ghaemiyeh.com
چلچراغ مهدوی در نخل میثم
گلچینی از اشعار مهدوی استاد سازگار
به مناسبت آیین نکوداشت چهرۀ ماندگار مهدوی
فخر الشّعراء
استاد حاج غلامرضا سازگار، متخلّص به «میثم»
تقریظ: آیت الله حاج سید محمود بحرالعلوم میردامادی
تنظیم: سید محمد جعفر روضاتی
دهۀ مهدویّه _ 1446ق
بسم الله الرحمن الرحیم
چلچراغ مهدوی در نخل میثم گلچینی از اشعار مهدوی استاد سازگار
نگارنده: سید محمد جعفر روضاتی
چاپ اول: 1403
تیراژ: 500 نسخه
چاپخانه نگارش
مراکز پخش:
نجف اشرف: شارع الرسول ،دوم کوچۀ پنجم سمت راست، دفتر مرکز جهانی
حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تلفن : 0096477255309
قم مقدسه خیابان ،باجک ،کوچه 3 ، پلاک 22، تلفن: 02537715664 اصفهان دروازه دولت چهارباغ ،پائین مرکز جهانی حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تلفن: 03132204045
تلفن مستقیم: 09127594117
حضرت بقیة الله الأعظم
روحی و ارواح العالمین له الفداء
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن. صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا
فهرست مطالب. 5
تقریظ. 9
مقدّمه 11
کُمیت اسَدی. 15
صلۀ سه بیت شعر. 22
دِعبل خُزاعی. 24
عنایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به جناب محتشم 28
پیغامی از طرف مرحوم محتشم کاشانی به آقای سازگار(میثم) 29
خاتمه 32
چلچراغ مهدوی در نخل میثم 35
1_ طالب دیدار. 35
2_ قرارِ دل. 37
3_ مصلح دنیا 39
4_ آفتاب زهرا (علیها السلام) 41
5_ ذکر تو 43
6_ هوای تو 45
7_ چراغ قلب حرَم 47
8_ یوسف مصر ولا! 49
9_ همچو آفتاب. 51
10_ بخوان دعای فرج را 53
11_ دادخواه 55
12_ گل بهار. 57
13_ صفای دل. 59
14_ فیض نگاه 61
15_ مهر جهانآرا 63
16_ یادگار عترت و قرآن. 65
17_ هوای تو 67
18_ ای غایب از نظرها! 69
19_ امید آخر. 71
20_ روشنیِ جان. 73
21_ بیخبر نیست. 75
22_ امید دل. 77
23_ خورشید فروزنده 79
24_ سیّدی! 81
25_ امید ملّت اسلام 83
26_ دارِ فراق. 85
27_ جانِ جهان. 87
28_ خیر البشر. 89
29_ سرافراز. 91
30_ پابند تو 93
31_ حُسن خدا 95
32_ آیینۀ دل. 97
33_ طلعت نادیده 99
34_ گُل باغ محبّت. 101
35_ داروی وصل. 103
36_ گدای تو 105
37_ وفادار. 107
38_ منتظر تو 109
39_ امید وصل. 111
40_ التماس دعا 113
تقریظ حضرت آیت الله حاج سید محمود بحرالعلوم میردامادی دام ظلّه
بسم الله الرّحمن الرّحیم
تعظیم مقام علماء، خطباء، شهداء و شعرای مجاهد و دلباختۀ صاحب اسلام، یعنی حضرت بقیةالله الاعظم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نشر آثار مفید آنان، مصداق بارز تبلیغ دین مبین و ترویج شریعت مطهّره میباشد. در مدّت ربع قرن که دهۀ فرخندۀ مهدویّت برپا گردیده، دوستان خدمتگزار هر سال مراسم اختتامیّۀ این دهه را، به یاد یکی از عشّاق و چهرههای مهدوی اختصاص دادهاند و امسال که بیست و ششمین سال دهۀ مهدویّت را مرکز جهانی حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برپا مینماید، توفیق رفیق شده خادمین این مرکز به نکوداشت و تکریم خادم مخلص ائمّۀ هدی، فخر الشّعراء، جناب استاد آقای حاج غلامرضا سازگار دام عزّه که با اشعار رسا و پرمحتوای خود، احیای امر ولایت و مهدویّت نمودهاند، بپردازند.
بندۀ کمترین در مجاورت مرقد نورانی حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، ضمن دعا برای سلامتی این شاعر گرانمایه، از جناب حجتالاسلام والمسلمین آقای حاج سید محمد جعفر روضاتی دام عزّه، بهخاطر نشر این کتاب ارزنده و از همۀ هیئات مذهبی و جوانان غیور مهدوی، بهویژه خدّام حضرت در مرکز
جهانی حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به خاطر زحماتی که برای تعظیم دهۀ مهدویّت تحمّل مینمایند، تشکّر میکنم و از خداوند متعال خواهانم در ظهور سراسر نور منجی عالم بشریّت، حضرت بقیةاللهالاعظم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تعجیل بفرماید و شرّ اعداء دین و دشمنان ائمّۀ معصومین (علیهم السلام) ، خاصّه مستکبرین و یهود را به خودشان برگرداند.السّلام علی المهدی و آبائه
نجف اشرف، 21 رجب 1446
سید محمود بحرالعلوم میردامادی
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
«شعر» در لغت به معنای دانستن دقیق است و در اصطلاح به سخنی گفته میشود که به صورت موزون ادا شود؛ جناب راغب اصفهانی شعر را اینچنین تعریف میکند:
فَالشِّعْرُ في الأصل اسم للعلم الدّقیق في قولهم: لیت شعري، و صار في التّعارف اسماً للموزون المقفّی من الکلام.(1)
پس شعر در اصل، اسمى است براى علم و دانش دقيق، چنانكه در سخنان مىگويند: ليت شعرى: اى كاش مىدانستم، و شعر در عرف جامعه، به هر کلام موزونِ دارای قافیه، اطلاق میگردد.
بیتردید ذوق شعر گفتن و هنر سرودن شعر، یکی از استعدادهای ذاتی انسانها میباشد که خداوند به آنها عنایت فرموده است، ولی بعضی از آنها با به کار گرفتن این توانایی ذاتی و گاهی الهامت الهی، مستعد رشد در این ذوق هنری شده، گاهی براى بيان حقايق و حوادث و اتّفاقات گذشتگان، گاهى در
1) مفردات الفاظ قرآن (راغب اصفهانی)، ص456.
قالب مواعظ و مرثیه، گاهى در مدح و ستايش افراد و صاحبان مكارم اخلاق و گاهی در هجو و نكوهش دشمنان و رذائل اخلاقی آنان، شعر سرودهاند.
انسان نیز همواره در طول تاریخ، با زبان شعر، طبع سازگاری داشته و آن را زودتر از شیوههای دیگر دریافت نموده و به آن علاقه نشان داده است.ولی اگر در شعر، خیالات و افکار عاری از حقیقت و وصف زنان و ستایش اشخاص ناشایست و افتخارات بیهوده و هجو و تعرّض به ناموس دیگران باشد، این گونه اشعار مورد پذیرش اسلام و قرآن نیست، همچنانکه خداوند متعال میفرماید: «وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ»(1)، یعنی: شعرا كسانی هستند كه گمراهان از آنان پيروی میكنند!
امّا در ادامه میفرماید:
«إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيرًا وَانْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ».(2)
یعنی: مگر كسانی كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام میدهند و بسيار ياد خدا میكنند و به هنگامی كه مورد ستم واقع میشوند به
دفاع از خويشتن (و مؤمنان) بر میخيزند (و از ذوق شعری خود كمک میگيرند) و به زودی آنها كه ستم كردند میفهمند كه بازگشتشان به كجاست.
رسول خدا (صلی الله علیه و اله) میفرمایند:
«إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِكْمَةً وَ إِنَّ مِنَ الْبَيَانِ لَسِحْراً»(1)،
یعنی: بعضی از اشعار حکمت است، و پارهای از سخنان تأثیر سحرآمیزی دارند.اشعار حکمتآمیز در عبارات و سخنان منسوب به ائمّۀ اطهار (علیهم السلام) نیز وجود دارد، چنانکه حضرت امام حسین (علیه السلام) در شب عاشورا این اشعار را زمزمه میکردند و میفرمودند:
يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلٍ***كَمْ لَكَ فِي الْإِشْرَاقِ وَ الْأَصِيل
مِنْ صَاحِبٍ وَ طَالِبٍ قَتِيلِ***وَ الدَّهْرُ لَا يَقْنَعُ بِالْبَدِيلِ
وَ إِنَّمَا الْأَمْرُ إِلَى الْجَلِيلِ***وَ كُلُّ حَيٍّ سَالِكٌ سَبِيلي (2)
يعنى: «اى روزگار! اُف بر تو باد! چقدر صبح و شام.
دوست و جويندۀ (حقّ و حقيقت) را مقتول و شهيد میكنى؟ و روزگار به عوض و بدل گرفتن قانع نمىشود.
جز اين نيست كه اختيار امر (بدست قدرت) خداى جليل است و هر شخص آگاه بيدارى طريقه و راه مرا خواهد پيمود».
بنا بر این از صدر اسلام تا کنون، حضرات معصومین (علیهم السلام) نه تنها از شعرائی که در حمایت و دفاع از ولایت و محبّت آنها اشعاری را سرودهاند حمایت کردهاند، بلکه گاهی با صله و اعطای هدایای فاخر، کار آنها را تأیید نموده، گاهی خود نیز اشعاری را سروده و یا در مقام تکمیل، یا تعیین موضوع و یا اصلاح آن اشعار، برآمدهاند.
حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمودند:
مَا قَالَ فِينَا قَائِلٌ بَيْتاً مِنَ الشِّعْرِ، حَتَّى يُؤَيَّدَ بِرُوحِ الْقُدُسِ.(1)یعنی: هيچ گویندهای در بارۀ ما یک بیت شعر نگفته است، مگر اینکه به وسیلۀ روح القدس یارى مىشود.
از حسن بن جهم نقل است که گفت: از حضرت امام رضا (علیه السلام) شنیدم که میفرمودند:
1) عيون أخبار الرضا علیه السلام ، ج1، ص7، ح2.
