرى در وفاى به وعده اش اصرار داشت كه با كسى در محلى وعده اى گذارده بود، او نيامد ، اسماعيل همچنان تا يك سال در انتظار او بود ، هنگامى كه بعداز اين

مدت آمد،اسماعيل گفت : من همواره درانتظارتو بودم .(1)بديهى است هرگز منظور اين نيست كه اسماعيل كار و زندگيش را تعطيل كرد ، بلكه مفهومش اين است كه در عين ادامه برنامه هايش مراقب آمدن شخص مزبور بود. و از سوى ديگر نخستين مرحله براى تبليغ رسالت، شروع از خانواده خويشتن است ، كه از همه به انسان نزديك ترمى باشند، به همين دليل پيامبراسلام صلى الله عليه و آله نيزنخست دعوت خودرا از خديجه همسر گراميش و على پسر عمويش شروع كرد و سپس طبق فرمان « وَ اَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقْرَبينَ » به بستگان نزديكش پرداخت .(2)در آيه 132 سوره طه نيز مى خوانيم : « وَ أْمُرْ اَهْلَكَ بِالصَّلوةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها: خانواده خود را به نماز دعوت كن و بر انجام نماز شكيباباش » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اسماعيل» يا سمبل وفادارى

پس از اين بيان روشنگر درباره «ابراهيم» پدر توحيدگرايان و موسى آن پيامبر با اخلاص، اينك در ترسيم موقعيت شكوهبار و برخى از ويژگيهاى «اسماعيل» مى فرمايد:

وَاذْكُرْ فِى الْكِتابِ اِسْمعيلَ هان اى پيامبر! در اين كتاب پرشكوه ات از «اسماعيل» نيز ياد كن.

اِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ چرا كه او هماره به وعده هاى خويش وفا مى كرد.

وَ كانَ رَسُولاً نَبِيّا. و پيامبرى بود كه به سوى قوم «جُرْهَم» فرستاده شد.

«ابن عبّاس» آورده است كه: آن حضرت با مردى عهد بست كه در جايى در انتظار آمدن او بماند و آن بنده خدا وعده اش را فراموش كرد و «اسماعيل» يك سال در آنجا انتظار كشيد تا او آمد.

اين بيان از حضرت صادق عليه السلام نيز روايت شده است، امّا «مُقاتِل» .


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 86 .

2) 214 / شعراء .

آورده است كه سه روز در آنجا انتظار كشيد.

به باور پاره اى اين «اسماعيل» فرزند گران قدر «ابراهيم» نيست، چرا كه او پيش از پدرش جهان را بدورد گفت، بلكه اين پيامبر ديگرى است كه به سوى جامعه و مردم خويش برانگيخته شد و پس از رساندن پيام خدا به آنان و هشدار از كفر و بيداد، مورد خشم زورمداران قرار گرفت؛ به گونه اى كه پوست سرش را كندند و خداى توانا او را در كيفر نمودن قوم، يا گذشت از آنان، آزاد ساخت و او اين كار را به خدا واگذار كرد.

اين بيان از حضرت صادق عليه السلام نيز روايت شده است.

پاره اى آورده اند كه نامبرده «اسماعيل بن حزقيل» بود و پس از شرارت قوم در حق او فرشته اى از سوى خدا آمد و گفت: هان اى پيامبر خدا! من فرستاده پروردگار تو هستم و او بر تو درود و سلام مى فرستد و مى فرمايد: ديدم كه اين بيدادگران چگونه تو را شكنجه كردند و اينك به من فرمان داده است تا فرمانبردار تو باشم و هرآنچه فرمان دهى در مورد آن قوم تبهكار به انجام رسانم... قَدْ رَأَيْتُ ما صَنَعَ بِكَ وَ قَدْ اَمَرَنى بِطاعَتِكَ...

امّا او گفت: من در راه خدا به حسين عليه السلام اقتدا نموده و او را اسوه و الگوى خويش گرفته ام. فَقالَ: يَكوُنُ لى بالْحُسَيْنِ اُسْوَةٌ.(1)

در ادامه سخن در اين مورد مى افزايد: وَ كانَ يَأْمُرُ اَهْلَهُ بِالصَّلوةِ

او بزرگمردى بود كه هماره خاندان و رهروانش را به نماز فرمان مى داد...

وَالزَّكوةِ و آنان را به پرداخت زكات و حقوق مالى خويش سفارش مى كرد...

به باور پاره اى منظور اين است كه، او هماره پيروان خويش را به نماز شب و انفاق در روز سفارش مى فرمود.

وَ كانَ عِنْدَ رَبِّه مَرْضِيّا. و انديشه و عملكرد او هماره مورد خشنودى خدا بود، چرا كه جز فرمانبردارى خدا و انجام دستورات او، كارى از وى سر نمى زد و هرگز به كارهاى ناپسند نزديك نمى گرديد.

و به باور پاره اى واژه «مرضىّ» به مفهوم شايسته كردار و پسنديده رفتار است و او به خاطر اين ويژگى اش در بارگاه خدا موقعيت و مقام والايى داشت.9.


1) اَمالى مُفيد، ص 40 39.

محبت على عليه السلام در قلب خانواده مؤمنين

اِنَّ الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا

كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند ، خداوند رحمن محبت آن هارا در دل ها مى افكند. (96 / مريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى خوانيم : « هنگامى كه خداوند كسى از بندگانش را دوست دارد به فرشته بزرگش جبرئيل مى گويد : من فلان كس را دوست دارم او را دوست بدار ، جبرئيل او را دوست خواهد داشت ، سپس در آسمان ها ندا مى دهد كه : اى اهل آسمان ، خداوند فلان كس را دوست دارد ، او را دوست داريد و به دنبال آن همه اهل آسمان او را دوست مى دارند ، سپس پذيرش اين محبت در زمين منعكس مى شود. و هنگامى كه خداوند كسى را دشمن بدارد به جبرئيل مى گويد : من از او متنفّرم ، او را دشمن بدار ، جبرئيل او را دشمن مى دارد ، سپس در ميان اهل آسمان ها ندامى دهدكه خداونداز او متنفراست، اورا دشمن داريد ، همه اهل آسمان هااز اومتنفرمى شوند، سپس انعكاس اين تنفر درزمين خواهدبود » .(1)اين حديث پرمعنى نشان مى دهد كه ايمان و عمل صالح بازتابى دارد به وسعت عالم هستى و شعاع محبوبيت حاصل از آن تمام پهنه آفرينش را فرامى گيرد ، ذات پاك خداوند چنين كسانى را دوست دارد ، نزد همه اهل آسمان محبوبند و اين محبت در قلوب انسان هايى كه در زمين هستند ، پرتوافكن مى شود .

در بسيارى از كتب حديث و تفسير اهل تسنن ( علاوه بر شيعه ) روايات متعددى در شأن نزول آيه ( اِنَّ الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنِ وُدّا ) از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه نشان مى دهد نخستين بار اين آيه در مورد على نازل .


1) اين حديث در بسيارى از منابع معروف حديث و همچنين بسيارى ازكتب تفسير آمده است، ولى ما متنى را انتخاب كرديم كه در تفسير « فى ظلال » جلد 5 صفحه 454 از « احمد » و « مسلم » و « بخارى » نقل شده .

گرديده است ، از جمله « علامه زمخشرى » در كشاف و « سبط ابن الجوزى » در تذكره و « گنجى شافعى » و « قرطبى » در تفسير مشهورش و « محب الدين طبرى » در ذخائر العُقْبى و «نيشابورى» در تفسير معروف خود و «ابن صباغ مالكى» در فصول المهمه و «سيوطى» در دُرالمنثور و «هيثمى» در در صَواعِقُ الْمُحْرِقَةِ و « آلوسى » در روح المعانى را مى توان نام برد ، از جمله :

1- «ثعلبى» در تفسير خود از «براءبن عازب» چنين نقل مى كند: رسول خدا صلى الله عليه و آله به على فرمود : « قُلِ اللّهُمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ عَهْدا وَ اجْعَلْ لى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ مَوَدَّةً ، فَاَنْزَلَ اللّهُ تَعالى : "اِنَّ الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ": بگو خداوندا، براى من عهدى نزد خودت قرارده و دردل هاى مؤمنان مودت مرابيفكن، در اين هنگام، آيه "اِنَّ الَّذينَ امَنُوا ..." نازل گرديد (1)درباره على بن ابيطالب نازل گرديده و معنى آن اين است كه خدا محبت او را در دل هاى مؤمنان قرار مى دهد » .(2)

2- شايد به همين دليل در روايت صحيح و معتبر از خود امير مؤمنان على چنين نقل شده : « اگر با اين شمشيرم بر بينى مؤمن بزنم كه مرا دشمن دارد، هرگز دشمن نخواهد داشت و اگر تمام دنيا (و نعمت هايش) را دركام منافق فروريزم كه مرا دوست دارد، دوست نخواهد داشت، اين به خاطر آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت يك حكم قاطع به من فرموده است : اى على هيچ مؤمنى تو را دشمن نخواهد داشت و هيچ منافقى محبت تو را در دل نخواهد گرفت » .(3)نزول اين آيه در مورد على به عنوان يك نمونه اتم و اكمل است و مانع از تعميم مفهوم آن در مورد همه مؤمنان با سلسله مراتب ، نخواهد بود.5.


1) طبق نقل « احقاق الحق »، جلد 3 ، صفحه 83 تا 86 .

2) طبق نقل « احقاق الحق »، جلد 3 ، صفحه 83 تا 86 .

3) « روح المعانى » جلد 16 صفحه 130 و « مجمع البيان » جلد 6 صفحه 533 و همچنين « نهج البلاغه » كلمات قصار كلمه 45.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

راه و رمز نفوذ در دل ها

در آيه مورد بحث، ايمان و درستكارى و دادگرى واقعى را سرچشمه محبوبيت انسان و راه و رمز نفوذ در دل ها و سرّ موفقيت مى شمارد.

ديدگاه هاى پنجگانه در تفسير آيه

1- به باور «ابن عبّاس» آيه شريفه در مورد امير مؤمنان عليه السلام فرود آمده و بيانگر شخصيت والاى اوست، چرا كه هيچ انسان با ايمانى نيست جز اينكه محبّت آن حضرت در دل او به وديعت نهاده شده است.

در اين مورد در تفسير «ابوحمزه ثُمالى» است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آن گرانمايه عصرها و نسل ها فرمود: على جان!

قُلِ اللّهُمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ عَهْداً وَ اجْعَلْ لى فى قُلُوبِ الْمُؤمِنينَ وُدّاً....(1)

بگو: بارخدايا! براى من نزد خود عهد و پيمانى قرار ده و بذر محبت مرا در دل هاى مردم با ايمان بيفكن و آن را شكوفا و بارور ساز و آن حضرت به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كرد و اين آيه شريفه فرود آمد كه:

اِنَّ الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ....

نظير اين روايت را «جابر» نيز از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده است.

2- امّا به باور پاره اى درست است كه آيه در مورد امير مؤمنان عليه السلام فرود آمده است، امّا پيام آن جهان شمول است و بيانگر اين حقيقت مى باشد كه خداى توانا محبّت همه كسانى را كه به راستى ايمان آورند و كارهاى شايسته انجام دهند، در دل هاى مردم با ايمان مى افكند و دل هاى بيدار را متوجّه آنان مى سازد.

در اين مورد «رَبيع بن اَنَس» مى گويد: خدا هرگاه بخواهد بنده اى را دوست بدارد،9.


1) تفسير فُرات كوفى، ص 250؛ شَواهد التّنزيل، ج 1، ص 359.

به فرشته وحى مى فرمايد: هان اى جبرئيل! من فلان انسان را دوست مى دارم، تو هم او را دوست بدار.

آنگاه فرشته وحى در كران تا كران آسمان ها ندا مى دهد كه: هان اى آسمانيان خدا فلان بنده شايسته را دوست مى دارد و از پى آن دل هاى آسمانيان كانون مهر او مى گردد.

و سپس در كران تا كران زمين نداى فرشته وحى طنين افكن مى شود كه: هان اى زمينيان! خدا فلان كس را دوست مى دارد...

و از پى آن دل هاى زمينيان نيز متوجّه او مى گردد.

اِنَّ اللّهَ اِذا اَحَبَّ عَبْداً مُؤْمِناً قالَ لِجِبْرائيلَ: اِنّى اَحْبَبْتُ فُلاناً فَاحِبَّهُ، فَيُحِبُّهُ جِبْرائيلُ ثُمَّ يُنادى فِى السَّماءِ: أَلا اِنَّ اللّهَ اَحَبُّ فُلاناً فَاَحِبُّوهُ، فَيُحِبُّهُ اَهْلُ السَّماءِ...(1)

با اين بيان، مفهوم آيه شريفه اين است كه: هر كسى براستى ايمان آورد و كارهاى شايسته انجام دهد خدا او را دوست مى دارد و او را محبوب دلها مى سازد.

3- از ديدگاه پاره اى منظور اين است كه خدا محبت مردم با ايمان و شايسته كردار را در دل هاى بدخواهان و دشمنانشان نيز قرار مى دهد تا به آنان ايمان آورند و بدين وسيله آنان را اقتدار و توانايى مى بخشد.

4- و از ديدگاه پاره اى ديگر منظور اين است كه خدا مهر و محبت چنين مردم با ايمان و شايسته كردارى را در دل هاى يكديگر قرار مى دهد تا همديگر را دوست بدارند و يار و ياور هم باشند و در برابر بدخواهان و دشمنان بسان كوهى استوار، به پاخيزند و يكپارچه و يكدست باشند.

5- و «جُبّائى» مى گويد: منظور اين است كه خدا در سراى آخرت محبت آنان را در دل هاى يكديگر قرار مى دهد تا بسان پدر و فرزندى آگاه و پرمهر يكديگر را دوستت.


1) در برخى تفاسير اين بيان با اندك تفاوت از پيامبر گرامى صلی الله علیه و آله رسيده است. براى نمونه به تفسير «فى ظِلال القرآن» ج 5، ص 455 مى توان نگريست.

بدارند، كه اين برترين شادى و بزرگترين نعمت هاست.

ديدگاه نخست را اين بيان امير مؤمنان عليه السلام تأييد مى كند كه فرمود: لَوْضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفى هذا عَلى اَنْ يُبْغِضَنى ما اَبْغَضَنى وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيا بِجَمّاتِها عَلَى الْمُنافِقِ عَلى اَنْ يُحِبَّنى ما اَحَبَّنى وَ ذلِكَ اَنَّهُ قَضى فَانْقَضى عَلى لِسانِ النَّبِىِّ الاُْمِّىِّ اَنَّهُ قالَ: لا يُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ وَ لا يُحِبُّكَ مُنافِقٌ.(1)

اگر با اين شمشير عدالت و ستم ستيزم بر بينى انسان با ايمانى فرود آورم تا مرا دشمن بدارد، مرا دشمن نخواهد داشت و با من دشمنى نخواهد ورزيد؛ و اگر همه دنيا را در كام نفاقگرايى سرازير كنم كه مرا و راه و رسم عادلانه و انسانى ام را دوست بدارد، مرا دوست نخواهد داشت؛ و اين حقيقت بر زبان حقگوى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله جارى شده است كه فرمود: على جان! انسان با ايمان هرگز تو را دشمن نمى دارد و به دشمنى تو بر نمى خيزد و انسان بدانديش و نفاقگرا نيز به افتخار دوستى تو نخواهد رسيد.5.


1) نَهْجُ البَلاغَه، قصار 45.

جايگاه خانواده صالح در تحكيم وظايف الهى

وَ اجْعَلْ لى وَزيرا مِنْ اَهْلى

وزيرى از خاندانم براى من قرار بده. (29 / طه)

شرح آيه از تفسير نمونه

« وَزير » از ماده « وِزْر » در اصل به معنى بار سنگين است و از آن جا كه وزيران، بسيارى از بارهاى سنگين را در كشوردارى بر دوش دارند ، اين نام بر آن ها گذارده شده است و نيز كلمه وزير به معاون و ياور اطلاق مى شود . اما اين كه موسى تقاضا مى كند كه اين وزير از خانواده او باشد ، دليلش روشن است ، چراكه هم شناخت بيشترى نسبت به او خواهد داشت و هم دلسوزى فراوان تر ، چه خوب است كه انسان بتواند با كسى همكارى كند كه پيوندهاى روحانى و جسمانى آنان را به هم مربوط ساخته است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«وَزير»: كسى كه بار گران رياست ديگرى را به دوش مى كشد؛ چرا كه اين واژه از «وِزْر» برگرفته شده است.

موسى باز به نيايش خود ادامه داد و تقاضاى ديگرى كرد:

پروردگارا! در اين راه بزرگ دستيار و وزيرى دلسوز لازم است؛ از اين رو از بارگاهت مى خواهم كه يكى از خاندان و نزديكانم را كه برايم دلسوزتر و پرمهرتر است به ياريم بفرستى.

هرُونَ اَخى

برادرم هارون را. (30 / طه)

شرح آيه از تفسير نمونه

هارون طبق نقل بعضى از مفسران ، برادر بزرگ تر موسى بود و سه سال با او فاصله سنى داشت ، قامتى بلند و رسا و زبانى گويا و درك عالى داشت و سه سال قبل از وفات موسى دنيا را ترك گفت .(1)او ازپيامبران مرسل بود، چنان كه در آيه 45 سوره مؤمنون مى خوانيم : « ثُمَّ اَرْسَلْنا مُوسى وَ اَخاهُ هارُونَ بِاياتِنا وَ سُلْطانٍ مُبينٍ » و نيز داراى نور و روشنايى باطنى و وسيله تشخيص حق از باطل بود ، چنان كه در آيه 48 سوره انبياء مى خوانيم : « وَ لَقَدْ اتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِياءً ». و بالاخره او پيامبرى بود كه خداوند از باب رحمتش به موسى بخشيد « وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا اَخاهُ هارُونَ نَبِيّا » ( 53 / مريم ).

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پس فرد مورد نظرش را پيشنهاد كرد كه:

هرُونَ اَخِى.

پروردگارا! اين مسئوليت بزرگ را به برادرم «هارون» واگذار.

و او برادر پدرى و مادرى «موسى» بود كه آن زمان به همراهش نبود و در «مصر» مى زيست. .


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

اُشْدُدْ بِه اَزْرى

به وسيله او پشتم را محكم كن. (31 / طه)

وَ اَشْرِكْهُ فى اَمْرى

و او را در كار من شريك گردان. (32 / طه)

شرح آيه از تفسير نمونه

سپس موسى هدف خود را از تعيين هارون به وزارت و معاونت چنين بيان مى كند: «خداوندا! پشتم را با او محكم كن»(اُشْدُدْ بِه اَزْرى).

« ازْرَ » در اصل ، از ماده « اِزار » به معنى لباس گرفته شده است ، مخصوصا به لباسى گفته مى شود كه بند آن را بر كمر گره مى زنند ، به همين جهت گاهى اين كلمه به كمر ، يا قوت و قدرت نيز اطلاق شده است .و براى تكميل اين مقصد، تقاضا مى كند «او را در كار من شريك گردان» (وَ اَشْرِكْهُ فى اَمْرى).

هم شريك در مقام رسالت باشد، و هم در پياده كردن اين برنامه بزرگ شريك جويد، ولى به هر حال او پيرو موسى در تمام برنامه ها بود و موسى امام و پيشواى او.

براى هر كار برنامه و وسيله متناسب با آن لازم است

درس ديگرى كه اين فراز از زندگى موسى به ما مى دهد اين است كه حتى پيامبران با داشتن آن همه معجزات براى پيشرفت كار خود ، از وسايل عادى، كمك مى گرفتند، از بيان رسا و مؤثر و ازنيروى فكرى و جسمى معاونان . بنا نيست كه ما در زندگى هميشه در انتظار معجزه ها باشيم، بايدبرنامه و وسايل كار را آماده كرد و از طرق طبيعى به پيشروى ادامه داد و آن جا كه كارها گره مى خورد بايد در انتظار لطف الهى بود.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اَزْر»: پشت.

و باز ضمن نيايش با خدا، افزود كه بار خدايا!

اُشْدُدْ بِه اَزْرى. به وسيله او پشتم را استوار دار و او را به ياريم برانگيز.

و براى «هارون» تقاضاى رسالت كرد و گفت: «وَ اَشْرِكْهُ فى اَمْرى»

و او را در رساندن پيام انسانساز و آزاديبخش خودت، همتا و همراه و همدل من قرار ده و شورى در او برانگيز كه بر يارى من پرشورتر و پرتلاش تر و خستگى ناپذير گردد. و بدين سان، هم براى او تقاضاى وزارت نمود و هم رسالت و نبوّت.

واژه «وزير» را بدان جهت در مورد دستيار مقام رياست يا زمامدار به كار مى برند كه او گرانى مسئوليت زمامدار را به دوش مى كشد و به يارى او برمى خيزد.

پاره اى مى گويند: اين واژه از «وزر» برگرفته شده و به مفهوم ملجأ و پناه آمده است؛ و بدان جهت به دستيارِ زمامداران، «وزير» گفته مى شود، كه آنان در كارهاى مهم، به وزير خود روى مى آورند.

در مورد «هارون» آورده اند كه سه سال از «موسى» بزرگ تر بود. او قامتى برافراشته تر از «موسى» داشت. رنگ چهره اش سفيدتر، اندكى از موسى سنگين وزن تر و زبانش گوياتر بود. و او سه سال زودتر از برادر جهان را بدرود گفت.

كَىْ نُسَبِّحَكَ كَثيرا

تا تو را بسيار تسبيح گوييم. (33 / طه)

وَ نَذْكُرَكَ كَثيرا

و تو را بسيار ياد كنيم. (34 / طه)

اِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصيرا

چرا كه تو هميشه از حال ما آگاه بوده اى. (35 / طه)

شرح آيه از تفسير نمونه

تو نيازهاى ما را به خوبى مى دانى و به مشكلات اين راه از هر كس آگاه ترى ، ما از تو آن مى خواهيم كه ما را در اطاعت فرمانت قدرت بخشى و به انجام وظايف و تعهدها و مسؤوليت هايمان موفق و پيروز دارى .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

هدف از اين خواسته ها

و آنگاه هدف از تقاضاهاى چندگانه خويش را كه هدفى مقدس و الهى و پرشكوه بود، به تابلو برد و گفت:

كَىْ نُسَبِّحَكَ كَثيرا.

پروردگارا! اين خواسته هاى ما را برآورده ساز، تا تو را به پاكى و قداست بستاييم و بسيار سپاست گزاريم.

بدين سان روشنگرى مى كند كه اين درخواست هاى او از بارگاه خدا نه به انگيزه مقام جويى و قدرت طلبى و رياست و جاه و جبروت است، بلكه براى اين است كه بهتر و شايسته تر بتوانند خداى يكتا را بپرستند و با تأمين حقوق و آزادى انسان ها و برچيدن بساط ارتجاع و استبداد، بهتر و زيبنده تر، مقررات عادلانه الهى را پياده كنند.

و باز در اين راستا افزود:

وَ نَذْكُرَكَ كَثيرا.

و تو را فراوان ياد كنيم و به خاطر نعمت هاى گرانى كه به ما ارزانى داشتى، ستايش و سپاس گوييم.


و در راز و نيازش ادامه داد كه:

به يقين تو به انديشه و عقيده و عملكرد ما و همه انسان ها، هماره بينايى و چيزى در كران تا كران هستى بر تو پوشيده نمى ماند.

به باور پاره اى منظور اين است كه: پروردگارا! تو خود مى دانى كه من در رساندن پيام تو به آنچه تقاضا نمودم، نيازمندم.

قالَ قَدْ اُوتيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى

فرمود : آن چه را خواسته اى به تو داده شد ، اى موسى. (36 / طه)

شرح آيه از تفسير نمونه

در واقع در اين لحظات حساس و سرنوشت ساز كه موسى براى نخستين بار بر بساط ميهمانى خداوند بزرگ گام مى نهاد ، هر چه لازم داشت يك جا از او درخواست كرد و او نيز مهمانش را نهايت گرامى داشت و همه خواسته هاى او را در يك جمله كوتاه با ندايى حياتبخش اجابت كرده ، بى آن كه در آن قيد و شرط يا چون و چرايى كند و با تكرار نام موسى كه هرگونه ابهامى از دل مى زدايد آن را تكميل فرموده و چه شوق انگيز و افتخار آفرين است كه نام بنده در گفتار مولى تكرار گردد .

پيامبر اسلام همان خواسته هاى موسى علیه السلام را تكرار مى كند

از رواياتى كه دركتب دانشمندان اهل سنت و تشيع واردشده استفاده مى شودكه پيغمبرگرامى اسلام صلى الله عليه و آله نيز همين مسائل را كه موسى براى پيشبرد اهدافش از خدا خواسته بود تمنا كرد ، با اين تفاوت كه به جاى نام « هارون » ، نام « على » را نهاد و چنين عرض كرد : « اَللّهُمَّ اِنّى اَسْأَلُكَ بِما سَأَلَكَ اَخى مُوسى اَنْ تَشْرَحَ لى صَدْرى وَ اَنْ تَيَسِّرَ لى اَمْرى وَ اَنْ تَحِلَّ عُقْدَةً مِنْ لِسانى ، يَفْقَهُوا قَوْلى ، وَاجْعَلْ لى وَزيرا مِنْ اَهْلى ، عَلِيّا اَخى ، اُشْدُدْ بِه اَزْرى وَ اَشْرِكْهُ فى اَمْرى ، كَىْ نُسَبِّحَكَ كَثيرا وَ نَذْكُرَكَ كَثيرا، اِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصيرا: پروردگارا من از تو همان تقاضا مى كنم كه برادرم موسى تقاضا كرد، ازتومى خواهم سينه ام را گشاده دارى و كارهارا برمن آسان كنى، گره از زبانم بگشايى، تا سخنانم را درك كنند ، براى من وزيرى از خاندانم قرار دهى ، برادرم على را ، خداوندا پشتم را با او محكم كن و او را در كار من شريك گردان تا تو را بسيار تسبيح گوييم و تو را بسيار ياد كنيم كه تو به حال ما بصير و بينايى ». اين حديث را « سيوطى » در تفسير

« دُرُّ الْمَنْثُور » و « مرحوم طبرسى » در « مَجْمَعُ الْبَيان » و بسيارى ديگر از دانشمندان بزرگ سنى و شيعه با تفاوت هايى نقل كرده اند. مشابه اين حديث ، حديث مَنْزَلَة است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على فرمود : « اَلا تَرْضى اَنْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى ، اِلاّ اَنَّهُ لَيْسَ نَبِىٌّ بَعْدى : آيا راضى نيستى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى ، جز اين كه پيامبرى بعد از من نخواهد بود ».

اين حديث كه در كتب درجه اول اهل تسنن آمده و به گفته محدث بحرانى ( طبق نقل نورُ الثَّقَلَيْن ) در كتاب « غايَةُ الْمَرام » از يك صد طريق از طرق اهل سنت و هفتاد طريق از طرق شيعه نقل شده است، آن قدر معتبر مى باشد كه جاى هيچ گونه انكار ندارد.

اما آن چه ذكر آن را در اين جا ضرورى مى دانيم اين است كه بعضى از مفسران ( مانند آلوسى در روح المعانى ) با قبول اصل روايت در دلالت آن ايراد كرده اند و گفته اند جمله « وَ اَشْرِكْهُ فى اَمْرى » ( او را شريك در كار من بنما ) چيزى را جز شركت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوى حق ، اثبات نمى كند. ولى پيدا است كه مسأله شركت در ارشاد و به تعبير ديگر امر به معروف و نهى از منكر و گسترش دعوت حق، وظيفه فرد فرد مسلمانان است و اين چيزى نبوده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى على بخواهد ، اين يك توضيح واضح است كه هرگز نمى توان دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله را به آن تفسير كرد. از سوى ديگر مى دانيم كه منظور ، شركت در امر نبوت هم نبوده است ، بنابراين نتيجه مى گيريم كه مقام خاصى بوده غير از نبوت و غير از وظيفه عمومى ارشاد ، آيا اين جز مسأله ولايت خاصه چيزى خواهد بود؟ آيا اين همان خلافت ( به مفهوم خاصى كه شيعه براى آن قائل است ) نيست ؟ و جمله «وَزيرا» نيز آن را تأييد و تقويت مى كند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

و بدين سان همه خواسته هاى او پذيرفته مى شود و آفريدگار هستى به او پيام مى دهد كه خواسته هايت برآورده گرديد اى موسى! اينك براى رساندن پيام ما به پاخيز!

قالَ قَدْ اُوتيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى

ششمين امام نور از پدرش و او از امير مؤمنان عليه السلام آورده است كه:

كُنْ لِما لاتَرْجُو اَرْجى مِنْكَ لِما تَرْجوُ، فَاِنَّ مُوسَى بْنِ عِمْرانَ خَرَجَ يَقْتَبِسُ لاِءَهْلِهِ ناراً فَكَلَّمَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَرَجَعَ نَبِيّاً، وَ خَرَجَتْ مَلَكَةُ سَبَأٍ كافِرَةً، فَاَسْلَمَتْ مَعَ سُلَيْمانَ، وَ خَرَجَ سَحَرَةُ فِرْعَوْنَ يَطْلُبُونَ الْعِزَّةَ لِفِرْعَوْنَ، فَرَجَعُوا مُؤمِنينَ.(1)

به آنچه در زندگى اميد نمى بندى، اميدوارتر از آن چيزى باش كه بدان اميد مى بندى، چرا كه «موسى» در آن شب تيره و تار به سوى آن فروغ تابناك رفت تا براى خانواده اش آتشى بياورد، امّا با اين رويداد پرافتخار روبه رو گرديد كه خدا با او سخن گفت و در حالى بازگشت كه به مقام والاى رسالت رسيده بود.

و نيز ملكه «سَبا» در حال كفر و شرك به سوى «سليمان» رفت، امّا به ايمان و اسلام مفتخر گرديد.

و افسونگران و روشنفكران عصر موسى براى پيكار با او و پاسدارى از استبداد فرعون به ميدان آمدند، امّا سرانجام حق را شناختند و توحيدگرا بازگشتند.

اين پرتوى از ثمره درست انديشى و حق طلبى است كه انسان حق جو و حق خواه سرانجام به آن مى رسد.1.


1) كافى، ج 5، ص 83؛ كمال الدّين و تَمام النِّعمة، صدوق، ج 1، ص 151.

خانواده خود را به «نماز» مقيد ساز و بر انجام آن شكيبا باش

وَ أْمُرْ اَهْلَكَ بِالصَّلوةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها لا نَسْئَلُكَ رِزْقا نَحْنُ نَرْزُقُكَ وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى

و خانواده خود را به نماز دستور ده و بر انجام آن شكيبا باش ، ما از تو روزى نمى خواهيم بلكه ما به تو روزى مى دهيم و عاقبت نيك براى تقوا است.

(132 / طه)

شرح آيه از تفسير نمونه

بدون شك ظاهر «اَهْل» در اين جا خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله به طور كلى است ، ولى از آن جا كه اين سوره در مكه نازل شده در آن زمان مصداق اهل ، خديجه و على بوده اند و ممكن است بعضى ديگر از نزديكان پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز شامل شود ، ولى با گذشت زمان دامنه خاندان پيامبر گسترده شد.

سپس اضافه مى كند اگر دستور نماز به تو و خاندانت داده شده است ، منافع و بركاتش تنها متوجه خود شما است «ما از تو روزى نمى خواهيم بلكه به تو روزى مى دهيم» (لا نَسْئَلُكَ رِزْقا نَحْنُ نَرْزُقُكَ) .

اين نماز چيزى بر عظمت پروردگار نمى افزايد ، بلكه سرمايه بزرگى براى تكامل شما انسان ها و كلاس عالى تربيت است.

و به اين ترتيب نتيجه عبادات مستقيما به خود عبادت كنندگان باز مى گردد و در پايان آيه اضافه مى كند ( وَالْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى ). آن چه باقى مى ماند و سرانجامش مفيد و سازنده و حيات بخش است ، همان تقوا و پرهيزكارى است ، پرهيزكاران سرانجام پيروزند و بى تقوايان محكوم به شكست.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

وَاْمُرْ اَهْلَكَ بِالصَّلوةِ

و خاندان و پيروانت را به برپايى نماز و فرهنگ آن فرمان ده.

«ابو سعيد خِدرى» مى گويد: از هنگامه فرود اين آيه شريفه تا نه ماه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به وقت نماز در سراى «على» و «فاطمه» عليهماالسلام مى ايستاد و مى فرمود:

اَلصَّلوةُ رَحِمَكُمُ اللّهُ! اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً:(1)

نماز، نماز، هان كه بخشايش و مهر خدا بر شما باد! جز اين نيست كه خدا مى خواهد تا پليدى را از شما خاندان بزدايد و شما را آن گونه كه خود مى پسندد پاك و پاكيزه بارگاه خويش سازد.

اين روايت را، «ابن عُقَدَه» از راه هاى فراوانى از امامان معصوم و از ديگران، همچون «ابو رافع» و ابو برزه روايت كرده است.

حضرت باقر عليه السلام مى فرمايد:

اَمَرَهُ اللّهُ تَعالى اَنْ يَخُصَّ اَهْلَهُ دُونَ النّاسِ لِيَعْلَمَ النّاسُ اَنَّ لاَِهْلِهِ عِنْدَ اللّهِ مَنْزِلَةً لَيْسَتْ لِلنّاسِ فَاَمَرَهُمْ مَعَ النّاسِ عامَّةً ثُمَّ اَمَرَهُمْ خاصَّةً.(2)

خدا به پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان داد كه تنها خاندانش را اين گونه به نماز و نيايش با خدا فرمان دهد تا همگان بدانند كه خاندانش نزد خدا مقامى والا و ويژه دارند، كه ديگر مردمان چنين مقامى ندارند. آرى، پيامبر صلى الله عليه و آله نخست آنان را با همه مردم به برپا داشتن نماز فرمان داد و آنگاه خود و خاندانش را به تنهايى.

وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها

و خودنيز برنماز و دعوت به آن شكيباباش.

لا نَسْئَلُكَ رِزْقا7.


1) تفسير قُمّى، 2، 67 ؛ عُيُون اَخبارِ الرّضا عليه السلام ، ج1، 24.

2) تفسير قُمّى، ج 2، ص 67.

ما روزى تو و آفريده هاى خود را از تو نمى خواهيم، بلكه از تو مى خواهيم كه عبادت كنى و پيام ما را به مردم برسانى و خود ضامن روزى همگان هستيم.

نَحْنُ نَرزُقُكَ

ما به همه روزى مى دهيم و از كسى چيزى نمى خواهيم، به همه سود مى رسانيم و از كسى سود نمى خواهيم و بدين سان اين در اظهار امتنان رساتر است.

وَالْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى.

و فرجام خوش از آن پروا و پرواپيشگان است.

«ابن عبّاس» مى گويد: منظور اين است كه آن كسانى كه تو و قرآن را گواهى كنند و از من حساب برند و پروا پيشه سازند، فرجام خوش براى آنان است.

در روايت است كه «عُرْوَة بن زُبَيْر» هنگامى كه سردمدار و دارنده زر و زيورى را مى ديد، به خانه اش مى رفت و اين آيه شريفه را تلاوت مى كرد كه: وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ ...

و آنگاه رو به خانواده اش مى كرد و مى گفت: اَلصَّلوةَ! الصَّلوةَ! رَحِمَكُمُ اللّهُ!

تذكرات خدايى را شوخى نگيريد

ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ اِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ

هر يادآورى تازه اى از طرف پروردگارشان براى آن ها بيايد با لعب و شوخى به آن گوش فرامى دهند. (2 / انبياء)

شرح آيه از تفسير نمونه

كلمه « ذِكْر » در آيه فوق اشاره به هر سخن بيدار كننده است و تعبير به « مُحْدَث » ( تازه و جديد ) اشاره به اين است كه كتب آسمانى ، يكى پس از ديگرى نازل مى گردد و سوره هاى قرآن و آيات آن هر كدام محتواى تازه و نوى دارد ، كه از طرق مختلف براى نفوذ در دل هاى غافلان وارد مى شود ، اما چه سود براى كسانى كه همه اين ها را به شوخى مى گيرند. اصولاً يكى از بدبختى هاى برخى از خانواده ها و افراد جاهل و متكبر و خودخواه اين است كه هميشه نصايح و اندرزهاى خيرانديشان را به شوخى و بازى مى گيرند و همين سبب مى شود كه هرگز از خواب غفلت بيدار نشوند ، در حالى كه اگر حتى يك بار به صورت جدى با آن برخوردكنند، چه بسا مسير زندگانى آن ها در همان لحظه تغيير پيدا مى كند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«ذِكْر»: به مفهوم هر سخن بيدارگر و هر پند و اندرزى است، اما در آيه شريفه منظور قرآن شريف مى باشد.

«مُحْدَث»: تازه و جديد.

دو آفت ويرانگر سرگرمى و غفلت

در آيه مورد بحث مى فرمايد:

ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ اِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ

هر آيه و سوره و يادآورى جديد و تازه اى از سوى پروردگارشان بر آنان مى رسد و

مى آيد، آن را مى شنوند اما به آن نمى انديشند و در آن تدبّر و تأمل نمى كنند، بلكه به بازى و تمسخر به آن گوش مى دهند.

«ابن عبّاس» در اين مورد مى گويد: منظور اين است كه آنان قرآن را به بازى و تمسخر مى شنوند و در غفلت و بى خبرى به سر مى برند كه هدف آفرينش چيست و از آنان چه مى خواهند؟

پديده بودن قرآن شريف

(1) يكى از شگردهاى ديرين استبدادگران و سياست بازان بهره ورى ناصواب و نادرست از مذاهب و باورهاى مذهبى توده هاى دربند استبداد و اختناق است. آنان در اين راستا، گاه با موافق و هماهنگ و باورمند نشان دادن خويش با مذهب و عقيده مورد احترام مردم، بر روى موج افكار عمومى سوار مى شوند تا هدف هاى سلطه جويانه خويش را بجويند و گاه حتى با مدافع سرسخت نشان دادن خويش و تندروى و افراط كارى بسيار در طرفدارى از مذهب رايج، راه خويش را مى روند.

گاه مذهب را از نظر قالب و واژه ها و محتوا تحريف مى كنند و آن را ابزار سلطه و توجيه گر ستم و بيداد خويش مى سازند و گاه به احترام بسيار به قالب و شكل و ظاهر واژه هاى آن و نيز تقدير پيامبر و چهره هاى مورد احترام آن، به تحريف معنوى و پوچ و پوك ساختن آن دست مى يازند و آن را از روح عدالت خواهى و آزادى خواهى و طرفدارى از حقوق انسان و مبارزه با ظلم و استبداد تهى ساخته و يا با ديگر شگردها آن را ابزار قدرت و سلطه مى سازند.

گاه با تراشيدن دشمنان دروغين براى آن، خود را وقف دفاع و پاسدارى از آن جلوه مى دهند و گاه با ساختن بحث ها و كشمكش هاى پوچ و بى اساس و خطرهاى ساختگى، توده هاى دربند و حتى دانشمندان و دانشوران ظاهربين را سرگرم پيكارى .


1) مترجم .

پوچ و انحرافى مى سازند.

اين آفت و شگرد متأسّفانه پس از رحلت جانسوز پيامبر، به تاريخ اسلام نيز راه يافت و سوگمندانه حاكمان بسيارى، به ويژه دو استبداد ديرپاى «اموى» و «عباسى» به جاى طرفدارى از آگاهى و ژرف نگرى مذهبى و عمل به مفاهيم و مقررات عدالت آفرين و آزادمنشانه و تأمين كننده حقوق و آزادى و امنيّت و كرامت و سرفرازى مردم، با انواع شگردها، از دين خدا بر ضد هدف هاى بلند و انسانى آن بهره جسته و آن را ابزار سلطه و سركوب و اختناق و ارتجاع و كيش شخصيت ساختند و با بازى با ظاهر واژه ها و الفاظ و كتاب خدا، روح انسانساز و عدالت خواهانه آن را تعطيل ساختند كه نمونه اى از اين بازيگرى، خلق اين بحث پوچ و بى اساس و سرگرم ساختن انديشه ها و قلم ها و توده ها و صف بندى ها در اين موضوع بود كه: «آيا قرآن پديده و حادث است و يا قديم»؟

در حالى كه اين بحث در درجه نخست، انتقال بحران بود؛ يعنى حكومت مى خواست قلم ها و انديشه ها و مشت ها و خواسته هايى كه بايد در جهت كسب استقلال انديشه، حقوق، آزادى، حاكميت بر سرنوشت و عمل به روح قرآن و اسلام باشد، اينها را به اين بحث هاى بى معنا جهت دهد و استبداد در امان بماند، وگرنه اين موضوع كدامين مشكل اجتماعى و اخلاقى و انسانى و حقوقى و عقيدتى و سياسى و فر هنگى مردم را حل مى كرد؟

افزون بر اين كدام انسان خردمند و با انصافى بود كه نداند اين بحث چيزى جز سرگرمى نيست؟ و در نيابد كه واژه ها و قالب ها و ظاهركتاب خدا پديده و حادث است كه بر قلب پاك پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمده و روح و محتوا و مفهوم آن نيز كه از دانش بى كران خدا سرچشمه گرفته است بسان ذات پاك او ديرين و قديم است، پس چه جاى بحث و كشمكش؟!

گويى از همين زاويه و ديدگاه است كه انديشوران هوشمند اسلامى با الهام از

رهنمودهاى خاندان وحى و رسالت، اين بحث ها را انحرافى و ساخته و پرداخته اسبتداد مى نگريستند و مردم را از صف بندى و كشمكش در اين موضوعات هشدار مى دادند(1)و روشنگرى مى كردند كه خطرناك ترين و مرگبارترين دشمن اسلام و قرآن و جامعه استبدادگرانى هستند كه مذهب را ابزار سلطه ساخته اند. و در حيات ننگبار خويش حاضر نيستند با عمل به دين خدا و كتاب انسانساز او و سيره و سنّت پيامبرش حقوق و آزادى و كرامت و امنيّت مردم و حق حاكميت بر سرنوشت خويش را در ميدان زندگى به رسميت بشناسند و به آنان حق مقايسه و انتخاب و چون و چرا و انتقاد و اظهار نظر كه اساسى ترين حقوق يك جامعه مترقى و خردمند است بدهند، بلكه آنان را هماره دنباله رو مى خواهند و خويشتن را فرمانرواى مطلق و بى چون و چرا مى خواهند. از سويى قدرت و امكانات ملّى را قبضه كنند، اما از دگر سو پاسخگوى گفتار و اقدامات و عملكرد خويش نباشد؛ و درست به همين جهت مردم را با اين بازى ها سرگرم مى خواهند.8.


1) نورالثَّقَلَيْن، ج 3، ص 412 به نقل از تفسير نمونه، ج 13، ص 358.

آفرينش آسمان و زمين بازيچه نيست

وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ

ما آسمان و زمين و آن چه را در ميان آن ها است براى بازى نيافريديم. (16 / انبياء)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين زمين گسترده ، اين آسمان پهناور و اين همه موجودات متنوع و بديعى كه در صحنه آن ها است نشان مى دهد ، غرض مهمى در كار بوده است ، آرى هدف اين بوده كه از يك سو بيانگر آن آفريننده بزرگ باشند و نشانه اى از عظمتش و از سوى ديگر دليلى بر « معاد » باشد وگرنه اين همه غوغا براى اين چند روز معنى نداشت. آيا ممكن است انسانى در وسط بيابانى ، كاخ مجهزى با تمام وسايل فراهم كند ، تنها براى اين كه در تمام عمر يك ساعت از آن جا مى گذرد ، در آن استراحت مى كند ؟

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آفرينش آسمان و زمين هدفمند است

اينك در اين آيات قرآن شريف به ترسيم هدف از آفرينش آسمان و زمين پرداخته و مى فرمايد:

وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الاَْرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبينَ

و ما آسمان و زمين و آنچه را در ميان آن دو پديد آمده است، همه را براى هدفى درست و حكيمانه آفريديم و نه به بازيچه و به بيهودگى؛ و آن هدف اين است كه وسيله اى باشد براى زندگى شما، تا شما را در رسيدن به پاداش و ثواب و آراستگى به معنويت و روشن بينى و درست انديشى كمك كند.

انحراف «خانواده» دليل موجهى براى انحراف «اعضاء خانواده» نيست

وَ لَقَدْ اتَيْنا اِبْراهيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنّا بِه عالِمينَ

ما وسيله رشد ابراهيم را از قبل به او داديم و از ( شايستگى ) او آگاه بوديم. (51 / انبياء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« رُشْدَ » در اصل به معنى راه يافتن به مقصد است و در اين جا ممكن است اشاره به حقيقت توحيد باشد كه ابراهيم از سنين كودكى از آن آگاه شده بود و ممكن است اشاره به هرگونه خير و صلاح به معنى وسيع كلمه بوده باشد. تعبير به « مِنْ قَبْلُ » اشاره به قبل از موسى و هارون است. جمله « كُنّا بِه عالِمينَ » اشاره به شايستگى هاى ابراهيم براى كسب اين مواهب است ، درحقيقت خدا هيچ موهبتى را به كسى بدون دليل نمى دهد، اين شايستگى ها است كه آمادگى براى پذيرش مواهب الهى است ، هرچند مقام نبوت يك مقام موهبتى است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پدر توحيدگرايان و رشد و برازندگى او

پس از ترسيم پرتوى از داستان «موسى» و «هارون»، در آيات 51 تا 60 به ترسيم پرتوى از سرگذشت «ابراهيم»، پدر توحيدگرايان و تدبير او در مبارزه با پرستش هاى ذلّت بار و ارتجاعى پرداخته و مى فرمايد:

وَ لَقَدْ آتَيْنا اِبْراهيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ

و به يقين ماپيشتر به پيامبرمان ابراهيم رشد فكرى شايسته و زيبنده او را ارزانى داشتيم.

در مورد «پيشتر» ديدگاه ها متفاوت است:

1- به باور پاره اى منظور پيش از رسالت «موسى» مى باشد.

2- اما به باور پاره اى ديگر منظور پيش از رسالت محمد صلى الله عليه و آله است.

3- و از ديدگاه برخى منظور پيش از رسيدن خود «ابراهيم» به سن بلوغمى باشد.

با اين بيان منظور اين است كه: ما پيشتر به پيامبرمان ابراهيم، دليل و برهان شناخت خدا و توحيدگرايى و يكتاپرستى را كه راه رشد و تكامل است ارزانى داشتيم.

وَ كُنّا بِهِ عالِمينَ. و ما مى دانستيم كه او براى رشد و رساندن پيام خدا در پرتو گفتار و كردار، بسيار شايسته و برازنده است.

اِذْ قالَ لاَِبيهِ وَ قَوْمِه ما هذِهِ التَّماثيلُ الَّتى اَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ

آن هنگام كه به پدرش (آزر) و قوم او گفت اين مجسمه هاى بى روحى را كه شما همواره پرستش مى كنيد چيست؟ (52 / انبياء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« ابراهيم » با اين تعبير بت هايى را كه در نظر آن ها فوق العاده عظمت داشت شديدا تحقير كرد . اولاً : با تعبير « ما هذِهِ » ( اين ها چيست؟ ) ثانيا : با تعبير به « تَماثيل » زيرا « تَماثيل » جمع « تِمْثال » به معنى عكس يا مجسمه بى روح است ( تاريخچه بت پرستى مى گويد : اين مجسمه ها و عكس ها در آغاز جنبه يادبود پيامبران و علماء داشته ، ولى تدريجا صورت قداست به خود گرفته و معبود واقع شده است ). جمله «اَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ» با توجه به معنى « عُكُوف » كه به معنى ملازمت توأم با احترام است نشان مى دهد كه آن ها آن چنان دلبستگى به اين بت ها پيدا كرده بودند و سر برآستانش مى ساييدند و بر گردنشان مى چرخيدند كه گويى همواره ملازم آن ها بودند. اين گفتار ابراهيم در حقيقت استدلال روشنى است براى ابطال بت پرستى ، زيرا آن چه از بت ها مى بينيم همين مجسمه و تمثال است ، بقيه تخيل است و توهم و پندار است ، كدام انسان عاقل به خود اجازه مى دهد ، كه براى مشتى سنگ و چوب اين همه عظمت و احترام و قدرت قائل باشد ؟ چرا انسانى كه خود اشرف مخلوقات است ، در برابر مصنوع خويش، اين چنين خضوع و كرنش كند و حل مشكلات خود را از آن بخواهد؟

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث به يكى از فرازهاى درس آموز و الهام بخش زندگى او پرداخته و مى فرمايد:

اين رشادت و برازندگى ابراهيم هنگامى جلوه كرد كه به پدر و جامعه اش گفت: اين پيكره هايى كه آنها را مى پرستيد، چيست؟

واژه «تِمْثال» به مفهوم چيز مصنوعى مى باشد كه به يكى از مخلوقات شباهت دارد.

و پاره اى برآنند كه بت ها پيكره دانشمندان و علماى گذشته بود. اما پاره اى بر اين باورند كه آنها پيكره و مجسّمه پديده هاى كيهانى بودند و نه زمينى.

قالُوا وَجَدْنا اباءَنا لَها عابِدينَ

گفتند : ما پدران خود را ديديم كه آن ها را عبادت مى كنند. (53 / انبياء)

قالَ لَقَدْ كُنْتُمْ اَنْتُمْ وَ اباؤُكُمْ فى ضَلالٍ مُبينٍ

گفت: مسلماشما و هم پدرانتان در گمراهى آشكارى بوده ايد. (54 / انبياء)

شرح آيه از تفسير نمونه

از آن جا كه تنها سنت و روش نياكان بودن هيچ مشكلى را حل نمى كند و هيچ دليلى نداريم كه نياكان عاقل تر و عالم تر از نسل هاى بعد باشند ، بلكه غالبا قضيه به عكس است چون باگذشت زمان علم و دانش ها گسترده تر مى شود ، ابراهيم بلافاصله به آن ها « پاسخ گفت : هم شما و هم پدرانتان به طور قطع در گمراهى آشكار بوديد ». جالب اين كه بت پرستان در جواب ابراهيم ، هم روى كثرت نفرات تكيه كردند و هم طول زمان ، گفتند : « ما پدران خود را بر اين آيين و رسم يافتيم ». ابراهيم هم در هر دو قسمت به آن ها پاسخ گفت ، كه هم شما و هم پدرانتان ، هميشه در ضلال مبين بوديد. يعنى انسان عاقل كه داراى استقلال فكرى است هرگز خود را پايبند اين اوهام نمى كند، نه كثرت طرفداران طرح و سنتى را دليل اصالت آن مى داند و نه دوام و ريشه دار بودن آن را .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

بت پرستان و شرك گرايان به جاى پاسخ درست به دنباله روى از پدران و نياكان خويش چسبيدند و گفتند:

ما پدران خويشتن را پرستشگر آنها يافتيم و به راه آنان گام سپرديم.

و بدين سان هم نشان دادند كه بر اين راه و رسم ذلت بار واپسگرايانه كه در پيش گرفته اند، دليل و برهان ندارند و كارشان تنها دنباله روى است و هم نشان دادند كه دنباله روى و تقليد كوركورانه يكى از آفت هاى جامعه ها و رشد و شكوفايى تمدّن ها و سدّ راه اصلاح و اصلاحگران عصرها و نسل هاست.

«ابراهيم» شجاعانه و خيرخواهانه به روشنگرى پرداخت و آنان را سرزنش كرد كه:

واقعيت اين است كه هم خودتان و هم پدرانتان در گمراهى آشكارى هستيد كه بت ها را به جاى آفريدگار هستى مى پرستيد.

نوسانات زندگى، آرامش مؤمنين را برهم نمى زند

وَ اَيُّوبَ اِذْ نادى رَبَّهُ اَنّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ

و ايوب را ( به يادآور ) هنگامى كه پروردگارش را خواند ( وعرضه داشت ) بدحالى و مشكلات به من روى آورده و تو ارحم الرّاحمينى. (83 / انبياء)

فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَكَشَفْنا ما بِه مِنْ ضُرٍّ وَ اتَيْناهُ اَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِكْرى لِلْعابِدينَ

ما دعاى او را مستجاب كرديم و ناراحتى هايى را كه داشت برطرف ساختيم و خاندانش را به او بازگردانديم و همانندشان را بر آن ها افزوديم ، تا رحمتى از سوى ما باشد و تذكرى براى عبادت كنندگان. (84 / انبياء)

شرح آيه از تفسير نمونه

فشرده اى از داستان ايّوب

در حديثى از امام صادق مى خوانيم ؛ كسى پرسيد : « بلايى كه دامن گير ايّوب شد براى چه بود ؟ ». امام صادق پاسخى فرمود كه خلاصه اش چنين است : « بلايى كه بر ايوب وارد شد به خاطر اين نبود كه كفران نعمتى كرده باشد ، بلكه به عكس به خاطر شكر نعمت بود كه ابليس بر او حسد برد و به پيشگاه خدا عرضه داشت اگر او اين همه شكر نعمت تو را بجا آورد ، به خاطر آن است كه زندگى وسيع و مرفهى به او داده اى و اگر مواهب مادى دنيا را از او بگيرى هرگز شكر تو را بجا نخواهد آورد. مرا بر دنياى او مسلط كن تا معلوم شود كه مطلب همين است. خداوند براى اين كه اين ماجرا سندى براى همه رهروان راه حق باشد ، به شيطان اين اجازه را داد ، او آمد و اموال و فرزندان ايوب را يكى پس از ديگرى از ميان برداشت ، ولى اين حوادث دردناك نه تنها از شكر ايوب نكاست ، بلكه شكر او افزون شد. شيطان از خدا خواست بر زراعت و گوسفندان او مسلط شود ، اين اجازه به او داده شد و او تمامى آن زراعت را آتش زد و گوسفندان را از بين برد ، باز هم حمد و شكر ايوب افزون شد.

سرانجام شيطان از خدا خواست كه بر بدن ايوب مسلط گردد و سبب بيمارى شديد او شود و اين چنين شد، به طورى كه از شدت بيمارى و جراحت قادر به حركت نبود، بى آن كه كمترين خللى در عقل و درك او پيدا شود. خلاصه، نعمت هايكى بعداز ديگرى از ايوب گرفته مى شد، ولى به موازات آن مقام شكر او بالا مى رفت. تا اين كه جمعى از رهبان ها به ديدن او آمدند و گفتند : بگو ببينيم تو چه گناه بزرگى كرده اى كه اين چنين مبتلا شده اى ؟ ( و به اين ترتيب شماتت اين و آن آغاز شد و اين امر بر ايوب سخت گران آمد ) ايوب گفت : به عزّت پروردگارم سوگند كه من هيچ لقمه غذايى نخوردم مگر اين كه يتيم و ضعيفى بر سر سفره با من نشسته بود و هيچ طاعت الهى پيش نيامد مگر اين كه سخت ترين برنامه آن را انتخاب نمودم. در اين هنگام بود كه ايوب از عهده تمامى امتحانات در مقام شكيبايى و شكرگزارى برآمده بود ، زبان به مناجات و دعا گشود و حل مشكلات خود را با تعبيرى بسيار مؤدبانه و خالى از هر گونه شكايت از خدا خواست » ( تعبيرى كه در آيات فوق گذشت ، اِذ نادى رَبَّهُ اَنّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ ). « در اين هنگام درهاى رحمت الهى گشوده شد ، مشكلات به سرعت برطرف گشت و نعمت هاى الهى افزون تر از آن چه بود به او روآورد».(1)آرى مردان حق با دگرگون شدن نعمت ها ، افكار و برنامه هايشان دگرگون نمى شود ، آن ها در آسايش و بلا ، در حال آزادى و زندان ، در سلامت و بيمارى ، در قدرت و ضعف و خلاصه در همه حال ، متوجه پروردگارند و نوسانات زندگى تغييرى در آن ها ايجاد نمى كند، روح آن ها همچون اقيانوس كبير است كه طوفان ها ، آرامش آن را بر هم نمى زند. همچنين آن ها هرگز از انبوه حوادث تلخ مأيوس نمى شوند ، مى ايستند و استقامت مى كنند تا درهاى رحمت الهى گشوده شود ، آن ها مى دانند حوادث سخت آزمايش هاى الهى است كه گاه براى بندگان خاصّش فراهم مى سازد تا آن ها را آبديده تر كند . .


1) « الميزان » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

شكيب و اخلاص «اَيّوب»

سرگذشت «اَيّوب» را به ياد آور، آن گاه كه از طولانى شدن رنج و گرفتارى به تنگ آمد و پروردگارش را خواند كه: پروردگارا! به من رنج و آسيب رسيده و گرفتار بيمارى شده ام و تو هستى كه پرمهرترين مهربانان هستى. اينك كه هيچ كس از تو تواناتر و مهربان تر نيست تو به فريادم برس.

گفتنى است كه دعا و سبك نيايش «اَيّوب» از كنايه هاى ظريف و لطيف است كه ممكن است به هنگام نيايش و خواستن حاجت از بارگاه خدا از آن الهام گرفت و بر زبان راند.

و نيايش «موسى» نيز از اين سبك و از اين گونه نيايش هاست كه رو به بارگاه خدا نمود و گفت:

رَبِّ اِنّى لِما اَنْزَلْتَ اِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقيرٌ.(1)

پروردگارا! من به هر نعمت و خيرى كه به سويم بفرستى سخت نيازمندم.

آن گاه در مورد پذيرفته شدن خواسته اش در بارگاه خدا مى فرمايد:

فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ

پس ما دعاى او را اجابت كرديم و بيمارى و رنجى كه او را مى آزرد از وجود او برطرف ساختيم.

وَ آتَيْناهُ اَهْلَهُ

و خانواده او را سالم و با نشاط به او بازگردانديم.

وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ


«ضُرّ»: به هرگونه آسيب و رنجى كه به روح و جسم وارد آيد و نيز به هرگونه كاهش4.


1) سوره قَصَص، آيه 24.

و تلفات مالى و از دست دادن فرزند و عزيزى از عزيزان و يا خدشه دار شدن كرامت و آبروى انسان، گفته مى شود.

در اين مورد آورده اند كه «اَيّوب» خاندان خويش را در سراى جاودانه آخرت و همانند آنان را در دنيا خواست و به او ارزانى شد.

رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِكْرى لِلْعابِدينَ

و اين مهر و لطف در برطرف ساختن رنج و بيمارى و ارزانى داشتن خاندان و فرزندان و ثروت و امكانات به صورت دوچندان به او از سوى ما به عنوان نعمتى گران بر «ايوب» بود و مايه اندرز و عبرتى براى بندگان عبادتگر و يكتاپرست، تا از او درس شكيبايى و اعتماد به خدا بگيرند و آن گونه خالصانه و عاشقانه و پرشور و اميد به بارگاه او رو آورند و با او نيايش كنند، چرا كه در روزگار آن پيامبر بزرگ كسى در بارگاه خدا از او گران قدرتر و ارجمندتر نبود و با اين وصف از روى حكمت و مصلحت به رنج ها و گرفتارى هاى بزرگى آزمون گرديد و با شكيب پرشكوه و پايدارى و توكّل به خدا و ايمان و اخلاص وصف ناپذيرش سربلند و سرفراز گرديد.

آرى داستان زندگى او از جمله اين درس بزرگ را به خردمندان مى دهد كه در فراز و نشيب ها و رنج هاى زندگى بايد شكيبا بود و از پا در نيامد و اميدوار بود كه فرجام نيكو از شكيبايان است.

صفات خانواده برجسته

فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى وَ اَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ اِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِى الْخَيْراتِ وَ يَدْعُونَنا رَغَبا وَ رَهَبا وَ كانُوا لَنا خاشِعينَ

ما دعاى او را مستجاب كرديم و «يحيى» را به او بخشيديم و همسرش را براى او اصلاح كرديم ، چراكه آن ها در نيكى ها سرعت مى كردند و به خاطر عشق ( به رحمت ) و ترس (ازعذاب) مارامى خواندند و براى ما خاشع بودند (خضوعى توأم با ادب و ترس از مسؤوليت). (90 / انبياء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« رَغَبا » به معنى رغبت و ميل و علاقه است و « رَهَبا » به معنى ترس است. خداوند اين دعاى خالص و سرشار از عشق به حقيقت را اجابت كرد و خواسته او را تحقق بخشيد . سپس اشاره به سه قسمت از صفات برجسته اين خانواده كرده. ذكر اين صفات سه گانه ممكن است اشاره به اين باشد كه آن ها به هنگام رسيدن به نعمت گرفتار غفلت ها و غرورهايى كه دامن افراد كم ظرفيت و ضعيف الايمان را به هنگام وصول به نعمت مى گيرد نمى شدند ، آن ها در همه حال نيازمندان را فراموش نمى كردند و در خيرات ، سرعت داشتند ، آن ها در حال نياز و بى نيازى ، فقر و غناء ، بيمارى و سلامت ، همواره متوجه خدا بودند و بالاخره آن ها به خاطر اقبال نعمت گرفتار كبر و غرور نمى شدند ، بلكه همواره خاشع و خاضع بودند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«رَغَباً»: به مفهوم شور و شوق و تمايل آمده است.

«رَهَباً»: به مفهوم بيم و ترس است.

در آيه مورد بحث مى فرمايد:

فَاسْتَجَبْنا لَهُ

و ما نيز دعاى او را پذيرفتيم و خواسته اش را برآورديم.

وَ وَهَبْنا لَهُ يَحْيى

و فرزند ارجمندى چون «يحيى» را به او ارزانى داشتيم.

وَ اَصْلَحْنا لَهُ زَوْجَهُ

و ما همسر «زكريّا» را كه زنى نازا و سالخورده بود به جوانى و شايستگى بارورى و آوردن فرزند بازگردانيديم و كارش را اصلاح كرديم.

پاره اى بر آنند كه منظور اين است كه: ما همسر او را از سالخوردگى به جوانى، از نابارورى به بارورى و از تندخويى و بداخلاقى به خوش اخلاقى دگرگون ساختيم و اصلاح كرديم.

اِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِى الْخَيْراتِ

چرا كه خاندان «زكريّا» مردمى بودند كه به سوى انجام كارهاى نيك و شايسته شتاب مى گرفتند و به بندگى خدا و پرستش و فرمانبردارى او شور و شوق نشان مى دادند.

وَ يَدْعُونَنا رَغَباً وَ رَهَباً

و ما را به اميد پاداش و از بيم كيفر، خالصانه مى خواندند و عبادت مى كردند.

وَ كانُوا لَنا خاشِعينَ

و در بارگاه ما فروتن و بيمناك بودند.

برخى آورده اند كه آنان در اوج بهره ورى و نعمت نيايشگرانه مى گفتند: پروردگارا! ما را غافلگير مساز؛ و در حال محروميت و گرفتارى مى گفتند: خداوندا! مباد كه اين گرفتارى كيفر گناه ما باشد.

شتاب در كارهاى شايسته

از آيه شريفه اين نكته عميق دريافت مى گردد كه آنان افزون بر بهترين سخن و برنامه، مردان عمل شايسته بودند، آن هم نه عمل شايسته تنها، كه پيشگام در عمل بودند. به همين جهت اين سه ويژگى، از ويژگى هاى همه آنان است:

1- شتاب و پيشگامى در كارهاى شايسته،

2- خداپرستى درحال شوق و بيم،

3- و فروتنى در برابر حق.

وَ اِنَّ هذِهِ اُمَّتُكُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ اَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ

همه شما امت واحدى هستيد و من پروردگار شما هستم ، از مخالفت فرمان من بپرهيزيد.

(52 / مؤمنون)

شرح آيه از تفسير نمونه

آيه فوق به وحدت و يگانگى جامعه انسانى و حذف هرگونه تبعيض و جدايى دعوت مى كند، همان گونه كه او پروردگار واحد است ، انسان ها نيز امت واحد هستند. به همين دليل بايد از يك برنامه پيروى كنند ، همان گونه كه پيامبرانشان نيز به آيين واحدى دعوت مى كردند كه اصول و اساس آن همه جا يكى بود ؛ توحيد و شناسايى حق ، توجه به معاد و زندگى تكاملى بشر و استفاده از طيبات و انجام اعمال صالح ، و حمايت از عدالت و اصول انسانى. در تمام مواردى كه كلمه « امت » در قرآن مجيد به كار رفته است ، همين معنى جمعيت و گروه از آن اراده شده است ، مگر در بعضى از موارد استثنايى كه توأم با قرينه خاصى بوده و « امت » مجازا به معنى مذهب به كار رفته است ، مانند ؛ « اِنّا وَجَدْنا آبائَنا عَلى اُمَّةٍ وَ اِنّا عَلى اثارِهِمْ مُقْتَدوُنَ : ما پدران خود را بر مذهبى يافتيم و از آن ها پيروى مى كنيم » ( 23 / زخرف ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث، گويى روى سخن با پيامبران و امّتهاست و همه را به توحيدگرايى و يكتاپرستىِ ناب و پاك فرا مى خواند و مى فرمايد:

وَ إِنَّ هَذِهِ اُمَّتُكُمْ اُمَّةً وَاحِدَةً

و به يقين، اين دين و آيين شماست كه آيينى يگانه است؛ و همگان به توحيد و تقوا و ايمان و انجام كارهاى شايسته و عادلانه فرمان يافته ايد.

به باور «حَسَن» و «ابن جُرَيْح»، منظور اين است كه دين شما يك دين است.

اين تفسير براى واژه «اُمّت» شايد از اين آيه دريافت گردد كه:

«اِنّا وَجَدْنا آبائَنا عَلى اُمَّةٍ وَ اِنّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ»(1)

ما پدران خود را بر دين و آيينى يافتيم و ما هم با پى گيرى از آنان، راه حق را يافته ايم».

امّا به باور پاره اى ديگر واژه «اُمَّت» در آيه شريفه به مفهوم گروه و جامعه مى باشد و منظور اين است كه: همه شما و انسان هاى پيش از شما از يك جامعه بزرگ و از يك امت هستيد و همه بندگان خداييد.

وَ اَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ.

و من پروردگار شما هستم؛ پس در زندگى و عملكردتان از من پروا كنيد.2.


1) سوره زُخْرُف، آيه 22.

فَتَقَطَّعُوا اَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُرا كُلُ حِزْبٍ بِمالَدَيْهِمْ فَرِحُونَ

اما آن ها كارهاى خود را به پراكندگى كشاندند و هر گروهى به راهى رفتند ( و عجب اين كه ) هر گروه به آن چه نزد خود دارند ، خوشحالند. (53 / مؤمنون)

شرح آيه از تفسير نمونه

« زُبُر » جمع « زُبْرَة » به معنى قسمتى از موى پشت سر حيوان است كه آن را جمع و از بقيه جدا كنند ، سپس اين واژه به هر چيزى كه مجزا از ديگرى شود، اطلاق شده است ، بنابراين جمله «فَتَقَطَّعُوا اَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُرا» اشاره به تجزيه امت ها به گروه هاى مختلف است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

قرآن پس از فراخوان انسانها به آيين يگانه و خداپسندانه، اينك آنان را از پراكندگى در دين هشدار مى دهد و مى فرمايد:

فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً

امّا مردم بر خلاف دعوت پيامبران، در دين و آيين خويش راه پراكندگى را در پيش گرفتند و هر دسته اى از آنان به بهانه گرايش به كتاب و پيامبرى، ديگر كتابهاى آسمانى را دروغ انگاشتند.

براى نمونه، يهوديان با بهانه جوييهاى گوناگون به انجيل و مسيح، كفر ورزيدند و مسيحيان نيز به قرآن و آخرين پيامبر بزرگ خدا.

واژه «زُبُر» جمع «زَبُور» به مفهوم كتاب آسمانى است و با اين ديدگاه تفسير آيه از نظر گروهى از مفسران همان است كه ترسيم گرديد.

كُلُّ حِزْبِ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ.

و در نتيجه هر گروه و حزبى به آنچه نزد خود داشت و نام دين بر آن نهاده بود شادمان گرديد و خود را بر حق و در راهى درست و ديگران را بر باطل پنداشت.

فَذَرْهُمْ فى غَمْرَتِهِمْ حَتّى حينٍ

آن ها را در جهل و غفلتشان بگذار تا زمانى كه مرگشان فرارسد ( يا گرفتار عذاب الهى شوند ).

(54 / مؤمنون)

شرح آيه از تفسير نمونه

« غَمْرَة » در اصل از « غَمْر » به معنى از بين بردن اثر چيزى است ، سپس به آب زيادى كه مسير خود را مى شويد و پيش مى رود، « غَمْر » و « غامِر » گفته شده و بعد از آن به جهل و نادانى و گرفتارى هايى كه انسان را در خود فرو مى برد ، نيز اطلاق گرديده است و در آيه مورد بحث به معنى غفلت و سرگردانى و جهل و گمراهى است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

جوامع تفرقه جو جز انحطاط سرنوشت ديگرى ندارند

در آيه مورد بحث،پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله را مخاطب ساخته و مى فرمايد:

فَذَرْهُمْ فِى غَمْرَتِهِمْ حَتّى حينٍ.

پس تو اى پيامبر! اينك كه چنين است، آنان را در همان نادانى و گمراهى و آفت تعصّب خودشان واگذار تا مرگ يا عذاب آنان فرا رسد.

بدين سان هشدار مى دهد كه چنين جامعه و چنين مردم تفرقه جو و حق ستيز و گمراه و گمراهگرى، جز عذاب و انحطاط سرنوشت ديگرى نخواهند داشت.

اَيَحْسَبُونَ اَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنينَ

آن ها گمان مى كنند اموال و فرزندانى كه به آنان داده ايم ... (55 / مؤمنون)

نُسارِعُ لَهُمْ فِى الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُروُنَ

براى اين است كه درهاى خيرات را به روى آن ها بگشاييم ؟ ( چنين نيست ) بلكه آن ها نمى فهمند.(56 / مؤمنون)

شرح آيه از تفسير نمونه

جمله « نُمِدُّ » از ماده « اِمْداد » و « مَدّ » به معنى كامل كردن نقصان چيزى و جلوگيرى از قطع و پايان آن است. آن ها نمى دانند كه اين اموال و فرزندان فراوان در حقيقت يك نوع عذاب و مجازات يا مقدمه عذاب و كيفر براى آن ها است ، آن ها نمى دانند كه خدا مى خواهد آن ها را در ناز و نعمت فرو برد تا هنگام گرفتار شدن در چنگال كيفر الهى ، تحمل عذاب بر آن ها دردناك تر باشد ، زيرا اگر درهاى نعمت ها به روى انسان بسته شود و آمادگى پذيرش ناراحتى ها را پيدا كند ، مجازات ها زياد دردناك نخواهد بود ، اما اگر كسى را از ميان ناز و نعمت بيرون كشند و به سياه چال زندان وحشتناكى بيفكنند، فوق العاده دردناك خواهد بود.

به علاوه اين فراوانى نعمت ، پرده هاى غفلت و غرور را بر روى چشمان او ضخيم تر مى كند تا آن جا كه راه بازگشت بر او غير ممكن مى شود. اين در واقع همان چيزى است كه در ساير آيات قرآن از آن به «اِسْتِدْراج در نعمت » تعبير شده است. براى كسب اطلاعات بيشتر پيرامون «استدراج» به جلد 7 تفسير نمونه ذيل آيه 182 سوره اعراف مراجعه فرماييد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اينك در اشاره به پندارها و بافته هاى همان فرقه ها و گروههاى گمراه و حق ستيز مى فرمايد:

اَيَحْسَبُونَ اَنَّمَا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِن مَالٍ وَبَنِينَ.

آيا اين دسته هاى كفرگرا و حق ناپذير چنين مى پندارند كه آنچه از ثروت و امكانات و پسران به آنان ارزانى داشته ايم، دليل بر درستى راه آنان و نشان خشنودى خدا از بافته ها و يافته هاى خرافى و خودخواهانه آنان است؟!

و مى افزايد:

نُسَارِعُ لَهُمْ فِى الْخَيْرَاتِ

آيا چنين مى پندارند كه دارايى و پسران و نعمت هايى كه به آنان داده ايم از آن جهت است كه درهاى نيكى و خوبى را با شتاب به روى آنان گشوده ايم؛ و اين همه را به خاطر پاداش كارهاى آنان و درايت و كارايى و لياقت آنان و خشنودى خود، از راه و رسم آنان به آنها داده ايم؟

بَلْ لا يَشْعُرُونَ

نه، اين گونه نيست؛ بلكه منظور اين است كه به آنان مهلت دهيم و سرانجام آنان را گرفتار كيفر بيداد و گمراهى شان خواهيم ساخت؛ امّا آنان اين را درنمى يابند.

آيه مورد بحث و مفهوم آن بسان اين آيه شريفه است كه مى فرمايد:

«فَاَمَّا الإِْنْسانُ اِذا مَا ابْتَليهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبّى أَكْرَمَنِ.(1)

امّا انسان هنگامى كه پروردگارش او را مى آزمايد و وى را گرامى مى دارد و نعمت هاى بسيار به او مى بخشد، مى گويد: پروردگارم مرا گرامى داشته است.»

حضرت باقر عليه السلام ازپيامبرگرامى صلى الله عليه و آله آورده است كه: خدا مى فرمايد: بنده با ايمان من هنگامى كه چيزى از ارزشهاى مادّى را بر او تنگ مى گيرم، اندوهگين مى گردد؛ در5.


1) سوره فَجْر، آيه 15.

حالى كه در اين حال به من نزديكتر است؛ و هنگامى كه دنيا را براى او گسترش مى دهم شادمان مى گردد؛ در حالى كه در اين حال از من دورتر است و آنگاه به تلاوت اين آيه شريفه پرداخت كه:

اَيَحْسَبُونَ اَنَّمَا نُمِدُّهُمْ بِهِ مِن مَالٍ وَ بَنِينَ نُسَارِعُ لَهُمْ فِى الْخَيْرَاتِ بَلْ لايَشْعُرُونَ.

و آنگاه فرمود: اين نعمت هاى گوناگون زندگى براى آزمون به آنان داده شده است.

يادآورى مى گردد كه منظور از «خيرات» منافع پرارزش مى باشد؛ درست بر خلاف «شرور» كه به مفهوم زيانهاى سخت و جبران ناپذير است.

بَلْ لا يَشْعُرُونَ.

نه، اين گونه نيست؛ بلكه آنان شعور و قدرت شناخت و دريافت درست را ندارند.

به باور پاره اى، «شعور» از راه حواسّ ظاهرى و باطنى به دست مى آيد؛ به همين دليل به آفريدگار هستى «شاعر» گفته نمى شود.

بدون اجازه به خانه مردم وارد نشويد

يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى اَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّروُنَ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! در خانه هايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد ، اين براى شما بهتر است شايد متذكر شويد.

(27 / نور)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين جا جمله « تَسْتَأْنِسُوا » به كار رفته نه « تَسْتَأْذِنُوا » زيرا جمله دوم فقط اجازه گرفتن را بيان مى كند ، درحالى كه جمله اول كه از ماده « اُنْس » گرفته شده ، اجازه اى توأم با محبت و لطف و آشنايى و صداقت را مى رساند و نشان مى دهد كه حتى اجازه گرفتن بايد كاملاً مؤدبانه و دوستانه و خالى از هرگونه خشونت باشد. بنابراين هرگاه اين جمله را بشكافيم ، بسيارى از آداب مربوط به اين بحث در آن خلاصه شده است ، مفهومش اين است كه فرياد نكشيد ، در را محكم نكوبيد ، با عبارات خشك و زننده اجازه نگيريد و به هنگامى كه اجازه داده شد ، بدون سلام وارد نشويد ، سلامى كه نشانه صلح و صفا و پيام آور محبت و دوستى است.

قابل توجه اين كه اين حكم را كه جنبه انسانى و عاطفى آن روشن است ، با دو جمله « ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ » و « لَعَلَّكُمْ تَذَكَّروُنَ» همراه مى كند كه خود دليلى بر آن است كه اين گونه احكام ريشه در اعماق عواطف و عقل و شعور انسانى دارد كه اگر انسان كمى در آن بينديشد، متذكر خواهد شد كه خير و صلاح او در رعايت اين قبيل آداب معاشرت است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اِسْتيناس»:اين واژه از ريشه «اُنْس» به مفهوم كسب آگاهى و آشنايى و اجازه خواهى توأم با مهر و آشنايى است.

در آيه مورد بحث، روى سخن را به مردم با ايمان مى كند و مى فرمايد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَتَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا

هان اى مردم با ايمان! به سراها و خانه هايى كه از آن خودتان نيست وارد نگرديد تا اجازه بگيريد و مباد كه بدون اجازه وارد گرديد!

به باور پاره اى، منظور اين است كه: به خانه هايى كه از خودتان نيست وارد مگرديد تا آشنايى دهيد و خويشتن را معرّفى كنيد.

«ابو ايّوب» آورده است كه: ازپيامبر گرامى صلى الله عليه و آله پرسيدم: اى پيامبر خدا منظور و مفهوم آيه شريفه چيست؟ فرمود: منظور اين است كه انسان به هنگام ورود به خانه ديگرى بايد با گفتن: اَلْحَمْدُ لِلّهِ، سُبْحانَ اللّهِ، اَللّهُ اَكْبَرُ وَ يا اَللّهُ و ديگر علائم و نشانه ها اجازه بگيرد و ساكنان خانه را از ورود خويش آگاه سازد و بدون آگاهى دادن به آنان سرزده وارد نشود؛

قالَ يَتَكَلَّمُ الرَّجُلُ بِالتَّسْبيحَةِ وَ التَّحْميدَةِ وَ التَّكْبيرَةِ...

«سَهْل بن سَعْد» در اين مورد آورده است كه مردى براى انجام كارى به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و پيش از ورود، به يكى از اتاق هايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا به اصلاح سرِ خويش مشغول بود نگاه كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر مى دانستم از بيرون به درون اتاق نگاه مى كنى همان ابزار اصلاح را كه در دست داشتم به چشمت فرو مى بردم؛ چرا كه نبايد بدون اجازه به خانه ديگرى نگريست و بدون اجازه وارد شد؛

لَوْ اَعْلَمُ اَنَّكَ تَنْظُرُ لَطَعَنْتُ بِهِ فى عَيْنَيْكَ اِنَّمَا الاِْسْتيذانُ مِنَ النَّظَرِ...(1)6.


1) مُسْنَد احمد، ج 6، ص 452، ح 22296 ؛ صحيح مُسْلِم، ج 3، ص 1698، ح 2156.

در روايت است كه مردى به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله گفت: اى پيامبر خدا! آيا براى ورود به اتاق مادرم نيز بايد از او اجازه بگيرم؟

آن حضرت پاسخ داد: آرى! آرى!!

گفت: او جز من خدمتگزارى ندارد؛ آيا باز هم اجازه لازم است؟!

فرمود: آيا مى خواهى او را برهنه بنگرى؟؛ أَتُحِبُّ اَنْ تَراها عُرْيانَةً؟

گفت: هرگز؛ قالَ الرَّجُلُ: لا،

فرمود: فَاسْتَأْذِنْ عَلَيْها؛

پس به هنگام وارد شدن بر اتاق او اجازه بگير.

وَ تُسَلِّمُوا عَلى اَهْلِهَا(1)

و بر ساكنان آن خانه اى كه مى خواهيد وارد آن شويد سلام بگوييد.

به باور پاره اى، منظور اين است كه: تا هنگامى كه بر آنان سلام نداده و اجازه نگرفته ايد وارد خانه نشويد.

و پاره اى نيز مى گويند: منظور اين است كه: تا به وسيله سلام و اظهار آشنايى اجازه نگرفته ايد وارد نشويد.

در يك روايت آمده است كه مردى به هنگام ورود به خانه پيامبر صلى الله عليه و آله ، با سرفه نمودن اجازه مى خواست و آمدن خويش را اعلان مى كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به يكى از حاضران فرمود: برخيز و به اين بنده خدا بياموز كه با گفتن «السّلام عليكم» اجازه ورود گيرد؛ و آن بنده خدا نيز شنيد و خودش آن گونه اجازه گرفت.

ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ

آرى! وارد شدن به خانه ديگران پس از دريافت اجازه برايتان بهتر است.

لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ.

باشد كه بدين وسيله به خود آييد و با گوش جان سپردن به فرمانها و هشدارهاى خدا و اندرزهاى او، از آنها پيروى كنيد.9.


1) تفسير طَبَرى، ج 18، ص 88 ؛ تفسير ماوَرْدى، ج 4، ص 87 ؛ تفسير كَشّاف، ج3، ص 59.

فَاِنْ لَمْ تَجِدوُا فيها اَحَدا فَلا تَدْخُلُوها حَتّى يُؤْذَنَ لَكُمْ وَ اِنْ قيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ اَزْكى لَكُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ

و اگر كسى در آن نيافتيد ، داخل آن نشويد تا به شما اجازه داده شود و اگر گفته شود: بازگرديد، بازگرديد كه براى شما پاكيزه تر است و خداوند به آن چه انجام مى دهيد، آگاه است.(28 / نور)

شرح آيه از تفسير نمونه

ممكن است منظور از اين تعبير آن باشد كه گاه در آن خانه كسانى هستند ، ولى كسى كه به شما اذن دهد و صاحب اختيار و صاحب البيت باشد، حضور ندارد، شما در اين صورت حق ورود نخواهيد داشت. و يا اين كه اصلاً كسى در خانه نيست ، اما ممكن است صاحب خانه در منزل همسايگان و يا نزديك آن محل باشد و به هنگامى كه صداى در زدن و يا صداى شما را بشنود ، بيايد و اذن ورود دهد، در اين موقع حق ورود داريد ، به هرحال آن چه مطرح است ، اين است كه بدون اذن داخل نشويد. سپس اضافه مى كند : « وَ اِنْ قيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ اَزْكى لَكُمْ ». اشاره به اين كه هرگز جواب رد شما را ناراحت نكند ، چه بسا صاحب خانه در حالتى است كه از ديدن شما در آن حالت ناراحت مى شود و يا وضع او و خانه اش آماده پذيرش ميهمان نيست.

و از آن جا كه به هنگام شنيدن جواب منفى گاهى حس كنجكاوى بعضى تحريك مى شود و به فكر اين مى افتند كه از درز در يا از طريق گوش فرادادن و استراق سمع مطالبى از اسرار درون خانه را كشف كنند ، در ذيل همين آيه مى فرمايد : « خدا به آن چه انجام مى دهيد ، آگاه است » ( وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در ادامه سخن، در همين مورد مى افزايد:

فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيهَا أَحَدًا فَلاتَدْخُلُوهَا حَتّى يُؤْذَنَ لَكُمْ

اگر كسى را در خانه نيافتيد تا به شما اجازه دهد، وارد آنجا نشويد تا ساكنان آن بيايند و به شما اجازه ورود بدهند؛ چراكه ممكن است چيزى در خانه باشد كه صاحب آن نمى خواهد شما از آن آگاه گرديد.

با اين بيان به هيچ عنوان و بهانه اى نمى توان بدون اجازه صاحب خانه اى وارد خانه اش شد، خواه خودش در خانه باشد و يا نباشد؛ و نيز نمى توان به خانه ديگرى نگاه كرد تا دريافت كسى در آنجا هست و جواب نمى دهد و يا كسى نيست، مگر اينكه صاحب خانه درها و پنجره ها را باز گذاشته باشد؛ و اين گشوده بودن نشانگر آن است كه اجازه نگاه كردن داده است.

وَإِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكى لَكُمْ

و اگر به شما اجازه ورود ندادند، برگرديد و اصرار و لجاجت بخرج ندهيد كه اين بازگشت، هم براى دنياى شما زيبنده تر است و هم براى دين و شخصيّت و كرامت شما.

يادآورى مى گردد كه در اجازه ندادن لازم نيست به صراحت انسان را بازگردانند و اجازه ندهند، بلكه با كنايه و اشاره نيز بسنده است و به مجرد ديدن نشانه و علامت ناخشنودى فرداز ورود به خانه اش، بايد بازگشت.

وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ.

و خدا به كردار شما داناست و چيزى بر ذات پاك او پوشيده نمى ماند.

لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتا غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فيها مَتاعٌ لَكُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدوُنَ وَ ما تَكْتُمُونَ

گناهى بر شما نيست كه وارد خانه هاى غيرمسكونى شويد كه در آن جا متاعى متعلق به شما وجود دارد و خدا آن چه را آشكار مى كنيد يا پنهان مى داريد ، مى داند. (29 / نور)

شرح آيه از تفسير نمونه

و از آن جا كه هر حكم استثنايى دارد كه رفع ضرورت ها و مشكلات از طريق آن استثناء به صورت معقول انجام مى شود ، در اين آيه مى فرمايد : « گناهى بر شما نيست كه وارد خانه هاى غيرمسكونى شويد كه در آن جا متاعى متعلق به شما وجود دارد ». و در پايان اضافه مى نمايد : « وَ اللّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدوُنَ وَ ما تَكْتُمُونَ ». شايد اشاره به اين است كه گاه بعضى از افراد از اين استثناء سوءاستفاده كرده و به بهانه اين حكم وارد خانه هاى غيرمسكونى مى شوند تا كشف اسرارى كنند و يا در خانه هاى مسكونى به اين بهانه كه نمى دانستيم مسكونى است ، وارد شوند اما خدا از همه اين امور آگاه است و سوءاستفاده كنندگان را به خوبى مى شناسد .

منظور از « بيوت غيرمسكونه » چيست؟

منظور ساختمان هايى است كه شخص خاصى در آن ساكن نيست ، بلكه جنبه عمومى و همگانى دارد ، مانند كاروان سراها ، ميهمان خانه ها و همچنين حمام ها و مانند آن ، اين مضمون در حديثى از امام صادق صريحا آمده است .(1)اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور خانه هايى باشد كه ساكن ندارد و انسان متاع خود را درآن جا به امانت گذارده و هنگام گذاردن، رضايت ضمنى صاحب منزل را براى سركشى يا برداشتن متاع گرفته است. ضمنا از اين بيان روشن مى شود كه انسان تنها به عنوان اين كه متاعى در خانه اى دارد ، نمى تواند درِ خانه را بدون اجازه صاحب خانه بگشايد و وارد شود ، هرچند در آن موقع كسى در خانه نباشد . .


1) « وسائل الشيعه » ، جلد 14 ، صفحه 161 .

مجازات كسى كه بدون اجازه در خانه مردم نگاه مى كند

در كتب فقهى و حديث آمده است كه ؛ اگر كسى عمدا به داخل خانه مردم نگاه كند و به صورت يا تن برهنه زنان بنگرد ، آنان مى توانند در مرتبه اول اورا نهى كنند ، اگر خوددارى نكرد ، مى توانند با سنگ او را دور كنند ، اگر باز اصرار داشته باشد ، مى توانند با آلات قتاله از خود و نواميس خود دفاع كنند و اگر در اين درگيرى شخص مزاحم و مهاجم كشته شود ، خونش هدر است ، البته بايد به هنگام جلوگيرى از اين كار سلسله مراتب را رعايت كنند يعنى تا آن جا كه از طريق آسان تر اين امر امكان پذير است، از طريق خشن تر واردنشوند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«مَتاع»: كالا.

در مورد اين سراها ديدگاهها متفاوت است:

1- از ششمين امام نور، حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه منظور از اين سراها، سراهاى عمومى نظير: حمامها، كاروانسراها و آسياب هاست.

2- امّا به باور پاره اى، منظور خرابه ها و ويرانه هايى است كه فرد، گاهى براى ضرورت ناگزير مى شود به آنجا وارد گردد.

3- از ديدگاه برخى، منظور مغازه هاى بزرگ، تجارتخانه ها و انبارهاى عمومى است كه كالاهاى مردم در آنجا انبار شده است.

«شعبى» در اين مورد مى گويد: هنگامى كه مغازه داران و صاحبان تجارتخانه ها و كمپانيها درهاى آنها را گشودند و كالاهاى خود را در برابر ديد مردم قرار دادند، همين كار نشانگر اين است كه اجازه ورود داده اند.

4- و از ديدگاه برخى ديگر، منظور مسافرخانه ها و هتلهايى است كه در راهها براى مردم ساخته اند.

به باور ما، آيه شريفه داراى مفهومى گسترده است و بهتر آن است كه همه اين

موارد را شامل گردد.

وَ اللّهُ يَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَ مَا تَكْتُمُونَ.

و خدا به آنچه آن را آشكار مى سازيد و پوشيده مى داريد، آگاه است و همه را مى داند.

حقّ امنيّت

(1) از حقوق اساسى انسان حّق امنيّت است:

حّق امنيّت جسم و جان؛

امنيّت حيثيّت و كرامت بشرى؛

امنيّت انديشه و عقيده درست؛

امنيّت اجتماعى، سياسى، قضايى، فرهنگى، شغلى، اقتصادى و امنيّت منزل و مسكن و قلمرو زندگى؛

و سرانجام، امنيّت در ديگر شؤون و جلوه هاى حيات در قلمرو حقّ و عدالت.

طبيعى ترين و ابتدايى ترين حق بشرى نعمت ارزشمند امنيّت، ابتدايى ترين و طبيعى ترين حقّ هر فرد، خانواده، جامعه و تمدّن بشرى است و ضرورت آن بدون آموزگار و دانشگاه و كتاب و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز براى همه قابل درك و فهم است.

بر اين اساس است كه هر فرد و جامعه اى همان گونه كه امنيّت را محبوب و مطلوب خويش مى نگرد، اگر از خوى انحصارطلبى و تجاوزكارى و ددمنشى بدور باشد و انسانى و اسلامى بينديشد، به همان ميزان بايد آن را براى ديگران نيز به رسميّت شناسد.

به همين دليل، به باور متفكّران، آن نظام و جامعه و تمدّنى در خور احترام است كه امنيّت و حقوق بشرى ديگران را محترم شمارد و ضمن تأمين و تضمين آن، عوامل ناامنى و نگرانى را از ميان بردارد و مهاركند. .


1) مترجم .

امنيّت خانه و محلّ زندگى

(1) انسان همان گونه كه داراى دو بُعد فردى و اجتماعى است، در واقع داراى دو گونه زندگى فردى و گروهى نيز هست كه هر كدام براى خود آداب و مقرّرات ويژه خود را دارد.

در زندگى گروهى، انسان ناگزير است كه از نظر خوراك و پوشاك، طرز نشست و برخاست و گفتار و عملكرد، آدابى دست و پاگير و مشكل را به جان خرد كه ادامه اين شرايط در همه شبانه روز طاقت فرسا و شكننده است به همين جهت در پى آن است كه در كنار خانواده و درون خانه اش در استراحت و آرامش و امنيّت كامل باشد و هيچ كس اجازه نيابد كه سرزده و خودسرانه بر محيط زندگى او وارد شود چرا در غير اين صورت، خانه نيزبسان كوچه و بيابان خواهدشد و قداست و حرمت نخواهد داشت.

بر اين اساس است كه قرآن در اين آياتى كه گذشت اين حقّ انسان را تضمين مى كند و مى فرمايد: هان اى توحيدگرايان! اگر براستى ايمان داريد در هر موقعيّت و اقتدار و شرايطى هستيد بدون اجازه كسى وارد خانه اش نشويد و خودسرانه حرم امنيّت او را به بازيچه نگيريد و با خودسرى و خودكامگى و بهانه هاى گوناگون و سلطه جويانه اين حقّ بشرى مردم را پايمال نسازيد؛ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَتَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا ...(2)

و هشدار مى دهد كه:

نيكوكارى و پرواى خدا آن نيست كه از پشت خانه ها و ديوار مردم وارد خانه ها شويد، بلكه تقوا و ايمان آن است كه امنيّتِ خانه و مسكن و محيط زندگى مردم را احترام گذاريد و با اجازه آنان از در خانه و مسكن آنان وارد شويد... ؛

...وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَلكِنَّ الْبِرِّ مَنِ اتَّقى وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ اَبْوابِها...(3)9.


1) مترجم .

2) سوره نور، آيه 27.

3) سوره بقره، آيه 189.

مبارزه با چشم چرانى و ترك حجاب

قُلْ لِلْمُؤْمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُروُجَهُمْ ذلِكَ اَزْكى لَهُمْ اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما يَصْنَعُونَ

به مؤمنان بگو : چشم هاى خود را ( از نگاه به نامحرمان ) فروگيرند و فروج خود را حفظ كنند ، اين براى آن ها پاكيزه تر است ، خداوند از آن چه انجام مى دهيد ، آگاه است. (30 / نور)

شرح آيه از تفسير نمونه

«يَغُضُّوا» از ماده « غَضّ » در اصل به معنى كم كردن و نقصان است و در بسيارى از موارد در كوتاه كردن صدا يا كم كردن نگاه گفته مى شود ، بنابراين آيه نمى گويد : مؤمنان بايد چشم هايشان را فروبندند ، بلكه مى گويد : بايد نگاه خود را كم و كوتاه كنند و اين تعبير لطيفى است به اين منظور كه اگر انسان به راستى هنگامى كه با زن نامحرمى روبرو مى شود ، بخواهد چشم خود را به كلى ببندد ، ادامه راه رفتن و مانند آن براى او ممكن نيست ، اما اگر نگاه را از صورت و اندام او برگيرد و چشم خود را پايين اندازد ، گويى از نگاه خويش كاسته است و آن صحنه اى را كه ممنوع است ، از منطقه ديد خود به كلى حذف نموده است. از آن چه گفتيم ، اين نكته روشن مى شود كه مفهوم آيه فوق اين نيست كه مردان در صورت زنان خيره نشوند تا اين كه بعضى چنين استفاده كنندكه نگاه هاى غيرخيره مجاز است ، بلكه منظور اين است كه انسان به هنگام نگاه كردن معمولاً منطقه وسيعى را زيرنظر مى گيرد، هرگاه زن نامحرمى در حوزه ديد او قرار گرفت ، چشم را چنان گيرد كه آن زن از منطقه ديد او خارج شود ، يعنى به او نگاه نكند اما راه و چاه خود را ببيند و اين كه « غَضّ » را به معنى كاهش گفته اند ، منظور همين است. دومين دستور در آيه فوق همان مسأله حفظ « فروج » است. « فَرْج » در اصل به معنى شكاف و فاصله ميان دو چيز است ، ولى در اين گونه موارد كنايه از عورت مى باشد و ما براى حفظ معنى كنايى آن در فارسى كلمه « دامان » را به جاى آن مى گذاريم. منظور از « حفظ فرج » به طورى كه در روايات وارد شده است ،

پوشانيدن آن از نگاه كردن ديگران است ، در حديثى از امام صادق مى خوانيم : « هر آيه اى در قرآن كه سخن از حفظ فروج مى گويد ، منظور حفظ كردن از زنا است ، جز اين آيه كه منظور از آن حفظ كردن از نگاه ديگران است » .(1)و از آن جا كه گاه به نظر مى رسد كه چرا اسلام از اين كار كه با شهوت و خواست دل بسيارى هماهنگ است ، نهى كرده ، در پايان آيه مى فرمايد : « اين براى آن ها بهتر و پاكيزه تر مى باشد » (ذلِكَ اَزْكى لَهُمْ). سپس به عنوان اخطاربراى كسانى كه نگاه هوس آلود و آگاهانه به زنان نامحرم مى افكنند و گاه آن را غيراختيارى قلمداد مى كنند ، مى گويد : « خداوند از آن چه انجام مى دهند ، مسلما آگاه است » ( اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما يَصْنَعُونَ ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«غَضّ»: اين واژه در اصل به مفهوم كم و كوتاه كردن صدا و نگاه آمده است.

«فَرْج»: در اصل به مفهوم «شكاف» و فاصله ميان دو چيز است؛ امّا در آيه شريفه، كنايه از «عورت» آمده است.

شأن نزول

در شأن نزول و داستان فرود آيه مورد بحث، از پنجمين امام نور حضرت باقر عليه السلام آورده اند كه:

اين آيه شريفه، در مورد جوانى از انصار فرود آمد؛ چراكه او روزى در سر راه خويش با زنى زيبا و خوش سيما روبه رو گرديد كه از كوچه مى گذشت؛ و چون در آن روزگاران زنان روسرى خويش را پشت گوشهاى خويش قرار مى دادند و چهره و گردن و گلو و بخشى از سينه آنان به طور طبيعى نمايان مى گرديد، اين جوان با ديدن چهره زيبا و گردن و گلوى آن زن، به تماشاى او ايستاد و پس از گذشتن آن زن از برابرش، با ديدگان خويش به بدرقه او پرداخت؛ درست در همان لحظاتِ چشم چرانى و بدرقه زن بود كه صورتش به استخوانى كه در ديوارى قرار داده شده بود، خورد و خون .


1) «نورالثقلين»، جلد3،صفحه 587و588 .

سرازير شد؛ و او پس از رفتن زن، تازه متوجّه بلايى شد كه به سرش آمده بود.

با همان چهره شكافته و خون آلود به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله برخورد و گفت بايد جريان را آن گونه كه بوده است به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بگويم.

پس از بيان داستان به پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه فرشته وحى فرود آمد و اين آيه را آورد كه: قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ...(1)

پديده برهنگى و چشم چرانى

در آيات 30 و 31 قرآن شريف بر آن است كه مردم را از دو آفت برهنگى و نگاه هاى ناروا باز دارد و بدين وسيله از پاكى و عفّت عمومى پاس دارد؛ از اين رو در بيان احكام نگاه كردن زن و مرد به يكديگر مى فرمايد:

قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِن أَبْصَارِهِمْ

هان اى پيامبر! به مردان با ايمان بگو، ديدگان خويشتن را از نگاه هاى هوس آلود و از ديدن آنچه بر آنان روا نيست، فرو بندند.

وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ

و هماره پاكدامنى و پاكى ورزند و هرگز به بى عفّتى نينديشند.

«ابن زيد» مى گويد:در قرآن شريف هركجا به پاكدامنى ورزيدن يا «نگاهداشتن عورتها» سفارش شده، منظور پاكدامنى و دورى گزيدن از بى عفّتى است؛ و تنها در اين آيه شريفه است كه منظور از اين تعبير، پوشيدن اعضا و اندامهاى جنسى است.

از حضرت صادق عليه السلام نيز در اين مورد آورده اند كه فرمود: براى مرد روا نيست كه به عورت برادر خويش بنگرد و زنان با ايمان نيز نبايد به يكديگر نگاه كنند.

ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ

اين شيوه براى دين و دنياى آنان سودمندتر و بهتر و براى پاك ماندن از اتّهامات گوناگون مؤثّرتر و به پروا نزديكتر است.

إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ. و بى گمان خدا از آنچه آنان انجام مى دهند آگاه است.ه)


1) وَسائل الشّيعه، ج 14، ص 139 و تفاسير ذيل آيه شريفه. (از نگارنده)

وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ اَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُروُجَهُنَّ وَ لا يُبْدينَ زينَتَهُنَّ اِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ وَ لايُبْدينَ زينَتَهُنَّ اِلاّ لِبُعُولَتِهِنَّ اَوْ ابائِهِنَّ اَوْ اباءِ بُعُولَتِهِنَّ اَوْ اَبْنائِهِنَّ اَوْ اَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ اَوْ اِخْوانِهِنَّ اَوْ بَنى اِخْوانِهِنَّ اَوْبَنى اَخَواتِهِنَّ اَوْ نِسائِهِنَّ اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُنَّ اَوِ التّابِعينَ غَيْرِ اُولِى الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ اَوِ الطِّفْلِ الَّذينَ لَمْ يَظْهَروُا عَلى عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا يَضْرِبْنَ بِاَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفينَ مِنْ زينَتِهِنَّ وَ تُوبُوا اِلَى اللّهِ جَميعا اَيُّهَ الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

و به زنان باايمان بگو : چشم هاى خود ( از نگاه هوس آلود )فروگيرند و دامان خويش را حفظ كنند و زينت خود را جز آن مقدار كه ظاهر است ، آشكار ننمايند و ( اطراف ) روسرى هاى خودرا بر سينه خودافكنند ( تا گردن و سينه با آن پوشانده شود )و زينت خودرا آشكار نسازند، مگر براى شوهرانشان يا پدرانشان يا پدر شوهرانشان يا پسرانشان يا پسران همسرانشان يا برادرانشان يا پسران برادرانشان ، يا پسران خواهرانشان ، يا زنان هم كيششان يا بردگانشان ( كنيزانشان ) يا افراد سفيه كه تمايلى به زن ندارند يا كودكانى كه از امورجنسى مربوط به زن آگاه نيستند ، آن ها هنگام راه رفتن ،پاهاى خود را به زمين نزنند تا زينت پنهانيشان دانسته شود( و صداى خلخال كه بر پا دارند ، به گوش رسد ) و همگى به سوى خدا بازگرديد اى مؤمنان تا رستگار شويد.

(31 / نور)

شرح آيه از تفسير نمونه

« چشم چرانى » همان گونه كه بر مردان حرام است ، بر زنان نيز حرام مى باشد و پوشانيدن عورت از نگاه ديگران ، چه از مرد و چه از زن ، براى زنان نيز همانند مردان واجب است. سپس به مسأله حجاب كه يكى از ويژگى زنان است ، ضمن سه جمله اشاره فرموده ؛

1- « آن ها نبايد زينت خود را آشكار سازند جز آن مقدار كه طبيعتا ظاهر است » ( وَ لا يُبْدينَ زينَتَهُنَّ اِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها ) .

زنان حق ندارند زينت هايى كه معمولاً پنهانى است آشكار سازند ، هرچند اندامشان نمايان نشود و به اين ترتيب آشكار كردن لباس هاى زينتى مخصوصى را كه

در زير لباس عادى يا چادر مى پوشند ، مجاز نيست ، چرا كه قرآن از ظاهر ساختن چنين زينت هايى نهى كرده است. در روايات متعددى كه از ائمه اهل بيت عليهم السلام نقل شده نيز اين معنى ديده مى شود كه زينت باطن به « قِلادَة » ( گردن بند ) ، « دِمْلَج » ( بازوبند ) و « خَلْخال » ( پاى برنجن همان زينتى كه زنان عرب در مچ پاها مى كردند ) تفسير شده است .(1)و چون در روايات متعدد ديگرى زينت ظاهر به انگشتر و سرمه و مانند آن تفسير شده ، مى فهميم كه منظور از زينت باطن نيز خود زينت هايى است كه نهفته و پوشيده است .

2- دومين حكمى كه در آيه بيان شده،اين است كه؛ «آن ها بايد خمارهاى خود را بر سينه هاى خود بيفكنند» (وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ). «خُمُر» جمع «خِمار» دراصل به معنى پوشش است، ولى معمولاً به چيزى گفته مى شود كه زنان با آن سر خود را مى پوشانند ( روسرى ). «جُيُوب» جمع «جَيْب» به معنى يقه پيراهن است كه از آن تعبير به گريبان مى شود و گاه به قسمت بالاى سينه به تناسب مجاورت با آن نيز اطلاق مى گردد. ازاين جمله استفاده مى شودكه زنان قبل از نزول آيه، دامنه روسرى خود را به شانه ها يا پشت سر مى افكندند ، به طورى كه گردن و كمى از سينه آن هانمايان مى شد، قرآن دستور مى دهدروسرى خودرا برگريبان خودبيفكنند تا هم گردن و هم آن قسمت از سينه كه بيرون است، مستورگردد.

3- در سومين حكم مواردى راكه زنان مى توانند درآن جا حجاب خود را برگيرند و زينت پنهان خود را آشكار سازند ، با اين عبارت شرح مى دهد كه « آن ها نبايد زينت خود را آشكار سازند » ( وَ لا يُبْدينَ زينَتَهُنَّ ) ، « مگر » ( اِلاّ ) در دوازده مورد ذكر شده در آيه. و بالاخره چهارمين حكم را چنين بيان مى كند ؛ « آن ها به هنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمين نزنند تا زينت پنهانيشان دانسته شود » ( و صداى خلخالى كه بر پا دارند ، به گوش رسد ) ( وَ لايَضْرِبْنَ بِاَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفينَ مِنْ زينَتِهِنَّ ). آن ها درث.


1) « تفسير علىّ بن ابراهيم »، ذيل آيه مورد بحث.

رعايت عفت و دورى از امورى كه آتش شهوت را در دل مردان شعله ور مى سازد و ممكن است منتهى به انحراف از جاده عفت شود ، آن چنان بايد دقيق و سخت گير باشند كه حتى از رساندن صداى خلخالى كه در پاى دارند، به گوش مردان بيگانه خوددارى كنند و اين گواه باريك بينى اسلام در اين زمينه است .

بحثى پيرامون استثناء وجه و كفّين در حجاب

در اين كه آيا حكم حجاب ، صورت و دست ها حتى از مچ به پايين را شامل مى شود يا نه ، در ميان فقهاء بحث فراوان است ، بسيارى عقيده دارند كه پوشاندن اين دو ( وجه و كفّين ) از حكم حجاب ، مستثنى است ، در حالى كه جمعى فتوا به وجوب پوشاندن داده يا حداقل احتياط مى كنند ، البته آن دسته كه پوشاندن اين دو را واجب نمى دانند ، نيز آن را مقيّد به صورتى مى كنند كه منشأ فساد و انحرافى نگردد ، وگرنه واجب است. در آيه فوق قرائنى بر اين استثناء و تأييد قول اول وجود دارد ، از جمله ؛

الف : استثناء«زينت ظاهر»در آيه فوق خواه به معنى محل زينت باشد يا خود زينت، دليل روشنى است بر اين كه پوشاندن صورت و كفّين لازم نيست.

ب : دستورى كه آيه فوق در مورد انداختن گوشه مقنعه به روى گريبان مى دهد كه مفهومش پوشانيدن تمام سر و گردن و سينه است و سخنى از پوشانيدن صورت در آن نيست ، قرينه ديگرى بر اين مدعا است .

توضيح اين كه ؛ برطبق شأن نزول ، عرب ها درآن زمان روسرى و مقنعه اى مى پوشيدند كه دنباله آن را روى شانه ها و پشت سر مى انداختند ، به طورى كه مقنعه پشت گوش آن ها قرار مى گرفت و تنها سر و پشت گردن را مى پوشاند ولى قسمت زير گلو و كمى از سينه كه بالاى گريبان قرارداشت، نمايان بود. اسلام آمد و اين وضع را اصلاح كرد و دستور داد دنباله مقنعه را از پشت گوش يا پشت سر جلو بياورند وبه روى گريبان و سينه بيندازند و نتيجه اش اين بودكه تنها گردى صورت باقى مى ماند و بقيه پوشانيده مى شد. شواهد تاريخى نيز نشان مى دهد كه نقاب زدن بر صورت درصدر اسلام جنبه عمومى نداشت ( شرح بيشتر در زمينه بحث فقهى و روايى اين مسأله در

مباحث نكاح در فقه آمده است ). ولى باز تأكيد و تكرارمى كنيم كه اين حكم در صورتى است كه سبب سوءاستفاده و انحراف نگردد. ذكر اين نكته نيز لازم است كه استثناء وجه و كفّين از حكم حجاب ، مفهومش اين نيست كه جايز است ديگران عمدا نگاه كنند ، بلكه در واقع اين يك نوع تسهيل براى زنان در امر زندگى است .

منظور از «نِسائِهِنَّ» چيست ؟

چنان كه در تفسيرآيه خوانديم، نهمين گروهى كه مستثنى شده اند و زن حق دارد زينت باطن خود را در برابر آن ها آشكار كند ، زنان هستند ، منتهى باتوجه به تعبير «نِسائِهِنَّ» ( زنان خودشان ) چنين استفاده مى شود كه زن هاى مسلمان تنها مى توانند در برابر زنان مسلمان حجاب را برگيرند ، ولى در برابر زنان غيرمسلمان بايد با حجاب اسلامى باشند و فلسفه اين موضوع چنان كه در روايات آمده، اين است كه ممكن است آن هابروند و آن چه را ديده اند ، براى همسرانشان توصيف كنند و اين براى زنانمسلمان صحيح نيست. در روايتى كه در كتاب « مَنْ لا يَحْضُر » آمده است، از امام صادق چنين مى خوانيم : « لا يَنْبَغى لِلْمَرْأَةِ اَنْ تَنْكِشَفَ بَيْنَ يَدَىِ الْيَهُودِيَّةِ وَالنَّصْرانِيَّةِ، فَاِنَّهُنَّ يَصِفْنَ ذلِكَ لاَِزْواجِهِنَّ : سزاوار نيست زن مسلمان در برابر زن يهودى يا نصرانى برهنه شود، چرا كه آن ها آن چه را ديده اند، براى شوهرانشان توصيف مى كنند » .(1)

تفسير « اوُلِى الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ »

واژه « اِرْبَة » در اصل از ماده « اَرَب » طبق گفته « راغب » در « مفردات » به معنى شدت احتياج است كه انسان براى برطرف ساختن آن چاره جويى مى كند ، گاهى نيز به معنى حاجت به طور مطلق استعمال مى شود. و منظور از « اوُلِى الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ » در اين جا كسانى هستند كه ميل جنسى دارند و نياز به همسر، بنابراين « غَيْرِ اوُلِى الاِْرْبَةِ » كسانى را شامل مى شود كه اين تمايل در آن ها نيست و در چند حديث معتبر از امام باقر و امام صادق عليهماالسلام نقل شده ، اين است كه : « منظور از اين تعبير ، مردان ابلهى .


1) « نور الثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 593 .

است كه به هيچ وجه احساس جنسى ندارند و معمولاً از آن ها در كارهاى ساده و خدمتكارى استفاده مى كنند » ، تعبير به « اَلتّابِعينَ » نيز همين معنى را تقويت مى كند .

چرا عمو و دايى جزء محارم نيامده اند ؟

از مطالب سؤال انگيز اين كه در آيه فوق ضمن بيان محارم ، به هيچ وجه سخنى از عمو و دايى در ميان نيست، با اين كه به طور مسلم محرم هستند و حجاب در برابر آن ها لازم نمى باشد. ممكن است نكته اش اين باشد كه قرآن مى خواهد نهايت فصاحت و بلاغت را در بيان مطالب به كار گيرد و حتى يك كلمه اضافى نيز نگويد ، از آن جا كه استثناى « پسر برادر » و « پسر خواهر » نشان مى دهد كه « عمه » و « خاله » انسان نسبت به او محرم هستند، روشن مى شود كه «عمو» و «دايى» يك زن نيز براو محرم مى باشند و به تعبير روشن ترمحرميت دوجانبه است ؛ هنگامى كه ازيك سو فرزندان خواهر و برادر انسان بر او محرم باشند ، طبيعى است كه از سوى ديگر و در طرف مقابل عمو و دايى نيز محرم مى باشند.

هرگونه عوامل تحريك ممنوع

آخرين سخن در اين بحث اين كه در آخر آيه فوق آمده است كه ؛ نبايد زنان به هنگام راه رفتن ، پاهاى خود را چنان به زمين كوبند تا صداى خلخال هايشان به گوش رسد . اين امر نشان مى دهد كه اسلام به اندازه اى در مسائل مربوط به عفت عمومى سخت گير و موشكاف است كه حتى اجازه چنين كارى را نيز نمى دهد و البته به طريق اولى عوامل مختلفى را كه دامن به آتش شهوت جوانان مى زند ، مانند نشر عكس هاى تحريك آميز و فيلم هاى اغواكننده و رمان ها و داستان هاى جنسى را نخواهد داد و بدون شك محيط اسلامى بايد از اين گونه مسائل كه مشتريان را به مراكز فساد سوق مى دهد و پسران و دختران جوان را به آلودگى و فساد مى كشاند ، پاك و مبرا باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث مى فرمايد: وَقُلْ لِلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ

و به زنان با ايمان بگو تا بسان مردان و بهتر از آنان ديدگان خويش را از هر بيگانه و هر نگاه هوس آلود فرو بندند.

وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ و دامان هاى خويش از نگاه ديگران حفظ كنند.

وَلايُبْدِينَ زِيْنَتَهُنَّ إِلاّ مَا ظَهَرَ مِنْهَا

و نيز بر زنان لازم است كه سر و گردن و سينه و دست و ديگر جايگاه هاى زينت و زيور خويش را جز آنچه به طور طبيعى آشكار است براى مردان بيگانه هويدا نسازند.

با اين بيان، آيه شريفه به پوشيده داشتن سر و گردن و سينه و دست يا جايگاه هايى كه زر و زيورها در آنجا قرار مى گيرد سفارش مى كند، نه به خود زر و زيور چرا كه به خود زر و زيور، اگر در سر و گردن و ديگر جايگاه هاى خود نباشد مى شود نگاه كرد.

برخى بر آنند كه زينت و زيور، بر دو بخش قابل تقسيم است: زينتهاى آشكار و زينتهاى نهان، زينتهايى كه به طور طبيعى هويداست، پوشاندن آنها لازم نيست و بدون نيّت هوس آلود مى توان به آنها نگريست امّا زينتهاى نهانى را بايد پوشاند.

زينتهاى آشكار و نهان

در اين مورد كه زينتهاى آشكار و نهان، در آيه شريفه چيست، ديدگاه ها يكسان نيست:

1- به باور گروهى، منظور از زينتهاى آشكار، لباسهاى رويين و چادر و پوشش ظاهرى زنان و منظور از زينتهاى نهان، چيزهايى بسان گوشواره و دستبند و خلخال است.

2- امّا به باور گروهى ديگر، منظور از زيورها و زينتهاى آشكار، انگشتر و خضاب كف دستهاست.

3- و از ديدگاه پاره اى، چهره و كف دستهاست.

در تفسير «على بن ابراهيم» آمده است كه منظور، كف دستها و انگشتان مى باشد.

وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ و زنان بايد روسريهاى خويش را بر گردن و سينه خويش بيندازند تا سر و گردن و سينه آنان از ديد بيگانه محفوظ باشد.

برخى برآنند كه در آن روزگاران، زنان روسريها را به پشت سر مى افكندند و به

همين جهت گردن و سينه آنان هويدا مى شد و واژه «جُيُوب» در آيه، اشاره به گردن و سينه هاست كه بايد پوشيده شود.

و به باور برخى ديگر، آيه شريفه بدان دليل دستور فرو انداختن روسريها را بر گردنها و سينه ها مى دهد كه بدين وسيله، گوشواره ها و گردنها وسينه ها را بپوشانند.

و «ابن عبّاس» مى گويد: اين دستور براى اين است كه سينه و گلو و موها و گردن زنان از ديد بيگانه محفوظ بماند.

وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ

و زنان با ايمان نبايد زينت ها و زيورها و زيباييهاى خود را آشكار سازند، جز براى اين گروهها:

1- براى شوهرانشان، إِلاّ لِبُعُولَتِهِنَّ

آرى، آنان نزد شوهرانشان لازم نيست زيورهاى باطنى خود را بپوشانند و روسرى داشته باشند، بلكه مناسب است زيورها و زيباييهاى خود را در محيط خانه و خانواده و در برابر شوهرانشان آشكار سازند...

پيامبر گرامى فرمود: لُعِنَ السَّلْتاءُ مِنَ النِّساءِ وَ الْمَرْهاءُ(1)

آن زنى كه در محيط خانه و براى همسر خويش خود را آراسته نسازد و خضاب نكند و سرمه نكشد و در انديشه پايمال ساختن حقوق او باشد از رحمت خدا بدور است.

و نيز فرمود: و لُعِنَ المُسَوِّفَةُ وَ الْمُضِلَّةُ(2)

و نيز آن زنى كه در برابر تقاضاى قانونى و مشروع همسرش بهانه جويى و تعلّل ورزد و يا عذر دروغين آورد از رحمت خدا بدور است.

2- يا پدرانشان؛ أَوْ آبَائِهِنَّ

3- يا در برابر پدر شوهرانشان؛ أَوْ آبَاءِ بُعُوْلَتِهِنَّ

4- يا در برابر پسرانشان؛ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ

5- يا در برابر پسران همسرانشان؛ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ2.


1) جامع الاحاديث، قُمّى، ص 81.

2) فِردوس الاخبار، ديلمى، ج3، ص 517؛ تفسيرماوَردى، ج4، ص92.

6- يا در برابر برادرانشان؛ أَوْ إِخْوانِهِنَّ

7- يا پسران برادرانشان؛ أَوْ بَنِى إِخْوانِهِنَّ

8- يا پسران خواهرانشان؛ أَوْ بَنِى أَخَواتِهِنَّ

آرى، در برابر اين گروهها بر زنان مسلمان لازم نيست روسرى بر سر و گردن فرواندازند و زينت و زيور خود را پوشيده دارند؛ چراكه اين گروهها به زن محرم مى باشند و نمى توانند با او پيمان زندگى مشترك امضا كنند.

9 و 10 و جدّ شوهر و نوه شوهر نيز از اينها به شمار مى روند و پوشش در برابر آنها نيز لازم نيست.

امّا همه اين ده گروهى كه تا كنون بيان شد به شرطى پوشش در برابر آنها لازم نيست و نگاه آنان به شرطى روا و حلال است كه هوس آلود نباشد و لغزش و فسادى در انديشه و نيّتها راه نيابد.

أَوْ نِسَائِهِنَّ

11- و زنان، در برابر زنان با ايمان لازم نيست خود را بپوشانند، امّا در برابر زنان شرك گرا لازم است.

أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ

12- و نيز در برابر كنيزانشان فروافكندن روسرى و گرفتن پوشش لازم نيست.

به باور پاره اى، غلام نبايد به موى زن مسلمانى كه مالك و صاحب اوست بنگرد؛ امّا به باور پاره اى، ميان غلام و كنيز تفاوتى نيست و حكم هر دو يكسان است.

از حضرت صادق عليه السلام نيز در اين مورد روايتى رسيده است.

«جُبّائى» مى گويد: غلام تا هنگامى كه به بلوغ نرسيده است مى تواند به زن باايمانى كه صاحب و مالك اوست بنگرد؛ امّا از ديدگاه كارشناسان فقه، غلام نمى تواند به زن باايمانى كه صاحب اوست نگاه كند و فقها او را نامحرم شناخته اند.

أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِى الاْءِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ

13- و نيز براى زنان با ايمان، پوشش زيور و زينتهاى خود در برابر خدمتكاران مردنما و كم خردى كه فاقد تمايلات جنسى هستند لازم نيست.

به باور برخى، منظور، مردنماى بى خردى است كه هزينه زندگى او را همان زن باايمان مى دهد و هيچ ميل و رغبتى هم به زنان ندارد و فاقد نيروى جنسى است.

از ششمين امام نور نيز اين جمله همين گونه تفسير شده است.

امّا به باور برخى ديگر، منظور، مرد عقيمى مى باشد كه هيچ ميل و توان جنسى در وجودش نيست.

پاره اى بر آنند كه منظور، كسى است كه نيروى جنسى اش را از ميان برده اند و براى هميشه فاقد آن است؛ امّا پاره اى مى گويند: منظور، مرد كهنسال مى باشد.

و از ديدگاه برخى، منظور، غلامى است كه به مرحله بلوغ نرسيده است.

به هرحال چكيده سخن اين است كه بر زنان با ايمان پوشش و روسرى در برابر مردى كه به هر دليلى نيروى جنسى نداشته و تمايل به جنس مخالف ندارد، لازم نيست.

أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى عَوْرَاتِ النِّسَاءِ

14- و نيز در برابر كودكانى كه از امور جنسى آگاهى ندارند...

به باور پاره اى، منظور، كودكانى است كه هنوز به مرحله بلوغ نرسيده و توان آميزش ندارند.

در ادامه آيه شريفه مى فرمايد: وَ لا يَضْرِبْنَ بَأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِيْنَ مِن زِينَتِهِنَّ

و نبايد زنان با ايمان به هنگام راه رفتن پاهاى خود را بر زمين بزنند تا زيور و زينت پنهانى آنان، ديده شده و يا صدايش شنيده شود.

اين دستور بدان دليل است كه در آن روزگاران زنان پاهاى خود را به زمين مى كوبيدند تا صداى خلخال خود را به گوشها برسانند.

وَ تُوبُوا إِلَى اللّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.

و هان اى مردم با ايمان! همگى شما روى توبه به بارگاه خدا بياوريد باشد كه رستگار گرديد.

و آورده اند كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: اَيُّهَا النّاسُ تُوبُوا اِلى رَبِّكُمْ فَإِنّى اَتُوبُ اِلَى اللّهِ فى كُلِّ يَوْمٍ مِائَةَ مَرَّةٍ(1)

هان اى مردم! روى ايمان و اخلاص و روى توبه به بارگاه خدا آوريد تا رستگار گرديد؛ من هرروز يكصدمرتبه رو به بارگاه او مى آورم.2.


1) صحيح مُسلِم، ج 4، ص 2075، ح 2702.

ترغيب به ازدواج آسان

وَ اَنْكِحُوا الاَْيامى مِنْكُمْ وَ الصّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَاِمائِكُمْ اِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ واسِعٌ عَليمٌ

مردان و زنان بى همسر را همسر دهيد و همچنين غلامان وكنيزان صالح و درستكارتان را اگر فقير و تنگدست باشند ، خداوند آنان را از فضل خود بى نياز مى سازد ، خداوند واسع و آگاه است.(32 / نور)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اَنْكِحُوا » ( آن ها را همسر دهيد ) با اين كه ازدواج يك امر اختيارى و بسته به ميل طرفين است ، مفهومش اين است كه مقدمات ازدواج آن ها را فراهم سازيد، ازطريق كمك هاى مالى در صورت نياز ، پيدا كردن همسر مناسب ، تشويق به مسأله ازدواج و بالاخره پادرميانى براى حل مشكلاتى كه معمولاً در اين موارد بدون وساطت ديگران انجام پذير نيست ، خلاصه مفهوم آيه به قدرى وسيع است كه هرگونه قدمى و سخنى و درهمى در اين راه را شامل مى شود. « اَيامى » جمع « اَيِّم » در اصل به معنى زنى است كه شوهر ندارد ، سپس به مردى كه همسر ندارد ، نيز گفته شده است و به اين ترتيب تمام زنان و مردان مجرّد در مفهوم اين آيه داخل هستند ، خواه بكر باشند يا بيوه. در حديثى از امير مؤمنان على مى خوانيم : « اَفْضَلُ الشَّفاعاتِ اَنْ تَشْفَعَ بَيْنَ اثْنَيْنِ فىنِكاحٍ حَتّى يَجْمَعَ اللّهُ بَيْنَهُما : بهترين شفاعت آن است كه ميان دو نفر براى امر ازدواج ميانجى گرى كنى تا اين امر به سامان برسد » .(1)در حديث ديگرى از امام كاظم مى خوانيم : « ثَلاثَةٌ يَسْتَظِلُّونَ بِظِلِّ عَرْشِ اللّهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ ، يَوْمَ لا ظِلَّ اِلاّ ظِلُّهُ رَجُلٌ زَوَّجَ اَخاهُ الْمُسْلِمَ اَوْ اَخْدَمَهُ اَوْ كَتَمَ لَهُ سِرّا : سه طايفه هستند كه در روز قيامت در سايه عرش خدا قرار دارند ، روزى كه سايه اى جز سايه او نيست ؛ كسى كه وسايل تزويج برادر مسلمانش را فراهم سازد و كسى كه به هنگام نياز به خدمت، خدمت كننده اى براى او .


1) « وسائل الشيعه » ، جلد 14 ، صفحه 27 .

فراهم كند و كسى كه اسرار برادر مسلمانش را پنهان دارد » .(1)و بالاخره در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى خوانيم : « انسان هر گامى در اين راه بردارد و هر كلمه اى بگويد ، ثواب يك سال عبادت در نامه عمل او مى نويسند » ( كانَ لَهُ بِكُلِّ خُطْوَةٍ خَطَاَها اَوْ بِكُلِّ كَلِمَةٍ تَكَلَّمَ بِها فى ذلِكَ عَمَلُ سَنَةٍ قِيامُ لَيْلِها وَ صِيامُ نَهارِها ) .(2)

منظوراز جمله «وَالصّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ اِمائِكُمْ» چيست؟

قابل توجه اين كه در آيات مورد بحث به هنگامى كه سخن از ازدواج مردان و زنان بى همسر به ميان مى آيد ، به طوركلى دستور مى دهد براى ازدواج آنان اقدام كنيد ، اما هنگامى كه نوبت به بردگان مى رسد ، آن را مقيّد به « صالح بودن » مى كند. جمعى از مفسران ( مانند نويسنده عالى قدر « تفسير الميزان » و همچنين « تفسير صافى » ) آن را به معنى صلاحيت براى ازدواج تفسير كرده اند ، درحالى كه اگر چنين باشد ، اين قيد در مورد مردان و زنان آزاد نيز لازم است. بعضى ديگر گفته اند كه : منظور صالح بودن از نظر اخلاق و اعتقاد است ، چراكه صالحان از اهميت ويژه اى در اين امر برخوردار هستند ولى باز جاى اين سؤال باقى است كه چرا در غيربردگان اين قيد نيامده است؟ احتمال مى دهيم منظور چيز ديگرى باشد و آن اين كه ؛ در شرايط زندگى آن روز بسيارى از بردگان در سطح پايينى از فرهنگ و اخلاق قرار داشتند ، به طورى كه هيچ گونه مسؤوليتى در زندگى مشترك احساس نمى كردند ، اگر با اين حال اقدام به تزويج آن ها مى شد ، همسر خود را به آسانى رها نموده و او را بدبخت مى كردند، لذا دستور داده شده است ؛ در مورد آن ها كه صلاحيت اخلاقى دارند ، اقدام به ازدواج كنيد و مفهومش اين است كه نخست كوشش براى صلاحيت اخلاقيشان شود تا آماده زندگى زناشويى شوند ، سپس اقدام به ازدواجشان گردد . .


1) « وسائل الشيعه » ، جلد 14 ، صفحه 27 .

2) « وسائل الشيعه » ، جلد 14 ، صفحه 27 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

فرمان تشكيل خانواده و تشويق به ازدواج

در اين آيات آفريدگار هستى براى پاكى و پاكدامنى مردان و زنان با ايمان و مبارزه با هر نوع زشتكارى و گناه، از سويى فرمان تشكيل خانواده و ازدواج سهل و آسان مى دهد و از دگر سو پدران و مادران و بزرگان جامعه را موظّف مى دارد كه وسايل و امكانات تشكيل خانواده را براى نسل جوان فراهم آورند.

در آيه مورد بحث مى فرمايد: وَ أَنْكِحُوا الاْءَيَامى مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ

هان اى مردم با ايمان! مردان و زنان بى همسر خويش را همسر دهيد؛ و نيز بردگان شايسته كردار و پاكدامن خويش را در راه ازدواج با يكديگر يارى كنيد و وسيله ازدواج آنان را فراهم آوريد.

اين دستورى كه در آيه شريفه آمده است يك دستور پسنديده و تشويق و ترغيب به كارى شايسته است امّا يك دستور واجب و بايسته نيست.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: مَنْ اَحَبَّ فِطْرَتى فَلْيَسْتَنَّ بِسُنَّتى وَ مِنْ سُنَّتِى النِّكاحُ(1)

هر كس راه و رسم طبيعى و هماهنگ با فطرت انسانى مرا دوست بدارد، به سنّت و روش من مى گرايد و ازدواج و تشكيل خانواده از راه و رسم من است.

و نيز فرمود: يا مَعْشَرَ الشَّبابِ مَنِ اسْتَطاعَ مِنْكُمُ الْباهَ فَلْيَتَزَوَّجْ فَاِنَّهُ اَغْضى لِلْبَصَرِ وَ اَحْسَنُ لِلْفَرْجِ وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَعَلَيْهِ بِالصَّوْمِ(2)

هان اى جوانان! هر كدام از شما از شرايط لازم براى ازدواج بهره ور است، تشكيل خانواده دهد؛ چراكه ازدواج براى پاكى چشم و دامان بهتر است؛ و هر كس توانايى و امكانات مالى اين كار را ندارد و در فشار غريزه جنسى است براى چيره شدن بر آن،1.


1) سُنَن كُبرى، بيهقى، ج 7، ص 78 ؛ الوسيط، واحدى، ج 3، ص 318 ؛ كافى، ج 5، ص 329.

2) صحيح بُخارى، ج 7، ص 2 ؛ صحيح مُسلِم، ج 2، ص 1018 ؛ سُنَن تِرْمِذى، ج3، 392، 1081.

روزه بدارد؛ چرا كه روزه، شكننده نيروى جنسى و آرام بخش آن است.

از «سعيد بن جُبَير» آورده اند كه در سفر حج به «ابن عبّاس» برخورد نمودم و ضمن گفتگو از من پرسيد ازدواج كرده اى؟ پاسخ دادم: نه؛ گفت: برو ازدواج كن.

سال بعد دگرباره به او برخورد كردم و از من جويا شد آيا تشكيل خانواده داده ام؟

پاسخ دادم: نه؛ گفت: «سعيد»! برو ازدواج كن چراكه بهترين و والاترين انسانهاى عصرها و نسلها پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله است كه ازدواج كرد...

و در ادامه آيه شريفه مى افزايد: وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ

و نيز به بردگان شايسته كردار و پاكدامن خويش همسر دهيد.

به باور پاره اى، منظور، غلامان و كنيزان با ايمان است كه بايد وسيله ازدواج آنان را فراهم آورند.

آنگاه در مورد انسانهاى آزاد مى فرمايد:

إِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ

اگر اين جوانانى كه تشكيل خانواده مى دهند مردمى تنگدست و بينوا باشند، خداى بخشاينده از فزونبخشى خويش آنان را بى نياز خواهد ساخت.

وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ.

و خدا گشايشگر و داناست.

هم بخشايش و كرامت او بسيار است و هم به حال و روز و مصلحت بندگانش آگاه بوده و بر اساس حكمت و مصلحت با آنان رفتار مى كند.

ششمين امام نور حضرت صادق عليه السلام در اين مورد فرمود: كسى كه از بيم تنگدستى و نيازمندى تشكيل خانواده ندهد دچار پندار بد و سوء ظنّ است؛ چراكه قرآن مى فرمايد: به بى همسران جامعه خود همسر دهيد؛ اگر آنان تهيدست باشند خدا آنان را از فزونبخشى خود بى نياز خواهد ساخت...

آداب ورود كودكان نابالغ به اتاق خصوصى پدر و مادر

يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذينَ مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ وَ الَّذينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلوةِ الْفَجْرِ وَحينَ تَضَعُونَ ثِيابَكُمْ مِنَ الظَّهيرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلوةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوّافُونَ عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! بايد بردگان شما و هم چنين كودكانتان كه به حد بلوغ نرسيده اند ، در سه وقت از شمااجازه بگيرند ؛ قبل از نماز فجر و در نيم روز هنگامى كه لباس هاى (معمولى) خودرا بيرون مى آوريد و بعد از نمازعشاء ، اين سه وقت خصوصى براى شما است، اما بعد ازاين سه وقت ، گناهى بر شما و بر آن ها نيست ( كه بدون اذن وارد شوند ) و بر گِرد يكديگر طواف كنيد ( و با صفا و صميميت به يكديگر خدمت نماييد ) اين گونه خداوند آيات را براى شما تبيين مى كند و خداوند عالم و حكيم است. (58 / نور)

شرح آيه از تفسير نمونه

« ظَهيرَة » چنان كه « راغب » در « مفردات » و « فيروزآبادى » در « قاموس » مى گويند: به معنى نيم روز و حدود ظهر است كه مردم در اين موقع معمولاً لباس هاى رويى خود را درمى آورند و گاه مرد و زن باهم خلوت مى كنند. « عَوْرَة » در اصل از ماده «عار» به معنى عيب است و از آن جا كه آشكار شدن آلت جنسى مايه عيب و عار است، در لغت عرب به آن عورت اطلاق شده است ، اطلاق كلمه « عورت » بر اين اوقات سه گانه مذكور ، به خاطر آن است كه مردم در اين اوقات خود را زياد مقيّد به پوشانيدن خويش مانند ساير اوقات نمى كنند و يك حالت خصوصى دارند. بديهى است اين دستور متوجه اولياى اطفال است كه آن ها را وادار به انجام اين برنامه كنند ، چراكه آن ها هنوز به حد بلوغ نرسيده اند تامشمول تكاليف الهى باشندو به همين جهت مخاطب در اين جا ، اولياء هستند. ضمنا اطلاق آيه هم شامل كودكان پسر و هم كودكان دختر مى شود و كلمه « اَلَّذينَ » كه براى جمع مذكراست ، مانع از عموميت مفهوم آيه نيست ، زيرا در بسيارى از موارد اين تعبير به عنوان تغليب بر مجموع اطلاق مى گردد ، همان گونه كه در آيه وجوب روزه تعبير به « اَلَّذينَ » شده و منظور عموم مسلمانان است ( 83 / بقره ) . ذكر اين نكته نيز لازم است كه آيه از كودكانى سخن

مى گويد كه به حد تمييز رسيده اند و مسائل جنسى و عورت و غير آن را تشخيص مى دهند ، زيرا دستور اذن گرفتن ، خود دليل بر اين است كه اين اندازه مى فهمند كه اذن گرفتن يعنى چه. در پايان آيه مى فرمايد: « لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لاعَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوّافُونَ عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ » . واژه « طَوّافُونَ » در اصل از ماده « طواف » به معنى گردش دور چيزى است و چون به صورت صيغه مبالغه آمده ، به معنى كثرت در اين امر مى باشد و با توجه به اين كه بعد از آن «بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ» آمده ، مفهوم جمله اين مى شود كه در غير اين سه وقت شما مجاز هستيد بر گِرد يكديگر بگرديد و رفت و آمد داشته باشيد و به هم خدمت كنيد. و به گفته « فاضل مقداد » در « كنز العرفان » اين تعبير در حقيقت به منزله بيان دليل براى عدم لزوم اجازه گرفتن در ساير اوقات است ، چراكه اگر بخواهند مرتبا رفت و آمد داشته باشند و در هر بار اذن دخول بخواهند ، كار مشكل مى شود .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

مقرّرات ورود به قلمرو خصوصى ديگران

در آيات پيش، مقرّرات مربوط به روابط زنان و مردان و رعايت عفّت و پاكدامنى و پاك چشمى، بيان گرديد؛ اينك براى ايجاد محيط مساعد و مناسب و بدور از هرگونه تحريك به بى عفّتى و لغزش، روشنگرى مى كند كه غلامان و كنيزان و كودكان شما نيز بايد به هنگام ورود به خوابگاه و جايگاه استراحت مردان و زنان يا پدران و مادرانشان، با رعايت آداب و مقرّرات و كسب اجازه وارد شوند و سرزده به جايگاه خصوصى آنان در نيايند.

در نخستين آيه مورد بحث مى فرمايد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذينَ مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ وَ الَّذينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاَثَ مَرّاتٍ

هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد! غلامان و كنيزان و كودكان نابالغ خود را فرمان دهيد كه وقتى مى خواهند به اتاق خواب شما درآيند، پيش از ورود، اجازه بگيرند و .


1) « كنز العرفان » ، جلد 2 ، صفحه 225 .

هرگز سرزده به خوابگاه شما وارد نشوند.

به باور پاره اى، تنها بر غلامان لازم است كه به هنگام ورود به خوابگاه خصوصى زنان و مردان اجازه بگيرند و بر كنيزان لازم نيست كه به هنگام ورود به خوابگاه صاحب خويش، اجازه بخواهند.

از دو امام نور، حضرت باقر و صادق عليهماالسلام نيز چنين روايت شده است.

منظور از كودكان در آيه شريفه، آنانى هستند كه قدرت تميز و شناخت دارند.

«جُبّائى» مى گويد: كسب اجازه براى ورود به خوابگاه و خانه ديگران هماره بر همگان لازم است؛ مگر براى كودكان و بردگان كه تنها اين سه وقت بايد اجازه بگيرند:

مِنْ قَبْلِ صَلوةِ الْفَجْرِ

يكى پيش از نماز بامدادى و سپيده صبح؛ چرا كه در اين هنگام ممكن است زن و مرد نيمه برهنه يا در حالى به استراحت پرداخته باشند كه نخواهند كسى آنان را بدان گونه بنگرد.

وَ حِينَ تَضَعُونَ ثِيَابَكُمْ مِنَ الظَّهِيرَةِ

ديگر به هنگامه نيمروز كه براى آسايش و استراحت لباس رسمى را در آورده ايد.

وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشَاءِ

و ديگر به هنگامه شامگاه و پس از نماز عشا كه زن و مرد به خوابگاه خويش مى روند؛ آرى، مقرّرات الهى نشانگر آن است كه در اين سه هنگام كه هنگامه خلوت و استراحت است بردگان و كودكان بايد براى ورود به خوابگاه پدر و مادر و سرور خويش اجازه بگيرند و سرزده و بدون اجازه نبايد وارد شوند كه خلاف آداب اسلامى وانسانى است.

در ادامه آيه شريفه به بيان روشن تر موضوع پرداخته و مى فرمايد: ثَلاثُ عَوْرَاتٍ لَكُمْ

اين سه هنگام، براى شما هنگامى است كه لباس عادى و رسمى خويش را وامى گذاريد و ممكن است برخى از اندام شما پوشيده نباشد.

به باور پاره اى، از آنجايى كه برخى از مردم با ايمان دوست مى داشتند در اين هنگام با همسران خويش درآميزند و با غسل براى نماز حضور يابند، از اين رو خدا به بردگان و كودكان دستور داد در اين سه وقت بدون اجازه وارد حريم خصوصى و

خوابگاه سرور و يا پدر و مادر خويش نگردند و براى ورود در انتظار اجازه باشند.

لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَلا عَلَيْهِمْ جُنَاحٌ بَعْدَهُنَّ

جز اين سه هنگام، بر شما مردم با ايمان و بر بردگان و كودكان شما گناهى نيست كه بدون اجازه وارد شويد.

طَوَّافُونَ عَلَيْكُمْ

چراكه اينان خدمتكاران شما هستند و چاره اى جز اين ندارند كه در ديگر اوقات براى خدمت به شما بدون اجازه وارد گردند و اجازه گرفتن پياپى و هر لحظه براى آنان و خود شما دشوار است.

واژه «طَوّافُونَ» از ريشه «طَواف» به مفهوم گردش دور چيزى است؛ و در آيه، منظور، رفت و آمد بسيار براى خدمت و پذيرايى است.

در آيه ديگرى نيز اين واژه در همين مفهوم به كار رفته است آنجا كه مى فرمايد:

يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ.(1)

بر گرد بهشتيان، پسرانى جاودانه، براى پذيرايى و خدمت، به فرمان خدا مى چرخند.

بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ

اين بردگان و كودكان با نهايت صفا و مهر بر گرد شما مى چرخند و به شما خدمت مى كنند؛ به بيان ديگر، جز اين سه هنگامه كه گفته شد، شما مى توانيد بر گرد يكديگر با صفا و مهر بچرخيد و رفت و آمد كنيد و به يكديگر خدمت نماييد و پذيرايى كنيد.

كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْآيَاتِ

اين گونه خدا آيات و مقرّرات خود را براى شما به روشنى بيان مى كند.

وَ اللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.

و خدا دانا و فرزانه است.7.


1) سوره واقعه، آيه 17.

ضرورت اجازه گرفتن كودكان بالغ براى ورود به اتاق والدين

وَ اِذا بَلَغَ الاَْطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ فَلْيَسْتَأْذِنُوا كَمَااسْتَأْذَنَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ اياتِهِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ

و هنگامى كه اطفال شما به سن بلوغ رسند، بايد اجازه بگيرند ، همان گونه كه اشخاصى كه پيش از آن ها بودند ،اجازه مى گرفتند ، اين چنين خداوند آياتش را براى شما تبيين مى كند و خدا عالم و حكيم است. (59 / نور)

شرح آيه از تفسير نمونه

واژه « حُلُم » به معنى عقل آمده است و كنايه از بلوغ است كه معمولاً با يك جهش عقلى و فكرى توأم است و گاه گفته اند : « حُلُم » به معنى رؤيا و خواب ديدن است و چون جوانان مقارن بلوغ ، صحنه هايى در خواب مى بينند كه سبب احتلام آن ها مى شود ، اين واژه به عنوان كنايه درمعنى بلوغ به كار رفته است. از آيه فوق چنين استفاده مى شود كه حكم بالغان با اطفال نابالغ متفاوت است زيرا كودكان نابالغ طبق آيه قبل ، تنها در سه وقت موظف به اجازه گرفتن هستند ، چون زندگى آن ها با زندگى پدران و مادران آن قدر آميخته است كه اگر بخواهند در همه حال اجازه بگيرند، مشكل خواهد بود و از اين گذشته احساسات جنسى آن ها هنوز به طور كامل بيدار نشده ، ولى نوجوانان بالغ طبق اين آيه كه اذن گرفتن را به طور مطلق براى آن ها واجب دانسته ، موظفند در همه حال به هنگام ورود بر پدر و مادر اذن بطلبند. اين حكم مخصوص به مكانى است كه پدر و مادر در آن جا استراحت مى كنند ، وگرنه وارد شدن در اتاق عمومى ( اگر اتاق عمومى داشته باشند ) مخصوصا هنگامى كه ديگران هم در آن جا حاضرند و هيچ گونه مانع و رادعى در كار نيست ، اجازه گرفتن لزومى ندارد. ذكر اين نكته نيز لازم است كه جمله « كَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ » اشاره به بزرگسالان است كه در همه حال به هنگام واردشدن در اتاق ، موظف به اجازه گرفتن از پدران و مادران

بودند ، در اين آيه افرادى را كه تازه به حد بلوغ رسيده اند ، هم رديف بزرگسالان قرار داده كه موظف به استيذان بودند .

براى ريشه كن ساختن يك مفسده اجتماعى مانند اعمال منافى عفت ، تنها توسل به اجراى حدود و تازيانه زدن منحرفان ، كافى نيست ، در هيچ يك ازمسائل اجتماعى چنين برخوردى نتيجه مطلوب را نخواهد داد ، بلكه بايد مجموعه اى ترتيب داد از آموزش فكرى و فرهنگى آميخته با آداب اخلاقى و عاطفى و همچنين آموزش هاى صحيح اسلامى و ايجاد يك محيط اجتماعى سالم ، سپس مجازات را به عنوان يك عامل در كنار اين عوامل درنظر گرفت. به همين دليل در اين سوره نور كه در واقع سوره عفت است ، از مجازات تازيانه مردان و زنان زناكار شروع مى كند و به مسائل ديگر مانند فراهم آوردن وسايل ازدواج سالم ، رعايت حجاب اسلامى ، نهى از چشم چرانى ، تحريم متهم ساختن افراد به آلودگى ناموسى، و بالاخره اجازه گرفتن فرزندان به هنگام ورود به خلوتگاه پدران و مادران ، گسترش مى دهد. اين نشان مى دهد كه اسلام از هيچ يك از ريزه كارى هاى مربوط به اين مسأله غفلت نكرده است. كودكان بالغ نيز موظف هستند در هروقت بدون اجازه وارد نشوند ، حتى كودكان نابالغ كه مرتبا نزد پدر و مادر هستند ، نيز آموزش داده شوند كه حداقل در سه وقت ( قبل از نماز صبح و بعد از نماز عشاء و هنگام ظهر كه پدران و مادران به استراحت مى پردازند ) بدون اجازه وارد نشوند. اين يك نوع ادب اسلامى است ، هرچند امروز كمتر رعايت مى شود و با اين كه قرآن آن را صريحا در آيات فوق بيان كرده است ، در نوشته ها و سخنرانى ها و بيان احكام نيز كمتر ديده مى شود كه پيرامون اين حكم اسلامى و فلسفه آن بحث شود و معلوم نيست به چه دليل اين حكم قطعى قرآن مورد غفلت و بى توجهى قرار گرفته است؟ گرچه ظاهر آيه وجوب رعايت اين حكم است ، حتى اگر فرضا آن را مستحب بدانيم ، باز بايد از آن سخن گفته شود و جزئيات آن مورد بحث قرار گيرد. برخلاف آن چه برخى ساده انديشان فكر مى كنند كه كودكان از اين مسائل سر درنمى آورند و خدمتكاران نيز در اين امور باريك نمى شوند ، ثابت شده است كه كودكان ( تا چه رسد به بزرگسالان ) روى اين مسأله فوق العاده حساسيت دارند و گاه مى شود سهل انگارى پدران و مادران و برخورد

كودكان به مناظرى كه نمى بايست آن را ببينند ، سرچشمه انحرافات اخلاقى و گاه بيمارى هاى روانى شده است. و نيز در همين جا لازم مى دانيم به پدران و مادران توصيه كنيم كه اين مسائل را جدى بگيرند و فرزندان خود را به گرفتن اجازه ورود، عادت دهند و همچنين ازكارهاى ديگرى كه سبب تحريك فرزندان مى گردد، ازجمله خوابيدن زن و مرد در اتاقى كه بچه هاى مميّز مى خوابند تا آن جا كه امكان دارد ، پرهيز كنند و بدانند اين امور از نظر تربيتى فوق العاده در سرنوشت آن ها مؤثر است. جالب اين كه در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه فرمود : « اِيّاكُمْ وَ اَنْ يُجامِعَ الرَّجُلُ اِمْرَأَتَهُ وَ الصَّبِىُّ فِى الْمَهْدِ يَنْظُرُ اِلَيْهِما : مبادا درحالى كه كودكى در گهواره به شمامى نگرد، آميزش جنسى كنيد».(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«حُلُم»: به مفهوم خرد و كنايه از رشد و بلوغ آمده است.

در آيه مورد بحث، در اشاره به مقرّرات ورود و خروج كودكانى كه به مرحله بلوغ و رشد رسيده اند مى فرمايد: وَ إِذَا بَلَغَ الاْءَطْفَالُ مِنْكُمْ الْحُلُمَ فَلْيَسْتَأْذِنُوا كَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ

و هنگامى كه كودكان شما به مرحله بلوغ رسيدند، بايد بسان ديگران در همه اوقات از شما اجازه بگيرند آنگاه وارد حريم خصوصى شما گردند؛ درست همان گونه كه ديگر بزرگسالان آزاد، اجازه مى گرفتند و سرزده وارد نمى شدند.

كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آياتِهِ

خدا همان گونه كه در اين آيه، مقرّرات خود را برايتان بروشنى بيان فرمود، ديگر دستورات خود را نيز بيان خواهد كرد.

وَ اللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ. و خدا دانا و فرزانه است.

«سعيد بن مُسَيِّب» مى گويد: انسان بايد از مادر خود نيز براى ورود به اطاق خصوصى او اجازه بگيرد. .


1) «بحار الانوار» ، جلد 103 ، صفحه 295 .

وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللاّتى لايَرْجُونَ نِكاحا فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُناحٌ اَنْ يَضَعْنَ ثِيابَهُنَّ غَيْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزينَةٍ وَ اَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَّ وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ

و زنان از كار افتاده اى كه اميد به ازدواج ندارند ، گناهى برآن ها نيست كه لباس هاى ( رويين ) خودرا بر زمين بگذارند،به شرط اين كه در برابر مردم خودآرايى نكنند و اگر خود را بپوشانند ، براى آن ها بهتر است و خداوند شنوا و دانا است. (60 / نور)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين آيه استثنايى براى حكم حجاب زنان بيان مى كند و زنان پير و سالخورده را از اين حكم مستثنى مى شمرد ، در واقع براى اين استثناء ، دو شرط وجود دارد ؛ نخست اين كه به سن و سالى برسند كه معمولاً اميدى به ازدواج ندارند و به تعبير ديگر جاذبه جنسى را كاملاً از دست داده اند. ديگر اين كه در حال برداشتن حجاب خود را زينت ننمايند. روشن است كه با اين دو قيد ، مفاسد كشف حجاب در مورد آنان وجود نخواهد داشت و به همين دليل اسلام اين حكم را از آنان برداشته است. اين نكته نيز روشن است كه منظور برهنگى و بيرون آوردن همه لباس هانيست ، بلكه تنها كنارگذاشتن لباس هاى رو است كه بعضى روايات از آن به چادر و روسرى تعبير كرده (اَلْجِلْبابُ وَ الْخِمارُ). در حديثى از امام صادق در ذيل همين آيه مى خوانيم كه فرمود: « اَلْخِمارُ وَ الْجِلْبابُ ، قُلْتُ بَيْنَ يَدَىْ مَنْ كانَ ؟ قالَ : بَيْنَ يَدَىْ مَنْ كانَ غَيْرَ مُتَبَرِّجَةٍ بِزينَةٍ: منظور روسرى و چادراست، راوى مى گويد: از امام پرسيدم: در برابر هركس كه باشد ؟ فرمود : در برابر هركس كه باشد ، اما خودآرايى و زينت نكند » .(1)در پايان آيه اضافه مى كند : با همه احوال « اگر آن ها تعفف كنند و خويشتن را بپوشانند ، براى آن ها بهتر است » ( وَ اَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَّ وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ ). چرا كه از نظر اسلام هرقدر زن جانب عفاف و حجاب را رعايت كند ، پسنديده تر و به تقوا و پاكى نزديك تر است . .


