جهاد اکبر زندگی آیت الله محمدجواد خراسانی

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

جهاد اکبر، یا، زندگی آیه ا.. محمد جواد خراسانی اعلی الله مقامه الشریف

سایر عناوین:زندگی آیه ا.. محمد جواد خراسانی اعلی الله مقامه الشریف / جهاد اکبر، یا، زندگی آیه ا... خراسانی "رحمه ا.. علیه"

نویسنده: خراسانی، محمد جواد

زبان:فارسی

سرشناسه : خراسانی ، محمدجواد

عنوان و نام پدیدآور : جهاد اکبر: زندگی آیت الله محمدجواد خراسانی

مشخصات نشر : تهران [بی جا.1350

مشخصات ظاهری : غ ، ص 300

وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی قبلی

شماره کتابشناسی ملی : 56720

تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری

اشاره

بخش اول مقدمه: بقلم فرزند دانشمند مؤلف

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد للّه ربّ العالمين و الصّلواة و السلام على نبيّنامحمّد و آله اجمعين و اللّعن الدّائم على مخالفيهم و معانديهم اجمعين من الآن الى يوم الدّين.

چون بعض از رفقا كرارا '' فرمودند كه مقدّمه اى بر زندگينامه مرحوم والد معظّم طاب ثراه بنويسم امتثالا.

لأمرهم عرايض خود را دارد و جهت معطوف ميدارم.

جهة اول: مختصرى پيرامون خصوصيّات روحى و اخلاقى ايشان.

جهة دوم: دربارۀ تأليفات ايشان و اينكه چه مقدار آن كامل و چه مقدار ناقص است و از كامل چه مقدار مطبوع و چه مقدار آمادۀ طبع ميباشد تا اگر بانى خير پيدا شود بطبع آن اقدام گردد.

اما جهة اول: نظر باينكه خود ايشان در همين زندگينامه حالات و خصوصيّات خود را مرقوم فرمودند

ديگر گفتار بنده توضيح واضح خواهد بود و مفيد فايده نيست و بعلاوه چنانچه بنده بخواهم در زهد و ورع و ساير خصوصيّات ايشان بنگارم خود را بين المحذورين ميبينم چون از جهة اينكه پسر ايشان هستم ممكن است گفتارم را وقعى ننهند و حمل بر اغراق گوئى كنند و بگويند مقتضاى ابّوت و بنوّت چنين است.

و از اينطرف در كتمان كردن او هم ممكن است تقصير كرده باشم و اداء حقّى از حقوق ايشانرا نكرده باشم، ولى بنده بخاطر انجام وظيفه محوّله مجبورم در حدّ اطلاعات خود دربارۀ ايشان مطالبى بنويسم و براى دفع محذور در اوّل اختصار ميكنم در حالات ايشان بر آنچه از زمان تميز خود به بعد از ايشان مشاهده نمودم و خود را مانند يك اجنبى بيطرف كه فقط شاهد و ناظر بوده فرض كرده مشاهدات خود را بدون افراط و مبالغه گوئى مينگارم.

گفتگو در خصوصيّات و حالات ايشان از دو جهة است

علمى عملى.

امّا از جهة علمى چنانچه خود نگاشته اند زحمات طاقت فرسائى كشيده اند در مشهد مقدّس و در نجف اشرف كه در زمان خود منحصر بفرد بوده اند و بنده هم كه بنجف مشرّف شدم هر وقت رفقاى ايشانرا كه هنوز هم بعضى از آنها بحمد الللّه حيوة دارند و از علماء هستند ابقاهم اللّه تعالى ملاقات مينمودم صحبت از زحمات ايشان در راه تحصيل بود كه هميشه اين دو جمله طاقت فرسا و منحصر بفرد بودن رامتذكر ميشدند با اينكه من رفقاى ايشان را جزء اوتاد و زهّاد و زحمت كشهاى علماء ميدانم و خود مرحوم والدهم اين جهة را ميفرمود ولى آنها پشت كار و زحمت كشى ايشانرا بيش از خود ميستودند.

اين از نجف ايشان در طهران هم من از سنين طفوليّت تا حال بخاطر ندارم كه تا زمان فوتش حتّى يك شب هم بدون مطالعه خوابيده باشد بلكه اغلب شب

هاتا نصف شب و بيشتر از شب بيدار بود و مشغول مطالعه بود و حتّى در مسافرتهائى كه با هم بوديم مطالعه شب ايشان ترك نميشد.

ايشان مقيّد بودند هر سال براى صله رحم تا زمان حيوة والدينشان بديدن آنها بروند به مشهد و بنده را از حدود هفت سالگى ببعد غالبا '' با خود ميبردند با آن وسائل غير مرتّب سابق و آن اتوبوسهاى كذائى كه حدود دو شبانه روز تا مشهد ميرسيد و ايشان هم براى صرفه جوئى و اقتصاد در آخر اتوبوس مينشست و بمشهد كه ميرسيديم خسته و كوفته بوديم ولى همان شب هم باز تا مدّتى مطالعه ميكرد و بعد ميخوابيد و از لحاظ حافظه هم بسيار قوى بودند و اغلب مطالعات خود را حاضر الذهن بودند و در معانى لغات و حفظ لغات عرب يد طولائى داشتند خيى كم اتفاق ميافتاد كه بكتاب لغت مراجعه كنند كثيرا '' بنحو امتحان مقدار زيادى از لغت هاى معضل اشعار عرب از ايشان

سئوال ميشد همه را جواب ميدادند و علاوه بر فقه و اصول در ادبيّات و علم حديث و رجال و تاريخ و نجوم و رياضّيات كاملا '' مسلّط و صاحب نظر بودند و در فنون مختلف تأليفات نظرى و استدلالى دارند كه در بحث تأليفات ايشان متذكر ميشويم و تا آخر عمر مشغول تدوين و مطالعه بودند مانند يك طلبه با اشتياق مجّد كه مشغول تحصيل است شب و روز همان نحوه و بيشتر گرم مطالعه و نوشتن بودند رحمة اللّه عليه و جزاه اللّه عن الأسلام خيرا '' و حشره مع محّمد ص و عترته الأطهار.

و أمّا خصوصيات ايشان از جهة علمى: علمش مقون با عمل و بتمام معنى محتاط بود و بمضمون: من ترك الشّبهات نجى من المحرمات با كوچكترين شبه اى از اصل مورد صرف نظر ميكرد و طريق احتياط را پيش ميگرفت و نسبت به صرف وجوهات اگر پيش آمد ميكرد با قل ما يقنع اكتفا مينمود و در زندگى ماملا '' مقتصد بود ابدا '' اسراف و تبذيرى در كار او نبود و بهمين جهة

سطح زندگيش هميشه يكنواخت بود و زندگيش بالا رفتنى نداشت تا مستلزم تنّزل در طريق احتياط شود يا موجب اغماض از ترك شبهات گردد.

از طفوليتم تا حال ابدا '' ياد ندارم كه پدرم حتّى يك ريال پول به تنقّلات از قبيل نقل و آب نبات و شيرينى و يا اسباب بازى بچه و نظائر اينها بدهد و يا پولى در طفوليتم به من داده باشد كه مجاز باشم در خريد اينها اى خوانندۀ عزيز خواهشمندم اين دو سطر بالا را بار ديگر بخوان و كاملا '' در اطرافش فكر كن.

گفتن و نوشتن آن آسان است ولى در مرحله عمل چه ارادۀ آهنينى ميخواهد كه نفس را اينچنين رام كند كه زير بار اين حدّ از تقوى برود، ميدانم كه ورد زبان من و شما وضع محيط و سطح زندگى است ولى آيا كى و تا چه حدّ؟.

بلى اين را بخوان و مكرّر كن شايد بحول و قوّه الهى در من و شما هم تا حدّى اثر كند و بتوانيم خود را در بعض

موارد كنترل كنيم انشاء اللّه.

ترا بخدا در اين زمان در تهران چنان عالمى كه با نهايت اقتدار از لحاظ وزنه علمى كه بتواند هم دين و هم دنياى خوبى داشته باشد ولى آنچنان پشت پا بدنيا و شئونش بزند تا اين حدّ كه به يگانه پسرش از طفوليت تا وقتى كه در تكفّل اوست حتى يك ريال هم مازاد بر ضروريّات اوليّه زندگى ندهد يا در طفوليتش يك شاهى هم باو ندهد با اينكه ميتوانست در عين اينكه خودش پرهيزگار و با ورع است مرا دردانه بار بياورد چنانچه سيرۀ عدّه اى بر آنست ولى از طريق تربيت دينى و عدم اعتناء بدنيا خانواده و اهل خود را منصرف ميكرد از هوى و هوس و دله گى و سركشى نفس آيا چنين شخصى اعزّ من الكبريت الأحمر نيست.

در محيط تهران كه همه گونه آلودگى مادى كم و بيش براى هر كس هست ولى ما تا چند سال قبل حتّى برق نداشتيم و بهيچوجه قبول نميكرد و ميفرمود تا همۀ

اهل محل برق نكشند و لوله كشى آب نكنند من نخواهم داشت تا اينكه در محل منزل بى آب و برق نبود آنوقت اجبارا '' قسمت ما شد اين شمّه اى از تقواى او در ماديّات و أمّا از لحاظ ساير كمالات نفسانيّه عمليّه او: به مستحبات مطلقا '' اهميّت ميداد خاصّه نوافل يوميّه و ليليّه بياد دارم شبى در منزل يكى از رفقاى بسيار متديّن كه در خصوص نماز شب كمى تساهل است تا آخر؟؟؟ مشغول گفتگو بوديم بعد صحبت از ايشان شد گفت نماز شب ميخواند گفتم بلى و اهميّت ميدهد گفت حالا هم كه چنين مريض است گفتم بلى حتّيوقتى نمى تواند بايستد نشسته ميخواند گفت با اين حال كه من ديدم ترا بخدا راست ميگوئى گفتم بلى چنان در او اثر گذاشت كه تا مدّتها نماز شب ميخواند و از رويّه اول دست برداشت.

و در جهتتواضع در حدّ اعلى بود و از طرفى تعصبش هم نسبت بدين بسيار شديد بود كه در موردش ديگر نه

حلمى و نه تواضعى بكار ميبرد.

بين سنّ ده تا بيست سالگى را كاملا '' ياد دارم كه در مجالسى كه ميرفتيم و نوعا '' از علماء بودند در هر بحثى كه وارد ميشدند آنقدر بحث ميكردند و سروصدا راه ميانداختند ولى ايشان ساكت بودند و اظهار نظر و بقول معروف اظهار لحيه نميكرد حتّى گاهى من متأثر مى شدم كه چرا پدرم مثل ديگران حرف نميزند و دخالت نميكند در آخر كار اگر نظر ايشانرا ميخواستند ايشان هم با چند جمله مطلب را ميفرمودند.

ديگر از جهات تواضعش اينكه مايحتاج منزلمانرا از مطعم و ملبس خودش ابتياع ميكرد و بدست خود ميآورد حتّى چند مرتبه ديدم كه كنار عبايش ريخت و آورد ولى در اين چند سال اخير درخواست چند نفر از مؤمنين خود آنها ميآوردند و ايشان خيلى تماس خارج از منزل براى اين جهه نداشت.

و امّا از لحاظ ارادتش نسبت به خاندان نبوّت و

اهلبيت عصمت صلوات اللّه عليهم زائد الوصف بود خاصه نسبت به سيّد الشّهداء ارواحنا فنداه در همان زمان كه در نجف مشّرف بودند بيش از ديگران پياده بكربلا مشّرف ميشدند و بزيارت عاشورا اومد اومتش اهميت فوق العاده ميدادند و بمن هم غالبا '' زيارت عاشورا را سفارش ميفرمودند كه ترك نكنم در مراسم روضه خوانى شركت ميكردند و اشعار و مراثى فارسى و عربى بسيار در اين زمينه سروده اند و غالبا '' برخلاف خوانندگان ديگر در موقع ذكر مصيبت خودش زودتر اس ز مستمع بگريه مى افتاد و بيشتر از مستمع گريه مينمود بياد دارم كه اواخر شب هم گه گاهى خودش با خودش آهسته مرثيه ابا عبد اللّه ع ميخواند و گريه ميكرد و چند سالى هم پياده از تهران بمشهد مقدّس با عدّه اى از مؤمنين مشرّف شدند و أمّا از لحاظ سيرۀ او در ميان مردم: پس از آنكه از نجف مراجعت نمودند و ساكن تهران شدند مسجد هاى متعدّدى پيشنهاد شد كه هيچ يك را قبول

نفرمودند و تبليغاشان را فقط از راه منبر و تأليف و تدريس انجام ميدادند ولى پس از اينكه در جواديه شرق تهران منزل كرديم چون منزل تا حدّى وسيع بود لذا عصرهاى جمعه عدّه اى جمع ميشدند و در حال نشسته از روى كتب احاديث مقدار يكساعت سخن ميگفت سالها بر اين منوال بود تا اينكه در نزديكى ما زمينى بود كه وقف براى مسجد بود ولى بانى ساختمان نداشت و محل زباله دانى و رفت و شد حيوانات بود ايشان وظيفه خود ديد كه حصارى براى آن بسازد و پس از رفع موانع بدستور ايشان مسجدى ساخته شد كه شباهت تامّى به مساجد صدر اسلام داشت هم از جهت خصوصيات خود مسجد و هم از جهة مردم، از جهة خصوصيات بنا چون بسيار ساده و بى آلايش و دور از هرگونه زر و زيور حتّى قالى بود با اينكه همه گونه تمكّن مالى براى ايشان توسط مردم و بخواهش ايشان از مردم فراهم بود و مى

شد. چنانچه سيره اهل مساجد ديگر ميباشد ولى ايشان ميفرمودند اولا '' بايد مسجد خالى از زخرف دنيوى باشد و هرچه ساده تر باشد بيشتر مرضى خدا است بعلاوه كه اين جهة ما را محتاج گرفته پول براى صرف مسجد از هر لاابالى يا فرد بى سروپائى نمينمايد.

بلى واقعا '' چنين است و ما عوضى فكر ميكنيم مساجد را با پول همان گونه اشخاص درست ميكنيم و ازهر جهت زينت ميكنيم باميد اينكه آنها ميآيند و بيايند و رغبت كنند به آمدن و هميشه هم براى اينگونه امورات غير ضرورى دست نيازمان بطرف آنها دراز است چون وكيل مدافع خدا شديم و بسليقه خود اين روش را بهدف نزديكتر ميدانيم و همۀ كردار خود را رنگ دين باو ميزنيم و ميگوئيم انجام دهيم تا بيايند باميد اينكه بعد هدايت شوند غافل از اينكه بجاى آوردن آنها و كشاندن آنها خودمان رفتيم مثل آنها شديم و ذرّه اى آنها را بطرف دين سوق نداديم.

اگر اسلام ميخواست از اين طرقيكه ما امروزه ميخواهيم جلب توجه مردم را بكنيم و با سلام سوق دهيم بدهد خيلى بيشتر از اينها امكانات بود براى ائمّه هدى ع ولى نكردند ائمّه ع گفتند محاسن كلام ما و مكارم اخلاق ما را به مردم بگويند تا رغبت كنند و بيايند و از جمله محاسن و مكارم آنها عدم اعتناء بدنيا است، نفرمودند هميشه با مترفين و پولدارها گرم باشيد تا باين وسيله فقط از پول آنها براى تشريفات زائد مساجد يا خودتان استفاده كنيد با علم اينكه او از اعمالش باين مجاملات شما دست بردار نيست و حاضر نيست تغيير رويّه دهد، شخص آلوده بمادّيات بايد با توجّه بخواستۀ اسلام قدم بقدم پيش برود ولى وقتى آمد بمسجد خدا مسجد را مزينّ بانواع زخارف دنيوى ديد، رفت بمنزل مربّى منزلش را تمام و كمال ديد از همۀ جهات مادّى، خود مربّى را مرتّب و مقيّد بنمام سئون دنيوى ديد اين شخص چگونه مى تواند مراتب كمالات روحانى را طى كند و مفهوم واقعى

اسلام را درك كند غافل از اينكه مربيّان همۀ اين كارها را براى او انجام ميدهند و تنزّل دينى و تقوائى را مرتكب ميشوند باسم اينكه فلان تاجر و فلان شخص يا اشخاص محترم ميآيند به مسجد يا منزل يا تماس با آنها داريم اگر فلان نحوه باشد بد است و نميآيند.

آن شخص محترم از نظر شما، كه مسجد ميآيد، وقتى با كفش وارد مسجد ميشود، روى صندلى هم مى نشيند، زير پايش هم قالى هاى گران قيمت اعلا، خود مسجد را هم مزيّن بانواع پرده ها و سنگ هاى مرمر مانند كليساها ميبيند، منبرى را با بهترين رد اوقبا، منزلش را مجهّز بتمام اشياء، حالا بالاى منبر پشت سر هم از ايمان، از عدل، از مواسات، از انصاف، از تقوى، از مروّت و و و بگويد چه اثر دارد مستمع در مرحله اول - چشمش باين تجمّلات افتاد و بنظرش چنين است: هر چه درميآورد بايد صرف خودش كند و لو همسايه اش بميرد چون اينها را بى اشكال ميبيند و اگر اشكال داشت در

مسجد نميكردند و آقا نميكرد، ديگر اينكه بايد هرچه وقت دارد صرف كسب پول كند از هر راه شد تا بتواند جوابگوى مخارج غير ضرورى و تجمّلى خود باشد و نيز صرف مخارج اين نوع مساجد كند كه سالى چند مرتبه فقط براى فاتحه و نظائر او وارد آن ميشود امّا آيا خواسته خدا و رسول را تعقيب كرده يا مراوده اش با مربّى دين در او يا خانواده اش اثرى گذارده؟ خير، و روى اين حساب حق با همان تجّار و يا اشخاص محترم است كه ميگويند:

وقت مسجد آمدن يا رسيدگى بشئونات دينى را ندارند و همه اش دنبال پول بايد بدوند، مربّيان هم خود را گول زده دل خوش نموده كه يكى مرد جنگى به از صد هزار با اين اشخاص محترم پول بده سروكار دارد و اينها را هدايت كرده، بلكه خود را هم گمراه كرده و از اينطرف هم باز مانده، خداوند هدايت خود آن شخص را مى خواهد به پول او چه كار دارد، ميگويند اگر اطراف اين ها را نگيريم ميروند سينما ميسازند خداوند ميفرمايد: و لا

يحزنك الّذين يسارعون فى الكفر انّهم لن يضرّو اللّه شيئا ''- آخر اگر اين كار صحيح بود چرا خود پيغمبر با پول دارها و مترفين براى پيشبرد مقاصد خود گرم نميگرفت

خداوند دربارۀ نوح ميفرمايد ميگفتند: و ما نريك اتّبعك الاّ الّذين هم اراد لنا بادى الّرأى -اگر همان شخص محترم تاجر و ادارى و درجه دار يك مرتبه بيايد در مسجدى كه مرضّى خدا و رسول است براى همان مرتبه اول در او اثر ميگذاردو تصميم خود راميگيرد كه قدم اول دين عدم اعناء بدنيا و عدم خوض در دنيا و ماديّات است يا با مذاقش سازگار خواهد بود در اين صورت براى قدمهاى بعدى آماده ميشود و يا سازگار نيست باز هم تكليف خود وديگران را روشن نموده ديگر آن مربّيان از دين خود براى او مايه نميگذارند و هر لا يجوزى را اشكال ندارد، بگذار بيايد، نميگويند كسى كه معلوم است از اعمال و كردار خود دست بردار نيست مجامله معنى ندارد مجامله براى مدّت معيّنى

است نه در موردى كه ميدانيم تغييرى نميكند مع ذا لك با او گرم هستيم. اين مجامله را پس ما براى پول اينها ميكنيم و الاّ سال بدوازده ماه همان را ديو و تلويزيون آنها برقرار و همان بى حجابى و فسادهاى داخلى و خارجى و معاملى را دراند پس مجامه تا كى؟ قرآن ميفرمايد: فأعرض عمّن تولّى عن ذكرنا و لم يرد الاّ الحيوة الدّنيا ذا لك مبلغهم من العلم -اگر تمام اين اعمال مقدّماتى ما براى كشاندن آنها صحيح و حلال است پس آن شبهه اى كه در اسلام تأكيد شده در اطراف او نرويد و من ارتكب الشّبهات وقع فى المحرّمات و اخوك دينك فاختط لدينك و نظائر اينكه كدام است آخر علماء سابق كه اينقدر محتاط بودند در چه محتاط بودن مورد و مصداق احتياط را در اين زمان تعيين كنيد همه را صورت شرعى و حليّت باو ميدهيم پس شبهه چيست؟

اسلامى كه ميگويد اگر غنى را بخاطر غنايش احترام كنى دو ثلث از دينت رفته، مجالست با اغنياء قلب را ميميراند

و اينقدر نهى از تردّد با اغنياء شده آيا ما كاسه از آش داغتر شديم؟ ترا بخدا آن غنى با آن وضع بيايد بمسجد وجدانا '' خودت بگو آنرا با آن فقير طبقه كه كاملا '' متدين باشد بيك چشم مينگرى و همۀ احترامات را براى هر دو بيك نحو ادا ميكنى ابدا '' چنين نيست آنقدر از واجبات دينى و محرمات دينى را با علم باينكه آن شخص محترم مرتكب ميشود اغماض ميكنى و نميگوئى خوفا '' از اينكه آقاى محترم بدش نيايد يا باو برخورد نكند، كجا اسلام همچه دستورى بما داده اگر يك عالمى و مرجع تقليدى روى يك جهات و مصالح نوعيّه دينيّه با بينش بسيار وسيع و تحت شرايط و مقتضيات خاص چنين مسجدى عالى بسازد آيا بايد ملاك عمل براى تمام مربّيات مساجد سراسرا كشور از ده و شهر بشود آنهم با آن گشادبازى و توالى فاسده همه جا مساجد آباد است ولى مسجدى ندارد همه جا دست بگريبان پولدارها هستند براى تعميرات و خرجهاى اضافى مساجدمساجد هم

معموره و قلوبهم مخروبه.

الغرض مسجد ايشان از معنويّت خاصّى برخوردار بود و از لحاظ جمعيت هم جزء مساجد پرجمعيّت تهران بلكه بقول بعضى درجه اول بود و بناى ايشان اين بود كه دخالت شخصى در امور مسجد مينمودند و هيئت مديره و امثال آن نداشت و براى ظهر و شب اقامۀ جماعت مينمودند و هرگاه كسالت نداشتند صبحها هم ميآمدند و شبها پس از اداء فريضه مأمورين دور هم و فشرده جمع ميشدند و ايشان بعدت حدّاكثر 20 دقيقه تفسير ميفرمودند.

و امّا مسجدى هاى ايشان هم نوعا '' از نظر ظاهر ظاهر الصّلاح و متدين و با هم گرم ميباشند و از لحاظ قيافه هم وارسته و مقدّس هستند - تريهم ركّعا '' سجّدا يبتغون فصلا '' من اللّه و رضوانا '' -و از نظر واقع هم در حدود بيست و اندى سال تربيت دينى شده اند و قال الصّادق و قال الباقر شنيده اند و انشاء اللّه تا

بآخر باحسن عاقبت باشند حظفهم اللّه من مضلاّت الفتن و اخيرا '' چند سالى بود كه برنامۀ اعتكاف را در همان مسجدا از شب 21 رمضان المبارك بمدّت 3 روز با عدّه اى از مؤمنين انجام ميدادند بهمين منوال بود تا اينكه پس از سفر اخيرشان پياده بمشهد مقدّس در سبزوار كسالت شديد پيدا كردند و نتوانستند تتمّه سفر را ادامه دهند و با وسيله بمشهد آمدند و زيارت مختصرى كردند و بتهران مراجعت نمودند و تا يكسال هم على الدّوام روزى 1 الى 2 و 3 آمپول تزريق ميكردند كه ديگر جائى براى سوزن زدن باقى نبود و لذا و سه روزى صبر كرده دو مرتبه شروع بآمپول مينمودند بالأخره پس از معالجه و دوا مدّتى بهتر شدند و باز مريض شده تا اينكه در ماه ربيع الأول سنۀ 97 هجرى داعى حق را لبيّك گفتند و بسراى جاويدان شتافتند رحمة اللّه عليه و على آبائه الصّالحين من قبله و اسكنه اللّه فسيح جنانه بمحّمد و اله.

و امّا جهة دوم كتب مؤلّفه ايشان بدين قرار است:

1 - در تفسير تفسيرى كه مدّتها مشغول بودند در سابق ايام و بعد هم مدّتى در اثر بعضى از عوارض و نداشتن وسائل لازم دنبال نشد خصوصيّات اين تفسير چنين است كه بترتيب سور قرآن نيست بلكه بترتيب مقاصد و مطالب قرآن است و مشتمل بر پنچ مقصد و خاتمه از مبداء گرفته تا منتها مقصد اول در خالق تعالى و صفات و افعال او.

مقصد دوم در مخلوق هرچه هست او علوى و سفلى و هر موجودى هريك را بابى است مخصوص.

مقد سوم در سفراء و وسائط ما بين خالق و مخلوق

مقصد چهارم در وطائف مخلوق نسبت بخالق كه در اين مقصد است ذكر شرعيّات و اديان و مذاهب.

مقصد پنجم در جزاى خالق از اعمال مخلوق و در اين مقصد است موت و معاد و جنّت و نار و درجات و دركات خاتمه در بيان تواريخ و حكايات و قصص و امثال و مواعظ

قرآن و از اين تفسير با اين اهميّت فقط آنچه تكيمل است استخراج آيات مسوّده اش حاضر ميباشد و امّا از اخبار مربوط به هريك و توضيحات خود ايشان در هر مقصدى هيچ يك حاضر نيست بكله در دسترس هم نيست.

2 - كشف الآياتى است بر ترتيب لغات و حروف قرآن و در هر لغتى مقدارى از قبل و بعد آن لغت ذكر شده كه براى اهلش مستغنى از مراجع باشد و اين كتاب حاضر و آماده طبع است.

3 - كشف اللغات و تفسير لغات قرآن بعضى به بعض ديگر ناتمام.

4 - كشف مطالب الآيات كه معيّن ميكند هر آيه داراى چند مطلب است.

5 - كشف مطالب القرآن كه او هم فهرست همان تفسير است و هم مستقلا '' كشف المطالب است.

راجع بحديث و اخبار و تاريخ

6 - ظواهر الآثار مشتمل بر شصت باب در اخلاق و آداب

7 - نخبة القصار در كلمات قصار حضرت رسول ص و امير المؤمنين ع در اخلاق و آداب و ايندو كتاب در يكجا با هم بطبع رسيده.

8 - ترجمۀ حديث اهليلجه آماده طبع.

9 - مقتل الحسين ع از تواريخ قديمۀ اوّلين قريب بأترم

10 - تاريخچه احوال پيغمبر ص بطريق جدول مسوّده او هست و قريب باتمام است.

11 - اربعينات ناتمام.

12 - خلاصۀ وقايع و علامات ظهور بطرز بديع با جدول * راجع به اصول فقه *

13 تقريرات اصول تامّ آمادۀ طبع.

14 - تقريرات اصول ايضا '' تماما ''.

15 - رساله در بحث از تقليد اعلم تمام.

16 - رساله در طلب و اراده و دفع شبهۀ جبر تمام و آماده * راجع به فقه در ابواب متفرقه *

17 - رساله در صلوة مسافر آماده.

18 - حاشيه مبسوط بر مكاسب محرّمه مرحوم شيخ انصارى آماده.

19 - رساله در احكام خلل و شكوك.

20 - رساله در نكاح.

21 - رساله در طلاق.

22 - رساله در خمس.

23 - رسالات در مسائل متفرقه و ديگر حواشى متفرقه بر طهارة شيخ انصارى. و صلوة حاج آقا رضا همدانى.

24 - رساله فى الميراث ناتمام.

راجع برجال *

25 - منظومۀ عربى در رجال موافق خلاصۀ علاّمه مطبوع

26 - فهرست رجال خلاصۀ علاّمه آمادۀ طبع.

راجع به ادبيات *

27 - تلخيص الصرف فارسى آماده.

28 - تكملة الصرف فارسى آماده.

29 - تلخيص النحوفارسى آماده.

راجع به اشعار *

30 - منظومۀ عربى در اصول مشتمل برزياده از دو هزار بيت در تمام علم اصول آماده طبع.

31 - شرح ديوان امير المؤمنين فارسى نظما '' بر طريق مثنوى در دو جلد.

32 - ديوان بينّه رحمت در مراثى قتيل امت مطبوع.

33 - ديوان عربى در مدايح و مراثى اهلبيت عصمت آمادۀ

34 - ديوان فارسى در تظلّم بولىّ عصر و پنديّات آماده

35 - ديوان فارسى در پنديّات و اخلاقيّات يك مصراعى و يك بيتى و دوبيتى آماده.

راجع به ردود *

36 - ديوان فارسى در مسلك عشق و عرفان و تصوّف آماده فارسى.

37 - ديوان مبارزه و معارضه با غزلهاى حافظ آماده فارسى.

38 - خرافات المبدعين ناتمام.

39 - ديوان روشن باز در ردّ گلشن راز آماده فارسى.

40 - حجّد قوى در ابطال مثنوى آماده فارسى.

41 - البدعة و التحرّف يا آئين تصوّف مطبوع فارسى.

42 - رضوان اكبر اله در نقض خرابات و خانقاه مطبوع فارسى.

راجع به موضوعات متفرقه *

43 - معارف الأئمه مطبوع در اثبات توحيد و معاد، فقط از طريق استدلالهاى عقلى كه در اخبار وارد شده، چون شايع است كه تا براهين فلسفى نباشد نميشود اثبات توحيد و معاد كرد و بهمين منظور محصّلين اغوا شده در مرحله اول قبل از آنكه فكرشان با اخبار آل محمد ص مأنوس شود مشغول خواندن كتب فلسفى يونانى ميشوند بدون اينكه بالأخره به نتيجه توحيد واقعى يا معادى را كه بايد معتقد باشند برسند باين جهت تنها راه استدلال را ادلّه عقليه واردۀ در اخبار قرار داده، اين كتاب منظوم است و شرح آن را هم

خود ايشان كرده اند و مباحث فلسفى را هم كه در اين زمينه است يك يك را در مورد خود بررسى كرده و ردّ - كرده اند.

44 - مهدى منتظر مطبوع فارسى.

45 - حواشى متفرقه بر كتب فقهيّه و تفسير و حديث و اصول.

46 - الأمامة عند الشّيعة الأماميّه مطبوع در اين كتاب اثبات امامت منحصرا '' از طريق قرآن و عقل است و حدود 1350 آيه از قرآن استخراج شده و در عناوين هربابى از كتاب درج شده و ميفرمودند از خداوند خواسته ام كه مرا مهلت دهد براى اتمام اين كتاب و همان نحوه شده، تمام شد و بطبع رسيد و آخرين فرم آنرا كه تصحيح كردند چند ساعتى بعد رحلت فرمودند و ما را بفوت خود داغدار نمودند.

خدايا بحق محمّد و آل محمد ص با همان ائمّۀ هدى كه آخرين نفسش را در راه آنها

صرف كرد محشورش گردان.

حرّره العبد الفانى جعفر ابن جواد بن المحسن الخراسانى پنجم شوال هزار و سيصد و نود و هفت هجرى قمرى.

بخش دوّم مقدمه: بقلم مؤلف

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد للّه و السّلام على عباده الذّين اصطفى محمّد و آله الطّاهرين و لعنة اللّه على أعدائهم اجمعين.

و بعد: گاهى كه مطالعه كتاب انوار نعمانيّه محدّث جزايرى عليه الرحمة مينمودم چند صفحه از كتاب را كه اختصاص بشرح احوال خود داده بود مرا جلب توجه نمود و از حسن استقامت و صبر آن بزرگوار بر مرارتهاى دوران تحصيل و غيره بسيار بهره مند شدم و در بسيارى از مواقع مرا مايۀ تسلّى و موجب تأسّى ميشد و همچنين جمعى ديگر كه بوجهى مختصر از مرارتهاى خود نگارش داده اند تا آيندگان را تسلّى و تأسى باشد.

لهذا اين حقير نيز بر آن شدم كه مختصرى از استقامت و اصطبار خود را در سبيل علم و عمل بنگارم تا شايد يكى از طلاّب را بهره بخشد و طلب رحمتى براى اين عبد ذليل نمايد و بسا شود كه همان وسيله عفو و آمرزش اين حقير گردد

اين فكر و نظر همواره مرا تهييج و ترغيب مبنمود تا اكنون كه عمرم از پنچاه متجاوز شده و از جهت ابتلاء بامراض گوناگون اميد زندگى بيشترى ندارم مخصوصا '' الحال كه بسبب عودت علّت تارك اشغال و در نتيجه فارغ البال گشته ام خاطره قديم مرا تحريك نمود تا منظور قبلى را بموقع اجرا گذارم ولى قبل از شرح احوال خود سزاوار آن ديدم كه ترجمه مختصرى از آباء و اجداد خود ذكركنم. &

بخش سوّم آبا و اجداد

چنين گويد عهد فانى جواد بن المحسن بن الحسين بن المحسن بن محمّد صادق المحولاتى الخراسانى عفى عنهم جميعا '' اين سلسله تسب مذكور همه علماء و صلحاء و اتقيا بوده اند.

امّا جدّ اعلى كه شيخ محمّد صادق باشد از علماء اصفهان بوده و مسافرت به مشهد مقدس نموده و در آنجا مورد توجه اهالى و مخصوصا '' آستانه مقدسه شده و سمت بزرگى در آستانه بايشان محول شده ايشان مشهد مقدّس را محل توطن قرار داده و بعلت مسافرتى كه بتربت حيدريه و نواحى آن نموده چون بقراى محولات رسيده آب و هواى آنجا را پسند نموده ملكى در قريۀ محولات رسيده آب و هواى آنجا را پسند نموده ملكى در قريۀ عبدل آباد محولات خريدارى نموده كه تابستانها براى تغيير آب و هوا بدانجا مسافرت نموده باشد و آنجا را براى عزلت و گوشه گيرى خوش يافته بالأخره در يكى از اسفارش اجلش در رسيده بود و در همانجا مدفونم گرديده مقبره او در طريق باغستانها واقع است نزديك سنگ آسيا قبرش منفرد

است و ألآن مزار اهالى آن محل است و از قبر او تبّرك ميجويند.

أمّا جدّ دوم كه فرزند ارجمند ايشان شيخ محسن پس از ايشان در همان بلد توطن اختيار نموده و اگرچه در علم پايۀ بلندى نداشته اما يگانه عالم آن ديار بوده و در زهد و تقوى مرتبه عليا را واجد و از جهت سن هم معمّر بوده پيرمرد معمّرى كه وى را درك كرده بودند كراماتى از آن بزرگوار نقل مينمودند، ايشان سه پسر داشت كه هر سه مشغول تحصيل بودند يكى از آنها در تربت حيدريه بمرض وبا فوت نموده جنازه اش را بعبدل آباد حمل نمودند، بعد از نماز مغرب و عشا جنازه پسر را در برابر پدر گذاردند پدر بر جنازه پسز نماز خواند و گفتند كه آن بزرگوار چنان تصّلب بخرج داد كه نه گويا فرزند اوست، و او را وسط قبرستان در محلّى كه اختصاص باين خانواده دارد دفن نمودند پسر دوّم ايشان در مشهد مقدّس در مدرسۀ ميرزا جعفر مشغول تحصيل آنهم در همانجا

فوت نمود و در همان مدرسه در سرداب بزرگى كه متصل بدرب مدرسه است دفن گرديد و أمّا خود آن بزرگوار نيز پس از انقضاء جل در همان بلد فوت و پهلوى فرزندش دفن گرديد و دو لوح بلند يكى در بالاى سر قبر و يكى در پائين پا در زمين نصب است و زيارت اهل قبور بر آن دو لوح مكتوب است.

أمّا پسر سوم آن جناب كه جدّ امجد اين حقير است بنام شيخ حسين مردى عالم و فاضل بوده محل اقامت خود را مشهد مقّدس قرار داده ولى تابستانها بموطن پدر مسافرت مينموده هم سركشى باملاك خود ميكرده و هم در آن مدت كه در آنجا بوده اقامه جماعت و رتق و فتق امور ناس و ترويج شريعت مينموده مردم آن محال از او فرمان ميبردند خوانين و اربابهاى آن ديار نزدش تخضع ميكردند حكم و فرمان او را همه جا ميخواندند در ايام تابستان محصول و منافع اموال خود را جمع مينمود و بمشهد مقدس مراجعت مينمود، بهمان اموال خود قناعت ميكرد و از احدى

چيزى نميگرفت حتى اينكه بخانه خوانين و شهزادگان كم ميرفت و اگر ميرفت غذاى آنها را نميخورد در مدتى كه در آن بلد بود پس از انجام وظائف شرعيه و فراغت از مسجد و جماعت يكسر بباغ ملكى خود ميرفت عبا و عمامه را ميگذاشت و مانند يكى از رعايا مشغول عمليات بستان ميشد تا بكدّ يمين و عرق جبين تحصيل رزق كند واما شغلش در مشهد وقتيكه مراجعت مينمود مشغول تدريس ميشد ادبيات و سطوح درس ميگفت، مرحوم آية اللّه آخوند ملا كاظم خراسانى ادبيات را نزد ايشان خوانه كه والد ميفرمود:

مكرر مرحوم آخوند از ايشان ياد ميكردند و ايشانرا باستادى ياد مينمودند آنمرحوم نيز در آستانه مقدّسه موقعيت عظيمى پيدا كره بوده لقب فاضل از توليت آستانه بايشان داده شد كه هم اكنون آن لقب در اعقاب ايشان جارى است از اين جهت ايشان بحاجى فاضل محولاتى معروف شدند، در سال آخر عمرش املاك خود را در حال حيوة خود ما بين اولادش تقسيم نموده و هر

يك را قسمتى داده و قسمت مهمى را هم وقف اولاد كرده كه از آنجمله دوازده ساعت آب از مجرى المياء عبدل آباد است و سى فنجان از آن را وقف بر طلبۀ اعقاب خود كرده.

خلاصه در سال آخر كارهاى خود را تصفيه مى كند مثل اينكه گويا از فوت خود خبر داشته، بالأخره در سن متجاوز از هشتاد در مشهد مقدس وفات نموده(1)و در قبرستان قتلگاه در همانجائى كه فعلا '' مدرسۀ باغ رضوان است مدفون گرديد در سال اخير براى پسرش كه والد اين حقير ايت و در نجف اشرف بوده مينويسد و تأكيد ميكند كه بيا تا ترا ببينم گويا انتظار ديدار او را نيز داشته ولى متأسفانه موفق به آرزو نشد.


1) در ماه رجب 1329 چهل روز قبل از فوت مرحوم حاج سيد محمد جدّ مادرى اين حقير.

بخش چهارم شرح حال والد

مرحوم حاجى فاضل را سه پسر بود دو تاى از آنها اگرچه در زىّ اهل و علم بودند اما اهل علم نشدند يكى از آنها كه والد اين حقير است بنام شيخ محسن معروف بحاجى فاضل ادام اللّه ايّامه از علماى افاضل محسوب ميشود در علم و فضل از آباء سابقينش پيش است، از طفوليت بدرس و تحصيل مشغول شده و چون مرا هق شده مدرسه را بر خانه اختيار نموده شبها و روزها را در مدرسه ميگذارند تا اينكه سطوح را در مشهد مقدس نزد اساتيد آن وقت كه از آنجمله است آية اللّه حاج سيد عباس شاهرودى تكميل كرده و جزء افاضل طّلاب مشهد محسوب ميشده و در ضمن تدريس نيز زياد مينموده، تا در سن بيست و يك از پدر درخواست مينمايد كه اجازه رفتن بنجف اشرف فرمايند ايشان امتناع ميورزند بعذر اينكه در همينجا تكميل مراتب ميتوان نمود بالأخره پس از اصرار موكول به استخاره ميشود والد ايشان بقرآن شريف استخاره ميفرمايند اين آيه آمده:

ألمال و البنون زينة الحيواة الدنيّا و الباقيات الصّالحات خير عند ربّك.

