ghaemiyeh.com
سرشناسه : طبسی، نجمالدین، 1334 -
Tabasi, Najm al-Din
عنوان و نام پديدآور : یاجوج و ماجوج و دابهالارض: بررسی سندی و دلالی روایات یاجوج و ماجوج و دابهالارض در منابع روایی عامه و خاصه/ مولف نجمالدین طبسی.
مشخصات نشر : قم: حوزه علمیه قم، مرکز تخصصی مهدویت، 1403.
مشخصات ظاهری : 312 ص.؛ 5/14 × 5/21 سم.
شابک : 978-622-91748-8-3
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [305] - 312؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر : بررسی سندی و دلالی روایات یاجوج و ماجوج و دابهالارض در منابع روایی عامه و خاصه.
موضوع : یاجوج و ماجوج
*Gog and Magog
مفسران -- دیدگاه درباره ذوالقرنین
*Commentators -- Views on Dhu al-Qarnayn of the Qur'an
مهدویت-- احادیث
Mahdism-- Hadiths
آخرالزمان (اسلام) -- احادیث
End of the world (Islam) -- Hadiths
شناسه افزوده : حوزه علمیه قم. مرکز تخصصی مهدویت
رده بندی کنگره : BP88/55
رده بندی دیویی : 297/44
شماره کتابشناسی ملی : 9956904
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
يأجوج و مأجوج و دابة الأرض
بررسی سندی و دلالى روايات يأجوج و مأجوج و دابة الأرض در منابع روایی عامه و خاصه
مؤلف: نجم الدین طبسی
يأجوج و مأجوج و دابة الأرض
مؤلف: نجم الدین طبسی
ویراستار: ابوالفضل علیدوست
ناشر: انتشارات مرکز تخصصی مهدویت-حوزه علمیه قم
طراح جلد: عباس فریدی
صفحه آرا: مسعود سلیمانی
نوبت چاپ: اول / 1403
شابک: 9786229174800
قیمت
تمامی حقوق محفوظ است.
قم: انتشارات مرکز تخصصی مهدویت خیابان شهدا کوچه آمار (22) / بن بست شهید علیان/ پ 24
تلفن: 20 و 37841410 37833770 (داخلی 1117) نمابر: 37737160 - 025
www.mahdi 313.ir
entesharatmarkaz@chmail.ir
تحقیق دقیق جامع و منسجم در مورد رخدادهای ظهور امام مهدی علیه السلام همچون «دابة الارض» و نیز حوادث مربوط به پایان عالم مانند «خروج يأجوج و مأجوج» و پرداخت علمی و روزآمد به این موضوعات که از مباحث قابل اهمیت و مورد سؤال مرتبط با ظهور شمرده می شوند و گاه مورد سوء فهم مخالفان قرار می گیرند؛ امری ضروری می نماید و لذا تبيين صحيح اندیشه مهدویت با رویکرد شیعی و زدودن پیرایه های موهوم و موهون از ساحت این حقیقت؛ از رسالت های اصلی حوزه های علمیه و علمای بزرگوار است. در این زمینه مرکز تخصصی مهدویت رسالت ویژه ای بر عهده دارد.
مرکز تخصصی مهدویت که در جهت تحقیق و تعمیق و تهذیب در حوزه معارف مهدوی تأسیس شده به تأسیس درس خارج مهدویت اقدام کرده است تا با بهره گیری از تلاش های خالصانه جمعی از پژوهشگران عرصه مباحث مهدوی، افق های جدیدی در این زمینه فراروی علاقه مندان بگشاید.
پژوهش حاضر، یکی از مجموعه مباحث درس خارج مهدویت است که توسط عالم بزرگوار حضرت آیت الله طبسی در مرکز تخصصی مهدویت ارائه و
به وسیله برخی از شاگردان فاضل ایشان مدون شده و به صورت کتاب در اختیار علاقمندان قرار گرفته است.
در این جا فرصت را مغتنم می شمارم و مراتب تشکر و امتنان خویش را از جناب حجت الاسلام و المسلمین کلباسی مدیر محترم مرکز تخصصی مهدویت، و نیز حجج اسلام سعید توسلی خواه و محمد مهدی یاوری و مهدی صفری که در تدوین و آماده سازی آن تلاش وافری کردند؛ اعلام می دارم انتظار می رود انتشار این اثر به شکل حاضر، گام نخست برای ارائه آثاری دیگر به شکلی کامل تر و پژوهش های دیگر در این حوزه باشد. امید آن دارم انتشار این کتاب مورد رضایت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف قرار گیرد و برای همه شیفتگان و طالبان معارف دینی مفید واقع شود.
مهدی یوسفیان آرانی
معاون پژوهش مرکز تخصصی مهدویت
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين وصلى الله على محمد وآله الطاهرين
سيّما الحجة بن الحسن المهدى روحى فداه
این کتاب مجموعه درس های خارج مهدویت این جانب است که حدود یازده سال قبل آن را مطرح کرده ام؛ اما هنوز به بازبینی و آماده سازی برای چاپ آن موفق نشده بودم. قسمت اول این کتاب جمعاً خلاصه یازده جلسه درسی، در زمینه زمان خروج یأجوج و مأجوج می باشد و در این زمینه که این جریان قبل از ظهور امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف است، یا بعد از ظهور در این خصوص نوزده روایت از عامه و ده روایت از منابع خاصه آورده شده و تا جایی که لازم بود بحث سندی و دلالی مطرح گردید و در آخر دیدگاه علامه طباطبائی و بعضی از مفسران و مورخان در زمینه سابقه و پایان کار و فرجام آنان بیان شده است. ضمنا بحثى مشروح راجع به ذوالقرنین و کیستی و مکان وی مطرح و نتیجه نهایی در پایان درسها عرضه شده است.
در قسمت دوم این مجموعه طی هفت جلسه درسی به مباحث ذیل پرداخته شده است دابة الارض و این که آیا دابة الارض از علائم ظهور است یا از علائم قیامت؛ چیستی دابة الارض درستی یا عدم درستی انطباق آن بر بعضی از معصومان؛ و این که آیا این تطبیق از محصولات امویان و برای کاستن مقام معصوم می باشد یا خیر در این زمینه به بررسی سندی و دلالی روایات مربوط پرداختیم.
در خاتمه از مرکز تخصصی مهدویت، بالاخص حجت الاسلام والمسلمين حاج شیخ مجتبی کلباسی و حجت الاسلام والمسلمین مصلحی و حجت
الاسلام صفری و سایر عزیزان و سرورانم که در تنظیم و چاپ و نشر این مجموعه درسی خارج مهدویت تلاش وافر دارند کمال تشکر و قدردانی را دارم و امیدوارم که این تلاش ها مورد الطاف ولی نعمتمان حضرت بقیة الله الاعظم قرار گرفته باشد.