1) « وسائل الشيعه » ، جلد 14 ، كتاب النكاح ، صفحه 147 ، باب 110 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث مى فرمايد:

وَ الْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاءِ اللاّتِى لا يَرْجُونَ نِكَاحاً فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُنَاحٌ أَنْ يَضَعْنَ ثِيَابَهُنَّ

و زنان سالخورده و بازنشسته اى كه اميدى به زناشويى ندارند و بدان شور و شوقى ندارند، مى توانند روسرى خود را بردارند.

به باور پاره اى، منظور اين است كه: آن زنانى كه ديگر حائض نمى گردند و به مرحله اى رسيده اند كه اميدى به ازدواج ندارند و به دليل سالخوردگىِ آنان، مردها براى ازدواج با آنان بى رغبت هستند، مى توانند پوشش خود را واگذارند.

امّا به باور پاره اى ديگر، چنين زنانى مى توانند روسرى و عباى خود را بردارند.

و برخى گفته اند كه منظور اين است كه اين زنان تنها مى توانند آنچه را بر روى سر مى اندازند، بردارند و بدون پوشش دست و صورت ظاهر گردند.

غَيْرَ مُتَبَرِّجَاتٍ بِزِينَةٍ

و اين برداشتن روسرى بدان شرط است، كه در انديشه جلوه گرى و دلربايى نباشند و زيورهاى خود را به نمايش نگذارند، بلكه هدف آنها اين باشد كه خود را از قيد و بندهاى سخت آزاد سازند؛ چراكه دلربايى و جلوه گرى هم بر زنان جوان حرام است و هم بر زنان سالخورده؛ و زنان جوان دستور يافته اند كه از روسريها و پوشش هاى ضخيم استفاده كنند تا به هيچ عنوان بدن آنان نمايان نشود.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: مرد به بدن زن خويش مى تواند نگاه كند؛ و برادر و فرزند به زيرپوش زن مى توانند بنگرند؛ امّا زن در برابر نامحرم، چهار لباس بپوشد كه عبارتند از: زيرپوش، روسرى، پيراهن و لباس سرتاسرى يا چادر.

وَ أَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَّ

پاكدامنى و عفّت ورزيدنِ زنان سالخورده و از كارافتاده نيز به وسيله پوشيدن چادر، برايشان بهتر از كنار گذاشتن آن است، اگرچه كنار گذاشتن روسرى نيز بر آنان گناهى ندارد.

وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ. و خدا سخن شما را مى شنود و به آنچه در دل داريد داناست.

خانه هاى يازده گانه اى كه غذا خوردن از آن ها مجاز است

لَيْسَ عَلَى الاَْعْمى حَرَجٌ وَ لا عَلَى الاَْعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْمَريضِ حَرَجٌ وَ لاعَلىاَنْفُسِكُمْ اَنْ تَأْكُلُوا مِنْ بُيُوتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ ابائِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اُمَّهاتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اِخْوانِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اَخَواتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اَعْمامِكُمْ اَوْبُيُوتِ عَمّاتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اَخْوالِكُمْ اَوْ بُيُوتِ خالاتِكُمْ اَوْ ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ اَوْ صَديقِكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَأْكُلُوا جَميعا اَوْ اَشْتاتا فَاِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتا فَسَلِّمُوا عَلى اَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ

بر نابينا و افراد شل و بيمار گناهى نيست (كه با شما هم غذا شوند) و بر شما نيز گناهى نيست كه از خانه هاى خودتان (خانه هاى فرزندان يا همسرانتان كه خانه خود شما محسوب مى شود، بدون اجازه خاصى) غذا بخوريد و همچنين خانه هاى پدرانتان يا خانه هاى مادرانتان، ياخانه هاى برادرانتان يا خانه هاى خواهرانتان يا خانه هاى عموهايتان يا خانه هاى عمه هايتان يا خانه هاى دايى هايتان يا خانه هاى خاله هايتان يا خانه اى كه كليدش در اختيار شما است يا خانه هاى دوستانتان ، بر شما گناهى نيست كه به طور دسته جمعى يا جداگانه غذا بخوريد و هنگامى كه داخل خانه اى شديد ، بر خويشتن سلام كنيد ، سلام و تحيتى از سوى خداوند ،سلام و تحيتى پربركت و پاكيزه ، اين گونه خداوند آيات را براى شما تبيين مى كند ، شايد انديشه كنيد. (61 / نور)

شرح آيه از تفسير نمونه

طبق صريح بعضى از روايات ، اهل مدينه قبل از اين كه اسلام را پذيرا شوند ، افراد نابينا و شل و بيمار را از حضور بر سر سفره غذا منع مى كردند و با آن ها هم غذا نمى شدند و از اين كار نفرت داشتند. و به عكس بعد از ظهور اسلام گروهى غذاى اين گونه افراد را جدا مى دادند نه به اين علت كه از هم غذا شدن با آن ها تنفر داشتند ، بلكه به اين دليل كه شايد اعمى غذاى خوب را نبيند و آن ها ببينند و بخورند و اين برخلاف اخلاق است و همچنين در مورد افراد لنگ و بيمار كه ممكن است در غذا خوردن عقب بمانند و افراد سالم پيشى بگيرند. به هر دليل كه بود ، با آن ها هم غذا نمى شدند و روى همين جهت افراد اعمى و لنگ و بيمار نيز خود را كنار مى كشيدند ، چراكه ممكن بود مايه ناراحتى ديگران شوند و اين عمل را براى خود گناه

مى دانستند. اين موضوع را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه سؤال كردند ، آيه فوق نازل شد و گفت : هيچ مانعى ندارد كه آن ها با شما هم غذا شوند. سپس قرآن مجيد اضافه مى كند: « بر خود شما نيز گناهى نيست كه از اين خانه ها بدون گرفتن اجازه غذا بخوريد؛ خانه هاى خودتان » ( منظور فرزندان يا همسران است كه از آن تعبير به خانه خود شده است ) ( وَ لا عَلى اَنْفُسِكُمْ اَنْ تَأْكُلُوا مِنْ بُيُوتِكُمْ ) .

« يا خانه هاى پدرانتان » ( اَوْ بُيُوتِ ابائِكُمْ ) .

« يا خانه هاى مادرانتان » ( اَوْ بُيُوتِ اُمَّهاتِكُمْ ) .

« يا خانه هاى برادرانتان » ( اَوْ بُيُوتِ اِخْوانِكُمْ ) .

« يا خانه هاى خواهرانتان » ( اَوْ بُيُوتِ اَخَواتِكُمْ ) .

« يا خانه هاى عموهايتان » ( اَوْ بُيُوتِ اَعْمامِكُمْ ) .

« يا خانه هاى عمه هايتان » ( اَوْ بُيُوتِ عَمّاتِكُمْ ) .

« يا خانه هاى دايى هايتان » ( اَوْ بُيُوتِ اَخْوالِكُمْ ) .

« يا خانه هاى خاله هايتان » ( اَوْ بُيُوتِ خالاتِكُمْ ) .

« يا خانه اى كه كليدش در اختيار شما است » ( اَوْ ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ ) .

« يا خانه هاى دوستانتان » ( اَوْ صَديقِكُمْ ) .

البته اين حكم شرايط و توضيحاتى دارد بعد از پايان تفسير آيه خواهد آمد. سپس ادامه مى دهد : « لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَأْكُلُوا جَميعا اَوْ اَشْتاتا ». گويا جمعى از مسلمانان در آغاز اسلام از غذا خوردن تنهايى ابا داشتند و اگركسى را براى هم غذا شدن نمى يافتند، مدتى گرسنه مى ماندند ، قرآن به آن ها تعليم مى دهد كه غذا خوردن به صورت جمعى و فردى ، هر دو مجاز است .(1)بعضى نيز گفته اند كه : گروهى از عرب مقيّد بودند كه غذاى ميهمان را به عنوان احترام جداگانه ببرند وخود با او هم غذا نشوند ( مبادا شرمنده يا مقيّد گردد ) آيه اين قيدها را برداشت و تعليم داد كه اين يك .


1) « تفسير تبيان » ، ذيل آيه مورد بحث .

سنت ستوده نيست .(1)بعضى ديگر گفته اند كه : جمعى مقيّد بودندكه اغنياء با فقيران غذا نخورند و فاصله طبقاتى را حتى برسر سفره حفظ كنند، قرآن اين سنت غلط و ظالمانه را با عبارت فوق نفى كرد.(2)مانعى ندارد كه آيه ناظر به همه اين امور باشد. سپس به يك دستور اخلاقى ديگر اشاره مى كندكه : « هنگامى كه وارد خانه اى شديد ، بر خويشتن سلام كنيد ، سلام و تحيتى از نزدخداوند، سلام و تحيتى پربركت و پاكيزه » (فَاِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتا فَسَلِّمُوا عَلى اَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً ... ). در اين كه منظوراز اين « بُيُوت » ( خانه ها ) چه خانه هايى است ، بعضى از مفسران آن را اشاره به خانه هاى يازده گانه فوق مى دانند و بعضى ديگر آن را مخصوص مساجد دانسته اند. ولى پيدا است كه آيه مطلق است و همه خانه ها را شامل مى شود ، اعم از خانه هاى يازده گانه اى كه انسان براى صرف طعام وارد آن مى شود و يا غير آن از خانه هاى دوستان و خويشاوندان يا غير آن ها ، زيرا هيچ دليلى بر تقييد مفهوم وسيع آيه نيست. و اما اين كه منظور از « سلام كردن بر خويشتن » چيست ، باز در اين جا چند تفسير ديده مى شود. ما فكر مى كنيم منافاتى در ميان اين تفسيرها نباشد ، به هنگام ورود در هر خانه اى بايد سلام كرد ، مؤمنان بر يكديگر و اهل منزل بر يكديگر و اگر هم كسى نباشد ، سلام كردن بر خويشتن ، چراكه همه اين ها در حقيقت بازگشت به سلام بر خويش دارد. لذا در حديثى از امام باقر مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤال كردند، در جواب فرمود: «هُوَ تَسْليمُ الرَّجُلِ عَلى اَهْلِ الْبَيْتِ حينَ يَدْخُلُ ثُمَّ يَرُدُّونَ عَلَيْهِ فَهُوَ سَلامُكُمْ عَلى اَنْفُسِكُمْ : منظور سلام كردن انسان بر اهل خانه است به هنگامى كه وارد خانه مى شود، آن ها طبعا به او پاسخ مى گويند و سلام را به خود او بازمى گردانند و اين است سلام شما بر خودتان » .(3)و باز از همان امام مى خوانيم كه فرمود : « اِذا دَخَلَ الرَّجُلُ مِنْكُمْ بَيْتَهُ فَاِنْ كانَ فيهِ اَحَدٌ يُسَلِّمُ عَلَيْهِ وَ اِنْ لَمْ يَكُنْ فيهِ اَحَدٌ فَلْيَقُلْ اَلسَّلامُ عَلَيْنا مِنْ عِنْدِ .


1) « تفسير تبيان » ، ذيل آيه مورد بحث .

2) « تفسير تبيان » ، ذيل آيه مورد بحث .

3) « نورالثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 627 .

رَبِّنا يَقُولُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً : هنگامى كه كسى از شما وارد خانه اش مى شود ، اگر در آن جا كسى باشد ، بر او سلام كند و اگر كسى نباشد ، بگويد : سلام بر ما از سوى پروردگار ما ، همان گونه كه خداوند در قرآن فرموده : " تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً " » .(1)

آيا خوردن غذاى ديگران مشروط به اجازه آن ها نيست؟

چنان كه در آيه فوق ديديم خداوند اجازه داده است كه انسان از خانه هاى بستگان نزديك و بعضى از دوستان و مانند آن ها كه مجموعا يازده مورد مى شود ، غذا بخورد و در آيه اجازه گرفتن از آن ها شرط نشده بود و مسلما مشروط به اجازه نيست ، چون با وجود اجازه، ازغذاى هركس مى توان خورد و اين يازده گروه خصوصيّتى ندارد. ولى آيا احراز رضايت باطنى ( به اصطلاح از طريق شاهد حال ) به خاطر خصوصيت و نزديكى كه ميان طرفين است ، شرط مى باشد؟ ظاهر اطلاق آيه اين شرط رانيز نفى مى كند، همين قدر كه احتمال رضايت او باشد ( و غالبا رضايت حاصل است ) كافى مى شمرد. ولى اگر وضع طرفين به صورتى درآمده كه يقين به عدم رضايت داشته باشند ، گرچه ظاهر آيه نيز از اين نظر اطلاق دارد ، اما بعيد نيست كه آيه از چنين صورتى منصرف باشد ، به خصوص اين كه اين گونه افراد نادر هستند و معمولاً اطلاق ها شامل اين گونه افراد نادر نمى شود. بنابراين آيه فوق در محدوده خاصى آيات و رواياتى را كه تصرف در اموال ديگران را مشروط به احرازرضايت آن هاكرده است ، تخصيص مى زند ، ولى تكرار مى كنيم اين تخصيص در محدوده معينى است ، يعنى غذا خوردن به مقدار نياز ، خالى از اسراف و تبذير. آن چه در بالا ذكر شد ، در ميان فقهاى ما مشهور است و قسمتى از آن نيز صريحا در روايات آمده است. در روايت معتبرى از امام صادق مى خوانيم هنگامى كه از اين آيه جمله « اَوْ صَديقِكُمْ » از آن حضرت سؤال كردند ، فرمود : « هُوَ وَ اللّهِ الرَّجُلُ يَدْخُلَ بَيْتَ صَديقِه فَيَأْكُلُ بِغَيْرِ اِذْنِه:به خدا قسم منظور اين است كه انسان داخل خانه برادرش مى شود و بدون .


1) « نورالثقلين » ، جلد 3 ، صفحه 627 .

اجازه غذامى خورد ».(1)روايات متعدد ديگرى نيز به همين مضمون نقل شده كه در آن ها آمده است ، اذن گرفتن در اين موارد شرط نيست. در مورد «عدم اِفْساد» ( و عدم اسراف ) نيز در بعضى از روايات تصريح شده است.(2)بعضى از فقهاء طعام هاى نفيس و عالى كه صاحب خانه احيانا براى خود يا ميهمان محترمى و يا مواقع خاصى ذخيره كرده است ، استثناء كرده اند و اين استثناء به حكم انصراف آيه از اين صورت بعيد به نظرنمى رسد. براى كسب توضيحات بيشتر در اين زمينه به جلد 36 ، كتاب « جواهر الكلام » مراجعه فرماييد .

منظور از « صَديق » كيست ؟

بدون شك صداقت و دوستى معناى وسيعى دارد و منظور از آن در اين جا مسلما دوستان خاص و نزديك هستند كه با يكديگر رفت و آمد دارند و ارتباط ميان آن ها ايجاب مى كند كه به منزل يكديگر بروند و از غذاى هم بخورند ، البته همان گونه كه در اصل مسأله يادآور شديم ، در اين گونه موارد احراز رضايت شرط نيست ، همان اندازه كه يقين به نارضايى نداشته باشد ، كافى است. لذا بعضى از مفسران در ذيل اين جمله گفته اند : منظور دوستى است كه در دوستيش صادقانه با تو رفتار كند و بعضى ديگر گفته اند : دوستى است كه ظاهر و باطنش با تو يكى است و ظاهرا همه اشاره به يك مطلب دارند. ضمنا از اين تعبير اجمالاً روشن مى شود آن ها كه تا اين اندازه در برابر دوستانشان گذشت ندارند، در واقع دوست نيستند. در اين جا مناسب است گسترش مفهوم دوستى و شرايط جامع آن راكه در حديثى از امام صادق نقل شده ، بشنويم، ايشان فرمودند : « لا تَكُونُ الصَّداقَةُ اِلاّ بِحُدُودِها ، فَمَنْ كانَتْ فيهِ هذِهِ الْحُدُودِ اَوْ شَىْ ءٌ مِنْها فَانْسِبْهُ اِلَى الصَّداقَةِ وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ فيهِ شَىْ ءٌ مِنْها فَلا تَنْسِبْهُ اِلى شَىْ ءٍ مِنَ الصَّداقِةِ ؛ فَاَوَّلُها اَنْ تَكُونَ سَريرَتُهُ وَ عَلانِيَتُهُ لَكَ واحِدَةً ، وَ الثّانى اَنْ يَرى زَيْنَكَ زَيْنَةُ وَ شَيْنَكَ شَيْنَةُ، وَ الثّالَِثةُ اَنْ لا تُغَيِّرُهُ عَلَيْكَ وَ لايَةٌ وَ لامالٌ ، وَ الرّابِعَةُ اَنْ لا تَمْنَعْكَ شَيْئا تَنالُهُ مَقْدُرَتُهُ ، وَ الْخامِسَةُ وَ هِىَ تَجْمَعُ هذِهِ الْخِصالَ اَنْ لا يُسَلِّمُكَ عِنْدَ النَّكِباتِ : دوستى جز با حدود و شرايطش .


1) «وسائل الشيعه»، جلد 16،صفحه 434، حديث1و4 .

2) «وسائل الشيعه»، جلد 16،صفحه 434، حديث1و4 .

امكان پذير نيست ، كسى كه اين حدود و شرايط يا بخشى از آن در او باشد ، او را دوست بدان و كسى كه هيچ يك از اين شرايط در او نيست ، چيزى از دوستى در او نيست ؛ نخستين شرط دوستى آن است كه باطن و ظاهرش براى تو يكى باشد ، دومين شرط اين است كه زينت و آبروى تو را زينت و آبروى خود بداند و عيب و زشتى تو را عيب و زشتى خود ببيند ، سوم اين است كه مقام و مال ، وضع او را نسبت به تو تغيير ندهد ، چهارم اين كه آن چه را درقدرت دارد، از تو مضايقه ننمايد و پنجم كه جامع همه اين صفات است ، آن است كه تو را به هنگام پشت كردن روزگار رهانكند » .(1)

تفسير « ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ »

در برخى از شأن نزول ها آمده كه در صدر اسلام وقتى مسلمان ها به جهاد مى رفتند، گاهى كليد خانه خود را به افراد ازكار افتاده اى كه قادر بر جهاد نبودند ، داده و حتى به آن ها اجازه مى دادند كه از غذاهاى موجود در خانه بخورند ، اما آن ها احيانا از ترس اين كه مبادا گناهى باشد ، از خوردن امتناع مى ورزيدند. طبق اين روايت منظور از « ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ » ( خانه هايى كه مالك كليدهاى آن شده ايد ) همين است .(2)ولى باتوجه به ساير گروه هايى كه در اين آيه نام آن ها برده شده ، ظاهر اين است كه منظور از اين جمله ، كسانى است كه كليد خانه خود را به خاطر ارتباط نزديك و اعتماد ، به دست ديگرى مى سپارند ، ارتباط نزديك ميان اين دو سبب شده كه آن ها نيز در رديف بستگان و دوستان نزديك باشند ، خواه رسما وكيل بوده باشد يا نه .

سلام و تحيت

« تَحِيَّت » در اصل از ماده « حَيات » است و به معنى دعا كردن براى سلامت و حيات ديگرى مى باشد ، خواه اين دعا به صورت « سَلامٌ عَلَيْكُم » يا « اَلسَّلامُ عَلَيْنا » و يا مثلاً « حَيّاكَ اللّهُ » بوده باشد ، ولى معمولاً هر نوع اظهار محبتى را كه افراد در آغاز ملاقات نسبت به يكديگر مى كنند ، « تحيّت » مى گويند. منظور از « تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً .


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 467 .

2) « تفسير قرطبى » ، ذيل آيه مورد بحث .

طَيِّبَةً» اين است كه تحيّت را به نوعى با خدا ارتباط دهند ، يعنى منظور از «سَلامٌ عَلَيْكُم» اين باشد كه "سلام خدا بر تو باد" يا "سلامتى تو را از خدا مى خواهم" ، چراكه از نظر يك فرد موحد هرگونه دعايى بالاخره به خدا بازمى گردد و از او تقاضا مى شود و طبيعى است دعايى كه چنين باشد، هم پربركت ( مُبارَك ) و هم پاكيزه ( طَيِّبَة ) است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

از اين خانه ها مى توان غذا خورد

در آيات پيش، از كسب اجازه براى وارد شدن به خانه ها و حريم خصوصى مردم سخن رفت و مقرّرات آن بيان گرديد؛ اينك در باره خانه هايى كه غذا خوردن از آنها روا شمرده شده است مى فرمايد:

لَيْسَ عَلَى الاْءَعْمى حَرَجٌ وَلا عَلَى الاْءَعْرَجِ حَرَجٌ وَلا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ

بر نابينا و كسى كه يك يا هر دو پاى او لنگ است و كسى كه دستخوش بيمارى است گناهى نيست.

در تفسير اين فراز از آيه شريفه، ديدگاه ها متفاوت است:

1- به باور پاره اى، از جمله «ابن عبّاس»، منظور اين است كه بر شما گناهى نيست كه با نابينا و لنگ و بيمار در كنار هم غذا بخوريد و بر سر يك سفره بنشينيد.

اين بيان بدان جهت آمده است كه در آن روزگاران، مردم از هم غذا شدن با گروه هاى سه گانه اى كه نامشان آمد خوددارى مى كردند...

2- امّا به باور پاره اى ديگر، هنگامى كه مردم مسلمان به سوى ميدان جهاد مى شتافتند، اجازه مى دادند كه از خوردنيهايى كه در خانه هاى آنهاست بخورند؛ امّا آنان از بهره ورى از آن غذاها خوددارى مى ورزيدند و مى گفتند: چون صاحبان خانه ها حضور ندارند، ما نه به آنها وارد مى گرديم و نه از خوردنيهاى آنها بهره مى بريم؛ از اين رو اين آيه فرود آمد و فرمود: هان اى مردم! اگر چيزى از اين خانه ها يا خانه هاى خويشاوندان خود بخوريد، در اين مورد بر شما گناهى نيست.

3- از ديدگاه برخى، از جمله «جُبّائى» منظور اين است كه: بر نابينا و لنگ و

بيمار گناهى نيست كه به سوى ميدان جهاد نروند؛ با اين بيان، فراز نخست آيه بيانگر واجب نبودن جهاد بر اين سه گروه است و ادامه آيه شريفه سخن جداگانه اى است كه نكته ديگرى را آغاز مى كند.

4- امّا از ديدگاه «سعيد بن جُبَير» منظور، هم غذا و هم سفره شدن با افراد نابينا و لنگ و بيمار است؛ چراكه در آن روزگاران اين گروههاى سه گانه از هم غذا شدن با انسانهاى سالم خوددارى مى كردند و اين بدان دليل بود كه مردم از هم غذا شدن با آنان اظهار بى ميلى و نفرت مى كردند؛ به همين جهت در مدينه رسم بر اين بود كه براى آنان سفره جداگانه اى مى گشودند و بدين سان آيه شريفه از اين بيگانگى و تحقير آنان هشدار داد و روشنگرى فرمود كه مردم با آنان هم غذا شوند.

5- «مُجاهِد» مى گويد: منظور اين است كه اين گروه هاى سه گانه مى توانند از خانه هايى كه در آيه شريفه آمده است، غذا بخورند؛ و اين آيه بدان جهت فرود آمد كه گروهى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه دستخوش تهيدستى و كمبود موادّ غذايى مى شدند، افراد نابينا و بيمار و لنگ را به خانه هاى پدران و مادران و نزديكان خودشان مى بردند تا خود را سير كنند؛ امّا آنان از خوردن غذاهاى آن خانه ها خوددارى مى نمودند و مى گفتند: خوردن مال مردم نارواست؛ از اين رو آيه شريفه به آنان روشنگرى كرد كه مى توانند از اين خانه ها غذا بخورند.

وَ لا عَلى أَنْفُسِكُمْ أَنْ تَأْكُلُوا مِنْ بُيُوتِكُمْ

و نيز بر شما زنان و كودكان گناهى نيست كه از خانه همسران و پدرانتان كه خانه خودتان مى باشد، بدون گرفتن اجازه غذا بخوريد؛

أَوْ بُيُوتِ آبَائِكُمْ

و نيز از خانه هاى پدرانتان؛

أَوْ بُيُوتِ أُمَّهَاتِكُمْ

يا خانه هاى مادرانتان؛

أَوْ بُيُوتِ إِخْوَانِكُمْ

يا از خانه هاى برادرانتان؛

أَوْ بُيُوتِ أَخَوَاتِكُمْ

يا از خانه هاى خواهرانتان؛

أَوْ بُيُوتِ أَعْمَامِكُمْ

يا از خانه هاى عموهايتان؛

أَوْ بُيُوتِ عَمَّاتِكُمْ

يا از خانه هاى عمّه هايتان؛

أَوْ بُيُوتِ أَخْوَالِكُمْ

يا از خانه هاى داييهايتان؛

أَوْ بُيُوتِ خَالاتِكُمْ

يا از خانه هاى خاله هايتان؛

يادآورى مى گردد كه منظور از خانه هاى خودتان؛ «مِنْ بُيُوتِكُمْ» به باور پاره اى، خانه همسر انسان مى باشد؛ چراكه خانه زن نيز بسان خانه خود انسان مى باشد؛ امّا به باور پاره اى، منظور، خانه فرزندان مى باشد.

و بدان جهت خانه فرزندان را، خانه پدر شمرده است كه خود آنان نيز بسان دارايى و ثمره تلاش و زحمت پدر مى باشند.

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود:

اَنْتَ وَ مالُكَ لاَِبيكَ.(1)

تو و دارايى و ثروتت از آن پدرت مى باشى.

و نيز آورده اند كه فرمود:

اِنَّ اَطْيَبَ ما يَأْكُلُ الْمُؤْمِنُ كَسْبَهُ وَ اِنَّ وَلَدَهُ مِنْ كَسْبِهِ.(2)7.


1) مُسْنَد احمد، ج 2، ص 415.

2) سُنَن تِرْمِذى، ج3،ص639/1358؛سُنَن نِسائى،ج7،ص241؛سُنَن ابن ماجَه، ج 2، ص 723 / 2137.

پاكيزه ترين چيزى كه انسان با ايمان از آن بهره ور مى گردد ره آورد كسب و كار اوست و فرزند هم به نوعى جزو ثروت و رهآورد زندگى پدر و مادر است.

و بر اين اساس است كه خدا به هنگام نام بردن از خانه پدر و نزديكان، از خانه فرزندان نام نبرد.

با اين بيان، از آيه شريفه چنين دريافت مى گردد كه به انسان اجازه داده شده است كه از خانه خويشاوندان نزديك خود كه بدانها اشاره رفت بدون اجازه از آنها غذا بخورد؛ اين درست نظير جريان كسى است كه اگر وارد بوستان و يا باغى گرديد و گرسنه بود و يا از چادر و گلّه اى گذشت و تشنه بود، اجازه دارد تا از ميوه باغ و يا از شير آن گوسفند بهره برد؛ چراكه اين اجازه را خدا بدان دليل داده است كه مردم در تنگنا قرار نگيرند و از تنگ نظرى و پستى و فرومايگى در اخلاق بركنار بمانند.

«جُبّائى» مى گويد: آيه مورد بحث، با اين آيه شريفه نسخ شده است كه مى فرمايد:

يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِىِّ اِلاّ اَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ اِلى طَعامٍ غَيْرَ ناظِرينَ إِناهُ...(1).

هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد! به اتاقهاى خانه پيامبر صلى الله عليه و آله وارد نشويد؛ مگر آن كه براى خوردن غذايى به شما اذن و اجازه داده شود؛ آن هم بى آنكه در انتظار آماده شدن آن غذا زودتر برويد و آنجا بنشينيد...

و نيز به وسيله اين بيان پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله كه فرمود:

لا يَحِلُّ مالُ امْرِى ءٍ مُسْلِمٍ اِلاّ بِطيبَةِ نَفْسٍ مِنْهُ.(2)

خوردن و بردن دارايى مسلمان جايز نيست جز اين كه با خشنودى خاطر و رضايت قلبى او باشد.

به هرحال روايات رسيده از امامان راستين در اين مورد بيانگر آن است كه انسان از خانه ها و دارايى كسانى كه به آنها اشاره رفت مى تواند بدون اسرافكارى غذا5.


1) سوره احزاب، آيه 53.

2) سُنَن بيهقى، ج 8، ص 182 ؛ الفردوس، ديلمى، ج 5، ص 110، 7635.

بخورد و در اين مورد نياز به اجازه گرفتن از آنها نيست.

در ادامه آيه شريفه مى افزايد:

أَوْ مَا مَلَكْتُمْ مَفَاتِحَهُ

و نيز مى توانيد از خانه بردگان خويش غذا بخوريد؛ چراكه خود برده و خانه و دارايى او از آنِ سرور و صاحب اوست.

به باور گروهى، منظور از «مفاتح»، نه «كليدها»، بلكه به مفهوم گنجينه ها و گنجهاست؛ درست همان گونه كه در آيه ديگرى مى فرمايد:

وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ...(1)

و گنجينه هاى غيب تنها نزد خداست...

«ابن عبّاس» در تفسير اين جمله مى گويد: منظور، نه برده و صاحب آن، بلكه كسى است كه وكيل و يا سرپرست از سوى مالك ثروت و يا گلّه گوسفندان است كه در آن صورت مى تواند از ميوه باغ و يا شير گوسفندان او بهره برد.

امّا به باور پاره اى ديگر، هرگاه كليد خانه فردى به ديگرى سپرده مى شود، وى همان گنجينه دار است و مى تواند به اندازه كمى از خوردنيهاى آنجا بخورد.

و از ديدگاه برخى، نيز، منظور كسى است كه سرپرستى و تهيّه و نگاهدارى غذاهايى به او سپرده شده است كه در آن صورت مى تواند از آن غذاها بهره ور گردد.

أَوْ صَدِيقِكُمْ

و نيز مى توان از خانه دوست و آشناى باصفا و راستين، بدون اجازه او غذا خورد؛ و دوست باصفا كسى است كه در آشكار و نهان با انسان يكرنگ باشد؛ و واژه «صديق» فرد يا گروه را شامل مى گردد.

حضرت صادق عليه السلام در اين مورد فرمود:9.


1) سوره انعام، آيه 59.

لَهُوَ وَ اللّهِ الرَّجُلُ يَأْتى بَيْتَ صَديقِهِ فَيَأْكُلُ طَعامَهُ بِغَيْرِ اِذْنِهِ.(1)

به خدا منظور از آن دوست، كسى است كه به خانه دوست خويش وارد مى شود و از غذاى او بدون اجازه اش مى خورد.

لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَأْكُلُوا جَمِيعاً أَوْ أَشْتَاتاً

و نيز بر شما گناهى نيست كه به طور گروهى و با هم غذا بخوريد و يا به صورت پراكنده و جدا جدا.

در تأويل اين فراز از آيه، سه نظر آمده است:

1 - گروهى از جمله «قَتادَه» آورده اند كه: يكى از تيره هاى «كِنانَه» رسمشان اين گونه بود كه تنها غذا نمى خوردند و گاه اتّفاق مى افتاد كه شتر خود را مدّتى نمى دوشيدند تا ميهمانى بيايد و با او غذا بخورند؛ از اين رو خدا فرمود: مى توانيد به صورت گروهى و همراه با ديگرى، يا به تنهايى غذا بخوريد.

2 - امّا به باور پاره اى، منظور اين است كه ثروتمندان مى توانند به صورت تنهايى غذا بخورند و مى توانند تهيدستان را بر سر سفره و خانه خويش دعوت كنند و با هم غذا بخورند...

3 - و برخى مى گويند در آن روزگاران رسم بود كه غذا به همراه ميهمان خورده شود؛ از اين رو خدا فرمود مى توانيد به همراه ميهمان غذا بخوريد يا به صورت تنها بر سر سفره قرار گيريد.

يادآورى مى گردد كه اين مفاهيم سه گانه چندان تفاوتى با هم ندارند.

فَإِذَا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِكُمْ

پس هنگامى كه به خانه اى وارد مى گرديد بر يكديگر سلام كنيد.

آيه مورد بحث نظير اين آيه است كه مى فرمايد:0.


1) سُنَن بيهقى، ج 8، ص 182 ؛ الفردوس، ديلمى، ج 5، ص 110.

...أَنِ اقْتُلُوا اَنْفُسَكُمْ...(1)

و به كيفر كارتان يكديگر را بكشيد...

امّا به باور پاره اى، منظور اين است كه: هنگامى كه به خانه اى درآمديد بر خانواده خويش يا ديگران سلام بگوييد.

و از ديدگاه برخى، منظور اين است كه: وقتى وارد مسجدى شديد، سلام كنيد.

به باور ما آيه شريفه در بردارنده همه اين مفاهيم و معانى مى باشد و انسان بايد به هر خانه و يا مسجدى واردشد سلام كند.

برخى آورده اند كه: وقتى به خانه اى درآمديد كه در آنجا كسى نيست، بگوييد: السّلام على عباد اللّه الصّالحين.

و از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: منظور، سلام و درود گفتنِ كسى است كه وارد خانه اى مى شود، كه بايد بر ساكنان آن سلام كند و آنان نيز جواب او را بدهند؛ با اين بيان، مفهوم آيه اين است كه: پس هنگامى كه به خانه اى درآمديد بر خودتان سلام كنيد.

تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبَارَكَةً طَيِّبَةً

در اين مورد دو نظر آمده است:

1 - به باور گروهى، منظور اين است كه برنامه سلام، يك برنامه خوب، خدايى و احترام آميز است كه اگر رواج يابد روح مهر و دوستى را در جامعه مى دمد و باعث خير و پاداش مى گردد.

2 - امّا به باور برخى، منظور اين است كه: اين نوع درود و سلام گفتن را خدا به شما آموخته است؛ چرا كه عرب، پيش از اين آيه مى گفتند: «عِمْ صَباحاً».

از ديدگاه برخى، بدان دليل در آيه شريفه سلام به «مُبارَك» وصف شده است كه، سلام در حقيقت نوعى دعاست كه در حقّ طرف مى شود تا از آفت و گرفتارى مصون بماند؛ و بدان جهت از آن به پاك و پاكيزه ياد شده است كه با برخورد مهرآميز و6.


1) سوره نساء، آيه 66.

توأم با احترام با يكديگر و نثار سلام و درودى گرم، زندگى انسانها خوش و دوست داشتنى و انسانى مى گردد.

كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ.

همان گونه كه خدا اين آداب زندگى انسانى و مقرّرات آن را به شما آموخت، درست همان گونه، آيات و نشانه هاى قدرت وصف ناپذير و يكتايى خويش و دليلهاى روشن و روشنگرش را براى شما بيان مى كند تا راه خداشناسى و خداپرستى و ديندارى واقعى را بياموزيد؛ باشد كه در باره دين و مقرّرات انسانساز آن خرد خويشتن را درست به كار گيريد.

پرتوى از آيه

از آيه اى كه ترجمه و تفسير آن گذشت مى توان اين نكات ارزشمند و زندگى ساز را دريافت و در پرتو آنها زندگى را گرم و پررونق ساخت:

1 - از روح آيه چنين دريافت مى شود كه جدا انداختن سفره نابينا، لنگ و بيمارى كه خطر واگير ندارد، كارى نادرست است؛ چراكه باعث تحقير و اهانت و رنج آنان مى گردد و قرآن اين شيوه جاهليّت را برافكند و نفى فرمود.

2 - و نيز چنين دريافت مى گردد كه اين گروه هاى سه گانه كه هر كدام به نوعى آسيب ديده و گرفتارند، مى توانند از خانه و زندگى پدر و مادر و نزديكان خويش بهره ور گردند و بدون كسب اجازه از آنان غذا بخورند تا در تنگنا قرار نگيرند.

3 - و نيز آيه شريفه نشانگر اين نكته است كه انسان مى تواند از اين خانه هاى يازده گانه اى كه گذشت، با صفا و صميميّت و يكرنگى، بدون نياز به اجازه غذا بخورد و اين اجازه آيه شريفه به خاطر دميدن روح صفا و محبّت و مهر و دوستى در دلهاى خانواده هاى نزديك و خويشاوندان و گرم كردن پيوندهاى خويشاوندى است، در اين موارد انسان نياز به اجازه ندارد؛ چراكه اگر گفته شود نياز به اجازه است، بيان اين موارد يازده گانه بيهوده جلوه مى كند؛ چرا كه از هر خانه و از مال هر انسانى با اجازه او مى توان بهره گرفت و اين موارد خصوصيّتى ندارد.

نقش دوستان خانوادگى در سرنوشت انسان

وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً

و به خاطر بياور روزى را كه ظالم دست خويش را از شدت حسرت به دندان مى گزد و مى گويد : اى كاش با رسول خدا راهى برگزيده بودم. (27 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« يَعَضُّ » از ماده « عَضّ » به معنى گازگرفتن با دندان است و معمولاً اين تعبير در مورد كسانى كه از شدت حسرت و تأسف ناراحتند به كار مى رود ، چنان كه در فارسى نيز ضرب المثل است كه فلان كس « انگشت حسرت به دندان مى گزيد » ( ولى در عرب به جاى انگشت ، دست گفته مى شود ). به راستى آن روز را بايد « يَوْم الْحَسَرةِ » گفت ، چنان كه در قرآن از روز قيامت نيز به همين عنوان ياد شده است ( 39 / مريم ) چرا كه افراد خطاكار خود را در برابر يك زندگى جاويدان در بدترين شرايط مى بينند ، درحالى كه مى توانستند باچند روز صبر و شكيبايى و مبارزه با نفس و جهاد و ايثار ، آن را به يك زندگى پرافتخار و سعادت بخش مبدّل سازند. حتى براى نيكوكاران هم روز تأسف است ، تأسف از اين كه چرا بيشتر از اين نيكى نكردند ؟

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

شأن نزول

در شأن نزول و داستان فرود آيه مورد بحث دو روايت آورده اند كه بدين صورت است:

1 - «اِبْن عَبّاس» آورده است كه اين روايت در مورد «عُقْبة بن أبي مُعَيْط» و «اُبَىّ بن خَلَف»، دو تن از سركردگان شرك و استبداد فرود آمد، چرا كه آن دو كه با يكديگر دوستى ديرين داشتند هماره در تصميم بر كارى بزرگ، با هم به و تبادل نظر مى پرداختند و خشنودى و رضايت خاطر يكديگر را بر حق و عدالت ترجيح مى دادند كه يكبار جريانى اين گونه اتفاق افتاد:

«عُقْبَة» هرگاه از سفرى طولانى باز مى گشت، سركردگان قوم را به ميهمانى فرا مى خواند، از اين رو در بازگشت از يك سفر طولانى آنان را فرا خواند و آن بار پيشواى گرانقدر توحيد پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله را نيز دعوت كرد.

آن حضرت با اين انديشه كه فرصت خوبى براى دعوت و پيام رسانى خواهد داشت، به آن ميهمانى رفت و زمانى كه غذا آماده شد، فرمود: «عُقْبة»!

او پاسخ داد: بفرماييد اى محمد صلى الله عليه و آله !

حضرت فرمود: تا هنگامى كه به يكتايى خدا و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و آسمانى بودن پيام او گواهى ندهى، من از غذاى تو نخواهم خورد.

او كه با وجود شرك گرايى و بيدادگرى اش گاه و بيگاه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمد و به همين دليل هم آن حضرت را دعوت كرده بود، گفت: گواهى خواهم داد.

فرمود: پس گواهى بده!

و او بر يكتايى خدا و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى داد.

اين خبر داغ به سرعت به گوش دوست و هم پيمان وى، «اُبَيّ بن خَلَف» كه آن روز حضور نداشت رسيد و او پس از رساندن خويش به دوست خود، گفت: آيا به راستى تو هم شيفته پيامبر صلى الله عليه و آله و راه و رسم توحيدى و آسمانى او شده اى؟

«عُقْبَه» پاسخ داد: نه،

پرسيد: پس چرا چنين كردى؟

گفت: او به خانه من آمده بود و مى خواست غذا نخورد و من شرم كردم كسى را كه دعوت كرده ام، بدون پذيرايى از خانه ام برود، به همين جهت هم ايمان آوردم تا غذا بخورد، امّا اينك گواهى خويش را پس مى گيرم شما نيز آن را ناديده بگير.

امّا «اُبَىّ» گفت: من، هرگز از كار تو خشنود نخواهم گرديد جز با يك شرط.

گفت كدامين شرط؟

پاسخ داد، بروى و با افكندن آب دهان به سوى محمد صلى الله عليه و آله نشان دهى كه از دل به او ايمان نياورده اى!

آن عنصر بيداد پيشه پذيرفت و افزون بر چنين جنايت بزرگى، شكمبه حيوانى را نيز بر دوش پيامبر صلى الله عليه و آله كه گويى در حال نماز بود و يا از كوچه عبور مى كرد افكند.

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به او هشدار داد كه به كيفر ارتداد و اين شرارت هاى گستاخانه، تو را در خارج از «مَكّه» و حرم خدا نخواهم ديد، جز اينكه سرت را با شمشير بر خواهم گرفت و همانگونه هم شد، چرا كه در جنگ «بَدْر» دست و پايش را بستند و سرش را بريدند و دوست شرارت پيشه اش «اُبَيّ» نيز در جنگ «اُحُد» به دست تواناى پيامبر صلى الله عليه و آله كشته شد.

«ضَحّاك» از مفسران پيشين مى گويد: هنگامى كه آن عنصر پليد آب دهان به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله افكند، آب دهانش بر چهره پليد خودش بازگشت و گونه هايش را سوزانيد و اين اثر سوزش شديد تا هنگام مرگ بر چهره اش بود.

با اين بيان آيه مورد اشاره در مورد اين عنصر پليد و كار ظالمانه اش فرود آمد و فرمود:

وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ... (1)

2- امّا برخى آورده اند كه اين آيه درباره هر كفرگرا و بيدادگرى كه فرمانبردارى از خدا را رها كرده و از پى كفرگرايان و ظالمان برود و خشنودى خاطر آنان را بر بندگى خدا و خشنودى او برگزينند، فرود آمده است.

ششمين امام نور حضرت صادق عليه السلام فرمود:

لَيْسَ رَجُلٌ مِنْ قُرَيْشٍ اِلاّ وَ قَدْنَزَلَتْ فيهِ آيَةٌ اَو آيَتانِ تَقُودُهُ إلى جَنَّةٍ اَو تَسُوقُهُ اِلى نارٍ...(2)

هيچ فردى از شرك گرايان قريش نيست، جز اينكه يك و يا دو آيه در مورد آنان فرود آمده است كه او را به بهشت يا دوزخ سوق مى دهد و اين در مورد آيندگان نيز جريان دارد.1.


1) سوره فُرْقان، آيه 27.

2) بَصائِر الدَّرَجات، ج 1، ص 159، باب 11.

اى كاش او را به دوستى بر نگرفته بودم

يكى از ويژگى هاى روز رستاخيز پديدار شدن دريغ ها و حسرت هاست؛ به همين جهت در هفتمين آيه مورد بحث به يكى از صحنه هاى عجيب آن پرداخته و مى فرمايند:

وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى يَدَيْهِ

و روز رستاخيز، روزى است كه ستمكار و بيداد پيشه، بسان «عُقْبَه» از فرط ندامت و حسرت انگشت خود را مى گزد و بر خود مى پيچد.

آرى، اين سرنوشت شوم كسانى است كه براى خود دوستانى غير از خدا بگيرند.

«عَطاء» مى گويد: آن روز بيدادگران به گونه اى دست هاى خود را گاز مى گيرند كه گوشت آنها تا مرفق ريخته مى شود.

يَقُولُ يا لَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُوْلِ سَبيلاً.

در آن روز انسان بيدادپيشه مى گويد: اى كاش به راه سعادت آفرين پيامبر صلى الله عليه و آله گام سپرده و از هدايت و راهنمايى او بهره گرفته بودم.

يا وَيْلَتى لَيْتَنى لَمْ اَتَّخِذْ فُلانا خَليلاً

اى واى بر من كاش فلان ( شخص گمراه ) را دوست خود انتخاب نكرده بودم. (28/فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« خَليل » به معنى دوست خاص و صميمى گفته مى شود كه انسان او را مشاور خود قرار مى دهد. روشن است كه منظور از « فُلان » همان شخصى است كه او را به گمراهى كشانده : شيطان يا دوست بد يا خويشاوند گمراه .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

فُلان: كنايه از «مرد» و «فُلانَة» نيز كنايه از «زن» مى باشد و هنگامى كه در مورد حيوان به كار مى رود، الف و لام بر سرش مى آيد.

اى واى بر من! كاش پيامبر را به دوستى و همنشينى برگرفته و او را فرمانبردارى نموده بودم و اى كاش شيطان و يا «عقبه» و يا هر دوست گمراه و بدانديش خود را به همنشينى نگرفته بودم. و اگر منظور از واژه ظالم هر بيدادگرى باشد در آن صورت تفسير آيه اين است كه: اى كاش هر دوست و همنشينى كه مرا از راه حق و عدالت به بيراهه مى كشيد، چنين كسى را به دوستى بر نگرفته بودم. و بدان دليل واژه «فُلان» را به جاى ظالمان آورده است، كه اگر مى خواست نام همه آنان، بسان فرعون، هامان، قارون، ابليس و... را يكى پس از ديگرى بياورد گفتار بسيار طولانى مى شد، به همين جهت اين واژه را آورد تا همه را شامل گردد.

نقش سرنوشت ساز دوست و همنشين

(1) عوامل و قالب هاى سازنده شخصيت انسان بسيار است، كه از آن جمله عامل دوست و همنشين و همراه مى باشد؛ چرا كه دوست به ويژه اگر از نظر علمى و فكرى و مادّى قويتر باشد، انسان را به راه دلخواه سوق مى دهد و به تدريج در طرز تفكّر، در نگرش انسان به موضوعات گوناگون، در عواطف و احساسات و در .


1) مترجم .

صفات و منش او سخت نفوذ مى كند.

اين اثر گذارى و اثر پذيرى تا آنجايى است كه امير مؤمنان عليه السلام فرمود:

وَ مَنِ اشْتَبَهَ عَلَيْكُمْ اَمْرُهُ وَ لَمْ تَعْرِفُوا دينَهُ فَانْظُرُوا اِلى خُلَطائِهِ.(1)

هرگاه در شناخت كسى دچار مشكل شديد و دين و آيين و رفتار و كردار او را نشناختيد به دوستان او بنگريد...

و نيز از حضرت سليمان آورده اند كه فرمود:

لا تَحْكُموا عَلى رَجُلٍ بِشَىْ ءٍ حَتّى تَنْظُرُوا اِلى مَنْ يُصاحِبُ، فَاِنَّما يُعْرَفُ الرَّجُلُ بِأَشْكالِهِ و اَقْرانِهِ وَ يُنْسَبُ اِلى اَصْحابِهِ وَ اَخْدانِهِ.(2)

درباره شخصيت كسى پيش از نگرش به دوستانش داورى نكنيد، چرا كه انسان به وسيله دوستان و نزديكان خويش شناخته مى شود و به آنان و رفتار و كردار آنان نسبت داده خواهد شد.

نهمين امام نور حضرت جواد عليه السلام در اين مورد هشدار داد كه:

اِيّاكَ و مُصاحَبَةِ الشِّرّيرِ فَاِنَّهُ كَالسَّيْفِ الْمَسْلُولِ، يَحْسُنُ مَنْظَرُهُ وَ يقْبَحُ اَثَرُه.(3)

هشدار از دوستى و معاشرت با بدان و شرارت پيشگان، چرا كه آنان بسان شمشير برهنه اند كه ظاهرش مى درخشد و برق مى زند، امّا اثرش مرگبار است.

و پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود:

أرْبَعٌ يُمِتْنَ الْقَلْبَ:

اَلذَّنْبُ عَلَى الذَّنْبِ؛

وَ كَثْرَةُ مُناقَشَةِ النِّساءِ؛

وَ مُماراةِ الأَْحْمَقِ تَقُولُ وَ يَقُولُ...

وَ مُجالَسَةُ الْمَوْتى،8.


1) سَفينَةُ الْبِحار، ج 2، ص 27 واژه «صِدْق».

2) بِحار، ج 74، ص 197.

3) بِحار، ج74، كتاب الْعِشْرَة، ص 198.

وَ قيلَ لَهُ: يا رَسُولَ اللّهِ وَ مَا الْمَوْتى؟

قالَ: كُلُّ غَنِىٍّ مُتْرَفٍ.(1)

چهار چيز است كه قلب انسان را مى ميراند:

اين چهار عامل كشنده قلب عبارتند از:

گناه بر روى گناه،

نشست و برخاست و گفتگوى بيهوده و بسيار با زنان بيگانه،

كشمكش با عناصر سبك مغز...

و ديگر نشست و برخاست با مردگان.

پرسيدند: مردگان كيانند؟

فرمود: ثروتمندان مست و مغرورى كه به خوشگذرانى غرق شده و خدا و ارزش هاى انسانى را فراموش مى كنند.4.


1) بِحار، ج 71، ص 194.

لَقَدْ اَضَلَّنى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ اِذْجاءَنى وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلاِْنْسانِ خَذُولاً

او مرا از ياد حق گمراه ساخت ، بعد از آن كه آگاهى به سراغ من آمده بود و شيطان هميشه مخذول كننده انسان بوده است.(29 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« ذِكْر » در جمله بالا معنى وسيعى دارد و تمام آيات الهى را كه در كتب آسمانى نازل شده شامل مى شود ، بلكه هرچيز كه موجب بيدارى و آگاهى انسان باشد در آن جمع است. « خَذُول » صيغه مبالغه و به معنى بسيار مخذول كننده است .

بدون شك عامل سازنده شخصيت انسان بعد از اراده و خواست و تصميم او ، امور مختلفى است كه از اهم آن ها همنشين و دوست معاشر است ، چرا كه انسان خواه و ناخواه تأثيرپذير است و بخش مهمى از افكار و صفات اخلاقى خود را از طريق دوستانش مى گيرد، اين حقيقت هم از نظر علمى و هم از طريق تجربه و مشاهدات حسى به ثبوت رسيده است. اين تأثيرپذيرى از نظر منطق اسلام تا آن حدّ است كه در روايات اسلامى از پيامبر خدا حضرت سليمان چنين نقل شده است : « لا تَحْكُمُوا عَلى رَجُلٍ بِشَىْ ءٍ حَتّى تَنْظُرُوا اِلى مَنْ يُصاحِبُ ، فَاِنَّما يُعْرَفُ الرَّجُلُ بِاَشْكالِه وَ اَقْرانِه وَ يُنْسَبُ اِلى اَصْحابِهِ وَ اَخْدانِهِ : درباره كسى قضاوت نكنيد تا به دوستانش نظر بيفكنيد چراكه انسان بوسيله دوستان و ياران و رفقايش شناخته مى شود ». (1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اين دوست گمراه و بيدادپيشه مرا از توجّه به قرآن كه به وسيله پيامبر خدا به من رسيده بود، بازداشت و به گمراهى كشاند.

در ادامه آيه شريفه، قرآن سخن آن ظالم را رها كرده و در هشدارى سخت مى فرمايد: وَكانَ الشَّيْطانُ لِلاِْنْسانِ خَذُولاً.

و شيطان هماره فروگذارنده و خوار كننده انسان است.

و اين بيان به خاطر آن است كه شيطان در دنيا انسان را به وسوسه و به گمراهى مى كشد و در روز رستاخيز از او بيزارى مى جويد و وى را به كيفر مى سپارد. .


1) « سفينة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 27 ( ماده صدق ) .

صفات دوازده گانه خانواده هاى برجسته مذهبى

وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَى الاَْرْضِ هَوْنا وَ اِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاما

بندگان خاص خداوند رحمن آن ها هستند كه با آرامش وبى تكبر بر زمين راه مى روند و هنگامى كه جاهلان آن ها را مخاطب سازند به آن ها سلام مى گويند ( و با بى اعتنايى و بزرگوارى مى گذرند ). (63 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« هَوْنَ » مصدر است و به معنى نرمش و آرامش و عدم تكبر مى باشد. آيات 63 تا 74 دوازده صفت از صفات ويژه بندگان خاص خدا آنان را بيان مى كند كه بعضى به جنبه هاى اعتقادى ارتباط دارند و برخى اخلاقى و پاره اى اجتماعى ، قسمتى جنبه فردى دارد و بخش ديگرى جمعى است و روى هم رفته مجموعه اى است از والاترين ارزش هاى انسانى. نخستين توصيفى كه از « عِبادُ الرَّحْمنِ » شده است ، نفى كبر و غرور و خودخواهى است كه درتمام اعمال انسان و حتى در كيفيت راه رفتن او آشكار مى شود زيرا ملكات اخلاقى هميشه خود را در لابلاى اعمال و گفتار و حركات انسان نشان مى دهند، تا آن جا كه از چگونگى راه رفتن يك انسان مى توان با دقت و موشكافى به قسمت قابل توجهى از اخلاق او پى برد. در حديث جالبى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه روزى از كوچه اى عبور مى كردند جمعى از مردم را در يك نقطه مجتمع ديدند ازعلت آن سؤال كردند عرض كردند ديوانه اى است كه اعمال جنون آميز و خنده آورش مردم را متوجه خود ساخته آن هارا به سوى خود فراخواند و فرمود : مى خواهيد ديوانه واقعى را به شما معرفى كنم ؟ همه خاموش بودند و با تمام وجودشان گوش مى دادند. فرمود : « اَلْمُتَبَخْتِرُ فى مَشْيِه ، اَلنّاظِرُ فى عِطْفَيْهِ ، اَلْمُحِرِّكُ جَنْبَيْهِ بِمِنْكَبَيْهِ الَّذى لايُرْجى خَيْرُهُ وَ لا يُؤْمَنُ شَرُّهُ ، فَذلِكَ الْمَجْنُونُ وَ هذا مُبْتَلًى : كسى كه با تكبر و غرور راه مى رود و پيوسته به دوطرف خود نگاه مى كند ، پهلوهاى خود را با شانه خودحركت مى دهد ( غير از خود نمى بيند و انديشه اش از خودش فراتر نمى رود )

كسى كه مردم به خير او اميد ندارند و از شر او درامان نيستند ديوانه واقعى او است اما اين را كه ديديد تنها يك بيمار است ». دومين وصف آن ها حلم و بردبارى است چنانكه قرآن در ادامه همين آيه مى گويد : « وَ اِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاما ». سلامى كه نشانه بى اعتنايى تؤام با بزرگوارى است ، نه ناشى از ضعف ، سلامى كه دليل عدم مقابله به مثل در برابر جاهلان و سبك مغزان است ، سلام وداع گفتن با سخنان بى رويه آن ها است ، نه سلام تحيت كه نشانه محبت و پيوند دوستى است ، خلاصه سلامى كه نشانه حلم و بردبارى و بزرگوارى است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«هَوْن»: وقار و فروتنى و در برابر تكبّر است.

در آيه شريفه از اين انسان هاى شريف و فروتن به بندگان خدا تعبير مى كند و اين بيان به منظور گراميداشت آنان است؛ بدين صورت خدا آنان را در راه شايسته و شيوه درست و انسانى خودشان تشويق مى كند و روشن مى سازد كه او از بندگان، جز اين شيوه و عملكرد انتظارى ندارد و بايد چنين باشند.

اين تعبير تشويق آميز بسان بيان پدرى پر مهر و خردمند است كه در تشويق فرزند شايسته كردارش مى گويد: فرزند من، آن كسى است كه در زندگى به گونه اى بينديشد و رفتارى در پيش گيرد كه من از او خشنود گردم و رفتارى درست و خدا پسندانه داشته باشد.

او بدين صورت فرزند درست كردار و خردمند خويش را تشويق مى كند و به فرزندان وظيفه ناشناس نيز هشدار مى دهد كه بخود آيند.

از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود:

هُوَ الرَّجُلُ يَمْشى بِسَجِيَّتِهِ الَّتي جُبِلَ عَلَيْها لايَتَكَلَّفُ وَ لايَتَبَخْتَرُ.(1)0.


1) بِحار الانوار، ج 24، ص 132؛ و ج 69، ص 260.

منظور از اين انسان شايسته كردار آن كسى است كه بر اساس فطرت انسانى و وجدان اخلاق خويش زندگى كند و از خود بزرگى بينى و تكبر و خود كامگى بپرهيزد.

پاره اى مى گويند: منظور آيه شريفه آن انسان هاى فروتن و شايسته كردارى مى باشند كه به بردبارى و آگاهى آراسته اند و در برابر نادانى و خيره سرى و گستاخى ديگران وقار و شكوه معنوى خويشتن را از دست نمى دهند.

وَ اِذا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاماً.

و هنگامى كه كه عناصر و جريان هاى نادان و گمراه و تاريك انديش به آنان سخن ناپسندى نثار كنند،پاسخ آنان را به زشتى نمى دهند و دهان به سخنان ناروا نمى آلايند و به گناه نمى افتند، بلكه خدا پسندانه و انسانى به روشنگرى و پاسخگويى مى پردازند.

به باور پاره اى منظور اين است كه در برابر نادانى و گستاخى نادانان، به آنان سلام مى گويند.

قرآن در آيه ديگرى در اين مورد مى فرمايد:

وَ اِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ اَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا اَعْمالُنا وَ لَكُمْ اَعْمالُكُمْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ.(1)

و هنگامى كه سخن بيهوده اى بشنوند از آن روى بر مى تابند و مى گويند: عملكرد ما از آن ما و عملكرد شما از آن شماست! سلام بر شما، ما جوياى معاشرت و درگيرى با نادانان نيستيم.

«قُتادَة» در اين مورد آورده است كه: شيوه اخلاقى مردم توحيدگرا اين بود كه با عناصر نادان كشمكش نمى كردند.

و «اِبْن عَبّاس» مى گويد: آنان در برابر كسانى كه نادانى مى ورزيدند، پافشارى نمى كردند و بسان آنان رفتار نمى نمودند.5.


1) سوره قَصَص، آيه 55.

وَ الَّذينَ يَبيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدا وَ قِياما

آن ها كسانى هستند كه شبانگاه براى پروردگارشان سجده و قيام مى كنند. (64 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« سُجَّد » جمع « ساجِد » و « قِيام » جمع « قائِم » است. در اين آيه به سومين ويژگى آن ها يعنى عبادت خالصانه پروردگار پرداخته است. در ظلمت شب كه چشم غافلان در خواب است و جايى براى تظاهر و ريا وجود ندارد خواب خوش را بر خود حرام كرده و به خوش تر از آن كه ذكر خدا و قيام و سجود در پيشگاه با عظمت او است مى پردازند ، پاسى از شب را به مناجات با محبوب مى گذرانند و قلب و جان خود را با ياد و نام او روشن مى كنند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آنان كسانى هستند كه شب ها بيدار مى مانند و در پيشگاه پروردگار خويش گاه در حال قيام هستند و گاه در حال سجده و او را خالصانه و عاشقانه عبادت مى كنند و از بارگاه با عظمت او پاداش مى خواهند و يارى مى جويند.

وَ الَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ اِنَّ عَذابَها كانَ غَراما

آن ها كسانى هستند كه مى گويند پروردگارا عذاب جهنم را از ما برطرف گردان كه عذابش سخت و پردوام است. (65 / فرقان)

اِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرّا وَ مُقاما

آن بدجايگاه و بدمحل اقامتى است. (66 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

واژه «غَرام» در اصل به معنى مصيبت و ناراحتى شديدى است كه دست از سرانسان برندارد، اطلاق اين واژه بر جهنم به خاطر آن است كه عذابش شديد ، پى گير و پردوام است.

چهارمين صفت ويژه آنان خوف و ترس از مجازات و كيفر الهى است. با اين كه آن ها شب ها به ياد خدا هستند و به عبادتش مشغول و روزها در مسير انجام وظيفه گام برمى دارند باز هم قلوبشان مملو از ترس مسؤوليت ها است، همان ترسى كه عامل نيرومندى براى حركت به سوى انجام وظيفه بيشتر و بهتراست، همان ترسى كه به سان يك پليس نيرومند از درون ، انسان را كنترل مى كند و بى آن كه مأمور و مراقبى داشته باشد وظايف خود را به نحو احسن انجام مى دهد و در عين حال خود را در پيشگاه خدا مقصّر مى شمرد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«غَرام»: به سخت ترين عذابى گفته مى شود كه از انسان گناهكار جدايى ناپذير است.

و آنان كسانى هستند كه نيايشگرانه دست به سوى خدا بر داشته و هماره مى گويند: پروردگارا، عذاب دوزخ و آتش شعله ور آن را از ما برطرف سازد كه عذاب آن سخت و پاينده و جدايى ناپذير است.

و مى فرمايد: اِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرّا وَ مُقاما

چرا كه دوزخ براى ماندن بد جايگاه و زشت و بدقرارگاهى است.

وَ الَّذينَ اِذا اَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواما

آن ها كسانى هستند كه هرگاه انفاق كنند نه اسراف مى كنند و نه سخت گيرى ، بلكه در ميان اين دو حد اعتدالى دارند. (67 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

واژه «قَوام» در لغت به معنى عدالت و استقامت و حد وسط ميان دو چيز است و «قِوام» ( بر وزن كتاب ) به معنى چيزى است كه مايه قيام و استقرار بوده باشد. در تفسير « اِسْراف » و « اِقْتار » كه نقطه مقابل يكديگرند مفسران سخنان گوناگونى دارند كه روح همه به يك امر بازمى گردد و آن اين كه « اسراف » آن است كه بيش از حد و در غير حق و بيجا مصرف گردد و « اقتار » آن است كه كمتر از حق و مقدار لازم بوده باشد. در يكى از روايات اسلامى تشبيه جالبى براى « اسراف » و « اقتار » و حد اعتدال شده است و آن اين كه هنگامى كه امام صادق اين آيه را تلاوت فرمود مشتى سنگ ريزه از زمين برداشت و محكم در دست گرفت و فرمود اين همان « اقتار » و سخت گيرى است ، سپس مشت ديگرى برداشت و چنان دست خود را گشود كه همه آن به روى زمين ريخت و فرموداين«اسراف»است، بارسوم مشت ديگرى برداشت وكمى دست خود راگشود به گونه اى كه مقدارى فروريخت و مقدارى در دستش بازماند و فرمود اين همان « قَوام » است.(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

به باور پاره اى «اِسْراف» به مفهوم هزينه كردن مال و ثروت در راه گناه و نافرمانى خداست و واژه «اِقْتار» به معناى خوددارى از هزينه درست و شايسته در راه حق و عدالت است.

با اين بيان تفسير آيه اين است كه: بندگان خاصّ خدا كسانى هستند كه دارايى و ثروت خود را نه در راه گناه و بيداد مصرف مى كنند و نه از هزينه آن در راه حق و عدالت خوددارى مى ورزند، بلكه آن را در راه حق هزينه مى نمايند.

و پاره اى بر آنند كه، واژه «اِسْراف» به مفهوم زياده روى و «اِقْتار» به معناى .


1) « تفسير نورالثقلين » ، جلد 4 ، صفحه 29 .

خوددارى از اداى حق خداست كه در اين صورت تفسير آيه اين است كه: و بندگان خاص خدا، كسانى هستند كه در هزينه كردن مال خود، نه زياده روى مى كنند و نه سخت گيرى، بلكه به طور درست و بجا هزينه مى نمايند و از آن بهره مى برند.

«مُعاذ» در اين مورد آورده است كه:

سَأَلْتُ رَسُولَ اللّهِ عَنْ ذلِكَ

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در تفسير آيه پرسيدم، كه فرمود:

مَنْ اَعْطى في غَيْرِ حَقٍّ فَقَدْاَسْرَفَ، وَ مَنْ مَنَعَ عَنْ حَقٍّ فَقَدْ قَتَرَ.(1)

هر كس دارايى خود را در راه ستم و نافرمانى خدا هزينه كند، راه اسراف را پيموده است و هر كس از هزينه آن در راه حق و عدالت خود دارى ورزد، راه «بخل» و تنگ نظرى در پيش گرفته است.

و از اميرمؤمنان آورده اند كه فرمود:

لَيْسَ فِى الْمَأْكُولِ وَ الْمَشْرُوبِ سَرَفٌ و اِنْ كَثُر.(2)

هزينه نمودن مال در راه خوردنى ها و نوشيدنى هاى حلال و روا، گرچه زياد هم باشد اسراف به شمار نمى رود.

وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً.

و شيوه هزينه مال و ثروت، شيوه اى ميانه اين دو روش ناپسند مى باشد.

با اين بيان شيوه پسنديده، نه اسراف كارى و ولخرجى است و نه سخت گيرى و تنگ چشمى، بلكه روش اعتدال و ميانه و پسنديده است.

و منظور از واژه «قوام» در آيه شريفه آن شيوه اى است كه انسان را در زندگى از ديگران بى نياز ساخته و به طور خودكفا استوار و سر پا دارد.

از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه «قَوام» به معناى روشن ميانه است.6.


1) تفسير ماوَرْدى، ج 4، ص 156.

2) تفسير تِبْيان، ج 7، ص 506.

اَلقَوامُ هُوَ الْوَسَطُ.(1)

از آن حضرت آورده اند كه فرمود:

اَرْبَعَةٌ لايُسْتَجابُ لَهُمْ دَعْوَةٌ:

رَجُلٌ فاتِحٌ فاهُ، جَالِسٌ في بَيْتِهِ فَيَقُولُ: يَا رَبِّ ارْزُقْنى، فَيَقُولُ لَهُ: أَ لَمْ آمُرُكَ بِالطَّلَبِ؟

وَ رَجُلٌ كَانَتْ لَهُ امْرَأَةٌ يَدْعُوا عَلَيْهَا، يقولُ: يَا رَبِّ اَرِحْنى مِنْهَا، فَيَقُولُ: أَ لَمْ أَجْعَلْ اَمْرَها بِيَدِكَ؟

وَ رَجُلٌ كانَ لَهُ مالٌ فَأَفْسَدَهُ، فَيَقُولُ: يَا رَبِّ ارْزُقْنى، فَيَقُولُ: أ لَمْ آمُرُكَ بِالاِْقْتِصَادِ؟

وَ رَجُلٌ كَانَ لَهُ مَالٌ فَأَدَانَهُ بِغَيْرِ بَيِّنَةٍ فَيَقُولُ: أَلَمْ آمُرُكَ بِالشَّهَادَةِ؟(2)

دعاى چهار نيايشگر و دعاكننده پذيرفته نمى شود:

1- نخست آن مردى كه در خانه بنشيند و دهان بگشايد و بگويد:

پروردگارا، مرا روزى بخش! چرا كه در پاسخ او پروردگارش مى فرمايد: آيا به تو دستور تلاش و كوشش براى به دست آوردن رزق و روزى ندادم؟

2- و مردى كه درباره زن ناسازگار و ستمكار خويش نفرين كند و بگويد: پروردگارا، مرا از دست اين زن نجات بده! به او نيز پاسخ داده مى شود كه: آيا كار او را به دست تو نسپردم و امكان گسستن پيوند با او را به تو ندادم؟

3- و نيز دعاى مردى پذيرفته نمى شود كه خدا به او ثروت و امكاناتى بدهد و او آن را تباه سازد و آن گاه دست به دعا بر دارد كه پروردگارا، روزيم را بده! چرا كه خدا به او مى فرمايد: آيا به تو ثروت نداده و فرمان اعتدال و ميانه روى در هزينه كردن آن نفرستادم؟

4- و ديگر مردى كه مال خود را بدون دليل و گواه به عنوان وام، به ديگرى بدهد و آن گاه كه وام گيرنده نداد، دست به سوى آسمان بردارد كه خدايا ياريم كن! خدا به او مى فرمايد: آيا به تو دستور ندادم كه به هنگام وام دادن به ديگرى سند و گواه بگيرى؟5.


1) تفسير عَيّاشى، ج 1، ص 106، ج 315.

2) كافى، ج 2، ص 37، ح 2، كتاب الدعا؛ دَعَوات راوندى، ص 33، ح 75.

وَالَّذينَ لايَدْعُونَ مَعَ اللّهِ اِلهااخَرَ وَ لايَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ اَثاما

آن ها كسانى هستند كه معبود ديگرى را با خداوند نمى خوانند و انسانى را كه خداوند خونش را حرام شمرده جز به حق به قتل نمى رسانند و زنا نمى كنند و هر كس چنين كند مجازاتش را خواهد ديد.(68 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اِثْم » و « اَثام » در اصل به معنى اعمالى است كه انسان را از رسيدن به ثواب دور مى سازد ، سپس به هرگونه گناه اطلاق شده است ، ولى در اين جا به معنى جزاى گناه است. ششمين ويژگى « عِبادُ الرَّحْمنِ » كه در آيه مورد بحث آمده توحيد خالص است كه آن ها را از هرگونه شرك و دوگانه و يا چندگانه پرستى دور مى سازد. هفتمين صفت، پاكى آن ها از آلودگى به خون بى گناهان است : « وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ ». از آيه فوق به خوبى استفاده مى شود كه تمام نفوس انسانى دراصل محترمند و ريختن خون آن ها ممنوع است ، مگر عواملى پيش آيد كه اين احترام ذاتى را تحت الشعاع قرار دهد و مجوز ريختن خون گردد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث در اشاره به ششمين ويژگى «بندگان شايسته خدا» مى فرمايد:

وَ الَّذينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللّهِ اِلهاً آخَرَ

بندگان شايسته خدا كسانى هستند كه با خداى يكتا و بى همتا خدايى نمى گيرند و نمى خوانند، بلكه تنها او را مى پرستند.

وَلايَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللَّهُ اِلاّبِالْحَقِّ

و هرگز انسانى را كه خدا خون و جانش را محترم شمرده و كشتن او را تحريم كرده است، نمى كشند؛

چرا كه مى دانند ريختن خون مسلمان و پايمال ساختن حق زندگى او و نيز كشتن

اهل كتاب كه با مردم مسلمان هم پيمان هستند، حرام است؛ و نيك باور دارند كه جز كافر حربى و كسى كه ديگرى را به طور عمد و نا روا كشته و يا مرتكب زناى محصنه شده و يا به راستى راه ارتداد و پيكار با دين خدا را در پيش گرفته و يا در روى زمين به راستى و بر طبق معيارها و ملاك هاى دقيق و عادلانه به تبهكارى برخاسته است، هيچ كسِ ديگرى را نمى توان كشت، چرا كه حق حيات از طبيعى ترين و ابتدايى ترين و اساسى ترين حقوق انسانهاست و بايد تضمين و تأمين گردد.

به همين جهت است كه در وصف بندگان شايسته و درست انديش و درستكار خدا در ادامه آيه شريفه به نشان ويژگى ديگر آنان پرداخته و مى فرمايد:

وَلايَزْنُونَ

بندگان خاصّ خدا دامان خود را پاك نگاه مى دارند و هرگز به بى عفتى و آلودگى روى نمى آورند.

از اين آيه شريفه چنين دريافت مى گردد كه بزرگ ترين گناهان پس از شرك گرايى و آدم كشى، آلوده دامنى است.

«ابن مسعود» در اين مورد آورده است كه ازپيامبر گرامى صلى الله عليه و آله پرسيدم: كدامين گناه از همه گناهان بزرگ تر و سهگين تر است؟

سَأَلْتُ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله : أَىُّ الذَّنْبِ أَعْظَمُ؟

قالَ: أنْ تَجْعَلَ لِلّهِ نِدّاً وَ هُوَ خَلَقكَ،

قالَ: قُلْتُ: ثُمَّ اَىُّ؟

قالَ: تَقتُلُ وَلَدكَ مَخافَةَ أنْ يَطْعَمَ مَعَكَ،

قالَ: قُلْتُ: ثُمَّ اَىُّ؟

قالَ: أَنْ تَزْنِىَ حَليلَةَ جارِكَ، فَاَنْزَلَ اللّهُ تَصْديقَها وَ الَّذينَ لايَدْعُونَ مَعَ اللّهِ اِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ وَ لايَزْنُونَ...(1)

آن حضرت فرمود: اين گناه بزرگ كه براى خدا همتا و نظيرى بپندارى و در حالى1.


1) صَحيح بُخارى، ج 6، ص 137؛ صَحيح مُسْلم، ج 1، ص 90، ح 141.

كه او تو را آفريده است بر او شرك ورزى.

گفتم: پس از شرك گرايى كدامين گناه؟

فرمود: اين گناه بزرگ كه از ترس اين كه مباد فرزندت با تو هم غذا شود، او را بكشى و حق حيات او را پايمال سازى.

پرسيدم: پس از اين، كدامين گناه؟

فرمود: اين كه به همسر همسايه يا هر آشنا و بيگانه اى دست خيانت دراز كنى و دامان آلوده سازى.

درست در اين هنگام بود كه خداى فرزانه درستى گفتار پيامبرش را با فروفرستادن اين آيه شريفه گواهى كرد كه:

وَ الَّذينَ لايَدْعُونَ مَعَ اللّهِ...

در ادامه آيه شريفه مى فرمايد:

وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ اَثاماً.

و كسى كه دست به اين كارهاى زشت و ظالمانه يازد با كيفرى سخت رو به رو خواهد شد.

واژه «اَثام» به باور پاره اى به مفهوم كيفر است، امّا پاره اى بر آنند كه نام جايگاه بسيار بدى در دوزخ مى باشد.

يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ يَخْلُدْ فيهِ مُهانا

چنين كسى عذاب اودرقيامت مضاعف مى گرددوباخوارى هميشه درآن خواهدماند.(69/فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

دراين جا دوسؤال پيش مى آيد: نخست اين كه چرا عذاب اين گونه اشخاصمضاعف مى گردد؟ چرا به اندازه گناهشان مجازات نشوند ؟ آيا اين با اصول عدالت سازگار است؟ ديگر اين كه در اين جا سخن از خلود و عذاب جاويدان است ، در حالى كه مى دانيم خلود تنها مربوط به كفار است و از سه گناهى كه در اين آيه ذكر شده تنها گناه اول كفر مى باشد و اما قتل نفس و زنا نمى تواند سبب خلود گردد؟ مفسران در پاسخ سؤال اول گفته اند : منظور از مضاعف شدن عذاب اين است كه بر هريك از اين گناهان سه گانه كه دراين آيه مذكور است مجازات جداگانه اى خواهد شد كه مجموعا عذاب مضاعف است .از اين گذشته گاه يك گناه سرچشمه گناهان ديگر مى شود ، مانند كفركه سبب ترك واجبات و انجام محرمات مى گردد و اين خود موجب مضاعف شدن مجازات الهى است. و اما درپاسخ سؤال دوم مى توان گفت كه بعضى از گناهان به قدرى شديد است كه سبب بى ايمان ازدنيا رفتن مى شود، همان گونه كه درباره قتل نفس درذيل 93 سوره نساء گفته ايم .(1)درمورد زنا مخصوصا اگر زناى محصنه باشد نيز ممكن است چنين باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه شريفه روشنگرى مى كند كه كيفر چنين كسى چند برابر مى شود و نه اينكه استحقاق او را چند برابر مى سازد، چرا كه خداى عادل كسى را بيشتر از استحقاقش كيفر نمى دهد.

وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً. و براى هميشه در دوزخ با خفت و خوارى گرفتار خواهد شد.

اين جمله نشانگر آن است كه اين گروه در دوزخ طعم تلخ عذاب و كيفر را با خوارى و خفت مى چشند، نه اينكه تنها گرفتار عذاب گردند، چرا كه گاه برخى دردها و گرفتارى ها به پاره اى از انسان ها مى رسد كه منظور اهانت به آنان نيست و اين با آن چه آيه شريفه بيان مى كند متفاوت است. .


1) « تفسير نمونه » ، جلد 4 ، صفحه 68 .

تبديل سيئات به حسنات

اِلاّ مَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحا فَاُولئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحيما

مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد كه خداوند گناهان اين گروه را به حسنات تبديل مى كند و خداوند آمرزنده و مهربان است. (70 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

خداوند به لطف و كرمش و فضل و انعامش بعد از توبه كردن سيئات اعمال او را محومى كند و به جاى آن حسنات مى نشاند ، چنان كه در روايتى از ابوذر از پيامبراسلام صلى الله عليه و آله مى خوانيم: « روز قيامت كه مى شود بعضى از افراد را حاضر مى كنند خداوند دستور مى دهد گناهان صغيره او را به او عرضه كنيد و كبيره ها را بپوشانيد ، به او گفته مى شود گناهان صغيره او را به او عرضه كنيد و كبيره ها را بپوشانيد ، به او گفته مى شود تو در فلان روز فلان گناه صغيره را انجام دادى و او به آن اعتراف مى كند، ولى قلبش از كبائر ترسان و لرزان است . در اين جا هرگاه خدا بخواهد به او لطفى كند دستور مى دهد به جاى هر سيئه حسنه اى به او بدهيد ، عرض مى كند پروردگارا ! من گناهان مهمى داشتم كه آن ها را در اين جا نمى بينم ». ابوذر مى گويد : در اين هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله تبسم كرد كه دندان هايش آشكارگشت سپس اين آيه را تلاوت فرمود: «فَاُولئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِئاتِهِمْ حَسَناتٍ» .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث توبه كاران راستين را جدا مى سازد و مى فرمايد:

اِلاّ مَنْ تَابَ وَ آمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَاُولئِكَ يُبَدِّلَ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ

مگر كسانى كه از زشتكارى خويش توبه نموده و به خدا ايمان آورده و به انجام كارهاى شايسته همت گمارند، آرى اينان كسانى هستند كه خدا توفيق بازگشت به سوى حق و دورى گزيدن از گناه و نافرمانى، پس از انحراف و لغزش، به آنان ارزانى داشته و پس از فراموش ساختن خدا، به ياد او زندگى را آغاز كرده و .


1) «نورالثقلين»، جلد 4، صفحه 33 .

پس از بدى و گناه نيكى كرده اند.

امّا به باور پاره اى ديگر منظور اين است كه: خدا پس از توبه اينان گناهان شان را مى بخشد و به جاى آنها ثواب و كارهاى نيك برايشان مى نويسد.

دليل اين ديدگاه روايتى است ازپيامبر گرامى صلى الله عليه و آله كه فرمود:

يُؤْتى بِالرَّجُلِ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَيُقالُ: اِعْرِضُوا عَلَيْهِ صِغارَ ذُنُوبِهِ وَ نَحُّوا عَنْهُ كِبارَها، فَيُقالُ: عَمِلْتَ يَوْمَ كَذا... وَ هُوَ مُقِرٌّ لايُنْكِرُ وَ هُوَ مُشْفِقٌ مِنَ الْكَبائِرِ فَيُقالُ: اَعْطُوهُ مَكانَ كُلِّ سَيِّئَةٍ عَمَلَها حَسَنَةً فَيَقُولُ: اِنَّ لي ذُنُوباً ما اَرَاهَا هَاهُنَا...(1)

در روز رستاخيز فردى را مى آورند و مى گويند: گناهان كوچك او را برايش نمايش دهيد و گناهان بزرگش را از او دور سازيد.

آن گاه است كه فرشتگان يك يك گناهان كوچك او را به او مى نمايانند و مى گويند در فلان روز و در كدامين مكان چنين كردى...، او مى پذيرد در حالى كه دلش از ترس گناهان بزرگ آكنده از هراس است.

سپس گفته مى شود، اينك به جاى هر بدى و گناه او، يك پاداش و ثواب به حساب او بگذاريد، او شادمان مى گردد مى گويد: خدايا، تو را سپاس! من گناهان بزرگى داشتم كه گويى بخشيده اى و اثرى از آنها نمى بينم.

اين روايت را از «اَبوذَر» آورده و افزوده اند كه: پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه گفتارش به اين جا رسيد، از شادمانى به گونه اى خنديد كه دندانهايش هويدا گرديد.

وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً.

و خدا هماره آمرزنده گناه بندگان توبه كار است و در پرتو بخشايش و مهر خويش به آنان نعمت ارزانى مى دارد.4.


1) صَحيح مُسْلم، ج 1، ص 177، ح 314.

وَ مَنْ تابَ وَ عَمِلَ صالِحا فَاِنَّهُ يَتُوبُ اِلَى اللّهِ مَتابا

و كسى كه توبه كند و عمل صالح بجا آورد به سوى خدا بازگشت مى كند ( و پاداش خود را از او مى گيرد ). (71 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« مَتاب » مصدر ميمى به معنى توبه است و چون در اين جا مفعول مطلق است تأكيد را بيان مى كند. يعنى توبه و ترك گناه بايد تنها به خاطر زشتى گناه نباشد بلكه علاوه بر آن انگيزه اش خلوص نيت و بازگشت به سوى پروردگار باشد. بنابراين فى المثل ترك شراب يا دروغ به خاطر ضررهايى كه دارد هرچند خوب است ولى ارزش اصلى اين كار در صورتى است كه از انگيزه الهى سرچشمه گيرد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«علىّ بن عيسى» در تفسير آيه شريفه ميان بازگشت از گناه و زشتى و بازگشت به سوى خدا فرق گذاشته و بر آن است كه بازگشت به سوى خدا كارى است كه در خور پاداش است، امّا بازگشت از زشتى و گناه به خودى خود اين خاصيت را ندارد.

بنابراين منظور آيه اين است كه: هركس از گناهان خويش بازگشت، بايد به سوى خدا باز گردد و هدفش از توبه به دست آوردن پاداش و خشنودى او باشد.

و به باورپاره اى ديگر، منظوراز توبه و انجام كارهاى شايسته كه درآيه آمده، گسستن و بريدن از همه چيز و همه كس و پيوستن به خداست.

يك انسان هنگامى كه تن به خدمت يكى از فرمانروايان گيتى مى سپارد، در برابر اين تصميم و عملكردش گرامى مى گردد، حال بايد ديد كه اگر كسى از همه چيز و همه كس بگسلد و به خدا روى آورد و به راستى فرمان او را گردن گزارد و هشدارهايش ر ا به جان بپذيرد، چگونه عزّت يافته و در پرتو لطف آفريدگار و فرمانرواى واقعى دنيا و آخرت به اوج سرفرارى و عظمت پر مى كشد.

وَ الَّذينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ اِذا مَرُّوا بِالَّلغْوِ مَرُّواكِراما

آن ها كسانى هستند كه شهادت به باطل نمى دهند ( و در مجالس باطل شركت نمى كنند ) و هنگامى كه با لغو و بيهودگى برخورد كنند بزرگوارانه از آن مى گذرند. (72 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

مفسران بزرگ اين آيه را دوگونه تفسيركرده اند: بعضى همان گونه كه در بالا گفتيم ، شهادت « زُور » را به معنى « شهادت به باطل » دانسته ، زيرا « زُور » در لغت به معنى تمايل و انحراف است و از آن جا كه دروغ و باطل و ظلم از امور انحرافى است ، به آن «زُور» گفته مى شود .

تفسير ديگراين كه : منظور از « شهود » همان « حضور » است ، يعنى بندگان خاص خداوند در مجالس باطل ، حضور پيدا نمى كنند. و در بعضى از روايات كه از طرق ائمه اهل بيت عليهم السلام رسيده است به مجلس « غناء » تفسير شده، همان مجالسى كه در آن ها خوانندگى لهوى توأم با نواختن آلات موسيقى يا بدون آن انجام مى گيرد. بدون شك منظوراز اين گونه روايات اين نيست كه مفهوم وسيع « زُور » را محدود به « غنا » كند بلكه غنا يكى از مصاديق روشن آن است و ساير مجالس لهو و لعب و شرب خمر و دروغ و غيبت و امثال آن را نيز دربرمى گيرد. به اين ترتيب عباد الرحمان و بندگان خاص خدا نه شهادت دروغ مى دهند و نه درمجالس لهو و باطل و گناه حضور مى يابند، چرا كه حضور دراين مجالس علاوه بر امضاى گناه ، مقدمه آلودگى قلب و روح است. سپس در ذيل آيه به نهمين صفت برجسته آنان كه داشتن هدف مثبت در زندگى است اشاره كرده مى گويد : « وَ اِذا مَرُّوا بِالّلَغْوِ مَرُّوا كِراما ». در حقيقت آن ها نه در مجلس باطل حضور پيدا مى كنند و نه آلوده لغو و بيهودگى مى شوند. و با توجه به اين كه « لَغْو » شامل هركارى كه هدف عاقلانه اى در آن نباشد مى گردد ، نشان مى دهد كه آن ها در زندگى هميشه هدف معقول و مفيد و سازنده اى را تعقيب مى كنند و از بيهوده گرايان و بيهوده كاران متنفرند و اگراين گونه كارها در مسير زندگى آنان قرار

گيرد، چنان از كنار آن مى گذرند كه بى اعتنايى آن ها خود دليل عدم رضاى باطنيشان به اين اعمال است و آن چنان بزرگوارند كه هرگز محيط هاى آلوده درآنان اثرنمى گذارد و رنگ نمى پذيرند. بدون شك بى اعتنايى به اين صحنه ها در صورتى است كه راهى براى مبارزه با فساد و نهى از منكر ، بهتر از آن نداشته باشند وگرنه بدون شك آن ها مى ايستند و وظيفه خود را تا آخرين مرحله انجام مى دهند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«زُور»: اين واژه در اصل به مفهوم انحراف از حق و عدالت است و به همين مناسبت به دروغ كه انحراف از راه راست و گفتار درست است «زُور» گفته مى شود.

«لَغْو»: به هر كارى كه از ديدگاه خرد، هدف و ره آورد شايسته اى ندارد، گفته مى شود.

در آيه مورد بحث، در ترسيم نهمين ويژگى بندگان خاصّ خدا مى فرمايد:

وَالَّذِينَ لايَشْهَدُونَ الزُّورَ

و بندگان خاصّ خدا آن كسانى هستند كه در مجالس باطل و بيهوده حضور نمى يابند. مجالس باطل، شامل مجالس غنا و بيهوده گويى و فحش نيز مى گردد.

به باور پاره اى واژه «زُور» به مفهوم شرك است.

امّا به باور پاره اى ديگر به معناى دروغ است و مى دانيم كه دروغى زشت تر از شرك وجود ندارد.

و برخى بر آنند كه «زُور» به معناى گواهى دروغ مى باشد. با اين بيان منظور آيه شريفه اين است كه: بندگان خاص خدا كسانى هستند كه گواهى دروغ نمى دهند.

در اين مورد آورده اند كه: «عُمَر» گواهى دهنده دروغ را چهل تازيانه مى زد و چهره اش را سياه مى كرد و او را در بازار مى گرداند.

يادآورى مى گردد كه «زُور» به مفهوم تزوير و جلوه دادن باطل و بيداد به صورت حق و عدالت است.

وَ اِذا مَرُّوا بِالْلَغْوِ مَرُّوا كِراماً.

و هنگامى كه بر كار بيهوده اى عبورشان افتد و از گناهان و زشتى ها بگذرند، بزرگوارانه مى گذرند و به روشنى نشان مى دهند كه از اين كارها خشنود نيستند؛ چرا كه آنان خود را برتر از اين مى دانند كه در اين كارها وارد شوند و يا با مردمى كه به اين كارها دست مى زنند معاشرت نمايند.

روشن است كه بزرگوارى و بزرگ منشى اين بندگان شايسته خدا، به آنان اجازه نمى دهد كه مقررات و شئون دينى و انسانى خود را زير پا گذارند و با هر كس و ناكس نشست و برخاست كنند.

به باور پاره اى منظور از برخورد بزگوارانه و بزرگ منشانه اين است كه وقتى به كسانى مى رسند كه به آنان زشت و ناروا مى گويند، چشم پوشى مى كنند و هنگامى كه به كسانى مى رسند كه از آنان يارى مى خواهند، آنان را يارى مى نمايند.

از حضرت باقر عليه السلام آورده اند كه، منظور آيه شريفه اين است كه: آنان نام اعضا و اندام هاى جنسى را به اشاره و كنايه ياد مى كنند و بطور تحريك آميز سخن نمى گويند.

به باور ما «لَغْو» در اصل به كارهاى بيهوده و بى فايده گفته مى شود خواه باطل و ناپسند باشند يا نه، به همين جهت به كار آدم غافل و فراموشكار نيز كار لغو و بيهوده گفته مى شود در حالى كه كار چنين انسانى نه پسنديده است و نه ناپسند ، مگر اينكه زيان آن به ديگرى برسد كه در آن صورت مورد بحث است كه آيا پسنديده است و يا ناپسند؟

راه خدا را با چشم و گوش بسته نمى توان پيمود

وَ الَّذينَ اِذا ذُكِّرُوا بِاياتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْها صُمّا وَ عُمْيانا

آن ها كسانى هستند كه هرگاه آيات پروردگارشان به آن ها گوشزد شود كر و كور روى آن نمى افتند.(73 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

دهمين توصيف اين گروه از بندگان خاص خدا ، داشتن چشم بينا و گوش شنوا به هنگام برخورد با آيات پروردگار است. راه خدا را باچشم و گوش بسته نمى توان پيمود، قبل از هرچيز گوش شنوا و چشم بينا براى پيمودن اين راه لازم است ، چشمى باطن نگر و ژرف بين و گوشى حساس و نكته شناس. و اگر درست بينديشيم زيان اين گروه كه چشم و گوش بسته به گمان خود دنبال آيات الهى مى روند كمتر از زيان دشمنانى كه آگاهانه ضربه بر پايه آيين حق مى زنند نيست بلكه گاه به مراتب بيشتر است. در حديثى از امام صادق مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه از محضرش سؤال كردند فرمود : « مُسْتَبْصِرينَ لَيْسُوا بِشَكّاكٍ : منظور اين است كه آن ها از روى آگاهى گام برمى دارند نه از روى شك و ترديد » .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

و بندگان خاص خدا آن كسانى هستند كه چون به آيات و دليل هاى يكتايى پروردگار خويش پند و اندرز داده شوند، كر و كور بر روى آن ها نمى افتند، بلكه با چشم بينا و گوش شنوا و دل حق پذير به سوى آن ها روى مى آورند و بهره معنوى مى برند و راه مى يابند.

«حسن» در اين مورد مى گويد: چه بسيار كسانى كه قرآن را مى خوانند، اما در آن نمى انديشند و كور و كر مى مانند. .


1) « نور الثقلين » ، جلد 4 ، صفحه 43 .

وَ الَّذينَ يَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ اَزْواجِنا وَ ذُرِّيّاتِنا قَرَّةَ اَعْيُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقينَ اِماما

آن ها هستند كه مى گويند پروردگارا از همسران و فرزندان ما، مايه روشنى چشم ما قرار ده و ما را پيشواى پرهيزكاران بنما. (74 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« قَرَّةَ عَيْنٍ » معادل نور چشم است كه در فارسى مى گوييم ، كنايه از كسى كه مايه سرور و خوشحالى است اين تعبير در اصل از كلمه « قُرّ » گرفته شده كه به معنى سردى و خنكى است و از آن جاكه معروف است ( و بسيارى از مفسران به آن تصريح كرده اند ) اشك شوق همواره خنك و اشك هاى غم و اندوه داغ و سوزان است ، لذا قرة عين به معنى چيزى است كه مايه خنك شدن چشم انسان مى شود ، يعنى اشك شوق از ديدگان او فرومى ريزد و اين كنايه زيبايى است از سرور و شادمانى.

يازدهمين ويژگى اين مؤمنان راستين آن است كه توجه خاصى به تربيت فرزند و خانواده خويش دارند و براى خود در برابر آن ها مسؤوليت فوق العاده اى قايلند.

بديهى است منظور اين نيست كه تنها در گوشه اى بنشينند و دعا كنند ، بلكه دعا دليل شوق و عشق درونيشان بر اين امر است و رمز تلاش و كوشش. و بالاخره دوازدهمين وصف برجسته اين بندگان خالص خدا كه از يك نظر مهم ترين اين اوصاف است اين كه آن ها هرگز به اين قانع نيستند كه خود راه حق را بسپرند بلكه همتشان آن چنان والا است كه مى خواهند امام و پيشواى جمعيت مؤمنان باشند و ديگران را نيز به اين راه دعوت كنند. لذا در پايان آيه مى فرمايد: « وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقينَ اِماما » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«قُرَّة عَيْن»: مايه چشم روشنى، چرا كه واژه «قُرَّة» به مفهوم آرامش و قرار و خنكى چشم به هنگام شادى و شادمانى آمده است.

«حَسَن» در اين مورد مى گويد: چه بسيار كسانى كه قرآن را مى خوانند، امّا در آن نمى انديشند و كور و كر مى مانند.

و مى افزايد:

وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ اَزْواجِنا وَذُرِّياتِنَا قُرَّةَ اَعْيُنٍ

يازدهمين وصف ويژگى اين بندگان شايسته كردار خدا اين است كه با احساس مسئوليت در برابر خانه و خانواده و نسل و تبار خويش، افزون بر انجام وظايف، به بارگاه خدا روى مى آورند كه: پروردگارا، از همسران و فرزندان ما، مايه روشنى ديدگانى به ما ارزانى دار كه با پرستش شايسته و بايسته تو و انجام كارهاى شايسته در اين سرا ما را دل خوش و شادمان سازند و در سراى آخرت نيز به بهشت پرطراوت و زيبا در آيند.

وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ اِمَاماً.

و ما را پيشواى پرواپيشگان قرار ده تا آنان به ما اقتدا نمايند و ما را الگو و سرمشق خويش قرار دهند.

پاداش عِبادُالرَّحْمان ( خانواده هاى شاخص مذهبى )

اُولئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا وَ يُلَقَّوْنَ فيها تَحِيَّةً وَ سَلاما

آن ها هستند كه درجات عالى بهشت در برابر شكيبايى شان به آنان پاداش داده مى شود و در آن با تحيت و سلام روبرو مى شوند. (75 / فرقان)

خالِدينَ فيهاحَسُنَتْ مُسْتَقَرّا وَ مُقاما

جاودانه در آن خواهند ماند ، چه قرارگاه خوب و چه محل اقامت جالبى . (76 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« غُرْفَه » از ماده « غَرْف » به معنى برداشتن چيزى و تناول آن است و غُرْفَة به چيزى مى گويند كه بر مى دارند و تناول مى كند ( مانند آبى كه انسان از چشمه براى نوشيدن برمى گيرد ) سپس به قسمت هاى فوقانى ساختمان و طبقات بالاى منازل اطلاق شده است و در اين جا كنايه از برترين منزلگاه هاى بهشت است. و از آن جا كه « عِبادُ الرَّحْمنِ » با داشتن اين اوصاف در صف اول مؤمنان قرار دارند درجه بهشتى آنان نيز بايد برترين درجات باشد. قابل توجه اين كه مى گويد : اين مقام عالى به خاطر اين به آن ها داده مى شود كه در راه خدا صبر و استقامت به خرج دادند ، ممكن است چنين تصور شودكه اين وصف ديگرى از اوصاف آنان است ، ولى در حقيقت اين وصف تازه اى نيست بلكه ضامن اجراى تمام اوصاف گذشته است ، مگر بندگى پروردگار ، مبارزه با طغيان شهوات ، ترك شهادت زور ، قبول تواضع و فروتنى و غير از اين صفات بدون صبر و استقامت ، امكان پذير است؟ بنابراين صبر در اين جا مفهوم وسيعى دارد كه شكيبايى و استقامت در برابر مشكلات راه اطاعت پروردگار و جهاد و مبارزه با هوس هاى سركش و ايستادگى در مقابل عوامل گناه همه در آن جمع است. سپس اضافه مى كند : « وَ يُلَقَّوْنَ فيها تَحِيَّةً وَ سَلاما ». بهشتيان به يكديگر تحيت و سلام مى گويند و فرشتگان به آن ها واز همه بالاتر خداوند به آن ها سلام و تحيت مى گويد ، چنان كه در آيه 58 سوره يس مى خوانيم : « سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحيمٍ : براى آن ها سلامى

است از سوى پروردگار رحيم » و در آيه 23 و 24 سوره يونس مى خوانيم : « وَ الْمَلاْئِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلاْمٌ عَلَيْكُمْ : فرشتگان از هر درى بر آن ها وارد مى شوند و به آن ها مى گويند سلام بر شما ». در اين كه آيا « تحيّت » و « سلام » در اين جا دو معنى دارد يا يك معنى ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، ولى با توجه به اين كه « تحيّت » در اصل به معنى دعا براى زندگى و حيات ديگرى است و « سلام » از ماده سلامت است و به معنى دعا براى كسى است ، بنابراين چنين نتيجه مى گيريم كه واژه اول به عنوان درخواست حيات است و واژه دوم براى توأم بودن اين حيات با سلامت است ، هر چند گاهى ممكن است اين دو كلمه به يك معنى بيايد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پاداش پرشكوه بندگان خاص خدا

اينك پس از ترسيم ويژگى هاى بندگان خاص خدا، در اشاره به پاداش پرشكوه آنان مى فرمايد:

اُولئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا

آنان هستند كه با اين ويژگى هاى و اوصاف و به پاس آنكه در زندگى خويش در فرمانبردارى از خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و فراز و نشيب هاى زندگى شكيبايى ورزيدند، غرفه هاى پرشكوه بهشت برين به آنان پاداش داده مى شود.

اصل واژه «غُرْفَة» به مفهوم ساختمان است كه بر فراز ساختمان ديگرى بنياد مى گردد، امّا به باور برخى نام برترين منزلگاه هاى پرطراوت و زيباست، درست همان گونه كه در اين جهان نيز به طبقات فوقانى منازل و اطاق هاى بالا غرفه مى گويند.

وَ يُلَقَّوْنَ فيها تَحِيَّةً وَ سَلاماً.

و در بهشت و غرفه هاى پرشكوه آن، فرشتگان آنان را با درود و سلام و سخنان شادى بخش و نويد و مژده به پاداش وصف ناپذير خدا ديدار مى كنند.

مال و فرزندان ناصالح در روز قيامت خاصيتى براى والدين ندارند

وَ لا تُخْزِنى يَوْمَ يُبْعَثُونَ

و مرا در روزى كه مردم مبعوث مى شوند ، شرمنده و رسوامكن. (87 / شعراء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« لا تُخْزِنى » از ماده « خِزْى » به طورى كه راغب در مفردات گويد به معنى « شكست روحى » ( شرمسارى ) است كه يا از ناحيه خود انسان است كه به صورت حياء مفرط جلوه گر مى شود و يا از ناحيه ديگرى است كه بر انسان تحميل مى كند. اين تعبير از ناحيه ابراهيم ، علاوه بر اين كه درس و سرمشقى است براى ديگران ، نشانه احساس مسؤوليت و اعتماد بر لطف پروردگاراست .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اين بيان ابراهيم نيز برخاسته از اوج بندگى و فروتنى و عشق به آفريدگار تواناى هستى و وانهادن همه كارهاى خود به اوست و گرنه همان گونه كه گذشت پيامبران از مقام والاى عصمت برخوردارند و گناه و لغزشى ندارند تا از بارگاه او اين گونه تقاضا كنند.

يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ

در آن روزى كه مال و فرزندان سودى نمى بخشد. (88 / شعراء)

شرح آيه از تفسير نمونه

در حقيقت اين دو سرمايه مهم زندگى دنيا ، اموال و نيروهاى انسانى در آن جا كمترين نتيجه اى براى صاحبانش نخواهد داشت و به طريق اولى ساير سرمايه هاى اين جهان كه در رتبه هاى بعد از اين دو قرار دارند سودى نخواهد بخشيد. بديهى است منظور در اين جا از مال و فرزندان ، مال و فرزندانى نيست كه در طريق جلب رضاى خدا به كار گرفته شده باشند ، بلكه تكيه روى جنبه هاى مادى مسأله است ، منظور اين است كه سرمايه هاى مادى در آن روز مشكلى را حل نمى كند ، اما در صورتى كه در طريق اطاعت فرمان پروردگار قرار گيرند سرمايه مادى نخواهند بود ، رنگ الهى و صبغة اللّه به خود مى گيرند و « اَلْباقِياتُ الصّالِحاتُ » محسوب مى شوند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

روز رستاخيز، همان روز سرنوشت سازى است كه نه دارايى هاى بسيار براى انسان سودى مى بخشد و نه فرزندان بى شمار؛ چرا كه آن ها نمى توانند براى كسى كارى انجام دهند و كسى به وسيله آنها نمى تواند از كيفر كارش نجات يابد.

مگر كسانى كه با قلبى پاك و پاكيزه از شرك و كفر به پيشگاه خدا باريابند.

اِلاّ مَنْ اَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ

مگر كسى كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد. (89 / شعراء)

شرح آيه از تفسير نمونه

و به اين ترتيب تنها سرمايه نجات بخش در قيامت ، قلب سليم است ( سالم از هرگونه شرك و كفر و آلودگى به گناه )، چه تعبير جامع و جالبى ؟ تعبيرى كه هم ايمان خالص و نيت پاك در آن وجوددارد و هم هرگونه عمل صالح ، چراكه چنين قلب پاكى ، ثمره اى جز عمل پاك نخواهد داشت و به تعبير ديگر همان گونه كه قلب و روح انسان در اعمال انسان مؤثر است اعمال او نيز بازتاب وسيعى در قلب و جان دارد و آن را به رنگ خود ( خواه رحمانى يا شيطانى ) در مى آورند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

به باور پاره اى منظور اين است كه: مگر كسى كه با دلى پاك و پاكيزه از گناه و تباهى وارد صحراى محشر گردد، چرا كه هر گناهى با نيت قلبى انجام مى پذيرد،و روشن است كه اگر دل و قلب انسان پاك و پاكيزه باشد ديگر اعضا و اندام هاى آن به گناه آلوده نمى گردند.

از ششمين امام نور آورده اند كه:

هُوَ القَلْبُ الّذي سَلِمَ مِنْ حُبِّ الدُّنْيا.(1)

منظور از قلب پاك و سالم از گناه، آن دل و قلبى است كه از دنيا دوستى و دنيا طلبى به دور باشد.

و نيز بيان پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله اين ديدگاه را تأييد مى كند كه فرمود:

حُبُّ الدّنيا رأسُ كُلِّ خَطيئَةٍ.(2)

دوستى دنيا، سرچشمه هر گناه و لغزشى است.8.


1) بِحار الاَنوار، ج 70، ص 152.

2) اِحياءُ علوم الدين، غزالى، ج3، ص202؛ شُعَبُ الايمان، بيهقى، ج7،ص338.

متلاشى كردن پيوندهاى خانوادگى برنامه هميشگى مستكبرين جهان است

اِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الاَْرْضِ وَ جَعَلَ اَهْلَها شِيَعايَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ اَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيى نِساءَهُمْ اِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدينَ

فرعون برترى جويى در زمين كرد و اهل آن را به گروه هاى مختلفى تقسيم نمود، گروهى را به ضعف و ناتوانى مى كشاند، پسران آن ها را سرمى بريد و زنان آن ها را ( براى كنيزى ) زنده نگه مى داشت ، او مسلما از مفسدان بود. (4 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

فرعون بنده ضعيفى بود كه بر اثر جهل و نادانى شخصيت خود را گم كرد و تا آن جا پيش رفت كه ادعاى خدايى نمود. او براى تقويت پايه هاى استكبار خود به چند جنايت بزرگ دست زد ؛ نخست « كوشيد درميان مردم مصر تفرقه بيندازد » ( وَ جَعَلَ اَهْلَها شِيَعا ). همان سياستى كه درطول تاريخ پايه اصلى حكومت مستكبران را تشكيل مى داده است ، چراكه حكومت يك اقليت ناچيز بر يك اكثريت بزرگ جز با برنامه « تفرقه بينداز و حكومت كن » امكان پذير نيست. فرعون مخصوصا مردم مصر را به دو گروه مشخص تقسيم نمود ؛ « قِبْطِيّان » كه بوميان آن سرزمين بودند و تمام وسايل رفاهى و كاخ ها و ثروت ها و پست هاى حكومت در اختيار آنان بود. و « سِبْطِيّان » يعنى مهاجران بنى اسرائيلى كه به صورت بردگان و غلامان و كنيزان در چنگال آن ها گرفتار بودند. فقر و محروميت ، سراسر وجودشان را فراگرفته بود و سخت ترين كارها بر دوش آن ها بود ، بى آن كه بهره اى داشته باشند. دومين جنايت او استضعاف گروهى از مردم آن سرزمين بود، او دستور داده بود كه درست بنگرند فرزندانى كه از بنى اسرائيل متولد مى شوند ، اگر پسر باشند ، آن ها را از دم تيغ بگذرانند و اگر دختر باشند ، براى خدمتكارى و كنيزى زنده نگه دارند. راستى او با اين عملش چه مى خواست انجام بدهد ؟ معروف است كه او در خواب ديده بود شعله آتشى از سوى بيت المقدس برخاسته و تمام خانه هاى مصر را فراگرفت ، خانه هاى قِبْطِيّان را سوزاند ، ولى خانه هاى بنى اسرائيل سالم ماند. او از آگاهان و معبّران خواب ، توضيح خواست ، گفتند : از اين سرزمين بيت المقدس مردى خروج مى كند كه هلاكت مصر و حكومت

فراعنه به دست او است .(1)و نيز نقل كرده اند كه بعضى از كاهنان به او گفتند: پسرى در بنى اسرائيل متولدمى شود كه حكومت تو را بر باد خواهد داد .(2)و سرانجام همين امر سبب شد كه فرعون تصميم به كشتن نوزادان پسر از بنى اسرائيل بگيرد . ولى قرارگرفتن جمله « يُذَبِّحُ اَبْناءَهُمْ » بعداز « يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ » ، مطالب ديگرى را بازگو مى كند، مى گويد: فرعونيان براى تضعيف بنى اسرائيل اين نقشه را طرح كرده بودند كه نسل ذكور آن ها را كه مى توانست قيام كند و با فرعونيان بجنگد ، براندازد و تنها دختران و زنان را كه به تنهايى قدرت بر قيام و مبارزه نداشتند، براى خدمتكارى زنده بگذارند. در مورد اين برنامه جنايت بار فرعونيان داستان ها گفته اند، بعضى مى گويند: فرعون دستور داده بود كه زنان باردار بنى اسرائيل را دقيقا زير نظر بگيرند و تنها قابله هاى قبطى و فرعونى مأمور وضع حمل آن بودند، تا اگر نوزاد پسر باشد، فورا به مقامات حكومت مصر خبر دهند و جلادان بيايند و قربانى خود را بگيرند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«شِيَع»: گروه ها، فرقه ها و دسته ها.

واژه «عُلُوّ» به مفهوم برترى جويى و بيدادگرى است، چنانكه در آيه ديگرى مى فرمايد:

تِلْكَ الدّارُ الاْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لايُريدُونَ عُلُوّاً فِى الاَْرْضِ وَ لا فَساداً ... (3)

اين است سراى آخرت، كه آن را براى كسانى قرار مى دهيم كه نه برترى جويى و بيداد را در روى زمين بخواهند و نه تبهكارى را.

در ادامه آيه مورد بحث مى افزايد:

«قَتادَه» مى گويد: فرعون عنصرى نژاد پرست و بيداد پيشه بود و ميان فرعونيان و بنى اسرائيل بسيار تبعيض روا مى داشت؛ گروه دوّم را به كارهاى سخت وامى داشت و3.


1) « مجمع البيان » ، جلد 7 ، صفحه 239 .

2) « مجمع البيان » ، جلد 7 ، صفحه 239 .

3) سوره قَصَص، آيه 83.

به ذلّت و حقارت مى كشيد و ضمن شهروند درجه دوم انگاشتن آنان، امكان رشد و ميدان بالندگى را از آنان سلب كرده بود، امّا گروه نخست را كه چاكران و طرفداران بى ريشه و بيداد خواهِ خودش بودند، گرامى مى داشت و آنان را خودى و انسان هاى درجه اوّل مى شمرد و به آنان ميدان مى داد.

به باور پاره اى منظور اين است كه، فرعون براى به ذلت كشيدن بنى اسرائيل و تحقير بيشتر آنان، و براى اينكه به آسانى بيداد خود را بر آنان تحميل كند، خود آنان را گروه گروه ساخته بود.

گروهى از همان توده هاى در بند را سخت به ناتوانى كشيده بود،

يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ به گونه اى كه پسران آنان را سر مى بريد،

وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ و دخترانشان را زنده مى گذاشت.

و اين سياست شوم و نسل كشى ظالمانه بدان خاطر بود كه پيشگويان و كاهنان به او گفته بودند كه در ميان بنى اسرائيل پسرى ديده به جهان خواهد گشود كه نظام استبدادى او را واژگون و فرمانروايى مطلقه اش را به نابودى خواهد كشيد.

امّا «سُدى» مى گويد: فرعون در خواب ديد كه شعله هاى سوزان آتش از بيت المقدس زبانه كشيد و آمد تا آسمان مصر را پوشاند و آن گاه فرعون و فرعونيانِ خودكامه و بيدادپيشه را سوزانيد و به خانه هاى بنى اسرائيل نزديك نشد و به آنها آسيب نرسانيد.

هنگامى كه از خواب بر خواست سراسيمه و ترسان دانشمندان را فراخواند و تعبير خواب خويش را از آنان خواست.

آنان گفتند: از اين سرزمين مردى بر خواهد خاست كه نابودى نظام حاكم بر كشور ما به دست او خواهد بود، و آن گاه بود كه فرعون سياست نسل كشى را در پيش گرفت.

إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ.

راستى كه فرعون عنصرى زورگو و تبهكار بود، چرا كه نافرمانى خدا پيشه ساخته و خون مردم را بر زمين مى ريخت و حقوق و آزادى و امنيّت مردم را پايمال مى ساخت.

وَ نُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ

اراده ما بر اين قرار گرفته است كه به مستضعفين نعمت بخشيم و آن ها را پيشوايان و وارثين روى زمين قرار دهيم. (5 / فرقان)

وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ وَ نُرِىَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَروُنَ

حكومتشان را پابرجا سازيم و به فرعون و هامان و لشكريان آن ها آن چه را بيم داشتند ازاين گروه ، نشان دهيم. (6 / فرقان)

شرح آيه از تفسير نمونه

چه قدر اين دو آيه گويا و اميدبخش است ، چراكه به صورت يك قانون كلى و درشكل فعل مضارع و مستمر بيان شده است تا تصور نشود اختصاص به مستضعفان بنى اسرائيل و حكومت فرعونيان داشته ، مى گويد : ما مى خواهيم چنين كنيم ... ، يعنى فرعون مى خواست بنى اسرائيل را تار و مار كند و قدرت و شوكتشان را درهم بشكند، اما ما مى خواستيم آن ها قوى و پيروز شوند .او مى خواست حكومت تا ابد در دست مستكبران باشد ، اما ما اراده كرده بوديم كه حكومت را به مستضعفان بسپاريم و سرانجام چنين شد. تعبير به « مِنَّت » به معنى بخشيدن مواهب و نعمت ها است و اين با منت زبانى كه بازگو كردن نعمت به قصد تحقير طرف است و مسلما كار مذمومى مى باشد ، فرق بسيار دارد. دو آيه فوق هرگز سخن از يك برنامه موضعى و خصوصى مربوط به بنى اسرائيل نمى گويد ، بلكه بيانگر يك قانون كلى است براى همه اعصار و قرون و همه اقوام و جمعيت ها، مى گويد : « ما اراده داريم كه برمستضعفان منت بگذاريم و آن هارا پيشوايان و وارثان حكومت روى زمين قرار دهيم » .اين بشارتى است در زمينه پيروزى حق بر باطل و ايمان بر كفر. اين بشارتى است براى همه انسان هاى آزاده و خواهان حكومت عدل وداد و برچيده شدن بساط ظلم و جور.

نمونه اى از تحقق اين مشيات الهى ، حكومت بنى اسرائيل و زوال حكومت فرعونيان بود. و نمونه كامل ترش حكومت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و يارانش بعد از ظهور اسلام بود ، حكومت پابرهنه ها و تهى دستان باايمان و مظلومان پاكدل كه پيوسته از سوى فراعنه زمان خود مورد تحقير و استهزاء بودند و تحت فشار و ظلم و ستم قرار داشتند. سرانجام خدا به دست همين گروه دروازه قصرهاى كسراها و قيصرها را گشود و آن ها را از تخت قدرت به زير آورد و بينى مستكبران را به خاك ماليد. و نمونه « گسترده تر » آن ظهور حكومت حق و عدالت در تمام كره زمين به وسيله مهدى " ارواحنا له الفداء" است. اين آيات از جمله آياتى است كه به روشنى بشارت ظهور چنين حكومتى را مى دهد، لذا در روايات اسلامى مى خوانيم كه ؛ ائمه اهل بيت عليهم السلام در تفسير اين آيه اشاره به اين ظهور بزرگ كرده اند .

« مستضعفان » و « مستكبران » چه كسانى هستند ؟

مى دانيم واژه « مُسْتَضْعَف » از ماده « ضَعْف » است ، اما چون به باب استفعال برده شده، به معنى كسى است كه او را به ضعف كشانده اند و در بند و زنجير كرده اند. به تعبير ديگر « مُسْتَضْعَف » كسى نيست كه ضعيف و ناتوان و فاقد قدرت و نيرو باشد ، مُسْتَضْعَف كسى است كه نيروهاى بالفعل و بالقوّه دارد ، اما از ناحيه ظالمان و جباران سخت در فشار قرار گرفته ، ولى با اين حال در برابر بند و زنجير كه بر دست و پاى او نهاده اند ، ساكت و تسليم نيست ، پيوسته تلاش مى كند تا زنجيرها را بشكند و آزاد شود ، دست جباران و ستمگران را كوتاه سازد و آيين حق و عدالت را برپا كند. خداوند به چنين گروهى وعده يارى و حكومت در زمين داده است ، نه افراد بى دست و پا و جبان و ترسو كه حتى حاضر نيستند فريادى بكشند ، تا چه رسد به اين كه پا در ميدان مبارزه بگذارند و قربانى دهند. بنى اسرائيل نيز آن روز توانستند وارث حكومت فرعونيان شوند كه گرد رهبر خود موسى را گرفتند ، نيروهاى خود را بسيج كردند و همه صف واحدى را تشكيل دادند ، بقاياى ايمانى كه از جدشان

ابراهيم به ارث برده بودند ، با دعوت موسى تكميل و خرافات را از فكر خود زدودند و آماده قيام شدند. البته « مستضعف » انواع و اقسامى دارد ؛ مستضعف "فكرى" ، "فرهنگى" ، " اقتصادى" ، " اخلاقى" و "سياسى" و آن چه قرآن بيشتر روى آن تكيه كرده است ، مستضعفين "سياسى" و " اخلاقى" مى باشد.

بدون شك جباران مستكبر براى تحكيم پايه هاى سياست جابرانه خود قبل از هرچيز سعى مى كنند قربانيان خود را به استضعاف فكرى و فرهنگى بكشانند ، سپس به استضعاف اقتصادى ، تا قدرت و توانى براى آن ها باقى نماند، تا فكر قيام و گرفتن زمام حكومت را در دست و مغز خود نپرورانند .

نه تنها فرعون بود كه براى اسارت بنى اسرائيل مردان آن ها را مى كشت و زنانشان را براى خدمتكارى زنده نگه مى داشت كه در طول تاريخ همه جباران چنين بودند و با هر وسيله نيروهاى فعال را از كار مى انداختند.

آن جا كه نمى توانستند مردان را بكشند، مردانگى را مى كشتند و با پخش وسايل فساد ، مواد مخدر ، توسعه فحشاء و بى بند و بارى جنسى ، گسترش شراب و قمار و انواع سرگرمى هاى ناسالم ، روح شهامت و سلحشورى و ايمان را در آن ها خفه مى كردند ، تا بتوانند با خيالى آسوده به حكومت خودكامه خويش ادامه دهند. اما پيامبران الهى مخصوصا پيامبراسلام صلى الله عليه و آله سعى داشتند نيروهاى خفته جوانان را بيدار و آزاد سازند و حتى به زنان ، درس مردانگى بياموزند و آن ها را در صف مردان ، در برابر مستكبران قرار دهند. شواهد اين دو برنامه در تاريخ گذشته و امروز در همه كشورهاى اسلامى به خوبى نمايان است، لذا نيازى به ذكر آن نمى بينيم .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث در ترسيم اقتدار آن فرمانرواى حاكم بر جامعه و تاريخ مى فرمايد:

وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الاْءَرْضِ

فرعون و نظام استبدادى او بر آن بودند كه بنى اسرائيل را بر اندازند و نابود سازند، امّا ما مى خواستيم بر آن كسانى كه در سرزمين مصر به ناتوانى كشيده شده بودند نعمتى گران ارزانى داريم!

وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً

و آنان را پيشوايان راه هدايت و عدالت و راهنمايان حقيقت قرار دهيم.

«قَتاده» مى گويد: منظور اين است كه: ما مى خواستيم به آنان فرمانروايى ارزانى داريم.

به باور ما هر دو ديدگاه يكى است، چرا كه اگر خدا به فرد و يا گروهى اقتدار و فرمانروايى داد، در حقيقت آن فرد و آن گروه را پيشواى مردم نيز قرار داده است، و آنانكه در هنگامه اقتدار و داشتن امكانات، بر بندگان خدا ستم مى كنند و زورمدارى و استبدادپيشه مى سازند، نه حكومت و قدرتشان از سوى خداست و نه خودشان پيشواى مردم هستند، بلكه فريبكارانى بيش نيستند كه خود را نيك جلوه مى دهند.

به هر حال، اگر ديدگاه «قَتاده» را بپذيريم، آيه مورد بحث نظير اين آيه است كه در مورد خانواده ابراهيم مى فرمايد:

فَقَدْ آتَيْنا آلَ اِبْراهيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً.(1)

به يقين ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و فرمانروايى بزرگ و پرشكوهى به آنان ارزانى داشتيم.

با اين بيان نظام ها و نظام دهندگان و فرمانروايان، دو گروهند:4.


1) سوره نِساء، آيه 54.

1 - گروه نخست نظام هاى استبدادى و فردى، كه اگر ژرف بنگريم، تنها اراده گزاف يك و يا چند عنصر خودكامه است كه در اين نوع نظام ها بر همه مردم در فرم هاى گوناگون تحميل مى گردد.

2 - ديگر حكومت ها و فرمانروايان دادگر و آزادمنش و شايسته كردارى كه بر اساس حق و عدالت و رعايت حقوق و آزادى و گزينش و رضايت و خواست قلبى و مشاركت و نظارت و امنيّت مردم، و طبق مقررات خداپسندانه و منصفانه به اداره جامعه مى پردازند و گردانندگان آنها خود را بسان فردى از آن مردم و فرمانبردار قانون مى دانند.

حكومت هاى عادلانه پيامبران از نوع دوم هستند و تنها چنين نظام ها و چنين فرمانروايانى هستند كه بايد اطاعت شوند، نه هر فرمانروا و حكومتى. بر اين اساس مى توان گفت كه امامان راستين و جانشينان پيامبر صلى الله عليه و آله ، فرمانروايان حقيقى هستند كه در قلمرو امور دينى و دنيوى جامعه، پيشوا و پيشتازند و بر مردم است كه از آنان پيروى نموده و آنان را الگو و سرمشق و راهنماى خويش بدانند.

وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ.

و همان مردم ناتوان و ستمديده را ميراثبر همان خودكامگان قرارداديم و شهر و ديار و خانه و كاشانه و بوستان ها و دارايى هاى فرعون و فرعونيان را به آنان سپرديم.

از اميرمؤمنان آورده اند كه فرمود:

أَما وَ الَّذى فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسْمَةَ لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْيا عَلَيْنا بَعْدَ شِماسِها عَطْفَ الضَّرُوسِ عَلى وَلَدِها، وَ تَلا عَقيبَ ذلِكَ: وَ نُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ...(1)

به آن خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، دنيا پس از آنكه در برابر ما خاندان رسالت چموشى و سركشى كرد، سرانجام بسان شتر خشن و بداخلاقى كه به فرزند خويش محبت ورزد، به سوى ما روى خواهد آورد، و در برابر ما رام خواهد شد، و آن گاه به تلاوت آيه مورد بحث پرداخت كه: وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا9.


1) نَهْجُ الْبَلاغَه، قصار 209.

فِى الاَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمْ الْوارِثينَ.(1)

در روايت ديگرى در اين مورد از پنجمين امام نور آورده اند كه روزى به فرزند گرانمايه اش حضرت صادق عليه السلام نگاهى عميق و پر راز افكند و فرمود:

هذا وَ اللّهِ مِنَ الَّذينَ قالَ اللّهُ تَعالى: وَ نُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَ نَجْعَلُهُمْ اَئِمَّةً...(2)

به خداى سوگند اين فرزندم از همان كسانى است كه خدا در مورد آنان فرموده است: و ما مى خواهيم بر آن كسانى كه در آن سرزمين به ناتوانى كشيده شده اند نعمتى گران ارزانى داريم و آنان را پيشوايان عدالت قرار دهيم...

چهارمين امام نور در تفسير آيه فرمود:

وَ الَّذى بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ بَشيراً وَ نَذيراً، اِنَّ الاَْبْرارَ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ وَ شيعَتَهُمْ بِمَنْزِلَةِ مُوسى وَ شيعَتِهِ، وَ اِنَّ عَدُوَّنا وَ اَشْياعَهُمْ بِمَنْزِلَةِ فِرْعَوْنَ وَ اَشْياعِهِ.(3)

به خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله را به حق براى نويد دهى و هشدار به مردم برانگيخت، پيشوايان و نيكان ما خاندان وحى و رسالت و شيعيان آنان، بسان موسى و پيروان اويند و دشمنان ما و پيروان آنان بسان فرعون و فرعونيان، آرى، پيروزى و سرفرازى سرانجام از آن ماست.

«تَمْكين»: دادن ابزار و امكانات لازم براى انجام كار.

منظور آيه مباركه نابودى اقتدار پوشالى و ظالمانه فرعون به دست موسى عليه السلام است.

«ضَحّاك» مى گويد: فرعون: حدود چهار صد سال زندگى كرد. او فردى كوتاه قامت و چاق بود و نخستين كسى است كه موهاى خود را رنگ كرد، و موسى عليه السلام كه او را به امواج نيل سپرد،و استبداد ديرپا و خشونت بار او را واژگون ساخت يكصد و بيست سال زيست.0.


1) آيه 5.

2) اِرشاد مفيد، ج 2، ص 180.

3) اِرشاد مفيد، ج 2، ص180.

وَ اَوْحَيْنا اِلى اُمِّ مُوسى اَنْ اَرْضِعيهِ فَاِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَاَلْقيهِ فِى الْيَمِّ وَ لا تَخافى وَ لاتَحْزَنى اِنّا رادُّوهُ اِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلينَ

ما به مادر موسى الهام كرديم كه او را شيرده و هنگامى كه براو ترسيدى، وى را در دريا(ىِ نيل) بيفكن و نترس و غمگين مباش كه ما او را به تو بازمى گردانيم و او را از رسولانش قرار مى دهيم.

(7 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين آيه كوتاه مشتمل بر دو امر و دو نهى و دو بشارت است كه مجموعا خلاصه اى است از يك داستان بزرگ و پرماجرا كه فشرده اش چنين است ؛ دستگاه فرعون برنامه وسيعى براى كشتن « نوزادان پسر » از بنى اسرائيل ترتيب داده بود و حتى قابله هاى فرعونى مراقب زنان باردار بنى اسرائيل بودند. در اين ميان يكى از اين قابله ها با مادر موسى ، دوستى داشت ( حمل موسى مخفيانه صورت گرفت و چندان آثارى از حمل درمادر نمايان نبود ) هنگامى كه احساس كرد تولد نوزاد نزديك شده، به سراغ دوستش ( همان قابله ) فرستاد و گفت : ماجراى من چنين است، فرزندى در رَحِم دارم و امروز به محبت و دوستى تو نيازمندم. هنگامى كه موسى تولد يافت ، از چشمان او نور مرموزى درخشيد ، چنان كه بدن قابله به لرزه درآمد و برقى از محبت در اعماق قلب او فرو نشست و تمام زواياى دلش را روشن ساخت. زن قابله رو به مادر موسى كرد و گفت : من در نظر داشتم ماجراى تولد اين نوزاد را به دستگاه حكومت خبر دهم تا جلادان بيايند و اين پسر را به قتل رسانند ( و من جايزه خود را بگيرم ) ولى چه كنم كه عشق شديدى از اين نوزاد در درون قلبم احساس مى كنم ، حتى راضى نيستم مويى از سر او كم شود ، با دقت از او حفاظت كن ، من فكر مى كنم دشمن نهايى ما سرانجام او باشد. قابله از خانه مادر موسى بيرون آمد ، بعضى از جاسوسان حكومت او را ديدند و تصميم گرفتند وارد خانه شوند ، خواهر موسى ماجرا را به مادر خبر داد و

مادر دستپاچه شد ، آن چنان كه نمى دانست چه كند ؟ در ميان اين وحشت شديد كه هوش از سرش برده بود ، نوزاد را در پارچه اى پيچيد و در تنور انداخت ، مأمورين وارد شدند در آن جا چيزى جز تنور آتش نديدند، تحقيقات را از مادر موسى شروع كردند ، گفتند : اين زن قابله در اين جا چه مى كرد ؟ گفت : او دوست من است ، براى ديدار من آمده بود ، مأمورين مأيوس شدند و بيرون رفتند. مادر موسى به هوش آمد و به خواهر موسى گفت : نوزاد كجا است ؟ او اظهار بى اطلاعى كرد، ناگهان صداى گريه اى از درون تنور برخاست ، مادر به سوى تنور دويد ، ديد خداوند آتش را براى او سرد و سلام كرده است ( همان خدايى كه آتش نمرودى را براى ابراهيم سرد و سالم ساخت ) دست كرد و نوزادش را سالم بيرون آورد. اما باز مادر در امان نبود ، چراكه مأموران چپ و راست در حركت و جستجو بودند و شنيدن صداى يك نوزاد كافى بود كه خطر بزرگى واقع شود. در اين جا يك الهام الهى قلب مادر راروشن ساخت ، الهامى كه ظاهرا او را به كار خطرناكى دعوت مى كرد، ولى با اين حال از آن احساس آرامش نمود. اين يك مأموريت الهى است كه به هرحال بايد انجام شود و تصميم گرفت به اين الهام ، لباس عمل بپوشاند و نوزاد خويش را به نيل بسپارد. به سراغ يك نجار مصرى آمد ( نجارى كه او نيز از قبطيان و فرعونيان بود ) از او درخواست كرد صندوق كوچكى براى او بسازد. نجار گفت : با اين اوصاف كه مى گويى، صندوق رابراى چه مى خواهى ؟ مادرى كه زبانش عادت به دروغ نداشت ، نتوانست در اين جا سخنى جز اين بگويد كه ؛ من از بنى اسرائيلم ، نوزاد پسرى دارم و مى خواهم نوزادم را در آن مخفى كنم. نجار قبطى تصميم گرفت اين خبر را به جلادان برساند ، به سراغ آن ها آمد ، اما چنان وحشتى بر قلب او مستولى شد كه زبانش بازايستاد ، تنها با دست اشاره مى كرد و مى خواست با علايم ، مطلب را بازگو كند ، مأمورين كه گويا از حركات او يك نحو سخريه و استهزاء برداشت كردند، او را زدند و بيرون كردند. هنگامى كه بيرون آمد ، حال عادى خود را بازيافت ، اين ماجرا تكرار شد و

در نتيجه فهميد در اين جا يك سرّ الهى نهفته است ، صندوق را ساخت و به مادر موسى تحويل داد. شايد صبحگاهانى بود كه هنوز چشم مردم مصر در خواب بود . هوا كمى روشن شده بود . مادر ، نوزاد خود را همراه صندوق به كنار نيل آورد ، پستان در دهان نوزاد گذاشت و آخرين شير را به او داد ، سپس او را در صندوق مخصوص كه همچون يك كشتى كوچك قادر بود بر روى آب حركت كند ، گذاشت و آن را روى موج نهاد. امواج خروشان نيل ، صندوق را به زودى از ساحل دور كرده ، مادر در كنار ايستاده بود و اين منظره را تماشا مى نمود ، در يك لحظه احساس كرد قلبش از او جدا شده و روى امواج حركت مى كند ، اگر لطف الهى قلب او را آرام نكرده بود ، فرياد مى كشيد و همه چيز فاش مى شد. اين ها همه از يك سو. اما ببينيم در كاخ فرعون چه خبر بود ؟ در اخبار آمده ؛ فرعون دخترى داشت كه تنها فرزندش بود و از بيمارى شديدى رنج مى برد ، فرعون دست به دامن اطباء زد ، نتيجه اى نگرفت ، به كاهنان متوسل شد ، آن ها گفتند : اى فرعون ! ما پيش بينى مى كنيم كه از درون اين دريا انسانى به اين كاخ گام مى نهد كه اگر از آب دهانش به بدن اين بيمار بمالند ، بهبودى مى يابد. فرعون و همسرش آسيه در انتظار چنين ماجرايى بودند كه ناگهان روزى صندوقچه اى كه بر امواج در حركت بود ، نظر آن ها را جلب كرد . دستور داد مأمورين فورا به سراغ صندوق بروند و آن را از آب بگيرند تا ببينند در آن چيست. صندوق مرموز در برابر فرعون قرار گرفت ، ديگران نتوانستند درِ آن را بگشايند ، آرى مى بايست درِ صندوق نجات موسى ، به دست فرعون گشوده شود و گشوده شد . هنگامى كه چشم همسرفرعون به چشم كودك افتاد ، برقى از آن جهيد و اعماق قلبش را روشن ساخت و همگى مخصوصا همسر فرعون مهر او را به دل گرفتند و هنگامى كه آب دهان اين نوزاد مايه شفاى بيمار شد ، اين محبت فزونى گرفت. اكنون خلاصه اين ماجرا را از زبان قرآن مى شنويم .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

قدرت نمايى شگفت آور خدا

در دوّمين فراز از سرگذشت الهام بخش موسى، آفريدگار هستى روشنگرى مى كند كه چگونه فرعون و فرعونيان را در پرتو قدرت و حكمت خويش نابود و موسى را به پيروزى و سرفرازى راه نمود.

نخست مى فرمايد:

وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ

و ما به مادر ارجمند موسى الهام كرديم كه كودك خويش را تا زمانى كه برجانش نگران نيستى شيرده!

در آيه شريفه در مورد اين بانوى با ايمان به وحى تعبير مى گردد، امّا اين وحى با آن وحى و پيامى كه به پيامبران مى رسد يكسان نيست، بلكه اين نوعى الهام و به دل انداختن و به قلب افكندن چيزى است كه مورد نظر است و بايد انجام شود.

به باور پاره اى اين پيام را فرشته وحى بر مادر موسى فرود آورد.

امّا به باور برخى ديگر او خواب ديد و دانشمندان بنى اسرائيل خوابش را تعبير كردند.

فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ

امّا هنگامى كه بر جان كودك نگران شدى و ترسيدى كه جاسوسان و مأموران اطلاعاتى استبداد حاكم او را بكشند، وى را به درياى نيل بيفكن!

وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي إِنّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ.

و از دژخيمان فرعون مترس و از دورى او اندوه به دل راه مده، چرا كه ما به زودى او را در اوج سلامت و نشاط به تو باز مى گردانيم، و او را يكى از پيام آوران خويش خواهيم ساخت.

در اين آيه شريفه دو فرمان، و دو هشدار، و دو نويد جانبخش از آينده در مورد

پيروزى و سرفرازى موسى است.

در مورد آيه شريفه و فصاحت و زيبايى واژه و قالب و محتواى آن آورده اند كه: اديب و دانشورى از بانويى عرب سروده هايى زيبا و بسيار رسا و آكنده از فصاحت و بلاغت شنيد و او را تحسين كرد كه چقدر فصيح و بليغ است!

او گفت: فصاحت و زيبايى قالب و محتوا، ويژه قرآن شريف است نه ديگر سخنان، و آن گاه به تلاوت همين آيه شگفت انگيز پرداخت.

ولادت شگفت انگيز كودك نيل

«وَهَب» در اين مورد آورده است كه: زمانى كه مادر موسى باردار گرديد، به خواست آفريدگار هستى و با الهام از سوى او، موضوع را پوشيده داشت و هيچ كس از آن آگاهى نيافت، چرا كه تدبير خدا بر اين بود كه به وسيله اين كودك گرانقدر بر بنى اسرائيل منّت گذارد و آنان را از اسارت و بيداد استبداد حاكم نجات بخشد.

در همان سالِ طلوع خورشيد وجود موسى، فرعون پيش از آن رويداد بزرگ زنان و دختران جاسوس و كسانى را كه در رشته باردارى زنان و مامايى تخصص داشتند، همه را فرا خواند و به آنان سخت دستور داد كه زنان بنى اسرائيل را بازرسى بدنى كنند تا باردار بودن كسى از آنان بر دستگاه اطلاعاتى حاكم پوشيده نماند.

درست در همان بحران مادر موسى به او باردار گرديد، امّا به خواست خدا، نه آثارى در شكم او پديدار گرديد و نه تغييرى در رنگ چهره و نه سينه هايش! از اين رو قابله ها چيزى نفهميدند.

شب ولادت موسى رسيد و مادرش به همراه خواهرش «مريم» بود و ديگر كسى در آنجا نبود. موسى به آسانى ديده به جهان گشود و خدا به مادرش الهام كرد كه فرزند دلبندش را شيردهد، و درمورد او دل قوى دارد و نگران نشود!

مادر موسى سه ماه كودكش را شير داد، و در اين مدت سبك نگاهدارى او و رفتار كودك به گونه اى بود كه نه كسى به مادر شدن او پى برد و نه صداى گريه اى از كودك

نيل به گوش كسى رسيد. و زمانى كه بر جان او نگران شد، بى درنگ به الهامى از سوى خدا صندوقى ساخت و كودك خويش را در درون آن قرار داد و شبانه كنار نيل آمد و آن كودك را به امواج خروشان آبها سپرد.

شگفت از اين تدبير!

«ابن عبّاس» در مورد اين رويداد شگفت آور آورده است كه: هنگامى كه ولادت موسى نزديك شد، زن مامايى كه بر او گماشته شده بود، پيش آمد و بسان خواهرى مهربان بر مادر موسى كمك كرد تا كودك به دنيا آمد؛ آن گاه در پيشانى آن نوزاد پرمعنويت فروغى ديد كه سراپايش به لرزه آمد و به گونه اى وصف ناپذير مهر و عشق آن نوزاد را در دل احساس كرد.

رو به مادر نمود و گفت: بانوى عزيز! من جاسوس دستگاه دوزخى فرعون هستم، مأموريت من كشتن اين كودك است، امّا اينك احساس مى كنم كه او محبوب ترين پديده زندگى من است و نمى دانم چه رازى است كه خدا عشق او را در گستره قلب من افكنده است، من كارى با او ندارم و تو او را از خطرات حفظ كن!

پس از مأموريت آن زن، ديگر جاسوسان متوجّه ولادت موسى شدند و براى پى بردن به رازى كه در آن خانه بود، ناگاه به آنجا يورش بردند، امّا خواهر موسى، مريم لحظاتى پيش از رسيدن آنان جريان را به مادر گزارش كرد و مادر نگران و وحشت زده كودك را به خواست خدا در پارچه اى قرارداد در تنور نهان كرد.

جاسوسان به خانه هجوم آوردند و همه جا را گشتند، امّا اثرى از كودك نيافتند و تنور را نيز روشن و آكنده از آتش ديدند.

مادر موسى را مورد معاينه قرار دادند، امّا نه در سينه هايش اثرى از شير بود و نه در رنگ چهره اش نشانى از ولادت كودك در خانه او.

سرافكنده و رسوا خانه را ترك كردند و مادرِ نگران بر سر تنور دويد امّا خداى را كه آفريدگارش آتش سوزان را بر موسى سرد و سلامت ساخته بود!

راستى كه شگفت از اين تدبير!

دو رويداد عجيب ديگر

مادر از آنجايى كه روند كار دستگاه بيداد را مى ديد و قربانيان بى گناه و معصوم آن را كه نوزادان بنى اسرائيل بودند نظاره مى كرد و مى گريست، سخت بر جان موسى نگران گرديد، از اين رو به الهام از سوى خدا بر آن شد تا كشتى كوچكى براى او فراهم آورد و او را به آب نيل بسپارد!

نزد نجّار رفت، و خواسته خود را طرح كرد.

نجّار از او پرسيد كه صندوقى با اين مشخّصات براى چه كارى مى خواهد؟

و آن بانو كه راستى و راستگويى را دوست مى داشت، و از دروغ نفرت داشت حقيقت را با او در ميان گذاشت.

نجّارِ خيره سر، آن صندوق را ساخت و به آن بانو فروخت، امّا پس از دريافت پول آن بى درنگ به سوى جاسوسان فرعون رفت تا جريان را گزارش كند، ولى از شگفتى هاى روزگار اين بود كه پس از رفتن به سوى مأموران هرچه تلاش كرد جز بر حماقت و كودنى خويش نيفزود و نتوانست چيزى به آنان بفهماند.

او بازگشت و درمغازه و كارگاهش به كار خودپرداخت و دگرباره ديدزبانش گوياشد!

بارديگر به سوى مأموران فرعون رفت، امّا بازهم زبان، توان حركت را از دست داد!

تا سه بار اين رويداد شگفت آور تكرار گرديد و او دريافت كه اين موضوع، يك رويداد عادى نيست، بلكه جريانى شگفت انگيز و معجزه آساست و دست توانايى در تدبير آن است، از اين رو از كار خويش پشيمان گرديد و موضوع را گزارش نكرد!

موسى در آغوش فرعون

فَالْتَقَطَهُ الُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوّا وَ حَزَنا اِنَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئينَ

(هنگامى كه مادر از سوى كودك خود سخت در وحشت فرو رفت ، او را به فرمان خدا به دريا افكند )خاندان فرعون او را از آب گرفتند تا سرانجام دشمن آنان و مايه اندوهشان گردد، مسلما فرعون و هامان و لشكريان آن دو خطاكار بودند. (8 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اِلْتَقَطَ » از ماده « اِلْتِقاط » در اصل به معنى بى تلاش و كوشش به چيزى رسيدن مى باشد و اين كه به اشياء گم شده اى كه انسان پيدا مى كند ، « لُقَطَة » مى گويند ، نيز به همين جهت است. بديهى است فرعونيان قنداقه اين نوزاد را از امواج به اين منظور نگرفتند كه دشمن سرسختشان را در آغوش خود پرورش دهند ، بلكه آن ها به گفته همسر فرعون مى خواستند نور چشمى براى خود برگزينند. اما سرانجام و عاقبت كار چنين شد و به اصطلاح علماى ادب ، « لام » در اين جا « لام عاقبت » است نه « لام علت » و لطافت اين تعبير در همين است كه خدا مى خواهد قدرت خود را نشان دهد كه چگونه اين گروه را كه تمام نيروهاى خود را براى كشتن پسران بنى اسرائيل بسيج كرده بودند ، وادار مى كند كه همان كسى را كه اين همه مقدمات براى نابودى او است ، چون جان شيرين دربربگيرند و پرورش دهند. ضمنا تعبير به « آلُ فِرْعَوْنَ » نشان مى دهد كه نه يك نفر ، بلكه گروهى از فرعونيان براى گرفتن صندوق از آب ، شركت كردند و اين شاهد بر آن است كه چنين انتظارى را داشتند. و در پايان آيه اضافه مى كند : « اِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودُهُما كانُوا خاطِئينَ ». چه خطايى از اين روشن تر كه آن ها هزاران طفل را سر بريدند تا كليم اللّه را نابود كنند ، ولى خداوند او را به دست خودشان سپرد و گفت : بگيريد و اين دشمنتان را پرورش دهيد و بزرگ كنيد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث در ترسيم فراز ديگرى از اين داستان مى فرمايد:

فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ

سر انجام آن كودك آسمانى به دريا افكنده شد، و خاندان فرعون او را بر امواج آبها يافتند و با گرفتن كشتى كوچك وى، آن را به كاخ فرعون بردند، و پس از گشوده شدن صندوق، كودكى تماشايى در آن ديدند!

لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً

تا براى آنان دشمنى سرسخت و مايه اندوهى سنگين باشد.

و همان گونه كه خدا خواسته بود آن كودك باعث نگرانى و اندوه آنان گرديد و سرانجام به دشمنى با استبداد و خودكامگى و اصلاح جامعه از سركوب و بيداد و بت سازى و زورمدارى برخاست.

إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ.

چرا كه فرعون و هامان و سپاهيان شان مردمى گناهكار و خطاكار بودند.

وَ قالَتِ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لى وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ عَسى اَنْ يَنْفَعَنا اَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدا وَ هُمْ لا يَشْعُروُنَ

همسر فرعون ( هنگامى كه ديد آن ها قصد كشتن كودك را دارند ) گفت : او را نكشيد ، نورچشم من و شما است ، شايد براى ما مفيد باشد يا او را پسر خود برگزينيم و آن هانمى فهميدند ( كه دشمن اصلى خود را در آغوش خويش مى پرورانند ). (9 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

به نظر مى رسد كه فرعون از چهره نوزاد و نشانه هاى ديگر از جمله گذاردن او در صندوق و رها كردنش در امواج نيل ، دريافته بود كه اين نوزاد از بنى اسرائيل است ، ناگهان كابوس قيام يك مرد بنى اسرائيلى و زوال ملك او به دست آن مرد بر روح او سايه افكند و خواهان اجراى قانون جنايت بارش درباره نوزادان بنى اسرائيل در اين مورد شد. اطرافيان متملق و چاپلوس نيز فرعون را در اين طرز فكر تشويق كردند و گفتند : دليل ندارد كه قانون درباره اين كودك اجرا نشود. اما « آسيه » همسر فرعون كه نوزاد پسرى نداشت و قلب پاكش كه از قماش درباريان فرعون نبود ،كانون مهر اين نوزاد شده بود ، در مقابل همه آن ها ايستاد و از آن جا كه در اين گونه كشمكش هاى خانوادگى ، غالبا پيروزى با زنان است ، او در كار خود پيروز شد. و اگر داستان شفاى دختر فرعون نيز به آن افزوده شود ، دليل پيروزى آسيه در اين درگيرى روشن تر خواهد شد. ولى قرآن با يك جمله كوتاه و پرمعنى در پايان آيه مى گويد : « وَ هُمْ لا يَشْعُروُنَ ».

آن ها نمى دانستند كه فرمان نافذ الهى و مشيت شكست ناپذير خداوند بر اين قرار گرفته است كه اين نوزاد را در مهم ترين كانون خطر پرورش دهد و هيچ كس را ياراى مخالفت با اين اراده و مشيت نيست .

برنامه عجيب الهى

قدرت نمايى اين نيست كه اگر خدا بخواهد قوم نيرومند و جبارى را نابود كند ، لشكريان آسمان و زمين را براى نابودى آن ها بسيج نمايد.

قدرت نمايى اين است كه خود آن جباران مستكبر را مأمور نابودى خودشان سازد و آن چنان در قلب و افكار آن ها اثربگذارد كه مشتاقانه هيزمى را جمع كنند كه بايد با آتشش بسوزند ، زندانى را بسازند كه بايد در آن بميرند ، چوبه دارى را برپا كنند كه بايد بر آن اعدام شوند. و در مورد فرعونيان زورمند گردنكش نيز چنان شد و پرورش و نجات موسى در تمام مراحل به دست خود آن ها صورت گرفت ؛ قابله موسى از قبطيان بود. سازنده صندوق نجات موسى ، يك نجار قبطى بود. گيرندگان صندوق نجات از امواج نيل ، « آل فرعون » بودند. بازكننده درِ صندوق ، شخص فرعون يا همسرش آسيه بود. و سرانجام كانون امن و آرامش و پرورش موساى قهرمان و فرعون شكن، همان كاخ فرعون بود. و اين است قدرت نمايى پروردگار .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

شاهكارى ديگر

سرانجام آن صندوق به نيل سپرده شد و رود نيل كه از سوى آفريدگارش فرمان داشت، آن كشتى كوچك را به كاخ فرعون راه نمود و آنجا آن را از آب برگرفتند. به دستور فرعون در صندوق را گشودند و با شگفتى بسيار باكودكى بسان پاره ماه روبرو شدند و همسر فرعون با ديدن آن كودك، به گونه اى، خدا مهر و محبت آن نوزاد را در گستره دلش افكند كه بسان مادرى پرمهر و پرشور به او دل بست.

مفسّران و مورّخان آورده اند كه: بانوى كاخ ريشه و تبارش به بنى اسرائيل مى رسيد و زنى زيبا چهره و درست انديش و از تبار پيامبران بود.

او در زندگى به مردم با ايمان مهر مى ورزيد و به محرومان انفاق مى كرد و از نظر انديشه و عقيده و عملكرد با فرعون ناهماهنگ بود.

درست به همين دليل است كه وقتى چشم فرعون به آن كودك افتاد، خشمگين گرديد و فرياد بر آورد كه چگونه اين كودك از چشم دستگاه جاسوسى و اطلاعاتى ما به دور مانده و نجات يافته است؟ و آن گاه بى درنگ فرمان اعدام او را صادر كرد، امّا «آسيه» گفت: فرعون! تو فرمان داده اى كه كودكان و نوزادانى كه امسال ولادت يافته اند بكشند، مگر نمى بينى كه اين كودك فراتر از يك سال دارد؟ نه، نبايد او كشته شود! او را واگذار تا مايه روشنى چشم ما باشد!

در اين مورد سوّمين آيه مورد بحث مى فرمايد:

وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لِي وَ لَكَ لاتَقْتُلُوهُ

و زن فرعون گفت: هان اى فرعون! اين كودك محبوب را واگذار كه به باور من او نور چشمى براى من و براى تو خواهد بود!

عَسى أَنْ يَنْفَعَنا اميد كه براى ما سود بخش افتد.

أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً يا او را به فرزندى خويش بر گيريم.

بدان دليل بانوى كاخ چنين گفت كه فرعون فرزند نداشت و آن زن هوشمند و خيرخواه بر آن شد تا از آن راه ظريف و دقيق طمع آن ديكتاتور خونخوار را برانگيزد و موسى را نجات دهد!

«ابن عبّاس» مى گويد: دستگاه اطلاعاتى و دژخيمان آن پس از آگاهى از موضوع، براى كشتن آن كودك آمدند، امّا بانوى كاخ آنان را راند و از كشتن آن كودك بازداشت و از فرعون خواست تا اجازه دهد آن كودك محبوب را رها كنند و بروند و بگذارند تا او مايه روشنى چشم او و فرعون گردد.

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود:

وَ الَّذى يُحْلَفُ بِهِ لَوْ اَقَرَّ فِرْعَوْنُ بِاَنْ يَكُونَ لَهُ قُرَّةُ عَيْنٍ كَما اَقَرَّتِ امْرَأَتُهُ لَهَداهُ اللّهُ بِهِ كَما هَداها وَ لكِنَّهُ اَبى لِلشَّقاءِ الَّذى كَتَبَهُ اللّهُ عَلَيْهِ.(1)1.


1) تفسير فُرات كوفى، 314، 421.

سوگند به آن قدرتى كه به او سوگند ياد مى شود، اگر فرعون نيز همانند آن بانو، «موسى» را مايه روشنى چشم خود مى شناخت، خدا به بركت او، وى را هدايت مى كرد و بسان همسرش به راه حق گام مى نهاد، امّا او به خاطر بدانديشى و شقاوتى كه داشت از پذيرش آن موضوع سرباز زد و تنها براى خشنودى خاطر زن خود از كشتن موسى گذشت.

وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ.

و فرعون و فرعونيان نمى دانستند كه سرانجام به دست همين كودك به كيفر خشونت و بيداد خود خواهند رسيد!

به باور پاره اى منظور اين است كه: آنان نمى دانستند كه از پى آن كسى كه هستند و براى كشتن او هزاران كودك بى گناه را به خاك و خون كشيده اند، همين كودك است!

ضرورت كنترل احساسات خانوادگى در مصالح اجتماعى

وَ اَصْبَحَ فُؤادُ اُمِّ مُوسى فارِغا اِنْ كادَتْ لَتُبْدى بِهِ لَوْلا اَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِهالِتَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ

قلب مادر موسى بى تاب و درهم ريخته گشت و اگر قلب اورا به وسيله ايمان و اميد محكم نكرده بوديم ، نزديك بود مطلب را افشا كند. (10 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

واژه « فارِغ » به معنى بى تاب و صاحب اضطراب و درهم ريختگى و بيچارگى است. « رَبَطْنا » از ماده « رَبْط » در اصل به معنى بستن حيوان يا مانند آن به جايى است تا مطمئنا در جاى خود محفوظ بماند و لذا محل اين گونه حيوانات را « رِباط » مى گويند و سپس به معنى وسيع ترى كه همان حفظ و تقويت و استحكام بخشيدن است ، آمده و منظور از « رَبْط قَلْب » در اين جا ، تقويت دل اين مادر است تا ايمان به وحى الهى آورد و اين حادثه بزرگ را تحمل كند. مادر موسى فرزندش را به ترتيبى كه قبلاً گفتيم ، به امواج نيل سپرد ، اما بعد از اين ماجرا طوفانى شديد در قلب او وزيدن گرفت ، جاى خالى نوزاد كه تمام قلبش را پر كرده بود ، كاملاً محسوس بود. نزديك بود فرياد كشد و اسرار درون دل خود را برون افكند. نزديك بود نعره زند و از جدايى فرزند ناله سر دهد. اين كاملاً طبيعى است مادرى كه نوزاد خود را با اين صورت ازخود جدا كند ، همه چيز را جز نوزادش فراموش نمايد و آن چنان هوش از سرش برود كه بدون درنظر گرفتن خطراتى كه خود و فرزندش را تهديد مى كند ، فرياد كشد و اسرار درون دل را فاش سازد. اما خداوندى كه اين مأموريت سنگين را به اين مادر مهربان داده ، قلب او را آن چنان استحكام مى بخشد كه به وعده الهى ايمان داشته باشد و بداند كودكش در دست خدا است ، سرانجام به او بازمى گردد و پيامبر مى شود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث مى افزايد:

وَ أَصْبَحَ فُوءادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً

و دل مادر موسى پس از الهام ما، جز از ياد و حال موسى، از همه چيز آسوده بود.