فورا '' اسباب حركت ايشانرا مهيا ميكند، ولى به ايشان ميگويد: فرزند، دوره درس خارج آية اللّه آخوند ملا كاظم چهار سال است تو بيش از چهار سال كه يكدوره خارج ايشان را ببينى نمان أمّا ايشان هفت سال در نجف زيست مى كنند تا اينكه خبر فوت والد ايشان ميرسد در مدت هفت سال در اثر تلمّذ نزد آية اللّه آخوند ملا كاظم خراسانى و آية اللّه السيّد محود كاظم اليزدى و آية اللّه شريعت اصفهانى و سائر اعلام بحدّ كمال و تمام ميرسد و از مشاور بالبنان ميشود حوزه هاى دروس مختلف داشته، من جمله حوزه تقرير درس آية اللّه خراسانى زيرا كه درس ايشان را عده اى براى ديگران تقرير ميكردند از آن جمله آية اللّه السيد ابو الحسين الأصفهانى و آية اللّه الشيخ ضياء الدّين العراقى مقررّين درس آية اللّه خراسانى از افاضل علماء شمرده ميشدند، ايشان

نيز يكى از مقررّين بودند در هزار سيصد و بيست و نه پس از خبر فوت والد بمشهد مراجعتن نموده بقصد عودت و چون قصد برگشتن داشته از همين جهت مطالبه مدارك از استاتيد خود ننموده و بعلاوه مدارك خط هم در آنوقت چندان مورد اهميّت نبوده. (عطر آنست كه خود ببويد نه آنكه عطّار بگويد).

تا اينكه: در عهدى كه برعلماء داشتن مدارك را، ايجاب كرده بود ايشان خود كه مستغنى از مدارك بود امّا اهالى محل چون بوجود ايشان احتياج داشتند و نفوذ او امر ايشان موقوف بداشتن مدارك بود لهذا بخدمت حضرت آية اللّه اصفهانى مذكور نوشتند ايشان از نجف اشرف برحسب شناسائيهاى سابق اجازه اجتهاد براى ايشان مرقوم فرموده و فرستادند.

خلاصه جناب والد بقصد برگشتن بمشهد آمدند امّا بعد از ورد(1)بفاصلۀ چندى در آخر همان سال يعنى


1) ورود ايشان در ماه شوال بود.

ذيحجه 1329 خبر فوت آية اللّه خراسانى رسيد ايشان متأثر شده ديگر از عزيمت برگشتن منصرف شدند و قصد اقامت مشهد نمودند ورود ايشان را طلاّب و علماء تجليل نمودند حوزه درس ايشان برقرار شد و چون قصد اقامت كردند بناچار ملزم به ازدواج شده صبيّۀ مرحوم استاد الواعظين حاج سيد محمّد محولاتى را كه پسر عمۀ خودشان بود كه والده ماجده اين حقير است اختيار فرمودند(1)و در هزار و سيصد و سى و يك تولد اين حقير اتفاق افتاد و پس از يكسال گرانى و قحطى پيش آمد و چون راه اعاشه ايشان از همان ملك موروثى والدشان بود و آن محصول بخرج مشهد كفاف نميداد ناچار شدند كه آنسال را بمحولات مسافرت كنند و چون اوضاع بهتر شده برگشتند و در مشهد سكونت اختيار كردند أمّا اهالى آنصوب در همان مدّت


1) عقد مزاوجت در غرۀ ربيع الثانى يكهزار و سيصد و سى هجرى قمرى بسته شد.

مختصر علاقمند بايشان شدند، بمشهد آمده و متوسل به آية اللّه حاج آقا حسين قمّى و آية اللّه زاده خراسانى شدند و نهايت جدّ نموده تا آيتين مذكورين خواهى نخواهى ايشانرا ملزم بپذيرفتن فرمودند اما پس از هفت سال كه دوباره در محولات سكونت كردند در اثر بعضى از ناملايمات كه از بعضى اهالى ديدند دل رنجور شده بار ديگر عزم توط مشهد نمدند در آن موقع سن من بده و يازده بود هرچه داشتند فروختند بجز املاك، و بمشهد برگشتند اهاى آن محل و اطراف اجتماع كردن اجتماع عظميم كه ايشان را از رفتن باز دارند مؤثر واقع نشد خلاصه ايشان بمشهد برگشتند در اوائل پائيز و بار ديگر مشغول تدريس شدند حوزه تدريس ايشان گرم شد أمّا اهالى محولات آرام نگرفتند رفت و آمد زياد نمودند در مدت هفت ماه تا دو مرتبه بازبد و آية اللّه مذكور متوسل شدند و اصرار را از حدّ گذارنيدند و اعتراف بقصور و تقصير خود مينمودند تا كار بدانجا كشيد كه از طرف دو آية اللّه مذكور درشگه بر در منزل آمد

و ايشانرا بزور بدون تمهيد مقدمت با يك عبا و بس حركت دادند و پس از يك ماه خانواده ايشان از عقب ايشان رفتند، ديگر ايشان ماندگار شدند و تا حال كه سن ايشان از هشتاد متجاوز است در همانجا هستند، در اوائل امر ايشان در آن محال كه چندين آباديست فرمانفرما بودند حكم ايشان در همه جا نافذ و كليه امور شرعيه از قضاوت و فتوى بايشان مراجعه ميشد هشت فرسخ در هشت فرسخ همه قرى بايشان رجوع مينمودند نزد علماء تربت و كاشمر موّجه و مقبول الكلمه بودند كم كم مدرسه علمّيه بنا كردند أمّا تزمانى برخورد كه علماء در هر كجا خانه نشين شدند و همگى از نفوذ كلمه افتادند بالأخره ايشان مصداق (و بئر معطّله) گرديد تا ألآن كه در اثر كثرب بلاياى وارده و ناملايمات و كثرت سن و نقاهتهاى متوالى ضعيف القوى شده اند و نسيان هم بر ايشان عارض شده و بسبب ضعف بصر از مطالعه كتب نيز عاجز شده اند و قوّه بيرون رفتن از منزل ندارند حتّى نماز جماعت را هم ترك كرده و باحوال

خويش ميپردازند.(1)


1) تا امسال كه سال يكهزار و سيصد و هشتاد و سه هجرى قمرى است در روز يكشنبه دهم جمادى الاولى دو ساعت بعد از ظهر داعى حقّ را لبّيك گفت و در شب دوشنبه در همان قريه در جوار قبر مادر و جدش جناب عالم عابد صالح ملا محسن ره دفن گرديد، رحمة اللّه عليه و از ايشان چهار پسر و هفت دختر باقى ماند.

بخش پنجم شرح مختصرى از اجداد مادرى

جدّ مادرى اين حقير مرحوم حاج سيد محمّد محولاتى رئيس الواعظين و استادهم اوّل واعظ مشهد مقدّس بوده در تكايا و حسنيّه ها ختم مجلس با ايشان بوده بسيار مورد توجه و علاقۀ اهل مشهد، و درياى منبر ايشان اجتماع عظيم ميشده ايشان فرزند سيد ابراهيم داماد شيخ محسن زاهد مذكور جدّ دوم اين حقير و از اين جهت ايشان پسر عمۀ جناب والد ميباشند ايشان مدتى در مشهد مشغول تحصيل بوده و سپس بعتبات عاليات مسافرت نموده در كربلاى معلّى مشغول تحصيل بوده و در أوان - تحصيل صبّيۀ حاج شيخعلى عطّار مازندرانى را بهمسرى گرفته و قبل از او در مشهد دختر عموى خود را داشته و از او فقط يك دختر مانده كه هنوز در حيات است زوجه مرحوم سند الواعظين حاج سيد مهدى.

بالجمله پس از تحصيل با همان عيال كربلائيه بمهشد مقدس مراجعت نموده و منبر ايشان فوق العاده در مشهد مقبول افتاده در آستانه مقدّسه در دار السّعاده

منبرى بياشان تفويض شده كه همه روزه در آنجا منبر ميرفته و آن منبر بهمان حال در همان موضع سالهاى سال باقى بود تا در اواخر عصر ايشان برداشتد چون نوبت مشروطيّت رسيد ايشان از كسانى بوده كه علنا '' در منبر مخالفت مينموده و چون منبر ايشان بسيار جالب و مهيّج و مورد اقبال و استقبال عموم بوده و از اينجهت ايشان براى مشروطه خواهان سدّ بزرگى بوده ناچار رشته عداوت با ايشان شديد بود چند مرتبه قصد قتلش كردند يكمرتبه در منزل يكى از اعيان از پاى منبر تيرى بوى زدند ولى اصابت نكرد و دوستان از منبر پائينش آورده و از مجلس بيرونش بردند مرتبه ديگر شب از مجالس برميگشته و عدّه اى انتظارش ميكشيدند تا بدرب منزل رسيده تا درب منزل را باز كردند و پاى را در پلۀ درب منزل گذارده از پشت سر تيرى بوى زدند ولى چون در تاريكى بوده باز اصابت نكرده و از بناگوش در رفته، مدّتى شبها چند نفر از مشروطه خواهان بر پشت بام منزل ايشان پاس ميدادند

و مترقب بودند كه كى از اطاق براى قضاى حاجت بيرون آيد و او را با تير بزنند البته از طرفى چون در مشهد شاخص بوده و بسيار خاطرخواه و طرفدار داشته و از طرفى هم تا خواست خدا بنا شد نقشه هاى دشمن مؤثر نشود لهذا نتوانستند بر او ظفر بيابند أمّا (المقّدر كائن) آن سيد بزرگوار يكرزو صبح صحيح و سالم از خانه بيرون ميرود و مجلسى كه رفته قهوه باو ميدهند، چون بمنزل برگشته قبل از ظهر عبا را گذاشته براى قضاى حاجت به بيت الخلاء ميرود و چون بيرون ميآيد همچنانه در صحن حياط ايستاه ناگاه دست بر دل ميگذارد و چند مرتبه ميگويد آخ دلم و بلافاصله در باغچه ميافتد اهل منزل ميدوند بلندش ميكنند ميبينند رنگ صورتش پريده و دماغ تيغ كشيده بسرعت بدنبال طبيب مخصوصى كه داشته ميروند تا طبيب ميرسد(1)را وداع گفته رحمة الله


1) وفات آنمرحوم 23 اواخر شعبان المعظم

عليه، باندك زمان خبر در سراسر مشهد منتشر ميشود، در مناره برايش صلوة كشيدند از هر طرف جمعيت براى تشييع جنازه هجوم آوردند (كان يوما '' مشهودا) علماء اعلام و اهل منبر جمع شده و با تجليل تمام جنازه را بصحن مقدص آورده و در دار السّعاده در همان موضع منبرش دفن كردند، عيال اول ايشان هم كه دختر عموى او بود در همان موضع مدفون است.

يكهزار و سيصد و بيست و نه هجرى اتفاق افتاد.

بخش ششم شرح زندگى

تولد اين حقير در شب جمعه بيست و پنچم ربيع المولود سنه هزار و سيصد و سى و يك (1331) در مشهد مقدّس واقع گرديده خاله من گفت كه من در خارج شهر بودم در خواب ديدم كه بمن گفتند خواهرت وضع حمل نموده و پسر آورده نام او را جواد بگذاريد از اين جهت پدرم مرا مسّمى بمحمّد و ملقب بجواد و مكنّى بابيجعفر نموده و بملاحظه همان كنيه نام پسرم را جعفر گذاردم حفظه اللّه.

بطورى كه گذشت اهالى محولات پدر مرا نگذاشتند در مشهد بماند و او را بمحال خود بردند، لهذا دوران، طفوليت من در آن محال بوده از سن پنچ سالگى مرا بمكتب گذاردند كه من چندان ياد نمى كنم بطوريكه معلم بمن ميگفت در مدت شش ماه قرآن را ختم نمودم سپس كتابهائيكه معمول آن زمان بود از قبيل صد كلمه و عاقّ والدين و موش و گربه و حسنين بمن تعليم نمود سپس نصاب صبيان آموختم بعد از آن جامع المقدمات

بمن درس دادند اما معلّم من كاملا '' از عهده بر نميآمد تا آنكه بسيوطى رسيدم والد معظم خودشان متكفل درس شدند سيوطى و جامى و مغنى را نزد ايشان خواندم اما تعطيلى بسيار داشت، زيرا كه ؟؟؟ ايشان و مسافرتهاشان زياد بود خلاصه چند سال ببطالت و اهمال گذشت و چون سنّم مقتضى نبود والد معظم راضى نميشدند كه مرا بجاى ديگر بفرستند تا اينكه باصرار زياد با همراهى يكنفر كه از همان محل بود مرا بكاشمر روانه كرد مدت شش ماه در كاشمر با او هم حجره و همدرس بودم چون بايام تعطيلى برخورد و عودت بوطن كردم باز والد معظم از رفتن ممانعت فرمود امّا طولى نكشيد كه در پائيز همانسال با دائى خود اجازه هجرت بمشهد مقدس فرمود در سال هزار و سيصد وچهل و چهار كه سنّم بين سيزده و چهارده بود بمشهد مقدس آمدم و دنبال تحصيل را گفتم اما فراغت تام بطوريكه دلبخواه من بود نداشتم زيرا كه اجازه رفتن بمدرسه

نداشتم مدت دو سال در منزل جده و خاله ها بودم، و هرچه كوشش مينمودم از جهت عدم اقتضاء سن و عدم قدرت بر استقلال در زندگيرخصت مدرسه بمن نميدادند، تا بالأخره با مجاهده زياد پس از دو سال اجازه سكونت در مدرسه گرفتم از خانه منتقل شدم بمدرسه سعديه كه در پائين پاى حضرت واقع بود متصل بقبر شيخ بهائى و از همين جهت بمدرسه پائين پا معروف بود آن مدرسه را دولت خراب كرده و موزه و كتابخانه حضرت ساخته آن مدرسه در تحت نظر عمويم بود يعنى هم املاك موقوفه مدرسه را اجازه داشت و هم از طرف توليت نائب و ناظر در امور مدرسه و هم مقسّم موقوفه بود از اينجهت مورد اطمينان والد بود پنج سال در مدرسه ماندم با تمام جدّيت ميكوشيدم در درس و بحث و تدريس بطوريكه درس و بحث و تدريس من بچهارده، رسيده بود غالبا '' صداى من در مدرسه بتدريس بلند بود با آنكه سنّم كم بود از شاگردهاى مبرّز مدرسه بودم

و شاگرد زياد داشتم حدّاكثر شبها را بيدار بودم و مطالعه ميكردم ديرتر از همه ميخوابيدم و زودتر از همه بيدار ميشدم، و چون نزديك بحرم مطهّر بود هميشه بزيارت و نماز جماعت موفّق بودم.

بخش هفتم وضع معيشت

پدرم ماهى سه تومان روزى يكقران براى من قرار داده بود، يكقران آنروز بيست شاهى ميشد من نهايت اقتصاد را در زندگى معمول ميدانستم برخلاف طلاّب ديگر تقدير معيشت را كاملا '' رعايت ميكردم بيست شاهى را تقسيم بر مخارج نموده بودم، روزى دو شاهى براى مصرف نفت و چراغ جداگانه معلوم كردم، ده شاهى براى مصرف گوشت و غذا پنج شاهى براى نان سه شاهى براى حمام و مخارج ديگر، اول ماه كه سه تومانرا مى گرفتم قسمت هركدام را عليحده در جاى خود ميگذاشتم گاه گاهى بواسطه ميهمان بودن يا جهات ديگر از هر كدام اگر زياد ميآمد پس انداز ميشد اثاث البيت ميخريدم، ماهى دوازده يا چهارده قران موفوقۀ مدرسه ميدادند اما مرتب نبود آن را هم وجه كتابهاى لازم قرار دادم، علاقۀ شديدى بكتاب داشتم از اندوخته ها مقدار زيادى كتاب گرفتم حتى يكدوره به؟؟؟ يكدوره شرح لمعه و يكدوره تفسير مجمع البيان

و غيره بطورى برداشت كردم كه هيچوقت در طول آنمدت مقرو نشدم طلابى ديگر بودند كه از من درآمدشان بيش بود امّا از نيمه ماه هميشه مقروض بودند، و هميشه بعطّار و بقّال مقروض بودند، بواسط عدم رعايت اقتصاد و تقدير در معيشت، و چه نيكو فرمود حضرت صادق عليه السلام (ضمنت لمن اقتصد أن لا يفتقر) طلاّب كتاب خود را مى فروختند و صرف شكم مى كردند، من از شكم ميزدم و كتاب ميخريدم با اينكه در داخل خود خيلى قناعت داشتم در ظاهر چنان وانمود ميكردم كه همه مرا غنى تر از خود ميپنداشتند گمان ميكردند مداخل من بيش از آنهاست مخصوصا كتابهاى مرا و وضع منظّم زندگانى مرا كه ميديدند گمان ميكردند مداخل سرشازى دارم با اينكه رويهم شايد به پنچ تومان نميرسيد ولى اشخاصى بودند شش تومان و هفت تومان بلكه تا ده تومان نيز داشتند و زندگى مرتّب و منظّم نداشتند، مثلا '' از راههاى اقتصاد يكى اين بود

من هر چيى را در وقتش كه ارزان بود باندازه حاجت ميخريدم و اين خود دخيل در اقتصاد بود در فصل بهار پنير يكمن سه قران و چهار قران بود من يا سه من پنير ميگرفتم و در كوزه ميانداختم همه زمستان را كافى بود اما در زمستان يكسير هفت شاهى يا هشت شاهى ميشد نخود و سائر حبوبات در فصلش يكمن يكقران بود من بقدر لزوم يكجا ميگرفتم سيب زمينى يكمن يكقران يا كمتر بو و بعد گران ميشد، و همچنين ذغال در فصلش بيست من يا سى من ميگرفتم ارزان ديگران يك چارك و نيم من ميگرفتند، و قس عليه البواقى.

بخش هشتم وضع معاشرت

ترك همه معاشرتها كرده بودم و با احدى انس نميگرفتم جز با كسانيكه با من هم بحث و يا بدرس من ميآمدند آنهم فقط در هنگام درس و بحث از طلاب مدرسه بسيار دعوت ميشد ولى من بدعوتها نميرفتم مگر اندك با علماء هم رابطه نداشتم مگر همانها كه بدرسشان حاضر ميشدم آنهم در مجالس درس از مقدسين خوشم ميآمد با بعضيها تماس ميگرفتم، هفتۀ يكمرتبه در جمعه سركشى بارحام مينمودم و بديدن همه ميرفتم، طلا براى تفريح باطراف خارج شهر ميرفتند ولى من نميرفتم، پايۀ تحصيلات من در مشهد تا مكاسب و رسائل شيخ انصارى رحمة اللّه عليه بود و كاملا '' از عهده فهم سطوح برميآمدم.

بخش نهم حسرت بسوى نجف اشرف

چون اوضاع ايران در اثر پيش آمدها در گوگون شد و از طرفى فشار بطلاب و روحانيت ميآوردند و زياد مزاحم طلاب ميشدند از اين جهان دل گرفته و ملول خاطر شدم بطوريكه مسموع ميشد وضع قم بهتر از وضع مشهد بود بالخصوص كه مرحوم آية اللّه حائرى مؤسس حوزه علميه قم(1)هم يگانه رهبر و سرپرست آنحوزه بود بهذا ميل كردم كه بقم بروم از مرحوم والد كسب اجازه كردم ايشان فرمودند نجف بهتر است از قم.


1) از اينجا ببعد را از روز يازدهم شوال المكرم يكهزار و سيصد و نود و پنج كه داخل در شصت و پنج سال بودم نوشته ام چون تا آنوقت بعللى تأخير افتاد. در اين ايام چون مريض شدم بطوريكه از زندگى مأيوس گشتم مبادرت بنوشتن نمودم ولى با حال ضعف و نقاهت، لهذا قلم انداز مينويسم و چندان در بندعبارت نيستم، پس اگر عبارات غير سليس يا غير مترقب ببينيد خورده نگيريد مقصد را ملاحظه كنيد، در اين حالى كه من ألآن هستم بيش از اين مترقب نيست.

زيرا كه قم فعلا '' قائم بشخص است و حالش معلوم نيست ولى نجف قائم بنوع است و اساتيد هم در نجف بسيار است چند گاهى ديگر در مشهد بمان و بعد بنجف عزيمت كن بنا برا اشاره ايشان از عزيمنت قم منصرف شدم ولى اوضاع مشهد مرا در فشار داشت از آنجا كه خدا ميخواست بحكم عرفت اللّه بفسخ الغزائم و نقص الهمم حركت از مشهد بقصد قم بطور ناگهان و بيگمان خودبخود پيش آمد در اواخر ربيع الثانى هزار و سيصد و پنچاه و يك پدرم بمشهد مشرف شده بودند و شايد بيست روز توقف كرده برگشتند، در همان اوانى كه مشرف بودند جمعى از آشنايان ايشان از كسبه نجف كه پدرم از خانواده ايشان در ايام تحصيلش در نجف زن گرفته بود بمشهد مشرف شدند و چند روزى با ايشان رفت و آمد ميكردند

و وسيلۀ آشنائى من با ايشان شدند، چون پدرم بمحل خود برگشت فرمود روزى يكمرتبه بديدن من ميآمدند تا يكمروز آمدند گفتند ما ميخواهيم برويم اگر نامۀ دارى بنويس تا براى خواهرت ببريم كه ما فردا ميرويم، پدرم از آن زن كه در نجف گرفته بود يكدختر داشت و او در همانجا مانده بود و ازدواج كرده بود.

يكنفر از تجار اصفهان در آخر عمر خود بمشهد آمده بود و سكونت مشهد اختيار كرده بود و برحسب اتفاق با من رفيق شده بود و بيشتر اوقاتش را با من ميگذارنيد و در حجره من بود و كتاب جامع المقدماتى هم تهيه كرده و مشغول تعلّم بود.

فردا كه براى گرفتن نامه آمده بودند ايشان هم در آنساعت حاضر بود آن نجفين گفتند اگر نامه نوشته اى بده، من از ايشان پرسيدم كى ميخواهيد حركت كنيد گفتند عصر گفتم پس عصرى بمن سرى بزنيد انشاء اللّه نامۀ مينويسم، تاجر اصفهانى گفت شما هم با ايشان برو

بقم من هم ميآيم بقم چون قم باصفهان نزديكتر است و براى من بهتر و از حيث مخارج هم بتو كمك خواهم كرد گفتم پدرم تمايل بقم نداشت، گفت البته ايشان بواسطه صعوبت رساندن مخارج بود و من اين امر را انشاء اللّه كفايت خواهم كرد و با وضع فعلى مشهد ترجيح با قم است و بالأخره با وجوهى رفتن بقم را تحسين و تزيين نمود و از آن نجفّين پرسيد كه جاى يكنفر داريد و ميشود كه شيخ را با خود بسهولت بقم ببريد گفتند بلى منّت داريم، در آنوقت مسافرتها در ايران از شهرى بشهر ديگر مانند مسافرت بخارج ايران بود، موقوف بر گرفتن جواز راه بود و آن هم چند روز معطلى داشتو بآسانى نميشد جواز گرفت بانجهت بايشان گفت ميتوانيد شيخ را بسهولت ببريد يعنى بدون جواز گفتند بلى سياره ما دربست است و همه اهل عراقند شيخ را در ميان جمعيت انشاء اللّه ميبريم بهرحال نامه نوشتن من مبدل بخودم شد گفتم پس عصرى انشاء اللّه من هم

با شما همراهم ايشان رفتند، من هفت ساعت يا هشت ساعت بوقت دارم و يكمرتبه عازم شده ام و هيچ كارى نكرده ام بالأخره چندى از كتابهاى خود را با قدرى از لوازم بستم دوستى داشتم رفتم او را آوردم هرچه اثاث زندگى داشتم خودش قيمت كرده و باو دادم.

حدود هشت يا ده تومان شد، در همان اثناء يكنفر از محل خودمان آمد و گفت ميخواهم بروم اگر كارى داريد بگوئيد گفتم اگر پولى دارى بمن بده و آنجا از حضرت والد بگير گمان مى كنم بيست تومان بمن داد و رفت بعد از آن رفتم قدرى پارچه خرديم و بمنزل جدّه ام رفتم و گفتم من عصرى ميخواهم حركت كنم بقم و اين را يك پيراهن و زير جامه براى من بدوزيد گفتند چطور شد گفتم فعلا '' اينطور شده و بيشتر وقت ندارم مختصرى گفتم و بيرون شد و نزد عمويم رفتم بقيه كتابها را بايشان محوّل كردم كه بمنزلشان ببرند و مختصر شرحى هم گفتم و بيرون آمدم بحمام رفتم و غسلى كرده

بحرم مشرف شدم و استعانت از امام هشتم عليه السّلام خواستم و ايشانرا وداع كردم و بيرون آمدم بخانۀ جدّه رفتم و لباسها را گرفته وداع كردم و بعد بخانۀ اقوام رفته خداحافظى كردم، تا بمدرسه آمدم ديدم نجفّين هم آمدند اطلاع دادند كه ما آمده ايم حمّالى گرفتم و بار خود را برداشته و بگاراژ فرستادم بدون اينكه كسى از اهل مدرسه مطلع شود با همان تاجر اصفهانى بگاراژ رفتم ساعتى براى حركت متوقف شديم چون ديديم معطّلى دارد تاجر گفت خوب است ما زودتر برويم و از دروازه خارج شويم و بيرون دروازه سوار شوى تا آنجا كه جوازت را مطالبه مى كنند نباشى، گفتم بد نيست با بزرگ نجفّين مطلب را گفتم، گفت عيبى ندارد پس هر دو حركت كرديم پياده رفتيم تا از شهر خارج شده و بانتظار سيّاره نشستيم تا غروب شد، در آنجا تاجر اصفهانى يكمرتبه گفت من در روى تو گرد و غبار كربلا را مشاهده ميكنم گفتم كربلا با اين وضع سختگيرى فعلى

آنهم با عدم استعداد مالى، گفتم من نميدانم من دارم ميبينم كه تو خواهى رفت و اكنون بتو ميگويم با اينها در ميان بگذار و ببين اگر ممكن باشد ترا ببرند كوتاهى مكن و برو و اگر عزمت جزم شد براى من بنويس و بمن حواله بده من مخارج راهت را خواهم فرستاد در آنجا هم بوسيله شخصى معين كن كمك خواهم فرستاد اين گفته ها بود ولى عملى نشد و از اين گفته ها هم در من چيزى تأثير نكرد كه تغيير نيّت دهد و باعث انصراف از قم گردد بهرحال ريدن ياره طول كشيد، تا يكساعت يا بيشتر از شب گذشت تا بالأخره رسيد و با آن تاجر خداحافظى كرده سوار شديم تا وارد تهران شديم در يكمسافر خانه در خيابان ناصرخسرو منزل كردند سه روز در تهران بودند و من هيچ بيرون نميرفتم از ترس اينكه مبادا مزاحم حالم شوند، حتّى اينكه آنها بشاه عبد العظيم رفتند و من از ترس مزاحمت نرفتم يكى از شبهادرباره يكى

از خودشان مذاكره ميكردند كه او را باصطلاح امروز قاچاق آورده بودند و ميخواستند قاچاق هم ببرند هم بى تذكره بود و هم مشمول نظام وظيفه در كيفيت بردن او نقشه ها ميكشيدند كه من از شنيدنش بيتاب ميشدم بالأخره صبح شد آنها در اول همه شان بنا داشتند بقم بروند ولى منصرف شدند چون قبل از مشهد بقم رفته بودند، اشيائى از قم خريده بودند و همانجا امانت گذاشته بودند بنا شد يكنفر برود و امانتشانرا بياورد من گفتم براى منهم بليط بگير تا با شما باشم آنشخص رفت من مشغول شدم اثاثيۀ خود را جمع آورى ميكردم زنش آمد گفت چه ميكنى، گفتم ميخواهم بقم بروم اثاثيه را از دست من گرفت مثل اينكه مأمور اينكار بود بدون سابقه و تا آنوقت با من همسخن نشده بود گفت من نميگذارم تو بقم بروى ما تو را بايد سوغات بنجف براى خواهرت ببريم، گفتم با اينوضع سخت چگونه ميشود بالأخره مرا مانع شد طولى نكشيد شوهرش آمد گفت

براى شما هم بليط گرفته ام چون داخل حجره شد زنش به او پرخاش كرد كه چرا مانعش ميشوى چرا نميگذارى بنجف بيايد گفت من چرا مانع باشم خودش ميخواهد بقم برود، پس بيرون آمد بمن گفت شما خودت ميل دارى بنجف بيائى گريه مرا مهلت نداد گفتم كسى هست كه بنجف مايل نباشد، گفت پس عذرت چيست، گفتم مشگليها و سختيها كه شما ديشب صحبت ميكرديد، گفت تو از اينها خاطرت جمع باشد اگر خودت مايل باشى ما بهر وسيله باشد تو را بيارى خدا ميبريم، گفتم پس امر بليط چه مى شود، گفت پس ميدهم مهم نيست، رفت كه بليط را پس دهد سخن او در من تأثير خاصى بخشيد و حال مرا دگرگون كرد او بيرون شد منهم رفتم مقابل مسافرخانه مسجدى بود رفتم بمسجد وضو ساختم و دو ركعت نماز حاجت و استخاره كردم اما با حالى كه خود را در دنيا نميبينم زيارت جامعه خواندم و دعاى توسل خواندم با چشمى گريان و دلى

سوزان و لرزان قرآن بدست گرفتم گفتم خدايا در اين امر از تو مشورت مينمايم هرچه رضاى تو و اختيار توست براى من معين فرما اول براى قم استخاره كردم اين آيه آمد: يا أيّها الرّسل كلوا من الطيّبات و اعملوا صالحا '' انّى بما تعلمون عليم) حال قم معلوم شد بعد براى نجف استخاره كردم اين آيه آمد: ذالك بانّه لا يصيبهم ظمأ و لا نصب و لا مخمصة فى سبيل اللّهتا آخر كه دنبال آيه نيراينست: فلولا نضر من كلّ فرقة الخ) گفتم بار خدايا از اختيار خود چيزى نگفتى بيان واقع كردى و امر را باختيار خودم گذاردى كه در قم طيبات و آزادى و عمل صالح است امّا در نجف سختى و تشنگى و گرسنگى و مرارتها و آزار دشمنان است بار خدايا اگر طيّبات ميخواستم در مشهد براى من فراهم تر بود خدايا من مشقت را بر خوشى مقدم ميدارم و بسختى ها راضيم از آنوقت تن بقضا دادم و خودم را آماده هر گونه پيش آمد ساختم و از وحشت و تزلزل بيرون آمدم

پس بمسافرخانه برگشتم آنشخص هم كه ميخواست بقم برود، رفت بعد از نهار و خواب نشسته بوديم يكنفر از آنها كه اعمى و نامش حاج عبود بود مشغول چاى خوردن بود دختربچۀ از بالاى غرفه بخيابان نگاه ميكرد ناگاه صدا زد مجيد است آن اعمى از بالا صدا زد مجيد مجيد، شخصى بالا آمد معانقه و احوالپرسى از هم نمودند معلوم شد مجيد صاحب سيّاره اى بوده كه از كاظمين با او آمده بودند پس از صحبت آن اعمى گفت كى ميخواهى بروى گفت همين ألآن مسافرها هم همه حاضرند ميخواهم بروم كاظمين گفت قدرى اسباب بتو ميدهم ببر قبول كرد سپس آن شخص را كه قاچاق ميخواستند ببند طلبيد گفت حال كه شيخ ميخواهد با ما بيايد پس تو بيا با اين برو اينكه شخص مطمئنى است آنشخص گفت من هرگز تنها و جدا با او نميروم من ديدم كه بودن من بر اينها شايد سخت باشد دو نفر را قاچاق بردن زحمت، بر دلم افتاد كه من بروم گفتم اگر او

نميرود من ميروم گفت ميروى؟ گفتم ميروم گفت اين مرو امين است و مرد خوبى است ما بهمراهى او آمديم و اين اسبابهايم را از اطمينان باو ميدهم و مرد كار است ميتواند تو را از همه جا در كند بالأخره گفتم هرچه باداباد هر چند ناشناس است ولى توكل بر خدا ميكنم و ميروم و گريه بشدت مرا گرفت، مجيد مرا تسليت داد گفت نگران نباش من از اين كارها بسيار كرده ام تازگى ندارد خاطرت جمع باشد، همانساعت اثاث مرا بلند كردند و از همراهان خداحافظى كردم و همگى توصيه مرا بمجيد نمودند آن زن كه مانع من شد از قم و شوهرش بقم رفته بود آمد گفت چه شد گفتم پيشامد اينچنين شد شما را بخدا سپردم بالأخره بگاراژ آمديم مسافرش تكميل و همه حاضر بودند من بفوريت كاغذى گرفتم كه بمشهد بنويسم و از عزمم بنجف اطلاع دهم مجال نشد كه نامه را تمام كنم گفتند سوار شويد آرى وقتى كه خدا چيزى را اراده كند با اين سرعت اسبابشرا هم بيگمان فراهم مينمايد اين

شخص شاگرد شوفرش هم همسّن من بود از اهل بغداد او را هم قاچاق آورده و ميبرد ولى پسرى بود جلف و مرا آزار ميداد هرچند در راه در پنچريهاى ماشين و خرابيهايش باو كمك ميكردم منظور نميكرد بهر شهر كه ميرسيديم مجيد ما را رد ميكرد تا رسيديم بقصر شيرين مشكل اين بود كه مسافرين او هم همه عرب بودند و از همه جواز و تذكره ميخواستند از حسن اتفاقا سيّاره اش در دو فرسخى قصر پنچر شد و هيچ وصله نداشت مجبور شد بقصر رفته و وسائلش را بياورد و تا درست شد ظهر شد چون وارد قصر شد جلوى ماشين را گرفتند براى مطالبه تذكره گفت اينها مدتيست در آفتاب بودند لطفا اجازه دهيد داخل گاراژ شويم و در سايله مطالبه كنيد چون وارد گاراژ شد به من و شاگردش اشاره كرد فورا '' در پناهى مخفى شديم تذكره ها را از باقى گرفتند و بردند بعد از آن بيرون آمديم دو روز در قصر توقف كرد روز سوم سه ساعت از آفتاب برآمده بود سوار شديم و از قصر خارج

گشتيم هنگام خروج مجيد بمن گفت چون شما از بيراهه ميرويد ممكن است در بين راه مصادف با حرامى شويد اگر پولى دارى بمن بده همراه خود نداشته باش منهم ده تومان داشتم باو دادم چند كيلومتر كه دور شديم من و شاگردش را پياده كرد يك كوزه آب و يكسفره نان بما داد و از بيراهه راهى را بشاگردش نشان داد از پشت كوهها و تپه ها و خود روانه بمرز شد ما با هم در آفتاب سوزان براه افتاديم كوزه آب در دست من بود او هرچه تشنه ميشد كوزه را از من ميگرفت و ميخورد ولى من با تشنگى صبر كردم چون اولا يبالى بنجاست و طهارت بود و نظيف هم نبود من از خوردن آب اجتناب ميكردم همچنان بتشنگى صبر كردم تا لبهايم تركيد و روز در نظرم تار شد كوزه آب هم تمام شد آنقدر از كوهها بالا و پائين رفتيم تا سواد خانقين بنظر آمد دوان دوان خود را بباغهاى خانقين رسانديم جوى آبى بود بر لب آن، نشستيم قدرى استراحت كرده و تشنگى خود را تسكين

داديم سپس از كوچه باغها حركت كرده وارد خيابان خانقين شديم در دو جا برخورد بشرطه كرديم و از ما پرسش نموده بالأخره بلطف خدا مستخلص گشتيم تا وارد گاراژ شديم هنوز مسافرين نيامده بودند از اول ظهر بانتظار نشستيم تا عصر صاحب گاراژ گفت از خسروى تلفن كرده اند كه مجيد سيّاره اش مانع خروجى داشته نميگذارند بيايد بايد يك سيّاره برود و مسافرين را بياورد من گفتم پس اثاثيه مرا هم با مقدارى پول نزد او هست بگيريد بياوريد سيّاره رفت و پس از ساعتى برگشت مسافرين را آورد گفتم اثاث من با پول كو، گفت ما كه رفتيم او بكرمانشاه برگشته بود بعضى از مسافرين همانروز بطرف بغداد حركت كردند جمعى ديگر كه بيشتر زن بودند ماندند براى فردا منهم كه غريب و بيچاره و ناشناس بودم ماندم محوطۀ بود متصل بگاراژ شب منتقل شديم به آنجا من قدرى فاصله از مسافرين گفتم و مشغول نماز شدم بعد از نماز مغرب و عشا توجهى بحال غربت و بيچارگى خود

نمودم بياد زمان متوكل افتادم كه چه سختگيريها ميكرد نسبت بزوار امام حسين ع حالم منقلب شد و گريه بشدت مرا گرفت بطوريكه نميتوانستم خوددارى كنم كم كم صداى من بلند شد هرچه كردم آهسته گريه كنم اختيار از دستم گرفته شد زنان عرب نالۀ مرا شنيدند برقّت آمدند گرد من جمع شدند و زار زار بحال من مى گريستند و مرا دلدارى ميدادتند آنها گمان ميكردند من بخاطر پولهايم كه نرسيده گريه ميكنم كاملا '' زبان ايشان را هم نميفهميدم هرچه ميخواستم آنها را حالى كنم كه من براى كارهاى متوكل گريه ميكنم گويا نميفهميدند بالأخره شروع كردند بدم گرفتن و تا آنوقت هنوز من نوحه و دم زنان عرب را نديده بودم آنه بر غربت من سوزان نوحه ميكردند و همه با هم همدم شدند سوز آنها بيشتر مرا بسوز ميافكند و ناله ام شديدتر ميشد از نالۀ من باز آنها بيشتر بسوز ميافتادند در آنشب معركۀ شد صاحب گاراژ آمد گفت شيخ چه چيز است فردا من تو را بكاظمين مى

فرستم گفتم بابا من براى اين گريه نمى كنم من از روزگار متوكل مينالم خلاصه آنشب شبى بود، آنقدر جهد كردم تا خود را ساكت كردم زنها رفتند و خوابيدند و من تا بصبح در فكر و خيال و ناراحتى بسر بردم چون روز شد همراهان سيّاره اى گرفتند و مرا هم با خود بردند چون وارد كاظمين عليهما السّلام شديم همه متفرق شدند و هر كدام بار خود را برداشت و رفت، يكزن از آنها بمن گفت بار مرا كمك كن بيا برويم تو را بيك مسافرخانه معرفى كنم با او بمسافرخانه اى رفتيم احوال مرا باو گفت و سفارش مرا باو نمود كه شبها در آنجا بخوابم و چيزى از من نگيرد خودش هم اطاقى گرفت من بيرون شدم و برحم مشرف شدم گاهى در حرم و گاهى در صحن تا روز شب شد چند فلس داشتم نان و خرما خريدم قدرى ظهر خوردم و قدرى شب وقت خواب بمسافرخانه آمدم آن زن غذا پخته بود براى منهم گذارده بود گفتم من شام خورده ام بالأخره در صحن حياط در گوشۀ خوابيدم آن زن هم

گويا اهل ديوانيه بود فردا صبح بمحل خود رفت سه روز بر همين منوال روزها در حرم و صحن ميگذراندم و شبها بمسافرخانه ميرفتم و ميخوابيدم گاه گاهى هم كردش ميكردم ببينم آشنائى پيدا ميكنم هيچكس بچشم نميخورد روز چهارم غربت در من اثر كرد از يكطرف تنهائى و ناشناس از طرفى بيخرجى بودن از طرفى عزّت نفس مانع بود كه خود را بكسى يا لا اقل بعلماء كاظمين ع معرفى كنم همچنان حيران و سرگردان در كار خود بودم قدم از صحن بيرون گذاردم متحير و متفكر و رو بكسى و جائى ندارم ناگهان بياد غربت مسلم ابن عقيل افتادم كه در كوچه هاى كوفه سرگردان ميگشت اشك از چشمانم بر رخسارم جارى شد و روز در نظرم شب گشت برگشتم و توجهى بامامين كردم كه بالأخره من وارد بر شما و ميهمان شما هستم و همجوار فرزند شما و پدر شما بوده ام از وضع لباس و بدنم هم خيلى ناراحت بودم لباس تبديل كه نداشتم از مشهد كه حركت كرده بودم تا آنروز كه پانزده روز با

بيشتر ميشد حمام نرفته بودم با اينكه ده روز در بين راهها با جاده هاى خاكى كه همه اش گرد و خاك بر بدن و لباس نشسته بود و عرق زياد كرده بدنم سخت چركين، لباسهايم كثيف و سياه از گرد و خاك و روغنى از كمك كردن بخرابى ماشين، وضع رقت بارى در من بوجود آمده بود خودم متنفر بودم بالأخره بر اين شدم كه بروم لب شط هم خو را شستشوئى بدهم و هم لباسها را با همان آب بى صابون بشويم لااقل طهارت ظاهرى و نظافت ظاهرى احراز كنم از دجله پرسش كردم پرشش كنان بدجله رسيدم موضع خلوتى پيدا كردم همه لباسها را از عبا و قبا و عمامه و پيراهن و زيرجامعه در همان آب با اينكه قدرى هم گل آلود بود شستم و خشك كردم و خودم را هم شستشو دادم و غسل زيارت كردم و براه افتادم باز همچنان بحال حيرت و تفكّر ميآمدم تا نزديك بازار رسيدم ناگهان ديدم يك ماشين رسيد و توقّف كردم ديدم همسفران نجفى كه از تهران از ايشان جدا

