تفسیر خانواده جلد 1

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان و نام پديدآور:تفسیر خانواده ( آیات الاسرة فی القرآن) بررسی مجموعه آیات مربوط به "خانواده" در قرآن کریم/ به اهتمام محمد بیستونی ؛ گروه تحقیق صفورا بیستونی، زهرا بیستونی، آسیه بیستونی.

مشخصات نشر:قم: بیان جوان؛ مشهد: آستان قدس رضوی،شرکت به نشر ، 1389.

مشخصات ظاهری:2ج.؛ 22×29 س‌م.

شابک: دوره : 978-964-5640-75-8 ؛ ج. 1 : 978-964-5640-73-4 ؛ ج. 2 : 978-964-5640-74-1

وضعیت فهرست نویسی:فیپا

یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

موضوع:خانواده ها -- جنبه‌های قرآنی

شناسه افزوده:بیستونی، صفورا

شناسه افزوده:بیستونی، زهرا

شناسه افزوده:بیستونی، آسیه

شناسه افزوده:شرکت به‌نشر ( انتشارات آستان قدس رضوی)

رده بندی کنگره: BP104/خ24 ب9 1389

رده بندی دیویی: 297/159

شماره کتابشناسی ملی:1‌8‌8‌5‌6‌3‌3

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا


عنو ا ن: تفسير خانواده (جلد اول)

به اهتمام: دكتر محمد بيستونى

گروه تحقيق: صفورا، زهرا، آسيه بيستونى

تايپ و صفحه آرايى: فاطمه سرزهى،سهيلا شاكرى

امور رايانه و IT: روح اللّه كريميان

چاپ و صحافى: چاپخانه رواق

نوبت و تاريخ چاپ: اول بهار 1389

شما ر گان: 1500 نسخه

نا شر: انتشارات بيان جوان

شابك: ISBN

حق چاپ محفوظ نيست، هرگونه نسخه بردارى و چاپ از اين كتاب

به منظور توسعه فرهنگ قرآن كريم، با اخذ مجوز كتبى از

مؤسسه قرآنى تفسير جوان بلامانع است.

نشانى: تهران ، خيابان پاسداران ، بين گلستان هشتم و نهم (روبروى

پمپ بنزين)، شماره 451، طبقه همكف واحد 4 تلفكس: 22589626

www.Tafsirejavan.com

اشاره

تفسير خانواده

(آياتُ الاُْسْرَةِ فِى الْقُرآن)

بررسى مجموعه آيات مربوط به«خانواده»درقرآن كريم

«جلد اول»

به اهتمام : دكتر محمد بيستونى

اهداء

بسم الله الرحمن الرحیم

اين كتاب را هديه مى كنم به :

سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدينَ عَلِىٍّ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومينَ الْمُكَرَّمينَ مِنْ وُلْدِالْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةَ اللّهِ فِى الاَْرَضينَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَْنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلينَ ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِ الظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْياءِ الْفَرائِضِ وَمَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّريفَ فَيا مُعِزَّ

الاَْوْلِياءَوَيامُذِلَ الاَْعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَيْنَ الاَْرْضِ وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ

مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَريكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ

متن تأييديه حضرت آية اللّه العظمى جعفر سبحانى

بِسْمِ اللّه ِ الرَّحْمنِ الرَّحيم

يكى از گام هاى مؤثر كه بايد مفسران اسلامى در تشريح و تفهيم مقاصد عالى قرآن بردارند اين است كه، دگرگونى عميقى در شيوه تفسير به وجود آورند و از تكرار تفسير قرآن به شيوه ترتيبى كه سوره به سوره يا آيه به آيه است، خوددارى نمايند و توجه خود را به شيوه ديگرى كه همان «تفسير موضوعى» است، معطوف سازند. آن گاه خواهند ديد در اين نوع تفسير چه پنجره هاى زيبايى از علوم و معارف قرآن در چشم انداز تفسيرى آنان گشوده مى شود.

در همين راستا برادر فرزانه جناب آقاى دكتر محمد بيستونى رئيس گروه مؤسسات قرآنى تفسير جوان در تلاشى بيست ساله با لطف و عنايات ويژه الهى شش نوع تفسير موضوعى براى شش مخاطب هدف تحت عناوين تفسيركودك، تفسير نوجوان، تفسير جوان، تفسير زنان، تفسير مردان و تفسير خانواده با نظارت علماى برجسته حوزه هاى علميه تأليف ومنتشرنموده وچندين كتب ارزنده قرآنى و تفسير موضوعى مستقل را نيز تحت عناوينى همچون تغذيه، باستان شناسى، هنرهاى دستى، دنياى حيوانات، شعر و شاعرى، آب و باران، فقر و ثروت، نهج البلاغه جوان، خلاصه الغدير، لغت شناسى و مفاهيم قرآن كريم و... را با نگاه ويژه به قرآن، حديث و علوم روز براى نسل جوان تأليف و چاپ و منتشر نموده است كه اين حجم از فعاليتهاى تأثيرگذار قرآنى در نوع خود كم نظير مى باشد.

براى ايشان تداوم توفيقات و طول عمر همراه با صحت، عزّت و حسن عاقبت را خواهانم و به همه خانواده هاى محترم و جوانان عزيز توصيه مى نمايم از همه آثار ارزشمند و كاربردى ايشان كه با محتواى عميق و ساده و زيباترين شكل ارائه شده است حداكثر استفاده را بنمايند.

قم جعفر سبحانى

4/8/88

متن تأييديه حضرت آيت اللّه محمد يزدى

رئيس شورايعالى حوزه علميه و رئيس دبيرخانه مجلس خبرگان رهبرى

قرآن كريم اين بزرگ ترين هديه آسمانى و عالى ترين چراغ هدايت كه خداوند عالم به وسيله آخرين پيامبرش براى بشريت فرو فرستاده است ؛ همواره انسان ها را دستگيرى و راهنمايى نموده و مى نمايد. اين انسان ها هستند كه به هر مقدار بيشتر با اين نور و رحمت ارتباط برقرار كنند بيشتر بهره مى گيرند.

ارتباط انسان ها با قرآن كريم با خواندن، انديشيدن، فهميدن، شناختن اهداف آن شكل مى گيرد. تلاوت، تفكر، دريافت و عمل انسان ها به دستورالعمل هاى آن، سطوح مختلف دارد. كارهايى كه براى تسهيل و روان و آسان كردن اين ارتباط انجام مى گيرد هر كدام به نوبه خود ارزشمند است.

كارهاى گوناگونى كه دانشمند محترم جناب آقاى دكتر بيستونى براى نسل جوان در جهت اين خدمت بزرگ و امكان ارتباط بهتر نسل جوان با قرآن انجام داده اند ؛ همگى قابل تقدير و تشكر و احترام است. به علاقه مندان بخصوص جوانان توصيه مى كنم كه از اين آثار بهره مند شوند.

توفيقات بيش از پيش ايشان را از خداوند متعال خواهانم.

محمد يزدى

رييس دبيرخانه مجلس خبرگان رهبرى 1/2/1388

متن تقريظ حضرت آية اللّه سيد على اصغر دستغيب

نماينده محترم مجلس خبرگان رهبرى

بسم اللّه الرحمن الرحيم

وَ الَّذينَ جاهَدوُا فينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ اِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنينَ

(69 / عنكبوت)

خداوند را بندگانى است كه در راه او تلاشگر و نيكوكارند و همانها هستند كه از هدايت و نصرت الهى برخوردارند. حدود 35 سال از نخستين ديدارم با نورچشم گرامى و عزيزم جناب آقاى دكتر محمد بيستونى در مسجدالرّضاى عليه السلام شيراز مى گذرد و با روحيّه تعهّد، اخلاص و فداكارى ايشان آشنائى كافى دارم. قبل از انقلاب از جوانان پيشگام در مبارزات بوده و مكرّر بازداشت و زندانى مى شدند و پس از پيروزى، خطيرترين كارها را در صحنه هاى مختلف با توكّل به خدا و بعنوان انجام وظيفه به عهده مى گرفتند. اينجانب موفقيّت هاى چشمگير و ارزشمند آقاى دكتر بيستونى از جمله تحقيقات و تأليفات جالب و جذّاب مؤسسه قرآنى تفسير جوان خصوصا ابداع روش اُنس با قرآن از طريق كارگاههاى آموزشى تفسير و تحقيق موضوعى قرآن كريم را مرهون مجاهدات و صالحات ايشان مى دانم. نكته قابل توجّه اينكه مشاراليه فرصت جوانى را مغتنم دانسته و در راه خدا گذرانيدند. و اكنون بحمداللّه جوانان عزيز ميهن اسلامى از نتايج كار و تلاش مستمر وى بنحو شايسته اى بهره مند مى باشند. اميد است اقشار مختلف خصوصا نسل جوان با استفاده از آثار اين وجود گرانمايه، معارف دينى خود را ارتقاء بخشند و مسئولين محترم فرهنگى جامعه با حمايت بى دريغ خود گام مؤثرى در اشاعه فرهنگ قرآنى و اسلامى بردارند.

شيراز سيد على اصغر دستغيب

28/12/84

مقدمه:

قرآن كريم درآيات 82 سوره اِسراء و 44 فُصِّلَت و 57 يُونس خود را به عنوان نسخه شفابخش معرفى مى كند. بنابراين مى توان اين كتاب آسمانى را همچون داروخانه اى فرض كرد كه بيماران و نيازمندان متناسب با نوع بيمارى و نياز خاص خود بايد به سراغ آن رفته و برنامه زندگى و نجات خود را از اين گنجينه معنوى و مادى انتخاب كنند تا پرنده زيباى خوشبختى را در آغوش گرفته و در ساحل امن و آرام آن طى مسير نموده و دنيا و آخرت خود را در سايه عمل به محتواى قرآن آباد سازند.

در همين راستا گروه مؤسسات قرآنى تفسير جوان كه تشكلى مردمى و غيرانتفاعى است 10 مؤسسه تخصصى قرآنى را تأسيس نموده است تا هر يك از مؤسسات متناسب با «مخاطب خاص» يا «موضوع خاص» مندرج در اساسنامه رسمى خود، گروههاى سِنّى گوناگون را با آيات مرتبط با همان گروه مأنوس ساخته و درك و فهم آيات موضوعى را براى آنان ساده و ميسر سازد. لذا براساس فلسفه وجودى تأسيس هر مؤسسه، پنج نوع تفسير در مؤسسات مذكور تدوين و منتشر شده است كه عبارتند از:

1 - «تفسير كودك» ويژه كودكان پيش دبستانى تا پايان دبستان كه حدود «200 آيه مورد نياز» براى كودكان عزيز به صورت گرافيكى، مفهومى و به 4 زبان فارسى، عربى، انگليسى و فرانسه در 30 جلد به صورت تمام رنگى در قطع بياضى را در خود جاى داده است.

2 - «تفسير نوجوان» ويژه نوجوانان مقطع راهنمايى تا پايان دبيرستان است كه حدود «2000آيه موضوعى» متناسب با نيازهاى نوجوانان عزيز در قطع جيبى با استفاده از تفسير نمونه در 30 جلد را دربرگرفته و با استفاده از 9 رنگ جذاب در چاپ متن براى جامعه هدف خود طراحى شده و به دليل دارا بودن فهرستواره موضوعى اين امكان را براى نخستين بار براى نوجوانان فراهم مى سازد تا بدون نياز به استاد حدودا 4000 موضوع از قرآن كريم را به سادگى فيش بردارى و تحقيق نموده و در قالب مقاله يا كتاب ارائه دهند.

3 - «تفسير جوان» ويژه جوانان دانشجو و بزرگسالان مى باشدكه كل آيات قرآن را با استفاده از تفسيرنمونه در 30جلد به خود اختصاص داده است و جوانان عزيز بااستفاده از فهرستواره موضوعى و الفبايى فارسى اين تفسير قادر خواهند بود تا حدود 000/10 موضوع مورد نياز خود را پژوهش و استخراج نمايند.

4 - «تفسيرزنان» در اين تفسير مجموعه آيات مربوط به بانوان محترم استخراج شده و در ذيل هر آيه تفسير آن بر اساس سه تفسير معتبر موجود يعنى «تفسير نمونه» تأليف حضرت آية اللّه العظمى مكارم شيرازى و «تفسير مجمع البيان» اثر گرانسنگ مفسّر بزرگ جهان تشيع امين الاسلام مرحوم آية اللّه طبرسى (متوفّى به سال 548 ه.ق) و «تفسير الميزان» نوشته مرحوم آية اللّه علامه طباطبايى، درج شده است. البته مجموعه مطالب استخراج شده از تفسير الميزان درباره زنان و خانواده به صورت يكجا جمع آورى و در پايان كتاب درج شده است.

5 - «تفسير مردان» كه دربردارنده آيات مربوط به آقايان مى باشد، نظير آياتى كه وظايف و تعهدات مردان نسبت به خانم ها را تبيين نموده يا گروه آيات جهاد و شهادت. تعداد آيات گزينش شده در اين تفسير «350 آيه» مى باشد.

6 - «تفسير خانواده» كه ما و شما هم اكنون در محضر نورانى آن هستيم مجموعه آيات مرتبط با مسائل خانوادگى را به صورت تخصصى و موضوعى مورد ارزيابى قرار داده است. تعداد آيات گزينش شده در اين تفسير «425 آيه» مى باشد.

ذكر چند نكته را در خصوص تفسير خانواده ضرورى مى دانم:

1 - در ذيل هر آيه تغيير آن بر اساس دو تفسير معتبر موجود يعنى «تفسير نمونه» تأليف حضرت آية اللّه العظمى مكارم شيرازى و «تفسير مجمع البيان» اثر گرانسنگ مفسّر بزرگ جهان تشيع امين الاسلام مرحوم آية اللّه طبرسى (متوفى به سال 548 ه.ق) درج شده است. البته مجموع مطالب استخراج شده از تفسير الميزان درباره زنان و خانواده در فراز پايانىِ جلد اين تفسير ضميمه مى باشد.

2 - اشخاص نامبرده شده در ذيل مطالبِ گزينش شده از تفسير مجمع البيان، مفسّرين مشهور قبل از مرحوم طبرسى بوده اند كه آن بزرگوار از آنها نقل قول نموده است. ضمنا منظور از كلمه «مترجم» و «نگارنده» در كل پاورقى اين تفسير جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى على كرمى مترجم تفسير مجمع البيان است و علت تصريح دو كلمه مذكور آن است كه خوانندگان محترم متوجه باشند كه فراز «پرتويى از آيات يا روايات» و تيترهاى موضوعى در شروع مطالب، در اصل تفسير مجمع البيان مرحوم طبرسى وجود ندارد بلكه برداشت مترجم و نگارنده ياد شده مى باشد.

3 - سعى شده است تا براى هر آيه يا گروه آيات مورد بحث يك تيتر موضوعى انتخاب شود، لذا اگر در شروع برخى آيات تيتر موضوعى وجود ندارد به اين دليل است كه اين قبيل آيات در ادامه آيه اى است كه در طليعه آن يك تيتر مناسب لحاظ شده است.

4 - صفحه آرايى و چينش كتاب براساس سياق ترتيبى قرآن كريم مى باشد، لذا در برخى موارد براى پرهيزاز تقطيع ناموزون آيات،به ناچارتفسيرفرازهايى ازآيه انتخابى كه باموضوع موردنظرارتباط مستقيم ندارد نيز درج شده است. لذا چنين مواردى را به عنوان شيرينى و شكلات بحث اصلى تلقى فرمائيد.

5 - برخى موضوعات به طور صريح درباره خانواده نيست. علت گزينش چنين مباحثى آن است كه بسيارى از خانواده هاى محترم در زندگى روزمره خود با موضوعات ياد شده مواجه شده و دانستن پاسخ قرآن كريم به اين قبيل موضوعات براى آن ها بسيار مفيد خواهد بود، نظير: خرافات، سحر و جادوگرى.

در خاتمه از همه صاحبنظران و اهل تفسير و تحقيق استدعا دارم هرگونه پيشنهاد در خصوص اين اثر قرآنى يا ساير آثار گروه مؤسسات قرآنى تفسير جوان را منعكس نمايند تا بتوانيم به كمك چنين نظراتى آثار كاربردى، عميق و تأثيرگذار به علاقمندان مباحث و رفتار قرآنى تقديم نماييم .

اميدوارم اين قبيل تلاش هاى قرآنى ما و شما براى روزى ذخيره شود كه به جز اعمال و نيات خالصانه هيچ چيز ديگرى كارساز نخواهد بود.

دكتر محمد بيستونى

رئيس گروه مؤسسات قرآنى تفسيرجوان

در جوار بارگاه ملكوتى سلطان قلب ها

على بن موسى الرضا عليه السلام بهار 1389

تحكيم پيوندهاى الهى و خانوادگى

اَلَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِهِ اَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ اوُلئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ

( فاسقان آن ها هستند كه ) پيمان خدا را پس از آن كه محكم ساختند ، مى شكنند و پيوندهايى را كه خدا دستور داده، برقرار سازند ، قطع مى نمايند و در جهان فساد مى كنند ، اين ها زيان كاران هستند. (27 / بقره)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين جااين سؤال پيش مى آيدكه؛ پيمان، يك امر دوجانبه است، ماهرگز به خاطر نداريم كه پيمانى با پروردگارمان درگذشته دراين زمينه ها بسته باشيم. ولى با توجه به يك نكته ، پاسخ اين سؤال روشن مى شود و آن اين كه ؛ خداوند در عمق روح و باطن سرشت انسان ، شعور مخصوص و نيروهاى ويژه اى قرار داده كه از طريق هدايت آن، مى تواند راه راست را پيدا كند و از شيطان و هواى نفس تبعيّت ننمايد، به دعوت رهبران الهى پاسخ مثبت داده و خود را با آن هماهنگ سازند. قرآن از اين فطرت مخصوص ، تعبير به عهد خدا و پيمان الهى مى كند ، در حقيقت اين يك «پيمان تكوينى» است نه تشريعى و قانونى ، در آيات 60 و 61 سوره يس آمده : « اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَنى ادَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ وَ اَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ : اى فرزندان آدم ، مگر از شما پيمان نگرفتم كه شيطان را نپرستيد كه او دشمن آشكار شما است و مرا پرستش كنيد كه راه راست همين است ». پيدا است كه اين آيه اشاره به همان فطرت توحيدو خداشناسى و عشق به پيمودن راه تكامل است . شاهد ديگر براى اين سخن ، جمله اى است كه در نخستين خطبه نهج البلاغه از امير مؤمنان على مى خوانيم : « فَبَعَثَ فيهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ اِلَيْهِمْ اَنْبِيائَهُ لِيَسْتَاْدُوهُمْ ميثاقَ فِطْرَتِه: خداوند پيامبران خويش را يكى پس از ديگرى به سوى مردم فرستاد تا از آن ها بخواهند كه به پيمان فطرى خويش عمل كند » . به تعبير روشن تر خدا هر موهبتى به انسان ارزانى

مى دارد ، همراه آن عملاً پيمانى با زبان آفرينش از او مى گيرد ، به او چشم مى دهد ، يعنى با اين چشم ، حقايق را ببين ، گوش مى دهد ، يعنى صداى حقّ را بشنو ... و به اين ترتيب هرگاه انسان از آن چه در درون فطرت او است ، بهره نگيرد و يا از نيروهاى خداداد در مسير خطا استفاده كند ، پيمان خدا را شكسته است . آرى فاسقان همه يا قسمتى از اين پيمان هاى فطرى الهى را زير پا مى گذارند . سپس به دوّمين نشانه آن ها اشاره كرده ، مى گويد : « آن ها پيوندهايى را كه خدا دستور داده ، برقرار سازند ، قطع مى كنند » ( وَ يَقْطَعُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِهِ اَنْ يُوصَلَ ) . فاسقان پيوندهايى را كه خدا دستور داده برقرار بماند ، قطع مى كنند ، اين پيوندها شامل پيوند خويشاوندى ، پيوند دوستى ، پيوندهاى اجتماعى ، پيوند و ارتباط با رهبران الهى و پيوند و رابطه با خدا است و به اين ترتيب نبايد معنى آيه را منحصر به قطع رَحِم و زير پا گذاشتن رابطه هاى خويشاوندى دانست . نشانه ديگر فاسقان ، فساد در روى زمين است كه در آخرين مرحله به آن اشاره شده ؛ « آن ها فساد در زمين مى كنند » ( وَ يُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ ) . آن ها كه خدا را فراموش كرده و سر از اطاعت او برتافته اند و حتّى نسبت به خويشاوندان خود ، رحم و شفقت ندارند ، پيدا است با ديگران چگونه معامله خواهند كرد؟ آن ها در پى كام جويى و لذّت هاى خويش و منافع شخصى خود هستند ، جامعه به هرجا كشيده شود، براى آن ها فرق نمى كند ، هدفشان بهره بيشتر و كام جويى افزون تر است و براى رسيدن به اين هدف ، از هيچ خلافى پروا ندارند ، پيدا است كه اين طرز فكر و عمل چه فسادهايى در جامعه به وجود مى آورد . قرآن مجيد در پايان آيه مى گويد : « آن ها همان زيان كاران هستند » ( اوُلئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ ) . راستى چنين است ؟ چه زيانى از اين برتر كه انسان همه سرمايه هاى مادّى و معنوى خود را كه مى تواند بزرگ ترين افتخارها و سعادت ها را براى او بيافريند ، در طريق فنا و نيستى و بدبختى و سيه روزى خود به كار برد ؟ كسانى كه به مقتضاى مفهوم « فسق » از حوزه اطاعت خداوند بيرون رفته اند، چه سرنوشتى غير از اين مى توانند داشته باشند ؟

اگرچه آيه فوق ازاحترام به همه پيوندهاى الهى سخن مى گفت ، ولى بدون شك پيوند خويشاوندى،يك مصداق روشن آن است. اسلام نسبت به صله رحم و كمك و حمايت و محبّت نسبت به خويشاوندان ، اهميّت فوق العاده اى قائل شده است و قطع رحم و بريدن رابطه ازخويشان و بستگان را شديدا نهى كرده است . اهميّت صله رحم تا آن جا است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايد : « صِلَةُ الرَّحِمِ تَعْمُرُ الدِّيارَ وَ تَزيدُ فِى الاَْعْمارِ وَ اِنْ كانَ اَهْلُها غَيْرُ اَخْيارٍ : پيوند با خويشاوندان ، شهرهاراآبادمى سازد و بر عمرها مى افزايد، هر چند انجام دهندگان آن، از نيكان هم نباشند » .(1)در سخنان امام صادق مى خوانيم : « صِلْ رَحِمَكَ وَ لَوْ بِشَرْبَةٍ مِنْ ماءٍ وَ اَفْضَلُ ما يُوصَلُ بِهِ الرَّحِمُ كَفُّ الاَْذى عَنْها : پيوند خويشاوندى خويش را حتى با جرعه اى از آب، محكم كن و بهترين راه براى خدمت به آنان اين است كه ( لااقل ) از تو آزار و مزاحمتى نبينند » .(2)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«عَهْد» به مفهوم «قرارداد» و «پيمان» است؛ و عهد خدا نيز سفارش و فرمان اوست. قرآن مى فرمايد: «اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَنى آدَمَ اَنْ لا تَعْبُدُواالشَّيْطانَ ...»(3)(هان اى فرزندان آدم! مگر با شما پيمان نبسته بودم كه شيطان را نپرستيد؟...)

«ميثاق» به معناى پيمان استوارى است كه مورد اطمينان باشد.

«يَقْطَعُونَ» از واژه «قَطْع» به معناى «جدا كردن دو چيز از يكديگر» گرفته شده است.

«اَمْر» به مفهوم فرمانى است كه فرد برتر و عاليرتبه به فروتر صادر مى كند.

«يُوصَل»از«وَصْل» گرفته شده و به معناى «پيوندميان دوچيز»است،برخلاف «فَصْل».

«خاسِرُونَ» مأخوذ از «خُسْران» و به معناى «نابودى» و «زيان» است.


1) « سفينة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 514 .

2) « سفينةُ الْبِحار » ، جلد 1 ، صفحه 514 .

3) سوره يس، آيه 60.

خداى جهان آفرين پس از معرفى گناهكاران، به ترسيم ويژگيهاى زشت آنان مى پردازد و روشن مى سازد كه يكى از خصلتهاى منفى آنان، پيمان شكنى است: «اَلَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَاللّه ِ ...».

در اينكه مقصود از اين پيمان چيست، ديدگاهها متفاوت است:

1.

بعضى برآنند كه منظور از پيمان خدا، همين شعور، وجدان و فطرت توحيدگرايانه است. آنان در پرتو اين نعمتهاى خداداده، همه دلايل و برهانهاى توحيدگرايى و عدل خدا و رسالت پيامبران و اعجاز آنان را كه سندِ صداقت آنان است، مى نگرند و درمى يابند؛ امّا به همه پشت پا مى زنند و حق را نمى پذيرند.

2.

برخى گفته اند منظور از عهد خدا، دستورات و هشدارهايى است كه خداوند ازطريق پيام آوران خويش به سوى مردم فرستاده است؛ و منظور از شكستن عهد خدا، ناديده گرفتن دستورات و هشدارهاى اوست.

3.

طبرى صاحب تفسير معروف طبرى مى گويد: منظورازشكنندگان عهدخدا، كافران اهل كتابند؛ و عهدخدابا آنان، همان واقعيّتى است كه در كتابهايشان آمده، يعنى اينكه «به رسالت آخرين و برترين پيامبر خداايمان آورند»؛ امّاآنان با شناخت آن پيامبر، عهد خود را با خداشكستند و آن را با بهايى ناچيزمبادله كردند.

4.

و آخرين ديدگاه اينكه منظور، پيمانى است كه خدا از فرزندان آدم، آنگاه كه در پشت پدر اصلى خويش بودند، گرفت. كه البتّه اين اعتقاد، ضعيف بنظر مى رسد؛ زيرا انسان چگونه مى تواند به عهد و پيمانى كه در خاطرش نيست و جز از طريق آيات و روايات و يا داستانها از آن خبر ندارد، پايبند باشد؟

«وَ يَقْطَعُونَ ما اَمَرَاللّه ُ بِهِ اَنْ يُوصَلَ»

در بيان آنچه پيمان شكنان به پيوند با آن فرمان يافته بودند، امّا آنها را گسستند، نظرهايى ارائه شده است:

1.

پيوند با پيامبر و پيروان او؛

2.

صله رحم و پيوند دوستانه با نزديكان؛

3.

پيوستگى به پيام آوران و كتابهاى آسمانى و ايمان به همه آنان و كتابهايشان؛

4.

پيوند عملى ميان گفتار و عملكرد؛

5.

پيوند با خوبان و دوستان خدا و گسستن از ظالمان و دشمنان خدا؛ كه در ميان همه ديدگاهها، اين سخن جامعتر و بهتر بنظر مى رسد.

«وَ يُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ»

و در زمين به تباهى مى پردازند

تباهى و فساد گناهكاران، به يكى از اين سه نظريه تفسير شده است:

1.

دعوت به كفر و بيداد؛

2.

راهزنى و ايجاد هرج و مرج و ناامنى؛

3.

عهدشكنى؛

كه به باور ما، همه اينها را شامل مى شود.

«اُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»

آنانند كه خود زيانكارند

و بسان كسانى هستند كه سرمايه وجود خويش را از كف داده اند.

ابن عبّاس مى گويد:

در قرآن شريف هر جا كه ضرر و زيان به كافران و مشركان و منافقان نسبت داده شده، منظور زيان معنوى است؛ و آنجاكه به توحيدگرايان نسبت داده شده، منظور زيان مادّى و اين جهانى است.

اصلاح رفتار فردى پيش شرط تأثيرگذارى رفتارى بر ديگران است

اَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَكُمْ وَ اَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ اَفَلا تَعْقِلُونَ

آيا مردم را به نيكى ( و ايمان به پيامبرى كه صفات او آشكارا در تورات آمده ) دعوت مى كنيد، اما خودتان را فراموش مى نماييد با اين كه شما خودتان كتاب ( آسمانى ) را مى خوانيد ، آيا هيچ فكر نمى كنيد؟ (44 / بقره)

شرح آيه از تفسير نمونه

اصولاً يك برنامه اساسى ، مخصوصا براى علماء و مبلّغين و داعيان راه حقّ، اين است كه بيش از سخن، مردم را با عمل خود ، تبليغ كنند ، همان گونه كه در حديث معروف از حضرت امام صادق مى خوانيم : « كُونُوا دُعاةَ النّاسِ بِاَعْمالِكُم وَ لا تَكُونُوا دُعاةَ بِاَلْسِنَتِكُم : مردم را با عمل خود ، به نيكى ها دعوت كنيد، نه با زبان خود » .(1)تأثير عميق « دعوت عملى » از اين جا سرچشمه مى گيرد كه هرگاه شنونده بداند ، گوينده از دل ، سخن مى گويد و به گفته خويش صددرصد ايمان دارد ، گوش جان خود را به روى سخنانش مى گشايد و سخن كه از دل برخيزد،بر دل مى نشيند و درجان اثر مى گذارد و بهترين نشانه ايمان گوينده به سخنش ، اين است كه خود ، قبل از ديگران عمل كند ، همان گونه كه على مى فرمايد : « اَيُّهَا النّاسُ اِنّى وَ اللّهُ مَا اَحُثُّكُم عَلى طاعَةٍ اِلاّ وَ اَسْبَقُكُم اِلَيْها وَ لا اَنْهاكُمْ عَن مَعْصِيَةٍ اِلاّ وَ اَتَناهى قَبْلَكُم عَنْها : اى مردم ، به خدا سوگند شما را به هيچ طاعتى تشويق نمى كنم ، مگر قبلاً خودم آن را انجام مى دهم و از هيچ كارخلافى بازنمى دارم، مگر اين كه پيش از شما از آن دورى جسته ام » .(2)در حديثى از امام صادق مى خوانيم : « مِنْ اَشَدِّ النّاسِ عَذابا يَوْمَ الْقِيامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلاً وَ عَمِلَ بِغَيْرِه : از كسانى كه در روز قيامت ، عذابشان از همه شديدتر است ، كسى است كه سخن حقّى بگويد و خود به غير آن عمل كند » .(3)علماى يهود از اين مى ترسيدند که


1) « سفينة البِحار » ، ماده "عَمِلَ" .

2) « نهج البلاغه » ، خطبه 175 .

3) « نور الثقلين » ، جلد 1 ، صفحه 75 .

اگر به رسالت پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله اعتراف كنند ، كاخ رياستشان فرو ريزد و عوام يهود به آن ها اعتناء نكنند، لذا صفات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را كه در تورات آمده بود، دگرگون جلوه دادند. (1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«بِرّ» به كسر «باء» به معناى «نيكى و خوبى»، به فتح «باء» به مفهوم «سرزمين و فضاى گسترده» و به ضمّ «باء» به معناى «گندم» آمده است.

«تَنْسَوْن» از «نِسْيان» گرفته شده و به معناى از ياد رفتن چيزى است كه پيشتر معلوم و در ياد بوده است. واژه «سَهْو»، مفهومى فراتر از آن دارد؛ امّا گاه به معناى «نِسْيان» است.

«تَتْلُونَ» از «تِلاوَت» به معناى «پى درپى آوردن و خواندن» است. اين واژه، از ريشه «تَلى» برگرفته شده و تفاوت آن با «قِرائَت» اين است كه «تِلاوَت»، پياپى آمدن حروف و «قِرائَت» جمع آن است.

«تَعْقِلُونَ» به معناى «خرد خويش را بكار مى گيريد» يا «تَعَقُّل مى كنيد» است. اصل اين واژه، به مفهوم «بازداشتن» است؛ به همين جهت، به پاى بند شتر «عِقال» مى گويند.

«اَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرَّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَكُم»

شما اى دانشوران يهود كه به نزديكان باايمان خويش سفارش مى كنيد در ايمانشان به اسلام پايدار باشند! آيا خود را به فراموشى سپرده ايد؟! چرا خود اسلام را بعنوان آخرين پيام نمى پذيريد؟!

با اين تفسير، واژه «بِرّ» كه به معناى «خوبى و شايستگى» آمده، در آيه شريفه، ايمان به محمّد صلى الله عليه و آله و كتاب اوست؛ و خدا آنان را سرزنش مى كندكه چرا با اينكه


1) از آيه مى توان استفاده كرد كه شرط پذيرش تذكرات و راهنمايى والدين و بزرگترها از محيط خانوادگى، مقيد بودن «عملى» آنها به گفته هاى خودشان مى باشد (مؤلّف) .

مى دانند اسلام حق است و پيامى است ازجانب خدا و ديگران را به آن تشويق و ترغيب مى كنند، خود دراين راه پيشگام نمى شوند؟

ابومسلم مى گويد: همين دانشمندان يهود بودند كه پيش از بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله ، جامعه عرب را به ايمان به آخرين پيامبر و آيينى كه در راه بود، فرامى خواندند؛امّا پس از فرارسيدن آن دو، راه حق ستيزى در پيش گرفتند.

ابن عبّاس در تفسير آيه شريفه مى گويد: آنان ديگران را به پيروى از كتاب دينى خويش وامى داشتند، امّا خود آن را وامى نهادند.

قَتادَة بر آن است كه: آنان مردم را به فرمانبردارى از خدا فرامى خواندند، امّا خودنافرمانى مى كردند.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نقل كرده اند كه فرمود: «مَرَرْتُ لَيْلَةَ اُسْرِىَ بى عَلى اُناسٍ تُقْرَضُ شَفاهُهُمْ بِمَقاريضَ مِنْ نارٍ، فَقُلْتُ: مَنْ هؤُلاءِ يا جَبْرائيلُ؟ فَقالَ: هؤُلاءِ خُطَباءٌ مِنْ اَهْلِ الدُّنْيا مِمَّنْ كانُوا يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ يَنْسَوْنَ اَنْفُسَهُمْ.» در شب معراج و سير آسمانى خويش، بر مردمى گذشتم كه لبهايشان را با ابزار آتشين مى بريدند. از فرشته وحى پرسيدم: اينان كيانند و گناهشان چيست؟ گفت: اينان گويندگان و اندرزدهندگانى هستند كه خود بدانچه به مردم مى گفتند، عمل نمى كردند.

«وَ اَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ»

در حاليكه تورات را مى خوانيد و صفات و ويژگيهاى آخرين پيامبر را در آن مى نگريد، باز هم ايمان نمى آوريد.

«اَفَلا تَعْقِلُونَ»

آيا خرد خويش را بكار نمى گيريد؟

در مفهوم اين جمله، ديدگاهها متفاوت است:

1.

بعضى گفته اند: منظور اين است كه آنچه شما انجام مى دهيد، براستى از نظر انديشمندان كار زشتى است.

2.

و برخى مى گويند: مقصوداين است كه كار شما، كارانسانهاى آگاه ودانا نيست.

3.

عدّه اى نيز برآنند كه: خدا شما را بر اين شيوه كار، بشدّت كيفر خواهد كرد.

4.

و پاره اى بر اين انديشه اند كه: آنچه در تورات آمده، درست است؛ بنابراين، به محمّد صلى الله عليه و آله همانگونه كه نويدِ آمدنش را در كتاب خود خوانده ايد

ايمان بياوريد و او را پيروى كنيد.

يك پرسش: اگر همانگونه كه در قرآن و فرهنگ دينى آمده، دعوت به ارزشها و نيكيها واجب و گاه پاداش آن به اندازه انجام دادن نيكى است، پس چرا خدا آنان را بر اين كار نكوهش مى كند؟

پاسخ: سرزنش آنان به اين دليل نيست كه چرا ديگران را به نيكيها و شايستگيها فرا مى خوانند، بلكه بدين جهت است كه آنان ديگران را فرا مى خواندند، امّا خود به گفتارشان عمل نمى كردند؛ و عمل نكردن به شايستگيها و آراسته نشدن به ارزشها، براى همه زشت و گناه است، بويژه براى فراخوانان به سوى ارزشها؛ براستى كه براى اينان زشت تر و نكوهيده تر است.

ضرورت شناخت بحث سحروجادوگرى به دليل تأثيرپذيرى خانواده هاازآن

وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَلكِنَّ الشَّياطينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ وَ ما اُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ اَحِدٍ حَتّى يَقُولا اِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارّينَ بِهِ مِنْ اَحَدٍ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لايَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْعَلِمُوا لَمَنِ اشْتَريهُ ما لَهُ فِى الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ اَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ

(يهود) از آن چه شياطين درعصر سليمان برمردم مى خواندند، پيروى مى كردند ، سليمان هرگز ( دست به سحر نيالود و ) كافر نشد ولكن شياطين كفر ورزيدند و به مردم تعليم سحر دادند ( و نيز يهود ) از آن چه بردو فرشته بابل "هاروت" و "ماروت" نازل شد، پيروى كردند، ( آن ها طريق سحركردن رابراى آشنايى به طرز ابطال آن به مردم ياد مى دادند ) و به هيچ كس چيزى ياد نمى دادند ، مگر اين كه قبلاً به او مى گفتند : ما وسيله آزمايش شما هستيم، كافر نشويد ( و از اين تعليمات سوء استفاده نكنيد ) ولى آن ها از آن دو فرشته مطالبى را مى آموختند كه بتوان به وسيله آن ، ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند (نه اين كه از آن براى ابطال سحر استفاده كنند) ولى هيچ گاه بدون فرمان خدا نمى توانند به انسانى ضرر برسانند، آن ها قسمت هايى را فرامى گرفتند كه براى آنان زيان داشت و نفعى نداشت و مسلّما مى دانستند هركسى خريدار اين گونه متاع باشد، بهره اى در آخرت نخواهد داشت و چه زشت و ناپسند بود، آن چه خود را به آن مى فروختند، اگر علم و دانشى مى داشتند. (102 / بقره)

شرح آيه از تفسير نمونه

سليمان و ساحران بابل

« خَلاق » در اصل به معنى خلق و خوى نيك است كه انسان اكتساب مى كند و گاه به معنى نصيب و بهره نيز آمده است و در آيه فوق به همين معنى مى باشد . از احاديث چنين برمى آيد كه در زمان سليمان پيامبر گروهى در كشور او به عمل سحر و جادوگرى پرداختند ، سليمان دستور داد تمام نوشته ها و اوراق آن ها را جمع آورى كرده ، در محلّ مخصوصى نگه دارى كنند ( اين نگه دارى شايد به خاطر آن بوده كه مطالب مفيدى براى دفع سحر ساحران در ميان آن ها وجود داشته است ) . پس از وفات سليمان گروهى آن ها را بيرون آورده و شروع به اشاعه و تعليم سحركردند ، بعضى از اين موقعيّت استفاده كرده و گفتند: سليمان اصلاً پيامبر نبود، بلكه به كمك همين سحر و جادوگرى ها بر كشورش مسلّط شد و امور خارق العاده انجام مى داد . گروهى از بنى اسرائيل هم از آن ها تبعيّت كردند و سخت به جادوگرى دل بستند ، تا آن جا كه دست از تورات نيز برداشتند . هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ظهور كرد و ضمن آيات قرآن اعلام نمود ؛ سليمان از پيامبران خدا بوده است ، بعضى از احبار و علماى يهود گفتند : از محمّد تعجّب نمى كنيد كه مى گويد : سليمان پيامبر است ، در صورتى كه او ساحر بوده ؟ اين گفتار يهود علاوه براين كه تهمت و افتراى بزرگى نسبت به اين پيامبرالهى محسوب مى شد ، لازمه اش ، تكفير حضرت سليمان بود ، زيرا طبق گفته آنان ، سليمان مرد ساحرى بوده كه خود را به دروغ ، پيامبر خوانده و اين موجب كفر است ، كه آيه فوق به آن ها پاسخ مى گويد .(1)آيه مورد بحث ، فصل ديگرى از زشت كارى هاى يهود را معرّفى مى كند كه پيامبر بزرگ خدا سليمان را به سحر و جادوگرى متهم ساختند . منظور از « شَياطين » نيز ممكن است ، انسان هاى طغيان گر و يا جنّ و يا اعمّ از هر دو باشد . « آن ها ( يهود ) همچنين از آن چه بر دو


1) « سيره ابن هشام » ، جلد 2 ، صفحه 192 .

فرشته بابل ، هاروت و ماروت نازل گرديد ، پيروى كردند » ( وَ ما اُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ ) . آرى آن ها از دو سو دست به سوى سحر دراز كردند ، يكى از سوى تعليمات شياطين در عصر سليمان و ديگرى از سوى تعليماتى كه به وسيله هاروت و ماروت ، دو فرشته خدا در زمينه ابطال سحر به مردم داده بودند. درحالى كه دو فرشته الهى ( تنها هدفشان اين بود كه مردم را به طريق ابطال سحر ساحران آشنا سازند ) و لذا « به هيچ كس چيزى ياد نمى دادند ، مگر اين كه قبلاً به او مى گفتند : ما وسيله آزمايش تو هستيم ، كافر نشو ( و از اين تعليمات سوءاستفاده نكنيد ) » (وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ اَحِدٍ حَتّى يَقُولا اِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاتَكْفُرْ). خلاصه ، اين دو فرشته زمانى به ميان مردم آمدند كه بازار سحر داغ بود و مردم گرفتار چنگال ساحران ، آن ها مردم را به طرز ابطال سحر ساحران آشنا ساختند ، ولى از آن جا كه خنثى كردن يك مطلب ( همانند خنثى كردن يك بمب ) فرع بر اين است كه انسان نخست از خود آن مطلب آگاه باشد و بعد طرز خنثى كردن آن را ياد بگيرد ، ناچار بودند فوت و فن سحر را قبلاً شرح دهند . ولى سوءاستفاده كنندگان يهود ، همين را وسيله قرار دادند براى اشاعه هرچه بيشتر سحر و تا آن جا پيش رفتند كه پيامبر بزرگ الهى ، سليمان را نيز متّهم ساختند كه اگر عوامل طبيعى به فرمان او است يا جنّ و انس از او فرمان مى برند ، همه مولود سحر است ، آرى اين است راه و رسم بدكاران كه هميشه براى توجيه مكتب خود ، بزرگان را متّهم به پيروى از آن مى كنند . به هرحال آن ها از اين آزمايش الهى پيروز بيرون نيامدند « از آن دو فرشته مطالبى را مى آموختند كه بتوان به وسيله آن ، ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند » ( فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ ) . ولى قدرت خداوند مافوق همه اين قدرت ها است ، « آن ها هرگز نمى توانند بدون فرمان خدا به احدى ضرر برسانند » ( وَ ما هُمْ بِضارّينَ بِهِ مِنْ اَحَدٍ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ ) . « آن ها قسمت هايى را ياد مى گرفتند كه براى ايشان ضرر داشت و نفع نداشت » ( وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ ). آرى آن ها اين برنامه سازنده الهى را تحريف كردند ، به جاى اين كه از آن به عنوان وسيله اصلاح و مبارزه با سحر استفاده كنند ، آن را

وسيله فساد قرار دادند ، « با اين كه مى دانستند هركسى خريدار اين گونه متاع باشد ، بهره اى در آخرت نخواهد داشت » ( وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَريهُ ما لَهُ فِى الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ ). «چه زشت و ناپسند بود، آن چه خودرا به آن مى فروختند، اگر علم ودانشى مى داشتند » ( وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ اَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ ) .

چگونه فرشته معلم انسان مى شود ؟

در اين جا سؤالى باقى مى ماند و آن اين كه ؛ طبق ظاهر آيات فوق و روايات متعدّد ، هاروت و ماروت دو فرشته الهى بودند كه براى مبارزه با اذيّت و آزار ساحران به تعليم مردم پرداختند ، آيا به راستى فرشته مى تواند معلّم انسان باشد؟ پاسخ اين سؤال ، در همان احاديث ذكر شده است و آن اين كه خداوند آن ها را به صورت انسان هايى درآورد تا بتوانند اين رسالت خود را انجام دهند ، اين حقيقت را مى توان از آيه 9 سوره انعام نيز دريافت ، آن جاكه مى گويد : « وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكا لَجَعَلْناهُ رَجُلاً : اگر ( پيامبر ) را فرشته اى قرار مى داديم ، حتما او را به صورت مردى جلوه گر مى ساختيم » .

هيچ كس بدون اذن خدا قادر بر كارى نيست

در آيه فوق خوانديم كه ساحران نمى توانستند بدون اذن پروردگار به كسى زيان برسانند ، اين به آن معنى نيست كه جبر و اجبارى در كار باشد ، بلكه اشاره به يكى از اصول اساسى توحيد است كه همه قدرت ها در اين جهان از قدرت پروردگار سرچشمه مى گيرد، حتّى سوزندگى آتش و برندگى شمشير، بى اذن و فرمان او نمى باشد ، چنان نيست كه ساحر بتواند بر خلاف اراده خدا در عالم آفرينش دخالت كند و چنين نيست كه خدا را در قلمرو حكومتش محدودنمايد، بلكه اين ها خواصّ و آثارى است كه او در موجودات مختلف قرار داده، بعضى از آن ، حسن استفاده مى كنند و بعضى سوء استفاده ، و اين آزادى و اختيار كه خدا به انسان ها داده ، نيز وسيله اى است براى آزمودن و تكامل آن ها .

سحر چيست و از چه زمانى پيدا شده است ؟

در اين كه « سحر » چيست و از چه تاريخى به وجود آمده ، بحث فراوان است ، اين قدر مى توان گفت كه : سحر از زمان هاى قديم در ميان مردم رواج داشته است ، ولى تاريخ دقيقى براى آن دردست نيست و نيز نمى توان گفت چه كسى براى نخستين بار جادوگرى را به وجود آورد ؟ ولى از نظر معنى و حقيقت سحر مى توان گفت: سحر ، نوعى اعمال خارق العاده است كه آثارى از خود در وجود انسان ها به جا مى گذاردو گاهى يك نوع چشم بندى و تردستى است وگاه تنهاجنبه روانى و خيالى دارد. سحرازنظرلغت به دومعنى آمده است؛

1 - به معنى خدعه و نيرنگ و شعبده و تردستى و به تعبير « قاموس اللُّغَة » سحر ، يعنى خدعه كردن.

2 - « كُلُّ ما لَطُفَ وَ دَقَّ: آن چه عوامل آن ، نامرئى و مرموز باشد » .

در «مفردات راغب» كه مخصوص واژه هاى قرآن است، به سه معنى اشاره شده است؛

1/ : خدعه و خيالات بدون حقيقت و واقعيّت ، همانند شعبده و تردستى .

2/ : جلب شيطان ها از راه هاى خاصّى و كمك گرفتن از آنان .

3/ : معنى ديگرى است كه بعضى پنداشته اند و آن اين كه ؛ ممكن است با وسايلى ماهيّت و شكل اشخاص و موجودات را تغيير داد ، مثلاً انسان را به وسيله آن، به صورت حيوانى درآورد، ولى اين نوع خيال و پندارى بيش نيست و واقعيّت ندارد .(1)ازبررسى حدود 51 كلمه « سحر » و مشتقات آن در سوره هاى قرآن ، از قبيل ؛ طه ، شعراء ، يونس، اعراف و ... ، راجع به سرگذشت پيامبران خدا ؛ موسى ، عيسى و پيامبراسلام صلى الله عليه و آله به اين نتيجه مى رسيم كه سحراز نظرقرآن، به دوبخش تقسيم مى شود ؛

الف - آن جا كه مقصود از آن ، فريفتن و تردستى و شعبده و چشم بندى است و حقيقتى ندارد ، چنان كه مى خوانيم : « فَاِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ اِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ اَنَّها


1) « مفردات راغب » ، ماده "سحر" .

تَسْعى : ريسمان ها و عصاهاى جادوگران زمان موسى ، در اثر سحر ، خيال مى شد كه حركت مى كنند » (66/طه) و در آيه ديگر آمده است: « فَلَمّا اَلْقَوْا سَحَرُوا اَعْيُنَ النّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ: هنگامى كه ريسمان ها را انداختند، چشم هاى مردم را سحر كردند و آن ها را ارعاب نمودند » ( 116 / اعراف ) .از اين آيات روشن مى شود كه سحر داراى حقيقتى نيست كه بتواند در اشياء تصرّفى كند و اثرى بگذارد ، بلكه اين تردستى و چشم بندى ساحران است كه آن چنان جلوه مى دهند .

ب از برخى آيات قرآن استفاده مى شود كه بعضى از انواع سحر به راستى اثر مى گذارد ، مانند آيه فوق كه مى گويد : آن ها سحرهايى را فراگرفتند كه ميان مرد و همسرش جدايى مى افكند (فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ) ، يا به تعبير ديگر كه در آيات فوق بودكه آن ها چيزهايى را فرامى گرفتندكه به حالشان مضرّ بودو نافع نبود ( وَ يَتَعَلَّمُونَ مايَضُرُّهُمْ وَ لايَنْفَعُهُمْ ) . ولى آيا تأثير سحر فقط جنبه روانى دارد و يا اين كه اثر جسمانى و خارجى هم ممكن است داشته باشد ؟ در آيات بالا اشاره اى به آن نشده ولذا برخى معتقدند اثر سحر تنها در جنبه هاى روانى است. نكته ديگرى كه در اين جا تذكّر آن لازم است ، اين كه ؛ به نظرمى رسد قسمت قابل توجّهى از سحرها به وسيله استفاده از خواص شيميايى و فيزيكى به عنوان اغفال مردم ساده لوح انجام مى شده است. مثلاً در تاريخ ساحران زمان موسى مى خوانيم كه آن ها درون ريسمان ها و عصاهاى خويش را مقدارى مواد شيميايى مخصوص ( احتمالاً جيوه و مانند آن ) قرار داده بودند كه پس از تابش آفتاب و يا بر اثر وسايل حرارتى كه در زير آن تعبيه كرده بودند ، به حركت درآمدند و تماشاكنندگان خيال مى كردند آن ها زنده شده اند. اين گونه سحرها حتّى در زمان ما نيز كمياب نيست .

سحر از نظر اسلام

در اين موردفقهاى اسلام، همه مى گويند: يادگرفتن و انجام اعمال سحر وجادوگرى، حرام است . در اين قسمت ، احاديثى از پيشوايان بزرگ اسلام رسيده است كه در كتاب هاى معتبر ما نقل گرديده ، از جمله اين كه ؛ امام على مى فرمايد: «مَنْ تَعَلَّمَ

شَيْئا مِنَ السِّحْرِ قَليلاً اَوْ كَثيرا فَقَدْ كَفَرَ وَ كانَ اخَرُ عَهْدِهِ بِرَبِّهِ ...: كسى كه سحر بياموزد ، كم يا زياد ، كافر شده است و رابطه او با خداوند به كلى قطع مى شود ... » .(1)اما همان طور كه گفتيم، چنان چه يادگرفتن آن ، به منظور ابطال سحر ساحران باشد ، اشكالى ندارد، بلكه گاهى به عنوان واجب كفايى مى بايست عده اى سحر را بياموزند تا اگر مدّعى دروغگويى خواست از اين طريق مردم را اغفال يا گمراه كند ، سحر و جادوى او را ابطال نمايند و دروغ مدّعى را فاش سازند. شاهد اين سخن كه اگر سحر براى ابطال سحر و حلّ و گشودن آن مى باشد، بى مانع است، حديثى است كه از امام صادق نقل شده ، در اين حديث مى خوانيم: يكى از ساحران و جادوگران كه در برابر انجام عمل سحر، مزد مى گرفت، خدمت حضرت امام صادق رسيد و عرض كرد: «حرفه من، سحر بوده است و در برابر آن مزد مى گرفتم، خرج زندگى من نيز از همين راه تأمين مى شد و با همان درآمد ، حج خانه خدا را انجام داده ام ، ولى اكنون آن را ترك و توبه كرده ام ، آيا براى من راه نجاتى هست » ؟ امام صادق در پاسخ فرمود: « عقده سحر را بگشا ولى گره جادوگرى مزن ».(2)از اين حديث استفاده مى شود كه براى گشودن گره سحر ، آموختن و عمل آن بى اشكال است.

سحر در عصر ما

امروز يك سلسله علوم وجودداردكه در گذشته ساحران بااستفاده از آن ها برنامه هاى خود را عملى مى ساختند ؛

1- استفاده از خواصّ ناشناخته فيزيكى و شيميايى اجسام ، چنان كه قبلاً نيز اشاره كرديم ، همان طور كه در داستان ساحران موسى آمده است كه آن ها با استفاده از خواصّ فيزيكى و شيميايى مانند جيوه و تركيبات آن توانستند چيزهايى به شكل مار بسازند و به حركت درآورند . البته استفاده از خواصّ فيزيكى و شيميايى


1) «وسايل الشيعه»، باب 25 من ابواب ما يُكْتَسَبُ بِهِ، حديث 7.

2) «وسايل الشيعه»، باب 25 من ابواب ما يُكْتَسَبُ بِهِ، حديث 1.

اجسام هرگز ممنوع نيست ، بلكه بايد هرچه بيشتر از آن ها آگاه شد و در زندگى از آن استفاده كرد ، ولى اگر از خواصّ مرموز آن ها براى اغفال و فريب مردم ناآگاه استفاده شود و به راه هاى غلطى سوق داده شوند ، يكى از مصاديق سحر محسوب خواهد شد .

2 - استفاده از خواب مغناطيسى، هيپنوتيزم و مانيه تيزم و تله پاتى (انتقال افكار از فاصله دور) . البته اين علوم نيزاز علوم مثبتى است كه مى تواند در بسيارى از شؤون زندگى مورد بهره بردارى صحيح قرار گيرد، ولى ساحران از آن سوء استفاده مى كردند و براى اغفال و فريب مردم آن ها را به كارى مى گرفتند . اگر امروز هم كسى از آن ها چنين استفاده اى را در برابر مردم بى خبر كند ، سحر محسوب خواهد شد. خلاصه اين كه سحر ، معنى وسيعى دارد كه همه آن چه در اين جا گفتيم و در سابق اشاره شد ، نيز در بر مى گيرد. اين نكته نيز به ثبوت رسيده كه نيروى اراده انسان ، قدرت فراوانى دارد و هنگامى كه در پرتو رياضت هاى نفسانى قوىّ تر شود ، كارش به جايى مى رسد كه در موجودات محيط خود تأثير مى گذارد، همان گونه كه مرتاضان براثر رياضت اقدام به كارهاى خارق العاده مى كنند. اين نيزقابل توجه است كه رياضت هاگاهى مشروع است و گاهى نامشروع ، رياضت هاى مشروع در نفوس پاك ، نيروى سازنده ايجاد مى كند و رياضت هاى نامشروع نيروى شيطانى و هر دو ممكن است منشأ خارق عادات گردد كه در اوّلى مثبت و سازنده و در دوّمى مخرّب است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اِتَّبِعُوا»: پيروى كردند.

«تَتْلُوا»: دنبال مى كردند، تلاوت مى كردند.

«فِتْنَة»: آزمايش، آزمون.

«مَرْء»: مَرْدْ.

«اِذْن»: آگاهى، فرمان، اجازه، دستور.

«خَلاق»: بهره و برخوردارى شايسته.

در آيات پيش، از بى پروايى يهود و عدم پايبندى آنان به كتابهاى آسمانى و ترسيم بازيگريهاى آنان سخن بميان آمد. و در اين آيه، ناسپاسى ديگرى از آنان به تصوير كشيده مى شود؛ مى فرمايد: «وَاتَّبَعُوا ماتَتْلُواالشَّياطينُ»

از آنچه شيطانها در روزگار فرمانروايى سليمان مى خواندند، پيروى كردند در اينكه اين پيروى كنندگان چه كسانى بودند، مفسّران نظرهايى ارائه داده اند:

1.

عدّه اى برآنند كه منظور، يهود عصر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است.

2.

گروهى ديگر بر اين اعتقادند كه منظور، يهود روزگار سليمان عليه السلام است.

3.

و برخى نيز گفته اند: منظور، همه يهود است؛ چرا كه پيروان افسون و جادو، از زمان سليمان عليه السلام تا بعثت آخرين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و روزگاران پس از ظهور اسلام نيز در ميان آنان بسيار بوده است و اينك نيز موجودند.

«درباره واژه» شياطين نيز نظرها متفاوت است:

1.

عدّه اى از مفسّران برآنندكه منظور، شيطانهاى جن است؛زيرا هنگامى كه اين واژه بدون قرينه بكار مى رود، بر آنها دلالت مى كند.

2.

امّا دسته اى ديگر بر اين عقيده اند كه منظور، «شيطان صفتان» است كه در گمراهى و سركشى غوطه ورند.

3.

و گروهى نيز گفته اند: هم شياطين و هم شيطان صفتان منظور نظر بوده است.«عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ»

برخى واژه «عَلى» را در اين جمله از آيه شريفه به معناى «فى» گرفته اند. دراينصورت ممكن است گفته شود: در زمان فرمانروايى سليمان و يا در زمان خود آن حضرت، از آنچه شيطانها و يا شيطان صفتان مى خواندند، پيروى مى كردند.

«وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَ الشَّياطينَ كَفَرُوا»

و سليمان هرگز كفر نورزيد؛ ولى شيطانها به كفر گراييدند از آيه شريفه اين واقعيت بروشنى دريافت مى شود كه آنچه را شيطانها و يا شيطان صفتان مى خواندند و يهود از آنان پيروى مى كردند، كفر بود، آن هم كفر از نوع سحر و افسونگرى؛ چرا كه خدا سليمان پيامبر را از آن پاك و منزّه اعلان مى كند و شيطانها و پيروان آنها را كافر مى خواند.

صراحت آيه شريفه در اين مورد، بدان دليل است كه يهود، نسبت سحر و افسونگرى به سليمان پيامبر مى دادند و مى گفتند كه فرمانروايى گسترده و پرشكوه او، برپايه جادو و جادوگرى است و او به كمك آن، جنّ و انس و پرنده و باد را رام ساخته است.

ابوبصير از ششمين امام نور عليه السلام نقل كرده است كه: آنگاه كه سليمان عليه السلام جهان را بدرود گفت، شيطان سحر و افسون را اختراع كرد و آن را در كتابى نوشت و در پوششى قرار داد و فريبكارانه بر روى آن پوشش نوشت: اين چيزى است كه آصِف بن بَرْخِيا براى فرمانروايى سليمان عليه السلام ابداع كرد و اين از گنجينه هاى دانشها و فنون است؛ سپس آن را زير تخت سليمان پيامبر پنهان كرد؛ و بعد هم خودآن رابراى مردم بيرون آورد. با وسوسه آن موجود پليد، كافران گفتند: سليمان از اينطريق بر همه ما چيره شده بود؛ امّا مردم باايمان گفتند: از خدا بترسيد، زيرا سليمان بنده شايسته خدا و پيامبر او بود.

آرى؛ به سبب اين اغواگرى شيطان و پيروى كافران از آن بود كه قرآن مى فرمايد: «وَاتَّبِعُوا ماتَتْلُواالشَّياطينُ...».

در مورد «وَ لكِنَّ الشَّياطينَ كَفَرُوا»:

بعضى گفته اند: منظور اين است كه شياطين نسبت به آنچه از راه سحر به آن پى بردند، راه انكار را در پيش گرفتند.

«يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ»

كه به مردم سحر و افسون مى آموختند

در تفسير اين جمله از آيه شريفه، عدّه اى گفته اند: منظور اين است كه شيطانها سحر و افسون را به مردم مى آموختند و آنان را به آموزش آن وسوسه مى كردند. و گروهى گفته اند: منظور اين است كه آنان را راه نمودند تا كتابهاى افسون را از جايى كه سليمان عليه السلام آنهارا نگاهدارى مى كرد، استخراج كنند.

«وَ ما اُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ»

و [يهوديان] از آنچه بر دو فرشته هارُوت و مارُوت، در بابل فروفرستاده شد، [پيروى كردند]

بدينسان، روشن مى شود كه يهوديان از دو سو افسونگرى آموختند: از سوى شيطانها و از طريق تعاليمى كه براى مبارزه با افسونگران، بر دو فرشته نازل شد.

در تفسير اين جمله از آيه شريفه بيشتر مفسّران گفته اند: منظور اين است كه شيطانها افسون و هر آنچه بعنوان مبارزه با آن، بر آن دو فرشته فرو فرستاده شده بود، همه را به مردم آموختند؛ و آنگاه بدانديشان و شيطان صفتان از آن آموزشها تنها در راههاى ظالمانه و تفرقه افكنانه بهره گرفتند.

بابِل كجاست؟

درموردواژه«بابِل»درآيه شريفه نيز نظرهايى ارائه شده است:

1.

بعضى برآنند كه منظور، شهر «بابِل» در عراق است.

2.

برخى گفته اند: منظور، «بابِل» دماوند است.

3.

و پاره اى نيز آن را منطقه وسيعى از نَصيبَيْن تا رَأْسُ الْعَيْن عنوان ساخته اند.

هاروت و ماروت

درباره اين دو واژه نيز عدّه اى معتقدند كه نام دو فرشته است، كه خداوند آنها را بصورت انسان گسيل داشت تا مردم را به طرف خود بكشانند و راههاى مبارزه با آفت جنون آميز سحر و افسون را كه در آن روزگاران زندگى را بر مردم تلخ و دردناك ساخته بود، به آنان بياموزند و سحر و جادو را از معجزه اى كه سند صداقت و درستى پيامبران خداست، بازشناسانند و مردم را دربرابر جادوگران يارى كنند. امّا گروهى ديگر بر اين پندارند كه آنان دو انسان عادى از انسانهاى آن روزگار بودند، نه دو فرشته از فرستادگان خدا.

«وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ اَحَدٍ حَتّى يَقُولا اِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ»

و آن دو فرشته، به هيچكس سحر و جادو نمى آموختند، جز اينكه پيش از آموزش آن، به او مى گفتند: هشدار كه ما تنها وسيله آزمونى براى تو هستيم؛ مبادا كفر بورزى!

علّت آنكه گفتند: ما تنها وسيله آزمونى هستيم، اين بود كه آنان راه سحر و باطل ساختن آن را به مردم آموزش مى دادند و در همانحال به آنان هشدار مى دادند كه مبادا با سوءاستفاده از اين آگاهى كه براى مبارزه با بدانديشان و جادوگران به آنان آموخته شده بود، خود به كفر و خيانت گرايش يابند؛ چرا كه هدف از آموزش، شناخت آفت سحر و پيكار با ساحران بود، نه بكار گرفتن آن. روشن است كه شناخت گناهان و آموزش راههاى مبارزه با گناهكاران، گناه نيست، بلكه ارتكاب آنها گناه است.

در مورد واژه «لا تَكْفُر»، يكى از سه نكته زير مورد نظر است:

1.

آن دو فرشته مى گفتند: مبادا با انجام سحر و افسون، به خدا كفر بورزى.

2.

برخى گفته اند: از آنجا كه سحر و جادوگرى در آن زمان بسيار گسترش يافته بود، آموزش سحر، نوعى گرايش به كفر بود و نياموختن آن، نشان ايمان؛ ازاين رو، آن دو فرشته مى گفتند: ما تنها آزمونى براى شما هستيم، مبادا كه سحر بياموزيد، زيرا اين خود، نوعى كفر ورزيدن است. و نظير اين معنا، در آيه شريفه زير

نيز آمده است: «... فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنّى ...»(1)

3. به عقيده پاره اى،منظوراين است كه بايادگرفتن وعمل به آن،به خدايت كفر نورز.

كه به نظر ما، ديدگاه نخست بهتر بنظر مى رسد.

«فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما»

امّا آنان از آن دو فرشته [چيزهايى ] مى آموختند

در مورد ضمير «مِنْهُما»، بيشتر مفسّران اعتقاد دارند كه منظور، آن دو فرشته اند؛ امّا برخى نيز گفته اند: منظور، سحر و كفر است. و پاره اى نيز برآنند كه منظور، بدل از چيزى است كه آن دو فرشته به مردم آموزش مى دادند و آن عبارت است از نهى از سحر و باطل ساختن آن.

«ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ»

تا به كمك آن، بين مرد و همسرش جدايى افكنند

در اينكه آنان با سحر و افسون، بنياد خانواده ها را متلاشى ساختند، نظرهايى ارائه شده است:

1.

عدّه اى مى گويند: منظور اين است كه آنان به كمك افسون، گاه ميان مرد و همسرش مهر و محبّت پديد مى آوردند و گاه كينه توزى و دشمنى، تا به جدايى و از هم گسيختن خانواده مى انجاميد.

2.

گروهى ديگر مى گويند: منظور اين است كه يكى از دو عضو اصلى خانواده زن يا مرد را گمراه مى ساختند و به كفر مى كشاندند؛ درنتيجه، درگيرى عقيدتى در خانواده پديد مى آمد و خانواده از هم مى پاشيد.

3.

و پاره اى نيز برآنند كه جادوگران با سخن چينى، آتش درگيرى را ميان زن و مرد شعله ور مى ساختند و آنقدر بر آن مى دميدند تا نظام خانواده از هم مى گسيخت.

«وَ ما هُمْ بِضارّينَ بِهِ مِنْ اَحَدٍ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ»


1) سوره بقره، آيه 249.

و آنان جز به فرمان [و خواست] خدا نمى توانستند به كسى گزند و زيانى برسانند.

اين جمله از آيه شريفه، نوعى هشدار به افسونگران است كه: خدا به تبهكارى آنان داناست و بايد بدانند كه به كيفر گناه خويش خواهند رسيد. همچنين نوعى اعتماد و اميد بخشيدن به انسانهاى باايمان است كه: خداى توانا هر كه را اراده كند، از آفت سحر و افسون دَجّالها دور نگه مى دارد و گزند و آسيبى به او نمى رسد و به زيان سحر گرفتار نمى آيد.

«وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّ هُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ»

و آنچه رابه ايشان زيان و گزندمى رسانيدوبرايشان سودى ببارنمى آورد،فرامى گرفتند

اين آموزش سحر و بكارگيرى آن در راههاى نادرست و ظالمانه، گرچه به پندار آنان منافع زودگذرى در اين جهان براى آنان داشت، اگر درست مى انديشيدند، اين سود، واقعى نبود؛ بويژه آنكه در روز رستاخيز سخت برايشان زيانبار خواهد بود.

«وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَريهُ مالَهُ فِى الاْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ»

و بى گمان جماعت يهود دريافته بودند كه هركه خريدار اين كالا باشد و به اين شيوه زشت و ظالمانه روى آورد، در آخرت بهره اى از پاداش خدا نخواهد داشت؛ چراكه اين كار، پشت كردن به كتاب خدا و پيروى از شيطانهاوشيطان صفتان و روى آوردن به سحر و رها كردن مقررّات دينى است.

با اين توضيح، ضمير در «اِشْتَريهُ» به سحر بازمى گردد.

«وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ اَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ»

و براستى چه بد است آنچه خويشتن را در برابر آن فروختند، اگر براستى مى دانستند!

در تفسير آخرين جمله اين آيه شريفه، نظرهايى ارائه شده است:

1. منظور اين است كه آنان دو گروه بودند: گروه نخست، شيطانها يا يهوديانى كه كتاب خدا را پشت سر افكندند و به آن عمل نكردند؛ و گروه دوّم كسانى كه سحر

آموختند و آن را ظالمانه بكار بستند.

2.

منظور اين است كه دانا و نادان يك گروه بودند؛ چرا كه آنان مى دانستند كسى كه دين خدا را وانهد و سحر بياموزد و بكار بندد، در روز رستاخيز بهره اى از پاداش نخواهد داشت، امّا در همانحال به چگونگى حرمان از پاداش خدا و عذاب او آگاهى نداشتند.

3.

علّت آنكه اين جمله از آيه شريفه پس از اثبات دانش و آگاهى براى آنان، آن را نفى مى كند، اين است كه: آنان براساس آگاهى و دانش خود عمل نكردند و عالمان بى عمل و كردار شايسته بودند.

پيام آيه شريفه

از جمله پيامها و درسهاى آيه شريفه اين است كه ميزان درستى يا نادرستى اعمال، هدفهايى است كه درنظر گرفته مى شود؛ بعنوان مثال، اگر فراگيرى سحر و افسون به نيّت مبارزه با آن و افسونگران و برطرف ساختن شبهات و روشن ساختن فرق ميان سحر و اعجاز پيامبران و زدودن آثار شوم آن باشد، هماهنگ با تقوا و ايمان و درستى است و كارى است عادلانه؛ امّا چنانچه به قصد گسترش آن آفت اجتماعى و اخلاقى و بكار گرفتن آن در مسير ظالمانه باشد، كفر به خدا است.

مراقب فرزندان خود باشيد زيرا انحرافات شيطانى تدريجى است

يا اَيُّهَاالنّاسُ كُلُوا مِمّا فِى الاَْرْضِ حَلالاً طَيِّبا وَ لاتَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ

اى مردم از آن چه در زمين است ، حلال و پاكيزه بخوريدو از گام هاى شيطان پيروى نكنيد ، چه اين كه او دشمن آشكار شما است. (168 / بقره)

شرح آيه از تفسير نمونه

شأن نزول :

از « ابن عبّاس » نقل شده كه ؛ بعضى از طوايف عرب همانند « ثَقيف » و « خُزاعَة » و غير آن ها ، قسمتى از انواع زراعت و حيوانات را بدون دليل بر خود حرام كرده بودند ( حتى تحريم آن را به خدا نسبت مى دادند ) آيات فوق نازل شد و آن ها را از اين عمل ناروا بازداشت .

« خُطُوات » جمع « خُطْوَة » به معنى گام و قدم است و « خُطُواتِ الشَّيْطانِ » ، گام هايى است كه شيطان براى وصول به هدف خود و اغواء مردم برمى دارد . جمله « لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ » در پنج مورد از قرآن مجيد به چشم مى خورد كه دو مورد آن در مورد استفاده از غذاها و روزى هاى الهى است و در واقع به انسان ها هشدار مى دهد كه اين نعمت هاى حلال را در غير مورد مصرف نكنند و اين نعمت هاى الهى را وسيله اى براى اطاعت و بندگى قراردهند ، نه طغيان و فساد در ارض . جمله « اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ » كه متجاوز از ده بار در قرآن مجيد به دنبال نام شيطان آمده است ، براى اين است كه تمام نيروهاى انسان را براى مبارزه با اين دشمن بزرگ و آشكار بسيج كند .

اصل حِلِّيَّت

اين آيه دليل براين است كه اصل اوّلى درهمه غذاهايى كه روى زمين وجوددارد، حِلِّيَّت است و غذاهاى حرام، جنبه استثنايى دارد،بنابراين حرام بودن چيزى، دليل مى خواهد نه حلال بودن آن. و ازآن جاكه قوانين تشريعى بايد با قوانين تكوينى

هماهنگ باشد، طبع آفرينش نيز اين چنين اقتضا مى كند، به عبارت روشن تر آن چه خدا آفريده، حتما فايده اى داشته و براى استفاده بندگان بوده، بنابراين معنى ندارد كه اصل اوّلى تحريم باشد، نتيجه اين كه هر غذايى كه ممنوعيت آن با دليل صحيح ثابت نشده، مادام كه منشأ فساد و زيان و ضررى براى فرد و اجتماع نباشد ، طبق آيه شريفه فوق ، حلال است.

انحرافات تدريجى

جمله « خُطُواتِ الشَّيْطانِ » ( گام هاى شيطان ) گويا اشاره به يك مسأله دقيق تربيتى دارد و آن اين كه ؛ انحراف ها و تبه كارى ها ، غالبا به تدريج در انسان نفوذ مى كند، نه به صورت دفعى و فورى، مثلاً براى آلوده شدن يك جوان به موادّ مخدّر و قمار و شراب ، معمولاً مراحلى وجود دارد ؛ نخست به صورت تماشاچى در يكى از اين جلسات شركت مى كند و انجام اين كار را ساده مى شمرد . گام دوّم ، شركت تفريحى در قمار ( بدون برد و باخت ) و يااستفاده از موادمخدّر به عنوان رفع خستگى و يا درمان بيمارى و مانند آن است . گام سوم ، استفاده از اين موادّ به صورت كم و به قصد اين كه در مدّت كوتاهى از آن صرف نظر كند . سرانجام گام ها يكى پس از ديگرى برداشته مى شود و شخص به صورت يك قمارباز حرفه اى خطرناك و يا يك معتاد سخت و بى نوا درمى آيد . وسوسه هاى شيطان معمولاً به همين صورت است ، انسان را قدم به قدم و تدريجا در پشت سر خود به سوى پرتگاه مى كشاند ، اين موضوع منحصر به شيطان اصلى نيست ، تمام دستگاه هاى شيطانى و آلوده براى پياده كردن نقشه هاى شوم خوداز همين روش « خُطُوات » (گام به گام) استفاده مى كنند ، لذا قرآن مى گويد : از همان گام اول بايد به هوش بود و با شيطان همراه نشد . اين نكته نيز قابل توجّه است كه در احاديث اسلامى كارهاى خرافى و بى منطق به عنوان « خُطُواتِ الشَّيْطان » معرفى شده است . مثلاً در حديثى مى خوانيم : مردى قسم ياد كرده بود كه فرزندش را ( براى خداوند ) ذبح كند، امام صادق فرمود : « ذلِكَ مِنْ خُطُواتِ الشَّيْطان : اين از گام هاى

شيطان است » .(1)در حديث ديگرى از امام باقر مى خوانيم : « كُلُّ يَمينٍ بِغَيْرِ اللّهِ فَهُوَ مِنْ خُطُواتِ الشَّيْطان : هر سوگندى به غير نام خدا باشد، ازگام هاى شيطان است » .(2)باز در حديثى از امام صادق چنين مى خوانيم كه : « هركس سوگند به ترك چيزى خورد كه انجام آن بهتر است ، اعتناء به سوگند نكند و آن كار خير را به جا آورد، كفّاره هم ندارد و اين از خطوات شيطان است » .(3)

چگونگى وسوسه شيطان

دراين جاسؤالى مطرح است و آن اين كه؛ آيه مى گويد:«شيطان به شماامرمى كندكه به سوى بدى ها و فحشاء برويد» مسلّما مراد از «امر» همان وسوسه هاى شيطان است، در حالى كه ما به هنگام انجام بدى ها هيچ گونه احساس امر و تحريك از بيرون وجودمان نمى كنيم و كوشش شيطان براى گمراه ساختن خود هرگز قابل لمس نيست. پاسخ اين است كه؛ همان طور كه از واژه « وَسْوَسَة » هم استفاده مى شود ، تأثير شيطان در وجودانسان، يك نوع تأثير خفىّ و ناآگاه است كه دربعضى از آيات از آن تعبيربه «ايحاء» شده است. درآيه 121سوره انعام مى خوانيم: «وَ اِنَ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ اِلى اَوْلِيائِهِمْ: شياطين به دوستان خود و كسانى كه آماده پذيرش دستورات آن ها هستند ، وحى مى كنند » ، همان طورى كه مى دانيم « وحى » در اصل همان صداى مخفىّ و مرموز و احيانا تأثيرهاى ناآگاهانه است . منتهى انسان به خوبى مى تواند «اِلْهامات اِلهى» را از « وسوسه هاى شيطانى » تشخيص دهد، زيرا علامت روشنى براى تشخيص آن وجود دارد و آن اين كه ؛ اِلْهامات اِلهى چون با فطرت پاك انسان و ساختمان جسم و روح او آشنا است ، هنگامى كه در قلب پيدا مى شود ، يك حالت انبساط و نشاط به او دست مى دهد . در حالى كه وسوسه هاى شيطان چون هماهنگ با فطرت و ساختمان او نيست، به هنگام ايجاد در قلبش ، احساس تاريكى ، ناراحتى و سنگينى در خود


1) « الميزان » ، جلد 1 ، صفحه 428 .

2) « الميزان » ، جلد 1 ، صفحه 428 .

3) « الميزان » ، جلد 1 ، صفحه 428 .

مى كند و اگر تمايلات او طورى تحريك گردد كه در هنگام انجام گناه ، اين احساس براى او پيدا نشود ، بعد از انجام عمل براى او دست مى دهد ، اين است فرق بين اِلْهامات شيطانى و اِلْهامات اِلهى.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«كُلُوا»: بخوريد.

«حَلال»: روا.

«طَيِّب»: پاكيزه.

«خُطْوَه»: گام. و خطوات به معناى «گامها»، جمع آن است.

شأن نزول

1.

در شأن نزول آيه شريفه آورده اند كه: گروههايى از عرب همچون قبيله خُزاعه، بنى عامر و...، بخشى از زراعت و چهارپايانشان را با عناوين گوناگون خرافى و موهوم بر خود حرام ساختند؛ و آنگاه بود كه خدا با فروفرستادن اين آيه شريفه، آنان را از اين كار ناپسندشان باز داشت.

2.

در مورد شأن نزول آيه 170 گفته اند كه: پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله يهوديان را به اسلام فراخواند؛ امّا آنان بجاى تفكّر در پيام او گفتند: ما از پدران خويش پيروى مى كنيم كه از ما آگاهتر و داناتر بودند و دين آنان را رها نخواهيم كرد؛ و در اين هنگام بود كه اين آيه شريفه فرود آمد.

هشدار از وسوسه ها

آفريدگار هستى پس از ترسيم توحيد و پاره اى از ويژگيهاى توحيد گرايان و نيز هشدار از شرك و برشمردن بخشى از نعمتهاى گرانى كه به انسانها ارزانى داشته است، اينك به آنان فرمان مى دهد كه از نعمتهاى او بهره گيرند و هشدارشان مى دهد كه از شيطان پيروى نكنند؛ چرا كه شيطان آنان را به ناسپاسى وامى دارد.

«يا اَيُّهَاالنّاسُ كُلُوا مِمّا فِى اْلاَرْض ِ حَلالاً طَيِّباً»

هان اى مردم! از آنچه در زمين است، حلال و پاكيزه را بخوريد

در اين آيه، خطاب قرآن جهانشمول است و با همه عصرها و نسلها سخن دارد.

واژه «كُلُوا» امر است، امّا به معناى روا و جواز، نه وجوب؛ و اجازه خوردن مى دهد. سپس آن خوردنيها و نوشيدنيها را وصف مى كند و چون درميان همه آنها حلال و حرام وجود دارد و هر يك نقشى سازنده يا ويرانگر را در زندگى انسان ايفا مى كند، نخست به اين موضوع مى پردازد كه: از آنچه در زمين است، حلال و پاكيزه اش را بخوريد.

در ابتداى اين آيه شريفه توصيه مى شود كه خوردنيهاى مورد مصرف شما حلال باشد. و غذاى انسان، هنگامى حلال و روا است كه اوّلاً خود آن خوردنى يا نوشيدنى روا باشد، ثانيا حقّ ديگرى در آن نباشد و عادلانه فراهم شده باشد.

واژه «طَيِّب» را گروهى از مفسّران به همان معناى حلال گرفته و بكارگيرى آن را براى تأكيد دانسته اند؛ امّا برخى نيز آن را به چيزهاى لذّت بخش و پاكيزه و نعمتهاى گوارا معنا كرده اند.

«وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ»

و از گامهاى شيطان پيروى نكنيد؛ چرا كه او دشمن آشكار شماست

در تفسير اين جمله، ميان مفسّران بحث است:

بعضى واژه «خُطُوات» را به كارهاى شيطان معنا كرده اند و برخى به گامهاى آن؛ عدّه اى آن را به معناى فرمانبردارى از شيطان گرفته اند، پاره اى ديگر به وسوسه ها و گروهى نيز به آثار آن.

يكى از دانشمندان مى گويد: «خُطُوات» به معناى گامهاست و همانگونه كه انسان با گام برداشتن خود، از جايى به جاى ديگر مى رود، آيه شريفه هشدار مى دهد كه مبادا شيطان با وسوسه هايش شما را از گناهى به گناه بزرگتر سوق دهد.

از دو امام نور حضرت باقر و صادق عليهم السلام نقل كرده اند كه ازجمله گامهاى شيطان، سوگند به طلاق و گسستن پيوند خانوادگى و بستن نذر در راه

گناه و سوگندهايى است كه به غير نام خدا مى شود.

اصل اوليه در همه غذاها « حلال بودن » آن ها است (1)

آيه شريفه اين پيام را به كارشناسان حقوق اسلامى و فقها مى دهد كه اصل نخست در همه غذاهاى موجود روى زمين، بر روا و حلال بودن آنهاست؛ و ناروا و حرام شمردن هر مادّه خوراكى بايد با دليل باشد.

گفتنى است كه گروهى از دانشمندان، عكس اين مطلب را دريافت داشته و پاره اى نيز از ارائه نظر خوددارى كرده اند؛ امّا بيشتر مفسّران و دانشمندان، همان اصل مذكور در پاراگراف قبل را استنباط كرده اند؛ و حق هم همين است.

نجات يا تباهى تدريجى(2)

پيام ديگر آيات شريفه اين است كه انسان درپرتو برنامه و هدف و همّت مى تواند پلّه هاى رشد و ترقّى را بتدريج پشت سر نهد و به اوج كمال پركشد و خود را بسازد و بپرورد؛ از طرفى ممكن است كم كم به انحراف و تباهى و گناه درغلطد و به پست ترين مراحل نگونسارى گرفتار شود. و اين هشدارى است به همه عصرها و نسلها، بويژه جوانان و نوجوانان و حكومتهايى كه به سوى خودكامگى مى گرايند؛ و به همين دليل قرآن مى فرمايد: از گامهاى شيطان پيروى مكنيد.


1) مترجم.

2) مترجم .

اِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشاءِ وَ اَنْ تَقُولُوا عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ

او شما را فقط به بدى ها و انحرافات فرمان مى دهد ( و نيزدستور مى دهد ) آن چه را كه نمى دانيد ، به خدا نسبت دهيد.(169 / بقره)

شرح آيه از تفسير نمونه

«فَحْشاء» از ماده «فُحْش» به معنى هر كارى است كه از حدّ اعتدال خارج گردد و صورت «فاحِش» به خود بگيرد، بنابراين شامل تمامى مُنْكَرات و قبايح واضح و آشكار مى گردد، امّا اين كه مى بينيم اين لفظ امروز در مورد اعمال منافى عفت يا در مورد گناهانى كه حد شرعى دارد، به كار مى رود، در واقع از قبيل استعمال لفظ «كلّى» در بعضى از مصاديق آن است. جمله «تَقُولُوا عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» اشاره به آن است كه اين گونه كارها حدّاقلّ قول بدون علم است، آن هم در برابر خداوند بزرگ و اين كارى است كه با هيچ منطق و عقل و خردى سازگار نمى باشد. اصولاً اگرمردم مقيّد باشند كه هر سخنى را مى گويند، متكى به يك مدرك قطعى بوده باشد، بسيارى از نابسامانى ها و بدبختى ها از جامعه بشرى برچيده مى شود. در واقع تمام خرافات در اديان و مذاهب الهى، از همين رهگذر به وسيله افراد بى منطق نفوذ كرده است و قسمت مهمّى از انحرافات عقيدتى و عملى به خاطر عدم رعايت همين اصل اساسى است و لذا اين كار در برابر بدى ها و زشتى ها يك عنوان مستقل از خطوات شيطانى را در آيه فوق به خود اختصاص مى دهد. بنابراين برنامه هاى شيطانى در اين سه امر خلاصه مى شود؛ «بدى ها»، «زشتى ها» و «گفتن سخنان ناروا و بى مدرك در برابر ذات پاك پروردگار» .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«سُوء»: كار بد و زشت.

«فاحِشَة»: كارى كه براساس حق و عدالت نيست.

«اِنَّما يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَالْفَحْشاءِ»

او شما را تنها به بدى و زشتى فرامى خواند

قرآن شريف پس از هشدار از پيروى شيطان، اينك اعمال زشت و وسوسه هاى شوم آن را برمى شمارد.

جمعى از مفسّران مى گويند: منظور آيه شريفه اين است كه شما را به ارتكاب گناه دستور مى دهد؛ و دسته اى نيز برآنند كه: به كارهاى زيانبخش فرا مى خواند.

واژه «فَحْشاء» را بعضى به مفهوم «زنا» گرفته اند؛ و برخى در تفسير «سُوء» و «فَحْشاء» گفته اند: «سُوء» در مورد گناهانى بكار مى رود كه كيفر معيّنى براى آنها مقرّر نشده است، امّا «فَحْشاء» را در بيان كارهاى زشتى بكار مى برند كه هر يك كيفر مقرّرى دارند.

«وَ اَنْ تَقُولُوا عَلَى اللّهِ ما لاتَعْلَمُونَ»

و شما را وامى دارد تا آنچه نمى دانيد، بر خداى يكتا ببنديد

در تفسير اين جمله از آيه شريفه، عدّه اى از دانشمندان مى گويند: منظور اين است كه شيطان با وسوسه هاى خود، مردم را به شرك وامى دارد.

گروهى نيز مفهوم آن را گسترده دانسته و گفته اند: به همه كارهاى ناشايسته اطلاق مى شود. مطابق اين نظر، همه بافته ها، خرافات و اوهام در مذاهب و اديانى كه روزى از آسمان فرود آمده اند، پاك و پاكيزه و حيات بخش و انسانساز بوده اند و آنگاه آلوده گشته و ابزار سلطه و فريب شده اند و از اينطريق شكل گرفته اند.

شيطان چگونه انسان را به بدى فرمان مى دهد؟

چگونه شيطان انسان را به بدى و زشتى فرمان مى دهد در حاليكه ما نه سخنى از او مى شنويم و نه او را مى بينيم؟

پاسخ

به اعتقاد برخى، معناى «دستور شيطان»، همان وسوسه و دعوت اوست، همانگونه كه مى گوييم «نَفْسى اَمَرَنى بِكَذا» (نفس من مرا به فلان گناه دعوت كرد). جمعى نيز معتقدند كه شيطان براستى انسان را به گناه فرمان مى دهد تا آنجا كه گاه انسان هوشمند دعوت او را حسّ مى كند و درمى يابد كه گويى در او حالتى پديد آمده كه انجام دادن كارهاى شايسته برايش سخت است، امّا ارتكاب گناه آسان.

معيار شناخت وسوسه هاى شيطان از وسوسه هاى نفس انسان ؟

چه فرقى ميان وسوسه شيطان و چيزى است كه نفس انسان او را به انجام دادن آن فرامى خواند و با كدامين معيار مى توان شناخت كه در چه امرى وسوسه شيطان است و كدامين ندا و صدا از آن نفس آدمى است؟

پاسخ

شناخت اين دو بسيار مشكل است؛ چرا كه نفس انسان، زمينه را براى وسوسه شيطان فراهم مى كند؛ امّا بايد دانست كه تمييزندادن اين دو از هم، اهميتى ندارد؛ مهمّ اين است كه انسان بداند هرگاه تمايل ارتكاب به گناه و شكستن مقرّرات خدا را در درون حسّ كرد و براى انجام دادن كارهاى شايسته و انسانى بى ميل بود، دريابد كه شيطان در كمين اوست و با وسوسه هايش قصد گمراه ساختن وى را دارد؛ ازاين رو، بايد خود را به رعايت مقرّرات وادار سازد و با همه وجود از گناهان دورى جويد.

مذموم بودن هماهنگى فرزندان با اعتقادات انحرافى پدران

وَ اِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مااَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مااَلْفَيْنا عَلَيْهِ اباءَنا اَوَ لَوْ كانَ اباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئا وَ لا يَهْتَدُونَ

و هنگامى كه به آن ها گفته شود: ازآن چه خدا نازل كرده است، پيروى كنيد،مى گويند: بلكه ما از آن چه پدران خود را بر آن يافتيم ، پيروى مى نماييم ، آيا نه اين است كه پدران آن ها چيزى نمى فهميدند و هدايت نيافتند ؟ (170 / بقره)

شرح آيه از تفسير نمونه

«اَلْفَيْنا» به معنى يافتيم و برخورد كرديم ، مى باشد . يعنى اگر نياكان و اجداد آن ها، دانشمندان صاحب نظر و افراد هدايت يافته اى بودند ، جاى اين بود كه از آن ها تبعيّت شود ، امّا با اين كه مى دانند آن ها مردمى نادان و بى سواد و موهوم پرست بودند، پيروى آن ها چه معنى دارد ؟ آيا مصداق تقليد جاهل از جاهل نيست ؟ مسأله قوميّت و تعصّب هاى قومى ، مخصوصا آن جاكه به نياكان مربوط مى شود ، از روز نخست در ميان مشركان عموما و در ميان غير آن ها غالبا وجود داشته است و تا امروز همچنان ادامه دارد . ولى خداپرست باايمان اين منطق را ردّ مى كند و قرآن مجيد در موارد بسيارى پيروى و تعصب كوركورانه از نياكان را شديدا مذمّت كرده است و اين منطق را كه انسان چشم و گوش بسته از پدران خود پيروى كند ، كاملاً مردود مى شناسد . اصولاً پيروى از پيشينيان ، اگر به اين صورت باشد كه انسان عقل و فكر خود را دربست در اختيار آن ها بگذارد ، اين كار نتيجه اى جز عقب گرد و ارتجاع نخواهد داشت ، چراكه معمولاً نسل هاى بعد ، از نسل هاى پيشين باتجربه تر و آگاه ترند . ولى متأسّفانه اين طرز فكر جاهلى هنوز در ميان بسيارى از افراد و ملّت ها حكومت مى كند كه نياكان خود را همچون « بت » مى پرستيدند ، يك مشت آداب و سنن خرافى را به عنوان اين كه « آثار پيشينيان » است، بدون چون و چرا مى پذيرند و لفّافه هاى فريبنده اى همچون حفظ مليّت و اسناد تاريخى يك ملّت بر آن مى پوشانند . اين طرز فكر يكى از عوامل بسيار مؤثّر انتقال خرافات ، از نسلى به نسل ديگر است . البته هيچ

مانعى ندارد كه نسل هاى آينده آداب و سنن گذشتگان را مورد تحليل و بررسى قرار دهند ، آن چه با عقل و منطق سازگار است ، با نهايت احترام حفظ كنند و آن چه خرافه و موهوم و بى اساس است ، دور بريزند ، چه كارى از اين بهتر ؟ و اين گونه نقّادى در آداب و سنن پيشين، شايسته نام حفظ اصالت ملّى و تاريخى است ، اما تسليم همه جانبه و كوركورانه در برابر آن ها ، چيزى جز خرافه پرستى و ارتجاع و حماقت نيست . قابل توجّه اين كه درباره نياكان آن ها در آيه فوق مى خوانيم : « آن ها نه چيزى مى فهميدند و نه هدايت يافته بودند » ، يعنى از دو كس مى توان پيروى كرد : كسى كه خود داراى علم و عقل و دانشى باشد و كسى كه اگر خودش دانشمند نيست ، هدايت دانشمندى را پذيرفته است . اما پيشينيان آن ها ، نه خود مردى آگاه بودند و نه رهبر و هدايت كننده اى آگاه داشتند و مى دانيم تقليدى كه خلق را بر باد مى دهد ، همين " تقليد نادان از نادان " است كه « اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اَلْفَيْنا»: يافتيم.

«آباء»: پدران.

«اِهْتِداء»: راه يافتن.

«وَ اِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما اَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما اَلْفَيْنا عَلَيْهِ آبائَنا»

و هنگامى كه به آنان گفته شود «از آنچه خدا فرو فرستاده است، پيروى كنيد»، مى گويند «هرگز، بلكه از چيزى كه پدران خود را بر آن يافتيم، پيروى مى كنيم

قرآن شريف در اين آيه شريفه، به منطق بى اساس شرك گرايان دربرابر دعوت انسانساز پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره مى كند.

در اينكه ضمير «لَهُمْ» در آيه شريفه به كدام واژه برمى گردد، بحث هست:

1.

به اعتقاد برخى، به «مَنْ» در آيه شريفه «وَ مِنَ النّاس ِ مَنْ يَتَّخِذُ...»(1)برمى گردد و منظور از آن، شرك گرايان عرب است.

2.

گروهى مى گويند به واژه «النّاس» در «يا اَيُّهَاالنّاسُ كُلُوا مِمّا...»(2)برمى گردد؛ و عدول از خطاب به غيبت در قرآن، موضوعى شناخته شده است.(3)

3.

و پاره اى نيز بر اين عقيده اند كه به كفرگرايان برمى گردد؛ چرا كه پيشتر از آنها سخن رفته است؛ و اگر هم سخنى نرفته باشد، مى توان ضمير را به آنان برگرداند.

منظور از گوينده در آيه شريفه، پيامبر صلى الله عليه و آله و مردم باايمان هستند؛ و «آنچه خدا فرو فرستاده»، مقرّرات الهى و حلال و حرام او. روى سخن آيه شريفه نيز شرك گرايان و كافران است كه به دين خدا دعوت مى شوند، امّا بجاى پذيرش حق، با منطق سست و احمقانه اى، به دنباله روى از گذشتگان تمسّك مى جويند و مى گويند: «بَلْ نَتَّبِعُ ما


1) سوره بقره، آيه 165.

2) سوره بقره، آيه 168.

3) به سوره يونس، آيه 22 بنگريد كه نمونه اى از آن است.

اَلْفَيْنا عَلَيْهِ آبائَنا». و آنگاه قرآن پاسخ مى دهد كه:

«اَوَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ»

آيا اگر پدران آنان چيزى را نفهميده و راه درست را نيافته اند، بازهم درخور پيروى هستند؟

مقصود اين است كه پيروى از نسلهاى پيشين درصورتى پسنديده و عامل پيشرفت است كه آنان راهشان را براساس آگاهى و دانش و بينش برگزيده و در مسير حقّ و عدالت باشند؛ در غير اينصورت پيروى از آنان، مايه انحطاط و نگونسارى خواهد بود. ازاين رو بايد از منطق و برهان پيروى كرد و به وحى و رسالت ايمان آورد.

حمايت مالى از خويشاوندان

لَيْسَ الْبِرَّ اَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيّينَ وَ اتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ السّائِلينَ وَ فِى الرِّقابِ وَ اَقامَ الصَّلوةَ وَ اتَى الزَّكوةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ اِذا عاهَدُوا وَ الصّابِرينَ فِى الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حينَ الْبَأْسِ اوُلئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ اوُلئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ

نيكى ( تنها ) اين نيست ( كه به هنگام نماز ) صورت خود را به سوى مشرق و مغرب كنيد ( و تمام گفتگوى شما از مسأله قبله وتغيير قبله باشد و همه وقت خود را مصروف آن سازيد ) بلكه نيكى ( و نيكوكار ) كسانى هستند كه به خدا و روز رستاخيز وفرشتگان و كتاب آسمانى و پيامبران ايمان آورده اند و مال( خود ) را با علاقه اى كه به آن دارند ، به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان انفاق مى كنند ، نماز را برپا مى دارند و زكات را مى پردازند و به عهد خود به هنگامى كه عهد بستند وفا مى كنند ، در برابر محروميّت ها و بيمارى ها و در ميدان جنگ، استقامت به خرج مى دهند ، اين ها كسانى هستند كه راست مى گويند (و گفتار و رفتار و اعتقادشان هماهنگ است) و اين ها هستند پرهيزكاران. (177 / بقره)

شرح آيه از تفسير نمونه

ريشه و اساس همه نيكى ها

« بِرّ » در اصل به معنى توسعه است ، سپس در معنى نيكى ها و خوبى ها و احسان ، به كار رفته است ، زيرا اين كارها در وجود انسان محدود نمى شود و گسترش مى يابد و به ديگران مى رسد و آن ها نيز بهره مند مى شوند . و « بَرّ » جنبه وصفى دارد و به معنى شخص نيكوكار است ، در اصل به معنى بيابان و مكان وسيع مى باشد و از آن جا كه نيكوكاران روحى وسيع و گسترده دارند ، اين واژه بر آن ها اطلاق مى شود . « بَأْساء » از ماده « بُؤْس » به معنى فقر و « ضَرّاء » به معنى درد و بيمارى و « حينَ الْبَأْس » به معنى

هنگام جنگ است .(1)در حقيقت اين نخستين پايه همه نيكى ها و خوبى ها است ؛

ايمان به مبدأ و معاد و برنامه هاى الهى و پيامبران كه مأمور ابلاغ و اجراى اين برنامه ها بودند و فرشتگانى كه واسطه ابلاغ اين دعوت محسوب مى شدند، ايمان به اصولى كه تمام وجود انسان را روشن مى كند و انگيزه نيرومندى براى حركت به سوى برنامه هاى سازنده و اعمال صالح است . جالب اين كه نمى گويد : « نيكوكار » كسانى هستند كه ... بلكه مى گويد « نيكى » كسانى هستند كه ... . اين به خاطر آن است كه در ادبيات عرب و همچنين بعضى زبان هاى ديگر ، هنگامى كه مى خواهند آخرين درجه تأكيدرا در چيزى بيان كنند، آن را به صورت مصدرى مى آورند ، نه به صورت وصف، مثلاً گفته مى شود : على ، عدل جهان انسانيّت است ، يعنى آن چنان عدالت پيشه است كه گويى تمام وجودش در آن حلّ شده و سر تا پاى او در عدالت غرق گشته است، به گونه اى كه هرگاه به او نگاه كنى ، چيزى جز عدالت نمى بينى و همچنين در نقطه مقابل آن مى گوييم : بنى اميّة ذلّت اسلام بودند ، گويى تمام وجودشان تبديل به خوارى شده بود . بنابراين از اين تعبير ، ايمان محكم و نيرومندى در سطح بالا استفاده مى شود . پس از ايمان ، به مسأله انفاق و ايثار وبخشش هاى مالى اشاره مى كند و مى گويد: « مال خود را با تمام علاقه اى كه به آن دارند ، به خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان مى دهند » ( وَ اتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ السّائِلينَ وَ فِى الرِّقابِ ) . بدون شكّ گذشتن از مال و ثروت براى همه كس كار آسانى نيست ، مخصوصا هنگامى كه به مرحله ايثار برسد ، چراكه حبّ آن تقريبا در همه دل ها است و تعبير « عَلى حُبِّهِ » نيز اشاره به همين حقيقت است كه آن ها در برابر اين خواسته دل، براى رضاى خدا مقاومت مى كنند . جالب اين كه در اين جا شش گروه از نيازمندان ذكر شده اند ؛ در درجه اوّل بستگان و خويشاوندان آبرومند و در درجه بعد يتيمان و مستمندان ، سپس آن هايى


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه مورد بحث .

كه نيازشان كاملاً موقّتى است ، مانند واماندگان در راه ، بعد سائلان ، اشاره به اين كه نيازمندان همه اهل سؤال نيستند، گاهى چنان خويشتن دارند كه ظاهر آن ها همچون اغنياء است ، در حالى كه در باطن سخت محتاجند ، چنان كه قرآن در جاى ديگر مى گويد : « يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ : افراد ناآگاه آن ها را به خاطر شدّت خويشتن دارى اغنياء تصور مى كنند » ( 273 / بقره ) و سرانجام به بردگان اشاره مى كند كه نياز به آزادى و استقلال دارند، هرچند ظاهرا نياز مادّى آن ها به وسيله مالكشان تأمين گردد . سوّمين اصل از اصول نيكى ها را ، برپاداشتن نماز مى شمرد و مى گويد : « آن ها نماز را برپا مى دارند » ( وَ اَقامَ الصَّلوةَ ) . نمازى كه اگر با شرايط و حدودش و با اخلاص و خضوع، انجام گيرد، انسان را از هر گناه بازمى دارد و به هر خير و سعادتى تشويق مى كند . چهارمين برنامه آن ها را اداء زكات و حقوق واجب مالى ذكر كرده ، مى گويد : « آن ها زكات را مى پردازند » (وَ اتَى الزَّكوةَ). بسيارند افرادى كه در پاره اى از موارد حاضرند به مستمندان كمك كنند ، اما در اداء حقوق واجب ، سهل انگار مى باشند و به عكس گروهى غير از اداى حقوق واجب ، به هيچ گونه كمك ديگرى تن در نمى دهند ، حتّى حاضر نيستند يك دينار به نيازمندترين افراد بدهند ، آيه فوق با ذكر « انفاق مستحبّ و ايثارگرى » از يك سو و « اداى حقوق واجب » از سوى ديگر ، اين هر دو گروه را از صف نيكوكاران واقعى خارج مى سازد و نيكوكار را كسى مى داند كه در هر دو ميدان ، انجام وظيفه كند . و جالب اين كه درمورد انفاق هاى مستحبّ، كلمه « عَلى حُبِّهِ » ( با اين كه ثروت محبوب آن ها است ) را ذكر مى كند، ولى در موردزكات واجب، نه ، چراكه اداى حقوق واجب مالى ، يك وظيفه الهى و اجتماعى است و اصولاً نيازمندان طبق منطق اسلام در اموال ثروتمندان به نسبت معينى شريكند ، پرداختن مال شريك ، نيازى به اين تعبير ندارد . پنجمين ويژگى آن ها را وفاى به عهد مى شمرد و مى گويد : « كسانى هستندكه به عهد خويش به هنگامى كه پيمان مى بندند ، وفا مى كنند » ( وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ اِذا عاهَدُوا ) . چراكه سرمايه زندگى اجتماعى ، اعتماد مقابل افراد جامعه است و از جمله گناهانى كه رشته

اطمينان و اعتماد را پاره مى كند و زيربناى روابط اجتماعى را سست مى نمايد ، ترك وفاى به عهد است ، به همين دليل در روايات اسلامى چنين مى خوانيم كه مسلمانان موظّفند سه برنامه را در مورد همه انجام دهند ، خواه طرف مقابل ، مسلمان باشد يا كافر ، نيكوكارباشد يا بدكار و آن سه عبارتنداز؛وفاى به عهد، اداى امانت و احترام به پدر و مادر.(1)و بالاخره ششمين و آخرين برنامه اين گروه نيكوكار را چنين شرح مى دهد : « كسانى هستند كه در هنگام محروميت و فقر و به هنگام بيمارى و درد و همچنين در موقع جنگ در برابر دشمن ، صبر و استقامت به خرج مى دهند و در برابر اين حوادث زانو نمى زنند » ( وَ الصّابِرينَ فِى الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حينَ الْبَأْسِ ) . و در پايان آيه به عنوان جمع بندى و تأكيد بر شش صفت عالى گذشته مى گويد: « اين ها كسانى هستندكه راست مى گويند و اين ها پرهيزكارانند » ( اوُلئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ اوُلئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ). راستگويى آن ها از اين جا روشن مى شود كه اعمال و رفتارشان از هر نظر با اعتقاد و ايمانشان هماهنگ است و تقوا و پرهيزكاريشان از اين جا معلوم مى شود كه آن ها هم وظيفه خود را در برابر « اَللّه » و هم در برابر نيازمندان و محرومان و كلّ جامعه انسانى و هم در برابر خويشتن خويش انجام مى دهند . جالب اين كه 6 صفت برجسته فوق، هم شامل اصول اعتقادى و اخلاقى و هم برنامه هاى عملى است. در زمينه اصول اعتقادى تمام پايه هاى اصلى ذكر شده و از ميان برنامه هاى عملى به انفاق و نماز و زكات كه سمبلى از رابطه خلق با خالق و خلق با خلق است ، اشاره گرديده و از ميان برنامه هاى اخلاقى ، تكيه بر وفاى به عهد و استقامت و پايدارى شده كه ريشه همه صفات عالى اخلاقى را تشكيل مى دهد .


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، بابُ البِرِّ بِالْوالِدَيْنِ ، صفحه 129 ، حديث 15 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«بِرّ»: خوب فرمانبردارى كردن، نيكوكارى، نيكوكار.

«مَساكين»: جمع «مِسْكين» به معناى تهيدست و بينوا.

«اِبْنُ السَّبيل»: مسافر، رهگذر، در راه مانده.

«بَأْساء»: سختى يا تنگدستى و فقر.

«ضَرّاء»: بيمارى، گرفتارى.

شأن نزول

بعداز آنكه به فرمان خدا، قبله از بيت المقدّس به مكّه و خانه خدا تغيير يافت، گفتگوها و كشمكشهاى بسيارى ميان يهود و نصارا و پيروان قرآن پيش آمد و تداوم پيدا كرد. بيشتر يهوديان و مسيحيان، فرمانبردارى شايسته و بايسته از خدا و نيكى و نيكوكارى را به روى آوردن به شرق يا غرب براى اداى فريضه نماز عنوان مى كردند و قبله خويش را درست مى دانستند؛ و مردم مسلمان نيز ضمن احترام به بيت المقدّس نخستين قبله مردم باايمان بر اين عقيده پاى مى فشردند كه آنان فرمانبردار پروردگار خويش اند و به هر سو او دستور دهد، نماز خواهند خواند و تسليم نيرنگ و جوسازى بازيگران نخواهند شد. و درست در اين شرايط بود كه اين آيه شريفه بر قلب مصفّاى پيامبر صلى الله عليه و آله فرودآمد.

راه اعتدال و امّت معتدل

در تفسير آياتى كه درخصوص تغيير قبله از بيت المقدّس به خانه خدا از نظرتان گذشت، خاطرنشان شد كه يهود و نصارا از يك سو و شرك گرايان از ديگر سو چه هياهوها بپا كردند و چه بهانه جوييها براه انداختند. قرآن شريف در اين آيه شريفه پاسخ آنان را مى دهد و مى فرمايد:

«لَيْسَ الْبِرَّ اَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ.»

نيكوكارى و فرمانبردارى خوب از خدا آن نيست كه به هنگام نماز روى خود را

به سوى خاور يا باختر بگردانيد.

درست است كه نماز اين اثر شگرف را دارد كه انسان را از كردارهاى زشت و ناپسند بازمى دارد و ديگر عبادتها نيز هر كدام تأثيرى سازنده و نقشى مهم در زندگى فرد و جامعه ايفا مى كنند و به همين منظور ازجانب خدا مقرّر شده اند؛ امّا نبايد از ياد برد كه طريق بدست آوردن مصالح و اجتناب از تباهيها و گناهان، گاه در شرايط گوناگون زمانى و مكانى تغيير مى يابد؛ از اين رو، خوب فرمانبردارى كردن خدا و نيكوكارى آن است كه او آنگونه كه بايد، خالصانه و با همه وجود پرستش و اطاعت شود، نه اينكه به شرق يا غرب روى آوريم و به سوى قبله يهود يا نصارا نماز بخوانيم. بنابراين، نيكى و اطاعت شايسته از خدا، روى آوردن به اين سو و آن سو نيست، بلكه پيروى كامل و خالصانه از اوست؛ و اين معيار نيكى و نيكوكارى است.

برخى نيز در تفسير اين آيه شريفه گفته اند: منظور اين است كه: نيكوكارى آن نيست كه نصارا به هنگام نماز روى به خاور و يهود روى به باختر آورند، بلكه فرمانبردارى واقعى خدا، ايمان تزلزل ناپذير به او و رعايت دستوراتش همراه با دورى گزيدن از گناهان است.

«وَ لكِنَ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاْآخِرِ وَالْمَلائِكَةِ وَالْكِتابِ وَالنَّبِيّينَ»

بلكه فرمانبردار خوب [خدا] كسى است كه به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب[هاى آسمانى] و پيام آوران [او] ايمان بياورد

درموردتقدير اين جمله از آيه مباركه، دسته اى برآنند كه تقدير آن بدينگونه است: «وَ لكِنَّ الْبِرَّ بِرُّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ ...» (بلكه نيكوكارى راستين، نيكوكارى كسى است كه به خدا ايمان آورد...) همانگونه كه در ميان عرب گفته مى شود: «السَّخاءُ حاتَمُ وَالشِّعْرُ زُهيرُ» كه حقيقت آن بدينصورت است: «السَّخاءُ سَخاءُ حاتَم والشِّعْرُ شِعْرُ زُهَيْر» (سخاوت واقعى، سخاوت حاتم است و شعر حقيقى، شعر زهير).

و گروهى نيز مى گويند تقدير آيه بدين ترتيب است: «وَ لكِنَ الْبارَّ» يا

«وَلكِنَّ ذَاالْبِرِّ...» (بلكه نيكوكار واقعى، كسى است كه به خدا و روز بازپسين و... ايمان بياورد).

منظور از واژه انسانساز «ايمان»، همه چيزهايى است كه شناخت واقعيتها و راه يافتن به سوى حقّ و عدالت واقعى همچون شناخت جهان آفرينش، شناخت پديده ها و پديد آورنده آنها با صفات و ويژگيهاى او و شناخت انسان و هدفدارى از آفرينش همه و همه درگرو آن است و به آن بازمى گردد.

ومقصودازايمان به روز بازپسين، عبارت است ازايمان به زندگى پس از مرگ و اعتقاد به حساب و كتاب و كيفر و پاداش و بهشت و دوزخ.

ايمان به فرشتگان نيز به اين معناست كه آنان را بندگان گرانقدر پروردگار بشناسيم كه هماره فرمانبردار خدا هستند و در اطاعت او بر يكديگر سبقت مى جويند و هرگز گناه نمى كنند.

و ايمان به پيام آوران خدا اين است كه همه آنان را بندگان شايسته و برگزيده خدا و پاك از لغزش و گناه بدانيم؛ و باور داشته باشيم كه آنچه آورده اند، وحى الهى است و در گفتار خويش راستگويند؛ نخستين آنان، آدم عليه السلام و آخرينشان حضرت محمّد صلى الله عليه و آله است و دين و آيين و راه و رسم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ، آخرين و كاملترين پيام آسمان به زمين است كه همه بايد آن را طريق خويش قرار دهند.

«وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ»

و دارايى [خود] را با وجود دوست داشتن آن، انفاق كند

در تفسير اين جمله از آيه شريفه، نظرهايى چند ارائه شده است:

1. عدّه اى ضمير در «حُبِّهِ» را به ثروت و مال برگردانده و آيه را بدينصورت معنا كرده اند: «و دارايى خويش را با وجود دوست داشتن آن، [بين] ... انفاق كند». با اين بيان، مصدر به مفعول اضافه شده است.

و گروهى ازجمله ابن عبّاس در تفسير آن گفته اند: منظور اين است كه «دارايى را در

اوج صحّت و سلامت و اميد به آينده و در حال بيم از فقر، بخاطر ايمان به خدا، براى محرومان هزينه كنى؛ نه اينكه آنقدر انفاق را به تأخير اندازى كه جان به گلو برسد و آنگاه وصيت كنى كه ازاين ثروت، مقدارى به اين و مقدارى به آن بدهيد.

2.

به اعتقاد جماعتى ديگر، ضمير مذكور به «مَنْ آمَنَ» برمى گردد؛ كه در اينصورت، مصدر به فاعل اضافه شده و مفعول [الْمالْ] به جهت روشن بودن آن، نيامده است. با اين بيان، معناى آيه بدينصورت است: «و مال را با علاقه اى كه انسان باايمان به آن دارد، [بين] ... انفاق مى كند».

3.

جمعى ديگر را اعتقاد بر آن است كه اين ضمير به «اللّه» برمى گردد و آيه در حقيقت اينگونه است: «و مال را در راه مهر خدا انفاق مى كند».

از ديد مؤلّف، سوّمين ديدگاه كه از مرحوم سيّد مرتضى است، بهترين است؛ زيرا بيانگر آن است كه انسان دارايى خويش را با وجود علاقه به آن، خالصانه در راه خدا و مهر او هزينه مى كند؛ و واضح است كه بدون قصد قربت، پاداش شايسته و بايسته اى در انفاق نخواهد بود.

گروه هاى شش گانه نيازمندانِ مالى

«ذَوِى الْقُرْبى وَالْيَتامى وَالمَساكينَ وَابْنَ السَّبيلِ وَالسّائِلينَ وَفِى الرِّقابِ»

اين جمله از آيه شريفه، شش گروه از نيازمندان را كه انسان باايمان به آنان يارى مى رساند و به آنان انفاق مى كند، برمى شمارد:

1. نزديكان

منظوراز نزديكان، خويشاوندان انفاق كننده است؛ همانگونه كه از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نقل كرده اند كه در پاسخ به پرسشى درمورد بهترين انفاق، فرمود: «جَهْدُالْمُقِلِّ عَلى ذِى الرَّحِمِ الْكاشِحِ.» (بهترين انفاق آن است كه فرد كم درآمد به خويشاوندانش انفاق كند). و نيز به يكى از بانوان مسلمان كه بهترين راه هزينه كردن هفتاد مثقال طلاى خويش را جويا شد فرمود: «اِجْعَلْها فى قَرابَتِكَ.» (آن را بين نزديكانت انفاق كن).

برخى نيز بر اين عقيده اند كه ممكن است مقصود، نزديكان پيامبر صلى الله عليه و آله باشند؛ چرا

كه در قرآن شريف اين واژه در مورد خاندان وحى و رسالت بكار رفته است.(1)

2. يتيمان

در تفسير اين واژه، بعضى مى گويند منظور اين است كه به خود يتيمان كمك كند؛ و برخى برآنند كه به سرپرست آنان بدهد تا هزينه آنان سازد؛ چرا كه از سپردن مال به كسانى كه رشد اقتصادى كافى ندارند، نكوهش شده است.

گفتنى است كه واژه «اَلْيَتامى» از ديدگاه دوّم، مجرور است؛ زيرا در اصل بدينصورت است: «و آتَى الْمالَ عَلى ذَوِى الْيَتامى...» (مال را به سرپرستان يتيم بدهيد). و مطابق ديدگاه نخست، عطف بجاى «ذَوِى الْقُرْبى» و در حقيقت منصوب است.

3. نيازمندان

مقصود از «مَساكين»، نيازمندان و تهيدستان جامعه است.

4. درراه ماندگان

از پنجمين امام نور عليه السلام نقل كرده اند كه آن حضرت واژه «اِبن السَّبيل» را به «درراه مانده» تفسير فرموده است؛ امّا برخى آن را به مفهوم «ميهمان» گرفته اند.

5. گدايان

منظور، بينوايان و نيازمندانى اند كه دست گدايى به سوى ديگران دراز مى كنند و كمك مى جويند؛ و اين، به نيازمندان آبرومندى اشاره دارد كه دست نياز به طرف كسى نمى گشايند.

6. بردگان

به اعتقاد عدّه اى، منظور اين است كه هر برده اى را مى تواند با مال خود آزاد سازد؛ امّا از ديد گروهى ديگر، مقصود بردگانى هستند كه قرار آزادى خود را دربرابر


1) سوره شورا، آيه 23.

پرداخت پول، با صاحبان خويش بسته اند. و به اعتقاد مؤلّف، آيه شريفه قيدى ندارد و هر دو نظر را دربر مى گيرد.

افزون بر زكات

در اينكه آيه شريفه پرداخت نوعى حقوق مالى را بعنوان زكات، براى فرد باايمان واجب مى سازد، همه مفسّران اتّفاق نظر دارند؛ امّا در پرداخت حقوق واجبى افزون بر زكات مال، بعضى معتقدند كه آيه شريفه حقوق واجب مالى ديگر را نيز بيان مى كند، از جمله پرداخت نفقه به كسانى كه نفقه آنان برعهده انسان است و نيز انفاق به كسانى كه درخطر گرسنگى و مرگ هستند و نجات آنان، همچنين اداى نذر و كفّاره. از ديد اين عدّه، آيه شريفه همه اين موارد را شامل مى شود و پرداخت آنها را براى انسان باايمان و دارنده امكانات واجب مى سازد. امّا برخى چنين دريافتى از آيه شريفه ندارند.

به عقيده مؤلّف، آيه شريفه، انفاق استحبابى را نيز كه براى تقرّب به خدا پرداخت مى شود، دربرمى گيرد؛ چرا كه هرگونه انفاق خداپسندانه اى را «بِرّ» و نيكوكارى مى گويند؛ و اين موضوع تا آنجا روشن است كه برخى از مفسّران گفته اند: آيه شريفه، بيانگر حقوق مستحبّ مالى است و نمى توان آن را تنها بيانگر زكات واجب پنداشت، زيرا زكات واجب در جمله بعدى اين آيه شريفه شرح داده شده است.

اين نكته نيز درخور دقّت است كه نيكى و نيكوكارى و احسان و انفاق، معناى گسترده اى دارد و در يارى رسانى به گروههاى ششگانه اى كه ذكر آنها رفت، خلاصه نمى شود؛ و خداوند بدان جهت از اين شش دسته سخن بميان آورد كه جلوه هاى نياز و اضطرار انسانها را نشان داده باشد، وگرنه معناى نيكوكارى و احسان و انفاق در راه خدا، بسيار وسيع است و يارى رساندن به اين گروهها، تنها گوشه اى از آن را شامل مى شود.

«وَ اَقامَ الصَّلوةَ وَ آتَى الزَّكوةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ اِذا عاهَدُوا وَالصّابرينَ فِى الْبَأساءِ وَالضَّرّاءِ وَ حينَ الْبأْس ِ»

آيه شريفه در ادامه برشمردن اساس و ريشه نيكى و نيكو كاريها، مى فرمايد: «و نماز را بر پا دارد»، البتّه بدانگونه كه شايسته است و با آداب و شرايط خاصّ آن. «و زكات و حقوق مالى خويش را براى تقرّب به خدا بپردازد».

همچنين مى فرمايد: از ويژگيهاى ديگر فرمانبردارى خوب از خدا و نيكى و نيكوكارى اين است كه كسانى كه چنين هستند، به عهدها و پيمانهاى خويش، چه آنچه ميان آنان و خداست و چه با بندگان خدا، به همه وفادارند؛ و در سختى و زيان و به هنگام جنگ و پيكار، شكيبايند.

واژه «بَأْساء» را گروهى از مفسّران، «فقر و تنگدستى» معنا كرده اند و «ضَرّاء» را به مفهوم «بيمارى» گرفته اند.

و مقصود از «حينَ الْبَأْس»، هنگامه پيكار است؛ چرا كه امير مؤمنان عليه السلام مى فرمايد:«كُنّا اِذَا احْمَرَّالْبَأْسُ اتَّقَيْنا بِرَسُولِ اللّهِ فَلَمْ يَكُنْ اَحَدٌ مِنّا اَقْرَبُ اِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ.» وقتى پيكار سخت مى شد، ما به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله پناه مى برديم؛ و هيچيك از ما نزديكتر از آن حضرت به دشمن نبود.

كه در اين فرمايش اميرمؤمنان عليه السلام ، «بَأْس» به معناى جنگ آمده است.

«اُولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ اُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»

آنانند كه هرچه را از خدا پذيرفتند و به آن ايمان آوردند، راست گفتند و در عمل به آن پايبندى نشان دادند و هرگز در تعهّدات خويش خلاف نكردند؛ گفتار و نيّت و عملكرد اينان هماهنگ است؛ و آنان، همان پرواپيشگانند.

واژه «اُولئِكَ»، اشاره به شايستگان و نيكوكاران واقعى است كه ويژگيهاى آنان ترسيم شد.

تجسّم اين ويژگيها

دانشمندان و مفسّران برآنند كه سمبل واقعى و تجسّم و تبلور اين اوصاف والا، اميرمؤمنان عليه السلام است و منظور نيز آن وجود گرانمايه است؛ چرا كه به گواهى همه آگاهان و دانشوران، پس از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله ، درميان امّت، جز او كسى را داراى اين

صفت و ويژگيها و عمل كننده به اين برنامه انسانساز قرآن نمى توان يافت؛ و هم از اين رو است كه جمعى از دانشمندان، عمل به اين آيه شريفه و تجسّم عملى آن را، تنها پيامبران و پيشوايان معصوم عليهم السلام مى شناسند.

پرتوى از اين آيه شريفه

قرآن در اين آيه شريفه كه براستى يك برنامه كامل، جامع و سازنده است، ضمن پاسخگويى به هياهوى يهود و نصارا و بيان نيكى و نيكوكارى و فرمانبردارى از خدا، اصولى ترين پايه هاى شايستگى و مهمترين ويژگى بندگان شايسته خدا را درقلمرو بينش و گرايش و ميدان عمل و اخلاق ترسيم مى كند؛ به اينصورت:

1.

شايستگان كسانى هستند كه در قلمرو عقيده و بينش، به مبدأ و معاد و پيامبران و كتابهاى آسمانى و فرشتگان اعتقاد دارند و در پرتو شناخت، به آنها ايمان مى آورند:«وَلكِنَ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ...».

2.

آنان افزون بر اين بلندنظرى، ارتباطى گرم و دوستانه با خدا دارند؛ و سمبل اين رابطه، نماز و نيايش با خداست كه يك برنامه شبانه روزى براى آنان است.

3.

رابطه اينان با مردم نيز در پرتو اين ايمان و عقيده، دوستانه و عادلانه است، تا آنجا كه نه تنها حقوق واجب مالى، كه حقوق استحبابى را نيز مى پردازند؛ و در قاموس زندگى آنان، ستم و حق كشى راه نمى يابد.

4.

اين عدّه در ميدان اخلاق و عمل نيز مردان وفا و امانت و صداقت و تقوا هستند؛ و در همه مراحل، شرافتمندانه و انسانى زندگى مى كنند.

وصيّت هاى شايسته خانوادگى

كُتِبَ عَلَيْكُمْ اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ اِنْ تَرَكَ خَيْرا نِ الْوَصِيَّةُ لِلْوالِديْنِ وَ الاَْقْرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّا عَلَى الْمُتَّقينَ

بر شما نوشته شده هنگامى كه يكى از شما را مرگ فرارسد ،اگر چيز خوبى از خود به جاى گذارده، وصيّت براى پدر و مادر و نزديكان به طور شايسته كند ، اين حقّى است براى پرهيزكاران. (180 / بقره)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين جا به جاى كلمه « مال » ، كلمه « خَيْر » گفته شده ، فرموده : اگر « چيز خوبى » از خود به يادگار گذارده ، وصيّت كند . اين تعبير نشان مى دهد كه اسلام ثروت و سرمايه اى را كه از طريق مشروع به دست آمده باشد و در مسير سود و منفعت اجتماع به كار گرفته شود ، خير و بركت مى داند و بر افكار نادرست آن ها كه ذات ثروت را چيز بدى مى دانند ، خط بطلان مى كشد و از زاهدنمايان منحرفى كه روح اسلام را درك نكرده و زهد را با فقر مساوى مى دانند و افكارشان سبب ركود جامعه اسلامى و پيشرفت استثمارگران مى شود ، بيزار است . ضمنا اين تعبير اشاره لطيفى به مشروع بودن ثروت است ، زيرا اموال نامشروعى كه انسان از خود به يادگار مى گذارد ، خير نيست ، بلكه شرّ و نكبت است . از برخى روايات نيز استفاده مى شود كه از تعبير « خير » چنين به دست مى آيد كه اموال قابل ملاحظه اى باشد وگرنه اموال مختصر ، احتياج به وصيّت ندارد ، همان بهتر كه ورثه آن را طبق قانون ارث در ميان خود تقسيم كنند و به تعبير ديگر مال مختصر چيزى نيست كه انسان بخواهد ثلث آن را به عنوان وصيت جدا كند .(1)ضمنا جمله « اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ » : هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد » ، براى بيان آخرين فرصت وصيّت است كه اگر به تأخير بيفتد ، از دست مى رود وگرنه هيچ مانعى ندارد كه انسان قبل از آن پيش بينى كار خود را كرده ،


1) « نُورُ الثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 159 .

وصيّت نامه خويش را آماده كند ، بلكه از روايات استفاده مى شودكه اين عمل بسيار شايسته اى است . مقيّد ساختن وصيّت در آيه فوق با قيد «بِالْمَعْرُوفِ» اشاره به اين است كه وصيّت بايداز هر جهت عقل پسند باشد ، زيرا «معروف» به معنى شناخته شده براى عقل و خرد است . هم از نظر مبلغ و مقدار و هم از نظر شخصى كه وصيّت به نام او شده و هم از جهات ديگر ، بايد طورى باشد كه عرف عقلاء ، آن را عملى شايسته بدانند ، نه يك نوع تبعيض ناروا و مايه نزاع و دعوا و انحراف از اصول حقّ و عدالت .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«مَعْروف»: پسنديده و كار عادلانه اى كه ستم و تجاوزى در آن نيست.

«حَضَرَ»: حاضر شد، فرا رسيد.

«حَقّ»: درست، ثابت، لازم واجب.

وصيّت، دستورى سازنده

قرآن شريف در دو آيه قبل، بخشى از تدابير سنجيده و عادلانه اسلام را در راه تأمين حقّ حيات ترسيم كرد؛ و اينك، در اين آيات، از برنامه اى سخن بميان مى آورد كه بيشتر بُعد اقتصادى و حقوقى و خانوادگى دارد و آن عبارت است از وصيّت شايسته و منصفانه، پيش از فرارسيدن مرگ.

«كُتِبَ عَلَيْكُمْ اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ»

بر شما مردم باايمان مقرّر شده است كه هرگاه يكى از شما را مرگ فرارسد

«كُتِبَ» يعنى مقرّر و لازم و واجب شد؛ و تفسير «اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمَوْتُ» اين است كه «آثار و نشانه هاى مرگ همچون: بيمارى، خطر، پيرى و مانند آنها پديدار شود، نه آنكه فرشته مرگ برسد». و پاره اى نيز برآنند كه پيش از همه اينها، در حال صحّت و سلامت وصيّت كند.

«اِنْ تَرَكَ خَيْراً»

اگر مالى بر جاى مى گذارد

در اينكه اين ثروت و دارايى بايد چه اندازه باشد تا وصيّت بر آن لازم شود، ديدگاهها متفاوت است:

1.

عدّه اى معتقدند كه مال و ثروتى داشته باشد؛ كم يا زياد، تفاوتى ندارد.

2.

و گروهى ديگر بر اين اعتقادند كه كمتر از هزار يا پانصد درهم نباشد؛ و دسته اى آن را ميانگين هشتصد تا هزار درهم عنوان ساخته اند كه بايد براى آن و بيشتر ازآن، وصيّت پسنديده اى بنويسيد.

آورده اند كه امير مؤمنان عليه السلام به عيادتِ يكى از دوستداران خود رفته بود؛ و او ضمن بيان وضعيت مالى خويش پرسيد كه آيا بايد وصيّت كند؟ آن حضرت فرمود: نه؛ چون دارايى تو هفتصد درهم است و قرآن دارايى فراوان را در نظر دارد كه مى فرمايد: «اِنْ تَرَكَ خَيْراً».

به عقيده مؤلّف، ديدگاه دوّم درست است؛ چرا كه فرموده اميرمؤمنان عليه السلام ، بهترين راهگشا و دليل براى ما است.

«اَلْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَالاَْقرَبينَ بِالْمَعْرُوفِ»

به شيوه اى پسنديده [و شايسته]، براى پدر و مادر و نزديكان [خود] وصيّت كند

سبك شايسته در وصيّت اين است كه وصيتنامه به گونه اى عادلانه و انسانى نوشته شود كه در آن نه در حقّ كسى ستم و بيدادى رفته باشد و نه تحميل و تجاوزى. و صاحبان بينش و خرد آن را گواهى كنند.

برخى را اعتقاد بر آن است كه ممكن است واژه «مَعْرُوف» به اين معنا باشد كه به مقدار شايسته اى در حقّ پدر و مادر و نزديكان وصيّت كند؛ نه اينكه با ثروت فراوان مبلغ ناچيزى وصيّت كند كه در اينصورت كارش شايسته نيست.

جمعى از مفسّران مى گويند: ممكن است واژه «مَعْرُوف» مربوط به وصيّت كننده باشد و تفسير آن اين باشد كه: وصيّت كننده طريق شايسته اى را در وصيّت خود در پيش گيرد و چنان نباشد كه براى ثروتمندان فاميل يا خويشاوندان دور وصيّت كند و برايشان بهره اى قرار دهد، امّا براى بينوايان و خويشان نزديك آنگونه كه شايسته

است، بهره اى قرار ندهد.

«حَقّاً عَلَى الْمُتَّقينَ»

اين [شيوه]، بر پرواپيشگان واجب شده است

اين جمله از آيه شريفه، بر لزوم وصيّت تأكيد مى كند.

گروهى از مفسّران بر اين عقيده اند كه بعضى از آيات يا روايات مربوط به ارث، اين آيه شريفه را نسخ كرده اند؛ و دسته اى نيز بر اين پندارند كه اين آيه در مورد كسانى كه ارث مى برند، نسخ شده است و درباره كسانى كه ارث نمى برند، بايد وصيّت شود؛ جمعى نيز معتقدند كه اين آيه شريفه منافاتى با آيات ارث ندارد و نسخ نشده است.

به اعتقاد ما و همه محقّقان و انديشمندان ما، آيه شريفه نسخ نشده است؛ چرا كه نسخ در صورتى تحقّق مى يابد كه در پيام دو آيه ناسازگارى كامل وجود داشته باشد، در حاليكه ميان آيات ارث و آيه وصيّت، چنين نيست.

طرفداران ديدگاه نخست، به روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله استناد كرده اند كه: «لاوَصِيَّةَ لِوارِثٍ»؛ كه اين روايت را چنانچه ازنظر سند نيز درست باشد (كه چنين نيست)، باز هم نمى توان درمقابل آيه وصيّت قرار داد؛ زيرا در روايت آگاهى اندكى است، حال آنكه بيان قرآن، كامل و قطعى است. افزون بر اين، اگر سند و دلالت روايت مزبور درست و روشن بود، مى توانست كلّ آيه شريفه را تخصيص بزند و درنتيجه بگوييم: نوشتن وصيّت در مواردى فراتر از 31 دارايى، روا نيست.

پاره اى از مفسّران عقيده دارند كه اين آيه بدان دليل نسخ شده است كه به اجماع همه كارشناسان فقه، وصيّت واجب نيست.

اين ادّعا نيز درست نيست؛ چرا كه حتّى اگر وصيّت را واجب ندانيم، چه مانعى دارد كه آيه شريفه بيانگر يك دستور مستحبّ اخلاقى و خانوادگى و مالى باشد؟ بويژه آنكه در مورد اين دستور انسانى، روايات بسيارى نيز از امامان نور و آموزگاران راستين قرآن عليهم السلام رسيده است كه براى نمونه، به برخى نظر مى افكنيم:

1.

از حضرت باقر عليه السلام نقل كرده اند كه در پاسخ كسى كه از درستى و روابودن وصيّت مى پرسيد فرمود:آرى؛وصيّت كسى كه وارث دارد، درست است.وآنگاه همين آيه شريفه راتلاوت فرمودكه:«كُتِبَ عَلَيْكُمْ اِذا ...».

2.

از اميرمؤمنان عليه السلام نيز نقل كرده اند كه فرمود: «مَنْ لَمْ يُوصِ عِنْدَمَوْتِهِ لِذَوى قَرابَتِهِ مِمَّنْ لايَرِثُ فَقَدْ خَتَمَ عَمَلَهُ بِمَعْصِيَةٍ.» كسى كه به هنگام مرگ، براى خويشاوندان دورترش كه از او ارث نمى برند، وصيّت پسنديده اى نكند، زندگى و عملكردش با گناه و كوتاهى در اداى وظيفه بپايان رسيده است.

3.

همچنين از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نقل كرده اند كه فرمود: «مَنْ ماتَ بِغَيْرِ وَصِيَّةٍ ماتَ ميتَةً جاهِلِيَّةً» هر كه بدون وصيّت از دنيا برود، مرگش بسان مرگ جاهليت است.

4.

و نيز فرمود: «مَنْ لَمْ يُحْسِنْ وَصِيَّتَهُ عِنْدَمَوْتِهِ كانَ نَقْصاً فى مُرُوءَتِهِ وَ عَقْلِهِ.» كسى كه هنگام مرگ وصيّت شايسته اى نكند، همين كوتاهى نشانگر كاستى جوانمردى و خردمندى اوست.

5.

از ششمين امام نور عليه السلام است كه فرمود: «مايَنْبَغى لاَِمْرِءٍ مُسْلِمٍ اَنْ يَبيتَ اِلاّ وَصِيَّتُهُ تَحْتَ رَأْسِهِ.» بر انسان مسلمان نزيبد كه شب سر بر بالين نهد، مگر اينكه وصيتنامه اش را زير سرش قرار داده باشد.

افراد خانواده عامل آزمايش و تربيت يكديگر هستند

زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنينَ وَ الْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الاَْنْعامِ وَالْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَئابِ

محبّت امور مادّى ، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسب هاى ممتاز و چهارپايان و زراعت در نظر مردم جلوه داده شده است ( تا در پرتو آن ، آزمايش و تربيت شوند ، ولى ) اين ها ( در صورتى كه هدف نهايى آدمى را تشكيل دهند ، ) سرمايه زندگى پست ( مادّى ) است و سرانجام نيك ( و زندگى والا و جاويدان ) ، نزد خدا است.(14/ آل عمران)

شرح آيه از تفسير نمونه

جاذبه زينت هاى مادّى

« شَهَوات » جمع « شَهْوَة » به معنى علاقه شديد به چيزى است ، ولى در آيه بالا ، به معنى « مُشْتَهَيات » ( اشياء مورد علاقه ) به كار رفته است .

درست است كه بدون اين وسايل ، نمى توان زندگى كرد و حتّى پيمودن راه معنويّت و سعادت نيز بدون وسايل مادّى ،غيرممكن است ، اما استفاده كردن از آن ها در اين مسير ، مطلبى است و دلبستگى فوق العاده وپرستش آن ها وهدف نهايى بودن، مطلب ديگر. جمله « زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ » كه به صورت فعل مجهول ذكر شده ، مى گويد : علاقه به زن و فرزند و اموال و ثروت ها در نظر مردم زينت داده شده است ، در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه ؛ زينت دهنده چه كسى است؟ آن چه درتفسيرآيه صحيح به نظر مى رسد،اين است كه زينت دهنده ، خداوند است از طريق دستگاه آفرينش و نهاد و خلقت آدمى. زيرا خدا است كه عشق به فرزندان و مال و ثروت را در نهاد آدمى ايجاد كرده تا او را آزمايش كند و در مسير تكامل و تربيت پيش ببرد، همان طوركه در آيه 7 سوره كهف آمده : « اِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الاَْرْضِ زينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ اَيُّهُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً : ما آن چه را در روى زمين هست ، زينت براى آن قرار داديم تا آن ها را بيازماييم كه كدام يك عملشان بهتر است ». يعنى از اين عشق و علاقه تنها درمسير خوشبختى و

سازندگى بهره گيرند نه در مسير فساد و ويران گرى. آيه مورد بحث و ساير آيات مشابه آن ، هيچ گاه علاقه معتدل نسبت به زن و فرزندان و اموال و ثروت را نكوهش نمى كند ، زيرا پيش برد اهداف معنوى بدون وسايل مادّى ، ممكن نيست ، به علاوه قانون شريعت هرگز برضدّ قانون خلقت و آفرينش نمى تواند باشد ، آن چه مورد نكوهش است، عشق و علاقه افراطى و به عبارت ديگر، پرستش اين موضوعات است .

منظور از « اَلْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَه » و « اَلْخَيْلِ الْمُسَوَّمَه » چيست ؟

واژه « قَناطير » جمع « قِنْطار » به معنى چيز محكم است و سپس به مال زياد گفته شده است و اگر مشاهده مى كنيم "پل" را « قَنْطَرَه » و " اشخاص باهوش" را « قِنْطِر » مى گويند ، به خاطر استحكام در بنا يا در تفكّر آن ها است، « مُقَنْطَرَه » نيز اسم مفعول از همان مادّه به معنى مضاعف و مكرّر آن مى باشد و ذكر اين دو كلمه ، پشت سر هم ، براى تأكيد است ، شبيه تعبيرى كه در فارسى امروز رايج است كه مى گويند : « فلان كس صاحب " آلاف" و " اُلُوف" مى باشد » ، يعنى ثروت زيادى دارد. واژه «خَيْل» اسم جمع است وبه معنى اسب ها يا اسب سواران، هردواست، البتّه درآيه مورد بحث منظور، همان معنى اول است. كلمه « مُسَوَّمَه » در اصل به معنى نشان دار است و نشان داشتن آن ، يا به خاطر برازندگى اندام و مشخّص بودن چهره و يا به خاطر تعليم و تربيت آن ها و آمادگى براى سوارى در ميدان جنگ است. بنابراين آيه موردبحث به شش چيزاز سرمايه هاى مهمّ زندگى كه عبارتنداز؛ زن، فرزند، پول هاى نقد، مركب هاى ممتاز، چهارپايانى كه در دام دارى مورد استفاده هستند ( اَنْعام ) و زراعت ها ( حَرْث ) اشاره مى كند كه اركان زندگى مادّى انسان را تشكيل مى دهند .

منظور از "متاع حيات دنيا " چيست ؟

« مَتاع » به چيزى مى گويند كه انسان از آن بهره مند مى شود و « حيات دنيا » به معنى زندگى پايين و پست است ، بنابراين معنى جمله « ذلِكَ مَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا » ، چنين مى شود كه ؛ اگر كسى تنها به اين امور شش گانه به عنوان هدف نهايى عشق ورزد و

از آن ها به صورت نردبانى در مسير زندگى انسانى بهره نگيرد ، چنين كسى تن به زندگى پستى داده است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«شَهَوات»: جمع «شَهْوَت»؛ و به معناى خواستنيها و تمايلاتى است كه براى ادامه زندگى جانداران ضرورى است و خداى فرزانه به همين دليل در سازمان وجودشان آفريده است.

«قَناطير»: جمع «قِنْطار» به معناى «دارايى هنگفت». اصل اين واژه، به معناى «محكم كارى» است.

«مُقَنْطَرَة»: از «قَنْطَرَة» برگرفته شده، كه صيغه مفعولى است؛ و در اينجا براى تأكيد بكار رفته است، بسان «حِجْراً مَحْجُوراً» يا «نَسْياً مَنْسِيّاً».

«خَيْل»: به نژادى خاص از اسب گفته مى شود. اصل اين واژه از «خيال» است؛ و بدان جهت به اين اسم ناميده شده است كه سوار بر آن، شكوه و عظمتى را در خويشتن مى پندارد.

«مُسَوَّمَة»: از «سَوَّمَ» به معناى «چرانيد» برگرفته شده؛ و «سيما» نيز به مفهوم «نيكو» است و گاه به نشانه و علامت گفته مى شود.

موانع شناخت و بينش

در آيه اى كه گذشت از بينش و خداوندگاران بينش سخن به ميان آمد؛ و اكنون در اين آيه شريفه، پيرامون موانع بينش و مهمترين چيزهايى بحث مى شود كه مردم را از راه درست و دريافت و شناخت حق بازمى دارد و آنان را به سوى دنيا و ارزشهاى مادّى آن سوق مى دهد.

«زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَالْبَنينَ وَالْقَناطيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالاَْنْعامِ وَالْحَرْثِ»

عشق ورزيدن به خواستنيها از عشق به زنان گرفته تا فرزندان، گنجينه هاى آكنده از

طلاونقره، اسبهاى نشاندار و چهارپايان ديگر و كشتزارها براى مردم آراسته شده است.

در پاسخ به اين پرسش كه اين زينت دهنده زنان، فرزندان و اموال كيست، ديدگاهها متفاوت است:

1.

به باور پاره اى اين زينت دهنده، شيطان است؛ چرا كه هيچكس بيش از آفريدگار هستى دنيا و ارزشهاى مادّى آن را نكوهش نكرده و از هدف ساختن و دلبستگى به آنها هشدار نداده است.

2.

امّا گروهى برخلاف طرفداران ديدگاه نخست، برآنند كه آفريدگار جهان و انسان، خود ريشه اين عشق و خواستن را كه همان تمايلات باشند در نهاد بشر سرشته است؛ تا تكليف كردن آنان و آزمودنشان را در دنيا مقرّر دارد. اين گروه بر آيه شريفه زير استناد مى كنند: «اِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الاَْرْض ِ زينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ اَيُّهُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً.»(1)ما هرچه را كه برروى زمين است، زينت آن ساختيم؛ تا آنان را بيازماييم كه كدامين آنان نيكوكردارترند.

3.

و برخى نيز بر اين اعتقادند كه اين زينت دهنده، هم خدا است و هم شيطان؛ بدين صورت كه آفريدگار هستى، زينت دهنده نيكيها و شايستگيها و ارزشهاى والاى انسانى و معنوى است و شيطان دلفريب سازنده زشتيها و گناهان در نظر بندگان خداست.

علّت آنكه در اين آيه شريفه، پيش ازهمه، از زنان نام برده شده، اين است كه به نظر بسيارى، فريبندگى آنان از همه بيشتر است و از پى آنان از فرزندان ياد مى شود؛ چرا كه دوستى به آنان، گاه انسان را به آلودگى به حرام و گناه سوق مى دهد.

روايت كرده اند كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله ، روزى به «اَشْعَث» داماد «حَمْزة» فرمود: آيا از دختر «حَمْزة» فرزندى ندارى؟ پاسخ داد: چرا اى پيامبر خدا! از او پسرى دارم و اى كاش ثروت بسيارى داشتم و در راه سلامت و


1) سوره كَهْف، آيه 7.

موفّقيّت او انفاق مى كردم.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آرى؛ چرا اين گونه نباشد؟ مگر نه اينكه فرزندان، روشنى چشم پدران و مادرانند و در همان حال مايه ترس و بخل و حزن و اندوه آنان؟

در مورد واژه «قَناطير» و اندازه آن نيز نظرهاى مختلفى ارائه شده است:

1.

بعضى آن را هزار و دويست «اَوْقِيَة» گفته اند؛

2.

و برخى يكهزار و دويست مثقال زر و سيم.

3.

جمعى آن را هزار دينار و يا دوازده هزار درهم دانسته اند؛

4.

و پاره اى ديگر، هشتاد هزار درهم يا صد رطل.

5.

عدّه اى گفته اند: اندازه «قَناطير»، يكهزار دينار است؛

6.

و گروهى ديگر آن را به اندازه پوست گاوى آكنده از طلا دانسته اند.

ديدگاه آخر، از دو امام راستين: حضرت باقر و صادق عليهم السلام نيز روايت شده است.

همچنين در مفهوم واژه «مُقَنْطَرَة» و اندازه آن، ديدگاهها متفاوت است:

1.

بعضى آن را دو برابر «قَناطير» دانسته اند؛

2.

و برخى ديگر، نه قِنْطار.

3.

عدّه اى آن را به «ثروتهاى انباشته و روى هم چيده شده» معنا كرده اند؛

4.

گروهى ديگر آن را به مفهوم «ثروت و دارايى گرد آمده در يكجا» گرفته اند.

5.

و جمعى نيز معتقدند كه «مُقَنْطَرَة» عبارت است از انبوهى از زر و سيم.

پاره اى هم گفته اند كه «قِنْطار» تنها به طلاى انباشته شده گفته مى شود؛ كه اين نظر، درست نيست؛ چرا كه خداوند در اين آيه شريفه طلا و نقره را با هم آورده است.

به باور مؤلّف، وجه مشترك همه اين ديدگاهها، اين واقعيت است كه «مُقَنْطَرَة» به ثروتى سرشاروفراوان گفته مى شود.

واژه «مُسَوَّمَه» را نيز به صورتهاى زير معنا كرده اند:

1.

اسبان دونده.

2.

اسبان خوب؛ چراكه واژه «مُسَوَّمَة» از «سيمياء» كه به همين

معناست، گرفته شده است.

3.

اسبان تربيت شده.

4.

اسبان مهيّا و آماده شده براى جهاد و پيكار.

منظور از «اَنْعام» چهارپايان در اين آيه شريفه، شتر، گاو و گوسفند است؛ و مقصود از «حَرْث» كشتزار مزارع و بوستانها و باغها است.

تمامى آنچه برشمرده شد، از ارزشهاى مادّى و چيزهاى دوست داشتنى و موردپسند انسان است و آدمى بطور طبيعى خواهان آنهاست و در زندگى از آنها بهره مى برد؛ گرچه پس از زمانى از او بازپس گرفته مى شود، چرا كه بازگشت همه به سوى خداست. بنابراين، زيبنده است كه در مورد آنها پارسايى پيشه كرد و به آنچه نزد خداست، روى آورد.

«ذلِكَ مَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَاللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ»

و اين جمله، هشدار است كه: اينها همه، كالاهاى ناچيز زندگى اين دنيايند و پس از اندك زمانى از دست مى روند؛ و سرانجام نيك و حسن عاقبت، تنها نزد خداست.

قُلْ اَؤُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ لِلَّذينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها وَ اَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ بَصيرٌ بِالْعِبادِ

بگو : آيا شما را از چيزى آگاه كنم كه از اين ( سرمايه هاى مادّى ) بهتر است ؟ براى كسانى كه پرهيزكارى پيشه كرده اند ( و از اين سرمايه ها ، در راه مشروع و حقّ و عدالت، استفاده مى كنند ، ) در نزد پروردگارشان ( در جهان ديگر ) باغ هايى است كه نهرها از پاى درختانش مى گذرد ، هميشه در آن خواهند بود و همسرانى پاكيزه و خشنودى خداوند ( نصيب آن ها است ) و خدا به ( امور ) بندگان بينا است. (15 / آل عمران)

شرح آيه از تفسير نمونه

آرى اين باغ هاى بهشتى برخلاف غالب باغ هاى اين جهان ، هرگز آب روان از پاى درختانش قطع نمى شود و برخلاف مواهب مادّى اين جهان كه بسيار زودگذر و ناپايدار است ، جاودانى و ابدى است. همسران آن جهان ، برخلاف بسيارى از زيبارويان اين جهان، هيچ نقطه تاريك و منفى در جسم و جان آن ها نيست و از هر عيب و نقصى پاك و پاكيزه اند ، همه اين ها در يك طرف و مسأله خشنودى خداوند ( رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ ) كه برترين نعمت هاى معنوى است ، يك طرف ، آرى اين نعمت معنوى ، مافوق تصوّر نيز در انتظار مؤمنان پرهيزكار است. در واقع قرآن مجيد در اين آيه به افراد باايمان اعلام مى كند كه اگر به زندگى حلال دنيا قناعت كنند و از لذّات نامشروع و هوس هاى سركش و ظلم و ستم به ديگران بپرهيزند ، خداوند لذّاتى برتر و بالاتر در جهت مادّى و معنوى كه از هرگونه عيب و نقص پاك و پاكيزه است ، نصيب آن ها خواهد كرد. در اين جا سؤالى مطرح است و آن اين كه ؛ آيا در بهشت ، لذّات مادّى هم وجود دارد؟ بعضى چنين مى پندارند كه لذايذ مادّى ، منحصر به اين جهان است و در آن جهان اثرى از اين لذايذ نيست و تمام تعبيراتى كه در آيات قرآن درباره باغ هاى بهشتى و انواع ميوه ها و آب هاى جارى و همسران خوب آمده ، كنايه از يك سلسله مقامات و مواهب معنوى است كه از باب « كَلِّمِ النّاسَ عَلى قَدْرِ عُقُولِهِمْ »( با مردم به اندازه فكرشان سخن بگو ) ، به اين صورت تعبير شده است. ولى در برابراين

پندار بايد گفت: هنگامى كه ما طبق صريح آيات فراوانى از قرآن كريم ، "معاد جسمانى" را قبول كرديم ، بايد براى هردو قسمت ( جسم و روح ) موهبت هايى به تناسب آن ها ، منتهى در سطحى عالى تر وجود داشته باشد و اتّفاقا در اين آيه اشاره به هردو قسمت شده ، هم آن چه شايسته معاد جسمانى است و هم آن چه شايسته روح و رستاخيز ارواح مى باشد. در واقع آن ها كه تمام نعمت هاى مادّى آن جهان را كنايه از اين نعمت هاى معنوى مى گيرند، تحت تأثير مكتب هاى التقاطى قرار گرفته علاوه بر اين كه بدون جهت ظواهر آيات قرآن را تأويل كرده ، معاد جسمانى و لوازم آن را به كلّى فراموش نموده و منكر شده اند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

قرآن شريف پس از تحقير دنيا و ارزشهاى مادّى و رهنمود به سوى زهد و پارسايى، اينك به وصف شكوه و عظمت سراى ديگر مى پردازد و مردم را به فراهم آوردن زاد و توشه معنوى و انجام دادن كارهاى شايسته تشويق مى كند.

«قُلْ اَؤُنَبِّئُكُمْ بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ لِلَّذينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ»

اى پيامبر! به مردم بگو: آيا شما را به بهتر از اينها دوست داشتنيها و ارزشها و لذّتها و فريبندگيهاى مادّى و دنيوى خبر بدهم؟ براى آنان كه پروا پيشه ساخته و از ضدّارزشها دورى گزيده اند، نزد پروردگارشان بوستانهايى است كه از زير درختان آنها جويهاى آب زلال و شفّاف جارى است.

پاره اى از مفسّران معتقدند كه پرسش در اين آيه شريفه، با «عِنْدَ رَبِّهِمْ» خاتمه مى يابد و خبرِ از آنچه بهتر است، از «جَنّاتٌ تَجْري» آغاز مى شود. امّا گروهى ديگر برآنند كه پايان استفهام، «بِخَيْرٍ مِنْ ذلِكُمْ» است و خبرِ از آنچه بهتر است، از «لِلَّذينَ اتَّقَوْا» شروع مى شود.

«خالِدينَ فيها وَ اَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ وَاللّهُ بَصيرٌ بِالْعِبادِ»

آنان در آن بوستانهاى بهشت جاودانه اند؛ و زنانى كه از هر گونه آلودگى ظاهرى و صفات ناپسند اخلاقى و انسانى پاك و پاكيزه اند و نيز خشنودى خدا براى آنان خواهد بود؛ و خدا به حال و روز و رفتار و عملكرد بندگان بينا است.

سيماى خانواده شايسته

الَّذينَ يُنْفِقُونَ فِى السَّرّاآءِ وَ الضَّرّاآءِ وَ الْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَ الْعافينَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ

همان هاكه درتوانگرى و تنگدستى، انفاق مى كنند و خشم خودرا فرومى برند و ازخطاى مردم درمى گذرند و خدا نيكوكاران را دوست دارد. (134 / آل عمران)

شرح آيه از تفسير نمونه

« كَظْم » در لغت به معنى بستن سر مشكى است كه از آب پر شده باشد و به طور كنايه در مورد كسانى كه از خشم و غضب پر مى شوند و از اِعمال آن خوددارى مى نمايند به كار مى رود. «غَيْظ»به معنى شدّت غضب و حالت برافروختگى و هيجان فوق العاده روحى است، كه بعد از مشاهده ناملايمات به انسان دست مى دهد. از آن جا كه در آيه قبل وعده بهشت جاويدان به پرهيزكاران داده شده در اين آيه پرهيزكاران را معرفى مى كند و پنج صفت از اوصاف عالى و انسانى براى آن ها ذكر نموده است:

1- « آن ها در همه حال انفاق مى كنند چه موقعى كه در راحتى و وسعتند و چه زمانى كه در پريشانى و محروميتند » ( الَّذينَ يُنْفِقُونَ فِى السَّرّآءِ وَ الضَّرّآءِ ) .

آن ها با اين عمل ثابت مى كنند كه روح كمك به ديگران و نيكوكارى در جان آن ها نفوذ كرده است و به همين دليل تحت هر شرايطى اقدام به اين كار مى كنند ، روشن است كه انفاق درحال وسعت به تنهايى نشانه نفوذ كامل صفت عالى سخاوت در اعماق روح انسان نيست ، اما آن ها كه در همه حال اقدام به كمك و بخشش مى كنند نشان مى دهند كه اين صفت در آن ها ريشه دار است. ممكن است گفته شود انسان در حال تنگدستى چگونه مى تواند انفاق كند ؟ پاسخ اين سؤال روشن است : زيرا اولاً افراد تنگدست نيز به مقدار توانايى مى توانند در راه كمك به ديگران انفاق كنند و ثانيا انفاق منحصر به مال و ثروت نيست بلكه هرگونه موهبت خدادادى را شامل مى شود

خواه مال و ثروت باشد يا علم و دانش يا مواهب ديگر و به اين ترتيب خداوند مى خواهد روح گذشت و فداكارى و سخاوت را حتّى در نفوس مستمندان جاى دهد تا از رذائل اخلاقى فراوانى كه از « بخل » سرچشمه مى گيرد بركنار بمانند. آن ها كه انفاق هاى كوچك را در راه خدا ناچيز مى شمارند براى اين است كه هر يك از آن ها را جداگانه مورد مطالعه قرارمى دهند ، وگرنه اگر همين كمك هاى جزيى را دركنار هم قراردهيم و مثلاً اهل يك مملكت اعم از فقير و غنى هركدام مبلغ ناچيزى براى كمك به بندگان خدا انفاق كنند و براى پيشبرد اهداف اجتماعى مصرف نمايند كارهاى بزرگى به وسيله آن مى توانند انجام دهند ، علاوه بر اين اثر معنوى و اخلاقى انفاق بستگى به حجم انفاق و زيادى آن ندارد و در هرحال عايد انفاق كننده مى شود. جالب توجّه اين كه در اين جا نخستين صفت برجسته پرهيزكاران « انفاق » ذكر شده ، زيرا اين آيات نقطه مقابل صفاتى را كه درباره رباخواران و استثمارگران در آيات قبل ذكر شد ، بيان مى كند ، به علاوه گذشت از مال و ثروت آن هم درحال خوشى و تنگدستى روشن ترين نشانه مقام تقوا است .

2- «آن ها بر خشم خود مسلّطند» (وَالْكاظِمينَ الْغَيْظَ). حالت خشم و غضب از خطرناك ترين حالات است و اگر جلوى آن رها شود، در شكل يك نوع جنون و ديوانگى و از دست دادن هرنوع كنترل اعصاب خودنمايى مى كند و بسيارى از جنايات و تصميم هاى خطرناكى كه انسان يك عمر بايد كفّاره و جريمه آن رابپردازد در چنين حالى انجام مى شود و لذا درآيه فوق دوّمين صفت برجسته پرهيزكاران را فروبردن خشم معرفى كرده است.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : « مَنْ كَظَمَ غَيْظا وَ هُوَ قادِرٌ عَلى اِنْفاذِهِ مَلَأَهُ اللّهُ اَمْنا وَ ايمانا: آن كس كه خشم خود را فرو ببرد با اين كه قدرت بر اعمال آن دارد خداوند دل او را از آرامش و ايمان پر مى كند» .

3 - « آن ها از خطاى مردم مى گذرند » ( وَ الْعافينَ عَنِ النّاسِ ) .

فروبردن خشم بسيار خوب است اما به تنهايى كافى نيست زيرا ممكن است كينه و

عداوت را از قلب انسان ريشه كن نكند ، در اين حال براى پايان دادن به حالت عداوت بايد «كَظْم غَيْظ» توأم با « عفو و بخشش » گردد ، لذا به دنبال صفت عالى خويشتن دارى و فروبردن خشم ، مسأله عفو و گذشت را بيان نموده ، البتّه منظور گذشت و عفو از كسانى است كه شايسته آنند نه دشمنان خون آشامى كه گذشت و عفو باعث جرأت و جسارت بيشتر آن ها مى شود .

4 - « آن ها نيكوكارند » ( وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ ). در اين جا اشاره به مرحله اى عالى تر از عفو شده كه همچون يك سلسله مراتب تكاملى پشت سرهم قرارگرفته اند و آن اين است كه انسان نه تنها خشم خود را فروبرد و با عفو و گذشت كينه را از دل بشويد بلكه با نيكى كردن در برابر بدى ( آن جا كه شايسته است ) ريشه دشمنى را در دل طرف نيز بسوزاند و قلب او را نسبت به خويش مهربان گرداند به طورى كه در آينده چنان صحنه اى تكرار نشود، به طور خلاصه نخست دستور به خويشتن دارى در برابر خشم و پس ازآن دستور به شستن قلب خود و سپس دستوربه شستن قلب طرف مى دهد. در حديثى كه در كتب شيعه و اهل تسنّن در ذيل آيه فوق نقل شده چنين مى خوانيم كه: يكى از كنيزان امام علىّ بن الحسين به هنگامى كه آب روى دست امام مى ريخت، ظرف آب از دستش افتاد و بدن امام را مجروح ساخت ، امام از روى خشم سربلندكرد كنيز بلافاصله گفت خداوند درقرآن مى فرمايد: ( وَ الْكاظِمينَ الْغَيْظَ ) امام فرمود : « خشم خود را فروبردم » ، عرض كرد : « وَ الْعافينَ عَنِ النّاسِ » فرمود : « تو را بخشيدم خدا تو را ببخشد»، او مجدّدا گفت : «وَ اللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ» امام فرمود: « تو را در راه خدا آزاد كردم » .(1)اين حديث شاهد زنده اى است بر اين كه سه مرحله مزبور هر كدام مرحله اى عالى تر از مرحله قبل است .


1) به « دُرُّالْمَنْثُور » و « نُورُالثَّقَلَيْن » در ذيل آيه مورد بحث مراجعه شود.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«كَظْم»: اين واژه در فرهنگ عرب، به معناى بستن سر مشك آبى است كه پر شده است؛ و به همين تناسب، در مورد كسانى كه از خشم آكنده مى شوند امّا به دلايلى خشم خويش را فرو مى برند؛ بكار مى رود و «كَظامَه» به معناى قناتى است كه از زير زمين روان است.

تفاوت «خشم» و «غَيْظ» آن است كه خشم دربرابر خشنودى و تصميم بر كيفر كسى مى باشد كه درخور آن است؛ امّا غيظ، هيجان دربرابر گناه و زشتى است. به همين جهت درمورد خدا، خشم بكار مى رود، نه غيظ.

پرتوى از سيماى خانواده بهشتى

قرآن در اين آيه پرتوى از سيماى خانواده بهشتى را ترسيم مى كند و مى فرمايد:

«اَلَّذينَ يُنْفِقُونَ فِى السَّرّاءِ وَالضَّرّاءِ»

همانان كه در گشايش و تنگنا، انفاق مى كنند

در تفسير دو واژه «سَرّاء» و «ضَرّاء» دو نظر ارائه شده است:

1.

بعضى اين دو واژه را به معناى «تنگدستى و گشايش» گرفته اند.

2.

و برخى آن دو را به «شادمانى و اندوه» معنا كرده اند و معتقدند آيه شريفه بيانگر اين واقعيت است كه اين فراز و نشيبها و حالات گوناگون روحى، هرگز آنان را از انفاق در راه خدا باز نمى دارد.

«وَالْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَالْعافينَ عَنِ النّاسِ»

و آنان كه به هنگام جوشش خشم، آن را فرو مى برند و از كسانى كه به آنان خسارت و آزار رسانده اند، انتقام نمى گيرند و بجاى آن شكيبايى پيشه مى سازند.

و نيز آنان كه از گناه و لغزش مردم در صورتيكه نظام جامعه گسيخته نشود، مى گذرند.

«وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ»

آيه شريفه بيان مى دارد كه هر كه اينگونه شد و به اين ويژگيها آراسته گرديد، نيكوكار است؛ و خداوند نيكوكاران را دوست دارد و به آنان پاداشى عظيم مى دهد.

به اعتقاد دسته اى از مفسّران، ممكن است احسان و نيكى، خود يكى ديگر از ويژگيهاى پرواپيشگان و شرط تقوى باشد و درتفسير واژه «اِحْسان»، برخى برآنند كه منظور اين است كه به كسانى نيكى كنى كه در مورد تو بدرفتارى كرده اند؛ چرا كه نيكى به كسانى كه به تو نيكى كرده اند، نوعى داد و ستد و معامله است، نه نيكى و نيكوكارى.

پرتوى از روايات در مورد سخاوت و انفاق

نخستين ارزشى كه آفريدگار هستى آن را از ويژگيهاى اهل بهشت شمرده و مردم را بدان ترغيب فرموده، خصيصه انسانى و اخلاقى بخشندگى و سخاوت است. در اين مورد، روايات ارزنده و انسانسازى نيز رسيده است كه به برخى از آنها نظر مى افكنيم:

1.از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود:

اَلسَّخاءُ شَجَرَةٌ فِى الْجَنَّةِ اَغْصانُها فِى الدُّنْيا مَنْ تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ اَغْصانِها قادَتْهُ اِلَى الْجَنّةِ وَالْبُخْلُ شَجَرَةٌ فِى النّارِ اَغْصانُها فِى الدُّنْيا فَمَنْ تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ اَغْصانِها قادَتْهُ اِلَى النّارِ»(1)

بخشندگى و سخاوت، درخت پرميوه اى است در بهشت كه شاخه و برگ آن تا دنيا گسترش يافته است؛ هركه به شاخه اى از آن درآويزد، او را به بهشت پر طراوت خدا راه مى نمايد و بخل و تنگ چشمى، درختى است از درختهاى دوزخ كه شاخساران آن تا دنيا امتداد يافته است؛ هر كه به شاخه اى از آن چنگ زند، او را به دوزخ راه خواهد نمود.

2. اميرموءمنان عليه السلام فرمود: «اَلْجَنَّةُ دارُ الاَْسْخِياءِ.»(2)

بهشت، خانه و قرارگاه سخاوتمندان است.

3. و نيز فرمود: «اَلسَّخِىُّ قَريبٌ مِنَ اللّهِ قَريبٌ مِنَ الْجَنَّةِ قَريبٌ مِنَ النّاسِ وَ بَعيدٌ

1) كَنْزُ الْعُمّال، ج 6، ص 337، ح 15927.

2) الكافى، ج 4، ص 9. عُيون اَخبار الرِّضا(ع)، ج 2، ص 12.

مِنَ النّارِ وَالبَخيلُ بَعيدٌ مِنَ اللّهِ بَعيدٌ مِنَ الْجَنَّةِ بَعيدٌ مِنَ النّاسِ وَ قَريبٌ مِنَ النّارِ.»(1)

بخشنده، به خدا و بهشت و مردم نزديك و از آتش دوزخ دور است؛ و بخيل، به عكس او، از خدا و بهشت و مردم دور و به آتش دوزخ بسيار نزديك است.

ارزش انسانى و اخلاقى فرو بردن خشم و غضب

آفريدگار هستى در ادامه آيه شريفه ، فروبردن خشم را نيز از ويژگيهاى ديگر بهشتيان و پرواپيشگان عنوان مى سازد.

1. از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: «مَنْ كَظَمَ غَيْظَهُ وَ هُوَ قادِرٌ عَلى اِنْفاذِهِ مَلأََهُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ آمِناً وَ إيماناً.»(2)

هر كه خشم خود را فروبرد در حالى كه مى تواند انتقام بگيرد، خداوند وجود او را در روز رستاخيز، سرشار از شادمانى، امنيّت و ايمان مى سازد.

2. همچنين روايت كرده اند كه فرمود: «كاظِمُ الْغَيْظِ كَضارِبِ السَّيْفِ فى سَبيلِ اللّهِ فى وَجْهِ عَدُوِّهِ.»(3)

فرو برنده خشم همانند كسى است كه با شمشير آخته روياروى دشمنان خدا ايستاده و درراه او شمشير مى زند.

3. و نيز فرمود: «لَيْسَ الشَّديدُ بِالصَّرْعَةِ اِنَّمَا الشَّديدُ الَّذى يَمْلِكُ نَفْسَهُ عِنْدَ الْغَضَبِ ثُمَّ ذَكَرَ:...وَالْعافينَ عَنِ النّاسِ...»(4)

قهرمان آن نيست كه در ميدان كشتى پيروز شود، بلكه كسى است كه به هنگام غضب زمام نفس خويش را به كف داشته باشد و آنگاه اين آيه شريفه را تلاوت كرد كه:«وَالْعافينَ عَنِ النّاسِ...»


1) عُيُون اَخبار الرِّضا(ع)، ج 2، ص 12.

2) المُعجَم الكبير، لِلطَّبَرانى، ص 12.

3) المُعجَمُ الكبير، لِلطَّبَرانى، ص 12.

4) صحيح بُخارى، ج 8، ص 34 و صحيح مُسلم، ج 4، ص 2014.

4. همچنين از آن حضرت است كه: «اِنَّ هؤُلاءِ فى اُمَّتى قَليلٌ اِلاّ مَنْ عَصَمَ اللّهُ.»(1)

اين دسته از مردم، در جامعه و امّت من بسيار اندكند و فقط خدا بايد آنان را مدد رساند؛ امّا در جامعه هاى پيشين شمار آنها بسيار بوده است.

نكته اى ظريف نكته اى ظريف و درسى انسانساز در اين آيه شريفه هست و آن اينكه: «گذشت از لغزشهاى ديگران، اگرچه واجب نيست، بسيار مورد رضاى خداست».

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در اين خصوص فرموده است:

«ما عَفا رَجُلٌ مَظْلَمَةً قَطُّ اِلاّ زادَهُ اللّهُ بِها عِزّاً.»

هيچ انسانى از حقّ خويش در مورد ديگرى نگذشت، جز اينكه خدا به بركت آن عمل انسانى، شكوه و عزّتى به او ارزانى داشت.

نيكوكاران و از پى آن، خداوند از نيكوكاران سخن بميان مى آورد و بروشنى مى فرمايد كه آنان را دوست دارد.

نيكوكار، انسان شايسته اى است كه فقط به خاطر خدا نعمتى خالص به ديگرى مى بخشد و براى خشنودى او كارهاى شايسته انجام مى دهد.

در اين مورد آورده اند كه روزى يكى از كنيزان چهارمين امام نور، با ظرفى، آب بر دست آن بزرگوار مى ريخت كه ظرف آب از دستش افتاد و آب جوشان، دستهاى آن حضرت را سوزاند. امام چهارم سربلند كرد و نگاهى به كنيز انداخت؛ كه آن بنده هوشمند خدا گفت: خداوند مى فرمايد:« وَالْكاظِمينَ الْغَيْظِ». حضرت فرمود: خشم خويش را فرو بردم. گفت: مى فرمايد: « وَالْعافينَ عَنِ النّاسِ» فرمود: گذشت كردم. گفت: مى فرمايد « وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ». فرمود: برو كه تو را در راه خدا آزاد ساختم.


1) تفسير كَشّاف، ج 1، ص 464.

نفى خشونت نسبت به خانواده

وَ الَّذينَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ اِلاَّ اللّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ

و آن ها كه وقتى مرتكب عمل زشتى شوند ، يا به خود ستم كنند ، به ياد خدا مى افتند و براى گناهان خود ، طلب آمرزش مى كنند و كيست جز خدا كه گناهان راببخشد ؟ و بر گناه ، اصرار نمى ورزند ، با اين كه مى دانند. (135 / آل عمران)

شرح آيه از تفسير نمونه

« فاحِشَة » از ماده فُحْش و فَحْشاء به معنى هر عمل بسيار زشت است و انحصار به اعمال منافى عفت ندارد زيرا در اصل به معنى « تجاوز از حدّ » است كه هر گناهى را شامل مى شود .

5- در آيه فوق اشاره به يكى ديگر از صفات پرهيزكاران شده كه « آن ها علاوه بر اوصاف مثبت گذشته اگر مرتكب گناهى شوند به زودى به يادخدا مى افتند و توبه مى كنند و هيچ گاه اصرار بر گناه نمى ورزند ». از تعبيرى كه در اين آيه شده چنين استفاده مى شود كه انسان تا به ياد خدا است مرتكب گناه نمى شود آنگاه مرتكب گناه مى شود كه به كلّى خدا را فراموش كند و غفلت تمام وجود او را فراگيرد ، اما اين فراموش كارى و غفلت در افراد پرهيزكار ديرى نمى پايد ، به زودى به ياد خدا مى افتند و گذشته را جبران مى كنند ، آن ها احساس مى كنند كه هيچ پناهگاهى جز خداندارند و تنها بايد آمرزش گناهان خويش را از او بخواهند . « كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد » ( وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ اِلاَّ اللّهُ ) .

بايد توجّه داشت كه در آيه علاوه بر عنوان فاحشه ، ظلم بر خويشتن نيز ذكر شده « اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ » و فرق ميان اين دو ممكن است اين باشد كه فاحشه اشاره به گناهان كبيره و ظلم بر خويشتن اشاره به گناهان صغيره است. در پايان آيه براى تأكيد مى گويد: « آن ها هرگز با علم و آگاهى بر گناه خويش اصرار نمى ورزند و تكرار گناه نمى كنند » ( وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ). در ذيل اين آيه از امام باقر نقل شده كه فرمود : « اَلاِْصْرارُ اَنْ يَذْنِبَ الذَّنْبَ فَلا يَسْتَغْفِرَ اللّهَ وَ لا يُحَدِّثُ نَفْسَهُ بِتَوْبَةٍ فَذلِكَ الاِْصْرارُ : اصرار بر گناه اين است كه انسان گناهى كند و دنبال آن استغفار ننمايد

و در فكر توبه نباشد اين است اصرار بر گناه » .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«فاحِشَه»: برگرفته از مادّه «فُحْش» به معناى «كار بسيار زننده و زشت» است.

«اِصْرار»: پافشارى بر انديشه يا عقيده يا كارى.

شأن نزول

در شأن نزول آيه مورد بحث دو روايت رسيده است:

1. گروهى از مفسرين آورده اند كه برخى از ايمان آوردگان به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله شرفياب شدند و گفتند: «اى پيامبر خدا! آيا بنى اسرائيل در بارگاه خداوند از ما گرامى ترند كه خدا كيفر گناهانشان را در همين دنيا مى دهد؛ امّا كيفر گناهان ما را به سراى آخرت مى اندازد؟» و اين پرسش بدان جهت بود كه اگر يكى از آنان گناهى مرتكب مى شد، بامدادان كه از خواب برمى خاست، به كيفر گناهش، روى درب خانه اش نقش مى بست كه «گوش و بينى ات بريده باد...» و بدينوسيله رسوا مى شد.

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در پاسخ آنان، به انديشه فرو رفت؛ كه فرشته وحى در رسيد و اين آيه شريفه را آورد؛ و بدين سان، آفريدگار هستى توبه و آمرزش خواهى را بجاى آن رسوايى بزرگى كه كفّاره گناهان بنى اسرائيل در اين جهان بود، براى امّت پيامبر صلى الله عليه و آله مقرّر فرمود.

2. امّا گروهى ديگر آورده اند كه: بانويى به درِ مغازه مردى مسلمان به نام «نَبهان» رفت تا خرما بخرد. فروشنده براى فريب دادن زن گفت: «در خانه يا انبار خويش، خرماى مرغوبترى دارم» و هنگامى كه او را با اين نقشه شوم به خانه برد، دست تجاوز به سوى وى گشود و او را بوسيد. آن زن باشرف و پاكدامن، بر او خروشيد كه: « مرگ بر تو باد! آيا از خدا نمى ترسى؟» فروشنده از نهيب قهرمانانه زن به خود آمد و بشدّت پشيمان شد. زن به سلامت بيرون آمد و آن مرد به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و ضمن اعتراف به گناه، با ندامتى بسيار، راه چاره خواست و آنجا

1) تفسير « عَيّاشى » ، ذيل آيه .

بود كه اين آيه مباركه فرود آمد: وَالَّذينَ اِذا فَعَلُوا...

در آيه مورد بحث مى فرمايد:

«وَالَّذينَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ»

و كسانى كه چون كار زشتى انجام دهند يا به خويشتن ستم روا دارند، به ياد خدا مى افتند و او را با همه وجود ياد مى كنند.

در مفهوم دو واژه «فاحِشَةً» و «ظَلَمُوا»، ديدگاهها متفاوت است:

1.

بعضى نخستين واژه را به مفهوم «عمل منافى با عفّت» گرفته اند و دوّمى را ساير گناهان دانسته اند.

2.

برخى ديگر، واژه نخست را گناهان بزرگ و دوّمى را گناهان كوچك عنوان ساخته اند.

3.

عدّه اى گفته اند: « فاحشه» به هر گناه بزرگى خواه آشكار، خواه نهان اطلاق مى شود.

4.

و پاره اى ديگر، «فاحشه» را به«كار زشت»و«ظلموا»را به«گفتار زشت»تفسير كرده اند.

مقصود از «به ياد خدا افتادن» اين است كه كيفر دردناك خدا و آتش شعله ورى را كه پروردگار براى تبهكاران برافروخته است، بياد آورند؛ از گناه دست بشويند و به زشتى نزديك نشوند.

«فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ»

و براى گناهانشان،از خداوند آمرزش مى خواهند.

منظور اين است كه آنان پس از به فراموشى سپردن خدا و ارتكاب گناه، به خود آيند. پس، آفريدگار هستى اين گروه از انسانها را مى ستايد؛ چرا كه آنان بعد از گمراهى، به راه درست مى گرايند و جمعى برآنند كه آنان مى گويند: بارخدايا! گناهان ما را بيامرز كه ما توبه كننده و پشيمانيم و ديگر گرد گناه نمى گرديم.

«وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ اِلاَّ اللّهُ»

و جز خدا، چه كسى گناهان را مى بخشايد؟

اين جمله از آيه شريفه، نهايت لطف و بخشايش خدا را نشانگر است؛ و مقصود از آن، ترغيب گناهكاران به توبه و بازگشت به سوى خدا و طلب آمرزش و ايجاد حسن ظن در لغزشكاران و برانگيختن اميد و نويد در آنان است.

در اين بيان، خدا به بندگانى كه مرتكب گناه شده اند، مى گويد: از خدايتان پوزش بخواهيد و طلب آمرزش كنيد و جز او چه كسى مى تواند گناهايتان ببخشيد؟

تفاوت بخشش و آمرزش پروردگار با برخى بندگان شايسته و برزگمنش خود اين است كه آنان نيز از لغزشهاى همنوعان خود مى گذرند، امّا گناهانى كه درخور كيفر است، تنها بايد از سوى پروردگار بخشوده شود و اوست كه گناهان كبيره را كه لغزشهاى ما در برابر آنها ناچيز است عفو مى كند.

«وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»

و بر آنچه مرتكب شده اند، دانسته پافشارى نمى كنند.

به عقيده گروهى از مفسّران، منظور از اصرار نورزيدن بر گناه اين است كه بعد از ارتكاب گناه توبه كنند و آمرزش بخواهند. امّا بايد دانست كه مفهوم حقيقى توبه، فقط طلب آمرزش نيست، بلكه بايد همراه با ترك گناه و تحوّل مطلوب اخلاقى و عملى باشد؛ چرا كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ گناهى در صورت تكرار و پافشارى بر آن، ديگر گناه كوچك يا صغيره نيست، همانگونه كه هيچ گناهى هم اگر توبه واقعى از پى آن آيد و گناهكار از آفريدگار هستى آمرزش بخواهد و راه و رسم خويش را اصلاح كند، ديگر گناه كبيره نخواهد بود و مورد عفو قرار مى گيرد. «ابن عبّاس» در تفسير خود مى گويد: پافشارى بر گناه اين است كه انسان به ارتكاب گناه عادت كند و بتدريج توبه و آمرزش خواهى ازخدا را به فراموشى سپارد.

«وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»

در اين مورد نيز ديدگاهها متفاوت است:

1.

به باور گروهى منظور اين است كه اين گناهگاران دانسته و با آگاهى، به گناه دست يازيده و اينك توبه كرده اند و آمرزش خدا را مى خواهند، نه اينكه از روى غفلت و ناآگاهى گناه كرده باشند، چرا كه خداوند چنين كسانى را مى بخشد.

2.

و به عقيده دسته اى ديگر، منظور اين است كه آنان به گناه خويش آگاهند و با اين وصف، چنانچه توبه كنند گناهشان بخشوده مى شود؛ چرا كه در صورت ناآگاهى بر گناه و نداشتن راهى براى آگاهى، به كسى مى مانند كه ندانسته با مادر رضاعى خويش ازدواج كند كه در اين صورت گناهى بر او نيست.

اُولآئِكَ جَزاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها وَ نِعْمَ اَجْرُ الْعامِلينَ

آن هاپاداششان آمرزشِ پروردگار و بهشت هايى است كه اززيردرختانش،نهرهاجارى است جاودانه در آن مى مانند، چه نيكو است پاداش اهل عمل. (136 / آل عمران)

شرح آيه از تفسير نمونه

در حقيقت در اين جا نخست اشاره به مواهب معنوى و « مغفرت » و شستشوى دل و جان و تكامل روحانى شده ، سپس اشاره به مواهب مادّى نموده و در پايان مى گويد: « اين چه پاداش نيكى است براى آن ها كه اهل عمل هستند » ( وَ نِعْمَ اَجْرُ الْعامِلينَ ). نه افراد واداده و تنبل كه هميشه از تعهّدات و مسؤوليّت هاى خويش مى گريزند. (1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اُولئِكَ جَزاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها»

آنانند كه پاداششان بر كارهاى شايسته و توبه و بازگشت به سوى خدا آمرزشى ازجانب پروردگارشان و بوستانهايى است كه از زير درختان آنها جويبارها روان است؛ و آنان در آنجا جاودانه خواهند بود.

«وَ نِعْمَ اَجْرُ الْعامِلينَ»

و پاداش آنان كه عمل شايسته انجام مى دهند، راستى چه نيكو پاداشى است!

اين پاداشها عبارتند از:

1.

بهشت پرطراوت و زيباى خدا؛

2.

انواع پاداشها و آمرزشها؛

3.

بخشايش گناهان و پرده پوشى از بديها.

آرى؛ اينها پاداشهاى شكوهمندى هستند كه از مهر و فزونبخشى خدا سرچشمه مى گيرند؛ چه، چشم پوشى از كيفر گناهان به بركت توبه، مهر و بخششى از سوى خداست، گر چه انسان به بركت توبه از ديدگاه عقل، درخور پاداش مى شود و پروردگاربه توبه وبازگشت به سوى حقّ و عدالت دستورداده است و دستوربه انجام دادن كارهاى شايسته بدون پاداش زيبنده نيست.


1) از آيات موردبحث مى توان در ارتباط با نفى خشونت نسبت به زنان و كودكان و اثبات مهرورزى در خانواده و بازسازى روانى جامعه استفاده كرد (مؤلّف).

چرا غالبا خانواده هاى بى بند و بار در ناز و نعمتند و خانواده هاى با ايمان در سختى و مشقّت

لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذينَ كَفَرُوا فِى الْبِلادِ

رفت و آمد ( پيروزمندانه ) كافران در شهرها، تو را نفريبد. (196 / آل عمران)

مَتاعٌ قَليلٌ ثُمَّ مَأْويهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ

اين متاع ناچيزى است و سپس جايگاهشان دوزخ و چه بد جايگاهى است.

(197/آل عمران)

شرح آيه از تفسير نمونه

سؤالى كه براى جمعى از مسلمانان عصر پيامبر، مطرح بود يك سؤال عمومى و همگانى براى بسيارى از مردم در هر عصر و زمان است ، آن ها غالبا زندگى مرفّه و پرناز و نعمت گردنكشان و طغيانگران و فراعنه و افراد بى بند و بار را ، با زندگى پرمشقّت جمعى از افراد با ايمان مقايسه مى كنند و مى گويند چرا آن ها با آن همه جنايت و آلودگى زندگى مرفّه اى دارند و اين ها با داشتن ايمان و تقوا در سختى به سرمى برند و گاهى اين موضوع در افراد سست ايمان ايجاد شكّ و ترديد مى كند. اين سؤال اگر به دقّت بررسى شود و عوامل مطلب در دو طرف تجزيه و تحليل گردد ، پاسخ هاى روشنى دارد ، كه آيه فوق به بعضى از آن ها اشاره كرده است و با دقّت و مطالعه ، به بعضى ديگر مى توانيم دست يابيم. آيه مى گويد : « رفت و آمد پيروزمندانه كافران درشهرهاى مختلف هرگز تو را نفريبد: لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذينَ كَفَرُوا فِى الْبِلادِ». گرچه مخاطب در آيه شخص پيامبر است ولى روشن است كه منظور عموم مسلمانان مى باشند. در آيه دوّم مى فرمايد : « اين پيروزى ها و درآمدهاى مادّى بى قيد و شرط ، پيروزى هاى زودگذر و اندك اند : مَتاعٌ قَليلٌ ». سپس اضافه مى كند : « و به دنبال اين پيروزى ها عواقب شوم و مسؤوليّت هاى آن دامان آن ها را خواهد گرفت و جايگاهشان دوزخ است چه جايگاه بد و آرامگاه نامناسبى : ثُمَّ مَأْويهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ ». آيه فوق

در حقيقت اشاره به دو نكته مى كند: نخست ، اين كه بسيارى از پيروزى هاى طغيانگران و ستمكاران ابعاد محدودى دارد ، همان طور كه محروميّت ها و ناراحتى هاى بسيارى از افراد با ايمان نيز محدود است ، نمونه زنده اين موضوع را در وضع مسلمانان آغاز اسلام و دشمنان آن ها مى توانيم مشاهده كنيم ، حكومت اسلام چون در آن زمان به شكل نهالى نوخاسته بود و از طرف دشمنان نيرومندى كه همچون طوفان براو مى تاختند تهديدمى شد بسيار پر و بال بسته بود به خصوص اين كه مهاجرت مسلمانان مكّه آن ها را كه در اقليّت بودند به كلّى از هستى ساقط كرده بود و اين وضع ، مخصوص آن ها نبود ، بلكه تمام طرفداران يك انقلاب بنيادى و روحانى در يك جامعه فاسد ، يك دوران محروميّت شديد در پيش خواهند داشت. ولى مى دانيم كه اين وضع زياد طولانى نشد ، حكومت اسلامى ريشه هاى محكمى پيدا كرد و شاخه هاى آن نيرومند و قوى شد ، سيل ثروت به كشور اسلام سرازير شد و دشمنان سرسخت كه در ناز و نعمت بودند به خاك سياه نشستند ، اين همان چيزى است كه با جمله « مَتاعٌ قَليلٌ » در آيه به آن اشاره شده است. ديگر اين كه موفقيّت هاى مادّى جمعى از افراد بى ايمان بر اثر اين است كه در جمع آورى ثروت هيچ گونه قيد و شرطى براى خود قايل نيستند و از هر طريقى خواه مشروع يا نامشروع و حتى با مكيدن خون بينوايان براى خود ثروت اندوزى مى كنند ، در حالى كه مؤمنان براى رعايت اصول حقّ و عدالت محدوديّت هايى دارند و بايد هم داشته باشند ، بنابراين نمى توان حال اين دو را با هم مقايسه كرد ، اين ها احساس مسؤوليّت مى كنند ، درحالى كه آن ها هيچ گونه مسؤوليّتى براى خود احساس نمى كنند و از آن جا كه عالم ، عالم اختيار و آزادى اراده است ، خداوند هر دو دسته را آزاد گذاشته تا سرانجام ، هريك به نتيجه اعمال خود برسند و اين همان است كه در آيه فوق به آن اشاره شده : « ثُمَّ مَأْويهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

همانگونه كه در شأن نزول اشاره شد، اين آيه ها در پاسخ به پرسش جمعى از مسلمانان درمورد راز برخوردارى از ناز و نعمت برخى از شرك گرايان و بيدادپيشگان و محروميّت برخى از ايمان آوردگان فرود آمد، نخست مى فرمايد:

«لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذينَ كَفَرُوا فِى الْبِلادِ»

رفت و آمد كفرگرايان در شهرها و ژستهاى پيروزمندانه و درآمدهاى سرشارشان هرگز تو را نفريبد.

به باور برخى روى سخن در آيه شريفه،با پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله است؛ و به باور برخى ديگر، با تك تك ايمان آوردگان يا انسانهاى حق طلب مى باشد و هشدار مى دهد كه مبادا جنب وجوش كافران و بيداد پيشگان و رفت وآمد آنان در شهرها و سود سرشار و بهره وريشان از ارزشهاى مادى و بازخواست فورى نشدنشان، تو را بفريبد يا مايه حسرت تو شود؛ چرا كه فرجام كار آنان، به دليل انديشه و عقيده منحط و رفتار و كردار بيدادگرانه شان، آتش دوزخ است و به سبب كفرشان هميشه در آنجا ماندگار خواهند بود و كارى كه فرجام آن كيفر دردناك خدا و آتش دوزخ باشد در آن هيچ چيزى نيست.

«مَتاعٌ قَليلٌ ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ»

آرى، اين درآمدها و سودهاى مادّى هرچه باشد، ناچيز است و اين احساس پيروزيها، كوتاه مدّت و زودگذر؛ و آنگاه است كه عواقب بيداد و گمراهى آنان دامنگيرشان مى شود و جايگاهشان دوزخ خواهد بود و راستى كه دوزخ چه بد جايگاه آماده اى است!

لكِنِ الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدينَ فيها نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ ما عِنْدَاللّهِ خَيْرٌ لِلاَْبْرارِ

ولى كسانى كه ( ايمان دارند و ) از پروردگارشان مى پرهيزند، براى آن ها باغ هايى از بهشت است، كه از زير درختانش نهرها جارى است ، هميشه در آن خواهند بود. اين، نخستين پذيرايى است كه از سوى خداوند به آن هامى رسد و آن چه در نزدخداست،براى نيكان بهتراست.

(198 / آل عمران)

شرح آيه از تفسير نمونه

« نُزُل » در لغت به معناى چيزى است كه براى پذيرايى ميهمان آماده مى شود و بعضى گفته اند نخستين چيزى كه به وسيله آن از مهمان پذيرايى مى شود ، همانند شربت يا ميوه اى كه در آغاز ورود براى ميهمان مى آورند. و اما پذيرايى مهم تر و عالى تر همان نعمت هاى روحانى و معنوى است كه در پايان آيه به آن اشاره شده ، مى فرمايد : « آن چه در نزد خداست براى نيكان بهتر است : وَ ما عِنْدَاللّهِ خَيْرٌ لِلاَْبْرارِ » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«غُرُور»: توهّم و پندار خوبى و شادمانى درباره چيزى كه از اينها تهى است.

«مَتاع»: كالا و سودى كه لذّت بخش است؛ و به وسايل لذّت همچون پست و مقام و ثروت و فرزند نيز گفته مى شود.

«مِهاد»: به آنچه كه انسان در آن مسكن مى گزيند و آن را بستر آرامش خود قرار مى دهد، گفته مى شود.

«اَبْرار»: نيكان و بندگان شايسته خدا.

شأن نزول

در شأن نزول سه آيه مورد بحث، روايت كرده اند كه:

بعضى از شرك گرايان عرب كاروانهاى تجارتى داشتند و برخى نيز از راه دادوستد، سود سرشارى بدست آورده و بظاهر غرق در ناز و نعمت بودند. دربرابر اين دو گروه،

ايمان آوردگان به خدا قرار داشتند كه به سبب ايمان و جهاد و هجرت و فداكارى و ايثار، در فشار اقتصادى بسر مى بردند. روزى يكى از مسلمانان با تعمّق در وضعيت دو گروه توحيدگرا و شرك گرا، گفت: «شگفتا كه دشمنان خدا در ناز و نعمت اند و ما در تنگناى فقر و گرسنگى! راز و حكمت اين واقعيت چيست؟» و در اينجا بود كه اين آيه شريفه فرود آمد.

ونيزبرخى آورده اند كه: اين آيه مباركه درمورد زراندوزان يهود فرود آمد؛ چرا كه آنان بيشتر در سير و سفر و تجارت و مال اندوزى بودند و از اين راه ثروت سرشارى گردآورده و به آن مى نازيدند و خدا با نزول اين آيه شريفه، به ايمان آوردگان هشدار داد كه به ثروت و جنب وجوش و بهره ورى ناچيز دنيوى آنان حسرت نخورند.

اين ديگر چه رازى است؟

همانگونه كه در شأن نزول اشاره شد، اين آيه ها در پاسخ به پرسش جمعى از مسلمانان در مورد راز برخوردارى از ناز و نعمت برخى از شرك گرايان و بيدادپيشگان و محروميّت برخى از ايمان آوردگان فرود آمد، نخست مى فرمايد:

«لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذينَ كَفَرُوا فِى الْبِلادِ»

رفت و آمد كفرگرايان در شهرها و ژستهاى پيروزمندانه و درآمدهاى سرشارشان هرگز تو را نفريبد.

به باور برخى روى سخن در آيه شريفه،با پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله است؛ و به باور برخى ديگر، با تك تك ايمان آوردگان يا انسانهاى حق طلب مى باشد و هشدار مى دهد كه مبادا جنب وجوش كافران و بيداد پيشگان و رفت وآمد آنان در شهرها و سود سرشار و بهره وريشان از ارزشهاى مادى و بازخواست فورى نشدنشان، تو را بفريبد يا مايه حسرت تو شود؛ چرا كه فرجام كار آنان، به دليل انديشه و عقيده منحط و رفتار و كردار بيدادگرانه شان، آتش دوزخ است و به سبب كفرشان هميشه در آنجا ماندگار خواهند بود و كارى كه فرجام آن كيفر دردناك خدا و آتش دوزخ باشد در آن هيچ چيزى نيست.

«مَتاعٌ قَليلٌ ثُمَّ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهادُ»

آرى، اين درآمدها و سودهاى مادّى هرچه باشد، ناچيز است و اين احساس پيروزيها، كوتاه مدّت و زودگذر؛ و آنگاه است كه عواقب بيداد و گمراهى آنان دامنگيرشان مى شود و جايگاهشان دوزخ خواهد بود و راستى كه دوزخ چه بد جايگاه آماده اى است!

آنگاه مى افزايد:

«لكِنِ الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ جَنّاتٌ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الْاَنْهارُ خالِدينَ فيها نُزُلاً مِنْ عِنْدِ اللّهِ وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ لِلْاَبْرارِ»

آرى، فرجام تيره و تارى در انتظارِ كفرگرايان است؛ امّا خير وسعادت از آنِ كسانى است كه پرواى پروردگارشان را پيشه خود سازند و ضمن اداى تكاليف و وظايف، از لغزش و گناه دورى جويند. چنين كسانى باغهايى در بهشت خواهند داشت كه از زير درختان آنها جويبارها روان است. اين باغها با آن شكوه و نعمتها و مواهب، نخستين وسيله اى است كه براى پذيرايى و گراميداشت آنان آماده شده است؛ امّا از اين برتر و عظيم تر، پاداش و گراميداشتى است كه نزد خداست و آنچه نزد اوست براى نيكان و شايستگان، از تمامى ارزشهاى مادّى كفرگرايان كه از راه تجارت و سياحت و بيدادگرى و رباخوارگى بدست مى آورند، بهتر و بالاتر است؛ چرا كه نعمتهاى دنيوى فناپذير و زودگذر و نعمتها و مواهب خدا و پاداش او جاودانه است.

«ابن مسعود» در اين مورد گفته است: براى همه انسانها، از شايستگان گرفته تا زشتكاران، مرگ و سراى آخرت بهتر از زندگى اين جهان است؛ زيرا آنچه شايستگان به موجب همين آيه شريفه نزد خدا دارند، بهتر و بالاتر از تمامى ارزشهاى مادّى است و بدكاران و بيدادگران نيز چنانچه بخواهند به زشتكارى خويش ادامه دهند و به راه حق و عدالت باز نگردند و جبران سياهكاريهايشان را نكنند، مرگ برايشان بهتر از اين زندگى است كه هر لحظه گناه آنان سنگين تر و كيفرشان سهمگين تر مى شود.(1)


1) سوره آل عمران، آيه 178.

چهار دستور براى خوشبختى خانواده

يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد ( در برابر مشكلات و هوس ها ) استقامت كنيد و در برابر دشمنان ( نيز، ) پايدار باشيد و از مرزهاى خود، مراقبت كنيد و از خدا بپرهيزيد ، شايد رستگار شويد.

(200 / آل عمران)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين آيه آخرين آيه سوره آل عمران است و محتوى يك برنامه جامع چهار ماده اى كه ضامن سربلندى و پيروزى مسلمين است مى باشد .

1 - نخست روى سخن را به مؤمنان كرده و به اوّلين ماده اين برنامه اشاره مى كند و مى فرمايد: « اى كسانى كه ايمان آورده ايد دربرابر حوادث ايستادگى كنيد : يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا ». صبر و استقامت در برابر مشكلات و هوس ها و حوادث ، در حقيقت ريشه اصلى هرگونه پيروزى مادّى و معنوى را تشكيل مى دهد و هرچه درباره نقش و اهميّت آن در پيشرفت هاى فردى و اجتماعى گفته شود كم است ، اين همان چيزى است كه على در كلمات قصارش آن را به منزله سر در برابر بدن معرفى كرده : « اِنَّ الصَّبْرَ مِنَ الاْيمانِ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ ». خطاب « يا اَيُّهَا » در آيه مى رساند كه اين برنامه همگانى و براى عموم مسلمانان است .