به باور پاره اى منظور اين است كه: و دل مادر موسى از نگرانى و اندوه آسوده بود، چرا كه اطمينان داشت كه وعده پروردگارش حق است و فرزندش نجات خواهد يافت.

امّا به باور پاره اى ديگر از شدّت نگرانى و هراس وعده خدا را از ياد برده بود!

إِنْ كادَتْ لَتُبْدِي بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها

اگر ما قلب او را به نيروى يقين و شكيبايى، استوارى و آرامش نبخشيده بوديم، نزديك بود كه از فشار اندوه و نگرانى در مورد سرنوشت فرزندش ناله و فرياد سردهد.

به باور پاره اى منظور اين است كه: او از تماشاى منظره صندوق بر امواج خروشان آب نزديك بود فرياد و ناله سردهد، امّا ما دل طوفان زده اش را آرامش و شكيبايى بخشيديم.

امّا به باور پاره اى ديگر منظور اين است كه: اگر ما قلب مادر موسى را شكيبايى و استوارى نبخشيده بوديم چيزى نمانده بود كه وقتى از سوى فرعونيان براى شيردادن كودك احضار شد، از شدت شادمانى فرياد بر آورد كه: من مادر او هستم!

و برخى نيز بر آنند كه: نزديك بود الهام خدا و پيام او به خودش را آشكار سازد.

لِتَكُونَ مِنَ الْمُوءْمِنِينَ.

اين تدبير ما، در مورد مادر موسى بدان دليل بود كه مى خواستيم او از ايمان آوردگان راستين باشد و با تصديق وعده و نويد ما، به وحى و پيام ما اعتماد كند.

وَ قالَتْ لاُِخْتِهِ قُصّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ وَ هُمْ لايَشْعُروُنَ

مادر به خواهر او گفت : وضع حال او را پى گيرى كن ، او نيزاز دور ماجرا را مشاهده كرد ، در حالى كه آن ها بى خبر بودند. (11 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

« قُصّيهِ » از ماده « قَصّ » به معنى جستجو از آثار چيزى است و اين كه به داستان ، « قِصَّة » مى گويند ،به خاطر اين است كه از اخبار و حوادث گوناگون درآن پى گيرى مى شود. بعد از بازگشت مادر موسى به خانه خويش ، خواهر از فاصله دور در كنار نيل ، ماجرا را زير نظر داشت و با چشم خود ديد كه چگونه فرعونيان او را از آب گرفتند و ازخطر بزرگى كه نوزاد را تهديد مى كرد، رهايى يافت.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«قَصّ»: به پى جويى نمودن، و دنبال كردن كار يا كسى گفته مى شود.

«بَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ»: او را از راه دور از حال آن كودك پرشكوه آگاه ساختيم.

و ما او را به مادرش بازگردانديم.

در آيه مورد بحث مى فرمايد: وَ قالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ

مادر موسى به دختر خود كه خواهر او بود، گفت: از پى آن صندوق و سرنشين آن كشتى كوچك برو و از حال و سرنوشت او جستجو كن و ببين كارش به كجا مى انجامد.

فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُبٍ و آن خواهر هوشمند از پى موسى رفت و ديد كه فرعونيان صندوق را از امواج نيل بر گرفته و موسى را از درون آن بيرون آورده و شگفت زده در مورد او گفتگو مى كنند، و اين دختر هوشمند و زيرك از دور آنان را زير نظر گرفت و به تماشاى آنان پرداخت.

وَ هُمْ لايَشْعُرُونَ. امّا فرعونيان راز خانواده موسى را در نمى يافتند و نمى دانستند كه آن دخترك، خواهر اين كودك است.

به باور پاره اى منظور اين است كه: و آنان نمى دانستند كه آن دخترك هوشمند در پى آگاهى از سرنوشت همان كودك اسرارآميز است.

اين جمله در آيه دهم نيز آمده است و به نظر مى رسد اين تكرار پر معنا نشانگر اين نكته است كه اگر فرعون همان گونه كه به دروغ ادعا مى كرد، خدايگان مردم بود، بايد از اين رازها آگاه و اين امور را مى دانست و در مى يافت كه چه مى كند؟!

وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ اَدُلُّكُمْ عَلى اَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ

ما همه زنان شيرده را از قبل بر او تحريم كرديم ( تا تنها به آغوش مادر برگردد )، خواهرش ( كه بى تابى مأموران براى پيدا كردن دايه را مشاهده كرد ) گفت: آيا شما را به خانواده اى راهنمايى كنم كه مى توانند اين نوزاد را كفالت كنند و خيرخواه او هستند؟ (12 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

« مَراضع » جمع « مُرْضِع » به معنى زن شيرده است. طبيعى است نوزاد شيرخوار چند ساعت كه مى گذرد ، گرسنه مى شود ، گريه و بى تابى مى كند ، بايد دايه اى براى او جستجو كرد ، خصوصا اين كه ملكه مصر سخت به آن دل بسته و او را چون جان شيرينش دوست مى دارد. مأموران حركت كرده و دربه در دنبال دايه مى گردند ، اما عجيب اين كه پستان هيچ دايه اى را نمى گيرد. شايد از ديدن قيافه آن ها وحشت مى كند و يا طعم شيرشان كه با ذائقه او آشنا نيست ، تلخ و نامطلوب جلوه مى كند ، گويى مى خواهد خود را از دامان دايه ها پرتاب كند ، اين همان تحريم تكوينى الهى بود كه همه دايه ها را بر او حرام كرده بود. كودك لحظه به لحظه گرسنه تر و بى تاب تر مى شود، پى درپى گريه مى كند و سر و صداى او در درون قصر فرعون مى پيچد و قلب ملكه را به لرزه درمى آورد . مأمورين بر تلاش خود مى افزايند ، ناگهان در فاصله نه چندان دورى به دخترى برمى خورند كه مى گويد : من زنى از بنى اسرائيل را مى شناسم كه پستانى پرشير و قلبى پرمحبت دارد ، او نوزادش را از دست داده و حاضر است شير دادن نوزاد كاخ رابرعهده گيرد. مأمورين خوشحال شدند و مادر موسى را به قصر فرعون بردند ، نوزاد هنگامى كه بوى مادر را شنيد ، سخت پستانش را در دهان فشرد و از شيره جان مادر ، جان تازه اى پيدا كرد ، برق خوشحالى از چشم ها جهيد ، مخصوصا مأموران خسته و كوفته كه به مقصد خود رسيده بودند ، از همه خوشحال تر بودند ، همسر فرعون نيز نمى توانست خوشحالى خود را از اين امر كتمان كند. در بعضى از روايات آمده است كه وقتى موسى پستان اين مادر را قبول كرد ، هامان

وزير فرعون گفت : من فكر مى كنم تو مادر واقعى او هستى ، چرا در ميان اين همه زن ، تنها پستان تو را پذيرفت ؟ گفت : اى پادشاه ، به خاطر اين است كه من زنى خوشبو هستم و شيرم بسيار شيرين است ، تاكنون هيچ كودكى به من سپرده نشده ، مگر اين كه پستان مرا پذيرفته است ، حاضران اين سخن او را تصديق كردند و هركدام هديه و تحفه گران قيمتى به او دادند .(1)در حديثى از امام باقر مى خوانيم كه فرمود : « سه روز بيشتر طول نكشيد كه خداوند نوزاد را به مادرش بازگرداند » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«مَراضِع»: اين واژه جمع «مُرْضِعَه» به مفهوم دايه و زن شيرده مى باشد و جمع آن نيز به مفهوم زنان شيرده و پرستار كودك آمده است.

«نُصْح»: كارى كه از روى راستى و اخلاص و خيرخواهى انجام شود.

در آيه مورد بحث مى فرمايد:

وَ حَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ

و هر بانوى شيردهى را آوردند، آن كودك شگفت انگيز پستان به دهان نگرفت و شير نخورد؛ چرا كه خدا از پيش او را از خوردن شير اين زنان بازداشته و دشمنى آنان را بر دل او افكنده بود.

يادآورى مى گردد كه تحريم در آيه شريفه به مفهوم هشدار و نهى از انجام نيست، بلكه به مفهوم بازداشتن عملى است.

فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ

خواهر موسى به آرامى خودش را به آنان نزديك ساخت و گفت: آيا مى خواهيد شما را به خانواده اى راه نمايم كه پرستارى و تربيت اين كودك را براى شما بر عهده گيرد؟ .


1) « تفسير فخر رازى » ، جلد 24 ، صفحه 231 .

اين آيه نشانگر آن است كه در اين مرحله ديگر آفريدگار هستى بذر محبت موسى را در گستره دل فرعون افكنده بود و او به خاطر اين مهر و محبت بود كه زنان شيرده را براى پرستارى و تغذيه او گردآورى مى كرد و در تلاش بود كه آن كودك محبوب گرسنه نماند و او نيز به تدبير گرداننده هستى پستان هيچ زنى را نمى گرفت.

آرى، در آن شرايط بود كه خواهر هوشمند موسى با ديدن بى تابى و دلسوزى و مهر عجيب خاندان فرعون به آن كودك، جرئت يافت تا به آنان نزديك شود و با ظرافت به آنان بگويد: آيا مى خواهند خانواده اى با تدبير و دلسوز را نشان دهد تا آن كودك را براى آنان نگهدارى و پرستارى كند؟!

وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ.

در مورد اين جمله دو نظر آمده است:

1- به باور برخى منظور اين است كه: و فرعون و خاندانش خيرخواه موسى شده بودند و براى نجات او و فراهم آمدن غذا و آرامش او سخت خيرخواهى و كوشش مى كردند.

2- امّا به باور پاره اى ديگر منظور اين است و آن خانواده اى كه پرستارى كودك را به عهده مى گيرند، خيرخواه او باشند، كه در اين صورت ادامه گفتار آن دختر هوشمند است.

پاره اى آورده اند كه: وقتى خواهر موسى چنين پيشنهادى را مطرح ساخت، هامان گفت: اين دختر، اين كودك و خاندانش را مى شناسد، بنابراين بايد اين راز را براى ما باز گويد، امّا او گفت: منظور من اين است كه خانواده اى كه مى تواند اين كودك را براى دستگاه فرعون پرستارى كند، از دوستداران و هواخواهان فرعون است.

بازگشت موسى به آغوش مادر

فَرَدَدْناهُ اِلى اُمِّهِ كَىْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ اَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَلكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ

ما او را به مادرش بازگردانديم تا چشمش روشن شود و غمگين نباشد و بداند وعده الهى حق است ، ولى اكثر آن ها نمى دانند. (13 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين جا سؤالى مطرح است و آن اين كه ؛ آيا فرعونيان موسى را به مادر سپردند كه او را شير دهد و در خلال اين كار ، همه روز يا گاه به گاه كودك را به دربار فرعون بياورد تا ملكه مصر ديدارى از او تازه كند و يا كودك را در دربار نگه داشتند و مادر موسى در فواصل معين مى آمد و به او شير مى داد؟ دليل روشنى بر هيچ يك از اين دو احتمال وجود ندارد اما احتمال اول ، منطقى تر به نظر مى آيد. و نيز بعد از پايان دوران شيرخوارگى ، آيا موسى به كاخ فرعون منتقل شد يا رابطه خود را با مادر و خانواده نگاه مى داشت و ميان اين دو در رفت و آمد بود ؟ بعضى گفته اند : بعد از دوران شيرخوارگى ، او را به فرعون و همسرش آسيه سپرد و موسى در دامن آن دو و با دست آن دو پرورش يافت و در اين جا داستان هاى ديگرى از كارهاى كودكانه اما پرمعنى موسى نسبت به فرعون نقل كرده اند كه ذكر همه آن ها به درازا مى كشد، اما اين جمله كه فرعون بعداز مبعوث شدن موسى به نبوت به او گفت : « اَلَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليدا وَ لَبِثْتَ فينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ : آيا تو را در كودكى در دامان پرمهر خود پرورش نداديم و سال هايى از عمرت را در ميان ما نبودى » ؟ ( 18 / شعراء ) نشان مى دهد كه موسى مدتى در كاخ فرعون زندگى كرده و سال هايى در آن جا درنگ نموده است. از « تفسير على بن ابراهيم » چنين استفاده مى شود كه موسى با نهايت احترام تا دوران بلوغ در كاخ فرعون ماند ، ولى سخنان توحيدى او ، فرعون را سخت ناراحت مى كرد ، تا آن جا كه تصميم قتل او را گرفت ، موسى كاخ را رها كرد و وارد شهر شد كه با نزاع دو نفر كه

يكى از قبطيان و ديگرى از سبطيان بود ، روبرو گشت .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث مى افزايد:

فَرَدَدْناهُ إِلى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لاتَحْزَنَ

سرانجام موسى را به مادرش باز گردانديم تا چشمش به ديدن او روشن شود و از دورى او اندوه زده و نگران نگردد.

پس از پاسخ مساعد دادن خاندان فرعون به پيشنهاد خواهر موسى، او نزد مادر شتافت و او را به دربار برد.

آن كودك اسرارآميز، بوى آشنا به مشامش رسيد و به لطف خدا دريافت كه مادرش آمده است، از اين رو پستان او را گرفت و به نوشيدن شيرش پرداخت و سر و صداى او به آرامش تبديل گرديد!

فرعون شگفت زده گرديد و رو به مادر موسى كرد و گفت: اين چه رازى است كه اين كودك تنها شير تو را مى خورد و سينه ديگرى را بر دهان نمى گيرد؟

آن بانوى خردمند گفت: شايد بدان دليل باشد كه من داراى شيرى پاك و گوارا و بدنى خوشبو هستم و هر كودكى را بياورند، شير مرا مى خورد.

فرعون شادمان گرديد و كودك به او سپرده شد!

وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ

و اين تدبير بخاطر آن بود تا مادر موسى بداند كه وعده خدا حق است.

منظور از وعده پروردگار همان چيزى است كه در آيه هفتم همين سوره آمده است.

وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ.

امّا بيشتر آنان نمى دانستند كه خدا به وعده و نويد خويش جامه عمل پوشانده و آن را تحقّق بخشيده است.7.


1) «نورالثقلين» ، جلد 4 ، صفحه 117.

وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ اسْتَوى اتَيْناهُ حُكْما وَ عِلْما وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ

هنگامى كه نيرومند و كامل شد ، حكمت و دانش به او داديم و اين گونه نيكوكاران را جزا مى دهيم.(14 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اَشُدّ » از ماده « شِدَّت » به معنى نيرومند شدن و « اِسْتَوى » از ماده « اِسْتِواء » به معنى كمال خلقت و اعتدال آن است .

در اين كه ميان اين دو چه تفاوتى است ، مفسران گفتگوهاى مختلفى دارند ؛ بعضى گفته اند « بُلوغ اَشُدّ » آن است كه انسان از نظر قواى جسمانى به سرحد كمال برسد كه غالبا در سن 18 سالگى است و « اِسْتِواء » همان اعتدال و استقرار در امر حيات و زندگى است كه غالبا بعد از كمال نيروى جسمانى حاصل مى شود. بعضى ديگر « بلوغ اَشُد » را به معنى كمال جسمى و « استواء » را به معنى كمال عقلى و فكرى دانسته اند. در حديثى از امام صادق كه در كتاب « معانى الاخبار » نقل شده ، مى خوانيم : « " اَشُد" 18 سالگى است و " استواء" زمانى است كه محاسن بيرون آيد ». در ميان اين تعبيرات تفاوت زيادى نيست و از مجموعه آن باتوجه به معنى لغوى اين دو واژه ، تكامل نيروهاى جسمى و فكرى و روحى استفاده مى شود. فرق ميان « حُكْم » و « عِلْم» ممكن است اين باشد كه « حُكْم » اشاره به عقل و فهم و قدرت بر داورى صحيح است و « عِلْم » به معنى آگاهى و دانشى است كه جهل با آن همراه نباشد. تعبير « كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ » به خوبى نشان مى دهد كه موسى به خاطر تقواى الهى و اعمال نيك و پاكش ، اين شايستگى را پيدا كرده بود كه خداوند پاداش علم و حكمت به او بدهد و روشن است كه منظور از اين علم و حكمت ، وحى و نبوت نيست، زيرا موسى آن روز با زمان وحى و نبوت فاصله زيادى داشت. بلكه منظور همان آگاهى و روشن بينى و قدرت بر قضاوت صحيح و مانند آن است كه خدا به عنوان پاكدامنى و درستى و نيكوكارى به موسى داد و از اين تعبير اجمالاً برمى آيد كه موسى در همان كاخ فرعون

كه بود ، رنگ آن محيط را هرگز به خود نگرفت و تا آن جا كه درتوان داشت،به كمك حق و عدالت مى شتافت، هر چند جزئيات آن امروز بر ما روشن نيست.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در ترسيم فراز ديگرى از اين داستان انسان ساز مى فرمايد:

وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً

و هنگامى كه موسى رشد كرد و به اوج نيرومندى و كمال رسيد، به او دانش و فرزانگى گسترده اى ارزانى داشتيم.

به باور پاره اى منظور اين است كه: و هنگامى كه او به چهل سالگى رسيد، به او فرزانگى و دانشى ژرف ارزانى داشتيم. با اين بيان آن حضرت پيش از انگيزش به رسالت و پيامبرى داراى دانش و حكمت بسيار بود.

امّا به باور پاره اى ديگر منظور از دانش و حكمت، همان مقام والاى رسالت و پيامبرى است كه به او ارزانى گرديد.

وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ.

و ما نيكو كرداران روزگار را اين گونه پاداش مى دهيم.

حيا و عفاف دختران موجب نزول بركات الهى براى آنهاست

وَ لَمّا وَ رَدَماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ اُمَّةً مِنَ النّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَمِنْ دوُنِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذوُدانِ قالَ ما خَطْبُكُما قالَتا لانَسْقى حَتّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ اَبُونا شَيْخٌ كَبيرٌ

و هنگامى كه به موسى ( چاه ) آب مدين رسيد، گروهى از مردم را درآن جا ديد كه چهارپايان خودرا سيراب مى كنند و در كنار آن ها دو زن را ديد كه مراقب گوسفندان خويشند ( و به چاه نزديك نمى شوند، موسى ) به آن ها گفت : كار شما چيست؟ ( چرا گوسفندان خود را آب نمى دهيد؟ ) گفتند: ما آن ها را آب نمى دهيم تا چوپان ها همگى خارج شوند و پدر ما پيرمرد مسنى است.

(23/قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

« تَذوُدانِ » از ماده « ذَوْد » به معنى منع كردن و جلوگيرى نمودن است ، آن ها مراقب بودند كه گوسفندانشان متفرق يا آميخته با گوسفندان ديگر نشود. « خَطْب » به معنى كار و مقصود و منظور است. « يُصْدِرَ » از ماده « صَدَر » به معنى خارج شدن از آبگاه است و « رِعاء » جمع «راعى» به معنى چوپان است. در اين جا در برابر « پنجمين صحنه » از اين داستان قرار مى گيريم و آن صحنه ورود موسى به شهر مَدْيَن است .... اين جوان پاكباز چندين روز در راه بود ، راهى كه هرگز از آن نرفته بود و با آن آشنايى نداشت ، حتى به گفته بعضى ناچار بود با پاى برهنه اين راه را طى كند ، گفته اند : هشت روز در راه بود ، آن قدر راه رفت كه پاهايش آبله كرد. براى رفع گرسنگى از گياهان بيابان و برگ درختان استفاده مى نمود و در برابر اين همه مشكلات و ناراحتى ها ، تنها يك دلخوشى داشت و آن اين كه به لطف پروردگار از چنگال ظلم فرعونى رهايى يافته است. كم كم دورنماى « مَدْيَن » در افق نمايان شد و موجى از آرامش بر قلب او نشست ، نزديك شهر رسيد ، اجتماع گروهى نظر او را به خود جلب كرد ، به زودى فهميد اين ها شبان هايى هستند كه براى آب دادن به گوسفندان ، اطراف چاه آب اجتماع كرده اند. « و در كنار آن ها دو زن را ديد كه گوسفندان خود را مراقبت

مى كنند ، اما به چاه نزديك نمى شوند ».

وضع اين دختران باعفت كه در گوشه اى ايستاده اند و كسى به داد آن ها نمى رسد و يك مشت شبان گردن كلفت تنها در فكر گوسفندان خويشند و نوبت به ديگرى نمى دهند ، نظر موسى را جلب كرد ، نزديك آن دو آمد و « گفت : كار شما چيست » ؟ چرا پيش نمى رويد و گوسفندان را سيراب نمى كنيد؟ براى موسى اين تبعيض و ظلم و ستم ، اين بى عدالتى و عدم رعايت حق مظلومان كه در پيشانى شهر مدين به چشم مى خورد، قابل تحمل نبود ، او مدافع مظلومان بود و به خاطر همين كار ، به كاخ فرعون و نعمت هايش پشت پا زده و از وطن آواره گشته بود ، او نمى توانست راه و رسم خود را ترك گفته و در برابر بى عدالتى ها سكوت كند. دختران در پاسخ او « گفتند : ما گوسفندان خود را سيراب نمى كنيم تا چوپانان همگى حيوانات خود را آب دهند و خارج شوند » و ما از باقى مانده آب استفاده كنيم. و براى اين كه اين سؤال براى موسى بى جواب نماند كه چرا پدر اين دختران عفيف ، آن ها را به دنبال اين كار فرستاده ، افزودند : « پدر ما پيرمرد مسنّى است » ، پيرمردى شكسته و سالخورده ، نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهد و نه برادرى داريم كه اين مشكل را متحمل گردد و براى اين كه سربار مردم نباشيم ، چاره اى جز اين نيست كه اين كار را ما انجام دهيم .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

هجرت تاريخى موسى به سوى «مَدْيَن»

در آيه مورد بحث مى فرمايد: وَ لَمّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النّاسِ يَسْقُونَ

هنگامى كه به مَدْيَن و بر سر چاه هاى آنجا رسيد گروهى از چوپان ها را نگريست كه گوسفندان خود را آب مى دادند.

وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ

و پايين تر از آنان، دو بانوى با شخصيت و با وقار و خوش فكر را ديد كه گوسفندان شان را از نزديك شدن به آب باز مى داشتند.

به باور برخى منظور اين است كه: ديگران را از نزديك شدن به گوسفندان شان باز مى داشتند. و به باور برخى ديگر، گوسفندان خود را از مخلوط شدن به ديگر گلّه ها باز مى داشتند.

قالَ ما خَطْبُكُما موسى از آنان پرسيد، شما چرا گوسفندانتان را آب نمى دهيد؟ پس كار شما چيست؟

قالَتا لانَسْقِي حَتّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ

آن دو گفتند: ما گوسفندان مان را آب نخواهيم داد تا شبان ها همه بروند و دام هاى خود را از اينجا بيرون برند و خلوت شود، و آن گاه ما از بازمانده آب در حوضچه ها بهره مى بريم و گوسفندانمان را بدان وسيله سيراب مى سازيم، چرا كه ما توان كشيدن آب از چاه ها را نداريم.

وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ.

و پدرمان نيز پيرى كهنسال و باز نشسته است و نمى تواند اين كار سنگين را انجام دهد.

آرى، به همين جهت ما خود ناگزير شده ايم كه براى سيراب ساختن گوسفندان مان بياييم. و بدين سان با درايت و هوشمندى از او خواستند به آنان كمك كند.

به باور پاره اى آنان در انديشه روشن ساختن اين نكته بودند كه چرا خود از پى گوسفندان آمده اند.

فَسَقى لَهُما ثُمَّ تَوَلّى اِلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ اِنّى لِمااَنْزَلْتَ اِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقيرٌ

موسى به ( گوسفندان ) آن ها آب داد ، سپس رو به سوى سايه آورد و عرض كرد : پروردگارا ! هر خير و نيكى بر من فرستى ، من به آن نيازمندم. (24 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

موسى از شنيدن اين سخن سخت ناراحت شد ، چه بى انصاف مردمى هستند كه تمام در فكر خويشند و كمترين حمايتى از مظلوم نمى كنند. جلو آمد ، دلو سنگين را گرفت و در چاه افكند ، دلوى كه مى گويند : چندين نفر مى بايست آن را ازچاه بيرون بكشند، را باقدرت بازوان نيرومندش يك تنه از چاه بيرون آورد و « گوسفندان آن دو را سيراب كرد ». مى گويند : هنگامى كه نزديك آمد و جمعيت را كنار زد ، به آن ها گفت : شما چه مردمى هستيد كه به غير از خودتان ، به كسى نمى انديشيد ؟ جمعيت كنار رفتند و دلو را به او دادند و گفتند : « بسم اللّه » ، اگر مى توانى آب بكش ، چراكه مى دانستند دلو به قدرى سنگين است كه تنها با نيروى ده نفر از چاه بيرون مى آيد، آن ها موسى را تنها گذاشتند ، ولى موسى با اين كه خسته و گرسنه و ناراحت بود، نيروى ايمان به ياريش آمد و بر قدرت جسميش افزود و باكشيدن يك دلو از چاه ، همه گوسفندان آن دو را سيراب كرد. « سپس به سايه روى آورد و به درگاه خدا عرض كرد : خدايا ! هر خير و نيكى بر من فرستى ، من به آن نيازمندم ». آرى او خسته و گرسنه بود ، او در آن شهر غريب و تنها بود و پناهگاهى نداشت ، اما در عين حال بى تابى نمى كند ، آن قدر مؤدب است كه حتى به هنگام دعا كردن ، صريحا نمى گويد: خدايا چنين و چنان كن ، بلكه مى گويد : « هر خيرى كه بر من فرستى ، به آن نيازمندم » يعنى تنها احتياج و نياز خود را بازگو مى كند و بقيه را به لطف پروردگار وامى گذارد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

فَسَقى لَهُما پس موسى گوسفندان آنان را آب داد.

منظور اين است كه او پيش رفت و با كنار زدن شبان ها گوسفندان آن دو دختر با شخصيت را سيراب كرد.

پاره اى آورده اند كه: آن حضرت به يكى از چاه ها نزديك شد و تخته سنگ بزرگى را كه ده نفر به سختى مى توانستند جا به جا كنند، به تنهايى كنار نهاد و دلو بزرگى كه دو نفر به وسيله آن با كمك يكديگر آب مى كشيدند، از آنان گرفت و به تنهايى به آب دادن گوسفندان آن دو زن پرداخت.

ثُمَّ تَوَلّى إِلَى الظِّلِّ

و پس از پايان كار، براى استراحت به سايه درختى پناه برد.

فَقالَ رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ.

و نيايشگرانه رو به بارگاه خدا آورد و گفت: پروردگارا، راستى كه من به هر نعمتى كه برايم فرو فرستى سخت نيازمندم.

«ابن عبّاس» مى گويد: اين پيامبر بزرگ را بنگريد كه از شرارت ظالمان آواره شده و از بارگاه خدا تقاضاى تكّه نانى مى كند!

اميرمؤمنان بر آن است كه: موسى از خداى خويش نان و غذايى براى خوردن مى خواست، چرا كه در آن مدّت چندان گياه بيابان خورده بود كه از شدّت لاغرى، سبزى گياهان از پوست شكمش هويدا بود.

آن دو دختر، آن روز زودتر از هر روزِ ديگر به خانه و نزد پدر بزرگوار خويش باز گشتند، و چون پدر از زود آمدن آنان تعجّب كرده بود، جريان را به او باز گفتند؛ و پدر فرزانه به يكى از آن دو دستور داد تا موسى را فراخواند، و دخترِ بزرگتر شُعَيْب براى رساندن پيام پدر و دعوت موسى نزد او رفت.

يك كار خير درهاى خوشبختى را به روى موسى گشود

فَجاءَتْهُ اِحْديهُما تَمْشى عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ اِنَّ اَبىيَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ اَجْرَما سَقَيْتَ لَنا فَلَمّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ

ناگهان يكى از آن دو به سراغ او آمد، در حالى كه بانهايت حيا گام برمى داشت وگفت:پدرم از تو دعوت مى كند تامزدسيراب كردن گوسفندان براى ما را به تو بپردازد، هنگامى كه موسى نزد او (شعيب) آمد و سرگذشت خود را شرح داد ، گفت : نترس ، از قوم ظالم نجات يافتى.

(25 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

اما كار خير را بنگر كه چه قدرت نمايى مى كند ، چه بركات عجيبى دارد ، يك قدم براى خدا برداشتن و يك دلو آب از چاه براى حمايت مظلوم ناشناخته اى كشيدن ، فصل تازه اى در زندگانى موسى مى گشايد و يك دنيا بركات مادى و معنوى براى او به ارمغان مى آورد ، گمشده اى را كه مى بايست ساليان دراز به دنبال آن بگردد ، در اختيارش مى گذارد. و آغاز اين برنامه زمانى بود كه ملاحظه كرد « يكى از آن دو دختر كه بانهايت حياگام برمى داشت و پيدا بود از سخن گفتن با يك جوان بيگانه شرم دارد، به سراغ او آمد و تنها اين جمله را گفت : پدرم از تو دعوت مى كند تا پاداش و مزد آبى را كه از چاه براى گوسفندان ما كشيدى ، به تو بدهد ». برق اميدى در دل او جهيد ، گويا احساس كرد واقعه مهمى در شُرُف تكوين است و با مرد بزرگى روبرو خواهد شد ، مرد حق شناسى كه حاضر نيست زحمت انسانى ، حتى به اندازه كشيدن يك دلو آب ، بدون پاداش بماند ، او بايد يك انسان نمونه ، يك مرد آسمانى و الهى باشد ، اى خداى من ! چه فرصت گرانبهايى.

آرى اين پيرمرد كسى جز شعيب پيامبرخدا نبودكه ساليان دراز مردم را در اين شهر به خدا دعوت كرده و نمونه اى از حق شناسى و حق پرستى بود ، امروز كه مى بيند دخترانش زودتر از هر روز به خانه بازگشتند ، جويا مى شود و هنگامى كه از جريان كار

آگاه مى گردد ، تصميم مى گيرد دَيْن خود را به اين جوان ناشناس ، ادا كند. موسى حركت كرد و به سوى خانه شعيب آمد ، طبق بعضى از روايات ، دختر براى راهنمايى از پيش رو حركت مى كرد و موسى از پشت سرش ، باد برلباس دخترمى وزيد و ممكن بود لباس را از اندام او كنار زند ، حيا و عفت موسى اجازه نمى داد چنين شود ، به دختر گفت : من از جلو مى روم بر سر دوراهى ها و چندراهى ها ، مرا راهنمايى كن .(1)موسى وارد خانه شعيب شد ، خانه اى كه نور نبوت از آن ساطع است و روحانيت از همه جاى آن نمايان ، پيرمردى باوقار ، با موهاى سفيد در گوشه اى نشسته، به موسى خوش آمد گفت. از كجا مى آيى ؟ چه كاره اى ؟ در اين شهر چه مى كنى ؟ هدف و مقصودت چيست ؟ چرا تنها هستى؟ و از اين گونه سؤالات.

موسى ماجراى خود را براى شعيب بازگو كرد. قرآن مى گويد : « هنگامى كه موسى نزد او آمد و سرگذشت خود را براى وى شرح داد ، گفت : نترس ، از جمعيت ظالمان رهايى يافتى ». سرزمين ما از قلمرو آن ها بيرون است و آن ها دسترسى به اين جا ندارند، كمترين وحشتى به دل راه مده ، تو در يك منطقه امن و امان قرار دارى ، از غربت و تنهايى رنج نبر ، همه چيز به لطف خدا حل مى شود. موسى به زودى متوجه شد كه استاد بزرگى پيدا كرده كه چشمه هاى زلال علم و معرفت و تقوا و روحانيت از وجودش مى جوشد و مى تواند او را به خوبى سيراب كند. شعيب نيز احساس كرد شاگرد لايق و مستعدّى يافته كه مى تواند علوم و دانش ها و تجربيات يك عمر خود را به او منتقل سازد ، آرى به همان اندازه كه شاگرد از پيدا كردن يك استاد بزرگ، لذت مى برد، استاد هم از يافتن يك شاگرد لايق ، خوشحال بود . .


1) « تفسير ابوالفتوح رازى » ، ذيل آيات مورد بحث .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث مى فرمايد: فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ

يكى از آن دو به رسم زنان پاكدامن و با وقار، در اوج حيا و شرم نزد موسى آمد.

برخى آورده اند كه: او چهره اش را با آستين پوشانده بود.

و برخى گفته اند: او به گونه اى آراسته به حيا بود كه دوست نداشت جلو چشم مردى بيگانه راه برود و بدون احساس ضرورت با او سخن گويد.

قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا

او هنگامى كه رسيد، گفت: پدرم شما را فرا مى خواند تا پاداش كارتان را كه گوسفندان مان را آب دادى به شما بدهد.

بيشتر مفسران بر اين عقيده اند كه نام پدر آن دختر كه موسى را به سوى پدرش فراخواند، شُعَيْب بود.

«ابو حازم» مى گويد: هنگامى كه او به موسى گفت، پدرش مى خواهد مزد كارش را بدهد، آن حضرت خوشش نيامد و بر آن شد كه نرود، امّا از آنجايى كه در آن شهر ناآشنا بود بناگزير دعوت را پذيرفت و رفت تا شب را در آن بيابان و در خطر جانوران درنده نماند.

به هر حال آن دختر به عنوان راهنما حركت كرد و موسى نيز از پى او روان گرديد، امّا از آنجايى كه باد مى وزيد و لباس آن بانو را جا بجا مى كرد و ممكن بود شدت وزش باد لباس را از سر و چهره و يا بدن او كنار زند و چشم موسى بر بدن او بيفتد، از او خواست تا پشت سر موسى حركت كند و هر كجا لازم است او را راهنمايى كند.

هنگامى كه موسى به خانه «شُعَيْب» رسيد، غروب افتاب و وقت شام خوردن بود. صاحبخانه او را به شام دعوت كرد، امّا وى گفت: به خدا پناه مى برم!

«شُعَيْب» گفت: چرا؟ آيا گرسنه نيستى؟

گفت چرا، امّا مى ترسم كه اين شام مزد كارم به حساب آيد و من از خاندانى هستم

كه در برابر كارِ آخرت مزد نمى گيرند.

«شُعَيْب» گفت: جوان! به خداى سوگند شيوه من و پدران و نياكانم، گرامى داشتن ميهمان است و ما هماره غذاى خود را با ميهمان مى خوريم. موسى پذيرفت و شام را در خانه او صرف كرد.

فَلَمّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لاتَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ.

پس هنگامى كه موسى نزد شُعَيْب آمد و سرگذشت خويش را براى او بازگفت و او را از هجرت و گرفتارى خويش آگاه ساخت، آن مرد خدا به موسى اميد بخشيد و گفت: هان اى موسى نترس و نگرانى به دل راه مده كه از شرارت و گزند فرعون و فرعونيان برترى جو و انحصارگر رهيده اى، چرا كه اينجا سرزمين ماست و سرزمين ما در قلمرو استبداد فرعون نيست.

موسى در جمع خانواده شعيب

قالَتْ اِحْديهُما يا اَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ اِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِىُّ الاَْمينُ

يكى از آن دو ( دختر ) گفت : پدرم ! او را استخدام كن ، چراكه بهترين كسى را كه مى توانى استخدام كنى ، آن كس است كه قوى و امين باشد. (26 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين ششمين صحنه از زندگى موسى دراين ماجراى بزرگ است. موسى به خانه شعيب آمد ، خانه اى ساده و روستايى ، خانه اى پاك و مملو از معنويت ، بعد از آن كه سرگذشت خود را براى شعيب بازگو كرد ، يكى از دخترانش زبان به سخن گشود و با اين عبارت كوتاه و پرمعنى به پدر پيشنهاد استخدام موسى براى نگهدارى گوسفندان را داد ، « گفت : اى پدر ! اين جوان را استخدام كن ، چراكه بهترين كسى كه مى توانى استخدام كنى ، اين فرد است كه قوى و امين مى باشد » ، او هم امتحان نيرومندى خودرا داده و هم پاكى و درستكارى را. دخترى كه در دامان يك پيامبر بزرگ پرورش يافته ، بايد اين چنين مؤدبانه و حساب شده سخن بگويد و در عبارتى كوتاه و با كمترين الفاظ حق سخن را ادا كند. اين دختر از كجا مى دانست كه اين جوان هم نيرومند است و هم درستكار ، با اين كه نخستين بار كه او را ديده ، بر سر چاه بوده و سوابق زندگيش براى او روشن نيست. پاسخ اين سؤال معلوم است ؛ قوت او را به هنگام كنار زدن چوپان ها از سر چاه براى گرفتن حق اين مظلومان و كشيدن دلو سنگين يك تنه از چاه فهميده بود و امانت و درستكاريش آن زمان روشن شد كه درمسير خانه شعيب راضى نشد دختر جوانى پيش روى او راه رود ، چراكه باد ممكن بود لباس او را جابه جا كند. به علاوه از خلال سرگذشت صادقانه اى كه براى شعيب نقل كرد ، هم قدرت او در مبارزه با قبطيان روشن مى شد و هم امانت و درستى او كه هرگز با جباران سازش نكرد و روى خوش نشان نداد .

دو شرط اساسى براى مديريت صحيح

در جمله كوتاهى كه در آيات فوق از زبان دختر شعيب در مورد استخدام موسى آمده بود ، مهم ترين و اصولى ترين شرايط مديريت به صورت كلى و فشرده خلاصه شده بود ؛ قدرت و امانت. بديهى است منظور از قدرت ، تنها قدرت جسمانى نيست ، بلكه مراد قدرت و قوت بر انجام مسؤوليت است. يك پزشك قوى و امين ، پزشكى است كه از كار خود آگاهى كافى و بر آن تسلط كامل داشته باشد. يك مدير قوى ، كسى است كه حوزه مديريت خودرا به خوبى بشناسد، از « انگيزه ها » باخبر باشد ، در « برنامه ريزى » مسلط و از « ابتكار » سهم كافى و در « تنظيم كارها » مهارت لازم را داشته باشد ، « هدف ها را روشن كند » و نيروها را براى رسيدن به هدف « بسيج » نمايد. در عين حال « دلسوز » ، « خيرخواه » ، « امين » و « درستكار » باشد. آن ها كه در سپردن مسؤوليت ها و كارها تنها به امانت و پاكى قناعت مى كنند ، به همان اندازه در اشتباهند كه براى پذيرش مسؤوليت، داشتن تخصص را كافى بدانند. « متخصصان خائن و آگاهان نادرست » همان ضربه را مى زنند كه « درستكاران ناآگاه و بى اطلاع ». اگر بخواهيم كشورى را تخريب كنيم ، بايد كارها را به دست يكى از اين دو گروه بسپاريم ؛ مديران خائن و پاكان غيرمدير ، و نتيجه هردو يكى است. منطق اسلام اين است كه هركار بايد به دست افرادى نيرومند و توانا و امين باشد ، تا نظام جامعه به سامان رسد و اگر در علل زوال حكومت ها در طول تاريخ بينديشيم ، مى بينيم كه عامل اصلى ، سپردن كار به دست يكى از دو گروه فوق بوده است. جالب اين كه در برنامه هاى اسلامى در همه جا « علم » و « تقوا » در كنار هم قرار دارد ، مرجع تقليد بايد « مجتهد » و « عادل » باشد ، قاضى و رهبر بايد « مجتهد » و « عادل » باشد ( البته در كنار اين دو شرط ، شرايط ديگرى نيز هست ، اما اساس و پايه، اين دو است ؛ « علم و آگاهى » توأم با « عدالت و تقوا » ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

موسى و تشكيل خانواده

در اين آيات فرازِ ديگرى از داستان درس آموز موسى كه عبارت از: ماندگار شدن او براى مدتى در مَدْيَن،

تشكيل خانه و خانواده،

تنظيم قرارداد كار براى اين مدت، و سرانجام حركت او به سوى مصر به تابلو مى رود.

در نخستين آيه مورد بحث در اين مورد مى فرمايد: قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ

پس از ورود موسى به خانه حضرت شُعَيْب و روشن شدن شرايط و موقعيت و رشد فكرى و ويژگى هاى اخلاقى و انسانى او، يكى از دو دختر آن پيامبر بزرگ خدا، «شُعَيْب» كه نامش «صَفُورَه» بود رو به پدر كرد و گفت: پدرجان اين انسان شايسته كردار را براى اداره كارهايت به كار دعوت كن!

به باور برخى از مفسّران نام دختر كوچك «شُعَيْب»، «ليا» و به باور برخى ديگر «صَفيراء» بود.

إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الاْءَمِينُ.

آرى، پدر جان! او را به كار استخدام نما، چرا كه بهترين كسى كه به كار دعوت مى كنى، فردى است كه درستكار و توانا باشد و اين جوان از اين دو ويژگى برخوردار است.

هنگامى كه دختر «شُعَيْب» از كارايى و امانتدارى «موسى» سخن گفت، پدرش پرسيد: دخترم از كجا دريافتى كه او اين گونه است؟

او پاسخ داد: امّا توانمندى و كارايى او را از آنجا دريافتم كه سنگ بزرگ دهانه چاه را، كه ده نفر جابجا مى كنند، خودش به تنهايى برداشت و كنارى نهاد؛ و درستكارى و امانتدارى او را نيز از آنجا دريافتم كه وقتى از سوى شما براى دعوت او رفتم، به هنگام آمدن از آنجايى كه باد مى وزيد و لباس انسان را جابجا مى كرد، او خوش نداشت كه باد لباس هاى مرا جا به جا كند و قامت مرا بنگرد، به همين جهت از من خواست از پى او حركت كنم و هر كجا لازم است از پشت سر وى راه خانه را به او بنمايانم.

و اينجا بود كه اين دو نكته مهمّ در مورد موسى علاقه «شُعَيْب» را نسبت به او افزود.

پيشنهاد ازدواج از طرف پدر و بستگان دختر به پسر ، بلامانع است

قالَ اِنّىاُريدُ اَنْ اُنْكِحَكَ اِحْدَى ابْنَتَىَّ هاتَيْنِ عَلى اَنْ تَأْجُرَنى ثَمانِىَ حِجَجٍ فَاِنْ اَتْمَمْتَ عَشْرا فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما اُريدُ اَنْ اَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنى اِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّالِحينَ

( شعيب ) گفت : من مى خواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو درآورم ، به اين شرط كه هشت سال براى من كار كنى و اگر آن را تا ده سال افزايش دهى ، محبتى ازناحيه تواست، من نمى خواهم كار سنگينى بر دوش تو بگذارم و ان شاء اللّه مرا از صالحان خواهى يافت.

(27/قصص)

قالَ ذلِكَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ اَيَّمَا الاَْجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَىَّ وَ اللّهُ عَلى مانَقُولُ وَكيلٌ

(موسى) گفت : ( مانعى ندارد ) اين قراردادى ميان من و توباشد ، البته هركدام از اين دومدت را انجام دهم، ستمى بر من نخواهد بود ( و من در انتخاب آن آزادم ) و خدا بر آن چه ما مى گوييم، گواه است.(28 / قصص)

شرح آيه از تفسيرنمونه

« حِجَج » جمع « حِجَّة » است و « حِجَّة » به معنى يك سال است ، نظر به اين كه معمول عرب اين بود كه در هرسال يك حج به جا مى آوردند و از زمان ابراهيم به يادگار مانده بود. نام دختران شعيب را «صفورة» (صفورا) و «ليا» نوشته اند كه اولى با موسى ازدواج كرد.(1)از اين داستان استفاده مى شود آن چه امروز در ميان ما رايج شده كه پيشنهاد پدر و كسان دختر را در مورد ازدواج با پسر عيب مى دانند ، درست نيست ، هيچ مانعى ندارد كسان دختر شخصى را كه لايق همسرى فرزندشان مى دانند، پيدا كنند و به او پيشنهاد دهند همان گونه كه شعيب چنين كرد و در حالات بعضى از بزرگان اسلام نظير آن ديده شده است. .


1) « مجمع البيان » ، جلد 7 ، صفحه 249 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث مى فرمايد:

قالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِىَ حِجَجٍ

«شُعَيْب» رو به موسى كرد و فرمود: من مى خواهم يكى از دو دخترم را به همسرى تو درآورم، بر اين اساس كه هشت سال براى من كار كنى و امور اقتصادى و دامدارى و كشاورزى مرا اداره كنى.

فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ

و اگر اين هشت سال را به ده سال برسانى و ده سال تمام برايم كار كنى، اين ديگر لطف و مهرى است از سوى خودت، امّا آن دو سال واجب نيست.

به باور پاره اى منظور اين است كه: در برابر كارت پاداش و مزدى كه من به تو مى دهم، اين است كه يكى از دو دخترم را به همسرى تو بر مى گزينم.

و پس از اين گفتگو، موسى را براى اداره امور خويش به خدمت گرفت و دخترش را نيز با شرايطى ساده و انسانى و مبلغى آسان و ناچيز كه به عنوان مهريه مقرر شد به همسرى موسى در آورد و نه اين كه هشت سال خدمت مهريه دختر باشد.

وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ

و من نمى خواهم در اين مدت خدمت بر تو سخت گيرم و جز همان كارى كه مقرر شده است كار ديگرى بر عهده ات گذارم.

به باور پاره اى منظور اين است كه: و من نمى خواهم بر تو سخت گيرم كه به جاى هشت سال، ده سال خدمت كنى.

سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّالِحِينَ.

به خواست خدا از من صفا و دوستى و رعايت عهد و پيمان و شايسته كردارى خواهد ديد.

منظور او اين بود كه: اگر خدا به من عمرى دهد و زنده ام بدارد، از من جز خوبى

نخواهى ديد. و اين سخن ظريف بدان جهت است كه همه چيز به دست تواناى اوست و ممكن است خدا عمر او را به پايان برد و به او فرصت و توفيق ندهد تا شايسته كردارى و صفاى خويشتن را به او نشان دهد.

پاره اى در اين مورد آورده اند كه: «شُعَيْب» به «موسى» گفت: نخستين نشان شايسته كردارى اين باشد كه از اين پس هر بره اى از گوسفندان من به وجود آمد، اگر داراى نقش و نگار و رنگى جز نقش و رنگ مادرش بود، از آنِ تو باشد، و خدا در خواب به موسى عليه السلام الهام فرمود تا عصاى ويژه اش را به سبكى خاصّى در آب افكند، و او چنين كرد و به خواست خدا همه برّه ها در آن سال به رنگ دلخواه موسى زاده شدند.

و پاره اى ديگر آورده اند كه: او به موسى گفت كه در سال اول خدمت، هر برّه اى با سر مشكى و پيكرى سفيد زاده شد، از آنِ تو و بقيه از آن من باشد، و عجيب بود كه همه آنها به صورتى زاده شدند كه از آن موسى گردند.

از ششمين امام راستين پرسيدند: كدامين دختر «شُعَيْب» به دستور پدر براى دعوت موسى به سوى او رفت؟

آن حضرت فرمودند: همان دخترى كه سرانجام به همسرى او برگزيده شد.

قالَ: التَّى تَزَوَّجَ بِها.

و پرسيدند: موسى كداميك از دو مدت خدمت را به انجام رسانيد؟

حضرت فرمود: مدت ده سال كه بيشتر و كامل تر بود.

قالَ: اَوْفاهُما وَ أَبْعَدُهُما عَشْرُ سِنينَ.

پرسيدند: آن حضرت پيش از پايان خدمت با همسرش عروسى كرد يا پس از آن؟

حضرت فرمود: پيش از پايان مدت خدمت. قالَ: قَبْلَ أَنْ يَنْقَضِىَ.(1)2.


1) بِحارُ الاَْنْوار، ج 13، ص 22.

پرسيدند: آيا مردى مى تواند با دخترى ازدواج كند و با پدرش عهد بندد كه دو ماه بر او خدمت كند و كارى مشخّص را به انجام رساند؟

پاسخ فرمودند: از آنجايى كه موسى مى دانست كه اين شرط را به انجام مى رساند درست بود.

پرسيدند: از كجا مى دانست؟

فرمود: او آگاهى داشت كه به خواست خدا افزون بر آن هم زنده مى ماند و شرط خود را جامه عمل مى پوشاند.


در آيه مورد بحث مى فرمايد: قالَ ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ

«موسى» رو به «شُعَيْب» كرد و گفت: آنچه بر اساس اين قرارداد و پيمان بر عهده من است، به خواست خدا به شايستگى به انجام مى رسانم و آنچه شما وعده كرده اى كه در برابر آن به من بدهى، آن هم پاداش من باشد.

آن گاه افزود: أَيَّمَا الاْءَجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدْوانَ عَلَيَّ

البته من هر يك از دو مدت را به انجام رساندم و هشت يا ده سال خدمت كردم، انتخاب با من باشد و چنان نباشد كه بر من ستمى روا گردد و مجبور شوم كه بيش از آن خدمت كنم.

وَ اللّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ.

و خداى يكتا بر آنچه مى گوييم ميان من و شما وكيل و گواه باشد.

و بدين سان موسى به خانه و كاشانه و زن و زندگى و آسايش و آرامش و آزادى و امنيت رسيد!

گناه و عصيان الهى عامل ويرانى خانه هاست

وَ كَمْ اَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ بَطِرَتْ مَعيشَتَها فَتِلْكَ مَساكِنُهُمْ لَمْ تُسْكَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ اِلاّ قَليلاً وَ كُنّا نَحْنُ الْوارِثينَ

بسيارى از شهرها و آبادى هايى كه بر اثر فزونى نعمت مست و مغرور شده بود ، هلاك كرديم ، اين خانه هاى آن ها است ( كه ويران شده ) و بعد از آن ها جز اندكى كسى درآن سكونت نكرد و ما وارث آنان بوديم. (58 / قصص)

شرح آيه از تفسيرنمونه

« بَطِرَت » از ماده « بَطَر » به معنى طغيان و غرور بر اثر فزونى نعمت است. آرى غرور نعمت ، آن ها را به طغيان دعوت كرد و طغيان، سرچشمه ظلم و بيدادگرى شد و ظلم، ريشه زندگانى آن ها را به آتش كشيد. شهرها و خانه هاى ويران آن ها همچنان خالى و خاموش و بدون صاحب مانده است و اگر كسانى به سراغ آن آمدند ، افراد كم و در مدت كوتاهى بود. آيا شما مشركان مكه نيز مى خواهيد در سايه كفر به همان زندگى مرفهى برسيد كه پايانش همان است كه گفته شد، اين چه ارزشى مى تواند داشته باشد؟ تعبير به « كُنّا نَحْنُ الْوارِثينَ » اشاره به خالى ماندن آن ديار است و نيز اشاره اى است به مالكيت حقيقى خداوند نسبت به همه چيز كه اگر مالكيت اعتبارى بعضى اشياء را موقتا به بعضى انسان ها واگذار كند ، چيزى نمى گذرد كه همه زايل مى گردد و او وارث همگان خواهد بود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«بَطِرَتْ»: از ريشه «بَطَر» به مفهوم سركشى وغرورورزيدن به هنگام فراوانى نعمت هاست.

آفت مستى غرور

در آيه مورد بحث در هشدارى تكاندهنده مى فرمايد:

وَ كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ بَطِرَتْ مَعِيشَتَها

و چه بسيار شهر و ديارى را كه مردم آنها مست و مغرور نعمت ها بودند و سپاس آنها را بجا نياوردند و به خود بزرگ بينى و سركشى برخاستند، نابود ساختيم.

منظور اين است كه: ما نخست به مردم آنها رزق و روزى و انواع نعمت ها را ارزانى

داشتيم، امّا آنان به جاى سپاس نعمت ها، ناسپاسى پيشه ساختند و ما به كيفر كردارشان آنان را نابود ساختيم.

فَتِلْكَ مَساكِنُهُمْ لَمْ تُسْكَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلاّ قَلِيلاً

و اين سراها و كاخ هاى آنان است كه در همين نزديكى شما مردم مكّه از صاحبان آن تهى گرديده، و پس از نابودى عاد، ثمود، و قوط لوط جز اندك زمانى كسى در آنها سكونت نكرد و نزيست!

به باور گروهى آيه اشاره به شهرهاى ويران شده «عاد»، در ميان «شام» و «يَمَن»، و سرزمين «ثَمُود» در «وادِى الْقُرى»، و شهر قوم لوط در «سَدُوم» دارد، چرا كه مردم مكّه در سفرهاى تجارتى خويش با عبور از اين دشت ها و سرزمين ها ويرانه هاى عبرت آموز و عبرت انگيز آنها را به چشم خود مى ديدند.

وَ كُنّا نَحْنُ الْوارِثِينَ.

و اينك ما وارث آنان و مالك سرزمين ها و خانه هاى آنان شده ايم و كسى در آنها نيست.

هم خانه دنياى خود را آباد كن و هم به فكر آبادى خانه آخرت باش

وَ ابْتَغِ فيما اتيكَ اللّهُ الدّارَ الاْخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ اَحْسِنْ كَما اَحْسَنَ اللّهُ اِلَيْكَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِى الاَْرْضِ اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدينَ

و در آن چه خدا به تو داده ، سراى آخرت را جستجو كن وبهره ات را از دنيا فراموش منما و همان گونه كه خدا به تونيكى كرده است، نيكى كن و هرگز در زمين فساد منما كه خدا مفسدان را دوست ندارد. (77 / قصص)

شرح آيه از تفسير نمونه

اشاره به اين نكته است كه مال و ثروت برخلاف پندار بعضى از كج انديشان چيز بدى نيست ، مهم آن است كه ببينيم در چه مسيرى به كار مى افتد و اگر به وسيله آن « اِبْتِغاء دار آخرت » شود ، چه چيزى از آن بهتر است ؟ اگر وسيله اى براى غرور و غفلت و ظلم و تجاوز و هوسرانى و هوسبازى گردد ، چه چيزى از آن بدتر؟ و اين همان منطقى است كه درجمله معروف امير مؤمنان على درباره دنيا به روشنى از آن ياد شده است ؛ « مَنْ اَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ اَبْصَرَ اِلَيْها اَعْمَتْهُ : كسى كه به دنيا به عنوان يك وسيله بنگرد ، چشمش را بينا مى كند ، و كسى كه به عنوان يك هدف نگاه كند ، نابينايش خواهد كرد » .(1)تفسير ديگرى براى اين جمله در روايات اسلامى و سخنان مفسران ديده مى شود كه با تفسير فوق قابل جمع است و ممكن است هردو معنى مراد باشد ( چون استعمال لفظ در اكثر از معنى واحد ، جايز است ) و آن اين كه ؛ در « معانى الاخبار » از اميرمؤمنان على در تفسير جمله فوق از آيه مورد بحث چنين آمده : « وَ لا تَنْسَ صِحَّتَكَ وَ قُدْرَتَكَ وَ فَراغَكَ وَ شَبابَكَ وَ نَشاطَكَ اَنْ تَطْلُبَ بِهَا الاْآخِرَةَ : تندرستى و قوت و فراغت و جوانى و نشاطت را فراموش مكن و به وسيله اين ( پنج نعمت بزرگ ) آخرت را بطلب » .(2)طبق اين تفسير ، جمله فوق هشدارى است به همه انسان ها كه فرصت ها و سرمايه ها را از دست ندهند كه فرصت چون ابر درگذر است. .


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 82 .

2) « نور الثقلين » ، جلد 4 ، صفحه 139 .

سومين اندرز اين كه : « وَ اَحْسِنْ كَما اَحْسَنَ اللّهُ اِلَيْكَ ». گاه خداوند مواهب عظيمى به انسان مى دهد كه در زندگى شخصيش نياز به همه آن ها ندارد ، عقل توانايى مى دهد كه نه فقط براى اداره يك فرد، بلكه براى اداره يك كشور كارساز است ، علمى مى دهد كه نه يك انسان ، بلكه يك جامعه مى تواند از آن استفاده كند ، اموال و ثروتى مى دهد كه در خور برنامه هاى عظيم اجتماعى است. اين گونه مواهب الهى مفهوم ضمنيش اين است كه همه آن به تو تعلق ندارد ، بلكه تو وكيل پروردگار در منتقل ساختن آن به ديگران هستى ، خدا اين موهبت را به تو داده كه با دست تو بندگانش را اداره كند. بالاخره چهارمين اندرز اين كه ؛ « نكند اين امكانات مادى تو را بفريبد و آن را در راه "فساد" و " افساد" به كارگيرى » ( وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِى الاَْرْضِ اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدينَ ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

وَ ابْتَغِ فِيما آتاكَ اللّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ

در آنچه خدا به تو ارزانى داشته است، سراى جاودانه آخرت را جستجو كن و اين ثروت و نعمت را در راه خدا پسندانه و ساختن آن جهان هزينه و انفاق نما؛

وَ لاتَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا

و بهره خويش از زندگى دنيا را نيز از ياد مبر!

به باور بيشتر مفسران منظور اين است كه كار شايسته و خداپسندانه براى ساختن سراى واپسين را در زندگى اين جهان از ياد مبر، چرا كه بهره انسان از اين سرا همين است كه براى سراى آخرت بكوشد و پس اندازى بفرستد.

لاتَنْسَ صِحَّتَكَ وَ قُوَّتَكَ وَ فَراغَكَ وَ شَبابَكَ وَ نَشاطَكَ وَ غِناكَ أَنْ تَطْلُبَ بِهَا الاْآخِرَةَ.(1)

هان اى انسان! تندرستى، توانايى، فرصت هاى زندگى، جوانى، نشاط و جوشش و ثروت و بى نيازى خويشتن را از ياد مبر و با اين نعمت هاى ششگانه در راه6.


1) مَعانِى الأخبار، ص 325؛ اَمالى صَدُوق، ص 299، 336.

ساختن سراى ماندگار آخرت به جهاد و تلاشى خستگى ناپذير بپرداز.

برخى بر آنند كه قارون با آن ثروت هنگفت و بى حساب خويش، فردى سخت و بخيل بود، از اين رو به او دستور رسيد كه از آنچه خدا روزى تو ساخته است بهره ور گرد و بخور و بياشام، چرا كه بهره ورى عادلانه و بدور از اسرافكارى را خدا روا ساخته است.

امّا به باور پاره اى اين فراز از آيه شريفه سخن خدا به موسى است، نه سخن مردم با ايمان به قارون.

وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللّهُ إِلَيْكَ

و همانسان كه خدا در مورد تو نيكى و احسان كرده است، تو نيز در مورد ديگران نيكى كن!

به باور پاره اى منظور اين است كه: همان گونه كه خدا در مورد تو نيكى كرده و به تو نعمت ارزانى داشته است، توهم به وسيله فرمانبردارى از خدا و انجام وظيفه و يارى رسانى به محرومان نيكى كن!

و از ديدگاه پاره اى ديگر منظور اين است كه: و سپاس پروردگارت را به شايستگى بگذار و با بندگان خدا مواسات نما.

وَ لاتَبْغِ الْفَسادَ فِي الاْءَرْضِ

و هرگز در روى زمين در انديشه تباهى و تبهكارى و پايمال ساختن حقوق و آزادى و امنيت مردم مباش!

إِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ.

چرا كه خدا تبهكاران را دوست نمى دارد.

«توحيد» اساس هماهنگى و همدلى خانوادگى است

وَ وَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْنا وَ اِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما اِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَاُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند واگر آن ها تلاش كنند كه براى من شريكى قائل شوى كه به آن علم ندارى، از آن ها اطاعت مكن، بازگشت همه شمابه سوى من است و شما را از آن چه انجام مى داديد ، باخبر خواهم ساخت. (8 / عنكبوت)

شرح آيه از تفسير نمونه

يكى از مهم ترين آزمايش هاى الهى ، مسأله « تضاد » خط ايمان و تقوا با پيوندهاى عاطفى و خويشاوندى است ، قرآن در اين زمينه تكليف مسلمانان را به روشنى بيان كرده است. نخست به عنوان يك قانون كلى كه از ريشه هاى عواطف و حق شناسى سرچشمه مى گيرد، مى فرمايد : « وَ وَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْنا ». گرچه اين يك حكم تشريعى است ، ولى اين مسأله پيش از آن كه يك لازم تشريعى باشد ، به صورت يك قانون تكوينى در نهاد همه انسان ها وجود دارد و مخصوصا تعبير به « اِنْسان » در اين جا جلب توجه مى كند ، چراكه اين قانون مخصوص مؤمنان نيست ، بلكه هركس شايسته نام انسان است ، بايد در برابر پدر و مادر، حق شناس باشد و احترام و تكريم و نيكى به آن ها را در تمام عمر فراموش نكند، هرچند با اين اعمال هرگز نمى تواند دَيْن خود را به آن ها اداء كند. سپس براى اين كه كسى تصور نكند كه پيوند عاطفى با پدر و مادر ، مى تواند بر پيوند انسان باخدا و مسأله ايمان ، حاكم گردد ، بايك استثناء صريح ، مطلب را در اين زمينه روشن كرده ، مى فرمايد : « و اگر آن دو ( پدر و مادر ) تلاش و كوشش كنند و به تو اصرار ورزند كه براى من شريكى قائل شوى كه به آن علم ندارى ، از آن ها اطاعت مكن » ( وَ اِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما ... ). تعبير به « جاهَداكَ » مفهومش به كار گرفتن نهايت تلاش و كوشش و اصرار آن ها است. در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى خوانيم:

شخصى خدمتش آمد و عرض كرد : « من به چه كسى نيكى كنم » ؟ فرمود : « به مادرت » ، دوباره سؤال كرد : « بعد از او به چه كسى » ؟ فرمود : « به مادرت » ، بار سوم سؤال كرد : « بعد از او به چه كسى » ؟ باز فرمود : « به مادرت » و در چهارمين بار توصيه پدر و سپس ساير بستگان را به ترتيب نزديكى آن ها با انسان فرمود .(1)و تعبير به « ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ » ( چيزى كه به آن علم ندارى ) اشاره به منطقى نبودن شرك است ، چون اگر واقعا شرك ، صحيح بود ، دليلى بر آن وجود داشت و به تعبير ديگر جايى كه انسان به چيزى علم نداشته باشد ، نبايد از آن پيروى كند تا چه رسد به جايى كه علم به بطلان آن داشته باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

داستان ايمان سَعْد و مخالفت مادرش

از «سَعْد بن ابى وَقّاص» در اين مورد آورده اند كه مى گفت: من پس از اسلام و شنيدن آيات قرآن از پيامبرگرامى در مورد نيكى به پدر و مادر، راه و روشى خدا پسندانه در خانه پيشى گرفتم و با مادرم رفتارى پسنديده و بسيار پر مهر برگزيدم. مادرم پس از ديدن تغيير اخلاق خانوادگى ام، به من گفت: هان اى سعد! اين چه راه و رسم پسنديده و سبك و شايسته اى است كه در پيش گرفته اى؟

گفتم: مادر! من به قرآن و پيامبر ايمان آورده ام و اين شيوه اسلام و ايمان آورندگان به قرآن در برابر پدر و مادر است.

مادرم از شدّت تعصّب به بت و بت پرستى فرياد بر آورد كه بايد از عقيده ات بازگردى و گرنه من اعتصاب غذا نموده و آنقدر گرسنگى مى كشم تا خود را به هلاكت افكنم و مردم تو را قاتل مادر خواهند شناخت و باران نكوهش بر تو خواهند باراند!

و آن گاه از پى تهديدش دست به اعتصاب غذا پرداخت و از خوردن و آشاميدن خوددارى كرد؛ من به او گفتم: هان اى مادر! از اين كار نادرست خويش دست بردار كه من هرگز دست از دين و ايمان خويش بر نخواهم داشت، امّا او روز نخستِ اعتصاب .


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيات مورد بحث .

غذاى خود تا غروب آفتاب چيزى نخورد؛ روز دوم آغاز شد و بازهم او خويشتن دارى كرد و به كار خود ادامه داد و من ناگزير شدم كه به او سخت هشدار دهم، از اين رو گفتم: هان اى مادر! به خداى يكتا سوگند كه اگر صد جان داشته باشى و با اين روش ناپسند يك يك آنها از گلوگاهت بيرون بيايد، مطمئن باش كه من از دين و آيين خويش باز نخواهم گشت، چرا كه احترام و نيكى من بر تو به خاطر فرمان خداست و همو فرمان داده است كه در شرك و كفر و ظلم و گمراهى اطاعت پدر و مادر نارواست، اينك اين تو و اين هم آزادى انتخاب راه، مى خواهى غذا بخور و مى خواهى آنقدر به گرسنگى ادامه بده تا بميرى.

مادرم با ديدن قاطعيت عجيب من در راه دين و ايمان سخت بهت زده شده و بناگزير اعتصاب غذاى خود را شكست و آن گاه بود كه اين آيه بر قلب مصفّاى پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمد كه: وَ اِنْ جاهَداكَ...

گفتنى است كه مادر «سَعْد» نامش «حَمَنه» و دختر ابوسفيان بود.

نيكى به مادر در روايات

1- «بُهَر بن ابى حكيم» از نياى خود آورده است كه به حضور پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله شرفياب شدم و گفتم: يا رَسُولَ اللّهِ! مَنْ اَبَرُّ؟ اى پيامبر خدا، به چه كسى در زندگى نيكى كنم؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به مادرت، قالَ: اُمُّكَ! آن مرد مى گويد: گفتم ديگر چه كسى؟ قُلْتُ: ثُمَّ مَنْ؟ بار ديگر فرمود به مادرت! قالَ: ثُمَّ اُمُّكَ! بار سوم گفتم: در مرحله سوّم به چه كسى نيكى كنم؟ قُلْتُ: ثُمَّ مَنْ يا رَسُولَ اللّهِ؟ باز هم فرمود: به مادرت نيكى كن! قالَ: ثُمَّ اُمُّكَ! مرتبه چهارم پرسيدم: ديگر به چه كسى اى پيامبر خدا؟ قُلْتُ: ثُمَّ مَنْ؟

آن گاه فرمود: به پدرت نيكى كن! و از پى آن به نزديكان و خويشاوندانت به ترتيبى كه به تو نزديكترند. قالَ صلى الله عليه و آله : ثُمَّ اَبُوكَ ثُمَّ الاْءَقْرَبُ فَالاْءَقْرَبُ.(1)

2- و نيز «اَنَس بن مالك» آورده است كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود:

اَلْجَنَّةُ تَحْتَ أَقْدامِ الاُْمَّهاتِ.(2)

بهشت زير پاى مادران شايسته كردار است.9.


1) سُنَن تِرْمِذى، ج 4، ص 309، 1897؛ مُسْنَد احمد، ج 5، ص 623، 19524.

2) مُسْنَد الشهاب، قُضاعى، ج 1، 102، 119.

نماز بازدارنده اعضاى خانواده از زشتى ها و بدى ها

اُتْلُ ما اوُحِىَ اِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ وَ اَقِمِ الصَّلوةَ اِنَ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِوَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللّهِ اَكْبَرُ وَ اللّهُ يَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ

آن چه را كه از كتاب آسمانى قرآن بر تو وحى شد برخلق تلاوت كن و نماز را (كه بزرگ عبادت خدا است) بجاى آر كه همانا نماز است كه اهل نماز را از هر كار زشت ومنكر باز مى دارد همانا ذكر خدا بزرگتر و برتر از انديشه خلق است و خدا به هر چه كنيد آگاهست. (45 / عنكبوت)

شرح آيه از تفسير نمونه

تفاوت ميان « فَحْشاء » و « مُنْكَر » آن است كه « فَحْشاء » گناهان بزرگ پنهانى و « مُنْكَر » گناهان بزرگ آشكار است و يا « فَحْشاء » گناهانى است كه بر اثر غلبه قواى شهويه و « مُنْكَر » گناهانى است كه بر اثر غلبه قوه غضبيه صورت مى گيرد. سپس مى گويد: « وَ اَقِمِ الصَّلوةَ اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ ». طبيعت نماز از آن جا كه انسان را به ياد نيرومندترين عامل بازدارنده يعنى اعتقاد به مبدأ و معاد مى اندازد ، داراى اثر بازدارندگى از فحشاء و منكر است. اين عمل چند بار در شبانه روز تكرار مى گردد ؛ هنگامى كه صبح از خواب برمى خيزد ، در ياد او غرق مى شود ، در وسط روز هنگامى كه غرق زندگى مادى شده ، ناگهان صداى تكبير مؤذن را مى شنود، برنامه خود را قطع كرده ، به درگاه او مى شتابد و حتى در پايان روز و آغاز شب پيش از آن كه به بستر استراحت رود ، با او راز و نياز مى كند و دل را مركز انوار او مى سازد. از اين گذشته هنگامى كه آماده مقدمات نماز مى شود ، خود را شستشو مى دهد ، پاك مى كند ، حرام و غصب را از خود دور مى سازد و به بارگاه دوست مى رود ، همه اين امور تأثير بازدارنده در برابر خط فحشاء و منكرات دارد. منتها هر نمازى به همان اندازه كه از شرايط كمال و روح عبادت برخوردار است ، نهى از فحشاء و منكر مى كند، گاه نهى كلى و جامع و گاه نهى جزئى و محدود. ممكن نيست كسى نماز

بخواند و هيچ گونه اثرى در او نبخشد ، هر چند نمازش صورى باشد ، هر چند آلوده گناه باشد ، البته اين گونه نماز تأثيرش كم است ، اين گونه افراد اگر همان نماز را نمى خواندند ، از اين هم آلوده تر بودند. روشن تر بگوييم : نهى از فحشاء و منكر ، سلسله مراتب و درجات زيادى دارد و هر نمازى به نسبت رعايت شرايط ، داراى بعضى از اين درجات است. در دنباله آيه مى افزايد : « وَ لَذِكْرُ اللّهِ اَكْبَرُ ». ظاهر جمله فوق اين است كه بيان فلسفه مهم ترى براى نماز مى باشد يعنى يكى ديگر از آثار و بركات مهم نماز كه حتى از نهى از فحشاء و منكر نيز مهم تر است ، آن است كه انسان را به ياد خدا مى اندازد كه ريشه اصلى هر خير و سعادت است و حتى عامل اصلى نهى از فحشاء و منكر نيز همين « ذكر اللّه » مى باشد، درواقع برترى آن به خاطر آن است كه علت و ريشه محسوب مى شود. اصولاً ياد خدا ، مايه حيات قلوب و آرامش دل ها است و هيچ چيز به پايه آن نمى رسد ؛ « اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ : آگاه باشيد ياد خدا ، مايه اطمينان دل ها است » ( 28 / رعد ). اصولاً روح همه عبادات ، چه نماز و چه غير آن ، ذكر خدا است ، اقوال نماز ، افعال نماز، مقدمات نماز ، تعقيبات نماز ، همه و همه درواقع ياد خدا را در دل انسان زنده مى كند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نموده و مى فرمايد:

اُتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ

هان اى پيامبر! آنچه از اين قرآن پرشكوه به تو وحى شده است بر مردمى كه موظّف به عمل به آن شده اند، تلاوت كن! و خودت نيز بر اساس مقررات آن رفتار نما!

وَ أَقِمِ الصَّلاةَ

و نماز و فرهنگ انسان ساز نماز را بپادار!

إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ

چرا كه نماز راستين انسان را از كارهاى زشت و ناپسند در آشكار و نهان بازمى دارد.

سازندگى معنوى نماز

آيه شريفه نشانگر اين نكته ظريف و انسان ساز است كه فرمان نماز و انجام شايسته و بايسته آن لطف و مهر خدا به انسان است، چرا كه نماز به انسان نيرو و توانى مى بخشد كه به گناه و زشتى كه نه خرد سالم آن را مى پسندد و نه دين و آيين آسمانى و درست نزديك نشود و در زندگى به آنها دست نيازد.

افزون بر اين، انسانى كه نماز را با خشوع و خضوع قلبى بخواند، اثر سازنده و برازنده آن به گونه اى كارا و پرتوان است كه بخودى خود انسان را از آلودگى ها و فرومايگى ها باز مى دارد و روشن است كه وقتى انسان از گناه دورى جويد گام بلند و سرنوشت سازى به سوى نيك بختى و رستگارى برداشته است.

به بيان برخى از بزرگان و فرزانگان نماز بسان نگهبانى خردمند و مراقب دلسوزى است كه با گفتار شايسته و پندآموز خود از انحراف نمازگزار به سوى ظلم و گناه جلوگيرى مى كند و او را از زشتى و گناه باز مى دارد، چرا كه اين برنامه آسمانى و اين نيايش سازنده از بزرگداشت خدا، ستايش ذات پاك او، نيايش با وى، قرائتِ جملاتى درس آموز و ايستادن بنده در برابر سرچشمه قدرت ها تشكيل شده است و هر كدام از اينها كافى است كه انسان را به كارهاى شايسته دعوت نموده و از انجام كارهايى كه او را از خدا دور مى سازد باز دارد.

آرى، نماز از آغاز آن تا پايانش كه نيّت و سلام باشد با زبان پند و اندرز و مژده و هشدار و امر و نهى انسان را به سوى حق و عدالت فرا مى خواند، و روشن است كه هر چيزى انسان را به سوى خدا رهبرى كند او را از شرك و بيداد و گناه و زشتى دور مى سازد.

به باور پاره اى از مفسّران تفسير آيه شريفه اين است كه: نمازِ زيبنده و سزاوار آن

است كه انسان را از زشتى و گناه باز دارد؛ و آيه مورد بحث بسان اين آيه است كه در مورد «مكّه» مى فرمايد: و كسى كه به مكّه در آيد در امان خواهد بود و يا سزاوار است كه در امان باشد. وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً.(1)

«ابن عبّاس» در مورد سازندگى نماز مى گويد: در نماز هشدار و انذارى است كه انسان خداشناس و نمازگزار واقعى را از نافرمانى خدا دور ساخته و او را به تدريج به سوى پروردگار و خشنودى او نزديك مى سازد؛ بر اين اساس اگر كسى نماز خواند، امّا نمازش او را از نافرمانى خدا دور نساخت، روشن است كه او نمازش را با كسالت و بدون توجّه قلبى و با عدم رعايت شرايط لازم خوانده، و براى سازندگى فكرى و اخلاقى و انسانى و معنوى خويش از آن بهره نگرفته است، و روشن است كه با چنين نمازى انسان بيشتر از خدا دور مى گردد.

«حَسَن» و «قَتادَه» بر آنند كه: هر نمازگزارى كه نمازش او را از زشتكارى و گناه دور نساخته و او را از نافرمانى خدا باز ندارد، بايد بداند كه نمازش در حقيقت نماز نيست، بلكه باعث نگونسارى و بدبختى است.

نماز در روايات

1- از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود:

مَنْ لَمْ تَنْهَهُ صَلوتُهُ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ لَمْ يَزْدَدْ مِنَ اللّهِ اِلاّ بُعْداً.(2)

كسى كه نمازش او را از زشتى و گناه باز ندارد، جز دورى از خدا هيچ بهره اى از آن نبرده است.

2- و نيز از آن حضرت آورده اند كه فرمود:

لا صَلوةَ لِمَنْ لَمْ يُطِعِ الصَّلوةَ، وَ طاعَةُ الصَّلوةِ اَنْ يَنْتَهِىَ عَنِ الفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ.(3)

كسى كه فرمانبردارى از نماز نكند، نماز او در حقيقت نماز درست و2.


1) سوره آل عِمْران، آيه 90.

2) تفسير طَبَرى، ج 20، ص 99.

3) تفسير طَبَرى، ج 20، ص 99؛ فردوس دِيْلَمى، ج 5، ص 192.

خداپسندانه اى نيست؛ و فرمانبردارى از نماز نيز آن است كه نمازگزار از زشتى و گناه دورى جويد و هشدار نماز را بپذيرد.

به بيان ديگر، پيام روايت اين است كه: نماز هنگامى كه انسان را از گناه و زشتى دور مى سازد كه به آن دل دهد و پيام انسان ساز آن را بشنود و كارهايى انجام دهد كه به خدا نزديك گردد؛ امّا هنگامى كه نمازگزار از گناه و زشتى دورى نجويد، نماز او داراى وصف و شرايط و اثر مورد نظر قرآن نيست، و تنها زمانى نماز او اثربخش و مفيد و انسان ساز مى گردد كه از نافرمانى خدا توبه كند و خويشتن را از اسارت هواها و هوسها و وسوسه هاى شيطان نجات بخشد، و اين كار ممكن است و گاه نماز سرانجام چنين اثرى در نمازگزار مى گذارد.

3- «اَنَس بن مالك» آورده است كه جوانى از «انصار» نمازهايش را با پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به جماعت مى خواند، امّا در زندگى به گناه و زشتى نيز دست مى يازيد، برخى جريان او را به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله گزارش كردند، و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: سرانجام نماز او، وى را به راه درست راه نموده و از گناه و نافرمانى خدا باز مى دارد؛

فَقالَ: اِنَّ صَلوتَهُ تَنْهاهُ يَوْماً.(1)

4- و نيز آورده اند كه: به آن حضرت گزارش گرديد كه يكى از تازه مسلمانان روزها نماز مى گزارد و در همان حال شبانگاهان دست به سرقت مى زند؛ پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: نماز او سرانجام وى را از گناهش باز خواهد داشت.

قيلَ لِرَسُولِ اللّهِ: اَنَّ فُلاناً يُصَلّى بِالنَّهارِ وَ يَسْرِقُ بِاللَّيْلِ؛ فَقالَ: اِنَّ صَلوتَهُ لَتَرْدَعُهُ.(2)

5- از ششمين امام نور حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود:

مَنْ اَحَبَّ اَنْ يَعْلَمَ اَ قُبِلَتْ صَلوتُهُ اَمْ لَمْ تُقْبَلْ فَلْيَنْظُرْ مَنْعَتَهُ صَلوتُهُ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ؛ فَقَدْرُ ما مَنَعَتْهُ قَبِلَتْ مِنْهُ.(3)8.


1) كَشّاف، زَمَخْشَرى، ج 3، ص 207.

2) تفسير كَشّاف، زَمَخْشَرى، ج 3، ص 207.

3) بِحار الاَنوار، ج 16، ص 205؛ ج 82، ص 198.

كسى كه دوست دارد بداند كه آيا نمازش پذيرفته است يا نه، بايد بنگرد كه آن نماز او را از زشتى و گناه باز داشته است يا نه؟ به همان اندازه اى كه نمازش او را از گناه و زشتى باز داشته و به خدا نزديك كرده است، همان اندازه پذيرفته بارگاه خداست.

در ادامه آيه شريفه مى فرمايد:

وَ لَذِكْرُ اللّهِ أَكْبَرُ

و به يقين ياد خدا از آن هم برتر و پرشكوهتر است.

در تفسير اين جمله ديدگاه ها يكسان نيست:

1- به باور پاره اى منظور اين است كه: و خدا با ارزانى داشتن رحمت خويش بر شما بيش از فرمانبردارى شما از او يادتان مى كند.

2- به باور گروهى از جمله «سَلْمان» منظور اين است كه: از پرشكوه ترين و بزرگ ترين كارهاى بندگان، ياد خدا و توجه واقعى قلبى به ذات پاك اوست.

با اين بيان پيام آيه شريفه گويى اين است كه: مهم ترين و مؤثرترين چيزى كه انسان را از زشتى و گناه باز مى دارد، ياد پروردگار و به يادداشتن فرمان ها و هشدارهاى او و پاداش و كيفرش مى باشد و اين بهترين و پرشكوه ترين رحمت و لطف است كه انسان هماره بياد خدا و مقررات و بهشت و دوزخ او باشد.

3- به باور پاره اى چون «ابو مالك» منظور اين است كه: در حال نماز قلب و دل را آكنده از ياد و عظمت خدا ساختن و متوجّه او بودن، از سيما و ظاهر نماز بزرگ تر و پرشكوه تر و مهم تر است؛ و بايد چنين نماز خواند.

4- و «فَرّاء» بر اين باور است كه: ستايش و بزرگداشت پروردگار و سپاس به بارگاه او و هماره بياد او بودن، از هر كار و هر چيزى بزرگتر و سازنده تر است، و بهتر از هر عاملى انسان را از گناه و نافرمانى خدا باز مى دارد؛ به بيان ديگر اگر انسان به راستى بياد خدا باشد، تنها چنين كسى از گناه و زشتى دورى مى جويد.

«ثابت بَنانى» آورده است كه: مردى چهار بنده در راه خدا آزاد كرد و مرد ديگرى

چون داستان او را شنيد و قدرت و امكانات مالى براى انجام چنين كار شايسته اى نداشت، با همه وجود به منظور تقرب به خدا گفت:

سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ.

و آن گاه به سوى مسجد رفت و از گروهى پرسيد: شمادر اين مورد چه داورى مى كنيد كه فردى چهار بنده در راه خدا آزاد مى كند و ديگرى با قلبى آكنده از ياد خدا زمزمه مى كند كه:

سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ.

به باور شما كار كدامين اين دو بنده خدا برتر است؟

آنان پس از انديشه و تدبّر گفتند: ما چيزى برتر و بهتر از ياد خدا نمى شناسيم؛

فَقالُوا: ما نَعْلَمُ شَيْئاً اَفْضَلَ مِنْ ذِكْرِ اللّهِ.

«مُعاذ بن جَبَل» در اين مورد آورده است كه: برترين و بهترين كارى كه انسان را از گناه و زشتى و عذاب خدا دور مى سازد، هماره به ياد خدا بودن است.

مردى از او پرسيد: ياد خدا بودن از جهاد در راه او نيز بهتر است؟

او پاسخ داد: آرى، ياد خدا از جهاد نيز برتر است چرا كه قرآن مى فرمايد:

وَ لَذِكْرُ اللّهِ اَكْبَرُ.

و مى افزايد: از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله پرسيدم كه اى پيامبر! خدا كدامين كارها در پيشگاه خدا محبوب تر است؟ سَأَلْتُ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله : أَىُّ الاْءَعْمالِ أَحَبُّ اِلَى اللّهِ؟

آن حضرت فرمود: محبوب ترين كارها اين است كه تا هنگامه مرگ دل و زبانت به ياد خدا باشد. أَنْ تَمُوتَ وَ لِسانُكَ رَطْبٌ مِنْ ذِكْرِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

آن گاه افزود:

يا مُعاذُ: اِنَّ السّابِقينَ الَّذينَ يَسْهَرُونَ بِذِكْرِ اللّهِ، وَ مَنْ اَحَبَّ أَنْ يَرْتَعَ فى رِياضِ الْجَنَّةِ فَلْيُكْثِرْ ذِكْرَ اللّهِ.(1)7.


1) تفسير كبير، طَبَرانى، ج 20، ص 157.

هان اى مُعاذ! پيشى گيرندگان به سوى بهشت پرطراوت و زيبا آنانى هستند كه شب ها را با ياد خدا به بامداد مى رسانند، و هر كس دوست دارد كه در بوستان هاى بهشت بهره ور گردد، بايد هماره دل در گرو عشق خدا داشته و بياد او باشد.

«عَطاء»، از «عبد اللّه بن رَبيعَه» آورده است كه «ابن عبّاس» از او پرسيد: هان اى «رَبيعَه!» آيا آيه مباركه را ديده اى كه مى فرمايد: وَ لَذِكْرُ اللّهِ اَكْبَرُ...

و بى گمان ياد خدا بزرگ تر و پرشكوه تر است.

او، پاسخ داد: آرى ديده ام! آرى، ياد خدا چه با تلاوت قرآن باشد و يا به نماز و ستايش او يا به نيايش و راز و نياز با پروردگار و يا سپاس به بارگاه او، همه و همه شايسته و نيكوست، امّا برترين و پرشكوه ترين آن زمانى است كه انسان به هنگام ميدان و امكان يافتن به نافرمانى خدا و بيداد، او را ياد كند و ياد پاداش و كيفر پرشكوه و سهمگين او، وى را از گناه بازدارد.

«ابن عبّاس» گفت: راستى زيبا سخن گفتى، امّا منظور آيه شريفه اين است كه ياد پروردگار مهربان نسبت به شما بندگان از ياد شما نسبت به ذات پاك او بيشتر است.

وَ اللّهُ يَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ.

و خدا آنچه را انجام مى دهيد مى داند و به كارهاى شايسته و عادلانه و نيز به كارهاى ناروا و ظالمانه شما پاداش و كيفر درخور خواهد داد.

نقش دگرگونساز نماز در رشد معنوى و اخلاقى انسان ها

(1) مقررات و برنامه هاى گوناگونى كه اسلام براى تربيت و سازندگى فرد و جامعه آورده است، هر كدام داراى حكمت و نقش دگرگونساز و ارزشمندى است كه افزون بر دلالت آيات و روايات، هر روزى كه مى گذرد پيشرفت دانش بشرى پرده از رموز و اسرار آنها بر مى دارد و هر چه از عمر اسلام و برنامه هاى آن مى گذرد، بر عظمت و شكوه و معنويت آن افزون مى گردد.

گر چه در بحث هاى پيش در مورد نماز و فلسفه آن سخن رفت، امّا بجاست كه در .


1) مترجم .

مورد اين برنامه انسان ساز عبادى و معنوى با نگرش بيشترى به آيات و روايات و تعمّق در تعابيرى كه در فرهنگ انسان ساز اهل بيت در اين مورد آمده است نكات ديگرى ترسيم گردد:

1- قرآن نماز را مايه ياد خدا و توجّه قلبى به بارگاه او كه سرمايه نيك بختى و رستگارى است اعلام مى دارد و مى فرمايد:

وَ اَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكْرى.(1)

و به ياد من نماز را بر پادار!

2- و آن را عامل نيرومندى براى بازداشتن فرد و جامعه از زشتى و گناه و فريب و بيداد مى شمارد و مى فرمايد: به راستى كه نماز انسان را از زشتى و گناه هشدارمى دهد:

اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ.(2)

3- و آن را مهم ترين سفارش پيامبران و شايستگان به انسان ها عنوان مى دارد و مى فرمايد: لقمان در سفارش هاى ارزنده اش به فرزند خود گفت: پسركم نماز را بپادار!

يا بُنَىَّ اَقِمِ الصَّلوةَ.(3)

4 - و به همه ايمان آوردگان سفارش مى كند كه از شكيبايى و نماز يارى گيرند.

وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ...(4)

و از شكيبايى و نماز يارى جوييد و راستى كه اين كار جز بر فروتنان گران است.

5- و اميرمؤمنان آن را پاك سازنده از كبر و خودكامگى مى نگرد.

وَ الصّلوةَ تَنْزيهاً عَنِ الْكِبْرِ.(5)

6 - و پيامبر صلى الله عليه و آله ، آن را مايه روشنى چشم خويش مى داند.

قُرَّةُ عَيْنى فِى الصَّلوةِ.(6)

7 - و پيمان خداوند اعلان مى كند:7.


1) سوره طه، آيه 14.

2) سوره عنكبوت، آيه 45.

3) سوره لقمان، آيه 17.

4) سوره بَقَرَه، آيه 45.

5) نَهْجُ الْبَلاغَه، حكمت 252.

6) بِحار، ج 77، ص 77.

اَلصَّلوةُ عَهْدُ اللّهِ.(1)

8 - و آن را سيما و چهره دين و آيين مى شمارد:

اَلصَّلوةُ وَجْهُ دينِكُمْ.(2)

9 - و ستون دين و ايمان مى نگرد:

وَ هِىَ عَمُودُ دينِكُمْ.(3)

10 - و پرچم برافراشته اسلام عنوان مى سازد:

عَلَمُ الاِْسْلامِ الصَّلوةُ.(4)

11 - و كليد بهشت مى شمارد:

اَلصَّلوةُ مِفْتاحُ الْجَنَّةِ.(5)

12 - و وسيله تقرب به بارگاه خداست:

اَلصَّلوةُ قُرْبانُ كُلِّ تَقِىٍّ.(6)

13 - نماز واقعى داروى شفابخش دل و جانِ زخم خورده از لغزش و وسيله شستشوى معنوى انسان از گناهان و زشتى هاست، چرا كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله از يكى از ياران پرسيد:

لَوْ كانَ عَلى بابِ دارِ اَحَدِكُمْ نَهْرٌ وَ اغْتَسَلَ فى كُلِّ يَوْمٍ مِنْهُ خَمْسَ مَرّاتٍ أَكانَ يَبْقى فى جَسَدِهِ مِنَ الدَّرَنِ شَىْ ءٌ؟

هان اى بنده خدا! اگر بر در سراى يكى از شما مردم، جويبارى لبريز از آب زلال و پاكيزه روان باشد و شما در هر شبانه روز پنج مربته خويشتن را در آن بيفكنى و شستشو دهى، آيا چيزى از آلودگى در بدن او مى ماند؟

شنونده و روايتگر سخن مى گويد: به آن بزرگوار گفتم: نه اى پيامبر خدا: قُلْتُ: لا!

آن حضرت فرمود: 5.


1) كَنْزُ الْعُمّال، ج 7، ص 279.

2) فروع كافى، ج 1، ص 270.

3) مُسْتَدْرَك، ج 1، ص 172.

4) كَنْزُ الْعُمّال، ج 7، ص 279.

5) نَهج الفَصاحة، فراز 1588.

6) فروع كافى، ج 1، ص 265.

فَاِنَّ مَثَلَ الصَّلوةِ كَمَثَلِ النَّهْرِ الْجارى، كُلَّما صَلّى كَفَّرَتْ ما بَيْنَهُما مِنَ الذُّنُوبِ.(1)

نماز، اين برنامه انسان ساز و نقش سازنده و انسان پردازش درست همانند اين نهر آكنده از آب روان است، و هرگاه انسان نمازى خالصانه و با شرايط گزارد گناهان و لغزشهايى كه ميان دو نماز انجام شده، اثر ويرانگرش از روح زدوده شده و زنگارهايى كه بر دل نشسته و زخمى كه بر قلب وارد آمده است، با اين داروى شفابخش و معجزه آسا بهبود مى پذيرد.

14 - نماز راستين و با شرايط اثر بيدارگر و هشدار دهنده دارد، و انسان را از غفلت و غرور به خود آورده و هدف آفرينش جهان و انسان را به او خاطر نشان مى سازد. موقعيت و جايگاه او را برايش باز مى گويد، و به او هشدار مى دهد كه غرق در هواها و هوسها و لذت هاى زودگذر نگردد، بلكه بندگى خدا و پرستش و فرمانبردارى او را پيشه سازد كه هدف از آفرينش او اين بوده است:

وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونِ.(2)

15 - در روايات اسلامى از نماز به روح و جان و ارزش دهنده به ديگر كارهاى شايسته انسان تعبير شده است و اين بدان دليل است كه نماز روح را خالص و شفاف مى كند. ارزش اخلاص به بارگاه خدا را در انسان زنده مى سازد و به كارهاى انسان و زندگى اش رنگ و بوى خدايى و خداپسندانه مى دهد، چرا كه انسان به وسيله آن چندين بار در شبانه روز به بارگاه خدا اظهار اخلاص مى كند.

اميرمؤمنان عليه السلام شايد در همين روند باشد كه فرمود:

اَوَّلُ ما يُحاسَبُ بِهِ الْعَبْدُ الصَّلوةُ، فَاِنْ قُبِلَتْ قُبِلَ سائِرُ عَمَلِهِ، وَ اِنْ رُدَّتْ رُدَّ عَلَيْهِ سائِرُ عَمَلِهِ.(3)

نخستين چيزى كه در روز رستاخيز مورد محاسبه قرار مى گيرد، نماز است اگر نماز پذيرفته شد، ديگر كارهاى انسان پذيرفته مى شود و اگر نمازش مردود شناخته شد6.


1) كَنْزُ الْعُمّال، ج 7، ص 280.

2) سوره ذاريات، آيه 56.

3) فروع كافى، ج 1، ص 266.

ديگر عملكردش ارزشى نخواهد داشت و مردود اعلان مى گردد.

16 - نماز انسان را به رعايت حرمت و احترام به حقوق ديگران فرامى خواند، چرا كه براى انجام يك نماز صحيح و خداپسندانه، نمازگزار بايد شرايطى را در مورد لباس خويش، مكان و مسكن خويش، فرش و زيراندازش، آب وضو و حتى جايى كه در آنجا وضو يا غسل انجام مى گردد، و نيز كسب و كار و درآمدش در نظر بگيرد؛ و مجموعه اين شرايط او را ناگزير مى سازد كه از دزدى هاى آشكار و نهان و بهره كشى هاى ناروا و درآمدهاى حرام و حق كشى و تجاوز به حقوق ديگران چشم بپوشد و در امور اقتصادى و مادّى راه عادلانه و شرافتمندانه اى را برگزيند. بدين گونه است كه نماز انسان را به رعايت حقوق ديگران دعوت مى كند و از حرام خوارگى و تجاوز باز مى دارد، چرا كه: اِنَّ الصَّلوة تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ...(1)

17 - از رموز سازنده و اسرار انسان پرداز نماز پديد آوردن نظم و پرورش روح انضباط در زندگى انسان است، چرا كه وقتى انسان موظّف باشد كه در شبانه روز چندين مرتبه در ساعت هاى مقرر آماده وضو و اذان و نماز گردد و بارها مقرراتى را رعايت كند و با شرايط خاصّى برنامه اى را آغاز و با دقّت و توجّه به پايان برد، چنين فرد و جامعه و خانواده اى با نظم و انضباط رشد مى كند.

18 - نماز، افزون بر شرايطى كه براى پذيرفته شدن دارد، شرايطى نيز براى كمالش آمده است، كه رعايت اين شرايط، گام بلندى ديگرى است در خودسازى و پرورش اخلاق انسانى در فرد و خانواده و جامعه؛ چرا كه نمازگزار واقعى در مى يابد كه با زبان نيايشگر خويش زيبنده نيست غيبت ديگران نمايد و به آنان تهمت بزند، و يا حقوق انسانى شان را پايمال سازد.

با جان و روان و دست و پا و سيما و سيرتى كه به بارگاه خدا مى رود و زمزمه5.


1) سوره عنكبوت، آيه 45.

مى كند كه: اِيّاكَ نَعْبُدُ...، نبايد ستم كند و يا به ستمكار تكيه نمايد؛ نبايد به اين اعضاء و اندامها غذاى حرام سرازير كند و يا آنها را با نوشابه هاى مست كننده مسموم سازد.

انبوه روايات، بيانگر اين نكته است كه نمازِ پيشواى استبدادگر پذيرفته نمى شود،

نماز حرام خوار مورد قبول نمى افتد،

نمازى كه با روح خودكامگى و خودپرستى و خودپسندى خوانده شود بالا نمى رود،

نمازى كه همراه با قطع پيوندها باشد روح و جان ندارد، و اين نيز گام ديگرى در سازندگى نماز است.

بار خدايا، به آيات انسان ساز و معنويت آفرين ات سوگند كه ما را از نمازگزاران راستين و از تدبّركنندگان به شرايط و بايسته ها و نبايسته هاى نماز واقعى، و از برپادارندگان فرهنگ نماز و فرهنگبانان آگاهى بخش و راه و رسم آزادمنشانه و بشردوستانه و عادلانه آن قرار ده!

آرامش، عشق و محبت دستآورد «ازدواج سنجيده» است

وَ مِنْ اياتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجا لِتَسْكُنُوا اِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّروُنَ

و از نشانه هاى او اين كه همسرانى از جنس خود شما براى شما آفريد تا در كنار آن ها آرامش يابيد و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد ، در اين نشانه هايى است براى گروهى كه تفكر مى كنند.(21 / روم)

شرح آيه از تفسير نمونه

قرآن در اين آيه هدف از ازدواج را سكونت و آرامش قرار داده است و با تعبير پرمعنى «لِتَسْكُنُوا» مسائل بسيارى را بيان كرده و نظير اين معنى در آيه 189 سوره اعراف نيز آمده است. به راستى وجودهمسران با اين ويژگى ها براى انسان ها كه مايه آرامش زندگى آن ها است ، يكى از مواهب بزرگ الهى محسوب مى شود. اين آرامش از اين جا ناشى مى شود كه اين دو جنس مكمل يكديگر و مايه شكوفايى و نشاط و پرورش يكديگر مى باشند ، به طورى كه هريك بدون ديگرى ناقص است و طبيعى است كه ميان يك موجود و مكمل وجود او ، چنين جاذبه نيرومندى وجود داشته باشد. و از اين جا مى توان نتيجه گرفت آن ها كه پشت پا به اين سنت الهى مى زنند ، وجود ناقصى دارند ، چراكه يك مرحله تكاملى آن ها متوقف شده ( مگرآن كه به راستى شرايط خاص و ضرورتى ايجاب تجرّد نمايد ). به هرحال اين آرامش و سكونت هم از نظر جسمى است و هم از نظر روحى ، هم از جنبه فردى و هم اجتماعى. بيمارى هايى كه به خاطر ترك ازدواج براى جسم انسان پيش مى آيد ، قابل انكار نيست. همچنين عدم تعادل روحى و ناآرامى هاى روانى كه افراد مجرد با آن دست به گريبان هستند ، كم و بيش بر همه روشن است. ازنظر اجتماعى افراد مجرد كمتر احساس مسؤوليت مى كنند و به همين جهت انتحار و خودكشى در ميان مجردان بيشتر ديده مى شود و جنايات هولناك نيز از آن ها بيشتر سر مى زند. هنگامى كه انسان

از مرحله تجرّد به مرحله زندگى خانوادگى گام مى گذارد ، شخصيت تازه اى در خود مى يابد و احساس مسؤوليت بيشترى مى كند و اين است معنى احساس آرامش در سايه ازدواج. و اما مسأله « مَوَدَّت » و « رَحْمَت » در حقيقت ملاط و چسب مصالح ساختمانى جامعه انسانى است ، چراكه جامعه از فرد فرد انسان ها تشكيل شده ، همچون ساختمان عظيم و پرشكوهى كه از آجرها و قطعات سنگ ها تشكيل مى گردد . اگر اين افراد پراكنده و آن اجزاء مختلف باهم ارتباط و پيوند پيدا نكنند ، « جامعه » يا « ساختمانى » به وجود نخواهد آمد. آن كس كه انسان را براى زندگى اجتماعى آفريده، اين پيوند و ربط ضرورى را نيز در جان او ايجاد كرده است. فرق ميان « مودت » و « رحمت » ممكن است از جهات مختلفى باشد ؛

1 « مودت » انگيزه ارتباط در آغاز كار است ، اما در پايان كه يكى از دو همسر ممكن است ضعيف و ناتوان گردد و قادر بر خدمتى نباشد ، « رحمت » جاى آن را مى گيرد.

2 « مودت » در مورد بزرگ ترها است كه مى توانند نسبت به هم خدمت كنند ، اما كودكان و فرزندان كوچك در سايه « رحمت » پرورش مى يابند .

3 « مودت » غالبا جنبه متقابل دارد ، اما « رحمت » غالبا يك جانبه و ايثارگرانه است ، زيرا براى بقاء يك جامعه گاه خدمات متقابل لازم است كه سرچشمه آن « مودت » است و گاه خدمات بلاعوض كه نياز به ايثار و « رحمت » دارد. البته آيه « مودت » و « رحمت » را ميان دو همسر بيان مى كند ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه تعبير « بَيْنَكُمْ » اشاره به همه انسان ها باشد كه دو همسر يكى از مصاديق بارز آن محسوب مى شوند ، زيرا نه تنها زندگى خانوادگى كه زندگى در كل جامعه انسانى بدون اين دو اصل يعنى « مودت » و « رحمت » امكان پذير نيست و از ميان رفتن اين دو پيوند و حتى ضعف و كمبود آن ، مايه هزاران بدبختى و ناراحتى و اضطراب اجتماعى است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

به باور «ابومُسلِم»، اين يكى از نعمت هاى گران خداست كه از نوع انسان براى او همسر آفريد، چرا كه انسان به همنوع و هم شكل خود گرايش و دلبستگى بيشترى دارد.

منظور از مهر و دوستى، مهر و محبت ميان دو همسر است كه به گونه اى دل در گرو عشق و مهر يكديگر مى گذارند كه هر كدام ديگرى را از هرچيز ديگر بيشتر دوست مى دارد.

إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ

بى گمان در اين آفرينش همسر براى انسان از نوع او و نيز افشاندن بذر مهر و عشق در ميان آنان، براى مردمى كه مى انديشند نشانه هايى از قدرت وصف ناپذير و حكمت خداست.

گردشگرى با هدف بررسى راز سقوط خانواده هاى پرقدرت

قُلْ سيروُا فِى الاَْرْضِ فَانْظُروُا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلُ كانَ اَكْثَرُهُمْ مُشْرِكينَ

بگو در زمين سير كنيد و بنگريد عاقبت كسانى كه قبل از شما بودند ، چگونه بود؟ بيشتر آن ها مشرك بودند. (42 / روم)

شرح آيه از تفسير نمونه

قصرها و كاخ هاى ويران شده آن ها را بنگريد، خزائن به تاراج رفته آن ها را تماشا كنيد، جمعيت نيرومند پراكنده آن ها را مشاهده نماييد و سرانجام قبرهاى درهم شكسته و استخوان هاى پوسيده آن هارا بنگريد. ببينيد سرانجام ظلم و ستم و گناه و شرك آن ها چه شد؟ ببينيد اگر آن ها آشيانه مرغان راسوزاندند، چگونه خانه اين صيادان نيز به ويرانى كشيده شد؟ آرى « اكثر آن ها مشرك بودند » «كانَ اَكْثَرُهُمْ مُشْرِكينَ» و شرك ، امّ الفساد و مايه تباهى آن ها شد .

مسأله گردش در زمين( سير در ارض ) شش بار در قرآن مجيد در سوره هاى آل عمران ، انعام ، نحل ، نمل ، عنكبوت و روم آمده كه يك بار از آن ها به منظور مطالعه اسرار آفرينش ( 20 / عنكبوت ) و پنج بار ديگر به منظور عبرت گرفتن از عواقب دردناك و شوم اقوام ظالم و جبار و ستمگر و آلوده است. قرآن براى مسائل عينى و حسى كه آثار آن كاملاً قابل لمس است ، در امور تربيتى اهميت خاصى قائل است ، مخصوصا به مسلمانان دستور مى دهد كه از محيط محدود زندگى خود درآيند و به سير و سياحت اين جهان پهناور بپردازند، دراعمال و رفتار اقوام ديگر و پايان كار آن ها بينديشند و از اين رهگذر اندوخته پرارزشى از آگاهى و عبرت فراهم سازند. قدرت هاى شيطانى در دنياى امروز براى گسترش دامنه استثمار خود در سراسر جهان، تمام كشورها و سرزمين ها و اقوام مختلف را بررسى كرده و طرز فرهنگ و نقاط قوت و ضعف و صنايع مادى آن ها را به خوبى برآورد كرده اند. قرآن مى گويد : به جاى اين

جباران ، شما سير در ارض كنيد و به جاى تصميم هاى شيطانى آن ها ، درس هاى رحمانى بياموزيد. عبرت گرفتن از زندگى ديگران ، از تجربه هاى شخصى ، پرارزش تر و مهم تر است ، زيرا در اين تجربه ها بايد انسان زيان هايى متحمل شود تا مسائلى بياموزد ولى در عبرت گرفتن از زندگى و تجارب ديگران ، انسان بى آن كه متحمل سوخت و زيانى شود ، توشه گرانبهايى مى اندوزد. دستور قرآن در زمينه « سير در ارض » منطبق بر كامل ترين شيوه هايى است كه امروز بشر براى مطالعات خود به دست آورده و آن اين كه پس از فراگرفتن مسائل در كتاب ها ، دست شاگردان را مى گيرند و به سير در ارض و مطالعه شواهد عينى آن چه خوانده اند ، مى برند. البته امروز نوع ديگرى سير در ارض به نام « جهانگردى » از طرف تمدن هاى شيطانى براى جلب مال و ثروت حرام رايج شده كه غالبا اهداف انحرافى دارد ، مانند انتقال فرهنگ هاى ناسالم ، عياشى ، هوس رانى ، بى بند و بارى و سرگرمى هاى ناسالم ديگر ، اين همان جهانگردى ويرانگر است. اسلام طرفدار آن نوع جهانگردى است كه وسيله انتقال فرهنگ هاى سالم ، تراكم تجربه ها ، آگاهى از اسرار آفرينش در جهان انسانيت و جهان طبيعت و گرفتن درس هاى عبرت از سرنوشت دردناك اقوام فاسد و ستمگر است. ذكر اين نكته نيز بى تناسب نيست كه در اسلام نوع ديگرى از جهانگردى تحت عنوان «سياحت» مورد نهى واقع شده است ، چنان كه در حديثى چنين آمده است: «لا سِياحَةَ فِى الاِْسْلامِ : سياحت در اسلام نيست » و منظور از آن ، زندگى كسانى است كه براى تمام عمر يا مدتى ، از زندگى اجتماعى به كلى جدا مى شوند و بى آن كه فعاليتى داشته باشند ، در روى زمين به حركت مى پرداختند و همچون رهبان ها زندگى مى كردند و سربار اجتماع بودند. به تعبير ديگر كار آن ها « رهبانيت سيار » بود ، در مقابل رهبان هاى ثابتى كه در ديرها منزوى بودند و از جامعه بركنار ، و از آن جا كه اسلام با رهبانيت و انزواى اجتماعى مخالف است ، اين نوع « سياحت » را نيز محكوم مى كند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نموده و به آن حضرت مى فرمايد:

قُلْ سِيرُوا فِي الْأَرْضِ

هان اى پيامبر! به آنان بگو: شما در روى زمين به سير و گردش بپردازيد و درباره سرنوشت پيشينيان به تحقيق و مطالعه دست زنيد.

واژه «سيرُوا» به خاطر بيان اهمّيت و عظمت كار است تا مردم در اين مورد به گردش و مطالعه پردازند و نه اينكه به راستى در اين مورد فرمان رسيده و براى مردم لازم شده است كه در زمين بگردند.

«ابن عَبّاس» آورده است كه: اگر كسى قرآن را به شايستگى مطالعه كند و در آيات آن نيك بينديشد و پيام آن را دريابد، چنان است كه گويى كران تا كران كره زمين را در مورد آگاهى از سرنوشت جامعه هاى گذشته كاويده و به گردش پرداخته است، چرا كه در قرآن گزارش زندگى آنان و عوامل ظهور و سقوط و انحطاط و شكوفايى جامعه ها و تمدن ها آمده است.

فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلُ

و بنگريد كه فرجام كار كسانى كه پيش از شما بودند چگونه شد؟

آرى، به آنان بگو در كران تا كران زمين بگردند و بنگرند كه سروش فرمانروايان بيدادگر و خودكامه و جامعه هاى تبهكار و گمراه و مردم گناهكار و نافرمان به كجا انجاميد و چگونه گرفتار عذاب خدا شدند؟!

بنگرند كه چگونه كاخ هاى بيدادشان بر سرشان فرو ريخت و به گور آنان تبديل شد!

در پايان آيه در اشاره به دليل اين نابودى و هلاكت مى فرمايد:

كَانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكِينَ

دليل اين كيفر و راز اين سقوط و انحطاط، شرك و ناسپاسى و بيدادگرى آنان بود، چرا كه بيشتر آنان شرك گرا بودند و به جاى آفريدگار هستى هواهاى دل و لاف و گزاف ها و بت هاى رنگارنگ خود را مى پرستيدند.

توصيه پدرى حكيم به فرزندش

وَ اِذْ قالَ لُقْمنُ لاِبْنِه وَ هُوَ يَعِظُهُ يابُنَىَّ لا تُشْرِكْ بِاللّهِ اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ

به خاطر بياور هنگامى راكه لقمان به فرزندش گفت در حالى كه او را موعظه مى كرد پسرم ! چيزى را شريك خدا قرار مده كه شرك ظلم عظيمى است . (13 / لقمان)

شرح آيه از تفسير نمونه

حكمت لقمان ايجاب مى كند كه قبل از هرچيز به سراغ اساسى ترين مسأله عقيدتى برود و آن مسأله « توحيد » است ، توحيد در تمام زمينه ها و ابعاد ، زيرا هر حركت تخريبى و ضدّ الهى از شرك سرچشمه مى گيرد ، از دنياپرستى ، مقام پرستى هواپرستى و مانند آن كه هركدام شاخه اى از شرك محسوب مى شود. همان گونه كه اساس تمام حركت هاى صحيح و سازنده ، توحيد است ، تنها دل به خدا بستن و سر بر فرمان او نهادن و از غيراو بريدن و همه بت ها رادر آستان كبريايى اوهم درهم شكستن. قابل توجه اين كه لقمان حكيم ، دليل بر نفى شرك را اين ذكر مى كند كه شرك ظلم عظيم است ، آن هم با تعبيرى كه از چند جهت ، تأكيد در بردارد .(1)و چه ظلمى از اين بالاتر كه هم در مورد خدا انجام گرفته كه موجود بى ارزشى را همتاى او قرار دهند و هم درباره خلق خدا كه آن ها را به گمراهى بكشانند و با اعمال جنايت بار خود آن ها را مورد ستم قرار دهند و هم درباره خويشتن كه از اوج عزت عبوديت پروردگار به قعر درّه ذلت پرستش غير او ساقط كنند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

مى دانيم كه ستم و بيداد از نياز و نقص بر مى خيزد و ذات پاك و بى نياز خدا از اين آفت ها پاك و منزّه است، از اين رو نبايد براى او همتا و شريك گرفت؛ كسى كه براى خداى يگانه شريك و نظير مى تراشد، در حقيقت او را نشناخته و در شناخت ذات پاك او به خود ستم روا داشته است و خود انسان مشرك است كه بيدادگر و ناقص است. .


1) « انَّ » و « لام » و « جمله اسميه بودن » هر كدام يكى از اسباب تأكيد است .

دستور الهى درباره احترام و محبت فرزندان به پدر و مادر

وَوَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ اُمُّهُ وَهْناً عَلى وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فى عامَيْنِ اَنِ اشْكُرْلى وَ لِوالِدَيْكَ اِلَىَّ الْمَصيرُ

و ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش كرديم ، مادرش او را با زحمت روى زحمت حمل كرد، ( و به هنگام باردارى هر روز رنج و ناراحتى تازه اى را متحمل مى شد ) و دوران شيرخوارگى او در دو سال پايان مى يابد ( آرى به او توصيه كردم ) كه شكر براى من و براى پدر و مادرت بجا آور كه بازگشت همه شما به سوى من است. (14 / لقمان)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين مسأله از نظر علمى ثابت شده و تجربه نيز نشان داده كه مادران در دوران باردارى گرفتار وهن و سستى مى شوند ، چرا كه شيره جان و مغز استخوانشان را به پرورش جنين خود اختصاص مى دهند و از تمام مواد حياتى وجود خود بهترينش را تقديم او مى دارند. به همين دليل ، مادران در دوران باردارى گرفتار كمبود انواع ويتامين ها مى شوند كه اگر جبران نگردد ناراحتى هايى براى آن ها به وجود مى آورد ، حتى اين مطلب در دوران رضاع و شير دادن نيز ادامه مى يابد ، چرا كه « شير » شيره جان مادر است. به دنبال آن مى افزايد : همانگونه كه در جاى ديگر قرآن نيز اشاره شده است « وَالْوالِداتُ يُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ : مادران فرزندانشان را دو سال تمام شير مى دهند » ( 233 / بقره ). البته منظور دوران كامل شيرخوارگى است هرچند ممكن است گاهى كمتر از آن انجام شود. به هرحال مادر در اين 33 ماه ( دوران حمل و دوران شيرخوارگى ) بزرگترين فداكارى را هم از نظر روحى و عاطفى و هم از نظر جسمى و هم از جهت خدمات در مورد فرزندش انجام مى دهد. جالب اين كه در آغاز توصيه درباره هر دو مى كند ولى به هنگام بيان زحمات و خدمات تكيه روى زحمات مادر مى نمايد تا انسان را متوجه ايثارگرى ها و حق عظيم او مى سازد. سپس مى گويد : « اَنِ اشْكُرْلى وَ لِوالِدَيْكِ ». شكر مرا به جاآور كه خالق و منعم اصلى توام و چنين پدر و مادر مهربانى به تو داده ام و هم شكر پدر و مادرت را كه واسطه اين فيض و عهده دار

انتقال نعمت هاى من به تو مى باشند. و چقدر جالب و پرمعنى است كه شكر پدر و مادر درست در كنار شكر خدا قرار گرفته. و در پايان آيه با لحنى كه خالى از تهديد و عتاب نيست مى فرمايد : « اِلَىَّ الْمَصيرُ ». آرى اگر در اينجا كوتاهى كنيد در آنجا تمام اين حقوق و زحمات و خدمات مورد بررسى قرار مى گيرد و موبه مو حساب مى شود ، بايد از عهده حساب الهى در مورد شكر نعمت هايش و هم چنين در مورد شكر وجود پدر و مادر و عواطف پاك و بى آلايش آن هابرآييد. بعضى از مفسران در اينجا به نكته اى توجه كرده اند كه در قرآن مجيد تأكيد بر رعايت حقوق پدر و مادر كرارا آمده است ، اما سفارش نسبت به فرزندان كمتر ديده مى شود ( جز در مورد نهى از كشتن فرزندان كه يك عادت شوم و زشت استثنايى درعصر جاهليت بوده است ). اين به خاطر آن است كه پدر و مادر به حكم عواطف نيرومندشان كمتر ممكن است فرزندان را به دست فراموشى بسپارند ، در حالى كه زياد ديده شده است كه فرزندان ، پدر و مادر را مخصوصا به هنگام پيرى و از كارافتادگى فراموش مى كنند و اين دردناك ترين حالت براى آن ها و بدترين ناشكرى براى فرزندان محسوب مى شود .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در اين آيه روشنگرى مى كند كه اصل حق شناسى و سپاسگزارى، در برابر هر نعمت دهنده اى لازم و نيكوست و به همين دليل هم به فرزندان انسان رهنمود مى دهند كه نسبت به پدر و مادر كه در حقيقت دو مربّى و دو آموزگار زندگى او هستند ارج گذارد و به آن دو نيكى كند.

اين احترام به پدر و مادر و سفارش آن دو، پس از فرمان سپاسگزارى از خدا آمده .


1) « تفسير فى ظلال » ، جلد 6 ، صفحه 484 .

است، تا روشنگرى كند كه او آفريننده انسانها و تدبيرگر امور و شئون اوست و پدر و مادر وسيله اى براى آفرينش و نگهدارى او.

آن گاه در ترسيم اهميت نقش بزرگ مادر و تلاش و پايدارى و دلسوزى او مى فرمايد:

حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَى وَهْنٍ

مادرش به او باردار گرديد، در حالى كه با رشد جنين به تدريج سست و ناتوان تر مى شود. اين تفسير و دريافت از آيه شريفه از «حَسَن» و «ضَحّاك» است، امّا به باور «ابومسلم» منظور اين است كه: نطفه پدر و مادر است كه هر دو سست و ناتوان هستند و خدا اين انسان را از آن نطفه بى مقدار و ناچيز مى آفريند.

گروهى برآنند كه: نطفه انسان، در آغازين روزهاى آفرينشش، پديده اى ناتوان و بى مقدار است، امّا براساس نظام و تدبير آن نظام بخش دانا و توانا به تدريج نيرومند شده و پس از نُه ماه به صورت انسانى كامل جلوه گر مى شود.

و برخى نيز، همچون «ابن عَبّاس» و «قَتاده»، واژه «وَهْناً...» را به مفهوم شدت و سختى و تلاشِ پس از تلاش و كوشش، تا مرحله ولادت كودك، تفسير كرده اند.

در ادامه آيه، قرآن در اشاره به كار بزرگ ديگر مادر در حق فرزندش مى فرمايد:

وَ فِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ

و پايان دوران شيرخوارگى كودك و بازگرفتن او از شير مادر، پايان دو سالگى است، چرا كه نوزاد پس از ولادت بايد به مدت دوسال شير بخورد و از نعمت غذاى آماده و مناسبى كه دستگاه آفرينش برايش فراهم آورده است بهره ور گردد.

قرآن در اين مورد در آيه ديگرى مى فرمايد:

وَ الْوالِداتِ يُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنَ كامِلَيْنَ.(1)

مادران، فرزندانشان را دو سال كامل شير مى دهند.3.


1) سوره بَقَرَه، آيه 233.

و بدين سان قرآن روشنگرى مى كند كه دوران شيرخوارگى انسان نيز بسان دوران باردارى مادر و رشد جنينِ اين مادر است كه نقش بزرگى در نگاهدارى و پرستارى و سلامت كودك ايفا مى كند.

آن گاه مى افزايد:

أَنِ اشْكُرْ لِي وَ لِوَالِدَيْكَ

ما به انسان سفارش كرديم كه هم سپاس مرا كه آفريدگار تو هستم بجا آور و هم سپاسگزار پدر و مادرت باش كه آن دو را وسيله اى براى آفرينش تو به عنوان مربّى و آموزگارت برگزيدم.

با اين بيان، جمله مورد بحث در حقيقت تفسير و بيان روشن آغاز آيه است كه مى فرمايد:

وَوَصَّيْنَاالْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ

و لازم به يادآورى است كه منظور از سپاسگزارى از خدا، فرمانبردارى از اوست و سپاس از پدر و مادر نيز نيكى و خوش رفتارى با آنان و رعايت حرمت و حقوق آنان است.

إِلَيَّ الْمَصِيرُ

و اين هم هشدارى جالب است كه هان اى انسان ها! به هوش باشيد كه بازگشت همه شما و فرجام كارتان تنها به سوى من است، بنابراين مراقب گفتار و عملكردتان باشيد!

«رابطه با پدر و مادر» نبايد باعث تضعيف «رابطه باخدا» شود

وَ اِنْ جاهَداكَ عَلى اَنْ تُشْرِكَ بى ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِى الدُّنْيا مَعْرُوُفاً وَاتَّبِعْ سَبيلَ مَنْ اَنابَ اِلَىَّ ثُمَّ اِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَاُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

و هرگاه آن ها تلاش كنند كه موجودى را شريك من قرار دهى كه از آن آگاهى ندارى ( بلكه مى دانى باطل است ) از آن ها اطاعت مكن، ولى با آن ها در دنيا به طرز شايسته اى رفتار كن و پيروى از راه كسانى بنماكه به سوى من آمده اند، سپس بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از آنچه عمل مى كرديد آگاه مى كنم. (15 / لقمان)

شرح آيه از تفسير نمونه

هرگز نبايد رابطه خويشاوندى انسان و پدر و مادرش ، مقدم بر رابطه او با خدا باشد و هرگز نبايد عواطف خويشاوندى حاكم بر اعتقاد مكتبى او گردد. تعبير به «جاهَداكَ» اشاره به اين است كه پدر و مادر گاه به گمان اين كه سعادت فرزند را مى خواهند ، تلاش و كوشش مى كنند كه او را به عقيده انحرافى خود بكشانند. وظيفه فرزندان اين است كه هرگز در برابر اين فشارها تسليم نشوند و استقلال فكرى خود را حفظ كرده ، عقيده توحيد را با هيچ چيز معاوضه نكنند. ضمنا جمله « ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ : چيزى كه به آن علم و آگاهى ندارى » اشاره به اين است كه اگر فرضا دلايل بطلان شرك را ناديده بگيريم ، حداقل دليلى بر اثبات آن نيست و هيچ شخص بهانه جويى نيز نمى تواند دليلى بر اثبات شرك اقامه كند. باز از آنجا كه ممكن است ، اين فرمان ، اين توهم را به وجود آورد كه در برابر پدر و مادر مشرك ، بايد شدت عمل و بى حرمتى به خرج داد ، بلافاصله اضافه مى كند كه عدم اطاعت آن ها در مسأله كفر و شرك ، دليل بر قطع رابطه مطلق با آن ها نيست بلكه در عين حال «با آن ها در دنيا به طرز شايسته اى رفتار كن» « وَ صاحِبْهُما فِى الدُّنْيا مَعْرُوُفاً». از نظر دنيا و زندگى مادى با آن ها مهر و محبت و ملاطفت كن و از نظر اعتقاد و برنامه هاى مذهبى، تسليم افكار

و پيشنهادهاى آن ها نباش ، اين درست نقطه اصلى اعتدال است كه حقوق خدا و پدر و مادر ، در آن جمع است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

مرز فرمانبردارى از پدر و مادر

در آيه مورد بحث در اشاره به مرز فرمانبردارى از پدر و مادر مى فرمايد:

وَ إِنْ جَاهَدَاكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاتُطِعْهُمَا

و اگر پدر و مادر به ناروا كوشيدند و بر سر اين موضوع با توجه به ستيزه و كشمكش بر خاستند تا چيزى را كه به درستى و حقانيت آن دليل و دانشى ندارى، آن را شريك و همتاى من سازى و در زندگى شرك ورزى، ديگر در اينجا از آنان فرمان مبر.

اين تعبير در آيه كه: آنچه را بدان دانش و آگاهى ندارى، آن را به خدايى نگير و با پرستش آن به خداى يكتا شرك مورز، بيانگر اين نكته است كه جز خداى يگانه، هرگز خدايى نيست؛ چرا كه اگر بود نشانه هاى وجود و قدرت و دعوت او را مى ديديم و چون دليل و نشانى از آن نيست پس وجود ندارد و آفريدگار و گرداننده جهان همان خداى يكتاست؛ بنابراين اگر پدر و مادرت بر آن شدند كه تو را به شرك و بيداد بكشانند ديگر از آنان فرمان مبر.

وَ صَاحِبْهُمَا فِى الدُّنْيَا مَعْرُوفًا

آرى، در شرك و بيداد آنان، همراه و همگام و فرمانبردار آنان مباش، امّا با آن دو در زندگى دنيا به طور شايسته و پسنديده اى رفتار كن و ياريشان رسان.

وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَىَّ

و از راه كسى كه توبه كنان به سوى بارگاه من باز مى گردد و قلب و فكر و دل خويشتن در گرو عشق ما نهاده است، پيروى نما؛ چرا كه اين پيام آوران و شايسته كرداران هستند كه فرمانبردار من مى باشند.

ثُمَّ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ

پس بازگشت همه شما به سوى من خواهد بود.

فَأُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ

آن گاه است كه شمارا از حقيقت آنچه در زندگى اين جهان انجام مى داديد، آگاه خواهم ساخت.

پاره اى از اندرزهاى لقمان

1- در تفسير آمده است كه: لقمان در دوران جوانى خويش براى مردى ثروتمند و صاحب امكانات شبانى مى كرد. روزى آن مرد ثروتمند نزد او آمد و گفت: هان اى لقمان! گوسفندى از گوسفندان مرا سر ببر و دو عضو از بهترين اعضا و اندام هاى آن را برايم بياور. لقمان گوسفندى را سر بريد و دل و زبان آن حيوان را براى او آورد وَ اَتاهُ بِالْقَلْبِ وَ اللِّسانِ.

آن مرد نكته سنج پرسيد: دليل اين گزينش چه بود؟ فَسَأَلَهُ عَنْ ذلِكَ؟

پاسخ داد: سرورم! اين دو عضو از بهترين و نيكوترين اعضاى بدن هستند، آن گاه كه پاك و پاكيزه باشند و مسؤلانه رفتار كنند؛ و بدترين و پليدترين ها خواهند بود، آن گاه كه پليدى پذيرند و تباه گردند، فَقالَ: اِنَّهُما لاََطْيَبُ شَىْ ءٍ اِذا طابا وَ اَخْبَثُ شَىْ ءٍ اِذا خَبُثا(1)

2 - روزى دوست و كارفرماى او به دستشويى رفت و توقّف وى در آنجا به طول انجاميد. لقمان او را مخاطب ساخت و گفت: دوست عزيز! نشستن بسيار در دستشويى «كبد» را دردمند و بيمارى بواسير مى آورد؛ حرارت بدن را به بخش هاى فوقانى بدن رسانده و باعث سردرد و بيمارى مغز و اعصاب مى گردد، بنابراين در دستشويى سبك بنشين و سبك برخيز!

3 - از نشانه هاى حكمت و خردمندى و خردورزى او اين بود كه پند و اندرزهاى2.


1) تفسير قُرْطُبى، ج 14، ص 62.

خود را در تابلو زيبايى نوشت و به دروازه باغ ملّى و پارك شهر آويخته تا مردم آنها را بخوانند و بهره ور گردند و بدين سان با خيرخواهى و مهر و زبان روشنگرى و آگاهى دهى مردم را به ارزش ها فرا مى خواند و از گناه و بيداد، طبيبانه هشدارمى داد.

4 - روزى از لقمان پرسيدند: به باور شما بدترين انسان ها كيست؟ او پاسخ داد: كسى كه در برابر ديدگان مردم، بى باك و بدون حيا و آزرم دست به گناه و بيداد يازد و از افكار عمومى و داورى ملّى پروا نكند. اَىُّ النّاسِ شَرٌّ؟ قالَ: الَّذى لايُبالى اَن يَراهُ النّاسُ مُسيئاً.

5 - از او پرسيدند: چرا پوست تو رنگين و سيما و چهره ات زيبا و پرجاذبه نيست؟

پاسخ داد: از نقش و سيما و چهره من عيب مى جويى يا از نقش آفرين و پديدآورنده آن، كداميك؟

6 - روزى به حضور حضرت داود عليه السلام شرفياب گرديد و ديد آن بزرگوار چيزى مى بافد، امّا چون تا آن روز «زره» نديده بود ندانست كه او «زره» مى بافد. خواست از آن حضرت بپرسد كه چه مى كنى؟ امّا حكمت و فرزانگى اش او را به شكيبايى فرمان داد ساعتى گذشت و كار بافتن «زره» به پايان رسيد و آن گاه «داود» آن را به تن كرد و فرمود: چه لباس خوبى براى رزم و پيكار است!

«لقمان» آن گاه دريافت كه آنچه را «داود» مى بافت «زره» بود و از آن در ميدان هاى پيكار براى حفاظت از بدن در برابر تيرها و نيزه هاى دشمن بهره مى برند. او با دريافت اين حقيقت گفت: سكوت متفكرانه حكمتى است ارزشمند، امّا دريغ كه آراستگان به اين ويژگى اخلاقى و انسانى در ميان جامعه، در شمار اندكند! فَقالَ: اَلصَّمْتُ حِكْمَةٌ وَ قَليلٌ فاعِلُهُ.

حضرت داود كه سخن سنجيده او را مى شنيد، اندكى در مورد آن انديشيد و فرمود راستى كه تو انسانى فرزانه اى و واژه ارزشمند «حكيم» زيبنده توست.

7 - و نيز آورده اند كه آن مرد فرزانه و پدر نمونه روزى دست فرزندش را گرفت و

در حالى كه او را اندرز مى داد گفت:

يا بُنَىَّ! اِنَّ الدُّنْيا بَحْرٌ عَميقٌ وَ قَدْ هَلَكَ فيها عالَمٌ كَثيرٌ، فَاجْعَلْ سَفينَتَكَ فيهِ الاْيمانَ بِاللّهِ وَ اجْعَلْ شِراعَهَا التَّوَكُّلَ عَلَى اللّهِ وَ اجْعَلْ زادَكَ تَقْوَى اللّهِ فَاِنْ نَجَوْتَ فَبِرَحْمَةِ اللّهِ وَ اِنْ هَلَكْتَ فَبِذُنُوبِكَ(1)

هان اى پسركم! دنيا درياى ژرف و بى كران است كه دانشوران و دانشمندان بسيارى در آن غرق شده اند؛ بر اين باور براى نجات خويش ايمان آگاهانه و عاشقانه و خالصانه به خدا را در اين جهان كشتى نجات خود ساز و بادبان آن را توكل و اعتماد به پروردگار قرار ده و زاد و توشه و وسايل سفرت را پرواى خدا برگزين، آن گاه اگر در اين درياى ژرف از غرق شدن نجات يافتى بدان كه نجات و رهايى ات به مهر و بخشايش خداست و اگر نابود شدى آگاه باش كه به كيفر گناه و بيداد خودت به هلاكت افتاده اى!

8 - از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه در باره لقمان فرمود: او در پند و اندرز حكيمانه اش به فرزند خويش گفت: فرزندم! در سفرهاى خود هماره چيزهايى، نظير شمشير، كفش، عمامه، لباس هاى موردنياز، ظرف آب، سوزن و نخ خياطى، داروهاى ضرورى و ديگر اقلامى كه به كار خود همراهانت خواهد آمد به همراه داشته باش و با همسفرانت در هر كار شايسته و سازنده اى، جز گناه ونافرمانى خدا همگام و همكار باش! وَكُنْ لاَِصْحابِكَ مُوافِقاً اِلاّ فى مَعْصِيَةِ اللّهِ.(2)

و نيز افزود: هان اى فرزند عزيز! هنگامى كه با گروهى به سفر مى روى، در كارهاى مربوط به خود و آنان اهل تبادل نظر و بهره ورى از انديشه هاى همه را از ياد نبر و با آنان مشورت نما. هماره چهره اى شاد و گشاده داشته باش و آنچه به همراه آورده اى سخاوتمندانه به آنان ببخش و آنان را نيز بهره ور ساز! هنگامى كه تو را دعوت كردند،5.


1) مَنْ لايَحْضُرُهُ الْفَقيهُ، ج 2، ص 28، ح 2457؛ اصول كافى، ج 1، ص 13، (كِتابُ الْعَقْل و الْجَهل).

2) مَحاسِن بَرْقى، ص 375.

دعوتشان را بپذير و اگر از تو يارى خواستند، آنان را يارى كن! از سكوت تفكّرانگيز بهره گير و نماز و نيايش با خدا، بسيار داشته باش! در زندگى سخاوتمند باش و در آب و نان و مركب و امكانات ديگران را بهره ور ساز. به هنگام نياز به گواهى و شهادت، به حق و عدالت گواهى ده و اگر با تو مشورت شد، ديدگاه شايسته و بايسته خود را از آنان دريغ مدار!

پسرم! در هيچ كارى نينديشيده وارد مشو و در هيچ مشورتى نسنيجده پاسخ مده، بلكه بسيار بينديش و آن گاه ديدگاه دقيق و نظر درست و كارسازت را اعلام نما. هماره در حال ايستاده يا نشسته، غذا خوردن يا نماز و نيايش، فكر خود را به كار انداز و خردمندى و خردورزى را از ياد مبر. تا مشورتى كه با تو شده است نظرى نيكو و سازنده بيان دارى و پاسخى راهگشا بدهى، چرا كه وقتى كسى خيرخواهى اش را درباره مشورت كننده خالص و صاف نسازد خدا انديشه و بينش را از او مى گيرد.

اگر دوستانت حركت كردند تو نيز حركت كنى؛ و اگر آنان به كار درستى دست زدند تو نيز همكارشان باش. به سخن كسى كه از تو بزرگتر است گوش جان سپار و هماره به هنگام پاسخگويى به دوستانت و خواسته عادلانه آنان پاسخ مثبت ده، چرا كه پاسخ منفى در تقاضاها و خواسته هاى عادلانه ناپسند است و از ناتوانى انسان خبر مى دهد.

پسركم! اگر در راه سفر جادّه را گم كرديد، دركنارش فرود آييد و تدبيرى بينديشيد تا راه درست را بيابيد و اگر در تصميم خود دستخوش ترديد شديد، بينديشيد و شكيبايى ورزيد تا درست تصميم بگيريد؛ اگر در راه، يك نفر را تنها ديديد، هرگز از او راهنمايى نخواهيد و راه گم كرده را از او مپرسيد و مجوييد، چرا كه ممكن است او دزد و خطرناك باشد و يا بسان شيطان شما را به بيراهه كشد. اگر دو تن را ديديد، از آن دو نيز برحذر باشيد مگر آنكه به درستى آنان اطمينان يابيد، چرا كه انسان به وسيله دو چشم خود مى تواند حق را بنگرد و بشناسد.

هان اى فرزند عزيزم! هنگامى كه زمان انجام نماز رسيد هرگز براى كارى ديگر آن

را به وقت ديگر مينداز، بلكه در اوّل توقت نماز گزار و آن گاه از پى كارهاى ديگر برو، چرا كه نماز بسان وامى معنوى است كه بايد در هنگامه مقرر ادا گردد. اگر نماز به صورت جماعت بر پا مى شود، تو نيز نمازت را با آنان بخوان، اگر چه در شرايط سخت و يا ميدان كارزار باشى!

پسرم! هرگز برروى مركب نخواب، چرا كه ممكن است جان خويش به خطر افكنى و از پا درآيى و اين از فرزانگى بدور است بلكه در جايى به استراحت پرداز كه بتوانى با انديشه اى آرام و خاطرى آسوده بخوابى و خطرى تو را تهديد نكند.

هنگامى كه از سفر بازگشتى، پس از رسيدن به منزل نخست به كار و علوفه مركب خويش برسى و آن گاه به كار خود. منزلگاه خويشتن را در سرزمينى خوش آب و هوا و پرگل و لاله و سرسبز و پرطراوت برگزين و هنگامى كه در جايى فرود آمدى نخست دو ركعت نماز بگذار و به هنگام حركت نيز چنين كن و بر ساكنان آن درود نثار نما، چرا كه در هر سرزمينى فرشتگانى هستند.

پسركم! اگر توانستى پيش از خوردن غذا نخست مقدارى از آن را در راه تقرب به خدا انفاق نما و آن گاه خود بخور. هنگامى كه بر مركب سوارى كتاب خدا را به شايستگى تلاوت كن و در انجام هركارى به ويژه كارهاى خطير خداى يكتا را ستايش كن و از او يارى بخواه و با او نيايش نما. هرگز همه شب را به سفر مباش و هرگز در راه سفر به آواز خوانى مپرداز.(1)

10 - و نيز از آن حضرت آورده اند كه فرمود: به خداى سوگند نه به خاطر نژاد و تبار، به «لقمان» نعمت گران حكمت و بينش ارزانى گرديد و نه به خاطر دارايى و ثروت بسيار و نه قدرت اندام و زيبايى چهره؛ بلكه بدان دليل اين نعمت به او ارزانى گرديد كه در انجام فرمان خدا و دورى جستن از نافرمانى و گناه پرتلاش و پر اخلاص بود. او هماره چهره اى آرام داشت و فكر ژرف و عميق و هوشى تيز! او روزها هرگزث.


1) اُصول كافى، ج 1، كتاب العقل و الجهل، ص 15؛ تفسير بَيْضاوى، ثَعْلَبى ذيل آيه مورد بحث.

نمى خوابيد و در حضور ديگران هرگز تكيه نمى داد و پايش را دراز نمى كرد. در برابر ديدگان مردم آب دهان نمى ريخت و عمر خود را بيهوده صرف كارى نمى كرد. از فرط خويشتن دارى كسى او را در حال شستشوى بدن و يا غسل نديد و در راه دين باورى و ديندارى و حفظ دينِ خود از ترس گناه نخنديد و خشم نگرفت و با كسى شوخى نكرد.

او براى ارزش هاى مادّى و زرق و برق دنيا، آن گاه كه بر او روى آورد شادمانى نكرد و زمانى كه دنيا به او پشت كرد نيز اندوهگين نگرديد. شمار فرزندانش بسيار بود و از شگفتى هاى روزگار، بيشتر آنان پيش از خودِ لقمان مردند، امّا او براى هيچ يك از آنان نگريست. هرگز از كنار دو انسانى كه در كشمكش بودند نگذشت، جز اينكه آنان را آشتى داد و هرگز سخنى را نپذيرفت جز اينكه نخست مفهوم و گوينده آن را دريافت و شناخت.

او هماره در نشست دين شناسان و دانشوران شركت مى جست و نزد داوران و قاضيان و فرمانروايان مى رفت و ضمن اندرز دادن آنان بر گرفتاريشان تأسف مى خورد. او بر فرمانروايان عادلى كه با خدا و عدالت آشنا بودند و همه قدرت ها و ثروت ها را از آن خدا مى دانستند مهر مى ورزيد و دعا مى كرد و از زورمداران و خودكامگان دورى مى جست.

او هرآنچه را براى پيكار با هواى نفس لازم بود و انسان را قدرت و نيرومندى مى بخشيد، همه را فرا مى گرفت و كدروتهاى روح و جان را با خردورزى و انديشه و ژرف نگرى و عبرت آموزى مداوا مى كرد. آنچه در راه هدفِ مقدس و آرمانش مفيد بود دل مى بست و از آنچه براى هدف مقدسش مفيد نبود چشم مى پوشيد؛ آرى، به پاداش اين راه و رسم و اين انديشه و عملكرد لقمان بود كه نعمت حكمت به او ارزانى گرديد.

هشت سفارش كليدى لقمان به پسرش

يا بُنَىَّ اَقِمِ الصَّلوةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْروُفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَاصْبِرْ عَلى ما اَصابَكَ اِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الاُْمُورِ

پسرم ! نماز را برپادار و امر به معروف و نهى از منكر كن، و در برابر مصايبى كه به تو مى رسد با استقامت و شكيبا باش كه اين از كارهاى مهم و اساسى است. (17 / لقمان)

شرح آيه از تفسير نمونه

1 - (امر به نماز): نماز مهمترين پيوند تو با خالق است ، نماز قلب تو را بيدار و روح تو را با مصفّى و زندگى تو را روشن مى سازد. آثار گناه را از جانت مى شويد ، نور ايمان را در سراى قلبت پرتو افكن مى دارد و تو را از فحشاء و منكرات باز مى دارد.

2 و 3 - (امر به خوبى ها و نهى از بدى ها): بعد از برنامه نماز به مهم ترين دستور اجتماعى يعنى « امر به معروف و نهى از منكر » پرداخته مى گويد : « وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ».

4 - (صبر و پشتكار): بعد از اين سه دستور مهم عملى به مسأله صبر و استقامت كه در برابر ايمان همچون سر نسبت به تن است ، پرداخته مى گويد : « وَاصْبِر عَلى ما اصابَكَ اِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الاَْمُورِ» مسلم است كه در همه كارهاى اجتماعى مخصوصا در برنامه امر به معروف و نهى از منكر ، مشكلات فراوانى وجود دارد و سودپرستان سلطه جو ، گنه كاران آلوده و خودخواه ، به آسانى تسليم نمى شوند و حتى در مقام اذيت و آزار و متهم ساختن آمران به معروف و ناهيان از منكر برمى آيند كه بدون صبر و استقامت و شكيبايى هرگز نمى توان براين مشكلات پيروز شد. « عَزْم » به معنى اراده محكم است و تعبير به « عَزْمُ الاُْمُور » در اينجا يا به معنى كارهايى است كه دستور مؤكد از سوى پروردگار به آن داده شده است و يا كارهايى كه انسان بايد نسبت به آن عزم آهنين و تصميم راسخ داشته باشد و هركدام از اين دو معنى باشد اشاره به اهميت آن است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پسر جانم! نماز را كه راز پيوند انسان با آفريدگار خويش است بپادار و همه نمازهاى مقررّ را در دقت شايسته و بايسته و با شرايط درست آنها بخوان.

گفتنى است كه واژه «بُنَىّ» به صورت «تصغير» نشان از مهر و محبت پدر نمونه و فرزانه به فرزند خويش است كه در آغاز پاره اى از آيات آمده است.

وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ

و مردم را به كارهاى خداپسندانه و فرمانبردارى از ذات پاك آفريدگار هستى فراخوان.

وَانْهَ عَنِ الْمُنكَرِ و از كارهاى ناپسند هشدار ده و بازدار.

واژه «مُنْكَر» به مفهوم كار ناپسند و ناروايى است كه نافرمان خدا به شمار آمده و خرد سالم و دين و آيين آسمان آن را گناه مى شمارد و از انجامش باز مى دارد و در برابر آن «معروف» مى باشد كه منظور كار پسنديده و عادلانه اى است كه خرد درست و دين آسمان مردم را به انجام آن بر مى انگيزد.

وَاصْبِرْ عَلى مَا أَصَابَكَ

و در برابر رنج و گرفتارى هايى كه در اين راه بر تو مى رسد شكيبايى قهرمانانه پيشه ساز. اين تفسير و روشنگرى در مورد آيه شريفه از امير مؤمنان عليه السلام است.

إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ

بى گمان اين از اراده استوار و تصميم آهنين انسان در انجام كارهاى شايسته و دورى گزيدن از بديها و نارواها است.

گفتنى است كه واژه «عزم» به مفهوم اراده استوار و تزلزل ناپذير انسان مى باشد كه پيش از هر اقدام و انجام هر كارى نخست تصميم مى گيرد و آن گاه به انجام آن روى مى آورد و اين اراده و تصميم در برابر دو دلى و ترديد قرار دارد.

امّا به باور پاره اى واژه «حَزْم» به مفهوم مهيّا شدن براى انجام كارى آمده و واژه «عَزْم» تصميم آهنين و استوارتر آغاز و انجام آن است؛ درست همان گونه كه گفته مى شود: در راه انجام شايسته كار، نخست پيرامون آن درست بينديش و آن گاه پس از روشن شدن چگونگى آن اقدام نما.

وَلاتُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّاسِ وَ لا تَمْشِ فِى الاَْرْضِ مَرَحَاً اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ

« پسرم ! » با بى اعتنايى از مردم روى مگردان و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد. (18 / لقمان)

وَ اقْصِدْ فى مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ اِنَّ اَنْكَرَ الاَْصْواتِ لَصَوْتُ الْحَميرِ

( پسرم ! ) در راه رفتن اعتدال را رعايت كن ، از صداى خود بكاه ( و هرگز فرياد مزن ) كه زشت ترين صداها صداى خران است .(19 / لقمان)

شرح آيه از تفسير نمونه

5 و 6 - (پرهيز از تكبر و غرور): « تُصَعِّر » از ماده « صَعَر » در اصل يك نوع بيمارى است كه به شتر دست مى دهد و گردن خود را كج مى كند . «مَرَح » به معنى غرور و مستى ناشى از نعمت است. « مُخْتالٍ» از ماده « خيال » و « خُيَلاء » به معنى كسى است كه با يك سلسله تخيلات و پندارها خود را بزرگ مى بيند. « فَخُورٍ » از ماده « فَخْر » به معنى كسى است كه نسبت به ديگران فخر فروشى مى كند ( تفاوت « مُخْتال » و « فَخُور » در اين است كه اولى اشاره به تخيّلات كبرآلود ذهنى است و دومى به اعمال كبرآميز خارجى است ). و به اين ترتيب لقمان حكيم در اين جا از دو صفت بسيار زشت ناپسند كه مايه از هم پاشيدن روابط صميمانه اجتماعى است اشاره مى كند : يكى تكبر و بى اعتنايى و ديگر خودپسندى است كه هردو در اين جهت مشترك اند كه انسان را در عالمى از توهم و پندار و خود برتربينى فرومى برند و رابطه او را از ديگران قطع مى كنند. مخصوصا با توجه به ريشه لغوى « صَعَرَ » روشن مى شود كه اين گونه صفات يك نوع بيمارى روانى و اخلاقى است ، يك نوع انحراف در تشخيص و تفكر است وگرنه يك انسان سالم از نظر روح و روان هرگز گرفتار اين گونه پندارها و تخيّلات نمى شود. ناگفته پيدا است كه منظور « لقمان » ، تنها مسأله روى گرداندن از مردم و يا راه رفتن مغرورانه نيست ، بلكه منظور مبارزه با تمام مظاهر تكبر و غرور است اما از آنجا كه اين گونه صفات قبل از هرچيز خود را در حركات عادى و روزانه نشان

مى دهد، انگشت روى اين مظاهر خاص گذارده است. آيه اوّل « حَمير » جمع « حِمار » به معنى خر است. « نهى » از « خود برتر بينى » و « خودپسندى » كه يكى سبب مى شود انسان نسبت به بندگان خدا تكبر كند و ديگرى سبب مى شود كه انسان خود را در حد كمال پندارد و در نتيجه درهاى تكامل را بروى خود ببندد.

7 و 8 - (اعتدال در رفتار و گفتار): آيه دومّ « امر » به رعايت اعتدال در « عمل » و « سخن » است ، زيرا تكيه روى اعتدال در راه رفتن يا آهنگ صدا در حقيقت به عنوان مثال است. و به راستى كسى كه اين صفات چهارگانه را دارد انسان موفق و خوشبخت و پيروزى است ، در ميان مردم محبوب و در پيشگاه خدا عزيز است. قابل توجه اين كه ممكن است در محيط زندگى ما صداهايى ناراحت كننده تر از صداى خران هست ( مانند صداى كشيده شدن بعضى از قطعات فلزات به يكديگر كه انسان به هنگام شنيدنش احساس مى كند ، گوشت اندامش فرو مى ريزد ). ولى بدون شك اين صداها جنبه عمومى و همگانى ندارد. به علاوه ناراحت كننده بودن با زشت تر بودن فرق دارد ، آنچه به راستى از صداهاى معمولى كه انسان مى شنود از همه زشت تر است همان صداى الاغ مى باشد ، كه نعره ها و فريادهاى مغروران و ابلهان به آن تشبيه شده است. نه تنها زشتى از نظر بلندى صدا و طرز آن ، بلكه گاه به جهت بى دليل بودن، چرا كه به گفته بعضى از مفسران صداى حيوانات ديگر غالبا به واسطه نيازى است ، اما اين حيوان گاهى بى جهت و بدون هيچ گونه نياز و بى هيچ مقدمه فرياد را وقت و بى وقت سرمى دهد. و شايد به همين دليل است كه در بعضى از روايات نقل شده است كه هرگاه صداى الاغ بلند مى شود شيطانى را ديده است . بعضى گفته اند فرياد هر حيوانى تسبيح خدا است جز صداى الاغ. به هر حال از همه اين سخن ها كه بگذريم زشت بودن اين صدا از ميان صداها نياز به بحث و گفتگو ندارد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

تُصَعِّرُ: از ريشه «صَعَر» برگرفته شده و به مفهوم نوعى بيمارى دامى است كه شتر گرفتار شده و گردنش كج مى شود.

مَرَح: آفتِ مستى و غرورى است كه از بسيارى نعمت و امكانات، گريبانگير ظالمان و خود كامگان مى گردد.

مُخْتال: از ريشه «خِيال» و به مفهوم كسى است كه خود بزرگ بين است و خود را برتر از ديگران مى پندارد.

فَخُور: اين واژه از ريشه «فَخْر» برگرفته شده و به مفهوم كسى است كه فخرفروشى مى كند.

چهره ات را با خودكامگى و به خود نازيدن، از مردم بر متاب! و اگر كسى با تو سخنى مى گويد، با روى آوردن به ديگرى و رويگردانى از او وى را كوچك مشمار.

يادآورى مى گردد كه از «ابن عَبّاس» نيز اين ديدگاه را آورده اند؛ و نيز از ششمين امام نور حضرت صادق روايتى رسيده است كه اين تفسير را تاييد مى كند.

در ادبيات و فرهنگ عرب هنگامى كه شترى بيمار گرديده و گردنش براى هميشه كج شده است، مى گويند: «اَصابَ البَعيرَ صَعَرٌ» به اين شتر مرضى رسيده است كه به گردنش آسيب وارد آورده و آن را كج كرده است.

با اين بيان گويى «لقمان» در اندرز خود به فرزندش مى گويد: پسرم! چهره ات را با تكبر و ناز از مردم بر متاب، چرا كه هيچ بيمارى اخلاقى براى انسان زيانبارتر از خودبزرگ بينى و غرور نيست.

«مُجاهِد» در اين مورد آورده است كه: اگر ميان انسان با ديگرى كشمكشى پديد آيد و آن گاه آزردگى و رنجش آن درگيرى باعث شود كه انسان به هنگام ديدار فرد مورد نظر از او روى برتابد، اين روى برتافتن را «صعر» مى گويند.

و «عِكْرِمَه» مى گويد: منظور اين است كه فردى به ديگرى سلام كند، امّا او از روى كبر و غرور چهره برتابد و گردنكشى كند.

در ادامه آيه شريفه مى فرمايد:

وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحًا

و در روى زمين خرامان و مغرور گام بر مدار!

إِنَّ اللّه لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ

چرا كه خدا هيچ عنصر متكبّر و فخر فروشى را دوست نمى دارد.


حَمير: جمع واژه «حِمار» به مفهوم «خر» آمده است.

وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ

پسرم! در راه رفتن خويش ميانه رو و معتدل باشى و به آرامى و وقار گام سپار.

آيه مورد بحث، بسان اين آيه شريفه است كه در وصف بندگان شايسته خداى مهربان مى فرمايد:

وَ عِبادُ الرَّحْمانِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَى الاَْرْضِ هَوْناً(1)

و بندگان خداى رحمان آن كسانى هستند كه در روى زمين به آرامى و وقار راه مى روند.