شدم وارد شدندچشمم افتاد خوشحال شدم غمهايم برطرف شد تا پياده شدند و مرا سالم ديدند آنها هم خيلى خوشحال شدند اول همه گفتند ما اثاثيه ات را از كرمانشاه از مجيد گرفتيم و آورديم خوشحال شدم گفتم از پول چه، گفتند ما او را ديديم او گفت ماشين مرا نگذاشتند برود اثاثيه اش مانده شما ببريد ما از پول كه اطلاع نداشتيم گفتم الحمد للّه پول مهم نيست فرض ميكنم خرج كردم بالأخره منزلى گرفتند و مرا هم با خود بردند آن روز و آنشب را با آنها بودم فردا آن اعمى حاج عبود ميخواست بنجف برود باقيها ميخواستند چند روز بسامرا بروند حاج عبود چون اعمى بود و كسيرا همراه ميخواست مرا با او كردند روز سيزدهم هم ماه جمادى الأول بود با قطار حركت كرديم بكربلا بعد از ظهر وارد كربلا شديم ولى كربلا بر من چه كربلائى شد دست او را گرفتم بحرم حضرت سيد الشهداء عليه السّلام مشرف شده زيارت كرديم با چه حالى و از آنجا بحرم حضرت ابى

الفضل عليه السلام مشرف شده زيارت كرديم و بيرون آمديم، حاج عبود همانساعت عزم نجف نمود او را آوردم بمحل سيارات برسانم در بازار قبله بيكى از دوستانش كه خياط بود برخورد و مرا به او معرفى نمود او گفت بيايد بمنزل من و هرچند روز هست وارد بر ما باشد بالأخره حاج عبود بنجف حركت كرد من برگشتم بحرم سه روز در كربلا بودم گاهى بلب شط ميرفتم گاهى بخيمه گاه و گاهى درد و حرم و در صحن مقدس و آنروزها در خود نبودم بهر جهت كه نگاه ميكردم صحنۀ عاشورا در نظرم مجسّم ميشد لشكر عمر سعد ميديدم غربت امام حسين عليه السلام را با يارانى قليل ميديدم، كشته ها ميديدم صحنۀ جنگ ميديدم، خيمه هاى بى ياران و بى پناهان ميديدم، زنان و دختران بى صاحب ميديدم دم بدم ميگفتم چه كربلاست كه آدم بهوش ميآيدصداى نالۀ زينب بگوش ميآيد، آن روز شب شد نماز مغرب و عشا خواندم قدرى نان و هندوانه

گرفتم خوردم بعد بخانه آن خياط رفتم او در بالاى بام براى من جائى مهيا كرده بود شام حاضر كرد گفتم من شام خورده ام گفت اينچنين بنا نبود شما مهمان من هستيد بعد از اين بايد در خارج غذا نخورى گفتم بچشم روز شد پس از تشرف بحرمها آمدم بر درب دكان او ساعتى نشستم و مشغول صحبت شديم و او از خود قصه هاى پندآميزى نقل ميكرد كه من عبرت ميگرفتم در اين اثنا بفكر اين شدم كه از او پرسش كنم از ارحام خود كه در كربلا بودند شايد اطلاعى داشته باشد جدّۀ مادرى من بچه كربلا بود و دو خواهر و دو برادر آنجا داشته من تفصيلا '' از حال آنها و نامشان بااطلاع نبودم اجمالا '' نام سيد عباس كه پسر يكى از خواهرانش بود و دو سال قبل بمشهد آمده بود ميدانستم و نام سيد سلطانرا كه عموى سيد عباس بود شنيده بودم بآن خياط گفتم من اينجا ارحامى دارم سيد عباس و سيد سلطان شما اينها را مى شناسيد گفت سيد عباس كه در كربلا نيست اما سيد

سلطان همين دكان توتون فروشى پهلوى دكان من از اوست او سال قبل بمكه مشرف شد و فوت كرده ألآن پسرانش هستند من بفوريت برخواستم خودم را به ايشان معرفى نمودم پسر بزرگ او داماد خالۀ مادرى من بود بالأخره احوال خاله را پرسيدم پسر كوچك مرا برداشت و بهمراه او بمنزل خاله رفتيم خيلى خوشحال شدند و با من گرم گرفتند اثاثيه مرا از خانۀ آن خياط بمنزل خود آوردند ديگر ظهر و شب در منزل ايشان بودم از حسن اتفاق يكى از دخترانش بيك نجفى شوهر كرده بود او هم با شوهرش بسامره رفته بودند فرداى آن روز، برگشتند ايشانهم از آمدن من مشعوف شدند ايشان روز بعد بنجف رفتند و بخواهر من اطلاع داده بودند روز بعد من خود تنها بسمت نجف حركت كردم ولى متفكر بودم لدى الورود كجا وارد شوم و از كه جويا شوم و بكدام مدرسه بروم اما همينكه ماشين توقف كرد مسافرين پياده ميشدند تا من پياده شدم مثل اينكه آثار ايرانى در من

بود يكعرب عقالى پيش آمد و گفت انت شيخ جواد گفتم نعم گفت احلا '' و مرحبا '' معلوم شد كه ايشان شوهر خواهر من بود و بانتظار من ايستاده اثاث مرا بحمال داد و مرا بمنزل برد ديدم براى ورود من تشريفاتى قرار داده اند و باطلاع قبلى كه بايشان داده شده بود مهيا شده بودند دوستانشان از من ديدن كردند عصر آنروز بحرم مشرف شدم و آنچه مقصود و منظور بود با نهايت ادب بعرض آنحضرت رسانيدم و استدعاى يارى و كمك كردم روز بعد بمدرسۀ مرحوم آية اللّه يزدى رفتم كه از طلاب آشناى مشهد در آنجا بودند جويا شوم ايشانرا ديدم يكى از ايشان كه بيشتر با او آشنا بودم گفت بيا بحجره من تا حجرۀ خالى شود بنابراين پس از دو روز، بهمشيره و شوهرش گفتم من بايد بمدرسه بروم گفتند منزل تو همينجا باشد فقط براى درس و بحث برو گفتم من براى مدرسه آمده ام نه براى خانه بهرحال اثاث خود را برداشته بمدرسه رتفم چند روز با آنشيخ بودم

از وضعش خوشم نيامد حجرۀ خالى هم نبود بفكر آن شدم بمدرسۀ ديگرى بروم رفتم بمدرسۀ بادكوبه كه پدرم هم در آنمدرسه بوده در آنجا چندى از طلاب مشهد بودند اما آشنائى با آنها نداشتم يكنفرى را ديدم كه بنظرم آشنا ميآمد كه در مشهد او را ديده باشم ولى آشنائى رفاقتى نبود با او صحبت كردم گفتم از مشهد آمده ام اگر اينجا حجرۀ باشد باينجا بيايم گفت اينجا حجرۀ خالى نيست قدرى فكر كرد و گفت يكجائى هست كه در پيش، جاى خمهاى آب بود خمها را بجاى ديگر منتقل كرده اند اكنون معطل افتاده ولى حجره نيست قابل سكونت نيست كسى در آنجا مسكن نميكند از آنجا كه من مايل بانفراد در وحدت در زندگى بودم گفتم ببينم آنجا را بمن نشان داد ديدم يك زاويه است تقرينا '' در طول دو مترو در عرض از يكطرف يكمترو نيم اما درب دارد گفتم من كه از همه عزت گذشته ام و اينجا براى عزت نيامده ام براى مقصد من موقتا '' خوب است تا

حجره اى خالى شود هرچه گفت اينجا مناسب نيست گفتم خوب است گفت پس شب در صحن بيا تا شما را بنايب توليت كه داماد داماد آية اللّه اصفهانى است معرفى كنم و اجازه بگيريم، شب با ايشان ملاقات كرديم و صحبت شد ايشان گفت اينجا مناسب نيست و جاى سكونت نيست گفتم ديده ام براى موقت خوب است من بكسى كارى ندارم گفت چون شما خودت راضى هستيد مانعى ندارد فردا اثاث خود را آوردم و بهمان حجره رفتم همه تعجب ميكردند كه چگونه باينجا راضى شدم.

آرى: من در نجف مجاهده ها كردم در صبر بر فقر و ذلت و خوارى و بينامى و قطع كبر و هوى و طمع و عزتهاى ظاهرى و در اين طول مدت تمرين كردم بطوريكه بى كبرى و بى هوائى و بى طمعى و بينامى و گوشه گيرى و قناعت و عزت نخواهى خوى من گرديد و جزء طبيعت من شد و از آن فوائد معنوى و علمى بردم همه اينها بامداد خدا و بركت جوار امير المؤمنين عليه السّلام عايد

من شد.

بزرگترين مجاهدات، مجاهده با عزت نخواستن و راضى به خوارى و پستى و ذلت شدن بود كه كم كسى بر اين تحمل ميكند با اينكه من بزرگ شده در دامن عزت بودم و آباء و أجداد من معروف و معزز بوده اند و در مشهد عشيره من داراى شخصيت هستند و منسوبين ما در تربت حيدريه داراى شخصيت هستند و در مشهد و تربت بشخصيتهائى نيز مرتبط بوديم.

پدرم در نجف در زمان مرحوم آية اللّه خراسانى در آن حوزه داراى شخصيت بود از شخصيتهاى بارز زمان من كه اعلام آن وقت بودند حتى آية اللّه اصفهانى ايشان را ميشناختند.

اگر من ميخواستم خود را معرفى كنم يا بشخصيتهائى كه ذكر شد متشبّث شوم مورد عزت و احترام ظاهرى در نجف قرار ميگرفتم.

ديگران را ميديدم كه هيچ حسب و نسبى در محل

خود نداشتند پس از چند روز در اثر تمهيداتى براى خود شخصيتى راست مينمودند و من برعكس با وجود همه اسباب از همه طرف نظر كردم و به پستى و خوارى راضى شدم و چنان وانمود كردم كه من يك شخص بى كس بينامى هستم اعرابى و بيابانى و تا بآخر بر همان حال بودم و كسى مرا نميشناخت بجز مرحوم آقا شيخ آقا بزرگ تهرانى صاحب الذريعه آنهم بواسطه نسبتى كه با ما داشت داماد يكى از خاله هاى مادرى من بود.

هرگز بحسب و نسب و شخصيت و اعتبارات ظاهرى خود متظاهر نشدم يكى از طلاب كه نسبتا '' از شخصيت ما آگاه بود از مشهد بنجف آمد او اهل يكى از قلعه هاى دورافتاده تربت بود از خانواده رعايا و رعيت زاده بود و مايۀ علمى هم نداشت پس از چند روز خود را بمقام هائى - پيوست و داراى عناوين و حسن ظاهر از زندگى و لباس و شخصيت شد او بمن ميگفت اگر من شخصيت تو را ميداشتم ألآن در نجف چه ميكردم و چه ميكردم بر حال ذلّ و

انكسار و فقر من تأسف ميخورد.

بهرحال اين اولين آثار و اولين قدم در اين مجاهده بزرگ بود كه بچنين جائى براى سكونت راضى شدم و خدم را پست شمردم هركس ميآمد و آن مكان را ميديد بحقارت بمن مينگريست چند ماه در آنجا ماندم تا حجره اى خالى شد و بآنجا منتقل شدم.

اين مكان كوچك بيش از يكنفر وسعت نداشت چون زمستان شد و باران آمد دربش رطوبت برداشت در بى داشت ارسى دو نصف بود كه بالا ميكردند و پائين مى كشيدند در اثر رطوبت بالا و پائين نميرفت همانطور نصف بالا در بالا مانده بود و نصف پائين در پائين هر وقت ميخواستم داخ شوم بايد از بالاى نصفۀ پائين داخل شوم و همچنين خارج شدن، نصفه بالا همچنان باز بود موقعيكه بيرون ميرفتم نيز باز بود چيزى نداشتم كه كسى ببرد جز چند عدد كتاب و يك لحاف كه از مشهد آورده بودم، شبها كه ميخوابيدم چون درب باز بود

سرما ميخوردم ماه رمضان يكشب نان گرفته بودم براى سحرم با اينكه در ميان لحاف پيچيده بودم چون درب باز بود وقتى آمدم ديدم گربه ها لحاف را باز كرد و نانم را خورده بودند آنشب بى سحرى گذارندم چراغى هم نداشتم كه شبها مطالعه كنم بيشتر وقت را در حرم ميگذارنيدم وضع ماليم هم در آن چند ماه خيلى بسختى بود قدرت برگرفتن بيشتر از يك نان نداشتم از مشهد با خود يك لحاف و يك پريموس و يك كاسۀ مسى و يك پياله روحى و يك سينى آورده بودم گاهى پريموس را روشن ميكردم و با همان كاسۀ مسى چائى ميساختم و آن هم خورش من بود و هم تفكّه من، باين وضع در آنمكان تنگ و تاريك چند ماه را گذارنيدم، در اين چند ماه غذاى مطبوخ من همان بود كه چند مرتبه ارحام از من دعوت كرده بودند و در ماه رمضان يكى دو شب افطارى دعوت كردند بقيه اش يا نان خالى بود و يا با خرما و يا ماست گذارندم و از خود استغنا نشان ميدادم هيچكس

از حالم آگاه نبود حتى خواهرم، بمنزل ايشان هفتۀ يكمرتبه براى صلۀ رحم ميرفتم و مزاحم ايشان نميشدم وضع لباسم در اين چند ماه مزيد بر علت بود با سرماى زمتسان يك عباى نازك تابستانى و يك قباى يك لاى تابستانى داشتم گاهى زير جامه ام نجس ميشد نمى توانستم با آب سرد بشويم همچنان بدون زيرجامه ميرفتم و يا وقت نماز ميكندم و لباسهايم را با آب شور حوض مدرسه بدون صابون ميشستم دهۀ آخر ماه رمضان ميل كردم در مسجد كوفه اعتكاف كنم با اينكه هيچ پول نداشتم نميدانم يكى دو فلس مدتى در جيبم بود، چند عدد نان گرفتم و با همان لباس بدون فرش و چراغ و روپوش بكوفه رفتم ديدم حجره هاى مسجد همه گرفته شده هوا هم سرد است در صحن مسجد نميشود زندگى كرد اتفاقا '' بسه نفر از طلاب برخورد كردم گفتند امروز روز آخر اعتكاف ما است ما امشب ميرويم از ايشان درخواست كردم حجره را بمن تحويل دهند چون شب ميخواستند بروند

حجره را بمن دادند من ديدم كه بايد دعاهاى ماه رمضانرا بخوانم و چراغى ندارم از ايشان درخواست كردم كه اين سه شب چراغشانرا بمن بدهند قبول كردند ته چراغ مقدارى نفت داشت من فتيله را پائين ميكشيدم و بهمان ادعيه را ميخواندم تا روز آخر كه خواستم بيايم مقدارى نفت بجاى آن خريدم و در چراغ ريختم بنجف برگشتم همان شب رفتم بمدرسه مرحوم آية اللّه يزدى كه چراغ را بصاحبش برگردانم آنشخص كه رفيق صاحب چراغ بود در حجره اش نبود حجرۀ او مقابل حجره همان شيخ بود كه اول بر او وارد شدم بحجره آن شيخ رفتم و چراغ را در اطاق گذاردم گفتم هر وقت اين شيخ آمد چراغ را باو بده آن شيخ برخواست سماور آتش كند چراغ را برداشت كه قدرى نفت در سماور بريزد چراغ از دستش افتاد چون از شيشه بود شكست من در غصه شدم كه پول چراغ را از كجا بياورم، بالأخره بآن شيخ گفتم چيزى از چراغ مگو تا انشاء اللّه فرجى شود

يك چراغ برايش بخرم، فرداى آن روز يا روز بعد برفيق صاحب چراغ برخوردم گفت چراغ چه شد گفتم غفلت شده ببخشيد انشاء اللّه ميآورم ماه رمضان تمام شد شب عيد رسيد سحر عيد مانند همه شب بحرم مشرف شدم و در بالاى سر مشغول نماز شدم تا اذان شد نماز صبح خواندم و مشغول تعقيبات بودم من هيچوقت متوجه طرف چپ و راستم نبودم كه چه كسى هست بحال خود بودم قبايم آنشب احتياطپيدا كرده بود وقت نماز از تنم كندم زير جامعه هم نداشتم عبا را بخود پيچيدم تعقيبات هم بسيار ميخواندم چون تعقيبات تمام شد شخصى كه پهلوى راست من بود بمن توجه كرد و گفت چرا قبايت را كندى گفتم احتياط پيدا كرده بود چيزى نگفت و گويا چند شبى مراقب حال من بوده سپس گفت ميشود شما امروز بمنزل من بيائى و ما چند نفريم با شما نماز عيد بخوانيم گفتم نماز عيد در صحن خوانده ميشود، و بعد آقايان هستند من چرا؟ گفت ما مسافر و

زائريم ميل دارم با شما نماز عيد بخوانيم تعجب كردم بچه مناسبت با من ميخواهد نماز بخواند من هنوز ريش در نياورده بودم تازه وارد بيست و يكسال شده بودم گفت من از شما تقاضا ميكنم بالأخره يكى را صد از دو گفت شما با ايشان بمنزل برويد تا من بيايم با او بمنزل رفتيم ديدم منزليست اعيانى وارد شديم به اطاقى مفروش از قالى سماور و شيرينى گذارده لقمة الصباح اعيانى حاضر نموده اند نشستيم طولى نكشيد خود آنشخص هم وارد شد، ايشان يكى از تجار سراب تبريز بود مصاحبينش هم خدمتگزارش بودند بالأخره پس از صرف لقمة الصباح يكقبا و لباده كركى لطيف كه مناسب اعيان بود در سينى گذاشته آوردند آن تاجر بنام حاج سيد مسيب گفتت اين قبا و لباده را من براى خودم دوخته ام اما نپوشيدم چون ما را مجبور كردند بلباس متحد الشكل يعنى كت و شلوار، اينها همينطور مانده شما اينها را امروز، روز عيد است بپوش گفتم باشد ميبرم بمدرسه ميپوشم گفت همينجا

بپوش تا با همين لباس با شما نماز عيد بخوانيم باز گفتم باشد ميبرم به مدرسه مى پوشم از او اصرار و از من انكار بالأخره ديدم خيلى اصرار ميكند گفتم آخر من زير جامه ندارم و در حضور شماها نميتوانم قبايم را بكنم فورا '' رفتند يك زيرجامه آوردند لباسها را تبديل نمودم و نماز عيد را خوانديم پس از آن از من پرسشها كرد اهل كجا هستى، گفتم مشهد، چه ميخوانى، گفتم، كى آمده اى گفتم، گفت تا چند سال مجتهد خواهى شد گفتم تا سه سال ديگر انشاء اللّه و بعد هم حرفهائى شد و وعده هائى ميداد، برخواستم بمدرسه آمدم لباس هاى من عالى بود ولى كسى از جيب خاليم باطلاع نبود آنروز موقعى كه بحرم مشرف شدم چون بيرون آمدم كفشدارى گفت عيدى ما را بده، رسم كفشداريهاى كربلا و نجف ايسنت كه از متوطنين فقط در عيد شوال مطالبۀ عيدى ميكنند و در ساير اوقات چيزى از كسى نمى خواهند من هم بااطلاع نبودم او لباس عالى مرا ديد

گمان نميكرد جيب من خالى باشد گفتم چشم ألآن كه چيزى ندارم دو روز يا سه روز گذشت هى مطالبه ميكرد و من جواب چشم ميدادم تا شب جمعه شد وارد صحن شدم رفيق صاحب چراغ را ديدم گفت صاحب چراغ در خانه مريض است و اين چراغ از زن اوست لطفا '' بياوريد تا برايش ببريم كه همه روز تكرار ميكند گفتم چشم خيلى معذرت ميخواهم از تأخير آمدم بحرم مشرف شوم كفش دارى باز مكرر كرد حوصله بر من تنگ شد گفتم پول كفش دارى را چكنم چراغ او را چكنم وارد حرم شدم چون مقابل ضريح ايستادم گفتم يا امير المؤمنين من خودم هيچ من كه چيزى نميخواهم اما جواب اين كفشدارى شما را چه بگويم و جواب چراغ آن زن را چه بگويم اين را گفتم و ببالاى سر رفتم مشغول دعا و نماز شدم حاج سيد مسيب باز مرا ديد گفت امشب شب جمعه است شما شما را در منزل ما بگذارنيد هرچه خواستم امتناع كنم پذيرفته نشد باز همان شخص را صدا زد گفت شما با

شيخ بمنزل برويد تا من بيايم ما بمنزل رفتيم سماور آماده گذارده بود يك چائى براى من ريخت بعد دست كرد بيست روپيه پيش من نهاد گفتم اين چيست گفت آقا داده اند براى شما من در حيرت فرو رفتم بطورى كه در وجناتم ظاهر ميشد از حالت من چيزى استنباط كرد گفت چرا مبهوت و متحيرى بالأخره قضيه را گفتم از معجزه امير المؤمنين عليه السلام و كرامت آنحضرت كه يكساعت قبل من در چنان فشار واقع شدم و بحضرت عرض كردم و فاصلۀ نشد كه خودبخود حواله فرمود بالأخره حاج سيد مسيب وارد شد قضيه را باو گفت او هم از پيش آمد و كرامت مولى خرسند گرديد شام صرف شد و من بمدرسه برگشتم صبح شد آفتاب برآمد دكانها باز شد، چراغ آن زن را خريدم و برفيق آن شيخ دادم و بحرم آمدم بكفشدارى هم عيدى دادم و وضع من روبراه شد يك گليم نازك مستعمل گرفتم گرچه پس از چندى محتاج شدم و آنرا فروختم يك سماور حلبى و يك كترى

و يك قورى و دو عدد استكان و يك چراغ خريدم و يك عباى زمتسانى عربى كه عربهاى غير شهرى ميپوشيدند و هيچ طلبۀ از آنها نميپوشيد نيز خريدم طولى نكشيد حجرۀ خالى شد به آنجا منتقل شدم آنحجره گرچه بزرگ بود و بزرگترين حجره هاى مدرسه بود اما در زاويه واقع شده بود و دربش از دالان باز ميشد از اينجهت تاريك بود در آنجا قريب دو سال زندگى كردم تا از حجره هاى معمولى مدرسه خالى شد بآنجا منتقل شدم چهار سال در مدرسۀ بادكوبه بودم و بعد منتقل بمدرسه مرحوم آية اللّه يزدى شدم.

بخش دهم وضع مالى و روش زندگى در تمام دوران نجف

از ناحيۀ پدرم در تمام ده سال اقامتم در نجف صد تومان بكرّات مختلف رسيد و هرچه براى من ميفرستاد با خواهرم قسمت ميكردم تا او هم دلخوش باشد كه پدرش از او ياد كرده و براى او چيزى فرستاده مرحلۀ اول پس از ورود چون بمشهد اطلاع دادم قبتوسط همان حاجى تاجر اصفهانى مبلغ بيست تومان به حاج عبود اعمى حواله شد چون او خودش يكنفرا در مشهد معرفى نمود و گفت هرچه به او بدهند و او حواله كند من اينجا ميپردازم ولى بقولش وفا نكرد همان حوالۀ اول را بسختى داد در مدت چند ماه گاهى يك روپيه و گاهى هم نيم رو پيه ميداد مدتى از وقتم را ميگرفت تا چند مرتبه بروم و او يكمرتبه يك روپيه بدهد بالأخره مرا عاجز كرد و رنج داد رنج او مرا دلسرد كرد از حواله دادن از طرفى هم پدرم در اول از جهت مالى از اغنياء محل بشمار ميرفت صاحب املاك و گوسفند بود هرچه از مرحوم والدش بميراث باو رسيده بود و هرچه خود

بعمل خود افزوده بود و از اينجهت استغناى طبع داشت و چون احتياج نداشت تصرف در وجوه شرعيه نمينمود بلكه خود هم ميداد ولى بعدها وضعش رو بانحطاط نهاد عائله مند هم بود بيشتر از عائله خودش نداشت بلكه كم هم داشت و استغناى طبعش هم مانع از اين بود كه از ديگران از وجوه شرعيه تهيه كند زيرا كه عادت به اين نكرده بود حتى در ايّام تحصيلش در نجف اشرف مرحوم والدش مخارج ايشانرا متكفل بوده بطوريكه خودشان ميگفتند در آنزمان ماهى صد تومان براى ايشان ميفرستاده غرض وضع مالى ايشان و استغناء طبع و عزت نفس ايشان مانع شد از اينكه بر ايشان تكلف قرار دهم از طرفى هم ايشان چون دوردست بودند وسيله حواله نداشتند مگر بوسائط ديگران اينهم براى ايشان كلفت ديگر بود.

از طرفى برات و حواله در آن زمان از ايران بعراق ممنوع بود حواله ها هرچه بود مخفيانه بود فقط دو نفر از تجار

در نجف معروف بود كه آنها روابطى مخفى با تجار تهران يا شايد بعضى شهرستانهاى ديگر داشتند و بوسيله ايشان ردّ و بدل ميكردند بطورى ممنوع بود كه جرئت نميكردند در نامه ها بنويسند بفلانى فلان مبلغ بدهيد رمزى مينوشتند ده شمع مثلا '' بفلانى بدهيد همه را دسترسى باشخاصى كه با اين دو نفر طرف بودند نبود لهذا اينها همه سبب شد كه بعد از همان حوالۀ اول به مرحوم والد نوشتم: از ناحيه من نگران نباشيد وضع من در اينجا خوب است متكفّل رزق خداست هيچ در فكر من نباشيد حواله هم لازم نيست بلى اگر يكوقت پولى اضافه بر خود داشتيد كه مورد لزوم شما نبود و خواستيد يادى از من كرده باشيد و وسيله فرستادن هم پيدا شد مانعى ندارد ايشان را از اينجهت اطمينان خاطر دادم از اين ناحيه اميدم قطع شد و دل بخدا بستم از ناحيه حاج سيد مسيب پس از آن بيست روپيه وقتى از عراق رفت دو مرتبه ديگر يكمرتبه ده روپيه

و يكمرتبه بيست روپيه حواله كرد و بعد ديگر از او خبرى نشد بمن گفته بود كه با من مكاتبه كن ولى طبع من حاضر نشد خدا او را رحمت كند و جزاى خير دهد.

از ناحيه حاجى اصفهانى فقط همان حرفها بود كه در مشهد زد ولى مكاتبات هر ماه با من داشت سال دوم ايّام حجّ بعراق آمد و بحجره من آمد چون بوضع من آشنا شد خيلى اظهار تأسف كرد ولى كمكى نكرد اراده حجّ داشت با عيالش، وعده كرد بعد از بر گشتن وسائلى براى من فراهم كند اما از برگشتنش خبر نشدم روز عيد غدير يكنفر بمدرسه آمد و گفت حاجى سكته كرده او را دفن كرديم عيالش از شما ياد كرده امشب برويد او را تسليت دهيد كه بيتابى ميكند منزلشان در فلانجا است خدا او را رحمت كند.

خلاصه اين بود اسباب و وسائل ظاهرى من و همه منقطع شد و من بودم باميد خدا.

اما وسيله معاش از خود نجف فقط وسيله براى

طلاّب و اهل علم مرحوم آية اللّه اكبر آقاى سيد ابوا الحسن اصفهانى رحمة اللّه عليه بود و بس مرحوم آية اللّه نائينى نيز بود ولى جنبه مالى ايشان بيش از تلامذه و خواص اصحاب خود نبود و از ايشان هم تجاوز نميكرد مگر بندرت و توسط وسائط در آنوقت مانند اينزمان شهريه براى طلاّب معمول نبود هركس وسائلى از محل خود داشت گذران ميكرد و هركس نداشت به آية اللّه اصفهانى مينوشت و عرض حاجت ميكرد با مكرّر مينمود يا غير مكرّر مرحوم آية اللّه بمقدار تمكّنش چيزى باو ميپرداخت اين كار براى من صعوبت داشت و تا بآخر زير بار نرفتم اما امر نان جنبه عموميت داشت حتّى بمستحقين غير اهل علم و طلاّب نيز از طرف آية اللّه اصفهانى داده ميشد در كربلا و كاظمين و سامره نيز داده ميشد طلبه مجرد را روزى دو نان نيم كيلو و معيل را برحسب افراد هر فردى دو نان ميدادند گرفتن نان هم در اول بر من خيلى دشوار و گران ميآمد مرا سخت

ميآمد كه در دكان بايستم خودم پول نان ندهم بحواله ديگرى نان بگيرم و چوب خطى باو بدهم خط بزند و گاهى هم معطّل شوم من باين امور عادت نداشتم لهذا چند ماه قبض نان نگرفتم طلاّب مرا ملامت ميكردند ميگفتند با اين وضع سختى كه تو دارى چرا نميگذارى برو خود را معرفى كن ولى بر من گران ميآمد من اين را پستى حساب ميكردم ميگفتند قضيّه عموميست علماء و فضلاء و مدرسين ميگيرند هرچه گفتند من نتوانستم خودم را راضى كنم بالأخره بعد از چند ماه قبض حواله نان آوردند در مدرسه بمن دادند نميدانم كه رفته بود و گفته بود و گرفته بود بالأخره فشار مرا مجبور كرد بگرفتن از آنوقت مستمرّى من در نجف تا آخر همان نان بود باقى چيزها باميد خدا و بستۀ بحواله خدا بود كه من حيث لا يحتسب از كجا حواله كند و خدا هم براى من بيشتر ندارى را ميخواست نظير آن كس كه مهمان خدا شد و رفيقش مهمان پيغمبر شد و اگر خدا رفاهيّت و وسعت

را ميخواست ميشد كه فراهم كند لكن اينچنين خواسته و در آن حكمتى است دو تا از حكمتهايش كه بر من مكشوف گشته يكى اين است كه ميديدم آنانكه وضع خوشى داشتند همه اش در فكر پختن و خوردن و شستن و تنظيفات بودند اكثر اوقاتشان مصرف اين ميشد و بعد هم آثار خوردن و پختن از خستگى و كسالت و خواب كه جلو فهمشانرا ميگرفت و هيچكدام چيزى نشدند و بجائى نرسيدند يكى ديگر صبر بر آن فقر و سختى و بر عزت نفس باقى ماندن تمرينى شد براى نفس و شكم و هوى و هوس كه هنوز كه هستم دل بچيزى نبسته ام و هيچ چيز از دنيا و جاه مرا بخود جلب نكرده اما آنان كه بر غير اينوضع بودند چون باوطان برگشتند همه مادّى و دنيائى شدند و بزحرف و زينت زندگى دنيا فريفته شدند.

خلاصه كلام زندگى من از حيث معاش در نهايت سختى بود اگرچه گاه گاهى هم فرجهاى جزئى من حيث لا يحتسب ميشد ولى نوعا '' و غالبا '' بسختى بود

بيشتر اوقات خوراك من نان خالى بود با چائى آنهم نه چاى شيرين بلكه نان را ميخوردم و بعد چائى تلخ ميخوردم و اگر وسعتى بود نان و ماست يا با خرما ميخوردم پول من هرگز بميوه نميرسيد و هيچ نميفهميدم كه ميوه هم در نجف وجود دارد، يكوقت مريض شدم مرا به ليموى شيرين چه مفهومى دارد، بسيار اوقات بود كه يكماه و دو ماه يا بيشتر موفّق بغذاى مطبوخ نميشدم گاهى كه مقدارى گوشت ميگرفتم يك پياله روحى داشتم در همان مى پختم دو عده يا سه وعده ميخوردم و گاهى يك استكان برنج در همان پياله ميريختم يك بشقاب بر سرش ميگذاشتم دمى ميپختم و با نان ميخوردم و مدّتى شد كه همان دمى را بى روغن ميپختم و ميخوردم براى اينكه در پختن همان آبگوشت يا دمى مصرفى فوق العاده نداشته باشد يك فانوس انگليسى گرفته بودم كه چراغ روشنائيم بود در بالايش را برداشته بودم آن،،

پياله را بر روى همان ميگذاردم هم در روشنائيش مطالعه ميكردم و هم او بتدريج پخته ميشد فرش من مطلقا حصير بود جز يكى دو ماه كه يك گليم كوچك خريده بودم و بعد فروختم مدتى بود كه يكمتر و نيم مثقال گرفته بودم و از او چند استفاده ميكردم در گرما لنگ من بود كه با او بحوض ميرفتم شبها فرش من بود كه در زيرم مى انداختم و روى آن مطالعه ميكردم و ميخوابيدم و گاهى آنرا پرده اطاق ميكردم و وقتيكه مسافرت بكربلا ميكردم كوله بار خود را بآن ميبستم و بساهم بود كه سفره نان من بود تا وقتيكه هوا گرم بود براى صرفه جوئى يا بعضى اوقات از جهت ندارى نفت، در صحن مدرسه يك چراغ روشن بود شبها ميرفتم در زير همان چراغ مطالعه ميكردم اسباب خواب من مطلقا '' تا به آخر دوشك و متكّاء نداشتم لباسهاى كهنه خود را در زيرم پهن ميكردم و بعضى را جمع ميكردم متكّاء ميساختم و آنقدر روى زمين و روى آجرهاى مدرسه خوابيده ام كه حساب ندارد و

آنقدر سر بر روى زمين گذارده بودم كه بى متكّائى برايم عادت شده بود بطورى شده بود كه اگر گاهى اتفاق ميافتاد كه در منزل دوستان بيتوته ميكردم متكّاء برايم ميگذاردند از خوابيدن بر متكّاء ناراحت بودم تا صاحب منزل ميرفت سرم را از روى متكّاء ناراحت بودم تا صاحب منزل ميرفت سرم را از روى متكّاء برميداشتم و بزمين مى گذاشتم، وضع لباس من، بسيار اوقات بود كه زير جامه نداشتم و بى زير جامه ميرفتم چه در زمستان و چه در تابستان و چون قبا بلند بود ساترمن بود بسيار وقت بود كه پيراهن نداشتم بدون پيراهن ميرفتم گاه ميشد كه چون پيراهنم پاره ميشد يقۀ او را جدا ميكردم و بگردنم ميانداختم كه گمان كنند من پيراهن دارم.

وضع روانداز من، از مشهد با خود يك لحاف آورده بودم اما آنسال چون زمستان گذشت و هوا گرم شد خواستم او را بشويم چون در بين راه كثيف و چركين شده بود و احتياط بهم رسانده بود با يكزحمتى او را با خود بكوفه بردم رفتم كنار شط فرات او را در آب فرو بردم

و سنگى بر او نهادم تا قدرى خيس شود پس از چند دقيقه آمدم ديدم آب او را برده هرچه عقبش رفتم و داخل آب هم با پا جستجو كردم او را نجستم خيالم از ناحيه لحاف هم راحت شد، زمستان آنسال بر من خيلى سخت گذشت هيچ روپوش نداشتم ناچار شبها خودم را گرد ميكردم و مانند حال سجده ميخوابيدم و گاه هم از سرما خوابم نميبرد آنسال هم گذشت ايّام بهار شد در فصل نوروز جمعى از اهل محل آمدند پدرم بتوسط ايشان بيست تومان و يك پوستين فرستاده بود من ديدم آنها هريك، يك پوستين براى خود آورده اند و هوا كه گرم ميشود خواهند فروخت پوستين را كه پدرم فرستاده بود بردم دادم به مرحوم آية اللّه شاهرودى كه ايشانهم يكى از اساتيد بنده بود ايشانهم در زندگى وضع خوشى نداشت و خيلى عزت نفس و استغناى طبع داشت و بقناعت ميكوشيد ايشان هم عبا و لباس درستى نداشت هنگاميكه براى درس ميآمد و تدريس ميكرد

ميلرزيد ايشان گفتند اين پوستين را از كجا آوردى گفتم پدرم فرستاده فرمود تو خودت لازم دارى گفتم شما اينرا داشته باشيد اينها كه آمده اند پوستين ديگر هم دارند من از آنها ميگيرم بالأخره يكى از پوستينهاى آنها را خريدم و وجهش را بپدر حواله دادم نميدانم شايد موضمع را هم بدرم نوشه بشام ايشان گفتند پوستينت را چه كردى گفتم بديگرى دادم كه استحقاقش را داشت مرحوم آية اللّه شاهرويد چند سال بود كه زمستانها همان پوستين را ميپوشيد و براى تدريس ميآمد و از باب مزاح بسيار مثلها را بپوستين ميزد آن پوستين سه سال نزد من بود و زمستانها بآن اكتفا ميكردم، در سال چهارم كه هنور در مدرسه بادكوبه بودم در اثر رياضتهاى جبرى و نخوردن ميوه و در عوض آب زياد خوردن و مدّتى هم در تابستان روزه مستحبى ميگرفتم و افطار و سحرم همان نان و چائى بود كم كم مزاج رو بانحلال گذاشت گاه گاهى مريض ميشدم بعد هم مرضى در ادرار پيدا كردم

كه از ادرارم خون ميآمد در نجف معالجه كردم نتيجه نگرفتم بالأخره يكى از رفقا حال مرا بمرحوم آية اللّه اصفهانى گفته بود و ايشان وجهى مرحمت فرموده بودند كم كم امر معالجه تا بغداد كشيد تا اينكه بحمد اللّه پس از دو ماه يا بيشتر معالجه بهبودى حاصل شد پس از چهار سال از مدرسه بادكوبه بمدرسۀ مرحوم آية اللّه يزدى منتقل شدم حجرۀ خالى كه موقتا '' فراهم بود بمن دادند آنهم تاريك بود و درش از دالان باز ميشد بالأخره در آنجا ساكن شدم و همان وضع تنگى معيشت باقى بود اسباب زندگى من همان حصير و پوستين و لباسهاى كهنه بجاى دو شك و متكّاء بود سال اول چند گاهى بدرد كمر مبتلا بودم و همانطور قادر بر معالجه نبودم و بخودم ميپيچيدم و صبر ميكردم تا خودبخود رفع شد سال دوم در اثر آب زياد خوردن در تابستان مبتلا باسهال شدم غذايم غير نان نبود آنهم كه با اسهال مضرّ است تا قدرت داشتم تحمّل كردم دو ماه طول

كشيد كم كم بطورى شد كه چيزى در شكمم بند نميآمد و بيشتر روز آفتابه دستم بود بطورى شد كه قوّتم تمام شد و از راه رفتن افتادم يكى از رفقا گفت چرا خود را معالجه نميكنى با اينحال ميميرى گفتم وسيله معالجه ندارم بالأخره مجبور شدم همان پوستين را بردم فروختم به ربع دينار در آنوقت ربع دينار چهار تومان يا پنج تومان ميشد رفتم نزد طبيب مرا معاينه كرد گفت چند وقت است كه مبتلا هستى گفتم دو ماه گفت اگر يكهفته ديگر كوتاهى كرده بودى منجر باستسقاء ميشد و قابل علاج نبود ألأن هم صعب العلاج است زيرا كه در جدار معده و روده ها از آج چيزى نمانده است و همه شسته شده لهذا خيلى بايد مطابق دستور رفتار كنى و پرهيز شديد كنى بالأخره پانزده روز، نزد او معالجه ميكردم چند روز اول بجز همان جوشانيده و دوائى كه ميداد ميگفت هيچ چيز نبايد بخورى غذا هم همان دوا بود و بعد از چند روز كه دستور غذا داد گفت يك سير گوشت ماهيچه نخود آب كن و يكقاشق چايخورى برنج

در آن بريز كه اندكى لعاب كند بدينطريق دوران معالجه بود تا بحمد اللّه آن مرض هم مرتفع شد ولى ديگر عليل المزاج شده بودم و بخودم نميرسيدم و هم نداشتم كه برسم بهر طور بود ميگذارندم.