2 - در مرحله دوم قرآن به افراد با ايمان دستور به استقامت در برابر دشمن مى دهدو مى فرمايد:«و در برابردشمنان نيزاستقامت به خرج دهيد: وَ صابِرُوا». «صابِرُوا» از « مُصابَرَه » به معنى صبر و استقامت در برابر صبر و استقامت ديگران است. بنابراين قرآن نخست به افراد با ايمان دستور استقامت مى دهد ، ( كه هرگونه جهاد با نفس و مشكلات زندگى را شامل مى شود ) و در مرحله دوّم دستور به استقامت در برابر دشمن مى دهد و اين خود مى رساند كه تا ملّتى در جهاد با نفس و اصلاح نقاط

ضعف درونى پيروز نشود ، پيروزى او بر دشمن ممكن نيست و بيشتر شكست هاى ما در برابر دشمنان به خاطر شكست هايى است كه در جهاد با نفس و اصلاح نقاط ضعف خود دامن گير ما شده است. ضمنا از دستور « صابِرُوا » استفاده مى شود كه هرقدر دشمن بر استقامت خود بيفزايد ما نيز بايد بر پايدارى و استقامت خود بيفزائيم .

3 - در جمله بعد به مسلمانان دستور آماده باش در برابر دشمن و مراقبت دائم ازمرزها و سرحدّات كشورهاى اسلامى مى دهد و مى فرمايد : « از مرزهاى خود ، مراقبت به عمل آوريد : وَ رابِطُوا ». اين دستور به خاطر آن است كه مسلمانان هرگز گرفتار حملات غافلگيرانه دشمن نشوند و نيز به آن ها دستور آماده باش و مراقبت هميشگى در برابر حملات شيطان و هوس هاى سركش مى دهد ، تا غافلگير نگردند و لذا در بعضى از روايات از على اين جمله به مواظبت و انتظار نمازها يكى بعد از ديگرى تفسير شده است ، زيرا كسى كه با عبادت مستمر و پى درپى دل و جان خود را بيدار مى دارد همچون سربازى است كه در برابر دشمن حالت آماده باش به خود گرفته است. جمله « رابِطُوا » از مادّه « رِباط » گرفته شده و آن در اصل به معنى بستن چيزى درمكانى است ( مانند بستن اسب در يك محل ) و به همين جهت به كاروانسرا « رِباط » مى گويند و « رَبْط قَلْب » به معنى آرامش دل و سكون خاطر است، گويا به محلى بسته شده است و « مُرابَطَة » به معنى مراقبت از مرزها آمده است ، زيرا سربازان و مركب ها و وسايل جنگى را درمحلّ نگاهدارى مى كنند. خلاصه اين كه « مُرابَطَة » معنى وسيعى دارد كه هرگونه آمادگى براى دفاع از خود و جامعه اسلامى را شامل مى شود. درفقه اسلامى نيز در باب جهاد بحثى تحت عنوان « مُرابَطَة » يعنى آمادگى براى حفظ مرزها در برابر هجوم احتمالى دشمن ديده مى شود كه احكام خاصّى براى آن بيان شده است . ( براى كسب اطّلاع بيشتر به كتب فقهى مراجعه شود ). در بعضى از روايات به علماء و دانشمندان نيز «مرابط» گفته شده است امام صادق طبق روايتى مى فرمايد : « عُلَماءُ شيعَتِنا مُرابِطُونَ فِى الثَّغْرِ الَّذى يَلى اِبْليسَ وَ عَفاريتَهُ وَ يَمْنَعُونَهُ عَلىَ الْخُرُوجِ عَنْ ضُعَفاءِ شيعَتِنا وَ عَنْ اَنْ يَتَسَلَّطَ عَلَيْهِمْ اِبْليسُ :

دانشمندان پيروان ما همانند مرزدارانى هستند كه در برابر لشكر ابليس صفّ كشيده اند و از حمله كردن آن ها به افرادى كه قدرت دفاع از خود ندارند جلوگيرى مى كنند » . (1)در ذيل اين حديث مقام و موقعيّت آن ها برتر و بالاتر از افسران و مرزدارانى كه در برابر هجوم دشمنان اسلام پيكار مى كنند شمرده شده است و اين به خاطر آن است كه آن ها نگهبانان عقايد و فرهنگ اسلامند درحالى كه اين ها حافظ مرزهاى جغرافيايى هستند ، مسلما ملّتى كه مرزهاى عقيده اى و فرهنگى او ، مورد حملات دشمن قرار گيرد و نتواند به خوبى از آن دفاع كند در مدت كوتاهى از نظر سياسى و نظامى نيز شكست خواهد خورد .

4 - بالاخره آخرين دستور كه همچون چترى بر همه دستورات سابق سايه مى افكند دستور به پرهيزكارى است : ( وَ اتَّقُوا اللّهَ ). « استقامت » و « مُصابَرَة » و « مُرابَطَة » بايد آميخته با تقوا و پرهيزكارى باشد و از هرگونه خودخواهى و رياكارى و اغراض شخصى به دورگردد. در پايان آيه مى فرمايد: « شما در سايه به كاربستن اين چهار دستور ، مى توانيد رستگار شويد و با تخلّف از آن ها راهى به سوى رستگارى نخواهيد داشت : لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ » .

چرا با وجود علم مطلق خدا در قرآن از كلمه لَعَلَّ ( شايد ) استفاده شده است ؟

گاهى سؤال مى شود چرا در قرآن جمله هايى با كلمه « لَعَلَّ » شروع شده است مانند جمله « لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ : شايد رستگار شويد » « وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ : شايد مشمول رحمت شويد » درحالى كه كلمه « لَعَلَّ » نوعى ترديد را مى رساند كه از مقام خداوند داناى به همه چيز ، دور است ، اين جمله اتّفاقا دست آويزى براى پاره اى از دشمنان اسلام شده و مى گويند اسلام به كسى وعده نجات قطعى نمى دهد و وعده آن آميخته با ترديد است زيرا بسيارى از اين وعده ها با كلمه « لَعَلَّ » شروع شده است .

پاسخ: اتّفاقا اين تعبير يكى از نشانه هاى عظمت و واقع بينى و واقع گويى قرآن


1) « اِحْتِجاج » طبرسى فصل اوّل .

مجيد است زيرا قرآن اين كلمه را در جايى به كار مى برد كه گرفتن نتيجه احتياج به شرايطى دارد كه به وسيله كلمه « لَعَلَّ » اشاره اجمالى به آن شرايط شده است مثلاً سكوت كردن به هنگام شنيدن آيات قرآن و گوش فرا دادن به مضمون آيات به تنهايى كافى نيست كه انسان مشمول رحمت الهى شود بلكه علاوه بر آن ، درك و فهم آيات و به كار بستن آن ها نيز لازم است و لذا قرآن مى گويد: « وَ اِذا قُرِءَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ : هنگامى كه قرآن خوانده مى شود گوش فرادهيد و خاموش باشيد شايد مشمول رحمت شويد ». (1)اگر قرآن مى گفت حتما مشمول رحمت خواهيد بود دور از واقع بينى بود زيرا همان طور كه گفتيم اين موضوع شرايط ديگرى هم دارد ولى هنگامى كه مى گويد « شايد » سهم ساير شرايط محفوظ مانده است ، ولى عدم توجّه به اين حقيقت موجب خرده گيرى بر اين آيات شده و حتّى بعضى از دانشمندان ما نيز معتقد شده اند كه « لَعَلَّ » در اين گونه موارد معنى « شايد » نمى دهد درحالى كه اين سخن نيز يك نوع خلاف ظاهر بدون دليل است (دقّت كنيد). درآيه موردبحث با اين كه اشاره به چهارماده مهم از عالى ترين دستورهاى اسلامى شده باز براى اين كه ازبقيه برنامه هاى سازنده اسلامى غفلت نشود كلمه « لَعَلَّ » را به كاربرده است.


1) ( 204 / اعراف ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«رَبْط»: در اصل به معناى «بستن» است؛ امّا در مورد آنان كه در دژى پناه مى گيرند و از ورود دشمن به درون آن، سرسختانه جلوگيرى مى كنند نيز بكار مى رود و «رِباط» به مفهوم «آماده ساختن و به صف كردن اسبها براى رويارويى با دشمن»بكاررفته است.

چهار عامل موفّقيت

قرآن در اين آيه ايمان آوردگان را مخاطب مى سازد و آنان را به شكيبايى بر انجام وظايف و جهاد در راه حقّ و عدالت فرامى خواند.

«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا»

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! شكيبايى پيشه سازيد و پايدارى ورزيد و مرزها را پاس داريد.

در تفسير آيه شريفه، ديدگاهها متفاوت است:

1. بعضى آن را بدينصورت معنا كرده اند كه «اى ايمان آوردگان! در دين و آيين آسمانى خويش، ثابت قدم باشيد و دربرابر كفرگرايان و بيدادپيشگان پايدارى ورزيد و دربرابر تجاوز و تهاجم آنان، در راه خدا پيكار كنيد». با اين مفهوم روشن آيه شريفه بيانگر اين نكته است كه: در انجام وظايف و پرهيز از گناه و در جهاد برضدّ دشمن، صبور و پايدار باشيد.

گفتنى است كه دو واژه «صابِرُوا» و «رابِطُوا»، از باب مُفاعَلَه اند و بكاررفتن آنها در آيه، نشانگر اين نكته ظريف است كه «شما نيز بايد همانند آنان كه در باطل خويش پايدارى مى ورزند و نيرو و امكانات تجاوز فراهم مى آورند، درراهِ حقّ و عدالت، با قدرت و قوّت بيشتر روياروى آنان بايستيد. درست همانگونه كه در آيه ديگرى به

اين واقعيت تصريح شده است. (1)

2.

برخى ديگر در تفسير اين جمله گفته اند: درراهِ دين باورى و ديندارى و آيين آسمانى خويش شكيبا باشيد و از ميدان خارج نشويد و در راه وعده پيروزى و پاداشى كه به شما در اين راه داده ام، بر پايدارى و استقامت خود درراهِ حق بيفزاييد و براى پيكار با دشمنان خود و دشمنان من نيرو و امكانات دفاعى فراهم كنيد.

3.

پاره اى نيز گفته اند: مفهوم آيه اين است كه: بر جهاد در راه خدا و مشكلات آن شكيبايى ورزيد و براى بجاآوردن نمازها منظّم و يكپارچه و باايمان و اخلاص آماده شويد.

اين ديدگاه از جابر و امير مؤمنان عليه السلام نيز روايت شده است.

همچنين نقل كرده اند كه از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در مورد بهترين كارها پرسيدند، كه فرمود: «اِسْباغُ الْوُضُوءِ فِى السَّبَراتِ، وَ نَقْلُ الاَْقْدامِ اِلَى الْجَماعاتِ، وَ انْتِظارُ الصَّلوةِ بَعْدَ الصَّلوةِ.» وضوى كامل و شايسته در بامدادانِ سرد، شتافتن به نماز جماعت با امام عادل و درستكار و انتظار نمازى ديگر پس از خواندن نمازى كه وقت آن رسيده است.

4. و از پنجمين امام نور نقل كرده اند كه: درراهِ دين، در برابر مشكلات و رنجها شكيبا باشيد، در مقابل دشمن پايدارى ورزيد و براى رويارويى با دشمنان تجاوزكار، نيرو و امكانات دفاعى فراهم كنيد.

«وَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»

و از مخالفت با دستورات خدا پروا كنيد؛ شايد رستگار شويد و به بهشت و نعمتهاى جاودانه آن برسيد.

و جمعى گفته اند: منظور اين است كه «با ترس از كيفر خدا، دستورات او را بكار بنديد و از آنچه هشدار داده است، بپرهيزيد تا پيروز و رستگار شويد و به نجات و كاميابى ابدى پر كشيد».


1) سوره انفال آيه 60.

اين آيه شريفه، همه درسهاى انسانساز را براى فرد و جامعه اى كه در پى زندگى شرافتمندانه است، دربردارد؛ چرا كه:

نخست درسى، شكيبايى در اداى تكاليف و دورى از گناه را طرح مى كند؛

در گام دوّم، به آدمى رهنمود مى دهد كه چگونه دربرابر دشمنان رنگارنگ درونى و برونى پايدارى ورزد و تمامى مراحل جهاد با نفس تا شيطان را بخوبى و با موفّقيت پشت سرنهد؛

در گام سوّم موضوع دفاع از حقوق و رويارويى با دشمنان تجاوزكار و آمادگى در برابر آنها را يادآور مى شود؛

و در گام چهارم، تقوا را، راز همه رستگاريها عنوان مى كند و درس پرواى از خدا مى دهد.

سهم ارث همسران از يكديگر

وَ لَكُمْ نِصْفُ ماتَرَكَ اَزْواجُكُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَاِنْ كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْنَ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصينَ بِها اَوْ دَيْنٍ وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْتُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَاِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّا تَرَكْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِهااَوْ دَيْنٍ وَ اِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً اَوِامْرَأَةٌ وَ لَهُ اَخٌ اَوْ اُخْتٌ فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ فَاِنْ كانُوآا اَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ فَهُمْ شُرَكاآءُ فِى الثُّلُثِ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِهاآ اَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضآارٍّ وَصِيَّةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَليمٌ

و براى شما،نصف ميراث زنانتان است،اگر آن ها فرزندى نداشته باشند و اگر فرزندى داشته باشند، يك چهارم از آن شما است،پس از انجامِ وصيّتى كه كرده اند و اداى دَين (آنها) و براى زنان شما،يك چهارم ميراث شمااست،اگر فرزندى نداشته باشيد و اگر براى شما فرزندى باشد، يك هشتم از آنِ آن هااست، بعد از انجام وصيّتى كه كرده ايد و اداى دين و اگر مردى بوده باشد كه كلاله (خواهر يا برادر)از او ارث مى برد، يا زنى كه برادر يا خواهرى دارد ، سهم هركدام، يك ششم است (اگر برادران و خواهران مادرى باشند) و اگر بيش از يك نفر باشند، آن ها در يك سوم شريكند، پس از انجام وصيّتى كه شده و اداى دين به شرط آن كه (از طريق وصيّت و اقرار به دين،) به آن ها ضرر نزند. اين سفارش خدا است و خدا دانا و بردبار است.(12 / نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين آيه چگونگى ارث زن و شوهر از يكديگر توضيح داده مى شود . قرآن مى گويد : « مرد نيمى از اموال همسر خود را در صورتى كه او فرزندى نداشته باشد به ارث مى برد : وَ لَكُمْ نِصْفُ ما تَرَكَ اَزْواجُكُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ ». ولى اگر فرزند و يا فرزندانى داشته باشد ( حتى اگر از شوهر ديگرى باشد ) شوهر تنها يك چهارم مال را به ارث مى برد ( فَاِنْ كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْنَ ). البتّه اين تقسيم نيز « بعد از پرداخت بدهى هاى همسر و انجام وصيّت هاى مالى اوست : مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصينَ بِها اَوْ دَيْنٍ ». « اما ارث زنان از ثروت شوهران در صورتى كه شوهر فرزندى نداشته باشد

يك چهارم اصل مال است: وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْتُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ». « ولى اگر شوهران فرزندى داشته باشند ( اگرچه اين فرزند از همسر ديگرى باشد ) سهم زنان به يك هشتم مى رسد : فَاِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّا تَرَكْتُمْ ». اين تقسيم نيز همانند تقسيم سابق « بعد از پرداخت بدهكارى هاى شوهر و انجام وصيّت مالى او است : مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِها اَوْ دَيْنٍ ». قابل توجه آن كه سهام شوهران و زنان در صورتى كه شخص ميّت فرزند داشته باشد به نصف تقليل مى يابد و آن براى رعايت حال فرزندان است. و علّت اين كه سهم شوهران دو برابر سهم زنان قرارداده شده همان است كه مشروحا در بحث سابق درباره ارث پسر و دختر گفته شد. توجه به اين نكته نيز لازم است كه سهمى كه براى زنان تعيين شده ( اعم از يك چهارم يايك هشتم ) اختصاص به يك همسر ندارد بلكه اگر مرد همسران متعدّد داشته باشد سهم مذكور بين همه آن ها به طور مساوى تقسيم خواهد شد و ظاهر آيه فوق نيز همين است. سپس حكم ارث برادران و خواهران را بيان مى كند و مى گويد : « اگر مردى از دنيا برود و برادران و خواهران از او ارث ببرند ، يا زنى از دنيا برود و برادر و يا خواهرى داشته باشد هريك از آن ها يك ششم مال را به ارث مى برند : رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً اَوِ امْرَأَةٌ وَ لَهُ اَخٌ اَوْ اُخْتٌ فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ ». اين در صورتى است كه از شخص متوفى يك برادر و يك خواهر باقى بماند . « اما اگر بيش از يكى باشند مجموعا يك ثلث مى برند » يعنى بايد ثلث مال را در ميان خودشان تقسيم كنند (فَاِنْ كانُوا اَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ فَهُمْ شُرَكاءُ فِى الثُّلُثِ). سپس اضافه مى كند : « اين در صورتى است كه وصيّت قبلاً انجام گيرد و ديون از آن خارج شود: مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِهااَوْ دَيْنٍ » . « در حالى كه وصيّت و هم چنين دين جنبه زيان رسانيدن به ورثه نداشته باشد: غَيْرَ مُضارٍّ ». به اين معنى كه بيش از ثلث وصيّت نكند ، زيرا طبق رواياتى كه از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه اهل بيت : وارد شده وصيّت بيش از ثلث « اِضْرار » به ورثه است و نفوذ آن مشروط به رضايت آن ها مى باشد و يا اين كه براى محروم ساختن ورثه و زيان رسانيدن به آن ها اعتراف به ديون و بدهى هايى كند ، در حالى كه بدهكار نباشد. در پايان براى تأكيد مى فرمايد : « اين توصيه اى است الهى كه بايد محترم شمرده شود ، زيرا خداوند به منافع و مصالح شما آگاه است كه اين احكام را مقرّر داشته و نيز از نيّات وصيّت كنندگان آگاه مى باشد ، درعين حال

« حليم » است و كسانى را كه برخلاف فرمان او رفتار مى كنند ، فورا مجازات نمى نمايد: وَصِيَّةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَليمٌ».

ارث برادران و خواهران

در جمله « وَ اِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً » به واژه تازه اى برخورد مى كنيم كه فقط در دو مورد از قرآن ديده مى شود : يكى در آيه مورد بحث و ديگرى درآخرين آيه از همين سوره نساء و آن كلمه « كَلالَةً » است كه در اصل معنى مصدرى دارد و به معنى «كَلال» يعنى از بين رفتن قوّت و توانايى است. (1)ولى بعدا به خواهران و برادرانى كه ازشخص متوفى ارث مى برندگفته شده است و شايدتناسب آن اين باشدكه برادران وخواهران جزو طبقه دوم ارث هستند و تنها بانبودن پدر و مادر و فرزندارث مى برند و چنين كسى كه پدر و مادر و فرزندى ندارد مسلما در رنج است و قدرت و توانايى خويش را از دست داده و لذا به آن ها « كَلالَةً » گفته مى شود و « راغب » در كتاب « مفردات » مى گويد : « كَلالَةً » به كسانى گفته مى شود كه از متوفى ارث مى برند، درحالى كه پدر و مادريا فرزند و فرزند زاده او نيستند. ولى از روايتى كه از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله نقل شده استفاده مى شود كه «كَلالَةً» عنوانى است براى شخصى كه ازدنيا رفته درحالى كه نه پدرى و مادرى دارد و نه فرزند و هيچ مانعى نداردكه عنوان «كَلالَةً» هم بر شخص « متوفى » اطلاق شود و هم بر اين دسته از خويشاوندان (چنان كه در كتاب خود به اين موضوع تصريح كرده است). و اما اين كه چرا قرآن به جاى بردن نام برادر و خواهر ( كَلالَة ) راانتخاب كرده؟ شايد به خاطر اين است كه اين گونه افراد كه نه پدر و مادر دارند و نه فرزندى مراقب باشند كه اموال آن ها به دست كسانى خواهد رسيد كه نشانه ناتوانى او هستند و بنابراين پيش از آن كه ديگران از آن استفاده كنند خودشان آن ها را در موارد ضرورى تر ، و لازم تر ، در راه كمك به نيازمندان و حفظ مصالح اجتماعى صرف كنند.

در اين جا اشاره به چند موضوع لازم است :

1 - آن چه از آيه فوق درباره ارث برادران و خواهران آمده است گرچه ظاهرا


1) در « صِحاحُ اللُّغَةِ » مى خوانيم : « اَلْكَلالَةُ فِى الاَْصْلِ مَصْدَرٌ بِمَعْنَى الْكَلالِ وَ هُوَ ذَهابُ الْقُوَّةِ» .

به طور مطلق است و برادران و خواهران پدر و مادرى و پدرى تنها و مادرى تنها ، را شامل مى شود ، ولى با توجه به آخرين آيه همين سوره ( نساء ) كه تفسير آن به زودى خواهد آمد روشن مى شود كه منظور از اين آيه تنها برادران و خواهران مادرى متوفّى هستند ( آن ها كه فقط از طرف مادر با او ارتباط دارند ) درحالى كه آيه آخر سوره نساء درباره برادران و خواهران پدر و مادرى يا پدرى تنها مى باشد ( شواهد اين موضوع را به خواست خدا در ذيل همان آيه بيان خواهيم داشت ) بنابراين گرچه هر دو آيه بحث از ارث «كلاله» (برادران و خواهران) مى كند و ظاهرا با هم سازگار نيستند اما با دقّت در مضمون دو آيه روشن مى شود كه هركدام درباره يك دسته خاصّ از برادران و خواهران سخن مى گويد و هيچ گونه تضادّى در ميان آن ها نيست .

2- روشن است كه ارث بردن اين طبقه درصورتى است كه وارثى از طبقه اول يعنى پدر و مادر و فرزندان ، در كار نباشد ، گواه اين موضوع آيه «وَ اُولُواالاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْضٍ فىكِتابِ اللّهِ : خويشاوندان بعضى بر بعض ديگر در مقرّرات ارث ترجيح دارند آن ها كه به شخص ميّت نزديك ترند مقدّم هستند» (1)و همچنين اخبار فراوانى كه در اين زمينه وارد شده گواه ديگرى بر تعيين طبقات ارث و ترجيح بعضى بر بعض ديگرمى باشد.

3 - از تعبير « هُمْ شُرَكاءُ فِى الثُّلُثِ : برادران و خواهران مادرى اگر بيش از يك نفر باشند در ثلث مال شريكند » استفاده مى شود كه آن ها يك ثلث رادرميان خود به طور مساوى تقسيم مى كنند و زن و مرد در اين جا هيچ گونه تفاوتى ندارند زيرا مفهوم شركت مطلق مساوى بودن سهام است .

4 - از آيه فوق به خوبى استفاده مى شود كه انسان حقّ ندارد از طريق وصيّت يا اعتراف به بدهى كه بر ذمّه او نيست صحنه سازى بر ضدّ وارثان كند و حقوق آن ها را تضييع نمايد ، او تنها موظّف است ديون واقعى خود را در آخرين فرصت گوشزد نمايد و حقّ دارد وصيّتى عادلانه كه در اخبار حدّ آن مقدار ثلث تعيين شده بنمايد. در روايات پيشوايان اسلام در اين زمينه تعبيرات شديدى ديده مى شود از جمله در


1) ( 75 / انفال ) .

حديثى مى خوانيم : « اِنَّ الضِّرارَ فِى الْوَصِيَّةِ مِنَ الْكَبائِرِ : زيان رسانيدن به ورثه و محروم ساختن آن ها از حقّ مشروعشان به وسيله وصيتّ هاى نابجا از گناهان كبيره اسلام است » . (1)اسلام در حقيقت با اين دستور مى خواهد هم شخص را از قسمتى از اموال خود حتّى بعد از وفات بهره مند سازد و هم وارثان را ، مبادا كينه و عقده اى در دل آن ها به وجود بيايد و پيوند محبّت كه بايد بعد از مرگ هم باقى باشد سست گردد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

ارث همسران از يكديگر

در آيه شريفه آفريدگار هستى، شوهران را مخاطب مى سازد و سهم آنان را از اموال زنانشان و برعكس، سهم زنان را از اموال آنان مشخّص مى كند.

«وَ لَكُمْ نِصْفُ ماتَرَكَ اَزْواجُكُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَهُنَّ وَلَدٌ فَاِنْ كانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْنَ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصينَ بِها اَوْ دَيْنٍ وَ لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمّا تَرَكْتُمْ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ وَلَدٌ فَاِنْ كانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمّا تَرَكْتُمْ مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِها اَوْ دَيْنٍ»

و نيمى از ميراث زنانتان اگر فرزندى نداشته باشند از آنِ شما است؛ امّا اگر فرزند داشته باشند، يك چهارم از دارايى بر جاى مانده از آنِ شما خواهد بود. البته اين، پس از عمل به وصيتى است كه مى كنند يا پرداخت وامى است كه ممكن است برعهده آنان باشد. همچنين يك چهارم از ثروتى كه شما برجاى مى گذاريد اگر فرزندى نداشته باشيد براى آنان است؛ امّا اگر فرزندى داشته باشيد، يك هشتم دارايى برجاى مانده از آنِ آنها خواهد بود؛ و روشن است كه اينها نيز بعد از عمل به وصيتى است كه به آن سفارش مى كنيد يا پرداخت بدهيهايى است كه برعهده داريد.

سهم برادر و خواهر

در ادامه آيه، درمقام بيان ميراث فرزند مادرى برمى آيد و در اين مورد مى فرمايد:

«وَ اِنْ كانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلالَةً اَوِ امْرَاَةٌ وَ لَهُ اَخٌ اَوْ اُخْتٌ فَلِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ »

و اگر مردى از دنيا برود و برادران و خواهران وى از او ارث برند، يا زنى از دنيا


1) « مجمع البيان » .

برود و برادر و يا خواهرى براى او باشد، براى هر كدام از آنان يك ششم دارايى او خواهد بود؛ اين در صورتى است كه ميت يك برادر و يك خواهر داشته باشد امّآ اگر آنان بيشتر باشند يك سوم دارايى بر جاى مانده از او را به ارث مى برند و بايد آن را ميان خود تقسيم نمايند؛ اين نيز پس از عمل به وصيت و پرداخت بدهى ميّت مى باشد و اين عمل به وصيت زمانى خواهد بود كه در وصيت خويش زيانى به حقوق ورثه نرسانده باشد.

در مفهوم واژه «كَلالَه» در آيه شريفه، ديدگاهها متفاوت است:

1- به اعتقاد عدّه اى از مفسّران، «كَلالَه» به ورثه اى كه جز پدر و مادر باشد، گفته مى شود.

2 - جمعى معتقدند كه اين واژه در مورد همه ورثه ها جز پدر بكار مى رود.

3 - دسته اى ديگر برآنند كه اين واژه به معناى كسى است كه از او ارث مى برند.

4 - و مطابق روايات رسيده از امامان نور خواهران و برادران ميّت را «كَلالَه» مى گويند. از متن آيه نيز برادران و خواهران مادرى ميّت دريافت مى شود؛ امّا از آخرين آيه همين سوره مباركه چنين برمى آيد كه «كَلالَه» به خواهران و برادران مادرى و پدرى ميّت يا خواهران و برادران پدرى تنها گفته مى شود. واژه «اَوِ امْرَاَةٌ» در آيه شريفه، عطف به «وَ اِنْ كانَ رَجُلٌ» است؛ به عبارت ديگر، خود ميّت را «كَلالَه» مى گويند و منظور اين است كه «اگر دارايى مردِ «كَلالَه» يا زنِ «كَلالَه»، به ارث رود، ...»؛ امّا به عقيده كسانى كه «كَلالَه» را به معناى «وَرَثه» گرفته اند، تفسير آيه اين است كه: « اگر مردى يا زنى از دنيا برود و پدر و مادر و فرزند نداشته باشد و دارايى او را برادران و خواهران او ارث برند...».

«ابن عُمَر» و برخى ازدانشمندان كوفه نيزآيه را همين گونه تفسير كرده و واژه «كَلالَه» را معادل برادران و خواهران كسى گرفته اند كه خود از دنيا رفته است و وارث طبقه اوّل يعنى پدر و مادر و فرزند ندارد تا از او ارث برند؛ و اينان وارث اومحسوب مى شوند.

روايتى از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله بوسيله «جابر» رسيده است كه اين ديدگاه را تأييد مى كند و آن روايت اين است كه نامبرده مى گويد:

در بستر بيمارى بودم كه پيامبر صلى الله عليه و آله به عيادتم آمد. از او پرسيدم: «اى پيامبر خدا! من ورثه طبقه اوّل ندارم و ورثه ام «كَلالَه» هستند. اينك مرا راه نما كه با دارايى ام چه كنم؟» و اينجا بود كه آيه مورد بحث بر قلب پاك رسول اكرم فرود آمد و موضوع ارث «كَلالَه» را روشن ساخت.

بااين بيان، «كَلالَه»به كسانى گفته مى شود كه ميّت را دربرگرفته و بسان برادران و خواهران به گونه اى او را احاطه كرده اند؛ و طبق اين ديدگاه، به ورثه طبقه اوّل، يعنى پدر و مادر و فرزند ميّت «كَلالَه» نمى گويند، چرا كه اصل خويشاوندى و پيوند، همان پيوند پدر و مادرى از يك سو و پيوند فرزندى از سوى ديگر است و اين دو گروه از دو سو به انسان پيوند مى خورند. امّا جز اين دو گروه، نزديكان ديگر از اصل پيوند خويشاوندى دورند و به همين جهت است كه پيوند برادر و خواهر، نه از نوع پيوند پدرى و مادرى است و نه از نوع ارتباط فرزندى و از راه ولادت؛ و تنها با نبودن اين دو نوع پيوند، اينان انسان را احاطه مى كنند و از او ارث مى برند.

از اين رو اين واژه «كَلالَه» بسان واژه «اِكْليل» به مفهوم «تاج» است كه سر را فرامى گيرد، نه به معناى سر. در آيه شريفه نيز واژه «كَلالَه» به آن نوع پيوند خويشاوندى اطلاق مى شود كه ميّت پدر و مادر و فرزندى كه طبقه اوّل بشمار مى آيند نداشته باشد تا از او ارث برند، درنتيجه دو سوى پيوند خويشاوندى او خالى باشد؛ كه همين خالى بودن دو طرف را «كلاله» گويند و از او به سبك ميراثبرى از «كلاله» ارث مى برند.

«فَاِنْ كانُوا اَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ فَهُمْ شُرَكاءُ فِى الثُّلُثِ»

امّا اگر تعداد برادران و خواهران از يك تن بيشتر باشد، يك سوّم مال به گونه مساوى ميان آنان تقسيم مى شود؛ چرا كه از ديدگاه امّت، خواهران و برادران مادرى در ارث برابرند.

«مِنْ بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصى بِها اَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضارٍّ...»

اين حكم پس از عمل به وصيت ميت و پرداخت بدهى او خواهدبود و عمل به وصيّت نيز زمانى لازم است كه او در وصيت خويش به حقوق ورثه زيانى نرسانده باشد...

درمورد زيان رسان نبودن وصيت، بعضى گفته اند مقصود اين است كه انسان نبايد طورى وصيت كند كه در حال حيات و در آستانه مرگ يا پس از مرگ خويش، به اموال و درنتيجه به ورثه خود زيان برساند و برخى ديگر برآنند كه منظور آيه شريفه اين است كه نبايد به بدهى غيرواقعى اقرار كند تا بدانوسيله به ورثه زيان وارد آورد يا در حال بيمارى و در آستانه مرگ دستور هزينه و تصرّفى در مال بدهد كه چيزى براى ورثه باقى نماند. در روايتى آمده است كه: «اِنَّ الضِّرارَ فِى الْوَصِيَّةِ مِنَ الْكَبائِرِ» زيان رساندن به ورثه با وصيّت، از گناهان بزرگ است.

«وَ اللّهُ عَليمٌ حَليمٌ» و خدا دانا و بردبار است.

آرى؛ او از مصالح بندگانش آگاه است و مقرّراتش درباره ميراث و وصيّت و هر بُعدى از ابعاد زندگى هماره حكيمانه است و نيز ذات پاك او بردبار است و در كيفر گناهكاران شتاب نمى ورزد، بلكه با دادن مهلت به آنان براى جبران و توبه و اصلاح بر آنان منّت مى گذارد.

اشاره اى به مقرّرات ارث

در دو آيه اى كه تفسير آنها گذشت، از مقرّرات ارث و بيانِ سهام ورثه سخن بميان آمد و اصول مربوط به آن ترسيم شد. اينك ما باالهام از روايات رسيده از امامان نور در اين مورد فهرست و فشرده اى از مقرّرات ارث را يادآور مى گرديم كه براى دريافت كامل اين بحث، بايد به كتابهاى فقهى مراجعه كرد.

دو راه ارث برى

انسان از دو راه، در خور دريافت ارث مى گردد كه عبارتند از:

1- راه سبب.

2 - و راه نسب.

راه سبب عبارت است از رابطه همسرى و ولاء؛ ارث زوجيت هميشه با نسب همراه است؛ امّا ارث ولاء در صورتى است كه نسبى موجود نباشد.

نسب بر دو بخش است:

1 - پدر و مادر و كسانى كه با آنان نسبت دارند؛

2 - فرزند،فرزندزادگان و...

عوامل محروميت

سه چيز انسان را از ارث و ارثبرى محروم مى سازد، اين سه عامل محروميت عبارتند از:

1 - كفر، 2 - بردگى، 3 - كشتن كسى كه انسان ازاوارث مى برد.

جز اين سه چيز، هيچ عامل ديگرى نمى تواند پدر و مادر و زن و شوهر را از اصل ارث محروم سازد.

اقسام ورثه

ارث برندگان از دارايى برجاى مانده، سه گروه اند:

1 - فرزند، كه از ارث برى فرزندزاده يا نواده و برادر و خواهرزاده جلوگيرى مى نمايد؛ همچنانكه از ارث بردن خويشاوندان پدر، همانند عمو، عمّه، خاله و دايى جلوگيرى مى كند و نيز از ارث بردن پدر و مادر ميّت در بيشتر از يك ششم مال مانع مى شود، مگر اينكه ميّت يك يا دو دختر داشته باشد كه در اين صورت از آنچه از سهام زياد آمد، سهمى هم به پدر و مادر مى رسد.

2 - پدر و مادر ميّت كه مانع از ارث برى خويشاوندان خويش، همچون برادر، خواهر و پدر و مادر خود مى گردند.

3 - زن و شوهر، از ارث برى ديگران جلوگيرى نمى كنند؛ و فرزندزاده، درصورتِ نبودِ فرزند، جانشين او در ارث مى شود و نقش فرزند را در جلوگيرى از ارث برى ديگران دارد؛ و كسانى كه نزديكترند، از آنان كه دورترند، حقّ تقدّم دارند؛ و نيز فرزند برادر و خواهر در صورتِ نبودِ خودِ آنان، جانشين آنان در ارث مى شود و با پدر بزرگ و مادر بزرگ شريك مى شود.

ميراث نسب

ميراث نسب بر دو نوع است:

1 - به فرض، 2 - به قرابت.

1 - ارث برخاسته از فَرْض: ارثى است كه مقدار آن در قرآن مقرّر گرديده و ثابت

است؛ و كسانى از اين نوع ارث بهره مند مى شوند كه پيوند خويشاونديشان با ميّت يكسان است، بسان دختر يا دخترانى كه با پدر و مادر و يا يكى از آن دو همراه باشند، چرا كه هر يك به طور مستقيم و بيواسطه با ميّت پيوند دارند، از اين رو هرگاه يكى از آنان به تنهايى وارث ميّت شود، همه دارايى برجاى مانده، از آنِ اوست كه، بخشى را به فرض مى برد و بخشى را به قرابت و هر گاه همگى با هم باشند، هريك سهم خويش را مى برد و باقيمانده دارايى نيز به نسبت سهمشان ميان آنان تقسيم مى شود و اگر دارايى بجا مانده به سبب وجود زن يا شوهر از سهام كم بيايد، آن كاهش متوجّه دختر يا دختران مى شود، نه پدر و مادر يا زن و شوهر.

ممكن است در موردى ورثه ميّت تنها از كلاله پدرى، يا مادرى، يا كلاله پدرى و مادرى گردآيند، چرا كه خويشاوندى همه آنان با ميّت يكسان است؛ در اين صورت اگر دارايى بر جاى مانده از سهام آنان زياد آمد، اضافه آن را به كلاله مادرى و پدرى يا پدرى تنها مى دهند، نه به كلاله مادرى تنها.

از سهم زن و شوهر هيچگاه چيزى كم نمى شود؛ بنابر اين، هرگاه كلاله پدرى يا مادرى گردآيند، سهم كلاله مادرى درصورتيكه يك تن باشد، يك ششم و اگر چند تن باشد، يك سوّم است و باقيمانده دارايى ميّت از آنِ «كلاله» پدرى است؛ و با بودن كلاله پدرى و مادرى، كلاله پدرىِ تنها ارث نمى برد.

2 - ارث برخاسته از قَرابَت: و نزديكى آن است كه انسان به تناسب پيوند خويشاوندى با ديگران از آنان ارث برد و كسانى كه به تناسب پيوند و قرابت ارث مى برند، به ترتيب اهميت عبارتند از: پسر و بعد از او فرزند يا فرزندانش كه جانشين وى مى شوند؛ و بايد يادآور شد كه طبقه نخست، هميشه از ارث برى نسل بعد جلوگيرى مى كنند و با بودنِ اين نسل، يا كسى از آنان، ارث به نسل دوّم نمى رسد.

پس از پسر، پدر نيز درصورت نبودن فرزند، به قرابت ارث مى برد و همه دارايى در صورتى كه تنها باشد، به او مى رسد.

بعد از پدر، كسانى چون فرزندِ پدر يا پدرِ پدر، يا عمو و عمّه كه ازجانب پدر با ميّت قرابت مى يابند، ارثشان به قرابت است. بنابراين، پدرِپدر يا برادرى كه فرزندِ

پدر است، در يك رديف قرار مى گيرند؛ همچنين است مادربزرگ كه با خواهر در يك رديف قرار مى گيرد و دارايى برجاى مانده را طبق قانون به نسبت دو بهره براى پسر و يك سهم براى دختر تقسيم مى كنند.

كسانى كه با ميّت دو سبب قرابت دارند، از كسانى كه تنها يك سبب قرابت دارند، مقدّم مى باشند و از ارث برى آنان جلوگيرى مى كنند. فرزندان خواهر و برادر، جاى پدر و مادرشان را مى گيرند و با پدر و مادر در تقسيم ارث شركت مى كنند. به همين ترتيب، جدّ و جدّه گر چه دور باشند و يا خواهران و برادران ميّت و فرزندان آنان در ارث شريك هستند.

از خويشاوندان مادرى، پدربزرگ و مادربزرگِ مادرى و خويشان آنان همانند دايى و خاله، به قرابت ارث مى برند؛ و فرزندان مادر به فرض، نه به قرابت. بنابراين، جدّ و جدّه مادرى با برادر و خواهر مادرى هم سهمند؛ و هرگاه خويشاوندان پدرى و مادرى با هم گردآيند و ازنظر درجه خويشاوندى مساوى باشند، يك سوّم دارايى برجاى مانده براى خويشاوندان مادرى و بقيّه آن براى خويشاوندان پدرى خواهد بود و بهره پسران در تقسيم، دو برابر دختران است.

و هر گاه يكى از خويشاوندان پدرى و مادرى از ديگرى دورتر باشد، آنكه نزديكتر است، مانع ارث برى دورتر مى شود و او را از ارث محروم مى سازد، خواه ازطرف پدر باشد، خواه ازسوى مادر. اين حكم تنها در يك جا استثنا شده و آن زمانى است كه پسرعموى پدرى و مادرى با عموى پدرى جمع شوند كه در اينجا پسرعمو مقدّم بر عمو مى شود و او ارث را مى برد.

اين بود اصول و چهارچوب مقررات ارث، براى دريافت شاخ وبرگهاى بسيار بحث بايد به كتابهاى فقهى مراجعه گردد.

مرد ستون نگهدارنده و چتر محافظ خانواده است

اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساآءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بِعْضٍ وَ بِما اَنْفَقُوا مِنْ اَمْوالِهِمْ فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ وَ اللاّتى تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُواهُنَّ فِى الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَاِنْ اَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً اِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيّا كَبيرا

مردان، سرپرست و نگهبان زنانند ، به خاطر برترى هايى كه خداوند ( از نظر نظام اجتماع ) براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرارداده است و به خاطر انفاق هايى كه از اموالشان ( در مورد زنان ) مى كنند و زنان صالح زنانى هستند كه متواضعند و در غياب ( همسر خود ) اسرار و حقوق او را، در مقابل حقوقى كه خدا براى آنان قرارداده، حفظ مى كنند و ( اما ) آن دسته از زنان را كه از سركشى و مخالفتشان بيم داريد ، پند و اندرز دهيد و ( اگر مؤثر واقع نشد ، ) در بستر ازآن ها دورى نمائيد و ( اگر هيچ راهى جز شدّت عمل ، براى واداركردن آن ها به انجام وظايفشان نبود ، ) آن ها را تنبيه كنيد و اگر ازشما پيروى كردند ، راهى براى تعدّى بر آن ها نجوييد ( بدانيد ) خداوند ، بلند مرتبه و بزرگ است ( و قدرت او، بالاترين قدرت هاست ). (34 / نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« نُشُوز » از « نَشْز » به معنى زمين مرتفع و بلند است و در اين جا كنايه از سركشى و طغيان مى باشد. خانواده يك واحد كوچك اجتماعى است و همانند يك اجتماع بزرگ بايد رهبر و سرپرست واحدى داشته باشد ، زيرا رهبرى و سرپرستى دسته جمعى كه زن و مرد مشتركا آن را به عهده بگيرند مفهومى ندارد و در نتيجه مرد يا زن ، يكى بايد « رئيس » خانواده و ديگرى « معاون » و تحت نظارت او باشد ، قرآن در اين جا تصريح مى كند كه مقام سرپرستى بايد به مرد داده شود . « مردان سرپرست و نگهبان زنان هستند : اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساآءِ ». البتّه مقصود از اين تعبير استبداد و اجحاف و تَعَدّى نيست بلكه منظور رهبرى واحد منظّم با توجّه به مسؤوليّت ها و مشورت هاى لازم است. اين مسأله در دنياى امروز بيش از هر زمان روشن است كه اگر هيئتى ( حتّى يك هيئت دو نفرى ) مأمور انجام كارى شود حتما بايد يكى از آن دو « رئيس » و

ديگرى « معاون يا عضو » باشد وگرنه هرج و مرج در كار آن ها پيدا مى شود ، سرپرستى مرد در خانواده نيز از همين قبيل است. و اين موقعيّت به خاطر وجود خصوصيّاتى در مرد است مانند ترجيح قدرت تفكّر او بر نيروى عاطفه و احساسات ( به عكس زن كه از نيروى سرشار و عواطف بيشتر بهره مند است ) و ديگرى داشتن بنيه و نيروى جسمى بيشتر كه با اوّلى بتواند بينديشد و نقشه طرح كند و با دوّمى بتواند از حريم خانواده خود دفاع نمايد. به علاوه تعهّد او در برابر زن و فرزندان نسبت به پرداختن هزينه هاى زندگى و پرداخت مهر و تأمين زندگى آبرومندانه همسر و فرزند ، اين حقّ را به او مى دهد كه وظيفه سرپرستى به عهده او باشد. البتّه ممكن است زنانى در جهات فوق بر شوهران خود امتياز داشته باشند ولى شايد كرارا گفته ايم كه قوانين به تك تك افراد و نفرات نظر ندارد بلكه نوع و كلّى را درنظر مى گيرد و شكّى نيست كه از نظر كلّى ، مردان نسبت به زنان براى اين كار آمادگى بيشترى دارند، اگرچه زنان نيز وظايفى مى توانند به عهده بگيرند كه اهميّت آن مورد ترديد نيست. جمله بعد اشاره به همين حقيقت است زيرا در قسمت اوّل مى فرمايد : « اين سرپرستى به خاطر تفاوت هايى است كه خداوند از نظر آفرينش ، روى مصلحت نوع بشر ميان آن ها قرارداده » ( بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بِعْضٍ ). در قسمت ديگر مى فرمايد : « و نيز اين سرپرستى به خاطر تعهّداتى است كه مردان در مورد انفاق كردن و پرداخت هاى مالى در برابر زنان و خانواده به عهده دارند » ( وَ بِما اَنْفَقُوا مِنْ اَمْوالِهِمْ ). ولى ناگفته پيدا است كه سپردن اين وظيفه به مردان نه دليل بالاتر بودن شخصيّت انسانى آن ها است و نه سبب امتياز آن ها در جهان ديگر، زيرا آن صرفا بستگى به تقوا و پرهيزكارى دارد ، همان طور كه شخصيّت انسانى يك معاون از يك رئيس ممكن است در جنبه هاى مختلفى بيشتر باشد اما رئيس براى سرپرستى كارى كه به او محوّل شده از معاون شايسته تر است. سپس اضافه مى كند كه زنان در برابر وظايفى كه در خانواده بر عهده دارند به دو دسته اند:

دسته اول : « صالحان و درستكاران و آن ها كسانى هستند كه خاضع و متعهّد دربرابر نظام خانواده مى باشند و نه تنها در حضور شوهر بلكه در غياب او ، حِفْظُ الْغَيْب مى كنند » (فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ). يعنى مرتكب خيانت چه از

نظر مال و چه از نظر ناموس و چه از نظر شخصيّت شوهر و اسرار خانواده در غياب او نمى شوند و در برابر حقوقى كه خداوند براى آن ها قايل شده و با جمله (بِما حَفِظَ اللّهُ) به آن اشاره گرديده وظايف ومسؤوليت هاى خودرابه خوبى انجام مى دهند. بديهى است كه مردان موظفند در برابر اين گونه زنان نهايت احترام و حقّ شناسى را انجام دهند .

شدّت عمل نسبت به زنان متخلّف

دسته دوم : زنانى هستند كه از وظايف خود سرپيچى مى كنند و نشانه هاى ناسازگارى در آن ها ديده مى شود ، مردان در برابر اين گونه زنان وظايف و مسؤوليت هايى دارند كه بايد مرحله به مرحله انجام گردد و در هر صورت مراقب باشند كه از حريم عدالت ، تجاوز نكنند ، اين وظايف به ترتيب زير در آيه بيان شده است : مرحله اول در مورد زنانى است كه نشانه هاى سركشى و عداوت و دشمنى در آن ها آشكار مى گردد كه قرآن از آن ها چنين تعبير مى كند : « زنانى را كه از طغيان و سركشى آن ها مى ترسيد موعظه كنيد و پند و اندرز دهيد » ( وَ اللاّتى تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ ). به اين ترتيب آن ها كه پا از حريم نظام خانوادگى فراتر مى گذارند قبل از هرچيز بايد به وسيله اندرزهاى دوستانه و نتايج سوء اين گونه كارها آنان را به راه آورد و متوجّه مسؤوليّت خود نمود. سپس مى فرمايد : « در صورتى كه اندرزهاى شما سودى نداد ، در بستر از آن ها دورى كنيد » ( وَاهْجُرُواهُنَّ فِى الْمَضاجِعِ ). و با اين عكس العمل و بى اعتنايى و به اصطلاح قهركردن ، عدم رضايت خود را از رفتار آن ها آشكار سازيد شايد همين « واكنش خفيف » در روح آن ها مؤثر گردد. در صورتى كه سركشى و پشت پا زدن به وظايف و مسؤوليت ها از حدّ بگذرد و همچنان در راه قانون شكنى با لجاجت و سرسختى گام بردارند ، نه اندرزها تأثير كند و نه جدا شدن در بستر و كم اعتنايى نفعى بخشد و راهى جز « شدّت عمل » باقى نماند « آن ها را تنبيه بدنى كنيد : وَ اضْرِبُوهُنَّ ». در اين جا اجازه داده شده كه از طريق « تنبيه بدنى » آن ها را به انجام وظايف خويش وادار كنند. ممكن است ايراد كنند كه چگونه اسلام به مردان اجازه داده كه در مورد زن متوسّل به تنبيه بدنى شوند ؟

جواب اين ايراد با توجّه به معنى آيه و رواياتى كه در بيان آن وارد شده و توضيح

آن در كتب فقهى آمده است و همچنين با توضيحاتى كه روانشناسان امروز مى دهند چندان پيچيده نيست زيرا :

اولاً : آيه ، مسأله تنبيه بدنى را در مورد افراد وظيفه نشناسى مجاز شمرده كه هيچ وسيله ديگرى درباره آن ها مفيد واقع نشود و اتّفاقا اين موضوع تازه اى نيست كه منحصر به اسلام باشد ، در تمام قوانين دنيا هنگامى كه طرق مسالمت آميز براى واداركردن افراد به انجام وظيفه ، مؤثر واقع نشود ، متوسّل به خشونت مى شوند ، نه تنها از طريق ضرب بلكه گاهى در موارد خاصى مجازات هايى شديدتر از آن نيز قايل مى شوند كه تا سرحدّ اعدام پيش مى رود .

ثانيا : « تنبيه بدنى » در اين جا همان طور كه در كتب فقهى نيز آمده است ، بايد ملايم و خفيف باشد به طورى كه نه موجب شكستگى و نه مجروح شدن گردد و نه باعث كبودى بدن.

ثالثا : روانكاوان امروز معتقدند كه جمعى از زنان داراى حالتى به نام « مازوشيسم » ( آزار طلبى ) هستند كه اين حالت در آن ها تشديد مى شود تنها راه آرامش آنان تنبيه مختصر بدنى است ، بنابراين ممكن است ناظر به چنين افرادى باشد كه تنبيه خفيف بدنى درمورد آنان جنبه آرام بخشى دارد و يك نوع درمان روانى است. مسلّم است كه اگر يكى از اين مراحل مؤثر واقع شود و زن به انجام وظيفه خود اقدام كند مرد حقّ ندارد بهانه گيرى كرده ، درصدد آزار زن برآيد ، لذا به دنبال اين جمله مى فرمايد: « اگر آن ها اطاعت كنند به آن هاتعدّى نكنيد : فَاِنْ اَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً ». و اگر گفته شود كه نظير اين طغيان و سركشى و تجاوز در مردان نيز ممكن است پديد آيد ، آيا مردان نيز مشمول چنين مجازات هايى خواهند شد؟ در پاسخ مى گويى آرى مردان هم درست همانند زنان در صورت تخلّف از وظايف مجازات مى گردند حتى مجازات بدنى ، منتها چون اين كار غالبا از عهده زنان خارج است حاكم شرع موظّف است كه مردان متخلّف را از طرق مختلفى و حتّى از طريق تعزير ( مجازات بدنى ) به وظايف خود آشنا سازد . داستان مردى كه به همسر خود اجحاف كرده بود و به هيچ قيمت حاضر به تسليم در برابر حقّ نبود و على او را با شدّت عمل و حتّى با تهديد به شمشير وادار به تسليم كرد معروف است. و در پايان مجددا به مردان هشدار مى دهد

كه از موقعيّت سرپرستى خود در خانواده سوء استفاده نكنند و به قدرت خدا كه بالاتر از همه قدرت ها است بينديشند « زيرا خداوند بلند مرتبه و بزرگ است : اِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيّا كَبيرا».

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

شأن نزول

در شأن نزول و داستان فرود آيه مورد بحث سه روايت آمده كه بيانگر يك داستان است و تفاوت در چهره هاست:

1 - برخى آورده اند كه آيه شريفه در مورد مردى به نام «سَعْد بن رَبيع» و همسرش «حبيبه» فرود آمد؛ چرا كه آن دو، كه خاندانشان از يارانِ «مَدَنى» پيامبر بودند، در زندگى مشترك دستخوش كشمكش شدند؛ و آن مرد همسرش را به خاطر سركشى و نافرمانى اش كتك زد. آن زن به همراه پدرش «زيد» نزد پيامبر شكايت برد و آن حضرت پس از رسيدگى، دستور قصاص داد. آنان را براى اجراى دستور بردند كه درست در همان لحظات اين آيه شريفه بر قلب مصفّاى پيامبر فرود آمد و پيامبر پس از تلاوت آيه شريفه فرمود: ما چيزى را خواستيم و خدا دستورى ديگر داد و آنچه خدا مقرر فرموده بهتر است و آن گاه حكم خويش را برداشت.

2 - «كَلْبى» در اين مورد آورده است كه: آيه شريفه در مورد «سَعد» و همسرش «خُولَه» فرود آمد و داستان فرود آن همان گونه است.

3 - برخى ديگر آورده اند كه آيه شريفه درمورد «جميله» و شوهرش «ثابت» فرود آمد؛ و آن گاه داستان فرود آن را همان گونه كه گذشت روايت كرده اند.

مديريت در خانواده

اين آيه شريفه مى فرمايد:

اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما اَنْفَقُوا مِنْ اَمْوالِهِمْ

مردان در نظام خانواده كارگزار و تدبيرگر امور زنانند و سرپرستى و مديريت جامعه كوچك خانواده را به عهده دارند؛ و اين به خاطر تفاوت ها و برترى برخى از انسان ها بر برخى ديگر است كه دستگاه حكيمانه آفرينش بر اساس مصلحت در نظر گرفته است.

راز مديريت مرد

در اين فراز از آيه شريفه، نخستين رمز كارگزار بودن مردان را در جامعه كوچك خانواده بيان مى كند و خاطر نشان مى سازد كه دليل اين كار اين است كه مردان به طور عادى از نظر دانش و خرد و استوارى ديدگاه و تصميم بر كارها، بر زنان برترى دارند؛ و ديگر بدان جهت است كه از دارايى و ثمره تلاش خود، هم به زنان مهريه مى پردازند و هم هزينه خانه و خانواده را تأمين مى كنند.

فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ

به باور برخى از مفسران، منظور اين است كه زنانِ شايسته، فرمانبردار خدا و همسران خويش اند؛ و اين آيه را گواه ديدگاه خود آورده اند كه مى فرمايد:

يا مَرْيَمُ اقْنُتى لِرَبِّكِ...»(1)

هان اى مريم! در زندگى هماره فرمانبردار پروردگار خويش باش!

و نيز، در غياب همسرانشان عفت خويش را پاس مى دارند.

و به باور برخى، حقوق و دارايى و حرمت شوهران را نگاهبانند. به باور ما همه اين مفاهيم در آيه موجود است و هيچ ناسازگارى ميان دو ديدگاه نيست.

و اين پاس داشتن حقوق همسر و عفت خويش از سوى زنان بدان دليل است كه خدا حقوق آنان را كه از جمله آنها پرداخت مهريه و تأمين هزينه زندگى و رفتار عادلانه با آنان است برايشان پاس داشته و همه را بر عهده شوهرانشان نهاده است. برخى بر آنند كه به بركت پاس داشتن خدا از اين حقوق و حدود است كه زنان مى توانند آنها را پاس دارند.

وَاللاّتى تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِى الْمَضاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ

منظور اين است كه: آن زنانى كه شما شوهران از سركشى و حق ناپذيرى شان بيم داريد و به راستى مى ترسيد و مى دانيد كه در انديشه سلطه جويى در جامعه كوچك خانه و خانواده هستند و با شما به ناسازگارى مى پردازند، با مِهر و صفا اندرزشان دهيد؛ و اگر گفت گو و خيرخواهى سود نبخشيد، در بستر و خوابگاه از آنان دورى گزينيد.


1) سوره آل عِمْران، آيه 34.

به باور «سعيدبن جُبَيْر» پيام اين جمله اين است كه از آميزش با آنان خوددارى ورزيد؛ امّا به باور گروهى، از نزديكى و همخوابگى با آنان خوددارى كنيد. در اين صورت روشن مى شود كه آنان از نظر مِهر به شما و ادامه زندگى مشترك چگونه اند؛ اگر به راستى شما و زندگى با شما را دوست دارند، اين جدايى شما بر آنان گران مى آيد و راه عادلانه و رعايت حقوق و حدود را برمى گزينند، وگرنه به دورى گزيدن شما نيز بها نمى دهند. و در روايتى از حضرت باقر عليه السلام دراين مورد رسيده است كه به اين گونه زنان سركش، به هنگام خواب پشت كنيد و توجّه ننماييد؛ به همين مفهوم تفسير شده است.

«فَرّاء» بر آن است كه در آيه شريفه، «بيم از نافرمانى» به مفهوم آگاهى از نافرمانى و سركشى آمده است و واژه خوف گاه به مفهوم علم به كار مى رود.

از«ابن عبّاس» آورده اند كه: زنان را در صورت سركشى با بهره ورى از كتاب خدا اندرز دهيد و به آنان خاطر نشان سازيد كه از خدا بترسند و در قلمرو مقررات نظام خانواده با شما سازگار و فرمانبردار باشند؛ اگر نپذيرفتند، با آنان اندكى درشتى كنيد؛ و اگر سود نبخشيد به گونه اى كه زخم و شكستگى پديد نيايد، آنان را تنبيه نماييد.

و از ششمين امام نور آورده اند كه منظور از تنبيه، زدن با ساقه گياه يا نى است.

فَاِنْ اَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبيلاً

و اگر آنان از سركشى خويش بازگشتند و راه سازگارى و انجام وظايف برگزيدند، ديگر راهى براى زيان رساندن به آنان براى شما نخواهد بود.

به باور برخى منظور اين است كه ديگر هيچ راهى براى دورى گزيدن و يا هشدار وتنبيه نمى ماند. و به باور برخى ديگر، هنگامى كه آنان سرسازگارى و انجام وظايف داشتند، ديگر به ژرفاى جان آنان كار نداشته باشيد و آنان را به مهر و محبت قلبى مكلّف نسازيد.

اِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيًّا كَبيراً به يقين خدا بلند مرتبه و بزرگ است.

او برتر از آن است كه كسى را به كارى فراتر از توان و امكاناتش موظّف سازد.

به باور برخى منظور از بيان دو وصف از اوصاف خدا در آخر آيه شريفه اين است كه به مردان هشدار مى دهد كه مراقب رفتار خويش باشند؛ چرا كه خدا مى تواند زنان را در صورتى كه به آنان ستم كنيد، يارى نمايد وبر شما پيروز سازد. و به بارور برخى منظور اين است كه: هان اى مردان با ايمان! خدا شما را به اندازه توانتان مكلف ساخته است؛ بنابراين شما نيز از زنان چيزى فراتر از توان آنان و مقررات و حقوق خويش نخواهيد.

محكمه صلح خانوادگى

وَ اِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَما مِنْ اَهْلِهِ وَحَكَما مِنْ اَهْلِها اِنْ يُريدا اِصْلاحا يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُمااِنَّ اللّهَ كانَ عَليما خَبيرا

و اگر از جدايى و شكاف ميان آن دو ( همسر ) بيم داشته باشيد ، يك داور از خانواده شوهر و يك داور از خانواده زن انتخاب كنيد ( تا به كار آنان رسيدگى كنند ) . اگر اين دو داور ، تصميم به اصلاح داشته باشند ، خداوند به توافق آن ها كمك مى كند ، زيرا خداوند ، دانا و آگاه است ( و از نيّات همه باخبر است ). (35 / نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين آيه اشاره به مسأله اختلاف و نزاع ميان دو همسر كرده ، مى گويد : « اگر نشانه هاى شكاف و جدايى در ميان دو همسر پيدا شد ( براى بررسى علل و جهات ناسازگارى و فراهم نمودن صلح و سازش ) يك نفر داور و حكم از فاميل مرد انتخاب كنيد » ( وَ اِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَما مِنْ اَهْلِهِ ). و از آن جا كه قضاوت نبايد يك طرفه باشد مى افزايد : « و يك داور و حكم از خانواده زن انتخاب كنيد » ( وَ حَكَما مِنْ اَهْلِها ). سپس مى فرمايد : « اگر اين دو حكم با حسن نيّت و دلسوزى وارد كار شوند و هدفشان اصلاح ميان دو همسر بوده باشد ، خداوند كمك مى كند و به وسيله آنان ميان دو همسر الفت مى دهد » ( اِنْ يُريدا اِصْلاحا يُوَفِّقُ اللّهُ بَيْنَهُما ). و براى اين كه به « حَكَمَيْن » هشدار دهد كه حسن نيّت به خرج دهند در پايان آيه مى فرمايد : « خداوند از نيّت آن ها با خبر و آگاه است » ( اِنَّ اللّهَ كانَ عَليما خَبيرا ). محكمه صلح خانوادگى كه در آيه فوق به آن اشاره شد يكى از شاهكارهاى اسلام است. اين محكمه امتيازاتى دارد كه ساير محاكم فاقد آن هستند ، از جمله :

1- محيط خانواده كانون احساسات و عواطف است و طبعا مقياسى كه در اين محيط بايد به كار رود با مقياس ساير محيط ها متفاوت است ، يعنى همان گونه كه در « دادگاه هاى جنايى » نمى توان با مقياس محبّت و عاطفه كاركرد ، در محيط خانواده نيز نمى توان تنها با مقياس خشك قانون و مقرّرات بى روح گام برداشت ، در اين جا بايد حتى الامكان اختلافات را از طرق عاطفى حل كرد ، لذا دستور مى دهد

كه داوران اين محكمه كسانى باشند كه پيوند خويشاوندى با دو همسر دارند و مى توانند عواطف آن ها را در مسير اصلاح تحريك كنند ، بديهى است اين امتياز تنها در اين محكمه است و ساير محاكم فاقد آن هستند .

2- در محاكم عادى قضايى طرفين دعوا مجبورند براى دفاع از خود ، هرگونه اسرارى كه دارند فاش سازند . مسلّم است كه اگر زن و مرد در برابر افراد بيگانه و اجنبى اسرار زناشويى خود را فاش سازند احساسات يكديگر را آن چنان جريحه دار مى كنند كه اگر با اجبار دادگاه به منزل و خانه بازگردند ، ديگر از آن صميميّت و محبّت سابق خبرى نخواهد بود و همانند دو فرد بيگانه مى شوند كه به حكم اجبار بايد وظايفى را انجام دهند ، اصولاً تجربه نشان داده است كه زن و شوهرى كه راهى آن گونه محاكم شوند ديگر زن و شوهر سابق نيستند. ولى در محكمه صلح فاميلى يا اين گونه مطالب به خاطر شرم حضور مطرح نمى شود و يا اگر بشود چون در برابر آشنايان و محرمان است ، آن اثر سوء را نخواهد داشت .

3- داوران در محاكم معمولى ، در جريان اختلافات غالبا بى تفاوتند و قضيه به هر شكل خاتمه يابد براى آن ها تأثيرى ندارد ، دو همسر به خانه بازگردند ، يا براى هميشه از يكديگر جدا شوند ، براى آن ها فرقى نمى كند. محكمه از بستگان نزديك مرد و زن هستند و جدايى يا صلح آن دو ، در زندگى اين عدّه هم از نظر عاطفى و هم از نظر مسؤوليّت هاى ناشى از آن تأثير دارد و لذا آن ها نهايت كوشش را به خرج مى دهند كه صلح و صميميّت در ميان اين دو برقرار شود و به اصطلاح آب رفته به جوى بازگردد.

4- از همه اين ها گذشته چنين محكمه اى هيچ يك از مشكلات و هزينه هاى سرسام آور و سرگردانى هاى محاكم معمولى را ندارد و بدون هيچ گونه تشريفاتى طرفين مى توانند در كمترين مدّت به مقصود خود نائل شوند. ناگفته روشن است كه حكمين بايد از ميان افرادپخته و باتدبير و آگاه دو فاميل انتخاب شوند. با اين امتيازاتى كه شمرديم معلوم مى شود كه شانس موفقيّت اين محكمه در اصلاح ميان دو همسر به مراتب بيشتر از محاكم ديگر است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

طرح حكيمانه براى ايجاد سازش در خانواده

در آيه شريفه آفريدگار انسان، مردان جامعه را راه نمود كه به هنگام پديدار شدن نشانه هاى سركشى و وظيفه ناشناسى همسرانشان چگونه رفتار كنند؛ اينك در اين آيه راه مى نمايدكه اگر آن تدابيرسودى نبخشيد و خطرجدايى احساس گرديد،چه بايد كرد.

وَ اِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ اَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ اَهْلِها

و اگر نشانه هاى دشمنى و شكاف پديد آمد و از ناسازگارى آن دو بيمناك شديد، داورى از خاندان مرد و داورى نيز از خانواده زن برانگيزيد تا ميان آنان سازش پديد آورند.

در اين مورد كه روى سخن در آيه شريفه با كيست، ديدگاه ها متفاوت است:

1- برخى بر آنند كه مخاطب آيه همان كسى است كه سرپرستى نظام خانواده به عهده اوست.

2- امّا برخى از مفسّران و بيشتر فقها بر اين عقيده اند كه روى سخن با كسى است كه اين كشمكش خانوادگى در برابر او طرح مى گردد و توانايى حلّ آن را دارد. روايات رسيده از حضرت باقر و صادق عليهم السلام نيز بيانگر اين ديدگاه است.

3- به باور پاره اى از مفسران نيز روى سخن با دو عضو اصلى خانواده، يعنى زن و مرد و بستگان نزديك آنان است.

يك پرسش

آيا دو داورى كه براى ايجاد سازش و رفع كشمكش برگزيده مى شوند، در صورت نيافتن راه ادامه زندگى مشترك، مى توانند آن دو را ازهم جدا كنند و به گونه اى شرافمتندانه زن را طلاق بدهند و انحلال خانواده را اعلان كنند؟

پاسخ

از روايات رسيده از امامان نور چنين دريافت مى گردد كه آنان تنها با رضايت زن و مرد مى توانند انحلال خانواده و جدايى زن و مرد را اعلان كنند؛ امّا برخى بر آنند كه مى توانند؛ و روايتى نيز از امير مؤمنان در اين مورد آورده اند. طرفداران اين ديدگاه بر اين عقيده اند كه دو داور از سوى زن و مرد وكالت دارند. بنابر اين در صورت عدم امكان سازش و راه نبودن براى ادامه زندگى مشترك مى توانند جدايى آنان را اعلان كنند.

اِنْ يُريدا اِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُما اِنَّ اللّهَ كانَ عَليماً خَبيراً

به باور برخى منظور اين است كه اگر آن دو داور به راستى در انديشه سازش آن زن و مرد و يافتن راه حلّ مشكل آنان باشند، خداوند ميان آنان سازش پديد مى آورد تا براساس عدالت و مصلحت داورى كنند؛ امّا برخى بر آنند كه اگر دو داور در انديشه ايجاد سازش ميان زن و شوهرش باشند، خدا ميان آن زن و مرد سازش پديد مى آورد و دشمنى و شكاف را از ميان بر مى دارد؛ چرا كه او به نيت هاى قلبى و خواسته هاى آن دو، دانا و به مصالح و منافع خانواده و جامعه آگاه است.

ده دستور درباره حقوق خانوادگى و آداب معاشرت

وَ اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئا وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا وَ بِذِى القُرْبى وَ الْيَتامى وَالْمَساكينِ وَالْجارِ ذِى الْقُرْبى وَ الْجارِالْجُنُبِ وَ الصّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبيلِ وَ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ اِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُورا

و خدا را بپرستيد و هيچ چيز را همتاى او قرار ندهيد و به پدر و مادر ، نيكى كنيد، همچنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و همسايه نزديك و همسايه دور و دوست و همنشين و واماندگان در سفر و بردگانى كه مالك آن ها هستيد ، زيرا خداوند ، كسى را كه متكبّر و فخر فروش است ( و از اداى حقوق ديگران سرباز مى زند، ) دوست نمى دارد. (36 / نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

بايد توجه داشت كه « مُخْتال » از ماده « خِيال » به معنى كسى است كه با يك سلسله « تَخَيُّلات » خود را بزرگ مى پندارد و اگر مى بينيم به اسب « خَيْل » گفته مى شود نيز به خاطر آن است كه هنگام راه رفتن شبيه متكبّران گام برمى دارد و «فَخُور» از ماده «فَخْر» به معين كسى است كه فخرفروشى مى كند ، بنابراين تفاوت ميان اين دو كلمه در اين جا است كه يكى اشاره به تخيّلات كبرآلود ذهنى و ديگرى به اعمال تكبّرآميز خارجى است. آيه فوق يك سلسله از حقوق اسلامى اعم از حقّ خدا و حقوق بندگان و آداب معاشرت بامردم را بيان داشته است و روى هم رفته ، ده دستور از آن استفاده مى شود :

1 - نخست مردم را دعوت به عبادت و بندگى پروردگار و ترك شرك و بت پرستى كه ريشه اصلى تمام برنامه هاى اسلامى است مى كند ، دعوت به توحيد و يگانه پرستى روح را پاك و نيّت را خالص و اراده را قوى و تصميم رابراى انجام هر برنامه مفيدى محكم مى سازد و از آن جا كه آيه بيان يك رشته از حقوق اسلامى است ، قبل از هرچيز اشاره به حقّ خداوند بر مردم كرده است و مى گويد : « خدا را بپرستيد و هيچ چيز را شريك او قرارندهيد : وَ اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئا ».

2 - سپس اشاره به حقّ پدر و مادر كرده و توصيه مى كند كه نسبت به آن ها نيكى

كنيد ( وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا ). حقّ پدر و مادر از مسايلى است كه در قرآن مجيد زياد روى آن تكيّه شده و كمتر موضوعى است كه اين قدر مورد تأكيد واقع شده باشد و در چهار مورد از قرآن ، بعد از توحيد قرار گرفته است .(1)از اين تعبيرهاى مكرّر استفاده مى شود كه ميان اين دو ارتباط و پيوندى است و در حقيقت چنين است چون بزرگ ترين نعمت ، نعمت هستى و حيات است كه در درجه اول از ناحيه خدا است در مراحل بعد به پدر و مادر ارتباط دارد ، زيرا كه فرزند ، بخشى از وجود پدر و مادر است ، بنابراين ترك حقوق پدر و مادر ، هم دوش شرك به خدا است. درباره حقوق پدر و مادر بحث هاى مشروحى داريم كه در ذيل آيات مناسب در سوره اسراء و لقمان به خواست خدا خواهد آمد .

3- سپس دستور به نيكى كردن «نسبت به همه خويشاوندان مى دهد» (وَ بِذِى القُرْبى).

اين موضوع نيز از مسايلى است كه در قرآن تأكيد فراوان درباره آن شده است ، گاهى به عنوان « صله رحم » و گاهى به عنوان « احسان و نيكى » به آن ها ، در واقع اسلام مى خواهد به اين وسيله علاوه بر پيوند وسيعى كه درميان تمام افراد بشر به وجود آورده ، پيوندهاى محكم ترى درميان واحدهاى كوچك تر و متشكّل تر ، به نام « فاميل » و « خانواده » به وجودآورد تا در برابر مشكلات و حوادث يكديگر را يارى دهند و از حقوق هم دفاع كنند .

4- سپس اشاره به حقوق « ايتام » كرده و افراد با ايمان را توصيه به نيكى در حقّ آن ها مى كند ( وَ الْيَتامى ). زيرا در هر اجتماعى بر اثر حوادث گوناگون هميشه كودكان يتيمى وجود دارند كه فراموش كردن آن ها نه فقط وضع آن ها را به خطر مى افكند ، بلكه وضع اجتماع را نيز به خطر مى اندازد ، چون كودكان يتيم اگر بى سرپرست بمانند و يا به اندازه كافى از محبّت اشباع نشوند ، افرادى هرزه ،


1) ( 83 / بقره ) ، ( 151 / انعام ) ، ( 3 / اسراء ) .

خطرناك و جنايت كار بار مى آيند ، بنابراين نيكى در حقّ يتيمان هم نيكى به فرد است هم نيكى به اجتماع .

5- بعد از آن حقوق مستمندان را يادآورى مى كند (وَ الْمَساكينِ). زيرا در يك اجتماع سالم كه عدالت در آن برقرار است نيز افرادى معلول و از كارافتاده و مانند آن وجود خواهند داشت كه فراموش كردن آن ها برخلاف تمام اصول انسانى است و اگر فقر و محروميّت به خاطر انحراف از اصول عدالت اجتماعى دامنگير افراد سالم گردد نيز بايد با آن به مبارزه برخاست .

6- سپس توصيه به « نيكى در حقّ همسايگان نزديك مى كند » ( وَ الْجارِ ذِى الْقُرْبى ).

در اين كه منظور از همسايه نزديك چيست مفسّران احتمالات مختلفى داده اند بعضى معنى آيه را همسايگانى كه جنبه خويشاوندى دارند دانسته اند ، ولى اين تفسير با توجه به اين كه در جمله هاى سابق ، از همين آيه اشاره به حقوق خويشاوندان شده بعيد به نظر مى رسد، بلكه منظور همان نزديكى مكانى است زيرا همسايگان نزديك تر حقوق و احترام بيشترى دارند و يا اين كه منظور همسايگانى است كه از نظر مذهبى و دينى با انسان نزديك باشند.

7- سپس درباره « همسايگان دور سفارش مى كند » (وَ الْجارِ الْجُنُبِ ). و منظور از آن دورى مكانى است ، زيرا طبق پاره اى از روايات تاچهل خانه از چهار طرف همسايه محسوب مى شوند. (1)كه در شهرهاى كوچك تقريبا تمام شهر را در برمى گيرد ( چون اگر خانه هر انسانى را مركز دايره اى فرض كنيم كه شعاع آن از هر طرف چهل خانه باشد ، با يك محاسبه ساده درباره مساحت چنين دايره اى روشن مى شود كه مجموع خانه هاى اطراف آن را تقريبا پنج هزار خانه تشكيل مى دهد كه مسلما شهرهاى كوچك بيش از آن خانه ندارند ). جالب توجه اين كه قرآن در آيه فوق علاوه بر ذكر


1) « نُورُالثَّقَلَيْن » ، جلد 1 ، صفحه 480 .

« همسايگان نزديك » ، تصريح به حقّ « همسايگان دور » كرده است زيرا كلمه همسايه معمولاً مفهوم محدودى دارد و تنها همسايگان نزديك را دربرمى گيرد لذا براى توجه دادن به وسعت مفهوم آن از نظر اسلام راهى جز اين نبوده كه نامى از همسايگان دور نيز صريحا برده شود. و نيز ممكن است منظور از همسايگان دور ، همسايگان غير مسلمان باشد ، زيرا حقّ جِوار ( همسايگى ) در اسلام منحصر به همسايگان مسلمان نيست و غير مسلمان را نيز شامل مى شود . ( مگر آن هايى كه با مسلمانان سرجنگ داشته باشند ). « حقّ جِوار » دراسلام به قدرى اهميّت دارد كه در وصاياى معروف امير مؤمنان مى خوانيم : « ما زالَ ( رَسُولُ اللّهِ ) يُوصى بِهِمْ حَتّى ظَنَنّا اَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ : آنقدر پيامبر صلى الله عليه و آله درباره آن ها سفارش كرد، كه ما فكر كرديم شايد دستور دهد همسايگان از يكديگر ارث ببرند ». اين حديث در منابع معروف اهل تسنن نيز آمده است ، در « تفسير المَنار » و « تفسير قُرْطُبى » از بخارى نيز همين مضمون از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است. در حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه در يكى از روزها سه بار فرمود: «وَاللّهِ لايُؤْمِنُ : به خدا سوگند چنين كسى ايمان ندارد ... » يكى پرسيد : چه كسى ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « اَلَّذى لا يَأْمَنُ جارُهُ بَوائِقَهُ : كسى كه همسايه او از مزاحمت او در امان نيست » .(1)

8- سپس قرآن درباره « كسانى كه با انسان دوستى و مصاحبت دارند ، توصيه مى كند » ( وَ الصّاحِبِ بِالْجَنْبِ ). ولى بايد توجه داشت كه « الصّاحِبِ بِالْجَنْبِ » معناى وسيع ترى از دوست و رفيق دارد و در واقع هركسى راكه به نوعى با انسان نشست و برخاست داشته باشد ، دربرمى گيرد خواه دوست دايمى باشد يا يك دوست موقّت ( همانند كسى كه در اثناء سفر با انسان همنشين مى گردد و اگر مى بينيم كه در پاره اى از روايات « وَالصّاحِبِ بِالْجَنْبِ » به رفيق سفر ( رَفيقُكَ فِى السَّفَرِ ) و يا كسى كه به اميد نفعى سراغ انسان مى آيد ( اَلْمُنْقَطِعُ اِلَيْكَ يَرْجُوْ نَفْعَكَ ) تفسير شده ، منظور


1) « تفسير قُرْطُبى » ، جلد 3 ، صفحه 1754 .

اختصاص به آن ها نيست ، بلكه بيان توسعه مفهوم اين تعبير است كه همه اين موارد را نيز دربرمى گيرد و به اين ترتيب آيه يك دستور جامع و كلّى براى حسن معاشرت نسبت به تمام كسانى كه با انسان ارتباط دارند مى باشد ، اعم از دوستان واقعى و همكاران و همسفران و مراجعان و شاگردان و مشاوران و خدمتگزاران .

9- دسته ديگرى كه در اين جا درباره آن ها سفارش شده ، كسانى هستند كه در سفر و بلاد غربت احتياج پيدا مى كنند (وَابْنِ السَّبيلِ ). با اين كه ممكن است در شهر خود افراد متمكّنى باشند ، در سفر به علّتى وامى مانند و تعبير جالب « ابْنِ السَّبيلِ » ( فرزند راه ) نيز از اين نظر است كه ما نسبت به آن ها هيچ گونه آشنايى نداريم تابتوانيم آن ها را به قبيله يا فاميل ياشخصى نسبت دهيم، تنها به حكم اين كه مسافرانى هستند نيازمند، بايد مورد حمايت قرارگيرند .

10- در آخرين مرحله توصيه به نيكى كردن نسبت به بردگان شده است ( وَ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ ). در حقيقت آيه با حقّ خدا شروع شده و با حقوق بردگان ختم مى گردد ، زيرا اين حقوق از يكديگر جدا نيستند و تنها اين آيه نيست كه در آن درباره بردگان توصيه شده ، بلكه در آيات مختلف ديگر نيز در اين زمينه بحث شده است. ضمنا اسلام برنامه دقيقى براى آزادى تدريجى بردگان تنظيم كرده كه به « آزادى مطلق » آن ها مى انجامد و به خواست خدا در ذيل آيات مناسب ، مشروحا از آن سخن خواهيم گفت. در پايان آيه هشدار مى دهد و مى گويد : « خداوند افراد متكبّر و فخرفروش را دوست نمى دارد » (اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُورا ). به اين ترتيب هركس از فرمان خدا سرپيچى كند و به خاطر تكبّر از رعايت حقوق خويشاوندان و پدر و مادر ، يتيمان ، مسكينان ، ابن السّبيل و دوستان سرباز زند محبوب خدا و مورد لطف او نيست و آن كس كه مشمول لطف او نباشد ، از هر خير و سعادتى محروم است. گواه براين معنى روايتى است كه درذيل اين آيه وارد شده: يكى ازياران پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد : « در محضرش اين آيه را خواندم ، پيامبر صلى الله عليه و آله زشتى تكبّر و نتايج سوء آن رابرشمرد به حدّى كه من گريه كردم ، فرمود : « چرا گريه مى كنى » گفتم : من دوست

دارم لباسم، جالب و زيبا باشد و مى ترسم با همين عمل جزو متكبّران باشم فرمود : « نه تو اهل بهشتى و اين ها علامت تكبّر نيست ، تكبّر آن است كه انسان در مقابل حقّ ، خاضع نباشد و خود را بالاتر از مردم بداند و آن ها را تحقير كند ( و از اداى حقوق آن ها سرباز زند ) ».

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«جار»: همسايه

«جُنُب»: دور

«مُخْتال»: خودخواه، خودبزرگ بين، كسى كه با پندارهاى پوچ و بى اساس براى خويش مقام و موقعيتى مى پندارد كه فاقد آن است.

«فَخُور»: فخرفروش و كسى كه امتيازات و نقاط قوّت خويش را به منظور خودنمايى به رخ ديگران مى كشد و به انگيزه خودبزرگ بينى برمى شمارد؛ امّا به كسى كه گاه نعمت هاى خدا را به خود برمى شمارد و سپاس مى گزارد، سپاسگزار گفته اند.

زنجيره اى از كارهاى شايسته

قرآن پس از سفارش به عدالت و نيكوكارى در مورد يتيمان و توصيه به رعايت ارزش هاى انسانى و اخلاقى در نظام خانواده و ميان دو همسر، اينك به بيان يك سلسله امور معنوى و شمارى از كارهاى شايسته و پسنديده كه از ضروريات زندگى اسلامى و انسانى است پرداخته و در آغاز از توحيدگرايى و يكتاپرستى شروع مى كند و مى فرمايد:

وَاعْبُدُوا اللّهَ وَ لاتُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً

خداى را به يكتايى بپرستيد و او را به شكوه و عظمت ياد كنيد و در عبادت و پرستش، شريكى براى او مگيريد؛ چرا كه پرستش و بندگى تنها در خور اوست كه آفريدگار تواناى جهان و انسان و ارزانى دارنده نعمت هاست.

وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْساناً وَ بِذِى الْقُرْبى وَالْيَتامى وَالْمَساكينِ

و به پدر و مادر، هم خودتان نيكى كنيد و هم ديگران را در مورد آنان جز به نيكى و احترام سفارش نكنيد و به همه نزديكان، يتيمان و بينوايان نيز احسان كنيد و بدانيد كه نيكى واقعى در مورد يتيمان، حراست از حقوق و شئون و تربيت درست آنان است؛ و نيكى به بينوايان اين است كه حقوق آنان را پايمال نسازيد و در رفع گرفتارى و محروميت آنان بكوشيد.

وَالْجارِ ذِى الْقُرْبى وَالْجارِ الجُنُبِ

به باور گروهى منظور از اين دو تعبير، همسايه خويشاوند و بيگانه است؛ امّا به باور برخى منظور همسايه توحيدگرا و غير مسلمان است.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در اين مورد آورده اند كه فرمود:

اَلْجيرانُ ثَلاثَةٌ: جارٍ لَهُ ثَلاثَةُ حُقوقٍ،

حَقُّ الْجِوارِ وَ حَقُّ الْقَرابَةِ وَ حَقُّ الاِْسْلامِ،

وَ جارٍ لَهُ حَقّانِ: حَقُّ الْجِوارِ وَ حَقُّ الاِْسْلامِ؛

وَ جارٍ لَهُ حَقُّ الْجِوارِ، الْمُشْرِكُ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ.(1)

همسايگان انسان سه گروهند: دسته اى از آنان از حقّ همسايگى، خويشاوندى و مسلمانى برخوردارند؛ و دسته اى از حقّ همسايگى و همدينى؛ و گروه سوم تنها از حقّ همسايگى و انسانى، چرا كه خويشاوند يا همدين نيستند.

«زَجّاج» بر اين باور است كه منظور از همسايه نزديك، كسى است كه از نظر مسافت به شما نزديك است و او را مى بينيد و مى شناسيد؛ و همسايه دور به عكس آن است.

در روايت است كه مرز همسايگى تا چهل منزل است؛ و نيز روايت آورده اند كه تا حدود چهل متر است. با اين بيان، به باور ايشان منظور از همسايه نزديك، خويشاوند نيست؛ چرا كه قرآن شريف در مورد خويشاوندان در صدر آيه سفارش فرموده است. امّا ممكن است در پاسخ گفته شود كه خويشاوند در صورتى كه همسايه انسان گرديد،


1) حِلْيَةُ الاَوْلياء، ج 5، ص 207 با اندك تفاوت؛ اَحكامُ القرآن، جَصّاص، ج2، ص 195.

حقّ ديگرى نيز پيدا مى كند. با اين بيان در آيه تكرارى به چشم نمى خورد.

وَالصّاحِبِ بِالْجَنْبِ

و به يار همراه و يا همنشين نيز نيكى كنيد.

در مورد اين فراز، ديدگاه ها متفاوت است:

1- گروهى از جمله «ابن عبّاس» برآنند كه منظور رفيق راه است و نيكى به او برخورد درست و رعايت حقوق و حدود و مواسات با اواست.

2- و گروهى بر اين باورندكه منظور همسر انسان است.

3- پاره اى برآنندكه منظور، كسى است كه به شماروى آورده و انتظار يارى دارد.

4 - و پاره اى نيزمى گويند منظوركارگر و خدمتگزارانسان است. به باورماآيه همه اين ها را در بر مى گيرد و نيكى به همه اينها سفارش شده است.

وَابْنِ السَّبيلِ

در اين مورد برخى بر آنند كه منظور اين است كه به در راه ماندگان نيز نيكى كنيد. و برخى ديگر مى گويند منظور نيكى به ميهمان است.

ابن عبّاس مى گويد: ميهمانى سه روز است و فراتر از آن نيكى است و هر نيكى نيز صدقه است.

«جابر» از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده است كه فرمود: هر نيكوكارى صدقه محسوب مى گردد و يكى از آن نيكى ها اين است كه با برادرت با چهره اى باز روبه رو گردى و آب ظرف خويش را به ظرف او و به سود او بريزى.

وَ مامَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ

و به بردگان خويش نيز نيكى كنيد و با تأمين نيازهاى آنان از واگذار نمودن كارهاى سخت و طاقت فرسا به آنها خوددارى نماييد.

اِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوْراً

و بهوش باشيد كه خدا مردم متكبر و فخرفروش را دوست نمى دارد.

ابن عبّاس مى گويد: دليل بيان دو صفت منفى تكبر و فخرفروشى اين است كه

مردم متكبر و فخرفروش از بستگان و همسايگان نيازمند خويش متنفّرند و با آنان رفتارشايسته ندارند.

گفتنى است كه آيه شريفه در بردارنده همه محتوا و اركان اسلام است و انسان را به سوى ارزش هاى انسانى راه مى نمايد؛ و اگر كسى درباره اين آيه شريفه درست بينديشد، از هر نوع پند و اندرز سخنوران بى نياز است و به علوم و دانش هاى گوناگون دانشوران دست مى يابد.

پرتوى از آيات (1)

در آياتى كه گذشت، قرآن شريف يك سلسله تدابير ظريف و سازنده را براى استحكام و استوارى نظام خانواده و حلّ بحران ها ترسيم مى كند كه اگر به هنگام پديدارشدن نشانه هاى بحران در روابط خانواده و به صدا در آمدن زنگ خطر، اين تدابير به شيوه اى شايسته مورد عمل قرار گيرد، بسيارى از بحران ها و زيان هاى برخاسته از آن به خوبى برطرف شده و يا به صورت شرافتمندانه اى انحلال آن اعلان و به انبوهى از بدبختى ها خطّ پايان خواهد كشيد. اين تدابير عبارتند از:

1- اصل مديريت در جامعه كوچك خانواده

جامعه جهانى از جامعه هاى گوناگون و هر كدام از اين جامعه ها از واحدهاى خانواده پديد آمده اند.

اگر خانواده بزرگ بشرى يا جامعه هاى كوچك تر براى جلوگيرى از هرج و مرج و بى برنامه گى و انحطاط و از هم گسيختگى و پيدايش راه تكامل و پيشرفت، نيازمند به اداره و مديريت وكارگزارند، به همان دليل جامعه كوچك خانه و خانواده نيز براى اوج گرفتن به پرفرازترين قله تكامل مادى و معنوى و اخلاقى و انسانى و مبارزه با آنها و از هم گسيختگى خانواده نيازمند به نظام و مديريت و مدير و معاون و مشاور است.


1) مترجم.

ضرورت مديريت در جهان كنونى به گونه اى روشن است كه پيش از شكل گيرى هر حزب و گروه در هر واحد اقتصادى و اجتماعى و ادارى و خدماتى، نخست به مديريت آن مى انديشند و اميرمؤمنان قرن ها پيش فرمود: «لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ اَميرٍ...»(1)مردم هر جامعه و تمدنى، ناگزير از مديريّت و اداره و كارگزارند.

و نخستين درس اين آيات اين است كه جامعه كوچك خانواده نياز به مديريت و مدير و مشاور و معاون دارد.

2 - مدير و معاون در اين جامعه كوچك

در گام دوم از اين آيات اين پيام را دريافت مى داريم كه ضمن رعايت احترام و حقوق متقابلِ دو ركن اساسى اين جامعه كوچك كه زن و مرد مى باشند و با در نظر گرفتن شرايط جسمى و فكرى و عاطفى هر كدام از يك سو و تعهدات اقتصادى مرد بر تأمين هزينه خانواده و پرداخت مهريه به زن، مناسب ترين و طبيعى ترين راه اين است كه مديريت اين جامعه كوچك را به شايسته ترين و كارآمدترين و لايق ترين آن دو بسپاريم.

با اين بيان اگر مرد شايسته ترين آن دو بود، مديريت را بر اساس شايسته سالارى به مرد بسپاريم و معاونت آن را به زن، تا با به هم پيوستن نيروى بيشتر جسمى و فكرى و قدرت شگرف هنرى و عواطف سرشار و زندگى ساز انسانىِ زن و مرد در نظام خانواده، هم براى آن برنامه و نقشه تكامل ترسيم مى گردد و هم هزينه اين پيشرفت تأمين شود و هم در فراز و نشيب ها به شايستگى از آن دفاع گردد.آرى، اَلرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما اَنْفَقُوا مِنْ اَمْوالِهِمْ...

3- رعايت حقوق متقابل

در هر جامعه اى دو اصل اساسى جدايى ناپذيرند:

1- انجام وظيفه

2 - ايجاد وظيفه


1) نَهْجُ البَلاغَه، خ 40.

هنگامى كه مديريت در نظام خانواده به انجام شايسته وظايف مادى و معنوى و اقتصادى و عاطفى و انسانى خويش قيام كرد و حقوق معاونت را كه در دين، ركن اين جامعه كوچك است پاس داشت، در برابر اين انجام وظيفه براى او تكليف ايجاد مى كند و اين جاست كه حقوق متقابل در خانه و جامعه بشر شكل مى گيرد و از هم گسست ناپذير مى گردد؛ و اين سومين درس در پرتو اين آيات است كه مى فرمايد:

«فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ...».

و زنان شايسته زندگى و درستكار، آنانى هستند كه در برابر حقوقى كه خدا براى آنان مقرر داشته است در برابر مديريت خانه فروتن هستند و نه سركش و ماجراجو و در غياب مردِ خانه يا حضور او، اسرار و حقوق و عفت خويش و آبروى خانواده را پاس مى دارند.

4- راه رويارويى با بحران هاى خانوادگى

هر جامعه اى در فراز و نشيب هاى زندگى ممكن است به آفت ها و بحران هايى گرفتار آيد كه بقا و حيات آن در گرو رويارويى شايسته مديريت و معاونت آن با آفت هاست.

درس ديگرى كه از آيات مورد بحث مى گيريم اين است كه در صورت بروز نشانه هاى بحران و سركشى زن يا مرد و پايمال ساختن حقوق و ناديده گرفتن وظايف چه بايد كرد؟

اينك در اين جا چگونگى رويارويى مرحله به مرحله با قانون شكنى زن يا معاونت نظام خانواده طرح مى گردد كه به ترتيب عبارتند از:

1- اندرز وگفت گوى شايسته و انسانى براى حلّ مشكل.

2- مبارزه منفى و قطع رابطه محدود.

3 - و آخرين راه براى مديريت، اندكى «شدت عمل» با رعايت همه مقررات انسانى.

4 - و پس از آن مراجعه به محكمه خانوادگى و فاميلى تا داورى نمايند و راه ادامه زندگى مشترك و نظام خانواده را ارائه و موانع همكارى را بر طرف يا انحلال آن را اعلان كنند.

بُخل، آفت اخلاقى خانواده است

اَلَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما اتيهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اَعْتَدْنا لِلْكافِرينَ عَذابا مُهينا

آن ها كسانى هستند كه بخل مى ورزند و مردم را به بخل دعوت مى كنند و آن چه را كه خداوند از فضل ( و رحمت ) خود به آن ها داده ، كتمان مى نمايند . ( اين عمل ، در حقيقت از كفرشان سرچشمه گرفته ) و ما براى كافران، عذاب خواركننده اى آماده كرده ايم. (37 / نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« بُخْل » غالبا از كفر سرچشمه مى گيرد ، زيرا افراد بخيل ، در واقع ايمان كامل به مواهب بى پايان پروردگار و وعده هاى او نسبت به نيكوكاران ندارند ، فكر مى كنند كمك به ديگران آن ها را بيچاره خواهد كرد. و اين كه مى گويد : عذاب آن ها خواركننده است براى اين است كه جزاى « تَكَبُّر » و « خودبرتربينى » را از اين راه ببينند. ضمنا بايد توجه داشت كه بخل منحصر به امور مالى نيست ، بلكه گرفتگى در هر نوع موهبت الهى را شامل مى شود، بسيارند كسانى كه در امور مالى بخيل نيستند ولى در علم و دانش و مسايل ديگرى از اين قبيل بخل مى ورزند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«بُخْل»: اين واژه اسم ذَمّ است و به مفهوم سختى در بخشش و سرباز زدن از اعطاى چيزى است كه بخشيدن آن لازم است؛ و در مورد كسى به كار مى رود كه كارش گناهى بزرگ است. پاره اى نيز برآنند كه به معناى سرباز زدن از چيزى است كه منع آن بى ثمر و اعطاى آن نيز بدون زيان است.

واژه «شُحّ» نيز به مفهوم «بُخْل» است و هر دو در برابر جود و بخشش قرار دارند. به بيان على بن عيسى، بخل، منع از بخشش است؛ چرا كه طبيعت بخيل از آن رنج مى برد و جود، بذل احسان است؛ چرا كه انسان بخشنده از بخشش رنج نمى برد كه شادمان مى گردد.

در اين آيه شريفه به يكى از خصلت هاى نكوهيده و بازدارنده مى پردازد و به كسانى كه دچار اين آفت هستند هشدار مى دهد كه:

اَلَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ

همان كسانى كه خود بخل مى ورزند و مردم را نيز به اين كار زشت وامى دارند و آنچه را خدا از فزون بخشى خود به آنان ارزانى داشته است پوشيده مى دارند؛ و اشاره مى كند كه ما براى كفرگرايان عذابى خفّت آور فراهم ساخته ايم.

به بارو گروهى از مفسّران منظورِ آيه شريفه كسانى هستند كه از پرداخت حقوق مالى خويش سرباز مى زنند و ديگران را نيز باز مى دارند؛ امّا به باور برخى ديگر، منظور كسانى هستند كه از بيان اوصاف و نشانه هايى كه از پيامبر اسلام شناخته اند، بخل مى ورزند و ياران پيامبر را نيز به آن وسوسه مى كنند.

وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ

و آنچه را كه خدا از فزون بخشى خود به آنان ارزانى داشته است پوشيده مى دارند.

برخى از مفسران در تفسير اين فراز مى گويند: منظور اين است كه آنان مى كوشند تا با پنهان ساختن نعمت ها و امكانات اقتصادى كه خدا به آنان ارزانى داشته است، براى خصلت نكوهيده «بُخْل» خويش بهانه و عذرى بيابند. برخى نيز برآنند كه آنان آگاهى خويش در مورد پيامبر اسلام و حقّانيت دعوت و بعثت او را پوشيده مى دارند.

به باور ما، آيه شريفه از هر نوع بخل و خست و بخل ورزى هشدار مى دهد؛ خواه در امور مادّى و اقتصادى باشد، يا علمى و بهره دهى معنوى. با اين بيان، هر كس از اداى آنچه بر عهده اوست سرباز زند و مردم را از انجام آنها باز دارد و حقايق و فضايل و ارزش هاى كسى را كتمان كند در خور نكوهش است.

در روايت است كه خداى بخشاينده هرگاه به كسى نعمتى ارزانى داشت، دوست دارد آثار نعمت خويش را در زندگى او بنگرد.

وَاعْتَدْنا لِلْكافِرينَ عَذاباً مُهيناً.

و ما براى كسانى كه نعمت هاى خدا را با كتمان حقايق انكار مى كنند و يا به خود و هوشمندى خويشتن نسبت مى دهند، عذابى خفّت آور آماده ساخته ايم؛ عذابى كه مايه خوارى و رسوايى و باعث اهانت به آنان مى شود؛ و اين دستاورد خود آنان است.

لزوم ترويج فرهنگ امانتدارى و عدالت ورزى در خانواده و اجتماع

اِنَ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ اَنْ تُؤَدُّواالاَْماناتِ اِلىاَهْلِها وَ اِذاحَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ اَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ اِنَّ اللّهَ نِعِمّايَعِظُكُمْ بِهِ اِنَّ اللّهَ كانَ سَميعا بَصيرا

خداوند به شما فرمان مى دهد كه امانت ها را به صاحبانش بدهيد و هنگامى كه ميان مردم داورى مى كنيد ، به عدالت داورى كنيد خداوند ، اندرزهاى خوبى به شما مى دهد، خداوند شنوا و بيناست. (58 / نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

آيه فوق گرچه همانند بسيارى از آيات در موردخاصّى نازل شده ولى بديهى است يك حكم عمومى و همگانى ازآن استفاده مى شود و صريحا مى گويد «خداوند به شما فرمان مى دهدكه امانت هارا به صاحبان آن ها بدهيد: «اِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ اَنْ تُؤَدُّوا الاَْماناتِ اِلى اَهْلِها ». روشن است امانت معنى وسيعى دارد و هرگونه سرمايه مادّى و معنوى را شامل مى شود و هرمسلمانى طبق صريح اين آيه، وظيفه دارد كه در هيچ امانتى نسبت به هيچ كس ( بدون استثناء ) خيانت نكند، خواه صاحب امانت، مسلمان باشد، يا غير مسلمان و اين در واقع يكى از مواد « اعلاميه حقوق بشر در اسلام » است كه تمام انسان ها دربرابر آن يكسانند، قابل توجّه اين كه در شأن نزول آيه فوق ، امانت تنها يك امانت مادّى نبود و طرف آن هم يك نفر مشرك بود.

عدالت در حكميّت و داورى

درقسمت دوّم آيه، اشاره به دستورمهم ديگرى شده و آن مسأله «عدالت درحكومت» است. آيه مى گويد : « خداوند نيز به شما فرمان داده كه به هنگامى كه ميان مردم قضاوت و حكومت مى كنيد ، از روى عدالت حكم كنيد : وَ اِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ اَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ ». سپس براى تأكيد اين دو فرمان مهم مى گويد : « خداوند پند و اندرزهاى خوبى به شما مى دهد : اِنَّ اللّهَ نِعِمّا يَعِظُكُمْ بِهِ ». باز تأكيد مى كند و مى گويد : « در هر حال خدا مراقب اعمال شما است ، هم سخنان شما رامى شنود و هم كارهاى

شما را مى بيند : اِنَّ اللّهَ كانَ سَميعا بَصيرا ». اين قانون نيز ، يك قانون كلّى و عمومى است و هر نوع داورى و حكومت را چه در امور بزرگ و چه در امور كوچك بوده باشد شامل مى شود، تا آن جا كه در احاديث اسلامى مى خوانيم : روزى دو كودك خردسال، هركدام خطى نوشته بود و براى داورى در ميان آن ها و انتخاب بهترين خط به حضور امام حسن رسيدند، على كه ناظر اين صحنه بود فورا به فرزندش گفت: « يا بُنَىَّ انْظُرْ كَيْفَ تَحْكُمُ فَاِنَّ هذا حُكْمٌ وَ اللّهُ سائِلُكَ عَنْهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ : فرزندم ! درست دقّت كن ، چگونه داورى مى كنى ، زيرا اين خود يك نوع قضاوت است و خداوند در روز قيامت درباره آن از تو سؤال مى كند » .(1)اين دو قانون مهم اسلامى ( حفظ امانت و عدالت در حكومت ) زيربناى يك جامعه سالم انسانى است و هيچ جامعه اى خواه مادّى يا الهى بدون اجراى اين دو اصل ، سامان نمى يابد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«تُؤَدُّوا»: ادا كنيد، بازپس دهيد.

«سَميع»: شنوا.

«بَصير»: بينا.

امانتدارى و دادگرى

در اين آيه شريفه خداى پر مهر مردم را به اداى امانت ها فرمان مى دهد و مى فرمايد:

اِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ اَنْ تُوءَدُّوا الاَْماناتِ اِلى اَهْلِها

در تفسير اين فراز از آيه شريفه ديدگاه ها يكسان نيست:

1 به باور بيشتر مفسّران، منظور آيه شريفه اين است كه هر نوع امانت دينى يا حقوقى، مردمى و يا خدايى، اقتصادى، اجتماعى يا سياسى، مادّى يا


1) « مجمع البيان » ، جلد 3 ، صفحه 64 .

معنوى كه به عنوان امانت به شما سپرده شد، آن را باز پس دهيد و رعايت امانت كنيد. از دو امام نور حضرت باقر و صادق عليهم السلام - كه درود خداى بر آنان باد نيز اين ديدگاه روايت شده است.

2- اما گروهى ديگر بر اين باورند كه منظور آيه شريفه مديريت جامعه است و روى سخن نيز با زمامداران است كه بايد حقوق مردم را رعايت نمايند و با گفتار و عملكرد شايسته، آنان را به راه دين خدا برند.

از پنجمين و ششمين امام نور نيز اين ديدگاه روايت شده و فرموده اند كه: خدا هر يك از امامان راستين را موظّف ساخت كه تدبير امور دين و دنياى مردم را به امام پس از خويش سپارند.

ادامه آيه شريفه اين ديدگاه را تأييد مى كند كه مى فرمايد: «وَ اِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ اَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ...».(1)

و نيز از پيشوايان راستين روايت است كه: دو آيه در قرآن است كه يكى بيانگر حقوق ماست و ديگرى روشنگر حقوق شما مردم؛ و آن گاه به تلاوت همين دو آيه پرداختند.

به باور ما اين ديدگاه در درون همان ديدگاه نخست گنجانيده شده است؛ چرا كه از جمله امانت هاى بزرگ خدا امامان راستين هستند؛ به همين دليل است كه حضرت باقر عليه السلام فرمود:

«اِنَّ اَداءَ الصَّلوةِ وَ الزَّكوةِ و الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ مِنَ الأَْمانَةِ...».

خواندن نماز، پرداخت حقوق مالى، گرفتن روزه و انجام حج از جمله اداى امانت هاست؛ و نيز از جمله اداى امانت، فرمانى است كه به زمامداران در مورد پخش عادلانه درآمدها و صدقات و غنايم و ديگر منابع ملّى كه حقوق مردم در آنهاست، داده شده است.


1) سوره نِساء، آيه 59.

آرى ، خدا موضوع امانت و امانتدارى را تا آن جا بزرگ و پراهميت شمرده است كه به خيانتكاران اين گونه هشدار مى دهد: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الاَْعْيُنِ...»(1)خدا نگاه هاى خائنانه و دزدانه را مى داند و از آنها آگاه است.

و اين گونه آنان را بر حذر مى دارد: «... وَ لا تَخُونُوا اللّهَ و الرَّسولَ...»(2)... به خدا و پيام آورش خيانت نكنيد...

و از امانتداران اين گونه تجليل مى كند: «وَ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِ مَنْ اِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ اِلَيْكَ...».(3)

و از پيروان كتاب هاى آسمانى كسى است كه اگر مال بسيارى را به او به امانت سپارى آن را به تو بر مى گرداند...

3- پاره اى از دانشمندان نيز در تفسير آيه مى گويند: در آيه شريفه روى سخن با پيامبر گرامى است و به آن حضرت دستور مى دهد كه كليد كعبه را كه در روز فتح مكه از كليددار آن، «عُثمان بن طَلْحه» براى پاكسازى خانه ازبت ها گرفته بود، به او باز پس دهد؛ چرا كه پيامبر در اين انديشه بود كه «عبّاس» را كليد دار كعبه سازد تا او افزون بر پرده دارى كعبه و سيراب ساختن زائران، اين كار را نيز به عهده گيرد.

به باور ما اين ديدگاه گرچه درست به نظر مى رسد و روايتى هم آن را تأييد مى كند، اما دو ديدگاه گذشته بهتر و استوارترند؛ چرا كه اگر فرمانى جهان شمول و بامفهوم گسترده در موردى ويژه صادر گرديد، نبايد آن را در مورد خاص خود محدود ساخت، بلكه بايد به مفهوم گسترده و جهان شمول آن عمل كرد.

وَ اِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ اَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ

اين فراز از آيه شريفه به زمامداران عصرها و نسل ها و مديران و داوران و دستگاه هاى قضايى فرمان مى دهد كه در ميان جامعه بر اساس دادگرى


1) سوره مؤمن، آيه 19.

2) سوره اَنْفال، آيه 27.

3) سوره آل عِمْران، آيه 75.

و عدالت حكم كنند.

نظير اين آيه شريفه در قرآن كه مردم را به عدل و انصاف فراخوانده بسيار است؛ براى نمونه مى فرمايد:

«يا داوُدُ اِنّا جَعَلْناكَ خَليفةً فِى الأَْرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ...»(1)

هان اى داود! ما تو را در روى زمين به خلافت برگزيديم، پس ميان مردم بر اساس حقّ و عدالت داورى كن!

و از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه به اميرمؤمنان فرمود: على جان! ميان دو تن كه نزدت به داورى مى آيند، در نگاه و گفتارت برابرى را رعايت كن!

«سَوِّ بَيْنَ الْخَصْمَيْنِ فى لَحْظِكَ و لَفْظِكَ».(2)

و نيز در روايت آمده است كه دو كودك نوشته خويشتن را نزد امام حسن عليه السلام بردند تا بهترين را برگزيند. هنگامى كه اميرمؤمنان از موضوع آگاه شد، به حضرت مجتبى فرمود:«پسرم!درموردداورى خويش نيك بينديش، چراكه خدا در روزرستاخيزاز همين حكم نيز تو را بازخواست خواهد كرد.»

يا بُنَىَّ انْظُرْ كَيْفَ تَحْكُمُ فَاِنَّ هذا وَ اللّهِ سائِلُكَ عنهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ.

و در بخش پايانى آيه مى فرمايد:

اِنَّ اللّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ اِنَّ اللّهَ كانَ سَميعاً بَصيراً

اين فراز از آيه شريفه روشن مى سازد كه فرمان خدا و اندرز او در مورد اداى امانت و هشدار از خيانت و نيز فرمان او به رعايت عدل و داد به سود شما و جامعه شماست.

پاره اى نيز گفته اند كه منظور از «موعظه» دعوت به نيكى ها و ارزش ها و هشدار از ضدّ ارزش هاست.

و خدا به همه شنيدنى ها، شنوا و به همه ديدنى ها بيناست. پاره اى نيز برآنند كه: خدا به گفتار و عملكرد شما دانا و آگاه است.

يادآورى مى گردد كه آمدن واژه «كان» در اين موارد نشانگر آن است كه خدا هماره شنوا و دانا بوده و هست و خواهد بود.


1) سوره ص، آيه 26.

2) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 248.

نارسايى هاى خانوادگى حاصل عملكرد اعضاى خانواده است آن را به خدا نسبت ندهيد

ماآ اَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَ ماآ اَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَ اَرْسَلْناكَ لِلنّاسِ رَسُولاً وَ كَفى بِاللّهِ شَهيدا

آن چه از نيكى ها به تو مى رسد از ناحيه خدا است و آن چه از بدى به تو مى رسد از ناحيه خود تو است و ماتورابه عنوان رسول براى مردم فرستاديم و گواهى خدا در اين باره كافىاست.(79/نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« مُشَيَّدَة » در اصل از ماده « شيد » به معنى گچ و مواد محكم ديگرى است كه براى استحكام بنا در آن به كار مى برند و از آن جاكه در آن عصر و زمان معمولاً محكم ترين ماده براى استحكام بنا گچ بوده بيشتر به اين مادّه اطلاق مى شده است ، بنابراين «بُرُوجٍ مُشَيَّدَة» به معنى قلعه هاى محكم است و اگر مى بينيم مُشَيَّدَة به معنى مرتفع و طولانى آمده آن هم نيز به خاطر اين است كه بدون استفاده كردن از گچ و مانند آن هيچ گاه نمى توانستند بناهاى مرتفع و طولانى بسازند. در آيات متعددى از قرآن مجيد همانند آيه 99 سوره حجر و آيه 48 مُدَّثِّر از مرگ تعبير به « يَقين » شده است ، اشاره به اين كه هر قوم و جمعيّتى ، هر عقيده اى داشته باشند و هرچيز را بتوانند انكار كنند ، اين واقعيّت را نمى توانند منكر شوند كه زندگى بالاخره پايانى دارد و از آن جا كه افراد انسان به خاطر عشق به حيات و يا به گمان اين كه مرگ را با فنا و نابودى مطلق مساوى مى دانند همواره از نام آن و مظاهر آن گريزانند ، اين آيات هشدارى به آن ها مى دهد و در آيه مورد بحث با تعبير «يُدْرِكْكُم» به آن ها گوشزد مى كند كه فرار كردن از اين واقعيّت قطعى عالم هستى بيهوده است ، زيرا معنى مادّه « يُدْرِكْكُم » اين است كه كسى از چيزى فرار كند و آن به دنبالش بدود. با توجّه به اين واقعيّت عاقلانه است كه انسان خود را از صحنه جهاد و نيل به افتخار شهادت كنار بكشد و در خانه در ميان بستر بميرد؟ به فرض كه با عدم شركت در جهاد چند روز بيشترى عمر كند و مكرّرات را تكرار نمايد و از پاداش هاى مجاهدان راه خدا بى بهره شود ، به عقل و منطق نزديك است؟ اصولاً مرگ يك واقعيّت بزرگ است و بايد براى استقبال از مرگ توأم با افتخار آماده شد .

سرچشمه پيروزى ها و شكست ها

قرآن در ذيل همين آيه به يكى ديگر از سخنان بى اساس و پندارهاى باطل منافقان اشاره كرده مى گويد : « آن ها هر گاه به پيروزى برسند و نيكى ها و حسناتى به دست آورند مى گويند از طرف خدا است » يعنى ما شايسته آن بوده ايم كه خدا چنين مواهبى را به ما داده ( وَ اِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِه مِنْ عِنْدِ اللّهِ ). ولى هنگامى كه شكستى دامنگير آن ها شود و يا در ميدان جنگ آسيبى ببينند مى گويند: « اين ها بر اثر سوء تدبير پيامبر صلى الله عليه و آله و عدم كفايت نقشه هاى نظامى او بوده است » و مثلاً شكست جنگ احدرا معلول همين موضوع مى پنداشتند ( وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِه مِنْ عِنْدِكَ). در هر حال قرآن به آن ها پاسخ مى گويد كه از نظر يك موحّد و خداپرست تيزبين «همه اين حوادث وپيروزى ها و شكست هاازناحيه خدا است» كه برطبق لياقت ها و ارزش هاى وجودى مردم به آن ها داده مى شود (قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِاللّهِ) و در پايان آيه به عنوان اعتراض به عدم تفكّر و تعمّق آن ها در موضوعات مختلف زندگى مى گويد: «پس چرا اين ها حاضر نيستند حقايق را درك كنند » ( فَمالِ هؤُلاآءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثا).

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

قرآن به سرچشمه نيكى ها و سرفرازى ها و پيروزى ها اشاره مى كند و مى فرمايد:

ما اَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ

هر آنچه از نيكى ها و پيروزى ها به تو رسد، از جانب خداست؛ اما هر آنچه از شكست ها و بدى ها دامنگيرت گردد، از سوى خودت به تو رسيده است.

به باور برخى در آيه شريفه روى سخن با پيامبر گرامى است، اما منظور از محتواى آن، امّت آن حضرت است؛ اما به باور گروهى روى سخن با انسان است و منظور از واژه «حَسَنَة» نيز نعمت گرانبهاى دين و ديگر نعمت هاى خداست.

وَ ما اَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ

در مورد دو واژه «حَسَنَه» و «سَيِّئَه» كه در آيه شريفه آمده، ديدگاه ها يكسان نيست.

1- «ابن عبّاس» بر آن است كه منظور از واژه نخست، غنايمِ پيكار «بَدْر» و

منظور از واژه دوم شكست و ناراحتى روز «اُحُد» است.

2- اما «ابومُسلِم» بر اين عقيده است كه منظور آيه شريفه و پيام آن اين است كه: مردم مسلمان در پيكار «بدر»، با ايمان و اخلاص تلاش كردند و فرمان خدا و پيامبر را به جان خريدند و خدا نيز پيروزى را به آنان هديه كرد، اما در پيكار «اُحُد» خدا و پيام آورش را نافرمانى نمودند و درنتيجه دستخوش پراكندگى و شكست شدند.

3- به باور برخى منظور از واژه «حَسَنَه»، اطاعت و فرمانبردارى است و منظور از «سَيِّئَه» نافرمانى خدا و پيامبر.

4- اما به باور برخى ديگر اين آيه شريفه بسان آن آيه است كه مى فرمايد: «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها...».(1)كيفر بدى و گناه، بسان آن، بدى و كيفر خواهد بود...

5- و گروهى نيز مى گويند: منظور از واژه نخست، نعمت و پيروزى و آسايش است و منظور از واژه دوم، خشكسالى و قحطى و گرفتارى هايى است كه به خاطر نافرمانى خدا و بيدادگرى دامانگير انسان ها مى گردد؛ گرچه برخى از بلاها و مشكلات نيز از لطف و حكمت خداست تا انسان آزمون گردد و پاداش سپاسگزاران و شكيبايان را بگيرد و هميشه جنبه كيفرى ندارد.

و بلاها را بدان دليل «سَيِّئَه» ناميده است كه انسان به طور طبيعى از آنها گريزان است و گرنه آنها پسنديده هستند و زشتى ندارند. با اين بيان تفسير آيه شريفه اين مى شود كه: همه سلامتى ها، نعمت ها، رزق و روزى ها و ارزش هاى مادى و معنوى كه نصيب شما مى گردد، از جانب خداست، اما رنج ها و فشارها و گرفتارى ها و مشكلاتى كه بر اثر نافرمانى خدا گريبانگير شما مى گردد (نظير مشكلات خانوادگى)، ثمره عملكرد نادرست خود شماست.

نظيراين هشدار درآيه ديگرى نيزآمده است كه مى فرمايد:«وَمااَصابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ اَيْديكُمْ...».(2)و هرمصيبتى به شما برسد به خاطر كارهايى است كه انجام داده ايد.


1) سوره شُورى، آيه 40.

2) سوره شُورى، آيه 30.

به باور «بَلْخى» تفسير اين آيه اين گونه است: هر رنج و مصيبتى كه به انسان برسد، كفّاره گناهان صغيره و يا كيفر گناهان كبيره و يا هشدارى است كه به خاطركوتاهى در انجام وظايف دامنگيرش شده است.

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مى فرمايد:

«ما مِنْ خَدْشٍ بِعُودٍ و لاَاخْتِلاجِ عِرْقٍ وَ لاعَثْرَةِ قَدَمٍ إِلاّ بِذَنْبٍ وَ ما يَعْفُو اللّهُ عَنْهُ اَكْثَرُ».

هر خراشى كه در بدن شما به وسيله خارى پديد مى آيد، يا رگى از رگ ها پاره مى گردد و يا هر لغزش پايى پيش مى آيد، همه آنها بر اثر گناه و نافرمانى خداست؛ و تازه آنچه خدا در پرتو مهرش ناديده مى گيرد و مى بخشد بيشتر است.

«علىّ بن عيسى» مى گويد: آيه شريفه نشانگر آن است كه آفريدگار پرمهر و فرزانه هيچ رنج و گرفتارى براى انسان پيش نمى آورد، جز اين كه به يكى از دو دليل است: يا به خاطر مهر اوست تا انسان به خود آيد و به پاداش سپاس و شكيبايى برسد و يا به خاطر كيفر اشتباهاتى است كه از او سرزده است، چرا كه رنج ها و گرفتارى ها، هر گاه بر اثر گناه گريبان انسان را بگيرد، يا كيفر گناه است و يا جنبه هشدار و تأديب دارد.

وَ اَرْسَلْناكَ لِلنّاسِ رَسُولاً

و ما تو را براى مردم به عنوان پيام آورى فرستاديم؛ و اين كار ما، خود بزرگ ترين نعمت و نيكى است و مخالفت با پيام تو، گناه و زشتكارى و بيدادگرى است.

در مورد چگونگى پيوند اين فراز از آيه به فرازهاى پيشين گفته اند: منظور اين است كه هر چه به آنان برسد از شومى گناهان آنهاست و تو پيام آورى هستى كه فرمانبردارى از تو، بسان فرمانبردارى از خدا و نافرمانى ات بسان نافرمانى اوست. با اين بيان تو سرچشمه خوبى ها هستى و نبايد شومى گناهانشان را به تو نسبت دهند.

وَ كَفى بِاللّهِ شَهيداً

و گواهى خدا بر رسالت و صداقت تو بسنده است. و به باور برخى خدا براى گواهى بر نيك و بد بندگان و عملكرد آنان كافى است. با اين بيان هدف اين فراز از آيه اين است كه مردم را به نيكى ها تشويق و از بدى ها هشدار دهد.

فرزندان صالح يا ناصالح غالبا دستاورد رفتار صحيح يا غلط والدين است

مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصيبٌ مِنْها وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها وَ كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْى ءٍ مُقيتا

كسى كه تشويق به كار نيكى كند نصيبى از آن براى او خواهدبود و كسى كه تشويق به كار بدى كندسهمى ازآن خواهدداشت و خداوندحساب هرچيزرادارد و آن راحفظ مى كند.(85/نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

كلمه « شَفاعَت » در اصل از ماده « شَفْع » به معنى جفت است بنابراين ضميمه شدن هر چيز به چيز ديگر شفاعت ناميده مى شود منتها گاهى اين ضميمه شدن در مسأله راهنمايى و ارشاد و هدايت است ( مانند آيه فوق ) كه در اين حال معنى امر به معروف و نهى از منكر را مى دهد ( و شفاعت سيّئه به معنى امر به منكر و نهى از معروف است ). ولى اگر در مورد نجات گنهكاران از عواقب اعمالشان باشد به معنى كمك به افراد گنهكارى است كه شايستگى و لياقت شفاعت را دارا هستند. و به عبارت ديگر شفاعت گاهى قبل از انجام عمل است كه به معنى راهنمايى است و گاهى بعد از انجام عمل است كه به معنى نجات از عواقب عمل مى باشد و هر دو مصداق ضميمه شدن چيزى به چيز ديگر است. « كِفْل » در اصل به معنى قسمت عقب پشت حيوان است كه سوار شدن بر آن ناراحت كننده مى باشد و به همين جهت هرگونه گناه و سهم بد را كِفْل مى گويند و نيز به كارى كه سنگينى و زحمت داشته باشد كِفالَت گفته مى شود. « مُقيت » در اصل از ماده قوت به معنى غذايى است كه جان انسان را حفظ مى كند ، بنابراين « مُقيت » كه اسم فاعل از باب اِفْعال است به معنى كسى است كه قوت ديگرى را مى پردازد و از آن جا كه چنين كسى حافظ حيات او است ، كلمه مُقيت به معنى « حافِظ » نيز به كار رفته و نيز شخصى كه قوت مى دهد حتما توانايى بر اين كار دارد به همين جهت اين كلمه به معنى مقتدر نيز آمده و چنين كسى مسلما حساب زيردستان خود را دارد ، به همين دليل به معنى حَسيب آمده است و در آيه فوق تمام اين معانى ممكن است از كلمه « مُقيت » اراده شود. مسؤوليّت هر كس در برابر اعمال خويش به

آن معنى نيست كه از دعوت ديگران به سوى حقّ و مبارزه با فساد چشم بپوشد و روح اجتماعى اسلام را تبديل به فردگرايى و بيگانگى از اجتماع كند و در لاك خود فرو رود. آيه فوق يكى از منطق هاى اصيل اسلام را در مسائل اجتماعى روشن مى سازد و تصريح مى كند كه مردم در سرنوشت اعمال يكديگر از طريق شفاعت و تشويق و راهنمايى شريكند ، بنابراين هرگاه سخن يا عمل و يا حتّى سكوت انسان سبب تشويق جمعيتى به كار نيك يا بد شود ، تشويق كننده سهم قابل توجّهى از نتايج آن كار خواهد داشت بدون اين كه چيزى از سهم فاعل اصلى كاسته شود. در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين نقل شده : « مَنْ اَمَرَ بِمَعْرُوفٍ اَوْ نَهى عَنْ مُنْكَرٍ اَوْ دَلَّ عَلى خَيْرٍ اَوْ اَشارَ بِه فَهُوَ شَريكٌ وَ مَنْ اَمَرَ بِسُوءٍ اَوْ دَلَّ عَلَيْهِ اَوْ اَشارَ بِه فَهُوَ شَريكٌ : هر كس كار نيكى يا نهى از منكرى كند و يامردم را راهنمايى به عمل خير نمايد و يا به نحوى موجبات تشويق آن ها را فراهم سازد، درآن عمل سهيم و شريك است وهمچنين هركس دعوت به كار بد يا راهنمايى و تشويق نمايد او نيز شريك است ». مطابق اين منطق اسلامى تنها عاملان گناه ، گناهكار نيستند بلكه تمام كسانى كه با استفاده كردن از وسايل مختلف تبليغاتى و يا آماده ساختن زمينه ها و حتّى گفتن يك كلمه كوچك تشويق آميز ، عاملان گناه را به كار خود ترغيب كنند در آن سهيمند ، همچنين كسانى كه درمسير خيرات و نيكى ها از چنين برنامه هايى استفاده مى نمايند از آن سهم دارند. از پاره اى از روايات كه در تفسير آيه وارد شده است چنين برمى آيد كه يكى از معانى شفاعت حسنه يا سيّئه ، دعاى نيك يا بد درحقّ كسى كردن است كه يك نوع شفاعت در پيشگاه خدا محسوب مى شود. از امام صادق عليه السلام چنين نقل شده كه فرمود : « مَنْ دَعا لاَِخيهِ الْمُسْلِمِ بِظَهْرِ الْغَيْبِ اُسْتُجيبَ لَهُ وَ قالَ لَهُ الْمَلَكُ فَلَكَ مِثْلاهُ فَذلِكَ النَّصيبُ : كسى كه براى برادر مسلمانش در پشت سر او دعا كند به اجابت مى رسد و فرشته پروردگار به او مى گويد دو برابر آن براى تو نيز خواهد بود و منظور از نصيب در آيه همين است » .(1)و اين تفسير ، منافاتى با


1) « تفسير صافى » ، ذيل آيه شريفه .

تفسير سابق ندارد بلكه توسعه اى در معنى شفاعت است، يعنى هر مسلمانى به هر نوع كمك به ديگرى كند خواه ازطريق دعوت و تشويق به نيكى يا از راه دعا در پيشگاه خدا و يا به هر وسيله ديگرى باشد در نتيجه آن سهيم خواهد بود.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«شَفاعت»: اين واژه از ريشه «شَفيع» كه به مفهوم «جفت» است گرفته شده و بدان دليل كه شفيع به هنگام درست كردن كار ديگرى و شفاعت در مورد او، در حقيقت خود رارفيق اوقرار مى دهد به او «شَفيع» و به كارش شفاعت گفته اند. نيز به كسى كه ملك ديگرى را جزء ملك خود سازد «شَفيع» گفته مى شود.

به صراحتِ آيات قرآن و انبوه روايات، اصل شفاعت به اذن خدا، يك موضوع ترديد ناپذير است، اما در مورد ابعاد و قلمرو آن ديدگاه ها يكسان نيست:

گروهى بر آنند كه پيامبر گرامى اهل بهشت را شفاعت مى كند و به بركت شفاعت آن حضرت به درجات والاترى اوج مى گيرند. اما ديگران مى گويند: پيامبر آن گروه از گناهكاران امّت را كه از دين و آيين آنان خشنود است و در كنار انديشه و عقيده شايسته و توحيدى و خداپسندانه خود دستخوش لغزش هايى نيز شده اند، شفاعت خواهد كرد، تا به بركت آن از كيفر خدا در امان بمانند و خدا آنان را بيامرزد.

«كِفْل»: به مفهوم بهره و نصيب آمده است. پاره اى نيز آن را به معناى وِزر و وَبال گرفته اند.

شفاعت

در اين آيه شريفه مى فرمايد:

مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً يَكُنْ لَهُ نَصيبٌ مِنْها وَ مَنْ يَشْفَعْ شَفاعَةً سَيِّئَةً يَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها هر كس شفاعت پسنديده و تشويق خدا پسندانه اى كند، از آن كار بهره اى خواهد داشت؛ و هر كس شفاعت ناپسند و تشويق به كار بدى كند، براى او نيز از آن گناه و زشتى ، بهره اى خواهد بود.

ديدگاه ها در مورد واژه شفاعت

در مورد شفاعت ديدگاه ها يكسان نيست:

1 - به باور برخى، ازجمله «ابن عبّاس» منظوراز شفاعت در آيه شريفه، اصلاح و ايجاد سازش ميان دو نفر است كه فرد اصلاحگر نيز پاداشى خواهد داشت؛ همان گونه كه اگر كسى با آتش افروزى و سخن چينى بذركينه و دشمنى افشاند،گناهكارخواهدبود.

2 - به باور برخى ديگر شفاعت پسنديده به مفهوم ميانجيگرى هايى است كه در ميان مردم رواج دارد. با اين بيان اگر ميانجى گرى، در راه شايستگى و عدالت و انصاف بود، پسنديده است و اگر در راه ستم و انحراف انجام شد ناپسند است. به همين دليل است كه ميانجيگرى به مفهوم نخست مورد تشويق است و به مفهوم دوم ناپسند و حرام.

در روايت است كه: «اِشْفَعُوا تُؤْجَرُوا» ميانجيگرى شايسته نماييد تا پاداش دريافت داريد .

و نيز آمده است كه: «مَنْ حالَتْ شَفاعَتُهُ دُونَ حَدٍّ مِنْ حُدودِ اللّهِ فَقَدْ ضادَّ اللّهَ فى مُلْكِهِ؛ وَ مَنْ اَعانَ عَلى خُصُومِهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ كانَ فى سَخَطِ اللّهِ حَتّى يَنْزَعَ».(1)

كسى كه با شفاعت و ميانجيگرى مانع اجراى عادلانه يكى از مقررات خدا گردد، در حقيقت با خدا در قلمرو قدرتش به مخالفت برخاسته است؛ و كسى كه بدون آگاهى بر كشمكش، يكى از دو طرف را يارى رساند، در خشم خداست تا آن گاه كه از روش ظالمانه اش دست كشد.

3 - «جُبّائى» بر آن است كه شفاعت پسنديده، دعاى خير درباره مردم و شفاعت ناپسند، دعاى زيانبار در مورد آنان است .

4 - پاره اى نيز مى گويند: شفاعت در اين جا به مفهوم يارى و پشتيبانى از برادر عقيدتى و دينى در جهاد با تجاوزكاران است كه بهره دنيوى غنايم و پاداش آخرت آن


1) سُنَن بِيْهَقى، ج 6، ص 82؛ سُنَن ابى داوود، ج 3، ص 305، ح 3597؛ مُسْنَد احمد، ج 2، ص 70 و 82.

بهشت خداست و اگر در گناه و تجاوزى با همدين و همنوع رفاقت كند، بهره دنياى او سرزنش و نكوهش و نصيب جهان ديگرش كيفر خواهد بود.

وَ كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ مُقيتاً

و خدا همواره بر هر چيزى تواناست.

واژه «مُقيت»

در مورد مفهوم اين واژه نيز نظراتى آمده است:

1 - به باور برخى اين واژه به مفهوم توانا و پراقتدار آمده است.

2 - و به باور برخى ديگر، به مفهوم كسى است كه هر چيزى را از روى حساب ارزانى دارد و شمار و حساب آن را داشته باشد.

3 - پاره اى به مفهوم گواه معنا كرده اند.

4 - و پاره اى ديگر به معناى حسابگر و حساب كننده.

5 - و «جُبّائى» مى گويد: واژه «مُقيت» به معناى كيفر كننده است؛ چرا كه خدا پاداش هر كار نيك و كيفر هر گناهى را خواهد داد.

آغاز عدالت از درون خانواده

ياآ اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا كُونُوا قَوّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداآءَلِلّهِ وَ لَوْ عَلى اَنْفُسِكُمْ اَوِ الْوالِدَيْنِ وَالاَْقْرَبينَ اِنْ يَكُنْ غَنِيّا اَوْ فَقيرا فَاللّهُ اَوْلى بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوآى اَنْ تَعْدِلُوا وَ اِنْ تَلْوُوآا اَوْ تُعْرِضُوا فَاِنَّ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرا

اى كسانى كه ايمان آورده ايد كاملاً قيام به عدالت كنيد، براى خدا گواهى دهيد اگرچه ( اين گواهى ) به زيان خود شما يا پدر و مادر يا نزديكان شما بوده باشد، چه اين كه اگر آن ها غنىّ يا فقير باشند خداوند سزاوارتر است كه از آن ها حمايت كند، بنابراين از هوى و هوس پيروى نكنيد كه از حقّ منحرف خواهيد شد و اگر حقّ را تحريف كنيد و يا از اظهار آن اعراض نماييد خداوند به آن چه انجام مى دهيد آگاه است. (135 / نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« تَلْوُوا » از ماده «لِىّ» به معنى جلوگيرى و تأخير است و در اصل به معنى « پيچيدن و تاب دادن » آمده است. « قَوّامين » جمع قَوّام « صيغه مبالغه » به معنى « بسيار قيام كننده » است، يعنى بايد در هرحال و در هركار و در هر عصر و زمان قيام به عدالت كنيد كه اين عمل خلق و خوى شما شود و انحراف از آن برخلاف طبع و روح شما گردد. تعبير به « قيام » در اين جا ممكن است به خاطر آن باشد كه انسان براى انجام كارها معمولاً بايد بپاخيزد و به دنبال آن ها برود ، بنابراين « قيام به كار » كنايه از تصميم و عزم راسخ و اقدام جدّى درباره آن است اگرچه آن كار همانند حكم قاضى احتياج به قيام و حركتى نداشته باشد و نيز ممكن است تعبير به قيام از اين نظر باشد كه قائم معمولاً به چيزى مى گويند كه عمود بر زمين بوده باشد و كمترين ميل و انحرافى به هيچ طرف نداشته باشد، يعنى بايد آن چنان عدالت را اجرا كنند كه كمترين انحرافى به هيچ طرف پيدا نكند. سپس براى تأكيد مطلب مسأله « شهادت » را عنوان كرده ، مى فرمايد : « به خصوص در مورد شهادت بايد همه ملاحظات را كناربگذاريد و فقط به خاطر خدا شهادت به حقّ دهيد ، اگرچه به زبان شخص شما يا پدر و مادر و يا نزديكان تمام شود » ( شُهَدآءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلى اَنْفُسِكُمْ اَوِالْوالِدَيْنِ وَالاَْقْرَبينَ ). اين موضوع

در همه اجتماعات و مخصوصا دراجتماعات جاهلى وجود داشته و دارد كه معمولاً در شهادت دادن ، مقياس را حبّ و بغض ها و چگونگى ارتباط اشخاص با شهادت دهنده قرار مى دهند اما حقّ و عدالت براى آن ها مطرح نيست ، مخصوصا از حديثى كه از ابن عباس نقل شده استفاده مى شود كه افراد تازه مسلمان حتّى بعد از ورود به مدينه به خاطر ملاحظات خويشاوندى از اداى شهادت هايى كه به ضرر بستگانشان مى شد خوددارى مى كردند ، آيه فوق نازل شد و در اين زمينه به آن ها هشدار داد .(1)ولى همان طور كه آيه اشاره مى كند اين كار با روح ايمان سازگار نيست، مؤمن واقعى كسى است كه در برابر حق و عدالت ، هيچ گونه ملاحظه اى نداشته باشد و حتّى منافع خويش و بستگان خويش را به خاطر اجراى آن ناديده بگيرد. ضمنا از اين جمله استفاده مى شود كه بستگان مى توانند با حفظ اصول عدالت به سود يا به زيان يكديگر شهادت دهند ( مگر اين كه قرائن اتّهام به طرفدارى و اعمال تعصّب در كار بوده باشد ). سپس به قسمت ديگرى از عوامل انحراف از اصل عدالت اشاره كرده مى فرمايد : « نه ملاحظه ثروت ثروتمندان بايد مانع شهادت به حق گردد و نه عواطف ناشى از ملاحظه فقر فقيران ، زيرا اگر آن كس كه شهادت به حقّ به زيان او تمام مى شود ، ثروتمند يا فقير باشد، خداوند نسبت به حال آن ها آگاه تر است ، نه صاحبان زر و زور مى توانند در برابر حمايت پروردگار ، زيانى به شاهدان بر حقّ برسانند و نه فقير با اجراى "عدالت " گرسنه مى ماند » ( اِنْ يَكُنْ غَنِيّا اَوْ فَقيرا فَاللّهُ اَوْلى بِهِما ). باز براى تأكيد دستور مى دهد كه « از هوى و هوس پيروى نكنيد تا مانعى در راه اجراى عدالت ايجاد گردد »( فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوآى اَنْ تَعْدِلُوا ). و از اين جمله به خوبى استفاده مى شود كه سرچشمه مظالم و ستم ها ، هوى پرستى است و اگر اجتماعى هوى پرست نباشد ، ظلم و ستم در آن راه نخواهد داشت. بار ديگر به خاطر اهميّتى كه موضوع اجراى عدالت دارد ، روى اين دستور تكيه كرده مى فرمايد : « اگر مانع رسيدن حقّ به


1) « المُنار » ، جلد 5 ، صفحه 455 .

حقّ دار شويد و يا حقّ را تحريف نماييد و يا پس از آشكار شدن حقّ از آن اعراض كنيد ، خداوند از اعمال شما آگاه است » ( وَ اِنْ تَلْوُوآا اَوْ تُعْرِضُوا فَاِنَ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرا ). در حقيقت جمله اِنْ تَلْوُوآا اشاره به تحريف حقّ و تغيير آن است ، در حالى كه جمله تُعْرِضُوا اشاره به خوددارى كردن از حكم به حقّ مى باشد و اين همان چيزى است كه در حديثى از امام باقر نقل شده است. (1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«قَوّام»: اين واژه مبالغه از واژه قيام است و به مفهوم كسى است كه به عدل و داد عادت كرده و عدالت و دادگرى راه و رسم اوست.

«قِسْط»: عدل و داد.

«لَىّ»: در اصل به مفهوم جلوگيرى و به تأخير افكندن و پيچانيدن و تاب دادن است و در اينجا در مورد تحريف حقايق براى حق كشى به كار رفته است.

براى عدالت به پاخيزيد!

در آيه گذشته، خداى پرمهر روشنگرى فرمود كه پاداش شكوهبار دنيا و آخرت يكسره به دست اوست؛ اينك در اين آيه مردم را به عدالت و دادگرى در همه ميدان ها سفارش مى كند و از آنان مى خواهد كه براى عدالت به پاخيزند و به ستم و بيداد نزديك نشوند و ديگران را نيز هشدار دهند:

يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّامينَ بِالْقِسْطِ

هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هماره براى عدالت و دادگرى به پاخيزيد و براى خدا گواهى دهيد. آرى، بايد عدالت و دادگرى شيوه و راه و رسم و عادت شما باشد و در ميدان هاى گفتار، نوشتار و ميدان عمل، براساس عدالت رفتار كنيد و براى عدالت حركت نماييد.


1) «تفسير تِبْيان»، جلد 5، صفحه 356.

شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلى اَنْفُسِكُمْ اَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الاَْقْرَبينَ

«شُهَداء» جمع واژه «شَهيد» است. مفهوم آيه اين است كه خدا به بندگانش فرمان مى دهد كه در گفتار و گواهى خويش راستى و حق گرايى را راه و رسم خويش قرار دهند و در اين كار پايدار باشند تا هم خشنودى خدا را به دست آورند و هم به بارگاه او نزديك گردند، گرچه اين حقگويى و گواهى بر اساس عدالت به زيان خود و يا پدر و مادرشان باشد؛ و هرگز به خاطر ثروت ثروتمند و يا تهيدستى بينوا از عدالت انحراف نجوييد!

«ابن عبّاس» در اين مورد مى گويد: منظور اين است كه در گواهى و داورى خود، هماره جانبدار عدل و داد باشيد، خواه به سود خود يا نزديكانتان باشد و يا به زيان شما و بستگانتان؛ چرا كه خداى دادگر همه را در برابر قانون و در برابر عدل و داد و گواهى وآيين دادرسى و داورى، برابر نگريسته و كسى را بر ديگرى برترى نداده است.

گواهى اعضاى خانواده در مورد يكديگر رواست

آيه مباركه نشانگر اين واقعيت است كه گواهى پدر براى فرزند و گواهى فرزند براى پدر، خواه به سود آنان باشد و يا به زيانشان، جايز است؛ و نيز نشانگر آن است كه گواهى نزديكان و بستگان در مورد يكديگر رواست. «ابن عبّاس» نيز در اين مورد همين ديدگاه را بر گزيده است.

«ابن شهاب» در اين مورد آورده است كه: مسلمانان پيشين بيشتر بر اين راه و رسم عادلانه و انسانى بودند، تا دوره هاى بعد از راه رسيد و از مردم كارهايى پديدار شد كه زمامداران را به تهمت زدن به آنان برانگيخت و آن گاه گواهى افرادى كه مورد اتهام حكومت قرارمى گرفتندترك شدو نيزگواهى به سودآنان ازسوى بيدادگران ممنوع گرديد.

ذكر اين نكته لازم است كه منظور از گواهى دادن انسان به زيان خود، اقرار وى به سود طرف مقابل است كه پذيرفته است. اما گواهى دادنِ انسان به سود خود، به تنهايى پذيرفته نيست مگر اين كه دلايل و مدارك و گواهان، ادعاى او را گواهى كنند.

اِنْ يَكُنْ غَنِيّاً اَوْ فَقيراً فَاللّهُ اَوْلى بِهِما

اگر كسانى كه به سود و زيانشان گواهى داده مى شود، ثروتمند باشند و يا تهيدست و بينوا وناتوان، نبايد هيچ يك از اين موضوعات باعث شود كه از گواهى عادلانه انحراف جوييم و از اداى گواهى صحيح و خدا پسندانه و يا داورى و قضاوت عادلانه دورى گزينيم.

بسيار ديده شده است كه افرادى به خاطر ثروت و يا زورمدارى كسى كه گواهى به زيان اوست، از اداى گواهى خود دارى نموده و حقيقت را كتمان مى كنند و پاره اى نيز به خاطر تهيدستى و گرفتارى فردى، از گواهى به زيان او چشم مى پوشند و بدين سان آفت ترس از زر دار و زور دار و يا دلسوزى كاذب و بيجا باعث خوددارى از گواهى عادلانه مى شود. به همين جهت است كه آيه شريفه از هر دو آفت هشدار مى دهد و مى فرمايد: «فَاللّهُ اَوْلى بِهِما».

خدا به يارى آن دو و نجاتشان از گرفتارى، از شما سزاوارتر است؛ بنا بر اين، از اداى گواهى عادلانه به خاطر ثروت و قدرت يك طرف و يا تهيدستى و بينوايى او، خوددارى نكنيد و ترس و دلسوزى بى مورد، شما را از حق و عدالت منحرف نسازد؛ چرا كه خداوند شما را به اين كار فرمان داده و خود مى داند كه شرايط آن دو چگونه است. بر شماست كه مقررات او را رعايت كنيد كه او به مصالح و منافع واقعى شما و جامعه بشرى از همگان داناتر است.

فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى اَنْ تَعْدِلُوا

پس بنابراين از پى هواى دل نرويد و در اداى شهادت، غرض ها و مرض ها و دوستى ها و دشمنى ها را دخالت ندهيد و يا از اداى گواهى به خاطر دلسوزى بى مورد سر باز نزنيد و تمايل قلبى به يك طرف و يا پيوند خويشاوندى و ديگر آفت هاى حقگويى و دادگرى، شما را به بيداد و گواهى ناروا سوق ندهد كه عدالت را فداى مصلحت شخصى يا گروهى و يا پيوندها و وسوسه ها نماييد.

«فَرّاء» در مورد اين فراز از آيه مى گويد: اين جمله بسان اين است كه بگوييم: از هواى دل پيروى مكن تا خدايت خشنود گردد. پاره اى نيز واژه «اَنْ تَعْدِلُوا» را به مفهوم

انحراف دانسته و از عدول از راه عادلانه و درست گرفته اند كه در اين صورت معناى آيه اين گونه است: پس از هواى دل پيروى مكن كه در نتيجه، از حق و عدالت به انحراف كشيده خواهى شد.

وَ اِنْ تَلْوُوا اَوْ تُعْرِضُوا فَاِنَّ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً

و اگر از اداى گواهى درست به انحراف گراييد و يا روى گردانيد، خدا به آنچه انجام مى دهيد آگاه است و مى داند كه به اداى گواهى عادلانه قيام كرده ايد و يا با تحريف حقايق و كتمان واقعيات و يا روى برتافتن از اداى گواهى به بيراهه گام سپرده ايد.

درمورد تفسير اين جمله ديدگاه ها يكسان نيست:

1- گروهى از جمله «ابن عبّاس» برآنند كه منظور اين است كه: اگر از اداى شهادت خوددارى كنيد...

2 - اما گروهى ديگر مى گويند: روى سخن با زمامداران است و مى فرمايد: شما اى زمامداران و قاضيان! اگر از قضاوت و داورى عادلانه خوددارى كنيد و به سود يكى بدون دليل انحراف جوييد خدا از آنچه انجام مى دهيد آگاه است.

3 - برخى نيز بر اين باورند كه منظور آيه شريفه اين است كه: اگر گواهى درست رابه نادرست تبديل كنيد و حقايق راتحريف نماييد و آن راكتمان داريدخداآگاه است...

پيام آيه

پيام آيه شريفه روشن و انسانساز است و نشانگر اين واقعيت است كه:

1 - دعوت به ارزش ها و كارهاى پسنديده و نهى از زشتى و گناه و بيداد بر همگان لازم است.

2 - بر همگان واجب است كه در همه ميدانها بر اساس عدل و داد رفتار كنند و از ستم و بيداد دورى گزينند.

از «ابن عبّاس» در مورد «وَ اِنْ تَلْوُوا» آورده اند كه: اگر دو نفر در برابر داور و يا قاضى قرار گيرند و او از يكى روى برتابد و به ديگرى روى آورد، به گونه اى از حق و عدالت انحراف جسته است و اين نمونه اى از مفهوم آيه شريفه است.

تحريم شركت در مجالس گناه

وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِى الْكِتابِ اَنْ اِذا سَمِعْتُمْ اآياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَءُ بِها فَلاتَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّىيَخُوضُوا فىحَديثٍ غَيْرِه اِنَّكُمْ اِذامِثْلُهُمْ اِنَ اللّهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَ الْكافِرينَ فى جَهَنَّمَ جَميعا

خداوند درقرآن ( اين حكم را ) بر شما فرستاده كه هنگامى كه بشنويد افرادى آيات خدا را انكار و استهزاء مى نمايند با آن ها ننشينيد تا به سخن دگرى بپردازند، زيرا در اين صورت شما هم مثل آنان خواهيد بود، خداوند منافقان و كافران را همگى در دوزخ جمع مى كند.(140 / نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

در سوره « انعام » كه از سوره هاى مكى قرآن است در آيه 68 صريحا به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داده شده است كه « اگر مشاهده كنى كسانى نسبت به آيات قرآن استهزاء مى كنند و سخنان ناروا مى گويند ، از آن هااعراض كن »، مسلّم است كه اين حكم اختصاصى به پيامبر صلى الله عليه و آله ندارد ، بلكه يك دستور عمومى است كه در شكل خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله بيان شده و فلسفه آن هم كاملاً روشن است ، زيرا اين يك نوع مبارزه عملى به شكل منفى در برابر اين گونه كارهااست. آيه مورد بحث بار ديگر اين حكم اسلامى را تأكيد مى كند و به مسلمانان هشدار مى دهد كه : « در قرآن به شما قبلاً دستور داده شده كه هنگامى بشنويد افرادى نسبت به آيات قرآن كفر مى ورزند و استهزاء مى كنند با آن ها ننشينيد تاازاين كارصرف نظركرده،به مسائل ديگرى بپردازند ».

سپس نتيجه اين كار را چنين بيان مى كند كه « اگر شما در اين گونه مجالس شركت كرديد همانند آن ها خواهيد بود و سرنوشتتان سرنوشت آن ها است » ( اِنَّكُمْ اِذا مِثْلُهُمْ ). باز براى تأكيد اين مطلب اضافه مى كند شركت در اين گونه جلسات نشانه روح نفاق است « و خداوند منافقان و كافران را در دوزخ جمع مى كند » (اِنَّ اللّهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَ الْكافِرينَ فى جَهَنَّمَ جَميعا). از اين آيه چند نكته استفاده مى شود :

1- شركت در اين گونه « جلسات گناه » به منزله شركت در « گناه » است ،

اگرچه شركت كننده ساكت باشد ، زيرا اين گونه سكوت ها يك نوع رضايت و امضاى عملى است .

2- نهى از منكر اگر به صورت « مثبت » امكان پذير نباشد لااقل بايد به صورت « منفى » انجام گيرد به اين طريق كه از محيط گناه و مجلس گناه انسان دور شود .

3- كسانى كه با سكوت خود و شركت در اين گونه جلسات عملاً گناهكاران را تشويق مى كنند مجازاتى همانند مرتكبين گناه دارند .

4 - نشست و برخاست با كافران در صورتى كه نسبت به آيات الهى توهين نكنند و خطر ديگرى نداشته باشد مانعى ندارد ، زيرا جمله « حَتّى يَخُوضُوا فى حَديثٍ غَيْرِه » اين كار را مباح شمرده است .

5- مجامله با اين گونه گناهكاران نشانه روح نفاق است زيرا يك مسلمان واقعى هرگز نمى تواند در مجلسى شركت كند كه در آن نسبت به آيات و احكام الهى توهين مى شود و اعتراض ننمايد، يا لااقلّ عدم رضايت خودراباترك آن مجلس آشكارنسازد.(1)


1) يكى از مصاديق بارز «مجالس گناه»، آن دسته از جلسات خانوادگى است كه در آن احكام الهى رعايت نشده و اختلاط نامحرم به بهانه قوم و خويش بودن امرى عادى تلقى مى گردد يا غيبت و استهزاء ديگران نقل مجلس و موجب گرمى آن مى گردد. (مؤلّف)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

شأن نزول

در داستان نزول آيه موردبحث آورده اندكه: اين آيه شريفه در موردمنافقان و گروهى ازدانشوران يهود فرودآمد؛ چراكه برخى از نفاق پيشگان نزد دانشمندان يهود مى رفتند و در محفل آنان نشستند، در حالى كه در آن جا آيات قرآن به باد تمسخر گرفته شد؛ به همين دليل بود كه خدا با فروفرستادن اين آيه شريفه، هم از زشتكارى آنان خبر داد و هم از اين شيوه پست نهى فرمود.

در اين آيه شريفه قرآن مؤمنين را از نشست و برخاست و معاشرت با هشدار داده و مى فرمايد:

وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِى الْكِتابِ اَنْ اِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَءُ بِها فَلاتَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فى حَديثٍ غَيْرِهِ

و خدا اين حكم را در قرآن بر شما فرو فرستاد كه هرگاه شنيديد كه شرك گرايان و منافقان به آيات خدا كفر مى ورزند و آنها را به باد تمسخر مى گيرند، شما با آنان و در محفل آنان ننشينيد تا دست از شقاوت خود برداشته و به سخن ديگرى بپردازند.

نظير اين دستور در اين آيه شريفه نيز آمده است كه مى فرمايد:

«وَ اِذا رَأَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ فى آياتِنا فَاَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فى حَديثٍ غَيْرِهِ...».(1)

و هنگامى كه ديدى كسانى به انگيزه تمسخر و زير سؤال بردن قرآن، در آيات ما فرو مى روند، از آنان روى برتاب تا به گفتارى غير از آن بپردازند...


1) سوره اَنْعام، آيه 68.

رهنمود آيه شريفه

از آيه شريفه اين نكته دريافت مى گردد كه نشست و برخاست و دوستى با كفرگرايان، هنگامى كه به آيات خدا كفر ورزند و مقررات الهى را مسخره نمايند، كارى نارواست؛ اما آن گاه كه بر ضدّ عقيده و ايمان توحيدگرايان دست به شرارتى نزنند مانعى ندارد؛ ولى از «حَسَن» روايت شده است كه اين اجازه نيز به وسيله اين آيه شريفه نسخ شده است كه مى فرمايد:

«... فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ». (1)

و اگر شيطان تو را به فراموشى افكند و با كفرگرايان همنشين شدى، پس از توجه و به خود آمدن، ديگر با گروه ستمكار نشست و برخاست مكن.

اِنَّكُمْ اِذا مِثْلُهُمْ

هرگاه پس از اين هشدار باز هم با آنان نشست و برخاست نماييد و آنان آيات خدا را به باد تمسخر گيرند، در آن صورت شما نيز بسان آنان هستيد، چراكه با وجود توانايى بر هشدار آنان و جلوگيرى از شرارتشان به شقاوت آنان رضايت مى دهيد؛ و رضايت بر كفر و شرك نيز خود نوعى كفر محسوب مى گردد.

سكوت در مقابل شرارت زشت كرداران شركت در گناه آن هاست.

1- آيه مباركه اين پيام را مى دهدكه هر انسان خردمند و باايمانى در صورت توان بايد با شرارت كفرگرايان و گناه و زشتى زشت كرداران و گناهكاران اعلان مخالفت كند؛ و اگر چنين نكند و تن به سكوت سپارد و در حضور او گناه شود، او نيز گناهكار است.

2- و نيز اين پيام را طنين افكن مى سازد كه نشست و برخاست با مردم بدكار و بدعتگذار از هر كيش و مذهبى باشند، حرام است. اين مطلب را انبوهى از مفسرين به صراحت آورده اند و «عبدالله بن مسعود» و «ابراهيم» و «ابووابِل» نيز بر همين عقيده بودند.


1) سوره اَنْعام، آيه 68.

«ابراهيم» در اين مورد مى گويد: اگر انسان در مجلس و محفلى از آيات خدا و مقررات الهى سخن گويد و حاضران او را به باد تمسخر گيرند و حق ستيزى نمايند، خدا از آنان خشمگين مى گردد.

و نيز «عُمَر بن عبد العزيز» با الهام از همين آيه شريفه، مرد روزه دارى را كه با عنصر باده گسارى همنشين شده بود تازيانه زد.

«عَيّاشى» از حضرت رضا عليه السلام در تفسير آيه مباركه آورده است كه:

«اِذا سَمِعْتَ الرَّجُلَ يَجْحَدُ الْحَقَّ وَ يُكَذِّبُ بِهِ فَقُمْ مِنْ عِنْدِهِ». (1)

هرگاه شنيدى كه عنصر تبهكارى حق را انكار و آيات خدا را تكذيب مى كند، از آن مجلس برخيز و بيرون برو!

از «ابن عبّاس» آورده اند كه خدا در اين آيه مباركه، مردم را به اتحاد و همدلى و همبستگى فرا مى خواند و از تفرقه و جدايى و گسستن پيوندها و كارهاى تفرقه انگيز و سخنان اختلاف افكن نهى مى كند.

«ابو على» مى گويد: اگر انسان در چنين محافل گناهى حضور نداشته باشد، اما به گونه اى صداى آنان را بشنود حرام نيست؛ چراكه حرمت در نشستن با آنان و نهى ننمودن آنان است.

اِنَّ اللّهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَ الْكافِرينَ فى جَهَنَّمَ جَميعاً

خدا، در روز رستاخيز كفرگرايان و منافقان را يكسره در آتش شعله ور دوزخ گرد مى آورد و كيفرشان مى كند؛ همان گونه كه آنان در دنيا بر شرارت و شقاوت بر ضد ايمان آوردگان دست اتحاد دادند و براى دشمنى با ايمان آوردگان، يار و ياور يكديگر شدند.


1) تفسير عَيّاشى، ج 1، ص 281، ح 29.

ضرورت توجه ويژه خانواده هاى مسلمان به «توليد علم» با هدف نفى تسلط كفار بر مؤمنين

اَلَّذينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَاِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللّهِ قالُوآا اَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَ اِنْ كانَ لِلْكافِرينَ نَصيبٌ قالُوآا اَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنينَ فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ سَبيلاً

منافقان همان ها هستند كه پيوسته انتظار مى كشند و مراقب شما هستند اگر فتح و پيروزى نصيب شما گردد مى گويند آياما با شما نبوديم ( پس ما نيز سهيم در افتخارات و غنايم هستيم ) و اگر بهره اى نصيب كافران گردد مى گويند آيا ما شما را تشويق به مبارزه و عدم تسليم در برابر مؤمنان نمى كرديم ؟ ( پس باشما سهيم خواهيم بود ) خداوند در ميان شما در روز رستاخيز داورى مى كند و هرگز براى كافران نسبت به مؤمنان راه تسلّطى قرار نداده است. (141 / نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اِسْتَحْوَذَ » در اصل از ماده « حَوْذ » به معنى قسمت عقب ران ها است و چون به هنگامى كه ساربان مى خواهد شتر را به سرعت براند در پشت سر او قرار گرفته و به ران و پشت او مى زند تابه سرعت حركت كند كلمه «اِسْتِحْواذ» به معنى سوق دادن، تحريك كردن توأم با تسلّط و استيلا آمده است و در آيه فوق نيز به همين معنى است. اين آيه و دو آيه بعد شش ويژگى از صفات منافقان و انديشه هاى پريشان آن ها را بازگو مى كند.

1- منافقين با فرصت طلبى مخصوص خود مى خواهند در صورت پيروزى مؤمنان در افتخارات و حتّى در غنايم آنان شركت جويند و منّتى هم بر آن ها بگذارند و در صورت پيروزى كفّار خوشحالند و با مصمّم ساختن آن ها در كفرشان و جاسوسى به نفع آنان، مقدّمات اين پيروزى را فراهم مى سازند ، گاهى « رفيق قافله »اند و گاهى « شريك دزد » و عمرى را با اين دو دوزه بازى كردن مى گذرانند. ولى قرآن سرانجام آن هارا بايك جمله كوتاه بيان مى كند و مى گويد : بالاخره روزى فرامى رسد كه پرده ها بالا مى رود و نقاب از چهره زشت آنان برداشته مى شود ، آرى « در روز قيامت خداوند

در ميان شما قضاوت مى كند » ( فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ ). و براى اين كه مؤمنان واقعى مرعوب آنان نشوند در پايان آيه اضافه مى كند : « هيچ گاه خداوند راهى براى پيروزى و تسلّط كافران بر مسلمانان قرار نداده است » ( وَ لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ سَبيلاً ) .

آيا هدف از اين جمله تنها عدم پيروزى كفار از نظر « منطق » بر افراد باايمان است و يا پيروزى هاى « نظامى » و مانند آن را شامل مى شود؟ از آن جا كه كلمه « سَبيل » به اصطلاح از قبيل « نكره در سياق نفى » است و معنى عموم را مى رساند از آيه استفاده مى شود كه كافران نه تنها از نظر منطق بلكه از نظر نظامى و سياسى و فرهنگى و اقتصادى و خلاصه از هيچ نظر بر افراد باايمان ، چيره نخواهند شد. و اگر پيروزى آن ها را بر مسلمانان در ميدان هاى مختلف با چشم خود مى بينيم به خاطر آن است كه بسيارى از مسلمانان مؤمنان واقعى نيستند و راه و رسم ايمان و وظايف و مسؤوليّت ها و رسالت هاى خويش را به كلّى فراموش كرده اند ، نه خبرى از اتّحاد و اخوّت اسلامى در ميان آنان است و نه جهاد به معنى واقعى كلمه انجام مى دهند و نه علم و آگاهى لازم دارند كه اسلام آن را از لحظه تولّد تا لحظه مرگ بر همه لازم شمرده است. جمعى از فقهاء در مسائل مختلف به اين آيه براى عدم تسلّط كفّار بر مؤمنان از نظر حقوقى و حكمى استدلال كرده اند و با توجه به عموميّتى كه در آيه ديده مى شود اين توسعه زياد بعيد به نظر نمى رسد. قابل توجه اين كه در اين آيه پيروزى مسلمانان به عنوان « فتح » بيان شده در حالى كه از پيروزى كفار تعبير به « نصيب » شده است اشاره به اين كه اگر پيروزى هايى نصيب آنان گردد محدود و موقّت و ناپايدار است و فتح و پيروزى نهايى با افراد باايمان مى باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«تَرَبُّص»: انتظار .

«اِسْتِحْواذ»: به مفهوم سوق دادن به همراه چيرگى و غلبه آمده است.

پاره اى از خصلت هاى نكوهيده منافقان

در اين آيه شريفه نيز خدا به ترسيم برخى خصلت هاى زشت منافقان و كفرگرايان پرداخته و مى فرمايد:

اَلَّذينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ

منافقان همان كسانى هستند كه هماره به زيان شما انتظار مى كشند و مراقب تحولات هستند؛ چراكه آنان مى گفتند: پيامبر و يارانش به زودى نابود مى گردند و ما از طرف آنان آسوده خاطر مى گرديم و كيش شرك و بت پرستى چيره مى گردد.

فَاِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللّهِ قالُوا اَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ

پس اگر از سوى خدا، پيروزى و پيشرفتى به شما برسد، مى گويند: مگر ما در كارزارِ با دشمنان به همراه شما و يار و ياور شما نبوديم؟! بنابراين، بهره ما را نيز بايد از دستاوردها در نظر بگيريد و سهم ما را هم از غنايم بپردازيد؛ چراكه در ميدان پيكار همسنگر و همراه شما بوديم.

وَ اِنْ كانَ لِلْكافِرينَ نَصيبٌ قالُوا اَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ

و اگر بهره اى نصيب كفرگرايان و بيدادپيشگان گردد و آنان بر ايمان آوردگان چيره شوند، به آنان مى گويند: آيا ما شما را از راه دوستى به مبارزه با ايمان آوردگان دلگرم نساختيم و از نظر روانى شما را تقويت نكرديم و زمينه و اسباب پيروزيتان را فراهم نكرديم؟

وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُوءْمِنينَ

و آيا شما را از ورود به صفوف ايمان آوردگان بازنداشتيم؟

و به باور برخى ديگر: آيا هماره به شما خاطرنشان نساختيم كه ما با شما هستيم و

شما را از خود مى دانيم؟و آيا اسرار اردوگاه پيامبر و يارانش را به شما نرسانديم و گزارش وضعيت آنان را برايتان ننوشتيم؟ و سرانجام آيا ما نبوديم كه وسيله پيروزيتان را فراهم ساختيم؟

بنابراين، اينك كه به هدف رسيده ايد، حقى را كه ما بر شما داريم از ياد نبريد؛ چراكه ما بوديم كه شما را در برابر صولت و اقتدار اردوگاه ايمان يارى و از شما دفاع كرديم و به وسيله شما آنان را به هر صورت ممكن كوبيديم و به جاسوسى و شايعه افكنى و جنگ روانى ادامه داديم تا آنان را از نظر روانى تضعيف و زمينه پيروزى شما را فراهم آورديم.

فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ

در اين فراز، خداى فرزانه از روز رستاخيز خبرمى دهد و مى فرمايد: خدا در روز رستاخيز ميان شما داورى خواهد كرد.

وَ لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى الْمُوءْمِنينَ سَبيلاً

در مورد اين فراز از آيه شريفه ديدگاه ها يكسان نيست:

1- به باور «ابن عبّاس» منظور اين است كه خدا يهود را بر ايمان آوردگان هرگز چيرگى نخواهد داد.

2- و به باور گروهى منظور اين است كه خداى فرزانه، بر كفرگرايان نسبت به ايمان آوردگان راهى براى چيرگى منطق و استدلال قرار نداده است. با اين بيان ممكن است كفرگرايان از نظر زر و زور، گاه بر ايمان گرايان چيره شوند، اما از نظر دليل و منطق هماره در برابر توحيدگرايان شكست خورده و سرافكنده اند.

«ابو على» مى گويد: اگر آيه را به چيرگى ظاهرى معنى كنيم هيچ مشكلى پيش نخواهد آمد؛ زيرا اين اشكال و ايراد هنگامى پيش خواهد آمد كه غلبه و چيرگى كافران را خواست خدا بدانيم. در اين صورت اين پرسش مطرح مى گردد كه چگونه خدا به چنين كار زشتى خشنود مى گردد و بر پيروزى باطل و بيداد

رضايت مى دهد؟ اما اگر خواست خدا ندانيم هيچ مانعى به نظر نمى رسد؛ و عكس آن موضوع يعنى غلبه ايمان آوردگان بر كفرگرايان را مى توان به خدا نسبت داد؛ چراكه چيرگى دانش و تقوا و توحيد و عدالت بر باطل و بيداد خواست خداست.

3- و پاره اى نيز مى گويند: منظور اين است كه خدا در سراى آخرت كه سراى حقيقت خالص است و فريب و دجالگرى در آن جا كارساز نيست، براى كفرگرايان نسبت به مؤمنان چيرگى قرار نداده است؛ چراكه اين بيان به دنبال اين فراز از آيه شريفه آمده است كه از رستاخيز و داورى خدا ميان دو گروه توحيدگرا و كفرگرا سخن مى گويد و مى فرمايد: «فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ».

با اين بيان، منظور آيه اين است كه كفرگرايان و بيدادپيشگان ممكن است در دنيا به زور و شقاوت و كشتار و غارت و سانسور، چند روزى بر ايمان آوردگان چيره شوند، اما در روز رستاخيز ديگر راهى براى دجالگرى آنان نيست.

احكام ارث برادران و خواهران

يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتيكُمْ فِى الْكَلالَةِ اِنِ امْرُؤٌا هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُآ اُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ماتَرَكَ وَ هُوَ يَرِثُهاآ اِنْ لَمْ يَكُنْ لَها وَلَدٌ فَاِنْ كانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثانِ مِمّا تَرَكَ وَ اِنْ كانُواآ اِخْوَةً رِجالاً وَ نِساآءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنْثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ اَنْ تَضِلُّوا وَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَليمٌ

از تو ( درباره ارث خواهران و برادران ) سؤال مى كنند ، بگو خداوند حكم كلاله( خواهر و برادر )را براى شما بيان مى كند: اگر مردى ازدنيا برود كه فرزند نداشته باشد و براى او خواهرى باشد نصف اموالى را كه به جا گذاشته از او ( به ارث ) مى برد و اگر ( خواهرى از دنيا برود و وارث او يك برادر باشد ) او تمام مال را از آن خواهر به ارث مى برد ، در صورتى كه ( شخص متوفّى ) فرزند نداشته باشد و اگر دو خواهر ( از متوفّى ) باقى بماند دو ثلث اموال را مى برند و اگر برادر و خواهر با هم باشند( تمام اموال را ميان خود تقسيم مى كنند به اين ترتيب كه ) براى هر مذكّر دو برابر سهم مؤنّث خواهد بود ، خداوند ( احكام خود را ) براى شما بيان مى كند تا گمراه نشويد و خداوند به همه چيز دانا است. (176 / نساء)

شرح آيه از تفسير نمونه

آيه فوق مقدار ارث برادران و خواهران را بيان مى كندو همان طور كه در سوره نساء ذيل آيه 12 گفتيم درباره ارث خواهران و برادران ، دو آيه در قرآن نازل شده است يكى همان آيه 12 و ديگر آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره نساء است و اين دو آيه اگرچه در بيان مقدار ارث آن ها با هم تفاوت دارد اما هر كدام به يك دسته از خواهران و برادران ناظر است آيه12 ، ناظر به برادران و خواهران « مادرى » است ، ولى آيه مورد بحث درباره خواهران و برادران « پدرى و مادرى » يا « پدرى تنها » سخن مى گويد. گواه بر اين مطلب اين است كه معمولاً كسانى كه بالواسطه با شخص متوفّى مربوط مى شوند ، مقدار ارثشان به اندازه همان واسطه است ، يعنى برادران و خواهران مادرى به اندازه سهم مادر مى برند

كه يك سوم است و برادران و خواهران پدرى ، ياپدر و مادرى ، سهم ارث پدر را مى برند كه دو سوم است و چون آيه 12 درباره ارث برادران و خواهران روى يك سوم

دور مى زند و آيه مورد بحث روى دو سوم ، روشن مى شود كه آيه سابق درباره آن دسته از برادران و خواهران است كه تنها از طريق مادر با متوفّى مربوطند ، ولى آيه مورد بحث درباره برادران و خواهرانى است كه ازطريق پدر، يا پدر و مادر مربوط مى شوند به علاوه رواياتى كه از ائمّه اهلبيت : در اين زمينه وارد شده نيز اين حقيقت را اثبات مى كند و در هر حال چنان چه يك ثلث يا دو ثلث ارث به برادر يا خواهر تعلّق گرفت باقى مانده طبق قانون اسلام ميان ساير ورثه تقسيم مى شود اكنون كه عدم منافات ميان دو آيه روشن شد به تفسير احكامى كه در آيه وارد شده است مى پردازيم: قبلاً بايد توجه داشت كه آيه به عنوان پاسخ سؤال درباره كلاله ( برادران و خواهران ) نازل شده است. لذا مى فرمايد : « از تو در اين باره سؤال مى كنند ، بگو خداوند حكم كلاله ( برادران و خواهران را ) براى شما بيان مى كند » ( يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتيكُمْ فِى الْكَلالَةِ ). سپس به چندين حكم اشاره مى نمايد :

1- « هر گاه مردى از دنيا برود و فرزندى نداشته باشد و يك خواهر داشته باشد نصف ميراث او به آن يك خواهر مى رسد » ( اِنِ امْرُؤٌا هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ اُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ما تَرَكَ ) .

2- « و اگر زنى از دنيا برود و فرزندى نداشته باشد و يك برادر ( برادر پدر و مادرى يا پدرى تنها ) از خود به يادگار بگذارد تمام ارث او به يك برادر مى رسد » ( وَ هُوَ يَرِثُها اِنْ لَمْ يَكُنْ لَها وَلَدٌ ) .

3- « اگر كسى از دنيا برود و دو خواهر از او به يادگار بماند دو ثلث از ميراث اورا مى برند »( فَاِنْ كانَتَااثْنَتَيْنِ فَلَهُمَاالثُّلُثانِ مِمّا تَرَكَ ) .

4- « اگر ورثه شخص متوفى ، چند برادر و خواهر باشند ( از دو نفر بيشتر ) تمام ميراث او را در ميان خود تقسيم مى كنند به طورى كه سهم هر برادر دو برابر سهم يك خواهر شود » ( وَ اِنْ كانُوا اِخْوَةً رِجالاً وَ نِسآءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنْثَيَيْنِ ). در پايان

آيه مى فرمايد : « خداوند اين حقايق رابراى شما بيان مى كند تا گمراه نشويد و راه سعادت را بيابيد ( و حتما راهى را كه خدا نشان مى دهد راه صحيح واقعى است ) زيرا به هر چيزى دانا است » ( يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ اَنْ تَضِلُّوا وَ اللّهُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَليمٌ ). ناگفته نماند كه آيه فوق، ارث خواهران و برادران را در صورتى كه فرزند در ميان نباشد بيان مى كند و سخنى از وجود و عدم پدر و مادر در آن نيامده است ، ولى با توجّه به اين كه طبق آيات آغاز همين سوره ، پدر و مادر همواره در رديف فرزندان يعنى در طبقه اول ارث قرار دارند روشن مى شود كه منظور از آيه فوق جايى است كه نه فرزند در ميان باشد و نه پدر و مادر.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«كَلالِه»: در مورد اين واژه در تفسير آيه 12 از سوره مباركه نساء بحث شده است .

«اِسْتِفْتاء»: فتوا خواستن، نظر و ديدگاه فردى را پرسيدن.

شأن نزول

در مورد داستانِ فرود آيه مورد بحث، از جابِر بن عبد اللّه اَنصارى آورده اند كه: اين آيه شريفه در مورد من فرود آمد؛ چون من بيمار شدم و نُه خواهر داشتم. پيامبر به ديدار من آمد و با خواندن دعا و دميدن آن بر چهره ام، مرا كه در حال بيهوشى بودم به خود آورد.

از آن حضرت در مورد خواهرانم پرسيدم: «آيا 2/3 دارايى خويش را در مورد آنان وصيت بنمايم»؟

پيامبر پاسخ داد: «به آنان نيكى كن».

پرسيدم: «آيا 1/2 دارايى خويش را به آنان سفارش كنم»؟

فرمود: «در مورد آنان نيكى كن». و آن گاه از نزد من رفت و پس از اندك زمانى دگرباره بازگشت و فرمود: «جابِر! خدا شفايت دهد، خدا برايم پيام فرستاد كه در مورد

خواهرانت، 2/3 از دارايى خويش را وصيت كنى». (1)

و نيز از«قَتادَه»آورده اندكه: گروهى از ياران پيامبر در مورد «كَلالِه» در انديشه بودند كه خدا با فرود اين آيه، حقّ مطلب را روشن ساخت.

و نيز «بَراء بن عازِب» مى گويد:

آخرين سوره اى كه به طور كامل فرود آمد، سوره توبه بود و آخرين آيه اى كه فرود آمد، آيه پايانى سوره مباركه نساء. و اين مطلب را «بُخارى» و «مُسلِم» نيز آورده اند.

و نيز «جابِر» مى گويد: «اين آيه شريفه در مدينه فرود آمد».

و «ابن سيرين» بر آن است كه: در سفرى كه ياران پيامبر به همراه بودند و سخن در اين مورد پيش آمد، اين آيه شريفه فرود آمد.

يادآورى مى گردد كه اين آيه مباركه را، «آيه تابستانى» نيز خوانده اند؛ زيرا خدا در مورد «كَلالِه» دو آيه فرو فرستاد: يكى را در زمستان(2)و ديگرى را در تابستان كه همين آيه مورد بحث است.(3)

از «عُمَر» آورده اند كه گفت: از پيامبر گرامى در مورد «كَلالِه» پرسيدم، آن حضرت فرمود: «آيه «صَيْف» در اين موردْ تو را بسنده است».


1) آيه 176.

2) سوره نساء، آيه 12.

3) آيه 172.

لزوم وفا به عهد و پيمان

يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اَوْفُوا بِالْعُقُودِ اُحِلَّتْ لَكُمْ بَهيمَةُ الاَْنْعامِ اِلاّ ما يُتْلى عَلَيْكُمْ غَيْرَ مُحِلِّى الصَّيْدِ وَ اَنْتُمْ حُرُمٌ اِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ ما يُريدُ

اى كسانى كه ايمان آورده ايد به پيمان ها و قراردادها وفاكنيد ، چهارپايان ( و جنين چهارپايان ) براى شما حلال شده است مگرآن چه برشما خوانده مى شود ( به جز آن ها كه استثناء خواهد شد ) و صيد را به هنگام احرام حلال نشمريد خداوند هر چه بخواهد ( و صلاح ببيند ) حكم مى كند.

(1 / مائده)

شرح آيه از تفسير نمونه

« عُقُود » جمع « عقد » در اصل به معنى جمع كردن اطراف يك چيز محكم است و به همين مناسبت گره زدن دو سر طناب يا دو طناب را با هم عقد مى گويند ، سپس از اين معنى حسّى به مفهوم معنوى انتقال يافته و به هر گونه عهد و پيمان ، « عقد » گفته مى شود ، منتها طبق تصريح جمعى از فقها و مفسران ، عقد مفهومى محدودتر از عهد دارد ، زيرا عقد به پيمان هايى گفته مى شود كه استحكام كافى دارد ، نه به هر پيمان .

« اَنْعام » جمع « نَعَم » به معنى شتر و گاو و گوسفند است. « بَهيمَة » از ماده « بُهْمَة » در اصل به معنى سنگ محكم است و به هر چيز كه درك آن مشكل باشد «مُبْهَم» گفته مى شود و به تمام حيوانات كه داراى نطق و سخن نيستند ، « بَهيمَة » اطلاق مى شود ، زيرا صداى آن ها داراى اِبْهام است اما معمولاً اين كلمه را فقط در مورد چهارپايان به كار مى برند و درندگان و پرندگان را شامل نمى شود. و از آن جا كه « جَنين » حيوانات نيزداراى يك نوع اِبْهام است « بَهيمَة » نيز ناميده مى شود. به طورى كه از روايات اسلامى و سخنان مفسران بزرگ استفاده مى شود ، اين سوره آخرين سوره ( و يا از آخرين سوره هايى ) است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده است ، در تفسير عياشى از امام باقر نقل شده كه حضرت علىّ بن ابيطالب فرمود : « سوره مائده دو ماه يا سه ماه پيش از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله نازل گرديد ». و اين كه در بعضى از روايات وارد شده كه اين سوره ناسخ است و منسوخ نيست ، نيز اشاره به

همين موضوع است. اين سخن بامطلبى كه در جلد دوم همين تفسير در ذيل آيه 281 سوره بقره گفته ايم كه طبق روايات آيه مزبور آخرين آيه اى است كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده منافات ندارد ، زيرا اين جا سخن از سوره است و در آن جا سخن درباره يك آيه بود. در اين سوره ، به خاطر همين موقعيّت خاصّ ، تأكيد روى يك سلسله مفاهيم اسلامى و آخرين برنامه هاى دينى و مسأله رهبرى امّت و جانشينى پيامبر صلى الله عليه و آله شده است و شايد به همين جهت است كه با مسأله لزوم وفا به عهد و پيمان ، شروع شده و در نخستين جمله مى فرمايد : « اى افراد باايمان به عهد و پيمان خود وفا كنيد » ( يآ اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوآا اَوْفُوا بِالْعُقُودِ ). تا به اين وسيله افراد باايمان را ملزم به پيمان هايى كه در گذشته با خدا بسته اند و يا در اين سوره به آن اشاره شده است بنمايد ، درست مانند اين است كه شخص مسافر در آخرين لحظات وداع به نزديكان و پيروان خود تأكيد مى كند توصيه ها و سفارش هاى او را فراموش نكنند و به قول و قراردادهايى كه با آن ها گذاشته است ، وفادار باشند. و با توجه به اين كه « العُقُود » ، به اصطلاح ، « جمع مُحَلّى به الف و لام » است و مفيد عموم مى باشد و جمله نيز كاملاً مطلق است ، آيه فوق دليل بر وجوب وفا به تمام پيمان هايى است كه ميان افراد انسان با يكديگر و يا افراد انسان با خدا ، به طور محكم بسته مى شود و به اين ترتيب تمام پيمان هاى الهى و انسانى و پيمان هاى سياسى و اقتصادى و تجارى و زناشويى و مانندآن را دربر مى گيرد و يك مفهوم كاملاً وسيع دارد كه به تمام جنبه هاى زندگى انسان اعم از عقيده و عمل ناظر است . از پيمان هاى فطرى و توحيدى گرفته تا پيمان هايى كه مردم بر سر مسائل مختلف زندگى با هم مى بندند. در تفسير « روح المعانى » از راغب چنين نقل شده كه « عقد » با توجه به وضع طرفين ، سه نوع است گاهى عقد در ميان خدا و بنده و گاهى درميان انسان و خودش و گاهى در ميان او و ساير افراد بشر بسته مى شود (1)( البته تمام اين سه نوع عقد داراى دو طرف است منتها در آن جا كه خودش با خودش پيمان


1) « روح المعانى » ، ذيل آيه مورد بحث .

مى بندد ، خويشتن را به منزله دو شخص كه طرفين پيمانند فرض مى كند ). به هرحال مفهوم آيه به قدرى وسيع است كه عهد و پيمان هايى را كه مسلمانان با غيرمسلمانان مى بندند نيز شامل مى شود. مسأله وفاى به عهد و پيمان كه در آيه مورد بحث مطرح است از اساسى ترين شرايط زندگى دسته جمعى است و بدون آن هيچ گونه همكارى اجتماعى ممكن نيست و بشر با از دست دادن آن زندگى اجتماعى و اثرات آن را عملاً از دست خواهد داد ، به همين دليل در منابع اسلامى تأكيد فوق العاده اى روى اين مسأله شده است و شايد كمتر چيزى باشد كه اين قدر گسترش داشته باشد ، زيرا بدون آن هرج و مرج و سلب اطمينان عمومى كه بزرگ ترين بلاى اجتماعى است در ميان بشر پيدا مى شود. در نهج البلاغه در فرمان مالك اشتر چنين مى خوانيم : « فَاِنَّهُ لَيْسَ مِنْ فَرايِضِ اللّهِ شَىْ ءٌ النّاسُ اَشَدُّ عَلَيْهِ اِجْتِماعا مَعَ تَفَرُّقِ اَهْوائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ آرائِهِمْ مِنْ تَعْظيمِ الْوَفاءِ بِالْعُهُودِ وَ قَدْ لَزِمَ ذلِكَ الْمُشْرِكُونَ فيما بَيْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمينَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَواقِبِ الْغَدْرِ : در ميان واجبات الهى هيچ موضوعى همانند وفاى به عهد در ميان مردم جهان ، با تمام اختلافاتى كه دارند ، مورد اتفاق نيست به همين جهت بت پرستان زمان جاهليت نيز پيمان ها را در ميان خود محترم مى شمردند زيرا عواقب دردناك پيمان شكنى را دريافته بودند » .(1)و نيز از اميرمؤمنان علىّ نقل شده كه فرمود : «اِنَّ اللّهَ لا يَقْبَلُ اِلاَّ الْعَمَلَ الصّالِحَ وَ لا يَقْبَلُ اللّهُ اِلاَّ الْوَفاءَ بِالشُّرُوطِ وَ الْعُهُودِ : خداوند چيزى جز عمل صالح از بندگان خود نمى پذيرد و جز وفاى به شروط و پيمان ها را قبول نمى كند » .(2)و از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود : « لا دينَ لِمَنْ لا عَهْدَ لَهُ : آن كس كه به پيمان خود وفادار نيست دين ندارد » .(3)و روى همين جهت ، موضوع وفاى به عهد از موضوعاتى است كه هيچ گونه تفاوتى در ميان انسان ها درباره آن نيست خواه طرف پيمان مسلمان باشد يا غيرمسلمان و به اصطلاح از حقوق انسان است نه از حقوق


1) « نهج البلاغه » ، نامه هاى على نامه 53 .

2) « سفينة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 294 .

3) « بحار » ، جلد 16 ، صفحه 144 .

برادران دينى : در حديثى از امام صادق مى خوانيم : « ثَلاثٌ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لاَِحَدٍ فيهِنَّ رُخْصَةً : اَداءُ الاَْمانَةِ اِلَى الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ وَ الْوَفاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفاجِرِ وَ بِرُّ الْوالِدَيْنِ بَرَّيْنَ كانا اَوْ فاجِرينَ : سه چيز است كه خداوند به هيچ كس اجازه مخالفت با آن را نداده است : اداى امانت در مورد هر كس خواه نيكوكار باشد يا بدكار و وفاى به عهد درباره هر كس خواه نيكوكار باشد يا بدكار و نيكى به پدر و مادر خواه نيكوكار باشند يا بدكار » .(1)سپس به دنبال دستور وفاى به پيمان ها كه تمام احكام و پيمان هاى الهى را شامل مى شود يك سلسله از احكام اسلام را بيان كرده ، كه نخستين آن حلال بودن گوشت پاره اى از حيوانات است و مى فرمايد : « چهارپايان ( يا جنين آن ها ) براى شما حلال شده است » ( اُحِلَّتْ لَكُمْ بَهيمَةُ الاَْنْعامِ ). حلال بودن « بَهيمَه اَنْعام » يا به معنى حِلِّيَّت تمام چهارپايان است ( به استثناى آن چه بعدا در آيه ذكر مى شود ) و يا به معنى حِلِّيَّت بچه هايى است كه در شكم حيوانات حلال گوشت وجود دارد ( بچه هايى كه خلقت آن ها تمام شده و مو و پشم بر بدن آن ها روييده است ). و از آن جا كه حِلِّيَّت حيواناتى مانند شتر و گاو و گوسفند قبل از اين آيه براى مردم مشخّص بوده و ممكن است آيه اشاره به حِلِّيَّت جَنين هاى آن ها باشد. ولى آن چه در معنى آيه به نظر نزديك تر مى رسد اين است كه آيه معنى وسيعى دارد هم حلال بودن اين گونه حيوانات را بيان مى كند و هم « جَنين » آن ها را و اگر حكم اين گونه حيوانات در سابق نيز معلوم بوده در اين جا به عنوان مقدّمه اى براى استثنائات بعد تكرار شده است. از آن چه در تفسير اين جمله گفتيم روشن شد كه ارتباط اين حكم با اصل كلّى لزوم وفاى به عهد از اين نظر است كه اين « اصل كُلّى » احكام الهى را كه يك نوع پيمان خدا با بندگان است مورد تأكيد قرار مى دهد ، سپس به دنبال آن تعدادى از احكام بيان شده كه حلال بودن گوشت پاره اى از حيوانات و حرام بودن گوشت پاره اى ديگريكى از آن ها محسوب مى شود. سپس در ذيل آيه دو مورد را از حلال بودن گوشت چهارپايان


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 162 .

استثناء كرده ، مى فرمايد : « به استثناى گوشت هايى كه تحريم آن به زودى براى شما بيان مى شود » ( اِلاّ ما يُتْلى عَلَيْكُمْ ). و به استثناى حال احرام براى انجام مناسك حج يا انجام مناسك عمره كه در اين حال صيدكردن حرام است (غَيْرَ مُحِلِّى الصَّيْدِ وَ اَنْتُمْ حُرُمٌ).(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اَوْفُوا»: وفا كنيد؛ اين واژه از ريشه «وَفَىَ» برگرفته شده و به باب «اِفعال» رفته است.

«عُقُود»: اين واژه جمع «عَقْد» است كه در اصل به مفهومِ بستن است و در قراردادها و پيمان هاى سخت و استوار به كار مى رود. تفاوت آن با «عَهْد» در اين است كه عَقْد ميان دو طرف بسته مى شود و در آن بستن و گره خوردن و استوارى و اعتماد است، امّا در عَهْد ممكن است يك نفر باشد، براى نمونه: ممكن است كسى عهد كند كه سيگار نكشد. با اين بيان، هر عَهد و پيمانى، عَقْد نيست.

«بَهيمَه»: به حيوان چهارپا گفته مى شود. برخى به هر جاندار فاقد خردى «بَهيمَه» مى گويند؛ چرا كه به خاطرِ نداشتن قدرت تفكّر و انديشه و شناخت، آفرينش براى او بى معنا و بى هدف و نامفهوم مى نمايد.

«حُرُم»: جمع «حَرام» است و با اينكه مصدر است اما به معناى اسم فاعل آمده و به معناى كسى است كه جامه احرام پوشيده است.

«حَلال»: مُباح و روا، و كار و چيزى كه انجام و انجام ندادن آنْ يكسان است.

به پيمان هاى خود وفا كنيد

در آغاز سوره مباركه مائده، خداى پرمهر روى سخن را به مردم با ايمان ساخته، براى بيان اهميّت عهدها و بايستگى وفاى به پيمان ها و قراردادها مى فرمايد:

يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَوْفُوا بِالْعُقُودِ


1) از اين آيه مى توان اهميت وفاى به قول و قرارهاى والدين نسبت به فرزندان را كه يكى از اركان شكل گيرى شخصيت اجتماعى آنها مى باشد را برداشت نمود (مؤلّف) .

هان، اى كسانى كه ايمان آورده ايد! به قراردادها و عهد و پيمان هاى خود وفا كنيد.

در تفسير نخستين فراز از آيه شريفه، ديدگاه ها يكسان نيست:

1- به باور گروهى از جمله «مُجاهِد»، منظور وفاى به پيمان هايى است كه مردم در عصر جاهليت با هم داشتند، تا بر اساس آن پيمان هاى دفاعى مشترك، از حقوق خويش در برابر بيدادگران دفاع نمايند.

2- و به باور «ابن عبّاس»، منظور وفاى به پيمان هاى خدا با بندگان است. بر اين اساس، مردم بايد به خدا ايمان آورند و به آنچه روا و ناروا دانسته است با همه وجود گردن گذارند، و از مرزهاى مقررات او نگذرند. اين ديدگاه را اين آيه شريفه نيز تأييد مى كند كه مى فرمايد:

«اَلَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ...»(1)

همان تبهكارانى كه پيمان خدا را پس از بستن آن مى شكنند...

3- گروهى بر اين باورند كه منظور، پيمان هاى مردم مسلمان با يكديگر است كه بايد به آنها وفا نمايند و همه آنها را از پيمان زندگى مشترك گرفته تا قراردادهاى تجارى و سياسى و اجتماعى، محترم شمارند.

4- و گروهى از جمله «ابو صالِح» مى گويند: منظور اين است كه پيروان مذاهب پيشين، به عهدى كه با خدا بسته اند كه به آخرين پيام و آخرين پيام آور او ايمان آورند اينك به پيمان هاى خويش وفا كرده، به قرآن و آورنده اش ايمان بياورند.

به باور ما، ديدگاه «ابن عبّاس» از همه ديدگاه ها بهتر است؛ و منظور اين است كه هان اى ايمان آوردگان! به پيمان هاى خويش با ديگران كه خدا وفاكردن به آنها را لازم مى شمارد وفا كنيد و به مقررات خدا آن گونه كه شايسته و بايسته است احترام نموده، واجباتش را واجب شماريد و آنچه را تحريم فرموده است، حرام بدانيد.

با اين بيان، اين ديدگاه احترام به همه پيمان ها، جز پيمان ظالمانه را شامل مى شود.


1) سوره بقره، آيه 27.

در ادامه سخن، به مطلب ديگرى پرداخته و مى فرمايد:

اُحِلَّتْ لَكُمْ بَهيمَة ُالاَْنْعامِ

در مورد اين فراز نيز ديدگاه ها يكسان نيست:

1- به باور گروهى از جمله «رَبيع»، منظور اين است كه گاو و گوسفند و شتر بر شما رواست؛ و «بَهيمَه» به مفهوم چهارپايان است.

2- و به باور برخى ديگر از جمله «ابن عبّاس»، منظور جِنين است كه در شكم حيوان است؛ و هرگاه آن جِنين، مو بر پيكرش روييده باشد، با ذِبح شرعى مادرش گرچه خود مرده بيرون آورده شود بر شما حلال است.

ذكر اين نكته لازم است كه اين بيان، در روايتى از دو امام نور حضرت باقر و صادق عليهم السلام كه درود خدا نثارشان باد نيز آمده است.

3- و پاره اى بر آنند كه منظور از «بَهيمَةُ الاَنْعام»، حيوانات وحشى نظير آهو، گاو و خر وحشى است.

اِلاّ مَا يُتْلى عَلَيْكُمْ

براى شما گوشت چهارپايان، جز آنچه از اين پس بر شما خوانده مى شود، روا و حلال شناخته شده است. و به باور گروهى، منظور از آنچه خوانده مى شود، آيات ديگرى است كه در اين مورد فرود آمد؛ از جمله اين آيه شريفه كه مى فرمايد:

حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ...(1)گوشت مردار و خون و... بر شما تحريم گرديده است.

غَيْرَ مُحِلِّى الصَّيْدِ وَ اَنْتُمْ حُرُمٌ

اگر واژه «غَيْر» را حالِ از ضمير «اَوْفُوا» بگيريم، منظور اين است كه به پيمان هاى خود وفا كنيد در حالى كه نبايد شكار را در حال اِحرام، حلال بشماريد؛ و اگر حال از «لَكُمْ» بگيريم، منظور اين است كه: چهارپايان بر شما حلال شده است در حالى كه در حال اِحرام، شكار را حلال نشماريد؛ و اگر حال از «عَلَيْكُم» بگيريم، منظور اين است


1) سوره مائده، آيه 3.

كه: همه چهارپايان، جز آنهايى كه در آينده بر شما بيان مى شود، بر شما حلال هستند،امّا در حال احرام نبايد آنهارا شكاركنيد.

اِنَّ اللّهَ يَحْكُمُ مَا يُريدُ

بى گمان، خدا در ميان بندگانش هر چه بخواهد و شايسته بداند فرمان مى دهد، و بر اساس آنْ چيزهايى را روا و چيزهايى را ناروا مى شمارد و مقرراتى را واجب مى سازد. بنابراين، به فرمان خدا عمل كنيد و از فرمانبردارى او سر باز نزنيد.

ويژگى هاى ارزشمند وفا و وفادارى(1)

ويژگى «وفا» و وفادارى، از انسانى ترين و عالى ترين ارزش هاى اخلاقى، و نشانگر پاكى و پاكيزگى درون، شايستگى سرشت، سلامتى طبيعت و ايمان راستين به آفريدگار ارزش ها و والايى هاست، و وفاى به عهدها و رعايت پيمان ها و پاى بندى به قراردادهاى گوناگون، از اين اصل ارزشمند انسانى سرچشمه مى گيرد؛ همچنان كه بى وفايى و عهد شكنى، پايمال ساختن پيمان ها، زير پا نهادن وعده ها و قراردادها، نشانگر پليدى درون و برون و فقدان ايمان و سلامت اخلاق فرد و خانواده و جامعه است.

قرآن به اصل حياتى وفا و پاى بندى به پيمان ها بسيار بها مى دهد؛ چرا كه هيچ خانواده و تمدنى، بدون اين سرمايه معنوى هنگفت و عظيم، نه سر و سامان واقعى مى يابد و نه به تعالى و معنويت و عدالت و آزادى پر مى كشد. اين اصلِ شرافتمندانه وفا و پايمردى به قراردادهاست كه رشته گسست ناپذير اعتماد ملّى و اطمينان خانوادگى و بين المللى است، و بدون آن چگونه مى توان سرمايه عظيم اعتماد را برقرار ساخت؟ يا با عدم حضور آن در جامعه و خانواده بزرگ بشرى، چگونه انسان ها روى سعادت خواهند ديد؟

آرى، اسلام دين وفاست و قرآن به همگان سفارش مى كند كه به عهدها و


1) مترجم .

قراردادها و پيمان هاى خويش با خدا، با بندگان خدا و با خويشتن وفا كنند، و هرگز تن به نكبت عهدشكنى و بى وفايى نسپارند، گرچه گاه، بهاى سنگينى را براى وفا و پايمردى خويش بپردازند و منافع زودگذر و بسيارى را به ظاهر از دست بدهند.

پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در اين مورد فرمود:

«لا دينَ لِمَنْ لا عَهْدَ لَهُ».

آن فرد و جامعه و حكومت و تمدّنى كه به عهد و پيمان خويش وفادار نباشد، دين ندارد.

امير مؤمنان عليه السلام در اين مورد فرمود:

«اِنَّ اللّهَ لا يَقْبَلُ اِلاَّ الْعَمَلَ الصّالِحَ وَ لا يَقْبَلُ اللّهُ اِلاَّ الْوَفاءَ بِالشُّرُوطِ والعُهُودِ».(1)

آفريدگار هستى، از بندگان خويش جز كارهاى شايسته را نمى پذيرد و پاداش نمى دهد، نيز جز وفادارى و عمل به پيمان ها را نمى پذيرد؛ چرا كه بدان ها سفارش كرده است.