«قَتاده» در اين مورد بر آن است كه منظور فروتنى در راه رفتن است و لقمان به فرزندش اندرز مى دهد كه در راه رفتن خويش فروتنى پيشه سازد.

و «سعيد بن جُبَير» مى گويد: منظور اين است كه: به هنگام راه رفتن با كبر و غرور گام برمدار.

وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ

و صداى خويش را فرود آور و فرياد مزن، بلكه به آرامى و فروتنى با پروردگارت سخن بگو. به باور پاره اى منظور اين است كه: به هنگام سخن، صداى خويشتن را بلند نكن و فرياد مزن، بلكه به آرامى و وقار سخن بگو!3.


1) سوره فُرْقان، آيه 63.

إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ

چرا كه ناخوش آيندترين و زشت ترين صداها صداى خران است.

«قَتاده» مى گويد: آرى، زشت ترين صداها صداى خران است، چرا كه آغاز صداى آنها «زَفير» و پايانش «شَهيق» است.

با اين بيان پدر نمونه در اندرز انسان ساز خويش به فرزندش، او را به ميانه روى و اعتدال در راه رفتن و سخن گفتن فرمان مى دهد.

از «زيدبن على» آورده اند كه: منظور صداى نخراشيده انسان هاى مغرور و تربيت نيافته است كه بسان صداى حيوان مورد اشاره است؛ و بدين سان عناصر فرومايه و بى ادب را قرآن شريف به چهارپايان تشبيه مى كند.

از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه منظور عطسه زدن بسيار بلند و ناسنجيده و يا فرياد برآوردن و بانگ زدن كسى است كه بدون هيچ نياز به پرخاش و فرياد، صداى خود را به گونه اى بلند مى كند كه از وقار و شكوه و زيبايى مى افتد؛ روشن است كه اگر در اين كار هدفى درست داشته باشد و يا براى انجام كار شايسته و بايسته اى، بسان تلاوت قرآن و... صداى خود را بلند كند، هرگز شامل اين هشدار نمى گردد.

در روز قيامت «ارتباطات خانوادگى» كارساز نيست

يا اَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَ اخْشَوْا يَوْما لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِه وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جازٍ عَنْ والِدِه شَيْئاً اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُم بِاللّهِ الْغَرُورُ

اى مردم ! از خدا بپرهيزيد و از روزى بترسيد كه نه پدر جزاى اعمال فرزند خود را تحمل مى كند و نه فرزند چيزى از جزاى پدر را ، مسلما وعده الهى حق است مبادا زندگانى دنيا شما را بفريبد و مبادا شيطان شما را مغرور سازد. (33 / لقمان)

شرح آيه از تفسير نمونه

در حقيقت دستور اول ، توجه به مبدء است و دستور دوم توجه به معاد و پاداش و كيفر ، بدون شك كسى كه بداند شخص خبير و آگاهى تمام اعمال او را مى بيند و مى داند و ثبت و ضبط مى كند و از سوى ديگر محكمه و دادگاه عدلى براى رسيدگى به تمام جزئيات آن تشكيل مى دهد ، چنين انسانى كمتر آلوده گناه و فساد مى شود. جمله « لا يَجْزى » از ماده « جزا » است و « جزا » از نظر لغت به دو معنى آمده ؛ يكى پاداش و كيفر دادن در برابر چيزى ( چنان كه گفته مى شود : « جَزاهُ اللّهُ خَيْرا : خداوند او را پاداش خير داد »). و ديگرى كفايت كردن و جانشين شدن و تحمل نمودن ، چنان كه در آيه مورد بحث آمده است « لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ : هيچ پدرى ، مسؤوليت اعمال فرزندش را قبول نمى كند و به جاى او نمى نشيند و از او كفايت نمى كند ». ممكن است هر دو به يك ريشه باز گردد ، چرا كه پاداش و كيفر نيز جانشين عمل مى شود و به مقدار آن است. به هرحال در آن روز هركس چنان به خود مشغول است و در پيچ و خم اعمال خويش گرفتار كه به ديگرى نمى پردازد ، حتى پدر و فرزند كه نزديك ترين رابطه هارا با هم دارند هيچ كدام به فكر ديگرى نيستند. در پايان آيه انسان ها را از دو چيز برحذر مى دارد ، مى فرمايد: « اِنَّ وَعْدَاللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيا وَلا يَغُرَّنَّكُم بِاللّهِ الْغُرُورُ ». در واقع در برابر دو امر كه در آغاز آيه بود ، دو نهى در اين جا ديده

مى شود زيرا اگر توجه به خدا و ترس از حساب و جزا در انسان زنده شود ترسى از انحراف و آلودگى در او نيست ، مگر از دو راه : يكى اين كه زرق و برق دنيا ، واقعيت هارا در نظر او دگرگون سازد و قدرت تشخيص را از او بگيرد كه حب دنيا ريشه همه گناهان است ، ديگر اين كه وسوسه هاى شيطانى او را فريب دهد و مغرور سازد و از مبدء و معاد دور كند. اگر اين دو راه نفوذ گناه بسته شود ، ديگر هيچ خطرى او را تهديد نمى كند و به اين ترتيب چهار دستور فوق مجموعه كاملى از برنامه نجات آدمى را فراهم مى سازد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

يَجْزى: بى نياز مى كند، بسنده مى نمايد.

در آيه مورد بحث قرآن روى سخن را به مردم نموده و در هشدارى سخت مى فرمايد:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ

هان اى مردم! پرواى پروردگارتان را پيشه سازيد و از او بترسيد و مقررات او را محترم شماريد!

وَ اخْشَوْا يَوْمًا لا يَجْزِي وَالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ

و از روزى بترسيد كه نه پدرى به كار فرزندش خواهد آمد و گناه او را به دوش خواهد كشيد؛

وَ لا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَنْ وَالِدِهِ شَيْئًا

و نه فرزندى به كار پدرش خواهد آمد و عذابى را از او دور خواهدساخت.

به بيان ديگر، منظور اين است كه: نه پدرى فرزند خويش را بسنده و بى نياز مى سازد و نه فرزندى پدرش را؛ چرا كه هركدام در انديشه نجات خويشند و به ديگرى نمى توانند يارى برسانند.

إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا

به يقين وعده خدا در مورد فرارسيدن روز رستاخيز و پاداش و كيفر كارها حق است و در آن تخلّف نخواهد شد؛ پس مباد كه زندگى زودگذر اين جهان و زرق و برق فناپذير آن شما را بفريبد؛ و اين حقيقت، كه چند روزى به شما فرصت و مهلت داده شد و در كنار نعمت هاى رنگارنگ خدا روزگار مى گذرانيد، فرجام زندگى و مرگ و جهان پس از مرگ و پاداش كيفر عملكردها را از ياد ببريد!

وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ

و مباد كه شيطان فريبكار شما را فريب دهد.

به باور گروهى از جمله «مُجاهِد»، منظور از فريبنده در آيه شريفه، شيطان است.

و از ديدگاه پاره اى ديگر، هر آنچه انسان را مغرور سازد و او را به گناه و ستم سوق داده و از فرمانبردارى خدا غافل سازد، فريبنده و فريبكار است، خواه شيطان باشد يا اميد كاذب، يا هر آفت ديگر!

در روايت است كه:

اَلْكَيِّسُ مَنْ هانَ نَفْسَهُ وَ عَمِلَ لَها بَعْدَ الْمَوْتِ وَ الْفاجِرُ مَنِ اتَّبَعَ نَفْسَهُ هَواها وَ تَمَنّى عَلَى اللّهِ.(1)

انسان هوشمند و زيرك آن كسى است كه آينده نگر باشد و براى پس از مرگ كار كند و سرمايه گذارى نمايد؛ و گناه پيشه آن كسى است كه از هوس هاى خود پيروى نموده و در همان حال از بارگاه خدا آرزوى عافيت و نجات داشته باشد.9.


1) مُسْنَد احمد، ج 5، ص 105 / 16674؛ مُسْنَد تِرْمِذى، ج 4، 638 / 2459.

تقدّم اراده و خواست پيامبر صلى الله عليه و آله بر اراده و خواست مؤمنين

اَلنَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ وَ اَزْواجُهُ اُمَّهاتُهُمْ وَ اُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُهاجِرينَ اِلاّ اَنْ تَفْعَلُوا اِلى اَوْلِيائِكُمْ مُعْرُوفا كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا

پيامبر نسبت به مؤمنان از خود آن ها اولى است و همسران او مادران آن ها ( مؤمنان ) محسوب مى شوند و خويشاوندان نسبت به يك ديگر از مؤمنان و مهاجران در آن چه خدا مقرر داشته اولى هستند، مگر اين كه بخواهيد نسبت به دوستانتان نيكى كنيد ( و سهمى از اموال خود به آن ها بدهيد ) اين حكم در كتاب الهى نوشته شده است. (6 / احزاب)

شرح آيه از تفسير نمونه

آيه به مسأله مهم ديگرى يعنى ابطال نظام « مُؤاخات » مى پردازد. توضيح اين كه : هنگامى كه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند و اسلام پيوند و رابطه آن ها را با بستگان مشركشان كه در مكه بودند به كلى بريد . پيامبر صلى الله عليه و آله به فرمان الهى ، مسأله عقد اخوت و پيمان برادرى را در ميان آن ها برقرار ساخت. به اين ترتيب كه ميان « مهاجران » و « انصار » ( دو به دو ) پيمان اخوت و برادرى منعقد شد و آن ها همچون دو برادر حقيقى از يكديگر ارث مى بردند ، ولى اين يك حكم موقت و مخصوص به اين حالت فوق العاده بود ، هنگامى كه اسلام گسترش پيدا كرد و ارتباطات گذشته تدريجا برقرار شد ، ديگر ضرورتى براى ادامه اين حكم نبود. آيه فوق نازل شد و « نظام مواخات » را به طورى كه جانشين نسب شود ابطال كرد و حكم ارث و مانند آن را مخصوص خويشاوندان حقيقى قرار داد. بنابراين نظام اخوت و برادرى هر چند يك نظام اسلامى بود، ( برخلاف نظام پسرخواندگى كه يك نظام جاهلى بود ) اما مى بايست پس از بر طرف شدن حالت فوق العاده ابطال گردد و چنين شد. منتهى در آيه مورد بحث ، قبل از ذكر اين نكته ، به دو حكم ديگر ، يعنى « اولويت پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به مؤمنين » و « بودن زنان پيامبر صلى الله عليه و آله به منزله مادر » به عنوان مقدمه ذكر شده است، مى فرمايد: « پيامبر نسبت به مؤمنان از خود آن ها اولى است » .« و همسران

او مادران مؤمنين محسوب مى شوند ». با اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله به منزله پدر و همسران او به منزله مادران مؤمنين هستند ، هيچ گاه از آن ها ارث نمى برند ، چگونه مى توان انتظار داشت كه پسر خوانده ها وارث گردند. سپس مى افزايد : « خويشاوندان نسبت به يكديگر از مؤمنان و مهاجرين در آن چه خدا مقرر داشته است اولى هستند : وَاوُلُوالاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فى كِتابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُهاجِرينَ ». ولى با اين حال براى اين كه راه را به كلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانند براى دوستان و كسانى كه مورد علاقه آن ها هستند چيزى به ارث بگذارند ، هرچند از طريق وصيت نسبت به ثلث مال باشد ، در پايان آيه اضافه مى كند : « مگر اين كه بخواهيد نسبت به دوستانتان كار نيكى انجام دهيد اين مانعى ندارد : اِلاّ اَنْ تَفْعَلُوااِلى اَوْلِيائِكُمْ مُعْرُوفا ». و در آخرين مرحله براى تأكيد همه احكام گذشته ، يا حكم اخير مى فرمايد : « اين حكم در كتاب الهى ( در لوح محفوظ يا در قرآن مجيد ) نوشته شده است : كانَ ذلِكَ فِى الْكِتابِ مَسْطُورا » .

قرآن در اين آيه اولويت پيامبر صلى الله عليه و آله را نسبت به مسلمانان به طور مطلق ذكر كرده است و مفهومش اين است كه در كليه اختياراتى كه « انسان » نسبت به خويشتن دارد « پيامبر » صلى الله عليه و آله از خود او نيز اولى است. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله هم در مسايل اجتماعى و هم فردى و خصوصى ، هم در مسايل مربوط به حكومت و هم قضاوت و دعوت ، از هر انسانى نسب به خودش اولى است و اراده و خواست او مقدم بر اراده و خواست وى مى باشد. از اين مسأله نبايد تعجب كرد چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله معصوم است و نماينده خدا جز خير و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى گيرد ، هرگز تابع هوى و هوس نيست و هيچ گاه منافع خود را بر ديگران مقدم نمى شمرد ، بلكه به عكس برنامه او در تضاد منافع همواره ايثارگرى و فداكارى براى امت است. اين اولويت در حقيقت شاخه اى از اولويت مشيت الهى است، زيرا ما هر چه داريم از خدا است. اضافه بر اين انسان هنگامى مى تواند به اوج ايمان برسد كه نيرومندترين علاقه او يعنى عشق به ذات خود

را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمايندگان او قرار دهد. لذا درحديثى مى خوانيم كه فرمود: « لا يُؤْمِنُ اَحَدُكُمْ حَتّى يَكُونَ هَواهُ تَبَعا لِما جِئْتُ بِهِ : هيچ يك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد مگر زمانى كه خواست او تابع آن چه من از سوى خدا آورده ام باشد» . (1)و نيز در حديث ديگرى چنين آمده است : « وَالَّذى نَفْسى بِيَدِه لا يُؤْمِنُ اَحَدُكُمْ حَتّى اَكُونَ اَحَبَّ اِلَيْهِ مِنْ نَفْسِه وَ مالِه وَ وَلَدِه وَ النّاسِ اَجْمَعينَ : قسم به آن كسى كه جانم در دست او است ، هيچ يك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد ، مگر زمانى كه من نزد او محبوب تر از خودش و مالش و فرزندش و تمام مردم باشم » (2). قرآن نيز در آيه 36 همين سوره ( احزاب ) مى گويد : « ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْرا اَنْ يَكُونَ لَهُمْ الْخِيَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ : هيچ مرد با ايمان و زن باايمانى نمى تواند هنگامى كه خدا و پيامبرش حكمى كند در برابر آن از خودشان اختيارى داشته باشند ». باز تأكيد مى كنيم اين سخن ، مفهومش اين نيست كه خداوند متعال بندگانش را دربست تسليم تمايلات يك فرد كرده باشد ، بلكه با توجه به اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله داراى مقام عصمت است و به مصداق « وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ يُوحى » ( 3 و 4 / نجم ) هر چه مى گويد سخن خدا است و از ناحيه او است و حتى از پدر هم دلسوزتر و مهربان تر است. اين اولويت در حقيقت در مسير منافع مردم ، هم در جنبه هاى حكومت و تدبير جامعه اسلامى و هم در مسايل شخصى و فردى است. به همين دليل بسيار مى شود كه اين اولويت ، مسؤوليت هاى سنگينى بر دوش پيامبر مى گذارد ، لذا در روايت معروفى كه در منابع شيعه و اهل سنت وارد شده مى خوانيم : پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « اَنَا اَوْلى بِكُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ نَفْسِه وَ مَنْ تَرَكَ مالاً فَلِلْوارِثِ وَ مَنْ تَرَكَ دَيْنا اَوْ ضِياعا فَاِلىَّ وَ عَلَىَّ : من از هر مؤمنى نسبت به او اولى هستم ، كسى كه مالى از خود بگذارد براى وارث او است و كسى كه بدهكار از دنيا برود و يا فرزند و عيالى بگذارد كفالت آن ها بر عهده من است » . (3).


1) « تفسير فى ظلال » ، ذيل آيه مورد بحث .

2) « تفسير فى ظلال » ذيل آيه مورد بحث .

3) دروسايل الشيعه ، جلد 17، صفحه551، اين سخن از امام صادق از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است .

( بايد توجه داشت كه « ضياع » در اين جا به معنى فرزندان و يا عيالى است كه بدون سرپرست مانده اند و تعبير « دَيْن » قبل از آن نيز قرينه روشنى بر اين معنى مى باشد ، زيرا منظور داشتن بدهى بدون مال است ) .

اولويت خويشاوندان نسبت به ديگران درارث

سومين حكم ، مسأله اولويت خويشاوندان در مورد ارث نسبت به ديگران است ، زيرا در آغاز اسلام كه مسلمانان بر اثر هجرت پيوند خود را با بستگانشان گسسته بودند قانون ارث بر اساس « هجرت » و « مؤاخات » تنظيم شد ، يعنى مهاجرين از يكديگر و يا انصار كه با آن ها پيوند برادرى بسته بودند ارث مى بردند ، اين امر يك حكم موقتّى بود كه با وسعت يافتن اسلام و برقرار شدن بسيارى از ارتباطات گذشته خويشاوندى ، بر اثر اسلام آوردن آن ها ، ديگر ادامه اين حكم ضرورتى نداشت ( توجه داشته باشيد سوره احزاب در سال پنجم هجرت سال جنگ احزاب نازل شده است ). لذا آيه فوق نازل شد و اولويت اولوالارحام ( خويشاوندان ) را نسبت به ديگران تثبيت كرد. البته قراينى در دست است كه منظور از اولويت در اين جا اولويت الزامى است ، نه استحبابى ، زيرا هم اجماع علماى اسلام بر اين معنى است و هم روايات زيادى كه در منابع اسلامى وارد شده اين موضوع را اثبات مى كند. در اين جا به اين نكته نيز بايد دقيقا توجه كرد كه اين آيه در صدد بيان ارث نسبت به يكديگر است و به تعبير ديگر در اين جا « مُفَضَّلٌ عَلَيْهِم » مؤمنان و مهاجرانند كه در متن قرآن آمده ( مِنَ الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُهاجِرينَ ). بنابراين مفهوم آيه چنين مى شود : « خويشاوندان از نظر ارث بردن بعضى از بعضى ديگر اولى از غير خويشاوندانند و اما اين كه خويشاوندان چگونه ارث مى برند ؟ و برچه معيار و ضابطه اى است ؟ قرآن در اين جا از اين معنى ساكت است ، هرچند در آيات سوره نساء از آن مشروحا بحث نموده است. چهارمين حكمى كه به صورت يك استثناء در آيه فوق آمده مسأله بهره مند نمودن دوستان و افراد مورد علاقه از اموالى است كه انسان از خود به يادگار مى گذارد اين حكم با جمله «اِلاّ اَنْ تَفْعَلُوا اِلى اَوْلِيائِكُمْ مُعْرُوفا» ( مگر اين كه بخواهيد به دوستانتان

نيكى كنيد ) بيان شده است و مصداق روشن آن همان حكم وصيت است كه انسان مى تواند در يك سوم از اموالش درباره هركس مايل باشد انجام دهد. به اين ترتيب هنگامى كه اساس ارث بر پايه خويشاوندى گذارده شد و جانشين پيوندهاى گذشته گرديد باز ارتباط انسان ، به كلى از دوستان مورد علاقه و برادران مسلمان او قطع نمى شود، منتها از نظر كيفيت و كميت بسته به ميل خود انسان است ولى در هر حال مشروط به اين مى باشد كه زايد بر ثلث مال نگردد و البته اگر انسان از وصيت كردن صرف نظر كند همه اموال او بين خويشاوندانش طبق قانون ارث تقسيم مى گردد و ثلثى براى او منظور نخواهد شد. روايات زيادى از ائمه اهل بيت عليهم السلام در تفسير آيه فوق در مورد « اُولُوالاَْرْحام » نقل شده كه در قسمتى از آن ها اين آيه به مسأله « ارث اموال » تفسير شده ، همان گونه كه معروف در ميان مفسران است ، در حالى كه در قسمت ديگر به مسأله «ارث خلافت و حكومت» در خاندان پيامبر و ائمه اهل بيت عليهم السلام تفسير گرديده است. از جمله در حديثى از امام صادق مى خوانيم كه وقتى از تفسير اين آيه سؤال كردند ، امام فرمود : « اين درباره فرزندان حسين نازل شده » و هنگامى كه راوى سؤال كرد : « آيا اين درباره ارث اموال نيست » ؟ امام فرمود: « نه ، درباره حكومت و ولايت است ». بديهى است منظور از اين احاديث نفى مسأله ارث اموال نيست ، بلكه منظور توجه دادن به اين نكته است كه ارث مفهوم وسيعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مى شود و هم ارث خلافت و ولايت را. اين توارث هيچ گونه شباهتى به مسأله توارث سلطنت درسلسله پادشاهان ندارد، اين جا توارثى است به خاطر شايستگى هاولياقت ها و لذا درميان فرزندان امامان تنها شامل حال كسانى مى شد كه داراى اين شايستگى بودند، درست شبيه آن چه ابراهيم براى فرزندان خود از خدا مى خواهد و خداوند به او مى گويد : امامت و ولايت من به آن گروه از فرزندان تو كه در صف ظالمان قرار داشته اند نمى رسد بلكه مخصوص پاكان آن ها است. و نيز شبيه چيزى است كه در زيارات در مقابل قبور شهيدان راه خدا از جمله در مقابل امام حسين مى گوييم : سلام بر تو اى حسينى كه وارث آدم ، وارث نوح ، وارث ابراهيم و وارث موسى و عيسى و محمدى ... كه اين ارثى است در

جنبه هاى اعتقادى و اخلاقى و معنوى و روحانى . (1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

شأن نزول

پاره اى از مفسّران آورده اند كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله هنگامى كه به فرمان خدا دست به هجرت زد و از «مكّه» به «مدينه» رفت، در آنجا به فرمان خدا به طور موقت قانون «مُؤاخات» را برقرار ساخت و براساس آن مقرّر گرديد كه هريك از مهاجران مسلمان با يكى از مسلمان «انصار» دست برادرى به هم بسپارند و بسان دو برادر واقعى از يكديگر ارث برند.

اين اصل و پيامدهاى آن در جامعه نوبنياد اسلامى برقرار گرديد، به همين جهت هنگامى كه مسلمانى جهان را بدرود مى گفت، پيامبر صلى الله عليه و آله ميراث او را به برادر عقيدتى اش مى داد و به نزديكان نسبى او كه شرك گرا بودند چيزى نمى رسيد؛ امّا روشن بود كه اين برنامه و احكام جنبه موقت داشت، به همين دليل با فرود نخستين آيه مورد بحث حكم قانون «مُؤاخات» فسخ و حكم ارث براساس قانون خويشاوندى جايگزين آن گرديد و پيامبر خدا به مردم رسانيد و روشنگرى فرمود كه:

وَ أُولُوت الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ...

و خويشاوندان نسبت به يكديگر از ايمان آوردگان و هجرت كنندگان، در آنچه خدا در موضوع ارث مقرر داشته است سزاوارترند...

آنچه آمد، از «كَلْبى» روايت شده است و «قَتاده» نيز در اين مورد مى افزايد: براساس قانون «موأخات»، پيش از فرود اين آيه شريفه مردم مسلمان براساس ايمان و هجرت ارث مى بردند و كسانى كه به خاطر ايمان هجرت نكرده بودند، از مسلمانانت.


1) اين احاديث را مرحوم سيد هاشم بحرانى در «تفسيربرهان» جلد 3، صفحه 292 و 293 نقل كرده است.

مهاجر ارثى نمى بردند، امّا با فرود آيه مورد اشاره و ديگر آيات مربوط به ارث، دگرباره حكم ارث براساس خويشاوندى مقرر گرديد و بدين وسيله قانونِ «مُؤاخات» در نظام ارث فسخ شد.

موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله در جامعه اسلامى

در آيه مورد بحث قرآن شريف به ترسيم چند اصل اساسى و مقررات مربوط به آنها پرداخته و پيش از همه مى فرمايد:

اَلنَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ

پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به مردم توحيدگرا و با ايمان از خود آنان سزاوارتر است.

در تفسير اين فراز از آيه شريفه، به باور «ابن عَبّاس» و «عَطاء» منظور اين است كه: پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله از خود مردم با ايمان در دعوت به حق و عدالت و فرمان دادن به كارى زيبنده تر و سزاوارتر است و اگر آن حضرت به چيزى دعوت كرد و يا به كارى فرمان داد، گرچه انجام آن بر خلاف تمايل و خواست خودشان بود، پيروى از آن حضرت واجب است و بايد گفتار و هشدار آن بزرگوار را بر نظر خويش مقدّم دارند.

پاره اى در شأن نزول و داستان فرود آيه مورد بحث آورده اند كه: پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به هنگام آماده شدن براى پيكار «تبوك» همه مردم با ايمان را به آماده باش و حركت فرا خواند، امّا پاره اى گفتند: ما براى حركت بايد از پدر و مادر خويش اجازه بگيريم و رضايت و موافقت آنان را جلب نماييم؛ درست در آن هنگام بود كه اين آيه شريفه بر قلب پاك او فرود آمد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت به مردمِ توحيدگرا و با ايمان از خود آنان يا پدر و مادرشان براى تصميم گيرى سزاوارتر است(1)اَلنَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ1.


1) در مورد اختيارات پيامبر صلی الله علیه و آله ، به دليل وحى و رسالت و مقام والاى عصمت از خود آنحضرت آورده اند كه فرمود: «ما مِنْ مُؤْمِنٍ اِلاّ وَ اَنَا اَوْلَى النّاسِ بِهِ فِى الدُّنْيا وَ الاْآخِرَةِ» هيچ انسان توحيدگرايى نيست، جز اينكه من در دنيا و آخرت از او نسبت به خودش اَولى هستم. صَحيح بُخارى، ج 6، ص 145؛ وسائل الشيعه، ج 17، ص 551.

«مُجاهِد» آورده است كه: هر پيامبرى پدر جامعه و مردم خويش بود و براين اساس است كه مردم توحيدگرا و با ايمان نيز با هم برادرند، چراكه ازديدگاه اديان الهى به ويژه اسلام، پيامبر صلى الله عليه و آله پدر مردم است.

قرآن در مورد ابراهيم مى فرمايد: مِلَّةَ اَبيكُمْ اِبْراهيمَ...(1)آيين پدرتان ابراهيم نيز اين گونه بود و بدين وسيله او را پدر يكتا پرستان جهان مى خواند.

و پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نيز فرمود:

اَنَا وَ عَلِىٌّ اَبَوا هذِهِ الاُْمَّةِ(2)

من و على عليه السلام پدران اين امت هستيم.

واژه «اَنْفُس» در آيه مورد بحث، جمع واژه «نَفْس» به مفهوم نفيس ترين و ارجمندترين اعضاء وجود انسان، يا دستگاه خرد و دريافت اوست.

پاره اى بر آنند كه ممكن است اين واژه از «تنفس» به مفهوم نفس كشيدن باشد و برخى نيز بر اين باورند كه ممكن است از «نِفاسَه» برگرفته شده باشد كه در آن صورت به معناى ارزشمندترين و گرامى ترين اعضاء سازمان وجود انسان به شمار مى رود.

در ادامه آيه شريفه قرآن در اشاره به حكم ديگرى مى فرمايد:

وَ أَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ

و همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بسان مادران مردم با ايمانند.

منظور اين است كه آنان در حرمت ازدواج بسان مادر آنان به شمار مى روند و نيز رعايت احترام و گراميداشت آنان بر همگان لازم است، امّا مادران حقيقى مردم نيستند و چرا كه در اين صورت مى بايست دخترانشان نيز خواهران مردم به شمار روند و ازدواج با آنان ناروا اعلام گردد، درحالى كه مى دانيم چنين نيست.

با اين بيان منظور همان دو چيزى بود كه به آنهااشاره رفت: يكى ناروا بودن ازدواج با آنان و ديگر رعايت احترام و گراميداشت شان، به همين جهت است كه نگاه كردن بر آنان ناروا شناخته شده است؛ و نيز مردم با ايمان از آنان ارث نمى برند و آنان نيز از9.


1) سوره حَج، آيه 78.

2) عُيُونُ أَخبارِ الرِّضا، ج 2، ص 80 / 29.

مردم ارث نمى برند؛ براين باور است كه «شافعى» مى گويد: اين فراز از آيه شريفه تنها حرمت ابدى ازدواج با آنان را مى رساند و به مردم با ايمان اعلام مى كند كه آنان را بسان مادران خود گرامى بدارند، امّا اين به مفهوم آن نيست كه مى توان با آنان به صورت مادر و خواهر سفر كرد و يا در جايى خلوت به گفت و شنود پرداخت.

آرى، اين مفهوم مادرى همان است كه از «عايشه» آورده اند كه: زنى به او مادر خطاب كرد، امّا وى گفت: من مادر شما نيستم، بلكه مادر مردان شما مردم با ايمان هستم.

و به همين جهت است كه به خواهران و برادران همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نمى توان «خالُ الْمُؤْمِنين» و «خالَةُ الْمُؤْمِنينِ» گفت.(1)

«شافعى» در اين مورد مى گويد: تاريخ گواه است كه «زُبَيْر» با «اَسْماء» دختر «ابوبكر» ازدواج كرد و نگفت كه او «خالَةُ الْمُؤْمِنين» خاله مردم با ايمان است.

وَ أُوْلُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ

و نزديكان و خويشاوندان نسبت به يكديگر، از ايمان آوردگان و هجرت كنندگان در آنچه خدا در موضوع ارث برى مقرّر داشته است سزاوارترند.

گفتنى است كه اين جمله از آيه مورد بحث به وسيله آخرين آيه سوره اَنْفال تفسير شده است كه مى فرمايد: وَ أُولُوا الأَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبِعْضٍ فى كِتابِ اللّه.(2)

و خويشاوندى نسبت به يكديگر، از ديگر انسانها در كتاب خدا سزاوارترند.

با اين بيان آفريدگار انسان پس از اينكه همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را در اين آيه شريفه مادران مردم با ايمان عنوان داد، از پى آن موضوع ارث گذارى و ارث برى را طرح كرد تا روشن سازد كه اين عنوان مادرى همسرانِ پيامبر صلى الله عليه و آله به اين معنا نيست كه5.


1) با اين بيان كسانى كه روى هدف هاى سياسى، «معاويه» را «خالُ الْمُؤْمِنين» عنوان دادند، به زشت گويى دست يازيده و آن عنصر خودكامه و فريبكار را در راه به ذلّت كشيدن دنياى اسلام يارى كرده اند.

2) سوره اَنْفال، آيه 75.

آنان از مردم با ايمان و يا مردم از آنان ارث مى برند، بلكه سيستم ارث برى تنها براساس خويشاوندى نسبى و سببى است. و خويشاوندان و نزديكان مردم با ايمان هم برخى در ارث برى از برخى ديگر سزاوارترند.

به باور پاره اى نظير آيه مورد بحث اين است كه: و خويشاوندان و نزديكان برخى در ارث بردن از برخى از مردم با ايمان كه انصار و مهاجران باشند سزاوارترند؛ امّا به باور پاره اى ديگر منظور از ايمان آوردگان، كسانى هستند كه با هم پيمان برادرى دارند و يا از مكّه به مدينه هجرت نمودند و از اين دو راه از يكديگر ارث مى برند.

با اين بيان آيه مورد بحث روشنگرى مى كند كه ارث برى از راه «مُؤاخات» و «هجرت» فسخ مى گردد و پس از فرود اين آيه سيستم ارث برى براساس خويشاوندى است.

اين نزديكان و خويشاوندانند كه به تناسب پيوند و نزديكى خويش ارث مى برند و كسانى كه بسان فرزند، از برادر و خواهر يا عمو و عمه و دايى و خاله به كسى نزديكترند، به ارث برى سزاوارترند.

إِلَّا أَنْ تَفْعَلُوا إِلى أَوْلِيَائِكُمْ مَعْرُوفًا

مگر اينكه بخواهيد نسبت به دوستانتان كارى پسنديده انجام دهيد و از راه وصيت نيك به يك سوم از دارايى خويش چيزى به آنان به ارث گذاريد.

به باور مفسّران، اين استثناء، منقطع مى باشد و منظور اين است كه: امّا اگر شما به دوستان با ايمان و يا هم پيمانهاى خود از راه وصيت نيك بر يك سوم از اموالتان بهره اى بگذاريد اين كار پسنديده است.

«سُدى» در اين مورد مى گويد: منظور از اين بيان، وصيت نمودن انسان با ايمان در ثلث دارايى اش به سود دوستان خويش است.

امّا پاره اى برآنند كه وقتى موضوع ارث برى از راه «مُؤاخات» و «هجرت» فسخ گرديد، قرآن شريف در اين آيه شريفه راه وصيت نيك در حق دوستان و آشنايان در يك سوم از ثروت را طرح كرد.

گروهى از جمله «محمد بن حَنَفيّه» برآنند كه منظور وصيت پسنديده درحق نزديكان شرك گراست؛ امّا برخى اين وصيت را درست ندانسته اند، چرا كه قرآن مى فرمايد: يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا عَدُوّى وَ عَدُوَّكُمْ اَوْلِياءَ ...(1)

هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستى برمگيريد...

بسيارى از حقوق دانان اهل سنت اين وصيت را درست اعلام كرده و برآنند كه وصيت به سود نزديكان كافر رواست، امّا از ديدگاه فقهاى ما اگر نزديكان شرك گرايى انسان پدر و مادر يا فرزند او باشند، مى تواند از راه وصيت بر يك سوم دارايى اش براى آنان بهره اى در نظر گيرد و ارثى بگذارد، امّا اگر جز اينها باشند درست نيست.

كَانَ ذلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُورًا

اين فسخ ارث برى از راه «مُؤاخات» و «هجرت» و سيستم ارث برى از راه خويشاوندى در كتاب خدا به ثبت رسيده است.

به باور پاره اى منظور از كتاب در آيه شريفه، لوح محفوظ و به باور پاره اى ديگر منظور «تورات» است.1.


1) سوره مُمْتَحِنِه، آيه 1.

نحوه زندگى ورفتار پيامبراكرم صلى الله عليه و آله براى همه خانواده هاالگو و سرمشق است

لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ وَ ذَكَرَ اللّهَ كَثيرا

براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود ، براى آن ها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى كنند. (21 / احزاب)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اُسْوَةٌ » در اصل به معنى آن حالتى است كه انسان به هنگام پيروى از ديگران به خود مى گيرد و به تعبير ديگرى همان تأسى كردن و اقتدا نمودن است ، بنابراين معنى مصدرى دارد ، نه معنى وصفى و جمله « لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ » مفهومش اين است كه براى شما در زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله تأسى و پيروى خوبى است، مى توانيد با اقتدا كردن به او خطوط خود را اصلاح و در مسير « صراط مستقيم » قرار گيريد .

بهترين الگو براى شما نه تنها در ميدان جنگ كه درتمام زندگى، شخص پيامبر صلى الله عليه و آله است ، روحيات عالى او ، استقامت و شكيبايى او ، هوشيارى و درايت و اخلاص و توجه به خدا و تسلط او بر حوادث و زانو نزدن در برابر سختى ها و مشكلات با همسر و اعضاى خانواده و رفتار ايشان، هركدام مى تواند الگو و سرمشقى براى همه مسلمين باشد. اين ناخداى بزرگ به هنگامى كه سفينه اش گرفتار سخت ترين طوفان ها مى شود كمترين ضعف و سستى و دستپاچگى به خود راه نمى دهد ، او هم ناخدا است هم لنگر مطمئن اين كشتى، هم چراغ هدايت است و هم مايه آرامش و راحت روح و جان سرنشينان. همراه ديگر مؤمنان ، كلنگ به دست مى گيرد ، خندق مى كند، با بيل جمع آورى كرده و با ظرف از خندق بيرون مى برد ، براى حفظ روحيه و خونسردى يارانش با آن ها مزاح مى كند و براى گرم كردن دل و جان آن ها را به خواندن اشعار حماسى تشويق مى نمايد ، مرتبا آنان را به ياد خدا مى اندازد و به آينده درخشان و فتوحات بزرگ نويد مى دهد. از توطئه منافقان بر حذر مى دارد و هوشيارى لازم را به آن ها مى دهد. از آرايش جنگى صحيح و انتخاب بهترين روش هاى نظامى لحظه اى

غافل نمى ماند و درعين حال از راه هاى مختلف براى ايجاد شكاف در ميان صفوف دشمن از پاى نمى نشيند. آرى او بهترين مقتدا و اسوه مؤمنان در اين ميدان و در همه ميدان ها است. جالب اين كه : قرآن در آيه فوق اين اسوه حسنه را مخصوص كسانى كه داراى سه ويژگى هستند ، اميد به اللّه و اميد به روز قيامت دارند و خدا را بسيار ياد مى كنند. درحقيقت ايمان به مبدء و معاد انگيزه اين حركت است و ذكر خداوند تداوم بخش آن ، زيرا بدون شك كسى كه از چنين ايمانى قلبش سرشار نباشد ، قادر به قدم گذاشتن در جاى قدم هاى پيامبر نيست و در ادامه اين راه نيز اگر پيوسته ذكر خدا نكند و شياطين را از خود نراند، قادر به ادامه تأسى و اقتدا نخواهد بود. اين نكته نيز قابل توجه است كه على با آن شهامت و شجاعتش در همه ميدان هاى جنگ كه يك نمونه زنده آن غزوه احزاب است و بعد اشاره خواهد شد در سخنى كه در نهج البلاغه آمده مى فرمايد : « كُنّا اِذِا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنا بِرَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله فَلَمْ يَكُنْ اَحَدٌ مِنّا اَقْرَبَ اِلَىِّ الْعَدُوِّ مِنْهُ : هرگاه آتش جنگ ، سخت شعله ور مى شد ما به رسول اللّه پناه مى برديم و هيچ يك از ما به دشمن نزديك تر از او نبود » .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

مترقى ترين الگو براى همه عصرها و نسل ها

واژه «اُسْوَه»، از «اِتِّساء» مى باشد، درست همان گونه كه واژه «قُدْوَه» از «اِقْتِداء» آمده است. اين واژه اسم است كه در جاى مصدر قرار گرفته و در اصل به مفهوم حالتى است كه انسان به هنگام الگوگيرى و پيروى از ديگرى به خود مى گيريد؛ با اين بيان منظور اين است كه: براى شما بندگان خدا در الگو گرفتن از پيامبر صلى الله عليه و آله ، اگر به او اقتدا مى كرديد و او را در يارى حق و عدالت و شكيبايى در راه خدا سرمشق قرار مى داديد پيروى شايسته و نيكويى است.

شما به او بنگريد كه چگونه دامان همت بر كمر زده و آستين شجاعت و شهامت .


1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، فصل غرائب ، جمله 9 .

بالا كشيده و در جهاد و تلاش شكيبايى و پايدارى پيشه ساخته است!

به او بنگريد كه چگونه بر شكستن دندانهايش در پيكار «اُحُد» و شكافته شدن پيشانى اش شكيبايى ورزيد و پشت به دشمن خيره سر و اصلاح ستيز نكرد؛ به او بنگريد كه چگونه بر شهادت عموى ارجمندش «حمزه» پايدارى ورزيد و با شكيبايب بر همه رنجها و فشارها و مصيبت ها دوشا دوش شما و پيشتر از همه شما با جان و تن با شما مواسات نمود. آيا به راستى شما ايمان آوردگان بسان او فداكارى و مواسات پيشه ساختيد و دگر دوستى و مردم خواهى را راه و رسم خود قرار داديد؟!

لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللّهَ كَثِيرًا

اين جمله در حقيقت بدل از «لكم» مى باشد و اين الگوگيرى و سرمشق نيكو و سرفراز را ويژه كسانى مى سازد كه به اين سه ويژگى آراسته اند:

1 - براى آن كسى كه به راستى به خدا اميد مى بندد و به او ايمان دارد،

2 - و براى آن كسى كه به روز بازپسين اميد مى دارد و در فرارسيدن آن ترديد ندارد،

3 - و آن كسى كه خداى يكتا و بى همتا را بسيار ياد مى كند.

به باور «ابن عَبّاس» منظور اين است كه اين الگوگيرى براى آن كسى است كه به پاداش و نعمتى كه نزد خداست اميد مى دارد و به روز باز پسين ايمان دارد.

وَ ذَكَرَ اللّهَ كَثِيرًا

و خدا را فراوان ياد مى كند.

اين ويژگى بدان دليل است كه هر كسى به ياد خدا باشد، فرمان هاى او را پيروى نموده و از هشدارهايش هشدار مى پذيرد، امّا آنكه به ياد خدا نباشد اين گونه نيست.

گناه يا ثواب خانواده هاى شاخص مضاعف است

يا نِساءَ النَّبِىِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضاعَفْ لَهَاالْعَذابُ ضِعْفَيْنِ وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرا

اى همسران پيامبر ! هر كدام از شما گناه آشكار و فاحشى مرتكب شود عذاب او دو چندان خواهد بود و اين براى خدا آسان است. (30 / احزاب)

شرح آيه از تفسير نمونه

منظور از « فاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ » گناهان آشكار است و مى دانيم مفاسد گناهانى كه از افراد با شخصيت سر مى زند بيشتر در زمانى خواهد بود كه آشكارا باشد. شما در خانه وحى و مركز نبوت زندگى مى كنيد ، آگاهى شما درزمينه مسايل اسلامى باتوجه به تماس دايم با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از توده مردم بيشتر است ، به علاوه ديگران به شما نگاه مى كنند و اعمالتان سرمشقى است براى آن ها ، بنابراين گناهتان در پيشگاه خدا عظيم تر است چرا كه هم ثواب و هم عذاب بر طبق معرفت و ميزان آگاهى و همچنين تأثير آن در محيط داده مى شود ، شما هم سهم بيشترى از آگاهى داريد و هم موقعيت حساس ترى از نظر تأثير گذاردن روى جامعه. از همه اين ها گذشته اعمال خلاف شما از يك سو پيامبر را آزرده خاطر مى سازد و از سوى ديگر به حيثيت او لطمه مى زند و اين خود گناه ديگرى محسوب مى شود و مستوجب عذاب ديگرى است. اما اين كه مى فرمايد : « اين كار بر خدا آسان است » اشاره به اين است كه هرگز گمان نكنيد كه مجازات كردن شما براى خداوند مشكلى دارد و ارتباطتان با پيامبر اسلام مانع از آن خواهد بود ، آن گونه كه در ميان مردم معمول است كه گناهان دوستان و نزديكان خود را ناديده يا كم اهميت مى گيرند ، نه چنين نيست اين حكم با قاطعيت در مورد شما اجرا خواهد شد .

گرچه آيه فوق پيرامون همسران پيامبر صلى الله عليه و آله سخن مى گويد كه اگر اطاعت خدا كنند پاداشى مضاعف دارند و اگرگناه آشكارى مرتكب شوند كيفر مضاعف خواهند داشت، ولى از آن جا كه ملاك و معيار اصلى همان داشتن مقام و شخصيت و موقعيت اجتماعى است ، اين حكم درباره افراد و خانواده هاى ديگر كه موقعيتى در جامعه

دارند نيز صادق است. اين گونه افراد تنها متعلق به خويش نيستند ، بلكه وجود آن ها داراى دو بعد است ، بعدى تعلق به خودشان دارد و بعدى تعلق به جامعه و برنامه زندگى آن ها مى تواند جمعى را هدايت يا عده اى را گمراه كند، لذا اعمال آن ها دواثردارد، يك اثر فردى و ديگراثر اجتماعى و از اين لحاظ هر يك داراى پاداش و كيفرى است. لذا در حديثى از امام صادق مى خوانيم كه فرمود: « يُغْفَرُ لِلْجاهِلِ سَبْعُونَ ذَنْبا قَبْلَ اَنْ يُغْفَرَ لِلْعالِمِ ذَنْبٌ واحِدٌ : هفتادگناه جاهل بخشوده مى شود پيش از آن كه يك گناه از عالم بخشوده شود »(1). از اين گذشته همواره رابطه نزديكى ميان سطح علم و معرفت با پاداش و كيفر است ، همان گونه كه در بعضى از احاديث اسلامى مى خوانيم : « اِنَّ الثَّوابَ عَلى قَدْرِ الْعَقْلِ : پاداش به اندازه عقل و آگاهى انسان است» . (2)و در حديث ديگرى از امام باقر آمده است : « اِنَّما يُداقُّ اللّهُ الْعِبادَ فِى الْحِسابِ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى قَدْرِ ما آتاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ فِى الدُّنْيا : خداوند در روز قيامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه به آن ها در دنيا داده دقت و سخت گيرى مى كند » .(3)حتى در روايتى از امام صادق آمده است كه «توبه عالم در بعضى از مراحل پذيرفته نخواهد شد » ، سپس به اين آيه شريفه استناد ، فرمود : « اِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللّهِ لِلَّذينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ: توبه تنها براى كسانى است كه از روى جهل و نادانى كار بدى انجام دهند » (17/نساء ) (4). از اين جا روشن مى شود كه ممكن است مفهوم « مضاعف » يا «مرتين » در اين جا افزايش ثواب و عقاب باشد ، گاه دو برابر و گاه بيشتر ، درست همانند اعدادى كه جنبه « تكثير » دارد به خصوص اين كه « راغب » در « مفردات » در معنى « ضِعْف » مى گويد : « ضاعَفْتُهُ ضَمَمْتُ اِلَيْهِ مِثْلَهُ فَصاعِدا : آن را مضاعف ساختم يعنى همانندش و يا بيشتر و چند برابر آن افزودم » ( دقت كنيد ). روايتى كه در بالا درباره تفاوت گناه عالم و جاهل تا هفتاد برابر ذكر كرديم گواه .


1) « اصول كافى » جلد اول ، صفحه 37.

2) « اصول كافى » جلد 1 ، صفحه 9.

3) « اصول كافى » جلد 1 ، صفحه 9.

4) « اصول كافى » جلد 1 ، صفحه 38 .

ديگرى بر اين مدعا است. اصولاً سلسله مراتب اشخاص و تفاوت آن بر اثر موقعيت اجتماعى و الگو و اسوه بودن نيز ايجاب مى كند كه پاداش و كيفر الهى نيز به همين نسبت باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

هان اى زنان پيامبر! هركدام از شما دست به گناه زشت و آشكارى دست يازيد، در سراى آخرت عذاب او دو چندان خواهد بود؛ چرا كه هر كدام از شما به خاطر افتخار همسرى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و زندگى در كانون وحى و رسالت، از نعمت هاى ويژه اى بهره ور است و بايد سپاسگزارى آن نعمت هاى ارزشمند و گران باشد؛ و چنين كسى در صورتى كه به اين نعمت هاى ارجدار ناسپاسى ورزد و دست به گناه وزشتى زند، كيفر او نيز بيشتر خواهد بود.

وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلّهِ وَ رَسُولِه وَ تَعْمَلْ صالِحانُؤْتِها اَجْرَها مَرَّتَيْنِ وَ اَعْتَدْنا لَها رِزْقا كَريما

و هر كس از شما براى خدا و پيامبرش خضوع كند و عمل صالح انجام دهد ، پاداش او را دو چندان خواهيم ساخت و روزى پرارزشى براى او فراهم ساخته ايم. (31 / احزاب)

شرح آيه از تفسير نمونه

« يَقْنُتْ » از ماده « قُنُوت » به معنى اطاعت توأم با خضوع و ادب است و قرآن با اين تعبير به آن ها گوشزد مى كند كه هم مطيع فرمان خدا و پيامبر باشند و هم شرط ادب را كاملاً رعايت كنند. در اين جا باز به اين نكته برخورد مى كنيم كه تنها ادعاى ايمان و اطاعت كافى نيست بلكه بايد به مقتضاى « وَ تَعْمَلْ صالِحا » آثار آن در عمل نيز هويدا گردد. « رِزْق كَريم » معنى گسترده اى دارد كه تمام مواهب معنوى و مادى را در بر مى گيرد و تفسير آن به بهشت به خاطر آن است كه بهشت كانون همه اين مواهب است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

به باور پاره اى ديگر: و هركس از شما همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بر فرمانبردارى از خدا و نيايش و دعا و قنوت در نماز مداومت ورزد و ميان خود و پروردگارش كار شايسته انجام دهد، پاداش او را دو برابر خواهيم داد.

ابوحمزه شمالى، از حضرت سجّاد عليه السلام آورده است كه فرمود: اِنّى لأََرْجُو لِلْمُحْسِنينَ مِنّا اَجْرَيْنِ وَ اَخافُ عَلَى الْمُسىءِ مِنّا اَنْ يُضاعَفَ لَهُ الْعَذابَ ضِعْفَيْنِ كَما وُعِدَ اَزْواجُ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله (1)

من بر اين اميد هستم كه براى نيكوكاران ما دو پاداش باشد و از اين هراسانم كه بر گناهكاران ما نيز كيفر و عذابى دو برابر در نظر گرفته شود؛ چرا كه به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله اين گونه هشدار داده شده است.4.


1) تفسير فُرات كوفى، ص 339، 464.

و نيز آورده اند كه مردى به آن حضرت گفت: سرورم! شما خاندان پرافتخارى هستيد كه هماره مورد مهر و بخشايش خداييد: اِنَّكُمْ اَهْلُ بَيْتٍ مَغْفُورٌ لَكُمْ.

نَحْنُ اَحْرى اَنْ يَجْرِىَ فينا ما اَجْرَى اللّهُ فى اَزْواجِ النَّبِىِّ صلى الله عليه و آله مِنْ اَنْ نَكُونَ كَما تَقُولُ...(1)

ما سزاوارترين كسانى هستيم كه آنچه خدا در مورد همسران پيامبر صلى الله عليه و آله هشدار داد و مقرّر فرمود در مورد ما مقرر دارد، نه آن گونه كه تو مى گويى؛ ما براى نيكوكارانمان، دو پاداش مى شناسيم، همان گونه كه براى گناهكارانمان دو كيفر را انتظار مى بريم؛ و آن گاه به تلاوت دو آيه مورد بحث پرداخت.

اِنّا نَرى لِمُحْسِنِنا ضِعْفَيْنِ مِنَ الاَْجْرِ وَ لِمُسيئِنا ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ، ثُمَّ قَرَأَ الاْآيَتَيْنِ...

در آخرين جمله از آيه مورد بحث مى فرمايد: وَ اَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كرَيماً

و برايش رزق و روزى ارزشمندى فراهم ساخته ايم.

به باور پاره اى منظور از روزى ارزشمند، آن پاداش و رزقى است كه از هر آفت و بلا سالم و مصون باشد.5.


1) بِحارُ الاَْنْوار، ج 22، ص 175.

يا نِساءَ النَّبِىِّ لَسْتُنَّ كَاَحَدٍ مِنَ النِّساءِ اِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلاتَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذى فى قَلْبِه مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفا

اى همسران پيامبر! شما هم چون يكى از زنان معمولى نيستيد اگر تقوى پيشه كنيد، بنابراين به گونه اى هوس انگيز نگوييد كه بيمار دلان در شما طمع كنند و سخن شايسته بگوييد.

(32 / احزاب)

شرح آيه از تفسير نمونه

شما به خاطر انتسابتان به پيامبر صلى الله عليه و آله از يك سو و قرار گرفتنتان در كانون وحى و شنيدن آيات قرآن و تعليمات اسلام از سوى ديگر داراى موقعيت خاصى هستيد كه مى توانيد سرمشقى براى همه زنان باشيد ، چه در مسير تقوا و چه در مسير گناه. بنابراين موقعيت خود را درك كنيد و مسؤوليت سنگين خويش را به فراموشى نسپاريد و بدانيد كه اگر تقوا پيشه كنيد در پيشگاه خدا مقام بسيار ممتازى خواهيد داشت. و به دنبال اين مقدمه كه طرف را براى پذيرش مسؤوليت ها آماده مى سازد و به آن ها شخصيت مى دهد نخستين دستور در زمينه عفت صادر مى كند و مخصوصا به سراغ يك نكته باريك مى رود تا مسايل ديگر در اين رابطه خود به خود روشن گردد ، مى فرمايد : « فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذى فى قَلْبِه مَرَضٌ ». بلكه به هنگام سخن گفتن ، جدى و خشك و به طور معمولى سخن بگوييد ، نه هم چون زنان كم شخصيت كه سعى دارند با تعبيرات تحريك كننده كه گاه توأم با ادا و اطوار مخصوصى است كه افراد شهوت ران را به فكر گناه مى افكند سخن بگوييد. تعبير به « الَّذى فى قَلْبِه مَرَضٌ : كسى كه در دل او بيمارى است » تعبير بسيار گويا و رسايى است از اين حقيقت كه غريزه جنسى در حد تعادل و مشروع عين سلامت است ، اما هنگامى كه از اين حد بگذرد نوعى بيمارى خواهد بود تا آن جا كه گاه به سر حد جنون مى رسد كه از آن تعبير به « جنون جنسى » مى كنند و امروز دانشمندان انواع و اقسامى از اين بيمارى روانى را كه بر اثر طغيان اين غريزه و تن در دادن به انواع آلودگى هاى جنسى و محيط هاى كثيف به وجود مى آيد در كتب خود شرح داده اند. در پايان آيه دومين دستور را به اين گونه شرح مى دهد «وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفا». در حقيقت جمله « لاتَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ » اشاره به كيفيت سخن گفتن دارد و جمله « وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفا » اشاره به

محتواى سخن. البته « قَوْلَ مَعْرُوف : گفتار نيك و شايسته » معنى وسيعى دارد كه علاوه بر آن چه گفته شد، هرگونه گفتار باطل و بيهوده و گناه آلود و مخالف حق را نفى مى كند. ضمنا جمله اخير مى تواند ، توضيحى براى جمله نخست باشد ، مبادا كسى تصور كند كه بايد برخورد زنان پيامبر صلى الله عليه و آله با مردان بيگانه موذيانه يا دور از ادب باشد، بلكه بايد برخورد شايسته و مؤدبانه و در عين حال بدون هيچ گونه جنبه هاى تحريك آميز باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

به باور «ابن عبّاس» تفسير آيه اين است كه: هان اى زنان پيامبر! شما در بارگاه خدا بسان زنان شايسته كردار نيستيد، اگر پروا پيشه سازيد، بلكه مقام شما در بارگاه آفريدگارتان با آراسته شدن به تقوا، از آنان بسيار بالاتر و برتر است؛ او شما را به خاطر پيوندتان با پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله مى دارد و به شما پرمهرتر است و پاداش تان را پرشكوه مى سازد.

در آيه شريفه روشنگرى مى گرددكه اين مقام ارجمند و موقعيت والا و پاداش پرشكوه آنان تنها به خاطر پيوند با پيامبر صلى الله عليه و آله و زندگى در كانون وحى و رسالت نيست، بلكه به خاطر ايمان و اخلاص و پيشه ساختن پرواى خداست كه چيزى نمى تواند جايگزين آن گردد.

فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ

بنابراين در گفتار خويش و شيوه اداى واژه ها و جملات با ديگران، نرمش نشان ندهيد و به گونه اى كه برخى از زنان بى شخصيت با ناز و كرشمه و گمراهگرانه سخن مى گويند، سخن نگوييد.

پاره اى برآنند كه براى زن زيبنده است كه به هنگام سخن گفتن با بيگانه، با صداى خشن و جدّى سخن گويد، چرا كه اين شيوه گفتار هرگونه بدانديشى را از دل هاى ناپاك دور مى سازد.

وَقُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفًا و هماره به صورت شايسته و خداپسندانه اى سخن بگوييد؛ به گونه اى كه هم از هرگونه برچسب خوردن و مورد اتهام قرار گرفتن از سوى بيماردلان در امان باشيد و هم درست انديشان در مورد شما ترديدى روا ندارند و گفتار و شيوه گفتارتان هماهنگ با اسلام باشد.

وَ قَرْنَ فى بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الاُْولى وَ اَقِمْنَ الصَّلوةَ وَاتينَ الزَّكوةَ وَ اَطِعْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا

و در خانه هاى خود بمانيد و هم چون جاهليت نخستين ( درميان مردم ) ظاهر نشويد و نماز را برپاداريد و زكاة را اداكنيد و خدا و رسولش را اطاعت نماييد، خداوند فقط مى خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد. (33 / احزاب)

شرح آيه از تفسير نمونه

« قَرْنَ » از ماده « وَقار » به معنى سنگينى است و كنايه از قرار گرفتن در خانه ها است، بعضى نيز احتمال داده اند كه از ماده « قرار » بوده باشد كه از نظر نتيجه تفاوت چندانى با معنى اول نخواهد داشت. «تَبَرُّج » به معنى آشكار شدن در برابر مردم است و از ماده « بَرَجَ » گرفته شده كه در برابر ديدگان همه ظاهر است. واژه « رِجْس » به معنى شى ء ناپاك است خواه ناپاك از نظر طبع آدمى باشد يا به حكم عقل يا شرع و يا همه اين ها .(1)«تَطْهير» به معنى پاك ساختن و در حقيقت تأكيدى است بر مسأله « اِذْهاب رِجْس » و نفى پليدى ها و ذكر آن به صورت «مفعول مطلق» در اين جا نيز تأكيد ديگرى بر اين معنى محسوب مى شود. اما اين كه منظور از جاهليت اولى چيست ؟ ظاهرا همان جاهليتى است كه مقارن عصر پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و به طورى كه در تواريخ آمده در آن موقع زنان حجاب درستى نداشتند و دنباله روسرى هاى خود را به پشت سر مى انداختند به طورى كه گلو و قسمتى از سينه و گردنبند و گوشواره هاى آن ها نمايان بود . و به اين ترتيب قرآن همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را ازاين گونه اعمال بازمى دارد. بدون شك اين يك حكم عام است و تكيه آيات بر زنان پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان تأكيد بيشتر است ، درست مثل اين كه به شخص دانشمندى بگوييم تو كه دانشمندى دروغ مگو ،.


1) « راغب » در كتاب « مفردات » در ماده « رِجْس » معنى فوق و چهار نوع مصداق آن را بيان كرده است .

مفهومش اين نيست كه دروغ گفتن براى ديگران مجاز است بلكه منظور اين است كه يك مرد عالم بايد به صورت مؤكّدتر و جدّى ترى از اين كار پرهيز كند. به هر حال اين تعبير نشان مى دهد كه جاهليت ديگرى هم چون جاهليت عرب در پيش است كه ما امروز در عصر خود آثار اين پيش گويى قرآن در دنياى متمدن مادى را مى بينيم ، ولى مفسران پيشين نظر به اين كه چنين امرى را پيش بينى نمى كردند ، براى تفسير اين كلمه به زحمت افتاده بودند لذا « جاهليت اولى » را به فاصله ميان آدم و نوح و يا فاصله ميان عصر داود و سليمان كه زنان با پيراهن هاى بدن نما بيرون مى آمدند ، تفسير كرده اند ، تا جاهليت قبل از اسلام را « جاهليت ثانيه » بدانند. ولى نيازى به اين سخنان نيست ، بلكه ظاهر اين است « جاهليت اولى » همان جاهليت قبل از اسلام كه در جاى ديگر قرآن نيز به آن اشاره شده است ( سوره آل عمران آيه 143 و سوره مائده آيه 50 و سوره فتح آيه 26 ) و « جاهليت ثانيه » جاهليتى است كه بعدا پيدا خواهد شد ( هم چون عصر ما ). بالاخره دستور « چهارم » و « پنجم » و « ششم » را به اين صورت بيان مى فرمايد : « وَ اَقِمْنَ الصَّلوةَ وَاتينَ الزَّكوةَ وَ اَطِعْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ ». اگر در ميان عبادات روى نماز و زكات ، تكيه مى كند به خاطر آن است كه نماز مهم ترين راه ارتباط و پيوند با خالق است و زكات هم در عين اين كه عبادت بزرگى است پيوند محكمى با خلق خدا محسوب مى شود . و اما جمله «وَاَطِعْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ» يك حكم كلى است كه تمام برنامه هاى الهى رافرامى گيرد. اين دستورات سه گانه نيز نشان مى دهد كه احكام فوق مخصوص به زنان پيامبر صلى الله عليه و آله نيست ، بلكه براى همگان است هرچند در مورد آنان تأكيد بيشترى دارد. در پايان آيه مى افزايد : « اِنَّما يُريدُاللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يَطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا ». تعبير به « اِنَّما » كه معمولاً براى حصر است ، دليل بر اين است كه اين موهبت ويژه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله است. جمله «يُريدَ » اشاره به اراده تكوينى پروردگار است وگرنه اراده تشريعى و به تعبير ديگر لزوم پاك نگاهداشتن خويش ، انحصارى به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله ندارد و همه مردم بدون استثناء به حكم شرع موظفند از هرگونه گناه و پليدى پاك باشند. ممكن است گفته شود اراده تكوينى

موجب يك نوع جبر است ، ولى با توجه به بحث هايى كه در مسأله معصوم بودن انبياء و امامان داشته ايم پاسخ اين سخن روشن مى شود و در اين جا به طور خلاصه مى توان گفت : معصومان داراى يك نوع شايستگى اكتسابى از طريق اعمال خويشند و يك نوع لياقت ذاتى و موهبتى از سوى پروردگار ، تا بتوانند الگو و اسوه مردم بوده باشند. به تعبير ديگر معصومان به خاطر تأييدات الهى و اعمال پاك خويش ، چنان هستند كه در عين داشتن قدرت و اختيار براى گناه كردن به سراغ گناه نمى روند درست همان گونه كه هيچ فرد عاقلى حاضر نيست ، قطعه آتشى را بردارد و به دهان خويش بگذارد با اين كه نه اجبارى در اين كار است و نه اكراهى ، اين حالتى است كه از درون وجود خود انسان بر اثر آگاهى ها و مبادى فطرى و طبيعى مى جوشد، بى آن كه جبر و اجبارى در كار باشد. تعبير «اهل بيت» به اتفاق همه علماى اسلام و مفسران ، اشاره به اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله است و اين چيزى است كه از ظاهر خود آيه نيز فهميده مى شود ، چرا كه « بيت » گرچه به صورت مطلق در اين جاذكر شد ، اما به قرينه آيات قبل و بعد، منظور از آن ، بيت و خانه پيامبر صلى الله عليه و آله است. مقصود از «اهل بيت پيامبر» صلى الله عليه و آله درآيه فوق منحصرا پنج نفرند: پيامبر صلى الله عليه و آله ، على و فاطمه عليهاالسلام و حسن و حسين . تنها سؤالى كه در اين جا باقى مى ماند اين است كه چگونه در لابلاى بحث از وظايف زنان پيامبر صلى الله عليه و آله مطلبى گفته شده است كه شامل زنان پيامبر صلى الله عليه و آله نمى شود. پاسخ اين سؤال را مفسر بزرگ مرحوم « طبرسى » در « مجمع البيان » چنين مى گويد : « اين اولين بار نيست كه در آيات قرآن با آياتى بر خورد مى كنيم كه در كنار هم قرار دارند و اما از موضوعات مختلفى سخن مى گويند ، قرآن پر است از اين گونه بحث ها ،هم چنين در كلام فصحاى عرب و اشعار آنان نيز نمونه هاى فراوانى براى اين موضوع موجوداست». مفسر بزرگ نويسنده « الميزان » پاسخ ديگرى برآن افزوده كه خلاصه اش چنين است : « ما هيچ دليلى در دست نداريم كه جمله "اِنَّما يُريدُاللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ"... همراه اين آيات نازل شده است ، بلكه از روايات به خوبى استفاده مى شود كه اين قسمت جداگانه نازل گرديده ، اما به هنگام جمع آورى آيات قرآن در عصر پيامبر يا بعد از آن

در كنار اين آيات قرار داده شده است. پاسخ سومى اين است كه قرآن مى خواهد به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بگويد : شما در ميان خانواده اى قرار داريد كه گروهى از آنان معصوم هستند ، كسى كه در زير سايه درخت عصمت و در كانون معصومان قرار گرفته سزاوار است كه بيش از ديگران مراقب خود باشد و فراموش نكنيد كه انتساب او به خانواده اى كه پنج معصوم پاك در آن است مسؤوليت هاى سنگينى براى او ايجاد مى كند و خدا و خلق خدا انتظارات فراوانى از او دارند .

آيه تطهير نشان روشن «عصمت اهل بيت» است

بعضى از مفسران، « رِجْس » را درآيه فوق ، تنها اشاره به شرك و يا « گناهان كبيره زشت » هم چون « زنا » دانسته اند ، در حالى كه هيچ دليلى بر اين محدوديت در دست نيست ، بلكه اطلاق « الرِّجْس » ( با توجه به اين كه الف و لام آن "الف و لام جنس " است ) هرگونه پليدى و گناه را شامل مى شود ، چرا كه گناهان همه رجس هستند و لذا اين كلمه در قرآن به « شرك » ، « مشروبات الكلى » ، « قمار » ، « نفاق » ، « گوشت هاى حرام و ناپاك » و مانند آن اطلاق شده است . ( 30 / حج ، 90 / مائده ، 125 / توبه ، 145 / انعام ). و با توجه به اين كه اراده الهى تخلف ناپذير است و جمله « اِنَّما يُريدُاللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ » دليل بر اراده حتمى او مى باشد ، مخصوصا با توجه به كلمه «اِنَّما» كه براى حصر و تأكيد است روشن مى شود كه اراده قطعى خداوند بر اين قرار گرفته كه اهل بيت از هرگونه رجس و پليدى و گناه پاك باشند و اين همان مقام عصمت است. اين نكته نيز قابل توجه است كه منظور از اراده الهى در اين آيه دستورها و احكام او در مورد حلال و حرام نيست ، چرا كه اين دستورها شامل همگان مى شود و اختصاص به اهل بيت ندارد بنابراين با مفهوم كلمه اِنَّما سازگار نمى باشد. پس اين اراده مستمر اشاره به يك نوع امداد الهى است كه اهل بيت را بر عصمت و ادامه آن يارى مى دهد و در عين حال منافات با آزادى اراده و اختيار ندارد ( چنان كه قبلاً شرح داديم ). در حقيقت مفهوم آيه همان چيزى است كه در « زيارت جامعه » نيز آمده است : « عَصَمَكُمُ اللّهُ مِنَ الزَّلَلِ وَ امَنَكُمْ مِنَ الْفِتَنِ وَ طَهَرَّكُمْ مِنَ الدَّنَسِ وَ اَذْهَبَ عَنْكُمُ

الرِّجْسَ وَ طَهَرَّكُمْ تَطْهيرا: خداوند شما را از لغزش ها حفظ كرد و از فتنه انحرافات در امان داشت و از آلودگى ها پاك ساخت و پليدى را از شما دور كرد و كاملا تطهير نمود». با اين توضيح در دلالت آيه فوق بر مقام عصمت اهل بيت نبايد ترديد كرد .

آيه تطهير درباره چه كسانى است ؟

گفتيم اين آيه گرچه در لابلاى آيات مربوط به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله آمده اما تغيير سياق آن ( تبديل ضميرهاى « جمع مؤنث » به « جمع مذكر » دليل بر اين است كه اين آيه محتوايى جداى از آن آيات دارد). به همين دليل حتى كسانى كه آيه را مخصوص به پيامبر صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام ندانسته اند معنى وسيعى براى آن قايل شده اند كه هم اين بزرگواران را شامل مى شود و هم همسران پيامبر صلى الله عليه و آله را. ولى روايات فراوانى در دست داريم كه نشان مى دهد آيه مخصوص اين بزرگواران است و همسران دراين معنى داخل نيستند هرچند از احترام متناسب برخوردارند . اينك بخشى از آن روايات را ذيلاً از نظر مى گذرانيم :

1 - رواياتى كه ازخود همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده مى گويد: «هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخن از اين آيه شريفه مى گفت ، ما از او سؤال كرديم كه جزء آن هستيم فرمود : شما خوبيد اما مشمول اين آيه نيستيد». از آن جمله روايتى است كه «ثعلبى» در تفسير خود از «ام سلمه» نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه خود بود كه فاطمه عليهاالسلام پارچه حريرى نزد آن حضرت آورد ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : همسر و دو فرزندانت حسن و حسين را صدا كن ، آن ها را آورد ، سپس غذا خوردند بعد پيامبر صلى الله عليه و آله عبايى بر آن ها افكند و گفت : « اَللّهُمَّ هؤُلاءِ اَهْلُبَيْتى وَ عِتْرَتى فَاذْهَبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهيرا: خداوندا ! اين ها خاندان منند ، پليدى را از آن ها دور كن و از هر آلودگى پاكشان گردان» و در اين جا آيه « اِنَّما يُريدُاللّهُ » نازل شد ... من گفتم آيا من هم با شما هستم اى رسول خدا ، فرمود : « اِنَّكَ اِلى خَيْرٍ : تو برخير و نيكى هستى » ( اما در زمره اين گروه

نيستى )(1). و نيز « ثعلبى » خود از « عايشه » چنين نقل مى كند : « هنگامى كه از او درباره جنگ جمل و دخالت او در آن جنگ ويرانگر سؤال كردند ( باتأسف ) گفت : اين يك تقدير الهى بود و هنگامى كه درباره على از او سؤال كردند چنين گفت: «آيا از من درباره كسى سؤال مى كنى كه محبوب ترين مردم نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بود و از كسى مى پرسى كه همسر محبوب ترين مردم نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود ، من با چشم خود ، على و فاطمه و حسن و حسين را ديدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن ها را در زير لباسى جمع كرده بود و فرمود : « خداوندا ! اين ها خاندان منند و حاميان من، رجس را از آن ها ببر و از آلودگى ها پاكشان فرما»، من عرض كردم « اى رسول خدا آيا من هم از آن ها هستم؟ » فرمود : « دور باش، تو بر خير و نيكى هستى » ( اما جزء اين جمع نمى باشى ). (2)

2 - روايات بسيار فراوانى در مورد حديث كساء به طور اجمال وارد شده كه از همه آن ها استفاده مى شود ، پيامبر صلى الله عليه و آله ، على و فاطمه و حسن و حسين را فراخواند و يا آن ها به خدمت آمدند پيامبر صلى الله عليه و آله عبايى بر آن ها افكند و گفت : خداوندا! اين ها خاندان منند ، رجس و آلودگى را از آن ها دور كن ، در اين هنگام آيه « اِنَّما يُريدُاللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ » نازل گرديد. دانشمند معروف حاكم حسكانى نيشابورى در «شواهد التنزيل»اين روايات را به طرق متعدداز راويان مختلفى گردآورى كرده است.(3)در اين جا اين سؤال جلب توجه مى كند كه هدف از جمع كردن آن ها در زير كساء چه بوده؟ گويا پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواسته است كاملاً آن ها را مشخص كند و بگويد آيه فوق ، تنها درباره اين گروه است ، مبادا كسى مخاطب را در اين آيه تمام بيوتات پيامبر صلى الله عليه و آله و همه كسانى كه جزء خاندان او هستند بداند. حتى در بعضى از روايات آمده است.


1) « طبرسى » در « مجمع البيان » ذيل آيه مورد بحث ، اين حديث به طرق ديگر نيز از « ام سلمه » به همين مضمون نقل شده است ( به « شواهد التنزيل » حاكم حسكانى ، جلد 2 ، صفحه 56 ، به بعد مراجعه شود ) .

2) « مجمع البيان » ذيل آيه مورد بحث .

3) « شواهد التنزيل » جلد 2 ، صفحه 31 به بعد.

كه پيامبر صلى الله عليه و آله سه بار اين جمله را تكرار كرد: « خداوندا! اهل بيت من اينها هستند ، پليدى را از آن ها دور كن : اَللّهُمَّ هؤُلاءِ اَهْلُبَيْتى وَ خاصَّتى فَاذْهَبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهيرا» . (1)

3 - در روايات فراوان ديگرى مى خوانيم : بعد از نزول آيه فوق ، پيامبر صلى الله عليه و آله مدت شش ماه، هنگامى كه براى نماز صبح از كنار خانه فاطمه عليهاالسلام مى گذشت صدا مى زد : « اَلصَّلوةَ يا اَهْلَ الْبَيْتِ اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَّهِرَكُمْ تَطْهيرا : هنگام نماز است اى اهل بيت ، خداوند مى خواهد پليدى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاك سازد».اين حديث را «حاكم حسكانى» از «انس بن مالك» نقل كرده است. (2)

در روايت ديگرى كه از « ابوسعيد خدرى » از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده مى خوانيم : « پيامبر اين برنامه را تا هشت ماه ادامه داد » . (3)حديث فوق را « ابن عباس » نيز از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است . (4)اين نكته قابل توجه است كه تكرار اين مسأله در مدت شش يا نه ماه به طور مداوم دركنار خانه فاطمه عليهاالسلام براى اين است كه مطلب را كاملاً مشخص كند تا در آينده ترديدى براى هيچ كس باقى نماند كه اين آيه تنها درشأن اين گروه نازل شده است، به خصوص اين كه تنها خانه اى كه در ورودى آن در مسجد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله باز مى شد ، بعد از آن كه دستور داد درهاى خانه هاى ديگران به سوى مسجد بسته شود در خانه فاطمه بود و طبعا هميشه جمعى از مردم به هنگام نماز اين سخن را در آنجا مى شنيدند ( دقت كنيد ). با اين حال جاى تعجب است كه بعضى از مفسران اصرار دارند كه آيه مفهوم عامى دارد و همسران پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در آن وارد هستند ، هرچند اكثريت علماى اسلام اعم از شيعه و اهل سنت آن را محدود به اين.


1) درالمنثور، ذيل آيه مورد بحث.

2) « شواهدالتنزيل » جلد 2 ، صفحه 11 .

3) « شواهد التنزيل » جلد 2 ، صفحه 28 و 29 .

4) « درالمنثور » ذيل آيه مورد بحث .

پنج تن مى دانند. قابل توجه اين كه « عايشه » همسر پيامبر صلى الله عليه و آله كه طبق گواهى روايات اسلامى در بازگو كردن فضايل خود و ريزه كارى هاى ارتباطش با پيامبر چيزى فروگذار نمى كرد اگر اين آيه شامل او مى شد قطعا در لابلاى سخنانش به مناسبت هايى از آن سخن مى گفت در حالى كه هرگز چنين چيزى از او نقل نشده است .

4 روايات متعددى از « ابوسعيد خدرى » صحابى معروف نقل شده كه با صراحت گواهى مى دهد «اين آيه تنها در مورد پنج تن نازل شده است : نَزَلَتْ فى خَمْسَةٍ: فى رَسُولِ اللّهِ وَ عَلىٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ »: . (1)اين روايات به قدرى زياد است كه بعضى از محققين آن را متواتر مى دانند. از مجموع آن چه گفتيم چنين نتيجه مى گيريم كه منابع و راويان احاديثى كه دلالت بر انحصار آيه به پنج تن مى كند به قدرى زياد است كه جاى ترديد در آن باقى نمى گذارد تا آن جا كه در شرح « احقاق الحق » بيش از هفتاد منبع از منابع معروف اهل سنت گردآورى شده و منابع شيعه در اين زمينه از هزار هم مى گذرد . (2)نويسنده كتاب « شواهد التنزيل » كه از علماى معروف برادران اهل سنت است بيش از 130 حديث در اين زمينه نقل كرده است . (3)از همه اين ها گذشته پاره اى از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله در طول زندگى خود به كارهايى دست زدند كه هرگز با مقام معصوم بودن سازگار نيست ، مانند ماجراى جنگ جمل كه قيامى بود بر ضد امام وقت كه سبب خونريزى فراوانى گرديد و به گفته بعضى از مورخان تعداد كشتگان اين جنگ به هفده هزار نفر بالغ مى شد. بدون شك اين ماجرا به هيچ وجه قابل توجيه نيست و حتى مى بينيم كه خود عايشه نيز بعد از اين حادثه ، اظهار ندامت مى كند كه نمونه اى از آن در بحث هاى پيشين گذشت. عيب جويى كردن « عايشه » از « خديجه » كه از بزرگ ترين و فداكارترين و با فضيلت ترين زنان اسلام .


1) « شواهد التنزيل » جلد 2 ، صفحه 25 .

2) به جلد دوم « احقاق الحق » و پاورقى هاى آن مراجعه شود .

3) به جلد دوم « شواهدالتنزيل » از صفحه 10 تا 92 مراجعه شود .

است در تاريخ اسلام مشهور است، اين سخن به قدرى بر پيامبر صلى الله عليه و آله ناگوار آمد كه از شدت غضب مو بر تنش راست شد و فرمود : « به خدا سوگندكه هرگز همسرى بهتر از او نداشتم ، او زمانى ايمان آورد كه مردم كافر بودند و زمانى اموالش را در اختيار من گذاشت كه مردم همه از من بريده بودند» . (1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث مى افزايد: وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ

و در سراها و خانه هاى خودتان قرار و آرام گيريد!

واژه «قَرْن» اگر از ماده و ريشه «قَرار» باشد، به آنان دستور مى دهد كه در خانه هاى خود بمانند و بيرون نروند، امّا اگر از ريشه «وَقار» باشد، به آنان سفارش مى كند كه در رفتار و كردار خويش وزين و باوقار باشند و به سبك سرى و رفتار و كردارى كه زيبنده آنان نيست، نزديك نشوند و رفت و آمد بى جا ننمايند.

وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى

و بسان روش زنان دوران جاهليتِ نخستين به خودنمايى نپردازيد و آنگونه در برابر مردم پديدار نشويد و يا زينت و زيور خود را به نمايش نگذاريد.

به باور «قَتادَه» و «مُجاهِد»، واژه «تَبَرُّج» به مفهوم خرامان خرامان راه رفتن و خودنمايى كردن است.

امّا به باور پاره اى منظور اين است كه روسرى خود را بر اندازد، امّا بى آنكه آن را گره زند و گلوبند و گوشواره هايش را نهان سازد، در كوچه و خيابان به راه افتد. اين شيوه در جاهليت ميان زنان سبكسر رواج داشت و آيه از اين روش ناپسند و زشت هشدار مى دهد.

«قَتادَه» مى گويد: منظور از جاهليتِ نخستين، روزگار تيره و تار پيش از اسلام است.

در ادامه آيه شريفه مى فرمايد: وَ أَقِمْنَ الصَّلَاةَ

و شما زنان پيامبر صلى الله عليه و آله نماز را آن گونه كه شايسته است، باهمه شرايط آن به پا داريد. .


1) « استيعاب » و « صحيح بخارى » و « مسلم » ( طبق نقل المراجعات ) ، صفحه 229 ، نامه 72 .

وَآتِينَ الزَّكَاةَ و زكات را بپردازيد.

وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ

و خدا و پيامبرش را فرمان بريد و دستور و هشدارآنها رابپذيريد.

و در آخرين فراز از آيه شريفه روى سخن را به خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله مى سازد و مى فرمايد: إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا

هان اى خاندان پيامبر! خدا تنها مى خواهد از شما پليدى و ناپاكى را دور سازد و آن گونه كه شايسته و بايسته است شما را پاك و پاكيزه گرداند.

به باور «ابن عبّاس»، واژه «رِجْس» به مفهوم كار شيطانى و زشتى است كه خشنودى خدا را به همراه ندارد؛ واژه «اَلْبَيْت» با الف و لام براى عَهْد و تعريف آمده و منظور از آن، خانه رسالت و كانون وحى است و در فرهنگ عرب به آنچه بدان پناه مى برند، «بَيْت» گفته مى شود و از اين ديدگاه است كه براى تبار و نسب، «بَيْت» و بُيُوت به كار رفته است.

از ديدگاه برخى منظور از «بَيْت»، مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه است و اصل آن، همانان هستند كه آن حضرت آنها را در آن سكونت داد و در خانه آنان را به سوى آن مسجد باز نهاد، امّا همه درب هاى خانه هاى ديگران را بست؛ و همه مردم مسلمان در اين مورد اتفاق نظر دارند كه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله مورد نظر آيه است.

امّا در اين مورد كه، خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله چه كسانى هستند دو نظر است:

1 - «عِكْرِمَه» بر آن است كه منظور همسران پيامبر صلى الله عليه و آله است، چرا كه در آغاز آيه شريفه روى سخن با آنان است.

2 - امّا انبوهى از دانشوران و دانشمندان، از جمله «ابوسعيد خِدرى»، «اَنَس»، «وائِلَه»، «عايشه» و «اُمّ سَلَمه»، دو تن از همسران پيامبر صلى الله عليه و آله برآنند كه منظور آيه شريفه وجود گرانمايه پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان و حسن و حسين و دخت گرانقدر او فاطمه است كه درود خدا بر آنان باد و آيه شريفه ويژه اين پنج نور مقدس است. اِنَّ الْآيَةَ مُخْتَصَّةٌ بِرَسُولِ اللّهِ وَ عَلِىٌّ وَ فاطِمَةَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ عليه السلام (1)0.


1) تفسيرطَبَرى، ج22، ص 5؛ تفسير كَشّاف، ج 8، ص 339؛ شَواهِدُ التَّنْزيل، حاكم حَسَكانى، ج 2، ص 10.

روشنگرى روايات در خصوص «اهل بيت» در آيه تطهير

روايات بسيارى كه از محدّثان و دانشمندان شيعه و سنى در اين مورد رسيده است، همه گواه بر اين حقيقت است كه منظور از «اَهْلَ الْبَيْت» در آيه مورد بحث، خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله است و نه هيچ كس ديگر؛ و نيز روشنگرى مى كند كه: اعضا اين خاندان پرشكوه همان پنج وجود گرانمايه اند و بس.

براى نمونه:

«ابوحمزه ثُمالى» در تفسيرش در اين مورد، از همسر ارجمند پيامبر صلى الله عليه و آله «اُمّ سَلَمَه» آورده است كه: روزى دخت فرزانه پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه نزد آن حضرت آمد و سوپى خاصّ براى پدرش آورد؛ پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: فاطمه جان! همسر ارجمند و دو فرزند دلبندت حسن و حسين را نزدم دعوت كن دختر پيامبر صلى الله عليه و آله آنان رابه خانه پدر فراخواند و همگى ازآن غذاخوردند؛ آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله كساى خيبرى را بر سر آنان برافراشته داشت و رو به بارگاه خدا برد و نيايشگرانه گفت:

اَللّهُمَّ هؤُلاء اَهْلُ بَيْتى وَ عِتْرَتى فَاَذْهِبْ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهِّرْهُمْ تَطْهيراً(1)

بار خدايا! اينان خاندان گرانمايه من هستند، پس پليدى و آلودگى را هماره از آنان دور داشته و آنان را آن گونه كه بايد پاك و پاكيزه دار.

«اُمّ سَلَمه» مى گويد: من با ديدن اين منظره دل انگيز و آن نيايش شورآفرين پيامبر صلى الله عليه و آله بر آن شدم كه خود را در شمار آنان درآورده و مشمول دعاى آن حضرت گردم، كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اُمّ سَلَمه! تو بخير و سلامتِ در عقيده خواهى ماند، امّا از اينان نيستى.

و نيز از دوّمين امام نور حضرت حسن عليه السلام آورده اند كه فرمود:

لَمّا نَزَلَتْ آيَةُ التَّطْهيرِ جَمَعَنا رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَ اِيّاهُ فى كَساءٍ لاُِمِّ سَلَمَةَ، ثُمَّ قالَ: اَللّهُمَّ هؤُلاءِ اَهْلُ بَيْتى وَ عِتْرَتى.(2)

هنگامى كه آيه تطهير فرود آمد، پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله ما را به همراه خويش در زير كساء نشاند و آن گاه دست ها را به سوى آسمان گشود و نيايشگرانه گفت: پروردگارا! اينان خاندان و نزديكان من هستند، پس پليدى را هماره از اينان دور بدار.0.


1) تفسير طَبَرى، ج 22، ص 6.

2) شَواهِدُ التَّنْزيل، ج2، ص 56، ص 92 10.

ديدگاه پيروان مذهب اهل بيت در آيه تطهير

به باور پيروان مذهب اهل بيت آيه مباركه تطهير ويژه پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان و دخت فرزانه پيامبر صلى الله عليه و آله و دو نور ديده اش حسن و حسين عليه السلام است، چرا كه واژه «اِنَّما» براى اثبات مطلبِ پس از خود و براى انحصار است، از اين رو هنگامى كه گفته مى شود: اِنَّما لَكَ عِنْدى دِرْهَمٌ و يا زمانى گفته مى شود: اِنَّما فِى الدّارِ زَيْدٌ، مفهوم آن اين است تنها براى تو نزد من درهم و دينار است، نه براى ديگرى و يا فقط «زيد» در خانه است و بس؛ با اين بيان اين اراده و خواست خدا در آيه شريفه، يا خواست و اراده تنهاست و يا اراده و خواستن ويژه است كه از پى خويش پاكداشتن و دور ساختن آنان از هر گونه لغزش و گناه و مصونيتِ آن پنج نور مقدس را به ارمغان مى آورد؛ روشن است كه اين اراده نمى تواند خواست تشريعى خدا باشد، چرا كه چنين خواست و اراده اى شامل همه انسان ها مى شود و خدا براى همه، درست انديشى و شايسته كردارى را خواسته است و نه براى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله به صورت اختصاصى و انحصارى؛ و از آنجايى كه اين بيان در راه ستايش و مدح آنان فرود آمده است، هيچ ترديدى نمى ماند كه خواست و اراده خدا درآيه شريفه همان خواست تكوينى براى مصون داشتن آنان از هرپليدى و گناه و لغزشِ موردنظر آفريدگار هستى است و اين موهبت ويژه پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان اوست.

و نيز از آنجايى كه براى ما روشن است كه جز اين پنج وجود گرانمايه هيچ كس ديگر از خاندان و نزديكان پيامبر صلى الله عليه و آله ، عصمت و مصون بود نشان از گناه و لغزش ثابت نيست، پس آيه شريفه ويژه همان پنج وجود مقدس است و آنانند كه خدا وجود ارزشمندشان را پاك و پاكيزه خواسته و آنان را الگو و سرمشق بندگانش قرار داده است.

وَاذْكُرْنَ ما يُتْلى فى بُيُوتِكُنَّ مِنْ اياتِ اللّهِ وَالْحِكْمَةِ اِنَّ اللّهَ كانَ لَطيفا خَبيرا

و آن چه را در خانه هاى شما از آيات خداوند و حكمت و دانش خوانده مى شود ياد كنيد، خداوند لطيف و خبير است. (34 / احزاب)

شرح آيه از تفسير نمونه

شما در خاستگاه وحى قرار گرفته ايد و در مركز و كانون نور قرآن ، حتى اگر در خانه نشسته ايد مى توانيد از آياتى كه در فضاى خانه شما از زبان مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله طنين افكن است ، به طور شايسته اى از تعليمات اسلام و سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله بهره مند شويد كه هر نفسش درسى است و هر سخنش برنامه اى. در اين كه ميان « آيات اللّه » و « حكمت » چه فرقى است ؟ بعضى از مفسران گفته اند ، هر دو اشاره به قرآن است ، منتهى تعبير به « آيات » جنبه اعجاز را بيان مى كند و تعبير به « حكمت » محتواى عميق و دانشى را كه در آن نهفته است باز مى گويد. سرانجام در پايان آيه مى فرمايد : «اِنَّ اللّهَ كانَ لَطيفا خَبيرا». اشاره به اين كه او از دقيق ترين و باريك ترين مسايل با خبر و آگاه است و نيات شما را به خوبى مى داند و از اسرار درون سينه هاى شما باخبر است. اين درصورتى است كه « لطيف » را به معنى كسى كه از دقايق آگاه است تفسير كنيم و اگر به معنى « صاحب لطف » تفسير شود اشاره به اين است كه خداوند هم نسبت به شما همسران پيامبر ، لطف و رحمت دارد و هم از اعمالتان « خبير » و آگاه است. اين احتمال نيز وجود دارد كه تكيه بر عنوان « لطيف » به خاطر اعجاز آيات قرآن و تكيه بر « خبير » به خاطر محتواى حكمت آميز آن باشد ، در عين حال اين معانى هم باهم منافات ندارند و قابل جمع هستند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

به باور پاره اى منظور اين است كه: آنچه از قرآن و سنّت در خانه هايتان تلاوت مى گردد، حفظ كنيد تا هماره آنها را به خاطر داشته باشيد و بر اساس آنها رفتار نماييد.

با اين بيان در اين آيه آنان تشويق مى گردند كه آيات قرآن را به خاطر بسپارند و به سخنان سرشار از حكمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سنت او دل دهند و با حفظ آنها در گفتار و تبادل نظر خويش براساس آنها سخن گويند. اين فرمان گرچه در مرحله نخست به آنان داده مى شود، امّا در حقيقت دستورى است به همه زنان و دختران جامعه و همه پيروان قرآن و پيامبر صلى الله عليه و آله كه در تبادل آراء و انديشه ها معصوم عمل كنند و از بافته ها و يافته هاى زورمدارانه و بر اساس هوا و هوس و يا آلوده به شرك و خرافات دورى جويند.

إِنَّ اللَّهَ كَانَ لَطِيفا خَبِيرًا

چرا كه خدا هماره دقيق و آگاه است.

به باور برخى، به يقين خدا در تدبير امور جهان و رساندن خير و بركت به آفريدگانش دانا و توانا و از مصالح و مفاسد كارهايى كه به دست مردم انجام مى شود آگاه است؛ از اين رو آنان را به كارهاى شايسته و سودبخش فرمان داده و از رفتار و كردار زيانبار باز مى دارد.

وضعيت اقتصادى برتر معيار ارزش معنوى گذارى انسان ها نيست

وَ ما اَرْسَلْنا فى قَرْيَةٍ مِنْ نَذيرٍ اِلاّ قالَ مُتْرَفُوها اِنّا بِما اُرْسِلْتُمْ بِه كافِرُونَ

ما در هيچ شهر و ديارى پيامبرى انذاركننده نفرستاديم، مگر اين كه مترفين آن ها (همان ها كه مست ناز و نعمت بودند) گفتند : ما به آن چه شما فرستاده شده ايد ، كافر هستيم. (34 / سبأ)

شرح آيه از تفسير نمونه

«نَذير» به معنى بيم دهنده، اشاره به پيامبران الهى است كه مردم را از عذاب الهى در برابر كج روى ها و بيدادگرى ها و گناه و فساد بيم مى دادند. «مُترَفُوها» جمع «مُتْرَف» از مادّه «تَرَفْ» به معنى تنعم است و مترف به كسى مى گويند كه فزونى نعمت و زندگى مرفه اورامست و مغرور و غافل كرده و به طغيان گرى واداشته است.(1)آرى معمولاً كسانى كه در صفّ اول مخالفين انبياء بودند، اين گروه مُترَف طغيان گر غافل بودند كه چون تعليمات انبياء را از يك سو مزاحم كامجويى و هوسرانى خود مى ديدند و از سوى ديگر مدافع حقوق محرومانى كه با غصب حقوق آن ها به اين زندگى پر زرق و برق رسيده بودند و از سوى سوم آن ها هميشه براى پاسدارى مال و ثروتشان قدرت حكومت را يدك مى كشيدند و پيامبران را در تمام اين جهات در نقطه مقابل خود مى ديدند، لذا فورا به مبارزه برمى خاستند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آيه شريفه به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله يادآورى مى كند كه مردم شهر و ديار او نيز به همان راه جامعه ها و نسل هاى پيشين رفته اند، چرا كه رهروان راه توحيدى و پيامبران پيشين نيز همين مردم محروم و يا متوسط جامعه بوده اند، نه زرداران و انحصارگران امكانات مردم.7.


1) «لسان العرب»، جلد 9،صفحه 17.

وَ قالُوا نَحْنُ اَكْثَرُ اَمْوالاً وَ اَوْلادا وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبينَ

و گفتند: اموال و اولاد ما (از همه) بيشتر است (و اين نشانه علاقه خدا به ماست) و ما هرگز مجازات نخواهيم شد. (35 / سبأ)

شرح آيه از تفسير نمونه

خداوند به ما محبت دارد، هم اموال فراوان در اختيار ما نهاده و هم نيروى انسانى بسيار و اين دليل بر لطف او در حق ما و نشانه مقام و موقعيّت ما، در نزد او است «وما (نور چشمى ها) هرگزمجازات نخواهيم شد» (وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبينَ). مگر خداوند عزيزكرده هاى خود را هم مجازات مى كند؟ اگر ما مطرود درگاه او بوديم، اين همه نعمت چرا به ما مى داد؟ خلاصه آبادى دنياى ما دليل روشنى بر آبادى آخرت ماست.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

كثرت اموال و اولاد دليل برترى انسان نيست

بدين سان قرآن روشنگرى مى كند كه آنان به ثروتها و فرزندان شان مى نازيدند و بر آنها مباهات مى كردند و آنها را رمز برترى خويش عنوان مى ساختند و به محرومان جامعه مى گفتند: اين بسيارى ثروت و فرزندان ما، دليل بزرگوارى و كرامت ماست و نشانگر آن است كه ما از شما برتر و بالاتريم؛ و نمى فهميدند كه اين نعمت ها بخشش هايى است از جانب خدا به بندگان كه، نه برخوردارى از آنها دليل عظمت و بزرگوارى كسى است و نه محروميت از آنها نشان فروترى كسى؛ بلكه بايد سپاس ارزانى دارنده آن ها را به جا آورد و از آنها آن گونه كه ارزانى دارنده اش فرمان داده است بهره ور گرديد و حق امانت را رعايت نمود.

قُلْ اِنَّ رَبّى يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقدِرُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ

بگو : پروردگار من ، روزى را براى هر كس بخواهد، وسيع يا تنگ مى كند(اين ارتباطى به قرب در درگاه او ندارد) ولى اكثر مردم نمى دانند. (36 / سبأ)

شرح آيه از تفسير نمونه

كمى يا زيادى رزق و روزى طبق مصالحى است كه براى آزمون خلق و نظام زندگى انسان لازم مى داند و ربطى به قدر و مقام در درگاه خدا ندارد. بنابراين هرگز نبايد وسعت روزى را دليل بر سعادت و تنگى روزى را دليل بر شقاوت شمرد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيات پيش پندار نادرست كفرگرايان و ظالمان ترسيم گرديد كه برخوردارى خويشتن از ثروتها و فرزندان را دليل برترى خود از ديگران در اين سرا و رمز مصون بودن از عذاب روز رستاخيز و سراى آخرت عنوان مى ساختند؛ اينك در نفى پندار پوچ آنان روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نموده و مى فرمايد:

قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ

هان اى پيامبر! بگو: پروردگار من روزى را براى هركس از بندگانش كه بخواهد و شايسته بداند گسترده مى سازد و براى هركس كه بخواهد و مصلحت بداند تنگ مى گرداند.

با اين بيان فراخ و گشاده ساختن رزق و روزى، عبارت از فزون ساختن آن از اندازه نياز انسان و تنگ گردانيدن آن به مفهوم كمتر ساختن آن از اندازه نياز اوست.

وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ

اما بيشتر مردم به خاطر نشناختن دانش و حكمت وصف ناپذير خدا، راز آفرينش و تدبير حكيمانه آن را نمى دانند و چنين مى پندارند كه فزونى دارايى و ثروت، راز بزرگى و كرامت انسان در پيشگاه خداست.

مال و فرزند (بدون ايمان و عمل صالح) دليل قرب به خدانيست

وَ مااَمْوالُكُمْ وَ لااَوْلادُكُمْ بِالَّتىتُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفى اِلاّ مَنْ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحا فَاُولئِكَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِى الْغُرُفاتِ امِنُونَ

اموال و فرزندان شما هرگز شما را نزد ما مقرب نمى سازد، جز كسانى كه ايمان بياورند و عمل صالح انجام دهند كه براى آنها پاداش مضاعف در برابر اعمالى است كه انجام داده اند و آن ها در غرفه هاى (بهشتى) در (نهايت) امنيت خواهند بود.(37 / سبأ)

شرح آيه از تفسير نمونه

«زُلْفى» و «زُلْفَه» به معنى مقام و منزلت و منزلگاه آمده است و به همين دليل منازل شب را « زُلَفُ اللَّيْل» گويند. «غُرُفات» جمع «غُرفَة» به معنى حجره هايى است در طبقه بالا قرار گرفته كه هم نور بيشتر دارد و هم هواى بهتر و هم از آفات به دور است، به همين دليل اين تعبير در مورد برترين منازل بهشت به كار رفته است. اين لغت در اصل از مادّه «غَرْف» به معنى بالا بردن و برداشتن چيزى است. اين اشتباه بزرگى است كه دامن گير گروهى از عوام شده است كه تصور مى كنند، آن ها كه در اين جهان از نظر مادى گرفتار محروميتند، مغضوب و مطرود درگاه خدا هستند و آن ها كه در رفاه نعمت غوطه ورند محبوب و مقبول او مى باشند. چه بسيار افراد محرومى كه با اين وسيله آزمايش مى شوند و به برترين مقامات مى رسند و چه بسيار افراد متنعمى كه اموال و ثروتشان بلاى جانشان و مقدمه مجازاتشان است. مگر قرآن در آيه 15 سوره تغابن صريحا نمى گويد : «اِنَّما اَمْوالُكُمْ وَ اَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَاللّهُ عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظيمٌ : اموال و فرزندان شما وسيله آزمايش شما هستند و پاداش عظيم نزد خدا است». اين سخن بدان معنى نيست كه انسان دست از تلاش و كوشش لازم براى زندگى بردارد، بلكه هدف اين است كه داشتن امكانات اقتصادى و نيروى انسانى فراوان، هرگز معيار ارزش معنوى انسان ها در پيشگاه خدا نمى شود. سپس به معيار اصلى ارزش هاى انسان ها و آن چه مايه تقرّب به درگاه خدا مى شود پرداخته، مى گويد : «اِلاّ مَنْ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحا فَاوُلئِكَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِى الْغُرُفاتِ امِنُونَ». بنابراين تمام معيارها به اين دو امر

باز مى گردد: «ايمان» و عمل «صالح»، از هركس و در هر زمان و در هر مكان و از هر قشر و هر گروه و تفاوت انسان ها در پيشگاه خدا به تفاوت درجات ايمان و مراتب عمل صالح آن ها است و جز اين چيز ديگرى نيست. حتى علم و دانش و انتساب به افراد بزرگ، حتى به پيامبران، اگر توأم با اين دو معيار نباشد، به تنهايى چيزى بر ارزش انسان نمى افزايد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

به باور «مُجاهِد» واژه «زُلفى» به مفهوم نزديك آمده است.

«اَخْفَش» مى گويد: اين واژه اسم مصدر مى باشد و منظور اين است كه بِالَّتى تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا تَقْريباً و دارايى هاى شما چيزى نيست كه شما را آن گونه كه بايد به بارگاه خدا نزديك سازد.

واژه «ضِعْف» اسم جنس است و بر اندك و بسيار دلالت دارد؛ و در تفسير آيه ممكن است گفته شود كه دارايى ها و فرزندان وسيله نزديك شدن انسان به بارگاه خدا هستند، به اين صورت كه فرد و جامعه توحيدگرا و با ايمان با اين انديشه به ثروت و توليد ثروت بنگرد كه به وسيله آن بر انجام وظايف دينى و انسانى بپا خيزد؛ و به دنيا آوردن فرزند و تربيت و رشد او را نيز در همين راه و همين هدف بنگرد؛ در آن صورت است كه دارايى ها و فرزندان انسان او را آن گونه كه شايسته و خداپسندانه است، به بارگاه آفريدگارش نزديك مى سازند؛ با اين بيان واژه «اِلاّ» به مفهوم «لكِنَّ» آمده و استثنا در آيه متصل است.

وَهُمْ فِي الْغُرُفَاتِ آمِنُونَ

و آنان در غرفه هاى بهشت و قصرهاى بلند و سر به آسمان كشيده آن در امنيت كامل بوده و از عوامل ترس و دلهره، نظير بيماريها، گرفتارى ها، اندوه ها و دگرگونى هاى نامطلوب زندگى، ترسى به دل راه نخواهند داد.


وَ الَّذينَ يَسْعَوْنَ فى اياتِنا مُعاجِزينَ اُولئِكَ فِى الْعَذابِ مُحْضَرُونَ

و آن ها كه براى انكار و ابطال آيات ما تلاش مى كنند و مى پندارند از چنگال قدرت ما فرار خواهند كرد، در عذاب (الهى) احضار مى شوند. (38 / سبأ)

شرح آيه از تفسير نمونه

آن ها همان كسانى هستند كه با استفاده از اموال و اولاد و نفرات خود به تكذيب انبياء پرداخته اند و به وسوسه خلق خدا مشغول شدند و آن چنان مغرور بودند كه گمان مى كردند از چنگال عذاب الهى مى گريزند، ولى همگى به فرمان خدا، در دل آتش سوزان دوزخ احضار مى شوند. جمله «اوُلئِكَ فِى الْعَذابِ مُحْضَرُونَ» چون سخنى از زمان آينده در آن نيست، ممكن است اشاره به اين معنى باشد كه آن ها هم اكنون نيز گرفتار عذابند، چه عذابى برتر از اين زندانى كه بامال و اولاد براى خود ساخته اند؟ تعبير به «مُعاجِزينَ» به طورى كه بعضى از ارباب لغت از جمله «مفردات راغب» گفته اند، به معنى اين است كه آن ها چنين مى پندارند كه مى توانند از حوزه قدرت خدا و مجازاتش فرار كنند، در حالى كه اين پندارى باطل و بى اساس است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آن كسانى كه در راه بى اثر ساختن آيات روشن و روشنگر ما مى كوشند تا نه خود ايمان آورند و نه به ديگران اجازه دهند تا حق را بشناسند و ايمان آورند و در همان حال مى پندارند كه مى توانند پيام آوران ما را به ستوه آورده و بندگان شايسته كردار ما را از راه حق و عدالت و انجام كارهاى شايسته و خوب و ثمربخش بازدارند، چنين كسانى در عذاب روز رستاخيز احضار خواهند شد.


قُلْ اِنَ رَبّى يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ وَ ما اَنْفَقْتُمْ مِنْ شَىْ ءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَيْرُ الرّازِقينَ

بگو : پروردگارم روزى را براى هر كس بخواهد توسعه مى دهد و براى هركس بخواهد تنگ (و محدود) مى سازد و هر چيزى را (در راه او) انفاق كنيد، جاى آن را پر مى كند و او بهترين روزى دهندگان است. (39 / سبأ)

شرح آيه از تفسير نمونه

گرچه محتواى اين آيه تأكيد بر مطلب گذشته است ولى از دو جهت تازگى دارد: نخست اين كه آيه گذشته كه مفهومش همين مفهوم بود، بيشتر ناظر به اموال و اولاد كفار بود، درحالى كه تعبير به «عِباد» (بندگان) در آيه مورد بحث نشان مى دهد كه ناظر به مؤمنان است، يعنى حتى در مورد مؤمنان، گاه روزى را گسترده مى كند (آن جاكه صلاح مؤمن باشد) و گاه روزى را تنگ و محدود مى سازد (آنجا كه مصلحتش ايجاب كند) و به هر حال وسعت و تنگى معيشت دليل بر هيچ چيز نمى تواند باشد. ديگر اين كه آيه قبل وسعت و تنگى معيشت را درباره دو گروه مختلف بيان مى كرد، در حالى كه آيه مورد بحث ممكن است اشاره به دو حالت مختلف از يك انسان باشد، كه گاه روزيش گسترده و گاه تنگ و محدود است. به علاوه آن چه در آغاز اين آيه آمده، در حقيقت مقدمه اى است براى آن چه در پايان آيه است و آن تشويق به انفاق در راه خدا است. جمله «فَهُوَ يُخْلِفُهُ» (او جايش را پر مى كند) تعبير جالبى است كه نشان مى دهد آن چه در راه خدا انفاق گردد، در حقيقت يك تجارت پر سود است، چرا كه خداوند عوض آن را بر عهده گرفته و مى دانيم هنگامى كه شخص كريمى عوض چيزى را بر عهده مى گيرد، رعايت برابرى و مساوات نمى كند، بلكه چند برابر و گاه صدچندان مى كند. البتّه اين وعده الهى منحصر به آخرت و سراى ديگر نيست، آن كه در جاى خود مسلم است، در دنيا نيز با انواع بركات جاى انفاق ها را به نحو احسن پر مى كند.

براى اين كه بدانيم مفهوم «انفاق» تا چه حد در اسلام گسترده است، كافى است

حديث زير را مورد توجه قرار دهيم: پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود : «كُلُّ مَعْرُوفٍ صَدَقَهٌ وَ ما اَنْفَقَ الرَّجُلُ عَلى نَفْسِه وَ اَهْلِه كُتِبَ لَهُ صَدَقَةٌ وَ ما وَقى بِهِ الرَّجُلُ عِرْضَهُ فَهُوَ صَدَقَةٌ وَ ما اَنْفَقَ الرَّجُلُ مِنْ نَفَقَةٍ فَعَلَى اللّهِ خَلَفُها، اِلاّ ما كانَ مِنْ نَفَقَةٍ فى بُنْيانٍ اَوْ مَعْصِيَةٍ: هر كار نيكى به هر صورت باشد، صدقه و انفاق در راه خدا محسوب مى شود (و منحصر به انفاق هاى مالى نيست) و هر چه انسان براى حوائج زندگى خود و خانواده خود صرف مى كند، صدقه نوشته مى شود و آن چه را كه انسان ، آبروى خود را با آن حفظ مى كند، صدقه محسوب مى گردد و آن چه را كه انسان در راه خدا انفاق مى كند، عوض آن را به او خواهد داد، مگر چيزى كه صرف بنا شود (همچون بناى خانه) يا در راه معصيت صرف گردد».(1)استثناء خانه ممكن است از اين نظر باشد كه عين آن باقى است، به علاوه مردم بيشترين توجهشان به آن است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

فراز اول از آيه شريفه به ظاهر تكرار چند آيه پيش است، امّا هدف و پيام آن يكسان نيست، چرا كه در آن آيه، هدف نكوهش كفرگرايان و گمراهانى بود كه ارزش هاى مادى و نعمت هاى زندگى را ملاك برترى خويش مى پنداشتند، امّا در اين آيه روى سخن با پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله است و هدف، اندرزگويى به مردم با ايمان و هشدار آنان است؛ گويى روشنگرى مى كند كه برخوردارى كفرگرايان از نعمت هاى خدا، دليل كرامت و نيك بختى آنان نيست، بلكه ارزانى شدن ثروت و فرزند و قدرت و امكانات به آنان براى عذاب و كيفر بيشتر آنان در سراى آخرت است، امّا برخوردارى و بهره ورى مردم با ايمان از نعمت ها و امكانات زندگى به منظور انفاق در راه خدا و رسيدن به نيك بختى و سعادت بيشتر است.

وَ مَا أَنفَقْتُمْ مِنْ شَيءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ

و آنچه از دارايى هايتان را در راه خدا و كارهاى شايسته انفاق كنيد، او در اينث.


1) «قرطبى»، جلد6، صفحه5389، ذيل آيه موردبحث.

جهان با افزون ساختن نعمت هايش بر شما و در آن جهان با ارزانى داشتن بهشت پرطراوت و پرنعمت عوض آن را به شما مى دهد.

وَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ

و او بهترين روزى دهندگان است، چرا كه او اين رزق و روزى و نعمت هاى گوناگون را تنها در جهت سودرسانى به بندگان خويش به آنان ارزانى مى دارد، نه براى جلب سود براى خود و يا دورساختن زيان از خويشتن؛ كه اين هردو در باره آفريدگار هستى پندارى بيهوده و ناممكن است.

به باور «كَلْبى» منظور اين است كه هر آنچه در راه خدا هزينه نماييد، او دير يا زود، در اين سرا و يا در سراى آخرت عوض آن را به شما مى دهد و پاداشش را برايتان ذخيره مى نمايد.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه: خداى فرزانه فرمود: براى خشنودى من انفاق كنيد تا برايتان انفاق نمايم.

قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ اللّهُ: لى اَنْفِقْ، اُنْفِقْ عَلَيْكَ(1)

و نيز آورده اند كه فرمود:

يُنادى مُنادٍ كُلَّ لَيْلّة لِدُوا لِلْمَوْتِ!

و يُنادى مُنادٍ ابْنُوا لِلْخَراب!

و يُنادى مُنادٍ الّلهُمَّ هَبْ لِلْمُنْفِقِ خَلَفاً!

و يُنادى مُنادٍ الّلهُمَّ هَبْ لِلْمُمْسِكِ تَلَفاً

و يُنادى مُنادٍ لَيْتَ النّاسَ لَمْ يُخْلَقُوا

و يُنادى مُنادٍ لَيْتَهُمْ اِذْ خُلِقُوا فَكَّرُوا فيما لَهُ خُلِقُوا(2)

در هر شب نداگر آسمانى ندا مى دهد كه: هان اى انسانها! براى مردن به دنيا0.


1) صحيح بُخارى، ج6، ص92؛ مُسْنَد احمد، ج 3، ص 227/ 9661.

2) تفسيركبيرطَبَرانى، ج11،ص 73/11085؛صحيح بُخارى، ج 2، ص143؛ صحيح مُسْلِم، ج 2، ص 700.

بياوريد و براى ويران شدن بسازيد!

و نداگرى ندا مى دهد كه: بار خدايا، به هر كسى كه در راه شايسته اى انفاق مى كند عوض آن را بده!

و نداگرى ندا مى دهد كه: بارخدايا به هركسى كه بخل مى ورزد و انفاق نمى كند زيان تلف را متوجه ساز!

و نداكننده اى ندا مى دهد كه: اى كاش مردم آفريده نشده بودند.

و نداگرى ندا مى دهد كه: اى كاش هنگامى كه آفريده شدند، در اين مورد مى انديشيدند كه هدف از آفرينش آنان چيست؟ و براى چه آفريده شده اند؟

و نيز جابر از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده است كه فرمود: كُلُّ مَعْرُوفٍ صَدَقَةٌ وَ ما وَقى بِهِ الَّرجُلُ عِرْضَهُ فَهُوَ صَدَقَةٌ وَ ما اَنْفَقَ الْمُؤْمِنُ مِنْ نَفَقَةِ فَعَلَى اللّهِ خَلَفُها ضامِناً اِلاّ ما كانَ مِنْ نَفَقَةٍ فى بُنْيانٍ اَوْ مَعْصِيَةٍ(1)

هر كار شايسته و خداپسندانه اى بسان صدقه حساب مى شود؛ و هر آنچه كه مرد به وسيله آن آبرو و حيثيت خود را حفظ مى كند صدقه است؛ و آنچه انسان با ايمان از هزينه زندگى خود انفاق مى كند، بر خداست كه عوض آن را جايگزين سازد و تضمين نمايد، مگر آنچه را در ساختمان بى مورد و يا در گناه و نافرمانى خدا مصرف كند.

•
•
•
9.


1) سُنَن بِيْهَقى، ج 10، 242؛ تفسير قُرْطُبى، ج 6، ص 5389.

فرزندان همه هداياى خدا هستند

لِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ يَخْلُقُ ما يَشاءُ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ اِناثا وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ

مالكيت و حاكميت آسمان ها و زمين از آن خدا است ، هر چه را بخواهد ، مى آفريند و به هر كس اراده كند ، دختر مى بخشد و به هر كس بخواهد پسر. (49 / شورى)

اَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرانا وَ اِناثا وَ يَجْعَلُ مَنْ يَشاءُ عَقيما اِنَّهُ عَليمٌ قَديرٌ

يا اگر اراده كند پسر و دختر هر دو به آن ها مى دهد و هر كس را بخواهد عقيم مى گذارد ، زيرا كه او دانا و قادر است. (50 / شورى)

شرح آيه از تفسير نمونه

همه ريز خوار خوان نعمت او هستند و نيازمندان لطف و رحمت او ، لذا نه غرور به هنگام نعمت ، منطقى است و نه يأس به هنگام مصيبت. نمونه روشنى از اين واقعيت كه هيچ كس از خود چيزى ندارد و هر چه هست از ناحيه او است اين كه : « به هر كس اراده كند ، دختر مى بخشد و به هر كس بخواهد پسر » ( يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ اِناثا وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ ) . و به اين ترتيب مردم به چهار گروه تقسيم مى شوند : آن هايى كه تنها پسر دارند و در آرزوى دخترى هستند و آن ها كه دختر دارند و در آرزوى پسرى و آن ها كه هر دو را دارند و گروهى كه فاقد هر گونه فرزندند و قلبشان در آرزوى آن پر مى كشد . و عجب اين كه هيچ كس نه در زمان هاى گذشته و نه امروز كه علوم و دانش ها پيشرفت فراوان كرده ، قدرت انتخاب در اين مسأله را ندارد و عليرغم تمام تلاش ها و كوشش ها هنوز كسى نتوانسته است ، عقيمان واقعى را فرزند ببخشد و يا نوع فرزند را طبق تمايل انسان تعيين كند ، گرچه نقش بعضى از غذاها و داروها را در افزايش احتمال تولد پسر يا دختر نمى توان انكار كرد ، ولى بايد دانست كه اين ها همه احتمال را افزايش مى دهد و نتيجه هيچ يك قطعى نيست . و اين يك نمونه بارز ازعدم توانايى انسان ازيك سو و نشانه روشن از مالكيت و حاكميت و خالقيت خداوند از سوى ديگر است . جالب اين كه : در اين آيه اناث ( دختران ) را بر ذكور ( پسران ) مقدم داشته تا از

يك سو بيانگر اهميتى باشد كه اسلام به احياى شخصيت زن مى دهد و از سوى ديگر به آن ها كه به خاطر پندارهاى غلط از تولد دختر كراهت داشتند ، بگويد او برخلاف خواسته شما آن چه را كه به آن تمايل نداريد ، مى دهد و اين دليل بر اين است كه انتخاب به دست شما نيست . تعبير به « يَهَبُ » ( مى بخشد ) دليل روشنى است كه هم دختران هديه الهى هستند و هم پسران و فرق گذاشتن ميان اين دو از ديدگاه يك مسلمان راستين صحيح نيست ، هر دو « هبه » او مى باشند. توجه به اين نكته نيز لازم است كه « عقيم » از ماده « عُقْم » در اصل به معنى خشكى و يبوست است كه مانع از قبول اثر مى شود و زنان عقيم ، به زنانى مى گويند كه رحم آن ها آمادگى براى پذيرش نطفه مرد و پرورش فرزند ندارد ، بادهاى « عقيم » را از اين جهت عقيم مى گويند كه قادر بر پيوند ابرهاى باران زا نيست و روز « عقيم » به روزى گفته مى شود كه سرور و شادى در آن نباشد و اين كه از روز قيامت به عنوان « يوم عقيم » ياد شده ، به خاطر آن است كه روزى بعد از آن نيست كه بتوانند به جبران گذشته بپردازند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

فرمانروايى آسمانها و زمين و هر آنچه در ميان آنهاست، همه و همه تنها از آنِ اوست و ذات پاك و بى همتاى اوست كه امور آنها را تدبير مى كند و براساس حكمت و مصلحت در آنها تصرف مى نمايد.

يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ هر آنچه از انواع پديده ها را كه خود بخواهد مى آفريند.

يَهَبُ لِمَنْ يَشَاءُ إِنَاثًا به هركه از بندگانش كه بخواهد دخترانى مى بخشد،

وَيَهَبُ لِمَنْ يَشَاءُ الذُّكُورَ و به هركس كه بخواهد پسرانى ارزانى مى دارد،

أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْرَانًا وَإِنَاثًا يا اگر بخواهد هم پسرانى به آنان مى بخشد و هم دخترانى و از هر دو جنس براى آنان گرد مى آورد و ارزانى مى دارد.

وَيَجْعَلُ مَنْ يَشَاءُ عَقِيمًا و هر كس را بخواهد نازا و عقيم قرار مى دهد و به او فرزندى ارزانى نمى دارد؛

إِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ چرا كه ذات پاك و بى همتاى خدا به حال بندگانش دانا و در آفرينش و تدبير امور هستى تواناست.

مشركين دليلى جز تقليد از نياكان و خانواده هاى قبلى جاهل خود ندارند

بَلْ قالُوا اِنّا وَجَدْنا اباءَنا عَلى اُمَّةٍ وَ اِنّا عَلى اثارِهِمْ مُهْتَدوُنَ

بلكه آن ها مى گويند : ما نياكان خود را بر مذهبى يافتيم و ما نيز به آثار آن ها هدايت شده ايم.(22 / زخرف)

شرح آيه از تفسير نمونه

واژه « اُمَّة » به جماعتى مى گويند كه يك نوع ارتباط با يكديگر دارند ، يا از نظر دين يا وحدت مكان ، يا زمان ، خواه آن حلقه اتصال اختيارى باشد يا اجبارى ( و از همين رو گاهى به معنى " مذهب" به كار رفته ، مانند آيه مورد بحث ، ولى معنى اصلى آن همان جماعت و گروه است و اطلاق اين كلمه بر مذهب نيازمند به قرينه است ). در واقع آن ها دليلى جز « تقليد كوركورانه » از پدران و نياكان خود نداشتند و عجيب اين كه خود را با اين تقليد هدايت يافته مى پنداشتند ، درحالى كه در مسائل اعتقادى و زيربناى فكرى ، هيچ انسان فهميده و آزاده اى نمى تواند متكى بر تقليد باشد ، آن هم به صورت تقليد « جاهل از جاهل » چراكه مى دانيم نياكان آن ها نيز هيچ علم و دانشى نداشتند ، مغزهاى آن ها مملو از خرافات و اوهام بود. تقليد تنها در مسائل فرعى و غير زيربنايى صحيح است ، آن هم تقليد از عالِم يعنى رجوع جاهل به عالِم ، همان گونه كه در مراجعه بيماربه طبيب و افراد غيرمتخصص به صاحبان تخصص ديده مى شود ، بنابراين تقليد آن ها به دو دليل باطل و محكوم بوده است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

نه هرگز اين گونه نيست، چرا كه ما به آنان كتاب آسمانى فرو نفرستاده ايم و آنان از كتابى الهام نمى گيرند، بلكه مى گويند: ما پدران خود را بر راه و رسمى درست يافته ايم و تصميم گرفته ايم كه از آنان پيروى كنيم و بى گمان ما راه يافته و هدايت شده ايم!

احترام و نيكى به پدر و مادر

وَ وَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ اِحْسانا حَمَلَتْهُ اُمُّهُ كُرْهاوَ وَضَعَتْهُ كُرْها وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ بَلَغَ اَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتى اَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَ عَلى والِدَىَّ وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضيهُ وَ اَصْلِحْ لى فى ذُرِّيَّتى اِنّى تُبْتُ اِلَيْكَ وَ اِنّى مِنَ الْمُسْلِمينَ

ما به انسان توصيه كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند ،مادرش او را با ناراحتى حمل مى كند و با ناراحتى بر زمين مى گذارد و دوران حمل و از شير بازگرفتنش، سى ماه است، تا زمانى كه به كمال قدرت و رشد برسد و به چهل سالگى وارد گردد، مى گويد: پروردگارا! مرا توفيق ده تا شكر نعمتى را كه به من و پدر و مادرم دادى ، به جا آورم و عمل صالحى انجام دهم كه از آن خشنود باشى و فرزندان مرا صالح كن، من به سوى تو بازمى گردم و توبه مى كنم و من از مسلمينم. (15 / احقاف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« وَصِيَّة » و « توصية » به معنى مطلق سفارش است و مفهوم آن منحصربه سفارش هاى مربوط به بعد از مرگ نيست ، لذا جمعى در اين جا آن را به معنى " امر و دستورو فرمان" تفسيركرده اند. «اَوْزِعْنى» از ماده « ايزاع » است كه به چند معنى آمده ؛ توفيق ، الهام كردن ، ايجاد عشق و علاقه و بازداشتن از انحراف. «مادر» درطول اين سى ماه، بزرگ ترين ايثار و فداكارى را درموردفرزندش انجام مى دهد. از نخستين روزهاى انعقاد نطفه ، حالت مادر دگرگون مى شود و ناراحتى ها پشت سر يكديگر مى آيد ، حالتى كه به حالت « ويار » ناميده مى شود و يكى از سخت ترين حالات مادر است ، روى مى دهد و پزشكان مى گويند : بر اثر كمبودهايى است كه در جسم مادر به خاطر ايثار به فرزند رخ مى دهد. هرقدر جنين رشد و نمو بيشترى مى كند، مواد بيشترى از شيره جان مادر مى گيرد و حتى روى استخوان ها و اعصاب او اثر مى گذارد ، گاه خواب و خوراك و استراحت و آرامش را از او مى گيرد و در آخر دوران حمل ، راه رفتن و حتى نشست و برخاست براى او مشكل مى شود اما با صبر و حوصله تمام و به

عشق فرزندى كه به زودى چشم به دنيا مى گشايد و بر روى مادر لبخند مى زند ، تمام اين ناملايمات را تحمل مى كند. دوران وضع حمل كه يكى از سخت ترين لحظات زندگى مادر است ، فرامى رسد تا آن جاكه گاه مادر، جانش را برسر فرزند مى نهد. به هر حال بار سنگينى را بر زمين گذارده ، دوران سخت ديگرى شروع مى شود ، دوران مراقبت دائم و شبانه روزى از فرزند ، دورانى كه بايد به تمام نيازهاى كودكى پاسخ گويد كه هيچ گونه قدرت بر بيان نيازهاى خود ندارد ، اگر دردى دارد ، نمى تواند محل درد را تعيين كند و اگر ناراحتى از گرسنگى و تشنگى و گرما و سرما دارد، قادر به بيان آن نيست ، جز اين كه ناله سر دهد و اشك ريزد و مادر بايد با كنجكاوى و صبر و حوصله تمام ، يك يك اين نيازها را تشخيص دهد و برآورده كند. نظافت فرزند در اين دوران ، مشكلى طاقت فرسا است و تأمين غذاى او كه از شيره جان مادر گرفته مى شود، ايثارى بزرگ است. بيمارى هاى مختلفى كه در اين دوران دامان نوزاد را مى گيرد و مادر بايد با شكيبايى فوق العاده به مقابله با آن ها برخيزد ، مشكل ديگرى است. اين كه قرآن در اين جا تنها از ناراحتى هاى مادر سخن به ميان آورده و از پدر ، سخنى نگفته ، به خاطر عدم اهميت آن نيست ، چراكه پدر نيز در بسيارى از اين مشكلات ، شريك مادر است ، ولى چون مادر سهم بيشترى دارد ، بيشتر روى او تكيه شده است. در حديثى آمده است كه مردى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: « مَنْ اَبُرُّ ؟ قالَ : اُمَّكَ ، قالَ : ثُمَّ مَنْ ؟ قالَ : اُمَّكَ ، قالَ : ثُمَّ مَنْ ؟ قالَ : اُمَّكَ ، قالَ : ثُمَّ مَنْ ؟ قالَ : اَباكَ : اى رسول خدا به چه كسى نيكى كنم ؟ فرمود : به مادرت، عرض كرد: بعد از او به چه كسى؟ فرمود : به مادرت، براى سومين بار عرض كرد: بعد از او به چه كسى ؟ باز فرمود: به مادرت و در چهارمين بار وقتى اين سؤال را تكراركرد، فرمود : به پدرت » .(1)درحديث ديگرى آمده كه مردى، مادر پير و ناتوان خود را بر دوش گرفته بود و به طواف مشغول بود ، در همين هنگام خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد ، عرض كرد : « هَلْ اَدَّيْتُ .


1) « روح المعانى » ، جلد 26 ، صفحه 16 .

حَقَّها : آيا حق مادرم را اين سان ادا كرده ام »؟ پيامبر صلى الله عليه و آله در جواب فرمود : « لا وَ لا بِزَفْرَةٍ واحِدَةٍ : نه حتى يك نفس او را جبران نكردى » .(1)

شير مادر بهترين غذاى طبيعى براى كودك

دراين جا اين سؤال مطرح مى شود كه در آيه 233 سوره بقره ، دوران شيرخوارگى ، دو سال كامل ( 24 ماه ) ذكر شده است : « وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ اَرادَ اَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ: مادران فرزندان خود را دو سال كامل شير مى دهند ، آن ها كه بخواهند دوران شير دادن را تكميل كنند ». در حالى كه مجموع « دوران حمل و شيرخوارگى » در آيه مورد بحث ، فقط سى ماه ذكر شده ، مگر ممكن است دوران حمل شش ماه باشد؟ فقهاء و مفسران با الهام از روايات اسلامى در پاسخ گفته اند : آرى حداقل دوران حمل ، 6 ماه و حداكثر دوران مفيد رضاع ، 24 ماه است ، حتى از جمعى از پزشكان پيشين همچون «جالينوس» و «ابن سينا» نقل شده كه گفته اند: خود باچشم شاهد چنين امرى بوده اند كه فرزندى بعداز شش ماه به دنيا آمده است. ضمنا از اين تعبير قرآنى مى توان استفاده كرد كه هرقدر از مقدار حمل كاسته شود ، بايد بر مقدار دوران شيرخوارگى افزود، به گونه اى كه مجموعا 30 ماه تمام را شامل گردد . از « ابن عباس » نيز نقل شده كه : « هرگاه دوران باردارى زن ، 9 ماه باشد ، بايد 21 ماه فرزند را شير دهد و اگر مدت حمل ، 6 ماه باشد ، بايد 24 ماه شير دهد. قانون طبيعى نيز همين را ايجاب مى كند ، چرا كه كمبودهاى دوران حمل در دوران شيرخوارگى بايد جبران گردد. سپس مى افزايد : « حيات انسان همچنان ادامه مى يابد تا زمانى كه به كمال قدرت و نيروى جسمانى رسد و به مرز چهل سالگى وارد گردد » (حَتّى اِذابَلَغَ اَشُدَّهُ وَ بَلَغَ اَرْبَعينَ سَنَةً). بعضى از مفسران ، « بُلُوغ اَشُدّ » ( رسيدن به مرحله توانايى ) را با رسيدن به چهل سالگى هماهنگ و براى تأكيد مى دانند ، ولى ظاهر اين است كه « بُلُوغ اَشُدّ » ، اشاره به "بلوغ جسمانى" و رسيدن به « اَرْبَعينَ سَنَةً » ( چهل سالگى ) اشاره به .


1) « فى ظلال القرآن » ، جلد 7 ، صفحه 415 .

"بلوغ فكرى و عقلانى" است ، چراكه معروف است كه انسان غالبا در چهل سالگى به مرحله كمال عقل مى رسد و گفته اند كه : غالب انبياء در چهل سالگى به نبوت ، مبعوث شدند. ضمنا در اين كه سن بلوغ قدرت جسمانى ، چه سنى است ؟ در آن نيز گفتگو است ، بعضى همان سن معروف بلوغ را مى دانند كه در آيه 34 سوره اسراء در مورد يتيمان نيز به آن اشاره شده ، درحالى كه در بعضى از روايات تصريح شده كه سن هيجده سالگى مى باشد. البته مانعى ندارد كه اين تعبير در موارد مختلف، معانى متفاوتى دهد كه با قرائن روشن مى شود. در حديثى آمده است : « اِنَّ الشَّيْطانَ يَجُرُّ يَدَهُ عَلى وَجْهِ مَنْ زادَ عَلَى الاَْرْبَعينَ وَ لَمْ يَتُبْ وَ يَقُولُ بِاَبى وَجْهٌ لايُفْلِحُ: شيطان دستش را به صورت كسانى كه به چهل سالگى برسند و از گناه توبه نكنند ، مى كشد و مى گويد : پدرم فداى چهره اى باد كه هرگز رستگار نمى شود » ( و در جبين اين انسان ، نور رستگارى نيست ) .(1)به هر حال قرآن در ادامه اين سخن مى افزايد : اين انسان لايق و باايمان ، هنگامى كه به چهل سالگى رسيد ، سه چيز را از خدا تقاضا مى كند ؛ نخست مى گويد : « پروردگارا! به من الهام ده و توفيق بخش تا شكر نعمتى را كه به من و پدر و مادرم ارزانى داشتى،به جاآورم » (قالَ رَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتى اَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَ عَلى والِدَىَّ ). اين تعبير نشان مى دهد كه انسان باايمان در چنين سن و سالى ، هم از عمق و وسعت نعمت هاى خدا بر او آگاه مى گردد و هم از خدماتى كه پدر و مادر به او كرده است تا به اين حد رسيده ، چراكه در اين سن و سال ، معمولاً خودش پدر يا مادر مى شود و زحمات طاقت فرسا و ايثارگرانه آن دو را باچشم خود مى بيند و بى اختيار به ياد آن ها مى افتد و به جاى آن ها در پيشگاه خدا شكرگزارى مى كند. در دومين تقاضا عرضه مى دارد : « خداوندا ! به من توفيق ده تا عمل صالح به جا آورم ، عملى كه تو از آن خشنود باشى » ( وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضيهُ ). و بالاخره در سومين تقاضايش عرض مى كند : « خداوندا! صلاح و درستكارى را در فرزندان و دودمان من .


1) « روح المعانى » ، جلد 26 ، صفحه 17 .

تداوم بخش » (وَ اَصْلِحْ لى فى ذُرِّيَّتى ). تعبير به « لى » ( براى من ) ضمنا اشاره به اين است كه صلاح و نيكى فرزندان من چنان باشد كه نتايجش عايد من نيز بشود. و تعبير به « فى ذُرِّيَّتى » ( در فرزندان من ) به طور مطلق ، اشاره به تداوم صلاح و نيكوكارى در تمام دودمان او است. جالب اين كه در دعاى اول ، پدر و مادر را شريك مى كند و در دعاى سوم ، فرزندان را ، ولى در دعاى دوم ، براى خود دعا مى كند و اين گونه است انسان صالح كه اگر با يك چشم به خويشتن مى نگرد ، با چشم ديگر به افرادى كه بر او حق دارند ، نگاه مى كند. در پايان آيه دومطلب را اعلام مى دارد كه هر كدام بيانگر يك برنامه عملى مؤثر است ، مى گويد : « پروردگارا ! من در اين سن و سال به سوى تو بازمى گردم و توبه مى كنم » ( اِنّى تُبْتُ اِلَيْكَ ). به مرحله اى رسيده ام كه بايد خطوط زندگى من تعيين گردد و تا به آخر عمر همچنان ادامه يابد ، آرى من به مرز چهل سالگى رسيده ام و براى بنده اى چون من چقدر زشت و نازيبا است كه به سوى تو نيايم و خودم را از گناهان با آب توبه نشويم. و ديگر اين كه مى گويد : « من از مسلمين هستم » ( وَ اِنّى مِنَ الْمُسْلِمينَ ). در حقيقت اين دو جمله پشتوانه اى است براى آن دعاهاى سه گانه و مفهومش اين است كه : « چون من توبه كرده ام و تسليم مطلق در برابر فرمان تو هستم ، تو نيز بزرگوارى كن و مرا مشمول آن نعمت ها بفرما » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اَوْزِعْنى»: واژه «ايزاع» در اصل به مفهوم واداشتن به كارى با نرمش و لطف و مداراست.

وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرًا

و بار برداشتن مادر و به دنيا آوردن كودك و از شير گرفتن او سى ماه به طول مى انجامد، چرا كه كمترين مدت باردارى مادر و دوران كامل شيرخوارگى كودك سى ماه است.

«ابن عباس» بر آن است كه: هرگاه دوران باردارى زن نُه ماه به طول انجامد، در آن صورت دوران شيرخوارگى كودك بيست و يك ماه خواهد بود؛ امّا اگر مادرى شش

ماهه كودك خويش را به دنيا آورد، كودك او بيست و چهار ماه شير خواهد خورد.

حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ

تا آن گاه كه آن فرزند به اوج توانمندى و رشد كامل خويش نايل آمد . به باور پاره اى منظور چهل سالگى است و اين همان اوج كمال و مرحله اى است كه پيامبران به دريافت وحى و پيام خدا مفتخر شدند.

وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً و به مرز چهل سالگى رسيد.(1)

با اين بيان چنين دريافت مى گردد كه دوران كمال، رسيدن به چهل سالگى است و انسان دراين مرحله به نعمت خرد و خردمندى و تجربه و آگاهى و قدرت مقايسه و انتخاب و رأى مى رسد.

قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ

در اين مرحله است كه مى گويد: پروردگارا! به من الهام بخش و توفيق ارزانى دار تا سپاس نعمتى را كه به من و پدر و مادرم ارزانى داشتى بجا آورم؛

وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ

و ياريم كن تا كارى شايسته انجام دهم كه تو از آن كار خشنود گردى.

وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي

و تو اى پروردگار من! بر من منت گذار و درستكارى و صلاح و رستكارى و فلاح را در دودمان من قرار ده و براى من در آنها شايستگى و نام نيك گذار.

از ديدگاه برخى اين فراز از آيه شريفه دعا مى باشد كه به منظور اصلاح و سازندگى آنان از بارگاه خدا خواسته مى شود تا آنان در زندگى فرمان خدا را اطاعت و مقررات او را رعايت كنند و يكتاپرست باشند. به باور ما نيز اين ديدگاه بهتر به نظر مى رسد،7.


1) در روايات رسيده نيز به صورت هاى مختلف به چهل سالگى به عنوان مرحله كمال انسان اشاره رفته است. در روايت است كه شيطان بر چهره كسى كه به چهل سالگى رسيده، امّا تربيت نيافته و توبه نپذيرفته است، دست مى كشد و مى گويد:بَاَبى وَجْهٌ لا يُفْلِحُ. پدر و مادرم فداى چهره اى بادكه هرگزرستگار نخواهد شد.روح المعانى،ج 26، ص 17.

چرا كه اگر فرزندان انسان خدا را فرمان برند، در حقيقت به پدر و مادر نيز نيكى كرده اند. و واژه «ذُرِّيَّة» در دعا نشانگر آن است كه او به نسل و تبار و دودمانش دعا مى كند، چرا كه اين واژه در مورد فرزندانى كه پس از انسان به دنيا مى آيند، به كار مى رود. «سهل بن عبدالله» در تفسير اين جمله مى گويد: منظور اين است كه: پروردگارا! فرزندان مرا براى من نسلى شايسته و پرافتخار و براى خودت بندگانى درستكار و شايسته كردار قرار ده.

إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ

من از گناهان و لغزش هايم به سوى تو بازمى گردم.

وَإِنِّي مِنَ الْمُسْلِمِينَ

و از اسلامگرايان واقعى و فرمانبرداران بارگاه تو هستم.

فيلمى كوتاه از آغاز تا فرجام يك زندگى خداپسندانه

(1) در آيه مورد بحث قرآن از جمله اين درس را مى دهد كه فيلمى كوتاه و گويا از آغاز زندگى يك انسان مترقى و شايسته كردار تا فرجام زندگى او و نيز آرزوها و آرمان ها و خواسته ها و هدفها و سرانجامِ او را به تابلو مى برد كه راهگشا و راهنما و الهام بخش است كه اين گونه ترسيم مى گردد:

1 - در مرحله نخست بايد به سلامت جسم و رشد جسمى انسان انديشيد.

2 - در گام دوّم، سخن از رشد فكرى و عقلى وعاطفى و روحى و وجدانى انسان است، كه در تربيت بايد مورد نظر مربيان قرار گيرد.

3 - آن گاه است كه انسان به مرحله سپاس آفريدگار خويش مى رسد و راه بندگى و پروا و عدالت و آزادگى و رعايت حقوق انسانها و تضمين حقوق بشر را در دستوركار قرارمى دهد. .


1) مترجم .

4 - و نيز به سپاس گزارى از پدر و مادر و مربّيان و آموزگاران و كسانى كه در تربيت و سازندگى او كوشيده اند.

5 - اين انسان در صورتى كه دستخوش لغزش گرديد، بى درنگ به بارگاه خدا بازمى گردد و توبه مى كند.

6 - و نيز با همه وجود به انجام كار شايسته پاى مى فشارد.

7 - و نيز به تربيت نسل شايسته و فرزندان نيكوكردار همت مى گمارد.

8 - و سرانجام هم به جايى اوج مى گيرد كه سراسر تسليم خدا مى شود.

آرى، مربيان و آموزگاران و حكومت و جامعه بايد در تربيت نسل ها اين نكات و مراحل را در نظر داشته باشند.(1)6.


1) روح المعانى، ج 26، ص 16.

اُولئِكَ الَّذينَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ اَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ نَتَجاوَزُ عَنْ سَيِّئاتِهِمْ فى اَصْحابِ الْجَنَّةِ وَعْدَ الصِّدْقِ الَّذى كانُوا يُوعَدوُنَ

آن ها كسانى هستند كه ما بهترين اعمالشان را قبول مى كنيم و از گناهانشان مى گذريم و در ميان بهشتيان جاى دارند ، اين وعده صدقى است كه وعده داده مى شدند. (16 / احقاف)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين آيه ، بيان گويايى است از اجر و پاداش اين گروه از مؤمنان شكرگزار صالح العمل و توبه كار كه به سه پاداش مهم در آن اشاره شده است. نخست مى فرمايد : « آن ها كسانى هستند كه ما بهترين اعمالشان را قبول مى كنيم ». با اين كه خداوند همه اعمال نيك رامى پذيرد ، چرا مى گويد : « بهترين اعمال آن ها را پذيرا مى شود »؟ در پاسخ اين سؤال ، جمعى از مفسران گفته اند : منظور از بهترين اعمال ، واجبات و مستحبات است در برابر مباحات كه اعمال خوبى است ، اما چيزى نيست كه مورد پذيرش واقع شود و اجر و ثوابى به آن تعلق گيرد .(1)پاسخ ديگر اين كه خداوند ، بهترين اعمال آن ها را معيار پذيرش قرار مى دهد و حتى اعمال درجه دو و كم اهميت آن ها را به حساب اعمال درجه يك به فضل و رحمتش مى گذارد، اين درست به آن مى مانَد كه خريدارى به عنوان فضل و كرم ، اجناس متفاوتى را كه ازطرف فروشنده اى عرضه شده است، به بهاى جنس اعلاء محاسبه كند و از فضل و لطف خداوند، هر چه گفته شود ، عجيب نيست. موهبت دوم ، پاكسازى آن ها است ، مى گويد: « ما از گناهانشان مى گذريم ». « در حالى كه در ميان بهشتيان جاى دارند » و اين سومين موهبت الهى نسبت به آن ها است كه آنان را با اين كه لغزش هايى داشته اند ، شستشو داده ، در كنار نيكان و پاكانى جاى مى دهد كه از مقربان درگاه اويند .ث.


1) «مجمع البيان»، «الميزان» و غيره،ذيل آيات موردبحث.

انسان بهشتى از ديدگاه قرآن

دو آيه مورد بحث ، ترسيمى است از يك انسان مؤمن بهشتى كه هفت مرحله به شرح زير را در زندگى طى مى كند؛

1 - رشد جسمانى .

2 - كمال عقلى .

3 - شكرگزارى در برابر نعمت هاى پروردگار .

4 - شكر زحمات طاقت فرساى پدر و مادر .

5 - به موقع از لغزش ها و خطاها توبه كردن .

6 - به انجام اعمال صالح از جمله تربيت فرزندان اهتمام ورزيدن .

7 - و سرانجام به مقام تسليم مطلق در برابر فرمان الهى ، صعود كردن و همين امر سبب مى شود كه غرق در رحمت و غفران و نعمت هاى گوناگون خداوند شود. آرى بايد يك انسان بهشتى را از اين صفاتش شناخت .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

منظور از آنان همان كسانى هستند كه در آيات گذشته از آنان سخن رفت و از ايمان و عمل شايسته، سپاس از نعمت هاى خدا و توبه و فرمانبردارى از ذات بى همتاى او سخن مى گفتند؛ و منظور از كارهاى شايسته يا شايسته ترين كارها، عبادت هاى واجب و مستحب آنان است كه برترين پاداش را دريافت مى دارند.

وَ نَتَجاوَزُ عَنْ سَيِّئَاتِهِمْ و از گناهان آنان نيز مى گذريم.

فِي أَصْحَابِ الْجَنَّةِ اين فراز از آيه شريفه در موضع نصب و حال مى باشد و منظور اين است كه: اين در حالى است كه آنان در زمره اهل بهشت هستند.

وَعْدَ الصِّدْقِ الَّذِي كَانُوا يُوعَدُونَ اين همان وعده راست و درستى است كه هماره به آنان وعده داده مى شد.

منظور از اين وعده راست وعده خدا مى باشد كه به ايمان آوردگان وعده فرمود كه كارهاى شايسته شايسته كرداران را پذيرفته و لغزش ها و گناهانشان را مى بخشايد و در پرتو فضل و كرم خويش اگر بخواهد عذاب را با توبه و آمرزشخواهى يا بدون آن از آنان برخواهد داشت. لازم به يادآورى است كه اين وعده، هماره از زبان پيام آوران خدا به مردم داده شده است.

ارتباط بى احترامى به پدر و مادر و عاقبت به شر شدن

وَ الَّذى قالَ لِوالِدَيْهِ اُفٍّ لَكُما اَتَعِدانِنى اَنْ اُخْرَجَ وَ قَدْخَلَتِ الْقُروُنُ مِنْ قَبْلى وَ هُما يَسْتَغيثانِ اللّهَ وَيْلَكَ امِنْ اِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَيَقُولُ ما هذا اِلاّ اَساطيرُ الاَْوَّلينَ

كسى كه به پدر و مادرش مى گويد: اف بر شما ! آيا به من وعده مى دهيد كه روز قيامت مبعوث مى شوم ؟ درحالى كه قبل از من اقوام زيادى بودند ( و هرگز مبعوث نشدند ) و آن ها پيوسته فرياد مى كشند و خدا را به يارى مى طلبند كه واى برتو ، ايمان بياور كه وعده خدا، حق است، اما او پيوسته مى گويد : اين ها چيزى جز افسانه هاى پيشينيان نيست. (17 / احقاف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در آيات قبل ، سخن از مؤمنانى در ميان بودكه در پرتو ايمان و عمل صالح و شكر نعمت هاى حق و توجه به حقوق پدر و مادر و فرزندان، به مقام قرب الهى راه مى يابند و مشمول الطاف خاص او مى شوند. اما در آيات 17 تا 19 ، سخن از كسانى است كه در نقطه مقابل آن ها قرار دارند ، افرادى بى ايمان و حق نشناس و عاق پدر ومادر. اوصافى كه ازاين آيه درباره آن گروه استفاده مى شود، چندوصف است؛ بى احترامى و اسائه ادب نسبت به مقام پدر و مادر ، زيرا « اُفّ » در اصل به معنى هر چيز كثيف و آلوده است و در مقام توهين و تحقير گفته مى شود. ديگر اين كه نه تنها ايمانى به قيامت و روز رستاخيز ندارند ، بلكه آن را به باد مسخره گرفته ، جزء افسانه ها و پندارهاى خرافى مى شمرند. وصف ديگرشان اين است كه گوش شنوا ندارند، تسليم در برابر حق نيستند و روحشان از غرور و جهل و خودخواهى انباشته است.

آرى پدر و مادر دلسوز او هر چه تلاش و كوشش مى كنند كه او را از گرداب جهل و بى خبرى نجات دهند ، تا اين فرزند دلبند گرفتار عذاب دردناك الهى نشود ، او همچنان در كفر خود پافشارى مى كند و اصرار مى ورزد و سرانجام ناچار او را رها مى كنند و عاقبت به شرّ مى شود.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اينك سخن از كسانى است كه نه سپاس نعمت هاى خدا را مى كنند و نه حقوق پدر و مادر را پاس مى دارند.

در اين مورد در آيه مورد بحث مى فرمايد:

وَ الَّذِي قَالَ لِوَالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُمَا

و آن كسى كه هرگاه پدر و مادرش از سر مسئوليت و دلسوزى و خيرخواهى او را به ايمان و پروا و انجام كارهاى شايسته و آراستگى به اخلاق و ارزش هاى انسانى دعوت مى كنند، به آنان پرخاشگرانه فرياد برمى آورد كه: اف بر شما! اين جمله نشان خشم و نفرت و حرمت شكنى و بى ادبى است و مفهوم آن اين است كه: «بُعْداً لَكُما» از رحمت خدا دور باشيد؛ يا از برابر ديدگانم دور باشيد تا شما را نبينم.

به باور پاره اى منظور اين است كه گستاخانه به آنان مى گويد: كثافت ها! زباله ها! درست همان گونه كه انسان به هنگامى كه بوى نامطبوعى به مشامش برسد واكنش نشان مى دهد و اظهار تنفر و انزجار مى نمايد.

أَتَعِدَانِنِي أَنْ أُخْرَجَ وَقَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِي

آيا به من وعده مى دهيد كه در آستانه رستاخيز و روز قيامت از گور خويش زنده و برانگيخته خواهم شد، با اينكه جامعه ها و امت هايى پيش از من مرده اند و روزگارشان سپرى گرديده و هرگز بازنيامده اند و به زندگى بازنگشته اند؟!

وَهُمَا يَسْتَغِيثَانِ اللَّهَ

امّا آن پدر و مادر با ايمان و درست انديش در برابر اين پرخاشجويى و خيره سرى فرزند خويش به بارگاه خدا روى مى آورند و در حالى كه خدا را به فريادرسى مى خوانند و از ذات پاك و بى همتاى او مى خواهند تا دست فرزندشان را با مهر و لطف و بخشايش خويش بگيرد و او را به سوى ايمان و پذيرش حق راه نمايد، در همان شرايط به فرزند خويش مى گويند:

وَيْلَكَ آمِنْ واى بر تو! واى... از روز رستاخيز و حساب خدا پروا كن و به آنچه پيامبر

خدا آورده است و مردم را راه مى نمايد ايمان آور!

إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ

چرا كه بى گمان وعده خدا در مورد برانگيخته شدن مردگان و حساب و كتاب و پاداش و كيفر روز رستاخيز حق است؛

فَيَقُولُ مَا هَذَا اِلاّ أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ

امّا آن فرزند خيره سر با گستاخى و حق ناپذيرى مى گويد: اين قرآن و آنچه كه شما مرا به سوى آن فرا مى خوانيد، چيزى جز افسانه هاى پيشينيان نيست و هيچ كدام واقعيت ندارد!

گروهى از جمله «حسن» و «زَجّاج» برآنند كه: پيام آيه جهانشمول و عام است و هر فرزند گستاخ و خيره سرى را شامل مى گردد كه به جاى حق پذيرى و نمك شناسى، با پدر و مادر بدرفتارى كند و سخنان درست و سنجيده آنان را نپذيرد. اين حقيقت از ادامه آيات نيز دريافت مى گردد.

اوُلئِكَ الَّذينَ حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ اِنَّهُمْ كانُوا خاسِرينَ

آن ها كسانى هستند كه فرمان عذاب همراه اقوام ( كافرى ) كه قبل از آن ها از جن و انس بودند ، درباره آن ها مسجل شده ، چرا كه همگى زيانكار بودند.(18 / احقاف)

شرح آيه از تفسير نمونه

همان طور كه در آيات گذشته پاداش مؤمنان صالح العمل بيان شد، در اين جا سرانجام كار كافران جسور و خيره سر را نيز بيان كرده است. در مقايسه اين دو گروه دوزخى و بهشتى ، در اين آيات به اين امور برخورد مى كنيم. آن ها مدارج رشد و تكامل خود را طى مى كنند ، درحالى كه اين ها همه سرمايه هاى خويش را از دست مى دهند و زيانكارند. آن ها حق شناسند و شكرگزار ، حتى در برابر پدر و مادر ، اما اين ها حق نشناسند و جسور و بى ادب ، حتى نسبت به والدينشان. آن ها « همراه مقربان خداوند » در بهشتند و اين ها در « زمره اقوام بى ايمان » در دوزخند و هريك به گروه همجنس خود ملحق مى شوند. آن ها از لغزش هاى خود توبه مى كنند و در برابر حق ، تسليم هستند اما اين ها طغيانگر و سركش و خودخواه و متكبر هستند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آنان همه گرفتار كيفر كردارشان مى گردند چرا كه همه آنان از زيانكاران بودند. آرى، آنان با گناه و نافرمانى خدا خويشتن را به كام هلاكت و عذاب افكندند و كدامين زيان از اين سهمگين تر و رسواتر؟!

وَ لِكُلٍّ دَرَجاتٌ مِمّا عَمِلُوا وَ لِيُوَفِّيَهُمْ اَعْمالَهُمْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ

و براى هركدام از آن ها درجاتى است بر طبق اعمالى كه انجام داده اند، تا خداوند كارهاى آن ها را بى كم وكاست به آنان تحويل دهد و به آن ها هيچ ستمى نخواهد شد.(19 / احقاف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« دَرَجات » جمع « درجة » معمولاً به پله هايى گفته مى شود كه از آن به سمت بالا مى روند و « دَرَكات » جمع « دَرَك » به پله هايى گفته مى شود كه از آن به طرف پايين حركت مى كنند ، لذا در مورد بهشت ، « درجات » و در مورد دوزخ ، « دركات » گفته مى شود ، ولى در آيه مورد بحث ، كه هردو باهم ذكر شده ، با توجه به اهميت مقام بهشتيان ، هر دو به عنوان « درجات » آمده و به اصطلاح از باب « تغليب » است. چنان نيست كه بهشتيان يادوزخيان ، همه در يك درجه باشند ، بلكه آن ها نيز به تفاوت اعمالشان و به تناسب خلوص نيّت و ميزان معرفتشان ، مقامات متفاوتى دارند و اصل عدالت ، دقيقا در اين جا حاكم است. سپس مى افزايد : « وَ لِيُوَفِّيَهُمْ اَعْمالَهُمْ » ، اين تعبير اشاره ديگرى است به مسأله « تجسم اعمال » كه در آن جا اعمال آدمى با او خواهد بود ، اعمال نيكش ، مايه رحمت و آرامش او است و اعمال زشتش ، مايه بلا و ناراحتى و رنج و عذاب او .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

به باور «ابن زيد» و «ابومسلم» منظور اين است كه: هركدام از ايمان آوردگان شايسته كردار و كفرگرايان گناهكار و ستمكار متناسب با شرايط و عملكردشان درجات و مراتبى خواهند داشت و روشن است كه درجات شايسته كرداران در بهشت پرنعمت و زيباى خداست و درجات كافران و ظالمان، عبارت از دركات دوزخ است.