بخش يازدهم ازدواج و انتقال از مدرسه به خانه

رفقاى من كه وضع مرا ميديدند مكرّر ميگفتند كه تو بايد زن بگيرى كه بتو برسد با اينحال از بين ميروى من با خود ميگفتم كه رسيدن تنها نيست بايد چيزى هم باشد كه بمن برسد من كه خودم را نميتوانم بدارم ديگرى را چرا بر خود اضافه كنم تا اينكه در ماه ذيحجه هزار و سيصد و پنچاه و پنچ يكروز بمنزل همشيره رفتم گفتم يكزنى هست ايرانى مطلّقه شوهرش او را طلاق داده ما او را ديده ايم خوب است عفيفه است بيا او را بگير من بهمان لحاظيكه گفته شد تعلّل كردم اما در ظاهر گفتم زن گرفتم خرج دارد من كه چيزى ندارم گفتند هيچ خرجى ندارد او چيزى نميخواهد فقط ميخواهد سرپرستى داشته باشد همشيره من چون در نجف تنها و غريب بود خيلى ميل داشت بهر وسيله باشد مرا نگهدارد بالأخره قضيّه از پيشنهاد گذشت و باصرار كشيد و من امتناع ميكردم گفتم باشد فكر كنم گفتند فكر ندارد بيورن شدم روز ديگر رفتم كه بگويم من اهلش نيستم ديدم قضّيه خيلى بالا گرفته

گفتند اگر اينكار را نكنى پس ديگر اينجا هم ميا و بما هم كارى نداشته باش مرا بحالش رقت گرفت و هيچوقت خوش نداشتم از من رنجيده خاطر شود او فقط مرا داشت ولى او هم بمقصودش نرسيد يكسال بعد از ازدواج من فوت كرد خدا رحمتش كند اما غير از جهت توانائى جهت ديگر هم بود كه امتناع ميكردم و آن اين بود كه اگرچه من بناى ماندن در نجف را داشتم ولى فكر اين ميكردم كه شايد علل ديگر ايجاب كند كه من نمانم و شايد اين زن با من بايران نيايد در اين باره فكر ميكردم كم كم خود را قانع كردم كه اين زن مطلّقه است دختر كه نيست اگر آمد فبها و اگر نيامده چاره نيست او را طلاق خواهم گفتم باقى ماند جهت نادارى با يكى دو نفر از رفقاى خويش مشورت كردم مرا ترغيب كردند بالأخره توكّل بر خدا كردم آمدم اظهار رضايت كردم مرحوم آيه اللّه آقا سيد حسين اصفهانى داماد مرحوم آية اللّه اصفهانى را گفتم تشريف آوردند و عقدش كردند

مهريه اش چهار دينار.

در مجلس عقد من ايشان بودند با سه نفر ديگر از رفقايم مجلس عقد با دو سه قران نقل برگذار شد شب زفاف هم همشيره شامى پخته بود پنج شش نفر بودند عقد و عروسى خيلى آخوند خور شد ولى در شب عروسى هيچ نداشتم پنجاه فلس قرض كردم و او را رونمائى بآن زن دادم فرداى آن روز يا روز بعد يكى از رفقايم يك دينار باصرار بمن داد گفت هر وقت داشتى بمن بده و اگر نداشتى من ترا بحلّ ميكنم رفيقى داشتم عطّار بود هميشه از او چيز ميگرفتم هيچوقت از او چيزى نسيه يا پولى دستى نگرفته بودم او هميشه ميگفت طلاّب ديگر از من قرض ميگيرند نسيه ميبرند تو چرا هيچ وقت چيزى نميگيرى بالأخره او هم چون اطلاع پيدا كرد، خيلى مرا دوست ميداشت و با من رفيق بود گفت هر وقت هرچه مورد لزوم شد از پول و از جنس از من بگير و هر وقت تمكّن داشتى خواهى داد و اگر هم نشد تو را بريئ الذمه

ميكنم خدا رحمتش كند بقولش وفا داشت اما من ملاحظه ميكردم چيزى از او نميگرفتم مگر وقت ضرورت شديد.

اين زن هم مانند من بود چيزى مختصر از اسباب زندگى داشت من هرچه داشتم از مدرسه آوردم دو تا بى چيز بهم افتاديم زندگى مختصرى تشكيل داديم چند ماهى در منزل همشيره بوديم و بعد در جاى ديگر اتاقى اجاره كرديم و منتقل شديم از حسن مساعدت و لطف حقّ اين بود كه اين زن هم صبور بود و مثل من در نجف اهل و عشيره اى نداشت كه با آنها هم چشمى كند و مرا بزحمت افكند و گويا درس قناعت خوانده بود چون با وضع من آشنا شد بهر طورى كه بود صبر و تحمّل ميكرد ولى گاهى ميگفت چگونه تو يكنفر در ميان اهل علم وضعت اينست او حقّ داشت سالهائى با اهل علم آشنائى و با منزلشان رابطه داشت و با من هم كه بود باز با بعضى از خانواده ها گاهى رفت و آمد ميكرد و از وضع بسيارى هم شنيده بود و وضع مرا مانند آنچه از ديگران،

ديده يا ميديد و يا شنيده بود نميديد، گاهى هم ميگفت من چون زندگانى اهل علم و طلاّب را ديده بودم، وقتيكه گفتند شخصى كه ترا ميخواهيم باو بدهيم اهل علم است خوشحال شدم كه وضع زندگيش خوب است و با كسان خود كه گفتم گفتند خوب است اهل علم خوشگذرانند بهرحال در مقابل اين حرفها ساكت مى شدم و جوابى نداشتم بگويم بهر وجهى كه بود جواب غير قانع كننده اى ميدادم تا اندك اندك خودش آشنا شد و سكوت اختيار كرد و بالأخره با هم ميساختيم او مختصر خيّاطى ميدانست گاه گاهى خيّاطى ميكرد و بزندگى كمك ميكرد.

بخش دوازدهم: فشار زندگى مرا وادار كرد كه كسب اختيار كنم...

اختيار كسب بعد از اجتهاد، بعلت فشار زندگى!

من كه زندگى خودم تنها را نميتوانستند اراده كنم حال دو نفر را و سال بعد سه نفر شديم با كرايۀ منزل چگونه اداره كنم روزگارى بر من گذشت و صبر كردم مدّتى از بيچارگى نماز استيجارى گرفتم نميدانم سه مرتبه يا چهار مرتبه هر مربته اى يكسال بيكدينار و نيم شايد هر سالى را دو ماه يا بيشتر زندگى ميكردم ديدم نماز استيجارى مرا از نوشتن و مطالعه كردن باز ميدارد آنرا ترك كردم راه ديگرى نبود كه آنرا بگيرم گاهى مضيقه مرا چنان در فشار ميگذاشت كه قدرت بر هيچ چيز نداشتم در تمام اينحالات نميخواستم كه اين زن دقيقا '' از حالم با اطلاّع باشد، دو مرتبه براى من اين امر اتفاق افتاد كه از خانه بيرون آمده بودم كه بمدرسه روم از شدت ناراحتى و فكر نميفهميدم كجا ميروم راه را گم كرده بودم پس از مدّتى كه در كوچه ها ميگشتم بخود آمدم ديدم در يك كوچه هائى رفته ام كه هرگز از آنها نرفته ام تا بعد با پرسش از آن كوچه ها بيرون شدم.

وقتى ديگر صبح از خانه بيرون شدم كه بروم چيزى بخرم بياورم چند روز بود كه يك فلس در جيب من نبود و چيزى بخانه نياورده بودم تا ظهر فرجى نشد روى رفتن بخانه نداشتم همچنان در مدرسه ماندم قدرى خوابيدم و قدرى مطالعه كردم تا شب هم فرجى نشد بالأخره ديدم اين زن ناراحت ميشود صبر كردم تا سه ساعت از شب گذشت و دكانها بسته شد دو عدد نان گرفتم رو بخانه نمودم ديدم اين زن عقب من اينطرف و آنطرف رفته و ميگردد چند نفر ديگر را هم بجستجو وادار كرده چون مرا ديدند گفتند كجا بودى گفتم رفتم بمدرسه مرا خواب برد امشب را هم باينوضع گذراندم آنزن هم از هرجا بود نهارى تهيه كرده بود گفت من منتظر نشستم و خبرى از تو نشد بالأخره همانرا شام كرديم.

بالأخره من ديدم با اينوصعها نميشود زندگانى كرد قضيّه يكروز دو روز نيست و خودم تنها نيستم كه نان تنها هم مرا بس باشد فرض ميكنيم نان تنها هم بس

باشد كرايه منزل را چكنيم استيصال و بيچاره گى مرا وادار كرد كه بفكر كسب افتادم ولى چكنم و چگونه كسب كنم كسى كه مرا بشاگردى قبول نميكند دكان مستقلّ هم سرمايه ميخواهد كار بيمايه از كجا پيدا كنم در جنب منزل ما دكانى بود كه درش بسته بود چون محله ما تازه احداث شده بود و خيابانها كشيده بود اما سكنه اش كم بود در هر فاصلۀ زياد يكخانه و دو خانه ديده ميشد و بعضى ها هم قسمتى از منزلشانرا دكان ساخته بودند كه بعدها باجاره دهند و از اينجهت كه سكنه اش كم بود فروشش كم بود و اجاره دكانها كم بود مطابق اجاره يك اطاق بهرحال بفكر آن شدم كه همان دكانرا بگيرم و قدرى سيب زمينى و پياز بريزم و بتدريج بر جنس اضافه كنم چون او را با صاحبش گفتگو كردم و آمدم كه درش را باز كنم پهلوى همان دكان يك دكان كوچكى بود كه شخصى در آن كسب ميكرد و هر دو دكان متعلق بيكنفر بود چون خواستم آن دكانرا باز كنم و صاحب دكان

كوچك از قصد من آگاه شد گفت بيا همين دكان مرا بجز با اسباب و لوازمش تا محتاج نباشى بروى ابزار تهيه كنى من ميخواهم بفروشم و بروم دكان او اضافه بر ابزار كار از سنگ و ترازو و غيره چيزى نداشت جز مختصرى از جنس بالأخره همه اش را قيمت كردند يكدينار و نيم شد گفتم اين خوب است براى من كه چيزى ندارم يكدينار و نيم قرض كردم باو دادم و دكان را گرفتم بمقدار نيم دينار يا بيشتر هم برنج و چيزهاى ديگر گرفتم و توكّل بر خدا دكانرا باز كردم اما بفروش نداشتم يكى بهمان علت كه سكنۀ محل كم بود و ديگر هم شايد بعلت اينكه من آخوند بودم چيزى از من نميخريدند همه فروش من در روز به پنچاه فلس نميرسيد هرچه ميفروختم بيش از خرج خودمان نبود ولى خودم را وعده ميدادم و كم كم خوب خواهد شد اما بجاى فروش در همانجا مشغول تدريس بودم يك شيخ بود از جبل عامل پيش من كفايه ميخواند او مرا رها نميكرد همانجا ميآمد بعوض فروش...

تدريس كفايه يا مطالعه و تأليف كتاب مينمودم در حدود بيست روز در آن دكان بودم يكروز يك شخصى آمد از وضع من و فروش من پرسيد گفتم فروش ندارم گفت اينجا براى كسب محليت ندارم دكان من در فلانجا است محل رفت و آمد است فروش من در روز چنين و چنان است شما اگر ميخواهى كاسبى كنى بيا آنجا در پهلوى من هم دكانى خالى هست آنرا بگير.

بالأخره مرا از آنجا بلند كرد رفتم آن دكانرا گرفتم اما آنشخص در آنجا سابقه داشت مشتريها همه نزد او ميرفتند باز من در آنجا هم بيكار بودم و مشغول تدريس كفايه و رسائل و مطالعه و تأليف بودم شايد ده روز يا زيادتر در آنجا كسب من همان تدريس بود اگرچه چندان جنس هم نداشتم.

شوهر خواهرم در اول چندان وضع خوشى نداشت اما اخيرا '' حالش نيك شده بود دكانى گرفته بود و سرمايۀ كمى بهم زده بود يكروز نزد من آمد و وضع دكان

خالى و بيكارى مرا ديد گفت تو اگر ميخواستى كسب كنى چرا بمن نگفتى تو وارد بكسب نيستى و با اينطور هيچ پيشرفت ندارى راستى اگر ميخواهى كسب كنى برخيز بيابد كان من من يكنفر كمكى لازم دارم بالأخره پس از گفتگوى زياد با من قرار داد كه ماهى سه ربع دينار بدهد و همه جنس دكانم را بيكدينار قيمت كرد و بدكان خودش انتقال داد آن يكدينار را بقرض خود دادم.

از آنروز شدم شاگرد آنجا وقتم مضيّق شد بتدريس و مطالعه و تأليف نميرسيدم نميدانم يكماه شد يا نشد يكروز آية اللّه سيد حسين اصفهانى داماد آية اللّه اصفهانى كه ايشانهم از اساتيد من بود و حق بزرگى بر من داشت تشريف آورد و با غلظت و تندى بمن فرمود اين چه كاريست تو كرده اى توهين به اهل علم و مقامات علمى ميكنى گفتم چه توهينى است كسب ميكنم كسب كه توهين نيست فرمود تو نميدانى عمل تو چه انعكاسى پيدا كرده همه جا صحبت تو است زبان

اعتراض از همه جا بلند شده ميگويند چرا بايد مثل فلان بعد از زحمتها و مرارتها برود كسب كند.

آرى در آنوقت من وجهه علمى بارزى پيدا كرده بودم و جزء افاضل بشمار ميرفتم و از جنبه تدريس شهرتى پيدا كرده بودم بعلاوه من اگرچه منبر نميرفتم ولى مرحوم آقا شيخ آقا بزرگ تهرانى ره از من خواسته بودند كه روزهاى پنچشنبه در منزل ايشان منبر روم از جهت نسبتى كه با ايشان داشتم پذيرفته بودم اكثر علماء و فضلاى نجف بمجلس ايشان حاضر ميشدند در آنجا مراتب علمى من بر همه بارز شده بود بالأخره آية اللّه داماد فرمودند اينعمل تو سروصدائى ايجاد كرده و اين براى آية اللّه اصفهانى توهين است گفتم چكنم شما كه از وضع من اطلاع داريد استيصال و بيچارگى مرا وا داشته فرمودند مگر خرج تو در ماه چقدر است گفتم اينرا هم شما بااطلاع هستيد من بآخرين مرحلۀ دفع ضرورت قانع هستم فرمودند ماهى چقدر ترا كافى است گفتم با كرايه

خانه ماهى سه ربع دينار اگر باشد قانعم تقريبا '' چهارده تومان يا كمتر ميشد با اينكه طلبه هاى مجرد بآن قانع نبودند فرمودند اين بر عهده من، من اين مبلغ را بتو ميرسانم همين ألأن بايد برخيزى گفتم قريب دو دينار مقروض شده ام فرمودند آن را هم كارى ميكنيم بالأخره همان ساعت مرا از پشت كار بلند كرد كسب من خاتمه يافت همه دوران كسب من دو ماه يا چيزى بيشتر بود آيت اللّه داماد اگرچه اهل خلف وعده نبود امّا تمكّن ماليش چندان نبود و خودش هم عايله مند بود گاه گاهى چيزى كمك ميفرمود ولى بار ديگر حال من باول برگشت.

بخش سيزدهم انتقال از نجف و سكونت در كربلا

شش ماه ديگر پس از تعطيل كسب بهمان حال بودم تا اينكه در ذيحجه يكى از طلاّب مشهد كه از رفقا بود در كربلا بود و در دستگاه مرحوم آية اللّه قمّى بود بمن گفت بيا بكربلا آية اللّه قمّى بشما توجه دارند از جهت وضع مزاجيت هم كربلا بهتر است و چيزهائى ديگر گفت و مرا تشويق كرد باز در محرم نامۀ بمن نوشت گفت ما مراتب شما را و وضع شما را بآيه اللّه قمّى در ميان گذاشتيم ايشان آمدن شما را بكربلا تصويب فرمودند و بنا شد شهريه اى براى شما مقرر نمايند خلاصه ايشان از پيش خود اين صحبتها را كرده بود و باز هم مجددا '' بنجف آمد و لسانا '' با من صحبت كرد و گفت ما به آية اللّه قمّى قول داده ايم و از ايشان قول گرفته ايم بالأخره مرا در محذور گذاشت از طرفى هم فكر كردم كه من در نجف احتياج علمى كه ندارم كار من تدريس و تأليف است آنهم كه در كربلا و نجف فرق نميكند و از جهتى هم مراتب علمى آية اللّه قمى را بدانم بد نيست و از جهتى

هم مدتى در كربلا باشم خوب است شايد در ما بعد پيش آمد طورى باشد كه در ايران باشم لا اقل بمقدارى از آرزوها نائل باشم كه بعدها آه نكشم و تأسف نخورم بالأخره چون ديدم پيش آمديست از غير من گفتم الخير فيما وقع شايد اينهم حواله اى از مولى باشد راضى شدم و پس از ماه صفر منتقل بكربلا شدم در آنجا مشغول درس و تأليف شدم كربلا قبل از مرحوم آيت اللّه قمّى طلبه نداشت چند مدرسه داشت همه خالى بود و بعضى هم مخروبه شده بود فقط طلاّب نجف در ايّام زيارتى كه بكربلا ميآمدند در آنجا سكونت ميكردند از وقتيكه آية اللّه قمّى ساكن كربلا شد رونقى گرفت طلابى جمع شدند مدارس را تعمير كرد آية اللّه قمّى مرجعيّتش در آنوقت مانند آية اللّه اصفهانى نبود از اين جهت تمكّنش هم چندان نبود ولى برحسب تمكّنش بطلاّب كم و زياد شهريه ميداد از اين نظر كربلا هم حوزه علميّه كوچكى شده بود بهرحال مشغول درس

و تأليف شدم و بدرس آية اللّه قمّى حاضر ميشدم ولى همان صرف حضور بود از علميّات ايشان در طول مدّت چيزى بر من نيفزود از جهت ملاحظه ارزانى اطاقى گرفتم در دورترين موضع نزديك شط فرات نهر الحسين بود اما بسيار محلى كثيف بود بخصوص كه موضعى بود مانند استخرى از نضيض شط و مولّد قورباغه و مگس و پشه بود بهمان لحاظ آن محل را امّ العقاريق ميگفتند يعنى محله قورباغه ها در آنسال روز عيد شوال مراگ دفعة '' مرضى گرفت كه بهلاكت نزديك بود اما خدا نخواست چند روزى بود كه مزاجم قبض بود مسهلى گرفته بودم كه بخورم مجال آن نشد بعد از ظهر احساس سردى در خود كردم كم كم لرزه مرا گرفت رويم را پوشاندند پس از چند دقيقه معده ام تحريك كرد حالت تهوعّ بمن دست داد بيرون آمدم زور بمن ميآمد ولى معده خالى بود چيزى برگشت نميكرد باز برگشتم خوابيدم دو مرتبه تحريك كرد در اين مرتبه اينقدر

تهوع زورآور شد كه روده ها را بهم زد بدون مسهل حالت اسهال دست داد باز هم از معده چيزى بر نگشت رفتم خوابيدم بار سوم تحريك كرد ايندفعه بقدرى زورآور شد، يكمرتبه ديدم بقدر يك استكان آب سبز تلخ برگشت و در ميان آن تكه تكه هاى سفيد مانند پنير بود تا آنها بيرون آمد من از حال رفتم دست مرا گرفتند و بردند بر رختخواب خوابانيدند همچنانكه افتادم بى هوش شدم تا بعد از نصف شب بيهوش بودم زن من گمان ميكرد من بخواب رفته ام بخيال خود نخواسته مرا بيدار كند بالأخره چشم باز كرد گفتم اناردارى يك اناردانه كرد بمن داد دو مرتبه بيهوش شدم تا مقدارى از آفتاب برآمده بود چون بهوش آمدم زن را بخانه يكى از دوستان فرستادم تا اطلاع دهد، بالأخره او به آيت اللّه قمّى اطلاع داده و ايشان طبيبى براى من فرستادند نسخۀ داد دواى او را استعمال كردم و همچنان بيحس و بيمرق افتاده بودم تا شب شد توسّلى

پيدا كردم و گفتم خدايا پدر و مادر من سالهائيست از من جدا شده اند مادر من علويه است در انتظار ديدار من است همچنان در حال بيحسى و بيحالى اما بيدار بودم ناگهان ديدم فاطمه زهرا سلام اللّه عليها بر بالين من نشسته و مرا نوازش ميكند صورتش هم باز است گفتم معلوم است او جده من است من محرم او هستم طولى نكشيد برخواست و رفت من متوجّه بخود شدم ديدم شفأ يافته ام حالم خوب است نشستم و غذا خوردم اما پاهايم قوت راه رفتن نداشت تا چند روز زير بغلم را ميگرفتند با دست بديوار ميگرفتم و مستراح ميرفتم و از اثر عجيب آن شفأ اين بود كه آن طبيب از چيزهائيكه بمن داده بود يك شيشه قطره بود براى چند روز، روزى سه مرتبه هر مرتبه بيست قطره من همه آن شيشه را در آنروز خوردم فردا كه يك شيخى بود از شاگردان من آمد او را نزد آن طبيب فرستادم كه دستور امروز چيست گفته بود همان دستور ديروز را مكرر كنند و از همان قطره بخورند گفتم قطره

ديروز تمام شد چون رفت و باو گفت ديدم خودش پريشان شده فورا '' آمد گفت چگونه همه اش را خوردى گفتم خوردم تعجب كرد مرا معانيه كرد ديد اثر مخالفى ايجاد نكرده گفت من نميدانم چگونه در تو هيچ اثرى نكرده.

آرى اينهم از اثر همان شفا بود كه حال من بواسطه آن قطره بيشتر دگرگون شده بود و من خود نميفهميدم بالأخره چند روز افتاده بودم تا بتدريج آنقدر پاهايم قوت گرفت كه شب جمعه خودم را با عصا بحرم رساندم، طبيبى بود در نجف حاذق و با من دوست بود هر شب جمعه بكربلا مشرف ميشد خودم را باو رساندم حال مرا ديد گفت چيست قضيه را شرح دادم گفت برو شكر خدا كن از لب وادى السلام برگشته اى سپس گفت آنچه بر گشته سوداى محترق بوده در كبد اگر بر نميگشت تو را مى كشت.

آرى مرا شفا دادند اما دختركى نوزاد خدا بما داده بود و دو ماهه شد او را بجاى من بردند او را خيلى

دوست ميداشتم اگرچه گريه زياد ميكرد و بيتابى مينمود و در آن ايام كه افتاده بودم مرا خيلى ناراحت ميكرد يك روز با اينكه سالم بود و هيچ مرضى نداشت ظهرى بخواب رفت تا عصر سربر نداشت مادرش بر سرش رفت ديد دار فانى را وداع گفته من خيلى از فوت او متأثّر شدم چند نفر از رفقا آمدند جنازه او را بردند بخاك سپردند خودم قدرت بر راه رفتن نداشتم، بالأخره از اثر همان يكساعت تهوّع يكاه پاهايم قوت نداشت تا كم كم براه افتادم و حالم خوب شد باز مشغول كار شدم در آن زمان چند سال بود كه چون ايام بهار ميشد مرض مالاريا در عراق شايع ميشد مخصوصا '' در كربلا و نجف، و خانۀ نبود كه مبتلا نشود من خودم باين مرض بسيار مبتلا شدم خانواده من نيز بسيار مبتلا شدند ميگفتند اين از اثر پشه است از طرف حكومت وارد خانه ها ميشدند و هر چه حوضى بود در خانه ها خراب ميكردند بالأخره باز ايّام بهار شد مرض مالاريا ظاهر شد گرفتار آنمرض بوديم

تا دورانش تمام شد تابستان پيش آمد هوا بشدت گرم شد زن من از اثر مالاريا رنجور شده بود گاهى تب ميكرد و گاهى خوب ميشد دختركى داشتم سه ساله آنهم باين مرض مبتلا شده بود بعلاوه در اثر گرما درد چشم هم شده بود گرما از يكطرف آزار ميداد پشه و مگس ام العقاريق از طرف ديگر، از طرفى متصل بخانه ما شخصى بود صابون پزى ميكرد پيه و روده ميآورد چند روز نگاه مى داشت متعفّن ميشد مگس زياد توليد ميكرد مگس هاى او هم از يكطرف و از طرفى بوى تعفّن پيه و روده ها و بوى پختن صابون هم ما را آزار ميداد و هم باعث مرض و بهبود نشدن مرض ميشد فكر كردم كه اگر چند روز زن و بچه را بجائى ميردم تا تغيير آب و هوائى بر ايشان ميشد خوب بود اما هيچ وسيله و هيچ تمكّن نداشتم بالأخره عقلم رسيد كه چند روزى آنها را ببرم به حرّ و در صحن حرّ مسكن كنيم كه دور از شهر است و هوايش آزاد است اين فكر و اين كار از ابتكارات من بود كسى ديگر اينكار را نكرده

بود و نميكرد.

محل حرّ در يكفرسخى شهر واقع شده و دو راه دارد يكى از ميان باغستانها كه معمول نيست مگر كسى پياده برود و يكى جاده درشكه ها و ماشين بود و خيلى خراب

عصر پنچشنبه و روزهاى جمعه مردم بزيارت حرّ مى رفتند بقيۀ ايّام هفته خلوت بود ولى در آنجا سكنۀ نبود و صحن جناب حرّ مخروبه و حجره هايش نيز مخروبه بود چون توقّفگاه نبود هركس بزيارت حرّ ميآمد نهايت توقّفش يكساعت بود، بالأخره فكر كردم ديدم براى من كه چيزى ندارم بد نيست جاى مخلّى بطبعيست خالۀ مادريم كه در كربلا بود پيرزنى بود رفتم باو گفتم او را هم راضى كردم كه با ما بيايد لا اقل اين زن همدمى و هم صحبتى داشته باشد ايّام فاطميه بود يا جمادى، الأولى و يا جمادى الثانيه فرش و چراغى و لوازمى بر داشتم و درشكۀ گرفتم آنها را بحرّ آوردم حجره هايش كه همه مخروبه بود ولى يكحجره بالاى سردر بود بزرگ

و وسيع و چون در مرتفع بود محل تردد هوا و بسيار خوب بود همان حجره را گرفتيم بسيار هوايش خوب بود حتى وقت ظهر و گرما هم زياد تأثير نداشت كار من در اين چند روزه اين بود بعد از نماز صبح وضع نان و چائيشانرا روبراه ميكردم و خودم هم چيزى ميخوندم آفتاب نزده براه ميافتادم از همان راه باغستان پياده بشهر ميرفتم وقتى ميرسيدم كه دكاكين باز شده بود حوائج خود را از نان و گوشت و هندوانه و دوا و لوازم ديگر ميگرفتم و بكول ميزدم درباره پياده برميگشتم سه ساعت يا بيشتر بظهر مانده ميرسيدم آب هم در آنجا نبود ظرفها را برميداشتم مى رفتم از شط برميكردم و ميآوردم گرچه قدرى دور بود اما چاره اى نبود ولى بحمد اللّه روزبروز حالشان بهتر ميشد دخترك هم چشمش خوب شد امّا تا آخر هفته بيشتر نتوانستم بمانم بهرحال در صحن را از غروب ميبستند در حرم هم بسته ميشد شبها با همان چراغى كه داشتيم برگذار ميكرديم پشت بام غرفه ها جاى با وسعت مى

خوابيديم يكشب از همان بالاى غرفه با جناب حرّ بسخن درآمدم و در شكوه را باز كردم گفتم جناب حرّ اين چه وضعيست؟ تو هم مثل من بينام و متروك افتاده اى هيچ كرامتى از خود نشان نميدهى نه صحنى دارى نه حجره اى دارى كه كسى يكشب بخواهد نزد تو بيتوته كند نه آبى دارى كه كسى بياشامد يا در طهارت استعمال كند مستراحى ندارى كه كسى قضاى حاجت كند (دو تا مستراح بود مخروبه آب هم نبود) چراغى ندارى كه كسى استضائه كند اول غروب در صحن و حرم ترا مى بندند تو هم مانند من هيچ وجهۀ ندارى امروز همه اعتبارات و احترامات بستگى بشهرت دارد تو هم اگر حركتى بخود بدهى و كرامتى كنى شهرت پيدا ميكنى وضع صحن و حرم ترا مرتب مى كنند اين منم كه از بيچارگى بتو پناه آورده ام هيچ كس نيست كه يكشب در كنار قبر تو بسر برد هركس ميآيد چون هيچگونه وسائل ندارى بيش از نيم ساعت و يكساعت نميماند و از اين گونه

سخنان، نميدانم اين سخنان چه اثرى بخشد در آخر شعبان چنانه گفته خواهد شد از كربلا بنجف منتقل شدم براى عيد قربان كه بزيارت آمدم يكروز مطابق هميشه قصد زيارت حرّ كردم چون وارد شدم ديدم مشغول تعميرند صحن را سنگ فرش كرده اند حجرات را تعمير كرده اند چند مستراح ساخته اند منبع آبى گذارده اند لوله كشى كرده و در هر مستراح يك آفتابه مسى زنجير كرده اند بار ديگر آمدم ديدم صداى طق و طق ميآيد معلوم شد مكينۀ آب آورده اند برق كشيده اند گفتم ها جناب حرّ حالا خوب است و بعد كه بايران آمدم پس از چند سال كه بزيارت مشرف شدم بحرّ رفتم ديدم جاده اسفات شده و حرّ شهريّتى پيدا كرده سكنۀ دارد، دكّاكينى دارد، خيابانهائى دارد و مشغول تعمير حرم بودند.

بخش چهاردهم برگشت به نجف

تمام مدت اقامت من در كربلا يكسال و نيم شد پس از برگشتن از حرّ در همانسال چون نيمۀ شعبان رسيد اهل علم و طلاّب براى زيارت بكربلا آمدند مرحوم آية اللّه داماد را ملاقات نمودم فرمود من آمده ام تو را بنجف برگردانم يا فرمود تو بايد بنجف برگردى گفتم چرا فرمود كربلا حوزۀ علميّه ندارد و تو اينجا ضايع ميشوى گفتم من بحوزه علميه كارى ندارم من بكار خودم مشغولم هر كجا باشد فرمودند در عين حال تو بايد مورد استفاده ديگران باشى كربلا اقتضاء تو را ندارد، اينها را كه راست و بيغرض ميفرمود زيرا كه در كربلا اگرچه مرحوم آية اللّه قمّى بودند اما ايشان را ما همطراز مبرّزين علماء نجف نميدانستيم نه ت نها از نظر من بلكه نظريۀ اهل علم نجف نوعا '' همين بود ولى من در كربلا بنظر استفاده علمى نيامده بودم همانوقت كه در نجف بودم خود مرا مستغنى از همه ميدانستم چند سال بعد از گرفتن اجازه اجتهاد بحوزه هاى درس ميرفتم كه نواقص

خود را تكميل كنم مدتها رفتم و چيزى استفاده نكردم و بر علمم چيزى نيفزود و ديگر كربلا تازه حوزه كوچكى شده بود و دروسشان همه ابتدائى و سطحى بود تا حدود شرح لمعه تدريس هم كه من در آنمدّت ميكردم نيز در همين حدود بود قبل از رفتن من آقاى آيت اللّه ميلانى را برده بودند ايشان درس كفايه براى چند نفرى كه شايد بيست نفر بودند ميگفت نميدانم چند نفرشان ميفهميدند پس در كربلا كسى نبود كه از درس من بهره ببرد از طرفى آية اللّه داماد بمن علاقه مفرطى داشت و نظر خاصى بمن داشت و نسبت بمراتب علمى و فهم و استعداد من غلوّى داشت كه از اجازه اى كه بمن مرحمت فرموده و بخط خود نوشته معلوم ميشود و همان را خود ايشان بنظر مبارك آية اللّه اصفهانى و آية اللّه عراقى رسانده و ايشان هم موشّح فرموده اند و از نظرى كه ايشان در شأن من داشتند اين بود كه قبل از آمدن بكربلا و قبل از اشتغال بكسب ايشان

در نظر داشتند بكاظمين روند و در آنجا حوزه علميّه را كه در زمان مرحوم آية اللّه سيد اسماعيل صدر و بعد آية اللّه خالصى دائر بود و منحل گشته بود مانند حوزه علميّه كربلا كه در زمان مرحوم آية اللّه شيخ محمد تقى شيرازى دائر بود و بعد منحل شده بود دو مرتبه دائر كنند و ميخواست مرا بآنجا ببرد كه مدرس حوزه باشم ايشان در اين امر بسيار بمن اصرار فرمود و من قبول نكردم آنقدر فرمود و من نپذيرفتم كه از من دلگير شد و ايشان بعد از آنكه دو ماه رفته بود و مشغول تعمير مدرسه خالصى بود بالأخره برگشت و از قصدش منصرف شد گفتم مرا براى همين دو ماه ميخواستيد ببريد فرمود من هرچه بتو اصرار كردم تو كه نيامدى گفتم مگر بستگى بوجود من داشت اشخاص بسيار بودند كه بيايند فرمود بلى اشخاص بسيار هستند اما من هر كسى را نميخواهم بالأخره ايشان فرمودند كربلا جاى تو نيست و گنجايش امثال تو را ندارد گفتم هرچه هست من فعلا '' از خيال

معيشت و زندگى راحت شده ام دوباره خودم را دچار ناراحتى نميكنم فرمود اينها نيست در ماه چقدر بتو ميدهند گفتم يكدينار فرمود من شخصا '' نزد آية اللّه اصفهانى رفته ام و بر مسامحه ايشان اعتراض كرده ام كه چرا بايد مثل فلانى از استيصال بخاطر يك شهريّۀ جزئى بكربلا برود و مراتب زحماتش ضايع شود اينها از مسامحه شما است و آنچه ميدانستم گفته ام ايشان ملتزم شده اند كه ماهى يكدينار بشما برسانند با خود گفتم سبحان اللّه من خود خبر ندارم ديگران براى من دست و پا ميكنند گفتم كرايه حمل و نقل دشوار است فرمود باينها كار نداشته باش هرچه گفتم فرموده فائدۀ ندارد و بعد هم چيزهائى فرمودند كه مرا در محذور گذاشتند كه خلاصه اش به اين برميگشت كه يكنفرى مثل شخصيت آية اللّه داماد در غياب من سخنانى گفته و از خود آبرو مايه گذاشته و از مثل شخصيّت آية اللّه اصفهانى قول گرفته امتناع كردن من و هن بد و

شخصيّت بزرگ است بنابراين چاره نديدم جز تسليم ايشان مبلغى بمن دادند براى كرايه حمل و نقل و من عازم شدم براى حركت از طرفى هم در اوائل شعبان خبر رسيد كه اوضاع ايران دگرگون گشته باين فكر شدم كه يكبار ديگر بايران بروم و از پدر و مادر و ارحام ديدنى كنم و برگردم نميدانم اين را هم به آية اللّه داماد گفتم كه چنين خيالى دارم و كرايش نميكند كه جابجا شوم يا نه بهرحال فكر كردم كه اگر بناى رفتن هم باشد و زن و بچه را بخواهم بگذارم و بروم در نجف براى ايشان بهتر است چون آشنايان او و من هر دو در آنجا بيشتر است بهرحال آخر ماه شعبان از كربلا بنجف حركت كرديم منزلى موقت در ماه رمضان در خانه يكى از آشنايان گرفتيم و بعد بهمان منزل سابق منتقل شديم در دهه اول ذيحجه سنه هزار و سيصد و شصت خداوند بما پسرى كرامت كرد نام او را جعر گذاردم ماه محرم و صفر را بودم و بعد عزيمت به ايران كردم.

بخش پانزدهم دفع توّهم و تنبيه بر يك امر لازم

شايد امر بر كسى مشتبه شود يا اعتراض كند كه اينهمه سختى بخود بار دادن چرا؟ تحصيل علم بستگى باين همه مشقت ندارد با رفاهيت حال و سعه عيش نيز ميشود يا شايد بالاتر از اين بگويد كه اينهمه سختى بخود روا دادن معلوم نيست مشروع باشد زيرا كه در آن اضرار بنفس است يا شايد كسى بگويد اين اندازه از عزت نفس و استغناى نفس كه در آن خروج از روش و سيره متعارف بين اهل علم است طعن عملى است بر همه و معنيش اينست كه همه در راه تحصيل علم برخلاف ميروند جواب اينست:

اما شبهه كردن در جواز و مشروعيت اين صبر و تحمل و عزّت نفس ناشى از بى اطلاعى از روش انبياء و ائمّه و صحابۀ پيغمبر ص و عبّاد و زهّاد و بزرگان اهل علم است تحمّلشان بر مشقتها بيش از آن است كه م از خود نشان داده ام

و اما صحبت اضرار بنفس اين اشتباه محض است

قضيّه قضيّه اضرار نيست اضرار تعمّد بضرر است البته غير جايز است قضيّه تحمّل بر ضرر و مشتقتهاى واژه است در راه خدا و قضيّه صبر و رضا و تسليم است و البته اين از نظر شرع مستحسن و آيات و اخبار صبر و رضا بسيار است البته تا حديكه ضرر محسوس مبان غير متحمّل ايجاد نكند كه در آنصورت تكليف ديگر ايجاب ميكند نظير روزه كه در تمام سال چه در گرما و چه در سرما مستحب است و مسلم است كه روزه هرچه باشد بالأخره مشقت و ضرر هائى دارد بخصوص در گرما ولى اينها مانع از محبوبيتش نميشود بلى وقتيكه ضرر لا يتحملى محسوس شد روزه جايز نيست.

و امّا صحبت طعن اينهم اشتباه است عزت نفس بخرج دادن و تن بقضا دادن و راضى بتقدير شدن و بر فقر و لوازم آن صبر كردن و بقسمت قانع شدن يعنى برزق مقسوم ساختن و دست و پا براى بيشتر و رفاهيّت حال نكردن لازمه اش طعن بر ديگران نيست زيرا كه اين

امر امر واجبى نيست نه براى طالب علم و نه براى غير آنان تا اينكه ترك آن خلافى باشدبلكه اين نظير زهد و ترك دنيا كردنست كه اگر كسى زهد اختيار كرد و بعيش و نوش و زينت لباس و زخرف دنيا نپرداخت لازمه اش طعن بر هر عالم يا كاسب نيست يا حرام دانستن كسب و تحصيل رفاهيت عيش نيست.

تحقيق كلام اينست كه خداوند را براى بندگان دو نوع رزق است يكى رزق مقسوم كه خود براى كسى مقرر و مقدار فرموده يا كم و يا زياد و آنچه در اخبار وارد است كه رزق زياد و كم نميشود و يا چه پيش بروى و چه نروى مى ميرسد اين قسم است يعنى رزق مقسوم است يكى ديگر رزق فضلى است كه فرموده: و اسئلو اللّه من فضله و آن امريست زائد بر مقسوم و آن موقوف بر كسب و طلب است و لو دعأو درخواست كردن و آنچه در اخبار وارد شده از تحسين و تأكيد بر صبر بر فقر و قناعت همان صبر بر رزق مقسوم است و معنى آن تفويض امر است بسوى خدا

در اختيار و ساختن و راضى شدن بآنچه او مقرّر و حواله فرمايد و او را هم حدّ معينى نيست گاه تنگى ميدهد و گاهى فشار ميدهد و گاهى رفاهيّت ميدهد بر يك حال ثابت نيست لهذا صبر بر آن براى اين بشر ضعيف مخصوصا '' اگر آلوده هوا و پرورده تعيّش باشد مشكل است و چون درخور طاقت عموم نيست بر همه واجب نشده ولى جزء كمال بندگى شده و بندگان كامل خدا در اين جهت ميكوشيدند كه اين مرتبه را احراز كنند يعنى كاملا خود را در تحت اختيار حق قرار دهند كه آنچه او براى ايشان پسند كند همان را بخواهند و اين مقام صبر و تسليم و رضا است نهايت در جهت فقر و همچنين است صبر و تسليم و رضا در جهات ديگر از ابتلأت و ما چون اهل اين حرفها نيستيم و فقط بزندگى صورى چشم داريم (ذالك مبلغهم من العلم) و بكلّى از خاطره ما رفته كه صبرى هم هست و رضا و تسليمى هم هست و هيچ در آنها فكر نمى كنيم كه صبر يعنى چه و رضا يعنى چه

و تسليم يعنى چه با آنهمه تأكيداتى كه در امر بتحصيل اين مقامات شده لهذا زبان باعتراض ميگشائيم.