مَا قَالَ فِينَا مُؤْمِنٌ شِعْراً يَمْدَحُنَا بِهِ إِلَّا بَنَى اللَّهُ تَعَالَى لَهُ مَدِينَةً فِي الْجَنَّةِ أَوْسَعَ مِنَ الدُّنْيَا سَبْعَ مَرَّاتٍ، يَزُورُهُ فِيهَا كُلُّ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ وَ كُلُّ نَبِيٍّ مُرْسَلٍ.(1)
هیچ مؤمنی در مدح ما شعری نمیسراید، مگر آنكه خدای متعال برای او شهری در بهشت بنا كند كه هفت برابر دنیا باشد و در آن شهر تمام ملائكۀ مقرّب و انبیای مرسل به دیدار او میآیند.
در اینجا به عنوان نمونه به چند مورد از عنایات و الطاف خاصّۀ ائمّۀ اطهار (علیهم السلام) به شعرائی که در مدح، فضیلت و مراثی آن بزرگواران شعری سرودهاند، اشاره مینماییم:
جناب کُمیت بن زید اسدی (رضوان الله علیه) در سال 60 قمری در شهر کوفه به دنیا آمد. او از جمله شعرائی است که محضر سه امام بزگوار، یعنی حضرت امام سجاد (علیه السلام) ، حضرت امام باقر (علیه السلام) و حضرت امام صادق (علیه السلام) را درک نموده و با ایشان ملاقات داشته است.
1) عيون أخبار الرضا علیه السلام ، ج1، ص7، ح3.
جناب کُمیت، به عنوان شاعری که در زمان بنیامیّه به ستایش خاندان پیامبر (علیهم السلام) میپرداخت، به همین خاطر نزد امامانی که آنهارا درک نمود، از جایگاه خاصّی برخوردار بود. حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) بدین امر تصریح نموده میفرمایند:
«اللّهمّ إنَّ الکُمیت جاد في آل رَسُولك و ذُرِیَّة نَبیِّك نفسه حین ضنَّ الناس، و أظهر ما کتمه غیره».(1)
خداوندا! در روزگاری که دیگران خودداری میکردند، این کمیت بود که در راه خاندان پیامبرت از خودگذشتگی نشان داد و آنچه دیگران پنهان میداشتند را آشکار نمود.
و باز در جای دیگر، امام سجاد (علیه السلام) در بارۀ او اینچنین دعا میکنند:
«اللهُمَّ أحیِهِ سَعِیداً وَ أَمِتهُ شَهِیداً، وَ أرِهِ الجَزَاءَ عَاجِلاً، وَ أجزِل لَهُ جَزِیلَ المَثُوبَةِ آجِلاً».(2)
خداوندا! او را به خوشبختی زنده بدار و به شهادت بمیران و پاداش دنیوی او را به وی بنما و ثواب اخرویش را برایش ذخیره فرما.
از وَرد بن کُمیت نقل است که گفت: پدرم کُمیت گفت: خدمت سرورم، حضرت اباجعفر، امام محمّد باقر (علیه السلام) رسیدم و به آن حضرت عرض کردم:
يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! إِنِّي قَدْ قُلْتُ فِيكُمْ أَبْيَاتاً، أَ فَتَأْذَنُ لِي فِي إِنْشَادِهَا؟ فَقَالَ: إِنَّهَا أَيَّامُ الْبَيْضِ! قُلْتُ: فَهُوَ فِيكُمْ خَاصَّةً، قَالَ: هَاتِ، فَأَنْشَأْتُ أَقُولُ:
أَضْحَكَنِي الدَّهْرُ وَ أَبْكَانِي***وَ الدَّهْرُ ذُو صَرْفٍ وَ أَلْوَانٍ
لِتِسْعَةٍ بِالطَّفِّ قَدْ غُودِرُوا*** صَارُوا جَمِيعاً رَهْنَ أَكْفَانٍ
فَبَكَى (علیه السلام) وَ بَكَى أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) وَ سَمِعْتُ جَارِيَةً تَبْكِي مِنْ وَرَاءِ الْخِبَاءِ، فَلَمَّا بَلَغْتُ إِلَى قَوْلِي:
وَ سِتَّةٌ لَا يُتَجَارَى بِهِمْ***بَنُو عَقِيلٍ خَيْرُ فِتْيَانٍ
ثُمَّ عَلِيُّ الْخَيْرِ مَوْلَاكُمْ*** ذِكْرُهُمْ هَيَّجَ أَحْزَانِي
فَبَكَى، ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) : مَا مِنْ رَجُلٍ ذَكَرَنَا أَوْ ذُكِرْنَا عِنْدَهُ فَخَرَجَ مِنْ عَيْنَيْهِ مَاءٌ وَ لَوْ قَدْرَ مِثْلِ جَنَاحِ الْبَعُوضَةِ، إِلَّا بَنَى اللَّهُ لَهُ بَيْتاً فِي الْجَنَّةِ، وَ جَعَلَ ذَلِكَ حِجَاباً بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّارِ، فَلَمَّا بَلَغْتُ إِلَى قَوْلِي:
مَنْ كَانَ مَسْرُوراً بِمَا مَسَّكُمْ***أَوْ شَامِتاً يَوْماً مِنَ الْآنِ
فَقَدْ ذَلَلْتُمْ بَعْدَ عِزٍّ فَمَا*** أَدْفَعُ ضَيْماً حِينَ يَغْشَانِي
أَخَذَ بِيَدِي وَ قَالَ: اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْكُمَيْتِ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرَ، فَلَمَّا بَلَغْتُ إِلَى قَوْلِي:
مَتَى يَقُومُ الْحَقُّ فِيكُمْ مَتَى*** يَقُومُ مَهْدِيُّكُمُ الثَّانِي
قَالَ: سَرِيعاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ، سَرِيعاً، ثُمَّ قَالَ: يَا أَبَا الْمُسْتَهِلِّ! إِنَّ قَائِمَنَا هُوَ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) ، لِأَنَّ الْأَئِمَّةَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه و اله) اثْنَا عَشَرَ وَ هُوَ الْقَائِمُ.
قُلْتُ: يَا سَيِّدِي! فَمَنْ هَؤُلَاءِ الِاثْنَا عَشَرَ؟ قَالَ: أَوَّلُهُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ بَعْدَهُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ بَعْدَ الْحُسَيْنِ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ وَ أَنَا، ثُمَّ بَعْدِي هَذَا وَ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى كَتِفِ جَعْفَرٍ؛ قُلْتُ: فَمَنْ بَعْدَ هَذَا؟ قَالَ: ابْنُهُ مُوسَى وَ بَعْدَ مُوسَى ابْنُهُ عَلِيٌّ وَ بَعْدَ عَلِيٍّ ابْنُهُ مُحَمَّدٌ وَ بَعْدَ مُحَمَّدٍ ابْنُهُ عَلِيٌّ وَ بَعْدَ عَلِيٍّ ابْنُهُ الْحَسَنُ وَ هُوَ أَبُو الْقَائِمِ الَّذِي يَخْرُجُ فَيَمْلَأُ الدُّنْيَا قِسْطاً وَ عَدْلًا وَ يَشْفِي صُدُورَ شِيعَتِنَا.قُلْتُ: فَمَتَى يَخْرُجُ؟ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ! قَالَ: لَقَدْ سُئِلَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و اله) عَنْ ذَلِكَ، فَقَالَ: إِنَّمَا مَثَلُهُ كَمَثَلِ السَّاعَةِ لا تَأْتِيكُمْ إِلَّا بَغْتَةً.(1)
1) بحار الأنوار، ج36، ص390، باب45، ح2؛ كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر، ص248.
ای فرزند رسول خدا! من ابیاتی را دربارۀ شما گفتهام، آیا اجازه میفرمایید آنها را بخوانم؟ حضرت فرمودند: ولی ما در «ایّام البیض» قرار داریم، عرض کردم: اختصاصاً دربارۀ شما سرودهام، فرمودند: بیاور! پس چنین گفتم:
روزگار مرا خنداند و گریاند و روزگار پیوسته پستی و بلندیها دارد.
آن نُه تن که در واقعۀ طف ناجوانمردانه کشته شدند و اکنون جملگی کفنپوش شدهاند.
پس امام باقر (علیه السلام) گریستند و حضرت صادق (علیه السلام) نیز گریه کردند و صدای گریۀ کنیزکی در پشت پرده را نیز شنیدم و چون به این ابیات رسیدم:
و شش تن که کسی در فضیلت ایشان نرسد، فرزندان عقیلاند، بهترین سواران.
سپس مولای ایشان حضرت علی (علیه السلام) است، که یادشان اندوه مرا تازه کرده است.
پس باز امام باقر (علیه السلام) گریستند و سپس فرمودند: هیچ مردی نیست که از ما یاد کند یا هنگامی که نزد او از ما یاد شود، قطرۀ اشکی از
چشمانش، هرچند به اندازۀ بال یک پشه باشد،جاری شود، مگر اینکه خداوند برای او خانهای در بهشت بنا کند، و آن قطرۀ اشک را میان او و آتش جهنم حجاب قرار دهد، پس هنگامی که به این ابیات رسیدم:
کیست که به سبب آنچه به شما رسید خرسند و شادمان باشد، یا اینکه روزی از این بابت شما را شماتت کند؟
زیرا شما پس از عزّت، خوار شدید، از این رو هرگاه بر من ستمی روا داشته شود، برای همدردی با شما، آن را از خود دفع نمیکنم، تا کمی درک کنم که شما چه کشیدهاید.
امام (علیه السلام) دست مرا گرفتند و فرمودند: خداوندا! گناهان گذشته و آیندۀ کُمیت را بیامرز! و هنگامی که به این بیت رسیدم:
کی و چه وقت حق در میان شما برقرار خواهد شد؟ و مهدی شما چه وقت قیام خواهد کرد؟
حضرت فرمودند: به زودی إن شاء الله، به زودی! سپس فرمودند: ای ابا مستهل! قائم ما نهمین امام از فرزندان حسین (علیه السلام) است، زیرا
تعداد امامان پس از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) ، دوازده نفر است و دوازدهمین ایشان قائم (علیه السلام) است.