نجم الدین طبسی
قم مقدسه
1403/9/2
20/ج1446/1
بخش اول: يأجوج و مأجوج...17
جلسه اول...19
فهرست مباحث مرتبط با این موضوع...20
روایات عامه...22
روایت اول...22
بررسی روایت...24
روایت دوم...24
منابع روایت...26
بررسی روایت...27
جلسه دوم...31
روایت سوم...33
بررسی منبع...37
بررسی دلالی...37
تبيع بن عامر...38
وهب بن منبه...39
روایت چهارم...42
بررسی سندی...45
بررسی روایت...45
جلسه سوم...47
روایت پنجم...47
منابع روایت...49
بررسی دلالی...50
روایت ششم...51
منابع روایت...53
بررسی سندی...54
بررسی دلالی...54
روایت هفتم...55
منابع روایت...57
بررسی سندی...58
بررسی دلالی...61
روایت هشتم...61
منابع روایت...62
بررسی روایت...62
روایت نهم...63
منابع روایت...63
بررسی روایت...63
جلسه چهارم...64
روایت دهم...64
بررسی منابع روایت...68
بررسی سندی...68
بررسی دلالی...74
جلسه پنجم...75
روایت یازدهم...75
منابع روایت...76
بررسی روایت...76
روایت دوازدهم...77
منابع روایت...79
بررسی روایت...79
جلسه ششم...87
شخصیت شناسی عبدالله بن عمرو بن عاص...88
روایت سیزدهم...101
منابع روایت...101
روایت چهاردهم...102
منابع روایت...102
بررسی روایت...103
روایت پانزدهم...103
منابع روایت...103
بررسی روایت...104
روایت شانزدهم...104
منابع روایت...104
بررسی سندی...105
بررسی دلالی...105
جلسه هفتم...107
روایت هفدهم...108
منابع روایت...109
بررسی سندی...109
روایت هجدهم...110
منبع روایت...111
بررسی دلالی...111
روایت نوزدهم...113
بررسی سندی...114
بررسی دلالی...117
نتیجه...117
جلسه هشتم...118
بررسی راویان عامه در روایات یأجوج و مأجوج...118
كعب الأحبار...118
تبيع...118
وهب بن منبه...119
عبدالله بن عمروبن عاص...120
عکرمه...121
عروة بن زبیر...121
ابن عائش...121
ابوهریره...121
جلسه نهم...137
روایات خاصه...137
روایات تفسیر نور الثقلين...138
روایت اول...138
بررسی روایت...140
روایت دوم...140
بررسی سندی...140
بررسی دلالی...141
روایت سوم...141
بررسی روایت...142
روایت چهارم...142
بررسی روایت...143
روایت پنجم...144
بررسی روایت...145
روایت ششم...146
بررسی روایت...146
روایت هفتم...147
بررسی روایت...148
روایت هشتم...149
بررسی روایت...150
روایت نهم...151
بررسی سندی...152
بررسی دلالی...154
روایت دهم...155
بررسی روایت...155
نتیجه...157
جلسه دهم...162
دیدگاه علامه طباطبایی در مورد یأجوج و مأجوج...162
اختلافات موجود در بحث ذوالقرنین...168
اختلاف اول: اختلاف در کیستی ذوالقرنین...169
اختلاف دوم: اختلاف در اوصاف و سمت ذوالقرنین...169
اختلاف سوم: اختلاف در نام ذوالقرنین...170
اختلاف چهارم: اختلاف در وجه تسمیه به ذوالقرنین...171
اختلاف پنجم: سفر به مغرب و مشرق...175
اختلاف ششم: مکان سد...176
جلسه یازدهم...177
ادامه بررسی دیدگاه علامه طباطبایی در مورد یأجوج و مأجوج...177
دیدگاه های مختلف در مورد کیست مورد کیستی ذوالقرنین و مکان سد او...184
دیدگاه اول...185
دیدگاه دوم...186
دیدگاه سوم...187
دیدگاه چهارم...189
دیدگاه پنجم... 193
دیدگاه ششم...198
دیدگاه هفتم...202
نتیجه گیری پایانی...212
بخش دوم: دابه الأرض...215
جلسه اول...216
مقدمه...216
بررسی دیدگاه مفسران در مورد آیه 88 سوره نمل...218
جلسه دوم...223
ادامه بررسی دیدگاه مفسران در مورد آیه 88 سوره نمل...222
دیدگاه مرحوم طبرسی...222
دیدگاه مرحوم شیخ طوسی...223
دیدگاه مرحوم علامه طباطبایی...226
جلسه سوم...232
دابة الأرض در روایات خاصه...232
روایت اول...232
بررسی سندی...234
بررسی دلالی...237
نتیجه...238
روایت دوم...239
بررسی سندی...241
بررسی دلالی...241
روایت سوم...245
بررسی سندی...248
بررسی دلالی...248
جلسه چهارم...249
روایت چهارم...249
بررسی سندی...252
روایت پنجم...253
بررسی سندی...255
بررسی دلالی...257
روایت ششم...257
بررسی سندی...258
روایت هفتم...261
بررسی سندی...262
روایت هشتم...262
بررسی سندی...263
روایت نهم...264
بررسی سندی...265
روایت دهم...265
بررسی سندی...266
جمع بندی...266
جلسه پنجم...267
بیان مجلسی اول در شرح زیارت امام علی علیه السلام...268
بیان مجلسی اول در ذیل جامعه کبیره...270
بیان ملا صالح مازندرانی در ذیل روایت امام باقر علیه السلام...272
جمع بندی...278
جلسه ششم...279
بررسی دیدگاه یکی از معاصران در مورد خروج دابه الأرض...279
جمع بندی...289
دیدگاه استاد...289
جلسه هفتم...291
دابة الأرض در روایات عامه...291
كلام ابونصر الشلبی در مورد دابه الأرض...298
نتیجه گیری پایانی...304
منابع...305
بررسی سندی و دلالی روایات يأجوج و مأجوج در منابع روایی عامه و خاصه
از مباحث مرتبط با مسئله مهدویت، بحث خروج «يأجوج و مأجوج» است. اصل شکسته شدن سد و بیرون آمدن آنها و گرفتار شدن بشر به این مفسدان از امور مسلّم است؛ ولی بحث در این است که آیا این اتفاق از علائم ظهور است، یعنی قبل از ظهور حضرت این اتفاق رخ می دهد یا اینکه از علائم قیامت بوده و بعد از ظهور حضرت و پس از فوت یا شهادت ایشان این مسئله رخ می دهد یا اینکه اتفاق افتاده است؟ این بحث خیلی گسترده است؛ ولی بنده کسی را ندیده ام که نفیاً و اثباتاً به تنقیح این بحث پرداخته باشد و ارتباطش را با جریان مهدویت و اینکه آیا از علائم ظهوراست یا خیر؛ بحث کرده باشد. در قرآن کریم آیات متعدی نسبت به این جریان وجود دارد؛ از جمله می توان به این آیه اشاره کرد: قالُوا یا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا. (1)آیه دیگر در این
1) كهف: 94.
زمینه: حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُون. (1)«حدب» یعنی مکان مرتفع، یعنی اینها از مکان های مرتفع با سرعت سرازیر می شوند و طبق برخی از نصوص عامه خداوند متعال به حضرت عیسی علیه السلام می فرماید: با پیروانت به جای امنی بروید؛ زیرا اینها کسانی هستند که جز من کسی از عهده شان بر نمی آید. (2)
بر پایه گزارش های روایی، حضرت عیسی علیه السلام پس از ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف تشریف می آورند و در رکاب حضرت خواهند بود و در زمان حیات ایشان نیز رحلت می کنند از کنار هم قرار دادن این مطالب این نتیجه ملاحظه می شود که جریان خروج یأجوج و مأجوج در دوران ظهور خواهد بود. این نکته ما را بر آن داشت که به بررسی و نقد روایات خاصه و عامه در این زمینه بپردازیم البته شما خواهید دید که بسیاری از نصوص عامه از اسرائیلیات است و حتی خود آنها به این معنا معترفند.