وَلِيُوَفِّيَهُمْ أَعْمَالَهُمْ

هدف اين است كه پاداش و كيفر كارهايشان را به طور كامل به آنان بدهيم.

وَ هُمْ لاَ يُظْلَمُونَ و به آنان هيچ ستمى نخواهد رفت.

آرى، با آنان براساس عدل و داد رفتار مى گردد، به گونه اى كه در مورد كسى كه در خور عذاب و كيفر نيست، ذرّه اى عذاب نخواهد بود و كسى كه در خور پاداش است ذرّه اى از او دريغ نخواهد شد.

سيماى خانواده و جامعه اسلامى

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِرُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَريهُمْ رُكَّعا سُجَّدا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانا سيماهُمْ فى وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِالسُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْريةِ وَ مَثَلُهُمْ فِى الاِْنْجيلِ كَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْئَهُ فَازَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِه يُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغيظَ بِهِمُ الْكُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلوُا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ اَجْرا عَظيما

محمد فرستاده خدا است و كسانى كه با او هستند در برابركفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند ، پيوسته آن ها را در حال ركوع و سجود مى بينى ، آن ها همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند ، نشانه آن ها در صورتشان از اثر سجده نمايان است ، اين توصيف آن ها در تورات است و توصيف آن ها در انجيل همانند زراعتى است كه جوانه هاى خود را خارج ساخته، سپس به تقويت آن پرداخته ، تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و به قدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وامى دارد، اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد ، خداوندكسانى از آن ها را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است. (29 / فتح)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين آيه ترسيم بسيار گويايى از اصحاب و ياران خاص پيامبر صلى الله عليه و آله و آن ها كه در خط او بودند ، از لسان تورات و انجيل بيان كرده كه هم افتخار و مباهاتى است براى آن ها كه در « حديبيه » و مراحل ديگر پايمردى به خرج دادند و هم درس آموزنده اى است براى همه مسلمانان درتمام قرون و اعصار. در آغاز مى فرمايد : « محمد فرستاده خدا است ». سپس به توصيف يارانش پرداخته و اوصاف ظاهر و باطن و عواطف و افكار و اعمال آن ها را در طى پنج صفت چنين بيان مى كند :

1 - «كسانى كه با او هستند در برابر كفار شديد و محكم هستند» ( وَ الَّذينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ ).

2 - در دومين وصف مى گويد: « اما در ميان خود رحيم و مهربانند » (رُحَماءُ بَيْنَهُمْ ) .

آن ها كانونى از عواطف و محبت نسبت به برادران و دوستان و هم كيشانند و آتشى سخت و سوزان و سدى محكم و پولادين در مقابل دشمنان . در حقيقت عواطف آن ها در اين « مهر » و « قهر » خلاصه مى شود .

3 - در سومين صفت كه از اعمال آن ها سخن مى گويد مى افزايد : « پيوسته آن ها را در حال ركوع و سجود مى بينى و همواره به عبادت خدا مشغولند » ( تَريهُمْ رُكَّعا سُجَّدا ). اين تعبير عبادت و بندگى خدا را كه با دو ركن اصليش « ركوع و سجود » ترسيم شده به عنوان حالت دائمى و هميشگى آن ها ذكر مى كند ، عبادتى كه رمز تسليم در برابر فرمان حق و نفى كبر و خودخواهى و غرور ، از وجود ايشان است .

4 - در چهارمين توصيف كه از نيت پاك و خالص آن ها بحث مى كند ، مى فرمايد : « آن ها همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند » (يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانا ) .

نه براى تظاهر و ريا قدم برمى دارند و نه انتظار پاداش از خلق خدا دارند ، بلكه چشمشان تنها به رضا و فضل او دوخته شده و انگيزه حركت آن ها در تمام زندگى همين است و بس. حتى تعبير به « فَضْل » نشان مى دهد كه آن ها به تقصير خود معترفند و اعمال خود را كمتر از آن مى دانند كه پاداش الهى براى آن بطلبند ، بلكه با تمام تلاش و كوشش باز هم مى گويند خداوندا ! اگر فضل تو به يارى ما نيايد واى بر ما .

5 - در پنجمين و آخرين توصيف از ظاهر آراسته و نورانى آن ها بحث كرده ، مى گويد : « نشانه آن ها در صورتشان از اثر سجده نمايان است » (سيماهُمْ فى وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ).

« سيما » در اصل به معنى علامت و هيئت است ، خواه اين علامت در صورت باشد يا در جاى ديگر بدن هرچند در استعمالات روزمره فارسى به نشانه هاى صورت و وضع ظاهرى چهره گفته مى شود. به تعبير ديگرى « قيافه » آن ها به خوبى نشان مى دهد كه آن ها انسان هايى خاضع در برابر خداوند و حق و قانون و

عدالتند ، نه تنها در صورت آن ها ، كه در تمام وجود و زندگى آنان اين علامت منعكس است. به هرحال قرآن بعداز بيان همه اين اوصاف مى افزايد: « اين توصيف آن ها ( ياران محمد صلى الله عليه و آله ) در تورات است » ( ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْريةِ ). اين حقيقتى است كه از پيش گفته شده و توصيفى است در يك كتاب بزرگ آسمانى كه از پيش از هزارسال قبل نازل شده است. سپس به توصيف آن ها در يك كتاب بزرگ ديگر آسمانى يعنى « انجيل » پرداخته ، چنين مى گويد : « توصيف آن ها در انجيل همانند زراعتى است كه جوانه هاى خود را خارج ساخته ، سپس به تقويت آن پرداخته ، تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و به قدرى نمو و رشد كرده و پر بركت شده كه زارعان را به شگفتى وامى دارد » ( وَ مَثَلُهُمْ فِى الاِْنْجيلِ كَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْئَهُ فَازَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِه يُعْجِبُ الزُّرّاعَ ). «شَطْأَ» به معنى «جوانه» و «جوجه» است، جوانه هايى كه از پايين ساقه و كنار ريشه ها بيرون مى آيد. « آزَرَ » از ماده « مُؤازَرَة » به معنى معاونت است .

« اِسْتَغْلَظَ » از ماده « غلظت » به معنى سفت و محكم شدن است. جمله « اِسْتَوى عَلى سُوقِهِ » مفهومش اين است كه به حدى محكم شده كه بر پاى خود ايستاده ، ( توجه داشته باشيد كه « سوق » جمع « ساق » است ). تعبير « يُعْجِبُ الزُّرّاعَ» يعنى به حدى از نمو سريع و جوانه هاى زياد و محصول وافر رسيده كه حتى كشاورزانى كه پيوسته با اين مسائل سر و كار دارند در شگفتى فرو مى روند. جالب اين كه : در توصيف دوم كه در انجيل آمده نيز پنج وصف عمده براى مؤمنان و ياران محمد صلى الله عليه و آله ذكر شده است ، ( جوانه زدن كمك كردن براى پرورش محكم شدن برپاى خود ايستادن نمو چشمگير اعجاب انگيز ). درحقيقت اوصافى كه در تورات براى آن ها ذكر شده ، اوصافى است كه ابعاد وجود آن ها را ازنظرعواطف و اهداف و اعمال و صورت ظاهر بيان مى كند و امااوصافى كه در انجيل آمده بيانگرحركت و نمو و رشد آن ها در جنبه هاى مختلف است. آرى آن ها انسان هايى هستند با صفات والا كه آنى از « حركت » باز نمى ايستند ، همواره جوانه مى زنند و جوانه ها پرورش مى يابد و

بارور مى شود. همواره اسلام را با گفتار و اعمال خود در جهان نشر مى دهند و روز به روز خيل تازه اى بر جامعه اسلامى مى افزايند. سپس در دنباله آيه مى افزايد : اين اوصاف عالى ، اين نمو و رشد سريع و اين حركت پر بركت ، به همان اندازه كه دوستان را به شوق و نشاط مى آورد ، سبب خشم كفار مى شود : « اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد » ( لِيَغيظَ بِهِمُ الْكُفّارَ ) . و در پايان آيه مى فرمايد : « خداوند كسانى از آن ها را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است » ( وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلوُا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ اَجْرا عَظميا ). بديهى است اوصافى كه در آغاز آيه گفته شد ايمان و عمل صالح در آن جمع بود ، بنابراين تكرار اين دو وصف ، اشاره به تداوم آن است ، يعنى خداوند اين وعده را تنها به آن گروه از ياران محمد صلى الله عليه و آله داده كه در خط او باقى بمانند و ايمان و عمل صالح را تداوم بخشند و گرنه كسانى كه يك روز در زمره دوستان و ياران او بودند و روز ديگر از او جدا شدند و راهى بر خلاف آن در پيش گرفتند ، هرگز مشمول چنين وعده اى نيستند. جمله « وَالَّذينَ مَعَهُ » ( كسانى كه با او هستند ) مفهومش همنشين بودن و مصاحبت جسمانى با پيامبر صلى الله عليه و آله نيست ، چراكه منافقين هم داراى چنين مصاحبتى بودند، بلكه منظوراز « مَعَهُ » به طور قطع همراه بودن از نظر اصول ايمان و تقوى است. بنابراين ما هرگز نمى توانيم از آيه فوق يك حكم كلى درباره همه معاصران و همنشينان پيامبر صلى الله عليه و آله استفاده كنيم. ولى هرگاه خودرا از پيشداورى ها تهى كنيم، قرائن روشنى در برابر ما وجود دارد كه اين عقيده مشهور را متزلزل مى سازد : جمله «رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ » در سوره توبه تنها مخصوص مهاجران وانصار نيست ، زيرا در همان آيه در كنار مهاجران و انصار « وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ » قرار گرفته كه مفهومش شامل تمام كسانى است كه تا دامنه قيامت به نيكى از آن ها پيروى مى كنند. همان گونه كه «تابعان» اگر يك روز در خط ايمان و احسان باشند و روز ديگر در خط كفر و اسائه (بدى كردن) قرار گيرند، از زيرچتر رضايت الهى خارج مى شوند. عين اين مطلب درباره «صحابه» نيز مى آيد ، زيرا آن ها را نيز در آخرين آيه سوره فتح

مقيد به ايمان و عمل صالح كرده كه اگر يك روز اين عنوان از آن ها سلب شود از دايره رضايت الهى بيرون خواهند رفت. و به تعبيرديگر، تعبير به «احسان» هم در مورد « تابعان » است و هم در مورد « متبوعان » ، بنابراين هر كدام از اين دو ، «خط احسان» را رها كنند مشمول رضايت خدا نخواهند بود.

در روايات اسلامى كه در تفسير آيه اخير آمده است ، تأكيد فراوانى بر روى اصل « رُحَماءُ بَيْنَهُمْ » ديده مى شود. از جمله در حديثى از امام صادق مى خوانيم : « مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمى كند ، تنهايش نمى گذارد ، تهديدش نمى كند و سزاوار است مسلمان در ارتباط و پيوند و تعاون و محبت و مواسات با نيازمندان كوشش كند و نسبت به يكديگر مهربان باشند ، تا مطابق گفته خداوند «رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» نسبت به يكديگر با محبت رفتار كنيد و حتى در غياب آن ها نسبت به امورشان دلسوزى كنيد ، آن گونه كه انصار در عصر رسول اللّه بودند » . (1)ولى عجيب است كه مسلمانان امروز از رهنمودهاى مؤثر اين آيه و ويژگى هايى كه براى مؤمنان راستين وياران رسول اللّه صلى الله عليه و آله نقل مى كند ، فاصله گرفته اند ، گاه آن چنان به جان هم مى افتند و كينه توزى و خونريزى مى كنند كه هرگز دشمنان اسلام آن چنان نكردند. گاه با كفار آن چنان پيوند دوستى مى بندند كه گويى برادرانى از يك اصل و نسبند. نه خبرى از آن ركوع و سجود است و نه آن نيات پاك و « اِبْتِغاءِ فَضْلِ اللّه » و نه آثار سجود در چهره نمايان و نه آن نمو و رشد و جوانه زدن و قوى شدن و روى پاى خود ايستادن. و عجب اين كه هرقدر از اين اصول قرآنى فاصله گرفته ايم به درد و رنج و ذلت و نكبت بيشترى گرفتار شده ايم، ولى باز متوجه نيستيم از كجا ضربه مى خوريم؟ باز «حميّت هاى جاهليت» مانع انديشه و تجديد نظر و بازگشت به قرآن است، خدايا ما را از اين خواب عميق و خطرناك بيدار كن. .


1) « نور الثقلين » ، جلد 5 ، صفحه 77 حديث 91 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«كُفّار»: در اين جا به مفهوم كشاورز آمده است، چرا كه كشاورز بذرها و دانه را در دل خاك مى پوشاند و هر چيزى را انسان بپوشاند، به كار او كُفْر و حق پوشى گفته مى شود.

در آيه مورد بحث در ترسيم سيماى جامعه مورد نظر اسلام مى فرمايد:

مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ

محمّد صلى الله عليه و آله فرستاده و پيام آور خداست.

درآغاز آيه قرآن نام مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله رابه صراحت مى برد تا جايى براى ترديد و ترديد افكنى در مورد حقانيت دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله نماند.

آن گاه مى افزايد:

وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ

و كسانى كه به همراه پيامبرند، در برابر تجاوز و زورمدارى كفرگرايان تجاوزكار سخت گير و پرصلابت هستند، امّا در جامعه و با مردم خويش نرمخو و پرمهر و بسيار فروتن مى باشند. «حسن» مى گويد: سخت گيرى مردم با ايمان نسبت به كفرگرايانِ تجاوزكار به جايى رسيده بود كه از لباس آنان نيز دورى مى جستند تا به لباس شان نچسبد. و نيز از دست و بدن آنان دورى مى جستند تا به بدنشان نرسد. امّا در ميان خجامعه و مردم خويش مهر و نرمخويى شان چنان بود كه هيچ انسان توحيدگرا و با ايمانى به برادر دينى خويش نمى رسيد، جز آن كه با او دست مهر مى داد و چهره اش را مى بوسيد و او را مورد لطف و تفقد قرار مى داد و حقوق و حرمت آنان را پاس مى داشت.(1)كارشان درست هماهنگ با مفهوم اين آيه شريفه بود كه مى فرمايد:د.


1) در رابطه با رعايت حقوق متقابل در جامعه اسلامى به تفسير نورالثقلين، ج 5، ص 77؛ اصول كافى، ج 2، ص 169 بنگريد.

اَذِلَةٍ عَلَى الْمُؤْمِنينَ اَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرينَ(1)

مردم با ايمان نسبت به يكديگر سراپا خيرخواهى و ادب و فروتنى هستند و در برابر كفرگرايان و ظالمان و تجاوزكاران سرسخت و پرصلابت.

در ادامه آيه در وصفِ جامعه مطلوب مى افزايد:

تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا

آنان را هماره در حال ركوع و سجده و عبادت خدا مى نگرى، چرا كه آنان بسيار نماز مى خوانند و راه و رسم نماز و فرهنگ آن را برپا مى دارند.

يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا

و بدين وسيله فزون بخشى و مهر خدا را مى جويند و از بارگاه او نعمت ها و خشنودى ذات بى همتايش را مى خواهند.

سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ

در تفسير اين فراز ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به باور «ابن عباس» و برخى ديگر منظور اين است كه: علامت و نشانه آنان در روز رستاخيز اين است كه جايگاه سجده آنان در پيشانى شان بسيار سپيد و درخشان است.

2 - امّا از ديدگاه گروهى از جمله «سعيد بن جُبَير» منظور اين است كه: اثر سجده هاى طولانى را در پيشانى آنان مى نگرى و اين اثر در پيشانى همان اثر خاكى است كه پس از سجده بر جاى مى ماند، چرا كه آنان بر خاك سجده مى كنند،نه پارچه و فرش.

ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ

اين وصف ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و جامعه و مردم مورد نظر او در تورات است؛ چرا كه همان وصفى كه براى آنان در قرآن آمده است در تورات نيز ترسيم شده است.4.


1) سوره مائده، آيه 54.

در ادامه آيه به وصف آنان در انجيل پرداخته و مى افزايد: وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ

و وصف آنان در انجيل بسان كِشته و زراعتى است كه جوانه هاى خود را از دل زمين بيرون آورده و رو به سوى آسمان دارد.

فَآزَرَهُ

آن گاه آن را نيرومند و پرتوان ساخته و بدان استحكام بخشيده است.

به باور پاره اى منظور اين است كه: اين جوانه ها به شاخه هاى مادر پيوسته و بسان آن ها نيرومند و پرتوان شده است.

فَاسْتَغْلَظَ

تا ستبر شده و رشد نموده است.

فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ

و بر ساقه هاى خود ايستاده است.

آرى، اين كِشته و زراعت به گونه اى رشد نموده و بر ريشه ها و ساقه ها و شاخه هاى پرتوان خود ايستاده، به گونه اى كه گويى جوانه ها با اصله ها همانند شده اند. واژه «سُوق» جمع ساق و ساقَة است و منظور اين است كه: اين زراعت و كِشته به رشد نهايى خود رسيده است.

يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ

آرى، اين كِشته و اين زراعت به گونه اى رشد نموده و به محصول فراوان رسيده است كه حتى كشاورزان را نيز كه خود آن را كاشته اند شادمان و شگفت زده ساخته است.

«واحدى» در اين مورد مى گويد: در آيه شريفه خداى فرزانه در قالب اين مثال به وصف پيامبر صلى الله عليه و آله و ايمان آوردگان پرداخته كه منظور از كِشت و زراعت وجود گرانمايه پيامبر صلى الله عليه و آله است و جوانه ها ياران فداكار و پراخلاص آن حضرت كه بر گرد خورشيد وجود او هستند. آنان در آغاز طلوع اسلام ناتوان و بى يار و ياور بودند، همان گونه كه

هر نهال و زراعتى در آغاز ضعيف است و آن گاه به تدريج قوت و توان مى يابد و رشد مى كند، مردم توحيدگرا و با ايمان نيز دست يارى بر دست يكديگر نهادند و رفته رفته با ايمان و اخلاص و خودسازى و پروا و دانش و بينش و مديريت درست، به قدرتى شكست ناپذير تبديل شده و بر كارها تسلّط يافتند.

لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ

اين وصف شگفت انگيز و شادى بخش و اين رشد و حركت كمال جويانه و سريع، همان گونه كه دوستداران حق و عدالت را شادمان مى سازد، كفرگرايان و بدانديشان و ستمكاران را به خشم مى آورد. آرى، هدف اين است كه خدا با اين كار كفرگرايان را به خشم آورد و اصلاح ستيزان را ناراحت كند.

به باور گروهى منظور اين است كه: خدا توحيدگرايان و ايمان آوردگان را نيرو بخشيد و پرتوان ساخت تا با شمار بسيار آنان و اتحاد و يگانگى شان در راه حق و عدالت و بندگى خدا، كفرگرايان را به خشم آورد.

در آخرين فراز آيه مى افزايد: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِيمًا

خدا به كسانى از آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند وعده آمرزش و پاداشى پرشكوه داده است.

آرى خداى پرمهر به كسانى كه ايمان آورده و در فرمانبردارى خدا پايدارى ورزيده اند وعده فرموده است كه گناهانشان را بپوشاند وبزدايد و به آنان پاداشى شكوهبار و ماندگار ارزانى دارد.

خط قرمز رفتار خانوادگى و اجتماعى (مسخره كردن، سوءظن، غيبت،تجّسس و القاب زشت)

يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنوُا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى اَنْيَكُونُوا خَيْرا مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى اَنْ يَكُنَّ خَيْرا مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا اَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالاَْلْقابِ بِئْسَ الاِْسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الاْيمانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَاُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد نبايد گروهى از مردان شماگروه ديگر را استهزاء كنند، شايد آن ها از اين ها بهتر باشندو نه زنانى از زنان ديگر ، شايد آنان بهتر از اينان باشند و يكديگر را مورد طعن و عيب جويى قرار ندهيد و با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى بعد ازايمان نام كفربگذاريد و آن هاكه توبه نكنند ، ظالم و ستمگرند.(11/حجرات)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين جا مخاطب مؤمنانند ، اعم از مردان و زنان ، قرآن به همه هشدار مى دهد كه از اين عمل زشت بپرهيزند ، چراكه سرچشمه استهزاء و سخريه همان حس خود برتر بينى و كبر و غرور است كه عامل بسيارى از جنگ هاى خونين در طول تاريخ بوده است. و اين « خود برتر بينى » بيشتر از ارزش هاى ظاهرى و مادى سرچشمه مى گيرد ، مثلاً فلان كس خود را از ديگرى ثروتمندتر، زيباتر ، يا از قبيله اى سرشناس تر مى شمرد و احيانا اين پندار كه از نظر علم و عبادت و معنويات از فلان جمعيت برتر است ، او را وادار به سخريه مى كند ، در حالى كه معيار ارزش در پيشگاه خداوند تقوا است و اين بستگى به پاكى قلب و نيت و تواضع و اخلاق و ادب دارد. سپس در دومين مرحله مى فرمايد : « و يكديگر را مورد طعن و عيب جويى قرار ندهيد » ( وَ لا تَلْمِزُوا اَنْفُسَكُمْ ). « لا تَلْمِزُوا » از ماده « لَمْز » به معنى عيب جويى و طعنه زدن است. جالب اين كه قرآن در اين آيه با تعبير « اَنْفُسَكُمْ » به وحدت و يكپارچگى مؤمنان اشاره كرده و اعلام مى دارد كه همه مؤمنان به منزله نفْس واحدى هستند و اگر از ديگرى عيب جويى كنيد ، در واقع از خودتان عيب جويى كرده ايد. و بالاخره در مرحله سوم مى افزايد : « و يكديگر را با القاب زشت و ناپسند

ياد نكنيد » ( وَ لا تَنابَزُوا بِالاَْلْقابِ ). بسيارى از افراد بى بند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند كه بر ديگران القاب زشتى بگذارند و از اين طريق آن ها را تحقير كنند، شخصيتشان را بكوبند و يا احيانا از آنان انتقام گيرند و يا اگر كسى در سابق كار بدى داشته، سپس توبه كرده و كاملاً پاك شده باز هم لقبى كه بازگوكننده وضع سابق باشد، بر او بگذارند. اسلام صريحا از اين عمل زشت نهى مى كند و هر اسم و لقبى را كه كوچك ترين مفهوم نامطلوبى دارد و مايه تحقير مسلمانى است ، ممنوع شمرده است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«وَ لا تَلْمِزُوا»: واژه از ريشه «لَمْز» به مفهوم طعنه زدن و عيبجويى كردن آمده كه كارى زشت و نارواست، مگر اين كه فرد يا گروهى كه از آنان بدگويى مى شود قانون شكن و ظالم و فاسق باشند؛ چرا كه در روايت آمده است كه: قُولُوا فِى الْفاسِقِ ما فيهِ كَىْ يَحْذَرُهُ النّاسُ. هر خصلت زشت و كار نكوهيده اى كه قانون شكن و گناهكار بدان آلوده است بگوييد تا مردم از او برحذر باشند و به دام وى نيفتند. و واژه «هَمْز» نيز به همين مفهوم آمده است.

«لا تَنابَزُوا»: اين واژه از ريشه «نَبْز»، به مفهوم سرزنش نمودن افراد يا گروه ها با لقب هاى ناروايى كه بر آنان مى تراشند و مارك مى زنند، آمده است .

هشدار از ترور شخصيت

به باور برخى از واژه شناسان و مفسران واژه «قَوْم» در مورد مردان به كار مى رود، چرا كه آنان هستند كه در انجام كارها برخى بر ديگرى تكيه مى كنند و بر ديگرى قائم هستند.

واژه «سُخْرِيَّة» به مفهوم به ريشخند گرفتن و استهزا نمودن آمده و در آيه از آن هشدار داده شده است.

به باور «مُجاهِد» منظور اين است كه: هرگز ثروتمندى حق ندارد انسان محرومى را به خاطر فقر و نيازش مسخره كند، چه بسا كه آن فقير در پيشگاه خدا از آن ثروتمندى

كه به ظاهر شريف و آراسته جلوه مى كند، مقام و مرتبه اى والاتر و بالاتر داشته باشد و از او بسيار انسان تر زندگى كند.

«ابن زيد» مى گويد: آيه مورد بحث مردم مسلمان را از مسخره كردن كسانى كه به نوعى به گناه و قانون شكنى درغلطيده اند، هشدار مى دهد، چرا كه ممكن است آن فرد مورد تمسخر به لغزشى ناخواسته دچار شده و اينك از نظر عقيده و انديشه در بارگاه خدا از مسخره كننده بهتر و بالاتر باشد و يا ممكن است در اعماق جان و ژرفاى دل ايمان به خدا آورده و اسلام را برگزيده باشد و از گناه و لغزش گذشته اش سخت نادم است و توبه كرده است.

آن گاه از شگرد زشت و ظالمانه ديگرى هشدار مى دهد كه: وَلاَ تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ

و از يكديگر عيب جويى نكنيد و به هم ناروا و ناسزا نگوييد.

به باور گروهى از مفسران پيشين از جمله «ابن عباس» در آيه مورد بحث به «اَنْفُسَكُمْ» تعبير مى كند، درست بسان اين آيه كه مى فرمايد: وَ لا تَقْتُلُوا اَنْفُسَكُمْ(1)«و يكديگر را نكشيد» و يا «خودكشى نكنيد» و اين تعبير نشان مى دهد كه از ديدگاه قرآن همه مردم با ايمان بسان يك نفر هستند و بر اين اساس هركدام حق حيات ديگرى را به خطر اندازند، چنان است كه گويى به خودكشى دست يازيده اند.

در ادامه آيه از ابزار ديگر ترور شخصيت هشدار مى دهد و مى فرمايد: وَلاَ تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ

و يكديگر را با لقب هاى زشت و ناپسنديده ياد نكنيد.

واژه «اَلْقاب» جمع «لَقَب» مى باشد و منظور از آن، نامى است كه جز نام موردپسند و دلخواه انسان باشد.

پاره اى برآنند كه: «لَقَب» نامى است كه براى كسى مى تراشند، به گونه اى كه با شنيدن آن احساس رنج و ناراحتى مى كند. امّا اگر از آن نام احساس ناراحتى نكند9.


1) سوره نساء، آيه 29.

خواندن با آن نام ناپسند نيست. به عنوان نمونه، به كسى فقيه، قاضى، داور، عادل ، علّامه و... گفته شود و او از اين عنوان ها ناراحت نمى شود و احساس تحقير و ريشخند نمى كند.

به باور برخى منظور آن است كه يكديگر را با عنوان هاى زشت، نظير كافر، فاسق، منافق و... ياد نكنيد.

از «حسن» آورده اند كه در صدر اسلام هنگامى كه برخى از يهوديان و مسيحيان به اسلام ايمان مى آوردند، باز هم پاره اى آنان را يهودى و مسيحى ندا مى دادند، كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين مورد هشدار داد و اين فراز از آيه نيز ناظر به همان نكته است و از آن گونه نداها و صداها هشدار مى دهد.

از «ابن عباس» آورده اند كه: منظور از هشدار در اين مورد اين است كه اگر انسانى دستخوش گناه و لغزشى شد و آن گاه توبه كرد، به خاطر آن گناه او را به باد نكوهش نگيريد كه اين ياد كردن به «لَقَب» زشت است.

بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ

در تفسير اين فراز نيز ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به باور گروهى از جمله «حسن» منظور از واژه «فُسُوق» پس از ايمان، آن است كه به انسان توحيدگرا و با ايمانى عنوان يهودى يا مسيحى دهند. با اين بيان تفسير آيه اين گونه است: چه ناپسنديده و زشت است كه انسان توحيدگرا و با ايمان را با عنوان شرك و كفرى كه پيش از اعلام اسلام و ايمان داشته است مى خوانيد!

2 - امّا به باور برخى منظور اين است كه: بد چيزى است نام فسق را پس از ايمان و اسلام با غيبت مسلمانان و عيب جويى از آنان براى خود خريدن! پس از اين گناهان دورى جوييد و اين عنوان را نپذيريد و خود را پس از اعلام اسلام در خور آن نسازيد.

امّا به نظر مى رسد كه اين تفسير نشانگر آن نيست كه دو عنوان «فِسْق» و «ايمان» در كنار هم نمى توانند باشند، چرا كه تفسير دوم بسان اين است كه گفته شود: «بِئْسَ الْحالُ

الْفُسُوقُ بَعْدَ الشّيبِ» گناهكارى به همراه پيرى و سالخوردگى حال ناپسنديده اى است ؛ در حالى كه آيه نشانگر مفهوم ديگرى مى باشد و آن اين است كه مى گويد: كفر و فسقى كه پس از ايمان بيايد و جايگزين آن شود بد چيز و بد، نامى است از اين رو ديگران را با اين نام نخوانيد.

وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ

و هركس از گناه و زشتى و عيب جويى و ستم توبه نكند و به قانون گرايى و عمل به مقررات خدا بازنگردد به خود ستم روا داشته و چنين كسانى همان ستمكارانند و در خور عذاب سخت و آتش دوزخ.

يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنوُا اجْتَنِبُوا كَثيرا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لايَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضااَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ اَخيهِ مَيْتا فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ تَوّابٌ رَحيمٌ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد از بسيارى از گمان ها بپرهيزيدچراكه بعضى از گمان ها گناه است و هرگز ( در كار ديگران )تجسّس نكنيد و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود رابخورد ؟ ( به يقين ) همه شما از اين امر كراهت داريد، تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند توبه پذير و مهربان است. (12 / حجرات)

شرح آيه از تفسير نمونه

منظور از « كَثيرا مِنَ الظَّنِّ » گمان هاى بد است كه نسبت به گمان هاى خوب در ميان مردم بيشتر است ، لذا از آن تعبير به كثير شده و گرنه « حسن ظن و گمان خير » نه تنها ممنوع نيست بلكه مستحسن است. در اين جا اين سؤال مطرح مى شود كه گمان بد و خوب غالبا اختيارى نيست ، يعنى بر اثر يك سلسله مقدمات كه از اختيار انسان بيرون است در ذهن منعكس مى شود ، بنابراين چگونه مى شود از آن نهى كرد ؟

1 - منظور از اين نهى ، نهى از ترتيب آثار است ، يعنى هر گاه گمان بدى نسبت به مسلمانى در ذهن شما پيدا شد ، در عمل كوچك ترين اعتنايى به آن نكنيد ، طرز رفتار خود را دگرگون نسازيد و مناسبات خود را با طرف تغيير ندهيد ، بنابراين آن چه گناه است « ترتيب اثر دادن به گمان بد » مى باشد. لذا در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مى خوانيم : «ثَلاثٌ فِى الْمُؤْمِنِ لا يُسْتَحْسَنُ ، وَ لَهُ مِنْهُنَّ مَخْرَجٌ ، فَمَخْرَجُهُ مِنْ سُوءِ الظَّنِّ اَنْ لا يُحَقِّقَهُ : سه چيز است كه وجود آن در مؤمن پسنديده نيست و راه فرار دارد، از جمله سوءظن است كه راه فرارش اين است كه به آن جامه عمل نپوشاند » .(1)

2 - انسان مى تواند با تفكر روى مسائل مختلفى ، گمان بد را در بسيارى از .


1) « محجة البيضاء » ، جلد 5 ، صفحه 269 .

موارد از خود دور سازد ، به اين ترتيب كه در راه هاى حمل بر صحت بينديشد و احتمالات صحيحى را كه در مورد آن عمل وجود دارد ، در ذهن خود مجسم سازد و تدريجا بر گمان بد غلبه كند. بنابراين گمان بد چيزى نيست كه هميشه از اختيار آدمى بيرون باشد . لذا در روايات دستور داده شده كه اعمال برادرت را بر نيكوترين وجه ممكن حمل كن ، تا دليلى برخلاف آن قائم شود و هرگز نسبت به سخنى كه از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر ، مادام كه مى توانى مَحْمِل نيكى براى آن بيابى ، قالَ اَميرُ الْمُؤْمِنينَ : «ضِعْ اَمْرَ اَخيكَ عَلى اَحْسَنِه حَتّىيَأْتيكَ مايُقَلِّبُكَ مِنْهُ، وَ لاتَظُنَّنَ بِكَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ اَخيكَ سُوءً وَ اَنْتَ تَجِدُلَها فِى الْخَيْرِ مَحْمِلاً».(1)به هر حال اين دستور اسلامى يكى از جامع ترين و حساب شده ترين دستورها در زمينه روابط اجتماعى انسان ها است ، كه مسأله امنيت را به طور كامل در جامعه تضمين مى كند. توجه به اين نكته نيز لازم است كه منظور از «ظن» در اين جا گمان هاى بى دليل است، بنابراين درمواردى كه گمان متكى به دليل يعنى ظن معتبر باشد، از اين حكم مستثنى است، مانند گمانى كه از شهادت دو نفر عادل حاصل مى شود. سپس در دستور بعد مسأله « نهى از تجسس » را مطرح كرده ، مى فرمايد: « و هرگز دركار ديگران تجسس نكنيد » (وَ لا تَجَسَّسُوا). « تجسس » و « تحسس » هر دو به معنى جستجوگرى است ، ولى اولى معمولاً در امور نامطلوب مى آيد و دومى غالبا در امر خير ، چنان كه يعقوب به فرزندانش دستور مى دهد : « يا بَنِىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ اَخيهِ : اى فرزندان من ، برويد و از « گمشده من » يوسف و برادرش جستجو كنيد » ( 87 / يوسف ). در حقيقت گمان بد عاملى است براى جستجوگرى و جستجوگرى عاملى است براى كشف اسرار و رازهاى نهانى مردم و اسلام هرگز اجازه نمى دهد كه رازهاى خصوصى آن هافاش شود. و به تعبير ديگر اسلام مى خواهد مردم در زندگى خصوصى خود از هر نظر در امنيت باشند ، بديهى است اگر اجازه داده شود ، هر كس به .


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، حديث 3 .

جستجوگرى درباره ديگران برخيزد ، حيثيت و آبروى مردم بر باد مى رود و جهنمى به وجود مى آيد كه همه افراد اجتماع در آن معذب خواهند بود. البته اين دستور منافاتى باوجوددستگاه هاى اطلاعاتى در حكومت اسلامى براى مبارزه با توطئه ها نخواهد داشت، ولى اين بدان معنى نيست كه اين دستگاه ها حق دارند در زندگى خصوصى مردم جستجوگرى كنند. و بالاخره در سومين و آخرين دستور كه در حقيقت معلول و نتيجه دو برنامه قبل است، مى فرمايد : « هيچ كدام از شما ديگرى را غيبت نكند » ( وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضا ). و به اين ترتيب گمان بد سرچشمه تجسس و تجسس موجب افشاى عيوب و اسرار پنهانى و آگاهى بر اين امور سبب غيبت مى شود كه اسلام از معلول و علت همگى نهى كرده است. سپس براى اين كه قبح و زشتى اين عمل را كاملاًمجسم كند، آن را در ضمن يك مثال گويا ريخته، مى گويد: « آيا هيچ يك از شما دوست داردكه گوشت برادر مرده خود را بخورد » ( اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ اَخيهِ مَيْتا ). « و به يقين همه شما از اين امر كراهت داريد » (فَكَرِهْتُمُوهُ ). آرى آبروى برادر مسلمان همچون گوشت تن او است و ريختن اين آبرو به وسيله غيبت و افشاى اسرار پنهانى همچون خوردن گوشت تن او است و تعبير به « مرده » به خاطر آن است كه « غيبت » در غياب افراد صورت مى گيرد ، كه همچون مردگان قادر بر دفاع از خويشتن نيستند. و اين ناجوان مردانه ترين ستمى است كه ممكن است انسان درباره برادر خود روا دارد. آرى اين تشبيه بيانگر زشتى فوق العاده غيبت و گناه عظيم آن است. پيغمبر گرامى صلى الله عليه و آله در حديثى مى فرمايد : «اِنَّ اللّهَ حَرَّمَ مِنَ الْمُسْلِمِ دَمَهُ وَ مالَهُ وَ عِرْضَهُ ، وَ اَنْ يُظَنَّ بِهِ السُّوءُ : خداوند خون و مال و آبروى مسلمان را بر ديگران حرام كرده و هم چنين گمان بد درباره او بردن » .(1)گمان بد نه تنها به طرف مقابل و حيثيت او لطمه وارد مى كند، بلكه براى صاحب آن نيز بلايى است بزرگ ، زيرا سبب مى شود كه او را از همكارى با مردم و تعاون اجتماعى بركنار كند و در دنيايى وحشتناك آكنده .


1) «المحجة البيضاء»، جلد 5، صفحه 268 .

از غربت و انزوا فراهم سازد ، چنان كه در حديثى از امير مؤمنان على آمده است : « مَنْ لَمْ يُحْسِنْ ظَنَّهُ اسْتَوْحَشَ مِنْ كُلِّ اَحَدٍ : كسى كه گمان بد داشته باشد از همه كس مى ترسد و وحشت دارد » .(1)

تجسس در امور شخصى ديگران ممنوع و براى مصالح جامعه مجاز است

ديديم قرآن با صراحت تمام تجسس را در آيه فوق منع نموده و از آن جا كه هيچ گونه قيد و شرطى براى آن قائل نشده ، نشان مى دهد كه جستجوگرى در كار ديگران و تلاش براى افشاى اسرار آن ها گناه است ، ولى البته قرائنى كه در داخل و خارج آيه است ، نشان مى دهد كه اين حكم مربوط به زندگى شخصى و خصوصى افراد است و در زندگى اجتماعى تا آن جا كه تأثيرى در سرنوشت جامعه نداشته باشد ، نيز اين حكم صادق است. اما روشن است آن جا كه ارتباطى با سرنوشت ديگران و كيان جامعه پيدا مى كند ، مسأله شكل ديگرى به خود مى گيرد ، لذا شخص پيغمبر صلى الله عليه و آله مأمورانى براى جمع آورى اطلاعات قرار داده بود كه از آن ها به عنوان « عيون » تعبير مى شود ، تاآن چه را ارتباط با سرنوشت جامعه اسلامى در داخل و خارج داشت ، براى او گردآورى كنند. و نيز به همين دليل حكومت اسلامى مى تواند مأموران اطلاعاتى داشته باشد ، يا سازمان گسترده اى براى گردآورى اطلاعات تأسيس كند و آن جاكه بيم توطئه برضد جامعه و يابه خطر انداختن امنيت و حكومت اسلامى مى رود به تجسس برخيزند و حتى در داخل زندگى خصوصى افراد جستجوگرى كنند. ولى اين امر هرگز نبايد بهانه اى براى شكستن حرمت اين قانون اصيل اسلامى شود و افرادى به بهانه مسأله «توطئه» و «اخلال امنيت» به خود اجازه دهندكه به زندگى خصوصى مردم يورش برند، نامه هاى آنان را باز كنند، تلفن ها را كنترل نمايند و وقت و بى وقت به خانه آن ها هجوم آورند. خلاصه اين كه مرز ميان « تجسس » و « به دست آوردن اطلاعات لازم براى حفظ امنيت جامعه » .


1) « غرر الحكم » ، صفحه 697 .

بسيار دقيق و ظريف است و مسؤولين اداره امور اجتماع ، بايد دقيقا مراقب اين مرز باشند ، تا حرمت اسرار انسان ها حفظ شود و هم امنيت جامعه و حكومت اسلامى به خطر نيفتد.

غيبت از بزرگ ترين گناهان است

گفتيم سرمايه بزرگ انسان در زندگى حيثيت و آبرو و شخصيت او است و هر چيز آن را به خطر بيندازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته باشد ، بلكه گاه ترور شخصيت از ترور شخص مهم تر محسوب مى شود و اين جا است كه گاه گناه آن از قتل نفس نيز سنگين تر است. يكى از فلسفه هاى تحريم غيبت اين است كه اين سرمايه بزرگ برباد نرود و حرمت اشخاص درهم نشكند و حيثيت آن ها را لكه دار نسازد و اين مطلبى است كه اسلام آن را با اهميت بسيارتلقى مى كند. نكته ديگر اين كه « غيبت » ، « بدبينى » مى آفريند ، پيوندهاى اجتماعى را سست مى كند ، سرمايه اعتماد را از بين مى برد و پايه هاى تعاون و همكارى را متزلزل مى سازد. مى دانيم كه اسلام براى مسأله وحدت و يكپارچگى جامعه اسلامى و انسجام و استحكام آن اهميت فوق العاده اى قائل شده است ، هر چيز اين وحدت را تحكيم كند ، مورد علاقه اسلام است و هر چيز آن را تضعيف نمايد منفور است و غيبت يكى از عوامل مهم تضعيف است. ازاين هاگذشته«غيبت»بذركينه و عداوت را در دل ها مى پاشد و گاه سرچشمه نزاع هاى خونين و قتل و كشتار مى گردد . خلاصه اين كه اگر دراسلام غيبت به عنوان يكى از بزرگ ترين گناهان كبيره شمرده شده ، به خاطر آثارسوء فردى و اجتماعى آن است. روزى پيامبر صلى الله عليه و آله با صداى بلند خطبه خواند و فرياد زد : «يا مَعْشَرَ مَنْ امَنَ بِلِسانِهِ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِقَلْبِهِ لا تَغْتابُوا الْمُسْلِمينَ ، وَ لا تَتَّبَعُوا عَوْراتَهُمْ ، فَاِنَّهُ مَنْ تَتَبَّعَ عَوْرَةَ اَخيهِ تَتَبَّعَ اللّهُ عَوْرَتَهُ ، وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللّهُ عَوْرَتَهُ يُفْضِحُهُ فى جَوْفِ بَيْتِهِ : اى گروهى كه به زبان ايمان آورده ايد و نه با قلب ، غيبت مسلمانان نكنيد و از عيوب پنهانى آن ها جستجو ننماييد ، زيرا كسى كه در امور پنهانى برادر دينى خود جستجو كند ، خداوند اسرار او را

فاش مى سازد و در دل خانه اش رسوايش مى كند » .(1)روايات در اين زمينه در منابع اسلامى بسيار زياد است كه با ذكر حديث ديگرى اين بحث را پايان مى دهيم، امام صادق مى فرمايد : « مَنْ رَوى عَلى مُؤْمِنٍ رِوايَةً يُريدُ بِها شَيْنَهُ ، وَ هَدْمَ مُرُوَّتِهِ ، لِيَسْقُطَ مِنْ اَعْيُنِ النّاسِ ، اَخْرَجَهُ اللّهُ مِنْ وِلايَتِهِ اِلى وِلايَةِ الشَّيْطانِ ، فَلا يَقْبَلُهُ الشَّيْطانُ: كسى كه به منظور عيب جويى و آبروريزى مؤمنى سخنى نقل كند تا او را از نظر مردم بيندازد ، خداونداوراازولايت خودش بيرون كرده،به سوى ولايت شيطان مى فرستد و اما شيطان هم اورانمى پذيرد».(2)تمام اين تأكيدات و عبارات تكان دهنده به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه اسلام براى حفظ آبرو و حيثيت اجتماعى مؤمنان قائل است و نيز به خاطر تأثير مخربى است كه غيبت در وحدت جامعه و اعتماد متقابل و پيوند دل ها دارد و از آن بدتر اين كه غيبت عاملى است براى دامن زدن به آتش كينه و عداوت و دشمنى و نفاق و اشاعه فحشاء در سطح اجتماع، چرا كه وقتى عيوب پنهانى مردم از طريق غيبت آشكار شود، اهميت و عظمت گناه از ميان مى رود و آلودگى به آن آسان مى شود .

مفهوم غيبَت

« غيبَت » چنان كه از اسمش پيدا است ، اين است كه در غياب كسى سخنى گويند ، منتهى سخنى كه عيبى از عيوب اورافاش سازد، خواه اين عيب جسمانى باشد، يا اخلاقى، در اعمال اوباشد يا درسخنش و حتى درامورى كه مربوط به او است، مانند لباس، خانه، همسر و فرزندان و مانند اين ها. بنابراين اگر كسى صفات ظاهر و آشكار ديگرى را بيان كند ، غيبَت نخواهد بود ، مگر اين كه قصد مذمت و عيب جويى داشته باشد ، كه در اين صورت حرام است ، مثل اين كه در مقام مذمت بگويد ، آن مرد نابينا ، يا كوتاه قد ، يا سياهرنگ ، يا كوسه. به اين ترتيب ذكر عيوب پنهانى به .


1) « المحجة البيضاء » ، جلد 5 ، صفحه 252 .

2) « وسائل الشيعه » ، جلد 8 ، باب 157 حديث 2 صفحه 608 .

هر قصد و نيتى كه باشد ، غيبت و حرام است و ذكر عيوب آشكار اگر به قصد مذمت باشد نيز حرام است ، خواه آن را درمفهوم غيبت وارد بدانيم يانه. اين ها همه در صورتى است كه اين صفات واقعا در طرف باشد ، اما اگر صفتى اصلاً وجود نداشته باشد ، داخل در عنوان « تهمت » خواهد بود كه گناه آن به مراتب شديدتر و سنگين تر است. در حديثى از امام صادق مى خوانيم : « اَلْغيبَةُ اَنْ تَقُولَ فى اَخيكَ ما سَتَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ ، وَ اَمَّا الاَْمْرُ الظّاهِرِ فيهِ مِثْلُ الْحِدَّةِ وَ الْعَجَلَةِ فَلا وَ الْبُهْتانُ اَنْ تَقُولَ ما لَيْسَ فيهِ :غيبت آن است كه درباره برادر مسلمانت چيزى را بگويى كه خداوند پنهان داشته و اما چيزى كه ظاهر است مانند تندخويى و عجله داخل در غيبت نيست ، اما بهتان اين است كه چيزى را بگويى كه در او وجود ندارد » .(1)و از اين جا روشن مى شود ، عذرهاى عوامانه اى كه بعضى براى غيبت مى آورند مسموع نيست ، مثلاً گاهى غيبت كننده مى گويد : اين غيبت نيست ، بلكه صفت او است ، درحالى كه اگر صفتش نباشد، تهمت است نه غيبت. يا اين كه مى گويد : اين سخنى است كه در حضور او نيز مى گويم ، در حالى كه گفتن آن پيش روى طرف ، نه تنها از گناه غيبت نمى كاهد، بلكه به خاطر ايذاء، گناه سنگين ترى را به بار مى آورد .

علاج غيبت و توبه آن

«غيبت» مانند بسيارى از صفات ذميمه تدريجا به صورت يك بيمارى روانى درمى آيد ، به گونه اى كه غيبت كننده از كار خود لذت مى برد و از اين كه پيوسته آبروى اين و آن را بريزد، احساس رضايت و خشنودى مى كند و اين يكى ازمراحل بسيار خطرناك اخلاقى است. اين جا است كه غيبت كننده بايد قبل از هر چيز به درمان انگيزه هاى درونى غيبت كه در اعماق روح او است و به اين گناه دامن مى زند بپردازد ، انگيزه هايى همچون « بخل » و « حسد » و « كينه توزى » و« عداوت » و « خودبرتربينى ». بايد از طريق خودسازى و تفكر در عواقب سوء اين صفات زشت و نتايج شومى كه ببار مى آورد و همچنين از طريق رياضت نفس اين آلودگى ها را از .


1) «اصول كافى»، جلد 2،باب الغيبة والبهت حديث 7 .

جان و دل بشويد، تا بتواند زبان را از آلودگى به غيبت بازدارد. سپس در مقام توبه برآيد و از آن جا كه غيبت جنبه « حق الناس » دارد ، اگر دسترسى به صاحب غيبت دارد و مشكل تازه اى ايجاد نمى كند ، از او عذرخواهى كند ، هر چند به صورت سربسته باشد ، مثلاً بگويد من گاهى بر اثر نادانى و بى خبرى از شما غيبت كرده ام ، مرا ببخش و شرح بيشترى ندهد، مبادا عامل فساد تازه اى شود. و اگر دسترسى به طرف ندارد يا او را نمى شناسد ، يا از دنيا رفته است ، براى او استغفار كند و عمل نيك انجام دهد ، شايد به بركت آن خداوند متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى سازد .

موارد استثناء و جواز غيبت

آخرين سخن درباره غيبت اين كه ، قانون غيبت مانند هر قانون ديگر استثناهايى دارد ، از جمله اين كه گاه در مقام « مشورت » مثلاً براى انتخاب همسر ، يا شريك در كسب و كار و مانند آن كسى سؤالى از انسان مى كند ، امانت در مشورت كه يك قانون مسلم اسلامى است ، ايجاب مى كند اگر عيوبى از طرف سراغ دارد بگويد ، مبادا مسلمانى در دام بيفتد و چنين غيبتى كه با چنين نيت انجام مى گيرد ، حرام نيست. همچنين در موارد ديگرى كه اهداف مهمى مانند هدف مشورت در كار باشد ، يا براى احقاق حق و تظلم صورت گيرد . البته كسى كه آشكارا گناه مى كند و به اصطلاح « متجاهر به فسق » است از موضوع غيبت خارج است و اگر گناه او را پشت سر او بازگو كنند ، ايرادى ندارد ، ولى بايد توجه داشت اين حكم مخصوص گناهى است كه نسبت به آن متجاهر است. اين نكته نيز قابل توجه است كه نه تنها غيبت كردن حرام است ، گوش به غيبت دادن و در مجلس غيبت حضور يافتن ، آن نيز جزء محرمات است ، بلكه طبق پاره اى از روايات بر مسلمانان واجب است كه ردّ غيبت كنند ، يعنى در برابر غيبت به دفاع برخيزند و از برادر مسلمانى كه حيثيّتش به خطر افتاده دفاع كنند و چه زيبااست جامعه اى كه اين اصول اخلاقى در آن دقيقا اجرا شود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«لا يَغْتَبْ»: اين واژه از ريشه «غيبَت» برگرفته شده و «غيبَت» آن است كه انسان پشت سر ديگران عيب هايى را كه دارند، بازگويد، امّا اگر پشت سر ديگران چيزى گفته شود كه در آنان نيست، اين كار بهتان و تهمت نام دارد كه گناهى بزرگ است.

سه آفت امنيت و آرامش

در اين آيه نيز قرآن شريف به تحريم ديگر شگردهاى ترور شخصيت و آفت هاى آرامش و امنيت جامعه پرداخته و مى فرمايد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ

هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از بسيارى از گمانها و پندارهاى ناروا بپرهيزيد.

به باور «زَجّاج» منظور آن است كه انسان نسبت به خوبان و نيكان بدگمان نشود و در مورد آنان به پندارهاى ناروا نپردازد، امّا در مورد زشت كرداران و گناه پيشه ها همان گونه كه از ظاهر حال و رفتارآنان هويداست، انسان حق دارد به آنان بدگمان شود.

درست به همين جهت هم در ادامه آيه مى افزايد:

إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ چرا كه پاره اى از گمان ها گناه است.

به باور برخى از جمله «مُقاتِل» منظور از اين گمان ها كه گناه است و در خور كيفر، گمانى است كه انسان نسبت به مردم شايسته كردار بر زبان آورد.

به باور برخى از مفسران از آيه مورد بحث به روشنى دريافت مى شود كه، بر انسان لازم است كه نسبت به ديگر برادران و خواهران دينى خويش خوش بين باشد و تا آن جايى كه خردپذير است، كار آنان را گرچه به ظاهر مورد پسندش نباشد توجيه نيك نمايد و حمل بر صحّت كند.

در ادامه آيه به تحريم شگرد ديگر زورمداران و فريبكاران در ترور شخصيت آزادى خواهان و ستم ناپذيران و اصلاح طلبان مى پردازد و مى فرمايد:

وَلاَ تَجَسَّسُوا و هرگز در كار ديگران جاسوسى نكنيد.

به باور گروهى از جمله «ابن عباس» و «مُجاهد» منظور اين است كه: و

در جستجوى لغزش هاى مردم با ايمان و انسان هاى درست انديش نباشيد.

در روايت آمده است كه:اِيّاكُمْ وَالظَّنَّ فَاِنَّ الظَّنَّ اَكْذِبُ الْحَديثِ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا تَقاطَعُوا وَ لا تَحاسَدُوا وَ لا تَنابَزُوا وَ كُونُوا عِبادَاللّهِ اِخْواناً(1)هشدارتان باد كه از گمانها و پندارهاى ناروا بپرهيزيد، چرا كه سخن براساس گمان و پندار دروغ ترين سخنان است و هرگز در انديشه عيوب ديگران نباشيد و جاسوسى نكنيد و با ديگران رابطه خويش را قطع ننماييد و به كسى حسد نورزيد و نام بد و ناروا به همديگر نتراشيد. هان اى بندگان خدا با هم خواهران و برادرانى آگاه و با ادب و همدينان و همنوعانى بافرهنگ باشيد.

در ادامه آيه در تحريم گناه و زشت گويى ديگرى مى فرمايد: وَلاَ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا

و پشت سر يكديگر سخن نگوييد و غيبَت نكنيد.

واژه «غيبَت» در اين جا به مفهوم يادآورى عيب هاى ديگران نه در برابر آنان كه دفاع كنند، بلكه پشت سر آنان است.

در روايت آمده است كه:

اِذا ذَكَرْتَ الرَّجُلَ بِما فيهِ مِمّا يَكْرَهُهُ اللّهُ فَقَدِ اغْتَبْتَهُ وَ اِذا ذَكْرْتَهُ بِما لَيْسَ فيهِ فَقَدْ بَهَتْتَةُ.(2)

هنگامى كه در مورد كسى از عيبى سخن گفتى كه خدا آن عيب را ناخوش مى دارد و بر بنده اش نمى پسندد، در آن صورت غيبت او را نموده اى؛ امّا اگر عيبى براى او ساختى كه در او چنين عيبى نيست، در آن صورت به او تهمت زده اى.

از پيامبر صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: اَيّاكُمْ وَالْغيبَةَ، فَاِنَّ الْغيبَةَ اَشَدُّ مِنَ الزِّنا. ثُمَّ قالَ: اِنَّ الرَّجُلَ يَزْنى ثُمَّ يَتُوبُ فَيَتُوبُ اللّهُ عَلَيْهِ وَ اِنَّ صاحِبَ الْغيبَةِ لا يَغْفَرُ لَهُ حَتّى يَغْفِرَ لَهُ صاحِبُهُ.(3)

از غيبتِ ديگران بپرهيزيد كه گناه آن از گناه بى عفتى زشت تر و سخت تر است. آن گاه فرمود: چرا كه فردى در زندگى دستخوش لغزش مى شود و دامان به گناه آلوده مى سازد و آن گاه با خردورزى و آگاهى به بارگاه خدا روى توبه مى آورد و خداى5.


1) نورالثقلين، ج 5، ص 9391.

2) نورالثقلين، ج 5، ص 94.

3) نورالثقلين، ج 5، ص 95.

مهربان او را مى آمرزد؛ امّا غيبت كننده جز با بخشش از سوى طرف غيبت شده مورد بخشايش خدا قرار نخواهد گرفت.

در ادامه آيه شريفه خداى فرزانه براى غيبت مثالى مى زند كه عبرت انگيز است و از آن به خوردن گوشت مرده برادر خويش تعبير مى كند و مى فرمايد:

أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ

آيا هيچ يك از شما دوست مى دارد كه گوشت برادر مرده اش را بدرد و بخورد؟ بى گمان شما از اين كار نفرت داريد.

«زَجّاج» در اين مورد مى گويد: اين مثال بدان جهت آمده است كه: همان گونه كه اگر گوشت مرده اى را برادرش بخورد، بدان دليل كه مرده است دردى را حس نمى كند، به هنگام سخن از پشت سر ديگرى نيز او همان حالت را دارد چرا كه حضور ندارد تا از خود دفاع كند.

«مُجاهِد» مى گويد: همان گونه كه خوردن گوشت بدن مرده برادرتان را زشت و نفرت انگيز مى شماريد، پشت سر او نيز زبان به بدگويى از او باز نكنيد و از اين كار ظالمانه دورى جوييد.

وَ اتَّقُوا اللَّهَ

اين فراز به فعلى كه در تقدير است عطف شده، چرا كه تقدير آيه مى توان اين گونه باشد: «فَكَما كَرِهْتُمْ لَحْمَهُ مَيْتاً فَاكْرَهُوا غيبَتَهُ حَيّاً» پس همان گونه كه از خوردن گوشت مرده برادرتان بيزاريد و آن را ناخوشايند مى شماريد، درست همان گونه سخن گفتن از پشت سر او را نيز ناخوش داريد.

در تفسير آيه از «ميمون بن شاة» كه به خاطر ديدن اساتيدى برجسته در تفسير قرآن و خودسازى، بر «حسن» برترى داشت آورده اند كه: در عالم رؤيا به ناگاه جنازه اى در برابرم افكنده شد و ندايى رسيد كه: هان اى عبدالله از اين لاشه تباه شده بخور! پرسيدم: چرا؟ندا آمد بدان جهت كه در حضور تو غيبت فلان كس را كردند و تو شنيدى.گفتم به خداى سوگند من نه در مورد او خيرى گفتم و نه شرّى. ندا آمد درست

است، اما به غيبت او گوش دادى و خشنود شدى.

و اين بنده خدا پس از آن رؤيا ديگر اجازه نمى داد در حضور او زبان به غيبت باز شود.

و نيز آورده اند كه: مردى به «ابن سيرين» گفت: من غيبت شما را كرده ام مرا حلال كنيد. او پاسخ داد: من دوست ندارم چيزى را كه خدا حرام كرده است حلال نمايم.

إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ

بى گمان خدا بسيار توبه پذير و نسبت به خوبان و شايسته كرداران مهربان است.

تحريم پندارها و گمان هاى ناروا و ناسنجيده

در آياتى كه گذشت قرآن درراه ساختن جامعه انسانى و اخلاقى و خردمندانه و نوين خويش، نخست به صلح و آشتى فرامى خواند و راه هاى آن را ترسيم و همه را به آن موظف مى سازد، آن گاه با اشاره به بسيارى از ريشه هاى تباهگر و آتش افروز و دشمن ساز را از بيخ و بن بركند و شرايط سالم و فضاى درستى پديد آورد كه چهار سرمايه بزرگ انسان كه جان، ثروت، خانواده و آبروى او باشند در امنيت قرار گيرند و نه تنها از سوى دست و زبان زورمداران و عمله هاى مسخ شده آنان مورد تهاجم قرار نگيرند كه در محيط انديشه و فكر آنان نيز هدف پندارها و گمان ها و تئورى هاى توطئه ساز و توطئه پرداز واقع نشوند.

به باور ما در اين راه است كه قرآن با صراحت بسيار به ايمان آوردگان هشدار مى دهد كه از بسيارى از گمان ها و پندارها دورى جويند اِجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ(1)

و پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مى فرمايد: اِنَّ اللّهَ حَرَّمَ مِنَ الْمُسْلِمِ دَمَهُ وَ مالَهُ وَ عِرْضَهُ وَ اَنْ يَظُنَّ بِهِ السُّوءَ(2)به يقين خدا خون و مال و آبروى مسلمان را بر ديگرى حرام كرده و نيز بدگمانى و پندار ناروا درمورد او را.

و اگر جامعه انسانى به اين مرحله از ايمان اوج گيرد، آن گاه است كه به7.


1) آيه 12.

2) المحجة البيضاء، ج 5، ص 267.

امنيت راستين و وصف ناپذيرى اوج گرفته است.

در اين شرايط است كه هم، چنين فرد و خانواده و جامعه قانون گرا و اخلاق گرا و بشردوست از بدگمانى و تهاجم به حيثيت و كرامت و آبروى ديگران حتى در منطقه فكر و انديشه خلوت خويش خوددارى مى كند و از بدانديشى و توطئه پردازى و دنياى تيره و تارى كه مبتلايان به اين آفت براى خود و ديگران مى سازند نجات پيدا مى كند و هم مى تواند به تعاون و همكارى و همراهى با مردم روى آورد و از انزواى اجتماعى و منطقه اى و جهانى رها شود و هم همگان از توطئه پردازى او آزاد مى شوند و نفس راحت مى كشند.

امير مؤمنين گويى در اشاره به اين بلاى روانى است كه مى فرمايد: مَنْ لَمْ يُحْسِنْ ظَنَّهُ اسْتَوْحَشَ مِنْ كُلِّ اَحَدٍ(1)

كسى كه فكر خويشتن را از بدگمانى و بدانديشى پاس ندارد و به اين آفت گرفتار گردد از هر كس و هر چيزى دچار ترس و توهّم توطئه مى شود.

پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد: ثَلاثٌ فِى الْمُؤْمِنِ لا يُسْتَحْسَنْ وَ لَهُ مِنْهُنَّ مَخْرَجٌ، فَمَخْرَجُهُ مِنْ سُوءِ الظَّنِّ اَنْ لا يُحَقِّقَهُ.(2)سه آفت است كه براى انسان توحيدگرا و با ايمان ناپسند است و براى نجات از آن ها نيز راه نجات و فرار دارد: از جمله آن آفت ها، بدگمانى است كه راه فرار از تباهى هاى آن بها ندادن و گوش نسپردن به آن است و على عليه السلام مى فرمايد: ضَعْ اَمْرَ اَخيكَ عَلى اَحْسَنِه حَتّى يَأْتيكَ ما يُقَلِّبُكَ مِنْهُ. وَ لا تَظُنَّنَّ بِكَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ اَخيكَ سُوءً وَ اَنْتَ تَجِدُ لَها فِى الْخَيْرِ مُحْتَمَلاً.(3)كار برادران و خواهران خويش را به نيكوترين صورت تفسير كن، مگر اينكه دليل خردمندانه و روشنى خلاف آن را نشان دهد. و هرگز نسبت به گفتارى كه از آنان رسيده است تا آن گاه كه مى توانى براى آن تفسير نيكويى بيابى گمان بد مبر.1.


1) اَلْمَحَجَّةُ الْبَيْضاءُ، ج 5، ص 268.

2) اَلْمَحَجَّةُ الْبَيْضاءُ، ج 5، ص 269.

3) اصول كافى، ج 2، ص 361؛ نهج البلاغه، قصار 360؛ نورالثقلين، ج 5، ص 91.

«تقوا» ويژگى خانواده شاخص و برجسته

يااَيُّهَاالنّاسُ اِنّاخَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقيكُمْ اِنَّ اللّهَ عَليمٌ خَبيرٌ

اى مردم ، ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و تيره ها و قبيله ها قرار داديم ، تا يكديگر را بشناسيد، ولى گرامى ترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست، خداوند دانا و خبير است.(13 / حجرات)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين آيه مخاطب، كل جامعه انسانى است و مهم ترين اصلى را كه ضامن نظم و ثبات است ، بيان مى كند و ميزان واقعى ارزش هاى انسانى را در برابر ارزش هاى كاذب و دروغين مشخص مى سازد. منظور از آفرينش مردم از يك مرد و زن همان بازگشت نسب انسان ها به « آدم » و « حواء » است ، بنابراين چون همه از ريشه واحدى هستند ، معنى ندارد كه از نظر نسب و قبيله بر يكديگر افتخار كنند و اگر خداوند براى هر قبيله و طايفه اى ويژگى هايى آفريده براى حفظ نظم زندگى اجتماعى مردم است ، چراكه اين تفاوت ها سبب شناسايى است و بدون شناسايى افراد ، نظم در جامعه انسانى حكم فرما نمى شود ، چراكه هر گاه همه يكسان و شبيه يكديگر و همانند بودند ، هرج و مرج عظيمى سراسر جامعه انسانى را فرا مى گرفت. در اين كه ميان « شعوب » ( جمع « شَعْب » بر وزن صعب ) به معنى « گروه عظيمى از مردم » و « قبايل » جمع « قبيله » ، چه تفاوتى است ؟ مفسران احتمالات مختلفى داده اند ، اما بهترين تفسير آن است كه دايره شعوب گسترده تر از دايره قبايل است ، همانطور كه « شَعْب » امروز بر يك « ملت » اطلاق مى شود. به هرحال قرآن مجيد بعداز آن كه بزرگترين مايه مباهات و مفاخره عصرجاهلى يعنى نسب و قبيله را ازكار مى اندازد، به سراغ معيار واقعى ارزشى رفته ، مى افزايد : « گرامى ترين شما نزد خداوند باتقواترين شما است » (اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقيكُمْ ). به اين ترتيب قلم سرخ بر تمام امتيازات ظاهرى و مادى كشيده و اصالت و واقعيت را به مسأله تقوا و پرهيزكارى و خداترسى مى دهد و

مى گويد براى تقرب به خدا و نزديكى به ساحت مقدس او هيچ امتيازى جز تقوا مؤثر نيست. اما چرا اين تفكر متعفن هنوز مورد علاقه گروه زيادى است كه خود را ظاهرا مسلمان مى شمرند و دم از قرآن و اخوت اسلامى مى زنند ، معلوم نيست. در نظام ارزشى جاهلى كه بر محور « تفاخر به آباء و اموال و اولاد » دور مى زد ، يك مشت دزد و غارتگر پرورش مى يافت ، اما با دگرگون شدن اين نظام و احياى اصل والاى اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقيكُمْ محصول آن انسان هايى همچون سلمان و ابوذر و عمار ياسر و مقدادبود. مهم در انقلاب جوامع انسانى انقلاب نظام ارزشى آن واحياى اين اصل اصيل اسلامى است.

حقيقت تقوى

قرآن بزرگترين امتياز را براى تقوى قرارداده و آن را تنها معيار سنجش ارزش انسان ها مى شمرد. در جاى ديگر تقوى را بهترين زاد و توشه شمرده ، مى گويد : « وَ تَزَوَّدُوا فَاِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى »( 197/بقره ). و در جاى ديگر لباس تقوى را بهترين لباس براى انسان مى شمرد : « وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ » ( 26 / اعراف ). و در آيات متعددى يكى از نخستين اصول دعوت انبياء را « تقوى » ذكر كرده و بالاخره در جاى ديگر اهميت اين موضوع را تا آن حد بالا برده كه خدا را « اهل تقوى » مى شمرد و مى گويد : « هُوَ اَهْلُ التَّقْوى وَ اَهْلُ الْمَغْفِرَةِ » ( 56 / مدثر ). قرآن « تقوى » را نور الهى مى داند كه هر جا راسخ شود ، علم و دانش مى آفريند : «وَاتَّقُوا اللّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللّهُ» (282/بقره). و نيز «نيكى» و «تقوى»را قرين هم مى شمرد: (وَ تَعاوَنوُا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى) (2 / مائده). و « عدالت » را قرين « تقوى » ذكر مى كند : (اِعْدِلُوا هُوَ اَقْرَبُ لِلتَّقْوى) (8/مائده). اكنون بايد ديد حقيقت تقوى اين سرمايه بزرگ معنوى و اين بزرگترين افتخار انسان با اين همه امتيازات چيست ؟ قرآن اشاراتى دارد كه پرده از روى حقيقت تقوى برمى دارد : در آيات متعددى جاى تقوى را « قلب » مى شمرد ، از جمله مى فرمايد : « اوُلئِكَ الَّذينَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى : آن ها كه صداى خود را در برابر رسول خدا صلى الله عليه و آله پايين مى آورند و رعايت ادب مى كنند، كسانى هستند كه خداوند قلوبشان را براى پذيرش تقوى آزموده است » ( 3 / حجرات ). قرآن « تقوى » را نقطه

مقابل « فجور » ذكر كرده ، چنان كه در آيه 8 سوره شمس مى خوانيم: «فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها : خداوند انسان را آفريد و راه فجور و تقوى را به او نشان داد ».

قرآن هر عملى را كه از روح اخلاص و ايمان و نيت پاك سرچشمه گرفته باشد ، بر اساس « تقوى » مى شمرد ، چنان كه در آيه 108 سوره توبه درباره مسجد « قبا » كه منافقان مسجد « ضرار » را در مقابل آن ساختند ، مى فرمايد : «لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ اَوَّلِ يَوْمٍ اَحَقُّ اَنْ تَقُومَ فيهِ : مسجدى كه از روز نخست بر شالوده تقوى باشد ، شايسته تر است كه در آن نماز بخوانى ». ازمجموع اين آيات به خوبى استفاده مى شودكه «تقوى» همان احساس مسؤوليت و تعهدى است كه به دنبال رسوخ ايمان درقلب بر وجود انسان حاكم مى شود و او را از « فجور » و گناه بازمى دارد، به نيكى و پاكى و عدالت دعوت مى كند، اعمال آدمى را خالص و فكر و نيت او را از آلودگى ها مى شويد. هنگامى كه به ريشه لغوى اين كلمه باز مى گرديم نيز به همين نتيجه مى رسيم ، زيرا « تقوى » از « وِقاية » به معنى كوشش در حفظ و نگهدارى چيزى است و منظور در اين گونه موارد نگهدارى روح و جان از هر گونه آلودگى و متمركز ساختن نيروها در امورى است كه رضاى خدا در آن است. بعضى از بزرگان براى تقوى سه مرحله قائل شده اند :

1 - نگهدارى نفس از عذاب جاويدان از طريق تحصيل اعتقادات صحيح .

2 - پرهيز از هرگونه گناه اعم از ترك واجب و فعل معصيت .

3 - خويشتن دارى در برابر آن چه قلب آدمى را به خود مشغول مى دارد و از حق منصرف مى كند و اين تقواى خواص ، بلكه خاص الخاص است .(1)از لابلاى مجموع اين تعبيرات حقيقت و روح تقوى به خوبى روشن مى شود. امام على بن موسى الرضا مى فرمايد : « ايمان يك درجه برتر از "اسلام" است و "تقوى" درجه اى است بالاتر از "ايمان" و "يقين" درجه اى برتر از "تقوى" است و هيچ چيز در ميان مردم .


1) « بحار الانوار » ، جلد 70 ، صفحه 136 .

كمتر از "يقين" تقسيم نشده است».(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«شُعُوباً»: واژه «شُعُوب» جمع «شَعْب» به مفهوم مِلَّت، آمده امّا به باور پاره اى در مورد كسانى به كار مى رود كه «عَرَب» را كوچك شمرده و براى آن هيچ نوع امتياز و برترى بر ديگر ملّت ها به رسميت نمى شناسند. و به همين دليل برخى در آيه شريفه «شُعُوباً» را به مفهوم «عَجَم» تفسير كرده اند، همان گونه كه «قَبايِل» را كه جمع «قَبيلَة» است از عَرَب دانسته اند.

«اَبُوعُبَيْدَة» مى گويد: واژه «شُعُوب» به مفهوم عَجَم آمده و اصل آن از «تَشَعُّب» به مفهوم پراكندگى آنان در نسب و تبار است. و هنگامى كه گفته مى شود «شُعَّبْتُهُ» منظور «جَمَعْتُهُ» مى باشد اين واژه از اضداد است و به معناى «فَرَّقْتُهُ» نيز آمده.

برابرى انسان ها

روشن است كه با اين بيان همه انسان ها در ريشه و تبار برابرند، چرا كه پدر و مادرِ همگى آنان آدم و حوا مى باشند.

و بدين وسيله قرآن همه برترى جويى هاى ناروا، نژادپرستى ها، فخرفروشى ها و نازيدن به نياكان و استخوان هاى پوسيده، همه را نفى مى كند و به همگان در اين مورد هشدار مى دهد.

از پيامبر صلى الله عليه و آله آورده اند كه در اين مورد فرمود: اِنَّما اَنْتُمْ مِنْ رَجُلٍ وَ امْرَأَةٍ كَجِمامِ الصّاعِ لَيْسَ لِأحَدٍ عَلى اَحَدٍ فَضْلٌ اِلاّ بِالتَّقْوى(2) جز اين نيست كه همه شما از زن و مردى آفريده شده ايد مانند پيمانه يك صاع و هيچ كس بر ديگرى، جز در پرتو پرواى خدا و شايسته كردارى و رعايت حقوق خدا و خلق برترى نخواهد داشت.

در ادامه آيه در اشاره به راز نسب ها و گروه هاى مختلف مردم مى افزايد:

وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا د.


1) نورالثقلين، ج 5، ص 98، با اندك تفاوت؛ در اين مورد به «تفسير قُرْطُبى، ج 9، ص 6161» نيز بنگريد.

و شما را به صورت تيره ها و گروه ها و قبيله ها درآورديم تا از يكديگر باز شناخته شويد، نه آن كه بر يكديگر تفاخر كنيد و به نژاد و رنگ خويش بنازيد و آن را ابزارى براى برترى طلبى و سلطه جويى درآوريد.

واژه «شُعُوب» جمع «شَعْب»، به مفهوم ملت و توده هاى انسانى است. و «قَبايل» جمع «قَبيلَة» به مفهوم گروه هاى كوچكتر است.

از ديدگاه «حسن» «شُعُوب» به گروه هاى كمتر از قبيله گفته مى شود و بدان دليل به آنان شُعُوب گفته اند كه رشته رشته و پراكنده اند.

امّا از ديدگاه پاره اى منظور از «شُعُوب» ايرانيان هستند و منظور از قبايل امت عرب.

از حضرت صادق آورده اند كه واژه «شُعُوب» در مورد «عَجَم» به كار رفته و واژه «قَبايل» به قوم هاى عرب و واژه «اَسْباط» نيز در مورد بنى اسرائيل.

با اين بيان منظور آيه شريفه اين است كه: هان اى مردم! ما شما را از مرد و زنى كه پدر و مادر نخستين شما هستند آفريديم و آن گاه شما را به صورت گروه ها و جامعه ها و قبيله هاى گوناگون درآورديم تا يكديگر را بشناسيد، چرا كه اگر جز اين بود روابط اجتماعى ناممكن، دادوستدها ناشدنى، نقل روايت و گزارش خبر محال و دنياتباه مى شد.

إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ

به يقين گرامى ترين شما در پيشگاه خدا پرواپيشه ترين شماست.

آرى، آن كسى كه بيشتر از همگان از قانون شكنى و نافرمانى خدا پروا كند و از همه بيشتر مرزهاى مقررات او را پاس دارد و فرمانش برد، او از همه ارجمندتر است.

مردى از حضرت مسيح پرسيد:اَىُّ النّاسِ اَفْضَلُ؟ كدامين انسان از ديگر مردم برتر است؟ آن حضرت دو كف از خاك برگرفت و فرمود: كدام يك از دو كف خاك برتر است؟ اَىُّ هاتَيْنِ اَفْضَلُ؟ آن گاه افزود: واقعيت اين است كه مردم از خاك آفريده شده اند و هركدام پرواپيشه تر و قانون گراتر و رعايت كننده حقوق ديگران باشد، او برتر است.

اَلنّاسُ خُلِقُوا مِنْ تُرابٍ، فَاَكْرَمُهُمْ اَتْقاهُمْ.

در آخرين فراز از آيه مورد بحث مى افزايد:

إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ به يقين خدا هماره دانا و آگاه است.

آرى، ذات پاك و بى همتاى او نسبت به كارهاى شما دانا و از حال و روز شما آگاهاست.

تداوم روابط سالم خانوادگى در بهشت موعود

وَالَّذينَ امَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِايمانٍ اَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ ما اَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَىْ ءٍ كُلُّ امْرِءٍ بِما كَسَبَ رَهينٌ

و آن ها كه ايمان آوردند و فرزندانشان به پيروى از آنان ايمان اختيار كردند، فرزندانشان را ( در بهشت ) به آن ها ملحق مى كنيم و از عمل آن ها چيزى نمى كاهيم و هر كس در گرو اعمال خويش است. (21 / طور)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اَلَتْناهُم » از ماده « اَلْت » به معنى كم كردن است. اين نيز خود يك نعمت بزرگ است كه انسان ، فرزندان باايمان و مورد علاقه اش را در بهشت در كنار خود ببيند و از انس با آن ها لذت برد ، بى آن كه از اعمال او چيزى كاسته شود. از تعبيرات آيه برمى آيد كه منظور ، فرزندان بالغى است كه در مسير پدران گام برمى دارند ، در ايمان از آن ها پيروى مى كنند و از نظر مكتبى به آن ها ملحق مى شوند. اين گونه افراد اگر از نظر عمل كوتاهى و تقصيراتى داشته باشند ، خداوند به احترام پدران صالح ، آن ها را مى بخشد و ترفيع مقام مى دهد و به درجه آنان مى رساند و اين موهبتى است بزرگ براى پدران و فرزندان. به هر حال ، از آن جا كه ارتقاء اين فرزندان به درجه پدران ممكن است اين توهم را به وجود آورد كه از اعمال پدران برمى دارند و به فرزندان مى دهند ، به دنبال آن آمده است : « وَ ما اَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَىْ ءٍ : ما چيزى از اعمال آن ها نمى كاهيم ». درپايان آيه مى افزايد: « هر كس در گرو و همراه اعمال خويش است » ( كُلُّ امْرِءٍ بِما كَسَبَ رَهينٌ ). يكى ازمعانى «رهن» در لغت ملازمت و همراه بودن چيزى است ، هرچند معنى معروف «رهن» همان «وثيقه» در مقابل وام است، ولى ازكلمات اهل لغت چنين استفاده مى شودكه يكى از معانى آن نيز دوام و ملازمت است. به اين ترتيب جمله « كُلُّ امْرِءٍ بِما كَسَبَ رَهينٌ » مفهومش اين است كه اعمال هر كسى ملازم و همراه او است و هرگز از او جدا نمى شود ، خواه عمل نيك باشد يا بد ؟ و به همين دليل « متقين » در بهشت با اعمال خويشند و اگر فرزندانشان در كنار آن ها

قرار مى گيرند به اين معنى نيست كه از اعمال آن ها كاسته شود. به هرحال اين جمله تأكيدى براين واقعيت است كه اعمال انسان هرگز از او جدا نشده و پيوسته در تمام مراحل و مواقف همراه او است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اين بيان و اين نويد بدان جهت است كه فرزندان آنان در صورتى كه بزرگ شده اند و ايمان آورده اند، به پاداش كار خودشان و نيز به احترام پدران و مادرانشان در بهشت به آنان ملحق مى شوند و اگر كوچك باشند به اسلام و ايمان آنان حكم مى شود.

به باور گروهى از مفسران پيشين از جمله «ابن عباس» منظور آيه شريفه اين است كه: ما فرزندان بهشتيان را در بهشت و درجه بهشتى به منزلت پدرانشان اوج مى بخشيم و اين كار به خاطر ايمان و عمل شايسته پدران و مادرانشان انجام مى شود تا فرزندانشان در كنارشان باشند و ديدگانشان به وجود و حضور و تماشاى آنان روشن گردد؛ همان گونه كه در دنيا در كنارشان بودند.

در بيان ديگر از «ابن عباس» آورده اند كه: فرزندان عاقل و بالغ آنان را گر چه عملكردشان ناقص باشد، به خاطر گراميداشت پدر و مادرشان به مقام و مرتبه آنان اوج مى بخشيم.

ممكن است براى برخى اين پرسش پيش آيد كه: چگونه ممكن است فرزندان، در ثواب و پاداش به آنان ملحق شوند؟ كه در پاسخ بايد گفت: آنان در باغ ها و بوستان هاى بهشت و قرارگاه زندگى به پدران و مادرانشان ملحق مى شوند نه در پاداش و موقعيت معنوى.

اميرمؤمنان از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده است كه: اِنَّ الْمُؤْمِنينَ وَ اَوْلادَهُمْ فِى الْجَنَّةِ ثُمَّ قَرَأَ هذِهِ الاْيَةَ...(1)

مردم باايمان به همراه فرزندانشان در بهشت خواهند بود و آن گاه به تلاوت آيه مورد بحث پرداخت.د.


1) نور الثقلين، ج 5، ص 135؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 67 66، چند روايت در اين مورد.

و از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: اَطْفالُ الْمُؤْمِنينَ يُهْدُونَ اِلى آبائِهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ.(1)

در روز رستاخيز فرزندان مردم باايمان و پرواپيشه به سوى پدرانشان هدايت مى گردند.

وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْءٍ

كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند و فرزندانشان به پيروى از آنان راه ايمان و اخلاق را برگزيده اند، ما فرزندانشان را در بوستان هاى پرنعمت و زيباى بهشت به آنان ملحق مى سازيم، آن هم بدون اين كه چيزى از پاداش كار آنان بكاهيم.

به باور «ابن عباس» و «مجاهد» منظور اين است كه: هنگامى كه فرزندان را به پدران و مادران بهشتى خويش ملحق مى سازيم، چيزى از پاداش آنان نمى كاهيم.

كُلُّ امْرِئٍ بِما كَسَبَ رَهِينٌ هر كس در گرو عملكرد و دستاورد خويش است.

بنابراين هر انسان شرك گرا و بيدادپيشه اى كه در آتش دوزخ گرفتار است، در حقيقت در گرو عملكرد زشت و شرك آلودى است كه به آنها دست يازيده است؛ امّا انسان توحيدگرا و باايمان در گرو كارهاى خويش نخواهد بود، چرا كه قرآن مى فرمايد: كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِينَةٌ إِلاّ أَصْحابَ الْيَمِينِ (2).

هر انسانى در گرو عملكرد خويش است، به جز ياران دست راست.

و بدين سان مردم باايمان را استثنا كرده است، چرا كه آنان دست به ظلم و جنايت نمى زنند.

به بيان برخى، منظور اين است كه: با هر انسانى آن گونه رفتار خواهد شد كه در خور آن است. بنابراين اگر كارهاى شايسته اى انجام داده است و خداى خود را بندگى نموده، به او پاداش ارزانى مى گردد، امّا اگر گناه و ستم مرتكب شده است، كيفر مى گردد و هرگز كسى را به خاطر گناه و بيداد ديگرى كيفر نخواهند كرد.8.


1) نور الثقلين، ج 5، ص 135؛ تفسير مراغى، ج 27، ص 26.

2) سوره مدثر، آيه هاى 39 38.

وَ اَمْدَدْناهُمْ بِفاكِهَةٍ وَ لَحْمٍ مِمّا يَشْتَهُونَ

همواره از انواع ميوه ها و گوشت ها از هر نوع تمايل داشته باشند در اختيار آن ها مى گذاريم.

(22 / طور)

شرح آيه از تفسير نمونه

«اَمْدَدْناهُم» ازماده «اِمْداد» به معنى ادامه و افزايش و اعطاء است ، يعنى ميوه ها و غذاهاى بهشتى آن چنان نيست كه با تناول كردن كمبودى پيدا كند و يا مثل ميوه هاى دنيا كه در فصول سال نوسان زيادى دارد ، تغييرى در آن حاصل شود ، بلكه هميشگى و جاودانى و مستمر است .

تعبير « مِمّا يَشْتَهُون » ( از آن چه بخواهند ) نشان مى دهد كه بهشتيان در انتخاب نوع و كميت و كيفيت اين ميوه ها و غذاها ، كاملاً آزادند ، هر آن چه بخواهند در اختيار دارند. البته غذاهاى بهشتى منحصر به اين دو نيست ، ولى اين ها دو غذاى مهم اند. مقدم داشتن « فاكِهَة » بر « لَحْم » اشاره اى است به برترى « ميوه ها » بر « گوشت ها » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

واژه «اِمْداد» به مفهوم ادامه نعمت و يارى و افزايش هماره آن است كه از آن به نعمت بخشى هماره يا پياپى و پشت سر هم تعبير مى گردد؛ و واژه «فاكِهَة» عبارت است از انواع و اقسام ميوه ها. با اين بيان منظور اين است كه: و از هر نوع ميوه و گوشتى كه دلشان بخواهد، هماره به آنان ارزانى مى داريم.

يَتَنازَعُونَ فيها كَأْسا لا لَغْوٌ فيها وَ لا تَأْثيمٌ

آن ها در بهشت جام هاى پر از شراب طهور را كه نه بيهوده گويى در آن است و نه گناه از يكديگر مى گيرند. (23 / طور)

شرح آيه از تفسير نمونه

« يَتَنازَعُون » از ماده « تنازع » به معنى گرفتن از يكديگر است. « كَأْس » جامى است كه پر از شراب باشد و به ظرف خالى قَدَح مى گويند .

به هر حال از آن جا كه تعبير به «كَأْس» شراب هاى تخدير كننده دنيا را احيانا تداعى مى كند، مى افزايد: در آن شراب نه لغو و بيهوده گويى است و نه گناه، زيرا هرگز عقل و هوش انسان را نمى گيرد، بنابراين سخنان ناموزون و اعمال زشتى كه از مست ها سر مى زند ، هرگز از آنان سر نخواهد زد بلكه به حكم آن كه شراب طهور است آن ها را پاك تر و خالص تر و هوشيارتر مى كند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

با اين بيان شراب پاك و نوشيدنى هاى گوارا و لذت بخش بهشت، آفت نوشيدنى ها و شراب و مِى اين جهان را ندارد تا خورنده آن به بيهوده گويى و يا گناه و زشتى آلوده گردد و خفت به بار آورد.

به باور پاره اى منظور اين است كه: آنان با نوشيدن شراب بهشت، نه به يكديگر ناسزا نثار مى كنند و نه به گناه و زشتى وسوسه مى نمايند و مجبور مى سازند.

وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ غِلْمانٌ لَهُمْ كَاَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَكْنُونٌ

و پيوسته درگرد آن ها نوجوانانى براى خدمت آنان گردش مى كنند كه همچون مرواريدهاى در صدفند. (24 / طور)

شرح آيه از تفسير نمونه

« مرواريد درون صدف » به قدرى تازه و شفاف و زيبا است كه حد ندارد ، هر چند در بيرون صدف نيز قسمت زيادى از زيبايى خود را حفظ مى كند ، ولى گرد و غبار هوا و آلودگى دست ها هر چه باشد از صفاى آن مى كاهد ، خدمتگزاران بهشتى آن قدر زيبا و سفيد چهره و با صفا هستند كه گويى مرواريدهايى در صدفند. تعبير به «يَطُوفُ عَلَيْهِم» ( بر آن ها طواف مى كنند ) اشاره به آمادگى دائمى آن ها براى خدمت است.

گرچه در بهشت نيازى به خدمتكار نيست و هر چه بخواهند در اختيار آن ها قرار مى گيرد ، ولى اين خود احترام و اكرام بيشترى براى بهشتيان است.

در حديثى آمده است كه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله سؤال كردند : « اگر خدمتگزار همچون مرواريد در صدف باشد ، مخدوم ، يعنى مؤمنان بهشتى چگونه اند ؟ فرمود : « برترى مخدوم بر خدمتگزار درآن جا همچون برترى ماه در شب چهارده بر ساير كواكب است » .(1)تعبير به « لَهُم » نشان مى دهد كه هر يك از مؤمنان خدمتگزار مخصوص به خود دارند. و از آن جا كه بهشت جاى غم و اندوه نيست ، آن خدمتگزاران نيز از خدمت مؤمنان نهايت لذت را مى برند . .


1) « مجمع البيان » ، « كشاف » و « قرطبى » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پاره اى آورده اند كه: اين نوجوانان زيباچهره و پرمعنويت در پذيرايى و خدمت به بهشتيان نه تنها احساس خستگى و رنجى نمى كنند، كه احساس لذت و شادمانى نيز مى نمايند؛ چرا كه آنجا جاى رنج و درد نيست.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله پرسيدند: هنگامى كه در بهشت پرطراوت و زيبا خدمتگزاران مردم باايمان و عدالت پيشه در اوج جمال و كمال هستند و در سپيدى و زيبايى و درخشنگى بسان مرواريدهايى نهفته در صدف مى باشند، در آن صورت خود بهشتيان چگونه خواهند بود؟

قيلَ يا رَسُولَ اللّهِ! اَلْخادِمُ كَاللُّؤْلُؤِ فَكَيْفَ الْمَخْدُومُ؟

آن حضرت در پاسخ فرمود: وَ الَّذى نَفْسى بِيَدِه فَضْلُ الْمَخْدُومِ عَلَى الْخادِمِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ عَلى سائِرِ الْكَواكِبِ.(1)

به خدايى كه جان من در كف قدرت اوست سوگند كه برترى بهشتيان بر خدمتگزارانشان بسان برترى ماه شب چهاردهم بر ستارگان آسمان هاست.ث.


1) تفسير قرطبى،ج 7، ص 69؛ تفسير كشاف، روح البيان، ابوالفتح رازى، ذيل آيه مورد بحث.

آن روز ترسان بوديم و امروز در نهايت امنيت

وَ اَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ

دراين هنگام روبه يكديگر كرده(از گذشته) سؤال مى نمايند. (25 / طور)

قالُوا اِنّا كُنّا قَبْلُ فى اَهْلِنا مُشْفِقينَ

مى گويند : ما در ميان خانواده خود ترسان بوديم. (26 / طور)

شرح آيه از تفسير نمونه

و آخرين نعمت در اين سلسله همان نعمت آرامش كامل و اطمينان خاطر از هر گونه عذاب و كيفر است. با اين كه در ميان خانواده خود زندگى مى كرديم و بايد احساس امنيت كنيم ، باز ترسان بوديم ، از اين بيم داشتيم كه حوادث ناگوار زندگى و عذاب الهى ، هر لحظه فرا رسد و دامن مارا فرا گيرد. از اين بيم داشتيم كه فرزندان و خانواده ما راه خطا پيش گيرند و در وادى ضلالت گمراه و سرگردان شوند. و ازاين بيم داشتيم كه دشمنان سنگدل، ما را غافلگير سازند و عرصه را بر ما تنگ كنند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در همان حال كه آنان بر تخت هاى بهشتى تكيه زده و پرمهر و باصفا در كنار هم نشسته و از انواع نعمت هاى شكوهبار آن سرا بهره ورند، برخى از آنان به برخى ديگر روى مى آورند و به گفت وگو و پرسش و پاسخ مى پردازند.

از «ابن عباس» آورده اند كه: آنان از گرفتارى هاى زندگى دنيا از ترس و ناامنى و درد و رنج هاى بى شمارى كه گريبانگيرشان بود و زندگى را در كامشان تلخ مى كرد، ياد مى نمايند و خداى را سپاس مى گويند كه از آنها آسوده اند.

آنان مى گويند: راستى كه ما پيش از اين زندگى، هنگامى كه در دنيا و در كنار خانواده خويش بوديم، از سراى آخرت و عذاب و كيفر آن در هراس بوديم.

فَمَنَّ اللّهُ عَلَيْنا وَ وَقنا عَذابَ السَّمُومِ

اما خداوند بر ما منت گذارد و از عذاب كشنده ما را حفظ كرد. (27 / طور)

شرح آيه از تفسير نمونه

« سَمُوم » به معنى حرارتى است كه در « مَسامّ » بدن ( سوراخ هاى بسيار ريز كه در سطح پوست قرار دارد ) داخل مى شود و انسان را آزار مى دهد يا مى كشد و باد سموم نيز چنين بادى را گويند و « عَذاب سَمُوم » نيز چنين عذابى است ، اطلاق كلمه « سم » به مواد كشنده نيز به خاطر نفوذشان در تمام بدن است. آرى پروردگار مهربان ، ما را از زندان دنيا با تمام وحشتهايش نجات بخشيد و در كانون نعمت هايش ، يعنى بهشت ، جاى داد. آن ها هنگامى كه گذشته خود را به خاطر مى آورند و جزئيات آن را متذكر مى شوند و با وضعى كه در آن قرار دارند ، مقايسه مى كنند ، به ارزش نعمت هاى بزرگ الهى و مواهب او بيشتر پى مى برند و طبعا براى آن ها لذت بخش تر و دلچسب تر خواهد بود ، چراكه در اين مقايسه ارزش ها بهتر روشن مى شود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پاره اى آورده اند كه: برخى از بهشتيان از برخى ديگر مى پرسند كه شما در دنيا چه كارهايى انجام داديدكه به بركت آن ها در خور بهشت و اين همه نعمت پرشكوه شديد؟

آنان پاسخ مى دهند كه: ما در زندگى دنيا دل هايى ظريف و رقيق و نازك داشتيم و از خدا مى ترسيديم. واژه «شَفَقَ» و «شَفَقَت» به مفهوم رِقَّت و ظرافت و نازكى است، درست ضد واژه «غِلْظَت» كه به مفهوم سختدلى و سنگدلى آمده است. در فرهنگ و ادبيات عرب هنگامى كه گفته مى شود: «ثَوْبٌ شَفَقٌ»، منظور پيراهنى نازك است. سرخى هنگامه غروب خورشيد را نيز بدان جهت «شَفَق» مى گويند كه سرخى ظريف و كمرنگى است. منظور از واژه «اَهْل» در آيه، نزديكان و بستگان انسان مى باشند، چرا كه اين واژه به مفهوم كسى است كه به ديگرى پيوند دارد. و واژه «سَمُوم» به مفهوم حرارتى است كه از راه سوراخ هاى بسيار ريز بدن نفوذ مى كند و انسان را آزار مى دهد و اصل آن «سُمّ» است كه به راه بيرون آمدن نفس گفته مى شود و يا از «سُمّ ش» به مفهوم زهر كشنده گرفته شده است. «زجاج» مى گويد: منظور از «عَذاب سَمُوم»، شعله و حرارت آتش دوزخ مى باشد.

اِنّا كُنّا مِنْ قَبْلُ نَدْعُوهُ اِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحيمُ

ما از قبل خدا را به عنوان نيكوكار و رحيم مى خوانديم ( ومى شناختيم ). (28 / طور)

شرح آيه از تفسير نمونه

آرى صحنه قيامت و نعمت هاى بهشت تجليگاه اسماء و صفات خدا است و مؤمنان بامشاهده اين صحنه ها به حقيقت اين اسماء و صفات بيش از هر زمان آشنا مى شوند ، حتى دوزخ نيز بيانگر صفات او است و حكمت و عدل و قدرتش را نشان مى دهد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

نعمت هاى شانزده گانه خدا به بهشتيان

(1) در آيات انسان ساز و جان بخشى كه گذشت، قرآن شريف زنجيره اى از نعمت هاى خدا به مردم عدالت پيشه و شايسته كردار را كه در زندگى مقررات عادلانه او را رعايت نمايند و حقوق و حرمت بندگانش را پاس دارند به تابلو مى برد كه سخت انديشاننده و انگيزاننده است و به جاست كه سعادت خواهان و كمال جويان براى رسيدن به آنها، خويشتن را بسازند و تربيت كنند و هر آنچه در توان دارند، در راه ايمان و تقوا و پاكى و صفا و خدمت به انسان هااز پيش بفرستند و فروگذار نكنند. اين نعمت ها عبارتند از:

1- باغ ها و بوستان هاى پرطراوت و پرشكوه بهشت،(2)

2- نعمت هاى گوناگون مادى و معنوى و وصف ناپذير،(3)

3- انواع ميوه ها،(4)

4- خشنودى و شادمانى و آرامش خاطر،(5)

5- نجات از عذاب مرگبار دوزخ،(6)8.


1) مترجم.

2) آيه 17.

3) آيه 18.

4) آيه 19.

5) آيه 18.

6) آيه 18.

6- نعمت هاى خوردنى،(1)

7- نعمت هاى وصف ناپذير نوشيدنى،(2)

8- تخت هاى پرشكوه بهشت و صفاى همنشينى با خوبان،(3)

9- رسيدن به افتخار همسرى حوريان بهشتى،(4)

10 - نجات و نيك بختى نسل و تبار آنان،(5)

11- نعمت بخشى هماره و مهر ماندگار و پايان ناپذير،(6)

12- پذيرايى با انواع ميوه ها و گوشت هاى دلخواه،(7)

13 - پذيرايى با شراب پاك بهشتى،(8)

14 -خدمتگزاران زيبارو و پرصفا و بامعنويت،(9)

15- نعمت امنيت و آرامش خاطر،(10)

16- امنيت از عذاب مرگبار دوزخ.(11)7.


1) آيه 19.

2) آيه 19.

3) آيه 20.

4) آيه 20.

5) آيه 21.

6) آيه 22.

7) آيه 22.

8) آيه 23.

9) آيه 24.

10) آيه 27.

11) آيه 27.

ضرورت توجه خانواده به دوران پنجگانه عمر انسان

اِعْلَمُوا اَنَّمَا الْحَيوةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِى الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ اَعْجَبَ الْكُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَريهُ مُصْفَرّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاما وَ فِى الاْخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلاّ مَتاعُ الْغُروُرِ

بدانيد زندگى دنيا، تنها بازى و سرگرمى و تجمل پرستى و تفاخر در ميان شما و افزون طلبى در اموال و فرزندان است، مانند بارانى كه محصولش كشاورزان را در شگفتى فرومى برد، سپس خشك مى شود ، به گونه اى كه آن را زرد رنگ مى بينى ، سپس تبديل به كاه مى شود و در آخرت ، يا عذاب شديد است يا مغفرت و رضاى الهى و ( به هر حال ) زندگى دنيا چيزى جز متاع غرور نيست. (20 / حديد)

شرح آيه از تفسير نمونه

« غفلت » ، « سرگرمى » ، « تجمل » ، « تفاخر » و « تكاثر » دوران هاى پنجگانه عمر انسان را به شرح زير تشكيل مى دهند :

1 - مرحله « كودكى » است كه زندگى در هاله اى از غفلت و بى خبرى و لعب و بازى فرو مى رود ( لَعِبٌ ) .

2 - مرحله «نوجوانى» كه در آن سرگرمى جاى بازى را مى گيرد و در اين مرحله، انسان به دنبال مسائلى است كه او را به خود سرگرم سازد و از مسائل جدى دور دارد (لَهْوٌ) .

3 - مرحله « جوانى » و شور و عشق و تجمل پرستى ( زينَةٌ ) .

4 - مرحله « توجه به كسب مقام و فخر » ( تَفاخُرٌ ) .

5- مرحله « توجه به افزايش مال و نفرات و جمع آورى ثروت » ( تَكاثُرٌ ) .

مراحل نخستين ، تقريبا بر حسب سنين عمر مشخص است ولى مراحل بعد در افراد ، كاملاً متفاوت مى باشد و بعضى از آن ها مانند مرحله تكاثر اموال ، تا پايان عمر

ادامه دارد ، هرچند بعضى معتقدند كه هر دوره اى از اين دوره هاى پنجگانه ، هشت سال از عمر انسان را مى گيرد و مجموعا به چهل سال بالغ مى گردد و هنگامى كه به اين سن رسيد ، شخصيت انسان ، تثبيت مى گردد. اين امر نيز كاملاً ممكن است كه بعضى از انسان ها شخصيتشان در همان مرحله اول و دوم متوقف گردد و تا پيرى در فكر بازى و سرگرمى و معركه گيرى باشند و يا در دوران تجمل پرستى متوقف گردد و فكر و ذكرشان تا دم مرگ ، فراهم كردن خانه و مركب و لباس زينتى باشد ، اين ها كودكانى هستند در سن كهولت و پيرانى هستند با روحيه كودك. سپس باذكر يك مثال آغاز و پايان زندگى دنيا را در برابر ديدگان انسان ها مجسم ساخته، مى فرمايد : «كَمَثَلِ غَيْثٍ اَعْجَبَ الْكُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَريهُ مُصْفَرّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاما ». « كُفّار » در اين جا به معنى افراد بى ايمان نيست ، بلكه به معنى كشاورزان است ، زيرا كفر در اصل به معنى پوشاندن است و چون كشاورز ، بذرافشانى كرده و آن را زير خاك مى پوشاند ، از اين رو به او « كافر » مى گويند. « يَهيجُ » از ماده « هيجان » در لغت به دو معنى آمده است ؛ يكى خشك شدن گياه و ديگرى به حركت درآمدن و جوش و خروش . ممكن است اين دو معنى به يك ريشه بازگردد ، زيرا هنگامى كه گياه خشك شد ، آماده جدايى و پراكندگى و حركت و جوش و خروش مى شود. « حُطام » از ماده « حَطْم » به معنى شكستن و خرد كردن است و به اجزاى پراكنده كاه ، « حُطام » گفته مى شود كه همراه تندباد به هرسو مى دود. آرى مراحلى را كه انسان در طى هفتاد سال يا بيشتر طى مى كند، در چندماه درگياهان ظاهر مى شود و انسان مى تواند بر لب كشتزار بنشيند و گذشت عمر و آغاز و پايان آن را در ديدارى كوتاه بنگرد. سپس به بازده عمر و نتيجه و محصول نهايى آن پرداخته و مى افزايد : « وَ فِى الاْآخِرَةِ ... اِلاّ مَتاعُ الْغُروُرِ ». « مَتاع » به معنى هرگونه وسايل بهره گيرى است ، بنابراين جمله « دنيا ، متاع غرور است » ، مفهومش اين است كه وسيله و ابزارى است براى فريبكارى ، فريب دادن خويشتن و فريب دادن ديگران و البته اين در مورد كسانى است كه دنيا را هدف نهايى قرار

مى دهند و به آن دل مى بندند و بر آن تكيه مى كنند و آخرين آرزويشان وصول به آن است ، اما اگر مواهب اين جهان مادى، وسيله اى براى وصول به ارزش هاى والاى انسانى و سعادت جاودان باشد، هرگز دنيا نيست، بلكه مزرعه آخرت و پلى براى رسيدن به آن هدف هاى بزرگ است. اما اگر اين مواهب مادى ، تغيير جهت دهند و نردبانى براى رسيدن به اهداف الهى گردند ، سرمايه هايى مى شوند كه خدا آن ها را از مؤمنان مى خرد و بهشت جاويدان و سعادت ابدى به آن ها مى بخشد : « اِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ... » (111/توبه ). بديهى است توجه به دنيا و مواهب آن به عنوان يك « گذرگاه » يا يك « قرارگاه » ، دو جهت گيرى مختلف به انسان مى دهد كه در يكى وسيله بيدارى و آگاهى و ايثار و فداكارى و برادرى و گذشت و در ديگرى مايه نزاع و فساد و تجاوز و بيدادگرى و طغيان و غفلت است. «غُروُر» در اصل از ماده «غُر» به معنى اثر ظاهرى چيزى است ، سپس به حالت غفلت ، اطلاق شده است كه در ظاهر، انسان هوشياراست اما در حقيقت بى خبر است و به معنى فريب و نيرنگ نيز استعمال مى شود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

يَهيجُ: ازماده «هَيَجان» به مفهوم خشكيدن گل و گياه و خزان زدن مزرعه آمده است.

حُطام: از ريشه «حَطَمَ» به مفهوم شكستن آمده است.

حقيقت زندگى دنيا

در آيه بدان دليل زندگى دنيا به بازى و سرگرمى تعبير مى گردد كه فناپذير و ناماندگار و بى حقيقت است، چرا كه اگر دوام و پايندگى داشت به زودى نابود نمى شد.

«مجاهد» مى گويد: هر بازى به مفهوم سرگرمى است، امّا به باور پاره اى «لَعِب» چيزى است كه انسان را سرگرم مى سازد، امّا واژه «لَهُو» به مفهوم چيزى است كه از سراى آخرت دچار غفلت مى نمايد.

واژه «زينَة» به مفهوم چيزى است كه وسيله آرايش و آراستگى مى گردد، امّا به باور برخى منظور اين است كه: دنيا و زندگى آن در برابر ديدگاه دنياخواهان زيبا جلوه مى كند و پس از مدتى هم خزان زده و نابود مى گردد.

منظور از تفاخر و مباهات نمودن به يكديگر، به رخ يكديگر كشيدن ثروت و قدرت باد آورده در زندگى است.

و منظور از «فزون خواهى در ثروت و فرزند» آن است كه انسان از حلال و حرام و از راه هاى عادلانه و ظالمانه ثروت و قدرتى گرد آورد و آن ها را وسيله سركوب و سلطه و سركشى سازد و حقوق بندگان خدا و دوستان او را پايمال كند و عمرش را نيز تباه سازد.

در ادامه آيه در قالب مثالى زيبا مى فرمايد:

كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفّارَ نَباتُهُ

بسان بارانى است كه از آسمان فرو مى ريزدو به گونه اى زمين را زنده مى سازد كه گل ها و گياهان آن كشاورزان و باغداران را در حيرت و بهت فرو مى برد.

به باور «زَجّاج» ممكن است منظور شگفت زدگى كفرگرايان و حق ناپذيران از نظام شگفت انگيز خلقت و تدبير خدا باشد كه از ديگران بيشتر دچار بهت و حيرت مى گردند.

ثُمَّ يَهِيجُ فَتَراهُ مُصْفَرّا آن گاه آن گل ها و گياهان خزان زده و خشك مى شود، به گونه اى كه همه را زرد و رنگ باخته مى نگرى.

ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً سپس در هم شكسته و به خار و خس و كاه تبديل مى گردد.

وَ فِي الاخِرَةِ عَذابٌ شَدِيدٌ امّا در سراى آخرت براى دنياپرستان و ظالمان عذابى سخت خواهد بود.

به باور «مُقاتل»، امّا در سراى آخرت و روز رستاخيز عذاب و شكنجه از آن دشمنان خدا خواهد بود.

وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٌ و براى عدالت خواهان و خداپرستان و دوستان حق آمرزش و خشنودى خدا هديه مى گردد.

و در پايان آيه مى فرمايد: وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ.

و زندگى اين جهان براى دنياپرستان و زورمداران كه كار شايسته انجام ندهند و به ياد رستاخيز نباشند، تنها مايه فريب است.

«سعيد بن جُبَيْر» مى گويد: دنيا و ارزش هاى آن براى كسى كه در انديشه سراى آخرت نباشد، مايه غرور و فريب است، چرا كه براى كسب و حفظ آن ممكن است به هر شقاوت و بيدادى دست زند، امّا براى كسى كه آن را وسيله عدالت و آزادگى سازد و در انديشه سراى آخرت باشد، نه تنها مايه فريب نيست كه وسيله رشد و رسيدن به ارزش هاى معنوى است...

ترسيم روشنى از مراحل گوناگون زندگى

(1) در آخرين آيه مورد بحث قرآن شريف در قالب مثال زيبا و ترسيم روشن و گويايى زندگى دنيا و مراحل گوناگون آن و انگيزه هاى غالب و حاكم بر هر مرحله اى از آن مراحل را به تابلو مى برد كه اين گونه است:

1 - مرحله بازى و بى خبرى كه دوران كودكى را بيانگر است.

2 - مرحله سرگرمى كه دوران نوجوانى را نشان مى دهد كه انسان با رسيدن به مرحله جوانى از روزگار بازى و بى خبرى به فضا و حال و هواى نوجوانى و شور و سرگرمى آن وارد مى شود و هنوز از مسايل جدى به دور است.

3- مرحله پرشورجوانى كه دوران آراستگى وعشق به تجمل وتجمل پرستى است.

4 - مرحله ميانسالى و كمال كه روزگار تلاش براى به دست آوردن مقام و فخر فروختن نيز هست.

5 - و مرحله سالخوردگى كه دوران حرص و آز براى انحصار قدرت و ثروت و امكانات و فرصت هاست.

اگر انسان بخواهد از اين مراحل به شايستگى بهره گيرد و همه نيروها و امكانات و فرصت ها را به سرمايه اى براى رشد ظاهرى و باطنى و اوج به سوى والايى ها قرار دهد بايد درست بينديشد و هدفدار و حساب شده حركت كند و از تجربه هاى ارزشمند ديگران بهره گيرد.م.


1) مترجم.

جمعه ها نيز روز كار و تلاش و عبادت خانوادگى است

يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اِذا نُودِىَ لِلصَّلوةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا اِلى ذِكْرِ اللّهِ وَ ذَروُا الْبَيْعَ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! هنگامى كه براى نماز روز جمعه اذان گفته مى شود ، به سوى ذكر خدا بشتابيد و خريد و فروش را رها كنيد كه اين براى شما بهتر است اگر مى دانستيد.

(9 / جمعه)

شرح آيه از تفسير نمونه

« نُودِىَ » از ماده « نداء » به معنى " بانگ برآوردن" است و در اين جا به معنى " اذان" است ، زيرا در اسلام ندايى براى نماز جُز اذان نداريم. البته ترك خريد و فروش مفهوم وسيعى دارد كه هر كار مزاحمى را شامل مى شود. اما اين كه چرا روز « جمعه » را به اين نام ناميده اند ؟ به خاطر اجتماع مردم در اين روز براى نماز است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

جُمُعَة و جُمْعَة: دو واژه اند كه جمع آن ها «جُمَعْ» و «جُمُعات» آمده است. روز جُمُعَة بدان دليل به اين نام خوانده شده است كه خدا در اين روز، آفرينش را پديد آورد و كار خلقت پايان يافت؛ امّا پاره اى برآنند كه اين روز بدان دليل «جُمُعَة» ناميده شده است كه در آن مردم براى عبادت و نيايش گرد مى آيند.

برخى نيز به روز جمعه، روز «عُرُوبَة» مى گفتند، چرا كه آنان بر اين پندار بودند كه يهود روز «شنبه» گرد مى آيند و به عبادت خدا مى پردازند، نصارا روز «يكشنبه» و امت عرب نيز پيش از اسلام روزى را براى گرد آمدن و عبادت برگزيد و نام آن را «عُرُوبَة» ناميد كه پس از ظهور اسلام به روز جُمُعَة تعبير گرديد.

پاره اى بر آنند كه گروه انصار نخستين كسانى بودند كه اين روز را جمعه ناميدند.

و نيز آورده اند كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به هنگام هجرت از مكه به مدينه، روز دوشنبه، دوازدهم رَبيعُ الاَوَّل بود كه بر دهكده «قُبا» وارد گرديد و مورد استقبال قرار گرفت و در همان جا تا روز جمعه مسجدى ساخته شد و نخستين نماز جمعه در آنجا و يا

در نزديكى آنجا خوانده شد.

نماز راستين جمعه يا دانشگاه و نيايشگاه بزرگ هفته

منظور از هنگام ندا داده شدن مردم، آن ساعتى است كه وقت نماز فرا مى رسد و امام آماده آغاز خطبه هاى نماز مى گردد؛ و نكته ديگر اين است كه منظور از «نِداء» در آيه شريفه «اَذان» است؛ چرا كه در آن زمان وسيله پيام رسانى و دعوت ديگرى براى اعلام وقت نماز جز «اَذان» نبود.

«ابن زيد» مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله اذان گويى پراخلاص به نام بِلال داشت كه با رسيدن وقت نماز و هنگامه بر منبر نشستن آن حضرت اذان را آغاز مى كرد، آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله خطبه ها را مى خواند و به نماز مى ايستاد.

ابوبكر و عمر نيز به همين صورت نماز جمعه را مى خواندند، امّا در خلافت عثمان به دليل گسترش شهر مدينه و مردم مسلمان و دور شدن خانه ها از مركز شهر و مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله ، شمار «اذان ها» بالا رفت. نخست در بام منزل خليفه اذان گفته مى شد و آن گاه در مسجد و سر انجام هم پيش از برپايى نماز؛ و كسى اين سبك را بر خليفه عيب نگرفت.

به هر حال پيام آيه اين است كه: هان اى مردم باايمان! هنگامى كه براى نماز جمعه اذان گفته مى شود، با شتاب و بدون از دست دادن فرصت به سوى ذكر خدا و ياد انسان پرور او حركت كنيد.

از ديدگاه پاره اى منظور از «سَعْى» در آيه، نه شتاب و عجله نمودن براى نماز جمعه است، چرا كه در روايات آمده است كه با وقار و آرامش و شكوه به سوى نماز برويد،(1)بلكه در اين آيه منظور از «سَعْى» شتاب و تلاش دل ها به ياد خدا و پالايش جان هاوپاكى نيت هاست.

و پاره اى «ذِكْرُ اللّهِ» را خطبه اى كه سرشار از پند و اندرز و ياد خدا و روشنگرى و حقگرايى است معنا كرده اند.0.


1) روحُ المَعانى، ج 28، ص 90.

در ادامه آيه مى افزايد: وَ ذَرُوا الْبَيْعَ

و داد و ستد را رها كنيد و براى فرصت ديگرى واگذاريد.

به باور «حَسَن» آيه از هر خريد و فروشى كه به خاطر آن نماز واقعى و با شرايط جمعه به وسيله امام و پيامبر صلى الله عليه و آله فوت شود هشدار مى دهد، چرا كه چنين داد و ستدى حرام است و اين از ظاهر آيه دريافت مى گردد؛ چرا كه نهى، نشانگر فساد و تباهى خريد و فروش است.

ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ

اين شتافتن به سوى نماز و ياد خدا و وانهادن خريد و فروش به هنگام نماز و شنيدن تفسير آيات و مفاهيم و مقررات قرآن اگر بدانيد براى شما سودبخش تر و ماندگارتر است و سرانجام شما را به منافع واقعى دين و دنيا رسانده و از زيان هاى آن ها باز مى دارد.

از آيه شريفه به ظاهر وجوب نماز جمعه دريافت مى گردد؛ و نيز حرمت تمام كارها به هنگام طنين افكن شدن نداى اذان و برپايى نماز جمعه؛ و بدان دليل آيه انگشت روى خريد و فروش مى گذارد و از آن نهى مى كند كه اين كار، جامع همه تلاش ها و كوشش ها براى دنيا و تهيه وسايل معاش است.

و نيز از آيه دريافت مى شود كه نماز جمعه بايد در مكانى ويژه و مشخص خوانده شود تا مردم با شنيدن اذان به سوى آن مكان روى آورند.

گفتنى است كه نماز جمعه واقعى و با شرايط بر همه مردم باايمان واجب است، مگر اين كه مكلّف، عذر قابل قبولى، همانند: سفر يا بيمارى داشته باشد و يا از نابينايى و لنگى رنج برده و يا برده و بنده و سالخورده و زن باشد و يا منطقه و محل زندگى اش تا جايگاه نماز جمعه بيشتر از دو فرسخ فاصله داشته باشد. آرى، بر همه اين ها نماز جمعه واجب نيست، مگر اين كه نماز جمعه اى با حضور پيشواى دادگر و رعايت كننده حقوق بشر و يا نماينده ويژه او برگزار گردد.

گفتنى است كه در موردنماز جمعه تفاوت ديدگاه ميان فقها بسيار است و جاى بحث هم كتاب هاى فقهى مى باشد و نه تفسير.

فَاِذا قُضِيَتِ الصَّلوةُ فَانْتَشِروُا فِى الاَْرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ وَاذْكُروُا اللّهَ كَثيرا لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

و هنگامى كه نماز پايان گرفت ، شما آزاديد در زمين پراكنده شويد و از فضل الهى طلب كنيد و خدا را بسيار ياد نماييد تا رستگار شويد. (10 / جمعه)

شرح آيه از تفسير نمونه

گرچه جمله «اِبْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ»(فضل خدا را طلب كنيد) يا تعبيرات مشابه آن در قرآن مجيد شايد غالبا به معنى " طلب روزى و كسب و تجارت" آمده است، ولى روشن است كه مفهوم اين جمله گسترده است و كسب و كار يكى از مصاديق آن است، لذا بعضى آن را به معنى " عيادت مريض " و " زيارت مؤمن" يا " تحصيل علم و دانش" تفسير كرده اند ، هرچند منحصر به اين ها نيز نمى باشد. جمله « وَ اذْكُروُا اللّهَ كَثيرا » مفهوم گسترده اى داردكه اشاره به يادخدا و فكر و توجه به خدا در بازارها و به هنگام معاملات و عدم انحراف از اصول حق و عدالت ، مصاديقى از آن است . اين نيز مسلّم است كه روح « ذكر » ، « فكر » است و ذكر بى فكر ، لقلقه زبانى بيش نيست و آن چه مايه فلاح و رستگارى است ، همان ذكر آميخته با تفكر در جميع حالات است. اصولاً ادامه « ذكر » سبب مى شود كه ياد خدا در اعماق جان انسان رسوخ كند و ريشه هاى غفلت و بى خبرى كه عامل اصلى هر گونه گناه است ، را بسوزاند و انسان را در مسير فلاح و رستگارى قرار دهد و حقيقت « لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ » حاصل گردد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در ادامه روشنگرى در اين مورد مى افزايد:

فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةُ فَانْتَشِرُوا فِي الْأَرْضِ پس هنگامى كه نماز به پايان رسيد، در زمين پراكنده شويد و به سراغ كار خويش برويد.

وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللّهِ

و از فضل و فزون بخشى خدا براى خود بجوييد و از راه خريد و فروش و داد و ستد و ديگر كارهاى سودبخش و مفيد نعمت هاى خدا را به دست آوريد. و اين نشانگر جواز خريد و فروش پس از پايان نماز جمعه است، نه واجب و يا مستحب بودن آن.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله روايت شده است كه منظور از پيام اين فراز از آيه شريفه تلاش براى كسب ارزش هاى مادى و دنيوى نيست، بلكه به نوعى تشويق به عيادت از بيماران، ديدار دوستان و تكريم به مردگان و بازماندگان آنان به خاطر كسب خشنودى خداست.

لَيْسَتْ بِطَلَبِ دُنْيا، وَ لكِنْ عِيادَةُ مَريضٍ، وَ حُضُورُ جَنازَةٍ، وَ زِيارَةُ اَخٍ فِى اللّهِ.(1)

از امام صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: منظور، نماز در روز جمعه و تلاش براى كار در روز شنبه است.

و نيز از آن حضرت آورده اند كه فرمود: اِنّى لأََرْكَبُ فِى الْحاجَةِ الَّتى كَفاهَا اللّهُ، ما اَرْكَبُ فيها اِلاَّ الْتِماسَ اَنْ يَرانِىَ اللّهُ اُضْحى فى طَلَبِ الْحَلالِ، اَما تَسْمَعُ قَوْلَ اللّهِ عَزَّ اسْمُهُ: فَاِذا قُضِيَتِ الصَّلوةُ فَانْتَشِرُوا فِى الأَْرْضِ...(2)

من براى كار و تلاش و رفع نيازهاى اقتصادى كه خدا آن را در پرتو كار و كوشش و تدبير شايسته كفايت فرموده است بر مركب خويش سوار مى شوم و از خانه حركت مى كنم؛ آرى من اين كار را بر اين نيت انجام مى دهم كه خداى فرزانه مرا در انجام7.


1) تفسير نورُ الثَّقَلَيْن، ج 5 ، ص 328؛ تفسير قُرْطُبى، ج 8، ص 109.

2) تفسير نورُ الثَّقَلَيْن، ج 5 ، ص 327.

تلاش و كوشش سازنده و عادلانه و تاريخ ساز در سراسر روز بنگرد؛ آيا پيام خدا را نمى شنوى كه مى فرمايد: پس هنگامى كه نماز جمعه به پايان رسيد، در زمين پراكنده شويد و از فضل و فزون بخشى خدا رزق و روزى خود را بجوييد.

آن گاه افزود: آيا شما چنين مى پنداريد كه اگر انسانى به جاى كار و كوشش در خانه خويش بنشيند و درب آن را بر روى خود ببندد و آن گاه بگويد: رزق و روزى من فرود خواهد آمد، آيا چنين چيزى درست است؟ بى گمان چنين چيزى پسنديده نيست و اين چنين فرد و جامعه اى از كسانى هستند كه دعايشان پذيرفته نمى شود.

فردى پرسيد، آن كسانى كه دعايشان پذيرفته نمى شود چه كسانى هستند؟

قالَ: قُلْتُ: مَنْ هؤُلاءِ الثَّلاثَةُ فرمود: اين سه گروه عبارتند از:

1 - مردى كه همسر نالايقى دارد و به جاى سازندگى و ايجاد تحول فرهنگى و فكرى و اخلاقى در او و يا جدايى گزيدن از او در صورت اصلاح ناپذيرى بر او نفرين مى كند؛ آرى، دعاى چنين كسى پذيرفته نمى شود، چرا كه راه جدايى باز است و مى تواند از او جدا شود.

2 - كسى كه به ديگرى بدون گرفتن سند و مدرك معتبر وام دهد و آن گاه وام گيرنده و بدهكار به هنگامى كه بايد حق او را بدهد، آن را انكار كند و پايمال سازد و اين وام دهنده دست نفرين را به سوى آسمان بالا برد و او را نفرين كند؛ آرى، نفرين اين آدم نيز پذيرفته نمى شود، چرا كه وظيفه اقتصادى خويش را درست انجام نداده است.

3 - و ديگر كسى كه اندك امكانات و مواد غذايى دارد و در خانه مى نشيند و به جاى تلاش و كوشش اقتصادى و اجتماعى و طلب حلال، دست به دعا برمى دارد تا خدا روزى او را بفرستد.

قالَ علیه السلام : تَكُونُ عِنْدَهُ الْمَرْأَةُ فَيَدْعُوا عَلَيْها فَلايُسْتَجابُ لَهُ، لأَِنَّ عِصْمَتَها فى يَدِه لَوْ شاءَ اَنْ يُخَلِّىَ سَبيلَها لَخَلّى سَبيلَها، وَ الرَّجُلُ يَكُونُ لَهُ الْحَقُّ عَلَى الرَّجُلِ، فَلايُشْهِدُ عَلَيْهِ فَيَجْحَدُ حَقَّهُ

فَيَدْعُوا عَلَيْهِ فَلا يُسْتَجابُ لَهُ، لاَِنَّهُ تَرَكَ ما اُمِرَ بِه...(1)

در ادامه آيه شريفه مى فرمايد: وَ اذْكُرُوا اللّهَ كَثِيراً

و خدا را بسيار ياد كنيد و اورا بر احسان و بخشش اش ستايش نماييد و سپاس نعمت هاى او را بگزاريد و بر توفيق اداى وظيفه و انجام كارهاى شايسته و رعايت مقررات او را سپاس گوييد.

در مورد حقيقت «ذِكْر» در آيه شريفه ديدگاه ها متفاوت است:

1 - از ديدگاه پاره اى منظور از «ذكر خدا» در آيه شريفه تفكر و انديشه است، چرا كه يك ساعت تفكر و انديشه از يك سال عبادت و بندگى خدا بهتر و بالاتر است. فِكْرَةُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ.(2)

2 - امّا از ديدگاه پاره اى ديگر منظور از «ذكر خدا» همان ياد واقعى او در دل و زبان و عملكرد است كه انسان توحيدگرا بايد در فراز و نشيب ها و كوچه و بازار و به هنگام كار و كوشش و تجارت و داد و ستد او را ياد نمايد.

ازپيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: كسى كه در بازار و به هنگام داد و ستد و تلاش و كوشش، خدا را با اخلاص و راستى ياد كند و به هنگام غفلت مردم در كارهايشان از ياد حق، به ياد او باشد و مقررات او را رعايت نمايد، براى او هزار پاداش كار شايسته نوشته شده و در روز رستاخيز خداى فرزانه بر او آمرزش و بخشايشى مى كند كه به انديشه هيچ انسانى نرسيده است.

مَنْ ذَكَرَ اللّهَ فِى السُّوقِ مُخْلِصاً عِنْدَ غَفْلَةِ النّاسِ... كُتِبَ لَهُ اَلْفُ حَسَنَةٍ وَ يَغْفِرُ اللّهُ لَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ مَغْفِرَةً لَمْ تَخْطُرْ عَلى قَلْبِ بَشَرٍ.(3)

و در فراز پايانى آيه مى فرمايد: لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.

باشد كه رستگار گرديده و به پاداش پرشكوه خدا نايل آييد.8.


1) تفسير نورُ الثَّقَلَيْن، ج 5، ص 327.

2) اَلْحَياة، ج 1، ص 48.

3) تفسير نورُ الثَّقَلَيْن، ج 5، ص 328.

در آيه مورد بحث خداى فرزانه كاميابى و رستگارى را در گرو قيام به انجام وظيفه دينى و انسانى و عبادى، از آن جمله انجام شايسته نماز جمعه قرار مى دهد؛ از اين رو روايت رسيده از ابوذر درست به نظر مى رسد كه ازپيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده است كه فرمود: مَنِ اغْتَسَلَ يَوْمَ الْجُمُعَةِ فَاَحْسَنَ غُسْلَهُ، وَ لَبِسَ ثِيابَهُ وَ مَسَّ مِنْ طيبِ بَيْتِه اَوْ دُهْنِه ثُمَّ لَمْ يُفَرِّقْ بَيْنَ اثْنَيْنِ غَفَرَ اللّهُ لَهُ ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجُمُعَةِ الاُْخْرى...(1)

هر كس روز جمعه آن گونه كه شايسته است غسل نمايد و لباس نيكو و شايسته اش را بپوشد و از بوى خوش براى عطرآگين ساختن خويش بهره گيرد و آن گاه با انديشه و گفتار و رفتارش بذر پراكندگى و تنش ميان ديگران نيفشاند، خدا آنچه ميان او و جمعه ديگر و روزهاى آينده نزديك است، همه را بر او مى بخشايد.

اين روايت را «بُخارى» در «صحيح» خويش آورده است.

و نيز «سلمان تميمى» آورده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بى گمان خدا در هر جمعه صدها هزار تن را كه در خور آتش دوزخ هستند، آزاد مى كند و مى بخشايد.اِنَّ لِلّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فى كُلِّ يَوْمِ جُمُعَةٍ سِتَّمِائَةِ اَلْفِ عَتيقٍ مِنَ النّارِ، كُلُّهُمْ قَدِ اسْتُوجِبَ النّارَ.(2)9.


1) تفسير نورُ الثَّقَلَيْن، ج 5، ص 329.

2) تفسير نورُ الثَّقَلَيْن، ج 5، ص 329.

وَ اِذا رَاَوْا تِجارَةً اَوْ لَهْوا انْفَضُّوا اِلَيْها وَ تَرَكُوكَ قائِما قُلْ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَ اللّهُ خَيْرُ الرّازِقينَ

هنگامى كه تجارت يا سرگرمى و لهوى را ببينند ، پراكنده مى شوند و به سوى آن مى روند و تو را ايستاده به حال خود رها مى كنند ، بگو آن چه نزد خدا است، بهتر از لهو و تجارت است و خداوند بهترين روزى دهندگان است. (11 / جمعه)

شرح آيه از تفسير نمونه

تعبير به « لَهْو » اشاره به طبل و ساير آلات لهوى است كه به هنگام ورود قافله تازه اى به مدينه مى زدند كه هم نوعى اخبار و اعلام بود و هم وسيله اى براى سرگرمى و تبليغ كالا. تعبير به « اِنْفَضُّوا » به معنى " پراكنده شدن" و " انصراف از نماز جماعت" و "روى آوردن به كاروان" است كه طبق شأن نزول آيه هنگامى كه كاروان « دحيه » وارد مدينه شد ، با صداى طبل و ساير آلات لهو مردم را به بازار فراخواند ، مردم مدينه حتى مسلمانانى كه در مسجد مشغول استماع خطبه نماز جمعه پيامبر صلى الله عليه و آله بودند ، به سوى او شتافتند و تنها سيزده نفر و به روايتى كمتر در مسجد باقى ماندند. تعبير به « قائِما » نشان مى دهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده ، خطبه نماز جمعه را مى خواند. ثواب و پاداش الهى و بركاتى كه از حضور در نماز جمعه و شنيدن مواعظ و اندرزهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و تربيت معنوى و روحانى عايد شما مى شود ، قابل مقايسه با هيچ چيز ديگر نيست و اگر از اين مى ترسيد كه روزىِ شما بريده شود ، اشتباه مى كنيد ، خداوند بهترين روزى دهندگان است .

نخستين نماز جمعه در اسلام

در بعضى از روايات اسلامى آمده است كه مسلمانان مدينه ، پيش از آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله هجرت كند ، با يكديگر صحبت كردند و گفتند : يهود در يك روز هفته اجتماع مى كنند ( روزشنبه ) و نصارى نيز روزى براى اجتماع دارند ( يكشنبه ) ، خوب است ما هم روزى را قرار دهيم و در آن روز جمع شويم و ذكر خدا گوييم و شكر اورا

به جا آوريم، آن ها روزقبل از شنبه را كه درآن زمان « يَوْمُ الْعَروُبَة » ناميده مى شد ، براى اين هدف برگزيدند و به سراغ «اسعدبن زراره» ( يكى از بزرگان مدينه ) رفتند، او نماز را به صورت جماعت با آن هابه جا آورد و به آن ها اندرز داد و آن روز، روز «جمعه» ناميده شد ، زيرا روز اجتماع مسلمين بود. « اسعد » دستور داد گوسفندى را ذبح كردند و نهار و شام همگى از همان يك گوسفند بود، چراكه تعدادمسلمانان در آن روز بسياركم بود... و اين نخستين جمعه اى بودكه در اسلام تشكيل شد. اما اولين جمعه اى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با اصحابش تشكيل دادند، هنگامى بود كه به مدينه هجرت كرد، وارد مدينه شد و آن روز، روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول هنگام ظهر بود، حضرت صلى الله عليه و آله چهارروز در «قبا» ماندند و مسجدقبا را بنيان نهادند، سپس روزجمعه به سوى مدينه حركت كرد (فاصله ميان قبا و مدينه بسيار كم است و امروز قبا يكى از محله هاى داخل مدينه است) و به هنگام نمازجمعه به محله « بنى سالم » رسيد و مراسم نماز جمعه را در آن جا برپاداشت و اين اولين جمعه اى بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در اسلام به جا آورد ، خطبه اى هم در اين نماز جمعه خواند كه اولين خطبه حضرت صلى الله عليه و آله در مدينه بود .(1)

اهميت نماز جمعه

بهترين دليل بر اهميت اين فريضه بزرگ اسلامى قبل از هرچيز آيات همين سوره است كه به همه مسلمانان و اهل ايمان دستورمى دهد به محض شنيدن اذان جمعه به سوى آن بشتابند و هرگونه كسب و كار و برنامه مزاحم را ترك گويند تا آن جا كه اگر در سالى كه مردم گرفتار كمبود مواد غذايى هستند، كاروانى بيايد و نيازهاى آن ها را با خود داشته باشد،به سراغ آن نروند و برنامه نماز جمعه را ادامه دهند. در احاديث اسلامى نيز تأكيدهاى فراوانى دراين زمينه وارد شده است از جمله : در خطبه اى كه موافق و مخالف آن را از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل كرده اند ، آمده است : «خداوند6.


1) «مجمع البيان»، جلد10،صفحه286.

نماز جمعه را بر شما واجب كرده ، هر كس آن را در حيات من يا بعد از وفات من از روى استخفاف يا انكار ترك كند ، خداوند او را پريشان مى كند و به كار او بركت نمى دهد، بدانيد نماز او قبول نمى شود، بدانيد زكات او قبول نمى شود، بدانيد حج او قبول نمى شود ، بدانيد اعمال نيك او قبول نخواهد شد تا از اين كار توبه كند» .(1)روايات در اين زمينه بسيار است كه ذكر همه آن ها به طول مى انجامد ، در اين جا با اشاره به يك حديث ديگر اين بحث را پايان مى دهيم. كسى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد ، عرض كرد : « يا رسول اللّه ! من بارها آماده حج شده ام ، اما توفيق نصيبم نشده » ، فرمود : «عَلَيْكَ بِالْجُمْعَةِ فَاِنَّها حَجُّ الْمَساكينِ : بر تو باد به نماز جمعه كه حج مستمندان است » (2)( اشاره به اين كه بسيارى از بركات كنگره عظيم اسلامى حج در اجتماع نماز جمعه وجود دارد ). البته بايد توجه داشت كه مذمت هاى شديدى كه در مورد ترك نماز جمعه آمده است و تاركان نماز جمعه در رديف منافقان شمرده شده اند ، در صورتى است كه نماز جمعه واجب عينى باشد ، يعنى در زمان حضور امام معصوم و مبسوط اليد ، ولى در زمان غيبت بنابراين كه واجب مخيّر باشد ( تخيير ميان نماز جمعه و نماز ظهر ) و از روى استخفاف و انكار انجام نگيرد ، مشمول اين مذمت ها نخواهد شد ، هرچند عظمت نماز جمعه و اهميت فوق العاده آن در اين حال نيز محفوظ است ( توضيح بيشتر درباره اين مسأله را در كتب فقهى بايد مطالعه كرد ) .

فلسفه نماز عبادى سياسى جمعه

نماز جمعه قبل از هر چيز يك عبادت بزرگ دستجمعى است و اثرعمومى عبادات را كه تلطيف روح و جان و شستن دل از آلودگى هاى گناه و زدودن زنگار معصيت از قلب مى باشد، دربردارد، خصوصا اين كه مقدمتا دو خطبه دارد كه مشتمل بر انواع مواعظ و اندرزها و امر به تقوا و پرهيزگارى است. و اما ازنظر اجتماعى و سياسى، يك .


1) « وسائل الشيعه » ، جلد 5 ، باب وجوب صلوة الجمعه ، حديث 28 .

2) « وسائل الشيعه » ، جلد 5 ، صفحه 5 ، حديث 17 .

كنگره عظيم هفتگى است كه بعد از كنگره سالانه حج، بزرگترين كنگره اسلامى مى باشد و به همين دليل در روايتى كه قبلاً از پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله نقل كرديم، آمده بود كه جمعه، حج كسانى است كه قادر به شركت در مراسم حج نيستند. در حقيقت اسلام به سه اجتماع بزرگ اهميت مى دهد؛ اجتماعات "روزانه" كه در نماز جماعت حاصل مى شود. اجتماع "هفتگى" كه در مراسم نماز جمعه است. و اجتماع حج كه در كنار خانه خدا "هر سال يك بار" انجام مى گيرد. نقش نمازجمعه در اين ميان بسيارمهم است، خصوصا اين كه يكى از برنامه هاى خطيب در خطبه نماز جمعه، ذكر مسائل مهم سياسى و اجتماعى و اقتصادى است و به اين ترتيب اين اجتماع عظيم و پرشكوه مى تواند منشأ بركات زير شود:

الف : آگاهى بخشيدن به مردم در زمينه معارف اسلامى و رويدادهاى مهم اجتماعى و سياسى .

ب : ايجاد همبستگى و انسجام هرچه بيشتر در ميان صفوف مسلمين به گونه اى كه دشمنان را به وحشت افكند و پشت آن ها را بلرزاند .

ج : تجديد روح دينى و نشاط معنوى براى توده مردم مسلمان .

د : جلب همكارى براى حل مشكلات عمومى .

به همين دليل هميشه دشمنان اسلام ، از يك نماز جمعه جامع الشرايط كه دستورهاى اسلامى دقيقا در آن رعايت شود ، بيم داشته اند . و نيز به همين دليل نماز جمعه هميشه به عنوان يك اهرم نيرومند سياسى در دست حكومت ها بوده است ، منتها حكومت هاى عدل همچون حكومت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از آن بهترين بهره بردارى ها را به نفع اسلام و حكومت هاى جور همانند بنى اميه از آن سوءاستفاده براى تحكيم پايه هاى قدرت خود مى كردند. درطول تاريخ مواردى را مشاهده مى كنيم كه هركس مى خواست بر ضدّ حكومتى قيام كند ، نخست از شركت در نماز جمعه او خوددارى مى كرد ، چنان كه در داستان عاشوراء مى خوانيم كه گروهى از شيعيان درخانه «سليمان بن صرد خزاعى» جمع شدند و نامه اى خدمت امام حسين علیه السلام

از كوفه فرستادند كه در نامه آمده بود : « "نعمان بن بشير" والى بنى اميه بر كوفه ، منزوى شده و ما در نماز جمعه او شركت نمى كنيم و چنان چه بدانيم شما به سوى ما حركت كرده ايد ، او را از كوفه بيرون خواهيم كرد » .(1)توجه به اين نكته كه طبق فقه شيعه در محدوده يك فرسخ در يك فرسخ ، بيش از يك نماز جمعه جايز نيست و حتى كسانى كه در دو فرسخى ( تقريبا 11 كيلومترى ) از محل انعقاد نماز جمعه قرار دارند ، در آن نماز شركت مى كنند ، روشن مى شود كه عملاً در هر شهر كوچك يا بزرگ و حومه آن يك نماز جمعه بيشتر منعقد نخواهد شد ، بنابراين چنين اجتماعى عظيم ترين اجتماع آن منطقه را تشكيل مى دهد .

شرايط وجوب نماز جمعه

در اين كه امام جمعه مانند هر امام جماعت ديگر بايد عادل باشد ، ترديدى نيست ولى سخن در اين است كه شرايطى افزون بر اين دارد يا نه؟ جمعى معتقدند اين نماز از وظايف امام معصوم يا نماينده خاص او است و به تعبير ديگر مربوط به زمان حضور امام معصوم است. در حالى كه بسيارى از محققين معتقدند كه اين شرط وجوب عينى نماز جمعه است ، ولى براى وجوب تخييرى اين شرط لازم نيست و در زمان غيبت نيز مى توان نماز جمعه را برپاداشت و جانشين نماز ظهر مى شود و حق هم همين است ، بلكه هرگاه حكومت اسلامى با شرايط آن از طرف نايب عام امام تشكيل گردد ، احتياط اين است كه امام جمعه منصوب از طرف او باشد و مسلمانان در نماز جمعه شركت كنند. ساير مسائل مربوط به نماز جمعه را بايد در كتب فقهى و حديثى جستجو نمود .(2).


1) «بحارالانوار»، جلد44، صفحه333.

2) « بحار الانوار » ، جلد 89 و 90 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

شأن نزول

در مورد شأن نزول و داستان فرود آيه مورد بحث پاره اى آورده اند كه:پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در روز جمعه اى در حال خواندن خطبه بود كه «دِحْيَه كَلْبى» به همراه شمار ديگرى از بازرگانان با كالاى تجارتى، يكى پس از ديگرى از شام رسيدند و كالاهاى خويش را به فروش نهادند.

مردمى كه در حال نماز و شنيدن خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، به سوى كاروان شتافتند و كار به جايى رسيد كه همه مردم مدينه براى خريدن كالاهاى مورد نياز، نظير گندم، آرد و ديگر كالاها شتافتند.

در اين ميان «دِحْيَه كلبى» براى اعلام رسيدن كاروان تجارتى خويش و فراخوان مردم به سوى كالاهاى خود به نواختن طبل ويژه اى پرداخت و مردم بسيارى، از جمله نمازگزاران، جز شمارى چند از آن ها نماز و پيامبر صلى الله عليه و آله را رها كردند و به سوى كالا شتافتند. در اين هنگام بود كه آيه مورد اشاره فرود آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اگر به خاطر اين چند نفرى كه به نماز دل بستند و نرفتند نبود، بى گمان بر اين مردم از آسمان سنگ مى باريد. و آن گاه به تلاوت آيه شريفه پرداخت.

تفسير

به باور «مُجاهِد» منظور اين است كه: و آن گاه كه تجارت و داد و ستد و يا سرگرمى با طبل و تنبور را بنگرند، به سوى آن مى روند و پراكنده مى شوند.

از امام صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: منظور آيه اين است كه: و آن گاه كه تجارت و يا سرگرمى بنگرند به سوى آن توجه مى يابند و مى روند.

وَ تَرَكُوكَ قائِماً

و تو را اى پيامبر! در حالى كه ايستاده و در حال خواندن خطبه هستى، رها مى كنند.

«سَمُرَة» آورده است كه:پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله هماره ايستاده خطبه هاى جمعه را

مى خواند؛ از اين رو اگر كسى گفت كه آن حضرت نشسته خطبه مى خواند، او را دروغگو بدانيد.

و هنگامى كه از «ابن مسعود» پرسيدند كه آيا پيامبر صلى الله عليه و آله ايستاده خطبه مى خواند يا نشسته؟ گفت: آيا اين آيه را نخوانده ايد كه مى فرمايد: وَ تَرَكُوكَ قائِماً... و تو را در حال ايستاده رها مى كنند و مى روند...

امّا پاره اى بر آنند كه منظور آيه اين است كه: آنان تو را در حال نماز رها مى كنند و مى روند...

قُلْ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ هان اى پيامبر، بگو: اى مردم آنچه نزد خداست از سرگرمى و داد و ستد بهتر است.

منظور اين است كه پاداش و ثواب پرشكوهى كه ذات پاك او براى نماز و شنيدن خطبه هاى آن قرار داده و مقامى كه براى همراهى و همنشينى با پيامبر است، از هر سود و فايده اى مادّى و دنيوى ماندگارتر و ارزشمندتر است.

وَاللّهُ خَيْرُ الرّازِقِينَ.

و خدا بهترين روزى دهندگان است. بنابراين نماز جمعه و خطبه هاى آن را رها نكنيد و پيامبر صلى الله عليه و آله را ايستاده و در حال خواندن خطبه وانگذاريد تا دنبال داد و ستد و تجارت برويد.

اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند

يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لا تُلْهِكُمْ اَمْوالُكُمْ وَ لا اَوْلادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِروُنَ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند و هركس چنين كند، زيانكاراست. (9 / منافقين)

شرح آيه از تفسير نمونه

تعبير به « خاسِروُنَ » ( زيانكاران ) به خاطر آن است كه حبّ دنيا چنان انسان را سرگرم مى كندكه سرمايه هاى وجودى خويش را در راه لذات ناپايدار و گاهى اوهام و پندارها صرف مى كند و با دست خالى از اين دنيا مى رود ، در حالى كه با داشتن سرمايه هاى بزرگ براى زندگى جاويدانش كارى نكرده است .

از آن جا كه يكى از عوامل مهم نفاق، حبّ دنيا و علاقه افراطى به اموال و فرزندان است ، در اين آيات كه آخرين آيات سوره « منافقين » است ، مؤمنان را از چنين علاقه افراطى بازمى دارد. درست است كه اموال و اولاد از مواهب الهى هستند ، ولى تا آن جا كه از آن ها در راه خدا و براى نيل به سعادت كمك گرفته شود ، اما اگر علاقه افراطى به آن ها سدى در ميان انسان و خدا ايجاد كند ، بزرگترين بلا محسوب مى شوند ، يكى از عوامل انحراف منافقين نيز همين حبّ دنيا بود. در حديثى از امام باقر اين معنى به روشن ترين وجهى ترسيم شده است ، آن جا كه مى فرمايد : « ما ذِئْبانِ ضارِيانِ فى غَنَمٍ لَيْسَ لَها راعٍ ، هذا فى اَوَّلِها وَ هذا فى اخِرِها بِاَسْرَعَ فيها مِنْ حُبِّ الْمالِ وَ الشَّرَفِ فى دينِ الْمُؤْمِنِ : دو گرگ درنده در يك گله بى چوپان كه يكى در اول گله و ديگرى در آخر آن باشد ، آن قدر ضرر نمى زنند كه مال پرستى و جاه طلبى به دين مؤمن ضرر مى رسانند » .(1).


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، باب حبّ الدنيا ، حديث 3 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اَلْهى: به مفهوم «سرگرم ساخت» آمده است؛ به همين جهت هنگامى كه گفته مى شود «اَلْهاكَ» منظور اين است كه تو را سرگرم ساخت.

پاره اى ياد خدا را سپاسگزارى از بارگاه او تفسير كرده اند و بر آنند كه منظور سپاس او در نعمت ها و گرفتارى ها و شكيبايى بر بلاها و خشنودى به خواست اوست؛ به همين جهت انسان باايمان نبايد در خوشى و ناخوشى و رفاه و تنگدستى از ياد آن نعمت بخش بى همتا غافل گردد و هماره بايد به ياد او باشد، چرا كه احسان و نيكى او به بندگان نيز هماره است.

وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ

و آن كسانى كه دستخوش غفلت شوند، آنان همان زيانكارانند، چرا كه از پاداش پرشكوه و رحمت و آمرزش او در سراى آخرت محروم شده اند و چه زيانى از اين دردناك تر و رسواتر؟!

اموال و فرزندانتان، وسيله آزمايش شما هستند

يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اِنَّ مِنْ اَزْواجِكُمْ وَ اَوْلادِكُمْ عَدُوّا لَكُمْ فَاحْذَروُهُمْ وَ اِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِروُا فَأِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! بعضى از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند ، از آن ها برحذر باشيد و اگر عفو كنيد و صرف نظر نماييد و ببخشيد (خدا شما را مى بخشد) چرا كه خداوند بخشنده و مهربان است. (14 / تغابن)

شرح آيه از تفسير نمونه

شأن نزول

در روايتى از امام باقر مى خوانيم كه در مورد اين آيه فرمود : « منظور اين است كه وقتى بعضى از مردان مى خواستند هجرت كنند ، پسر و همسرش دامن او را مى گرفتند و مى گفتند : تو را به خدا سوگند هجرت نكن ، زيرا اگر بروى ، ما بعد از تو بى سرپرست خواهيم شد ، بعضى مى پذيرفتند و مى ماندند ، آيه فوق نازل شد و آن ها را از قبول اين گونه پيشنهادها و اطاعت فرزندان و زنان در اين زمينه ها برحذر داشت ، اما بعضى ديگر اعتنا نمى كردند و مى رفتند ولى به خانواده خود مى گفتند : به خدا اگر با ما هجرت نكنيد و بعدا در ( دار الهجرة ) مدينه نزد ما بياييد ، ما مطلقا به شما اعتنا نخواهيم كرد ولى به آن ها دستور داده شد كه هروقت خانواده شان به آن ها پيوستند ، گذشته را فراموش كنند و جمله « وَ اِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِروُافَاِنَ اللّهَ غَفُورٌرَحيمٌ » ناظر به همين معنى است ».

بدون شك نه همه فرزندان چنين هستند و نه همه همسران و لذا در آيه با تعبير «مِنْ» تبعيضيه به همين معنى اشاره مى كند كه تنها بعضى از آن ها چنين هستند ، مراقب آن ها باشيد. البته اين دشمنى گاه در لباس دوستى است و به گمان خدمت است و گاه به راستى با نيت سوء و قصد عداوت انجام مى گيرد و يا به قصد منافع خويشتن. مهم اين است كه وقتى انسان بر سر دوراهى قرار مى گيرد كه راهى به سوى خدا مى رود و راهى

به سوى زن و فرزند و اين دو احيانا از هم جدا شده اند ، نبايد در تصميم گيرى ترديد به خود راه دهد و رضاى حق را بر همه چيز مقدم بشمارد ، زيرا نجات دنيا و آخرت در آن است. ولى از آن جا كه ممكن است اين دستور ، بهانه اى براى خشونت و انتقامجويى و افراط از ناحيه پدران و همسران گردد ، بلافاصله در ذيل آيه براى تعديل آن ها مى فرمايد : « و اگر عفو كنيد و صرف نظر نماييد و ببخشيد ، خداوند نيز شما را مشمول عفو و رحمتش قرار مى دهد ». بنابراين اگر آن ها از كار خود پشيمان شدند و در مقام عذرخواهى برآمدند و يا بعد از هجرت به شما پيوستند ، آن ها را از خود نرانيد ، عفو و گذشت پيشه كنيد ، همان طور كه انتظار داريد خدا هم با شما چنين كند. در اين كه فرق ميان « عفو » و « صفح » و « غفران » چيست ، با توجه به مفهوم لغوى آن ها روشن مى شود كه سلسله مراتب بخشش گناه را بيان مى كند ، زيرا « عفو » به معنى "صرفنظر كردن از مجازات" است و « صفح » مرتبه بالاترى است يعنى "ترك هرگونه سرزنش" و « غفران » به معنى "پوشاندن گناه و به فراموشى سپردن آن" است. به اين ترتيب افراد باايمان در عين قاطعيت در حفظ اصول اعتقادى خويش و عدم تسليم در مقابل زن و فرزندانى كه آن ها را به راه خطا دعوت مى كنند ، بايد تا آن جا كه مى توانند در تمام مراحل از محبت و عفو و گذشت دريغ ندارند كه همه اين ها وسيله اى است براى تربيت و بازگرداندن آنان به خط اطاعت خدا .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

شأن نزول

در شأن نزول و داستان فرود آيه مورد بحث، برخى از مفسران و محدثان آورده اند كه: اين آيه درباره مردمى فرود آمد كه خود پس از انديشه در آيات قرآن و پيام خدا، بر آن بودند تا از قلمرو استبداد و انحصار به سوى مدينه دست به هجرت زنند، امّا همسران و فرزندان آنان به دلايل رنگارنگى آنان را از هجرت هشدار داده و به ماندن در مكه و تحمل ستم و استبداد حاكم بر آن ترغيب مى نمودند؛ آرى، آن گاه بود كه اين آيه بر قلب مصفاى پيامبر مهر و عدالت فرود آمد.(1).


1) نورُ الثَّقَلَيْن، ج 2، ص 342؛ تفسير قُمّى، ج 2، با تفاوت در واژه ها.

تفسير

از آيه چنين دريافت مى گردد كه پاره اى از همسران و فرزندان اين گونه اند، نه همه آنان و به همين دليل هم «مِنْ» تبعيض به كار رفته است.