عرض کردم: ای سرورم! این دوازده امام چه کسانی هستند؟ فرمودند: نخستینِ آنها علی بن ابی طالب (علیهما السلام) است و پس از او حسن و حسین (علیهما السلام) قرار دارند و پس از حسین، علی بن حسین (علیهما السلام) و سپس من و پس از من این، و دستشان را بر روی شانۀ فرزندشان جعفر، قرار دادند.عرض کردم: بعد از ایشان چه کسی است؟ فرمودند: فرزندش موسی، و پس از موسی فرزندش علی و پس از علی فرزندش محمّد و پس از محمّد فرزندش علی و پس از علی فرزندش حسن که پدر قائم (علیه السلام) است، همانکه ظهور میکند و جهان را پر از عدل و داد مینماید و دل شیعیان ما را شاد خواهد کرد و موجب تشفّی خاطر آنها خواهد شد.
عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! پس کی ظهور خواهد کرد؟ فرمودند: از رسول خدا (صلی الله علیه و اله) در این مورد سؤال شد، آنحضرت فرمودند: مَثَل او، مَثَل قیامت است که ناگهان فرا میرسد.
مرحوم ابن شهرآشوب (رحمه الله) در کتاب شریف «المناقب»، حکایتی را نقل نموده که منصور دوانیقی در روز عید نوروز حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) را مجبور نمود که در جای او جلوس نمایند، تا مردم برای تبریک و تهنیت به دیدن آنحضرت آمده و هدایای خود را تقدیم ایشان نمایند.
حضرت کاظم (علیه السلام) با اکراه قبول نموده، مردم دستهدسته وارد میشدند و هدایای خود را به آنحضرت تقدیم میکردند، در حالی که منصور، خادمش را مأمور کرده بود تا از آن هدایا صورت بردارد.
آخرین نفر پیرمرد کهنسالی بود که خدمت حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) وارد شد و عرض کرد: من مرد فقيرى هستم كه وضع مالىام خوب نیست، تا بتوانم براى شما هديهای بياورم؛ ولی در عوض سه بیت شعر جدّ من در بارۀ جدّ شما، حضرت حسين بن على (علیهما السلام) سروده است كه همانها را به عنوان هديه به محضر شما تقديم مینمایم:
ععَجِبْتُ لِمَصْقُولٍ عَلَاكَ فِرِنْدُهُ***يَوْمَ الْهِيَاجِ وَ قَدْ عَلَاكَ غُبَارٌ
وَ لِأَسْهُمٍ نَفَذَتْكَ دُونَ حَرَائِرَ***يَدْعُونَ جَدَّكَ وَ الدُّمُوعُ غِزَارٌ
أَلَّا تَقَضْقَضَتِ السِّهَامُ وَ عَاقَهَا***عَنْ جِسْمِكَ الْإِجْلَالُ وَ الْإِكْبَارُ
یعنی: تعجّب میكنم از شمشيرهاى آبدار چگونه بر پيكر تو فرود آمدند، با اينكه غبار غريبى چهرۀ عزيزت را گرفته بود؛ و در شگفتم از تيرها در مقابل چشم بانوان حريمت كه با اشكهاى جارى، جدّ خود را به مدد مىخواستند، چگونه نشكستند و چرا بزرگوارى و عظمت تو مانع از فرو رفتن آنها نشد!؟
پس حضرت فرمودند: هديۀ تو را پذيرفتم، بنشين، خداوند به تو خير و بركت عطا فرماید.
سپس به خادم فرمودند: نزد منصور برو و صورت هديهها را به او نشان بده و بپرس آنها را چه بايد كرد؟
خادم رفت و پس از لحظهاى برگشت و عرض کرد: مولایم میگوید: همۀ آنها را به شما بخشيدم، هر چه مىخواهید انجام دهید؛ پس امام (علیه السلام) به آن پيرمرد فرمودند: من، تمام اين اموال را به تو بخشیدم، آنها جمع كن و ببر.(1)
1) مناقب آل أبي طالب (علیهم السلام) (لابن شهرآشوب)، ج4، ص319.
جناب دِعْبِل بْن عَلی خُزاعی (رحمه الله) ، شاعری شیعه مذهب که در سال 142 هجری در کوفه به دنیا آمد. او از بزرگان شعرای عرب بود که دوران حضرت امام کاظم (علیه السلام) را درک کرده، با حضرت رضا (علیه السلام) مصاحب بوده و با امام جواد (علیه السلام) هم ملاقات داشته است.از عبد السّلام بن صالح هروى نقل است كه گفت: هنگامی که دعبل بن على خزاعى در شهر مرو خدمت حضرت ابا الحسن على بن موسى الرّضا (علیه السلام) شرفیاب شد به آنحضرت عرض كرد: ای پسر رسول خدا! من در حقّ شما قصيدهاى گفتهام و در نزد خود قسم یاد کردهام كه اين قصيده را برای هیچ کس نخوانم، مگر اینکه اوّل براى شما خوانده باشم؛ حضرت رضا (علیه السلام) فرمودند: آن قصيده را بياور، پس دعبل آنرا اینگونه شروع نمود:
مَدَارِسُ آيَاتٍ خَلَتْ مِنْ تِلَاوَةٍ*** وَ مَنْزِلُ وَحْيٍ مُقْفِرُ الْعَرَصَاتِ
یعنی: مدارس و محافلى كه در آن قرآن خوانده و تفسير و تدريس میشد، اكنون خالى است، و محلّ نزول وحى چون صحرایى بىآب و علف و خشک افتاده است.
دعبل اشعار را خواند تا اينكه به اين بیت شعر رسيد:
أَرَى فَيْئَهُمْ فِي غَيْرِهِمْ مُتَقَسِّماً*** وَ أَيْدِيَهُمْ مِنْ فَيْئِهِمْ صِفْرَات
یعنی: غنائم و بيتالمال مسلمين را مىبينم كه در ميان ديگران تقسيم مىشود، و مینگرم كه دستهاى ايشان (آل محمّد (علیهم السلام) ) از آن خالى است.
حضرت اباالحسن الرضا (علیه السلام) گريستند و فرمودند: راست گفتى، اى خزاعى! همين طور است. پس هنگامی که دعبل اين بيت را خواند:
إِذَا وُتِرُوا مَدُّوا إِلَى وَاتِرِيهِمْ*** أَكُفّاً عَنِ الْأَوْتَارِ مُنْقَبِضَاتٍ
یعنی: هرگاه هدف حربۀ تير جنايت و بلا و ظلم دشمن واقع میشوند، دستهاى تهى از حربه و بسته را به سوى دشمن میگشايند.امام (علیه السلام) كف دو دستان خود را میچرخاندند و زير و رو میكردند و میفرمودند: آرى! اين چنين است، به خدا! دستها بسته است؛ و هنگامی که به اين بيت رسيد:
لَقَدْ خِفْتُ فِي الدُّنْيَا وَ أَيَّامِ سَعْيِهَا*** وَ إِنِّي لَأَرْجُو الْأَمْنَ بَعْدَ وَفَاتِي
یعنی: من چون داراى محبّت شما خاندان هستم در همۀ عمر در ترس و وحشت زندگى كردم، امّا اميد من همه اين است كه پس از وفاتم ديگر از عذاب، در امان باشم.
حضرت رضا (علیه السلام) فرمودند: خداوند تو را از فزع اكبر در روز قيامت در امان دارد، پس هنگامی که با اين بيت، قصيده به انتها رسيد:
وَ قَبْرٌ بِبَغْدَادَ لِنَفْسٍ زَكِيَّةٍ *** تَضَمَّنَهَا الرَّحْمَنُ فِي الْغُرُفَات
یعنی: و قبرى در بغداد، از آنِ نفس زكيّهاى است كه خداوند در يكى از غرفات بهشت او را مأوا داده است. (مقصود حضرت موسى بن جعفر (علیهما السلام) میباشند)
امام رضا (علیه السلام) به دعبل فرمودند: آيا در اينجا دو بيت به قصيدهات بيافزايم تا كامل گردد؟ دعبل عرضكرد: بله بفرماييد، ای پسر رسول خدا! پس حضرت اين دو بيت را اضافه نمودند:
وَ قَبْرٌ بِطُوسٍ يَا لَهَا مِنْ مُصِيبَةٍ *** تَوَقَّدُ فِي الْأَحْشَاءِ بِالْحُرُقَاتِ
إِلَى الْحَشْرِ حَتَّى يَبْعَثَ اللَّهُ قَائِماً *** يُفَرِّجُ عَنَّا الْهَمَّ وَ الْكُرُبَات
یعنی: و قبرى در شهر طوس است كه وا مصيبتا از غم و اندوهش كه آتش مصيبت فاجعۀ مرگش، در اعضاء و رگو ريشۀ بدن شعله میزند، تا روز حشر، هنگامی که خداوند قائمى برانگيزد و بر ستم و ستمكاران پيروز شود و درد و رنج ما را تا حدّى آرام بخشد.
دعبل عرض کرد: ای پسر رسول خدا! این قبر که در طوس است قبر كيست؟ حضرت فرمودند: آن قبر من است كه روزگارى نمىگذرد مگر اينكه طوس محلّ آمد و رفت شيعيان و زوّار قبر من مىشود، و اعلام میكنم كه هر كس مرا در زمان غربت قبرم در طوس زيارت كند، او در درجۀ من، با من همدم خواهد بود در حالى كه خداوند او را از گناه، پاک و آمرزيده باشد.
سپس حضرت پس از اينكه قصيدۀ دعبل به پايان رسيد از جاى خود برخاستند و به دعبل را فرمودند که در جاى خود بماند، و به درون خانه رفتند، پس ساعتى نگذشت که خادم آن حضرت با كيسهاى كه در آن یکصد دينار رضوی (که مزیّن به نام امام رضا (علیه السلام) بود) بيرون آمد، و آن را به دعبل داد، و به او گفت: مولايم میفرمایند: اين كيسۀ زر را بگیر و نفقۀ خود قرار ده؛ دعبل گفت: به خدا سوگند! من براى گرفتن صله به اينجا نيامدهام و اين قصيده را به طمع مال نسرودهام، و مال را قبول نکرد و ردّ كرد، و تقاضاى لباسى از آن حضرت را نمود كه بدان تبرّک جسته تا خود را مشرّف به آن نمايد، پس امام (علیه السلام) جبّهاى از خزّ را به همراه همان كيسۀ زر، توسّط خادم به او عطا فرمودند، و خادم را دستور دادند که به دعبل بگويد كه اين مال را بپذيرد، زيرا بدان محتاج خواهد شد، و آن را باز نگرداند، پس دعبل هم آنرا پذيرفت.(1)
1) عيون أخبار الرضا علیه السلام ، ج2، ص263، ح34.