و از ششمين امام نور است كه فرمود:

«ثَلاثٌ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لاَِحَدٍ فيهِنَّ رُخْصَةً: اَداءُ الاَْمانَةِ اِلَى الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ و الوَفاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ و الْفاجِرِ و بَرُّ الْوالِدَيْنِ بَرَّيْنِ كانا اَوْ فاجِرَيْنِ».(2)

سه اصل اساسى است كه خدا آنها را بر همگان واجب ساخته است كه در مورد فرد با ايمان و شرك گرا، و شايسته كردار و گناهكار رعايت شود:

1- امانت و امانتدارى

2- وفا و پاى بندى به پيمان ها

3 - نيكى در حقّ پدر و مادر


1) سَفينةُ البِحار، ج 2، ص 294.

2) كافى، ج 2، ص 162.

جريان نخستين جنايت در خانواده بشرى

وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ اِذْقَرَّبا قُرْبانا فَتُقُبِّلَ مِنْ اَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الاْخَرِ قالَ لاََقْتُلَنَّكَ قالَ اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ

داستان دو فرزند آدم را به حقّ بر آن ها بخوان ، هنگامى كه هر كدام عملى براى تقرّب ( به پروردگار ) انجام دادند ، اما از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد ( برادرى كه عملش مردود شده بود به برادر ديگر ) گفت : به خدا سوگند تو را خواهم كشت ( برادر ديگر ) گفت: ( من چه گناهى دارم زيرا ) خدا تنها از پرهيزكاران مى پذيرد. (27 / مائده)

لَئِنْ بَسَطْتَ اِلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنى ما اَنَا بِباسِطٍ يَدِىَ اِلَيْكَ لاَِقْتُلَكَ اِنّى اَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمينَ

اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى من دست به قتل تو نمى گشايم ، چون از پروردگار جهانيان مى ترسم.(28 / مائده)

اِنّى اُريدُ اَنْ تَبُوآءَ بِاِثْمى وَ اِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ اَصْحابِ النّارِ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظّالِمينَ

من مى خواهم با گناه من و خودت ( از اين عمل ) بازگردى ( و بار هر دو را بدوش كشى ) و از دوزخيان گردى و همين است سزاى ستمكاران. (29 / مائده)

شرح آيه از تفسير نمونه

« تَبُوآء » از ماده « بَوْأً » به معنى بازگشت است. ذكر كلمه « بِالْحَقّ » ممكن است اشاره به اين باشد كه سرگذشت مزبور در « عهد قديم » ( تورات ) با خرافاتى آميخته شده است ، اما آن چه در قرآن آمده عين واقعيّتى است كه روى داده است ، شك نيست كه منظور از كلمه « آدم » در اين جا همان آدم معروف پدر نخستين نسل هاى كنونى است و اين كه بعضى احتمال داده اند منظور از آن مردمى به نام « آدم » از قبيله بنى اسرائيل بوده بى اساس است ، زيرا اين كلمه كرارا در قرآن مجيد به همين معنى آمده است و اگر در اين جا معنى ديگرى داشت لازم بود قرينه اى ذكر شود ، اما آيه « مِنْ اَجْلِ ذلِكَ ... » كه تفسير آن به زودى خواهد آمد ، هرگز نمى تواند قرينه اى بر اين معنى بوده باشد چنان كه خواهيم گفت. سپس به شرح داستان مى پردازد و مى گويد :

« در آن هنگام كه هر كدام كارى براى تقرّب به پروردگار انجام دادند ، اما از يكى پذيرفته شد و از ديگر پذيرفته نشد » ( اِذْ قَرَّبا قُرْبانا فَتُقُبِّلَ مِنْ اَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الاْخَرِ ). و همين موضوع سبب شد برادرى كه عملش قبول نشده بود ديگرى را تهديد به قتل كند و « سوگند ياد نمايد كه تو را خواهم كشت » ( قالَ لاََقْتُلَنَّكَ ) اما برادر دوم او را نصيحت كرد و گفت اگرچنين جريانى پيش آمده گناه من نيست بلكه ايراد متوجّه خود تو است كه عملت با تقوا و پرهيزكارى همراه نبوده است و « خدا تنها از پرهيزكاران مى پذيرد ». در قرآن مجيد نامى از فرزندان آدم نه در اين جا و نه درجاى ديگر برده نشده ، ولى طبق آن چه در روايات اسلامى آمده است نام يكى « هابيل » و ديگرى « قابيل » بود ، اما در سِفْر تَكْوين تورات باب چهار نام يكى « قائن » و ديگرى « هابيل » ذكر شده و به طورى كه مفسر معروف « ابوالفتوح رازى » مى گويد : « در نام هر كدام چندين لغت است نام اولى "هابيل" يا "هابِل" يا "هابِن" بوده و نام ديگرى "قابيل" يا"قابين" يا "قابِل" يا "قابِن" و يا "قَبَن" بوده است و در هر صورت تفاوت ميان روايات اسلامى و متن تورات در مورد نام "قابيل" بازگشت به اختلاف لغت مى كند و مطلب مهمّى نيست ». ولى شگفت آور اين كه يكى از دانشمندان مسيحى اين موضوع را به عنوان يك ايراد بر قرآن ذكر كرده كه چرا قرآن به جاى « قائن » ، « قابيل » گفته است ؟ در حالى كه اولاً ، اين گونه اختلاف در لغت و حتّى در ذكر نام ها فراوان است مثلاً تورات « ابراهيم » را « ابراهام » و قرآن او را « ابراهيم » ناميده و ثانيا اساسا اسم هابيل و قابيل در قرآن نيست و تنها در روايات اسلامى آمده است .(1)مى دانيم كه « قربان » به معنى چيزى است كه باعث تقرب به پروردگار مى شود ، اما درباره كارى كه آن دو برادر انجام داده اند در قرآن ذكرى به ميان نيامده ولى طبق بعضى از روايات اسلامى و آن چه در تورات سفرتكوين باب چهار آمده است « هابيل » چون دامدارى داشت يكى از بهترين گوسفندان و فرآورده هاى آن را براى اين كار انتخاب نمود و « قابيل »


1) علامه فقيد شيخ محمد جواد بلاغى رساله اى در اين زمينه به نام « اَلاَْكاذيبُ الاَْعاجيب » ( دروغ هاى شگفت انگيز ) نوشته است كه در آن دروغ هايى همانند دروغ فوق جمع آورى شده . اين رساله به فارسى ترجمه و چاپ شده است .

كه مردى كشاورز بود از بدترين قسمت زراعت خود خوشه ها يا آردى براى اين منظور تهيه كرد. دراين كه فرزندان آدم از كجا فهميدند كه عمل يكى در پيشگاه پروردگار پذيرفته شده و عمل ديگرى مردود ، باز در قرآن توضيحى داده نشده، تنها دربعضى از روايات اسلامى مى خوانيم كه آن دو فرآورده هاى خود را به بالاى كوهى بردند ، صاعقه اى به نشانه قبولى به فرآورده هابيل خورد و آن را سوزاند امّا ديگرى به حال خود باقى ماند و اين نشانه سابقه نيز داشته است. اما بعضى از مفسران معتقدند كه قبولى عمل يكى و ردّ عمل ديگرى ، از طريق وحى به آدم به آن ها اعلام گشت و علّت آن هم چيزى جز اين نبود كه هابيل مردى با صفا و فداكار و باگذشت در راه خدا بود ولى قابيل مردى تاريك دل و حسود و لجوج بود و سخنانى كه قرآن در همين آيات بعد از اين دو برادر نقل مى كند به خوبى روشنگر چگونگى روحيّه آن ها است. از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه سرچشمه نخستين اختلافات و قتل و تعدى و تجاوز در جهان انسانيت مسأله حسد بوده و اين موضوع ما را به اهميّت اين رذيله اخلاقى و اثر فوق العاده آن در رويدادهاى اجتماعى آشنا مى سازد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«قُرْبان»: اين واژه مصدر و از ريشه «قُرْب» گرفته شده است؛ بسان «فُرْقان» كه از «فَرْق» گرفته شده و يا همانند «شُكْران» و «كُفْران» كه از «شُكْر» و «كُفْر» آمده اند، و به معناى تقرّب جستن به خدا و نزديك شدن به بارگاه او با انجام كارهاى شايسته است.

حق حيات و زندگى انسان

روى سخن در آيه مباركه با پيامبر خداست و مى فرمايد:

وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ اِذْ قَرَّبا قُرْباناً

هان، اى پيامبر! سرگذشت دو پسر آدم را به راستى و بر اساس حق براى مردم بازگو نما؛ هنگامى كه هر يك از آن دو تن كارى انجام دادند و هر كدام، يك قربانى به بارگاه خدا هديه كردند تا به وسيله آن كار شايسته و آن قربانى، به خدا تقرب جويند.

ازديدگاه همه مفسّران، منظور از فرزندان آدم هابيل و قابيل مى باشند؛ امّا برخى

برآنندكه منظور، دو تن از فرزندان اسرائيل اند.

فَتُقُبِّلَ مِنْ اَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الاْخَرِ

پس قربانى و يا كار شايسته يكى از آن دو پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد.

در اين مورد آورده اند كه نشانه پذيرفته شدن اين بود كه آتشى شعله ور پديدار مى شد، و قربانى پذيرفته شده را فرامى گرفت، و آن را كه پذيرفته نشده بود، رها مى ساخت؛ و برخى نيز برآنند كه پذيرفته شده را رها مى ساخت و پذيرفته نشده را مى سوزانيد؛ امّا به باور ما، ديدگاه نخست بهتر به نظر مى رسد.

قالَ لاََقْتُلَنَّكَ قالَ اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ

آن كسى كه قربانى اش پذيرفته نشده بود،به ديگرى گفت:«بى گمان توراخواهم كشت».

پرسيد:«چرا؟» پاسخ داد: «به اين خاطركه كارتو پذيرفته شد، امّا از من پذيرفته نشد».

او گفت: «گناه من چيست؟ خدا كار شايسته را تنها از پرواپيشگان مى پذيرد؛ از كسانى كه با نيّتِ خداپسندانه و هدف و شيوه خداپسندانه كار شايسته انجام دهند و از گناه و زشتى بپرهيزند».

گرچه در آيه شريفه تصريح نشده است كه از چه چيز و چه كارى پروا شود، و واژه «تقوا» قيدى نخورده، امّا موضوع روشن است؛ چرا كه زيبنده ترين چيزى كه بايد از آن پروا گردد، گناه و نافرمانى خداست.

«ابن عبّاس» مى گويد: منظور اين است كه خدا قربانى را از انسان هاى پاكدل مى پذيرد و نه آلودگان، و تو از آن جايى كه در دل پاك انديش نيستى، قربانى ات پذيرفته نشد.

برداشت نادرست

برخى به اين آيه استدلال كرده اند كه گويى اطاعت و فرمانبردارى انسانِ نافرمان و گناهكار پذيرفته نيست، و اگر كار شايسته اى انجام دهد، ديگر نه كيفر ترك آن را ندارد و نه فراتر از آن كه در خور پاداش گردد؛ امّا به باور ما، اين برداشت از آيه شريفه نادرست است؛ چرا كه آنچه از اسلام دريافت مى گردد، اين است كه هر كس با نيّت و

انگيزه اى خدايى و براى تقرّب به او كارى انجام دهد، در خور پاداش مى گردد و نه با انگيزه و هدفى ديگر. با اين بيان، اگر گناهكارى عمل شايسته را تنها براى خدا انجام دهد، چرا در خور آن كار نگردد؟

شرط پذيرفته شدن كارها

گروهى از مفسّران در اين مورد آورده اند كه: همسر حضرت آدم هر بار پسرى و دخترى به دنيا آورد كه مرتبه نخست، «قابيل» و خواهرش ديده به جهان گشودند، و مرتبه دوّم «هابيل» و همزادش كه خواهر او بود.

هنگامى كه هر چهار تن به اوج جوانى رسيدند، فرمان رسيد كه قابيل با همزاد برادرش «هابيل» ازدواج كند، و او نيز با همزاد و خواهر «قابيل»؛ امّا «قابيل» نپذيرفت؛ چرا كه بر اين باور بود كه خواهر و همزاد خودش بسيار زيبا و همزاد برادرش زشت است و خدا اين فرمان را نداده، بلكه اين برنامه، ساخته انديشه و اراده اصلاح طلبانه و خيرخواهانه پدرش آدم است.

به همين جهت آدم به آن دو دستور داد هر كدام يك قربانى شايسته به بارگاه خدا ببرند تا شايستگى و يا نادرستى آنان روشن شود، و آنان اين پيشنهاد را پذيرفتند.

«هابيل» كه گوسفندان بسيارى داشت، بامداد روز موعود بهترين گوسفند خود را برگزيد، و با قلبى آكنده از ايمان و اخلاص به بارگاه دوست تقديم داشت؛ امّا «قابيل» كه مزرعه اى گسترده داشت، بخشى از دانه هاى وامانده و غير مرغوب را براى قربانى و هديه انتخاب كرد، و هر كدام قربانى خود را در جايگاه آن قرار دادند و در انتظار نشستند. درست در اين هنگام بود كه آتشى فرود آمد و در دم، قربانى «هابيل» را فراگرفت وسوزانيدو به قربانى«قابيل» نزديك نشد.

«قابيل» به جاى اصلاح خويشتن، با گستاخى بسيار نعره كشيد كه: «اينك كه چنين است تو را خواهم كشت و اجازه نخواهم داد كه با خواهر زيباروى من پيمان زندگى ببندى».

«هابيل» آرام و شكيبا پاسخ داد: «گناه من چيست؟ اين خداست كه قربانى و اطاعت پرواپيشگان را مى پذيرد، تو هم بيا و پرواى خدا پيشه ساز».

دراين شرايط بودكه «قابيل»، ديوانه وار سنگى از زمين برداشت و با كوبيدن آن بر سر برادرش، او را نقش زمين ساخت.

و نيز آورده اند كه دليل پذيرفته شدن قربانى «هابيل» و پذيرفته نشدن قربانى «قابيل» آن بود كه وى پاكدل و درست انديش نبود، و بى ارزش ترين بخش از دارايى خويش را به عنوان قربانى آورده بود، در حالى كه برادرش، هم بهترين ثروت خويش را براى قربانى برگزيده بود، و هم پرواى خدا پيشه ساخته و به داورى خدا خشنود بود.

و پاره اى نيز آورده اند كه بدان دليل قربانىِ پذيرفته شده را آتش فرا گرفت و سوزانيد كه در آن جا، بينوا و نيازمندى نبود تا از آن بهره ور گردد.

«بَسْط»: گشودن، گستردن و دراز كردن.

قرآن در ترسيم ادامه اين سرگذشت، منطق انسانى و خداپسندانه «هابيل» را در برابر گستاخى و تهديد برادرش ترسيم مى كند كه:

لَئِنْ بَسَطْتَ اِلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنى ما اَنَا بِباسِطٍ يَدِىَ اِلَيْكَ لاَِقْتُلَكَ

اگر تو براى كشتن من دست به سوى من بگشايى، من دست خويش به آهنگ كشتن تو به سويت دراز نخواهم كرد.

در تفسير اين فراز از آيه شريفه، ديدگاه ها يكسان نيست:

1- به باور مفسّران، در آن روزگاران، كشتن مهاجم و متجاوز به عنوان دفاع از حقّ حيات نيز روا نبود؛ بلكه افراد موظّف به اندرزگويى و شكيبايى بودند و خدا انتقام ستمديدگان را مى گرفت.

2- امّا به باور گروهى از جمله «ابن عبّاس»، معناى آيه شريفه اين است كه: اگر تو از راه ستم و بيداد بخواهى مرا بكشى، من از اين راه تو را نخواهم كشت. به باور اين گروه، «قابيل» برادرش را به طور ناگهانى و هنگامى كه او در خواب بود مورد حمله قرار داد و با سنگى كه بر سر او زد، وى را از پاى درآورد.

3- مرحوم «سيّد مُرتَضى» در اين مورد آورده است كه: اين دو ديدگاه با ظاهر آيه مباركه هماهنگى ندارد؛ چرا كه قرآن منطق «هابيل» را ترسيم مى كند كه گفت: اگر برادرش بخواهد حقّ حيات او را پايمال سازد، وى به كشتن او برنخواهد خاست و آهنگِ كشتن او نخواهد كرد؛ چرا كه قصد كشتن نيز گناه است؛ و كسى كه براى دفاع از

خويشتن و با رعايت همه مقررات ناگزير به كشتن متجاوز مى گردد، قصد كشتن او را ندارد. او تنها از خود براى حفظ جانش دفاع مى كند، و ناخواسته گاه كار به كشتن مهاجم مى انجامد. بنابراين «هابيل» مى گويد: اگر تو در حقّ من ستم كنى، من در حقّ تو ستم روا نخواهم داشت.

اِنّى اَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمينَ

من از خدا، پروردگار جهانيان، مى ترسم و دست تجاوز به سوى تو نخواهم گشود.

«تَبُوءَ»: باز گردى.

در ترسيم ادامه اين سرگذشت مى افزايد:

من مى خواهم كه تو با گناه من و گناه خودت به سوى خدا بازگردى، و همه گناهان را به دوش خود بكشى. امّا به باور برخى، منظور اين است كه مى خواهم تو گناه كشتنِ من و كشتن همه كسانى كه در آينده كشته خواهند شد، همه را تو به گردن بگيرى؛ چرا كه تواين شيوه بيدادگرانه راپى مى نهى و تو بنيانگذارترور و شقاوت وخشونت مى گردى.

منظور از به دوش گرفتن بار گناه، پذيرش كيفر آن است؛ چرا كه كسى نمى تواند براى ديگرى نيّت گناه كند و گناه به حساب او نوشته شود، امّا مى تواند كيفر ديگرى را به خاطر ارتكاب گناهش اراده نمايد.

چگونه؟

«هابيل» به برادرش گفت: اگر مرا بكشى گناه پايمال نمودن حقّ حيات مرا به دوش خواهى كشيد و كيفر آن راخواهى ديد. اينك جاى اين پرسش است كه چگونه مى توان بار گناهى را كه انجام نشده است به دوش كشيد و كيفر آن را پذيرفت؟

پاسخ

در آيه شريفه پذيرش كيفر و به دوش كشيدن بارگناه، در گروانجام آن است. به عبارت ديگر، هنگامى كه «هابيل» احساس كرد كه برادرش به طور جدّى در انديشه كشتن اوست، به او هشدار داد كه اگر دست ستم و تجاوز به سوى من دراز كنى و زندگى مرا به خطرافكنى، در برابر اين جنايت كيفر خواهى شد. اين هشدار و گفتارچه مانعى دارد؟

فَطَّوَعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اَخيهِ فَقَتَلَهُ فَاَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرينَ

نفس سركش تدريجااو را مصمّم به كشتن برادركرد و اوراكشت واززيانكاران شد.(30/مائده)

شرح آيه از تفسير نمونه

با توجه به اين كه « طَوْع » در اصل به معنى رام شدن چيزى است ، از اين جمله چنين استفاده مى شود كه بعد از قبولى عمل « هابيل » ، طوفانى در دل « قابيل » به وجود آمد از يك سو آتش حسد هر دم در دل او زبانه مى كشيد و او را به انتقام جويى دعوت مى كرد و از سوى ديگر عاطفه برادرى و عاطفه انسانى و تنفر ذاتى از گناه و ظلم و بيدادگرى و قتل نفس ، او را از اين جنايت باز مى داشت ، ولى سرانجام نفس سركش آهسته آهسته بر عوامل بازدارنده چيره شد و وجدان بيدار و آگاه او را رام كرد و به زنجير كشيد و براى كشتن برادر آماده ساخت. جمله « طَوَّعَت » در عين كوتاهى اشاره اى پرمعنى به همه اين ها است ، زيرا مى دانيم رام كردن چيزى در يك لحظه صورت نمى گيرد ، بلكه به طور تدريجى و پس از كشمكش هايى صورت مى گيرد. سپس مى گويد : « و بر اثر اين عمل زيانكار شد » ( فَاَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرينَ ). چه زيانى از اين بالاتر كه عذاب وجدان و مجازات الهى و نام ننگين را تا دامنه قيامت براى خود خريد. بعضى از كلمه « اَصْبَحَ » خواسته اند استفاده كنند كه اين قتل در شب واقع شده درحالى كه اين كلمه در لغت عرب مخصوص به شب يا روز نيست ، بلكه دليل بر وقوع چيزى است مانندآيه 103 آل عمران « فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِه اِخْوانا : به بركت نعمت خداوند همه شما برادر شديد ». به طورى كه از بعضى از روايات اسلامى كه از امام صادق نقل شده استفاده مى شود هنگامى كه قابيل برادر خود را كشت او را در بيابان افكنده بود و نمى دانست چه كند ؟ چيزى نگذشت كه درندگان به سوى جسد هابيل روى آوردند و او ( كه گويا تحت فشارشديد وجدان قرار گرفته بود ) براى نجات جسد برادر خود مدتى آن را بر دوش كشيد ، ولى باز پرندگان اطراف او را گرفته بودند و در

اين انتظار بودند كه چه موقع جسد را به خاك مى افكند تا به آن حمله ور شوند .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«طَوَّعَتْ»: فعل ماضى از باب تَفعيل و به مفهوم «رغبت نشان داد» آمده است، امّا در آيه شريفه مُتَعَدّى شده است؛ چرا كه اَفعال، برخى به فاعِل هم متعدى مى شوند و معناى آن اين است كه: پس نفس سركش او، وى را به كشتن برادرش ترغيب كرد.

فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اَخيهِ

در تفسير اين جمله نيز دو نظر آمده است:

1 - به باور برخى، منظور اين است كه نفس سركش او كشتن برادرش را در نظرش آراست.

2 - امّا به باور برخى ديگر، نفس سركش او، وى را در ريختن خون برادر يارى كرد. بنابراين ديدگاه، حرف جرّ، حذفْ و مجرورْ منصوب شده است؛ و در اصل اين گونه بوده است: «عَلى قَتْلِ اَخيهِ».

فَقَتَلَهُ فَاَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرينَ

و وى را كشت و آن گاه از زيانكاران گرديد.

«مُجاهِد» مى گويد: قاتل آماده كشتن برادرش شده بود، امّا نمى دانست چگونه او را از پاى درآورد. درست در اوج حيرت بود كه شيطان به صورت مرغى پديدار شد و پرنده اى را آورد و سرش را در ميان دو سنگ قرار داد و كوبيد و كشت. «قابيل» نيز شيطان را سرمشق قرار داد و برادر را از پا درآورد، و بدين سان، «هابيل» نخستين ستمديده و قربانى تاريخ بشر گرديد.

برخى با توجّه به واژه «اَصْبَحَ» پنداشته اند كه اين جنايت، در سياهى شب اتفاق افتاد كه اين پندار درست نيست؛ چرا كه در فرهنگ عرب، هرگاه كسى كار زيانبارى انجام دهد، اين گونه تعبير مى گردد، و اين واژه نشانگر زمان جنايت نيست.


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

فَبَعَثَ اللّهُ غُرابا يَبْحَثُ فِى الاَْرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارى سَوْاَةَ اَخيهِ قالَ يا وَيْلَتى اَعَجَزْتُ اَنْ اَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَاُوارِىَ سَوْاَةَ اَخى فَاَصْبَحَ مِنَ النّادِمينَ

سپس خداوند زاغى را فرستاد كه در زمين جستجو ( و كند و كاو ) مى كرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن كند، او گفت: واى برمن آيا من نمى توانم مثل اين زاغ باشم و جسد برادر خود را دفن كنم و سرانجام (از ترس رسوايى و بر اثر فشار وجدان از كار خود) پشيمان شد.

(31 / مائده)

شرح آيه از تفسير نمونه

قابيل و پرده پوشى بر جنايت درون خانوادگى

« يَبْحَثُ » از ماده « بَحْث » به طورى كه در مجمع البيان آمده در اصل به معنى جستجوى چيزى در خاك است ، ولى بعدا به هرگونه جستجو حتّى در مباحث فكرى و عقلى آمده است و « سَوْأَة » در اصل به معنى هر چيزى كه انسان را ناخوشايند آيد مى باشد و لذا گاهى به جسد مرده و حتى به عورت گفته مى شود. البته اين موضوع جاى تعجّب نيست كه انسان مطلبى را از پرنده اى بياموزد زيرا تاريخ و تجربه هر دو نشان داده اند كه بسيارى از حيوانات داراى يك سلسله معلومات غريزى هستند كه بشر در طول تاريخ خود آن ها را از آنان آموخته و دانش خود را با آن تكميل كرده است ، حتى در بعضى از كتب طبّى مى نويسند كه انسان در قسمتى از معلومات طبّى خود مديون حيوانات است. سپس قرآن اضافه مى كند در اين موقع قابيل از غفلت و بى خبرى خود ناراحت شد و « فرياد برآورد كه اى واى بر من ، آيا من بايداز اين زاغ هم ناتوان تر باشم و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن كنم »( قالَ يا وَيْلَتى اَعَجَزْتُ اَنْ اَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَاُوارِىَ سَوْاَةَ اَخى) . اما به هر حال سرانجام از كرده خود نادم و پشيمان شد همان طور كه قرآن مى گويد : «فَاَصْبَحَ مِنَ النّادِمينَ». آيا پشيمانى او به خاطر اين بود كه عمل زشت و ننگينش سرانجام بر پدر و مادر و احتمالاً بر برادران ديگر آشكار خواهد شد و او را شديدا سرزنش خواهند كرد و يا به خاطر اين بود كه

چرا مدّتى جسد برادر را بر دوش مى كشيد و آن را دفن نمى كرد و يا به خاطر اين بوده كه اصولاً انسان بعد از انجام هر كار زشتى يك نوع حالت ناراحتى و ندامت در دل خويش احساس مى كند ، ولى روشن است كه انگيزه ندامت او هر يك از احتمالات سه گانه فوق باشد دليل بر توبه او از گناه نخواهد بود ، توبه آن است كه از ترس خدا و به خاطر زشتى عمل انجام گيرد و او را وادار كند كه در آينده هرگز به سراغ چنين كارهايى نرود ، اما هيچ گونه نشانه اى در قرآن از صدور چنين توبه اى از قابيل به چشم نمى خورد ، بلكه در آيه بعد شايد اشاره به عدم چنين توبه اى نيز باشد. در حديثى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود : « لا تُقْتَلُ نَفْسٌ ظُلْما اِلاّ كانَ عَلَى ابْنِ آدَمَ الاَْوَّلَ كِفْلٌ مِنْ دِمِها لاَِنَّهُ كانَ اَوَّلَ مَنْ سَنَّ الْقَتْلَ : خون هيچ انسانى به ناحقّ ريخته نمى شود مگر اين كه سهمى از مسؤوليّت آن بر عهده قابيل است كه اين سنّت شوم آدم كشى را در دنيا بنا نهاد » .(1)ضمنا از اين حديث به خوبى برمى آيد كه هر سنت زشت و شومى مادام كه در دنيا باقى است سهمى از مجازات آن بر دوش نخستين پايه گذار آن مى باشد. ولى در عين حال هيچ مانعى ندارد كه اين « سرگذشت واقعى » نمونه اى باشد از نزاع و جنگ مستمرّى كه هميشه در زندگانى بشر بوده است : در يك سو مردان پاك و باايمان، با اعمال صالح و مقبول درگاه خدا و در سوى ديگر افرادآلوده و منحرف با يك مشت كينه توزى و حسادت و تهديد و قلدرى، قرارداشته اند و چه بسيار از افراد پاك كه به دست آن ها شربت شهادت نوشيده اند. ولى سرانجام آن ها از عاقبت زشت اعمال ننگينشان آگاه مى شوند و براى پرده پوشى و دفن آن به هر سو مى دوند و در اين موقع آرزوهاى دور و دراز كه زاغ سمبل و مظهر آن است به سراغشان مى شتابد و آن ها را به پرده پوشى بر آثار جناياتشان دعوت مى كند اما در پايان جز خسران و زيان و حسرت چيزى عايدشان نخواهد شد .


1) « تفسير فى ظِلال »، جلد 2 ، ذيل آيه، صفحه 703 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«بَحَثَ»: در اصل به مفهوم كند و كاو و جست جوى در خاك آمده، امّا اينك به مفهوم جست جو در همه ميدان ها به كار مى رود.

«سَوْأَة»: به مفهوم ناپسندى و ناخوشايندى است، امّا در آيه منظور، پيكر بى جان برادر مى باشد.

«وَيْل»: واى. اين واژه به هنگام فاجعه و نابودى گفته مى شود.

«عَجْز»: ناتوانى.

در ادامه داستان مى فرمايد:

فَبَعَثَ اللّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِى الاَْرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارى سَوْاَةَ اَخيهِ

«هابيل» نخستين قربانى جنايت بشر بود. به همين جهت «قابيل» نمى دانست اينك پس از جنايت، چگونه پيكر او را از نظرها پنهان كند. او سرگردان بود كه آفريدگار هستى دو كلاغ برانگيخت و يكى از آنها در برابر چشم او، همنوع خود را كشت و آن گاه زمين را گود كرد و به خاكش سپرد. «قابيل» اين درس را نيز از آن پرنده آموخت و پيكر برادرش را به خاك سپرد؛ امّا به باور برخى، خداى فرزانه پرنده اى را برانگيخت تا با افشاندن خاك بر پيكر بى جان «هابيل»، به قابيل آموزش دهد كه مى تواند پيكر مقتول را در خاك نهان سازد، و او كه با پذيرفته شدن قربانى برادر در بارگاه خدا و مأموريت پرنده بر خاكسپارى پيكرش، به مقام معنوى برادرش در بارگاه پروردگار پى برد، فرياد سر داد كه: اى واى بر من! و برخى بر آنند كه آن پرنده در حقيقت فرشته اى بود كه به صورت كلاغ پديدار شد.

از آيه شريفه اين نكته به روشنى دريافت مى گردد كه كار آن پرنده، يك رويداد تصادفى و بى هدف نبود، بلكه يك كار هدفدار و درس آموز بود؛ و آن پرنده به الهام از جانب آفريدگارش به اين كار دست يازيد.

«ابو مُسلِم» از برخى آورده است كه اين كار، نظير داستان «هُدْهُدْ»، و رساندن نامه

سليمان به فرمانرواى «يَمَن»، و آوردن پاسخ نامه او بود، كه به خواست خدا و به صورت اُعجاز انجام گرفت. و هيچ مانعى ندارد كه آفريدگار هستى، درك و فهم آن پرنده را به گونه اى رشد بخشيده باشد كه خودش اين كار را انجام داده باشد، درست همان گونه كه ما وقتى كودكان خويش را براى انجام كارى برمى انگيزيم، خود راه انجام درست آن را مى يابند.

لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِى سَوْاَةَ اَخيهِ

از ديدگاه برخى از مفسّران، منظور اين است كه مأموريت آن پرنده اين بود كه به قابيل نشان دهد كه چگونه فراز و نشيب هاى بدن برادر را بپوشاند؛ امّا به باور برخى ديگر، آن پرنده مى خواست نشان دهد كه چسان پيكر برادر را كه در حال متلاشى شدن و تباه گشتن بود، به خاك سپارد. كه با اين بيان به پيكر بى جان «سَوأَة» گفته شده است.

قالَ يا وَيْلَتى اَعَجَزْتُ اَنْ اَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَاُوارِىَ سَوْاَةَ اَخى.

هنگامى كه آن پرنده چگونگى خاكسپارى جسد را به او آموخت، از ژرفاى دل فرياد برآورد كه: واى بر من! آيا به اندازه اين پرنده هم دانش و آگاهى ندارم تا بتوانم پيكر بى جان برادرم را به خاك سپارم؟

فَاَصْبَحَ مِنَ النّادِمينَ

و آن گاه از ريختن خون برادر ندامت زده گرديد.

«جُبّائى» مى گويد: اين ندامت، به گونه اى كه بتوان آن را توبه شمرد، نبوده است. او بسان كسى بود كه پس از خوردن شراب، بر اثر ناراحتى برخاسته از آن، از خوردنش پشيمان مى گردد و به همين دليل هم اين ندامت و پشيمانى برايش سودبخش نبود.

پاره اى بر اين عقيده اند كه او از به دوش كشيدن پيكر بى جان برادر، پس از آموختن راه به خاكسپارى آن، پشيمان گرديد؛ و پاره اى نيز بر آنند كه از ريختن خون برادر ندامت زده شد، نه از گناه و كيفر سهمگين جنايت خويش.

داستان به خاكسپارى پيكر «هابيل»

محدثان اهل سنّت از ششمين امام نور در اين مورد آورده اند كه: «قابيل» پس از كشتن «هابيل»، پيكر بى جان او را در روى خاك رها كرد، و درندگان و پرندگان براى دريدن و خوردن آن جسد بى جان گرد آمدند. او به ناگزير جسد را در كيسه اى قرار داد و بر دوش خويش افكند و همچنان سرگردان بيابان ها بود تا جسد بى جان برادر رو به تباه شدن نهاد. وى نمى دانست كه با آن چه كند؟ اين جا بود كه خدا دو پرنده را برانگيخت و آن دو در برابر چشم او به پيكار برخاستند. يكى ديگرى را از پاى درآورد و آن گاه با منقار خود گودالى حفر نمود، و جسد پرنده را در آن گودال پنهان كرد. «قابيل» نيز چگونگى به خاكسپارى پيكر بى جان را از پرنده آموخت.

«ابن عبّاس» در اين مورد آورده است كه:

پس از ريخته شدن نخستين خون بر زمين، هوا مه آلود و زمين تيره و تار گرديد، درختانِ سرسبز و پرطراوت، به خزان نشستند و طعم ميوه ها و غذاها دگرگون شد. «آدَم» كه دور از منطقه وقوع جنايت بود، گفت: به باور من در روى زمين رويدادى ناگوار روى داده است. آن گاه پس از آگاهى از مرگ «هابيل»، در سوگ او مرثيه اى سرود و گريست و به بيان برخى، به مدّت يك سال خنده بر لبانش ننشست.

«آدَم» در سوگ فرزندش بود و عمرش به يكصد و سى سال مى رسيد كه خدا فرزند شايسته كردارى به او ارزانى داشت كه نام او را «شَيْث» نهادند؛ و همو بود كه پس از رشد و رسيدن به كمال، جانشين پدر شد. «قابيل» هم به خاطر آن جنايت، مورد لعن و نفرت قرار گرفت و رانده شد.

او از پدر و مادر جدا شد و به منطقه «عَدَن» رسيد و آن جا با وسوسه شيطان و فريب به انگيزه احترام به آتش، آتشكده اى ساخت و كيش آتش پرستى را پى نهاد؛ چرا كه شيطان به او گفت: علّت پذيرفته شدن قربانى برادرت كه آتش قربانى او را فراگرفت، اين بود كه او آتش را مى پرستيد؛ بنابر اين تو هم براى تقرّب به خدا، آتش پرستى را رواج ده. بدين سان او گمراه شد و نسل او نيز به گناه و زشتى و هوسبازى روى آوردند، و افزون بر بى بند و بارى و هرزگى، آتش پرستى را به جاى يكتاپرستى و توحيدگرايى، راه و رسم خويش ساختند، تا سرانجام در طوفان نوح نسل تبهكار «قابيل» نابود شد و نسل «شَيْث» باقى ماند.

پيوند انسان ها

مِنْ اَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنى اِسْراآئيلَ اَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسا بِغَيْرِ نَفْسٍ اَوْ فَسادٍ فِى الاَْرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعا وَ مَنْ اَحْياها فَكَأَنَّمااَحْيَاالنّاسَ جَميعا وَ لَقَدْ جآئَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اِنَّ كَثيرا مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِى الاَْرْضِ لَمُسْرِفُونَ

به همين جهت بر بنى اسرائيل مقررداشتيم كه هركس انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد چنان است كه گويى همه انسان ها را كشته و هركس انسانى را از مرگ رهايى بخشد چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است و رسولان ما با دلايل روشن به سوى بنى اسرائيل آمدند، اما بسيارى از آن ها، تعدّى و اسراف، در روى زمين كردند. (32 / مائده)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اَجْل » در اصل به معنى جنايت است سپس به هر كارى كه عاقبت ناگوارى دارد گفته شده و بعد از آن به هر كارى كه عاقبتى داشته باشد گفته اند و الآن غالبا براى تعليل و بيان علت چيزى به كار مى رود. «اِسْراف» در لغت، معنى وسيعى دارد كه هرگونه تجاوز و تعدّى از حدّ را شامل مى شود اگرچه غالبا در مورد بخشش ها و هزينه ها و مخارج به كار مى رود. در اين جا سؤال مهمى پيش مى آيد كه چگونه قتل يك انسان مساوى است با قتل همه انسان ها و نجات يك نفر مساوى با نجات همه انسان ها مى باشد؟ مفسّران در اين جا پاسخ هاى زيادى داده اند . در تفسير « تِبْيان » شش پاسخ و در « مجمع البيان » پنج پاسخ و در « كنز العِرْفان » چهار پاسخ به آن داده شده است ولى پاره اى ازآن ها از معنى آيه بسيار دوراست. آن چه مى توان درپاسخ سؤال فوق گفت اين است كه : قرآن در اين آيه يك حقيقت اجتماعى و تربيتى را بازگو مى كند زيرا :

اولاً : كسى كه دست به خون انسان بى گناهى مى آلايد در حقيقت چنين آمادگى را دارد كه انسان هاى بى گناه ديگرى را كه با آن مقتول از نظر انسانى و بى گناهى برابرند مورد حمله قرار دهد و به قتل برساند ، او در حقيقت يك قاتل است و طعمه او انسان بى گناه و مى دانيم تفاوتى در ميان انسان هاى بى گناه از اين نظر نيست ، همچنين كسى

كه به خاطر نوع دوستى و عاطفه انسانى ، ديگرى را از مرگ نجات بخشد اين آمادگى را دارد كه اين برنامه انسانى را در مورد هر بشر ديگرى انجام دهد ، او علاقمند به نجات انسان هاى بى گناه است و از اين نظر براى او اين انسان و آن انسان تفاوت نمى كند و با توجّه به اين كه قرآن مى گويد «فَكَأَنَّما ...» استفاده مى شود كه مرگ و حيات يك نفر اگر چه مساوى با مرگ و حيات اجتماع نيست اما شباهتى به آن دارد.

ثانيا : جامعه انسانى در حقيقت يك واحد بيش نيست و افراد آن همانند اعضاى يك پيكرند ، هر لطمه اى به عضوى از اعضاى اين پيكر برسد اثر آن كم و بيش در ساير اعضاء آشكار مى گردد زيرا يك جامعه بزرگ از افراد تشكيل شده و فقدان يك فرد خواه ناخواه ضربه اى به همه جامعه بزرگ انسانى است. فقدان او سبب مى شود كه به تناسب شعاع تأثير وجودش در اجتماع محلّى خالى بماند و زيانى از اين رهگذر دامن همه را بگيرد ، همچنين احياى يك نفس سبب احياى ساير اعضاى اين پيكر است ، زيرا هر كس به اندازه وجود خود در ساختمان مجتمع بزرگ انسانى و رفع نيازمندى هاى آن اثر دارد بعضى بيشتر و بعضى كمتر. و اگر در بعضى از روايات مى خوانيم كه مجازات چنين انسانى در قيامت مجازات كسى است كه همه انسان ها را كشته اشاره به همين است نه اين كه از هر جهت مساوى يكديگر باشند و لذا در ذيل همين روايات مى خوانيم اگر تعداد بيشترى را بكشد مجازات او به همان نسبت مضاعف شود. از اين آيه اهميّت مرگ و حيات يك انسان از نظر قرآن كاملاً آشكار مى شود و با توجّه به اين كه اين آيات در محيطى نازل گرديد كه خون بشر مطلقا در آن ارزشى نداشت عظمت آن آشكارتر مى گردد. قابل توجه اين كه در روايات متعدّدى وارد شده است كه آيه اگر چه مفهوم ظاهرش مرگ و حيات مادّى است اما از آن مهمّ تر مرگ و حيات معنوى يعنى گمراه ساختن يك نفر يا نجات او از گمراهى است . كسى از امام صادق تفسير اين آيه را پرسيد ، امام فرمود : « مَنْ حَرْقٍ اَوْ غَرْقٍ ثُمَّ سَكَتَ ثُمَّ قالَ تَأْويلُ هَا الاَْعْظَمُ اَنْ دَعاها فَاسْتَجابَ لَهُ : منظور از "كشتن" و "نجات از مرگ" كه در آيه آمده نجات از آتش سوزى يا غرقاب و مانند آن است ، سپس امام سكوت كرد و بعد فرمود : تأويل اعظم و مفهوم بزرگ تر آيه اين است كه ديگرى را دعوت به سوى راه

حق يا باطل كند و او دعوتش را بپذيرد » .(1)سؤال ديگرى كه در آيه باقى مى ماند اين است كه چرا نام بنى اسرائيل به خصوص در اين آيه آمده ؟ با اين كه مى دانيم حكم مزبور اختصاصى به آن ها ندارد. در پاسخ مى توان گفت ذكر نام بنى اسرائيل به خاطر آن است كه مسأله قتل و خونريزى مخصوصا قتل هايى كه از حسد و تفوّق طلبى سرچشمه مى گيرد در ميان آن ها فراوان بوده است و هم اكنون نيز قربانيان بى گناهى كه به دست آن ها كشته مى شوند رقم بزرگى را تشكيل مى دهند ، به همين جهت نخستين بار اين حكم الهى در برنامه هاى آن ها گنجانيده شد. و در پايان آيه : اشاره به قانون شكنى بنى اسرائيل كرده مى فرمايد : « پيامبران ما با دلايل روشن براى ارشاد آن ها آمدند ولى بسيارى از آن ها قوانين الهى را در هم شكستند و راه اسراف را در پيش گرفتند » ( وَ لَقَدْ جآئَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اِنَّ كَثيرا مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِى الاَْرْضِ لَمُسْرِفُونَ ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اَجْل»: اين واژه بر سه معنا آمده است:

1 - از اين روى، به همين جهت، به خاطر اين كار.

2 - به مفهوم مدّت و پايان زمان مقرّر.

3 - به معناى آرى، كه در دو صورت اخير، حرف دوم هم مفتوح است.

«اِسْراف»: گزافكارى و زياده روى. ميان اين دو شيوه ناپسند، اعتدال و ميانه روى قرار دارد كه شيوه اى انسانى و اسلامى است.

گناه آدمكشى

اينك در اين آيه شريفه، آفريدگار هستى در اشاره به گناه سهمگين آدمكشى و تجاوز به حقّ حيات مى فرمايد:

مِنْ اَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنىاِسْرائيلَ اَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ اَوْفَسادٍ فِى الاَْرْضِ

از اين رو و يا به بيان «زَجّاج» ، از اين جنايت سهمگين كه به دست «قابيل» پديد آمد، ما بر فرزندان اسرائيل نوشتيم كه: هر كس ديگرى را بى آن كه كسى را كشته


1) «نور الثقلين»، جلد 1 ، صفحه 620 ، در اين زمينه روايات ديگرى نيز به همان مضمون وارد شده است .

باشد تا سزاوار كشته شدن گردد و يا بى آن كه فسادى در روى زمين نموده باشد تا در خور كشتن شود از پا درآورد، گناهش در بارگاه خدا بسان كسى است كه همه انسان ها را كشته است.

منظوراز «فَساد» اين است كه به جنگ با خدا و پيامبرش برخيزد، و يا در ميان مردم بى گناه، وحشت و ناامنى پديد آورد.

فَكَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعاً وَمَنْ اَحْياها فَكَاَنَّما اَحْيَا النّاسَ جَميعاً

در تفسير اين فراز از آيه شريفه ديدگاه ها متفاوت است:

1- به باور گروهى از جمله «مُجاهِد»، منظور اين است كه همه انسان ها به خاطر جنايت سهمگين آدمكشى، با قاتل دشمن مى گردند و كار به گونه اى جلوه مى كند كه گويى آن تبهكار، آهنگِ كشتن همه انسان ها را نموده و در نتيجه همه بسان قربانى جنايت و نزديكان او، از جنايت قاتل پريشان و ناراحت شده، او را دشمن همه انسان ها مى پندارند. امّا در برابر آن، كسى كه انسانى را از خطر غرق شدن در آب يا سوختن در آتش، يا افتادن در زير آوار يا هر خطر مرگبارى نجات دهد، يا او را از سرگشتگى و گمراهى به راه درست راه نمايد، پاداش كارش بسان اين است كه همه انسان ها را زندگى بخشيده است و خدا پاداش احياگر انسانيت را به او ارزانى مى دارد. به هرحال چنين كسى در نظر همه انسان ها نيز بزرگ مى نمايد؛ چرا كه با حفظ برادر نوعى آنان، گويى همه آنان را حرمت كرده است.

ذكر اين نكته لازم است كه اين ديدگاه از امام باقر عليه السلام نيز روايت شده است و آن حضرت افزودند كه: از اين كار بهتر، كار كسى است كه انسان گمراهى را به راه درست رهبرى نمايد. «وَأَفْضَلُ مِنْ ذلِكَ أَنْ يُخْرِجَها مِنَ ضَلالٍ إِلى هُدىً».(1)

2- امّا به باور «ابن عبّاس»، منظور اين است كه: هر كس پيامبر يا امام دادگرى را بكشد، چنان است كه گويى همه انسان ها را كشته است و كيفر كشتار همه انسان ها را


1) كافى، ج 2، ص 168، كتابُ الإيمانِ وَ الْكُفْرِ؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 313، ح 85.

خواهد چشيد. و اگر كسى از پيامبر و يا امام عدالت پيشه و آسمانى حمايت كند، از نظر پاداش چنان است كه گويى همه انسان ها را زندگى بخشيده است.

3- گروهى از جمله «طَبَرى»، برآنند كه: منظور آيه شريفه اين است كه هر كس ديگرى را به ناروا بكشد، گناه همه آدمكشان تاريخ بشر به گردن اوست؛ چرا كه شيوه زشت آدمكشى و تجاوز به حقّ حيات انسان ها را رواج داده، اين جنايت سهمگين را در نظرها آسان جلوه داده است. آرى، چنين كسى در حقيقت، در كشتار ديگر آدمكشان به نوعى شركت دارد؛ زيرا او در اين راه گام سپرده، آن را هموار ساخته است. در برابر، هر كس جلوى شيوه زشت آدمكشى و خشونت را بگيرد، و روش و سنت پسنديده اى براى دفاع از حقّ حيات انسان ها و جلوگيرى از كشتار، در جامعه پى افكند و رواج دهد، و آن را فرهنگ مردم سازد، تا در پرتو آنْ آدمكشى را گناهى سهمگين شمارند و به اين كار زشت دست نيازند، و آدمكشان را پليد و منفور شمارند، با اين كار پسنديده، او چنان است كه گويى همه مردم را زندگى بخشيده است؛ چرا كه اگر نيك بينديشيم، حقّ حيات همگان را از آفت بزرگى حراست نموده است، و همين كار بزرگ به مفهوم زنده ساختن همه انسانيت است.

از پيشواى گران قدر توحيد آورده اند كه فرمود:

«مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً لَهُ أَجْرُها وَأَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِها إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَمَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً فَلَهُ وِزْرُها وَوِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِها إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ.»(1)

هر كس سيره و شيوه خداپسندانه و شايسته اى را رواج دهد، پاداش آن و پاداش عمل كنندگان به آن را تا روز رستاخيز دريافت مى دارد، و هر كس سيره و سياست زشت وناپسندى راپى نهد،گناه آن و گناه عمل كنندگانِ به آن تاروزرستاخيزبه گردن اوست.

4- و گروهى ديگر از جمله «اِبنِ مَسعود» مى گويند: منظور اين است كه هر كسى ديگرى را به ناروا بكشد، از ديدگاه قربانى و نزديكان او، بسان اين است كه همه


1) صَحيح مُسْلِم، ج2، ص 705، ح 1017 كِتاب الزّكاة؛ سُنَن اِبنِ ماجِه، ج 1، ص 75 74، ح 203 و 207.

انسان هارا كشته است، و كسى كه فردى را زندگى بخشد، از ديدگاه كسى كه نجات يافته، چنان است كه گويى همه را زندگى بخشيده است.

5 - و پاره اى نيز بر اين باورند كه منظور آيه شريفه، اين است كه كيفر قاتل يك انسان بى گناه لازم است؛ همان گونه كه اگر همه انسان ها را كشته باشد، لازم است كه به كيفر جنايت سهمگين خود برسد. و كسى كه از قاتل و كشنده انسانى بى گناه، بجا و سنجيده درگذرد، كارش چنان است كه گويى همه را مورد عفو قرار داده است.

ذكر اين نكته لازم است كه حيات بخش و زندگى ساز انسان ها و ديگر موجودات زنده، تنها خداست و جز او كسى نمى تواند اين موهبت و نعمت را به ديگران ارزانى دارد؛ و نسبت دادن آن به ديگرى، يا همچون دجّالگرى «نِمرود» دروغى سهمگين است و يا يك نسبت مجازى است.

وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اِنَّ كَثيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِى الاَْرْضِ لَمُسْرِفُونَ.

اين فرزندان اسرائيل كه نام و يادشان به ميان آمد، مردمى بودند كه پيام آوران ما با دليل هاى روشن به سويشان آمدند، آن گاه بسيارى از آنان با شرك گرايى و آدمكشى و تجاوزكارى، در روى زمين به زياده روى پرداختند و راه تجاوزكارى و اسراف و گزافكارى را پيشه ساختند.

بهترين سرپرست و پدر خانواده بشريت پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله

اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ امَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ

سرپرست و رهبر شما تنها خدا است و پيامبر او و آن ها كه ايمان آورده اند و نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند. (55 / مائده)

شرح آيه از تفسير نمونه

شأن نزول آيه ولايت

در تفسير مجمع البيان و كتب ديگر از « عبدالله بن عبّاس » چنين نقل شده : كه روزى در كنار چاه زمزم نشسته بود و براى مردم از قول پيامبر صلى الله عليه و آله حديث نقل مى كرد، ناگهان مردى كه عمامه اى بر سر داشت و صورت خود را پوشانيده بود نزديك آمد و هر مرتبه كه ابن عباس از پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله حديث نقل مى كرد او نيز با جمله« قالَ رَسُولَ اللّه» حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى نمود. او را قسم داد تا خود را معرفى كند ، او صورت خود را گشود و صدا زد : اى مردم ! هر كس مرا نمى شناسد بداند من ابوذر غِفارِىّ هستم با اين گوش هاى خودم از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم و اگر دروغ مى گويم هر دو گوشم كر باد و با اين چشمان خود اين جريان را ديدم و اگر دروغ مى گويم هر دو كور باد ، كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « عَلِىٌّ قائِدُ الْبَرَرَةِ وَ قاتِلُ الْكَفَرَةِ مَنْصُورٌ مَنْ نَصَرَهُ مَخْذُولٌ مَنْ خَذَلَهُ : علىّ پيشواى نيكان است و كشنده كافران ، هر كس او را يارى كند خدا ياريش خواهد كرد و هر كس دست از ياريش بردارد خدا دست از يارى او برخواهدداشت ». سپس ابوذرّ اضافه كرد: اى مردم روزى از روزها با رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد نماز مى خواندم ، سائلى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى كمك كرد ، ولى كسى چيزى به او نداد ، او دست خود را به آسمان بلند كرد و گفت : خدايا تو شاهد باش كه من در مسجد رسول تو تقاضاى كمك كردم ولى كسى جواب مساعد به من نداد ، در همين حال على كه در حال ركوع بودباانگشت كوچك دست راست خود

اشاره كرد. سائل نزديك آمد و انگشتر را ازدست آن حضرت بيرون آورد، پيامبر صلى الله عليه و آله كه در حال نماز بود اين جريان را مشاهده كرد ، هنگامى كه از نماز فارغ شد ، سر را به سوى آسمان بلند كرد و چنين گفت : « خداوندا ! برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه روح او را وسيع گردانى و كارها را بر او آسان سازى و گره از زبان او بگشايى تا مردم گفتارش را درك كنند و نيز موسى درخواست كرد هارون را كه برادرش بود وزير و ياورش قرار دهى و به وسيله او نيرويش را زيادكنى و دركارهايش شريك سازى. خداوندا ! من محمّد پيامبر و برگزيده توام، سينه مرا گشاده كن و كارها را بر من آسان ساز ، از خاندانم علىّ راوزيرمن گردان تا به وسيله او، پشتم قوىّ و محكم گردد ». ابوذرّ مى گويد: هنوز دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله پايان نيافته بودكه جَبْرَئيل نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : « بخوان » ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « چه بخوانم » ، گفت : « بخوان ؛ اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ ... ». البتّه اين شأن نزول از طرق مختلف ( چنان كه خواهد آمد ) نقل شده كه گاهى در جزئيّات و خصوصيّات مطلب باهم تفاوت هايى دارند ولى اساس و عصاره همه يكى است .

آيه ولايت علىّ بن ابيطالب

اين آيه با كلمه « اِنَّما » كه در لغت عرب به معنى انحصار مى آيد شروع شده و مى گويد : « ولىّ و سرپرست و متصرّف در امور شما سه كس است : خدا و پيامبر و كسانى كه ايمان آورده اند و نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند » ( اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَامَنُواالَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ ). شكّ نيست كه ركوع در اين آيه به معنى ركوع نماز است ، نه به معنى خضوع ، زيرا در عرف شرع و اصطلاح قرآن ، هنگامى كه ركوع گفته مى شود به همان معنى معروف آن يعنى ركوع نماز است و علاوه بر شأن نزول آيه و روايات متعدّدى كه در زمينه انگشتر بخشيدن علىّ در حال ركوع وارد شده و مشروحا بيان خواهيم كرد ، ذكر جمله «يُقيمُونَ الصَّلوةَ» نيز شاهد بر اين موضوع است و ما در هيچ مورد در قرآن نداريم كه تعبير شده باشد كه زكات را با خضوع بدهيد ، بلكه بايد بااخلاص نيّت و عدم منّت

داد. همچنين شك نيست كه كلمه « وَلِىّ » در آيه به معنى دوست و يا ناصر و ياور نيست زيرا ولايت به معنى دوستى و يارى كردن مخصوص كسانى نيست كه نماز مى خوانند و در حال ركوع زكات مى دهند ، بلكه يك حكم عمومى است كه همه مسلمانان را دربرمى گيرد ، همه مسلمين بايد يكديگر را دوست بدارند و يارى كنند حتّى آن هايى كه زكات بر آن ها واجب نيست و اصولاً چيزى ندارند كه زكات بدهند ، تا چه رسد به اين كه بخواهند در حال ركوع زكاتى بپردازند ، آن ها هم بايد دوست و يار و ياور يكديگر باشند. از اين جا روشن مى شود كه منظور از « وَلِىّ » در آيه فوق ولايت به معنى سرپرستى و تصرّف و رهبرى مادّى و معنوى است ، به خصوص اين كه اين وِلايَت در رديف ولايت پيامبر صلى الله عليه و آله و ولايت خدا قرارگرفته و هر سه با يك جمله ادا شده است. و به اين ترتيب ، آيه از آياتى است كه به عنوان يك نصّ قرآنى دَلالَت بر ولايت و امامت علىّ مى كند. ولى در اين جا بحث هاى مهمّى است كه بايد به طور جداگانه ، مورد بررسى قرار گيرد .

شهادت احاديث و مفسّران و مُورّخان در مورد آيه ولايت

همان طور كه اشاره كرديم در بسيارى از كتب اسلامى و منابع اهل تسنّن، روايات متعددى داير بر اين كه آيه فوق در شأن علىّ نازل شده نقل گرديده كه در بعضى از آن ها اشاره به مسأله بخشيدن انگشتر در حال ركوع نيز شده و در بعضى نشده و تنها به نزول آيه درباره علىّ قناعت گرديده است. اين روايت را « ابن عباس » و « عَمّارياسر » و « عبداللّه بن سلام » و « سَلَمَةُ بْن كُهَيْل » و « اَنَس بن مالك » و « عُقْبَة بن حكيم » و « عبدالله بن اُبَىّ » و « عبدالله بن غالب » و « جابر بن عبدالله انصارى » و « ابوذر غِفارى » نقل كرده اند .(1)و علاوه بر ده نفر كه در بالا ذكر شد از خود على نيز اين روايت در كتب اهل تسنّن نقل شده است .(2)جالب اين كه در


1) به كتاب « اِحْقاقُ الحق » جلد 2 صفحه 399 تا 410 مراجعه شود .

2) به كتاب « المُراجِعات » ، صفحه 155 رجوع شود .

كتاب غايَةُ الْمَرام تعداد 24 حديث دراين باره از طرق اهل تسنّن و 19 حديث ازطرق شيعه نقل كرده است .(1)كتاب هاى معروفى كه اين حديث در آن نقل شده از سى كتاب تجاوز مى كند كه همه از منابع اهل تسنّن است ، از جمله مُحِبُّ الدّين طَبَرى در ذخاير العُقْبى صفحه 88 و علامه قاضى شَوْكانِىّ در تفسير فتح القدير جلد دوم صفحه 50 و در جامع الاصول جلد نهم صفحه 478 و در اسباب النزول واحدى صفحه 148 و در لُبابُ النُّقُول سُيُوطِىّ صفحه 90 و در تذكرة سِبْط بن جَوْزِىّ صفحه 18 و در نور الابصار شَبْلَنْجِىّ صفحه 105 و در تفسير طبرى صفحه 165 و در كتاب الكافِى الشّافِ ابن حَجَر عَسْقَلانِىّ صفحه 56 و در مَفاتيح الغَيْب رازى جلد سوم صفحه 431 و در تفسير دُرُّالْمَنْثُور جلد 2 صفحه 393 و در كتاب كَنْزُالعُمّال جلد 6 صفحه 391 و مُسْنَدابن مَرْدَوَيْه و مُسْنَدابن الشيخ و علاوه بر اين ها در صحيح نِسائِىّ و كتاب المَجْمَع بين الصِّحاح السِّتَة و كتاب هاى متعدّد ديگرى اين احاديث آمده است .(2)با اين حال چگونه مى توان اين همه احاديث را ناديده گرفت ، در حالى كه در شأن نزول آيات ديگر به يك يا دو روايت قناعت مى كنند ، اما گويا تعصّب اجازه نمى دهد كه اين همه روايات و اين همه گواهى دانشمندان درباره شأن نزول آيه فوق مورد توجّه قرار گيرد. و اگر بنا شود در تفسير آيه اى از قرآن اين همه روايات ناديده گرفته شود ما بايد در تفسير آيات قرآنى اصولاً به هيچ روايتى توجّه نكنيم ، زيرا درباره شأن نزول كمتر آيه اى از آيات قرآن اين همه روايت وارد شده است.

پاسخ به هشت ايراد مخالفان بر آيه ولايت

جمعى از برادران اهل تسننّ اصرار دارند كه ايرادهاى متعدّدى به نزول اين آيه در مورد علىّ و همچنين به تفسير «وِلايَت» به عنوان « سرپرستى و تصرّف و امامت » بنمايند كه ما ذيلاً مهم ترين آن ها را عنوان كرده و مورد بررسى قرار مى دهيم :


1) « مِنْهاجُ الْبَراعَه » ، جلد 2 ، صفحه 350 .

2) براى اطلاع بيشتر به كتاب «اِحْقاقُ الْحَقِّ» جلد 2، «الغدير» جلد 2 و «المُراجِعات» مراجعه شود.

1- از جمله اشكالاتى كه نسبت به نزول آيه فوق در مورد علىّ گرفته اند

اين است كه آيه با توجّه به كلمه « اَلَّذين » كه براى جمع است ، قابل تطبيق بر يك فرد نيست و به عبارت ديگر آيه مى گويد : « وَلِىّ » شما آن هايى هستند كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند، اين عبارت چگونه بر يك شخص مانند علىّ قابل تطبيق است؟

پاسخ: در ادبيات عرب مكرر ديده مى شود كه از مفرد به لفظ جمع ، تعبير آورده شده است از جمله در آيه مُباهَلَة مى بينيم كه كلمه « نِسائَنا » به صورت جمع آمده در صورتى كه منظور از آن طبق شأن نزول هاى متعدّدى كه وارد شده فاطمه زهرا عليهاالسلام است و همچنين «اَنْفُسَنا» جمع است در صورتى كه از مردان غير از پيغمبر كسى جز علىّ در آن جريان نبود و در آيه 172 سوره آل عمران در داستان جنگ احد مى خوانيم : « اَلَّذينَ قالَ لَهُمُ النّاسُ اِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ ايمانا ». و همان طور كه در تفسير اين آيه در جلد سوّم ذكر كرديم بعضى از مفسّران شأن نزول آن را درباره نَعيم بن مسعود كه يك فرد بيشتر نبود مى دانند. و همچنين در آيه 52 سوره مائده مى خوانيم : «يَقُولُونَ نَخْشى اَنْ تُصيبَنا دائِرَةٌ» در حالى كه آيه در مورد عبداللّه بن اُبَىّ وارد شده است كه تفسير آن گذشت و همچنين در آيه اوّل سوره ممتحنه و آيه 8 سوره منافقون و 215 و 274 سوره بقره تعبيراتى ديده مى شود كه عموما به صورت جمع است ، ولى طبق آن چه در شأن نزول آن ها آمده منظور از آن يك فرد بوده است. اين تعبير يا به خاطر اين است كه اهميّت موقعيّت آن فرد و نقش مؤثّرى كه در اين كار داشته روشن شود و يا به خاطر آن است كه حكم در شكل كلّى عرضه شود ، اگر چه مصداق آن منحصر به يك فرد بوده باشد ، در بسيارى از آيات قرآن ضمير جمع به خداوند كه احد و واحد است به عنوان تعظيم گفته شده است. البتّه انكار نمى توان كرد كه استعمال لفظ جمع در مفرد به اصطلاح ، خلاف ظاهر است و بدون قرينه جايز نيست، ولى با وجود آن همه رواياتى كه در شأن نزول آيه وارد شده است ، قرينه روشنى بر چنين تفسيرى خواهيم داشت و حتّى در موارد ديگر به كمتر از اين قرينه نيز قناعت مى شود .

2 - فخر رازى و بعضى ديگر از متعصّبان ايراد كرده اند كه علىّ با آن توجّه

خاصّى كه در حال نماز داشت و غرق در مناجات پروردگار بود ( تا آن جا كه معروف است پيكان تير از پايش بيرون آوردند و توجّه پيدا نكرد ) چگونه ممكن است صداى سائلى را شنيده و به او توجّه پيدا كند ؟

پاسخ آن ها كه اين ايراد را مى كنند از اين نكته غفلت دارند كه شنيدن صداى سائل و به كمك او پرداختن توجّه به خويشتن نيست ، بلكه عين توجّه به خدا است ، علىّ در حال نماز از خود بيگانه بود نه از خدا و مى دانيم بيگانگى از خلق خدا بيگانگى از خدا است و به تعبير روشن تر : پرداختن زكات در نماز انجام عبادت در ضمن عبادت است ، نه انجام يك عمل مباح در ضمن عبادت و باز به تعبير ديگر آن چه با روح عبادت سازگار نيست ، توجّه به مسائل مربوط به زندگى مادّى و شخصى است و اما توجّه به آن چه در مسير رضاى خدا است ، كاملاً با روح عبادت سازگار است و آن را تأكيد مى كند ، ذكر اين نكته نيز لازم است كه معنى غرق شدن در توجّه به خدا اين نيست كه انسان بى اختيار احساس خود را از دست بدهد بلكه با اراده خويش توجّه خود را از آن چه در راه خدا و براى خدا نيست برمى گيرد.

3- اشكال ديگرى كه به آيه كرده اند در مورد معنى كلمه « وَلِىّ » است كه آن را به معنى دوست و يارى كننده و امثال آن گرفته اند نه به معنى متصرّف و سرپرست و صاحب اختيار .

پاسخ - همان طور كه در تفسير آيه در بالا ذكر كرديم كلمه « وَلِىّ » در اين جا نمى تواند به معنى دوست و يارى بوده باشد ، زيرا اين صفت براى همه مؤمنان ثابت است نه مؤمنان خاصّى كه در آيه ذكر شده كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند و به عبارت ديگر دوستى و يارى كردن ، يك حكم عمومى است ، در حالى كه آيه ناظر به بيان يك حكم خصوصى مى باشد و لذا بعد از ذكر ايمان ، صفات خاصى را بيان كرده است كه مخصوص به يك فرد مى شود .

4 - مى گويند على چه زكات واجبى بر ذِمّه داشت با اينكه از مال دنيا چيزى براى خود فراهم نساخته بود و اگر منظور صدقه مستحبّ است كه به آن زكات گفته نمى شود ؟

پاسخ - اولاً به گواهى تواريخ علىّ از دسترنج خود اموال فراوانى تحصيل كرد

و در راه خدا داد تا آن جا كه مى نويسند هزار برده را از دسترنج خود آزاد نمود ، به علاوه سهم او از غنايم جنگى نيز قابل ملاحظه بود ، بنابراين اندوخته مختصرى كه زكات به آن تعلق گيرد و يا نخلستان كوچكى كه واجب باشد زكات آن را بپردازد چيز مهمّى نبوده است كه على فاقد آن باشد و اين را نيز مى دانيم كه فوريّت وجوب پرداخت زكات « فوريّت عرفى » است كه با خواندن يك نماز منافات ندارد.

ثانيا : اطلاق زكات بر « زكات مستحبّ » در قرآن مجيد فراوان است ، در بسيارى از سوره هاى مكّى كلمه « زَكات » آمده كه منظور از آن همان زكات مستحبّ است ، زيرا وجوب زكات مسلّما بعد از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه ، بوده است ( آيه 3 سوره نمل و آيه 39 سوره روم و 4 سوره لقمان و 7 سوره فصلت و غير اين ها ) .

5- مى گويند: ما اگر ايمان به خلافت بلافصل على داشته باشيم بالاخره بايد قبول كنيم كه مربوط به زمان بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بوده، بنابراين علىّ در آن روز «وَلِىّ» نبود و به عبارت ديگر وِلايَت در آن روز براى او «بِالْقُوَّه» بود نه «بِالْفِعْلِ» در حالى كه ظاهر آيه ولايت «بِالْفِعْلِ» را مى رساند.

پاسخ - در سخنان روزمَرّه در تعبيرات ادبى بسيار ديده مى شود كه اسم يا عنوانى به افرادى گفته مى شود كه آن را بِالْقُوَّة دارند مثلاً انسان در حال حيات خود وصيّت مى كند و كسى را به عنوان « وَصِىّ » خود و « قَيِّم » اطفال خويش تعيين مى نمايد و از همان وقت عنوان وَصِىّ و قَيِّم به آن شخص گفته مى شود ، در حالى كه طرف هنوز در حيات است و نمرده است ، در رواياتى كه در مورد على از پيامبر صلى الله عليه و آله در طرق شيعه و سنّى نقل شده مى خوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را « وَصِىّ »و« خليفه » خود خطاب كرده در حالى كه هيچ يك از اين عناوين در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله نبود ، در قرآن مجيد نيز اين گونه تعبيرات ديده مى شود از جمله در مورد زكريا مى خوانيم كه از خداوند چنين تقاضاكرد: « هَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّا يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ الِ يَعْقُوبَ » (1). در حالى كه مسلّم است منظور از « وَلِىّ » در اين جا سرپرستى براى بعد از مرگ او منظور بوده است ، بسيارى از افراد جانشين خود را در حيات خود تعيين مى كنند و


1) « 5 / مريم » .

از همان زمان نام جانشين بر او مى گذارند با اين كه جنبه بِالْقُوَّة دارد .

6 - مى گويند : چرا علىّ با اين دليل روشن شخصا استدلال نكرد ؟

پاسخ - همان طور كه در ضمن بحث پيرامون روايات وارده در شأن نزول آيه خوانديم اين حديث در كتب متعدّد از خود على نيز نقل شده است از جمله در مُسْنَد « اِبْن مَرْدَوَيْه » و « ابى الشيخ » و « كَنْزُالعُمّال » و اين در حقيقت به منزله استدلال حضرت است به اين آيه شريفه .

در كتاب نفيس « اَلْغَدير » از كتاب « سُلَيْم بن قَيْس هِلالِىّ » حديث مفصّلى نقل مى كند كه علىّ در ميدان صِفّين در حضور جمعيّت براى اثبات حقّانيّت خود دلايل متعددى آورد از جمله استدلال به همين آيه بود .(1)و در كتاب غايَةُ الْمَرام از ابوذر چنين نقل شده كه على روز شُورى نيز به همين آيه استدلال كرد .(2)

7 - مى گويند: اين «تفسير» با آيات قبل و بعد سازگارنيست، زيرا درآن ها وِلايَت به معنى « دوستى » آمده است .

پاسخ - آيات قرآن چون تدريجا و در وقايع مختلف نازل گرديده هميشه پيوند با حوادثى دارد كه در زمينه آن نازل شده است و چنان نيست كه آيات يك سوره يا آياتى كه پشت سر هم قرار دارند همواره پيوند نزديك از نظر مفهوم و مُفاد داشته باشند لذا بسيار مى شود كه دو آيه پشت سر هم نازل شده اما در دو حادثه مختلف بوده و مسير آن ها به خاطر پيوند با آن حوادث از يكديگر جدا مى شود. باتوجه به اين كه آيه « اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ » به گواهى شأن نزولش در زمينه زكات دادن على در حال ركوع نازل شده و آيات گذشته و آينده همان طور كه خوانديم و خواهيم خواند در حوادث ديگرى نازل شده است نمى توانيم روى پيوند آن ها زياد تكيه كنيم. به علاوه آيه مورد بحث اتفاقا تناسب با آيات گذشته و آينده نيز دارد زيرا در آن ها سخن از ولايت به معنى يارى و نصرت و در آيه مورد بحث سخن از ولايت به معنى رهبرى و تصرّف مى باشد و شكّ نيست كه شخص ولىّ و سرپرست و متصرّف ، يار و ياور پيروان خويش نيز خواهد بود . به عبارت ديگر يار و ياور بودن


1) « الغدير » ، جلد 1 ، صفحه 196 .

2) « منهاج البراعه » ، جلد 2 ، صفحه 363 .

يكى از شؤن وِلايَت مُطْلَقَة است .

8 - مى گويند : انگشترى با آن قيمت گزاف كه در تاريخ نوشته اند ، علىّ از كجا آورده بود ؟ به علاوه پوشيدن انگشترى با اين قيمت فوق العاده سنگين اسراف محسوب نمى شود ؟ آيا اين ها دليل بر عدم صحّت تفسير فوق نيست ؟ پاسخ مبالغه هايى كه درباره قيمت آن انگشتركرده اند به كُلّى بى اساس است و هيچ گونه دليل قابل قبولى برگران قيمت بودن آن انگشتر نداريم و اين كه در روايت ضعيفى قيمت آن معادل خراج شام ذكرشده به افسانه شبيه تراست تا واقعيّت و شايد براى بى ارزش نشان دادن اصل مسأله جعل شده است و در روايات صحيح و معتبر كه در زمينه شأن نزول آيه ذكر كرده اند اثرى از اين افسانه نيست، بنابراين نمى توان يك واقعيّت تاريخى را با اين گونه سخنان پرده پوشى كرد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«وَلِىّ»: به مفهوم سرپرست، سررشته دار، يار، مددكار و صاحب اختيار آمده است و به همين دليل است كه به كسى كه در ازدواج صاحب اختيارات است، «ولىّ نكاح» و به صاحب اختيار در خونِ مقتول، «ولىّ دم» و به شاه و فرمانروا و حاكم بر كشور و جامعه اى «ولىّ امر» مى گويند؛ چرا كه آنان صاحب اختيار در تدبير امور مورد اشاره هستند.

پاره اى نيز برآنند كه «ولىّ» به مفهوم برتر و زيبنده تر و سزاوارتر از ديگران است.

«رُكُوع»: به هيئت و شيوه خاصى كه در نماز انجام مى شود، مى گويند.

ولايت و امامت اميرمؤمنان عليه السلام

در اين آيه شريفه آفريدگار هستى بزرگمردى را به تابلو مى برد و معرّفى مى كند كه مقام والاى امامتِ راستين و پيشوايى انسان ها را به او ارزانى داشته و فرمانبردارى از او را بر همه بندگانش واجب ساخته است:

اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ

سرپرست و تدبيرگر امور شما و قدرتى كه بر شما ولايت دارد، تنها خداست و آن گاه پيامبر اوست كه همه كارها و عملكردش به دستور خداست.

وَالَّذينَ آمَنُوا

و ديگر كسانى كه به راستى ايمان آورده اند. اين ايمان آوردگان چه كسانى هستند؟ اينك آنان را وصف مى كند و مى فرمايد:

الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَهُمْ راكِعُونَ

همانان كه نماز را برپا مى دارند و در حال ركوع زكات مى پردازند.

رهنمود آيه مباركه

آيه شريفه از روشن ترين دلايل امامت و جانشينى امير مؤمنان پس از پيامبر خداست؛ چرا كه اگر واژه «ولى» در آيه شريفه به مفهوم تدبيرگر امور جامعه باشد و فرمانبردارى از چنين كسى نيز بر همگان واجب باشد و آن گاه ثابت شود كه منظور از «وَالَّذينَ آمَنُوا...» على عليه السلام است، اين جاست كه امامت و ولايت راستين آن حضرت به صراحت قرآن شريف ثابت و روشن مى گردد.

دو نكته اساسى

با اين بيان، بايد به دو نكته اساسى در اثبات حقيقت مورد بحث انديشيد:

1- نخست بايد ديد واژه «ولىّ» در فرهنگ واژه شناسان به چه معناى آمده است؟

با تعمّق در فرهنگ هاى لغت روشن مى شود كه واژه شناسان تصريح كرده اند كه واژه «ولىّ» به مفهوم ولايت و سرپرستى و تدبير امور آمده است كه در بحث از واژه ها گذشت و نيازى به تكرار نيست.

اما در اين موضوع كه آيا در آيه شريفه منظور همين مفهوم و معناست، بايد گفت: واژه «انّما»، حكم را به پس از خود اختصاص مى دهد و از غير آن سلب مى نمايد. براى نمونه: هرگاه گفته شود: «اِنَّمَا الْفَصاحَةُ لِلْجاهِلِيَّةِ»، منظور اين است كه فصاحت ويژه عصر جاهليت بوده و دوران هاى ديگر از آن بهره اى نداشته اند. با اين بيان،

هنگامى كه اين واژه داراى چنين مفهومى باشد، ديگر نمى توان واژه «ولىّ» را كه پس از آن آمده است به مفهوم دوست معنا كرد و نمى توان هدف آيه را دوستى و محبت عقيدتى و دينى تفسير نمود، چرا كه اين مفهوم چه ويژگى دارد تا آن را براى برخى از ايمان آوردگان اثبات و از برخى نفى و سلب نماييم؟! روشن است كه دوستى و مهر دينى اختصاص به برخى از مؤمنان ندارد و از آنِ همه ايمان آوردگان است.

آفريدگار پرمهر در آيه ديگرى اين واقعيت را روشن مى كند كه مى فرمايد:

وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اَوْلِياءُ بَعْضٍ...»(1)

و مردان و زنان با ايمان دوستان يكديگرند...

با اين بيان، نمى توان آن آيه شريفه را به اين مفهوم تفسير كرد و هيچ راهى جز اين نيست كه به همان معناى نخست باز گرديم و بگوييم منظور از «ولىّ» در آيه مورد بحث، امام معصوم و برگزيده از سوى خداست، چرا كه براى واژه «ولىّ» بيشتر از دو معنا نيامده است و هنگامى كه به يكى از آن دو نمى توان تفسير كرد ناگزير معناى دوم تحقق مى يابد.

2 - اما چگونه مى توان گفت كه مصداق: الَّذينَ آمَنُوا...، امير مؤمنان است؟

در اين مورد روايت جالب و روشنگرى از محدثان شيعه و سنّى آمده است كه نشانگر اين واقعيت است. اين روايت روشن مى سازد كه آيه شريفه در مورد على عليه السلام فرود آمد و آن هنگامى بود كه آن حضرت در حال ركوع انگشتر خويش را در راه خدا به بينوايى انفاق كرد. به هرحال همه كسانى كه واژه «وَلِىّ» را به مفهوم پيشواى معصوم مى گيرند، بر اين عقيده اند كه منظور از آن امير مؤمنان على عليه السلام است و تنها مصداق آيه آن حضرت مى باشد.


1) سوره توبه، آيه 71.

چگونه؟

ممكن است در اين مورد دو پرسش ديگر قابل طرح باشد كه بايد به آنها پاسخ داد:

1 - چگونه مى توان واژه «الَّذينَ» را كه جمع است، در مفرد به كار برد؟

پاسخ اين است كه: واژه شناسان و دانشمندان ادبيات، گاه واژه جمع را در مورد فرد به كارمى برند و اين هنگامى است كه بخواهندازآن شخصيت تجليل به عمل آورند و اين نكته به گونه اى مشهوراست كه نيازى به استدلال ندارد.

2 - ممكن است برخى «وَ هُمْ راكِعُونَ» را حال نگيرند و بگويندمنظوراين است كه عبادت آنان ركوع است.

پاسخ اين است كه در جمله «يُقيمُونَ الصَّلوةَ» ركوع هم وجود دارد، چرا كه نماز بدون ركوع ممكن نيست. با اين بيان، اگر جمله «و هم راكعون» را قيد براى پرداخت زكات و انفاق نگيريم و بگوييم منظور اين است كه وصف و شيوه آنان ركوع است، مطلب بى هيچ فايده اى تكرار شده است. و روشن است كه مفهوم برخوردار از فايده، بهتر از تفسيرى است كه تكرارى و بدون فايده باشد.

نكته ديگر اين كه خدا در آغاز آيه شريفه همه ايمان آوردگان را مخاطب مى سازد و مى فرمايد : سرپرست و تدبيرگر امور شما خداست...

آن گاه واژه «رسول» را بيان مى كند و بدين سان او را از ديگران خارج ساخته و «ولىّ» جامعه معرّفى مى كند، سپس آن كسانى را كه ايمان آورده و داراى ويژگى هاى ديگرى هستند... اينك اگر گفته شود منظور از «وَالَّذينَ آمَنُوا»، همه ايمان آوردگانند، در آن صورت با آغاز آيه يكى مى شود، در حالى كه بايد «وَالَّذينَ آمَنُوا...» جز صدر آيه باشد وگرنه مفهومى نخواهد داشت، چرا كه مردم با ايمان خود سرپرست مردم با ايمان خواهند بود.

با اين بيان:

1 - واژه «ولىّ» در اين جا به مفهوم سرپرست و پيشواى راستين و امام معصوم است.

2- مصداق بارز آن على عليه السلام است كه آيه در مورد او فرود آمده است.

وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذينَ امَنُوا فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ

و كسانى كه ولايت خدا و پيامبر او و افراد باايمان را بپذيرند ( پيروزند زيرا ) حزب و جمعيّت خدا پيروز مى باشد. (56 / مائده)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين آيه تكميلى براى مضمون آيه پيش است و هدف آن را تأكيد و تعقيب مى كند و به مسلمانان اعلام مى داردكه: «كسانى كه ولايت و سرپرستى و رهبرى خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و افراد باايمانى را كه در آيه قبل به آن ها اشاره شد بپذيرند پيروز خواهند شد ، زيرا آن ها در حزب خدا خواهند بود و حزب خدا پيروز است » ( وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذينَ امَنُوا فَاِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ ). در اين آيه قرينه ديگرى بر معنى وِلايَت كه در آيه پيش اشاره شد يعنى « سرپرستى و رهبرى و تصرّف » ديده مى شود ، زيرا تعبير به « حِزْبُ اللّه » و « غلبه آن » مربوط به حكومت اسلامى است ، نه يك دوستى ساده و عادى و اين خود مى رساند كه وِلايَت در آيه به معنى سرپرستى و حكومت و زمامدارى اسلام و مسلمين است ، زيرا در معنى حزب يك نوع تشكّل و همبستگى و اجتماع براى تأمين اهداف مشترك افتاده است. بايد توجّه داشت كه مراد از « الَّذينَ امَنُوا » در اين آيه ، همه افراد باايمان نيستند بلكه كسى است كه در آيه قبل با اوصاف معينى به او اشاره شد. آيا منظور از پيروزى « حِزْبُ اللّه » كه در اين آيه به آن اشاره شده، تنها پيروزى معنوى است يا هر گونه پيروزى مادّى و معنوى را شامل مى شود؟ شكّ نيست كه اطلاق آيه دليل بر پيروزى مطلق آن ها در تمام جبهه ها است و به راستى اگر جمعيتى جزء حزب اللّه باشند يعنى ايمان محكم و تقوا و عمل صالح و اتّحاد و همبستگى كامل و آگاهى و آمادگى كافى داشته باشند بدون ترديد در تمام زمينه ها پيروز خواهند بود و اگر مى بينيم مسلمانان امروز به چنان پيروزى دست نيافته اند ، دليل آن روشن است ، زيرا شرايط عضويّت در حزب اللّه كه در بالا اشاره شد

در بسيارى از آن ها ديده نمى شود و به همين دليل قدرت ها و نيروهايى را كه براى عقب نشاندن دشمن و حلّ مشكلات اجتماعى بايد مصرف كنند غالبا براى تضعيف يكديگر به كار مى برند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«حِزْب»: در مورد گروه و جامعه كوچك و بزرگى كه همفكر و همدل و همگام هم باشند، به كار مى رود.

در آيه مورد بحث مى افزايد:

هر كس خدا و پيام آورش و كسانى را كه ايمان آورده اند و وصفشان رفت، سرپرست خود بداند پيروز است، چرا كه حزب و لشكر راستين خدا بر دشمنان حقّ و عدالت پيروزند.

ارتكاب گناه رمز فروپاشى خانواده ها

أَلَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَكَّنّهُمْ فِى الاَْرْضِ ما لَمْ نُمَكِّنْ لَكُمْ وَ أَرْسَلْنَا السَّماآءَ عَلَيْهِمْ مِدْرارا وَ جَعَلْنَا الاَْنْهرَتَجْرى مِنْ تَحْتِهِمْ فَأَهْلَكْنهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْنا ءَاخَرينَ

آيا مشاهده نكردند چقدراز اقوام پيشين را هلاك كرديم؟ اقوامى كه ( از شما نيرومندتر بودند و ) قدرت هايى به آن ها داديم كه به شما نداديم ، باران هاى پى در پى بر آن ها فرستاديم و نهرها از زير ( آبادى هاى ) آن ها جارى ساختيم ( اما هنگامى كه سركشى و طغيان كردند ) آن ها را به خاطر گناهانشان نابود ساختيم و جمعيّت ديگرى بعد از آنان بوجود آورديم.(6 / انعام)

شرح آيه از تفسير نمونه

« مِدْرارا » در اصل از ماده « دَرّ » به معنى شير است و سپس به مايعاتى همانند باران كه ريزش دارد گفته شده است و « مِدْرارا » صيغه مبالغه است و جمله « أَرْسَلْنَا السَّمآءَ » در حقيقت براى بيان مبالغه بيشتر مى باشد. « قَرْن » گرچه معمولاً به معنى يك زمان طولانى ( صد سال يا هفتاد سال يا سى سال ) آمده است ، ولى گاهى ، همان طور كه اهل لغت تصريح كرده اند ، به قوم و جمعيّتى كه در يك زمان قرار دارند گفته مى شود ( اصولاً قَرْن از ماده اِقْتِران و به معنى نزديكى است و چون اهل عصر واحد و زمان هاى متقارب به هم نزديكند به آن ها و هم به زمان آن ها قرن گفته مى شود. در آيات مكرر به اين موضوع اشاره شده كه امكانات فراوان مادى باعث غرور و غفلت افراد كم ظرفيّت مى شود ، زيرا با داشتن اين ها خود را بى نياز از پروردگار مى پندارند ، غافل از اين كه اگر لحظه به لحظه و ثانيه به ثانيه كمك و امداد الهى به آن ها نرسد ، نابود و خاموش مى گردند چنان كه مى خوانيم « اِنَّ الاِْنْسانَ لِيَطْغى اَنْ رَآهُ اسْتَغْنى : انسان طغيان مى كند هنگامى كه خود را بى نياز پندارد » ( 6 و 7 / علق ) .

اين هشدار مخصوص بت پرستان نيست ، هم امروز قرآن نيز به دنياى ثروتمند

ماشينى كه بر اثر فراهم بودن امكانات زندگى از باده غرور سرمست شده ، هشدار مى دهد كه وضع گذشتگان را فراموش نكنيد كه چگونه بر اثر عامل گناه ، همه چيز را از دست دادند ، شما هم با روشن شدن جرقه آتش يك جنگ جهانى ديگر ممكن است همه چيز را از دست بدهيد و به دوران قبل از تمدن صنعتى خود بازگرديد ، توجّه داشته باشيد كه عامل بدبختى آن ها چيزى جز گناه و ظلم و ستم و بيدادگرى و عدم ايمان نبوده همين عامل در جامعه شما نيز آشكار شده است. به راستى مطالعه تاريخ زندگى فراعنه مصر و ملوك سبا و سلاطين كلده و آشور و قيصرهاى روم با آن زندگانى افسانه اى و ناز و نعمت بى حساب و سپس مطالعه عواقب دردناكى كه بر اثر كفر و بيدادگرى طومار زندگانى آن ها را درهم پيچيد براى همه كس و براى همه ما درس عبرتى است بزرگ و آشكار .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«قَرْن»: اين واژه به چند معنا آمده است:

1- مردم يك عصر و زمان، كه معاصريكديگرند.

2- هشتاد يا هفتاد و يا يكصد سال.

3- و به باور ما، به مردمى گفته مى شود كه معاصر دانشمندى برجسته و يا پيام آورى باشند.

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: خَيْرُكُمْ قَرْنى، ثُمَّ الَّذينَ يَلُونَهُمْ، ثُمَّ الَّذينَ يَلُونَهُمْ.

بهترين شما، مردم معاصر من مى باشند، آنگاه نسل پس از آنان، سپس مردمى كه پس از آنان زندگى مى كنند.

«تَمْكين»: قدرت و امكانات دادن به ديگرى براى انجام كار، خواه با دادن ابزار آن كار و يا گشودن راه، يا هر وسيله ديگر.

«مِدْرارا»: باران شديد و بسيار. اين واژه، از واژه ها و صيغه هايى است كه دربردارنده مفهوم مبالغه است.

به سرنوشت بيدادگران بنگريد!

در اين آيه شريفه، آفريدگار هستى حق ستيزان و بيدادگران را به ياد سرنوشت شوم و عبرت انگيز بيدادگران گذشته افكنده و مى فرمايد: اَلَمْ يَرَوْا كَمْ اَهْلَكْنا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ مَكَّنّاهُمْ فِى الاْءَرْضِ ما لَمْ نُمَكِّنْ لَكُمْ

آيا اين كفرگرايان نديده اند و نمى دانند كه ما چه بسيار از جامعه هاى پيشين را به بوته هلاكت سپرديم؟ جامعه ها و ملت هايى كه از شما نيرومندتر و داراى امكانات افزونترى بودند و به آنان قدرت و ثروتى ارزانى داشتيم كه به شمايان ارزانى نداشته ايم.

منظور اين است كه به آنان خدمتگزاران بسيار، ثروت و امكانات فراوان، اقتدار و حكومت و قلمرو نفوذ گسترده و عمر طولانى و گشايش و رفاه ارزانى داشتيم؛ و شما سرگذشت آنان را شنيده و خانه ها و شهرهاى آنان را ديده و آثار برجاى مانده از آنان را نگريسته ايد.

وَ اَرْسَلْنَا السَّماءَ عَلَيْهِمْ مِدْرارا

به باور «ابن عباس» منظور اين است كه: ما بارانهاى پياپى و سود بخش و بركاتِ رزق و روزى را براى آنان فرستاديم.

لازم به يادآورى است كه واژه «سَماء» در آيه، به مفهوم باران است.

وَجَعَلْنَا الاَْنْهارَ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمْ فَاَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ

و آبها و جويبارها را از زير شهر و ديار آنان روان ساختيم، امّا هنگامى كه از مرزهاى حق و عدالت گذشتند و به بيدادگرى و سركشى برخاستند، آنگاه بود كه هيچ كدام از اين ثروتها و امكانات برايشان سودبخش نيفتاد و آنان را به كيفر گناهانشان نابود ساختيم.

وَاَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْنا اخَرينَ.

و پس از به بوته هلاكت سپردن آنان، جامعه و مردم ديگرى پديد آورديم.

ضرورت تفكّر و تدبّر در سرنوشت پيشينيان

از آيه شريفه اين درس و پيام دريافت مى گردد كه تفكّر و تدبّر در سرنوشت پيشنيان و نيز گفتگوى روشنگرانه با انكارگران روز رستاخيز، ضرورى است. بايد به آنان روشن ساخت كه آن آفريدگار توانايى كه گذشتگان را به كيفر بيداد و طغيانشان به بوته هلاكت سپرد و جامعه ها و تمدّنها و ملت هاى ديگرى را به جاى آنان آفريد، همو تواناست كه هر لحظه اى كه مقرر فرموده است اين جهان را به سوى فنا برد و به جاى آن، جهان ديگر پديد آورده و نيز براى او بسيار آسان است كه همه انسانها را پس از مرگ، زندگى بخشد و از گورها بيرون آورد و آنگاه به حساب كار شايسته و يا ناشايست آنان برسد و در برابر نيكى و زشتىِ عملكردها پاداش و كيفر دهد. آرى خدايى كه هستى را آفريد، بر آفرينشِ ديگر تواناست.

ضرورت دورى خانواده از مجالس اهل باطل

وَ اِذا رَأَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ فىآ ءايتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فى حَديثٍ غَيْرِه وَ اِمّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطنُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظّلِمينَ

هر وقت كسانى را كه آيات ما را استهزاء مى كنند مشاهده نمايى از آن ها روى بگردان تا به سخن ديگرى بپردازند و اگر شيطان از ياد تو ببرد ، به محض توجه پيدا كردن با ( اين ) جمعيّت ستمگر منشين. (68 / انعام)

شرح آيه از تفسير نمونه

« خَوْض » همان طور كه « راغب » در كتاب « مفردات » مى گويد در اصل به معنى وارد شدن در آب و راه رفتن ( و شنا كردن ) در آن است ، ولى بعدا به ورود در ساير امور نيز گفته شده است اما اين كلمه در قرآن مجيد بيشتر به وارد شدن در مطالب باطل و بى اساس اطلاق گرديده است. گرچه در اين جمله روى سخن به پيغمبر صلى الله عليه و آله است ولى مسلما اين حكم اختصاصى به او ندارد و تمام مؤمنان را شامل مى شود ، فلسفه اين حكم نيز روشن است زيرا اگر مسلمانان در مجالس آن ها شركت مى كردند ، آن ها براى انتقام گرفتن و ناراحت ساختن ايشان به سخنان باطل و نارواى خود ادامه مى دادند ، اما هنگامى كه با بى اعتنايى از كنار آن ها بگذرند طبعا سكوت خواهند كرد و به مسايل ديگر خواهند پرداخت ، زيرا تمام هدف آن ها ناراحت ساختن پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمين بود. سپس اضافه مى كند اين موضوع به اندازه اى اهميّت دارد كه : « اگر شيطان ترا به فراموشى افكند و با اين گونه اشخاص سهوا همنشين شدى به مجرد اين كه متوجه موضوع گشتى فورا از آن مجلس برخيز و با اين ستمكاران منشين » .(1)دراين جا دو سؤال پيش مى آيد نخست اين كه مگر ممكن است شيطان بر پيامبر مسلّط گردد و باعث فراموشى او شود و به تعبير ديگر آيا با وجود مقام عصمت و مصونيّت از خطا حتّى در موضوعات، ممكن است پيامبر گرفتار اشتباه و فراموشى شود؟ در پاسخ


1) شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه منظور از لا تَقْعُدْ ( ننشين ) اين نيست كه تنها نشستن با چنين اشخاصى ممنوع است بلكه هدف شركت در جمع آن ها است خواه به صورت جلوس باشد يا قيام و يا در حال راه رفتن .

اين سؤال مى توان گفت كه روى سخن در آيه گرچه به پيامبر است اما در حقيقت منظور پيروان او هستند كه اگر گرفتار فراموش كارى شدند و در جلسات آميخته به گناه كفّار شركت كردند به محض اين كه متوجه شوند بايد از آن جا برخيزند و بيرون روند و نظير اين بحث در گفتگوهاى روزانه ما و در ادبيات زبان هاى مختلف ديده مى شود كه انسان روى سخن را به كسى مى كند اما هدفش اين است كه ديگران بشنوند، مطابق ضرب المثل معروف عرب كه مى گويد : « اِيّاكَ اَعْنى وَ اسْمَعى يا جارَهُ » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در اين آيه شريفه آفريدگار هستى به پيامبر و توحيدگرايان فرمان مى دهد كه در محفل گناه ننشينند و هرجا شرك گرايان به استهزاى آيات قرآن برخاستند، از آنجا دورى جويند. با آنان نباشند تاآنان از اين رفتار زشت و ظالمانه دست كشند و از تمسخر و تكذيب آيات خدا دست بردارند.

وَ إِذا رَاَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ فى آياتِنا فَاَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فى حَديثٍ غَيْرِه

و هرگاه كسانى را نگريستى كه به تمسخر آيات ما فرو رفته اند از آنان روى برتاب و دورى گزين تا در گفتارى جز آن در آيند.

درست است كه در آيه شريفه روى سخن باپيامبر گرامى صلى الله عليه و آله است، امّا فرمان به همه توحيدگرايان است و اين بدان دليل است كه بحث و گفتگو با كسانى كه هدفشان وقت كشى و بازيگرى و ريشخند است، جز از دست دادن نيرو و فرصت و پائين آوردن ارزش بحث و فرهنگ، ثمره ديگرى ندارد.

وَاِمّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلاتَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ.

و اگر شيطان تو را در اين مورد به فراموشى افكند، پس از توجه، ديگر با مردم ستمكار و گمراه منشين.

در اين فراز، از ياد بردن فرمان خدا را به شيطان نسبت داده است، در حالى كه در نهايت اين كار، كار خداست و اين بدان دليل است كه هنگامى فراموشى گريبانگير انسان مى گردد، كه از انديشه روى برتابد و از پى خاطرات بى ارزش و وسوسه هاى زشت و ظالمانه برود و مى دانيم كه بر انگيزاننده به سوى خاطرات زشت و

وسوسه هاى بى اساس و گمراهگرانه، شيطان پليد است. با اين بيان مى توان شيطان را عامل آن خواند، چرا كه آفت فراموشى و روى برتافتن از حق ثمره شوم وسوسه آن است. درست بسان كسى كه ديگرى را در سرما و يخبندان باز داشت كند تا بميرد و بدين صورت قاتل او گردد.

آرى، خدا در اين آيه شريفه به پيامبرش فرمان مى دهد كه اگر شيطان فرمان ما را در مورد دورى گزيدن از بد انديشان و نشست و برخاست نكردن با آنان را از يادت برد، به مجرد اينكه به خود آمدى و هشدار ما را به ياد آوردى در محفل آنان منشين.

«ابومُسلِم» مى گويد: منظور اين است كه پس از شركت در محفل آنان براى رساندن پيام خدا وظيفه خود را انجام ده و ديگر در آنجا منشين! و «بَلْخى» براين باور است كه اين دستور در آغاز ظهور اسلام ويژه پيامبر صلى الله عليه و آله بود و پس از گسترش انديشه اسلامى و بالارفتن شمار مسلمانان با فرود آيه ديگرى همه توحيدگرايان به انجام اين فرمان موظّف شدند.(1)


1) سوره نِساء، آيه 140، به تفسير آيه مراجعه فرماييد.

فرمان هاى ده گانه با نگاه ويژه به خانواده

قُلْ تَعالَوْا اَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ اَلاّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئا وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا وَلاتَقْتُلُوآا اَوْلادَكُمْ مِنْ اِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ اِيّاهُمْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَمابَطَنَ وَلاتَقْتُلُواالنَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّبِالْحَقِ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ

بگو: بياييد آن چه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است، برايتان بخوانم؛ اين كه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد و به پدر و مادر خود نيكى كنيد و فرزندانتان را از (ترس) فقر نكشيد، ما شما و آن ها را روزى مى دهيم و نزديك كارهاى زشت و قبيح نرويد چه آشكار باشد چه پنهان، و نفسى را كه خداوند محترم شمرده، به قتل نرسانيد، مگر به حق (و از روى استحقاق)، اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش كرده تا درك كنيد.(151 / انعام)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين آيه و دو آيه بعد به اصول محرمات در اسلام اشاره كرده و گناهان كبيره رديف اول را ضمن بيان كوتاه و پرمغز و جالبى در ده قسمت بيان مى كند و از آن ها دعوت مى نمايد كه بيايند و حرام هاى واقعى الهى را بشنوند و تحريم هاى دروغين را كنار بگذارند . نخست مى گويد : « به آن ها بگو : بياييد تا آن چه را خدا برشما تحريم كرده است، بخوانم و برشمرم » ( قُلْ تَعالَوْا اَتْلُ ماحَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ ) ؛

1- «اين كه هيچ چيز را شريك و همتاى خدا قرار ندهيد» ( اَلاّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئا ) .

2- « نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد » ( وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا ) .

3 - «فرزندان خود را به خاطرتنگدستى و فقرنكشيد» (وَلاتَقْتُلُوآا اَوْلادَكُمْ مِنْ اِمْلاقٍ).

زيرا روزى شما و آن ها همه به دست ما است و ما همه را روزى مى دهيم (نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ اِيّاهُمْ).

4- « به اعمال زشت و قبيح نزديك نشويد ، خواه آشكار باشد ، خواه پنهان » ،

يعنى نه تنها انجام ندهيد بلكه به آن هم نزديك نشويد ( وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ ) .

5- «دست به خون بى گناهان نيالاييد و نفوسى را كه خداوندمحترم شمرده و ريختن خون آن هامجاز نيست، به قتل نرسانيد ، مگر اين كه طبق قانون الهى اجازه قتل آن ها داده شده باشد »(وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ). به دنبال اين پنج قسمت براى تأكيد بيشترمى فرمايد: « اين ها امورى است كه خداوند به شما توصيه كرده تا دريابيد و از ارتكاب آن ها خوددارى نماييد » ( ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«تَعالَوْا»: بياييد. اين واژه از ريشه «عُلُوّ» برگرفته شده و منظور اين است كه فراخوان و دعوت كننده به كارى شايسته، در اوج قرار دارد.

«تِلاوة»: به مفهوم خواندن است.

«اِمْلاق»: فقر و تنگدستى. واژه تملّق نيز به مفهوم تلاش براى جلب منافع و دفع زيان است.

«فَواحِش»: اين واژه جمع فاحشه، به مفهوم زشتكارى و زشتى شرم آور و بزرگ است. در فرهنگ عرب بيشتر در كارهاى زشتِ كوچك، واژه «قَبيح» را به كار مى برند و در زشتكاريهاى بزرگ واژه «فاحِشَه» را.

در آيات پيش ديدگاه شرك گرايان در مورد برخى از چيزهاى حلال و حرام ترسيم شد، اينك قرآن آنچه را براستى ناروا و حرام است به تابلو مى برد و مى فرمايد:

قُلْ تَعالَوْا اَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَليْكُمْ

هان اى پيامبر! به اين شرك گرايان بگو: بياييد تا آنچه را خدا بر شما حرام كرده است، برايتان بخوانم و برشمارم.

اَلاّ تُشْرِكُوا بِه شَيْئا

به شما دستور داده است كه چيزى را همتا و نظير و شريك او قرار ندهيد.

وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا

و به شما سفارش مى كند كه نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد.

از آنجايى كه نعمت وجود پدر و مادر از نظر ارزش و اهمّيت، پس از نعمتهاى گران خداست، به همين جهت پس از دستور به پرستش و عبادت خدا، نيكىِ به آنان را مورد سفارش قرار مى دهد.

وَلا تَقْتُلُوا اَوْلادَكُمْ مِنْ اِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَاِيّاهُمْ

به باور گروهى از جمله «ابن عبّاس» منظور اين است كه فرزندانتان را از بيم نيازمندى و تنگدستى نكشيد؛ چراكه رزق و روزى شما و آنان از سوى ماست و ما همه شما را روزى مى دهيم.

وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَما بَطَنَ

در تفسير اين فراز ديدگاهها متفاوت است:

1- به باور «حَسَن» منظور اين است كه: به كارهاى زشت و گناهان آشكار و نهان نزديك نشويد.

2- امّا به باور گروهى از جمله «ابن عبّاس»، «ضحّاك» و «سُدى»، شرك گرايان زناى نهانى را گناه نمى دانستند و تنها از زناى آشكار نهى مى كردند، امّا خداى فرزانه از هردو بازداشت و به همگان هشدار داد.

از حضرت باقر عليه السلام نيز روايتى رسيده است كه گناه آشكار را به زنا تفسير مى كند و گناه نهان را به دوست داشتن بتها و تمايل به پرستش آنها.

3- از ديدگاه پاره اى گناه آشكار كار اعضا و اندامهاست و گناه نهان كار دل مى باشد.

به هرحال آيه شريفه هشدار مى دهد كه بايد همه گناهان را وانهاد و راه پاكى را در پيش گرفت.

وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ

و جان انسانى را كه خدا حرمت بخشيده است، جز بحق و براساس عدل و داد نكشيد.

با اينكه آدمكشى در ميان گناهان آشكار است و در آيه شريفه مردم را از ارتكاب آنها نهى فرموده، دگر باره به طور جداگانه از آن هشدار مى دهد، تا بدين وسيله ارزش جان انسانها را روشن ساخته و سهمگين بودن گناه آدمكشى را خاطر نشان كند؛ چرا كه جان مسلمان و كسى كه با مسلمانان سرستيزندارد و با آنان با صلح و احترام متقابل و بر اساس همزيستى زندگى مى كند نبايد در خطر قرار گيرد.

اعدام در سه مورد

در سه مورد مى توان بر اساس حق و عدالت ديگرى را به مرگ محكوم ساخت:

الف: در برابر ريختن خون ديگرى و به عنوان قصاص.

ب: به كيفر زناى محصنه.

ج: و به كيفر كفرگرايى و حق ستيزى به مفهوم واقعى آن پس از ايمانِ آگاهانه و آزادانه به خدا.

در اين سه مورد كشتن كسانى كه خونشان محترم است، به ناگزير روا شمرده مى شود؛ امّا كفر گرايانى كه براستى به پيكار با دين خدا و دينداران واقعى برخيزند، به كيفر كارزشت و ظالمانه اى كه بدان دست يازيده اند كشتن آنان رواست.

ذلِكُمْ وَصّيكُمْ بِه لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ.

روى سخن با همه انسانهاست و منظور اين است كه آنچه در آيه شريفه آمد، فرمانهاى زندگى ساز و جاودانه خداى شماست، باشد كه خرد خويش را در مورد آنها به كارگيريد و حلال خدا را حلال، و حرام او را حرام شماريد.

يادآورى مى شود كه از واژه «وصّاكم»، اين نكته دريافت مى گردد كه واژه «وَصِيّت» از آغاز در تقدير بود است. و نيز از «اَنْ لا تُشْرِكُوا» اين موضوع روشن مى شود كه فرمان خدا و تكليف، هم به انجام كارهاى شايسته مربوط مى شود و هم به وانهادن كارهاى ناپسند و هر دو داراى كيفر و پاداش هستند.

رعايت عدالت هميشه و همه جا

وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتيمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ اَشُدَّهُ وَ اَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْميزانَ بِالْقِسْطِ لا نُكَلِّفُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها وَ اِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذاقُرْبى وَ بِعَهْدِ اللّهِ اَوْفُوا ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ

و به مال يتيم جز به نحو احسن ( و براى اصلاح ) نزديك نشويد تا به حد رشد برسد و حق پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد، هيچ كس را جز به مقدار توانايى تكليف نمى كنيم و هنگامى كه سخنى مى گوييد، عدالت را رعايت نماييد، حتى اگر در مورد نزديكان بوده باشد ، اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى كند تا متذكر شويد. (152 / انعام)

شرح آيه از تفسير نمونه

6- « هيچ گاه جز به قصد اصلاح نزديك مال يتيمان نشويد تا هنگامى كه به حدّ بلوغ برسند » ( وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتيمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ اَشُدَّهُ ) .

7- كم فروشى نكنيد و حق پيمانه و وزن را باعدالت ادا كنيد » ( وَ اَوْفُوا الْكَيْلَ وَ الْميزانَ بِالْقِسْطِ ) . و از آن جا كه هرقدر انسان دقت در پيمانه و وزن كند ، باز ممكن است مختصر كم و زيادى صورت گيرد كه سنجش آن با پيمانه ها و ترازوهاى معمولى امكان پذير نيست ، به دنبال اين جمله اضافه مى كند : « هيچ كس را جز به اندازه توانايى تكليف نمى كنيم » ( لا نُكَلِّفُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها ) .

8- «به هنگام داورى يا شهادت و يا در هر مورد ديگر كه سخنى مى گوييد ، عدالت را رعايت كنيد و از مسير حق منحرف نشويد ، هرچند در مورد خويشاوندان شما باشد و داورى و شهادت به حق ، به زيان آن ها تمام گردد» ( وَ اِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذاقُرْبى ) .

9- « به عهد الهى وفا كنيد و آن را نشكنيد » ( وَ بِعَهْدِ اللّهِ اَوْفُوا ) .

در اين كه منظور از « عهد الهى » در اين آيه چيست ، مفسران احتمالاتى داده اند ، ولى مفهوم آيه ، همه پيمان هاى الهى را اعم از پيمان هاى « تكوينى » و « تشريعى » و تكاليف الهى و هرگونه عهد و نذر و قسم را شامل مى شود. و باز براى تأكيد در پايان اين چهار قسمت ، مى فرمايد : «اين ها امورى است كه خداوند به شما

توصيه مى كند، تا متذكر شويد» (ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اَشُدّ»: اين واژه جمع «شَدّ» و به مفهوم اوج جوانى است، بسان «اَشُرّ» كه جمع «شر» مى باشد. و به همين تناسب در مورد بر آمدن روز مى گويند: «شَدُّ النَّهارِ».

«ذِكْر»: يادآورى. و هرگاه به باب تفعيل برود به دو مفعول متعدّى مى گردد.

در ادامه سخن مى فرمايد:

وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتيمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ

و به مال يتيم جز به نيكوترين سبك و روش نزديك نشويد.

منظور از نزديك شدن، دست نهادن بر روى آن و تصرف در آن است، و مى دانيم كه دست درازى به ثروت و دارايى هركسى كارى نارواست، امّا بدان دليل در آيه شريفه دست درازى به مال يتيم را خاطر نشان مى سازد كه او توان دفاع از حقوق خود را ندارد، و به همين جهت انسانهاى بى بندوبار بيشتر به مال او طمع مى ورزند.

آيه شريفه نشانگر آن است كه تنها در يك صورت مى توان در مال يتيم تصرف نمود، و آن هم در صورتى است كه انسان بهترين و شايسته ترين شيوه را براى اصلاح امور اقتصادى و مالى او برگزيند و با انگيزه اى براستى خدا پسندانه در امور مالى و اقتصادى او دخالت كند.

نيكوترين شيوه

در اين كه منظور از نيكوترين سبك و شيوه در نزديك شدن به مال يتيم چيست؟ ديدگاهها متفاوت است:

1- به باور گروهى از جمله «مُجاهِد» منظور اين است كه ثروت و دارايى او را به وسيله تجارت افزايش دهند.

2- امّا به باور گروهى از جمله «جُبّائى» منظور اين است كه سرپرست يتيم تنها به اندازه خوراك خود ازآن بهره برد و نه پوشاك و يا چيز ديگر.

3- و از ديدگاه برخى منظور اين است كه ثروت او را تا رسيدنش به كمال و جوانى، به صورت شايسته اى برايش نگاه دارند.

حَتّى يَبْلُغَ اَشُدَّهُ

به مال و ثروت يتيم جز به نيكوترين شيوه نزديك نشويد تا او به جوانى و رشدخودبرسد.

در تفسير اين فراز نيز ديدگاهها يكسان نيست:

1- به باور برخى از جمله «شَبَعى» منظور از رسيدن به رشد و كمال، رسيدن به مرحله بلوغ است.

2- امّا به باور برخى ديگر رسيدن به مرز هيجده سالگى است.

3- از ديدگاه «سُدى» منظور رسيدن به مرز سى سالگى است، امّا اين حكم به وسيله آيه شش از سوره نساء نسخ شده است، چرا كه در آنجا مى فرمايد: و يتيمان را چون به حدّ بلوغ برسند بيازماييد و اگر در آنان رشد و كمال يافتيد دارايى شان را به آنان بدهيد: وَ ابْتَلُوا الْيَتامى حَتّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ...

4- و از ديدگاه «ابو حنيفه» منظور اين است كه هرگاه آنان به مرز بيست و پنج سالگى رسيدند، مال و ثروتشان را به خودشان بدهيد، و پيش از اين، در صورتى كه رشد فكرى و اجتماعى لازم براى تدبير امور اقتصادى خود نداشته باشند، نمى توان مالشان را به آنان وانهاد.

5- برخى بر آنند كه حدّ و مرز مشخصى از نظر سن و سال براى اين موضوع نيست؛ بنابر اين بنظر مى رسد منظور اين است كه هرگاه يتيم به مرحله بلوغ رسيد و از نظر خردِ زندگى نيز كمال يافت، و روشن شد كه براى حفظ حقوق و اداره اموال خويش از رشد كافى برخودار است، در آن صورت بايد دارايى او را بازگرداند.

به نظر مى رسد كه اين ديدگاه از ديدگاههاى ديگر بهتر است؛ چرا كه تنها بارسيدن به مرحله بلوغ نمى توان دارايى او را به وى داد.

از آيه شريفه و ديگر آيات در اين مورد، چنين دريافت مى گردد كه به مال يتيم جز

به نيكوترين سبك نمى توان نزديك شد، تا او به مرحله رشد و كمال برسد، و هنگامى كه او به اين مرحله رسيد مى توان مسؤوليت حفظ اموالش را به خود او وانهاد، گرچه خود اين واگذارى به وسيله سرپرست اموال به نيكوترين سبك تصرّف نباشد و نگاه داشتن آن نيكوترين سبك باشد، چرا كه نزديك شدن به دارايى يتيم، تا هنگامى كه به مرحله رشدو كمال نرسيده است بايد به نيكوترين شيوه باشد، همان گونه كه قرآن نيز هشدار مى دهد كه: مال آنان را از بيم آنكه مبادا بزرگ شوند و در اختيار گيرند، به اسراف و شتاب نخوريد: وَ لا تَأْكُلُوها اِسْرافا وَبِدارا اَنْ يَكْبَرُوا...(1)امّا پس از رسيدن او به مرحله رشد و كمال مى توان مسؤوليت حفظ اموالش را به او واگذاشت، گرچه اين واگذارى تصرّف «احسن» و يا نزديك شدن به مال او به نيكوترين روش نباشد.

وَاَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْميزانَ بِالْقِسْطِ

و كالاى پيمانه و ميزان را عادلانه و كامل بپيماييد و وزن كنيد و چيزى از حق كسى نكاهيد.

لا نُكَلِّفُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها

ما هر كسى را تنها در خور توان و امكاناتش تكليف مى نماييم.

از آنجايى كه عدالت و دادگرى شايسته و بايسته در وزن و پيمانه ممكن است دشوار به نظر برسد، و گاه دانه هايى از گندم و يا جو و برنج به ناروا جابجا شود و جلوگيرى از آن دشوار و يا امكان ناپذير به نظر آيد، از اين رو قرآن روشنگرى مى كند كه ما از شما مى خواهيم كه تا سر حد امكان عدل و داد را در همه ميدانها رعايت نموده و از پايمال شدن حقوق جلوگيرى كنيد، نه فراتر از امكان.

وَاِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْكانَ ذاقُرْبى

و هنگامى كه به داورى و گواهى يا در هر موردى سخن مى گوييد، دادگرى پيشه سازيد، گرچه به زيان يكى از نزديكانتان تمام شود.


1) سوره نساء، آيه 6 .

روشن است كه رعايت عدل وداد تنها در گفتار ضرورت ندارد، بلكه بايد در عملكردها نيز عدالت را پيشه ساخت؛ امّا بدان دليل در اينجا به دادگرى در گفتار سفارش شده است كه هركس در گفتار خويش دادگرى پيشه سازد، در كردار نيز عدالت پيشه خواهد بود.

به باور برخى: هرگاه به گواهى بر مى خيزيد يا داورى مى كنيد، اگرچه به زيان يكى از خويشاوندان شما باشد، عدل و داد را رعايت كنيد.

يادآورى اين نكته لازم است كه اين فراز كوتاه از فرمانهاى جامع و كاملى است كه موضوعات پر اهميتى چون اقرار، شهادت، وصيّت، فتوا، قضاوت، بيان احكام و مقررات و دعوت به ارزشها و هشدار از ضد ارزشها را شامل مى شود و مقرّر مى دارد كه در همه اين ميدانها و صحنه ها بايد دادگرى را پيشه ساخت.

وَ بِعَهْدِ اللّهِ اَوْفُوا

و به عهد خدا وفا كنيد.

در مورد اين پيمان دو نظر است:

1- به باور گروهى هرآنچه خدا بر بندگان خود واجب ساخته پيمان اوست كه بايد با انجام آنها به عهد خويش وفا كرد.

2- امّا به باور برخى منظور نذر و عهدمى باشدكه اگر در راه نافرمانى نبود، وفاى به آن لازم مى شود. با اين بيان منظور پيمانى است كه انسان با خداى خويش مى بندد.

ذلِكُمْ وَصّيكُمْ بِه لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ.

اين دستوراتى كه خدا در مورد مال يتيم،

كامل و عادلانه دادن وزن و كيل،

عمل به وظيفه تا سر حد امكان،

رعايت راستى و عدالت در گفتار و كردار و وفاى به عهدها و پيمانها بيان فرمود، همه و همه سفارش او به شما انسانهاست تا پند گيريد و از انجام شايسته و بايسته آنها غفلت نورزيد.

شروع از توحيد و پايان به نفى اختلاف

وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ

و اين كه اين راه مستقيم من است ، از آن پيروى كنيد و ازراه هاى مختلف ( و انحرافى ) پيروى نكنيد كه شما را از راه حق دور مى سازد، اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى كند تا پرهيزكار شويد. (153 / انعام)

شرح آيه از تفسير نمونه

10- « اين راه مستقيم من ، راه توحيد ، راه حق و عدالت ، راه پاكى و تقوا است، ازآن پيروى كنيد و هرگز در راه هاى انحرافى و پراكنده، گام ننهيد كه شما را از راه خدا منحرف و پراكنده مى كند و تخم نفاق و اختلاف را در ميان شما مى پاشد » (وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ) . و در پايان همه اين ها براى سومين بار تأكيد مى كند كه اين ها امورى است كه خداوند به شما توصيه مى كند تا پرهيزكار شويد » (ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ).

قابل ملاحظه اين كه در اين دستورات ده گانه ، نخست از تحريم شرك شروع شده است كه در واقع سرچشمه اصلى همه مفاسداجتماعى و محرمات الهى است و درپايان نيز بانفى اختلاف كه يك نوع شرك عملى محسوب مى شود،پايان يافته است. اين موضوع اهميت مسأله توحيد را در همه اصول و فروع اسلامى روشن مى سازد كه توحيد تنها يك اصل دينى نيست ، بلكه روح تمام تعليمات اسلام مى باشد .

مراحل سه گانه دريافت احكام

در پايان هريك از اين آيات سه گانه ، به عنوان تأكيد جمله « ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ » ( اين چيزى است كه خداوند شما را به آن توصيه مى كند ) آمده ، با اين تفاوت كه در آيه اول باجمله«لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»و در آيه دوم باجمله«لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» و در آيه سوم با جمله « لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ » ختم شده است . و اين تعبيرات مختلف و حساب شده گويا اشاره به اين نكته است كه نخستين مرحله به هنگام دريافت يك حكم، « تعقل » و درك آن است،

مرحله بعد ، مرحله يادآورى و « تذكر » و جذب آن مى باشد و مرحله سوم كه مرحله نهايى است ، مرحله عمل و پياده كردن و « تقوا » و پرهيزكارى است . درست است كه هركدام از اين جمله هاى سه گانه بعد از ذكر چند قسمت از ده فرمان فوق آمده است ، ولى روشن است كه اين مراحل سه گانه اختصاص به احكام معينى ندارد، زيرا هر حكمى «تعقل» و « تذكر » و « تقوا و عمل » لازم دارد، بلكه در حقيقت رعايت جنبه هاى فصاحت و بلاغت ايجاب كرده كه اين تأكيدات در ميان آن احكام ده گانه پخش گردد .

فرمان هاى جاويدان

شايد نياز به تذكر نداشته باشدكه اين فرمان هاى ده گانه اختصاصى به آيين اسلام ندارد ، بلكه در همه اديان بوده است ، اگرچه در اسلام به صورت گسترده ترى مورد بحث قرار گرفته است و در حقيقت همه آن ها از فرمان هايى است كه عقل و منطق به روشنى آن ها را درك مى كند و به اصطلاح از «مستقلات عقليه» است و لذا در قرآن مجيد در آيين انبياى ديگر نيز اين احكام كم و بيش ديده مى شود .(1)

اهميت نيكى به پدر و مادر

ذكر نيكى به پدر و مادر ، بلافاصله بعد از مبارزه با شرك و قبل از دستورهاى مهمى همانند تحريم قتل نفس و اجراى اصول عدالت ، دليل بر اهميت فوق العاده حق پدر و مادر در دستورات اسلامى است . اين موضوع وقتى روشن تر مى شود كه توجه كنيم به جاى « تحريم آزار پدر و مادر » كه هماهنگ با ساير تحريم هاى اين آيه است ، موضوع « احسان و نيكى كردن » ، ذكر شده است يعنى نه تنها ايجاد ناراحتى براى آن ها حرام است ، بلكه علاوه بر آن ، احسان و نيكى در مورد آنان نيز لازم و ضرورى است . و جالب تر اين كه كلمه «احسان» را به وسيله « ب » متعدى ساخته و فرموده : « وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا » و مى دانيم «احسان» گاهى با « اِلى » و گاهى با « ب » ذكر مى شود ، درصورتى كه با « اِلى » ذكر شود ، مفهوم آن ، نيكى كردن است ، هرچند به طور غيرمستقيم و بالواسطه باشد ، اما هنگامى كه با « ب » ذكر شود ، معنى آن ، نيكى كردن


1) 13 / شورى .

به طور مستقيم و بدون واسطه است ، بنابراين آيه تأكيد مى كند كه موضوع نيكى به پدر و مادر را بايد آن قدر اهميت داد كه شخصا و بدون واسطه به آن اقدام نمود .(1)

قتل فرزندان به خاطر گرسنگى

از اين آيات برمى آيد كه عرب هاى دوران جاهلى نه تنها دختران خود را به خاطر تعصب هاى غلط، زنده به گور مى كردند، بلكه پسران كه سرمايه بزرگى در جامعه آن روز محسوب مى شدند، را نيز از ترس فقر و تنگدستى به قتل مى رسانيدند، خداوند در اين آيه آن هارا به خوان گسترده نعمت پروردگار كه ضعيف ترين موجودات نيز از آن روزى مى برند، توجه داده و از اين كار بازمى دارد . با نهايت تأسف اين عمل جاهلى در عصر و زمان ما در شكل ديگرى تكرار مى شود و به عنوان كمبود احتمالى مواد غذايى روى زمين ، كودكان بى گناه در عالم جنينى از طريق «كورتاژ» به قتل مى رسند . گرچه امروز براى سقط جنين ، دلايل بى اساس ديگرى نيز ذكر مى كنند ، ولى مسأله فقر و كمبود مواد غذايى ، يكى از دلايل عمده آن است . اين ها و مسائل ديگرى شبيه به آن ، نشان مى دهد كه عصر جاهليت در زمان ما به شكل ديگرى تكرار مى شود و « جاهليت قرن بيستم » حتى درجهانى وحشتناك تر و گسترده تر از جاهليت قبل از اسلام است .

منظور از « فَواحِش » چيست ؟

«فَواحِش» جمع «فاحِشَة» به معنى گناهانى است كه فوق العاده زشت و تنفرآميز است، بنابراين پيمان شكنى و كم فروشى و شرك و مانند اين ها اگرچه از گناهان كبيره مى باشند، ولى ذكر آن ها در مقابل «فواحش»، به خاطر همان تفاوت مفهوم است.

به گناهان نزديك نشويد

در آيات فوق در دومورد تعبيربه « لا تَقْرَبُوا » ( نزديك نشويد ) شده است ، اين موضوع در مورد بعضى از گناهان ديگر نيز در قرآن تكرار شده است ، به نظر مى رسد كه اين تعبير در مورد گناهانى است كه « وسوسه انگيز » است ، مانند زنا و فحشاء و اموال بى دفاع يتيمان و امثال اين ها ، لذا به مردم اخطار مى كند كه به آن ها نزديك نشوند تا تحت تأثير وسوسه هاى شديدشان قرار نگيرند.


1) « تفسير المَنار » ، جلد 8 ، صفحه 185 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث با روشنگرى و تأكيد بيشترى مى فرمايد:

وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ

و اين است راه راست و بى انحراف من؛ پس اين راه را پى گيريد و در اين راه هر آنچه روا شناخته شده است روا بدانيد و هر آنچه تحريم شده است ناروا بشماريد و بر اين باور باشيدكه آنچه به شمافرمان داده شده است درست و براساس حق وعدالت است.

«ابن عبّاس» مى گويد: منظور آيه شريفه اين است كه: اين دين حنيف و حقگراى من استوارترين و بهترين و كاملترين دين است. و به باور پاره اى منظور اين است كه: آياتى كه در مورد حلال و حرام فرود آمده، همه و همه بيانگر راه من است، راه نجاتبخشى كه هركس در آن گام سپارد به پاداش پرشكوه خدا و بهشت و نعمتهاى آن خواهد رسيد.

وَلاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِه

به باور «مُجاهِد» منظور اين است كه: به راههاى كفر و بدعت آميزگام نسپريد كه شما را از راه خدا پسندانه و مورد نظراو منحرف مى سازد. امّا به باور «ابن عبّاس» منظور اين است كه از پيمايش راه گمراه كننده يهود و نصارى و شرك گرايان دورى گزينيد؛ چرا كه اين بيراهه ها مورد پسند خدا نيست و شما را از او و راه ورسم او دور مى سازند.

ذلِكُمْ وَصّكُمْ بِه لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.

خدا شما را اين گونه و به اين چيزها سفارش مى كند، باشد كه با دورى گزيدن از نافرمانى او به تقوا گراييد و از كيفر او در امان باشيد.

«ابن عبّاس» مى گويد: آياتى كه گذشت از آيات روشن و محكم قرآنند و هرگز نسخ نگرديده اند.

اين دستورات ويژه اسلام و مردم مسلمان نيست، بلكه در تمام اديان آسمانى بندگان خدا به گونه اى به اين مقررات سفارش شده اند. اين آيات، مادرِ كتاب و پايه و

اساس آن هستند كه هركس به آنهاعمل كند به بهشت پرطراوت خدامى رسد و هركس اين آيات را واگذارد و بدانها عمل نكند فرودگاه او آتش دوزخ خواهد بود.

«كَعْب الاَْحبارِ» يهودى مى گويد: به خداى سوگند نخستين دستوراتى كه در تورات آمده اين است كه: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ؛ قُلْ تَعالَوْا اَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ...

به نام خداوند بخشاينده بخشايشگر؛ اى موسى! بگو بياييد تا آنچه را پروردگارتان بر شما حرام گردانيده است براى شما بخوانم...

پرتوى از آيات(1)

آياتى كه گذشت درسهاى انسانساز و ارزنده اى مى دهد كه سخت در خور انديشه، باور، برنامه زندگى ساختن و به كار بستن است؛ در آن صورت است كه سيماى زندگى فرد و خانواده، و جامعه را دگرگون ساخته و از شرايط موجود به صورت مطلوب و محبوب و زيبايى جلوه گر مى سازد.

در اين آيات آفريدگار هستى با ده فرمان جاودانه، انسانها را به اصول و اساس ارزشها و والاييها فراخوانده و از زشت كاريها هشدار مى دهد و چگونگى رابطه انسان با خدا، با خويشتن، با ديگر انسانها و با پديده هاى هستى را آن گونه كه بايد باشد طرح مى كند، كه به برخى از آنها به طور فشرده اشاره مى رود.

1- دعوت به توحيد گرايى و يكتا پرستى

توحيدگرايى به مفهوم حقيقى و قرآنى آن براستى نفى اسارتها، بردگيها، خفت ها، تملق ها، چاپلوسى ها، بت تراشى ها، شخص پرستى ها، پرستش ذلت بار در همه چهره ها و قيافه ها و عنوانها، و اثبات اوج آزادى و آزادگى و عزت و شكوه و هويت انسان است. و اگر ملل مسلمان سوگمندانه از نعمت عزّت و اقتدار و آزادى و آراستگى به ارزشهاى والاى قرآنى كم بهره يا بى بهره اند، بايد در توحيد گرايى خود ترديد كنند و


1) مترجم .

آن را مورد تجديد نظر قرار دهند؛ قُلْ تَعالَوْا اَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاّ تُشْرِكُوا بِه شَيْئا ...

2- رعايت حقوق و حرمت پدر و مادر

از آنجايى كه پس از اصل توحيدگرايى و چگونگى رابطه انسان با خدا، حقوق و حرمت پدر و مادر كه دو معمار شخصيت وجود انسان هستند مطرح مى شود، بايد به نقش و اهميت و عظمت آنان پى برد كه تا كجاست؛ وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا ...

3- رعايت حقوق كودك

و اين نيز اهميت حقوق كودك، اين نعمت گران خدا به خانواده، و اين گل بوستان خانواده كه قرآن حق حيات، تربيت، نگاهدارى شايسته و پرورش و سازندگى روح و جان و عواطف او را پس از حقوق پدر و مادر طرح مى كند؛ وَ لا تَقْتُلُوا اَوْلادَكُمْ...

4- سازندگى برون و درون

قرآن در اين آيات از زشتيهاى آشكار و پليديهاى نهان هشدار مى دهد و بدين وسيله به سازندگى و برازندگى و شايستگى درون و برون و ظاهر و باطن فرد و جامعه و خانواده و سياست و اجتماع فرمان مى دهد، چرا كه فرد و خانواده و جامعه و تشكيلات ظاهر ساز و رياكار رويش ديدنى نيست؛ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ...

5- رعايت حقوق بشر

حق حيات و زندگى از طبيعى ترين و اساسى ترين حقوق انسانهاست، چرا كه ديگر حقوق انسان همچون حق انديشه و تفكّر، حق زيستن به صورت موجودى با شعور و انتخابگر، حق معيشت، حق آزادى، حق برابرى، حق حاكميت بر سرنوشت، حق دفاع و حق بهره ورى از نعمتهاى و امكانات، همه و همه به حق حيات و امنيّت جان و زندگى بر مى گردد، و اين آيات، حق حيات را پاس مى دارد؛ وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ...

6- سفارش به تفكّر و خرد ورزى

از اساسى ترين ويژگيهاى انسان نعمتِ گران خرد و قدرت تفكّر و انديشيدن است و اين از حقوق طبيعى اوست كه به كران تا كران هستى بنگرد و در همه آنها بينديشد و ديگران را نيز به انديشه و تفكّر بر انگيزد. اين آيات روشنگرى مى كند كه انديشه در كران تا كران هستى نه تنها حق انسان است كه از وظايف و مسؤوليتهاى اوست و بايد امكانات آزادى انديشه را براى او فراهم ساخت، و او نيز بايد بينديشد تا پديده ها و پديد آورنده آنها را بشناسد و انسانها بر اساس عدالت و آزادگى و رعايت حقوق و حدود با هم زندگى كنند؛ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ.

7- رعايت حقوق قشرهاى آسيب پذير

اين آيات نشانگر آن است كه در جامعه مطلوب و دنياى مورد نظر قرآن، بايد حقوق همگان پاس داشته شود و حقوق و امنيّت اجتماعى و اقتصادى قشرهاى آسيب پذير و بى دفاع محترم شمرده شود؛

وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتيمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ.

8- امنيت اقتصادى

و اين نيز درس ديگر اين آيات است كه به رعايت حقوق مالى و امنيّت اقتصادى و پرهيز از كم فروشى و خيانت و تقلّب در بازار و ستم و تجاوز در سيستم توليد و توزيع سفارش مى كند؛وَ اَوْفُواالْكَيْلَ وَالْميزانَ بِالْقِسْطِ...

9- انتظار براساس امكانات و تواناييها

و اين نيز يك اصل انسانى و اسلامى است كه از هركس بايد به اندازه توان و امكانات مادى و معنوى اش انتظار عمل داشت، كه اين رمز سعادتها و سلامتهاست و هركس نيز بايد در نهايت توان و ظرفيت خود احساس مسئووليت نمايد؛ لا نُكَلِّفُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها...

10- عدالت در گفتار و داورى

اگر همه گويندگان، مصاحبه شوندگان، نويسندگان، صاحبان قدرت و امكانات، رسانه هاى گروهى و ارگانهاى تبليغاتى به اين اصل قرآنى بينديشند كه بر اساس عدالت و قانون و قانونگرايى سخن گويند، چه تحول مباركى در جهت سازندگى معنوى و اخلاقى و انسانى و سياسى و اجتماعى پديد مى آيد و دنيا چه رنگ مطلوبى به خود مى گيرد! و اين آيات اين درس زندگى ساز را نيز مى دهد؛ وَ اِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذاقُرْبى...

11- وفادارى

و به اصل وفادارى و وفاى به عهد و پيمانها در همه ابعاد سفارش مى كند و از مردم مى خواهد كه به عهد خود با خدا، پيامبر، خويشتن، همدينان و همنوعان خود وفا كنند و از خيانت و پيمان شكنى پروانمايند؛ وَ بِعَهْدِاللّه ِ اَوْفُوا...

12- گام سپردن در شاهراه درست و بى انحراف

اين آيات به انسانها اين درس دگرگونساز را مى دهد كه در شاهراه راستى و درستى گام سپارند و از راه مستقيم توحيد و تقوا و عدالت و پاكى و صفا و وفا، كه اين آيات راهگشاى آن است، ذرّه اى انحراف نجويند؛ وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقيما فَاتَّبِعُوهُ...

13- وحدت جويى و پرهيز از تفرقه و پراكندگى

در اين آيات، قرآن از توحيدگرايى آغاز مى كند و با هشدار از تفرقه و پراكندگى، درسهاى انسانسازش را به پايان مى برد؛ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِه.

14- دعوت به پرواپيشگى

و ميوه و ثمره اين درسها نيز زندگى بر اساس پرواى واقعى و حساب بردن از خدا در قلمرو انديشه و گفتار و كردار است؛ ذلِكُمْ وَصّيكذمْ بِه لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ.

تأثير ماندگار رفتار اعضاء خانواده بر يكديگر

قُلْ اَغَيْرَاللّهِ اَبْغى رَبّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَىْ ءٍ وَ لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ اِلاّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى ثُمَّ اِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ

بگو : آيا غيرخدا پروردگارى بطلبم، درحالى كه او پروردگارهمه چيز است و هيچ كس جز براى خود عملى انجام نمى دهدو هيچ گنهكارى گناه ديگرى را متحمل نمى شود، سپس بازگشت شما به سوى پروردگارتان است و شما را به آن چه در آن اختلاف داشتيد ، خبر خواهد داد.

(164 / انعام)

شرح آيه از تفسير نمونه

گاهى ممكن است توهم شود كه آيه فوق كه دو اصل مسلم منطقى را كه در تمام اديان وجود داشته است ، بيان مى كند ( يعنى هيچ كس جز براى خود عملى انجام نمى دهد و هيچ گنهكارى بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد ) با پاره اى از آيات ديگر قرآن و بعضى از روايات تطبيق نمى كند ، زيرا مثلاً در آيه 25 سوره نحل مى خوانيم : « لِيَحْمِلُوآا اَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ اَوْزارِ الَّذينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ : آن ها در روز رستاخيز بار سنگين گناهان خويش را بايد بر دوش بكشند و همچنين بار گناهان كسانى را كه با بى خبرى و جهل خود گمراه ساختند » . اگر هيچ كس بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد ، چگونه اين گمراه كنندگان بار گناهان گمراه شدگان را نيز بر دوش مى كشند ؟ احاديث مربوط به « سنّت حسنه » و « سنّت سيّئه » كه از طرق شيعه و اهل تسنن وارد شده است و مضمون آن ها اين است ؛ اگر كسى سنت خوبى بر جاى نهد ، پاداش تمام كسانى را كه به آن عمل مى كنند ، خواهد داشت ( بدون آن كه از پاداش خود آن ها كاسته شود ) و همچنين كسى كه سنت بدى را برجاى نهد ، گناه كسانى كه به آن عمل كنند، براى او نوشته مى شود ( بى آن كه از گناهان آن ها چيزى كاسته گردد ) ، ( قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً كانَ لَهُ اَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِها مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اُجُورِهِمْ شَىْ ءٌ وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً كانَ عَلَيْهِ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِها مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اَوْزارِهِمْ شَىْ ءٌ ) ، نيز با مفهوم آيه مورد بحث سازگار نيست . ولى پاسخ اين ايراد روشن

است ، زيرا آيه مورد بحث مى گويد : بى جهت و بدون ارتباط گناه كسى را بر ديگرى نمى نويسند ، ولى آيات و رواياتى كه اشاره شد ، مى گويد: اگر انسان بنيان گذار عمل نيك و بد ديگرى باشد و به اصطلاح از طريق « تسبيب » در انجام آن عمل دخالت داشته باشد ، در نتايج آن شريك خواهد بود و در حقيقت عمل خود او محسوب مى شود ، زيرا پايه و اساس آن ، به دست وى گذارده شده است .

توهم ديگرى كه از آيه مورد بحث ممكن است بشود ، اين است كه آيه مى گويد : « عمل هركس تنها به درد خود او مى خورد » ، بنابراين كارهاى خيرى كه به عنوان نيابت يا هديه كردن ثواب براى اموات و مردگان و حتى گاهى براى افراد زنده انجام مى گيرد ، نمى تواند مفيد به حال آن ها بوده باشد، درحالى كه در روايات فراوانى كه ازطرق شيعه و اهل تسنن ازپيامبر صلى الله عليه و آله ياامامان اهل بيت عليهم السلام به ما رسيده، مى خوانيم كه؛ اين گونه اعمال گاهى مفيدوسودمنداست، «نه تنها عمل فرزند براى پدر و مادر بلكه براى ديگران نيز نتيجه بخش است». به علاوه مى دانيم پاداش اعمال بستگى به اثراتى دارد كه از انجام كار خير در روح و جان انسان به جاى مى ماند و در تكامل و ترقى او مؤثر است ، اما كسى كه هيچ كار نيكى انجام نداده و حتى در مقدمات آن نيز دخالت نداشته است ، چگونه ممكن است آن اثر روحى و معنوى را پيدا كند ؟ بعضى اين ايراد را بسيار با آب و تاب تعقيب مى كنند و نه تنها افراد عادى بلكه پاره اى از نويسندگان و مفسران مانند نويسنده « المَنار » نيز تحت تأثير آن قرار گرفته تا آن جا كه بسيارى از احاديث و روايات مسلم را به دست فراموشى سپرده اند ، ولى باتوجه به دو نكته ، پاسخ اين گونه ايرادها روشن مى گردد .

1- درست است كه عمل هركس باعث تكامل خود او است و فلسفه ها و نتايج و آثار واقعى اعمال نيك تنها عايد انجام دهنده آن عمل مى شود ، همان طور كه « ورزش » و « تعليم و تربيت » هركس باعث « تقويت » و « تكامل » جسم و جان خود او است . ولى هنگامى كه كسى براى ديگرى عمل نيكى انجام مى دهد، حتما به خاطر امتياز و صفت نيكى است كه در او بوده يا مربى خوب ، يا شاگرد خوب يا دوست

باصفا يا همسايه باوفا يا عالم خدمتگزار و يا مؤمن باحقيقتى بوده است و به هر حال حداقل نقطه روشنى در زندگى او وجود داشته كه همان يك نقطه ، جلب توجه ديگران را كرده و سبب شده كه اعمال خيرى براى او انجام دهند ، بنابراين او درواقع نتيجه همان امتياز و صفت برجسته و نقطه درخشان زندگى خود را مى گيرد و به اين ترتيب معمولاً انجام عمل خير ديگران براى او نيز پرتوى از عمل يا نيّت خير خود او است .

2- پاداش هايى كه خداوند به افراد مى دهد، بر دوگونه است؛ پاداش هايى كه متناسب با وضع تكامل روحى و شايستگى افراد است يعنى به خاطر انجام عمل نيك، روح و جان آن ها آن قدر اوج مى گيرد و ترقى مى كندكه شايستگى زندگى در عوالم بهتر و بالاتر را پيدا مى كنند و با بال و پرى كه ازعقيده و اعمال نيك فراهم ساخته اند، بر اوج آسمان سعادت پرواز مى نمايند، مسلما اين گونه آثارمخصوص شخص عمل كننده است و قابل واگذارى به ديگرى نيست. ولى از آن جا كه هر كار نيكى اطاعت فرمان خدا است و شخص مطيع و فرمانبردار در برابر اطاعتى كه كرده ، استحقاق پاداشى دارد ، مى تواند اين پاداش را به ميل خود به ديگرى هديه كند . درست مثل اين كه استادى در يك رشته مهم و سازنده علمى در دانشگاه تدريس مى كند ، شك نيست كه او با تدريس خود دو گونه نتيجه مى گيرد ، هم در پرتو تدريس در جنبه هاى علمى كامل تر و قوى تر مى شود و هم حقوقى دريافت مى كند ، نتيجه اول را بدون شك نمى تواند به ديگرى اهداء كند و مخصوص خود او است ، اما نتيجه دوم را مى تواند به افراد مورد علاقه اش هديه كند . هديه كردن ثواب اعمال در مورد اموات و گاهى در مورد زندگان نيز همين گونه است و به اين ترتيب هرگونه ابهام از احاديثى كه در اين زمينه وارد شده ، مرتفع مى گردد . ولى بايد توجه داشت كه پاداش هايى كه از اين طريق به افراد مى رسد، نمى تواند تمام سعادت آن ها را تأمين كند، بلكه آثار كمترى خواهند داشت و پايه اصلى نجات انسان، همان ايمان عمل خود او است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«رَبّ»: اين واژه در اصل به مفهوم تدبير امور نمودن و به كمال رساندن است، امّا هرگاه در مورد آفريدگار هستى به كار رود، منظور آن قدرت بى همتايى است كه تدبير امور و تنظيم شئوون انسان و پديده هاى رنگارنگ به دست اوست.

«وِزْر»: بار گران.

آيا جز خداى يكتا را بجويم؟!

از ديدگاه گروهى از جمله «سعيد بن جُبَير» و «مُجاهِد» واژه «نسك» به مفهوم قربانى در مراسم حجّ و عمره است؛ امّا از ديدگاه «حَسَن» به مفهوم دين و آيين، و به نظر «جبّائى» به معناى عبادت و پرستش است. با اين بيان منظور از آيه شريفه اين است كه:اى پيامبر بگو: نماز و قربانى و زندگى و مرگ من براى خدا، پروردگارجهانيان است.

در آيه شريفه، نماز به پرستش خدا و اساسى ترين دستورات او پيوند خورده است؛ چرا كه نماز گزار به هنگام تكبير براى آغاز نماز، در برابر آفريدگارش سر تعظيم فرود مى آورد و او را بزرگ مى دارد و در نماز خويش آياتى از قرآن را كه انسان را به شايستگيها و ارزشهاى والاى انسانى فرا مى خواند، تلاوت مى كند، در ركوع نماز و در سجود آن، در برابر پروردگار هستى خضوع مى نمايد، و در تسبيح و ستايش خويش، خدا را از هر ضعف و نقص و ناتوانى پاك و پاكيزه مى شمارد.

و نيز در آيه نماز را با اصل حيات و زندگى در كنار هم آورده است، در حالى كه نماز كار پيامبر است و آفرينش حيات و بخشيدن زندگى شاهكار خداست. اين پيوند بدان دليل است كه هردو ساخته تدبير شگرف اوست؛ امّا به باور «قاضى» منظور اين است كه نماز و قربانى، پرستش و عبادت خدا است، و مرگ و زندگى نيز در دست تواناى او.

پاره اى بر آنند كه آيه شريفه بيانگر آن است كه: عبادت و پرستش من تنها براى خداست؛ چرا كه همه اينها در پرتو هدايت اوست، و مرگ و زندگى من نيز براى اوست، چرا كه به تدبير و آفرينش او مى باشد. و پاره اى نيز مى گويند: پيام اين جمله كه مرگ و زندگى من براى خدا مى باشد، اين است كه كارهاى پسنديده اى كه مربوط به زندگى است، و نيز كارهايى چون وصيت و سفارش به كارهاى شايسته و فرجام نيكوى زندگى كه مربوط به مرگ است، همه و همه براى خداست.

به هرحال آيه شريفه به انسان هشدار مى دهد كه مباد زندگى و عمر گرانبها را براى شهوترانى و لذت جويى و گناه بخواهد و مرگ را براى سودرسانى به ورثه.

در آيه پيش در مورد توحيدگرايى و اخلاص پرشكوه پيامبر سخن رفت، اينك به آن حضرت دستور مى رسد كه: اى پيامبر، در مورد بيهوده و پوچ بودن عملكرد شرك آلود شرك گريان به آنان بگو: آيا جز خداى يكتا پروردگارى را بجويم و بخوانم؟! در حالى كه او پروردگار همه چيز است.

قُلْ اَغَيْرَ اللّهِ اَبْغى رَبّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شىْ ءٍ

منظور اين است كه آيا زيبنده است كه پروردگارى جز خداى يكتا بجويم و او را بپرستم و از او راه رستگارى بخواهم؟! و آيا پرستش پروردگارى را كه آفريدگار و تدبيرگر امور من و شئوون همه موجودات است رها كنم؟! راستى آيا هيچ خردى اين كار ناپسنديده را مى پذيرد؟!

وَلا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ اِلاّ عَلَيْها

و هر كسى كيفر عملكرد نادرست و نيز پاداش كارهاى شايسته خويش را به دست مى آورد، و نجات و گرفتاريش در گرو عملكرد خود او مى باشد؛شرك گرايى و بت پرستى شما نمى تواند براى من عذر و بهانه اى باشد، و من بايد خداى يكتا را بپرستم؛ چرا كه در نگرش توحيدى، هركس مسؤول كارهاى خويش است.

وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى

و كسى بار گناه ديگرى را به دوش نمى كشد و به جاى ديگرى كيفر نمى گردد.

به باور «زَجّاج» منظور اين است كه، كسى كه دست به گناهى نيازيده، به كيفر گناه ديگران گرفتار نمى گردد؛ امّا به باور برخى، اين آيه پاسخ شرك گرايان را مى دهد؛ چرا كه آنان به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مى گفتند: تو راه و رسم خويش را رها ساز و از ما پيروى كن كه اگر گناهى بود ما پاسخگو خواهيم شد.

جبرگرايان بر آنند كه خدا كودك بى گناه را به خاطر عملكرد زشت و ظالمانه پدرش كيفرمى كند؛ امّاآيه شريفه روشنگرى مى كندكه هيچ كس به گناه ديگرى كيفر نخواهد شد.

ثُمَّ اِلى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ.

آنگاه بازگشت شما به سوى ماست، و خدا شما را از آنچه در موردش كشمكش مى نموديد آگاه خواهدساخت و شايسته كرداران از زشت كرداران شناخته خواهند شد.

اقوامى كه نابود شدند

وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ اَهْلَكْناها فَجاآءَها بَأْسُنا بَياتا اَوْ هُمْ قاآئِلُونَ

چه بسيار شهرها و آبادى ها كه آن ها را ( بر اثر گناه فراوان ) هلاك كرديم و عذاب ما شب هنگام يا روز هنگامى كه استراحت كرده بودند ، به سراغشان آمد.(4 / اعراف)

فَما كانَ دَعْويهُمْ اِذْ جاآءَهُمْ بَأْسُناآ اِلاّ اَنْ قالُواآ اِنّا كُنّاظالِمينَ

و در آن موقع كه عذاب ما به سراغ آن ها آمد ، سخنى نداشتند ، جز اين كه گفتند : ما ظالم بوديم ( ولى اين اعتراف به گناه ديگر دير شده بود و به حالشان سودى نداشت ).(5 / اعراف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« قَرْيَة » در اصل از ماده « قَرْى » به معنى جمع شدن آمده و چون « قَرْيَة » مركز اجتماع افراد بشر است ، اين نام بر آن اطلاق شده است ، از اين جا روشن مى شود كه قريه تنها به معنى روستا نيست ، بلكه هرگونه آبادى و مركز اجتماع انسان ها را اعم از روستا و شهر شامل مى شود و در بسيارى از آيات قرآن نيز اين كلمه به "شهر" يا "هرگونه آبادى" اعم از شهر و روستا اطلاق شده است . « قائِلُونَ » اسم فاعل از ماده « قَيْلُولَة » به معنى خواب نيمروز و يا به معنى استراحت در نيمروز است و در اصل به معنى راحتى است و لذا پس گرفتن جنسى كه فروخته شده ، «اقاله» ناميده مى شود، زيرا طرف را از نگرانى راحت مى كند و « بَيات » به معنى شبانه و شب هنگام است . اين كه در آيات فوق مى خوانيم كه مجازات پروردگار در دل شب يا به هنگام استراحت نيمروز ، دامان آن ها را مى گرفت ، براى اين بوده است كه طعم تلخ كيفر را بيشتر بچشند و آرامش و آسايش آن ها به كلى درهم ريخته شود ، همان طور كه آرامش و آسايش ديگران را به هم ريخته بودند و به اين ترتيب كيفرشان متناسب گناهشان است . اين موضوع نيز به خوبى از آيه استفاده مى شود كه عموم اقوام مجرم و گنهكار هنگامى كه گرفتار چنگال مجازات مى شدند و پرده هاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار مى رفت ، همگى به گناه خود اعتراف مى كردند ولى اعترافى كه

سودى به حال آن ها نداشت ، زيرا يك نوع اعتراف « اجبارى و اضطرارى » بود كه حتى مغرورترين افراد خود را از آن ناگزير مى بينند و به تعبير ديگر اين بيدارى يك نوع بيدارى كاذب و زودگذر و بى اثر است كه كمترين نشانه اى از انقلاب روحى در آن نيست و به همين دليل هيچ گونه نتيجه اى براى آن ها نخواهد داشت، البته اگر اين واقعيت را در حال اختيار اظهار مى داشتند ، دليل بر انقلاب روحى آن ها و مايه نجاتشان بود.

اين گونه آيات نبايد به عنوان شرح ماجراى گذشتگان تلقى شود و تنها مربوط به زمان ماضى و اقوام پيشين فرض گردد، اين ها اخطارهاى كوبنده اى است براى امروز و براى فردا ، براى ما و براى همه اقوام آينده ، زيرا در سنت و قانون الهى ، تبعيض مفهوم ندارد . هم اكنون انسان صنعتى با تمام قدرتى كه پيدا كرده است ، در مقابل يك زلزله، يك طوفان، يك باران شديد و مانند اين ها به همان اندازه ضعيف و ناتوان است كه انسان هاى قبل از تاريخ ناتوان بودند ، بنابراين همان عواقب شوم و دردناكى كه ستمكاران اقوام گذشته و انسان هاى مست غرور و شهوت و افراد سركش و آلوده پيدا كردند ، از انسان هاى امروز دور نيست ، بلكه قدرت عجيب انسان امروز خود مى تواند بزرگ ترين بلاى او شود و او را به دامان جنگ هايى بكشاند كه محصولش نابودى نسل او است ، آيا نبايد از اين حوادث پندگيرد و بيدار شود؟

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

فرجام شوم بيدادگران

در اين آيه آفريدگار هستى مردم را به تفكر در سرنوشت پيشنيان فرا مى خواند و به آنان خاطر نشان مى سازد كه مباد رفتار و كردار ظالمانه و گمراهانه آنان را پى گيرند و مى گويد: چه بسيار مردم شهرها و روستاها را به بوته هلاكت سپرديم، و عذاب مرگبار ما شب هنگام و يا زمانى كه آنان در خواب نيمروزى و در بستر استراحت بودند، بر آنان فرودآمد.

گفتنى است كه فرود عذاب در تاريكى شب و هنگام استراحت انسان و نيز خواب نيمروزى بسيار خطر ناكتر است.

در ادامه سخن مى افزايد:

هنگامى كه عذاب نابود كننده ما بر آنان فرود آمد، تنها چيزى كه بر زبان داشتند اين بود كه مى گفتند: دريغ و درد كه ما بيداد پيشه بوديم! آرى، ستمكاران هنگامى كه با عذاب خدا رو به رو مى شدند و كيفر شوم ستمكارى و گناه خويش را با چشمان نگران خود مى ديدند، زبان به اعتراف گشوده و به بيدادگرى خود اقرار مى كردند.

به باور برخى، هنگامى كه عذاب دامنگيرشان مى شد و هنوز نيمه جانى داشتند، زبان به اعتراف و ندامت مى گشودند.

از آيه شريفه اين نكته درس آموز دريافت مى گردد كه اقرار به حقيقت واعتراف به گناه و نيز توبه و بازگشت به بارگاه خدا به هنگامه فرود عذاب سود بخش نخواهد بود و بايد پيش از آن چاره اى انديشيد.

اخطار به همه فرزندان آدم

ياآ بَنى ادَمَ قَدْ اَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباسا يُوارى سَوْءاتِكُمْ وَ ريشا وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ ذلِكَ مِنْ اياتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ

اى فرزندان آدم، لباسى براى شما فرودفرستاديم كه اندام شمارا مى پوشاند و مايه زينت شما است و لباس پرهيزگارى بهتر است، اين ها (همه) از آيات خدا است، شايد متذكر (نعمت هاى او) شوند.

(26 / اعراف)

شرح آيه از تفسير نمونه

«ريش» در اصل واژه عربى به معنى پرهاى پرندگان است و از آن جا كه پرهاى پرندگان لباسى طبيعى در اندام آن ها است ، به هرگونه لباس ، نيز گفته مى شود ، ولى چون پرهاى پرندگان غالبا به رنگ هاى مختلف و زيبا است ، يك نوع مفهوم زينت در معنى كلمه « ريش » افتاده است ، علاوه بر اين به پارچه هايى كه روى زين اسب و يا جهاز شتر مى اندازند، ريش گفته مى شود. به دنبال اين جمله كه درباره لباس ظاهرى سخن گفته است ، قرآن بحث را به لباس معنوى كشانده و آن چنان كه سيره قرآن در بسيارى از موارد است ، هردو جنبه را به هم مى آميزد و مى گويد : « لباس پرهيزگارى و تقوا از آن هم بهتر است » ( وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ ). تشبيه تقوا و پرهيزگارى به لباس ، تشبيه بسيار رسا و گويايى است ، زيرا همان طور كه لباس هم بدن انسان را از سرما و گرما حفظ مى كند و هم سپرى است در برابر بسيارى از خطرها و هم عيوب جسمانى را مى پوشاند و هم زينتى است براى انسان ، روح تقوا و پرهيزگارى نيز علاوه بر پوشانيدن بشر از زشتى گناهان و حفظ از بسيارى از خطرات فردى و اجتماعى ، زينت بسيار بزرگى براى او محسوب مى شود ، زينتى است چشمگير كه بر شخصيت او مى افزايد . در اين كه منظور از لباس تقوا چيست ، در ميان مفسران بسيار گفتگو شده است ، بعضى آن را به معنى عمل صالح و بعضى حياء و بعضى لباس عبادت و بعضى به معنى لباس جنگ مانند زره و خود و حتى سپر گرفته اند ، زيرا تقوا از ماده « وِقايَة »

به معنى نگاهدارى و حفظ است و به همين معنى در قرآن مجيد نيز آمده است ، چنان كه در آيه 81 سوره نحل مى خوانيم : « وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرابيلَ تَقيكُمُ الْحَرَّ وَ سَرابيلَ تَقيكُمْ بَأْسَكُمْ : و براى شما پيراهن هايى قرار داد كه شما را از گرما حفظ مى كند و هم پيراهن هايى كه شما را در ميدان جنگ محفوظ مى دارد » . ولى آيات قرآن غالبا معنى وسيعى دارد كه مصداق هاى مختلف را دربرمى گيرد، در آيه مورد بحث نيز مى توان تمام اين معانى را از آيه استفاده كرد . و از آن جا كه لباس تقوا در مقابل لباس جسمانى قرار گرفته ، به نظر مى رسد كه منظور از آن ، همان روح تقوا و پرهيزگارى است كه جان انسان را حفظ مى كند و معنى حياء و عمل صالح و امثال آن در آن جمع است.

فرود آمدن لباس

در آيات متعددى از قرآن ، به جمله « اَنْزَلْنا » ( فروفرستاديم ) برخورد مى كنيم كه ظاهرا با مفهوم فرستادن از طرف بالا به سمت پايين ، سازش ندارد ، مانند آيه مورد بحث ، زيرا خداوند در اين آيه مى فرمايد : « لباسى براى شما فروفرستاديم كه اندام شمارا مى پوشاند » ، درحالى كه مى دانيم لباس يا ازپشم حيوانات گرفته مى شود و يا از مواد گياهى و مانند اين ها كه همه از زمين است . در آيه 6 سوره زمر نيز مى خوانيم : « وَ اَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الاَْنْعامِ ثَمانِيَةَ اَزْواجٍ : براى شما هشت زوج از چهارپايان فروفرستاد » و در آيه 25 سوره حديد آمده : « وَ اَنْزَلْنَا الْحَديدَ ... : آهن را فروفرستاديم ... » . بسيارى از مفسران اصرار دارند كه اين گونه آيات را به معنى نزول مكانى، يعنى ازطرف بالا به پايين تفسيركنند، مثلاً بگويند: چون آب باران از بالا به زمين نازل مى شود و گياهان و حيوانات از آن سيراب مى گردند ، بنابراين مواد لباس ها به يك معنى از آسمان به زمين فرستاده شده است ، در مورد آهن نيز سنگ هاى عظيم آسمانى كه تركيبات آهن در آن وجود داشته ، به سوى زمين جذب شده است . ولى باتوجه به اين كه نزول ، گاهى به معنى نزول مقامى آمده است و در استعمالات روزانه نيز زياد به كار مى رود و مثلاً مى گويند : از طرف مقام بالا چنين دستورى صادر شده و يا مى گوييم : « رَفَعْتُ شَكْواىَ اِلَى الْقاضِى : شكايتم را به سوى قاضى بالا بردم » ، هيچ لزومى ندارد كه ما

اصرار بر تفسير اين آيات به نزول مكانى داشته باشيم . و از آن جا كه نعمت هاى پروردگار از طرف مقام والاى ربوبيت به بندگان ارزانى شده ، تعبير به نزول در آن ، كاملاً مفهوم و قابل درك است . نظير اين موضوع ، در الفاظ اشاره به قريب و بعيد نيز ديده مى شود كه گاهى يك موضوع مهم كه از نظر مكانى در دسترس ما است ، ولى از نظر مقامى بسيار بلندپايه است، با « اسم اشاره بعيد » از آن تعبير مى كنيم ، مثلاً در فارسى مى گوييم : به آن جناب چنين معروض مى دارم ( با اين كه طرف نزديك ما نشسته است ) و در قرآن مجيد مى خوانيم : « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ : آن كتاب پرعظمت بلندپايه ( يعنى قرآن ) جاى شك و ترديدى ندارد » .

لباس در گذشته و حال

تا آن جا كه تاريخ نشان مى دهد ، هميشه انسان لباس مى پوشيده است ، ولى البته در طول تاريخ و با گذشت زمان و باتفاوت امكنه ، لباس ها فوق العاده متنوع و متفاوت بوده است و درگذشته بيشترلباس به عنوان حفظ از سرما و گرما و همچنين زينت و تجمل مورداستفاده قرار مى گرفته است و جنبه ايمنى و حفاظت آن در درجه بعد بوده، اما در زندگى صنعتى امروز ، نقش ايمنى لباس و جنبه حفاظت آن در بسيارى از رشته ها در درجه اول اهميت قرار دارد ، فضانوردان ، مأموران آتش نشانى ، كارگران معادن، غواصان وبسيارى ديگر، ازلباس هاى مخصوص براى حفظ خود در برابر انواع خطرها استفاده مى كنند . وسايل توليد لباس در عصر ما به قدرى متنوع شده و توسعه يافته است كه با گذشته اصلاً قابل مقايسه نيست . نويسنده تفسير « المَنار » در جلد هشتم در ذيل آيه مورد بحث چنين مى نويسد : يكى از رؤساى كشور آلمان روزى ازيك كارخانه پارچه بافى ديدن مى كرد ، هنگام ورود در كارخانه ، گوسفندانى را به او نشان دادند درحالى كه مشغول چيدن پشم از آن ها بودند ، پس از بازديد به هنگامى كه مى خواست از كارخانه خارج شود ، پارچه اى به عنوان هديه به او دادند و به او گفتند : اين پارچه از پشم همان گوسفندانى است كه به هنگام ورود در برابر شما چيده شد ، يعنى يكى دو ساعت بيشتر طول نكشيدكه پشم از بدن گوسفند فرود آمد و

پارچه جالبى براى پوشش رئيس كشور شد . اما متأسفانه در عصر ما ، جنبه هاى فرعى و حتى نامطلوب و زننده لباس به قدرى گسترش يافته كه فلسفه اصلى لباس را تحت الشعاع خود قرار مى دهد . لباس عاملى شده براى انواع تجمل پرستى ها ،توسعه فساد ، تحريك شهوات ، خودنمايى و تكبر و اسراف و تبذير و امثال آن ، حتى گاه لباس هايى در ميان جمعى از مردم به خصوص « جوانان غرب زده » ديده مى شود كه جنبه جنون آميز آن بر جنبه عقلانيش برترى دارد و به همه چيز شباهت دارد جز به لباس ، اصولاً چنين به نظر مى رسد كه كمبودهاى روانى ، عاملى براى به نمايش گذاردن اين گونه انواع لباس هاى عجيب و غريب است ، افرادى كه نمى توانند با كار چشمگيرى خودرا به جامعه نشان دهند، سعى دارند با لباس هاى نامأنوس و عجيب و غريب ، وجود و حضور خود در جامعه را اثبات كنند و لذا ملاحظه مى كنيم افراد باشخصيت و آن هاكه داراى عقده حقارتى نيستند، از پوشيدن اين گونه لباس ها متنفرند . به هرصورت ثروت هاى عظيمى كه ازطريق لباس هاى گوناگون و مدپرستى هاى مختلف و چشم هم چشمى ها در مسأله لباس ،نابود مى شود ، رقم بسيار مهمى را تشكيل مى دهد كه اگر صرفه جويى مى شد ، بسيارى از مشكلات اجتماعى را حل مى كرد و مرهم هاى مؤثرى برزخم هاى جانكاه جمعى از محرومان جامعه بشرى مى گذارد .

مسأله مدپرستى در لباس، نه تنها ثروت هاى زيادى را به كام خود فرومى كشد، بلكه قسمت مهمى از وقت ها و نيروهاى انسانى را نيز بر باد مى دهد . از تاريخ زندگى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و ساير پيشوايان بزرگ استفاده مى شود كه آن ها بامسأله تجمل پرستى در لباس سخت مخالف بودند تا آن جا كه در روايتى مى خوانيم كه؛ هيأتى از مسيحيان نجران به خدمت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله رسيدند ، درحالى كه لباس هاى ابريشمين بسيار زيبا كه تا آن زمان در اندام عرب ها ديده نشده بود ، در تن داشتند ، هنگامى كه به خدمت پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله رسيدند و سلام كردند، پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ سلام آن ها را نگفت ، حتى حاضر نشد يك كلمه با آن ها سخن گويد ، از على در

اين باره چاره خواستند و علت روى گردانى ايشان را از آن ها جويا شدند ، على فرمود: من چنين فكرمى كنم كه اين هابايداين لباس هاى زيبا و انگشترهاى گران قيمت را از تن بيرون كنند، سپس خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله برسند، آن ها چنين كردند، پيامبر صلى الله عليه و آله سلام آن ها را پاسخ داد و با آن ها سخن گفت ، سپس فرمود : « وَ الَّذى بَعَثَنى بِالْحَقِّ لَقَدْ اتُونِىَ الْمَرّةَ الاُْولى وَ اِنَّ اِبْليسَ لَمَعَهُمْ : سوگند به خدايى كه مرا به حق فرستاده است ، نخستين بار كه اين ها بر من وارد شدند ، ديدم شيطان نيز به همراه آن ها است » .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«لِباس»: جامه و هر چيزى پوشيدنى.

«ريش»: اين واژه در اصل به مفهوم پر و بال مرغ و پوشش پرندگان است كه هم لباس آنهاست و هم به تناسب رنگارنگ بودن پرها، آرايش و زينت آنها به شمار مى رود.

«زَجّاج» مى گويد: اين واژه به مفهوم هر چيزى است كه براى جسم و زندگى انسان سودمند باشد، خواه لباس يا چيز ديگر. و به باور برخى مفهوم جامه است.

هشدار به انسانها

قرآن در آيات گذشته روشنگرى فرمود كه كره زمين فرودگاه و جايگاه انسان براى زندگى است، اينك در اين آيات از نعمتهايى كه به او ارزانى شده است سخن دارد و مى فرمايد:

يا بَنى ادَمَ قَدْ اَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباسا يُوارى سَوْاتِكُمْ

روى سخن در آيه مباركه با همه انسانهاست، همه كسانى كه به تدريج در كره زمين پديدار مى گردند.

روشن است كه خطاب به كسانى كه هنوز نيامده اند در صورتى كه آمدنشان ترديدناپذير باشد و شرايط تكليف در آنان گرد آيد درست است.


1) « سفينة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 504 ، ماده " لبس" .

در تفسير آيه شريفه ديدگاه ها اندكى متفاوت است؛ براى نمونه:

1- «جبّائى» مى گويد: هنگامى كه «آدم» و «حوّا» به زمين فرود آمدند، لباس نيز بر آنان فرود آمد تا به وسيله آن اندام خويش را بپوشانند.

2- «حَسَن» مى گويد: منظور اين است كه به وسيله بارانى كه از آسمان فرود مى ريزد، همه چيزهاى مورد نياز انسان، از جمله موادّ اوليّه پوشش و لباس او نيز به دست مى آيد.

3- به باور برخى، اين تعبير بدان دليل است كه همه بركات از آسمانها فرود مى آيد، همان گونه كه قرآن آهن را نيز فرود آمده از آسمان مى خواند: وَ اَنْزَلْنَا الْحَديدَ... (1)

4- امّا به باور «ابو مسلم» منظور اين است كه جامه و ديگر وسايل زندگى را به شما ارزانى داشتيم. يادآورى اين نكته لازم است كه تعبيرهايى چون فرو فرستاده شدن نعمتها از آسمان به زمين، در حقيقت نوعى سپاس از ارزانى درانده نعمت ها و ستايش اوست، كه بدين وسيله ما بندگى و نياز خويش را در برابر آن هستى بخش با عظمت بيان مى كنيم.

5- و از ديدگاه «ابوعلى» منظورِ آيه شريفه اين است كه: ما لباس و ديگر وسايل زندگى را براى شما پديد آورديم، همان گونه كه مى فرمايد: و از دامها هشت جفت براى شما فرود آورد.(2)

وَ ريشا

در مورد اين واژه ديدگاه ها يكسان نيست:

1- به باور برخى منظور وسايل زندگى است.

2- امّا به باورگروهى ازجمله«ابن عبّاس»و... منظورثروت وامكانات مادّى است.

3- از ديدگاه «ابن زيد» منظور زيبايى و جمال است.


1) سوره حديد، آيه 25.

2) سوره زمر، آيه 6.

4- و از ديدگاه برخى ديگر امكانات زيست و نعمتهاست.

به باور ما هر كدام از مفسّران بخشى از نعمتهاى خدا و چيزهاى خوب و موردنياز و بخشى از مفهوم آيه را بيان كرده اند.

وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ

و لباس پروا پيشگى است كه از همه لباسها و جامه ها بهتر است.

در اين مورد كه منظور از اين جامه چيست، ديدگاه ها يكسان نيست:

1- به باور «ابن عبّاس» منظور از جامه تقوا، انجام كارهاى شايسته است.

2- امّا به بارو «حَسَن» منظور ارزش اخلاقى حيا و آزرم مى باشد كه بسان پوششى اندام انسان و فراز و نشيبهاى آن را مى پوشاند.

3- از ديدگاه «جبّائى» منظور لباس ويژه و زاهدانه اى است كه پارسايان از سر فروتنى مى پوشند.

4- و از ديدگاه «زيد» فرزند حضرت سجّاد عليه السلام منظور لباس جهاد است.

5- «عُرْوَه» مى گويد: منظور ترس از خداست.

6- و «ابن زيد» مى گويد: منظور پوشش مناسب براى پوشاندن فراز و نشيبهاى بدن است.

7- و برخى نيز بر آنند كه: منظور جامه ايمان به خداست.

به باور ما همه اين مفاهيم و دريافتها از آيه شريفه جالب است و هر كدام از اين جامه ها كه انسان بر تن نمايد به خير و صلاح اوست.

ذلِكَ مِنْ اياتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ.

اينها همه از نشانه هاى قدرت و عظمت اوست؛ او همه اينها را پديد آورده است، باشد كه انسانها بينديشند و ايمان آورند و دستورات زندگى ساز او را به كار بندند.

شيطان دشمن ديرينه شماست، مراقب او باشيد

يا بَنىآ ادَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَماآ اَخْرَجَ اَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْءاتِهِمااِنَّهُ يَريكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاتَرَوْنَهُمْ اِنّا جَعَلْنَا الشَّياطينَ اَوْلِياآ ءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ

اى فرزندان آدم، شيطان شما را نفريبد، آن چنان كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد و لباسشان را از تنشان بيرون ساخت تا عورتشان را به آن ها نشان دهد ، چه اين كه او و همكارانش شما را مى بينند و شما آن ها را نمى بينيد ( اما بدانيد ) ما شياطين را اولياى كسانى قرار داديم كه ايمان نمى آورند. (27 / اعراف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين آيه خداوند به همه افراد بشر و فرزندان آدم هشدار مى دهد كه مراقب فريبكارى شيطان باشند ، زيرا شيطان سابقه دشمنى خود را با پدر آن ها نشان داده ، همان طور كه لباس بهشتى را بر اثر وسوسه ها از اندام او بيرون كرد ، ممكن است لباس تقوا را از اندام ايشان بيرون نمايد . سپس تأكيد مى كند كه حساب شيطان و همكارانش از ساير دشمنان جدا است ، « او و همكارانش شما را مى بينند درحالى كه شما آن ها را مشاهده نمى كنيد » و از چنين دشمنى بايد سخت برحذر بود ( اِنَّهُ يَريكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ ) . در حقيقت آن جا كه تصور مى كنيد تنها خودتان هستيد و خودتان ، ممكن است آن ها حضور داشته باشند و به راستى بايد در برابر چنين دشمن ناپيدايى كه لحظات حمله او را با دقت نمى توان پيش بينى كرد ، هميشه آماده دفاع بود . و در پايان آيه جمله اى بيان مى كند كه در حقيقت پاسخى است به يك ايراد مهم و آن اين كه اگر كسى بگويد : چگونه خداوند دادگر و مهربان دشمنى را با اين قدرت بر انسان مسلط ساخته ، دشمنى كه هيچ گونه موازنه قوا با او ندارد ، به هركجا بخواهد ، مى رود بدون اين كه كسى حضورش را احساس كند ، حتى طبق بعضى از روايات در درون وجود انسان همچون جريان خون در رگ ها حركت مى كند ، آيا اين با عدالت پروردگار سازگار است ؟ آيه در پاسخ اين سؤال احتمالى مى گويد : « ما شياطين را

اولياء و سرپرستان افراد بى ايمان قرارداديم» (اِنّا جَعَلْنَاالشَّياطينَ اَوْلِيآءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ). يعنى آن ها هرگز اجازه ورود به منطقه روح و قلب افرادى كه آمادگى خود را براى پذيرش آنان اعلام نداشته اند ، ندارند و به عبارت ديگر گام هاى نخستين از طرف خود انسان برداشته مى شود و اجازه ورود به كشور تن ازطرف او داده مى شود و تنها پس از موافقت خود انسان است كه شيطان مى تواند از مرزهاى روح او بگذرد ، بنابراين كسانى كه دريچه هاى روح خود را به روى شياطين ببندند، آن ها قدرت عبور از آن را نخواهند داشت . آيات ديگر قرآن نيز شاهد اين حقيقت است ، در آيه 100 سوره نحل مى خوانيم: « اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ : تسلط شيطان بر آن ها است كه كه به او عشق مى ورزند و او را سرپرست خود انتخاب كرده اند و كسانى كه او را پرستش مى كنند ». و در آيه 42 سوره حجر مى خوانيم : « اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوينَ : تو بر بندگان من تسلط نخواهى داشت ، مگر بر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند » . به تعبير ديگر درست است كه ما شيطان و همكارانش را نمى بينيم ، ولى به اصطلاح رد پاى آن ها را مى توانيم مشاهده كنيم ، هرجا مجلس گناه است و در هر نقطه اى وسايل معصيت آماده است و در هر موقع پاى زرق و برق دنيا و تجمل پرستى به ميان مى آيد و به هنگام طغيان غرايز و در موقع برافروخته شدن آتش خشم و غضب ، حضور شيطان قطعى است و گويا در چنين مواردى انسان صداى وسوسه او را باگوش دل مى شنود و رد پاى او را با چشم خود مى بيند. در اين زمينه حديث جالبى از امام باقر نقل شده است كه فرمود : « هنگامى كه نوح به قوم خود نفرين كرد و هلاكت آن ها را از خدا خواست ( و طوفان همه را درهم كوبيد ) ، ابليس نزد او آمد و گفت : توحقى بر گردن من دارى كه من آن را تلافى كنم، نوح ( در تعجب فرورفت ) گفت : بسيار بر من گران است كه حقى بر تو داشته باشم ، چه حقى ؟ گفت : همان نفرينى كه درباره قومت كردى و آن ها را غرق نمودى و احدى باقى نماند كه من او را گمراه سازم ، بنابراين من تا مدتى راحتم تا زمانى كه نسل ديگرى به پاخيزند و من به گمراه ساختن آن ها مشغول شوم . نوح ( با

اين كه حداكثر كوشش را براى هدايت قوم خود كرده بود ، در عين حال ناراحت شد و ) به ابليس گفت: حالا چه جبرانى مى خواهى بكنى؟ گفت : در سه موقع به ياد من باش كه من نزديك ترين فاصله را به بندگان در اين سه موقع دارم ؛ هنگامى كه خشم تو را فرامى گيرد ، به ياد من باش ، هنگامى كه ميان دو نفر قضاوت مى كنى، به ياد من باش و هنگامى كه با زن بيگانه اى تنها هستى و هيچكس در آن جا نيست، باز به ياد من باش » .(1)نكته ديگرى كه در اين جا بايد به آن توجه داشت ، اين است كه جمعى از مفسران از آيه فوق چنين استفاده كرده اند كه شيطان براى انسان به هيچ وجه قابل رؤيت نيست در حالى كه از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه چنين امرى احيانا ممكن است . ولى ظاهرا اين دو باهم منافاتى ندارند ، زيرا قاعده اصلى آن است كه مشاهده نشود ولى اين قاعده مانند بسيارى از قاعده هاى ديگر موارد استثنايى دارد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«فِتْنَه»: آزمون و امتحان.

«قَبيل»: گروهى است كه از گروههاى گوناگون پديد آمده اند، امّا «قبيله» گروهى است كه از يك پدر و مادر ريشه مى گيرند.

دگر باره آفريدگار هستى روى سخن را متوجّه همه انسانها ساخته و مى فرمايد:

يا بَنى ادَمَ لا يَفْتِنَنَّكمُ الشَّيْطانُ

هان اى فرزندان آدم!مباد شيطان شما را بفريبد و از راه دين خدا گمراه و از حق و عدالت دور كند و با وسوسه و دعوت به سوى نافرمانى و گناه گرفتارتان سازد.

در آيه شريفه در حقيقت به شيطان در مورد گمراه ساختن انسانها هشدار داده شده است و معناى آيه اين است كه: اى فرزندان آدم! نبايد شيطان شماراگمراه سازد؛ و به طورصريح به انسانهاهشدار داده نشده است؛ چرا كه اين شيوه سخن براى بيم رسانى مردم سودمندتر و رساتر است، و در حقيقت دو نكته را در بر دارد؛ يكى هشدار از


1) « بحار الانوار » ، جلد 11 ، صفحه 318 ( طبع جديد ) .

دشمنى خطرناك كه هماره در كمين است، و ديگر لزوم آگاهى و هشيارى و رويارويى در برابر او.

كَما اَخْرَجَ اَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ

همان گونه كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون راند. چرا كه اين شيطان بود كه با وسوسه هاى خود آنان را فريفت و باعث بيرون رانده شدنشان از بهشت پر طراوت و زيبا شد.

روشن است كه بيرون آمدن آنان از بهشت به دستور خدا بود، امّا وسوسه هاى شيطان و نزديك شدن آن دو به آن درخت موجب صدور فرمان گرديد. اين شيوه سخن در آيات بسيار است؛ براى نمونه در مورد فرعون مى فرمايد: «او پسران بنى اسرائيل را سر مى بريد»(1)در حالى كه ديگران اين كار را به دستور او انجام مى دادند، و منظور آيه اين است كه اين كار گناهى نا بخشودنى و شقاوتى وحشتناك بود و سبب واقعى آن خود فرعون و نظام استبدادى او بود.

يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْاتِهِما

او با فريبكارى و دعوت به خوردن از ميوه آن درخت، لباس زيبا و آراسته بهشت را از اندام آنان بيرون آورد تا فراز و نشيب بدنشان را به آنان بنماياند.

اِنَّهُ يَريكُمْ هُوَ وَ قَبيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ

شيطان و فرزندان و پيروانش شما را مى بينند و در كمين شما هستند و شما آنان را نمى بينيد.

«ابن عبّاس» در اين مورد مى گويد: شيطانها بسان خون در رگ و پوست انسانها در گردشندوسينه هاى مردم منزلگاه آنهاست كه قرآن مى فرمايد: همو كه درسينه هاى مردم وسوسه مى كند: اَلَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ.(2)

و «قتاده» مى گويد: به خداى سوگند: دشمنى كه تو را مى بيند و تو او را نمى بينى خطرناك تر و تحمّل ناپذيرتر است، مگر نسبت به كسانى كه براستى به خدا پناه برند و او پناهشان دهد؛ چرا كه دشمنى نهان و در كمين كه انسان او را نمى بيند


1) سوره قصص، آيه 4.

2) سوره ناس، آيه 5.

بسيار خطرناك تر و وحشتناك تر است. به همين جهت هرگاه در ذهن و دل خويش وسوسه اى را احساس كرديم بايد به هوش باشيم كه وسوسه شيطان نباشد.

چرا نمى توان شيطان راديد؟

شيطان را نمى توان ديد، چرا كه جسم او بسيار لطيف و شفاف است و ديدن او نيازمند به بينايى بسيار نيرومندى است.

به باور گروهى، شيطان را نمى توان ديد، امّا ممكن است خدا او را در نظر كسانى كه جنّيان را احضار مى كنند پديدار سازد. اين ديدگاه مورد تأييد «مُفيد»، «على بن عيسى»، «ابن اَخْشيد» و «ابو هُذَيْل» است، و مرحوم «طَبْرِسى» نيز اين ديدگاه را بهتر دانسته است. امّا به باور «جبّائى» جنّ و شيطان را نمى توان ديد؛ چرا كه قرآن مى فرمايد: شما آنها را نمى بينيد. آرى ممكن است در زمان پيامبران همان گونه كه خدا فرشتگان را به پيامبران نمايانده، آنها را نيز به آنان نشان داده باشد.

اِنّا جَعَلْنَا الشَّياطينَ اَوْلِياءَ لِلَّذينَ لايُؤْمِنُونَ.

ما حكم كرده ايم كه شيطانها دوستان و سرپرستان مردمى هستند كه ايمان نمى آورند؛ چراكه اين دو گروه در گسترش فساد و تباهى و نشر باطل و بيداد، يار و ياور يكديگرند.

يادآورى مى گردد كه واژه «جعل» به مفهوم «حكم»، باز هم نمونه دارد؛ از جمله در اين آيه كه مى فرمايد: وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَهَ الَّذينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ اِناثا.(1)فرشتگانى را كه خود، بندگان خداى مهربان هستند، مادينه و دختران او حكم كردند.

به هر حال آيه مورد بحث خاطرنشان مى سازد كه شيطانها با همه فريبكارى و وسوسه و شگردشان تنها بر شرك گرايان و ظالمان و گناهكاران و غافلان چيره اند، نه بر ايمان آوردگان راستين به خدا.


1) سوره زخرف، آيه 19.

عمران و آبادى در سايه ايمان و تقوا

وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرىآ امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماآءِ وَ الاَْرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَاَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ

و اگر مردمى كه در شهرها و آبادى ها زندگى دارند ، ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند، بركات آسمان و زمين را بر آن ها مى گشاييم ولى (آن ها حقايق را) تكذيب كردند، ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم . (96/اعراف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« بَرَكات » جمع « بركت » است ، اين كلمه در اصل به معنى ثبات و استقرار چيزى است و به هر نعمت و موهبتى كه پايدار بماند ، اطلاق مى گردد ، در برابر موجودات بى بركت كه زود فانى و نابود و بى اثر مى شوند. منظور از « بَرَكات » زمين و آسمان ، نزول باران و روييدن گياهان است. ايمان و تقوا نه تنها سبب نزول بركات الهى مى شود، بلكه باعث مى گردد كه آن چه در اختيار انسان قرار گرفته ، در مصارف مورد نياز به كار گرفته شود ، مثلاً امروز ملاحظه مى كنيم قسمت بسيار مهمى از نيروهاى انسانى و منابع اقتصادى در مسير « مسابقه تسليحاتى » و ساختن سلاح هاى نابودكننده صرف مى گردد ، اين ها مواهبى هستند فاقد هرگونه بركت ، به زودى از ميان مى روند و نه تنها نتيجه اى نخواهند داشت ، ويرانى هم به بار مى آورند ، ولى اگر جوامع انسانى ايمان و تقوا داشته باشند ، اين مواهب الهى به شكل ديگرى در ميان آن ها درمى آيد و طبعا آثار آن باقى و برقرار خواهد ماند و مصداق كلمه بركات خواهند بود. در آيه فوق كلمه « اَخَذَ » كه به معنى گرفتن است ، در مفهوم مجازات و كيفر دادن به كار رفته و اين در حقيقت به خاطر آن است كه معمولاً كسى را كه مى خواهند مجازات كنند ، نخست مى گيرند و او را با وسايلى مى بندند كه هيچ گونه قدرت فرار نداشته باشند ، سپس او را كيفر مى دهند. گرچه آيه شريفه موردبحث ، ناظربه وضع اقوام پيشين است ، ولى مسلما مفهوم آن يك مفهوم وسيع و عمومى و دايمى است و انحصار به هيچ قوم و

ملتى ندارد و اين يك سنت الهى است كه افراد بى ايمان و آلوده و فاسد گرفتار انواع واكنش ها در همين زندگى دنياى خود خواهند شد ، گاهى بلاهاى آسمان و زمين بر سر آن ها مى بارد و گاهى آتش جنگ هاى جهانى يا منطقه اى ، سرمايه هاى آن ها را در كام خود فرومى گيرد و گاهى ناامنى هاى جسمانى و روانى آن ها را تحت فشار قرار مى دهد و به تعبير قرآن ، اين وابسته به « كسب و اكتساب » و اعمالى است كه خود انسان انجام مى دهد ، فيض خدا محدود و ممنوع نيست ، همان طور كه مجازات او اختصاص به قوم و ملت معينى ندارد.

چرا خانواده ها و ملل فاقد ايمان ، زندگى مرفه دارند ؟

از آن چه در بالا گفتيم ، پاسخ يك سؤال كه زياد در ميان جمعى مورد بحث و گفتگو است ، روشن مى گردد و آن اين كه اگر ايمان و تقوا ، موجب نزول انواع بركات الهى است و نقطه مقابل آن باعث سلب بركات است، چرا مشاهده مى كنيم خانواده ها و ملت هاى بى ايمانى را كه غرق ناز و نعمتند، درحالى كه جمعى از افراد باايمان به سختى روزگار مى گذرانند؟ پاسخ اين سؤال با توجه به دو نكته روشن مى گردد ؛

1- اين كه تصور مى شود ملت هاى فاقدايمان و پرهيزگارى غرق در ناز ونعمتند، اشتباه بزرگى است كه از اشتباه ديگرى يعنى ثروت را دليل بر خوشبختى گرفتن سرچشمه مى گيرد. معمولاً مردم ايران اين طور فكر مى كنند كه هر ملتى صنايعش پيشرفته تر و ثروتش بيشتر باشد ، خوشبخت تر است ، در حالى كه اگر به درون اين جوامع نفوذ كنيم و دردهاى جان كاهى كه روح و جسم آن ها را درهم مى كوبد ، از نزديك ببينيم ، قبول خواهيم كرد كه بسيارى از آن ها از بيچاره ترين مردم روى زمين هستند ، بگذريم ، از اين كه همان پيشرفت نسبى ، نتيجه به كار بستن اصولى همانند كوشش و تلاش و نظم و حس مسؤوليت است كه در متن تعليمات انبياء قرار دارد. چند سال قبل اين خبر در جرايد منتشر شد كه در نيويورك ، يعنى يكى از ثروتمندان و پيشرفته ترين نقاط دنياى مادى، براثر خاموشى ناگهانى برق ، صحنه عجيبى به وجود

آمد ، يعنى بسيارى از مردم به مغازه ها حمله بردند و هستى آن ها را غارت كردند ، تا آن جا كه سه هزار نفر از غارتگران به وسيله پليس بازداشت شدند. مسلما تعداد غارتگران واقعى چندين برابر اين عدد بوده و تنها اين عده بودند كه نتوانستند به موقع فرار كنند ونيز مسلم است كه آن ها غارتگران حرفه اى نبوده اند كه نفرات خود را براى چنان حمله عمومى از قبل آماده كرده باشند ، زيرا حادثه يك حادثه ناگهانى بود. بنابراين چنين نتيجه مى گيريم كه با يك خاموشى برق ، ده ها هزار نفر از مردم يك شهر ثروتمند و به اصطلاح پيشرفته تبديل به « غارتگر » شدند ، اين نه تنها دليل بر انحطاط اخلاقى يك ملت است ، بلكه دليل بر ناامنى شديد اجتماعى نيز مى باشد. خبر ديگرى كه در جرايد بود ، اين خبر را تكميل كرد و آن اين كه يكى از شخصيت هاى معروف كه درهمين ايام در نيويورك در يكى از هتل هاى مشهور چندين ده طبقه اى نيويورك سكونت داشت ، مى گويد : قطع برق ، سبب شد كه راه رفتن در راهروهاى هتل به صورت كار خطرناكى درآيد ، به طورى كه متصديان هتل ، اجازه نمى دادند كسى تنها از راهروها بگذرد و به اتاق خود برسد ، مبادا گرفتار غارتگران گردد ، لذا مسافران را در اكيپ هاى ده نفرى يا بيشتر با مأمورين مسلح به اتاق هاى خود مى فرستادند، شخص مزبور اضافه مى كند كه تا گرسنگى شديد به او فشار نمى آورده ، جرأت نداشته است از اتاق خويش خارج گردد. اما همين خاموشى برق در كشورهاى عقب مانده شرقى هرگز چنين مشكلاتى را به وجود نمى آورده و اين نشان مى دهد كه آن ها در عين ثروت و پيشرفت صنايع ، كمترين امنيت در محيط خودشان ندارند ، از اين گذشته ناظران عينى مى گويند : آدم كشى در آن محيط ها همانند نوشيدن يك جرعه آب است به همين آسانى. و مى دانيم اگر تمام دنيا را به كسى بدهند و در چنين شرايطى زندگى كند، از بيچاره ترين مردم جهان خواهد بود، تازه مشكل امنيت، تنها يكى از مشكلات آن ها است ، نابسامانى هاى فراوان اجتماعى ديگرى دارند كه آن ها نيز به نوبه خود بسيار دردناكند ، باتوجه به اين حقايق ، ثروت را

نبايد با خوشبختى اشتباه كرد .

2- اما اين كه گفته مى شود ؛ چرا جوامعى كه داراى ايمان و پرهيزگارى هستند ، عقب مانده اند ، اگر منظور از ايمان و پرهيزگارى تنها ادعاى اسلام و ادعاى پاى بند بودن به اصول تعليمات انبياء بوده باشد ، قبول داريم چنين افرادى عقب مانده اند ، ولى مى دانيم حقيقت ايمان و پرهيزگارى چيزى جز نفوذ آن در تمام اعمال و همه شؤون زندگى نيست و اين امرى است كه با ادعا تأمين نمى گردد. با نهايت تأسف امروز اصول تعليمات اسلام و پيامبران خدا در بسيارى از جوامع اسلامى ، متروك يا نيمه متروك مانده است و چهره اين جوامع ، چهره مسلمانان راستين نيست. اسلام دعوت به پاكى و درستكارى و امانت و تلاش و كوشش مى كند ، كو آن امانت و تلاش ؟ اسلام دعوت به علم و دانش و آگاهى و بيدارى مى كند، كو آن علم و آگاهى سرشار ؟ اسلام دعوت به اتحاد و فشردگى صفوف و فداكارى مى كند ، آيا به راستى اين اصل به طور كامل در جوامع اسلامى امروز حكمفرما است و با اين حال عقب مانده اند؟ بنابراين بايد اعتراف كرد اسلام چيزى است و ما مسلمانان چيز ديگر.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

بركات: نعمت هايى كه در حال فزونى است.

توسعه رزق و روزى در پرتو ايمان و پرواى از خدا

در اين آيه شريفه روشن مى سازد كه سعادت و سازندگى و نعمت و فراوانى در پرتو ايمان و پرواپيشگى است و عامل تباهى و نابودى جامعه هاى پيشين، عملكرد زشت و ظالمانه آنان بوده است. در اين مورد مى فرمايد:

وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرىآ امَنُوا وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّمآءِ وَالاَْرْضِ

اگر جامعه ها ومردم شهرهايى كه به كيفر سركشى و حق ستيزيشان به بوته هلاكت سپرده شدند، به راستى ايمان مى آوردند و با پذيرش دعوت هاى توحيدى پيامبران، از شرك و گناه دورى مى جستند، ما درهاى بركات روز افزون و انواع نعمت ها را از آسمان و زمين به وسيله باران هاى مناسب و حيات بخش و رويش گل ها و گياهان و بارورى درختان و ارزانى داشتن ميوه هاى گوناگون بر روى آنان مى گشوديم.

آرى اين يكى از سنّت هاى خداست؛ همان گونه كه نوح آن را به جامعه و قوم خويش باز گفت و به آنان وعده داد كه اگر به راستى ايمان بياورند، بركات آسمانى بر آنان فرود خواهد آمد.

به باوربرخى منظوراز بركات آسمانى پذيرفته شدن دعاهاست، همان گونه كه منظور از بركات زمينى برآورده شدن نيازهاى مردم است.

وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَاَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ

امّا آنان دعوت هاى آسمانى و پيامبران دلسوز را تكذيب كردند و راه سركشى و بيداد و پايمال ساختن حقوق مردم را در پيش گرفتند، ما نيز آنان را به كيفر نافرمانى و گناه و حق ستيزيشان گرفتار ساختيم و باران آسمان و نعمت و بركات زمين را از آنان دريغ داشتيم.

گناه آرامش خانواده ها را به هم مى ريزد

اَفَاَمِنَ اَهْلُ الْقُرىآ اَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا بَياتا وَ هُمْ نآئِمُونَ

آيا اهل اين آبادى ها از اين ايمن هستند كه عذاب ما شبانه به سراغ آن ها بيايد در حالى كه در خواب باشند؟ (97/اعراف)

اَوَ اَمِنَ اَهْلُ الْقُرىآ اَنْ يَأْتِيَهُمْ بَأْسُنا ضُحًى وَ هُمْ يَلْعَبُونَ

آيااهل آبادى ها از اين ايمنندكه عذاب ما روز به سراغشان بيايد در حالى كه سرگرم بازى هستند؟

(98 / اعراف)

اَفَاَمِنُوا مَكْرَ اللّهِ فَلا يَأْمَنُ مَكْرَاللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ

آيا آن ها از مكرالهى غافلند در حالى كه از مكر ( و مجازات ) خدا جز زيان كاران ايمن نخواهند بود. (99 / اعراف)

شرح آيه از تفسير نمونه

يعنى آن ها در همه حال در روز و شب ، در خواب و بيدارى ، در ساعات خوشى و ناخوشى همه در دست قدرت خدا قرار دارند و با يك فرمان مى تواند همه زندگانى آن ها را درهم بپيچد ، بدون اين كه كمترين نيازى به مقدمه چينى و فراهم ساختن اسباب قبلى و گذشت زمان داشته باشد ، آرى تنها در يك لحظه و بدون هيچ مقدمه ممكن است انواع بلاها بر سر اين انسان بى خبر فرود آيد. عجيب اين است كه با تمام پيشرفتى كه بشر امروز در صنايع و تكنولوژى كرده و با وجود اين كه نيروهاى مختلف جهان طبيعت را مسخّر خويش ساخته ، در برابر اين گونه حوادث ، به همان اندازه ضعيف و ناتوان و بى دفاع است كه انسان هاى گذشته بودند ، يعنى در برابر زلزله ها و صاعقه ها و مانند آن ، كمترين تفاوتى در حال او حتى نسبت به انسان هاى پيش از تاريخ ، پيدا نشده است و اين نشانه نهايت ضعف و ناتوانى انسان در عين قدرتمندى و توانايى او است ، اين واقعيتى است كه بايد هميشه مدّنظر همه باشد . ضمنا « مَكْر » در لغت عرب ، با آن چه كه در فارسى امروز از آن مى فهميم ، تفاوت بسيار دارد ، در فارسى امروز « مَكْر » به معنى نقشه هاى شيطانى و زيان بخش به كار مى رود ، در حالى كه در ريشه اصلى لغت عرب ، « مَكْر » به معنى هر نوع چاره انديشى براى بازگرداندن كسى از هدفش مى باشد ، اعم از اين كه به حق باشد يا به باطل و معمولاً در مفهوم اين

لغت، يك نوع نفوذ تدريجى افتاده است. بنابراين منظور از « مَكْر الهى » ، آن است كه خداوند ، مجرمان را با نقشه هاى قاطع و شكست ناپذير بدون اختيار خودشان از زندگانى مرفه و هدف هاى خوش گذرانى بازمى دارد و اين اشاره به همان كيفرها و بلاهاى ناگهانى و بيچاره كننده است . جمله اى كه در آخر آيه سوم است ، مى گويد : هيچ كس جز زيان كاران خود را از مكر و مجازات الهى در امان نمى بيند ، اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه ؛ آيا اين جمله پيامبران و پيشوايان بزرگ و صالحان را نيز شامل مى شود؟ بعضى چنين پنداشته اند كه آن ها از اين حكم خارجند و آيه فوق ، مخصوص مجرمان است ، ولى ظاهر اين است كه اين يك حكم عمومى است و همه را فرامى گيرد، زيرا حتى پيامبران و امامان نيز همواره مراقب اعمال خويش بوده اند ، مبادا كمترين لغزشى از آن ها سر بزند ، زيرا مى دانيم مقام معصوم بودن ، مفهومش اين نيست كه انجام كار خلاف براى آن ها محال است ، بلكه آن ها با نيروى اراده و ايمان و بااستفاده از اختيار خود و مددهاى الهى در برابر خطاها و لغزش ها مصونيت دارند ، آن ها حتى از ترك اولى مى ترسيدند و از اين كه مسؤوليت هاى سنگين خود را به انجام نرسانند، بيمناك بودند، لذا در آيه 15 سوره انعام درباره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى خوانيم : «قُلْ اِنّى اَخافُ اِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْمٍ عَظيمٍ : بگو من مى ترسم اگر نافرمانى پروردگارم كنم ، گرفتار عذاب روز بزرگى شوم » . رواياتى كه در تفسير آيه فوق نقل شده است ، نيز آن چه را گفتيم، تأييد مى كند. «صفوان جمال» مى گويد: «پشت سر امام صادق نماز مى خواندم ، ديدم فرمودند : « اَللّهُمَّ لا تُؤْمِنّى مَكْرَكَ ثُمَّ جَهَرَ فَقالَ " فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ " : پروردگارا مرا از مكر خود ايمن مساز ، سپس آشكارتر اين قسمت از آيه را تلاوت فرمود ؛ " فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ " ». در « نهج البلاغه » نيز مى خوانيم : « لا تَأْمَنَنَّ عَلى خَيْرِ هذِهِ الاُْمَّةِ عَذابَ اللّهِ لِقَوْلِ اللّهِ سُبْحانَهُ " فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ " : حتى بر نيكان اين امت از كيفر الهى ايمن مباش ، زيرا خداوند مى فرمايد ؛ " فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ " » .(1)در حقيقت ايمن نبودن از مكر الهى به معنى ترس از مسؤوليت ها و خوف از كوتاهى در انجام وظايف است كه همواره


1) « كلمات قصار » ، جمله 377 .