شیوه بحث به این صورت است که ابتدا وارد بحث لغوی و سپس وارد بحث اصطلاحی شویم. این که یأجوج و مأجوج به چه معناست؛ یأجوج از ماده «اجج»، به معنای شعله ور شدن آتش و دیگری از ماده «مجج»، به معنای
شور است. البته شاید این اسامی اسامی غیر عربی و به اصطلاح عجمی باشد و به این اشتقاقات که گفتیم اصلاً ربطی نداشته باشد. پس از بحث لغوی نوبت می رسد به بررسی سوابق اینها که اصلاً اینان از طائفه انساند یا از جن هستند؟ طبق برخی روایات انسان ها درصد بسیار محدودی را از مخلوقات خداوند تشکیل می دهند؛ در حالی که شمار زیادی از مخلوقات خداوند را این قوم (جن) تشکیل می دهند پس از این مرحله باید به بررسی منشأ تکوین این ها بپردازیم؛ زیرا در منابع عامه آمده است که منی حضرت آدم علیه السلام به زمین ریخت و با خاک مخلوط شد و اینها پدید آمدند. پس اینها فقط از حضرت آدم به وجود آمده اند. در گام بعد، باید به بررسی تطبیقی و مقایسه روایات اهل بیت علیهم السلام و میزان قوت آنها در برابر این روایات بپردازیم. از دیگر مباحث مرتبط به این موضوع پرسش هایی است از این قبیل که الان محل زندگی ایشان کجاست و چه کسانی در برابر این ها می ایستند و مانع از نفوذ ایشان می شوند؟ ذوالقرنین چگونه مانع پیشرفت این ها شد؟ در آخر الزمان چه مفاسدی مرتکب می شوند؟
گفتنی است که در کتاب های روایی عامه و خاصه در مورد یأجوج و مأجوج و حرکت و سرنوشت آنها روایاتی وارد شده است که ما در این جا در بررسی تطبیقی نخست برخی از روایات عامه و آنگاه شماری از روایات خاصه را ذکر و بررسی می کنیم و از این رهگذر به سنجش میزان همخوانی این دو دسته از روایات می پردازیم، تا مشخص شود که روایات عامه در مورد یأجوج و مأجوج، چه مقدار با روایات ما که از طریق اهل بیت علیهم السلام وارد شده است، تطابق دارد؛
هر چند روایات مخالفان با صراحت به جعلی بودن این متون اعتراف دارند.
در منابع روایی عامه در مورد یأجوج و مأجوج از سوی نگارنده در مجموع نوزده روایت شناسایی شد که در ادامه به ذکر و بررسی آنها می پردازیم:
این روایت را ابن حماد در کتاب فتن از کعب بدون اسناد به پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده است:
حَدَّثَنَا بَقِيَّةُ بْنُ الْوَلِيدِ وَأَبُو حَيْوَةَ شُرَيْحُ بْنُ يَزِيدَ الْحَضْرَمِيِّ وَجُنَادَةُ بْنُ الْأَرْدِيِّ وَأَبُو أَيُّوبَ، عَنْ أَرْطَاةَ بْنِ الْمُنْذِرِ، قَالَ: ثَنَا أَبُو عَامِرِ الْأَهْنَانِيِّ، عَنْ تُبَيْعِ، عَنْ كَعْبٍ وَ قَالَ بَعْضُ هَؤُلَاءِ: عَنْ تُبَيْعِ، لَمْ يَذْكُرْ كَعْبًا قَالَ: إِذَا انْصَرَفَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَالْمُؤْمِنُونَ مِنْ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ إِلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ فَلَبِثُوا سَنَوَاتٍ بِبَيْتِ الْمَقْدِسِ، رَأَوا كَهَيْئَةِ الْهُرْجِ وَالْغُبَارِ مِنَ الْجَوْفِ فَيَبْعَثُونَ بَعْضَهُمْ فِي ذَلِكَ لَيَنْظُرَ مَا هُوَ، فَإِذَا هِيَ رِيحٌ قَدْ بَعَثَهَا اللَّهُ لَقَبْضِ أَرْوَاحِ الْمُؤْمِنِينَ، فَتِلْكَ آخِرُ عِصَابَةٍ تُقْبَضُ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ، وَيَبْقَى النَّاسُ بَعْدَهُمْ مِائَةَ عَامٍ، لَا يَعْرِفُونَ دِينًا وَلَا سُنَّةً، يَتَهَا رَجُونَ تَهَارُجَ الْحَمِيرِ، عَلَيْهِمْ تَقُومُ السَّاعَةُ، وَهُمْ فِي أَسْوَاقِهِمْ، يَبِيعُونَ وَيَبْتَاعُونَ، وَيُنْتِجُونَ وَيَلْحَقُونَ، فَلَا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَةً وَلَا إِلَى أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ؛ (1)چون عیسی بن مریم علها السلام و
1) ابن حماد، نعیم الفتن، ج2، ص 595 ، ح 1658 و جمعی از نویسندگان، معجم احادیث الإمام المهدى عجل الله فرجه الشريف، ج 3، ص 295.
مؤمنان از جنگ با یأجوج و مأجوج فارغ شوند، به بيت المقدس می روند و چند سال در آنجا می مانند. می بینند از منطقه ای به نام جوف گرد و غباری نمایان می شود بعضی ها را می فرستند که ببینند چیست. پس آن بادهایی است که خداوند برای قبض ارواح مؤمنان فرستاده است و آنان آخرین گروه از مؤمنان هستند که باقی پس این ها همراه حضرت عیسی علیه السلام قبض روح می شوند. مردم صد سال بعد از حضرت عیسی علیه السلام می مانند که دین و سنتی ماندند. نمی شناسند، مثل حیوانات به یکدیگر می پرند، (1)در این حال قیامت به پا می شود؛ (2)در حالی که آنان مشغول کارهای روزمره خود هستند. پس دیگر نه فرصت وصیتی پیدا کنند و نه فرصت بازگشت به اهل شان.
از این روایت استفاده می شود که یأجوج و مأجوج در دوران حضرت خروج می کنند و بین آنها درگیری می شود؛ در حالی که در روایات دیگر آمده است که حضرت عیسی علیه السلام در زمان حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رحلت می کند.
در بررسی سندی این روایت، نکات ذیل قابل ذکر است:
این روایت نیست؛ زیرا به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده نشده است؛
كعب، تبیع و کتاب فتن ابن حماد، نزد ما اعتباری ندارند؛
روایت دوم را فقط ابن حماد بیان کرده و احدی از فریقین آن را نقل نکرده است.