مرحوم حاج ملاعلی آقا واعظ تبریزی در شرح حال «مرحوم محتشم (رحمه الله) » و قصۀ سرودن ترکیب بند مشهورش، چنین نوشته است:
گویند، چون پسر محتشم درگذشت، او مرثیهای در رثای فرزندش سرود. شبی حضرت علی (علیه السلام) را در خواب دید، آن حضرت فرمودند:
«ای محتشم! برای فرزند خود مرثیه گفتی، ولی برای قرة العین من نگفتی؟!»
صبح بیدار شده، در اندیشۀ این خواب بود، که دوباره در شبی دیگر، در عالم خواب دید که آن حضرت فرمودند:
«مرثیه برای فرزندم حسین بگو!» عرض کرد: فدایتان شوم! چه بگویم؟! فرمودند: بگو: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است».
محتشم بیدار شد و این مصرع که در خاطرش بود را نوشت و همان ساعت به یُمن توجّه امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن را ادامه داد، تا به این مصرع رسید:
«هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال»
ولی هر چه فکر کرد مصرع بعدی به خاطرش نمیآمد، تا این که پس از گذشت چند روز، شبی حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در عالم خواب دید که میفرمایند:
«او در دل است و هیچ ولی نیست بی ملال!»
شاعر و مدّاح با اخلاص اهلبیت (علیهم السلام) ، جناب آقای حاج غلامرضا سازگار متخلّص به «میثم» خاطرهای زیبا را این گونه بیان داشتند:
یکسال با جناب حجة الاسلام حاج سید محمدحسین صدر که از خطبا و منبریهای معروف قم هستند به اصفهان رفته بودیم؛ در آنجا منزل یکی از بزرگان مهمان بودیم، نیمههای شب نزدیک سحر برخاستم تا تجدید وضو کنم، دیدم ایشان نشسته و گریه میکند، گفتم: آقا سید اتفاقی افتاده؟
رو کرد به من و گفت: الان خواب دیدم در یک بیابان وسیعی گمشدهام، نزدیک است که از تشنگی هلاک شوم، ناگهان چشمم به باغی زیبا افتاد، رفتم در زدم، دیدم مرحوم آیتالله یثربی که از علمای بزرگ کاشان بودند در را باز کردند، من سلام کردم، گفتم: آقا این باغ مال شماست؟ فرمود: نه، این باغ مال
مرحوم محتشم کاشانی است و من امشب مهمان محتشم هستم.
گفتم: آیا میشود من هم محتشم را ببینم؟ فرمود: اجازه بدهید از ایشان بپرسم، رفت و برگشت فرمود: جناب محتشم میفرماید: چون شما سیّد هستید من میآیم، من حرکت کردم و بین راه به هم رسیدیم، سلام کردم و محتشم را در آغوش گرفتم.
محتشم گفت: آقای صدر! من برای حاج غلامرضا (سازگار) یک پیغامی دارم، به ایشان بگویید: من برای امام حسین (علیه السلام) دوازده بند شعر گفتهام و از این جهت خوشحالم و دستم پر است، ولی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شعری نگفتهام و دستم خالی است، این پیغام مرا به فلانی برسان و قسمش بده بگو: تو را به امام زمان قسم! برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شعر بگو، و چند بار گفت: قسمش بده، قسمش بده.
جناب آقای سازگار میگوید: پس از آن شب، من چند غزل برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سرودم و ثوابش را به روح مرحوم محتشم کاشانی هدیه نمودم، که یکی از آنها این شعر است:
نشاط عید هم از دوریت غم انگیز است
بیا اگر تو نباشی بهار پائیز است
چگونه خنده کند آنکه در فراق رخت
همیشه کاسه چشمش زاشک لبریز است
به رو نمای جمالت چه آورم با خود
که جان هر دو جهان در بهاش ناچیز است
سحرگهان که تو را می زنم صدا مهدی
زنکهت نفسم صبح عطرآمیز است
لبی که وصف تو گوید چو صبح خندانست
دلی که یاد تو باشد چو گل سحرخیز است
چگونه کوهِ گناهم زپا در اندازد
مرا که رشتۀ مهر تو دست آویز است
خط امان من از فیض دست بوسی توست
چه بیم دارم اگر تیغ آسمان تیز است
جحیم با تو بهشتِ گل است «میثم» را
بهشت اگر تو نباشی ملال انگیز است
جناب استاد حاج غلامرضا سازگار متخلّص به «میثم»، در سال 1320 شمسی در شهر مقدّس قم متولّد شد. او سرودن را از نوجوانی آغاز نمود و همزمان به مدیحهسرایی و ستایشگری نیز روی آورد. حافظۀ خوب در کنار بهره بردن از محضر اساتیدی چون میرزا محمد فقیهی و حاج ملّا حسین مولوی، سبب شد تا در این مسیر به سرعت پیشرفت نماید.
وی سالیانی است که از بزرگان و پیشکسوتان شعر آئینی معاصر میباشد. مجموعۀ شش جلدی «نخل میثم» در بردارندۀ اشعار زیبای ایشان است و مدّاح و ستایشگری را نمیتوان یافت که از نخل میثم او، خرمایی برنداشته باشد.
استاد سازگار در عرصۀ نوحهسرایی نیز بسیار فعّال است و مجموعههای چند جلدی با عناوین: «یک ماه خون گرفته»، «آتش مهر»، «نخلستان» و «از صیام تا قیام» بخشی از آثار او در زمینۀ نوحهسرایی می باشد.
البته با توجّه به اشعار فراوان و زیبای ایشان در بارۀ ولیّ دوران، حضرت صاحب العصر و الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، مسئولین مرکز جهانی حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تصمیم گرفتند که امسال در مراسم اختتامیّۀدهۀ فرخندۀ
مهدویّه، از این شاعر با اخلاص اهلبیت (علیهم السلام) ، به عنوان چهرۀ ماندگار مهدوی، تجلیل و تقدیر نمایند.
به همین منظور، بندۀ کمترین، مجموعهای از 40 غزل از اشعار مهدوی موجود در کتاب «نخل میثم» ایشان را انتخاب نموده، با عنوان «چلچراغ مهدوی در نخل میثم» جمعآوری نمودم، تا در بیست ششمین سال برگزاری دهۀ فرخندۀ مهدویّه، این کتاب را به مدّاحان و نوکران امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نغمهسرایان اهلبیت (علیهم السلام) تقدیم نمایم؛ امید است مورد قبول باری تعالی قرار گیرد. «تا یار که را خواهد و میلش به که باشد»
سیّد محمّد جعفر روضاتی
قم مقدّسه _ 20 رجب 1446
بسم الله الرّحمن الرّحیم
حیف از تو که گل باشی و من خار تو باشم***بگذار که از دور گرفتار تو باشم
من مایه ندارم که خریدار تو گردم***باشد که گدای سر بازار تو باشم
گر راه ندارم به حریمت، نظری کن***تا معتکف سایۀ دیوار تو باشم
با آنکه تو را عاشقم از خود نپسندم***تو یار به من باشی و من عار تو باشم
دستی، که به جز دامن لطف تو نگیرم***چشمی، که فقط طالب دیدار تو باشم
زخمم به جگر زن که دوایی نپذیرد***دردی به دلم بخش که بیمار تو باشم
از همچو تویی پاکتر از گل همه حیف است***تا همچو منی عبد خطاکار تو باشم
سوزم به درون ریز که پیوسته بسوزم***خوابم ببر از دیده که بیدار تو باشم
آن رتبه ندارم که نِهی پای به چشمم***بگذار که خاک ره زوّار تو باشم
من میثمم و چوبۀ دارم به سر دوش***بگذار که دلباختۀ دار تو باشم
قرار دل ز فراقت دگر قرار ندارم***به انتظار قسم! تاب انتظار ندارم
به احتظار مبدّل شد انتظار ظهورت***اجل رسیده، دگر تاب احتظار ندارم
ز بس گریستم و دیدهام ندید رخت را***گمان برند گروهی به من که یار ندارم
اگر بهار شود چار فصل سال برایم***خدا گواست که بیروی تو بهار ندارم
به سلطنت ندهم رتبۀ گدایی خود را***که در زمین و زمان جز تو شهریار ندارم
نه مانده تاب فراق و نه هست طاقت صبرم***چگونه صبر کنم دیگر اختیار ندارم
دیار من نبود غیر خاک مقدم یارم***چو دور غیبت یارم بود، دیار ندارم
به اشک دیده بیارم مگر به دست، دلت را***عزیز دل! چه کنم چشم اشکبار ندارم
اگر تو سوز دهی، جز به آتشت نگدازم***اگر تو اشک دهی، غیر گریه کار ندارم
به دار عشق تو «میثم» مگر قرار بگیرد***وگرنه تا به تنم جان بود، قرار ندارم
بیا بیتو جهان تنهاست، میدانم که میآیی***وجودت مُصلح دنیاست، میانم که میآیی
بیا ای حجّت حق! با قیام خود، قیامت کن***ظهورت محشر کبراست، میدانم که میآیی
هنوز ای منتقم! از آستان وحی بر گوشت***صدای نالۀ زهراست، میدانم که میآیی
بسا منکر شده معروف و معروف آمده منکر***ز آثار جهان پیداست، میدانم که میآیی
به چشم اشکبارت، صحنۀ کرببلا دائم***به قلبت، زخم عاشوراست، میدانم که میآیی
بهایی و نصارا، بابی و صهیون و وهّابی***سراسر جنگشان با ماست، میدانم که میآیی
علَم بر دوش عبّاس است تا گردد علمدارت***دلش خون، دیدهاش دریاست، میدانم که میآیی
به قرآن و علی سوگند! میبینم به چشم خود***که قرآن و علی تنهاست، میدانم که میآیی
خمیده قامت اسلام و دانم بیقیام تو***نگردد قامت آن راست، میدانم که میآیی
ز اشک لاله گون، همچون بهاران دیدۀ «میثم»***مسیرت را به گل آراست، میدانم که میآیی
ای آفتاب زهرا! عَجّل علی ظهورک***تنهای شهر و صحرا، عجّل علی ظهورک
گم گشتۀ وجودی، هم غیب و هم شهودی***در دیده و دل ما، عجّل علی ظهورک
بیتو غریب، قرآن، بیتو اسیر، عترت***بی تو علی است تنها، عجّل علی ظهورک
نه طاقتی نه صبری، تا چند پشت ابری؟***ای مهر عالم آرا! عجّل علی ظهورک
دنیا در انتظار است، خون قلب روزگار است***پا در رکاب بنما، عجّل علی ظهورک
حیدر کند دعایت، زهرا زند صدایت***الغوث یابن زهرا ! عجّل علی ظهورک
زخمِ به خون نشسته، پیشانیِ شکسته***دارند با تو نجوا، عجّل علی ظهورک
خون دو دیده گوید، دست بریده گوید***بر انتقام بازآ، عجّل علی ظهورک
هم عمّهها پریشان، هم جدّ توست عطشان***هم چشم ماست دریا، عجّل علی ظهورک
بر «میثمت» نگاهی، از لطف گاه گاهی***ای چشم حق تعالی! عجّل علی ظهورک
جز ذکر توأم نیست ثنایی و دعایی***بیحال و هوای تو چه حالی؟ چه هوایی؟
بیزخم تو محروم بود سینه ز مرهم***گر درد نبخشی، چه طبیبی؟ چه دوایی؟
بگذار که چون گرد، به خاکت بنشینم***تا بر سر پایم بگذاری، کف پایی
از مرتبه و قدر و جلالش نشود کم***گر پادشهی چشم گشاید، به گدایی
عمری گذراندیم و دریغا که ندیدیم***روزی که ز ما سر نزند، جرم و خطایی
از گوشِ کرِ خود، گله داریم وگرنه***هر لحظه به ما از تو رسیده است، صلایی
مرغان هوا، خلق زمین، ماهی دریا***هر یک به زبانی ز تو گویند ثنایی
ایمن شده از روز مکافات و نگفتیم***هر لحظۀ این عمر، بود روز جزایی
افسوس که در کوی تو بودیم و نبودیم***از پرتو حسنت، نگرفتیم ضیایی
از زلف تو تحصیل نکردیم عبیری***وز رنگ تو بر دل نگرفتیم جلایی
«میثم»! نتوان چید گل از باغ ولایت***تا دست نیاری به سوی خار بلایی
قلبم هزار پاره شده در هوای تو***هر پاره صفحهای است زمدح و ثنای تو
گیرم که لب ببندم و دم برنیارم***خیزد زبند بند وجودم نوای تو
روزی هزار بار اگر جان دهم، کم است***در شکر لحظهای که بمیرم برای تو
یکبار هم مرا به ره خویش کن فدای***ای صد هزار عالم و آدم فدای تو!