من نه مقصودم از اين تحمل عمل صوفيانه بود كه خود را عملا '' بتكلّف مياندازند و ترك خوراك و پوشاك و گاهى ترك حيوانى ميكنند حتى با داشتن و با بودن و اسم اين را رياضت ميگذارندو اين امر نامشروع و بعت است حاشا و كلاّ بلكه مقصود من تفويض امر بود در خصوص معيشت بخدا و باختيار او و صبر كردن و راضى بودن بآن كه قاطبۀ انبياء گذشته از بندگان بر اين بودند هرگز مقصود من تعمّد و تقيّد بر ترك خوران و پوشاك نبود بلكه هر وقت از طرف دا فرجى ميشد ميخوردم و ميپوشيدم بلكه اگر دعوتى از من پيش ميآمد ميخوردم و شايد از بعضى هم بيشتر ميخوردم هرگز تقيّد از خود ظاهر نميكردم و آنچه نوشته ام حكايتى بود از حال خود و خدا، روزى مقسوم من از طرف خدا كه خود مقرر فرموده بآن نحوۀ بود كه ذكر شد و چون من هم خود را آماده كرده بودم بر همان

رزق مقسوم او در تنگيهايش آن سختيها بود ولى گاه هم كه وسعت ميداد اگرچه وسعتهايش كم بود حالم بهتر بود و بر خود سخت نميگرفتم اگرچه از اقتصاد خارج نميشدم و ملاحظه فردا را نيز ميكردم و نيز هيچوقت موافق هواى نفسم چيزى نخريدم بخورم هيچوقت كباب يا چلوكباب يا حلويات يا شيرينى جات يا بستنى و امثال اينها نخريدم در اينجا يك قضيّه را مينويسم كه در آن دو عبرت است عبرت دوم تنها مناسب با مقام است و آن قضيۀ اين است در سال دوم كه در مدرسه بادكوبه بودم ماه رمضان بود و چيزى نداشتم يكروز وارد مدرسه شدم بيش از يكساعت بغروب بود ديدم يك زن ديگ شيرى گذارده كه بطلاّب بفروشد در آنزمان كسانيكه گاوميش داشتند شيرش را زنها ميآوردند و در موضعى نزديك صحن قرار ميگرفتند هركس شير ميخواست از ايشان ميخريد و اگر احيانا '' چيزى ميماند بمدرسه ها ميبردند و بطلاّب ميفروختند من ديدم اين

زن مقدارى شير دارد بعضى از او خريده بودند مقدار يكمن شايد مانده بود جمعى او را دوره كرده بودند گاهى ميگفتند نصفش آب است گاهى ميفگفتند مشترى نداشتى آورده اى بطلاّب بفروشى گاهى در قيمتش حرف ميزدند گفتم اگر ميخواهيد از او بخريد و اگر نمى خواهيد چرا سربسرش ميگذاريد آن زن از بس با او حرف زده بودند خسته شده بود وقت هم تنگ بود مى خواست بخانه برگردد من در جيبم ده فلس يا زياده داشتم چند روز در جيبم بود اب خود گفتم اين شيرها را از اين زن بخرم و ارو ا راحت كنم و شيربرنجى بسازم و اطعام كنم گفتم من اينقدر پول دارم و همه شيرت را ميخرم اگر مايلى بمن بده فكرى كرد نه و نه گفت بالأخره راضى شد ظرفى آودرم شيرها را خالى كرد و رفت آنها كه جمع بودند گفتند اينهمه را ميخواهى چه بكنى گفتم شيربرنج مى سازم و شما هم امشب افطار مهمان من باشيد هركدام نان خود را بگيريد و بياوريد ولى شيربرنج تنها است

شيره ندارم شير را آوردم مقدارى خورده برنج داشتم شيربرنج را پختم ظروفى از آنها گرفتم و در ظرفها ريختم غروب شد رفتم براى نماز جماعت در صحن مقدس وقتى رسيدم كه نماز مغرب آية اللّه اصفهانى شروع شده بود صفها بسته بود مقابل در صحن در كنار صف ايستاده بودم كه تكبير ببندم ناگهان پسر آية اللّه نائينى از درب صحن وارد شد بمن رسيد دست كرد يكدينار و نيم بمن داد و گفت براى شما حواله آمده من ديگر خصوصيات را نپرسيدم آية اللّه اصفهانى بركوع رفته بود فورا '' در بغل گذاشتم و تكبير گفتم و بركوع رفتم نن نماز تمام شد آمدم قند و شكر و شيره و خرما و شايد پنير نز گرفتم و بفوريّت آمدم چائى را مهيا كردم مدعوين آمدند و افطار كردند سفره طلبگى رنگينى شد اين عبرت اوّل بود كه مصداق حديث بر من ظاهر شد كه فرمودند: الرّزق الى بيت يطعم فيه الطّعام اسرع من الشّفرة الى السّنام.

يعنى رزق بخانه كه در آن اطعام طعام شود

سريعتر است از سرعت فرو رفتن كارد در كوهان شتر در اينجا ممكن است كسى بگويد اين حوالۀ بوده و بالأخره بتو ميرسيد اين از اثر اطعام طعام نيست جواب اينست كه بلى ولى بآن زودى و آن كيفيت معلوم نيست ممكن بعد از دو روز ديگر ميشد و در حديث هم از سرعت رزق فروده اند.

اما عبرت دوّم: چون آن پول بمن رسيد ميل كردم شبهاى قدر را كربلا بروم چون سالهاى سال اين آرزو را داشته بودم و گفتم شايد سالهاى بعد زنده نباشم و يا اگر باشم موفق نشوم بهتر اينستكه زودتر بآرزو برسم حركت كردم بكربلا چون وارد شدم يكى از رفقا را ديدم كه او هم مشرف شده بود گفت من در مدرسه ؟؟؟ حجره اى گرفته ام تو هم بيا كه تنها نباشيم قبول كردم يكشب از حرم حضرت سيد الشهداء عليه السّلام بيرون آمدم كه بحرم حضرت ابى الفضل عليه السّلام بروم بدكانى برخورد كردم كه همه اش باميه و زلوبيا بود

سينى ها را پر كرده و روى يكديگر گذارده و چراغ برق در وسط سينى ها گذارده بود چنان ميدرخشيد كه دل را ميربود در كربلا و نجف در ماه رمضان بسيار باميه و زلوبيا مصرف مى كنند اكثرى از دكّاكين سينى زلوبيا گذارده اند چون چشمم افتاد دلم رفت پايم سست شد گفتم آخر من هم خداى نخواسته آدمم آخر من هم نفس دارم لا اقل يكبار من هم از اينها بخرم و شكمى از عزا دربياورم اين اولين ناپرهيزى بود ازمن كه موافقت هوس نفس كردم و همين هم آخرين ناپرهيزى بود، آنزمان نجف كه هيچ، ألآن سى و سه سال است كه در تهران هستم هيچوقت براى خانه ام از جنس شيرينيجات از پشمك و زلوبيا و غيره نگرفته ام هيچوقت بستنى و چيزهاى مانند آن نگرفته ام هيچوقت حليم يا كباب يا چلوكباب نگرفته ام هيچوقت آجيل نگرفته ام هيچوقت از ميوه هائى كه جنبۀ خصوصى دارد نگرفته ام و هكذا بالأخره نزديك رفتم و دو سير زولبيا گرفتم در كاغذ پيچيد آمدم بصحن

حضرت ابى الفضل عليه السّلام در يك غرفه نشسته خوردم بعد بحرم مشرّف شدم ساعتى گذشت ديدم حالم منقلب است برگشتم بحجره مدرسه گفتم بخوابم تا قدرى حالم بهتر شود بعد بحرم بروم خوابم نبرد دلم زيرورو ميشد بالأخره مرا حركت داد از حجره بيرون آمدم تهوّع مرا دست داد خداسازى در همان ساعت رفيقم رسيد گفت چه شده موضوع را گفتم از قضا او ليموى عمّانى در حجره داشت مقدارى دم كرد و بمن داد حالم بهتر شد.

آرى يكبار ناپرهيزى كردم كارى كردند كه مرا توبه دادند كه ديگر از اين غلطها نكنم.

و اينكه تنها سختيهايش را يادآور شدم براى اين بود كه در اول رساله تذكر دادم كه مقصودم از شرح احوال خويش شرح ابتلآءت است و صبر و تحمّل من در مقابل آنها تا طلبه علم بعدها بخوانند و در سختيها و فشارهاى خود مايۀ تسلّى ايشان شود و استقامت بورزند

و صبر و بردبارى را از دست ندهند.

آرى اين نوع از عزت نفس و صبر بر فقر شيمۀ انبياء و صالحين بوده است و جاى شكى نيست و آن دو مرتبه است مرتبۀ اول آن اينست كه راضى بقسمت خدا و اختيار خدا شود و بر آن صبر كند يعنى بكسى شكوه نكند و از مخلوق پنهان دارد و بمخلوق متشّبت نشود در تحصيل رفاهيّت اگرچه بر وجه مشروع باشد و امر را بخواست خدا بگذارد و اين امر براى انسان ضعيف بسى مشگل است تحمّل آن ولى در عين حال مرتبه ايست پائين بالاتر از اين مرتبه آنست كه بخدا هم شكايت نكند يا بپيغمبر و امام هم ابراز نكند و توسعه از ايشان نخواهد و اين رضاى محض است صبر ايّوب كه خدا ميفرمايد: انّا وجدناه صابرا ''نعم العبد. در اينمرتبه بود كه بآن وضع از فقر و فلاكت و مرض ساخت به هيچ كس ابراز ناگوارى نكرد و از هيچ كس امداد نخواست حتّى از خدا هم مسئلت نكرد كه تغيير حال او دهد با اينكه مسئلت

از خدا هيچگونه منافى با عزّت نفس نيست عزّت نفس با مخلوقين است نه با خدا بلكه سئوال از خدا هم نوعى عبوديّت و عبادت است و اگر هم از خدا ميخواست مسلّما '' اجابت ميكرد مع ذالك آخرين مرحلۀ رضا را از خود نشان داد و خدا هم او را مدح و ثنا كرد و هيچكس هم نگفت عمل ايّوب خلاف عقل يا خلاف تعبّد بود.

آرى من اگرچه در اين مقام نيستم و معاذ اللّه كه چنين ادعّائى كنم بلكه تمنّى كردن من آنمقام را مانند تمنّى شيطان است مقام آدم را سبحان اللّه و معاذ اللّه ولى آنچه كه هست اينست كه گذشتۀ از عزّت نفس من نزد خود ميگفتم ما اينجا براى دنيا يامعاش دنيا نيا مده ايم ما براى علم و مطالب ديگر آمده ايم پس دست و پا كردن براى معاش معنى ندارد و ديگر من پيش خود اين را از پستى حساب ميكردم كه بامير المؤمنين عليه السلام يا امام حسين عليه السّلام يا امام ديگر عرض حاجت كنم و ازا مورد دنيا از ايشان بخواهم و همّت

خود را برتر از اين ميديدم كه از ايشان ارمى راجع بدنيا بخواهم و ميگفتم از ايشان بايد مقامات ديگر از علم و فهم و معنويّات و روحيّات درخواست نمود راستى خجالت ميكشيدم در امر دنيا چيزى بخواهم حتّى از خدا هم نميخواستم كه تغيير حال دهد هيچوقت در نماز شب يا در مظانّ استجابت ديگر رويم نميشد ازخدا امر دنيا بخواهم حتّى اينكه بسيارى از عبادات و ادعيه و تعقيبات كه در كتاب نوشته بود من بجا ميآوردم و هيچ نگاه نميكردم در خواصّى كه براى او نوشته همينقدر كه ميديدم نوشته بهمان اكتفا ميكردم و ميگفتم همين اندازه كه وارد شده بس است معلوم است كه محبوب است و بقصد محبوبيّت انجام ميدادم خلاصه همّت من بالاتر از اين بود كه از خدايا امام عليه السلام وسعت زندگى بخواهم ناچار بر سختى هرچه بود صبر ميكردم مگر آنگاه كه بحدّ الجاء و اضطرا ميرسيد و امر بذلّت ميكشيد عرض حاجت بامام مينمودم و فرج ميشد، ايّوب عليه السّلام

هم چون كارش بذلّت كشيد طاقت نياورد و از خدا درخواست نمود، و ربّ انّى مسّى الضّرّوانت ارحم الرّاحمين، گفت موسى عليه السلام گفت، ربّ انّى لما انزلت اليّمن خير فقير، از اينجا مطلب را دقيقا '' فهم كن كسيكه از امام عليه اسلام در امرمعاش خود درخواست نميكند بلكه از خدا نيز رفاهيّت مسئلت نميكند با اينكه اين منافى با عزّت نفس نيست عزّت نفس با مخلوقين است ديگر متوقّع هستى كه موافق مشى طلاّب مشى كند و بمراجع شكوه كند يا اظهار كند كه غلامان امام ع حساب ميشوند يا بوسائط ديگر كه مادون مراجعند متشبّث مى شود، هيهات، هيهات اين همّت و اين نظر تاكنون هم كه هستم با من هست و اما مسئله بستگى علم بسختى بايد دانست كه علم دو علم است يكى علم سطحى يعنى هرچه ميخواند و درس ميگيرد همانرا فراگيرد و ضبط كند و بتواند تقرير كند و كتبى كه در آنموضوع است تسلّط بر فهم آنها پيدا كند و اين علم كسبى است و كسب آن بهمان

مواظبت بر درس و كوشش كردن در فهم آن و ضبط آن است ديگر علم فهمى است كه فهم را نيز علم ميگويند و آن امريست وراى خوانده شده و شنيده شده اگرچه بسبب آن نيز قوّت ميگيرد و درس و بحث و مطالعه موجب زيادتى و انفتاح آن ميگردد و اين امر كسبى و درسى نيست از جديّت در درس يا بحث و مطالعه حاصل نميشود در بعضى از اشعار خود فرق بين علم و فهم را تفصيلا '' ذكر كرده ام و براى هريك مثلى زده ام در اينجا براى مختصر توضيحى مثلى ميآورم مثلا '' در سلك محدثّين گاه ديده ميشود شخصى زحمت كشيده و در جمع احاديث و در نقل احاديث اطلاّع كامل دارد چندين هزار حديث هم حفظ دارد امّا در فهم آنها و در استفاده از آنها آنچنان نيست نسبت باطلاعاتش بلكه بسيارى از سطحى فهميده و از بسيارى استفاده هاى بارد؟؟؟ من بيت العنكبوت ميكند و خود نميفهمد فقط در جهت نقل بايد باو اعتماد كرد اگر امين باشد، يا مثلا '' مورّخى

را ميبينيم بسيار متتبّع و با اطلاع امّا در جهت فهم ضعيف است گاهى كه از خود سخن رانى ميكند معلوم ميشود كه چه استفاده هاى موهونى كرده گرچه با عبارات بديعانه قلمفرسائى كره بالأخره بين علم و فهم فرق است و براى اجمال همين اندازه كافى است و فعلا '' مجال تفصيل آن نيست.

حال ميگوئيم اگر مقصود از علم همان علم درسى است يعنى فراگرفتن دروس و فهميدن همان مقروّات و مسموعات البته اين علم بستگى بسختى و تنگى معيشت ندارد تنها بستگى دارد بسعى و كوشش و جديّت و دقت را ببطالت نگذارندن خواه با عيش و نوش و رفاهيّت عيش باشد و خواه با سختى و مضيقه بلكه با بيمبالاتى در امر معاش و بيورعى در مصارف نيز ممكن الحصول است بلكه با بيدينى و بى ايمانى نيز ميسور است يعنى دين و ايمان هم در حصولش شرط نيست چه رسيد بجهات ديگر كافر و خارج از دين هم ميشود همين دروس

فقه و اصول و حديث و تفسير را بخواند و دانا شود مانند طبّ كه فرا گرفتن آن موقوف بر دين و ايمان نيست اگر چه عيّاشى كردن و خوش گذارنيدن خود بخود طبعا '' مستلزم فراگرفتن بسيارى از وقت است و عوارضى ايجاد ميكند كه مانع از توفيق است چنانكه قبلا '' اشاره بآن شد، و اگر مقصود ازعلم علم فهمى است پس او بعلاوه اينكه موقوف بر دين و ايمان است چنانكه در حديث است كه خداوند مال را بمؤمن و كافر ميدهد ولى علم را نميدهد جز بمؤمن، معلوم است كه اين نه علم درسى و خواندنى است زيرا كه آنهم مانند مال است هركس پيش برود حاصل ميكند، موقوف بر ورع و تقوى نيز هست و همچنين موقوف بر تعفّف از سئوال و آبروريزى كه همان عزّت نفس است نيز هست و لازمۀ تورّع و تقوى و تعفّف قهرا '' سختى و تنگى معيشت است زيرا كه آثار اينها همين محروميّت است قسمتى از سختيها بواسطه تحرّز كردن از بعضى وجوه است نظر بورع و تقوى و قسمتى ديگر

بواسطه تعفّف و تعزّز است و حاضر نشدن بتملّق و آبرو ريزى و تشيّث ببعضى از تمهيدات و مقدمات.

كسانيكه ميخواهند با طلبگى و نداشتن راه معاشى از خود خوشگذارنى كنند و هميشه خوش لباس و خوش نوش باشند ناچارند از بى مبالاتى در دو جهت تقوى و تعفّف و الاّ بوجه ديگر ميسّر نميشود و آثار بيمبالاتى نه تنها ايشانرا از علم فهمى محروم ميكند بلكه از همان علم درسى هم محروم ميشوند نوعا '' موفّق بهمان علم هم نميشوند چند سالى در حوزه ميمانند طوطى وار چيزها فراگرفته و همان عبارات سطح كتاب را نميفهمند چون مدّتى بودند خسته ميشوند حوزه را ترك مى كنند اثر آن بيمبالاتى و خوى آن همچنان در ايشان هست بالأخره بمحلّى ميروند و در اشغال كردن مقامات و تصرف كردن در امور برحسب عادت و خوى خود نيز بيمبالاتى ميكنند و خود را عالم معرفى ميكنند و معارضۀ با علماء ميكنند از اينجهت كه چند سال در حوزه بوده و مانند اهل

دنيا در فكر عيش و نوش و زينت و زخرف هستند.

بخش شانزدهم بيان الطاف و كرامت هاى حق در آن اوان

اگرچه بنايم در اين رساله بر پند و اندرز دادن و تشويق و ترغيب طلاّب است بر صبر و استقامت در ناگوارى ها مرارتها نه بر بيان الطاف و نعمتهاى حقّ ولى چون باينجا رسيدم وشنداشم كه اينهمه از سختيهايش گفتم و از الطاف و كرامتهايش چيزى نگويم و خدا هم فرموده:

و امّا بنعمة ربّك فحدّث. لهذا اشاره بالطاف و كرامتهاى حق نيز ميكم و مقصودم نه همه الطاف اوست

(و كم للّه من لطف خفىّ *** يدقّ خفاه من فهم الزّكىّ)

و ان تعدّوا نعمة اللّه لا تحصوها. بكله مقصود لطفها و كرامتهاى بارزيست كه محسوس شد.

يكى قضيّه چراغ و حاجى سيد مسيّب كه قبلا '' ذكر شد.

دوم قضيّه چشم دخترك كه ببركت جناب حرّ در همان دو سه روز خوب شد چشم او تراخم گرتفه بود و دو مرتبه او را بمريضخانه بردم ميل بچشمش كشيدند

بهبودى حاصل نشد هميشه چشمش مأوف بود هميشه بهم خورده بود و آب از او ريزش ميكرد و گاه گاه هم درد ميكرد و هيچ راه علاج هم نداشتم بهمان چند روزه، ببركت جناب حرّ چنان خوب شد كه هيچ اثرى از تراخم نماند و تا بحال كه سنش قريب بچهل شده هيچگاه درد چشم نشده مادرش هم كه در اثر طولانى شدن مالاريا عليل شده بود و ميبايست چندين گاه معالجه كند بحمد اللّه صحيح و سالم شد.

سوم قضيّه مرض خودم در كربلا كه شرح داده شد كه دو ماه قدرت بر راه رفتن نداشتم و معالجۀ من همان سه روز اول بود كه آية اللّه قمّى آن طبيب را فرستاده بود و بكرامت حضرت زهرا سلام اللّه عليها شفا يافتم و عمر دوباره گرفتم.

چهارم آن مرض اسهالى كه نيز شرحش گفته شد فقط وسيلۀ معالجه من فروختن پوستين بود آنجا نيز من قطع حيوة كرده بودم باز خداوند مرا شفا كرامت فرمود

پنجم مبتلا به تراخم چشم شدم عمل تراخم كردم مفيد نشد بحرم مشرف شدم و چشمهايم را بضريح مقدّس ماليدم و از گرد و غبار ضريح برچشم ماليدم بحمد اللّه شفا يافت.

ششم نيز بار ديگر مبتلا بتراخم شدم و طول كشيد و عمل تراخم كردم ايندفعه چشمهايم را بضريح مقدّس حضرت سيد الشهداء عليه السّلام ماليدم و از غبار ضريح بر آن كشيدم بحمد اللّه شفا يافت.

هفتم نيز در خصوص چشمم كه حقيقتا '' نزديك بكورى بود با يك افتضاحى و آن اين بود كه در يكى از اوقات زيارت حضرت سيد الشهداء عليه السّلام بكربلا مشرّف شده بودم و طلاّب نيز بسيار بودند عادت طلاّب اين بود كه ميرفتند در نهر الحسين ع آنجا هم خود را شستشو ميدادند و هم غسل زيارت ميكردند من هم بعادت هميشه رفته بودم در حينى كه داخل آب بودم جمعى از طلاّب رسيدند همه از رفقا بودند يكى از آنها خواست

مزاح كند (طلاّب خيلى بايد مراقب باشند مزاح دستى نكنند كه گاه ميشود بدون قصد منجر بفضيحت ميشود) از كنار شط مشتى گل برداشت حواله من كرد من سر زير آب بردم چون سر برآوردم باز حوالهكرد باز سر زير آب بردم بار سوم تا سر برآوردم نگاه كردم مهلت نداد مشت گل را پرتاب كرد يكسره آمد و بر هر دو چشمم خورد تمام چشمم پر از گل شد بطوريكه پلكها بهم جفت نميشد يكجا گلهاى كنار شط پر از خاشاك است يكجا با قوت پرتاب كرده و بحدقه اصابت كرد ديگر از چشم بيچشم شدم از ميان آب خود را بيرون كشيدم آنشيخ هم رنگش پريد و روحيّۀ خود را از دست داد طلاّب بر دور من جمع شدند و همگى متفق القول گفتند بايد زود و فورى بمريضخانه روى تا با وسائلى كه دارند چشم را شستشو دهند و خاشاك را از چشم بيرون بياورند گفتم و افضيحتا چگونه بمريضخانه و چگونه واقعه را بگويم بالأخره پرسش مى كنند گل كه خودبخود داخل چشم نميشود و اگر بگويم

آبروئى براى طلاب نميماند بعد هم شيخ را آزار خواهند داد و از اعتبار ساقط خواهد شد، يكجا چشمم ورم كرده مرا ناراحت كرده يكجا اين فكر ناراحتم ميكند بهرحال آب شط گل آلود بود در همان آب چشمم را باز ميكردم تا مقدارى از گلها شسته شد بعد دست مرا گرفتند آوردند و بآب صافى رسيديم باز در ميان آب باز ميكردم تا مقدار ديگر شسته شد اما زير پلكها پر بود و بهيچ وجه بيرون نمى آمد حدقۀ چشم سرخ شده و درد ميكند نميدانم خودم عينكى داشتم يا از ديگرى گرفته بچشم زدم كه معلوم نشود همچنان دست مرا گرفتند و ميآوردند بخانۀ خاله ام رسيدم دختر او بچۀ شيرى داشت و دختر هم بود شير دختر براى چشم مأوف خوب است بخانه آنها رفتم گفتم چشمم درد گرفته قدرى شير بدوشيد بمن بدهيد در چشمم بريزم اتفاقا '' يكساعت قبل آنجا بودم و هيچ اثر دردى نبوده تعجب كردند كه چطور شد باين زودى درد چشم شدى گفتم شده و قضيّه را پنهان كردم نصف

استكان شير دوشيد بمن داد چشمم را در آن باز كردم و بآن شسشو دادم باز هم صاف نشد كمى التهابش كم شد بيرون آمدم بهر وسيله بود خود را بحرم حضرت سيد الشهداء عليه السلام رسانيدم و بضريح ماليدم و از غبار ضريح بر آن كشيدم و بآنحضرت عرض كردم آبروى اهل علم را بخر مگذار هدر رود و كار بمريضخانه بكشد برگشتم بمدرسه آينه اى بدست گرفتم و قدرى پنبه بر سر كبريت پيچيدم و پلكها را بلند ميكردم و آهسته آهسته ميكشيدم و از زير پلكها خاشاك را بيرون ميآوردم و در عين حال درد ميكرد و تحمّل درد را ميكردم تا اينكه مقدار زيادى بيرون آوردم بطوريكه پلكها روى هم قرار ميگرفت و چون بآينه نگاه ميكردم اشك مهلت نميداد كه زير پلكها را پاك كنم بالأخره شب شد آنشيخ هم آنشب بمن رسيدگى ميكرد گوشه اى افتادم و خوابيدم صبح كه برخواستم ديدم چشمهايم روشن است و ميبينم و مختصر المى دارد جز اينكه احساس ميكنم كه هنوز در -

زير پلكها چيزى باشد چون هوا روشن شد باز آينه را، بدست گرفتم و بتوسط كبريت هرچه بود درآوردم بالأخره تا عصر بحمد اللّه هم درد ساكت شد و هم ورم خوابيد و هم صاف شده بود.

هشتم نيز در خصوص چشم است تا در ايران بودم بسيار مبتلا بر مد يعنى درد چشم ميشدم حتى در طفوليت نيز بسيار مبتلا ميشدم ولى از وقتيكه بعتبات عاليات مشرّف شدم ديگر مبتلا نشدم مگر همان عوارضى كه ذكر شد اما در سال هفتم كه زن داشتم و دختركى نيز داشتم و در منزل بودم بار ديگر مبتلا برمد شدم اما چه رمدى سببش آن شد كه مشغول نوشتن رساله اى بودم و در عدم وجوب تقليد اعلم چند روز فشار آوردم بمطالعه و كم خوابى كم كم آثار سنگينى در چشمم ظاهر شد روز آخر به خوردگى پيدا كرد اما بحمد اللّه رساله بآخر رسيد ولى احساس درد در چشمم ميكردم كم كم تا غروب چشمها سرخ شد و پلكها ورم كرده و شروع بدرد كرد شخصى را

فرستادم نزد طبيب دستورى داده بود بآن عمل كردم افاقه نكرد آنشب چنان درد گرفت كه فهميدم كه مولا فرموده است لا وجع كوجع اعين صحيح است آنشب را بخواب نرفتم و تا بصبح در پشت بام راه ميرفتم و گاه چنان درد ميكرد كه ميخواستم خودم را از بام بزمين افكنم با خود گفتم ديگر كور شدم زنم آنشب نيز از ناراحتى دور من ميگرديد و مواظب بود كه من خود را پائين نيفكنم سبحان اللّه آن چه دردى بود خدايا بتو پناه ميبرم همه اش از پشت بام بخدا مينالديم و بامير المؤمنين عليه السّلام ميزاريدم تا اذان صبح را بر مناره گفتند وضوئى گرفتم نماز صبح را خواندم براه افتادم كوركورانه و بحال درد رفتم تا خانۀ طبيبى كه با و رفيق بودم درب را كوبيدم خودش آمد درب را باز كرد گفت چيست گفتم بدادم برس كور شدم از درد مردم مرا بالا برد خوابانيد قطره آورد در چشمم چكانيد نميدانم چه بود مانند آب بر آتش درد فورا '' ساكن شد آرام گرفتم گفتم چرا

ديشب اين دوا را ندادى كه تا صبح درد كشيدم بالأخره چون درد آرام گرفت ديدم هيچ حسّ و رمق در من نيست هيچ قوّه حركت و رفتن ندارم گفتم دكتر من ديگر حال راه رفتن ندارم اجازه بده همينجا ساعتى بخوابم گفت بخواب من سرم را گذاشتم و رفتم قدرى از آفتاب بالا آمده بود بيدار شدم دوائى بمن داد بخانه برگشتم ده روز در خانه بسترى بودم چشمها متورم بود ولى با استعمال دوا درد نداشت عصابۀ بر چشم بسته بودم كه روشنائى اذيّت نكند در آن ايام از مطالعه و نوشتن محروم بودم مطالعات فكرى ميكردم و بخود اميد نميدادم كه ديگر چشمى داشته باشم بالأخره بفكر آن شدم كه اشعارى بسرايم شعر كه كتاب لازم ندارد باين ياد افتادم كه اشعارى در تظلم بامام عصر عج؟؟؟ و شكوه بانحضرت از جفاى روزگار و وقايع زمان بسرايم كاغذى در پيش نهادم و قلم بدست گرفتم و هر بيت كه بر طبع جارى ميشد كمى گوشته چشم را باز ميكردم بهمان اندازه

كه قلم روى كاغذ قرار گيرد باقى را بهواى دست مينوشتم اين قصيده بر طبعم جارى شد كه مطلعش اين است.

يا من بولائك نفتخر *** و طلوع جمالك ننتظر الخ

كه بيش از صد بيت است قصيده بحمد اللّه تمام شد و ببركت امام زمان ع و توسّل بانحضرت چشمم خوب شد و بعد آنرا پاكنويس كردم و از بركت آن توسّل چنان شد كه از آن زمان تاكنون كه قريب چهل سال است بحمد اللّه مبتلا بدرد چشم نشدم و نور چشمم در همين سن بحمد اللّه خوب است و محتاج بعينك نيستم البته اخيرا '' باقتضاى سن شبها خطهاى ريز را بدون عينك يا ذره بين نيمتوانم بخوانم و اللّه الحمد على شفائه.

نهم در سال آخر كه خدا فرزندم جعفر را بما داده بود هنوز در ايّام چلّه اش بود كه مريض شد شبها بيتابى ميكرد آخر زمستان بود هوا هنوز سر بود مادرش شبها براى آرام كردنش مجبور بود از رختخواب بيرون آيد او هم كه هنوز در ايام چلّه اش بود مستعدّ بود براى

گرفتن مرض چون سرد و گرم ميشد او هم تب كرد و كم كم تبش بيشتر ميشد بچه هم بى آرامى ميكرد يكروز مادرش گفتم امروز اين بچه ديگر پستان نميگيرد و صدايش هم خفه شده و نفس بسختى ميكشد با خود گفتم اينرا كه ميتوانم ببرم نشان دهم او را در پارچه اى پيچيدم و زير عبا گرفته و بدرمانگاه بردم گفت چند روز است گفتم يكى دو روز است ناله ميكند چون دهانش را باز كرد ديدم زبانش و همه دهانش سفيد است گفت مرده را آورده اى از اين كلمه مرا متوحش كرد ميلى برداشت و پنبۀ بآن پيچيد شيشه اى بود كه مايعى در آن بود آن ميل را در آن مايع زد و بزبان و اطراف دهان و حلق او كشيد و او را بمن داد من فهميدم كه كارى صورى انجام داده و نفهميدم كه مرض چيست بعدها كه در ايران بوديم و اطفال بآن مرض مبتلا ميشدند آنرا ديفترى ميگفتند و بسياريرا كشنده است بهرحال با حال نااميدى بيرون آمدم و توجهى به امير المؤمنين عليه السّلام كردم

او را بخانه آوردم بمادرش نگفتم مادرش هم سنگين افتاده بود بالأخره رفتم نزد همان طبيب رفيق خود گفتم محض خدا بيا اين زن را ببين چون آمد و او را معاينه كرد گفت ذات الرّيه شده يعنى ريه اش ورم كرده خيلى مواضب باشيد جايش گرم باشد سرما نخورد بچه را هم ديد بعد بيرون آمد گفتم دكتر دواى آخوندخور بده نسخه اى نوشت گفت اين قرص است و قطره استكانى ببر تا از آن قطره بدهند از همان قطره ببچه هم بده و چهار قرص است سه قرص را بمادر بچه بده يكى صبح و يكى ظهر و يكى شب يكقرص را هم نصف كن و در دو وقت آن نصف را در قاشق در آب حل كن و بحلق بچه بريز رفتم دوا را گرفتم هفتاد فلس شد تقريبا '' يكروپيه فردا شد رفتم نزد طبيب گفتم تكليف امروز چيست گفت دواى آندو همانست گفتم دكتر من گفتم دواى آخوندخور بده گفت مگر چقدر پول گرفت هفتاد فلس گفت زياد نگرفته دواى آندو همانست و از اين آخوندخورتر دوا نيست

بيرون آمدم ديدم ديگر پول دوا ندارم هرچه داشتم ديروز دادم گمانم اينستكه همانرا هم قرض كردم گفتم خدايا شفادهنده توئى نه دوا آب نيسان كه دعا بر آن خوانده بودم داشتم گفتم (ربّ الماؤ و ربّ الصّعيد واحد) اى خدائيكه شفا را در آن قطره قرار داده اى در اين قطره هم ميتوانى قرار دهى آمدم قدرى از آب نيسان در استكان ريختم گفتم دكتر گفته از همان قطره بخورد هم ببچه دادم و هم بمادرش حالشان بهتر شد فردا بدكتر گفتم سرى بزند چون آمد بچه را ديد بعد مادرش را معاينه كرد گفت ورمش كم شده رو ببهبوديست از همان قطره و قرص بدهيد گفتم چشم باز از همان آب نيسان بهر دو دادم بحمد اللّه بچه از مردن نجات يافت مادرش هم از ذات الرّيه كه هم صعب العلاج است و هم بطئ العلاج شفا يافت.

دهم نيز درباره همان زن وقيتكه او را گرفتم مبتلا بسرفه بود شبها سرفه زياد ميكرد و هر غذا كه ميخود پس

از چند دقيقه همه را برميگرداند مدتى بر اينحال بود بعضى اوقات بهتر بود و بعضى اوقات شدّت ميكرد كم كم شدّت پيدا كرد اوقاتى بود كه من در مضيقه بودم مخارج خود را نداشتم چه رسد بمصارف معالجه اما دلم بحالش ميسوخت تعجّب ميكردم كه او چگونه با اينحال زنده است هرچه ميخورد كه برميگردانيد بالأخره متوسّل بخدا و امام شدم روزى در منزل آية اللّه داماد بودم همان طبيب كه رفيقم بود آنجا بود بيادم افتاد حال او را باو بگويم گفتم قدرى فكر كرد گفت از سينه نيست اخلاط لزجه دور فم معده را گرفته و حالت استفراغ و سرفه ايجاد مى كند گفتم دواى آخوندخورى بده گفتم چهار مثقال ريوند چينى بگير و نرم بكوب هر شب موقع خواب يك قاشق چاى خورى بخورد چند مثقال هم اسفرزه بگير و بخيسان اگر تشنه شود آب اسفرزه بخورد مجموع دوايش پنج شش فلس شد آنها را گرفته و او اهم چند شب طبق دستور رفتار كرد هم سرفه و هم استفراغ خوب شد و چنان

بحمد اللّه شفا يافت كه تا الحال هيچ مبتلا بآن نشد او تعجب ميكرد ميگفت چهار سال قبل از ازدواج با تو مبتلا باين مرض بودم و چقدر اطبّا را ديدم و چه دواها و شربتها بمن دادند مفيد نشد حتّى پيش همين دكتر هم مدتى معالجه كردم نتيجه نگرفتم چگونه شد كه با اين دواى جزئى مثل آب بر آتش شد، آرى وقتيكه خدا بخواهد لطف كند همين است با دواى جزئى شفا ميدهد با اينكه طبيب مريض را نبيند و معاينه نكند دوا را در دل او مياندازد و باو الهام ميكند و مرض را نديده تشخيص ميدهد و اللّه الحمد.

يازدهم اوقات زيارتى كربلا كه ميشد تا قوّه داشتم پياده مشّرف ميشدم در يكى از زيارتها حالم خوب نبود مريضحال بودم پول هم نداشتم سواره بروم بالأخره ماندم ولى خيلى دلتنگ بودم از محروميت همينطور غمگين بودن رفقا همه رفته بودند تا اينكه روز آخر شد كه شبش شب زيارتى بود آنروز خيلى مهموم بودم عصر شد

و اميدم از همه جا منقطع شده بود بحرم مشرف شدم با حال انكسار عرض كردم يا امير المؤمنين ما چندگاهى اينجا هستيم و بعد معلوم نيست كجا باشيم و از شماها دور باشيم حال هم كه نزديك هستيم آيا رواست از فيض زيارت محروم باشيم چون از حرم بيرون آمدم تا از كفش دارى بيرون شدم ديدم آيت اللّه داماد ايستاده است سلام كردم جواب فرمود گويا ايشانرا مأمور كار من كرده بودند زيرا كه آنوقت وقت بيرون آمدن ايشان نبود تا مرا ديد فرمود چطور شد كربلا نرفتى گفتم حال نداشتم پياده بروم فرمود سواره چرا نرفتى گفتم پول نداشتم فرمود مگر چقدر پول لازم داشتى گفتم يكروپيه فرمود با يكروپيه چگونه ميروى گفتم فقط كرايه ميكنم مخارج ديگر نميخواهم (آنهم با ماشينهاى قراضه كرايه ميشد نه ماشينهاى ديگر و مخارج من هم همان نان بود كه همراه خود ميبردم) دست كرد و يكروپيه بمن داد فرمود برو من خداحافظى با ايشان كردم و فورا '' آمدم چند عدد نان

گرفتم و سوار ماشين شدم روانه شدم بحمد اللّه شب زيارتى را درك كردم.

دوازدهم سالى در كربلا بودم براى غدير پياده عزم زيارت امير المؤمنين ع نمودم جمعى از شاگردان من با من همراه بودند نميدانم شايد در حدود دوازده نفر بودند روز سوم پيش از ظهر بمحلى رسيدم در آنجا خانه اى بود كه آنرا حكومت براى مأمرين امنيّه ساخته بود كه هرگاه گذرشان از آنجا افتد در آنجا منزل كنند چون ديدم سايبانى هست و فعلا '' هم خاليست آنجا بار انداختيم آنروز چيزى همراه نداشتيم جز نان خشك و قند و چائى هوا گرم بود رفقا مايل بودند كه اگر امروز دوغى فراهم ميشد خيلى خوب بود هرچه باطراف نگاه كرديم آبادى بنظر نميآمد آباديها خيلى دور از محل بود رفقا از خستگى و بيكارى همه خوابيدند تا ظهر هم هنور وقت بود من برخواستم تجديد وضو كردم و مشغول نماز شدم دو ركعت نماز حاجت خواندم گفتم خدايا امروز

ما چيزى نداريم براى ما دوغى برسان چون نماز تمام شد طولى نكشيد ديدم يكعرب يكقدح بر سر نهاده ميآيد نزديك رسيد قدح را بر زمين گذارد پر از دوغ بود رفقا بيدار شدند چشمشان بدوغ افتاد خوشحال شدند شروع كردند بخوردن بعضى گفتند براى نهارمان هم بگذاريد نهار نان خشك داريم عرب گفت بخوريد ميروم دوباره ميآورم دوغها را خوردند و رفع تشنگى شد قدح را برداشت و رفت پس از فاصله يا برگشت قدحى پرتر و مقدارى هم خرما آورد با آن دوغ نهار خورديم بسيار هم زياد آمد تا عصر كه در آنجا بوديم ميخوردند مأمورين گشت از آنجا رد شدند آنها هم تشنه بودند بر ما وارد شدند و از آندوغ خوردند.

اينها كرامتها و لطفهاى بارزى بود كه هركس ملاحظه كند ميفهمد كه بى شبهه از توجهات خاصه و عنايات خاصۀ حقّ است و بهمين اقتصار ميرود زيرا كه نه فعلا '' مجال نوشتن است و نه در نظرم مانده است ولى دو

كرامت ديگر از كرامتهاى مولى امير المؤمنين عليه السلام كه عبرت آميز است در خاتمه نيز نقل ميكنم از باب اينكه كرامت مولى است نه از باب اينكه من در آن مدخليت دارم اگرچه از جهت شكستگى خاطر من چندان هم بى نسبت بمن نيست.

سيزدهم روبروى منزل ما در نجف منزل يكى از دبيران منجسۀ دولتى بود در آنوقت معلمان و دبيران منجسه ها خيلى پرباد وبى پروا در تجاهر بفسق بودن و نوعا '' هم اهل بغداد و شايد سنّى هم بودند و از هيچكس ملاحظه نميكردند هوا گرم بود راديوشانرا ميبردند به پشت بام و شبها تا مدتى ميزدند ما هم كه در پشت بام بوديم فاصلۀ ما با او عرض خيابان بود چند ساعت ما را ناراحت داشتند و نميشد با آنها چيزى گفت ايّام فاطميّه رسيد بر ناراحتى هر شب ناراحتيم افزود از جهت اينكه ايّام عزا هم بى پروائى ميكند بهر طور بود خودم را آماده كردم كه بروم با او حرف بزنم شايد متنبّه شود از بام پائين

آمدم رفتم درب خانه اش را كوبيدم آمد درب را باز كرد گفتم امشب وفا فاطمه زهراء سلام اللّه عليها است راديو را خاموش كن با يك تندى و غلظت گفت رح يا شيخ و درب را بست من دلم شكست با دل شكسته برگشتم اما بخود ميتابيدم و همچنان در فكر نشسته بودم طولى نكشيد باد تندى حركت كرد و ساكن شد مثل اينكه گردبادى بود و بسرعت رد شد در همان حركت صداى خرابى و ريختن ديوار بلند شد تا از بالاى بام نگاه كردم ديدم تشريفه بام آن دبير فرو ريخت گفتند سميهاى برق از كنار ديوار او كشيده بوده و نزديك ديوار او بوده در حين حركت باد سيم برق بديوار متصل شده و ديوار را خراب كرده و العلم عند اللّه هرچه بود تا چند شب راحت بوديم نميتوانستند بالاى بام بيايند چون حفاظ نداشت و بعد هم آنطور صدا را بلند نميگرفت.