بايد اين « ترس » با « اميد » به رحمت او به طور مساوى در دل هاى افراد باايمان باشد و موازنه اين دو است كه سرچشمه هرگونه حركت و فعاليت مثبت مى باشد و همان چيزى است كه در تعبير روايات به عنوان « خوف » و « رجاء » از آن ها ياد شده است و تصريح شده كه افراد با ايمان همواره در ميان اين دو قرار دارند ، ولى مجرمان زيان كار آن چنان كيفرهاى الهى را فراموش كرده اند كه خود را در نهايت امنيت مى بينند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

نَوْم: خوابى است كه چشم و گوش را از شنيدن و ديدن بازدارد.

آيا مردم اين شهرهايى كه در برابر پيام و پيامبران ما به سركشى برخاسته و آنها را تكذيب مى كنند، از اين خطر ايمن هستند كه عذاب دردناك ما شب هنگام در حالى كه در خواب خوش فرورفته اند به سراغ آنان بيايد؟! مگر نه اين كه بدتر از اين به پيشينيان قانون شكن و تبهكارشان فرود آمد؟!

ضُحى: آغازين ساعات روز.

روشن است كه از ديدگاه قرآن، كسى كه سرگرم دنياپرستى و دنيادارى باشد و آخرت را رها كند، گويى سرگرم بيهوده كارى و بازى است. و نيز روشن است كه منظور از مردم اين شهرها، هر جامعه و تمدن و مردمى است كه سرگرم كارهاى بيهوده و سرگرمى و دنيادارى باشند و پيام خدا و پيامبران و سراى آخرت را وانهند. آرى، پيام آيه هشدار به همگان است گرچه به خاطر هشدار به شرك گرايان مكّه و سركشى و خيره سرى آنان فرود آمده است.

امن: امنيّت و آرامش، در برابر ترس و دلهره.

مكر: نيرنگ، تدبير و چاره انديشى.

در آيه مورد بحث مى فرمايد:

اَفَاَمِنُوا مَكْرَ اللّهِ

به باور «جُبّائى» منظور اين است كه: آيا اينان از اين واقعيت، كه عذاب خدا به گونه اى آنان را فراگيرد كه خود در نيابند ايمن هستند؟!

نامبرده مى افزايد: بدان دليل آيه شريفه عذاب خدا را مكر و تدبير الهى ناميده

است كه به گونه اى گريبان آنان را مى گيرد كه خود نمى فهمند و نمى دانند؛ درست همان گونه كه مكر و نيرنگ،طرف راغافلگير مى سازد.

امّا برخى بر آنند كه مكر خدا اين است كه آنان را به وسيله نعمت هايى چون تندرستى، طول عمر، فراوانى مال و قدرت و شوكت پوشالى و بادآورده سرگرم و غافلگير مى سازد.

فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ.

در حالى كه جز مردم زيانكار، هيچ كس خود را از تدبير و مكر خدا در امان نمى نگرد.

چگونه؟

آيه شريفه مى فرمايد جز زيانكاران هيچ كس خويشتن را از مكرالهى درامان نمى نگرد، در حالى كه پيامبران و شايسته كرداران زيانكار نيستند و در همان حال خود را از مكرالهى در امان مى نگرند، اين چگونه است؟!

پاسخ

1- به باور گروهى منظور اين است كه گناهكارانى خود را از مكر الهى در امان مى نگرند كه زيانكار باشند و كارى به شايسته كرداران ندارد؛ چرا كه آنان حسابشان از اينها جداست و قرآن در مورد آنان مى فرمايد: پرواپيشگان در بوستان ها و چشمه سارهاى بهشت اند: إِنَ الْمُتَّقينَ فىجَنّاتٍ وَ عُيُونٍ. (1)

2- و به باور گروهى ديگر منظور اين است كه جز مردم زيانكار هيچ كس گناهكاران را از عذاب و كيفر خدا ايمن نمى داند.

3- از ديدگاه پاره اى منظور اين است كه جز مردم زيانكار كه از فرزانگى و حكمت خدا آگاهى ندارند، هيچ كس خود را از عذاب او در امان نمى نگرد.

كوتاه سخن اين كه هدف و پيام آيه شريفه اين است كه مردم را به گونه اى راهنمايى كند كه از كيفر خدا بيمناك باشند و در راه فرمانبردارى از او شتاب گيرند و هرگز در اين سرا و سراى آخرت به خود وعده امنيّت ندهند و هماره مراقب انديشه، عقيده،گرايش،عملكرد،اخلاق و رفتارخويش باشند.


1) سوره حجر، آيه 45.

اَوَ لَمْ يَهْدِ لِلَّذينَ يَرِثُونَ الاَْرْضَ مِنْ بَعْدِ اَهْلِهاآ اَنْ لَوْ نَشاءُ اَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ

آيا كسانى كه وارث روى زمين بعد از صاحبان قبلى آن مى شوند، عبرت نمى گيرند كه اگر بخواهيم آن ها را نيز به گناهانشان هلاك مى كنيم و بر دل هايشان مهر مى نهيم تا (صداى حق را) نشنوند. (100/اعراف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين كه چگونه خداوند حسّ تشخيص را از اين دسته مجرمان مى گيرد، در «تفسير نمونه»، جلد اول، ذيل آيه 7 سوره بقره ، توضيح بيشترى مطرح گشته است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در اين آيه شريفه در نكوهش كسانى كه از سرگذشت عبرت انگيز پيشينيان اندرز نگرفته و همچنان به سركشى و حق ستيزى و بيهوده كارى روى مى آورند مى فرمايد:

اَوَ لَمْ يَهْدِ لِلَّذينَ يَرِثُونَ الاَْرْضَ مِنْ بَعْدِ اَهْلِهآ اَنْ لَوْ نَشآءُ اَصَبْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ

پرسش در آغاز آيه شريفه براى تقرير است و فاعل فعل نيز به باور گروهى، از جمله «ابن عبّاس» خداست. امّا برخى برآنند كه فاعل آن مشيت و خواست خداست، چرا كه «أَنْ لَوْ نَشاءُ»، به تأويل مصدر مى رود و فاعل آن است.

به هر حال پيام آيه اين است كه: آيا كسانى كه وارث سرزمين گذشتگانند و مردمى كه اينك بر قلمرو زندگى ديروز آنان، بساط زندگى پهن كرده اند، بانگرش به سرنوشت آنان به خود نيامده و در نيافته اند كه اگر بخواهيم مى توانيم اينان را نيز به كيفر گناهانشان به سرنوشت عبرت انگيز آنان گرفتار سازيم؟!

وَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَسْمَعُونَ.

و اگر بخواهيم بر قلب هاى اينان نيز به كيفر گناهانشان مهر مى زنيم تا اندرز و هشدار را نشنوند و نپذيرند.

تِلْكَ الْقُرى نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ اَنْبآئِها وَ لَقَدْ جآءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى قُلُوبِ الْكافِرينَ

اين ها آبادى هايى است كه اخبار آن را براى تو شرح مى دهيم ، آن ها (چنان لجوج بودند كه) به آن چه قبلاًتكذيب كرده بودند، ايمان نمى آورند، اين چنين خداوند بر دل هاى كافران مهر مى نهد (و بر اثر لجاجت و ادامه گناه، حسّ تشخيص را از آن ها سلب مى كند).

(101 / اعراف)

شرح آيه از تفسير نمونه

از جمله اوّل آيه استفاده مى شود كه پيامبران الهى بارها براى دعوت و هدايت آن ها قيام كردند ، اما آن ها چنان روى دنده لجاجت افتاده بودندكه حتى با روشن شدن بسيارى از حقايق ، حاضر به قبول هيچ حقيقتى نمى شدند . در جمله بعد، علت اين لجاجت و سرسختى را چنين بيان مى كند ؛ « اين چنين خداوند بر دل هاى كافران نقش بى ايمانى و انحراف را ترسيم مى كند و بر قلوبشان مُهر مى نهد » ( كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى قُلُوبِ الْكافِرينَ ) . يعنى كسانى كه در مسيرهاى غلط گام برمى دارند ، بر اثر تكرار و ادامه عمل ، انحراف و كفر و ناپاكى آن چنان بر دل هاى آن ها نقش مى بندد كه همچون نقش سكه ، ثابت مى ماند ( و اتفاقا معنى « طَبْع » در اصل لغت ، نيز همين است كه صورتى را بر چيزى همانند سكه ، نقش كنند ) و اين در حقيقت از قبيل اثر و خاصيت عمل است كه به خداوند نسبت داده شده ، زيرا مسبّب تمام اسباب و سرچشمه تأثير هر مؤثر ، بالاخره او است ، او است كه به تكرار عمل ، اين خاصيت را بخشيده كه به صورت « ملكه » درمى آيد . ولى واضح است كه يك چنين گمراهى ، جنبه اجبارى ندارد ، بلكه ايجاد كننده اسباب، خودِ افراد انسان هستند ، اگرچه تأثير سبب ، به فرمان پروردگار مى باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

قَصَصْ: سخنى زنجيروار و پياپى.

نَبأ: گزارش و خبر از يك رويداد بزرگ.

در اين آيه روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مى كند، امّا پيام و هشدار به عصرها و نسل هاست و مى فرمايد:

تِلْكَ الْقُرى نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ اَنْبآئِها

هان اى پيامبر! ما داستان درس آموز و عبرت انگيز اين جامعه هاى سقوط كرده و اين شهرهاى نابود شده را براى تو باز مى گوييم، تا در مورد آنها آن گونه كه زيبنده توست بينديشى و جامعه و مردم خويش را از سرگذشت و سرنوشت غمبار و عبرت انگيز آنان آگاه سازى تا عبرت گيرند و روش ناپسند و ظالانه آنان و بيداد و حق ستيزيشان را پى نگيرند.

وَلَقَدْ جآءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبِيِّناتِ فَماكانُوا لِيُؤْمِنُوا بِما كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ

بى ترديد پيامبرانشان با دلايل روشن به سوى آنان آمدند و هر آنچه براى ارشاد و هدايت آنان لازم بود آوردند و تلاش كردند، امّا آنان حاضر نبودند كه دست از حق ستيزى و گستاخى بردارند و آنچه را بيدادگرانه دروغ مى انگاشتند بپذيرند و به آن حقايق آسمانى ايمان آورند. بر اين اساس بود كه ما نيز گريبان آنان را گرفتيم و به كيفر حق ستيزى و بيدادگريشان آنان را نابود ساختيم؛ چرا كه اگر هم مى ماندند در انديشه حق پذيرى و اصلاح نبودند.

آنچه در مورد تفسير آيه مباركه آمد از مجاهد است. او در اين مورد مى افزايد: منظور از «من قبل» پيش از هلاكت و نابودى است و معناى آيه اين است كه آنان به آنچه پيش از هلاكت، آن را تكذيب كرده بودند، ايمان نمى آوردند، يا همان گونه كه در آيه ديگرى مى فرمايد: و اگر هم باز گردانده شوند، بى گمان آنچه از آن هشدار داده

شده اند، برمى گردند: وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ...(1)

«حَسَن» در تفسير آيه مى گويد: منظور اين است كه آنان به گونه اى دچار سركشى هستند كه نمى خواهند آن حقايقى را كه پيش از آمدن پيامبران تكذيب كرده اند بپذيرند و به باور برخى آنان نمى خواهند آنچه را پدرانشان نپذيرفته اند بپذيرند.

كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى قُلُوبِ الْكافِرينَ.

به باور پاره اى، خدا آفت كفر و بيدادگرى را به زنگار و آفتى تشبيه مى كند كه برق شمشير و شفافيت و صفاى آيينه را نابود مى سازد و منظور اين است كه: همان گونه كه زنگار، با شمشير صيقل داده شده و آيينه شفّاف چنان مى كند، آفت كفر و بيداد نيز با ايمان انسان چنان مى كند و شيرينى و اثر شور انگيز ايمان و روشنايى اسلام را از دل مى زدايد. و آنان هنگامى كه به اين آفت گرفتار شدند كه خدا به آنان دستور داد حق را بپذيرند و ايمان آورند.

با اين بيان زنگار زدگى و آفت گرفتگى قلب هاى آنان در آغاز ثمره شوم نا فرمانى و حق ستيزى خود آنان است و آن گاه در مرحله دوّم معلول فرمان خدا. و به همين دليل هم قرآن مى فرمايد: ما بر قلب و دل كفر گرايان اين گونه مهر مى نهيم و زنگار مى افشانيم.

گفتنى است كه اين ديدگاه در تفسير آيه از «بَلْخى» و «جعفر بن حَرْب» است و به باور آنان اين تشبيه در «كاف» نهفته است. با اين بيان حق ستيزى و ايمان نياوردن اينان بسان مُهرى است كه بر دل كفرگرايان مى خورد.

و به باور پاره اى منظور اين است كه همان سان كه گزارش حق ستيزى و ايمان نياوردن آنان را براى شما بازگو كرديم، براى فرشتگان نيز بيان مى كنيم.


1) سوره انعام، آيه 28.

خشكسالى و كمبود محصولات كشاورزى اثر وضعى گناه و معصيت الهى است

وَ لَقَدْ اَخَذْناآ الَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنينَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ

و ما نزديكان فرعون (و قوم او) را به خشكسالى و كمبود ميوه ها گرفتار كرديم، شايد متذكر گردند.

(130 / اعراف)

شرح آيه از تفسير نمونه

كلمه « آل » در اصل « اَهْل » بوده و سپس به اصطلاح قلب شده و به اين صورت در آمده است و اهل ، به معنى نزديكان و خاصان انسان است ، اعم از اين كه بستگان نزديك او باشند و يا همفكران و همگامان و اطرافيان . «سِنين» جمع «سَنَة» به معنى سال است ولى معمولاً هنگامى كه با كلمه « اَخْذ » ( گرفتن ) به كار مى رود ، به معنى گرفتار قحطى و خشكسالى شدن مى آيد، بنابراين «اَخَذَهُ السَّنَةَ» ( سال او را گرفت ) يعنى گرفتار خشكسالى شد و شايد علت آن ، اين باشد كه سال هاى قحطى در برابر سال هاى عادى و معمولى كم است ، بنابراين اگر منظور از سال ، سال هاى عادى باشد، چيز تازه اى نيست و از آن معلوم مى شود كه منظور سال هاى فوق العاده يعنى قحطى است . يك قانون كلى الهى در مورد تمام پيامبران اين بوده است كه به هنگامى كه با مخالفت ها روبه رو مى شدند ، خداوند براى تنبّه و بيدارى اقوام سركش ، آن ها را گرفتار مشكلات و ناراحتى ها مى ساخته تا در خود احساس نياز كنند و فطرت توحيد كه به هنگام رفاه و آسايش زير پوشش غفلت قرار مى گيرد ، آشكار گردد و به ضعف و ناتوانى خويش پى ببرند و متوجه مبدأ قادر و توانايى كه تمام نعمت ها از ناحيه او است ، شوند . با اين كه خشكسالى و قحطى، دامان همه فرعونيان را گرفت ، ولى در آيه فوق ، تنها سخن از نزديكان و خاصان او به ميان آمده است ، اشاره به اين كه آن چه مهم است ، اين است كه آن ها بيدار شوند زيرا نبض ساير مردم به دست آن ها است ، آن ها هستند كه مى توانند ديگران را گمراه سازند و يا به راه آورند و به همين جهت تنها سخن از آنان به ميان آمده ، اگرچه ديگران هم گرفتار همين عواقب بودند . اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه خشكسالى براى مصر ، بلاى بزرگى محسوب مى شد ، زيرا مصر يك كشور كاملاً كشاورزى بود و خشكسالى همه طبقات آن را تحت فشار شديد قرار مى داد ، ولى مسلما آل فرعون كه صاحبان اصلى زمين ها و

منافع آن بودند ، بيش از همه زيان مى ديدند . ضمنا از آيه فوق معلوم مى شود كه خشكسالى ، چند سال ادامه يافت زيرا « سِنين » جمع است ، به خصوص اين كه « نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ » ( كمبود ميوه ها ) نيز به آن اضافه شده ، زيرا خشكسالى هاى موقت ممكن است در درختان كمتر اثر بگذارد ، اما هنگامى كه طولانى گردد ، درختان را نيز از بين مى برد ، اين احتمال نيز وجود دارد كه علاوه بر خشكسالى ، آفتى ميوه هاى آن ها را فراگرفته باشد . جمله « لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ » گويا اشاره به اين نكته است كه توجه به حقيقت توحيد در روح آدمى ، از آغاز وجود دارد ، سپس به خاطر تربيت هاى نادرست و يا مستى نعمت ، آن را فراموش مى كند، اما به هنگام گرفتارى درچنگال مشكلات مجددا يادآور مى شود و ماده « تَذَكُّر » كه به مفهوم يادآورى است ، مناسب همين معنى مى باشد . قابل توجه اين كه در ذيل آيه 94 ، جمله « لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ » ( شايد در پيشگاه خدا خضوع كنند و تسليم شوند ) آمده كه درواقع يكى مقدمه ديگرى مى باشد، زيرا نخست انسان، « متذكّر » مى شود و بعد در مقام « خضوع و تسليم » و يا تقاضا از پروردگار برمى آيد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

سِنين: اين واژه جمع «سَنَة» به معناى سال است، امّا هنگامى كه عرب مى گويد: «اَخَذَتْهُمُ السَّنَةُ» منظور اين است كه قحطى و خشكسالى آنان را فراگرفت.

تازيانه هاى كيفر الهى

در اين آيه در مورد بهانه جويى و حق ستيزى فرعونيان و تازيانه هاى كيفرى كه براى بيدارى و هشيارى بر پيكر جامعه آنان فرود آمد، مى فرمايد:

وَ لَقَدْ اَخَذْنآ الَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنينَ

ما فرعونيان را به كيفر زشتكارى ها و بيدادشان گرفتار خشكسالى و قحطى كرديم.

گفتنى است كه «لام» براى سوگند است و «قَدْ» گذشته را به حال نزديك مى سازد.

وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ.

و افزون بر قحطى و خشكسالى، آنان را گرفتار كمبود فرآورده هاى زراعى و

ميوه ها نموديم، باشد كه به خود آيند و راه توحيد و تقوا را در پيش گيرند، امّا آنان به خود نيامدند.

به باور «زَجّاج» منظوراين است كه آنان به زيان اقتصادى گرفتار شدند؛ چرا كه اين گرفتاريها باعث نرمش دل ها و توجّه به خدا مى گردد؛ چنانكه در آيه ديگرى در اين مورد مى فرمايد: وَ اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ فَذُو دُعآءٍ عَريضٍ! (1)

و به باور برخى ديگر منظور اين است كه: آنان دريابند كه فرعون موجودى ناتوان و وامانده است و اگر او همان گونه كه زور پرستان مى پنداشتند، خدا بود اين گونه به خفّت و خوارى گرفتار نمى شد.

از آيه شريفه اين نكته دريافت مى گردد كه بر خلاف پندار جبرگرايان، آفريدگار هستى كفر و بيداد فرد يا جامعه اى رانمى خواهد، همان گونه كه غفلت و سرمستى و بى خبرى آنان را نيز نمى خواهد، بلكه درست انديشى و بيدارى و ايمان و كار شايسته را مى خواهد و همگان را به اينها فرمان مى دهد.


1) سوره فصلت، آيه 51.

فال نيك و بد

فَاِذا جاآءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ وَ اِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ اَلا اِنَّما طاآئِرُهُمْ عِنْدَ اللّهِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ

اما (آن ها نه تنها پند نگرفتند، بلكه) هنگامى كه نيكى ( و نعمت ) به آن ها مى رسيد، مى گفتند: به خاطر خودما است ،ولى موقعى كه بدى (و بلا) به آن ها مى رسيد، مى گفتند: از شومى موسى و كسان او است ، بگو : سرچشمه همه اين فال هاى بدنزد خدا است (و شما را به خاطر اعمال بدتان كيفر مى دهد) اما اكثر آن ها نمى دانند. (131 / اعراف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« يَطَّيَّرُوا » از ماده « تَطَيُّر » به معنى فال بد زدن است و ريشه اصلى آن ، كلمه « طَيْر » به معنى پرنده مى باشد و از آن جا كه عرب ، فال بد را غالبا به وسيله پرندگان مى زد ، گاهى صدا كردن كلاغ را به فال بد مى گرفت و گاهى پريدن پرنده اى را از دست چپ نشانه تيره روزى مى پنداشت ، كلمه « تطير » به معنى فال بد زدن به طور مطلق آمده است. قابل توجه اين كه اين طرز تفكر ، مخصوص فرعونيان نبود ، هم اكنون در ميان اقوام خودخواه و گمراه نيز اين موضوع به وضوح ديده مى شودكه براى قلب حقايق و گمراه ساختن وجدان خويش يا ديگران، هر زمان پيروزى نصيبشان شود، آن را مرهون لياقت و كاردانى خويش مى دانند ، هرچند لياقت آن ها كمترين اثرى در آن پيروزى نداشته باشد و به عكس هر بدبختى دامنشان را مى گيرد ، فورا به بيگانگان و دست هاى مرموز و يا آشكار دشمن نسبت مى دهند ، هرچند خودشان عامل اصلى بدبختى بوده باشند . قرآن مجيد مى گويد : دشمنان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز در برابر او چنين منطقى داشتند (78/نساء) و در جاى ديگر مى گويد : انسان هاى منحرف ، اين چنين هستند (50/فصّلت) و اين درحقيقت يكى از مظاهر بارز روح خودخواهى و لجاجت است .

شايد هميشه درميان انسان ها و اقوام مختلف، فال نيك و بد رواج داشته است ، امورى را به فال نيك مى گرفتند و دليل بر پيروزى و پيشرفت كار مى دانستند و امورى را به فال بد مى گرفتند و دليل بر شكست و ناكامى و عدم پيروزى مى پنداشتند

درحالى كه هيچ گونه رابطه منطقى در ميان پيروزى و شكست با اين گونه امور وجود نداشت و مخصوصا در قسمت فال بد ، غالبا جنبه خرافى و نامعقول داشته و دارد . اين دو گرچه اثر طبيعى ندارند ، ولى بدون ترديد اثر روانى مى توانند داشته باشند ، فال نيك غالبا مايه اميدوارى و حركت است ولى فال بد، موجب يأس و نوميدى و سستى و ناتوانى است . شايد به خاطر همين موضوع است كه در روايات اسلامى از فال نيك نهى نشده، اما فال بد به شدت محكوم گرديده است، در حديث معروفى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده : « تَفَأَّلُوا بِالْخَيْرِ تَجِدُوهُ : كارها را به فال نيك بگيريد ( و اميدوار باشيد ) تابه آن برسيد » جنبه اثباتى اين موضوع منعكس است و در حالات خود پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و پيشوايان اسلام : نيز ديده مى شود كه گاهى مسائلى را به فال نيك مى گرفتند، مثلاً در جريان برخورد مسلمانان با كفار مكه در سرزمين «حُدَيْبِيَّة» مى خوانيم، هنگامى كه «سهيل بن عمرو» به عنوان نماينده كفار مكه به سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و حضرت از نام او آگاه گرديد، فرمود: « قَدْ سَهْلَ عَلَيْكُمْ وَ اَمْرُكُمْ : از نام "سهيل" من تفأل مى زنم كه كار بر شما سهل و آسان مى گردد » .(1)دانشمند معروف « دميرى » كه از نويسندگان قرن هشتم هجرى است ، در يكى از نوشته هاى خود اشاره به همين مطلب كرده و مى گويد : اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله فال نيك را دوست مى داشت ، به خاطر آن بود كه انسان هرگاه اميدوار به فضل پروردگار باشد ، در راه خير گام برمى دارد و هنگامى كه اميد خود را از پروردگار قطع كند ، در راه شر خواهد افتاد و فال بد زدن ، مايه سوءظن و موجب انتظار بلا و بدبختى كشيدن است .(2)اما درمورد فال بد كه عرب آن را « تطير » و « طيره » مى نامد ، در روايات اسلامى همان طور كه گفتيم شديدا مذمت شده ، همان طوركه در قرآن مجيد نيز كرارا به آن اشاره گرديده و محكوم شده است، (3)از جمله در حديثى مى خوانيم كه پيغمبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود : « اَلطَّيْرَةُ شِرْكٌ : فال بد زدن


1) « الميزان » ، جلد 19 ، صفحه 86 .

2) « سفينة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 102 .

3) مانند ؛ 19 / يس ، 47 / نمل و آيه مورد بحث .

( و آن را مؤثر در سرنوشت آدمى دانستن ) يك نوع شرك به خدا است » .(1)و نيز مى خوانيم كه اگر فال بد ، اثرى داشته باشد ، همان اثر روانى است ، امام صادق فرمود : « اَلطَّيْرَةُ عَلى ما تَجْعَلُها اِنْ هَوَّنْتَها تَهَوَّنَتْ وَ اِنْ شَدَّدْتَها تَشَدَّدَتْ وَ اِنْ لَمْ تَجْعَلْها شَيْئا لَمْ تَكُنْ شَيْئا : فال بد اثرش به همان اندازه است كه آن را مى پذيرى ، اگر آن را سبك بگيرى، كم اثرخواهدبود و اگرآن را محكم بگيرى، پر اثر و اگر به آن اعتنا نكنى، هيچ اثرى نخواهدداشت » .(2)در اخباراسلامى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه راه مبارزه با فال بد، بى اعتنايى است ، از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود : « ثَلاثٌ لايَسْلَمُ مِنْها اَحَدٌ الطَّيْرَةُ وَ الْحَسَدُ وَ الظَّنُّ قيلَ فَما نَصْنَعُ قالَ : اِذا تَطَيَّرْتَ فَامْضِ وَ اِذا حَسَدْتَ فَلا تَبْغِ وَ اِذا ظَنَنْتَ فَلا تُحَقِّقْ : سه چيز است كه هيچ كس از آن سالم نمى ماند ( و وسوسه هاى آن در درون قلب غالب اشخاص پيدا مى شود ) فال بد و حسد و سوءظن است ، عرض كردند : پس چه كنيم ؟ فرمود : هنگامى كه فال بد زدى ، اعتنا مكن و بگذر و هنگامى كه حسد در دلت پيدا شد ، عملاً كارى برطبق آن انجام مده و هنگامى كه سوءظن پيدا كردى ، آن را ناديده بگير » . عجيب اين است كه موضوع فال نيك و بد، حتى دركشورهاى پيشرفته صنعتى و در ميان افراد به اصطلاح روشنفكر و حتى نوابغ معروف وجود داشته و دارد ، از جمله در ميان برخى از غربى ها ، رد شدن از زير نردبان و افتادن نمكدان و هديه دادن چاقو ، به شدت به فال بد گرفته مى شود . البته وجود فال نيك همان طور كه گفتيم ، مسأله مهمى نيست بلكه غالبا اثر مثبت دارد ولى با عوامل فال بد هميشه بايد مبارزه كرد و آن ها را از افكار دور ساخت و بهترين راه براى مبارزه با آن، تقويت روح توكل و اعتماد بر خدا در دل ها است ، همان طور كه در روايات اسلامى نيز به آن اشاره شده است .


1) « الميزان » ، ذيل آيه مورد بحث .

2) « الميزان » ، ذيل آيه مورد بحث .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

تَطَيُّر: اين واژه به مفهوم فال بد زدن و شوم انگاشتن است. ريشه آن از واژه «طَيْر» به مفهوم «پرنده» مى باشد و به عملكرد انسان نيز «طائِر» او گفته مى شود. عرب پرنده اى كه از طرف راست آيد به فال نيك مى گيرد و پرنده اى كه از طرف چپ در رسد به فال بد گرفته و شوم مى انگارد.

در آيه مورد بحث مى افزايد:

فَاِذا جآءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِه

فرعونيان هرگاه به نيكى و نعمت بسيار مى رسيدند، مى گفتند: اين نعمت ها و بركت هاى فراوان به خاطر زيبندگى خود ماست و بدين سان پديدآورنده نعمت ها را به ياد نمى آوردند و سپاسش نمى گفتند.

وَاِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَمَنْ مَعَهُ

به باور گروهى از جمله «حَسَن» منظور اين است كه فرعونيان اگر دستخوش قحطى و گرسنگى مى شدند، آن را از شومى موسى و يارانش قلمداد مى كردند و مى گفتند: اين گرفتاريها به خاطر وجود آنان است و ما پيش از آمدن آنان هرگز چنين گرفتاريها و رنج ها نديده بوديم.

اَلا اِنَّما طآئِرُهُمْ عِنْدَ اللّهِ

زَجّاج مى گويد: منظور اين است كه: بهوش باشيد كه نگونسارى و بدبختى واقعى آنان، كيفر دردناك و خفّت آورى است كه در جهان ديگر دامنگير آنان خواهد شد، نه آنچه در اين جهان بدان گرفتار شده اند.

و برخى برآنند كه منظور اين است كه نيكى وبدى ثمره طبيعى عملكرد انسان ها و به دست خداست و اگر فرعونيان اين را درك مى كردند خير و بركت و نعمت و سلامت را از سر چشمه حقيقى آن مى خواستند و نه از پندارهاى خرافى خويش. و «حَسَن» مى گويد: منظور اين است كه آنچه آنان شوم مى پندارند و به فال بد مى گيرند، محفوظ است و خدا آنان را در روز رستاخيز به خاطر اين بد انديشى ها كيفر خواهد داد.

اموال و اولاد ابزار آزمايش پدران و مادران هستند

وَاعْلَمُوآا اَنَّماآ اَمْوالُكُمْ وَ اَوْلدُكُمْ فِتْنَةٌ وَ اَنَّ اللّهَ عِنْدَآهُ اَجْرٌ عَظيمٌ

و بدانيد اموال و اولاد شما وسيله آزمايش است و پاداش عظيم ( براى آن ها كه از عهده امتحان برآيند ) نزد خدا است. (28 / انفال)

شرح آيه از تفسير نمونه

« فِتْنَة » در اين گونه موارد به معناى وسيله آزمايش است و در حقيقت مهم ترين وسيله آزمون ايمان و كفر ، شخصيت و فقدان شخصيّت و ميزان ارزش انسانى اشخاص ، همين دو موضوع است . چگونگى به دست آوردن اموال و چگونگى خرج كردن آن ها و طرز نگاهدارى آن و ميزان دلبستگى و علاقه به آن ، همگى ميدان هاى آزمايش بشر است بسيارند كسانى كه از نظر عبادات معمولى و تظاهر به دين و مذهب و حتى گاهى از نظر انجام مستحبات ، بسيار سخت گيرند و وفادارند ، امّا به هنگامى كه پاى يك مسأله مالى به ميان مى آيد ، همه چيز كنار مى رود و تمام قوانين الهى و مسائل انسانى و حق و عدالت ، به دست فراموشى سپرده مى شود . در مورد فرزندان ، كه ميوه هاى قلب انسان و شكوفه هاى حيات او هستند نيز غالبا چنين است بسيارى از كسانى را كه به ظاهر پاى بند به امور دينى و مسائل اخلاقى هستند مى بينيم كه به هنگامى كه پاى فرزندشان به ميان مى آيد گويى پرده اى بر افكارشان مى افتد و همه اين مسائل را فراموش مى كنند ، عشق به فرزند سبب مى شود كه حرام را حلال و حلال را حرام بشمرند و براى تأمين آينده خيالى او تن به هر كارى بدهند و هر حقى را زير پا بگذارند ، بايد خود را در اين دو ميدان بزرگ امتحان ، به خدابسپاريم و به هوش باشيم كه بسيار كسان، دراين دو ميدان لغزيدند و سقوط كردند و نفرين ابدى را براى خود فراهم ساختند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

روشنگرى مى كند كه:

وَاعْلَمُوآ اَنَّما اَمْوالُكُمْ وَاَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ

بدانيد كه ثروت ها و فرزندان شماوسيله آزمونى براى شما هستند؛ و «ابولُبابَه» بدان دليل كه دارايى و خاندانش نزد يهود بود، دستخوش خيانت شد و از احساسات و علايق مادى پيروى كرد و خود را گرفتار لغزش ساخت.

وَ اَنَّ اللّهَ عِنْدَهُآ اَجْرٌ عَظيمٌ.

و خداست كه نزد او پاداشى پرشكوه است و اين پاداش از آن كسانى است كه خدا را فرمان برند و در راه او جهاد نمايند و دستخوش انحراف و خيانت نگردند و روشن است كه پاداش خدا از ثروت و فرزند بهتر است.

آيه شريفه بيانگر اين نكته است كه خدا انسان را به وسيله ثروت و فرزندانش آزمايش مى كند تا به دين وسيله آنانى را كه به تقدير و اندازه گيرى حكيمانه خدا خشنودند و نيز آن كسانى كه ناخشنودند، به روشنى شناخته شوند.

روشن است كه خدا از انديشه و عملكرد و درون و برون انسان «آگاه است و فلسفه و حكمت اين آزمون اين است كه انسانها كارى انجام دهند كه به وسيله آن درخور پاداش يا كيفر گردند.

امير مؤمنان عليه السلام فرمود: لا يَقُولَنَّ أَحَدُكُمُ اللّهُمَّ اِنّى أَعُوذُبِكَ مِنَ الْفِتْنَةِ، لاِءَنَّهُ لَيْسَ اَحَدٌ اِلاّ وَ هُوَ مُشْتَمِلٌ عَلى فِتْنَةٍ... (1)

كسى به هنگام نيايش با خدا نگويد كه: بار خدايا! من، از فتنه و آزمون به تو پناه مى برم؛ چرا كه همه انسان ها گرفتار اين فتنه و آزمون هستند. بنا بر اين هر كسى به خدا پناه مى برد بايد از فتنه هاى گمراه كننده به خدا پناه برد، چرا كه خدا مى فرمايد:

بدانيدكه داراييها و فرزندان شما وسيله اى براى آزمون شمايند.


1) نهج البلاغه، قصار 93.

راز حيات و مرگ خانواده ها

ذلِكَ بِاَنَ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرا نِعْمَةً اَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ وَ اَنَّ اللّهَ سَميعٌ عَليمٌ

اين به خاطر آن است كه خداوند هيچ نعمتى را كه به گروهى داده تغيير نمى دهد جز آن كه آن ها خودشان را تغيير دهند و خداوند شنوا و دانا است.(53 / انفال)

شرح آيه از تفسير نمونه

به تعبير ديگر فيض رحمت خدا بيكران و عمومى و همگانى است ولى به تناسب شايستگى ها و لياقت ها به مردم مى رسد ، در ابتدا خدا نعمت هاى مادى و معنوى خويش را شامل حال اقوام مى كند ، چنان چه نعمت هاى الهى را وسيله اى براى تكامل خويش ساختند و از آن در مسير حق مدد گرفتند و شكر آن را كه همان استفاده صحيح است به جا آوردند ، نعمتش را پايدار بلكه افزون مى سازد ، اما هنگامى كه اين مواهب وسيله اى براى طغيان و سركشى و ظلم و بيدادگرى و تبعيض و ناسپاسى و غرور و آلودگى گردد ، در اين هنگام نعمت ها را مى گيرد و يا آن را تبديل به بلا و مصيبت مى كند ، بنابراين دگرگونى ها همواره از ناحيه ما است وگرنه مواهب الهى زوال ناپذيراست.

تاريخ ، اقوام و ملت هاى گوناگونى را به ما نشان مى دهد : گروهى را كه آخرين مراحل ترقى را به سرعت طى كردند و گروهى را كه به پايين ترين مرحله انحطاط رسيدند ، گروه سومى كه يك روز پراكنده و وامانده و شكست خورده بودند ، اما روز ديگر نيرومند و سربلند شدند ، گروه چهارمى كه به عكس از عالى ترين مرحله افتخار به قعر دره ذلّت و خوارى سقوط كردند. بسيارند كسانى كه از برابر صحنه هاى مختلف تاريخ به آسانى مى گذرند ، بدون اين كه كمترين انديشه اى در آن كنند و نيز بسيارند كسانى كه به جاى بررسى علل و عوامل اصلى و زيربنايى حيات و مرگ ملت ها ، گناه را به گردن عوامل كم اهميّت كه نقش اساسى را به عهده ندارند و يا عوامل موهوم و خرافى و خيالى مى اندازند. بسيارى تمام علت بدبختى خود را به بيگانگان و

سياست هاى مخرب آن ها نسبت مى دهند و عده اى همه اين حوادث را مولود گردش موافق و مخالف افلاك مى پندارند ، سرانجام عده اى دست به دامن قضا و قدر ، به مفهوم تحريف يافته اش و يا شانس و طالع و اقبال مى زنند و همه حوادث تلخ و شيرين را از اين طريق توجيه مى كنند. همه اين ها براى اين است كه از درك علل واقعى وحشت دارند. قرآن در آيات فوق انگشت روى نقطه اصلى « دردها » و « درمان ها » و عوامل پيروزى و شكست گذارده و مى گويد : براى يافتن عامل اصلى لازم نيست آسمان ها و زمين ها را جستجوكنيد و يا به دنبال عوامل موهوم و پندارى راه بيفتيد بلكه كافى است تنها در وجود ، در فكر و روحيه و اخلاق خود و در نظامات اجتماعى خودتان جستجو كنيد ، هر چه هست در اين جا است. ملت هايى كه فكر و انديشه خود را به كار انداختند ، دست اتحاد و برادرى به هم دادند ، سعى و تلاش و اراده و تصميم نيرومند داشتند و به هنگام لزوم ، جانبازى و فداكارى كردند و قربانى دادند ، به طور قطع پيروز شدند، امّا هنگامى كه ركود و سستى و تنبلى جاى سعى و كوشش را گرفت ، غفلت و بى خبرى به جاى آگاهى و ترديد و دو دلى به جاى تصميم ، محافظه كارى به جاى شهامت ، نفاق و تفرقه به جاى اتحاد ، تن پرورى و خودخواهى به جاى فداكارى و تظاهر و رياكارى به جاى اخلاص و ايمان نشست ، سقوط و نكبت آغاز شد. در حقيقت جمله « ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرا نِعْمَةً اَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ » برترين قانون حيات انسان ها را بيان مى كند و روشن مى سازد كه مكتب قرآن در زمينه حيات جامعه ها اصيل ترين و روشن ترين مكتب هاست ، حتّى به آن ها كه در عصر اتم و فضا انسان را فراموش كرده و گرداننده چرخ هاى تاريخ را ابزارهاى توليد و مسائل اقتصادى كه خود مولود انسان است مى پندارند اعلام مى كند كه شما هم سخت دراشتباهيد ، شما معلول را گرفته و علت اصلى را كه خود ايشان و دگرگونى انسان هاست فراموش كرده ايد، به شاخه چسبيده ايد، آن هم فقط يك شاخه و ريشه اصلى را از خاطر برده ايد. راه دور نرويم تاريخ اسلام و يا صحيح تر تاريخ زندگى مسلمين ، شاهد پيروزى هاى درخشانى در آغاز كار و شكست هاى تلخ و دردناكى

به دنبال آن است، در قرون نخستين، اسلام به سرعت در جهان پيش مى رفت و در همه جا نور علم و آزادى مى پاشيد ، بر سر اقوام سايه علم و دانش مى گسترد ، نيروآفرين و قدرت بخش و تكان دهنده و آباد كننده بود و تمدّنى خيره كننده به وجود آورد كه در تاريخ سابقه نداشت امّا چند قرن بيشتر نگذشت كه اين جوشش به خاموشى گراييد ،

تفرقه و پراكندگى ، انزوا و بى تقاوتى ، ضعف و ناتوانى و در نتيجه عقب ماندگى جاى آن همه ترقّى را گرفت ، تا آن جا كه مسلمانان جهان براى وسايل ابتدايى زندگى ناچار شدند دست به دامان ديگران بزنند ، فرزندان خود را براى فراگرفتن علم و دانش راهى ديار بيگانه كنند ، در حالى كه يك روز دانشگاه هاى مسلمانان برترين دانشگاه هاى جهان و مركز دانشجويان دوست و بيگانه بود ، ولى كار به جايى رسيد كه نه تنها صادركننده علم و صنعت و تكنولوژى نشدند بلكه موادّ ابتدايى غذايى را نيز از خارج از كشورهاى خود وارد كردند. سرزمين فلسطين آن ها ، كه يك روز كانون مجد و عظمت مسلمين بود و حتّى جنگجويان صليبى با ميليون ها كشته و مجروح در طىّ دويست سال نتوانستند آن را از دست سربازان اسلام بيرون آورند، در مدت شش روز به آسانى از دست دادند ، در حالى كه براى پس گرفتن يك وجب آن را از دشمن بايد ماه ها و سال ها چانه بزنند چانه اى كه معلوم نيست پايانش به كجا بيانجامد. آيا اين وعده الهى كه مى فرمايد : « وَ كانَ حَقّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنينَ : يارى مؤمنان برعهده ماست » ( 47 / روم ) تخلف پذيرفته؟ و يا اين كه مى گويد : « وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِه وَ لِلْمُؤْمِنينَ : عزت و سربلندى از آن خدا و پيامبر و مؤمنان است » ( 8 / منافقون ) منسوخ گشته؟ و يا اين كه مى گويد : « وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ اَنَّ الاَْرْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ : در كتب آسمانى پيشين نوشتيم كه زمين از آن بندگان صالح ماست » (105/انبياء) دگرگون شده است؟ آيا خداوند ، العياذ باللّه ، ازانجام وعده هاى خود عاجزاست؟ و يا وعده هاى خويش را به دست فراموشى سپرده و يا تغيير داده ؟ ... اگر چنين نيست پس چرا آن همه مجد و عظمت و قدرت و سربلندى و افتخار از ميان رفت؟ قرآن مجيد در آيه كوتاه فوق به همه اين سؤال ها و صدها سؤال مانند آن يك

پاسخ بيشتر نمى گويد و آن اين كه سرى به اعماق قلبتان بزنيد و نگاهى به زواياى اجتماعتان بيفكنيد ، ببينيد دگرگونى ها از ناحيه خود شما شروع شده است ، لطف و رحمت خدا براى همگان گسترده است ، شماييد كه شايستگى ها و لياقت ها را از ميان برديد و به چنين روز غم انگيزى افتاديد. اين آيه تنها از گذشته سخن نمى گويد كه بگوييم گذشته با همه تلخى و شيرينى هايش گذشته است و ديگر بازنمى گردد و سخن از آن بيهوده است. بلكه از امروز و آينده نيز سخن مى گويد ، كه اگر بار ديگر به سوى خدا آييد ، پايه هاى ايمان را محكم كنيد ، انديشه ها را بيدار سازيد ، تعهدها و مسؤوليت هايتان را به ياد آريد ، دست ها را به يكديگر بفشاريد ، به پاخيزيد و فرياد كشيد و بخروشيد و بجوشيد ، قربانى دهيد و جهاد كنيد و تلاش و كوشش را در همه زمينه ها بكار گيريد، بازهم آب رفته به جوى آيد ، روزهاى تيره و تاريك سپرى شود ، افقى درخشان و سرنوشتى روشن در برابر شما آشكار مى گردد و مجد و عظمت ديرين در سطحى عالى تر تجديد خواهد شد.

سلب نعمت نتيجه ارتكاب گناه است

اين بحث را باذكر دو روايت پايان مى دهيم. نخست اين كه از امام صادق نقل شده : « ما اَنْعَمَ اللّهُ عَلى عَبْدٍ بِنِعْمَةٍ فَسَلَبَها اِيّاهُ حَتّى يُذْنِبَ ذَنْبا يَسْتَحِقُّ بِذلِكَ السَّلْبِ : خداوند هيچ نعمتى كه به بنده اى بخشيده از او نمى گيرد مگر اين كه گناهى كند كه به خاطر آن مستحق سلب آن نعمت شود » .(1)

در حديث ديگرى از آن امام مى خوانيم : « خداوند پيامبرى را مأمور كرد كه اين سخن را به قوم خود بگويد كه هيچ جمعيّت و گروهى كه در پرتو اطاعت من در خوشى و آسايش بوده اند از آن چه موجب رضايت من است تغيير حالت نداده اندمگر اين كه من هم آن هارا از آن چه دوست مى دارند به آن چه ناخوش دارند تغييرحال داده ام و هر گروه و خانواده اى كه به خاطر معصيت گرفتار ناراحتى بوده اند ، سپس از آن چه


1) « نور الثقلين » ، جلد 2 ، صفحه 163 .

موجب عدم رضايت من است تغيير موضع داده اند من هم آن ها را به آن چه دوست دارند رسانده و تغيير موضع داده ام » .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

تَغْيير: دگرگونى.

در آيه مورد بحث در ترسيم يكى از سنت هاى الهى در روند تاريخ و پيشرفت و انحطاط جامعه ها و تمدن ها مى فرمايد:

ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِعْمَةً اَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِاَنْفُسِهِمْ

آنان بدين دليل گرفتار اين كيفر دردناك شدند كه خدا نعمت گرانى را كه به مردمى ارزانى دارد از آنان برنمى گيرد مگر اين كه انديشه و عقيده و اخلاق شايسته خويش را به بدانديشى و زشت كردارى و بيداد تغيير دهند و به جاى فرمانبردارى از خدا و زندگى بر اساس عدالت و آزادگى و پاكى، به گناه و نافرمانى خدا و بيدادگرى روى آورند. آرى، در اين صورت است كه خدا نعمت خويش را از آنان سلب مى كند؛ چرا كه اين يكى از سنت هاى تغييرناپذير اوست كه نعمتهاى خويش را به كيفر كفر و بيداد بندگان و كسانى كه در خور آنها نباشند از آنان مى گيرد.

به باور برخى، گاه نيز خدا نعمتى را نه به منظور كيفر بندگان كه به خاطر آزمونشان از آنان سلب مى كند كه اين بر اساس مصالح آنان و طبق سنّت ابتلاء و امتحان براى فرد و جامعه پيش مى آيد.

«سدى» دراين مورد آورده است كه نعمت گرانمايه اى كه خدا به مردم «مكّه» و قريش ارزانى داشته بود، وجودارجمند پيامبرگرامى بود، امّا آنان دعوت و رسالت او را دروغ انگاشتند و خدانيزاين نعمت گران را ازآنان گرفت و به مردم مدينه و انصارارزانى داشت.

وَ اَنَّ اللّهَ سَميعٌ عَليمٌ

و بى گمان خدا شنوا و داناست. آرى، او گفتار ديگران را مى شنوند و از راز دل هاى بندگان آگاه است.


1) « نور الثقلين » ، جلد 2 ، صفحه 163 .

ويژگى هاى نه گانه خانواده هاى برجسته

اَلتّاآئِبُونَ الْعابِدوُنَ الْحامِدوُنَ السّاآئِحُونَ الرّاكِعُونَ السّاجِدوُنَ الاْمِروُنَ بِالْمَعْروُفِ وَ النّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَالْحافِظُونَ لِحُدوُدِاللّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنينَ

( مؤمنان كسانى هستند كه ) توبه كنندگانند و عبادتكاران و سپاس گويان و سياحت كنندگان و ركوع كنندگان و سجده آوران و آمران به معروف و نهى كنندگان از منكر و حافظان حدود ( و مرزهاى ) الهى و بشارت بده ( به اين چنين ) مؤمنان.(112 / توبه)

شرح آيه از تفسير نمونه

«سائِح» در اصل از ماده « سَيْح » و « سِياحَت » به معنى جريان و استمرار گرفته شده است. همان گونه كه روش قرآن مجيد است كه در آيه اى سخن را به اجمال برگزار مى كند و در آيه بعد به شرح و توضيح آن مى پردازد ، در دومين آيه مورد بحث ، مؤمنان را كه فروشندگان جان و مال به خدا هستند ، با نُه صفت بارز معرفى مى كند .

1- « آن ها كه توبه كارانند » و دل و جان خود را به وسيله آب توبه از آلودگى گناه شستشو مى دهند ( اَلتّائِبُونَ ) .

2- « آن ها عبادت كارانند » و در پرتو راز و نياز با خدا و پرستش ذات پاك او خودسازى مى كنند ( الْعابِدوُنَ ) .

3- « آن ها در برابر نعمت هاى مادى و معنوى پروردگار سپاس مى گويند » ( الْحامِدوُنَ ) .

4- « آن ها از يك كانون عبادت و پرستش ، به كانون ديگرى رفت وآمد دارند » ( السّائِحُونَ ) .

به اين ترتيب برنامه هاى خودسازى آنان در پرتو عبادت ، در محيط محدودى خلاصه نمى شود و به افق خاصى تعلق ندارد ، بلكه همه جا كانون عبوديت پروردگار و خودسازى و تربيت براى آن ها است و هركجا درسى در اين زمينه باشد، طالب آن هستند. منظور از « سائِح » در آيه فوق با توجه به اوصافى كه قبل و بعداز آن

شمرده شده ، سير در ميان كانون هاى عبادت است. در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى خوانيم : «سِياحَةُ اُمَّتى فِى الْمَساجِدِ : سياحت امت من در مساجد است » .(1)

5- « آن هاكه دربرابر عظمت و بزرگى خدا ركوع مى كنند » ( الرّاكِعُونَ ) .

6- «آن هاكه سر بر آستانش مى سايند وسجده مى آورند» ( السّاجِدوُنَ ) .

7- « آن هاكه مردم را به نيكى ها دعوت مى كنند » ( الاْمِروُنَ بِالْمَعْروُفِ ) .

8- « آن ها كه تنها به وظيفه دعوت به نيكى قناعت نمى كنند، بلكه با هرگونه فساد و منكرى مى جنگند » ( وَ النّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ ) .

9- « و آن ها كه پس از اداى رسالت امر به معروف و نهى از منكر ، به آخرين و مهم ترين وظيفه اجتماعى خود يعنى حفظ حدودالهى و اجراى قوانين او و اقامه حق و عدالت، قيام مى كنند » ( وَ الْحافِظُونَ لِحُدوُدِ اللّهِ ). پس از ذكر اين صفات نه گانه ، خداوند بار ديگر چنين مؤمنان راستين و تربيت يافتگان مكتب ايمان و عمل را تشويق مى كند و به پيامبرش مى گويد : « اين مؤمنان را بشارت ده » ( وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنينَ ). و از آن جا كه متعلق بشارت ذكر نشده و يا به تعبير ديگر بشارت ، به طور مطلق آمده است ، مفهوم وسيعى را مى فهماند كه هر خير و سعادتى را دربرمى گيرد ، يعنى آن ها را به هر خير و هر سعادت و هرگونه افتخار بشارت ده. توجه به اين نكته نيز لازم است كه قسمتى از اين صفات نه گانه ( شش صفت اول ) مربوط به جنبه هاى خودسازى و تربيتى افراد است و قسمت ديگرى ( دو صفت هفتم و هشتم ) به وظايف حساس اجتماعى و پاكسازى محيط جامعه اشاره مى كند و آخرين صفت ، حكايت از مسؤوليت هاى همگانى درمورد تشكيل حكومت صالح و شركت فعالانه در مسائل مثبت سياسى دارد.


1) « الميزان » ، ذيل آيه مورد بحث .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«سائِح»: اين واژه از سياحت و به مفهوم گردش هماره در زمين است و به همين جهت به روزه دار نيز بدان دليل كه براى فرمانبردارى از خدا ترك خواسته هاى دل را استمرار مى بخشد «سائح» گفته مى شود.

بزرگان ما آورده اند كه اين ويژگيهاى نه گانه اى كه در آيه شريفه آمده از آنِ امامان معصوم و برگزيده خداست؛ چرا كه در ديگران به طور شايسته و بايسته كه موردنظر قرآن است، گرد نخواهد آمد.

در اين مورد آورده اند كه «زُهَرى» در راه مكّه چهارمين امام نور را ديدار كرد كه در انديشه طواف بود؛ به او نزديك شد و گفت: پسر پيامبر! جهاد و سختى هاى آن را وانهاده و به طواف كعبه برخاسته اى؟ مگر خدا در قرآنش ندا نمى دهد كه: اِنَ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ اَنْفُسَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ ...؟ (1)

حضرت فرمود: چرا ادامه آن را نمى خوانى كه اَلتّائِبُونَ...

آنگاه افزود: آرى هرگاه مردمانى با اين ويژگى ها يافتيم كه آماده جهادند، در آن شرايط است كه به همراه آنان به جهاد برخواهيم خاست؛ چراكه در آن صورت پاداش جهاد از حجّ بيشتر خواهد بود.


1) سوره توبه، آيه 111 .

انسان در قرآن كريم

وَ اِذا مَسَّ الاِْنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ اَوْ قاعِدا اَوْ قاآئِما فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُناآ اِلى ضُرٍّ مَسَّهُ كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ

و هنگامى كه به انسان زيان ( و ناراحتى ) برسد ، ما را ( در همه حال ) درحالى كه به پهلوخوابيده يا نشسته يا ايستاده است ، مى خواند ، اما هنگامى كه ناراحتى او را برطرف ساختيم، چنان مى رودكه گويى هرگز ما را براى حل مشكلى كه به او رسيده ، نخوانده ،اين گونه براى اسرافكاران اعمالشان زينت داده شده است. (12 / يونس)

شرح آيه از تفسير نمونه

خاصيت مشكلات و حوادث دردناك ، كنار رفتن حجاب ها از روى فطرت پاك آدمى است ، در كوره حوادث ، تمام قشرهاى سياهى كه روى اين فطرت را پوشانده است ، مى سوزد و از ميان مى رود و براى مدتى هرچند كوتاه درخشش اين نور توحيدى آشكار مى گردد. سپس مى گويد : اما اين افراد ، چنان كم ظرفيت و بى خرد هستند كه « به مجرد اين كه بلا و ناراحتى آن ها را برطرف مى سازيم ، آن چنان در غفلت فرومى روند ، كه گويا هرگز از ما تقاضايى نداشتند » و ما نيز به آن ها كمكى نكرديم ( فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنآ اِلى ضُرٍّ مَسَّهُ ). « آرى اين چنين اعمال مسرفان در نظرشان جلوه داده شده است » ( كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ ). در اين كه چه كسى اعمال اين گونه افراد را در نظرشان جلوه و زينت مى دهد، در ذيل آيه 122 سوره انعام ، جلد 5 « تفسير نمونه » بحث شده است و اجمال سخن اين است كه ؛ زينت دهنده ، خداوند است اما از اين طريق كه اين خاصيت را در اعمال زشت و آلوده آفريده كه هرقدر انسان به آن ها بيشتر آلوده شود، بيشتر خو مى گيرد و نه تنها قبح و زشتى آن ها تدريجاازميان مى رود، بلكه كم كم به صورت عملى شايسته درنظرشان مجسم مى گردد. و اما چرا در آيه فوق اين گونه افراد به عنوان « مُسْرِف » ( اسرافكار ) معرفى شده اند ، به خاطر اين است كه چه اسرافى از اين بالاتر كه انسان مهم ترين

سرمايه وجود خوديعنى عمر و سلامت و جوانى و نيروها را بيهوده در راه فساد و گناه و عصيان و يا در مسير به دست آوردن متاع بى ارزش و ناپايدار اين دنيا به هدر دهد و در برابر اين سرمايه، چيزى عايداو نشود. آيا اين كار اسراف نيست و چنين كسان، مُسرف محسوب نمى شوند .

درباره « انسان » تعبيرات مختلفى در قرآن مجيد آمده است ؛ در آيات زيادى از او به « بَشَر » تعبير شده و در آيات فراوانى به « انسان » و در آياتى نيز به عنوان « بنى آدم » و عجيب اين كه در بسيارى از آياتى كه از او به " انسان" تعبير شده ، صفات نكوهيده و مذمومى براى او ذكر گرديده است. مثلاً در آيات مورد بحث انسان به عنوان يك موجود فراموشكار و حق نشناس معرفى شده است .

در جاى ديگر به عنوان يك موجود ضعيف ( خُلِقَ الاِْنْسانُ ضَعيفا ) « 38 / نساء » .

در جاى ديگر به عنوان يك موجود ستمگر و كفران كننده ( اِنَّ الاِْنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ ) « 34 / ابراهيم » .

در جايى ديگر انسان را بخيل دانسته است ( وَ كانَ الاِْنْسانُ قَتُورا ) « 100 / اسراء » .

در مورد ديگر موجودى عجول مى شمرد ( وَ كانَ الاِْنْسانُ عَجُولاً ) « 11 / اسراء » .

در جاى ديگر كفور و كفران كننده مى داند ( وَ كانَ الاِْنْسانُ كَفُورا ) « 67 / اسراء » .

در موردديگرموجودى پرخاشگر دانسته (كانَ الاِْنْسانُ اكْثَرَ شَىْ ءٍ جَدَلاً) «54 / كهف ».

در جاى ديگر نيز كفور مبين و كفران كننده آشكار آورده ( اِنَّ الاِْنْسانَ لَكَفُورٌ مُبينٌ ) « 19 / زخرف » .

در مورد ديگر موجودى كم ظرفيت و دمدمى مزاج كه هنگام نعمت ، بخيل و به هنگام بلا ، پرجزع است ( اِنَّ الاِْنْسانَ خُلِقَ هَلُوعا اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوُعا وَ اِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعا ) « 19 ، 20 ، 21 / معارج ». در جاى ديگر مغرور و حتى در برابر خدا دانسته ( يا اَيُّهَا الاِْنْسانُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَريمِ) « 6 / انفطار ». و در مورد ديگر او را موجودى كه هنگام نعمت طغيان مى كند، دانسته ( اِنَّ الاِْنْسانَ لَيَطْغى اَنْ رَآهُ اسْتَغْنى ) «6و7/علق». به اين ترتيب مى بينيم « انسان » در قرآن مجيد به عنوان موجودى كه داراى جنبه هاى منفى

فراوان و نقطه هاى ضعف متعددى است ، معرفى شده است. آيا اين همان انسانى است كه خدا او را در « اَحْسَنِ تَقْويم » و « بهترين ساختمان » آفريده است ؟ ( لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فى اَحْسَنِ تَقْويمٍ ) «4 / تين». و آيا اين همان انسانى است كه خدا معلّم او بوده و آن چه را نمى دانسته ، به وى آموخته است ؟ (خَلَقَ الاِْنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ) «3و4/الرحمن». و بالاخره آيا اين همان انسانى است كه خدا او را در مسير پروردگار به سعى و تلاش واداشته ( يا اَيُّهَا الاِْنْسانُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدْحا ) « 6 / انشقاق ». بايد ديد اين ها چه انسانى هستند كه با آن همه كرامت و محبت الهى اين همه نقاط ضعف و نارسايى از خود نشان مى دهند؟ ظاهر اين است كه اين بحث ها همه مربوط به انسان هايى است كه تحت تربيت رهبران الهى قرار نگرفته اند، بلكه به صورت گياهى خودرو پرورش يافته اند ، نه معلمى و نه راهنمايى و نه بيداركننده اى داشته اند ، شهواتشان آزاد و در ميان هوس ها غوطه ور هستند. بديهى است چنين انسانى نه تنها از امكانات فراوان و سرمايه هاى عظيم وجود خويش بهره نمى گيرد ، بلكه با به كار بردن آن ها در مسيرهاى انحرافى و غلط به صورت موجودى خطرناك و سرانجام ناتوان و بينوا درمى آيد. وگرنه انسانى كه با استفاده از وجود رهبران الهى و به كارگرفتن انديشه و فكر و قرار گرفتن در مسير حركت تكاملى و حق و عدالت به مرحله « آدميت » گام مى نهد و شايسته نام « بنى آدم » مى شود ، به جايى مى رسد كه به جز خدا نمى بيند ، آن چنان كه قرآن مى گويد: « وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنىآآدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً : ما آدميزادگان را گرامى داشتيم و صفحه خشكى و دريا را جولانگاه آن ها قرار داديم و از روزى هاى پاكيزه به او بخشيديم و بر بسيارى از مخلوقات خود فضيلت و برتريش داديم » ( 70 / اسراء ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

نور فطرت در اعماق دلها

و هنگامى كه به انسان زيان و رنجى از زيانها و رنجهاى دنيا برسد، در همان حال كه بر پهلو خفته و يا نشسته و يا ايستاده است، ما را مى خواند؛ امّا اين ياد خدا و روى آوردن به بارگاه او، نه به انگيزه خداجويى و خدا خواهى و تو حيد گرايى و پاداش آخرت است، بلكه تنها به منظور بر طرف شدن آن رنج و زيان و نجات خويش است كه خدا را مى خواند.

فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَاَنْ لَّمْ يَدْعُنا اِلى ضُرٍّ مَسَّهُ

و آنگاه كه ما آن زيان و سختى را از او برداريم و برطرف سازيم و سلامتى او را به وى بازگردانيم، از سپاسگزارى ماروى برتافته و به همان شيوه گذشته باز مى گردد، چنانكه گويى هرگز ما را براى نجات خويش از ورطه گرفتارى و بلا نخوانده و از ما در خواست نجات خود را ننموده و ما را نمى شناسد.

كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ.

به باور برخى منظور اين است كه: همان گونه كه شيطان و انسانهاى شيطان صفت، روى برتافتن از نيايش با خدا به هنگامه خوشى و آسايش را براى گناهكاران آراسته اند، همين گونه براى اسرافكاران نيز كردار زشت و بيدادشان جلوه داده شده است.

تقسيم ارزاق و تلاش براى زندگى و خانواده

وَ ما مِنْ داآبَّةٍ فِى الاَْرْضِ اِلاّ عَلَى اللّهِ رِزْقُها وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَهاكُلٌّ فِى كِتابٍ مُبينٍ

هيچ جنبنده اى در زمين نيست مگر اين كه روزى او بر خدا است، او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى داند ، همه اين ها در كتاب آشكارى ( لوح محفوظ ) ثبت است. (6 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

گرچه « دابَّةٍ » از ماده « دَبيب » به معنى آهسته راه رفتن و قدم هاى كوتاه برداشتن است ، ولى از نظر مفهوم لغوى هرگونه جنبنده اى را شامل مى شود اما گاهى به خصوص اسب و يا هر حيوان سوارى اطلاق مى گردد و روشن است كه در آيه مورد بحث تمام موجودات زنده و همه جنبندگان را شامل مى شود . « رِزْق » به معنى عطاء و بخشش مستمر است و از آن جا كه روزى الهى عطاى مستمر او به موجودات است به آن رزق گفته مى شود . اين نكته نيز لازم به تذكر است كه مفهوم آن تنها در نيازهاى مادى خلاصه نمى شود بلكه هرگونه عطاى مادّى و معنوى را شامل مى گردد ، لذا مى گوييم : « اَللّهُمَّ ارْزُقْنى عِلْما تامّا : خداوندا علم كامل به من روزى كن » و يا مى گوييم « اَللّهُمَّ ارْزُقْنِى الشَّهادَةَ فى سَبيلِكَ : خداوندا شهادت در راهت را نصيب من بگردان » . البته در آيه مورد بحث ممكن است نظر بيشتر روى ارزاق مادى بوده باشد، هرچند اراده مفهوم عامّ نيز چندان بعيد نيست . « مُسْتَوْدَعَ » و « وَديعَة » از يك مادّه است و در اصل به معنى رهاكردن چيزى است . و از آن جاكه امورناپايدار رها مى شوند و به حالت اول بازمى گردند، به هر امر ناپايدار، « مُسْتَوْدَع » گفته مى شود، وَديعَة را نيز به خاطر اين كه سرانجام بايد محل خود را رها كند و به صاحب اصلى بازگردد وديعه گفته اند . در حقيقت آيه فوق مى گويد : تصور نشود كه خداوند تنها به جنبندگانى كه در جايگاه اصلى قرار دارند روزى مى بخشد و به اصطلاح سهميه آن هارا در خانه هايشان مى آورند ، بلكه هركجا باشند و در هر وضع و شرايطى قرارمى گيرند و هم از تمام نقاطى كه به آن نقل و مكان مى كنند ، باخبر است . از حيوانات غول پيكر

دريايى گرفته تا جنبندگان بسيار كوچكى كه به زحمت به چشم ديده مى شوند هريك مناسب حالشان آن چه را لازم دارند مقرر كرده است . اين روزى به اندازه اى حساب شده و مناسب حال موجودات است كه از نظر « كميّت » و « كيفيّت » كاملاً منطبق بر خواسته ها و نيازهاى آن ها است ، حتى غذاى كودكى كه در رحم مادر است ، هرماه بلكه هر روز ، با ماه و روز ديگر تفاوت دارد ، هرچند ظاهرا يك نوع خون بيشتر نيست و نيز كودك در دوران شيرخوارگى با اين كه ظاهرا ماه هاى پى در پى غذاى واحدى دارد ، اما تركيب اين شير هر روز با روز ديگر متفاوت است . « كِتابٍ مُبينٍ » به معنى نوشته آشكار است و اشاره به مرحله اى از علم وسيع پروردگار مى باشد كه گاهى از آن تعبير به « لوح محفوظ » مى شود . ممكن است اين تعبير اشاره به اين باشد كه هيچ كس نبايد براى به دست آوردن روزى خود كمترين نگرانى به خويش راه دهد و تصوركند ممكن است درگرفتن سهم خويش، به اصطلاح ، از قلم بيفتد ، چرا كه نام همگى در كتاب آشكارى ثبت است ، كتابى كه همه را احصاء كرده و آشكارا بيان مى كند . آيا اگر در يك مؤسسه نام تمام كارمندان و كاركنان به روشنى ثبت شده باشد احتمال از قلم افتادن كسى مى رود ؟

درمورد«رِزْق»بحث هاى مهمى است كه قسمتى از آن را در اين جا ازنظرمى گذرانيم:

1- « رزق » به معنى بخشش مستمر و متداوم است اعم ازاين كه مادّى باشد يا معنوى ، بنابراين هرگونه بهره اى را كه خداوند نصيب بندگان مى كند از مواد غذايى و مسكن و پوشاك و يا علم و عقل و فهم و ايمان و اخلاص به همه اين ها رزق گفته مى شود و آن ها كه مفهوم اين كلمه را محدود به جنبه هاى مادّى مى كنند ، توجه به موارد استعمال آن دقيقا ندارند ، قرآن درباره شهيدان راه حق مى گويد « بَلْ اَحْياءُ عِنْدَ رَبِّهُمْ يُرْزَقُونَ : آن ها زنده اند و نزد پروردگارشان روزى مى برند » ( 169 / آل عمران ) روشن است كه روزى شهيدان ، آن هم در جهان برزخ ، نعمت هاى مادّى نيست ، بلكه همان مواهب معنوى است كه حتى تصورش براى ما در اين زندگى مشكل است .

2- مسأله تأمين نيازمندى هاى موجودات زنده و به تعبير ديگر رزق و روزى

آن ها جالب ترين مسايلى است كه باگذشت زمان و پيشرفت علم ، پرده از روى اسرار آن برداشته مى شود و صحنه هاى شگفت انگيز تازه اى از آن به وسيله علم فاش مى گردد. طرز روزى رساندن خداوند به موجودات مختلف ، راستى حيرت انگيز است ، از جنينى كه در شكم مادر قرارگرفته و هيچ كس به هيچ وجه در آن ظلمتكده اسرارآميز به او دسترسى ندارد ، تا حشرات گوناگونى كه در اعماق تاريك زمين و لانه هاى پرپيچ و خم و در لابلاى درختان و بر فراز كوه ها و در قعر دره هازندگى دارند از ديدگاه علم او هرگز مخفى و پنهان نيستند و همان گونه كه قرآن مى گويد خداوند ، هم جايگاه و « آدرس اصلى » آن ها را مى داند و هم محل سيار آنان را و هر جا باشند روزى آنان را به آنان حواله مى كند. جالب اين كه در آيه فوق به هنگام بحث از روزى خواران تعبير به « دابَّة و جنبنده » شده است و اين اشاره لطيفى به مسأله رابطه « انرژى » و « حركت » است ، مى دانيم هرجا حركتى وجود دارد نيازمند به ماده انرژى زا است يعنى ماده اى كه منشأ حركت گردد ، قرآن نيز در آيات مورد بحث مى گويد خدا به تمام موجودات متحرك روزى مى بخشد. و اگر حركت را به معنى وسيعش تفسير كنيم گياهان را هم دربرمى گيرد ، زيرا آن ها نيز يك حركت بسيار دقيق و ظريف در مسير « نموّ » دارند ، به همين دليل در فلسفه ما يكى از اقسام حركت را مسأله « نموّ » شمرده اند .

3- آيا « روزى » هركس از آغاز تا پايان عمر تعيين شده و خواه ناخواه به او مى رسد ؟ يا اين كه بايد به دنبال آن رفت و به گفته شاعر « شرطِ عقل است جستن از درها ». بعضى از افراد سست و بى حال به اتكاء تعبيراتى همانند آيه فوق ، يا رواياتى كه روزى را مقدر و معين معرفى مى كند فكر ، مى كنند لزومى ندارد كه انسان براى تهيه معاش زياد تلاش كند ، چرا كه روزى مقدر است و به هر حال به انسان مى رسد و هيچ دهان بازى بدون روزى نمى ماند . اين چنين افراد نادان كه شناختشان درباره دين و مذهب فوق العاده سست و ضعيف است بهانه به دست دشمنان مى دهند كه مذهب عاملى است براى تخدير و ركود اقتصادى و خاموش كردن فعاليّت هاى مثبت زندگى و

تن در دادن به انواع محروميّت ها ، به عذر اين كه اگر فلان موهبت نصيب من نشده حتما روزى من نبوده ، اگر روزى من بود بدون چون و چرا به من مى رسيد و اين فرصت خوبى به دست استثمارگران مى دهد كه هرچه بيشتر خلق هاى محروم را بدوشند و آن ها را از ابتدايى ترين وسايل زندگى محروم سازند . درحالى كه مختصر آشنايى به قرآن و احاديث اسلامى براى پى بردن به اين حقيقت كافى است كه اسلام پايه هرگونه بهره گيرى مادى و معنوى انسان را سعى و كوشش و تلاش مى شمرد تا آن جا كه در جمله شعارگونه قرآنى « لَيْسَ لِلاِْنْسانَ اِلاّ ما سَعى » بهره انسان را منحصرا در كوشش و كارش قرارمى دهد . پيشوايان اسلامى براى اين كه سرمشقى به ديگران بدهند در بسيارى از مواقع كار مى كردند كارهايى سخت و توان فرسا. پيامبران پيشين نيز از قانون مستثنى نبودند ، از چوپانى گرفته ، تا خياطى ، و زره بافى وكشاورزى ، اگر مفهوم تضمين روزى از طرف خدا، نشستن درخانه و انتظار رسيدن روزى باشد ، نبايد پيامبران و امامان كه از همه آشناتر به مفاهيم دينى هستند اين همه براى روزى تلاش كنند . بنابراين ما هم مى گوييم روزى هركس مقدر و ثابت است ، ولى درعين حال مشروط به تلاش و كوشش مى باشد و هرگاه اين شرط حاصل نشود مشروط نيز از ميان خواهد رفت. اين درست به آن مى ماند كه مى گوييم « هر كس اجلى دارد و مقدار معينى از عمر » مسلما مفهوم اين سخن آن نيست كه اگر انسان حتى دست به انتحار و خودكشى و يا تغذيه از مواد زيان بخش بزند تا اجل معينى زنده مى ماند ، مفهومش اين است كه اين بدن استعداد بقاء تا يك مدت قابل ملاحظه دارد اما مشروط بر اين كه اصول بهداشت را رعايت كند و از موارد خطر بپرهيزد و آن چه سبب مرگ زودرس مى شود از خود دور كند . نكته مهم اين است كه آيات و روايات مربوط به معين بودن روزى در واقع ترمزى است روى افكار مردم حريص و دنياپرست كه براى تأمين زندگى به هر در مى زنند و هر ظلم و جنايتى رامرتكب مى شوند ، به گمان اين كه اگر چنين نكنند زندگيشان تأمين نمى شود . آيات قرآن و احاديث اسلامى به اين گونه افراد هشدار مى دهد كه بيهوده دست و پا نكنند واز طريق نامعقول و نامشروع براى

تهيّه روزى تلاش ننمايند ، همين اندازه كه آن ها در طريق مشروع گام بگذارند و تلاش و كوشش كنند مطمئن باشند خداوند از اين راه همه نيازمندى هاى آن ها را تأمين مى كند . البتّه نمى توان انكار كرد كه بعضى از روزى هاست چه انسان به دنبال آن برود يا نرود ، به سراغ او مى آيند . آيا مى توان انكار كرد كه نور آفتاب بدون تلاش ما به خانه ما مى تابد و يا باران و هوا بدون كوشش و فعاليّت به سراغ ما مى شتابد ؟ آيا مى توان انكار كرد كه عقل و هوش و استعداد كه از روز نخست در وجود ما ذخيره شده به تلاش ما نبوده است ؟ ولى اين گونه مواهب به اصطلاح بادآورنده و يا به تعبير صحيح تر مواهبى كه بدون تلاش به لطف خدا ، به ما رسيده اگر با تلاش و كوشش خودازآن به طور صحيحى نگهدارى نكنيم آن ها نيز از دست ما خواهد رفت و يا بى اثر مى ماند . حديث معروفى كه از على نقل شده كه فرمود : « وَ اعْلَمْ يا بُنَىَّ ! اِنَّ الرِّزْقَ رِزْقانِ رِزْقٌ تَطْلُبُهُ وَ رِزْقٌ يَطْلُبُكَ : بدان فرزندم ، روزى دوگونه است ، يك نوع آن همان روزى هايى است كه تو بايد به جستجويش برخيزى ، و گونه ديگرش روزى هايى است كه آن در جستجوى تو است و به سراغ تو مى آيد » (1)نيز اشاره به همين حقيقت است. اين را نيز نمى توان انكار كرد كه در پاره اى از موارد انسان به دنبال چيزى نمى رود ، ولى بر اثر يك سلسله تصادف ها ، موهبتى نصيب او مى شود ، اين حوادث گرچه در نظر ما تصادف است اما در واقع و از نظر سازمان آفرينش حسابى در آن مى باشد ، بدون شك حساب اين گونه روزى ها از روزى هايى كه در پرتو تلاش و كوشش به دست مى آيد جدا است و حديث بالا ممكن است اشاره به اين ها نيز باشد . ولى به هرحال نكته اساسى اين است كه تمام تعليمات اسلامى به ما مى گويد براى تأمين زندگى بهتر چه مادى و چه معنوى ، بايد تلاش بيشتر كرد و فرار از كار به گمان مقسوم بودن روزى غلط است .

4- در آيه موردبحث تنها اشاره به مسأله « رزق و روزى » شده ، در حالى كه در


1) « نهج البلاغه » ، وصيّت امام على به فرزندش امام حسن.

چند آيه بعد ، آن جا كه سخن از بندگان توبه كار و با ايمان مى گويد ، اشاره به « مَتاع حَسَن » ( بهره بردارى و تمتع شايسته ) شده است . مقابله اين دو با يكديگر اين مطلب را به ما مى فهماند كه براى همه جنبندگان ، انسان ها ، حشرات ، درندگان ، نيكان و بدان ، همگى بهره اى از روزى است ، ولى « متاع حسن » و « مواهب شايسته و ارزنده » تنها مخصوص انسان هاى با ايمانى است كه خود را با آب توبه از هرگونه گناه و آلودگى شستشو داده اند و نعمت هاى خدا را در مسير اطاعت فرمانش به كار مى گيرند نه در طريق هوا و هوس هاى سركش .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

خداى روزى رسان و آگاه

آفريدگار هستى همه جنبندگان روى زمين از انسان گرفته تا جن، پرنده، چرنده، جانوران، حيوانات اهلى و وحشى و ديگر موجودات زنده را از روى مصلحت و حكمت روزى مى رساند!

وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها

در تفسير اين فراز، سه نظر رسيده است:

به باور «ابن عبّاس» و «ربيع»، واژه «مُسْتَقَرّ» به مفهوم جايگاهى است كه جنبندگان بدان پناه مى برند و «مُسْتَوْدَع» آرامگاهى است كه پس از مرگ در آن قرار گرفته و از آن خارج مى گردند. با اين بيان مفهوم آيه شريفه اين است كه: و خدا قرار گاه آنان و آرامگاهشان را كه در آن مدفون مى گردند مى شناسد.

وظيفه پدرى در سخت ترين شرايط نيز جارى است

وَ قالَ ارْكَبُوا فيها بِسْمِ اللّهِ مَجْريها وَ مُرْسها اِنَّ رَبّى لَغَفُورٌ رَحيمٌ

او گفت: به نام خدا بر آن سوار شويد و به هنگام حركت و توقف آن ياد او كنيد، كه پروردگارم آمرزنده و مهربان است. (41 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

« مَجْرا » و « مُرْسا » هر دو اسم زمان است به معنى « موقع حركت » و « موقع توقف ». نوح به سرعت بستگان و ياران با ايمان خود را جمع كرد و چون لحظه طوفان و فرارسيدن مجازات هاى كوبنده الهى نزديك مى شد « به آن ها دستور داد كه به نام خدا بر كشتى سوار شويد ، به هنگام حركت و توقف كشتى نام خدا را بر زبان جارى سازيد و به ياد او باشيد ». چرا مى گويد : در همه حال به ياد او باشيد و از ياد او و نام او مدد بگيريد زيرا به مقتضاى رحمتش اين وسيله نجات را در اختيار شما بندگان با ايمان قرار داده و به مقتضاى آمرزشش از لغزش هاى شما مى گذرد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اِرْساء»: نگهداشتن كشتى به وسيله چيزى كه آن را متوقف مى سازد.

در اينجا جمله اى در تقدير مى باشد و منظور اين است كه: وقتى آب فوران نمود و نوح عذاب خدا و تحقق وعده او را نگريست و كفر گرايان و سركشان را در آستانه نابودى ديد، به خاندان و همراهانش گفت: اينك سوار شويد.

بِسْمِ اللّهِ مَجْراها وَ مُرْساها

و به نام خدا پناه بريد و بركت بجوييد كه روان شدن اين كشتى و لنگر انداختن آن به نام خداست.

پاره اى برآنند كه منظور آيه شريفه اين است كه: به هنگام روان شدن كشتى و لنگرافكندن آن بگوييد: بِسْمِ اللّه ِ ...

و «ضَحّاك» مى گويد: منظور اين است كه هرگاه مى خواستند كشتى حركت كند، «بِسْمِ اللّه ِمَجْريها» مى گفتند و زمانى كه مى خواستند بايستد، مى گفتند: «بِسْمِ اللّه ِ مُرْسيها» و كشتى متوقف مى شد.

وَ هِىَ تَجْرِى بِهِمْ فى مَوْجٍ كَالْجِبالِ وَ نادى نُوحٌ نُ ابْنَهُ وَ كانَ فى مَعْزِلٍ يبُنَىَّ ارْكَبْ مَّعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكفِرينَ

و او آن ها را از لابلاى امواجى همچون كوه ها حركت مى داد، ( در اين هنگام ) نوح فرزندش را كه در گوشه اى قرار داشت فرياد زد ، پسرم! همراه ما سوار شو و با كافران مباش. (42 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

سرانجام لحظه نهايى فرارسيد و فرمان مجازات اين قوم سركش صادر شد ، ابرهاى تيره و تار همچون پاره هاى شب ظلمانى سراسر آسمان را فراگرفت و آن چنان روى هم متراكم گرديد كه نظيرش هيچ گاه ديده نشده بود ، صداى غرش رعد و پرتو خيره كننده برق پى درپى در فضاى آسمان پخش مى شد و خبر از حادثه بسيار عظيم و وحشتناكى مى داد. باران شروع شد ، سريع و سريع تر شد ، قطره هاى درشت و درشت تر شد و همان گونه كه قرآن در آيه 11 سوره قمر مى گويد گويى تمام درهاى آسمان گشوده شده و اقيانوسى از آب از لابلاى ابرها فرومى ريزد. از سوى ديگر سطح آب زيرزمينى آن قدر بالا آمد كه از هرگوشه اى چشمه خروشانى جوشيدن گرفت. و به اين ترتيب آب هاى زمين و آسمان به هم پيوستند و دست به دست هم دادند و بر سطح زمين ها ، كوه ها ، دشت ها ، دره ها جارى شدند و به زودى سطح زمين به صورت اقيانوسى درآمد . وزش بادها امواج كوه پيكرى روى اين اقيانوس ترسيم مى كرد و اين امواج از سر و دوش هم بالا مى رفتند و روى يكديگر مى غلطيدند. « و كشتى نوح با سرنشينانش سينه امواج كوه پيكر را مى شكافت و هم چنان پيش مى رفت نوح فرزندش را كه در كنارى جدا از پدر قرارگرفته بود مخاطب ساخت و فرياد زد فرزندم ! با ما سوار شو و با كافران مباش » كه فنا و نابودى دامنت را خواهد گرفت. نوح اين پيامبر بزرگ نه تنها به عنوان يك پدر ، بلكه به عنوان يك مربى خستگى ناپذير و پراميد ، حتى در آخرين لحظه دست از وظيفه خود برنداشت به اين اميد كه سخنش در قلب سخت فرزند اثر كند. اما متأسّفانه تأثيرهمنشين بد بيش از آن بود كه گفتار اين پدر دلسوز تأثير مطلوب خود را ببخشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه شريفه امواج آبها به كوهها تشبيه شده اند و اين نشانگر آن است كه موجهاى بسيارى بوده است كه از سر و دوش هم بالا مى رفتند و بر روى يكديگر مى غلطيدند.

«حَسَن» مى گويد: آب به اندازه اى بالا آمد كه حدود سى متر از قلّه سر به آسمان كشيده كوهها بالاتر رفت. و پاره اى نيز ارتفاع آب را پانزده متر بالاتر از قلّه كُوهها، گفته اند.

پاره اى آورده اند كه: كشتى نوح روز يازدهم رجب حركت كرد و به مدت شش ماه بر روى امواج آب روان بود و همه زمين را گردش كرد و در هيچ كجا توقف نكرد تا به مكّه رسيد؛ در آنجا هفت بار برگرد خانه خدا طواف نمود؛ چرا كه آن خانه پرشكوه به خواست خدا بالاتر از زمين و آب قرار گرفته بود؛ آنگاه كشتى پس از طواف همچنان بر امواج آبها پيش رفت تا در سرزمين «موصِل» و به كوه «جُودِى» رسيد و در روز دهم محرم در آنجا لنگر انداخت.

در ادامه آيه شريفه مى فرمايد:

وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كانَ فى مَعْزِلٍ

و نوح فرزندش را كه در كنارى بود ندا در داد كه هان...

به باور پاره اى منظور اين است كه نوح پسرش را كه در نقطه اى دور از آنجايى كه نوح و ايمان آوردگان ايستاده بود ديد.

امّا پاره اى بر آنند كه منظور فاصله عقيدتى و دينى است و نه مكانى. با اين بيان تفسير آيه اين است كه نوح فرزندش را كه از دين و عقيده پدر جدا بود، امّا پدر او را همراه و همدين خود مى پنداشت، ندا داد.

يا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لا تَكُنْ مَعَ الْكافِرينَ.

اى پسرك من! به همراه ما بركشتى درآى و با كفر گرايان مباش.

نوح در نظر داشت بدين وسيله او را سوار بركشتى نموده و از نابودى نجات دهد.

«حَسَن» در اين مورد آورده است كه: او با پدرش نوح نفاقگرايانه رفتار مى كرد؛ از اين رو پدر او را از ايمان آوردگان مى پنداشت و نمى دانست كه در دل كفر گراست.

قالَ سَئَاوىآ اِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنى مِنَ الْماآءِ قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ اَمْرِاللّهِ اِلاّمَنْ رَّحِمَ وَ حالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقينَ

گفت : به كوهى پناه مى برم تا مرا از آب حفظ كند ، گفت: امروز هيچ حافظى در برابر فرمان خدا نيست ، مگر آن كس را كه او رحم كند ، در اين هنگام موجى در ميان آن دو حايل شد و او در زمره غرق شدگان قرار گرفت.(43 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

لذا اين فرزند لجوج و كوتاه فكر به گمان اين كه با خشم خدا مى توان به مبارزه برخاست ، « فرياد زد پدر براى من جوش نزن ، به زودى به كوهى پناه مى برم كه دست اين سيلاب به دامنش هرگز نخواهد رسيد و مرا در دامان خود پناه خواهد داد ». نوح باز مأيوس نشد ، بار ديگر به اندرز و نصيحت پرداخت شايد فرزندكوتاه فكر از مركب غرور و خيره سرى فرود آيد و راه حق پيش گيرد ، به او « گفت : فرزندم امروز هيچ قدرتى در برابر فرمان خدا پناه نخواهد داد ... ». كوه كه سهل است ، كره زمين كه سهل است، خورشيد و تمام منظومه شمسى با آن عظمت خيره كننده اش در برابر قدرت لايزال او ذره بى مقدارى بيش نيست. مگر بالاترين كوه ها در برابر كره زمين همچون برآمدگى هاى بسيار كوچكى كه روى سطح يك نارنج قراردارد نيست؟ همان زمينى كه يك ميليون و دويست هزار مرتبه بايد بزرگ شود تا به اندازه كره خورشيد گردد، همان خورشيدى كه يك ستاره متوسط معمولى آسمان از ميان ميليون ها ميليون ستاره در پهنه عالم خلقت است. پس چه خيال خامى و چه فكر كوتاهى كه از « كوه » كارى ساخته باشد؟ در همين هنگام موجى برخاست و جلو آمد و جلوتر و فرزند نوح را همچون پركاهى از جا كند و در لابلاى خود درهم كوبيد .

پنج درس تربيتى در طوفان نوح

همان گونه كه مى دانيم هدف اصلى قرآن از بيان سرگذشت پيشينيان بيان درس هاى عبرت و نكات آموزنده و تربيتى است و در همين قسمت كه تاكنون از داستان نوح خوانده ايم نكته هاى بسيارمهمى نهفته است كه به قسمتى از آن ذيلاً اشاره مى شود :

1- پاكسازى روى زمين درست است كه خداوند ، « رحيم » و مهربان است ولى نبايد فراموش كرد كه او در عين حال ، « حكيم » نيز مى باشد ، به مقتضاى حكمتش هرگاه قوم و ملتى فاسد شوند و دعوت ناصحان و مربيان الهى در آن ها اثر نكند ، حق حيات براى آن ها نيست سرانجام از طريق انقلاب هاى اجتماعى و يا انقلاب هاى طبيعى ، سازمان زندگى آن ها درهم كوبيده و نابود مى شود. اين نه منحصر به قوم نوح بوده است و نه به زمان و وقت معيّنى ، يك سنّت الهى است در همه اعصار و قرون و همه اقوام و ملّت ها و حتى در عصر و زمان ما و چه بسا جنگ هاى جهانى اول ودوم اشكالى از اين پاكسازى باشد.

2- مجازات با طوفان چرا ؟ درست است كه يك قوم و ملت فاسد بايد نابود شوند و وسيله نابودى آن ها هرچه باشد تفاوت نمى كند ، ولى دقت در آيات قرآن نشان مى دهد كه بالاخره تناسبى ميان نحوه مجازات ها و گناهان اقوام بوده و هست. فرعون تكيه گاه قدرتش را رود « عظيم نيل » و آب هاى پربركت آن قرارداده بود و جالب اين كه نابودى او هم به وسيله همان شد. نمرود متّكى به لشكر عظيمش بود و چنان كه مى دانيم لشكر كوچكى از حشرات او و يارانش را شكست داد. قوم نوح جمعيّت كشاورز و دامدار بودند و چنين جمعيّتى همه چيز را از دانه هاى حيات بخش باران مى داند ، اما سرانجام همين باران آن ها را از بين برد. و از اين جا به خوبى روشن مى شود كه چقدر برنامه هاى الهى حساب شده است و اگر مى بينيم انسان هاى طغيانگر عصر ما در جنگ هاى جهانى اول و دوم به وسيله مدرن ترين سلاح هايشان درهم كوبيده شدند، نبايد مايه تعجّب ما باشد چراكه همين صنايع پيشرفته بود كه تكيه گاه آن ها در استعمار و استثمار خلق هاى مستضعف جهان محسوب مى شد.

3- نام خدا در هر حال و درهمه جا در آيات بالا خوانديم نوح به يارانش دستور مى دهد كه نام خدا را به هنگام حركت و توقف كشتى فراموش نكنند ، همه چيز به نام او و به ياد او و بااستمداد از ذات پاك او بايد باشد ، هر حركتى ، هر توقفى ،

درحال آرامش و درحال طوفان، همه بايد با نام او آغازشود چراكه هركار بى نام او شروع شود «ابتر و بريده دم» خواهد بود. همان گونه كه درحديث معروفى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است « كُلُّ اَمْرٍ ذى بالٍ لَمْ يُذْكَرْ فيهِ بِسْمِ اللّهِ فَهُوَ اَبْتَرُ : هر كار مهمى كه نام خدا در آن برده نشود نافرجام خواهد بود » .(1)ذكر نام خدا نه به عنوان تشريفات ، بلكه به عنوان انگيزه و هدف يعنى هركار كه انگيزه خدايى ندارد و هدفش خدا نيست ابتر است ، چرا كه انگيزه هاى مادّى پايان مى پذيرد ولى انگيزه هاى الهى تمام نشدنى است ، هدف هاى مادّى به اوج خود كه رسيد خاموش مى شود ، اما هدف هاى الهى همچون ذات پاك او جاودانى خواهد بود.

4- پناهگاه هاى پوشالى معمولاً هركس درمشكلات زندگى به چيزى پناه مى برد ، گروهى به ثروتشان ، گروهى به مقام و منصبشان ، عده اى به قدرت جسمانيشان و جمعى به نيروى فكرى شان ، ولى همان گونه كه آيات فوق به ما مى گويد و تاريخ نشان داده ، هيچ يك از اين ها در برابر فرمان پروردگار كمترين تاب مقاومت ندارد و همچون تارهاى عنكبوت كه در برابر وزش طوفان قرار گيرد به سرعت درهم مى ريزد. فرزند نادان و خيره پسر نوح پيامبر نيز در همين اشتباه بود ، گمان مى كرد كوه مى تواند در برابر طوفان خشم خدا به او پناه دهد ، اما چه اشتباه بزرگى ؟ حركت يك موج كار او را ساخت و به ديار عدمش فرستاد. به همين دليل در پاره اى از دعاها مى خوانيم من از خشم تو به سوى تو فرار مى كنم «هارِبٌ مِنْكَ اِلَيْكَ» (2)يعنى اگر پناهگاهى در برابر خشم تو باشد باز همان ذات پاك تو است و بازگشت به سوى تو ، نه چيز ديگر .

5 - كشتى نجات رهايى از هيچ طوفانى بدون كشتى نجات ممكن نيست لزومى ندارد كه اين كشتى حتما از چوب و آهن باشد ، بلكه چه بسا اين كشتى نجات يك مكتب كارساز حيات بخش مثبت است ، كه در برابر امواج طوفان هاى افكار


1) « سفينة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 663 .

2) دعاى ابوحمزه ثمالى .

انحرافى مقاومت مى كند و پيروانش رابه ساحل نجات مى رساند.روى همين جهت در رواياتى كه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در كتب شيعه و اهل تسنن آمده است خاندان او يعنى امامان اهل بيت و حاملان مكتب اسلام به عنوان « كشتى نجات » معرفى شده اند. « حَنْش بن مُغيرَة » مى گويد : من به همراه ابوذر كنار خانه كعبه آمدم او دست در حلقه درخانه كرد و صدا زد منم ابوذر غفارى ، هركس مرانمى شناسد بشناسد . من همان جُنْدَب هستم ( نام اصلى ابوذر جُنْدَب بود ) من يار پيامبرم ، با گوش خود شنيدم كه مى فرمود : « مَثَلُ اَهْلِبَيْتى مَثَلُ سَفينَةِ نُوحٍ مَنْ رَكِبَها نَجى : مثل اهل بيت من مثل كشتى نوح است كه هركس به آن پناه برد نجات مى يابد » .(1)در بعضى ديگر از طرق حديث جمله « فَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرَقَ (2): و هر كس از آن تخلف كند غرق مى شود » يا « مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها هَلَكَ (3): هركس از آن تخلف كند هلاك مى شود » اضافه شده است. اين حديث پيامبر صلى الله عليه و آله با صراحت مى گويد به هنگامى كه طوفان هاى فكرى و عقيدتى و اجتماعى در جامعه اسلامى رخ مى دهد تنها راه نجات پناه بردن به اين مكتب است و ما اين مسأله را به خوبى درانقلاب شكوهمند ملت ايران آزموديم كه پيروان مكتب هاى غيراسلامى در برابر طاغوت ، شكست خوردند جز آن گروهى كه به مكتب اسلام و اهل بيت و برنامه هاى انقلابى آن ها پناه بردند.


1) ابن قتيبه دينورى كه از علماى معروف اهل تسنن است اين حديث را در عيون الاخبار جلد1، صفحه211 آورده است .

2) « معجم الكبير » نوشته حافظ طبرانى، صفحه 130 ( مخطوط ).

3) « معجم الكبير » نوشته حافظ طبرانى، صفحه 130 ( مخطوط ).

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«عِصْمَت»: نگهدارى و حراست.

در آيه مورد بحث در اشاره به حق ستيزى و نا آگاهى آن عنصر خيره سر و سرنوشت شوم كفر و انحراف او، منطق كودكانه او را ترسيم مى كند كه در برابر خيرخواهى و دعوت پدرش گفت:

قالَ سَاوى اِلى جَبَلٍ يَعْصِمُنى مِنَ الْماءِ

پدر! نگران سرنوشت من مباش؛ من به زودى به يكى از كوهها و پناهگاه هايى كه بر فراز كوه است پناه مى برم تا مرا در امان نگهدارد و از خطر غرق شدن حفظ كند.

نوح در ادامه خيرخواهى خويش گفت: پسرم! امروز چيزى نمى تواند كسى را از عذاب خدا حفظ كند، مگر آن كس كه خدا او را به وسيله ايمانش مورد مهر و رحمت قرار دهد. پس بيا و به خداى يكتا ايمان آورده و روى توبه به بارگاه او بياور تا بر تو رحمت آورد.

و آنگاه بودكه موجى كوه آسا ميان آن پدر دلسوز و نگران و آن فرزند خيره سر حايل گرديدواو به همراه همه تبهكاران غرق شد.

پايان ماجراى طوفان نوح

وَ قيلَ يأَرْضُ ابْلَعى ماآءَكِ وَ يسَماآءُ اَقْلِعى وَ غيضَ الْماآءُ وَ قُضِىَ الاَْمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَ قيلَ بُعْدا لِلْقَوْمِ الظّلِمينَ

و گفته شد اى زمين آبت را فروبر و اى آسمان خوددارى كن و آب فرونشست و كارپايان يافت و (كشتى) بر (دامنه كوه) جودى پهلو گرفت و (در اين هنگام) گفته شد: دور باد قوم ستمگر.

(44 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

سرانجام امواج خروشان آب همه جارا فراگرفت ، آب بالا و بالاتر آمد ، گنهكاران بى خبر به گمان اين كه يك طوفان عادى است به نقاط مرتفع و برآمدگى ها و كوه هاى زمين پناه بردند، اما آب از آن هم گذشت و همه جا در زير آب پنهان شد، اجساد بى جان طغيانگران و باقى مانده خانه ها و وسايل زندگانيشان در لابلاى كف ها روى آب به چشم مى خورد. نوح زمام كشتى رابه دست خدا سپرده ، امواج كشتى را به هر سو مى برد در روايات آمده است كه شش ماه تمام ( از آغاز ماه رجب تا پايان ذى الحجة و به روايتى از دهم ماه رجب تا روز عاشورا ) اين كشتى سرگردان بود (1)و نقاط مختلفى و حتى طبق پاره اى از روايات سرزمين مكه و اطراف خانه كعبه را سير كرد. سرانجام فرمان پايان مجازات و بازگشت زمين به حالت عادى صادر شد. آيه فوق چگونگى اين فرمان و جزئيّات و نتيجه آن رادر عبارات بسيار كوتاه و مختصر و در عين حال فوق العاده رسا و زيبا در ضمن شش جمله بيان مى كند و مى گويد : « به زمين دستور داده شد ، اى زمين آبت را دركام فروبر » ( وَ قيلَ يأَرْضُ ابْلَعى مآءَكَ ). « و به آسمان دستور داده شد اى آسمان دست نگهدار » ( وَ يسَماءُ اَقْلِعى ). « و آب فرو نشست » ( وَ غيضَ الْمآءُ ). « و كار پايان يافت » ( وَ قُضِىَ الاَْمْرُ ). « و كشتى بر دامنه كوه


1) « مجمع البيان » ، جلد 5 ، صفحه 164 « قرطبى » جلد 5 ، صفحه 3269 .

جودى پهلو گرفت »( وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ ). « در اين هنگام گفته شد : دور باد قوم ستمگر » ( وَ قيلَ بُعْدا لِلْقَوْمِ الظّلِمينَ ). تعبيرات آيه فوق به قدرى رسا و دلنشين و در عين كوتاهى گويا و زنده و با تمام زيبايى آن قدر تكان دهنده و كوبنده است كه به گفته جمعى از دانشمندان عرب اين آيه «فصيح ترين و بليغ ترين» آيات قرآن محسوب مى شود ، هرچند همه آيات قرآن در سرحد اعجاز از فصاحت و بلاغت است. شاهد گوياى اين سخن همان است كه در روايات و تواريخ اسلامى مى خوانيم كه گروهى از كفار قريش ، به مبارزه با قرآن برخاستند و تصميم گرفتند آياتى همچون آيات قرآن ابداع كنند ، علاقمندانشان براى مدت چهل روز بهترين غذاها و مشروبات موردعلاقه آنان را برايشان تدارك ديدند ، مغز گندم خالص ، گوشت گوسفند و شراب كهنه تا با خيال راحت به تركيب جمله هايى همانند قرآن بپردازند. اما هنگامى كه به آيه فوق رسيدند ، چنان آن ها را تكان داد كه بعضى به بعض ديگر نگاه كردند و گفتند اين سخنى است كه هيچ كلامى شبيه آن نيست و اصولاً شباهت به كلام مخلوقين ندارد، اين را گفتند و از تصميم خود منصرف شدند و مأيوسانه پراكنده گشتند .(1)

«جودى» كجا است ؟

بسيارى از مفسران گفته اند جودى كه محل پهلو گرفتن كشتى نوح در آيه فوق معرفى شده كوه معروفى است در نزديكى موصل . (2)بعضى ديگر از مفسرين آن را كوهى در حدود شام و يا نزديك « آمِد » و يا در شمال عراق دانسته اند. در كتاب مفردات راغب آن را كوهى در ميان موصل و الجزيره ( نام منطقه اى است در شمال عراق و آن غير از الجزاير و الجزيره معروف امروز است ) بعيد نيست كه همه اين ها به يك معنى بازگردد زيرا « موصل » و « آمِد » و « جزيره » همه جزء مناطق شمالى عراق و نزديك شام مى باشند. بعضى ديگر از مفسران احتمال داده اند كه منظور از جودى


1) « مجمع البيان »، جلد 5 ، صفحه 165 ، « روح المعانى »، جلد 12 ، صفحه 57 .

2) « مجمع البيان »، « روح المعانى » و « قرطبى » ذيل آيه مورد بحث .

هر كوه و زمين محكمى است، يعنى كشتى نوح بر يك زمين محكم كه براى پياده شدن سرنشينانش آماده بود پهلو گرفت ، ولى مشهور و معروف همان معنى اول است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«بَلْع»: فرو بردن چيزى از راه دهان به درون، يا بلعيدن.

«اِقْلاع»: ريشه كن ساختن چيزى كه اثرى از آن برجاى نماند.

فرو نشستن طوفان نوح

در اين آيه آفريدگارهستى در اشاره به فرمان خودبراى فرونشستن طوفان مى فرمايد:

وَ قيلَ يا اَرْضُ ابْلَعى ماءَكِ

سرانجام فرمانِ پايانِ طوفان فرا رسيد و خدا به زمين دستور داد كه: هان اى زمين، آب خود را كه از چشمه سارها جوشيده است فرو بر، تا ديگر بر روى تو آبى نماند. با اين فرمان زمين در كمترين مدت ممكن آب خود را بلعيد.

وَ يا سَماءُ اَقْلِعى

و به آسمان نيلگون نيز فرمان داده شد كه: هان اى آسمان، تو هم از ريزش باران خوددارى كن. اين جمله نيز نشانگر آن است كه ابرها به يك سو رفتند و باران به سرعت قطع شد.

وَ غيضَ الْماءُ

و آب فرو نشست و به درون زمين فرو رفت. و بدين سان زمين آب خود و آبى را كه از آسمان فرود آمده بود، همه را بلعيد و در خود فرو برد؛ چرا كه خدا اين گونه خبر داده است.

برخى بر آنند كه زمين تنها آب خود را فرو برد و آبى كه از آسمان فرو ريخته بود، به صورت رودخانه ها و درياها در آمد؛ چرا كه خدا مى فرمايد: هان اى زمين آب خود را فرو بر. اين بيان از امامان نور نيز روايت شده است.

وَقُضِىَ الاَْمْرُ

و فرمان در مورد نابودى كفرگرايان و بيداد پيشگان انجام شد. و به باور برخى و فرمان در مورد نجات نوح و همراهان باايمان او به انجام رسيد.

وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ

و كشتى بر كوه جودى قرار گرفت.

«ابو مُسلَم» بر آن است كه «جُودىّ» به مفهوم هر كوه بلند و هر زمين سختى است و در كتاب «النُّبُوَّة» از حضرت رضا عليه السلام آورده است كه فرمود: نوح تا پايان طوفان به فرمان خدا در كشتى ماند و آنگاه كشتى را براى لنگر انداختن به حال خود رها كرد كه در اين هنگام خدا به كوهها ندا داد كه كشتى نوح را بر شانه كدامين شما قرار دهم؟ همه كوهها گردن كشيدند امّا كوه «جودِى» كه در منطقه «موصِل» بود فروتنى كرد و خدا كشتى را به سوى آن كوه هدايت فرمود و بر شانه هاى آنان لنگر انداخت.

وَ قيلَ بُعْدا لِلْقَوْمِ الظّالِمينَ.

و خدا فرمود: دور باد مردم بيداد پيشه از رحمت و مهر خدا. به بيان ديگر، خدا بيدادگران را از رحمت خود دور گرداند؛ چرا كه آنان با حق ستيزى و گمراهى خويش، خود را به هلاكت افكندند. و به باور پاره اى ممكن است اين سخن از فرشتگان يا نوح يا ايمان آوردگان به خدا باشد كه چنين گفتند.

گفتنى است كه در آيه مباركه جلوه هاى زيبا و بديعى از فصاحت و بلاغت يا زيبايى قالب و مفاهيم جلوه گراست كه سخن انسان نه تنها هرگز نمى تواند به پاى آن برسد كه نمى تواند به آن نزديك هم بشود.

براى نمونه: درآيه شريفه بااينكه روى سخن با زمين و آسمان است، به صورت فرمان آمده است تا اقتداربيشترى را برساند.

در مرحله دوم، هماهنگى در مفهوم و محتوا و تأليف سخن در اوج زيبايى و شكوه است به گونه اى كه هر اديب و انديشمندى را به حيرت مى كشد.

افزون بر آن حسن بيان و لطافت تعبير در ترسيم وضعيت و تصوير صحنه غوغا مى كند.

و ديگر اينكه گزيده گويى، فشرده گويى، زيباگويى و نكات دلنشين بسيارى كه تنها آگاهان و آشنايان آنها را مى يابند و احساس مى كنند در آغاز تا پايان داستان بويژه در اين آيه شريفه جلوه گر است.

در اين مورد آورده اند كه: گروهى از كفرگرايان عرب بر آن شدند تا چيزى بسان قرآن بسازند و به ميدان بياورند؛ از اين رو چهل روز بهترين غذاها همچون: نان سفيد از مغز گندم، گوشت برّه و شراب ناب براى خود اختصاص دادند تا ذهن و هوش خود را صاف و آماده كار سازند، امّا هنگامى كه براى آغاز كار برگردهم نشستند، اين آيه شريفه را براى آنان آوردند و آنان با خواندن آيه مورد بحث گفتند: شگفتا از اين سخن بلند و زيبا، اين سخن به گفتار انسانها شباهت ندارد و نمى توان بسان آن آورد؛ و از پى آن با يأس و سرافكندگى از كار خود دست برداشته و منصرف شدند.

سرگذشت دردناك فرزند نوح

وَ نادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ اِنَّ ابْنى مِنْ اَهْلى وَ اِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ اَنْتَ اَحْكَمُ الْحكِمينَ

نوح به پروردگارش عرض كرد پروردگارا ! پسر من از خاندان من است و وعده تو ( در مورد نجات خاندانم ) حق است و تو از همه حكم كنندگان برترى. (45 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

وقتى نوح فرزندخود را درميان امواج ديد، عاطفه پدرى به جوش آمد و به ياد وعده الهى درباره نجات فرزندش افتاد، رو به درگاه خدا كرد و گفت : « پروردگارا ! فرزندم از اهل من و خاندان من است و تو وعده فرمودى كه خاندان مرا از طوفان و هلاكت رهايى بخشى و تو از همه حكم كنندگان برترى و در وفاى به عهد از همه ثابت ترى ». اين وعده اشاره به همان چيزى است كه در آيه 40 همين سوره آمده است ، آن جا كه مى فرمايد : « قُلْنَا احْمِلْ فيها مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ اَهْلَكَ اِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ : ما به نوح فرمان داديم كه از هر نوعى از انواع حيوانات يك جفت بر كشتى سوار كن و هم چنين خانواده خود را جز آن كسى كه به فرمان خدا محكوم به نابودى است » . نوح چنين فكر مى كرد كه منظور از جمله « اِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ » تنها همسر بى ايمان و مشرك او است و فرزندش كنعان جزء آن ها نيست و لذا چنين سخنى را به پيشگاه خدا عرضه داشت .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در اين آيه شريفه آفريدگار هستى در خواست نوح را در مورد فرزندش ترسيم مى كند كه رو به بارگاه خدا كرد و گفت:

اگر پسرم از كسانى است كه درخور نجات است و از كسانى است كه وعده نجات آنان را فرموده اى، اينك او را نجات بخش.

قالَ ينُوحُ اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ اِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صلِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِه عِلْمٌ اِنّى اَعِظُكَ اَنْ تَكُونَ مِنَ الْجهِلينَ

فرمود : اى نوح ! او از اهل تو نيست او عمل غيرصالحى است ، بنابراين آن چه را از آن آگاه نيستى از من مخواه، من به تو اندرز مى دهم تا از جاهلان نباشى. (46 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

چرا پسر نوح ، عمل غير صالح بود ؟

گاهى انسان در انجام يك كار آن چنان پيش مى رود كه گويا عين آن عمل مى شود . در ادبيات زبان هاى مختلف به هنگام مبالغه اين تعبير فراوان ديده مى شود ، مثلاً گفته مى شود فلان كس سراپا عدل و سخاوت است و فلان شخص سراپا دزدى و فساد است، گويى آن چنان در آن عمل غوطه ور گشته كه ذات او عين آن عمل گشته است. اين پيامبرزاده نيز آن قدر با بدان بنشست و در اعمال زشت و افكار نادرستشان غوطه ور گشت كه گويى وجودش تبديل به يك عمل غيرصالح شد. بنابراين تعبير فوق در عين اين كه بسيار كوتاه و مختصر است ، گوياى واقعيّت مهم در مورد فرزند نوح مى باشد ، يعنى اى نوح اگر نادرستى و ظلم و فساد در وجود اين فرزند سطحى بود، امكان شفاعت درباره او مى رفت، اما اكنون كه سراپا غرق فساد و تباهى است، جاى شفاعت نيست اصلاً حرفش را نزن. جمله «اِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صلِحٍ» در واقع به منزله علت است براى «اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ» يعنى اين كه مى گويم از اهل تو نيست براى آن است كه از نظر عمل و كردار با تو فاصله گرفته است هرچند نسب او با تو پيوند دارد.

آن جا كه پيوندها گسسته مى شود ؟

آيه فوق يكى ديگر از عالى ترين درس هاى انسانى و تربيتى را در ضمن بيان سرگذشت نوح منعكس مى كند ، درسى كه در مكتب هاى مادى مطلقا مفهومى ندارد اما دريك مكتب الهى و معنوى يك اصل اساسى است. پيوندهاى مادّى ( نسب ، خويشاوندى ، دوستى و رفاقت ) در مكتب هاى آسمانى هميشه تحت الشعاع پيوندهاى معنوى است. در اين مكتب نورچشمى و امتياز خويشاوندى در برابر پيوند مكتبى و معنوى مفهومى ندارد. آن جاكه رابطه مكتبى وجود دارد ، سلمان فارسى

دورافتاده كه نه از خاندان پيغمبر صلى الله عليه و آله و نه از قريش و نه حتى از اهل مكه بود، بلكه اصولاً ازنژاد عرب نبود، طبق حديث معروف « سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ »« سلمان از خانواده ما است » جزء خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله محسوب مى شود ، ولى فرزند واقعى و بلافصل پيامبرى همچون نوح براثر گسستن پيوند مكتبيش با پدر ، آن چنان طرد مى شود كه با « اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ» روبرو مى گردد. ممكن است چنين مسأله مهمى براى آن ها كه مادى مى انديشند گران آيد اما اين واقعيّتى است كه در تمام اديان آسمانى به چشم مى خورد. به همين دليل در احاديث اهل بيت : درباره شيعيانى كه تنها نام تشيع بر خود مى گذارند و اثر چشمگيرى از تعليمات و برنامه هاى عملى اهل بيت : در زندگانى آن ها ديده نمى شود جمله هاى صريح و تكان دهنده اى مى خوانيم كه بيانگر همان روشى است كه قرآن در آيات فوق ، پيش گرفته است. از امام على بن موسى الرضا نقل شده كه روزى از دوستان خود پرسيد : « مردم اين آيه را چگونه تفسير مى كنند "اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ " » يكى از حاضران عرض كرد : « بعضى معتقدند كه معنى آن اين است كه فرزند نوح ( كنعان ) فرزند حقيقى او نبود » امام فرمود : « كَلاّ لَقَدْ كانَ ابْنَهُ وَ لكِنْ لَمّا عَصَى اللّهَ نَفاهُ عَنْ اَبيهِ كَذا مَنْ كانَ مِنّا لَمْ يُطِعِ اللّهَ فَلَيْسَ مِنّا : نه چنين نيست ،او به راستى فرزند نوح بود ، اما هنگامى كه گناه كرد و از جاده اطاعت فرمان خدا قدم بيرون گذاشت خداوند فرزندى او را نفى كرد، همچنين كسانى كه از ما باشند ولى اطاعت خدا نكنند، از ما نيستند » .(1)

مسلمانان مطرود چه كسانى هستند؟

بى مناسبت نيست كه با الهام از آيه فوق اشاره به قسمتى از احاديث اسلامى كنيم كه آن ها نيز گروه هاى زيادى را كه ظاهرا در زمره مسلمانان و يا پيروان مكتب اهل بيت هستند، مطرود دانسته و آنان را از صف مؤمنان و شيعيان خارج مى سازد :

1 - پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايد : « مَنْ غَشَّ مُسْلِما فَلَيْسَ مِنّا: آن كس كه با برادران مسلمانش تقلّب و خيانت كند از ما نيست ». (2)


1) « تفسير صافى » ، ذيل آيات فوق .

2) « سفينة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 318 .

2 - امام صادق مى فرمايد : « لَيْسَ بِوَلِىِّ لى مَنْ اَكَلَ مالَ مُؤْمِنٍ حَراما : كسى كه مال مؤمنى را به گناه بخورد ، دوست من نيست » .(1)

3 - پيامبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد : « اَلا وَ مَنْ اَكْرَمَهُ النّاسُ اتِّقاءَ شَرِّه فَلَيْسَ مِنّى : بدانيد كسى كه مردم را به خاطر اجتناب از شرش گرامى دارند از من نيست » .

4 - امام فرمود : « لَيْسَ مِنْ شيعَتِنا مَنْ يَظْلِمُ النّاسَ : كسى كه به مردم ستم مى كند شيعه ما نيست».

5 - امام كاظم فرمود: « لَيْسَ مِنّا مَنْ لَمْ يُحاسِبْ نَفْسَهُ فى كُلِّ يَوْمٍ: كسى كه هر روز به حساب خويش نرسد از ما نيست » .(2)

6 - پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « مَنْ سَمِعَ رَجُلاً يُنادى يا لَلْمُسْلِمينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ : كسى كه صداى انسانى را بشنود كه فرياد مى زند اى مسلمانان به دادم برسيد و كمكم كنيد ، كسى كه اين فرياد را بشنود و پاسخ نگويد مسلمان نيست » .(3)

7 - امام باقر به يكى از يارانش به نام جابر فرمود: « وَ اعْلَمْ يا جابِرُ بِاَنَّكَ لاتَكُونُ لَنا وَلِيّا حَتّى لَوِاجْتَمَعَ عَلَيْكَ اَهْلُ مِصْرِكَ وَ قالُوا اَنْتَ رَجُلٌ سُوءٌ لَمْ يَحْزُنْكَ ذلِكَ وَلَوْ قالُوا اِنَّكَ رَجُلٌ صالِحٌ لَمْ يَسُرَّكَ ذلِكَ وَ لكِنِ اعْرِضْ نَفْسَكَ عَلى كِتابِ اللّهِ : اى جابر ! بدان كه تو دوست ما نخواهى بود تا زمانى كه اگر تمام اهل شهر تو جمع شوند و بگويندتو آدم بدى هستى غمگين نشوى و اگر همه بگويند تو آدم خوبى هستى خوشحال نشوى، بلكه خود را بر كتاب خدا قرآن عرضه دارى و ضوابط خوبى و بدى را از آن بگيرى و بعد ببينى از كدام گروهى » .(4)اين احاديث خط بطلان بر پندارهاى كسانى كه تنها به اسم قناعت مى كنند و ازعمل و ارتباط مكتبى در ميان آن ها خبرى نيست مى كشد و به وضوح ثابت مى كندكه در مكتب پيشوايان الهى آنچه اصل اساسى و زيربنايى است، همان ايمان به مكتب و عمل به برنامه هاى آن است و همه چيز بايد با اين مقياس سنجيده شود.


1) « وسايل » ، جلد 12 ، صفحه 53 .

2) « بحار » ، جلد 15 ، ( طبع قديم ) بخش اخلاق .

3) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 164 .

4) « سفينة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 691 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در پاسخ آن حضرت كلام آمد كه:

قال يا نُوحُ اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ

هان اى نوح! بى گمان او از خاندان عقيدتى و دينى تو نيست.

در تفسير اين فراز از آيه شريفه ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به باور گروهى از جمله «ابن عبّاس»، «جُبّائى»، «عِكْرِمَه»، «سعيد بن جُبَير» و...، او پسر نوح بود و مفهوم آيه شريفه اين است كه: اين پسر از زمره خاندان تو، كه وعده نجات آنان را داديم نيست؛ چرا كه خدا همانجايى كه وعده نجات خاندان نوح را داد، آن كسانى را كه در خور نجات و رستگارى نبودند استثنا كرد و در مورد آنان فرمود: و كسانى كه ايمان آورده اندبا خود ببر، جز آن كسانى كه پيشتر در مورد آنان سخن رفت. اِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ...(1)

2 - اما به باور برخى منظور اين است كه: او از خاندان عقيدتى و پيرو دين و آيين تو نيست و كفرگرايى اوباعث بيگانگى او از خاندان توست. يادآورى مى گردد كه اين آيه بسان اين روايت است كه سلمان را با اينكه به ظاهر از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله نيست، از آنان معرّفى مى كند؛ چراكه بر دين و آيين آنان است. «سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ.»(2)

و از حضرت رضا عليه السلام آورده اند كه فرمود: خدا به نوح فرمود: او از خاندان تو نيست؛ چرا كه او با نوح از نظر عقيده مخالف بود و در برابر، كسانى را كه پيرو او بودند از خاندان او شمرد. و ادامه آيه شريفه روشنگر اين ديدگاه است كه مى فرمايد: او داراى عملكردى ناپسند و ناشايسته است.


1) آيه 40.

2) مُسْتَدرَك حاكم، ج 3، ص 598؛ اَلمُعجَم الكبير، طَبرانى ج 6، ص 213.

3 - ازپاره اى چون «مُجاهِد» آورده اندكه او در حقيقت پسر نوح نبود، بلكه ثمره خيانت زن گمراه نوح بود و آن حضرت بدون آگاهى از حقيقت در اين مورد، گفت: پروردگارا، اين پسر من است. امّا خداى دانا و توانا با بيان اين جمله كه فرمود: او ازخاندان تو نيست، پرده از روى كار برداشت و خيانت همسرش را به آگاهى او رسانيد.

به باور ما اين ديدگاه ضعيف است؛ چرا كه اين ديدگاه با قرآن ناسازگار است كه در آن نوح او را فرزند خود خواند. وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ.

افزون بر اين، نسبت دادن چنين چيزى به پيامبران خدا، گناه و نارواست و آنان از اين نسبتهاى ناروا پاك و بدورند و خدا ضمن پاك شمردن مقام و شخصيت آنان از اين نسبتهاى ناروا و حتّى مطالب كمتر و كوچكترى كه باعث نفرت مردم از آنان گردد وجود آنان را پاك و پاكيزه ساخته است.

از «ابن عبّاس» آورده اند كه: زنان پيامبران، خيانتكار نبودند و منظور از خيانت همسر نوح اين بود كه به نوح نسبت نارواى ديوانگى مى داد. و خيانت زن لوط(1)آن بود كه با راه و رسم آن پيامبر خدا مخالفت مى ورزيد و آمدن ميهمانان او را به آگاهى مردم گمراه مى رسانيد.

يك پرسش و پاسخ در خصوص هشدار خدا به نوح عليه السلام

چرا در آيه مورد بحث، خدا به پيامبرش هشدار مى دهد كه چيزى را كه به آن دانش وآگاهى ندارى از من مخواه و اين شيوه سخن با ديدگاهى كه هر گونه گفتار و رفتار نازيبا را از پيامبران نفى مى كند و اشتباه و لغزش را زيبنده آنان نمى داند، ناسازگار است، بر اين اساس جاى طرح اين پرسش است كه اگر پيامبران از هر لغزش و اشتباهى پاك و پاكيزه اند، اين هشدار چرا؟ كه خدا به نوح مى فرمايد: پس چيزى راكه از آن آگاهى ندارى از من مخواه؟ و چگونه او در پاسخ مى گويد: رَبِّ اِنّى اَعُوذُبِكَ أَنْ


1) سوره تحريم، آيه 10.

أسْئَلَكَ ما لَيْسَ لى بِهِ عِلْمٌ... (1)

پروردگارا، من به تو پناه مى برم كه از تو چيزى بخواهم كه از آن آگاهى ندارم.

در پاسخ بايد گفت : به باور مفسران مانعى ندارد كه خدا پيامبرش را از طرح درخواستى كه از آن آگاهى كامل نداشته است باز دارد و او نيز از انديشه طرح چنين تقاضايى به خدا پناه برد.

اين آيه نظير همان چيزى است كه به طور قضيه شرطيه به پيامبر گرامى هشدار داده مى شود كه: «وَلَقَدْ اُوحِىَ اِلَيْكَ وَ اِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ...»(2)و به راستى كه به تو و كسانى كه پيش از تو بودند وحى گرديد كه: اگر شرك ورزى، عملكردت تباه شده و از زيانكاران خواهى شد.

با اين بيان مى توان گفت كه نوح چنين درخواستى نكرده و به مجرد انديشه طرح آن، خدا به او هشدار داده است. افزون بر آن مى توان گفت كه درخواست آن حضرت از بارگاه خدا، مشروط به خواست او و مصلحت او بود و نه به طور قطع و غير مشروط: و هنگامى كه خدا روشنگرى فرمود كه در نجات او مصلحتى نيست و او درخور كيفر است، نوح از درخواست خود به خدا پناه برد و گذشت. و پاسخ خدا نيز هماهنگ با درخواست نوح آمده است.

اِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِحٍ فَلا تَسْئَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ اِنّى اَعِظُكَ اَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ.

او داراى كردار و عملكردى ناپسند و ناشايسته است: از اين رو چيزى را كه به آن علم ندارى از من درخواست مكن و اندرزت مى دهم كه مبادا از مردم نادان باشى.


1) سوره هود، آيه 47.

2) سوره زُمَر، آيه 65.

قالَ رَبِّ اِنّى اَعُوذُ بِكَ اَنْ اَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لى بِه عِلْمٌ وَ اِلاّ تَغْفِرْلى وَ تَرْحَمْنىآ اَكُنْ مِنَ الْخسِرينَ

عرض كرد : پروردگارا ! من به تو پناه مى برم كه از تو چيزى بخواهم كه از آن آگاهى ندارم و هرگاه مرا نبخشى و بر من رحم نكنى از زيانكاران خواهم بود. (47 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

با توجه به گفتار نوح در آيه قبلى و پاسخى كه خداوند به او داد اين سؤال پيش مى آيد كه چگونه نوح توجه به اين مسأله نداشت كه فرزندش كنعان مشمول وعده الهى نيست. پاسخ اين سؤال را مى توان از اين راه داد ، كه اين فرزند وضع كاملاً مشخصى نداشته ، گاهى با مؤمنان و گاهى با كافران بود و چهره منافق گونه او ، هركس را ظاهرا به اشتباه مى انداخت. به علاوه احساس مسؤوليت شديدى كه نوح در رابطه با فرزندش مى كرد و عشق و علاقه طبيعى كه هرپدرى به فرزندش دارد و پيامبران نيز از اين قانون مستثنى نيستند ، سبب شد كه چنين درخواستى را از خداوند بكند. اما به محض اين كه از واقعيّت امر آگاه شد ، فورا در مقام عذرخواهى به درگاه خداوند و طلب عفو برآمد ، هرچند گناهى از او سرنزده بود ، اما مقام و موقعيّت پيامبر ايجاب مى كند كه بيش از اين مراقب گفتار و رفتار خود باشد ، همين ترك اولى براى او با آن شخصيت ، بزرگ بود و به همين دليل از پيشگاه خدا تقاضاى بخشش كرد. و از اين جا پاسخ سؤال ديگرى نيز روشن مى شود كه مگر انبياء گناه مى كنند كه تقاضاى آمرزش نمايند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

وَ اِلاّ تَغْفِرْ لى وَتَرْحَمْنى اَكُنْ مِنَ الْخاسِرينَ.

و اگر مرا نيامرزى و به من رحمت نياورى از زيانكاران خواهم شد.

اين سخن را نيز نوح از شدت فروتنى و عشق به بارگاه خدا بيان داشت وگرنه از او لغزش و گناهى سر نزده بود.

سعادت و شقاوت افراد در آخرت نتيجه اعمال آن ها در دنياست

يَوْمَ يَأْتِ لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ اِلاّ بِاِذْنِه فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعيدٌ

آن روز كه ( قيامت ) فرا رسد هيچ كس جز به اجازه او سخن نمى گويد گروهى از آن ها شقاوتمندند و گروهى سعادتمند ( گروهى بدبختند و گروهى نيكبخت ). (105 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

« سَعيد » از ماده « سعادت » به معنى فراهم بودن اسباب نعمت و « شَقِىّ » از ماده « شقاوت » به معنى فراهم بودن اسباب گرفتارى و مجازات و بلا است. گاه چنين تصورمى شود اين آيه كه دليل بر سخن گفتن مردم در آن روز به اجازه پروردگار است، با آياتى كه مطلقا نفى تكلم مى كند منافات دارد ، مانند آيه 65 سوره يس : « اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلىآ اَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنآ اَيْديهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ : امروز بر دهان آن ها مهر مى نهيم و به جاى آن دستهايشان سخن مى گويند و پاهايشان گواهى مى دهند به كارهايى كه انجام داده اند » و در آيه 35 سوره مرسلات مى خوانيم : «هذا يَوْمٌ لا يَنْطِقُونَ : امروز روزى است كه آن ها سخن نمى گويند ». بهتر آن است كه در پاسخ سؤال مربوط به تناقض ظاهرى آيات مربوط به تكلم همان جوابى را بگوييم كه بسيارى از مفسران گفته اند و آن اين كه : مردم در آن روز مراحل مختلفى را مى پيمايند كه هر مرحله ويژگى هايى دارد ، در پاره اى از مراحل هيچ گونه پرسش و سؤالى از آن ها نمى شود و حتى مهر بر دهانشان مى نهند ، فقط اعضاى پيكرشان كه آثار اعمال را در خود حفظ كرده اند با زبان بى زبانى سخن مى گويند ، اما در مراحل ديگر قفل از زبانشان برداشته مى شود و به اذن خداوند به سخن مى آيند و به گناهان خود اعتراف مى كنند و خطاكاران يكديگر را ملامت مى نمايند بلكه سعى دارند گناه خويش را بر گردن ديگرى نهند. به هر حال در پايان آيه اشاره به تقسيم همه مردم به دو گروه كرده مى گويد : « گروهى در آن جا شقى و گروهى سعيدند ، گروهى خوش بخت و گروه ديگرى بدبختند » ( فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعيدٌ ). سعيدها در آن جهان همان نيكوكارانى هستند

كه در لابلاى انواع نعمت ها جاى آن ها است و شقاوتمندان همان بدكارانى هستند كه در دل دوزخ در انواع مجازات ها گرفتارند. اين شقاوت و آن سعادت چيزى جز نتيجه اعمال و كردار و گفتار و نيات انسان در دنيا نيست.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«شِقاء»: تيره بختى و نيك بختى ضد آن است.

چگونگى سخن گفتن مردم در روز رستاخيز

از آيه مورد بحث چنين دريافت مى گردد كه در روز رستاخيز، تنها به اذن و فرمان او سخن گفته مى شود و نه بدون اجازه او؛ در حالى كه از آيات ديگرى دريافت مى گردد كه در آن روز كسى سخن بر زبان نمى آورد و از كسى پرس وجو نمى شود. براى نمونه:

قرآن در اين مورد مى فرمايد: هذا يَوْمٌ لا يَنْطُقُونَ وَ لا يُؤْذَن لَهُمْ فَيَعْتذزِرُونَ (1)روز رستاخيز، روزى است كه مردم، دم نمى زنند و به آنان اجازه داده نمى شود تا پوزش بخواهند.

و نيز مى فرمايد: در آنروز هيچ انس و جنّى از گناهش پرسيده نشود. فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ اِنْسٌ وَ لا جانٌّ (2)

و نيز مى فرمايد: و آنان را بازداشت كنيد كه خودشان مسئولند. وَقِفُوهُمْ اِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ (3)

و آيات ديگرى كه همين مفهوم و پيام را دارد. اينك جاى طرح اين پرسش است كه آيا اين دسته از آيات با آيه موردبحث ناسازگار نيستند؟

در اين مورد سه پاسخ آمده كه هر سه جالب است:


1) سوره مُرْسَلات، آيه 35 36.

2) سوره رحمن، آيه 39.

3) سوره صافّات، آيه 24.

1- روز رستاخيز، گذرگاه ها و توفقگاه هاى گوناگونى دارد كه در برخى از آنها به مردم اجازه سخن داده مى شود و در برخى اجازه داده نمى شود و هر كدام از اين دو گروه از آيات ناظر به برخى از ايستگاه ها و گذرگاه هاى روز رستاخيز است.

2 - و به باور پاره اى ديگر، آن گروه از آيات كه مى فرمايد: در آن روز سخن نمى گويند و يا به آنان اجازه سخن داده نمى شود، منظور اين است كه از روى منطق و استدلال سخن نمى گويند وگرنه در آنجا و آن روز بزرگ، گناهكاران در مورد گناهان خويش زبان به اعتراف مى گشايند و يكديگر را سرزنش مى كنند و هر كدام گناه خود را به گردن ديگرى مى اندازد، امّا هيچ يك از اينها گفتار حساب شده ومنطقى نيست و مى توان گفت هيچ كدام سخن درستى نمى گويند و زمانى كه انسان سخن درستى براى گفتن نداشته باشد و درست نگويد، همانند آن است كه هرگز نگفته است. پيام اين آيات، بسان سخن كسى است كه به گوينده بى منطقى مى گويد: شما چيزى نياوردى و چيزى نگفتى.

و نظير آيات مورد اشاره، آن آياتى است كه مردمِ بيگانه از خرد و بينش را كه در آيات قدرت خدا آن گونه كه بايد نمى انديشند و تدبّر و تفكّر نمى كنند، كور و كر و گنگ مى شمارد: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ.» (1)

3 - در مورد آياتى نظير اين آيه شريفه كه مى فرمايد: در آن روز هيچ انسان و پرى از گناهش مورد پرسش قرار نمى گيرد،(2)نيز، بايد توجّه داشت كه معناى آيه اين است كه: آرى از آنان براى شناخت ماهيت و گناهانشان پرسش نمى شود؛ چرا كه خداى دانا و آگاه از نيت ها و كارهاى آنان آگاه است و نيازى به پرسش و پاسخ نيست، بلكه پرسش و بازخواست از آنان، به خاطر نكوهش و سرزنش آنان انجام


1) سوره بَقَرَه، آيه 18.

2) سوره رحمن، آيه 39.

مى گيرد، كه در آيه شريفه مى فرمايد: آنان را بازداشت كنيد كه آنان مسؤولند.(1)

به بيان ديگر مى توان گفت: قرآن شريف پرسش به منظور شناسايى را نفى مى كند، امّا به منظور نكوهش و سرزنش را هرگز؛ و با اين بيان هيچ ناسازگارى و تناقضى در ميان آيات نيست.

در ادامه آيه شريفه آفريدگار هستى خبر مى دهد كه آنان در روز رستاخيز به

دو دسته تقسيم مى گردند:

تيره بختان روز رستاخيز

فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعيدٌ.

پاره اى از آنان تيره بخت خواهند بود و پاره اى نيكبخت، كه گروه نخست درخور كيفر و عذابند و گروه دوّم درخور پاداش و ثواب.

يادآورى مى گردد كه شقاوت يا تيره بختى باعث عذاب و كيفر تيره بختان مى گردد، همان گونه كه سعادت و نيكبختى باعث ارزانى شدن نعمت ها به نيكبختان است. با اين بيان، انسان تيره بخت آن كسى است كه به خاطر عملكرد زشت و ظالمانه اش در نافرمانى خدا تيره بخت گرديده و انسان نيكبخت آن كسى است كه در راه فرمانبردارى خدا و به خاطرانجام كارهاى شايسته، به اوج نيكبختى پر كشيده است.

در آيه شريفه، ضمير «مِنْهُمْ» به واژه «النّاس»(2)كه در آيه پيش است باز مى گردد؛ گرچه پاره اى برآنند كه به واژه «نَْفس»(3)كه اسم جنس است باز مى گردد.


1) سوره صافات، آيه 24.

2) آيه 103.

3) آيه 105.

فَاَمَّا الَّذينَ شَقُوا فَفِى النّارِ لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَ شَهيقٌ

اماآن هاكه شقاوتمندشدنددر آتش اند و براى آن ها زفير و شهيق (ناله هاى طولانى دم و بازدم) است.

(106 / هود)

خلِدينَ فيها مادامَتِ السَّمواتُ وَ الاَْرْضُ اِلاّ ما شاآءَ رَبُّكَ اِنَّ رَبَّكَ فَعّالٌ لِما يُريدُ

جاودانه درآن خواهند ماند، تا آسمان ها و زمين برپاست، مگر آن چه پروردگارت بخواهدكه پروردگارت هرچه را اراده كندانجام مى دهد. (107/هود)

وَ اَمَّا الَّذينَ سُعِدُوا فَفِى الْجَنَّةِ خلِدينَ فيها مادامَتِ السَّمواتُ وَالاَْرْضُ اِلاّ ما شاآءَ رَبُّكَ عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ

اما آن ها كه سعادتمند شدند در بهشت جاودانه خواهند بود ، مادام كه آسمان ها و زمين برپاست مگر آن چه پروردگارت بخواهد ، بخششى است قطع نشدنى. (108 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

بحثى پيرامون سعادت و شقاوت از نظر ذاتى يا اكتسابى بودن

« زَفير » به معنى فريادكشيدنى است كه با بيرون فرستادن نفس توأم باشد و «شَهيق» ناله توأم با فرو بردن نفس است. اين هر دو صداى فرياد و ناله كسانى است كه از غم و اندوه ناله سر مى دهند، ناله اى كه تمام وجود آن ها را پر مى كند و نشانه نهايت ناراحتى و شدت عذاب است. بايد توجه داشت كه «زَفير» و «شَهيق» هردو مصدرند و زفير دراصل به معنى بار سنگين بر دوش گرفتن است و چون چنين كارى سرچشمه آه و ناله مى شود به آن زفير گفته مى شود و شهيق در اصل به معنى طولانى بودن است همان گونه كه به كوه بلند « جَبَلٌ شاهِقٌ » مى گويند و سپس به ناله هاى طولانى اطلاق شده است .

بعضى خواسته اند از آيات فوق ذاتى بودن سعادت و شقاوت را اثبات كنند درحالى كه نه تنها آيات فوق دلالتى بر اين امر ندارد بلكه به وضوح ثابت مى كند كه سعادت و شقاوت اكتسابى است، زيرامى گويد: « اَمَّا الَّذينَ شَقُوا » ( آن ها كه شقاوتمند شدند ) و يا مى گويد : « اَمَّا الَّذينَ سُعِدُوا » ( آن ها كه سعادتمند شدند ) اگر شقاوت و

سعادت ذاتى بود مى بايست گفته شود «اَمَّا الاَْشْقِياءُ وَ اَمَّاالسُّعَداءُ» و مانند آن و از اين جا روشن مى شود آن چه در تفسير فخر رازى آمده كه «در اين آيات خداوند ازهم اكنون حكم كرده كه گروهى درقيامت سعادتمندند و گروهى شقاوتمند و كسانى را كه خداوند محكوم به چنين حكمى كرده و مى داند سرانجام در قيامت سعيد و يا شقى خواهندبود محال است تغييرپيدا كنند، والا لازم مى آيدكه خبر دادن خداوند كذب و علمش جهل شود و اين محال است » ... به كلى بى اساس است. اين همان ايراد معروف « علم خدا » در مسأله جبر و اختيار است كه پاسخ آن از قديم داده شده است و آن اين كه: اگر ما افكارپيش ساخته خود را نخواهيم بر آيات تحميل كنيم مفاهيم آن روشن است، اين آيات مى گويد: در آن روز گروهى در پرتو اعمالشان سعادتمند و گروهى به خاطر اعمالشان شقاوتمند و خدامى داند چه كسانى به اراده خود و به خواست و اختيار خود در طريق سعادت گام مى نهند و چه گروهى با اراده خود در مسير شقاوت گام مى نهند بنابراين به عكس آن چه او گفته اگر مردم مجبور به انتخاب اين راه باشند علم خدا جهل خواهد شد چراكه همگان با ميل و اختيار خود راه خويش را انتخاب مى كنند. شاهد سخن اين كه آيات فوق به دنبال داستان هاى اقوام پيشين است كه گروه عظيمى از آن ها بر اثر ظلم و ستم و انحراف از جاده حق و عدالت و آلودگى به مفاسد شديد اخلاقى و مبارزه با رهبران الهى گرفتار مجازات هاى دردناكى در اين جهان شدند كه قرآن براى تربيت و ارشاد ما و نشان دادن راه حق از باطل و جدا ساختن مسير سعادت از شقاوت اين داستان ها را بازگو مى كند. اصولاً اگر ما ، آن چنان كه فخر رازى و همفكرانش مى پندارند ، محكوم به سعادت و شقاوت ذاتى باشيم و بدون اراده به بدى ها و نيكى ها كشانده شويم تعليم و تربيت لغو و بيهوده خواهد بود . آمدن پيامبران و نزول كتب آسمانى و نصيحت و اندرز و تشويق و توبيخ و سرزنش و ملامت و مؤآخذه و سؤال و بالاخره كيفر و پاداش همگى بى فايده يا ظالمانه محسوب مى گردد. آن ها كه مردم را در انجام نيك و بد مجبور مى دانند خواه اين جبر را ، جبر الهى ، يا جبر طبيعى ، يا جبر اقتصادى و يا جبر محيط بدانند تنها به هنگام سخن

گفتن و يا مطالعه در كتاب ها از اين مسلك طرفدارى مى كنند ، ولى در عمل حتى خودشان هرگز چنين عقيده اى ندارند ، به همين دليل اگر به حقوق آن ها تجاوزى شود متجاوز را مستحق توبيخ و ملامت و محاكمه و مجازات مى دانند و هرگز حاضر نيستند به عنوان اين كه او مجبور به انجام اين كار است از وى صرف نظر كنند و يا مجازاتش را ظالمانه بپندارند و يا بگويند او نمى توانسته است اين عمل را مرتكب نشود چون خدا خواسته يا جبر محيط و طبيعت بوده است ، اين خود دليل ديگرى بر فطرى بودن اصل اختيار است. به هر حال هيچ جبرى مسلكى را نمى يابيم كه در عمل روزانه خود به اين عقيده پايبند باشد بلكه برخوردش با تمام انسان ها برخورد با افراد آزاد و مسؤول و مختار است. تمام اقوام دنيا به دليل تشكيل دادگاه ها و دستگاه هاى قضايى براى كيفر متخلفان عملاً آزادى اراده را پذيرفته اند. تمام مؤسسات تربيتى جهان نيز به طور ضمنى اين اصل را قبول كرده اند كه انسان باميل و اراده خود كار مى كند و با تعليم و تربيت مى توان او را راهنمايى و ارشاد كرد و از خطاها و اشتباهات و كج انديشى ها بركنار ساخت. جالب اين كه در آيات فوق « شَقُوا » به عنوان فعل معلوم «سُعِدُوا» به عنوان فعل مجهول آمده است. اين اختلاف تعبير شايد اشاره لطيفى به اين نكته باشد كه انسان راه شقاوت را با پاى خود مى پيمايد ، ولى براى پيمودن راه سعادت تا امداد و كمك الهى نباشد و او را در مسيرش يارى ندهد پيروز نخواهد شد و بدون شك اين امداد و كمك تنها شامل كسانى مى شود كه گام هاى نخستين را با اراده و اختيار خود برداشته اند و شايستگى چنين امدادى را پيدا كرده اند.

اسباب سعادت و شقاوت

سعادت كه گم شده همه انسان هااست و هركس آن را در چيزى مى جويد و در جايى مى طلبد به طور خلاصه عبارتست از فراهم بودن اسباب تكامل براى يك فرد يا يك جامعه و نقطه مقابل آن شقاوت و بدبختى است كه همه از آن متنفرند و آن عبارت از : نامساعد بودن شرايط پيروزى و پيشرفت و تكامل است. بنابراين هركس ازنظر شرايط روحى، جسمى، خانوادگى، محيط و فرهنگ، اسباب بيشترى براى رسيدن به

هدف هاى والا دراختيار داشته باشد به سعادت نزديك تر يا به تعبير ديگرسعادتمندتر است. و هركس گرفتاركمبودها، نارسايى ها ، از جهات بالا بوده باشد شقاوتمند و بى بهره از سعادت خواهد بود. ولى بايد توجه داشت كه پايه اصلى سعادت و شقاوت، اراده و خواست خود انسان است ، او است كه مى تواند وسايل لازم را براى ساختن خويش و حتى جامعه اش فراهم سازد و او است كه مى تواند با عوامل بدبختى و شقاوت به مبارزه برخيزد و يا تسليم آن شود. در منطق انبياء سعادت و شقاوت چيزى نيست كه در درون ذات انسان باشد و حتى نارسايى هاى محيط و خانوادگى و وراثت دربرابرتصميم و اراده خود انسان، قابل تغيير و دگرگونى است، مگر اين كه ما اصل اراده و آزادى انسان را انكاركنيم و اورا محكوم شرايط جبرى بدانيم و سعادت و شقاوتش را ذاتى و يا مولودجبرى محيط و مانند آن بدانيم كه اين نظر به طور قطع در مكتب انبياء و همچنين مكتب عقل محكوم است.جالب اين كه در رواياتى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه اهلبيت عليهم السلام نقل شده، انگشت روى مسائل مختلفى به عنوان اسباب سعادت يا اسباب شقاوت گذارده شده كه مطالعه آن ها انسان را به طرز تفكر اسلامى در اين مسأله مهم ، آشنا مى سازد و به جاى اين كه براى رسيدن به سعادت و فرار از شقاوت به دنبال مسائل خرافى و پندارها و سنت هاى غلطى كه در بسيارى از اجتماعات وجود دارد و مسائل بى اساسى را اسباب سعادت و شقاوت مى پندارند، به دنبال واقعيات عينى و اسباب حقيقى سعادت خواهد رفت. به عنوان نمونه به چند حديث پرمعنى زير توجه فرماييد :

1 - امام صادق از جدش اميرمؤمنان على چنين نقل مى كند : « حَقيقَةُ السَّعادَةِ اَنْ يَخْتِمَ لِلرَّجُلِ عَمَلُهُ بِالسَّعادَةِ وَ حَقيقَةُ الشِّقاوَةِ اَنْ يَخْتِمَ لِلْمَرْءِ عَمَلُهُ بِالشَّقاوَةِ : حقيقت سعادت اين است كه آخرين مرحله زندگى انسان با عمل سعادتمندانه پايان پذيرد و حقيقت شقاوت اين است كه آخرين مرحله عمر با عمل شقاوتمندانه

خاتمه يابد ».(1)اين روايت با صراحت مى گويد مرحله نهايى عمر انسان و اعمال او در اين مرحله بيانگر سعادت و شقاوت او است و به اين ترتيب سعادت و شقاوت ذاتى را به كلى نفى مى كند و انسان را در گرو اعمالش مى گذارد و راه بازگشت را در تمام مراحل تا پايان عمر براى او باز مى داند .

2 - در حديث ديگرى از على مى خوانيم : « اَلسَّعيدُ مَنْ وُعِظَ بِغَيْرِه وَ الشَّقِىُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَواهُ وَ غُرُورِه: سعادتمند كسى است كه از سرنوشت ديگران پند گيرد و شقاوتمند كسى است كه فريب هواى نفس و غرورش را بخورد » .(2)اين سخن على نيز تأكيد مجددى است بر اختيارى بودن سعادت و شقاوت و بعضى از اسباب مهم اين دو را بيان مى كند .

3 - پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايد : « اَرْبَعٌ مِنْ اَسْبابِ السَّعادَةِ وَ اَرْبَعٌ مِنَ الشَّقاوَةِ فَالاَْرْبَعُ الَّتى مِنَ السَّعادَةِ الْمَرْئَةُ الصّالِحَةُ وَ الْمَسْكَنُ الْواسِعُ وَ الْجارُ الصّالِحُ وَ الْمَرْكَبُ الْبَهِىّ ءُ وَ الاَْرْبَعُ الَّتى مِنَ الشَّقاوَةِ الْجارُ السُّوءُ وَ الْمَرْئَةُ السُّوءُ وَ الْمَسْكَنُ الضَّيِّقُ وَ الْمَرْكَبُ السُّوءُ : چهار چيز است كه از اسباب سعادت و چهار چيز است از اسباب شقاوت است : اما آن چهار چيز كه از اسباب سعادت است : همسر صالح ، خانه وسيع ، همسايه شايسته و مركب خوب است . و چهار چيز كه از اسباب شقاوت است : همسايه بد و همسر بد و خانه تنگ و مركب بد است » .(3)با توجه به اين كه اين چهار موضوع در زندگى مادى و معنوى هر كس نقش مؤثرى دارد و از عوامل پيروزى يا شكست مى تواند باشد ، وسعت مفهوم سعادت و شقاوت در منطق اسلام روشن مى شود. يك همسر خوب انسان را به انواع نيكى ها تشويق مى كند ، يك خانه وسيع روح و فكر انسان را آرامش مى بخشد و آماده فعاليت بيشترمى نمايد ، همسايه بد بلاآفرين و همسايه خوب كمك مؤثرى به آسايش و حتى پيشرفت هدف هاى انسان مى كند ، يك مركب بدرد خور


1) « نور الثقلين » جلد 2 ، صفحه 398 .

2) « نهج البلاغه » صبحى صالح خطبه 86 .

3) « مكارم اخلاق » ، صفحه 65 .

براى رسيدن به كارها و وظايف اجتماعى عامل مؤثرى است ، در حالى كه مركب قراضه و زوار دررفته يك عامل عقب ماندگى است ، چراكه كمتر مى تواند صاحبش را به مقصد برساند .

4 - و نيز از پيامبر صلى الله عليه و آله اين حديث نقل شده است : « مِنْ عَلاماتِ الشَّقاءِ جُمُودُ الْعَيْنَيْنِ وَ قَسْوَةُ الْقَلْبِ وَ شِدَّةُ الْحِرْصِ فى طَلَبِ الرِّزْقِ وَ الاِْصْرارُ عَلَى الذَّنْبِ : از نشانه هاى شقاوت آن است كه هرگز قطره اشكى از چشم انسان نريزد و نيز از علامات آن سنگ دلى و حرص شديد در تحصيل روزى و اصرار بر گناه است » .(1)اين امور چهارگانه كه در حديث فوق آمده امورى است اختيارى كه از اعمال و اخلاق اكتسابى خود انسان سرچشمه مى گيرد و به اين ترتيب دور كردن اين اسباب شقاوت در اختيار خود انسان ها است. اگر اسبابى را كه براى سعادت و شقاوت در احاديث بالا ذكر شده با توجه بر عينيّت همه آن ها و نقش مؤثرشان در زندگى بشر با اسباب و نشانه هاى خرافى كه حتى در عصر ما ، عصر اتم و فضا گروه زيادى به آن پايبندند مقايسه كنيم به اين واقعيت مى رسيم كه تعليمات اسلام تا چه حد منطقى و حساب شده است. هنوز بسيارند كسانى كه نعل اسب را سبب خوشبختى ، روز سيزده را سبب بدبختى ، پريدن از روى آتش را در بعضى از شب هاى سال سبب خوشبختى و آواز خواندن مرغ را سبب بدبختى، پاشيدن آب را پشت سر مسافر سبب خوشبختى و رد شدن زير نردبان را سبب بدبختى و حتى آويزان كردن خرمهره را به خود يا به وسيله نقليه سبب خوشبختى و عطسه را نشانه بدبختى در انجام كار مورد نظر مى دانند و امثال اين خرافات كه در شرق و غرب در ميان اقوام و ملل مختلف فراوان است. و چه بسيار انسان هايى كه بر اثر گرفتار شدن به اين خرافات از فعاليت در زندگى بازمانده اند و گرفتار مصيبت هاى فراوانى شده اند. اسلام بر تمام اين پندارهاى خرافى قلم سرخ كشيده و سعادت و شقاوت انسان را درفعاليت هاى مثبت و منفى و نقاط قوت و ضعف اخلاقى وبرنامه هاى عملى وطرزتفكر و عقيده هركس مى داندكه نمونه هايى ازآن در چهار


1) « نور الثقلين » ، جلد 2 ، صفحه 398 .

حديث فوق به روشنى بيان شده است .

استثناء در آيه چه مفهومى دارد ؟

در رابطه با جمله استثنائيه « اِلاّ ما شآءَ رَبُّكَ » ( مگر آن چه پروردگارت بخواهد ) كه در آيات فوق هم در مورد اهل بهشت آمده و هم اهل دوزخ ذكر شده است بايد گفت از آن جا كه اين آيات از دو گروه شقى و سعيد بحث مى كند و شقاوتمندان همگى الزاما افراد بى ايمانى كه مستحق خلود باشند نيستند ، بلكه ممكن است در ميان آن ها گروهى از مؤمنان خطاكار وجود داشته باشند بنابراين استثناء مربوط به اين گروه است . ولى اين سؤال پيش مى آيد كه اين استثناء در جمله دوم چه مفهومى خواهد داشت ؟ ( در مورد سعادتمندان ) . در پاسخ گفته شده است كه آن نيز در مورد مؤمنان خطاكار است كه مدتى بايد در آغاز به دوزخ بروند و پاك شوند ، سپس به صف بهشتيان بپيوندند ، در حقيقت استثناء در جمله اول نسبت به آخر كار است و در جمله دوم نسبت به آغاز كار .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«زَفير»: به آغاز صداى الاغ و نيز به دم و بازدم پياپى و اندوهناك و پر صدا گفته مى شود.

«شَهيق»: آخر صداى الاغ و نيز صداى جانسوزى كه از ژرفاى دل بر مى آيد.

بدان دليل قران آنان را پيش از ورود به دوزخ، به شقاوت و تيره بختى وصف مى كند كه رفتار و كردار آنان به گونه اى است كه كارشان را به تيره بختى سوق مى دهد و به دوزخشان مى كشاند. و اين روايت كه از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در اين مورد رسيده است كه: «اَلشَّقِىٌّ شَقِىٌّ فى بَطْنِ اُمِّهِ...»(1)انسان تيره بخت، در شكم مادرش تيره بخت است، بسان آيه شريفه از آينده كسى خبر مى دهد كه خود با دست يازيدن به كارهاى زشت و ناروا راه بدبختى را پيش مى گيرد و با گام سپردن در آن راه به دوزخ مى رسد؛


1) مُسنَد احمد، ج 2، ص 176.

درست همان گونه كه در مورد كسى كه پدرى كهنسال دارد، مى گويند: او يتيم است و منظورشان اين است كه به طور طبيعى، به زودى پدر را از دست مى دهد، نه اينكه هم اكنون يتيم است.

لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَ شَهيقٌ.

«زَجّاج» بر آن است كه دو واژه «زفير» و «شهيق» به صداى انسان اندوه زده گفته مى شود.

و پاره اى ديگر بر آنند كه «زَفير» به صداى درد آلود و نيز آغاز صداى الاغ گفته مى شود. «شَهيق» به ناله سخت و بلند و نيز به صداى ناهنجار همانند صداى الاغ گفته مى شود.

و به باور «ابن عبّاس» واژه «شَهيق» به مفهوم آه و ناله، گريه طولانى و دردآلود و دم و بازدمِ بلند است.

«خُلُود»: جاودانه و ماندگار بودن در كارى را مى گويند.

«دَوام»: بقاى هماره و هميشه.

در تفسير و تأويل اين آيه شريفه دو بحث است و هر دو از جاهاى مشكل قرآن است:

1 - نخست اين بحث مطرح است كه: ماندگار بودن تيره بختان در دوزخ، به مدت برپايى و پايدارى آسمانها و زمين محدود شده است كه بسيار جاى بحث دارد.

2 - و بحث دوّم در مفهوم اين فراز ميباشد كه به صورت استثنا آمده و مى فرمايد: تا آسمانها و زمين برپاست، آنان در آن آتش شعله ور ماندگارند، مگر آنچه پروردگارت بخواهد اِلاّ ماشاَ َربُّ...

تفسير فراز نخست

در مورد فراز نخست آيه شريفه كه مى فرمايد: خالِدينَ فيها ما دامَتِ السَّمواتُ وَ الأَْرْضُ... تا آسمان و زمين برپاست آنان در آتش دوزخ ماندگار خواهند بود ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به باور برخى از جمله «جُبّائى» و «ضَحّاك» منظور آسمان و زمين آخرت

است كه بر خلاف آسمان و زمين دنيا جاودانه و فنا ناپذير است.

2 - از ديدگاه «حَسَن» اين فراز نشانگر نوعى تشبيه مى باشد و منظور اين است كه: تا رستاخيز برپاست، آنان در آتش شعله ور دوزخ ماندگارند. و مى دانيم كه رستاخيز و جهان ديگر جاودانه و هميشگى است؛ چنانكه دوام آسمان و زمين دنيا به اندازه عمر و دوام دنياست.

3 - و از ديدگاه پاره اى ديگر، اين فراز از آيه شريفه كنايه از جاودانگى و ابديت است و منظور آسمان و زمين نيست و اين شيوه در فرهنگ عرب رايج است كه براى نشان دادن ابديّت و جاودانگى يك مطلب، اين گونه سخن مى گويند. براى نمونه: هنگامى كه هرگز نمى خواهند كارى را انجام دهند، مى گويند: لا اَفْعَلُ ذلِكَ مَا اخْتَلَفَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَ مادامَتِ السَّمواتُ وَ الأَْرْضُ وَ ما نَبَتَ النَّبْتُ...

تا شب و روز در گردش است و تا زمانى كه آسمان و زمين برپاست و گياه مى رويد و شتر ناله مى كند و يا دهانش كف مى كند و يا تا هنگامى كه آفتاب مى تابد... من چنين كارى را نخواهم كرد.

يادآورى مى گردد كه آنان به پندار خودشان اين چيزها را ماندگار و غير قابل تغيير مى دانستند و بدين وسيله بر پايدار بودن تصميم خود پاى مى فشردند و قرآن نيز در اين آيه شريفه هماهنگ با خرد و دريافت و فرهنگ آنان، حقيقت مورد نظر را بيان فرموده است.

تفسير فراز دوّم

در تفسير فراز دوّم نيز كه مى فرمايد: اِلاّ ما شاءَ رَبُّكَ... ديدگاه ها يكسان نيست:

1 - به باور گروهى از جمله «زَجّاج»، «فرّاء»، «على بن عيسى» و... استثناى مورد بحث، بيانگر زيادى عذاب دوزخيان و بسيارى نعمت بهشتيان ميباشد و منظور اين است كه: تيره بختان در آتش شعله ور دوزخ خواهند بود و در آنجا ناله و فريادى دردآلود خواهند داشت، جز آن اندازه كه خدا بخواهد بر عذاب و كيفرشان بيفزايد. اين فراز، به اين گفتار مى ماند كه فردى به دوست خود بگويد: من يكهزار دينار از تو

طلبكارم و اين غير از دو هزار دينارى است كه پيشتر به تو وام دادم، كه در اينجا دو هزار دينار هرگز از يكهزار استثنا نمى شود، چرا كه بيشتر از آن است و مبلغ بيشتر را نمى توان از كمتر استثنا كرد. به بيان ديگر، «اِلاّ» در آيه شريفه به مفهوم «سوى» مى باشد و همان گونه كه در جمله «ما كانَ مَعَنا رَجُلٌ اِلاّ زَيْدٌ»، واژه «اِلاّ» به مفهوم «سِوى» مى باشد ومفهوم جمله اين است كه: مردى جز «زيد» به همراه ما نيست، در آيه شريفه نيز منظور اين است كه: دوزخيان در آنجا ناله و فريادى درد آلود خواهند داشت. به جز آن عذابهايى كه خدا براى آنان بخواهد.

2 - امّا به باور برخى از جمله «مازَنى» و «جُبّائى» اين استثنا، در مورد توقف تيره بختان در محشر و براى حسابرسى و نيز توقّف آنان در عالم برزخ مى باشد و منظور اين است كه: تيره بختان در آتش دوزخ ماندگارند، جز آن مدتى كه پروردگارت بخواهد در عالم برزخ و قيامت و محشر پيش از ورود به دوزخ بمانند؛ چرا كه اگر اين استثنا نباشد ممكن است كسى بپندارد كه كفر گرايان و بيدادگران از همان لحظات پس از مرگ به دوزخ مى روند و در آنجا ماندگار مى گردند! آرى اين استثنا براى نشان دادن اين نكته است كه دوران عالم برزخ و محشر و حسابرسى تحت مشيت خداست و ماندگار شدن در دوزخ پس از اين مراحل است.

پرسشى بايد طرح گردد و پاسخ داده شود، اين است كه: چگونه قرآن واژه «شَقِىّ» را در مورد ايمان آوردگان گناهكار به كار مى برد، بويژه كه اينان براى مدتى به دوزخ مى روند و پس از آن از آنجا نجات يافته و به بهشت بال مى گشايند و در حقيقت «نيكبخت» هستند و نه «تيره بخت»؟

در اين مورد پاسخ داده شده است كه دو واژه «شَقِىّ» و «سعيد» با توجّه به حالات گوناگون انسانها، در مورد آنان به كار مى رود آنان زمانى كه در دوزخ هستند و در ميان تيره بختان و كفر گرايانند، در زمره آنها قرار مى گيرند و واژه «تيره بخت» در مورد شان به كار مى رود و هنگامى كه به بهشت راه مى يابند و در زمره شايسته كرداران وارد مى گردند «نيكبخت» به حساب مى آيند. با اين بيان به كار رفتن هر كدام از اين واژه ها

به تناسب حال آنان است.

در اين مورد از «ابن عبّاس» آورده اند كه: منظور از اين تيره بختان، مؤمنان گناهكارند كه به خاطر دست يازيدن به گناه براى مدتى به دوزخ مى روند و آنگاه به فضل و مهر خدا از آنجا نجات يافته و به بهشت وارد مى شوند؛ از اين رو آنان هنگامى كه به دوزخ مى روند از تيره بختان هستند و زمانى كه به بهشت راه مى يابند از سعادتمندان به شمار مى آيند.

«قَتاده» مى گويد: خدا، خود مى داند كه با آنان چگونه رفتار كند؛ ما همين اندازه مى دانيم كه گروهى بر اثر گناه، گرفتار آتش مى گردند و آنگاه خدا به مهر و رحمت خود آنان را از دوزخ نجات داده و به بهشت مى برد و همين مردم هستند كه شفاعت شامل حال آنان مى گردد.

«اَنَس» از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده است كه فرمود: در قيامت گروهى از دوزخ نجات يافته و بيرون مى آيند.

به باور ما اين ديدگاه از ديگر ديدگاه ها در تفسير و تأويل آيه بهتر و رساتر است.

«جَذّ»: قطع.

گفتنى است كه همه مفاهيم و معانى مورد اشاره در اينجا نيز مطرح است و تنها اين نكته نيست كه برخى از تيره بختان ممكن است از دوزخ نجات يافته و وارد بهشت گردند امّا هركس وارد بهشت گرديد، ديگر بيرون نخواهد رفت.

حقيقت سعادت و شقاوت(1)

شايد مناسب ترين تعريف در مورد اين دو موضوع اين باشد كه گفته شود: سعادت و نيكبختى عبارت از فراهم بودن اسباب رشد و تكامل همه جانبه براى فرد، خانواده و جامعه در دنياى خويش است و شقاوت نيز عبارت است از فقدان شرايط رشد و اوج و تكامل و پيشرفت و وجود موانع گوناگون در مسير كمال انسان و رشد او.


1) مترجم.

با اين بيان، هركس از نظر شرايط جسمى، روحى، فكرى، خانوادگى، اجتماعى، فرهنگى، سياسى، جغرافيايى، صنعتى و ديگر شرايط، اسباب و امكانات بهتر و بيشترى براى رشد و رسيدن به هدف هاى والا در دسترس داشته باشد سعادتمندتر است و هركس كمتر، از سعادت كم بهره تر و يا بى بهره است.

به نظر مى رسد اين ديدگاه را مى توان از آيات و روايات بسيارى دريافت داشت.

براى نمونه به يكى چند آيه و حديث در اين بند بسنده مى شود:

1 - پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله درترسيم شمارى ازاسباب و نشانه هاى نيكبختى و بدبختى، بر روى چهار موضوع مهمّ مادى و معنوى كه هر كدام مى توانند نقش سرنوشت سازى در پويايى و يا ايستايى انسان داشته باشند، انگشت مى گذارد و مى فرمايد:

اَرْبَعٌ مِنْ اَسْبابِ السَّعادَةِ وَ اَرْبَعٌ مِنْ اَسْبابِ الشِّقاوَةِ، فَالاَْرْبَعُ الَّتى مِنَ السَّعادَةِ: الْمَرْأَةُ الصّالِحَةُ،

وَ الْمَسْكَنُ الْواسِعُ،

وَ الْجارُ الصّالِحُ،

وَ الْمَرْكَبُ الْبَهِىِّ.

وَ الاَْرْبَعُ الَّتى مِنَ الشِّقاوَةِ: الْجارُ السُّوءُ وَ الْمَرْأَةُ السُّوءُ وَ الْمَسْكَنُ الضَّيِّقُ، وَالْمَرْكَبُ السُّوءُ.(1)

چهار چيز از وسايل نيك بختى و چهار چيز از اسباب بدبختى است:

امّا آن چهار چيزى كه از اسباب نيكبختى است عبارتند از: همسر شايسته و برازنده، خانه وسيع و گسترده، همسايه نيكوكردار و درست كار و ديگر مركب خوب ومناسب.

و آن چهار چيز كه از اسباب بدبختى است، عبارتند از: همسايه نادرست، همسر نالايق، خانه كوچك و مركب بد و نامناسب.


1) مَكارِمُ الاَْخْلاق، ص 65.

2 - در بيان انسانساز ديگرى در ترسيم برخى نشانه هاى شقاوت مى فرمايد:

مِنْ عَلاماتِ الشِّقاءِ جُمُودُ الْعَيْنَيْنِ، وَ قَسْوَةُ الْقَلْبِ، وَ شِدَّةُ الْحِرْصِ فى طَلَبِ الرِّزْقِ، وَ الاِْصْرارُ عَلَى الذَّنْبِ. (1)

از نشانه هاى بدبختى اين چهار چيز است:

1 - دو ديده اى كه هرگز در شادمانى و شوق و يا اندوه و ترسِ از خدا اشكى نريزند.

2 - سنگدلى و قساوت قلب.

3 - حرص و آز بسيار در طلب دنيا و رزق.

4 - گناه برروى گناه.

3 - اميرمؤمنان در ترسيم حقيقت نيك بختى مى فرمايد:

اَلسَّعيدُ مَنْ وَعَظَ بِغَيْرِهِ، وَ الشَّقِىُّ مَنِ انْخَدَعَ لِهَواهُ وَ غُرُورِهِ.(2)

نيكبخت آن كسى است كه از سرنوشت دردناك و يا خوش ديگران درس عبرت گيرد و بدبخت آن كسى است كه فريب هواى دل و غرور خويشتن را بخورد و بيدار نگردد.

4 - و نيزمى فرمايد:

اِنَّ مِنْ حَقيقَةِ السَّعادَةِ اَنْ يُخْتَمَ لِلْمَرْءِ عَمَلُهُ بِالسَّعادَةِ وَ اِنَّ مِنْ حَقيقَةِ الشِّقاوَةِ أَنْ يُخْتَمَ لِلْمَرْءِ عَمَلُهُ بِالشِّقاوَةِ. (3)

از حقيقت نيكبختى اين است كه فرجام زندگى انسان سعادتمندانه پايان يابد و حقيقت بدبختى اين است كه فرجام زندگى و عمر، شقاوتمندانه پايان پذيرد.


1) تفسير نُور الثَّقَلَين، ج 2، ص 398.

2) نهج البلاغه، خطبه 86.

3) تفسير نُور الثَّقَلَين، ج 2، ص 398.

آيا خوشبختى و بدبختى در گرو اتفاق و تصادف است يا به دست انسان؟(1)

نكته مهمّ و حياتى ديگر در اين مورد پاسخ به اين پرسش است كه اساس نيكبختى و بدبختى فرد و خانواده و جامعه به دست كيست؟ و در گرو چيست؟ آيا همان گونه كه پاره اى مى پندارند، در گرو شانس، اقبال، اتفاق، تصادف يا اين ابر قدرت و آن شخصيت است يا در دسترس خود انسان و در اختيار او؟ كدام يك؟

در اين مورد نيز ديدگاه ها گوناگون است:

بسيارى اصل اختيار و آزادى انسان را ناديده انگاشته و او را محكوم و مقهور انواع جبرهاى درونى و برونى دانسته و در نتيجه نيكبختى و بدبختى او را ذاتى و ياثمره شوم جبر اجتماعى و طبقاتى و جبر محيط مى انگارند؛ و بسيارى ديگر نيكبختى و بدبختى او را به شانس و اتفاق حواله مى دهند.

امّا به باور ما در نگرش قرآنى و اسلامى، سعادت و يا شقاوت نه دو موضوع ذاتى و درونى است كه با انسان به دنيا آمده و با او مى رود و نه دور از دسترس اراده و اختيار و خواست انسان مى باشد، بلكه اساس هر دو از خود انسان و خواست و اراده خير و توانمندانه يا اراده شرّ و فرومايگى او سرچشمه مى گيرد؛ انسان، هم مى تواند اسباب نيكبختى خود و خاندان و جامعه اش را پديد آورد و در پرتو آگاهى و تلاش خستگى ناپذير آنها را فراهم سازد و هم مى تواند موانع را كنار زند و حتى اسباب بدبختى را يكسره نابود سازد. او در اين راه از توانايى و امكاناتى بهره ور است كه مى تواند بسيارى از موانع ارثى، محيطى، آداب و رسوم و ديگر مشكلات را كنار بزند و دنيايى نو آزاد و آباد و سعادتمندانه بسازد. آرى، اين كارى بزرگ، طاقت فرسا، سهمگين پيچيده و شاهكار است، امّا هرچه هست به خود او مربوط مى شود، به او و هم نوعانش و شايد به همين دليل است كه قرآن پس از يازده بار سوگند بر پديده هاى گوناگون آسمانى و زمينى و جان بشر، در اشاره به اين حقيقت مى فرمايد: به همه اينها سوگند كه هركس جان را پاك گردانيد و به ارزش ها آراسته ساخت راستى كامياب و نيكبخت گرديد و هركس آن را آلوده به ضد ارزش ها ساخت بى گمان در باخت و زيان كرد قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكّيها... (2)


1) مترجم.

2) سوره شَمْس، آيه 10.

آيه اى كه سنگينى محتواى آن موى پيامبر صلى الله عليه و آله را سفيد كرد

فَاسْتَقِمْ كَماآ اُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَكَ وَلاتَطْغَوْا اِنَّهُ بِماتَعْمَلُونَ بَصيرٌ

بنابراين همان گونه كه فرمان يافته اى استقامت كن همچنين كسانى كه با تو به سوى خدا آمده اند و طغيان نكنيد كه خداوند آن چه را انجام مى دهيد مى بيند. (112 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

در حديث معروفى از ابن عباس چنين مى خوانيم : « ما نَزَلَ عَلى رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله آيَةٌ كانَتْ اَشَدَّ عَلَيْهِ وَ لا اَشَقَّ مِنْ هذِهِ الاْيَةِ وَ لِذلِكَ قالَ لاَِصْحابِه حينَ قالُوا لَهُ اَسْرَعَ اِلَيْكَ الشَّيْبُ يا رَسُولَ اللّهِ شَيَّبَتْنى هُودٌ وَ الْواقِعَةُ : هيچ آيه اى شديد و مشكل تر از اين آيه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل نشد و لذا هنگامى كه اصحاب از آن حضرت پرسيدند چرا به اين زودى موهاى شما سفيد شده و آثار پيرى نمايان، گشته، فرمود : مرا سوره هود و واقعه پير كرد » .(1)و در روايت ديگرى مى خوانيم : هنگامى كه آيه فوق نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «شَمِّرُوا ، شَمِّرُوا » ، فَما رُئِىَ ضاحِكا : دامن به كمر بزنيد ، دامن به كمر بزنيد » ( كه وقت كار و تلاش است ) و از آن پس پيامبر صلى الله عليه و آله هرگز خندان ديده نشد .(2)دليل آن هم روشن است ، زيرا چهار دستور مهم در اين آيه وجود دارد كه هر كدام بار سنگينى بر دوش انسان مى گذارد. از همه مهم تر ، فرمان به استقامت است ( فَاسْتَقِم ) ، استقامت كه از ماده قيام گرفته شده از اين نظر كه انسان در حال قيام بر كار و تلاش خود تسلط بيشترى دارد ، استقامت كه به معنى طلب قيام است يعنى در خود آن چنان حالتى ايجاد كن كه سستى در تو راه نيابد ، چه فرمان سخت و سنگينى. هميشه به دست آوردن پيروزى ها كار نسبتا آسانى است ، اما نگه داشتن آن بسيار مشكل آن هم در جامعه اى آن چنان عقب افتاده و دور از عقل و دانش در برابر مردمى لجوج و سرسخت و در ميان دشمنانى انبوه و مصمم و در طريق ساختن جامعه اى سالم و سربلند و باايمان و پيشتاز ، استقامت در اين راه كار ساده اى نبوده است. دستور ديگر اين كه اين


1) « مجمع البيان » ، جلد 5 ، صفحه 199 .

2) « درّ المنثور » ، ذيل آيه .

استقامت بايد تنها انگيزه الهى داشته باشد و هر گونه وسوسه شيطانى از آن دور بماند ( كَما اُمِرْت ) ، يعنى به دست آوردن بزرگ ترين قدرت هاى سياسى و اجتماعى ، آن هم براى خدا. سوم مسأله رهبرى كسانى است كه به راه حق برگشتند و آن هارا هم به استقامت واداشتن (وَ مَنْ تابَ مَعَكَ). چهارم مبارزه را در مسير حق و عدالت ، رهبرى نمودن و جلوگيرى از هر گونه تجاوز و طغيان ، زيرا بسيار شده است كه افرادى در راه رسيدن به هدف نهايت استقامت را به خرج مى دهند اما رعايت عدالت براى آن ها ممكن نيست و غالبا گرفتار طغيان و تجاوز از حدّ مى شوند (وَ لا تَطْغَوْا). آرى مجموع اين جهات دست به دست هم داد و پيامبر صلى الله عليه و آله را آن چنان در زير بار مسؤوليت فروبردكه حتى مجال لبخندزدن را از او گرفت و اورا پير كرد. و به هر حال اين تنها دستورى براى ديروز نبود بلكه براى امروز و فردا ، فرداهاى ديگر نيز هست. امروز هم مسؤوليت مهم ما مسلمانان و مخصوصا رهبران اسلامى در اين چهار جمله خلاصه مى شود : استقامت اخلاص رهبرى مؤمنان و عدم طغيان و تجاوز و بدون به كار بستن اين اصول ، پيروزى بر دشمنانى كه از هر سو از داخل و خارج ما را احاطه كرده اند و از تمام وسايل فرهنگى و سياسى و اقتصادى و اجتماعى و نظامى بر ضد ما بهره گيرى مى كنند امكان پذير نمى باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اِسْتِقامَت»: پايدارى در راه راست و منحرف نشدن از آن.

«طُغْيان»: تجاوزاز مرزهاى عدالت و مقررات خدا و انحراف به سوى تباهى و بيداد.

سخت ترين و مسئوليت آفرين ترين آيه

در برخى از روايات آيه مورد بحث سخت ترين و مسئوليت سازترين آيه، در ميان همه آيات قرآن عنوان يافته است، هم براى پيامبر گرامى و هم ايمان آوردگان؛ براى نمونه:

1 - از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود:

لَوْ صَلَّيْتُمْ حَتّى تَكُونُوا كَالْحَنايا وَ صُمْتُمْ حَتّى تَكُونُوا كَالأَْوْتادِ، ثُمَّ كانَ الاِْثْنانُ اَحَبَّ اِلَيْكُمْ مِنَ الْواحِدِ لَمْ تَبْلُغُوا حَدَّ الاِْسْتِقامَةِ. (1)

اگر به اندازه اى نماز گزاريد كه پشت شما خم گردد و از بسيارى روزه از نظر جسمى بسان ستون هاى بى روح و جان گرديد، آنگاه دو آفت خود كامگى و اجتهاد در برابر نصّ، نزد شما دوست داشتنى تر از گردن نهادن به مقررات خداى يكتا باشد، به مرز استقامت نرسيده ايد.

2 - و از «ابن عبّاس» آورده اند كه: ما نَزَلَ عَلى رَسُولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله آيَةٌ كانَتْ اَشَدَّ عَلَيْهِ وَ لا اَشَقَّ مِنْ هذِهِ الاْآيَةِ، وَ لِذلِكَ قالَ لاَِصْحابِهِ حينَ قالُوا لَهُ اَسْرَعَ اِلَيْكَ الشَّيْبُ يا رَسُولَ اللّهِ شَيَّبَتْنى هُودُ وَ الْواقِعَةُ. (2)

هيچ آيه اى بر پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرود نيامد كه سخت تر و طاقت فرساتر از اين آيه باشد؛ به همين دليل هنگامى كه ياران از پيرى زودرس آن گرانمايه عصرها و نسلها مى پرسيدند، مى فرمود: دو سوره «هود» و «واقعه» مرا پير كرد.


1) تفسير الوسيط، واحدى، ج 2، ص 593.

2) تفسير الكشّاف، ج 2، ص 295.

نماز رمز خوشبختى خانواده

وَ اَقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَىِ النَّهارِ وَ زُلَفا مِنَ الَّيْلِ اِنَّ الْحَسَنتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرى لِلذّاكِرينَ

نماز را در دو طرف روز و اوايل شب برپادار ، چراكه حسنات ، سيئات ( و آثار آن ها را ) برطرف مى سازند ، اين تذكرى است براى آن ها كه اهل تذكرند. (114 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

ظاهر تعبير « طَرَفَىِ النَّهارِ » ( دو طرف روز ) اين است كه نماز صبح و مغرب را بيان مى كند ، كه در دو طرف روز قرار گرفته و « زُلَف » كه جمع « زُلْفَة » به معنى نزديكى است به قسمت هاى آغازشب كه نزديك به روز است گفته مى شود بنابراين منطبق بر نماز عشاء مى گردد. همين تفسير در روايات ائمه اهلبيت : نيز وارد شده كه آيه فوق اشاره به سه نماز ( صبح و مغرب و عشاء ) است. در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه چرا از نمازهاى پنجگانه تنها در اين جا اشاره به سه نماز صبح و مغرب و عشاء شده و از نماز ظهر و عصر سخن به ميان نيامده است. در آيات قرآن گاهى هر پنج نماز ذكرشده مانند « اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ اِلى غَسَقِ اللَّيْلِ وَ قُرْانَ الْفَجْرِ » ( 78 / اسراء ) و گاهى سه نماز مانند آيه مورد بحث و گاهى تنها يك نمازذكر شده است، مانند «حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَالصَّلَوةِ الْوُسْطى وَ قُومُوا لِلّهِ قانِتينَ » ( 238 / بقره ). بنابراين لزومى نداردكه در هر مورد هر پنج نماز با يكديگر ذكر شود به خصوص اين كه گاهى مناسبات ايجاب مى كند كه تنها روى نماز ظهر (صَلوةِ الْوُسْطى) به خاطر اهميتش تكيه شود و گاهى روى نماز صبح و مغرب و عشاء كه گاهى به خاطر خستگى و يا خواب ممكن است در معرض فراموشى قرار گيرد. آيه فوق همانند قسمتى ديگر از آيات قرآن تأثير اعمال نيك را در از ميان بردن آثار سوء اعمال بد بيان مى كند ، در سوره نساء آيه 31 مى خوانيم : « اِنْ تَجْتَنِبُوا كَبآئِرَ ما تُنْهُونَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ : اگر از گناهان بزرگ دورى كنيد گناهان كوچك شما را مى پوشانيم ». و در آيه 7 سوره عنكبوت مى خوانيم : « وَ الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئاتِهِمْ : كسانى كه

ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنان را مى پوشانيم ». و به اين ترتيب اثر خنثى كننده گناه را در طاعات و اعمال نيك تثبيت مى كند. از نظر روانى نيز شك نيست كه هر گناه و عمل زشتى ، يك نوع تاريكى در روح و روان انسان ايجاد مى كند كه اگر ادامه يابد اثرات آن ها متراكم شده، به صورت وحشتناكى انسان را مسخ مى كند. ولى كار نيك كه از انگيزه الهى سرچشمه گرفته به روح آدمى لطافتى مى بخشد كه آثار گناه را مى تواند از آن بشويد و آن تيرگى ها را به روشنايى مبدل سازد. اما از آن جا كه جمله فوق ( اِنَّ الْحَسَنتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ) بلافاصله بعد از دستور نماز ذكر شده يكى از مصداق هاى روشن آن ، نمازهاى روزانه است و اگر مى بينيم در روايات تنها تفسير به نمازهاى روزانه شده دليل بر انحصار نيست ، بلكه همان گونه كه بارها گفته ايم بيان يك مصداق روشن قطعى است.

در روايات متعددى كه ذيل آيات فوق از پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين : نقل شده تعبيراتى ديده مى شود كه از اهميت فوق العاده نماز در مكتب اسلام پرده برمى دارد. ابوعثمان مى گويد : من با سلمان فارسى زير درختى نشسته بودم ، او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد تا تمام برگ هايش فرو ريخت ، سپس رو به من كرد و گفت : سؤال نكردى چرا اين كار را كردم. گفتم : بگو ببينم منظورت چه بود؟ گفت : اين همان كارى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله انجام داد هنگامى كه خدمتش زير درختى نشسته بودم ، سپس پيامبر اين سؤال را از من كرد و گفت : « سلمان نمى پرسى چرا چنين كردم ؟ » من عرض كردم : بفرماييد چرا ؟ فرمود : « هنگامى كه مسلمان وضو بگيرد وخوب وضو بگيرد ، سپس نمازهاى پنجگانه را به جا آورد ، گناهان او فرو مى ريزد ، همان گونه كه برگ هاى اين شاخه فرو ريخت » ، سپس همين آيه ( اَقِمِ الصَّلوةَ ) را تلاوت فرمود .(1)درحديث ديگرى از يكى ازياران پيامبر صلى الله عليه و آله به نام ( ابى اَمامَه ) مى خوانيم كه مى گويد : روزى در مسجد خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بوديم كه مردى آمد و عرض كرد : يا


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

رسول اللّه من گناهى كرده ام كه حد بر آن لازم مى شود ، آن حد را بر من اجرا فرما ، فرمود : « آيا نماز با ما خواندى ؟ » عرض كرد : آرى اى رسول خدا ، فرمود : « خداوند گناه تو ، يا حد تو ، را بخشيد » .(1)و نيز از على نقل شده كه مى فرمايد : « با رسول خدا در مسجد در انتظار نماز بوديم كه مردى برخاست و عرض كرد : اى رسول خدا من گناهى كرده ام پيامبر صلى الله عليه و آله روى از او برگرداند ، هنگامى كه نماز تمام شد همان مرد برخاست و سخن اول را تكرار كرد ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : آياباما اين نماز را انجام ندادى و براى آن به خوبى وضو نگرفتى ؟ عرض كرد : آرى ، فرمود : اين كفاره گناه تو است » .(2)و نيز از على از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود : « اِنَّما مَنْزِلَةُ الصَّلَواتِ الْخَمْسِ لاُِمَّتى كَنَهْرٍ جارٍ عَلى بابِ اَحَدِكُمْ فَما يَظُنُّ اَحَدُكُمْ لَوْ كانَ فى جَسَدِه دِرْنٌ ثُمَّ اغْتَسَلَ فى ذلِكَ النَّهْرِ خَمْسَ مَرّاتٍ كانَ يَبْقى فى جَسَدِه دِرْنٌ فَكَذلِكَ وَ اللّهِ الصَّلَواتُ الْخَمْسُ لاُِمَّتى : نمازهاى پنجگانه براى امت من همچون يك نهر آب جارى است كه بر در خانه يكى از شما باشد ، آيا گمان مى كنيد اگر كثافتى در تن او باشد و سپس پنج بار در روز در آن نهر غسل كند آيا چيزى از آن بر جسد او خواهد ماند ( مسلمانه ) همچنين است به خدا سوگند نمازهاى پنجگانه براى امت من ».(3)به هر حال جاى ترديد نيست كه هر گاه نماز با شرايطش انجام شود ، انسان را در عالمى از معنويت و روحانيت فرو مى برد كه پيوندهاى ايمانى او را با خدا چنان محكم مى سازد كه آلودگى ها و آثار گناه را از دل و جان او شستشو مى دهد. نماز انسان را در برابر گناه بيمه مى كند و نيز نماز زنگار گناه را از آئينه دل مى زدايد. نماز جوانه هاى ملكات عالى انسانى را در اعماق جان بشر مى روياند، نماز اراده را قوى و قلب را پاك و روح را تطهير مى كند و به اين ترتيب نماز در صورتى كه به صورت جسم بى روح نباشد مكتب عالى تربيت است .


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

2) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

3) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

اميدبخش ترين آيه قرآن

در تفسير آيه مورد بحث حديث جالبى از على به اين مضمون نقل شده است كه روزى رو به سوى مردم كرد و فرمود : « به نظر شما اميدبخش ترين آيه قرآن كدام آيه است ؟ » بعضى گفتند : آيه « اِنَ اللّهَ لايَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِه وَ يَغْفِرُ مادُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشآءُ » : خداوند هرگز شرك را نمى بخشد و پايين تر از آن را براى هركس كه بخواهد مى بخشد ». امام فرمود : « خوب است ، ولى آن چه من مى خواهم نيست » ، بعضى گفتند : آيه « وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءً اَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُورا رَحيما : هر كس عمل زشتى انجام دهد يا بر خويشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحيم خواهد يافت » امام فرمود : « خوب است ولى آن چه را مى خواهم نيست ». بعضى ديگر گفتند آيه : « قُلْ يا عِبادِىَ الَّذينَ اَسْرَفُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ : اى بندگان من كه اسراف بر خويشتن كرده ايد از رحمت خدا مأيوس نشويد » فرمود : « خوب است اما آن چه مى خواهم نيست ». بعضى ديگر گفتند : آيه «وَالَّذينَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ اِلاَّ اللّهُ: پرهيزكاران كسانى هستند كه هنگامى كه كار زشتى انجام مى دهند يا به خود ستم مى كنند به ياد خدا مى افتند و از گناهان خويش آمرزش مى طلبند و چه كسى است جز خدا كه گناهان را بيامرزد » باز امام فرمود : « خوب است ولى آن چه مى خواهم نيست ». در اين هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه كردند فرمود : « چه خبر است اى مسلمانان ؟ » عرض كردند: به خدا سوگند ماآيه ديگرى در اين زمينه سراغ نداريم. امام فرمود: « از حبيب خودم رسول خدا شنيدم كه فرمود اميد بخش ترين آيه قرآن اين آيه است : " وَ اَقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَىِ النَّهارِ وَ زُلَفا مِنَ الَّيْلِ اِنَّ الْحَسَنتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكْرى لِلذّاكِرينَ " » .(1)البته همان گونه كه در ذيل آيه 48 سوره نساء گفتيم درحديث ديگرى آمده است كه اميدبخش ترين آيه قرآن،


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

آيه : « اِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِه وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشآءُ » مى باشد. اما با توجه به اين كه هر يك از اين آيات به زاويه اى از اين بحث نظر دارد و يك بعد از ابعاد آن را بيان مى كند ، تضادى با هم ندارد. در واقع آيه مورد بحث از كسانى سخن مى گويد كه نمازهاى خود را به خوبى انجام مى دهند نمازى با روح و با حضور قلب كه آثار گناهان ديگر را از دل و جانشان مى شويد. اما آيه ديگر از كسانى سخن مى گويد كه داراى چنين نمازى نيستند و تنها از در توبه وارد مى شوند پس اين آيه براى اين گروه و آن آيه براى آن گروه اميدبخش ترين آيه است. چه اميدى از اين بيشتر كه انسان بداند هر گاه پاى او بلغزد و يا هوى و هوس بر او چيره شود ( بدون اين كه اصرار بر گناه داشته باشد پايش به گناه كشيده شود ) هنگامى كه وقت نماز فرا رسيد ، وضو گرفت و در پيشگاه معبود به راز و نياز برخاست احساس شرمسارى كه از لوازم توجه به خدا است نسبت به اعمال گذشته به او دست داد گناه او بخشوده مى شود و ظلمت و تاريكيش از قلب او برمى خيزد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

نماز يا برترين مرواريد درياى بندگى

در اين آيه شريفه به نماز كه ياد خدا و برترين مرواريد درياى بندگى و آرام بخش قلب انسانها و اصلاحگر فرد و جامعه است فرمان مى دهد و مى فرمايد:

وَ اَقِمِ الصَّلوةَ

و نماز را به پا دار. منظور اين است كه ركوع و سجده و ديگر كارها و واجبات آن را آن گونه كه شايسته است انجام ده.

طَرَفَىِ النَّهارِ وَ زُلَفا مِنَ الَّليْلِ

1 - به باور «ابن عبّاس» و «ابن زيد»، منظور از «دو سوى روز» در آيه شريفه زمان نماز صبح و مغرب و منظور از «پاسى از شب» وقت نماز «عشاء» است؛ و واژه «زُلَف» به مفهوم «آغازين ساعات» شب مى باشد. و قرآن به دو دليل، از نماز ظهر و عصر سخن به ميان نمى آورد؛ نخست آنكه اين دو نماز بدان دليل كه نمازهاى روز هستند،

روشن و آشكار بوده و نياز به بيان ندارند و اين شيوه سخن مانند آن است كه قرآن بگويد: نماز را در دو سوى روز، به همراه آن دو نمازى كه در روز خوانده مى شود به پادار. ديگر آنكه اين دو نماز در ضمن يكى از طرف روز كه طرف عصر باشد بيان شده است؛ چرا كه زمان نماز ظهر و عصر پس از گذشتن نيمروز است كه به طرف آخر روز نزديكتر مى باشد؛ و قرآن در اين مورد مى فرمايد: نماز را از زوال آفتاب تا نهايت تاريكى شب برپا دار اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ اِلى غَسَقِ اللَّيْلِ...(1)

يادآورى مى گردد كه واژه «دُلُوك» به مفهوم «زوال آفتاب» است كه در روايت رسيده از حضرت باقر عليه السلام نيز به همين معنا آمده است.

2 - امّا به باور گروهى از جمله «حَسَن» و «زَجّاج»، منظور از نمازِ «دو سوى روز» همان نماز صبح و ظهر و عصر و منظور از نمازِ «پاسى از شب»، نماز مغرب و عشا است؛ چرا كه طرفِ يك چيز بايد جزء آن باشد و روشن است كه نماز مغرب جزء روز نيست. و از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نيز روايتى رسيده است كه آن حضرت فرمود: نمازِ «پاسى از شب» نماز مغرب و عشا است.

اِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ

به يقين كارهاى نيك و شايسته اثر زيانبارِ كارهاى بد را از ميان مى برد.

در اين مورد كه منظور از «حَسَنات» چيست؟ ديدگاه ها متفاوت است:

به باور بيشتر مفسّران از جمله «ابن عبّاس» منظور نمازهاى پنجگانه است كه اگر بشايستگى خوانده شود، گناهانى را كه ميان آنها از انسان سر مى زند از ميان مى برد، چرا كه «ال» در «اَلْحَسَنات»، الف و لام تعريف است كه به واژه «اَلصَّلوة» باز مى گردد. لازم به يادآورى است كه اين ديدگاه را روايات رسيده نيز تأييد مى كند.

چند نمونه از روايات

1 - «ابوعثمان» در اين مورد آورده است كه: من و سلمان در سايه درختى نشسته بوديم، كه او شاخه اى خشك از آن درخت برگرفت و آن را حركت داد تا برگهاى خشكيده آن بر زمين ريخت، آنگاه گفت: هان اى ابوعثمان آيا نمى پرسى چرا چنين كردم؟


1) سوره اِسْراء، آيه 78.

پرسيدم: بگو چرا؟

گفت: من يك بار به همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بودم كه چنين كرد و از من پرسيد كه: هان اى سلمان، مى دانى چرا چنين كردم؟ من پاسخ منفى دادم، آنگاه از آن حضرت دليل كارش را پرسيدم، فرمود: زمانى كه مسلمانى به خوبى وضو مى سازد و نمازهاى پنجگانه را به شايستگى به جا مى آورد، گناهانش بسان اين برگهاى خشك فرو مى ريزد و از پى آن به تلاوت اين آيه پرداخت.

«اِنَّ الْمُسْلِمَ اِذا تَوَضَّأَ فَاَحْسَنَ الْوُضُوءَ ثُمَّ صَلّى صَلَواتِ الْخَمْسَ تَحاتَّتْ خَطاياهُ كَما يَتَحاتُّ هذَا الْوَرَقُ، ثُمَّ قَرَأَ هذِهِ الاْآيَةَ: وَ اَقِمِ الصَّلوةَ... اِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ...»(1)

2 - و نيز آورده اند كه: آن حضرت در ميان ياران نشسته بود كه مردى از راه رسيد و گفت: اى پيامبرخدا، من گناهى كرده ام، اينك حدّ ياكيفرآن را بر من جارى ساز. آن حضرت فرمود: آيا با ما نماز نمى خوانى؟ گفت: چرا

فرمود: خدا، حدّ تو و يا گناه تو را مورد آمرزش قرار داد. فَاِنَّ اللّهَ قَدْ غَفَرَ لَكَ حَدَّكَ اَوْ قالَ ذَنْبَكَ.(2)

3 - و از اميرمؤمنان آورده اند كه فرمود: در كنار پيامبر خدا به انتظار نماز نشسته بوديم كه مردى از جا برخاست و گفت: اى پيامبر خدا، گناهى از من سر زده است، مرا از آن گناه پاك ساز؛ «كُنّا مَعَ رَسُولِ اللّهِ فِى الْمَسْجِدِ نَنْتَظِرُ الصَّلوةَ، فَقامَ رَجُلٌ فَقالَ: يا رَسُولَ اللّهِ، إنّى اَصَبْتُ ذَنْبا...»

پيامبر صلى الله عليه و آله سخن او را نشنيده گرفت تا نماز به پا شد؛ و پس از نماز هنگامى كه آن مرد دگر باره گفتارش را تكرار كرد، فرمود: «أَلَيْسَ قَدْ صَلَّيْتَ مَعَنا هذِهِ الصَّلوةَ وَ أَحْسَنْتَ لَهَا الطَّهُورَ؟» آيا اين نماز را با ما نخواندى و وضوى آن را نيكو نگرفتى؟

پاسخ داد: چرا.

فرمود: همين كفّاره گناه تو است؛ فَاِنَّها كَفّارَةُ ذَنْبِكَ. (3)


1) تفسير الوسيط، واحدى، ج 2، ص 596 595.