زخمی بزن که از تو رسد باز مرحمش***دردی بده که چاره شود با دوای تو
کوی تو را به ملک دو عالم نمیدهم***آری گدای تو است همانا گدای تو
آن سرفرازها که زخلق جهان سرند***زیبد که سر نهند سراسر به پای تو
سر بر سریر عرش گذارم اگر رود***گرد وجود من به هوا در هوای تو
تو برتری از اینکه شوی آشنای من***من کمترم از آنکه شوم آشنای تو
با این همه زکوی تو جائی نمیروم***باشد سرم همیشه به خاک سرای تو
«میثم» بهشت را چه کند، ای بهشت او!***فیض زیارت حرم با صفای تو
چراغ قلب حرم! آفتاب کعبه کجائی؟***نگاه کعبه به در مانده تا به کعبه درآیی
گهی کنار حجر گه به مستجار بگریم***مگر به زمزم اشگم دو چشم خود بگشایی
تو حَجّی و تو طوافی، تو رکنی و تو مقامی***تو مستجار، تو زمزم، تو مروه ای، تو صفایی
قسم به خالق یکتا کم است جان دو عالم***به روی نمای جمال ات اگر که رو بنمایی
سلاح کفر گرفته سینه ی دین را***بیا، تو یاور دینی بیا تو منجی مایی
خوشا به حال حاجی ای که دور تو گردد***که کعبه بیت خدا باشد و تو روی خدایی
خوشا به حال دل مُحرمی که شد به تو مَحرم***تو روح حج، تو روان حرم، تو قلب دعایی
به مشعر و عرفات و به مکّه یوسف زهرا***تو مشعر و عرفاتی، تو مکّه و تو منی ای
خلایق اند کنار تو و تو بین خلایق***که آفتاب جمال خدایی و همه جایی
به هر کجا که روی چشم ماست فرش قدومت***اگر چه دور حرم یا به دشت کرب و بلایی
گرفته جا به صف عاشقان روی تو «میثم»***مگر زلطف تو این بینوا رسد به نوایی
چشم یعقوب به دیدار تو حیران ماند*** یوسف از حسن تو انگشت به دندان ماند
پرده بردار که از شرم تماشای رخت*** تا صف حشر، قمر سر به گریبان ماند
برتر و بهتر و زیباتر و پاکیزهتری*** که بگویم گل روی تو به رضوان ماند
کوثر از لعل لبت آب بقا مینوشد*** به دهان تو کجا چشمۀ حیوان ماند
هر که بر سلسلۀ عشق تو تسلیم نشد*** گردنش بسته به قلاّدۀ شیطان ماند
این عجب نیست که تا حشر به یاد لب تو*** خضر در آب بقا باشد و عطشان ماند
گر چه در دیدۀ ما تاب تماشای تو نیست*** مهر در ابر روا نیست که پنهان ماند
همه شب بر سر آنم که ز راه آیی و من*** جان نثار قدمت سازم، اگر جان ماند
یوسف مصر ولا! بیشتر از این مگذار*** چشم یعقوب به دروازۀ کنعان ماند
چند باید ز فراق تو به حبس دل ما*** نالۀ بیکسی عترت و قرآن ماند
به پریشانی «میثم» نگهی کن مگذار*** بیش از این ملّت اسلام، پریشان ماند
کویر تشنه شده قلبم، ای سحاب! بیا*** تمام زندگیم بیتو شد سراب، بیا
هزار جمعه گذشت و نقاب نگشودی*** به جان فاطمه! این جمعه بینقاب بیا
مباد آنکه بیایی و مرده باشم من*** شتاب کن! که اجل میکند شتاب، بیا
گذشت عمر و ندیدم تو را به بیداری*** کرامتی کن و امشب مرا به خواب بیا
به کوچه کوچۀ شهرم ز خون دل همهشب*** برای آمدنت ریختم گلاب، بیا
گناه من ره دیدار بسته بر رویت*** تو بهر دیدن من، از ره ثواب، بیا
غروب جمعه شده بیتو روزهای دلم*** به صبح جمعۀ من، همچو آفتاب بیا
به دردهای به حیدر نگفتۀ زهرا*** به نالههای سحرگاه بوتراب بیا
به سینهای که شکست از سُم ستور، قسم!*** به صورتی که شد از خونِ سر، خضاب، بیا
سرشک دیدۀ «میثم» به سیل شد تبدیل*** هنوز نالۀ او مانده بیجواب، بیا
بخوان دعای فرج را که یار میآید*** نسیم رحمت پروردگار میآید
بخوان دعای فرج را که ماه منتظران*** چو مهر از افق انتظار میآید
بخوان دعای فرج را که میدهند نوید*** به شهر دل شده گان شهریار میآید
بخوان دعای فرج را که با سپیدۀ صبح*** امید مردم امّیدوار میآید
بخوان دعای فرج را که یادگار علی*** گرفته بر کف خود ذوالفقار میآید
بخوان دعای فرج را که در خزان فراق*** نسیم روح فزای بهار میآید
بخوان دعای فرج را که آفتاب حرم*** طلوع کرده و از کوهسار میآید
بخوان دعای فرج را که صبح دولت وصل*** زده سپیده و گوید که یار میآید
بخوان دعای فرج را که آرزوی حسین*** ز کعبه با جگر داغدار میآید
بخوان دعای فرج را بخوان بخوان «میثم»*** که آن قرار دل بیقرار میآید
ای دادخواه عترت و قرآن! بیا بیا*** وی زخم دین به تیغ تو درمان! بیا بیا
از زخم هر شهید ندا میشود بلند*** کای التیام زخم شهیدان! بیا بیا
تا چند شیعه نالۀ «یابنالحسن» زند؟*** ای شیعه را پناه و نگهبان، بیا بیا
تا کی سر حسین به دروازههای شام*** بر نی کند تلاوت قرآن؟ بیا بیا
تا کی گُلان سوختۀ وحی، پایشان*** خونین بوَد ز خار مغیلان؟ بیا بیا
تا کی میان مقتل خون، دست و پا زند*** جدّت، حسین با لب عطشان، بیا بیا
تا کی مهار ناقۀ زینب به دست شمر*** با اشک چشم و موی پریشان؟ بیا بیا
تا کی ز سوز سوختن خیمههایتان*** در قلب شیعه آتش سوزان؟ بیا بیا
تا کی به خاک دامن گودال قتلگاه*** جسم حسین، زخمی و عریان؟ بیا بیا
درمان درد عترت و قرآن، ظهور توست*** داروی زخمهای فراوان! بیا بیا
«میثم»که هست مرثیهخوان در غم حسین*** خواند تو را به دیدۀ گریان: بیا! بیا!