امّا اين كه چرا پاره اى از آنان دشمن هستند، ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به باور پاره اى بدان دليل كه برخى از همسران و فرزندان انسان، آرزوى مرگ او را مى كنند تا ثروت او را به ارث برند؛ و روشن است كه هيچ دشمنى براى انسان بدتر از آن كسى نيست كه آرزوى مرگ او را برد تا ثروت اش را بخورد.

2 - امّا به باور پاره اى ديگر، برخى از همسران و فرزندان به منظور سودجويى شخصى، پدر را وسوسه مى كنند تا دست به گناه و ستم زند و در جهت هواهاى آنان مقررات خدا را پايمال سازد؛ و روشن است كه دشمنى براى انسان بدتر از آن كسى نيست كه در جهت هواها و منافع خويش او را به گناه و بيداد سوق دهد.

در ادامه آيه مى افزايد: وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا

و اگر شما مردم باايمان گذشت كنيد و از كيفر لغزش هاى آنان بگذريد و ناديده بگيريد و ببخشاييد، خدا نيز از لغزش هاى شما مى گذرد...

هنگامى كه پاره اى از اين توحيدگرايان و كمال طلبان با وجود مخالفت همسر و فرزندانشان دست به هجرت مى زدند و مى رفتند و آن گاه مى ديدند كه سبقت گرفتگان به ايمان و هجرت در خودسازى و پالايش جان و آراستگى روح به دانش و بينش، از آنان پيش افتاده اند، تصميم مى گرفتند كه وقتى به زن و فرزندان خود رسيدند، آنان را به خاطر مانع تراشى در راه هجرت كه باعث عقب ماندگى پدرشان شده است كيفر كنند و يا ديگر به آنان روى خوش نشان ندهند كه اين آيه به آنان هشدار داد كه: نه، هرگز، بلكه مرد گذشت و كرامت باشيد تا خدا هم از لغزش هاى شما بگذرد و بدانيد كه خدا بسيار آمرزنده و مهربان است.

فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ

«جُبّائىّ» بر اين باور است كه: پيام آيه شريفه همگانى و جهان شمول است و روشنگرى مى كند كه: اگر كسى بر شما ستمى روا داشت و شما از او به جا و خردمندانه گذشتيد و او را بخشيديد، خدا هم از لغزش هاى شما مى گذرد.

اِنَّما اَمْوالُكُمْ وَ اَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ اللّهُ عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظيمٌ

اموال و فرزندانتان وسيله آزمايش شما هستند و اجر و پاداش عظيم نزد خدا است.

(15 / تغابن)

شرح آيه از تفسير نمونه

در آيه گذشته تنها سخن از عداوت « بعضى » از همسران و فرزندان نسبت به انسان بود كه او را از راه اطاعت خدا منحرف ساخته و به گناه و گاهى به كفر مى كشانند ولى در اين جا سخن از « همه » فرزندان و اموال است كه وسيله آزمايش انسان هستند. در واقع خداوند براى تربيت انسان ، دائما او را در كوره هاى داغ امتحان قرار مى دهد و با امور مختلفى او را مى آزمايد ، اما اين دو ( اموال و فرزندان ) مهم ترين وسايل امتحان او را تشكيل مى دهند ، چرا كه جاذبه اموال از يك سو و عشق و علاقه به فرزندان از سوى ديگر، چنان كشش نيرومندى در انسان ايجاد مى كند كه در مواردى كه رضاى خدا از رضاى آن ها جدامى شود، انسان سخت در فشار قرار مى گيرد. تعبير به « اِنَّما » كه معمولاً براى حصر آورده مى شود ، نشان مى دهد كه اين دو موضوع بيش از هر چيز ديگر ، وسيله امتحان است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

جز اين نيست كه ثروت ها و فرزندان شما وسيله اى براى آزمون و امتحان هستند و باعث گرفتارى و سرگرمى و بازماندن از كار آخرت و ساختن آباد آن سرا؛ درست به همين دليل است كه بسيارى به وسيله ثروت ها و فرزندان خويش، از انجام وظايف ملى و دينى و انسانى بازمانده و به گناه و ستم درغلطيده و در آزمون زندگى مردود مى شوند.

واژه «فِتْنَة» در آيه به مفهوم آزمون و آزمايش است و بر اين باور منظور اين است كه: هيچ كس نگويد كه بارخدايا، من از آزمون و امتحان به تو پناه مى برم، چرا كه همه انسان ها به نوعى داراى وسيله آزمون هستند، بلكه در دعاها بگويد: بارخدايا،

از آزمون هاى گمراهگرانه به تو پناه مى برم.

پاره اى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله آورده اند كه: آن حضرت روزى بر فراز منبر بود و مردم را پند و اندرز مى داد كه دو نور ديده اش، حسن و حسين كه درود خدا بر آنان باد، در حالى كه جامه هايى گلرنگ و زيبا بر تن داشتند و به خاطر خردسالى مى افتادند و برمى خاستند وارد مسجد شدند.

پيامبر صلى الله عليه و آله با ديدن آن منظره، بى درنگ از منبر فرود آمد و آن دو را در آغوش كشيد و دگرباره بر منبر رفت و در حالى كه آنان را بر دامان نشانده بود، فرمود: راستى كه خداى فرزانه چه زيبا فرموده است كه: «اِنَّما اَمْوالُكُمْ وَ اَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ»؛ جز اين نيست كه دارايى ها و فرزندان شما وسيله آزمونى براى شمايند؛ آن گاه افزود: هنگامى كه از فراز منبر ديده ام به اين دو كودك ارجمند روشن شد كه راه مى روند و مى لغزند، گويى نتوانستم شكيبايى كنم تا گفتارم به پايان رسد، به همين جهت سخن را وانهادم و به سوى آنان فرود آمدم و آن گاه به ادامه گفتارم پرداختم...(1)

وَ اللّهُ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ

و خداست كه پاداشى پرشكوه نزد اوست.

آرى، پاداش پرشكوه كه بهشت پرطرات و زيباست، نزد اوست، بنابراين براى خوشايند زن و فرزند و يا به وسوسه آنان مقررات خدا را زير پا نگذاريد و آنان را به جاى بهشت پرنعمت و خشنودى خدا برنگزينيد..


1) در مورد مهر وصف ناپذير پيامبر به آن دو انسان والا از جمله به صَحيح مُسْلِم، ج 4، ص 1883؛ بابُ فَضائِلِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، ح 58 بنگريد.

خانواده خود را از آتش دوزخ نجات دهيد

يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا قُوا اَنْفُسَكُمْ وَ اَهْليكُمْ نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد ! خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن انسان ها و سنگ ها است ، نگاهداريد، آتشى كه فرشتگانى بر آن گمارده شده كه خشن و سختگيرند و هرگز مخالفت فرمان خدا نمى كنند و دستورات او را دقيقا اجرا مى نمايند. (6 / تحريم)

شرح آيه از تفسير نمونه

نگهدارى خويشتن به ترك معاصى و عدم تسليم در برابر شهوات سركش است و نگهدارى خانواده به تعليم و تربيت و امر به معروف و نهى از منكر و فراهم ساختن محيطى پاك و خالى از هرگونه آلودگى در فضاى خانه و خانواده است. اين برنامه اى است كه بايد از نخستين سنگ بناى خانواده، يعنى از مقدمات ازدواج و سپس نخستين لحظه تولد فرزند آغاز گردد و در تمام مراحل با برنامه ريزى صحيح و با نهايت دقت ، تعقيب شود. به تعبيرديگر حق زن و فرزند تنها باتأمين هزينه زندگى و مسكن و تغذيه آن ها حاصل نمى شود، مهم تر از آن تغذيه روح و جان آن ها و به كارگرفتن اصول تعليم و تربيت صحيح است. قابل توجه اين كه تعبير به « قُوا » ( نگاهداريد ) اشاره به اين است كه اگر آن ها را به حال خود رها كنيد ، خواه ناخواه به سوى آتش دوزخ پيش مى روند ، شما هستيد كه بايد آن هارا از سقوط در آتش دوزخ حفظ كنيد.«وَقُود» به معنى " آتشگيره" يعنى ماده قابل اشتعال مانند « هيزم » است ( نه به معنى " آتش زنه" مانند « كبريت » ، چرا كه اعراب آن را « زِناد » مى گويند ). به اين ترتيب آتش دوزخ مانند آتش هاى اين جهان نيست، شعله هاى آن از درون وجود خود انسان ها زبانه مى كشد و از درون سنگ ها. روشن است هر مأمورى براى كارى گمارده شود ، بايد روحياتى متناسب آن داشته باشد و مأموران عذاب طبعا بايد خشن باشند ، چراكه جهنم كانون رحمت نيست ، كانون خشم و غضب الهى است ، اما درعين حال اين مأموران هرگز از مرز عدالت خارج نمى شوند و فرمان خدا را

بى كم وكاست اجرا مى كنند .

تعليم و تربيت خانواده

دستور امر به معروف و نهى از منكر ، يك دستور عام است كه همه مسلمين نسبت به يكديگر دارند ، ولى از آيات فوق و رواياتى كه درباره حقوق فرزند و مانند آن در منابع اسلامى وارد شده است ، به خوبى استفاده مى شود كه انسان در مقابل همسر و فرزند خويش مسؤوليت سنگين ترى دارد و موظف است تا آن جا كه مى تواند در تعليم و تربيت آن ها بكوشد ، آن ها را از گناه بازدارد و به نيكى ها دعوت نمايد ، نه اين كه تنها به تغذيه جسم آن ها قناعت كند. در حقيقت اجتماع بزرگ از واحدهاى كوچكى تشكيل مى شود كه « خانواده » نام دارد و هرگاه اين واحدهاى كوچك كه رسيدگى به آن ها آسان تر است ، اصلاح گردد ، كل جامعه نيز اصلاح مى شود و اين مسؤوليت در درجه اول بر عهده پدران و مادران است. مخصوصا در عصر ما كه امواج كوبنده فساد در بيرون خانواده ها بسيار قوى و خطرناك است ، براى خنثى كردن آن ها از طريق تعليم و تربيت خانوادگى بايد برنامه ريزى اساسى تر و دقيق ترى انجام گيرد. نه تنها آتش هاى قيامت ، بلكه آتش هاى دنيا نيز از درون وجود انسان ها سرچشمه مى گيرد و هركس موظف است خانواده خود را از اين آتش ها حفظ كند. در حديثى مى خوانيم: هنگامى كه آيه فوق نازل شد ، كسى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال كرد : « چگونه خانواده خود را از آتش دوزخ حفظ كنم » ؟ حضرت صلى الله عليه و آله فرمود : «تَأْمُرُهُمْ بِما اَمَرَ اللّهُ وَ تَنْهاهُمْ عَمّا نَهاهُمُ اللّهُ ، اِنْ اَطاعُوكَ كُنْتَ قَدْ وَقَيْتَهُمْ وَ اِنْ عَصَوْكَ كُنْتَ قَدْ قَضَيْتَ ما عَلَيْكَ: آن ها را امربه معروف و نهى از منكر مى كنى ، اگر ازتو پذيرفتند ، آن هارا از آتش دوزخ حفظ كرده اى و اگر نپذيرفتند ، وظيفه خود را انجام داده اى » .(1).


1) « نور الثقلين » ، جلد 5 ، صفحه 372 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

قُوا: از ريشه «قِ» به مفهوم نگاه داشتن آمده و در اينجا در قالب فعل امر مى باشد و منظور اين است كه: خود را از آتش دوزخ نگاه داريد.

وَقُود: به مفهوم «آتشگيره»، كه به آن «سوخت» ويا«هيزم» گفته مى شود، آمده است.

مسئوليت هاى چندگانه انسان در زندگى

با اين بيان، بر هر انسان توحيدگرا و باايمانى در درجه نخست الزام است كه با شكيبايى در اطاعت و فرمانبردارى از خدا و دورى گزيدن خردمندانه و سنجيده از گناه و نافرمانى او و پيروى از هواهاى دل، خود را از آتش دوزخ و نگون سارى در آن حفظ كند و نجات دهد و در كنار اين مسئوليتِ بزرگ خودسازى و خودشكوفايى، به خانه و خانواده و نزديكان خود بينديشد و آنان را نيز در پرتو اخلاص و خيرخواهى و آموزش مفاهيم و مقررات خدا و رهنمود و هشدار و تشويق و ترغيب به سبك و سيره انسانى و دينى هدايت و از آتش گناه و زشتى و ستم نگاه دارد.(1)

در ادامه آيه در وصف آن آتش شعله ور و سهمگين مى افزايد:

عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ

آن آتش شعله ورى كه شما را از درغلطيدن به آن هشدار داديم، آتشى است كه هيزم آن مردم اصلاح ناپذير و ستمكار و سنگ ها هستند و فرشتگانى بر آن گمارده شده اند كه پر خشم و سخت گير و سخت دل و بسيار پرتوان و نيرومندند و بر دوزخيان مهر و رحمتى نخواهند داشت.

گفتنى است كه منظور از اين آتش دهشتناك، آتش شعله ور دوزخ و نگهبانان آن مى باشند.

لا يَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُوءْمَرُونَ

آن مأموران و گماردگانى كه هرگز خدا را در آنچه به آنان دستور داده است،7.


1) تفسير قُمّى، ج 2، ص 377.

نافرمانى نمى كنند و بى درنگ و با قدرت و قوت انجام مى دهند و راه گريزى نمى گزارند.

از اين فراز چنين دريافت مى گردد كه اين فرشته هاى عذاب نيز از كارهاى ناروا پاك و پاكيزه و در انجام فرمان خدا جدّى هستند و معصوم و پاكند.

«جُبّائىّ» مى گويد: منظور آيه اين است كه اين فرشته ها در دنيا فرمان خدا را به جان مى خرند و نافرمانى او نمى كنند، نه در سراى آخرت، چرا كه اين جهان جاى عمل شايسته است و نه جهان ديگر؛ و مى دانيم كه آنجا سراى پاداش و كيفر است.

نكته ديگر اين كه آنها در سراى آخرت نگهبانى دوزخ را به فرمان خدا به عهده گرفته و به ستمكاران كيفر كارشان را مى چشانند و در اين كار از اين كه فرمان خدا را مى برند شاد و شادمان هستند و لذت مى برند؛ درست همان گونه كه انسان هاى باايمان در بهشت پرطراوت از نعمت هاى آن لذت مى برند و از خدا خشنودند.

پس از هشدار به انسان، اينك شرايط تكان دهنده كفرگرايان و اصلاح ناپذيران را در آستانه دوزخ و يا ميان شعله هاى سهمگين آتش به تابلو مى برد و مى فرمايد:

ياأَيُّهَاالَّذِينَ كَفَرُوا لاتَعْتَذِرُوا الْيَوْمَ

ضرورت خوب شنيدن و خوب فكر كردن

وَ قالُوا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فى اَصْحابِ السَّعيرِ

و مى گويند : اگر ما گوش شنوا داشتيم، يا تعقل مى كرديم ، جزء دوزخيان نبوديم.

(10/ملك)

فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقا لاَِصْحابِ السَّعيرِ

اين جا است كه به گناه خود اعتراف مى كنند ، دور باشند دوزخيان از رحمت خدا.

(11/ملك)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين آيات ضمن بيان سرنوشت وحشتناك دوزخيان ، انگشت روى علت اصلى بدبختى آن ها گذارده شده است ، مى گويد : از يك سو خداوند گوش شنوا و عقل و هوش داده و از سوى ديگر پيامبرانش را با دلايل روشن فرستاده ، اگر اين دو با هم ضميمه شوند ، سعادت انسان تأمين است. ولى هنگامى كه انسان گوش دارد اما با آن نمى شنود ، چشم دارد و نمى بيند و عقل دارد و نمى انديشد ، اگر تمام پيامبران الهى و كتب آسمانى به سراغ او آيند ، اثرى ندارد. در روايتى آمده است كه جمعى در محضر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مدح و ستايش از مسلمانانى كردند ، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: « كَيْفَ عَقْلُ الرَّجُلِ ؟ عقل او چگونه است » ؟ سپس در ادامه فرمود : « مصيبتى كه از ناحيه حماقت احمق حاصل مى شود ، بدتر است از فجور فاجران و گناه بدكاران ، خداوند فرداى قيامت مقام بندگان را به مقدار عقل و خرد آن ها بالا مى برد و بر اين اساس به قُرب خداوند نايل مى گردند » .(1)« سُحْق » ( بر وزن قفل ) به معنى "ساييدن و نرم كردن" است و به لباس كهنه نيز گفته مى شود ولى در اين جا به معنى "دورى از رحمت خدا" است ، بنابراين « فَسُحْقا لاَِصْحابِ السَّعير » مفهومش اين است كه دوزخيان از رحمت خدا دور باشند و از آن جا كه نفرين خداوند توأم با تحقق خارجى است، .


1) « مجمع البيان » ، جلد 10 ، صفحه 324 .

اين جمله دليل بر اين است كه اين گروه به كلى از رحمت خدا دورند .

اين نخستين بار نيست كه قرآن مجيد به ارزش فوق العاده عقل و خرد اشاره مى كند و گناه عمده دوزخيان و عامل اصلى بدبختى آن ها را ، از كار انداختن اين نيروى الهى مى شمرد ، بلكه هركس با قرآن آشنا باشد ، مى داند كه در مناسبت هاى مختلف اهميت اين موضوع را آشكار ساخته است و على رغم دروغ پردازى هاى كسانى كه مذهب را وسيله تخدير مغزها و ناديده گرفتن فرمان عقل و خرد مى شمرند ، اسلام اساس خداشناسى و سعادت و نجات را بر عقل و خرد مى نهد و روى سخنش در همه جا با « اولوا الالباب » و « اولوا الابصار » و انديشمندان و دانشمندان است. درمنابع اسلامى روايات بسيار زيادى در اين زمينه وارد شده است . در كتاب «كافى» كه از معتبرترين منابع حديث ماست ، نيز روايات زيادى مطرح شده است كه به ذكر دو مورد از آن ها اكتفا مى نماييم: در حديثى از على آمده است : جبرئيل بر آدم نازل شد و گفت : « من مأمورم كه تو را ميان يكى از اين سه موهبت مخيّر كنم تا يكى را برگزينى و بقيه را رها كنى » . آدم گفت : « آن ها چيست » ؟ جبرئيل در پاسخ گفت : «"عقل" ، "حيا " و "دين" » . آدم گفت : « من "عقل" را برگزيدم » ، جبرئيل به "حيا " و "دين" گفت : « او را رها كنيد و به دنبال كار خود برويد » . گفتند : « ما مأموريم همه جا با عقل باشيم و از آن جدا نشويم » . جبرئيل گفت : « حال كه چنين است به مأموريت خود عمل كنيد » ، سپس به آسمان صعود كرد .(1)اين لطيف ترين تعبيرى است كه ممكن است درباره عقل و خرد و نسبت آن با حيا و دين گفته شود . چراكه اگر عقل از دين جدا گردد ، با اندك چيزى بر باد مى رود ، يا به انحراف كشيده مى شود و اما حيا كه مانع انسان از ارتكاب زشتى ها و گناهان است ، آن نيز ثمره شجره معرفت و عقل و خرد است. اين نشان مى دهدكه آدم، سهم قابل ملاحظه اى از عقل داشت كه به هنگام مخيّر شدن در ميان اين سه چيز ، مرحله بالاتر عقل را برگزيد و در سايه آن هم دين را .


1) « نور الثقلين » ، جلد 5 ، صفحه 382 .

تصاحب كرد و هم حيا را. در حديث ديگرى از امام صادق مى خوانيم: « مَنْ كانَ عاقِلاً كانَ لَهُ دينٌ، وَ مَنْ كانَ لَهُ دينٌ دَخَلَ الْجَنَّةَ: كسى كه عاقل باشد، دين دارد و كسى كه دين داشته باشد ، داخل بهشت مى شود » ( بنابراين بهشت جاى عاقلان است ).(1)البتّه عقل در اين جا به معنى "معرفت راستين" است ، نه شيطنت هاى شياطين كه در سياستمداران جبّار و ظالم جهان ديده مى شود كه به گفته امام صادق : « شَبيهَةٌ بِالْعَقْلِ ، وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْلِ: شبيه عقل است، ولى عقل نيست» .(2)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

راز سقوط درآتش دوزخ ناديده گرفتن مبانى عقلى است

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود:

اِنَّ الرَّجُلَ لَيَكُونَ مِنْ اَهْلِ الْجِهادِ وَ مِنْ اَهْلِ الصَّلاةِ وَ الصِّيامِ وَ مِمَّنْ يَأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ ما يُجْزى يَوْمَ الْقِيامَةِ اِلاّ عَلى قَدْرِ عَقْلِه.(3)

كسانى هستند كه در زندگى دنيا به جهاد و دفاع برخاسته و نماز و روزه را ارج نهاده و به انجام رسانده اند و نيز به ارزش ها و والايى ها و قانون گرايى و عدالت فراخوانده و از قانون گريزى و گناه هشدار داده اند، امّا در روز رستاخيز بر همؤ اين كارهايشان به اندازه خردمندى و خردورزيشان در زندگى، پاداش داده مى شوند و نه به اندازه انجام كارهايشان.

و نيز «انس بن مالك» آورده است كه: گروهى در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله از مردى به خوبى ياد كردند و او را به شايسته كردارى وصف نمودند، امّا آن حضرت به جاى پرسش از كارهاى شايستؤ او، فرمود: خرد آن بنده خدا چگونه است؟كَيْفَ عَقْلُ الرَّجُلِ؟

آنان گفتند: اى پيامبر خدا! ما از عبادت و تلاش او در انجام كارهاى شايسته سخن مى گوييم، امّا شما از عقل و خرد او مى پرسيد! چرا؟

قالُوا: يا رَسُولَ اللّهِ! نُخْبِرُكَ عَنْ اِجْتِهادِه فِى الْعِبادَةِ وَ اَصْنافِ الْخَيْرِ وَ تَسْأَلُنا عَنْ عَقْلِه؟1.


1) « نور الثقلين » ، جلد 5 ، صفحه 382 .

2) « نور الثقلين » ، جلد 5 ، صفحه 382 .

3) نور الثقلين، ج 5، ص 381.

آن حضرت فرمود: اِنَّ الاَْحْمَقَ يُصيبُ بِحُمْقِه اَعْظَمُ مِنْ فُجُورِ الْفاجِرِ.

رنج و مصيبتى كه به دليل سبك مغزى و كم خردى حكومت ها و تاريك انديشى جامعه ها دامانگير آنان مى گردد، بسيار بدتر و سهمگين تر از فسق و فجور بدكاران و گناهكاران است و آنان را به رنج و انحطاط مى كشد!

آن گاه افزود: وَ اِنَّما يَرْتَفِعُ الْعِبادُ غَدا فِى الدَّرَجاتِ وَ يَنالُونَ الزُّلْفى مِنْ رَبِّهِمْ عَلى قَدْرِ عُقُولِهِمْ.(1)و بر اين اساس است كه خداى فرزانه در روز رستاخيز مقام بندگان خود را بر اساس چگونگى خردمندى و خردورزى آنان اوج مى بخشد و آنان با اين ملاك و معيار به مقام قرب نايل مى آيند، نه بر اساس انجام نماز و يا گرفتن روزه يا انفاق و ديگر كارها:

سُحْق: به مفهوم دور شدن آمده و در آيؤ شريفه تقديرى دارد كه اين گونه است:

«اَسْحَقَهُمُ اللّهُ اِسْحاقا وَ سُحْقا» خدا، آنان را از مهر و رحمت خويش سخت دور داشت.

واژه «اِقْرار» از ريشؤ «قَرَّ»، «يَقِرُّ»، «قَرارا» آمده كه به مفهوم «ثَبات» است.

و واژه «اِعْتِراف» از «مَعْرِفَت» بر گرفته شده و واژه ذَنْب «مصدر» است، كه نه به صورت تثنيه بسته مى شود و نه جمع؛ و هنگامى كه به صورت «ذُنُوب» آمد، نشانگر تفاوت و اختلاف در جنس گناهان است و نه شمار آن ها.

اين جاست كه دوزخيان تيره بخت به گناه خويش اعتراف مى كنند، امّا اين اقرار و اعتراف، ديگر سودى برايشان نخواهد داشت.

فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِيرِ

پس بر اين دوزخيان و اهل آتش شعله ور، دورى از رحمت و مهر خدا باد.

اين فراز از آيه در حقيقت نفرينى است بر آنان و منظور اين است كه: اينك كه چنين است خدا آنان را از مهر و رحمت خود دور سازد و به عذاب دوزخ گرفتارشان كند.8.


1) تفسير نور الثقلين، ج 5، ص 378.

مصاحبه با دوزخيان

(1) از آياتى كه گذشت قرآن شريف، مصاحبؤ كوتاه، امّا تكاندهنده و درس آموزى را از دوزخيان به تابلو مى برد و روشنگرى مى كند كه آنان چگونه پس از ورود به آتش شعله ور دوزخ، از سوى فرشتگان و نگهبانان آتش مورد پرسش قرار مى گيرند و در پاسخ آنان، به راز سقوط خويش در دوزخ انگشت مى گذارند و به صراحت اعتراف و اقرار مى كنند كه مهم ترين راز نگونسارى و سقوط آنان به آتش شعله ور دوزخ، آن بود كه در زندگى دنيا خرد خويش را به كار نينداخته و خردمندانه و خردورزانه زندگى نكرده اند!

و آن گاه با حسرت و افسوسى جانكاه آه مى كشند كه: اگر ما نيز در زندگى خويش گوش شنوا و چشم بينا و انديشؤ پويا و خردِكوشا و دل حق پذير داشتيم و مى انديشيديم و خردمندانه زندگى مى كرديم، اينك از دوزخيان تيره بخت نبوديم.

وَ قالُوا لَوْ كُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِ(2)0.


1) مترجم: منظور از مترجم در زيرنويس هاى كل اين كتاب دانشمند فرزانه جناب حجة الاسلام على كرمى مى باشند كه ترجمه آيات ، تحقيق و نگارش ترجمه تفسير مجمع البيان را به انجام رسانده اند.

2) آيؤ 10.

اگر مى خواهيد خانواده سبز داشته باشيد گناه نكنيد

فَقُلْتُ اسْتَغْفِروُا رَبَّكُمْ اِنَّهُ كانَ غَفّارا

به آن ها گفتم : از پروردگار خويش آمرزش طلبيد كه او بسيار آمرزنده است. (10 / نوح)

يُرْسِلِ السَّماآءَ عَلَيْكُمْ مِدْرارا

تا باران هاى پربركت آسمان را پى در پى بر شما فرستد. (11 / نوح)

وَ يُمْدِدْكُمْ بِاَمْوالٍ وَ بَنينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ اَنْهارا

و شما را با اموال و فرزندان فراوان امداد كند و باغ هاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختيارتان قرار دهد. (12 / نوح)

شرح آيه از تفسير نمونه

نوح در ادامه بيانات مؤثر خود براى هدايت قوم لجوج و سركش خود اين بار روى بشارت و تشويق تكيه مى كند و به آن ها وعده مؤكد مى دهد كه اگر از شرك و گناه توبه كنند ، خدا درهاى رحمت خويش را از هر سو به روى آن ها مى گشايد .

مى گويد : « آسمان را بر شما مى فرستد » يعنى آن قدر باران مى بارد كه گويى آسمان دارد نازل مى شود ، اما چون باران رحمت است نه ويرانى مى آورد و نه آسيبى مى رساند ، بلكه در همه جا مايه خرّمى و سرسبزى و طراوت است. خلاصه هم باران رحمت معنوى و هم باران پربركت مادى او شما را فرامى گيرد. به اين ترتيب يك نعمت بزرگ معنوى و پنج نعمت بزرگ مادى را به آن ها وعده داده ؛ نعمت بزرگ معنوى ، بخشودگى گناهان و پاك شدن از آلودگى كفر و عصيان است، اما نعمت هاى مادى، ريزش باران هاى مفيد و به موقع و پربركت، فزونى اموال ، فزونى فرزندان ( سرمايه هاى انسانى ) ، باغ هاى پربركت و نهرهاى آب جارى. آرى ايمان و تقوا طبق گواهى قرآن مجيد هم موجب آبادى دنيا و هم آخرت است. دربعضى از روايات آمده است كه وقتى اين قوم لجوج از قبول دعوت نوح سر باز زدند ، خشكسالى و قحطى آن هارا فراگرفت و بسيارى از اموال و فرزندانشان هلاك شدند ، زنان عقيم گشتند و كمتر بچه مى آوردند ، نوح به آن ها گفت : اگر ايمان بياوريد ، همه اين مصائب و بلاها

از شما دفع خواهد شد ، ولى آن ها اعتنايى به او نكردند و همچنان سرسختى نشان دادند تا عذاب نهايى فرارسيد و همه را درو كرد .

از آيات مختلف قرآن از جمله آيات فوق ، اين نكته به خوبى استفاده مى شود كه ايمان و عدالت مايه آبادى جامعه ها و كفر و ظلم و گناه مايه ويرانى است. در آيه 96 اَعراف مى خوانيم : « وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرى امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّمآءِ وَ الاَْرْضِ : اگر اهل شهرها و آبادى ها ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند ، درهاى بركات آسمان و زمين را به روى آن ها مى گشاييم » و در آيه 41 سوره روم مى خوانيم : « ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِى النّاسِ : فساد در خشكى و دريا بر اثر اعمال مردم ظاهر شد ». و درآيه 30 سوره شورى آمده است : « وَ ما اَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ : هر مصيبتى به شما مى رسد ، به خاطر اعمال شماست ». اين « رابطه » تنها يك رابطه معنوى نيست ، بلكه علاوه بر رابطه معنوى كه آثارش را به خوبى مى بينيم ، رابطه مادى روشنى نيز در اين زمينه وجود دارد. كفر و بى ايمانى ، منشأ عدم احساس مسؤوليت ، قانون شكنى و فراموش كردن ارزش هاى اخلاقى است و اين امور سبب از ميان رفتن وحدت جامعه ها ، متزلزل شدن پايه هاى اعتماد و اطمينان ، هدر رفتن نيروهاى انسانى و اقتصادى و به هم خوردن تعادل اجتماعى است. بديهى است كه جامعه اى كه اين امور بر آن حاكم گردد ، به سرعت عقب نشينى كرده و راه سقوط و نابودى را در پيش مى گيرد. و اگر مى بينيم جوامعى هستند كه با وجود عدم ايمان و تقوا از پيشرفت نسبى وضع مادى برخوردارند ، آن را نيز بايد مرهون رعايت نسبى بعضى از اصول اخلاقى بدانيم كه ميراث انبياى پيشين و نتيجه زحمات رهبران الهى و علماء در طول قرن هاست. علاوه بر آيات فوق در روايات اسلامى نيز روى اين معنى زياد تكيه شده است كه استغفار و ترك گناه سبب فزونى روزى و بهبودى زندگى مى شود ، از جمله: در حديثى از على آمده كه فرمود :

« اَكْثِرِ الاِْسْتِغْفارَ تَجْلِبِ الرِّزْقَ : زياد استغفار كن تا روزى را به سوى خود جلب كنى » .(1)در حقيقت مجازات بسيارى از گناهان ، محروميت هايى در اين جهان است و هنگامى كه انسان از آن توبه كند و راه پاكى و تقوا را پيش گيرد ، خداوند اين مجازات را از او برطرف مى سازد .

اين حقيقت در بسيارى ديگر از آيات قرآن نيز ديده مى شود. جالب اين كه در روايات اسلامى مى خوانيم كه « ربيع بن صبيح » مى گويد : نزد حسن بصرى بودم ، مردى از در وارد شد و از خشكسالى آباديش شكايت كرد . حسن به او گفت : « استغفار كن » ، ديگرى آمد از فقر شكايت كرد ، به او نيز گفت : « استغفار كن » ، سومى آمد و به او گفت : دعاكن كه خداوند پسرى به من بدهد، به او نيز گفت : « استغفار كن » . ربيع مى گويد : ( من تعجب كردم و ) به او گفتم : « هر كس نزد تو مى آيد و مشكلى دارد و تقاضاى نعمتى ، به او همين دستور را مى دهى و به همه مى گويى استغفار كنيد و از خدا طلب آمرزش نماييد ». وى درجواب من گفت : « آن چه را گفتم ، از پيش خود نگفتم ، من اين مطلب را از كلام خدا كه از پيامبرش نوح حكايت مى كند، استفاده كردم»، سپس آيات سوره نوح را كه در بالا ذكرشد ، تلاوت كرد.(2)آن ها كه عادت دارند از اين مسايل آسان بگذرند ، فورا يك نوع ارتباط و پيوند معنوى ناشناخته در ميان اين امور قائل مى شوند و از هر گونه تحليل بيشتر خود را راحت مى كنند. ولى اگر بيشتر دقت كنيم ، در ميان اين امور پيوندهاى نزديكى مى يابيم ، كه توجه به آن ها مسايل مادى و معنوى را در متن جامعه همچون تار و پود پارچه به هم مى آميزد و يا همانند ريشه و ساقه درخت با گل و ميوه آن ربط مى دهد. كدام جامعه است كه روح تعاون و همكارى را از دست دهد و جنگ و نزاع و خونريزى را جانشين آن سازد و زمين هاى خرّم و سرسبز و وضع اقتصادى مرفّهى داشته باشد. كدام جامعه است كه مردمش آلوده انواع هوس ها باشند و در عين حال نيرومند و پابرجا در مقابل دشمنان ايستادگى كنند. با صراحت بايد گفت : هيچ مسأله اخلاقى نيست مگر اين كه اثر مفيد و سازنده اى در زندگى مادى مردم دارد و هيچ اعتقاد و .


1) « نور الثقلين » ، جلد 5 ، صفحه 424 .

2) « مجمع البيان » ، جلد 10 ، صفحه 361 .

ايمان صحيحى پيدا نمى شود مگر اين كه در ساختن يك جامعه اى آباد و آزاد و مستقل و نيرومند سهم به سزايى دارد. آن ها كه مسايل اخلاقى و ايمان مذهبى و توحيد را از مسايل مادى جدا مى كنند ، نه مسايل معنوى را درست شناخته اند و نه مسايل مادى را. اگر دين به صورت يك سلسله تشريفات و آداب ظاهرى خالى از محتوا در ميان مردم باشد ، بديهى است تأثيرى در نظام مادى اجتماع نخواهد داشت، اما آن گاه كه اعتقادات معنوى و روحانى آن چنان در اعماق روح انسان نفوذ كند كه آثارش در دست و پا و چشم و گوش و زبان و تمام ذرات وجودش ظاهر گردد ، آثار سازنده اين اعتقادات در جامعه بر هيچ كس مخفى نخواهد ماند. ممكن است ما بعضى از مراحل پيوند استغفار را با نزول بركات مادى نتوانيم درست درك كنيم ولى بدون شك قسمت بيشترى از آن براى ما قابل درك است . در انقلاب اسلامى كشور ما ايران در اين عصر و زمان به خوبى مشاهده كرديم كه اعتقادات اسلامى و نيروى اخلاق و معنويت چگونه توانست بر نيرومندترين اسلحه زمان و قوى ترين ارتش ها و قدرت هاى استعمارى پيروز گردد و اين نشان مى دهد كاربرد عقايد دينى و اخلاق مثبت معنوى تا چه حد در مسايل اجتماعى و سياسى زياد است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

مِدْرار: به ريزش پياپى و بسيار باران گفته مى شود و از ريشؤ «دَرّ» آمده است و در اصل به مفهوم ريزش شير از پستان مى باشد.

اِمْداد: به مفهوم يارى رساندن و كمك كردن آمده است.

اَمْوال: اين واژه جمع «مال» به مفهوم ثروت و دارايى است، امّادر فرهنگ عرب در اصل به شتر گفته مى شد.

تأثير توبه و استغفار در افزايش رزق و روزى و فرزندان

«شَعْبِىّ» آورده است كه در روزگار «عُمَر» باران نيامد و بلاى خشكسال و گرفتارى به خودنمايى پرداخت. او به منبر رفت تا طلب باران كند، امّا نتوانست و به ناگزير به آمرزش خواهى و استغفار پرداخت و فرود آمد. به او گفته شد كه ما از تو طلب باران نشنيديم؛ پاسخ داد من آمرزش خواستم تا آسمان را برانگيزد و باران را بر ما بفرستد؛ و آن گاه به تلاوت اين آيات پرداخت كه: فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفّاراً

يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً

به هر حال حضرت نوح به بيان خود ادامه داد كه: وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ

از او آمرزش بخواهيد تابر ثروت و فرزندان شمابيفزايد و شمارا از اين راه يارى رساند.

وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّاتٍ و برايتان بوستان هاى سرسبز و پرطراوت پديد آورد.

وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً و جويبارهايى لبريز از آب زلال برايتان روان سازد.

«قتاده» مى گويد: نوح از آز و حرص آنان به دنيا و ارزش هاى دنيوى آگاه بود، به همين جهت از آنان خواست تا براى رسيدن به دنياى آزاد و آباد هم كه شده است به خداى يكتا ايمان آورند و راه عدالت خواهى را در پيش گيرند.

«ربيع» آورده است كه: كسى نزد «امام حسن» آمد و از قحطى و خشكسالى شكوه كرد. او، آن مرد را به آمرزش خواهى و توبه فراخواند.

مرد ديگرى آمد و از فقر و بينوايى ناليد، او را نيز به توبه و آمرزش خواهى و دعا سفارش كرد.

مرد سومى از راه رسيد و از نازايى همسر و نداشتن فرزند شكوه كرد و دعا خواست تا خدا به او پسرى روزى سازد، كه به او نيز همين نسخه را داد.

ما به او گفتيم چگونه براى دردها و خواسته هاى رنگارنگ يك نسخه مى نگارد؟

او پاسخ داد: دوستان! من از قرآن آموخته ام كه درمان هر سه درد و راه نجات از هر سه مشكلى كه عنوان گرديد، توبؤ راستين و آمرزش خواهى واقعى و بازگشت خالصانه به سوى خدا و مقررات اوست و آن گاه به تلاوت آيات مورد بحث پرداخت.

و نيز آورده اند كه: مردى به حضور «امام جواد» شرفياب گرديد و گفت: سرورم! من ثروت بسيارى دارم، امّا از نعمت فرزند محروم هستم، چه كنم؟

فَقالَ جُعِلْتُ فِداكَ اِنّى كَثيرُ الْمالِ وَ لَيْسَ يُولَدُ لى وَلَدٌ فَهَلْ مِنْ حيلَةٍ؟

آن حضرت فرمود: چاره كار اين است كه به مدت يك سال، هر شب از خداى خويش آمرزش بخواهى و خالصانه دعا كنى؛ و اگر شبى فراموش كردى در روز آن، قضاى آن را به جا آور كه به خواسته ات خواهى رسيد، چرا كه خدا در قرآن مى فرمايد: اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ...(1).


1) سوره نوح، آيه 10.

دعاى حضرت نوح براى خانواده

رَبِّ اغْفِرْ لى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِىَ مُؤْمِنا وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ لا تَزِدِ الظّالِمينَ اِلاّ تَبارا

پروردگارا ! مرا بيامرز و همچنين پدر و مادرم و تمام كسانى را كه با ايمان وارد خانه من شدند و جميع مردان و زنان باايمان را و ظالمان را جُز هلاكت ميفزا. (28 / نوح)

شرح آيه از تفسير نمونه

و چنين است حال « اولياء اللّه » ، كه بعد از آن همه زحمت و تلاش در راه خدا باز هم خويش را مقصّر مى دانند و هرگز گرفتار غرور و خودبزرگ بينى نمى شوند ، نه همچون افراد كم ظرفيت كه با انجام يك كار كوچك چنان مغرور مى شوند كه گويى از خداوند طلبكارند. نوح در حقيقت براى چند نفر طلب آمرزش مى كند :

« اول » براى خودش ، مبادا قصور و ترك اولايى از او سرزده باشد .

« دوم » براى پدر و مادرش ، به عنوان قدردانى و حق شناسى از زحمات آنان .

« سوم » براى تمام كسانى كه به او ايمان آوردند، هر چند كم بودند و سپس همراه او سوار بر كشتى شدند كه آن كشتى نيز خانه نوح بود .

« چهارم » براى مردان و زنان باايمان درتمام جهان و درتمام طول تاريخ و ازاين جارابطه خود را با مؤمنان سراسر عالم برقرار مى سازد .

ولى در پايان باز تأكيد بر نابودى ظالمان مى كند ، اشاره به اين كه آن ها به خاطر ظلمشان مستحق چنين عذابى بودند. امام صادق نيز فرموده اند : « منظور از بيت در اين جا "ولايت" است، هر كس وارد ولايت گردد، در خانه انبياء وارد شده است ».(1).


1) « نور الثقلين » ، جلد 5 ، صفحه 429 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث ادامؤ دعاى نوح است كه نيايشگرانه مى گويد:

رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ پروردگارا! بر من و پدر و مادرم ببخشاى و ما را بيامرز!

نام پدر نوح «لَمِك» بود و نام مادرش «سَمْحاء» كه هر دو توحيدگرا بودند.

پاره اى نيز برآنند كه منظور نوح، حضرت «آدم» و «حوا» بود و آنان را دعا مى كرد.

وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُوءْمِناً و نيز همه كسانى راكه برسراى من درآيند موردآمرزش قرار ده!

از ديدگاه برخى منظور اين است كه: و هر كسى را كه بر نيايشگاه من و يا بر كشتى ام در آيد، او را بيامرز.

وَ لِلْمُوءْمِنِينَ وَ الْمُوءْمِناتِ

«كلبى» مى گويد منظور او از مردان و زنان توحيدگرا، امت پيامبرند.

وَ لا تَزِدِ الظّالِمِينَ إِلاّ تَباراً و جز بر هلاكت و نابودى بيدادگران ميفزاى.

برخى از انديشمندان گفته اند كه: حضرت نوح دو دعا كرد، كه يكى براى كيفر ظالمان بود و ديگرى براى آمرزش موءمنان. مى دانيم كه نفرين او بر كفرگرايان و ظالمان باعث نابودى آنان شد، اميد كه دعاى او در حق مردم توحيدگرا و كمال جو نيز به هدف اجابت برسد و باعث رستگارى و نجات ما گردد.

سندى بزرگ برفضيلت خانواده پيامبر صلى الله عليه و آله

اِنَّ الاَْبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُورا

ابرار ( نيكان ) از جامى مى نوشند كه با عطر خوشى آميخته است. (5 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« ابن عباس » مى گويد : حسن و حسين عليهماالسلام بيمار شدند ، پيامبر صلى الله عليه و آله با جمعى از ياران به عيادتشان آمدند و به على فرمودند : « اى ابوالحسن! خوب بود نذرى براى شفاى فرزندان خود مى كردى » ، على و فاطمه عليهاالسلام و فضّه كه خادمه آن ها بود ، نذر كردند كه اگر آن ها شفا يابند ، سه روز روزه بگيرند ( طبق بعضى از روايات حسن و حسين عليهماالسلام نيز گفتند : ما هم نذر مى كنيم روزه بگيريم ). چيزى نگذشت كه هر دو شفا يافتند ، در حالى كه از نظر مواد غذايى ، در مضيقه بودند ، على سه من جو قرض نمود و فاطمه عليهاالسلام يك سوم آن را آرد كرده و نان پخت . در هنگام افطار سائلى بر درِ خانه ايشان آمد و گفت: « اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ اَهْلَ بَيْتِ مُحَمَّد صلى الله عليه و آله : سلام بر شمااى خاندان محمد صلى الله عليه و آله ، مستمندى از مستمندان مسلمين هستم ، غذايى به من بدهيد ، خداوند به شما از غذاهاى بهشتى مرحمت كند » . آن ها همگى مسكين را بر خود مقدم داشتند و سهم خود را به او دادند و آن شب جُز آب ننوشيدند. روزدوم را همچنان روزه گرفتند و موقع افطار وقتى غذا ( نان جوين ) را آماده كرده بودند، يتيمى بر درِ خانه آمد، آن روز نيز ايثاركردند و غذاى خود را به او دادند ( بار ديگر با آب افطار كردند و روز بعد را نيز روزه گرفتند ). در سومين روز اسيرى هنگام غروب آفتاب بر درِ خانه آمد ، باز سهم غذاى خود رابه او دادند ، صبح كه شد، على ، دست حسن و حسين عليه السلام را گرفته بود و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند . هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن ها را مشاهده كرد ، ديد از شدت گرسنگى مى لرزند . فرمود : « اين حالى را كه در شما مى بينم ، براى من بسيار گران است » ، سپس برخاست و با آن ها حركت كرد . هنگامى كه وارد خانه فاطمه عليهاالسلام شد ، ديد در محراب عبادت ايستاده ، در حالى كه از شدت گرسنگى شكم او به پشت چسبيده و چشم هايش به گودى نشسته ، پيامبر صلى الله عليه و آله

ناراحت شد . در همين وقت جبرئيل نازل گشت و گفت : « اى محمد صلى الله عليه و آله ! اين سوره را بگير ، خداوند به خاطر داشتن چنين خاندانى به تو تهنيت مى گويد » . سپس سوره « انسان » ( هَلْ اَتى ) را بر او خواند ( بعضى گفته اند كه از آيه « اِنَّ الاَْبْرار » تا آيه « كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُورا » كه مجموعا هيجده آيه است ، در اين جا نازل گشت ). آن چه را در بالا آورديم ، نصّ حديثى است كه با كمى اختصار در « الغدير » به عنوان « قدر مشترك » ميان روايات زيادى كه دراين باره نقل شده ، آمده است و در همان كتاب از 34 نفر علماى معروف اهل سنّت نام مى برد كه اين حديث را در كتاب هاى خود آورده اند ( با ذكر نام كتاب و صفحه آن ). به اين ترتيب روايت فوق از رواياتى است كه در ميان اهل سنت مشهور بلكه متواتر است .(1)و اما علماى شيعه همه اتفاق نظر دارند كه اين هيجده آيه يا مجموع اين سوره ، در ماجراى فوق نازل شده است و همگى بدون استثناء در كتب تفسير يا حديث ، روايت مربوط به آن را به عنوان يكى از افتخارات و فضايل بزرگ على و فاطمه زهرا عليهاالسلام و فرزندانشان عليهم السلام آورده اند. حتى چنان كه در آغاز سوره گفتيم ، اين مطلب به قدرى معروف و مشهور است كه در اشعار شُعراء و حتى در شعر معروف « امام شافعى » آمده است. نكته اى را كه در اينجا لازم به يادآورى مى دانيم ، اين است كه به گفته جمعى از دانشمندان اسلامى از جمله « آلوسى » مفسر معروف اهل سنّت ، بسيارى از نعمت هاى بهشتى در اين سوره برشمرده شده است ولى از « حور العين » كه غالبا در قرآن مجيد در شمار نعمت هاى بهشتى آمده ، مطلقا سخنى مطرح نيست ، ممكن است اين امر به خاطر نزول اين سوره درباره فاطمه زهرا و همسر و فرزندانش عليهم السلام باشد كه به احترام بانوى اسلام عليهاالسلام ذكرى از « حور » به ميان نيامده است .(2)« اَبْرار » جمع « بَرٌّ » در اصل به معنى "وسعت و گستردگى" است و به همين جهت صحراهاى وسيع را « بَرّ » مى گويند و از آن جا كه افراد نيكوكار اعمالشان ، نتايج گسترده اى در سطح جامعه دارد ، اين واژه بر آن ها .


1) « الغدير » ، جلد 3 ، صفحه 107 تا 111 .

2) « روح المعانى » ، جلد 29 ، صفحه 158 .

اطلاق مى شود و « بِرّ » ( با كسر باء ) به معنى " نيكوكارى" است . بعضى گفته اند فرق بين آن و « خير » ، اين است كه « بَرّ » به معنى " نيكى توأم با توجه" است ، در حالى كه « خير » ، معنى اعمّى دارد. « كافُور » درلغت معانى متعددى دارد و يكى از معانى معروفش "بوى خوش" است و نيز گياهى است خوشبو و از ديگر معانى اش همان " كافور" معمولى است كه بوى تندى دارد و براى مصارف طبى از جمله ضدعفونى كردن ، به كار مى رود. به هر حال طبق آيه فوق اين شراب طهور بهشتى بسيار معطر و خوشبو است كه هم ذائقه از آن لذت مى برد و هم شامّه .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اَبْرار: اين واژه جمع «بَرّ» و «بارّ» بسان «ناصِر» و «اَنْصار» و به معنى نيكوكار آمده است.

كَأْس: به پياله يا ظرف شراب گفته مى شود.

واژه «اَبْرار» جمع «بَرّ» به معنى نيكوكار و شايسته كردار آمده، و در آيه منظور كسى است كه خدا را اطاعت مى كند و كارهاى خوب انجام مى دهد.

از ديدگاه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و رهروان راه آنان و بسيارى از مخالفان آنان، نيكان و پاكان و شايستگان مورد نظر آيه عبارتند از: على، فاطمه، حسن و حسين كه درود خدا بر آنان باد و آيه مورد بحث و آيات پس از آن در وصف آنان فرود آمده است.

نكته ديگر اين است كه همه مسلمانان اتفاق نظر دارند كه «اَبْرار»، اين خاندان گرانمايه هستند،(1)اما اين ادعا در باره ديگران سخت مورد اختلاف است.6.


1) اختصاص مفيد، 96.

عَيْنا يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّهِ يُفَجِّروُنَها تَفْجيرا

از چشمه اى كه بندگان خاص خدا از آن مى نوشند و از هر جا بخواهند آن را جارى مى سازند.

(6 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« يُفَجِّروُنَ » از ماده « تَفْجير » در اصل از ريشه « فَجْر » گرفته شده كه به معنى شكافتن وسيع است ، خواه شكافتن زمين باشد ياچيز ديگر و از آن جاكه نور صبح گويى پرده شب را مى شكافد ، به آن « فَجْر » گفته اند و به شخص فاسق از اين رو « فاجِر » مى گويند كه پرده حيا و پاكى را دريده و از مسير حق خارج شده است ، اما در آيه مورد بحث به معنى " شكافتن زمين" است. اين چشمه شراب طهور چنان در اختيار ابرار و عباداللّه است كه هرجا اراده كنند، از همان جا سر برمى آورد و جالب اينكه در حديثى از امام باقر نقل شده كه در توصيف آن فرمود : « اين چشمه اى است در خانه پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله كه از آن جا به خانه ساير پيامبران و مؤمنان جارى مى شود » .(1)آرى همان گونه كه در دنيا چشمه هاى علم و رحمت از خانه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به سوى بندگان خدا و نيكان سرازير مى شود ، در آخرت كه تجسم بزرگى از اين برنامه است ، چشمه شراب طهور الهى از همين بيت وحى مى جوشد و شاخه هاى آن به خانه هاى مؤمنان سرازير مى گردد. قابل توجه اين كه در ميان نعمت هاى فراوان بهشتى كه در اين سوره آمده است ، نخستين نعمت « شرابِ طهورِ معطّرِ خاصى » ذكر شده و اين شايد به خاطر آن است كه پس از فراغ از حساب محشر در نخستين گام كه در بهشت مى نهند ، با نوشيدن از اين شراب ، هرگونه اندوه و ناراحتى و ناخالصى را از درون جان خود مى شويند و سرمست از عشق حق ، به استفاده از ساير مواهب بهشتى مى پردازند .

در اين آيات به ذكر اعمال و اوصافى كه « ابرار » و « عباداللّه » دارند ، پرداخته و با .


1) « روح المعانى » ، جلد 29 ، صفحه 155 .

ذكر پنج وصف دليل استحقاق آن ها را نسبت به اين همه نعمت هاى بى مانند توضيح مى دهد .

1 - آن ها به نذر خود وفا مى كنند .

2 - از روزى كه عذاب و شرّآن گسترده است، مى ترسند .

3 - اطعام مى كنند .

4 - در اعمال خود اخلاص دارند .

5 - در هر حالى از خداوند خوف دارند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اختصاص دادن چشمه و نوشيدن از آن به بندگان خدا به خاطر گراميداشت آنان است.

يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً

از هر كجا كه بخواهند آن را از برابر كاخ ها و سراهاى خويش روان مى سازند.

واژه «تَفْجير» به معنى شكافتن و روان ساختن آب، يا شكافتن هر چيزى آمده و در بهشت براى جارى ساختن چشمه و نهر بسان دنيا نياز به حفارى و گودبردارى نيست، بلكه انسان شايسته كردار هنگامى كه بخواهد جويبارى در برابر كاخ و يا به سوى بوستان خويش پديد آورد و روان سازد، با كشيدن يك خط آب جوشيدن آغاز مى كند و روان مى گردد.

يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْما كانَ شَرُّهُ مُسْتَطيرا

آن ها به نذر خود وفا مى كنند و از روزى كه عذابش گسترده است ، مى ترسند.(7 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« مُسْتَطير » به معنى " گسترده و پراكنده" است و اشاره به عذاب هاى گوناگون و وسيع آن روز عظيم مى باشد. به هر حال وقتى آن ها به نذرهايى كه بر خويشتن واجب كرده اند ، وفا مى كنند ، به طريق اولى واجبات الهى را محترم شمرده و در انجام آن مى كوشند. ترس آن ها از شرّ آن روز بزرگ اشاره به ايمانشان به مسأله معاد و احساس مسؤوليت شديد در برابر فرمان الهى است. آن هابه خوبى معادرا باور كرده اند و به تمام كيفرهاى بدكاران در آن روز ايمان دارند و اثر اين ايمان در اعمالشان كاملاً نمايان است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

نَذْر: تعهد بر انجام كار شايسته اى است كه انسان انجام آن را بر خود لازم مى سازد.

مُسْتَطير: گسترده و فراگير و گاه به معنى ماندگار هم آمده است.

به باور «عِكْرِمَة» و «قَتادَة» منظور اين است كه آنان به اين وصف اخلاقى و انسانى آراسته بودند كه به نذر و عهد خويش وفا مى نمودند. وفاى به نذر آن است كه انسان وقتى براى عبادت و انجام كار شايسته اى با خدا عهد بست و كارى را بر خود لازم شمرد آن را آن گونه كه شايسته و بايسته است به انجام رساند.

در آيه شريفه از عذاب و كيفر روز رستاخيز، به «شَرّ» تعبير مى كند؛ چرا كه آن روز براى تجاوزكاران و ظالمان خيرى نيست، گرچه در واقع آن روز روزى نيكوست و آنان در خور اين كيفر هستند.

وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكينا وَ يَتيما وَ اَسيرا

و غذاى (خود) را با اين كه به آن علاقه (و نياز) دارند، به مسكين و يتيم و اسير مى دهند.

(8/انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

اطعام كردن آن ها ساده نيست ، بلكه توأم با ايثار در هنگام نياز شديد است و از سوى ديگر اطعامى است گسترده كه انواع نيازمندان را از « مسكين » و « يتيم » و « اسير » شامل مى شود و به اين ترتيب رحمتشان عام و خدمتشان گسترده است . ضمير در « عَلى حُبِّهِ » ، به " طعام" بازمى گردد، يعنى در عين اين كه علاقه به طعام دارند، آن را انفاق مى كنند. معنى «مِسْكين» و «يَتيم» و «اَسير» روشن است اما اين كه اين اسير اشاره به كدام اسير است، در ميان مفسران گفتگو است. بسيارى گفته اند منظور اسيرانى است كه از مشركان و كفار مى گرفتند و به قلمرو حكومت اسلامى در مدينه مى آوردند. دراين جا اين سؤال پيش مى آيدكه مطابق شأن نزول، مرد اسير هنگام افطار بر درِ خانه على آمد ، مگر اسيران زندانى نبودند؟ اما با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤال روشن مى شود كه طبق نقل تواريخ در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله مطلقا زندانى وجود نداشت و حضرت صلى الله عليه و آله اسيران را تقسيم كرده وبه دست مسلمانان مى سپرد و مى فرمود : « مراقب آن ها باشيد و به آن ها نيكى كنيد » و گاه كه توانايى بر تأمين غذاى آن ها نداشتند ، از ديگر مسلمانان براى اطعام اسيران كمك مى گرفتند و آن ها را همراه خود و يا حتى بدون همراهى خود به سراغ ساير مسلمانان مى فرستادند تا به آن ها كمك كنند ، زيرا در آن موقع مسلمانان سخت در مضيقه بودند. البته بعدا كه حكومت اسلامى گسترش پيدا كرد و تعداد اسيران بالا گرفت و حتى مجرمان با گسترش دامنه حكومت ، زياد شدند ، زندان به وجود آمد و ارتزاق اسيران و مجرمان از طريق بيت المال صوت مى گرفت .

نه تنها در آيات مورد بحث اطعام طعام را يكى از كارهاى برجسته ابرار و عباداللّه مى شمرد ، بلكه در بسيارى از آيات قرآن روى اين معنى تكيه و تأكيد شده است و

نشان مى دهد اين كار در پيشگاه خدا محبوبيت خاصى دارد. و اگر نگاه به دنياى امروز كنيم كه طبق اخبار منتشره هر سال ميليون ها نفراز گرسنگى مى ميرند، در حالى كه در مناطق ديگر دنيا آن قدر غذاى اضافى به زباله دان ها مى ريزند كه حسابى براى آن نيست ، اهميت اين دستور اسلامى از يكسو و دورى دنياى امروز از موازين اخلاقى از سوى ديگر روشن مى گردد. در روايات و احاديث اسلامى نيز تأكيد بسيارى در اين زمينه ديده مى شود كه به عنوان نمونه چند حديث را در اين جا مى آوريم ؛

1 - در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده : « مَنْ اَطْعَمَ ثَلاثَةَ نَفَرٍ مِنَ الْمُسْلِمينَ اَطْعَمَهُ اللّهُ مِنْ ثَلاثِ جَنانٍ في مَلَكُوتِ السَّمواتِ : كسى كه سه نفر از مسلمانان را اطعام كند، خداوند او را از سه باغ بهشتى در ملكوت آسمان ها اطعام خواهد كرد » .(1)

2 - و امام صادق فرموده اند : « مَنْ اَطْعَمَ مُؤْمِنا حَتّى يُشْبِعَهُ لَمْ يَدْرِ اَحَدٌ مِنْ خَلْقِ اللّهِ ما لَهُ مِنَ الاَْجْرِ فِى الاْخِرَةِ لا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ ، وَ لا نَبِىٌّ مُرْسَلٌ اِلاَّ اللّهُ رَبُّ الْعالَمينَ : كسى كه مؤمنى را اطعام كند تا سير شود ، احدى از خلق خدا نمى داند چقدر در آخرت پاداش دارد و نه فرشتگان مقرّب الهى و نه پيامبران مرسل ، جُز خداوند كه پروردگار عالميان است » .(2)

3 - در حديث ديگرى از همان امام آمده است كه فرمود: « لاََنْ اُطْعِمَ مُؤْمِنا مُحْتاجا اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اَزوُرَهُ وَ لاََنْ اَزوُرَهُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنْ اَنْ اُعْتِقَ عَشَرَ رِقابٍ : اگر مؤمن نيازمندى را اطعام كنم ، نزد من محبوب تر است از اين كه تنها به ديدار او بروم و اگر به ديدار او بروم ، نزد من محبوب تر است از اين كه ده برده را آزاد كنم » .(3)

قابل توجه اين كه در روايات تنها روى نيازمندان و گرسنگان تكيه نشده ، بلكه در بعضى صريحا آمده است كه " اطعام مؤمنان ، هرچند بى نياز باشند" ، همچون آزاد .


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، باب اطعام المؤمن ، حديث 3 و 6 .

2) « اصول كافى » ، جلد 2 ، باب اطعام المؤمن ، حديث 3 و 6 .

3) « اصول كافى » ، جلد 2 ، باب اطعام المؤمن ، حديث 18 .

كردن برده است و اين نشان مى دهد كه هدف از اين كار علاوه بر رفع نيازمندى ها ، جلب محبت و تحكيم پيوندهاى دوستى و صميميت است ، به عكس آن چه در دنياى مادى امروز معمول است كه گاه دو دوست نزديك ، يا دو خويشاوند به مهمانخانه اى مى روند ، هركدام بايد سهم خود را بپردازند ، گويى مسأله ميهمانى كردن مخصوصا نفرات بسيار براى آنان بسيار شگفت آور است . در بعضى از روايات نيز تصريح شده كه اطعام گرسنگان به طور مطلق ( هرچند مؤمن و مسلمان هم نباشند ) از افضل اعمال است ، چنان كه در روايتى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آمده كه فرمود : « مِنْ اَفْضَلِ الاَْعْمالِ عِنْدَاللّهِ اِبْرادُ الْكِبادِ الْحارَّةِ وَ اِشْباعُ الْكِبادِ الْجائِعَةِ وَ الَّذي نَفْسُ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله بِيَدِهِ لا يُؤْمِنُ بي عَبْدٌ يَبيتُ شَبْعانَ وَ اَخُوهُ اَوْ قالَ جارُهُ الْمُسْلِمُ جائِعٌ : يكى از برترين اعمال نزد خدا ، خنك كردن جگرهاى داغ است و سير كردن شكم هاى گرسنه، سوگند به كسى كه جان محمد صلى الله عليه و آله در دست اوست ، بنده اى كه شب سير بخوابد و برادر يا فرمود همسايه مسلمانش گرسنه باشد ، به من ايمان نياورده است » .(1)ذيل حديث فوق گرچه درباره سير كردن مسلمانان است ، ولى آغاز آن هر تشنه و گرسنه اى را شامل مى شود و بعيد نيست گستردگى مفهوم آن حتى حيوانات را نيز شامل شود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در اين فراز خداى فرزانه ويژگى بشردوستى و مردم خواهى آنان را به تابلو مى برد و نشان مى دهد كه آنان در فراز و نشيب هاى زندگى ديگران را بر خود مقدم داشته و در اوج گرسنگى و نياز و علاقه شديد به غذا و مواد غذايى كه تنها مى توانست نياز آنان را برطرف سازد، آن را براى خشنودى خدا به ديگرى هديه مى كنند.

اين ويژگى پاكان و نيكان در آيه ديگرى نيز آمده است كه مى فرمايد:

وَ يُؤْثِرُونَ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ(2)

و هر چند در خود نيازى سخت احساس كنند، ديگران را بر خود مقدم مى دارند و9.


1) « بحار الانوار » ، جلد 74 ، صفحه 369 .

2) سورؤ حشر، آيه9.

ثروت و امكانات خود را در اختيار آنان قرار مى دهند.

«ابو سعيد» از پيامبر صلى الله عليه و آله آورده است كه فرمود:

ما مِنْ مُسْلِمٍ اَطْعَمَ مُسْلِماً عَلى جُوعٍ اِلاّ اَطْعَمَهُ اللّهُ مِنْ ثِمارِ الْجَنَّةِ وَ ما مِنْ مُسْلِمٍ كَسا اَخاهُ عَلى عُرىً اِلاّ كَساهُ اللّهُ مِنْ خُضْرِ الْجَنَّةٍ وَ مَنْ سَقى مُسْلِماً عَلى ظَمَأٍ سَقاهُ اللّهُ مِنَ الرَّحيقِ.(1)

هر انسان توحيدگرايى مسلمان ديگرى را كه در فشار گرسنگى است ميهمان نمايد و سير كند، خدا او را از ميوه هاى بهشت مى خوراند و كسى كه ديگرى را از برهنگى بپوشاند، خدا او را از لباس هاى بهشت بهره ور مى سازد و كسى كه مسلمانى را سيراب سازد و از تشنگى نجات دهد، خدا او را از نوشابه هاى سربسته و وصف ناپذير بهشت سيراب خواهد ساخت.

در مورد ضمير «حُبِّه» در آيه شريفه دو نظر است:

به باور«ابن عباس» ضمير، به واژه «طَعام» برمى گردد و منظور اين است كه: آنان با وجود عشق و علاقه به غذاى خويش آن را در راه خشنودى خدا به همنوعان و همدينان خويش مى خورانند.

امّا به باور پاره اى ضمير به «خدا» باز مى گردد و منظور اين است كه: و به پاس عشق به خدا و دوستى او يتيم و بينوا و اسير را غذا مى دهند.

مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً

واژه «يَتيم» به معنى كودكى است كه پدر خود را به گونه اى از دست داده باشد.

واژه «اَسير» به باور «قَتادَة» آن كسى است كه او را از سرزمين هاى شرك و كفر گرفته باشند؛ امّا به باور «مجاهد» منظور زندانى مسلمان است.2.


1) تفسير قرطبى، جلد 10، ص 6912.

اِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُورا

(و مى گويند:) ما شما را براى خدا اطعام مى كنيم و هيچ پاداش و تشكرى از شما نمى خواهيم.

(9 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين برنامه منحصر به مسأله اطعام نيست كه تمام اعمالشان مخلصانه و براى ذات پاك خداوند است و هيچ چشمداشتى به پاداش مردم و حتى تقدير و تشكر آن ها نيست و اصولاً در اسلام ، ارزش عمل به خلوص نيّت است وگرنه اعمالى كه انگيزه هاى غير الهى داشته باشند ، خواه رياكارانه باشد و يا به خاطر هواى نفس و يا تشكر و قدردانى مردم يا پاداش مادى ، هيچ گونه ارزش معنوى و الهى ندارد و حديث مشهور پيامبر صلى الله عليه و آله ( لا عَمَلَ اِلاّ بِالنِّيَّةِ وَ اِنَّمَا الاَْعْمالُ بِالنِّيّاتِ ) اشاره به همين معنى است. منظور از « وَجْهُ اللّه » همان ذات خدا است وگرنه خدا « صورت » جسمانى ندارد و اين همان چيزى است كه در ساير آيات قرآن نيز روى آن تكيه و تأكيد شده است ، در آيه 272 سوره بقره مى خوانيم : « وَ ما تُنْفِقُونَ اِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللّهِ : شما جُز براى خداوند انفاق نكنيد».

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«مجاهد» و «سعيد بن جبير» برآنند كه: آنان اين نكته را نه به زبان آورده اند و نه به قلم، بلكه اين خداى آگاه و حق شناس است كه آنان را به خاطر اخلاص و بشردوستى شان مى ستايد و كارشان را پاس مى دارد تا ديگران بر اين روش ترغيب گردند و اصل بشردوستى و محروم نوازى و دست يارى به سوى مردم گشودن، يك شيوه و روش همگى و عمومى شود و جاى خصلت نكوهيده، خودخواهى و خودپسندى را بگيرد.

اِنّا نَخافُ مِنْ رَبِّنا يَوْما عَبُوسا قَمْطَريرا

ما از پروردگارمان خائفيم ، در آن روز كه عبوس و شديد است. (10 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين سخن ممكن است زبان حال ابرار باشد يا زبان قال آن ها. تعبيراز روز قيامت به روز « عَبُوس » و « قَمْطَرير » ( سخت ) با اين كه « عَبُوس » از صفات انسان است و به كسى مى گويند كه قيافه اش را در هم كشيده ، به خاطر تأكيد بر وضع وحشتناك آن روز است، يعنى آن قدر حوادث آن روز سخت و ناراحت كننده است كه نه تنها انسان ها در آن روز عبوسند ، بلكه گويى خود آن روز نيز عبوس است.

در اين جا سؤالى پيش مى آيد و آن اين كه اگر ابرار تنها براى ذات پاك خدا كار مى كنند ، پس چرا مى گويند ما از عذاب روز قيامت بيمناكيم ، آيا انگيزه الهى با انگيزه ترس از عذاب قيامت ، سازگار است؟ اما با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤال روشن مى شود و آن اين كه آن ها به هر حال به خاطر خدا گام برمى دارند و اگر از عذاب قيامت مى ترسند، به خاطر آن است كه عذاب الهى است و اگر به نعمت هاى بهشتى علاقه دارند ، چون اين نعمت ها از ناحيه او است و اين همان چيزى است كه درباره « نيّت عبادت » در فقه مطرح است كه مى گويند : قصد قربت در عبادات منافات با انگيزه علاقه به ثواب و ترس از عذاب و يا حتى كسب مواهب مادى اين دنيا از سوى خداوند ( مانند نماز اِسْتِسْقاء براى نزول باران ) ندارد ، زيرا همه اين ها بازگشت به خداوند مى كند و به اصطلاح از قبيل « داعى بر داعى » است ، هرچند مرحله عالى عبادت اين است كه علاقه به نعمت هاى بهشت و ترس از عذاب دوزخ نيز انگيزه آن نباشد ، بلكه يكپارچه به عنوان « حُبّا لِلّه » انجام گيرد.

نكته قابل توجه اين كه دومين وصف از اوصاف پنجگانه و پنجمين وصف، هر دو مسأله خوف است ، با اين تفاوت كه در اولى تنها سخن از خوف روز قيامت است و

در دومى خوف از پروردگار در روز قيامت ، در يك مورد روز قيامت چنين توصيف شده كه شرّ آن گسترده است و در مورد ديگر عبوس و شديد است كه در واقع يكى گستردگى كمّى آن را مى رساند و ديگرى گستردگى كيفى آن را .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

قَمْطَرير: به معنى بلاى سخت و گرفتارى هراس انگيز و ويرانگر آمده است.

وصف روز قيامت به «عَبُوس» به خاطر سختى آن روز است، در اين مورد «ابن عباس» مى گويد: انسان كفرگرا و تجاوزكار آن روز از شدت حرارت و فشار به گونه اى گرفته و عبوس مى گردد كه از ميان دو چشم او دانه هاى عرق، بسان مس گداخته و مذاب سرازير مى گردد.

فَوَقيهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلِكَ الْيَوْمِ وَ لَقّيهُمْ نَضْرَةً وَ سُروُرا

از اين رو خداوند آن ها را از شرّ آن روز نگه مى دارد و از آن ها استقبال مى كند ، در حالى كه شادمان و مسرورند. (11 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين آيه به نتيجه اجمالى اعمال نيك و نيات پاكى كه ابرار دارند ، اشاره كرده و مى فرمايد : به خاطر همين ها خداوند آن ها را از شرّ آن روز نگهدارى مى كند و در حالى كه باطراوت و مسرور و شادمان هستند ، از آن ها استقبال مى كند. « نَضْرَة » به معنى طراوت و خرمى و شادابى خاصى است كه بر اثر وفور نعمت و رفاه به انسان دست مى دهد ، رنگ رخسار آن ها نيز در آن روز از آرامش و نشاط درونى آنان خبر مى دهد. بنابراين اگر در دنيا به خاطر احساس مسؤوليت از آن روز بيمناك بودند ، خداوند در عوض آن ها را در آن روز غرق شادمانى و سرور مى كند. تعبير به « لَقّيهُمْ » از تعبيرهاى بسيار جالبى است كه نشان مى دهد خداوند بزرگ ازاين ميهمانان گرانقدر بالطف خاصش استقبال مى كند و آن ها را كه غرق شادى و سرورند ، در سايه رحمتش جاى مى دهد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

وِقايَة: اين واژه مصدر و به معنى نگاه داشتن و حفظ نمودن و جلوگيرى از رسيدن اذيت و آزار به فرد و يا چيزى آمده است.

نَضْرَة: به معنى رنگ هاى زيبا و گياه خوشرنگ و تماشايى آمده است. واژه «نَضير» و «نَضِر» نيز به معنى خوشرنگى و زيبايى است.

سُرُور: باور و عقيده به رسيدن به منافع آمده و همين باور و يا رسيدن به سود است كه آثار شادمانى در چهره را نمايان مى سازد.

وَ جَزاهُمْ بِما صَبَروُا جَنَّةً وَ حَريرا

خداوند در برابر شكيبايى آنان ، بهشت و لباس هاى حرير بهشتى را به آن ها پاداش مى دهد.

(12 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

بعد از اشاره اجمالى در آيات گذشته به نجات ابرار و نيكان از عذاب هاى دردناك روز قيامت و رسيدن آن ها به لقاى محبوب و غرق در سرور و شادمانى شدن ، در آيات 12 الى 22 اين سوره به شرح اين نعمت هاى بهشتى پرداخته ، حداقل پانزده نعمت را در طى اين آيات برمى شمرد: نخست از مسكن و لباس اين بهشتيان سخن مى گويد . آرى در برابر آن همه استقامت و ايثار كه نمونه آن وفاء به نذر و روزه داشتن و بخشيدن طعام مورد نياز خود هنگام افطار به مسكين و يتيم و اسيراست، خداوند آن ها را در باغ هاى مخصوصى از بهشت جاى مى دهد و بهترين لباس ها را بر آن ها مى پوشاند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

به خاطر شكيبايى و پايداريشان در خودسازى و در برابر موانع و مشكلات گوناگون رشد و كمال و اطاعت خدا ، به آنان بوستانى پرطراوت و زيبا و لباس فاخر و پرشكوه ابريشمين ارزانى مى گردد.

مُتَّكِئينَ فيها عَلَى الاَْرائِكِ لا يَرَوْنَ فيها شَمْسا وَ لا زَمْهَريرا

اين در حالى است كه بر تخت هاى زيبا تكيه كرده اند ، نه آفتاب را در آن جا مى بينند، نه سرما را. (13 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

«اَرائِك» جمع «اَريكَة» در اصل به تخت هايى مى گويندكه درحجله عروس مى نهند و اين جا منظور تخت هاى زيبا و فاخر است. « زَمْهَرير » از ماده « زَمْهَر » به معنى شدت سرما است. ذكر اين حالت ( تكيه كردن بر تخت ها ) ، اشاره به آرامش و راحتى كامل آن ها است ، چراكه انسان معمولاً در هنگام آرامش در چنين حالتى به سر مى برد و ذيل آيه نيز اشاره به اعتدال كامل هواى بهشت است. نه اين كه خورشيد و ماه در آن جا وجود نداشته باشد ، بلكه تابش ناراحت كننده خورشيد با وجود سايه هاى درختان بهشتى وجود ندارد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اَرائِك: اين واژه جمع «اَريكَة»، به معنى تخت هايى پرشكوه و زيباست كه در حجله عروس مى گذراند. پاره اى نيز آن را به معنى بالش هاى نرم و فاخر گرفته اند.

زَمْهَرير: سرماى سخت؛ و به جايى گفته مى شود كه از همه سردخانه ها سردتر است.

به باور گروهى از جمله «ابن عباس» آنان در سراها و حجله هاى زيبا و آراسته همسران بهشتى خويش، بر تخت ها تكيه مى زنند.

امّا به باور «زجاج» منظور تكيه زدن و شادمان بودن است، چرا كه «اَريكَة» به مفهوم هر چيزى است كه به آن تكيه مى زنند.

به باور گروهى از جمله «ابن عباس» آنان درسراها و حجله هاى زيبا و آراسته همسران بهشتى خويش، بر تخت ها تكيه مى زنند.

و از ديدگاه «ابومسلم» واژه «ارائك» به معنى فرش هايى است كه بر روى آن تخت هاى پرشكوه افكنده شده است.

وَ دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْليلاً

و در حالى است كه سايه هاى آن ( درختان بهشتى ) بر آن ها فروافتاده و چيدن ميوه هايش بسيار آسان است. (14 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

نه مشكلى وجود دارد ، نه خارى در دست مى رود و نه احتياج به تلاش و حركتى براى چيدن ميوه ها است. اصول حاكم بر زندگى انسان در آن جهان با اين جهان بسيار متفاوت است و آن چه درباره نعمت هاى بهشتى در اين آيات و آيات ديگر قرآن آمده، تنها اشاراتى است پرمعنى به آن مواهب عظيم ، وگرنه طبق تصريح بعضى از روايات در آن جا نعمت هايى است كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و بر انديشه هيچ كسى نگذشته است. « ابن عباس » سخنى دارد كه در ذيل بعضى از آيات همين سوره بيان كرده است ، مى گويد : آن چه را خداوند در قرآن از نعمت هاى بهشتى نام برده ، مثل و مانندى ندارد ، ولى خداوند آن را با نامى كه براى ما شناخته شده است، نام مى برد؛ مثلاً از شراب طهورى نام مى برد كه با « زنجبيل » ممزوج شده است ، اين ماده معطرى بود كه عرب به آن علاقه داشت .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پاره اى برآنند كه خورشيد در بهشت به گونه اى مى تابد كه سايه ها را از ميان نمى برد.

اين ميوه ها به گونه اى آماده و در دسترس نيكان و پاكان هستند، كه با برخاستن آنان ميوه ها نيز بالا مى روند و با نشستن و يا خوابيدن آنان فرود مى آيند و به آنان نزديك مى گردند.

به باور پاره اى دست نيكان و پاكان براى چيدن ميوه هاى بهشتى، نه با خارى رو به رو مى گردد و نه دورى و موانع ديگرى. .


1) « مجمع البيان » ، جلد 10 ، صفحه 411 .

وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِانِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ اَكْوابٍ كانَتْ قَواريرا

و در گرداگرد آن ها ظرف هايى از نقره و قدح هايى بلورين مى گردانند ( مملو از بهترين غذاها و نوشيدنى ها ). (15 / انسان)

قَواريرَ مِنْ فِضَّةٍ قَدَّروُها تَقْديرا

ظرف هاى بلورينى از نقره كه آن ها را به اندازه لازم آماده كرده اند . (16 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« آنِيَة » جمع « اِناء » به معنى هرگونه ظرف است و « اَكْواب » جمع « كوُب » ( بر وزن خوب ) به معنى ظرف آب است كه دسته نداشته باشد كه گاه از آن تعبير به « قَدَح » مى شود . « قَوارير » جمع « قاروُرَة » به معنى ظرف بلورين و شيشه اى است. در اين ظرف ها انواع غذاهاى بهشتى و در آن قدح هاى بلورين انواع نوشيدنى هاى لذت بخش و نشاط آفرين ، به مقدارى كه مى خواهند و علاقه دارند ، موجود است و خدمتكاران بهشتى پيوسته گرداگرد آن ها دور مى زنند و به آن ها عرضه مى كنند. عجيب اين كه مى فرمايد : ظرف هاى بلورين بهشتى از نقره ساخته شده است ، در حالى كه در عالم دنيا چنين ظرفى مطلقا وجود ندارد و ظرف هاى بلورين را از سنگ هاى مخصوصى كه ذوب مى كنند ، مى سازند . وليكن در واقع همان خدايى كه اين امكان رادر سنگ تيره آفريدكه قابل تبديل به شيشه و بلور باشد ، مى تواند اين امكان را در فلزى همچون نقره نيز بيافريند. و به هر حال از اين تعبير استفاده مى شود كه ظرف ها و جام هاى بهشتى هم صفا و شفافيت بلور را دارد و هم درخشندگى و زيبايى نقره را و نوشابه هايى كه در آن است ، كاملاً نمايان است. قابل توجه اين كه در حديثى از امام صادق آمده است كه : « يَنْفُذُ الْبَصَرُ في فِضَّةِ الْجَنَّةِ كَما يَنْفُذُ فِى الزُّجاجِ : نور چشم انسان در نقره بهشتى نفوذ مى كند ، آن چنان كه در شيشه و بلور دنيا نفوذ دارد » .(1)اين را نيز مى دانيم در عصر ما دانشمندان به اشعه هايى پى برده اند ( مانند اشعه ايكس ) .


1) « مجمع البيان » ، جلد 10 ، صفحه 410 .

كه از اجسام تيره نيز عبور مى كند و درون آن را مانند بلور نشان مى دهد. « ابن عباس » مى گويد: همه نعمت هاى بهشتى شبيه ومانندى دردنيا دارد، جز ظرف هاى بلورين كه از نقره است كه در دنيا شبيه و مانندى براى آن نيست .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

واژه «اَكْواب» جمع «كَوْب»، به معنى ظرف ها و ليوان هاى نقره اى و بدون دسته آمده است؛ امّا به باور «مجاهد» به معنى كاسه هاى بزرگ است.

از امام صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: ظرف هاى نقره اى بهشت بسان شيشه و بلور زيبا و سفيد و تماشايى است و چشم از پشت آنها مى بيند و داخل و خارج آنها نمايان است.

«ابوعلى» مى گويد با اين كه شيشه از جنس سنگ و ريگ است، اما نقره اين گونه نيست، چگونه شيشه و بلور مى تواند از نقره باشد؟

پاسخ اين است كه وقتى پديده اى با پديده ديگرى نزديك و يا به فراوانى با آن در آميزد و مخلوط شود، گرچه در واقع از جنس آن نباشد مى توان گفت از آن است و اين گونه وصف مى گردد.

اين بيان نظيراين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در وصف سلمان با اين كه نه هاشمى بود و نه عرب فرمود: سلمان، از ما خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله است. «اَلسَّلْمانُ مِنْ اَهْلِ الْبَيْتِ.»

اين سبك سخن در شعر عرب نيز نمونه هاى بسيارى دارد.

«ابن عباس» مى گويد: شيشه و بلور هر زمينى از خاك آن ساخته مى شود و بدان دليل كه زمين بهشت نقره اى است، شيشه و بلور آن جا نيز نقره فام است. .


1) « روح المعانى » ، جلد 29 ، صفحه 159 .

وَ يُسْقَوْنَ فيها كَأْسا كانَ مِزاجُها زَنْجَبيلاً

و در آن جا از جام هايى سيراب مى شوند كه لبريز از شراب طهورى است كه با زنجبيل آميخته است.(17 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

به نظر مى رسد كه عرب دو نوع شراب با دو حالت مختلف داشته ؛ يكى به اصطلاح نشاط آور و محرك و ديگرى سست كننده و آرامبخش كه اولى را با « زنجبيل » مى آميخته و دومى را با « كافور » و از آن جا كه حقايق عالَم آخرت در قالب الفاظ اين جهان نمى گنجد ، چاره اى جز اين نيست كه اين الفاظ با معنى گسترده تر و والاترى براى آن حقايق بزرگ استخدام شود. گرچه درباره معنى « زنجبيل » تفسيرهاى مختلفى نقل شده ، ولى غالبا به همان ريشه معطر و خوشبويى كه در ادويه مخصوص غذا و نوشابه ها به كار مى رود ، تفسير كرده اند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

زَنْجَبيل: نوعى از ادويه است كه بسيار خوش طعم مى باشد و زبان را مى سوزاند. از اين ادويه به همراه عسل، مربايى خاص مى سازند، كه با آن برخى بيمارى ها را مى توان برطرف ساخت. هنگامى كه آن را با شراب بياميزند لذت بخش تر است و عرب به وسيله آن چيزها را عطرآگين مى ساخت.

«ابن عباس» مى گويد: همه نعمت هاى بهشتى كه خدا آنها را در قرآن ياد مى كند، در اين جهان نظير و مانند ندارد، اما خدا بدان دليل كه با زبان مردم دنيا سخن مى گويد، آن نعمت ها را به نام هايى كه در دنيا هست مى خواند و بدان جهت كه عرب با زنجبيل خود را عطرآگين مى ساخت، خدا آن را در آيات قرآن آورده و وعده فرموده است كه نيكان و پاكان را از نوشابه هايى كه آميخته به زنجبيل است، سيراب خواهد ساخت.

عَيْنا فيها تُسَمّى سَلْسَبيلاً

از چشمه اى در بهشت كه نامش سلسبيل است. (18 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

« سَلْسَبيل » نوشيدنى بسيار لذيذى را مى گويند كه به راحتى در دهان و گلو جارى مى شود و كاملاً گواراست ، بسيارى عقيده دارند كه از ماده « سَلاسَة » به معنى "روانى" گرفته شده است ، همان گونه كه به عبارت هاى روان و جالب نيز « سَليس » گفته مى شود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

سَلْسَبيل: به معنى شراب ملايم و لذت بخش آمده است.

«ابن اعرابى» مى گويد: اين واژه را كه نام چشمه اى در بهشت است فقط در قرآن ديدم و شنيدم و اين از ابداعات اين كتاب است.

به باور پاره اى اين چشمه بهشتى بدان جهت «سلسبيل» ناميده شده است كه هماره در سراها و كاخ هاى پرشكوه نيكان و پاكان برايشان مى جوشد و سرچشمه آن، بهشت جاودانه و زير عرش است.

امّا به باور «قَتادَة» بدان دليل كه آب آن روان و رام آنان است و هر كجا بخواهند روان مى گردد، بدان نام خوانده شده است.

وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدوُنَ اِذا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤا مَنْثُورا

و بر گِرد آن ها نوجوانانى جاودانى ( براى پذيرايى ) مى گردند كه هرگاه آن ها را ببينى، گمان مى كنى مرواريد پراكنده اند. (19 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

هم خودشان در بهشت جاودانى هستند ، هم طراوت و زيبايى و نشاط جوانى آن ها جاودانى است و هم پذيرايى كردن آنان ، زيرا تعبير «مُخَلَّدوُن» از يك سو و تعبير «يَطُوفُ عَلَيْهِمْ» ( بر آن ها طواف مى كنند ) از سوى ديگر بيانگر اين واقعيت است. تعبير به « لُؤْلُؤا مَنْثُورا » ( مرواريدهاى پراكنده ) اشاره اى است به زيبايى و صفا و درخشندگى و جذّابيت آن ها و هم حضورشان در همه جاى اين بزم الهى و روحانى .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

براى پذيرايى آنان و بزرگداشت شان نوجوانانى هماره زيبا و جاودانه بر گردشان مى گردند و هر آنچه بخواهند برايشان آماده مى سازند،

كه چون آنان را ببينى مى پندارى كه بسان مرواريدهايى درخشان و زيبا پراكنده اند، به باور پاره اى منظور اين است كه در زيبايى و درخشندگى و فراوانى بسان مرواريدهايى پراكنده اند.

امّا به باور پاره اى ديگر منظور پراكندگى آنان براى پذيرايى است، چرا كه اگر آنان در يك صف و يك رديف از نيكان پذيرايى مى كردند، آنان را منظم و رديف شده وصف مى كرد.

وَ اِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعيما وَ مُلْكا كَبيرا

و هنگامى كه آن جا را ببينى ، نعمت ها و ملك عظيمى را مى بينى. (20 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

واژه « نَعيم » كه در لغت به معنى "نعمت هاى فراوان" است و « مُلْك كَبير » كه از عظمت و وسعت باغ هاى بهشتيان خبر مى دهد ، مفهوم وسيع و گسترده اى دارند كه همه تفسيرهاى ذيل الذكر مصاديقى از آن است.از جمله در حديثى از امام صادق مى خوانيم : « معنى آيه اين است كه مُلكى است كه هرگز زايل نمى شود و فنا نمى پذيرد » .(1)يا بهشتيان هرچه اراده كنند، به آن دست مى يابند. يا پايين ترين فرد بهشتى قلمرو مُلكش به اندازه اى است كه وقتى نگاه مى كند ، فاصله هزار سال راه را مى بيند. يا به معنى مُلك دائمى و ابدى و توأم با تحقق تمام آرزوهاست .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

از امام صادق آورده اند كه فرمود: نعمت هاى گرانقدر و شكوه و عظمت فناناپذيرى را مى نگرى لا يَزُولُ وَ لا يَفْنى.

به باور برخى منظور اين است كه: و هنگامى كه آنجا را بنگرى نعمت هاى بى شمار و وصف ناپذيرى را بنگرى كه تنهاپاره اى را قرآن وصف مى كند.

از ديدگاه برخى منظور اين است كه نيكان بارگاه خدا قدرت و شوكتى در بهشت دارند كه هر چه بخواهند بر انجام آن توانا مى شوند. .


1) « مجمع البيان » ، جلد 10 ، صفحه 411 .

عالِيَهُمْ ثِيابُ سُنْدُسٍ خُضْرٌ وَ اِسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا اَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقيهُمْ رَبُّهُمْ شَرابا طَهُورا

بر اندام آن ها ( بهشتيان ) لباس هايى است از حرير نازك سبز رنگ و از ديباى ضخيم و با دستبندهايى از نقره تزيين شده اند و پروردگارشان شراب طهور به آن ها مى نوشاند.

(21/انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

تا اين جا به قسمتى از نعمت هاى بهشتى از قبيل ؛ « مساكن » ، « تخت ها » ، « سايه ها » ، « ميوه ها » ، « نوشيدنى ها » ، « ظرف ها » و « گروه پذيرايى كنندگان » اشاره شد، اكنون نوبت "وسايل تزيينى" بهشتيان است. « سُنْدُس » به معنى پارچه ابريشمين نازك است ، در حالى كه «اِسْتَبْرَق» به معنى پارچه ابريشمين ضخيم است ، بعضى آن را از كلمه فارسى « اِستبر » يا « ستبر » مى دانند و بعضى احتمال داده اند كه از ريشه عربى « برق » به معنى تلألؤ گرفته شده است. « اَساوِر » جمع «اَسْوِرَة» و آن نيز به نوبه خود جمع «سُوار» يا «سِوار» است كه در اصل از كلمه فارسى «دستوار» به معنى "دستبند" گرفته شده و به هنگام نقل به زبان عربى مختصر تغييرى در آن پيدا شده و به صورت « سوار » درآمده است . بهشتيان با دستبندهايى از نقره تزيين شده اند، نقره هايى شفاف كه همچون بلور مى درخشد و از ياقوت و درّ و مرواريد زيباتر است. انتخاب رنگ سبز براى لباس هاى بهشتى به خاطر آن است كه رنگى است بسيار نشاط آفرين ، همانند برگ هاى زيباى درختان و البته رنگ سبز انواع و اقسامى دارد كه هر كدام لطف خاص خود را دارند. در بعضى از آيات قرآن مانند آيه 31 سوره كهف چنين آمده است : « بهشتيان با دستبندهايى از طلا تزيين مى شوند » ( يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ ) و اين منافاتى با آن چه در آيه مورد بحث آمده است ندارد ، زيرا ممكن است از جهت تنوع ، گاه با اين تزيين كنند و گاه با آن. در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه مگر دستبند طلا و نقره زينت زنانه نيست ؟ پس چگونه براى مردان بهشتى اين زينت ذكر شده است؟ ولى جواب آن روشن است ، زيرا در بسيارى از محيط ها زينت طلا و نقره هم براى مردان است و هم براى زنان ( هرچند كه اسلام زينت طلا را

براى مردان تحريم كرده ) ولى البته نوع دستبندهاى زنان و مردان متفاوت است و در آيه 53 سوره زخرف كه از قول فرعون نقل شده ، مى خوانيم : « فَلَوْ لا اُلْقِىَ عَلَيْهِ اَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ : پس چرابه موسى دستبندهايى از طلا داده نشده است » ؟ كه نشان مى دهد دستبند طلا براى مردان درمحيط مصر نشانه عظمت محسوب مى شد. به علاوه همان گونه كه بارها اشاره كرده ايم ، چون براى نعمت هاى بهشتى الفاظ معمولى اين دنيا هرگز كافى نيست ، راهى جز اين وجود ندارد كه با اين الفاظ ، اشاراتى به آن نعمت هاى عظيم و توصيف ناكردنى شود. و در پايان آيه به عنوان آخرين و مهم ترين نعمت از اين نعمت ها مى افزايد: « و پروردگارشان شراب طهور به آن ها مى نوشاند ». درست است كه در لابلاى اين نعمت ها نيز سخن از نوشيدنى هاى گوارا و جام هايى كه از چشمه سلسبيل پر مى شود و بهشتيان از آن سيراب مى گردند ، بود ولى ميان آن ها و آن چه در اين آيه آمده است ، فرق بسيارى وجود دارد ، زيرا از يك سو در آن جا ، ساقى « وِلْدانٌ مُخَلَّدوُن » بودند ، اما در اين جا ، ساقى « خدا » است و چه تعبير عجيبى . مخصوصا با تكيه بر كلمه « رَب » ( خداوندى كه هميشه اين انسان را پرورش داده و مالك و مربى او است ) ، وى را در مراحل تكامل همواره پيش برده تا به آخرين مرحله رسيده و اكنون نوبت آن است كه ربوبيّتش را به حدّ اعلا برساند و با دست قدرتش از جام شراب طهور ، ابرار و نيكان را سيراب و سرخوش كند. و از سوى ديگر « طَهُور » به معنى چيزى است كه هم پاك است و هم پاك كننده ، به اين ترتيب اين شراب ، جسم و روح انسان را از هرگونه آلودگى و ناپاكى پاك مى كند و آن چنان روحانيت و نورانيت و نشاط به او مى بخشد كه وصفش در هيچ عبارتى نمى گنجد ، حتى در حديثى از امام صادق نقل شده :«يُطَهِّرُهُمْ عَنْ كُلِّ شَىْ ءٍ سِوَى اللّهِ : قلب و جان آن ها را از همه چيز جز خداوند پاك مى كند » .(1)پرده هاى غفلت را مى دَرَد، حجاب ها را از بين مى برد و انسان را شايسته حضور دائم در جِوار قرب خدا مى كند ، نشئه اين شراب طهور از هر نعمتى برتر و از هر موهبتى بالاتر است. اگر شراب آلوده دنيا عقل را زايل مى كند و انسان را از خدا دور مى سازد ، اما شراب .


1) « مجمع البيان » ، جلد 10 ، صفحه 411 .

طهورى كه با دست ساقى اَلَسْت داده مى شود ، او را از « ما سِوَى اللّه » بيگانه كرده ، غرق در جمال و جلال او مى كند. خلاصه اين كه لطفى كه دراين آيه و در اين نعمت نهفته است ، از همه برتر و بالاتر است. از حديثى كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده ، استفاده مى شود كه چشمه شراب طهور بر دَرِ بهشت قرار دارد : « جرعه اى از اين شراب طهور به آن ها داده مى شود و خداوند به وسيله آن قلوب آن ها را از حسد ( و هرگونه صفات رذيله ) پاك مى سازد » .(1)جالب اين كه تعبير به « طَهُور » در قرآن مجيد فقط در دو مورد آمده ، يكى در مورد باران ( 48 / فرقان ) كه همه چيز را پاك و زنده مى كند و ديگرى در اين آيه كه درباره شراب مخصوص بهشتى كه آن نيز پاك كننده و حياتبخش است ، آمده است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

سُنْدُس: لباس ابريشمى زيبا و گران قيمت.

اِسْتَبْرَق: ديباى ستبرى است كه مى درخشد و جلوه مى كند.

از امام صادق عليه السلام آورده اند كه: بر روى لباس آنان جامه هايى از حرير سبز نازك و از ديباى ستبر است.

گفتنى است كه منظور از ضخامت و درشتى نه در بافت لباس و پارچه آن كه اشاره به بالابودن ارزش آن لباس ها مى باشد.

وَ حُلُّوا أَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ و آنان با دستبندهايى سيمين آراسته شده اند.

آرى، با دستبندهايى از نقره درخشان و بلورين كه زيباتر از درّ و ياقوت و مرواريد است و ارزشمندتر از طلاى ناب.

پاره اى برآنند كه: آنان گاه با وسايل زينتى نقره اى خود را آراسته مى سازند و گاه با طلاها تا به انواع زينت ها و زيورها آراسته باشند.

در آيه ديگرى از قرآن در مورد بهشتيان آمده است كه:0.


1) «نور الثقلين»، جلد 5، صفحه 485، ذيل حديث 60.

يُحَلَّوْنَ فيها مِنْ اَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ...(1)

آنان هستند كه بهشت هاى جاودانه از آن آنهاست... در آنجا با دستبندهايى از طلا آراسته مى شوند.

گفتنى است كه گرچه نقره در اين جهان از نظر ارزش از طلا فروتر است، اما نقره بهشت با وصفى كه از آن آمد در اوج برترى است؛ افزون بر اين نكته در سراى آخرت اين وسايل آراستگى و تزيينى براى شادى و طراوت است، نه خريد و فروش تاقيمت مطرح باشد.

وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً و پروردگارشان به آنان شرابى پاك و ناب مى نوشاند.

منظور از شراب پاك، عبارت از شرابى است كه هم از ناپاكى شراب هاى دنيا به دور است و اگر بر دست و پاى انسان برسد آلوده نمى سازد و هم از عوارض و پليدى ها و بدمستى هاى شراب هاى دنيا و چيزى است كه جسم و روح انسان را از پليدى هاى ظاهرى و اخلاقى پاك مى كند.

به باور پاره اى اين شراب پاك بسان شراب دنيا باعث فزونى ادرار نمى گردد، بلكه در پيكر آنان به صورت رطوبت و عرق روان مى گردد كه از مشك خوشبوتر و عطرآگين تر است؛ به همين دليل است كه در بهشت پرطراوت و نعمت، يك مرد داراى قدرت و خوراك و همسرخواهى يكصد مرد در اين دنياست و هر آنچه به صورت خوردنى و نوشيدنى مصرف مى كند، فزونى مصرف بدن به صورت عرق كه خوشبوتر از مشك و عنبر است از پوست بدنش خارج مى شود و دگر باره ميل او به غذاها و شراب هاى پاك بهشت و همسران زيبايش را در خود احساس مى كند.

از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه اين شراب پاك جسم و جان آنان را از همه چيز جز از ذات پاك و بى همتاى خدا پاك و پاكيزه مى سازد، چرا كه تنها ذات پاك خدا و ياد و نام اوست كه انسان را از آلوده شدن به ناپاكى ها و نارواها باز مى دارد و او را پاك و پاكيزه مى سازد و به او رنگ خدا مى بخشد.1.


1) سورؤ كهف، آيؤ 31.

اِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُورا

اين جزاى شماست و سعى و تلاش شما مورد قدردانى است. (22 / انسان)

شرح آيه از تفسير نمونه

مبادا كسى تصور كند كه اين مواهب و پاداش هاى عظيم را بى حساب مى دهند ، اين ها همه جزاى سعى و عمل است و پاداش مجاهدت ها و خودسازى ها و چشم پوشى از گناه است. بيان اين مطلب خود لذت و لطف خاصى دارد كه خداوند بزرگ يا فرشتگان او ، ابرار و نيكان را مخاطب ساخته و به عنوان قدردانى و تشكر از آن ها مى گويند : اين ها همه پاداش اعمال شما است و سعى شما مشكور است ، بلكه به گفته بعضى از مفسران اين نعمتى است مافوق همه نعمت ها و موهبتى است بالاتر از همه مواهب كه خدا از انسان تشكر كند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

تلاش و كوشش شما در راه خشنودى خدا و اطاعت او و دورى گزيدنتان از گناه و ستم و نافرمانى حق در خور سپاس و قدردانى است و اين گونه از آن قدردانى و حق شناسى مى گردد.

پرتوى از آيات

(1) آيات دلنواز و الهام بخشى كه از «ابرار»، يا بندگان ويژه خدا و نيكان و پاكان بارگاه او سخن مى گويد از ابعاد گوناگونى در خور نگرش و درس گرفتن است:

1 - برترى و شكوه وصف ناپذير خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله

به گونه اى كه در شأن نزول و داستان فرود آيه هاى 22 5 بيان شد، اين 18 آيه در مورد شخصيت والاى على و فاطمه و دو نورديده آنان حسن و حسين كه سلام خدا بر آنان باد و داستان اخلاص وايمان و بشردوستى و مردم خواهى آنان فرودآمد و در حقيقت سندى است بزرگ و پرافتخار بر فضيلت آنان.م.


1) مترجم.

بر اين حقيقت همه دانشمندان و قرآن پژوهان و محدثان مذهب اهل بيت اتفاق نظر دارند و بيشتر علماى مشهور و نامدار اهل سنت نيز بر اين واقعيت معترف هستند و اين را نوشته و پاره اى اين داستان را در قالب شعر ريخته اند، كه صاحب «الغدير» در كتاب ارزشمند خويش 34 نفر از علماى نامدار آنان را نام مى برد كه اين حديث و اين موضوع را در كتاب هاى خود آورده اند و نام كتاب و صفحه مورد نظر را نيز نشان مى دهد. همين گونه صاحب كتاب «اِحْقاقُ الحق» اين داستان افتخارآفرين و حديث آن را از 34 نفر از علماى اهل سنت با بيان مدرك و مأخذ ترسيم مى نمايد.(1)

با اين بيان نيكان و پاكان و شايستگان راستين و بى نظير بارگاه خدا خاندان پيامبرند و آنان هستند كه سمبل ايمان و اخلاص و خدادوستى و بشردوستى و محروم نوازى مى باشند و بر ماست كه آنان را سرمشق و الگو سازيم و با رعايت مقررات خدا و راستى و درستى بكوشيم تا در دايره وسيع تر «اَبْرار» درآييم.

2 - پرتوى از ويژگى هاى ابرار

در اين آيات از ويژگى ها و اوصاف آنان اين گونه ياد مى گردد و در برابر چشم انداز كمال جويان قرار مى گيرد:

1 - وفادارى در برابر خدا و بندگان او.

2 - خداترسى و احساس مسئوليت در برابر خدا و بازخواست و حسابرسى ذات پاك او.

3 - رسيدگى به محرومان و آسيب ديدگان جامعه با غذا و لباس و پناه دادن به آنان و مهرورزيدن به آنها.

4 - ايثار و فداكارى و از خودگذشتگى و دگر دوستى بى نظير و مثال زدنى.

5 - ويژگى اخلاص و يارى رسانى و گره گشايى بدون منت و فخرفروشى و رياكارى و خودنمايى.

6 - ترس از روز سهمگين رستاخيز.(2)7.


1) الغَدير، ج 3، ص 111107؛ اِحْقاقُ الْحَقِّ، ج 3، ص0 17157.

2) آيه هاى 10 7.

3 - پاداش شكوهبار آنان در سراى آخرت

اين آيات نشانگر آن است كه خداى بنده نواز و حق شناس، افزون بر بلندآوازه ساختن ياد و نام آنان و بارش بارانى از مهر و لطف خويش بر آنان در هماره زندگى، اين پاداش پرشكوه و متنوع را نيز برايشان بر مى شمارد:

1 - نعمت امنيت و آرامش.

2 - نعمت مسكن پرشكوه در بهشت پرطراوت و زيبا.

3 - نعمت لباس هاى فاخر و تماشايى بهشت.

4 - تخت ها و فرش هاى زيبا.

5 - سايه آرام بخش و دل انگيز.

6 - هواى مطبوع و ملايم.

7 - انواع ميوه ها و خوردنى ها.

8 - انواع نوشيدنى ها و شراب پاك و پاكيزه ساز و زداينده غفلت ها و رنج ها و پليدى هاى ظاهرى و باطنى.

9 - ظروف زيباى پذيرايى.

10 - وسايل زينتى.

11 - پذيرايى كنندگان خوب و سرشار از ادب و كمال و جمال.

12 - و از همه پرشكوه تر قدردانى و حق شناسى خدا از شايستگان.(1)

گفتنى است كه نعمت هاى شكوهبار بهشتى كه خدا وعده آنها را به «اَبْرار» مى دهد، همه و همه متناسب با سراى آخرت است و در دنيا نظير و مانند ندارد، اما قرآن بدان دليل كه با زبان و فرهنگ مردم دنيا سخن مى گويد، آن نعمت ها را با نام نعمت هاى مورد نظر مردم دنيا مى شمارد و به تابلو مى برد..


1) آيه هاى 22 10.

ضرورت توجه ويژه به دختران و زنان

وَ اِذَا الْمَوْءوُدَةُ سُئِلَتْ

و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود، (8 / تكوير)

بِاَىِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ

كه به كدامين گناه كشته شدند؟ (9 / تكوير)

شرح آيه از تفسير نمونه

« مَوْءوُدَة » از ماده « وَأد » ( بر وزن وعد ) به معنى "دخترى است كه زنده در زير خاك دفن شده است" . يكى از دردناك ترين و وحشيانه ترين پديده هاى عصر جاهليت عرب ، پديده « وأد » است كه در قرآن مجيد مكرر به آن اشاره شده است . گرچه بعضى معتقدند كه اين جنايت در همه قبايل عرب عموميت نداشته و تنها در قبيله « كنده » ( يا بعضى از قبايل ديگر ) بوده است ، ولى مسلما مسأله نادرى نيز محسوب نمى شده وگرنه قرآن با اين تأكيد و به طور مكرر ، روى آن صحبت نمى كرد . ولى به هرحال اين كار به قدرى وحشتناك است كه حتى موارد نادر آن ، قابل دقت و بررسى است. مفسران گفته اند در جاهليت عرب ، هنگامى كه وقت وضع حمل زن فرامى رسيد ، پدر حفره اى در زمين حفر مى كرد و بالاى آن مى نشست ، اگر نوزاد دختر بود، آن را در ميان حفره پرتاب مى كرد و اگر پسر بود، آن را نگه مى داشت ، لذا يكى از شعراى آن ها در همين زمينه با لحن افتخارآميزى مى گويد : « نام آن نوزاد دختر را به هنگام تولد « تموت » ( يعنى مى ميرد در مقابل يحيى كه مفهومش اين است كه زنده مى ماند ) گذاشتم. و قبر ، داماد من است كه او را دربرگرفته و خاموش ساخته است » .(1)عامل پيدايش اين جنايت، امور مختلفى بوده است ازجمله: عدم ارزش زن به عنوان يك انسان در جامعه جاهلى . مسأله فقر شديد كه بر آن جامعه حاكم بوده ، مخصوصا با توجه به اين كه دختران همانند پسران قادر بر توليد اقتصادى نبودند و در غارتگرى ها شركت نداشتند. همچنين اين فكركه در جنگ هاى فراوان قبيله اى آن روز، .


1) « مجمع البيان » ، جلد 10 ، صفحه 444 .

ممكن بود دختران به اسارت درآيند و به اصطلاح نواميس آن ها به دست بيگانگان بيفتد و از اين راه لكّه ننگى بر دامنشان بنشيند ، در اين كار بى اثر نبود . اين عوامل چندگانه دست به دست هم داد و پديده وحشتناك « وأد يا وئاد » ، ( زنده به گور كردن دختران ) را به وجود آورده بود . با نهايت تأسف اين مسأله به اَشكال ديگرى در جاهليت قرون اخير نيز خودنمايى مى كند ، در شكل آزادى سقط جنين كه به صورت قانونى در بسيارى از كشورهاى به اصطلاح متمدن رواج يافته ، اگر عرب جاهلى بعد از تولد نوزادان را مى كشت انسان هاى متمدن عصر ما آن را در شكم مادر مى كشند.

قابل توجه اين كه قرآن مجيد به قدرى اين مسأله را زشت و منفور شمرده و با آن برخورد قاطع كرده است كه حتى رسيدگى به اين موضوع را مقدم بر مسأله نشر نامه هاى اعمال در قيامت و دادخواهى در مسائل ديگر مى شمردو اين نهايت اهتمام اسلام را به خون انسان ها و مخصوصا انسان هاى بى گناه و همچنين ارزش جنس زن را از ديدگاه اسلام نشان مى دهد . نكته ديگرى كه توجه به آن در اين جا لازم است اين است كه ، قرآن نمى گويد از قاتلين سؤال مى كنند ، بلكه مى گويد : از اين كودكان معصوم سؤال مى شود كه گناهشان چه بوده است كه چنين بى رحمانه كشته شدند ؟ گويى قاتلين ارزش بازپرسى را هم ندارند ، به علاوه شهادت و گواهى اين مقتولين ، به تنهايى كافى است .

تحقير و درهم شكستن شخصيت زن ، تنها در ميان عرب جاهلى نبود ، بلكه در ميان اقوام ديگر وحتى شايد متمدّن ترين ملل آن زمان نيز ، زن شخصيتى ناچيز داشت و غالبا با او به صورت يك كالا و نه يك انسان رفتار مى شد ولى مسلما عرب جاهلى اين تحقير را در اَشكال زننده تر و وحشتناك ترى انجام مى داد، تا آن جاكه اصلاً نَسَب را مربوط به مرد مى دانست و مادر را تنها ظرفى براى نگهدارى و پرورش جنين محسوب مى كرد . اين را نيز مى دانيم كه آن ها براى زن حقى در ارث قائل نبودند و براى تعدد زوجات ، حد و مرزى قائل نمى شدند . به سادگى خوردن آب ازدواج مى كردند وبه آسانى آن هارا طلاق مى دادند. ولى اسلام ظهور كرد و با اين خرافه در ابعاد مختلفش سرسختانه جنگيد ، مخصوصا تولد دخترراكه ننگ مى دانستند، دراحاديث اسلامى به عنوان گشوده شدن ناودانى از رحمت خدا به خانواده معرفى كرد.

و خود پيامبر صلى الله عليه و آله آن قدر به دخترش بانوى اسلام فاطمه زهرا عليهاالسلام احترام مى گذاشت ، كه مردم تعجب مى كردند . با تمامى مقامى كه داشت ، دست دخترش را مى بوسيد و به هنگام مراجعت از سفر نخستين كسى را كه ديدار مى كرد ، دخترش فاطمه بود و به عكس هنگامى كه مى خواست به سفر برود ، آخرين خانه اى را كه خداحافظى مى كرد ، باز خانه دخترش فاطمه عليهاالسلام بود. در حديثى مى خوانيم كه به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر دادند كه خدا به او دخترى داده است ، ناگهان نگاه به صورت يارانش كرد، آثار ناخشنودى در آن ها نمايان گشت ( گويى هنوز رسوبات افكار جاهلى از مغز آن ها برچيده نشده ) پيامبر صلى الله عليه و آله فورا فرمود: « ما لَكُمْ ؟ رَيْحانَةٌ اَشُمُّها ، وَ رِزْقُها عَلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ : و اين چه حالتى است در شما مى بينم؟ خداوند گلى به من داده آن را مى بويم و اگر غم روزى او را مى خوريد ، روزيش با خداست » .(1)درحديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه فرمود : «نِعْمَ الْوَلَدُ الْبَناتُ ، مُلْطِفاتٌ ، مُجْهِزاتٌ ، مُونِساتٌ ، مُفْلِياتٌ : چه فرزند خوبى است دختر ، هم پُرمحبت است ، هم كمك كار ، هم مونس است و هم پاك و پاك كننده » .(2)در حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه فرمود : « كسى كه بازار مى رود و تحفه اى براى خانواده خود مى خرد ، همچون كسى است كه مى خواهد به نيازمندانى كمك كند ( همان پاداش را دارد ) و هنگامى كه مى خواهد تحفه را تقسيم كند ، نخست بايد به دختر و سپس به پسران بدهد ، چراكه هركس دخترش را شاد و مسروركند، چنان است كه گويى كسى از فرزندان اسماعيل را آزادكرده باشد» .(3)در واقع اين احترام به شخصيت زن سبب آزادى او در جامعه و پايان دادن به دوران بردگى زنان است . گرچه در اين زمينه سخن بسيار است و ذيل آيات مناسب بحث شده است ، ولى از اين واقعيت نمى توان به آسانى گذشت كه با نهايت تأسف هنوز در جوامع اسلامى ، آثارى از همان افكار جاهلى وجود دارد و هنوز كم نيستند خانواده هايى كه از تولد پسر خوشحال و از نوزاد دختر ناراحت مى شوند و يا لااقل تولد پسر را بر دختر ترجيح مى دهند . البته ممكن است شرايط خاص اقتصادى و اجتماعى در رابطه با .


1) « وسائل الشيعه » ، جلد 15 ، صفحه 102 .

2) « وسائل الشيعه » ، جلد 15 ، صفحه 100 .

3) « مكارم الاخلاق » ، صفحه 54 .

وضع زنان در جوامع كنونى يكى از علل اين گونه عادات و رسوم باشد ، ولى هرچه هست بايد عموم مسلمين راستين با اين طرز فكر مبارزه كنند و ريشه هاى اجتماعى و اقتصادى آن را بسوزانند ، چون اسلام نمى پسندد كه بعد از گذشت چهارده قرن پيروانش به افكار جاهلى بازگردند و اين يك نوع جاهليت ثانوى است . حتى در جوامع غربى كه تصور مى كنند براى زن شخصيت والايى قائلند ، عملاً مى بينيم او را آن چنان تحقير كرده اند كه به صورت يك عروسك بى ارزش يا وسيله اى براى خاموش كردن آتش شهوت و يا كالايى براى تبليغ كالاهايشان درآورده اند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پديده شوم زنده به گور كردن دختران

در جاهليت در پاره اى از تيره ها و قبيله ها هنگامى كه روزهاى كودك آوردن زن نزديك مى شد، مردان آنها گودالى آماده مى ساختند تا اگر كودك نورسيده، دختر بود، او را به آن گودال سپارند و اگر پسر بود براى خود نگاه دارند.

از ديدگاه «فَرّاء» منظور اين است كه: از دختر زنده به گور خواهند پرسيد كه به چه گناهى زنده به گور شده است؟ و بدين وسيله عاملان اين جنايت دهشتناك مورد نكوهش قرار مى گيرند؛ چرا كه دختران زنده به گور شده هر كدام فرياد مظلوميّت و ستمديدگى شان همه جا را مى گيرد كه بى هيچ گناهى كشته شده اند.

و اين بيان و اين پرسش در آيه مورد بحث بسان پرسش در اين آيه است كه مى فرمايد: اِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْئُولاً(1)

و به پيمان خويش وفا كنيد، چرا كه از پيمان پرسش خواهد شد.

با اين بيان در اين مورد از كشندگان مى پرسند، چرا كه آنان مسئول جنايت اند و نه كشته شدگان. و اگر از آن ستمديدگان و كشته شدگان بپرسند براى سرزنش و رسوايى زنده به گوركنندگان است.4.


1) سوره اسراء، آيه 34.

افراد خانواده هاى با ايمان در بهشت به يكديگر ملحق مى شوند

وَ يَنْقَلِبُ اِلى اَهْلِهِ مَسْروُرا

و خوشحال به اهل و خانواده اش بازمى گردد. (9 / انشقاق)

شرح آيه از تفسير نمونه

براى «اَهْل» در آيه فوق تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند، بعضى گفته اند: منظور همسر و فرزندان با ايمان اوست كه مؤمنان در بهشت به آن ها مى رسند و اين خود نعمت بزرگى است كه انسان افراد مورد علاقه اش را در بهشت ببيند و در كنارآن ها باشد. بعضى ديگر «اَهْل» را به معنى حوريان بهشتى گرفته اند كه براى مؤمنان تعيين شده اند و بعضى آن را به افراد باايمانى كه در دنيا مورد علاقه او بودند و در خط او قرار داشتند، تفسير كرده اند. جمع ميان اين معانى نيز ممكن است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

و پس از حسابرسى آسان و نايل آمدن به مهر و بخشايش خدا، شاد و شادمان به سوى همسر و خانواده و بستگان و همفكران خويش باز مى گردد.

وَ اَمّا مَنْ اُوتِىَ كِتابَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ

و اما كسى كه نامه اعمالش پشت سرش داده شده. (10 / انشقاق)

فَسَوْفَ يَدْعُوا ثُبُورا

به زودى فريادش بلند مى شود كه ؛ اى واى بر من كه هلاك شدم.(11 / انشقاق)

وَ يَصْلى سَعيرا

و در شعله هاى سوزان آتش دوزخ مى سوزد. (12 / انشقاق)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين كه چگونه نامه اعمالشان را به پشت سرشان مى دهند و چگونه اين آيه با آياتى كه مى گويد نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند ، جمع مى شود ، بايد گفته شود : اصحاب اليمين با سرافرازى و افتخار و مباهات نامه اعمالشان را به دست راست گرفته و صدا مى زنند: « هاؤُمُ اقْرَءوُا كِتابِيَهْ : اى اهل محشر! بياييد و نامه اعمال ما را بگيريد و بخوانيد » ( 19 / حاقه )، اما وقتى مجرمان تبهكار نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند ، آن ها از شرمسارى و ذلت دست را پشت سر مى گيرند تا اين سند جرم و فضاحت كمتر ديده شود ولى چه فايده كه در آن جا چيزى پنهان شدنى نيست .

جمله « يَدْعُوا ثُبُورا » اشاره به تعبيرى است كه عرب هنگام بروز يك حادثه خطرناك دارد و فرياد مى زند : « وا ثُبُورا » ، يعنى " اى واى كه هلاك شدم" ( توجه داشته باشيد كه « ثُبُور » به معنى "هلاكت" است ) .

ولى اين آه و ناله و داد و فرياد به جايى نمى رسد و به دنبال آن « وَ يَصْلى سَعيرا » است يعنى «وارد آتش سوزان جهنم مى شود» .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

منظور از پشت سر در آيه، به بيان برخى از مفسران دست چپ مى باشد؛ با اين بيان پرونده گروهى از انسان ها به دست چپ آنان داده مى شود، چرا كه دست راست آنان به گردنشان بسته شده و دست چپ آنان پشت سرشان قراردارد. بااين بيان داده شدن پرونده انسان به دست راست او به فرشتگان و مردم شايسته كردار نشان مى دهد كه صاحب اين نامه عمل، مورد مهر و لطف خدا و از بهشتيان است، و به مردم هم، نشانه پذيرفته شدن كارهاى شايسته و سرفرازى و پيروزى آنان مى باشد؛ اما داده شدن پرونده انسان به دست چپ او، به فرشتگان و مردم شايسته كردار علامت مى دهد كه صاحب اين نامه عمل مورد خشم خدا و از دوزخيان است.

آرى، آن كسى كه كارنامه او از پشت سرش به او داده شود، به زودى فرياد بر مى آورد كه اى واى بر من كه نابود شدم!

به باور پاره اى ديگر، و طعمه آتش برافروخته مى گردد.

واز ديدگاه برخى، و هماره درعذاب و آتش سوزان خواهدبود.

حمايت خانواده از عضو خاطى خود، علت تداوم خطاى اوست

اِنَّهُ كانَ فى اَهْلِهِ مَسْروُرا

او در ميان خانواده اش پيوسته ( از كفر و گناه خود ) مسرور بود. (13 / انشقاق)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين آيه به بيان علت اين سرنوشت شوم پرداخته است و مى فرمايد : « اين به علت آن است كه او در ميان اهل و خانواده خود پيوسته ( از كفر و گناه خويش ) مسرور بود » ، سرورى آميخته با غرور و غرورى آميخته با غفلت و بى خبرى از خدا ، سرورى كه نشانه دلبستگى سخت به دنيا و بى اعتنايى به جهان پس از مرگ بود . بديهى است سرور و خوشحالى ذاتا مذموم و نكوهيده نيست ، بلكه مؤمن بايد به لطف خدا مسرور و در معاشرت گشاده رو و بشاش باشد ، سرورى مذموم است كه انسان را از ياد خدا غافل كند و در شهوات غوطه ور سازد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آرى، او در دنيا نه در انديشه فرمانبردارى خدا و رعايت مقرّرات او بود، و نه در انديشه روز رستاخيز و حساب و كتاب او، و بر جنايت ها و شرارت هاى خود شادى مى كرد. به همين دليل در روز رستاخيز و سراى آخرت، خداى دادگر شادى بى خردانه و ظالمانه او را به عذاب و گرفتارى هماره كيفر خواهد ساخت.

اِنَّهُ ظَنَّ اَنْ لَنْ يَحُورَ

او گمان مى كرد هرگز بازگشت نمى كند. (14 / انشقاق)

شرح آيه از تفسير نمونه

« لَنْ يَحُور » ( هرگز بازگشت نمى كند ) ، از ماده « حور » ( بر وزن غور ) در اصل به معنى تردد و رفت و آمد است ، خواه اين رفت و آمد در عمل بوده باشد ، يا تفكر و انديشه . « تَحَيّر » نيز نتيجه رفت و آمد فكر در يك مسأله است كه لازمه آن سرگردانى در عمل است .

تعبيربه « حَوارى » درمورد نزديكان حضرت مسيح يا نزديكان هركس شايد نيز به همين مناسبت باشد كه آن ها نزد او رفت و آمد دارند . بعضى نيز آن را از ماده « حَوْر » به معنى شستن و سفيد كردن دانسته اند ، چرا كه آن ها قلوب مردم را از زنگار شرك و گناه پاك مى كردند و « حوريان » بهشتى را از اين رو به اين نام ناميده اند كه سفيدپوستند و يا سفيدى چشمانشان بسيار شفاف است . بعضى نيز گفته اند اطلاق اين كلمه به حوريان بهشتى به خاطر اين است كه آن ها به قدرى زيبا هستند كه چشم از ديدنشان حيران مى شود .

ولى به هرحال اين واژه در آيه مورد بحث به معنى بازگشت و معاد است . ضمنا اين آيه نشان مى دهد كه عدم ايمان به رستاخيز سرچشمه غفلت و غرور و آلودگى به انواع گناهان مى شود.

در حقيقت منشأ اصلى بدبختى او اعتقاد فاسد و گمان باطلش داير بر نفى معاد بود و همين اعتقاد باعث غرور و سرور او شد ، او را از خدا دور ساخت و در شهوات غوطه ور نمود ، تا آن جا كه دعوت انبيا رابه باد استهزا گرفت و وقتى به سراغ خانواده خود مى آمد ، از اين استهزا و سخريه شاد و خوشحال بود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

حَوْر: اين واژه به معنى بازگشت آمده است.

و نيز در اين بيان كه: «نَعُوذُ بِاللّه ِ مِنَ الْحَوْرِ بَعْدَ الْكَوْرِ» پناه بر خدا مى برم از بازگشت بر گناه پس از توبه. و واژه «مِحْوَر» كه چرخ يا عقربه، بر گرد آن مى گردد، و نيز «مُحاوَرَة» به معنى رد و بدل كردن دليل و برهان در گفتگو، و نيز «حِوار» به معنى بحث و مناظره همه و همه از همين ماده اند. و به همين دليل و براساس اين پندار غلط بود كه به هر جنايت و بيدادى دست مى يازيد و هر حرمت و كرامتى را درهم مى شكست و از هيچ تجاوزى روگردان نبود.

بَلى اِنَّ رَبَّهُ كانَ بِهِ بَصيرا

آرى پروردگارش نسبت به او بينا بود (و اعمالش را براى حساب ثبت كرد). (15 / انشقاق)

شرح آيه از تفسير نمونه

همه اعمال او را ثبت و ضبط نمود و براى روز حساب در نامه اعمالش منعكس ساخت . و همچنين بصير بودن خداوند نسبت به اعمال آدمى و ثبت و ضبط آن ها حتما بايد مقدمه اى براى حساب و جزا باشد وگرنه بيهوده است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آرى، بى ترديد پروردگارش به عملكرد او از روزى كه وى را پديد آورد، تا روزى كه به سوى آن بازگشت هماره بينا و آگاه بود.

فاطمه زهرا عليهاالسلام عامل تداوم راه نورانى و نسل رسول اكرم صلى الله عليه و آله

اِنّا اَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ

ما به تو كوثر (خير و بركت فراوان) عطا كرديم.(1 / كوثر)

شرح آيه از تفسير نمونه

« كَوْثَر » ، وصف است كه از « كثرت » گرفته شده و به معنى "خير و بركت فراوان" است. تمام مواهب الهى بر شخص پيامبر صلى الله عليه و آله در تمام زمينه ها حتى پيروزى هايش در غزوات بر دشمنان و حتى علماى امتش كه در هر عصر و زمان مشعل فروزان قرآن و اسلام را پاسدارى مى كنند و به هر گوشه اى از جهان مى برند ، همه در اين خير كثير وارد هستند .

« فاطمه » عليهاالسلام و « كوثر »

مصاديق اين « خير كثير » زياد است ، ولى بسيارى از بزرگان علماى شيعه يكى از روشن ترين مصداق هاى آن را وجود مبارك « فاطمه زهرا » عليهاالسلام دانسته اند ، چرا كه شأن نزول آيه مى گويد : آنها پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را متهم مى كردند كه بلاعقب است . قرآن ضمن نفى سخن آنها مى گويد : « ما به تو كوثر داديم » . از اين تعبير استنباط مى شود كه اين « خير كثير » همان فاطمه زهرا عليهاالسلام است ، زيرا نسل و ذريه پيامبر صلى الله عليه و آله به وسيله همين دختر گرامى در جهان انتشار يافت . نسلى كه نه تنها فرزندان جسمانى پيغمبر بودند ، بلكه آيين او و تمام ارزشهاى اسلام را حفظ كردند و به آيندگان ابلاغ نمودند، نه تنها امامان معصوم اهل بيت عليهم السلام كه آنها حساب مخصوص به خود دارند، بلكه هزاران هزار از فرزندان فاطمه عليهاالسلام در سراسر جهان پخش شدند كه در ميان آنها علماى بزرگ و نويسندگان و فقهاء و محدثان و مفسران والامقام و فرماندهان عظيم بودند كه با ايثار و فداكارى در حفظ آيين اسلام كوشيدند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اِعْطاء: اين واژه به معنى «بخشيدن» آمده است. بخشيدن بر دو گونه است: نوعى از بخشش به معنى مالك و صاحب اصل و سود ساختن ديگرى است، و نوع ديگر آن به معنى اجازه بهره ورى و تصرف است.

كَوْثَر: اين واژه از «كَثْرَت» گرفته شده و به معنى خير و بركت بسيار و پايان ناپذير آمده است.

نعمت هاى گران و پاينده خدا به پيامبر

1 - «ابن عباس» آورده است كه : پس از فرود اين آيات ، پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز منبر نشست و آنها را بر مردم خواند. هنگامى كه فرود آمد از آن حضرت پرسيدند آن چه به شما ارزانى شده است، چيست؟

فرمود: منظور نهرى است در بهشت پرطروات و زيبا كه از شير، سفيدتر و شفاف تر، از بلور صاف تر و ماندگارتر و در دو سوى آن قبه هايى از درّ و يا قوت است. بر كنار آن، پرندگان سبز رنگ و زيبايى است كه گردن هايشان بسان گردن كبك است.

ياران گفتند: آن پرندگان زيبا چقدر تماشايى هستند!

فرمود: از آن ها زيباتر و تماشايى تر آن است كه هر كس از گوشت آن ها بخورد و از آب كوثر بنوشد، رستگار مى گردد و به رضوان خدا مى رسد.

از امام صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: «كَوْثَر» نهرى است در بهشت كه خدا آن را در برابر مرگ فرزند گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله به او ارزانى داشت.

«انس» آورده است كه روزى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله سر بر بالش نهاد و پس از خوابى سبك، خندان و شادمان برخاست.

دليل شادمانى او را پرسيديم، كه فرمود: هم اينك سوره اى بر من فرود آمد، و آن گاه به تلاوت سوره «كوثر» پرداخت و فرمود: آيا مى دانيد «كوثر» چيست؟ گفتيم: خدا و پيامبرش داناترند. فرمود: نهرى است در بهشت كه داراى خير فراوان است، و

خدا آن را به من وعده فرموده است. آن نهر زيبا «حوض» من است و روز رستاخيز امت من در ساحل آن بر من وارد مى شوند و ظرف هاى آن براى بهره ورى نيكان و پاكان به شمار ستارگان آسمان هاست. امّا در همان حال گروه هايى از امت من با حالتى پريشان بر آتش دوزخ سرنگون مى گردند، و من رو به بارگاه خدا، مى گويم: پروردگارا، اينان از امت من بودند. پيام مى رسد كه: تو نمى دانى كه اينان پس از رحلت تو چه كردند!

اين روايت را «مسلم» در صحيح خود آورده است.

2 - ازديدگاه گروهى منظور نسل ماندگار و فرزندان پرشماراست، كه خدا از فرزند ارجمندش فاطمه عليهاالسلام به او ارزانى داشت، و شمار آنان به گونه اى است كه نمى توان آن ها را بر شمرد و تا روز رستاخيز نيز هم چنان ادامه دارد.

به باور ما از آن جايى كه واژه «كوثر» مى تواند همه اين مفاهيم و تفسيرها را در خود جاى دهد، و آنچه آمد هر كدام مصداقى از مصاديق «خير فراوان» است، بايد گفت منظور همه اين ها و بسا فراتر از اين هاست، چرا كه خدا به آن حضرت در اين جهان خير بسيارى ارزانى داشت و وعده فرمود كه در جهان ديگر هم مواهب بسيارى به او بدهد. بنابر اين تفسير آيه اين است كه: ما به تو خير فراوان دنيا و آخرت را ارزانى داشتيم.

فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَ انْحَرْ

اكنون كه چنين است ، براى پروردگارت نماز بخوان و قربانى كن. (2 / كوثر)

شرح آيه از تفسير نمونه

آرى بخشنده نعمت او است، بنابراين نماز و عبادت و قربانى كه آن هم نوعى عبادت است، براى غير او معنى ندارد، مخصوصا با توجه به مفهوم « رَبّ » كه حكايت از تداوم نعمت ها و تدبير و ربوبيت پروردگار مى كند .

خلاصه اين كه « عبادت » خواه به صورت نماز باشد، يا قربانى كردن ، مخصوص «رَبّ» و ولىّ نعمت است و او منحصرا ذات پاك خدا است .

منظور از جمله «وَ انْحَرْ » ، رو به قبله ايستادن به هنگام نماز و بلند كردن دستها به هنگام تكبير و آوردن آن در مقابل گلوگاه و صورت است، چرا كه ماده «نحر» به معنى گلوگاه مى باشد، سپس عرب آن را در معنى "مقابله با هر چيز" استعمال كرده است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

به باور برخى منظور اين است كه: براى پروردگارت نماز بگزار و رو به قبله بايست، چرا كه واژه «نحر» به معنى گلوگاه آمده و در فرهنگ عرب آن را به برابر و مقابل هر چيز مى گويند.

از امام صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: منظور بالا آوردن دو دست در برابر صورت است، به گونه اى كه كف آن ها به طرف قبله باشد.

در روايت ديگرى آورده اند كه پس از فرود اين سوره،پيامبر صلى الله عليه و آله به فرشته وحى گفت: اين «نُحَيْرَة»اى كه خدا مرا به انجام آن فرمان مى دهد چيست؟ فرشته وحى گفت: اين «نُحَيْرَة» نيست، بلكه خدايت فرمان مى دهد كه به هنگام آغاز نماز و گفتن «تكبير» دست ها را بلند كن، و هرگاه ركوع نمودى، يا سر از ركوع برداشتى، و يا سجده

كردى، دست ها را در برابر قبله بلند كن و بگو «اللّه اكبر»، چرا كه نماز ما و نماز فرشتگان در هفت آسمان نيز همين گونه است، و براى هر كار و هر چيز زينتى است، و زينت نماز بلند كردن دو دست در هر «تكبير» است.

از پيامبر صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: بلند كردن دو دست به هنگام «تكبير» از فروتنى و خشوع در برابر خداست، آيا اين آيه را نخوانده ايد كه مى فرمايد: فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ...(1)و به راستى آنان را به عذاب گرفتار كرديم، چرا كه نسبت به پروردگار خويش فروتنى و خشوع نكردند و زارى و توبه ننمودند.2.


1) سوره مؤمنون، آيه 72.

اعجاز سوره كوثر

اِنَّ شانِئَكَ هُوَ الاَْبْتَرُ

مسلما دشمن تو ابتر و بلاعقب است. (3 / كوثر)

شرح آيه از تفسير نمونه

« شانِى ء » از ماده « شَنَئآن » ( بر وزن ضَرَبان ) به معنى "عداوت و كينه ورزى و بدخلقى كردن" است و « شانِى ء » كسى است كه داراى اين وصف باشد . « اَبْتَر » در اصل به معنى "حيوان دم بريده" است و انتخاب اين تعبير از سوى دشمنان اسلام، به منظور هتك و توهين بود .

اين سوره در حقيقت سه پيشگويى بزرگ در بر دارد ؛ از يكسو اعطاء خير كثير را به پيامبر صلى الله عليه و آله نويد مى دهد ( اگرچه « اَعْطَيْنا » فعل ماضى است، ولى ممكن است ازقبيل مضارع مسلم باشد كه در شكل ماضى بيان شده است ) و اين خير كثير تمام پيروزى ها و موفقيت هايى را كه بعدا نصيب پيامبر صلى الله عليه و آله شد و به هنگام نزول اين سوره در مكه قابل پيش بينى نبود، شامل مى شود. از سوى ديگر خبر مى دهد كه پيغمبر صلى الله عليه و آله بلاعقب نخواهد بود ، بلكه نسل و دودمان او به طورفراوان درجهان وجود خواهند داشت. ازسوى سوم خبرمى دهدكه دشمنان او اَبتر و بلاعقب خواهند بود، اين پيشگويى نيزتحقق يافت وچنان دشمنانش تارومار شدندكه امروز اثرى از آنها باقى نمانده است، درحالى كه طوايفى همچون «بنى اميه» و «بنى عباس»كه به مقابله باپيغمبر صلى الله عليه و آله و فرزندان اوبرخاستند، روزى آن قدر جمعيت داشتندكه فاميل و فرزندان آنها قابل شمارش نبود، ولى امروز اگر هم چيزى از آن ها باقى مانده باشد، هرگز شناخته نيست.

قابل توجه اين كه دراينجا و درآيات فراوان ديگرى ازقرآن مجيد،خداوندباصيغه «متكلم مع الغير» از خود ياد مى كند، مى فرمايد : « ما » كوثر را به تو عطا كرديم . اين تعبير و مانند آن براى بيان عظمت و قدرت است ، زيرا بزرگان هنگامى كه از خود سخن مى گويند ، نه فقط از خود ، بلكه از مأمورانشان نيز خبر مى دهند و اين كنايه از

قدرت و عظمت و وجود فرمانبردارانى در مقابل اوامر است . در آيه اول اين سوره ، كلمه « اِنَّ » نيز تأكيد ديگرى بر اين معنى است و تعبير به « اَعْطَيْناكَ » به جاى « آتَيْناكَ » دليل بر اين است كه خداوند « كوثر » را به پيامبر صلى الله عليه و آله بخشيده و اعطاء فرموده است و اين بشارتى است بزرگ به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله تا در برابر ياوه گويى هاى دشمنان ، قلب مباركش آزرده نشود و در عزم آهنينش فتور و سستى راه نيابد و بداند تكيه گاه او خدايى است كه منبع همه خيرات است و خير كثير را در اختيار او نهاده است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

شانِئ: به معنى دشمن كينه توز آمده است. اين واژه از ريشه شَنَئآن به معنى دشمنى ورزيدن با ديگرى است، و واژه مورد بحث به كسى كه به اين خصلت نكوهيده مبتلاست، اشاره دارد.

اَبْتَر: اين واژه در اصل به معنى الاغ دم بريده است. در نقلى در مورد «زياد» آمده است كه: او خطبه اى دم بريده خواند، چرا كه در خطبه اش نه خدا را ستايش كرد و نه بر پيامبر صلى الله عليه و آله درود و سلام نثار نمود.

«مجاهد» مى گويد: اين آيه در حقيقت پاسخ كوبنده خدا به تاريك انديشانى است كه مى گفتند: پيامبر صلى الله عليه و آله پسرى ندارد تا راه و رسم او را ادامه دهد و با مردن او، دين و نام و نشان وى نيز فراموش مى گردد.

دلايل راستى و درستى رسالت پيامبر

در آيات كوتاه و زيباى اين سوره، دليل هاى روشن و ماندگارى بر راستى رسالت و درستى دعوت آسمانى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آمده است؛ براى نمونه:

1 - آن حضرت از انديشه پليد و كينه توزانه آنان و آنچه در نهان بر ضد او مى بافتند و بيهوده دل خوش مى داشتند، خبر داد و اين جز از راه وحى نشايد.

2 - خداى فرزانه به او نويد نعمت ماندگار و موهبت جاودانه و «خير فراوان» داد؛ اينك لحظه اى بايد انديشيد كه چگونه آن نويد تحقق يافت و آن پيشگويى بزرگ

روى داد و دين و آيين او دنيا را گرفت و نام با عظمت او بلند آوازه گرديد.

3 - خدا به آن حضرت نويد داد كه نسل و تبار او ادامه يافته و فرزندانش فراوان خواهند بود، و شگفتا كه با همه كشتارها و قتل عام ها از فرزندان او، اينك فرزندان او از همه بيشتر است.

4 - از پرشكوه ترين دليل هاى رسالت آن حضرت همين سوره است، چراكه آن حضرت از فرود نخستين اشعه وحى تا هماره تاريخ، هماورد طلبيد و اعلام فرمود كه: اگر كسى در آسمانى بودن قرآن و رسالت او در ترديد است، كتاب، يا سوره و يا آيه اى بسان او بياورد تا او از ادامه دعوت خويش دست كشد! و مى دانيم كه مخالفان و دشمنان او با همه تلاش هاى تخريبى و ظالمانه اى كه از آغاز بعثت تاكنون بر ضد او داشتند، هرگز نتوانستند سوره اى بسان همين سوره كه با وجود كوتاهى آيات، در اوج اعجاز است بياورند، و اين برترين سند صداقت اوست.

5 - خدايش به آن حضرت وعده يارى و پيروزى داد و به او اطمينان خاطر بخشيد كه نسل و تبار دشمنان كينه توز او بريده مى شود و آنان بى تبار خواهند بود، و شگفتا كه اين خبر نيز تحقق يافت...

بار خدايا! به لطف و مهر بى كران خويش ما را از فرزندان معنوى آن حضرت قرار ده و با او همدم و همراه و همنشين بفرما!

تفسير آيات مربوط به خانواده بااقتباس از مجموعه تفسير الميزان

تأليف مرحوم آية اللّه علامه طباطبايى

فرمان الهى ازدواج دختران و پسران

«وَ اَنْكِحُوا الاَْيامى مِنْكُمْ وَ الصّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَاِمائِكُمْ اِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ واسِعٌ عَليمٌ،»

«دختران و پسران و غلامان و كنيزان عزب خود را اگر شايستگى دارند نكاح نماييد كه اگر تنگدست باشند خدا از كرم خويش توانگرشان كند كه خدا وسعت بخش و دانا است.»

(32 / نور)

كلمه «اِنْكاح» به معناى تزويج، و كلمه «اَيامى» به معناى پسر عزب و دختر عزب است، و مراد از صالحين صالح براى تزويج است، نه صالح در اعمال.

«اِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ،» اين آيه وعده جميل و نيكويى است كه خداى تعالى داده، مبنى بر اينكه از فقر نترسند كه خدا ايشان را بى نياز مى كند و وسعت رزق مى دهد و آن را با جمله «وَ اللّهُ واسِعٌ عَليمٌ،» تأكيد كرده است. البته رزق هر كس تابع صلاحيت او است، هرچه بيشتر بيشتر، البته به شرطى كه مشيت خدا هم تعلق گرفته باشد.

تعهد خدا بر تأمين هزينه ازدواج

«وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذينَ لا يَجِدوُنَ نِكاحا حَتّى يُغْنِيَهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ...»

«و كسانى كه وسيله نكاح كردن ندارند به عفت سر كنند تا خدا از كرم خويش از اين بابت بى نيازشان كند... .» (33 / نور)

كلمه «اِسْتِعْفاف» و تَعَفُّفْ با همديگر قريب المعنا هستند، و مراد از نيافتن نكاح، قدرت نداشتن بر مهريه و نفقه است.

و معناى آيه اين است كه كسانى كه قدرت بر ازدواج ندارند از زنا احتراز

بجويند تا خداوند ايشان را از فضل خود بى نياز كند.

در كافى به سند خود از محمدبن جعفر از پدرش از آبائش عليهم السلام روايت كرده كه فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هركس از ترس عيالمند شدن ازدواج نكند، نسبت به خداى عز و جل سوءظن دارد و خدا مى فرمايد:«اِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ.»(1)

ص: 159 .

هدف ازدواج

«يُريدُ اللّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ،»

«خدا مى خواهد روشهاى كسانى را كه پيش از شما بودند براى شما بيان كند، و شما را بدان هدايت فرمايد، و شما را ببخشد، و خدا دانائى فرزانه است،» (26 / نساء)

«وَ اللّهُ يُريدُ اَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ يُريدُ الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ اَنْ تَميلُوا مَيْلاً عَظيما،»

«خدا مى خواهد با بيان حقيقت و تشريع احكام به سوى شما برگردد، و پيروان شهوات مى خواهند شما از راه حقيقت منحرف شويد، و دچار لغزشى بزرگ بگرديد،»(27 / نساء)

«يُريدُ اللّهُ اَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَ خُلِقَ الاِْنْسانُ ضَعيفا،»

«خدا مى خواهد با تجويز (ازدواج دائم و موقت و ازدواج با كنيزان) بار شما را سبك كند، چون انسان ضعيف خلق شده است.» (28 / نساء)

مى فرمايد: خدا مى خواهد براى شما بيان كند، يعنى احكام دين خود را بيان كند، كه چه مصالحى براى دنيا و آخرت شما در آن ها است، و چه معارف و حكمت هائى در آن نهفته است.

«وَ يَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ،» يعنى شما را هدايت كند به طريقه هاى زندگى سابقين يعنى انبياء و امت هاى صالح گذشته، كه زندگى خود را در دنيا مطابق رضاى .


1) الميزان ج: 15

خدا پيش بردند، و در نتيجه سعادت دنيا و آخرت خود را به دست آوردند.

«وَ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ،» اين توبه عبارت است از رجوع خداى تعالى به بنده خود به نعمت و رحمتش، به اينكه برايش شريعت تشريع كند، و حقيقت را بيان نمايد و به سوى طريق استقامت، هدايتش فرمايد، همه اين ها از خداى تعالى توبه است، همچنانكه قبول توبه بنده گنهكار و از بين بردن آثار گناهان او نيز توبه است.

و اگر جمله: «وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ» را ذيل كلام قرار داد، براى اين بود كه به همه فقرات آيه مربوط باشد.

«وَ يُريدُ الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ اَنْ تَميلُوا مَيْلاً عَظيما.»

مراد از ميل عظيم، هتك همين حدود الهى است، كه در اين آيات ذكر شد، مى فرمايد: پيروان شهوات مى خواهند شما همه اين مرزها را بشكنيد، با مادر و خواهر و دختر خود و غيره كه به نسب بر شما حرام شده اند، و خواهر رضاعى و مادر زن و ربيبه و غيره كه به سبب بر شما حرام شده اند همخوابگى كنيد، و يا زنا را مباح دانسته از سنت قويم ازدواج كه خدا آن را باب كرده روى گردان شويد! (1)

ص: 414 .

ازدواج هاى حلال (دائم و موقت)

«وَ اُحِلَّ لَكُمْ ماوَرآءَ ذلِكُمْ اَنْ تَبْتَغُوا بِاَمْوالِكُمْ مُحْصِنينَ غَيْرَ مُسافِحينَ...»

«و اما غير از آنچه برشمرديم، بر شما حلال شده اند، تا به اموالى كه داريد زنان پاك و عفيف بگيريد، نه زناكار... .» (24 / نساء)

«فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَاتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ فَريضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَريضَةِ اِنَّ اللّهَ كانَ عَليما حَكيما.»

«و اگر زنى را متعه كرديد، يعنى با او قرارداد كرديد در فلان مدت از او كام گرفته و فلان مقدار اجرت به او بدهيد واجب است اجرتشان را بپردازيد، و بعد از معين شدن مهر، .


1) الميزان ج: 4

اگر به كمتر يا زيادتر توافق كنيد گناهى بر شما نيست، كه خدا دانايى فرزانه است... .»

(24 / نساء)

«وَ اُحِلَّ لَكُمْ ماوَرآءَ ذلِكُمْ،» يعنى همخوابگى و شهوت رانى با آن شانزده طايفه (كه آيه 23 سوره نساء در قرآن ذكر شده) بر شما حرام شده، و غير آن مثلاً نكاح كردن با غير اين چندطايفه حلال است. جمله موردبحث در مقام بيان بهره ورى اززنان در ماسواى آن شانزده صنف نامبرده است، حال چه اين كه بهره ورى نكاح باشد و چه از راه خريدن.

«اَنْ تَبْتَغُوابِاَمْوالِكُمْ مُحْصِنينَ غَيْرَ مُسافِحينَ،» اين جمله مى خواهد راه شروع در استفاده و بهره گيرى از زنان و همخوابگى با آنان را روشن كند، چون آنچه جمله: «وَ اُحِلَّ لَكُمْ ماوَرآءَ ذلِكُمْ» مى فهماند و مصاديقى را كه شامل مى شد سه مصداق بود:

1 - نكاح 2 -خريدن كنيز 3 - زنا و سفاح

در جمله مورد بحث منع از سفاح زنا را بيان نموده، راه حلال را منحصر به دو راه كرد:

1 - نكاح 2 خريدن

و اگر بر روى اموال تكيه كرده است، براى اين بوده كه دو راه نامبرده جز با مال عملى نيست، اگر انسان بخواهد زنى را بطور دائم براى خود نكاح كند، بايد مهريه بدهد، و اگر بخواهد با زنى بطور موقت ازدواج كند، بايد اجرت بدهد، و مسأله مهريه در اولى و اجرت در دومى ركن عقد است، و اگر بخواهد از كنيزان استفاده كند، بايد قيمتش را به فروشنده بپردازد، گو اينكه در مورد كنيزان مال ركن نيست، زيرا ممكن است كسى كنيز خود را به ما ببخشد، و يا اباحه كند، و ليكن اين غالبا به وسيله مال بدست مى آيد. پس برگشت معناى آيه به اين شد كه غير از آن اصناف نامبرده براى شما حلال است كه همخوابگى با زنان و دسترسى با آنان را به وسيله اموال خود براى خود فراهم كنيد، و مال خود را در اين راه خرج كنيد، يا مهريه

بدهيد، يا اجرت و يا قيمت، اما در مسير سفاح و زنا نبايد خرج كنيد.

مى خواهد بفرمايد: زنان بر شما حلالند در صورتى كه شما هواى از تعدى به سوى فحشاء جلوگيرى كنيد، و اين اسب سركش را تنها در چهار ديوارى حلالهاى خدا به جولان درآوريد، و از محرمات جلوگيرش باشيد، حال اين تاخت و تازهاى حلال به هر صورت كه مى خواهد باشد، و اين عمل جنسى را به هر طريق از طرق عادى كه خواستيد انجام دهيد، طرقى كه در بين افراد بشر براى بيشتر لذت بردن معمول است، و خداى عزوجل انگيزه آن را در نهاد انسان و فطرت او به وديعه نهاده است. (1)

ص: 414 .

ازدواج موقت

«فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَاتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ فَريضَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما تَراضَيْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَريضَةِ اِنَّ اللّهَ كانَ عَليما حَكيما،»

«و اگر زنى را متعه كرديد، يعنى با او قرارداد كرديد در فلان مدت از او كام گرفته و فلان مقدار اجرت به او بدهيد واجب است اجرتشان را بپردازيد، و بعد از معين شدن مهر، اگر به كمتر يا زيادتر توافق كنيد گناهى بر شما نيست، كه خدا دانايى فرزانه است... .»

(24 / نساء)

معناى جمله اين است كه هر زمانى كه از زنان با گرفتن كام تمتع برديد وجوبا بايد اجرت ايشان را به خود ايشان بدهيد. مطلب قبلى اين بود كه با اموال خود در جستجو و طلب همسر باشيد، به شرطى كه عفت را رعايت نموده سفاح و زنا نكنيد، و اين سخن همانطور كه بيانش گذشت هر دو نوع كام گيرى را يعنى نكاح دائم و تمتع از كنيز را شامل مى شود، پس تفريع جمله «فَمَااسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَاتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ» بر آن جمله قطعا از باب تفريع جزء بر كل خواهد بود.

بدون شك مراد از «استمتاع» مذكور در آيه «نكاح متعه» است، چون آيه شريفه در .


1) الميزان ج: 4

مدينه نازل شده، و اين نكاح يعنى نكاح متعه و يا بگو «نكاح موقت»، در آن برهه از زمان در بين مسلمانان معمول بوده، حال چه اينكه اسلام آن را تشريع كرده باشد و چه از تأسيسات شارع اسلام نباشد بلكه قبل از اسلام هم معمول بوده باشد پس اصل وجود چنين نكاحى در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و در پيش چشم و گوش آن جناب جاى ترديد نيست، و نيز جاى شك نيست كه در آن ايام نام اين نوع ازدواج همين نام بوده و از آن جز به عنوان «متعه» تعبير نمى كردند.

همين معنا از قدماى مفسرين يعنى مفسرين از صحابه و تابعين چون ابن عباس، و ابن مسعود، و ابى بن كعب، و قتاده، و مجاهد، و سدى، و ابن جبير، و حسن، و ديگران نيز استفاده مى شود، و مذهب ائمه اهل بيت عليهم السلام هم در مسأله متعه همين است.

در جمله موردبحث، استمتاع شرط دادن اجرت قرار گرفته و فرموده: اگر از زنى استمتاع برديد واجب است اجرت وى را بدهيد، در حالى كه در عقد دائمى استمتاع شرط نيست، وقتى مردى زنى دائمى را براى خود عقد مى كند به محض تمام شدن عقد مهريه او به ذمه اش مى آيد، چنانچه دخولى صورت بگيرد، بايد همه مهر او را بدهد، و اگر صورت نگيرد نصف مهر را بايد بپردازد.

پس در عقد دائمى دادن مهر واجب است، و مشروط بر اين نيست كه تمتعى واقع شده باشد، و يا مرد در طلب تمتع باشد، هرچند كه ما صرف مراسم خواستگارى و اجراى عقد و ملاعبه و مباشره را تمتع بدانيم، بلكه همانطور كه گفتيم نصف مهريه با خواندن عقد واجب مى شود، و نصف ديگرش با دخول. (1)

ص: 414 .

.