2) تفسير الوسيط، ج 2 ص 594 و 590.

3) همان مدرك، ص 595.

اميد بخش ترين آيه

«ابوحمزه ثمالى» از يكى از دو امام گرانقدر حضرت باقر عليه السلام و يا صادق عليه السلام كه درود خدا بر آنان باد آورده است كه مى فرمود: روزى اميرمؤمنان روبه مردم نمود كه هان اى بندگان خدا، كدامين آيه از همه آيات اميدبخش تر است؟

در پاسخ پرسش آن حضرت، يكى گفت: اين آيه شريفه كه مى فرمايد:

«اِنَّ اللّهَ لايَغْفِرُ اَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذْلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»،(1)خدا اين را كه به او شرك ورزيده شود نمى آمرزد و فروتر از آن را براى هر كه بخواهد مى آمرزد. آن حضرت فرمود: اين آيه بسيار اميد بخش است امّا پاسخ من نيست.

ديگرى گفت: اين آيه شريفه پاسخ شماست كه مى فرمايد: و هركس كار بدى كند و يا به خويشتن ستم روا دارد آنگاه از خدا آمرزش بخواهد، خدا را آمرزنده و مهربان خواهد يافت. «وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً...» (2)

اميرمؤمنان فرمود: اين هم اميدبخش است امّا پاسخ من نيست.

نفر سوّم گفت: پاسخ مورد نظر شما اين آيه است كه مى فرمايد: «قُلْ يا عِبادِىَ الَّذينَ اَسْرَفُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنُطُوا...» (3)

بگو هان اى بندگان من كه بر خودزياده روى نموده ايد، ازرحمت خدا نوميد نشويد.

حضرت فرمود: اين آيه نيز اميدبخش است، امّا پاسخ پرسش من نيست.

نفر چهارم گفت: پاسخ پرسش شما اين آيه است كه مى فرمايد: «وَ الَّذينَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ...» (4)

و آنانكه چون به كار زشتى دست يازند يا بر خود ستم روا دارند، خدا را به ياد مى آورند و براى گناهانشان آمرزش مى خواهند.

آن بزرگوار فرمود: اين آيه نيز بسيار اميدبخش است امّا پاسخ من نيست. اينجا بود


1) سوره نِساء، آيه 116.

2) سوره نساء، آيه 110.

3) سوره زُمَر، آيه 53.

4) سوره آل عمران، آيه 135.

كه ديگر كسى پاسخى نداشت تا بگويد و آنگاه اميرمؤمنان رو به مردم كرد و فرمود: چرا پاسخ نمى دهيد؟!

گفتند: به خداى سوگند ديگر چيزى نمى دانيم.

سپس خود آن گرانمايه عصرها ونسلها فرمود: از شخصيت محبوب و گرانمايه ام پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: اميد بخش ترين آيه قرآن اين آيه شريفه است كه مى فرمايد: و نماز را در دو سوى روز و نيز آغازين ساعات شب بر پادار؛ چرا كه نيكيها، بديها را از ميان مى برد. «اِنَّ عَلِيّاً عليه السلام اَقْبَلَ عَلَى النّاسِ فَقالَ: اَيَّةُ آيَةٍ اَرْجى عِنْدَكُمْ؟ فَقالَ بَعْضُهُمْ: اِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ... قالَ: سَمِعْتُ حَبيبى رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ: اَرْجى آيَةٍ فى كِتابِ اللّهِ: وَ اَقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَىِ النَّهارِ وَ زُلَفا مِنَ اللَّيْلِ اِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ...»(1)

و آنگاه پيامبر خدا رو به من كرد و فرمود: على جان، به خدايى كه مرا به رسالت برگزيد، هر يك از شما مردم براى وضوى نماز به پاخيزد، گناهانش فرو مى ريزد؛ و هنگامى كه به بارگاه خدا رو آورد و با دل و جان نماز را به پا دارد، چيزى از گناهانش نمى ماند و پس از نماز بسان روزى مى شود كه تازه از مادر ولادت يافته است. و اگر ميان دو نمازگناهى از او سر زند، با نماز دوّم آمرزيده مى شود و همين گونه تا نماز پنجم.

سپس فرمود: يا عَلِىُّ اِنَّما مَنْزِلَةُ الصَّلَواتِ الْخَمْسِ لأُِمَّتى كَنَهْرٍ جارٍ عَلى بابِ اَحَدِكُمْ... على جان! موقعيت نمازهاى شبانه روزى براى جامعه و امت من، بسان نهر و جويبارِ لبريز از آبى است كه بر درخانه شما روان است. شما در مورد كسى كه در بدن او گرد و غبارى باشد و روزى پنج مرتبه در چنين جويبارى خود را شستشو دهد، چه مى پنداريد؟ آيا باز هم در بدن او گرد و چركى مى ماند؟ به خداى سوگند كه نمازهاى پنجگانه و نقش پاك كننده آنها اين گونه است. فَكَذلِكَ وَ اللّهِ الصَّلَواتُ الْخَمْسُ.(2)


1) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 74 و 161 و 162.

2) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 162 و 161 و 74.

هوسرانى و خوشگذرانى سرچشمه انحرافات اجتماعى است

فَلَوْلا كانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ أُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِى الاَْرْضِ اِلاّ قَليلاً مِمَّنْ اَنْجَيْنا مِنْهُمْ وَاتَّبَعَ الَّذينَ ظَلَمُوا ما اُتْرِفُوا فيهِ وَ كانُوا مُجْرِمينَ

چرا در قرون ( و اقوام ) قبل از شما دانشمندان صاحب قدرتى نبودند كه از فساد در زمين جلوگيرى كنند ، مگر اندكى از آن ها كه نجاتشان داديم و آن ها كه ستم مى كردند از تنعم و تلذذ پيروى كردند و گناهكار بودند (و نابود شدند). (116/هود)

وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ اَهْلُها مُصْلِحُونَ

و چنين نبود كه پروردگارت آبادى ها را به ظلم و ستم نابود كند در حالى كه اهلش درصدد اصلاح بوده باشند. (117 / هود)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اُوْلُوا » به معنى « صاحبان » و « بَقِيَّة » به معنى باقيمانده است و معمولاً اين تعبير در لغت عرب به معنى اولواالفضل ( صاحبان فضيلت و شخصيت و نيكان و پاكان ) گفته مى شود زيرا انسان معمولاً اجناس بهتر و اشياء نفيس تر را ذخيره مى كند و نزد او باقى مى ماند و به همين جهت اين كلمه مفهوم نيكى و نفاست را با خود دارد. در هر جامعه اى تا زمانى كه گروهى از انديشمندان متعهد و مسؤول وجود دارد كه در برابر مفاسد ساكت نمى نشينند و به مبارزه برمى خيزند و رهبرى فكرى و مكتبى مردم را در اختيار دارند اين جامعه به تباهى و نابودى كشيده نمى شود. اما آن زمان كه بى تفاوتى و سكوت در تمام سطوح حكم فرما شد و جامعه در برابر عوامل فساد بى دفاع ماند ، فساد و به دنبال آن نابودى حتمى است. در هرجامعه اى معمولاً ظلم و فسادى وجود دارد، اما مهم اين است كه مردم احساس كنند كه ظلم و فساد هست و در طريق اصلاح باشند و با چنين احساس و گام برداشتن در راه اصلاح ، خداوند به آن ها مهلت مى دهد و قانون آفرينش براى آن ها حق حيات قائل است. اما همين كه اين احساس از ميان رفت و جامعه بى تفاوت شد و فساد و ظلم به سرعت همه جا را گرفت آن گاه است كه ديگر در سنت آفرينش حق حياتى براى آن ها وجود ندارد ، اين واقعيت را با يك

مثال روشن مى توان بيان كرد. در بدن انسان ، نيروى مدافع مجهزى است به نام « گلبول هاى سفيد خون » كه هر ميكرب خارجى از طريق هوا ، آب و غذا و خراش هاى پوست به داخل بدن هجوم كند اين سربازان جانباز در برابر آن ها ايستادگى كرده و نابودشان مى كنند و يا حداقل جلو توسعه و رشد آن ها را مى گيرند. بديهى است اگر يك روز اين نيروى بزرگ دفاعى كه از ميليون ها سرباز تشكيل مى شود دست به اعتصاب بزند و بدن بى دفاع بماند چنان ميدان تاخت و تاز ميكرب هاى مضر مى شود كه به سرعت انواع بيمارى ها به او هجوم مى آورند. كل جامعه انسانى نيز چنين حالى را دارد اگر نيروى مدافع كه همان « اوُلُوا بَقِيَّة » بوده باشد از آن برچيده شود ميكرب هاى بيمارى زاى اجتماعى كه در زواياى هر جامعه اى وجود دارد به سرعت نمو و تكثير مثل كرده ، جامعه را سرتاپا بيمار مى كنند. نقش « اوُلُوا بَقِيَّة » در بقاى جوامع آن قدر حساس است كه بايد گفت : بدون آن ها حق حيات از آنان سلب مى شود و اين همان چيزى است كه آيات فوق به آن اشاره دارد. همواره در ميدان مبارزات اجتماعى آن ها كه ضعيف ترند ، زودتر از صحنه خارج مى شوند يا نابود مى گردند و تنها آن ها باقى مى مانند كه از نظر تفكر و يا نيروى جسمانى قوى ترند و به همين دليل باقيماندگان نيرومندانند ، به همين جهت در عرب اين ضرب المثل وجود دارد كه مى گويند فِى الزَّوايا خَبايا وَ فِى الرِّجالِ بَقايا ( در زاويه ها هنوز مسائل مخفى وجود دارد و در ميان رجال ، شخصيت هايى باقيمانده ). و نيز به همين دليل كلمه « بَقِيَّة » كه در سه مورد از قرآن مجيد آمده است همين مفهوم را دربردارد : در داستان طالوت و جالوت در قرآن مجيد مى خوانيم : « اِنَّ ءَاَيةَ مُلْكِه اَنْ يَأْتِيَكُمُ التّابُوتُ فيهِ سَكينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ آلُ مُوسى : نشانه حقانيت حكومت طالوت اين است كه صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد همان صندوقى كه يادگارى نفيس خاندان موسى و هارون در آن است و مايه آرامش شما است » .(1)و نيز در داستان شعيب در


1) 248 / بقره .

همين سوره خوانديم كه به قومش گفت : « بَقِيَّتُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ » (86/هود) و اين كه در پاره اى از تعبيرات نام « بَقِيَّةُ اللّه » بر مهدى موعود گذارده شده نيز اشاره به همين موضوع است ، زيرا او يك وجود پرفيض و ذخيره بزرگ الهى است كه براى برچيدن بساط ظلم و بيدادگرى در جهان و برافراشتن پرچم عدل و داد نگاهدارى شده است. و از اين جا روشن مى شود كه چه حق بزرگى اين شخصيت هاى ارزشمند و مبارزه كنندگان با فساد و « اُوْلُوا بَقِيَّة ها » بر جوامع بشرى دارند ، چراكه آن ها رمز بقاء و حيات ملت ها و نجات آن ها از نابودى و هلاك هستند.

هم صالِح و هم مصلِح باشيد

نكته ديگرى كه در آيه فوق جلب توجه مى كند اين است كه قرآن مى گويد : خداوند هيچ شهر و آبادى را به ظلم و ستم نابود نمى كند در حالى كه اهلش « مصلح » باشند . توجه به تفاوت « مصلح » و « صالح » اين نكته را روشن مى سازد كه تنها « صلاحيت » ضامن بقاء نيست بلكه اگر جامعه اى صالح نباشد ولى در مسير اصلاح گام بردارد او نيز باز حق بقاء و حيات دارد، ولى آن روز كه نه صالح بود و نه مصلح، از نظر سنت آفرينش حق حيات براى او نيست و به زودى از ميان خواهد رفت. به تعبير ديگر هر گاه جامعه اى ظالم بود اما به خود آمده و درصدد اصلاح باشد چنين جامعه اى مى ماند، ولى اگر ظالم بود و درمسير اصلاح و پاكسازى نبود ، نخواهد ماند .

نكته ديگر اين كه يكى از سرچشمه هاى ظلم و جرم در آيات فوق پيروى از هوسرانى و لذت پرستى و عيش و نوش ها ذكر شده كه در قرآن از آن تعبير به « اِتْراف » مى شود. اين تنعم و تلذذ بى قيد و شرط سرچشمه انواع انحرافاتى است كه در طبقات مرفه جامعه ها به وجود مى آيد ، چراكه مستى شهوت آن ها را از پرداختن به ارزش هاى اصيل انسانى و درك واقعيت هاى اجتماعى بازمى دارد و غرق عصيان و گناه مى سازد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«بَقِيَّة»: باقيمانده چيزى.

«اُتْرِفُوا»: به رفاه و آسايش و خوشگذرانى عادت كردن.

رابطه اختناق با انحطاط جامعه ها

در اين آيات، قرآن شريف نخست به رابطه مرموزى كه ميان حاكميت اختناق و سكوت و بى تعهّدى عالمان و روشنفكران در برابر روند جامعه و تاريخ از يك سو و انحطاط و سقوط و نابودى جامعه ها از سوى ديگر وجود دارد، پرداخته و مى فرمايد:

فَلَوْلا كانَ مِنَ الْقُرُونِ مِنْ قَبْلِكُمْ اُولُوا بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِى الاَْرْضِ

پس چرا از قرن ها و نسل هاى پيش از شما انديشوران و خردمندانى نبودند و به پا نخاستند تا تبهكاران را از بيدادگرى و فسادِ در زمين و زمان باز دارند؟! به بيان ديگر چرا با آن همه نعمت هايى كه خدا به آنان داده و خرد و دانشى كه به آنان بخشيده بود و با وجود آمدن پيامبران و كتابهاى آسمانى به سوى آنان، بازهم گروهى اختناق و سكوت را به مردم تحميل كردند تا خود يكّه تاز ميدان باشند و دانشوران نيز بى تعهّدى و سكوت در برابر تبهكاران و ظالمان را بر بيان حقيقت برگزيدند؟! چرا؟!

به باور پاره اى منظور از «اُولُوا بَقِيَّةٍ» صاحبان دين و مردم نيكوكردارند.

اِلاّ قَليلاً مِمَّنْ اَنْجَيْنا مِنْهُمْ.

مگر اندكى ازآنان كه از تباهى جلوگيرى مى كردند و در راه اصلاح و به سامان آوردن امور دين و دنياى مردم تلاش مى نمودند؛ و آنان پيامبران و مردم شايسته كردارى بودند كه به آنان ايمان آوردند وما نيز به پاداش كارشان، آنان را از عذابى دردناك كه قومشان را فراگرفت، نجات بخشيديم.

وَاتَّبَعَ الَّذينَ ظَلَمُوا ما اُتْرِفُوا فيهِ

و بيدادگران از پى كامجويى ها و ناز و نعمتى كه در آن غوطه ور بودند و عادت كرده بودند، رفتند و لذّت جويى و بى بندبارى را بر نعمت هاى سراى آخرت

برگزيدند و كامروايى هاى زندگى به گونه اى آنان را سرگرم ساخت كه از ياد خدا باز ماندند و دچار آفت غفلت شدند.

وَ كانُوا مُجْرِمينَ.

و آنان مردم خوشگذران و لذّت جويى بودند كه به جرم و گناه عادت كرده و در انجام آن پافشارى مى نمودند.

در تفسير اين آيه ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به باور برخى منظور اين است كه: و پروردگار تو هرگز چنين نيست كه شهر و ديارى را از روى ظلم نابود سازد، بلكه اين مردم آن شهر و ديار هستند كه به خود ستم روا مى دارند و خدا نيز به كيفر بيدادشان آنان را نابود مى سازد.

2 - امّا به باور برخى ديگر منظور اين است كه: پروردگارت چنين نيست كه جامعه و مردمى را كه بيشترشان اصلاحگرند، به خاطر بيدادگرى يكى چند نفر از آنان نابود سازد، امّا هنگامى كه بيداد همگانى شد و بيشتر مردم آن جامعه به ستم گراييدند، خدا آنان را به كيفر بيدادشان نابود مى سازد.

3 - و از ديدگاه «ابن عبّاس» منظور اين است كه خدا مردم شرك گرا و كفرگرا را در صورتى كه روابط اجتماعى آنان بر اساس عدالت و انصاف باشد، نابود نمى سازد و چنين جامعه اى است سقوط نمى كند.

و از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه در تفسير «وَ اَهْلُها مُصْلِحُونَ» فرمود: منظور اين است كه روابط آنان با يكديگر بر اساس عدالت و انصاف باشد و جامعه آنان عادلانه و انسانى اداره شود؛ چنين مردمى به خاطر شرك به خدا كه ستم به خويشتن مى باشد نابود نخواهند شد؛ اِنَّهُ قالَ صلى الله عليه و آله : «وَ اَهْلُها مُصْلِحُونَ» يُنْصِفُ بَعْضُها بَعْضَهُمْ.

شرح آيات از تفسير نمونه

عبرت هاى آموزنده براى خانواده ها در سوره يوسف

در حديثى از امام صادق مى خوانيم : « هر كس سوره يوسف را هم روز و هم شب بخواند ، خداوند او را روز رستاخيز برمى انگيزد در حالى كه زيباييش همچون زيبايى يوسف است و هيچ گونه ناراحتى روزقيامت به اونمى رسد و ازبندگان صالح خدا خواهد بود».(1)رواياتى كه در بيان فضيلت سوره هاى قرآن آمده به معنى خواندن سطحى بدون تفكر و عمل نيست بلكه تلاوتى است مقدمه تفكر و تفكرى است سرآغاز عمل و باتوجه به محتواى اين سوره روشن است كه اگر كسى برنامه زندگى خود را از آن بگيرد و در برابر طوفان هاى شديد شهوت و مال و جاه و مقام خويشتن دارى كند تا آن جا كه سياهچال زندان را توأم با پاكدامنى بر قصر آلوده شاهان مقدم دارد .

چرا بر خلاف سرگذشت هاى ساير انبياء داستان يوسف يك جا بيان شده است ؟

يكى از ويژگى هاى داستان يوسف اين است كه همه آن يك جا بيان شده ، به خلاف سرگذشت ساير پيامبران كه به صورت بخش هاى جداگانه در سوره هاى مختلف قرآن پخش گرديده است .اين ويژگى به اين دليل است كه تفكيك فرازهاى اين داستان با توجه به وضع خاصى كه دارد پيوند اساسى آن را از هم مى برد و براى نتيجه گيرى كامل همه بايد يك جا ذكر شود ، فى المثل داستان خواب يوسف و تعبيرى كه پدر براى آن ذكركرد كه درآغاز اين سوره آمده بدون ذكر پايان داستان مفهومى ندارد. لذا در اواخر اين سوره مى خوانيم، هنگامى كه يعقوب و برادران يوسف به مصر آمدند و دربرابر مقام پرعظمت او خضوع كردند، يوسف روبه پدر كرد و گفت: «يا اَبَتِ هذاتَأْويلُ رُؤْياىَ مِنْ قَبْلُ قَدْجَعَلَهارَبّى حَقّا: پدرم! اين تأويل همان خوابى است كه در آغاز ديدم خداوند آن را به واقعيت پيوست » (100 / يوسف). اين نمونه پيوند ناگسستنى آغاز و پايان اين داستان را روشن مى سازد، در حالى كه داستان هاى پيامبران ديگر اين چنين نيست و هر يك از فرازهاى آن مستقلاً قابل درك و نتيجه گيرى است .


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

شرح آيات از تفسير مجمع البيان

آشنايى با سوره يوسف

اين سوره مباركه دوازدهمين سوره از سوره هاى قرآن شريف است. پيش از آغاز ترجمه و تفسير آن، به نكاتى از ويژگى هايش اشاره مى رود:

1 - نام سوره

نام بلند و تاريخى اين سوره مباركه، سوره «يوسف» است و به دو جهت به اين نام مبارك خوانده شده است:

نخست اينكه جز يكى چند آيه اين سوره دلنشين و پر جاذبه، همه آياتش داستان درس آموز و سرگذشت تفكّرانگيز قهرمان زيباترين داستان ها را به تابلو مى برد و بسيارطبيعى و مناسب است كه به اين نام خوانده شود.

ديگر اينكه در قرآن شريف كه 27 مرتبه نام قهرمان بهترين داستان ها حضرت يوسف آمده است، 25 مرتبه آن در اين سوره مى باشد؛ از اين رو اگر بخواهيم نام اين سوره را از آيه آيه و واژه واژه آن هم دريافت داريم، به همين نام برخواهيم خورد.

2 - فرودگاه اين سوره

به باور همه مفسّران، تمامى آيات اين سوره در مكّه و در كنار كهن ترين خانه وحى و رسالت بر قلب پاك پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمده است و تنها طبق روايتى از «ابن عبّاس» چهار آيه اين سوره كه عبارتند از آيات اوّل تا سوّم و آيه هفتم، در مدينه نازل شده اند.

3 - شماره آيات واژه ها و حروف آن

اين سوره داراى يكصد و يازده (111) آيه، يكهزار و هفتصد و شصت و شش (1766) واژه و هفت هزار ويكصد و شصت و شش 7166 حرف مى باشد و به دوازده بخش كلّى قابل تقسيم است.

4 - پاداش تلاوت اين سوره

1 - از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود:

«عَلِّمُوا اَرِقّائَكُمْ سُورَةَ يُوسُفَ، فَاِنَّهُ اَيُّما مُسْلِمٍ تَلاها وَ عَلَّمَها اَهْلَها وَ ما مَلَكَتْ يَمينُهُ هَوَّنَ اللّهُ تَعالى عَلَيْهِ سَكَراتِ الْمَوْتِ وَ اَعْطاهُ الْقُوَّةَ اَنْ لا يَحْسُدَ مُسْلِما.»(1)


1) الفِرْدَوْس، ديلمى، ج 3، ص 10؛ كَشّاف، ج 2، ص 348.

سوره يوسف را به بردگان خويش بياموزيد؛ چرا كه هر مسلمانى اين سوره را بخواند و به خاندان و بردگان خويش آن را بياموزد، خدا سختى هاى مرگ را بر او آسان مى سازد و به او توانى مى بخشد كه در زندگى خودبه هيچ مسلمانى حسد نورزد.

2 - و نيز از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود:

«مَنْ قَرَأَ سُورَةَ يُوسُفَ فى كُلِّ يَوْمٍ اَوْ فى كُلِّ لَيْلَةٍ بَعَثَهُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ جَمالُهُ مِثْلُ جَمالِ يُوسُفَ، وَ لا يُصيبُهُ فَزَعُ يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَ كانَ مِنْ خِيارِ عِبادِ اللّهِ الصّالِحينَ...»(1)

كسى كه در هر شب و هر روز سوره يوسف را بخواند، خدا او را در روز رستاخيز به زيبايى وجمال يوسف برمى انگيزدوازهراس وسختى آن روزسرنوشت سازدرامان خواهد بود و در زمره بندگان شايسته خدا قرار خواهد داشت.

3 - و نيز فرمود:

«اِنَّها كانَتْ فِى التَّوْراةِ مَكْتُوبَةً»

اين سوره مباركه، در كتاب تورات نيز آمده است.

5 - دو نكته در مورد اين روايات(2)

1 - روشن است كه پاداش پرشكوهى كه براى تلاوتگرِ اين سوره و يا سوره هاى ديگر قرآن نويد داده شده است، براى آن تلاوت قرآنى است كه سر آغاز انديشه و تفكّر شايسته قرآنى و از پى آن سر آغازى بر عملكرد شايسته و عادلانه و انسانى باشد و تلاوت كننده، از يوسف درس بگيرد كه چگونه در برابر هوس هاى سركش پايدارى ورزد و گناه نكند و از مرز مقررات و قوانين نگذرد،

و چگونه در برابر زورمندان سر ذلّت فرود نياورد،

و چگونه زندان بيداد و كند و زنجير آن برايش از ستم پذيرى و خفت پذيرى گواراتر باشد،

و چگونه در زندگى آزادمرد گذشت و پايدارى و تدبير و كياست و درايت و مديريّت و تقوا باشد؛ نه تلاوتى كه تنها تلاوت باشد و نه براى انديشه و فكر و عمل و نه تلاوتى كه شغل و حرفه و براى آب و نان و جاه و جبروت باشد و نه تلاوتى كه ابزار فريب و سلطه گردد! آرى، آن تلاوت درخور آن پاداش پرشكوه است نه اينها.


1) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 66؛ ثواب الاعمال، ص 133.

2) مترجم.

6 - دورنمايى از سوره

اين سوره مباركه در مكّه فرود آمده است؛ از اين رو بيشتر عنايت آيات آن به ايجاد تحوّل مطلوب عقيدتى و اخلاقى و فكرى و انسانى در جامعه شرك زده و باوراندن حقانيت دعوت پيامبر و آسمانى بودن رسالت و كتاب او به مردم در قالب زيباترين و عبرت آموز ترين داستانها و سرگذشت هاست؛ و باظرافت و زيبايى خاصّى روشنگرى مى كند كه خداى يكتا، همان قدرت بى همتاى و بى همانندى است كه هم آفريدگار جهان و انسان است و هم تدبيرگر امور و شؤون آفرينش؛ هم فرمانرواى هستى و مالك روز رستاخيز است و هم حاكم بر روند تاريخ و تحوّلات آن و فرجام همه كارها و بازگشت همه بندگان نيز سرانجام به سوى اوست.

در آيات يكصد و يازده گانه اين سوره مباركه، از توحيدگرايى و يكتاپرستى،

از معاد و جهان پس از مرگ،

دين باورى و ديندارى،

اخلاق و ارزش هاى اخلاقى،

دانش و بينش و حكمت،

انديشه و تفكّر،

كار و تلاش و سازندگى،

آينده نگرى و برنامه ريزى براى اداره شايسته جامعه،

نقش ثروت و امكانات،

نقش مردم و حقوق آنان،

ويژگى هاى يك دولت شايسته و عدالت پيشه،

اصل رسالت و وحى الهى،

پديده رؤيا،

فرجام خوش ايمان و تقوا و پاكدامنى،

و فرجام رسواى گناه و زشتكارى و بيداد،

و از ده ها موضوع ديگر سخن رفته است.(1)


1) نگارنده.

آغاز زيباترين داستان ها

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر

الر تِلْكَ ءايتُ الْكِتبِ الْمُبينِ

الر آن آيات كتاب آشكار است. (1 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين سوره نيز با حروف مقطعه ( الف لام راء ) آغاز شده است كه نشانه اى از عظمت قرآن و تركيب اين آيات عميق و پرمحتوا از ساده ترين اجزاء يعنى حروف الفبا مى باشد. در اين آيه از اسم اشاره به دور ( تِلْكَ ) استفاده شده است ، كه نظير آن در آغاز سوره بقره و بعضى ديگر از سوره هاى ديگر قرآن داشتيم و گفتيم اين گونه تعبيرات همگى اشاره به عظمت اين آيات است يعنى آن چنان بلند و والا است كه گويى در نقطه دوردستى قرار گرفته ، در اوج آسمان ها ، در اعماق فضاى بيكران كه براى رسيدن به آن بايد تلاش و كوشش وسيعى انجام داد ، نه همچون مطالب پيش پا افتاده كه انسان در هر قدم با آن روبرو مى شود . ( نظير اين تعبير را در ادبيات فارسى نيز داريم كه در حضوريك شخص بلند پايه مى گويند: آن جناب ... آن مقام محترم ... )

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در مورد آنچه واژه «تِلْكَ» به آن اشاره دارد، سه نظر آمده است:

1 - اشاره به سرگذشتى است كه در آستانه آن قرار داريم.

2 - اشاره به سوره يوسف است.

3 - منظوراين است كه: اين آياتى است كه در تورات وعده آن به شما داده شده بود.

واژه «مُبين»، به باور «مُجاهِد» و «قَتاده» به مفهوم روشنگر حلال و حرام و بيانگر منظور و ديدگاه و مقررات مورد نظر است.

اِنّا اَنْزَلْنهُ قُرْءنا عَرَبِيّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ

ما آن را قرآن عربى نازل كرديم تا شما درك كنيد ( و بينديشيد ). (2 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

هدف تنها قرائت و تلاوت و تيمّن و تبرّك با خواندن آيات آن نيست ، بلكه هدف نهايى درك است ، دركى نيرومند و پرمايه كه تمام وجود انسان را به سوى عمل دعوت كند. اما عربى بودن قرآن علاوه بر اين كه زبان عربى به شهادت آن ها كه اهل مطالعه در زبان هاى مختلف جهانند ، آن چنان زبان وسيعى است كه مى تواند ترجمان لسان وحى باشد و مفاهيم و ريزه كارى هاى سخنان خدا را بازگو كند ، علاوه بر اين ، مسلم است كه اسلام از جزيره عربستان از يك كانون تاريكى و ظلمت و توحش و بربريت طلوع كرد و در درجه اول مى بايست مردم آن سامان را گرد خود جمع كند ، آن چنان گويا و روشن باشد كه آن افراد بى سواد و دور از علم و دانش را تعليم دهد و در پرتو تعليمش دگرگون سازد و يك هسته اصلى براى نفوذ اين آيين در ساير مناطق جهان به وجود آورد. البته قرآن با اين زبان براى همه مردم جهان قابل فهم نيست ( و به هر زبان ديگرى بود نيز همين گونه بود ) زيرا ما يك زبان جهانى كه همه مردم دنيا آن را بفهمند نداريم ، ولى اين مانع از آن نخواهد شد كه ساير مردم جهان از ترجمه هاى آن بهره گيرند و يا از آن بالاتر با آشنايى تدريجى به اين زبان ، خود آيات را لمس كنند و مفاهيم وحى را از درون همين الفاظ درك نمايند. به هر حال تعبير به « عربى بودن » كه در ده مورد از قرآن تكرار شده پاسخى است به آن ها كه پيامبر را متهم مى كردند كه او اين آيات را از يك فرد عجمى ياد گرفته و محتواى قرآن يك فكر وارداتى است و از نهاد وحى نجوشيده است. ضمنا اين تعبيرات پى در پى اين وظيفه را براى همه مسلمانان به وجود مى آورد كه همگى بايد بكوشند و زبان عربى را به عنوان زبان دوم خود به صورت همگانى بياموزند از اين نظر كه زبان وحى و كليد فهم حقايق اسلام است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«ابن عبّاس» از پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله آورده است كه فرمود: «اُحِبُّ الْعَرَبَ لِثَلاثٍ: لاِِنّى عَرَبِىٌّ، وَالْقُرآنُ عَرَبِىٌّ، وَ كَلامُ اَهْلِ الْجَنَّةِ عَرَبِىٌّ»؛

من [زبان] عرب را به خاطر سه چيز دوست مى دارم:

1 - نخست بدان دليل كه خود از امّت عرب هستم،

2 - و بدان جهت كه كتاب پر شكوه خدا به زبان عربى فرود آمده است.

3 - و ديگربه خاطراينكه زبان بهشتيان عربى است و در بهشت پرطراوت و زيباى خدا به زبان عربى گفتگو مى شود.

لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ

باشد كه شما مفاهيم قرآن را دريابيد و آنچه در آن آمده است بدانيد

اَحْسَنُ الْقَصَص در برابر تو است

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ اَحْسَنَ الْقَصَصِ بِماآ اَوْحَيْناآ اِلَيْكَ هذَا الْقُرْاآنَ وَ اِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِه لَمِنَ الْغفِلينَ

ما بهترين سرگذشت را بر تو بازگو كرديم ، از طريق وحى كردن اين قرآن به تو، هرچند پيش از آن از غافلان بودى. (3 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

بعضى از مفسران معتقدند كه « اَحْسَنُ الْقَصَص » اشاره به مجموعه قرآن است و جمله « بِمآ اَوْحَيْنآ اِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ » را قرينه آن مى دانند و «قِصَّة» دراين جا تنها به معنى داستان نيست ، بلكه از نظر ريشه لغت به معنى جستجو از آثار چيزى است و هر چيز كه پشت سر هم قرار گيرد ، عرب به آن « قِصَّة » مى گويد و از آن جا كه به هنگام شرح و بيان يك موضوع ، كلمات و جمله ها پى در پى بيان مى شوند ، اين كار را « قِصَّة » ناميده اند. به هرحال خداوند مجموعه اين قرآن كه زيباترين شرح و بيان و فصيح ترين و بليغ ترين الفاظ را با عالى ترين و عميق ترين معانى آميخته كه از نظر ظاهر زيبا و فوق العاده شيرين و گوارا و از نظر باطن بسيار پرمحتوا است اَحْسَنُ الْقَصَصِ ناميده است. در روايات متعددى نيز مشاهده مى كنيم كه اين تعبير درباره مجموعه قرآن به كار رفته است هرچند اين روايات به عنوان تفسير آيه مورد بحث وارد نشده است.

مثلاً در حديثى كه على بن ابراهيم از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده مى خوانيم : « وَ اَحْسَنُ الْقَصَصِ هذَا الْقُرْآنُ : بهترين قصه ها اين قرآن است » .(1)در كتاب « روضه كافى » در خطبه اى از اميرمؤمنان على چنين نقل شده كه : « اِنَّ اَحْسَنَ الْقَصَصِ وَ اَبْلَغَ الْمَوْعِظَةِ وَ اَنْفَعَ التَّذَكُّرِ كِتابُ اللّهِ عَزَّ ذِكْرُهُ : بهترين داستان ها و رساترين موعظه ها و سودمندترين تذكرها كتاب خداوند متعال است » .(2)ولى پيوند آيات آينده كه سرگذشت يوسف را بيان مى كند با آيه مورد بحث آن چنان است كه ذهن انسان بيشتر متوجه اين معنى مى شود كه خداوند داستان يوسف را « اَحْسَنُ الْقَصَصِ » ناميده است و حتى شايد براى بسيارى به هنگام مطالعه آيات آغاز اين سوره غير از اين معنى چيزى به ذهن نيايد. اما بارها گفته ايم كه مانعى ندارد اين گونه آيات براى بيان هر دو معنى باشد ، هم


1) « نور الثقلين » ، جلد 2 ، صفحه 49 .

2) « نور الثقلين » ، جلد 2 ، صفحه 49 .

قرآن به طور عموم اَحْسَنُ الْقَصَصِ است و هم داستان يوسف به طور خصوص. چرا اين داستان بهترين داستان نباشد ؟ با اين كه در فرازهاى هيجان انگيزش ترسيمى از عالى ترين درس هاى زندگى است. حاكميت اراده خدا را بر همه چيز در اين داستان به خوبى مشاهده مى كنيم سرنوشت شوم حسودان را با چشم خود مى بينيم و نقشه هاى نقش بر آب شده آن ها را مشاهده مى كنيم . ننگ بى عفتى، عظمت و شكوه پارسايى و تقوى را در لابلاى سطورش مجسم مى بينيم. منظره تنهايى يك كودك كم سن و سال را در قعر چاه ، شب ها و روزهاى يك زندانى بى گناه را در سياهچال زندان، تجلى نور اميد از پس پرده هاى تاريك يأس و نوميدى و بالاخره عظمت و شكوه يك حكومت وسيع كه نتيجه آگاهى و امانت است ، همه در اين داستان از مقابل چشم انسان رژه مى رود. لحظاتى را كه سرنوشت يك ملت با يك خواب پرمعنى دگرگون مى شود و زندگى يك قوم و جمعيت در پرتو آگاهى يك زمامدار بيدار الهى از نابودى نجات مى يابد و ده ها درس بزرگ ديگر در اين داستان منعكس شده است چرا اَحْسَنُ الْقَصَصِ نباشد؟ منتها اَحْسَنُ الْقَصَصِ بودن سرگذشت يوسف به تنهايى كافى نيست ، مهم اين است كه در ما آن چنان شايستگى باشد كه بتوانيم اين همه درس بزرگ را در روح خود جاى دهيم. بسيارند كسانى كه هنوز به داستان يوسف به عنوان يك ماجراى عشقى جالب مى نگرند، همچون چارپايانى كه به يك باغ پرطراوت و پرگل، تنها به صورت يك مشت علف براى سدّ جوع مى نگرند. و هنوز بسيارند كسانى كه با دادن شاخ و برگ هاى دروغين به اين داستان سعى دارند از آن يك ماجراى سكسى بسازند ، اين از عدم شايستگى و قابليت محل است وگرنه اصل داستان همه گونه ارزش هاى والاى انسانى را در خود جمع كرده است و در آينده به خواست خدا خواهيم ديد كه نمى توان به آسانى از فرازهاى جامع و زيباى اين داستان گذشت و به گفته شاعرشيرين سخن گاه در برابر جاذبه هاى اين داستان «بوى گل انسان راچنان مست مى كند كه دامنش از دست مى رود ».

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

وَ اِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلينَ.

و بى گمان،پيش ازاينكه ما اين كتاب آسمانى رابه تووحى نماييم،درموردآن ازبى خبران بودى.

به باور پاره اى ممكن است منظور اين باشد كه: پيش از فرود آن، از سوى خدا بر تو، از غافلان بودى و از مقررات و احكام و مفاهيم قرآن، ياازچگونگى سرگذشت يوسف چيزى نمى دانستى.

رؤيا و خواب ديدن

اِذْ قالَ يُوسُفُ لاَِبيهِ يآاَبَتِ اِنّى رَأَيْتُ اَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لى سجِدينَ

( به خاطر آر ) هنگامى را كه يوسف به پدرش گفت : پدرم! من در خواب ديدم يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابر من سجده مى كنند. (4 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

قرآن داستان يوسف را از خواب عجيب و پرمعنى او آغاز مى كند ، زيرا اين خواب در واقع نخستين فراز زندگى پرتلاطم يوسف محسوب مى شود. يك روز صبح باهيجان و شوق به سراغ پدر آمد و پرده از روى حادثه تازه اى برداشت كه در ظاهرچندان مهم نبود امادرواقع شروع فصل جديدى را در زندگانى او اعلام مى كرد. «يوسف گفت: پدرم! من ديشب درخواب يازده ستاره را ديدم كه از آسمان فرود آمدند و خورشيد و ماه نيزآن هارا همراهى مى كردند، همگى نزد من آمدند و دربرابر من سجده كردند». ابن عباس مى گويد: يوسف اين خواب را در شب جمعه كه مصادف با شب قدر، ( شب تعيين سرنوشت ها و مقدرات بود ) ديد. در اين كه يوسف به هنگام ديدن اين خواب چند سال داشت ، بعضى نه سال ، بعضى دوازده سال و بعضى هفت سال، نوشته اند، قدرمسلم اين است كه درآن هنگام بسيار كم سن و سال بود. قابل توجه اين كه : جمله « رَأَيْتُ » به عنوان تأكيد و قاطعيت در اين آيه تكرار شده است اشاره به اين كه من چون بسيارى از افراد كه قسمتى از خواب خود را فراموش مى كنند و با شك و ترديد از آن سخن مى گويم نيستم، من با قطع و يقين ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه در برابرم سجده كردند، در اين موضوع شك و ترديدى ندارم. نكته ديگر اين كه ضمير « هُمْ» كه براى جمع مذكر عاقل است در مورد خورشيد و ماه و ستارگان به كار رفته، همچنين كلمه «ساجِدين». اشاره به اين كه سجده آن ها يك امر تصادفى نبود بلكه پيدا بود روى حساب همچون افراد عاقل و

هوشيار سجده مى كنند. البته روشن است كه منظور از سجده در اين جا خضوع و تواضع مى باشد وگرنه سجده به شكل سجده معمولى انسان ها در موردخورشيد و ماه و ستارگان مفهوم ندارد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آن خواب شگفت انگيز

يعقوب، كه پدر يوسف، قهرمان بهترين داستانهاست، بنده خالص خدا و فرزند اسحاقِ پيامبر و اسحاق نيز فرزند ابراهيم است.

در روايت است كه پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله در تجليل ازريشه و تبار يوسف، او را شخصيت گرانقدر و بزرگوارى مى خواند كه از تبار پدران گرانقدرى چون: يعقوب، اسحاق و ابراهيم، پدر و پيشواى توحيدگرايان گيتى است.

مفهوم سجده خورشيد و ماه وستارگان در برابر يوسف عليه السلام

در مورد مفهوم اين سجده نيز بحث است.

به باور برخى منظوراز سجده خورشيد و ماه و ستارگان كه نشانگر سجده پدر و مادر و برادران يوسف در برابر اوست همان سجده شناخته شده است كه نه به هدف پرستش، بلكه به هدف گرامى داشتِ او انجام پذيرفت. امّا برخى بر آنند كه منظور از سجده در اينجا، نهايت خضوع و احترام است.

قالَ يبُنَىَّ لا تَقْصُصْ رُءْياكَ عَلىآ اِخْوَتِكَ فَيَكيدُوا لَكَ كَيْدا اِنَّ الشَّيْطانَ لِلاِْنْسانِ عَدُوٌّ مُبينٌ

گفت:فرزندم! خواب خودرابراى برادرانت بازگومكن كه براى تو نقشه خطرناك مى كشند، چراكه شيطان دشمن آشكار انسان است. (5 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين خواب هيجان انگيز و معنى دار يعقوب پيامبر را در فكر فرو برد : خورشيد و ماه و ستارگان آسمان ؟ آن هم يازده ستاره ؟ فرود آمدند و در برابر فرزندم يوسف سجده كردند ، چه قدر پرمعنى است ؟ حتما خورشيد و ماه ، من و مادرش ( يا من و خاله اش ) مى باشيم و يازده ستاره ، برادرانش ، قدر و مقام فرزندم آن قدر بالا مى رود كه ستارگان آسمان و خورشيد و ماه سر بر آستانش مى سايند ، آن قدر در پيشگاه خدا عزيز و آبرومند مى شود كه آسمانيان در برابرش خضوع مى كنند ، چه خواب پرشكوه و جالبى؟ جالب اين كه يعقوب نگفت : « مى ترسم برادران قصد سويى درباره تو كنند » بلكه آن را به صورت يك امر قطعى و مخصوصا با تكرار « كَيْد » كه دليل بر تأكيد است بيان كرد ، چراكه از روحيات ساير فرزندانش باخبر بود و حساسيت آن ها را نسبت به « يوسف » مى دانست ، شايد برادران نيز از تعبير كردن خواب بى اطلاع نبودند ، به علاوه اين خواب خوابى بودكه تعبيرش چندان پيچيدگى نداشت. از طرفى اين خواب، شبيه خواب هاى كودكانه به نظر نمى رسيد ، كودك ممكن است خواب ماه و ستاره را ببيند ، اما اين كه ماه و ستارگان به صورت موجوداتى عاقل و باشعور در برابر او سجده كنند ، اين يك خواب كودكانه نيست و روى اين جهات جا داشت كه يعقوب نسبت به افروخته شدن آتش حسد برادران نسبت به يوسف بيمناك باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«رُؤْيا»: تصوّر مفهوم و معنا در خواب يا پندار ديدن؛ چرا كه درخواب خرد انسان در حال خمودى است و چون انسان مفهوم و معنا را تصوّر مى كند، چنين مى پندارد كه آن را ديده است.

اين گفتار يعقوب بر اين اساس بود كه خواب پيامبران به مفهوم نوعى از وحى الهى به آنان است و او مى دانست كه برادران يوسف پيام اين خواب را در خواهند يافت و از برترى يوسف بيمناك شده و به آفت حسد دچار گرديده و به راه خطرناكى گام خواهند سپرد.

اِنَّ الشَّيْطانَ لِلاِْنْسانِ عَدُوٌّ مُبينٌ.

چراكه دشمنى شيطان با انسان آشكار است و او دشمنى تو را بر دل آنان افكنده و آنان را وامى دارد تا به تو زيانى برسانند.

وَ كَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الاَْحاديثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلآى آلِ يَعْقُوبَ كَماآ اَتَمَّها عَلآى اَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ اِبْرهيمَ وَ اِسْحقَ اِنَّ رَبَّكَ عَليمٌ حَكيمٌ

و اين گونه پروردگارت تو را برمى گزيند و از تعبير خواب ها به تو مى آموزد و نعمتش را بر تو و بر آل يعقوب تمام و كامل مى كند ، همان گونه كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق تمام كرد ، پروردگار تو عالم و حكيم است. (6 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« تَأْويل » در اصل به معنى بازگشت دادن چيزى است و هر كار يا هر سخن به هدف نهايى برسد به آن تأويل مى گويند ، تحقق خارجى خواب نيز مصداق تأويل است. «اَحاديث» جمع « حَديث » به معنى نقل يك ماجرا است و از آن جا كه انسان خواب خود را براى اين و آن نقل مى كند در اين جا كنايه از خواب است. اين خواب تنها بيانگر عظمت مقام يوسف در آينده از نظر ظاهرى و مادى نبود ، بلكه نشان مى داد كه او به مقام نبوت نيز خواهد رسيد ، چرا كه سجده آسمانيان دليل بر بالا گرفتن مقام آسمانى او است .

مسأله رؤيا و خواب ديدن ، هميشه از مسائلى بوده است كه فكر افراد عادى و دانشمندان را از جهات مختلفى به خود جلب كرده است. اين صحنه هاى زشت و زيبا، وحشتناك و دلپذير ، سرورآفرين و غم انگيز كه انسان در خواب مى بيند چيست؟ آيا اين ها مربوط به گذشته است كه در اعماق روح انسان لانه كرده و يا تغييرات و تبديلاتى خودنمايى مى كنند و يا مربوط به آينده است كه به وسيله دستگاه گيرنده حساس روح آدمى از طريق ارتباط مرموزى از حوادث آينده عكسبردارى مى نمايد و يا انواع و اقسام مختلفى دارد كه بعضى مربوط به گذشته و بعضى مربوط به آينده و قسمتى نتيجه تمايلات و خواست هاى ارضا نشده است. قرآن در آيات متعددى صراحت دارد كه حداقل ، پاره اى از خواب ها ، انعكاسى از آينده دور يا نزديك مى باشد. در داستان خواب يوسف كه در آيات فوق خوانديم و همچنين داستان خواب زندانيان كه در آيه 36 همين سوره و داستان خواب عزيز كه در آيه 43 خواهد آمد به چند نمونه خواب برخورد مى كنيم كه همه آن ها از حوادث آينده پرده برداشته

است ، بعضى از اين حوادث نسبتا دور مانند خواب يوسف كه مى گويند بعد از چهل سال به تحقق پيوست و بعضى در آينده نزديك تر مانند خواب عزيز مصر و هم بندهاى يوسف به وقوع پيوست. در غير اين سوره اشاره به « خواب هاى تعبيردار » ديگرى نيز شده ، مانند رؤياى پيغمبر صلى الله عليه و آله كه در سوره فتح به آن اشاره شده و خواب ابراهيم كه در سوره صافات آمده است ( اين خواب ، هم فرمان الهى بود و هم تعبير داشت ). جالب اين كه در روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين مى خوانيم : « اَلرُّؤْيا ثَلاثَةٌ بُشْرى مِنَ اللّهِ وَ تَحْزينٌ مِنَ الشَّيْطانِ وَ الَّذى يُحَدِّثُ بِهِ الاِْنْسانُ نَفْسُهُ فَيَراهُ فى مَنامِه : خواب و رؤيا سه گونه است گاهى بشارتى از ناحيه خداوند است گاه وسيله غم و اندوه از سوى شيطان و گاه مسائلى است كه انسان در فكر خود مى پروراند و آن را در خواب مى بيند » .(1)روشن است كه خواب هاى شيطانى چيزى نيست كه تعبير داشته باشد ، اما خواب هاى رحمانى كه جنبه بشارت دارد حتما بايد خوابى باشدكه از حادثه مسرت بخش در آينده پرده بردارد. به هر حال لازم است در اين جا به نظرات مختلف كه درباره حقيقت رؤيا ابرازشده به طور فشرده اشاره كنيم: درباره حقيقت رؤيا، تفسيرهاى زيادى شده است كه مى توان آن ها را به دو بخش تقسيم كرد:

1 - تفسير مادى 2 تفسير روحى

مادى ها مى گويند رؤيا چند علت مى تواند داشته باشد :

الف ممكن است خواب ديدن و رؤيا نتيجه مستقيم كارهاى روزانه انسان باشد ، يعنى آن چه براى انسان در روزهاى گذشته روى داده به هنگام خواب در مقابل فكرش مجسم گردد. ب ممكن است يك سلسله آرزوهاى برآورده نشده باعث ديدن خواب هايى شود ، همان طور كه شخصى تشنه ، آب در خواب مى بيند و كسى كه در انتظار سفر كرده اى است آمدن او را از سفر به خواب مى بيند ( و از قديم گفته اند شتر در خواب بيند پنبه دانه ... ) . ج ممكن است ترس از چيزى باعث شود كه انسان خواب آن را ببيند زيرا مكرر تجربه شده است كسانى كه از دزد وحشت دارند شب خواب دزد مى بينند ( ضرب المثل معروف دور از شتر به خواب و خواب آشفته نبين


1) « بحار الانوار » ، جلد 14 ، صفحه 441 ، بعضى از دانشمندان قسم چهارمى بر اين خواب ها افزوده اند و آن خوابى است كه نتيجه مستقيم وضع مزاجى و جسمانى انسان است و در بحث هاى آينده به آن اشاره خواهد شد .

اشاره به همين حقيقت است ). « فرويد » و پيروان مكتب فرويد يك نوع تفسير و تعبير مادى ديگرى براى خواب دارند : آن ها طى مقدمات مشروحى اظهار مى دارند كه : خواب و رؤيا عبارت است از ارضاى تمايلات واپس زده و سركوفته اى كه هميشه با تغيير و تبديل هايى براى فريب « من » به عرصه خودآگاهى روى مى آورند. توضيح اين كه : بعد از قبول اين مسأله كه روان آدمى مشتمل بر دو بخش است « بخش آگاه » ( آن چه به تفكرات روزانه و معلومات ارادى و اختيارات انسان ارتباط دارد ) و « بخش ناآگاه » ( آن چه در ضمير باطن به صورت يك ميل ارضانشده پنهان گرديده است ) مى گويند: بسيار مى شود اميالى كه ما داريم و به عللى نتوانستيم آن ها را ارضا كنيم و در ضمير باطن ما جاى گرفته اند ، به هنگام خواب كه سيستم خودآگاه از كار مى افتد براى يك نوع اشباع تخيلى به مرحله خودآگاه روى مى آورند ، گاهى بدون تغيير منعكس مى شوند ( همانند عاشقى كه محبوب از دست رفته خود را در عالم خواب مشاهده مى كند ) و گاهى تغيير شكل داده و به صورت هاى مناسبى منعكس مى شوند كه در اين صورت نياز به تعبير دارند. بنابراين « رؤيا » هميشه مربوط به گذشته است و از آينده هرگز خبر نمى دهد ، تنها مى تواند وسيله خوبى براى خواندن « ضمير ناآگاه » باشند و به همين جهت براى درمان بيمارى هاى روانى كه متكى به كشف ضمير ناآگاه است بسيار مى شود كه از خواب هاى بيمار كمك مى گيرند. بعضى از دانشمندان غذاشناس ميان « خواب و رؤيا » و « نيازهاى غذايى بدن » رابطه قائل هستند و معتقدند كه مثلاً اگر انسان در خواب ببيند از دندانش «خون» مى چكد لابد ويتامين ث بدن او كم شده است و اگر در خواب ببيند موى سرش سفيد گشته معلوم مى شود گرفتار كمبود ويتامين ب شده است. و اما فلاسفه روحى تفسير ديگرى براى خواب ها دارند ، آن ها مى گويند ، خواب و رؤيا بر چند قسم است:

1 - خواب هاى مربوط به گذشته زندگى و اميال و آرزوها كه بخش مهمى از خواب هاى انسان را تشكيل مى دهد.

2 - خواب هاى پريشان و نامفهوم كه معلول فعاليت و توهّم و خيال است ( اگر چه ممكن است انگيزه هاى روانى داشته باشد ).

3 - خواب هايى كه مربوط به آينده است و از آن گواهى مى دهد . شك نيست كه

خواب هاى مربوط به زندگى گذشته و جان گرفتن و تجسم صحنه هايى كه انسان در طول زندگى خود ديده است تعبير خاصى ندارد ، همچنين خواب هاى پريشان و به اصطلاح « اَضْغاثُ اَحْلامٍ » كه نتيجه افكار پريشان و همانند افكارى است كه انسان در حال تب و هذيان پيدا مى كند نيز تعبير خاصى نسبت به مسائل آينده زندگى نمى تواند داشته باشد ، اگر چه روانشناسان و روانكاوان از آن ها به عنوان دريچه اى براى دست يافتن به ضمير ناآگاه بشرى استفاده كرده و آن ها را كليدى براى درمان بيمارى هاى روانى مى دانند ، بنابراين تعبير خواب آن ها براى كشف اسرار روان و سرچشمه بيمارى ها است نه براى كشف حوادث آينده زندگى. و اما خواب هاى مربوط به آينده نيز داراى دو شعبه است ، قسمتى خواب هاى صريح و روشن مى باشند كه به هيچ وجه تعبيرى نمى خواهند و گاهى بدون كمترين تفاوتى با نهايت تعجب ، در آينده دور يا نزديك تحقق مى پذيرد مى باشد. دوم خواب هايى است كه در عين حكايت از حوادث آينده بر اثر عوامل خاص ذهنى و روحى تغيير شكل يافته و نيازمند به تعبير است. براى هر يك از اين خواب ها نمونه هاى زيادى وجوددارد كه همه آن ها را نمى توان انكار كرد ، نه تنها در منابع مذهبى و كتب تاريخى نمونه هايى از آن ذكر شده بلكه در زندگى خصوصى خود ما يا كسانى كه مى شناسيم مكرر رخ داده است به اندازه اى كه هرگز نمى توان همه را معلول تصادف دانست. دراين جا چندنمونه از خواب هايى كه به طرز عجيبى پرده از روى حوادث آينده برداشته و ازافراد مورداعتماد شنيده ايم يادآورمى شويم.

1 - يكى از علماى معروف و كاملاً مورد وثوق همدان مرحوم آخوند ملا على از مرحوم آقاميرزا عبدالنبى كه از علماى بزرگ تهران بود چنين نقل مى كرد : هنگامى كه در سامرا بودم هر سال مبلغى در حدود يكصد تومان از مازندران براى من فرستاده مى شد و به اعتبار همين موضوع قبلاً كه نياز پيدا مى كردم قرض هايى مى نمودم و به هنگام وصول آن وجه ، تمام بدهى هاى خود را ادا مى كردم. يك سال به من خبر دادند كه امسال وضع محصولات بسيار بد بوده و بنابراين وجهى فرستاده نمى شود ، بسيار ناراحت شدم و با همين فكر ناراحت خوابيدم ، ناگهان در خواب پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را ديدم كه مرا صدا زد و گفت : فلان كس ! برخيز در آن دولاب را باز كن ( اشاره به

دولابى كرد ) و يك صد تومان در آن هست بردار . از خواب بيدار شدم چيزى نگذشت در خانه را زدند بعدازظهر بود ، ديدم فرستاده مرحوم ميرزاى شيرازى مرجع بزرگ تقليد شيعيان است گفت : ميرزا شما را مى خواهد . من تعجب كردم كه در اين موقع براى چه آن مرد بزرگ مرا مى خواهد رفتم ديدم در اطاق خود نشسته ، ( من خواب خود را به كلى فراموش كرده بودم ) ناگاه مرحوم ميرزاى شيرازى به من گفت : ميرزا عبدالنبى در آن دولاب را بازكن و يك صدتومان در آن جا هست بردار ، بلافاصله داستان خواب به نظرم آمد و از اين حادثه سخت تعجب كردم خواستم چيزى بگويم ، احساس كردم او مايل نيست سخنى در اين زمينه گفته شود ، وجه را برداشتم و بيرون آمدم . 2 دوستى كه مورد اعتماد است نقل مى كرد نويسنده كتاب «ريحانة الادب» مرحوم تبريزى فرزندى داشت دست راست او ناراحت بود( شايد روماتيسم شديد داشت ) به طورى كه به زحمت مى توانست قلم به دست بگيرد، بنا شد براى معالجه به آلمان برود او مى گويد : در كشتى كه بودم خواب ديدم مادرم از دنيا رفته است، تقويم را باز كردم و جريان را با قيد روز و ساعت نوشته ، چيزى نگذشت كه به ايران آمدم جمعى از بستگان به استقبال من آمدند ديدم لباس مشكى در تن دارند ، تعجب كردم و جريان خواب به كلى از خاطرم رفته بود ، بالاخره تدريجا به من حالى كردند كه مادرم فوت كرده ، بلافاصله به ياد جريان خواب افتادم ، تقويم را بيرون آوردم و روز فوت را سؤال كردم ديدم درست در همان روز مادرم از دنيا رفته بود . 3 نويسنده معروف اسلامى سيد قطب در تفسير خود « فى ظِلالِ الْقُرْآنِ » ذيل آيات مربوط به سوره « يوسف » چنين مى نويسد : اگر من تمام آن چه درباره رؤيا گفته ايد انكار كنم هيچ گاه نمى توانم جريانى راكه براى خودم هنگامى كه در آمريكا بودم واقع شد انكار نمايم ، در آن جا من در خواب ديدم كه خواهرزاده ام خون چشمانش را فراگرفته بود و قادر به ديدن نيست ( خواهرزاده ام با ساير اعضاى خانواده ام در مصر بودند ) من از اين جريان متوحش شدم ، فورا نامه اى براى خانواده ام به مصر نوشتم و مخصوصا از وضع چشم خواهرزاده ام سؤال كردم، چيزى نگذشت كه جواب نامه به دستم رسيد نوشته بودند كه چشم او مبتلا به خونريزى داخلى شده و قادر به ديدن نيست و هم اكنون مشغول معالجه است. قابل

توجه اين كه خونريزى داخلى چشم او طورى بود كه در مشاهده معمولى قابل رؤيت نبود و تنها با وسايل پزشكى ديدن آن ميسر بود ولى به هر حال از بينايى چشم محروم گشته بود ، من حتى اين خونريزى درونى را در خواب به شكل آشكار ديدم. خواب هايى كه پرده از روى اسرارى برداشته و حقايقى مربوط به آينده و يا حقايق پنهانى مربوط به حال را كشف كرده بيش از آن است كه حتى افراد ديرباور بتوانند انگشت انكار روى همه آن ها بگذارند و يا آن ها را حمل بر تصادف كنند. با تحقيق از دوستان نزديك خود غالبا مى توانيد به نمونه هايى از اين خواب ها دست يابيد ، اين گونه خواب ها از طريق « تفسير مادى رؤيا » هرگز قابل تعبير نيستند و تنها با تفسير فلاسفه روحى و اعتقاد به استقلال روح مى توان آن ها را تفسير كرد ، بنابراين از مجموع آن ها به عنوان شاهدى براى استقلال روح مى توان استفاده كرد .(1)

چگونگى ارتباط رؤياى يوسف با علم تعبير خواب او

در آيات مورد بحث خوانديم كه يعقوب علاوه بر اين كه فرزندش را از بازگو كردن خواب خود به برادران برحذر داشت ، خواب را به طور اجمال براى او تعبير كرد و به او گفت : تو برگزيده خدا خواهى شد و تعبير خواب به تو خواهد آموخت و نعمتش را بر تو و آل يعقوب تمام خواهد كرد. دلالت خواب يوسف بر اين كه او در آينده به مقام هاى بزرگ معنوى و مادى خواهد رسيد كاملاً قابل درك است ، ولى اين سؤال پيش مى آيد كه مسأله آگاهى يوسف از تعبير خواب در آينده چگونه از رؤياى يوسف براى يعقوب ، كشف شد ؟ آيا اين يك خبر تصادفى بود كه يعقوب به يوسف داد و كار به خواب او نداشت و يا آن را از همان خواب يوسف كشف كرد؟ ظاهر اين است كه يعقوب اين مسأله را از خواب يوسف فهميد و اين ممكن است از يكى از دو راه بوده باشد : نخست اين كه يوسف در آن سن و سال كم اين خواب را به طور خصوصى و دور از چشم برادران براى پدر نقل كرد ( چراكه پدر به او توصيه كرد در كتمان آن


1) « معاد و جهان پس از مرگ » ، صفحه 397 .

بكوشد ) و اين نشان مى دهد كه يوسف نيز از خواب خود احساس خاصى داشت كه آن را در جمع مطرح نكرد ، وجود چنين احساسى در كودك كم سن و سالى مانند يوسف دليل بر اين است كه او يك نوع آمادگى روحى براى كشف تعبير خواب، دارد و پدر احساس كرد باپرورش اين آمادگى او در آينده آگاهى وسيعى در اين زمينه پيدا خواهدكرد. ديگر اين كه ارتباط پيامبران با عالم غيب ازچند طريق بوده است : گاهى از طريق الهامات قلبى و گاه از طريق نزول فرشته وحى و گاه از طريق خواب ، گرچه يوسف در آن زمان هنوز به مقام نبوت نرسيده بود اما وقوع چنين خواب معنى دارى براى يوسف نشان مى داد كه او در آينده از اين طريق با عالم غيب ، ارتباط خواهد گرفت و طبعا بايد تعبير و مفهوم خواب را بداند تا بتواند چنين رابطه اى داشته باشد .

حفظ اسرار

از درس هايى كه اين بخش از آيات به ما مى دهد درس حفظ اسرار است، كه گاهى حتى در مقابل برادران نيز بايد عملى شود ، هميشه در زندگى انسان اسرارى وجود دارد كه اگر فاش شود ممكن است آينده او و جامعه اش را به خطر اندازد ، خويشتن دارى در حفظ اين اسرار يكى از نشانه هاى وسعت روح و قدرت اراده است ، چه بسيارند افرادى كه به خاطر ضعف در اين قسمت سرنوشت خويش و يا جامعه اى را به خطر افكنده اند و چه بسيارند ناراحتى هايى كه در زندگى به خاطر ترك حفظ اسرار براى انسان پيش مى آيد. در حديثى از امام على بن موسى الرضا مى خوانيم: «لايَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِنا حَتّىتَكُونَ فيهِ ثَلاثُ خِصالٍ سُنَّةٌ مِنْ رَبِّه وَ سُنَّةٌ مِنْ نَبِيِّه صلى الله عليه و آله وَ سُنَّةٌ مِنْ وَلِيِّه فَاَمَّا السُّنَّةُ مِنْ رَبِّه فَكِتْمانُ السِّرِّ وَ اَمَّا السُّنَّةُ مِنْ نَبِيِّه فَمُداراةُ النّاسِ وَ اَمَّا السُّنَّةُ مِنْ وَلِيِّه فَالصَّبْرُ فِى الْبَأْسآءِ وَ الضَّرّآءِ : مؤمن ، مؤمن نخواهد بود مگر اين كه سه خصلت داشته باشد : سنتى از پروردگار و سنتى از پيامبر و سنتى از امام و پيشوا ، اما سنت پروردگار كتمان اسرار است ، اما سنت پيامبر مدارا با مردم است و اما سنت امام شكيبايى در برابر ناراحتى ها و مشكلات مى باشد » ( البته كتمان سر در اين جا

بيشترناظر به كتمان اسرار ديگران است ).(1)و در حديثى از امام صادق مى خوانيم : « سِرُّكَ مِنْ دَمِكَ فَلا يَجْرِيَنَّ مِنْ غَيْرِ اَوْداجِكَ : اسرار تو همچون خون تو است كه بايد تنها در عروق خودت جريان يابد » .(2)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«تَأْويل»: اين واژه در اصل به مفهوم باز گرداندن چيزى به معناى نهانى آن است و هر كار يا سخن و يا خوابى كه به هدف نهايى برسد، به آن تأويل مى گويند.

«اَحاديث»: اين واژه جمع حديث مى باشد كه به مفهوم بيان يك رويداد و يا ماجراست و از آنجايى كه انسان خواب خويشتن را براى ديگران باز مى گويد، به طور كنايه در مورد خواب به كار مى رود.

در آيه شريفه بدان دليل از تعبير خوابها به تأويل احاديث تعبير شده است كه از تعبير آنها آينده مردم و چگونگى رويدادها دريافت مى گردد. و مفهوم تأويل نيز، تحقّق آرزوها و آرمانهاى مردم به گونه اى است كه در خواب ديده اند.

وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ

و نعمت گران خود را با ارزانى داشتن رسالت خود بر تو كامل مى سازد؛ چرا كه مقام والاى رسالت برترين و والاترين نعمت هاى دنياست.

وَ عَلى الِ يَعْقُوبَ

و نيز بر خاندان يعقوب كه آنان را بر اسلام و ايمان ثابت قدم ساخته، به وسيله موقعيت والا و مقام بلند تو به آنان شرافت و كرامتى شكوهبار ارزانى مى دارد و رسالت را در اين خاندان قرار مى دهد.

كَما اَتَمَّها عَلى اَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ اِبْرهيمَ وَ اِسْحقَ

مفسّران برآنند منظور آيه اين است كه: خدا يعقوب و فرزندانش را از نسل اسحاق قرار داد.


1) « بحار » ، طبع جديد ، جلد 78 ، صفحه 334 .

2) « سفينة البحار » .

قصه زندگى يوسف درسى براى تنظيم روابط خانوادگى است

لَقَدْ كانَ فى يُوسُفَ وَ أِخْوَتِهآ ءَايتٌ لِلسّاآئِلينَ

در ( داستان ) يوسف و برادرانش نشانه هاى ( هدايت ) براى سؤال كنندگان بود. (7/ يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين كه منظور از اين سؤال كنندگان چه اشخاصى هستند بعضى از مفسران ( مانند قرطبى در تفسير الجامع ) گفته اند كه اين سؤال كنندگان جمعى از يهود مدينه بودند كه در اين زمينه پرسش هايى از پيامبر صلى الله عليه و آله مى كردند ولى ظاهر آيه مطلق است و مى گويد : « براى همه افراد جستجوگر آيات و نشانه ها و درس هايى در اين داستان نهفته است ». چه درسى از اين برتر كه گروهى از افراد نيرومند با نقشه هاى حساب شده اى كه از حسادت سرچشمه گرفته براى نابودى يك فرد ظاهرا ضعيف و تنها ، تمام كوشش خود را به كار گيرند ، اما با همين كار بدون توجه او را بر تخت قدرت بنشانند و فرمانرواى كشور پهناورى كنند و در پايان همگى در برابر او سر تعظيم فرود آورند ، اين نشان مى دهد وقتى خدا كارى را اراده كند مى تواند آن را ، حتّى به دست مخالفين آن كار ، پياده كند ، تا روشن شود كه يك انسان پاك و باايمان تنها نيست و اگر تمام جهان به نابودى او كمر بندند اما تا خدا نخواهد تار مويى از سر او كم نخواهند كرد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

و از جمله اين درس هاى عبرت اين است كه چگونه گروهى از فرزندان پيامبرى از پيامبران خدا، نقشه اذيّت و آزار پدر و برادر خود را طرح كردند و به انگيزه حسادت ورزى و بد خواهى تا جايى از ارزش هاى انسانى فاصله گرفتند كه حاضر شدند برادر خود را به چاه افكنند. امّا با همه بد انديشى هاى آنان، هنگامى كه برادرشان در پرتو مهر و قدرت خدا بر آنان اقتدار يافت، چگونه بزرگوارانه از بيداد آنان گذشت و گناهشان را ناديده گرفت، كه حتى به سرزنش و نكوهش آنان نيز زبان باز نكرد. و راستى كه چنين عفو و چنين گذشت و كرامتى برتراز جريان طبيعى است و براى كسى كه در انديشه دين و ثمره دين باورى و ديندارى واقعى است، در اين كار بزرگ و

عمل قهرمانانه اندرزها و درسهاى عبرت است؛ و نيز اين درس بزرگ و سازنده است كه: پس از هر سختى و فشارى، گشايشى خواهد بود و پس از هر رنجى آسايشى؛ و نيز اين واقعيت كه اين سوره مباركه سند درستى و راستى رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله است؛ چرا كه آن گرانمايه عصرها و نسلها نه دانشگاهى رفته و نه كتابى مطالعه نموده بود و آوردن اين سرگذشت شگفت انگيز و درس آموز جز از راه وحى و رسالت از كجا ممكن و ميسر است؟

بااين بيان، سوره مباركه يوسف افزون بر بينش دهى و آگاهى بخشى اش به كسانى كه در مورد سرگذشت آن حضرت از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مى پرسيدند، معجزه اى است كه درستى رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله و راستى گفتارش را گواهى مى كند.

يادآورى مى گردد كه منظور از برادران يوسف در آيه شريفه، فرزندان يعقوب مى باشند؛ چرا كه آن حضرت دوازده پسر داشت كه شش تن آنان كه به نام هاى «روبيل»، «شمعون»، «لاوى»، «يهود»، «ريانون» و «يشجر» خوانده مى شدند از همسرش «ليا»، دختر «ليان»، كه دختر خاله اش بود، ولادت يافته بودند.

اين همسر ارجمند يعقوب، جهان را بدرود گفت و آن حضرت با خواهر وى «راحيل» پيمان زندگى مشترك بست و از او نيز دو فرزند ديگر كه يوسف و بنيامين خوانده مى شدند ولادت يافتند و چهار فرزند ديگرش كه «دان»، «نفتالى»، «حاد» و «آشر» نام داشتند، از دو كنيزش «زلفه» و «بلهه» به دنيا آمدند.

اِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ اَحَبُّ اِلىآ اَبينا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنَّ اَبانا لَفى ضَللٍ مُبينٍ

هنگامى كه ( برادران ) گفتند يوسف و برادرش ( بنيامين ) نزد پدر از ما محبوب ترند در حالى كه ما نيرومندتريم ، مسلما پدر ما، در گمراهى آشكار است. (8/يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

«عُصْبَة» به معنى جماعت و گروهى است كه دست به دست هم مى دهند و نسبت به انجام كارى هماهنگ هستند ، اين كلمه معنى جمع دارد و مفردى براى آن نيست. يعقوب دوازده پسرداشت، كه دونفر ازآن ها «يوسف» و «بنيامين» از يك مادر بودند ، كه « راحيل » نام داشت ، يعقوب نسبت به اين دوپسر مخصوصا يوسف محبت بيشترى نشان مى داد، زيرا اولاً كوچك ترين فرزندان او محسوب مى شدند و طبعا نياز به حمايت و محبت بيشترى داشتند، ثانيا طبق بعضى از روايات مادر آن ها «راحيل» از دنيا رفته بود و به اين جهت نيز به محبت بيشترى محتاج بودند ، از آن گذشته مخصوصا دريوسف، آثار نبوغ و فوق العادگى نمايان بود ، مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب آشكارا نسبت به آن ها ابراز علاقه بيشترى كند. برادران حسود بدون توجه به اين جهات ازاين موضوع سخت ناراحت شدند، به خصوص كه شايد بر اثر جدايى مادرها، رقابتى نيز درميانشان طبعا وجودداشت، لذا دورهم نشستند « و گفتند : يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوب ترند ، با اين كه ما جمعيتى نيرومند و كارساز هستيم » و زندگى پدر را به خوبى اداره مى كنيم و به همين دليل بايدعلاقه او به ما بيش از اين فرزندان خردسال باشد كه كارى از آن ها ساخته نيست. و به اين ترتيب باقضاوت يك جانبه خودپدر رامحكوم ساختند و گفتند: «به طورقطع پدر ما در گمراهى آشكارى است» (اِنَّ اَبانا لَفى ضَللٍ مُبينٍ). آتش حقد و حسد به آن ها اجازه نمى داد كه در تمام جوانب كار بينديشند دلايل اظهار علاقه پدر را نسبت به دو كودك بدانند، چراكه هميشه منافع خاص هركس حجابى بر روى افكار او مى افكند و به قضاوت هايى يك جانبه كه نتيجه آن گمراهى از جاده حق و عدالت است وامى دارد. البته منظور آن ها گمراهى دينى و مذهبى نبود چراكه آيات آينده نشان مى دهد آن ها به بزرگى و نبوت پدر اعتقاد داشتند و تنها در زمينه طرز معاشرت به او ايراد مى گرفتند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«عُصْبَة»: به گروهى نيرومند كه پشتيبان يكديگرند و از حقوق وامنيّت وآزادى هم دفاع مى كنند، «عُصْبَه» مى گويند. پاره اى بر آنند كه به يك گروه ده تا پانزده نفرى گفته مى شود، امّا به باور برخى به گروه ده تا چهل نفرى. اين واژه بسان واژه «قَوْم»، «رَهْط» و «نَفَر» از خود مفرد ندارد.

آنگاه را به ياد آور كه برادران يوسف گفتند: يوسف و برادرش بنيامين نزد پدرمان يعقوب از ما كه گروهى نيرومند و پشتيبان يكديگريم و براى خاندانمان مى توانيم سودبخش تر و مؤثرترباشيم، محبوترند.

آنان بدان دليل چنين پنداشتند، كه يعقوب فرزندش يوسف را بسيار دوست مى داشت و اوازنظرچهره اززيباترين انسانهابه شمامى رفت؛ ازاين رو برادران بر او حسد ورزيدند و با آگاهى از خواب وى، آفت حسد در جانشان ريشه دوانيد و گسترش يافت و آنان را به اين تيره بختى سوق داد.

به باور پاره اى از مفسّران يعقوب به خاطر خردسالى يوسف و برادر مادريش «بنيامين»، آن دو را بيشتر مورد نوازش قرار داده و به خود نزديكتر مى ساخت و همين نكته بر آنان گران آمد.

ابو حمزه ثمالى از چهارمين امام نور آورده است كه در اين مورد فرمود: رسم يعقوب اين بود كه هر روز گوسفندى را سر مى بريد و بخشى از آن را در راه خدا به محرومان مى داد و بخش ديگرش را براى خانواده سنگين خود مى نهاد؛ شب جمعه اى بود كه روزه دار با ايمانى از فشار گرسنگى و محروميت، به در سراى يعقوب آمد و غذا خواست، اما خاندان يعقوب با اينكه صداى او را شنيدند، تقاضايش را جدّى نگرفته و به او كمك نكردند و او هنگامى كه نوميدگرديد و تاريكى شب او را فراگرفت، گريه كرد و از گرسنگى خود به خدا شكايت برد و همان گونه شب را گرسنه به صبح آورد و دگرباره گرسنه و تشنه نيّت روزه كرد؛ و خاندان يعقوب در همسايگى او سير خفتند و فزونى غذايشان روى دستشان ماند و همين رويداد باعث گرفتارى آنان و

دچار آمدن پدر به فراق و جدايى محبوب ترين عضو خاندانش گرديد. به يعقوب پيام آمد كه آماده گرفتارى باش و به تقدير حكيمانه ام خشنود گرد و در مصيبتها شكيبايى پيشه ساز. و درست همان شب بود كه يوسف آن خواب شگفت انگيز را ديد.

اِنَّ اَبانا لَفى ضَلالٍ مُبينٍ.

به راستى كه پدرمان در بيراهه اى آشكار است؛ چرا كه در مورد مهر و محبت به فرزندانش، اصل عدالت را رعايت نكرده و راه افراط و تفريط را در پيش گرفته است.

مستى قدرت و امكانات(1)

از واژه واژه آيه مورد بحث اين حقيقت دريافت مى گردد كه برادران يوسف به فزونى نفرات و نيروى جوانى و اقتدار ظاهر گروه خويش مى باليدند، به گونه اى كه اين امكانات و اقتدار آنان را مست و مغرور ساخته بود و همين مستى و غرور، آنان را در برابر وسوسه هاى شيطان رانده شده و شيطان نفس آسيب پذير ساخته بود و سرانجام آنان را به سوى فاجعه اى سوق داد كه به جاى درست انديشى و ريشه يابى محبّت بيشتر پدر به يوسف، هم پدر فرزانه را گمراه اعلان كردند و هم حكم تبعيد و يا اعدام برادر خرد سال و بى گناه خويش را دادند و راستى كه بايد از مستى قدرت و ثروت و امكانات بادآورده و نظارت ناپذير و بدون پاسخگو به خدا پناه برد.

اميرمؤمنان عليه السلام در اشاره به اين آفت مى فرمايد:

يَنْبَغى لِلْعاقِلِ أنْ يَحْتَرِسَ مِنْ سُكْرِ الْمالِ وَ سُكْرِ الْقُدْرَةِ وَ سُكْرِ الْعِلْمِ، وَ سُكْرِ الْمَدْحِ، وَ سُكْرِ الشَّبابِ، فَاِنَّ لِكُلِّ ذلِكَ رِياحا خَبيثَةً تَسْلُبُ الْعَقْلَ وَ تَسْتَخِفُ الْوَقارَ(2)

بر انسان خردمند و با انديشه زيبنده است كه از مستى ثروت هنگفت، مستى قدرت باد آورده، مستى دانش، مستى و پستى ستايش و تملّق، مستى و غرور جوانى و بهاران زندگى به خدا پناه برد و خويشتن را پاس دارد؛ چرا كه هر يك از اين پست ها و موقعيت ها و شرايط ويژه، حال و هوايى پليد و بادى زشت بر سر مى وزاند كه خرد را نابود و وقار و عظمت انسانى را از ميان مى برد.


1) مترجم.

2) اَلْحَياة، ج 1، ص 159.

اُقْتُلُوا يُوسُفَ اَوِ اطْرَحُوهُ اَرْضا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ اَبيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهقَوْما صالِحينَ

يوسف را بكشيد يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد تا توجه پدر فقط با شما باشد و بعد از آن ( از گناه خود توبه مى كنيد و ) افراد صالحى خواهيد بود. (9 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين جمله دليل بر آن است كه آن ها احساس گناه با اين عمل مى كردند و در اعماق دل خود كمى از خدا ترس داشتند و به همين دليل پيشنهاد توبه بعد از انجام اين گناه را مى كردند. ولى مسأله مهم اين جا است كه سخن از توبه قبل از انجام جرم در واقع براى فريب وجدان و گشودن راه به سوى گناه است و به هيچ وجه دليل بر پشيمانى و ندامت نمى باشد. و به تعبير ديگر توبه واقعى آن است كه بعد از گناه ، حالت ندامت و شرمسارى براى انسان پيدا شود ، اما گفتگو از توبه قبل از گناه ، توبه نيست. توضيح اين كه بسيار مى شود كه انسان به هنگام تصميم بر گناه يا مخالفت وجدان روبرو مى گردد و يا اعتقادات مذهبى در برابر او سدى ايجاد مى كند و از پيشرويش به سوى گناه ممانعت به عمل مى آورد ، او براى اين كه از اين سد به آسانى بگذرد و راه خود را به سوى گناه باز كند وجدان و عقيده خود را با اين سخن مى فريبد ، كه من پس از انجام گناه بلافاصله در مقام جبران برمى آيم ، چنان نيست كه دست روى دست بگذارم و بنشينم ، توبه مى كنم ، به در خانه خدا مى روم، اعمال صالح انجام مى دهم و سرانجام آثار گناه را مى شويم. يعنى همان گونه كه نقشه شيطانى براى انجام گناه مى كشد ، يك نقشه شيطانى هم براى فريب وجدان و تسلط بر عقايد مذهبى خود طرح مى كند و چه بسا اين نقشه شيطانى نيز مؤثر واقع مى شود و آن سد محكم را با اين وسيله از سر راه خود برمى دارد ، برادران يوسف نيز از همين راه وارد شدند. نكته ديگر اين كه آن ها گفتند پس از دور ساختن يوسف ، توجه پدر و نگاه او به سوى شما خواهد شد ( يَخْلُ لَكُمْ « وَجْهُ » اَبيكُمْ ) و نگفتند قلب پدر در اختيار شما خواهد

شد (يَخْلُ لَكُمْ « قَلْبُ » اَبيكُمْ) چراكه اطمينان نداشتند پدر به زودى فرزندش يوسف را فراموش كند ، همين اندازه كه توجه ظاهرى پدر به آن ها باشد كافى است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

از اين فراز چنين دريافت مى گردد كه آنان كار خويش را زشت و ظالمانه مى ديدند، امّا خود را بدين بهانه فريب مى دادند كه پس از پياده كردن نقشه شوم خود و دست يافتن به هدف مى توانند توبه كنند و پاك و پاكيزه گردند.

پيشنهاد دهنده كه بود؟

در اين مورد نيز كه اين دو پيشنهاد شوم از كدامين آنان بود، دو نظر است:

1 - به باور برخى از جمله «وهب»، اين «شمعون» بود كه پيشهاد كشتن و يا افكندن يوسف به سرزمينى دور دست را به برادران داد.

2 - امّا به باور «مقاتل» پيشنهاددهنده «روبين» بود.

قالَ قاآئِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ اَلْقُوهُ فى غَيبَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيّارَةِ اِنْ كُنْتُمْ فعِلينَ

يكى از آن ها گفت يوسف را نكشيد و اگر كارى مى خواهيد انجام دهيد او را درنهان گاه چاه بيفكنيد تا بعضى از قافله ها او را برگيرند ( و با خود به مكان دورى ببرند ). (10 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« جُبّ » به معنى چاهى است كه آن را سنگ چين نكرده اند و شايد غالب چاه هاى بيابانى همين طور است و « غَيابَت » به معنى نهان گاه داخل چاه است كه از نظرها غيب و پنهان است و اين تعبير گويا اشاره به چيزى است كه در چاه هاى بيابانى معمول است و آن اين كه در قعر چاه ، نزديك به سطح آب ، در داخل بدنه چاه محل كوچك طاقچه مانندى درست مى كنند كه اگر كسى به قعر چاه برود بتواند روى آن بنشيند و ظرفى را كه با خود برده پر از آب كند ، بى آن كه خود وارد آب شود و طبعا از بالاى چاه كه نگاه كنند درست اين محل پيدا نيست و به همين جهت ازآن تعبيربه «غَيابَت» شده است.(1)در ميان برادران يك نفر بود كه از همه باهوش تر و يا باوجدان تر بود ، به همين دليل با طرح قتل يوسف مخالفت كرد و هم با طرح تبعيد او در يك سرزمين دوردست كه بيم هلاكت در آن بود و طرح سومى را ارائه نمود گفت : « اگر اصرار داريد كارى بكنيد يوسف را نكشيد ، بلكه او را در قعر چاهى بيفكنيد ( به گونه اى كه سالم بماند ) تا بعضى از رهگذران و قافله ها او را بيابند و با خود ببرند » و از چشم ما و پدر دور شود. بدون شك قصد اين پيشنهادكننده آن نبوده كه يوسف را آن چنان در چاه سرنگون سازند كه نابود شود بلكه هدف اين بودكه در نهان گاه چاه قرارگيرد تا سالم به دست قافله ها برسد. از جمله «اِنْ كُنْتُمْ فعِلينَ» چنين استفاده مى شود كه اين گوينده حتى اين پيشنهاد را به صورت يك پيشنهاد قطعى مطرح نكرد ، شايد ترجيح مى داد كه اصلاً نقشه اى بر ضد يوسف طرح نشود.


1) اقتباس از « تفسير المَنار » ، ذيل آيه .

نقش ويرانگر حسد در زندگى انسان ها

درس مهم ديگرى كه از اين داستان مى آموزيم اين است كه چگونه حسد مى تواند آدمى را تا سر حد كشتن برادر و يا توليد دردسرهاى خيلى شديد براى او پيش ببرد و چگونه اگر اين آتش درونى مهار نشود ، هم ديگران را به آتش مى كشد و هم خود انسان را. اصولاً هنگامى كه نعمتى به ديگرى مى رسد و خود شخص از او محروم مى ماند ، چهار حالت مختلف در او پيدا مى شود. نخست اين كه آرزو مى كند همان گونه كه ديگران دارند ، او هم داشته باشد ، اين حالت را « غِبْطَة » مى خوانند و حالتى است قابل ستايش ، چراكه انسان را به تلاش و كوشش سازنده اى وامى دارد و هيچ اثر مُخَرِّبى در اجتماع ندارد. ديگر اين كه آرزو مى كند آن نعمت از ديگران سلب شود و براى اين كار به تلاش و كوشش برمى خيزد اين همان حالت بسيار مذموم « حَسَد » است ، كه انسان را به تلاش و كوشش مخرب درباره ديگران وامى دارد ، بى آن كه تلاش سازنده اى درباره خود كند. سوم اين كه آرزو مى كند خودش داراى آن نعمت شود و ديگران از آن محروم بمانند و اين همان حالت « بُخْل » و انحصارطلبى است كه انسان همه چيز را براى خود بخواهد و از محروميت دگران لذت ببرد. چهارم اين كه دوست دارد ديگران در نعمت باشند ، هر چند خودش در محروميت بسر ببرد و حتى حاضر است آن چه را دارد در اختيار دگران بگذارد و از منافع خود چشم بپوشد و اين حالت والا را « ايثار » مى گويند كه يكى از مهم ترين صفات برجسته انسانى است. به هر حال حسد تنها برادران يوسف را تا سر حد كشتن برادرشان پيش نبرد بلكه گاه مى شود كه حسد انسان را به نابودى خويش نيز وامى دارد. به همين دليل در احاديث اسلامى براى مبارزه با اين صفت رذيله تعبيرات تكان دهنده اى ديده مى شود. به عنوان نمونه : از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «خداوند موسى بن عمران را از حسد نهى كرد و به او فرمود : اِنَّ الْحاسِدَ ساخِطٌ لِنِعَمى صادٌّ لِقَسْمِى الَّذى قَسَمْتُ بَيْنَ عِبادى وَ مَنْ يِكُ كَذلِكَ فَلَسْتَ مِنْهُ وَ لَيْسَ مِنّى : شخص حسود نسبت به نعمت هاى من بربندگانم خشمناك است و از قسمت هايى كه ميان بندگانم قائل شده ام

ممانعت مى كند، هركس چنين باشد نه او از من است و نه من از اويم».(1)از امام صادق مى خوانيم: « آفَةُ الدّينِ الْحَسَدُ وَالْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ: آفت دين و ايمان سه چيز است : حسد و خودپسندى و فخرفروشى ». و در حديث ديگرى از همان امام مى خوانيم: «اِنَّ الْمُؤْمِنَ يَغْبِطُ وَ لا يَحْسُدُوَ الْمُنافِقُ يَحْسُدُ وَ لا يَغْبِطُ: افراد باايمان غبطه مى خورند ولى حسد نمى ورزند، ولى منافق حسد مى ورزد و غبطه نمى خورد».(2)

ضرورت مراقبت پدر و مادر در ابراز محبّت نسبت به فرزندان

اين درس را نيز مى توان از اين بخش از داستان فراگرفت كه پدر و مادر در ابراز محبت نسبت به فرزندان بايد فوق العاده دقت به خرج دهد. گرچه يعقوب بدون شك در اين باره مرتكب خطايى نشد و ابراز علاقه اى كه نسبت به يوسف و برادرش بنيامين مى كرد روى حسابى بود كه قبلاً به آن اشاره كرديم ، ولى به هرحال اين ماجرا نشان مى دهد كه حتى بايد بيش از مقدار لازم در اين مسأله حساس و سختگير بود ، زيرا گاه مى شود يك ابراز علاقه نسبت به يك فرزند ، آن چنان عقده اى در دل فرزند ديگر ايجاد مى كند كه او را به همه كار وامى دارد ، آن چنان شخصيت خود را درهم شكسته مى بيند كه براى نابود كردن شخصيت برادرش ؛ حد و مرزى نمى شناسد. حتى اگر نتواند عكس العملى از خود نشان بدهد از درون خود را مى خورد و گاه گرفتار بيمارى روانى مى شود ، فراموش نمى كنم فرزند كوچك يكى از دوستان بيمار بود و طبعا نياز به محبت بيشتر داشت ، پدر برادر بزرگ تر را به صورت خدمتكارى براى او درآورده بود چيزى نگذشت كه پسر بزرگ گرفتار بيمارى روانى ناشناخته اى شد ، به آن دوست عزيز گفتم فكر نمى كنى سرچشمه اش اين عدم عدالت در اظهار محبت بوده باشد ، او كه اين سخن را باورنمى كرد، به يك طبيب روانى ماهر مراجعه كرد، طبيب به او گفت: فرزند شما بيمارى خاصى ندارد سرچشمه بيماريش همين است كه گرفتار كمبود محبت شده و شخصيتش ضربه ديده، در حالى كه برادر كوچك اين همه محبت ديده است و لذا در احاديث اسلامى مى خوانيم: روزى امام


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 307 .

2) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 307

باقر فرمود : « من گاهى نسبت به بعضى از فرزندانم اظهار محبت مى كنم و او را بر زانوى خود مى نشانم و قلم گوسفند را به او مى دهم و شكر در دهانش مى گذارم ، در حالى كه ميدانم حق با ديگرى است، ولى اين كار را به خاطر اين مى كنم تا بر ضد ساير فرزندانم تحريك نشود و آن چنان كه برادران يوسف به يوسف كردند ، نكند » .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«غَيابَت»: نهانگاه و چيز و جايى كه جلوى ديد و حسّ انسان را از وجود چيزى درآن بگيرد.

«سَيّارَة»: كاروانيان و مسافران، كاروان و راهگذران؛ چرا كه در راه سير مى كنند.

«اِلْتِقاط»: يافتن و برداشتن چيزى از راه.

گوينده اين گفتار، به باور «قَتاده» و «ابن اسحاق»، «روبين»، برادر پدرى و پسرخاله يوسف و به باور «زَجّاج» و «اَصَمّ»، «يهودا» بود كه از نظر سن و سال و خرد، برتر از ديگران مى نمود. و برابر روايت «على بن ابراهيم» در تفسيرش، «لاوى» بود كه اين پيشنهاد را داد.

در مورد آن چاهى كه يوسف را در نهانگاه آن قراردادند نيزديدگاه هامتفاوت است:

1 - «قَتاده» مى گويد: چاه، بيت المقدس بود.

2 - به باور «وَهَب» چاه مورد اشاره، در «اُردن» بود.

3 - «كَعْب» آن را ميان مصر و مدين مى داند.

4 - و «مُقاتِل» بر آن است كه در سه فرسنگى سراى يعقوب قرار داشت.

اِنْ كُنْتُمْ فاعِلينَ.

به باور؛ «ابن عبّاس» منظور اين است كه اگر به راستى در مورد او تصميمى داريد چنين كنيد.

از «حَسَن» پرسيدند آيا انسان با ايمان دستخوش آفت حسد مى گردد؟

او پاسخ داد: مگر سرگذشت پسران يعقوب را فراموش كرده ايد؟!


1) « بحار الانوار » ، جلد 74 ، صفحه 78 .

مواظب باشيد تا سلامت فرزندان شما را به بهانه پر كردن اوقات فراغت به خطر نياندازند

قالُوا يآأَبانا مالَكَ لا تَأْمَنّا عَلى يُوسُفَ وَ اِنّا لَهُ لَنصِحُونَ

(برادران نزد پدر آمدند و) گفتند: پدرجان چرا تو درباره (برادرمان) يوسف به ما اطمينان نمى كنى در حالى كه ما خيرخواه او هستيم؟ (11/يوسف)

اَرْسِلْهُ مَعَنا غَدَا يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ اِنّا لَهُ لَحفِظُونَ

او رافردا با ما (به خارج شهر) بفرست تا غذاى كافى بخورد و بازى و تفريح كندو ماحافظ او هستيم.

(12 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

برادران يوسف پس از آن كه طرح نهايى را براى انداختن يوسف به چاه تصويب كردند به اين فكر فرو رفتند كه چگونه يوسف را از پدر جدا سازند؟ لذا طرح ديگرى براى اين كار ريخته و با قيافه هاى حق به جانب و زبانى نرم ولى آميخته با يك نوع انتقاد ترحم انگيز نزد پدر آمدند و گفتند: بيا دست از اين كار كه ما را متهم مى سازد بردار، به علاوه برادر ما، نوجوان است، او هم دل دارد ، او هم نياز به استفاده از هواى آزاد خارج شهر و سرگرمى مناسب دارد، زندانى كردن او در خانه صحيح نيست، «فردا او را با ما بفرست تا به خارج شهر آيد، گردش كند از ميوه هاى درختان بخورد و بازى و سرگرمى داشته باشد». و به اين ترتيب نقشه جدا ساختن برادر را ماهرانه تنظيم كردند و چه بسا سخن را در برابر خود يوسف گفتند، تا او هم سر به جان پدر كند و از وى اجازه رفتن به صحرا بخواهد. اين نقشه از يك طرف پدر را در بن بست قرار مى داد كه اگر يوسف را به ما نسپارى دليل بر اين است كه ما را متهم مى كنى و از سوى ديگر يوسف را براى استفاده از تفريح و سرگرمى و گردش در خارج شهر تحريك مى كرد. آرى چنين است نقشه هاى آن هايى كه مى خواهند ضربه غافلگيرانه بزنند ، از تمام مسائل روانى و عاطفى براى اين كه خود را حق به جانب نشان دهند استفاده مى كنند ، ولى افراد باايمان به حكم « اَلْمُؤْمِنُ كَيِّسٌ : مؤمن هوشيار است » هرگز نبايد فريب اين ظواهر زيبا را بخورند هر چند از طرف برادر مطرح شده باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

از اين آيه شريفه اين نكته دريافت مى گردد كه يعقوب از فرستادن يوسف به همراه آنان خوددارى مى ورزيد.

منظور آنان اين بود كه اگر او را بفرستى، ما به همراه او به گردش و بازى مى پردازيم و بر او خوش مى گذرد منظور آنان از بازى و گردش، بازيهاى روا و درست، چون مسابقه دو،و تيراندارى و همانند آنها بود.

در روايت است كه بازى جز در سه چيز روا نيست كه عبارتند از اسب دوانى، تيراندازى و سرگرمى و بازى با خانواده.

از آيه شريفه اين نكته نيز دريافت مى گردد كه برادران يوسف نسبت به او حسد مى ورزيدند و آن را به صورتهاى گوناگون بروز مى دادند و يعقوب وى را از گزند آنان حراست مى نمود و از فرستادنش به همراه آنان خوددارى مى ورزيد، چراكه به آنان اعتماد نداشت.

آفت ويرانگر حسد (1)

واكنش افراد و جامعه ها در برابر نعمت و موفقيّت وترقىّ وبهروزى ديگران گوناگون است؛ چرا كه انسانها از نظر بينش و گرايش و آراستگى به ارزش هاى راستين يا بدلى متفاوت اند و روشن است كه زمينه هاى گوناگون، ثمرات گونانى مى دهد:

الف: برخى به گونه اى پاكدل و شايسته كردارند كه با ديدن موفقيت و رشد و ترقىّ ديگران شادمان مى گردند و ضمن تشويق فرد و جامعه موفّق و حق شناسى و قدردانى، خود نيز مى كوشند در آسمان ارزش ها و موفقيت ها به آن مرحله برسند؛ اين حالتِ «غبطه» است كه در خور ستايش و عامل شكوفايى جامعه و خانواده است.

حضرت صادق عليه السلام فرمود:

«اِنَّ الْمُؤْمِنَ يَغْبِطُ وَ لا يَحْسُدُ وَ الْمُنافِقُ يَحْسُدُ وَ لا يَغْبِطُ.» (2)

انسان توحيدگرا و باايمان بر سرفرازى و پيشرفت ديگران «غِبطه» مى خورد،


1) مترجم.

2) اصول كافى، ج 2، ص 307.

امّا حسد نمى ورزد، امّا انسان خودكامه و نفاقگرا در برابر رشد و ترقى ديگران به آفت فضيلت سوز حسد گرفتار مى گردد نه حالت انسانى و رشد دهنده «غبطه».

ب: پاره اى، از اين گروه هم برتر و بالاترند و اينان كسانى هستند كه در برابر موفقيّت و پيروزى و برخوردارى ديگران، نه تنها شادمان مى شوند و خود هم مى كوشند تا در آسمان فضيلت و موفقيّت درخشيدن نمايند، بلكه چه بسا از منافع خويش به سود ديگران چشم مى پوشند. اينان به ويژگى ايثار آراسته اند.

«وَ يُؤْثِرُونَ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ...» (1)

ج: سومين گروه از انسان ها كسانى هستند كه نه خود مرد تلاش و كوشش و پايدارى و آفرينش موفقيت و پيروزى و سرفرازى اند و نه مى توانند آن را در ديگران بنگرند و شادمان شوند؛ آنان به آفتى گرفتارند كه براى از ميان برداشتن موفقيت و آسايش و نعمت ديگران تا نابودى خويش پيش مى روند و اينان گرفتاران بلاى حسادت اند.

به همين دليل است كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در هشدار از اين بلاى خانمان سوز فرمود: «اِيّاكُمْ وَ الْحَسَدَ، فَاِنَّ الْحَسَدَ يَأْكُلُ الْحَسَناتِ كَما تَأْكُلُ النّارُ الْحَطَبَ.»(2)

از آفت ويرانگر حسد بپرهيزيد؛ چرا كه حسد، نيكيها و ارزش ها را مى خورد و مى سوزاند و نابودمى كنددرست همان گونه كه آتش هيزم را.

و نيز فرمود:

«آفَةُ الدّينِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ.» (3)

آفت ديندارى و آراستگى به ارزش ها، بلاى حسادت و خودبزرگ بينى و فخرفروشى است.

و نيز هشدار داد كه:

«اُصُولُ الْكُفْرِ ثَلاثَةٌ: اَلْحِرْصُ وَ الاِْسْتِكْبارُ وَالْحَسَدُ.»(4)

ريشه و اساس كفرگرايى و ناسپاسى و گناه، سه آفت است: آفت آز و حرص، آفت ويرانگر خودبزرگ بينى، آز و حرص و ديگر بيمارى حسادت.


1) سوره حَشْر، آيه 9.

2) بِحارُ الاَْنْوار، ج 73، ص 255.

3) بِحارُ الاَْنْوار، ج 73، ص 237.

4) اصول كافى، ج 2، ص 230.

راه بهانه جويى و دروغ را به فرزندان خود نياموزيد

قالَ اِنّى لَيَحْزُنُنىآ اَنْ تَذْهَبُوا بِه وَ اَخافُ اَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ اَنْتُمْ عَنْهُ غفِلُونَ

( پدر ) گفت: من از دورى او غمگين مى شوم و از اين مى ترسم كه گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشيد. (13 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

يعقوب در مقابل اظهارات برادران بدون آن كه آن ها را متهم به سوء قصد كند گفت: اين كه من مايل نيستم يوسف با شما بيايد ، از دو جهت است ، اول اين كه « دورى يوسف براى من غم انگيز است » و ديگر اين كه در بيابان هاى اطراف ممكن است گرگان خونخوارى باشند « و من مى ترسم گرگ فرزند دلبندم را بخورد و شما سرگرم بازى و تفريح و كارهاى خود باشيد ». و اين كاملاً طبيعى بود كه برادران در چنين سفرى به خود مشغول گردند و از برادر غافل بمانند و در آن « بيابان گرگ خيز » گرگ قصد جان يوسف كند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«حُزْن»: اندوه دل در فراق و هجران محبوب.

در اين فراز از سرگذشت درس آموز يوسف، آفريدگار هستى روشنگرى مى كند كه پس از اظهار مهر و دوستى بسيارِ برادران يوسف نسبت به او، پدرشان ناگزير گرديد كه او را به همراه آنان به دشت و صحرا گسيل دارد و به آنان در خيرخواهى شان اعتماد كند. بااين وصف ضمن سفارش آنان به مراقبت از يوسف گفت:

اِنّى لَيَحْزُنُنى اَنْ تَذْهَبُوا بِهِ

همين واقعيت كه شما او را از من دور سازيد و با خود ببريد، مرا اندوهگين مى سازد. به بيان ديگر اينكه: جدايى و فراق او از من، مرا اندوهگين مى سازد.

وَ اَخافُ اَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ اَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ

و نيز از اين مى ترسم كه شما از مراقبت او غفلت ورزيد و سرگرم كارهاى خود شويد و گرگ او را بخورد.

پاره اى در اين مورد آورده اند كه: در آن سرزمين گرگ بسيار بود و در آن روزگاران گرگها گاه به برخى از مردم حمله مى كردند و آنان را طعمه خود مى ساختند.

و پاره اى ديگر آورده اند كه: يعقوب در عالم خواب منظره هولناكى را ديد كه در آن گويى ده گرگ درنده به يوسف حمله ور شده و مى خواهند او را از پا در آورند، امّا در آن ميان يكى از آنها به حمايت از فرزندش برخاسته و آنها را از كشتن او منصرف مى سازد؛ و سر انجام در خواب مى بيند كه زمين شكافته شد و يوسف در اعماق آن فرو رفت و پس از سه روز بيرون آمد. همين خواب و سخن يعقوب بهانه به دست آنان داد تا آن صحنه سازى را به راه اندازند وگرنه آن گروه نمى دانستند چه بهانه اى براى كار ناجوانمردانه خود ساز كنند.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: دروغ را به كسى تلقين نكنيد و راه بهانه جويى را به او نشان ندهيد؛ فرزندان يعقوب نمى دانستند كه گرگ انسان را مى خورد؛ آنها اين را در گفتگوى با پدر و از گفتار او دريافتند و آن صحنه سازى را به راه انداختند. اين مطلب نشانگر آن است كه نبايد به دشمن راه بهانه جويى و شرارت را نشان داد.

قالُوا لَئِنْ اَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ اِنّا اِذا لَخسِرُونَ

گفتند: اگر او را گرگ بخورد با اين كه ما گروه نيرومندى هستيم ما از زيانكارترين خواهيم بود ( و هرگز چنين چيزى ممكن نيست ). (14 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

البته برادران پاسخى براى دليل اول پدر نداشتند ، زيرا غم و اندوه جدايى يوسف چيزى نبود كه بتوانند آن را جبران كنند و حتى شايد اين تعبير آتش حسد برادران را افروخته تر مى ساخت. از سوى ديگر اين دليل پدر از يك نظر پاسخى داشت كه چندان نياز به ذكر نداشت و آن اين كه بالاخره فرزند براى نمو و پرورش ، خواه ناخواه از پدر جدا خواهد شد و اگر بخواهد همچون گياه نورسته اى دائما در سايه درخت وجود پدر باشد ، نمو نخواهد كرد و پدر براى تكامل فرزندش ناچار بايد تن به اين جدايى بدهد ، امروز گردش و تفريح است ، فردا تحصيل علم و دانش و پس فردا كسب و كار و تلاش و كوشش براى زندگى ، بالاخره جدايى لازم است. لذا اصلاً به پاسخ اين استدلال نپرداختند ، بلكه به سراغ دليل دوم رفتند كه از نظر آن ها مهم و اساسى بود و « گفتند : چگونه ممكن است برادرمان را گرگ بخورد در حالى كه ما گروه نيرومندى هستيم ، اگر چنين شود ما زيانكار و بدبخت خواهيم بود ». يعنى مگر ما مرده ايم كه بنشينيم و تماشا كنيم گرگ برادرمان را بخورد ، گذشته از علايق برادرى كه ما را بر حفظ برادر وامى دارد ، ما در ميان مردم آبرو داريم ، مردم درباره ما چه خواهند گفت ، جز اين كه مى گويند يك عده زورمند گردن كلفت نشستند و بر حمله گرگ به برادرشان نظاره كردند ، ما ديگر مى توانيم در ميان مردم زندگى كنيم؟ آن ها در ضمن به اين گفتار پدر كه شما ممكن است سرگرم بازى شويد و از يوسف غفلت كنيد ، نيز پاسخ دادند و آن اين كه مسأله ، مسأله خسران و زيان و از دست دادن تمام سرمايه و آبرو است، مسأله اين نيست كه تفريح و بازى بتواند انسان را از يوسف غافل كند ، زيرا در اين صورت ما افراد بى عرضه اى خواهيم شد كه به درد هيچ كار نمى خوريم. در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه چرا يعقوب از ميان تمام خطرها تنها انگشت روى

خطر حمله گرگ گذاشت؟ بعضى مى گويند : بيابان كنعان بيابانى گرگ خيز بود و به همين جهت خطر بيشتر از اين ناحيه احساس مى شد. بعضى ديگر گفته اند كه اين به خاطر خوابى بود كه يعقوب قبلاً ديده بودكه گرگانى به فرزندش يوسف حمله مى كنند، اين احتمال نيز داده شده است كه يعقوب با زبان كنايه سخن گفت و نظرش به انسان هاى گرگ صفت همچون بعضى از برادران يوسف بود. ولى به هر حال با هر حيله و نيرنگى بود ، مخصوصا با تحريك احساسات پاك يوسف و تشويق او براى تفريح در خارج شهر كه شايد اولين بار بود كه فرصت براى آن به دست يوسف مى افتاد ، توانستند پدر را وادار به تسليم كنند و موافقت او را به هر صورت نسبت به اين كار جلب نمايند .

نياز فطرى و طبيعى انسان به پركردن اوقات فراغت

جالب اين كه يعقوب پيامبر در برابر استدلال فرزندان نسبت به نياز يوسف به گردش و تفريح هيچ پاسخى نداد و عملاً آن را پذيرفت ، اين خود دليل بر اين است كه هيچ عقل سالم نمى تواند اين نياز فطرى و طبيعى را انكار كند. انسان مانند يك ماشين آهنى نيست كه هر چه بخواهند از آن كار بكشند ، بلكه روح و روانى دارد كه همچون جسمش خسته مى شود ، همان گونه كه جسم نياز به استراحت و خواب دارد روح و روانش نياز به سرگرمى و تفريح سالم دارد. تجربه نيز نشان داده كه اگر انسان به كار يكنواخت ادامه دهد، بازده و راندمان كار او بر اثر كمبود نشاط تدريجا پايين مى آيد و اما به عكس ، پس از چند ساعت تفريح و سرگرمى سالم، آن چنان نشاط كار در او ايجادمى شودكه كميّت و كيفيّت كار هر دوفزونى پيدا مى كند و به همين دليل ساعاتى كه صرف تفريح و سرگرمى مى شود كمك به ساعات كار مى كند. در روايات اسلامى اين واقعيت به طرز جالبى به عنوان دستور بيان شده است ، آن جا كه على مى فرمايد : « لِلْمُؤْمِنِ ثَلاثُ ساعاتٍ فَساعَةٌ يُناجى فيها رَبَّهُ وَ ساعَةٌ يَرُمُّ مَعاشَهُ وَ ساعَةٌ يُخَلّى بَيْنَ نَفْسِه وَ بَيْنَ لَذَّتِها فيما يَحِلُّ وَ يَجْمُلُ : زندگى فرد باايمان در سه قسمت خلاصه مى شود ، قسمتى به معنويات مى پردازد و با پروردگارش مناجات مى كند و قسمتى به فكر تأمين و ترميم

معاش است و قسمتى را به اين تخصيص مى دهد كه در برابر لذاتى كه حلال و مشروع است آزاد باشد » .(1)جالب اين كه در حديث ديگرى اين جمله اضافه شده است « وَ ذلِكَ عَوْنٌ عَلى سائِرِ السّاعاتِ : و اين سرگرمى و تفريح سالم كمكى است براى ساير برنامه ها». به گفته بعضى تفريح و سرگرمى همچون سرويس كردن و روغن كارى نمودن چرخ هاى يك ماشين است گرچه اين ماشين يك ساعت متوقف براى اين كار مى شود ، ولى بعدا قدرت و توان و نيروى جديدى پيدا مى كند كه چندبرابر آن را جبران خواهد كرد ، به علاوه بر عمر ماشين خواهد افزود. اما مهم اين است كه سرگرمى و تفريح ، « سالم » باشد وگرنه مشكلى را كه حل نمى كند ، بلكه بر مشكل ها مى افزايد ، چه بسيار تفريحات ناسالمى كه روح و اعصاب انسان را چنان مى كوبد كه قدرت كار و فعاليت را تا مدتى از او مى گيرد و يا لااقل بازده كار او را به حداقل مى رساند. اين نكته نيز قابل توجه است كه در اسلام تا آن جا به مسأله تفريح سالم اهميت داده شده است كه يك سلسله مسابقات حتى با شرط بندى را اسلام اجازه داده و تاريخ مى گويد كه قسمتى از اين مسابقات در حضور شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و با داورى و نظارت او انجام مى گرفت. حتى گاه شتر مخصوص خود را براى مسابقه سوارى در اختيار ياران مى گذاشت. در روايتى ازامام صادق مى خوانيم كه فرمود:«اِنَّ النَّبِىَّ صلى الله عليه و آله اَجْرَى الاِْبِلَ مُقْبِلَةً مِنْ تَبُوكَ فَسَبَقَتِ الْغَضْباءُ وَ عَلَيْها اُسامَةُ ، فَجَعَلَ النّاسُ يَقُولُونَ سَبَقَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَ رَسُولُ اللّهِ يَقُولُ سَبَقَ اُسامَةُ : هنگامى كه پيامبر از تبوك برمى گشت، ميان ياران خود مسابقه سوارى برقرار ساخت ، اسامه كه بر شتر معروف پيامبر صلى الله عليه و آله به نام « غَضْباء » سوار بود از همه پيشى گرفت ، مردم به خاطر اين كه شتر از آنِ پيامبر صلى الله عليه و آله بود صدا زدند رسول اللّه پيشى گرفت ، اما پيامبر صدا زد اسامه پيشى گرفت و برنده شد » ( اشاره به اين كه سوار كار مهم است نه مركب و چه بسا مركب راهوارى كه به دست افراد ناشى بيفتد و كارى از آن ساخته


1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، كلمه 390 .

نيست ) .(1)نكته ديگر اين كه همان گونه كه برادران يوسف از علاقه انسان مخصوصا نوجوان به گردش و تفريح براى رسيدن به هدفشان سوء استفاده كردند در دنياى امروز نيز دست هاى مرموز دشمنان حق و عدالت از مسأله ورزش و تفريح براى مسموم ساختن افكار نسل جوان سوء استفاده فراوان مى كند ، بايد به هوش بود كه ابرقدرت هاى گرگ صفت در لباس ورزش و تفريح، نقشه هاى شوم خود را ميان جوانان به نام ورزش و مسابقات منطقه اى يا جهانى پياده نكنند. فراموش نمى كنيم در عصر « طاغوت » هنگامى كه مى خواستند نقشه هاى خاصى را پياده كنند و سرمايه ها و منابع مهم كشور را به بهاى ناچيز به بيگانگان بفروشند ، يك سلسله مسابقات ورزشى طويل و عريض ترتيب مى دادند و مردم را آن چنان به اين بازى ها سرگرم مى ساختند كه نتوانند به مسائل اساسى كه در جامعه آن ها جريان دارد بپردازند .

نه قصاص و نه اتهام قبل از جنايت

در اين فراز ازداستان به خوبى مشاهده مى كنيم كه يعقوب با اين كه از حسادت برادران نسبت به يوسف آگاهى داشت و به همين دليل دستور داد خواب عجيبش را ازبرادران مكتوم دارد هرگزحاضر نشد آن ها را متهم كند كه نكند شما قصدسويى درباره فرزندم يوسف داشته باشيد، بلكه عذرش تنهاعدم تحمل دورى يوسف و ترس از گرگان بيابان بود. اخلاق و معيارهاى انسانى و اصول داورى عادلانه نيز همين را ايجاب مى كند كه تا نشانه هاى كار خلاف از كسى ظاهر نشده باشد او را متهم نسازند ، اصل ، برائت و پاكى و درستى است ، مگر اين كه خلاف آن ثابت شود .

به دشمن خود راه كار نشان ندهيد

نكته ديگر اين كه در روايتى در ذيل آيات فوق از پيامبر صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه : «لا تُلَقِّنُوا الْكَذّابَ فَتَكْذِبُ فَاِنَّ بَنى يَعْقُوبَ لَمْ يَعْلَمُوا اَنَّ الذِّئْبَ يَأْكُلُ الاِْنْسانَ حَتّى لَقَّنَهُمْ اَبُوهُمْ : به دروغگو تلقين نكنيد تا به شما دروغ گويد ، چراكه پسران يعقوب تا آن موقع


1) « سفينة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 596

نمى دانستند كه ممكن است گرگ به انسان حمله كند و او را بخورد و هنگامى كه پدر اين سخن را گفت از او آموختند » .(1)اشاره به اين كه گاه مى شود طرف مقابل توجه به عذر و بهانه و انتخاب راه انحرافى ندارد ، شما بايد مراقب باشيد كه خودتان با احتمالات مختلفى كه ذكر مى كنيد ، راه هاى انحرافى را به او نشان ندهيد. اين درست به اين مى ماند كه گاه انسان به كودك خردسالش مى گويد توپ خود را به لامپ چراغ نزن ، كودك كه تا آن وقت نمى دانست مى شود توپ را به لامپ بزند ، متوجه اين مسأله مى شود كه چنين كارى امكان پذير است و به دنبال آن حس كنجكاوى او تحريك مى شود كه بايد ببينم اگر توپ را به لامپ بزنم چه مى شود و به دنبال آن شروع به آزمايش اين مسأله مى كند ، آزمايشى كه به شكستن لامپ منتهى خواهد شد. اين تنها يك موضوع ساده درباره كودكان نيست ، در سطح يك جامعه بزرگ نيز گاهى امر و نهى هاى انحرافى سبب مى شود مردم بسيارى از چيزهايى را كه نمى دانستند ياد بگيرند و سپس وسوسه آزمودن آن ها شروع مى شود ، در اين گونه موارد حتى الامكان بايد مسائل را به طور كلى مطرح كرد تا بدآموزى در آن نشود. البته يعقوب پيامبر روى پاكى و صفاى دل اين سخن را با فرزندان بيان كرد ، اما فرزندان گمراه از بيان پدر سوءاستفاده كردند. نظير اين موضوع روشى است كه در بسيارى از نوشته ها با آن برخوردمى كنيم كه مثلاً كسى مى خواهد درباره ضررهاى « مَوادّ مُخَدِّر » يا « استمناء » سخن بگويد ، چنان اين مسائل را تشريح مى كند و يا صحنه هاى آن را به وسيله فيلم نشان مى دهد كه ناآگاهان به اسرار و رموز اين كارها آشنا مى گردند ، سپس مطالبى را كه در نكوهش اين كارها و راه نجات از آن بيان مى كند به دست فراموشى مى سپارند، به همين دليل غالبا زيان و بدآموزى اين نوشته ها و فيلم ها به مراتب بيش از فايده آن ها است.


1) « نور الثقلين » ، جلد 2 ، صفحه 415 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پدرجان! اگر با اين حال كه ما گروهى نيرومند و پشتيبان يكديگريم و با قدرت و شهامت از برادرمان دفاع مى كنيم، باز هم نتوانيم گرگ را از او دور سازيم و گرگ سر رسد و او را بخورد، راستى كه در آن صورت از زيانكاران روزگار خواهيم بود و حال و روز ما به كسانى مى ماند كه برخلاف خواست و ميل خود سرمايه خويشتن را از دست داده اند.

به باور پاره اى مفهوم آخر آيه اين است كه: در آن صورت ما مردمى ناتوان و وامانده خواهيم بود.

و به باور پاره اى ديگر منظور اين است كه: در آن صورت ما او و يا حق او را ضايع و تباه ساخته ايم.

«حسن» در اين مورد مى گويد: به خداى سوگند كه آنان براى يوسف خطرناك تر از گرگ درنده بودند.

فَلَمّا ذَهَبُوا بِه وَ اَجْمَعُوآا اَنْ يَجْعَلُوهُ فى غَيبَتِ الْجُبِّ وَ اَوْحَيْناآاِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ

هنگامى كه او را با خود بردند و تصميم گرفتند وى را در مخفيگاه چاه قرار دهند ما به او وحى فرستاديم كه آن هارا در آينده از اين كارشان با خبر خواهى ساخت، در حالى كه آن ها نمى دانند. (15 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

جمله « وَ اَجْمَعُوآا اَنْ يَجْعَلُوهُ فى غَيبَتِ الْجُبِّ » ( اتفاق كردند كه او را در مخفيگاه چاه قرار بدهند ) دليل بر اين است كه او را در چاه پرتاب نكردند ، بلكه پايين بردند و در قعر چاه در آن جا سكو مانندى براى كسانى كه در چاه پايين مى روند، نزديك سطح آب، درست مى كنند قرار دادند ، به اين ترتيب كه طناب را به كمر او بسته ، او را به نزديك آب بردند و رها ساختند. سرانجام برادران پيروز شدند و پدر را قانع كردند كه يوسف را با آن ها بفرستد ، آن شب را با خيال خوش خوابيدند كه فردا نقشه ، آن ها درباره يوسف عملى خواهد شد و اين برادر مزاحم را براى هميشه از سر راه برمى دارند . تنها نگرانى آن ها اين بود كه مبادا پدر پشيمان گردد و از گفته خود منصرف شود. صبحگاه نزد پدرآمدند و او سفارش هاى لازم را در حفظ و نگهدارى يوسف تكرار كرد ، آن ها نيز اطاعت كردند ، پيش روى پدر او را با احترام و محبت فراوان برداشتند و حركت كردند. مى گويند : پدر تا دروازه شهر آن ها را بدرقه كرد و آخرين بار يوسف را از آن ها گرفت و به سينه خود چسبانيد ، قطره هاى اشك از چشمش سرازير شد ، سپس يوسف را به آن ها سپرد و از آن ها جدا شد ، اما چشم يعقوب همچنان فرزندان را بدرقه مى كرد آن ها نيز تا آن جا كه چشم پدر كار مى كرد دست از نوازش و محبت يوسف برنداشتند ، اما هنگامى كه مطمئن شدند پدر آن ها را نمى بيند ، يك مرتبه عقده آن ها تركيد و تمام كينه هايى را كه بر اثر حسد ، سال ها روى هم انباشته بودند بر سر يوسف فرو ريختند ، از اطراف شروع به زدن او كردند و او از يكى به ديگرى پناه مى برد ، اما پناهش نمى دادند. در روايتى مى خوانيم كه در اين

طوفان بلا كه يوسف اشك مى ريخت و يا به هنگامى كه او را مى خواستند به چاه افكنند ناگهان يوسف شروع به خنديدن كرد ، برادران سخت در تعجب فرو رفتند كه اين چه جاى خنده است ، گويى برادر، مسأله را به شوخى گرفته است ، بى خبر از اين كه تيره روزى در انتظار او است ، اما او پرده از راز اين خنده برداشت و درس بزرگى به همه آموخت و گفت : « فراموش نمى كنم روزى به شما برادران نيرومند با آن بازوان قوى و قدرت فوق العاده جسمانى نظر افكندم و خوشحال شدم ، با خود گفتم كسى كه اين همه يار و ياور نيرومند دارد چه غمى از حوادث سخت خواهد داشت آن روز بر شما تكيه كردم و به بازوان شما دل بستم ، اكنون در چنگال شما گرفتارم و از شما به شما پناه مى برم و به من پناه نمى دهيد ، خدا شما را بر من مسلط ساخت تا اين درس را بياموزم كه به غير او ، حتى به برادران ، تكيه نكنم». جمله « اَجْمَعُوآا » نشان مى دهد كه همه برادران در اين برنامه اتفاق نظر داشتند هر چند در كشتن او رأى آن ها متفق نبود. اصولاً « اَجْمَعُوآا » از ماده جمع به معنى گردآورى كردن است و در اين موارد اشاره به جمع كردن آراء و افكار مى باشد. سپس اضافه مى كند : در اين هنگام ما به يوسف ، وحى فرستاديم و دلداريش داديم و گفتيم غم مخور ، « روزى فرا مى رسد كه آن ها را از همه اين نقشه هاى شوم آگاه خواهى ساخت ، در حالى كه آن ها تو را نمى شناسند » (وَ اَوْحَيْنآ اِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ). همان روزى كه تو بر اريكه قدرت تكيه زده اى و برادران دست نياز به سوى تو دراز مى كنند و همچون تشنه كامانى كه به سراغ يك چشمه گوارا در بيابان سوزان مى روند با نهايت تواضع و فروتنى نزد تو مى آيند ، اما تو چنان اوج گرفته اى كه آن ها باور نمى كنند برادرشان باشى ، آن روز به آن ها خواهى گفت ، آيا شما نبوديد كه با برادر كوچكتان يوسف چنين و چنان كرديد و در آن روز چه قدر شرمسار و پشيمان خواهند شد. اين وحى الهى به قرينه آيه 22 همين سوره وحى نبوت نبود بلكه الهامى بود به قلب يوسف براى اين كه بداند تنها نيست و حافظ و نگاهبانى دارد ، اين وحى نور اميد بر قلب يوسف پاشيد و ظلمات يأس و نوميدى را از روح و جان او بيرون كرد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«شُعور»: دريافت واقعيّتى دقيق و ظريف و باريك به باريكى تار مو در شب تيره.

زهى سنگدلى و بى رحمى

از «الف و لام» كه بر سر واژه «جُبّ» آمده، چنين دريافت مى گردد كه چاه مورد اشاره، چاهى شناخته شده و بر سر راه كاروانها و مسافران بود و كاروانيان براى برداشتن آب بر سر آن مى آمدند.

پاره اى بر آنند كه آنان در پى چاهى كم آب و يا خشك بودند كه يوسف را در اعماق آن قرار دهند، تا بدين وسيله هم به هدف پست خويش برسند و هم آن كودك دوست داشتنى غرق نشود؛ از اين رو او را به اين چاه افكندند. و يا همان گونه كه از آيه نيز دريافت مى گردد، در گوشه اى از نهانگاه چاه قرارش دادند.

«سدى» در اين مورد آورده است كه «يهوذا» براى او غذا مى آورد تا به وسيله كاروانيان از آنجا برده شد. و ديگرى بر آن است كه چاه براى او روشن گرديد و آب آن شيرين شد به گونه اى كه به وسيله آن، از آب و غذا بى نياز گرديد.

«مقاتل»مى گويد: آب آن چاه تيره بود، امّا باافكنده شدن يوسف در آن، صاف و زلال گرديد و خدا جبرئيل يا فرشته ديگرى را بر حراست و پرستارى و تغذيه او گماشت.

و نيز آورده اند كه: پس از افكنده شدن يوسف به قعر چاه، خدا به سنگى بزرگ كه در ته چاه بود، فرمان داد تا بالا آمده و يوسف بر روى آن قرار گيرد. يوسف در آن شرايط به دليل به غارت رفتن لباسش برهنه بود؛ همان گونه كه نياى گرانقدرش ابراهيم را به هنگامى كه به آتش افكندند جامه از تنش درآوردند و جبرئيل جامه اى از حرير بهشتى براى او آورد. اين جامه تا هنگام رحلت ابراهيم به همراه او بود و آنگاه به فرزندش اسحاق و پس از او به يعقوب رسيد. و يعقوب آن را در بسته اى بر گردن يوسف آويزان كرد، كه پس از افكنده شدن به چاه، جبرئيل به نزد او آمد و پيراهن مورد اشاره را بر او پوشاند.

در روايتى طولانى از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه: اين پيراهن همان جامه اى

است كه كاروانيان سالها پس از اين جريان به همراه خود به كنعان آوردند و بر چهره يعقوب افكندند و او بوى فرزندش يوسف را از آن دريافت و گفت: بوى يوسف را ازآن مى شنوم.(1)

در كتاب «النُّبُوَّة» از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه: وقتى يوسف به قعر چاه افكنده شد، جبرئيل نزد او رفت و از او پرسيد: چه كسى تو را به چاه افكنده است؟

او پاسخ داد: برادران من.

پرسيد: چرا؟

گفت: به خاطر محبوبيت و جايگاهى كه در دل پدرم داشتم، برادرانم دچار آفت حسد شدند و مرا به چاه افكندند.

از او پرسيد: پسرجان! مى خواهى از اينجا نجات پيدا كنى؟

پاسخ داد: اين در گرو خواست خداى پدرانم ابراهيم و اسحاق و يعقوب است كه اگر بخواهد، مرا نجات مى بخشد.

جبرئيل گفت: خداى آنان مى فرمايد اين دعا را بخوان:

«اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِاَنَّ لَكَ الْحَمْدَ، لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ، بَديعُ السَّمواتِ وَ الأَْرْضِ، يا ذَا الْجَلالِ وَ الاِْكْرامِ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ اَنْ تَجْعَلَ لى مِنْ اَمْرى فَرَجا وَ مَخْرَجا، وَ تَرْزُقَنى مِنْ حَيْثُ اَحْتَسِبُ وَ مِنْ حَيْثُ لااَحْتَسِبُ.» (2)

بارخدايا! از تو كه ستايش از آن توست و خدايى جز ذات پاك تو نيست و پديدآورنده آسمانها و زمين هستى، اى صاحب شكوه و بزرگوارى! از تو مى خواهم كه بر محمّد و خاندان او درود فرستى و در گرفتارى من راه نجات و گشايشى قرار دهى و از آنجايى كه فكر آن را مى كنم و از آن جايى كه فكرش را هم نمى توانم بكنم روزيم ارزانى دارى.


1) آيه 94.

2) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 17 و ص 6؛ تفسير قُمّى، ج 1، ص 354.

يوسف اين دعا را زير لب زمزمه كرد، كه خداى توانا به بركت آن، هم او را از چاه نجات داد و هم از مكر وسوسه زنان كاخ نشين او را حراست فرمود و هم فرمانروايى مصر را از جايى كه هرگز فكر نمى كرد به وى ارزانى داشت.

و «على بن ابراهيم» آورده است كه آن حضرت در قعر چاه اين دعا را زمزمه مى كرد:

يا اِلهَ اِبْراهيمَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ، ارْحَمْ ضَعْفى وَ قِلَّةَ حيلَتى وَ صِغَرى.(1)

بارخدايا، اى خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب! به شكوه و شكست ناپذيرى خودت، به ناتوانى و بيچارگى و خردسالى ام رحم كن!

وَ اَوْحَيْنا اِلَيْهِ

و به او وحى نموديم كه...

حسن مى گويد: خدا در همان قعر چاه، مقام رسالت را به يوسف ارزانى داشت و با وحى بر او، نويد نجات و رستگارى و فرمانروايى بر مصر را به او داد.

لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِاَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ

بى گمان آنان را از اين كار زشتشان در حالى كه نمى دانند تو همان يوسف هستى آگاهشان خواهى ساخت.

به باور مفسّران منظور همان فرازى است كه در مراحل پايانى داستان يا آخرين آيات سوره يوسف آمده است كه آن حضرت سرانجام از آنان مى پرسد: آيا مى دانيد شما نسبت به يوسف و برادرش چه كرديد و چگونه بيرحمانه و ظالمانه رفتار نموديد؟ (2)

اين وحى، به باور بسيارى از مفسّران بسان همان وحى و رسالتى بود كه به پيامبران ارزانى مى شد.


1) تفسير قُمّى، ج 1، ص 341.

2) آيه 89.

گريه هاى دروغين

وَ جاءُوآ أَباهُمْ عِشاآءً يَبْكُونَ

شب هنگام در حالى كه گريه مى كردند به سراغ پدر آمدند.(16/يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

برادران يوسف نقشه اى را كه براى او كشيده بودند ، همان گونه كه مى خواستند پياده كردند ولى بالاخره بايد فكرى براى بازگشت كنند كه پدر باور كند يوسف به صورت طبيعى و نه از طريق توطئه ، سر به نيست شده است ، تا عواطف پدر را به سوى خود جلب كنند. طرحى كه براى رسيدن اين هدف ريختند اين بود ، كه درست از همان راهى كه پدر از آن بيم داشت و پيش بينى مى كرد وارد شوند و ادعا كنند يوسف را گرگ خورده و دلايل قلابى براى آن بسازند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«عِشاء»: پايان روز و آغازين دقيقه هاى تاريكى شب.

چرا شامگاهان به خانه بازگشتند و چرا گريان و نالان آمدند؟

پاسخ هر دو پرسش روشن است. آنان تا پاسى از شب، آمدن خود را به تأخير افكندند تا سياهكارى خود را با مشتبه ساختن كار بر پدر به گونه اى سر و سامان بخشند و با گريه و ناله با پدر رو به رو شدند تا خود را راستگو جا زنند و با اين شيوه و در آن شرايط بهتر بتوانند بهانه آورند و عذر تراشند و جريان راطبيعى وعادى جلوه دهند.

از آيه شريفه چنين دريافت مى گردد كه هر گريه اى از دل برنمى خيزد و هر اشك و ناله اى دليل راستى و درستى گفتار گريه كننده نيست.

قالُوا ياَباناآ اِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ماآ اَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنّا صدِقينَ

گفتند: اى پدر ما رفتيم و مشغول مسابقه شديم و يوسف را نزد اثاث خود گذارديم وگرگ او را خورد ، تو هرگز سخن ما را تصديق نخواهى كرد هر چند راستگو باشيم. (17 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

پدر كه بى صبرانه انتظار ورود فرزند دلبندش يوسف را مى كشيد با يك نگاه به جمع آن ها و نديدن يوسف در ميانشان سخت تكان خورد ، بر خود لرزيد و جوياى حال او شد : آن ها گفتند : « پدر جان ما رفتيم و مشغول مسابقه ( سوارى ، تيراندازى و مانند آن ) شديم و يوسف را كه كوچك بود و توانايى مسابقه را با ما نداشت ، نزد اثاث خود گذاشتيم ، ما آن چنان سرگرم اين كار شديم كه همه چيز حتى برادرمان را فراموش كرديم و در اين هنگام گرگ بى رحم از راه رسيد و او را دريد ». سخنان برادران خيلى حساب شده بود، اولاً پدر را با كلمه « يا اَبانا » ( اى پدر ما ) كه جنبه عاطفى دارد مخاطب ساختند و ثانيا طبيعى است كه برادران نيرومند در چنين تفريح گاهى به مسابقه و سرگرمى مشغول شوند و برادر كوچك را به نگاهبانى اثاث وادارند و از اين گذشته براى غافلگير كردن پدر پيش دستى نموده و با همان چشم گريان گفتند تو هرگز باور نخواهى كرد ، هر چند ما راست بگوييم .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اِسْتِباق»: از ريشه «سَبْق» و به مفهوم مسابقه دادن است.

نكته ظريف آن است كه آنان نگفتند كه تو هر راستگويى را تصديق نمى كنى، بلكه گفتند: تو گفتار مارا هرچند راستگو باشيم باور نمى دارى؛ چرا كه آگاه بودند كه پدر، از سويى از حسادت آنان نسبت به يوسف آگاه بود و از دگر سو از شدت مهر و محبت خود به يوسف، نسبت به رفتار آنان در مورد فرزند دلنبدش بد گمان شده بود.

وَ جاءُوآ عَلى قَميصِه بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْرا فَصَبْرٌ جَميلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ

و پيراهن او را با خونى دروغين ( نزد پدر ) آوردند ، گفت: هوس هاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته ، من صبر جميل مى كنم ( و ناسپاسى نخواهم كرد ) و از خداوند در برابر آن چه شما مى گوييد يارى مى طلبم. (18 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

جمله « سَوَّلَتْ » از ماده « تَسْويل » به معنى تزيين مى باشد گاهى آن را به معنى « تَرْغيب » و گاهى به معنى « وَسْوَسَة كردن » نيز تفسير كرده اند كه تقريبا همه به يك معنى باز مى گردد . يعنى هوى هاى نفسانى شما اين كار را براى شما زينت داد. اما از آن جا كه دروغگو حافظه ندارد و از آن جا كه يك واقعه حقيقى پيوندهاى گوناگونى با كيفيت ها و مسائل اطراف خود دارد كه كمتر مى توان همه آن ها را در تنظيم دروغين آن منظم ساخت ، برادران از اين نكته غافل بودند كه لااقل پيراهن يوسف را از چند جا پاره كنند تا دليل حمله گرگ باشد ، آن ها پيراهن برادر را كه صاف و سالم از تن او بدر آورده بودند خون آلود كرده نزد پدر آوردند ، پدر هوشيار پرتجربه همين كه چشمش بر آن پيراهن افتاد ، همه چيز را فهميد و گفت : شما دروغ مى گوييد « بلكه هوس هاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته » و اين نقشه هاى شيطانى را كشيده است ( بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْرا ). در بعضى از روايات مى خوانيم او پيراهن را گرفت و پشت و رو كرد و صدا زد پس چرا جاى دندان و چنگال گرگ در آن نيست ؟ و به روايت ديگرى پيراهن را به صورت انداخت و فرياد كشيد و اشك ريخت و گفت : اين چه گرگ مهربانى بوده كه فرزندم را خورده ولى به پيراهنش كمترين آسيبى نرسانده است و سپس بيهوش شد و بسان يك قطعه چوب خشك به روى زمين افتاد ، بعضى از برادران فرياد كشيدند كه اى واى بر ما از دادگاه عدل خدا در روز قيامت ، برادرمان را از دست داديم و پدرمان را كشتيم و پدر همچنان تا سحرگاه بيهوش بود ولى به هنگام

وزش نسيم سرد سحرگاهى به صورتش ، به هوش آمد .(1)و با اين كه قلبش آتش گرفته بود و جانش مى سوخت اما هرگز سخنى كه نشانه ناشكرى و يأس و نوميدى و جزع و فزع باشد بر زبان جارى نكرد، بلكه گفت: « من صبر خواهم كرد ، صبرى جميل و زيبا ، شكيبايى توأم با شكرگزارى و سپاس خداوند » ( فَصَبْرٌ جَميلٌ ). و سپس گفت: «من از خدا در برابر آن چه شما مى گوييد يارى مى طلبم» (وَاللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ). از او مى خواهم تلخى جام صبر را در كام من شيرين كند و به من تاب و توان بيشتر دهد تا در برابر اين طوفان عظيم ، خويشتن دارى را از دست ندهم و زبانم به سخن نادرستى آلوده نشود. او نگفت از خدا مى خواهم در برابر مصيبت مرگ يوسف به من شكيبايى دهد، چراكه مى دانست يوسف كشته نشده، بلكه گفت در مقابل آن چه شما توصيف مى كنيد كه نتيجه اش به هر حال جدايى من از فرزندم است صبر مى طلبم .

تسويل نفس

اشاره به اين كه هنگامى كه هوس هاى سركش بر روح و فكر انسان چيره مى شود زشت ترين جنايات همچون كشتن يا تبعيد برادر را در نظر انسان آن چنان زينت مى دهد كه آن را امرى مقدس و ضرورى ، تصور مى كند و اين دريچه اى است به يك اصل كلى در مسائل روانى كه هميشه تمايل افراطى نسبت به يك مسأله مخصوصا هنگامى كه توأم با رزائل اخلاقى شود ، پرده اى بر حس تشخيص انسان مى افكند و حقايق را در نظر او دگرگون جلوه مى دهد. لذا قضاوت صحيح و درك واقعيات عينى بدون تهذيب نفس، امكان پذير نيست و اگر مى بينيم در قاضى ، عدالت شرط شده است، يكى از دلايلش همين است و اگر قرآن مجيد در سوره بقره آيه 282 مى گويد : «وَاتَّقُوااللّهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللّهُ : تقوى را پيشه كنيد و خداوندبه شما علم و دانش مى دهد » باز اشاره اى به همين مطلب است .


1) « تفسير آلوسى » ، ذيل آيه .

دروغگو كم حافظه است

سرگذشت يوسف و داستان او با برادرانش بار ديگر اين اصل معروف را به ثبوت مى رساند كه دروغگو نمى تواند راز خود را براى هميشه مكتوم دارد ، چراكه واقعيت هاى عينى به هنگامى كه وجود خارجى پيدا مى كند ، روابط بى شمارى با موضوعات در اطراف خود دارد و دروغگو كه مى خواهد صحنه نادرستى را با دروغ خود بيافريند ، هر قدر زيرك و زبردست باشد نمى تواند تمام اين روابط را حفظ كند ، به فرض كه چندين رابطه دروغين در پيوند با مسائل پيرامون حادثه درست كند ، باز نگهدارى همه اين روابط ساختگى در حافظه براى هميشه كار آسانى نيست و كمترين غفلت از آن موجب تناقض گويى مى شود ، به علاوه بسيارى از اين پيوندها مورد غفلت قرار مى گيرد و همان ها است كه سرانجام واقعيت را فاش مى كند و اين درس بزرگى است براى همه كسانى كه به آبرو و حيثيت خويش علاقمندند كه هرگز گِرد دروغ نروندوموقعيت اجتماعى خويش را به خطر نيفكنند و خشم خدا براى خودنخرند.

صبر جميل چيست ؟

شكيبايى در برابر حوادث سخت و طوفان هاى سنگين نشانه شخصيت و وسعت روح آدمى است ، آن چنان وسعتى كه حوادث بزرگ را در خود جاى مى دهد و لرزان نمى گردد. يك نسيم ملايم مى تواند آب استخر كوچكى را به حركت درآورد ، اما اقيانوس هاى بزرگ همچون اقيانوس آرام ، بزرگ ترين طوفان ها را هم در خود مى پذيرند و آرامش آن ها بر هم نمى خورد. گاه انسان ظاهرا شكيبايى مى كند ولى چهره اين شكيبايى را با گفتن سخنان زننده كه نشانه ناسپاسى و عدم تحمل حادثه است زشت و بدنما مى سازد. اما افراد باايمان و قوى الاراده و پرظرفيت كسانى هستند كه در اين گونه حوادث هرگز پيمانه صبرشان لبريز نمى گردد و سخنى كه نشان دهنده ناسپاسى و كفران و بى تابى و جزع باشد بر زبان جارى نمى سازند ، صبر آن ها ، « صبر زيبا » و « صبر جميل » است. اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه در آيات ديگر اين سوره مى خوانيم يعقوب آن قدر گريه كرد و غصه خورد كه چشمانش را از دست داد ، آيا

اين منافات با صبر جميل ندارد؟ پاسخ اين سؤال يك جمله است و آن اين كه : قلب مردان خدا كانون عواطف است ، جاى تعجب نيست كه در فراق فرزند ، اشك هايشان همچون سيلاب جارى شود ، اين يك امر عاطفى است ، مهم آن است كه كنترل خويشتن را از دست ندهند يعنى سخن و حركتى برخلاف رضاى خدا نگويند و نكنند. از احاديث اسلامى استفاده مى شود كه اتفاقا همين ايراد را به هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر مرگ فرزندش ابراهيم اشك مى ريخت به او كردند كه شما ما را از گريه كردن نهى كردى اما خود شما اشك مى ريزيد؟ پيامبر در جواب فرمود : « چشم مى گريد و قلب اندوهناك مى شود ولى چيزى كه خدا را به خشم آورد نمى گويم » ( تَدْمَعُ الْعَيْنُ وَ يَحْزَنُ الْقَلْبُ وَ لا نَقُولُ ما يُسْخِطُ الرَّبَّ ) و در جاى ديگر مى خوانيم فرمود : « لَيْسَ هذا بُكاءً اَنَّ هذا رَحْمَةٌ : اين گريه ( بى تابى ) نيست ، اين رحمت ( گريه عاطفى ) است » .(1)اشاره به اين كه در سينه انسان قلب است نه سنگ و طبيعى است كه در برابر مسائل عاطفى واكنش نشان مى دهد و ساده ترين واكنش آن جريان اشك از چشم است، اين عيب نيست اين حسن است ، عيب آن است كه انسان سخنى بگويد كه خدا را به غضب آورد .

ضرورت توجه و مراقبت دائمى

ابوحمزه ثمالى از امام سجاد نقل مى كند كه من روز جمعه در مدينه بودم ، نماز صبح را با امام سجاد خواندم ، هنگامى كه امام از نماز و تسبيح ، فراغت يافت به سوى منزل حركت كرد و من با او بودم ، زن خدمتكار را صدا زد ، گفت : « مواظب باش هر سائل و نيازمندى از در خانه بگذرد ، غذا به او بدهيد ، زيرا امروز روز جمعه است ». ابوحمزه مى گويد : گفتم هركسى كه تقاضاى كمك مى كند ، مستحق نيست .امام فرمود : « درست است ، ولى من از اين مى ترسم كه در ميان آن ها افراد مستحقى باشند و ما به آن ها غذا ندهيم و از در خانه خود برانيم و بر سر خانواده ما


1) « بحار الانوار » ، طبع جديد ، جلد 22 ، صفحه 157 و 151 .

همان آيد كه بر سر يعقوب و آل يعقوب آمد ». سپس فرمود : « به همه آن ها غذا بدهيد ( مگر نشنيده ايد ) براى يعقوب هر روز گوسفندى ذبح مى كردند ، قسمتى را به مستحقان مى داد و قسمتى را خود و فرزندانش مى خورد ، يك روز سؤال كننده مؤمنى كه روزه دار بود و نزد خدا منزلتى داشت، عبورش از آن شهر افتاد ، شب جمعه بود بر در خانه يعقوب به هنگام افطار آمد و گفت : به ميهمان مستمند غريب گرسنه از غذاى اضافى خود كمك كنيد ، چند بار اين سخن را تكرار كرد ، آن ها شنيدند و سخن او را باور نكردند ، هنگامى كه او مأيوس شد و تاريكى شب ، همه جا را فراگرفت برگشت ، در حالى كه چشمش گريان بود و از گرسنگى به خدا شكايت كرد ، آن شب را گرسنه ماند و صبح همچنان روزه داشت ، در حالى كه شكيبا بود و خدا را سپاس مى گفت ، اما يعقوب و خانواده يعقوب ، كاملاً سير شدند و هنگام صبح مقدارى از غذاى آن ها اضافه مانده بود ». امام سپس اضافه فرمود: « خداوند به يعقوب در همان صبح ، وحى فرستاد كه : تو اى يعقوب بنده مرا خوار كردى و خشم مرا برافروختى و مستوجب تأديب و نزول مجازات بر تو و فرزندانت شدى ... اى يعقوب من دوستانم را زودتر از دشمنانم توبيخ و مجازات مى كنم و اين به خاطر آن است كه به آن ها علاقه دارم » .(1)قابل توجه اين كه به دنبال اين حديث مى خوانيم كه ابوحمزه مى گويد از امام سجاد پرسيدم يوسف چه موقع آن خواب را ديد ؟ امام فرمود : « در همان شب » .(2)از اين حديث به خوبى استفاده مى شود كه يك لغزش كوچك و يا صريح تر يك « ترك اولى » كه گناه و معصيتى هم محسوب نمى شد ، ( چراكه حال آن سائل بر يعقوب روشن نبود ) از پيامبران و اولياى حق چه بسا سبب مى شود كه خداوند ، گوشمالى دردناكى به آن ها بدهد و اين نيست مگر به خاطر اين كه مقام والاى آنان ايجاب مى كند ، كه همواره مراقب كوچك ترين گفتار و رفتار خود باشند. جايى كه يعقوب آن همه درد و


1) « تفسير برهان » جلد 2 صفحه 243 و « نورالثقلين » جلد 2، صفحه 411 .

2) « تفسير برهان » جلد 2، صفحه 243 و « نورالثقلين » جلد2، صفحه 411 .

رنج به خاطر بى خبر ماندن از درد دل يك سائل بكشد بايد فكر كرد ، كه جامعه اى كه در آن گروهى سير و گروه زيادى گرسنه باشند چگونه ممكن است مشمول خشم و غضب پروردگار نشوند و چگونه خداوند آن هارا مجازات نكند.

دعاى گيراى يوسف

در روايات اهلبيت عليهم السلام و در طرق اهل تسنن مى خوانيم : هنگامى كه يوسف در قعر چاه قرار گرفت ، اميدش از همه جا قطع و تمام توجه او به ذات پاك خدا شد ، با خداى خود مناجات مى كرد و به تعليم جبرئيل راز و نيازهايى داشت ، كه در روايات به عبارات مختلفى نقل شده است. در روايتى مى خوانيم با خدا چنين مناجات مى كرد: « اَللّهُمَّ يا مُونِسَ كُلِّ غَريبٍ وَ يا صاحِبَ كُلِّ وَحيدٍ وَ يا مَلْجَأَ كُلِّ خائِفٍ وَ يا كاشِفَ كُلِّ كُرْبَةٍ وَ يا عالِمَ كُلِّ نَجْوى وَ يا مُنْتَهى كُلِّ شَكْوى وَ يا حاضِرَ كُلِّ مَلاَءٍ يا حَىُّ يا قَيُّومُ اَسْئَلُكَ اَنْ تَقْذِفَ رَجائَكَ فى قَلْبى حَتّى لا يَكُونَ لى هَمٌّ وَ لا شُغْلٌ غَيْرُكَ وَ اَنْ تَجْعَلَ لى مِنْ اَمْرى فَرَجا وَ مَخْرَجا اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْ ءٍ قَديرٌ ... ». « بار پروردگارا ! اى آن كه مونس هر غريب و يار تنهايانى ، اى كسى كه پناهگاه هر ترسان و برطرف كننده هر غم و اندوه و آگاه از هر نجوى و آخرين اميد هر شكايت كننده و حاضر در هر جمع و گروهى ، اى حى و اى قيوم ، از تو مى خواهم كه اميدت را در قلب من بيفكنى، تا هيچ فكرى جز تو نداشته باشم و از تو مى خواهم كه از اين مشكل بزرگ ، فرج و راه نجاتى ، براى من فراهم كنى كه تو بر هر چيز توانايى » .

جالب اين كه در ذيل اين حديث مى خوانيم : فرشتگان صداى يوسف را شنيدند و عرض كردند : « اِلهَنا نَسْمَعُ صَوْتا وَ دُعاءً : اَلصَّوْتُ صَوْتُ صَبِىٍّ وَ الدُّعاءُ دُعاءُ نَبِىٍّ : پروردگارا ! ما صدا و دعايى مى شنويم، آواز، آواز كودك است، امادعا، دعاى پيامبرى است » .(1)اين نكته نيز قابل توجه است هنگامى كه يوسف را برادران به


1) « تفسير قرطبى » ، جلد 5 ، صفحه 3373 .

چاه افكندند پيراهن او را درآورده بودند و تنش برهنه بود ، فرياد زد كه لااقل پيراهن مرا به من بدهيد تا اگر زنده بمانم تنم را بپوشانم و اگر بميرم كفن من باشد ، برادران گفتند : از همان خورشيد و ماه و يازده ستاره اى را كه در خواب ديدى بخواه كه در اين چاه مونس تو باشد و لباس در تنت بپوشانند (و او به دنبال يأس مطلق، از غيرخدادعاى فوق را خواند).(1)از امام صادق نقل شده است كه فرمود : « هنگامى كه يوسف را به چاه افكندند ، جبرئيل نزد او آمد و گفت : كودك ، اين جا چه مى كنى ؟ در جواب گفت : برادرانم مرا در چاه انداخته اند ، گفت : دوست دارى از چاه خارج شوى؟ گفت: باخداست اگر بخواهدمرا بيرون مى آورد ، گفت : خداى تو دستور داده اين دعا را بخوان تا بيرون آيى : گفت : كدام دعا ؟ گفت ؛ بگو : اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلَكَ بِاَنَّ لَكَ الْحَمْدُ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْمَنّانُ ، بَديعُ السَّماواتِ وَ الاَْرْضِ ، ذُوالْجَلالِ وَ الاِْكْرامِ ، اَنْ تُصَلِّىَ عَلى محَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَجْعَلَ لى مِمّا اَنَا فيهِ فَرَجا وَ مَخْرَجا: پروردگارا! من از تو تقاضا مى كنم اى كه حمد و ستايش براى تو است ، معبودى جز تو نيست ، تويى كه بر بندگان نعمت مى بخشى ، آفريننده آسمان ها و زمينى ، صاحب جلال و اكرامى ، تقاضا مى كنم كه بر محمدوآلش درودبفرستى و گشايش و نجاتى ازآن چه درآن هستم براى من قراردهى» (2)مانعى ندارد كه يوسف همه اين دعاها را خوانده باشد .


1) « تفسير قرطبى » ، جلد 5 ، صفحه 3373 .

2) « نور الثقلين » ، جلد 2 ، صفحه 416 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«دَمٍ كَذِبٍ»: خون دروغين.

«تَسْويل»: آراستن و جلوه دادن هواى نفس آن چيزى را كه آراستگى و زيبايى ندارد.

دروغى رسوا و احمقانه

آنان براى تحميل دروغ و نيرنگ خود به پدر و خاندان خويش و پوشيده داشتن جنايت زشت و بى رحمانه خود نقشه شوم و احمقانه ديگرى كشيدند و دروغى رسوا و حساب نشده براى فريب ديگران سرهم بندى نمودند و پيراهن يوسف را كه به خونى دروغين آغشته بودند، به همراه خودآوردند و گفتند: پدر، اين خون برادرمان يوسف است كه به هنگام گرفتار آمدن در چنگال گرگ به پيراهنش ريخته است.

«حَسَن» مى گويد: پدر گفت: پيراهن او را بدهيد، هنگامى كه آن را سالم ديد، گفت: به خداى سوگند كه تاكنون گرگ آدمخوارى بردبارتر از اين گرگ نديده ام؛ چرا كه به گونه اى آرام و با تدبير كودك محبوب مرا خورده، كه پيراهن او را را ندريده است.

و در روايت است كه يعقوب آن پيراهن را بر چهره افكند و گفت: پسرم يوسف! گرگ مهربانى تو را گرفت و با اينكه مى گويند تو را دريده و گوشت بدنت را خورده، پيراهنت را پاره نكرده است.

«شعبى» مى گويد در جامه و پيراهن يوسف سه نشانه ازراستى وعظمت اوجلوه گرشد:

1 - آنگاه كه به وسيله آن بانوى كاخ، از ناحيه پشت شكافته شد.

2 - آنگاه كه آن را بر چهره و ديدگان پدرش افكندند و او بينا شد.

3 - زمانى كه پيراهن او را باخونى دورغين نزدپدرش آوردند.

و پاره اى ديگر آورده اند كه وقتى پيراهن يوسف را به پدرش دادند، گفت: اگر گرگ فرزندم را خورده بود، پيراهن او سالم نمى ماند.

آنان در يك لحظه خود را باختند و گفتند: ممكن است راهزنان او را كشته باشند.

پدر گفت: چگونه او را كشتند، امّا جامه ارزشمند او را نبردند؟

قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْرا

يعقوب كه به آنان بد گمان شده بود گفت: نه گرگ فرزندم را خورده است و نه به وسيله راهزنان كشته شده، بلكه هواى نفس شما اين كار زشت و ظالمانه را در نظرتان آراسته است.

فَصَبْرٌ جَميلٌ

پس شكيبايى من در برابر اين رويداد غمبار، شكيبى نيكو و زيباست؛ از اين رو نه بى تابى و بى قرارى مى كنم و نه به مردم شكايت مى برم.

به باور پاره اى منظور اين است كه: شكيبايى زيبا، بهتر و نيكوتر از آن بى تابى است كه سودى در پى ندارد.

سيد مرتضى مى گويد: شكيبايى به هنگامى زيبا و نيكوست كه تنها براى خدا باشد و چون شكيبايى يعقوب در هجران يوسف اين گونه بود، به اين صورت وصف شد و در قرآن و ديگر منابع مذهبى شكيبايى زيبا عنوان يافت.

وَاللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفوُنَ.

و من در برابر آنچه شما مى گوييد و وصف مى كنيد، از خداى توانا يارى مى جويم.

و ممكن است منظور اين باشدكه: من در تحمّل تلخى ودشوارى شكيبايى دربرابراين رويدادغمبار، از خدايارى مى جويم. و پس ازاين جريان يوسف سه روز در آن چاه بود.

پرتوى از آيات (1)

از آيات چندگانه اى كه ترجمه و تفسير آنها گذشت، اين درس هاى آموزنده نيز دريافت مى گردد:

1 - ابعاد وجود انسان و نيازهاى گوناگون او

انسان يك ماشين بى احساس نيست تا هماره كار كند، همان گونه كه يك جوك هندى هم نيست كه همه ارزش هاى زندگى مادى را كنار گذارد و به جنگ سازمان وجود خويش و كشش هاى غريزى و طبيعى خود بر خيزد و نيز تنها از بعد معنوى و


1) مترجم.

الهى پديد نيامده است تاهماره به نيايش و پرستش و عبادت خدا روزگار بگذراند، بلكه موجودى شگرف و شگفت انگيز با دنياى خاصّ خود و ابعادى چند گانه است كه هم نياز به پاسخگويى به نداى فطرت خداجوى خويش دارد و هم به سوى وجدان و ارزش هاى انسانى كشيده مى شود؛ هم نياز به غذا دارد و هم تفريح و هم جستجوگر و حقيقت جو است.

از اين رو يعقوب به نياز فرزندانش به تفريح وسرگرمىِ سالم و استدلال آنان بر نياز يوسف پاسخ منفى نداد.

حضرت كاظم عليه السلام در اين مورد مى فرمايد:

«اَجْتَهِدُوا فى اَنْ يَكُونَ زَمْانُكُمْ اَرْبَعَ ساعاتٍ:

ساعَةٌ لِمُناجاةِ اللّهِ، وَ ساعَةٌ لاِءَمْرِ الْمَعاشِ

وَ ساعَةٌ لِمُعاشَرَةِ الاِْخْوانِ الثِّقاتِ الَّذينَ يَعْرِفُونَ عُيُوبَكُمْ...

وَ ساعَةٌ فيها لِلَذّاتِكُمْ فى غَيْرِ مُحَرَّمٍ...»(1)

شما پيروان ما بكوشيد تا ساعت هاى شبانه روز خويش را به چهار بخش تقسيم كنيد و از زندگىِ درست بهره ور گرديد: بكوشيد بخشى را براى نيايش با خداقرار دهيد؛

بخش دوّم را براى تأمين معاش و اقتصاد جامعه كوچك خانه و خانواده،

بخش سوم را براى صله رحم و پيوندها و نشست هاى آموزنده و انسانساز و همفكرى و همكارى با ياران مورداعتماد و داراى سه ويژگى امانت،شناخت و اخلاص،

و چهارمين بخش را براى تفريح سالم بگذاريد و بهوش باشيد كه تفريح سالم، به شما نشاط و شادابى مى بخشد و شما را براى انجام وظايف و به دوش كشيدن بار مسئوليت در بخش هاى ديگر زندگى توان مى بخشد.


1) بِحارُ الاَْنْوار، ج 17، ص 203.

2 - فرزند خود را با سختى ها آشنا كنيد!

چه بسيار استعدادها ونبوغ هاى طبيعى كه بر اثر امواج عواطف پدر و مهروزى بسيار مادر و محبت هاى سرشار اطرافيان كودك نه تنها ميدان ظهور و بروز نمى يابد و شكوفا نمى گردد، بلكه به سوى خمودى و افسردگى پيش مى رود و تن پرورى بر جاى مى نهد. به همين دليل است كه مربيّان شايسته و پدران و مادران آگاه بايد در كنار مهر و عاطفه و محبّت منطقى و بجا، كودك را با روح استقلال جويى بار آورند و بگذارند همگام با موج عواطف، فشارهاى زندگى را نيز بچشد و براى رويارويى با آنها ابتكار به خرج دهد و به گونه اى او را همراهى كنند كه به طور خودكار سردى و گرمى روزگار، دوست و دشمن، عوامل موفقيت و شكست، فراز و نشيب ها و موانع رشد و تعالى را بشناسد و راه برخورد درست با هر كدام را از خود بروز دهد، در غير اين صورت عزيز دردانه و لوس بار آمده و در بستر زمان و در كوره آزمايش ها و رخدادهاى زندگى از چشم روزگار مى افتد.(1)


1) نگارنده.

وَ جاآءَتْ سَيّارَةٌ فَاَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ يبُشْرى هذا غُلمٌ وَ اَسَرُّوهُ بِضعَةً وَ اللّهُ عَليمٌ بِما يَعْمَلُونَ

و كاروانى فرارسيد،مأمورآب را (به سراغ آب) فرستادند، او دلو خود رادرچاه افكندو صدا زد؛ مژده باد: اين كودكى است (زيبا و دوست داشتنى) و اين امر را به عنوان يك سرمايه از ديگران مخفى داشتند و خداوند به آن چه آن ها انجام مى دادند آگاه است. (19 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

كاروان را به اين جهت « سَيّارَة » گفته اند كه دائما در سير و حركت است. « وارِد » به معنى آب آور ، در اصل از « وُرُود » گرفته شده كه معنى آن همان گونه كه راغب در مفردات گفته ، قصد آب كردن است ، هرچند بعدا توسعه يافته و به هر ورود و دخولى گفته شده است. « بِضاعَة » در اصل از ماده « بَضْع » به معنى قطعه اى از گوشت است ، كه آن را جدا مى كنند و سپس تعميم يافته و به قطعه مهمى از مال و سرمايه نيز گفته شده است و « بِضْع » به معنى عدد سه تا ده آمده است ( مفردات راغب ). يوسف در تاريكى وحشتناك چاه كه با تنهايى كشنده اى همراه بود ، ساعات تلخى را گذرانده اما ايمان به خدا و سكينه و آرامش حاصل از ايمان ، نور اميد بر دل او افكند و به او تاب و توان دادكه اين تنهايى وحشتناك را تحمل كند و از كوره اين آزمايش ، پيروز بدر آيد. چند روز از اين ماجرا گذشت خدا مى داند ، بعضى از مفسران سه روز و بعضى دو روز نوشته اند. به هر حال « كاروانى سررسيد » و در آن نزديكى منزل گزيد ، پيدا است نخستين حاجت كاروان تأمين آب است ، لذا « كسى را كه مأمور آب آوردن بود به سراغ آب فرستادند ، مأمور آب ، دلو خود را در چاه افكند ». يوسف از قعرچاه متوجه شد كه سر و صدايى از فرازچاه مى آيد و به دنبال آن ، دلو و طناب را ديد كه به سرعت پايين مى آيد ، فرصت را غنيمت شمرد و از اين عطيه الهى بهره گرفت و بى درنگ به آن چسبيد. مأمور آب احساس كرد دلوش بيش از اندازه سنگين شده ، هنگامى كه آن را با قوت بالا كشيد ، ناگهان چشمش به كودك خردسال ماه پيكرى افتاده و فرياد زد : « مژده باد اين كودكى است به جاى آب » ( قالَ يبُشْرى هذا غُلمٌ ).

كم كم گروهى از كاروانيان از اين امر آگاه شدند ، ولى براى اين كه ديگران با خبر نشوند و خودشان بتوانند اين كودك زيبا را به عنوان يك غلام در مصر بفروشند ، « اين امر را به عنوان يك سرمايه نفيس از ديگران مخفى داشتند » ( وَ اَسَرُّوهُ بِضعَةً ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«وارِد»: به كسى گفته مى شودكه پيشاپيش كاروان براى يافتن آب و آوردن آن مى رود.

«بِضاعَة»: كالا يا بخشى از مال كه براى تجارت به كار گرفته مى شود.

يوسف در اسارت پول پرستان

اين كاروان از مدين به سوى مصر روان بود، امّا راه خود را گم كرد و در بيراهه اى پيش رفت تا در كنار آن چاه منزل كرد.

چاه مورد اشاره، در بيابانى دور افتاده و بى آب و علف بود كه چوپانها و رهگذران، از آن آب بر مى گرفتند؛ و آب شور و تيره اى داشت كه پس از افتادن يوسف در آن، زلال و شيرين گرديد.

فَاَرْسَلُوا وارِدَهُمْ

پس كاروانيان آب آور خود را براى تهيه آب گسيل داشتند. پاره اى نام آن مرد را «مالك» گفته اند.

فَاَدْلى دَلْوَهُ

او دلو خود را به چاه افكند تا آب بيرون بكشد، كه ان كودك محبوب طناب دلو را گرفت و هنگامى كه دلو بالا آمد، «مالك» پسرى زيبا و پرشكوه را ديد كه به جاى آب بالا آمده است.

پيامبر گرامى در وصف زيبايى چهره و سيرت يوسف فرمود: اُعْطِىَ يُوسُفَ شَطْرَ الْحُسْنِ وَ النِّصْفُ الاْآخَرُ لِسائِرِ النّاسِ.(1)

نيمى از زيبايى و جمال به يوسف ارزانى گرديد و نيم ديگر آن به همه مردم.


1) الفِرْدَوْس، ديلمى، ج 1، ص 403.

«كَعْب الاَحْبار» مى گويد: يوسف، چهره اى زيبا، موهاى پيچيده و جالب، چشمانى درشت و جذاب، اندامى بر افراشته و چهارشانه، كمرى باريك و پوستى سپيد و سيمايى درخشان داشت و به هنگام تبسّم نورى از دندانهايش برق مى زد و زمانى كه سخن مى گفت شعاعى فروزان در گفتارش هويدا مى شد كه گويى از دندانهاى صدفى پيشين او زبانه مى كشيد.

او در زيبايى وصف ناپذير و بسان روشنى و درخشندگى روز در برابر شب بود. او به زيبايىِ آغازين روزهاى آفرينش آدم، كه خدا از روح خود براو دميد و هنوز دچار لغزش نشده بود، شباهت داشت.

به باور پاره اى او اين زيبايى بى نظير را از مام بزرگ و پرفضيلت خويش «ساره» به ارث برده بود.

قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ

به باور «قَتاده» و «سدى» هنگامى كه آب آورِ كاروان، يوسف را ديد كه به دلو آويزان شده است، فرياد برآورد كه مژده! مژده! اين پسرى است كه به جاى آب از چاه برآمده است. امّا «جُبّائى» بر آن است كه: او هنگامى كه ديد دلو سنگين است، نگاهى به چاه افكند و يوسف راديد و بى اختيار فرياد بر آورد كه مژده! مژده! و از پى فرياد او كاروانيان گردآمدند و يوسف را از چاه بالا كشيدند.

وَ اَسَرُّوهُ بِضاعَةً

به باور «مُجاهِد» و «سدى» منظور اين است كه: آن كسانى كه يوسف را پيدا كردند، از بيم آنكه مباد ديگر سوداگران خود را شريك بدانند، او را پنهان كردند و گفتند اين كالايى است كه به ما امانت داده اند تا براى صاحبانش بفروشيم.

امّا به باور «ابن عبّاس» منظور اين است كه برادران يوسف كه از دور مراقب اوضاع بودند با ديدن جريان پيش آمدند و برادرىِ خود را با آن كودك محبوب نهان داشته و به كاروانيان گفتند: اين كودك برده ماست كه گريخته و در اين چاه نهان شده است و به يوسف نيز هشدار دادند كه اگر حقيقت را بگويد كشته خواهد شد؛ و او نيز از ترس لب فرو بست.

وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فيهِ مِنَ الزّاهِدينَ

و او را به بهاى كمى ، چند درهم ، فروختند و نسبت به ( فروختن ) او بى اعتنا بودند ( چرا كه مى ترسيدند رازشان فاش شود ). (20 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« بَخْس » در اصل به معنى اين است كه چيزى را با ستمگرى كم كنند و لذا قرآن مى گويد : « وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ اَشْيآئَهُمْ : اشياء مردم را با ظلم كم نكنيد » (85 / هود). در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه چرا آن ها يوسف را كه حداقل غلام پرقيمتى محسوب مى شد به بهاى اندك و به تعبير قرآن به ثَمَن بَخْس فروختند. ولى اين معمول است كه هميشه دزدان و يا كسانى كه به سرمايه مهمى بدون زحمت دست مى يابند از ترس اين كه مبادا ديگران بفهمند آن را فورا مى فروشند و طبيعى است كه با اين فوريت نمى توانند بهاى گزافى براى خود فراهم سازند. در اين كه يوسف را به چند درهم فروختند و چگونه ميان خود تقسيم كردند ، باز در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى 20 درهم و بعضى 22 درهم و بعضى 40 درهم و بعضى 18 درهم نوشته اند و با توجه به اين كه عدد فروشندگان را ده نفر دانسته اند ، سهم هر كدام از اين مبلغ ناچيز روشن است. و در پايان آيه مى فرمايد : « آن ها نسبت به فروختن يوسف ، بى اعتنا بودند » (وَ كانُوا فيهِ مِنَ الزّاهِدينَ). در حقيقت اين جمله در حكم بيان علت براى جمله قبل است، اشاره به اين كه اگر آن ها يوسف را به بهاى اندك فروختند به خاطر اين بود كه نسبت به اين معامله بى ميل و بى اعتناء بودند. اين موضوع يا به خاطر آن بود كه يوسف را كاروانيان ، ارزان به دست آورده بودند و انسان چيزى را كه ارزان به دست آورد ، غالبا ارزان از دست مى دهد و يا اين كه از اين مى ترسيدند كه سرّ آن ها فاش شود و مدعى پيدا كنند و يا از اين نظر كه در يوسف نشانه هاى غلام بودن را نمى ديدند، بلكه آثار آزادگى و حرّيت در چهره او نمايان بود و به همين دليل نه فروشندگان چندان رغبت به فروختن او داشتند و نه خريداران .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«بَخْس»: كم و ناچيز دادن حق ديگرى.

سرانجام آن كودك محبوب به بهايى ناچيز معامله شد و كاروانيان او را به همراه خود به سوى مصر حركت دادند.

وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ

و اورا به بهايى اندك و ناچيز فروختند.

دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ

به چند درهم فروختند.

و وصف درهمها با واژه «مَعْدُود»، نشانگر اندك بودن بهايى است كه در برابر يوسف دريافت داشتند.

از چهارمين امام نور آورده اند كه فرمود: برادران يوسف آن درهمها را ميان خود تقسيم كردند كه به هر كدام دو درهم رسيد. امّا از ديدگاه «مُجاهِد» آن درهمها بيست و دو درهم، به باور «عِكْرِمَه» چهل درهم و طبق روايت رسيده از حضرت صادق عليه السلام هيجده درهم بود.

فروشندگان يوسف

در مورد فروشنده، يا فروشندگان يوسف گفتگوست:

گروهى از جمله «ابن عبّاس» و «مُجاهِد» آورده اند كه فروشندگان يوسف، برادران او بودند؛ چرا كه يكى از آنان در نزديكى چاه كمين كرده بود تا از آنچه بر سر آن كودك محبوب مى آيد، آگاه شود و ديگران را در جريان قرار دهد؛ و هنگامى كه ديد كاروانيان او را از چاه بيرون آوردند، او برادران را در جريان قرار داد و از پى آن همگى به نزد«مالك»، كه آب آور كاروان بود و يوسف رااز چاه بيرون كشيده بود، رفتند و يوسف را به عنوان برده فرارى به او فروختند.

«ابوحمزه» در تفسير خود آورده است كه: بيرون آورندگان يوسف از چاه، تا زمانى

كه آن كودك محبوب را به همراه خود داشتند، هماره در كارشان با خير و بركت رو به رو بودند و زمانى كه يوسف را فروختند، خير و بركت نيز از كار آنان رخت بر بست.

وَ كانوُا فيهِ مِنَ الزّاهِدينَ.

در تفسير اين فراز ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به باور برخى منظور اين است كه: آن كسانى كه او را خريدند، از خريدن او شادمان نبودند و به اين كار بى رغبت و بى شور و شوق به نظر مى رسيدند؛ چرا كه آنان در سيماى يوسف نشان آزادگان و اخلاق شايستگان و بزرگان را تماشا كردند و مى ترسيدند بر اثر خريدن و به بردگى بردن او، دچار گرفتارى و زيان گردند.

2 - امّا به باور برخى ديگر منظور اين است كه: آنان نسبت به خود يوسف بى رغبت بودند؛ چرا كه آنان او را براى تجارت و سود خريده بودند و نه براى خدمت به خودشان.

3 - از ديدگاه پاره اى منظور اين است كه: برادران يوسف كه او را به كاروانيان فروختند، نسبت به پول دريافتى علاقه اى نداشتند؛ چرا كه آنان اين كار را نه براى به دست آوردن پول، كه براى سر پوش نهادن بر كار ظالمانه خود انجام دادند و تنها در اين انديشه بودند كه او را به سرزمينى دور دست تبعيد سازند تا رازشان فاش نگردد.

4 - و از ديدگاه پاره اى ديگر منظور اين است كه خريداران يوسف بدان دليل كه از موقعيت معنوى و مقام والاى او در بارگاه خدا آگاهى نداشتند، نسبت به او شور و علاقه اى نشان نمى دادند و او را گرامى نمى داشتند. به باور ما ديدگاه هاى چهارگانه اى كه گذشت با هم ناسازگار نيست و مى توان آيه را به همه اين مفاهيم ومعانى تفسير كرد.

5 - و بعضى نيز بر اين باورند كه: فروشندگان يوسف در مصر، نسبت به پول دريافتى بى رغبت بودند؛ چرا كه آن را نه پول تجارت، كه پول گمشده اى مى ديدند كه آن را يافته و بدون رساندن به پدر و مادرش او را فروخته اند.

وَ قالَ الَّذِى اشْتَريهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهآ اَكْرِمى مَثْويهُ عَسىآ اَنْ يَنْفَعَناآ اَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدا وَ كَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الاَْرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْويلِ الاَْحاديثِ وَ اللّهُ غالِبٌ عَلىآ اَمْرِه وَ لكِنَّ اَكْثَرَالنّاسِ لا يَعْلَمُونَ

و آن كس كه او را از سرزمين مصر خريد به همسرش گفت: مقام وى را گرامى دار، شايد براى ما مفيد باشد و يا او را به عنوان فرزند انتخاب كنيم و اين چنين يوسف را در آن سرزمين متمكن ساختيم، ( ما اين كار را كرديم ) تا تعبير خواب را بياموزد و خداوند بر كار خود پيروز است، ولى اكثر مردم نمى دانند. (21 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« مَثْوا » به معنى مقام از ماده « ثَوى » به معنى اقامت است ولى در اين جا به معنى موقعيت و مقام و منزلت مى باشد. داستان پرماجراى يوسف با برادران كه منتهى به افكندن او در قعر چاه شد به هر صورت پايان پذيرفت و فصل جديدى در زندگانى اين كودك خردسال در مصر شروع شد. به اين ترتيب كه يوسف را سرانجام به مصر آوردند و در معرض فروش گذاردند و طبق معمول چون تحفه نفيسى بود نصيب « عزيز مصر » كه در حقيقت مقام وزارت يا نخست وزيرى فرعون را داشت گرديد ، چراكه آن ها بودند كه مى توانستند قيمت بيشترى براى اين « غلام ممتاز از تمام جهات » بپردازند، اكنون ببينيم در خانه عزيز مصر چه مى گذرد. عزيز مصر فرزندى نداشت و در اشتياق فرزند به سر مى برد، هنگامى كه چشمش به اين كودك زيبا و برومند افتاد ، دل به او بست كه به جاى فرزند براى او باشد. « تمكين » در ارض براى يوسف ، يا به خاطر آن بود كه آمدن يوسف به مصر و مخصوصا گام نهادن او در محيط زندگى عزيز مصر ، مقدمه اى براى قدرت فوق العاده او در آينده شد و يا به خاطر اين بود كه زندگى در قصر عزيز قابل مقايسه با زندگى در قعر چاه نبود ، آن شدت تنهايى و گرسنگى و وحشت كجا و اين همه نعمت و رفاه و آرامش كجا؟ بعد از آن اضافه مى نمايد كه « ما اين كار را كرديم تا تأويل احاديث را به او تعليم دهيم »

(وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْويلِ الاَْحاديثِ ). منظور از « تَأْويلِ الاَْحاديثِ » علم تعبير خواب است كه يوسف از طريق آن مى توانست به بخش مهمى از اسرار آينده آگاهى پيدا كند. در پايان آيه مى فرمايد : ( وَاللّهُ غالِبٌ عَلىآ اَمْرِه وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ ). يكى از مظاهر عجيب قدرت خداوند و تسلطش بر كارها اين است كه در بسيارى از موارد وسايل پيروزى و نجات انسان را به دست دشمنانش فراهم مى سازد ، چنان كه در مورد يوسف اگر نقشه برادران نبود او هرگز به چاه نمى رفت و اگر به چاه نرفته بود ، به مصر نمى آمد و اگر به مصر نيامده بود نه به زندان مى رفت و نه آن خواب عجيب فرعون و نه سرانجام عزيز مصر مى شد. در حقيقت خداوند يوسف را با دست برادران بر تخت نشاند، هرچند آن ها چنين تصور مى كردند كه او را در چاه بدبختى سرنگون ساختند. از جمله مسائلى كه در آيات فوق جلب توجه مى كند اين است كه نام عزيز مصر در آن برده نشده . تنها گفته شده است آن كسى كه از مصر يوسف را خريد . اما اين كس چه كسى بوده در آيه بيان نگرديده است در آيات آينده باز مى بينيم يك مرتبه پرده از روى عنوان اين شخص برداشته نمى شود و تدريجا معرفى مى گردد مثلاً در آيه 25 مى فرمايد : « وَ اَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ : هنگامى كه يوسف تسليم عشق زليخا نشد و به سوى در خروجى فرار كرد آقاى آن زن را دم در ناگهان مشاهده كرد ». از اين آيات كه مى گذريم به آيه 30 مى رسيم كه تعبير به «اِمْرَأَةُ الْعَزيزِ» ( همسر عزيز ) در آن شده است. اين بيان تدريجى يا به خاطر آن است كه قرآن طبق سنتى كه دارد هر سخنى را به مقدار لازم بازگو مى كند كه اين از نشانه هاى فصاحت و بلاغت است و يا اين كه همان گونه كه امروز نيز در ادبيات معمول است به هنگام ذكر يك داستان از يك نقطه سربسته شروع مى كنند تا حس كنجكاوى خواننده را برانگيزند و نظر او را به سوى داستان جذب كنند. نكته ديگرى كه در آيات فوق سؤال انگيز است اين است كه موضوع آگاهى از تعبير خواب چه رابطه اى با آمدن يوسف به كاخ عزيز مصر دارد كه با « لام » در « لِنُعَلِّمَهُ » كه « لام غايب » است به آن اشاره شده است. ولى توجه به اين

نكته ممكن است پاسخى براى سؤال فوق باشد كه بسيارى از مواهب علمى را خداوند در مقابل پرهيز از گناه و مقاومت در برابر هوس هاى سركش مى بخشد و به تعبير ديگر اين مواهب كه ثمره روشن بينى هاى قلبى است جايزه اى مى باشد كه خداوند به اين گونه اشخاص مى بخشد. در حالات « ابن سيرين » معبّر معروف خواب مى خوانيم كه او مرد بزازى بود ، بسيار زيبا ، زنى دل به او بست و با حيله هاى مخصوصى ، او را به خانه خود برده درها را به روى او بست، اما او تسليم هوس هاى آن زن نشد و مرتبا مفاسد اين گناه بزرگ را بر او مى شمرد ، ولى آتش هوس او به قدرى سركش بود كه آب موعظه آن را خاموش نمى ساخت ، ابن سيرين براى نجات از چنگال او چاره اى انديشيد ، برخاست و بدن خود را با اشياء آلوده اى كه در آن خانه بود چنان كثيف آلوده و نفرت انگيز ساخت كه هنگامى كه زن آن منظره را ديد از او متنفر شد و او را از خانه بيرون كرد . مى گويند ابن سيرين بعد از اين ماجرا فراست و هوشيارى فوق العاده اى در تعبير خواب نصيبش شد و داستان هاى عجيبى از تعبير خواب او در كتاب ها نوشته اند كه از عمق اطلاعات او در اين زمينه خبر مى دهد. بنابراين ممكن است يوسف اين علم و آگاهى خاص را به خاطر تسلط بر نفس در مقابل جاذبه فوق العاده همسر عزيز مصر پيدا كرده باشد. از اين گذشته در آن عصر و زمان دربار زمامداران بزرگ ، مركز معبّران خواب بود و جوان هوشيارى همچون يوسف مى توانست در دربار عزيز مصر از تجربيّات ديگران آگاهى يابد و آمادگى روحى را براى افاضه علم الهى در اين زمينه حاصل كند. به هر حال اين نه اوّلين بار و نه آخرين بار است كه خداوند به بندگان مخلصى كه در ميدان جهاد نفس بر هوس هاى سركش پيروز مى شوند مواهبى از علوم و دانش ها مى بخشد كه با هيچ مقياس مادى قابل سنجش نيست حديث معروف « اَلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللّهُ فى قَلْبِ مَنْ يَشآءُ » نيز مى تواند اشاره به اين واقعيت باشد. اين علم و دانشى نيست در محضراستاد خوانده شود و يا اين كه بى حساب به كسى بدهند . اين ها جوايزى است براى برندگان مسابقه جهاد با نفس .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«مَثْوى»: جايگاه، قرارگاه.

خريدار يوسف، شخصى به نام «قطفير»، يا «اظفير» بود كه مرد شماره دوّم دولت مصر به شمار مى رفت. او خزانه دار پادشاه آن كشور و جانشين او و فرمانده سپاه وى بود و كسى كه اين پست هاى حسّاس را در آنجا به عهده مى گرفت، به او لقب بلند آوازه «عزيز» مى دادند. به همين جهت بود كه وقتى يوسف با تعبير خواب پادشاه آن كشور، خزانه دارى مصر را به عهده گرفت، اين لقب به او نيز داده شد.

«ابن عبّاس» در اين مورد مى گويد: «مالك بن زعر» يوسف را به چهل دينار پول و يك جفت كفش و دو جامه سپيد به عزيز مصر فروخت.

«وَهَب» مى گويد: يوسف را براى فروش به بازار مصر آوردند و خريداران همچنان بهاى او را بالا مى بردند، تا زمانى كه او را به برابر وزنش از پول و مشك و حرير فروختند و عزيز مصر او را به اين بها خريدارى كرد و او را نزد همسرش كه نامش «راعيل» و لقب او «زليخا» بود، آورد و به او سفارش كرد كه مقام يوسف را گرامى دارد.

عَسى اَنْ يَنْفَعَنا

اميدكه او را به قيمت هنگفت بفروشيم و سودى سرشارببريم.

اَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدا

يا او را به فرزندى بگيريم؛ چرا كه او فرزند نداشت.

عزيز مصر هنگامى در مورد يوسف چنين گفت كه او را در زيبايى و خرد و هوشمندى و تدبير در كارها نوجوانى آراسته و شايسته ديد.

همان گونه كه گذشت «عزيز» مرد شماره دوّم رژيم مصر بود و پادشاه آن كشور «ريّان» نام داشت كه تا اقتدار ظاهرى و فرمانروايى يوسف زنده ماند، يوسف او را به توحيد گرايى و يكتا پرستى فرا خواند و وى ايمان به خدا ايمان آورد و دين و آيين يوسف را برگزيد. پس از او فردى به نام «قابوس» به سلطنت رسيد كه دعوت يوسف را

كه در آن هنگام عزيز مصر بود نپذيرفت و به دين و آيين او ايمان نياورد. امّا به باور گروهى از جمله «ابن عبّاس»، عزيز مصر همان پادشاه كشور بود؛ و از حضرت سجّاد عليه السلام نيز اين گونه روايت شده است.

وَكَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الاَْرْضِ

و ما همان گونه كه يوسف را از نعمت سلامتى بهره ور نموده و از چاه نجاتش داديم، درست همان گونه او را در آن سرزمين اقتدار و امكانات بخشيديم، به اين ترتيب كه دل عزيز مصر را نسبت به او مهربان ساختيم، تا بدين وسيله در همان كشور پهناورى كه عزيز فرمانروا بود، او نيز به فرمانروايى و اقتدار رسيد.

وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْويلِ الاَْحاديثِ

و چنين كرديم تا تعبير خوابها را به او بياموزيم.

وَاللّهُ غالِبٌ عَلى اَمْرِهِ

و خدا بر كاريوسف چيره بود كه از او حراست كند و به او روزى دهد و او را به مقام والاى رسالت و نبوت و اقتدار و فرمانروايى عادلانه برساند.

پاره اى از مفسّران، ضمير را به واژه مقدّس «الله» برگردانده اند كه در آن صورت مفهوم آيه اين است: و خدا بر كار خود و تدبير هستى چيره است و چيزى نمى تواند مانع اراده او گردد.

يوسف در كاخ عزيز مصر

وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ ءَاتَيْنهُ حُكْما وَ عِلْما وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ

و هنگامى كه به مرحله بلوغ و قوت رسيد ما «حكم» و «علم» به او داديم و اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم. (22 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اَشُدّ » از ماده « شَدّ » به معنى گره محكم است و در اين جا اشاره به استحكام جسمانى و روحانى مى باشد. يوسف در اين محيط جديد كه در حقيقت يكى از كانون هاى مهم سياسى مصر بود ، بامسائل تازه اى روبرو شد . در يك طرف دستگاه خيره كننده كاخ هاى رؤيايى و ثروت هاى بيكران طاغوتيان مصر را مشاهده مى كرد و در سوى ديگر منظره بازار برده فروشان در ذهن او مجسم مى شد و از مقايسه اين دو با هم ، رنج و درد فراوانى را كه اكثريت توده مردم متحمّل مى شدند بر روح و فكر او سنگينى مى نمود و در فكر پايان دادن به اين وضع ، در صورت قدرت ، بود. آرى او بسيار چيزها دراين محيط پرغوغاى جديد آموخت ، همواره در قلبش طوفانى از غم و اندوه در جريان بود ، چراكه در آن شرايط كارى از دستش ساخته نبود و او در اين دوران دائما مشغول به خودسازى و تهذيب نفس بود ، قرآن مى گويد : « هنگامى كه او به مرحله بلوغ و تكامل جسم و جان رسيد و آمادگى براى پذيرش انوار وحى پيدا كرد ، ما حكم و علم به او داديم ». منظور از حكم و علم كه در آيه بالا مى فرمايد ما آن را پس از رسيدن يوسف به حد بلوغ جسمى و روحى به او بخشيديم ، يا مقام وحى و نبوّت است چنان كه بعضى از مفسّران گفته اند و يااين كه منظوراز « حكم » ، عقل و فهم و قدرت بر داورى صحيح كه خالى از هوى پرستى و اشتباه باشد و منظور از « علم » ، آگاهى و دانشى است كه جهلى با آن توأم نباشد و هر چه بود اين « حكم و علم » دو بهره ممتاز و پرارزش الهى بود كه خدا به يوسف بر اثر پاكى و تقوا و صبر و شكيبايى و توكل داد، كه همه اين ها در كلمه «مُحْسِنين» جمع است .

منظور از بلوغ اَشُدّ چيست ؟

« اَشُدّ » به معنى استحكام و قوت جسمى و روحى است و « بلوغ اَشُدّ » به معنى رسيدن به اين مرحله است ولى اين عنوان در قرآن مجيد به مراحل مختلفى از عمرانسان اطلاق شده است. گاهى به معنى سن بلوغ آمده مانند : « وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتيمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ اَشُدَّهُ : نزديك مال يتيم نشويد مگر به نحو احسن تا زمانى كه به حد بلوغ برسد » ( 34 / اسراء ). و گاهى به معنى رسيدن به چهل سالگى است مانند « حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ بَلَغَ اَرْبَعينَ سَنَةً : تا زمانى كه بلوغ اَشُدّ پيدا كند و به چهل سال برسد » ( 15 / احقاف ). و گاهى به معنى مرحله قبل از پيرى آمده مانند : « ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوآا اَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخا»( 67/غافر ). ( سپس خداوند شما را به صورت اطفالى از عالم جنين بيرون مى فرستد ، سپس به مرحله استحكام جسم و روح مى رسيد سپس به مرحله پيرى ). اين تفاوت تعبيرات ممكن است به خاطر اين باشد كه انسان براى رسيدن به استحكام روح و جسم مراحلى را مى پيمايد كه بدون شك رسيدن به حد بلوغ يكى از آن ها است و رسيدن به چهل سالگى كه معمولاً توأم با يك نوع پختگى در فكر و عقل مى باشد مرحله ديگر است و همچنين قبل ازآن كه انسان قوس نزولى خود را سير كند و به وهن و سستى گرايد. ولى به هر حال در آيه مورد بحث منظور همان مرحله بلوغ جسمى و روحى است كه در يوسف در آغاز جوانى پيدا شد. قرآن در آيه فوق به هنگامى كه سخن از دادن حكمت و علم به يوسف مى گويد : اضافه مى كند : « اين چنين نيكوكاران را پاداش مى دهيم » يعنى مواهب الهى حتى به پيامبران بى حساب نيست و هر كس به اندازه نيكوكارى و احسانش از درياى بيكران فيض الهى بهره مى گيرد . همان گونه كه يوسف در برابر صبر و استقامت در مقابل آن همه مشكلات سهم وافرى نصيبش شد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اَشُدّ»: اوج رشد و كمال.

در ادامه سخن در اين مورد، در اين آيه شريفه به چگونگى ارزانى شدن نعمت گرانبهاى بينش و دانش و مقام پرفراز رسالت و نبوت به يوسف پرداخته و مى فرمايد:

وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ

و هنگامى كه يوسف به اوج جوانى و اقتدار و رشد و شكوفايى فكرى رسيد ...

«ابن عبّاس» بر آن است كه واژه «اَشُدّ» را به دوران هيجده تا سى سالگى عمر انسان مى گويند، امّا به باور پاره اى به چهل سالگى گفته مى شود.

به باور بيشتر مفسّران، اوج رشد و شكوفايى زندگى انسان زمانى است كه به مرز شصت سالگى مى رسد؛ و روايتى نيز اين ديدگاه را تأييد مى كند كه مى فرمايد: به كسى كه خدا شصت سال زندگى و عمر ارزانى داشت، حجّت خود را بر او تمام كرده است. امّابه باور گروهى ديگر آغاز چنين دورانى از سى يا بيست سالگى است.

اتَيْناهُ حُكْما وَ عِلْما

و هنگامى كه يوسف به اوج جوانى و اقتدار رسيد، به او بينشى ژرف و دانشى گسترده ارزانى داشتيم.

به باور «على بن عيسى» منظور از واژه «حكمت»، آن گفتار عادلانه و برازنده اى است كه به سوى فرزانگى فرا مى خواند؛ و منظور از واژه «علم» بيان هر پديده و رويداد و واقعيتى است، به همان گونه كه هست و در دل اثر مى گذارد.

امّا به باور «ابن عبّاس» منظوراز «حكمت» مقام والاى وحى و رسالت است و منظور از دانش، دانش دين و مقررات آن.

از ديدگاه پاره اى منظور از واژه «حكم»، نه حكمت و فرزانگى، بلكه قضاوت و

داورى است و منظور از واژه «علم» نيز آگاهى به مصالح مردم و راه هاى آن است؛ چرا كه مردم هنگامى كه براى داورى در موضوعى نزد عزيز مصر مى رفتند، او آن كار را به يوسف واگذار مى كرد، چون به خردِ سرشار و دانش بسيار ودرايت و ديدگاه دقيق او در داورى آگاه بود و به آن ايمان داشت. و از ديدگاه پاره اى ديگر منظور از «علم» آگاهى به دين و مقررات آن و منظور از «حكم» پياده كردن دين و عمل به آن در ميدان زندگى است.

وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ.

و همان گونه كه به يوسف در برابر شكيبايى و پايداريش پاداش پرشكوه ارزانى داشتيم، درست همان گونه به هركسى كه كار نيك انجام دهد و فرمانبردارى خدا پيشه سازد، پاداش بزرگ ارزانى خواهيم داشت.

وَ راوَدَتْهُ الَّتى هُوَ فى بَيْتِها عَنْ نَفْسِه وَ غَلَّقَتِ الاَْبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللّهِ اِنَّهُ رَبّى اَحْسَنَ مَثْواىَ اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّلِمُونَ

و آن زن كه يوسف در خانه او بود از او تمناى كامجويى كرد و درها را بست و گفت: بشتاب به سوى آن چه براى تو مهياست ( يوسف ) گفت : پناه مى برم به خدا ، او ( عزيز مصر ) صاحب نعمت من است ، مقام مرا گرامى داشته ( آيا ممكن است به او ظلم و خيانت كنم؟) مسلما ظالمان رستگار نمى شوند. (23 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

عشق سوزان همسر عزيز مصر

جمله « راوَدَتْهُ »از ماده « مُراوَدَة » دراصل به معنى جستجوى مرتع و چراگاه است و همچنين به ميل سرمه دان كه آهسته سرمه را با آن به چشم مى كشند « مِرْوَدْ » گفته مى شود و سپس به هر كارى كه با مدارا و ملايمت طلب شود ، اطلاق شده است. يوسف با آن چهره زيبا و ملكوتيش ، نه تنها عزيز مصر را مجذوب خود كرد ، بلكه قلب همسر عزيز را نيز به سرعت در تسخير خود درآورد و عشق او پنجه در اعماق جان او افكند و با گذشت زمان ، اين عشق ، روز به روز داغ تر و سوزان تر شد ، اما يوسف پاك و پرهيزكار جز به خدا نمى انديشيد و قلبش تنها در گرو « عشق خدا » بود. امور ديگرى نيز دست به دست هم داد و به عشق آتشين همسر عزيز ، دامن زد. نداشتن فرزند از يك سو ، غوطه ور بودن در يك زندگى پرتجمّل اشرافى از سوى ديگر و نداشتن هيچ گونه گرفتارى در زندگى داخلى آن چنان كه معمول اشراف و متنعّمان است از سوى سوم و بى بند و بارى شديد حاكم بر دربار مصر از سوى چهارم ، اين زن را كه از ايمان و تقوى نيز بهره اى نداشت در امواج وسوسه هاى شيطانى فرو برد ، آن چنان كه سرانجام تصميم گرفت مكنون دل خويش را با يوسف درميان بگذارد و از او تقاضاى كامجويى كند. او از تمام وسايل و روش ها براى رسيدن به مقصد خود در اين راه استفاده كرد و با خواهش و تمنّا، كوشيد در دل او اثر كند آن چنان كه قرآن

مى گويد : « آن زن كه يوسف در خانه او بود پى در پى از او تمناى كامجويى كرد » ( وَ راوَدَتْهُ الَّتى هُوَ فى بَيْتِها عَنْ نَفْسِه ). اين تعبير اشاره به اين است كه همسر عزيز براى رسيدن به منظور خود به اصطلاح از طريق مسالمت آميز و خالى از هر گونه تهديد با نهايت ملايمت و اظهار محبت از يوسف دعوت كرد. سرانجام آخرين راهى كه به نظرش مى رسيد اين بود يك روز او را تنها در خلوتگاه خويش به دام اندازد ، تمام وسايل تحريك او را فراهم نمايد ، جالب ترين لباس ها ، بهترين آرايش ها ، خوشبوترين عطرها را به كار برد و صحنه را آن چنان بيارايد كه يوسف نيرومند را به زانو درآورد. قرآن مى گويد : « او تمام درها را محكم بست و گفت : بيا كه من در اختيار توأم » ( وَ غَلَّقَتِ الاَْبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ ). « غَلَّقَتِ » معنى مبالغه را مى رساند و نشان مى دهد كه او همه درها را محكم بست و اين خود مى رساند كه يوسف را به محلى از قصر كشانده كه از اطاق هاى تودرتويى تشكيل شده بود و به طورى كه در بعضى از روايات آمده است او هفت در را بست تا يوسف هيچ راهى براى فرار نداشته باشد. به علاوه او شايد با اين عمل مى خواست به يوسف بفهماند كه نگران از فاش شدن نتيجه كار نباشد ، چرا كه هيچ كس را قدرت نفوذ به پشت اين درهاى بسته نيست. در اين هنگام كه يوسف همه جريان ها را به سوى لغزش و گناه مشاهده كرد و هيچ راهى از نظر ظاهر براى او باقى نمانده بود ، در پاسخ زليخا به اين جمله قناعت كرد و گفت : « پناه مى برم به خدا » ( قالَ مَعاذَ اللّهِ ). يوسف به اين ترتيب خواسته نامشروع همسر عزيز را با قاطعيّت رد كرد و به او فهماند كه هرگز در برابر او تسليم نخواهد شد و در ضمن اين واقعيّت را به او و به همه كس فهماند كه در چنين شرايط سخت و بحرانى براى رهايى از چنگال وسوسه هاى شيطان و آن ها كه خلق و خوى شيطانى دارند ، تنها راه نجات ، پناه بردن به خدا است ، خدايى كه خلوت و جمع براى او يكسان است و هيچ چيز در برابر اراده اش مقاومت نمى كند. او با ذكر اين جمله كوتاه ، هم به يگانگى خدا از نظر عقيده و هم ازنظر عمل ، اعتراف نمود. سپس اضافه كرد : از همه چيز گذشته « من چگونه مى توانم تسليم چنين خواسته اى بشوم ،

درحالى كه در خانه عزيز مصر زندگى مى كنم و در كنار سفره او هستم و او مقام مرا گرامى داشته است » ( اِنَّهُ رَبّىآ اَحْسَنَ مَثْواىَ ). آيا اين ظلم و ستم و خيانت آشكار نيست؟ «مسلما ستمگران رستگار نخواهند شد» (اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّلِمُونَ).