این روایت را ابن عائش حضرمی به طریق خودش، بدون اینکه آن را به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت دهد؛ چنین نقل می کند:
يَخْرُجُ عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ علیه السلام عِنْدَ المَنَارَةِ عِندَ بَابِ الشَّرِقِ ثُمَّ يَأْتِي مَسْجِدَ دِمَشْقَ حَتَّى يَقعُدَ عَلَى الْمِنْبَرِ وَيَدْخُلُ المُسلِمُونَ المَسْجِدَ والنَّصَارَى وَالْيَهُودُ كُلُّهُمْ يَرْجُوهُ حَتَّى لَوْ أَلْقَيْتُ شَيْئاً لَمْ تُصِبْ إِلَّا رَاسَ إِنْسَانٍ مِن كَثْرَتِهِمْ وَيَأْتِي مُؤَذِّنُ المُسْلِمِينَ فَيَقُومُ وَيَأْتِي صاحِبُ بُوقِ اليَهُودِ ويَأْتِي صَاحِبُ نَاقُوسِ النَّصَارَى فَيَقُولُ صَاحِبُ الْيَهُودِ اِقْرَعْ فَكَتَبَ سَهُمُ الْمُسْلِمِينَ وسَهُمُ النَّصَارَى ووَسَهُمُ الْيَهُودِ ثُمَّ يَقْرَعُ عِيسَى فَيَخْرُجُ سَهْمُ الْمُسْلِمِينَ فَيَقُولُ صَاحِبُ الْيَهُودِ إِنَّ القُرعَةَ ثَلَاثٌ فيقرع فَيَخْرُجُ سَهُمُ الْمُسْلِمِينَ ثُمَّ يَقرَعُ الثَّالِثَةَ فَيَخرُجُ سَهُمُ المُسْلِمِينَ فَيُؤَذِّنُ المُؤَذِّنُ وَيُخْرُجُ اليَهُودُ والنَّصارى مِنَ الْمَسْجِدِ ثُمَّ يَخرُجُ يتبعُ الدَّجَّالَ بِمَنْ مَعَهُ مِن أَهلِ دِمَشْقَ ثُمَّ يَأْتِي بَيْتَ المَقْدِسِ وَهِي مُغْلَقَةٌ قَدْ حَصَرَهَا الدَّجَّالُ فَيَأْمُرُ بِفَتْحِ الْأَبْوابِ وَيَتَّبِعُهُ حَتَّى يُدرِكَهُ بِبَابِ لَدٍ وَيَذُوبُ كَمَا يَذُوبُ الشَّمْعُ وَيَقُولُ عِيسَى إِنَّ لِي فِيكَ ضَرْبَةً فَيَضْرِبُهُ فَيَقْتُلُهُ اللهُ عزَّ وجل عَلَى يَدَيْهِ فَيَمْكُثُ فِي الْمُسْلِمِينَ
ثَلَاثِينَ سَنَةً أَوْ أَرْبَعِينَ سَنَةٌ اللَّهُ أَعْلَمُ أَي الْعَدَدَيْنِ، فَيَخْرُجُ عَلَى إِشْرِهِ يَأْجُوجُ ومَأْجُوجُ فَيُهْلِكُ اللَّهُ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجُ عَلَى يَدَيهِ وَلَا يَبْقَى مِنْهُمْ عَيْنٌ تَظْرِفُ وتَرُدُّ إلى الأَرْضِ بَرَكَتَهَا حَتَّى إِنَّ الْعِصَابَةَ لَيَجْتَمِعُونَ فِي الْعُنْقُودِ عَلَى الرُّمَّانَةِ ويُنْزَعُ مِن كُلِّ وَذَكَرٍ كَلامَا انْقَطَعَ مِنَ الْكِتَابِ مَعْنَاهُ مِنْ كُلِّ ذَاتِ حمة حمتُهَا يَعْنِي سَمَّهَا حَتَّى إِنَّ الْحَيَّةَ تَكُونُ مَعَ الصَّبِيِّ وَالأَسَدِ وَالبَقَرَةُ لَا يَضُرُّهُ شَيئاً ثُمَّ يَبْعَثُ اللهُ عَزَّ وجَل ريحاً طَيِّبَةً تَقْبِضُ رُوحَ كُلِّ مُؤْمِنٍ وَيَبقَ شِرَارُ النَّاسِ يَقومُ عَلَيْهِم السَّاعَةَ؛ (1)عيسى بن مريم علیه السلام بر مناره باب الشرقی بیرون می آید؛ سپس به مسجد دمشق می آید و بر منبر می نشیند و مسلمانان وارد مسجد می شوند و مسیحیان و یهودیان همه به او امیدوار هستند. به دلیل تعداد زیاد آنها اگر چیزی پرتاب می کردی، فقط به سر انسان می خورد مؤذن مسلمین می آید و می ایستد و صاحب شیپور یهود و صاحب ناقوس مسیحی نیز می آیند و صاحب یهود می گوید: قرعه بزنید و یک سهم برای مسلمانان، سهمی برای مسیحیان و یک سهم برای یهودیان عيسى بن مريم علیه السلام قرعه می زند و به نام مسلمانان در می آید صاحب یهود می گوید: قرعه سه مرتبه است. حضرت عیسی علیه السلام دوباره قرعه می زند و نام مسلمانان بیرون می آید. برای بار سوم قرعه می زند که باز قرعه به نام مسلمانان بیرون می آید. در این هنگام مؤذن اذان می گوید و یهودیان و مسیحیان از مسجد خارج می شوند و آنگاه پیروان دجال، همراه او از مسجد خارج می شوند. سپس حضرت عیسی علیه السلام به بیت المقدس می آید؛
1) ابن عساکر، علی بن حسن، تاريخ مدينة دمشق، ج 1، ص 228229.
در حالی که درهای آن بسته است و دجال آن را محاصره کرده است. حضرت عیسی علیه السلام دستور می دهد که درهای مسجد را باز کنند. عیسی بن مریم علیها السلام به دنبال دجال می رود تا این که او را کنار دری او را می گیرد و مانند شمعی او را ذوب می کند و حضرت عیسی علیه السلام به او می گوید: من باید ضربه ای به تو بزنم و لذا او را می زند و خداوند، بر اثر آن ضربه، دجال را مقابل چشمان حضرت عیسی علیه السلام می کشد. حضرت عیسی علیه السلام به مدت سی یا چهل سال در میان مسلمانان می ماند و خدا می داند کدام یک از این دو عدد درست است. آنگاه يأجوج و مأجوج ظهور می کنند و خداوند آنها را به دست عیسی بن مریم علیه السلام هلاک می کند و چشمی از آنها نمی ماند که پلک بزند و برکت زمین به آن باز می گردد تا آن جا که جماعتی به صورت خوشه ای بر روی انار جمع می شوند و... در اینجا مطلبی را ذکر می کند که از کتاب حذف شده و مضمونش این است که از هر حیوان صاحب زهری، زهرش را بیرون می کشد تا جایی که مار کنار پسر بچه و شیر و گاو خواهد بود، بدون اینکه به او آسیبی برسد. آنگاه خداوند متعال باد خوشی را می فرستد که جان هر مؤمنی را می گیرد و بدترین مردم را تا قیامت باقی می گذارد.
این روایت به ترتیب در کتاب تاریخ مدینه دمشق (ج1، ص 228-229)؛ کتاب تهذیب تاریخ مدينه دمشق (ج1، ص 49) و نیز در کتاب القول المختصر (ص
119 -120) نقل شده و دیگر احدی این روایت را نقل نکرده است. (1)
در بررسی این روایت می توان به نکات ذیل اشاره کرد:
یکی از کارهای تبلیغاتی آنان این بود که بگویند: «لامهدى الا عيسى علیه السلام». اصل مهدویت مسلّم بوده است و در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله، کسی در مورد حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شک نداشت؛ اما به سبب کینه ای که نسبت به اهل بيت علیهم السلام داشتند، سعی کردند در مسیر آن تغییر ایجاد کنند؛ زیرا در روایات آمده است: المَهْدِيُّ الاعمال من ولدي؛ (1)يا المَهْدِيُّ علیه السلام مِنْ وُلْدِ فَاطِمَةَ عليها. (2)البته در این نکته شکی نیست که حضرت عیسی علیه السلام از پیامبران الوالعزم است؛ اما ایشان در رکاب حضرت مهدی عجل الله تعالى خواهند بود.
در قسمتی از این روایت آمده است: «و يدخل المسلمون المسجد و النصارى و اليهود كلهم يرجوه.» ظاهر این مطلب، گویای آن است که افزون بر مسلمانان، یهودیان و مسیحیان هگمی حق و به تأیید حضرت عیسی علیه السلام امیدوارند؛ در حالی که بر اساس روایات ما در عصر ظهور هیچ دین و شریعتی، غیر از دین اسلام باقی نمی ماند و از میان یهود و مسیحیت کسانی که بخواهند جزء یاران حضرت باشند، به ایشان ایمان می آورند و مسلمان می شوند و کسانی هم که بخواهند بر عداوت و دشمنی خود باقی بمانند، حتی اگر پشت سنگ هم مخفی شده باشند؛ به شهادت سنگ، او را پیدا می کنند و می کشند. از این رو، متن ذکر شده خود حکایت از جعلی بودن آن دارد.
در بخشی دیگر از این روایت چنین آمده است: «ثم يأتي بيت المقدس و هي
مغلقة قد حصرها الدجال فيأمر بفتح الأبواب ويتبعه حتى يدركه بباب لد ويذوب كما يذوب الشمع ويقول عيسى إن لي فيك ضربة فيضربه فيقتله الله عز وجل على يديه.... از این عبارت به دست می آید که حضرت عیسی علیه السلام به جنگ دجال می آید و او را به قتل می رساند. ما در پاسخ به ناقل این روایت می گوییم: اولاً، بر اساس نصی که شما نقل می کنید ایشان از عهده یهود و نصارا بر نیامدند؛ حال چگونه می خواهند به جنگ دجال بروند؟! ثانیاً در روایات ما آمده است که دجال به دست حضرت مهدی عجل الله تعالى و در کناسه کوفه، یعنی جایی که زباله های کوفه را می ریزند، حلق آویز می شود.