1) الميزان ج: 4

حكم تعدد زوجات، و ارتباط آن با مسأله ازدواج دختران يتيم

«وَ اِنْ خِفْتُمْ اَلاّ تُقْسِطُوا فِى الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ ذلِكَ اَدْنى اَلاّ تَعُولُوا،»

«اگر بترسيد كه مبادا درباره يتيمان مراعات عدل و داد نكنيد پس آن كس از زنان را به نكاح خود درآوريد كه شما را نيكو و مناسب با عدالت است: دو يا سه يا چهار (نه بيشتر) و اگر بترسيد كه چون زنان متعدد گيريد راه عدالت نپيموده و به آنها ستم كنيد پس تنها يك زن اختيار كرده و يا چنانچه كنيزى داريد به آن اكتفا كنيد كه اين نزديك تر به عدالت و ترك ستمكارى است.» (3 / نساء)

در جاهليت عرب به خاطر اينكه هيچگاه جنگ و خونريزى و غارت و شبيخون و ترور قطع نمى شد و هميشه ادامه داشت، يتيم زياد مى شد، بزرگان و اقوياى عرب دختران پدر مرده را با هرچه كه داشتند مى گرفتند و اموال آنها را با اموال خود مخلوط نموده و مى خوردند و در اين عمل نه تنها رعايت عدالت را نمى كردند بلكه گاه مى شد كه بعد از تمام شدن اموالشان خود آنان را طلاق مى دادند و گرسنه و برهنه رهاشان مى كردند در حالى كه آن يتيم ها نه خانه اى داشتند كه در آن سكنى گزينند و نه رزقى كه از آن ارتزاق نمايند و نه همسرى كه از عرض آنان حمايت كند، و نه كسى كه رغبت ازدواج با آنان نمايد تا بدين وسيله مخارجشان را تكفل كند.

اينجا است كه قرآن كريم با شديدترين لحن از اين عادت زشت و خبيث و از اين ظلم فاحش نهى فرمود. نتيجه اين تشديد آن شد كه بطورى كه گفته شده مسلمانان سخت در انديشه شوند و از عواقب وخيم تصرف در اموال ايتام سخت بترسند و ايتام را از خانه هاى خود بيرون كنند تا مبتلا به خوردن اموالشان نگردند و در رعايت حق آنان دچار كوتاهى نشوند و اگر هم كسى حاضر شود يتيمى را نزد خود نگه بدارد سهم آب و نان او را جدا كند، بطورى كه اگر از غذاى يتيم چيزى زياد آمد از ترس

خداى تعالى نزديك آن نمى شدند تا فاسدمى شد،درنتيجه ازهرجهت به زحمت افتادند.

خواننده محترم اگر در اين معنا دقت كند و آنگاه مجددا به مطالعه آيه برگردد، ارتباط حكم تعدد زوجات با احكام مربوط به دختران يتيم را بهتر مى فهمد كه مى فرمايد: «وَ اِنْ خِفْتُمْ اَلاّ تُقْسِطُوا فِى الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ» حتى اگر ترسيديد كه در مورد دختران يتيم نتوانيد رعايت عدالت بكنيد و ترسيديد كه به اموالشان تجاوز كنيد و از ازدواج به آنها به همين جهت دل چركين بوديد، مى توانيد آنان را به حال خود واگذار نموده و با زنانى ديگر ازدواج كنيد با يك نفر، دو نفر، سه نفر و چهار نفر... .»

شرط عدالت در تعدد زوجات

«... فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً،»

«اگر مى ترسيد نتوانيد بين چند همسر به عدالت رفتار كنيد تنها يك زن بگيريد و نه بيشتر.» (3 / نساء)

در اين جمله حكم مسأله را معلق به خوف كرد نه علم، فرمود: اگر مى ترسيد بين چند همسر... و نفرمود: اگر مى دانيد كه نمى توانيد عدالت برقرار كنيد...، و علتش اين است كه در اين امور كه وسوسه هاى شيطانى و هواهاى نفسانى اثر روشنى در آن دارد غالبا علم براى كسى حاصل نمى شود و قهرا اگر خداى تعالى قيد علم را آورده بود مصلحت حكم، فوت مى شد.

حكم پرداخت مهريه

«وَ اتُوا النِّسآءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً فَاِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَىْ ءٍ مِنْهُ نَفْسا فَكُلُوهُ هَنيآئا مَّرآيئا،»

«و مهر زنان را در كمال رضايت و طيب خاطر به آنها بپردازيد، پس اگر چيزى از مهر خود را از روى رضا و خشنودى به شما بخشيدند برخوردار شويد كه آن شما را حلال و گوارا خواهد بود.» (4 / نساء)

«صِداق» به معناى مهريه اى است كه به زنان مى دهند و «نِحله» به معناى عطيه اى است مجانى كه در مقابل ثمن قرار نگرفته باشد.

و اگر مى بينيد كه كلمه صدقات را به ضمير زنان (هُنَّ) اضافه كرد، به جهت بيان اين مطلب بود كه وجوب دادن مهر به زنان مسأله اى نيست كه فقط اسلام آن را تأسيس كرده باشد بلكه مسأله اى است كه اساسا در بين مردم و در سنن ازدواجشان متداول بوده است، سنت خود بشر بر اين جارى بود و هست كه پولى و يا مالى را كه قيمتى داشته باشد به عنوان مهريه به زنان اختصاص دهند و گويا اين پول را عوض عصمت او قرار دهند، همانطور كه قيمت و پول كالا (در خريد و فروش) در مقابل كالا قرار مى گيرد و معمول و متداول در بين مردم اين است كه خريدار پول خود را برداشته و نزد فروشنده مى رود، همچنين در مسأله ازدواج هم طالب و خواستگار مرد است، او است كه بايد پول خود را جهت تهيه اين حاجت خود برداشته و به راه بيفتد و آن را در مقابل حاجتش بپردازد (انشاءاللّه تفصيل اين مسأله در بحث علمى قوانين قرآن قسمت دوم خواهد آمد).

به هر حال آيه شريفه دادن مهريه را تأسيس نكرده، بلكه روش معمولى و جارى مردم را امضاء فرموده است و شايد براى دفع اين توهم بود كه: شوهر نمى تواند در مهريه همسرش تصرف كند، حتى در آن صورتى كه خود همسر نيز راضى باشد كه در دنباله جمله گذشته فرمود: «فَاِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَىْ ءٍ مِنْهُ نَفْسا فَكُلُوهُ هَنيآئا مَّرآيئا.»

خواننده عزيز توجه دارد در اينكه: تصرف در مهريه را به طيب نفس زن مشروط نمود، هم تأكيد جمله قبل است كه مشتمل بر اصل حكم بود و هم مى فهماند كه حكم بخوريد حكم وصفى است نه تكليفى، يعنى معناى بخوريد اين است كه خوردن آن جايز و حلال است، نه اينكه بخواهد بفهماند خوردن مال همسر واجب است.

«هنيئا مريئا» معنايش اين است كه طعامى كه خوردى و آبى

كه نوشيدى گوارايت باد.(1)

ص: 238 .

شرط ايمان در ازدواج با زنان مشرك

«وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ حَتّى يُؤْمِنَّ وَ لاََمَةٌ مُؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكَةٍ وَ لَوْ اَعْجَبَتْكُمْ وَ لاتُنْكِحُواالْمُشْرِكينَ حَتّى يُؤْمِنُوا وَ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَيْرٌ مِنْ مُشْرِكٍ وَ لَوْ اَعْجَبَكُمْ اوُلئِكَ يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَاللّهُ يَدْعُوا اِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِاِذْنِهِ وَ يُبَيِّنُ اياتِهِ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ،»

«با زنان مشرك ازدواج مكنيد تا ايمان آورند و يك كنيز با ايمان بهتر است از خانمى مشرك هرچند آن خانم مورد شگفت و خوشايندتان باشد و با مردان مشرك ازدواج مكنيد تا ايمان آورند كه يك برده مؤمن از آقائى مشرك بهتر است هرچند كه مورد شگفت و خوشايند شما باشد آرى مشركين شما را به سوى آتش دعوت مى كنند و خدا به سوى جنّت و مغفرتى به اذن خود مى خواند و آيات خود را براى مردم بيان مى كند تا شايد متذكر شوند.»

(221 / بقره)

«نكاح» در اصل لغت به معناى عقد نكاح بوده، بعدا به عنوان استعاره در عمل زناشوئى استعمال شده است. بايد اين را هم گفت كه منظور از عقد علقه زوجيت است، نه عقد لفظى كه بين هر ملت و مذهبى در هنگام مراسم ازدواج خوانده مى شود.

ظاهر آيه شريفه كه مى فرمايد: «وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ،» تنها مى خواهد ازدواج با زن و مرد بت پرست را تحريم كند، نه ازدواج با اهل كتاب را.

مشرك و كافر كيست ؟

«مشرك و مشركات» اسم فاعل از مصدر اشراك، يعنى شريك گرفتن براى خداى سبحان است، و معلوم است كه شريك گرفتن مراتب مختلفى از نظر ظهور و خفا دارد، همانطور كه كفر و ايمان هم از اين نظر داراى مراتبند. .


1) الميزان ج: 4

مثلاً اعتقاد به اينكه خدا دو تا و يا بيشتر است و نيز بتها را شفيعان درگاه خدا گرفتن، شركى است ظاهر، و از اين شرك كمى پنهان تر شركى است كه اهل كتاب دارند، و براى خدا فرزند قائلند، و مخصوصا مسيح و عزير را پسران خدا مى دانند و به حكايت قرآن مى گويند: «نَحْنُ اَبْنآءُاللّهِ وَ اَحِبّآئُهُ،» (18 / مائده) و اين نيز شرك است، از اين هم كمى مخفى تر اعتقاد به استقلال اسباب است، اينكه انسان مثلاً دوا را شفادهنده بپندارد، و همه اعتمادش به آن باشد، اين نيز يك مرتبه از شرك است، و همچنين ضعيف تر و ضعيف تر مى شود، تا برسد به شركى كه به جز بندگان مخلَص خدا احدى از آن برى نيست، و آن عبارت است از غفلت از خداوند تعالى و توجه به غير خداى عزوجل، پس همه اينها شرك است.

اما اين باعث نمى شود كه ما كلمه مشرك را بر همه دارندگان مراتب شرك اطلاق كنيم، همچنانكه مى دانيم اگر مسلمانى نماز و يا واجبى ديگر را ترك كند، به آن واجب كفر ورزيده، ولى كلمه كافر را بر او اطلاق نمى كنيم، مثلاً خداى تعالى ترك عمل حج را كفر خوانده و فرموده: «وَلِلّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ اِلَيْهِ سَبيلاً وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ اللّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمينَ،» (97 / آل عمران) ولى چنين كسى را كافر نمى خوانيم، بلكه فاسقى است كه به يكى از واجبات خدا كفر ورزيده و بر فرض هم كه بتوانيم اطلاق كنيم، بايد بگوئيم فلانى كافر به حج است.

و همچنين ساير صفاتى كه در قرآن استعمال شده، مانند صالحين و قانتين، و شاكرين، و متطهرين، و يا فاسقين، و ظالمين و و و، برابر و معادل افعالى كه اين صفات از آنها مشتق شده نيستند، كسى كه يك عمل صالح، و يك عبادت، و يك شكر، و يك طهارت، و يك فسق، و يك ظلم كرده، صالح و قانت و شاكر و متطهر و فاسق و ظالم خوانده نمى شود. و اين واضح است، پس اين عناوين را نام يا صفت كسى كردن، حكمى دارد، و صرف نسبت دادن فعل به آن كس حكمى ديگر.

علاوه بر اينكه اين معنا به روشنى معلوم نشده، كه قرآن كريم كلمه مشرك را بر اهل كتاب هم اطلاق كرده باشد، به خلاف لفظ كافرين، بلكه تا آنجا كه مى دانيم اين

كلمه بر غير اهل كتاب اطلاق شده، مثلاً فرموده: «لَمْ يَكُنِ الَّذينَ كَفَروُا مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ مُنْفَكّينَ حَتّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ،» (1 / بينه).

و يا فرموده: «اِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ، فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ،» (28 / توبه) و يا فرموده: «كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكينَ عَهْدٌ،» (7 / توبه) و نيز مى فرمايد: «وَقتِلُوا الْمُشْرِكينَ كآفَّةً،» (36 / توبه) و باز مى فرمايد: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ،» (5 / توبه) و مواردى ديگر.

پس، از اين بيان اين معنا روشن گرديد كه ظاهر آيه شريفه كه مى فرمايد: «وَ لا تَنْكِحُوا الْمُشْرِكاتِ» تنها مى خواهد ازدواج با زن و مرد بت پرست را تحريم كند، نه ازدواج با اهل كتاب را.

از اين جا فساد گفته بعضى روشن مى شود كه گفته اند: آيه شريفه ناسخ آيه سوره مائده است، كه مى فرمايد: «اَلْيَوْمَ اُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ وَ طَعامُ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذينَ اُوتُو الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ.» و وجه فساد آن اين است كه آيه سوره بقره به ظاهرش شامل اهل كتاب نمى شود، و آيه سوره مائده تنها شامل اهل كتاب است.

الا اينكه ظاهر آيه اين است كه اگر مردى مسلمان شد، در حالى كه زنى كافر در عقد دارد حرام است كه ديگر به عقد آن زن وقعى بنهد، و خلاصه او را به همسرى خود باقى بگذارد، مگر اين كه او نيز ايمان بياورد آن وقت مرد مى تواند به عقد سابق همسرش اعتبار قائل باشد، و اين معنا هيچ دلالتى بر ازدواج ابتدائى با اهل كتاب ندارد.

حكمت تحريم ازدواج با مشركين

«اوُلئِكَ يَدْعُونَ اِلَى النّارِ وَاللّهُ يَدْعُوا اِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِاِذْنِهِ... .»

اين جمله اشاره است به حكمت تحريم آن دو قسم ازدواج، مى فرمايد، مشركين از آنجا كه اعتقاد به باطل دارند راه ضلالت را طى مى كنند، قهرا ملكات رذيله كه باعث جلوه يافتن كفر و فسوق در نظر آدمى است و انسان را از ديدن طريق حق و حقيقت

كور مى كند، در دلهاشان رسوخ مى يابد، بطورى كه گفتار و كردارشان دعوت به شرك مى شود، و به سوى هلاكت راهنمائى مى كند، و بالاخره آدمى را به آتش مى كشاند.

پس مشركين چه زن و چه مردشان به سوى آتش دعوت مى كنند، ولى مؤمنين برخلاف آن با سلوك راه ايمان و اتصافشان به لباس تقوا انسان را به زبان و عمل به سوى جنت و مغفرت مى خوانند، و به اذن خدا هم مى خوانند، چون خدا اجازه شان داده كه مردم را به سوى ايمان دعوت كنند، و به رستگارى و صلاح كه سرانجامش جنت و مغفرت است راه بنمايانند. (1)

ص: 302 .

تحريم ازدواج زشتكاران با پاكان

«اَلْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ وَ الْخَبيثُونَ لِلْخَبيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ اُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَريمٌ،»

«زنان بدكار و ناپاك شايسته مردانى بدين صفتند و مردان زشتكار ناپاك شايسته زنانى بدين صفتند و بالعكس زنانى پاكيزه و نيكو لايق مردانى چنين و مردانى پاكيزه و نيكو لايق زنانى به همين گونه اند و اين پاكيزگان از سخنان بهتان كه ناپاكان درباره شان مى گويند منزهند و از خدا به ايشان آمرزش مى رسد و رزق آنها نيكو است.» (26 / نور)

مؤمنين و مؤمنات با احصان، طيبين و طيباتند، و هريك مختص به ديگرى است، و ايشان به حكم ايمان و احصان شرعا از نسبت هاى ناروايى كه شاهدى بر آن اقامه نشود مبرا هستند، و از جهت ايمانى كه دارند محكوم به مغفرتند، همچنان كه فرموده: «وَ امِنُوا بِهِ يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ،» (31 / احقاف) و نيز به همان جهت رزق كريمى خواهند داشت.

و آن رزق كريم همان حيات طيب در دنيا و آخرت، و اجر نيكوى آخرت است، كه در آيه «مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيوةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ .


1) الميزان ج: 2

ما كانُوا يَعْمَلوُنَ،» (97 / نحل) بدان نويد داده است.

و مراد از خبيث در خبيثين و خبيثات كه غير از مؤمنين هستند اين است كه حالتى پليد دارند، و به خاطر كفر وضعى ناخوشايند به خود مى گيرند.

اختصاص ازدواج زنان بدكار با مردان بدكار

و اگر زنان خبيث را به مردان خبيث، و مردان خبيث را به زنان خبيث اختصاص داده، به خاطر هم جنسى و هم سنخى است، و در نتيجه اينگونه افراد از تلبس به فحشاء مبراء نيستند، البته صرف اين اختصاص، حكم به تلبس و اتصاف نيست.

پس از آنچه گذشت چند نكته روشن گرديد:

اول اينكه: آيه شريفه از نظر لفظ عام است و مؤمنين را براى هميشه به پاكى توصيف مى كند، هرچند كه سبب نزولش موردى خاص باشد.

دوم اينكه: دلالت دارد بر اينكه مؤمنين شرعا محكوم به براءتند از آنچه كه به ايشان نسبت بدهند و اقامه بينه نكنند.

سوم اينكه: دلالت دارد بر اينكه مؤمنين همه محكوم به مغفرت و رزق كريمند.

و همه اينها البته حكم ظاهرى است، ظاهر حال مؤمنين چنين، و ظاهر حال كفار برخلاف اين است، چون مؤمنين نزد خدا محترمند.

در مجمع البيان در ذيل آيه «اَلْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ وَالْخَبيثُونَ لِلْخَبيثاتِ...» آمده كه در معناى آن اقوالى گفته اند، تا آنجا كه مى گويد: سوم اينكه زنان پليد مال مردان پليد، و مردان پليد مال زنان پليدند، (نقل از ابى مسلم و جبائى) از امام باقر و امام صادق عليهم السلام روايت شده كه اين آيه مثل آيه «اَلزّانى لا يَنْكِحُ اِلاّ زانِيَةً اَوْ مُشْرِكَةً،» مى باشد، چيزى كه هست بعضى تصميم گرفتند كه از زنان پليد بگيرند، خدا از اين كار نهيشان كرد، و آن را براى ايشان نپسنديد.

و در خصال از عبداللّه بن عمر و ابوهريره روايت كرده كه گفتند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: وقتى قلب كسى پاك باشد، جسدش هم پاك مى شود، و چون قلب پليد شد،

بدن هم به سوى پليدى مى گرايد.

و در احتجاج، از حسن بن على عليه السلام روايت كرده كه در ضمن گفتارى كه با معاويه و اصحاب او داشت و آنان به على عليه السلام ناسزا گفتند، فرمود: «اَلْخَبيثاتُ لِلْخَبيثينَ وَالْخَبيثُونَ لِلْخَبيثاتِ،» و به خدا سوگند اى معاويه اين مردان و زنان خبيث، تو هستى و اصحاب تو و شيعيان تواند، «وَالطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ...،» و اين مردان و زنان پاك، على بن ابيطالب و اصحاب و شيعيان اويند.(1)

ص: 137 .

حلال شدن ازدواج با زنان اهل كتاب

«اَلْيَوْمَ اُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ وَ طَعامُ الَّذينَ اُوتُوا الْكِتابَ حِلٌّ لَكُمْ وَ طَعامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذينَ اُوتُو الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ اِذا اتَيْتُمُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ مُحْصِنينَ غَيْرَ مُسافِحينَ وَ لا مُتَّخِذى اَخْدانٍ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالاْيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ،»

«امروز همه پاكيزه ها برايتان حلال شد، و نيز طعام كسانى كه اهل كتابند براى شما حلال، و طعام شما براى آنان حلال است، و نيز زنان پاكدامن مؤمن و زنان پاكدامن اهل كتاب، كه قبل از شما مسلمانان داراى كتاب آسمانى بودند، براى شما حلال است، البته به شرط اينكه اجرتشان را كه به جاى مهريه در زن دائمى است بدهيد، آن هم به پارسائى، نه زناكارى و رفيق گيرى، و هر كس منكر ايمان باشد اعمالش باطل مى شود، و در آخرت از زيانكاران است.» (5 / مائده)

ظاهرا نفوس مردم باايمان از تشويش و اضطراب شكى كه نسبت به حلال بودن طعام اهل كتاب داشتند آرام نمى گرفته، چون قبلاً از ناحيه خداى تعالى از معاشرت و آميزش و تماس گرفتن و دوستى كردن با اهل كتاب شديدا نهى شده بودند، لذا براى رفع اين اضطرابشان داستان حليت طيبات را هم ضميمه حليت طعام اهل كتاب كرد، و .


1) الميزان ج: 15

مؤمنين فهميدند كه طعام اهل كتاب خود يكى از مصاديق طيبات حلال و از سنخ آنها است، و در نتيجه اضطرابشان زايل و دلشان آرامش يافت، در جمله: «وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذينَ اُوتُو الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ،» نيز عين اين نكته به كار برده شده، براى اينكه بفهماند زنان پاكدامن از اهل كتاب بر مسلمين حلال است، و در آن هيچ شكى به خود راه ندهند، حليت زنان خود مؤمنين را ضميمه آورد.

در اين آيه نمى خواهد به كفار تكليفى كند، بلكه مى خواهد بفرمايد بين زن مسلمان و همسر كافر زناشوئى و محرميت و حليتى نيست، تا آن حليت متعلق به يك طرف بشود.

«وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذينَ اُوتُو الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ،» در اين آيه متعلق حكم را كه يهود و نصارا باشند نام نبرده، بلكه آنان را با آوردن صفتشان مشخص كرده و فرموده: «زنان آنهائى كه قبل از شما كتاب آسمانى داشتند،» و حتى آنها را به عنوان اهل كتاب هم ذكر نكرده، و نفرموده: «وَ الْمُحْصَناتُ مِنْ اَهْلِ الْكِتاب،» و اين خالى از اشعار به علت حكم نيست، با درنظرگرفتن اين جهت و اينكه لحن، لحن منت گذارى است، و اينكه مقام سخن، مقام تخفيف و آسان كردن وظايف است، معناى آيه چنين مى شود: ما بر شما مسلمانان منت مى گذاريم، كه تكليف را برايتان آسان كرديم، و حرمت ازدواج بين مردان شما و زنان اهل كتاب را برداشتيم، و براى اين برداشتيم، كه آنها قبل از شما صاحب كتاب بودند، و قهرا نسبت به ساير طوايفى كه مسلمان نيستند به مسلمانان نزديك ترند، زيرا به توحيد و رسالت اعتقاد دارند، برخلاف مشركين و بت پرستان كه منكر نبوتند پس معلوم شد كه جمله: «الَّذينَ اُوتُو الْكِتابَ،» اشعار به اين نكته دارد، همچنانكه تقييد اين جمله به جمله «مِنْ قَبْلِكُمْ» نيز خالى از اين اشاره نيست، چون به وضوح اشاره دارد بر خلط و مزج و اشتراك.

حال ببينيم منظور از كلمه «مُحْصَنات» در آيه شريفه چيست؟ البته اين كلمه معانى متعدد دارد، ولى در اينجا منظور از آن زنان عفيف است، به دليل اينكه در مقابل محصنات از زنان مؤمن قرار گرفته، كه به معناى زنان بى شوهر و عفيف است، و اين

خود روشن است، و از اينكه محصنات از اهل كتاب با محصنات از اهل ايمان در يك كلام جمع شده اند، با در نظر گرفتن معنائى كه براى كلمه كرديم فهميده مى شود كه منظور از كلمه مؤمنات در هر دو موضع يكى است، و آن معنا نمى تواند اسلام باشد براى اينكه اگر احصان در جمله: «وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الْمُؤْمِناتِ،» به معناى احصان اسلام باشد بايد در جمله: «وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ الَّذينَ اُوتُو الْكِتابَ،» نيز به اين معنا باشد، با اينكه زنان اهل كتاب اسلام ندارند، و نيز نمى تواند به معناى احصان حريت باشد، براى اينكه امتنان مستفاد از آيه با منحصر بودن حليت به زنان كتابى آزاد نمى سازد، بلكه از آن استفاده مى شود كه زن كتابى بر مسلمانان حلال است، هرچند كه آزاد نباشند، بنابراين از معانى احصان باقى نمى ماند مگر عفت، پس متعين اين است كه مراد از محصنات زنان پاكدامن و عفيف اهل كتاب است.

و بعد از همه اينها به نكته ديگر آيه مى پردازيم و مى گوئيم آيه شريفه تصريح نكرده به اينكه منظور از اين حليت، حليت نكاح دائم ايشان است و يا نكاح منقطع، تنها چيزى كه در آيه مى تواند قرينه باشد بر اينكه مراد نكاح متعه و انقطاعى است كلمه اجر است، و اينكه كام گيرى از زنان اهل كتاب به طريق احصان باشد، نه به طريق مسافحه و زنا و رفيق بازى، پس از اين بيان نتيجه مى گيريم كه آنچه خداى تعالى از زنان يهود و نصارا براى مؤمنين حلال كرده آميزش از راه نكاح با مهر و اجرت است، نه نكاح با زنا، ولى شرط ديگرى در آيه نيامده، نه دوام و نه انقطاع، و ما در تفسير آيه شريفه: «فَمَااسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَاتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ...،» گفتيم: كه نكاح متعه نيز مانند نكاح دائم و نكاح واقعى است، البته اين بحث تتمه اى دارد كه بايد در علم فقه به آن واقف گشت.

«اِذا اتَيْتُمُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ مُحْصِنينَ غَيْرَ مُسافِحينَ وَ لا مُتَّخِذى اَخْدانٍ،» اين آيه همان زمينه اى را دارد كه آيه شريفه: «وَ اُحِلَّ لَكُمْ ماوَرآءَ ذلِكُمْ اَنْ تَبْتَغُوابِاَمْوالِكُمْ مُحْصِنينَ غَيْرَ مُسافِحينَ،» دارد و جمله «اِذا اتَيْتُمُوهُنَّ...،» قرينه است بر اينكه مراد از آيه شريفه حليت تزويج به محصنات از اهل كتاب است، و شامل خريدن كنيزان اهل كتاب نمى شود.

«وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالاْيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَ هُوَ فِى الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ،» كلمه كفر در اصل به معناى

پوشاندن است، و بنابراين در تحقق معناى كفر اين معنا شرط است، كه معناى ثابتى كه پرده روى آن بيفتد وجود داشته باشد، همانطور كه كلمه حجاب در جائى مفهوم پيدا مى كند كه چيز ثابت و پيدائى باشد، تا با افتادن حجاب بر روى آن ناپيدا شود، پس معناى كفر هم وقتى تحقق مى يابد كه چيز ثابت و هويدائى باشد، كه كافر آن را بپوشاند، و اين معنا در كفران به نعمت هاى خدا و كفر به آيات او و كفر به خدا و رسولش و كفر به روز جزا وجود دارد.

پس اينكه در آيه موردبحث كلمه كفر را در مورد ايمان استعمال كرده، و فرموده هركس به ايمان كفر بورزد، به مقتضاى مطلبى كه درباره كفر گفتيم بايد ايمان ثابتى وجود داشته باشد، تا كفر آن را بپوشاند و بطور مسلم منظور از ايمان معناى مصدرى آن باور كردن نيست، بلكه منظور معناى اسم مصدرى است، كه همان اثر حاصل و صفت ثابت در قلب مؤمن است، يعنى اعتقادات حقه اى كه منشأ اعمال صالح مى شود، پس برگشت معناى كفر به ايمان به اين است كه آدمى به آنچه كه مى داند حق است عمل نكند، مثلاً مشركين را دوست بدارد، و با آنان اختلاط، و در اعمال آنان شركت كند، با اينكه علم به حقانيت اسلام دارد، و نيز مثل اينكه نماز و روزه و زكات و حج و ساير اركان اسلام را ترك كند، با اينكه يقين به ثبوت آنها و ركن دين بودن آنها دارد.

پس منظور از كفر به ايمان اين معنا است، و ليكن در اين ميان نكته اى است و آن اين است كه كفر بدان جهت كه به معناى ستر است، و پوشاندن امور ثابته وقتى به حسب تبادر ذهنى صادق است كه در آن پوشاندن مداومتى باشد، لذا كفر به ايمان نيز در مورد كسى صادق است كه همواره عمل به متقضاى ايمان خود را ترك كند، و هميشه و بطور دائم برخلاف علم خود عمل نمايد و اما كسى كه در زندگيش يكبار و دوبار حق را مى پوشاند، و برخلاف علم و ايمانش عمل مى كند، به چنين كسى نمى گويند به ايمانش كفر ورزيده، بلكه مى گويند او مرتكب فسقى شده است.

اين را بدان جهت گفتيم تا روشن شود كه مراد از جمله: «وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالاْيمانِ،» كسانى

هستند كه بر پوشاندن حق و علم و ايمان خويش مداومت دارند، هرچند كه در جمله موردبحث مطلب با مثل يكفر تعبير شده، كه ثبوت و دوام را مى فهماند، بنابراين كسى كه پيروى نمى كند آنچه را كه حق بودنش به نظر وى محقق شده، و عمل نمى كند به آنچه برايش ثابت شده، كه از اركان دين است، او كافر به ايمان است، و هر عمل صالحى كه بكند حبط و بى پاداش خواهد بود، همچنان كه در آيه مورد بحث فرمود: «فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ.»

جمله موردبحث يعنى «وَ مَنْ يَكْفُرْ بِالاْيمانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ...،» متصل به ما قبل خودش است، و مى خواهد مؤمنين را از خطرى كه ممكن است در اثر سهل انگارى در امر خدا و معاشرت آزادانه با كفار متوجه آنان شود برحذر بدارد، و بفهماند كه اگر در جملات قبل، طعام اهل كتاب را و ازدواج با زنان عفيف آنان را بر شما مؤمنين حلال كرديم براى اين بود كه در معاشرت شما با اهل كتاب تخفيف و تسهيلى فراهم آوريم، تا اين وسيله اى بشود كه شما با اخلاق اسلامى خود با يهود و نصارا معاشرت كنيد، و آنان را شيفته اسلام بسازيد، و داعى آنان باشد بسوى علم نافع و عمل صالح.

پس غرض از تشريع حكم موردبحث اين بوده، نه اينكه مسلمين اين حكم را بهانه و وسيله قرار دهند براى اينكه خود را در پرتگاه هوا و هوسها ساقط نموده ، در دوستى و عشق ورزيدن با زنان يهودى و نصرانى بى بند و بار شوند، و عاشق جمال آنان شده، در نتيجه خواه ناخواه خلق و خوى آنان را نيز متابعت نمايند و چيزى نگذرد كه خلق و خوى يهوديت و نصرانيت حاكم بر مسلمين گشته و بر خلق و خوى اسلامى مسلط گردد، و آن را تحت الشعاع خود كند، و فساد آنان بر صلاح اسلام چيره گردد، كه اين خود بلاى بزرگى است، كه مسلمانان را به قهقرا برمى گرداند، در نتيجه حكمى را كه خدا در تشريعش بر مسلمانان منت نهاده بود را فتنه و محنت و مهلكه مسلمين كرده، تخفيف الهى را به صورت عذاب درآورد.

به همين جهت خداى تعالى بعد از بيان حليت طعام اهل كتاب و زنان پاكدامن ايشان، مسلمانان را از بى بند و بارى در تنعم به اين نعمت، حلال بودن طعام و زنان

اهل كتاب بر حذر داشته، تا بى بند و باريشان كارشان را به كفر ايمان و ترك اركان دين و اعراض از حق نكشاند، زيرا اگر چنين كنند باعث مى شوند كه اعمالشان حبط شود، و در آخرت نتيجه اى از تلاش زندگى خود نبينند.

روايات وارده در زمينه ازدواج با زنان اهل كتاب

و در تفسير قمى از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود: از زنان اهل كتاب تنها ازدواج با آن زنانى حلال است كه به حكومت اسلام جزيه بپردازند، و اما غير آنان نه، ازدواج با زنانشان حلال نيست.

مؤلف: علت آن اين است كه وقتى اهل كتاب جزيه نپردازد قهرا محارب يعنى كافر حربى خواهد بود كه معلوم است ازدواج با آنان حلال نيست.

و در كتاب فقيه از امام صادق عليه السلام روايت آورده كه شخصى از آن جناب از مردى كه با زن نصرانى و يهودى ازدواج مى كند سؤال كرد كه آيا ازدواجش درست است يا نه؟ فرمود اگر اين مرد به زن مسلمان دسترسى داشته باشد چرا بايد زن يهودى و نصرانى بگيرد شخص عرضه داشت آخر به زن يهودى و نصرانى عشق مى ورزد (خلاصه عاشق چنين زنى شده،) حضرت فرمود: حال كه چنين است اگر با او ازدواج كرد بايد از شراب و گوشت خوك خوردن او جلوگيرى كند، و در ضمن اين را هم بدان كه اين عمل در دين او نقصى ايجاد مى كند.

و در تهذيب از امام صادق عليه السلام روايت آورده كه فرموده: ازدواج موقت مسلمان با زن يهودى و نصرانى و با اينكه همسرى آزاد دارد اشكال ندارد.

و در كافى به سند خود از عبداللّه بن سنان از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: دوست نمى دارم مرد مسلمان با زن يهوديه و نصرانيه ازدواج كند، زيرا بيم آن مى رود كه فرزندش به دين يهود و يا نصرانى گرايش پيدا كند.

شرط ايمان در ازدواج

«... وَ اللّهُ اَعْلَمُ بِايمانِكُمْ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ...»

«... و خدا به ايمان واقعى شما داناتر است، و از اين گونه ازدواج ننگ نداشته باشيد،كه مؤمنين همه از همند، و فرقى بين آزاد و كنيزشان نيست... .» (25/نساء)

از آنجائى كه در جمله قبلى با آوردن قيد «مُؤمنات،» ايمان، در متعلق حكم قيد شده بود، و از آنجائى كه ايمان امرى قلبى است لذا كسى نمى تواند به حقيقت ايمان ديگرى اطلاع پيدا كند، چون براى اين آگهى ميزانى مانند ميزان الحراره و ساير موازين مادى وجود ندارد، چه بسا مردمى توهم كنند كه خداى تعالى با آوردن اين قيد كار مسلمانان را دشوار كرده، و بلكه اصلاً جلو آن را گرفته، مسلمانان مكلف را دچار عسر و حرج ساخته، چون نمى توانند تشخيص دهند آيا زنى كه مى خواهند بگيرند ايمان قلبى دارد يا نه، لذا در اين جمله كه مى فرمايد: «خدا به ايمان بندگان مؤمنش آگاه است،» بطور كنايه فهمانده، شما مكلفين مأمور به تشخيص واقع و حقيقت ايمان زنان نيستيد، اين كار خداست و بس، بلكه تنها مأموريد بر طبق اسباب ظاهرى عمل كنيد، اسبابى كه نظير شهادتين، و شركت در جماعت مسلمين، و انجام وظائف عمومى دين دلالت بر ايمان صاحبش مى كند، و همين ايمان ظاهرى معيار است نه ايمان باطنى.

و چون اين جهت كه تنها فقرا از مكلفين را هدايت كرد به اينكه با كنيزان ازدواج كنند باعث مى شد كه تأثير گفتار در دل ها متفاوت شود و عموم مردم از اين بيان نسبت به طبقه كنيزان احساس خوارى و پستى و ذلت كنند، و خيال كنند خداى تعالى نيز اين طبقه را خوار و بى مقدار مى داند، و از سوى ديگر خود اين طبقه هم از اين خطاب دلگير شوند، و عموم مردم نيز خود را تافته اى جدا بافته پنداشته و با طبقه بردگان معاشرت ننموده، و مخصوصا مردان از ازدواج با كنيزان، و زنان از ازدواج با غلامان خوددارى ورزند، و از اينكه آنان را شريك زندگى نموده و گوشت و خون خود را با آنها مخلوط سازند احساس ننگ كنند، لذا با جمله «بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ،» از اين سوء تفاهم

جلوگيرى نموده و به حقيقتى صريح اشاره كرد، كه با دقت در آن، توهم فاسد نامبرده از بين مى رود، زيرا مى فرمايد: برده نيز مانند آزاد، انسان است، و از نظر انسانيت و معيارى كه با آن يك موجود، انسان مى شود هيچ تفاوتى با هم ندارند، برده نيز مانند آزاد واجد همه شؤون انسانيت است، تنها تفاوتى كه بين اين دو هست، در سلسله احكامى است كه به منظور استقامت امر مجتمع انسانى در رساندن او به سعادتش تشريع شده، و اين تفاوت ها به هيچ وجه نزد خداى تعالى معيار نيست، تنها چيزى كه نزد خداى عزوجل معيار است، تقوا است، كه باعث كرامت و حرمت نزد او مى شود.

پس مردمى كه به خداى عزيز ايمان دارند نبايد تحت تأثير اين خلجانات ذهنى موهوم و افكار خرافى قرار گيرند، كه اين افكار آنان را از حقايق معارف كه متضمن سعادت و رستگارى آنان است دور سازد، آرى بيرون شدن از وسط طريق مستقيم هرچند كه در بدو نظر و ابتداى امر حقير و بى اهميت است، ليكن همواره و به تدريج آدمى را از راه هدايت دور مى سازد، تا سرانجام به وادى هاى هلاكتش بكشاند.

از اينجا روشن مى شود كه ترتيبى كه در ابتداى آيه موردبحث به صورت مشروط و تنزل قرار گرفته، و فرموده: «وَ مَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلاً اَنْ يَنْكِحَ الْمُحْصَناتِ الْمُؤْمِناتِ فَمِنْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ...،» (25 / نساء) در حقيقت سخن را به ترتيبى كه در مجراى طبع و عادت هست آورده است، نه اينكه خواسته مردم را به امرى غيرطبيعى و غيرعادى ملزم سازد، به اين معنا كه فرموده باشد جواز ازدواج با كنيزان مشروط بر اين است كه مسلمان توانايى ازدواج با زنان آزاد را نداشته باشد، نه، نمى خواهد اين را بفرمايد، بلكه مردم به حسب طبع خودشان اين طور عمل مى كنند، و به همين جهت خداى تعالى خطابشان كرده كه اگر توانائى آن را نداريد كه با زنان آزاد ازدواج كنيد، مى توانيد براى رهائى از فشار تجرد با كنيزان ازدواج كنيد، و از اين كار دل چركين نباشيد، و در عين حال تذكر داد كه آزاد و برده هر دو انسان و از جنس هم هستند.

حكم سرپرستى مردان بر زنان

«اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّسآءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بِعْضٍ وَ بِما اَنْفَقُوا مِنْ اَمْوالِهِمْ فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ،»

«مردان بر زنان قيمومت و سرپرستى دارند، به خاطر اينكه خدا بعضى را بر بعضى برترى داده، و به خاطر اينكه مردان از مال خود نفقه زنان و مهريه آنان را مى دهند، پس زنان صالح و شايسته بايد فرمانبر شوهران در كام گيرى و تمتعات جنسى و حافظ ناموس و مدافع و آبروى آنان در غيابشان باشند، همانطور كه خدا منافع آنان را حفظ فرموده است... .»(34 / نساء)

«قَيِّم» به معناى كسى است كه مسؤول قيام به امر شخصى ديگر است، و مراد از جمله: «بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بِعْضٍ،» آن زيادت هايى است كه خداى تعالى به مردان داده، به حسب طاقتى كه بر اعمال دشوار و امثال آن دارند، چون زندگى زنان يك زندگى احساسى و عاطفى است، كه اساس و سرمايه اش رقت و لطافت است، و مراد از جمله «بِما اَنْفَقُوا» مهريه اى است كه مردان به زنان مى دهند، و نفقه اى است كه همواره به آنان مى پردازند.

و از عموميت علت به دست مى آيد كه حكمى كه مبتنى بر آن علت است يعنى قيم بودن مردان بر زنان نيز عموميت دارد، و منحصر به شوهر نسبت به همسر نيست، و چنان نيست كه مردان تنها بر همسر خود قيمومت داشته باشند، بلكه حكمى كه جعل شده براى نوع مردان و بر نوع زنان است، البته در جهات عمومى كه ارتباط با زندگى هر دو طايفه دارد، و بنابراين پس آن جهات عمومى كه عامه مردان در آن جهات بر عامه زنان قيمومت دارند، عبارت است از مثل حكومت و قضا كه حيات جامعه بستگى به آنها دارد، و قوام اين دو مسؤوليت و يا بگو دو مقام بر نيروى تعقل است، كه در مردان بالطبع بيشتر و قوى تر است تا در زنان، همچنين دفاع از سرزمين با اسلحه كه قوام آن برداشتن نيروى بدنى و هم نيروى عقلى است، كه هر دوى آنها در

مردان بيشتر است تا در زنان.

و بنابراين، اينكه فرمود: «اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّسآءِ،» اطلاقى تام و تمام دارد، و اما جملات بعدى كه مى فرمايد: «فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ ...» كه ظاهر در خصوصياتى است كه بين زن و شوهر هست نمى خواهد اين اطلاق را مقيد كند، بلكه مى خواهد فرعى از فروع اين حكم مطلق را ذكر نموده، جزئى از ميان جزئيات آن كلى را بيان كند، پس اين حكم جزئى است كه از آن حكم كلى استخراج شده، نه اينكه مقيد آن باشد.

وظايف زنان در زندگى مشترك

«فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ،» مراد از صالحات همان معناى لغوى كلمه است، و آن همان است كه به لياقت شخص نيز تعبير مى شود، و كلمه قانتات عبارت است از دوام طاعت و خضوع، و از اينكه در مقابل اين گونه زنان زنان ناشزه را قرار داد، و فرمود: «وَ اللاّتى تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ،» به دست مى آيد كه مراد از صالحات نيز همسران صالح است، نه هر زن صالح، و خلاصه حكمى كه روى صالحات كرده، و فرموده صالحات چنين و چنانند، مخصوص زنان در حال ازدواج است نه مطلق زنان.

و در اين جمله كه به تعبير (زنان صالح چنين و چنانند،) دستور داده كه زنان صالح بايد چنين و چنان باشند، در واقع حكم مربوط به شؤون زوجيت و كيفيت معاشرت منزلى را بيان كرده، و اين حكم در عين حال حكمى است كه در سعه و ضيقش تابع علتش، يعنى همان قيمومت مرد بر زن از نظر زوجيت است، پس بر زن واجب است شوهر را اطاعت كند، و او را در هر شأنى كه به شؤون زوجيت راجع مى شود حفظ نمايد.

استقلال زن در اراده شخصى و عمل فردى و مالكيت

همان طور كه قيمومت صنف مردان بر صنف زنان در مجتمع بشرى تنها مربوط مى شود به جهات عامه اى كه زنان و مردان هر دو در آن جهات شريكند، و چون جهاتى است كه نيازمند به تعقل بيشتر و نيروى زيادتر است كه در مردان وجود دارد،

يعنى امثال حكومت و قضا و جنگ بدون اينكه استقلال زن در اراده شخصى و عمل فردى او خدشه اى بخورد، و بدون اينكه مرد حق داشته باشد اعتراض كند كه تو چرا فلان چيز را دوست مى دارى و يا فلان كار را مى كنى، مگر آنكه زن كار زشت را دوست بدارد، يا مرتكب شود، به شهادت اينكه فرمود: «فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما فَعَلْنَ فى اَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ.» (234 / بقره)

همچنين قيمومت مرد بر زنش به اين نيست كه سلب آزادى از اراده زن و تصرفاتش در آنچه مالك آن است بكند، و معناى قيمومت مرد اين نيست كه استقلال زن را در حفظ حقوق فردى و اجتماعى او، و دفاع از منافعش را سلب كند، پس زن همچنان استقلال و آزادى خود را دارد، هم مى تواند حقوق فردى و اجتماعى خود را حفظ كند، و هم مى تواند از آن دفاع نمايد و هم مى تواند براى رسيدن به اين هدفهايش به مقدماتى كه او را به هدفهايش مى رساند متوسل شود.

مفهوم قيمومت مرد بر زن

معناى قيمومت مرد اين است كه مرد به خاطر اين كه هزينه زندگى زن را از مال خودش مى پردازد، تا از او استمتاع ببرد، پس بر او نيز لازم است در تمامى آنچه مربوط به استمتاع و هم خوابگى مرد مى شود او را اطاعت كند، و نيز ناموس او را در غياب او حفظ كند، و وقتى غايب است مرد بيگانه را در بستر او راه ندهد، و آن بيگانه را از زيبائى هاى جسم خود كه مخصوص شوهر است تمتع ندهد، و نيز در اموالى كه شوهرش در طرف ازدواج و اشتراك در زندگى خانوادگى به دست او سپرده و او را مسلط بر آن ساخته خيانت نكند.

پس معناى آيه موردبحث اين مى شود كه زنان مسلمان سزاوار است صفت صلاح را پيشه خود بسازند، كه اگر چنين كنند قهرا قانتات خواهند بود، يعنى همواره و دائما شوهران خود را در هرچه كه از ايشان بخواهند اطاعت خواهند كرد، البته هر چيزى كه با تمتع شوهران ارتباط داشته باشد، و واجب است بر آنان كه جانب خود را در همه چيزهايى كه متعلق حق شوهران است در غياب شوهران حفظ كنند.

«بِما حَفِظَ اللّهُ،» معناى جمله اين است كه زنان مطيع شوهران خويشند، و حافظ غيب ايشانند، به حفظى كه خدا از حقوق ايشان كرده، چون قيمومت را براى آنان تشريع و اطاعتشان و حفظ غيبتشان را بر زنان واجب فرموده است.

حكم رفتار با زنان ناسازگار

«...وَ اللاّتى تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُواهُنَّ فِى الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَاِنْ اَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً اِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيّا كَبيرا،»

«... و زنانى را كه بيم داريد نافرمانيتان كنند، نخست اندرز دهيد، اگر به اطاعت درنيامدند، با آنها قهر كنيد، و در بستر خود راه ندهيد، و اگر اين نيز مؤثر نشد بزنيدشان اگر به اطاعت درآمدند ديگر براى ادامه زدنشان بهانه جويى مكنيد، و به خاطر علوى كه خدا به شما داده مغرور نشويد، كه دارنده علو و بزرگى خدا است... .» (34 / نساء)

كلمه «نُشوز» به معناى عصيان و استكبار از اطاعت است، و مراد از «خوف نُشوز» اين است كه علائم آن به تدريج پيدا شود، و معلوم گردد كه خانم مى خواهد ناسازگارى كند. در جمله: «فَعِظُوهُنَّ» موعظه را نتيجه ترس از نُشوز، قرار داد، نه از خود نشوز، شايد براى اين بوده كه رعايت حال موعظه را در بين علاج هاى سه گانه كرده باشد، و بفهماند از ميان اين سه راه علاج موعظه علاجى است كه هم در حال نشوز مفيد واقع مى شود، و هم قبل از نشوز، و هنگام پيدا شدن علامت هاى آن و علاج هاى سه گانه همان است كه عبارت: «فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُواهُنَّ فِى الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ» بر آن دلالت مى كند، و از معناى آيه مى دانيم كه بين اين سه علاج ترتيب هست، و مى خواهد بفرمايد اول او را موعظه كنيد، اگر موعظه اثر نگذاشت با او قهر كنيد، و رختخوابتان را جدا سازيد، و اگر اين نيز مفيد واقع نشد، او را بزنيد. دليل بر اين كه رعايت تدريج و ترتيب لازم است اين است كه ترتيب نامبرده به حسب طبع نيز وسايل گوناگونى از كيفردادن است، هركس بخواهد كسى را كيفر كند طبيعتا اول از درجه ضعيف آن شروع مى كند، و سپس به تدريج كيفر را شديد و شديدتر مى سازد.

ظاهر جمله: «وَ اهْجُرُواهُنَّ فِى الْمَضاجِعِ» اين است كه بستر محفوظ باشد، ولى در بستر با او قهر كند، مثلاً در بستر پشت به او كند، و يا ملاعبه نكند، و يا طورى ديگرى بى ميلى خود را به او بفهماند، گو اينكه ممكن است با مثل اين عبارت جدا كردن بستر نيز اراده بشود، ولى بعيد است، چون مضجع را به لفظ جمع آورده، اگر منظور جداكردن «مَضْجَعْ» بوده باشد، ديگر به حسب ظاهر احتياج نبود كلمه نامبرده را به لفظ جمع بياورد.

در مجمع البيان در تفسير جمله: «فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُواهُنَّ فِى الْمَضاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ...،» از امام ابى جعفر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: «هجر در مضاجع به اين است كه در رختخواب زن برود، ولى پشت خود را به او كند، و نيز در معناى زدن از آن جناب روايت كرده كه بايد با مسواك او را زد، (مسواك، چوب كوچكى بود كه براى تميز كردن دندان بكار مى رفت.)»

«فَاِنْ اَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً...،» يعنى اگر در اثر اعمال آن سه راه علاج به اطاعت شما درآمدند، ديگر عليه آنان بهانه جويى مكنيد، و با اينكه اطاعت شما مى كنند براى اذيت و آزارشان دنبال بهانه نگرديد، و در آخر اين مطلب را تعديل مى كند به اينكه «اِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيّا كَبيرا،» و اعلام مى دارد به اين كه مقام پروردگارشان على و كبير است، پس از قدرت و تفوقى كه بر زنان خود دارند مغرور نشوند و سوء استفاده ننموده در اثر غرور به آنها ظلم و استعلا و استكبار نكنند، و همواره به ياد علو مقام پروردگارشان باشند.

ترس از جدائى، و حكم رفع اختلاف بين زن و شوهر

«... وَ اِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَما مِنْ اَهْلِهِ وَ حَكَما مِنْ اَهْلِها اِنْ يُريدا اِصْلاحا يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُما اِنَّ اللّهَ كانَ عَليما خَبيرا،»

«... و اگر ترسيديد كار به جايى بكشد، داورى از خانواده مرد و داورى از خانواده زن بفرستيد، كه اگر بناى آن دو به اصلاح باشد خداى تعالى بينشان را توافق پديد مى آورد، كه خدا همواره دانايى باخبر است.» (35 / نساء)

كلمه «شِقاق» به معناى قهر كردن و عداوت است، خداى سبحان براى مواردى كه احتمال برود كار زن و شوهر به دشمنى بيانجامد دستور داده يك حَكَم از طرف زن، و يك حكم از طرف مرد به مسأله رسيدگى كنند، زيرا دخالت يك حكم اين خطر را دارد كه او جانب يك طرف را بگيرد، و حكم جائرانه كند.

و معناى اينكه فرموده: «اِنْ يُريدا اِصْلاحا يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُما،» اين است كه اگر واقعا هر دو طرف نزاع بناى داشته باشند، و عناد و لجبازى در كارشان نباشد خداى تعالى به وسيله اين دو حَكَم بين آن دو توافق و اصلاح برقرار مى كند، چون وقتى دو طرف زمام اختيار خود را به حكم خود بدهند (حكمى كه خودشان پسنديده اند،) قهرا توافق حاصل مى شود.

ولى در آيه شريفه حصول توافق را به خداى تعالى نسبت داده، به اينكه سبب عادى يعنى اصلاح خواهى آن دو تسليم بودنشان در برابر حُكمى كه حَكَم ها مى كنند در كار هست، و بايد نتيجه را به اين سبب نسبت بدهد، ليكن به خداى تعالى نسبت داد تا در ضمن بفهماند سبب حقيقى و آن كسى كه ميان اسباب ظاهرى و مسببات آنها رابطه برقرار مى كند خداى تعالى است، او است كه هر حقى را به صاحب حق مى دهد، و در آخر آيه مى فرمايد: «اِنَّ اللّهَ كانَ عَليما خَبيرا.»

در كافى به سند خود از ابى بصير از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه در تفسير جمله: «فَابْعَثُوا حَكَما مِنْ اَهْلِهِ وَ حَكَما مِنْ اَهْلِها،» فرمود: اين دو حَكَم بايد با زن و شوهر شرط كنند، كه هر حُكمى كه كردند آن دو قبول كنند، اگر حكم كردند كه بايد از هم

جدا شوند، بپذيرند، و اگر حكم كردند كه بايد با هم باشند بپذيرند. (1)

ص: 544 .

خوف زن از بى ميلى و اعراض شوهر

«وَ اِنِ امْرَاَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزا اَوْ اِعْراضا فَلاجُناحَ عَلَيْهِمآ اَنْ يُصْلِحا بَيْنَهُما صُلْحا وَالصُّلْحُ خَيْرٌ وَ اُحْضِرَتِ الاَْنْفُسُ الشُّحَّ وَ اِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَاِنَ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرا،»

«و هرگاه زنى از بى ميلى و يا سرگرانى شوهرش بيم دارد و بخل كه خدا به منظور حفظ و دفاع از حق در نهاد جانها نهاده در او تحريك شد، او و همسرش مجازند به منظور نوعى اصلاح از قسمتى از حقوق خود صرفنظر كنند و صلح در هر حال بهتر است، و اگر شما مردان احسان كنيد و رعايت تقوا بنمائيد خدا از آنچه مى كنيد باخبر است.» (128 / نساء)

سياق آيه دلالت دارد بر اينكه مراد از صلح و مصالحه كردن اين است كه زن از بعضى حقوق زناشوئى خودش صرفنظر كند تا انس و علاقه و الفت و توافق شوهر را جلب نمايد و به اين وسيله از طلاق و جدائى جلوگيرى كند و بداند كه صلح بهتر است.

اگر شرط اصلاح را خوف نشوز و اعراض قرار داد، نه خود آن دو را، براى اين بود كه صلح موضوعش از زمانى تحقق مى يابد كه علامت ها و آثار ترس آور آن تحقق يابد.

«وَاُحْضِرَتِ الاَْنْفُسُ الشُّحَّ،» كلمه «شُح» به معناى بخل است، و جمله موردبحث مى خواهد اين حقيقت را خاطرنشان سازد كه غريزه بخل يكى از غرائز نفسانيه اى است كه خداى تعالى بشر را بر آن غريزه مفطور و مجبول كرده تا به وسيله اين غريزه منافع و مصالح خود را حفظ نمايد و از ضايع شدن آن دريغ كند، پس هر نفسى داراى شح و بخل هست و بخلش همواره حاضر در نزد او است، يك زن نسبت به حقوقى كه .


1) الميزان ج: 4

در زوجيت دارد يعنى در لباس و خوراك و بستر و عمل زناشوئى، بخل مى ورزد، يعنى از تلف شدن و غصب شدن آن جلوگيرى مى كند، و يك مرد نيز در صورتى كه به زندگى كردن با همسرش بى ميل باشد، از موافقت و محبت و اظهار علاقه به او بخل مى ورزد، در چنين صورتى حرجى بر آن دو نيست در اينكه بين خود صلح برقرار نمايند، يعنى يكى از آن دو از پاره اى حقوق خود چشم پوشى كند.

«وَ اِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَاِنَّ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرا،» اين جمله موعظه اى است براى مردان كه از طريق احسان و تقوا تجاوز نكنند و متذكر اين معنا باشند كه خداى عز و جل از آنچه مى كنند باخبر است، پس در معاشرت با زنان، جور و ستم نكنند و آنان را مجبور نسازند كه از حقوق حق خود چشم بپوشند، هرچند كه خود آنان مى توانند چنين كنند.(1)

ص: 156 .

روايات وارده در زمينه رفتار با همسران

روايات در زمينه رفتار با همسران در جوامع حديث از طرق شيعه و اهل سنت بسيار وارد شده، و از ميان همه آن روايات زيباتر روايتى است كه مرحوم كلينى در كافى از ابى ابراهيم موسى بن جعفر عليه السلام نقل كرده كه فرمود: جهاد زن اين است كه نيكو شوهردارى كند.

و از جامع ترين كلمات در اين باره سخنى است كه در نهج البلاغه آمده، سخنى كه علاوه بر جامعيت مشتمل است به رأس اساس تشريع احكام راجع به زنان، و اين سخن را كافى نيز به سند خود از عبداللّه بن كثير از امام صادق عليه السلام از على بن ابيطالب عليه السلام نقل كرده، و نيز به سند خود از اصبغ بن نباته از آن جناب آورده كه در نامه اى كه به فرزندش نوشته فرموده:

«اِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمانَةَ زن ريحانه است نه قهرمان.»

و همچنين كلام ديگرى كه كه در اين باره از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: .


1) الميزان ج: 5

زن لعبت است، هر كس او را گرفت مراقب باشد ضايعش نسازد، آرى رسول خدا صلى الله عليه و آله تعجب مى كرد از مردى كه همسرش را مى زند، و آنگاه با همان دست با وى معانقه مى كند.

در كافى نيز به سند خود از ابى مريم از امام ابى جعفر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آيا تعجب نيست كه كسى همسرش را بزند، و آنگاه با او دست به گردن شود؟

امثال اين بيانات در احاديث بسيار زياد است، كه اگر كسى در آنها دقت كند نظريه اسلام درباره زنان را درك مى كند.

در تفسير عياشى از ابن مسلم از امام باقر عليه السلام روايت آورده كه فرمود: اميرالمؤمنين در مورد زنى كه به ازدواج مردى درآمده بود و مرد با او و كسان او شرط كرده بود كه اگر همسرى ديگر اختيار كند و از او كناره گيرى نمايد، و يا كنيزى بر سرش بگيرد خود به خود طالق باشد، چنين قضاوت كرد: كه شرط خدا قبل از شرط شما واجب الوفا است، و خداى تعالى قبل از اينكه شما چنين شرطى بكنيد بر عموم امت شرط كرد كه مرد اختيار گرفتن چهار همسر را دارد بنابراين شوهر اگر خواست مى تواند به شرط خود وفا كند و اگر خواست مى تواند او را طلاق ندهد، و همسر ديگرى نيز بگيرد، و يا كنيزى اختيار كند، و اگر او سر راهش را بگيرد، شوهر مى تواند قهر كند، و در بستر پشت به او بخوابد زيرا خداى تعالى فرموده: «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ،» و نيز درباره گرفتن كنيزان فرموده: «احل لكم مما ملكت ايمانكم،» و درباره رابطه زناشوئى فرموده: «وَ اللاّتى تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُواهُنَّ فِى الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَاِنْ اَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً اِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيّا كَبيرا.»

زندگى مشترك با همسران متعدد، با رعايت مساوات و عدالت

«وَ لَنْ تَسْتَطيعُوآا اَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّسآءِ وَ لَوْحَرَصْتُمْ فَلا تَميلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ وَ اِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَاِنَّ اللّهَ كانَ غَفُورا رَحيما،»

«شما هرگز نمى توانيد در بين چند همسر عدالت را (به تمام معنا يعنى زائد بر مقدار واجب شرعى) رعايت كنيد، هرچند كه در آن باره حرص به خرج دهيد پس (حداقل آن يعنى مقدار واجب را رعايت كنيد،) و به كلى از او اعراض مكنيد كه بلاتكليفش گذاريد و اگر اصلاح كنيد و تقوا پيشه خود سازيد و در نتيجه از گناهش درگذريد و به او ترحم كنيد بدانيد كه گذشت و ترحم صفت خدا است.» (129 / نساء)

اين جمله حكم عدالت در بين همسران را بيان مى كند، كه خداى عزوجل در اول سوره تشريع كرده و به مردان حكم كرده بود كه: اگر مى ترسيد نتوانيد عدالت برقرار كنيد به يك زن اكتفا كنيد. نيز جمله: «وَاِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا...،» كه در آيه قبلى بود، به اين معنا اشاره دارد، چون آن جمله خالى از بوئى از تهديد نيست و اين تهديد باعث مى شود كه شنونده در تشخيص حقيقت عدل در بين زنان دچار حيرت شود.

كلمه عدل به معناى حد وسط در بين افراط و تفريط است و تشخيص اين حد وسط از امور صعب و بسيار دشوار است و مخصوصا از اين جهت كه ارتباط با دل ها دارد، چون رعايت دوستى عادلانه در بين زنان و اينكه يك مرد به اندازه مساوى زنان خود را دوست بدارد، امرى ناشدنى است، چون بطور دائم از حيطه اختيار آدمى بيرون است.

لذا خداى تعالى بيان مى كند كه رعايت عدالت به معناى حقيقى آن در بين زنان و اينكه يك مرد حد وسط حقيقى دوستى را در بين زنان خود رعايت كند چيزى است كه هيچ انسانى قادر بر آن نيست، هرقدر هم كه در تحقق دادن آن حرص بورزد، پس آنچه در اين باب بر مرد واجب است اين است كه يكسره از حد وسط به يكى از دو طرف افراط و تفريط منحرف نشود و تا آنجا كه برايش ممكن است رعايت عدالت را بكند و مخصوصا مراقب باشد كه به طرف تفريط يعنى كوتاهى در اداى حق همسر

خود منحرف نگردد و زن خود را بلاتكليف و مانند زن بى شوهر نگذارد كه نه شوهر داشته باشد و از شوهرش بهره مند شود و نه نداشته باشد تا بتواند همسرى ديگر اختيار نموده، و يا پى كار خود برود.

پس، از عدالت در بين زنان آن مقدارى كه بر مردان واجب است اين است كه در عمل و سلوك بين آنان مساوات و برابرى را حفظ كند، اگر حق يكى را مى دهد حق ديگرى را نيز بدهد و دوستى و علاقمندى به يكى از آنان وادارش نكند كه حقوق ديگران را ضايع بگذارد، اين آن مقدار واجب از عدالت است و اما مستحب از عدالت اين است كه به همه آنان احسان و نيكى كند و از معاشرت با هيچ يك از آنان اظهار كراهت و بى ميلى نكند و به هيچ يك بداخلاقى روا ندارد، همچنانكه سيره و رفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله با همسرانش اينطور بود.

و اين ذيل يعنى جمله: «فَلا تَميلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ،» خود دليل بر اين است كه منظور از جمله: «هرگز نمى توانيد بين زنان عدالت برقرار كنيد، هر چند كه بر اين معنا حرص بورزيد،» اين نيست كه قدرت بر عدالت را بطور مطلق نفى كند تا نتيجه اش اين باشد كه به انضمام آن با جمله: «فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً،» ازدواج متعدد در اسلام لغو شود، همچنانكه بعضى از مفسرين اين نتيجه را گرفته و گفته اند: (جمله اول مى فرمايد: هرقدر هم كه كوشش كنيد و حرص بورزيد نمى توانيد بين چند زن رفتارى عادلانه داشته باشيد و جمله دوم مى فرمايد: اگر نتوانستيد عدالت برقرار كنيد به يك زن اكتفا كنيد، پس نتيجه حاصل از انضمام اين دو آيه اين مى شود كه تعدد زوجات در اسلام ممنوع و ملغى است،) و اين اشتباه بزرگى است، براى اينكه جمله: «فَلا تَميلُوا كُلَ الْمَيْلِ...،» مى فرمايد: چنان نباشد كه يكى از زن ها بطور كلى مورد اعراض شما واقع گشته، مثل زنى بشود كه اصلاً شوهر ندارد، و اين خود دليل بر اين است كه جمله: «هرگز نمى توانيد...،» مى خواهد عدالت واقعى و حقيقى را نفى كند و بفرمايد شما نمى توانيد بين چند همسر عدالت واقعى را برقرار نموده (حتى علاقه قلبى خود را بين آنان بطور مساوى تقسيم كنيد،) پس آن مقدار عدالتى كه تشريع شده، عدالت تقريبى

است، آن هم در مرحله رفتار نه در مرحله علاقه قلبى و عدالت تقريبى در مرحله رفتار امرى است ممكن (همچنانكه مى بينيم بسيارى از افراد با تقوا و متدين اين عدالت را رعايت مى كنند و رفتارى يكسان با همسران خود دارند، هرچند كه در دل يكى را از ديگران بيشتر دوست بدارند.)

سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله و عملكرد مسلمانان به آن سنت در جلو چشم رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و آن جناب از رفتار مسلمانان با زنان متعدد خود اطلاع داشت و ايرادى به آنان نمى گرفت و همان سنت تا عصر حاضر در بين مسلمين برقرار و متصل مانده و همه اينها دليل بر بطلان آن توهم است.

علاوه بر اينكه توهم مذكور باعث مى شود بگوئيم: اول آيه تعدد زوجات كه مى فرمايد: «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ،» صرف فرضى است عقلى كه در عالم خارج حتى يك مصداق هم ندارد و اين نظريه باطلى است كه كلام خداى سبحان اجل از مثل آن است.

خداى تعالى بعد از دستورات و نصايحى كه در امر معاشرت با زنان داشت با جمله: «وَاِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَاِنَّ اللّهَ كانَ غَفُورا رَحيما،» مردان را تشويق و ترغيب كرده به اينكه هرگاه امارات و نشانه هاى ناسازگارى را ديدند، بلادرنگ درصدد اصلاح برآيند و بيان فرموده كه اين اصلاح كردن خود يكى از مصاديق تقوا است و تقوا هم به دنبال خود مغفرت و رحمت را مى آورد و اين جمله بعد از جمله: «وَالصُّلْحُ خَيْرٌ،» و بعد از جمله: «وَ اِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا...،» در حقيقت تأكيدى است بعد از تأكيدى ديگر. (1)

ص: 156 .

.

1) الميزان ج: 5

حكم معاشرت شايسته با زنان در جامعه اسلامى

«... وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَاِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسىآ اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئا وَ يَجْعَلَ اللّهُ فيهِ خَيْرا كَثيرا،»

«... و با زنان بطور شايسته معاشرت كنيد، و اگر از آنان بدتان مى آيد بايد بدانيد كه ممكن است شما از چيزى بدتان بيايد كه خدا خير بسيار را در آن نهاده باشد.»(19 / نساء)

كلمه معروف به معناى هر امرى است كه مردم در مجتمع خود آن را بشناسند، و آن را انكار نكنند، و بدان جاهل نباشند، و چون دستور به معاشرت كردن با زنان را مقيد فرمود به قيد معروف قهرا معناى امر به معاشرت با زنان معاشرتى است كه در بين مأمورين به اين امر يعنى مسلمانان معروف باشد. و معاشرتى كه از نظر مردان معروف و شناخته شده، و در بين آنها متعارف است، اين است كه يك فرد از جامعه، جزئى باشد مقوم جامعه، يعنى در تشكيل جامعه دخيل باشد، و دخالتش مساوى باشد با دخالتى كه ساير اعضاء دارند، و در نتيجه تأثيرش در بدست آمدن غرض تعاون و همكارى عمومى به مقدار تأثير ساير افراد باشد، و بالاخره همه افراد مورد اين تكليف قرار گيرند كه هريك كارى را كه در وسع و طاقت دارد و جامعه نيازمند محصول آن كار است انجام دهند، و آنچه از محصول كارش موردنياز خودش است، به خود اختصاص دهد، و مازاد را در اختيار ساير افراد جامعه قرار داده، در مقابل از مازاد محصول كار ديگران آنچه لازم دارد بگيرد، اين آن معاشرتى است كه در نظر افراد جامعه معروف است، و اما اگر يك فرد از جامعه غير اين رفتار كند و معلوم است كه غير اين تنها يك فرض دارد و آن اين است كه ديگران به او ستم كنند و استقلال او در جزئيت براى جامعه را باطل نموده، تابع و غيرمستقل سازند، به اين معنا كه ديگران از حاصل كار او بهره مند بشوند، ولى او از حاصل كار ديگران بهره اى نبرد، و شخص او را مورد استثنا قرار دهند.

و خداى تعالى در كتاب كريمش بيان كرده كه مردم همگى و بدون استثنا چه مردان و چه زنان شاخه هائى از يك تنه درختند، و اجزا و ابعاضى هستند براى طبيعت

واحده بشريت، و مجتمع در تشكيل يافتن محتاج به همه اين اجزا است، همان مقدار كه محتاج جنس مردان است، محتاج جنس زنان خواهد بود، همچنان كه فرمود: «بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ همه از هميد.»

و اين حكم عمومى منافات با اين معنا ندارد، كه هريك از دو طايفه زن و مرد خصلتى مختص به خود داشته باشد، مثلاً نوع مردان داراى شدت و قوت باشند، و نوع زنان طبيعتا داراى رقت و عاطفه باشند، چون طبيعت انسانيت هم در حيات تكوينى و هم اجتماعيش نيازمند به ابراز شدت و اظهار قوت است، و هم محتاج به اظهار مودت و رحمت است، همچنانكه نيازمند به آن است كه ديگران نسبت به او اظهار شدت و قوت كنند و هم اظهار محبت و رحمت نمايند، و اين دو خصلت دو مظهر از مظاهر جذب و دفع عمومى در مجتمع بشرى است.

روى اين حساب دو طايفه مرد و زن از نظر وزن و از نظر اثر وجودى با هم متعادلند، هم چنانكه افراد طايفه مردان با همه اختلافى كه در شؤون طبيعى و اجتماعى دارند، بعضى قوى و عالم و زيرك و بزرگ و رئيس و مخدوم و شريف، و بعضى ديگر ضعيف و جاهل و كودن و مرئوس و خادم و پست اند، و همچنين تفاوت هائى ديگر از اين قبيل دارند، در عين حال از نظر وزن و تأثيرى كه در ساختمان اين مجتمع بشرى دارند متعادلند.

پس مى توان گفت و بلكه بايد گفت كه اين است آن حكمى كه از ذوق مجتمع سالم و دور از افراط و تفريط منبعث مى شود، از ذوق مجتمعى كه طبق سنت فطرت تشكيل شده و عمل مى كند و از آن منحرف نمى شود، اسلام نيز در آيه موردبحث و دستورات ديگر خواسته است انحراف جامعه را برطرف نموده، به طرف همان سنت فطرت بكشاند، بنابراين براى چنين جامعه اى هيچ چاره اى جز اين نيست كه حكم تسويه در معاشرت در آن جارى شود، و اين همان است كه به عبارت ديگر از آن به حريت اجتماعى و آزادى زنان و مردان تعبير مى كنيم، و حقيقت آن اين است كه انسان بدان جهت كه انسان است داراى فكر و اراده است، و نيز داراى اختيار است، مى تواند آنچه

برايش سودمند است از آنچه مضر است انتخاب كند، و در اين اختيارش استقلال دارد، و همين انسان وقتى وارد اجتماع مى شود، در آن حال نيز اختيار دارد، و ليكن در حدودى كه مزاحم با سعادت مجتمع انسانى نباشد، در اين چهار ديوارى استقلال در انتخاب را دارد، و هيچ مانعى نمى تواند از اختيار او جلو بگيرد، و يا او را در انتخاب و اختيار تابع بى چون و چراى غير سازد.

اين معنا نيز منافات ندارد با اينكه بعضى از طبقات و يا بعضى از افراد از يك طبقه به خاطر مصالحى از پاره اى مزايا برخوردار و يا از پاره اى امتيازات محروم باشند. مثلاً مردان در اسلام بتوانند قاضى و حاكم شوند، و به جهاد بروند، و بر آنها واجب باشد نفقه زنان را بدهند، و احكامى ديگر از اين قبيل خاص آنان باشد، و زنان از آنها محروم باشند، و نيز كودكان نابالغ اقرارشان نافذ نباشد، و نتوانند مستقلاً معامله كنند، و مكلف به تكاليف اسلام نباشند، و امثال اين احكام كه در باب حجر (و افرادى كه از تصرفات مالى محجورند)، در كتب فقهى ذكر شده است.

پس همه اين تفاوت ها خصوصيات احكامى است كه متوجه طبقات و اشخاصى از مجتمع مى شود، و علتش اختلافى است كه در وزن اجتماعى آنان است، در عين اينكه همه در اصل داشتن وزن انسانى و اجتماعى شريكند، چون ملاك در داشتن اصل وزن انسان بودن و داراى فكر و اراده بودن است، كه در همه هست.

البته اين را هم بگوئيم كه اين احكام اختصاصى مختص به شريعت مقدسه اسلام نيست، بلكه در تمامى قوانين مدنى و حتى در همه اجتماعاتى كه براى خود سنتى دارند كم و بيش يافت مى شود، هرچند كه قانون نداشته باشند، و زندگيشان جنگلى باشد، و با در نظر گرفتن اين مطالب اگر بخواهيم همه را در يك عبارت كوتاه بگنجانيم جامع ترين آن عبارات جمله مورد بحث است كه مى فرمايد: «وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» كه بيانش گذشت.

و اما جمله: «فَاِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسىآ اَنْ تَكْرَهُوا شَيْئا وَ يَجْعَلَ اللّهُ فيهِ خَيْرا كَثيرا،» از قبيل اظهار يك امر مسلم و معلوم، به صورت امرى مشكوك و محتمل است، تا غريزه تعصب را در شنونده تحريك نكند.

خواهى پرسيد چرا قرآن با تعبير ملايم خواست رسوم و تعصبات مخاطب را تحريك نكند؟ جوابش اين است كه مجتمع بشرى در آن روز يعنى در عصر نزول قرآن زن را در جايگاه و موقعيتى كه در متن واقع دارد، جاى نمى داد، و از اينكه زن را جزء اجتماع بشرى بداند كراهت داشت، و حاضر نبود او را مانند طبقه مردان جزء مقوم بشمارد، بلكه مجتمعاتى كه در آن عصر روى پاى خود ايستاده بودند، يا مجتمعى بود كه زن را موجودى طفيلى و خارج از جامعه انسانى و ملحق بدان مى دانست، ملحق دانستنش از باب ناچارى بود، چون مى خواست از وجودش استفاده كند، و يا مجتمعى بود كه او را انسان مى دانست، ولى انسانى ناقص در انسانيت، نظير كودكان و ديوانگان، با اين تفاوت كه كودكان بالاخره روزى بالغ مى شوند، و داخل انسان هاى تمام عيار مى شوند، و ديوانگان نيز احتمالاً روزى بهبودى مى يافتند، ولى زنان براى هميشه به انسانيت كامل نمى رسيدند، در نتيجه بايد براى هميشه در تحت استيلاى مردان زندگى كنند، و شايد اين كه در جمله: «فَاِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ...،» كراهت را به خود زنان نسبت داد، و فرمود: (اگر از زنان كراهت داشتيد،) و نفرمود: (اگر از ازدواج با زنان كراهت داشتيد،) به خاطر اين بوده كه به اين معنا اشاره كرده باشد. (1)

ص: 401 .

.

1) الميزان ج: 4

نهى از اجراى نظرات خلاف شرع همسران و فرزندان

«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اِنَّ مِنْ اَزْواجِكُمْ وَ اَوْلادِكُمْ عَدُوّا لَكُمْ فَاحْذَروُهُمْ وَ اِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِروُا فَأِنَ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ،»

«هان اى كسانى كه ايمان آورديد! بعضى از همسران و فرزندان شما دشمن شمايند از آنان بر حذر باشيد و اگر عفو كنيد و از خطاهايشان بگذريد و بديهايشان را نديده بگيريد كارى خدايى كرده ايد چون خداى تعالى هم غفور و رحيم است،» (14/تغابن)

«اِنَّما اَمْوالُكُمْ وَ اَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ اللّهُ عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظيمٌ.»

«جز اين نيست كه اموال و اولاد شما فتنه و مايه آزمايش شمايند و نزد خدا اجرى عظيم هست.» (15 / تغابن)

وابسته كردن دشمنى همسران را به مؤمنين مجموعا علت حكم را مى رساند و مى فهماند كه بعضى از همسران مؤمنين كه با آنان دشمنى مى ورزند بدان علت مى ورزند كه شوهرانشان ايمان دارند، و عداوت به خاطر ايمان جز اين نمى تواند علت داشته باشد كه اين زنان بى ايمان مى خواهند شوهران خود را از اصل ايمان، و يا از اعمال صالحه اى كه مقتضاى ايمان است، از قبيل انفاق در راه خدا و هجرت از دارالكفر، برگردانند و منصرف كنند، و شوهران زيربار نمى روند، قهرا زنان با آنان دشمنى مى كنند، و يا مى خواهند كفر و معصيت هاى بزرگ از قبيل بخل و خوددارى از انفاق در راه خدا را بر آنان تحميل كنند، چون دوست مى دارند شوهران بجاى علاقمندى به راه خدا و پيشرفت دين خدا و مواسات با بندگان خدا، به اولاد و همسران خود علاقمند باشند، و براى تأمين آسايش آنان به دزدى و غصب مال مردم دست بزنند.

پس خداى سبحان بعضى از فرزندان و همسران را دشمن مؤمنين شمرده، البته دشمن ايمان ايشان، و از اين جهت كه دشمن ايمان ايشانند شوهران و پدران را وادار مى كنند دست از ايمان به خدا بردارند، و پاره اى اعمال صالحه را انجام ندهند، و يا بعضى از گناهان كبيره و مهلكه را مرتكب شوند، و چه بسا مؤمنين در بعضى از

خواسته هاى زن و فرزند به خاطر محبتى كه به آنان دارند اطاعتشان بكنند، و لذا در آيه شريفه مى فرمايد: از اين گونه زنان و فرزندان حذر كنيد، و رضاى آنها را مقدم بر رضاى خدا نگيريد!

«وَ اِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِروُا فَأِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ،» سه جمله «تَعْفُوا،» و «تَصْفَحُوا،» و «تَغْفِروُا» مى خواهند مؤمنين را تشويق كنند به اينكه اگر زن و فرزندانشان آثار دشمنى مذكور را از خود بروز دادند، صرفنظر كنند، و در عين حال برحذر باشند كه فريب آنان را نخورند.

«اِنَّما اَمْوالُكُمْ وَ اَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ وَ اللّهُ عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظيمٌ،» كلمه فتنه به معناى گرفتارى هايى است كه جنبه آزمايش دارد، و آزمايش بودن اموال و فرزندان به خاطر اين است كه اين دو نعمت دنيوى از زينت هاى جذاب زندگى دنيا است، نفس آدمى به سوى آن دو آن چنان جذب مى شود كه از نظر اهميت همپايه آخرت و اطاعت پروردگارش قرار داده، رسما بر سر دو راهى قرار مى گيرد، و بلكه جانب آن دو را مى چرخاند، و از آخرت غافل مى شود، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: «اَلْمالُ وَالْبَنُونَ زينَةُ الْحَيوةِ الدُّنْيا.» (46 / كهف)

و تعبير آيه موردبحث كنايه از نهى است، مى خواهد از غفلت از خدا به وسيله مال و اولاد نهى كند، و بفرمايد: با شيفتگى در برابر مال و اولاد جانب خدا را رها نكنيد، با اينكه نزد او اجرى عظيم هست. (1)

ص: 515 .

.

1) الميزان ج: 19

بچه دارى

حكم شير دادن به بچه، و وظايف والدين

«وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ اَرادَ اَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ اِلاّ وُسْعَها لاتُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ فَاِنْ اَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما وَ اِنْ اَرَدْتُمْ اَنْ تَسْتَرْضِعُوا اَوْلادَكُمْ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ اِذا سَلَّمْتُمْ ما اتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»

«مادران، فرزندان خويش را دو سال تمام شير دهند، براى كسى كه مى خواهد شيردادن را كامل كند، و صاحب فرزند خوراك و پوشاك آنها را به شايستگى عهده دار است، هيچكس بيش از توانش مكلف نمى شود، هيچ مادرى به سبب طفلش زيان نبيند و نه صاحب فرزند به سبب فرزندش، وارث نيز مانند اين را برعهده دارد، اگر پدر و مادر به رضايت و مشورت هم خواستند طفل را از شير بگيرند گناهى بر آنان نيست، و اگر خواستيد براى فرزندان خود دايه بگيريد، اگر فردى را كه در نظر مى گيريد به شايستگى به او حقى بدهيد گناهى بر شما نيست، از خدا بترسيد و بدانيد كه خداى بيناى اعمال شما است.»(233 / بقره)

حكم در آيه شريفه تنها در مورد «والِدِه» و «وَلَد» و «مَوْلُودٌلَه» يعنى والد تشريع شده است، و امااينكه چرا بجاى والد كلمه «مَوْلُودٌ لَه» (آن كس كه فرزند براى او متولدشده،) را به كار برده؟ براى اين بوده كه به حكمت حكمى را كه تشريع كرده اشاره نموده باشد، يعنى بفهماند پدر به علت اينكه فرزند براى او متولد مى شود و در بيشتر احكام زندگيش ملحق به اوست البته در بيشترش نه همه احكام كه بيانش در آيه تحريم خواهد آمد. ناگزير مصالح زندگى و لوازم تربيت و از آن جمله خوراك و پوشاك و نفقه مادرى كه او را شير مى دهد به عهده او است، و اين هم به عهده مادر او است كه پدر فرزند را ضرر نزند، و آزار نكند، براى اينكه فرزند براى پدرش متولد شده است.

حق مطلب در مسأله فرزند اين است كه نظام تكوين فرزند را ملحق به پدر و مادر،

هردو مى كند، براى اينكه هستى فرزند مستند به هر دوى آنها است، و اما اعتبار اجتماعى البته در اين باره مختلف است، بعضى از امت ها فرزند را ملحق به مادر مى دانند، و بعضى به پدر، و آيه شريفه، نظريه دوم را معتبر شمرده و با تعبير از پدر به «مَوْلُودٌ لَه» به اين اعتبار اشاره كرده است.

در تفسير عياشى در ذيل آيه: «وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ...،» از امام صادق عليه السلام روايت آمده كه اين آيه را تلاوت كرد، سپس فرمود: فرزند، مادام كه شير مى خورد متعلق به پدر و مادر است، و هر دو بالسويه با فرزندشان مرتبطند، ولى همينكه از شير گرفته شد پدر از مادر و بستگان وى به او نزديكتر و سزاوارتر است، و اگر پدر، زنى را پيدا كند كه با روزى چهار درهم او را شير بدهد، و مادر گفت من پنج درهم مى گيرم، پدر قانونا مى تواند فرزند را از همسرش بگيرد، و به دايه بدهد، ليكن اين عمل اخلاقا درست نيست، و نوعى اجبار و خشونت نسبت به فرزند است، و او را در دامن مادرش باقى گذاشتن به لطف و مهربانى و مدارا نزديك است.

دوره كامل شيردادن

«وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ اَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ... .»

«مادران، فرزندان خويش را دو سال تمام شير دهند... .»

«اِرْضاع» به معناى مكيدن پستان به منظور نوشيدن شير از آن است، و كلمه «حَوْل» به معناى سال است، و اگر سال را حول (گردش) ناميده اند به خاطر اين است كه سال مى گردد و اگر حول را به وصف كمال مقيد كرد، براى اين بود كه سال اجزاى بسيارى دارد، دوازده ماه و سيصد و پنجاه و پنج روز است، و چه بسا مى شود كه به مسامحه يازده ماه و يا سيصد و پنجاه روز را هم يك سال مى نامند، مثال مى گويند: در فلان شهر يك سال ماندم، در حالى كه چند روز كمتر بوده است.

حق ادامه شير دادن مادر مطلقه

«لِمَنْ اَرادَ اَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ،»

«براى كسى كه مى خواهد شيردادن را كامل كند.»

جمله «لِمَنْ اَرادَاَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ،» دلالت دارد بر اينكه: حضانت (كودكى را در دامن پروريدن) و شيردادن حق مادر طلاق داده شده، و موكول به اختيار او است. اگر خواست مى تواند كودكش را شير دهد و در دامن بپرورد، و اگر نخواست مى تواند از اين كار امتناع بورزد، و همچنين رساندن مدت دو سال را به آخر، حق اوست، اگر خواست مى تواند دو سال كامل شير دهد، و اگر نخواست مى تواند مقدارى از دو سال شير داده، از تكميل آن خوددارى كند، و اما شوهر چنين اختيارى ندارد، كه از ابتدا اگر خواست بچه را از همسر مطلقه اش بگيرد و اگر نخواست نگيرد، البته در صورتى كه همسرش موافق بود، مى تواند يكى از دو طرف را اختيار كند، همچنانكه جمله «فَاِنْ اَرادا فِصالاً...،» اين معنا را مى رساند.

رعايت حق حضانت و شير دادن مادر

«وَ عَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ اِلاّ وُسْعَها لاتُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ...»

«و صاحب فرزند خوراك و پوشاك آنها را به شايستگى عهده دار است هيچكس بيش از توانش مكلف نمى شود، هيچ مادرى به سبب طفلش زيان نبيند و نه صاحب فرزند، به سبب فرزندش، وارث نيز مانند اين را برعهده... .»

منظور از كلمه مولود له پدر طفل است و منظور از رزق و كسوت، خرجى و لباس است، و خداى عزوجل اين خرجى و نفقه را مقيد به معروف كرد، يعنى متعارف از حال چنين شوهر و چنين همسر و آنگاه مطلب را چنين تعليل كرد: كه خدا هيچ كسى را به بيش از طاقتش تكليف نمى كند، و آنگاه دو حكم ديگر هم بر اين حكم ضميمه كرد:

اول اينكه: حق حضانت و شيردادن و نظير آن مال همسر است، پس شوهر نمى تواند به زور ميان مادر و طفل جدائى بيندازد، و يا از اينكه مادر فرزند خود را

ببيند، و يا مثلاً ببوسد، و يا در آغوش بگيرد جلوگيرى كند، براى اينكه اين عمل مصداق روشن مضاره و حرج بر زن است، كه در آيه شريفه، از آن نهى شده است.

رعايت حق پدر بوسيله مادر

دوم اينكه: زن نيز نمى تواند در مورد بچه شوهر، به شوهر مضاره و حرج وارد آورد، مثلاً نگذارد پدر فرزند خود را ببيند، و از اين قبيل ناراحتى ها فراهم كند، چون در آيه شريفه مى فرمايد: «لا تُضارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ: نه زن به وسيله فرزندش به ضرر و حرج مى افتد، و نه پدر!»

پس در جمله موردبحث، هم حكم تشريع مراعات شده، و هم حكم تكوين، يعنى هم فرموده، از نظر تكوين، فرزند هم مال پدر و هم مال مادر است، و از طرفى ديگر فرموده: از نظر تشريع و قانون، فرزند تنها از آن پدر است.

هزينه هاى بچه و نفقه همسر مطلقه بعد از فوت پدر

«... وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ،»

«... وارث نيز مانند اين را بر عهده دارد... .»

از ظاهر آيه برمى آيد: آنچه كه به حكم شرع به گردن پدر است، مانند خرجى و لباس، در صورتى كه پدر فوت شود به گردن وارث او خواهد بود.

(از آنجا كه اصل اين مسائل مربوط به فقه است در اين موارد بايد به كتب فقهى مراجعه شود، و آنچه ما در معناى آيه گفتيم موافق با مذهب ائمه اهل بيت عليهم السلام است، چون از اخبارى كه از ايشان رسيده، همين معنا استفاده مى شود، و همچنين موافق باظاهرآيه شريفه نيز هست).

در تفسير عياشى از امام باقر و يا امام صادق عليه السلام روايت كرده كه در ذيل جمله «وَ عَلَى الْوارِثِ مِثْلُ ذلِكَ،» فرمود: منظور خرج است، اگر شوهر در همين ايام از دنيا برود نفقه زن مطلقه اش را بايد ورثه او بدهند.

و نيز در همان كتاب از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه در معناى همين جمله فرمود:

وارث هم مانند خود متوفى نبايد زن مطلقه را آزار دهد، مثلاً بگويد نمى گذارم بچه اش به ديدنش برود، و زن مطلقه هم وارث را نبايد آزار دهد، مثلاً اگر ورثه چيزى نزد او دارند از دادنش مضايقه نكند، و ورثه نبايد بر آن كودك سخت بگيرند.

بازگرفتن بچه از شير

«فَاِنْ اَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَيْهِما وَ اِنْ اَرَدْتُمْ اَنْ تَسْتَرْضِعُوا اَوْلادَكُمْ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ اِذا سَلَّمْتُمْ مااتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَاتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ.»

«اگر پدر و مادر به رضايت و مشورت هم خواستند طفل را از شير بگيرند گناهى بر آنان نيست و اگر خواستيد براى فرزندان خود دايه بگيريد، اگر فردى را كه در نظر مى گيريد به شايستگى به او حقى بدهيد گناهى بر شما نيست، از خدا بترسيد و بدانيد كه خدا بيناى اعمال شما است!»

«فَاِنْ اَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ...» كلمه فصال به معناى از شير جداكردن كودك است، و كلمه تشاور به معناى اجتماع كردن در مجلس مشاوره است، و اين جمله به خاطر حرف فاء كه در آغاز دارد تفريع بر حقى است كه قبلاً براى زوجه تشريع شده، و به وسيله آن حرج از بين برداشته شد، پس حضانت و شيردادن بر زن واجب و غيرقابل تغيير نيست، بلكه حقى است كه مى تواند از آن استفاده كند و مى تواند تركش كند.

پس ممكن است نتيجه مشورتشان اين باشد كه هر دو راضى شده باشند بچه را از شير بگيرند، بدون اينكه يكى از دو طرف ناراضى و يا مجبور باشد و همچنين ممكن است نتيجه اين باشد كه پدر، فرزند خود را به زنى ديگر بسپارد تا شيرش دهد، و همسر خودش راضى به شير دادن نشود و يا فرضا شيرش خراب باشد، و يا اصلاً شير نداشته باشد، و يا جهاتى ديگر، البته همه اين ها در صورتى است كه مرد به خوبى و خوشى آنچه را كه زن استحقاق دارد به او بدهد، و در همه موارد منافاتى با حق

زن نداشته باشد، و قيد «اِذا سَلَّمْتُمْ ما اتَيْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ،» همين را مى رساند.

«وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ!»

در اين جمله، امر به تقوا مى كند و اينكه اين تقوا به اصلاح صورت اين اعمال باشد، چون احكام نامبرده همه امورى بود مربوط به صورت ظاهر، و لذا دنباله جمله فرمود: و بدانيد كه خدا بدانچه مى كنيد بينا است...، به خلاف ذيل آيه قبلى يعنى آيه «وَ اِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ...،» (231/بقره) كه در ذيل آن فرمود: از خدا پروا كنيد، و بدانيد كه خدا به هر چيزى دانا است!

براى اين كه آيه نامبرده مشتمل بود بر جمله: «وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِرارا لِتَعْتَدُوا،» (231/بقره) و معلوم است كه ضرار و دشمنى سبب مى شود كه از ظاهر اعمال تجاوز نموده، به نيت نيز سرايت كند، و در نتيجه پاره اى از دشمنى هايى كه در صورت عمل ظاهر نيست انجام دهد، دشمنى هائى كه بعدها اثرش معلوم گردد.(1)

ص: 360 .

.

1) الميزان ج: 2

پاكيزگى و زناشوئى

پاكيزگى از نظر اسلام، و پاكيزگى در زناشوئى

طهارت و پاكيزگى در مقابل نجاست از كلماتى است كه معنايش در ملت اسلام داير است، و احكام و خواصى براى آنها تشريع شده، و قسمت عمده اى از مسائل دينى را تشكيل مى دهد، و اين دو كلمه به خاطر اينكه بسيار بر سر زبانها است، حقيقتى شرعى و يا حداقل حقيقت متشرعه اى گرديده است كه معناى اين دو جور حقيقت در فن اصول بيان شده است.

اسلام معناى طهارت و نجاست را معتبر شمرده، و همچنين طهارت و نجاست مادى و معنوى هردو را پذيرفته، بلكه در معارف كليه و در قوانين مقرره نيز سرايت داده، بعضى قوانين را طاهر، و بعضى را نجس خوانده، از آن جمله مى فرمايد: «وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّى يَطْهُرْنَ،» (222 / بقره) كه منظور از اين طهارت پاكى از حيض است، و «وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ،» (4 / مدثر) و «لكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ،» (6 / مائده) و «اُولآئِكَ الَّذينَ لَمْ يُرِدِ اللّهُ اَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ،» (41 / مائده) و «لا يَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّروُنَ»(79 / واقعه).

شريعت اسلام همچنين يك عده چيزهائى را نجس شمرده، مانند:

خون، بول، غائط، و منى از انسان و بعضى حيوانات،

و پاره اى حيوانات زنده چون خوك،

و حكم كرده به اينكه در نماز و خوردن و نوشيدن از آنها اجتناب شود.

و امورى را هم طهارت خوانده، مانند:

شستشوى جامه و بدن ازنجاستى كه به آنهابرخورده كه آن راطهارت خبيثه خوانده،

و طهارت با وضو و غسل آنطور كه در كتب فقهى شرح داده شده به دست مى آيد و آن را طهارت حدثيه خوانده.

اسلام دين توحيد است، و تمامى فروع آن به همان اصل واحد برمى گردد، و آن اصل واحد است، كه در تمامى فروع دين منتشر شده است.

از اينجا روشن مى گردد كه اصل توحيد، طهارت هم هست، طهارت كبرا نزد خداى سبحان، و بعد از اين طهارت كبرا و اصلى، بقيه معارف كليه نيز طهارت هائى است براى انسان، و بعد از آن معارف كليه اصول اخلاقى فاضله نيز طهارت باطن از رذائل است، و بعد از اصول اخلاقى احكام عملى نيز كه به منظور صلاح دنيا و آخرت بشر تشريع شده طهارت هائى ديگر است، و آيات مذكوره نيز بر همين مقياس انطباق دارد، هم آيه: «يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ،» (6 / مائده) و هم آيه: «وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا،» (33 / احزاب) و هم آيات ديگرى كه در معناى طهارت وارد شده است.

پاك شدن ماهانه رحم در بانوان

«وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْمَحيضِ قُلْ هُوَ اَذًى،»

«از تو از مسأله حيض مى پرسند بگو آن آزارى است براى زنان.» (222 / بقره)

«حَيض» جريان خون معروفى است كه صفات مخصوصى دارد، و زنان حائض آن صفات را مى شناسند.

اينكه محيض را «اَذًى» خوانده، چون خون حيض كه به عادت زنان مربوط است، از عمل خاصى حاصل مى شود كه طبيعت زن در مزاج خون طبيعى زن انجام مى دهد، و مقدارى از خون طبيعى او را فاسد و از حال طبيعى خارج نموده، و به داخل رحم مى فرستد، تا بدين وسيله رحم را پاك كند، و يا اگر جنين در آن باشد، با آن خون جنين را غذا دهد، و يا اگر بچه بدنيا آمده ماده اصلى براى ساختن شير جهت كودك را آماده سازد.

اوقات كناره گيرى از آميزش

«فَاعْتَزِلُواالنِّساءَ فِى الْمَحيضِ وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّى يَطْهُرْنَ،»

«پس بايد كه از زنان در حال حيض كناره گيرى كنيد و با ايشان نزديكى جنسى ننمائيد تا وقتى كه پاك شوند.» (222 / بقره)

كلمه «اَذًى» را به معناى ضرر گرفتند، «مَحيضْ» را هم به معناى جمع شدن با زنان در حال حيض گرفته، و در معناى آيه گفته اند: از تو مى پرسند آيا در چنين حالى جايز است با زنان جمع شد؟ جواب داده شده اين عمل ضرر است، و درست هم هست چون پزشكان گفته اند: طبيعت زن در حال حيض سرگرم پاك كردن رحم، و آماده كردن آن براى حامله شدن است، و جماع در اين حال نظام اين عمل را مختل مى سازد، و به نتيجه اين عمل طبيعى يعنى به حمل و به رحم زن صدمه مى زند.

كناره گيرى از آميزش در اقوام مختلف

«اِعْتِزال» به معناى عزلت گرفتن و دورى گزيدن از معاشرت است، و مراد از اعتزال ترك نزديكى از محل خون است.

طوائف مختلف مردم در مسأله محيض آراء و مذاهبى مختلف دارند، يهود در آن مسأله شدت عمل به خرج مى داد، و در حال حيض زنان، حتى از غذا و آب و محل زندگى و بستر زنان دورى مى كرد، و در تورات نيز احكامى سخت درباره زنان حائض و كسانى كه در محل زندگى و در بستر و غيره با ايشان نزديكى مى كنند وارد شده است.

و اما نصارا، در مذهب ايشان هيچ حكمى درباره اجتماع با زنان حائض، و نزديك شدن به ايشان نيامده، و اما مشركين عرب، آنان نيز در اين باره هيچ حكمى نداشتند، جز اينكه ساكنين مدينه و دهات اطراف آن، از اين كار اجتناب مى كردند، و اين بدان جهت بود كه آداب و رسوم يهوديان در ايشان سرايت كرده بود، و همان سخت گيرى هاى يهود را در معاشرت با زنان حائض معمول مى داشتند، و اما

عرب هاى ديگر، چه بسا اين عمل از مستحب هم مى دانستند، و مى گفتند جماع با زنان در حال حيض باعث مى شود فرزندى كه ممكن است پديد شود خونخوار باشد، و خونخوارى در ميان عشاير صحرانشين صفتى پسنديده بوده است.

و به هر حال پس اينكه فرمود: «از زنان در حال حيض كناره گيرى كنيد!» هرچند ظاهرش امر به مطلق كناره گيرى است همانطور كه يهوديان مى گفتند، و هرچند كه براى تأكيد اين ظاهر بار دوم هم فرمود: «وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ،» و ليكن جمله: «فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ اَمَرَكُمُ اللّهُ» با در نظر داشتن اينكه منظور از: «آنجائى كه خدا دستور داده،» همان مجراى خون است، كه در آخر آيه است، خود قرينه است بر اينكه جمله: «فَاعْتَزِلُوا،» و جمله دوم يعنى «وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ» جنبه كنايه دارند، نه تصريح، و مراد از آمدن زنان و نزديكى با ايشان نزديكى از محل خون است فقط، نه مطلق مخالطت و معاشرت، و نه مطلق تمتع و لذت گيرى از آنان.

پس معلوم شد اسلام در مسأله حيض زنان راه وسط را اتخاذ كرده، راهى ميانه در بين تشديد تمامى كه يهود اتخاذ كرده، و در بين اهمال مطلقى كه نصارا پيش گرفته اند، و آن راه ميانه اين است كه مردان در هنگام عادت زنان از محل ترشح خون نزديكى نكنند، و تمتعات غير اين را مى توانند ببرند.

اوقات مجاز آميزش

«... حَتّى يَطْهُرْنَ فَاِذا تَطَهَّرْنَ فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ اَمَرَكُمُ اللّهُ اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ،»

«... تا وقتى كه پاك شوند، پس همينكه غسل كردند مى توانيد آن طور كه خدا دستورتان داده با ايشان نزديكى كنيد كه خدا مردم تائب را دوست مى دارد و آنهائى را هم كه در پى پاك شدن هستند دوست مى دارد.» (222 / بقره)

طهارت در جمله: «حَتّى يَطْهُرْنَ،» به معناى قطع شدن جريان خون از زنان است، و در جمله: «فَاِذا تَطَهَّرْنَ،» يا به معناى شستن محل خون است، و يا به معناى غسل كردن

است، و جمله: «فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ اَمَرَكُمُ اللّهُ...،» امرى است كه تنها جواز را مى رساند، و دلالت بر وجوب ندارد، چون بعد از نهى واقع شده، و مى خواهد بطور كنايه بفهماند: بعد از پاك شدن، و يا غسل كردن زن، نزديكى كردن با او جايز است، و اين ادبى است الهى و لايق به قرآن كريم!

و اگر امر نامبرده را مقيد كرد به قيد «اَمَرَكُمُ اللّهُ،» براى اين بود كه آن ادب را تكميل كرده باشد چون عمل جماع در نظر بدوى امرى است لغو و لهو، لذا آن را مقيد كرد به امر خدا، و با اين قيد از امورى قرارش داد كه خدا تكوينا به آن امر كرده، تا دلالت كند بر اينكه جماع يكى از امورى است كه تماميت نظام نوع انسانى هم در حياتش و هم در بقايش منوط به آن است، پس سزاوار نيست چنين امرى را بازيچه قرار داد، بلكه بايد از ديدگاه يكى از اصول نواميس تكوينيش نظر كرد .

و آيه شريفه: «فَأْتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ اَمَرَكُمُ اللّهُ...،» از نظر سياق شباهت به آيه شريفه: «فَالاْنَ باشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ،» (187 / بقره) و آيه: «فَأْتُوا حَرْثَكُمْ اَنّى شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوالاَِنْفُسِكُمْ،» (223 / بقره) دارد، پس از اين شباهت چنين به نظر مى رسد كه مراد از امر به آمدن در آيه موردبحث، امر تكوينى است، كه خلقت و تكوين انسان هم بر آن دلالت دارد، چون خلقتش مجهز به اعضائى است كه اگر مسأله تناسل نبود اعضائى زايد و بيهوده بود، و نيز مجهز به قوائى است كه انسان را به عمل زناشوئى دعوت مى كند، تا نسل بشر قطع نگردد، پس امر نامبرده امر شرعى نيست، همچنانكه منظور از كتابت در جمله: «وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ،» نيز همين مسأله توالد و تناسل است، و اين معنا به خوبى از آيه استفاده مى شود.

بعضى از مفسرين به اين آيه استدلال كرده اند بر اينكه جمع شدن با زنان از عقب حرام است، ولى استدلال بسيار سست و ناپسند است، براى اينكه منشأ و اساس آن يكى از دو پندار است، كه هر دو غلط است، يا گمان كرده اند كه مفهوم: «پس نزد ايشان شويد از آنجا كه خدا دستور داده،» اين است كه از عقب نزديك نشويد، كه اين مفهوم لقب است، و قطعا حجت نيست و اين عبارت كه فرمان تكوينى خدا به

اينكه بايد نسل بشر حفظ شود با نزديكى از جلو اطاعت مى شود، هيچ ربطى به حليت و حرمت ساير اقسام نزديكى ندارد.

اهميت پاكيزگى از نظر خدا

«اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ!»

توبه به معناى برگشتن به سوى خداى سبحان است و تَطَهُّر به معناى پذيرفتن و شروع به طهارت است، يا بگو صرفنظر كردن جدى از پليدى و برگشتن به اصل (يعنى طهارت) است، پس در نتيجه هر دو عنوان توبه و تطهر در مورد اوامر و نواهى خدا، و مخصوصا در مورد طهارت و نجاست صادقند، چون گردن نهادن به اوامر خدا و دست بردارى از هرچيز كه خدا نهى كرده، هم تطهر از قذارت است، كه مخالف اصل و مفسده آور است، و هم توبه و بازگشت به سوى خدا است، و به همين مناسبت بوده كه خداى تعالى حكم در آيه را با جمله: «اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوّابينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرينَ...،» تعليل نموده است.

چون لازم است ميان حكم و علتى كه براى آن ذكر مى شود مناسبت و انطباقى باشد و در آيه مورد بحث چند حكم آمده، يكى دورى كردن از جماع در حال حيض، و يكى انجام اين عمل در غير آن حال، و از آنجائى كه توابين و متطهرين در جمله موردبحث مطلق آمده، تمامى مراتب توبه و طهارت را به بيانى كه گذشت شامل مى شود.

و چون كلمه «تَوّابين» صيغه مبالغه و به معناى كسى است كه بسيار توبه مى كند، بعيد نيست اين مبالغه را از كلمه متطهرين نيز استفاده كنيم، در نتيجه كثرت در توبه و طهارت از هر جهت استفاده شود، هم كثرت از جهت نوع توبه و طهارت، و هم از جهت عدد آن دو، آن وقت معنا چنين مى شود كه خدا همه انواع توبه را دوست مى دارد، چه اينكه با استغفار باشد و چه اينكه با امتثال همه اوامر و نواهى او باشد، و چه با معتقد شدن به همه اعتقادات حقه باشد، و نيز خدا همه انواع تطهر را دوست مى دارد، چه اينكه با گرفتن وضو و انجام غسل باشد، و چه اينكه با انجام اعمال

صالحه باشد، و چه اينكه با كسب علوم حقه باشد، هم همه اين انواع توبه و تطهر را دوست مى دارد، و هم تكرار آن دو را.

همسران شما كشتزار شمايند!

«نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ اَنّى شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوالاَِنْفُسِكُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّكُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِالْمُؤْمِنينَ!»

«زنان شما كشتزار شمايند از هر طرف خواستيد به كشتزار خود درآئيد و در صدد پديد آوردن يادگارى و نسلى براى خود برآئيد و از خدا پروا كنيد و بدانيد كه شما او را ديدار خواهيد كرد و مؤمنين را بشارت ده!»(223 / بقره)

نسبت زنان به جامعه انسانى نسبت كشتزار است به انسان كشت كار، همانطور كه كشتزار براى بقاى بذر لازم است، و اگر نباشد بذرها به كلى نابود مى شود، و ديگر غذائى براى حفظ حيات و ابقاى آن نمى ماند، همچنين اگر زنان نباشند نوع انسانى دوام نمى يابد، و نسلش قطع مى شود.

آرى خداى سبحان تكون و پديد آمدن انسان، و يا بگو به صورت انسان درآمدن ماده را تنها در رحم مادران قرار داده، و از سوى ديگر طبيعت مردان را طورى قرار داده كه متمايل و منعطف به سوى زنان است با اينكه مقدارى از آن ماده اصلى در خود مردان هم وجود دارد، و در نتيجه ميان دو دسته از انسانها مودت و رحمت قرار داده و چون چنين بوده قطعا غرض از پديدآوردن اين جذبه و كشش، پديدآوردن وسيله اى بوده براى بقاى نوع، پس ديگر معنا ندارد، آن را مقيد به وقتى و يا محلى معين نموده، از انجام آن در زمانى و مكانى ديگر منع كند، بله مگر آنكه در يك مورد خاص انجام اين عمل مزاحم با امرى ديگر شود، امرى كه فى نفسه واجب بوده، و اهمالش جايز نباشد و با اين بيان معناى جمله: «وَ قَدِّمُوالاَِنْفُسِكُمْ،» به خوبى روشن مى شود.

نتيجه روابط زناشوئى صالح: تولد فرزند صالح و توشه آخرت

«وَ قَدِّمُوالاَِنْفُسِكُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّكُمْ مُلاقُوهُ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنينَ،»

«و درصدد پديد آوردن يادگارى و نسلى براى خود برآئيد و از خدا پروا كنيد و بدانيد كه شما او را ديدار خواهيد كرد و مؤمنين را بشارت ده!»

مراد از اينكه فرمود: «قَدِّمُوالاَِنْفُسِكُمْ» كه خطاب به مردان است و يا به مردان و زنان هر دو، واداشتن انسان ها به ازدواج و تناسل است، تا نوع بشر در زمين باقى بماند، و اين هم معلوم است كه غرض خداى سبحان از بقاى نوع بشر در زمين، بقاى دين او، و ظهور توحيد و پرستش او است، و براى اين است كه جوامع بشرى باشند تا با تقواى عمومى خود او را بپرستند، همچنانكه فرمود: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونِ» (56 / ذاريات).

بنابراين اگر دستوراتى مى دهد كه با حيات آنان و بقايشان مرتبط است، براى اين است كه به اين وسيله آنان را به عبادت پروردگارشان برساند، نه براى اينكه بيشتر به دنيا بگروند، و در شهوات شكم و فرج فرورفته، در وادى غى و غفلت سرگردان شوند.

پس مراد از جمله: «و براى خود مقدم بداريد،» هرچند مسأله توالد و تقديم داشتن افرادى جديدالوجود به بشريت و جامعه است، بشريتى كه همه روز افراد زيادى از آن دستخوش مرگ و فنا مى شود، و به مرور زمان عددش نقصان مى پذيرد، و ليكن اين مطلوبيت فى نفسه نيست غرض به خود توالد تعلق نگرفته، بلكه براى اين است كه با توالد و آمدن افرادى جديد به روى زمين ذكر خداى سبحان در زمين باقى بماند، و افراد صالحى داراى اعمال صالح پديد آيند، تا خيرات و مثوباتشان هم عايد خودشان شود، و هم عايد پدرانى كه باعث پديد آمدن آنان شدند، همچنانكه فرمود: «وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ اثارَهُمْ.» (12 / يس)

بيانى كه از نظر خواننده گذشت اين احتمال را تأييد مى كند كه مراد از تقديم براى خود، از پيش فرستادن اعمال صالح است، براى روز قيامت، همچنانكه در جائى ديگر فرموده:«يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ،» (40 / نبأ) و نيز فرموده: «وَماتُقَدِّمُوا

لاَِنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدوُهُ عِنْدَ اللّهِ هُوَ خَيْرا وَ اَعْظَمَ اَجْرا» (20 / مزمل)

پس جمله: «وَ قَدِّمُوا لاَِنْفُسِكُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا اَنَّكُمْ مُلاقُوهُ،» از نظر سياق نظير آيه: «يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» (18/حشر) مى باشد.

پس مراد از جمله موردبحث (و خدا داناتر است)، تقديم عمل صالح و تقديم اولاد به اين اميد است كه اولاد نيز افرادى صالح براى جامعه باشند.

و مراد از جمله: «وَ اتَّقُوا اللّهَ...،» تقوا به صورت عمل صالح در خصوص نزديكى با حرث است، و خلاصه مى خواهد بفرمايد: در نزديكى با زنان از حدود خدا تعدى نكنيد و پاس حرمت خدا را بداريد، و محارم خدا را هتك مكنيد!

و مراد از جمله: «وَ اعْلَمُوا اَنَّكُمْ مُلاقُوهُ...،» تشويق به تقوا و شكافتن معناى آن است، مى فرمايد: از روز لقاى الله و سوء حساب بترسيد، همچنانكه در آيه سوره حشر هم كه مى فرمود: «وَاتَّقُوااللّهَ اِنَ اللّهَ خَبيرٌ بِماتَعْمَلُونَ...،» تقوا به معناى ترس ازخداست، و اطلاق كلمه «بدانيد» و اراده لازمه آن كه همان مراقبت و تحفظ و اتقا باشد، امرى است كه در كلام شايع است، از آن جمله خداى عزوجل فرموده: «وَاعْلَمُوآا اَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِه،» (24 / انفال) كه منظور از آن لازمه آن است، كه همان تقوا باشد، يعنى بترسيد و پروا داشته باشيد، از حائل شدن خدا ميان شما و دلهايتان، و چون عمل صالح و ترس از روز حساب از لوازم خاصه ايمان بود، لذا در آخر كلام فرمود: «وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنينَ.» (1)

ص: 310 .

.

1) الميزان ج: 2

رفتار با محرم و نامحرم

حكم حجاب

«يا اَيُّهَاالنَّبِىُّ قُلْ لاَِزْواجِكَ وَ بَناتِكَ وَ نِساءِالْمُؤْمِنينَ يُدْنينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلا بيبِهِنَّ ذلِكَ اَدْنى اَنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَ وَ كانَ اللّهُ غَفُورا رَحيما،»

«هان اى پيامبر! به همسرانت، و دخترانت و زنان مؤمنين، بگو تا جلباب خود پيش بكشند، بدين وسيله بهتر معلوم مى شود كه زن مسلمانند، در نتيجه اذيت نمى بينند، و خدا همواره آمرزنده رحيم است.» (59 / احزاب)

جلابيب آن جامه اى است سرتاسرى كه تمامى بدن را مى پوشاند، و يا روسرى مخصوصى است كه صورت و سر را ساتر مى شود، و منظور از جمله «پيش بكشند مقدارى از جلباب خود را،» اين است كه آن را طورى بپوشند كه زير گلو و سينه هايشان در انظار ناظرين پيدا نباشد.

«ذلِكَ اَدْنى اَنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَ،» يعنى پوشاندن همه بدن به شناخته شدن به اينكه اهل عفت و حجاب و صلاح و سدادند نزديك تر است، در نتيجه وقتى به اين عنوان شناخته شدند، ديگر اذيت نمى شوند، يعنى اهل فسق و فجور متعرض آنان نمى گردند.(1)

ص: 511 .

زنان مسن، استثنائى بر حكم عمومى حجاب بانوان

«وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللاّتى لايَرْجُونَ نِكاحا فَلَيْسَ عَلَيْهِنَّ جُناحٌ اَنْ يَضَعْنَ ثِيابَهُنَّ غَيْرَ مُتَبَرِّجاتٍ بِزينَةٍ وَ اَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَّ وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ،»

«و زنان وامانده كه ديگر اميد شوهر كردن ندارند به شرطى كه زينت خود نشان ندهند گناهى ندارند اگر جامه خويش بگذارند، و در عين حال خوددارى كردن برايشان بهتر است و خدا شنوا و داناست.» (60 / نور)

كلمه «قَواعد» جمع قاعده به معناى زنى است كه از نكاح بازنشسته باشد، يعنى ديگر كسى به خاطر پيرى اش ميل به او نمى كند. .


1) الميزان ج: 16

در مجمع البيان گفته: كلمه «تَبَرُّج» به معناى اين است كه زن محاسن و زيبايى هاى خود را كه بايد بپوشاند، اظهار كند.

اين آيه در معناى استثنايى است از عموم حكم حجاب، و معنايش اين است كه بر هر زنى حجاب واجب است الا زنان مسن، كه مى توانند بى حجاب باشند، البته در صورتى كه كرشمه و تبرج نداشته باشند.

و جمله «وَ اَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَّ،» كنايه است از خودپوشى، يعنى همين زنان سالخورده نيز اگر خود را بپوشانند بهتر از برهنه بودن است، و جمله «وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ،» تعليل حكمى است كه تشريع كرده، و معنايش اين است كه خدا شنوا است آنچه را كه زنان به فطرت خود درخواستش را دارند، و دانااست به احكامى كه به آن محتاجند. (1)

ص: 227 .

امر به مردان براى حفظ نگاه خود از نامحرمان

«قُلْ لِلْمُؤْمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوافُروُجَهُمْ ذلِكَ اَزْكى لَهُمْ اِنَّ اللّهَ خَبيرٌ بِما يَصْنَعُونَ،»

«به مردان مؤمن بگو ديدگان خويش را از نگاه به زنان اجنبى بازگيرند و فرجهاى خويش را نگهدارند اين براى ايشان پاكيزه تر است كه خدا از كارهايى كه مى كنيد آگاه است.» (30 / نور)

كلمه غَضّ به معناى روى هم نهادن پلك هاى چشم است. در جمله «قُلْ لِلْمُؤْمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ،» قول در اينجا به معناى امر است، و معناى جمله اين است كه به مؤمنين امر كن كه چشم خود را بپوشند، و تقدير آن اين است كه: ايشان را امر به غض و چشم پوشى كن كه اگر امر بكنى چشم خود را مى پوشند، و اين آيه به جاى اينكه نهى از چشم چرانى كند، امر به پوشيدن چشم كرده و فرقى ندارد، آن امر اين نهى را هم افاده مى كند و چون مطلق است، نگاه به زن اجنبى را بر مردان، و نگاه به مرد اجنبى را بر زنان تحريم فرموده است. .


1) الميزان ج: 15

امر به مردان براى پوشاندن فروج خود از نامحرمان

«وَ يَحْفَظُوافُروُجَهُمْ،» به معناى اين است كه به ايشان امر كن تا فرج خود را حفظ كنند و كلمه «فَرْج» به معناى شكاف در ميان دو چيز است كه با آن از عورت كنايه آورده اند، و در قرآن كريم هم كه سرشار از اخلاق و ادب است هميشه اين كنايه را استعمال كرده، به طورى كه راغب گفته در عرف هم به خاطر كثرت استعمال مانند نص و اسم صريح براى عورت شده است.

و مقابله اى كه ميان جمله «يَغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ،» با جمله «وَ يَحْفَظُوافُروُجَهُمْ،» افتاده، اين معنا را مى رساند كه مراد از حفظ فروج پوشاندن آن از نظر نامحرمان است، نه حفظ آن از زنا و لواط كه بعضى پنداشته اند، در روايت هم از امام صادق عليه السلام رسيده كه فرمود: تمامى آياتى كه در قرآن درباره حفظ فروج هست به معناى حفظ از زنا است، به غير اين آيه كه منظور در آن حفظ از نظر است.

و بنابراين ممكن است جمله اولى از اين دو جمله را با جمله دومى تقييد كرده، و گفت مدلول آيه تنها نهى از نظر كردن به عورت، و امر به پوشاندن آن است.

آنگاه به مصلحت اين حكم اشاره نموده، و با بيان آن مردم را تحريك مى كند كه مراقب اين حكم باشند و آن اشاره اين است كه مى فرمايد: اين بهتر شما را پاك مى كند، علاوه بر اين خدا به آنچه مى كنيد باخبر است.

امر به زنان براى حفظ نگاه و پوشاندن فروج خود از نامحرمان

«وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ اَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُروُجَهُنَّ وَ لا يُبْدينَ زينَتَهُنَّ اِلاّ ماظَهَرَمِنْهاوَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ وَ لايُبْدينَ زينَتَهُنَّ اِلاّ لِبُعُولَتِهِنَّ اَوْ ابائِهِنَّ اَوْ اباءِ بُعُولَتِهِنَّ اَوْ اَبْنائِهِنَّ اَوْ اَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ اَوْ اِخْوانِهِنَّ اَوْ بَنى اِخْوانِهِنَّ اَوْبَنى اَخَواتِهِنَّ اَوْ نِسائِهِنَّ اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُنَّ اَوِ التّابِعينَ غَيْرِ اُولِى الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ اَوِ الطِّفْلِ الَّذينَ لَمْ يَظْهَروُا عَلى عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا يَضْرِبْنَ بِاَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفينَ مِنْ زينَتِهِنَّ وَ تُوبُوا اِلَى اللّهِ جَميعا اَيُّهَ الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ،»

«و به زنان باايمان بگو چشم از نگاه به مردان اجنبى فرو بندند و فرجهاى خويش را حفظ كنند

و زينت خويش را جز آنچه آشكار است آشكار نسازند و بايد كه روپوش هايشان را به گريبان ها كنند و زينت خويش را نمايان نكنند مگر براى شوهرانشان، يا پدران و يا پدر شوهران يا پسران و يا پسر شوهران و يا برادران و يا خواهرزادگان و يا برادرزادگان و يا زنان و يا آنچه مالك آن شده اند يا افراد سفيه كه تمايلى به زن ندارند و يا كودكانى كه از اسرار زنان خبر ندارند، و مبادا پاى خويش را به زمين بكوبند تا آنچه از زينتشان كه پنهان است ظاهر شود. اى گروه مؤمنان همگى به سوى خدا توبه بريد شايد رستگار شويد.»(31 / نور)

براى زنان هم جايز نيست نظر كردن به چيزى كه براى مردان جايز نيست، و بر ايشان هم واجب است كه عورت خود را از اجنبى چه مرد و چه زن بپوشانند.

نهى زنان از ظاهر كردن مواضع زينت خود

«وَ لا يُبْدينَ زينَتَهُنَّ اِلاّ ماظَهَرَمِنْها،» مراد از زينت زنان، مواضع زينت است، زيرا اظهارخود زينت ازقبيل گوشواره و دست بند حرام نيست، پس مرادازاظهار زينت، اظهار محل آن ها است. خداى تعالى از اين حكم آنچه را كه ظاهر است استثناء كرده است و در روايت آمده كه مقصود از آنچه ظاهر است صورت و دو كف دست و قدمها مى باشد.

امر به زنان در نحوه استفاده از مقنعه

«وَلْيَضْرِ بْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ،» كلمه «خُمُر» جمع خِمار، و آن جامه اى است كه زن سر خود را با آن مى پيچد، و زايد آن را به سينه اش آويزان مى كند.

و كلمه «جُيُوب» جمع جَيْب كه معنايش معروف است، و مراد از جيوب، سينه ها است، و معنايش اين است كه به زنان دستور بده تا اطراف مقنعه ها را به سينه هاى خود انداخته، آن را بپوشانند.

طبقات هفتگانه محارم سببى و نسبى زنان و مجوز اظهار زينت آنان

«وَ لايُبْدينَ زينَتَهُنَّ اِلاّ لِبُعُولَتِهِنَّ... اَوْ بَنى اَخَواتِهِنَّ،» طوايف هفتگانه اى كه قرآن از آنها نام برده محرم هاى نَسَبى و سببى زنان هستند. و اجداد شوهران حكمشان حكم پدران ايشان و نوه هاى شوهران حكمشان حكم فرزندان ايشان است.

و اينكه فرمود: «نِسائِهِنَّ» و زنان را اضافه كرد به ضمير زنان، براى اشاره به اين معنا

بوده كه مراد از نساء، زنان مؤمنين است كه جايز نيست خود را در برابر زنان غيرمؤمن برهنه كنند، از روايات وارده از ائمه اهل بيت عليهم السلام هم همين معنا استفاده مى شود.

اطلاق جمله «اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُنَّ،» هم شامل غلامان مى شود و هم كنيزان، و از روايات نيز اين اطلاق استفاده مى شود.

«اَوِ التّابِعينَ غَيْرِ اُولِى الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ،» كلمه اربه به معناى حاجت است، و منظور از اين حاجت شهوتى است كه مردان را محتاج به ازدواج مى كند، و كلمه «مِنَ الرِّجالِ» بيان تابعين است. و مراد از اين رجال تابعين، افراد سفيه و ابلهى هستند كه تحت قيمومت ديگران هستند و شهوت مردانگى ندارند.

«اَوِ الطِّفْلِ الَّذينَ لَمْ يَظْهَروُا عَلى عَوْراتِ النِّساءِ،» كلمه «الطِّفْلِ» كليت را مى رساند، يعنى جماعت اطفالى كه بر عورت هاى زنان غلبه نيافته اند يعنى آنچه از امور زنان كه مردان از تصريح به آن شرم دارند، اطفال زشتى آن را درك نمى كنند، و اين به طورى كه ديگران هم گفته اند كنايه از حد بلوغ است.

نهى زنان از پايكوبى براى اظهار زينت خود

«وَ لا يَضْرِبْنَ بِاَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفينَ مِنْ زينَتِهِنَّ،» مى فرمايد: «پاهاى خود را محكم به زمين نزنند تا صداى زيورآلاتشان از قبيل خلخال و گوشواره و دستبندبه صدا درآيد.»

«وَ تُوبُوا اِلَى اللّهِ جَميعا اَيُّهَ الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ،» مراد از توبه به طورى كه از سياق برمى آيد بازگشت به سوى خداى تعالى است، به امتثال اوامر او، و انتهاء از نواهيش و خلاصه پيروى از راه و صراطش.

روايات وارده درباره حجاب و رفتار با نامحرمان

در كافى به سند خود از ابوعمر و زبيرى از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه در حديثى درباره واجبات اعضاء فرمود: بر چشم واجب كرده كه به آنچه خدا بر او حرام كرده ننگرد و از آنچه بر او حلال نيست اعراض كند، و ايمان و وظيفه چشم اين است.

و خداى تبارك و تعالى فرموده: «قُلْ لِلْمُؤْمِنينَ يَغُضُّوا مِنْ اَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُروُجَهُمْ،» و مؤمنين را نهى كرده از اينكه به عورت يكديگر نگاه كنند، و مرد به

عورت برادرش نگاه كند، و عورت خود را از اين كه ديگران ببينند حفظ كند،

و نيز فرموده: «وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ اَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُروُجَهُنَّ،» و زنان مؤمن را نهى كرده از اين كه به عورت خواهر خود نگاه كنند، و نيز عورت خود را از اينكه ديگران به آن نگاه كنند حفظ نمايند.

آنگاه اضافه فرمودند كه در هر جاى قرآن درباره حفظ فرج آيه اى هست مقصود حفظ آن از زنا است، مگر اين آيه كه منظور در آن حفظ از نگاه است.

در كافى به سند خود از مروك بن عبيد، ازبعضى از اصحاب اماميه از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه گفت: به وى عرض كردم: زنى كه به انسان محرم نيست چه مقدار نگاه به او حلال است، فرمود: صورت و كف دو دست، و دو قدمها.

و در قرب الاسناد حميرى از على بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر عليه السلام نقل كرده كه به آن جناب عرضه داشتم: براى مرد چه مقدار جايز است كه به زن غيرمحرم نگاه كند؟ فرمود: صورت و كف دست و محل سوار (دستبند).

و در كافى به سند خود از عبادبن صهيب روايت كرده كه گفت از امام صادق عليه السلام شنيدم مى فرمود: نظر كردن به سر اهل تهامه، و اعراب باديه و همچنين اهل سواد و علوج (كفار) عيبى ندارد، چون اگر ايشان را نهى كنى منتهى نمى شوند.

و نيز فرمود: زن ديوانه و كم عقل، كه نگاه كردن به موى او و به بدنش عيبى ندارد در صورتى است كه نگاه عمدى نباشد.

مؤلف: گويامقصودامام عليه السلام ازجمله «درصورتى كه عمدى نباشد» ريبه وشهوت است.

و در خصال است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: يا على اولين نظرى كه به زن اجنبى كنى عيبى ندارد، ولى نظر دوم مسؤوليت دارد و جايز نيست.

مؤلف: نظير اين روايت را الدر المنثور از جمعى از اصحاب جوامع حديث از بريده از آن جناب نقل كرده، كه عبارتش چنين است: رسول خدا صلى الله عليه و آله به على فرمود: دنبال نگاه به نامحرمان نگاهى ديگرمكن، كه اولى برايت بس است، و دومى را حق ندارى.

و در جوامع الجامع از ام سلمه روايت آورده كه گفت: نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم، و

ميمونه هم حاضر بود، كه پسر ام مكتوم آمد، و اين در موقعى بود كه ما را به حجاب امر فرموده بود، به ما فرمود: در پرده شويد، عرضه داشتيم يا رسول اللّه ابن ام مكتوم كه نابينا است ما را نمى بيند؟ فرمود آيا شما هم نابيناييد؟ مگر شما او را نمى بينيد؟

مؤلف: اين را درالمنثور هم از ابى داوود و ترمذى و نسائى و بيهقى از ام سلمه نقل كرده اند.

و در فقيه آمده كه حفص ابن البخترى از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: سزاوار نيست براى زن كه در برابر زنان يهود و نصارى برهنه شود، چون مى روند و نزد شوهران خود تعريف مى كنند.

و در مجمع البيان در ذيل جمله: «اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُنَّ،» گفته است كه بعضى گفته اند: منظور از آن غلام و كنيز، از بردگان است، و اين قول از امام صادق عليه السلام هم روايت شده است.

و در كافى به سند خود از عبدالرحمان بن ابى عبداللّه روايت كرده كه گفت: از آن جناب پرسيدم: منظور از «غَيْرِ اُولِى الاِْرْبَةِ،» كيست؟ فرمود: احمق و اشخاص تحت ولايت غير، كه زن نمى خواهند. (1)

ص: 155 .

.

1) الميزان ج: 15

رفتار در خانواده

نهى از نظر به اسرار داخلى خانه هاى مردم

«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى اَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّروُنَ،»

«شما كه ايمان داريد به خانه هيچ كس غير از خانه هاى خود داخل نشويد تا آنكه آشنايى دهيد و بر اهلش سلام كنيد اين براى شما بهتر است اميد است كه پند گيريد،»(27 / نور)

«فَاِنْ لَمْ تَجِدوُا فيها اَحَدا فَلا تَدْخُلُوها حَتّى يُؤْذَنَ لَكُمْ وَ اِنْ قيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ اَزْكى لَكُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ،»

«و اگر كسى را در خانه نيافتيد داخل نشويد تا شما را اجازه دهند، و اگر گفتند برگرديد برگرديد كه اين براى شما پاكيزه تر است و خدا به اعمالى كه مى كنيد دانا است،»(28 / نور)

«لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتا غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فيها مَتاعٌ لَكُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدوُنَ وَ ما تَكْتُمُونَ،»

«و اما در خانه هاى غير مسكونى براى شما گناهى نيست كه به خاطر كالايى كه در آن داريد داخل شويد و خدا آنچه را كه آشكار و يا پنهان كنيد مى داند.» (29 / نور)

استيناس براى داخل شدن به خانه ها به وسيله نام خدا بردن، و يا، يا اللّه گفتن، يا تنحنح كردن (صرفه مصنوعى) و امثال آن است، تا صاحب خانه بفهمد كه شخصى مى خواهد وارد شود، و خود را براى ورود او آماده كند، چه بسا مى شود كه صاحب خانه در حالى قرار دارد كه نمى خواهد كسى او را به آن حال ببيند، و يا از وضعى كه دارد باخبر شود.

از اينجا معلوم مى شود كه مصلحت اين حكم پوشاندن عورات مردم، و حفظ احترام ايمان است، پس وقتى شخص داخل شونده هنگام دخولش به خانه غير، استيناس كند، و صاحب خانه را به استيناس خود آگاه سازد، و بعد داخل شده و سلام كند، در حقيقت او را در پوشاندن آنچه بايد بپوشاند كمك

كرده، و نسبت به خود ايمنى اش داده است.

و معلوم است كه استمرار اين شيوه پسنديده، مايه استحكام اخوت و الفت و تعاون عمومى بر اظهار جميل و ستر قبيح است و جمله «ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّروُنَ،» هم اشاره به همين فوايد است، يعنى شايد با استمرار بر اين سيره متذكر وظيفه خود بشويد، كه چه امورى را بايد رعايت كنيد، و چگونه سنت اخوت را در ميان خود احياء سازيد، و در سايه آن، قلوب را با هم مألوف نموده، به تمامى سعادت هاى اجتماعى برسيد.

«فَاِنْ لَمْ تَجِدوُا فيها اَحَدا فَلا تَدْخُلُوها حَتّى يُؤْذَنَ لَكُمْ...،» يعنى اگر دانستيد كه احدى در خانه نيست البته كسى كه اختيار دار اجازه دخول است پس داخل نشويد تا از ناحيه مالك اذن، به شما اجازه داده شود.

و منظور اين نيست كه سر به داخل خانه مردم كند، اگر كسى را نديد داخل نشود، چون سياق آيات شاهد بر اين است كه همه اين جلوگيرى ها براى اين است كه كسى به عورات و اسرار داخلى مردم نظر نيندازد.

اين آيه شريفه حكم داخل شدن در خانه غير را در صورتى كه كسى كه اجازه دهد در آن نباشد بيان كرده، و آيه قبلى حكم آن فرضى را بيان مى كرد كه اجازه دهنده اى در خانه باشد، و اما حكم اين صورت كه كسى در خانه باشد ولى اجازه ندهد، بلكه از دخول منع كند آيه «وَ اِنْ قيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ اَزْكى لَكُمْ وَاللّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ،» آن را بيان كرده است.

«لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتا غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فيها مَتاعٌ لَكُمْ...،» اين آيه تجويز مى كند داخل شدن در خانه هايى را كه براى استمتاع بنا شده و كسى در آن سكونت طبيعى ندارد، مانند كاروانسراها و حمامها و آسيابها و امثال آن، زيرا همين كه براى عموم ساخته شده است خود اذن عام براى داخل شدن است.

روايات وارده درباره روابط خانوادگى

در تفسير قمى به سند خود از عبدالرحمن بن ابى عبداللّه از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه در ذيل آيه: «لا تَدْخُلُوا بُيُوتا غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى اَهْلِها،» فرموده: استيناس عبارت است از صداى پا و سلام كردن.

در مجمع البيان از ابى ايوب انصارى روايت كرده كه گفت: به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردم: كه استيناس به چه نحو صورت مى گيرد؟ فرمود به اينكه آدمى تسبيح و حمد و تكبير گويد و تنحنح كند تا اهل خانه بفهمند.

و از سهل بن سعد روايت شده كه گفت مردى سر زده وارد يكى از اطاقهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله داشت سر خود را شانه مى زد، و فرمود: اگر من بدانم كه تو نگاه مى كردى همان شانه را به دو چشمت مى كوبيدم، اينطور استيذان كردن همان نگاه كردن و حرام است.

و روايت شده كه مردى از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد آيا از مادرم هم اذن دخول بخواهم؟ فرمود: آرى، گفت: آخر او غير از من خادمى ندارد، باز هر وقت بر او وارد مى شوم استيذان كنم؟ فرمود آيا دوست دارى او را برهنه ببينى؟ آن مرد گفت نه فرمود: پس استيذان كن.

و نيز روايت شده كه مردى مى خواست به خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله درآيد تنحنح كرد، حضرت از داخل خانه به زنى به نام روضه فرمود: برخيز به اين مرد ياد بده كه به جاى تنحنح بگويد السلام عليكم آيا داخل شوم؟ آن مرد شنيد و همينطور گفت. پس فرمود: داخل شو.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از عباده بن صامت روايت كرده كه شخصى از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: چرا در هنگام ورود به خانه ها بايد استيذان كرد؟ فرمود: كسى كه قبل از استيذان و سلام كردن چشمش داخل خانه مردم شود خدا را نافرمانى كرده، و ديگر احترامى ندارد، و مى شود اذنش نداد.

و در تفسير قمى در ذيل آيه: «فَاِنْ لَمْ تَجِدوُا فيها اَحَدا فَلا تَدْخُلُوها حَتّى يُؤْذَنَ لَكُمْ،» گفته: امام فرمود: معنايش اين است كه اگر كسى را نيافتيد كه به شما اجازه دخول دهد داخل نشويد، تا كسى پيدا شود و به شما اجازه دهد.

و در همان كتاب در ذيل آيه «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَدْخُلُوا بُيُوتا غَيْرَ مَسْكُونَةٍ فيها مَتاعٌ لَكُمْ،» از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: منظور از اين بيوت حمامها و كاروانسراها و آسيابها است كه مى توانى بدون اجازه داخل شوى. (1)

ص: 153 .

.

1) الميزان ج: 15

رفتار خدمتگزاران در ساعات استراحت خانواده

«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذينَ مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ وَ الَّذينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلوةِ الْفَجْرِ وَحينَ تَضَعُونَ ثِيابَكُمْ مِنَ الظَّهيرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلوةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوّافُونَ عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ،»

«شما اى كسانى كه ايمان داريد بايد به كسانى كه شما مالك آنان شده ايد و كسانى كه هنوز به عقل نرسيده اند دستور دهيد در شبانه روز سه وقت از شما اجازه ورود بگيرند يكى پيش از نماز صبح و دوم هنگام نيم روز كه جامه هاى خويش از تن درمى آوريد و سوم بعد از نماز شبانگاه كه اين سه هنگام، هنگام خلوت شما است و پس از آن مى توانند بدون اجازه وارد شوند و گناهى بر شما و ايشان نيست كه هنگام تحرك و برخورد با يكديگر است، خدا اين چنين آيه ها را براى شما بيان مى كند كه خدا دانا و فرزانه است.»(58 / نور)

وضع ثياب به معناى كندن لباس، و كنايه است از اينكه اهل خانه در حالى باشند كه چه بسا ميل نداشته باشند بيگانگان در آن حال ايشان را ببينند و كلمه ظهيره به معناى وقت ظهر است.

كلمه عورت به معناى عيب است، و اگر آن را عورت ناميده اند، چون هركس عار دارد از اينكه آن را هويدا كند، و شايد مراد از آن در آيه شريفه هر چيزى باشد كه سزاوار است پوشانده شود.

پس جمله «يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا...،» دنبال جمله سابق است كه مى فرمود: «يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لا تَدْخُلُوا...،» كه حكم مى كرد به اينكه داخل شدن به خانه هر كس موقوف به اجازه گرفتن است، در نتيجه آيه مورد بحث به منزله استثناء از آن حكم عمومى است، چون در خصوص غلامان و كنيزكان اجازه گرفتن در سه هنگام را كافى مى داند، و بيش از آن را واجب نمى داند.

و معناى اينكه فرمود: «لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذينَ مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ،» اين است كه به ايشان دستور دهيد كه از شما اجازه دخول بخواهند، و از ظاهر «مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ،» برمى آيد كه مراد از آن تنها غلامان است، چون كلمه «الَّذينَ» براى مردان است.

و معناى «الَّذينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ،» اطفالى است كه به حد تميز رسيده اند، ولى بالغ نشده اند و دليل بررسيدن به حدتميز جمله «ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ» اطفالى است كه به حد تميز رسيده اند، ولى بالغ نشده اند، و دليل بر رسيدن به حد تميز «ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ» است.

و منظور از جمله «ثَلاثَ مَرّاتٍ» سه نوبت در هر روز است، به دليل اينكه دنبالش آن را تفصيل داده و فرموده: اول قبل از نماز فجر، و دوم هنگام ظهر كه به خانه مى آييد و جامه مى كنيد، سوم بعد از نماز عشاء، و در جمله «ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ،» به وجه حكم اشاره نموده و مى فرمايد: اين سه موقع سه عورت است براى شما، كه طبعا شايسته نيست غير از شما كسى بر وضع شما مطلع شود.

و معناى اينكه فرمود: «لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ،» اين است كه مانعى نيست كه بعد از اين سه موقع مأمورشان نكنيد به اجازه دخول خواستن و مانعى هم بر ايشان نيست كه از شما استيذان نكنند.

و در جمله «طَوّافُونَ عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلى بَعْضٍ،» به وجه اين حكم (يعنى رفع مانع مذكور،) اشاره نموده و مى فرمايد: چون در غير اين سه موقع غلامان و كنيزان دائما در آمد و شد، و خدمتند، پس تنها در اجازه خواستن به اين سه هنگام اكتفا كنند.

«كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ...،» يعنى خدا اين چنين احكام دين خود را بيان مى كند، چون اين آيات دلالت بر آن احكام دارد، «وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ،» احوال شما را مى داند، و آنچه را كه حكمت اقتضاء مى كند نيز مراعات مى كند.

ادب و رفتار اطفال در ساعات استراحت والدين

«وَ اِذا بَلَغَ الاَْطْفالُ مِنْكُمُ الْحُلُمَ فَلْيَسْتَأْذِنُوا كَمَااسْتَأْذَنَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ اياتِهِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ،»

«و چون كودكانتان به عقل رسند بايد اجازه دخول بگيرند، چنان كه نام بردگان، قبل از ايشان (و يا آنان كه زودتر از ايشان به حد رشد رسيدند،) اجازه مى گرفتند، خدا اين چنين آيه هاى خويش را براى شما بيان مى كند كه خدا دانا و فرزانه است.»(59 / نور)

اين جمله بيانگر اين حقيقت است كه حكم مذكور، يعنى اذن گرفتن در سه نوبت براى اطفال تا مدتى معين معتبر است، و آن رسيدن به حد بلوغ است، و بعد از آن بايد مانند كسانى كه قبلاً ذكر شد يعنى بالغان از مردان و زنان آزاد اجازه بگيرند، خدا اين چنين آيات خود را برايتان بيان مى كند و خدا عليم و حكيم است.

ادب غذا خوردن در خانه هاى ديگر

«لَيْسَ عَلَى الاَْعْمى حَرَجٌ وَ لا عَلَى الاَْعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاعَلَى الْمَريضِ حَرَجٌ وَ لا عَلى اَنْفُسِكُمْ اَنْ تَأْكُلُوا مِنْ بُيُوتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ ابائِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اُمَّهاتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اِخْوانِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اَخَواتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اَعْمامِكُمْ اَوْبُيُوتِ عَمّاتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ اَخْوالِكُمْ اَوْ بُيُوتِ خالاتِكُمْ اَوْ ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ اَوْ صَديقِكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَأْكُلُوا جَميعا اَوْ اَشْتاتا فَاِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتا فَسَلِّمُوا عَلى اَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ،»

«نه براى كور مانعى هست كه براى لنگ، نه براى بيمار و نه براى شما كه از خانه هاى خود يا پدرانتان يا مادرانتان يا برادران يا خواهران يا عموها يا عمه ها يا خانه داييها يا خاله ها يا خانه اى كه كليدش را به شما سپرده اند يا خانه دوستانتان چيزى بخوريد، نه خوردنتان به صورت فردى گناه است و نه با هم خوردنتان، و چون به خانه اى در آمديد خويشتن را سلام كنيد كه درودى از جانب خدا و مبارك و پاكيزه است. چنين خدا،اين آيه هارابراى بيان مى كند شايد تعقل كنيد.»

(61/نور)

ظاهر آيه اين است كه در آن براى مؤمنين حقى قائل شده، و آن اين است كه

مى توانند در خانه خويشاوندان، و يا كسانى كه ايشان را امين مى دانند، و يا خانه دوستان خود چيزى بخورند، البته به مقدارى كه بدان احتياج دارند، نه به حد اسراف و افساد.

«لَيْسَ عَلَى الاَْعْمى حَرَجٌ وَ لا عَلَى الاَْعْرَجِ حَرَجٌ وَ لاعَلَى الْمَريضِ حَرَجٌ وَ لا عَلى اَنْفُسِكُمْ،»

شمردن نامبردگان از اين باب نبوده كه خصوصيتى داشته باشند، بلكه از باب اين بوده كه به خاطر عيب و نقصى كه در اعضاء دارند احيانا نمى توانند رزق خود را كسب كنند، لذا جايز است كه از خانه هاى نامبردگان رفع حاجت كنند، والا فرقى ميان كور و چلاق و مريض و غير ايشان نيست.

«مِنْ بُيُوتِكُمْ اَوْ بُيُوتِ ابائِكُمْ...،» در اينكه خانه هايتان را با خانه هاى خويشاوندانتان و بقيه نامبردگان آورده، اشاره است به اينكه در دين اسلام خانه هاى نامبردگان با خانه خود شما فرقى ندارد، چون در اين دين مؤمنين، اولياى يكديگرند، و در حفظ خانه و زندگى يكديگر فرقى با خانه و زندگى خودشان نمى گذارند، آن طور كه صاحب اختيار و سرپرست خانه خويشند، خانه هاى اقرباء و كسانى كه شما قيم و سرپرستى آنان را داريد و دوستان خويش را نيز سرپرستى مى كنيد، علاوه بر اين كلمه «بُيُوتِكُمْ» شامل خانه فرزند و همسر انسان نيز مى شود همچنان كه روايت هم به اين معنا دلالت دارد.

«اَوْ ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ،» مى فرمايد: كه حرجى بر شما نيست از اينكه بخوريد از خانه هاى خودتان (كه گفتيم منظور خانه فرزندان و همسران است،) و هرجا كه كليدش به شما سپرده شده، مانند خانه هايى كه انسان قيم و يا وكيل در آن شده باشد، و يا كليدش را به آدمى سپرده باشند، «اَوْ صَديقِكُمْ،» يا خانه صديقتان (دوستتان) بوده است.

«لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ اَنْ تَأْكُلُوا جَميعا اَوْ اَشْتاتا،» يعنى، گناهى بر شما نيست كه همگى دست جمعى و با يكديگر بخوريد، و يا جداجدا. و اين آيه هرچند كه به حكم روايات درباره موردى خاص نازل شده، ولى مفادش عام است.

ادب سلام كردن در ورود به خانه هاى يكديگر

«فَاِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتا فَسَلِّمُوا عَلى اَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً...،» بعد از آن كه گفتگو از خانه ها را به ميان آورد، ادب دخول در آن را متفرع بر آن نموده، فرمود: و چون داخل خانه ها شويد بر خود سلام كنيد.

و مقصود از سلام كردن بر خود، سلام كردن بر هر كسى است كه در خانه باشد، در اينجا نيز اگر نفرمود: بر اهل آن سلام كنيد، خواست يگانگى مسلمانان با يكديگر را برساند، چون همه انسانند، و خدا همه را از يك مرد و زن خلق كرده، علاوه بر اين همه مؤمنند، و ايمان ايشان را جمع كرده، چون ايمان قوى تر از رحم، و هر عامل ديگرى براى يگانگى است.

و بعيد هم نيست كه مراد از جمله «فَسَلِّمُوا عَلى اَنْفُسِكُمْ،» اين باشد كه وقتى كسى داخل بر اهل خانه اى شد، بر آنان سلام كند، و ايشان جواب سلامش را بدهند.

جمله «تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُبارَكَةً طَيِّبَةً،» يعنى در حالى كه سلام تحيتى است از ناحيه خدا، چون او تشريعش كرده و حكمش را نازل ساخته تا مسلمانان با آن يكديگر را تحيت گويند و آن تحيتى است مبارك و داراى خير بسيار، و باقى و طيب، چون ملايم با نفس است.

آرى، حقيقت اين تحيت گسترش امنيت و سلامتى بر كسى است كه بر او سلام مى كنند، و امنيت و سلامتى پاكيزه ترين چيزى است كه در ميان دو نفر كه به هم برمى خورند برقرار باشد. خداى سبحان سپس آيه را با جمله «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الاْياتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ،» ختم فرموده، يعنى تا شايد شما به معالم دين خود آگهى يابيد و به آن عمل كنيد. (1)

ص: 227 .

.

1) الميزان ج: 15

ادب و احسان به پدر و مادر

«وَ قَضى رَبُّكَ اَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اِيّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا اِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ اَحَدُهُما اَوْكِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما اُفٍّ وَ لا تَنْهَرْ هُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريما،»

«پروردگارت حكم قطعى كرده كه غيراورا نپرستيد و به والدين احسان كنيد و اگريكى ازآن دو در حيات تو به پيرى رسيد، و يا هر دوى آنان سالخورده گشتند زنهار كلمه اى كه رنجيده خاطر شوند مگو و كمترين آزار به آنهامرسان وباايشان به اكرام و احترام سخن بگو،»(23/اسراء)

«وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانى صَغيرا،»

«از در رحمت پر و بال مسكنت بر ايشان بگستر و بگو پروردگارا اين دو را رحم كن همانطور كه مرا در كوچكيم تربيت كردند،» (24 / اسراء)

«رَبُّكُمْ اَعْلَمُ بِما فى نُفُوسِكُمْ اِنْ تَكُونُوا صالِحينَ فَاِنَّهُ كانَ لِلاَْوّبينَ غَفُورا،»

«پروردگار شما، به آنچه در دل هاى شما است آگاه است اگر صالح باشيد خداوند براى توبه گزاران غفور است،» (25 / اسراء)

احسان به پدر و مادر بعد از مسأله توحيد خدا واجب ترين واجبات است همچنانكه مسأله عقوق بعد از شرك ورزيدن به خدا از بزرگترين گناهان كبيره است، و به همين جهت اين مسأله را بعد از مسأله توحيد و قبل از ساير احكام اسم برده و اين نكته را نه تنها در اين آيات متذكر شده، بلكه در موارد متعددى از كلام خود همين ترتيب را به كار بسته است.

در سوره انعام پيرامون تفسير آيه 151 كه شبيه به آيه موردبحث است گذشت كه گفتيم رابطه عاطفى ميان پدر و مادر از يك طرف و ميان فرزندان از طرف ديگر از بزرگترين روابط اجتماعى است كه قوام و استوارى جامعه انسانى بدانها است، و همين وسيله اى است طبيعى كه زن و شوهر را به حال اجتماع نگهداشته و نمى گذارد از هم جدا شوند، بنابراين از نظر سنت اجتماعى و به حكم فطرت، لازم است آدمى پدر و مادر خود را احترام كند و به ايشان احسان نمايد زيراكه اگر اين حكم در اجتماع

جريان نيابد و فرزندان با پدر و مادر خود معامله يك بيگانه را بكنند قطعا آن عاطفه از بين رفته و شيرازه اجتماع به كلى از هم گسيخته مى گردد.

«اِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ اَحَدُهُما اَوْكِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما اُفٍّ وَ لا تَنْهَرْ هُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَريما،»

«و اگر يكى از آن دو در حيات تو به حد پيرى رسيد، و يا هر دوى آنان سالخورده گشتند زنهار كلمه اى كه رنجيده خاطر شوند مگو و كمترين آزار به آنها مرسان و با ايشان به اكرام و احترام سخن بگو!»

كلمه «كِبَر» به معناى بزرگسالى است، و كلمه «اُف» مانند كلمه اخ در فارسى، انزجار را مى رساند، و كلمه نهر به معناى رنجاندن است كه يا با داد زدن به روى كسى انجام مى گيرد و يا با درشت حرف زدن، اگر حكم را اختصاص به دوران پيرى پدر و مادر داده از اين جهت بوده كه پدر و مادر، در آن دوران سخت ترين حالات را دارند، و بيشتر احساس احتياج به كمك فرزند مى نمايند، زيرا از بسيارى از واجبات زندگى خود ناتوانند، و همين معنا يكى از آمال پدر و مادر است كه همواره از فرزندان خود آرزو مى كنند، آرى روزگارى كه پرستارى از فرزند را مى كردند و روزگار ديگرى كه مشقات آنان را تحمل مى نمودند، و باز در روزگارى كه زحمت تربيت آنها را بر دوش مى كشيدند، در همه اين ادوار كه فرزند از تأمين واجبات خود عاجز بود آنها اين آرزو را در سر مى پروراندند كه در روزگار پيرى از دستگيرى فرزند برخوردار شوند.

پس آيه شريفه نمى خواهد حكم را منحصر در دوران پيرى پدر و مادر كند، بلكه مى خواهد وجوب احترام پدر و مادر و رعايت احترام تام در معاشرت و سخن گفتن با ايشان را بفهماند، حال چه در هنگام احتياجشان به مساعدات فرزند و چه در هر حال ديگر.

«وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانى صَغيرا،»

«از در رحمت پر و بال مسكنت بر ايشان بگستر و بگو پروردگارا اين دو را رحم كن همانطور كه مرا در كوچكيم تربيت كردند،»

«خَفض جِناح» يا پر و بال گستردن، كنايه است از مبالغه در تواضع و خضوع زبانى و عملى، و اين معنا از همان صحنه اى گرفته شده كه جوجه بال و پر خود را باز مى كند تا مهر و محبت مادر را تحريك نموده و او را به فراهم ساختن غذا وادار سازد، و به همين جهت كلمه جناح را مقيد به ذلت كرده و فرمود: «جَناحَ الذُّلِّ» و معناى آيه اين است كه: انسان بايد در معاشرت و گفتگوى با پدر و مادر طورى روبرو شود كه پدر و مادر تواضع و خضوع او را احساس كنند، و بفهمند كه او خود را در برابر ايشان خوار مى دارد، و نسبت به ايشان مهر و رحمت دارد.