الا به باغ وجودم گل بهار! بیا*** به احتضار فتادم زانتظار، بیا
نوید فتح و ظفر در فروغ طلعت توست*** چو آفتاب از آنسوی کوهسار، بیا
قرار نیست به جانی که نیست جانانش*** به بیقراری جانهای بیقرار! بیا
به دستهای ز تن اوفتاده در ره عشق!*** به پایداری عشّاق پای دار! بیا
امید خلق به دلهای بیامید، امید*** نوید صبح به هنگام شام تار، بیا
به قطعهقطعه بدنهای سر بریده قسم!*** به لالهلالۀ دلهای داغدار! بیا
چراغ کلبۀ دل! بیتو دل گرفت، بتاب*** فروغ دیده، در این چشم اشکبار، بیا
به اشک عاشق تنها به شمع جمع قسم!*** به مجعی که ندارد جز تو یار، بیا
در انتظار تو عمرم چو عمر شمع گذشت*** کنون که آمده هنگام احتضار، بیا
کرامتی کن و این کلبه را مزیّن کن*** بیا به دیدۀ «میثم» قدم گذار، بیا
من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند***خدا هر آنچه کند از توام جدا نکند
صفای دل توئی و دل ز هر چه داشت صفا***صفا ندارد اگر با غمت صفا نکند
جواب نالۀ دلهای خسته بر لب تو است***که را صدا کند آن کو تو را صدا نکند
هزار مرتبه حیف از نماز مرده بر او***که زنده ماند و جان در رهت فدا نکند
رضا مباد خدا از کسی که در همه عمر***تو را به قطرۀ اشکی ز خود رضا نکند
رهایی همه عالم بود به دست کسی***که هر چه بر سرش آید تو را رها نکند
کشیدم از دو جهان آستین که دولت عشق***مرا به جز درِ این آستان گدا نکند
کسی که خاتم خود را دهد به دشمن خود***چگونه از کرم خود نگه به ما نکند
گذشت عمر و اجل پر زند به دور سرم***بمیرم و نروم کربلا، خدا نکند
تو درد دادهای و تو طبیب درد منی***به جز تو درد مرا هیچکس دوا نکند
هزار مرتبه «میثم» اگر رود سرِ دار***به جز علی و به جز آل را ثنا نکند
تا کسی را به سر کوی تو راهش ندهند***گریه و سوز دل و ناله و آهش ندهند
روشنی نیست به چشم و دل بیچشم و دلی***از شب زلف تو تا روز سیاهش ندهند
کوه طاعت اگر آرد به قیامت زاهد***بی تولّای تو حتّی پر کاهش ندهند
به غباری که ز کویت به رخم مانده قسم!***هر که خاک تو نشد عزّت و جاهش ندهند
دیده صد بار اگر کور شود بهتر آن***که به دیدار تو یک فیض نگاهش ندهند
کافر و مؤمن و غیر خودی و دشمن و دوست***هیچکس نیست که در کوی تو راهش ندهند
تو نوازش کنی آن را که پناهش ندهند***تو دهی راه، کسی را که پناهش ندهند
تلخی عشق حلاوت ندهند «میثم» را***تا که سوز سحر و اشک پگاهش ندهند
باز هم ای صبح جمعه! آمدی مولا نیامد***صبح آمد، ظهر شد، مغرب رسید، آقا نیامد
شب شد و خورشید کنعان ولایت را ندیدم***کور شد از گریه چشمم، یوسف زهرا نیامد
دشمنان با خنده میپرسند پس آقایتان کو؟***دوستان با گریه میگویند آمد یا نیامد؟
ما بدون او غریب و او میان ماست تنها***آن امام قرنها مثل علی تنها نیامد
عمر ما با نالۀ یابن الحسن طی شد دریغا***منجی ما، صاحب ما، رهنمای ما نیامد
شیر حق خانهنشین، فرزند او در کوه و صحرا***قامت زهرا دو تا شد، حجّت یکتا نیامد
شاید او هم مثل جدّش سر میان چاه برده***پس چرا از چاه هم آوای آن مولا نیامد؟
دیدهام از اشک لبریز و دلم دریایی از خون***رفتم از دست و ز مولایم صدای پا نیامد
فتنۀ فرعون، عالمگیر شد، ای اهل عالم!***کو عصا، چون شد یدِ بیضا، چرا موسی نیامد؟
سالها و ماهها و هفتهها بگذشت «میثم»***جمعهها رفتند و آن مهر جهان آرا نیامد
ای یادگار عترت و قرآن! بیا بیا***جانها به لب رسیده ز هجران، بیا بیا
گردیده سخت گلۀ بیصاحبت اسیر***در چنگ گرگهای بیابان، بیا بیا
بشنو صدای نالۀ مولا درونِ چاه***تا چند چشم فاطمه گریان، بیا بیا
تا کی سر حسین به بالای نیزهها؟***تا کی به خاک آن تن عریان، بیا بیا
تا کی کبود قامت زینب ز کعب نی؟***تا کی غریب عترت و قرآن؟ بیا بیا
تا چند دستهای عمویت به روی خاک***تا چند عمههات پریشان؟ بیا بیا
سقّای سر بریدۀ صحرای کربلا***گوید هماره با لب عطشان: بیا بیا
گر بیتو صبح عید برآید به چشم ماست***دلگیر تو ز شام غریبان، بیا بیا
روز فراق باغ و گلستان برای ما***باشد سیهتر از شب زندان، بیا بیا
اشعار «میثم»ات شده فریاد انتظار***تا عمر او نیافته پایان، بیا بیا
بیقیمتم و جز تو خریدار ندارم***گیرم بخرندم به کسی کار ندارم
گیرم دو جهانم نپسندد، تو پسندی***من جز تو کسی در دو جهان یار ندارم
من دست تهی دارم و تو دست نوازش***تو باغ گلی من که به جز خار ندارم
در باغ جنان هم به هوای تو کنم رو***محتاج گُلم، کار به گلزار ندارم
من مشتری یوسف و در دست کلافی***جز رشتۀ دل بر سر بازار ندارم
ای آنکه غمت ناز فروشد به دو عالم!***دریاب که من غیر تو غمخوار ندارم
بگذار بخندند و بگیرند و ببندند***دیوانهام و بیم ز آزار ندارم
آرند همه هدیه برای تو و من نیز***جز دیدۀ گریان و دل زار ندارم
این قامت خم گشته و این کوه معاصی***پیش کرمت خوشتر از این بار ندارم
من «میثم» و در پیروی از میثم تمّار***جز دارِ غم عشق شما دار ندارم
ای غایب از نظرها! کی میشود بیایی؟***بُرقع ز رخ بگیری، صورت به ما گشایی
هم دست تو ببوسیم، هم دور تو بگردیم***هم رو نما ستانی، هم رو به ما نمایی
آیا به کوه رضویٰ؟ آیا به طور سینا؟***آیا به بیت الاقصیٰ؟ آیا به ذی طوایی؟
در مکّه یا مدینه، یا در نجف مقیمی؟***در شهر کاظمینی، یا سُرِّ مَن رآیی؟
در کعبه در طوافی، یا زائر بقیعی؟***در مشهد مقدّس، یا دشت کربلایی؟
جانم شود فدایت، تا بشنوم ندایت***دائم زنم صدایت، یابن الحسن کجایی؟
تنها مسیح عالم، تنها نجات آدم***تنها وصیّ خاتم، تنها امید مایی
ای إنس و جان سپاهت، محتاج یک نگاهت***چشم همه به راهت، تا کی ز در درآیی
در قلب ما حبیبی، بر زخم ما طبیبی***بر جان ما قراری، بر درد ما دوایی
باشد شعار «میثم»، ای شهریار عالم!***کی میشود بیایی؟ کی میشود بیایی؟
مهِ مبارک در ابر آرمیده! بیا***امید آخر دلهای داغدیده! بیا
قسم به مهر رخت! کشته تیرگی ما را***بیا تو ای شب اندوه را سپیده! بیا
به طول غیبت و اشک مدام و سوز دلت***که جان شیعه ز هجران به لب رسیده، بیا
ز پشت در بشنو نالههای فاطمه را***به سوز سینۀ آن مادر شهیده! بیا
عزیز فاطمه! جدّت حسین در یمِ خون***تو را صدا زند از حنجر بریده، بیا
به بانگ یا ابتای علی به قلزم خون!***به نالهای که حسین از جگر کشیده! بیا
به مادری که لبش از عطش زده تبخال!***به شیرخوارۀ انگشت خود مکیده! بیا
به آن لبی که بر آن چوب میزدند به طشت!***به خواهری که گریبان خود دریده! بیا
کند تلاوت قرآن سر حسین، به نی***ببین چگونه ز لبهایش خون چکیده، بیا
به آن سری که به دیدار دخترش آمد!***به کودکی که به ویرانه آرمیده! بیا
بود به سینۀ «میثم» هزار درد نهان***گواه آن همه غمهای ناشنیده، بیا
نار او جو، که دلآرایی نور این همه نیست***روی او بین، که صفای رخ حور این همه نیست
أرِني گوی به دیدار رخش همچو کلیم***فیض از او گیر، که فیّاضی طور این همه نیست
وصل او داد اگر دست، بکش پای ز جان***نیست شو مرتبت فیض حضور این همه نیست
درِ دل را به رخ شادی عالم مگشا***با غمش باش که اوصاف سرور این همه نیست
مگر از طرف سلیمان برسد فیض دمی***ورنه تشریف سخن گفتن مور این همه نیست
تو به ظلمات تن افتادی از او دور بسی***ورنه آن روشنی جان تو، دور این همه نیست
در بهشتند به یک گردش چشمش همه مست***مستی باده و مینای طهور این همه نیست
نای «میثم» زِ دَم گرم تو بگرفت نوا***ورنه در نالۀ او نغمه و شور این همه نیست
گریۀ عاشقان بیاثر نیست***مهدی از حال ما بیخبر نیست
بی تجلاّی خورشید رویش***روشنی در نگاه بشر نیست
او به جز شیعه یاری ندارد***شیعه را غیر خون جگر نیست
ای بسا شب که رفت و سحر شد***شام هجران ما را سحر نیست
بی چراغ است و دلگیر و تاریک***آسمانی که در آن قمر نیست
شیعه باشد جدا از امامش***مثل طفلی که او را پدر نیست
کشتی ار ناخدایش نباشد***ایمن از موج خوف و خطر نیست
در دل تنگ چشم انتظاران***جز غم مهدی منتظَر نیست
یابن زهرا! کجایی که بی تو***روزی از روز ما تیرهتر نیست
تربت مادرت را نشان ده***قبر مادر نهان از پسر نیست
نخل «میثم» که سبز است دائم***جز به مدح شما بار ور نیست
امید دل! چرا در جیب غم بردی سر خود را***بیا بنما به عالم رویِ از گل بهتر خود را
بیا، ای یوسف گمگشتۀ مصر ولا! مهدی***نشان شیعیان ده قبر زهرا مادر خود را
بیا و در کنار جسم خونین برادر بین***به زیر تازیانه عمّۀ غم پرور خود را
بیا از جدّ خود بستان عموی شیر خوارت را***که مینوشد به جای شیر، خون حنجر خود را
بیا مگذار تا جدّت به پیش خندۀ دشمن***بگیرد در بغل با گریه نعش اکبر خود را
بیا مگذار جدّت از فراز نیزۀ دشمن***ببیند زیر کعب و نیزه، اشک دختر خود را
بیا بنگر چگونه عمّۀ مظلومهات زینب***نهاده در بیابان لالههای پرپر خود را
بیا بنگر چگونه جدّ مظلوم تو در مقتل***به قاتل میدهد انگشت با انگشتر خود را
بیا چشم تر و لبهای خشک تشنگان را بین***که گم کردند در دشت بلا، آب آور خود را
بیا لطفی به «میثم» کن که تا جان در تنش باقیاست***به پای جدّ مظلوم تو ریزد گوهر خود را
وسعت هر دو جهان بیتو سرای گور است***دیده گر ماه جمال تو نبیند، کور است
غربت آن نیست که دور از وطنم گرداند***آن غریب است که در شهر، ز یارش دور است
عیب از دیدۀ ظلمت زدۀ ماست همه***ورنه خورشید فروزنده سراپا نور است
تا شود وقف قدمهای سلیمان وجود***جان، چو ران ملخی بر سر دست مور است
چرخ، میدان نبردی است که در صحنۀ آن***هر که مغلوبِ نگاه تو شود، منصور است
آنکه در چشم خیالش تو مجسّم گردی***نه در اندیشۀ جنّت، نه به فکر حور است
مرهمی غیر وصال تو ندار هرگز***آنکه از هجر تو زخم جگرش ناسور است
بیتو با وسعت سینای دل، ای موسی عصر!***اشک پیوستۀ ما میوۀ نخل طور است
از شما گفتن و با غیر شما بنشستن***وصلهای هست که بر جامۀ ما، ناجور است
اشک، بر دیده و خون، بر دل و جان بر سر دست***بذل جان لحظۀ دیدار توام منظور است
آنکه دلباختۀ یار نباشد، «میثم»***گر چه در سایۀ یار است، از او مهجور است
ای از شرار نالهام آگاه! سیّدی!***بیتو نفس به سینه شده آه، سیّدی!