چهاردهم واقعه ايست نظير اين و آن اينتسكه يكى از دبيران منزل او با منزل ما فاصله داشت امّا

در مسير من واقع شده بود او هم بى پروا و بى بندوبار بود در نجف قبلا '' اين بى پروائيها نبود تا منجسه ها نبود منجسه ها ساختند و معلمها فرستادند بعد دبيرستان ساختند و دبيران فرستادند در حقيقت اينها معلمان و دبيران بيدينى و بى پروائى بودند كه بمردم بيدينى و بى پروائى بياموزند و همچنان هم شد خلاصه هر وقت كه از درب منزل او ميگذشتم صداى راديويش بلند بود تا اينكه شب نوزدهم ماه رمضان نزديك غروب گذر كردم ديدم صدايش بلند است باز خيلى ناراحت شدم و هيچ چاره نداشتم گفتم يا امير المؤمنين آخر اينها هيچگونه ملاحظه نمكنند امشب همه سكنۀ نجف عزا دارند اين مردم عروسى دارند با حال غضب و دلى پراندوه رد شدم بخانه آمدم آفتاب غروب كرد كم كم براى افطار حاضر شدم بر سر سفره نشستم اما ميل غذا ندارم از ناراحتى و بخود ميپيچم گمان نميكنم شروع بافطار كرده باشم كه صداى جيق و شيون بلند شد بيرون آمدم ببينم چه شد

ديدم جمعى ميدوند بطرف خانۀ همان دبير پرسيدم چه شده گفتند رفته راديويش را با برق اصلاح كند برق او را گرفته بحمد اللّه سقط شد و بسازنده راديو ملحق شد با خوشحالى سر سفره نشستم و افطار كردم.

بخش هفدهم: نحوۀ مجاهده

نحوۀ مجاهده در طلب علم و مجاهدات عبادى و قربى براى زيادى توفيق و زودتر نائل شدن بمقصود و دريافتن فهم و حقيقت علم، وفراگرفتن بيشتر از آنچه بدرس و خواندن دريافت ميشود.

نحوۀ مجاهدات

از اول ورودم كه بنجف وارد شدم بمولى عرض كردم كه من اينجا نيامدم تنها براى آموختن مطويات كتابها و مستنبطات علماء حصول اين علم در همه جا ممكن است، من اينجا براى مطالب ديگر آمده ام علمى را ميخواهم كه در متون كتب نيست نه اينكه مانند صوفيه تقاضاى علم لدنّى ميكنم و يا خود را به تنبلى بزنم و بگويم علم حجاب است بايد در پى علم حقيقت رفت كه اين خود بى حقيقت است و جز وهم و خيال نيست يا اينكه خودم را براى تو لوس كنم و بدروس و مطالعه اهميت ندهم و علمش را از تو بخواهم چونكه من بنجف آمده ام، يا از درس و مطالعه اكتفا برياضات يا مقدسيها كنم و باقيش را بعهده تو بگذارم كه همه اينها خيالات شيطانى است كه انسانرا مغرور ميكند و بتنبلى وادار ميكند و از علم بى بهره ميماند بلكه همانطوريكه مرسوم است از درس و بحث و مطالعه و مداقّه خواهم كرد و آنچه از درس و مطالعه حاصل نميشود از تو ميخواهم و بحمد اللّه من

بعهد خودم وفا كردم و آنچه ميخواستم خداوند ببركت آنحضرت بمن داد از روى كه وارد شدم تا ماه رمضان كه تعطيلى بود سه ماه و نيم بود در اينمدت بدرسها حاضر شدم بعنوان امتحان و پسند كردن تا اينكه بعد از ماه رمضان رسائل و مكاسب را سطحا '' بدرس آية اللّه شاهرودى رفتم و همچنين جلد اول كفايه را و طولى نكشيد شنيدم آية اللّه داماد جلد دوم را شروع كرده بدرس ايشان نيز رفتم و پس از تماميت خارج شروع فرمود و ديگر ايشان سطح نميفرمود چهار سال خارج كفايۀ ايشان طول كشيد مطالب را تقريرا '' مينوشتم و در هنگام فراغت هرچند روز يكمرتبه بر ايشان ميخواندم ايشان مشعوف ميشدند بحسن درك من و گاه گاه از خود نظريّۀ ميدادم و نظرّيۀ خود را نيز ميخواندم تحسين ميكردند در ضمن نيز خارج فقه شروع كردند بخارج فقه ايشان ميرفتم خيلى خوش تقرير و خوش بيان و خوش تنقيج بودند آية اللّه شاهرودى نيز پس از همان دوره رسائل

و مكاسب و كفايه كه براى ما گفتند ديگر سطح نگفتند شبها خارج اصول ميگفتند و روزها خارج طهارت اين درسها را مطالعه ميكردم و مينوشتم و كتابهاى لازم را مطالعه ميكردم و از خود تحقيق ميكردم شروع كردم بنظم علم اصول شبها كم ميخوابيدم بعضى شبها تا صبح بيدار بودم تدريس هم ميكردم بعضى اوقات ميديدم درسها و بحثها و درسهائى كه خود ميگفتم بچهارده ميرسد تعطيلى براى خود قرار نداده بودم هرچه از دروس را كه بنوشتن آن نميرسيدم پس از درس مختصرش را ياد داشت ميكردم و در پنجشنبه و جمعه يا تعطيلى هاى ديگر كه برخورد ميكرد مينوشتم در تابستان شبها پشت بام نميرفتم كه بار كتاب با خود نكشم روزها بسرداب نميرفتم با گرما ميساختم گاهى در حوض ميرفتم و چند ساعتى بدنم سرد ميشد و مشغول كار بودم گاهى طشت آب مى گزاردم و لخت ميشدم در طشت مينشستم و مشغول كار بودم بطورى بود كه در مدرسه در زحمت كشى و درس و

مدارسه هيچكس مثل من نبود شبها همه چراغها خاموش ميشد و چراغ من روشن بود بسيارى مرا ملامت ميكردند كه اينهمه خود را بتعب ميفكن كه عاقبتش خوب نيست مريض ميشوى بالأخره آنقدر كوشش كردم كه سال چهارم لسانا '' از آيت اللّه شاهرودى اجازه اجتهاد گرفتم يعنى ايشان تجويز كردند كه بنظريّه هاى خود عمل كنم از آنوقت ببعد همچنان ميكوشيدم و بدرس آية اللّه اصطهباناتى و آية اللّه عراقى نيز ميرفتم و هرچه كوشيدم در سبيل تكميل بود بدرس آية اللّه اصفهانى نيز ميرفتم اگرچه درس ايشان در حقيقت درس نبود صورت درس بود براى بقاى حوزه ولى مجلس بحثى بود گاه گاهى از آن استفاده ميكردم سال پنجم آية اللّه شاهرودى در ماه رمضان صلواة مسافر ميفرمود ولى مقدار كمى را فرمود زيرا كه از نيمه ببعد تعطيل بود من خود مشروحا '' از اول تا به آخر استدلالى با نظريّۀ خود نوشتم و تمام كردم و بعد از جهت اينكه مسافرت براى

خودم پيش آمد ميكرد صلواة مسافر وسيلة النجاة آية اللّه اصفهانى را حاشيه نمودم كه در موقع حاجت بآن مراجعه كنم از سال ششم هرچه درس ميرفتم بعنوان اين بود كه شايد بعضى از نكته ها و دقايق از اساتيد استفاده كنم و الاّ خود را مستغنى ميديدم و بيشتر در تأليف ميكوشيدم در سال پنجم اجازه اجتهاد كتبى از مرحوم آية اللّه اصطبهباناتى گرفتم در سال هفتم اجازه كتبى از مرحوم آية اللّه داماد گرفتم كه بخط خود نوشته و خود ايشان همانرا بنزد مرحوم آية اللّه اصفهانى برده و ايشان امضاء فرمودند و هم بنظر مرحوم آية اللّه عراقى رسانيدند ايسان نيز امضاء فرمودند موقع حركت به ايران مرحوم آية اللّه شاهرودى بمنزل من تشريف آوردند و همانجا بخط مبارك خود نيز اجازه اجتهاد نوشتند من چون نظرى باجازه نداشتم زيرا كه اگر كسى مجتهد نباشد اجازه او را مجتهد نميكند و اگر باشد اجازه اثرى ندارد لهذا پى تكثير اجازه نرفتم

و اگر مقصود صرف شهادت و گواهيست يكى هم بس است بعلاوه علم اگر باشد خود را نشان ميدهد و اگر نباشد پستۀ بى مغز چون دهن واكند رسوا شود از همه گذشته من از اصل علم را براى مردم نياموختم و براى مراءت و نشان دادن و استفاده از علم بجلب ناس نياموختم و از همين جهت خود را در معرض شهرت قرار ندادم و از اشتهار فرار ميكردم و بهمين جهت از أقران عقب افتادم بلكه من علم را براى خودم آموختم و اگر كسى هم احيانا '' بمن مراجعه كند و از من بخواهد چيزى اقتباس كند باو هم بياموزم و اگرنه در محل خود بماند همچنانكه در انبياء ع و ائمّه ع ماند كه فرمود: لا زال العلم مكتوما '' منذ بعث اللّه نوحا '' .با اينحال چه احتياج بگواهى دارد آنرا هم كه گرفتم براى اين بود كه در آن زمان معارضه با عمّامه و لباس روحانيّت ميكردند مگر با مجتهدين خواستم اگر مزاحمتى پيش آيد و گواهى از من مطالبه كنند چيزى در دست داشته باشم ولى بحمد اللّه، آن

معارضه ها برطرف شد و مزاحمتى هم پيش نيامد و آنورقه هاى اجازه در گوشه اى افتاده و تاكنون كه چهل سال تقريبا '' ميگذرد هيچ استفاده از آنها نكرده ام مگر در كربلا هنگاميكه خواستم سجل بگيرم برحسب اجبار كه حكومت عراق همه مقيمين را اجبار كرده بود بگرفتن تذكره و دفتر اقامت از همه عكس ميخواستند براى پشت سجل و تذكره و از هيچكس با عمامه نميپذيرفتند جزاز مجتهدين آنجا آية اللّه داماد لطف فرمودند و در خدمت ايشان بقنسولگرى رفتيم و آنورقه گواهى كه ايشان خود نوشته بودند و آية اللّه اصفهانى و آية اللّه عراقى نيز امضاء فرموده بودند ارائه دادم آنرا گرفتند و رونويسى از آن برداشتند و در دفتر خود ثبت كردند آية اللّه داماد زيانى نيز چيزى از من توصيف فرمودند بنابراين از من عكس با عمّامه گرفتند و همان سجل من كه عكس با عمّامه دارد نزد دولتيها اعتبار گواهى اجتهاد دارد ديگر استفاده ديگرى من از اين گواهينامه نكردم مرحوم

پدر من هم بهمان اعتبار كه اجازه تأثيرى ندارد هنگام آمدن بايران بعد از اقامت نجف مسامحه نموده و اجازه از اساتيد خود نگرفته بود تا چون زمان معارضه با عمّامه شد مرحوم عمويم نامه اى به آية اللّه اصفهانى نوشت ايشان اجازه اجتهادى فرستاده بودند باعتبار همان اجازه مرحوم پدرم عمّامه اش محفوظ ماند خلاصه چون مقصود من از علم بالأصاله خودم هستم اجازه كتبى براى خودم اعتبارى ندارد و امّا براى غير همان ابرازات علمى كه از قلم من بروز ميكند اگر اهل فهم باشد كافيست و اگر نباشد چه اثرى بر دانستن او مترتّب است كه مرا مجتهد بداند يا نداند بلكه دانستن مرد مرا هم خوش نداشتم لهذا تا هنگاميكه سنّم از پنچاه متجاوز نشده بود در منبرهايم هيچوقت نگفتم كه من چنين ميگويم يا چنين ميفهمم همانطور مطالب را ميگفتم بدون اينكه معلوم شود اين بيان يا اين تشريح يا اين نظر از من است يا اينكه من هم اهل نظر هستم در واقع خجالت هم ميكشيدم در

جوانى خود را اهل نظر معرّفى كنم و هم رديف شصت ساله ها و هفتاد ساله ها درآورم ألآن هم نيز همان حيا و خجالت هنوز در من هست. بهرحال سالهاى اخير اهتمام من به تأليفات بود و تأليفات من تا در نجف و كربلا بودم فقط در اطراف فقه و اصول دور ميزد و از مجاهدات قربيم اين بود كه هميشه نمازهاى فريضه را با جماعت ميگذرانيدم و نوافل را غير از نافلۀ ظهر و عصر حتى الأمكان ترك نميكردم گاهى روزه مستحبى ميگرفتم و از ادعيه و تعقيبات وارده بسيار ميخواندم قرآن بسيار ميخواندم لا اقل روزى يكمرتبه بزيارت مشرّف ميشدم و استمداد از مولا ميكردم گريه هاى زياد ميكردم براى درخواست علم و فهم هفده مرتبه پياده از نجف بكربلا رفتم يكمرتبه پياده نيز از كربلا بنجف آمدم تمام اينها را بهمان قصد دريافت علم و فهم ميكردم مدّت مديدى پياده بمسجد سهله در شبهاى چهارشنبه ميرفتم و برميگشتم نظرم آن نبود كه ما بين عوام بدون سند

مشهور بود كه هركس چهل شب چهارشنبه بمسجد سهله برود امام زمان ع را ميبيند و از اينجهت مردم براى شب چهارشنبه هجوم ميآوردند بلكه از جهت اينكه خصوص شب چهارشنبه منصوص است با عمل مخصوص بين نماز مغرب و عشاء و چون منصوص بود من آنرا عملى قربى ميديدم لهذا مدّتى متوالى رفتم و مدّتى من غير توالى و بسيار هم در غير چهارشنبه ميرفتم و در آنجا علم و فهم درخواست ميكردم يكساعت بغروب درس نداشتيم كسى درس نميگفت منپياده براه ميافتادم و از بس پياده راه رفته بودم بر پياده روى مسلّط شده بودم و همه اش پابرهنه ميرفتم با اينكه فاصله نجف تا مسجد سهله و همچنين تا مسجد كوفه بيش از يكفرسخ است چنان ميرفتم كه غروب آفتاب بمسجد زيد ميرسيدم تا موقع اذان بمسجد زيد و مسجد صعصعه كه درد و طرف مسجد سهله است ميرفتم و در آندو مسجد عمل منصوصى دارد انجام ميدادم چون اذان ميشد خود را بمسجد

سهله ميرساندم نوعا '' مرحوم آقا شيخ على قمى كه زاهد زمان خود بود در آنجا شبهاى چهارشنبه را اقامه جماعت ميفرمود جماع را ميگذارندم و عمل ما بين نماز مغرب و عشاء را انجام ميدادم و بمقاميكه منسوب بمقام حضرت حجت است و مقام ديگرى كه منسوب بحضرت زين العابدين عليه السلام است ميرفتم و در هريك دو ركعت نماز ميكردم باز بسوى نجف برميگشتم با اينكه تاريك بود و جادّه خاكى چنان بسرعت ميآمدم كه يكساعت و يكربع از غروب گذشته درسهاى شب شروع ميشد هنوز شروع نشده بود بدرس ميرسيدم بمسجد كوفه نيز بسيار پياده ميرفتم و برميگشتم بزيارت مسلم و هانى بسيار ميرفتم زيارت حضرت مسلم را خيلى دوست ميداشتم آنجا اوقاتى بود خلوت خيلى بر غربت مسلم گريه ميكردم و بسيار در آنجا بحال خود نيز گريه ميكردم و از خدا علم و فهم درخواست ميكردم، بسيار ميشد در بين راه نجف و كوفه گريه ميكردم و از خدا علم و فهم ميخواستم

خلاصه من هركجا بودم و هركجا كه ميرفته ام خواستۀ من همين بود هر وقت كربلا ميرفتم يا اگر موفّق بزيارت كاظمين عليه السلام يا سامره ميشدم مخصوصا '' ساعتى در حرم مينشستم و گريه و زارى ميكردم و همان علم و فهم ميخواستم و همچنين در هر عملى از عبادات وارده و ادعيه وارده و زيارات وارده كه ميكردم هيچ حاجت ديگر نميخواستم جز همان علم و فهم.

در اينجا خوب است متعرّض يكى از الطاف امير المؤمنين عليه السلام بشوم كه در اثر بعضى از عمليات من بمن لطف فرمود و آن طبع شعر است در مشهد كه بودم ميل داشتم كه شعر بگويم ولى درش بر من مسدود بود گاهى زور ميزدم و بزور چند شعرى ميگفتم و خيلى بر من سخت بود شايد همه اش در آنطول مدت به پنچاه بيت ميرسيد چون بنجف مشرّف شدم ديدم در اينجا آثارى از تعظيم شعائر مذهبى يعنى جشن و چراغانى در ولادت أئمّه ع نيست فقط در غدير در صحن عربها

جمع ميشدند و شعرخوانى ميكردند و كفّ ميزدند و چند چراغى بر چراغهاى صحن ميافزودند و گاه گاه در بعضى از ولادتها نيز چنين ميكردند در بازار هم نزديكهاى صحن كاغذهاى زرد و سرخ بنخ ميكشيدند و ريجه ميكردند در كربلا نيز هيچ اثرى نبود امّا در مشهد از همه ولادات تجليل ميشد و چراغانى در صحن و خيابانها و بازار ميكردند در همان سال اوّل شب ولادت فاطمه زهرا سلام اللّه عليها بود بمدرسه آمدم يكى از شاگردان من در غرفه اش نشسته بود تعارف كرد نشستم گفتم امشب شب ولادت فاطمه زهرا ع است چه خوب بود جمع ميشديم يك چيزى ميخوانديم در آنمدرسه نه كسى اهل خواندن بود و نه منبر و روضه بلد بود سماور را آتش كرد چائى ساخته چند نفر جمع شدند بنا شد شعرى بخوانم من چيزى حفظ نداشتم گفتم كتاب شعرى ندارد او يك كتاب وفائى بى سروته داشت آورد چند شعرى خواندم مجلس ختم شد خوششان آمد گفتم خوب است

شبهاى ولادت اجتماعى داشته باشيم و چيزى بخوانم ماه رجب شد من بفكر اين شدم كه براى سيزدهم رجب خودم شعرى بگويم چند روز فكر كردم و زور ميزدم چيزى بر طبعم جارى نميشد يكشب در صحن مقدس نشسته بودم مقابل قبّۀ منورّه چشمم بقبّۀ بود يكمرتبه اين بيت بر طبعم آمد.

اين قبّه شريفت وين قبّۀ ميفت

روشن نموده آفاق لا سيّما نجف را

ديدم خوب شعريست گفتم خوب است بر همين وزن و قافيه بگويم و صد رو ذيلى براى اين بيت قرار دهم و همين را تكميل كنم بمدرسه رفتم وچند روز بخود زور آوردم بالأخره قصيده اى ساختم بيست بيت يا زيادتر و براى شب سيزدهم چند چراغ از طلاّب گرفتم و پاكيزه كردم و ميزى از يكى گرفتم آنها را بر روى ميز گذاردم و صحن مدرسه را فرش كردم و چراغانى مختصرى كردم آنشب متولّى هم آمد و خوشش آمد گفت بعد از اين سماور

مدرسه را روشن كنيد و خرج قند و چائيش را من ميدهم بالأخره طلاّب جمع شدند شعرهاى خود را خواندم تحسين كردند در شعر گفتن بر من باز شد براى بيست و هفتم نيز قصيده اى گفتم كه بيش از پنجاه بيت شد چراغانى را مفصل تر كردم از مدارس ديگر هم آمدند شعرها را خواندم براى سوم شعبان رفتم از اقوام و دوستان چراغهائى تهيه كردم و پرده ها و پارچه ها گرفتم يكى از غرفه ها را مزيّن كردم و چراغها گذاردم نقل گرفتيم از مدرسه ها نيز بسيار آمدند جشن مفصلى شد ميگفتند تو اين چراغها و اين پارچه ها را از كجا آوردى گفتم تهيه كردم ولادت حضرت سيّد الشّهداء ع يك مخمّس مفصلى گفتم خيلى تحسين كردند از شب بيست و هفتم مدرسه هاى ديگر نيز بهوس افتادند از مدرسه قوام در شب سوم شعبان يكى آمد و گفت ما هم جشن بپا كرده ايم تمنّا ميكنيم آنجا بيائى آنجه هم رفتم آن مخمّس را خواندم كم كم مدارس ديگر تأسّى كردند در مدرسۀ

مرحوم آخوند و مرحوم آية اللّه يزدى نيز جشن ميگرفتند بعضى شب و بعضى روز شربت و چائى ميدادند بالأخره در مدارس باب شد براى نيمۀ شعبان نيز شعرى گفتم مسبّع و جشنى مفصل گرفتم و همچنين سالهايى بعد باز شروع كردم عربى شعر ميگفتم بالأخره از بركت مولا امير المؤمنين ع طبع شعرم باز شد منظومۀ اصول شروع كردم ديوانى در مرثيۀ سيّد الشّهداء گفتم عربى كم كم قضيّه جشن و چراغانى از مدارس سرايت ببازار كرد بازار هم چراغانى ميكردند و جزء رسوم شد تا كار باينجا كشيد كه بعد از برگشتن بايران پس از چند سال كه به عتبات مشرّف شدم سوم شعبان و نيمۀ شعبان را در نجف و كربلا بودم ديدم چنان جشن مفصلى گرفته اند در بازار و دكّاكين و كوچه ها كه بى نظير است و للّه الحمد.

بخش هيجدم حركت بسوى ايران

چنانكه گفته شد مقصود من از علم بالأصاله خودم بود از اول نظرى بمردم نداشتم واين هم در نظرم نبود كه پس از فراغت بجائى روم و محلى را اشغال كنم و متصدّى رتق و فتق و امور مردم شوم بلكه هميشه در نظرم بود كه بعد از مايۀ علمى كتب مفيده تأليف كنم و براى اينكار نجف بسيار آماده است و شرائطش جمع است لهذا عزم بر ماندن در نجف كردم از طرفى هم بعد از حركت من از ايرانبسوى نجف اوضاع ايران دگروگون شده بود از جهت بى حجابى و معارضه با عبا و عمّامه و لباس روحانيّت و تعطيل شدن حوزه علميّه قم و مشهد و بيرون رفتن طلاّب از لباس و از تحصيل علم و تخليۀ مدارس از طلاّب و ممانعت مجالس و محافل وعظ و روضه خوانى كارى براى عالم نمانده بود كه عالم برود آنها را انجام دهد راستى در آنوقت مردم ايران پيغمبر لازم داشتند كه بيايد از نو طرح ريزى دين كند نه عالم، بهرحال اينهم خود سبب شد كه عزم من جزم شد بر ماندن در نجف

ولى از آنجا كه موقتا '' امنيّت و آزادى برقرار شده بود ميل كردم كه يكسفر بايران كنم و يكبار ديگر از پدر و مادر و ارحام خود ديدن كنم و ايشان نيز پس از مدّت طولانى از من ديدن كنند و زياد انتظار من نكشند هرچه زودتر از اين موقعيّت آزادى موقّت استفاده كنم، بالأخره بعد از ماه صفر عازم شدم كه حركت كنم آية اللّه داماد مراتب را بحضور اية اللّه اصفهانى رسانيده ايشان خرجى سفر را مقدارى نقدى و مقدارى حواله مرحمت فرمودند چون بنا بر رفتن و برگشتن بود با عيالم گفتم حداكثر رفتن و برگشتن انشاء اللّه سه ماه خواهد بود براى شما خرجى ميگذارم و ميروم او هم راضى شده بود نميدانم چه شد كه با زنهاى ديگر گفته بود او راملامت كرده بودند كه اينكار را نكنى او را تنها بگذارى برود اين آخوندها قولشان اعتبارى ندارد اين حرفها را ميزنند وقتى كه بايران ميروند زن ميگرند سرشان گرم ميشود از زن و بچه شان فراموش ميكنند فلانى چنين كرد فلان چنان

كرد فلان رفت و خبرى از او نشد و از اينگونه سخنان يكروز بخانه آمدم گفت من را هم بايد ببرى من اينجا با دو تا بچه صبر نميكنم تو كه ميخواهى برگردى من هم با تو ميآيم و برميگردم فرق نميكند همان خرجى كه اينجا ميخواهم بكنم خرج راه ميكنم گفتم اى زن از اينجهت فرقى ندارد بلكه از جهتى هم خوب است كه پدر و مادر و برادران و خواهران من زن و بچه هاى مرا ببينند اما از جهت ديگر فرق دارد قطع نظر از اينكه زن و بچه با خود بردن در راه زحمت است و مجرد بودن راحت تر و سهلتر است همه مقصود من است اينستكه اگر شما بمانيد من عذر موجّۀ براى برگشتن دارم اولا '' مرا تكليف بماندن نخواهند كرد نه پدر و مادر و نه ديگران و در ثانى اگر تكليف كنند ميتوانم بخاطر زن و بچه ام عذر بياورم و امتناع كنم و امّا اگر شماها را ببرم ممكن است مرا تكليف ماندن كنند و اگر اصرار كنند بخصوص پدر و مادر در اينصورت جواب ظاهرى ندارم و عذر شرعى ندارم گفت نه مرا گفته اند تو را تنها نگذارم

بروى اگر تنها بروى آنجا بتو زن ميدهند ديگر تو برنخواهى گشت و من با اين دو بچه چه خواهم كرد گفتم اينها كه تو خيال كرده اى نيست و من اينچنين نيستم گفت حاشا و كلاّ مرا بايد ببرى با خود گفتم بنا را بر استخاره ميگذارم اگر خوب آمد آنها را ميبرم واگرنه باين حرفها گوش نميدهم بالأخره بحرم مشرّف شدم پس از زيارت و نماز زيارت نماز استخاره كردم و مقابل قبر امير المؤمنين ايستادم و گفتم يا ايمر المؤمنين براى آمدن استخاره كردم و با همه سختى كه داشت اختيار كردم و آمدم اكنون ميخواهم بروم براى رفتن استخار ميمن كه اين زن و بچه را با خود ببرم يا نه قرآن را بدست گرفتم و دعاى استخاره را خواندم قرآن را باز كردم اين آيه آمد: فلمّا قضى موسى الأجل و ساربا هله آنس من جانب الطّور نارا قال لأهله امكثوا انّى آنست نارا -ديدم صريحا '' حكم بردن اهل را دارد و چه آيه مناسبى كه مناسبتر و بهتر از اين نميشود ميگويد: چون حضرت موسى

عليه السّلام مدّتش را در مدين شعيب تمام كرد با اهلش روانۀ بسوى مصر شد و مدّتى كه موسى ع بود ده سال بود من ديدم كه منهم ده سال است اينجا هستم امّا از اين آيه دو مطلب ديگر نيز هماندم مانند برق بر خاطر من خطور كرد كه بر من گران بود و مايل بآن نبودم ناگهان دلم بطپش افتاد امّا خوددارى كردم و خود را از آن منصرف ساختم يكى اينكه از كلمۀ فلمّا قضى كه معنيش منقضى شدن مدّت است بوى اين ميآيد كه مدّت من در نجف منقضى شده باشد و سكونت در نجف نباشد دوم اينكه از كلمه قال لأهله امكثوا بوى مكث و ماندن ميآيد و همانجا بر دلم گذشت از كلمۀ انس من جانب الطّور نارا كه مكث من شايد در تهران كه جبل رى ميباشد باشد با اينكه هيچ مايل بتهران نبودم بهرحال خود را از اين خيالات منصرف كردم و گفتم انشاء اللّه اينها نيست جواب صريح خود را گرفتم و بر گشتم گفتم براى حركت آماده شويد توكّل بر خدا اسباب

سفر را مهيا كرديم بقيّۀ اثاث البيت را پيچيده و نزد صاحب منزل بامانت گذارديم بعد از هفدهم ربيع الأول كه ولادت پيغمبر ص بود حركت كرديم هنگام وداع با امير المؤمنين ع و همچنين در بالاى سر حضرت سيّد الشّهداء ع عرض كردم من ضعيف النّفسم به ايران ميروم خودم را بشما سپردم نگذاريد اهل دنيا شوم و فريب دنيا يا اهل دنيا را بخورم و از اين مدرم كه بالطايف الحيل چنان انسانرا ميفريبند و ميربايند كه خودش نمى فهمد حفظ فرمائيد چند روز در كربلا توقف و از مرحوم آية اللّه قمّى نيز خداحافظى كردم يكنفر بنام حاج عبد اللّه از تهران بود و يكى دو سال در كربلا بود و كسب ميكرد با هم آشنا شده بوديم او هم اتفاقا '' عازم تهران بود او هم رفيق همسفرى ما شد و خيلى خوب ود در راه كمك حال ما بود با هم حركت كرديم بكاظمين ع آمديم چند روزى در كاظمين و چند روزى بسامراء رفتيم بعد برگشتيم و با قطار از بغداد بخانقين آمديم و از آنجا تا مرز با ماشين و از مرز

تا قصر با ماشين ديگر و از قصر بكرمانشاه آمديم باز از كرمانشاه ماشين گرفتيم تا قم سه روز در قم بوديم روز سوم ماشين گرفتيم براى تهران بعد از ظهر حركت كرد چون بدروازه رسيديم هنوز مانند قبل دم دروازه ها مطالبۀ سجل ميكردند من سجلات و دفتر اقامۀ خود را در جائى محفوظ گذارده بودم و چون تذكره داشتم تذكره را در جيب بغل گذارده بودم همان را ارائه ميدادم چون دست در بغل كردم ديدم تذكره نيست سجلات را درآورده، نشان داديم اما از جهت تذكره متوحش شدم اثاث را پائين آورديم و گشتيم نبود احتمال داديم كه در مسافر خانه مانده باشد متحير شدم كه چكنم حاج عبد اللّه گفت فعلا '' بليط گرفته ايم و اگر همه برگرديم بايد دوباره پول بدهيم پس شما برگرد و نگاهى بمسافرخانه بكن و با ماشين ديگر ميآيى من اينها را بمنزل خود ميبرم بالأخره شما هم كه باشى بايد بمنزل ما بيائى از بيحواسى غفلت كردم كه آدرس منزلش را بپرسم او هم غفلت كرد

آنها سوار شدند حركت كردند من بقم برگشتم بمسافر خانه رفتم حجرۀ را كه در آن بوديم تفتيش كردم نبود از سرايدار هم پرسيدم اظهار بى اطّلاعى كرد چند جائى را كه رفته بودم رفتم پرسش كردم گفتند ما نديديم بالأخره يك شيخى را ديدم گفتم ميتوانى يك كار براى خدا بكنى گفت چكنم قضّيه خود را گفتم، گفتم شما آدرس خود را معيّن كن تا من اعلاميّۀ بنويسم بر در صحن بزنم كه هر كس پيدا كرده بشما مراجعه كند و شما بآدرس فلان بمشهد برسانيد ضمنا '' يكى دو مرتبه نيز هنگام جماعت بمكّبر بگوئيد اعلام كند هركس تذكرۀ پيدا كرده بياورد شيخ قبول كرد اعلاميۀ نوشتم بر در صحن زدم ديگر ديدم بودن من هيچ اثرى ندارد بليط گرفتم سوار شدم اگر چه بغروب شايد سه ساعت باقى بود ولى ماشين قراضه بود چند جا خراب شد وقتى بتهران رسيد كه دكّاكين بسته و چراغها خاموش بود من هيچ راهى بجائى نداشتم چون پياده شدم همانطور متحيّر بود كجا بروم

يكنفر ميگذشت از او پرسيدم اينجا مدرسۀ نيست گفت چرا همين پشت مدرسۀ مروى است رفتم وارد مدرسه شدم ميخواست درب را ببندد نگاه كردم فقط يك حجره روشن بود نزديك شدم ديدم دو نفر شيخ بودند سلام كردم گفتم شما منزل اعتمادزاده خراسانى را ميدانيد گفتند ايشانرا ميشناسيم اهل منبر است اما منزل ايشانرا نمى دانيم گفتم من از طلاّب نجف هستم و ألآن وارد شده ام قضيّه عيالات را گفتم و گفتم من اكنون راهى بجائى ندارم اگر اجازه ميدهيد امشب اينجا بخوابم تا صبح شود و اعتمادزاده را پيدا كنم فكرى كردند و بالأخره اجازه دادند نشستم قدرى صحبت كرديم و هر دو منزل داشتند برخواستند بمنزلشان رفتند و شامى هم براى من از كافه فرستاده بودند خوردم و خوابيدم چون صبح شد بيرون آمدم پرسش كنان آنقدر راه رفتم قريب دو ساعت در خيابانها ميرفتم تا آخر منزل ايشانرا پيدا كردم ايشان داماد خالۀ من بود و تا من در نجف بودم دو سفر با

عيالش كه دخترخالۀ من بود مشّرف شده بودند و خيلى با من گرم بود و مرا دوست ميداشت در را كوبيدم باز كردند چشمشان بمن افتاد خيلى خوشحال شدند بفرمابفرما گفتند گفتم من حال فرمودن ندارم گفتند چرا قضيّه را گفتم كه زن و بچه را آورده ام و ألآن نميدانم ايشان كجا هستند و از جهت ايشان خيلى ناراحتم آنها هم مبهوت شدند آقاى اعتمادزاده گفت هيچ نشانۀ از حاج عبد اللّه ندارى گفتم نه جز اينكه در بين راه گاهى كه صحبت ميكرد نام اسفنديارى را ميبرد مثل اينكه با او نسبتى دارد و ميگفت اسفنديارى وكيل مجلس است تا گفتم گفت بيا مطلب حل شد ايشان تازه ميخواستند نان و چائى بخورند بالأخره مرا نشاند اگرچه دلم شور ميزد نان و چائى خورديم منزل ايشان نزد يك راه آهن بود از آنجا حركت كرديم آمديم ميدان شاهپور تلفن عمومى بود ايشان تلفن به اسفنديارى كرد پرسيد، از شما حاج عبد اللّه نامى از كربلا آمده گفتند بلى ديشب

وارد شده نشانۀ منزل ايشانرا گرفت خدا رحمتش كند اگر ايشان نبود من اين چيزها را نميفهميدم پس از گرفتن نشانى اتفاقا '' در همان بازارچه بود با ايشان براه افتاديم يكسره بدرب منزل حاج عبد اللّه رسيديم درب را كوبيد باز كردند بچه ها مرا ديدند خوشحال شدند آنها را برداشتم و بمنزل مرحوم اعتمادزاده آمديم خوشحال شديم اما از فقدان تذكره ناراحت بودم ولى دلم گرم بود كه سجلها را داشتم و دفتر اقامت نجف كه عمده بود همراهمان بود ميتوانستيم بتوسط او درخواست تذكره كنيم اگرچه قدرى سخت بود بالأخره مرحوم اعتمادزاده دو هفته خواهى نخواهى ما را در تهران نگهداشت و پذيرائى نمود رفقايش را اطلاع داد از من ديدن كردند بسيارى ميگفتند شما در تهران بمان از جمله مرحوم حاج شيخ عبد اللّه واعظ كه شخص اول وعّاظ تهران بود تا چون بناى حركت شد بليط مشهد گرفتيم و بنا بود عصرى حركت كنيم شامى براى راه ما تهيه كرده

بودند در قابلمۀ نهاده بودند درشكۀ گرفتيم اثاث خود را در جلو پاها گذارديم اعتمادزاده و علايش نيز سوار شدند سجلها و دفتر اقامت را در پشت جلد مفاتيح الجنان گذارده بوديم آنهم با قابلمه روى اثاث بود دخترخاله قابلمه را با مفاتيح برداشت بالاى درشكه در پشت سر گذاشت كه بيحرمتى نشود درشكه آمد تا ناصر خسرو مقابل گاراژى كه بليط گرفته بوديم توقّف كرد پياده شديم اثاث را بدست گرفته بگاراژ برديم ناگاه دخترخاله گفت قابلمه كو من بسرعت بيرون دويدم درشكه رفته بود هرچه باطراف نگاه كردم اثرى از درشكه نديدم روز در نظرم چون شب شد ديده هايم تار شد كه همه مدارك از دستم رفت نه تذكره دارم نه سجل دارم نه دفتر اقامت قدمهايم سست شد با يكحالى بگاراژ آمدم گفتند چه شد گفتم همه مداركم رفت چگونه ميشود سجل تهيه كنم تذكره بگيرم با اينكه فعلا '' تذكره ممنوع است در فكر و تحيّر بودم كه خدا چگونه مرا يكمرتبه بى بال

و پر كرد در اين امر چه سرّيست چرا چهار نفر بوديم هر چهار نفر غفلت كرديم گذشتۀ از برگشتن بنجف ألأن - بمشهد چگونه برويم زيرا كه در هر شهر مطالبۀ سجل ميكنند بالأخره آقاى اعتمادزاده بصاحب گاراژ موضوع را گفت او گفت ازجهت رفتن بمشهد مهم نيست ما سفارش ايشانرا براننده ميكنيم آنها را ميبرند هرچه بود با دلى پرغصه سوار شديم بهر نحوه بود از شهر هارد شديم اما مانند سابق سختگيرى نبود موقع جنگ بود از سمنان تا مشهد روسها مستحفظ راه بودند و حكومت مى كردند بالأخره بسلامتى بمشهد رسيديم چند روزى در مشهد توقف كرده زيارت كرديم و از ارحام ديدن كرديم و عزم محولات نموده براى ديدن والدين مادربزرگم را هم همراه برديم بهرحال يكساعت بغروب وارد مهنه شديم كه از آنجا تا محل ما دو فرسخ بود شيخ مهنه بملاقات ما آمد و ما را بخانۀ خود برد و شخصى را روانه كرد كه بوالد از آمدن ما اطلاّع دهد همان شب يكى

از اخويها آمد فردا صبح ماشينى بآن محل ميرفت سوار شديم طولى نكشيد وارد شديم مردم ده زن و مرد باستقبال ما بيرون آمده بودند وارد شديم پدر و مادر و برادران و خواهران بعد از مدت دراز به آمدن ما خوشحال شدند چند روز ديد و بازديد ميكردند از دهات اطراف نيز بديدن آمدند.