در این روایت آمده است که حضرت عیسی علیه السلام بعد از سی یا چهل سال که درمیان مسلمانان زندگی می کند، به جنگ یأجوج و مأجوج می رود و آنها را به قتل می رساند: «فيمكث في المسلمين ثلاثين سنة أو أربعين سنة الله أعلم أي العددين؛ فيخرج على اثره يأجوج ومأجوج فيهلك الله يأجوج ومأجوج على يديه.» در حالی که در روایات دیگر بر خلاف این مطلب گزارش شده است که حضرت عیسی علیه السلام از عهده اینها بر نمی آید و به دستور خداوند از آنها فرار می کند.
در این روایت آمده است که پس از حوادث پیش گفته، خداوند متعال باد خوشی را می فرستد که جان هر مؤمنی را می گیرد و بدترین مردم را تا قیامت باقی می گذارد: ثم يبعث الله ريحا طيبة تقبض روح كل مومن ويبقى شرار الناس تقوم عليهم الساعة.» بر اساس این بیان به دلیل وجود اشرار زمین دوباره از ظلم و ستم آکنده خواهد شد و قیام منجی در این زمینه دستاوردی نخواهد داشت؛ در حالی که بر پایه روایات ما یکی از مهمترین دستاوردهای قیام جهانی موعود در عصر ظهور
پاکسازی زمین از ظلم و ستم و آکنده شدن آن از قسط و عدل است.
در مجموع، متن نقل شده جعلی و اساسش از ابن عساکر است و چون به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده نشده است، روایت نیست.
بحث در مورد قوم يأجوج و مأجوج و خروج و سرازیر شدن و هجمه آنها بر مردم بود که گفتیم امر مذکور از مسلّمات است؛ ولی این اتفاق چه وقت خواهد بود؟ آیا جزء علامات ظهور است یا این که به بعد از ظهور و از علامات قیامت مربوط است؟ از بیاناتی که ذیل آیه شریفه و روایاتی که از فریقین و به ویژه از اهل سنت نقل شده استفاده می شود که این اتفاق به بعد از ظهور مربوط است که در این صورت بعد از ظهور دوباره ناامنی، کشتار، بی قانونی و بی عدالتی رواج خواهد یافت که البته در چنین حالتی که باید بحث شود که حکومت های بعد از حضرت چگونه خواهند بود؟
در مقابل، از بیانات برخی شارحین استفاده می شود که خروج یأجوج و مأجوج قبل از ظهور است که البته فعلاً تصریحی جز بیان مرحوم مازندرانی ندیده ام. مرحوم مازندرانی در کتاب شرح الکافی، در ذیل خطبه امام الموحدين على بن ابی طالب علیه السلام که فرمودند: «و قرب الوعد وانقضت المدة و بدا لكم النجم ذوالذنب او المذنب»؛ در شرح و بیان این عبارات می نویسد:
«و قرب الوعد» بظهور المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف وفاة الاستقلال «و انقضت المدة» المقررة لغيبته يعنى
أكثرها أو بعضها أخبر علیه السلام بأنه لابد من وقوع هذه الامور قبل ظهور ولده الطيب الهادى عليه السلام ثم أخبر بقرب زمان ظهوره بناء على أن كل ما هو آت فهو قريب ولم يقل أن ظهوره مقارن لانقضاء هذه الامور بل لظهوره علامات اخر كما فى الاخبار و بدا لكم النجم ذو الذنب هذه علامة اخرى و قد طلع فی زماننا سنة خمس وسبعين بعد الف من الهجرة نجم ذو ذنب من قبل المشرق وامتد الى شهر و آخر وكان ضوؤه و امتداده أقل من ذلك و يحتمل بعيدا أن يراد به الاجل أو الوقت المضروب فيكون اشارة الى خروج الدجال أو يأجوج و مأجوج مع عساكرهما و اتباعهما؛ (1)«و قرب الوعد؛ وعده نزدیک است»؛ یعنی وعده الاهی به ظهور مهدی عجل الله تعالى فوجد السريان نزدیک است و انقضت المدة و مدت به اتمام رسیده است»؛ یعنی مدت زمانی که خداوند مقرر و اراده کرده بود که حضرت در پس پرده غیبت باشند، منقضی شد؛ یا اکثرش یا بعضی از آن تمام شده و چیزی جز آن نمانده است. امام خبر داده که این امور به طور حتم باید قبل از ظهور حضرت مهدی والا واقع شوند؛ آنگاه به نزدیک بودن زمان ظهور خبر داده است؛ بنابر این که تمام وقایع آتی نزدیک به شمار می آیند و نفرموده است که ظهور حضرت مقارن و همزمان با منقضی شدن این امور است بلکه همان طور که در روایات آمده است، برای ظهور ایشان علائم دیگری وجود دارد. و بدا لكم النجم ذو الذنب؛ و برای شما ستاره دنباله دار آشکار می شود.» در زمان ما در سال 1075 هجری ستاره ای دنباله دار در جهت مشرق ظاهر شد و
1) مازندرانی، محمد صالح، شرح الکافی (الأصول و الروضة)، ج11، ص387.
مدت آن به یک ماه رسید و ستاره دیگر آمد که نور و مدت آن کم تر از آن بود. این احتمال بعید است که منظور از این علامت [= ستاره دنباله دار] مدت یا زمان تعیین شده باشد، تا در نتیجه اشاره ای باشد به ظهور دجال يا يأجوج و مأجوج همراه با سربازان و پیروان آنها.
از این رو، طبق بيان ايشان دجال وخروج يأجوج و مأجوج نیز از علائم ظهور و زمان وقوع آن قبل از ظهور خواهد بود که البته باید به دنبال مستندات نیز بگردیم و نیز این نکته را بررسی کنیم که در کتاب های روایی، چه تعداد روایت و با چه تفصیلاتی بیان گردیده است.
در مجموع، طبق دیدگاه برخی شارهان خروج یأجوج و مأجوج قبل از ظهور است؛ ولی از نصوصی که در کتاب های اهل سنت آمده اند، استفاده می شود که خروج این دو قوم، در زمان حیات خود حضرت است و هرچند که محوریت این روایات حضرت عیسی علیه السلام ان بیان شده؛ لازم بین آن این است که این اتفاق در زمان حیات حضرت خواهد بود؛ زیرا حضرت عیسی علیه السلام در زمان حیات حضرت مهدی عجل الله تعالى و وجد الا رحلت می کنند.
حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ إِسْحَاقَ، ثَنَا عَلْقَمَةُ بْنُ نَصْرِ بْنِ خُزَيْمَةَ، أَنَّ أَبَاهُ، حَدَّثَهُ، عَنْ نَصْرِ بْنِ عَلْقَمَةَ، عَنْ أَخِيهِ مَحْفُوظٍ عَنِ ابْنِ عَائِدٍ، ثَنَا جُبَيْرُ بْنُ نُفَيْرٍ أَنَّ النِّوَّاسَ بْنَ سَمْعَانَ حَدَّثَهُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ: أُرِيتُ أَنَّ ابْنَ مَرْيَمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَخْرُجُ مِنْ يَحْنَةِ المَعْارَةِ الْبَيْضَاءَ شَرْقِيَّ دِمَشْقَ وَاضِعٌ يَدَهُ عَلَى
أَجْنِحَةِ الْمَلَكَيْنِ بَيْنَ رَيْطَتَيْنِ مُمَشَّقَتَيْنِ، إِذَا أَدْنَا رَأْسَهُ قَطَرَ، وَإِذَا رَفَعَ رَأْسَهُ تَحَادَرَ مِنْهُ جُمَانٌ كَاللُّؤْلُؤِ، تَمْشِي عَلَيْهِ السَّكِينَةُ، وَالْأَرْضُ تَقْبِضُ لَهُ، مَا أَدْرَكَ نَفْسَهُ مِنْ كَافِرٍ مَاتَ، وَيُدْرِكُ نَفْسَهُ حَيْثُمَا أَدْرَكَ بَصَرَهُ حَتَّى يُدْرِكَ بَصَرَهُ فِي حُصُونِهِمْ وَقُرَايَاتِهِمْ ، حَتَّى يُدْرِكَ الدِّجَالَ عِنْدَ بَابِ لُةٍ فَيَمُوتُ ، ثُمَّ يَعْمِدُ إِلَى عِصَابَةٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ عَصَمَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِالْإِسْلَامِ، وَيَتْرُكَ الْكُفَّارَ يَنْتِفُونَ لِحَاهُمْ وَجُلُودَهُمْ ، فَتَقُولُ النِّصَارَى هَذَا الدَّجَّالُ الَّذِي أَنْذَرْنَاهُ، وَ هَذِهِ الْآخِرَةُ، وَ مَنْ مَسَّ ابْنَ مَرْيَمَ كَانَ مِنْ أَرْفَعِ النَّاسِ قَدْرًا وَ يَعْظُمُ مبِيتُهُ، وَ يَمْسَحُ عَلَى وُجُوهِهِمْ وَيُحَدِّثُهُمْ بِدَرَجَاتِهِمْ مِنَ الْجَنَّةِ، فَبَيْنَا هُمْ فَرِحُونَ بِمَا هُمْ فِيهِ خَرَجَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ ، فَيُوحَى إِلَى الْمَسِيحَ أَنِّي قَدْ أَخْرَجْتُ عِبَادًا لِي لَا يَسْتَطِيعُ قَتْلَهُمْ إِلَّا أَنَا، فَاحْرُزْ عِبَادِي إِلَى الطُّورِ، فَيَمُرٌ صَدْرُ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ عَلَى بُخَيْرَةِ طَبَرِيَّةً فَيَشْرَبُونَهَا، ثُمَّ يُقْبِلُ آخِرُهُمْ فَيُرْكِرُونَ رِمَاحَهُمْ، فَيَقُولُونَ لَقَدْ كَانَ هَاهُنَا مَرَّةً مَاءُ، حَتَّى إِذَا كَانُوا حِيَالَ بَيْتِ الْمُقْدِسِ قَالُوا: قَدْ قَتَلْنَا مَنْ فِي الْأَرْضِ، فَهَلُمُوا نَقْتُلُ مَنْ فِي السَّمَاءِ، فَيَرْمُونَ نَبْلَهُمْ إِلَى السَّمَاءِ، فَيَرُدُّهَا اللَّهُ مَخْضُوبَةٌ بِالدِّمِ، فَيَقُولُونَ: قَدْ قَتَلْنَا مَنْ فِي السَّمَاءِ، وَيَتَحَصِّنُ ابْنُ مَرْيَمَ وَأَصْحَابُهُ حَتَّى يَكُونَ رَأْسُ التَّوْرِ وَرَأْسُ الْجَمَلِ خَيْرًا مِنْ مِائَةِ دِينَارٍ الْيَوْمَ؛ (1)نواس بن سمعان به جبیر بن نفیر گفت که رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمود: دیدم که عیسی بن مریم از سمت راست آغار سفید در شرق دمشق بیرون می آید دستش را روی بال های دو فرشته بین دو نوار پاره شده می گذارند. هنگامی که سرش را پایین می آورد قطره ای باران می ریخت و زمانی که سرش را بلند می کرد،
1) ابن عساکر، علی بن حسن، تاريخ مدينة دمشق، ج1، ص 225226.
کوه هایی همچون مروارید از او جاری و آرامش بر او حاکم می شد و زمین او را نگه می داشت. هیچ کافری که از دینا رفته، او را درک نکرده است. نفسش آنچه را چشمانش می بینند درک می کند، تا آنجا که چشمانش قلعه ها و روستاهای آنها را می بیند، تا این که در دروازه «لد» به دجال می رسد و سپس او می میرد. سپس به گروهی از مسلمانان که خداوند آن ها را با اسلام محفوظ داشته است، می پیوندد و کافران را در حال کندن ریش و پوست رها می کند. مسیحیان می گویند: این همان دجال است که به او هشدار دادیم؛ هر کس دستش به حضرت عیسی علیه السلام برسد و متبرک شود، از بلند مرتبه ترین مردم خواهد بود و اقامتش ارجمند است. عیسی بن مریم علیه السلام روی صورت های آنان دست می کشد و از مقامشان در بهشت خبر می دهد (1)و در حالی که اینها از وضعیت خود شادمان بودند. ناگهان یأجوج و مأجوج خروج می کنند، (2)به مسیح علیه السلام وحی می شود که من بندگانی را بیرون آوردم که کسی جز من، نمی تواند آن ها را بکشد. پس آنها را به طور ببر تا در امان باشند. (3)سپس آن ها از سد
1) در این روایت در مورد حضرت عیسی علیه السلام چنین آمده است: وَيَمْسَحُ عَلَى وُجُوهِهِمْ وَيُحَدِّثُهُمْ بِدَرَجَاتِهِمْ مِنَ الْجَنَّةِ. شبیه این تعابیر در روایات ما درباره حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف علیه الشریف آمده است: إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللهُ يَدَهُ عَلَى رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ كَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ؛ زمانی که قائم ما قیام کند خداوند دستش را بر سر بندگان می گذارد و به این طریق، عقل های آنها را متمرکز می کند و بدان وسیله عقول آنان کمال می یابند» (کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج1، ص25، ح 21).
2) در بهترین اوقات بودند که ناگهان این دو با نیروهایشان وارد می شوند.
3) در اینجا چنین آمده است که خداوند به حضرت عیسی علیه السلام می فرماید: «آنها را به کوه طور ببر تا در امان باشند طور یعنی جبل و برخی تعبیر طور نمی کنند مگر این که پر از درخت باشد. اگر آن کوه بدون درخت باشد به آن طور نمی گویند: «طور» بالضم ثم السكون، و آخره راء، و الطور في كلام العرب: الجبل، وقال بعض أهل اللغة: لا يسمى طورا حتى يكون ذا شجر ولا يقال للأجرد طور، وقيل: سمي طورا ببطور بن إسماعيل ، أسقطت باؤه للاستثقال، و يقال لجميع بلاد الشام الطور، وقد تقدم لذلك شاهد في طرآن بوزن قرآن من هذا الكتاب و قال أهل السير: سميت بطور ابن إسماعيل بن إبراهيم لا و كان يملكها فنسبت إليه، وقد ذكر بعض العلماء أن الطور هذا الجبل المشرف على نابلس و لهذا يحجه السامرة، و أما اليهود فلهم فيه اعتقاد عظيم و يزعمون أن إبراهيم أمر بذبح اسماعيل فيه، و عندهم في التوراة أن الذبيح إسحاق، و بالقرب من مصر عند موضع يسمى مدين جبل يسمى الطور، ولا يخلو من الصالحين، و حجارته کیف کسرت خرج منها صورة شجرة العليق، وعليه كان الخطاب الثاني لموسى الا عند خروجه من مصر ببني إسرائيل و بلسان النّبط كل جبل يقال له طور فإذا كان عليه نبت و شجر قيل طور سيناء. و الطور: جبل بعينه مطل على طبرية الأردن بينهما أربعة فراسخ على رأسه بيعة واسعة محكمة البناء موثقة الأرجاء يجتمع في كل عام بحضرتها سوق ثم بنى هناک الملک المعظم عیسی بن الملک العادل أبي بكر بن أيوب قلعة حصينة و أنفق عليها الأموال الجمة و أحكمها غاية الإحكام، فلما كان في سنة 615 و خرج الأفرنج من وراء البحر طالبين للبيت المقدس أمر بخرابها حتى تركها كأمس الدابر و ألحق البيت المقدس بها في الخراب، فهما إلى هذه الغاية خراب و الطور أيضا: جبل عند كورة تشتمل على عدة قرى تعرف بهذا الاسم بأرض مصر القبلية و بالقرب منها جبل فاران، هذا ما بلغنا في الطور غير مضاف فأما المضاف فيأتي» (حموى بغدادى ياقوت بن عبد الله، معجم البلدان، ج 4، ص 47).