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«مُراوَدَة»: درخواست چيزى از روى نرمى و رفاقت از ديگرى بارفتن به سراغ او، كه در اينجا منظور كام جويى و كام خواهى است.

«تَغْليق اَبْواب»: درها را محكم بستن.

«مَعاذَ اللّهِ»: به خدا پناه مى برم.

حساس ترين مرحله آزمون حضرت يوسف عليه السلام

آن بانوى كاخ نشين كه يوسف در خانه اش بود،بر خلاف تمايل و خواست يوسف به سراغش مى رفت و با ظرافت و نرمش از او چيزى كه زيبنده نبود مى خواست.

وَ غَلَّقَتِ الاَْبْوابَ

و براى اين كار روزى همه درها را، يكى پس از ديگرى بر روى خود و يوسف بست.

پاره اى بر آنند كه هفت در را يكى پس از ديگرى بست.

وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ

و گفت: هان اى يوسف پيش بيا كه من از آن تو هستم و اينك از هر جهت براى تو آماده ام.

قالَ مَعاذَ اللّهِ

امّا او گفت: از آنچه مرا به انجام آن مى خوانى به خدا پناه مى برم! و بدين سان با اين بيان هم روشنگرى كرد كه هرگز تن به چنين گناهى نخواهد داد و هم از خداى بنده نواز و توانادرخواست كردكه اوراپناه دهدو در برابر وسوسه او از وى حراست نمايد.

اِنَّهُ رَبّى اَحْسَنَ مَثْواىَ

به باور بيشتر مفسّران، ضمير در «اِنَّهُ» به عزيز مصر كه همسر آن زن و به ظاهر

مالك و خريدار يوسف بود باز مى گردد و منظور اين است كه: هرگز، چرا كه همسر تو مالك و صاحب اختيار من است كه مرا به خانه خودش آورده و تربيت و نگاهدارى مرا به عهده گرفته و جايگاهم را نيكو داشته است و من هرگز به او و هيچ كس ديگر خيانت نمى ورزم، امّا به باور پاره اى ضمير به خدا باز مى گردد و منظور اين است كه: پناه بر خدا كه انديشه چنين كارى را در ذهن جاى دهم؛ چرا كه خدا پروردگار من است و جايگاهم را گرامى داشته و با ارزانى داشتن مقام والاى رسالت و نبوّت به من، احسان بزرگ و پر شكوهى در حق من كرده است.

اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ.

به راستى كه ستمكاران رستگار نخواهند شد.

و بدين سان قهرمان بهترين داستانها با بيان اين فراز و اين درس، حقيقت ديگرى را بيان فرمود كه اگر من چنين انديشه را در دل جاى دهم و به سوى آن گام سپارم، ستمكار خواهم بود و ستمكاران رستگار نمى گردند.

اين فراز نشانگر آن است كه يوسف فكر آن گناه را نيز به دل نداد؛ چرا كه در آن صورت اين گونه سخن نمى گفت.

وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ هَمَّ بِها لَوْلاآ اَنْ رَّءَا بُرْهنَ رَبِّه كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوآءَ وَ الْفَحْشاآءَ اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ

آن زن قصد او را كرد و او نيز، اگر برهان پروردگار را نمى ديد، قصد وى را مى نمود، اين چنين كرديم تا بدى و فحشاء را از او دور سازيم، چراكه او از بندگان مخلص ما بود.

(24/يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

همسر عزيز مصر تصميم بر كامجويى از يوسف داشت و نهايت كوشش خود را در اين راه به كار برد ، يوسف هم به مقتضاى طبع بشرى و اين كه جوانى نوخواسته بود و هنوز همسرى نداشت و در برابر هيجان انگيزترين صحنه هاى جنسى قرار گرفته بود . چنين تصميمى را مى گرفت هر گاه برهان پروردگار يعنى روح ايمان و تقوى و تربيت نفس و بالاخره مقام « عصمت » در اين وسط حائل نمى شد. بنابراين تفاوتى ميان «هَمّ» ( قصد ) همسر عزيز و يوسف اين بود ، كه از يوسف ، مشروط بود به شرطى كه حاصل نشد ( يعنى عدم وجود برهان پروردگار ) ولى از همسر عزيز مطلق بود و چون داراى چنين مقام تقوا و پرهيزكارى نبود، چنين تصميمى را گرفت و تا آخرين مرحله پاى آن ايستاد تا پيشانيش به سنگ خورد. نظير اين تعبير در ادبيات عرب و فارسى نيز داريم ، مثل اين كه مى گوييم : افراد بى بند و بار تصميم گرفتند ميوه هاى باغ فلان كشاورز را غارت كنند ، من هم اگر ساليان دراز در مكتب استاد تربيت نشده بودم ، چنين تصميمى را مى گرفتم. بنابراين تصميم يوسف مشروط به شرطى كه حاصل نشد و اين امر نه تنها با مقام عصمت و تقواى يوسف منافات ندارد بلكه توضيح و بيان اين مقام والا است. طبق اين تفسير از يوسف ، هيچ حركتى كه نشانه تصميم بر گناه باشد سر نزده است، بلكه در دل تصميم هم نگرفته است. جالب اين كه: در حديثى از امام على بن موسى الرضا همين تفسير در عبارت بسيار فشرده و كوتاهى بيان شده است آن جا كه « مأمون » خليفه عباسى از امام مى پرسد آيا شما نمى گوييد پيامبران معصومند ؟ فرمود : « آرى » گفت : پس اين آيه قرآن تفسيرش چيست؟ "وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ

هَمَّ بِها لَوْلا اَنْ رَّءَا بُرْهنَ رَبِّه". امام فرمود : « لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ لَوْلا اَنْ رَّءَا بُرْهنَ رَبِّه لَهَمَّ بِها كَما هَمَّتْ بِه ، لكِنَّهُ كانَ مَعْصُوما وَ الْمَعْصُومُ لايَهِمُّ بِذَنْبٍ وَ لا يَأْتيهِ ... فَقالَ الْمَأْمُونُ لِلّهِ دَرُّكَ يا اَبَاالْحَسَنِ : همسر عزيز تصميم به كامجويى از يوسف گرفت و يوسف نيز اگر برهان پروردگارش را نمى ديد ، همچون همسر عزيز مصر تصميم مى گرفت ، ولى او معصوم بود و معصوم هرگز قصد گناه نمى كند و به سراغ گناه نمى رود » مأمون ( از اين پاسخ لذت برد) و گفت: "آفرين بر تو اى ابوالحسن ". (1)

منظور از برهان پروردگار چيست ؟

«بُرْهان» در اصل مصدر « بَرِهَ » به معنى سفيد شدن است و سپس به هر گونه دليل محكم و نيرومند كه موجب روشنايى مقصود شود، برهان گفته شده است، بنابراين برهان پروردگار كه باعث نجات يوسف شد، يك نوع دليل روشن الهى بوده است كه مفسران درباره آن احتمالات زيادى داده اند ، از جمله:

1 - علم و ايمان و تربيت انسانى و صفات برجسته

2 - آگاهى او نسبت به حكم تحريم زنا

3 - مقام نبوت و معصوم بودن از گناه

4 - يك نوع امداد و كمك الهى كه به خاطر اعمال نيكش در اين لحظه حسّاس به سراغ او آمد .

5 - از روايتى استفاده مى شود كه در آنجا بتى بود ، كه معبود همسر عزيز مصر محسوب مى شد ، ناگهان چشم آن زن به بت افتاد، گويى احساس كرد با چشمانش خيره خيره به او نگاه مى كند و حركات خيانت آميزش را با خشم مى نگرد ، برخاست و لباسى به روى بت افكند، مشاهده اين منظره طوفانى در دل يوسف پديد آورد ، تكانى خورد و گفت : تو كه از يك بت بى عقل و شعور و فاقد حس و تشخيص، شرم دارى ، چگونه ممكن است من از پروردگارم كه همه چيز را مى داند و از همه خفايا و


1) « نور الثقلين » ، جلد 2 ، صفحه 421 .

خلوتگاه ها باخبر است ، شرم و حيا نكنم؟ اين احساس ، توان و نيروى تازه اى به يوسف بخشيد و او را در مبارزه شديدى كه در اعماق جانش ميان غريزه و عقل بود كمك كرد ، تا بتواند امواج سركش غريزه را عقب براند .(1)در عين حال هيچ مانعى ندارد كه تمام اين معانى يك جا منظور باشد زيرا در مفهوم عام « بُرْهان » همه جمع است و در آيات قرآن و روايات ، كلمه « بُرْهان » به بسيارى از معانى فوق اطلاق شده است. اكنون به تفسير بقيه آيه توجه كنيد : قرآن مجيد مى گويد : ( كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوآءَ وَ الْفَحْشآءَ اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ). اشاره به اين كه اگر ما امداد غيبى و كمك معنوى را به يارى او فرستاديم ، تا از بدى و گناه رهايى يابد، بى دليل نبود، او بنده اى بود كه با آگاهى و ايمان و پرهيزكارى و عمل پاك ، خود را ساخته بود و قلب و جان او از تاريكى هاى شرك ، پاك و خالص شده بود و به همين دليل شايستگى چنين امداد الهى را داشت. ذكر اين دليل نشان مى دهد كه اين گونه امدادهاى غيبى كه در لحظات طوفانى و بحرانى به سراغ پيامبرانى همچون يوسف مى شتافته، اختصاصى به آن ها نداشته، هركس در زمره بندگان خالص خدا و عِبادُ اللّه ِ الْمُخْلَصينَ واردشود، او هم لايق چنين مواهبى خواهد بود .

جهاد با نفس برترين نوع جهاد است

مى دانيم دراسلام برترين جهاد، جهاد بانفس است، كه در حديث معروف پيامبر صلى الله عليه و آله « جِهاد اكبر » خوانده شده يعنى برتر از جهاد با دشمن كه « جِهاد اَصْغَر » نام دارد ، اصولاً تا جهاد اكبر به معنى واقعى در انسان پياده نشود در جهاد با دشمن پيروز نخواهد شد. در قرآن مجيد صحنه هاى مختلفى از ميدان جهاد اكبر رابطه با پيامبران و ساير اولياى خدا ترسيم شده است ، كه سرگذشت يوسف و داستان عشق آتشين همسر عزيز مصر يكى از مهم ترين آن ها است ، گرچه قرآن مجيد تمام زواياى آن را به خاطر اختصار تشريح نكرده ولى با يك جمله كوتاه ( وَ هَمَّ بِها لَوْلا اَنْ رَّءَا بُرْهنَ رَبِّه )


1) « نور الثقلين » جلد 2 صفحه 422 و « تفسير قرطبى » جلد 5 صفحه 3398.

شدت اين طوفان را بيان كرده است. يوسف از ميدان اين مبارزه روسفيد درآمد به سه دليل : نخست اين كه خود را به خدا سپرد و پناه به لطف او برد ( مَعاذَ اللّه ) و ديگر اين كه توجه به نمك شناسى نسبت به عزيز مصر كه در خانه او زندگى مى كرد و با توجه به نعمت هاى بى پايان خداوند كه او را از قعر چاه وحشتناك به محيط امن و آرامى رسانيد ، وى را بر آن داشت كه به گذشته و آينده خويش بيشتر بينديشد و تسليم طوفان هاى زود گذر نشود ، سوم اين كه خودسازى يوسف و بندگى توأم با اخلاص او كه از جمله « اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ » استفاده مى شود به او قوت و قدرت بخشيد كه در اين ميدان بزرگ در برابر وسوسه هاى مضاعفى كه از درون و برون به او حمله ور بود زانو نزند. و اين درسى است براى همه انسان هاى آزاده اى كه مى خواهند در ميدان جهاد نفس بر اين دشمن خطرناك پيروز شوند. امير مؤمنان على در دعاى صباح چه زيبا مى فرمايد : « وَ اِنْ خَذَلَنى نَصْرُكَ عِنْدَ مُحارَبَةِ النَّفْسِ وَ الشَّيْطانِ فَقَدْ وَكَلَنى خِذْلانُكَ اِلى حَيْثُ النَّصَبِ وَ الْحِرْمانِ : اگر به هنگام مبارزه بانفس و شيطان از يارى تو محروم بمانم اين محروميت مرا به رنج و حرمان مى سپارد و اميدى به نجات من نيست ». در حديثى مى خوانيم : « اِنَّ النَّبِىَّ صلى الله عليه و آله بَعَثَ سَرِيَّةً فَلَمّا رَجَعُوا قالَ مَرْحَبا بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهادَ الاَْصْغَرَ وَ بَقِىَ عَلَيْهِمُ الْجِهادُ الاَْكْبَرُ ، فَقيلَ يا رَسُولُ اللّهِ مَا الْجِهادُ الاَْكْبَرُ قالَ جِهادُ النَّفْسِ : پيامبر صلى الله عليه و آله گروهى از مسلمانان را به سوى جهاد فرستاد هنگامى كه ( با تن هاى خسته و بدن هاى مجروح) بازگشتند فرمود: آفرين بر گروهى كه جهاد اصغر را انجام دادند، ولى وظيفه جهاد اكبر بر آن ها باقى مانده، عرض كردند: اى رسول خدا جهاد اكبر چيست؟ فرمود: جهاد با نفس». (1)على عليه السلام مى فرمايد: «المجاهد من جاهد نفسه: مجاهد حقيقى كسى است كه با هوس هاى سركش نفس بجنگد». (2)و از امام صادق عليه السلام نقل شده : « مَنْ مَلَكَ نَفْسَهُ اِذا رَغِبَ وَ اِذا رَهِبَ وَ اِذَا اشْتَهى وَ اِذا غَضِبَ وَ اِذا رَضِىَ، حَرَّمَ اللّهُ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ : كسى كه بر خويشتن در چند حالت مسلط باشد به هنگام تمايل و به هنگام ترس


1) « وسائل الشيعه » ، جلد 11 ، صفحه 122 .

2) « وسائل الشيعه » ، جلد 11 ، صفحه 122 .

و به هنگام شهوت و به هنگام غضب و به هنگام رضايت و خشنودى از كسى (آن چنان بر اراده خويش مسلط باشد كه اين امور ، او را از فرمان خدا منحرف نسازد ) خداوندجسد او را بر آتش حرام مى كند » .(1)

پاداش اخلاص ، امداد غيبى است

قرآن مجيد نجات يوسف را از اين گرداب خطرناك كه همسر عزيز بر سر راه او ايجادكرده بود به خدا نسبت مى دهد و مى گويد : ما سوء و فحشاء را از يوسف برطرف ساختيم. ولى با توجه به جمله بعد كه مى گويد او از بندگان مخلص ما بود اين حقيقت روشن مى شود كه خداوند بندگان مخلص خود را هرگز در اين لحظات بحرانى تنها نمى گذارد و كمك هاى معنوى خود را از آنان دريغ نمى دارد ، بلكه با الطاف خفيه خود و مددهاى غيبى كه توصيف آن با هيچ بيانى ممكن نيست، بندگان خود را حفظ مى كند و اين در واقع پاداشى است كه خداى بزرگ به اين گونه بندگان مى بخشد، پاداش پاكى و تقوا و اخلاص. ضمنا تذكر نكته اى نيز لازم است كه در آيات فوق يوسف از بندگان مخلَص به صورت اسم مفعولى ذكر شده يعنى خالص شده ، نه به صورت مخلِص به صورت اسم فاعلى كه به معنى خالص كننده است. دقت در آيات قرآن نشان مى دهدكه مخلِص ( به كسر لام ) بيشتر درمواردى به كار رفته است كه انسان در مراحل نخستين تكامل و در حال خودسازى بوده است ، « فَاِذا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ: هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند خدا را با اخلاص مى خوانند » (65 / عنكبوت ) وَ مآ اُمِرُوآا اِلاّ لِيَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ : به آن ها فرمان داده نشد مگر اين كه خدا را با اخلاص پرستش كنند » ( 5 / بينه ). ولى مخلَص ( به فتح لام ) به مرحله عالى كه پس از مدتى جهاد با نفس ، حاصل مى شود گفته شده است ، همان مرحله اى كه شيطان از نفوذ وسوسه اش در انسان مأيوس مى شود ، در حقيقت بيمه الهى مى گردد ، « قالَ فَبِعِزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينَ اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ : شيطان گفت به عزتت سوگند كه همه


1) « وسائل الشيعه » ، جلد 11 ، صفحه 122 .

آن ها را گمراه مى كنم مگر بندگان مخلصت را » ( 82 و 83 / ص ). و يوسف به اين مرحله رسيده بود كه در آن حالت بحرانى ، همچون كوه استقامت كرد و بايد كوشيد تا به اين مرحله رسيد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«هَمّ»: اين واژه به چند معنا آمده است:

1 - به مفهوم آهنگ و تصميم بر كارى نظير اين آيه: اِذْ هَمَّ قَوْمٌ أنْ يَبْسُطُوا اِلَيْكُمْ اَيْدِيَهِمْ...(1)

2 - به مفهوم گذشتن انديشه اى در خاطر، اگر چه تصميم بر انجام آن نيز گرفته نشود؛ نظير اين آيه شريفه اِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أنْ تَفْشَلا وَاللّه ُ وَلِيُّهُما...(2)

3 - به مفهوم نزديك شدن به انجام كارى، وقتى گفته مى شود: هَمَّ فُلانٌ أَنْ يَفْعَلَ كَذا، منظور و مفهوم اين است كه نزديك بود فلانى اين كار را انجام دهد.

4 - به مفهوم دلخواه و خواست دل، نظير «هذا اَهَمُّ الاَْشْياءِ عِنْدى» اين، نزديكترين چيزها نزد من است. در آيه شريفه جز به مفهوم نخست به هر يك از سه معنا مى توان تفسير كرد.

در ادامه سخن در اين مورد و ترسيم شكوه معنوى و شكست ناپذيرى قهرمان بهترين داستانها در برابر جاذبه ها و وسوسه ها مى فرمايد:

وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْلا اَنْ رَءا بُرْهانَ رَبِّهِ

و آن زن كاخ نشين آهنگ يوسف كرد و او نيز اگر برهان پروردگارش را نديده بود، آهنگ آن زن مى كرد....

در تفسير اين فراز در مرحله نخست دو نظر است:

1 - به باور بيشتر مفسّران از يوسف هيچ لغزش و گناهى حتى گناه صغيره سرنزد و آهنگ آن را نيز نكرد تا از انجام آن پشيمان و روى گردان گردد.


1) سوره مائده، آيه 11.

2) سوره آل عِمران، آيه 122.

2 - امّا ديدگاه ديگرى بر آن است كه او آهنگ بر كار گرفت، امّا بى درنگ از آن روى گردانيد.

و از ديدگاه پاره اى ديگر همچون «حَسَن» مى توان دو واژه «هَمَّ بِها» را به خواسته غريزى و كشش طبيعى انسان كه خدا در وجود او آفريده است و به خودى خود گناه نيست معنا كرد و گفت: آنچه آن زن آهنگ آن را نمود و مى خواست، زشت ترين خواسته ها بود، امّا آنچه يوسف مى خواست، همان چيزى بود كه خدا در وجود هر مردى كشش به سوى جنس مخالف آفريده است و نه فراتر از آن كه گناه است و مقام يوسف از آن بسى والاتر و بالاتر است.

از «ابن عبّاس» در اين مورد آورده اند كه گفت: آهنگ آن زن، آهنگ به گناه و زشتى بود، امّا آهنگ يوسف اين بود كه دلش مى خواست كه زن زيبايى چون زليخا، همسر قانونى و مشروع او باشد، كه در اين صورت نيز متعلق «لولا» حذف شده است.

با اينكه واژه «هَمَّ» در آيه مورد بحث به يك سبك و سياق آمده است، چگونه مى توان متعلّق آن را دوگونه گرفت و بر اين، باور بود كه آهنگ آن زن به سوى گناه و زشتى بود، امّا آهنگ يوسف به سوى كارى جز گناه و زشتى؟!

واقعيت اين است كه از ظاهر آيه شريفه نمى توان چنين برداشتى نمود و متعلّق آن دو آهنگ و يا«هَمَّ» را دريافت؛ازاين رو بايد اين نكته را ازديگرآيات و دلايل به دست آورد.

به باور ما بر اساس گواهى قرآن و روايات مى توان متعلّق آهنگ آن زن را گناه و زشتى گرفت كه اين دريافت بادلايل عقلى نيز ناساز گارى ندارد، امّا به گواهى قرآن و روايات و دلايل عقلى نمى توان متعلق آهنگ يوسف را گناه و لغزش گرفت، براى نمونه:

1 - قرآن به روشنى و صراحت نشان مى دهد كه آن زن آهنگ گناه داشت:

«وَ راوَدَتْهُ الَّتى هُوَ فى بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ...» (1)


1) سوره يوسف، آيه 23.

2 - و نشان مى دهد كه زنان كاخ نشين نيز از اين عشق سوزان و آهنگ و تصميم او خبر داشتند و وى را سرزنش مى كردند:

«وَ قالَ نِسْوَةٌ فِى الْمَدينَةِ امْرَأَةُ الْعَزيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ...» (1)

3 - و روشنگرى مى كند كه آن زن سرانجام به پاكى و قداست يوسف و گناه خوداعتراف كرد:

«الاْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ اَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ...» (2)

4 - و اين حقيقت را در محفلى كه براى زنان آراسته بود به صراحت برزبان آورد: «و لقد راودته عن نفسه فاستعصم...» (3)

و افزون بر قرآن و روايات، همه مفسرين نيز بر آنند كه آن زن كاخ نشين در انديشه گناه و زشتى بود. با اين بيان مى توان گفت متعلق آهنگ او در آيه شريفه گناه است.

امّا قداست و پاكى يوسف

امّادر مورد يوسف نمى توان متعلق آهنگ را جز به قداست و پاكى تفسير كرد؛ چرا كه از سويى دلايل عقلى به روشنى و استوارى نشانگر آن است كه انجام گناه و آهنگ انجام آن از يوسف و ديگر پيامبران خدا نشايد و اين با مقام والاى وحى و رسالت و عصمت و مصونيت آنان از لغزش سخت ناسازگار است، از ديگر سو با انبوه روايات رسيده در اين مورد و از سوى سوّم با خود قرآن شريف كه تنها برخى از آيات همين سوره كه نشانگر اين واقعيت است ترسيم مى گردد.

1 - قرآن در ادامه آيه مورد بحث به پاكى و قداست يوسف از بدى و گناه گواهى مى دهد «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشاءَ...» (4)

2 - و نيز اين پاكى را از زبان خود او مورد تأكيد قرار مى دهد. «ذلِكَ لِيَعْلَمَ اَنّى لَمْ اَخُنْهُ بِالْغَيْبِ».(5)


1) سوره يوسف، آيه 30.

2) سوره يوسف، آيه 51.

3) سوره يوسف، آيه 32.

4) سوره يوسف، آيه 24.

5) سوره يوسف، آيه 52.

3 - و گواهى زنان كاخ نشين را در قداست او مى آوردكه گفتند: ازيوسف هيچ بدى و لغزشى سراغ ندارند: قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ...(1)و روشن است كه آهنگ گناه از بزرگترين بديهاست.

4 - و نيز آياتى كه گناه را به گردن آن زن مى گذارد و يوسف را بى گناه مى شمارد كه گذشت. (2)

با اين بيان، اين ديدگاه روشنگرى مى كند كه يوسف هر گز آهنگ گناه نكرد و هيچ لغزشى از او سر نزد.

ديدگاه دوّم

امّا ديدگاه دوّم در تفسير آيه مورد بحث، سخنانى مى گويد: كه هرگز در خور شأن رسالت و نبّوت و مقام والاى پيامبران خدا نيست. اين ديدگاه بر آن است كه يوسف آهنگ گناه كرد و يا دست به سوى جامه آن زن برد كه خدا او را از اين كار باز داشت.

ديدگاه ها در مورد «برهان پروردگار»

در مورد برهانى كه به يوسف نشان داده شد، ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به باور «جُبّائى» و «ابن كَعْب»، منظور از برهان مورد بحث، همان دليل و برهانى است كه در مورد زشتى زنا و كيفر دردناك آن مقرر فرموده است و اين به يوسف ارائه گرديد.

2 - اما به باور «ابو مُسلِم»، منظور از اين برهان پروردگار همان ادب و سيره اخلاقى و انسانى است كه خدا به پيامبران و مقربان در گاه خود ارزانى داشته و آنان را به گونه اى ساخته و پرداخته است كه از آلودگى به گناه و زشتى به دور و به ارزش هاى انسانى و اخلاقى آراسته اند و يوسف از آنان بود.

3 - از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: عامل توانمندى كه در پيامبران خدا باعث پاكى و قداست آنان است و آنان را از نزديك شدن به گناه باز مى دارد، مقام والاى رسالت و فرزانگى و بينش ژرفى است كه از هر زشتى و گناه جلوگيرى مى كند و


1) سوره يوسف، آيه 51.

2) نظير آيات : 51 و 32 و 30 و 22.

يوسف نيز به اين ويژگيها آراسته و از هر لغزش و گناهى پيراسته بود.

4 - از چهارمين امام نور آورده اند كه: منظور از برهان مورد اشاره اين بود كه در سالن كاخ و همان جايى كه از سوى آن زن كاخ نشين براى گناه آماده شده بود، بت بزرگى بود كه در برابر آنان بودو زليخا پارچه بر روى آن افكند. يوسف به او گفت: اگر تو از بت بى جان و توانى شرم مى كنى، براى من زيبنده تر است كه از پروردگار يكتا و تواناى خويش پروا كنم وازهرانديشه اى، جز آنچه مورد خشنودى اوست دورى جويم.

5 - و پاره اى نيز بر آنند كه منظور از برهان مورد بحث، مهر و لطف ويژه خدا به يوسف است كه در آن شرايط سخت و نظير آن، او را پاك و پاكيزه داشت و اين همان مقام والاى عصمت است؛ چرا كه عصمت عبارت از لطفى است كه دارنده آن را از زشتى و گناه پاك و پيراسته و به ارزش ها و والاييها آراسته مى سازد.

منظور از واژه «رَأى» در آيه مورد بحث نيز ممكن است دانش و دانايى و يا دريافت باشد.

در مورد اين «برهان» سخنان پوچ و بى اساسى نيز گفته شده است كه از حقيقت به دور و با مقام والاى رسالت و پيامبران در تضّاد و با اصل تكليف و آزادى انتخاب نيز ناسازگار است. براى نمونه:

1 - به باور پاره اى منظور از «برهان» پروردگار» آن بود كه يوسف در آن حال و هوا، ندايى رسا به گوشش رسيد كه: هان اى پسر يعقوب، بسان پرنده اى مباش كه بال و پر دارد، امّا اگر دست به زشتى و گناه يازد پر و بال آن مى ريزد.

2 - و يا مى گويند: در آن حال پدرش يعقوب درحالى كه انگشت حيرت بر دهان داشت در برابر ديدگان او مجسّم شد.

3 - و يا دستى را ديد كه در آن نوشته هايى به نمايش نهاده شده و او را از گناه و زشتى باز مى دارد و به او هشدارمى دهد، امّا يوسف به آن دست توجّه نشان نداد و كار به جايى رسيد كه خدا جبرئيل را فرستاد و به او گفت:پيش از آنكه بنده خوب من به گناه آلوده گردد او را درياب و جبرئيل آمد و يوسف به ناگاه او را ديد كه انگشت حيرت بر دهان در برابر او ايستاده است.

گفتنى است كه اين بافته هاى پوچ و بى اساس، هم با مقام والاى رسالت ناسازگار

است و هم از حقيقت به دور؛ و افزون بر آن با اصل اختيار و آزادى در گزينش رسم و راه و اصل تكليف نمى سازد و سبب مى شود كه قهرمان بهترين داستانها را در پروا و پاكى از گناه و پيروزى در آن ميدان آزمون، در خور هيچ گونه پاداش و ستايشى ندانيم.

به باور ما اين بافته ها بدترين سخنانى است كه در مورد شخصيت والاى يوسف، آن پيامبر بزرگ خدا، گفته شده است.

در ادامه آيه شريفه مى فرمايد:

كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشاءَ

و اين گونه اين برهان را به يوسف نشان داديم تا بدى و زشتكارى را از نزديك شدن به او بازداريم.

به باور پاره اى منظور از دو واژه «سُوء» و «فَحْشاء»، بدى و زنا مى باشد.

اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ.

چراكه او ازبندگان خالص و پاكدل ما بود و ما او را به مقام والاى رسالت برگزيديم.

اگر واژه «مُخْلص» را به كسر لام بخوانيم، منظور اين است كه: او در يكتاپرستى و توحيدگرايى، از بندگان خالص ما بود و در كارهايش اخلاص داشت و تنها خشنودى خدا را مى جست.

گفتنى است كه اين فراز از آيه شريفه دليل روشنى بر قداست و پاكى يوسف و شكوه و عظمت آن بزرگوار است و نشانگر اين نكته است كه او نه گناه كرد و نه آهنگ گناه و زشتى.

حق شناسى و نمك شناسى(1)

انسان به طور طبيعى حق شناس و قدردان آفريده شده است و اگر بتواند اين ويژگى انسانى را در سازمان وجود خود بپرورد و شكوفا سازد، بدين وسيله هم از آفتها مصون مى ماند و هم بهتر و بيشتر و سريع تر خود را به ارزش ها آراسته


1) مترجم.

مى سازد و به يكتا آفريدگار هستى كه ارزانى دارنده نعمت هاست دل مى بندد.

آيه شريفه نشانگر آن است كه يكى از رازهاى سرفرازى قهرمان بهترين داستان ها همين ويژگى حق شناسى و نمك شناسى است؛ چرا كه در برابر دعوت به گناه فرمود: نه، هرگز! «اِنَّهُ رَبّى اَحْسَنَ مَثْواىَ...» او پروردگار من است و موقعيت و جايگاه مرا گرامى داشته و گرامى خواسته است.

رابطه اخلاص با سرفرازى و نجات(1)

از اين دو آيه و ديگر آيات قرآنى رابطه روشنى ميان اخلاص و خودسازى از يك سو و پيروزى و سرفرازى از سوى ديگر به چشم مى خورد كه بسى درس آموز است.

اين آيات نشانگر آن است كه اگر فرد وخانواده و جامعه و تمدّنى، خداى هستى را شناخت و به او اخلاص ورزيد و بندگى خالصانه او را برگزيد، مورد حمايت جدّى قرار مى گيرد به گونه اى كه در برابر شيطان و شيطان صفتان و هواهاى شيطانى بيمه مى گردد و شكست ناپذير جلوه مى كند.

اين همان حقيقتى است كه شيطان آن را دريافت و گفت: بار خدايا به عزت و اقتدارت سوگند كه همه مردم را وسوسه نموده و به دوزخ و نگونسارى مى كشم مگر بندگان خالص و مخلص تو را كه به حريم آنان راه ندارم.

«قالَ فَبِعِزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينَ اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ.» (2)

و اين سومين راز سرفرازى قهرمان بهترين داستانهاست كه خدا بدين صورت آن را ترسيم مى كند. «كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشاءَ اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ» (3)

آرى ما چنين كرديم تا بدى و زشتى را از يوسف بازگردانده و دور سازيم؛ چراكه او از بندگان خالص و مخلص ما بود.


1) مترجم.

2) سوره صآ، آيه 82 83.

3) سوره يوسف، آيه 24.

وَاسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَميصَهُ مِنْ دُبُرٍ وَ اَلْفَيَا سَيِّدَها لَدَا الْبابِ قالَتْ ما جَزآءُ مَنْ اَرادَ بِأَهْلِكَ سُوآءًا اِلاّ اَنْ يُسْجَنَ اَوْ عَذابٌ اَليمٌ

و هردو به سوى در دويدند ( در حالى كه همسر عزيز ، يوسف را تعقيب مى كرد و ) پيراهن او را از پشت پاره كرد و در اين هنگام آقاى آن زن را دم در يافتند، آن زن گفت: كيفر كسى كه نسبت به اهل تو اراده خيانت كند جز زندان و يا عذاب دردناك چه خواهد بود؟ (25 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

طشت رسوايى همسر عزيز از بام افتاد

«اِسْتِباق» در لغت به معنى سبقت گرفتن دو يا چند نفر از يكديگر است و « قَدَّ » به معنى پاره شده از طرف طول است ، همان گونه كه «قَطّ» به معنى پاره شدن از عرض است ، لذا در حديث داريم « كانَتْ ضَرَباتُ عَلِىِّ بْنِ اَبيطالِبٍ اَبْكارا كانَ اِذَا اعْتَلى قَدَّ وَ اِذَا اعْتَرَضَ قَطَّ : ضربه هاى على بن ابيطالب در نوع خود بى سابقه بود ، هنگامى كه از بالا ضربه مى زد ، تا پايين مى شكافت و هنگامى كه از عرض ، ضربه مى زد دو نيم مى كرد » .(1)از ماده « اِلْفاء » به معنى يافتن ناگهانى است و تعبير از شوهر به « سَيِّد » به طورى كه بعضى از مفسران گفته اند طبق عرف و عادت مردم مصر بوده كه زن ها شوهر خود را « سَيِّد » خطاب مى كردند و در فارسى امروز هم زنان از همسر خود تعبير به « آقا » مى كنند. مقاومت سرسختانه يوسف همسر عزيز را تقريبا مأيوس كرد ، ولى يوسف كه در اين دور مبارزه در برابر آن زن عشوه گر و هوس هاى سركش نفس ، پيروز شده بود احساس كرد كه اگر بيش از اين در آن لغزشگاه بماند خطرناك است و بايد خود را از آن محل دور سازد و لذا « با سرعت به سوى در كاخ دويد تا در را باز كند و خارج شود ، همسر عزيز نيز بى تفاوت نماند ، او نيز به دنبال يوسف به سوى در دويد تا مانع خروج او شود و براى اين منظور ، پيراهن او را از پشت سر گرفت و به عقب


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

كشيد ، به طورى كه پشت پيراهن از طرف طول پاره شد » ( وَاسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَميصَهُ مِنْ دُبُرٍ ). ولى هر طور بود ، يوسف خود را به در رسانيد و در را گشود ، ناگهان عزيز مصر را پشت در ديدند ، به طورى كه قرآن مى گويد : « آن دو ، آقاى آن زن را دم در يافتند » ( وَ اَلْفَيَا سَيِّدَها لَدَا الْبابِ ). در اين هنگام كه همسر عزيز از يك سو خود را در آستانه رسوايى ديد و از سوى ديگر شعله انتقام جويى از درون جان او زبانه مى كشيد ، نخستين چيزى كه به نظرش آمد اين بود كه با قيافه حق بجانبى رو به سوى همسرش كرد و يوسف را با اين بيان متهم ساخت ، « صدا زد كيفر كسى كه نسبت به اهل و همسر تو ، اراده خيانت كند ، جز زندان يا عذاب اليم چه خواهد بود؟ » ( قالَتْ ما جَزآءُ مَنْ اَرادَ بِأَهْلِكَ سُوآءًا اِلاّ اَنْ يُسْجَنَ اَوْ عَذابٌ اَليمٌ ). جالب اين كه اين زن خيانتكار تا خود را در آستانه رسوايى نديده بود فراموش كرده بود كه همسر عزيز مصر است ، ولى در اين موقع با تعبير «أَهْلِكَ» ( خانواده تو ) مى خواهد حسّ غيرت عزيز را برانگيزد كه من مخصوص توأم نبايد ديگرى چشم طمع در من بدوزد ، اين سخن بى شباهت به گفتار فرعون مصر در عصر موسى نيست، كه به هنگام تكيه بر تخت قدرت مى گفت : « اَلَيْسَ لى مُلْكُ مِصْرَ: آيا كشور مصر از آن من نيست »( 51 / زخرف ) اما به هنگامى كه تخت و تاج خودرا در خطر و ستاره اقبال خويش را در آستانه افول ديد گفت : اين دو برادر ( موسى و هارون ) مى خواهند شما را از « سرزمينتان » خارج سازند ، « يُريدانِ اَنْ يُخْرِجاكُمْ مِنْ اَرْضِكُمْ » ( 63 / طه ). نكته قابل توجه ديگر اين كه همسر عزيز مصر ، هرگز نگفت يوسف قصد سويى درباره من داشته بلكه درباره ميزان مجازات او با عزيز مصر صحبت كرد ، آن چنان كه گويى اصل مسأله مسلّم است و سخن از ميزان كيفر و چگونگى مجازات او است و اين تعبير حساب شده در آن لحظه اى كه مى بايست آن زن دست و پاى خود را گم كند نشانه شدت حيله گرى او است. و باز اين تعبير كه اول سخن از زندان مى گويد و بعدگويى به زندان هم قانع نيست، پا را فراتر مى گذارد و از « عَذاب اَليم » كه تا سرحد شكنجه و اعدام پيش مى رود ، حرف مى زند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«قَدّ»: دريده شدن و چاك خوردن لباس از طول آن.

فرار قهرمانانه يوسف از لغزشگاه گناه

در اين آيه شريفه، قرآن از فرار قهرمانانه يوسف از آن لغزشگاه پر خطر گزارش مى دهد و مى فرمايد:

وَاسْتَبَقَا الْبابَ

يوسف از پيش و آن زن از پى او، هر دو به سوى در شتافتند، به گونه اى كه هركدام در اين انديشه بود كه زودتر از ديگرى به در كاخ برسد؛ با اين تفاوت كه يوسف مى خواست هرچه زودتر ازدست آن زن بگريزد و آن لغزشگاه پرمخاطره اى را كه برايش ساخته اند ترك كند و به گناه آلوده نگردد، اما بانوى كاخ بر اين نقشه بود كه از فرار آن آزاد مرد جلوگيرى كند و پيش از خارج شدن او از سالن كاخ، جلوى در را بگيرد و خواسته اش را از او بخواهد و به هواى دل خويش برسد.

وَ قَدَّتْ قَميصَهُ مِنْ دُبُرٍ

و دراين انديشه خودرا به يوسف رساند و ازپشت سر وى پيراهنش راگرفت وبه شدت كشيدوچاك زد،چراكه يوسف درحال فراربودواو نيزازپشت سر، فرارى راتعقيب مى كرد.

وَاَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ

و شگفت اين بود كه با خارج شدن از در، شوهر آن زن را در آستانه دريافتند.

گفتتى است كه بدان دليل آيه شريفه شوهراورا«سيد»مى خواندكه آقا و صاحب اختيارآن زن بود.

قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ اَرادَ بِاَهْلِكَ سُوءً اِلاّ اَنْ يُسْجَنَ اَوْ عَذابٌ اَليمٌ.

آن زن كه از سويى خود را در آستانه رسوايى و از دگر سو شكست خورده مى ديد، پيشدستى كرد و با قيافه حق بجانبى گفت: كيفر كسى كه در انديشه خيانت به خانواده تو باشد، جز اين نيست كه او را زندانى كنى و يا زير تازيانه هايى دردناك شكنجه اش نمايى تا براى همه عبرت انگيز باشد.

به بيان برخى اگر زليخا در عشق و مهرش نسبت به يوسف صداقت داشت و به راستى عاشق او بود، اين تهمت را به او نمى زد و گناه و رسوايى خويش را به پندار خود به گردن او نمى افكند. آرى، از همين گفتارش اين نكته دريافت مى گردد كه بنياد مهر و عشق او بر پايه خود دوستى و شهوت بود و نه مهر و صفا.

شاهد كه بود ؟

قالَ هِىَ راوَدَتْنى عَنْ نَفْسى وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ اَهْلِهاآ اِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكذِبينَ

( يوسف ) گفت : او مرا با اصرار به سوى خود دعوت كرد و در اين هنگام شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد كه اگر پيراهن او از پيش رو پاره شده آن زن راست مى گويد و او از دروغگويان است. (26 / يوسف)

وَ اِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصّدِقينَ

و اگر پيراهنش از پشت سر پاره شده آن زن دروغ مى گويد و او از راستگويان است.

(27 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين كه شهادت دهنده چه كسى بود كه پرونده يوسف و همسر عزيز را به اين زودى جمع و جور و مختومه ساخت و بى گناه را از گنهكار آشكار نمود ، در ميان مفسّران گفتگو است ، بعضى گفته اند يكى از بستگان همسر عزيز مصر بود و كلمه «مِنْ اَهْلِها» گواه بر اين است ، او مرد حكيم و دانشمند و باهوشى بوده است كه دراين ماجرا كه هيچ شاهد و گواهى ناظر آن نبوده،توانست از شكاف پيراهنى حقيقت حال را ببيند و مى گويند اين مرد از مشاوران عزيز مصر و در آن ساعت ، همراه او بوده است.

حمايت خدا در لحظات بحرانى

درس بزرگ ديگرى كه اين بخش از داستان يوسف به ما مى دهد ، همان حمايت وسيع پروردگار است كه در بحرانى ترين حالات به يارى انسان مى شتابد و به مقتضاى « يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ يَرْزُقُهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ » از طرفى كه هيچ باور نمى كرد روزنه اميد براى او پيدا مى شود و شكاف پيراهنى سند پاكى و برائت او مى گردد ، همان پيراهن حادثه سازى كه يك روز ، برادران يوسف را در پيشگاه پدر به خاطر پاره نبودن رسوا مى كند و روز ديگر همسر هوسران عزيز مصر را به خاطر پاره بودن و روز ديگر نور آفرين ديده هاى بى فروغ يعقوب است و بوى آشناى آن همراه نسيم صبحگاهى از

مصر به كنعان سفر مى كند و پير كنعانى را بشارت به قدوم موكب بشير مى دهد. به هر حال خدا الطاف خفيّه اى دارد كه هيچ كس از عمق آن آگاه نيست و به هنگامى كه نسيم اين لطف مى وزد ، صحنه ها چنان دگرگون مى شود كه براى هيچ كس حتّى هوشمندترين افراد قابل پيش بينى نيست. پيراهن با تمام كوچكيش كه چيز مهمّى است ، گاه مى شود چند تار عنكبوت مسير زندگى قوم و ملتى را براى هميشه عوض مى كند، آن چنان كه در داستان غار ثَوْر و هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله واقع شد.

وَ اِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصّدِقينَ

و اگر پيراهنش از پشت سر پاره شده آن زن دروغ مى گويد و او از راستگويان است.

چه دليلى از اين زنده تر ، چراكه اگر تقاضا از طرف همسر عزيز بوده ، او به پشت سر يوسف دويده است و يوسف در حال فرار بوده كه پيراهنش را چسبيده ، مسلما از پشت پاره مى شود و اگر يوسف به همسر عزيز هجوم برده و او فرار كرده يا رو در رو به دفاع از خويش برخاسته ، مسلما پيراهن يوسف از جلو پاره خواهد شد و چه جالب است كه اين مسأله ساده پاره شدن پيراهنى ، مسير زندگى بى گناهى را تغيير دهد و همين امر كوچك سندى بر پاكى او و دليلى بر رسوايى مجرمى گردد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

بيان حقيقت ماجرا

يوسف در دفاع از كرامت و آبروى خويش ناگزير از بيان حقيقت شد؛ و اگر بانوى كاخ آن تهمت بزرگ را به او نمى زد و آن دروغ رسوا را بر زبان نمى راند، يوسف نيز پرده از روى كار زشت و ظالمانه او برنمى داشت و حقيقت را بر زبان نمى آورد و نمى فرمود اين نسبت ناروايى كه زليخا به من مى دهد تهمت ناروايى بيش نيست و خود او بود كه اين تقاضاى زشت و نادرست را طرح كرد. قرآن در ترسيم بيان يوسف مى فرمايد:

قالَ هِىَ راوَدَتْنى عَنْ نَفْسى

يوسف گفت: او برخلاف ميل من با نرمى و رفاقت به سراغ من مى آمد و با اصرار خواسته نارواى خود را مى خواست.

وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ اَهْلِها

و از پى آن، گواهى از خانواده و نزديكان بانوى كاخ گواهى داد كه...

برخى از جمله «ابن عبّاس» مى گويند: گواهى كه در آيه شريفه به آن اشاره رفته است، كودكى شيرخوار بود كه در گهواره قرار داشت. و برخى بر آنند كه اين گواه خواهرزاده زليخا و سه ماهه بود.

و در بيان ديگرى از گروهى همچون «حَسَن»، «عكرمه» و «ابن عبّاس» آمده است كه گواه مورد اشاره مرد فرزانه اى از خاندان زليخا بود كه به پاكدامنى يوسف گواهى داد.

و «جُبّائى» مى گويد: گواه مورد اشاره همان مرد فرزانه بود؛ چرا كه اگر كودك خردسال مى بود، خودِ گفتارش معجزه بود و ديگر نيازى به استدلال نداشت.

اِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبينَ.

گواه مورد اشاره استدلال كرد كه اگر پيراهن يوسف از جلو چاك خورده باشد، بانوى كاخ درست مى گويد و يوسف به ناروا خود را بى گناه و پاك مى خواند و از دروغگويان است؛ چرا كه چاك خوردن پيراهن يوسف از جلو نشانه اين است كه او به سوى بانو رفته و وى از خود دفاع كرده است؛ امّا اگر پيراهن يوسف از پشت دريده شده روشنگر آن است كه طلب از سوى بانوى كاخ بوده و يوسف از دست او مى گريخته است.

وَ اِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصّدِقينَ

و اگر پيراهن او از پشت دريده شده، بانوى كاخ دروغ مى گويد و يوسف راستگو و بى گناه است.

فَلَمّا رَءَا قَميصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ اِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ اِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظيمٌ

هنگامى كه ( عزيز مصر ) ديد پيراهن او ( يوسف ) از پشت سر پاره شده گفت : اين از مكر و حيله شماست كه مكر و حيله شما زنان عظيم است.(28/يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

عزيز مصر ، اين داورى را كه بسيار حساب شده بود پسنديد و در پيراهن يوسف خيره شد ، « و هنگامى كه ديد پيراهنش از پشت سر پاره شده (مخصوصا با توجه به اين معنى كه تا آن روز دروغى از يوسف نشنيده بود ) رو به همسرش كرد و گفت : اين كار از مكر و فريب شما زنان است كه مكر شما زنان ، عظيم است ».

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«كيد»: درخواست چيزى از ديگرى بر خلاف رضايت قلبى او، چنانكه زليخا چيزى ازيوسف مى خواست كه او هرگز بدان تمايل نداشت و نمى پذيرفت.

واكنش عزيز مصر

عزيز مصر، پس از شنيدن استدلال هوشمندانه گواه مورد اشاره، پيش آمد تا خود موضوع را مورد رسيدگى قرار دهد.

و از پى آن هنگامى كه ديد پيراهن يوسف از پشت سر او چاك خورده است، به خيانت زليخا پى برد و به همسرش گفت: اينكار ناروا از نيرنگ شما زنان است و راستى كه نيرنگ شما بزرگ و سهمگين است.

پاره اى بر آنند كه اين فراز ادامه استدلال همان گواه منصف و هوشمند است و او بدان دليل نيرنگ زنان را به بزرگى وصف كرد كه آن زن وقتى همسرش را در آستانه در كاخ ديد، بى آنكه به كمترين ترس و يا سرگردانى و حيرتى دچار گردد، بى درنگ گناه خود را به گردن بى گناهى پاكدامن افكند و به يوسف تهمت زد و نيز بدان دليل كه نيرنگ زنان گرچه اندك نيز باشد در دل مردان بيش از تدبير و حيله مردان اثر مى گذارد، اگرچه نيرنگ بسيارى بينديشند.

يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَاسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ اِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئينَ

يوسف، از اين موضوع صرف نظركن و تو اى زن نيز ازگناهت استغفاركن كه از خطاكاران بودى.

(29 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين هنگام عزيز مصر از ترس اين كه ، اين ماجراى اسف انگيز برملانشود و آبروى او در سرزمين مصر، بر باد نرود ، صلاح اين ديد كه سر و ته قضيّه را به هم آورده و بر آن سرپوش نهد ، رو به يوسف كرد و گفت : « يوسف تو صرف نظر كن و ديگر از اين ماجرا چيزى مگو » سپس رو به همسرش كرد و گفت : « تو هم از گناه خود استغفار كن كه از خطاكاران بودى » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«خطيئة»: گناه و كارى كه برخلاف فرزانگى است. و نيز به مفهوم انحراف از راه راست آمده است.

در ادامه سخن در اين مورد قرآن به تدبير آن گواه هوشمند و يا عزيز مصر به پايان بخشيدن به اين ماجرا پرداخته و مى فرمايد:

يُوسُفُ اَعْرِضْ عَنْ هذا

آن گواه فرزانه رو به يوسف كرد و گفت: هان اى يوسف از اين جريان درگذر و در هيچ جاى ديگر در اين مورد سخنى بر زبان نياور كه در شهر پخش مى شود و رسوايى به بار مى آيد.

اين ديدگاه «ابن عبّاس» است، امّا به باور پاره اى ديگر، گوينده اين گفتار عزيز مصر و همسر آن زن بود.

به باور «ابو مُسلم» و «جُبّائى» منظور اين است كه: هان اى يوسف از اين رويداد درگذر و براى اثبات پاكدامنى و بى گناهى خود ديگر لب باز مكن؛ چرا كه بى گناهى و پاكى تو آشكار است.

و آنگاه رو به آن زن كرد و گفت:

وَاسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ

و تو نيز از شوهرت بخواه كه تو را به كيفر اين خيانت آشكار بازخواست نكند و از گناهت بگذرد.

اِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئينَ.

چرا كه تو از گناهكاران هستى و نه يوسف.

به باور پاره اى شوهر زليخا مرد غيرتمندى نبود و خدا به خاطر لطف به يوسف غيرت را از او برداشت تا يوسف گرفتار خشونت و شرارت او نگردد؛ به همين جهت است كه در اين رويداد رسوا به همين بسنده مى كند كه: هان اى يوسف از اين ماجرا درگذر و ديگر لب فرو بند؛ و با اينكه مى تواند و زورمند است، به اقدام تندى دست نمى زند. و به باور پاره اى ديگر، آنان ضمن پرستش خدا، بت نيز مى پرستيدند، از اين رو به آن زن گفت: هان اى زن، تو نيز از خدا آمرزش بخواه و به بارگاه او توبه كن؛ چرا كه تو گناهكارى و به اين خيانت دست يازيدى و نه او.

پرتوى از آيات(1)

از آياتى كه گذشت افزون بر آنچه آمد يكى چند نكته بسيار ظريف ديگر درخور تعمّق و تدبّر است.

1 - شيوه زشت ظالمان و خود خواهان

قرآن نشانگر اين واقعيت است كه آن زن هوس باز و خودكامه، خود در انديشه گناه وخيانت بود، خود نقشه آن را كشيد ومدّتها از راههاى گوناگون به وسوسه پرداخت تا آن جوان پرشكوه و پر قداست را به گناه كشد. خود آن صحنه شوم و آن لغزشگاه پرخطر را آماده ساخت و افزون از زبان حال، يوسف را به سوى خويش فراخواند و خود

او بود كه پس از امتناع يوسف و پاكى و قداست اش او را تعقيب كرد و ازشدت ناراحتى و هراس پيراهن او را از پشت چاك زد. امّا همو با وقاحتى بهت آور در يك لحظه همه چيز را بر مى دارد و به گردن انسان شايسته و وارسته و خداجو و پرواپيشه اى مى گذارد


1) مترجم.

و مدّعى مى شود كه او در انديشه خيانت بود و پيشدستى مى كند كه بايد به زندان افكنده شود و يا زير شكنجه قرار گيرد.و دريغ و درد كه اين شيوه و سبك رسواى همه ظالمان و خود كامكان قرون و اعصار است و زندگى رسواى آنان آكنده از اين خيانتها و گناهان و زشتيهاست و آنگاه اگر كسى به ميل آنان نرفت و به ساز آنان نرقصيد و آنان را نپرستيد و هيزم كوره شهوات و مطامع و جاه طلبى هاى آنان نگرديد، با ابزارهاى گوناگون و نقشه هاى ابليسى كه در اختيار دارند، با بى پروايى بهت آورى او را زير باران تهمت مى گيرند و آنچه خود در خور آنند به او نسبت مى دهند.

2 - يارى خدا در حساس ترين لحظات

آيات مورد بحث، اين درس انسانساز و شگفت را مى دهد كه اگر كسى به راستى به خدا ايمان آورد و پرواى او را پيشه سازد و به خاطر خشنودى او از گناه و زشتى دورى جويد و به فرمان او سرفرازى و آزادگى توحيدى را راه و رسم خويش قرار دهد، خدا در حساس ترين لحظات و سخت ترين شرايط با ظرافتى عجيب او را يارى مى كند و سر انجام دامان او را از اتهام و گناه و خيانت در اين سرا و يا سراى ديگر پاك و پاكيزه به نمايش مى گذارد.(1)

آيا شگفت انگيز نيست كه گناهكارى زورمند و خودكامه با چاك زدن پيراهن يوسف و تحقير او براى رسوايى خويش سند مى سازد و براى بى گناهى قربانى خود مدرك درست مى كند؟!

آرى اين لطف خدا و مهر اوست كه اگر كسى بر او توكل و اعتماد كند، راه نجات را برايش مى گشايد و هوشمندترين و شيادترين دشمنان و بد خواهان او را كور و كر مى سازد و او را پيروز مى گرداند، درست همان گونه كه يوسف را يارى كرد. و همان سان كه بارها اين مهر و لطف را به ديگر پيامبران و شايسته كرداران نشان داد و آنان را يارى كرد. آرى اين نيز از سنت هاى خداست كه: «وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً...» (2)


1) اقتباس از تفسير نمونه ذيل آيه مورد بحث.

2) سوره طلاق، آيه 2.

وَ قالَ نِسْوَةٌ فِى الْمَدينَةِ امْرَأَتُ الْعَزيزِ تُراوِدُ فَتيها عَنْ نَفْسِه قَدْ شَغَفَها حُبّا اِنّا لَنَريها فى ضَللٍ مُبينٍ

گروهى از زنان شهر گفتند كه همسر عزيز جوانش ( غلامش را ) به سوى خود دعوت مى كند و عشق اين جوان در اعماق قلبش نفوذ كرده، ما او را در گمراهى آشكار مى بينيم.

(30/يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« شَغَف » از ماده « شَغاف » به معنى گره بالاى قلب و يا پوسته نازك روى قلب است، كه به منزله غلافى تمام آن را دربرگرفته و « شَغَفَها حُبّا » يعنى آن چنان به او علاقمند شده كه محبتش به درون قلب او نفوذ كرده و اعماق آن را دربرگرفته است و اين اشاره به عشق شديد و آتشين است. هر چند مسأله اظهار عشق همسر عزيز ، با آن داستانى كه گذشت يك مسأله خصوصى بود كه عزيز هم تأكيد بر كتمانش داشت ، اما از آن جا كه اين گونه رازها نهفته نمى ماند ، مخصوصا در قصر شاهان و صاحبان زر و زور ، كه ديوارهاى آن ها گوش هاى شنوايى دارد ، سرانجام اين راز از درون قصر به بيرون افتاد. اين دسته از زنان اشرافى كه در هوسرانى چيزى از همسر عزيز كم نداشتند ، چون دستشان به يوسف نرسيده بود به اصطلاح جانماز آب مى كشيدند و همسر عزيز را به خاطر اين عشق در گمراهى آشكار مى ديدند. حتى بعضى از مفسّران احتمال داده اند ، كه پخش اين راز به وسيله اين گروه از زنان مصر ، نقشه اى بود براى تحريك همسر عزيز ، تا براى تبرئه خود ، آن ها را به كاخ دعوت كند و يوسف را در آن جا ببينند ، آن ها شايد فكر مى كردند اگر به حضور يوسف برسند چه بسا بتوانند نظر او را به سوى خويشتن جلب كنند كه هم از همسر عزيز شايد زيباتر بودند و هم جمالشان براى يوسف تازگى داشت و هم آن نظر احترام آميز يوسف به همسر عزيز، كه نظر فرزند به مادر يا مربى، يا صاحب نعمت بود ، درمورد آن ها موضوعيّت نداشت و به اين دليل احتمال نفوذشان در او بسيار بيشتر از احتمال نفوذ همسر عزيز بود. « آلوسى » در تفسير « روح المعانى » از كتاب « اسرار البلاغه » براى عشق و علاقه

مراتبى ذكر كرده كه به قسمتى از آن در اين جا اشاره مى شود : نخستين مراتب محبّت همان « هَوى » ( به معنى تمايل ) است ، سپس « عَلاقَة » يعنى محبّتى كه ملازم قلب است و بعد از آن ، « كَلَف » به معنى شدت محبت و سپس « عِشْق » و بعد از آن « شَعَف » يعنى حالتى كه قلب در آتش عشق مى سوزد و از اين سوزش احساس لذّت مى كند و بعد از آن « لَوْعَة » و سپس « شَغَف » يعنى مرحله اى كه عشق به تمام زواياى دل نفوذ مى كند و سپس « تَدَلُّه » و آن مرحله اى است كه عشق ، عقل انسان را مى ربايد و آخرين مرحله « هُيُوم » است و آن مرحله بى قرارى مطلق است كه شخص عاشق را بى اختيار به هر سو مى كشاند .(1)اين نكته نيز قابل توجه است كه چه كسى اين راز را فاش نمود ، همسر عزيز كه او هرگز طرفدار چنين رسوايى نبود ، يا خود عزيز كه او تأكيد بر كتمان مى نمود ، يا داور حكيمى كه اين داورى را نمود كه از او اين كار بعيد مى نمود ، اما به هر حال اين گونه مسائل آن هم در آن قصرهاى پر از فساد ، چيزى نيست كه بتوان آن را مخفى ساخت و سرانجام از زبان تعزيه گردان هاى اصلى به درباريان و از آن جا به خارج ، جسته گريخته درز مى كند و طبيعى است كه ديگران آن را با شاخ و برگ فراوان زبان به زبان نقل مى نمايند.


1) « روح المعانى » ، جلد 12 ، صفحه 203 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«شَغَفَها»: محبت او كران تا كران قلبش را فراگرفته و عشق به پرده و ژرفاى دل او رسيده است.

«عَزيز»: نيرومند و پر اقتدار.

«فَتى»: به پسر جوان «فَتى» و به دختر يا زن جوان «فَتاة» گفته مى شود.

و اينك دامى ديگر بر سر راه يوسف

با وجود تأكيد عزيز مصر بر محرمانه ماندن و پايان يافتن آن رويداد، روشن نيست كه چگونه آن ماجراى خصوصى و خانوادگى به گوش زنان اشراف رسيد كه آنان زبان به نكوهش بانوى كاخ گشودند. در اين مورد قرآن مى فرمايد:

وَ قالَ نِسْوَةٌ فِى الْمَدينَةِ

و گروهى از زنان آن شهر چنين گفتند:

امْرَاَتُ الْعَزيزِ تُراوِدُ فَتيها عَنْ نَفْسِهِ

زن عزيز مصر غلام خويش را به سوى خود فرا خوانده و بر خلاف تمايل او به سراغش مى رود.

قَدْ شَغَفَها حُبّا

و به اندازه اى مهر و عشق او در دلش سايه افكنده، كه به ژرفاى قلب او رسيده است.

اِنّا لَنَراها فى ضَلالٍ مُبينٍ.

راستى كه ما بانوى كاخ را در اين مورد در گمراهى و انحرافى آشكار مى بينيم.

به باور «كَلْبى» زنانِ مورد اشاره چهار تن بودند كه چنين گفتند؛ و آن چهار نفر عبارت بودند از: زنِ ساقى ويژه كاخ، زن آشپز مخصوص، زن مسؤول زندانها و زن مسؤول تداركات دربار. امّا به باور «مقاتل» زن دربان و مسؤول حراست نيز به همراه آنان بوده است.

فَلَمّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ اَرْسَلَتْ اِلَيْهِنَّ وَ اَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَئا وَ ءَاتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكّينا وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمّا رَأَيْنَهآُ اَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرا اِنْ هذآا اِلاّ مَلَكٌ كَريمٌ

هنگامى كه ( همسر عزيز ) از فكر آن ها باخبر شد به سراغ آن ها فرستاد ( و از آن ها دعوت كرد ) و براى آن ها پشتى هاى گرانقيمتى فراهم ساخت و به دست هر كدام چاقويى ( براى بريدن ميوه ) داد و در اين موقع ( به يوسف ) گفت وارد مجلس آنان شو ، هنگامى كه چشمشان به او افتاد در تعجب فرو رفتند و ( بى اختيار ) دست هاى خود را بريدند و گفتند منزه است خدا اين بشر نيست، اين يك فرشته بزرگوار است. (31 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« مُتَّكَا » به معنى چيزى است كه بر آن تكيه مى كنند ، مانند پشتى ها و تخت ها و صندلى ها ، آن چنان كه در قصرهاى آن زمان معمول بود ولى بعضى « مُتَّكَا » را به « اُتْرُج » كه نوعى ميوه است تفسير كرده اند. « حاشَ لِلّه » ، از ماده « حَشِىَ » به معنى طرف و ناحيه است و « تَحاشى » به معنى كنارگيرى مى آيد و مفهوم جمله « حاشَ لِلّه » اين است كه خدا منزه است ، اشاره به اين كه يوسف هم بنده اى است پاك و منزّه. و اين كار خود دليل بر اين است كه او از شوهر خود ، حساب نمى برد و از رسوايى گذشته اش درسى نگرفت. « سپس به يوسف دستور داد كه درآن مجلس، گام بگذارد » تازنان سرزنش گر ، با ديدن جمال او ، وى را در اين عشقش ملامت نكنند ( وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ). تعبير به « اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ » ( بيرون بيا ) به جاى «اُدْخُلْ» ( داخل شو ) اين معنى را مى رساند كه همسر عزيز ، يوسف را در بيرون نگاه نداشت ، بلكه در يك اطاق درونى كه احتمالاً محل غذا و ميوه بوده ، سرگرم ساخت تا ورود او به مجلس از در ورودى نباشد و كاملاً غيرمنتظره و شوك آفرين باشد. اما زنان مصر كه طبق بعضى از روايات ده نفر و يا بيشتر از آن بودند ، هنگامى كه آن قامت زيبا و چهره نورانى را ديدند و چشمشان به صورت دلرباى يوسف افتاد ، صورتى همچون خورشيد كه از

پشت ابر ناگهان ظاهر شود و چشم ها را خيره كند ، در آن مجلس طلوع كرد چنان واله و حيران شدند كه دست از پا و تُرَنْج از دست ، نمى شناختند « آن ها به هنگام ديدن يوسف او را بزرگ و فوق العاده شمردند » ( فَلَمّا رَأَيْنَهآُ اَكْبَرْنَهُ ). « و آن چنان از خود بى خود شدند كه ( به جاى ترنج ) دست ها را بريدند » ( وَ قَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَّ ). و هنگامى كه ديدند ، برق حيا و عفت از چشمان جذاب او مى درخشد و رخسارمعصومش از شدت حيا و شرم گلگون شده ، « همگى فرياد برآوردند كه نه ، اين جوان هرگز آلوده نيست ، او اصلاً بشر نيست ، او يك فرشته بزرگوار آسمانى است » ( وَ قُلْنَ حشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرا اِنْ هذآا اِلاّ مَلَكٌ كَريمٌ ). در اين جا سؤالى پيش مى آيد كه چرا يوسف حرف همسر عزيز را پذيرفت و حاضر شد گام در مجلس همسر عزيز مصر بگذارد، مجلسى كه براى گناه ترتيب داده شده بود و يا براى تبرئه يك گناهكار. ولى با توجه به اين كه يوسف ظاهرا برده و غلام بود و ناچار بود كه در كاخ خدمت كند ممكن است همسر عزيز از همين بهانه استفاده كرده باشد و به بهانه آوردن ظرفى از غذا يا نوشيدنى پاى او را به مجلس كشانده باشد، در حالى كه يوسف مطلقا از اين نقشه و مكر زنانه اطلاع و آگاهى نداشت. به خصوص اين كه گفتيم ظاهر تعبير قرآن ( اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ ) نشان مى دهد كه او در بيرون آن دستگاه نبود بلكه در اطاق مجاور كه محل غذا و ميوه يا مانند آن بوده است قرار داشته است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«مَكْر»: نقشه و نيرنگ سخت و پيچيده.

«مُتَّكَأ»: پشتى و تكيه گاه پاره اى نيز آن را به «ترنج» معنا كرده اند.

«اَكْبَرْنَهُ»: او را بزرگ و پرشكوه شمردند. پاره اى گفته اند: منظوراين است كه حائض شدند؛ و شعرى نيز بر گفتار خود گواه آورده اند كه «ابوعُبَيده»، هم اين معنا را انكار كرده و هم شعر را ساختگى دانسته است.

هنگامى كه بانوى كاخ از گفتار آنان آگاه شد و دريافت كه آنان در انديشه برملا ساختن آن راز و پخش آن ماجرا در ميان مردم هستند، به چاره انديشى برخاست كه قرآن در اين مورد مى فرمايد:

فَلَمّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ اَرْسَلَتْ اِلَيْهِنَّ

پس هنگامى كه زن عزيز از بدگويى و سرزنش آنان آگاهى يافت كسى را به سوى آنان گسيل داشت.

قرآن بدان دليل سرزنش و نكوهش زنان از بانوى كاخ را مكر و نيرنگ عنوان مى دهد كه منظور آنان از آن گفتار نه خيرخواهى و سرزنش به خاطر گناه بود، بلكه آنان در اين انديشه بودند كه آن جوان پرشكوه را كه آن همه از زيبايى و كمال و آراستگى و دلپذيرى اش شنيده اند، بتوانند از نزديك بنگرند؛ و چون در انديشه ديگرى بودند قرآن از سرزنش و گفتار آنان به مكر و نيرنگ تعبير مى كند. پاره اى بر آنند كه اين تعبير به خاطر آن است كه آنان نيز دل در گرو عشق يوسف داشتند، امّا برخلاف زليخا كه آن را آشكار مى ساخت، آنان نهان مى داشتند.

آرى، او فرستاده اى به سوى زنان گسيل داشت و آنان را به ضيافت پرزرق و برقى فراخواند.

«وهب» مى گويد: او غذايى براى چهل نفر فراهم آورد و همين شمار از زنان را به ميهمانى دعوت كرد.

وَ اَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَاً

و برايشان پشتى ها و بالش هايى زربفت آماده ساخت.

به باور پاره اى منظور از «متكأ» همان غذايى است كه بر ايشان فراهم كرده بود؛ چرا كه در فرهنگ عرب وقتى بخواهند بگويند با او غذا خورديم و با او بوديم، به طور كنايه به «اِتَّكَأْنا عِنْدَهُ» تعبير مى كنند. و به باور پاره اى ديگر، غذاى آن محفل پرزرق و برق بهترين غذاى آن روزگاران بود كه به «زماورد» شهرت داشت و از گوشت و تخم مرغ فراهم مى آمد.

وَاتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكّينا

و براى برگرفتن پوست ميوه و بريدن آنها، به دست هر كدام از آن زنان كاردى جداگانه داد.

وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ

آنگاه به يوسف كه در سالن ديگرى بود، دستور داد كه براى اداره آن ضيافت و پذيرايى از زنان وخوشامد گفتن به آنان و يا نشان دادن جمال و كمال وصف ناپذيرش به ميهمانان، در سالنى كه ضيافت برپا بود وارد گردد و او نيز كه به ظاهر برده اى در خانه آن بانوى كاخ نشين بود و ناگزير از فرمانبردارى بود، بر آنان وارد گرديد.

فَلَمّا رَأَيْنَهُ اَكْبَرْنَهُ

پس هنگامى كه يوسف بر آنان وارد شد و آنان او را ديدند بسيار گرانقدر و پرشكوهش داشتند و از جمال و كمال شگرف و شگفت انگيزش كه بسان ماه شب چهارده مى درخشيد، دچار حيرت شدند.

وَ قَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَّ

و با كاردهايى كه در دست داشتند، به جاى ميوه دست خود را بريدند.

«مُجاهِد» در اين مورد آورده است كه: آنان به گونه اى محو جمال يوسف شدند كه بريدن دستهاى خود را احساس نكردند، بلكه ناگهان

جامه هاى پر زرق و برق خود را ديدند كه از خون دستهايشان رنگين شده است.

منظور از بريده شدن دستها، نه جدا شدن آنها مى باشد بلكه منظور زخم شدن آنهاست؛ چنانكه وقتى كسى دست خود را زخمى ساخت، مى گويد: دستم را بريدم. امّا به باور «قَتاده» منظور از بريدن دستها همان مفهوم نخست است و زنان مصر به گونه اى دستهاى خود را بريدند كه دستِ پاره اى از آنان از پوست آويزان بود.

وَ قُلْنَ حاشَ لِلّهِ

امّا به باور پاره اى ديگر، منظور آنان اين بود كه او از شباهت به انسانها پاك و از شدت زيبايى و اوج شكوه و درخشندگى، فراتر از بشر و فرزندان انسان است.

ما هذا بَشَرا اِنْ هذا اِلاّ مَلَكٌ كَريمٌ.

آنان گفتند: خدا مقام او را از مقام بشرى دورتر و والاتر ساخته است و ما به خدا پناه مى بريم كه بگوييم او بشر و از فرزندان انسان است؛ او نه جمال دل آرايَش به سيماى انسانها مى ماند و نه آفرينشش؛ به باور ما او به خاطر اين شكوه و زيبايى و لطافت و ظرافت وصف ناپذيرش فرشته اى گرانقدر است نه انسانى والامقام.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه آن حضرت يوسف را در شب معراج در آسمان دوّم ديده بود و او را اين گونه وصف مى فرمود: «رَأَيْتُ رَجُلاً صُورَتُهُ صُورَةُ الْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ، قُلْتُ يا جِبْرِئيلُ مَنْ هذا؟»

قالَ: هذا اَخُوكَ يُوسُفُ.(1)

در شب معراج و در آسمان دوّم بزرگمردى را ديدم كه چهره اش بسان شب چهارده مى درخشيد، از فرشته وحى پرسيدم كه اين مرد كيست؟

اوپاسخ داد: اين برادرت يوسف است.


1) مُسْتَدرَك حاكم، ج 2، ص 571.

قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذى لُمْتُنَّنى فيهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ماآ ءَامُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُونا مِنَ الصّغِرينَ

( همسر عزيز ) گفت: اين همان كسى است كه به خاطر ( عشق ) او مرا سرزنش كرديد( آرى ) من او را به خويشتن دعوت كردم و او خوددارى كرد و اگر آن چه را دستور مى دهم انجام ندهد به زندان خواهد افتاد و مسلما خوار و ذليل خواهد شد. (32 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين هنگام زنان مصر ، قافيه را به كلى باختند و با دست هاى مجروح كه از آن خون مى چكيد و در حالى پريشان همچون مجسمه اى بى روح درجاى خود خشك شده بودند ، نشان دادند كه آن ها نيز دست كمى از همسر عزيز ندارند. او از اين فرصت استفاده كرد و « گفت: اين است آن كسى كه مرا به خاطر عشقش سرزنش مى كرديد » ( قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذى لُمْتُنِّنى فيهِ ). همسر عزيز گويا مى خواست به آن ها بگويد شما كه با يك بار مشاهده يوسف ، اين چنين عقل و هوش خود را از دست داديد و بى خبر دست ها را بريديد و محو جمال او شدند و به ثنا خوانيش پرداختند ، چگونه مرا ملامت مى كنيد كه صبح و شام با او مى نشينم و برمى خيزم؟ همسر عزيز كه از موفقيّت خود در طرحى كه ريخته بود ، احساس غرور و خوشحالى مى كرد و عذر خود را موجّه جلوه داده بود يك باره تمام پرده ها را كنار زد و با صراحت تمام به گناه خود اعتراف كرد و گفت : « آرى من او را به كام گرفتن از خويش دعوت كردم ولى او خويشتن دارى كرد » ( وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه فَاسْتَعْصَمَ ). سپس بى آن كه ازاين آلودگى به گناه اظهارندامت كند و يا لااقل دربرابرميهمانان كمى حفظ ظاهر نمايد، با نهايت بى پروايى با لحن جدى كه حاكى از اراده قطعى او بود ، صريحا اعلام داشت ، « اگر او ( يوسف ) آنچه را من فرمان مى دهم انجام ندهد و در برابر عشق سوزان من تسليم نگردد به طور قطع به زندان خواهد افتاد » ( وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ مآ ءَامُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ ). نه تنها به زندانش مى افكنم بلكه « در درون زندان نيز خوار و ذليل خواهد بود » ( وَ لَيَكُونا مِنَ الصّغِرينَ ). طبيعى است هنگامى كه عزيز مصر در برابر آن خيانت آشكار همسرش به جمله « وَاسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ » ( از گناهانت استغفار كن ) قناعت كند بايد همسرش رسوايى را به اين مرحله بكشاند و اصولاً در دربار فراعنه و شاهان و عزيزان اين مسائل چيز تازه اى نيست.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اِعْتِصام»: خويشتن دارى از گناه. و «اِسْتِعْصام» درخواست عصمت از خداست.

در اين هنگام بانوى كاخ رو به ميهمانان بهت زده نمود و با مخاطب ساختن كسانى كه او را در عشق يوسف سرزنش مى كردند، گفت:

قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذى لُمْتُنَّنى فيهِ

اين است آن جوان پرشكوه وبرازنده اى كه مرا در عشق و دلدادگى به او سرزنش مى نموديد. گويى منظور او اين بود كه شما با اينكه تنها يك بار او را ديديد، با همان يك نگاه گذرا خرد از كف داديد و به اين سرنوشت گرفتار شديد، پس چرا در مورد من كه هر بامداد و شامگاه و در همه ساعات زندگى جمال او را مى نگرم انصاف روانمى داريد؟ و چگونه مرا درخور سرزنش مى دانيد؟ آيا اين از انصاف است؟

و آنگاه سخن را به پاكدامنى و پرواى يوسف كشاند و ضمن گواهى بر پاكى و قداست او، به گناه و نيرنگ خود اعتراف كرد و گفت:

وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ

آرى، آرى، من بودم كه برخلاف ميل او با نرمش و دوستى به سراغ او رفتم و او را به سوى خويش دعوت كردم، امّا او خويشتن دارى ورزيد و چشم از گناه فرو بست.

به باور پاره اى منظور اين است كه، او به خدا پناه برد و از او مقام والاى عصمت و دورى از گناه را درخواست كرد. اين فراز گواهى روشن بر اين نكته است كه از آن حضرت هرگز نه گناهى سرزد و نه آهنگ و تصميم بر گناه.

از پى اين گواهى بر پاكى يوسف و كنار زدن همه پرده ها به تهديد و هشدار او پرداخت كه:

وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما امُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُونا مِنَ الصَّاغِرينَ.

و اگر او به آنچه دستورش مى دهم گردن نگذارد و خواسته دلم را برآورده نسازد، هم زندانى شده و هم در زمره خوارشدگان قرار خواهد گرفت.

زندان براى من از گناه و بيداد محبوب تر است!

قالَ رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا يَدْعُونَنىآ اِلَيْهِ وَ اِلاّ تَصْرِفْ عَنّى كَيْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَيْهِنَّ وَ اَكُنْ مِنَ الْجهِلينَ

( يوسف ) گفت: پروردگارا! زندان نزد من محبوب تر است از آن چه اين ها مرا به سوى آن مى خوانند و اگر مكر و نيرنگ آن ها را از من بازنگردانى قلب من به آن ها متمايل مى گردد و از جاهلان خواهم بود. (33 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

بعضى در اين جا روايت شگفت آورى نقل كرده اند و آن اين كه گروهى از زنان مصر كه در آن جلسه حضور داشتند به حمايت از همسر عزيز برخاستند و حق را به او دادند و دور يوسف را گرفتند و هر يك براى تشويق يوسف به تسليم شدن، يك نوع سخن گفتند: يكى گفت : اى جوان اين همه خويشتن دارى و ناز براى چيست ؟ چرا به اين عاشق دلداده، ترحم نمى كنى؟ مگر تو اين جمال دل آراى خيره كننده را نمى بينى؟ مگر تو دل ندارى و جوان نيستى و از عشق و زيبايى لذّت نمى برى ؟ آخر مگر تو سنگ و چوبى؟ دومى گفت : گيرم كه از زيبايى و عشق چيزى نمى فهمى ، ولى آيا نمى دانى كه او همسر عزيز مصر و زن قدرتمند اين سامان است ؟ فكر نمى كنى كه اگر قلب او را به دست آورى ، همه اين دستگاه در اختيار تو خواهد بود و هر مقامى كه بخواهى براى تو آماده است؟ سومى گفت : گيرم كه نه تمايل به جمال زيبايش دارى و نه نياز به مقام و مالش ، ولى آيا نمى دانى كه او زن انتقام جوى خطرناكى است و وسايل انتقام جويى را كاملاً در اختيار دارد ؟ آيا از زندان وحشتناك و تاريكش نمى ترسى و به غربت مضاعف در اين زندان تنهايى نمى انديشى؟ تهديد صريح همسر عزيز به زندان و ذلّت از يك سو و وسوسه هاى اين زنان آلوده كه اكنون نقش دلاّلى را بازى مى كنند ، از سويى ديگر يك لحظه بحرانى شديد براى يوسف فراهم ساخت ، طوفان مشكلات از هر سو او را احاطه كرده بود ، اما او كه از قبل خود را ساخته بود و

نور ايمان و پاكى و تقوا ، آرامش و سكينه خاصّى در روح او ايجاد كرده بود، با شجاعت و شهامت ، تصميم خود را گرفت و بى آن كه با زنان هوسباز و هوسران به گفتگو برخيزد رو به درگاه پروردگار آورد و اين چنين به نيايش پرداخت : « بارالها ، پروردگارا ! زندان با آن همه سختى هايش در نظر من محبوب تر است از آن چه اين زنان مرا به سوى آن مى خوانند » ( قالَ رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا يَدْعُونَنىآ اِلَيْهِ ). سپس از آن جا كه مى دانست در همه حال ، مخصوصا در مواقع بحرانى ، جز به اتكاء لطف پروردگار راه نجاتى نيست ، خودش را با اين سخن به خدا سپرد و از او كمك خواست ، « پروردگارا ! اگر كيد و مكر و نقشه هاى خطرناك اين زنان آلوده را از من بازنگردانى، قلب من به آن ها متمايل مى گردد و از جاهلان خواهم بود » ( وَ اِلاّ تَصْرِفْ عَنّى كَيْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَيْهِنَّ وَ اَكُنْ مِنَ الْجهِلينَ ). خداوندا ! من به خاطر رعايت فرمان تو و حفظ پاكدامنى خويش ، از آن زندان وحشتناك استقبال مى كنم ، زندانى كه روح من در آن آزاد است و دامانم پاك و به اين آزادى ظاهرى كه جان مرا اسير زندان شهوت مى كند و دامانم را آلوده مى سازد پشت پا مى زنم. خدايا! كمكم فرما ، نيرويم بخش ، بر قدرت عقل و ايمان و تقوايم بيفزا تا بر اين وسوسه هاى شيطانى پيروزگردم.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«حُبّاً»: به نرم دلى و تمايل به چيزى گفته مى شود.

يوسف با شنيدن اصرار و تهديد بانوى كاخ، دست ها را به سوى آسمان گشود كه:

رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا يَدْعُونَنى اِلَيْهِ

پروردگارا، زندان براى من دوست داشتنى تر و محبوب تر از كار زشت و ظالمانه اى است كه اين زنان مرا به سوى آن مى خوانند.

از اين فراز، اين نكته دريافت مى گردد كه آن زنان نيز پس از ديدن يوسف، به بانوى كاخ پيوستند و تقاضايى بسان تقاضاى او طرح كردند.

«ابو حمزه ثِمالى» از حضرت سجّاد عليه السلام آورده است كه فرمود: هنگامى كه زنان

ميهمان از نزد زليخا رفتند، هر كدام جداگانه و به طور سرّى سفيرى به سوى يوسف گسيل داشته و از او تقاضاى ديدار نمودند.

و پاره اى نيز آورده اند كه زنان مورداشاره به يوسف توصيه كردند كه خواسته بانوى كاخ را جدّى بگيرد و فرمان او را به جان بخرد كه در غير اين صورت به او ستم رواداشته و او ستمديده خواهد بود.

منظور يوسف از گزينش زندان بر خواسته زشت و ظالمانه زنان، زندانى شدن است و نه جا و مكان زندان و با اينكه زندانى شدنِ بى گناهى چون او نيز بسان پذيرش خواسته زنان گناه است، چگونه يوسف از خدا زندان را خواست و گفت: پروردگارا زندان براى من از خواسته اين زنان محبوب تر است؟

در اين مورد چند پاسخ مى توان داد:

1 - منظور يوسف از اين بيان نه محبت قلبى است كه من آن را مى خواهم، هرگز، بلكه منظور اين است كه زندانى شدن براى من آسان تر و تحمّل پذيرتر از تن دادن به خواسته زشت و ظالمانه اين زنان است.

2 - و ممكن است منظور اين باشد كه اگر مرا بر سر دو راهى زندان يا پذيرش خواسته زنان قرار دهند، زندانى شدن از نظر من بهتر و دوست داشتنى تر است و اين را برخواهم گزيد.

3 - و «جُبّائى» مى گويد: منظور يوسف اين بوده است كه براى من محبوب تر است كه خودرا براى زندان آماده سازم، تا خويشتن را راضى كنم كه به پذيرش خواسته زنان تن سپارم.

وَ اِلاّ تَصْرِفْ عَنّى كَيْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَيْهِنَّ وَ اَكُنْ مِنَ الْجاهِلينَ.

و اگر تو اى خداى من، به لطف و مهر خويش اين نقشه و نيرنگى را كه بر ضد من پرداخته اند از من باز نگردانى و آن را نقش بر آب نكنى، به آنان و گفتارشان خواهم گراييد و آنگاه از زمره نادانان و ناسپاسان شده و درخور نكوهش و سرزنش خواهم گرديد.

فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ

پروردگارش دعاى او را اجابت كرد و مكر آن ها را از او بگردانيد چراكه او شنوا و دانا است.

(34 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

و از آن جا كه وعده الهى هميشه اين بود كه جهادكنندگان مخلص را ( چه با نفس و چه با دشمن ) يارى بخشد ، يوسف را در اين حال تنها نگذاشت و لطف حق به ياريش شتافت. به هنگام گرفتارى در چنگال مشكلات و در مواقعى كه حوادث پاى انسان را به لب پرتگاه ها مى كشاند تنها بايد به خدا پناه برد و از او استمداد جست كه اگر لطف و يارى او نباشد كارى نمى توان كرد ، اين درسى است كه يوسف بزرگ و پاكدامن به ما آموخته ، او است كه مى گويد : « پروردگارا ! اگر نقشه هاى شوم آن ها را از من بازنگردانى من هم به آن ها متمايل مى شوم ، اگر مرا دراين مهلكه تنها بگذارى طوفان حوادث مرا با خودمى برد ، اين تويى كه حافظ و نگهدار منى، نه قوّت و قدرت و تقواى من ». اين حالت « وابستگى مطلق » به لطف پروردگار علاوه بر اين كه قدرت و استقامت نامحدودى به بندگان خدا مى بخشد سبب مى شود كه از الطاف خفىّ او بهره گيرند . همان الطافى كه توصيف آن غير ممكن است و تنها بايد آن را مشاهده كرد و تصديق نمود. اين هاهستند كه هم دراين دنيا در سايه لطف پروردگارند و هم در جهان ديگر . در حديثى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله چنين مى خوانيم : « هفت گروهندكه خداوند آن هارا در سايه عرش خود قرار مى دهد آن روز كه سايه اى جز سايه او نيست: پيشواى دادگر و جوانى كه از آغاز عمر در بندگى خدا پرورش يافته و كسى كه قلب او در مسجد و مركز عبادت خدا پيوند دارد و هنگامى كه از آن خارج مى شود در فكر آن است تا به آن بازگردد و افرادى كه در طريق اطاعت فرمان خدا متحدا كار مى كنند و به هنگام جدا شدن از يكديگر نيز رشته اتّحاد معنوى آن ها همچنان برقرار است و كسى كه به هنگام شنيدن نام پروردگار ( به خاطر احساس مسؤوليت يا ترس از گناهان ) قطره اشك از چشمان او سرازير مى شود و مردى كه زن زيبا و صاحب جمالى او را به سوى خويش دعوت كند او بگويد من از خدا مى ترسم و كسى كه كمك به نيازمندان مى كند و صدقه خود را مخفى مى دارد آن چنان كه دست چپ او از صدقه اى كه با دست راست داده باخبر نشود » .(1)


1) «سفينة البحار»، جلد 1 ، صفحه 595 (ظل).

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

با اينكه يوسف مى دانست كه خدا، او را يارى مى رساند و نقشه زشت و ظالمانه زنان را از او دور مى سازد و نقش بر آب مى نمايد، چگونه دست به سوى آسمان برداشت و با زبانِ دعا خواسته خويش را خواست؟

درست است كه خدا از راز دل او آگاه بود و او را يارى مى فرمود، امّا گاه مصلحت در آن است كه انسان براى دريافت الطاف خدا دعا كند و با راز و نياز با آن سبب ساز، خواسته هاى خويش را بخواهد و بدان نايل آيد.

پرسش ديگر اينكه يوسف چگونه مى دانست كه با رسيدن يارى خداى و لطف و مهر او، دستخوش لغزش نخواهد شد و از گناه مصون خواهد ماند و اگر لطف خدا نباشد دست به گناه خواهد يازيد؟

پاسخ اين است كه يوسف ازآنجايى كه انسان شناسى آگاه بود و غريزه جنسى را در سازمان وجود خويش مى نگريست، از سويى مى دانست كه اگر مهر و لطف خدا نباشد ممكن است دچار لغزش گردد و از دگر سو نيز آگاه بود كه خدا پيامبران خود را در پرتو الطاف خود حفظ مى كند و اگر به كسى اين لطف را نداشته باشد، او را به مقام والاى رسالت برنمى گزيند.

«جُبّائى» در اين مورد مى گويد: از آيه شريفه اين نكته دريافت مى گردد كه دعا درباره كارى كه انجام آن از سوى خدا قطعى مى باشد نيز درست است؛چرا كه يوسف با اينكه مى دانست كه مورد لطف خداست و خدا او را از گناه و لغزش مصون مى دارد، باز هم دعا كرد و آن را به صورت نيايش از خدا خواست.

امّا به باور ما ممكن است لطف خدادر چنين مواردى در گرو دعاى خالصانه بندگان باشد و اگر آنان دعا نكنند و از خدا نخواهند، مهر و لطف او بر آنان فرود نيايد؛ و يوسف به همين دليل دعا مى كرد؛ چرا كه احتمال مى داد كه اگر دعا نكند و از خداى خويش خالصانه نخواهد، ممكن است مورد لطف قرار نگيرد و فرود لطف و يارى خدا در اين مورد ممكن است مشروط به دعا و در گرو آن باشد.

اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ.

به راستى كه خدا دعاى بندگان را مى شنود و نسبت به اخلاص در دعا و مصالح و مفاسد آنان در پذيرفته شدن دعاهايشان دانا و آگاه است.

زندان به جرم بى گناهى

ثُمَّ بَدَا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الاْيتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتّى حينٍ

بعد از آن كه نشانه هاى (پاكى يوسف) را ديدند تصميم گرفتند او را تا مدتى زندانى كنند.

(35 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

جلسه عجيب زنان مصر با يوسف در قصر عزيز با آن شور و غوغا پايان يافت ، ولى طبعا خبرش به گوش عزيز رسيد و از مجموع اين جريانات روشن شد كه يوسف يك جوان عادى و معمولى نيست ، آن چنان پاك است كه هيچ قدرتى نمى تواند او را واداربه آلودگى كند و نشانه هاى اين پاكى از جهات مختلف آشكارشد، پاره شدن پيراهن يوسف از پشت سر و مقاومت او در برابر وسوسه هاى زنان مصر و آماده شدن او براى رفتن به زندان و عدم تسليم در برابر تهديدهاى همسر عزيز به زندان و عذاب اليم ، همه اين ها دليل بر پاكى او بود ، دلايلى كه كسى نمى توانست آن را پرده پوشى يا انكار كند. و لازمه اين دلايل اثبات ناپاكى و جرم همسر عزيز مصر بود و به دنبال ثبوت اين جرم ، بيم رسوايى و افتضاح جنسى خاندان عزيز در نظر توده مردم روز به روز بيشتر مى شد ، تنها چاره اى كه براى اين كار از طرف عزيز مصر و مشاورانش ديده شد اين بود كه يوسف را به كلى از صحنه خارج كنند ، آن چنان كه مردم او و نامش را به دست فراموشى بسپارند و بهترين راه براى اين كار ، فرستادنش به سياه چال زندان بود ، كه هم او را به فراموشى مى سپرد و هم در ميان مردم به اين تفسير مى شد كه مجرم اصلى، يوسف بوده است. تعبير به « بَدا » كه به معنى پيدا شدن رأى جديد است نشان مى دهد كه قبلاً چنين تصميمى در مورد او نداشتند و اين عقيده را احتمالاً همسر عزيز براى اوّلين بار پيشنهاد كرد و به اين ترتيب يوسف بى گناه به گناه پاكى دامانش ، به زندان رفت و اين نه اوّلين بار بود و نه آخرين بار كه انسان شايسته اى به جرم پاكى به زندان برود. آرى دريك محيط آلوده، آزادى از آن آلودگان است كه همراه مسير آب حركت مى كنند ، نه فقط آزادى كه همه چيز متعلّق به آن ها است و افراد پاكدامن و باارزشى همچون يوسف كه همجنس و همرنگ محيط نيستند و برخلاف جريان آب

حركت مى كنند بايد منزوى شوند ، اما تا كى، آيا براى هميشه؟ نه، مسلما نه.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

ذبح حقيقت در مسلخ سياست

سرانجام قداست و پاكدامنى يوسف از راههاى گوناگون به روشنى خورشيد آشكار گرديد و گناه و زشتكارى بانوى كاخ و همدستانش بر همه دست اندركاران معلوم شد؛ با اين وصف دست سياست بر آن شد كه آزادمردِ بى گناهى را به جرم بى گناهى و امانت و پاكى روانه زندان سازد.

«سُدى» در تفسير آيه مورد بحث آورده است كه: پس از فاش شدن اين ماجرا و روشن شدن بى گناهى و قداست يوسف، بانوى كاخ به همسرش گفت: اين غلام مرا در ميان مردم رسوا ساخت؛ چرا كه گفت من او را به سوى خود فراخواندم و من نيز هيچ راهى براى دفاع ندارم، اينك تقاضاى من اين است كه يا بايد به من اجازه دهى تا ميان مردم بروم و با بيان عذر خويش از خود دفاع كنم و يا بايد همان گونه كه مرادر خانه زندانى ساخته اى او را نيز به زندان گسيل دارى؛ و آنگاه بود كه عزيز مصر با آگاهى از بى گناهى و پاكدامنى يوسف، او را به زندان افكند.

به باور پاره اى منظور از زندانى ساختن يوسف اين بود كه در افكار عمومى او را گناهكار و بانوى كاخ را بى گناه جلوه دهند؛ چرا كه به طور طبيعى فرد گناهكار را به زندان مى فرستند.

اما به باور پاره اى زندان در نزديكى زليخا بود و او بدين وسيله مى خواست تا يوسف در زندان ويژه دربار كه نزديك او بود منزل كند تا در صورت تمايل او را ببيند.

در مورد مدت زندانى شدن يوسف نيز كه «حَتّى حينٍ» بيانگر آن است، ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به باور «عِكْرِمَه» بر آن شدند كه او را به مدّت هفت سال به زندان افكنند.

2 - به باور«كَلْبى»پنج سال.

3 - و از ديدگاه «جُبّائى» تا زمانى كه ماجراى زليخا از سر زبانها بيفتد و به فراموشى سپرده شود.

يوسف در زندان خودكامكان

وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ اَحَدُهُماآ اِنّى اَرينىآ اَعْصِرُ خَمْرا وَ قالَ الاْخَرُاِنّى اَرينىآ اَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسى خُبْزا تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْويلِهآ اِنّا نَريكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ

و دو جوان همراه او وارد زندان شدند ، يكى از آن دو گفت : من در عالم خواب ديدم كه ( انگور براى ) شراب مى فشارم و ديگرى گفت : من در خواب ديدم كه نان برسرم حمل مى كنم و پرندگان از آن مى خورند ما را از تعبير آن آگاه ساز كه تو را ازنيكوكاران مى بينيم.

(36 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

و از آن جاكه وقتى انسان نتواند از طريق عادى و معمولى دسترسى به اخبار پيدا كند احساسات ديگر او به كار مى افتد ، تا مسير حوادث را جستجو و پيش بينى كند و خواب و رؤيا هم براى او مطلبى مى شود. از همين رو يك روز اين دو جوان كه گفته مى شود يكى از آن دو مأمور آبدارخانه شاه و ديگرى سرپرست غذا و آشپزخانه بود و به علت سعايت دشمنان و اتّهام به تصميم بر مسموم نمودن شاه به زندان افتاده بودند، نزد يوسف آمدند و هر كدام خوابى را كه شب گذشته ديده بود و برايش عجيب و جالب مى نمود بازگو كرد . در اين كه اين دو جوان از كجا دانستند كه يوسف از تعبير خواب اطلاع وسيعى دارد ، در ميان مفسران گفتگو است. بعضى گفته اند : يوسف شخصا خود را در زندان براى زندانيان معرفى كرده بود كه از تعبير خواب اطلاع وسيعى دارد و بعضى گفته اند سيماى ملكوتى يوسف نشان مى داد كه او يك فرد عادى نيست، بلكه فرد آگاه و صاحب فكر و بينش است و لابد چنين كسى مى تواند مشكل آن ها را در تعبير خواب حل كند. بعضى ديگر گفته اند : يوسف از آغاز ورودش به زندان ، بااخلاق نيك و حسن خلق و دلدارى زندانيان و خدمت آن ها و عيادت از مريضان نشان داده بود كه يك فرد نيكوكار و گره گشا است به همين دليل در مشكلاتشان به او پناه مى بردند و از او كمك مى خواستند. ذكر اين نكته نيز لازم است

كه در اين جا قرآن به جاى كلمه «عبد» و «برده» تعبير به «فَتى» ( جوان ) مى كند ، كه يك نوع احترام است و در حديث داريم : « لا يَقُولَنَّ اَحَدُكُمْ عَبْدى وَ اَمَتى وَ لكِنْ فَتاىَ وَ فَتاتى : هيچ كدام از شما نبايد بگويد غلام من و كنيز من، بلكه بگويد جوان من » (1)( تا در دوران آزادى تدريجى بردگان كه اسلام برنامه دقيقى براى آن چيده است، بردگان ازهرگونه تحقير در امان باشند ). تعبيربه «اِنّى اَعْصِرُ خَمْرا» (من شراب مى فشردم) يا به خاطر آن است كه او در خواب ديد انگور را براى ساختن شراب مى فشارد و يا انگورى را كه در خم، تخميرشده بود براى صاف كردن و خارج ساختن شراب ازآن مى فشرده است و يا اين كه انگور را مى فشرده تا عصير آن را به شاه بدهد ، بى آن كه شراب شده باشد و از آن جا كه اين انگور قابل تبديل به شراب است اين كلمه به آن اطلاق شده است. تعبير به « اِنّى اَرينى » ( من مى بينم ) ، يا اين كه قاعدتا بايدبگويدمن در خواب ديدم، به عنوان حكايت حال است، يعنى خودرا درآن لحظه اى كه خواب مى بيند فرض مى كند و اين سخن را براى ترسيم آن حال بيان مى دارد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«فَتى»: جوان و به برده نيز گفته مى شود، همان گونه كه در موردكنيز «فَتاة» به كار مى رود!

سرانجام يوسف به جرم بى گناهى و همساز و همراه نشدن با محيط آلوده و استبدادزده و به كيفر آزادى، درست انديشى، امانتدارى و پاكدامنى به زندان فرستاده شد و همراه و هم بند ديگر زندانيان گرديد و اين، نه نخستين بار بود كه بى گناهى به جرم بى گناهى روانه زندان مى گردد و نه آخرين بار. در اين آيات آفريدگار هستى از حال او در زندان خودكامگان خبر مى دهد و مى فرمايد:

وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ

پس از اينكه خودكامگان صلاح انديشى كردند كه او بايد به زندان برود، از پى آن به زندان افكنده شد و دو جوان نيز به همراه او وارد زندان شدند.

به باور پاره اى، يكى از آن دو جوان ساقى فرمانرواى آن سامان بود و ديگرى


1) «مجمع البيان»، جلد 5، صفحه 232 .

آشپز ويژه اش كه بر ضد آن دو نيز خبر چينى و گزارش شده بود كه گويى در انديشه مسموم ساختن رهبر كشورند.

قالَ اَحَدَهُما اِنّى اَرانى اَعْصِرُ خَمْرا

به باور «ابن مسعود» يوسف پس از ورود به زندان، نشانه هايى از دانش و حكمت خويش را به زندانيان نشان داد و گفت در پرتودانش و بينشى كه به او ارزانى شده است خوابها را نيز تعبير مى كند و از پيام آنها خبر مى دهد و پيشگويى مى نمايد. از اين رو آن دو جوان به يكديگر گفتند: خوب است او را بيازماييم؛ و آنگاه بدون اينكه خوابى ديده باشند آمدند و چنين گفتند.

امّا به باور «مُجاهِد» و «جُبّائى» آنان چنين خوابهايى را ديده بودند و درست گفتند ولى هنگامى كه يوسف خوابشان را تعبير نمود خواب خود را انكار كردند و اين انكارشان دروغ بود.

برخى برآنند كه آن فردى كه به دار آويخته شد دروغ مى گفت، امّا آن ديگرى به راستى خواب ديده بود. و «على بن ابراهيم» نيز در تفسيرش همين ديدگاه را از امامان نور آورده است.

در مورد مفهوم آيه دو نظر است:

1 - به باور برخى منظور اين است كه يكى از آن دو كه ساقى شاه بود، گفت: شاخه درخت انگورى را در خواب ديدم كه سه خوشه در آن بود و من آن سه خوشه را چيدم و در جام شاه فشردم و به دست او دادم؛ و جمله «اَعْصِرُ خَمْرا» در حقيقت «اَعْصِرُ عِنَبَ خَمْرٍ» مى باشد كه حذف شده است.

2 - به باور برخى ديگر، عرب انگور را «خَمْر» مى نامد كه بر اين اساس مفهوم آيه اين مى شود: من در خواب ديدم كه انگور مى فشارم.

وَ قالَ الاْخَرُ اِنّى اَرانى اَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسى خُبْزا تَأْكُلُ الْطَّيْرُ مِنْهُ

و آشپز شاه گفت: من در خواب ديدم گويا روى سرم سه عدد زنبيل است كه ميان

آنها نان و انواع غذاهاست و پرندگان از آن مى خورد.

نَبِّئْنا بِتَأْويلِهِ: ما را از تعبير و تأويل آن آگاه ساز.

اِنّا نَريكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ: كه ما تو را از نيكوكاران مى نگريم.

«ضَحّاك» مى گويد: رسم يوسف در زندان اين بود كه اگر جاى كسى تنگ بود به هر صورت ممكن براى او گشايش و وسعتى پديد مى آورد و اگر كسى نيازمند مى شد، در رفع نياز و گرفتارى او مى كوشيد و اگر كسى بيمار مى شد، او را پرستارى مى نمود! و از حضرت صادق عليه السلام نيز همين نكته و همين سيره اخلاقى يوسف روايت شده است.

در روايت است كه خوابها يك چهل و ششم از رسالت و نبوت است؛ چرا كه همان سان كه پيامبران از آينده خبر مى دهند واز رويدادها پيشگويى مى نمايند، برخى خوابها نيز از آينده پيام دارند واز رويدادهاى آينده خبر مى دهند! بنابر اين معناى آيه اين است كه: ما مى دانيم كه تو از تعبير خوابها آگاهى دارى. و اين سخن و تكريم از يوسف بر اين اساس است كه اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: ارزش هر انسانى به اندازه همان چيزى است كه آن را به شايستگى انجام مى دهد.

«قيمَةُ كُلِّ امْرِى ءٍ ما يُحْسِنُهُ.»(1)


1) نهج البلاغه، قصار 81.

قالَ لا يَأْتيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهآ اِلاّ نَبَّأْتُكُما بِتَأْويلِه قَبْلَ اَنْ يَأْتِيَكُما ذلِكُما مِمّا عَلَّمَنى رَبّىآ اِنّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كفِرُونَ

(يوسف) گفت : پيش از آن كه جيره غذايى شما فرارسد شما را از تعبير خوابتان آگاه خواهم ساخت اين از علم و دانشى است كه پروردگارم به من آموخته، من آيين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند و به سراى ديگر كافرند ترك گفتم (و شايسته چنين موهبتى شدم). (37 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

و به اين ترتيب به آن ها اطمينان داد كه قبل از فرارسيدن موعد غذايى آن ها مقصود گمشده خود را خواهند يافت. در تفسير اين جمله مفسران احتمالات فراوانى داده اند. از جمله اين كه يوسف گفت : من به فرمان پروردگار از بخشى اسرار آگاهم نه تنها مى توانم تعبير خواب شما را بازگو كنم بلكه از هم اكنون مى توانم بگويم ، غذايى كه براى شما امروز مى آورند ، چه نوع غذا و با چه كيفيت است و خصوصيات آن را برمى شمرم. بنابراين «تأويل» به معنى ذكر خصوصيات آن غذا است ( ولى البته تأويل كمتر به چنين معنى آمده به خصوص اين كه در جمله قبل به معنى تعبير خواب است ). سپس يوسف باايمان و خداپرست كه توحيد با همه ابعادش در اعماق وجود او ريشه دوانده، براى اين كه روشن سازد چيزى جز به فرمان پروردگار تحقق نمى پذيرد چنين ادامه داد. « اين علم و دانش و آگاهى من از تعبير خواب از امورى است كه پروردگارم به من آموخته است » ( ذلِكُما مِمّا عَلَّمَنى رَبّى ). و براى اين كه تصور نكنندكه خداوند ، بى حساب چيزى به كسى مى بخشد اضافه كرد : « من آيين جمعيتى را كه ايمان به خدا ندارند و نسبت به سراى آخرت كافرند ، ترك كردم و اين نور ايمان و تقوا مرا شايسته چنين موهبتى ساخته است » ( اِنّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كفِرُونَ). منظور از اين قوم و جمعيت مردم بت پرست مصر يا بت پرستان كنعان است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

يوسف پس از پرسش آن دو، به منظور جلب اعتمادشان و نيز به خاطر اينكه به آنان بفهماند كه به راستى داراى دانش و بينش گسترده و آگاه به تعبير خوابهاست چنين گفت:

لا يَأْتيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ اِلاّ نَبَّأْتُكُما بِتَأْويلِهِ قَبْلَ اَنْ يَاْتِيَكُما

من پيش از آنكه غذاى روزانه شما برسد، شما را از تعبير خوابتان باخبر خواهم ساخت.

در تفسير اين فراز دو نظر است:

1 - به باور «ابن اسحاق» و «سُدى» منظور اين است كه: شما غذايى را كه روزيتان مى گردد درخواب نمى بينيد، جز اينكه من تعبير آن را در بيدارى و پيش از رسيدن آن غذا، به شما خبرخواهم داد. و آن حضرت بدان دليل پيش از تعبير خواب آن دو به گفتار ديگرى پرداخت، كه از خواب يكى از آن دو جوان دريافت كه او به زودى گرفتار بلا خواهد شد؛ از اين رو نخواست خواب آن دو را بى درنگ تعبير نموده و خاطر يكى از آن دو را آزرده سازد.

2 - و به باور «حَسَن» و «جُبّائى»، منظور اين است كه: هيچ غذايى از خانه براى شما نياورند جز اينكه پيش از آوردن آن، من شما را از خصوصيات و چگونگى آن آگاه خواهم ساخت.

اين بيان يوسف به سخن مسيح عليه السلام مى ماند كه مى فرمود:

«وَ اُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكُمْ»(1)من شما را از آنچه مى خوريد و در خانه هايتان ذخيره مى سازيد، خبر مى دهم.

و بدان دليل پيش از تعبير خوابشان اين نكته را بيان فرمود كه آن دو به مقام رسالت و نبوت او آگاه گردند و گفتارش را جدّى بگيرند.


1) سوره آل عِمران، آيه 49.

ذلِكُما مِمّا عَلَّمَنى رَبّى

از اين فراز اين نكته دريافت مى گردد كه گويى آن دو از يوسف پرسيدند، شما با اينكه نه كاهن هستى و نه پيشگو، چگونه تعبير خوابها را مى دانى و از پيام آنها خبر مى دهى؟ كه آن حضرت در پاسخ آن دو مى فرمايد: من پيامبر خدا هستم و اين دانش و بينشى است كه پروردگارم به من آموخته است.

اِنّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لايُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ.

من كيش و مرام مردمى را كه به خداى يكتا ايمان نمى آورند و سراى واپسين را باور نمى دارند، رها ساخته ام.

به بيان ديگر منظور اين است كه: هيچ فردى شايسته اين مقام رفيع نمى گردد، مگر اينكه به راستى ايمانش خالص باشد؛ و من بدان دليل كه كيش مردم شرك گرا را رها ساخته و به يكتا آفريدگار هستى ايمانى آگاهانه وخالصانه آورده ام، او مرا به چنين نعمت هاى گرانى گرامى داشته و به رسالت برگزيده است.

وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ ءَاآباءى اِبْراهيمَ وَ اِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ ما كانَ لَناآ اَنْ نُشْرِكَ بِاللّهِ مِنْ شَىْ ءٍ ذلِكَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ عَلَيْنا وَ عَلَى النّاسِ وَ لكِنَّ اَكْثَرَالنّاسِ لا يَشْكُرُونَ

من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحق و يعقوب پيروى كردم، براى ما شايسته نبود چيزى را شريك خدا قرار دهيم ، اين از فضل خدا برماو بر مردم است ولى اكثر مردم شكرگزارى نمى كنند.

(38 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

و شايد اين اوّلين بار بود كه يوسف خود را اين چنين به زندانيان معرفى مى كرد تا بدانند او زاده وحى و نبوّت است و مانند بسيارى از زندانيان ديگر كه در نظام هاى طاغوتى به زندان مى رفتند بى گناه به زندان افتاده است. قابل توجه اين كه در آيه فوق ، اسحاق در زمره پدران ( آباء ) يوسف شمرده شده در حالى كه مى دانيم يوسف فرزند يعقوب و يعقوب فرزند اسحاق است ، بنابراين كلمه « اب » بر جد نيز اطلاق مى شود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اين توحيد گرايى و بيزارى از شرك و بيداد و يا اين مقام والاى رسالت و نعمت دانش و بينشى كه به ما ارزانى شده، از بركت فزون بخشى و كرامت خدا بر ما و به خاطر مهر و رحمت بر مردمى است كه ما را به سوى آنان برانگيخته و ضمن اين كه ما را وسيله هدايت و ارشاد براى آنان قرار داده، همه آنان را نيز به فرمانبردارى از ما سفارش فرموده است.

بزرگ ترين درس آزادى

يصحِبَىِ السِّجْنِ ءَاَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ اَمِ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ

اى دوستان زندانى من آيا خدايان پراكنده بهترند يا خداوند واحد قهار؟ (39 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

گويى يوسف مى خواهد به آن ها حالى كندكه چرا شما آزادى را در خواب مى بينيد، چرا در بيدارى نمى بينيد ؟ چرا ؟ آيا جز اين است كه اين پراكندگى و تفرقه و نفاق شما كه از شرك و بت پرستى و ارباب متفرقون سرچشمه مى گيرد ، سبب شده كه طاغوت هاى ستمگر بر شما غلبه كنند، چرا شما زير پرچم توحيد جمع نمى شويد و به دامن پرستش «اللّهُ الْوحِدُ الْقَهّارُ» دست نمى زنيد تا بتوانيد اين خودكامگان ستمگر را كه شما را بى گناه و به مجرد اتّهام به زندان مى افكنند از جامعه خود برانيد .

يوسف بالاترين درسى را كه به زندانيان داد درس توحيد و يگانه پرستى بود ، همان درسى كه محصولش آزادى و آزادگى است. او مى دانست « اَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ » و هدف هاى پراكنده و معبودهاى مختلف ، سرچشمه تفرقه و پراكندگى در اجتماعند و تا تفرقه و پراكندگى وجود دارد طاغوت ها و جبّاران بر مردم مسلّطند ، لذا براى قطع ريشه آن ها دستور داد كه از شمشير بُرّاى توحيد استفاده كنند تا مجبور نباشند آزادى را به خواب ببينند بلكه آن را در بيدارى مشاهده كنند. مگر جبّاران و ستمگران كه بر گُرده مردم سوارند در هر جامعه اى چند نفر مى باشند كه مردم قادر به مبارزه با آن ها نيستند ؟ جز اين است كه آن ها افراد محدودى هستند ولى با ايجاد تفرقه و نفاق ، از طريق ارباب متفرقون و درهم شكستن نيروى متشكل جامعه ، امكان حكومت را بر توده هاى عظيم مردم به دست مى آورند؟ و آن روز كه ملت ها به قدرت توحيد و وحدت كلمه آشنا شوند و همگى زير پرچم «اللّهُ الْوحِدُ الْقَهّارُ» جمع گردند و به نيروى عظيم خود پى برند آن روز، روز نابودى آن ها است ، اين درس بسيار مهمى است براى امروز ما و براى فرداى ما و براى همه انسان ها در كل جامعه بشرى و در سراسر تاريخ .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

نخستين دعوت يوسف

يوسف با اينكه روزگارى در ميان آن مردم شرك گرا و بت پرست مى زيست، از آيات قرآن دريافت نمى گردد كه پيش از اين مرحله كسى را به يكتا پرستى و توحيدگرايى فرا خوانده باشد؛ از اين رو دعوت از آن دو جوان زندانى، به گواهى آيات، نخستين دعوت اوست و اين بدان دليل است كه در ميان آن مردم گوش شنوايى براى بيان حقيقت نمى يافت و براى نخستين بار در زندان بود كه آن دو جوان به مقام والاى او پى بردند و ازدانش و بينش و بزرگواريش سخن گفتند و بدين سان او اميدوار شد كه آن دو دعوت توحيديش را بپذيرند؛ به همين جهت آن دو را به توحيد گرايى و يكتاپرستى فراخواند.

در روايت است كه آن دو جوان به او گفتند: ما از روزى كه با تو رو به رو شده ايم، به تو ارادت قلبى پيدا كرده ايم و اينك تو محبوب دل ما هستى.

يوسف گفت: مرا دوست نداشته باشيد كه من از اين راه بسيار رنج و گرفتارى ديده ام، عمّه ام مرا دوست داشت كه به من اتهام سرقت بست، پدرم مرا دوست داشت كه به خاطر آن به چاه افتادم و بانوى كاخ مهر مرا به دل گرفت كه بى هيچ گناهى به زندانم افكند، پس شما بياييد و مرا دوست نداشته باشيد!

هان اى ياران زندانى...

يوسف پيش از تعبيرخواب آن دو جوان زندانى و آماده ساختن آنان از راه نمايش پرتوى از نعمت بى كران دانش و بينشى كه خدا به او ارزانى داشته است، اينك رو به آنان ساخت و چنين گفت:

يا صاحِبَىِ السِّجْنِ ءَاَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ اَمِ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ.

هان اى دو يار زندانى! راستى آيا خدايان پراكنده اى كه از سنگ و چوب تراشيده ايد و توان هيچ سود و زيانى براى شما ندارند براى پرستش بهترند يا خداى يكتا و پر اقتدارى كه هر سود و زيانى در كف قدرت اوست؟

اين آيه شريفه گرچه به صورت پرسش است، امّا منظور اين است كه: هان اى دو يار زندانى! بى ترديد خداى يكتا و پر اقتدارى كه آفريدگار و گرداننده هستى است، بهتر از خدايان پراكنده و ساخته ذهن عليل شرك گرايان است.

سوء استفاده از يك شعار سازنده

ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهآ اِلاّ اَسْماآءً سَمَّيْتُمُوهاآ اَنْتُمْ وَ ءَاباآؤُكُمْ ماآ اَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطنٍ اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ اَمَرَ اَلاّ تَعْبُدُوآا اِلاّ اِيّاهُ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ

اين معبودهايى را كه غير از خدا مى پرستيد چيزى جز اسم هاى ( بى مُسَمّى ) كه شما وپدرانتان آن ها را خدا ناميده ايد نيست، خداوند هيچ دليلى براى آن نازل نكرده،حكم تنها از آن خدا است، فرمان داده كه غير از او را نپرستيد، اين است آيين پابرجا ولى اكثر مردم نمى دانند.

(40 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

شعار « اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ » كه يك شعار مثبت قرآنى است و هر گونه حكومت را جز حكومت « اللّه » و آن چه به « اللّه » منتهى مى شود نفى مى كند ، متأسفانه در طول تاريخ مورد سوء استفاده هاى عجيبى واقع شده است از جمله همان گونه كه مى دانيم خوارج نهروان كه مردمى قشرى ، جامد ، احمق و بسيار كج سليقه بودند براى نفى حكميت در جنگ صفين به اين شعار چسبيدند و گفتند : تعيين حَكَم براى پايان جنگ يا تعيين خليفه گناه است چرا كه خداوند مى گويد : « اِنِ الْحُكْمُ اِلاّلِلّهِ : حكومت و حكميت مخصوص خدا ». آن ها از اين مسأله بديهى غافل بودند و يا خودرا به تغافل مى زدند ، كه اگر حكميت از طرف پيشوايانى تعيين شود كه فرمان رهبريشان از طرف خدا صادر شده حكم آن ها نيز حكم خدا است چراكه سرانجام منتهى به او مى شود. درست است كه حكم ها (داورها) در داستان جنگ صفين به تصويب امير مؤمنان على تعيين نشدند ولى اگر تعيين مى شدند حكم آن ها حكم على و حكم على حكم پيامبر صلى الله عليه و آله و حكم پيامبر حكم خدا بود. اصولاً مگر خداوند مستقيمابرجامعه انسانى حكومت و يادآورى مى كند ، جز اين است كه بايد اشخاصى از نوع انسان ، منتهى به فرمان خدا ، زمام اين امر را به دست گيرند؟ ولى خوارج بدون توجه به اين حقيقت

روشن، اصل داستان حكميت را بر على ايراد گرفتند و حتى ، العياذ باللّه ، آن را دليل بر انحراف حضرتش از اسلام دانستند ، زهى خودخواهى و جهل و جمود. و اين چنين ، سازنده ترين برنامه ها هنگامى كه به دست افراد جهول و نادان بيفتد تبديل به بدترين وسايل مخرب مى شود. و امروز هم گروهى كه در حقيقت دنباله روان خوارجند و از نظر جهل و لجاجت چيزى از آن ها كم ندارند ، آيه فوق را دليل بر نفى تقليد از مجتهدان و يا نفى صلاحيت حكومت از آن ها مى دانند ، ولى جواب همه اين ها در بالا داده شد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«قَيِّم»: راست، پايدار و درست.

و آنگاه روى سخن را به همه زندانيان و يا تمامى شرك گرايان آن سرزمين و يا همه شرك گرايان تاريخ ساخت و چنين گفت: اين بتهايى را كه شما و پدرانتان به جاى خداى يكتا مى پرستيد و نامهاى مقدّس يكتا آفريدگار هستى را بر آنها نهاده ايد، چيزى جز واژه هاى ميان تهى و نامهاى بى محتوا و عنوانهاى فاقد حقيقت نيستند كه خدا هيچ دليل و برهانى بر حقانيت درستى و پرستش آنها فرو نفرستاده است، پس شما با كدامين خرد و دليل خردپسند آنها را مى پرستيد؟!

اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ

فرمان و فرمانروايى تنها از آن خداست، از اين رو پرستش نيز تنها ويژه اوست و پرستش هر چيز و هر كسى جز خداى يكتا و بى همتا نارواست و درخور شأن انسان نيست.

آن جا كه نيكوكاران بر سر دار مى روند

يصحِبَىِ السِّجْنِ اَمّاآ اَحَدُكُما فَيَسْقى رَبَّهُ خَمْرا وَاَمَّا الاْخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِه قُضِىَ الاَْمْرُ الَّذى فيهِ تَسْتَفْتِيانِ

اى دوستان زندانى من ! اما يكى از شما ( آزادمى شود و ) ساقى شراب براى صاحب خودخواهد شد و اما ديگرى به دار آويخته مى شود و پرندگان از سر او مى خورند اين امرى كه درباره آن از من نظر خواستيد قطعى و حتمى است. (41 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

گرچه با توجه به تناسب خواب هايى كه آن ها ديده بودند ، اجمالاً معلوم بود كدام يك از اين دو آزاد و كدام يك به دار آويخته مى شود ، اما يوسف نخواست اين خبر ناگوار را صريح تر از اين بيان كند ، لذا تحت عنوان « يكى از شما دو نفر » مطلب را تعقيب كرد. سپس براى تأكيد گفتار خود اضافه كرد : «اين امرى را كه شما درباره آن از من سؤال كرديد و استفتاءنموديد حتمى و قطعى است» اشاره به اين كه اين يك تعبير خواب ساده نيست ، بلكه از يك خبر غيبى كه به تعليم الهى يافته ام مايه مى گيرد،بنابراين جاى ترديد و گفتگو ندارد.

جالب اين كه در اين داستان مى خوانيم كسى كه در خواب ديده بود جام شراب به دست شاه مى دهد آزاد شد و آن كس كه در خواب ديده بود طبق نان بر سر دارد و پرندگان هوا از آن مى خورند به دار آويخته شد. آيا مفهوم اين سخن اين نيست كه در محيط هاى فاسد و رژيم هاى طاغوتى آن ها كه در مسير شهوات خودكامگانند آزادى دارند و آن ها كه در راه خدمت به اجتماع و كمك كردن و نان دادن به مردم قدم برمى دارند حق حيات ندارند و بايد بميرند ؟ اين است بافت جامعه اى كه نظام فاسدى بر آن حكومت مى كند و اين است سرنوشت مردم خوب و بد در چنين جامعه ها. درست است كه يوسف با اتكاء به وحى الهى و علم تعبير خواب چنين پيش بينى را كرد ولى هيچ معبّرى نمى تواند چنين تناسب ها را در تعبيرش از نظر دور دارد. در حقيقت خدمت در اين جوامع گناه است و خيانت و گناه عين ثواب.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«صاحِب»: يار، رفيق، همدم، همراه وياران پيامبران را نيز به همين تناسب «اصحاب» مى گويند؛ چرا كه در جنگ و صلح به همراه آن حضرت بودند.

و اينك تعبير خوابتان

قهرمان زيباترين داستانها، پس از دعوت به توحيد و تقوا و هشدار از شرك و بيداد و بيان رسالت و آشكار ساختن دانشِ معجزه آساى خويش براى زندانيان، اينك به تعبير خواب آنان مى پردازد. نخست در بيان پيام و تعبير خواب ساقى شاه مى فرمايد:

يا صاحِبَىِ السِّجْنِ اَمّا اَحَدُكُما فَيَسْقى رَبَّهُ خَمْرا

هان اى دو يار زندانى من! امّا تعبير آن سه خوشه انگور و فشردن آنها آن است كه يكى از شما سه روزديگر در زندان خواهد بود و آغازين ساعات روز چهارم آزاد شده و به شغل و پُست گذشته اش بازمى گردد و ساقى شاه مى شود.

وَ اَمَّا الاْخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ

در روايت است كه به جوان دوّم كه آشپز ويژه دربار بود، گفت: امّا تو بد خوابى ديدى و تعبيرآن سه زنبيلى كه در خواب ديدى آن است كه تنها سه روز در زندان خواهى بود و روز چهارم تو را به دار مى آويزند و پرندگان از مغز سرت مى خورند.

او هنگامى كه اين تعبير را شنيد، گفت: من هرگز خوابى نديده بودم و اين خواب را به شوخى ساختم و گفتم.

يوسف در پاسخ او گفت:

قُضِىَ الاَْمْرُ الَّذى فيهِ تَسْتَفْتِيانِ.

كار از كار گذشت و آنچه گفتم تحقّق خواهد داشت.

از اين فراز دريافت مى گردد كه آنچه آن حضرت در تعبير خوابها بيان مى فرمود، از خبرهاى غيبى و نهان بود كه به او وحى مى گرديد، نه بسان تعبير خوابهايى كه پاره اى با توجّه به قراين و شواهد، از خود مى سازند و مى بافند.

وَ قالَ لِلَّذى ظَنَّ اَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنى عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْسهُ الشَّيْطنُ ذِكْرَ رَبِّه فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنينَ

و به آن يكى از آن دو كه مى دانست رهايى مى يابد گفت: مرا نزد صاحبت (سلطان مصر) يادآورى كن، ولى شيطان يادآورى اورا نزد صاحبش از خاطر وى برد و به دنبال آن چند سال در زندان باقى ماند. (42 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

اما در اين هنگام كه احساس مى كرد اين دو به زودى از او جدا خواهند شد ، براى اين كه روزنه اى به آزادى پيدا كند و خود را از گناهى كه به او نسبت داده بودند تبرئه نمايد ، « به يكى از آن دو رفيق زندانى كه مى دانست آزاد خواهد شد سفارش كرد كه نزد مالك و صاحب اختيار خود ( شاه ) از من سخن بگو » تا تحقيق كند و بى گناهى من ثابت گردد. اما اين « غلام فراموشكار » آن چنان كه راه و رسم افراد كم ظرفيت است كه چون به نعمتى برسند صاحب نعمت را به دست فراموشى مى سپارند ، به كلى مسأله يوسف را فراموش كرد. ولى تعبير قرآن اين است كه « شيطان يادآورى از يوسف را نزد صاحبش از خاطر او برد » ( فَأَنْسهُ الشَّيْطنُ ذِكْرَ رَبِّه ). و به اين ترتيب ، يوسف به دست فراموشى سپرده شد ، « و چند سال در زندان باقى ماند » ( فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنينَ ). البته اين گونه دست و پا كردن ها براى نجات از زندان و ساير مشكلات در مورد افراد عادى مسأله مهمى نيست و از قبيل توسل به اسباب طبيعى مى باشد ، ولى براى افراد نمونه و كسانى كه در سطح ايمان عالى و توحيد قرار دارند ، خالى از ايراد نمى تواند باشد ، شايد به همين دليل است كه خداوند اين « ترك اولى » را بر يوسف نبخشيد و به خاطر آن چند سالى زندان او ادامه يافت. در روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله چنين مى خوانيم كه فرمود : « من از برادرم يوسف درشگفتم كه چگونه به مخلوق و نه به خالق ، پناه برد و يارى طلبيد » .(1)در حديث ديگرى از امام صادق مى خوانيم كه


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

بعد از اين داستان ، جبرئيل نزد يوسف آمد و گفت : « چه كسى تو را زيباترين مردم قرار داد ؟ گفت : پروردگار من. گفت : چه كسى مهر تو را آن چنان در دل پدر افكند ؟ گفت : پروردگار من . گفت : چه كسى قافله را به سراغ تو فرستاد ، تا از چاه نجاتت دهند ؟ گفت : پروردگار من . گفت : چه كسى سنگ را ( كه از فراز چاه افكنده بودند ) از تو دور كرد ؟ گفت : پروردگار من . گفت : چه كسى تو را از چاه رهايى بخشيد ؟ گفت: پروردگار من. گفت: چه كسى مكر و حيله زنان مصر را از تو دور ساخت ؟ گفت : پروردگار من . در اين جا جبرئيل چنين گفت : پروردگارت مى گويد چه چيز سبب شد كه حاجتت را به نزد مخلوق بردى و نزد من نياوردى؟ و به همين جهت بايد چندسال در زندان بمانى». (1)

توجه به غير خدا

توحيد تنها در اين خلاصه نمى شود كه خداوند يگانه و يكتا است ، بلكه بايد در تمام شؤن زندگى انسان پياده شود و يكى از بارزترين نشانه هايش اين است كه انسان موحّد به غير خدا تكيه نمى كند و به غير او پناه نمى برد. نمى گوييم عالم اسباب را ناديده مى گيرد و در زندگى دنبال وسيله و سبب نمى رود ، بلكه مى گوييم تأثير واقعى را در سبب نمى بيند بلكه سر نخ همه اسباب را به دست « مُسَبِّبُ الاَْسْباب » مى بيند و به تعبير ديگر براى اسباب استقلال قائل نيست و همه آن ها را پرتويى از ذات پاك پروردگار مى داند. ممكن است عدم توجه به اين واقعيت بزرگ درباره افراد عادى قابل گذشت باشد ، اما سر سوزن بى توجهى به اين اصل براى اولياى حق مستوجب مجازات است ، هر چند ترك اولايى بيش نباشد و ديديم چگونه يوسف بر اثر يك لحظه بى توجهى به اين مسأله حياتى سال ها زندانش تمديد شد تا باز هم در كوره حوادث پخته تر و آبديده تر شود ، آمادگى بيشتر براى مبارزه با طاغوت ها و طاغوتيان پيدا كند و بداند در اين راه نبايد جز بر نيروى اللّه و مردم ستمديده اى كه در راه اللّه گام


1) « مجمع البيان » ، جلد 5 ، صفحه 235 .

برمى دارند تكيه نمايد. و اين درس بزرگى است براى همه پويندگان اين راه و مبارزان راستين ، كه هرگز خيال ائتلاف به نيروى يك شيطان ، براى كوبيدن شيطان ديگر به خود راه ندهند و به شرق و غرب تمايل نيابند و جز در صراط مستقيم كه جاده امّت وسط است گام برندارند .

زندان كانون ارشاد يا دانشگاه فساد

زندان تاريخچه بسيار دردناك و غم انگيزى در جهان دارد ، بدترين جنايتكاران و بهترين انسان ها هر دو به زندان افتاده اند ، به همين دليل زندان هميشه كانونى بوده است براى بهترين درس هاى سازندگى و يا بدترين بدآموزى ها. در زندان هايى كه تبهكاران دورهم جمع مى شوند در حقيقت يك آموزشگاه عالى فساد تشكيل مى شود ، در اين زندان ها نقشه هاى تخريبى را مبادله مى كنند و تجربياتشان را در اختيار يكديگر مى گذارند و هر تبهكارى در واقع درس اختصاصى خود را به ديگران مى آموزد ، به همين دليل پس از آزادى از زندان بهتر و ماهرتر از گذشته به جنايات خود ادامه مى دهند ، آن هم با حفظ وحدت و تشكّل جديد ، مگر اين كه ناظران بر وضع زندان مراقب اين موضوع باشند و با ارشاد و تربيت زندانيان آن ها را كه غالبا افرادى پرانرژى و بااستعداد هستند تبديل به عناصر صالح و مفيد و سازنده بكنند. و اما زندان هايى كه از پاكان و نيكان و بى گناهان و مبارزان راه حق و آزادى تشكيل مى گردد كانونى است براى آموزش هاى عقيدتى و راه هاى عملى مبارزه و سازماندهى، اين گونه زندان ها فرصت خوبى به مبارزان راه حق مى دهد ، تا بتوانند كوشش هاى خود را پس از آزادى هماهنگ و متشكل سازند. يوسف كه در مبارزه با زن هوسباز ، حيله گر و قلدرى ، همچون همسر عزيز مصر ، پيروز شده بود ، سعى داشت كه محيط زندان را تبديل به يك محيط ارشاد و كانون تعليم و تربيت كند و حتى پايه آزادى خود و ديگران را در همان برنامه ها گذارد. اين سرگذشت به ما اين درس مهم را مى دهد كه ارشاد و تعليم و تربيت محدود و محصور در كانون معيّنى مانند مسجد و مدرسه نيست ، بلكه بايد از هر فرصتى براى اين هدف استفاده كرد حتى از زندان در زير

زنجيرهاى اسارت. ذكر اين نكته نيز لازم است كه درباره سال هاى زندان يوسف گفتگو است ولى مشهور اين است كه مجموع زندان يوسف 7 سال بوده ولى بعضى گفته اند قبل از ماجراى خواب زندانيان 5 سال در زندان بود و بعد از آن هم هفت سال ادامه يافت ، سال هايى پررنج و زحمت اما از نظر ارشاد و سازندگى پربار و پربركت .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«بِضْع»: بخشى از زمان؛ همان گونه كه به پاره اى از گوشت نيز؛ «بضعه» گفته مى شود؛ و اين بيان از همين باب است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «فاطِمَةُ بِضْعَةٌ مِنّى يُؤْذينى مَنْ آذاها...» فاطمه « عليهاالسلام » پاره از وجود من است، هر كه او را بيازارد، مرا مى آزارد.(1)

سه روز گذشت و چهارمين روز فرا رسيد و يوسف به آن كسى كه از راه وحى مى دانست كه او از زندان آزاد خواهد شد، گفت دوست عزيز! نام مرا نزد سالارت ببر و از من سخن بگو و بى گناهى مرا به خاطرش بياور.

يادآورى مى گردد كه واژه «ظَنّ» در اينجا به مفهوم يقين و علم است همان گونه كه در اين آيه شريفه نيز چنين است كه مى فرمايد: اِنّى ظَنَنْتُ اَنّى مُلاقٍ حِسابِيَه؛(2)من يقين داشتم كه به حساب خود خواهم رسيد و حساب خود را ديدار خواهم كرد.

فَاَنْسيهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِى الِّسجْنِ بِضْعَ سِنينَ.

به باور پاره اى منظور اين است كه: امّا شيطان در آن شرايط، ياد و نام خدا را از ياد يوسف برد و او به جاى يارى خواهى و چاره جويى از بارگاه خدا و جستن نجات خويش از آن سبب ساز، به ديگران توسّل جست و به آن جوان گفت: هنگامى كه نزد سالارت رفتى در مورد بى گناهى من نيز سخن بگو. و با اينكه اين كار شايسته مقام والاى او نبود و زيبنده او بود كه بسان هميشه به خدا توكل كند، يك لحظه اين سخن به زبانش آمد و در نتيجه چندسال ديگر در زندان ماند.


1) صَحيح بُخارى، ج 5، ص 21 و نيز به «فاطمة الزّهرا از ولادت تا شهادت» به ترجمه و نگارش همين قلم ص 281 مراجعه فرماييد.

2) سوره حاقَّه، آيه 20.

در تفسير آيه شريفه از دو امام راستين، حضرت سجاد و صادق عليهم السلام كه درود خداى بر آنان باد نيز همين مفهوم روايت شده است.

رواياتى در اين مورد

1 - از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: از برادرم يوسف در شگفتم كه چگونه به جاى پناه جويى و يارى خواهى از خدا، به سوى بنده ناتوان او دست توسّل گشود. عَجِبْتُ مِنْ اَخى يُوسُفَ كَيْفَ اسْتَغاثَ بِالْمَخْلُوقِ دُونَ الْخالِقِ؟(1)

2 - و نيز آورده اند كه فرمود: اگر يوسف اين جمله را نگفته بود، اين اندازه در زندان نمى ماند: لَوْلا كَلِمَتُهُ ما لَبِثَ فِى السِّجْنِ طُولَ ما لَبِثَ. (2)

«حَسَن» كه اين روايت را آورده است پس از بيان آن گريه كرد و گفت: ما نيز چنين هستيم كه وقتى فشار و مشكلى برايمان رخ مى گشايد، به مردم دست توسل دراز مى كنيم.

3 - از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: در آن هنگام كه يوسف اين جمله را بر زبان آورد، فرشته وحى نزدش آمد و گفت: هان اى يوسف عزيز! چه كسى تو را نيكوترين و زيباترينِ مردم آفريد؟ يا يُوسُفُ مَنْ جَعَلَكَ اَحْسَنَ النّاسِ؟

پاسخ داد: پروردگارم؛ قالَ: رَبّى!

پرسيد: چه كسى تو را در ميان برادرانت محبوب قلب پدرت قرار داد؟ قالَ: فَمَنْ حَبَّبَكَ اِلى اَبيكَ؟

پاسخ داد: پروردگارم؛ قالَ: رَبّى!

پرسيد: چه كسى كاروان را به سوى تو گسيل داشت تا از قعر آن چاه نجات يابى؟ قالَ: فَمَنْ ساقَ اِلَيْكَ السَّيّارَةَ؟

پاسخ داد: پروردگارم؛ قالَ: رَبّى!


1) تفسير طَبَرى، ج 12، ص 132.

2) تفسير سمرقندى، ج 2، ص 163.

پرسيد چه كسى آن سنگى را كه از پى تو به چاه افكندند، از تو دور ساخت؟

فَمَنْ صَرَفَ عَنْكَ الْحِجارَةَ؟

پاسخ داد: پروردگارم؛ قالَ: رَبّى!

پرسيد چه كسى تو را از چاه نجات بخشيد؟ قالَ: فَمَنْ اَنْقَذَكَ مِنَ الْجُبِّ؟

پاسخ داد: پروردگارم؛ قالَ: رَبّى!

پرسيد: چه كسى وسوسه زنان هوسران را از تو دور ساخت؟ قال: فَمَنْ صَرَفَ عَنْكَ كَيْدَ النِّسْوَةِ؟

پاسخ داد: پروردگارم؛ قالَ: رَبّى!

فرشته وحى گفت: يوسف عزيز، اينك پروردگارت مى پرسد: پس چرا خواسته خود را به نزد بنده اى ناتوان بردى؟! به كيفر اين كارت بايد چندسال ديگر در زندان بمانى.(1)

و در روايات ديگرى آمده است كه يوسف در راه جبران اين كار آنقدر گريست كه در و ديوار با او به گريه درآمدند و زندانيان از گريه او به اندازه اى ناراحت و در رنج قرار گرفتند كه پس از گفتگوى بسيار مقرّر شد كه يوسف يك روز گريه كند و روز ديگر آرام باشد كه آن روز برايش دردناك تر بود.

نيايش يوسف در زندان

1 - از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: فرشته وحى بر يوسف فرود آمد و براى نجات او از زندان اين دعا را به او آموخت كه پس از هر نمازى آن را بخواند: اَللّهُمَّ اجْعَلْ لى فَرَجا وَ مَخْرَجا وَارْزُقْنى مِنْ حَيْثُ اَحْتَسِبُ وَ مِنْ حَيْثُ لا اَحْتَسِبُ.(2)

بار خدايا، براى من راه نجات و گشايشى پيش آور و از جايى كه مى انديشم و يا نمى انديشم روزى ام را ارزانى دار.


1) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 178.

2) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 176.

2 - و نيز آورده اند كه فرمود: هنگامى كه دوران زندان يوسف به سرآمد و لحظه آزادى فرا رسيد، او چهره اش را بر زمين نهاد و نيايشگرانه گفت:

اَللّهُمَّ اِنْ كانَتْ ذُنُوبى قَدْ اَخْلَقَتْ وَجْهِى عِنْدَكَ، فَاِنىّ اَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ بِوُجُوهِ آبائِىَ الصّالِحينَ

اِبْراهيمَ وَ اِسْماعيلَ وَ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ فَفَرَّجَ اللّه ُ عَنْهُ.(1)

بار خدايا اگر لغزشهايم حرمت؛ مرا نزد تو خدشه دار ساخته است، اينك به حرمت و آبروى پدران شايسته كردارم ابراهيم، اسماعيل، اسحاق و يعقوب به بارگاه تو روى مى آورم. و پس از اين نيايش بود كه خداى پر مهر وسيله نجات او را فراهم آورد.

«شُعَيْب» مى گويد: من به آن حضرت گفتم، آيا ما نيز مى توانيم دعاى يوسف را به هنگامه فشار گرفتاريها و براى نجات از آنها بخوانيم.

امام صادق عليه السلام فرمود: شما مى توانيد اين دعا را بخوانيد: اَللّهُمَّ اِنْ كانَتْ ذُنُوبى قَدْ اَخْلَقَتْ عِنْدَكَ وَجْهِى فَاِنّى اَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ نَبِىِّ الرَّحْمَةِ وَ عَلِىٍّ وَ فاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الاَْئِمَّةِ.(2)

بار خدايا اگر گناهانم مرا در بارگاه تو بى آبرو ساخته است، اينك به آبرو و حرمت پيامبرت، پيامبر مهر و رحمت و به حرمت و آبروى على، فاطمه، حسن، حسين و ديگر امامان نور كه درود خدا بر آنان باد رو به بارگاه تو مى آورم و تو را مى خوانم كه مهر و رحمت و لطف خود را بر من فرو فرستى...


1) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 178.

2) تفسير قُمّى، ج 1، ص 345.

ماجراى خواب سلطان مصر

وَ قالَ الْمَلِكُ اِنّىآ اَرى سَبْعَ بَقَرتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلتٍ خُضْرٍ وَ اُخَرَ يابِستٍ يآاَيُّهَا الْمَلَأُ اَفْتُونى فى رُءْيىَ اِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ

ملك گفت : من در خواب ديدم هفت گاو چاق را كه هفت گاو لاغر آن ها رامى خورند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشكيده (كه خشكيده ها بر سبزهاپيچيدند وآن هاراازبين بردند) اى جمعيت اشراف! درباره خواب من نظر دهيد اگر خواب را تعبير مى كنيد.(43/يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

يوسف سال ها در تنگناى زندان به صورت يك انسان فراموش شده باقى ماند ، تنها كار او خودسازى و ارشاد و راهنمايى زندانيان و عيادت و پرستارى بيماران و دلدارى و تسلّى دردمندان آن ها بود. تا اين كه يك حادثه به ظاهر كوچك سرنوشت او را تغيير داد ، نه تنها سرنوشت او كه سرنوشت تمام ملت مصر و اطراف آن را دگرگون ساخت . پادشاه مصر كه مى گويند نامش وليد بن رَيّان بود ( و عزيز مصر وزير او محسوب مى شد ) خواب ظاهرا پريشانى ديد و صبحگاهان تعبيركنندگان خواب و اطرافيان خود را حاضر ساخت و ازآن ها خواست تا خوابش را تعبير كنند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«رُؤْيا»: آنچه انسان در عالم خواب مى بيند كه بر سه بخش قابل تقسيم است:

1 - خواب هاى رحمانى،

2 - شيطانى،

3 - خواب هايى كه به وضعيت و شرايط بيننده خواب و باورها و انديشه هاى او بازمى گردد.

رؤيايى هراس انگيز و سرنوشت ساز

در اين آيات قرآن شريف به ترسيم وسيله نجات و رهايى يوسف از زندان پرداخته و روشنگرى مى كند كه وقتى دعاى يوسف به هدف اجابت رسيد و گشايش كار او نزديك گرديد، فرمانرواى مصر خواب هراس انگيز و سرنوشت سازى ديد؛ و چون

همه دانشوران و سياستمداران از تعبير آن خواب عجيب فرو ماندند، دگر باره نام فراموش شده يوسف، آن زندانى بى گناه، نخست در محافل سياسى و اجتماعى و آنگاه در همه جا به ميان آمد و از پى آن خار و خاشاكهاى باطل و بيداد كنار رفت و خورشيد حقيقت پديدار شد.

قرآن در بيان اين فراز از سرگذشت درس آموز يوسف مى فرمايد: وَ قالَ الْمَلِكُ اِنّى اَرى سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ

و پادشاه گفت: من در خواب هفت گاو چاق و فربه ديدم...

يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ

كه هفت گاو لاغر ديگر آنها را مى خورند و گاوهاى چاق به گونه اى در شكم گاوهاى لاغر قرار گرفتند كه ناپديد شدند.

وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ اُخَرَ يابِساتٍ

و نيز در خواب هفت خوشه سبز را ديدم كه دانه بسته و بار گرفته بود و هفت خوشه خشك ديگر ديدم كه آنها را درويده بودند و اين خوشه هاى خشك به دور خوشه هاى سبز پيچيده شده به طورى كه آنها را نابود ساخت.

آنگاه گفت:

يا اَيُّهَا الْمَلاَءُ اَفْتُونى فى رُؤْياىَ اِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ.

هان اى بزرگان، اينك آنچه را من در خواب ديدم تعبير كنيد و پيام آن را باز گوييد.

پاره اى بر آنند كه او افسونگران و كاهنان را گرد آورد و خواب خويش را براى آنان باز گفت و از پى آن، آنان را مخاطب ساخت و گفت: هان اى بزرگان! اگر تعبير خواب مى دانيد، اينك درباره خواب من نظر دهيد.

قالُوا اَضْغثُ اَحْلمٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْويلِ الاَْحْلمِ بِعلِمينَ

گفتند : خواب هاى پريشان و پراكنده است و ما از تعبير اين گونه خواب ها آگاه نيستيم.

(44 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« اَضْغاث » جمع « ضِغْث » به معنى يك بسته از هيزم يا گياه خشكيده يا سبزى يا چيز ديگر است و « اَحْلام » جمع « حُلُم » به معنى خواب و رؤيا است ، بنابراين «اَضْغاثُ اَحْلامٍ» به معنى خواب هاى پريشان و مختلط است ، گويى از بسته هاى گوناگونى از اشياء متفاوت تشكيل شده است و كلمه « الاَحْلام » كه در جمله « ما نَحْنُ بِتَأْويلِ الاَْحْلمِ بِعلِمينَ » آمده و با الف و لام عهد اشاره به اين است كه ما قادر به تأويل اين گونه خواب ها نيستيم. ذكر اين نكته نيز لازم است كه كه اظهار ناتوانى آن ها واقعا به خاطر آن بوده كه مفهوم واقعى اين خواب براى آن ها روشن نبود و لذا آن را جزء خواب هاى پريشان محسوب داشتند، چه اين كه خواب ها را به دو گروه تقسيم مى كردند: خواب هاى معنى داركه قابل تعبير بود و خواب هاى پريشان و بى معنى كه تعبيرى براى آن نداشتند و آن را نتيجه فعاليت قوه خيال مى دانستند ، به خلاف خواب هاى گروه اول كه آن را نتيجه تماس روح با عوالم غيبى مى ديدند. اين احتمال نيز وجود دارد كه آن ها ازاين خواب ، حوادث ناراحت كننده اى را در آينده پيش بينى مى كردند و آن چنان كه معمول حاشيه نشينان شاهان و طاغوتيان است تنها مسائلى را براى شاه ذكر مى كنند كه به اصطلاح مايه انبساط « خاطر ملوكانه » گردد و آن چه ذات مبارك را ناراحت كند از ذكر آن ابا دارند و همين است يكى از علل سقوط و بدبختى اين گونه حكومت هاى جبار. در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه آن ها چگونه جرأت كردند در مقابل سلطان مصر چنين اظهار نظر كنند و او را به ديدن خواب هاى پريشان متهم سازند ، درحالى كه معمول اين حاشيه نشينان اين است كه براى هر حركت كوچك و بى معنى شاه ، فلسفه ها مى چينند و تفسيرهاى كاشف دارند. ممكن است اين به آن جهت باشد كه آن ها شاه را از ديدن اين خواب ، پريشان حال و نگران يافتند و او حق داشت كه نگران باشد زيرا در خواب ديده بود گاوهاى لاغر كه موجودات ضعيفى بودند بر گاوهاى چاق و نيرومند چيره شدند و آن ها را خوردند و همچنين خوشه هاى خشك. آيااين دليل بر آن نبودكه افرادضعيفى ممكن است ناگهانى حكومت را از دست

او بگيرند؟ لذا براى رفع كدورت خاطر شاه ، خواب او را خواب پريشان قلمداد كردند يعنى نگران نباش، مطلب مهمى نيست، اين قبيل خواب ها دليل بر چيزى نمى تواند باشد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اَضْغاث»: خواب هاى آشفته و پريشان.

«اَحْلام»: چيزى كه انسان درخواب مى بيند.

قالُوا اَضْغثُ اَحْلمٍ

به باور «كلبى» منظور اين است كه آنان گفتند: اين ها خوابهاى باطل و بى اساس است.

اما «قتاده» مى گويد: اين ها خواب هاى آشفته و دروغى است كه پيام و تعبير ندارد.

وَ ما نَحْنُ بِتَأْويلِ الاَْحْلمِ بِعلِمينَ

و ما به تعبير اين گونه خواب هاى آشفته و باطل آگاهى نداريم و تنها مى توانيم خواب هاى درست را تعبير كنيم.

شگفت اين جاست كه به خواست خدا، همين خواب و ناتوانى و نادانى دانشوران و كاهنان و افسونگرانِ فراخوانده شده، سبب نجات يوسف گرديد؛ چرا كه ساقى شاه در اين هنگام به ياد يوسف افتاد و به شاه گفت: سرورم در آن رويدادى كه من و آشپزِ اعدام شده به زندان رفتيم، در زندان خوابى ديديم كه جوانمردى خوابهاى ما را تعبير كرد و شگفت اين بود كه درست همان گونه كه او پيشگويى و تعبير نموده بود پيش آمد؛ اينك اگر اجازه مى دهيد به نزد او بروم و تعبير خواب شما را از او جويا گردم و جواب آن را برايتان بياورم.

وَ قالَ الَّذى نَجا مِنْهُما وَادَّكَرَ بَعْدَ اُمَّةٍ اَنَا اُنَبِّئُكُمْ بِتَأْويلِه فَاَرْسِلُونِ

و آن يكى از آن دو نفر كه نجات يافته بود و بعد از مدتى متذكر شد ، گفت : من تأويل آن را به شما خبر مى دهم مرا به سراغ ( آن جوان زندانى بفرستيد ). (45 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

آرى در گوشه اين زندان ، مردى روشن ضمير و باايمان و پاكدل زندگى مى كند كه قلبش آيينه حوادث آينده است ، او است كه مى تواند پرده از اين راز بردارد و تعبير اين خواب را بازگو كند. جمله « فَاَرْسِلُونِ » ( مرا به سراغ او بفرستيد ) ممكن است اشاره به اين باشد كه يوسف در زندان ممنوع الملاقات بود و او مى خواست از شاه و اطرافيان براى اين كار اجازه بگيرد. اين سخن وضع مجلس را را دگرگون ساخت و همگى چشم ها را به ساقى دوختند سرانجام به او اجازه داده شد كه هر چه قدر زودتر دنبال اين مأموريت برود و نتيجه را فورا گزارش دهد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«اُمَّة»: به «گروه» و نيز به بخشى از زمان يا مدت گفته مى شود.

وَ قالَ الَّذى نَجا مِنْهُما وَادَّكَرَ بَعْدَ اُمَّةٍ اَنَا اُنَبِّئُكُمْ بِتَأْويلِهِ فَاَرْسِلُونِ.

و از آن دو زندانى جوان و هم بند يوسف، آن كسى كه نجات يافته و پس از چندى به تناسب خواب شاه خاطره زندان و سفارش يوسف را به ياد آورده بود، به شاه و درباريان گفت: اگر اجازه دهيد من شما را از پيام آن آگاه مى سازم. پس براى فراهم آوردن پاسخ و تعبير اين خواب، وسيله ديدار مرا با يوسف در زندان فراهم سازيد.

يُوسُفُ اَيُّهَا الصِّدّيقُ اَفْتِنا فى سَبْعِ بَقَرتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُّنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلتٍ خُضْرٍ وَ اُخَرَ يابِستٍ لَعَلّى اَرْجِعُ اِلَى النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ

يوسف اى مرد بسيار راستگو درباره اين خواب اظهار نظر كن كه هفت گاو چاق راهفت گاو لاغر مى خوردند و هفت خوشه تر و هفت خوشه خشكيده ، تا من به سوى مردم بازگردم تا آن ها آگاه شوند. (46 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

ساقى به زندان آمد به سراغ دوست قديمى خود يوسف آمد ، همان دوستى كه در حق او بى وفايى فراوان كرده بود اما شايد مى دانست بزرگوارى يوسف مانع از آن خواهد شد كه سر گله باز كند. كلمه « النّاس » ممكن است اشاره به اين باشد كه خواب شاه به عنوان يك حادثه مهم روز ، به وسيله اطرافيان متملق و چاپلوس ، در بين مردم پخش شده بود و اين نگرانى را از دربار به ميان توده كشانده بودند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«عَجْف»: لاغر شدن. مذكّر اين واژه «اَعْجَف» و مؤنث آن «عَجْفاء» و جمع آن «عِجاف» است.

پس از اين مرحله بود كه او با سفارش شاه به زندان آمد و بى درنگ به سراغ يوسف رفت و گفت: يُوسُفُ اَيُّهَا الصِّدّيقُ

هان اى يوسف! اى مرد بسيار راستگو كه هرچه مى گويى درست است...

اَفْتِنا فى سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَسَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَاُخَرَ يابِساتٍ

در مورد خواب شاه چه مى گويى كه او در عالم رؤيا هفت گاو لاغر را ديده است كه هفت گاو فربه را مى خورند و نيز هفت خوشه سبز را نگريسته است كه هفت خوشه خشكيده بر آنها پيچيده و نابودشان ساخته اند؟

لَعَلّى اَرْجِعُ اِلَى النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ.

نظر خود را در مورد اين خواب به من بگو، باشد كه نزد شاه و درباريان و دانشوران

و كاهنان وامانده كه براى تعبير خواب فراخوانده شده اند باز گردم و آن را بيان كنم و بدين وسيله آنان به دانش و كمال تو پى برند و از زندان نجات يابى.

سالهاى پر نعمت و بركت

يوسف كه خود را پاسخگوى پرسش مردم مى دانست و از نعمت گرانِ دانش و بينشى ژرف برخوردار بود، بى هيچ گله اى از يار زندانى فراموشكار گفت:

قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنينَ دَأَبا

امّا آن هفت گاو لاغر و هفت خوشه خشكيده، سالهاى خشكسالى و سختى است كه در پيش خواهيد داشت و آن هفت گاو فربه و هفت خوشه سبز نيز نشانگر سالهاى پربركت و پرنعمتى است كه پيش از آن دوران پر مخاطره در پيش است. شما هفت سال پياپى را كه در پيش است بر اساس سبك و روش هميشه خود، مزرعه ها و زمينهاى حاصلخيز را زير كشت مى گيريد و همه را مى كاريد.

به باور پاره اى منظور اين است كه: شما هفت سال با تلاش و كوشش بسيار زراعت مى كنيد؛ چرا كه واژه «دَأَبا» به باور پاره اى به مفهوم كوشش است.

فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فى سُنْبُلِهِ اِلاّ قَليلاً مِمّا تَأْكُلُونَ.

و آنچه را مى درويد مگر اندكى از آن را كه مورد نياز شماست و مى خوريد در همان خوشه خودش، بى آنكه از پوست جدا كنيد به انبارها و سيلوها بسپاريد.

يوسف بدان دليل دستور داد دانه هاو گندم هاى اضافه بر مصرف كشور را به صورت خوشه ها به انبارها بسپارند كه دانه و گندم هنگامى كه در خوشه باشند از فسادپذيرى محفوظ تر و سالم تر خواهند بود.

به باور پاره اى يوسف بدان جهت چنين دستورى به آنان داد كه گندم و همانند آن تا زمانى كه در خوشه است اگرچه زمان بسيارى بر آن بگذرد كرم و ديگر حشرات به آنها آسيب و زيانى نمى رسانند، امّا هنگامى كه از خوشه بيرون آمدند، در معرض آسيب قرار مى گيرند.

سالهاى قحطى و سختى

قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنينَ دَأَبا فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فى سُنْبُلِهآ اِلاّ قَليلاً مِمّا تَأْكُلُونَ

گفت : هفت سال با جدّيت زراعت مى كنيد و آن چه را درو كرديد ، جز كمى كه مى خوريد ، بقيه را در خوشه هاى خود بگذاريد ( و ذخيره نماييد ). (47 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« دَأْب » در اصل به معنى ادامه حركت است و به معنى عادت مستمر نيز آمده ، بنابراين معنى اين كلمه اين مى شود كه شما طبق عادت مستمر خود كه به امر كشاورزى در سرزمين مصر اهميت مى دهيد اين كار را طبق معمول ادامه دهيد ، ولى در مصرف محصول آن صرفه جويى نماييد. به هرحال يوسف بى آن كه هيچ قيد و شرطى قائل شود و يا پاداشى بخواهد فورا خواب را به عالى ترين صورتى تعبير كرد ، تعبيرى گويا و خالى از هر گونه پرده پوشى و توأم با راهنمايى و برنامه ريزى براى آينده تاريكى كه در پيش داشتند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«دَأْب»: شيوه و روش و به مفهوم جدّيّت و تلاش در كار نيز آمده است.

آنگاه هشدار داد كه:

ثُمَّ يَأْتى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ

امّا بدانيد كه پس از آن هفت سال پر نعمت و پربركت، هفت سال سخت بر شما خواهد آمد كه در آن مدت مردم و كشورتان دچار خشكسالى و قحطى مى گردند.

يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ اِلاّ قَليلاً مِمّا تُحْصِنُونَ.

و در آن سالهاى سخت، هر آنچه را به سيلوها و انبارها سپرده ايد جز اندكى را كه پس انداز مى كنيد همه را خواهند خورد.

و اگر طبق برنامه رفتار كنيد، با موفقيت و پيروزى، خود و جامعه خود را از قحطى و بلا رها ساخته ايد و به ساحل آسايش و نعمت خواهيد رسيد.

ثُمَّ يَأْتى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ اِلاّ قَليلاً مِمّا تُحْصِنُونَ

پس از آن هفت سال سخت ( و خشكى و قحطى ) مى آيد كه آن چه را شما براى آن هاذخيره كرده ايد مى خورند جز كمى كه ( براى بذر ) ذخيره خواهيد كرد. (48 / يوسف)

ثُمَّ يَأْتى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فيهِ يُغاثُ النّاسُ وَ فيهِ يَعْصِرُونَ

سپس سالى فرا مى رسد كه باران فراوان نصيب مردم مى شود و در آن سال مردم عصير ( ميوه ها و دانه هاى روغنى ) مى گيرند. (49 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

تعبيرى كه يوسف براى اين خواب كرد چه قدر حساب شده بود گاو در افسانه هاى قديمى سنبل « سال » بود ، چاق بودن دليل بر فراوانى نعمت و لاغر بودن دليل بر خشكى و سختى ، حمله گاوهاى لاغر به گاوهاى چاق دليل بر اين بود كه در اين هفت سال بايد از ذخاير سال هاى قبل استفاده كرد. و هفت خوشه خشكيده كه بر هفت خوشه تر پيچيدند تأكيد ديگرى بر اين دو دوران فراوانى و خشكسالى بود ، به اضافه اين نكته كه بايد محصول انبار شده به صورت خوشه ذخيره شود تا به زودى فاسد نشود و براى هفت سال قابل نگهدارى باشد. و اين كه عدد گاوهاى لاغر و خوشه هاى خشكيده بيش از هفت نبود نشان مى داد كه با پايان يافتن اين هفت سال سخت آن وضع پايان مى يابد و طبعا سال خوش و پرباران و بابركتى در پيش خواهد بود و بنابراين بايد به فكر بذر آن سال ها هم باشند و چيزى از ذخيره انبارها را براى آن نگهدارند. در حقيقت يوسف يك معبّر ساده خواب نبود بلكه يك رهبر بود كه از گوشه زندان براى آينده يك كشور برنامه ريزى مى كرد و يك طرح چند ماده اى حداقل پانزده ساله به آن ها ارائه داد و چنان كه خواهيم ديد اين تعبير توأم با راهنمايى و طراحى براى آينده شاه جبار و اطرافيان او را تكان داد و موجب شد كه هم مردم مصر از قحطى كشنده نجات يابند و هم يوسف از زندان و هم حكومت از دست خودكامگان. بار ديگر اين داستان اين درس بزرگ را به ما مى دهد كه قدرت خداوند بيش از آن چه ما فكر مى كنيم مى باشد او است كه مى تواند با يك خواب ساده كه به وسيله يك جبار

زمان خود ديده مى شود هم ملت بزرگى را از يك فاجعه عظيم رهايى بخشد و هم بنده خاص خودش را پس از سال ها زجر و مصيبت رهايى دهد . بايد سلطان اين خواب را ببيند و بايد در آن لحظه ساقى او حاضر باشد و بايد به ياد خاطره خواب زندان خودش بيفتد و سرانجام حوادثى مهم به وقوع پيوندد . او است كه با يك امر كوچك حوادث عظيم مى آفريند ، آرى به چنين خدايى بايد دل ببنديم. خواب هاى متعددى كه در اين سوره به آن اشاره شده از خواب خود يوسف گرفته تا خواب زندانيان ، تا خواب فرعون مصر و اهميت فراوانى كه مردم آن عصر به تعبير خواب مى دادند نشان مى دهد كه اصولاً در آن عصر تعبير خواب از علوم پيشرفته زمان محسوب مى شد و شايد به همين دليل پيامبر آن عصر يعنى يوسف نيز از چنين علمى در حد عالى برخوردار بود كه در واقع يك اعجاز براى او محسوب مى شد. مگر نه اين است كه معجزه هر پيامبرى بايد از پيشرفته ترين دانش هاى زمان باشد تا به هنگام عاجز ماندن علماى عصر از مقابله با آن يقين حاصل شود كه اين علم سرچشمه الهى دارد نه انسانى .

نظارت بر مصرف

در مسائل اقتصادى تنها موضوع « توليد بيشتر » مطرح نيست ، گاهى « كنترل مصرف » از آن هم مهم تر است و به همين دليل در دوران حكومت خود ، سعى كرد ، در آن هفت سال وفور نعمت ، مصرف را به شدت كنترل كند تا بتواند قسمت مهمى از توليدات كشاورزى را براى سال هاى سختى كه در پيش بود ، ذخيره نمايد. در حقيقت اين دو از هم جدا نمى توانند باشند ، توليد بيشتر هنگامى مفيد است كه نسبت به مصرف كنترل صحيح ترى شود و كنترل مصرف هنگامى مفيدتر خواهد بود كه با توليد بيشتر همراه باشد. سياست اقتصادى يوسف در مصر نشان داد كه يك اقتصاد اصيل و پويا نمى تواند هميشه ناظر به زمان حال باشد ، بلكه بايد « آينده » و حتى نسل هاى بعد را نيز دربرگيرد و اين نهايت خودخواهى است كه ما تنها به فكر منافع امروز خويش باشيم و مثلاً همه منابع موجود زمين را غارت كنيم و به هيچ وجه به فكر

آيندگان نباشيم كه آن ها در چه شرايطى زندگى خواهند كرد ، مگر برادران ما تنها همين ها هستند كه امروز با ما زندگى مى كنند و آن ها كه در آينده مى آيند برادر ما نيستند. جالب اين كه از بعضى از روايات چنين استفاده مى شود كه يوسف براى پايان دادن به استثمار طبقاتى و فاصله ميان قشرهاى مردم مصر ، از سال هاى قحطى استفاده كرد ، به اين ترتيب كه در سال هاى فراوانى نعمت، مواد غذايى از مردم خريد و در انبارهاى بزرگى كه براى اين كار تهيه كرده بود ذخيره كرد و هنگامى كه اين سال ها پايان يافت و سال هاى قحطى در پيش آمد ، در سال اوّل مواد غذايى را به درهم و دينار فروخت و از اين طريق قسمت مهمى از پول ها را جمع آورى كرد ، در سال دوم در برابر زينت ها و جواهرات ( البته به استثناى آن ها كه توانايى نداشتند ) و در سال سوم در برابر چهارپايان و در سال چهارم در برابر غلامان و كنيزان و در سال پنجم در برابر خانه ها و در سال ششم در برابر مزارع و آب ها و در سال هفتم در برابر خود مردم مصر ، سپس تمام آن ها را (به صورت عادلانه اى) به آن ها بازگرداند و گفت هدفم اين بود كه آن ها را از بلا و نابسامانى رهايى بخشم.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

ثُمَّ يَأْتى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فيهِ يُغاثُ النّاسُ

پس از هفت سال سختى و قحطى، دگر باره سالى پر بركت و خوش فرا مى رسد كه در آن براى مردم باران مى بارد و به لطف خدا فراوانى و گشايش روى مى آورد.

به باور پارهاى واژه «يُغاثُ» از «غَوْث» و «غِياث» برگرفته شده و منظور اين است كه: پس، از پى آن سالهاى سخت، سالى خوش و پرنعمت فرامى رسد و مردم از قحطى و گرفتارى نجات مى يابند.

وَ فيهِ يَعْصِرُونَ.

به باور گروهى از جمله «ابن عبّاس» منظور اين است كه در آن سال، نعمت ها بسيار مى گردد و مردم ميوه هاى گوناگون و دانه هاى روغنى همچون انگور، زيتون، كنجد و... مى فشارند و آب ميوه و روغن آنها را مى گيرند.

گفتنى است كه آخرين فراز آيه شريفه فراتر از تعبير خواب شاه بود كه يوسف بيان فرمود و اين از خبرهاى غيبى از جانب خدا بود تا افزون بر دانش و فرزانگى كه از پيش به او ارزانى شده است، نشانه ديگرى بر رسالت آن حضرت و معجزه جديدى بر پيامبرى و دعوت توحيديش باشد.

«بلخى» مى گويد: تعبيرى كه يوسف براى خواب فرمانرواى مصر نمود، نشانگر بى اساس بودن گفتار كسانى است كه مى گويند: تعبير خواب همان است كه در مرحله و مرتبه نخست تعبير مى شود نه مراحل بعد؛ چرا كه اگر اين گفتار درست بود، پس از آنكه افسونگران و كاهنان و سياستمداران، خواب شاه را خوابهايى آشفته و پريشان تعبير كردند، دگرباره يوسف آن را تفسير و تعبير نمى فرمود و از پيام واقعى آن خبر نمى داد.

تبرئه يوسف از هر گونه اتهام

وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونى بِه فَلَمّا جاآءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ اِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ مابالُ النِّسْوَةِ الّتى قَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَّ اِنَّ رَبّى بِكَيْدِهِنَّ عَليمٌ

ملك گفت : او را نزد من آوريد ، ولى هنگامى كه فرستاده او نزد وى ( يوسف ) آمدگفت : به سوى صاحبت بازگرد و از او بپرس ماجراى زنانى كه دست هاى خود رابريدند چه بوده ؟ كه خداى من به نيرنگ آن ها آگاه است. (50 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

تعبيرى كه يوسف براى خواب شاه مصر كرد آن قدر حساب شده و منطقى بود كه شاه و اطرافيان را مجذوب خود ساخت . او مى بيند كه يك زندانى ناشناس بدون انتظار هيچ گونه پاداش و توقع مشكل تعبير خواب او را به بهترين وجهى حل كرده است و براى آينده نيز برنامه حساب شده اى ارائه داده است. او اجمالاً فهميد كه اين مرد يك غلام زندانى نيست بلكه شخص فوق العاده اى است كه طى ماجراى مرموزى به زندان افتاده است لذا مشتاق ديدار او شد ، اما نه آن چنان كه غرور و كبر سلطنت را كنار بگذارد و خود به ديدار يوسف بشتابد بلكه « دستور داد كه او را نزد من آوريد » ( وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونى بِه ). « ولى هنگامى كه فرستاده او نزد يوسف آمد به جاى اين كه دست و پاى خود را گم كند كه بعد از سال ها در سياهچال زندان بودن اكنون نسيم آزادى مى وزد به فرستاده شاه جواب منفى داد و گفت : من از زندان بيرون نمى آيم تا اين كه تو به سوى صاحب و مالكت بازگردى و از او بپرسى آن زنانى كه در قصر عزيز مصر ( وزير تو ) دست هاى خود را بريدند به چه دليل بود » ( فَلَمّا جآءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ اِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ الّتى قَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَّ ). او نمى خواست به سادگى از زندان آزاد شود و ننگ عفو شاه را بپذيرد ، او نمى خواست پس از آزادى به صورت يك مجرم يا لااقل يك متّهم كه مشمول عفو شاه شده است زندگى كند . او مى خواست نخست درباره علت زندانى شدنش تحقيق شود و بى گناهى و پاكدامنيش كاملاً به

ثبوت رسد و پس از تبرئه سربلند آزاد گردد و در ضمن آلودگى سازمان حكومت مصر را نيز ثابت كند كه در دربار و زيرش چه مى گذرد؟ آرى او به شرف و حيثيت خود بيش از آزادى اهميت مى داد و اين است راه آزادگان. جالب اين كه يوسف در اين جمله از كلام خود آن قدر بزرگوارى نشان داد كه حتى حاضر نشد نامى از همسر عزيز مصر ببرد كه عامل اصلى اتهام و زندان او بود . تنها به صورت كلى به گروهى از زنان مصر كه در اين ماجرا دخالت داشتند اشاره كرد. سپس اضافه نمود اگر توده مردم مصر و حتى دستگاه سلطنت ندانند نقشه زندانى شدن من چگونه و به وسيله چه كسانى طرح شد ، « اما پروردگار من از نيرنگ و نقشه آن ها آگاه است » ( اِنَّ رَبّى بِكَيْدِهِنَّ عَليمٌ ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونى بِه فَلَمّا جآءَهُ الرَّسُولُ

اما هنگامى كه فرستاده شاه نزد يوسف آمد تا او را به كاخ ببرد، او از رفتن خوددارى كرد و گفت: تا زمانى كه آن پرونده ساختگى مورد تحقيق و رسيدگى عادلانه قرار نگيرد و خيانتكار و پاكدامن شناخته نشوند و دامان پاك او از تهمت و دروغ تطهير نگردد، نه از زندان بيرون خواهد رفت و نه به دعوت شاه پاسخ مثبت خواهد داد!

قالَ ارْجِعْ اِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ مابالُ النِّسْوَةِ الّتى قَطَّعْنَ اَيْدِيَهُنَّ

بر اين اساس بود كه آن حضرت به فرستاده شاه گفت: اينك نزد سالارت برو و از او بپرس سرگذشت آن زنانى كه دست هاى خود را به جاى برگرفتن پوست ميوه بريدند، چه بود؟ و چرا آنان در كاخ عزيز گرد آمدند؟ و بدين وسيله از شاه درخواست كن تا داستان آن ضيافت و زنان مورداشاره را موردرسيدگى و تحقيق عادلانه قرار دهد و از من به خاطرآن تهمت ها و دروغ ها اعاده حيثيت گردد و پاكدامنى و درستكارى ام اعلان شود تا آنگاه به ديدار او بيايم.

از آيه شريفه اين نكته ظريف دريافت مى گردد كه يوسف به خاطر رعايت ادب و

اخلاق و به دليل بزرگوارى خود، در شكايت و درخواست تحقيق و رسيدگى به آن پرونده ساختگى، نامى از بانوى كاخ نبرد؛ چراكه او زن پيشواى كشور يا وزير و جانشين او بود ؛ از اين رو يوسف موضوع را به صورت كلى طرح كرد و او را نيز در شمار زنان شمرد. اما پاره اى برآنند كه آن حضرت نام زليخا را در شمار آن زنان نيز قرار نداد؛ چراكه منظور او احضار زنان بود و آنان بودند كه گواه پاكدامنى و قداست يوسف و شاهد اعتراف به گناه زليخا در آن ضيافت بودند و به همين جهت پس از فراخوانده شدن آنان و آشكار شدن حقيقت بانوى كاخ در برابر شاه لب به اعتراف گشود و گفت اينك حقيقت آشكار گرديد. «اَلاْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ ...»

و نيز آيه شريفه نشانگر آن است كه اين تنها زليخا نبود كه آن تهمت سهمگين را به يوسف زده بود، بلكه آن زنان نيز پس از شكست در برابر پايمردى و قداست و خويشتن دارى يوسف، به منظور انتقام از او اين اتهام ناروا را بر او وارد آوردند و هركدام برگى دروغ بر آن پرونده ساختگى افزودند.

«ابن عباس» در اين مورد مى گويد: اگر يوسف آن روز پيش از آنكه شاه را به بى گناهى و پاكدامنى خويش مطمئن سازد، از زندان بيرون مى آمد، پيوسته كدورتى از او در دل شاه باقى مى ماند و او را فردى مى پنداشت كه در انديشه گناه و خيانت به ناموس وى بود و يوسف حاضر نبود كه به اين بها از زندان آزاد گردد ؛ از اين رو درخواست تحقيق و پافشارى در رسيدگى به موضوع نمود تا با روشن شدن حقيقت، كدورت و زنگارهاى آن همه دروغ و تهمت از دلها زدوده شود و او با سرفرازى و سربلندى در جامعه ظاهر گردد.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: من از بزرگوارى و شكيبايى يوسف آنگاه كه تعبير خواب شاه را از او پرسيدند، و او بى هيچ شرط و سخت گيرى پاسخ آنان را داد در شگفتم! اگر من به جاى او بودم جز در برابر آزادى خويش از زندان و اعاده حيثيت خويش پاسخ آنان را نمى دادم و خواب شاه را تعبير نمى كردم. لَقَدْ عَجِبْتُ مِنْ يُوسُفَ وَ كَرَمِهِ وَ صَبْرِهِ... وَ لَوْ كُنْتُ مَكانَهُ ما اَخْبَرْتُهُمْ حَتّى اَشْتَرِطَ اَنْ

يُخْرِجُونى مِنَ السِّجْنِ.(1)

اِنَّ رَبّى بِكَيْدِهِنَّ عَليمٌ.

به راستى كه پروردگار من به بازيگرى و نيرنگ زنان داناست و او مى تواند پاكدامنى مرا روشن و آشكار سازد.

و به باور «ابو مُسلِم»، منظور اين است كه: عزيز مصر كه من آن زمان به صورت برده درخانه او بودم خودش از بازيگرى و نقشه زنان آگاه است و مى داند كه من از اين تهمت ها پاك و پاكيزه ام. و بدين وسيله يوسف روشنگرى مى كرد كه از او نيز گواهى بخواهيد تا حقيقت آشكار گردد.

امّا به باور ما ديدگاه نخست درمورد آيه شريفه با موقعيت و مقام والاى يوسف بهتر و مناسب تر است.


1) اَلمُعجَم الكبير، طَبَرانى، ج 11، ص 249؛ الفِرْدَوْس، ديلمى، ج 3، ص 39.

تحقيق و رسيدگى منصفانه

قالَ ما خَطْبُكُنَّ اِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِه قُلْنَ حشَ لِلّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوآءٍ قالَتِ امْرَأَتُ الْعَزيزِالْئنَ حَصْحَصَ الْحَقُ اَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه وَ اِنَّهُ لَمِنَ الصّدِقينَ

( ملك آن هارا احضاركرد و ) گفت: جريان كار شما، به هنگامى كه يوسف را به سوى خويش دعوت كرديد ، چه بوده؟ گفتند : منزه است خدا ، ما هيچ عيبى در او نيافتيم( در اين هنگام ) همسر عزيز گفت: الان حق آشكار گشت ، من بودم كه او را به سوى خود دعوت كردم و او از راستگويان است. (51 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

فرستاده مخصوص به نزد شاه برگشت و پيشنهاد يوسف را بيان داشت ، اين پيشنهاد كه با مناعت طبع و علوّ همت همراه بود او را بيشتر تحت تأثير عظمت و بزرگى يوسف قرار داد ، لذا فورا به سراغ زنانى كه در اين ماجرا شركت داشتند فرستاد و آن ها را احضار كرد ، رو به سوى آن ها كرد و « گفت : بگوييد ببينم در آن هنگام كه شما تقاضاى كامجويى از يوسف كرديد جريان كار شما چه بود ؟ » ( قالَ ما خَطْبُكُنَّ اِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِه ). راست بگوييد، حقيقت را آشكار كنيد، آيا هيچ عيب و تقصير و گناهى دراو سراغ داريد؟ در اين جا وجدان هاى خفته بيدار آن ها يك مرتبه در برابر اين سؤال بيدار شد و همگى متفقا به پاكى يوسف گواهى دادند « و گفتند : منزه است خداوند ما هيچ عيب و گناهى در يوسف سراغ نداريم » (قُلْنَ حشَ لِلّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوآءٍ). همسر عزيز مصر كه در اين جا حاضر بود و به دقّت به سخنان سلطان و زنان مصر گوش مى داد بى آن كه كسى سؤالى از او كند قدرت سكوت در خود نديد ، احساس كرد موقع آن فرارسيده است كه سال ها شرمندگى وجدان را با شهادت قاطعش به پاكى يوسف و گنهكارى خويش جبران كند ، به خصوص اين كه او بزرگوارى بى نظير يوسف را از پيامى كه براى شاه فرستاده بود درك كرد كه در پيامش كمترين سخنى از وى به ميان نياورده و تنها از زنان مصر به طور سربسته

سخن گفته است. يك مرتبه گويى انفجارى در درونش رخ داد : « فرياد زد : الان حق آشكار شد ، من پيشنهاد كامجويى به او كردم او راستگو است » و من اگر سخنى درباره او گفتم دروغ بوده است دروغ » (قالَتِ امْرَأَتُ الْعَزيزِ الْئنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ اَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه وَ اِنَّهُ لَمِنَ الصّدِقينَ).

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«خَطْب: رويداد و پيشامد بزرگ.

«حَصْحَصَ الْحَقُّ»: اين واژه به باور «زَجّاج» از ريشه «حِصَّه» برگرفته شده و منظور اين است كه: «سَهم» و «حِصّه» حق ازباطل جداگرديد. امّا به باور ديگران، تكرار «حَصّ» است همانند «كَفْكَفَ» كه تكرار «كَفّ» مى باشد. اين واژه از «حَصَ الشَّعْر» مى باشد كه به مفهوم كندن مو از سر و جدا ساختن آن از بيخ و ريشه است و در آيه شريفه منظور اين است كه حق از باطل جدا شد.

با رسيدن درخواست يوسف به شاه، او نيز خردمندانه و با شهامت عمل كرد و بى درنگ زنان را فراخواند و درآن نشست حسّاس و سرنوشت ساز روبه آنان كرد وگفت:

قالَ ماخَطْبُكُنَّ اِذْراوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ

سرگذشت شما آنگاه كه به سراغ يوسف رفتيد و با وسوسه و نرمى و ظرافت زنانه خواسته خويش را از او خواستيد چه بود؟ اينك واقعيت را آنگونه كه روى داده است برايم باز گوييد.

قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ

آنان گفتند: پناه بر خدا! ما هيچ بدى و لغزشى در او سراغ نداريم و او پاك و پاكدامن است. بدين وسيله همه آنان لب به بيان حقيقت گشودند و يك صدا اعتراف كردند كه او ستمديده است و بر اساس يك اتهام و پرونده ساختگى به زندان افكنده شده است.

قالَتِ امْرَأَتُ الْعَزيزِ الاْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ

و در اين هنگام بانوى كاخ نيز بى آنكه مورد پرسش قرار گيرد، گفت: هم اكنون حقيقت آشكار گرديد و درست از نادرست جدا شد.

اَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ اِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقينَ.

واقعيت اين است كه من با هزاران نقشه و كرشمه به سراغ او رفتم و او در گفتارش كه مرا لغزشكار و گناهكار مى خواند راستگوست.

اين اعتراف به حق و اقرار به صداقت وراستگويى ودرستكارى و امانت يوسف بدان دليل بود كه آن زن ديگر از وسوسه پذيرى يوسف نا اميد شده بود؛ و خداى فرزانه براى اينكه در مورد پاكدامنى و قداست يوسف هيچ جاى ترديد نماند، به گونه اى دلها را دگرگون ساخت كه بانوى كاخ نيز لب به بيان حقيقت گشود و با گواهى دادن به پاكدامنى و قداست يوسف، او را از راستگويان و شايسته كرداران عنوان دارد.

ذلِكَ لِيَعْلَمَ اَنّى لَمْ اَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ اَنَّ اللّهَ لا يَهْدى كَيْدَ الْخاآئِنينَ

اين سخن را به خاطر آن گفتم تا بداند من در غياب به او خيانت نكردم و خداوند مكر خائنان را رهبرى نمى كند. (52 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در حقيقت ( بنابر اين كه جمله بالا گفتار همسر عزيز مصر باشد همان گونه كه ظاهر عبارت اقتضاء مى كند ) او براى اعتراف صريحش به پاكى يوسف و گنهكارى خويش دو دليل اقامه مى كند. نخست اين كه : وجدانش و احتمالاً بقاياى علاقه اش به يوسف ، به او اجازه نمى دهد كه بيش از اين حق را بپوشاند و در غياب او نسبت به اين جوان پاكدامن خيانت كند و ديگر اين كه با گذشت زمان و ديدن درس هاى عبرت ، اين حقيقت براى او آشكار شده است كه خداوند حامى پاكان و نيكان است و هرگز از خائنان حمايت نمى كند ، به همين دليل پرده هاى زندگى رؤيايى دربار كم كم از جلو چشمان او كنار مى رود و حقيقت زندگى را لمس مى كند و مخصوصا با شكست در عشق كه ضربه اى بر غرور و شخصيت افسانه اى او وارد كرد چشم واقع بينش بازتر شد و با اين حال تعجبى نيست كه چنان اعتراف صريحى بكند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

«كَيْد»: نقشه كشيدن در نهان براى زيان وارد آوردن به ديگران.

در ادامه سخن در اين مورد، قرآن شريف به گفتار يوسف باز مى گردد و مى فرمايد:

ذلِكَ لِيَعْلَمَ اَنّى لَمْ اَخُنْهُ بِالْغَيْبِ

اين برگرداندن فرستاده شاه و بيرون نيامدن از زندان و درخواست تحقيق و رسيدگى عادلانه به آن پرونده دروغين و ساختگى و پيشنهاد احضار وبازجويى از زنان، به خاطر آن بود كه شاه يا عزيز مصر بداند كه من پشت سر او و در نهان هرگز در انديشه خيانت به او نبوده ام. اين تفسير از آيه شريفه، ديدگاه گروهى از مفسّران از جمله «حَسَن»، «مُجاهِد» «قَتاده» و «ابو مُسلم» است.

وَ اَنَّ اللّهَ لا يَهْدى كَيْدَ الْخائِنينَ.

و خدا مكر و نيرنگ خيانتكاران را به جايى نمى رساند.

گوينده همان گفتار، در ادامه سخن خويش افزود:

وَ ما اُبَرِّئُ نَفْسى اِنَّ النَّفْسَ لاََمّارَةٌ بِالسُّوءِ

و من نفس خويشتن را تبرئه نمى كنم؛ چرا كه نفس سركش آدمى او را بسيار به بدى و گناه فرمان مى دهد.

به باور بيشتر مفسّران، اين بيان نيز از يوسف است.

يادآورى مى گردد كه «الف و لام» در واژه «اَلنَّفْس» ممكن است براى جنس باشد، كه همه نفسهاى آدميزادگان اين گونه اند و يا ممكن است براى عهد باشد بدين معنا كه: نفس من اينگونه است.

اِلاّ ما رَحِمَ رَبّى

مگر كسى كه خدا به او مهر و رحمت آورد و به لطف خود او را از لغزش و گناه حفظ كند.

در اين فراز «ما» را بيشتر مفسّران به معناى «من» گرفته اند، همان گونه كه در برخى آيات، از جمله: «ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ...»(1)به اين معنا آمده است.

گفتنى است كه آن كسانى كه آيه شريفه را گفتار يوسف مى دانند، بر اين عقيده اند كه منظور آن حضرت از اين بيان، كشش طبيعى و انسانى است، نه گناه و يا آهنگ آن؛ و منظور اين است كه: من نفس خويشتن را از كشش طبيعى و تمايل بشرى تبرئه نمى كنم و مدعى آن نيستم كه بر اساس طبيعت خويش از گناه و لغزش دورى جستم، بلكه به مهر و لطف خداست كه من در برابر وسوسه ها و تمايلات و خواهشهاى نفس، تزلزل ناپذيرم و انديشه گناه نيز به دل راه نمى دهم.

اِنَّ رَبّى غَفُورٌ رَحيمٌ.

راستى كه پروردگار من نسبت به بندگانش بسيار آمرزنده و مهربان است.


1) سوره نِساء، آيه 3.

وَ ماآ اُبَرِّءُ نَفْسىآ اِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوآءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبّىآ اِنَّ رَبّى غَفُورٌ رَحيمٌ

من هرگز نفس خويش را تبرئه نمى كنم كه نفس ( سركش )، بسيار به بدى ها امر مى كند مگر آن چه را پروردگارم رحم كند ، پروردگارم غفور و رحيم است. (53 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

باز ادامه داد : « من هرگز نفس سركش خويش را تبرئه نمى كنم چراكه مى دانم اين نفس اماره ما را به بدى ها فرمان مى دهد » ( وَ ما اُبَرِّءُ نَفْسى اِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ ). « مگر آن چه پروردگارم رحم كند » و با حفظ و كمك او مصون بمانيم ( اِلاّ ما رَحِمَ رَبّى ). و در هر حال در برابر اين گناه از او اميد عفو و بخشش دارم« چراكه پروردگارم غفور و رحيم است » ( اِنَّ رَبّى غَفُورٌ رَحيمٌ ). انسان هنگامى كه در زندگى پايش به سنگ بخورد يك نوع حالت بيدارى توأم با احساس گناه و شرمسارى در وجودش پيدا مى شود ، به خصوص اين كه بسيار ديده شده است كه شكست در عشق مجازى راهى براى انسان به سوى عشق حقيقى ( عشق به پروردگار ) مى گشايد و به تعبير روانكاوى امروز آن تمايلات شديد سركوفته « تصعيد » مى گردد و بى آن كه از ميان برود در شكل عالى ترى تجلى مى كند. پاره اى از روايات كه در شرح حال همسر عزيز در سنين بالاى زندگيش نقل شده نيز دليل بر اين تنبّه و بيدارى است. خلاصه اين كه ارتباط و پيوند آيات چنين نشان مى دهد كه همه اين ها گفته هاى همسر عزيز مصر است كه مختصر تَنَبُّه و بيدارى پيدا كرده بود و به اين حقايق اعتراف كرد. در اين فراز از داستان يوسف ديديم كه سرانجام دشمن سرسختش به پاكى او اعتراف كرد و اعتراف به گنهكارى خويش و بى گناهى او نمود ، اين است سرانجام تقوا و پاكدامنى و پرهيز از گناه و اين است مفهوم جمله « وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ » ( هر كسى تقوا پيشه كند خداوند راه گشايشى براى او قرار مى دهد و از آن جا كه گمان نمى كرد به او روزى مى دهد ). تو پاك باش و در طريق پاكى استقامت كن خداوند اجازه نمى دهد ناپاكان حيثيّت تو را بر باد دهند .

شكست هايى كه سبب بيدارى است

شكست ها هميشه شكست نيست بلكه در بسيارى از مواقع ظاهرا شكست است اما در باطن يك نوع پيروزى معنوى به حساب مى آيد ، اين ها همان شكست هايى است كه سبب بيدارى انسان مى گردد و پرده هاى غرور و غفلت را مى درد و نقطه عطفى در زندگى انسان محسوب مى شود. همسر عزيز مصر ( كه نامش « زليخا » يا « راعيل » بود ) هر چند در كار خود گرفتار بدترين شكست ها شد ولى اين شكست در مسير گناه باعث تَنَبُّه او گرديد ، وجدان خفته اش بيدار شد و از كردار ناهنجار خود پشيمان گشت و روى به درگاه خدا آورد داستانى كه در احاديث درباره ملاقاتش با يوسف پس از آن كه يوسف عزيز مصر شد نقل شده نيز شاهد اين مدعا است زيرا رو به سوى او كرد و گفت: «اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى جَعَلَ الْعَبيدَ مُلُوكا بِطاعَتِه وَ جَعَلَ الْمُلُوكَ عَبيدا بِمَعْصِيَتِه : حمد خداى را كه بردگان را به خاطر اطاعت فرمانش ملوك ساخت و ملوك را به خاطر گناه برده گردانيد » و در پايان همين حديث مى خوانيم كه يوسف سرانجام با او ازدواج كرد .(1)خوشبخت كسانى كه از شكست ها پيروزى مى سازند و از ناكامى ها كاميابى و از اشتباهات خود راه هاى صحيح زندگى را مى يابند و در ميان تيره بختى ها نيك بختى خود را پيدا مى كنند. البته واكنش همه افراد در برابر شكست چنين نيست، آن ها كه ضعيف و بى مايه اند به هنگام شكست يأس و نوميدى سراسر وجودشان را مى گيرد و گاهى تا سر حد خودكشى پيش مى روند، كه اين شكست كامل است ، ولى آن ها كه مايه اى دارندسعى مى كنند آن را نردبان ترقى خود قرار دهند و از آن پل پيروزى بسازند.

حفظ شرف برتر از آزادى ظاهرى است

ديديم يوسف نه تنها به خاطر حفظ پاكدامنيش به زندان رفت بلكه پس از اعلام آزادى نيز حاضر به ترك زندان نشد تا اين كه فرستاده ملك بازگردد و تحقيقت كافى از زنان مصر درباره او بشود و بى گناهيش اثبات گردد تا سرفراز از زندان آزاد شود ، نه اين كه به صورت يك مجرم آلوده و فاقد حيثيت مشمول عفو شاه گردد كه خود ننگ بزرگى است و اين درسى است براى همه انسان ها در گذشته و امروز و آينده .


1) « سفينة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 554 .

حالات نفس سركش

علماى اخلاق براى نفس (احساسات و غرايز و عواطف آدمى) سه مرحله قائلند كه در قرآن مجيد به آن ها اشاره شده است.

نخست « نفس امّاره » نفس سركش است كه انسان را به گناه فرمان مى دهد و به هرسو مى كشاند و لذا اَمّارَه اش گفته اند ، در اين مرحله هنوز عقل و ايمان آن قدرت را نيافته كه نفس سركش را مهار زند و آن را رام كند بلكه در بسيارى از موارد در برابر او تسليم مى گردد و يا اگر بخواهد گلاويز شود نفس سركش او را بر زمين مى كوبد و شكست مى دهد. اين مرحله همان است كه در آيه فوق در گفتار همسر عزيز مصر به آن اشاره شده است و همه بدبختى هاى انسان از آن است.

مرحله دوم « نفس لَوّامَّة » است كه پس از تعليم و تربيت و مجاهدت ، انسان به آن ارتقاء مى يابد ، در اين مرحله ممكن است بر اثر طغيان غرايز گهگاه مرتكب خلاف هايى بشود اما فورا پشيمان مى گردد و به ملامت و سرزنش خويش مى پردازد و تصميم بر جبران گناه مى گيرد و دل و جان را با آب توبه مى شويد و به تعبير ديگر در مبارزه عقل و نفس گاهى عقل پيروز مى شود و گاهى نفس ، ولى به هر حال كفه سنگين از آن عقل و ايمان است. البته براى رسيدن به اين مرحله جهاد اكبر لازم است و تمرين كافى و تربيت در مكتب استاد و الهام گرفتن از سخن خدا و سنّت پيشوايان. اين مرحله همان است كه قرآن مجيد در سوره « قيامت » به آن سوگند ياد كرده است، سوگندى كه نشانه عظمت آن است : « لا اُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيمَةِ وَ لا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ: سوگند به روز رستاخيز و سوگند به نفس سرزنش گر ».

مرحله سوم « نفس مُطْمَئِنَّة » است و آن مرحله اى است كه پس از تصفيه و تهذيب و تربيت كامل ، انسان به مرحله اى مى رسد كه غرايز سركش در برابر او رام مى شوند و سپر مى اندازند و توانايى پيكار با عقل و ايمان در خود نمى بينند ، چراكه عقل و ايمان آن قدر نيرومند شده اند كه غرايز نفسانى در برابر آن توانايى چندانى ندارند. اين همان مرحله آرامش و سكينه است ، آرامش كه بر اقيانوس هاى بزرگ حكومت مى كند، اقيانوس هايى كه حتى در برابر سخت ترين طوفان ها چين و شكن بر صورت خود نمايان نمى سازند. اين مقام انبياء و اوليا و پيروان راستين آن ها است ، آن هايى كه در

مكتب مردان خدا درس ايمان و تقوا آموختند و سال ها به تهذيب نفس پرداخته و جهاد اكبر را به مرحله نهايى رسانده اند. اين همان است كه قرآن در سوره « فجر » به آن اشاره مى كند آن جا كه مى گويد : « يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعى اِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلى فى عِبادى وَ ادْخُلى جَنَّتى : اى نفس مطمئن و آرام بازگرد به سوى پروردگارت كه هم تو از او خشنود هستى و هم او از تو و داخل در زمره بندگان خاص من شو و در بهشتم گام نه » .

پروردگارا ! به ما كمك كن كه در پرتو آيات نورانى قرآنت نفس « اَمّارَه » را به « لَوّامَه » و از آن به مرحله نفس « مُطْمَئِنَّة » ارتقاء بخشيم ، روحى مطمئن و آرام پيدا كنيم كه طوفان حوادث متزلزل و مضطربش نسازد ، در برابر دشمنان قوى و نيرومند و در مقابل زرق و برق دنيا بى اعتنا و در سختى ها شكيبا و بردبار باشيم .

خداوندا ! به همه ما عقلى مرحمت فرما كه بر هوس هاى سركش پيروز گرديم و اگر در اشتباهيم چراغ روشنى ازتوفيق و هدايت فراراه ما قرار ده .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پديده شگفت انگيز رؤيا

از پديده هاى شگفت انگيز جهان آفرينش پديده عجيب خواب است كه قرآن آن را از نشانه هاى قدرت آفريدگار هستى عنوان مى سازد و از آن عجيب تر پديده ديگرى به نام رؤيا و خواب ديدن و تماشاى مناظر گوناگون و صحنه هاى هيجان انگيز و يا هولناك در عالم خواب است.

از ديرباز اين پرسش در ميان انديشمندان مطرح بوده است كه پديده خواب يا رؤيا چيست و از كجا خبر مى دهد؟ از گذشته يا حال يا آينده؟ از ضمير آشفته انسان؟ از آرزوهاى بر باد رفته او؟ از كجا؟ و چه پيامى دارد؟

آيا ديدن مناظر زيبا و دل انگيز يا صحنه هاى نفرت بار و غم انگيز در عالم خواب كه كم و بيش همه ديده اند و براى همه تجربه شده است ثمره تلاش و فعاليت و كارهاى روزانه و مشكلات گوناگونى است كه انسان با آنها رو به روست و شب هنگام

هم در عالم خواب در برابر دستگاه گيرنده بهت آور روان و روح او خودنمايى مى كند و يا اين صحنه ها انعكاس انبوهى از آرزوهاى بر باد رفته، تمايلات ارضا نشده، خواسته هاى سركوب گشته و بيم و اميدهايى است كه جامه عمل نپوشيده و بدين گونه خود را نشان مى دهد؟

آيا پديده خواب و رؤيا نتيجه وحشت وترس از فرد يا گروه يا پديده ديگرى است كه انسان در عالم خواب با قيافه كريه يا منظره زشت آنان رو به رو مى گردد؟ و يا نه؟ بلكه پديده اى است كه از آينده خبر مى دهد و دستگاه حساس و پيچيده گيرنده روان انسان به سبك ناشناخته اى از رويدادهاى آينده دور و نزديك عكس و خبر تهيه نموده و پاره اى از آنها بدين صورت خود را در عالم رؤيا نشان مى دهند؟ كدام يك؟

انواع خواب ها

در پاسخ اين پرسش ديدگاه هاى گوناگونى ارائه شده و خوابها به انواع مختلفى تقسيم گرديده است، امّا آنچه قابل ترديد نيست، اين است كه پاره اى از خوابها تجسّم صحنه هاى گوناگون و روزانه است.