بازآ که خسروان همه اقرار میکنند***تنها تویی به مُلک خدا شاه، سیّدی!
تا فتح خیبر دگری چون علی کنی***اینک تویی، تویی اسدالله، سیّدی!
با طول غیبت تو چه میشد اگر نبود***عمرم در انتظار تو کوتاه، سیّدی!
شاید چو جدّ خویش علی، نیمههای شب***سر بردهای فرو به دل چاه، سیّدی!
شاید کنار تربت زهرا نشستهای***با اشک چشم و سوز سحرگاه، سیّدی!
تا چند آفتاب رخت پشت کوهسار؟***تا کی در ابر تیره نهان ماه؟ سیّدی!
تا کی سر حسین به بالای نیزهها؟***تا چند چشم فاطمه در راه؟ سیّدی!
تا چند عمّههای تو در کربلا اسیر***با آن جلالت و شرف و جاه؟ سیّدی!
با آتش فراق تو «میثم» گرفته خو***از سوز سینهاش تویی آگاه، سیّدی!
ای امید ملّت اسلام! یا مهدی! بیا***خون شد از هجرت دل ایّام، یا مهدی! بیا
ای شب تاریک هجران را تو صبح آرزو!***روز در این آرزو شد شام، یا مهدی! بیا
التیام زخم قرآن، در دم شمشیر توست***از تو یابد درد دین آرام، یا مهدی! بیا
تا که بر دور سرت لبیک گو آرد طواف***کعبه بسته همچنان احرام، یا مهدی! بیا
در دل شهر مدینه از مزاری گم شده***مادرت زهرا دهد پیغام، یا مهدی! بیا
تا به کی از ظلم و جور دوستان و دشمنان؟***مجتبی را خون دل در کام، یا مهدی! بیا
میزند فوّاره خون از حنجر خشک حسین***میکند از قتلگه اعلام، یا مهدی! بیا
ابن ملجمها کمین کردند بر قتل علی***از عدالت نیست غیر از نام، یا مهدی! بیا
تا به کی بر فرق آل الله با دست یهود؟***سنگ بارد از لب هر بام، یا مهدی! بیا
چشم «میثم» گل فشاند در رهت با اشک شوق***باغبان گلبن اسلام! یا مهدی! بیا
کسی که دل بهتو داد، اعتنا به جانش نیست***نه اعتنایش به جان، کار با جهانش نیست
به دین زندۀ ما مرده بایدش گفتن***کسی که صحبت عشق تو بر زبانش نیست
ز بوستان جنان دست میکشد آدم***گلش توئی و نیازی به بوستانش نیست
چگونه بیتو نسوزد هماره مرغ دلم؟***که غیر شعلۀ آتش در آشیانش نیست
بیا چو موسی عمران ببین چه میگذرد***به گلّهای که شبان دارد و شبانش نیست
چگونه آب نگردد ز غصّه آن که مدام***به دیده اشک روان دارد و روانش نیست
بیا که نای زمان بیتو یا امام زمان!***به غیر نالۀ یا صاحب الزمانش نیست
بیا به گلشن دین آبیار باش که آب***به غیر خون شهیدان باغبانش نیست
بیا بپرس چرا مادر جوان مرگت***نشان ز تربت پنهان بینشانش نیست
بیا به غربت زهرا تو گریه کن دل شب***که زائری به سرِ تربت نهانش نیست
مدینه باغ بهار بهشت وحی خداست***چرا خبر ز گل و غنچۀ خزانش نیست
بیا که «میثم» بیدست و پا به دار فراق***به غیر نالۀ الغوث و الامانش نیست
کجا میگردی ای جان جهان؟ جانم به قربانت!***که جان شد از فراقت نیمهجان، جانم به قربانت!
جمالت را ز بس میبینم و از بس نمیبینم***نمیدانم نهانی یا عیان، جانم به قربانت!
کجا دورت بگردم؟ ای چراغ عالم خلقت!***بگردم در زمین یا آسمان؟ جانم به قربانت!
نمیدانم روانی در کدامین سو؟ ولی دانم***روانم گشته دنبالت روان، جانم به قربانت!
امیر کاروان دل! اگر چه نیستم قابل***مرا همره ببر با کاروان، جانم به قربانت!
از آن کوچکترم تا بر سر راه تو بنشینم***سر راه گدایانم نشان، جانم به قربانت!
مگر نه آه صاحب درد را باشد اثر؟ مولا!***تو بر ما روضه از جدّت بخوان، جانم به قربانت!
بیا خاموش کن این شعلههای نخل «میثم» را***که آتش زد به جان دوستان، جانم به قربانت!
دیدن روی تو چشم دگری میخواهد***منظر حسن تو صاحب نظری میخواهد
باید از هر دو جهان بیخبرش گردانند***هر که از کوی وصالت خبری میخواهد
تا مگر تیر دعایم به اجابت برسد***نالهام سوز و نوایم اثری میخواهد
تا که خاکستر خود وقف قدوم تو کنم***دلم از آتش عشقت شرری میخواهد
چوبۀ دار بلا را به سر دوش کشد***هر که از نخل ولای تو بری میخواهد
روز آغاز نوشتند به بازوی خلیل***که بُتِ نفس شکستن تبری میخواهد
شمع تا شعله به بال و پر پروانه زند***سوز دل، خون جگر، چشم تری میخواهد
لب خندان تو را دیدن و لبخند زدن***چشم گریان ز گُل پاکتری میخواهد
یوسف فاطمه! بازآ که در این مصر وجود***بشریّت چو تو خیرالبشری میخواهد
تا زند با نفسی شعله به دلها «میثم»***از دم گرم تو سوز سحری میخواهد
دیدهای ده که به دیدار رخت باز کنم***نالهای ده که به وصف تو نوا ساز کنم
قفس تنگ تنم را ز عنایت بشکن***بشِکن تا به سر کوی تو پرواز کنم
تو اگر زخم زنی منّت مرهم نکشم***تو اگر درد ببخشی به دوا ناز کنم
هنر شعر و قوافی نکند کار اینجا***تو گشا گوشۀ چشمی که من اعجاز کنم
نه توانی که ز تعریف تو لب بربندم***نه زبانی که به آن وصف تو آغاز کنم
چیستم تا که مرا خوانی و اکرام کنی***کیستم تا که تو را جویم و آواز کنم
در حضور تو که خود خوانی و اکرام کنی***معرفت نیست که من راز دل ابراز کنم
پرپرواز گرفتم ز مددکاری عشق***فیضم این شد که فرار از قفس آز کنم
بروم بر سر خاک شهدایت شاید***بنگرم روی تو و عقدۀ دل باز کنم
«میثمم» گو ببرندم به سرِ دار بلا***بلکه خود را به ولای تو سرافراز کنم
بیقدر و بها هستم، درماندهام و پستم***کوتاه مکن دستم، آخر بهتو دل بستم
با زشتی بسیارم، در باغ گُلت خارم***از فیض تو سرشارم، در پیش تو بنشستم
نیش تو به از نوشم، آوای تو در گوشم***در بزم تو مدهوشم، از جام تو سرمستم
از قید خود آزادم، زیرا بهتو دل دادم***در بند تو افتادم، کز دام جهان رستم
از حسن تو گُل چیدم، بر روی تو خندیدم***پابند تو گردیدم، دست از همگان شستم
گردد دل دیوانه، صد پارهتر از شانه***بر زلف تو جانانه، گر شانه شود دستم
در فکر تو آسودم، با ذکر تو خوشنودم***تا بودی و تا بودم، تا هستی و تا هستم
یک بار صدایم کن، صد بار فدایم کن***از خویش جدایم کن، آخر به تو پیوستم
من «میثم» این کویم، زنجیریِ آن مویم***تا دام تو را جویم، از بام فلک رستم
خیال سیر جمالت، طواف حُسن خداست***ندیده هم، مه رویت، چراغ دیدۀ ماست
قسم به صبح ظهور و به لحظۀ فرجت!***که طول غیبتت، از شوق ما نخواهد کاست
تو غایبی و همه خلق در حضور تواَند***کنار یار صدا میزنند، یار کجاست
به دیدهای که نبیند به غیر روی تو را***چراغ عارضت از صد نقاب هم پیداست
بیا که لشکر فتح آیدت به استقبال***بیا که فاطمه را در قفات، دست دعاست
بیا که کعبه به دور سرت طواف کند***بیا که دیدۀ زمزم ز خون دل، دریاست
به گریهای که ز هجر تو میکنیم قسم!***که اشک ما همه از خون سیدالشّهداست
هزار سال فزون صبح جمعه، هر هفته***صدای نالۀ «أینَ الحسینِ» ما به سماست
بیا بیا که ببینیم باز هم علَمت***به روی دست علمدارِ دشت کرببلاست
دعای ندبه و عهد و فرج بسی خواندیم***هنوز نالۀ أمّن یُجیبمان برپاست
بیا که بیتو همه عیدها عزا گشتند***بیا که بیتو زمان لحظه لحظه عاشوراست
به لحظۀ فرجت میخورد قسم! «میثم»***که صبح روز ظهور تو، صبح عید خداست
از لحظهای که روح دمیدند در گِلم***روی تو نقش بست در آیینۀ دلم
با سیل اشک رُخت به دریا کشیدهام***یارب مباد موج رساند به ساحلم
تنها برای دیدن روی تو زندهام***هجران اگر نکُشت، شود وصل قاتلم
خورشید را ز خانۀ خود دور میکنم***قربان آن شبی که تویی ماه محفلم
وقتی که چون نسیم شوم کو به کوی تو***بال فرشتگان الهی است محملم