يأجوج و مأجوج که کنار دریاچه طبریه بود، گذشتند و از آن نوشیند. آنگاه گروه دیگری از آنها می آیند و نیزه های خود را به زمین می زنند و می گویند این جا زمانی آب بود تا این که وقتی در مقابل بیت المقدس بودند، گفتند هر که را در زمین است، کشته ایم. پس بیایید کسانی را که در آسمان هستند بکشیم و آنگاه تیرهای خود را به سوی آسمان پرتاب می کنند سپس خداوند آن تیرها را در حالی که غرق در خون است بر می گرداند و آن تیرها می گویند ما کسانی را که
در آسمان بودند، کشتیم و حضرت عیسی علیه السلام و اصحابش آن قدر نیرومند می شوند تا آن جا که امروز سر گاو نر و سر شتر، از صد دینار بهتر است».
این روایت نخست در کتاب مدینه تاریخ دمشق (ج 1، ص 225)؛ آنگاه در کنز العمال (ج 14، ص621) و سپس در تهذیب ابن عساکر (ج1، ص 49) که ابن بدران آن را تلخیص کرده نقل شده است. (1)
همان طور که ملاحظه فرمودید این روایت، به جای مکه و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف به بیت المقدس و حضرت عيس علیه السلام محوریت داده و برای کوه طور نقش اساسی قائل شده است؛ به گونه ای که از میان ساکنان روی زمین تنها کسانی که به آن پناه می آورند، سالم می مانند و دیگران می می رند: فَاحْرُز عِبَادِي إِلَى الطُّورِ... حَتَّى إِذَا كَانُوا حِيَالَ بَيْتِ الْمُقْدِسِ قَالُوا: قَدْ قَتَلْنَا مَنْ فِي الْأَرْضِ.... ما در جلالت شأن حضرت عیسی علیه السلام و نیز در اصل خروج يأجوج و مأجوج که آیه قرآن به نامشان تصریح کرده است؛ تشکیک نمی کنیم و منکر آن نیستیم؛ ولی تفصیلاتی که ایشان می دهند، بوی اسرائیلیات می دهد. لذا در صحت این گونه از روایات جای بحث است و باید بررسی کنیم که این سنخ از
1) برای دیدن منابع این روایت ر.ک: جمعی از نویسندگان معجم احاديث الإمام المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف. ج 3، ص 317.
روایات را چه کسانی نقل می کنند تا مبادا ارسال مسلّمات تلقی شود. دستاورد بررسی ها در این زمینه نشان می دهد که روایات مرتبط به یأجوج و مأجوج که دارای این سنخ از ادبیات و محتوا هستند؛ معمولاً از سوی کسانی اند که یا فارغ التحصیل دانشگاه کعب الاحبارند و یا فارغ التحصيل دانشگاه وهب. این ها یا خودشان یهودی بوده اند یا از بستگان آنها. افرادی همچون تبیع بن عامر و وهب بن منبه از این سنخ راویان هستند که در ادامه به منظور آشنایی بیشتر با این دسته از افراد به اختصار به شخصیت شناسی و شرح احوال آنها می پردازیم:
«تبيع»، اهل الهان بود (1)و طبق گفته حموی، الهان مکانی نزدیک مدینه و برای طایفه بنی قریضه بوده؛ (2)از این رو، او جزء طائفه يهود بوده است. وی در طبقه دوم از تابعین اهل شام و ناپسری و اصطلاحاً ربیب کعب بود؛ زیرا کعب با زنی ازدواج می کند که تبیع پسرش بوده است. ابن سعد در مورد او می نویسد:
تبيع ابن امرأة كعب الأحبار وكان عالما، قد قرأ الكتب وسمع من كعب علما كثيرا... كان دليلا للنبي صلی الله علیه و آله، فعرض عليه الإسلام، فلم يسلم، حتى توفي النبي صلی الله علیه و آله، و أسلم مع أبي بكر، وقد كان يقص عند أصحاب رسول
الله عجل الله تعالی فرجه الشریف؛ (1)تبيع فرزند همسر كعب الأحبار بود. او عالم بود و کتاب هایی را خوانده و از کعب الاحبار دانش زیادی فرا گرفته بود... او راهنما و بلد چی پیامبر بود آن حضرت اسلام را به او عرضه کرد؛ ولی او اسلام نیاورد تا این که پیامبر صلی الله علیه و آله رحلت کرد و در زمان ابوبکر مسلمان شد. او برای اصحاب رسول خدا قصه می گفت. (2)
با اوصافی که برای تبیع ذکر شد، به راستی اگر محدثان ما این گونه افراد باشند چه بلایی سر روایات ما خواهد آمد!
«ابوعبدالله وهب بن منبّه»، تابعی و اهل صنعاء از کشور یمن بود. (3)از منظر علمای شیعه او فردی ضعیف و غیر ثقه است. برای نمونه مرحوم نجاشی در ترجمه «محمد بن احمد بن یحیی»، وی را از کسانی دانسته که ابن ولید روایات او را استثنا کرده است و هرکس را که ابن الولید استثنا کند، ضعیف است و نمی توان به او اعتماد کرد در مقابل در بسیاری از کتاب های رجالی عامه از او تجلیل و تمجید شده است و او را با القابی همچون جلیل، صالح، عابد،
1) مزى، يوسف بن عبدالرحمن، تهذيب الكمال في أسماء الرجال، ج 4، ص 314.
2) در محاضرات الادباء آمده است که روزی او گفت: «من هذا الرجل الذي يروى عنه عنه الله.» گفتند چگونه امکان دارد؟ او گفت: هكذا يكتب نگاه کردند دیدند نوشته است: «عن رسول الله عن الله عزو جل که او خوانده بود عن رجل ذهبی، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، ج 4، ص 556).
3) همان، ص 544.
صادق و ثقه ستوده اند. (1)او از معروف ترین چهره های بود که پس از کعب الأحبار، در بسط و ترویج اسرائیلیات در بین مسلمانان نقش مؤثر داشت و در این زمینه به شکل گسترده به نشر روایات و قصص بی پایه در مورد پیامبران و امت های گذشته می پرداخت. (2)
او مدعی است که سی کتاب آسمانی را که بر سی پیامبر نازل شده، مطالعه کرده است. (3)معنای این سخن آن است در زمان پیامبر اکرم صلى الله عليه و سلم جز قرآن که بر ایشان نازل شده، کتاب های آسمانی دیگری هم بوده است! این حرف را غیر از کعب، شخص دیگری بیان نکرده است؛ کسی که هنگام مرگش می گوید: این کتاب را به دریا بیندازید. از او می پرسند مگر این کتاب چیست؟ می گوید تورات است. ذهبی وقتی به این کلام بر خورد می کند تعجب می کند و می گوید: چه کسی می تواند ادعا کند که تورات حضرت موسى علیه السلام بدون تحریف و درست همانند وقت نزولش، دست او بوده است! (4)با این توضیح، حتی یکی از این کتاب ها را از کعب که استاد وهب بن منبه است، نپذیرفته اند. حال چگونه است که شاگرد او، وهب ادعا می کند که سی تا از
آن کتاب ها در دست او بوده است؟!