پاره اى خوابهاى پريشانى است كه با وضعيت سلامت و يا بيمارى و بهداشت و تغذيه او ارتباط دارد، امّا برخى از خوابها از آينده پيام دارد كه نمونه هاى بارز آن عبارتند از:

خواب يوسف (1)

خواب ابراهيم (2)

خواب پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله (3)

خواب فرمانرواى مصر (4)

و خواب دو جوان زندانى (5)


1) سوره يوسف، آيه 4.

2) سوره صافات، آيه 102.

3) سوره فتح، آيه 27.

4) سوره يوسف، آيه 43.

5) سوره يوسف، آيه 36.

رؤيا در روايات

در رواياتى رسيده نيز پديده رؤيا موردتوجّه قرارگرفته و به سه نوع تقسيم شده است:

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود:

اَلرُّؤْيا ثَلاثَةٌ: بُشْرى مِنَ اللّه ِ،

وَ تَحْزينٌ مِنَ الشَّيْطانُ،

وَ الَّذى يُحَدِّثُ بِهِ الاِْنْسانُ نَفْسَهُ فَيَراهُ فى مَنامِهِ.(1)

خواب ها بر سه گونه اند:

1 - خواب هايى كه نويد و پيام از آينده دارد و بشارتى از سوى خداست.

2 - خواب هايى كه از سوى شيطان است و مفهوم و پيامى ندارد.

3 - و ديگر خواب هايى كه انعكاس آرزوها و ثمره مشكلات زندگى است كه انسان ها در فكر و ذهن خويش مى پرورند و آنگاه آنها را در خواب مى بيند.

با اين بيان، برخى از خواب ها از آينده خبر مى دهد.

قرآن وموضوع «نفس» ياغرايز و احساسات

در قرآن شريف از سه نفس يا سه مرحله از نفس انسان سخن رفته و آن گونه كه شايسته و بايسته است به او هشدار و رهنمود داده شده است:

الف: «نفس امّاره» يا غرايز و كشش هاى سركش

قرآن بر اين نكته هشدار مى دهد كه غرايز و تمايلات و احساسات و عواطف انسان، كشش هايى هستند كه او را كور و كر به سوى خواستن لذّتها و رسيدن به خواهش ها و هواها فرمان مى دهند و در اين راه نه مرزى مى شناسند و نه حقى و اين خاصيت آنهاست. « وَما اُبَرِّئُ نَفْسى اِنَّ النَّفْسَ لاََمّارَةٌ بِالسُّوءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبّى(2)» و من هرگز نفس خويشتن را تبرئه نمى كنم؛ چرا كه نفس سركش و وسوسه گر انسان بسيار به


1) بِحارُ الاَْنْوار، ج 14، ص 441.

2) سوره يوسف، آيه 53.

بدى و گناه فرمان مى دهد مگر آن كس را كه پروردگارم بر او رحمت آورد.

ب: «نفس لَوّامه» يا وجدان بيدار

قرآن از مرحله ديگر و از نفس ديگرى ياد مى كند كه بر خلاف نفس امّاره نه تنها به گناه و زشتى و تباهى فرمان نمى دهد و كور و كر نيست، بلكه گويى در برابر آن است و افزون بر اينكه در برابر گناه و طغيان و سركش و زشتكارى هاى «نَفْس اَمّاره» مقاومت مى كند، انسان را به خاطر بيدادگرى و گناه مورد سرزنش قرار داده و سخت نكوهشش مى كند و او را تا بيدارى و توبه و جبران يا تصميم بر آن آرام نمى گذارد.

«لا اُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ وَ لا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ...» (1)

سوگندبه روز رستاخيز و سوگند به «نفس لوّامه» و وجدان بيدار و سرزنشگر انسان.

ج: «نَفْس مُطْمَئِنّه» يا مرحله كمال و آرامش يافتگى انسان

و نيز از «نَفْس مُطْمَئِنّه» يا مرحله ديگرى خبر مى دهد كه اين نشانگر اوج كمال و جمال و آراستگى انسان به ارزش ها و پيراستگى او از ضد ارزش ها و مرحله آرامش و وقار و شكوه معنوى انسان است. مرحله اى است كه نه غرايز و تمايلات و كششها او را به بيراهه مى كشد و طوفان در وجودش به راه مى اندازد و نه شيطانهاى گوناگون و نه ابليس؛ چرا كه او ساخته شده است.

«يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْطْمَئِنَّةِ اِرْجِعى اِلى رَبِّكِ...» (2)

هان اى نفس آرامش يافته، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت باز گرد ...

مراحل سه گانه

بر خلاف پندار پاره اى كه اين سه مرحله از نفس انسان را سه نفس جداگانه پنداشته اند، به باور دانشمندان اخلاق، اين يك نفس است كه مى تواند اين سه مرحله را داشته باشد؛ چرا كه در مرحله نخست كه مرحله عدم رشد فكرى و عقلى و دينى و اخلاقى است، اين نفس بسان ديكتاتور خودكامه اى كه در يك كشور خود را مرز


1) سوره قيامت، آيه 1 2.

2) سوره فَجْر، آيه 27 30.

ناشناس مى نگرد، به صورت حاكم مطلق در سازمان وجود بشر عمل مى كند و هيچ مانع و مرزى براى خود نمى نگرد و اگر سوسويى از چراغ خرد و فطرت و وجدان بيابد، آن را خاموش مى سازد.

در مرحله دوّم كه مرحله پس از آموزش و پرورش و شكوفايى خرد و فرهنگ و بينش و ايمان اوست، در ميدان عقل و نفس گاه به اين سو و گاه به آن سو كشيده مى شود، امّا به دليل مجهّز شدن نفس به ايمان و وجدان بيدار و ارزش هاى اخلاقى و انسانى، كفه سنگين به سود خرد و وجدان مى چربد و لغزش و گناه را محكوم و گاه انسان را به توبه و جبران فرا مى خواند.

و در مرحله سوّم كه اوج انسانيت و شكوفايى و طراوت وصف ناپذير فطرت وجدان، خرد و كمال انسانى است، كشتى نفس به ساحل آرامش ايمان و تقوا و آگاهى و بينش ژرف و وصف ناپذيرى مى رسد كه ديگر وسوسه نفس امارّه در او اثر نمى گذارد و فكر گناه هم نمى كند و به عصمت مجهّز مى شود.

3 - جهاد بزرگتر يا خودسازى راستين

تنها در پرتو خودسازى و تزكيه نفس و تهذيب آن است كه انسان مى تواند از نفس امارّه به وجدان بيدار و سرزنش كننده و بالاتر از آن اوج گيرد؛ و اين كارى سنگين و بزرگترين جهاد است و مجاهد راستين نيز كسى است كه در اين ميدان پيروزى را به دست آورد.

اميرمؤمنان عليه السلام مى فرمود: «اَلْمُجاهِدُ مَنْ جاهَدَ نَفْسَهُ.» (1)

جهادگر راستين، آن مجاهدى است كه با هواهاى سركش نفس امّاره پيكار كند. و مى فرمود:اَشْجَعُ النّاسِ مَنْ غَلَبَ هَواهُ.

پر شهامت ترين مردم آن كسى است كه در پيكار با هواى نفس پيروز گردد. و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بزرگترين جهاد عنوان مى داد و مى فرمود:


1) وسائل، ج 11، ص 122.

«مَرْحَبا بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهادَ الاَْصْغَرِ وَ بَقِىَ عَلَيْهِمْ الْجِهاد الاكبر، فَقيلَ: يا رَسُولَ اللّه ِ، وَ مَا الْجِهادُ الاَْكْبَرُ؟ فقال: جِهادُ النَّفْسِ.(1)» آفرين بر مردمى كه جهاد كوچكتر را انجام دادند و اينك بسان هميشه در انديشه جهاد بزرگتراند.

پرسيدند: اى پيامبر خدا جهاد بزرگتر كدام است؟

فرمود: خودسازى و مبارزه با هواى نفس.

و حضرت صادق عليه السلام پيروزى بر نفس را رسيدن به بهشت و نجات از دوزخ عنوان داد و فرمود:

«مَنْ مَلِكَ نَفْسَهُ اِذا رَغِبَ وَ اِذا رَهَبَ وَ اِذا اشْتَهى وَ اِذا غَضِبَ و اِذا رَضِىَ، حَرَّمَ اللّهُ جَسَدَهُ عَلَى النّارِ.» (2)

آن كسى كه به هنگام خواستن چيزى و به هنگام ترس و وحشت و زمان فوران خواهش نفس و هنگامه اوج خشم و به هنگام خشنودى از چيزى و كسى، به گونه اى بر خود حاكم باشد كه به گناه و بيداد و وسوسه نفس امارّه تسليم نگردد و از حق و عدالت انحراف نجويد، خدا پيكر او را بر آتش دوزخ حرام مى سازد و به بهشت پرطراوت مى رسد.

بار خدايا، ما را در برابر وسوسه شيطانهاى گوناگون و دمدمه هاى آنها خودت يار و ياور باش.

پروردگارا، ما را در رويارويى با هواى نفس و در پيكار در اين ميدان سرنوشت ساز و پر خطر، پيروز و سرفراز بدار.

خداوندا، به ما انديشه اى بلند، جانى روشن، دلى بيدار و آگاه، بينشى ژرف، وجدانى آزاد از انواع بندها و زنجيرهاى خرافه و اسارت و واپسگرايى، بيان و قلمى ستم ستيز و آزادمنش، همتى والا، اراده اى پولادين و كارنامه اى پرافتخار و فرجامى خوش ارزانى بدار. (3)


1) وَسائل، ج 11، ص 122.

2) وسائل، ج 11، ص 123.

3) نگارنده.

يوسف و موقعيّت جديد

وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونى بِهاَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسى فَلَمّا كَلَّمَهُ قالَ اِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكينٌ اَمينٌ

ملك ( مصر ) گفت : او ( يوسف ) را نزد من آوريد تا وى را مخصوص خود گردانم، هنگامى كه ( يوسف نزد وى آمد و ) با او صحبت كرد ( ملك به عقل و درايت او پى برد ) و گفت : تو امروز نزد ما منزلت عالى دارى و مورد اعتماد هستى. (54 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

نماينده ويژه « ملك » در حالى كه حامل پيام گرم او بود ، وارد زندان شد و به ديدار يوسف شتافت ، سلام و درود او را به يوسف ابلاغ كرد و اظهار داشت كه او علاقه شديدى به تو پيدا كرده است و به درخواستى كه داشتى ، داير به تحقيق و جستجو از زنان مصر در مورد تو ، جامه عمل پوشانيده و همگى با كمال صراحت به پاكى و بى گناهيت گواهى داده اند. اكنون ديگر مجال درنگ نيست ، برخيز تا نزد او برويم. يوسف به نزد ملك آمد و با او به گفتگو نشست ، « هنگامى كه ملك با وى گفتگو كرد و سخنان پرمغز و پر مايه يوسف را كه از علم و هوش و درايت فوق العاده اى حكايت مى كرد شنيد ، بيش از پيش شيفته و دلباخته او شد و گفت : تو امروز نزد ما داراى منزلت عالى و اختيارات وسيع هستى و مورد اعتماد و وثوق ما خواهى بود » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اِسْتِخْلاص: خالص گردانيدن و ويژه و خاصّ ساختن؛ و منظور شاه اين بود كه يوسف را مشاور و معاون ويژه خود سازد.

مَكين: انسان بلندمرتبه وپراقتدارى كه به وسيله آن مقام واقتداربتواندبرنامه هاى خويش را پيش برد و هدف خود را تحقّق بخشد.

در آيات 54 تا 57 فراز ديگرى از سرگذشتِ قهرمان زيباترين داستان ها به تابلو مى رود و اين گونه آغاز مى گردد.

وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي

و شاه، هنگامى كه بر دانش و بينش گسترده و ژرف يوسف و پاكدامنى و پرواى او آگاهى يافت، به نزديكانش گفت: او را نزد من بياوريد تا وى را معاون و مشاور خاصّ

خود گردانم و در تدبير امور و تنظيم شئون و تصميم گيرى هاى سرنوشت ساز از او نظر بخواهم و كشور را با نظر او اداره كنم.

فَلَمّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ.

پس هنگامى كه يوسف را نزدش آوردند و با او به گفتگو پرداخت و از نزديك به درايت و هوشمندى و راستگويى و امانتدارى اش واقف شد، به او گفت: هان اى يوسف! تو امروز نزد ما بلندمرتبه و درستكارى؛ چراكه هم خردمندى و هوش سرشار و دانش و بينش بسيارت بر ما آشكار شده و هم پاكدامنى و امانتدارى ات.

«ابن عبّاس» مى گويد: منظور شاه اين بود كه: از امروز تو را فرمانرواى كشور و ملّت ساختم و قدرت و اختيارت را، بسان خود قرار دادم و تو در اداره حكومت و جامعه مورد اعتماد من هستى.

«كَلْبى» در اين مورد آورده است كه: سرانجام فرستاده شاه در زندان نزد يوسف آمد و گفت: سرورم! برخيز كه پادشاه تو را خواسته است. اينك وقت آن است كه جامه هاى زندان را درآورده و جامه ديگر بپوشى و براى ديدار آماده گردى.

يوسف برخاست و پس از شستشوى خودجامه اى برازنده پوشيد و به ديدار شاه آمد. او در آن هنگام جوانى شكوهمند و بسيار زيبا و پر معنويت و پرمحتوا بود و سى بهار از زندگى را پشت سر داشت. او وارد كاخ شد و هنگامى كه چشم شاه به او افتاد و او را جوانى برازنده و پرشكوه ديد، گفت: هان پسرم! تو خواب عجيب مرا كه ساحران و كاهنان و سياستمداران، همه در آن فرو ماندند تعبير كردى؟ يوسف گفت: آرى! و براى بار دوّم شاه خواب خويش را براى او باز گفت و آن حضرت نيز پيام آن خواب و تعبيرش از آينده پر فراز و نشيب را براى او بيان فرمود.

دعا براى زندانيان

در روايت است كه وقتى يوسف از زندان آزاد گرديد، براى زندانيان دعا كرد و فرمود: «اَللّهُمَّ اعْطِفْ عَلَيهِمْ بِقُلُوبِ الاْءخيارِ، وَ لا تَعُمَّ عَلَيْهُِم الأَْخْبارَ.» (1)

بار خدايا قلب خوبان و شايستگان را بر آنان مهربان ساز و اخبار و گزارش هاى رويدادها را از آنان پوشيده مدار.

تو گويى بر اثر اين دعاى خالصانه است كه در همه جا، زندانيان پيش از ديگران از رويدادهاى شهر و ديار خود آگاه مى گردند.

و نيز آن بزرگوار بر سر در زندان نوشت: «هذا قُبُورُ الاْءَحياءِ و بَيْتُ الاْءَحْزانِ وَ تَجْرِبَةُ الاْءَصْدِقاءِ وَ شَماتَةُ الأَْعْداءِ.» (2)

اين جا گورستان زندگان، سراى غم ها و رنج ها، وسيله آزمون و شناخت دوستان راستين و سرزنشگاه دشمنان است.

و نيز «وَهَب» آورده است كه: آن حضرت هنگامى كه به در كاخ فرمانرواى مصر رسيد، گفت: پروردگارم مرا بسنده است و از آفريدگان خود بى نيازم ساخته و مرا كفايت مى كند، آن گاه افزود: «عَزَّ جارُه و جَلَّ ثَناؤُه و لا اِلهَ غَيْرُهُ.»(3)

راستى كه پناهنده به خدا، شكست ناپذير و عزيز مى گردد و ستايش و ثناى او والاست و هيچ خدايى جز او نيست.

و هنگامى كه به در سالن كاخ رسيد، گفت: بارخدايا! من به جاى نيكى و خوبى او، خير و خوبى تو را مى خواهم و از شرارت او و ديگر آفريدگانت به تو پناه مى جويم. «اَللّهمُ اِنّى اَسْئَلُكَ بِخَيْرِكَ مِنْ خَيْرهِ و اَعُوذُبِكَ مِن شَرِّهِ و شَرِّ غَيْرِهِ.»(4)

پس از ورود به سالن، به زبان عربى سلام گفت. شاه پرسيد: اين چه زبان و فرهنگى


1) مَعالِمُ التَّنزيل، بَغَوى، ج3، ص 293 292؛ قِصَصُ الأْنْبِياء، ثَعْلَبى، ص126.

2) مَعالِمُ التَّنزيل، بَغَوى، ج3، ص 293 292؛ قِصَصُ الأْنْبِياء، ثَعْلَبى، ص126.

3) همان مدرك.

4) همان مدرك.

است؟ پاسخ داد: اين زبان عمويم اسماعيل است و آن گاه به زبان عبرى در حق او دعا كرد. شاه پرسيد: اين ديگر چه زبانى است؟ پاسخ داد: زبان پدران و نياكانم.

«وَهَب» در اين مورد مى افزايد: فرمانرواى مصر به ده ها زبان سخن مى گفت، امّا به هنگام ملاقات با يوسف به هر لغت و فرهنگ و زبانى سخن گفت، يوسف به همان زبان جوابش را داد و اين موضوع او را شگفت زده ساخت!

آن گاه رو به يوسف كرد و از او خواست تا خواب خود را از زبان يوسف بشنود و يوسف چنين گفت:

هان اى فرمانرواى مصر، تو آن شب در خواب ديدى كه هفت گاو فربه - كه سپيدرنگ و داراى موهايى پرزرق و برق و مرتب بودند - از ساحل نيل پديدار شدند. از پستان آنها شير مى ريخت و همان گونه كه تو محو تماشاى زيبايى آن ها بودى، به ناگاه آب نيل فرو رفت و خشكى در آن پديدار شد و از ميان گل و لاى آن، هفت گاو لاغر با موهاى ژوليده و شكم هايى بر پشت چسبيده - كه نه پستانى داشتند و نه شيرى - سربر آوردند، آن ها داراى نيش هاودندان هاودست هايى بسان سگ هاوخرطومى بسان خرطوم درندگان بودند. آن ها خود را به گاوهاى سفيد و فربه رساندند و همانند درندگان بر آن ها يورش برده و با دريدن و پاره كردن و شكستن پوست و گوشت و استخوان آن ها، مغزشان را خوردند.

درست در اين شرايط بود كه به ناگاه در برابر ديدگانت هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشك و تيره پديدار گرديد كه در كنار هم روييده و ريشه هاى آن ها در ميان آب و گل فرو رفته بود. تو با ديدن آن ها به اين انديشه رفتى كه چگونه اين خوشه هاى سبز و پرطراوت با آن خوشه هاى تيره و خشك در كنار هم و در يك رويشگاه روييده و ريشه همه آن ها در يك آب است، كه به ناگاه بادى وزيدن گرفت و كاه و پوشال آن خوشه هاى خشك و تيره را به خوشه هاى سبز و پرطراوت زد و همان ها سبب شعله ور شدن خوشه هاى سبز گرديد و همه را سوزانيد و آن گاه بود كه تو وحشت زده از خواب بيدار شدى! شاه گفت: به خداى سوگند خواب من گرچه بسيار شگفت انگيز بود، امّا

آنچه از زبان تو شنيدم بهت آورتر است. اينك راه رويارويى با رويدادها را بگو و برنامه ات را بيان كن!

برنامه اقتصادى يوسف براى نجات كشور و ملّت

يوسف فرمود: برنامه من اين است كه در سال هاى پربركت و پرنعمت آينده، بايد انبارها و سيلوهايى بزرگ ساخته شود و بخش كشاورزى تا سر حد امكان فعّال گردد و تمام زمين هاى قابل كشت زير كشت رود؛ مواد غذايى گوناگون گردآورى گردد و محصولات زراعى به ويژه دانه ها با همان غلاف ها و خوشه ها و ساقه ها، در انبارهاى مناسب براى تغذيه مردم و دام ها نگاهدارى گردد و به مردم دستور داده شود تا به اندازه يك پنَجْم از دانه ها و مواد غذايى را مصرف و بقيه آن را پس انداز كنند و به انبارها بسپارند. تنها در پرتو يك جهاد ملّى و تلاش خستگى ناپذير اقتصادى و زراعى و با داشتن برنامه درست است كه مى توان براى سال هاى قحظى و خشكسالى نيازهاى غذايى مردم مصر و اطراف آن را فراهم ساخت و آن گاه است كه در اوج فشار و گرفتارى مردم، مى توان با تأمين نيازهاى اقتصادى و غذايى آنان ثمره اين تلاش طاقت فرسا و اين كوشش همگانى و اين سرمايه گذارى بزرگ را بازيافت و گنجى عظيم فراهم آورد و بدين وسيله كشور و ملّت را از فاجعه اى كه در پيش است به سلامت عبور داد.

يوسف خزانه دار كشور مصر مى شود

قالَ اجْعَلْنى عَلى خَزائِنِ الاَْرْضِ اِنّى حَفيظٌ عَليمٌ

( يوسف ) گفت : مرا سرپرست خزائن سرزمين ( مصر ) قرار ده كه نگهدارنده و آگاهم.

(55 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

يوسف مى دانست يك ريشه مهمّ نابسامانى هاى آن جامعه مملو از ظلم و ستم در مسائل اقتصاديش نهفته است ، اكنون كه آن ها به حكم اجبار به سراغ او آمده اند ، چه بهتر كه نبض اقتصاد كشور مصر را در دست گيرد و به يارى مستضعفان بشتابد ، از تبعيض ها تا آن جا كه قدرت دارد بكاهد ، حق مظلومان را از ظالمان بگيرد و به وضع بى سر و سامان آن كشور پهناور سامان بخشد . مخصوصا مسائل كشاورزى را كه در آن كشور در درجه اول اهميّت بود ، زير نظر بگيريد و با توجّه به اين كه سال هاى فراوانى و سپس سال هاى خشكى در پيش است ، مردم را به كشاورزى و توليد بيشتر دعوت كند و در مصرف فرآورده هاى كشاورزى تا سر حدّ جيره بندى ، صرفه جويى كند و آن ها را براى سال هاى قحطى ذخيره نمايد ، لذا راهى بهتر از اين نديد كه پيشنهاد سرپرستى خزانه هاى مصر كند. آيات 100 و 101 همين سوره كه تفسير آن به خواست خدا خواهد آمد ، دليل بر اين است كه او سرانجام بجاى ملك نشست و زمامدار تمام امور مصر شد ، هر چند آيه 88 كه مى گويد : برادران به او گفتند : « يا ايها العزيز » ، دليل بر اين است كه او در جاى عزيز مصر قرار گرفت ، ولى هيچ مانعى ندارد كه اين سلسله مراتب را تدريجا طى كرده باشد ، نخست به مقام خزانه دارى و بعد نخست وزيرى و بعد بجاى ملك، نشسته باشد .

چگونه يوسف دعوت طاغوت زمان را پذيرفت ؟

نخستين چيزى كه در رابطه با آيات فوق جلب توجه مى كند اين است كه چگونه يوسف اين پيامبر بزرگ حاضرشد، خزانه دارى يا نخست وزيرى يكى از طاغوت هاى زمان را بپذيرد و با او همكارى كند؟ پاسخ اين سؤال در حقيقت در خود آيات فوق

نهفته است ، او به عنوان يكى انسان «حَفيظٌ عَليمٌ» ( امين و آگاه ) عهده دار اين منصب شد ، تا بيت المال را كه مال مردم بود به نفع آن ها حفظ كند و در مسير منافع آنان به كار گيرد ، مخصوصا حق مستضعفان را كه در غالب جامعه ها پايمال مى گردد به آن ها برساند. در « فقه » در بحث قبول ولايت از طرف ظالم نيز اين بحث به طور گسترده آمده است كه قبول پست و مقام از سوى ظالم هميشه حرام نيست ، بلكه گاهى مستحب و يا حتى واجب مى گردد ، اين در صورتى است كه منافع پذيرش آن و مرجحات دينيش بيش از زيان هاى حاصل از تقويت دستگاه باشد. در روايات متعددى نيز مى خوانيم كه ائمه اهلبيت عليهم السلام به بعضى از دوستان نزديك خود ( مانند على بن يقطين كه از ياران امام كاظم بود و وزارت فرعون زمان خود هارون الرّشيد را به اجازه امام پذيرفت ) چنين اجازه اى را مى دادند .

اهميت مسائل اقتصادى و مديريت

گرچه ما هرگز موافق مكتب هاى يك بعدى كه همه چيز را در بعد اقتصادى خلاصه مى كنند و انسان و ابعاد وجود او را نشناخته اند نيستيم ، ولى با اين حال اهميت ويژه مسائل اقتصادى را در سرنوشت اجتماعات هرگز نمى توان از نظر دور داشت ، آيات فوق نيز اشاره به همين حقيقت مى كند ، چرا كه يوسف از ميان تمام پست ها انگشت روى خزانه دارى گذاشت ، زيرا مى دانست هرگاه به آن سر و سامان دهد قسمت عمده نابسامانى هاى كشور باستانى مصر ، سامان خواهد يافت و از طريق عدالت اقتصادى مى تواند سازمان هاى ديگر را كنترل كند. در روايات اسلامى نيز اهميت فوق العاده اى به اين موضوع داده شده است ، از جمله در حديث معروف على يكى از دو پايه اصلى زندگى مادى و معنوى مردم (قِوامُ الدّينِ وَ الدُّنْيا) مسائل اقتصادى قرار داده شده است ، در حالى كه پايه ديگر علم و دانش و آگاهى شمرده شده است .

تعهد و تخصص دو ركن اساسى مديريت است

تعبير يوسف كه مى گويد : « اِنّى حَفيظٌ عَليمٌ » دليل بر اهميت مديريت در كنار امانت است و نشان مى دهد كه پاكى و امانت به تنهايى براى پذيرش يك پست حساس اجتماعى كافى نيست ، بلكه علاوه بر آن آگاهى و تخصص و مديريت نيز لازم است ، چراكه «عَليم» را در كنار «حَفيظ» قرار داده است . و ما بسيار ديده ايم كه خطرهاى ناشى از عدم اطلاع و مديريت كمتر از خطرهاى ناشى از خيانت نيست بلكه گاهى از آن برتر و بيشتر است. با اين تعليمات روشن اسلامى نمى دانيم چرا بعضى مسلمانان به مسأله مديريت و آگاهى هيچ اهميت نمى دهند و حداكثر كشش فكر آن ها در شرايط واگذارى پست ها، همان مسأله امانت و پاكى است با اين كه سيره پيامبر صلى الله عليه و آله و على در دوران حكومتشان نشان مى دهد ، آن ها به مسأله آگاهى و مديريت همانند امانت و درستكارى اهميت مى دادند.

مدح خويش يا معرفى خويشتن

بدون شك تعريف خويش كردن كار ناپسندى است ، ولى با اين حال اين يك قانون كلى نيست ، گاهى شرايط ايجاب مى كند كه انسان خود را به جامعه معرفى كند تا مردم او را بشناسند و از سرمايه هاى وجودش استفاده كنند و به صورت يك گنج مخفى و متروك باقى نماند. در آيه فوق نيز خوانديم كه يوسف به هنگام پيشنهاد پست خزانه دارى مصر خود را با جمله « حَفيظٌ عَليم » ستود ، زيرا لازم بود سلطان مصر و مردم بدانند كه او واجد صفاتى است كه براى سرپرستى اين كار نهايت لزوم را دارد. لذا در تفسير عياشى از امام صادق مى خوانيم كه در پاسخ اين سؤال كه آيا جايز است انسان خودستايى كند و مدح خويش نمايد ؟ فرمود : « نَعَمْ اِذَا اضْطُرَّ اِلَيْهِ اَما سَمِعَتْ قَوْلَ يُوسُفَ اِجْعَلْنى عَلى خَزائِنِ الاَْرْضِ اِنّى حَفيظٌ عَليمٌ وَ قَوْلَ الْعَبْدِالصّالِحِ وَ اَنَا لَكُمْ ناصِحٌ اَمينٌ: آرى هنگامى كه ناچار شود مانعى ندارد ، آيا نشنيده اى گفتار يوسف را كه فرمود : مرا بر خزائن زمين قرار ده كه من امين و آگاهم و همچنين گفتار بنده صالح

خدا ( هود ) من براى شما خيرخواه و امينم » .(1)و از اين جا روشن مى شود اين كه در خطبه « شقشقيه » و بعضى ديگر از خطبه هاى نهج البلاغه على به مدح خويشتن مى پردازد و خودرا محور آسياى خلافت مى شمرد ، كه هماى بلند پرواز انديشه ها به اوج فكر و مقام او نمى رسد و سيل علوم و دانش ها از كوهسار وجودش سرازير مى شود و امثال اين تعريف ها همه براى اين است كه مردم ناآگاه و بى خبر به مقام او پى ببرند و از گنجينه وجودش براى بهبود وضع جامعه استفاده كنند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

فرمانرواى مصر پس از شنيدن سخنان راهگشاى يوسف، گفت: اين كار بزرگ و طرح عظيم و برنامه ريزى دقيق و اجراى آن را چه كسى تضمين مى كند؟ و چه كسى مى تواند كشاورزى كشور را احيا كند و شكوفا سازد و با گردآورى محصولات زراعى و انبارسازى و نگاهدارى و فروش بجا و شايسته آنها، تدبير درست امور و تنظيم برازنده شئون را به عهده گيرد؟

درست در اينجا بود كه يوسف به پا خاست و گفت من و آن گاه افزود:

قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الاْءَرْضِ

اينك كه چنين است براى نجات كشور و جامعه از خطر سهمگينى كه در راه است، شما مرا به اداره خزانه ها و گنجينه هاى ملّى اين سرزمين برگزين و تدبير كارها را به من واگذار تا من به خواست خدا اين برنامه را به اجرا درآورم.

إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ.

چرا كه من نگهبانى توانا و دانا هستم.

به باور گروهى از جمله «قَتادَه» و «جُبّائى» منظور اين است كه: من، هم از ثروت و امكانات مردم درست نگهدارى مى كنم و هم مى دانم كه آن را در چه راهى هزينه نموده و در كجا سرمايه گذارى كنم و به چه كسى از آن بدهم و از چه كسى دريغ دارم.


1) «نورالثقلين» ، جلد 2، صفحه 433 .

امّا به باور «وَهَب» منظور اين است كه: من نويسنده اى دقيق و حسابدارى دانا و امين هستم.

از ديدگاه «كَلْبى» منظور اين است كه: من حساب سال هاى قحطى و خشكسالى را درست نگاه داشته و به هنگامه نياز مردم و كمك به آن ها دانا هستم.

و از ديدگاه «سُدى» منظور اين است كه: من به حساب دارايى ها و امكانات ملّى، امين و نگهبان و به زبان هاى گوناگون مردم كه براى تهيّه مواد غذايى از هر سو به مصر سرازير خواهند شد، دانا و توانا هستم.

از آيه شريفه اين نكته دريافت مى گردد كه براى هر انسانى رواست كه خويشتن را در جايى كه او را نمى شناسند، وصف كند و نقاط قوّت و توانمندى ها و كارآيى هاى خويش را باز گويد و اين كار نه نكوهيده است و نه، با آيه شريفه اى كه از خودستايى نهى مى كند و هشدار مى دهد(1)ناسازگارمى باشد؛ چراكه يوسف خود را به شاه معرفى كرد و از توانايى و امانتدارى خويش سخن گفت و از او خواست تا وى را به اداره امور جامعه و آبادانى و عمران شهرها منصوب كند.

پس از پيشنهاد يوسف، فرمانرواى مصر به او گفت: چه كسى از شما براى تدبير امور زيبنده تر و سزاوارتر است؟ و آن گاه كار اداره كشور را به او سپرد.

به باور پاره اى فرمانرواى مصر پس از شناخت يوسف و آگاهى از كارآيى و امانت او، اداره كشور را به او سپرد و عزيز مصر را بر كنار ساخت و خود به استراحت پرداخت.

امّا به باور پاره اى ديگر عزيز مصر بركنار نشد، بلكه خود، همان روزها از دنيا رفت و قدرت و امكانات كشور و اداره امور مردم به يوسف واگذار گرديد.

برخى بر آنند كه: پس از مرگ عزيز مصر، شاه، همسر او را به عقد يوسف درآورد و هنگامى كه يوسف نزد او رفت، وى را دوشيزه يافت و به او گفت: آيا اين راه، بهتر از


1) سوره نَجْم، آيه 32.

آن نبود كه تو در انديشه اش بودى؟ و خدا از آن زن، دو پسر به يوسف داد كه نام آنان را «اِفرائيم» و «ميشا» نهاد.

پاره اى آورده اند كه: روزى يوسف به همراه گروهى از ياران، باشكوه وصف ناپذيرى از راهى مى گذشت كه آن زن يوسف را ديد و گريست و آن گاه گفت: ستايش از آنِ خدايى است كه فرمانروايان را به كيفر گناه و نافرمانى و خشونت و خودكامگى، از تخت قدرت پايين مى كشد و به ذلّت و خفّت مى نشاند و بردگان و بندگان را به پاداش فرمانبردارى و كردار شايسته و عادلانه به اوج اقتدار مى رساند. اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى جَعَلَ الْمُلُوكَ بِاْلَمْعصِيَةِ عَبيدا و العَبيدَ باِلطّاعَةِ مُلُوكاً.

يوسف با شنيدن اين سخن ارزشمند از آن زن، دستور داد او را به خانه بردند و اداره امور او را - بسان خانواده خويش - به عهده گرفت، امّا با او ازدواج نكرد.

در تفسير «علىّ بن ابراهيم» آمده است كه: عزيز مصر در همان سال هاى قحطى و خشكسالى از دنيا رفت و همسرش نيز كارش به فقر و گدايى كشيد. به او گفتند خوب است سر راه يوسف قرار گيرى و از او كمك بخواهى، گفت: من از او شرم مى كنم و هرگز نمى توانم با او روبه رو شوم.

سرانجام روزى سر راه يوسف نشت و هنگامى كه آن حضرت در ميان ياران به آنجا رسيد، زليخا برخاست و گفت: پاك و منزه است آن خدايى كه شاهان و زورمداران را به كيفر نافرمانى و گناه و عدم رعايت حقوق مردم به ذلت و حقارت و بردگى مى كشد و ستمديدگان و بردگان را به پاداش فرمانبردارى و انجام كارهاى شايسته و رعايت حقوق مردم به اوج شكوه و اقتدار مى رساند.

سُبْحانَ مَنْ جَعَلَ الْمُلُوكَ بِالْمَعْصِيَة عَبيداً، و العَبيدَ بِالطّاعَةِ مُلُوكاً.

يوسف با شنيدن صداى او، گفت: آيا تو همان بانوى كاخ هستى؟

او، آهى سرد از دل بر كشيد و گفت: آرى، اين منم كه به كيفر گناه به اين روز افتاده ام. يوسف پرسيد: آيا هم اكنون نيز به من علاقه مندى؟ گفت: اينك كه پير و گرفتار شده ام مسخره ام مى كنى؟ يوسف فرمود: هرگز! و آن گاه دستور داد تا او را به

خانه بردند و به او گفت: آيا به ياد دارى كه در مورد من چه ناروا و بيدادگرانه رفتار كردى؟ پاسخ داد: آرى اى پيامبر خدا، مرا سرزنش نكن كه به دردى گرفتار بودم كه كسى بسان من گرفتار نبود. يوسف گفت: چگونه؟ گفت: من از يك سو زيباترين و ثروتمندترين زن اين كشور بودم و از دگرسو همسرى داشتم كه دچار ناتوانى كامل جنسى بود و از طرف سوّم در عشق تو سراپاى وجودم شعله ور شده بود و مى سوخت، امّا تو نيز به گونه اى پاكدامن و پارسا بودى كه هرگز چشم به روى من نگشودى.

پرسيد: اينك خواسته ات چيست؟ گفت: خواسته ام اين است كه از خدا بخواهى جوانى و طراوتم را به من باز گرداند.

يوسف خواسته او را از بارگاه خدا خواست و آن گاه او را كه به صورت دوشيزه اى شده بود به همسرى خويش برگرفت.

«ابن عبّاس» از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده است كه فرمود: خدا، مهرش را بر برادرم يوسف بباراند، اگر او به فرمانرواى مصر نمى گفت: مرا بر خزانه هاى اين سرزمين بگمار... همان ساعت او، وى را به حكومت مصر برمى گزيد، امّا همان درخواست سبب شد كه يك سال واگذارى حكومت به او را به تأخير افكند.

وَ كَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الاَْرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ نُصيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضيعُ اَجْرَ الْمُحْسِنينَ

و اين گونه ما به يوسف در سرزمين ( مصر ) قدرت داديم كه هر گونه مى خواست در آن منزل مى گزيد (و تصرف مى كرد) ما رحمت خودرا به هركس بخواهيم (و شايسته بدانيم) مى بخشيم و پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كنيم. (56 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين جا سؤالى مطرح مى شود و آن اين كه چگونه ، سلطان جبار مصر به چنين كارى تن در داد ، در حالى كه مى دانست يوسف در مسير خودكامگى و ظلم و ستم و استثمار و استعمار او گام برنمى دارد ، بلكه به عكس مزاحم مظالم او است. پاسخ اين سؤال با توجه به يك نكته چندان مشكل نيست و آن اين كه گاهى بحران هاى اجتماعى و اقتصادى چنان است كه پايه هاى حكومت خودكامگان را از اساس مى لرزاند ، آن چنان كه همه چيز خود را در خطر مى بينند ، در اين گونه موارد براى رهايى خويشتن از مهلكه حتى حاضرند از يك مديريت عادلانه مردمى استقبال كنند ، تا خود را نجات دهند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

تَبَوُّأْ: فراهم ساختن جايگاه براى بازگشت به آن.

«ابن عَبّاس» مى گويد: يوسف يك سال ميهمان پادشاه مصر بود و پس از آن، شاه او را خواست و تاج خودرا بر سر وى نهاد و كمربند و يژه اش را بر كمر او بست و دستور داد تختى از طلا و آراسته به مرواريد و ياقوت براى او قرار دهند و سايبانى از ديبا بر فراز سرش برافراشته دارند و آن گاه ازآن حضرت تقاضا كرد تا با شكوه و عظمت بر مردم ظاهرگردد و آغازفرمانروايى خويش رااعلان كند.

آن حضرت با سيمايى درخشان و چهره اى چون ماه، كه هر تماشاگرى را خيره مى ساخت، پديدار شد و بر تخت قدرت تكيه زد. سياستمداران و مسئولان كشورى و نظامى در برابرش خضوع كردند و بدين سان او زمام امور جامعه و كشور را به كف

گرفت و عدل و داد را در ميان مردم برقرار ساخت و به گونه اى محبوب و مطلوب و مورد احترام همگان گرديد كه زن و مرد و كوچك و بزرگ و پير و جوان، آگاهانه و آزادانه او را دوست مى داشتند و از حكومت عادلانه و انسانى اش - كه امنيّت و آزادى و رفاه و آسايش و سعادت و سلامتِ جسم و جان و فكر و روان را براى مردم به ارمغان آورده بود - خشنود و شادمان بودند و همين مفهوم آيه مباركه است كه مى فرمايد:

وَ كَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ

و اين گونه بسان نعمت هايى كه به او ارزانى داشته بوديم نعمت قدرت و فرمانروايى عادلانه بر آن سرزمين را نيز به او ارزانى داشتيم كه به هر صورتى كه مى خواست كارهاى آن را تدبير مى كرد و در هر كجا اراده مى نمود، فرود مى آمد.

نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ

ما مهر و رحمت خويش را به هر كس كه بخواهيم و او را شايسته بدانيم، مى رسانيم و او را به نعمت هاى مادى و معنوى و دينى و دنيوى گرامى مى داريم.

وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ.

و ما پاداش نيكوكاران و فرمانبرداران را ضايع نمى سازيم.

«ابن عبّاس» بر آن است كه: و ما پاداش شكيبايان را ضايع نمى سازيم.

گروهى از جمله «مُجاهِد» آورده اند كه: يوسف، فرمانرواى مصر را به توحيدگرايى و ايمان به خدا دعوت كرد و او ايمان آورد و از پى او نيز بسيارى ايمان آوردند و پيروى يوسف را برگزيدند و اين شكوه و عظمت و رسالت و ارزانى شدن نعمت هاى گران به او پاداش دنياى او بود.

پاداش برتر

وَ لَأَجْرُ الاْخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذينَ ءَامَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ

و پاداش آخرت براى آن ها كه ايمان آورده اند و پرهيزكارند بهتراست. (57 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

گرچه بسيارى از مردم نيكوكار در همين جهان به پاداش مادى خود مى رسند ، همان گونه كه يوسف نتيجه پاكدامنى و شكيبايى و پارسايى و تقواى خويش را در همين دنيا گرفت ، كه اگر آلوده بود هرگز به چنين مقامى نمى رسيد. ولى اين سخن به آن معنى نيست كه همه كس بايد چنين انتظارى را داشته باشند و اگر به پاداش هاى مادى نرسند گمان كنند به آن ها ظلم و ستمى شده ، چراكه پاداش اصلى ، پاداشى است كه در زندگى آينده انسان ، در انتظار او است. و شايد براى رفع همين اشتباه و دفع همين توهم است كه قرآن در آيه فوق بعد از ذكر پاداش دنيوى يوسف اضافه مى كند : « وَ لَأَجْرُ الاْخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذينَ ءَامَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ : پاداش آخرت براى آنان كه ايمان دارند و تقوى پيشه كرده اند برتر است » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث مى فرمايد: و پاداش سراى آخرت براى كسانى كه ايمان به خدا آورده و پروا پيشه مى سازند بهتر است؛ چرا كه پاداش آخرت ازهرناخالصى و آلودگى پاك و ماندگار است.

از آيه شريفه اين نكته دريافت مى گردد كه خدا در روز رستاخيز پاداش و مقامى بهتر و والاتر از شكوه و اقتدارى كه در دنيا به او داد، به وى ارزانى مى دارد.

سه نكته درخور دقّت در ارتباط با حضرت يوسف عليه السلام

1 - چگونه يوسف از استبدادگر روزگارش درخواست فرمانروايى كرد؟

با توجه به اين كه فرمانرواى مصر و درباريانش مردمى بيدادگر و كفرگرا بودند، چگونه يوسف دعوت آنان را پذيرفت و به يارى آنان شتافت و افزون بر آن از آنان درخواست فرمانروايى نمود؟

پاسخ؟

1 - از آن جايى كه يوسف، پيامبر برگزيده خدا بود و خدا با ارزانى داشتن مقام والاى رسالت و امامت به او، وى را به برقرارى عدل و داد مأمور ساخته بود و او مى دانست كه به وسيله به كف گرفتن قدرت و امكانات مى تواند مردم را به ارزش ها و كارهاى شايسته فرا خواند و از گناه و زشتى باز دارد و حقوق پايمال شده و جا به جا شده ستمديدگان را به جاى خود برساند، از اين رو چنين درخواستى از فرمانرواى مصر نمود. بااين بيان اين درخواست و پذيرش مسئوليت، گامى در راه تحقق بخشيدن به فرمان خدا و وسيله اجراى دستورات او و در خدمت حق و عدالت بود.

2 - و نيز مى دانست كه بدين وسيله افزون بر هدايت و ارشاد مردم به سوى ايمان و انجام كارهاى شايسته، مى تواند پدر و مادر و برادران و نزديكان خويش را نيز ديدار كند و رنج فراق را از دل آنان بزدايد و آرامش خاطر آنان و خويشتن را فراهم آورد. با اين بيان دوّمين دليل كار او زدودن آثار بيداد و رنج و محروميّت از خود و خاندانش بود كه هنوز آنان را رنج مى داد.

3 - ديگر اين كه اگر آيه موردبحث و آيات گذشته را به دقت بنگريم، اين نكته دريافت مى گردد كه قدرت و امكانات و فرمانروايى پرشكوهى كه به او ارزانى گرديد، درست است كه به ظاهر از سوى مردم و به درخواست او صورت پذيرفت، امّا در حقيقت از جانب خدا بود و اين آفريدگار هستى بود كه گام به گام در پرتو فضل و مهر خويش او را به آن شكوه و عظمت رسانيد.

2 - آيا پذيرش پست از سوى استبدادگران رواست؟

از آيه شريفه اين نكته دريافت مى گردد كه پذيرش پست قضاوت در يك رژيم استبدادى و از سوى فرمانروايى خودكامه در صورتى كه انسان بتواند بدان وسيله مقررات و احكام عادلانه دين را به پا دارد و از پايمال شدن حقوق و آزادى مردم جلوگيرى نمايد، كارى رواست؟

از هشتمين امام نور در مورد كار بزرگ يوسف آورده اند كه فرمود: يوسف پس از به

كف گرفتن مسئوليّت خزانه دارى و اداره امور اقتصادى جامعه، نخست گامى بلند در عمران و سازندگى و احياى كشاورزى آن كشور در هفت سال نخست بر داشت، به گونه اى كه افزون بر رونق اقتصادى و شكوفايى كشاورزى، صدها انبار بزرگ ساخت و با گردآورى دانه ها و مواد غذايى ماندنى با تدابير فنّى و علمى همه انبارها را آكنده از مواد حياتى براى دوران خشكسالى و قحطى ساخت. به همين جهت در مرحله دوّم با آغاز آن سال هاى سخت با اداره شايسته امور، تأمين نيازهاى غذايى مردم را با تدبيرى شگرف تضمين كرد و به گونه اى عمل كرد كه در آن سال هاى مرگبار نياز غذايى مصر و اطراف آن را پاسخ گفت و همه را با بهايى عادلانه و گاه بصورت رايگان در اختيار آنان قرار داد.

اين تدبير به اين صورت بود كه در سال نخست با فروش مواد غذايى، آنچه درهم و دينار در دست مردم بود، همه را به خزانه ملّى سرازير ساخت. در سال دوّم با فروش موادّ غذايى در برابر زر و زيور و جواهرات، هر چه زينت و آلات در دست مردم بود، به خزانه كشور برگرداند. در سال سوّم مواد غذايى را در برابر واگذارى دام ها به دولت، در اختيار مردم قرار داد و بدين وسيله همه دام ها را به مالكيّت ملّى درآورد.

در سال چهارم مواد مورد نياز مردم قحطى زده را در برابر فروش بردگانشان به حكومت، به آنان فروخت و با اين كار، همه بردگان را از دست مردم رها ساخت.

در سال پنَجْم اعلان كرد كه در برابر واگذارى خانه ها، باغ ها، مزرعه ها و مغازه ها و املاك، موادّ مورد نياز را تأمين خواهد كرد و مردم همه را واگذار كردند.

در سال ششم آب ها و نهرها و چشمه سارها را با مواد غذايى مبادله كردند.

و در سال هفتم جان ها و جسم ها را تقديم يوسف كردند و گفتند: ما ديگر براى نجات خود از گرسنگى چيزى نداريم و خود را خانواده بزرگ تو مى دانيم و آن حضرت همه را به رايگان اداره كرد و كران تا كران مصر از آب تا خاك و گياه گرفته تا جاندار و انسان، همه به مالكيت يوسف درآمد و همه زبان به اعتراف گشودند كه به راستى خدا چنين قدرت شكوَهَبار و با معنويتى به هيچ كس ارزانى نداشته است،

همان گونه كه چنين تدبير و فرزانگى و كارايى ودانش به كسى جز يوسف نبخشيده است.

3 - بزرگى يوسف را نگر و عظمت وى را تماشا كن!

در آن شرايط بود كه يوسف در اوج شكوه و اقتدار، نزد پادشاه آمد و گفت: در مورد آنچه خدا ارزانى داشته و شرايط مطلوب و موقعيتى كه فراهم آمده چه نظرى داريد؟ آيا مردم را همچنان در مالكيت دولت با همه امكانات كشور داشته باشم يا تدبيرى به يادماندنى و درس آموز بگيرم كه از تدبير نخست ماندگارتر باشد؟ كدام يك؟

فرمانرواى مصر كه خود به حال استراحت بود و همه قدرت را در اختيار يوسف نهاده بود، گفت نظر، تنهانظر توست و بس.

يوسف گفت: من در كارى كه كرده ام و مسئوليتى كه پذيرفته ام، از آغاز، هدفى جز اصلاح امور جامعه و هدايت و ارشاد مردم به سوى ارزش هاى آسمانى را نداشته ام و هرگز بر اين انديشه نبودم كه آنان را از خطر قحطى و بلاى گرسنگى و مرگ و اسارت نجات داده و خود بلاى جانشان باشم و آنان را به بند كشم، نه، هرگز! تازه من كاره اى نبوده ام كه كار به اينجا رسيده است، آنچه انجام شده، همه در پرتو لطف خدا انجام شده است؛ از اين رو خداى يكتا را گواه مى گيرم و تو را نيز شاهد قرار مى دهم كه من اينك همه مردم را آزاد نموده و هستى آنان را به خودشان مى بخشم و قدرت و تاج و تخت تو را نيز اينك با يك شرط به خودت وامى گذارم؛ و آن اين است كه بسان سال هاى حكومت من بر اساس عدل و احسان حكومت كنى و حقوق، امنيت و آزادى آنان را پاس دارى، همين براى من بسنده است.

شاه گفت: براى من بسى مايه مباهات است كه در راه تحقق بيشتر آرمان ها و ادامه راه و رسم تو گام سپارم و كشوررا آن گونه كه مورد نظر توست اداره كنم؛ چرا كه تو راهنماى ما، نجات بخش ما و دليل و حجّت ما هستى و اگر درايت و دانش و فرزانگى و كارآيى تو و لطف خدايت نبود، ما نابود شده بوديم. اين زندگى و اقتدار ملّى و

شكوه و عظمت، همه از بركت تو و خداى توست.ازاين رو من نيز از ژرفاى جان و با همه وجود گواهى مى كنم كه خدايى جز خداى يكتا و بى همتا نيست و تو پيام آور او هستى و از سوى خود و مردم مصر عاجزانه تقاضا مى كنم كه همچنان اداره كشور را در دست داشته باشى كه تو به راستى نگهبان و امانتدار و فرزانه روزگارى.

آورده اند كه: يوسف در همه آن سال هاى سخت، يك بار غذاى سير نخورد و زمانى كه به او گفتند: هان اى سالار مردم! تو همه را سير مى كنى، امّا خود گرسنه سر بر بالش مى گذارى؟

تَجُوعُ وَ بِيَدِكَ خَزائِنُ الاَْرْضِ؟ پاسخ داد: اَخافُ اَنْ اَشْبَعَ فَاَنْسَى الْجِياعَ از آن مى ترسم كه اگر خويشتن را سير كنم ديگر گرسنه ها را از ياد ببرم! خدا را، خدا را، بگذاريد همين گونه كه هستم باشم؛ چراكه مى ترسم گرسنگان را فراموش كنم و خدايا كه چنين مباد.

راستى كه شكوه و بزرگى واقعى را نگر و عظمت وصف ناپذير را تماشا كن!

پيشنهاد تازه يوسف به برادران

وَ جاءَ اِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ

برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند، او آن ها را شناخت، ولى آن ها وى را نشناختند.

(58 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

سرانجام همان گونه كه پيش بينى مى شد ، هفت سال پى در پى وضع كشاورزى مصر بر اثر باران هاى پربركت و وفور آب نيل كاملاً رضايت بخش بود و يوسف كه همه خزائن مصر و امور اقتصادى آن را زير نظر داشت دستور داد انبارها و مخازن كوچك و بزرگى بسازند به گونه اى كه مواد غذايى را از فاسد شدن حفظ كنند و دستور داد مردم مقدار مورد نياز خود را از محصول بردارند و بقيه را به حكومت بفروشند و به اين ترتيب ، انبارها و مخازن از آذوقه پر شد. اين هفت سال پربركت و وفور نعمت گذشت و قحطى و خشكسالى چهره عبوس خود را نشان داد و آن چنان آسمان بر زمين بخيل شد كه زرع و نخيل لب تر نكردند و مردم از نظر آذوقه در مضيقه افتادند و چون مى دانستند ذخاير فراوانى نزد حكومت است ، مشكل خود را از اين طريق حل مى كردند و يوسف نيز تحت برنامه و نظم خاصى كه توأم به آينده نگرى بود غلّه به آن ها مى فروخت و نيازشان را به صورت عادلانه اى تأمين مى كرد. اين خشكسالى منحصر به سرزمين مصر نبود ، به كشورهاى اطراف نيز سرايت كرد و مردم فلسطين و سرزمين كنعان را كه در شمال شرقى مصر قرار داشتند فرا گرفت و خاندان يعقوب كه در اين سرزمين زندگى مى كردند نيز به مشكل كمبود آذوقه گرفتار شدند و به همين دليل يعقوب تصميم گرفت ، فرزندان خود را به استثناى بنيامين ، كه بجاى يوسف نزد پدر ماند راهى مصر كند . آن ها با كاروانى كه به مصر مى رفت به سوى اين سرزمين حركت كردند و به گفته بعضى پس از 18 روز راهپيمايى وارد مصرشدند. طبق تواريخ ، افراد خارجى به هنگام ورود به مصر بايد خود را معرفى مى كردند تا مأمورين به اطلاع يوسف برسانند ، هنگامى كه مأمورين گزارش كاروان فلسطين را دادند ، يوسف در ميان درخواست كنندگان غلاّت نام برادران خود را ديد و آن ها را شناخت و دستور

داد ، بدون آن كه كسى بفهمد آنان برادر وى هستند احضار شوند و آن چنان كه قرآن مى گويد : « برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند او آن ها را شناخت ، ولى آن ها را وى را نشناختند » ( وَ جاءَ اِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ ). آن ها حق داشتند يوسف را نشناسند ، زيرا از يك سو سى تا چهل سال ( از روزى كه او را در چاه انداخته بودند تا روزى كه به مصر آمدند ) گذشته بود و از سويى ديگر ، آن ها هرگز چنين احتمالى را نمى دادند كه برادرشان عزيز مصر شده باشد ، حتى اگر شباهت او را با برادرشان مى ديدند ، حتما حمل بر تصادف مى كردند ، از همه اين ها گذشته طرز لباس و پوشش يوسف آن چنان با سابق تفاوت يافته بوده كه شناختن او درلباس جديد، كه لباس مصريان بود ، كار آسانى نبود ، اصلاً احتمال حيات يوسف پس از آن ماجرا در نظر آن ها بسيار بعيد بود. به هر حال آن ها غلّه مورد نياز خود را خريدارى كردند و وجه آن را كه پول يا كندر يا كفش يا ساير اجناسى بود كه از كنعان با خود به مصر آورده بودند پرداختند. يوسف برادران را مورد لطف و محبت فراوان قرار داد و درِ گفتگو را با آن ها باز كرد ، برادران گفتند : « ما ، ده برادر از فرزندان يعقوب هستيم و او نيز فرزند زاده ابراهيم است خليل پيامبر بزرگ خدا است ، اگر پدر ما را مى شناختى احترام بيشترى مى كردى ، ما پدر پيرى داريم كه از پيامبران الهى است ، ولى اندوه عميقى سراسر وجود او را دربرگرفته ». يوسف فورا پرسيد : « اين همه اندوه چرا ؟ » گفتند : « او پسرى داشت ، كه بسيار مورد علاقه اش بود و از نظر سن از ما كوچك تر بود ، روزى همراه ما براى شكار و تفريح به صحرا آمد و ما از او غافل مانديم و گرگ او را دريد و از آن روز تاكنون پدر ، براى او گريان و غمگين است. بعضى از مفسران چنين نقل كرده اند كه عادت يوسف اين بود كه به هر كس يك بار شتر غلّه بيشتر نمى فروخت و چون برادران يوسف ، ده نفر بودند ، ده بار غلّه به آن ها داد ، آن ها گفتند : « ما پدر پيرى داريم و برادر كوچكى ، كه در وطن مانده اند ، پدر به خاطر شدت اندوه نمى تواند مسافرت كند و برادر كوچك هم براى خدمت و انس ، نزد او مانده است ، سهميه اى هم براى آن دو به ما مرحمت كن ». يوسف دستور داد دو بار ديگر بر آن افزودند ، سپس رو كرد به آن ها و گفت : « من شما را افراد هوشمند و مؤدبى مى بينم و اين كه مى گوييد پدرتان به برادر كوچك تر بسيار علاقمند است ،

معلوم مى شود ، او فرزند فوق العاده اى است و من مايل هستم در سفر آينده حتما او را ببينم. به علاوه مردم در اين جا سوءظن هايى نسبت به شما دارند ، چراكه از يك كشور بيگانه ايد براى رفع سوءظن هم كه باشد در سفر آينده برادر كوچك را به عنوان نشانه همراه خود بياوريد » .

چرا يوسف خود را به برادران معرفى نكرد ؟

نخستين سؤالى كه در ارتباط با آيه فوق پيش مى آيد اين است كه چگونه يوسف خود را به برادران معرفى نكرد ، تا زودتر او را بشناسند و به سوى پدر بازگردند و او را از غم و اندوه جانكاه فراق يوسف درآورند؟ اين سؤال را مى توان به صورت وسيع ترى نيز عنوان كرد و آن اين كه هنگامى كه برادران نزد يوسف آمدند ، حداقل هشت سال از آزادى او از زندان گذشته بود ، چراكه هفت سال دوران وفور نعمت را پشت سر گذاشته بود كه به ذخيره مواد غذايى براى سال هاى قحطى مشغول بود و در سال هشتم كه قحطى شروع شد يا بعد ازآن برادرها براى تهيه غلّه به مصر آمدند ، آيا لازم نبود كه در اين هشت سال ، پيكى به كنعان بفرستند و پدر را از حال خود آگاه سازد و او را از آن غم بى پايان رهايى بخشد؟ بسيارى از مفسران مانند طبرسى در « مجمع البيان » و علامه طباطبايى در « الميزان » و قرطبى در تفسير « الاحكام القرآن » ، به پاسخ اين سؤال پرداخته اند و جواب هايى ذكر كرده اند كه به نظر مى رسد بهترين آن ها اين است كه يوسف چنين اجازه اى را از طرف پروردگار نداشت ، زيرا ماجراى فراق يوسف گذشته از جهات ديگر صحنه آزمايش و ميدان امتحانى بود ، براى يعقوب و مى بايست دوران اين آزمايش به فرمان پروردگار به آخر برسد و قبل از آن خبردادن را يوسف مجاز نبود. به علاوه اگر يوسف بلافاصله خود را به برادران معرفى مى كرد ، ممكن بود عكس العمل هاى نامطلوبى داشته باشد از جمله اين كه آن ها چنان گرفتار وحشت حادثه شوند كه ديگر به سوى او بازنگردند ، به خاطر اين كه احتمال مى دادند يوسف انتقام گذشته را از آن ها بگيرد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

برادران يوسف در مصر

يوسف، پس از فراز و نشيب هاى بسيارى كه همه را در پرتو ايمان و اخلاص و پايدارى و پاكدامنى پشت سر نهاد و همه جا و در همه ميدان هاى آزمون، سرفراز و سربلند سر برآورد، سرانجام به فرمانروايى مصر رسيد. سال هاى سخت قحطى از راه رسيد و مردم از هر سو براى تهيّه مواد غذايى به سوى او سرازير شدند. خاندان يعقوب نيز كه در كنعان و در همسايگى مصر مى زيستند، از فشار قحطى و خشكسالى به ستوه آمده و به ناگزير به چاره انديشى پرداختند. يعقوب فرزندان خويش را گرد آورد و به آنان گفت: شنيده ام در همسايگى سرزمين ما مواد غذايى فراوان است و تدبير امور اقتصادى آن كشور، در كف باكفايت جوانمردى كارآزموده و شايسته كردار و مردم دوست مى باشد؛ شما اينك حركت كنيد و به نزد او برويد اميد كه به يارى خدا و خواست او به شما احسان كند و با دست پُر باز گرديد.

فرزندان يعقوب بار سفر بستند و به سوى مصر به راه افتادند و سرانجام بر يوسف وارد شدند. آيات 58 تا 62 اين فراز از سرگذشت يوسف را به تابلو مى برد:

برادران يوسف كه ده تن بودند و برادر مادرى يوسف در ميانشان نبود براى تهيّه موّاد غذايى به مصر آمدند و بر يوسف وارد شدند. يوسف در نخستين برخورد، آنان را شناخت، امّا آنان وى را نشناختند.

«ابن عبّاس» در اين مورد مى گويد: دليل نشناختن آنان اين بود كه از آن روز دردناكى كه آنان يوسف را به چاه افكندند و رفتند، اينك چهل سال مى گذشت و يوسف ديگر آن كودك خردسال نبود تا وى را بشناسند. افزون بر آن، آن حضرت در جامه فرمانروايى و بر اريكه اقتدار بود و آنان هرگز نمى انديشيدند كه اين فرمانرواى بزرگ و پرمعنويت، همان كودك ستمديده آن روز باشد. امّا يوسف در آن سال هاى قحطى انتظار آمدن آنان را داشت و در انديشه شناسايى بود؛ از اين رو با ديدنشان، آنان را شناخت و چون آنان را نگريست كه با زبان عبرى گفتگو مى كنند، پرسيد: شما چه كسانى هستيد و از كجا آمده ايد؟

در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه: وقتى كارگزاران يوسف، به دستور وى موادّ مورد درخواست آنان را دادند، خودش از آنان پرسيد: شما چه كسانى هستيد؟

گفتند: ما از مردم شام هستيم و بر اثر فشار قحطى و گرسنگى براى فراهم آوردن موادّ غذايى به اينجا آمده ايم.

يوسف گفت: از كجا كه جاسوس نباشيد؟

گفتند:هرگز،به خداى سوگند ما همگى باهم برادريم و ازخاندان بزرگ يعقوب و تيره و تبار ابراهيم خليل هستيم كه اگر شما پدر ما را مى شناختى بسيار گرامى مان مى داشتى؛ چرا كه پدر ما پيامبر خدا و پيامبرزاده است و اينك در غم و اندوه فراق به سر مى برد.

يوسف پرسيد: او در اندوه چيست؟ نكند اندوه او ثمره شوم نادانى و بى خردى شما باشد؟!

گفتند: نه، هرگز، ما نه نادان هستيم و نه بى خرد و نه اندوه او بخاطر عملكرد نادرست ماست؛ بلكه او در فراق پسرى محبوب و دوست داشتنى مى سوزد كه از ما كوچك تر بود و روزى كه به همراه ما به صحرا آمد، گرگ بيابان او را دريد و خورد.

يوسف گفت: آيا همه شماها از يك پدر و مادر هستيد؟

پاسخ دادند: نه، ما از يك پدر هستيم، امّا مادرانمان جداست.

فرمود: پس چرا پدرتان شما ده تن را به اينجا گسيل داشته، امّا يكى از برادرانتان را نزد خود نگاه داشته است؟

گفتند: بدان دليل كه او برادر مادرى همان پسر گمشده اى است كه گرگ او را دريد، اينك پدرمان به وسيله برادر كوچك او خود را دلدارى مى دهد.

يوسف فرمود: آيا كسى هست كه گفتارتان را گواهى كند؟

پاسخ دادند: شاها! ما اينك در كشور شما هستيم و در اينجا كسى ما را نمى شناسد تا گواه گفتارمان باشد.

فرمود: اگر راست مى گوييد، در سفر آينده برادر كوچك خود را نزد من بياوريد تا گواه راستگويى شما باشد.

گفتند: پدرمان از دورى او اندوهگين مى گردد، امّا ما مى كوشيم كه چنين كنيم.

يوسف گفت:پس چيزى نزدماگروگان بگذاريد كه او را بياوريد.

و آنان پس از مشورت، قرعه زدند و يكى از ميانشان كه نامش «شَمْعُونْ» بود، براى ماندن برگزيده شد.

چرا يوسف از اموال بيت المال به برادران داد؟

وَ لَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونى بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ اَبيكُمْ اَلا تَرَوْنَ اَنّى اُوفِى الْكَيْلَ وَ اَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلينَ

و هنگامى كه (يوسف) بارهاى آن هارا آماده ساخت گفت: ( دفعه آينده ) آن برادرى را كه از پدر داريد نزد من آوريد، آيا نمى بينيد من حق پيمانه را ادا مى كنم و من بهترين ميزبانانم؟

(59/يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

سؤالى كه در اين جا پيش مى آيد اين است كه يوسف چگونه اموال بيت المال را بلاعوض به برادران داد؟ اين سؤال را از دو راه مى توان پاسخ داد: نخست اين كه در بيت المال مصر حقى براى مستضعفان وجود داشته (و هميشه وجود دارد) و مرزهاى كشورها نيز دخالتى در اين حق نمى تواند داشته باشد، به همين دليل يوسف از اين حق در مورد برادران خويش كه در آن هنگام مستضعف بودند استفاده كرد ، همان گونه كه در مورد ساير مستضعفان نيز استفاده مى كرد، ديگر اين كه يوسف درآن پست حساسى كه داشت، شخصا داراى حقوقى بود و حداقل حقش اين بود كه خود و عائله نيازمندخويش و كسانى همچون پدر و برادر را ازنظرحداقل زندگى تأمين كند، بنابراين او از حق خويش در اين بخشش و عطا استفاده كرد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

جَهاز:به وسايل و اثاثيه و كالا گفته مى شود كه جهيزيه دختران نيز از همين باب است؛ و هنگامى كه مى گويند: «جَهَّزَ فُلانا»، منظور اين است كه: وسيله سفر او را فراهم ساخت.

در ادامه سخن در اين مورد اينك در اين آيه مى فرمايد:

وَ لَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ

و هنگامى كه شتران آنان را به خوار و بار مورد نيازشان بار كرد، به آنان گفت: در سفر آينده برادر پدريتان، بنيامين، را به همراه خويش نزد من بياوريد.

أَلا تَرَوْنَ أَنِّي أُوفِي الْكَيْلَ

آيا نمى نگريد كه من كيل و پيمانه را به طور كامل مى دهم و چيزى از حق مردم را كم نمى گذارم؟

وَ أَنَا خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ.

و من بهترين ميزبان روزگارم.

پاره اى واژه «اَلْمُنْزِلينَ» را از ريشه «نُزُل»، كه به مفهوم مواد غذايى و خوراكى و چيزى است كه براى پذيرايى از ميهمان آماده مى شود، گرفته اند و پاره اى ديگر آن را از «مَنْزِل» كه به مفهوم خانه و سرا مى باشد مى گيرند، كه در اين صورت منظور اين است كه من هر چيز و هر كارى را كه ضيافت و ميزبانى هم از آن جمله است به بهترين وجه ممكن انجام مى دهم و در جاى شايسته و بايسته اش قرار مى دهم.

فَاِنْ لَمْ تَأْتُونى بِه فَلا كَيْلَ لَكُمْ عِنْدى وَ لا تَقْرَبُونِ

و اگر او را نزد من نياوريد نه كيل ( و پيمانه اى از غله ) نزد من خواهيد داشت و نه ( اصلاً ) نزديك من شويد. (60 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

يوسف مى خواست به هر ترتيبى شده بنيامين را نزد خود آورد، گاهى از طريق تحبيب و گاهى از طريق تهديد وارد مى شد ، ضمنا از اين تعبيرات روشن مى شود كه خريد و فروش غلات در مصر از طريق وزن نبود ، بلكه به وسيله پيمانه بود و نيز روشن مى شود كه يوسف از برادران خود و ساير ميهمان ها به عالى ترين وجهى پذيرايى مى كرد و به تمام معنى مهمان نواز بود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

و آن گاه به آنان هشدارى جدّى داد و فرمود:

و اگر در سفر آينده خويش به مصر، او را نزد من نياوريد، ديگر نه حق دريافت موادّ غذايى از ما خواهيد داشت و نه اين حق را كه به شهر و ديار ما نزديك شويد.

قالُوا سَنُروِدُ عَنْهُ اَباهُ وَ اِنّا لَفعِلُونَ

گفتند: ما با پدرش گفتگو خواهيم كرد ( و سعى مى كنيم موافقتش را جلب نماييم ) و ما اين كار را خواهيم كرد.(61 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

تعبير به « اِنّا لَفعِلُونَ » نشان مى دهد كه آن ها يقين داشتند ، مى توانند از اين نظر در پدر نفوذ كنند و موافقتش را جلب نمايند كه اين چنين قاطعانه به عزيز مصر قول مى دادند و بايد چنين باشد ، جايى كه آن ها توانستند يوسف را با اصرار و الحاح از دست پدر درآورند چگونه نمى توانند بنيامين را از او جدا سازند؟

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آنان در برابر هشدار جدى و حكيمانه يوسف جا خوردند و به ناگزير به او عهد سپردند و گفتند:

قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ

ما به زودى با ظرافت و نرمى او را از پدرش خواهيم خواست و تلاش خواهيم نمود كه او را به همراه ما گسيل دارد.

«ابن عبّاس» مى گويد: منظور آنان اين بود كه: ما به نقشه و نيرنگى پيچيده دست مى زنيم تا پدرش را راضى ساخته و او را به همراه خود بياوريم.

وَ إِنّا لَفاعِلُونَ.

و بى گمان مااين كار را انجام خواهيم داد.

در اين مورد آورده اند كه: يوسف براى گفتگو با آنان مترجمانى برگزيده بود تا آنان به راز وى پى نبرند و او را نشناسند؛ چرا كه اگر يوسف را مى شناختند از ترس كيفر كار و يا از فشار شرمندگى ممكن بود پدر را نافرمانى كنند و ديگر به سوى يوسف باز نگردند و يا رويداد تلخ ديگرى از اين راه پديد آيد و رنجى بر رنج هاى خاندان يعقوب افزون گردد

چرا يوسف پول را به برادران بازگرداند ؟

وَ قالَ لِفِتْينِهِ اجْعَلُوا بِضعَتَهُمْ فى رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها اِذَا انْقَلَبُوا اِلى اَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ

( سپس ) به كارگزاران خود گفت : آن چه را به عنوان قيمت پرداخته اند در بارهايشان بگذاريد شايد آن را پس از مراجعت به خانواده خويش بشناسند و شايد برگردند. (62 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

چرا يوسف دستور داد وجهى را كه برادران در مقابل غلّه پرداخته بودند در بارهاى آن ها بگذارند؟ از اين سؤال نيز پاسخ هاى متعددى گفته شده از جمله : فخر رازى در تفسيرش ده پاسخ براى آن ذكر كرده است كه بعضى نامناسب است ، ولى خود آيات فوق پاسخ اين سؤال را بيان كرده است، چراكه مى گويد : « لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها اِذِا انْقَلَبُوا اِلى اَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ » هدف يوسف اين بود كه آنان پس از بازگشت به وطن آن ها را در لابلاى بارها ببينند و به كرامت و بزرگوارى عزيز مصر ( يوسف ) بيش از پيش پى ببرند و همان سبب شود كه بار ديگر به سوى او بازگردند و حتى برادر كوچك خويش را با اطمينان خاطر همراه بياورند و نيز پدرشان يعقوب با توجه به اين وضع، اعتماد بيشترى به آن ها در زمينه فرستادن بنيامين به مصر پيدا كنند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

رِحال: جمع «رَحْل» به مفهوم ظرف مى باشد.

بِضاَعة: سرمايه.

پس از سپردن موادّ غذايى مورد نيازشان به آنان، يوسف تدبيرى انديشيدكه اين گونه بود:

وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ

و آن حضرت به غلامان و جوانان كارگزار خويش دستور داد پس از تحويل دادن موادّ غذايى به آنان، سرمايه آنها را نيز در بارهايشان قرار دهيد تا به همراه خود ببرند.

سرمايه آنان در اين تجارت، به باور پاره اى پول بود و به باور پاره اى ديگر كالاهايى چون كفش و پوست.

لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى أَهْلِهِمْ

اميد كه وقتى نزد خاندان خويش رفتند كالا و سرمايه خويشتن را كه به آنان بازپس داده شده است بشناسند.

لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.

و شايدبدين ترتيب دگرباره براى خريدكالاوتهيه موادغذايى به اين سرزمين بازگردند.

چرا يوسف سرمايه برادران را به طور نهانى و در درون بارهايشان قرار داد؟

در اين مورد ديدگاه ها گوناگون است:

1 - به باور بيشتر مفسّران همان گونه كه از خود آيه شريفه دريافت مى گردد، يوسف دستور اين كار را داد تا سرانجام آنان بدانند كه مورد احترام و تكريم قرار گرفته اند و همين كار باعث تشويق و دلگرمى آنان شود و دگرباره به نزد او باز گردند.

2 - امّا «كَلْبى» مى گويد: يوسف در اين انديشه بود كه مباد آنان ديگر سرمايه و پولى نداشته باشند تابه وسيله آن براى خريد باز آيند.

3 - از ديدگاه پاره اى، يوسف ديد پول گرفتن از خاندان پدر آن هم در شرايط خشكسالى و قحطى، زيبنده بزرگ مردى چون او نيست؛ از اين رو با كرامت و بزرگوارى و به صورتى كه آنان شرمنده نگردند، بهاى موادّ غذايى را بدين وسيله به آنان بازگرداند.

4 - و از ديدگاه پاره اى ديگر او از آنجايى كه به امانت و درستكارى آنان آگاه بود و مى دانست كه با يافتن سرمايه و پول خويش در بارها براى تحويل دادن آن بازخواهند آمد، چنين تدبيرى انديشيد.

چرا يوسف خويشتن را به برادران معرفى نكرد ؟

يوسف، با اين كه از رنج و اندوه پدر در فراق خويش آگاه بود و مى توانست آرامش بخش دل دردمند و پراضطراب او باشد، چرا خود را به برادران نشناسانيد؟

پاسخ

او اجازه چنين كارى را نداشت؛ چرا كه اين رويداد غمبار براى يعقوب و يوسف و براى خاندان آنان وسيله آزمون و امتحان بود و مى بايست به طورى كه مقرّر بود پيش مى رفت و حكمت و مصلحت در اين بود كه شدّت و گرفتارى به اوج خود برسد، تا آنان به پاداش و مقام پرشكوه تر و والاترى برسند.

فَلَمّا رَجَعُوا اِلى اَبيهِمْ قالُوا يأَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا اَخانا نَكْتَلْ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ

و هنگامى كه آن ها به سوى پدرشان بازگشتند گفتند : اى پدر دستور داده شده كه به ما پيمانه اى (از غلّه) ندهند، لذا برادرمان را با ما بفرست تا سهمى ( از غلّه ) دريافت داريم و ما او را محافظت خواهيم كرد. (63 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« نَكْتَل » در اصل « نَكْتالْ » بوده ، از ماده كيل است و به معنى دريافت داشتن چيزى با كيل و پيمانه است، ولى «كالَ» به معنى پرداختن با كيل و پيمانه مى باشد. برادران يوسف با دست پر و خوشحالى فراوان به كنعان بازگشتند ، ولى در فكر آينده بودند كه اگر پدر با فرستادن برادر كوچك ( بنيامين ) موافقت نكند ، عزيز مصر آن ها را نخواهد پذيرفت و سهميه اى به آن ها نخواهد داد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

كَلْتُ فُلانا: با پيمانه چيزى به او دادم.

بازگشت فرزندان يعقوب از مصر

سرانجام برادران يوسف از سفر تجارتى خويش كه براى تهيه موادّ غذايى به مصر رفته بودند بازگشتند. در ادامه سخن در اين مورد، قرآن مى فرمايد:

فَلَمّا رَجَعُوا إِلى أَبِيهِمْ قالُوا يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ

و هنگامى كه فرزندان يعقوب به سوى پدر باز آمدند، با صدايى بريده بريده و ضعيف، كه نشانگر اندوه آنان بود، به پدر سلام كردند. پدر فرمود: فرزندان من، چرا ناراحت به نظر مى رسيد؟ و چرا صداى برادرتان «شَمْعُون» را در ميان صداهاى شما نمى شنوم؟

آنان گفتند: پدرجان، ما از نزد فرمانروايى بزرگ باز مى گرديم؛ بزرگمردى كه در دانش و بينش و فرزانگى و فروتنى و وقار و آرامش همانند ندارد، امّا گويى ما خاندانى

هستيم كه براى آزمون و گرفتارى و شكيبايى آفريده شده ايم. فرمانرواى مصر در گفتگويى كه با ما داشت، گفتار ما را باور نكرد و از ما خواست تا در سفر آينده به سوى مصر، برادر كوچك خود «بِنْيامين» را به همراه ببريم تا او گفتارمان را گواهى كند و سرگذشت تو و غم و اندوه فراق يوسف را كه پيرى و نابينايى را براى شما آورده است، براى او باز گويد؛ و به ما هشدار داده است كه اگر برادر خود را به همراه خويش نزد اونبريم، ديگر از خوار و بار محروم خواهيم بود.

فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ

بنابراين برادرمان «بنيامين» را در سفر آينده با ما بفرست تا هم به حساب او پيمانه اى از مواد غذايى دريافت داريم و هم براى خودمان؛ چرا كه اگر او را نفرستى ديگر چيزى به ما نخواهند داد.

وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ.

و مااورااز هرآسيب وناراحتى حراست و حفاظت خواهيم كرد.

قالَ هَلْ ءَامَنُكُمْ عَلَيْهِ اِلاّ كَما اَمِنْتُكُمْ عَلى اَخيهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّهُ خَيْرٌ حافِظا وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ

گفت : آيا من نسبت به او به شما اطمينان كنم ، همان گونه كه نسبت به برادرش (يوسف) اطمينان كردم (و ديديد چه شد؟) و (در هر حال) خداوند بهترين حافظ و اَرْحَمُ الرّاحِمين است.

(64 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

پدر كه هرگز خاطره يوسف را فراموش نمى كرد از شنيدن اين سخن ناراحت و نگران شد ، رو به آن ها كرده ، گفت : « شما با اين سابقه بد كه هرگز فراموش شدنى نيست چگونه انتظار داريد من بار ديگر به پيشنهاد شما اطمينان كنم و فرزند دلبند ديگرم را به شما بسپارم ، آن هم در يك سفر دور و دراز و در يك كشور بيگانه »؟ سپس اضافه كرد : « در هر حال خداوند بهترين حافظ و ارحم الراحمين است » ( فَاللّهُ خَيْرٌ حافِظا وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ ). اين جمله ممكن است اشاره به اين باشد كه براى من مشكل است بنيامين را با شما بدسابقه ها بفرستم و اگر هم بفرستم به اطمينان حفظ خدا و ارحم الراحمين بودن او است ، نه به اطمينان شما .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

أمْن: آرامش و اطمينان دل به درستى انجام كار.

پدر با شنيدن تقاضاى آنان نگران گرديد و گفت:

قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَيْهِ إِلاّ كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى أَخِيهِ مِنْ قَبْلُ

آيا من در اين مورد به شما اعتماد كنم همان گونه كه نسبت به سلامت و امنيّت برادرش يوسف به شما اعتماد كردم؟

شما آن روز نيز به من تعهّد سپرديد كه از او مراقبت كنيد، امّا بر خلاف پيمان استوارتان او را از ميان برديد و يا از نزد من دور ساختيد و بدين سان يعقوبِ رنجديده

آنان را يك بار ديگر در مورد سرنوشت يوسف به باد نكوهش گرفت، امّا به خوبى مى دانست كه آنان ديگر آن گونه رفتار نخواهند كرد.

و آن گاه افزود:

فَاللّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ.

و خدا بهترين نگهبان است و نگهبانى او، از نگهبانى شما بهتر است و او مهربان ترين مهربانان است و به پيرى و ناتوانى من رحم مى كند و او را به من بازمى گرداند.

درروايت است كه پس ازاين سخن، خداى پرمهر به يعقوب پيام فرستاد كه: هان اى يعقوب به عزّت و اقتدارم سوگند كه پس از اين توكّل و اعتمادت، هر دو فرزندت را به تو باز خواهم گردانيد.

وَ لَمّا فَتَحُوا مَتعَهُمْ وَجَدُوا بِضعَتَهُمْ رُدَّتْ اِلَيْهِمْ قالُوا يأَبانا ما نَبْغِى هذِه بِضعَتُنا رُدَّتْ اِلَيْنا وَ نَميرُ اَهْلَنا وَ نَحْفَظُ اَخانا وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعيرٍ ذلِكَ كَيْلٌ يَسيرٌ

و هنگامى كه متاع خود را گشودند ديدند سرمايه آن ها به آن ها بازگردانده شده، گفتند: پدر ما ديگر چه مى خواهيم؟ اين سرمايه ماست كه به ما باز پس گردانده شده ( پس چه بهتر كه برادر را با ما بفرستى ) و ما براى خانواده خويش مواد غذايى مى آوريم و برادرمان را حفظ خواهيم كرد و پيمانه بزرگ ترى دريافت خواهيم داشت ، اين پيمانه كوچكى است. (65 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« نَمير » از ماده « ميرَة » به معنى جلب طعام و مواد غذايى است. آن ها كه اين موضوع را سندى قاطع بر گفتار خود مى يافتند ، نزد پدر آمدند گفتند : « پدرجان ، ما ديگر بيش از اين چه مى خواهيم ؟ ببين تمام متاع ما را به ما بازگردانده ». آيا از اين بزرگوارى بيشتر مى شود كه زمامدارى يك كشور بيگانه ، در چنين قحطى و خشكسالى ، هم مواد غذايى به ما بدهد و هم وجه آن را به ما بازگرداند ؟ آن هم به صورتى كه خودمان نفهميم و شرمنده نشويم، از اين برتر چه تصور مى شود؟ پدرجان ديگر جاى درنگ نيست ، برادرمان را با ما بفرست « ما براى خانواده خود مواد غذايى خواهيم آورد » (وَ نَميرُ اَهْلَنا) ، « و در حفظ برادر خواهيم كوشيد » ( وَ نَحْفَظُ اَخانا ) ، « و يك بار شتر هم به خاطر او خواهيم افزود »( وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعيرٍ ) ، « و اين كار براى عزيز مصر ، اين مرد بزرگوار و سخاوتمندى كه ما ديديم ، كار ساده و آسانى است » ( وَ ذلِكَ كَيْلٌ يَسيرٌ ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

ميرَة: خوار و بارى كه از شهرى به شهر ديگر صادر كنند.

فرزندان يعقوب پس از دريافت پاسخ مساعد از جانب پدر، با شادمانى بسيار آماده گشودن بارهاى خود شدند و پس از گشودن آنها شادمانى شان افزون شد.

قرآن در اين مورد مى فرمايد:

وَ لَمّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَيْهِمْ

و هنگامى كه بارهاى خود را گشودند، با شگفتى بسيار كالاها و سرمايه اى كه براى خريد مواد غذايى داده بودند، همه را در بارهاى خود ديدند و دريافتند كه آن هارا به آنان بازگردانده اند.

قالُوا يا أَبانا ما نَبْغِي

از اين رو گفتند: پدر جان، ما ديگر چه مى خواهيم؟ و چرا از بردن برادرمان به مصر خوددارى ورزيم؟

پاره اى «ما» را نافيه گرفته اند و مى گويند معناى آيه اين است كه: آنچه از فرمانرواى مصر گفتيم نظر دروغ و ناروايى نداشتيم.

و به باور پاره اى ديگر معناى آيه اين است كه: پدر جان ما بهتر از اين چه مى خواهيم كه هم موادّ غذايى به ما داده اند و هم بهاى آن را كه به آنان داده بوديم به ما باز گردانده اند؟ و بدين سان منظورشان اين بود كه پدر را دلگرم و اميدوار سازند تا در سفر آينده برادر كوچك خود را به همراه خويش به مصر برند.

هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا

اين سرمايه ماست كه به ما بازگردانده شده است؛ با اين وصف ديگر موردى ندارد كه ما از چنين فرمانرواى بزرگوارى نسبت به برادر خود نگران باشيم.

و به باور پاره اى منظور اين است كه: با اين وصف ما ديگر براى سفر آينده پول و سرمايه ديگر نمى خواهيم و همين سرمايه اى كه باز گردانده شده است براى ما

كافى است؛ چرا كه فرمانرواى مصر هنگامى كه وفادارى ما را در مورد بردن برادر كوچكمان بنگرد، او نيز به وعده خويش وفا نموده و به ما احسان مى كند.

وَ نَمِيرُ أَهْلَنا

و بدين وسيله براى خاندان خويش خوار و بار فراهم مى آوريم.

وَ نَحْفَظُ أَخانا

و در اين سفر از برادرمان نيز سخت مراقبت نموده و او را سالم و سر حال به سوى شما باز مى گردانيم.

وَ نَزْدادُ كَيْلَ بَعِيرٍ

و بخاطر همراهى برادرمان يك بار شتر نيز بر بارهاى خود خواهيم افزود.

ذلِكَ كَيْلٌ يَسِيرٌ.

به باور «زَجّاج» منظور اين است كه يك بار شتر از خوار و بار براى فرمانرواى بزرگ مصر چيزى نيست و آن را به آسانى خواهد داد؛ چراكه اين يك بار در ميان آن همه انبارها و سيلوهاى آكنده از خوار و بار چيزى به حساب نمى آيد.

امّا به باور «جُبّائى» منظور اين است كه: آنچه را هم اكنون آورده ايم ناچيز است و خاندان ما را كفايت نمى كند و ما نيازمنديم كه در سفر آينده يك بار شتر ديگر به عنوان برادر كوچكمان دريافت داريم.

و از ديدگاه «حَسَن» مفهوم آيه اين است كه پيمانه كردن يك بار شتر براى كسى كه آن را وزن مى كند و بار مى نمايد، آسان است.

و منظورآنان ازاين گفتار اين بودكه سود به همراه بردن «بنيامين» را به پدر خاطرنشان سازند تا شايد اجازه دهد او را با خود ببرند.

قالَ لَنْ اُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتّى تُؤْتُونِ مَوْثِقا مِنَ اللّهِ لَتَأْتُنَّنى بِه اِلاّ اَنْ يُحاطَ بِكُمْ فَلَمّا ءَاتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكيلٌ

گفت: من هرگز اورا با شما نخواهم فرستاد مگر اين كه پيمان مؤكد الهى بدهيد كه او را حتما نزد من خواهيد آورد ، مگر اين كه (بر اثر مرگ يا علت ديگر) قدرت از شما سلب گردد و هنگامى كه آن ها پيمان موثق خود را در اختيار او گذاردند گفت: خداوند نسبت به آن چه مى گوييم ناظر و حافظ است. (66 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

سرانجام موافقت پدر جلب شد

ولى يعقوب با تمام اين احوال ، راضى به فرستادن فرزندش بنيامين با آن ها نبود و از طرفى اصرار آن ها كه با منطق روشنى همراه بود ، او را وادار مى كرد كه در برابر اين پيشنهاد تسليم شود ، سرانجام راه چاره را در اين ديد كه نسبت به فرستادن فرزند ، موافقت مشروط كند. منظور از « مَوْثِقا مِنَ اللّهِ » ( وثيقه الهى ) همان عهد و پيمان و سوگندى بوده كه با نام خداوند همراه است. جمله « اِلاّ اَنْ يُحاطَ بِكُمْ » در اصل به اين معنى است كه « مگر اين كه حوادث به شما احاطه كند » يعنى مغلوب حوادث شويد ، اين جمله ممكن است كنايه از مرگ و مير و يا حوادث باشد كه انسان را به زانو درمى آورد و قدرت را از او سلب مى كند. ذكر اين استثناء ، نشانه اى از درايت بارز يعقوب پيامبر است كه با آن همه علاقه اى كه به فرزندش بنيامين داشت ، به فرزندان ديگر تكليف مالايُطاقُ نكرد و گفت : من فرزندم را از شما مى خواهم مگر اين كه حوادثى پيش آيد كه از قدرت بيرون باشد كه در اين صورت گناهى متوجه شما نيست. بديهى است اگر بعضى از آن ها گرفتار حادثه اى مى شدند و قدرت از آن ها سلب مى گرديد ، بقيه موظف بودند امانت پدر را به سوى او بازگردانند و لذا يعقوب مى گويد مگر اين كه همه شماها مغلوب حوادث شويد. به هر حال برادران يوسف پيشنهاد پدر را پذيرفتند ، « و هنگامى كه عهد و پيمان خود را در اختيار پدر گذاشتند

يعقوب گفت : خداوند شاهد و ناظر و حافظ آن است كه ما مى گوييم ». نخستين سؤالى كه در زمينه آيه فوق به ذهن مى آيد ، اين است كه چگونه يعقوب حاضر شد بنيامين را به آن ها بسپارد با اين كه برادران به حكم رفتارى كه با يوسف كرده بودند ، افراد بدسابقه اى محسوب مى شدند ، به علاوه مى دانيم آن ها تنها كينه و حسد يوسف را به دل نداشتند بلكه همان احساسات را ، هر چند به صورت خفيف تر ، نسبت به بنيامين نيز داشتند ، چنان كه در آيات آغاز سوره خوانديم : « اِذْ قالُوا لَيُوسُفُ وَ اَخُوهُ اَحَبُّ اِلى اَبينا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ : گفتند : يوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوب تر است ، در حالى كه ما نيرومندتريم ». ولى توجه به اين نكته پاسخ اين سؤال را روشن مى كند كه سى الى چهل سال از حادثه يوسف گذشته بود و برادران جوان يوسف به سن كهولت رسيده بودند و طبعا نسبت به سابق پخته تر شده بودند ، به علاوه عوارض نامطلوب سوءقصد نسبت به يوسف را در محيط خانواده و در درون وجدان ناآرام خود به خوبى احساس مى كردند و تجربه به آن ها نشان داده بود كه فقدان يوسف نه تنها محبت پدر را متوجه آن ها نساخته ، بلكه بى مهرى تازه اى آفريده است. از همه اين ها گذشته مسأله يك مسأله حياتى بود ، مسأله تهيه آذوقه در قحط سالى براى يك خانواده بزرگ بود، نه مانند گردش و تفريح كه براى يوسف پيشنهادكردند، مجموع اين جهات سبب شد كه يعقوب در برابر پيشنهاد فرزندان تسليم شود ، مشروط بر اين كه عهد و پيمان الهى با او ببندند كه برادرشان بنيامين را سالم نزد پدر آورند. سؤال ديگرى كه در اين جا پيش مى آيد اين است كه آيا تنها سوگند خوردن و عهد الهى بستن كافى بوده است كه بنيامين را به دست آن ها بسپارد؟ پاسخ اين است كه مسلما عهد و سوگند به تنهايى كافى نبود ولى شواهد و قرائن نشان مى داده كه اين بار ، يك واقعيت مطرح است ، نه توطئه و فريب و دروغ ، بنابراين عهد و سوگند به اصطلاح براى محكم كارى و تأكيد بيشتر بوده است ، درست مثل اين كه در عصر و زمان خود مى بينيم كه از رجال سياسى مانند رئيس جمهور و نمايندگان مجلس ، سوگند وفادارى در راه انجام وظيفه ياد مى كنند ، بعد از آن كه در انتخاب آن ها دقت كافى به عمل مى آورند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

هنگامى كه يعقوب وصف بزرگوارى و عظمت فرمانرواى مصر را شنيد و دريافت كه او به فرزندانش احترام نموده و افزون بر دادن خواروبار، سرمايه و بهاى پرداختى آنان رانيزبه خودشان بازگردانده است، در برابر اصرار فرزندانش بر بردن بنيامين تسليم شد و رو به آنان كرد و گفت:

قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتّى تُوءْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللّهِ لَتَأْتُنَّنِي بِهِ

من هرگز او را با شما نخواهم فرستاد مگر اين كه شما يك وثيقه استوارى همچون سوگند يا عهد و پيمانى خدايى كه بتوانم به آن اعتماد كنم، نزد من بگذاريد و تعهّدى جدّى بسپاريد كه او را نزد من بازخواهيد گرداند.

«ابن عبّاس» مى گويد: منظور يعقوب اين بود كه شما - به حرمت محمّد صلى الله عليه و آله آخرين پيام آور خدا و سالار همه پيامبران - او سوگند ياد كنيد كه در مورد برادرتان نقشه و نيرنگى نخواهيد داشت و او را سالم و بانشاط به من بازخواهيد گرداند.

إِلاّ أَنْ يُحاطَ بِكُمْ

به باور «مُجاهِد» منظور اين است كه: مگر آنكه همگى شما دچار بلا گرديد.

امّا به باور «قَتادَه» منظور اين است كه: مگر آنكه نتوانيد او را بياوريد و رويدادى ناخواسته و فراتر از توان انسان فرارسد.

فَلَمّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيل.

پس هنگامى كه آنان تعهّدى الهى و استوار سپردند و به باور «ابن عباس» به حرمت آخرين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در بارگاه او، سوگند يادكردند، يعقوب گفت: اينك خدا بر آنچه مى گوييم گواه و نگهبان است و اگر برخلاف تعهّد خويش رفتاركنيد داد مرا از شما مى ستاند.

سه نكته ديگر

1 - از آيه شريفه اين درس انسانساز دريافت مى گردد كه توكّل و اعتماد به خداى توانا در همه كارها به ويژه گام هاى بلند و كارهاى بزرگ واجب است و بايد به او اعتماد كرد و با قلبى استوار و تزلزل ناپذير، كارها را به خدا واگذار نمود.

2 - و نيزاين نكته دريافت مى گردد كه يعقوب بدان دليل «بنيامين» را به همراه آنان فرستادكه مى دانست پسرانش اكنون از رفتارگذشته خويش ندامت زده و شرمسارندوآن بيدادى كه در حق يوسف رواداشتند،ديگرازآنان تكرارنخواهدشدوگرنه فرزندش رابه همراه آنان نمى فرستاد.

3 - و بدان دليل يك بار ديگر جريان جانسوز يوسف را طرح كرد و به رخ آنان كشيد كه هوشيارى و هوشمندى آنان را برانگيزد و در حراست از «بنيامين» تلاش بيشترى كنند.

حسادت ديگران را تحريك نكنيد

وَ قالَ يا بَنِىَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ اَبْوابٍ مُتَفَرِّقَهٍ وَ ما اُغْنى عَنْكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَىْ ءٍ اِنِ الْحُكْمُ اِلاّ لِلّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ

( هنگامى كه مى خواستند حركت كنند ، يعقوب ) گفت : فرزندان من از يك در وارد نشويد، بلكه از درهاى متفرق وارد گرديد و ( من با اين دستور ) نمى توانم حادثه اى را كه از سوى خدا حتمى است از شما دفع كنم ، حكم و فرمان تنها از آن خدا است بر او توكل كرده ام و همه متوكلان بايد بر او توكل كنند. (67 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

بدون شك پايتخت مصر ، در آن روز مانند هر شهر ديگر ، ديوار و برج و بارو داشت و دروازه هاى متعدد ، اما اين كه چرا يعقوب ، سفارش كرد ، فرزندانش از يك دروازه وارد نشوند ، بلكه تقسيم به گروه هايى شوند و هر گروهى از يك دروازه وارد شود، دليل آن در آيه فوق ذكر نشده ، گروهى از مفسران گفته اند : علت آن دستور اين بوده كه برادران يوسف ، هم از جمال كافى بهره مند بودند ( گرچه يوسف نبودند ولى بالاخره برادر يوسف بودند ) و هم قامت هاى رشيدى داشتند و پدر نگران بود كه جمعيت يازده نفرى كه قيافه هاى آن ها نشان مى داد كه از يك كشور ديگر به مصر آمده اند ، توجه مردم را به خود جلب كنند ، او نمى خواست از اين راه چشم زخمى به آن ها برسد. و به دنبال اين تفسير بحث مفصلى در ميان مفسران در زمينه تأثير چشم زدن درگرفته و شواهدى از روايات و تاريخ براى آن ذكركرده اندكه به خواست خدا مادر ذيل آيه « وَ اِنْ يَكادُ الَّذينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِاَبْصارِهِمْ » ( آيه 51 سوره ن والقلم ) از آن بحث خواهيم كرد و ثابت خواهيم نمود كه قسمتى از اين موضوع حق است و از نظر علمى نيز به وسيله سياله مغناطيسى مخصوصى كه از چشم بيرون مى پرد ، قابل توجيه مى باشد ، هرچند عوام الناس آن را با مقدار زيادى از خرافات آميخته اند. علت ديگرى كه براى اين دستور يعقوب ذكر شده اين است كه ممكن بود ، واردشدن دسته جمعى آن ها به يك دروازه مصر و حركت گروهى آنان قيافه هاى جذاب و اندام درشت ، حسد حسودان را برانگيزد و نسبت به آن ها نزد دستگاه

حكومت سعايت كنند و آن ها را به عنوان يك جمعيت بيگانه كه قصد خرابكارى دارند مورد سوءظن قرار دهند ، لذا پدر به آن ها دستور داد از دروازه هاى مختلف وارد شوند تا جلب توجه نكنند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

دوّمين سفر برادران يوسف به سوى مصر

سرانجام دوّمين سفر تجارتى فرزندان يعقوب به سوى مصر آغاز گرديد و آنان سرخوش و شادمان، اينك به همراه برادركوچك خويش«بنيامين»براى آوردن خواروبار و موادغذايى به راه افتادند.

هنگام حركت كاروانشان، يعقوب ضمن توصيه هاى اخلاقى و انسانى به آنان، از جمله گفت: وَ قالَ يا بَنِيَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ

فرزندانم! به هنگام ورود به مصر از يك دروازه وارد نگرديد، بلكه از دروازه هاى مختلف وارد شويد.

به باور گروهى از جمله «ابن عبّاس»، «حَسَن»، «ابومُسلِم» و... راز اين سفارش يعقوب آن بود كه مى ترسيد فرزندانش را چشم بزنند؛ چرا كه آنان همگى فرزندان يك پدر بودند و در زيبايى و شكوه و كمال هر كدام پرتوى از امتيازات يوسف را داشتند.

امّا به باور «جُبّائى» يعقوب نگران آن بود كه مباد برخى از مردم از ديدن جمال و كمال و شمار و توان فرزندانش بر آنان حسد برند و آن گاه نزد فرمانرواى مصر بروند و با سخن چينى و دروغ بافى و فتنه انگيزى بر ضدّ آنان، خطرى برايشان پديد آورند... وگرنه موضوع چشم زخم، از نظر «جُبّائى» بى دليل و بى اساس است.

آيا چشم زخم حقيقت دارد؟

در اين مورد دو نظر است:

1 - پاره اى برآنندكه چشم زخم و چشم زدن دليل و سندى ندارد وآن راانكاركرده اند، كه «جُبّائى» از آن جمله است.

2 - امّا به باور بسيارى از محقّقان اين موضوع حقيقت دارد، كه در اين مورد پاره اى از روايات رسيده را از نظر مى گذرانيم:

شمارى از روايات در مورد چشم زخم

1 - از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در اين مورد آورده اند كه فرمود:

اِنَّ العَيْنَ حَقٌّ...(1)

چشم زخم حقيقت دارد و چشم مى تواند قلّه هاى سر به آسمان كشيده را فرود آورد.

و اين بيان نشانگر اثر ويرانگر چشم زخم و چشم زدن است.

2 - و نيز آورده اند كه آن حضرت دو فرزند گرانمايه اش حسن و حسين را براى مصون ماندن از اين آفت با اين دعا و جملات در پناه خدا قرار داد: اُعيذُكُما بِكَلِماتِ اللّهِ التّامَّةِ مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ وَ هامَةٍ وَ مِن كُلِ عَيَن لامَةٍ.(2)

شما دو فرزند ارجمندم را از شرارت هر شيطان و هر ديو و دد و از خطر هر جنبنده و از شرارت هر چشم زخمى در پناه نام خدا و كلمات او قرار مى دهم.

3 - و نيز آورده اند كه ابراهيم خليل براى جلوگيرى از خطر چشم زخم، همين دعا را بر دو فرزند خويش مى خواند.

4 - و حضرت كاظم عليه السلام نيز با همين دعا دو پسر هارون را از خطر چشم زخم در پناه خدا و كلمات او قرار داد.

5 - و نيز آورده اند كه جعفر طيّار پسرانى سپيدرو و زيباچهره داشت. همسرش «اَسْماء» نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: اى، پسرانم زيباچهره و باكمال و چشم گيرند و از خطر چشم زخم برايشان نگرانم، آيا وسيله اى براى جلوگيرى از خطر چشم زخم برايشان بگيرم؟


1) مُسْنَد احمد، ج 1، ص 274؛ مُسْتَدْرَك حاكم، ج 4، ص 251.

2) سُنَن تِرْمِذى، ج 4، ص 396؛ سُنَن ابن ماجَه، ج 2، ص 1665.

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: آرى. فَقالَ صلى الله عليه و آله : نَعَمْ.(1)

6 - و نيز آورده اند كه جبرئيل براى پيامبر صلى الله عليه و آله دعاى چشم زخم خواند و آن را اين گونه به آن بزرگوار آموخت:

بِسْمِ اللّهِ أُرْقيكَ مِنْ كُلِّ عَيْنٍ حاسِدٍ، اَللّهُ يَشْفيكَ.(2)

تو را از شرارت هر چشم حسودى به نام خدا پناه مى دهم و خدا شفايت ارزانى دارد.

7 - و نيز از پيامبر صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود:

لَوْ كانَ شَىْ ءٌ يَسْبِقُ القَدَرَ لَسَبَقَتْهُ العَيْنُ.(3)

اگر چيزى بر قضا و اندازه گيرى خدا سبقت جويد، همان اثر ويرانگر چشم زخم است.

چگونگى اثرگذارى چشم زخم

در مورد چگونگى اثرگذارى چشم زخم، از «عَمْرو بن جاحِظ» آورده اند كه مى گويد: اين واقعيت قابل انكار نيست كه از چشم هاى «شور» يا «بد»، پاره اى اجزاى غيرمريى جدا مى گردد و در ديگران اثر مى گذارد و اين خاصيتى است كه همانند خاصيّت هاى ديگرى كه در ديگر پديده ها موجود است در اين گونه چشم ها يافت مى شود.

امّا به اين بيان اشكال شده است كه:

1 - اگر چنين است، چرا در همه چيز اثر نمى گذارد و تنها در پاره اى از موارد چنين اثرى دارد؟

2 - و نيز گفته شده است كه همه اجزاى اين جهان از «جوهر» است و جوهر در پديده اى همانند خود اثر نمى گذارد تا در برخى از چشم ها اين اثرگذارى را بپذيريم.


1) سُنَن ابن ماجَه، ج 2، ص 1160.

2) سُنَن ابن ماجَه، ج 2، ص 1164.

3) سُنَن ابن ماجَه، ج 2، ص 1160؛ سُنَن تِرْمِذى، ج 4، ص 395.

از «ابوهاشم» در اين مورد آورده اند كه مى گويد: اثرگذارى چشم، كار خداست كه بر اساس برخى از مصالح كه براى ما روشن نيست آن را مؤثر قرار داده است.

و «قاضى» نيز همين ديدگاه را در موضوع برگزيده است.

از مرحوم «سيّد شريف رضى» در اين موضوع آورده اند كه چنين مى گويد: آفريدگار هستى بر اساس مصالحى كه خود مى داند با بندگانش رفتار مى كند؛ از اين رو ناممكن نيست كه دگرگونى نعمت در زندگى فردى براى ديگرى داراى مصلحت باشد و از آنجايى كه خدا از وضع و حال نفر دوّم آگاه است كه اگر نعمت نفر اوّل را نگيرد، اين نفر دوّم رو به دنيا و ارزش هاى مادى آورده و از آخرت و ارزش هاى معنوى دور مى گردد؛ و نيز اگر آن نعمت را از نفر اوّل بگيرد، در آخرت يا زودتر از آن، به گونه اى آن را جبران مى كند، از اين رو ممكن است روايت رسيده از پيامبر صلى الله عليه و آله را كه مى فرمايد: «چشم حق است.» به همين معنى تفسير و تأويل نمود و گفت: چشم زخم اثر مى گذارد.

در روايت ديگرى نيز از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: هنگامى كه چيزى در نظر بندگان خدا بزرگ جلوه كند، خدا از ارزش و منزلت آن مى كاهد و آن را حقير مى شمارد. با اين بيان ممكن است حال پاره اى از چيزها در اثر نگاه برخى از مردم، دگرگون شود و همان بزرگ جلوه كردن آن چيزها در چشم مردم، سبب دگرگونى وضعيت در آن چيزها شود، چنان كه در روايت است كه وقتى شتر «عَضْباءْ» كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله بر آن سوار بود، در مسابقه عقب ماند و ديگر شترها از آن پيشى جستند و به طور بى سابقه اى آن را شكست دادند، پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: واقعيّت اين است كه بندگان خدا چيزى را بالا نمى برند و به مقامى نمى رسانند، جز اين كه خدا از مقام آن مى كاهد.

و نيز ممكن است اين نكته كه دستور رسيده است وقتى چيزى به چشم انسان خوش جلوه كرد و چشمگير شد، آن چيز را در پناه خدا قرار دهند و بر پيامبرش درود فرستند، مصلحتى در اين كار باشد كه جلوى دگرگونى حالت آن چيز را بگيرد؛ چرا كه

بيننده با اين كار به خدا توجّه مى كند و به او پناه مى برد و همين كار حكايت از اين حقيقت مى كند كه او به دنيا توجّه نداشته و به آن مغرور نشده است. كوتاه سخن اين كه اثرگذارى چشم هاى شور و يا بد، روى مصالحى كه نمى دانيم و از راه هايى كه براى ما ناشناخته است، ناممكن نيست.

در ادامه آيه شريفه مى فرمايد:

وَ ما أُغْنِي عَنْكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَيْءٍ

و من با اين سفارش خود چيزى از قضاى خدا را نمى توانم از شما دور سازم.

إِنِ الْحُكْمُ إِلاّ لِلّهِ

داورى و فرمانروايى تنها از آن خداست و من بر او اعتماد نمودم؛ چرا كه او تواناست كه انسان را از چشم زخم يا حسدورزى ديگران حراست كند و سالم و برخوردار از نعمت گرداند.

عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَيْهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ.

و همه توكّل كنندگان در زندگى خويش تنها بايد بر خدا توكّل كنند و كارهاى خود را به او واگذارند.

وَ لَمّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ اَمَرَهُمْ اَبُوهُم ما كانَ يُغْنى عَنْهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَىْ ءٍ اِلاّ حاجَةً فى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضيها وَ اِنَّهُ لَذُو عَلْمٍ لِما عَلَّمْنهُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ

و هنگامى كه از همان طريق كه پدر به آن ها دستور داده وارد شدند اين كار هيچ حادثه حتمى الهى را نمى توانست از آن ها دور سازد جز حاجتى در دل يعقوب ( كه از اين راه ) انجام شد ( و خاطرش تسكين يافت ) و او از بركت تعليمى كه ما به او داده ايم علم فراوانى دارد ، در حالى كه اكثر مردم نمى دانند. (68 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

اشاره به اين كه تنها اثرش تسكين خاطر پدر و آرامش قلب او بود ، چراكه او از همه فرزندان خود دور بود و شب و روز در فكر آن ها و يوسف بود و از گزند حوادث و حسد حسودان و بدخواهان بر آن ها مى ترسيد و همين اندازه كه اطمينان داشت آن ها دستوراتش را به كار مى بندند دل خوش بود. سپس قرآن يعقوب را با اين جمله مدح و توصيف مى كند كه « او از طريق تعليمى كه ما به او داديم ، علم و آگاهى داشت ، در حالى كه اكثر مردم نمى دانند » ( وَ اِنَّهُ لَذُو عَلْمٍ لِما عَلَّمْنهُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ ) اشاره به اين كه بسيارى از مردم چنان در عالم اسباب گم مى شوند كه خدا را فراموش مى كنند و خيال مى كنند مثلاً چشم زخم ، اثر اجتناب ناپذير بعضى از چشم ها است و به همين جهت خدا و توكل براو را فراموش كرده به دامن اين و آن مى چسبند، ولى يعقوب چنين نبود ، مى دانست تا خداوند چيزى نخواهد انجام نمى پذيرد، لذا در درجه اول توكل و اعتماد او بر خدا بود و سپس به سراغ عالم اسباب مى رفت و در عين حال مى دانست پشت سر اين اسباب ذات پاك «مُسَبِّبُ الاَْسْبابِ» است، همان گونه كه قرآن در سوره بقره آيه 102 درباره ساحران شهر بابل مى گويد : « وَ ما هُمْ بِضارّينَ بِه مِنْ اَحَدٍ اِلاّ بِأِذْنِ اللّهِ : آن ها نمى توانستند از طريق سحر به كسى زيان برسانند ، مگر اين كه خدا بخواهد » اشاره به اين كه مافوق همه اين ها اراده خدا است ، بايد دل به او بست و از او كمك خواست.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

غنى: اين واژه در اصل به مفهوم بسندگى و كفايت در ثروت و دارايى است.

درادامه سخن در چگونگى ورود آنان از درهاى پراكنده و مختلف به كشور مصر مى فرمايد:

وَ لَمّا دَخَلُوا مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما كانَ يُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَيْءٍ إِلاّ حاجَةً فِي نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضاها

و هنگامى كه آنان طبق دستور پدر از درهاى مختلف به مصر درآمدند، اين ورود آنان از چهار دروازه به صورت چهار گروه كوچك چنان نبود كه بتواند مانع اراده خدا گردد و يا حادثه اى را از آنها دور سازد، هرگز، اين كار، نه مى توانست خطر چشم زخم يا حسدرا در صورتى كه خدا مقدر فرموده بود ازآنان دور سازد و نه رويداد ديگرى را، بلكه تنها فايده اش اين بود كه نيازى را كه در دل يعقوب بود و از اين راه انجام مى شد، آن را برطرف ساخت.

خوديعقوب،آن پيامبر بزرگ خدانيزبه اين حقيقت آگاه بود،امّااودستورى داده بودكه ازخواسته قلبى اش برمى خاست و بدين وسيله نگرانى او را از چشم خوردن فرزندانش برطرف مى ساخت.

به باور «زَجّاجْ» منظور اين است كه: اگر به راستى مقدّر شده بود كه فرزندان يعقوب چشم بخورند و يا دچار حادثه اى گردند، در همان حال كه به صورت پراكنده نيز وارد مصر شدند، چشم مى خوردند و تدبير يعقوب براى آنان تأثيرى نداشت.

وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ

و به راستى كه يعقوب بدان دليل كه ما او را آموزش داده و آگاهى اش بخشيده بوديم، در اوج يقين و شناخت خدا بود.

«مُجاهِد» مى گويد: خدا در اين فراز يعقوب را به دانش و آگاهى وصف نموده و مى فرمايد: او در پرتو آموزش ما به زيور دانش و شناخت آراسته گرديد و پاره اى برآنند كه منظور اين است كه: او هر آنچه را به او آموخته بوديم، همه را مى دانست و به آنها عمل مى كرد؛ چرا كه اگر كسى چيزى را بداند و عمل نكند، بسان كسى است كه نمى داند.

وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ.

به باور «جُبّائى» منظور اين است كه: امّا بيشتر مردم به مقام و موقعيّت او در دانش و شناخت آگاهى ندارند.

امّا به باور «ابن عبّاس» منظور اين است كه: امّا شرك گرايان آنچه را خدا به دوستان و بندگان خاص خود الهام مى كند، نمى دانند و از آنها بى خبرند.

طرحى براى نگهدارى برادر

وَ لَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ ءَاوَى اِلَيْهِ اَخاهُ قالَ اِنّى اَنَا اَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ

هنگامى كه بر يوسف واردشدندبرادرش رانزدخود جاى داد و گفت: من برادر تو هستم،از آن چه آن ها مى كنند غمگين و ناراحت نباش. (69 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

«لا تَبْتَئِسْ»ازماده «بُؤْس» در اصل به معنى ضرر و شدت است و در اين جا به معنى اين است كه اندوهگين و غمناك مباش.

سرانجام برادران وارد بر يوسف شدند و به او اعلام داشتند كه دستور تو را به كار بستيم و با اين كه پدر در آغاز موافق فرستادن برادر كوچك ما نبود با اصرار او را راضى ساختيم ، تا بدانى ما به گفته و عهد خود وفاداريم. يوسف ، آن ها را با احترام و اكرام تمام پذيرفت و به ميهمانى خويش دعوت كرد ، دستور داد هر دو نفر در كنار سفره يا طبق غذا قرار گيرند ، آن ها چنين كردند ، در اين هنگام بنيامين كه تنها مانده بود گريه را سر داد و گفت: اگر برادرم يوسف زنده بود ، مرا با خود بر سر يك سفره مى نشاند ، چراكه از يك پدر و مادر بوديم ، يوسف رو به آن ها كرد و گفت : مثل اين كه برادر كوچكتان تنها مانده است ؟ من براى رفع تنهاييش او را با خودم بر سر يك سفره مى نشانم. سپس دستور داد براى هر دو نفر يك اتاق خواب مهيا كردند ، باز بنيامين تنها ماند يوسف گفت : او را نزد من بفرستيد ، در اين هنگام يوسف برادرش را نزد خود جاى داد ، اما ديد او بسيار ناراحت و نگران است و دائما به ياد برادر از دست رفته اش يوسف مى باشد ، در اين جا پيمانه صبر يوسف لبريز شد و پرده از روى حقيقت برداشت. منظوراز كارهاى برادران كه بنيامين را ناراحت مى كرده است ، بى مهرى هايى است كه نسبت به او و يوسف داشتند و نقشه هايى كه براى طرد آن ها از خانواده كشيدند ، اكنون كه مى بينى كارهاى آن ها

به زيان من تمام نشد بلكه وسيله اى بود براى ترقى و تعالى من، بنابراين تو نيز ديگر از اين ناحيه غم و اندوهى به خود راه مده .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آوى اِلى مَنْزِلِهِ: در سراى خود جاى داد.

اِبْتِئاسُ: نوميد شدن و اندوه به دل راه دادن.

تو در فراق او چه مى كنى؟

قرآن در آيات 69 تا 76 فراز ديگرى از سرگشت پرماجرا و درس آموز يوسف را به تابلو مى برد و از ورود برادرانش به مصر در دوّمين سفرشان گزارش مى دهد و مى فرمايد:

وَ لَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ

و هنگامى كه برادران يوسف بر او وارد شدند، يوسف برادر پدر و مادرى خود، «بنيامين» را پيش خود فرا خواند و در سراى خود جاى داد.

از ششمين امام نور آورده اند كه فرمود: هنگامى كه برادران يوسف نزد او رفتند، گفتند: شاها! اين است آن برادرى كه دستور داده بودى وى را به همراه خويش بياوريم. يوسف آنان را در كارشان تحسين كرد و ضيافتى با شكوه برايشان ترتيب داد و گفت هر كدام از شما با برادر مادرى خود بر سر سفره قرار گيرد. آنان به ترتيب، هر دو تن، دست به دست هم برسر خوان رنگين نشستند و «بنيامين» در اين ميان تنهاماند.

يوسف از او پرسيد: تو چرا ايستاده اى؟ پاسخ داد: من در ميان اينان برادر مادرى ندارم. پرسيد: مگر تو برادرى نداشتى؟

پاسخ داد: چرا! گفت: پس كجاست؟ پاسخ داد: اينان مى گويند: او را گرگ بيابان دريده است. يوسف پرسيد: تو در غم فراق او چه مى كنى؟ پاسخ داد: من به اندازه اى در هجران او مى سوزم و مى گدازم كه خدا يازده پسر به من ارزانى داشته و نام هر كدام را به گونه اى از نام و نشان يوسف برگزيده ام. گفت: تو با اين رنج و اندوه چگونه تن به

تشكيل خانواده دادى؟ پاسخ داد: من پدر گرانقدر و شايسته كردارى دارم كه مرا به اين كار فرمان داد.

يوسف فرمود: اينك بيا ودركنارمن بنشين تا با هم غذا بخوريم. برادران او هنگامى كه اين رويداد را ديدند، گفتند: راستى كه خدا يوسف و برادرش را به گونه اى بر ما برترى بخشيده است كه فرمانرواى مصر او را در كنار خويش و بر سر خوان ويژه خود مى نشاند!

قالَ إِنّى أَنَا أَخُوكَ

آن گاه به گونه اى كه آنان درنيابند، خود را به «بنيامين» معرفى كرد و گفت: من همان برادرت يوسف هستم.

به باور پاره اى منظور اين است كه: در راه آرامش خاطر بخشيدن به او، بى آنكه خويشتن را بشناساند، گفت: اينك مرا به جاى آن برادرت به برادرى بپذير.

فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ.

به باور برخى از جمله «وَهَب» منظور اين است كه: اينك از آنچه آنان در گذشته بر تو بيداد كرده اند، اندوهگين مباش.

فَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فى رَحْلِ اَخيهِ ثُمَّ اَذَّنَ مُؤَذِّنٌ اَيَّتُهَا الْعيرُ اِنَّكُمْ لَسرِقُونَ

و هنگامى كه بارهاى آن ها را بست ظرف آب خورى ملك را در بار برادرش قرار داد سپس كسى صدا زد : اى اهل قافله ! شما سارق هستيد.(70 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين هنگام طبق بعضى از روايات، يوسف به برادرش بنيامين گفت : آيا دوست دارى نزد من بمانى ، او گفت : آرى ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد ، چراكه به پدر قول داده اند و سوگند ياد كرده اند كه مرا به هر قيمتى كه هست با خود بازگردانند ، يوسف گفت : غصه مخور من نقشه اى مى كشم كه آن ها ناچار شوند تو را نزد من بگذارند ، « سپس هنگامى كه بارهاى غلات را براى برادران آماده ساخت دستور داد پيمانه گرانقيمت مخصوص را ، درون بار برادرش بنيامين بگذارد » ( چون براى هركدام بارى از غله مى داد ). البته اين كار در خفا انجام گرفت و شايد تنها يك نفر از مأموران، بيشتر ازآن آگاه نشد ، در اين هنگام مأموران كيل مواد غذايى مشاهده كردند كه اثرى از پيمانه مخصوص و گرانقيمت نيست ، در حالى كه قبلاً در دست آن ها بود : لذا همين كه قافله آماده حركت شد، كسى فرياد زد: « اى اهل قافله شما سارق هستيد ». برادران يوسف كه اين جمله را شنيدند ، سخت تكان خوردند و وحشت كردند ، چراكه هرگز چنين احتمالى به ذهنشان راه نمى يافت كه بعد از اين همه احترام و اكرام ، متهم به سرقت شوند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

سِقايَة: جام و ظرفى كه از آن و يا به وسيله آن مايعى مى نوشند.

يوسف با فراخواندن برادر مادرى اش «بنيامين» به نزد خويش، تدبيرى انديشيد كه او را نزد خود نگاه دارد؛ از اين رو به بيان قرآن چنين كرد: فَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ

پس هنگامى كه آنان را به خوار و بار مورد نظرشان مجهز ساخت و براى هر كدامشان بار شترى مقرر فرمود، با تدبيرى از سوى او يكى از كارگزارانش، جام، يا پيمانه ويژه حكومت را در درون بار برادرش قرار داد.

با اين كه اين كار را جوانان خدمتگزار او انجام دادند، بدان دليل قرآن به خود آن حضرت نسبت مى دهد كه به دستور و اشاره وى صورت گرفت.

به باور پاره اى «سِقايَة»، نام ظرف خاصّى بود كه بسيار گران قيمت و ارزشمند مى نمود و پيش از سال هاى سخت قحطى و گرفتارى مردم، فرمانرواى مصر با آن آب و شربت مى نوشيد و در آن سال ها بخاطر بها دادن به دانه و موادّ غذايى، به عنوان پيمانه، مورد بهره بردارى قرار گرفت.

«ابن زيد» مى گويد: آن جام يا پيمانه ويژه، از طلا بود و بهايى بسيار سنگين داشت.

و از حضرت صادق عليه السلام نيز طلا بودن آن روايت شده است.

ثُمَّ أَذَّنَ مُوءَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ.

و آن گاه كه آنان از شهر بيرون آمدند، به ناگاه نداگرى ندا در داد كه هان اى كاروانيان! شما دزد هستيد!

«جُبّائى» مى گويد: يكى از كارگزاران يوسف كه از گم شدن پيمانه آگاهى يافت و از نهان جريان بى خبر بود، چنين گفت.

امّا به باور «ابومُسلِم» اين ندا به دستور خود آن حضرت طنين انداخت و منظورش اين بود كه: هان اى كاروانيان! شما بوديد كه يوسف را از پدرش با نيرنگ ربوديد و در چاه افكنديد!

و پاره اى نيز بر آنند كه اين فراز از آيه شريفه به صورت پرسشى است و همزه استفهام از آغاز آيه حذف شده و منظور اين است كه: هان اى كاروانيان! آيا شما دزد هستيد؟

در اشعار عرب از اين نمونه ها بسيار است، از آن جمله اين شعر است كه:

كَذَبَتْكَ عَيْنُكَ اَمْ رَأَيْتَ بِواسِط *** غَلَسَ الظِّلامِ مِنَ الرَّباب خَيالاً

آيا ديده ات به تو دروغ گفت يا در تيرگى شب در شهر «واسط»پندارى،«رَباب»را در برابر ديدگان خود ديدى؟! گفتنى است كه همزه استفهام از آغاز شعر حذف شده است.

از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: نه آنان دست به دزدى زده بودند و نه يوسف دروغ مى گفت؛ كه اين بيان اين ديدگاه را تأييد مى كند.

چگونه يوسف به برادرانش اتهام دزدى زد؟

اينك جاى اين پرسش است كه چگونه يوسف با اين كه پيامبر خدا و مرد توحيد و تقوا بود، زدن اين اتهام را به برادران خود روا دانست و بدين وسيله، هم آنان و هم پدرشان را اندوهگين ساخت؟

در اين مورد سه پاسخ مى توان داد:

1 - نخست اين كه او به راستى اين اتهام را به آنان نبست، بلكه گوينده اى به ظاهر چنين چيزى گفت تا بدين وسيله يوسف بتواند برادرش بنيامين را نزد خود نگاه دارد.

2 - ممكن است اين گفتار به دستور يوسف و از جانب خدا باشد و مصالح آن براى ما روشن نيست و نرسيده است.

3 - و در روايت است كه آن حضرت پيش از اقدام به اين كار جريان را با طرف اصلى خويش كه برادرش «بنيامين» باشد در ميان نهاده بود و اين اندازه ايجاد نگرانى نسبت به برادران ديگر و پدرش در راه زدودن اندوه و ناراحتى هاى ديگر از دل هاى آنان، اين كار را روا خواهد ساخت.

چرا يوسف همه كاروانيان را سارق خواند ؟

پاسخ اين است كه:

1 - يوسف كسى را به سرقت متّهم نساخت، بلكه هنگامى كه پيمانه در بار «بنيامين» پيدا شد، اين پندار پديد آمد و مى دانيم كه خود او پيش ازبرنامه درجريان آن قرار گرفته و خود بدان راضى بود.

2 - افزون بر اين، خود يوسف هرگز چنين نسبتى را، نه به كاروان داد و نه به «بنيامين» و اين سخن از سوى يكى از كارگزاران يا غلامان او بود كه در جريان كار نبود و دچار اشتباه شد و چنين گفت.

3 - و تازه اگر پرسش و اشكالى باشد بر كسى وارد است كه عجولانه چنين گفت و دانسته يا ندانسته به نسل و تبار و فرزندان پيامبران اين نسبت را داد.

قالُوا وَاَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ماذا تَفْقِدُونَ

آن ها رو به سوى او كردند و گفتند: چه چيز گم كرده ايد؟ (71 / يوسف)

قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِه حِمْلُ بَعيرٍ وَ اَنَا بِه زَعيمٌ

گفتند: پيمانه ملك را و هر كس آن را بياورد يك بار شتر ( غله ) به او داده مى شود و من ضامن ( اين پاداش هستم ) . (72 / يوسف)

قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الاَْرْضِ وَ ما كُنّا سرِقينَ

گفتند : به خدا سوگند شما مى دانيد ما نيامده ايم كه در اين سرزمين فساد كنيم و ما (هرگز) دزد نبوده ايم. (73 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

برادران كه سخت از شنيدن اين سخن نگران و دستپاچه شدند و نمى دانستند جريان چيست ؟ رو به آن ها كرده « گفتند : به خدا سوگند شما مى دانيد ما نيامده ايم در اين جا فساد كنيم و ما هيچ گاه سارق نبوده ايم » ( قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الاَْرْضِ وَ ما كُنّا سرِقينَ ). اين كه گفتند شما خود مى دانيد كه ما اهل فساد و سرقت نيستيم شايد اشاره به اين باشد كه شما سابقه ما را به خوبى داريد كه در دفعه گذشته قيمت پرداختى ما را در بارهايمان گذاشتيد و ما مجددا به سوى شما بازگشتيم واعلام كرديم كه حاضريم همه آن را به شما بازگردانيم ، بنابراين كسانى كه از يك كشور دور دست براى اداى دين خود بازمى گردند چگونه ممكن است دست به سرقت بزنند؟ به علاوه گفته مى شود آن ها به هنگام ورود در مصر دهان شترهاى خود را با دهان بند بسته بودند تا به زراعت و اموال كسى زيان نرسانند ، ما كه تا اين حد رعايت مى كنيم كه حتى حيواناتمان ضررى به كسى نرساند ، چگونه ممكن است چنين كار قبيحى مرتكب شويم ؟

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

عير: كاروان.

زَعيم: ضامن و به پيشوا و رهبر گروه و جامعه نيز گفته مى شود.

فرزندان يعقوب با شنيدن نداى نداكننده، با شگفتى و وحشت از راه خويش بازگشتند.

قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَيْهِمْ ماذا تَفْقِدُونَ.

و در حالى كه همگى به كارگزاران يوسف روى آورده بودند، گفتند: چيزى گم كرده ايد؟

قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ

آنان گفتند: آرى، پيمانه شاه را گم كرده ايم و آن گاه نداكننده شاه گفت: و هر كس آن را بياورد يك بار شتر موادّ غذايى نزد ما دارد.

وَ أَنَا بِهِ زَعِيمٌ.

وگوينده اين گفتاربراى تأكيد بيشترگفت: و من پرداخت اين جايزه را تضمين مى كنم.

آنان با شنيدن موضوع گم شدن پيمانه شاه و مقرّر شدن جايزه براى يابنده آن بيشتر نگران شدند و گفتند: هان اى بندگان خدا، به خداى سوگند ما از اين كارها بيزاريم، شما به خوبى مى دانيد كه ما نيامده ايم تا در اين سرزمين تباهى پديد آوريم و هيچ گاه دزد نبوده ايم.

با اينكه مردم مصر يا كارگزاران يوسف آنان را نمى شناختند، چگونه آنان چنين گفتند؟

1 - به باور پاره اى منظور اين است كه: شما از رفتار ما و داد و ستدى كه در اين چند بار با شما داشته ايم برايتان روشن شده است كه ما از چنين كارها بيزاريم.

2 - امّا به باور «كَلْبى» منظور اين است كه: اين سخن آنان اشاره به باز آوردن بها و سرمايه اى بود كه در سفر نخست در ميان بار آنان قرار داده شده و به آنها بازپس

داده شده بود. آنان با يادآورى آن موضوع خاطر نشان ساختند كه، به كسانى كه وقتى چيزى را يافتند، به صاحبان آن بازمى گردانند، نمى توان چنين اتّهامى بست.

3 - و پاره اى مى گويند: آنان هنگامى كه وارد مصر شدند، هر كدام دهان مركب خود را بسته بودند تا از كشت و زراعت مردم نخورد و اين گفتارشان اشاره به دقّت و رعايت حقوق مردم از سوى آنان بود.

از آيه شريفه و گفتار برادران يوسف چنين دريافت مى گردد كه آنچه از سوى آنان در مورد برادرشان رفت، رفتارى كودكانه بود كه از سر كم خردى از آنان سر زد؛ چرا كه آنان در گفتار خويش خود را اصلاحگر و خيرخواه خواندند و از تباهى و تبهكارى بيزارى جستند و گفتند:

ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِي الاْءَرْضِ

قالُوا فَما جَزاؤُهُ اِنْ كُنْتُمْ كذِبينَ

آن ها گفتند : اگر دروغگو باشيد كيفر شما چيست؟ (74/يوسف)

قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فى رَحْلِه فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمينَ

گفتند : هر كس ( آن پيمانه ) در بار او پيدا شود خودش كيفر آن خواهد بود ( و به خاطر اين كار برده خواهد شد ) ما اين گونه ستمگران را كيفر مى دهيم. (75 / يوسف)

فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ اَخيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ اَخيهِ كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ اَخاهُ فى دينِ الْمَلِكِ اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللّهُ نَرْفَعُ دَرَجتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذى عِلْمٍ عَليمٌ

در اين هنگام ( يوسف ) قبل از بار برادرش به كاوش بارهاى آن ها پرداخت و سپس آن را از بار برادرش بيرون آورد، اين گونه راه چاره به يوسف ياد داديم او هرگز نمى توانست برادرش را مطابق آيين ملك ( مصر ) بگيرد مگر آن كه خدا بخواهد، درجات هر كس را بخواهيم بالا مى بريم و برتر از هر صاحب علمى ، عالمى است. (76 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين هنگام يوسف دستور داد كه بارهاى آن ها را بگشايند و يك يك بازرسى كنند ، منتها براى اين كه طرح و نقشه اصلى يوسف معلوم نشود ، « نخست بارهاى ديگران را قبل از بار برادرش بنيامين بازرسى كرد و سپس پيمانه مخصوص را از بار برادرش بيرون آورد ». همين كه پيمانه در بار بنيامين پيدا شد، دهان برادران از تعجب بازماند ، گويى كوهى از غم و اندوه بر آنان فرود آمد و خود را در بن بست عجيبى ديدند. از يك سو برادر آن ها ظاهرا مرتكب چنين سرقتى شده و مايه سرشكستگى آن ها است و از سوى ديگر موقعيت آن ها را نزد عزيز مصر به خطر مى اندازد و براى آينده جلب حمايت او ممكن نيست و از همه اين ها گذشته پاسخ پدر را چه بگويند ؟ چگونه او باور مى كند كه برادران تقصيرى در اين زمينه نداشته اند؟ بعضى از مفسران نوشته اند كه در اين هنگام برادرها رو به سوى بنيامين كردند و گفتند : اى بى خير ، ما

را رسوا كردى ، صورت ما را سياه نمودى، اين چه كار غلطى بود كه انجام دادى ؟ ( نه به خودت رحم كردى و نه به ما و نه به خاندان يعقوب كه خاندان نبوت است ) آخر بگو كِى تو اين پيمانه را برداشتى و در بار خود گذاشتى؟ بنيامين كه باطن قضيه را مى دانست با خونسردى جواب داد : اين كار را همان كس كرده است كه وجوه پرداختى شما را در بارتان گذاشت ولى حادثه آن چنان براى برادران ناراحت كننده بود كه نفهميدند چه مى گويد .(1)

پس قرآن چنين اضافه مى كند كه ما اين گونه براى يوسف طرح ريختيم ( تا برادر خود را به گونه اى كه برادران ديگر نتوانند مقاومت كنند نزد خود نگاه دارد ) ( كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ). مسأله مهم اين جا است كه اگر يوسف مى خواست طبق قوانين مصر با برادرش بنيامين رفتار كند مى بايست او را مضروب سازد و به زندان بيفكند و علاوه بر اين كه سبب آزار برادر مى شد ، هدفش كه نگهداشتن برادر نزد خود بود ، انجام نمى گرفت، لذا قبلاًاز برادران اعتراف گرفت كه اگر شما دست به سرقت زده باشيد ، كيفرش نزد شما چيست ؟ آن ها هم طبق سنتى كه داشتند پاسخ دادند كه در محيط ما سنت اين است كه شخص سارق را در برابر سرقتى كه كرده برمى دارند و از او كار مى كشند و يوسف طبق همين برنامه با آن ها رفتار كرد ، چرا كه يكى از طرق كيفر مجرم آن است كه او را طبق قانون و سنت خودش كيفر دهند. به همين جهت قرآن مى گويد : « يوسف نمى توانست برادرش را طبق آيين ملك مصر بردارد » و نزد خود نگهدارد ( ما كانَ لِيَأْخُذَ اَخاهُ فى دينِ الْمَلِكِ ). سپس به عنوان يك استثناء مى فرمايد : « مگر اين كه خداوند بخواهد » ( اِلاّ اَنْ يَشاءَ اللّهُ ). اشاره به اين كه : اين كارى كه يوسف انجام داد و با برادران همانند سنت خودشان رفتار كرد طبق فرمان الهى بود و نقشه اى بود براى حفظ برادر و تكميل آزمايش پدرش يعقوب و آزمايش برادران ديگر. و در پايان اضافه مى كند: « ما درجات هر كس را بخواهيم بالا مى بريم » ( نَرْفَعُ دَرَجتٍ مَنْ


1) « مجمع البيان » ، جلد 5 ، صفحه 253 (ذيل آيه ) .

نَشاءُ ). درجات كسانى كه شايسته باشند و همچون يوسف از بوته امتحانات ، سالم بدر آيند. و در هر حال « برتر از هر عالمى ، عالم ديگرى است » يعنى خدا ( وَ فَوْقَ كُلِّ ذى عِلْمٍ عليمٌ ). و هم او بود كه طرح اين نقشه را به يوسف الهام كرده بود. آيات فوق سؤالات زيادى را برمى انگيزد كه بايد به يك يك آن ها پاسخ گفت :

1 - چرا يوسف خودش را به برادران معرفى نكرد تا پدر را از غم جانكاه فراق زودتر رهايى بخشد .

پاسخ اين سؤال تكميل برنامه آزمايش پدر و برادران بوده است و به تعبير ديگر اين كار از سر هوى و هوس نبوده ، بلكه طبق يك فرمان الهى بود كه مى خواست مقاومت يعقوب را در برابر از دست دادن فرزند دوم نيز بيازمايد و بدين طريق آخرين حلقه تكامل او پياده گردد و نيز برادران آزموده شوند كه در اين هنگام كه برادرشان گرفتار چنين سرنوشتى شده است دربرابر عهدى كه باپدر در زمينه حفظ او داشتند چه انجام خواهند داد ؟

2 - چگونه بى گناهى را متهم به سرقت كرد ؟

آيا جايز بود بى گناهى را متهم به سرقت كنند، اتهامى كه آثار شومش دامان بقيه برادران را هم كم و بيش مى گرفت؟

پاسخ اين سؤال را نيز مى توان از اين جا يافت كه اين امر با توافق خود بنيامين بوده است ، چراكه يوسف قبلاً خود را به او معرفى كرده بود و او مى دانست كه اين نقشه براى نگهدارى او چيده شده است و اما نسبت به برادران ، تهمتى وارد نمى شد ، تنها ايجاد نگرانى و ناراحتى مى كرد ، كه آن نيز در مورد يك آزمون مهم ، مانعى نداشت .

3 - نسبت سرقت به همه چه مفهومى دارد ؟

آيا نسبت سرقت آن هم به صورت كلى و همگانى با جمله « اِنَّكُمْ لَسرِقُونَ » « شما سارق هستيد » دروغ نبود ؟ مجوز اين دروغ و تهمت چه بوده است؟ پاسخ اين سؤال نيز با تحليل زير روشن مى شود كه : اولاً : معلوم نيست كه گوينده اين سخن چه كسانى بودند ، همين اندازه در قرآن مى خوانيم « قالُوا : گفتند » ممكن است گويندگان اين

سخن جمعى از كارگزاران يوسف باشند كه وقتى كه پيمانه مخصوص را نيافتند يقين پيدا كردند كه يكى از كاروانيان كنعان آن را ربوده است و معمول است كه اگر چيزى در ميان گروهى كه متشكل هستند ربوده شود و رباينده اصلى شناخته نشود ، همه را مخاطب ساخته مى سازند و مى گويند شما اين كار را كرديد ، يعنى يكى از شما يا جمعى از شما .

ثانيا : طرف اصلى سخن كه « بنيامين » بود به اين نسبت راضى بود چراكه اين نقشه ظاهرا او را متهم به سرقت مى كرد، اما در واقع ، مقدمه اى بود براى ماندن او نزد برادرش يوسف. و اين كه همه آن ها در مظان اتهام واقع شدند ، موضوع زودگذرى بود كه به مجرد بازرسى بارهاى برادران يوسف برطرف گرديد و طرف اصلى دعوا ( بنيامين ) شناخته شد .

4 - كيفر سرقت در آن زمان چه بوده ، از آيات فوق استفاده مى شود كه مجازات سرقت در ميان مصريان و مردم كنعان متفاوت بوده ، نزد برادران يوسف و احتمالاً مردم كنعان ، مجازات اين عمل ، بردگى ( هميشگى يا موقت ) سارق در برابر سرقتى كه انجام داده است بوده (1)، ولى در ميان مصريان اين مجازات معمول نبوده است ، بلكه از طرق ديگر مانند زدن و به زندان افكندن، سارقين را مجازات مى كردند. به هرحال اين جمله دليل بر آن نمى شود كه در هيچ يك از اديان آسمانى برده گرفتن كيفر سارق بوده است ، چه بسا يك سنت معمولى در ميان گروهى از مردم آن زمان محسوب مى شده و در تاريخچه بردگى نيز مى خوانيم كه در ميان اقوام خرافى، بدهكاران را به هنگامى كه از پرداختن بدهى خود عاجز مى شدند به بردگى مى گرفتند.

5 - سقايه يا صواع در آيات فوق گاهى تعبير به « صُواع » ( پيمانه ) و گاهى


1) طبرسى در « مجمع البيان » نقل كرده است كه سنت در ميان جمعى از مردم آن زمان اين بوده كه سارق را يك سال به بردگى مى گرفتند و نيز نقل كرده كه خاندان يعقوب ، سارق را به مقدار سرقتش به بردگى مى گرفتند ( تا همان اندازه كاركند ) .

تعبير به « سِقايَة » ( ظرف آب خورى ) شده است و منافاتى ميان اين دو نيست ، زيرا چنين به نظر مى رسد كه اين پيمانه در آغاز ظرف آب خورى « ملك » بوده است، اما هنگامى كه غلاّت در سرزمين مصر گران و كمياب و جيره بندى شد ، براى اظهار اهميت آن و اين كه مردم نهايت دقت را در صرفه جويى به خرج دهند ، آن را با ظرف آب خورى مخصوص ملك ، پيمانه مى كردند. اين هم بديهى است كه تمام نيازمنديهاى يك كشور را نمى توان با چنين پيمانه اى اندازه گيرى كرد ، شايد اين عمل جنبه سمبوليك داشته و براى نشان دادن كميابى و اهميت غلات در آن سالهاى مخصوص بوده است تا مردم در مصرف آن ها نهايت صرفه جويى را كنند. ضمنا از آن جاكه اين پيمانه در آن هنگام در اختيار يوسف بوده ، سبب مى شده كه اگر بخواهند سارق را به بردگى بگيرند ، بايد برده صاحب پيمانه يعنى شخص يوسف شود و نزد او بماند و اين همان چيزى بود كه يوسف درست براى آن نقشه كشيده بود .

داورى بر اساس قرائن حال

از اين آيات استفاده مى شود كه قاضى مى تواند به قرائن قطعيّه عمل كند ، هر چند اقرار و شهودى در كار نباشد ، زيرا در جريان كار برادران يوسف نه شهودى بود و نه اقرارى ، تنها پيدا شدن پيمانه ملك از بار بنيامين دليل به مجرميت او شمرده شد و با توجه به اين كه هر يك از آن ها شخصا بار خود را پر مى كردند و يا لااقل به هنگام پركردن آن حاضر بودند و اگر قفل و بندى داشت ، كليدش در اختيار خود آن ها بود و از طرفى ، هيچ كس باور نمى كرد كه در اين جا نقشه اى در كار است و مسافران كنعان ( برادران يوسف ) در اين شهر ، دشمن نداشتند كه بخواهد براى آن ها توطئه كند. مجموع اين جهات سبب مى شد كه از مشاهده پيمانه ملك ، در بار بنيامين ، علم به اقدام شخص او به چنين كارى حاصل شود. اين موضوع كه دنياى امروز در داوريهايش روى آن تكيه مى كند از نظر فقه اسلامى نياز به بررسى بيشترى دارد ، چراكه در مباحث قضايى روز فوق العاده مؤثراست و جاى اين بحث كتاب القضاءاست.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

كارگزاران يوسف گفتند:اگرشمادروغ بگوييد،كيفر كسى كه آن را برده باشد چيست؟

برادران يوسف گفتند: كيفر كسى كه پيمانه شاه نزد او يافت شود، بازداشت و زندانى شدن خود اوست.

به باور گروهى از جمله «حَسَن» و... منظور آنان اين بود كه در آيين بنى اسرائيل و فرمانرواى مصر، كيفر سارق اين است كه يك سال به بردگى كشيده شود.

امّا به باور «ضَحّاك» كيفر دزد از نظر آنان اين بود كه دزد را بازداشت نمايند و به تناسب سرقتى كه بدان دست زده است، او را به بردگى كشند و از نظر مقررات پادشاه مصر نيز برنامه آن بود كه او را كيفر كنند و بهاى آن را از او بستانند؛ چرا كه دزد، ضامن چيزى است كه آن را سرقت كرده است.

و پاره اى مى گويند: خود يوسف از آنان پرسيد: ازديدگاه شماكيفردزدچگونه است؟

آنان گفتند: كيفرش آن است كه خود او را به كيفر كارش بازداشت نمايند.

كَذلِكَ نَجْزِى الظّالِمِينَ.

ما بيدادگران را اين گونه كيفر مى دهيم.

به باور برخى اين گفتار ادامه سخن فرزندان يعقوب است، امّا به باور پاره اى ديگر اين سخن يوسف مى باشد.

پس از اين گفتگو به آنان دستور دادند تا بارهاى خود را براى كاوش و بازديد بگشايند و از پى آن، بازديد آغاز گرديد.

فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِيهِ

يوسف براى اجراى درست برنامه و بستن راه هر گونه بدبينى و وارد آمدن اتهام، پيش از بازديد بار برادرش «بنيامين»، به بازرسى بارهاى آنان پرداخت.

ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِيهِ

و آن گاه پيمانه را از درون بار برادرش بيرون آورد.

و پس از آن بود كه فرزندان يعقوب به سوى «بنيامين» هجوم بردند كه: واى بر تو!

تو ما را روسياه و رسوا ساختى! اين چه كارى بود كه از تو سر زد؟ و چه وقت اين پيمانه را برداشتى؟!

او در پاسخ گفت: من آن را برنداشتم، بلكه همان كسى كه در سفر نخست، سرمايه شما و بهاى موادّغذايى را در بارهاى شما قرار داد، همو پيمانه را در بار ما نهاده است.

كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ

ما اين گونه اين راه را به يوسف الهام كرديم تا بدين وسيله برادر خويش را نزد خود نگاه دارد.

به باور برخى منظور اين است كه همان گونه كه آنان بر ضدّ يوسف نقشه كشيدند و با او آن گونه رفتار كردند، ما نيز سزاى آنان را اين گونه داديم و به باور پاره اى ديگر منظور اين است كه ما به يوسف الهام نموديم و از ديدگاه برخى ديگر منظور اين است كه ما براى او اين گونه تدبير كرديم.

ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ

به باور «قَتادَه» منظور اين است كه: در آيين پادشاه و مقررات او، اين حكم نبود كه سارق را بازداشت كنند و نزد خويش نگاه دارند؛ از اين رو يوسف نمى توانست چنين كند و ما اين تدبير را به او الهام كرديم. امّا به باور «ابن عبّاس» منظور اين است كه: اين كار در توان و صلاحيّت شاه نبود و او به چنين كارهايى دست نمى زد.

برخى مى گويند: منظور اين است كه: اين روش و شيوه شاه نبود.

و از ديدگاه برخى ديگر، از آنجايى كه حكومت يوسف بر اساس عدالت و آزادى و مقررات اداره مى شد، بدون اين تدبير نگاه داشتن برادرش ممكن نبود.

إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ

مگر اين كه خدا بخواهد و براى يوسف و كار او چاره و راهى نشان دهد.

و به باور برخى منظور اين است كه: مگر اين كه خدا بخواهد و يوسف را به انجام اين كار موظف سازد؛ چرا كه يوسف نمى توانست به صراحت بگويد: او برادر من است؛ و بدون اين تدبير نيز نمى توانست او را نزد خويشتن نگاه دارد؛ چرا كه بدون

اين تدبير كار او بيداد به شمار مى رفت و اين قانون فرزندان يعقوب بود كه چنين حكم مى كرد، وگرنه در آيين شاه مصر، دزد را شلاّق مى زدندوغرامت مال را ازاو مى گرفتند و آن حضرت براساس ديدگاه خود آنان داورى كرد و اين همان تدبير و خواست خدا بود.

نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ

ما درجات هركس را كه بخواهيم و او را شايسته بدانيم در پرتو نعمت گران دانش و رسالت اوج مى بخشيم، درست همان گونه كه مقام يوسف را از ديگران بالا برديم و به او برترى بخشيديم.

و به باور پاره اى منظور اين است كه: ما درجات هر كس را كه بخواهيم به وسيله ارزانى داشتن تقوا و عصمت و توفيق و مهر و لطف خاصّ خود به او، بالا مى بريم.

وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ.

و برتر از هر دانشور و دانشمندى، دانشور ديگرى است تا به خدا برسد و آن گاه برتر و بالاتر و دانشمندتر از او دانشورى نيست.

قالُوا اِنْ يَسْرِقْ فَقَدْسَرَقَ اَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَاَسَرَّها يُوسُفُ فى نَفْسِه وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ قالَ اَنْتُمْ شَرٌّ مَكانا وَاللّهُ اَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ

( برادران ) گفتند : اگر او ( بنيامين ) دزدى كرده ( تعجب نيست ) برادرش ( يوسف ) نيز قبل از او دزدى كرده ، يوسف ( سخت ناراحت شد و ) اين ( ناراحتى ) را در درون خود پنهان داشت و براى آن ها اظهار نداشت ( همين اندازه ) گفت شما بدتر هستيد و خدا از آن چه توصيف مى كنيد آگاه تر است. (77 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

درست است كه برادران يوسف تهمت ناروايى به برادرشان يوسف زدند به گمان اين كه خود را در اين لحظات بحرانى تبرئه كنند ، ولى بالاخره اين كار بهانه و دستاويزى مى خواهد كه چنين نسبتى را به او بدهند ، به همين جهت مفسران در اين زمينه به كاوش پرداخته و سه روايت از تواريخ پيشين در اين زمينه نقل كرده اند : نخست اين كه : يوسف بعد از وفات مادرش نزد عمه اش زندگى مى كرد و او سخت به يوسف علاقمند بود، هنگامى كه بزرگ شد و يعقوب خواست او را از عمه اش بازگيرد ، عمه اش چاره اى انديشيد و آن اين كه كمربند يا شال مخصوصى كه از اسحاق در خاندان آن ها به يادگار مانده بود بر كمر يوسف بست و ادعا كرد كه او مى خواسته آن را از وى بربايد و طبق قانون و سنتشان يوسف را در برابر آن كمربند و شال مخصوص نزد خود نگهداشت. ديگر اين كه يكى از خويشاوندان مادرى يوسف بتى داشت كه يوسف آن را برداشت و شكست و بر جاده افكند و لذا او را متهم به سرقت كردند در حالى كه هيچ يك از اين ها سرقت نبوده است. و ديگر اين كه گاهى او مقدارى غذا از سفره برمى داشت و به مسكين ها و مستمندان مى داد و به همين جهت برادران بهانه جو اين را دستاويزى براى متهم ساختن او به سرقت قرار دادند ، در حالى كه هيچ يك از آن ها گناهى نبود ، آيا اگر كسى لباسى را در بر انسان كند و او نداند مال ديگرى است و بعد متهم به سرقتش كند ، صحيح است و آيا برداشتن بت و شكستنش گناهى

دارد و نيز چه مانعى دارد كه انسان چيزى از سفره پدرش كه يقين دارد مورد رضايت اوست بردارد و به مسكينان بدهد ؟

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پس از بيرون آمدن پيمانه شاه از بار «بنيامين» برادران يوسف سخت خود را باختند و در دفاع از خويش سخنانى را به زبان آوردند كه زيبنده آنان نبود.

در اين مورد قرآن مى فرمايد:

قالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ

آنان گفتند: اگر «بنيامين» دست به سرقت مى زند، برادر او نيز پيش از اين، سرقت كرده بود؛ با اين بيان دزدى او چيز تازه اى نيست و در اين كار به برادرش يوسف اقتدا كرده است.

در مورد منظور آنان از وارد آوردن اين اتّهام به يوسف به باور گروهى از جمله «ابن عبّاس» منظور آنان جريانى بود كه در كودكى يوسف به وسيله عمه اش اتفاق افتاد و آن اين گونه بود كه يوسف پيش از مرگ مادرش به وسيله عمّه اش كه شيفته و دلباخته برادرزاده اش بود، اداره مى شد. هنگامى كه پس از چندى يعقوب خواست فرزندش را از او باز گيرد و نزد خود ببرد، آن زن كه بزرگترين فرزند اسحاق بود و كمربند پدرش را به ارث نزد خود داشت، تدبيرى انديشيد تا بسان گذشته يوسف را نزد خود نگاه دارد؛ از اين رو اين تدبير به خاطرش رسيد كه كمربندِ يادگارى پدر را به كمر آن كودك ببندد و آن گاه مدّعى گردد كه يوسف به هدفِ سرقتِ كمربند، آن را به كمرش بسته است و بدين وسيله طبق قانون جارى كه دزد را به بردگى مى گرفتند آن كودك محبوب و مطلوب را نزد خود نگاه دارد. او همين گونه عمل كرد و يوسف را براى مدّتى ديگر نزد خود نگاه داشت و برادران يوسف در اين گفتار خويش، به آن ماجرا اشاره داشتند.

يادآورى مى گرددكه در روايات رسيده ازامامان راستين ما نيز اين ديدگاه آمده است.

در ادامه آيه شريفه مى فرمايد:

فَأَسَرَّها يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَ لَمْ يُبْدِها لَهُمْ

يوسف از گفتار آنان سخت آزرده خاطر گرديد، امّا آن را در دل نهان داشت و به آنان چيزى نمودار نساخت.

قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً

و تنها در دل به آنان گفت: شما در دزدى بدتريد؛ چرا كه برادرتان را از پدر ربوديد و به چاه افكنديد.

وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ.

و خدا به آنچه وصف مى كنيد و به يوسف مى بنديد داناتر است. به باور «زَجّاج»، منظور اين است كه: يوسف، نه در داستان كمربند گناهى داشت و نه در شكستن بت و يا انفاق نهانى، امّا شما در بيدادى كه بر يوسف رواداشتيد سخت گناهكاريد و عذرى از شما پذيرفته نيست.

امّا به باور برخى ديگر منظور آن است كه: كار شما كه در حق برادرتان بيداد رواداشتيد و پدرتان را نافرمانى كرديد، بدتر و موقعيت شما در پيشگاه خدا ناپسندتر است.

«حَسَن»مى گويد:آنان در آن روزگارى كه در حق يوسف و پدرخودبيداد رواداشتند، پيامبرنبودند و پس ازآن به رسالت رسيدند؛ چراكه نامبرده آنان را «اَسْباط» مى داند. امّا به باور ما آنان هرگز پيامبر نبودند و به اين مقام والا راه نداشتند؛ چراكه از پيامبران خدا هرگز بيداد و گناه سر نمى زند.

«بَلْخى» مى گويد آنان در گفتارشان دروغگو بودند، بر اين باور نمى شود آنان را پيامبران خدا شمرد و ممكن است آن «اَسْباط» كه به مقام رسالت رسيدند غير از اينان باشند.

تلاش براى آزادى «بنيامين»

قالُوا يا اَيُّهَا الْعَزيزُ اِنَّ لَهُ اَبا شَيْخا كَبيرا فَخُذْ اَحَدَنا مَكانَهُ اِنّا نَرَيكَ مِنَ الْمُحْسِنينَ

گفتند : اى عزيز او پدر پيرى دارد ( و سخت ناراحت مى شود ) يكى از ما را به جاى او بگير ، ما تو را از نيكوكاران مى بينيم. (78 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

هنگامى كه برادران ديدند برادر كوچكشان بنيامين طبق قانونى كه خودشان آن را پذيرفته اند مى بايست نزد عزيزمصربماند و ازسوى ديگر با پدر پيمان بسته اند كه حدّاكثر كوشش خود را در حفظ و بازگرداندن بنيامين به خرج دهند ، رو به سوى يوسف كه هنوز براى آن ها ناشناخته بود كردند « و گفتند : اى عزيز مصر و اى زمامدار بزرگوار ! او پدرى دارد پير و سالخورده كه قدرت بر تحمل فراق او را ندارد ما طبق اصرار تو او را از پدر جدا كرديم و او از ما پيمان مؤكد گرفته كه به هر قيمتى هست ، او را بازگردانيم ، بيا بزرگوارى كن و يكى از ما را به جاى او بگير » ، « چراكه ما تو را از نيكوكاران مى يابيم » و اين اولين بار نيست كه نسبت به ما محبت فرمودى بيا و محبت خود را با اين كار تكميل فرما.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آنان هنگامى كه برادر خود را گرفتار ديدند و درها را به روى خود بسته يافتند، بار ديگر دست به دامان عزيز زدند و از او تقاضا كردند كه راهى بيابد و به آنان لطف ديگرى كند.

قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبِيراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ

گفتند: هان اى عزيز مصر! او پدرى پير و سالخورده دارد كه توان دورى وى را ندارد، از اين رو بر ما منّت گذار و يكى از ما چند نفر را به جاى او بازداشت نما.

آنان اين پيشنهاد را از سر خواهش و تقاضا به عزيز مصر دادند و موضوع را

به سبكى طرح كردند تا شايد حسّ انسان دوستى او را برانگيزند و او با مهر و ترحّم به پدر پيرشان، ديگرى را به جاى او بازداشت كند و «بنيامين» را آزاد سازد.

واژه «كبير» به باور برخى به مفهوم بزرگسال و سالخورده است و به باور برخى گرانقدر؛ و منظور اين است كه: او فرزند مردى گرانقدر و بزرگوار است و فرزند چنين شخصيّت بزرگى نبايد بازداشت شود.

و در ادامه سخن گفتند:

إِنّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ.

و ما تو را از شايسته كرداران روزگار مى بينيم كه هماره به مردم محروم نيكى مى كنى.

به باور پاره اى منظور اين است كه: از تو انسان گرانقدرى كه در پيمانه و دادن مواد غذايى به ما احسان كردى و ما را به ضيافت فرا خواندى، اينك انتظار داريم كه بسان گذشته با ما رفتار نمايى و به باور پاره اى ديگر منظور اين است كه اگر تقاضاى ما را بپذيرى، در حق ما نيكى كرده اى.

قالَ مَعاذَ اللّهِ اَنْ نَأْخُذَ اِلاّ مَنْ وَجَدْنا مَتعَنا عِنْدَهُ اِنّا اِذا لَظالِمُونَ

گفت : پناه بر خدا كه ما غير از آن كس كه متاع خود را نزد او يافته ايم بگيريم كه در آن صورت از ظالمان خواهيم بود. (79 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

يوسف اين پيشنهاد را شديدا نفى كرد و « گفت : پناه بر خدا چگونه ممكن است ما كسى را جز آن كس كه متاع خود را نزداو يافته ايم بگيريم » هرگز شنيده ايد آدم باانصافى، بى گناهى را به جرم ديگرى مجازات كنند. قابل توجه اين كه يوسف در اين گفتار خود هيچ گونه نسبت سرقت به برادر نمى دهد بلكه از او تعبير مى كند به كسى كه متاع خود را نزد او يافته ايم و اين دليل بر آن است كه او دقيقا توجه داشت كه در زندگى هرگز خلاف نگويد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

بازخواست بى گناه به جاى گناهكار عملى ظالمانه است

در ادامه سخن، قرآن پاسخ يوسف را ترسيم مى كند كه به آنان گفت: قالَ مَعاذَ اللّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاّ مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ

ما به خدا پناه مى بريم كه بى گناهى را به كيفر گناه ديگرى بازداشت كنيم، هرگز! ما تنها كسى را بازداشت مى كنيم كه پيمانه و كالاى خود را در بار او يافته ايم و بدين سان با اين شيوه سخن، نه خلافى گفت و نه نسبت ناروايى داد.

إِنّا إِذاً لَظالِمُونَ.

چراكه اگر چنين كنيم، در آن صورت ستمكار خواهيم بود.

اين فراز از آيه، نشانگر آن است كه بازخواست و كيفر بى گناه به جاى گناهكار، كارى ظالمانه است و هر كس چنين كند بيدادگر و ظالم است و خدا نيز چنين نخواهد كرد؛ چرا كه ذات پاك او از ظلم و ستم پاك و منزّه است.

برادران سرافكنده به سوى پدر بازگشتند؟

فَلَمَّا اسْتَيْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّا قالَ كَبيرُهُمْ اَلَمْ تَعْلَمُوا اَنَّ اَباكُمْ قَدْ اَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقا مِنَ اللّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فىيُوسُفَ فَلَنْ اَبْرَحَ الاَْرْضَ حَتّى يَأْذَنَ لى اَبى اَوْ يَحْكُمَ اللّهُ لى وَ هُوَ خَيْرُ الْحكِمينَ

هنگامى كه ( برادران ) از او مأيوس شدند به كنارى رفتند و با هم به نجوى پرداختند، بزرگترين آن ها گفت: آيا نمى دانيد پدرتان از شما پيمان الهى گرفته و پيش از اين درباره يوسف كوتاهى كرديد ، لذا من از اين سرزمين حركت نمى كنم تا پدرم به من اجازه دهد يا خدا فرمانش را درباره من صادر كند كه او بهترين حكم كنندگان است. (80 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

«خَلَصُوا» يعنى « خالص شدند » كنايه از جدا شدن از ديگران و تشكيل جلسه خصوصى است و « نَجِىّ » از ماده « مناجات » ، در اصل از «نَجْوَة» به معنى سرزمين مرتفع گرفته شده ، چون سرزمين هاى مرتفع از اطراف جدا هستند و جلسات سرى و سخنان درگوشى از اطرافيان جدا مى شود به آن « نَجْوى » مى گويند ، ( بنابراين نجوى، هر گونه سخن محرمانه را اعم از اين كه درگوشى باشد يا در جلسه سرى ، شامل مى شود ). « فَرَّطْتُم » از ماده « تفريط » در اصل از « فُرُوط » به معنى مقدم شدن است و هنگامى كه به باب تفعيل درآيد به معنى كوتاهى در تقدم خواهد بود و اما هنگامى كه از باب افعال ( اِفْراط ) باشد به معنى اسراف و تجاوز در تقدم است. برادران آخرين تلاش و كوشش خود را براى نجات بنيامين كردند ، ولى تمام راه ها را بروى خود بسته ديدند ، از يك سو مقدمات كار آن چنان چيده شده بود كه ظاهرا تبرئه برادر امكان نداشت و ازسوى ديگر پيشنهاد پذيرفتن فرد ديگرى را به جاى او نيز از طرف عزيز ، پذيرفته نشد لذا مأيوس شدند و تصميم به مراجعت به كنعان و گفتن ماجرا براى پدر راگرفتند، قرآن مى گويد : « هنگامى كه آن ها از عزيز مصر ، يا از نجات برادر، مأيوس شدند به گوشه اى آمدند و خود را از دگران جدا ساختند و به نجوى و

سخنان درگوشى پرداختند » (فَلَمَّا اسْتَيْئَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيّا). جمله « خَلَصُوا نَجِيّا » همان گونه كه بسيارى از مفسران گفته اند از فصيح ترين و زيباترين تعبيرات قرآنى است كه در دو كلمه ، مطالب فراوانى را كه در چند جمله بايد بيان مى شد ، بيان كرده است. به هر حال ، « برادر بزرگتر در آن جلسه خصوصى به آن ها گفت : مگر نمى دانيد كه پدرتان از شما پيمان الهى گرفته است كه بنيامين را به هر قيمتى كه ممكن است بازگردانيد » ( قالَ كَبيرُهُمْ اَلَمْ تَعْلَمُوا اَنَّ اَباكُمْ قَدْ اَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقا مِنَ اللّهِ ). و « شما همان كسانى هستيد كه پيش از اين نيز درباره يوسف ، كوتاهى كرديد » و سابقه خود را نزد پدر بد نموديد ، ( وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فى يُوسُفَ ). « حال كه چنين است ، من از جاى خود يا از سرزمين مصر حركت نمى كنم و به اصطلاح در اين جا متحصّن مى شوم مگر اين كه پدرم به من اجازه دهد و يا خداوند فرمانى درباره من صادر كند كه او بهترين حاكمان است » ( فَلَنْ اَبْرَحَ الاَْرْضَ حَتّى يَأْذَنَ لى اَبى اَوْ يَحْكُمَ اللّهُ لى وَ هُوَ خَيْرُ الْحكِمينَ ). منظور از اين فرمان ، يا فرمان مرگ است يعنى از اين جا حركت نمى كنم تا بميرم و يا راه چاره اى است كه خداوند پيش بياورد و يا عذر موجهى كه نزد پدر به طور قطع پذيرفته باشد. برادران يوسف از نظر روحيه با هم بسيار متفاوت بودند برادر بزرگتر سخت ، به عهد و ميثاق خود پايبند بود ، در حالى كه برادران ديگر همين اندازه كه ديدند گفتگوهايشان با عزيز مصر به جايى نرسيد خود را معذور دانسته ، دست از تلاش بيشتر برداشتند و البته حق با برادر بزرگتر بود ، چراكه با تحصّن در شهر مصر و مخصوصا نزديك دربار عزيز اين اميد مى رفت كه او بر سر لطف آيد و به خاطر يك پيمانه كه سرانجام پيدا شد مرد غريبى را به قيمت داغدار كردن برادران و پدر پيرش مجازات نكند ، لذا او به خاطر همين احتمال در مصر ماند و برادران را براى كسب دستور به خدمت پدر فرستاد، تا ماجرا را براى او شرح دهند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

يَأْس: به نوميد شدن از چيزى گفته مى شود.

نَجِىّ: راز گفتن گروهى با همديگر.

بَرِحَ الرَّجُلُ: از جاى خود دور شد.

اينك چه بايد كرد؟

آنان پس از يأس و نوميدى از نجات برادرشان «بنيامين» به چاره انديشى پرداختند:

فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا

و هنگامى كه از پذيرفته شدن پيشنهادشان از سوى عزيز مصر نوميد گشتند، با كناره گيرى از ديگران به رازگويى و تبادل نظر پرداختند و اين موضوع طرح شد كه اينك چه بايد كرد؟

آيا بايد برادر را رها كنند و نزد پدر بروند و يا همگى به اميد نجات او در مصر بمانند و يا راهى ديگر بجويند؟

اين فراز از آيه شريفه، افزون بر اوج فصاحت و زيبايى قالب و معنى، در كوتاه ترين سخن مفاهيم و معانى بسيارى را ترسيم مى كند و از شاهكارهاى قرآن شريف است.

قالَ كَبِيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللّهِ

بزرگ آنان لب به سخن گشود و گفت: آيا نمى دانيد كه پدرتان از شما پيمانى خدايى و استوار گرفته است كه فرزندش را به او بازگردانيد؟!

در مورد بزرگ آنان كه گوينده اين گفتار بود، ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به باور گروهى از جمله «كَعْب»، منظور بزرگ آنان در سن و سال است و او «روبين» برادر و خاله زاده يوسف بود و همو بود كه برادران را از كشتن يوسف برحذر داشت و آنان او را به چاه افكندند.

2 - امّا به باور «مُجاهِد» منظور از بزرگ آنان، «شمعون» است كه

از نظر خرد و دانش، رهبرى فكرى آنان را به كف داشت.

3 - ازديدگاه«كَلْبى» و «وَهَب» منظورازبزرگ آنان، «يهوذا»است كه خردمندترين آنان به شمار مى رفت.

4 - و از ديدگاه «محمّد بن اسحاق» و «على بن ابراهيم» در تفسيرش، بزرگشان «لاوى» بود كه هوشمند و زيرك به شمار مى رفت.

وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ

و به ياد داشته باشيد كه شما بپيش از اين نيز در مورد يوسف كوتاهى و پيمان شكنى كرديد و با اين كه عهدى استوار سپرده بوديد كه او را سالم و بانشاط به پدرش بازگردانيد، او را به چاه افكنديد و در مورد او بيداد روا داشتيد.

فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ

از اين رو من از اين كشور و از اين سرزمين نخواهم رفت...

حَتّى يَأْذَنَ لِي أَبِي

تا پدرم به من دستور بازگشت و يا ماندن دهد،

أَوْ يَحْكُمَ اللّهُ لِي

و يا خدا درباره ام داورى كند كه برادرم را در اينجا رها سازم و بروم.

به باور پاره اى منظور اين است كه: يا مرگم فرا رسد.

امّا به باور «ابومُسلِم» منظور اين است كه يا خدا عذرى برايم فراهم سازد كه بتوانم با آن نزد پدر بروم.

وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ.

و او بهترين داوران است كه جز بر اساس حق و عدالت داورى نمى كند.

شما به سوى پدر باز گرديد

اِرْجِعُوا اِلى اَبيكُمْ فَقُولُوا ياَبانا اِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا اِلاّ بِما عَلِمْنا وَ ما كُنّا لِلْغَيْبِ حفِظينَ

شما به سوى پدرتان باز گرديد و بگوييد پدر ( جان ) پسرت دزدى كرد و ما جز به آن چه مى دانستيم گواهى نداديم و ما از غيب آگاه نبوديم. (81 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

سپس برادر بزرگتر به ساير برادران دستوردادكه «شما به سوى پدر بازگرديد و بگوييد: پدر ! فرزندت دست به دزدى زد » ( اِرْجِعُوا اِلى اَبيكُمْ فَقُولُوا ياَبانا اِنَ ابْنَكَ سَرَقَ ). «و اين شهادتى را كه ما مى دهيم به همان مقدارى است كه ما آگاه شديم» همين اندازه كه ما ديديم پيمانه ملك را از بار برادرمان خارج ساختند، كه نشان مى داد او مرتكب سرقت شده است و اما باطن امر باخداست (وَ ما شَهِدْنا اِلاّ بِماعَلِمْنا) ، « و ما از غيب خبر نداشتيم » ( وَ ما كُنّا لِلْغَيْبِ حفِظينَ ). اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه منظور برادران اين بوده است كه به پدر بگويند اگر در نزد تو گواهى داديم و تعهد كرديم كه برادر را مى بريم و بازمى گردانيم به خاطر اين بود كه ما از باطن كار او خبر نداشتيم و ما از غيب آگاه نبوديم كه سرانجام كار او به اين جا مى رسد.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در ادامه سرگذشت آنان، در اين آيه شريفه گفتار بزرگ آنان آمده است كه به برادرانش گفت:

اِرْجِعُوا إِلى أَبِيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاّ بِما عَلِمْنا

اينك شما به سوى پدرتان باز گرديد و به او بگوييد: هان اى پدر عزيز! واقعيت اين است كه پسرت دست به سرقت زد و ما جز آنچه به ظاهر ديديم كه پيمانه فرمانرواى مصر را از بار او درآوردند، گواهى ديگرى بر ضد او نمى دهيم.

از گفتار آنان اين نكته دريافت مى شود كه آنان به دزدى «بنيامين» يقين نداشتند و تنها به ظاهر آن رويداد گواهى مى دادند، امّا پاره اى بر آنند كه منظور آنان از اين بيان اين بودكه: ما نزد فرمانرواى مصر تنها به اين حقيقت گواهى داديم كه طبق دين و آيين

ما، كيفر دزد آن است كه او را براى مدّتى به بردگى مى كشند؛ ما اين را گواهى كرديم، امّا در اين مورد كه آيا به راستى «بنيامين» دزدى كرده است يا نه، چيزى نگفتيم و جز ظاهر جريان چيزى هم نمى دانيم.

و آنان هنگامى اين سخن را به زبان آوردند كه پدرشان گفت: راه و رسم فرمانرواى مصر در كيفر دزد اين نيست كه او را به بردگى كشد و شما با بيان راه و رسم خود، اين را به او آموختيد و اين راه را به او نشان داديد.

وَ ما كُنّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ.

به باور گروهى از جمله «مُجاهِد» منظور اين است كه: ما آن گاه كه از تو اى پدر تقاضا نموديم كه «بنيامين» را به همراه ما بفرستى از آينده خبر نداشتيم و نمى دانستيم كه به چنين سرنوشتى گرفتارمى شويم و جزنيكى و خدمت به خاندان خود هدفى نداشتيم و اگر مى دانستيم كه چنين خواهد شد، هرگز نه او را مى برديم و نه چنين تقاضايى از شما مى نموديم كه او را به همراه ما بفرستى.

امّا به باور «عِكْرِمَه» منظور اين است كه ما از واقعيت اين رويداد آگاه نيستيم و نمى دانيم كه آيا پسرت به راستى دزدى كرده و يا به او دروغ بسته اند و ما جز از ظاهر موضوع آگاهى نداريم.

ازديدگاه «ابن عبّاس» منظور اين است كه: ما تا هنگامى كه پسرت در نزدمان بود، مراقب ونگهبان او بوديم، امّا از كارهاى نهانى او بى خبريم و بدين سان مى خواهندبگويندكه اودرغياب ما و يا زمانى كه خواب بوديم پيمانه شاه رابرداشته است.

و از ديدگاه پاره اى از آنجايى كه واژه «غَيْب» در لغت «حِمْيَر» به مفهوم «شب» آمده است، منظور آنان اين است كه ما تا آنجايى كه ممكن بود مراقب «بنيامين» بوديم و از سلامت و امنيّت او پاس داشتيم، امّا نمى دانيم كه در همه ساعات شب و روز و رفت وآمد خود چه مى كند.

وَسْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتى كُنّا فيها وَ الْعيرَ الَّتى اَقْبَلْنا فيها وَ اِنّا لَصدِقُونَ

(براى اطمينان بيشتر ) از آن شهر كه در آن بوديم سؤال كن و نيز از آن قافله كه با آن آمديم بپرس و ما (در گفتارخود) صادق هستيم. (82 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

«قَرْيَة» درلغت عرب به معنى روستانيست، بلكه به آبادى ها و شهرهابه طور كلى اطلاق مى شود و منظور دراين جا مصر است. « عير » چنان كه «راغب» در مفردات گفته است؛ به معنى گروه و جمعيتى است كه شتران و چارپايان را براى حمل مواد غذايى با خود مى برند يعنى به مجموع آن ها «عير» گفته مى شود. ازمجموع اين سخن استفاده مى شود كه مسأله سرقت بنيامين در مصر پيچيده بوده كه كاروانى از كنعان به آن سرزمين آمده و ازميان آن ها يك نفر قصدداشته است پيمانه ملك را باخود ببردكه مأموران ملك به موقع رسيده اند و پيمانه را گرفته و شخص اورا بازداشت كرده اند و شايد اين كه برادران گفتند از سرزمين مصر، سؤال كن كنايه از همين است كه آن قدر اين مسأله، مشهور شده كه در و ديوار هم مى داند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

قَرْيَة: شهر و ديار و گاه به روستا گفته مى شود.

آن گاه براى اين كه پدر در درستى گفتار و گزارش شما ترديد نكند، با نهايت احترام به او بگوييد:

وَ اسْئَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِي كُنّا فِيها

پدر جان، اگر در گفتار ما ترديد دارى، از مردم شهرى كه ما در آنجا بوديم حقيقت ماجرا را بپرس.

به باور گروهى از مفسّران، از جمله «ابن عبّاس» منظور از قريه، «مصر» مى باشد؛ چرا كه عرب اين واژه را در مورد شهرها نيز به كار مى برد و منظور آنان اين بود كه از مردم مصر و از كسانى كه در دسترس شما هستند و همه آنان از جريان

«بنيامين» آگاهى دارند، از آنان در اين مورد تحقيق كنيد.

وَ الْعِيرَ الَّتِي أَقْبَلْنا فِيها

و نيز مى توانيد از همين كاروانى كه ما به همراه آن رفتيم و بازگشتيم و همه كاروانيان از مردم كنعان و همسايگانمان هستند، پرس و جو نماييد و آنان بدان دليل اين موضوع را پيش كشيدند كه مى دانستند پدرشان از گفتار آنان در ترديد است.

در مورد «وَ اسْئَلِ الْقَرْيَةَ وَ الْعيرَ...» دو نظر آمده است:

1 - به باورگروهى در آيه شريفه «اَهْل» در تقدير مى باشد و منظور اين است كه از مردم آن شهر و از كاروانيان موضوع را بپرس تاروشن شودكه ما درست گزارش كرده ايم.

2 - امّا به باور برخى، نياز به تقدير گرفتن «اَهْل» در آيه نيست؛ چرا كه يعقوب، پيامبر بزرگ خدا و داراى معجزه بود و مى توانست بدون هيچ واسطه اى از خود شهر و از شتران كاروان ماجرا را بپرسد و به خواست خدا و قدرت او پاسخ آنان را بشنود.

وَ إِنّا لَصادِقُونَ.

و ما اى پدر گرانقدر، در آنچه به تو گزارش مى كنيم و مى گوييم، راستگو هستيم.

قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْرا فَصَبْرٌ جَميلٌ عَسَى اللّهُ اَنْ يَأْتِيَنى بِهِمْ جَميعا اِنَّهُ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ

( يعقوب ) گفت : نفس ( و هوى و هوس ) مسأله را چنين در نظرتان تزيين داده ، من شكيبايى مى كنم شكيبايى جميل ( و خالى از كفران )، اميدوارم خداوند همه آن هارا به من بازگرداند چرا كه او عليم و حكيم است. (83 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

برادران از مصر حركت كردند در حالى كه برادر بزرگ تر و كوچك تر را در آن جا گذاردند و با حال پريشان و نزار به كنعان بازگشتند و به خدمت پدر شتافتند ، پدر كه آثار غم و اندوه را در بازگشت از اين سفر ، به عكس سفر سابق ، بر چهره هاى آن ها مشاهده كرد فهميد آن ها حامل خبر ناگوارى هستند، به خصوص اين كه اثرى از بنيامين و برادر بزرگتر درميان آن ها نبود و هنگامى كه برادران جريان حادثه را بى كم و كاست ، شرح دادند يعقوب برآشفت ، رو به سوى آن ها كرده « گفت : هوس هاى نفسانى شما ، مسأله را در نظرتان چنين منعكس ساخته و تزيين داده است » ( قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْرا ). يعنى درست همان جمله اى را كه در پاسخ آن ها گفت كه پس از حادثه يوسف به هنگامى كه آن طرح دروغين را بيان كردند ، ذكر نمود. در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه آيا يعقوب تنها به خاطر سابقه سوء آن ها به آن ها سوء ظن برد و يقين كرد كه آن ها دروغ مى گويند و توطئه اى در كار است ، در حالى كه اين كار نه تنها از پيامبرى چون يعقوب بعيد به نظر مى رسد ، بلكه از افراد عادى نيز بعيد است كه تنها كسى را با يك سابقه سوء به طور قطع متّهم سازند ، با اين كه طرف مقابل شهودى نيز براى خود آورده است و راه تحقيق نيز بسته نيست. يا اين كه هدف از اين جمله بيان نكته ديگرى بوده است ، از جمله اين كه :

1 - چرا شما با ديدن پيمانه ملك درون بار برادر تسليم شديد كه او سرقت كرده است در حالى كه اين به تنهايى نمى تواند يك دليل منطقى بوده باشد؟

2 - چرا شما به عزيز مصر گفتيد جزاى سارق اين است كه او را به بردگى

بردارد ، در حالى كه اين يك قانون الهى نيست بلكه سنتى است نادرست در ميان مردم كنعان ( و اين در صورتى است كه برخلاف گفته جمعى از مفسران اين قانون را از شريعت يعقوب ندانيم ) .

3 - چرا شما دربرابر اين ماجرا به سرعت تسليم شديد و همچون برادر بزرگتر مقاومت به خرج نداديد ، در حالى كه پيمان مؤكد با من بسته بوديد ؟ سپس يعقوب به خويشتن بازگشت و گفت: من زمام صبرراازدست نمى دهم و «شكيبايى نيكو و خالى از كفران مى كنم» (فَصَبْرٌ جَميلٌ).(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

واكنش يعقوب

آنان پس از شنيدن سفارش خردمندترين مرد گروه، به سوى كنعان حركت كردند و پس از ورود به شهر خويش بى درنگ نزد پدر نگران خود شتافتند و جريان را به آگاهى او رساندند، امّا پدر پس از شنيدن گفتارشان، رو به آنان كرد و گفت:

قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً

من فكر نمى كنم جريان آن گونه باشد كه شما گزارش كرديد، بلكه اين هواى نفس شماست كه كارى ناروا را در نظرتان آراسته است.

فَصَبْرٌ جَمِيلٌ

بنابراين مسئوليت من اينك آن است كه صبرى زيبا و خالصانه كه بدور از بى تابى و ناسپاسى باشد پيشه سازم.

عَسَى اللّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً

اميد كه خدا همه آنان را به من بازگرداند. منظور از آنان يوسف، بنيامين و فرزند بزرگ يعقوب بود.

إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.

چرا كه او نسبت به بندگانش دانا و در تدبير امور آفرينش فرزانه و حكيم است.


1) درباره صبر جميل به ذيل آيه 18 همين سوره مراجعه فرماييد .

وَ تَوَلّى عَنْهُمْ وَ قالَ يأَسَفى عَلى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظيمٌ

و از آن ها روى برگرداند و گفت: وا اسفا بر يوسف و چشمان او از اندوه سفيد شد، اما او خشم خود را فرومى برد (و هرگز كفران نمى كرد). (84/يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين حال غم و اندوهى سراسر وجود يعقوب را فراگرفت و جاى خالى بنيامين همان فرزندى كه مايه تسلى خاطر او بود ، وى را به ياد يوسف عزيزش افكند ، به ياد دورانى كه اين فرزند برومند باايمان ، باهوش ، زيبا در آغوشش بود و استشمام بوى او هر لحظه زندگى و حيات تازه اى به پدر مى بخشيد ، اما امروز نه تنها اثرى از او نيست بلكه جانشين او بنيامين نيز به سرنوشت دردناك و مبهمى همانند او گرفتار شده است ، « در اين هنگام روى از فرزندان برتافت و گفت : وا اسفا بر يوسف » ( وَ تَوَلّى عَنْهُمْ وَ قالَ يَأَسَفى عَلى يُوسُفَ ) . برادران كه از ماجراى بنيامين ، خود را شرمنده در برابر پدر مى ديدند ، از شنيدن نام يوسف در فكر فرو رفتند و عرق شرم بر جبين آن ها آشكار گرديد . اين حزن و اندوه مضاعف ، سيلاب اشك را ، بى اختيار از چشم يعقوب جارى مى ساخت تا آن حد كه « چشمان او از اين اندوه سفيد و نابينا شد » ( وَابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ ). و اما با اين حال سعى مى كرد ، خود را كنترل كند و خشم را فرو بنشاند و سخنى بر خلاف رضاى حق نگويد « او مرد باحوصله و بر خشم خويش مسلط بود » ( فَهُوَ كَظيمٌ ). ظاهر آيه فوق اين است كه يعقوب تا آن زمان نابينا نشده بود ، بلكه اين غم و اندوه مضاعف و ادامه گريه و ريختن اشك بينايى او را از ميان برد و همان گونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم اين يك امر اختيارى نبود كه با صبر جميل منافات داشته باشد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

كَظْم: فرو بردن غم و اندوه و نگاه داشتن آن در دل.

يعقوب آن گاه مى افزايد:

وَ تَوَلّى عَنْهُمْ

او پس از دريافت خبر بازداشت «بنيامين»، از شدّت اندوهى كه گستره قلب او را گرفت، از آنان روى برگردانيد و خاطره غمبار فراق يوسف نيز برايش تجديد شد؛ چرا كه او دورى و هجران يوسف را با حضور «بنيامين» براى خود آسان تر مى ساخت و به خود بدين وسيله آرامش خاطر مى بخشيد.

وَ قالَ يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ

و گفت: اى دريغ و درد بر فراق يوسف!

«سعيد بن جُبَير» مى گويد: خدا براى لحظات رويارويى امّت پيامبر با اندوه و مصيبت، دعا و ذكر آرامش بخشى به آنان داده است كه به پيامبران پيشين نداده بود. پرسيدند: كدامين ذكر؟ پاسخ داد: ذكر ارزشمند و آرامش آفرين «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ»؛ چرا كه اگر اين دعا را به آنان آموخته بود، يعقوب به جاى «يا اسَفى عَلى يُوسُفَ» مى گفت: اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُونَ.

وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ

و از شدّت اندوه و گريه ديدگانش سپيد شد.

از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه اى پسر پيامبر، اندوه يعقوب در فراق يوسف چگونه بود؟ آن حضرت فرمود: اندوه او بسيار عميق و گران بود، درست بسان اندوه هفتاد مادر جوان مرده!

پرسيدند: با اين كه بازگشت يوسف به او خبر داده شده بود، چرا باز هم تا آن اندازه اندوه به دل راه مى داد؟

فرمود: بدان دليل كه آن نويد و خبر را فراموش كرده بود.

در مورد سفيد شدن ديدگان او نيز دو نظر آمده است:

1 - به باور «مُقاتِل» آن حضرت حدود شش سال ديدگانش به نابينايى گراييد و با رسيدن پيراهن يوسف و بشارت ديدار او، خدا نور ديدگانش را به وى باز گردانيد.

2 - امّا پاره اى برآنند كه آن حضرت ديدگانش از شدّت اندوه و گريه رو به نابينايى گراييد. به گونه اى كه به سختى چيزى را مى ديد، امّا نابينا نشد.

فَهُوَ كَظِيمٌ.

و او بدان دليل كه غم و اندوه خود را فرو مى برد و شكيبايى مى ورزيد و به كسى چيزى نمى گفت، آكنده از اندوه گرديد.

به باور «ابن عبّاس» واژه «كَظيم» به مفهوم اندوه زده و غمگين آمده است.

يادآورى مى گردد كه هفتمين امام نور نيز بدان جهت به لقب «كاظم» خوانده شد كه در دوران زندگى، به ويژه سال هاى امامت و پيشوايى اش، اندوه بسيارى را فرو برد و به كسى اظهار نفرمود.

قالُوا تَاللّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتّى تَكُونَ حَرَضا اَوْ تَكُونَ مِنَ الْهلِكينَ

گفتند: به خداتو آن قدر ياديوسف مى كنى تامشرف به مرگ شوى ياهلاك گردى.(85/يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« حَرَضْ » به معنى چيز فاسد و ناراحت كننده است و در اين جا به معنى بيمار ، نحيف و لاغر و مشرف بر مرگ مى باشد. برادران كه از مجموع اين جريان ها ، سخت ناراحت شده بودند ، از يك سو وجدانشان به خاطر داستان يوسف معذب بود و از سوى ديگر به خاطر بنيامين خود را در آستانه امتحان جديدى مى ديدند و از سوى سوم نگرانى مضاعف پدر بر آن ها، سخت و سنگين بود، با ناراحتى و بى حوصلگى ، به پدر « گفتند : به خدا سوگند تو آن قدر يوسف يوسف مى گويى تا بيمار و مشرف به مرگ شوى يا هلاك گردى » .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

تَفْتَؤُ: پيوسته و هماره بر كارى پاى فشردن و بر شيوه اى پاى بند بودن.

حَرَض: در آستانه نابودى.

فرزندان يعقوب از شدّت اندوه پدر بر خود لرزيدند و در تلاش براى كاستن از اندوه و نگرانى او گفتند:

قالُوا تَاللّهِ تَفْتَوءُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتّى تَكُونَ حَرَضاً

پدر جان! به خدا سوگند تو هماره يوسف را ياد مى كنى تا بيمار گردى.

به باور «قَتادَه» منظور اين است كه: تو آن قدر يوسف را ياد مى كنى تا بيمار گردى و خرد خويش را تباه سازى.

و به باور «مُجاهِد» ... تا در آستانه مرگ قرار گيرى.

و از ديدگاه «ضَحّاك» ... تا پير و از كار افتاده گردى.

أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ.

يا هلاك گردى و از دست بروى.

به باور بيشتر مفسّران، آنان اين سخن را از سر دلسوزى به حال پدر و به خاطر نگرانى از سرنوشت او به زبان آوردند، امّا برخى بر آنند كه آنان از روى ناراحتى اين سخن را به او گفتند؛ چرا كه رنج و اندوه او زندگى آنان را نيز اندوه زده ساخته و آسايش و آرامش را از همه آنان سلب نموده بود.

قالَ اِنَّما اَشْكُوابَثّى وَ حُزْنى اِلَى اللّهِ وَ اَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ

گفت : من تنها غم و اندوهم را به خدا مى گويم ( و شكايت نزد او مى برم ) و از خدا چيزهايى مى دانم كه شما نمى دانيد. (86 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« بَثّ » به معنى پراكندگى است و چيزى كه نمى توان آن را كتمان كرد و در اين جا به معنى اندوه آشكار و پراكندگى خاطر نمايان است. اما پير كنعان آن پيامبر روشن ضمير در پاسخ آن ها « گفت : من شكايتم را به شما نياوردم كه چنين مى گوييد ، من غم و اندوهم را نزد خدا مى برم و به او شكايت مى آورم » ( قالَ اِنَّما اَشْكُوا بَثّى وَ حُزْنى اِلَى اللّهِ ). « و از خدايم لطف ها و كرامت ها و چيزهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد » (وَاَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

بَثّ: اندوهى كه دارنده آن توانِ پوشيدن و فرو خوردن آن را ندارد.

امّا آن بزرگمرد پايدارى و تقوا از آنان روى برگردانيد و گفت:

قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللّهِ

من شكايت غم و اندوه خويشتن را تنها به بارگاه خدا مى برم و خواسته ها و گرفتارى هاى خود را در دل شب و هنگامه هاى خلوت با خدا، به او مى گويم.

پاره اى واژه«بَثّ»را به مفهوم بيان و پديدارساختن اندوه معنى كرده اند و واژه «حُزْن» را به نهان كردن غم و اندوه در دل.

ازپيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: در آن شرايط جبرئيل نزديعقوب آمدو گفت:

پروردگارت به تو درود مى فرستد و نويدت مى دهد و مى فرمايد: به عزّت و اقتدارم سوگند كه اگر آن دو فرزندت جهان را بدرود گفته باشند، هر دو را برايت زنده مى سازم! اينك برخيز و غذايى براى بينوايان و محرومان فراهم ساز كه محبوب ترين انسان ها در بارگاهم بينوايان حق شناس و حق پرست اند.

و مى فرمايد: هان اى يعقوب! آيا مى دانى چرا نعمت بينايى ات از دست رفت؟ و

چرا كمرت از فشار اندوه خم شد؟ اين بدان دليل است كه تو گوسفندى سر بريدى و از گوشت آن غذايى مطبوع در خانه ات فراهم آمد و در همان حال بينوايى روزه دار نزد شما آمد و كمك خواست، امّا شما او را سير نكرديد!

آرى، پس از اين هشدار و سخن جبرئيل، هرگاه يعقوب مى خواست غذا بخورد به نداگرى دستور مى داد ندادهدتا هرگرسنه و بينوايى كه در آنجا هست به خانه او بيايد و با يعقوب غذا بخورد و هر گاه روزه مى داشت همه روزه داران را به افطار فرا مى خواند.

وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ.

به باور «ابن عبّاس» منظور اين است كه: من مى دانم خواب يوسف عزيزم درست مى باشد و او زنده و سرفراز است و برابر همان خوابى كه ديده است به گونه اى اوج خواهد گرفت كه همه شما در برابرش خضوع خواهيد كرد.

امّا به باور «عَطاء» منظور اين است كه: من از مهر و رحمت خدا و قدرت بى كران او چيزهايى مى دانم كه شما نمى دانيد.

در كتاب «اَلنُّبُوَّة» از حضرت باقر عليه السلام آورده است كه فرمود: يعقوب ضمن راز و نياز خويش به بارگاه خدا، فرشته مرگ را به حضور خواست و او به فرمان خدا آمد و گفت: هان اى يعقوب چه مى خواهى؟

گفت: آيا در ميان جان هايى كه برگرفته اى روح يوسف را ديدار كرده اى؟ پاسخ داد: نه و او بدين وسيله دريافت كه فرزندش زنده است.

بكوشيد و مأيوس نشويد كه يأس نشانه كفر است

يبَنِىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ اَخيهِ وَ لا تَايْئَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ اِنَّهُ لا يَايْئَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْكفِرُونَ

پسرانم! برويد و از يوسف و برادرش تفحص كنيد و از رحمت خدا مأيوس نشويد كه از رحمت خدا جز قوم كافر مأيوس نمى شوند. (87 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

«تَحَسَّسُ» از ماده « حَسّ » به معنى جستجوى چيزى از طريق حس است و در اين كه آيا با « تَجَسُّس » چه تفاوتى دارد ؟ در ميان مفسران و ارباب لغت گفتگو است : از ابن عباس نقل شده كه « تَحَسَّس » در امور خير است و « تجسس » در امور شرّ. « رَوْح » به معنى رحمت و راحت و فرج و گشايش كار است. قحطى در مصر و اطرافش از جمله كنعان بيداد مى كرد ، مواد غذايى به كلى تمام مى شود ، دگربار يعقوب فرزندان را دستور به حركت كردن به سوى مصر و تأمين موادغذايى مى دهد ، ولى اين بار در سرلوحه خواسته هايش جستجو از يوسف و برادرش بنيامين را قرار مى دهد و از آن جا كه فرزندان تقريبا اطمينان داشتند كه يوسفى در كار نمانده و از اين توصيه و تأكيد پدر تعجب مى كردند ، يعقوب به آن ها گوشزدمى كند « از رحمت الهى هيچ گاه مأيوس نشويد » كه قدرت او مافوق همه مشكلات و سختى ها است (وَلاتَايْئَسُوا مِنْ رُوحَ اللّهِ). « چرا كه تنها كافران بى ايمان كه از قدرت خدا بى خبرند از رحمتش مأيوس مى شوند » ( اِنَّهُ لا يَايْئَسُ مِنْ رُوحِ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْكفِرُونَ ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

تَحَسُّس: جستجو و كند و كاو. اين واژه به باور برخى به مفهوم «تَجَسُّس» آمده است، امّا به باور برخى ديگر در پرس و جو از گزارش و اخبار معنى مى دهد و «تَجَسُّس» به مفهوم جستجو در امور نهانى است؛ و «ابن عبّاس» مى گويد: «تَحَسُّس» در كارهاى خوب به كار مى رود و «تَجَسُّس» در كارهاى بد.

رَوْح: رحمت.

و سرانجام به فرزندانش اميد بخشيد و يأس و نوميدى از بارگاه خدا را از نشانه هاى كفر اعلان كرد و با شعله ور ساختن مشعل اميد در دل هاى فرزندانش، آنان را به جستجو و تلاشى ديگر در راهِ يافتن يوسف برانگيخت و فرمود:

يا بَنِىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ

هان اى پسران من! برويد و از سرنوشت يوسف و برادرش «بنيامين» جستجو كنيد.

«سُدى» در اين مورد مى گويد: هنگامى كه فرزندان يعقوب رفتار شايسته و خلق و خوى بزرگوارانه و آزادمنشانه فرمانرواى مصر را براى پدرشان وصف كردند، يعقوب گفت: به نظر مى رسد او يوسف باشد؛ و آن گاه افزود: اينك برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد و از نزديك وضعيّت آن دو را به دقّت مورد مطالعه قرار دهيد و از نام و عنوان پادشاه مصر و از دين و آيين او جويا گرديد؛ چرا كه در ژرفاى دل من اين انديشه پديد آمده كه او يوسف است كه «بنيامين» را با اين تدبير نزد خود نگاه داشته است.

وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ

و از رحمت خدا نوميد نگرديد.

و به باور برخى واز گشايش و فرج خدا نوميد نشويد.

إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْكافِرُونَ.

چرا كه جز مردم كفرگرا، كس ديگرى از رحمت خدا نوميد نمى گردد.