بخش نوزدهم كارهاى اصلاحى او در زادگاهش

چون مدارك ما از تذكره و غيره مفقود شد بالأخره توفيق جبرى و قهرى شد كه آنسال را بمانم تا ببينم چه پيش ميآيد اما بسيار ناراحت بودم كه بناى اندنت در ده را - نداشتم از طرفى ما آمده بوديم كه چند گاهى را خوش باشيم مثل اينكه خداوند خوشى براى من مقرر نكرده بود سالى كه وارد شديم سال جنگى بود يعنى جنگ بين الملل دوم كه در همه جاى دنيا جنگ بود و در اثر جنگ در همه جا گرانى اجناس و قحطى غلاّت حكفرما بود و روز بروز بر نرخ اجناس و گندم و جو افزوده ميشد در اول سال در همه جاى ايرن گندم منى دو قران و خروارى بيست تومان بود ولى كم كم بالا رفت تا اينكه منى بچهار تومان و خروارى بچهارصد تومان و بعضى جاها بيشتر رسيد مردم همه جا يكمرتبه در مضيقه افتادند مردمان بى بضاعت هرچه داشتند فروختند و مصرف خود كردند در شهرها از طرف دولت نان سيلو بمردم ميدادند كه همه چيز در آن بود حتى خاك ارّه، مردمان خيّر نيز

ديگهاى آش ببار ميكردند و بدرماندگان آش ميدادند چيزى كه بود آن قحطى تلفاتش كم بود آنسختى چند سال ادامه داشت ولى آنچه باعث نجات مردم و بهبودى حال مردم در سالهاى بعد شد اين شد كه نرخ عمل و كارگرى نيز بتناسب بالا رفت و تمكّن پيدا كردند از خريدن اجناس گران و نان گران حاصل در چنين سالى ما وارد شديم دو ماه از نوروز گذشته كم كم بخرمى رسيد در ايّام خرمن يكمرتبه نرخ گندم از خروارى بيست تومان بود تومان رسيد و كم كم بالا رفت وضع مالى پدرم در سابق خيلى خوب بود بطور يكه در هر سال هفتاد خروار يا بيش و يا كم غله ريز داشت گاه ميشد كه خريدار پيدا نميشد مقدارى از آنرا رطوبت فاسد ميكرد امّا كم كم وضعش رو بانحطاط گذاشت باز هم تا رفتن من بنجف بد نبود اما در آنمدّت خيلى پائين آمده بود مع ذالك باندازه معاش خانواده اش بلكه مقداريهم اضافه داشت محصول ديگر هم از باغات براى لوازم معاش

داشت ولى برحسب اتفاق كه گمان از سال آينده نداشت ملك آبش را اجاره داده بود و پولش را گرفته بود او به بيست تومان اجاره داده بود و حال بچهار صد تومان رسيده ما در چنين وقتى وارد شده ايم كه چيزى در بساط نيست جز محصول باغ و مقدارى گندم كه در اجاره شرط كرده بود گمانم دو خروار بود خودش زن ديگر داشت با چند بچه در دهى كوچك بفاصلۀ بك فرسخ مشتمل بر چهل يا پنچاه خانوار بود آن زن مختصرى ملك پدرى داشت با آن اعاشه ميكردند پدرم بواسطه بيمبالاتى مدرم در دين و اعراض از عالم و بى اعتنائى نوعا '' در همانجا ميگذارند و اين خانواده اش را با املاكش بعهده دو برادرم كه بزرگ بودند و از من كوچكتر بودند گذارده بود ما كه رسيدم عائله با ما چهارده نفر شد عيلولۀ چهارده نفر يكمرتبه در چنان سال سخت بگردن من افتاد با اينكه من وارد بكار و اهل كار نبودم آن سختيها و فشارهاى نجف كه مرا تمرين داده بود

اولين اثرى كه در من بخشيد اين بود كه روحيۀ خود را از دست ندادم و بغصه و خودخورى نيفتادم و از كسى تملّق نكردم و آبروى خود را حفظ كردم ولى خيلى برنج افتادم براى تهيۀ گندم از اطراف و مقدارى ملك فروختم و ببيع شرط دادم و سى من و بيست من از نزديك و جاهاى دور تهيه كردم تا در اواخر كار بده من و پنج من كشيد حتّى براى آخر كه بمحصول رسيديم نميدانم بيست من يا سى من جو تهيه كردم كه خيلى هم منّت بر من نهاد و جوش هم خيلى سياهك داشت بحمد اللّه رفع شد بعد هم هنوز يكسال ديگر در اجارۀ آنشخص بود با وسائل و لطائفى كه عمده آن، آن بود كه در اثر منبرهائيكه ميرفتم در آن نواحى وجهۀ مهمّى پيدا كرده بودم كارى كردم كه راضى شد كه سال بعد را فسخ كرد و بتصرف خودمان داد و بحمد اللّه راحت شدند.

و اما عمليّات دينى و تبليغاتى من در آن نواحى

و بخصوص در آن بلد خودمان مردمان اين بلد قبل از رفتن من بنجف مردمى متديّن و صالح و بهتر از همه قراى ديگر بودند در اثر فعاليتهاى پدرم ولى بسبب آزادى در فسق و فجور و منع وعظ و منبر و جرى شدن مردم بر علماء و روحانيّون بكلّى وضع مردم عوض شده بود بيدينى و فسق و فجور رائج و دائر گشته بود بحدّيكه از دين فراموش كرده بودند آثار و شعائر دين از نماز جماعت و محافل دينى متروك شده بود پدرم كه در اثر عمليات مذم از ايشان اعراض كرده بود و در همان ده زنش زندگى ميكرد و انزوا اختيار كرده بود يك شيخى هم بود او چون اهل فلسفه بود و ذوق فلسفه داشت و از آثار شوم فلسفه خمودى است او از اول حال تبليغات و فعاليتهاى دينى نداشت اگر دنياى دين مردم را آب ببرد فيلسوف را خواب ميرد فيلسوف كارى بدين مردم ندارد اگرچه بهتر هم همين است كه كارى بدين مردم نداشته باشد خيردين درهمين است كه اهل

فلسفه خمود باشند او فقط با دو نفر از اربابهاى آنجا ساخته بود و آنها را اهل فهم ميشمرد و لايق مصاحبت و مؤالفت خود ميدانست و هميشه اوقات در منزل ايشان و با ايشان ميگذارنيد وضع مردم در دورافتادگى از دين و شيوع فجور باينجا كشيده بود كه آنمحل پنچ مسجد داشت يكى چون دور بود مسجد محله بود اهل همان محله نماز ميخواندند اگرچه جماعت نبود ولى چهار مسجد ديگر قبلا '' معمور بود و نماز جماعت در آنجا گذارده ميشد و جمعيت زياد حاضر ميشدند من كه رفتم اين مساجد همه متروك و مهجور افتاده نماز فرادى هم كم كسى ميرفت بخواند همه مخروبه شده خاك و خاكروبه در آنجا جمع شده بود يكى از اين مساجد را كه بيش از همه معمورتر بود و شبها اقامه جماعت ميشد و ايام محرم و صفر و ايام وفيات براى منبر مورد توجه بود از بيصاحبى و متروك افتادگى يكنفر صحن مسجد را براى خود بادنجان و خيار كاشته بود و همچنين مسجد جامع اش مخروبه

شده بود و چقدر خاك در آنجا جمع شده بود بجاى اين مساجد سه دستگاه عرق كشى و عرق فروشى باز شده بود با آنكه هرگز كسى جرئت نميكرد در آنجا شراب يا عرق بخورد حال از آنجا بجاهاى ديگر نيز حمل و نقل ميكردند و همان دستگاه ها محل ترياك كشى و شيره كشى نيز بود در سابق كسى معنى دزدى را نميدانست چيست مردم شبها درهاى خانه هايشان باز بود ديگ و ظروفشان را نوعا '' در كنار جوى آب ميگذاردند و تا صبح بود و در امن و امان بود امّا آنقدر دزد فراوان شده بود كه كسى جرئت نميكرد آنى از خانۀ خودش غفلت كند مرتب قاليچه و ظروف و لباس مردم دزديه ميشد خريدارها همان سه دستگاه عرقكشى بود اينهم خود يكى از عوامل كسب آنها بود بسيارى از مردم را ترياكى و عرق خور كرده بودند و بسيارى را هم دزد چون نداشتند دزدى ميكردند اكثر مردم ريش تراش و بى نماز شده بودند بهرحال من به اينموقعيت بر

خورد كردم وقتى ما وارد شديم اوائل جمادى الأول بود و تا رجب دو ماه بود در ايندو ماه بعد از تمام شدن ديد و بازديد نه كسى سراغ من ميآمد نه كسى چيزى ميپرسيد نه كسى كارى بمن داشت نه كسى توجّهى بمن ميكرد نه كسى گفت بمسجد بيا و نماز بخوان نه مجلس روضه و منبرى برپا ميشد بالأخره خودم بمسجديكه نزديكتر بود و در وسط ده بود براى نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء ميرفتم كه لا اقل نمازم را در مسجد خوانده باشم پس از چند روز يكنفر آمد اقتداء كرد بعد دو نفر شدند و سه نفر و چهار تا به بيست نفر يا زياده شد ولى همان نماز را مى خواندم و بخانه برميگشتم تا ماه رجب شد و من از وضع بيدينى مردم و اعراض ايشان از دين سخت دلگير بودم و از طرفى هم نيز دلگير بودم كه چرا بى بال و پر شدم تذكره و مدارك من رفت كه نميتوانم برگردم و مجبور بتوقف شده ام بحال بهت و حيرت زده ميآمدم و ميرفتم و چنان غمناك بودم كه گويا روح ندارم دهم رجب شخصى

از دهى ديگر آمد و گفت من يكمجلس روضه نذر كرده ام اگر اجازه ميدهيد تا در مسجد اعلام روضه كنم گفتم بسيار خوب است در مسجد بالا اعلام روضه كردند عصرى بمسجد رفتم عده اى جمع شدند بالغ بر پنچاه يا شصت نفر عده اى هم زن آمده بودند بر منبر رفتم بيش از يك ساعت حرف زدم كه نميشود همۀ منبر را نوشت و گفتم شما مردم را چه ميشود شما همان مبدمى بوديد كه در دهسال پيش چه بوديد و چه استقبالى از دين و ايمان داشتيد و چگونه و چگونه بوديد چه شد شما را كه يكباره دست از خدا و دين كشيديد و نه وحشتى از مرگ و قيامت داريد بكلى آثار ديندارى از شما رفته در پيش ماه رجب و شعبان را چقدر اشخاص روزه ميگرفتند شما ألآن نيمدانيد كه ماه رجب چيست امروز دهم ماه است روز ولادت امام نهم ع است پس فردا شب شل ولادت امير المؤمنين ع است شماها گويا از اهل ملت اسلام نيستيد بالأخره مطالبى گفتم جنبشى در همان اشخاص افكندم و همه بحال خود

متأثر شده تاسف ميخوردند روضۀ خواندم و با حال تأثر و تأسف گريه كردند چون پائين آمدم براى فردا بانى پيدا شد گفتم براى شب باشد كه مردم بيكارند اجتماع بيشتر شود بعد از نماز مغرب و عشاء در همان مسجد وسط ده ديگر پشت سرهم دو شب و سه شب و پنچ شب بانى پيدا ميشد بانى هاى آنجا فقط بانى قند و چائى مسجد بودند توهم نشود كه براى منبرى هم چيزى بود خلاصه اين منبر اول من صدا كرد براى يكديگر نقل كردند شب در آن مسجد جمعيت چند برابر روز شد و هر شب بيشتر ميشد تا شب سيزدهم گفتم بر چراغها بيفزائيد و اعلام كنند جمعيت مسجد را قريب بپر كرد در آنشب با حرارت سخن گفتم و از مرگ و قيامت وعد و وعيد آنها را آگاه كردم وحشت در دلها افكندم بعد بانيها پشت سر يكديگر پيدا ميشدند و با يكديگر مسابقه ميدادند تا ماه رمضان هر شب ادامه داشت و آنقدر جمعيت ميآمد كه مسجد جا نداشت از محرمات صحبت ميكردم و از عذاب

قبر و برزخ و قيامت ميگفتم و زن و مرد را در وحشت افكندم بينمازها بنماز وادار شدند خوردن عرق ترك شد ريش تراشى برداشته شد مسجدها را تميز كردن آنمسجد را از آنشخص كه در آن كشت ميكرد تخليه كردند صف جماعت نصف مسجد را پر ميكرد همگى را علاقمند بدين و مسجد كردم دزدى و تقلب و دشمنى برداشته شد شب بيست و هفتم كه شب مبعث است بر چراغها افزودم شب سوم شعبان و شب نيمه در مسجد مطابق تمكّن مردم چراغانى كردند با اينكه اينها در آن محال سابقه نداشت و در آنسه شب بمناسبت صحبتهاى مناسب كردم مردم را شايق بمقام ولايت و بامام زمان ع نمودم آنقدر جمعيت ميآمد كه در روز عاشوراشان آنطور اجتماع نميشد بالأخره شور و هيجان عجيبى در مردم افكندم خبرش بدههاى اطراف ميرفت از ده ها كه فاصله شان يكفرسخ بود با دوچرخه و الاغ و پياده براى منبر حاضر ميشدند طولى نكشيد كه وضع را بهم زدم و بحال اول برگرداندم بله اول با

معرفت نبودند و شوق و شورى نداشتند و اكنون هم با معرفت شده و هم با شوق گشته و از روى شوق جان نثارى و فداكارى ميكدرند ماه رمضان رسيد هر شب بعد از افطار و نماز مغرب و عشاء منبر ميرفتم و از محرمات و عذاب و حساب و اخلاقيات ميگفتم روزه خور كسى پيدا نميشد چنان شد كه در شبهاى قدر يكشب شمار كردم ديدم از همان جوانهاى ريش تراش بينماز قمارباز عرق خور پنجاه نفر مشغول نماز قضاهاى فوت شده هستند بجاى صد ركعت نماز شبهاى قدر روز عيد شد نماز عيد را در همان سمجد خواندم آنقدر جمعيت آمده بود كه در مسجد جا نبود و بسيارى موفق بنماز نشدند همه ميگفتند آنسالهاى قبل هم كه مردم اهل ايمان بودند اينچنين جمعيت براى نماز عيد نميشد. باز هم بانى، تعطيل نشد تا محرم هر شب منبر برقرار بود از بسكه جمعيت ميشد بفكر اين افتادند كه مسجد را توسعه دهند خانۀ بود متصل بمسجد نسبتا '' وسيع بود در مذاكره خريد آن خانه

شدند من موافقت نميكردم چون بناى ماندن نداشتم و نيت خود را اظهار نميكردم به تعلّلاتى مدافعه ميكردم تا زمستان رسيد كه وقت ساختن نيست.

باز اينجا ملاحظه كن كه آن سختيها و مرارتهاى نجف كه مرا بر صبر و تحمل تمرين داده بود و خوى بى هوائى و مجاهده در دين و بى طمعى را در من اثر گذاشته بود چه تأثيرى داشت و چه اثرى از من ابراز دشات با اينكه در آنوقت عائله سنگينى بر عهده ممن شده بود و تهيۀ مصارف چهارده نفر را بايد بكنم و با اينكه وارد بكار نبودم هيچ مرا متوحش نكرد و فكرم از جهت توجه بدين و ديانت مردم مصروف بخودم نشد آنها را هيچ بحساب نميآوردم و جزء غمم نبود تمام همتم به بر گرداندن مردم بود بدين و ديانت و از آنجا كه مردم جدّ و جهد مرا براى ترويج دين ميديدند و غمخواريم را حس ميكردند و بيغرضى و بى طمعيم را نسبت بخود احراز كردند و بى هوائيم راجدّا '' در مييافتند و بيملاحظه گى

و فرق نگذارى بين بى پول و پولدار و دارا ونادار را شهود ميكردند بلكه متدين نادار را مقرّب نزد من ميديدند و مورد احترام من و بى اعتنائى نسبت بداراى بى پروا ميديدند در نزد ايشان موّجه شدم و محبوب القلوب گرديدم و فريفتۀ من شدند بهركس هرچه ميگفتم اطاعت ميكرد در موضوعاتى كه مخاصمه ميكردند هرچه ميگفتم هر دو طرف قبول ميكردند و بفوريّت مخاصمه حل ميشد ماه محرم رسيد دهه عاشورا صبح در مسجد جامع و شب در مسجد پائين و عصر در مسجد بالا منبر ميرفتم و در همه جا اجتماع ميشد روز عاشورا دو ساعت و نيم منبرم طول كشيد و آنقدر جمعيت آمده بود كه با فشار بهم چسبيده بودند با اينكه برف هم ميآمد از اثر تنفّس جمعيت عرق كرده بودند در آنروز شروع كردم فهرست وار هرچه حرام بود گفتم و عقوبتهايش را گفتم با لحنى پرجوش و با حرارت كه همه را بلرزه افكندم بعد شروع كردم بروضه و خودم هم نوحه خواندم و سينه زدند و چنان جوشى

افتاد كه تا مدتى ساكت نميشدند چند نفر بيهوش شدند از آن منبر عدّۀ مايه گرفتند بعد از دهه عاشورا و همچنين بعد از ماه صفر مرا بدهات ديگر دعوت ميكردند آنجا هم پنچ روز و ده روز منبر ميرفتم در آنجاها هم انقلاب افكندم خلاصه وضع دين و ايمان را در آن نواحى روبراه كردم.

اين عمليات و اين انقلاب اثر وضعى انقلابى نيز در رحمت و بركت پروردگار بوجود آورد در منبرها مكرر تذكر ميدادم از آثار معصيت و ميگفتم قطع نظر از اينكه در آخرت چه عقوبتهائى دارد در دنيا نيز آثارى از قهر خدا دارد از بلاها و نكبتها و مرضها و سلب نعمتها و بى بركتيها و همچنين طاعت و توبه و انابه و برگشت بسوى خدا غير از آثار اخروى آثارى دارد در دنيا از رحمت و نعمت و بركت چنانچه فرموده: و لو أنّ أهل القرى آمنوا و اتّقوا لفتحنا عليهم بركات من السّماء و الأرض و لكن كذّبوا فأخذنا هم بما كانوا يكسبون -و بسيار شاهد و گواه ميآوردم بر نعمتهاى مسلوبۀ از ايشان كه در سابق قبل از ظهور

بيدينى در آنمحل بود و بعد از فسق و فجور و بيدينى ها از ايشان گرفته شده بو اول همه آب قناتشان كم شده بود كه در نتيجه محصولشان كم بود بركت از باغات و سر درختى ها رفته بود در ختها آن ميوه سابق را نميداد بسيارى از ميوه ها از ايشان رخت بربسته بود از قبيل هلو و زردآلو بندرت يافت ميشد انگور آنقدر فراوان بود كه شيره و كشمش ميكردند بواسطه فروختن بشراب فروشان چنان شده بود كه براى خوردن از جاهاى ديگر ميآوردند خربزه محولات در همه جا بنام است و خربزه محل ما بر خربزه همه آن نواحى ترجيح دارد ما كه رفتيم ميگفتند چند سال است خربزه نميشود همه را آفت ميزند كمى هم كه ميماند مانند سنگ ميشود قابل خوردن نيست حتّى ما هم در آنسال با اينكه خودمانرا وعدۀ ميداديم كه پس از چند سال خربزه وافرى خواهيم خورد چيزى نديديم چند عددى از جاى ديگر بدست آورديم عنّاب يكى از محصولهاى مهم آنجابود و درختهاى كهن داشت

و بار زياد برميداشت بكلى از بين رفته بود و درختهايشرا بريده بودند ميگفتند چند سال است پس از رفتن تو درختهاى عنّاب ثمر ندارد آخر بريدند و همچنين بادام بسيار كم شده بود اينها و غير اينها راگواه ميآوردم و به رخشان ميكشيدم و نيز بمقتضاى وعده هاى قرآن و اخبار بايشان وعده ميدادم كه اگر برگشت كنيد خداوند بسوى شما برگشت خواهد كرد و نعمتهاى مسلوبه شما بشما برخواهد گشت بحمد اللّه از لطف حق در سال بعد صدق وعدۀ خدا و صدق گفته هاى من ظاهر گرديد ابتداى اجتماعات و منبرها و شروع مردم ببرگشت بسوى خدا تقريبا '' از فصل ميزان ببعد پايه گرفت كه در آنوقت محصولها هرچه بود همان بود و قابل تغيير نبود كم كم زمستان پيش آمد و ماه محرم و صفر آخر ماه زمستان بود و با شدّت شوق و رغبت بمنبر و جماعت حاضر ميشدند همان زمستان برخلاف چندين سالۀ پيش بارندگى زياد شد و چند برف آمد كه ميگفتند چند سال است ما

برف نديده ايم برف بركات مخصوصى دارد مخصوصا '' در دهه محرّم و ايام عاشورا متواليا '' برف ميآمد و هيچ مرد مرا مانع از وظائف خود نميشد محرّم گذشت و صفر نيز گذشت چند روز از ربيع گذشته نوروز بود بهار شد بيابانها برخلاف سالهاى سابق كه خشكى بود سبز و خرم شد در آنسال با اينكه مردم در مضيقه قحطى بودند چون بارندگى در زمستان زياد شد بهوس افتادند بهر وسيله بود پنچ من و ده من گندم تهيه كردند و كاشتند و بسبب آن در - سال بعد براى اكثر رفاهيّت حاصل شد درختها سبز شد شكوفه ها ظاهر گرديد برخلاف سالهاى پيش هرچه درخت ميوه كه باقيمانده بود بار خوب برداشت كه همه تعريف ميكردند آب قنات نيز زياد شد در باغ ما دو درخت عناب بود كه بحال خود گذارده بودند بارور شد آمدند گفتند درختهاى عنّاب امسال عناب كرده اين از روزى شماها است عنّاب زيادى بار برداشته بود ديگران نيز هركس درختى داشت كه نبريده بود آمدند گفتند

درختان ما بار آورده چون اين را ديدم بفال نيك گرفتم مژده ظهور بركت بآن دريافتم بمنبر رفتم براى ايشان اين حديث را خواندم كه گويا از پيغمبر ص ميباشد فرموده العنّاب سيّد الفواكه گفتم چون شما از دين منحرف شديد خداوند سيد فواكه را از شما گرفت و در عقب آن فواكه ديگر نيز رفت و اكنون بشما مژده ميدهم كه چون سيد فواكه بشما برگشته فواكه ديگر نيز بشما برميگردد و بركات خدا امسال ظاهر خواهد شد خلاصه كسانى كه درختهاى عنّاب را بريده بودند پشيمان شده بودند عناب محصول خوبى بود و ببهاى خوب فروش ميشد سائر درختان نيز بهره خوب دادند انگور فراوان شد با اينكه درختش كم شده بود همچنين انار از سالهاى پيش بيشتر شد بعلاوه ديمه ها و گندم و جو آبى نيز از سالهاى پيش بيش شد فصل خربزه شد چند سال بود كه خربزه نميشد آفت ميخورد آنسال خربزه فراوان و بى آفت و خيلى شيرين شد وضع دينى و دنيائى مردم

بحمد اللّه خوب شد و از سختى بيرون آمدند وضع خانوادگى خودمن نيز بحمد اللّه بحسن حال مبدّل گشت مرحوم پدرم هم از آنده آمد و دوباره مشغول كار شد.

بعد از هجرت از آنمحل و اقامت غير مترقت در تهران سالى يكمرتبه بزيارت والدين ميرفتم و هرچند روز كه بودم منبر ميرفتم و مردم را تهييج ميكردم بعد از ده سال ماه ذيحجه بآنجا رفتم و دهه عاشورا را ماندم و در سه مسجد منبر ميرفتم آنسال هم شور عظيم در مردم افكندم و دستۀ سينه زنى كه براى خود محل مخصوص داشتند و از آنجا بمسجد ميآمدند و اسباب تفرقۀ مردم ميشدند نيمى از زن و مرد دنبال ايشان بود بايشان گفتم بايد محل خود را مسجد قرار دهيد شما هم مثل ساير مردم بايد پاى منبر حاضر شويد جمعيت شما نزد يك يك منبر باشد چون منبر تمام شود من خودم اول نوحه ميخوانم و بعد شماها همچنان كردند اجتماع عظيم ميشد از دهات

ديگر نيز ميآمدند همه مستمع بودند در آخر منبر من خودم نوحه خوانى ميكردم و سينه ميزدند بعد نوحه خوانها ميخواندند اثر عظيمى بخشيد روحيّه ها عوض شد گريه بسيار ميكردند روز تاسوعا و عاشوراء دو دسته ديگر با جمعيت از دو ده ديگر آمدند شورى در مردم انداختند و از من درخواست كردند كه بايد ببازديد ما بيائى با اينكه وقتم ضيق شده بود مرا مجبور باجابت كردند يكى را عاشورا رفتم با دسته و جمعيت زيادى و آنجا پذيرائى كردند يكى را روز يازدهم باز با دسته و جمعيت آنجا هم منبر رفتم بالأخره اين سفر هم مانند سفر هجرت كه ذكرش بيايد باز هنگام حركت اجتماع عظيمى در منزل ما كردند با علم و بيرق و مرا مانع ميشدند از برگشت بتهران و تكليف ماندن ميكردند و ميگفتند هرچه شما امر كنى و دستور دهى ما رفتار ميكنيم وضع زندگى شما را ببهترين وجه آماده ميكنيم پذيرفته نشد آنروز هم با چشم گريان و سينه زنان مرا بدرقه كردند و تا آخر كه از ايشان جدا شدم

اصرار ميكردند.

چون دو چيز ديگر از آثار بركت از خداوند در آنمحل ظاهر شد مناسب ديدم كه يادآور شوم يكى اينكه در يكى از سالها كه بآنجا رفتم آب قناتشان بسيار كم شده بود دور مرا گرفتند كه بايد دعا كنى آب زياد شود من امتناع ميكردم چون نوعا '' شرائطش جمع نميشود و اگر استجابة نشود اسباب خجلت و خفت ميشود بالأخره دست بدامن پدرم شدند و بايشان زور آوردند ايشان بمن امر فرمودند و فرمود دل اين بيچارگان را مشكن ناچار شدم نخواستم از امر ايشان تمرّد كنم گفتم پس اعلام كنيد عصرى براى نماز استسقاء و بايد زن و مرد و بچه و بزرگ خارج شويد از حيوانات نيز با خود بياوردى چون عصر شد اجتماع شد بمراسم استقساء حركت كرديم همه با پاى برهنه ببيابان رفتيم در نزديك قنات نماز استسقاء گذارديم بعد بمنبر رفتم و مطالبى مهيّج گفتم و در خلق شورى افكندم و روضه خواندم گريه كردند

سپس دعا كردم گوسفندى هم كشتند برگشتيم الحمد للّه خداوند مرا بى آبرو نكرد فردا صبح آمدند مژده دادند كه آب قنات زياد شده.

دوم اينستكه وقتى ديگر رفتم كه دو ماه از نوروز گذشته بود نزديك درو بود آنسال زمستان بارندگى همه جا زياد بود اما بعد از نوروز هيچ بارندگى نشد از تهران كه بيرون شديم بهرجا ميگذشتيم همه از نيامدن باران و خشكسالى شكايت داشتند در آنسال در محل ما بسيار ديمه كشاته بودند چون من وارد شدم نالۀ همه بلند بود ديمه ها زرد شده بود بعضى خشكيده بود بعضى هم مأيوس شده بودند علفش را جمع كرده بودند بالأخره مرا احاطه كردند كه بايد دعا كنى گفتم دعا در منبر است برحسب عادت كه هر وقت وارد ميشدم مسجدها دائر ميشد هرشب بمسجد ميرفتم و اجتماع ميكردند و منبر ميرفتم هرچه دعا كرديم خبرى از باران نبود نه شب متوالى دعا كردم مردم گريه ميكردند ضجّه

ميكردند هيچ خبرى نبود چيزيكه بود اين بود كه هر روز هوا ابر ميشد آفتاب نبود كه زراعت را بسوزاند هر شب مردم خودشانرا وعده ميدادند و اثرى از باران نبود درد و - روز اخير گاهى چند قطره ميباريد بقدريكه روى زمين هم نمايان نميشد شب دهم ديدم اثر يأس در مردم ظاهر است و از عصه و فكر حال نطق كردن ندارند من خودم هم خيلى در همّ و غمّ بودم از اينكه اين مردم از بيچارگى ملتجى بمن شده اند و گمان ميكنند من كسى هستم و من هم هرشب مردم را وعده ميدهم و بخدا التماس ميكنم و خداوند هيچ محل نميگذارد متأسف بودم كه چرا قبول كردم و بدعا مردم را دعوت كردم ميخواستم منبر را رها كنم مردم مرا رها نميكردن غصۀ من از ايشان بيشتر شد من آنشب هيچ حال منبر نداشتم حتى حال نماز هم نداشتم بهر طور بود نماز جماعت خوانده شد متحيّر بودم منبر بروم يا نروم چائى داده شد صلوات فرستادند مجبور شدم و با اكراه بمنبر رفتم اما با بيانى سرد سخن

ميگفتم يادم از قضّيۀ موسى عليه السّلام افتاد كه درباره قارون بخدا گفت: ان لم تتقم لى فلست لك بنبىّ استعفا از نبوت داد همچنان لبهايم با مردم حرف ميزد اما دلم با خدا دردل گفتم خدايا اين آخرين منبر من است من ديگر از منبر و پيشنمازى و تبليغات دينى استعفا داددم اين مردم امام و پيغمبر ندارند اعتمادشان بماست گمان ميكنند ما نزد تو قربى و منزلتى داريم ده شب است اين مردم را باميد تو سر ميگردانم اگر نظر لطفى نكنى و از خواستن يك باران مضايقه كنى و جواب مرا ندهى مرا ديگر با خلق تو و با رهبرى دين تو كارى نيست در اثناء منبر ابر ظاهر شد و شروع بباريدن كرد گفتم اينهم مانند روزهاى ديگر است مرا گول ميزنى كم كم زيادتر شد كه مردميكه در صحن مسجد بودند جابجا ميشدند امّا باران ايستاد منبر تمام شد بخانه آمديم نصف شب شروع بباران كرد بقدرى آمد كه زمينها بخوبى تر شد باز ايستاد فردا پيش از ظهر باز كمى آمد و ايساتد بعد از

ظهر خوابيده بودم كه صداى رعد و برق بلند شد از اثر صدا بيدار شدم طولى نكشيد شروع كرد بباران گفتند برخيز باران ميآيد گفتم اينهم مثل وقتهاى ديگر است ما را گول ميزند كم كم صداى ناودانها بلند شد از جا برخواستم ديدم باران بشدّت ميريد طولى نكشيد صداى مردم بلند شد گفتم ببينيد چه خبر است گفتند سيل حركت كرده چه سيلى آنقدر باران و سيل آمد كه مردم باغهاشان را پرآب كردند ديمه زارها سيراب شد همگى خوشحال بودند چند روز ديگر كه آنجا بودم همه روز يا شب و يا روز باران ميآمد و بر دههاى اطراف نيز ميباريد و للّه الحمد.

بخش بيستم حركت به مشهد و از آنجا به طهران

بمقتضاى توفيق جبرى يكسال و نيم در محل ماندم و بتوفيق جبرى عمل بآيۀ كريمه و لينذروا قومهم اذا رجعو اليهم، و آيه كريمۀ و انذر عشيرتك الأقربين شد دين و ايمان را در آن محال از نو تجديد كردم ماه رجب رسيد بقصد زيارت رجبيه عازم مشهد شدم اتفاقا '' مرحوم اعتمادزاده نيز بمشهد آمده بودند با ايشان در امر سجل و تذكره صحبت كردم كه بتهران بيايم دست و پائى كنم بلكه شايد بتوان دريافت كنم زيرا من بناى ماندن در ايران را ندارم و اگر نشد بالأخره سجلات را المثنى بگيرم فعلا '' در اينمملكت بدون سجل نميشود زندگى كرد اينجا اگر بخواهم تقاضاى المثنى كنم چند ماه طول ميكشيد كه بقنسولگرى كربلا بنويسند و از آنجا صادر شود و آنهم معلوم نيست بكنند يا نكنند امّا در تهران آسانست زيرا در خارج دو دفتر دارند براى سجلات يكى را بمركز ميفرستند ايشان گفت استخاره كن استخاره كردم اين آيه آمد، انّه من سليمان و انّه

بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ألاّ تعلوا علىّ و أتونى مسلمينعجب اينست كه بواسطه تشكيكاتى كه بعضى كردند بار ديگر استخاره كردم باز هم مجدّدا '' تسكيكات كردند باز هم استخاره كردم در هر سه بار همين آيه آمد تصميم عزم شد و در اواخر شعبان مرحوم اعتمادزاده - بتهارن حركت كرد منهم همراه ايشان بتهران آمدم يكى از رفقاى من كه درنجف بود در تهران از علماء وقت بود و در مدرسۀ مروى حجرۀ براى تدريس داشت من بر ايشان وارد شدم و حجره را در اختيار من گذارد ماه رمضان در آنجا بودم رفيق بين راه خود حاج عبد اللّه را ملاقات كردم و موضوعت را بايشان گفتم گفت يكى از منسوبين ما در اداره كل آمار است امشب بيائيد فلانجا شما را باو معرفى كنم تا كارى براى شما صورت دهد شب او را ملاقات كرديم و مرا باو معرفى نمود و قضّيه سجلات را گفتم گفت بايد بنويسيم بهمانجا كه صادر كرده اند تا المثنى صادر كنند گفتم من شنيده ام در خارج

دو دفتر براى سجلات دارند يكى را بمركز ميفرستند شما از همينجا ميتوانيد از روى آن دفتر المثنى صادر كنيد و مرا باين زحمت و طول مدّت نيفكنيد گفت پس شما فردا بيائيد و مرا بخواهيد تا ببينم نام خود را گفت فردا رفتم بنزد او او رفت و دفترهاى خارج را ملاظحه كرده ديدم برگشت و يك دفتر در دست داشت گفت پيدا كردم در همانساعت دو سجل يكى بنام من و يكى بنام عيالم المثنى صادر كرد گفتم دو بچه هم دارم گفت دفتر مواليد هنوز نيامده گفتم بالأخره نام آنها در همين دفتر هست و پهلوى نام ما ثبت شده پس لطفا '' نام آندو را در سجلات ما بنويسيد كه اسباب زحمت ما نشود نام يكى را در سجل من و نام ديگرى را در سجل عيالم نوشت گرفتم و بيرون آمدم از آن ببعد بفكر گرفتن تذكره شدم بتوسط يكى از علماء تهران كه بوزير كشور توصيه نمود تا دستور دهد تذكره براى ما صادر نمايد توصيه مؤثر شد در آنوقت تذكره بكلّى ممنوع بود وزير بشهربانى دستور داد تقاضا

نوشتم با رونوشت شناسنامه و اسامى خود و عيالم و دو بچه بشهربانى دادم گرفتند گفتم كى بيايم گفتند فعلا '' بايد باطاق مشاوره برود تا جواب بيايد گفتم چقدر طول ميكشد گفتند پانزده روز من با خود گفتم پانزده روز در اين جا بيكاره چكنم پس بهتر اينست كه بروم در ظرف اين پانزده روزه بچه ها را بياورم تا بسرما هم برنخورند تا آن مراحل را گذارنيدم ماه رمضان تمام شد روز بعد از عيد بسمت مشهد حركت كردم و از آنجا بمحولات چون وارد شدم و از عزم خود خبر دادم بر پدر و مادر و برادران و خواهران من گران آمد خبر در همه جا منتشر شد روز مصيبتى شد براى همه رفت وآمد ميكردند اجتماع كردند ميگفتند ما تازه بسبب شما دلالت شديم و رو بدين آورده ايم شما ما را ميخواهيد بگذاريد و برويد بپدرم التماس ميكردند البته بودن من براى پدرم بهتر بود قطع نظر از تحمل مفارقت و دورى از اينجهت با ايشام موافق بود و همچنين مادر و برادران و خواهران مايل

برفتن من نبودند تنها از جهت دورى از ايشان ولى پدرم مانده بود چكند و كدام طرف را ترجيح دهد بالأخره بايشان گفتم شما خير آينده مرا بخواهيد تنها خير خود را ملاحظه نكنيد راضى نباشيد كه من هم بعد از رنج و زحمتهاى ساليانى بيايم و مانند شما در اينجا ضايع شوم شما چه بهرۀ از علم خود برديد جز اينكه بهدر رفت زحمتهاى كشيده مانند نكشيده شد شما ميدانيد كه اينجا اقتضاى مثل مرا ندارد اگر بنا بود من در اينجا بمانم آنچه در مشهد تحصيل كرده بودم پيش از رفتن بنجف همان مرا بس بود بلكه زياد هم بود اين مردم عوام هستند و جر سود شخصى ظاهرى نمى بينند شما كه عوام نيستيد چرا راضى بضايع شدن من ميشويد گذشته از اين باين استقبالهاى موّقت نميشود مغرور شد با شما هم اول استقبال كردند و بعد چگونه دور شما را واگذاردند بالأخره با ايشان و با مادرم از اينگونه سخنان گفتم تا آنها خير مرا بر خير خود ترجيح دادند و راضى شدند

گفتم خداوند بشما چند اولاد داده من يكى را وقف راه خدا كنيد و سدّ راه من مشويد بگذاريد تا در راه دين قدمى بزرگتر از اين بردارم و براى شما باقيات الصّالحاتى باشم بالأخره راضى شدند و وسائل حركت را در يكهفته فراهم نموديم روز حركت اجتماع عظيمى شد زن و مرد گريه كنان آنچه در خانۀ ما و آنچه در ميان كوچه بودند باز هم التماس كردند و بپدرم التماس مينمودند كه مانع من شود مفيد نيفتاد بار بسته شد و از خانه بيرون برده شد شيون مردم بلند شد لطيفۀ عجيب اين بود كه در آنوقت بجز هفت تومان نداشتم و نميدانستند كه من پول ندارم و الاّ ممانعت ميكردند كه با بى پولى كجا ميخواهى بروى در همان هنگاميكه بار را بر ميداشتند ببرند يكنفر وارد شد و يك حواله صد تومان براى تربت بمن داد گفتم كرايۀ تا مشهد بحمد اللّه رسيد يكى ديگر نيز آمد چند تومانى داد آنها را بمستحقين بعنوان سر راهى دادم از منزل بيرون شديم مردم گريه كنان ما را تا بيرون ده بدرقه

كردند سوار شديم بمهنه آمديم چون ايّام جنگ بود ماشين كم بود گاه گاه يك بارى پيدا ميشد شب در مهنه خوابيديم روز شد بالأخره ماشين بارى رسيد گندم بار داشت بر بالاى گندمها سوار شديم بتربت رفتيم در آنجا هم گرفتار نبودن ماشين شديم بالأخره با يك ماشين بارى آنهم با مدد وسائط روى بار نشستيم و بمشهد وارد شديم پنچاه تومان كرايۀ ما شد چون اضافه بار داشتيم چند روز در مشهد مانديم و متحيّر بودم كه براى رفتن بتهران چكنم بامام هشتم عليه السلام عرض كردم بالأخره شخصى پيدا شد چهارصد تومان بمن داد يك پوستين و بعض از لوازم خريدم سه عدد پتوهاى نازك يكى ده تومان گرفتم كه بجاى لحاف بر روى بچه ها بيندازيم بليط گرفتيم و بتهران آمديم صد و بيست تومان كرايه ما شد بمنزل مرحوم اعتمادزاده وارد شديم چند روزى مانديم و از تذكره جويا شدم ديدم خبرى نيست و سرميگردانند مرحوم اعتمادزاده منزلشان

را فروخته بودند موّقتا '' دو اتاق اجاره كرده بودند من ديدم بودن ما آنجا براى ايشان اسباب مزاحمت است گفتم اگر در آشنايان كسى اطاقى داشته باشد كه ما بآنجا رويم و هر چند روز كه هستيم آنجا باشيم خوب است ايشان با يكى مذاكره كرده بود گفت ما يك اتاق داريم در حقيت اتاق نيست هرچند بزرگ است اما حكم پستو را دارد زيرا كه پشت اتاق واقع شده و درش هم از دالان باز ميشود و تاريك است اعتمادزاده بمن گفت رفتم ديدم گفتم خوب است ما كه بناى ماندن نداريم هر چه باشد از مسافرخانه بهتر است پس بآنجا منتقل شديم و قرار شد كه اگر يكماه بمانيم ده توما بدهيم و چون مسافر بوديم فقط اثاث مسافرت داشتيم و گمان ميكرديم كه زود تذكره خواهند داد و تا سرد نشده خواهيم رفت امّا جواب نميدادند و امروز و فردا ميكردند كم كم هوا سرد شد شبها بچه ها سرما ميخوردند يكروز با اعتمادزاده ببازار رفتيم چشمم افتاد يكچراغ ديدم كه

فتيله اش نمرۀ سى بود و لولۀ داشت چدنى و ميشد او را برداريم لولۀ شيشه اى بگذاريم من ديدم چند كار از او ساخته ميشود هم چراغ روشنائى است و هم خوراكپزى هم جاى بخارى كار ميكند براى نجف هم خوب است و فعلا '' هم بچه ها گرم ميشوند آنرا به پنچاه و دو تومان خريدم شبها او را روشن ميگذاشتيم تا اتاق گرم شود و بچه ها سرما نخورند آن پتوى نازك كه از مشهد خريده بودم كه پتوى سربازى ميگفتند يكى را فرش و دو تاى ديگر را لحاف ميكرديم كم كم سرما شدّت كرد و يخبندان شد و ما بهمان وسيله گرم مشيديم كم كم پولمان هم تمام شد و بقناعت ميگذارنديم و از تذكره خبرى نميشد يك روز بيكى از رفقاى نجف برخوردم گفت شما كه نرفتيد گفتم تذكره نميدهند دوازده روز بمحرّم مانده بود گفت پس حال كه نميدهند بيا عزم كن كه دهۀ عاشورا را در تهران بمانى گفتم فعلا '' كه خواهى نخواهى هستم بطوريكه معلوم ميشود خبرى نيست