من لایق زیارت روی تو نیستم***از لطف توست گر بشمارند قابلم
بر کلّ مشکلات جهان فائق آمدم***تنها بود ندیدن روی تو مشکلم
خشکیده نخل طاعتم از گرمی گناه***جز میوۀ محبّت تو نیست حاصلم
چون برّهای که نیست به چوپان توجّهش***تو با منیّ و من همهجا از تو غافلم
من «میثم» از زیادی آب و گل توام***دردا که از گناه بود پای در گِلم
از نفس صبح عید، میشنوم بوی تو***در گل لبخند گل، مینگرم روی تو
پای به هر جا نهی، روی به هر سو کنی***دیده کنم خاک پا، روی نهم سوی تو
چشم سرم را دواست، عکس خیال رخت***زخم دلم را شفاست، خاک سر کوی تو
گر چه نهان در دلی، گرمی هر محفلی***ملک وسیع خداست، پر ز هیاهوی تو
خاک توام سجدهگاه، روی توام قبلهگاه***گشته دو محراب من، طاق دو ابروی تو
روح مسیح خداست، هر نفست را به لب***لیلۀ قدری سَواست، در سر هر موی تو
برده دل از دست خلق، طلعت نادیدهات***کرده قیامت به پا، قامت دلجوی تو
تا صف محشر کند، ناز به آب حیات***خضر بنوشد اگر، قطرهای از جوی تو
دوزخ کافر شود، بغض تو و خشم تو***جنّت مؤمن بود، خُلق تو و خوی تو
گر چه بود محترم، بر همه عالم حرم***کعبۀ «میثم» بود، طلعت نیکوی تو
اگر چون گرد، روز و شب بگردانی به هر سویم***سرم بر خاک ذلّت باد، اگر ترک تو را گویم
خدا داند که از مهرت سر مویی نگردد کم***بگو تا شعله خیزد بر فلک، از تار هر مویم
اگر سر از تنم گردد جدا، از پای ننشینم***و گر چشمم برون افتد نیفتد خم به ابرویم
به خاک کوی تو یک عمر، حقِّ آب و گل دارم***اگر چه سنگ بیقدرم، ولی ریگ ته جویم
من از تو دورم امّا تو به من آنقدر نزدیکی***که لب نگشوده و حرف دلم را با تو میگویم
نهال مهر تو در سینهام آنگونه گُل کرده***که مأمور سؤال قبر همچون گُل کند بویم
هر آنکس سر نهد بر خاک تو من خاک پای او***هر آنکو بندهات را بند شد من بندۀ اویم
گِلم بوی گُل باغ محبّت میدهد، آری***اگر آبم، اگر خاکم، ز آب و خاک این کویم
زبان «میثمی» بر میثم کویت کرامت کن***که عمری هر چه گفتم از تو گفتم با تو میگویم
درد بیداروی وصل تو، به درمان نرسد***گریه بیخندۀ مهر تو، به پایان نرسد
نیست انصاف که در موج غمت عاشق را***ناله بر عرش رسد، دست به دامان نرسد
گُل ز هم وانشود، با نفس صبح بهار***گر نسیم از سر کویت به گلستان نرسد
قدر توفیق وصال تو نداند عاشق***تا شرارش به دل از آتش هجران نرسد
چشم یعقوب ز هم وانشود تا ز پسر***بوی پیراهنش از مصر به کنعان نرسد
نشود غرق به دریای هلاکت فرعون***تا به فریاد بشر موسی عمران نرسد
بیچراغ رخ تو، روزِ عبور از ظلمات***تا ابد خضر به سرچشمۀ حیوان نرسد
صبح در پی نبود، این شب هجران زده را***تا که خورشید از آن سوی بیابان نرسد
جز تو ای دادرس خلق، خدا میداند***کس به داد دل این جمع پریشان نرسد
به تحقّق نرسد وعدۀ قرآن «میثم»***تا که آن منتقم خون شهیدان نرسد
دولت این است که یک لحظه گدای تو شوم***کی دهد دست که خاک کف پای تو شوم
شرف بندگی توست زیاد از سر من***بار ده بلکه سگ درب سرای تو شوم
کم از آنم که کنم از سر کوی تو عبور***باز دادی رهم ای من به فدای تو شوم!
با همه زشتی و آلودگی و رو سیهی***باورم بود که مشمول عطای تو شوم
سینه چاک دم تیغ تو سمن رویاناند***من کیام تا سپر تیغ بلای تو شوم
ای مسیح دل و جان همه عالم، چه شود***زنده با یک نفس روح فزای تو شوم
ای خوش آن دولت بیدار که در نیمهشبی***دیده بر هم نهم و خوابنمای تو شوم
ای کرامت به تو زنده، کرمی کن، بگذار***تو برای من و من نیز برای تو شوم
دوست دارم که غبار سر کویت گردم***به امیدی که هوایی به هوای تو شوم
به عزا خانهات از لطف و کرم خاکم کن***بلکه مشت گلی از اشک عزای تو شوم
«میثم» بیسر و پا را ز کرم دست بگیر***که نهم جان به کف و بیسر و پای تو شوم
بیروی تو ای گل نبود خارتر از من***در دام غمت نیست گرفتارتر از من
گفتند تو بر عبد خطاکار دهی راه***امروز کسی نیست خطاکارتر از من
با کوه گناهم اگر امروز پسندی***فردا نتوان یافت سبک بارتر از من
سنگم بزن و باز دعا کن که نباشد***در بین سگان تو وفادارتر از من
جانم به لب آمد بگشا دیده که نبود***بینرگس بیمار تو بیمارتر از من
جز این دل آتش زده و دیدۀ خونین***کس نیست پریشانتر و بیدارتر از من
برخیز و برافروز و بسوزان که نباشد***در سوختن امروز سزاوراتر از من
در هجر تو دانی که من و دل به چه حالیم***من زارترم از دل و دل زارتر از من
گیرم که همه خلق جهان یار شوندم***بیتو نبود بیکس و بییارتر از من
من «میثم» بییارم و تو یار من استی***من خار و تو بر من شده غمخوارتر از من
خون پاک شهدا منتظر توست، بیا***سرِ مصباحِ هدی منتظر توست، بیا
وارث خون خدا و پسر خون خدا!***به خدا! خون خدا منتظر توست، بیا
صبح هم منتظر صبح ظهور تو بوَد***روز ما و شب ما منتظر توست، بیا
بر سر گنبد زرّین حسین بن علی***پرچم کرب و بلا منتظر توست، بیا
علم و مشک و لب خشک جگرسوختگان***دستِ افتاده جدا منتظر توست، بیا
فرق بشکستۀ زینب، سر خونین حسین***که جدا شد ز قفا منتظر توست، بیا
بر سر نی سر جدّت به عقب برگشته***طفل افتاده ز پا منتظر توست، بیا
آفتابی که چهل جا به سر نی تابید***در دل طشت طلا منتظر توست، بیا
آن یتیمی که سر پاک پدر را بوسید***ناله زد «یا أبتا» منتظر توست، بیا
بر ظهور تو دعا بر لب «میثم» تا کی؟***تو دعا کن که دعا منتظر توست، بیا
گل با صفاست امّا بیتو صفا ندارد***گر بر رخت نخندد در باغ جا ندارد
پیش تو ماه باید رخ بر زمین بساید***بیپرده گر برآید شرم و حیا ندارد
ای وصل تو شکیبم! ای چشم تو طبیبم!***بازآ که درد هجران، بیتو دوا ندارد
فریاد بیصدایم در سینه حبس گشته***از بسکه ناله کردم، آهم صدا ندارد
جان جهان چه قابل، بر رو نمای رویت***بی رو نما نما رو، گل رو نما ندارد
بار فراق بردم خون از دو دیده خوردم***بازآی تا نمردم، دنیا وفا ندارد
گفتم که در کنارت، جان را کنم نثارت***دیدم که جان هم اینجا، قدر و بها ندارد
هرگز کسی نگوید بالای چشمت ابرو***تیغ از تو گردن از من، چون و چرا ندارد
کعبه تویی نه کعبه، زمزم تویی نه زمزم***سعی و صفا و مروه، بیتو صفا ندارد
هر کس تو را ندارد، جز بیکسی چه دارد***جز بیکسی چه دارد، هر کس تو را ندارد
«میثم» غزل به وصفت، گوید چرا نگوید***در دل امید وصلت، دارد چرا ندارد
لال است آن زبان که نگوید ثنای تو***کور است دیدهای که ببیند سوای تو
رحمت به روح «صائب» شیرینسخن که گفت:***«عالم پُر است از تو و خالی است جای تو»
از آن سری، که پای گذاری به چشم ما***ای چشم جبرئیل امین! جای پای تو
هر شب، دلم مسافر سرداب سامره است***همچون کبوتری که پرد در هوای تو
شبهای جمعه ناحیه خوانند انبیا***در صحن سیّدالشّهدا با صدای تو
ای کاش در کنار حرم، صبح جمعهای!***تو بر حسین گریه کنی، ما برای تو
هر نیمهشب که بهر ظهورت دعا کنی***آمین فاطمه است، جواب دعای تو
دارند التماس دعا از تو دوستان***هر لحظه در زیارت کرببلای تو
بگذار ما به جای تو گرییم بر حسین***تبدیل تا به خون نشود، اشکهای تو
«میثم» اگر به کعبه بود، لحظۀ ظهور***زیبد کند هزار سر و جان فدای تو