«ابن عبّاس» مى گويد: انسان باايمان و پرواپيشه هر آنچه را از خدا ببيند، همه را خير و رحمت براى خود مى نگرد، در سختى و گرفتارى به بارگاه او اميد مى بندد و در رفاه و آسايش او را ستايش مى كند و سپاس نعمت هاى او را مى گزارد، امّا انسان كفرگرا اين گونه نيست.

چرا يوسف پدر را از حال خود باخبر نساخت؟

چگونه با وجود نزديك بودن اقامتگاه يعقوب و يوسف، پدر از حال فرزندش بى خبر ماند؟

و چرا يوسف پدر را در جريان كار خويش قرار نداد تا دل او را آرامش بخشد و غم و اندوه او را برطرف سازد؟

پاسخ

در اين مورد «جُبّائى» مى گويد: دليل اين موضوع اين بود كه يوسف هنگامى كه از چاه نجات يافت، به مصر برده شد و در آنجا به عنوان يك برده، به وسيله عزيز مصر خريدارى و در خانه او به كار مشغول شد و پس از آن نيز مدّتى را در زندان سپرى كرد و كار را به گونه اى بر او سخت گرفتند كه نامش از سر زبان ها افتاد و از پى آزادى از زندان، او در اين انديشه بود كه خبر سلامت و موفقيّت خويش را از راهى مطمئن به پدر برساند...

و «سيّدمرتضى» مى گويد: ممكن است آفريدگار فرزانه هستى براى تشديد محبّت يعقوب، به يوسف وحى فرموده باشدكه پدرش را ازسرنوشت خويش آگاه نسازد، وگرنه اين كار براى او ناممكن نبود.

فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا ياَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَّنا وَ اَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضعَةٍ مُزْجيةٍ فَأَوْفِ لَنَاالْكَيْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا اِنَّ اللّهَ يَجْزِى الْمُتَصَدِّقينَ

هنگامى كه آن ها وارد براو ( يوسف ) شدند گفتند: اى عزيز! ما و خاندان ما را ناراحتى فراگرفته و متاع كمى ( براى خريد مواد غذايى ) با خود آورده ايم ، پيمانه ما را به طور كامل وفا كن و بر ما تصدق بنما كه خداوند متصدّقان را پاداش مى دهد. (88 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« بِضاعَت » از ماده « بُضْع » به معنى قطعه گوشتى است كه از بدن جدا مى كنند و به قسمتى از مال نيز بضاعت گفته مى شود كه به عنوان بهاى كالايى جدا مى شود. «مُزْجاة» از ماده « اِزْجاء » به معنى راندن و دفع كردن است و از آن جا كه بهاى كم و بى ارزش را شخص گيرنده از خود دور مى سازد به آن مُزْجاة گفته شده است. به هر حال فرزندان يعقوب بارها را بستند و روانه مصر شدند و اين سومين مرتبه است كه آن ها به اين سرزمين پرحادثه وارد مى شوند. در اين سفر برخلاف سفرهاى گذشته يك نوع احساس شرمندگى روح آن ها را آزار مى دهد ، چراكه سابقه آن ها در مصر و نزد عزيز سخت آسيب ديده و بدنام شده اند و شايد بعضى آن ها را به عنوان « گروه سارقان كنعان » بشناسند ، از سوى ديگر متاع قابل ملاحظه اى براى معاوضه با گندم و ساير مواد غذايى ، همراه ندارند ، از دست دادن برادر دوم ، بنيامين و ناراحتى فوق العاده پدر بر مشكلات آنان افزوده و در واقع كارد به استخوانشان رسيده است ، تنها چيزى كه در ميان انبوه اين مشكلات و ناراحتى هاى جانفرسا مايه تسلى خاطر آن ها است ، همان جمله اخير پدر است كه مى فرمود : از رحمت خدا مأيوس نباشيد كه هر مشكلى براى او سهل و آسان است. « آن ها وارد بر يوسف شدند و در اين هنگام با نهايت ناراحتى رو به سوى او كردند و گفتند : اى عزيز ما و خاندان ما را قحطى و ناراحتى و بلا فراگرفته است » (فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا ياَيُّهَا الْعَزيزُ مَسَّنا وَ اَهْلَنَا الضُّرُّ ). « و تنها متاع كم و بى ارزشى همراه آورده ايم » (وَ جِئْنا بِبِضعَةٍ مُزْجيةٍ ). اما با اين حال به كرم و بزرگوارى تو تكيه كرده ايم ، « و انتظار داريم كه پيمانه ما را به طور كامل وفا كنى »

( فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ ) و در اين كار بر ما منت گذار و تصدق كن » (وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا) و پاداش خود را از ما مگير ، بلكه از خدايت بگير ، چراكه « خداوند كريمان و متصدقان را پاداش خير مى دهد » ( اِنَّ اللّهَ يَجْزِى الْمُتَصَدِّقينَ ) . جالب اين كه برادران يوسف ، با اين كه پدر تأكيد داشت درباره يوسف و برادرش به جستجو برخيزيد و مواد غذايى در درجه بعد قرار داشت ، به اين گفتار چندان توجه نكردند و نخست از عزيز مصر تقاضاى مواد غذايى نمودند ، شايد به اين علت بود كه چندان اميدى به پيدا شدن يوسف نداشتند و يا به اين علت كه آن ها فكر كردند بهتر اين است خود را در همان چهره خريداران مواد غذايى كه طبيعى تر است قرار دهند و تقاضاى آزاد ساختن برادر را تحت الشعاع نمايند تا تأثير بيشترى در عزيز مصر داشته باشد. بعضى گفته اند : منظور از «تَصَدَّقْ عَلَيْنا» همان آزادى برادر بوده وگرنه در مورد مواد غذايى ، قصدشان گرفتن جنس بدون عوض نبوده است ، تا نام تصدق بر آن گذارده شود. در روايات نيز مى خوانيم كه برادران حامل نامه اى از طرف پدر براى عزيز مصر بودند كه در آن نامه ، يعقوب ، ضمن تمجيد از عدالت و دادگرى و محبت هاى عزيز مصر ، نسبت به خاندانش و سپس معرفى خويش و خاندان نبوتش شرح ناراحتى هاى خود را به خاطر از دست دادن فرزندش يوسف و فرزند ديگرش بنيامين و گرفتارى هاى ناشى از خشكسالى را براى عزيز مصر كرده بود. و در پايان نامه از او خواسته بود كه بنيامين را آزاد كند و تأكيد نموده بود كه ما خاندانى هستيم كه هرگز سرقت و مانند آن در ما نبوده و نخواهد بود. هنگامى كه برادرها نامه پدر را به دست عزيز مى دهند ، نامه را گرفته و مى بوسد و برچشمان خويش مى گذارد و گريه مى كند ، آن چنان كه قطرات اشك بر پيراهنش مى ريزد (1)و همين امر برادران را به حيرت و فكر فرو مى برد كه عزيز مصر چه علاقه اى به پدرشان يعقوب دارد كه اين چنين نامه اش در او ايجاد هيجان مى نمايد و شايد در همين جا بود كه برقى در دلشان زد كه نكند او خودش


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيه .

يوسف باشد ، همچنين شايد همين نامه پدر يوسف را چنان بى قرار ساخت كه ديگر نتوانست بيش از آن در چهره و نقاب عزيز مصر پنهان بماند و به زودى چنان كه خواهيم ديد خويشتن را به عنوان همان برادر به برادران معرفى كرد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

اِزْجاء: به مفهوم ريختن اندك اندك آمده است و «بِضاعَةٍ مُزْجاة» به مفهوم سرمايه اى اندك مى باشد.

فرزندان يعقوب به سفارش پدر دگرباره به سوى مصر گام سپردند و بر آن كشور وارد شدند. اين آيات آن صحنه زيبا و درس آموز را در برابر ديدگان قرار مى دهد و مى فرمايد:

فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ

هنگامى كه برادران يوسف بر او وارد شدند، گفتند: هان اى عزيز مصر! بر اثر قحطى وگرسنگى، رنج وسختى به ما و خاندانمان روى آورده و مارا گرفتار ساخته است.

پاره اى بر آنند كه آنان از نابود شدن دام ها و از ميان رفتن بوستان ها و مزرعه هاى خود شكايت كردند.

وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

و سرمايه اى ناچيز و اندك كه به وسيله آن روزگار را به سختى مى گذرانديم و ما را بسنده نبود به سوى تو آورده ايم.

به باور پاره اى منظور اين است كه: ما كالاى نامرغوبى را كه در برابر آن چيزى نمى دهند با خود آورده ايم.

و به باور پاره اى ديگر سرمايه اى بسيار اندك آورده ايم؛ چرا كه واژه «مُزْجاة» به مفهوم اندك آمده است.

كالاى آنان چه بود؟

در اين مورد ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به بار برخى از جمله «ابن عبّاس» سرمايه و كالاى ناچيز آنان،

شمارى از درهم هاى نامرغوب بود كه براى خريد موادّ غذايى آورده بودند.

2 - امّا به باور برخى ديگر كالاى مورد اشاره، مقدارى ريسمان هاى پوسيده، اثاثيه كهنه و بى مقدار و كالاى بى ارزشى از اين قماش بوده است.

3 - «عبداللّه بن حارث» مى گويد: آنان مقدارى پشم و روغن كه كالاى عرب به شمار مى رود، به همراه آورده بودند.

4 - و از ديدگاه «كَلْبى» و «مُقاتِل» كالاى آنان نوعى چوب و دانه هايى شبيه به پسته بود.

5 - «سعيدبن جُبَير» بر آن است كه آنان مقدارى پول نامرغوب به همراه داشتند.

6 - و «حَسَن» كالاى آنان را «كشك» دانسته است.

7 - و «ضَحّاك» مى گويد آنان حامل مقدارى چرم و كفش و شيره درخت بودند.

به هر حال آنان در ادامه گفتارشان افزودند:

فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ

اينك تو به بزرگى و بزرگوارى خود پيمانه ما را كامل ساز و بسان گذشته، بى آنكه به سرمايه ناچيز ما بنگرى، به ما مواد غذايى ده.

وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا

و با پذيرش كالاى نامرغوب ما به جاى كالاى ارزشمند، بر ما تصدّق نما و مواد غذايى مورد نيازمان را بده.

به باور پاره اى منظورشان اين بود كه: اينك با آزاد ساختن برادرمان «بنيامين» بر ما احسان كن!

إِنَّ اللّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ.

چرا كه خدا به بخشندگان و نيكوكرداران پاداشى بهتر و پرشكوه تر ارزانى مى دارد.

نامه يعقوب به عزيز مصر

در كتاب «النُّبُوَّة» از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: يعقوب نامه اى به عزيز مصر نوشت و به همراه فرزندانش فرستاد كه اين گونه بود:

به نام خداوند بخشاينده مهربان

اين نامه اى است از سوى يعقوب فرزند اسحاق و نواده ابراهيم خليل، همو كه

نمروديان او را به درياى آتش افكندند و خدا آن را بر او سرد و سلامت ساخت و نجاتش بخشيد، به فرمانرواى دادگستر و بخشنده مصر.

هان اى عزيز! ما خاندان ريشه دارى هستيم كه هماره گرفتارى و سختى از سوى خدا بر ما روى آورده تا بدين وسيله در رفاه و آسايش و گرفتارى و رنج، آزموده و ساخته شويم؛ و اينك بيست بهاراست كه رنج هاى پياپى، آسمان زندگى مرا تيره و تار ساخته است.

پيش از هر چيز بايد به آگاهى شما برسانم كه من فرزند محبوب و گرانقدرى به نام يوسف داشتم كه در ميان فرزندانم از همه بيشتر مايه روشنى چشم و ميوه دلم بود. برادرانش كه از مادر با او جدا بودند، از من خواستند تا وى را به همراه آنان به صحرا گسيل دارم، من هم روزى او را به همراهشان فرستادم، امّا شامگاه آن روز فراموش نشدنى، آنان با ديدگانى اشكبار آمدند و پيراهن او را كه به خونى دروغين رنگين بود، برايم آوردند و گفتند: او را گرگ بيابان دريده و خورده است.

فقدان فرزند دوست داشتنى ام يوسف، زندگى ام را آكنده از غم و اندوه ساخت و از فراق او گريه ها كردم، به گونه اى كه ديدگانم سپيد شد. پس از هجران او به برادرش «بنيامين» دلخوش بودم و او همدم تنهايى ام بود و هنگامى كه عشق يوسف در دلم شعله ور مى شد، او را به سينه مى چسباندم تا آرامش خاطرى بيابم، كه با آمدن برادرانش به مصر براى تهيه موادّ غذايى و آشنايى آنان با شما، به آنها دستور داده شد كه در سفر آينده او را به همراه خود به آنجا بياورند، چرا كه در غير آن صورت از موادّ غذايى محروم خواهند شد، من نيز او را به همراهشان به سوى شما فرستادم، امّا آنان از اين سفر بدون او باز آمدند و گفتند كه وى به كيفر سرقت پيمانه شاه - كه گويى در بارِ او پيدا شده - بازداشت شده است.

هان اى فرمانرواى دادگر مصر! شما با نگاه داشتن «بنيامين» در كشورت مرا به اندوه فراق او گرفتار نموده و درد و رنج هايم را در دورى او شدت

بخشيدى، كار به جايى رسيد كه از اين رويدادتلخ كمرم خم شد و افزون بر مصيبت ها و گرفتارى هاى پياپى، با اين رويداد اندوهم گران تر گرديد. اينك بيا و با منّت نهادن بر من او را از زندان آزاد ساز و بهره ما را از مواد غذايى در اين سال هاى سخت و قحطى، كامل در نظر بگير و در بهاى آن بر ما سخت مگير و در فرستادن نسل و تبار ابراهيم شتاب فرما!

فرزندان يعقوب با نامه پدر به حضور فرمانرواى مصر شتافتند و با تقديم آن نامه گفتند:

يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ...

هان اى عزيز مصر، به ما و خاندانمان رنج و سختى رسيده و ما با سرمايه اى ناچيز به سوى شما آمده ايم، اينك بر ما منّت گذار و پيمانه را برايمان تمام ده و بر ما بخشش نما كه خدا بخشايندگان را دوست مى دارد و پاداش مى دهدوبرادرمان«بنيامين» را نيز به احترام نامه پدرمان آزاد ساز و به همراه ما به سوى پدر نگرانش گسيل دار كه خدا مهرش را بر تو بباراند.

قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ اَخيهِ اِذْ اَنْتُمْ جهِلُونَ

گفت: آيا دانستيد چه با يوسف و برادرش كرديد،آن گاه كه جاهل بوديد؟ (89 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

بزرگوارى يوسف را ملاحظه كنيد كه اولاً : گناه آن ها را سربسته بيان مى كند و مى گويد : « ما فَعَلْتُمْ » ( آن چه انجام داديد ) و ثانيا : راه عذرخواهى را به آن ها نشان مى دهد كه اين اعمال شما به خاطر جهل بود و آن دوران جهل گذشته و اكنون عاقل و فهميده ايد. ضمنا از اين سخن روشن مى شود كه آن ها در گذشته تنها آن بلا را بر سر يوسف نياورده اند بلكه برادر ديگر بنيامين نيز از شر آن ها در آن دوران در امان نبود و ناراحتى هايى نيز براى او در گذشته به وجود آورده بودند و شايد بنيامين در اين مدتى كه در مصر نزد يوسف مانده بود گوشه اى از بيدادگرى هاى آن ها را براى برادرش شرح داده بود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

فرمانرواى مصر، نامه يعقوب را گرفت و آن را بوسه باران ساخت و بر ديده نهاد و آن گاه در برابر شگفتى وصف ناپذير فرزندان يعقوب گريه سر داد و پس از گريه بسيار رو به آنان كرد و گفت:

قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ

آيا شما مى دانيدكه در حق يوسف چه بيدادى رواداشتيد؟

مى دانيد چگونه او را از پدرش دور ساختيد و پس از كشيدن نقشه كشتن او وى را به چاه افكنديد و آن گاه كه كاروانيان او را از چاه بالا آوردند، وى را به بهايى اندك فروختيد؟

آيا به ياد داريد كه با برادرش «بنيامين» چگونه با خشونت و تندى رفتار مى كرديد، به صورتى كه به هنگام رويارويى با شما به گونه اى وحشت مى كرد كه گويى انسان ذلّت زده اى در برابر فرد استبدادگر و پراقتدارى سخن مى گويد؟

آرى، شما با يوسف چنين كرديد امّا او از آنجايى كه مى دانست آنچه به وى مى رسد در جهت آزمون و به منظور افزونى پاداش و تقرب بيشتر به بارگاه خدا و

رفعت مقام اوست، در همه اين مراحل شكيبايى پيشه ساخت و به خدا توكّل كرد و با آن همه رنج هايى كه به او مى رسيد نامى از پدر نياورد.

«ابن اَنْبارى» در اين مورد مى گويد: در آيه شريفه گر چه سخن به صورت پرسشى است، امّا هدف، بزرگ نشان دادن آن رويداد تلخ و دردناك مى باشد و منظور اين است كه: آيا شما مى دانيد كه به چه گناهى بزرگ و بيدادى زشت دست يازيديد؟ شما پيوند خانوادگى را گسستيد و حق برادرتان را تباه ساختيد... و اين بسان گفتار كسى است كه مى گويد: هيچ مى دانيد كه نافرمانى چه كسى را كرده ايد؟!

و اين آيه مباركه همان نويدى بود كه در سخت ترين لحظات از سوى خدا به يوسف داده شد كه: غم مدار روزى فرا خواهد رسيد كه آنان را از اين عملكردشان در حالى كه نمى دانند باخبر خواهى ساخت.(1)

إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ.

آيا دانستيد آن گاه كه نادان بوديد در حق برادرتان يوسف و برادر او «بنيامين» چه بيدادى روا داشتيد؟

به باور «ابن عبّاس» منظور اين است كه: آن گاه كه كودك بوديد.

امّا «حَسَن» مى گويد: آن گاه كه جوان بوديد.

با اين بيان منظور اين است كه شما به برادرتان در حالى ستم كرديد كه به نادانى كودكى و غرور جوانى گرفتار بوديد و در شرايطى به سر مى برديد كه احساسات بر انسان چيره مى گردد و نادانى او را مغلوب مى سازد.

قهرمان زيباترين داستان ها، نادانى آنان را به دوران كودكى و نوجوانى شان نسبت مى دهد، نه به آن روزى كه در برابر يوسف ترسان و نگران ايستاده بودند؛ چرا كه به باور آن حضرت آنان در آن هنگام كه در برابر فرمانرواى پراقتدار مصر ايستاده بودند، ديگر از عملكرد خود توبه كرده و از بارگاه خدا آمرزش خواسته بودند و بدين سان بزرگوارانه راه عذر را پيش پاى آنان گشود تا بدانند چگونه از خود دفاع كنند و اين اوج شكوه و گذشت و كرامت است كه هم آنان را مورد عفو قرار داد و هم راه دفاع از خود را به آنان آموخت.


1) سوره يوسف، آيه 15.

قالُوا اَءِنَّكَ لاََنْتَ يُوسُفُ قالَ اَنَا يُوسُفُ وَ هذا اَخى قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنا اِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَاِنَّ اللّهَ لا يُضيعُ اَجْرَالْمُحْسِنينَ

گفتند: آيا تو همان يوسف هستى؟ گفت ( آرى ) منم يوسف و اين برادر من است خداوند بر ما منت گذارده ، هر كس تقوى پيشه كند و شكيبايى و استقامت نمايد ( سرانجام پيروز مى شود ) چراكه خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند. (90 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

مجموع اين جهات ، دست به دست هم داد ، از يك سو مى بينند عزيز مصر ، از يوسف و بلاهايى كه برادران بر سر او آوردند و هيچ كس جز آن ها و يوسف از آن خبر نداشت سخن مى گويد. از سويى ديگر نامه يعقوب ، آن چنان او را هيجان زده مى كند كه گويى نزديك ترين رابطه را با او دارد. و از سوى سوم ، هر چه در قيافه و چهره او بيشتر دقت مى كنند شباهت او را با برادرشان يوسف بيشتر مى بينند ، اما در عين حال نمى توانند باور كنند كه يوسف مسند عزيز مصر تكيه زده است ، او كجا و اين جا كجا؟ لذا با لحنى آميخته با ترديد « گفتند : آيا تو خود يوسف نيستى ؟ » ( قالُوا اَءِنَّكَ لاََنْتَ يُوسُفُ ). در اين جا لحظات فوق العاده حساس بر برادرها گذشت ، درست نمى دانندكه عزيز مصر درپاسخ سؤال آن ها چه مى گويد ، آيا به راستى پرده را كنار مى زند و خود را معرفى مى كند ، يا آن ها را ديوانگان خطاب خواهد كرد كه مطلب مضحكى را عنوان كرده اند. لحظه ها باسرعت مى گذشت و انتظارى طاقت فرسا برقلب برادران سنگينى مى كرد ، ولى يوسف نگذارد اين زمان ، زياد طولانى شود بناگاه پرده از چهره حقيقت برداشت ، « گفت : آرى منم يوسف و اين برادرم بنيامين است » ( قالَ اَنَا يُوسُفُ وَ هذا اَخى ). ولى براى اين كه شكر نعمت خدا را كه اين همه موهبت به او ارزانى داشته به جا آورده باشد و ضمنا درس بزرگى به برادران بدهد اضافه كرد « خداوند بر ما منت گذارده هر كس تقوا پيشه كند و شكيبايى داشته باشد ، خداوند پاداش او را خواهد داد ، چراكه خدا اجر نيكوكاران را ضايع نمى كند » ( قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْنا اِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَاِنَّ اللّهَ لا يُضيعُ اَجْرَ الْمُحْسِنينَ ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آيا تو همان يوسف هستى؟

پس از سخنان بزرگوارانه فرمانرواى پرشكوه مصر، برادران يوسف كه غرق نگرانى و حيرت شده بودند، گامى به پيش نهادند و گفتند: آيا تو همان يوسف نيستى؟

پاره اى از مفسران آورده اند كه: آن حضرت به هنگام بيان اين جمله كه مى فرمود: هان! آيا دانستيد كه در حق يوسف چه بيدادى روا داشتيد؟! تبسّم كرد و آنان از ميان دو لب زيباى او دندان هاى سپيد او را كه بسان مرواريدى رديف شده بود و مى درخشيد، او را شناختند و گفتند: آيا تو همان يوسف هستى؟

قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ

و او در پاسخ آنان گفت: آرى، من يوسف هستم و اين هم برادرم «بنيامين»است.

قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي

فرمود: آرى، من همان يوسف هستم و اين نيز برادر ستمديده ام «بنيامين» است كه از شما بر او ستم رفت.

آن حضرت بدان جهت نگفت: آرى، من او هستم و پاسخ روشن تر و گوياتر داد و فرمود: آرى، من همان يوسف هستم، تا بدين وسيله با آوردن نام خود آنان را به ياد آن روز تلخ كه او را به چاه افكندند و دست به خشونت و شرارت زدند بيندازد.

به بيان ديگر پاسخ او گويى اين گونه است كه فرمود: آرى، من همان ستمديده اى هستم كه شما حرمت او را پايمال ساختيد و با تجاوز به آزادى و امنيّت او، قصد جانش نموديد و خدا او را نجات داد و اين هم برادر من است.

و آن گاه همه را به بارگاه خداى توانا و بى همتا متوجّه ساخت و فرمود: قَدْمَنَّ اللّهُ عَلَيْنا

آرى، راستى كه خدا بر ما منّت نهاد و آن فراق جانسوز را به وصال تبديل ساخت.

به باور پاره اى منظور اين است كه: آرى، راستى كه خدا با ارزانى داشتن نعمت هاى گران مادى و معنوى و نعمت هاى اين جهان و آن جهان بر ما منّت نهاد.

إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ.

راستى كه هر كس پرواى خدا پيشه سازد و از او بترسد و در برابر گرفتارى ها و هواهاى نفسانى قهرمانانه شكيبايى ورزد، خدا پاداش او را تباه نمى سازد؛ چرا كه خدا پاداش نيكوكرداران را ضايع نخواهد ساخت.

قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنا وَ اِنْ كُنّا لَخطِئينَ

گفتند : به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته و ما خطاكار بوديم. (91 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« ءَاثَرَكَ » از ماده « ايثار » در اصل به معنى جستجوى اثر چيزى است و از آن جا كه به فضل و نيكى « اثر » گفته مى شود ، اين كلمه به معنى برترى دادن و فضيلت بخشيدن آمده است ، بنابراين « ءَاثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنا » مفهومش اين مى شود كه خداوند تو را بر ما فضيلت بخشيد ( البته به خاطر كارهاى نيك تو و اعمال بد ما ). هيچ كس نمى داند در اين لحظات حساس چه گذشت و اين برادرها بعد از ده ها سال كه يكديگر را شناختند چه شور و غوغايى برپا ساختند ، چگونه يكديگر را در آغوش فشردند و چگونه اشك هاى شادى فرو ريختند ، ولى با اين حال برادران كه خود را سخت شرمنده مى بينند نمى توانند درست به صورت يوسف نگاه كنند ، آن ها در انتظار اين هستند كه ببينند آيا گناه بزرگشان قابل عفو و اغماض و بخشش است يا نه ، لذا رو به سوى برادر كردند و گفتند : « به خدا سوگند خداوند تو را بر ما مقدم داشته است » و از نظر علم و حلم و عقل و حكومت ، فضيلت بخشيده ( قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنا ). « هرچند ما خطاكار و گنهكار بوديم » ( وَ اِنْ كُنّا لَخطِئينَ )

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

آثَرَ: اين واژه از ريشه «ايثار» بر گرفته شده و در اصل به مفهوم جستجوى اثرِ پديده يا چيزى است و از آنجا كه نيكى و بزرگى اثرى ماندگار است، اين واژه به مفهوم برترى دادن و برگزيدن كسى يا چيزى بر ديگرى آمده و در آيه شريفه منظور از «آثَرَكَ اللّهُ...» اين است كه: خدا تو را به خاطر شايسته كردارى ات بر ما برگزيد و برترى بخشيد.

تنها خدا مى داند كه در آن لحظات وصف ناپذير وصال در آن دل ها چه شور و شوقى موج مى زد و آنان چگونه به سوى آن محبوب گرانقدر روى آوردند.

قرآن نخستين واكنش آنان رااين گونه ترسيم مى كندكه:

قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنا

گفتند: به خداى سوگند كه خدا تو را به وسيله دانش و خرد و بردبارى و جمال و اقتدار و كمال و رسالت و فرمانروايى، بر ما برگزيده و برترى بخشيده است.

وَ إِنْ كُنّا لَخاطِئِينَ.

و ما نيز در اين كارهايى كه كرديم لغزشكار و گناهكار بوديم.

اين فراز نشانگر آن است كه آنان از عملكرد خود ندامت زده و پشيمان بودند و ديگر هرگز حاضر نبودند كه به آن گونه كارها دست يازند. امّا بزرگوارى و كرامت يوسف فراتر از آن بود كه آنان را در نگرانى و شرمندگى بگذارد؛ از اين رو با بيانى جانبخش آنان را مورد عفو قرار داد.

قالَ لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ

گفت: امروز ملامت و توبيخى بر شما نيست خداوند شما را مى بخشد و ارحم الراحمين است.

(92 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« تَثْريب » در اصل از ماده « ثَرْب » به پوسته نازكى از پيه مى گويند كه روى معده و روده ها را مى پوشاند و تثريب به معنى كنار زدن آن است سپس به معنى سرزنش و توبيخ و ملامت آمده گويى با اين كار پرده گناه از چهره طرف كنار زده مى شود. فكرتان آسوده و وجدانتان راحت باشد و غم و اندوهى از گذشته به خود راه ندهيد ، سپس براى اين كه به آن ها خاطر نشان كند كه نه تنها حق او بخشوده شده است ، بلكه حق الهى نيز در اين زمينه با اين ندامت و پشيمانى قابل بخشش است ، « افزود : خداوند نيز شما را مى بخشد ، چراكه او ارحم الراحمين است » ( يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمينَ ). و اين دليل بر نهايت بزرگوارى يوسف است كه نه تنها از حق خود گذشت و حتى حاضر نشد كمترين توبيخ و سرزنش ، تا چه رسد به مجازات ، در حق برادران روا دارد ، بلكه از نظر حق اللّه نيز به آن ها اطمينان داد كه خداوند غفور و بخشنده است و حتى براى اثبات اين سخن با اين جمله استدلال كرد كه او ارحم الراحمين است.

زكات پيروزى ، عفو و بخشش است

آيه فوق اين درس مهم اخلاقى و دستور اسلامى را به روشن ترين وجهى به ما مى آموزد كه به هنگام پيروزى دشمن ، انتقام جو و كينه توز نباشيد. برادران يوسف، سخت ترين ضربه ها را به يوسف زده بودند و او را تا آستانه مرگ پيش بردند كه اگر لطف خدا شامل حال او نشده بود، رهايى براى او ممكن نبود ، نه تنها يوسف را آزار دادند كه پدرش را نيز شكنجه دادند اما اكنون همگى زار و نزار در برابر او قرار گرفته اند و تمام قدرت در دست او است ، ولى از لابلاى كلمات يوسف به خوبى احساس مى شود كه او نه تنها هيچ گونه كينه اى در دل نگرفته ، بلكه اين موضوع او را رنج مى دهد كه نكند برادران به ياد گذشته بيفتند و ناراحت شوند و احساس شرمندگى كنند. به همين دليل نهايت كوشش را به خرج مى دهد كه اين احساس را از درون جان

آن ها بيرون براند و حتى از اين بالاتر ، مى خواهد به آن ها حالى كند كه آمدن شما به مصر از اين نظر كه وسيله شناسايى بيشتر من در اين سرزمين و اين كه از خاندان رسالتم ، نه يك غلام كنعانى كه به چند درهم فروخته شده باشم براى من مايه فخر و مباهات است ، او مى خواهد آن ها چنين احساس كنند نه تنها بدهكار نيستند بلكه چيزى هم طلبكارند. جالب توجه اين كه : هنگامى كه پيامبر اسلام در شرايط مشابهى قرار گرفت و در جريان فتح مكه بر دشمنان خونخوار ، يعنى سران شرك و بت پرستى پيروز شد ، بنا به گفته ابن عباس به كنار خانه كعبه آمد و دستگيره در خانه را گرفت در حالى كه مخالفان به كعبه پناه برده بودند و در انتظار اين بودند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله درباره آن ها چه دستورى صادرمى كند؟ دراين جا پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : « اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى صَدَقَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ الاَْحْزابَ وَحْدَهُ: شكر خداى را كه وعده اش تحقق يافت و بنده اش را پيروز كرد و احزاب و گروه هاى دشمن را منهزم ساخت » سپس رو به مردم كرد و فرمود : « ماذا تَظُنُّونَ يا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ قالُوا خَيْرا ، اَخٌ كَريمٌ ، وَابْنُ اَخٍ كَريمٍ وَ قَدْ قَدَرْتَ : « قالَ وَ اَنَا اَقُولُ كَما قالَ اَخى يُوسُفَ لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ ». « چه گمان مى بريد اى جمعيت قريش كه درباره شما فرمان بدهم ؟ آن ها در پاسخ گفتند : ما از تو جز خير و نيكى انتظار نداريم ، تو برادر بزرگوار و بخشنده و فرزند برادر بزرگوار ما هستى و الان قدرت در دست تو است، پيامبر فرمود : و من درباره شما همان مى گويم كه برادرم يوسف درباره برادرانش به هنگام پيروزى گفت : "لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ : امروز روز سرزنش و ملامت و توبيخ نيست " ». عمر مى گويد : در اين موقع عرق شرم از صورت من جارى شد ، چراكه من به هنگام ورود در مكه به آن ها گفتم امروز روزى است كه از شما انتقام خواهيم گرفت ، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين جمله را فرمود من از گفتار خود شرمنده شدم .(1)در روايات اسلامى نيز كرارا مى خوانيم كه : « زكات پيروزى ، عفو و بخشش است ». على مى فرمايد : « اِذا قَدَرْتَ عَلى عَدُوِّكَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْرا لِلْقُدْرَةِ عَلَيْهِ : هنگامى كه بر دشمنت پيروز شدى ، عفو را شكرانه پيروزيت قرار ده » .(2)


1) « تفسير قرطبى » ، جلد 5 ، صفحه 3487 .

2) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار ، جمله 11 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

تَثْريب: اين واژه به معناى سرزنش و نكوهش آمده و پاره اى نيز آن را به مفهوم اقرار به گناه گرفته اند.

آثَرَ: اين واژه از ريشه «ايثار» بر گرفته شده و در اصل به مفهوم جستجوى اثرِ پديده يا چيزى است و از آنجا كه نيكى و بزرگى اثرى ماندگار است، اين واژه به مفهوم برترى دادن و برگزيدن كسى يا چيزى بر ديگرى آمده و در آيه شريفه منظور از «آثَرَكَ اللّهُ...» اين است كه: خدا تو را به خاطر شايسته كردارى ات بر ما برگزيد و برترى بخشيد.

تنها خدا مى داند كه در آن لحظات وصف ناپذير وصال در آن دل ها چه شور و شوقى موج مى زد و آنان چگونه به سوى آن محبوب گرانقدر روى آوردند.

قرآن نخستين واكنش آنان را اين گونه ترسيم مى كند كه:

قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنا

گفتند: به خداى سوگند كه خدا تو را به وسيله دانش و خرد و بردبارى و جمال و اقتدار و كمال و رسالت و فرمانروايى، بر ما برگزيده و برترى بخشيده است.

وَ إِنْ كُنّا لَخاطِئِينَ.

و ما نيز در اين كارهايى كه كرديم لغزشكار و گناهكار بوديم.

اين فراز نشانگر آن است كه آنان از عملكرد خود ندامت زده و پشيمان بودند و ديگر هرگز حاضر نبودند كه به آن گونه كارها دست يازند. امّا بزرگوارى و كرامت يوسف فراتر از آن بود كه آنان را در نگرانى و شرمندگى بگذارد؛ از اين رو با بيانى جانبخش آنان را مورد عفو قرار داد، كه قرآن در ترسيم بيان او مى فرمايد:

قالَ لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ

يوسف گفت: امروز ديگر بر شما سرزنش و نكوهشى در مورد آنچه آن روز انجام داديد نخواهد بود.

يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ

خودم از بارگاه خدا براى شما طلب آمرزش مى كنم و او شما را مى آمرزد.

وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ.

و او در عفو بندگان و مهر به آنان مهربان ترين مهربانان است.

به باور پاره اى منظور اين است كه: و خدا در مورد رفتارى كه با من كرد و مرا از قعر چاه و بردگى و گرفتارى، به اوج اقتدار و شكوه رسانيد، مهربان ترين مهربانان است.

منظور از «اَلْيَوْمَ» در آيه شريفه، نه به مفهوم «امروز» بلكه به مفهوم عصر و زمان مى باشد و منظور اين است كه اين عصر و روزگارى كه در آن هستيم ديگر سرزنش و نكوهشى بخاطر گذشته بر شما نخواهد بود.

و پاره اى بر آنند كه فراز نخست آيه مربوط به آيه پيش است كه يوسف آن را در پاسخ آنان بيان كرد و از «اَلْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّهُ»، سخن جديدى آغاز مى گردد كه آن حضرت آن را به صورت دعا براى آنان و در طلب آمرزش و بخشايش برايشان بيان فرموده و منظور اين است كه: اينك در اين روز، خدا شما را بيامرزد و بر شما ببخشايد.

اِذْهَبُوا بِقَميصى هذا فَاَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ اَبى يَأْتِ بَصيرا وَأْتُونى بِاَهْلِكُمْ اَجْمَعينَ

اين پيراهن مرا ببريد و به صورت پدرم بيندازيد، بينا مى شود و همگى خانواده نزد من آييد.

(93 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين جا غم و اندوه ديگرى بر دل برادران سنگينى مى كرد و آن اين كه پدر بر اثر فراق فرزندانش نابينا شده و ادامه اين حالت ، رنجى است جانكاه براى همه خانواده ، به علاوه دليل و شاهد مستمرى است بر جنايت آن ها ، يوسف براى حل اين مشكل بزرگ نيز چنين گفت : «اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيفكنيد تا بينا شود » ، « و سپس با تمام خانواده به سوى من بياييد».

چه كسى پيراهن يوسف را ببرد ؟

در پاره اى از روايات آمده كه يوسف گفت : آن كسى كه پيراهن شفابخش من را نزد پدر مى برد بايد همان باشد كه پيراهن خون آلود را نزد او آورد ، تا همان گونه كه او پدر را ناراحت ساخت اين بار خوشحال و فرحناك كند ، لذا اين كار به « يهودا » سپرده شد زيرا او گفت : من آن كسى بودم كه پيراهن خونين را نزد پدر بردم و گفتم فرزندت را گرگ خورده و اين نشان مى دهد كه يوسف با آن همه گرفتارى كه داشت از جزئيات و ريزه كارى هاى مسائل اخلاقى نيز غافل نمى ماند .(1)

بزرگوارى يوسف

در بعضى ديگر از روايات آمده است كه برادران يوسف، بعد از اين ماجرا پيوسته، شرمسار بودند ، يكى را به سراغ او فرستادند و گفتند : تو هر صبح و شام ما را بر كنار سفره خود مى نشانى و ما از روى تو خجالت مى كشيم ، چراكه آن همه جسارت كرديم، يوسف براى اين كه نه تنها كمترين احساس شرمندگى نكنند، بلكه وجود خود را بر سر


1) « مجمع البيان » ، ذيل آيات مورد بحث .

سفره او ، خدمتى به او احساس كنند ، جواب بسيار جالبى داد گفت : مردم مصر تاكنون به چشم يك غلام زرخريد به من مى نگريستند و به يكديگر مى گفتند : «سُبْحانَ مَنْ بَلَغَ عَبْدا بيعَ بِعِشْرينَ دِرْهَما ما بَلَغَ : منزه است خدايى كه غلامى را كه به بيست درهم فروخته شد به اين مقام رسانيده » اما الان كه شما آمده ايد و پرونده زندگى من براى اين مردم گشوده شده ، مى فهمند من غلام نبوده ام ، من از خاندان نبوت و از فرزندان ابراهيم خليل هستم و اين مايه افتخار و مباهات من است .(1)

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پيراهن معجزه آسا

و آن گاه رو به برادران نمود و فرمود:

اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيراً

اينك اين پيراهن مرا به سوى كنعان ببريد و آن را بر چهره پدرم بيفكنيد تا بينا گردد.

در اين مورد آورده اند كه: يوسف پس از شناساندن خود به برادران، از حال پدر پرسيد و گفت او روزگار فراق و هجران را چگونه مى گذراند؟

پاسخ دادند، او از فشار اندوه و بسيارى گريه، ديدگانش را از دست داده و نابينا شده است.

آن گاه بود كه فرمود: اينك پيراهن مرا ببريد و بر چهره اش بيندازيد تا بينا گردد.

وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ.

و چون پدرم بينا گرديد با همه خاندانتان به سوى مصر حركت كنيد و نزد من بياييد.

اين فراز نشانگر اعجازى از آن پيامبر خداست كه پيراهن را به آنان داد و پيشگويى كرد كه با افكنده شدن آن بر چهره پدر، به قدرت خدا و خواست او بينا مى گردد.


1) « تفسير فخر رازى » ، جلد 18 ، صفحه 206 .

پس تو اين پيراهن را ببر!

در اين مورد آورده اند كه يوسف فرمود: بايد پيراهن مرا همان كسى ببرد كه آن روز غمبار، پيراهن آغشته به خون را نزد پدر برد. «يهودا» گفت: من بودم كه آن روز آن پيراهن را كه به خونى دروغين رنگين كرده بوديم نزد پدر بردم.

فرمود: پس امروز نيز تو اين پيراهن را ببر و به تلافى آن روزى كه اندوه زده اش ساختى، امروز شادمانش ساز و به او نويد ده كه يوسف زنده است.

او پيراهن را برداشت و از شدّت شادمانى با سر و پاى برهنه به راه افتاد. به هنگام حركت از مصر، هفت قرص نان به همراه داشت و به گونه اى مسافت ميان مصر و كنعان را كه هشتاد فرسخ بود طى كرد كه هنوز نان ها تمام نشده بود به آنجا رسيد.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: هنگامى كه نمروديان ابراهيم را به درياى آتش افكندند، جبرئيل فرود آمد و يك قطعه فرش با يك پيراهن از بهشت براى او آورد. پيراهن را بر تن خليل خدا نمود و فرش را در دل درياى آتش بگسترد و گفت اينجا بنشين! و خود نيز در كنارش نشست و با او به گفتگو پرداخت. ابراهيم آن پيراهن را به فرزندش اسحاق پوشانيد و او نيز آن را به يعقوب داد و يعقوب نيز آن را در ظرفى خاصّ كه از نقره و به شكل نى بود، قرار داد و به گردن يوسف انداخت كه در چاه نيز همراه او بود.

«ابن عبّاس» در اين مورد مى افزايد: هنگامى كه او به وسيله برادرانش به چاه افكنده شد، آن پيراهن را از ظرف نقره اى اش درآورد و پوشيد.

و «مُجاهِد» آورده است كه: پس از گفتگوى يوسف با برادران و آگاهى از نابينايى پدر، جبرئيل به او گفت: اينك پيراهن خويشتن را براى پدرت يعقوب بفرست كه بوى بهشت در آن است و بر هر بيمار و دردمند و نابينايى افكنده شود، شفا يافته و بينايى اش بازمى گردد.

پرتوى از آيات (1)

از آيات 88 تا 93 افزون بر آنچه آمد، اين نكات ارزشمند و انسانساز نيز دريافت مى گردد كه به طور فشرده و كوتاه به آنها اشاره مى رود:

1 - كينه توزى و انتقامجويى دو آفت زندگى انسانى و اسلامى

اصل دفاع از جان و مال و خانواده و حقوق و حدود براى انسان و هر موجود زنده اى يك اصل طبيعى و غريزى است و در نگرش قرآنى نيز يك ارزش شناخته شده و به آن سفارش گرديده است؛ چرا كه ستم ناپذيرى و دفاع از حق، هم باعث امنيّت و مصون ماندن حقوق انسان مى شود و هم از پيدايش و گسترش و رشد ميكرب قتال تجاوز و استبداد جلوگيرى مى كند؛ هم فضاى جامعه و دنيا را سالم مى سازد و هم تجاوزكار را به حقوق و حدود خود آشنا مى سازد و او را نيز از نگونسارى نجات مى بخشد، در حالى كه ستم پذيرى راه استبداد را صاف، استبداگر را يارى و فضاى سالم جامعه را نيز به حق كشى آلوده مى سازد.

امّا بسيارى، دفاع شايسته و عادلانه از حقوق و حدود را با كينه توزى و انتقام جويى، كه واكنش فرومايگى و ناتوانى و حقارت و معلول آسيب و زيان ديدگى از طرف است، به اشتباه مى گيرند و گاه براى خنك ساختن دل يا ارضاى خشم به جناياتى هولناك دست مى يازند كه هم خود غرق مى گردند و هم بسيارى را غرق مى سازند.

امير مؤمنان عليه السلام فرمود: اَلْمُبادَرَةُ اِلَى الاِْنْتِقامِ مِنْ شِيَم اللِّئامِ .(2)

پيشى جستن به انتقام گيرى از خصلت هاى زشت فرومايگان است.

و نيز فرمود: دَعِ الاِْنْتِقامَ فَاِنَّهُ مِنْ اَسْوَءِ اَفْعالِ الْمُقْتَدِر.(3)


1) منظور از مترجم در زيرنويسهاى كل اين كتاب ، دانشمند فرزانه جناب حجة الاسلام على كرمى مى باشند كه ترجمه آيات ، تحقيق و نگارش ترجمه تفسير مجمع البيان را به انجام رسانده اند.

2) فهرست غُرَر، ص 395.

3) همان مدرك.

كينه توزى و انتقامجويى را واگذار كه اين روش از بدترين و زيانبارترين كارهاى زورمندان است.

و قهرمان بهترين داستان ها نيز در آيات مورد بحث، همين درس را در ميدان زندگى مى دهد و روشنگرى مى كند كه بزرگى و بزرگمنشى با كينه توزى و انتقامجويى آن هم در اوج قدرت و شكوه سخت ناسازگار است؛ ازاين رو نه تنها فضاى زندگى و جامعه رابه اين دوآفت آلوده نساخت كه فرمود: امروزديگربرشماسرزنشى نخواهد بود.

لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ ...(1)

اين كار يوسف چنان بزرگ بود كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در فتح مكّه هنگامى كه در اوج قدرت رو به روى دوست و دشمن ايستاد، فرمود: ماذا تَظُنُّونَ يا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ... قالُوا خَيْراً اَخٌ كَريمٌ وَ ابْنُ اَخٍ كَريمٍ وَ قَدْ قَدَرْتَ. هان اى گروه قريش، اينك در مورد شما چه دستورى بدهم؟ آنان گفتند: ما از تو كه بزرگمنش و فرزند كرامت هستى و اكنون نيز در اوج قدرت مى باشى جز نيكى و بزرگوارى انتظارى نداريم.

فرمود: وَ اَنَا اَقُولَ كَما قالَ اَخى يُوسُفُ: لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ... من در مورد شما همان را مى گويم كه برادرم يوسف گفت... و آن گاه نسيم جانفزاى گذشت وزيدن گرفت.

2 - سپاس پيروزى

حق سپاس از حقوق ويژه خداست و يوسف اين درس بزرگ را داد كه انسان پس از رسيدن يارى خدا و لطف او بايد از او سپاسگزارى كند و بهترين سپاس اين است كه نعمت و قدرت را در راه بيداد وگناه به كارنيندازدوبه شكرانه پيروزى،گذشت و بزرگوارى را راه و رسم خويش سازد.

اميرمؤمنان عليه السلام نيز فرمود: اِذا قَدَرْتَ عَلى عَدُوِّكَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُكْرا.(2)

هنگامى كه بر دشمن خويش پيروز شدى گذشت را سپاس پيروزى خويش قرار ده.


1) آيه 92.

2) نَهْجُ الْبَلاغَه، قصار 11.

3 - رابطه شكيبايى و تقوا با پيروزى و سرفرازى

رابطه مرموز و ناشناخته اى ميان دو اصل انسانساز شكيبايى و پايدارى و تقوا از يك سو و پيروزى از سوى ديگر وجود دارد كه هر كجا آن دو ارزش جلوه يافت و شكوفا شد، پيروزى و سرفرازى را ميوه مى دهد و قهرمان بهترين داستان ها در اين آيات، همين درس را مى دهد كه: هان اى جوانان، سالخوردگان، هان اى عصرها و نسل ها! بهوش باشيد كه هر كس و هر جامعه و تمدّنى پرواى خدا پيشه سازد و حقوق يكديگر را رعايت كند و در برابر فراز و نشيب زندگى شكيبايى پيشه سازد، سرانجام پيروز مى گردد؛ چراكه خدا پاداش شايسته كرداران را تباه نمى سازد.

إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (1)


1) مترجم .

وَ لَمّا فَصَلَتِ الْعيرُ قالَ اَبُوهُمْ اِنّى لاََجِدُ ريحَ يُوسُفَ لَوْلا اَنْ تُفَنِّدُونِ

هنگامى كه كاروان ( از سرزمين مصر ) جدا شد پدرشان ( يعقوب ) گفت : من بوى يوسف را احساس مى كنم اگر مرا به نادانى و كم عقلى نسبت ندهيد. (94 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

« تُفَنِّدُون » از ماده «فَنَدْ» به معنى ناتوانى فكر و سفاهت و بعضى به معنى دروغ دانسته اند و در اصل به معنى فساد است ، بنابراين جمله (لَوْلا اَنْ تُفَنِّدُونَ) يعنى اگر مرا سفيه و فاسد العقل نخوانيد ... . فرزندان يعقوب در حالى كه از خوشحالى در پوست خودنمى گنجيدند ، پيراهن يوسف را با خود برداشته ، همراه قافله از مصر حركت كردند ، اين برادران با اين كه يكى از شيرين ترين لحظات زندگى خود را مى گذراندند ، در سرزمين شام و كنعان ، در خانه يعقوب پير ، گرد و غبار اندوه غم و ماتم بر چهره همه نشسته بود خانواده اى افسرده ، عزادار و پراندوه ، لحظات دردناكى را مى گذراند. « اما همزمان با حركت كاروان از مصر ، ناگهان در خانه يعقوب ، حادثه اى رخ داد كه همه را در بهت و تعجب فرو برد ، يعقوب تكانى خورد و با اطمينان و اميد كامل صدا زد اگر زبان به بدگويى نگشاييد و مرا به سفاهت و نادانى و دروغ نسبت ندهيد به شما مى گويم من بوى يوسف عزيزم را مى شنوم » من احساس مى كنم دوران غم و محنت به زودى به سر مى آيد و زمان وصال و پيروزى فرا مى رسد ، خاندان يعقوب لباس عزا و ماتم از تن بيرون مى كنند و در جامه شادى و سرور فرو خواهند رفت ، اما گمان نمى كنم شما اين سخنان را باور كنيد. از جمله « فَصَلَت » استفاده مى شود كه اين احساس براى يعقوب به مجرد حركت كاروان از مصر دست داد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

فَصْل: اين واژه به مفهوم بريده شدن و جدا گشتن است و به داور و فرمانروا نيز به تناسب اين كه كارها را روشن و قاطع به پايان مى برد و دستور مى دهد، «فِيْصَل» گفته مى شود.

تَفْنيد: از ريشه «فَنْد» برگرفته شده و در اصل به معناى سست انگاشتن و ناتوان شمردن و اتّهام فساد عقل بستن، آمده است.

پاره اى نيز آن را به دروغ نسبت دادن، معنى كرده اند.

بوى گل را از چه جويم؟ از گلاب!

بار ديگر كاروان كوچكى از مصر حركت كرد. اين كاروان، كاروان بشارت و نويد است. كاروانى است كه به همراه خويش بوى گل و نشان ماه را به همراه دارد و موج سرور و شادمانى و شادكامى را با خود مى آورد.

قرآن در ترسيم اين فراز از سرگذشت درس آموز يوسف مى فرمايد:

وَ لَمّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ

و هنگامى كه كاروان از مصر حركت كرد و با پشت سر نهادن ديوارهاى آن شهر، راه شام و كنعان را در پيش گرفت، پدر يوسف و برادرانش، به خاندان و نزديكان و نوادگانش كه بر گرد او بودند گفت: راستى كه من بوى دل انگيز و پرمعنويت يوسف را احساس مى كنم.

از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: با حركت كاروان بشارت، يعقوب بوى پيراهن يوسف را در فلسطين و از مسافتى به اندازه ده شب راه احساس كرد.قالَ عليه السلام : وَجَدَ يَعْقُوبُ ريحَ قَميصِ يُوسُفَ مِنْ مَسيرَةِ عَشْرِ لَيالٍ.

و از «ابن عبّاس» آورده اند كه گفت: يعقوب بوى پيراهن يوسف را از مسافتى به اندازه هشت شب راه احساس كرد.

«حَسَن» اين مسافت را هشتاد فرسنگ مى شمارد و مى گويد: يعقوب از اين فاصله بوى پيراهن يوسف را استشمام نمود و پاره اى ديگر مى گويند از

مسافتى به اندازه يك ماه راه.

«ابن عبّاس» مى گويد با حركت كاروان بشارت از مصر به سوى فلسطين، نسيمى دل انگيز و جانبخش وزيدن گرفت و بوى پيراهن يوسف را با خود به سوى يعقوب برد.

آن گاه مى افزايد: بادِ صبا از خدا اجازه گرفت تا پيش از رسيدن كاروان بشارت و آمدن پيراهن يوسف، بوى دل انگيز آن را به پدر كهنسال او برساند و خدا نيز به آن اجازه داد. به همين تناسب است كه از آن پس هر اندوه زده اى به وسيله باد صبا و نسيم دل انگيز، غم و اندوه جانكاه خويشتن را كاهش مى دهد و شاعران و سرايندگان در وصف اين نسيم جانبخش، شعرهاى زيبا و دلنشين مى سرايند.

لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ.

در تفسير اين فراز ديدگاه ها اين گونه است:

1 - به باور «ابن عَبّاس» و «مُجاهِد» منظور اين است كه: اگر نسبت كم خردى به من ندهيد، من بوى يوسف را احساس مى كنم و مى يابم.

2 - امّا به باور «ابن اِسحاق»، منظور اين است كه: اگر ديدگاه و نظرم را سست نشماريد...

3 - از ديدگاه گروهى از جمله «سعيد بن جُبَير»، «سُدى» و... منظور اين است كه: اگر دروغگويم نخوانيد...

4 - و از ديدگاه «قَتادَه» و «حَسَن» منظور اين است كه: اگر نگوييد بر اثر كهنسالى خردش را از دست داده است، بوى يوسف را استشمام مى كنم.

قالُوا تَاللّهِ اِنَّكَ لَفى ضَللِكَ الْقَديمِ

گفتند : به خدا تو در همان گمراهى سابقت هستى. (95 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

اطرافيان يعقوب كه قاعدتا نوه ها و همسران فرزندان او و مانند آنان بودند با كمال تعجب و گستاخى رو به سوى او كردند و با قاطعيت « گفتند : به خدا سوگند تو در همان گمراهى قديميت هستى ». چه گمراهى از اين بالاتر كه ساليان دراز از مرگ يوسف مى گذرد ، تو هنوز فكر مى كنى او زنده است و تازه مى گويى من بوى يوسفم را از مصر مى شنوم ؟ مصر كجا شام و كنعان كجا ؟ آيا اين دليل بر آن نيست كه تو همواره در عالم خيالات غوطه ورى و پندارهايت را واقعيت مى پندارى، اين چه حرف عجيبى است كه مى گويى ؟ امّا اين گمراهى تازگى ندارد ، قبلاً هم به فرزندانت گفتى برويد به مصر و از يوسفم جستجو كنيد. و از اين جا روشن مى شود كه منظور از ضلالت ، گمراهى در عقيده نبوده ، بلكه گمراهى در تشخيص مسائل مربوط به يوسف بوده است : ولى به هر حال اين تعبيرات نشان مى دهد كه آن ها با اين پيامبر بزرگ و پير سالخورده و روشن ضمير با چه خشونت و جسارتى رفتار مى كردند ، يك جا گفتند : پدرمان در ضلال مبين است و اين جاگفتند : تو در ضلال قديميت مى باشى. آن ها از صفاى دل و روشنايى باطن پير كنعان بى خبر بودند و قلب او را همچون دل خود تاريك مى شمردند و فكر نمى كردند حوادث آينده از نقاط دور و نزديك در آيينه قلبش منعكس مى شود. شب ها و روزهاى متعددى سپرى شد و يعقوب همچنان در انتظار به سر مى برد ، انتظارى جانسوز كه در عمق آن شادى و سرور و آرامش و اطمينان موج مى زد ، در حالى كه اطرافيان او در برابر اين گونه مسائل بى تفاوت بودند و اصولاً ماجراى يوسف را براى هميشه پايان يافته مى دانستند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

قَديم: ديرين.

نزديكان و نوادگان يعقوب كه بر گرد آن بزرگوار نشسته بودند، از آنجايى كه از دنياى او بيگانه بودند و از مهر و عشق او و انتظارش به منظور آمدنِ نشانى از يوسف چيزى حس نمى كردند، به او رو كردند و گفتند: به خداى سوگند كه تو در مورد يوسف و عشق به او در گمراهى ديرينه ات هستى.

به باور «حَسَن» و «قَتادَه» منظور آنان اين بود كه يوسف سال ها پيش جهان را بدرود گفته است و تو هنوز در همان آرزوهاى خام و پندارهايت در مورد او هستى و فكر مى كنى كه زنده مى شود و باز مى گردد.

امّا به باور «مُقاتِل» منظورشان اين بود كه: تو هنوز در همان سرسختى و پندار ديرينه ات در مهر به يوسف هستى و اين سخن تو نيز از همان محبّت افراطى ات ريشه مى گيرد.

فَلَمّا اَنْ جاءَ الْبَشيرُ اَلْقيهُ عَلى وَجْهِه فَارْتَدَّ بَصيرا قالَ اَلَمْ اَقُلْ لَكُمْ اِنّى اَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ

اما هنگامى كه بشارت دهنده آمد، آن ( پيراهن ) را بر صورت او افكند ناگهان بينا شد، گفت : آيا به شما نگفتم من از خدا چيزهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد؟ (96 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

سرانجام لطف خدا كار خود را كرد

بعد از چندين شبانه روز كه معلوم نيست بر يعقوب چه اندازه گذشت ، يك روز صدا بلند شد بياييد كه كاروان كنعان از مصر آمده است ، فرزندان يعقوب بر خلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند و با سرعت به سراغ خانه پدر رفتند و قبل از همه « بشير » ( همان بشارت دهنده وصال و حامل پيراهن يوسف ) نزد يعقوب پير آمد و پيراهن را بر صورت او افكند ، يعقوب كه چشمان بى فروغش توانايى ديدن پيراهن را نداشت ، همين اندازه احساس كرد كه بوى آشنايى از آن به مشام جانش مى رسد ، در يك لحظه طلايى پرسرور، احساس كرد تمام ذرات وجودش روشن شده است ، آسمان و زمين مى خندند ، نسيم رحمت مى وزد ، گرد و غبار اندوه را در هم مى پيچيد و با خود مى برد ، در و ديوار گويا فرياد شادى مى كشند و يعقوب نيز با آن ها تبسم مى كند ، هيجان عجيبى سر تا پاى پيرمرد را فراگرفته است ، ناگهان احساس كرد ، چشمش روشن شد ، همه جا را مى بيند و دنيا با زيبايى هايش بار ديگر در برابر چشم او قرار گرفته اند ، چنان كه قرآن مى گويد : « هنگامى كه بشارت دهنده آمد آن ( پيراهن ) را بر صورت او افكند ناگهان بينا شد » .

چگونه يعقوب ، بوى پيراهن يوسف را حس كرد

اين سؤالى است كه بسيارى از مفسران ، آن را مطرح كرده و معمولاً به عنوان يك معجزه و خارق عادت براى يعقوب يا يوسف شمرده اند، ولى با توجه به اين كه قرآن از اين نظر سكوت دارد و آن را به عنوان اعجاز يا غير اعجاز قلمداد نمى كند، مى توان

توجيه علمى نيز بر آن يافت. چراكه امروز مسأله « تله پاتى » انتقال فكر از نقاط دور دست يك مسأله مسلّم علمى است ، كه در ميان افرادى كه پيوند نزديك با يكديگر دارند و يا از قدرت روحى فوق العاده اى برخوردارند برقرار مى شود. شايد بسيارى از ما در زندگى روزمره خود به اين مسأله برخورد كرده ايم كه گاهى فلان مادر يا برادر بدون جهت احساس ناراحتى فوق العاده در خود مى كند ، چيزى نمى گذرد كه به او خبر مى رسد براى فرزند يا برادرش در نقطه دوردستى حادثه ناگوارى اتفاق افتاده است. دانشمندان اين نوع احساس را از طريق تله پاتى و انتقال فكراز نقاط دور توجيه مى كنند. در داستان يعقوب نيز ممكن است پيوند فوق العاده شديد او با يوسف و عظمت روح او سبب شده باشد كه احساسى را كه از حمل پيراهن يوسف بر برادران دست داده بود از آن فاصله دور در مغز خود جذب كند. البته اين امر نيز كاملاً امكان دارد كه اين مسأله مربوط به وسعت دايره علم پيامبران بوده باشد. در بعضى از روايات نيزاشاره جالبى به مسأله انتقال فكرشده است و آن اين كه كسى از امام باقر پرسيد : « گاهى اندوهناك مى شوم بى آن كه مصيبتى به من رسيده باشد يا حادثه ناگوارى اتفاق بيفتد ، آن چنان كه خانواده و دوستانم در چهره من مشاهده مى كنند » ، فرمود : « آرى خداوند مؤمنان را از طينت واحد بهشتى آفريده و از روحش در آن ها دميده ، لذا مؤمنان برادر يكديگرند هنگامى كه در يكى از شهرها به يكى از اين برادران مصيبتى برسد در بقيه تأثير مى گذارد » .(1)از بعضى از روايات نيز استفاده مى شود كه اين پيراهن يك پيراهن معمولى نبوده ، يك پيراهن بهشتى بوده كه از ابراهيم خليل در خاندان يعقوب به يادگار مانده بود و كسى كه همچون يعقوب شامه بهشتى داشت ، بوى اين پيراهن بهشتى را از دور احساس مى كرد .(2)


1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 133 .

2) توضيح بيشتر در « نور الثقلين » جلد 2، صفحه 464 آورده شده.

تفاوت حالات پيامبران

اشكال معروف ديگرى در اين جا است كه در اشعار فارسى نيز منعكس شده است ، كه كسى به يعقوب گفت :

ز مصرش بوى پيراهن شنيدى *** چرا در چاه كنعانش نديدى

چگونه مى شود اين پيامبر بزرگ از آن همه راه كه بعضى هشتاد فرسخ و بعضى ده روز راه نوشته اند ، بوى پيراهن يوسف را بشنود اما در بيخ گوش خودش در سرزمين كنعان به هنگامى كه او را در چاه انداخته بودند ، از حوادثى كه مى گذرد ، آگاه نشود. پاسخ اين سؤال چندان پيچيده نيست ، چراكه علم آن ها نسبت به امور غيبى متكى به علم و اراده پروردگار است و آن جا كه خدا بخواهد آن ها ندانند نمى دانند هر چند مربوط به نزديك ترين نقاط جهان باشد. آن ها را از اين نظر مى توان به مسافرانى تشبيه كرد كه در يك شب تاريك و ظلمانى از بيابانى كه ابرها آسمان آن را فرا گرفته است مى گذرد ، لحظه اى برق در آسمان مى زند و تا اعماق بيابان را روشن مى سازد و همه چيز در برابر چشم اين مسافران روشن مى شود ، اما لحظه اى ديگر خاموش مى شود و تاريكى همه جا را فرا مى گيرد به طورى كه هيچ چيز به چشم نمى خورد. شايد حديثى كه از امام صادق در مورد علم امام نقل شده نيز اشاره به همين معنى باشد آن جا كه مى فرمايد : « جَعَلَ اللّهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الاِْمامِ عَمُودا مِنْ نُورٍ يَنْظُرُ اللّهُ بِه اِلَى الاِْمامِ وَ يَنْظُرُ الاِْمامُ بِه اِلَيْهِ فَاِذا اَرادَ عَلِمَ شَىْ ءً نَظَرَ فى ذلِكَ النُّورِ فَعَرَفَهُ : خداوند در ميان خودش و امام و پيشواى خلق ، ستونى از نور قرار داده كه خداوند از اين طريق به امام مى نگرد و امام نيز از اين طريق به پروردگارش و هنگامى كه بخواهد چيزى را بداند در آن ستون نور نظر مى افكند و از آن آگاه مى شود » .(1)و شعر معروف سعدى در دنباله شعر فوق نيز ناظر به همين بيان و همين گونه روايات است .


1) شرح « نهج البلاغه خويى » ، جلد 5 ، صفحه 200 .

بگفت احوال ما برق جهان است *** گهى پيدا و ديگر دم نهان است

گهى برطارم اعلا نشينم *** گهى تا پشت پاى خود نبينم

( « جهان » در اين جا به معنى جهنده است و برق جهان يعنى برق جهنده آسمان ). و با توجه به اين واقعيت جاى تعجب نيست كه روزى بنا به مشيت الهى براى آزمودن يعقوب از حوادث كنعان كه در نزديكيش مى گذرد بى خبر باشد و روز ديگر كه دوران محنت و آزمون به پايان مى رسد ، از مصر بوى پيراهنش را احساس كند .

چگونه يعقوب بينايى خود را بازيافت ؟

بعضى از مفسران احتمال داده اند كه يعقوب نور چشم خود را به كلى از دست نداده بود بلكه چشمانش ضعيف شده بود و به هنگام فرارسيدن مقدمات وصال آن چنان انقلاب و هيجانى به او دست داد كه به حال نخست بازگشت ، ولى ظاهر آيات قرآن نشان مى دهدكه او به كلى نابينا و حتى چشمانش سفيد شده بود ، بنابراين بازگشت به بيناييش از طريق اعجاز صورت گرفت ، قرآن مى گويد : ( فَارْتَدَّ بَصيرا ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

و يعقوب پس از گستاخى نزديكانش، ديگر لب فرو بست و به آنان چيزى نگفت، امّا در كران تا كران وجودش غوغايى برپا بود... تا سرانجام كاروان بشارت از راه رسيد...

فَلَمّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً

پس هنگامى كه آن مژده رسان از راه رسيد و آن پيراهن را بر چهره يعقوب افكند، به ناگاه نورِ ديدگانش بازگشت و به لطف خدا بينا گرديد.

«ابن عبّاس» در اين مورد آورده است كه مژده رسان «يهودا» فرزند بزرگ يعقوب يا «مالك بن ذُعْر»(1)بود.

و «ضَحّاك» در اين مورد آورده است كه: پس از افكنده شدن آن پيراهن بر چهره يعقوب، آن بزرگوار پس از نابينايى اش بينا گرديد و پس از ناتوانى و پيرى، توانمند و جوان شد و گفت: اينك نمى دانم كه به مژده رسان چه پاداشى بدهم؟ و آن گاه براى او دعا كرد كه: پروردگارا، سختى هاى مرگ را بر او آسان گردان.

قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ.

و به كسانى كه بر گرد او بودند روى آورد و گفت: آيا به شما نگفتم كه من از مهر و قدرت خدا چيزهايى مى دانم كه شما نمى دانيد؟! آيا بارها به شما نگفتم كه خداى توانا خواب يوسف را تحقّق مى بخشد و رنج ها و سختى ها را به وسيله شكيبايى و بردبارى از پيامبران و شايسته كرداران دور مى سازد؟ آرى، من اين حقايق را بارها به شما گفتم، امّا شما گوش جان نسپرديد و درنيافتيد.

«حَسَن» مى گويد: خداى پرمهر زنده بودن يوسف را به يعقوب خبر داده بود، امّا اقامتگاه او را به وى نشان نداده بود.


1) نامبرده همان آب رسان كاروانى بود كه يوسف را از چاه بالا كشيد.

قالُوا ياَبانَا اسْتَغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا اِنّا كُنّا خطِئينَ

گفتند : پدر از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم. (97 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين معجزه شگفت انگيز برادران را سخت در فكر فرو برد ، لحظه اى به گذشته تاريك خود مى انديشيدند ، گذشته اى مملو از خطا و گناه و اشتباه و تنگ چشمى ها ، اما چه خوب است كه انسان هنگامى كه به اشتباه خود پى برد فورا به فكر اصلاح و جبران بيفتد ، همان گونه كه فرزندان يعقوب افتادند دست به دامن پدر زدند و « گفتند : پدرجان از خدا بخواه كه گناهان و خطاهاى ما را ببخشد ، چرا كه ما گناهكار و خطاكار بوديم ».

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

و آنان با ديدن آن همه شگفتى و عظمت دگرگون شدند و روى توبه به بارگاه خدا آوردند:

قالُوا يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا

و گفتند: هان اى پدر گرانمايه! از خدا براى ما آمرزش بخواه و دعا كن كه او گناهان ما را ببخشد.

إِنّا كُنّا خاطِئِينَ.

چرا كه ما در آنچه انجام داديم گناهكار و خطاكار بوده ايم.

قالَ سَوْفَ اَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ

گفت: به زودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى طلبم كه او غفور و رحيم است.

(98 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

وعده استغفار

در آيه فوق مى خوانيم كه يوسف در برابر اظهار ندامت برادران گفت : « يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ : خداوند شما را بيامرزد » ولى يعقوب به هنگامى كه آن ها نزد او اعتراف به گناه و اظهار ندامت كردند و تقاضاى استغفار نمودند ، مى گويد : « بعدا براى شما استغفار خواهم كرد » و همان گونه كه در روايات وارد شده هدفش اين بوده است كه انجام اين تقاضا را به سحرگاهان شب جمعه كه وقت مناسب ترى براى اجابت دعا و پذيرش توبه است ، به تأخير اندازد .(1)اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه چرا يوسف به طور قطع به آن ها پاسخ گفت و اما پدر موكول به آينده كرد. ممكن است اين تفاوت به خاطر آن باشد كه يوسف از امكان آمرزش و اين كه اين گناه قابل بخشش است سخن مى گفت ، ولى يعقوب از فعليت آن و اين كه چه بايد كرد كه اين آمرزش تحقق يابد، بحث مى كرد.

توسل جايز است

ازآيه فوق استفاده مى شود كه تقاضاى استغفار از ديگرى نه تنها منافات با توحيد ندارد ، بلكه راهى است براى رسيدن به لطف پروردگار وگرنه چگونه ممكن بود يعقوب پيامبر ، تقاضاى فرزندان را دائر به استغفار براى آنان بپذيرد و به توسل آن ها پاسخ مثبت دهد. اين نشان مى دهد كه توسل به اولياى الهى ، اجمالاً امرى جايز است و آن هاكه آن را ممنوع و مخالف با اصل توحيد مى شمرند ، از متون قرآن ، آگاهى ندارند و يا تعصب هاى غلط مانع ديد آن ها مى شود .


1) « تفسير قرطبى » ، جلد 6 ، صفحه 3291 ، در اين تفسير مى خوانيم كه هدفش اين بود كه در شب جمعه اى كه مصادف با روز عاشورا بود براى آن ها استغفار كند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

و آن بزرگمردِ شايسته كردار، گستاخى و اشتباه آنان را ناديده گرفت و به آنان وعده مساعد داد و فرمود: نگران نباشيد كه به زودى از بارگاه پروردگارم برايتان آمرزش خواهم خواست.

قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ.

برخى از جمله «ابن طاووس» در اين مورد آورده اند كه: يعقوب بدان دليل در دم براى آنان طلب آمرزش نكردكه در نظر داشت سحرگاه جمعه برايشان آمرزش بخواهد.

و از حضرت صادق عليه السلام نيز همين ديدگاه روايت شده است.

امّا گروهى از جمله «ابن مسعود» بر آنند كه يعقوب آمرزش خواهى براى آنان را تا سحرگاه به تأخير افكند؛ چرا كه سحرگاهان براى اجابت دعا مناسب تر است و از حضرت صادق عليه السلام نيز در بيانى ديگر اين ديدگاه روايت شده است.

و پاره ديگر بر آنند كه آن حضرت به مدت بيست سال رو به بارگاه خدا مى ايستاد و براى آمرزش گناهان فرزندانش دعا مى كرد و آنان نيز پشت سر پدرشان مى ايستادند و آمين مى گفتند.

در اين مورد آورده اند كه: جبرئيل نزد يعقوب آمد و اين دعا را به او آموخت كه:

يا رَجاءَالْمُؤْمِنينَ! لاتُخَيِّبْ رَجائى، وَ ياغَوْثَ الْمُؤْمِنينَ! اَغِثْنى، وَ يا عَوْنَ الْمُؤْمِنينَ! اَعِنّى، وَ يا حَبيبَ التَّوّابينَ! تُبْ عَلَىَّ وَاسْتَجِبْ لَهُمْ.

هان اى اميد ايمان آوردگان! اميد مرا به نوميدى تبديل مساز؛

اى فريادرس ايمان آوردگان! به فريادم برس؛

اى يار و مددكار ايمان آوردگان! ياريم برسان؛

و اى دوستدار توبه كاران! توبه ام را بپذير و دعاى اينان را پذيرا باش!

فَلَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ ءَاوَى اِلَيْهِ اَبَوَيْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ اِنْ شاءَ اللّهُ ءَامِنينَ

هنگامى كه بر يوسف واردشدنداوپدر و مادرخود را در آغوش گرفت و گفت: همگى داخل مصر شويدكه انشاءاللّه در امن و امان خواهيد بود. (99 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

سرانجام كار يوسف و يعقوب و برادران

« اَوى » چنان كه « راغب » در كتاب مفردات مى گويد : در اصل به معنى انضمام چيزى به چيز ديگر است و انضمام كردن يوسف ، پدر و مادرش را به خود، كنايه از در آغوش گرفتن آن ها است. با فرا رسيدن كاروان حامل بزرگ ترين بشارت از مصر به كنعان و بينا شدن يعقوب پير ، ولوله اى در كنعان افتاد ، خانواده اى كه سال ها لباس غم و اندوه را از تن بيرون نكرده بود ، غرق در سرور و شادى شد ، آن ها از اين همه نعمت الهى هرگز خشنودى خود را كتمان نمى كردند. اكنون طبق توصيه يوسف بايد اين خانواده به سوى مصر حركت كند ، مقدمات سفر از هر نظر فراهم گشت ، يعقوب را بر مركب سوار كردند ، در حالى كه لب هاى او به ذكر و شكر خدا مشغول بود و عشق وصال آن چنان به او نيرو و توان بخشيده بود كه گويى از نو ، جوان شده است .اين سفر برخلاف سفرهاى گذشته برادران كه با بيم و نگرانى توأم بود ، خالى از هر گونه دغدغه بود و حتى اگر خود سفر رنجى مى داشت ، اين رنج در برابر آن چه درمقصددر انتظارشان بود قابل توجه نبود كه:

وصال كعبه چنان مى دواندم بشتاب *** كه خارهاى مغيلان حرير مى آيد

شب ها و روزها با كندى حركت مى كردند ، چراكه اشتياق وصال ، هر دقيقه اى را روز يا سالى مى كرد ، ولى هر چه بود گذشت و آبادى هاى مصر از دور نمايان گشت ، مصر با مزارع سرسبز و درختان سر به آسمان كشيده و ساختمان هاى زيبايش. اما قرآن همان گونه كه سيره هميشگى اش مى باشد ، اين مقدمات را كه با كمى انديشه و

تفكر روشن مى شود ، حذف كرده و در اين مرحله چنين مى گويد : « هنگامى كه وارد بر يوسف شدند ، يوسف پدر و مادرش را در آغوش فشرد » ( فَلَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ ءَاوَى اِلَيْهِ اَبَوَيْهِ ). سرانجام شيرين ترين لحظه زندگى يعقوب ، تحقق يافت و در اين ديدار و وصال كه بعد از سال ها فراق ، دست داده ، بود لحظاتى بر يعقوب و يوسف گذشت كه جز خدا هيچ كس نمى داند آن دو چه احساساتى در اين لحظات شيرين داشتند ، چه اشك ها شوق ريختند و چه ناله هاى عاشقانه سر دادند. سپس يوسف « به همگى گفت در سرزمين مصر قدم بگذاريد كه به خواست خدا همه ، در امنيت كامل خواهيد بود » كه مصر در حكومت يوسف امن و امان شده بود ( وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ اِنْ شاءَ اللّهُ ءَامِنينَ ). و از اين جمله استفاده مى شود كه يوسف به استقبال پدر و مادر تا بيرون دروازه شهر آمده بود و شايد از جمله « دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ » كه مربوط به بيرون دروازه است استفاده مى شود كه دستور داده بود در آن جا خيمه ها برپاكنند و از پدر و مادر و برادران پذيرايى مقدماتى به عمل آورند .

امنيت نعمت بزرگ خدا

يوسف از ميان تمام مواهب و نعمت هاى مصر ، انگشت روى مسأله « امنيت » گذاشت و به پدر و مادر و برادران گفت : وارد مصر شويد كه انشاء اللّه در امنيت خواهيد بود و اين نشان مى دهد كه نعمت امنيت ريشه همه نعمت ها است و حقا چنين است زيرا هر گاه امنيت از ميان برود ، ساير مسائل رفاهى و مواهب مادى و معنوى نيز به خطر خواهد افتاد ، در يك محيط ناامن ، نه اطاعت خدا مقدور است و نه زندگى توأم با سربلندى و آسودگى فكر و نه تلاش و كوشش و جهاد براى پيشبرد هدف هاى اجتماعى. اين جمله ممكن است ضمنا اشاره به اين نكته باشد كه يوسف مى خواهد بگويد سرزمين مصر در حكومت من آن سرزمين فراعنه ديروز نيست ، آن خودكامگى ها ، جنايت ها ، استثمارها ، خفقان ها و شكنجه ها همه از ميان رفته است ، محيطى است كاملاً امن و امان .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

بامداد روشن وصال

سرانجام شب تيره و تار هجران به بامداد روشن نزديك شد و رنج فراق به پايان رسيد و يعقوب نه تنها بوى يوسف، كه پيراهن معجزه آساى او را نيز دريافت داشت و به دعوت فرزند گرانقدرش به سوى مصر حركت كرد و پس از پيمايش راهى طولانى وارد مصر گرديد و با استقبال پرشكوهى از سوى دولت و مردم مصر و فرمانرواى بزرگ آن كشور كه يوسف بود، روبه رو شد.

قرآن در ترسيم ادامه اين سرگذشت انديشاننده مى فرمايد:

فَلَمّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ

پس هنگامى كه يعقوب به همراه خاندانش بر يوسف وارد شدند، او با مهر و فروتنى وصف ناپذيرى پدر و مادرش را در كنارخود جاى داد.

از حضرت باقر عليه السلام آورده اند كه فرمود: پس از رسيدن كاروان بشارت، يعقوب به فرزندانش گفت: اينك بار سفر بربنديد تا به همراه همه خاندان و نزديكان به سوى يوسف حركت كنيم.

آنان بار سفر بستند و يعقوب به همراه خاله يوسف كه همسر او بود با كاروانيان به راه افتادند و از شور و شوق بسيار، آن راه طولانى را در نُه روز پيمودند و به مصر رسيدند. در آنجا به سوى اقامتگاه يوسف رفتند كه با استقبالى پرشور روبه رو گرديدند.

او پدر را در آغوش كشيد و گريه شوق سر داد و آن گاه خاله اش را بر تخت قدرت و فرمانروايى نشاند و خود به درون خانه رفت و با آراستگى كامل و لباس رسمى وارد شد و آنان با ديدن او، به پاس سپاس به بارگاه خدا و قدرشناسى از نعمت هايى كه بر خاندان يعقوب ارزانى داشته بود، سجده سپاس گزاردند.

پاره اى در اين مورد آورده اند كه يوسف به همراه كاروان بشارت، دويست مركب با وسايل سفر به سوى پدرش گسيل داشت و از او خواست تا همه خاندان خويش را به مصر بياورد؛ و هنگامى كه آنان حركت كردند و نزديك مصر رسيدند، آن حضرت با كارگزاران حكومت عادلانه و آزادمنشانه و انسانى خويش و با لشكريان و توده هاى

مردم به استقبال پدر شتافت.

هنگامى كه يعقوب آن غوغاى جمعيت و آن شور و هيجان و شكوه و احترام را ديد، به فرزندانش گفت: اين پادشاه مصر است كه به استقبال آمده است؟

«يهودا» گفت: پدر، اين فرزند گرانمايه ات يوسف است كه خدا همه چيز به او ارزانى داشته است.

«كَلْبى» در اين مورد آورده است كه: يوسف در يك فرسخى شهر به پدر رسيد و يعقوب در سلام بر او سبقت جست و گفت: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مُذْهِبَ الاَحْزانِ.»

سلام بر تو اى زداينده و برطرف سازنده غم ها!

آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ

به باور بيشتر مفسران، يوسف پدر و خاله خويش را در كنار خود جاى داد؛ چرا كه مادرش جهان را بدرود گفته و پدرش با خاله يوسف پيمان زندگى مشترك بسته بود. با اين بيان در آيه شريفه از خاله به عنوان مادر ياد شده، همان گونه كه در آيه ديگرى از عمو به عنوان پدر ياد شده است(1). امّا به باور «ابن اسحاق» و «جُبّائى» مادر يوسف زنده بود و منظور آيه شريفه همان مادر واقعى است.

و «حَسَن» در اين مورد آورده است كه: مادرش از دنيا رفته بود، امّا براى اين كه خواب يوسف درست تعبير گردد، به خواست خدا زنده شد تا در سجده سپاس به بارگاه خدا حضور داشته باشد.

وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللّهُ آمِنِينَ.

و آن گاه پيش از ورود آنان به مصر، به آنها گفت: اينك به مصر وارد گرديد كه ان شاءاللّه در امنيّت و آزادى و رفاه و آسايش و سعادت و سلامت خواهيد بود.

بيان اين جمله بدان دليل است كه مردم پيش از آن، از شاهان مصر مى ترسيدند و بى اجازه آنها نمى توانستند داخل مصر شوند.

«وَهَب» مى گويد: آنان در روز ورود به مصر هفتاد و سه نفر بودند و هنگامى كه به همراه موسى از آنجا بيرون آمدند، تنها فراتر از شش هزار مرد در ميان آنان بود.


1) سوره بَقَرَه، آيه 133.

وَ رَفَعَ اَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّدا وَ قالَ ياَبَتِ هذا تَأْويلُ رُءْيىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقّا وَ قَدْ اَحْسَنَ بى اِذْ اَخْرَجَنى مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّيْطنُ بَيْنى وَ بَيْنَ اِخْوَتى اِنَّ رَبّى لَطيفٌ لِما يَشاءُ اِنَّهُ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ

و پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و همگى به خاطر او به سجده افتادند و گفت: پدر ! اين تحقق خوابى است كه قبلاً ديدم خداوند آن را به حقيقت پيوست و او به من نيكى كرد ، هنگامى كه مرا از زندان خارج ساخت و شما را از آن بيابان ( به اين جا ) آورد و بعد از آن كه شيطان ميان من و برادرانم فساد كرد، پروردگار من نسبت به آن چه مى خواهد ( و شايسته مى داند ) صاحب لطف است چراكه او دانا و حكيم است. (100 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

هنگامى كه وارد بارگاه يوسف شدند، «او پدر و مادرش را بر تخت نشاند» (وَ رَفَعَ اَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ). عظمت اين نعمت الهى و عمق اين موهبت و لطف پروردگار ، آن چنان برادران و پدر و مادر را تحت تأثير قرار داد كه « همگى در برابر او به سجده افتادند » ( وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّدا ). در اين هنگام يوسف ، رو به سوى پدر كرد « و عرض كرد : پدرجان ! اين همان تأويل خوابى است كه از قبل درآن هنگام كه كودك خردسالى بيش نبودم ديدم » ( وَ قالَ ياَبَتِ هذا تَأْويلُ رُءْيىَ مِنْ قَبْلُ ). مگر نه اين است كه در خواب ديده بودم خورشيد و ماه و يازده ستاره در برابر من سجده كردند. ببين همان گونه كه تو پيش بينى مى كردى « خداوند اين خواب را به واقعيت مبدل ساخت » ( قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقّا ). « پروردگار به من لطف و نيكى كرد ، آن زمانى كه مرا از زندان خارج ساخت » ( وَ قَدْ اَحْسَنَ بى اِذْ اَخْرَجَنى مِنَ السِّجْنِ ). جالب اينكه درباره مشكلات زندگى خود فقط سخن از زندان مصر مى گويد اما به خاطر برادران ، سخنى از چاه كنعان نگفت. سپس اضافه كرد « خداوند چه قدر به من لطف كرد كه شما را از آن بيابان كنعان به اين جا آورد بعد از آن كه شيطان در ميان من و برادرانم فسادانگيزى نمود » ( وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ

الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّيْطنُ بَيْنى وَ بَيْنَ اِخْوَتى ). باز در اين جا نمونه ديگرى از سعه صدر و بزرگوارى خود را نشان مى دهد و بى آن كه بگويد مقصر چه كسى بوده ، تنها به صورت سربسته مى گويد : شيطان در اين كار دخالت كرد و عامل فساد شد ، چراكه او نمى خواهد از گذشته خطاهاى برادران شكايت كند. تعبير از سرزمين كنعان به « بيابان » ( بدو ) نيز جالب است و روشن گر تفاوت تمدن مصر نسبت به كنعان مى باشد. سرانجام مى گويد همه اين مواهب از ناحيه خدا است ، « چراكه پروردگارم كانون لطف است و هر چيز را بخواهد لطف مى كند » كارهاى بندگانش را تدبير و مشكلاتشان را سهل و آسان مى سازد ( اِنَّ رَبّى لَطيفٌ لِما يَشاءُ ). او مى داند چه كسانى نيازمندند و نيز چه كسانى شايسته اند ، « چراكه او عليم و حكيم است » ( اِنَّهُ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ ) .

وسوسه هاى شيطان

جمله « اَنْ نَزَغَ الشَّيْطنُ بَيْنى وَ بَيْنَ اِخْوَتى » با توجه به اين كه « نَزَغ » به معنى وارد شدن در كارى به قصد فساد و افساد است ، دليل بر اين است كه وسوسه هاى شيطانى در اين گونه ماجراها هميشه نقش مهمى دارد ، ولى از اين وسوسه ها به تنهايى كارى ساخته نيست ، تصميم گيرنده نهايى خود انسان است ، بلكه او است كه درهاى قلب خود را به روى شيطان مى گشايد و اجازه ورود به او مى دهد ، بنابراين از آيه فوق ، هيچ گونه مطلبى كه برخلاف اصل آزادى اراده باشد استفاده نمى شود. منتها يوسف با آن بزرگوارى و بلندى فكرى و سعه صدر نمى خواست برادران را كه خود به اندازه كافى شرمنده بودند ، در اين ماجرا شرمنده تر كند و لذا اشاره اى به تصميم گيرنده نهايى نكرد و تنها پاى وسوسه هاى شيطان را كه عامل درجه دوم بود به ميان كشيد .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

پس از ورود به اقامتگاه يوسف بود كه او پيش آمد و به صورتى ديگر به تجليل و تكريم و گراميداشت آنان پرداخت، كه قرآن در اين مورد مى فرمايد:

وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ

او پدر و مادرش را گرامى داشت و بر تخت نشاند.

وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً

و همه آنان نيز در گراميداشت يوسف و سپاس به بارگاه خدا در برابر آن همه موَهَبت و نعمت - كه به خاندان يعقوب ارزانى داشته بود - در برابر يوسف، براى خدا سجده سپاس گزاردند.

به باور برخى از جمله «قَتادَه» و «زَجّاج» آنان براى يوسف سجده كردند؛ چرا كه در آن روزگاران دراحترام به بزرگان چنين مى كردند و در شريعت آنان نيز اين كار ناروا شناخته نشده بود، امّا با فرود قرآن شريف، سجده تنها ويژه خدا اعلان گرديد و در احترام به بزرگان به جاى سجده، سلام كه درود و تحيّت بهشتيان است رواج يافت.

امّا به باور «كَلْبى» آنان سجده نكردند بلكه در احترام به يوسف بسان همان چيزى كه در ميان ديگر ملّت ها رسم است كه در برابر بزرگان خم مى شوند، به حالت تعظيم خم شدند.

«ابن عبّاس» بر آن است كه كار آنان سجده بود، امّا نه براى يوسف بلكه ضمير در «لَهُ» به خدا برمى گردد و منظور اين است كه: آنان يوسف را بسان قبله اى قرار دادند و در برابر او براى خدا سجده سپاس در برابر آن همه نعمت و موَهَب ت به جاى آوردند.

گفتنى است كه اين تفسير از حضرت صادق عليه السلام نيز روايت شده است.

على بن ابراهيم در اين مورد آورده است كه موسى بن محمّد ضمن پرسش هاى گوناگونى از حضرت هادى عليه السلام ، از جمله از تفسير آيه مورد بحث پرسيد و گفت: سرورم! با اين كه يعقوب و فرزندانش پيامبر و پيامبرزاده بودند چگونه در برابر يوسف سجده كردند؟

آن گرانمايه عصرها و نسل ها فرمود:

«اَمّا سُجُودُ يَعْقُوبَ وَ وُلْدِهِ، فَاِنَّهُ لَمْ يَكُنْ لِيُوسُفَ وَ اِنَّما كانَ مِنْهُمْ طاعَةً لِلّهِ وَ تَحِيَّتُهُ لِيُوسُفَ،

كَما اَنَّ السُّجُودَ مِنَ الْمَلائِكَةِ لاِآدَمَ كانَ مِنْهُمْ طاعةً لِلّهِ وَ تَحِيَّةً لاِآدَمَ، فَسَجَدَ يَعْقُوبُ وَ وُلْدُهُ وَ يُوسُفُ مَعَهُمْ شُكْرا لِلّهِ لاِجْتِماعِ شَمْلهِمْ، اَلَمْ تَرَ اَنَّهُ يَقُولُ فى شُكْرِهِ فى ذلِكَ الْوَقْتِ: رَبِّ قَدْ آتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ...»(1)

سجده يعقوب و فرزندانش، براى يوسف نبود بلكه آنان در راه فرمانبردارى خدا و براى او سجده كردند و اين سجده در برابر يوسف و به احترام او انجام شد، درست همان گونه كه سجده فرشتگان در برابر آدم به احترام او بود، امّا در راه اطاعت خدا و به فرمان او انجام شد؛ از اين رو يعقوب و فرزندانش به همراه يوسف همگى سجده سپاس به بارگاه خدا گزاردند كه آن نعمت ها و موَهَبت ها را به آنان ارزانى داشت و آنان را پس از پراكندگى و رنج بسيار، شادمان و خوشحال در يك جا گرد آورد و كارشان را سامان داد. آن گاه آن حضرت افزود: و شاهد اين توحيدگرايى و يكتاپرستى و سجده شكر آنان براى خدا اين است كه يوسف در دعاى خويش پس از سجده يا در حال سجده رو به بارگاه خدا كرد و نيايشگرانه گفت:

رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصّالِحِينَ.

پروردگارا، تو هستى كه به من بهره اى بزرگ از فرمانروايى ارزانى داشتى و از دانش تعبير خواب ها به من آموختى. اى پديدآورنده آسمان ها و زمين، تنها تو هستى كه در اين جهان و جهان ديگر سرپرست منى؛ مرا مسلمان ازدنيا بر و مرا به شايستگان پيوندده!

وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ

و يوسف گفت: اى پدر! اين همان تعبير خواب پيشين من است كه پروردگارم آن را تحقق بخشيد و راست گردانيد

قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا

كه پروردگارم آن راتحقق بخشيد و راست گردانيد.

«حَسَن» در اين مورد آورده است كه: ميان خواب يوسف و تعبير آن هشتاد سال طول كشيد.


1) تفسير قُمّى، ج 1، ص 356.

و «عبداللّه بن شَوْذَب» اين فاصله را هفتاد سال مى داند.

از «سلمان فارسى» آورده اند كه اين فاصله چهل سال بود.

و «كَلْبى» آن را بيست سال مى نگرد.

«ابن اسحاق» اين فاصله را هيجده سال مى داند و مى گويد: يوسف با زليخا پيمان زندگى مشترك بست و خدا از او سه فرزند به وى ارزانى داشت كه نام هايشان «افرائيم»، «ميشا» و «رحمت» بود كه به همسرى «اَيّوب» برگزيده شد و ميان رحلت يوسف و بعثت موسى چهار صد سال فاصله بود.

وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ

و به يقين پروردگارم به من احسان و نيكى كرد آن گاه كه مرا از زندان بيرون آورد.

وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ

و شما را از آن بيابان به اينجا آورد؛ چرا كه بخشى از خاندان يعقوب براى اداره دام ها و چرانيدن گوسفندان خود در دشت و صحرا روزگار را مى گذراندند و به خاطر خشكسالى و قحطى همه دام هاى خود را از دست دادند و به فقر گرفتار آمدند كه خدا بدين وسيله آنان را به مصر برد و توانگرشان ساخت.

يوسف از ميان الطاف بسيار خدا بر او، در اينجا از نجات خويش از زندان سخن به ميان آورد و از نجات خويش از قعر چاه به لطف خدا، چيزى نگفت و اين بدان دليل است كه نخواست شرمندگى برادران رافراهم آوردو به باور برخى بدان جهت بودكه نجات از زندان و روشن شدن پاكى و پاكدامنى او در افكار عمومى و پايان يافتن رنج و فشار روحى اش در زندانِ بيداد، برايش مهمتر از هر گرفتارى بود.

مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنى وَ بَيْنَ إِخْوَتِي

آن هم پس از اين كه شيطان ميان من و برادرانم بذر تباهى افشاند و صفا و محبّت خانوادگى ما را ازميان برد.

«ابن عبّاس» مى گويد: منظور اين است كه: پس از اين كه شيطان به وسيله آفت حسد، زندگى ما را تيره و تار ساخت.

إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ

به يقين پروردگارم در تدبير كار بندگانش طبق خواست خود، صاحب لطف و مهر

است و مشكلات را براى آنان آسان مى سازد و به مهر اوست كه اين همه نعمت براى ما فراهم آمده و شب تيره و سردفراق به بامدادروشن وشورانگيزوصال تبديل شده است.

«اَزْهَرى» مى گويد: واژه «لَطيف» از نام هاى بلند و باعظمت خداست و نشانگر اين واقعيت است كه او نسبت به بندگان خويش مهربان است.

و به باور پاره اى «لَطيف» آن كسى است كه خواسته انسان را از سر مهر برآورده مى سازد و به باور پاره اى ديگر، «لَطيف» به مفهوم دانا و عالم به ريزه كارى ها و جزئيات است.

إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.

چراكه او به همه چيزها دانا و در تدبير همه كارها فرزانه است.

در كتاب «النُّبُوَّة» از حضرت باقر عليه السلام آورده اند كه فرمود: يعقوب به يوسف گفت: پسرم! بگو برادرانت با تو چگونه رفتار كردند؟ پاسخ داد: پدر جان، مرا در اين مورد معاف دار؛ چرا كه نمى خواهم شما و آنان را ناراحت بنگرم.

يعقوب او را سوگند داد كه جريان را بيان كند. او گفت: پدر جان، پس از دور شدن مان از شما، آنان بدرفتارى را آغاز كردند و با من به خشونت و تندى پرداختند؛ آن گاه مرا بر سر چاه آوردند و از من خواستند تا پيراهنم را از تن درآورم.

آنان را به حرمت و آبروى شما سوگند دادم كه لباسم را از بدنم درنياورند، امّا در برابرمقاومت من يكى از آنان چاقو كشيد و با تهديدازمن خواست تاپيراهنم را درآورم.

يعقوب باشنيدن اين سخن فريادى از پرده دل برآورد و بيهوش شد و پس از ساعتى به هوش آمد و از يوسف خواست تا ادامه داستان را باز گويد، كه يوسف او را به حرمت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق سوگند داد تا او را از بيان رفتار بيدادگرانه آنان معاف دارد.

در روايت ديگرى آمده است كه يوسف گفت: پدرجان، از رفتار آنان با من مپرس، بلكه از مهر و لطف خدا با من جويا شو تا بگويم به من چه نيكى ها كرد! و چه نعمت ها ارزانى داشت.

«ابوحمزه» آورده است: يعقوب هنگامى كه به مصر آمد يكصد و سى سال داشت، هفده سال ديگر در آنجا زيست و در يكصد و چهل و هفت سالگى جهان را بدرود

گفت؛ او را در تابوتى كه از چوب «ساج» ساخته شده بود قرار دادند و به بيت المقدس بردند.

در روز ورود پيكر پاك او به آن شهر، برادرش «عيصو» نيز جهان را بدرود گفت و هر دو تن را در يك آرامگاه و يك قبر قرار دادند. آن دو برادر با هم ولادت يافتند و با هم جهان را بدرود گفتند و در يك آرامگاه به خاك سپرده شدند و سن هر دو به هنگام مرگ يكصد و چهل و هفت سال بود.

يوسف پس از به خاكسپارى پيكر پاك پدر طبق وصيت او به مصر بازآمد و بيست و سه سال ديگر زيست. او نخستين رسول بنى اسرائيل بود و به هنگام مرگ، وصيت كرد تا او را در كنار پدرش به خاك سپارند.

پاره اى بر آنند كه پيكر پاك او را در مصر به خاك سپردند و حضرت موسى پس از مدتى بدن او را به بيت المقدس و به آرامگاه پدرش يعقوب انتقال داد.

و نيز در كتاب «النُّبُوَّة» از «محمّد بن مُسْلِم» روايت شده است كه: از حضرت باقر عليه السلام پرسيدم: سرورم يعقوب چند سال در مصر به همراه يوسف زيست؟ فرمود: دو سال. پرسيدم: در آن زمان كدامين اين دو بزرگوار حجّت خدا در روى زمين بود؟

فرمود: يعقوب حجّت خدا بود و يوسف فرمانرواى عادل و آسمانى. آن گاه افزود هنگامى كه يعقوب جهان را بدرود گفت، پيكر او را در تابوتى به بيت المقدس آوردند و در آنجا به خاك سپردند و پس از او حجّت خدا يوسف بود.

پرسيدم: آيا يوسف به رسالت نيز برگزيده شد؟

فرمود: آرى، آيا اين آيه را نخوانده اى كه مى فرمايد:وَلَقَدْجاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَيِّناتِ...(1)

و به يقين يوسف پيش از اين براى شما دليل هاى روشن و روشنگرى آورد، امّا از آنچه او برايتان آورده بود همواره در ترديد بوديد تا آن گاه كه جهان را بدرود گفت، گفتيد: خدا پس از او هرگز پيامبرى برنخواهد انگيخت.

و نيز در همان كتاب از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود:يوسف به هنگام رفتن به زندان دوازده سال داشت و هيجده سال هم در زندان بيداد ماند و پس از آزادى از زندان نيز هشتادسال در مصرزيست ودريكصدوده سالگى جهان رابدرودگفت.


1) سوره مُؤمِن، آيه 34.

رَبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنى مِنْ تَأْويلِ الاَْحاديثِ فاطِرَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اَنْتَ وَلِىِّ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ تَوَفَّنى مُسْلِما وَ اَلْحِقْنى بِالصّلِحينَ

پروردگارا ! بخش ( عظيمى ) از حكومت به من بخشيدى و مرا از علم تعبير خواب ها آگاه ساختى ، تويى آفريننده آسمان ها و زمين و تو سرپرست من در دنيا و آخرت هستى ، مرا مسلمان بميران و به صالحان ملحق فرما. (101 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

يعنى من دوام ملك و بقاء حكومت و زندگى ماديم را از تو تقاضا نمى كنم كه اين ها همه فانى اند و فقط دورنماى دل انگيزى دارند ، بلكه از تو اين مى خواهم كه عاقبت و پايان كارم به خير باشد و با ايمان و تسليم در راه تو و براى تو جان دهم و در صف صالحان و شايستگان و دوستان با اخلاصت قرار گيرم ، مهم براى من اين ها است .

اهميت مقام علم

بار ديگر يوسف در پايان كار خويش مجددا روى مسأله علم تعبير خواب تكيه مى كند و در كنارآن حكومت بزرگ و بى منازع ، اين علم ظاهراساده را قرارمى دهد كه بيانگر تأكيد هرچه بيشتر، روى اهميت و تأثير علم و دانش است هرچند علم و دانش ساده اى باشد و مى گويد : «رَبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنى مِنْ تَأْويلِ الاَْحاديثِ» .

پايان خير

انسان در طول عمر خود، ممكن است دگرگونى هاى فراوانى پيدا كند ، ولى مسلما صفحات آخر زندگانى او از همه سرنوشت سازتر است ، چراكه دفتر عمر با آن پايان مى گيرد و قضاوت نهايى به آن بسته است ، لذا مردم باايمان و هوشيار هميشه از خدا مى خواهند كه اين صفحات عمرشان نورانى و درخشان باشد و يوسف هم در اين جا از خدا همين را مى خواهد ، مى گويد : « تَوَفَّنى مُسْلِما وَ اَلْحَقْنى بِالصّلِحينَ : مرا با ايمان از دنيا ببر و در زمره صالحان قرار ده ». معناى اين سخن ، تقاضاى مرگ از خدا نيست،

آن چنان كه ابن عباس گمان كرده و گفته است : هيچ پيامبرى از خدا تقاضاى مرگ نكرد، جز يوسف كه به هنگام فراهم آمدن تمام اسباب حكومتش ، عشق و علاقه به پروردگار در جانش شعله ور شده و آرزوى ملاقات پروردگار كرد ، بلكه تقاضاى يوسف تنها تقاضاى شرط و حالت بوده است ، يعنى تقاضا كرده است كه به هنگام مرگ داراى ايمان و اسلام باشد ، همان گونه كه ابراهيم و يعقوب نيز اين توصيه را به فرزندانشان كردند و گفتند : «فَلا تَمُوتُنَّ اِلاّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ : فرزندان ! بكوشيد كه به هنگام از دنيا رفتن باايمان و تسليم در برابر فرمان خدا باشيد » ( 132 / بقره ) .

بازگو نكردن سرگذشت براى پدر

در روايتى از امام صادق مى خوانيم : هنگامى كه يعقوب به ديدار يوسف رسيد به او گفت : فرزندم دلم مى خواهد بدانم برادران با تو دقيقا چه كردند . يوسف از پدر تقاضا كرد كه از اين امر صرف نظر كند ، ولى يعقوب او را سوگند داد كه شرح دهد. يوسف گوشه اى از ماجرا را براى پدر بيان كرد تا آن جا كه گفت : برادران مرا گرفتند و بر سر چاه نشاندند و به من فرمان دادند ، پيراهنت را بيرون بياور ، من به آن ها گفتم شما را به احترام پدرم يعقوب سوگند مى دهم كه پيراهن از تن من بيرون نياوريد و مرا برهنه نسازيد ، يكى از آن ها كاردى كه با خود داشت بركشيد و فريادزد پيراهنت را بكن ... با شنيدن اين جمله ، يعقوب طاقت نياورد ، صيحه اى زد و بيهوش شد و هنگامى كه به هوش آمداز فرزند خواست كه سخن خود را ادامه دهد ، اما يوسف گفت: تو را به خداى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق، سوگندكه مرا ازاين كار معاف دارى، يعقوب كه اين جمله را شنيد صرف نظر كرد . (1)و اين نشان مى دهد كه يوسف به هيچ وجه علاقه نداشت ، گذشته تلخ را در خاطر خود با پدرش تجديد كند ، هرچند حس كنجكاوى يعقوب را آرام نمى گذاشت .


1) « مجمع البيان » ، جلد 5 ، صفحه 265 .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

دعاى حضرت يوسف عليه السلام

خداى پرمهر پس از اينكه نعمت هاى گوناگون اين جهان را به يوسف ارزانى داشت و شب تيره فراق را برايش به بامداد روشن وصال پيوند داد و خاندانش را بر گردش آورد و با تحقّق بخشيدن آن رؤياى شگفت انگيز، او را به فرمانروايى و رسالت اوج بخشيد، آن بزرگوار به ارزش هاى اين جهان بسنده نكرد و ضمن بهره ورى عادلانه و شايسته از قدرت و امكانات اين جهان، همه را وسيله رسيدن به نعمت هاى جاودانه و فناناپذير آن جهان و رسيدن به مقام قرب نمود و در عشق بهشت پرطراوت و زيباى خدا لحظه اى نياسود و در آرزوى مرگ پرافتخار و اوج گرفتن به مقام قرب و پيوند با شايسته كرداران زيست، به گونه اى كه به بيان برخى، هيچ پيامبرى پيش ازاوچنين آرزويى ننمود و چنين دعايى نكرد و چنين خواسته اى از بارگاه خدا نخواست. او دست ها را نيايشگرانه به سوى آسمان مى گشود كه:

رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ

پروردگارا، مقام والاى رسالت و نيز فرمانروايى مصر را به من ارزانى داشتى،

وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الأَْحادِيثِ

و دانش تعبير خواب را به من آموختى.

فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ

هان اى پديدآورده آسمان ها و زمين! و اى تويى كه آنها را بدون هيچ سابقه و نشانى پديد آوردى؛

أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الاخِرَةِ

تو هستى كه سرپرست و تدبيرگر امور و نگهبان من در اين جهان و جهان ديگر مى باشى؛

تَوَفَّنِي مُسْلِماً

مرامسلمان راستين ازدنيا بر.

«ابن عبّاس» مى گويد: هيچ پيامبرى جز يوسف آرزوى مرگ و شتاب در آن نكرد، تنها او بودكه وقتى پيروزى و سرفرازيش به او ج خود رسيد و افزون بر نعمت رسالت و نبوت و ارزش هاى والاى معنوى، فرمانروايى پراقتدار او سامان يافت و استوار گرديد، در شوق ديدار پروردگارش آرزوى مرگ نمود.

و پاره اى برآنند كه مفهوم اين جمله آن است كه: پروردگارا مرا تا هنگامه مرگ بر ايمان و اسلام ثابت قدم گردان و مرا با اسلام و ايمانى راستين از اين دنيا ببر.

وَ أَلْحِقْنِي بِالصّالِحِينَ.

و مرا به شايسته كرداران راستين كه پيامبران، امامان معصوم و رهروان واقعى آنان باشند ملحق فرما!

برخى در اين مورد آورده اند كه: پس از آنكه به مهر و لطف خدا، شب تيره و تار فراق يوسف، به سپيده دم وصال تبديل شد و خدا خاندان يعقوب را به مصر آورد، آن حضرت از بارگاه خدا خواست تااورا باپدران شايسته كردارش در بهشت گرد آورد؛ از اين رو اين دعا را كرد كه: پروردگارا مرا در پاداش و ثواب همرديف و هم درجه آنان قرار ده!

و برخى ديگر آورده اند كه: يوسف پس از رحلت، در تابوتى از سنگ مرمر در ميان نيل به خاك سپرده شد؛ چرا كه پس از رحلت او در ميان مردم در مورد مكان به خاكسپارى او كشمكش پديد آمد و هر گروه و جمعيتى بر آن شدند تا او را در شهر و ديار، يا كوچه و خيابان خويش به خاك سپارند و از بركت پيكر پاك او براى هميشه بهره ور گردند؛ از اين رو پس از صلاح انديشى بسيار، بر آن شدند تا او را در ميان نيل به خاك سپارند تا بدين وسيله آب روان با گذشتن از روى تابوت او به همه شهر برسد و همه مردم در بهره ورى از بركت پيكر پاك او برابر باشند و اين قبر همچنان در رود نيل بودتا به وسيله موسى به بيت المقدّس برده شد.

ذلِكَ مِنْ اَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيهِ اِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ اِذْ اَجْمَعُوا اَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ

اين از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى فرستيم، تو (هرگز) نزد آن ها نبودى، هنگامى كه تصميم گرفتند و نقشه مى كشيدند. (102 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين ريزه كارى ها را تنها خدا مى داند و يا كسى كه در آن جا حضور داشته باشد و چون تو در آن جا حضور نداشتى ، بنابراين تنها وحى الهى است كه اين گونه خبرها را در اختيار تو گذارده است. و از اين جا روشن مى شود داستان يوسف گرچه در تورات آمده است و قاعدتا كم و بيش در محيط حجاز ، اطلاعاتى از آن داشته اند ، ولى هرگز تمام ماجرا به طور دقيق و با تمام ريزه كارى ها و جزئياتش، حتى آن چه در مجالس خصوصى گذشته، بدون هرگونه اضافه و خالى از هر خرافه شناخته نشده بود .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث كه پايان بخش سرگذشت درس آموز يوسف است، قرآن روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مى نمايد و مى فرمايد:

ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ

هان اى پيامبر! اين سرگذشت درس آموز يوسف از خبرهاى غيبى است كه آن را به وسيله فرشته وحى بر تو وحى مى فرستيم تا آن را بر مردم خويش بخوانى و آنان را بياگاهانى و نيز دليل روشنى بر درستى رسالت تو و معجزه اى ماندگار بر حقانيت دعوت تو باشد.

وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ

و تو اى پيامبر! آن گاه كه فرزندان يعقوب در كار يوسف همدست و همداستان مى شدند تا او را به چاه بيندازند و زمانى كه بر ضد او نقشه مى كشيدند، نزد آنان نبودى.

پرتوى از آيات(1)

از آيات چندگانه اى كه گذشت اين نكات ارزشمند نيز دريافت مى گردد كه بسيار درخور تعمّق است:

1 - درس بزرگى و بزرگوارى

نخست اين كه قهرمان بهترين داستان ها با همه خشونت و بى رحمى و بيدادى كه از سوى برادران بر او رفت، افزون بر آن همه نيكى و بزرگوارى و گذشت، دو كار شگرف ديگر انجام داد:

الف: براى زدودن شرمندگى آنان در آغازين لحظات معرفى خويش، گناه آنان را به گردن جوانى و نادانى دوران جوانى گذاشت نه خود آنان و فرمود:

هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ

ب: و در هنگام گرد آمدن خاندان يعقوب بر گرد خورشيد وجود او، گناه را به شيطان كه عامل درجه چندم بود نسبت داد و فرمود: مِنْ بَعْدِ اَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْنى وَ بَيْنَ اِخْوَتى،

پس از اين كه شيطان ميان من و برادرانم بذر تباهى افشاند...

و بدين وسيله راه دفاع و عذرخواهى را نيز به آنان آموخت.

2 - حق شناسى

بسيارند كسانى كه پس از احساس قدرت و پيروزى چنان سرمست و مغرور مى گردند كه همه موفقيّت ها و پيروزى ها و كاميابى ها را به حساب خويش مصادره مى كنند و ديگر نه براى خدا حسابى باز مى كنند و نه خلق او، امّا قهرمان بهترين داستان ها اين درس حق شناسى را داد كه همه پيروزى ها و موفقيّت ها و سرفرازى ها به لطف او و در پرتو رعايت سنّت ها و مقررات اوست و او سرچشمه قدرت ها، پيروزى ها، كاميابى ها و شكوه هاست؛ رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي...


1) مترجم .

3 - بايد نعمت هاى جاودانه را دريافت

آن گرانمايه تاريخ پس از آن همه رنج و گرفتارى، سرانجام به اوج سرفرازى پركشيد؛ از سويى از زندان ستم آزاد شد و از دگرسو از زندان اتّهام؛ از طرفى محبوب دل هاى مردم محروم گرديد و از دگرسو مورد لطف خدا و به رسالت برگزيده شد.

امّا در همان اوج پيروزى و برخوردارى از نعمت ها كه همه را مغرور مى سازد و دچار آفت غفلت مى كند، او هماره به ياد خدا و سراى آخرت بود و اين درس را داد كه بايد نعمت هاى جاودانه را دريافت و به ياد مرگ شرافتمندانه بود و درست عمل كرد و از بيداد در حق مردم برحذر بود؛ تَوَفَّنِي مُسْلِماً...

4 - نعمت گران امنيّت

از حقوق اساسى انسانى حقّ امنيّت است:

حقّ امنيّت جسم و جان، امنيّت حيثيّت و كرامت بشرى،

امنيّت انديشه و عقيده و فكر مترقّى، امنيّت اجتماعى، سياسى، قضايى، فرهنگى، شغلى، اقتصادى،... امنيّت خانه و مسكن و سرانجام امنيّت در ديگر شئون و جلوه هاى حيات در قلمرو عدالت و آزادى و حقوق بشر.

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «نِعْمَتانِ مَجْهُولَتانِ الصِّحَّةُ وَ الاَْمانُ.» (1)

دو نعمت گرانمايه اند كه ارزش و منزلت آنها ناشناخته است: يكى امنيّت جسم از آفت ها و بيمارى ها و ديگر امنيّت فردى و اجتماعى و روانى و... در كران تا كران زندگى از بيداد تجاوزگران و خشونت كيشان و خودكامگان و انحصارگران قدرت و امكانات جامعه ها.

و فرمود: «اَلأَْمْنُ وَ الْعافِيَةُ نِعْمَتانِ مَغْبُونٌ فيهِما كَثيرٌ مِنَ النّاسِ.» (2)

دو نعمت سلامتى و امنيّت، دوسرمايه گرانبها هستندكه بسيارى ازمردم در مورد آنها زيانكار و از آنها بى بهره اند.


1) نَهْجُ الْفَصاحَة، ص 224.

2) نَهْجُ الْفَصاحَة، ص 216.

و آيات مورد بحث نشان مى دهد كه قهرمان بهترين و زيباترين داستان ها، از ميان همه نعمت هايى كه به مردم هديه كرد، نعمت امنيّت بود كه فرمود: به قلمرو حكومت شايسته سالار، كمال جو، نقدپذير من وارد شويد كه به خواست خدا در امنيّت كامل خواهيد بود.

اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللّهُ آمِنِينَ.

و بدين سان اين درس را مى دهد كه حكومت و پيشوايى، در خور آن است كه امنيّت و آزادى و آسايش و سعادت مردم را تأمين كند و حقوق بشر را براى همگان تضمين نمايد و افكار و انديشه هاى مترقى و كمال جو را قانع سازد، نه اينكه با ابزارهاى مرئى و نامرئى و سلطه و سر كوب همه چيز و همه كس، اين نعمت ها و موهبت هاى بى نظير و بى بديل را از آنان سلب نمايد و راه پيشرفت را بر روى جامعه ببندد و انبوهى شعارهاى دروغين و عوام پسند توليد و چاپلوسان و تاريك انديشان را جذب كند.(1)


1) مترجم.

وَ ما اَكْثَرُ النّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ

و بيشتر مردم، هرچند اصرار داشته باشى ، ايمان نمى آورند. (103 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

تعبير به « حَرَص » دليل بر علاقه و ولع شديد پيامبر صلى الله عليه و آله به ايمان مردم بود ، ولى چه سود ، تنها اصرار و ولع او كافى نبود ، قابليت زمينه ها نيز شرط است. جايى كه فرزندان يعقوب كه در خانه وحى و نبوت بزرگ شدند ، اين چنين گرفتار طوفان هاى هوا و هوس مى شوند ، تا آن جا كه مى خواهند برادر خويش را نابود كنند چگونه مى توان انتظار داشت كه همه مردم ، بر ديو هوس و غول شهوت چيره شوند و يك باره همگى به طور كامل رو به سوى خدا آورند؟ اين جمله ضمنا يك نوع دلدارى و تسلّى خاطر براى پيامبر است كه او ، هرگز از اصرار مردم بر كفر و گناه ، خسته و مأيوس نشود و از كمى همسفران در اين راه ملول نگردد ، چنان كه در آيات ديگر قرآن نيز مى خوانيم : « لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى اثارِهِمْ اِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ اَسَفا : اى پيامبر گويى مى خواهى به خاطر ايمان نياوردن آن ها به اين قرآن جان خود را از شدت تأسف از دست بدهى » ( 6 / كهف ).

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

حِرْص: جستجوى چيزى با تلاش و سخت كوشى.

آفت شرك در ميان مدّعيان اسلام و ايمان

در آيات گذشته اين نكته ترسيم گرديد كه اگر مردم به راستى در نشانه هاى قدرت خدا و معجزه هاى پيامبران بينديشند، حق را مى شناسند و مى پذيرند، امّا دليل حق ناپذيرى و گمراهى گمراهان در اين است كه در اين نشانه ها و معجزه ها خردمندانه نمى نگرند و در آنها درست نمى انديشند.اينك روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نموده و مى فرمايد: اى پيامبر! هم خدا دليل هاى روشن و نشانه ها و برهان هاى روشنگر براى هدايت آنان قرار داد و هم تو در دعوت آنان تلاش و كوشش بسيار كردى، حجّت از اين سو تمام است ولى بيشتر مردم هر چند در ارشاد و دعوت آنان سختكوش باشى ايمان نخواهند آورد؛

وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ

و تو (هرگز) از آن ها پاداشى مطالبه نمى كنى، او نيست مگر تذكرى براى جهانيان.

(104 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين ها در واقع هيچ گونه عذر و بهانه اى براى عدم پذيرش دعوت تو ندارند ، زيرا علاوه بر اين كه نشانه هاى حق در آن روشن است ، « تو هرگز از آن ها اجر و پاداشى در برابر آن نخواسته اى » كه آن را بهانه مخالفت نمايند . « اين دعوتى است عمومى و همگانى و تذكرى است براى جهانيان » و سفره گسترده اى است براى عام و خاص و تمام انسان ها .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

وَ ما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ اَجْرٍ

تو هرگز بر اين پيام رسانى و دعوت به سوى حق و عدالت، از آنان پاداشى نخواسته اى كه گرانى آن و زيانى كه از اين راه ممكن است احساس كنند، آنان را از پذيرش پيام خدا بازدارد.

اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ

و اين قرآن جز اندرزى براى جهانيان نيست و تو تنها براى نويدرسانى و هشدار آنان آمده اى.

وَ كَأَيِّنْ مِنْ ءَايَةٍ فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ

و چه بسيار نشانه اى ( از خدا ) در آسمان ها و زمين وجود دارد كه آن ها از كنارش مى گذرند و از آن روى مى گردانند. (105 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

همين حوادثى را كه همه روز با چشم خود مى نگرند: خورشيد صبحگاهان سر از افق مشرق برمى دارد و اشعه طلايى خود را بر كوه ها و دره ها و صحراها و درياها مى باشد و شامگاهان در افق مغرب فرو مى رود و پرده سنگين و سياه شب برهمه جا مى افتد. اسراراين نظام شگرف، اين طلوع و غروب، اين غوغاى حيات و زندگى در گياهان ، پرندگان ، حشرات و انسان ها و اين زمزمه جويباران ، اين همهمه نسيم و اين همه نقش عجب كه بر در و ديوار وجود است، به اندازه اى آشكار مى باشد كه هر كه در آن ها و خالقيتش نينديشد ، همچنان نقش بود بر ديوار. بنابراين اگر به آيات قرآن كه بر تو نازل مى شود، ايمان نياورند تعجب نكن چراكه آن ها به آيات آفرينش و خلقت كه از هر سو آنان را احاطه كرده نيز ايمان نياورده اند.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث به دليل گمراهى و نگون بختى آنان پرداخته و مى فرمايد: چه بسيار نشانه ها و دليل و برهان هايى كه در كران تا كران آسمان ها و زمين به يكتايى و قدرت بى كران خدا گواهى مى دهند و چه بسيار پديده هاى شگفت انگيزى چون خورشيد، ماه، ستارگان، كوه هاى سر به آسمان ساييده، درختان و گياهان گوناگون و سرنوشت عبرت انگيز جامعه و تمدن هاى گذشته و آثار بر جاى مانده از آنان كه اين تيره بختان را به سوى حق راه مى نمايند و اينان بر آنها مى گذرند و از نزديك به آنها مى نگرند، امّا از تفكّر درست و انديشه صحيح در آن ها و شناخت پديدآورنده هستى رويگردانند.

آرى، آنان نه تنها به كتاب وحى نمى انديشند و به آن ايمان نمى آورند كه در كتاب آفرينش نيز تفكّر نمى كنند و به آفريدگار اين همه شگفتى ها ايمان نمى آورند.

وَ ما يُؤْمِنُ اَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ اِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ

و اكثر آن ها كه مدّعى ايمان به خدا هستند مشركند.(106/يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

ايمان اكثر مردم آميخته با شرك است

ممكن است خودشان چنين تصور كنند كه مؤمنان خالصى هستند ، ولى رگه هاى شرك در افكار و گفتار و كردارشان غالبا وجود دارد. به همين دليل در روايات اسلامى مى خوانيم كه امام صادق فرمود : « اَلشِّرْكُ اَخْفى مِنْ دَبيبِ النَّمْلِ: شرك در اعمال انسان مخفى تر است از حركت مورچه » . (1)و يا مى خوانيم : « اِنَّ اَخْوَفَ ما اَخافُ عَلَيْكُمُ الشِّرْكُ الاَْصْغَرُ قالُوا وَ مَا الشِّرْكُ الاَْصْغَرُ يا رَسُولَ اللّهِ ؟ قالَ الرِّيا ، يَقُولُ اللّهُ تَعالى يَوْمَ الْقِيامَةِ اِذا جاءَ النّاسُ بِاَعْمالِهِمِ اذْهَبُوا اِلَى الَّذينَ كُنْتُمْ تُرائُونَ فِى الدُّنْيا ، فَانْظُرُوا هَلْ تَجِدُونَ عِنْدَهُمْ مِنْ جَزاءٍ : خطرناك ترين چيزى كه از آن بر شما مى ترسم ، شرك اصغر است ، اصحاب گفتند : شرك اصغر چيست اى رسول خدا ؟ فرمود : رياكارى ، روز قيامت هنگامى كه مردم با اعمال خود در پيشگاه خدا حاضر مى شوند، پروردگار باآن هاكه دردنيا رياكردند مى فرمايد : به سراغ كسانى كه به خاطر آن ها ريا كرديد برويد ، ببينيد پاداشى نزد آن ها مى يابيد » . (2)از امام باقر در تفسير آيه فوق نقل شده كه فرمود : « شِرْكُ طاعَةٍ وَ لَيْسَ شِرْكُ عِبادَةٍ وَ الْمَعاصِى الَّتى يَرْتَكِبُونَ وَ هِىَ شِرْكُ طاعَةٍ اَطاعُوا فيهَا الشَّيْطانَ فَاَشْرَكُوا بِاللّهِ فِى الطّاعَةِ لِغَيْرِه: منظور از اين آيه شرك در اطاعت است نه شرك عبادت و گناهانى كه مردم مرتكب مى شوند، شرك اطاعت است ، چراكه در آن اطاعت شيطان مى كنند و به خاطر اين عمل براى خدا شريكى در اطاعت قائل مى شوند » .(3)در بعضى از روايات ديگر مى خوانيم كه منظور « شرك نعمت » است به اين معنى كه موهبتى از خداوند به انسان برسد و بگويد : اين موهبت از ناحيه فلان كس به من رسيده اگر او نبود من مى مردم و يا زندگانيم بر باد مى رفت و بيچاره مى شدم. (4)در اين جا غير خدا را شريك خدا در بخشيدن روزى و مواهب شمرده است. خلاصه


1) « سفينة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 697 .

2) « تفسير فى ظلال » ، جلد 5 ، صفحه 53 .

3) « نور الثقلين » ، جلد 2 ، صفحه 475 و « اصول كافى » ، جلد 2 صفحه 292 .

4) « نور الثقلين » ، جلد 2 ، صفحه 475 و « اصول كافى » ، جلد 2 صفحه 292 .

اين كه منظور از شرك در آيه فوق كفر و انكار خدا و بت پرستى به صورت رسمى نيست ( چنان كه از امام على بن موسى الرضا نقل شده كه فرمود : « شِرْكٌ لا يَبْلُغُ بِهِ الْكُفْرَ » يعنى « شركى كه به حد كفر نمى رسد » ولى شرك به معنى وسيع كلمه، همه اين ها را شامل مى شود ) .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در ادامه سخن در اين مورد مى فرمايد:

و تازه بيشتر آنان هم كه از توحيدگرايى و يكتاپرستى دم مى زنند، ايمان صاف و خالصانه نمى آورند، بلكه ايمانشان به گونه اى به شرك آلوده است و در همه ابعاد، توحيدگرا و يكتاپرست نيستند.

در تفسير اين آيه شريفه ديدگاه ها متفاوت است:

1 - به باور «جُبّائى» و «ابن عبّاس» اين آيه درباره شرك گرايان قريش است كه از يك سو اقرار داشتند كه زندگى و مرگ آنان به دست خداست، امّا از دگرسو بت ها را مى پرستيدند؛ از يك طرف مى گفتند: اين آفريدگار هستى است كه روزى دهنده ماست و ما او را مى پرستيم، امّا از طرف ديگر بت هاى گوناگون را معبود خويش مى ساختند و آيه شريفه آنان را نكوهش مى كند.

2 - امّا به باور «ضَحّاك» آيه شريفه در مورد شرك گرايان عرب فرود آمده است؛ چرا كه وقتى از آنان پرسش مى شد كه آفريدگار آسمان ها و زمين كيست؟ و چه كسى باران را از آسمان فرو مى فرستد؟ در پاسخ مى گفتند: خدا، امّا با اين وصف شرك مى ورزيدند و در طواف خويش بر گرد كعبه مى گفتند:

لَبَّيْكَ لا شَريكَ لَكَ اِلاّ شَريكا هُوَ لَكَ تَمْلِكُهُ وَ ما مَلَكَ.

لبيك، اى آفريدگار هستى تو جز آن همتا و شريكى را كه خود او و هستىِ او را نيز مالك هستى، شريك ديگرى ندارى.

3 - از ديدگاه «حَسَن» منظور از اين شرك گرايان اهل كتاب مى باشند كه به خدا و روز رستاخيز و تورات و انجيل ايمان آورده بودند، امّا به خاطر انكار قرآن و آخرين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شرك ورزيدند. اين ديدگاه و ديدگاه دوّم از حضرت صادق عليه السلام نيز روايت شده است.

4 - و از ديدگاه «بَلْخى» منظور نفاق گرايانند كه به زبان و ظاهر ايمان آورده

بودند، امّا در نهان شرك مى ورزيدند.

5 - «ابن عبّاس» مى گويد: منظور كسانى هستند كه در وصف خداى يكتا ذات پاك و بلندمرتبه او را به مخلوق تشبيه مى كردند. اينان در آغاز ايمان مى آوردند و خداپرست مى نمودند، امّا در وصف آفريدگار يكتا و بى همتاى هستى او را به گونه اى وصف مى كردند كه سر از شرك درمى آوردند.

6 - از حضرت باقر عليه السلام آورده اند كه فرمود: منظور از اين شرك گرايى، شرك در فرمانبردارى است نه در پرستش.

«اِنَّ الْمُرادَ بِالاِْشْراكِ شِرْكُ الطّاعَةِ لا شِرْكُ الْعِبَادَةِ...»(1)

چرا كه آنان در دست يازيدن به گناهانى كه خدا بر انجام آنها آتش را مقرّر فرموده است، از شيطان پيروى مى كنند و به همين دليل در فرمانبردارى از خدا دچار شرك شده اند و نه در پرستش او كه جز او را نمى پرستند.

از حضرت صادق عليه السلام آورده اند كه فرمود: «إنَّ قَوْلَ الرَّجُلَ لَوْلا فُلانٌ لَهَلَكْتُ، وَ لَوْلا فُلانٌ لَضاعَ عَيالى، جَعَل لِلّهِ شَريكا فى مُلْكِهِ يَرْزُقُهُ وَ يَدفَعُ عَنهُ.»(2)

هنگامى كه فردى مى گويد: اگر فلان كس نبود، من نابود مى شدم و يا اگر فلان شخصيّت نبود خانواده ام نابود مى شد، اين شرك ورزيدن و براى خدا در روزى رسانى و نگهبانى و دفع بلاها و گرفتارى ها شريك و همتا گرفتن است.

از آن حضرت پرسيدند، اين جمله كه كسى بگويد: اگر خدا به بركت وجود فلان كس بر من منّت ننهاده بود، نابود مى شدم، چگونه است؟! آن بزرگوار پاسخ داد كه اين انديشه و گفتار مانعى ندارد. فَقيلَ لَهُ: لَوْ قالَ: لَوْلا اَنْ مَنَّ اللّهُ عَلَىَّ بِفُلانٍ لَهَلَكْتُ؟ فَقالَ : لا بَأْسَ بِهذا. (3)

و در روايت ديگرى از دو امام راستين حضرت باقر و صادق عليهم السلام آمده است كه منظور، شرك در نعمت هايى است كه خداوند داده است. «اِنَّهُ شِرْكُ النِّعَمِ.»

از حضرت رضا عليه السلام آورده اند كه فرمود: «اِنَّهُ شِرْكٌ لايَبْلُغُ بِهِ الْكُفْرُ.»(4)

منظور از آن، شرك و بيدادى است كه انسان را تا مرز كفر و انكار خدا نمى كشاند.


1) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 98؛ تفسير قُمّى، ج 1، ص 358.

2) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 200.

3) تفسير عَيّاشى، ج 2، ص 200.

4) تفسير عيّاشى، ج 2، ص 199.

اَفَأَمِنُوا اَنْ تَأْتِيَهُمْ غشِيَةٌ مِنْ عَذابِ اللّهِ اَوْ تَأْتِيَهُمُ السّاعَةُ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ

آيا از اين ايمن هستند كه عذاب فراگيرى از ناحيه خدا به سراغ آن ها بيايد يا ساعت رستاخيز ناگهان فرارسد در حالى كه آن ها متوجه نيستند. (107 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

«غاشِيَه» به معنى «پوشنده» و «پوشش» است و از جمله به پارچه بزرگ كه روى زين اسب مى اندازند و آن را مى پوشاند، غاشيه گفته مى شود و منظور در اين جا بلا و مجازاتى است كه همه بدكاران را فرامى گيرد. منظور از « ساعَة» قيامت است چنان كه در بسيارى ديگر از آيات قرآن به همين معنى آمده است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

غاشِيَة: پوشاننده.

بَغْتةً: ناگهانى.

در ادامه سخن به آنان هشدار مى دهد كه:

آيا اين شرك گرايان و كافران از اين كه عذاب فراگيرى از جانب خدا به سراغ آنان بيايد، يا رستاخيز در حالى كه آنان نمى فهمند و درنمى يابند به ناگاه به آنان در رسد، احساس امنيّت مى كنند؟!

«مُجاهِد» در اين مورد مى گويد: منظور آيه شريفه عذاب ريشه كن كننده و نابودساز است و به باور «ضَحّاك» منظور صاعقه ها و عذاب هاى كوبنده است.

«ابن عبّاس» آورده است كه: هنگامى كه مردم در كوچه و بازار سرگرم داد و ستد هستند، خروش سهمگين آسمانى طنين افكن مى گردد و رستاخيز برپا مى شود.

قُلْ هذِهِ سَبيلى اَدْعُوا اِلَى اللّهِ عَلى بَصيرَةٍ اَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنى وَ سُبْحنَ اللّهِ وَ ما اَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ

بگو: اين راه من است كه من و پيروانم بابصيرت كامل همه مردم را به سوى خدا دعوت مى كنيم ، منزه است خدا و من از مشركان نيستم. (108 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

اين جمله نشان مى دهد كه هر مسلمانى كه پيرو پيامبر صلى الله عليه و آله است ، به نوبه خود دعوت كننده به سوى حق است و بايد با سخن و عملش ديگران را به راه اللّه دعوت كند . و نيز نشان مى دهد كه « رهبر » بايد داراى بصيرت و بينايى و آگاهى كافى باشد وگرنه دعوتش به سوى حق نخواهد بود. در واقع اين از وظايف يك رهبر راستين است كه با صراحت برنامه ها و اهداف خود را اعلام كند و هم خود و هم پيروانش از برنامه واحد و مشخص و روشنى پيروى كنند ، نه اين كه هاله اى از ابهام ، هدف و روش آن ها را فراگرفته باشد و يا هر كدام به راهى بروند. اصولاً يكى از راه هاى شناخت رهبران راستين از دروغين همين است كه اين ها با صراحت سخن مى گويند و راهشان روشن است و آن ها براى اين كه بتوانند سرپوشى به روى كارهاى خود بگذارند ، هميشه به سراغ سخنان مبهم و چند پهلو مى روند .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

سَبيل: راه آماده براى رفتن و گام سپردن؛ و اسلام راهى است كه انسان را به بهشت مى رساند.

بَصَيرة: بينش و نيرويى كه به وسيله آن بتوان حقايق را شناخت.

راه پرافتخار من اين است

در اين آيه شريفه قرآن روى سخن را به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله مى كند و به آن حضرت دستور مى دهد كه راه و روش توحيدگرايانه و يكتاپرستانه خويش را به روشنى براى شرك گرايان ترسيم كند. در اين مورد مى فرمايد:

قُلْ هذِهِ سَبِيلِي

هان اى پيامبر به شرك گرايان بگو: اين راه و روش من است.

به باور گروهى از جمله «جُبّائى» منظور اين است كه آنچه را من به سوى آن فرا مى خوانم، راه و رسم آسمانى من است.

و آن گاه در تفسير و ترسيم راه و رسم خود مى فرمايد:

أَدْعُوا إِلَى اللّهِ عَلى بَصِيرَةٍ

و من براساس بينشى روشن نه از راه تقليد و ترويج دنباله روى كوركورانه همگان را به سوى خداى يكتا فرامى خوانم.

أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي

آرى، هم من با اين شيوه و سبك خداپسندانه و مترقى مردم را به سوى خدا فرامى خوانم و هم كسانى كه راه و رسم مرا برگزيده و به وحى و رسالت ايمان آورده اند و به وسيله قرآن، خيرخواهانه ديگران را اندرز مى دهند و از زشتكارى و بيدادگرى بازمى دارند.

به باور «ابن زَيْد» ممكن است آيه شريفه را دو فراز جداگانه بنگريم كه فراز نخست اين گونه است:

قُلْ هذِهِ سَبِيلِي

هان اى پيامبر، به شرك گرايان بگو: اين راه و روش من است كه همه را به سوى خداى يكتا فرا مى خوانم.

و آن گاه فراز دوّم اين است كه:

عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي

من و هر كس راه و رسم مرا گام مى سپارد و مرا پيروى مى كند، بر بينش روشن و روشنگريم.

و اين همان معناى سخن «ابن عبّاس» است كه مى گويد: «اَصْحابُ مُحَمَّدٍ كانُوا عَلى اَحْسَنِ طَريقَةٍ.»

ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در بهترين و نيكوترين راه و روش هستند.

وَ سُبْحانَ اللّهِ

و نيز به آنان بگو: و خدا ازآنچه براى او شريك و همتا مى سازيد، پاك و منزه است.

و به باورپاره اى «وَ سُبْحانِ اللّهِ» جمله معترضه اى است كه ميان اين دوجمله آمده است.

وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.

و من از شرك گرايان نيستم و هرگز بسان آنان براى خدا همتا و همسر و فرزند تصور نمى كنم.

سه نكته درس آموز از آيه شريفه

1 - از آيه شريفه، ارزشمندى و قداست دعوت خيرخواهانه و خردمندانه و روشنگرانه مردم به وسيله قلم و بيان و ارائه الگو به سوى خدا و عدالت و تقوا و آزادى و آزادگى و رعايت حقوق بشر و ديگر ارزش هاى قرآنى و انسانى به روشنى دريافت مى گردد.

پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله نيز در اين مورد فرمود: دانشمندان راستين امانتداران علوم و معارف پيامبران خدا بر بندگان او هستند.

العُلَماءُ اُمَناءُ الرُّسُلِ عَلى عِبادِهِ.

2 - و نيز از آيه اين واقعيت دريافت مى گردد كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله گرچه احكام و مقررات دين را در فرصت ها و مناسبت هاى گوناگون و اوقات مقرّر براى مردم بيان مى فرمود، امّا در همه ساعت ها و در همه مكان ها و شرايط، خود را آموزگار بشريت و راهنماى انسانيت به سوى حق و عدالت و زندگى انسانى مى ديد و لحظه اى از دعوت به سوى خدا بازنمى ايستاد.

3 - و درس ديگر آيه شريفه اين است كه انسان دعوت كننده به سوى حق بايد با اطمينان قلبى و با آگاهى و بينشى ژرف و با دليل و برهان روشن و روشنگر به دعوت مردم بپردازد، نه با احساسات و پندارها و بر اساس دنباله روى كوركورانه و يا تطميع و تهديد و يا فريب و دجالگرى و خشونت و وحشت آفرينى و ترورشخص و شخصيت، چراكه اين روش هاى زشت و ظالمانه، شيوه هاى تاريك انديشان و خودكامگان واپسگرا و انحصارگر و شيفته قدرت و قربانيان كودن و تيره بخت و تعصب ورز و سفاك و خون آشام آنان است، نه انديشمندان و كمال جويان و اصلاح طلبان و بشردوستان و خداشناسان راستين.

وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ اِلاّ رِجالاً نُوحى اِلَيْهِمْ مِنْ اَهْلِ الْقُرى اَفَلَمْ يَسيرُوا فِى الاَْرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدارُ الاْخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذينَ اتَّقَوْا اَفَلا تَعْقِلُونَ

و ما نفرستاديم پيش از تو جز مردانى از اهل شهرها كه وحى به آن ها مى كرديم ، آيا ( مخالفان دعوت تو ) سير در زمين نكردند تا ببينند عاقبت كسانى كه پيش از آن ها بودند چه شد ؟ و سراى آخرت براى پرهيزكاران بهتر است ، آيا فكر نمى كنيد؟ (109 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

و ازآن جاكه يك اشكال هميشگى اقوام گمراه و نادان به پيامبران اين بوده است كه چرا آن هاانسانند ، چرا اين وظيفه بر دوش فرشته اى گذاشته نشده است و طبعا مردم عصر جاهليت نيز همين ايراد را به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در برابر اين دعوت بزرگش داشتند ، قرآن مجيد يك بار ديگر به اين ايراد پاسخ مى گويد. آن ها نيز درهمين شهرها و آبادى هاهمچون سايرانسان ها زندگى مى كردند و در ميان مردم رفت و آمد داشتند و از دردها و نيازها و مشكلاتشان به خوبى آگاه بودند. تعبيربه «مِنْ اَهْلِ الْقُرى» با توجه به اين كه « قريه » در لغت عرب ، به هر گونه شهر و آبادى گفته مى شود در مقابل «بَدْو» كه به بيابان اطلاق مى گردد، ممكن است ضمنا اشاره به اين باشد كه پيامبران الهى هرگز از ميان مردم بيابان نشين برنخاستند (همان گونه كه بعضى از مفسران نيز تصريح كرده اند ) چراكه بيابان گردها معمولاً گرفتار جهل و نادانى و قساوتند و از مسائل زندگى و نيازهاى معنوى و مادى كمتر آگاهى دارند. درست است كه در سرزمين حجاز، اعراب بيابان گرد فراوان بودند، ولى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از مكه كه در آن موقع شهر نسبتا بزرگى بود برخاست و نيز درست است كه شهر كنعان در برابر سرزمين مصر كه يوسف در آن حكومت مى كرد چندان اهميتى نداشت و به همين دليل ، يوسف درباره آن تعبير به « بَدْو » كرد ، ولى مى دانيم كه يعقوب پيامبر الهى و فرزندانش هرگز بيابان گرد و بيابان نشين نبودند، بلكه در شهركوچك كنعان زندگى داشتند. سپس

اضافه مى كند : براى اين كه اين ها بدانند سرانجام مخالفت هايشان با دعوت تو كه دعوت به سوى توحيد است چه خواهد بود. كه اين « سير در ارض » و گردش در روى زمين ، مشاهده آثار گذشتگان و ويرانى قصرها و آبادى هايى كه در زير ضربات عذاب الهى درهم كوبيده شد ، بهترين درس را به آن ها مى دهد ، درسى زنده و محسوس و براى همگان قابل لمس .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

سَيْر: گردش پى گير در يك جهت.

در آيه مورد بحث قرآن شريف روشنگرى مى كند كه خداى فرزانه هماره پيام آوران خود را از مردم شهرها برگزيده و به رسالت فرستاده است؛ چرا كه شهرنشينان از نظر خرد و دانش و آگاهى و بينش از صحرانشينان و بيگانگان از فرهنگ و تمدّن برتر و پيشرفته ترند.

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّ رِجالاً نُوحِي إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى

و ما پيش از تو نيز تنها مردانى از شهرنشينان را كه به آنان وحى مى فرستاديم، براى هدايت و ارشاد مردم فرستاديم.

«حَسَن» در اين مورد مى گويد: خدا هيچ گاه پيامبرى را از ميان صحرانشينان و يا جنّيان و زنان به رسالت برنگزيد؛ چرا كه مردمى كه در شهرها و مراكز تمدّن و فرهنگ زندگى مى كنند تيزهوش تر و آگاه ترند.

أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِيالْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ

پس آيا اين شرك گرايان و بيدادگرانى كه با دعوت آسمانى تو اى محمّد صلى الله عليه و آله ، سازِ مخالفت مى نوازند در زمين گردش نكرده اند تا فرجام سياه و عبرت انگيزِ برخى از جامعه هاى پيشين را كه با دعوت هاى توحيدى سر ستيزه داشتند، بنگرند كه چگونه شد و چه عذاب نابودكننده اى گريبان شان را گرفت تا بدين وسيله از سرنوشت عبرت انگيز آنان پند گيرند و از فرود آمدن عذابى بسان عذاب هايى

كه بر آنان آمد، بترسند؟!

وَ لَدارُ الاخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا

آرى، اين بود سنّت و روش ما با ايمان آوردگان راستين و عدالت پيشه در اين جهان، كه با نابود ساختن بيدادگران آنان را نجات داديم؛ و به يقين سراى آخرت و نعمت هاى پايدار آن براى كسانى كه پروا پيشه سازند بهتر از اين جهان است.

از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله آورده اند كه فرمود: «لَشِبْرٌ مِنَ الجَنَّةِ خَيْرٌ مِنَ الدُّنْيا وَ ما فيها.»(1)

راستى كه يك وجب از بهشت پرطراوت و زيبا از همه دنيا و آنچه در آن است بهتر و ارزشمندتر است.

أَفَلا تَعْقِلُونَ.

آيا خرد خويش را به كار نمى گيريد تا آنچه را كه براى شما خوانده مى شود و بيان مى گردد به خوبى دريابيد؟


1) سُنَن ابن ماجَه، ج 2، ص 1448.

حَتّى اِذَا اسْتَيْئَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا اَنَّهُمْ قَدْكُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّىَ مَنْ نَشاءُ وَ لايُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمينَ

( پيامبران به دعوت خود و دشمنان به مخالفت همچنان ادامه دادند ) تا رسولان مأيوس شدند و گمان كردند كه ( حتى گروه اندك مؤمنان ) به آن ها دروغ گفته اند ، در اين هنگام يارى ما به سراغ آن ها آمد و هر كس را مى خواستيم نجات مى داديم و مجازات و عذاب ما از قوم زيانكار بازگردانده نمى شود. (110 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

در اين آيه اشاره به يكى از حساس ترين و بحرانى ترين لحظات زندگى پيامبران كرده، مى گويد : « پيامبران الهى در راه دعوت به سوى حق، همچنان پافشارى داشتند و اقوام گمراه و سركش همچنان به مخالفت خود ادامه مى دادند تا آن جا كه پيامبران از آن ها مأيوس شدند و گمان بردند كه حتى گروه اندك مؤمنان به آن ها دروغ گفته اند و آنان در مسير دعوت خويش تنهاى تنها هستند، در اين هنگام كه اميد آن ها از همه جا بريده شد ، نصرت و پيروزى از ناحيه ما فرا رسيد و هر كس را مى خواستيم و شايسته مى ديديم، نجات مى داديم ولى عذاب و مجازات ما از قوم گنهكار و مجرم، بازگردانده نمى شود ». اين يك سنت الهى، كه مجرمان پس از اصرار بر كار خود و بستن تمام درهاى هدايت به روى خويشتن و خلاصه پس از اتمام حجت، مجازات هاى الهى به سراغشان مى آيد و هيچ قدرتى قادر بر دفع آن نيست.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در اين آيه شريفه، آفريدگار هستى در راه آرامش خاطر بخشيدن به پيامبر برگزيده اش، محمّد صلى الله عليه و آله گوشه اى از حساس ترين و بحرانى ترين فراز و نشيب هاى زندگى پيامبران در رابطه با جامعه هايشان را ترسيم نموده و مى فرمايد:

حَتّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ

هان اى پيامبر ما فرو فرستادن عذاب و كيفر را همان گونه كه از جامعه و مردم تو به تأخير افكنديم، از برخى جامعه هاى پيشين نيز كه پيامبران ما را دروغگو شمردند و با حق و عدالت به مخالفت برخاستند، به تأخير افكنديم، تا آن گاه كه پيامبرانمان از حق پذيرى و ايمان آوردن مردم نوميد شدند و خدا به آنان پيام داد كه آنان

ديگر ايمان نمى آورند.

وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا

در تفسير اين فراز سه نظر آمده است:

1 - پاره اى واژه «كَذَّبُوا» را به تشديد خوانده و ضمير «ظَنُّوا» را نيز به پيامبران برگردانده و بر آنند كه مفهوم آيه اين گونه است: و پيامبران يقين كردند كه ديگر از سوى مردم تكذيب شده اند.

2 - امّا قرائت مشهور آن است كه واژه مورد اشاره بدون تشديد خوانده شده و ضمير در «ظَنُّوا» نيز به مردم باز گشته و معناى آيه اين است كه: و مردم پنداشتند كه به آنان دروغ گفته شده است كه ايمان آوردگان از سوى خدا يارى و دشمنان نابود مى گردند.

3 - و سوّمين تفسير اين فراز آن است كه ضمير «ظَنُّوا» را طبق قرائت مشهور به پيامبران برگردانيم كه اين گونه مى شود: و پيامبران يقين كردند كه مردم در اظهار و اعلام ايمان دروغ مى گويند و يا پيامبران يقين كردند كه وعده ايمان و يارى مردم دروغ بوده است.

در مورد آيه شريفه آورده اند كه «سعيد بن جُبَير» و «ضَحّاك» در جايى به هم برخوردند و در همان حال از «سعيد» در مورد قرائت اين آيه سؤال شد، كه نامبرده آن را طبق قرائت مشهور خواند و اين گونه معنى كرد: و ... مردم پنداشتند كه پيامبران به آنان دروغ گفته اند... «ضَحّاك» با شنيدن اين قرائت و تفسير گفت: من تا امروز چنين سخنى نشنيده بودم، راستى كه اگر براى دريافت اين نكته تا «يَمَن» مى رفتم اندك بود.

جاءَهُمْ نَصْرُنا

آرى، آن گاه كه ازآمدن عذاب بر حق ستيزان نوميد شدند، يارى ما بر آنان فرا رسيد.

فَنُجِّيَ مَنْ نَشاءُ

آن گاه هر كس را كه ما خواستيم رهايى يافت و به ساحل نجات رسيد، كه منظور مردم توحيدگرا و عدالت خواه هستند.

وَ لا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِينَ.

و تبهكاران و ظالمان نابود شدند؛ چرا كه عذاب ما از مردم گناهكار و مجرم باز نمى گردد.

لَقَدْ كانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الاَْلْببِ ما كانَ حَديثا يُفْتَرى وَ لكِنْ تَصْديقَ الَّذى بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصيلَ كُلِّ شَىْ ءٍ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

در سرگذشت هاى آن ها درس عبرتى براى صاحبان انديشه است، اين ها داستان دروغين نبود بلكه (وحى آسمانى است و) هماهنگ است با آن چه پيش روى او (از كتب آسمانى پيشين) است و شرح هرچيز (كه پايه سعادت انسان است) و هدايت و رحمت براى گروهى است كه ايمان مى آورند.

(111 / يوسف)

شرح آيه از تفسير نمونه

زنده ترين درس هاى عبرت

آيه فوق گويا مى خواهد به اين نكته مهم اشاره كند كه داستان هاى ساختگى زيبا و دل انگيز بسياراست و هميشه درميان همه اقوام، افسانه هاى خيالى جالب فراوان بوده است ، مبادا كسى تصور كند سرگذشت يوسف و يا سرگذشت پيامبران ديگر كه در قرآن آمده از اين قبيل است. مهم اين است كه اين سرگذشت هاى عبرت انگيز و تكان دهنده همه عين واقعيت است و كمترين انحراف از واقعيت و عينيت خارجى در آن وجود ندارد و به همين دليل تأثير آن فوق العاده زياد است. چراكه مى دانيم افسانه هاى خيالى هر قدر ، جالب و تكان دهنده ، تنظيم شده باشند ، تأثير آن ها در برابر يك سرگذشت واقعى ناچيز است زيرا :

اولاً : هنگامى كه شنونده و خواننده به هيجان انگيزترين لحظات داستان مى رسد و مى رود كه تكانى بخورد، ناگهان اين برق درمغز اوپيدا مى شود كه اين يك خيال و پندار بيش نيست . ثانيا : اين سرگذشت ها در واقع بيانگر فكر طراح آن ها است، او است كه عصاره افكار و خواسته هايش را در چهره و افعال قهرمان داستان مجسم مى كند و بنابراين چيزى فراتر از فكر يك انسان نيست و اين با يك واقعيت عينى فرق بسيار دارد و نمى تواند بيش از موعظه و اندرز گوينده آن بوده باشد، اما تاريخ واقعى انسان ها چنين نيست ، پربار پربركت و از هر نظر راهگشا است .

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث كه پايان بخش اين سوره مباركه نيز مى باشد مى فرمايد:

لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ

به راستى كه در سرگذشت يوسف و برادرانش براى خردمندان وانديشوران درس هاى عبرتى است؛ چراكه ديديم چگونه يوسف از قعر چاه و از اسارت و بردگى و از كُند و زندان به مقام والاى رسالت و به اقتدار و فرمانروايى پرشكوه مصر رسيد و سرانجام شب تيره و تار فراق به سپيده دم وصال پيوست.

و به باور پاره اى منظور اين است كه: بيان سرگذشت يوسف با اين شيوايى و زيبايى و محتواازپيامبرى كه نه كتابى خوانده و نه داستانى شنيده،براى خردمندان درس عبرتى است و همين بزرگترين گواه و دليل بر درستى دعوت و راستى رسالت اوست.

ما كانَ حَدِيثاً يُفْتَرى

آنچه بر پيامبر صلى الله عليه و آله فرود آمده و او آنها را براى شما باز مى گويد داستان دروغين نيست كه او ساخته باشد،

وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ

بلكه وحى الهى است كه كتاب هاى اصيل آسمانى پيشين را نيز گواهى مى كند.

به باور گروهى از جمله «حَسَن» منظور اين است كه: بلكه تصديق كتاب هايى است كه از پيش آمده و در دست مردم است؛ چرا كه آورنده اش طبق همان نويدهايى كه در كتاب هاى آسمانى پيامبران گذشته است، به رسالت برانگيخته شده و به سوى شما آمده است.

وَ تَفْصِيلَ كُلِّ شَيْءٍ

و روشنگر و بيان كننده رواها و نارواها و حلال و حرام خداست.

وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُوءْمِنُونَ.

و براى مردم باايمان رهنمود و رحمتى است كه در ميدان دانش و بينش و عمل و اخلاق از آن بهره ور مى گردند.

با اين كه قرآن براى همه عصرها و نسل ها فرود آمده است، بدان دليل آن را رهنمود و رحمت براى مردم باايمان عنوان مى كند كه تنها اين مردم هستند كه از زلال قرآن بهره ور مى گردند و به نور و روشنايى آن، چراغ زندگى مى افروزند و راه و رسم آن را گام مى سپارند و تا بهشت پرطراوت خدا بال مى گشايند، نه همه مردم.

پرتوى از سوره مباركه يوسف (1)

نگرش بر دوازدهمين بوستان دل انگيز قرآن شريف در پرتو مهر و لطف حق به پايان رسيد و ما از دل انگيزترين، زيباترين، شگفت انگيزترين و عبرت آموزترين سرگذشت ها گذشتيم و انبوهى از مفاهيم، درس ها، نكات انسانساز، پندها و اندرزها و برخى از اساسى ترين سنّت ها و قوانين حاكم بر خانواده، جامعه و تاريخ را نگريستيم، كه هر كدام سخت در خورِ تعمّق است.

در ترجمه و تفسير اين سوره مباركه، از جمله با اين مفاهيم بلند و درس هاى انسانساز رو به رو شديم:

زيباترين سرگذشت ها،

آن خواب شگفت انگيز،

نقشه شوم و آغاز درگيرى،

برادران يوسف،

سوّمين گام به سوى گناه،

مستى قدرت و امكانات،

بلاى انحصارگرى،

آفت ويرانگر حسد،

چهارمين فراز از زيباترين داستان ها،


1) مترجم .

زهى سنگدلى و بى رحمى!

گريه هاى دروغين،

ابعاد وجود انسان و نيازهاى او،

يوسف در بند پول پرستان،

در ميان كاخ نشينان،

حسّاس ترين مرحله آزمون،

امّا قداست و جوانمردى يوسف،

در بحرانى ترين شرايط خود را به خدا سپاريم،

حق شناسى و نمك شناسى،

رابطه اخلاص و سرفرازى،

فرار قهرمانانه،

بيان حقيقت داستان،

واكنش عزيز،

شيوه زشت ظالمان و خودخواهان،

يارى خدا در حساس ترين لحظات،

و اينك دامى ديگر بر سر راه يوسف،

پروردگارا! زندان براى من از گناه و بيداد محبوب تر است،

حقيقت در مسلخ سياست،

يوسف درزندان خودكامگان،

نخستين دعوت يوسف،

هان اى ياران زندانى!

و اينك تعبير خوابتان،

درستى انسانساز به عصرها و نسل ها،

رؤياى هراس انگيز شاه،

سال هاى قحطى و خشكى،

درخواست رسيدگى به پرونده ساختگى،

تحقيق و رسيدگى عادلانه،

انواع خواب ها،

پديده شگفت انگيز رؤيا،

قرآن و مراحل سه گانه نفس،

جهاد بزرگ يا خودسازى،

يوسف و موقعيّت جديد،

برنامه يوسف براى نجات كشور و ملّت،

چگونه يوسف از استبدادگر روزگارش درخواست حكومت كرد؟

آيا پذيرش داورى از سوى استبداد رواست؟

بزرگى و عظمت را نگر!

و ده ها درس انسانساز ديگر.(1)


1) مترجم.

آرامش خانوادگى در سايه ياد خدا

اَلَّذينَ ءَامَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللّهِ اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

آنها كسانى هستندكه ايمان آورده اند و دلهايشان به يادخدا مطمئن (و آرام) است، آگاه باشيد با ياد خدا دل ها آرامش مى يابد. (28 / رعد)

شرح آيه از تفسير نمونه

هميشه اضطراب و نگرانى يكى از بزرگترين بلاهاى زندگى انسان ها بوده و هست و عوارض ناشى از آن در زندگى فردى و اجتماعى كاملاً محسوس است. هميشه آرامش يكى از گمشده هاى مهم بشر بوده و به هر درى مى زند تا آن را پيدا كند و اگر تلاش و كوشش انسان ها را در طول تاريخ براى پيدا كردن آرامش از طرق « صحيح » و « كاذب » جمع آورى كنيم خود كتاب بسيار قطورى را تشكيل مى دهد. بعضى از دانشمندان مى گويند : به هنگام بروز بعضى از بيمارى هاى واگيردار همچون « وبا » از هر ده نفر كه ظاهرا به علت وبا مى ميرند اكثر آن ها به علت نگرانى و ترس است و تنها اقليتى از آن ها حقيقتا به خاطرابتلاى به بيمارى وبا از بين مى روند. به طور كلى « آرامش » و « دلهره » نقش بسيار مهمى در « سلامت » و « بيمارى » فرد و جامعه و سعادت و بدبختى انسان ها دارد و چيزى نيست كه بتوان از آن به آسانى گذشت و به همين دليل تاكنون كتاب هاى زيادى نوشته شده كه موضوع آن ها فقط نگرانى و راه مبارزه با آن و طرز به دست آوردن آرامش است. تاريخ بشر پر است از صحنه هاى غم انگيزى كه انسان براى تحصيل آرامش به هر چيز دست انداخته و در هر وادى گام نهاده و تن به انواع اعتيادها داده است. ولى قرآن با يك جمله كوتاه و پرمغز، مطمئن ترين و نزديك ترين راه را نشان داده و مى گويد: «بدانيد كه ياد خدا آرام بخش دل ها است».

ذكر خدا چيست و چگونه است ؟

« ذِكْر » همان گونه كه « راغب » در « مفردات » گفته است : گاهى به معنى حفظ مطالب و معارف آمده است با اين تفاوت كه كلمه « حفظ » به آغاز آن گفته مى شود و كلمه « ذكر » به ادامه آن و گاهى به معنى يادآورى چيزى به زبان يا به قلب است، لذا

گفته اند ذكر دو گونه است : « ذكر قلبى » و « ذكر زبانى » و هر يك از آن ها دوگونه است يا پس از فراموشى است و يا بدون فراموشى. و به هر حال منظور در آيه فوق از ذكر خدا كه مايه آرامش دل ها است تنها اين نيست كه نام او را بر زبان آورد و مكرر تسبيح و تهليل و تكبير گويد ، بلكه منظور آن است كه با تمام قلب متوجه او و عظمتش و علم و آگاهيش و حاضر و ناظر بودنش گردد و اين توجه مبدأ حركت و فعاليت در وجود او به سوى جهاد و تلاش و نيكى ها گردد و ميان او و گناه سد مستحكمى ايجاد كند ، اين است حقيقت « ذكر » كه آن همه آثار و بركات در روايات اسلامى براى آن بيان شده است. در حديث مى خوانيم كه از وصايايى كه پيامبر به على فرمود اين بود : « يا عَلِىُّ ثَلاثٌ لا تُطيقُها هذِهِ الاُْمَّةُ الْمُواساتُ لِلاَْخِ فى مالِه وَ اِنْصافُ النّاسِ مِنْ نَفْسِه وَ ذِكْرُ اللّهِ عَلى كُلِّ حالٍ وَ لَيْسَ هُوَ سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُلِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ وَ لكِنْ اِذا وَرَدَ عَلى ما يَحْرُمُ عَلَيْهِ خافَ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ عِنْدَهُ وَ تَرَكَهُ : اى على سه كار است كه اين امت طاقت آن را ندارند ( و از همه كس ساخته نيست ) مواسات با برادران دينى در مال و حق مردم را از خويشتن دادن و ياد خدا در هر حال ، ولى ياد خدا ( تنها ) سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُلِلّهِ وَ لااِلهَ اِلاَّاللّهُ وَاللّهُ اَكْبَرُ نيست ، بلكه ياد خدا آن است كه هنگامى كه انسان در برابر حرامى قرارمى گيردازخدابترسد و آن را ترك گويد » .(1)در حديث ديگرى مى خوانيم على فرمود : « اَلذِّكْرُ ذِكْرانِ : ذِكْرُ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِنْدَ لْمُصيبَةِ وَ اَفْضَلُ مِنْ ذلِكَ ذِكْرُ اللّهِ عِنْدَما حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْكَ فَيَكُونَ حاجِزا : ذكر دو گونه است : ياد خدا كردن به هنگام مصيبت ( و شكيبايى و استقامت ورزيدن )و از آن برتر آن است كه خدا را در برابر محرمات ياد كند و ميان او و حرام سدى ايجاد نمايد » .(2)و به همين دليل است كه در بعضى از روايات ذكر خداوند به عنوان يك سپر و وسيله دفاعى شمرده شده است، درحديثى ازامام صادق مى خوانيم كه روزى پيامبر رو به يارانش كرد و فرمود : «اِتَّخِذُوا جُئَنا فَقالُوا يا رَسُولَ اللّهِ


1) « سفينة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 484 .

2) « سفينة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 484 .

اَمِنْ عَدُوٍّ قَدْ اَظَلَّنا ؟ قالَ لا وَ لكِنْ مِنَ النّارِ قُولُوا سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُلِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ: سپرهايى براى خود فراهم كنيد عرض كردند : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله آيا در برابر دشمنان كه اطراف ما را احاطه كرده و بر ما سايه افكنده اند ؟ فرمود : نه ، از آتش ( دوزخ ) بگوييد : سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُلِلّهِ وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَرُ " خدا را به پاكى بستاييد و بر نعمت هايش شكر گوييد و غير از او معبودى انتخاب نكنيد و او را از همه چيز برتر بدانيد" » .(1)و اگر مى بينيم در پاره اى از احاديث ، پيامبر به عنوان « ذِكْرُ اللّهِ » معرفى شده ، نيز به خاطر آن است كه او مردم را به ياد خدا مى اندازد و تربيت مى كند . از امام صادق در تفسير « اَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ » نقل شده است كه فرمود : « بِمُحَمَّدٍ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ وَ هُوَ ذِكْرُ اللّهِ وَ حِجابُهُ : به وسيله محمّد دل ها آرامش مى پذيرد و او است ذكر خدا و حجاب او » .

عوامل هشتگانه نگرانى و پريشانى

1 - گاهى اضطراب و نگرانى به خاطر آينده تاريك و مبهمى است كه در برابر فكر انسان خودنمايى مى كند ، احتمال زوال نعمت ها ، گرفتارى در چنگال دشمن ، ضعف و بيمارى و ناتوانى و درماندگى و احتياج ، همه اين ها آدمى را رنج مى دهد ، اما ايمان به خداوند قادر متعال ، خداوند رحيم و مهربان ، خدايى كه همواره كفالت بندگان خويش را برعهده دارد مى تواند اين گونه نگرانى ها را از ميان ببرد و به او آرامش دهد كه تو در برابر حوادث آينده درمانده نيستى ، خدايى دارى توانا ، قادر و مهربان .

2 - گاه گذشته تاريك زندگى ، فكر انسان را به خود مشغول مى دارد و همواره او را نگران مى سازد ، نگرانى از گناهانى كه انجام داده ، از كوتاهى ها و لغزش ها ، اما توجه به اين كه خداوند ، غفار ، توبه پذير و رحيم و غفور است ، به او آرامش مى دهد ، به او مى گويد : عذر تقصير به پيشگاهش بر ، از گذشته عذرخواهى


1) « سفينة البحار » ، جلد 1 ، صفحه 484 .

كن و در مقام جبران برآى ، كه او بخشنده است و جبران كردن ممكن .

3 - ضعف و ناتوانى انسان در برابر عوامل طبيعى و گاه در مقابل انبوه دشمنان داخلى و خارجى ، او را نگران مى سازد كه من در برابر اين همه دشمن نيرومند در ميدان جهاد چه كنم و يا در مبارزات ديگر چه مى توانم انجام دهم ؟ اما هنگامى كه به ياد خدا مى افتد و متكى به قدرت و رحمت او مى شود ، قدرتى كه برترين قدرت ها است و هيچ چيز دربرابر آن ياراى مقاومت ندارد، قلبش آرام مى گيرد ، با خود مى گويد : آرى من تنها نيستم ، من در سايه خدا ، بى نهايت قدرت دارم. قهرمانى هاى مجاهدان راه خدا در جنگ ها ، چه در گذشته ، چه در حال و سلحشورى هاى اعجاب انگيز و خيره كننده آنان ، حتى در آن جايى كه تك و تنها بوده اند ، بيانگر آرامشى است كه در سايه ايمان پيدا مى شود. هنگامى كه با چشم خود مى بينيم و با گوش مى شنويم كه افسر رشيدى پس از يك نبرد خيره كننده ، بينايى خود را به كلى از دست داده و با تنى مجروح به روى تخت بيمارستان افتاده اما با چنان آرامش خاطر و اطمينان سخن مى گويد كه گويى خراشى بر بدن او هم وارد نشده است ، به اعجاز آرامش در سايه ذكر خدا پى مى بريم .

4 - گاهى نيز ريشه نگرانى هاى آزار دهنده انسان ، احساس پوچى زندگى و بى هدف بودن آن است ، ولى آن كسى كه به خدا ايمان دارد و مسير تكاملى زندگى را به عنوان يك هدف بزرگ پذيرفته است و تمام برنامه ها و حوادث زندگى را در همين خط مى بيند ، نه از زندگى احساس پوچى مى كند و نه همچون افراد بى هدف و مردد ، سرگردان و مضطرب است.

5 - عامل ديگر نگرانى آن است كه انسان گاهى براى رسيدن به يك هدف زحمت زيادى را متحمل مى شود ، اما كسى را نمى بيند كه براى زحمت او ارج نهد و قدردانى و تشكر كند ، اين ناسپاسى او را شديدا رنج مى دهد و در يك حالت اضطراب و نگرانى فرومى برد ، اما هنگامى كه احساس كند كسى از تمام تلاش ها و كوشش هايش آگاه است و به همه آن ها ارج مى نهد و براى همه پاداش مى دهد ديگر

چه جاى نگرانى و ناآرامى است؟

6 - سوءظن ها و توهم ها و خيالات پوچ يكى ديگر از عوامل نگرانى است كه بسيارى از مردم در زندگى خود از آن رنج مى برند، ولى چگونه مى توان انكار كرد كه توجه به خدا و لطف بى پايان او و دستور به حسن ظن كه وظيفه هر فرد باايمانى است اين حالت رنج آور را از بين مى برد و آرامش و اطمينان جاى آن را مى گيرد .

7 - دنياپرستى و دلباختگى در برابر زرق و برق زندگى مادى يكى از بزرگترين عوامل اضطراب و نگرانى انسان ها بوده و هست ، تا آن جا كه گاهى عدم دستيابى به رنگ خاصى از لباس يا كفش و كلاه و يا يكى ديگر از هزاران وسايل زندگى ساعت ها و يا روزها و هفته ها فكر دنياپرستان را ناآرام و مُشَوَّش مى دارد. اما ايمان به خدا و توجه به آزادگى مؤمن كه هميشه با « زهد و پارسايى سازنده » و عدم اسارت در چنگال زرق و برق زندگى مادى همراه است به همه اين اضطراب ها پايان مى دهد ، هنگامى كه روح انسان « على وار » آن گونه وسعت يابد كه بگويد : « دُنْياكُمْ هذِه اَهْوَنُ عِنْدى مِنْ وَرَقَةٍ فى فَمِ جَرادَةٍ تَقْضِمُها : دنياى شما در نظر من بى ارزش تر از برگ درختى است كه در دهان ملخى باشد كه آن را مى جود » (1)نرسيدن به يك وسيله مادى يا از دست دادن آن چگونه امكان دارد آرامش روح آدمى را بر هم زند و طوفانى از نگرانى در قلب و فكر او ايجاد كند.

8 - يك عامل مهم ديگر براى نگرانى ترس و وحشت از مرگ است كه هميشه روح انسان ها را آزار مى داده است و از آن جا كه امكان مرگ تنها در سنين بالا نيست بلكه در سنين ديگر مخصوصا به هنگام بيمارى ها ، جنگ ها ، ناامنى ها وجود دارد ، اين نگرانى مى تواند عمومى باشد. ولى اگر ما از نظر جهان بينى مرگ را به معنى فنا و نيستى و پايان همه چيز بدانيم ( همان گونه كه ماديون جهان مى پندارند ) اين اضطراب و نگرانى كاملاً به جا است و بايد از چنين مرگى كه نقطه پايان همه آرزوها و


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 224 .

موفقيت ها و خواست هاى انسان است ترسيد ، اما هر گاه در سايه ايمان به خدا مرگ را دريچه اى به يك زندگى وسيع تر و والاتر بدانيم و گذشتن از گذرگاه مرگ را همچون عبور از دالان زندان و رسيدن به يك فضاى آزاد بشمريم ديگر اين نگرانى بى معنى است بلكه چنين مرگى ، هر گاه در مسير انجام وظيفه بوده باشد دوست داشتنى و خواستنى است. البته عوامل نگرانى منحصر به اين ها نيست بلكه مى توان عوامل فراوان ديگرى براى آن نيز شمرد ، ولى بايد قبول كرد كه بيشتر نگرانى ها به يكى از عوامل فوق بازمى گردد. و هنگامى كه ديديم اين عوامل در برابر ايمان به خدا ذوب و بى رنگ و نابود مى گردد تصديق خواهيم كرد كه ياد خدا مايه آرامش دل ها است «اَلا بِذِكْرِاللّهِ تَطْمَئِنُ الْقُلُوبُ».

آيا آرامش با خوف خدا سازگار است؟

بعضى از مفسران در اين جا ايرادى مطرح كرده اند كه خلاصه اش اين است : ما از يك طرف در آيه فوق مى خوانيم ياد خدا مايه آرامش دل ها است و از طرفى ديگر در آيه 2 سوره انفال مى خوانيم : « اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ: مؤمنان كسانى هستند كه وقتى نام خدا برده مى شود قلبشان ترسان مى گردد » آيا اين دو با هم منافات دارد؟ پاسخ سؤال اين است كه منظور از آرامش همان آرامش در برابر عوامل مادى است كه غالب مردم را نگران مى سازد كه نمونه هاى روشن آن در بالا ذكر شد ، ولى مسلما افراد باايمان در برابر مسؤوليت هاى خويش نمى توانند نگران نباشند و به تعبير ديگر آن چه در آن ها وجود ندارد نگرانى هاى ويرانگر است كه غالب نگرانى ها را تشكيل مى دهد اما نگرانى سازنده كه انسان را به انجام وظيفه در برابر خدا و خلق و فعاليت هاى مثبت زندگى وامى دارد در وجود آن ها هست و بايد هم باشد و منظور از خوف از خدا نيز همين است.

شرح آيه از تفسير مجمع البيان

در آيه مورد بحث مى فرمايد:

الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللّهِ

همان كسانى كه پس از بازگشت از بيراهه و گناه، به يكتايى خدا و صفات ويژه او ايمان آورده و رسالت و دعوت پيامبرش را با جان و دل مى پذيرند و به كتاب و وحى و آنچه از سوى خدا فرود آمده است گردن مى گذارند و دل هايشان به ياد خدا به ساحل آرامش مى رسد و آرامش مى يابد.

واژه «ذِكْر» به مفهوم پديد آمدن معنى براى نفس است و گاه به آگاهى و گفتارى كه مفهوم و معنى را در برابر چشم باطن آشكار مى سازد نيز گفته مى شود. با اين بيان، در اين آيه خدا انسان باايمان را اين گونه وصف مى كند كه با ياد خدا به آرامش قلب مى رسد و در آيه ديگرى مى فرمايد: ايمان آوردگان تنها آن كسانى هستند كه چون خدا ياد شود دل هايشان بترسد...

اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ.(1)

در آيه مورد بحث منظور اين است كه انسان باايمان با ياد خدا و با نگرش بر نعمت هاى گوناگون و پاداش پرشكوه او به ساحل آرامش خاطر مى رسد و در آنجا منظور اين است كه با ياد خدا و توجه به عدل و كيفر عادلانه او ترسان شده و خاطرش پريشان مى گردد.

أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.

بهوش باشيد كه با ياد خداست كه دل ها آرامش مى يابد.

و بدين سان خداى فرزانه بندگانش را تشويق مى كند كه دل هاى طوفان زده خود را با ياد مهر و لطف و نعمت هاى بى كران و پاداش پرشكوه او آرامش بخشند؛ چرا كه وعده خدا تخلف ناپذير است و چيزى براى آرامش دل هاى نگران بهتر و آرام بخش تر از نويدهاى خدا نيست.


1) سوره اَنْفال، آيه 2.

فهرست مطالب

موضوع ... صفحه

متن تأييديه حضرت آية اللّه العظمى جعفر سبحانى ... 4

متن تأييديه حضرت آيت اللّه محمد يزدى ... 5

متن تقريظ حضرت آية اللّه سيد على اصغر دستغيب ... 6

مقدمه ... 7

تحكيم پيوندهاى الهى و خانوادگى ... 9

اصلاح رفتار فردى پيش شرط تأثيرگذارى رفتارى بر ديگران است ... 14

ضرورت شناخت بحث سحروجادوگرى به دليل تأثيرپذيرى خانواده هاازآن ... 18

سليمان و ساحران بابل ... 19

چگونه فرشته معلم انسان مى شود؟ ... 21

هيچ كس بدون اذن خدا قادر بر كارى نيست ... 21

سحر چيست و از چه زمانى پيدا شده است ؟ ... 22

سحر از نظر اسلام ... 23

سحر در عصر ما ... 24

بابِل كجاست؟ ... 28

هاروت و ماروت ... 29

پيام آيه شريفه ... 32

مراقب فرزندان خود باشيد زيرا انحرافات شيطانى تدريجى است ... 33

شأن نزول ... 33

اصل حِلِّيَّت ... 33

انحرافات تدريجى ... 34

چگونگى وسوسه شيطان ... 35

شأن نزول ... 36

هشدار از وسوسه ها ... 36

اصل اوليه در همه غذاها « حلال بودن » آن ها است ... 38

نجات يا تباهى تدريجى ... 38

شيطان چگونه انسان را به بدى فرمان مى دهد؟ ... 41

پاسخ ... 41

معيار شناخت وسوسه هاى شيطان از وسوسه هاى نفس انسان ؟ ... 41

پاسخ ... 41

مذموم بودن هماهنگى فرزندان با اعتقادات انحرافى پدران ... 42

حمايت مالى از خويشاوندان ... 46

ريشه و اساس همه نيكى ها ... 46

شأن نزول ... 50

راه اعتدال و امّت معتدل ... 50

گروه هاى شش گانه نيازمندانِ مالى ... 53

1.

نزديكان ... 53

2.

يتيمان ... 54

3.

نيازمندان ... 54

4.

درراه ماندگان ... 54

5.

گدايان ... 54

6.

بردگان ... 54

افزون بر زكات ... 55

تجسّم اين ويژگيها ... 56

پرتوى از اين آيه شريفه ... 57

وصيّت هاى شايسته خانوادگى ... 58

وصيّت، دستورى سازنده ... 59

افراد خانواده عامل آزمايش و تربيت يكديگر هستند ... 63

جاذبه زينت هاى مادّى ... 63

منظور از «اَلْقَناطيرِالْمُقَنْطَرَه» و «اَلْخَيْلِ الْمُسَوَّمَه» چيست؟ ... 64

منظور از "متاع حيات دنيا " چيست؟ ... 64

موانع شناخت و بينش ... 65

سيماى خانواده شايسته ... 71

پرتوى ازسيماى خانواده بهشتى ... 74

پرتوى از روايات در مورد سخاوت و انفاق ... 75

ارزش انسانى و اخلاقى فرو بردن خشم و غضب ... 76

نفى خشونت نسبت به خانواده ... 78

شأن نزول ... 79

چراغالبا خانواده هاى بى بندوبار درنازونعمتندوخانواده هاى باايمان درسختى ومشقّت ... 83

شأن نزول ... 86

اين ديگر چه رازى است؟ ... 87

چهار دستور براى خوشبختى خانواده ... 89

چهار عامل موفّقيت ... 93

سهم ارث همسران از يكديگر ... 96

ارث برادران و خواهران ... 98

ارث همسران از يكديگر ... 100

سهم برادر و خواهر ... 100

اشاره اى به مقررات ارث ... 103

دو راه ارث برى ... 103

عوامل محروميت ... 104

اقسام ورثه ... 104

ميراث نسب ... 104

مرد ستون نگهدارنده و چتر محافظ خانواده است ... 107

شدّت عمل نسبت به زنان متخلّف ... 109

شأن نزول ... 111

مديريت در خانواده ... 111

راز مديريت مرد ... 112

محكمه صلح خانوادگى ... 114

طرح حكيمانه براى ايجاد سازش در خانواده ... 116

يك پرسش ... 116

پاسخ ... 117

ده دستور درباره حقوق خانوادگى و آداب معاشرت ... 118

زنجيره اى از كارهاى شايسته ... 123

پرتوى از آيات ... 126

1- اصل مديريت در جامعه كوچك خانواده ... 126

2 - مدير و معاون در اين جامعه كوچك ... 127

3- رعايت حقوق متقابل ... 127

4- راه رويارويى با بحران هاى خانوادگى ... 128

بُخل، آفت اخلاقى خانواده است ... 129

لزوم ترويج فرهنگ امانتدارى و عدالت ورزى در خانواده و اجتماع ... 131

عدالت در حكميّت و داورى ... 131

امانتدارى و دادگرى ... 132

نارسايى هاى خانوادگى حاصل عملكرداعضاى خانواده است آن را به خدا نسبت ندهيد ... 136

سرچشمه پيروزى ها و شكست ها ... 137

فرزندان صالح يا ناصالح غالبا دستاورد رفتار صحيح يا غلط والدين است ... 140

شفاعت ... 142

ديدگاه ها در مورد واژه شفاعت ... 143

واژه «مُقيت» ... 144

آغاز عدالت از درون خانواده ... 145

براى عدالت به پاخيزيد! ... 147

گواهى اعضاى خانواده در مورد يكديگررواست ... 148

پيام آيه ... 150

تحريم شركت در مجالس گناه ... 151

شأن نزول ... 153

رهنمود آيه شريفه ... 154

ضرورت توجه ويژه خانواده هاى مسلمان به «توليد علم» با هدف نفى تسلط

كفار بر مؤمنين ... 156

پاره اى از خصلت هاى نكوهيده منافقان ... 158

احكام ارث برادران و خواهران ... 161

شأن نزول ... 163

لزوم وفا به عهد و پيمان ... 165

به پيمان هاى خود وفا كنيد ... 169

ويژگى هاى ارزشمند وفا و وفادارى ... 172

جريان نخستين جنايت در خانواده بشرى ... 174

حق حيات و زندگى انسان ... 176

برداشت نادرست ... 177

شرط پذيرفته شدن كارها ... 178

چگونه؟ ... 180

پاسخ ... 180

قابيل وپرده پوشى برجنايت درون خانوادگى ... 183

داستان به خاكسپارى پيكر «هابيل» ... 187

پيوند انسان ها ... 188

گناه آدمكشى ... 190

بهترين سرپرست و پدر خانواده بشريت پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ... 194

شأن نزول آيه ولايت ... 194

آيه ولايت علىّ بن ابيطالب ... 195

شهادت احاديث و مفسّران و مُورّخان در مورد آيه ولايت ... 196

پاسخ به هشت ايراد مخالفان بر آيه ولايت ... 197

ولايت و امامت اميرمؤمنان عليه السلام ... 202

رهنمود آيه مباركه ... 203

دو نكته اساسى ... 203

چگونه ؟ ... 205

ارتكاب گناه رمز فروپاشى خانواده ها ... 208

به سرنوشت بيدادگران بنگريد! ... 210

ضرورت تفكّر و تدبّر در سرنوشت پيشينيان ... 211

ضرورت دورى خانواده از مجالس اهل باطل ... 212

فرمان هاى ده گانه با نگاه ويژه به خانواده ... 215

اعدام در سه مورد ... 218

رعايت عدالت هميشه و همه جا ... 219

نيكوترين شيوه ... 220

شروع از توحيد و پايان به نفى اختلاف ... 224

مراحل سه گانه دريافت احكام ... 224

فرمان هاى جاويدان ... 225

اهميت نيكى به پدر و مادر ... 225

قتل فرزندان به خاطر گرسنگى ... 226

منظور از « فَواحِش » چيست ؟ ... 226

به گناهان نزديك نشويد ... 226

پرتوى از آيات ... 228

1- دعوت به توحيد گرايى و يكتا پرستى ... 228

2- رعايت حقوق و حرمت پدر و مادر ... 229

3- رعايت حقوق كودك ... 229

4- سازندگى برون و درون ... 229

5- رعايت حقوق بشر ... 229

6- سفارش به تفكّر و خرد ورزى ... 230

7- رعايت حقوق قشرهاى آسيب پذير ... 230

8- امنيت اقتصادى ... 230

9- انتظار براساس امكانات و تواناييها ... 230

10- عدالت در گفتار و داورى ... 231

11- وفادارى ... 231

12- گام سپردن در شاهراه درست و بى انحراف ... 231

13- وحدت جويى و پرهيز از تفرقه و پراكندگى ... 231

14- دعوت به پرواپيشگى ... 231

تأثير ماندگار رفتار اعضاء خانواده بر يكديگر ... 232

آيا جز خداى يكتا را بجويم؟! ... 235

اقوامى كه نابود شدند ... 237

فرجام شوم بيدادگران ... 239

اخطار به همه فرزندان آدم ... 240

فرود آمدن لباس ... 241

هشدار به انسانها ... 244

وَ ريشا ... 245

وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ ... 246

شيطان دشمن ديرينه شماست، مراقب او باشيد ... 247

چرا نمى توان شيطان راديد؟ ... 251

عمران و آبادى در سايه ايمان و تقوا ... 252

چرا خانواده ها و ملل فاقدايمان،زندگى مرفه دارند؟ ... 253

توسعه رزق وروزى در پرتوايمان و پرواى از خدا ... 256

گناه آرامش خانواده ها را به هم مى ريزد ... 257

چگونه؟ ... 260

پاسخ ... 260

خشكسالى و كمبود محصولات كشاورزى اثر وضعى گناه و معصيت الهى است ... 265

تازيانه هاى كيفر الهى ... 266

فال نيك و بد ... 268

اموال و اولاد ابزار آزمايش پدران و مادران هستند ... 272

راز حيات و مرگ خانواده ها ... 274

سلب نعمت نتيجه ارتكاب گناه است ... 277

ويژگى هاى نه گانه خانواده هاى برجسته ... 279

انسان در قرآن كريم ... 282

نور فطرت در اعماق دلها ... 285

تقسيم ارزاق و تلاش براى زندگى و خانواده ... 286

خداى روزى رسان و آگاه ... 291

وظيفه پدرى درسخت ترين شرايط نيز جارى است ... 292

پنج درس تربيتى در طوفان نوح ... 295

پايان ماجراى طوفان نوح ... 300

«جودى» كجا است؟ ... 301

فرو نشستن طوفان نوح ... 302

وَ يا سَماءُ اَقْلِعى ... 302

وَ غيضَ الْماءُ ... 302

وَقُضِىَ الاَْمْرُ ... 303

وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ ... 303

سرگذشت دردناك فرزند نوح ... 305

چرا پسر نوح، عمل غير صالح بود؟ ... 306

آن جا كه پيوندها گسسته مى شود؟ ... 306

مسلمانان مطرود چه كسانى هستند؟ ... 307

يك پرسش و پاسخ در خصوص هشدار خدا به نوح عليه السلام ... 310

سعادت و شقاوت افراد در آخرت نتيجه اعمال آن ها در دنياست ... 313

چگونگى سخن گفتن مردم در روز رستاخيز ... 314

تيره بختان روز رستاخيز ... 316

بحثى پيرامون سعادت و شقاوت از نظر ذاتى يا اكتسابى بودن ... 317

اسباب سعادت و شقاوت ... 319

استثناء در آيه چه مفهومى دارد ؟ ... 323

تفسير فراز نخست ... 324

تفسير فراز دوّم ... 325

حقيقت سعادت و شقاوت ... 327

آيا خوشبختى و بدبختى در گرو اتفاق و تصادف است يا به دست انسان؟ ... 330

آيه اى كه سنگينى محتواى آن موى پيامبر صلى الله عليه و آله را سفيد كرد ... 331

سخت ترين و مسئوليت آفرين ترين آيه ... 333

نماز رمز خوشبختى خانواده ... 334

اميدبخش ترين آيه قرآن ... 337

نماز يا برترين مرواريد درياى بندگى ... 338

چند نمونه از روايات ... 339

اميد بخش ترين آيه ... 341

هوسرانى و خوشگذرانى سرچشمه انحرافات اجتماعى است ... 343

هم صالِح و هم مصلِح باشيد ... 345

رابطه اختناق با انحطاط جامعه ها ... 346

عبرت هاى آموزنده براى خانواده ها در سوره يوسف ... 348

آشنايى با سوره يوسف ... 349

1- نام سوره ... 349

2- فرودگاه اين سوره ... 349

3- شماره آيات واژه ها و حروف آن ... 349

4- پاداش تلاوت اين سوره ... 349

5- دو نكته در مورد اين روايات ... 350

6- دورنمايى از سوره ... 351

آغاز زيباترين داستان ها ... 352

لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ... 354

اَحْسَنُ الْقَصَص در برابر تو است ... 355

رؤيا و خواب ديدن ... 357

آن خواب شگفت انگيز ... 358

مفهوم سجده خورشيد و ماه وستارگان در برابر يوسف عليه السلام ... 358

چگونگى ارتباط رؤياى يوسف با علم تعبير خواب او ... 366

حفظ اسرار ... 367

قصه زندگى يوسف درسى براى تنظيم روابط خانوادگى است ... 369

مستى قدرت و امكانات ... 373

پيشنهاد دهنده كه بود؟ ... 375

نقش ويرانگر حسد در زندگى انسان ها ... 377

ضرورت مراقبت پدر و مادر در ابراز محبّت نسبت به فرزندان ... 378

مواظب باشيد تاسلامت فرزندان شمارابه بهانه پركردن اوقات فراغت به خطر نياندازند ... 380

آفت ويرانگر حسد ... 381

راه بهانه جويى و دروغ را به فرزندان خود نياموزيد ... 383

اِنّى لَيَحْزُنُنى اَنْ تَذْهَبُوا بِهِ ... 383

نياز فطرى و طبيعى انسان به پركردن اوقات فراغت ... 386

نه قصاص و نه اتهام قبل از جنايت ... 388

به دشمن خود راه كار نشان ندهيد ... 388

زهى سنگدلى و بى رحمى ... 393

گريه هاى دروغين ... 396

تسويل نفس ... 399

دروغگو كم حافظه است ... 400

صبر جميل چيست ؟ ... 400

ضرورت توجه و مراقبت دائمى ... 401

دعاى گيراى يوسف ... 403

دروغى رسوا و احمقانه ... 405

پرتوى از آيات ... 406

1- ابعاد وجود انسان و نيازهاى گوناگون او ... 406

2- فرزند خود را با سختى ها آشنا كنيد! ... 408

يوسف در اسارت پول پرستان ... 410

فروشندگان يوسف ... 413

يوسف در كاخ عزيز مصر ... 420

منظور از بلوغ اَشُدّ چيست ؟ ... 421

عشق سوزان همسر عزيز مصر ... 424

حساس ترين مرحله آزمون حضرت يوسف عليه السلام ... 426

منظور از برهان پروردگار چيست ؟ ... 429

جهاد با نفس برترين نوع جهاد است ... 430

پاداش اخلاص ، امداد غيبى است ... 432

امّا قداست و پاكى يوسف ... 435

ديدگاه دوّم ... 436

ديدگاه ها در مورد «برهان پروردگار» ... 436

حق شناسى و نمك شناسى ... 438

رابطه اخلاص با سرفرازى و نجات ... 439

طشت رسوايى همسر عزيز از بام افتاد ... 440

فرار قهرمانانه يوسف از لغزشگاه گناه ... 442

شاهد كه بود ؟ ... 443

حمايت خدا در لحظات بحرانى ... 443

بيان حقيقت ماجرا ... 444

واكنش عزيز مصر ... 446

پرتوى از آيات ... 448

1- شيوه زشت ظالمان و خود خواهان ... 448

2- يارى خدا در حساس ترين لحظات ... 449

و اينك دامى ديگر بر سر راه يوسف ... 452

زندان براى من از گناه و بيداد محبوب تر است! ... 460

زندان به جرم بى گناهى ... 465

ذبح حقيقت در مسلخ سياست ... 466

يوسف در زندان خودكامكان ... 467

بزرگ ترين درس آزادى ... 475

نخستين دعوت يوسف ... 476

هان اى ياران زندانى... ... 476

سوء استفاده از يك شعار سازنده ... 477

آن جا كه نيكوكاران بر سر دار مى روند ... 479

و اينك تعبير خوابتان ... 480

توجه به غير خدا ... 482

زندان كانون ارشاد يا دانشگاه فساد ... 483

رواياتى در اين مورد ... 485

نيايش يوسف در زندان ... 486

ماجراى خواب سلطان مصر ... 488

رؤيايى هراس انگيز و سرنوشت ساز ... 488

سالهاى پر نعمت و بركت ... 494

سالهاى قحطى و سختى ... 495

نظارت بر مصرف ... 497

تبرئه يوسف از هر گونه اتهام ... 500

تحقيق و رسيدگى منصفانه ... 504

شكست هايى كه سبب بيدارى است ... 510

حفظ شرف برتر از آزادى ظاهرى است ... 510

حالات نفس سركش ... 511

پديده شگفت انگيز رؤيا ... 512

انواع خواب ها ... 513

خواب يوسف ... 513

رؤيا در روايات ... 514

قرآن و موضوع «نفس» يا غرايز و احساسات ... 514

الف: «نفس امّاره» يا غرايز و كشش هاى سركش ... 514

مراحل سه گانه ... 515

3- جهاد بزرگتر يا خودسازى راستين ... 516

يوسف و موقعيّت جديد ... 518

دعا براى زندانيان ... 520

برنامه اقتصادى يوسف براى نجات كشور و ملت ... 522

يوسف خزانه دار كشور مصر مى شود ... 523

چگونه يوسف دعوت طاغوت زمان را پذيرفت ؟ ... 523

اهميت مسائل اقتصادى و مديريت ... 524

تعهد و تخصص دو ركن اساسى مديريت است ... 525

مدح خويش يا معرفى خويشتن ... 525

پاداش برتر ... 532

سه نكته درخور دقّت در ارتباط با حضرت يوسف عليه السلام ... 532

1- چگونه يوسف ازاستبدادگرروزگارش درخواست فرمانروايى كرد؟ ... 532

پاسخ ... 533

2- آيا پذيرش پست از سوى استبدادگران رواست؟ ... 533

3- بزرگى يوسف را نگر و عظمت وى را تماشا كن! ... 535

پيشنهاد تازه يوسف به برادران ... 537

چرا يوسف خود را به برادران معرفى نكرد ؟ ... 539

برادران يوسف در مصر ... 540

چرا يوسف از اموال بيت المال به برادران داد؟ ... 542

چرا يوسف پول را به برادران بازگرداند ؟ ... 546

چرا يوسف سرمايه برادران را به طور نهانى و در درون بارهايشان قرار داد؟ ... 547

چرا يوسف خويشتن را به برادران معرفى نكرد ؟ ... 547

پاسخ ... 547

بازگشت فرزندان يعقوب از مصر ... 548

سرانجام موافقت پدر جلب شد ... 555

سه نكته ديگر ... 557

حسادت ديگران را تحريك نكنيد ... 558

دوّمين سفر برادران يوسف به سوى مصر ... 559

آيا چشم زخم حقيقت دارد؟ ... 559

شمارى از روايات در مورد چشم زخم ... 560

چگونگى اثرگذارى چشم زخم ... 561

طرحى براى نگهدارى برادر ... 566

چگونه يوسف به برادرانش اتهام دزدى زد؟ ... 571

چرا يوسف همه كاروانيان را سارق خواند ؟ ... 571

داورى بر اساس قرائن حال ... 579

تلاش براى آزادى «بنيامين» ... 586

بازخواست بى گناه به جاى گناهكار عملى ظالمانه است ... 588

برادران سرافكنده به سوى پدر بازگشتند؟ ... 589

اينك چه بايد كرد؟ ... 591

شما به سوى پدر باز گرديد ... 593

واكنش يعقوب ... 598

بكوشيد و مأيوس نشويد كه يأس نشانه كفر است ... 605

چرا يوسف پدر را از حال خود باخبر نساخت؟ ... 607

پاسخ ... 607

نامه يعقوب به عزيز مصر ... 611

آيا تو همان يوسف هستى؟ ... 617

زكات پيروزى ، عفو و بخشش است ... 620

چه كسى پيراهن يوسف را ببرد ؟ ... 624

بزرگوارى يوسف ... 624

پيراهن معجزه آسا ... 625

پس تو اين پيراهن را ببر! ... 626

پرتوى از آيات ... 627

1- كينه توزى و انتقامجويى دو آفت زندگى انسانى و اسلامى ... 627

2- سپاس پيروزى ... 628

3- رابطه شكيبايى و تقوا با پيروزى و سرفرازى ... 629

بوى گل را از چه جويم؟ از گلاب! ... 631

سرانجام لطف خدا كار خود را كرد ... 635

چگونه يعقوب ، بوى پيراهن يوسف را حس كرد ... 635

تفاوت حالات پيامبران ... 637

چگونه يعقوب بينايى خود را بازيافت ؟ ... 638

وعده استغفار ... 641

توسل جايز است ... 641

سرانجام كار يوسف و يعقوب و برادران ... 643

امنيت نعمت بزرگ خدا ... 644

بامداد روشن وصال ... 645

وسوسه هاى شيطان ... 648

اهميت مقام علم ... 654

پايان خير ... 654

بازگو نكردن سرگذشت براى پدر ... 655

دعاى حضرت يوسف عليه السلام ... 656

پرتوى از آيات ... 659

1- درس بزرگى و بزرگوارى ... 659

2- حق شناسى ... 659

3- بايد نعمت هاى جاودانه را دريافت ... 660

4- نعمت گران امنيّت ... 660

آفت شرك در ميان مدّعيان اسلام و ايمان ... 662

ايمان اكثر مردم آميخته با شرك است ... 666

راه پرافتخار من اين است ... 670

سه نكته درس آموز از آيه شريفه ... 672

زنده ترين درس هاى عبرت ... 678

پرتوى از سوره مباركه يوسف ... 680

آرامش خانوادگى در سايه ياد خدا ... 683

ذكر خدا چيست و چگونه است ؟ ... 683

عوامل هشتگانه نگرانى و پريشانى ... 685