گفت تو بنا بگذار كه اگر هم دادند محرّم بماين از يكجا بمن سفارش كرده اند كه يكنفر براى محرّم بر ايشان ببينم كه آنجا منبر برود اگر قول ميدهى كه بمانى من تلفن كنم و به ايشان قول بدهم امّا دو نقص دارد يكى اينكه بيرون شهر است بيرون دروازه دولت در آنوقت آنجا خارج شهر شمرده ميشد دوم اينكه مردمانى هستند كرگر كارخانه بايد براى آنها منبر بروى امسال بيا آنجا براى خدا منبر برو و تبليغ كن فرضا '' تذكره بدهند بروى نجف چه كنى گفتم مانعى ندارد ميمانم و دورى راه هم مانع نيست مردم كارگر هم بنده خدا هستند آنها هم مبلّغ ميخواهند بهشت را خداوند تنها براى معززّين و اهل ثروت خلق نكرده گفتم پس من تلفن ميكن مفردا جواب بشما ميگويم روز بعد بهم رسيديم گفت بصاحب كارخانه تلفن كردم و معرّفى شما را نمودم ايشان گفتند بيايد تا ايشان را ببينيم مرحوم اعتمادزاده با من بود آدرس از ايشان گرفت درشكه گرفتيم بآنجا رفتيم شب

بود صاحب كارخانه از ما پذيرائى كرد آقاى اعتمادزاده نيز از من معرّفى كرد ايشان گفتند اگر چه چند روز بمحرّم مانده ولى ما مقصودمان محرم نيست مقصود ما تبليغ و ياد دادن معارف و احكام دين است بكارمندان محرّم و غير محرّم فرق نميكند شما از فردا فعلا '' ظهرها را بيائيد هم اقامه جماعت شود هم چند مسئله گفته شود تا محرّم برسد قبول كردم از فردا پيش از ظهر رفتم چون ظهر شد زنگ تعطيل زدند وضوء ساختند نماز خفيف كارگرى خواندم چند مسئله همچنان ايستاده شيره كشيده گفتم براى نهار خوردن رفتند حاجى صاحب كارخانه از وضع نماز و مسئله گفتم من خوشش آمد چون وضع نان در آنوقت سخت بود در كارخانه براى كارمندان نهارى ميپختند كه براى خريد نان معطّل نشوند براى من هم نهار آوردند خوردم و بخانه برگشتم سه روز رفتم روز سوم چون برميگشتم يكى مرا از عقب صدا كرد برگشتم ديدم صد تومان بمن داد گفتم اين از كيست گفت حاجى

داده اند من با خود گفتم بچه جهت من كه هنوز كارى نكرده ام شايد اين معنيش اينست كه عذر مرا خواستند بهر حال من پولم تمام شده بود و از اين جهت خوب شد فردا كه رفتم بحاجى گفتم اين چه وجهى بود من با خود خيال كردم كه عذر مرا خواستيد اگر چنين است كه نيايم خنديد گفت نه من منظورى نداشتم گفتم بالأخره شما مسافر هستيد شايد مورد احتياج باشد بعد قدرى صحبت كرديم ايشان گفت منزل شما كجا است گفتم سه راه شاهپور سر بازارچه آقا شيخ هادى گفت اينكه خيلى دور است رفتن و آمدن براى شما مشگل است مخصوصا '' در محرّم كه مجلس ما شب است اگر شما بعد ازختم مجلس بخواهيد بمانيد فكرتان ناراحت است و اگر بخواهيد برويد راه دور است و اين خيابان تاريك است تنها مشگل است بعلاوه ممكن است برف و باران باشد اگر مايل باشيد يك اتاق همينجا براى شما خالى كنيم در آنجا ده دوازده اتاق بود كه بعضى از كارگران در

آنجا سكونت ميكردند من فكر كردم ديدم بد نيست براى ما فرق نميكند اينجا بهتر است از آنجا كرايه هم كه لازم نيست گفتم بخانواده ميگويم چون برگشتم بزن گفتم قضيّه اينست رفتن ما آنجا خيلى بهتر است براى بچه ها هم خوب است جاى وسيع دارد كه بازى كنند بالأخره اثاثيه را بستيم و درشگه گرفتيم بآنجا رفتيم يك اطاق بما دادند كرسى و لحاف مهيا كردند گفتم اين براى ما بهتر شد لا اقل شب گرم ميشويم بالأخره وضع ما مرتّب شد محرّم رسيد بعد از نماز جماعت منبر ميرفتم دو ساعت حرف ميزدم و روضۀ مفصّل ميخواندم و كم كم نوحه ميخواندم سينه ميزدند منزلهاى اطراف آگاه شدند جمعيّت زياد شد منبر من مطلوب و مرغوب واقع شد روز پنجم محرّم حاجى گفت يك مؤمنى است از ارادتمندان حضرت سيّد الشّهداء ع همه ساله در منزل خود مجلسى دارد و جمعى از صلحاء آنجا جمع ميشوند هميشه يكنفر داشت كه منبر ميرفت امسال آنشخص نميآيد اگر شما آنجا منبر

برويد خيلى بجاست مرا برداشت با هم بمنزل آنشخص آمديم مجلس كه تمام شده بود ولى شخصش را كه ديدم آثار اخلاص و نيت پاك در او ديدم اتاقى داشت قدرى بزرگ بود يعنى دو اطاق كوچك بود او را سياه پوش كرده بود و حسنيّه ساخته بود و ساده و بى آلايش از وضعش خوشم آمد بنا شد از فردا صبحها اول آفتاب آنجا منبر بروم منزل ما نزديك امجديه منزل او شهباز مقابل ورزشگاه وسائل نقليه هم نبود بعد از نماز صبح پياده براه ميافتادم گاهى هم با باران و برف مصادف ميشدم تا اول آفتاب خود را ميرساندم همچنانكه حاجى گفته بود ديدم اگرچه جمعيتشان زياد نيست ولى مردمى كه آنجا ميآيند اهل خلوص و عقيده مندند من بنايم منبر و روضه خوانى نبود خصوصا '' در منزلها ولى آثار خلوص و محبّت صاحب خانه و مستمعينش نسبت بحضرت سيّد الشّهداء عليه السلام مرا جلب كرد و مجبور بقبول نمود اين مؤمن بنام ميرزا ابو القاسم عطّار تمام

محرّم و صفر را صبحها مجلس داشتو ايّام وفيات أئمّه ع و ولاداتشان نيز مجلس داشت و ألآن هم كه هست همان مجلس را دارد حفظه اللّه و ايّده، چهاردهم محرم رفتم پى تذكره ديدم كارش تمام شده امّا يك تذكره ناقص پس از معطّلى سه ماه و نيم بمن دادند زيرا كه فقط نام خودم تنها را نوشته بودند گفتم آقا من زن و بچه دارم تنها نميخواهم بروم چرا زن و بچه ام را ننوشته ايد گفت از بالا موافقت نكرده اند بايد براى آنها دو مرتبه تقاضا بدهى آنهم فعلا '' ممنوع است و نميدهند پول آن تذكرۀ بى ارزش را هم از من گرفت.

بخش بيست و يكم توقف اجبارى در طهران

طهران براى من اسباب توقف زوركى فراهم كرد...

با خود گفتم باشد بعد از محرّم و صفر سرما بگذرد قاچاق خواهم رفت و غير اين هم چارۀ نيست بنابراين تمام ايندو ماه را بمنزل ميرزا ابو القاسم رفتم او هم در اثناء روز مكرّر بديدن ما ميآمد وضع ماليش هم چندانى نبود بعضى از مؤمنين بمجلسش كمك ميكردند يكروز در اواخر ماه محرم پاكتى درآورد كه بمن دهد نميدانم چقدر در آن بود پاكت را نگرفتم گفتم شما يكنفر خدمتگزار بدين و امام و حسين ع منهم يك خدمتگزار از شما كارى برميآيد از من كارى شما قند و چائى و نان تهيه ميكنيد از منهم منطق و بيان چرا من از شما پول بگيرم شما براى هركس كار ميكنيد من هم براى همان ميكنم از هركس شما مزد مى خواهيد من هم از همان مزد ميخواهم همانكسى كه آقاى شماست آقاى من هم هست خاطر شما جمع باشد من تا باشم خواهم آمد و از شما چيزى نميخواهم كار از شما و حرف از من نه تنها سيره من با او اين چنين بود بلكه با همه همين است من با خود بنا دارم كه براى پول منبر

نروم و از همينجهت كه بناى منبر نداشتم و هم بناى پول گرفتن نداشتم منبر من در اين دو ماه منحصر بهمان كارخانه و منزل ميرزا بود و پولى هم تحصيل نكردم نامۀ بپدرم نوشتم كه پيش آمد چنين شد كه محرّم و صفر را در تهران بمانم محرّم و صفر تمام شد اواخر ربيع اول نوروز شد سردى هوا شكست بفكر حركت افتادم در ايندو مجلس عدۀ خواهان پيدا كرده بودم نزد من جمع شدند و مرا از رفتن منع ميكردند ميگفتند ميخواهى بنجف بروى چكنى اينجا بمان مردم از تو استفاده كنند اگر بنا باشد هركس نجف برود همانجا بماند پس تكليف مردم چه ميشود و از اينسخنان حاجى گفت گذشته از همه رفتن شما ألآن بيعقلى است اهل علم تابستانرا از نجف ميآيند براى فرار از گرما و تو زمستان سرد را ماندى و گرما را ميخواهى بروى پس تابستان را بمان و گرما را بگذران فصل پائيز ميروى ما هم در اينمدت بهره اى ببريم بچه ها هم راحت باشند شايد وضع تذكره هم خوب شود

تذكره بگيرى و زن و بچه را بزحمت قاچاق دچار نكنى همه تحسين كردند و گفتند بلى خوب است بالأخره مرا وادار كردند كه تا پائيز بمانم مشغول نوشتن بعضى مطالب شدم و عدّۀ از بچه هاى حاجى و كارگران را تشويق درس عربى خواندن كردم جملات عربى بآنها مى آموختم نماز جماعت و منبر و گفتن حديث همچنان برقرار بود روزهاى جمعه و ايّام وفيات منزل ميرزا هم ميرفتم روزهاى جمعه جمعيّت بيشترى ميآمد با من و منبر من خو گرفتند روزبروز علاقه شان نسبت بمن ميافزود و من هم همواره از رفتن بنجف گوشزد ميكردم تا چون نزديك بفصل پائيز شد كار را يكسره كردند از هر دو مجلس جمع شده و مرا محاصره كردند و آنچه ذكر شد باز مكرّر كردند با اضافات ديگر حاجى گفت چقدر ميخواهى درس بخوانى بس است مردم نيازمند بشماها هستند همه ميرويد و ميل نداريد از نجف بيرون بيائيد شما ألآن در همين مدت كم چه اثريّاتى كرده ايد در دين مردم عدّه اى

از كارمندان كه لايبالى بودند متديّن شدند و و و و، حرفش كه تمام شد مقصد و نيّت خود را ظاهر كردم گفتم حقيقت مطلب اينستكه من براى درس خواندن نميروم احتياج بدرس ندارم گفتم پس براى چه ميخواهى بروى گفتم مقصد و نيّت من اينستكه از خود تأليفاتى بيادگار بگذارم از جمله ميخواهم يك تفسيرى با سبكى مخصوص بنويسم كه تاكنون نوشته نشده و آنجا از دو جهت وسائل فراهم است و اينجا نيست گفت وسائلش چيست گفتم يكى فراعت است كه من آنجا با كسى رفت و آمد ندارم و فارغ البالم دوم اينكه اين كار كتاب لازم دارد و در نجف كتابهاى وقفى بسيار سات كه تهيه كنم و كتابخانه ها هم هست كه بروم و از آنها استفاده كنم و اينجا نيست حاجى گفت اما مسئله فراغت ما اينجا از همه جهت براى شما فراغت را تامين ميكنيم اينجا كه خود مى بينى كه مخلّى بطبع است و كسى بشما كارى ندارد و ما بيشتر از اين دور شما را خالى ميكنيم حتى كسى مقرّر

ميكنيم كه حوائج روزانه شما را بخرد و بياورد كه محتاج بيرون رفتن نباشى فقط ميماند يك نماز كه بالأخره هر كجا باشى بايد نماز را بخوانى و از حجره شما تا محل نماز ده قدم است و ديگر بعد از نماز عشاء چند كلمه حديث صحبت ميكنى آنرا هم بمنزلۀ يكدرس فرض كن و أمّا مسئله كتاب شما هر قدر كتاب كه مورد لزوم است بنويس تا من براى شما بخرم گفتم اينكار بستگى بيك كتاب و دو كتاب ندارد گفت شما چكار دارى هرچه باشد ميخرم ديگران گفتند ما هم در حدّ خود حاضريم براى كمك در نوشتن كه ما بنويسيم و شما پاكنويس كنى بالأخره مرا از همه جهت محصور كردند ديدم مقصود من از رفتن نجف حاصل است بعلاوه تامين مخارج كه اينجا از جهت مخارج خيالم راحت است هيچگونه عذر و جواب نداشتم با خود گفتم چه اشكالى دارد فعلا '' كه پيشمد اينست تن بتقدرير ميدهم مدّتى هم در تهران بمانم مشغول كار باشم تا بعد خدا چه خواهد عزم جزمى براى ماندن

ابدى نكردم أمّا براى اقامت چندگاهى و انتظار تقدير و قضاء عزم نمودم از خود اظهار قبول كردم مقدار زيادى از كتاب نوشتم، به پيشكار خود داد بكتابخانۀ اسلاميه رفت طولى نكشيد يك خورجين كتاب آورد گفت اسلامى گفت اينها را فعلا '' چون موجود بود فرستاديم بقيه را تهيه ميكنيم و ميفرستيم من ديدم خودبخود وسائل از طرف خدا جورميشود امتناع كردن ديگر بيعقلى است نامۀ هم بپدرم نوشتم كه در تهران اصرار بماندن من ميكنند و مرا خواهى نخواهى متوقّف كرده اند ايشان نوشته بودند حال كه اينجا نماندى پس در تهران بمان كه اقلا '' خيلى از ما دور نباشى و دسترسى بتو داشته باشيم و اقلا '' سالى يكبار تو را ببينيم اين نامه براى من تقريبا '' حكم شرعى شد و ماندن مرا ايجاب كرد چندى بعد بمشهد رفتم و كتابهائى كه نزد عمويم داشتم كه هنگام رفتن بنجف نزد ايشان امانت گذارده بودم گرفتم كه از جمله يكدورۀ بحار بود يكصندوق شد آنها را

بتهران حمل كردم بعد وسيلۀ جور شد و عيالم را بهمراه يكنفر بنجف فرستادم كه هم ديدن از بچه هايش كند و هم اثاث البيت آنچه غير لازم است بفروشد و آنچه لازم است با كتابها بياورد بچه ها را خودم نگهدارى كردم او هم رفت و پس از يكماه برگشت ديگر عزم ماندن تهران راسخ شد شروع بنوشتن تفسير كردم عدّه اى كه بمن قول دادند براى نوشتن بقول خود وفا كردند مدّتى كمك كردند تا كتاب سر و صورتى پيدا كرد و ديگر از عهدۀ آنها خارج شد و كار تنها بعهدۀ خودم بود ولى امر آن تفسير بتعويق افتاد و كتابهاى ديگر پيش آمد بهرحال از وقتيكه وارد بتهران شدم تاكنون سى و سه سال است شرح همه حال را نميشود نوشت و چون مدّت زياد است مختصرش هم زياد ميشود ليكن اجمالى از آنچه مربوط و مناسبت دارد با آنچه در اول رساله ذكر كردم و همان مرا وادار كرد كه اين شرح زندگى را از خود بنويسم مى نگارم تا مايۀ عبرت و پند شود.

آن صبر بر سختيهاى نجف و عزّت نفس بخرج دادن و عفت ورزى از طمع و تملق و قناعت ورزى و ساختن بزندگى پست و پست شمارى نفس چنان مرا تمرين داده بود و اين صفات را خوى من كرده بود كه بهمان خو رفتار ميكردم يك گليم داشتيم حاجى هم دو عدد قاليچه بما داده بود همان فرشمان بود يك لحاف كرسى و يك لحاف غير كرسى و اثاثيه مختصرى داشتيم و هشت سال در آن كارخانه بسر برديم مخارجمان در حدّ معمولى يكى از كارگران و بقدر حقوق يك كارگر بمن ميداد و من بهمان ميساختم و مشغول كارم بودم و از كسى ديگر چيزى نميگرفتم بلكه چون معروف شده بود كه حاجى متصدّى مخارج من است مرا مستغنى ميدانستند و كسى بمن چيزى نميداد متصدّى وجوهات شرعيّه هم نميشدم محاسبۀ خمس مردم نميكردم و بغير خود محوّل ميكردم رفت و آمد با كسى نداشتم اعتناء بثروتمندان - نميكردم با اينكه حاجى از اعيان و تجّار بود و همۀ

رابطه اش با اعيان و تجّار بود و بسيار بكارخانه و منزل حاجى رفت و آمد ميكردند و من از آنجا كه همه را ريش تراش و كراوات فكلى و كلاه لگنى و هم بى بندوبار مى ديدم نسبت بدين اعناىء بايشان نميكردم و اگر آنها را چشم پوشى ميكردم و با آنها گرم ميگرفتم وجهۀ بزرگى در اين شهر در تجّار و اشراف پيدا ميكردم اگر آن روحيّه در من نبود كجا آن خانۀ تاريك يعنى پستو و صندوقخانه را قبول ميكردم اگرچه موقّت بود با اينكه هيچ طلبۀ صرف ميرخوانى آنجا را شأن خود نميبيند در كجا قبول ميكردم هشت سال در كارخانه همرديف كارگران زندگى كنم با اينكه وسيلۀ ترقى در من بود بسيار از نجف و قم و مشهد و تهران از علماء و اهل علم ميآمدند و وضع زندگى مرا ميديدند مايۀ عبرتشان ميشد بعضى بزبان ميآوردند كه اينجا مناسب تو نيست اينجا جاى زندگى كسى كه اهل علم است نيست گوش باين حرفها نميدادم كارگران آنجا ميگفتند و گاهى حاجى هم خودش ميگفت چندين

آخوند از روضه خوانهاى درجۀ پايين را حاجى اينجا آورد و هركدام چند روزى ميماندند و ميرفتند روضه خوانهاى پست آنجا را شأن خود نميديدند.

در اثر ساختن به آن جاى پست و زندگى پست در نظر بسيارى از ظاهربينان پست شده بودم و به پستى بمن ميگريستند حكم يك آخوند روضه خوان بيسواد تهى دست از دنيا را داشتم مع ذالك اعتناء باينها نداشتم و از فراغت خود استفاده ميكردم هيئتى بود بنام هيئت بنى فاطمه سابقترين هيئتى بود كه در تهران پايه گذارى شده بود در آن زمان بواسطه منع از مجالس تعطيل شده بود دوباره تجديد شده بود در سال دوم من در تهران از من خواستند كه براى ايشان منبر بروم با شروطى قبول كردم چهار سال بمجلس ايشان رفتم جمعيت ايشان بسيار بود و اكثرشان تجّار و ثروتمندان بودند اگر ميخواستم بوسيله ايشان نيز خود را وجهه دهم و ترقى كنم ميشد ولى من كار بايشان

نداشتم شبهاى جمعه از كارخانه براه ميافتادم و مجلس ايشان سيار بود هر شبى در يك محلّۀ از تهران بود بسيارى اوقات پياده ميرفتم چون همه جا خط ماشين نبود در زمستان با برف و باران تصادف ميكردم آنجا مقدارى از شب را ميخوابيدم سحرگاه بيدار مى شديم نماز شب و دعاى كميل ميخواندند چون فجر طالع ميشد نماز با جماعت ميگذارديم و بعد زيارت عاشورا ميخواندند نان و چائى صرف ميشد قدرى قرآن مى خواندند بعد منبر ميرفتم چهار سال بر همين منوال بود و اينمقدار از وقت مرا ميگرفتند در اينمدت با زحماتش بى نظر ميرفتم نه با تجّار و ثروتمندانش آشنا يا همصحبت شدم و نه ايشان چيزى بمن دادند چون شرط كرده بودم كه از ايشان چيزى نخواهم و ايشان هم بهمان لحاظ كه خرجى مرا حاجى ميدهد گذشته از اينكه براى منبر چيزى نميدادند از باب كمك بزندگى هم چيزى نميدادند حتّى اينكه گاهى كه نزد من ميآمدند بعنوان

هديه و تحفه هم هيچوقت نشد چيزى بياورند عدّه اى از ايشان كفّاش بودند سالى يك كفش از يكى از ايشان ميگرفتم و مانند ديگران با من حساب ميكرد پس از چهار سال مجلس ايشان را ترك كردم چون ديدم من كه بقصد چيزى نميروم وقت مرا هم ميگيرد از خودم هم در راه هاى دور بايد مايه بگذارم مقصود من تأثير كلمات من است أمّا چون نوعا اهل بازار بودند چندان تأثيرى در ايشان نديدم مگر چند نفرى و از طرفى ديدم ببعضى از منازل ميروند كه منزل ايشان صورت شرعى ندارد و هر كس از ايشان دعوت ميكند ميپذيرند مقيد نيستند لهذا عذر خواستم و ايشانرا ترك گفتم اما همان منزل ميرزا ابو لقاسم را چون اخلاص ميديدم قريب بيست سال جمعه ها را بى طمع و بى نظر ميرفتم و تفسير ميگفتم ايّام وفيات و اعياد را نيز ميرفتم حصال با وسائلى كه پيش آمده بود بتوسط آشنائى حاجى و تجّار هيئت بنى فاطمه و بعضى هم كه بمنزل ميرزا براى تفسير من حاضر ميشدند

ميتوانستم روابطى با اعيان و تجّار تهران مستحكم كنم و بمقامات دنيوى برسم ولى با هيچكس گرم نشدم بعلاوه من كه در مجلس بنى فاطمه و مجلس ميرزا قربة الى اللّه منبر ميرفتم اگر ميخواستم دنبالۀ منبر را بگيرم كه از بسيارى جاها دعوت ميشدم از جنبۀ منبر نيز ميتوانستم شخص اول شوم زيرا كه از اهل منبر تهران كسى بپايۀ علمى من نبود ولى هيهات دنيا مرا فريب نداد و بهمان وضع پست و زندگى پست ساختم و خود را نباختم و از اثر حفظ امير المؤمنين ع و حضرت سيّد الشهداء ع نيز بود كه هنگام آمدن بايران خود را بايشان سپردهم عمليّات من در آن كارخانه از اثر تبليغات اين بود كه همه ميدانند كه كارگران كارخانجات همچنانكه پستترين طبقاتند از جهت مالى پستترين اصنافند نيز از جهت دين بسيار مردمى جاهل و نادان بدين و بمعارف هستند و بى ادب و بى حيا و بى پروا تارك نماز و روزه مگر چند نفرى كه از باب استيصال داخل در آنها باشد در همان زمان احزاب مختلفه در

ايران تأسيس شده بود و همه آنها كارگران را دعوت ميكردند زيرا كه بيدينتر و نادانتر از آنها نبود و همگى باسم دلسوزى براى كارگران و زحمتكشان و مدافعه از حقوق ايشان دعوت ميكردند و كارگران هم در اثر نادانى و هم در اثر بيدينى بهمين سخنان و وعده هاى دروغ كه بايشان ميدادن فريفته ميشدند و داخل از احزاب مى شدند و چون قوى ميشدند با صاحب كارخانه ها شاخ ميشدند از جملۀ احزاب حزبى بود بنام حزب توده كه مرام كمونيست داشتند و پيوست بكمونيستها بودند و كمونيستها ايشانرا تقويت ميكردند در حقيقت اين حزب حزب كفر بود عليه اسلام و مبانى اسلام هر جا كارخانه اى بود كارگران آن بحزب توده پيوستند در همان اثر نادانى و بيدينى كه در ايشان بود حزب توده بر احزاب ديگر غالب شد و در همه جاى ايران لوائى برافراشته بود در همه شهرستانها و دهات نيز دعوت ميكرد جمعيتش زياد شده بود كم كم استقلال از خود نشان ميداد

خودشان حكومت ميكردند با هركس مخاصمه ميكردند بمحكمه خودشان ميبردند هيچكس قدرت امتناع و چون و چرا نداشت كارگران صريحا '' ميگفتند سلطنت را خواهيم گرفت و ميگفتند تمام اين اموال تجّار و ثروتمندان و عمارتها مال ماست اينها همه دست رنج ماست منتظر بودند كه فرمان غارت بايشان داده شود يكروز نميدانم چه جشنى بود از جشنهاى كمونيست جشن گرفتند و قبلا '' اعلام تعطيل عمومى كردند تمام بازار و خيابانها حتّى ادارات تعطى شد آنروز ماشينهاى سرباز براه انداختند و هر ماشين را پر از زن و مرد و دختر كرده بودند و دائره و دهل و ساز داشتند و ميرقصيدند و همچنان در ميان خيابانها تا غروب ميگشتند و كف ميزدند و زنده باد حزب توده ميگفتند دولت در مقابل ايشان هيچ نميگفت با اين عمل ها وحشتى عظيم در دل تجّار و كسبه افكنده بودند و ميديدند كه عنقريب است اموالشان بغارت برود كارگران كارخانه ها بر صاحبان كارخانه هر كجا بود

جرى شدند بر ايشان حكومت ميكردند و فرمان ميدادند كم كم كارخانه را از ايشان گرفتند صاحبانشان را بيرون كردند يك كارخانه بود در تهران نظير همين كارخانه و مهمتر از او بود صاحبش را كتك زدند و از كارخانه بيرونش كردند سرمايۀ گردش زياد داشت همه را متصرف شدند پس از چندى تمام شد به تجارتجانه اش رفتند گفتند بايد سرمايه بدهى گفت من كه چيزى مالك نيستم پول دستى چرا بدهم خواهى نخواهى از او گرفتند و گفتند اگر ندهى تو را ميكشيم آنها را نيز تمام كردند بار دوم در تجريش جلوى ماشينش را گرفتند ماشينش را سنگ باران كردند گفتند بايد سرمايه بدهى اينها كه تو دارى دست رنج ماست اندوخته كرده اى باز هم از او سرمايه گرفتند اثر عمليّات و تبليغات من در كارگران آن كارخانه ظاهر شد اين كارگران نيز سنخ همان كارگران بودند فقط چند نفر پيرمرد داشت كه اهل بعضى چيزها نبودندو الاّ باقى مستعدّ همه گونه بيدينى بودند و

بعضى هم اهل سينما و امجديه و ساير فسادها بودند در آنمدت از يكسو تبليغات زبانى مرا ميشنيدند و صحبتهاى مرگ و قبر و قيامت و حساب و عذاب كه همه اش از اينها صحبت ميكردم و از يكسو وضع زندگى و قناعت مرا ميديدند و از يكسو بى اعتنائى مرا بثروتمندان ميديدند خلاصه قولا '' و عملا '' ميشنيدن و ميديدند فريفته من شدند سخنان من در ايشان تأثير ميكرد اول اگر بزور و بخاطر حاجى بنماز جماعت حاضر ميشدند و شايد هم صورى بود بعد با شوق و رغبت خودشان را ميرساندند بسيارى نماز شب ميخواندند و راه قناعت در زندگى آموختند هميشه بدفتر مقروض بودند و مساعده ميگرفتند كم كم احتياج بمساعده و قرض نداشتند و اندوخته هم ميكردند همگى مقيّد بلال و حرام بودند و از حرام پرهيز ميكردند تعدّى بيكديگر نميكردند يك ريش تراش پيدا نميشد بسيارى با بيسوادى قرآن خوان شدند و چون اهل دين و ايمان شدند تبليغات حزب توده و احزاب

ديگر در ايشان هيچ اثرى نكرد هرچه حزب توده مى خواست در اايشان نفوذ پيدا كند راه پيدا نميكرد چند نفر بحزب توده پيوسته بوند أمّا خود را ظاهر نميكردند يكروز يك روزنامۀ از حزب توده آوردند حزب توده خودش روزنامۀ مخصوص داشت ديدم نوشته از زبان آن چند نفر يا راستى از آنها بود و يا از خودش كارخانۀ صنيع الدّوله كشور مستقلى است كوس استقلال ميزند خودش مستقل حكومت ميكند معلوم نيست به پشتيبانى امريكا يا انگليس است از خود قانون ميگذارد و بهيچ قانونى اعتناء ندارد يكنفر آخوند آورده بر كارگران حكومت ميكند حكم قتل ميدهد از اينگونه سخنان بالأخره اين كارخانه با آن وضعيّت حزب توده سالم ماند و بين كارگران و صاحب كارخانه هيچ جنگ و جدالى نشد هرچه حزب توده خواست اين كارگران را بسوى خود بكشد نشد تا اينكه يكروز در اواخر كارشان دو كاميون نفرات آورده بودند و بدون اجازه زنگ تعطيل زدند و كارگران

را جمع كردند و براى ايشان سخنرانى كردند و از آن - حرفها كه براى نادانها و بيدينها ميزدند زدند كه اينها همه مال شما است و دست رنج شما است ما ميخواهيم اينها را بگيريم و بشما بدهيم ساليانى استكه اين گردن كلفتها زحمات شما را ميخورند و بشما ظلم ميكنند و امثال اينها أمّا چيزى عايدايشان نشد كسى گوش بحرف ايشان نداد و تحت تأثير ايشان قرار نگرفت بعد از آن هم طولى نكشيد كه بساط حزب توده برچيده شد تابلو هايشان را كندند سرانشان را گرفتند زندان كردند، اعدام كردند، حزب توده بكلّى منحل شد بلكه بطورى شد كه كسى جرئت نميكرد اسمش را ببرد و للّه الحمد.

با وضعى كه گفته شد هشت سال در كارخانه بودم در اواخر وضع كارخانه بهم خورد كارخانه تعطيل شد كارگرانش هريك پى كارى رفتند حاجى هم از عهده مخارج من نميتوانست برآيد بودنم در كارخانه صلاح نبود حاجى يك خانه خشت و گلى در سرآسياب دولاب داشت و هميشه خالى بود چون آنمحل دورافتاده بود و محل سكونت چندان نبود جز يك عدّه اى كه در آنجا خانه داشتند لهذا آن خانه خالى از مستأجر افتاده بود آنرا عاريه بمن داد بآنجا منتقل شدم تا مدتى هم از آنجا شبهاى جمعه پياده تا منزل حاجى ميرفتم و دعاى كميل ميخواندم و مقدارى حديث از هفدهم بحار صحبت ميكردم بعد روضه ميخواندم دوباره پياده برميگشتم تا آنجا چند موضع بود كه بيابان بود و وحشت انگيز از همانجاها شب عبور ميكردم تا بخانه ميرسيدم و چون در طول مدّتى كه در كارخانه بودم از كسى چيزى قبول نميكردم بواسطه قناعت و عدم احتياج و در وجوهات نيز تصرف نميكردم بهمين نحوه معروف شده بودم كه او از كسى چيزى قبول نميكند و وجوهات نميگيرد حاجى هم گاه گاه چيزى جزئى ميداد بيست تومان و سى تومان با گرانى نرخ بالأخره وضع من تقريبا '' وضع نجف گرديد سه سال در آنخانه بودم آن خانه را حاجى بچهار هزار

تومان يا بچهار هزار و پانصد تومان خريده بود بفكر آن شدم كه مكانى تهيه كنم عاريه بودن در اينجا اعتبار ندارد أمّا با هيچ پولدارى ارتباط ندارم كه براى من وسيله شود بميرزا ابو القاسم گفتم حاجى كه احتياج به اينخانه ندارد اگر بشود بما بدهد و پولش را كم كم بگيرد ميرزا حاجى را ديده بود گفت من تعجب ميكنم حاجى اينطور نبود پيش از اين چند مرتبه با حاجى خودبخود درباره شما سخن گفتم كه كارخانه مناسب ايشان نيست اجازه بده منزلى براى ايشان تهيه كنيمك براى نماز و مجلس بيايد ميگفت هيچ از اين سخنان مگو و شديدا '' اظهار علاقه بشما ميكرد و ميگفت اگر فلانى هيچ كارى نكند همان صرف وجودش در كارخانه باشد و راه برود كافى و مؤثر است و من اگر دو نان داشته باشم با او خواهم خورد يكى را باو خواهم داد و يكى را خودم خواهم خورد ولى ألآن نميدانم چه شده هرچه در اينموضوع خانه با او سخن گفتم جواب مثبت نداد ديگر ميرزا بمن نگفت

كه او چه گفته و من هم نپرسيدم بالأخره مبلغ دو هزار تومان از چند موضع بمن رسيد ميرزا و ديگران گفتند ما اين را زمين ميخريم و كم كم ميسازيم اين خانه هم خانه نيست مرطوبى هم بود پاهاى من درد گرفته بود من ميگفتم مرا حوصلۀ ساختمان نيست وقت اين كارها را هم ندارم چند ماهى بهمين حال گذشت پانصد تومان هم از جاى ديگر رسيد يكى را واسطه كردم با حاجى صحبت كند گفتم بگو دو هزار و پانصد تومان تهيه شده من را همين خانه بس است خود را گرفتار ساختن و بنّائى نميكنم و حوصلۀ اينكار را هم ندارم اين مبلغ را از من بگيرد باقيش را بتدريج خواهم پرداخت حاجى اگرچه وضع كارخانه بهم خورده بود ولى جنبۀ ماليش بد نبود و اين مبلغها در زندگى او تأثيرى نداشت اگر خانه را هم ميخواست ببخشد چيزى بر او نمود نميكرد عذر ميآورد كه خانه مال حسين است آرى خانه را خودش خريده بود و بپسرش واگذار كرده بود در عين حال او هم از امر او

خارج نميشد با آنهمه اظهار علاقۀ او نسبت بمن نمى دانم او را چه شد كه اينقدر سخت شد اگرچه بعضى از جهات در نظرم ميآيد ولى بهتر همين است كه بگويم نميدانم و العلم عند اللّه شب جمعه بود بمنزل حاجى رفتم وقت برگشتن بواسطه گفتم گفتى گفت آرى گفتم چه گفت گفت حاجى خيلى سخت است ميگويد بقيه اش را از كجا ميخواهد بدهد اين سخن خيلى در من اثر كرد تا خانه كه آمدم مبهوت و متحيّر بودم از اينجواب كه اين مرد چه وعده ها بمن ميداد و چه علاقه ها نشان ميداد و چه پولهائى بى مضايقه باشخاص ميداد و حال درباره من اينهمه سخت ميگيرد گذشته از اين اينشخص با من جماعت ميگذارد با اين بى اطمينانى كه نسبت بمن دارد پس چه عدالتى در من قائل است و هى فكر ميكردم و ناراحت بودم و با خدا مناجات ميكردم و دلم بكلّى از تبليغ سرد گرديد ميگفتم خدايا اينها كه ده سال است با من معاشرند و بهمۀ خصوصيات من آشنا هستند و با اين

همه زحمات كه كشيده ام در راه دين و اثرش را هم ديده اند من نزد ايشان اعتبار ندارم و حاضر نيستند بعد از اينهمه زحمات از خود اينقدر گذشت كنند فرضا '' من دو هزار تومان هم نداشتم بدهم براى او دو هزار تومان مانند دو تومان است براى من بعد از ده سال تبليغ اينست اعتبار من نزد اين مخلوق ديگر دلسوزى براى اين خلق چرا از اين سخنان در راه با شدّت تأثر با خدا صحبت ميكردم تا بخانه رسيدم دو روز بعد آن واسطه آمد گفت حاجى احتياج به پولى پيدا كرده مرا فرستاده كه پول را بدهيد ولى صحبتى از خانه نكرد واسطه از خود ميگفت شايد بعد همين سبب شود با او صحبت كنيم و او را راضى كنيم چون حاجى بر من حق داشت من بعنوان رفع احتياجش پول را دادم برد تا بعد چه شود واسطه رفت فرداى آنروز يكنفر بر من وارد شد كه در مجلس بنى فاطمه و مجلس ميرزا ابو القاسم و گاهى در مجلس حاجى او را ميديدم ولى دوستى و رفاقت با او

نداشتم گفت در امر خانه چه كرديد نميدانم او از كجا با اطلاع بود گفتم هنوز كه كارى نكرديم بحاج ميزرا على گفتم همينجا را بما بدهد هنوز كه راضى نشده گفت من امروز چند بنگاه را ديده ام و چند خانه گفته اند هست من ميروم آنها را به بينم اگر خوب بود ميآيم شما را خبر ميكنم گفتم بيخود مرو و من پول ندارم كه خانه بخرم گفت شما بپولش كار نداشته باش عصرى باز آمد گفت چند خانه را بمن نشان داده اند من يكى را پسند كرده ام تو بيا برويم آنرا ببين آمديم تا همين خانه مسكونى فعلى واقع در جواديۀ سرآسياب دولاب چون خانه را ديدم ديدم وضعش آخونديست گويا براى من ساخته اند تا اندازه اى وسيع است چهار تا اتاق دارد اتاقهايش را در دو طرف ساخته اند كه ميشود يكطرفش را بيرونى كرد كه رفت و آمدهاى واردين مزاحم با خانواده نباشد و دو درب دارد كه يكى داخلى و يكى را بيرونى ميشود كرد گفت اين خانه چطور است گفتم خانه خيلى خوب

است ساختمانش آخونديست أمّا باب من نيست گفت چرا گفتم معلوم است كه اين خانه بيش از ده هزار تومان ارزش دارد و مرا خانۀ در حدود سه چهار تومان لازم است از آنجا آمديم فردا صبح شد عقب من آمد مرا بمنزل شخصى برد و صاحب آن خانه هم برحسب قرار داد حاضر شد صحبت كردند بالا و پائين بده هزار تومان ختم شد وعده بعصرى شد عصر محضر رفتيم ده هزار تومان را فى المجلس پرداخت و قباله را بنام من نوشتند و كار تمام شد فرداى آنروز پنجشنبه بود مانند هميشه عصر براى شب جمعه بمنزل حاجى رفتم يكساعت بغروب بود بر حاجى وارد شدم تنها در كارخانه نشسته بود بعد از احوال پرسى گفتم حاجى من ديگر احتياج بخانه ندارم گفت چرا گفتم يك خانه براى من خريدند گفت كى گفتم فلانى گفت در كجا گفتم جنب زمين شما حاجى در آنجا سه هزار متر زمين داشت گفت بچند گفتم ده هزار تومان و وسعت حياط و اتاقهايش را گفتم حاجى رنگش متغيّر

شد و عرق خجلت بر پيشانيش ظاهر گشت و اثر پشيمانى در او نمودار گرديد بطورى مبهوت شد كه حرفش بند آمد بالأخره سربلند كرد گفت خيلى خوب شد من خوشحال شدم آنجا هم براى شما خوب نبود.

آرى وقتى كه خدا اراده كند چيزيرا اسبابش را از جاى بيگمان مهيا ميكند چنانكه اگر اراده سدّ راه و نقض همّت كند بيگمان اسباب و وسائل را از انسان ميگيرد مدارك را مفقود ميكند صاحب خانه يكماه مهلت گرفت كه تخليه كند و تحويل دهد پس از يكماه تحويل داد و بآنجا منتقل شديم اين خانه از براى من كه از اجتماع دورى - ميكردم خيلى خوب بود فقط چند خانه در اطرافش بود و از طرف شرق تا كوه خانۀ نبود از طرف غرب تا سرآسياب و از سرآسياب هم تا ميدان ژاله بسيار موضعها بود كه بيابان بود و از طرف جنوب تا دولاب بيابان بود و از طرف شمال تا خيابان فرح آباد بيابان و بعضى مواضع آن چند خانه بود اولش اين بود ولى فعلا '' همه خيابان

شده و جاى خالى براى ساختن خانه نيست و جمعيّت اين محل بيش از محله هاى ديگر شده بالأخره از جهت مكان و فراغت بال، راحت شديم ولى بجهتى كه ذكر شد چندين سال بصعوبت گذران كرديم حاجى هم ديگر چيزى نميداد و رفت و آمدمان بواسطۀ دورى راه و درد پا كم كم قطع شد و آن قناعتها و صبرهاى نجف ما را تمرين داده بود كه بسختيها و دشواريها صبر كرديم و كسى از حال ما آگاه نبود تا اينكه كم كم وضع بهتر شد بيش از اين نه حال نوشتن دارم و نه بناى نوشتن بهمين اندازه اكتفا ميكنم اينها را هم در اين چند روز با حال تب و مرض و سستى و بيحالى نوشتم و بخود فشار آوردم از ترس اينكه مبادا بميرم و تا آخر موفّق بنگارش نشوم و الحمد للّه ربّ العالمين شب يكشنبه بيست و هفتم شوال المكرم هزار سيصد و نود و پنج هجرى قمرى.

(پايان)