اين در صورتى است كه ذل به معناى خوارى باشد، و اگر به معناى «مَطاوَعَه» باشد از گستردن بال مرغان جوجه دار مأخوذ شده كه از در مهر و محبت بال خود را براى جوجه هاى خود باز مى كنند تا آنها را زير پر خود جمع آورى نمايند، و از سرما و شكارشدن حفظ كنند.

و در اينكه فرمود: «و بگو پروردگارا ايشان را رحم كن آن چنانكه ايشان مرا در كوچكيم تربيت كردند» دوران كوچكى و ناتوانى فرزند را به يادش مى آورد، و به او خاطرنشان مى سازد، در اين دوره كه پدر و مادر ناتوان شده تو بياد دوره ناتوانى خود باش و از خدا بخواه كه خداى سبحان ايشان را رحم كند، آن چنان كه ايشان تو را رحم نموده و در كوچكيت تربيت كردند.

در مجمع البيان مى گويد: اين آيه دلالت دارد بر اينكه دعاى فرزند براى پدر و مادرش كه از دنيا رفته اند مسموع است، زيرا اگر مسموع نبود و براى آنها اثرى نداشت معنا نداشت كه در اين آيه امر به دعا كند.

مؤلف: ليكن آيه بيش از اين دلالت ندارد كه دعاى فرزند در مظنه اجابت است و چنين دعائى بى خاصيت نيست، زيرا هم گفتيم كه ممكن است به اجابت رسد و

هم اينكه ادبى است دينى كه فرزند از آن استفاده مى برد، و لو در موردى مستجاب نشود، و پدر و مادر از آن بهره مند نگردند، علاوه بر اين، مرحوم طبرسى دعا را مختص به حال بعد از مرگ پدر و مادر دانسته، و حال آنكه آيه شريفه مطلق است.

«رَبُّكُمْ اَعْلَمُ بِما فىنُفُوسِكُمْ اِنْ تَكُونُوا صالِحينَ فَاِنَّهُ كانَ لِلاَْوّبينَ غَفُورا،» اين آيه، متعرض آن حالى است كه احيانا از فرزند حركت ناگوارى سرزده كه پدر و مادر از وى رنجيده و متأذى شده اند، و اگر صريحا اسم فرزند را نياورده و اسم آن عمل را هم نبرده، براى اين بوده است كه بفهماند همانطور كه مرتكب شدن به اين اعمال سزاوار نيست، بيان آن نيز مصلحت نبوده و نبايد بازگو شود.

پس اين كه فرمود: «رَبُّكُمْ اَعْلَمُ بِما فىنُفُوسِكُمْ» معنايش اين است كه پروردگار شما از خود شما بهتر مى داند كه چه حركتى كرديد و اين مقدمه است براى بعدش كه مى فرمايد: «اِنْ تَكُونُوا صالِحينَ،» و مجموعا معنايش اين مى شود كه اگر شما صالح باشيد و خداوند هم اين صلاح را در نفوس و ارواح شما ببيند، او نسبت به توبه كاران آمرزنده است. (1)

ص: 109 .

نيكى در حق والدين

«وَ وَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ اِحْسانا حَمَلَتْهُ اُمُّهُ كُرْها وَ وَضَعَتْهُ كُرْها وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْرا حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ بَلَغَ اَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتى اَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَ عَلى والِدَىَّ وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضيهُ وَ اَصْلِحْ لى فى ذُرِّيَّتى اِنّى تُبْتُ اِلَيْكَ وَ اِنّى مِنَ الْمُسْلِمينَ،»

«ما به انسان سفارش پدر و مادرش را كرديم كه به ايشان احسان كند احسانى مخصوص به آنان، مادرش او را به حملى ناراحت كننده حمل كرد و به وضعى ناراحت كننده بزاييد و حمل او تا روزى كه از شيرش مى گيرد سى ماه است و تا هنگامى كه به حد بلوغ و رشد عقلى برسد .


1) الميزان ج: 13

همچنان پدر و مادر مراقبش هستند تا به حد چهل سالگى برسد، آن وقت مى گويد: پروردگارا نصيبم كن كه شكر آن نعمت هايى كه به من و پدر و مادرم انعام فرمودى به جاى آرم و اعمال صالح كه مايه خشنودى تو باشد انجام دهم، پروردگارا ذريه مرا هم برايم اصلاح فرما، پروردگارا من امروز به درگاهت توبه مى آورم و از تسليم شدگانت هستم.» (15 / احقاف)

احسان به والدين از احكام عمومى خداست كه همانطور كه در تفسير آيه «قُلْ تَعالَوْا اَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ اَلاّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئا وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا،» (151 / انعام) گذشت، در همه شرايع تشريع شده، و به همين جهت فرمود: «وَ وَصَّيْنَا الاِْنْسانَ،» و سفارش را عموميت داد به هر انسانى، نه تنها مسلمانان.

آنگاه دنبال اين سفارش اشاره كرد به ناراحتى هايى كه مادر انسان در دوران حاملگى، وضع حمل و شيردادن تحمل مى كند تا اشاره كرده باشد به ملاك حكم، و عواطف و غريزه رحمت و رأفت انسان را برانگيزند.

«حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ بَلَغَ اَرْبَعينَ سَنَةً،» بلوغ اشد به معناى رسيدن به زمانى از عمر است كه در آن زمان قواى آدمى محكم مى شود. بلوغ چهل سال عادتا ملازم با رسيدن به كمال عقل است.

«قالَ رَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتى اَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَ عَلى والِدَىَّ وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضيهُ،» كلمه «اَوْزِعْنى» معناى الهام را مى دهد، و اين الهام، الهام آن امورى نيست كه اگر خدا عنايت نكند آدمى به حسب طبع خود علم به آنها پيدا نمى كند، و آيه «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّيها. فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها،» از آن خبر مى دهد، بلكه الهام عملى و به معناى وادار كردن، و دعوت باطنى به عمل خير و شكر نعمت و بالاخره عمل صالح است.

خداى تعالى در اين آيه آن نعمتى را كه سائل درخواست كرده نام نبرده، تا هم نعمت هاى ظاهرى چون حيات، رزق، شعور و اراده را، و هم نعمت هاى باطنى چون ايمان به خدا، اسلام، خشوع، توكل بر خدا و تفويض به خدا را شامل شود.

پس جمله «رَبِّ اَوْزِعْنى اَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ ...،» درخواست اين است كه نعمت ثناء بر او را ارزانيش بدارد تا با اظهار قولى و عملى نعمت او را اظهار نمايد. اما قولى كه روشن

است، و اما عملى به اين كه نعمت هاى خدا را طورى استعمال كند كه همه بفهمند نعمت وى از خداى سبحان است و خدا آن را به وى داده، و از ناحيه خود او نيست، و لازمه اين گونه استعمال اين است كه عبوديت و مملوكيت اين انسان در گفتار و كردارش هويدا باشد.

و اينكه كلمه نعمت را با جمله: «الَّتى اَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَ عَلى والِدَىَّ،» تفسير كرده مى فهماند كه شكر مذكور هم از طرف خود سائل است، و هم از طرف پدر و مادرش، و در حقيقت فرزند بعد از درگذشت پدر و مادرش زبان ذكرگويى براى آنان است.

«وَ اَنْ اَعْمَلَ صالِحا تَرْضيهُ،» شكر نعمت چيزى است كه ظاهر اعمال انسان را زينت مى دهد، و صلاحيت پذيرفتن خداى تعالى زيورى است كه باطن اعمال را مى آرايد، و آن را خالص براى خدا مى سازد.

«وَ اَصْلِحْ لى فى ذُرِّيَّتى،» اصلاح در ذريه به اين معنا است كه صلاح را در ايشان ايجاد كند و چون اين ايجاد از ناحيه خداست، معنايش اين مى شود كه ذريه را موفق به عمل صالح سازد، و اين اعمال صالح كار دلهايشان را به صلاح بكشاند. و اگر گفت ذريه ام را براى من اصلاح كن براى اين است كه بفهماند اصلاحى درخواست مى كند كه خود او از اصلاح آنان بهره مند شود، يعنى ذريه او به وى احسان كنند، همانطور كه او به پدر و مادرش احسان مى كرد.

و خلاصه دعا اين است كه خدا شكر نعمتش و عمل صالح را به وى الهام كند، و او را نيكوكار به پدر و مادرش سازد، و ذريه اش را براى او چنان كند كه او را براى پدر و مادرش كرده بود.

شكر نعمت خدا به معناى حقيقيش اين است كه بنده خدا خالص براى خدا باشد، پس برگشت معناى دعا به درخواست خلوص نيت و صلاح عمل است.

«اِنّى تُبْتُ اِلَيْكَ وَ اِنّى مِنَ الْمُسْلِمينَ،» يعنى من به سوى تو برگشتم و از كسانى هستم كه امور را تسليم تو نمودند، به طورى كه تو هيچ اراده اى نكردى مگر آنكه آنان نيز همان را خواستند، بلكه جز آنچه تو مى خواهى نمى خواهند.

اين جمله در مقام بيان علت مطالبى است كه در دعا بوده، و اين آيه از آنجا كه دعا را نقل مى كند، و آن را رد ننموده، بلكه با وعده قبولى آن را تأييد مى كند و مى فرمايد: «اُولئِكَ الَّذينَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ،» (16 / احقاف) اين نكته را روشن مى سازد كه وقتى توبه و تسليم خدا شدن در كسى جمع شد، دنبالش خداوند آنچه را كه باعث خلوص وى مى شود به دل او الهام مى كند، و در نتيجه هم ذاتا از مخلَصين مى شود، و هم عملاً از مخلِصين. (1)

ص: 307 .

تفاوت رابطه شخصى و رابطه دينى فرزند با والدين

«وَ وَصَّيْنَا الاِْنْسانَ بِوالِدَيْهِ حُسْنا وَ اِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما اِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَاُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ،»

«و ما به انسان درباره پدر و مادرش سفارش به احسان كرده ايم، و در عين حال گفته ايم اگر به تو اصرار ورزيدند كه چيزى را كه بدان علم ندارى شريك من سازى اطاعتشان مكن، برگشت شما فرزندان و پدر و مادرتان به سوى من است آن وقت به آنچه مى كرديد آگاهتان مى كنم.» (8 / عنكبوت)

در صدر آيه مى فرمايد: ما دستور داديم به اينكه به پدر و مادر احسان شود. و در جمله «وَ اِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بى،» كه تتمه همان توصيه است، كه آن را به انسان خطاب كرده، و انسان را نهى كرده از اينكه پدر و مادر را در شرك اطاعت كند، چون توصيه قبلى در معناى امر است و ممكن است كسى خيال كند اينكه دستور داده اند پدر و مادر را اطاعت كنند، اين اطاعت در صورتى هم كه پدر و مادر فرزند را دعوت به شرك كردند واجب است، لذا دنبالش از اين گونه اطاعت نهى كرده، و فرموده اگر اصرار كردند كه شرك بورزى اطاعتشان مكن!

و برگشت معناى جمله به اين است كه: ما انسان را نهى كرديم از شرك هرچند كه شرك ورزيدنش اطاعت پدر و مادرش باشد، و در اين دستور خود .


1) الميزان ج: 18

هيچ نقطه ابهامى باقى نگذاشتيم.

و در اينكه فرمود: «ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ،» اشاره است به علت نهى از اطاعت، و حاصل آن اين است كه: اگر گفتيم پدر و مادر را در شرك به خدا اطاعت مكن، براى اين است كه اگر پدر و مادرى فرزند خود را دعوت كنند به اينكه نسبت به خدا شرك بورزد، در حقيقت دعوت كرده اند به جهل و نادانى و افتراء به خدا، و خدا همواره از پيروى غيرعلم نهى كرده، از آن جمله فرموده: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ : چيزى را كه بدان علم ندارى پيروى مكن» (36 / اسراء).

و معناى آيه اين است كه: ما به انسان ها در خصوص پدر و مادرشان عهد خوبى كرديم، و دستورشان داديم كه به پدر و مادر احسان كنند، و اگر كوشش كردند كه به من شرك بورزيد، اطاعتشان مكنيد، براى اينكه اين اطاعت پيروى چيزى است كه علمى بدان نداريد.

در اين آيه شريفه توبيخ كنايه اى است به بعضى از كسانى كه ايمان به خدا آورده و سپس به اصرار پدر و مادر از ايمان خود برگشته اند.

«وَ الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِى الصّالِحينَ،» (9 / عنكبوت) مى خواهد به كسانى كه گرفتار پدر و مادر مشركند و آن پدر و مادر اصرار مى ورزند كه ايشان را به سوى شرك بكشانند، و ايشان زير بار نرفته، به حكم اجبار ترك پدر و مادر را گفته اند، تسليت گفته، با وعده اى جميل دلخوش سازد.

مى فرمايد: اگر پدر و مادر او را به سوى شرك خواندند، و او به حكم خدا نافرمانيشان كرده، و ناچار از ايشان كناره گيرى كرد، و پدر و مادر را به خاطر خدا از دست داد، مسؤوليتى از اين بابت ندارد، و ما در برابر پدر و مادرى كه از دست داده بهتر از آن دو به او مى دهيم، و به پاداش ايمان و عمل صالحش او را در زمره صالحان درمى آوريم، به همان صالحان كه نزد ما در بهشت متنعم هستند، و اين معنا را آيه شريفه «يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، اِرْجِعى اِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلى فى عِبادى، وَ ادْخُلى جَنَّتى،» (27 تا30 / فجر) نيز افاده مى كند.

تأمين زندگى اخروى صالح براى خانواده

«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا قُوا اَنْفُسَكُمْ وَ اَهْليكُمْ نارا وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ اللّهَ ما اَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَروُنَ،»

«هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خود و اهل خود را از آتشى كه آتش گيرانه اش مردم و سنگ است حفظ كنيد، آتشى كه فرشتگان غلاظ و شداد موكل برآنند فرشتگانى كه هرگز خدا را در آنچه دستورشان مى دهد نافرمانى ننموده بلكه هر چه مى گويد عمل مى كنند.»

(6/تحريم)

خداى تعالى در اين آيه خطاب را متوجه عموم مؤمنين مى كند، كه خود و اهل بيت خود را ادب كنيد، و از آتشى كه آتش گيرانه اش خود دوزخيانند حفظ نماييد، و مى فهماند كه همين اعمال بد خود شما است كه در آن جهان برمى گردد، و آتشى شده به جان خودتان مى افتد، آتشى كه به هيچ وجه خلاصى و مفرى ازآن نيست. (1)

ص: 560 .

هويت زن در اسلام

اسلام بيان مى كند كه زن نيز مانند مرد انسان است، و هر انسانى چه مرد و چه زن فردى است از انسان كه در ماده و عنصر پيدايش او دو نفر انسان نر و ماده شركت و دخالت داشته اند، و هيچ يك از اين دو نفر بر ديگرى برترى ندارد مگر به تقوا، هم چنان كه كتاب آسمانى خود مى فرمايد:

«يااَيُّهَاالنّاسُ اِنّاخَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوبا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقيكُمْ.» (13 / حجرات)

بطورى كه ملاحظه مى كنيد قرآن كريم هر انسانى را موجودى گرفته شده و تأليف يافته از دو نفر انسان نر و ماده مى داند، كه هر دو بطور متساوى ماده وجود و تكون او هستند و انسان پديد آمده (چه مرد باشد و چه زن) مجموع ماده اى است كه از .


1) الميزان ج: 19

آن دو فرد گرفته شده است.

قرآن كريم در معرفى زن مانند آن شاعر نفرمود: و انما امهات الناس اوعية، و مانند آن ديگرى نفرمود: «بَنُونا بَنُوا اَبْناءِنا وَ بَناتُنا بَنُوهُنَّ اَبْناءُ الرِّجالِ الاَْباعِدِ،» بلكه هر فرد از انسان (چه دختر و چه پسر) را مخلوقى تأليف يافته از زن و مرد معرفى كرد، در نتيجه تمامى افراد بشر امثال يكديگرند، و بيانى تمام تر و رساتر از اين بيان نيست، و بعد از بيان اين عدم تفاوت، تنها ملاك برترى را تقوا قرار داد.

و نيز در جاى ديگر فرمود:

«اَنّى لا اُضيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثى بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ.» (195/آل عمران)

در اين آيه تصريح فرموده كه كوشش و عمل هيچكس نزد خدا ضايع نمى شود، و اين معنا را تعليل كرده به اينكه چون بعضى از بعض ديگر هستيد، و صريحا نتيجه آيه قبلى كه مى فرمود: «اِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ اُنْثى...،» را بيان مى كند، و آن اين است كه مرد و زن هر دو از يك نوع هستند و هيچ فرقى در اصل خلقت و بنياد وجود ندارند.

آنگاه همين معنا را هم توضيح مى دهد به اينكه عمل هيچ يك از اين دو صنف نزد خدا ضايع و باطل نمى شود، و عمل كسى به ديگرى عايد نمى گردد مگر اينكه خود شخص عمل خود را باطل كند.

و به بانگ بلند اعلام مى دارد:

«كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ!» (38 / مدثر)

نه مثل مردم قبل از اسلام كه مى گفتند: گناه زنان به عهده خود آنان و عمل نيكشان و منافع وجودشان مال مردان است! و ما انشاءاللّه به زودى توضيح بيشترى در اين باره خواهيم داد.

پس وقتى به حكم اين آيات، عمل هريك از دو جنس مرد و زن (چه خوبش و چه بدش) به حساب خود او نوشته مى شود، و هيچ مزيتى جز با تقوا براى كسى نيست، و با در نظر داشتن اينكه يكى از مراحل تقوا، اخلاق فاضله (چون ايمان با درجات مختلفش و چون عمل نافع و عقل محكم و پخته و اخلاق خوب و صبر و حلم،) است،

پس يك زن كه درجه اى از درجات بالاى ايمان را دارد، و يا سرشار از علم است، و يا عقلى پخته و وزين دارد، و يا سهم بيشترى از فضائل اخلاقى را دارا مى باشد، چنين زنى در اسلام ذاتا گرامى تر و از حيث درجه بلندتر از مردى است كه هم طراز او نيست. حال آن مرد هركه مى خواهد باشد، پس هيچ كرامت و مزيتى نيست، مگر تنها به تقوا و فضيلت.

و در معناى آيه قبلى بلكه روشن تر از آن آيه زير است، كه مى فرمايد:

«مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيوةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلوُنَ» (97 / نحل) .

و نيز آيه زير است كه مى فرمايد:

«وَ مَنْ عَمِلَ صالِحا مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِسابٍ» (40 / مؤمن).

و نيز آيه زير است كه مى فرمايد:

«وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاُولآئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا يُظْلَمُونَ نَقيرا» (124 / نساء).

علاوه بر اين آيات كه صريحا تساوى بين زن و مرد را اعلام مى كند، آيات ديگرى هست كه صريحا بى اعتنائى به امر زنان را نكوهش نموده، از آن جمله مى فرمايد: «وَ اِذا بُشِّرَ اَحَدُهُمْ بِالاُْنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّا وَ هُوَ كَظيمٌ ، يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِه اَيُمْسِكُهُ عَلى هُونٍ اَمْ يَدُسُّهُ فِى التُّرابِ اَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ،» (58 و 59 / نحل) و اينكه مى فرمايد خود را از شرمسارى از مردم پنهان مى كند، براى اين است كه ولادت دختر را براى پدر ننگ مى دانستند، و منشأ عمده اين طرز تفكر اين بود كه مردان در چنين مواقعى تصور مى كردند كه اين دختر به زودى بزرگ خواهد شد، و ملعبه و بازيچه جوانان قرار خواهد گرفت، و اين خود نوعى غلبه مرد بر زن است، آن هم در يك امر جنسى كه به زبان آوردن آن مستهجن و زشت است، در نتيجه ننگ زبان زد شدنش به ريش پدر و خاندان او مى چسبد.

همين طرز تفكر، عرب جاهليت را واداشت تا دختران بى گناه خود را زنده زنده دفن كنند.

سبب ديگر قضيه را كه علت اولى اين انحراف فكرى بود در گذشته خوانديد و خداى تعالى در نكوهش از اين عمل نكوهيده، تأكيد كرده و فرمود:

«وَ اِذَا الْمَوْءوُدَةُ سُئِلَتْ؟» (8 / تكوير)

از بقاياى اينگونه خرافات بعد از ظهور اسلام نيز در بين مسلمانان ماند و نسل به نسل از يكديگر ارث بردند، و تاكنون نتوانسته اند لكه ننگ اين خرافات را از صفحه دل بشويند، به شهادت اينكه مى بينيم اگر زن و مردى با يكديگر زنا كنند، ننگ زنا در دامن زن تا ابد مى ماند، هرچند كه توبه هم كرده باشد، ولى دامن مرد ننگين نمى شود، هرچند كه توبه هم نكرده باشد، با اينكه اسلام اين عمل نكوهيده را هم براى زن ننگ مى داند، و هم براى مرد، هم او را مستحق حد و عقوبت مى داند و هم اين را، هم به او صد تازيانه مى زند و هم به اين.

زن و موقعيت اجتماعى آن در اسلام

اسلام بين زن و مرد از نظر تدبير شؤون اجتماع و دخالت اراده و عمل آن دو در اين تدبير، تساوى برقرار كرده، علتش هم اين است كه همانطور كه مرد مى خواهد بخورد و بنوشد و بپوشد، و ساير حوائجى كه در زنده ماندن خود به آنها محتاج است به دست آورد، زن نيز همينطور است، و لذا قرآن كريم مى فرمايد: «بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ.» پس همانطور كه مرد مى تواند خودش در سرنوشت خويش تصميم بگيرد و خودش مستقلاً عمل كند و نتيجه عمل خود را مالك شود، همچنين زن چنين حقى را دارد بدون هيچ تفاوت:

«لَهاماكَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَااكْتَسَبَتْ!»(286/بقره)

پس زن و مرد در آنچه كه اسلام آن را حق مى داند برابرند، و به حكم آيه: «يُحِقُ الْحَقَّ» (24 / شورى)، چيزى كه هست خداى تعالى در آفرينش زن دو خصلت قرار داده كه به آن دو خصلت، زن از مرد امتياز پيدا مى كند.

اول اينكه: زن را در مثل به منزله كشتزارى براى تكون و پيدايش نوع بشر قرار داده، تا نوع بشر در داخل اين صدف تكون يافته و نمو كند، تا به حد ولادت برسد، پس بقاى نوع بشر بستگى به وجود زن دارد، و به همين جهت كه او كشتزار است مانند كشتزارهاى ديگر احكامى مخصوص به خود دارد و با همان احكام از مرد ممتاز مى شود.

دوم اينكه: از آنجا كه بايد اين موجود، جنس مخالف خود يعنى مرد را مجذوب خود كند، و مرد براى اينكه نسل بشر باقى بماند به طرف او و ازدواج با او و تحمل مشقت هاى خانه و خانواده جذب شود، خداوند در آفرينش، خلقت زن را لطيف قرار داد، و براى اينكه زن مشقت بچه دارى و رنج اداره منزل را تحمل كند، شعور و احساس او را لطيف و رقيق كرد، و همين دو خصوصيت، كه يكى در جسم او است و ديگرى در روح او، تأثيرى در وظايف اجتماعى محول به او دارد.

اين بود مقام و موقعيت اجتماعى زن، و با اين بيان موقعيت اجتماعى مرد نيز معلوم مى شود و نيز پيچيدگى و اشكالى كه در احكام مشترك بين آن دو و احكام مخصوص به هر يك از آن دو، در اسلام هست حل مى گردد، همچنانكه قرآن كريم مى فرمايد:

«وَ لاتَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلىبَعْضٍ لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّسآءِ نَصيبٌ مِمَّااكْتَسَبْنَ وَاسْئَلُوا اللّهَ مِنْ فَضْلِهآِ اِنَّ اللّهَ كانَ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَليما.» (32 / نساء)

و منظورش از اين گفتار آن است كه اعمالى كه هريك از زن و مرد به اجتماع خود هديه مى دهد باعث آن مى شود كه به فضلى از خدا اختصاص يابد، بعضى از فضل هاى خداى تعالى فضل اختصاصى به يكى از اين دو طايفه است، بعضى مختص به مردان و بعضى ديگر مختص به زنان است.

مثلاً مرد را از اين نظر بر زن فضيلت و برترى داده كه سهم ارث او دو برابر زن است، و زن را از اين نظر بر مرد فضيلت داده كه خرج خانه را از گردن زن ساقط كرده است، پس نه مرد بايد آرزو كند كه اى كاش خرج خانه به عهده ام نبود، و نه زن آرزو

كند كه اى كاش سهم ارث من برابر برادرم بود، بعضى ديگر برترى را مربوط به عمل عامل كرده، نه اختصاص به زن دارد و نه به مرد، بلكه هر كس فلان قسم اعمال را كرد، به آن فضيلت ها مى رسد (چه مرد و چه زن) و هر كس نكرد نمى رسد (باز چه مرد و چه زن) و كسى نمى تواند آرزو كند كه اى كاش من هم فلان برترى را مى داشتم، مانند فضيلت ايمان و علم و عقل و سائر فضائلى كه دين آن را فضيلت مى داند.

اين قسم فضيلت فضلى است از خدا كه به هركس بخواهد مى دهد، و لذا در آخر آيه مى فرمايد: «وَاسْئَلُوااللّهَ مِنْ فَضْلِهآِ،» دليل بر آنچه ذكر كرديم آيه شريفه: «اَلرِّجالُ قَوّامُونَ...،» است، به آن بيانى كه گذشت.

احكام مشترك و اختصاصى بين زن و مرد

در اسلام زن در تمامى احكام عبادى و حقوق اجتماعى شريك مرد است، او نيز مانندمردان مى تواند مستقل باشد و هيچ فرقى با مردان ندارد (نه در ارث و نه در كسب و انجام معاملات و نه در تعليم و تعلم، و نه در به دست آوردن حقى كه از او سلب شده و نه در دفاع از حق خود و نه در احكامى ديگر،) مگر تنها در مواردى كه طبيعت خود زن اقتضا دارد كه با مرد فرق داشته باشد.

و عمده آن موارد مسأله عهده دارى حكومت و قضا و جهاد و حمله بر دشمن است، (و اما از صرف حضور در جهاد و كمك كردن به مردان در امورى چون مداواى آسيب ديدگان محروم نيست،) و نيز مسأله ارث است كه نصف سهم مردان ارث مى برد، و يكى ديگر حجاب و پوشاندن مواضع زينت بدن خويش است، و يكى اطاعت كردن از شوهر در هر خواسته اى است كه مربوط به تمتع و بهره بردن باشد.

و در مقابل، اين محروميت ها را از اين راه تلافى كرد كه نفقه را يعنى هزينه زندگى را به گردن پدر و يا شوهرش انداخته، و بر شوهر واجب كرده كه نهايت درجه توانائى خود را در حمايت از همسرش به كار ببرد، و حق تربيت فرزند و پرستارى او را نيز به زن داده است.

و اين تسهيلات را هم براى او فراهم كرده كه: جان و ناموسش و حتى آبرويش را

(از اينكه دنبال سرش حرف بزنند،) تحت حمايت قرار داده، و در ايام عادت حيض و ايام نفاس، عبادت را از او ساقط كرده، و براى او در همه حالات، ارفاق لازم دانسته است.

پس، از همه مطالب گذشته، اين معنا بدست آمد كه زن از جهت كسب علم، بيش از علم به اصول معارف و فروع دين (يعنى احكام عبادات و قوانين جاريه در اجتماع) وظيفه وجوبى ديگر ندارد، و از ناحيه عمل هم همان احكامى را دارد كه مردان دارند، به اضافه اينكه اطاعت از شوهرش نيز واجب است، البته نه در هر چيزى كه او بگويد و بخواهد، بلكه تنها در مسأله مربوط به بهره هاى جنسى، و اما تنظيم امور زندگى فردى يعنى رفتن به دنبال كار و كاسبى و صنعت، و نيز در تنظيم امور خانه، و نيز مداخله در مصالح اجتماعى و عمومى، از قبيل دانشگاه رفتن و يا اشتغال به صنايع و حرفه هاى مفيد براى عموم و نافع در اجتماعات، با حفظ حدودى كه برايش معين شده، هيچ يك بر زن واجب نيست.

و لازمه واجب نبودن اين كارها اين است كه واردشدنش در هريك از رشته هاى علمى و كسبى و تربيتى و امثال آن، فضلى است كه خود نسبت به جامعه اش تفضل كرده، و افتخارى است كه براى خود كسب نموده، و اسلام هم اين تفاخر را در بين زنان جايز دانسته است، برخلاف مردان كه جز در حال جنگ نمى توانند تفاخر كنند، و از آن نهى شده اند.

اين بود آنچه كه از بيانات گذشته ما به دست مى آمد كه سنت نبوى هم مؤيد آن است، و اگر بحث ما بيش از حوصله اين مقام طول نمى كشيد، نمونه هائى از رفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله با همسرش خديجه عليهاالسلام و دخترش فاطمه عليهاالسلام و ساير زنانش و زنان امت خود و آنچه درباره زنان سفارش كرده و نيز شمه اى از طريقه ائمه اهل بيت عليهم السلام و زنانشان مانند زينب دختر على عليه السلام و فاطمه و سكينه دختر حسين عليه السلام و غير ايشان را نقل مى كرديم، و نيز پاره اى از كلماتى كه در مورد سفارش درباره زنان، از ايشان رسيده مى آورديم.

زيربناى قوانين اجتماعى اسلام در مورد زن و مرد

و اما آن اساسى كه اسلام احكام نامبرده را بر آن اساس تشريع كرده، همانا فطرت و آفرينش است، و كيفيت اين پايه گذارى در آنجاكه درباره مقام اجتماعى زن بحث مى كرديم، روشن شد، ولى در اينجا نيز توضيح بيشترى داده و مى گوئيم: براى جامعه شناس و اهل بحث، در مباحثى كه ارتباط با جامعه شناسى دارد، جاى هيچ شكى نيست كه وظائف اجتماعى و تكاليف اعتباريى كه منشعب از آن وظائف مى شود، سرانجام بايد منتهى به طبيعت شود، چون اين خصوصيت توان طبيعى انسان بود كه از همان آغاز خلقتش او را به تشكيل اجتماع نوعى هدايت كرد، به شهادت اينكه مى بينيم هيچ زمانى نبوده كه نوع بشر، داراى چنين اجتماعى نوعى نبوده باشد، البته نمى خواهيم بگوئيم اجتماعى كه بشر طبق مقتضاى طبيعتش تشكيل مى داده، همواره سالم هم بوده، نه، ممكن است عواملى آن اجتماع را از مجراى صحت و سلامت به سوى مجراى فساد كشانده باشد، همانطور كه ممكن است عواملى بدن طبيعى و سالم آدمى را از تماميت طبيعى آن خارج نموده و به نقص در خلقت گرفتارش كند، و يا آن را از صحت طبيعى به درآورده و مبتلا به بيمارى و آفتش سازد.

پس اجتماع با تمامى شؤون و جهاتش چه اينكه اجتماعى صالح و فاضل باشد و چه فاسد، بالاخره منتهى به طبيعت مى شود، چيزى كه هست آن اجتماعى كه فاسد شده، در مسير زندگيش به عاملى برخورده است كه فاسدش كرده، و نگذاشته به آثار خوب اجتماع برسد (به خلاف اجتماع فاضل.)

پس اين يك حقيقت است كه دانشمندان در مباحث اجتماعى خود يا تصريحا و يا بطور كنايه به آن اشاره كرده اند، و قبل از همه آنان كتاب خداى عزوجل با روشن ترين و واضح ترين بيان، به آن اشاره كرده و فرموده: «الَّذى اَعْطى كُلَّ شَىْ ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى!»(50/طه) و نيز فرموده: «اَلَّذى خَلَقَ فَسَوّى، وَ الَّذى قَدَّرَ فَهَدى،» (2 و 3 / اعلى) و نيز فرموده:

«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّيها، فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها،» (7 و 8 / شمس) و آيات ديگر كه متعرض مسأله قدر است.

پس تمامى موجودات و از آن جمله انسان در وجودش و در زندگيش به سوى آن هدفى كه براى آن آفريده شده، هدايت شده است، و در خلقتش به هر جهاز و ابزارى هم كه در رسيدن به آن هدف به آن جهاز و آلات نيازمند است مجهز گشته و زندگى با قوام و سعادتمندانه اش، آن قسم زندگى اى است كه اعمال حياتى آن منطبق با خلقت و فطرت باشد، و انطباق كامل وتمام داشته باشد و وظائف و تكاليفش در آخر منتهى به طبيعت شود، انتهائى درست و صحيح، و اين همان حقيقتى است كه آيه زير بدان اشاره نموده و مى فرمايد:

«فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفا فِطْرَتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَالنّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ،»

«رو به سوى دينى بياور كه افراط و تفريطى از هيچ جهت ندارد، دينى كه بر طبق آفرينش تشريع شده، آفرينشى كه انسان هم يك نوع از موجودات آن است، انسانى كه خلقت او و فطرتش تبديل پذير نيست، دين استوار هم، چنين دينى است.» (30 / روم)

اقتضائات فطرت در تساوى وظائف و حقوق اجتماعى زن و مرد

حال ببينيم فطرت در وظايف و حقوق اجتماعى بين افراد چه مى گويد، و چه اقتضائى دارد؟ با در نظر داشتن اين معنا كه تمامى افراد انسان داراى فطرت بشرى هستند، مى گوئيم: آنچه فطرت اقتضا دارد اين است كه بايد حقوق و وظائف يعنى گرفتنى ها و دادنى ها بين افراد انسان مساوى باشد، و اجازه نمى دهد يك طائفه از حقوق بيشترى برخوردار و طائفه اى ديگر از حقوق اوليه خود محروم باشد، ليكن مقتضاى اين تساوى در حقوق، كه عدل اجتماعى به آن حكم مى كند، اين نيست كه تمامى مقام هاى اجتماعى متعلق به تمامى افراد جامعه شود (و اصلاً چنين چيزى امكان هم ندارد،) چگونه ممكن است مثلاً يك بچه، در عين كودكيش و يك مرد سفيه نادان در عين نادانى خود، عهده دار كار كسى شود كه هم در كمال عقل است، و هم تجربه ها در آن كار دارد، و يا مثلاً يك فرد عاجز و ضعيف عهده دار كار كسى شود كه تنها كسى از عهده اش برمى آيد كه قوى و مقتدر باشد، حال اين كار مربوط به هر كسى كه مى خواهد باشد، براى اينكه تساوى بين صالح و غيرصالح، افساد حال هر

دو است، هم صالح را تباه مى كند و هم غيرصالح را.

بلكه آنچه عدالت اجتماعى اقتضا دارد و معناى تساوى را تفسير مى كند اين است كه در اجتماع، هر صاحب حقى به حق خود برسد، و هركس به قدر وسعش پيش برود، نه بيش از آن، پس تساوى بين افراد و بين طبقات تنها براى همين است كه هر صاحب حقى، به حق خاص خود برسد، بدون اينكه حقى مزاحم حق ديگرى شود، و يا به انگيزه دشمنى و يا تحكم و زورگوئى يا هر انگيزه ديگر به كلى مهمل و نامعلوم گذاشته شود، و يا صريحا باطل شود، و اين همان است كه جمله: «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذى عَلَيْهِنَ بِالْمَعْرُوفِ وَ لِلرِّجالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ...،» (228 / بقره) به آن بيانى كه گذشت، به آن اشاره مى كند، چون جمله نامبرده در عين اينكه اختلاف طبيعى بين زنان و مردان را مى پذيرد، به تساوى حقوق آن دو نيز تصريح مى كند.

از سوى ديگر مشترك بودن دو طائفه زن و مرد در اصول مواهب وجودى، يعنى در داشتن انديشه و اراده، كه اين دو، خود مولد اختيار است، هستند، اقتضاء مى كند كه زن نيز در آزادى فكر و اراده و در نتيجه در داشتن اختيار، شريك با مرد باشد، همانطور كه مرد در تصرف در جميع شؤون حيات فردى و اجتماعى خود به جز آن مواردى كه ممنوع است، استقلال دارد، زن نيز بايد استقلال داشته باشد، اسلام هم كه دين فطرى است اين استقلال و آزادى را به كاملترين وجه به زن داده، همچنانكه در بيانات سابق گذشت. (1)

ص: 393 .

اعلاميه قرآنى در حقوق زن، و تفاوت هاى طبيعى زن و مرد

زن از بركت اسلام مستقل به نفس و متكى بر خويش گشت، اراده و عمل او كه تا ظهور اسلام گره خورده به اراده مرد بود، از اراده و عمل مرد جدا شد، و از تحت ولايت و قيمومت مرد درآمد، و به مقامى رسيد كه دنياى قبل از اسلام با همه قدمت خود و در همه ادوارش، چنين مقامى به زن نداده بود، مقامى به زن داد كه در هيچ گوشه از هيچ صفحه تاريخ گذشته بشر چنين مقامى براى زن نخواهيد يافت، و اعلاميه اى در حقوق زن همانند اعلاميه قرآن كه مى فرمايد: .


1) الميزان ج: 2

«فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فيما فَعَلْنَ فى اَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ...» نخواهيد جست.

ليكن اين به آن معنانيست كه هرچه از مرد خواسته اندازاو هم خواسته باشند، در عين اينكه در زنان عواملى هست كه در مردان نيز هست، زنان از جهتى ديگر با مردان اختلاف دارند.

(البته اين جهت كه مى گوئيم جهت نوعى است نه شخصى، به اين معنا كه متوسط از زنان در خصوصيات كمالى، و ابزار تكامل بدنى عقب تر از متوسط مردان هستند.)

سخن ساده تر اينكه: هرچند ممكن است، يك يا دو نفر زن فوق العاده و همچنين يك يا دونفر مرد عقب افتاده پيداشود، ولى به شهادت علم فيزيولژى زنان متوسط از نظر دماغ (مغز) و قلب و شريان ها و اعصاب و عضلات بدنى و وزن، با مردان متوسط الحال تفاوت دارند، يعنى ضعيف تر هستند.

و همين باعث شده است كه جسم زن لطيف تر و نرم تر، و جسم مرد خشن تر و محكم تر باشد و احساسات لطيف از قبيل دوستى و رقت قلب و ميل به جمال و زينت بر زن غالب تر و بيشتر از مرد باشد و در مقابل، نيروى تعقل بر مرد غالب تر از زن باشد، پس حيات زن، حياتى احساسى است، همچنانكه حيات مرد، حياتى تعقلى است.

و به خاطر همين اختلافى كه در زن و مرد هست، اسلام در وظائف و تكاليف عمومى و اجتماعى كه قوامش با يكى از اين دو چيز يعنى تعقل و احساس است، بين زن و مرد فرق گذاشته، آنچه ارتباطش به تعقل بيشتر از احساس است (از قبيل ولايت و قضا و جنگ) را مختص به مردان كرد، و آنچه از وظايف كه ارتباطش بيشتر با احساس است تا تعقل مختص به زنان كرد، مانند پرورش اولاد و تربيت او و تدبير منزل و امثال آن.

حكمت موجود در اختلاف سهم الارث بين زن و مرد

قانون الهى مشقت بيشتر وظايف مرد را از اين راه جبران كرده كه: سهم ارث او را دو برابر سهم ارث زن قرار داد، (معناى اين در حقيقت آن است كه نخست سهم ارث هر دو را مساوى قرار داده باشد، بعدا ثلث سهم زن را به مرد داده باشد، در مقابل نفقه اى كه مرد به زن مى دهد.)

و به عبارتى ديگر اگر ارث مرد و زن را هيجده تومان فرض كنيم، به هر دو نه تومان داده و سپس سه تومان از آن را (كه ثلث سهم زن است،) از او گرفته و به مرد بدهيم، سهم مرد دوازده تومان مى شود، براى اين كه زن از نصف اين دوازده تومان هم سود مى برد.

در نتيجه، برگشت اين تقسيم به اين مى شود كه آنچه مال در دنيا هست دو ثلثش از آن مردان است، هم ملكيت و هم عين آن، و دو ثلث هم از آن زنان است، كه يك ثلث آن را مالك هستند، و از يك ثلث ديگر كه گفتيم در دست مرد است، سود مى برند.

پس، از آنچه كه گذشت روشن شد كه غالب مردان (نه كل آنان) در امر تدبير قوى ترند، و در نتيجه، بيشتر تدبير دنيا و يا به عبارت ديگر، توليد به دست مردان است، و بيشتر سودها و بهره گيرى و يا مصرف، از آن زنان است، چون احساس زنان بر تعقل آنان غلبه دارد.

اسلام علاوه بر آنچه كه گذشت تسهيلات و تخفيف هائى نسبت به زنان رعايت نموده، كه بيان آن نيز گذشت.

(بحث مفصلى درباره قوانين ارث و اصول آن در ذيل آيه 11 تا 14 سوره نساء در جلد 4 الميزان صفحه 325 آمده كه محققين عزيز را براى مراجعه و مطالعه به آن دعوت مى كنيم.)

امتيازات در قوانين اسلامى

تسلط مرد بر زن در فطرت و در اسلام

اگر ما در نحوه جفت گيرى و رابطه بين نر و ماده حيوانات مطالعه و دقت كنيم خواهيم ديد كه بين حيوانات نيز در مسأله جفت گيرى، مقدارى و نوعى و يا به عبارت ديگر بوئى از استيلاى نر بر ماده وجود دارد، و كاملاً احساس مى كنيم كه گوئى فلان حيوان نر خود را مالك آلت تناسلى ماده، و در نتيجه مالك ماده مى داند، و به همين جهت است كه مى بينيم نرها بر سر يك ماده با هم مشاجره مى كنند، ولى ماده ها بر سر يك نر به جان هم نمى افتند (مثلاً يك الاغ و يا سگ و يا گوسفند و گاو ماده وقتى مى بينند كه نر به ماده اى ديگر پريده، هرگز به آن ماده حمله ور نمى شود، ولى نر اين حيوانات وقتى ببيند كه نر ماده را تعقيب مى كند خشمگين مى شود و به آن نر حمله مى كند.)

و نيز مى بينيم آن عملى كه در انسان ها نامش خواستگارى است، در حيوان ها هم (كه در هر نوعى به شكلى است،) از ناحيه حيوان نر انجام مى شود و هيچگاه حيوان ماده اى ديده نشده كه از نر خود خواستگارى كرده باشد و اين نيست مگر به خاطر اينكه حيوانات با درك غريزى خود، درك مى كنند كه در عمل جفت گيرى كه با فاعل و قابلى صورت مى گيرد، فاعل نر، و قابل ماده است و به همين جهت ماده، خود را ناگزير از تسليم و خضوع مى داند.

و اين معنا غير از آن معنائى است كه در نرها مشاهده مى شود كه نر مطيع در مقابل خواسته هاى ماده مى گردد (چون گفتگوى ما تنها در مورد عمل جفت گيرى و برترى نر بر ماده است و اما در اعمال ديگرش از قبيل برآوردن حوائج ماده و تأمين لذت هاى او، نر مطيع ماده است.) و برگشت اين اطاعت (نر از ماده) به مراعات جانب عشق و شهوت و بيشتر لذت بردن است، (هر حيوان نرى از خريدن ناز ماده و برآوردن حوائج او لذت مى برد.) پس ريشه اين اطاعت قوه شهوت حيوان است و ريشه

آن تفوق و مالكيت قوه فحولت و نرى حيوان است و ربطى به هم ندارند.

و اين معنا يعنى لزوم شدت و قدرتمندى براى جنس ماده و وجوب نرمى و پذيرش براى جنس زن چيزى است كه اعتقاد به آن كم و بيش در تمامى امت ها يافت مى شود، تا جائى كه در زبان هاى مختلف عالم راه يافته بطورى كه هر شخص پهلوان و هر چيز تسليم ناپذير را مرد، و هر شخص نرمخو و هرچيز تأثيرپذير را زن مى نامند، مثلاً مى گويند: شمشير من مرد است يعنى برنده است، يا فلان گياه نر و يا فلان مكان نر است، و ... و اين امر در نوع انسان و در بين جامعه هاى مختلف و امت هاى گوناگون فى الجمله جريان دارد، هرچند كه مى توان گفت جريانش (با كم وبيش اختلاف) در امت ها متداول است.

و اما اسلام نيز اين قانون فطرى را در تشريع قوانينش معتبر شمرده و فرموده:

«اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّسآءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بِعْضٍ،»

و با اين فرمان خود، بر زنان واجب كرد كه درخواست مرد را براى همخوابى اجابت نموده و خود را در اختيار او قرار دهند. (1)

ص: 238 .

موضوع سرپرستى مرد بر زن درقوانين الهى و فلسفه آن

اين معنا بر احدى پوشيده نيست كه قرآن كريم همواره عقل سالم انسان ها را تقويت مى كند، و جانب عقل را بر هواى نفس و پيروى شهوات و دلدادگى در برابر عواطف و احساسات تند و تيز ترجيح مى دهد، و در حفظ اين وديعه الهى از اينكه ضايع شود توصيه مى فرمايد، و اين معنا از آيات كريمه قرآنى آن قدر روشن است كه احتياجى به آوردن دليل قرآنى ندارد، براى اينكه آياتى كه به صراحت و يا به اشاره و به هر زبان و بيانى اين معنا را افاده مى كند يكى دو تا ده تا نيست كه ما آنها را نقل كنيم.

قرآن كريم در عين حال مسأله عواطف پاك و درست و آثار خوبى كه آن عواطف در تربيت افراد دارد از نظر دور نداشته، اثر آن را در استوارى امر جامعه پذيرفته، در آيه شريفه: «اَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِرُحَماءُ بَيْنَهُمْ،» (29 / فتح) دو صفت از صفات .


1) الميزان ج: 4

عاطفى را به عنوان دو صفت ممدوح مؤمنين ذكر كرده، مى فرمايد مؤمنين نسبت به كفار خشن و بى رحمند، و نسبت به خودشان مهربانند.

و در آيه «لِتَسْكُنُوا اِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً،» (21 / روم) مودت و رحمت را كه امورى عاطفى هستند، دو تا نعمت از نعم خود شمرده و فرموده، از جنس خود شما، همسرانى برايتان قرار داد، تا دلهايتان با تمايل و عشق به آنان آرامش يابد، و بين شما مردان و همسران مودت و رحمت قرار داد، و در آيه: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زينَةَ اللّهِ الَّتىاَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ: بگو چه كسى زينت ها و رزق طيب را كه خدا براى بندگانش پديد آورده تحريم كرده است؟» (32 / اعراف)، علاقه به زينت و رزق طيب را كه آن نيز مربوط به عواطف است مشروع معرفى نموده، به عنوان سرزنش از كسانى كه آن را حرام دانسته اند، فرموده: «بگو چه كسى زينت ها و رزق طيب را كه خدا براى بندگانش پديد آورده تحريم كرده است؟»

چيزى كه هست قرآن كريم عواطف را از راه هماهنگ شدن با عقل تعديل نموده، و عنوان پيروى عقل به آنها داده است، به طورى كه عقل نيز سركوب كردن آن مقدار عواطف را جايز نمى داند.

يكى از مراحل تقويت عقل در اسلام اين است كه احكامى را كه تشريع كرده براساس تقويت عقل تشريع كرده، به شهادت اينكه هر عمل و حال و اختلافى كه مضر به استقامت عقل است و باعث تيرگى آن در قضاوت و در اداره شؤون مجتمعش مى شود تحريم كرده، نظير شرب خمر و قمار و اقسام معاملات غررى و دروغ و بهتان و افترا و غيبت و امثال آن.

خوب معلوم است كه هيچ دانشمندى از چنين شريعتى و با مطالعه همين مقدار از احكام آن جز اين توقع ندارد كه در مسائل كلى و جهات عمومى و اجتماعى زمام امر را به كسانى بسپارد كه داشتن عقل بيشتر امتياز آنان است، چون تدبير امور اجتماعى از قبيل حكومت و قضا و جنگ نيازمند به عقل نيرومندتر است، و كسانى را كه امتيازشان داشتن عواطف تند و تيزتر و اميال نفسانى بيشتر است، از تصدى آن امور محروم سازد، و نيز معلوم است كه طايفه مردان به داشتن عقل نيرومندتر و ضعف عواطف، ممتاز از زنانند، و زنان به داشتن عقل كمتر و عواطف بيشتر ممتاز از مردانند.

و اسلام همين كار را كرده، و در آيه اى كه گذشت فرموده: «اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّسآءِ،» سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز در طول زندگيش بر اين جريان داشت يعنى هرگز زمام امور

هيچ قومى را به دست زن نسپرد، و به هيچ زنى منصب قضا نداد، و زنان را براى جنگيدن دعوت نكرد، البته براى جنگيدن، نه صرف شركت در جهاد، براى خدمت و جراحى و امثال آن.

و اما غير اين امور عامه و اجتماعى، از قبيل تعليم و تعلم و كسب و پرستارى بيماران و مداواى آنان و امثال اين گونه امور كه دخالت عواطف منافاتى با مفيد بودن عمل ندارد، زنان را از آن منع نفرمود، و سيرت نبويه بسيارى از اين كارها را امضا كرد. آيات قرآن نيز خالى از دلالت بر اجازه اين گونه كارها براى زنان نيست، چون لازمه حريت زن در اراده و عمل شخصى اين است كه بتواند اين گونه كارها را انجام دهد، زيرا معنا ندارد از يك طرف زنان را در اين گونه امور از تحت ولايت مردان خارج بداند، و ملكيت آنان را در قبال مردان معتبر بشمارد، و از سوى ديگر نهيشان كند از اينكه به نحوى از انحا ملكشان را اداره و اصلاح كنند، و همچنين معنا ندارد به آنان حق دهد كه براى دفاع از خود در محكمه شرع طرح دعوى كنند، و يا شهادت بدهند، و در عين حال از آمدن در محكمه و حضور نزد والى يا قاضى جلوگيرشان شود و همچنين ساير لوازم استقلال و آزادى.

بلى دامنه استقلال و آزادى زنان تا آنجايى گسترده است كه به حق شوهر مزاحمت نداشته باشد، چون گفتيم در صورتى كه شوهر در وطن حاضر باشد زن در تحت قيمومت او است، البته قيمومت اطاعت و در صورتى كه حاضر نباشد مثلاً به سفر رفته باشد موظف است غيبت او را حفظ كند، و معلوم است كه با درنظر گرفتن اين دو وظيفه هيچ يك از شؤون جايز زن در صورتى كه مزاحم با اين دو وظيفه باشد ديگر جايز و ممضى نيست. (1)

ص: 544 .

بحثى در آزادى زن در تمدن غرب

هيچ شكى نيست كه پيشگام در آزادساختن زن از قيد اسارت و تأمين استقلال او، در اراده و عمل اسلام بوده است، و اگر غربى ها (در دوران اخير) قدمى در اين باره براى زنان برداشته اند، از اسلام تقليد كرده اند (و چه تقليد بدى كرده و با آن روبرو شده اند،) و علت اينكه نتوانستند بطور كامل تقليد كنند، اين است كه احكام اسلام .


1) الميزان ج: 4

چون حلقه هاى يك زنجير به هم پيوسته است (و همچون چشم و خط و خال و ابرو است،) و روش اسلام كه در اين سلسله حلقه اى بارز و مؤثرى تام التأثير است، براى همين مؤثر است كه در آن سلسله قرار دارد، و تقليدى كه غربى ها از خصوص اين روش كرده اند، تنها از صورت زليخاى اسلام نقطه خال را گرفته اند كه معلوم است خال به تنهائى چقدر زشت و بدقواره است.

و سخن كوتاه اينكه، غربى ها اساس روش خود را بر پايه مساوات همه جانبه زن با مرد در حقوق قرار داده اند، و سالها در اين باره كوشش نموده اند و در اين باره وضع خلقت زن و تأخر كمالى او را (كه بيان آن بطور اجمال گذشت،) درنظر نگرفته اند.

و رأى عمومى آنان تقريبا اين است كه تأخر زن در كمال و فضيلت، مستند به خلقت او نيست، بلكه مستند به سوء تربيتى است كه قرن ها با آن تربيت مربى شده، و از آغاز خلقت دنيا تاكنون، در محدوديت مصنوعى به سر برده است، وگرنه طبيعت و خلقت زن با مرد فرقى ندارد.

ايراد و اشكالى كه به اين سخن متوجه است اين است كه همانطور كه خود غربى ها اعتراف كرده اند، اجتماع از قديم ترين روز شكل گرفتنش بطور اجمال و سربسته حكم به تأخر كمال زن از مرد كرده، و اگر طبيعت زن و مرد يك نوع بود، قطعا و قهرا خلاف آن حكم هرچند در زمانى كوتاه ظاهر مى شد، و نيز خلقت اعضاى رئيسه و غيررئيسه زن، در طول تاريخ تغيير وضع مى داد، و مانند خلقت مرد، مى شد.

مؤيد اين سخن روش خود غربى ها است كه با اينكه سال ها است كوشيده و نهايت درجه عنايت خود را به كار برده اند تا زن را از عقب ماندگى نجات بخشيده و تقدم و ارتقاى او را فراهم كنند، تاكنون نتوانسته اند بين زن و مرد تساوى برقرار سازند، و پيوسته آمارگيرى هاى جهان اين نتيجه را ارائه مى دهد كه در اين كشورها در مشاغلى كه اسلام زن را از آن محروم كرده، يعنى قضا و ولايت و جنگ، اكثريت و تقدم براى مردان بوده، و همواره عده اى كمتر از زنان عهده دار اين گونه مشاغل شده اند.

و اما اينكه غربى ها از اين تبليغاتى كه در تساوى حقوق زن و مرد كردند، و از تلاش هائى كه در اين مسير نموده اند، چه نتائجى عايدشان شد در فصلى جداگانه تا آنجا كه برايمان ممكن باشد ان شاءاللّه شرح خواهيم داد. (1)

ص: 393 .

.

1) الميزان ج: 2

تعدد زوجات

بحثى در قانون تعدد زوجات در اسلام

اسلام قانون ازدواج با يك زن را تشريع و با بيشتر از يك همسر، يعنى تا چهار همسر را درصورت تمكن از رعايت عدالت در بين آنها، تنفيذنموده و تمام محذورهائى را كه متوجه اين تنفيذ مى شود به بيانى كه خواهد آمد اصلاح كرده، و فرموده: «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذى عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ : و زنان را نيز مانندوظايفشان حقوق شايسته است!»(228/بقره)

بعضى ها به اين حكم يعنى جواز تعدد زوجات چند اشكال كرده اند:

اشكال اول: جريحه دار شدن احساس زن

اينكه، اين حكم آثار سوئى در اجتماع به بار مى آورد زيرا باعث جريحه دار شدن عواطف زنان مى شود و آرزوهاى آنان را به باد داده، فوران عشق و علاقه به شوهر را خمود و خاموش مى كندو حس حب اورامبدل به حس انتقام مى گرداند، و در نتيجه، ديگر به كار خانه نمى پردازد و از تربيت فرزندان شانه خالى مى كند و در مقابل خطائى كه شوهر به او كرده، در مقام تلافى برمى آيد و به مردان اجنبى زنا مى دهد و همين عمل باعث شيوع اعمال زشت و نيز گسترش خيانت درمال و عرض و...مى گردد و چيزى نمى گذرد كه جامعه به انحطاط كشيده مى شود.

جواب اشكال اول

1 - تبعيت احساس و عاطفه از عادات و رسوم:

اسلام زيربناى زندگى بشر و بنيان جامعه انسانى را بر زندگى عقلى و فكرى بنا نهاده است، نه زندگى احساسى و عاطفى، در نتيجه هدفى كه بايد در اسلام دنبال شود رسيدن به صلاح عقلى در سنن اجتماعى است، نه به صلاح و شايستگى آنچه كه احساسات دوست مى دارد و مى خواهد و عواطف به سويش كشيده مى شود. و اين معنا به هيچ وجه مستلزم كشته شدن عواطف و احساسات رقيق زنان و ابطال حكم موهبت هاى و غرايز طبيعى نيست، زيرا در مباحث علم النفس مسلم شده است كه

صفات روحى و عواطف و احساسات باطنى از نظر كميت و كيفيت با اختلاف تربيت ها و عادات، مختلف مى شود همچنانكه به چشم خود مى بينيم كه بسيارى از آداب در نظر شرقى ها پسنديده و ممدوح، و در نظر غربى ها ناپسند و مذموم است و به عكس آن بسيارى از رسوم و عادات وجود دارد كه در نظر غربى ها پسنديده و در نظر شرقى ها ناپسند است و هيچگاه يافت نمى شود كه دو امت در همه آداب و رسوم نظر واحدى داشته باشند، بالاخره در بعضى از آنها اختلاف دارند.

و تربيت دينى در اسلام زن را به گونه اى بار مى آورد كه هرگز از اعمالى نظير تعدد زوجات ناراحت نگشته و عواطفش جريحه دار نمى شود (او همينكه مى بيند خداى عزوجل به شوهرش اجازه تعدد زوجات را داده تسليم اراده پروردگارش مى شود، و وقتى مى شنود كه تحمل در برابر آتش غيرت، مقامات والائى را نزد خداى تعالى در پى دارد به اشتياق رسيدن به آن درجات، تحمل آن برايش گوارا مى گردد. مترجم).

بله يك زن غربى كه از قرون متمادى تاكنون عادت كرده به اينكه تنها همسر شوهرش باشد و قرن ها اين معنا را در خود تلقين نموده، يك عاطفه كاذب در روحش جايگير شده و آن عاطفه با تعدد زوجات ضديت مى كند.

دليل بر اين معنا اين است كه زن غربى به خوبى اطلاع دارد كه شوهرش با زنان همسايگان زنا مى كند و هيچ ناراحت نمى شود، پس اين عاطفه اى كه امروز در ميان زنان متمدن پيدا شده، عاطفه اى است تلقينى و دروغين.

و اين، نه تنها مرد غربى است كه هر زنى را دوست داشته باشد (چه بكر و چه بيوه، چه بى شوهر و چه شوهردار،) زنا مى كند، بلكه زن غربى نيز با هر مردى كه دوست بدارد تماس غيرمشروع برقرار مى كند.

و جاى بسيار شگفت است كه چگونه زنان غربى از اين همه بى ناموسى كه شوهرانشان مى بينند متأسف نگشته، دل ها و عواطفشان جريحه دار نمى شود، و چگونه است كه احساسات و عواطف مردان از اينكه در شب زفاف همسرشان را بيوه مى يابند ناراحت نشده و عواطفشان جريحه دار نمى گردد؟

گفتيم عواطف و احساسات با اختلاف تربيت ها مختلف مى شود، اين اعمال نامبرده از آنجا كه در سرزمين غرب تكرار شده و مردم در ارتكاب آن آزادى كامل دارند، دلهايشان نسبت به آن خو گرفته است، تا جائى كه عادتى معمولى و مألوف شده و در دل ها ريشه دوانده، به همين جهت عواطف و احساسات به آن متمايل، و از مخالفت با آن جريحه دار مى شود.

2 - تجربه تاريخى تعدد زوجات

و اما اينكه گفتند: تعدد زوجات باعث دلسردى زنان در اداره خانه و بى رغبتى آنان در تربيت اولاد مى شود و نيز اينكه گفتند: تعدد زوجات باعث شيوع زنا و خيانت مى گردد، درست نيست زيرا تجربه خلاف آن را اثبات كرده است.

در صدر اسلام حكم تعدد زوجات جارى شد و هيچ مورخ و اهل خبره تاريخ نيست كه ادعا كند در آن روز زنان به كاركردن در خانه بى رغبت شدند و كارها معطل مانده و يا زنا در جامعه شيوع پيدا كرد، بلكه تاريخ و مورخين خلاف اين را اثبات مى كنند.

علاوه بر اينكه زنانى كه بر سر زنان اول شوهر مى كنند، در جامعه اسلامى و ساير جامعه هائى كه اين عمل را جايز مى دانند با رضا و رغبت خود زن دوم يا سوم يا چهارم شوهر مى شوند، و اين زنان، زنان همين جامعه ها هستند و مردان آنها را از جامعه هاى ديگر و به عنوان برده نمى آورند و يا از دنيائى غير اين دنيا به فريب نياورده اند و اگر مى بينيم كه اين زنان به چنين ازدواجى تمايل پيدا مى كنند به خاطر عللى است كه در اجتماع حكم فرما است و همين دليل روشن است بر اينكه طبيعت جنس زن امتناعى از تعدد زوجات ندارد و قلبشان از اين عمل آزرده نمى شود، بلكه اگر آزردگى اى هست از لوازم و عوارضى است كه همسر اول پيش مى آورد، زيرا همسر اول وقتى تنها همسر شوهرش باشد، دوست نمى دارد كه غير او زنى ديگر به خانه اش وارد شود، زيرا كه مى ترسد قلب شوهرش متمايل به او شود و يا او بر وى تفوق و رياست پيدا كند و يا فرزندى كه از او پديد مى آيد با فرزندان وى ناسازگارى كند و امثال اين گونه ترس ها است كه موجب عدم رضايت و تألم روحى زن اول مى شود نه يك غريزه طبيعى.

اشكال دوم: نقض قانون طبيعى «يك مرد براى يك زن»

اينكه: تعدد زوجات مخالف با وضعى است كه از عمل طبيعت مشاهده مى كنيم، چون آمارگيرى هائى كه در قرون متمادى از امت ها شده، نشان مى دهد كه همواره عدد مرد و زن برابر بوده و يا مختصر اختلافى داشته است، معلوم مى شود طبيعت براى يك مرد يك زن تهيه كرده، پس اگر ما خلاف اين را تجويز كنيم برخلاف وضع طبيعت رفتار كرده ايم.

جواب اشكال دوم:

و اما اشكال دوم كه تعدد زوجات از نظر آمار زن و مرد عملى غيرطبيعى است، جوابش اين است كه اين استدلال از چند جهت مخدوش و نادرست است:

1 - امر ازدواج تنها متكى به مسأله آمار نيست بلكه در اين ميان عوامل و شرايط ديگرى وجود دارد كه يكى از آنها رشد فكرى است، كه زنان زودتر از مردان رشد يافته و آماده ازدواج مى شوند. مثلاً، زنان مخصوصا در مناطق گرمسير، وقتى سنشان از نه سالگى بگذرد صلاحيت ازدواج پيدا مى كنند، درحالى كه بسيارى از مردان قبل از شانزده سالگى به اين رشد و اين آمادگى نمى رسند (و اين معيار همان است كه اسلام در مسأله نكاح معتبر شمرده است.)

دليل و شاهد بر اين مطلب سنت جارى و روش معمول در دختران كشورهاى متمدن است كه كمتر دخترى را مى توان يافت كه تا سن قانونى (مثلاً شانزده سالگى،) بكارتش محفوظ مانده باشد. و اين (زايل شدن بكارت،) نيست مگر به خاطر اينكه طبيعت، چند سال قبل از سن قانونى اش او را آماده نكاح كرده بود و چون قانون اجازه ازدواج به او نمى داده، بكارت خود را مفت از دست داده است.

خاصيت توليد نسل و يا به عبارت ديگر دستگاه تناسلى مرد عمرش بيشتر از دستگاه تناسلى زن است، زيرا اغلب زنان در سن پنجاه سالگى يائسه مى شوند و ديگر رحم آنان فرزند پرورش نمى دهد، در حالى كه دستگاه تناسلى مرد سالها بعد از پنجاه سالگى قادر به توليد نسل مى باشد و چه بسا مردان كه قابليت توليدشان تا آخر عمر

طبيعى كه صد سالگى است باقى مى ماند، در نتيجه عمر مردان از نظر صلاحيت توليد، كه تقريبا هشتاد سال مى شود، دو برابر عمر زنان يعنى چهل سالگى است.

و اگر ما اين وجه را با وجه قبلى روى هم در نظر بگيريم، اين نتيجه به دست مى آيد كه طبيعت و خلقت به مردان اجازه داده تا از ازدواج با يك زن فراتر رود و بيش از يكى داشته باشد، و اين معقول نيست كه طبيعت، نيروى توليد را به مردان بدهد و در عين حال آنان را از توليد منع كند، زيرا سنت جارى در علل و اسباب اين معنا را نمى پذيرد.

علاوه بر اينكه حوادثى كه افراد جامعه را نابود مى سازد، يعنى جنگها و نزاعها و جنايات، مردان را بيشتر تهديد مى كند تا زنان را، به طورى كه نابودشوندگان از مردان قابل مقايسه با نابودشوندگان از زنان نيست، قبلاً هم تذكر داديم كه همين معنا قوى ترين عامل براى شيوع تعدد زوجات در قبائل است و بنابر اين زنانى كه به حكم مطلب بالا، شوهر را از دست مى دهند، چاره اى جز اين ندارند كه يا تعدد زوجات را بپذيرند و يا تن به زنا و يا محروميت دهند، چون با مرگ شوهران غريزه جنسى آنان نمى ميرد و باطل نمى شود.

و از جمله مطالبى كه اين حقيقت را تأييد مى كند، جريانى است كه چند ماه قبل از نوشتن اين اوراق در آلمان اتفاق افتاد و آن اين بود كه جمعيت زنان بى شوهر نگرانى خود را از نداشتن شوهر طى شكايتى به دولت اظهار نموده و تقاضا كردند كه براى علاج اين درد مسأله تعدد زوجات در اسلام را قانونى ساخته، به مردان آلمان اجازه دهد تا هر تعداد كه خواستند زن بگيرند، چيزى كه هست حكومت خواسته آن زنان را برآورده نكرد، زيرا كليسا او را از اين كار بازداشت.

آرى كليسا راضى شد زنا و فساد نسل شايع شود ولى راضى نشد تعدد زوجات اسلام در آلمان رسميت پيدا كند.

2 - استدلال به اينكه طبيعت نوع بشر عدد مردان را مساوى عدد زنان قرار داده، با صرفنظر از خدشه هائى كه داشت زمانى استدلال درستى است كه تمامى

مردان چهار زن بگيرند و يا حداقل بيش از يك زن اختيار كنند، درحالى كه چنين نبوده و بعد از اين نيز چنين نخواهد شد، براى اينكه طبيعت چنين موقعيتى را در اختيار همگان قرار نداده و طبعا بيش از يك زن داشتن جز براى بعضى از مردان فراهم نمى شود، اسلام نيز كه همه دستوراتش مطابق با فطرت و طبيعت است چهار زن داشتن را بر همه مردان واجب نكرده، بلكه تنها براى كسانى كه توانائى دارند، جايز دانسته (نه واجب) آن هم در صورتى كه بتوانند بين دو زن و بيشتر به عدالت رفتار كنند.

و يكى از روشن ترين دليل بر اينكه لازمه اين تشريع، حرج و فساد نيست، عمل مسلمانان به اين تشريع و سيره آنان بر اين سنت است و همچنين غير مسلمانان اقوامى كه اين عمل را جايز مى دانند و نه تنها مستلزم حرج و قحطى و نايابى زن نيست بلكه به عكس، ممنوعيت تعدد زوجات در اقوامى كه آن را تحريم كرده اند، باعث شده هزاران زن از شوهر و اجتماع خانوادگى محروم باشند و به دادن زنا اكتفا كنند.

3 - استدلال نامبرده، صرفنظر از خدشه هائى كه داشت در صورتى درست بوده و بر حكم تعدد زوجات وارد است كه حكم نامبرده (تعدد زوجات) اصلاح نشده و با قيودى كه محذورهاى توهم شده را اصلاح كند، مقيد و تعديل نشود.

ولى اسلام همين كار را كرده، و بر مردانى كه مى خواهند زنانى متعدد داشته باشند شرط كرده كه در معاشرت با آنان رعايت عدالت را بكنند و بستر زناشوئى را بين آنان بالسويه تقسيم كنند.

و نيز واجب كرده كه نفقه آنان و اولادشان را بدهند و معلوم است كه رعايت عدالت درانفاق و پرداخت هزينه زندگى چهار زن و اولادآنها و نيز رعايت مساوات در معاشرت با آنان جز براى بعضى از مردان فهميده و ثروتمند فراهم نمى شود. و اين كار براى عموم مردم فراهم و ميسور نيست.

علاوه بر اين، در اين ميان راه هاى دينى و مشروع ديگرى است كه با به كار بستن آن، زن مى تواند شوهر خود را ملزم سازد كه زن ديگرى نگيرد و تنها به او اكتفا كند.

اشكال سوم: تشويق مردان به شهوترانى

اينكه: تشريع تعددزوجات مردان را به حرص درشهوترانى تشويق نموده و اين غريزه حيوانى(شهوت)را در جامعه گسترش مى دهد.

جواب اشكال سوم:

صاحب اين اشكال اطلاع و تدبرى در تربيت اسلامى و مقاصدى كه اين شريعت دنبال مى كند ندارد و نمى داند كه تربيت دينى نسبت به زنان در جامعه اسلامى دين پسند اين است كه زنان را با پوشيدن خود با عفاف و باحيا بار مى آورد، و زنان را طورى تربيت مى كند كه خود به خود شهوت در آنان كمتر از مردان مى شود (برخلاف آنچه مشهور شده كه شهوت نكاح در زن بيشتر و زيادتر از مرد است.)

و استدلال مى كنند به اينكه زن بسيار حريص در زينت و جمال و خودآرائى است و وجود اين طبيعت در زن دليل بر آن است كه شهوت او زيادتر از مرد است، و ادعاى ما آنقدر روشن است كه مردان مسلمانى كه با زنان متدين و تربيت شده در دامن پدر و مادر ديندار ازدواج كرده اند، كمترين ترديدى در آن ندارند، پس روى هم رفته، شهوت جنسى مردان معادل است با شهوتى كه در يك زن، بلكه دو زن و سه زن وجود دارد.

از سوى ديگر دين اسلام بر اين معنا عنايت دارد كه حداقل و واجب از مقتضيات طبع و مشتهيات نفس ارضا گردد و احدى از اين حداقل، محروم نماند و به همين جهت اين معنا را موردنظر قرار داده كه شهوت هيچ مردى در هيچ زمانى در بدن محصور نشود و وادارش نكند به اينكه به تعدى و فجور و فحشا آلوده گردد.

و اگر مرد به داشتن يك زن محكوم باشد، در ايامى كه زن عذر دارد، يعنى نزديك به يك ثلث از اوقات معاشرتش كه ايام عادت و بعضى از ايام حمل و وضع حمل و ايام رضاعش و امثال آن است او ناگزير از فجور مى شود، چون ما در مباحث گذشته اين كتاب مطلبى را مكرر خاطرنشان كرديم كه لازمه آن لزوم شتاب در رفع اين حاجت غريزى است. و آن مطلب اين بود كه گفتيم اسلام اجتماع بشرى را براساس زندگى عقل و تفكر بنا نهاده، نه براساس زندگى احساسى و بنابراين باقى ماندن مرد بر

حالت احساس حالتى كه او را به بى بند و بارى در خواسته ها و خاطرات زشت مى كشاند، نظير حالت عزب بودن و امثال آن، از نظر اسلام از بزرگترين خطرهائى است كه انسان را تهديد مى كند.

و از سوى ديگر يكى از مهم ترين مقاصد و هدف ها در نظر شارع اسلام زياد شدن نسل مسلمانان و آبادشدن زمين به دست آنان است، آرى جامعه مسلمان كه آبادشدن زمين به دست او، آبادى صالح و آبادى مخصوصى است كه ريشه شرك و فساد را مى زند.

پس اين جهات و امثال آن مورد اهتمام شارع بوده و باعث شده است كه شارع اسلام حكم جواز تعدد زوجات را تشريع كند، نه ترويج امر شهوترانى و ترغيب مردم به اين كه در شهوات غرق شوند.

اگر اشكال كنندگان به اسلام در خصوص تشريع اين حكم انصاف مى داشتند لبه تيز حملات خود را متوجه بانيان تمدن غرب مى كردند و جا داشت اين تمدن را به ترويج فحشا و ترغيب مردان به شهوترانى متهم سازند، نه اسلام را كه اجتماع را بر پايه سعادت دينى قرار داده است.

بله در تجويز تعدد زوجات اين اثر هست كه شدت حرص مرد را شكسته و تسكين مى دهد، چون به قول معروف: هر آن كس كه از چيزى منع شود به آن حريص مى گردد و چنين كسى همى جز اين ندارد كه پرده منع را پاره و ديوار حبس را بشكند و خود را به آنچه از آن محرومش كرده اند برساند.

و مردان نيز در مورد تمتع و كام گيرى از زنان چنين وضعى دارند، اگر قانون، او را از غير همسر اولش منع كند، حريص تر مى شود، ولى اگر قانون به او اجازه گرفتن همسر دوم و سوم را بدهد، هرچند بيش از يك همسر نداشته باشد، عطش حرصش فرو مى نشيند و با خود فكر مى كند كه براى گرفتن همسر ديگر راه باز است و كسى نمى تواند مرا جلوگيرى كند، اگر روزى خود را در تنگنا ببينم از اين حق استفاده مى كنم (و اگر در تنگنا نديد، مسأله را سبك و سنگين نموده، اگر ديد گرفتن زن دوم از

نظر اقتصاد و از نظر اداره دو خانه صرفه دارد، مى گيرد و اگر صرفه نداشت نمى گيرد. مترجم.) و همين باز بودن راه، بهانه او را از ارتكاب زنا و هتك ناموس محترم مردم، از دستش مى گيرد.

در ميان غربى ها بعضى از نويسندگان رعايت انصاف را نموده و گفته اند: در اشاعه زنا و فحشا بين ملت هاى مسيحى مذهب، هيچ عاملى نيرومندتراز تحريم تعدد زوجات به وسيله كليسا نبوده است. مسترجان ديون پورت انگليسى در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمد صلى الله عليه و آله و قرآن (ترجمه فاضل دانشمند آقاى سعيدى،) اين انصاف را به خرج داده است.

اشكال چهارم: تنزل موقعيت اجتماعى زن

اينكه: اين قانون موقعيت اجتماعى زنان را در جامعه پائين مى آورد، و در حقيقت ارزش چهار زن را معادل باارزش يك مرد مى كند و اين خود يك ارزيابى جائرانه و ظالمانه است، حتى با مذاق خود اسلام سازگار نيست، چراكه اسلام در قانون ارث و در مسأله شهادت يك مرد را برابر دو زن قرار داده، با اين حساب بايد ازدواج يك مرد را با دو زن تجويز كند، نه بيشتر، پس تجويز ازدواج با چهار زن به هرحال از عدالت عدول كردن است، آن هم بدون دليل.

و اين چهار اشكال اعتراضاتى است كه مسيحيان و با متمدنين طرفدار تساوى حقوق زن و مرد بر اسلام وارد كرده اند.

جواب اشكال چهارم: اسلام پايه گذار مقام اجتماعى زن

و اما در جواب از اشكال چهارم كه تجويز تعدد زوجات مقام زن را در مجتمع پائين مى آورد! بايد گفت كه هرگز چنين نيست، همانطور كه در مباحث گذشته (در بحث علمى كه در جلد دوم الميزان پيرامون حقوق زن در اسلام داشتيم،) اثبات كرديم كه زنان در هيچ سنتى از سنت هاى دينى و يا دنيوى نه قديمش و نه جديدش هماننداسلام مورداحترام قرارنگرفته اند و هيچ سنتى از سنن قديم و جديد حقوق آنان

را همچون اسلام مراعات ننموده است.

جواز تعدد زوجات براى مرد در حقيقت و واقع امر توهين به زن و از بين بردن موقعيت اجتماعى و حقوق او نيست، بلكه به خاطر مصالحى است كه بيان بعضى از آنها گذشت.

بسيارى از نويسندگان و دانشمندان غربى (اعم از دانشمندان مرد و زن) به نيكى و حسن اين قانون اسلامى اعتراف نموده، و به مفاسدى كه از ناحيه تحريم تعدد زوجات گريبانگير جامعه ها شده است اعتراف كرده اند، خواننده عزيز مى تواند به اين نوشته ها مراجعه نمايد.

پاسخى به مشكلات خانوادگى ناشى از چند زنى

قوى ترين و محكم ترين دليلى كه مخالفين غربى به قانون تعدد زوجات گرفته و به آن تمسك كرده اند و در نظر دانشمندان و اهل مطالعه آب و تابش داده اند، همان گرفتارى ها و مصيبت هائى است كه در خانه هاى مسلمانى كه دو زن و يا چند زن هست مشاهده مى شود كه اين خانه ها هميشه محل داد و فرياد و حسد ورزيدن به يكديگر است، و اهل آن خانه (اعم از زن و مرد)، از روزى كه زن دوم، سوم و... وارد خانه مرد مى شوند تا روزى كه وارد خانه قبر مى گردند روى سعادت و خوشى را نمى بينند، تا جائى كه خود مسلمانان اين حسد را به نام مرض هووها ناميده اند. در چنين زمانى است كه تمامى عواطف و احساسات رقيق و لطيف فطرى و طبيعى زنان، مانند: مهر و محبت، نرمخوئى، رقت، رأفت، شفقت، خيرخواهى، حفظ غيب، وفا، مودت، رحمت، اخلاص و... نسبت به شوهر و فرزندانى كه شوهر از همسر قبليش داشته، و نيز علاقه به خانه و همه متعلقات آن كه از صفات غريزى زن است برگشته و جاى خود را به ضد خودش مى دهد، و در نتيجه خانه را كه بايد جاى سكونت و استراحت آدمى و محل برطرف كردن خستگى تن و تألمات روحى و جسمى انسان باشد و هر مردى در زندگى روزمره اش دچار آنها مى شود به صورت زورخانه و معركه قتال درمى آيد،

معركه اى كه در آن نه براى جان كسى احترامى هست و نه براى عرضش و نه آبرويش و نه مالش، و خلاصه هيچ كس از كس ديگر در امان نيست. و معلوم است كه در چنين خانه اى صفاى زندگى مبدل به كدورت گشته و لذت زندگى از آنجا كوچ مى كند و جاى خود را به ضرب و شتم و فحش و ناسزا و سعايت و سخن چينى و رقابت و نيرنگ مى دهد و بچه هاى چنين خانه اى نيز با بچه هاى ديگر خانه ها فرق داشته و دائما در حال اختلاف و مشاجره هستند و چه بسا كه (كارد مرد به استخوانش رسيده و همسر خود را به قتل برساند و يا) زن در صدد نابود كردن شوهر، و بچه ها در مقام كشتن يكديگر و يا در صدد كشتن پدر برآيند و پيوند خويشاوندى و قرابت و برادرى جاى خود را به انتقام و خونخواهى بدهد، و معلوم است كه (به فرموده رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: «اَلْحُبُّ يَتَوارَثُ وَالْبُغْضُ يَتَوارَثُ،» دشمنى نسل اول خانواده، به نسل هاى بعدى نيز منتقل مى گردد. مترجم) خونريزى و نابودى نسل، و فساد خانه در نسل هاى مردى كه داراى دو زن مى باشد ادامه يابد. از تمام اين ها كه بگذريم، آثار سوء تعدد زوجات به بيرون از خانه يعنى به جامعه نيز راه يافته و باعث شقاوت و فساد اخلاق و قساوت و ظلم و بغى و فحشا و سلب امنيت و اعتماد مى گردد. و مخصوصا كه اگر جواز طلاق را هم بر اين قانون (جواز تعدد زوجات،) اضافه كنيم به خوبى روشن مى شود كه اين دو حكم (جواز تعدد زوجات و طلاق،) كار مردان جامعه را به كجا مى كشاند، وقتى مرد بتواند هر كه را خواست بگيرد و هريك از همسرانش را خواست طلاق دهد، خود به خود ذوقى و شهوت پرست بار مى آيد، چنين مردى جز پيروى از شهواتش و اطفاى آتش تحرصش و گرفتن اين زن و رها كردن آن زن، عزت دادن به اين و خوار ساختن آن، هيچ كارى و هيچ همى ندارد و اين وضع جز تباه كردن و بدبخت ساختن نيمى از مردم جامعه (يعنى زنان) اثرى ديگرى ندارد، علاوه بر اين كه با تباهى آن نصف، نصف ديگر (مردان) نيز تباه مى شوند.

پاسخ :

اين بود حاصل سخنان مخالفين كه به خورد جامعه داده اند، انصافا سخن درستى است و ما قبول داريم، وليكن هيچ يك از آن ها بر اسلام و تشريع اسلام وارد نيست، بلكه همه اش متوجه مسلمانان است.

آرى، اگر مخالفين، عصر و دوره اى را نشان دهند كه در آن دوره مسلمانان به حقيقت احكام دين و تعاليم آن عمل كرده باشند و در آن دوره نيز اين آثار سوء بر مسأله تعدد زوجات و جواز طلاق مترتب شده باشد، آنگاه مى توانند ادعا كنند كه آثار سوء نامبرده، از ناحيه جواز تعدد زوجات و طلاق است، ولى با كمال تأسف مسلمانان قرن ها است كه حكومت اسلامى ندارند و آنان كه سردمداران مسلمانان بودند، صالح نبودند، تا مسلمانان را بر طبق تربيت اسلامى و با تعاليم عاليه آن تربيت كنند، بلكه خود آن سردمداران در پرده درى و نقض قوانين و ابطال حدود دين پيشگام تر از مردم بودند و واضح است كه مردم تابع مرام پادشاهان خويشند.

و اگر ما بخواهيم در اين جا به نقل قسمتى از سرگذشت فرمانروايان و جرياناتى كه در دربار آنان جارى بوده و رسوائى هايى كه پادشاهان كشورهاى اسلامى به بار آوردند از روز مبدل شدن حكومت دينى به سلطنت و شاهنشاهى بپردازيم، بايد در همين جا كتابى جداگانه در بين كتاب تفسير خود بنويسيم و اين با وعده اختصارى كه داده ايم نمى سازد.

و كوتاه سخن آن كه اگر اشكالى هست به مسلمانان وارد است كه اجتماع خانوادگى خويش را به گونه اى ترتيب داده اند كه تأمين كننده سعادت زندگيشان نيست و سياستى را اتخاذ مى كنند كه نمى توانند آن را پياده سازند و در پياده كردنش از صراط مستقيم منحرف نشوند، تازه گناه اين آثار سوء به گردن مردان است، نه زنان و فرزندان، هر چند كه هر كسى مسؤول گناه خويش است، ولى ريشه تمام اين مفاسد و بدبختى ها و خانمان براندازى ها و... روش و مرام اين گونه مردان است كه

سعادت خود و همسر و اولاد خود را و صفاى جو جامعه خويش را فداى شهوترانى و نادانى خود مى كنند.

و اما اسلام قانون تعدد زوجات را بدون قيد و بند تشريع نكرده، و اصلاً آن را بر همه مردان واجب و لازم ننموده، بلكه به طبيعت و حال افراد توجه فرموده، و همچنين عوارضى را كه ممكن است احيانا براى افرادى عارض شود در نظرگرفته، و به بيانى كه گذشت صلاحيت قطعى را شرط نموده و مفاسد و محذورهايى را كه در تعدد زوجات وجود دارد برشمرده، و در چنين موقعيتى است كه آن را جايز دانسته، تا مصالح مجتمع اسلامى انسان ها تأمين شود.

و حكم جواز را مقيد به صورتى كرده است كه هيچ يك از مفاسد شنيع نامبرده پيش نيايد و آن در صورتى است كه مرد از خود اطمينان داشته باشد به اين كه مى تواند بين چند همسر به عدالت رفتار كند.

پس تنها كسى كه چنين اطمينانى از خود دارد و خداى تعالى چنين توفيقى به او داده، از نظر دين اسلام مى تواند بيش از يك زن داشته باشد.

و آن مردانى كه (اشكال كنندگان وضعشان را با آب و تاب نقل كرده اند،) كه هيچ عنايتى به سعادت خود و زن و فرزند خود ندارند و جز ارضاى شكم و شهوت هيچ چيزى برايشان محترم نيست، و زن برايشان جز وسيله اى كه براى شهوترانى مردان خلق شده اند مفهومى ندارد، آنها ارتباطى با اسلام ندارند و اسلام هم به هيچ وجه اعمالشان را امضا ننموده و از نظر اسلام اصلاً زن گرفتن براى آنان با وجود اين وضعى كه دارند جايز نيست و اگر واجد شرايط باشند و زن را يك حيوان نپندارند، تنها يك زن مى توانند اختيار كنند.

علاوه بر اين كه در اصل اشكال بين دو جهت كه از نظر اسلام از هم جدا نيستند يعنى جهت تشريع و جهت ولايت خلط شده است.

توضيح اينكه: در نظر دانشمندان امروز معيار در داورى اينكه چه قانونى از قوانين

موضوعه و چه سنتى از سنت هاى جاريه صحيح و چه قانون و سنتى فاسد است، آثار و نتايج آن قانون است كه اگر بعد از پياده شدنش در جامعه، آثارش موردپسند واقع شد آن قانون را قانونى خوب مى دانند، و اگر نتايج خوبى به بار نياورد، مى گويند اين قانون خوب نيست، خلاصه اينكه معيار خوبى و بدى قانون را پسند و عدم پسند مردم مى دانند، حال مردم در هر سطحى كه باشند و هر دركى و ميلى كه داشته باشند مهم نيست.

و من گمان نمى كنم كه اين دانشمندان غفلت ورزيده باشند از اينكه: چه بسا مى شود كه جامعه اى داراى بعضى سنن و عادات و عوارضى باشد كه با حكم موردبحث نسازد و اينكه بايد مجتمع را مجهز كرد به روشى كه منافى آن حكم يا آن سنت نباشد، تا مسير خود را بداند و بفهمد كه كارش به كجا مى انجامد و چه اثرى از كار او بجا مى ماند، خير يا شر، نفع يا ضرر؟ چيزى كه هست اين دانشمندان در قوانين، تنها خواست و تقاضاى جامعه را معيار قرار مى دهند، يعنى تقاضائى كه از وضع حاضر و ظاهر انديشه جامعه ناشى مى شود، حال آن وضع هر چه مى خواهد باشد و آن تفكر و انديشه هرچه مى خواهد باشد و هر استدعا و تقاضا كه مى خواهد داشته باشد.

در نظر اين دانشمندان قانون صحيح و صالح چنين قانونى است و بقيه قوانين غير صالح است (هر چند مطابق عقل و فطرت باشد.)

به همين جهت است كه وقتى مسلمانان را مى بينند كه در وادى گمراهى سرگردان و در پرتگاه هلاكت واقعند و فساد از سراسر زندگى مادى و معنويشان مى بارد، آنچه فساد مى بينند به اسلام، يعنى دين مسلمانان نسبت مى دهند، اگر دروغ و خيانت و بددهنى و پايمال كردن حقوق يكديگر و گسترش ظلم و فساد خانواده ها و اختلال و هرج و مرج در جامعه را مشاهده مى كنند، آنها را به قوانين دينى داير در بين ايشان نسبت مى دهند و مى پندارند كه جريان سنت اسلام و تأثيرات آن مانند ساير

سنت هاى اجتماعى است كه با تبليغات و يا به اصطلاح روز، شستشو دادن مغز و متراكم كردن احساسات در بين مردم، بر آنها تحميل مى شود.

در نتيجه، از اين پندار خود نتيجه مى گيرند كه: اسلام باعث به وجود آمدن مفسده هاى اجتماعى اى است كه در بين مسلمانان رواج يافته و تمامى اين ظلم ها و فسادها از اسلام سرچشمه مى گيرد! و حال آنكه بدترين ظلم ها و نارواترين جنايت ها در بينشان رايج بوده است. و به قول معروف: «كُلُّ الصَّيْدِ فى جَوْفِ الْفِراءِ همه شكارها در جوف پوستين است،» و همچنين نتيجه اين پندار غلط است كه مى گويند: اگر اسلام دين واقعى بود و اگر احكام و قوانين آن خوب و متضمن صلاح و سعادت مردم بود، در خود مردم اثرى سعادت بخش مى گذاشت نه اينكه وبال مردم بشود.

اين سخن، سخن درستى نيست، چراكه اين دانشمندان بين طبيعت حكم صالح و مصلح، و همچنين حكم بين مردم فاسد و مفسد خلط كرده اند، اسلام كه خم رنگرزى نيست، اسلام مجموع معارف اعتقادى و اخلاقى است، و قوانينى است عملى كه هر سه قسمت آن با يكديگر متناسب و مرتبط است و با همه تماميتش وقتى اثر مى گذارد كه مجموعش عملى شود و اما اگر كسى معارف اعتقادى و اخلاقى آن را به دست آورده و در مرحله عمل كوتاهى كند، البته اثرى نخواهد داشت، نظير معجون ها كه وقتى يك جزء آن فاسد مى شود همه اش را فاسد مى كند و اثرى مخالف به جاى مى گذارد و نيز وقتى اثر مطلوب را مى بخشد كه بدن بيمار براى ورود معجون و عمل كردنش آماده باشد كه اگر انسانى كه آن را مصرف مى كند شرايط مصرف را رعايت نكند، اثر آن خنثى مى گردد و چه بسا نتيجه و اثرى برخلاف آنچه را كه توقع داشت مى گيرد.

گيرم كه سنت اسلامى نيروى اصلاح مردم و از بين بردن سستى ها و رذائل عمومى را به خاطر ضعف مبانى قانونيش نداشته باشد، سنت دموكراتيك چرا اين نيرو را نداشته و در بلوك شرق دنيا يعنى در بلاد اسلام نشين، آن اثرى را كه در بلاد اروپا

داشت ندارد؟ خوب بود سنت دموكراتيك بعد از ناتوانى اسلام، بتواند ما را اصلاح كند؟ و چه شده است بر ما كه هرچه بيشتر جلو مى رويم و هر چه زيادتر براى پيشرفت تلاش مى كنيم بيشتر به عقب برمى گرديم، كسى شك ندارد در اينكه اعمال زشت و اخلاق رذيله در اين عصر كه روزگار به اصطلاح تمدن! است در ما ريشه دارتر شده، با اينكه نزديك به نيم قرن است كه خود را روشنفكر پنداشته ايم، درحالى كه حيوانى بى بند و بار بيش نيستيم، نه بهره اى از عدالت اجتماعى داريم و نه حقوق بشر در بين ما زنده شده است. از معارف عالى عمومى و بالاخره از هر سعادت اجتماعى جز الفاظى بى محتوا و دلخوش كن بهره اى نداريم، تنها الفاظى از اين حقوق بر سر زبان هايمان رد و بدل مى شود.

آيا مى توانيد براى اين جواب نقضى كه ما بر شما وارد كرديم پاسخى بدهيد؟ نه، هرگز، و جز اين نمى توانيد عذر بياوريد كه در پاسخ ما بگوئيد: به اين جهت نظام دموكراتيك نتوانسته است شما را اصلاح كند كه شما به دستورات نظام دموكراتيك عمل نكرديد، تا آثار خوبى در شما به جاى بگذارد و اگر اين جواب شما درست است، چرا در مورد مكتب اسلام درست نباشد؟

از اين نيز بگذريم و فرض كنيم كه (العياذباللّه ) اسلام به خاطر سستى بنيادش نتوانسته در دل هاى مردم راه يافته و در اعماق جامعه به طور كامل نفوذ كند، و در نتيجه حكومتش در جامعه دوام نيافته و نتوانسته است به حيات خود در اجتماع اسلامى ادامه دهد و موجوديت خود را حفظ كند، به ناچار متروك و مهجور شده، ولى چرا روش دموكراتيك كه قبل از جنگ جهانى دوم موردقبول و پسند همه عالم بود، بعد از جنگ نامبرده از روسيه رانده شد و روش بلشويكى جايش را اشغال كرد؟! و به فرض هم كه براى اين رانده شدن و منقلب شدن آن در روسيه به روشى ديگر، عذرى بتراشند؟ چرا مردم دموكراتيك در ممالك چين، لتونى، استونى، ليتوانى، رومانى، مجارستان و يوگسلاوى و كشورهائى ديگر به كمونيستى تبديل

شد؟ و نيز چرا با اينكه ساير كشورها را تهديد مى كرد و عميقا در آنها نيز ريشه كرده بود، ناگهان اين گونه از ميان رفت؟

و چرا همين كمونيستى نيز بعد از آنكه نزديك به چهل سالگى از عمرش گذشته و تقريبا بر نيمى از جمعيت دنيا حكومت مى كرد و دائما مبلغين آن و سردمدارانش به آن افتخار مى كردند و از فضيلت آن مى گفتند و اظهار مى داشتند كه: نظام كمونيستى تنها نظامى است كه به استبداد و استثمار دموكراسى آلوده نشده و كشورهائى را كه نظام كمونيستى بر آن حاكم بود بهشت موعود معرفى مى كردند، اما ناگهان همان مبلغين و سردمداران كمونيست دو سال قبل رهبر بى نظير اين رژيم يعنى استالين را به باد سرزنش و تقبيح گرفتند و اظهار نمودند كه: حكومت 30 ساله استالين حكومت زور و استبداد و برده گيرى به نام كمونيست. و به ناچار در اين مدت حكومت او تأثير عظيمى در وضع قوانين و اجراى آن و ساير متعلقاتش داشت و تمامى اين انحرافات جز از اراده مستبدانه و روحيه استثمارگر و برده كشى و حكومت فردى كه بدون هيچ معيار و ملاكى هزاران نفر را مى كشت و هزاران نفر ديگر را زنده نگه مى داشت، اقوامى را سعادتمند و اقوامى ديگر را بدبخت مى ساخت، نشأت نمى گرفت، و خدا مى داند كه بعد از سردمداران فعلى چه كسانى بر سر كار آيند و چه بر سر مردم بيچاره بياورند!

چه بسيار سنن و آدابى كه (اعم از درست و نادرست) در جامعه رواج داشته و سپس به جهت عوامل مختلف (كه مهم ترينش خيانت سردمداران و سست اراده بودن پيروان آن مى باشد،) از آن جامعه رخت بر بسته است و كسى كه به كتابهاى تاريخ مراجعه كند به اين مطلب برخورد مى كند.

اى كاش مى دانستم كه (در نظر دانشمندان غربى) چه فرقى است بين اسلام از آن جهت كه سنتى است اجتماعى، و بين اين سنت ها كه تغيير و تبديل يافته است؟ و چگونه است كه اين عذر را در سنتهاى مذكور مى پذيرند اما همان عذر را از اسلام نمى پذيرند، راستى علت اين يك بام و دو هوا چيست؟

(آرى بايد گفت كه امروز كلمه حق در ميان قدرت هول انگيز غربيان و جهالت و تقليد كوركورانه و به عبارت ديگر مرعوب شدن شرقيان از آن قدرت، واقع شده پس نه آسمانى است كه بر او سايه افكند و نه زمينى كه او را به پشت خويش نشاند، غربى حاضر نيست حقانيت اسلام را بپذيرد، به خاطر اينكه علم و صنعتش او را مغرور ساخته است، شرقى نيز نمى تواند آن را بپذيرد، به خاطر آنكه در برابر تمدن غرب مرعوب شده است. مترجم.)

و به هر حال آنچه را كه لازم است از بيانات مفصل قبلى ما متذكر شده، اين است كه تأثيرگذاشتن و تأثيرنگذاشتن و همچنين باقى ماندن و از بين رفتن يك سنت در ميان مردم چندان ارتباطى با درستى و نادرستى آن سنت ندارد تا از اين مطلب بر حقانيت يك سنت استدلال كنيم و بگوئيم كه چون اين سنت در بين مردم باقيمانده پس حق است و همچنين استدلال كنيم به اينكه چون فلان سنت در جامعه متروك و بى اثر شده است، پس باطل است، بلكه علل و اسبابى ديگر در اين باره اثر دارند.

و لذا مى بينيم هر سنتى از سنت ها كه در تمامى دوران ها، در بين مردم داير بوده و هست، يك روز اثر خود را مى بخشد و روزى ديگر عقيم مى ماند، روزى در بين مردم باقى است و روزگارى ديگر به خاطر عواملى مختلف از ميان آن مردم كوچ مى كند، به فرموده قرآن كريم: خداى تعالى روزگار را در بين مردم دست به دست مى گرداند، يك روز به كام مردمى و به ناكامى مردمى ديگر، و روز ديگر به ناكامى دسته اول و به كام دسته دوم مى چرخاند، تا معلوم كند كه افراد باايمان چه كسانند، تا همان ها را گواه بر سايرين قرار دهد.

و سخن كوتاه اينكه قوانين اسلامى و احكامى كه در آن هست برحسب مبنا و مشرب با ساير قوانين اجتماعى كه در بين مردم داير است تفاوت دارد، و آن تفاوت اين است كه قوانين و سنت هاى بشرى به اختلاف اعصار و دگرگونى ها كه در مصالح بشر پديد مى آيد، دگرگون مى شود، و ليكن قوانين اسلامى به خاطر اينكه مبنايش

مصالح و مفاسد واقعى است، اختلاف و دگرگونگى نمى پذيرد، نه واجبش و نه حرامش، نه مستحبش و نه مكروهش، و نه مباحش، چيزى كه هست اينكه: كارهائى را در اجتماع يك فرد مى تواند انجام بدهد و يا ترك نمايد و هرگونه تصرفى را كه مى خواهد مى تواند بكند و مى تواند نكند، بر زمامدار جامعه اسلامى است كه مردم را به آن عمل اگر واجب است وادارد، و اگر حرام است از آن نهى كند و...، گويا جامعه اسلامى يك تن واحداست و والى و زمامدار نيروى فكرى و اداره كننده او است.

بنابراين اگر جامعه اسلامى داراى زمامدار و والى باشد، مى تواند مردم را از ظلم هائى كه شما در جواز تعدد زوجات شمرديد نهى كند و از آن كارهاى زشتى كه در زيرپوشش تعدد زوجات انجام مى دهند جلوگيرى نمايد و حكم الهى به جواز تعدد زوجات به حال خود بماند و آن فسادها هم پديد نيايد.

آرى حكم جواز تعدد زوجات يك تصميم و حكمى است دائمى كه به منظور تأمين مصالح عمومى تشريع شده، نظير تصميم يك فرد به اينكه تعدد زوجات را به خاطر مصلحتى كه براى شخص او دارد ترك كند كه اگر او به خاطر آن مصلحت چند همسر نگيرد، حكم خدا را تغيير نداده و نخواسته است با اين عمل خود بگويد تعدد زوجات را قبول ندارم، بلكه خواسته است بگويد اين حكم، حكمى است مباح و من مى توانم به آن عمل نكنم. (1)

ص: 238 .

بحثى در تعدد زوجات رسول خدا صلى الله عليه و آله

يكى ديگر از اعتراضاتى كه (از سوى كليسا) بر مسأله تعدد زوجات رسول گرامى خدا صلى الله عليه و آله شده اين است كه اصحاب كليسا گفته اند: تعدد زوجات جز حرص در شهوترانى و بى طاقتى در برابر طغيان شهوت هيچ انگيزه ديگرى ندارد و رسول گرامى خدا صلى الله عليه و آله براى همين جهت تعدد زوجات را براى امتش تجويز كرد و حتى خودش به آن مقدارى كه براى امت خود تجويز نموده (چهارهمسر) اكتفا ننموده و عدد .


1) الميزان ج: 4

همسرانش را به نه نفر رسانيد.

اين مسأله به آيات متفرقه زيادى از قرآن كريم ارتباط پيدا مى كند كه اگر ما بخواهيم بحث مفصلى كه همه جهات مسأله را فراگيرد آغاز كنيم، على القاعده بايد اين بحث را در تفسير يك يك آن آيات بياوريم و به همين جهت گفتگوى مفصل را به محل مناسب خود مى گذاريم و در اينجا بطور اجمال اشاره اى مى نمائيم: ابتدا لازم است كه نظر ايراد و اشكال كننده را به اين نكته معطوف بداريم كه تعدد زوجات رسول خدا صلى الله عليه و آله به اين سادگى ها كه آنان خيال كرده اند نبوده و انگيزه آن جناب از اين كار زياده روى در زن دوستى و شهوترانى نبوده است، بلكه در طول زندگى و حياتش هر يك از زنان را كه اختيار مى كرده، به طرز خاصى بوده است.

اولين ازدواج آن حضرت با خديجه كبرا عليهاالسلام بوده، و حدود بيست سال و اندى از عمر شريفش را كه تقريبا يك ثلث از عمر آن جناب است، تنها با اين يك همسر گذارند و به او اكتفا نمود، كه سيزده سال از اين مدت بعد از نبوت و قبل از هجرتش از مكه به مدينه بوده است. آنگاه در حالى كه هيچ همسرى نداشت از مكه به مدينه هجرت نموده و به نشر دعوت و اعلاى كلمه دين پرداخت و آنگاه با زنانى كه بعضى از آنها باكره و بعضى بيوه و همچنين بعضى جوان و بعضى ديگر عجوز و سالخورده بودند ازدواج كرد و همه اين ازدواج ها در مدت نزديك به ده سال انجام شد و پس از اين چند ازدواج، همه زنان بر آن جناب تحريم شد، مگر همان چندنفرى كه در حباله نكاحش بودند.

و معلوم است كه چنين عملى با اين خصوصيات ممكن نيست با انگيزه عشق به زن توجيه شود، چون نزديكى و معاشرت با اينگونه زنان آن هم در اواخر عمر و آن هم از كسى كه در اوان عمرش ولع و عطشى براى اين كار نداشته، نمى تواند انگيزه آن باشد.

علاوه بر اينكه هيچ شكى نداريم در اينكه برحسب عادت جارى، كسانى كه زن دوست و اسير دوستى آنان و خلوت با آنانند، معمولاً عاشق جمال و مفتون ناز و كرشمه اند كه جمال و ناز و كرشمه در زنان جوان است كه در سن خرمى و طراوتند و سيره پيامبر اسلام از چنين حالتى حكايت نمى كند و عملاً نيز ديديم كه بعد از دختر بكر، با بيوه زن و بعد از زنان جوان با پيره زن ازدواج كرد، يعنى بعد از ازدواج با

عايشه و ام حبيبه جوان، با ام سلمه سالخورده و با زينب دختر جحش، كه در آن روز بيش از پنجاه سال از عمرشان گذشته بود ازدواج كرد.

از سوى ديگر زنان خود را مخير كرد بين بهره ورى و ادامه به زندگى با آن جناب و سراح جميل، يعنى طلاق و در صورت ادامه زندگى با آن حضرت، آنان را بين زهد در دنيا و ترك خودآرائى و تجمل مخير نمود اگر منظورشان از همسرى با آن جناب، خدا و رسول و خانه آخرت باشد و اگر منظورشان از آرايش و تمتع و كام گيرى از آن جناب دنيا باشد آيه زير شاهد بر همين داستان است:

«يااَيُّهَاالنَّبِىُّ قُلْ لاَِزْواجِكَ اِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيوةَ الدُّنْيا وَ زينَتَها فَتَعالَيْنَ اُمَتِّعْكُنَّ وَ اُسَرِّحْكُنَّ سَراحا جَميلاً، وَ اِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدّارَ الاْخِرَةَ فَاِنَّ اللّهَ اَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ اَجْرا عَظيما» (28 و 29 / احزاب)

و اين معنا هم بطورى كه ملاحظه مى كنيد با وضع مرد زن دوست و جمال پرست و عاشق وصال زنان، نمى سازد.

پس براى يك دانشمند اهل تحقيق اگر انصاف داشته باشد، راهى جز اين باقى نمى ماند كه تعدد زوجات رسول خدا صلى الله عليه و آله و زن گرفتنش در اول بعثت و اواخر عمر را با عواملى ديگر غير زن دوستى و شهوترانى توجيه كند.

و اينك در توجيه آن مى گوئيم: رسول خدا صلى الله عليه و آله با بعضى از همسرانش به منظور كسب نيرو و به دست آوردن اقوام بيشتر و در نتيجه به خاطر جمع آورى يار و هوادار بيشتر ازدواج كرد و با بعضى ديگر به منظور جلب نمودن و دلجوئى و در نتيجه ايمن شدن از شر خويشاوند آن همسر ازدواج فرمود و با بعضى ديگر به اين انگيزه ازدواج كرد كه هزينه زندگيش را تكفل نمايد و به ديگران بياموزد كه در حفظ پيرزنان از فقر و مسكنت و بى كسى كوشا باشند، و مؤمنين رفتار آن جناب را در بين خود سنتى قرار دهند و با بعضى ديگر به اين منظور ازدواج كرد كه با يك سنت جاهليت مبارزه نموده و عملاً آن را باطل سازد كه ازدواجش با زينب دختر جحش به همين منظور بوده است، چون او نخست همسر زيدبن حارثه پسر خوانده رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و زيد او را طلاق

داد و از نظر رسوم جاهليت ازدواج با همسر پسرخوانده ممنوع بود چون پسرخوانده در نظر عرب جاهلى حكم پسر داشت، همانطور كه يك مرد نمى تواند همسر پسر صلبى خودرا بگيرد، از نظر اعراب ازدواج با همسر پسرخوانده نيز ممنوع بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله با زينب ازدواج كرد تا اين رسم غلط را براندازد و آياتى از قرآن در اين باب نازل گرديد.

و ازدواجش با سوده دختر زمعه به اين جهت بوده كه وى بعد از بازگشت از هجرت دوم از حبشه همسر خود را از دست داد و اقوام او همه كافر بودند و او اگر به ميان اقوامش برمى گشت يا به قتلش مى رساندند و يا شكنجه اش مى كردند و يا بر گرويدن به كفر مجبورش مى كردند لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله براى حفظ او از اين مخاطر با او ازدواج نمود.

و ازدواجش با زينب دختر خزيمه اين بود كه همسر وى عبداللّه بن جحش در جنگ احد كشته شد و او زنى بود كه در جاهليت به فقرا و مساكين بسيار انفاق و مهربانى مى كرد و به همين جهت يكى از بانوان آبرومند و سرشناس آن دوره بود و او را مادر مساكين ناميده بودند، رسول خدا صلى الله عليه و آله خواست با ازدواج با وى آبروى او را حفظ كند و فضيلت او را تقدير نمايد.

و انگيزه ازدواجش با ام سلمه اين بود كه وى نام اصليش هند بود و قبلاً همسر عبداللّه بن ابى سلمه پسر عمه رسول خدا صلى الله عليه و آله و برادر شيرى آن جناب بود و اولين كسى بود كه به حبشه هجرت كرد، زنى زاهده و فاضله و دين دار و خردمند بود، بعد از آنكه همسرش از دنيا رفت رسول خدا صلى الله عليه و آله به اين جهت با او ازدواج كرد كه زنى پير و داراى ايتام بود و نمى توانست يتيمان خود را اداره كند.

و ازدواجش با صفيه دختر حى بن اخطب بزرگ يهوديان بنى النضير به اين علت صورت گرفت كه پدرش ابن اخطب در جنگ بنى النضير كشته شد و شوهرش در جنگ خيبر به دست مسلمانان به قتل رسيده بود و در همين جنگ در بين اسيران قرار گرفته بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله او را آزاد كرد و سپس به ازدواج خودش درآورد، تا به اين وسيله

هم او را از ذلت اسارت حفظ كرده باشد و هم داماد يهوديان شده باشد و يهود به اين خاطر دست از توطئه عليه او بردارند.

و سبب ازدواجش با جويريه كه نام اصليش بره و دختر حارث بزرگ يهوديان بنى المصطلق بود، بدين جهت بود كه در جنگ بنى المصطلق مسلمانان دويست خانه وار از زنان و كودكان قبيله را اسير گرفته بودند، رسول خدا صلى الله عليه و آله با جويريه ازدواج كرد تا با همه آنان خويشاوند شود، مسلمانان چون اوضاع را چنين ديدند گفتند: همه اين ها خويشاوندان رسول خدا صلى الله عليه و آله هستند و سزاوار نيست اسير شوند، ناگزير همه را آزاد كردند و مردان بنى المصطلق نيز چون اين رفتار را بديدند تا آخرين نفر مسلمان شده و به مسلمين پيوستند و در نتيجه جمعيت بسيار زيادى به نيروى اسلام اضافه شد و اين عمل رسول خدا صلى الله عليه و آله و آن عكس العمل قبيله بنى المصطلق اثر خوبى در دل عرب به جاى گذاشت.

و ازدواجش با ميمونه كه نامش بره و دختر حارث هلاليه بود، به اين خاطر بود كه وى بعد از مرگ شوهر دومش ابى رهم پسر عبدالعزى، خود را به رسول خدا صلى الله عليه و آله بخشيد تا كنيز او باشد، رسول خدا صلى الله عليه و آله در برابر اين اظهار محبت او را آزاد كرد و با او ازدواج نمود و اين بعد از نزول آيه اى بود كه در اين باره نازل شد.

و سبب ازدواجش با ام حبيبه (رمله) دختر ابى سفيان اين بود كه وقتى با همسرش عبيداللّه جحش در دومين بار به حبشه مهاجرت نمود، شوهرش در آنجا به دين نصرانيت درآمد و خود او در دين اسلام ثبات قدم به خرج داد و اين عملى است كه بايد از ناحيه اسلام قدردانى بشود، از سوى ديگر پدرش از سر سخت ترين دشمنان اسلام بود و همواره براى جنگيدن با مسلمين لشكر جمع مى كرد، رسول خدا صلى الله عليه و آله با او ازدواج كرد تا هم از عمل نيكش قدردانى شود، و هم پدر او دست از دشمنى با او بردارد و هم خود او از خطر محفوظ بماند.

ازدواجش با حفصه دختر عمر نيز بدين جهت بود كه شوهر او خنيس بن خداقه در جنگ بدر كشته شد و او بيوه زن ماند.

و تنها همسرى كه در دختريش با آن جناب ازدواج كرد عايشه

دختر ابى بكر بود.

بنابراين اگر در اين خصوصيات و در جهاتى كه از سيره آن جناب در اول و آخر عمرش در اول بحث آورديم و در زهدى كه آن جناب نسبت به دنيا و زينت دنيا داشت و حتى همسران خود را نيز بدان دعوت مى كرد دقت شود، هيچ شكى باقى نمى ماند در اينكه ازدواج هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله نظير ازدواج هاى مردم نبوده، به اضافه اينكه رفتار آن جناب با زنان و احياى حقوق از دست رفته آنان در قرون جاهليت و تجديد حرمت به باد رفته شان و احياى شخصيت اجتماعيشان، دليل ديگرى است بر اينكه آن جناب زن را تنها يك وسيله براى شهوترانى مردان نمى دانسته و تمام همش اين بوده كه زنان را از ذلت و بردگى نجات داده و به مردان بفهماند كه زن نيز انسان است حتى در آخرين نفس عمرش نيز سفارش آنان را به مردان كرده و فرمود: «اَلصَّلوةَ اَلصَّلوةَ وَ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ لاتُكَلِّفُوهُمْ ما لايُطيقُونَ، اَللّه َ اَللّه َ فِى النِّساءِ فَاِنَّهُنَّ عَوانٌ فى اَيْديكُمْ...»(1)تا آخر حديث.

و سيره اى كه آن جناب در رعايت عدالت بين زنان و حسن معاشرتشان و مراقبت حال آنان داشت مختص به خود آن جناب بود كه ان شاءاللّه در مباحث آينده كه درباره سيره آن جناب بحث خواهيم كرد، رواياتى و اشاره اى به اين جهت نيز مى آوريم، و اما اينكه چرا براى آن جناب بيش از چهار زن جايز بوده، پاسخش اين است كه اين حكم مانند روزه وصال يعنى چندروز به يك افطار روزه گرفتن، از مختصات آن جناب است و براى احدى از امت جايز نيست، و اين مسأله براى همه امت روشن بود و به همين جهت دشمنانش مجال نداشتند كه به خاطر آن و به جهت تعدد زوجات بر آن جناب خرده بگيرند، با اينكه همواره منتظر بودند از او عملى برخلاف انتظار ببينند و آن را جار بزنند.(2)

ص: 238 .

.

1) ترجمه:نماز، نماز (اشاره به اهميت نماز) و رعايت حال آنان كه در اختيارشما هستند،مبادا آنها را بيش ازظرفيت و طاقت به كارى مجبورسازيد، و درباره زنان همواره خدا را در نظر بگيريد زيرا آنها مانند زمين هاى مستعدى هستند كه شكوفائى و رشدشان وابسته به نوع رفتار شماست. (بيستونى)

2) الميزان ج: 4

بحثى در ازدواج موقت در قوانين اسلامى

ازدواج موقت در قوانين اسلامى

بحث حقوقى و اجتماعى درباره ازدواج موقت

ازدواج سنتى است طبيعى كه از آغاز پيدايش بشر تاكنون در مجتمعات بشرى داير بوده، و هيچ مزاحمى به غير از زنا سد راه و مزاحم آن نبوده، آرى، تنها مزاحم ازدواج، زنا است كه نمى گذارد خانواده اى تشكيل شود و طرفين بار سنگين ازدواج را تحمل كنند و به همين بهانه شهوات را به سوى خود مى خواند و خانواده ها را مى سوزاند و نسل ها را قطع مى كند.

همه مجتمعات دينى و يا طبيعى ساده و سالم عمل زنا را شنيع و زشت مى دانند و آن را فاحشه و منكر مى خوانند و به هر وسيله اى كه شده عليه آن مبارزه مى كنند، و مجتمعات متمدن هم اگر چه به كلى از آن جلوگيرى نمى كنند و ليكن در عين حال آن را كار نيكى نمى شمارند، چون مى دانند كه اين كار عميقا با تشكيل خانواده ضديت دارد و از زيادى نفوس و بقاى نسل جلوگيرى مى كند و لذا به هر وسيله اى كه شده آن را كمتر مى كنند و سنت ازدواج را ترويج مى نمايند و براى كسانى كه فرزند بيشترى بياورند جايزه مقرر مى دارند و درجات آنان را بالا مى برند و همچنين مشوقات ديگر به كار مى بندند.

چيزى كه هست على رغم همه آن سختگيرى ها عليه زنا و اين تشويق ها در امر ازدواج، باز مى بينيم كه در تمامى بلاد و ممالك چه كوچك و چه بزرگ اين عمل خانمان سوز و ويرانگر، يا علنى و يا به طور پنهانى انجام مى شود، كه البته علنى و يا سرى بودن آن بستگى به اختلاف سنت هاى جارى در آن اجتماع دارد.

و اين خود روشن ترين دليل است بر اينكه سنت ازدواج دائم براى نوع بشر كافى براى رفع اين احتياج حيوانى نيست و انسانيت و بشريت با داشتن سنت ازدواج باز

در پى تتميم نقص آن است.

پس آنهايى كه در جوامع بشرى زمام قانون را به دست دارند بايد در مقام توسعه و تسهيل امر ازدواج برآيند.

و به همين جهت است كه شارع اسلام سنت ازدواج دائم را با ازدواج موقت توأم نموده، تا امر ازدواج آسان گردد و در آن شروطى قرار داده تا محذورهاى زنا را از قبيل آميخته شدن نطفه ها، واژگون شدن رشته خانوادگى، انقطاع نسل و مشخص نشدن پدر فرزند نداشته باشد، و آن شرايط اين است كه يك زن مختص به يك مرد باشد و زن بعد از جدايى از شوهرش عده نگهدارد و آنچه بر شوهرش شرط كرده در آن ذى حق باشد پس با جعل اين مقررات محذورهاى زنا را برطرف كرده و با القاى ساير قوانين ازدواج دائم، از قبيل حق نفقه و... مشقت ازدواج دائم را برداشته است.

و به خدا سوگند اين حكم (تشريع متعه) ازافتخارات اسلام در شريعت سهل و آسان آن به شمار مى رود، مانند طلاق و تعدد زوجات، و بسيارى از قوانين ديگرش، وليكن به فرموده قرآن كريم: «ما تُغْنِى الاْياتُ وَالنُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ» (101 / يونس)، حرف منطقى و مستدل كجا و مردم كر و ناشنواكجا؟ آن ها هنوزحرف خودرامى زنندكه من زنا را از متعه بيشتر دوست مى دارم؟! (1)

ص: 18 .

فلسفه تشريع ازدواج با كنيزان و ازدواج موقت

«يُريدُاللّهُ اَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَ خُلِقَ الاِْنْسانُ ضَعيفا،»

«خدا مى خواهد با تجويز (ازدواج دائم و موقت و ازدواج با كنيزان) بار شما را سبك كند، چون انسان ضعيف خلق شده است!» (28 / نساء)

ضعيف بودن انسان از اين بابت است كه خداى سبحان در او قواى شهويه را تركيب كرده، قوائى كه دائما بر سر متعلقات خود با انسان ستيزه مى كند، و وادارش مى سازد به اينكه آن متعلقات را مرتكب شود، خداى عزوجل بر او منت نهاد، و شهواتى را بر او حلال كرد، تا به اين وسيله سولت شهوتش را بشكند، نكاح را به مقدارى كه غائله عسر و حرج او را برطرف سازد تجويز كرده فرمود: «وَ اُحِلَّ لَكُمْ ماوَرآءَ ذلِكُمْ،» و اين ماوراء .


1) الميزان ج: 15

عبارت است از همان دو طريق ازدواج، و خريدن كنيز، و نيز به اين وسيله آنان را به سوى سنن اقوامى كه قبل از ايشان بودند هدايت فرمود، و تخفيف بيشترى به آنها داد و آن اين است كه نكاح موقت متعه را هم برايشان تجويز و تشريع كرد چون با تجويز متعه ديگر دشوارى هاى نكاح دائم و مشقت لوازم آن يعنى صداق و نفقه و غيره را ندارند. (1)

ص: 414 .

ضرورت ازدواج موقت در شرايط كنونى

آيا آن ضرورت كه باعث مشروعيت متعه شد امروز در جو اسلام حاضر شديدتر و عظيم تر است، يا در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله و ابى بكر و نيمه اول از عهد عمر؟ با اينكه فقر و فلاكت سايه شوم خود را بر همه بلاد مسلمين گسترده و حكومت هاى استعمارگر و مرتجعين از حكومت هاى اسلامى، كه ايادى استعمارگران و فراعنه سرزمين هاى مسلمان نشين هستند خون مسلمانان را مكيده از منابع مالى آنان هيچ رطب و يابسى را به جاى نگذاشته اند؟

و از سوى ديگر همان ها كه منابع مالى مسلمانان را به يغما مى بردند براى خواب كردن مسلمين شهوات را در همه مظاهر آن از راديو و تلويزيون و روزنامه و سينما و غيره ترويج مى كنند؟ و در بهترين شكلى كه تصور شود آن را زينت مى دهند؟ و با رساترين دعوت ها مسلمانان را به ارتكاب آن دعوت مى كنند؟ و اين بلاى خانمان سوز روز به روز شديدتر و در بلاد و نفوس گسترده تر مى شود تا به جائى كه سواد اعظم بشرى و نفوس به درد خور اجتماع، يعنى دانشجويان و ارتشيان و كارگران كارخانجات كه معمولاً جوانهاى جامعه اند را طعمه خود ساخته است؟

و جاى شك براى احدى نمانده كه آن ضرورتى كه جوانان را اين طور به سوى منجلاب فحشا و زنا و لواط و هر داعى شهواتى ديگر مى كشاند، عمده اش عجز از تهيه .


1) الميزان ج: 4

هزينه زندگى و اشتغال به كارهاى موقت است، كه نمى گذارد در محل كار منزل تهيه كند، تا بتواند نكاح دائم كند، يا مشغول تحصيل علم در غربت است، و يا كارمندى است كه به طور موقت در يك محلى زندگى مى كند، حال چه شده كه اين ضرورت ها در صدر اسلام با اينكه كمتر و در مقايسه با امروز قابل تحمل تر بوده باعث حليت نكاح متعه شد، ولى امروز كه بلا خانمانسوزتر، و فتنه عظيم تر است مجوز نباشد.

و سخن كوتاه اينكه نكاح بودن متعه و زوجه بودن زن متعه شده در عرف قرآن و لسان مسلمين صدر اول (از صحابه و تابعين) جاى هيچ ترديد نيست. (1)

بحثى در روايات مربوط به ازدواج موقت

در تفسير طبرى از مجاهد روايت كرده كه در تفسير «فَمَااسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ،» (24 / نساء) گفته: مقصود نكاح متعه است.

و در همان كتاب از سدى نقل كرده كه در تفسير آيه نامبرده گفته اين آيه راجع به متعه است و آن اين است كه مردى زنى را به شرط مدتى معين نكاح كند همين كه آن مدت سرآمد ديگر حقى به آن زن ندارد و آن زن نيز به وى نامحرم است و بر آن زن لازم است رحم خودرا استبرا كند يعنى عده نگه دارد، تا معلوم شود از آن مرد حامله نيست نه آن مرد از زن ارث مى برد و نه زن از مرد.

و در دو كتاب صحيح بخارى و صحيح مسلم اين حديث را در الدر المنثور نيز روايت كرده از عبدالرزاق، و ابن ابى شيبه، از ابن مسعود روايت كرده اند كه گفت: ما با رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگ بوديم و زنان ما با ما نبودند عرضه داشتيم آيا مى توانيم خود را خصى اخته كنيم؟ در پاسخ ما را از اين عمل نهى فرمود و به ما اجازه داد با زنان ازدواج موقت كنيم، در ازاء يك تكه لباس، عبداللّه بن مسعود سپس اين آيه را قرائت كرد: «يآأَيُّهَا الَّذينَ ءَامَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّبتِ مآ اَحَلَّ اللّهُ لَكُمْ: اى كسانى كه ايمان آورده ايد طيباتى را كه خدا برايتان حلال كرده، بر خود حرام نكنيد.» (87 / مائده)

و در درمنثور آمده كه ابن منذر از طريق عمار غلام آزاد شده شريد روايت آورده كه گفت: من از ابن عباس از متعه پرسيدم كه آيا اين عمل زنا است و يا نكاح؟ گفت: نه .


1) المیزان ج: 4 ص: 414.

سفاح است و نه نكاح، گفتم: پس چيست؟ گفت: همان متعه است، هم چنانكه خداى تعالى نامش را متعه نهاده، گفتم آيا زن متعه، عده دارد؟ جواب داده عده او حيض او است، گفتم آيا با شوهرش از يكديگر ارث مى برند؟ گفت: نه.

و در همان كتاب است كه عبدالرزاق، و ابن منذر، از طريق عطا از ابن عباس روايت كرده كه گفت خدا به عمر رحم كند، متعه جز رحمتى از خداى تعالى نبود كه به امت محمد كرد، و اگر نهى عمر از متعه نمى بود جز شقى ترين افراد كسى احتياج به زنا پيدا نمى كرد، آنگاه گفت اين متعه همان است كه در سوره نساء درباره اش فرموده: «فَمَااسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ،» يعنى تا مدت كذا و كذا و به مبلغ كذا و كذا، و بين چنين زن و شوهرى وراثت نيست، و اگر دلشان خواست به رضايت يكديگر مدت را تمديد كنند مى توانند، و اگر از هم جدا شدند، آن نيز كافى است و بين آن دو نكاحى نيست، عطا در آخر خبر داد كه از ابن عباس شنيده كه امروز هم متعه را حلال مى داند با اينكه عمر از آن نهى كرده است.

و از كتاب مستبين تأليف طبرى از عمر حكايت شده كه گفت: سه چيز در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و من محرم حرام كننده آنهايم، و بر آنها عقوبت مى كنم 1 متعه حج 2 متعه زنان 3 گفتن حى على خير العمل در اذان.

همه روايات اتفاق دارند در اينكه متعه سنتى بوده كه در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله و به تجويز آن جناب تا حدودى عملى مى شده، حال يا اسلام آن را تأسيس كرده، و يا حداقل از سابق معمول بوده، و اسلام امضايش كرده، و در بين صحابه آن جناب كسانى به اين سنت عمل مى كرده اند، كه در حقشان احتمال زنا داده نمى شود، مانند جابربن عبداللّه ، و عبداللّه بن مسعود، و زبيربن عوام، و اسماء دختر ابى بكر كه از طريق متعه، عبداللّه بن زبير را زاييده است.

توضيح اينكه در مسأله متعه يك بحث از نظر كلامى مى شود، در اينكه آيا عمربن خطاب و يا هركس ديگرى كه سرپرستى امت اسلام را به عهده بگيرد حق دارد حلال خدا را حرام كند يا خير، و اين بحث در بين دو طايفه شيعه و سنى جريان دارد كه شيعه معتقد است او چنين حقى نداشته، و سنى ها خلاف اين را معتقدند. (1)

ص:414 به تفصيل آمده است.

.

1) روايات مربوطه در ذيل آيه 23 و 28 سوره نساء در الميزان ج:4

موضوعاتى براى مطالعه تكميلى

مطالبى كه عناوين آنها ذيلاً ذكرمى شود جزءمسائل مربوط به خانواده درقرآن بوده كه در تفسيرالميزان به آنها اشاره شده است و به دليل رعايت اختصار، شرح و تفسير اين دسته از آيات در اين مجلد قيد نگرديده. اما براى كسانى كه مايل به تحقيقات وسيع تر در موضوع خانواده مى باشند، عنوان و آدرس آيات و شماره جلد الميزان به شرح زير تقديم مى شود:

محرمات، يا طبقات حرام در ازدواج

آيه23تا28 سوره نساء الميزان ج 4، ص 414

محرمات نسبى

آيه 23 تا 28 سوره نساء الميزان ج 4، ص 414

محرمات سببى

آيه 23 تا 28 سوره نساء الميزان ج 4، ص 414

ازدواج با كنيزان راه گريز از شرط عدالت در تعددزوجات

آيه 2 تا 6 سوره نساء الميزان ج 4، ص 238

امتياز كنيز مسلمان بر زن آزاد مشرك

آيه 221 سوره بقره الميزان ج 2، ص 302

جواز ازدواج با همسران مطلقه پسر خوانده ها

آيه 36 تا 40 سوره احزاب الميزان ج 16، ص 483

ازدواج كنيزان و غلامان

آيه 23 تا 28 سوره نساء الميزان ج 4، ص 414

نهى از وادار كردن كنيزان به زنا

آيه 32 تا 34 سوره نور الميزان، ج 15، ص 159

صبر بر دشوارى تجرد و پرهيز از زنا...

آيه 23 تا 28 سوره نساء الميزان ج 4، ص 414

امربه ايجادتسهيلات براى ازدواج و آزادى غلامان وكنيزان

آيه 32 تا 34 سوره نور الميزان ج 15، ص 159

الغاى حكم جاهلى فرزندى پسر خوانده ها

آيه 4 تا 5 سوره احزاب الميزان ج 16، ص 411

خانواده رسول اللّه محدوديت ها و امتيازات

آيه 28 تا 35 سوره احزاب الميزان ج 16، ص 454

همسران رسول اللّه مادران امت اسلام

آيه 6 سوره احزاب الميزان ج 16، ص 413

ازدواج هاى مخصوص رسول اللّه صلى الله عليه و آله

آيه 50 تا 54 سوره احزاب الميزان ج 16، ص 503

آداب پذيرايى در خانه رسول اللّه صلى الله عليه و آله

آيه 53 تا 55 سوره احزاب الميزان ج 16، ص 506

تحريم ابدى ازدواج با همسران رسول اللّه صلى الله عليه و آله

آيه 53 تا 55 سوره احزاب الميزان ج 16، ص 503

تحريم رسول اللّه براى جلب رضايت همسران خود

آيه 1 سوره تحريم الميزان ج 19، ص 552

طلاق و مبانى قوانين آن در قرآن

آيه 1 تا 7 سوره طلاق الميزان ج 19، ص 524

حكم عده طلاق و فلسفه و منافع آن

آيه 228 تا 242 سوره بقره الميزان ج 2، ص 342 تا 367

ساير مسائل مرتبط به طلاق

آيه 49 سوره احزاب الميزان ج 16، ص 503

آيه 19 و 21 سوره نساء الميزان ج 4، ص 401 تا 408

آيه 4 و 5 سوره احزاب الميزان ج 16، ص 411

آيه 1 تا 6 سوره مجادله الميزان ج 19، ص 312

آيه 226 تا 232 سوره بقره الميزان ج 2، ص 339 تا 355

احكام مربوط به ايتام و اموال آنها

آيه 7 تا 22 سوره نساء الميزان ج 4، ص 312 تا 413

آيه 127 تا 130 سوره نساء الميزان ج 5، ص 156

آيه 234 و 235 سوره بقره الميزان ج 2، ص 363 به بالا

مبانى قوانين ارث در قرآن

آيه 7 تا 23 سوره نساء الميزان ج 4، ص 312 تا 531

آيه 176 سوره نساء الميزان ج 5، ص 250

آيه 6 سوره احزاب الميزان ج 16، ص 415

آيه 75 سوره انفال الميزان ج 9، ص 191

مبانى قوانين وصيت در قرآن

آيه 180 تا 182 سوره بقره الميزان ج 1، ص 666

آيه 106 تا 109 سوره مائده الميزان ج 6، ص 284

فهرست مطالب

موضوع صفحه

لزوم مراجعه اعضاى خانواده به مشاورينِ متخصص ... 5

در هر موضوعى بايد به متخصص همان موضوع مراجعه كرد ... 6

دقت فوق العاده در احترام به پدر و مادر ... 9

زنجيره اى از مقررات انسانساز ... 11

باز هم نيكى به پدر و مادر ... 14

منظور از ذى القربى در اين جا چه كسانى هستند ؟ ... 19

رعايت حقوق آشنا و بيگانه و اداى آن ... 21

دام هاى گوناگون شيطان بر سر راه انسان ... 24

سجده براى آدم به خاطر فرمانبردارى از خدا ... 24

وسايل چهارگانه وسوسه گرى شيطان براى انحراف خانواده ها ... 27

راه هاى نفوذ شيطان ... 30

سرگذشت خانواده شايسته حضرت زكريا در سوره مريم ... 33

گراميداشت زكريا ... 34

پيامبران و موضوع ارث گذارى ... 42

آيا حضرت زكريّا بخيل بود؟ ... 43

پاسخ ... 43

يحيى پيامبر وارسته الهى ... 44

نويدى شادى بخش به «زكريا» ... 46

دو ويژگى حضرت «يحيى» و امام حسين عليه السلام ... 46

روزه سكوت حضرت مريم ... 48

كتاب آسمانى را با قوت و قدرت بگير ... 53

نبوت در خردسالى ... 54

سيماى پرشكوه «يحيى» در آيينه وحى ... 55

خدا ارزانى داشت يا او به دست آورد؟ ... 58

پاسخ ... 58

شهادت حضرت يحيى ... 59

پرتوى از آيات ... 61

سرآغاز تولد عيسى مسيح ... 64

سيماى «مريم» در آيينه قرآن ... 64

گراميداشت مريم ... 65

« تَمَثُّل » چيست؟ ... 66

من به خدا پناه مى برم ... 68

پرواپيشگى مريم ... 68

چگونه ممكن است؟ ... 70

سمبل عفاف ... 71

«مريم» و امواج حيرت و اندوه ... 72

تجليگاه پرتوى از قدرت نمايى آفريدگار هستى ... 73

مريم در كشاكش سخت ترين طوفان هاى زندگى ... 74

مدت باردارى «مريم» ... 75

ضرورت رعايت تغذيه مناسب براى زنان باردار ... 77

اى كاش! ... 78

چرا آرزوى مرگ؟ ... 79

و اين گونه مورد لطف خداست ... 81

پاسخ به يك سؤال در مورد معجزه براى مريم ... 83

آنجا كه «سكوت» رساترين «فرياد» است ... 83

عيسى مسيح در گاهواره سخن مى گويد ... 85

گاهواره اى كه به دانشگاه جاودانه تبديل شد! ... 85

هارون كه بود؟ ... 86

چگونه نوزاد سخن مى گويد ... 89

سيماى مسيح در آيينه قرآن ... 91

اينك نفى خرافات و اوهام ... 96

مگر فرزند براى خدا ممكن است ... 97

گراميداشت مقام والاى مادر ... 98

روز حسرت و دريغ بيدادگران ... 101

رستاخيز روز حسرت و تأسف ... 106

گفتمان خانوادگى ... 109

پرتوى از سرگذشت ابراهيم ... 109

ويژگى راستگويى وراستى پيشگى ... 110

منطق گيرا و كوبنده ابراهيم ... 112

دليل پيروى از عالم ... 113

روشنگرى و كارفكرى و فرهنگى ... 114

هشدار از پرستش شيطان! ... 116

راه نفوذ در افراد منحرف ... 117

پدر ابراهيم كه بود؟ ... 120

سرمايه عظيم «حسن شهرت» براى خانواده ... 126

صداقت در گفتار و دعوت خانواده به نماز و زكات ... 128

«اسماعيل» يا سمبل وفادارى ... 129

محبت على عليه السلام در قلب خانواده مؤمنين ... 131

راه و رمز نفوذ در دل ها ... 133

ديدگاه هاى پنجگانه در تفسير آيه ... 133

جايگاه خانواده صالح در تحكيم وظايف الهى ... 136

براى هر كار برنامه و وسيله متناسب با آن لازم است ... 138

هدف از اين خواسته ها ... 140

پيامبر اسلام همان خواسته هاى موسى را تكرار مى كند ... 142

خانواده خود را به «نماز» مقيد ساز و بر انجام آن شكيبا باش ... 145

تذكرات خدايى را شوخى نگيريد ... 148

دو آفت ويرانگر سرگرمى و غفلت ... 148

پديده بودن قرآن شريف ... 149

آفرينش آسمان و زمين بازيچه نيست ... 152

آفرينش آسمان و زمين هدفمند است ... 152

انحراف «خانواده» دليل موجهى براى انحراف «اعضاءخانواده»نيست ... 153

پدر توحيدگرايان و رشد و برازندگى او ... 153

نوسانات زندگى، آرامش مؤمنين را بر هم نمى زند ... 156

فشرده اى از داستان ايّوب ... 156

شكيب و اخلاص «اَيّوب» ... 158

صفات خانواده برجسته ... 160

شتاب در كارهاى شايسته ... 161

جوامع تفرقه جو جز انحطاط سرنوشت ديگرى ندارند ... 165

بدون اجازه به خانه مردم وارد نشويد ... 169

منظور از « بيوت غيرمسكونه » چيست؟ ... 174

مجازات كسى كه بدون اجازه در خانه مردم نگاه مى كند ... 175

حقّ امنيّت ... 176

امنيّت خانه و محلّ زندگى ... 177

مبارزه باچشم چرانى و ترك حجاب ... 178

شأن نزول ... 179

پديده برهنگى و چشم چرانى ... 180

بحثى پيرامون استثناء وجه و كفّين در حجاب ... 183

منظور از «نِسائِهِنَّ» چيست ؟ ... 184

تفسير « اوُلِى الاِْرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ » ... 184

چرا عمو و دايى جزء محارم نيامده اند ؟ ... 185

هرگونه عوامل تحريك ممنوع ... 185

زينتهاى آشكار و نهان ... 186

ترغيب به ازدواج آسان ... 190

منظوراز جمله «وَالصّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ اِمائِكُمْ» چيست؟ ... 191

فرمان تشكيل خانواده و تشويق به ازدواج ... 192

آداب ورود كودكان نابالغ به اتاق خصوصى پدر و مادر ... 194

مقرّرات ورود به قلمرو خصوصى ديگران ... 195

ضرورت اجازه گرفتن كودكان بالغ براى ورود به اتاق والدين ... 198

خانه هاى يازده گانه اى كه غذا خوردن از آن ها مجاز است ... 203

آيا خوردن غذاى ديگران مشروط به اجازه آن هانيست؟ ... 206

منظور از « صَديق » كيست ؟ ... 207

تفسير « ما مَلَكْتُمْ مَفاتِحَهُ » ... 208

سلام و تحيت ... 208

از اين خانه ها مى توان غذا خورد ... 209

پرتوى از آيه ... 216

نقش دوستان خانوادگى در سرنوشت انسان ... 217

شأن نزول ... 217

اى كاش او را به دوستى بر نگرفته بودم ... 220

نقش سرنوشت ساز دوست و همنشين ... 221

صفات دوازده گانه خانواده هاى برجسته مذهبى ... 225

پاداش عِبادُالرَّحْمان ( خانواده هاى شاخص مذهبى ) ... 246

پاداش پرشكوه بندگان خاص خدا ... 247

مال و فرزندان ناصالح در روز قيامت خاصيتى براى والدين ندارند ... 248

متلاشى كردن پيوندهاى خانوادگى برنامه هميشگى مستكبرين جهان است ... 251

« مستضعفان » و « مستكبران » چه كسانى هستند ؟ ... 255

قدرت نمايى شگفت آور خدا ... 263

ولادت شگفت انگيز كودك نيل ... 264

شگفت از اين تدبير! ... 265

دو رويداد عجيب ديگر ... 266

شاهكارى ديگر ... 270

ضرورت كنترل احساسات خانوادگى در مصالح اجتماعى ... 273

حيا و عفاف دختران موجب نزول بركات الهى براى آنهاست ... 283

هجرت تاريخى موسى به سوى«مَدْيَن» ... 284

موسى و تشكيل خانواده ... 294

گناه و عصيان الهى عامل ويرانى خانه هاست ... 299

آفت مستى غرور ... 299

هم خانه دنياى خود را آباد كن و هم به فكر آبادى خانه آخرت باش ... 301

«توحيد» اساس هماهنگى و همدلى خانوادگى است ... 304

داستان ايمان سَعْد و مخالفت مادرش ... 305

نيكى به مادر در روايات ... 306

سازندگى معنوى نماز ... 309

نماز در روايات ... 310

نقش دگرگونساز نماز در رشد معنوى و اخلاقى انسان ها ... 314

آرامش، عشق و محبت دستآورد «ازدواج سنجيده» است ... 320

گردشگرى با هدف بررسى راز سقوط خانواده هاى پرقدرت ... 323

توصيه پدرى حكيم به فرزندش ... 326

دستور الهى درباره احترام و محبت فرزندان به پدر و مادر ... 327

«رابطه با پدر و مادر» نبايد باعث تضعيف «رابطه باخدا» شود ... 331

مرز فرمانبردارى از پدر و مادر ... 332

پاره اى از اندرزهاى لقمان ... 333

هشت سفارش كليدى لقمان به پسرش ... 339

در روز قيامت «ارتباطات خانوادگى» كارساز نيست ... 346

تقدّم اراده و خواست پيامبر صلى الله عليه و آله بر اراده و خواست مؤمنين ... 349

اولويت خويشاوندان نسبت به ديگران درارث ... 352

شأن نزول ... 354

موقعيت پيامبر صلى الله عليه و آله در جامعه اسلامى ... 355

نحوه زندگى ورفتارپيامبراكرم صلى الله عليه و آله براى همه خانواده هاالگو و سرمشق است ... 360

مترقى ترين الگو براى همه عصرها و نسل ها ... 361

گناه يا ثواب خانواده هاى شاخص مضاعف است ... 363

آيه تطهير نشان روشن «عصمت اهل بيت» است ... 373

آيه تطهير درباره چه كسانى است ؟ ... 374

روشنگرى روايات در خصوص «اهل بيت» در آيه تطهير ... 380

ديدگاه پيروان مذهب اهل بيت در آيه تطهير ... 381

وضعيت اقتصادى برتر معيار ارزش معنوى گذارى انسان ها نيست ... 384

كثرت اموال و اولاد دليل برترى انسان نيست ... 385

مال و فرزند (بدون ايمان و عمل صالح) دليل قرب به خدانيست ... 387

فرزندان همه هداياى خدا هستند ... 394

مشركين دليلى جز تقليد از نياكان و خانواده هاى قبلى جاهل خود ندارند ... 396

احترام و نيكى به پدر و مادر ... 397

شير مادر بهترين غذاى طبيعى براى كودك ... 399

فيلمى كوتاه از آغاز تا فرجام يك زندگى خداپسندانه ... 403

انسان بهشتى از ديدگاه قرآن ... 406

ارتباط بى احترامى به پدر و مادر و عاقبت به شر شدن ... 407

سيماى خانواده و جامعه اسلامى ... 412

خط قرمز رفتار خانوادگى و اجتماعى (مسخره كردن، سوءظن، غيبت،

تجّسس و القاب زشت) ... 421

هشدار از ترور شخصيت ... 422

تجسس در امور شخصى ديگران ممنوع و براى مصالح جامعه مجاز است ... 429

غيبت از بزرگ ترين گناهان است ... 430

مفهوم غيبَت ... 431

علاج غيبت و توبه آن ... 432

موارد استثناء و جواز غيبت ... 433

سه آفت امنيت و آرامش ... 434

تحريم پندارها و گمان هاى ناروا و ناسنجيده ... 437

«تقوا» ويژگى خانواده شاخص و برجسته ... 439

حقيقت تقوى ... 440

برابرى انسان ها ... 442

تداوم روابط سالم خانوادگى در بهشت موعود ... 444

آن روز ترسان بوديم و امروز در نهايت امنيت ... 451

نعمت هاى شانزده گانه خدا به بهشتيان ... 453

ضرورت توجه خانواده به دوران پنجگانه عمر انسان ... 455

حقيقت زندگى دنيا ... 457

ترسيم روشنى از مراحل گوناگون زندگى ... 459

جمعه ها نيز روز كار و تلاش و عبادت خانوادگى است ... 460

نماز راستين جمعه يا دانشگاه و نيايشگاه بزرگ هفته ... 461

نخستين نماز جمعه در اسلام ... 468

اهميت نماز جمعه ... 469

فلسفه نماز عبادى سياسى جمعه ... 470

شرايط وجوب نماز جمعه ... 472

شأن نزول ... 473

تفسير ... 473

اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل نكند ... 475

اموال و فرزندانتان، وسيله آزمايش شما هستند ... 477

شأن نزول ... 477

شأن نزول ... 478

تفسير ... 479

خانواده خود را از آتش دوزخ نجات دهيد ... 482

تعليم و تربيت خانواده ... 483

مسئوليت هاى چندگانه انسان در زندگى ... 484

ضرورت خوب شنيدن و خوب فكر كردن ... 486

راز سقوط در آتش دوزخ ناديده گرفتن مبانى عقلى است ... 488

مصاحبه با دوزخيان ... 490

اگر مى خواهيد خانواده سبز داشته باشيد گناه نكنيد ... 491

تأثير توبه و استغفار در افزايش رزق و روزى و فرزندان ... 494

دعاى حضرت نوح براى خانواده ... 496

سندى بزرگ برفضيلت خانواده پيامبر صلى الله عليه و آله ... 498

پرتوى از آيات ... 525

ضرورت توجه ويژه به دختران و زنان ... 528

پديده شوم زنده به گور كردن دختران ... 531

افراد خانواده هاى با ايمان در بهشت به يكديگر ملحق مى شوند ... 532

حمايت خانواده از عضو خاطى خود، علت تداوم خطاى اوست ... 535

فاطمه زهرا عليهاالسلام عامل تداوم راه نورانى و نسل رسول اكرم صلى الله عليه و آله ... 539

« فاطمه » عليهاالسلام و « كوثر » ... 539

نعمت هاى گران و پاينده خدا به پيامبر ... 540

اعجاز سوره كوثر ... 544

دلايل راستى و درستى رسالت پيامبر ... 545

تفسير آيات مربوط به خانواده بااقتباس از مجموعه تفسير الميزان ... 547

تأليف مرحوم آية اللّه علامه طباطبايى ... 547

فرمان الهى ازدواج دختران و پسران ... 547

تعهد خدا بر تأمين هزينه ازدواج ... 547

هدف ازدواج ... 548

ازدواج هاى حلال (دائم و موقت) ... 549

ازدواج موقت ... 551

حكم تعدد زوجات، و ارتباط آن با مسأله ازدواج دختران يتيم ... 553

شرط عدالت در تعدد زوجات ... 554

حكم پرداخت مهريه ... 554

شرط ايمان در ازدواج با زنان مشرك ... 556

مشرك و كافر كيست ؟ ... 556

حكمت تحريم ازدواج با مشركين ... 558

تحريم ازدواج زشتكاران با پاكان ... 559

اختصاص ازدواج زنان بدكار با مردان بدكار ... 560

حلال شدن ازدواج با زنان اهل كتاب ... 561

روايات وارده در زمينه ازدواج با زنان اهل كتاب ... 566

شرط ايمان در ازدواج ... 567

حكم سرپرستى مردان بر زنان ... 569

وظايف زنان در زندگى مشترك ... 570

استقلال زن در اراده شخصى و عمل فردى و مالكيت ... 570

مفهوم قيمومت مرد بر زن ... 571

حكم رفتار با زنان ناسازگار ... 572

ترس از جدائى، و حكم رفع اختلاف بين زن و شوهر ... 574

خوف زن از بى ميلى و اعراض شوهر ... 575

روايات وارده در زمينه رفتار با همسران ... 576

زندگى مشترك با همسران متعدد، با رعايت مساوات و عدالت ... 578

حكم معاشرت شايسته با زنان در جامعه اسلامى ... 581

نهى از اجراى نظرات خلاف شرع همسران و فرزندان ... 585

حكم شير دادن به بچه، و وظايف والدين ... 587

دوره كامل شير دادن ... 588

حق ادامه شير دادن مادر مطلقه ... 589

رعايت حق حضانت و شيردادن مادر ... 589

رعايت حق پدر بوسيله مادر ... 590

هزينه هاى بچه و نفقه همسر مطلقه بعد از فوت پدر ... 590

بازگرفتن بچه از شير ... 591

پاكيزگى از نظر اسلام، و پاكيزگى در زناشوئى ... 593

پاك شدن ماهانه رحم در بانوان ... 594

اوقات كناره گيرى از آميزش ... 595

كناره گيرى از آميزش در اقوام مختلف ... 595

اوقات مجاز آميزش ... 596

اهميت پاكيزگى از نظر خدا ... 598

همسران شما كشتزار شمايند! ... 599

نتيجه روابط زناشوئى صالح: تولد فرزند صالح و توشه آخرت ... 600

حكم حجاب ... 602

زنان مسن، استثنائى بر حكم عمومى حجاب بانوان ... 602

امر به مردان براى حفظ نگاه خود از نامحرمان ... 603

امر به مردان براى پوشاندن فروج خود از نامحرمان ... 604

امر به زنان براى حفظ نگاه و پوشاندن فروج خود از نامحرمان ... 604

نهى زنان از ظاهر كردن مواضع زينت خود ... 605

امر به زنان در نحوه استفاده از مقنعه ... 605

طبقات هفتگانه محارم سببى و نسبى زنان و مجوز اظهار زينت آنان ... 605

نهى زنان از پايكوبى براى اظهار زينت خود ... 606

روايات وارده درباره حجاب و رفتار با نامحرمان ... 606

نهى از نظر به اسرار داخلى خانه هاى مردم ... 609

روايات وارده درباره روابط خانوادگى ... 610

رفتار خدمتگزاران در ساعات استراحت خانواده ... 612

ادب و رفتار اطفال در ساعات استراحت والدين ... 614

ادب غذا خوردن در خانه هاى ديگر ... 614

ادب سلام كردن در ورود به خانه هاى يكديگر ... 616

ادب و احسان به پدر و مادر ... 617

نيكى در حق والدين ... 620

تفاوت رابطه شخصى و رابطه دينى فرزند با والدين ... 623

تأمين زندگى اخروى صالح براى خانواده ... 625

هويت زن در اسلام ... 625

زن و موقعيت اجتماعى آن در اسلام ... 628

احكام مشترك و اختصاصى بين زن و مرد ... 630

زيربناى قوانين اجتماعى اسلام درمورد زن و مرد ... 632

اقتضائات فطرت در تساوى وظائف و حقوق اجتماعى زن و مرد ... 633

اعلاميه قرآنى در حقوق زن، و تفاوت هاى طبيعى زن و مرد ... 634

حكمت موجود در اختلاف سهم الارث بين زن و مرد ... 636

تسلط مرد بر زن در فطرت و در اسلام ... 637

موضوع سرپرستى مرد بر زن درقوانين الهى و فلسفه آن ... 638

بحثى در آزادى زن در تمدن غرب ... 640

بحثى در قانون تعدد زوجات در اسلام ... 642

اشكال اول: جريحه دار شدن احساس زن ... 642

جواب اشكال اول ... 642

اشكال دوم: نقض قانون طبيعى «يك مرد براى يك زن» ... 645

جواب اشكال دوم ... 645

اشكال سوم: تشويق مردان به شهوترانى ... 648

جواب اشكال سوم ... 648

اشكال چهارم: تنزل موقعيت اجتماعى زن ... 650

جواب اشكال چهارم: اسلام پايه گذار مقام اجتماعى زن ... 650

پاسخى به مشكلات خانوادگى ناشى از چند زنى ... 651

پاسخ ... 653

بحثى در تعدد زوجات رسول خدا صلى الله عليه و آله ... 660

ازدواج موقت در قوانين اسلامى ... 666

بحث حقوقى و اجتماعى درباره ازدواج موقت ... 666

فلسفه تشريع ازدواج با كنيزان و ازدواج موقت ... 667

ضرورت ازدواج موقت در شرايط كنونى ... 668

بحثى در روايات مربوط به ازدواج موقت ... 669

موضوعاتى براى مطالعه تكميلى ... 671