تحصیلات وهب بن منبه در دانشگاه اسلامی نبوده و مشکل اعتقادی داشته است. تفکرات وی از اسرائیلیات آکنده بوده و به لحاظ عقیده گزارش شده که او نخست قدری و به تفویض قائل بوده است؛ (1)ولی بعداً از این عقیده برمی گردد و به جبر قائل می شود وی خود در کلامی در این باره می گوید:
لقد قرأت اثنين وتسعين كتابا كلها أنزلت من السماء، اثنتان وسبعون منها في الكنائس وفي أيدي الناس و عشرون لا يعلمها إلا قليل، وجدت في كلها إن من أضاف إلى نفسه شيئا من المشية فقد كفر؛ (2)من نود و دو کتاب آسمانی را قرائت کرده که هفتاد و دو تا از آنها در کنیسه ها و در دست مردم موجود بوده است و بیست مورد دیگر را جز اندکی از افراد نمی شناخته اند. در تمام آنها چنین یافته ایم که هر کس به خود چیزی از اراده را نسبت دهد، کافر شده است.
در گزارشی دیگر، وی با اندکی تفاوت در این زمینه چنین مدعی شده است:
الكتب التي أنزلها الله تعالى على الأنبياء علیهم السلام لبضع وتسعون كتابا، قرأت منها بضعا وثمانين كتابا، فوجدت فيها من جعل إلى نفسه شيئا من المشيئة فقد کفر؛ (3)کتاب هایی که خداوند بر انبیاء علیهم السلام نازل کرده است، نود و اندی کتاب بوده است که من هشتاد و اندی از آنها را
مطالعه کرده ام از این کتاب ها چنین یافته ام که هر کس چیزی از اراده را برای خود قرار دهد، کافر شده است.
در مجموع، روایت سوم، یکی دیگر از روایاتی است که عامه نقل کرده اند و از آن استفاده می شود که جریان یأجوج و مأجوج در زمان حیات حضرت عیسی علیه السلام است. باید افزود که به جز تاریخ دمشق و کنزالعمال، هیچ یک از کتاب های شیعه و حتی اهل سنت به این روایت اعتنا نکرده اند. این دو کتاب و به ویژه کنزالعمال کتاب مستندی نیست و ما تعجب می کنیم از برخی افراد که وقتی می خواهند حدیثی را نقل کنند به این کتاب استناد می دهند اگر مرادتان قانع کردن طرف مقابل است؛ باید بدانید آنها اصلاً به این کتاب اعتقاد ندارند؛ زیرا این کتاب به شهادت مقدمه آن، همان تنظیم شده، کتاب جامع الاحادیث سیوطی است؛ اما اگر می خواهید شیعه را مجاب کنید، آن ها منابع معتبری دارند و تلاش بزرگان شیعه بر تفکیک احادیث اهل سنت از احادیث دیگران بوده است؛ در حالی که این حدیث را فقط یک نفر با این خصوصیات نقل کرده است.
این روایت در مورد سرنوشت یأجوج و مأجوج است که حدیث مفصلی است و راوی آن عبدالله است که به نظر می رسد همان عبدالله ابن عمرو بن عاص باشد؛
زیرا او تنها یازده سال از پدرش کوچکتر بوده است. (1)وی از جمله افرادی است که اسرائیلیات را وارد احادیث می کرد متن روایت بدین صورت است:
حَدِّثَنَا أَبُو عُمَرَ، عَنِ ابْنِ طَيعَةَ، عَنْ عَبْدِ الْوَهَّابِ بْنِ حُسَيْنٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ ثَابِتٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنِ الْحَارِثِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ، عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ: إِذَا قَتَلَ عِيسَى الدَّجَّالَ وَمَنْ مَعَهُ مَكَثَ النَّاسُ حَتَّى يُكْسَرُ سَدِّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ، فَيَمُوجُونَ فِي الْأَرْضِ وَيُفْسِدُونَ، لَا يَرُونَ بِشَيْءٍ إِلَّا أَفْسَدُوهُ وَأَهْلَكُوهُ، وَلَا يرونَ بِمَاءٍ وَلَا عَيْنٍ وَلَا نَهَرٍ إِلَّا نَزَفُوهُ، وَيَمُرُونَ بِالدِّجْلَةِ وَالْفُرَاتِ، فَمَنْ كَانَ مِنْهُمْ أَسْفَلَ التِّجْلَةِ أَوْ أَسْفَلَ الْفُرَاتِ قَالَ: قَدْ كَانَ هَاهُنَا مَرَّةٌ مَاءٌ، فَمَنْ بَلَغَهُ هَذَا الْحَدِيثُ فَلَا يَهْدِ مَنَّ حِصْنًا، وَلَا مَدِينَةٌ بِالشَّامِ، وَلَا بِالْجَزِيرَةِ، فَإِنَّ حِصْنَ الْمُسْلِمِينَ مِنْ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ طُورُ سَيْنَاءَ، فَيَسْتَغِيثُ النَّاسُ بِرَبِّهِمْ بِهَلَاكِ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ، فَلَا يُسْتَجَابُ لَهُمْ، وَأَهْلُ طُورِ سَيْنَاءَ وَهُمُ الَّذِينَ فَتَحَ اللَّهُ عَلَى أَيْدِيهِمُ الْقُسْطَنْطِينِيَّةَ فَيَدْعُونَ رَبَّهُمْ فَيَبْعَثُ اللَّهُ هُمْ دَابَّةٌ ذَاتَ قَوَائِمَ أَرْبَعِينَ، فَتَدْخُلُ فِي آذَانِهِمْ، فَيُصْبِحُوا مَوْتَى أَجْمَعِينَ، فَتَنْتُنُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ، فَيُؤْذِي النَّاسَ نَتْتُهُمْ أَشَدَّ عَلَيْهِمْ مِنْهُ إِذْ كَانُوا أَحْيَاءٌ، فَيَسْتَغِيثُونَ بِاللَّهِ، فَيَبْعَثُ اللَّهُ رِيحًا يَمَانِيَةً غَبْرَاءَ، فَتَصِيرُ عَلَى النَّاسِ عَمَاءً وَدُخَانًا شَدِيدًا، وَتَقَعُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ الزَّكْمَةُ فَيَسْتَغِيثُونَ بِرَتِهِمْ، وَيَدْعُو أَهْلُ طُورِ سَيْنَاءَ فَيَكْشِفُ اللَّهُ مَا بِهِمْ بَعْدَ ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ، وَقَدْ قَذَفَتْ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ فِي الْبَحْرِ؛ (2)
هنگامی که عیسی علیه السلام دجال و کسانی را که با او بودند و به قتل می رساند؛ مردم صبر می کنند تا سد يأجوج و مأجوج شکسته می شود. سپس آنها هجوم می آورند در زمین و آن را خراب می کنند. از کنار چیزی نمی گذرند، مگر اینکه آن را خراب و نابود می کنند و از کنار هیچ آب و چشمه و رودخانه ای نمی گذرند، مگر این که آب آن را می کشند و خشک می کنند از کنار دجله و فرات می گذرند و هر کس از آن ها زیر دجله یا زیر فرات باشد خواهد گفت: این جا زمانی آب بود. پس هر کس این حدیث به او رسید، هیچ قلعه و شهری را در شام یا در شبه جزیره خراب نکند. قلعه مسلمانان در برابر یأجوج و ماجوج کوه سینا است مردم هلاکت یأجوج و مأجوج را از پروردگارشان درخواست می کنند؛ ولی دعایشان مستجاب نمی شود. مردم کوه سینا که خدا به دست آنها قسطنطنیه را فتح کرد، به درگاه پروردگارشان دعا می کنند و خداوند حیوانی چهل پا به سوی آنها می فرستد و آن حیوان وارد گوششان می شود و همه آن ها می میرند. آنگاه زمین به خاطر آنها بوی تعفن می گیرد و مردم را آزار می دهد و بوی تعفنشان برای آنان بدتر از زمانی است که زنده بودند. لذا از خدا یاری می جویند و خداوند باد یمانی غبارآلود می فرستد و آن باد برای مردم دود کور کننده و شدید می شود؛ و بر مؤمنان مصیبت وارد می شود و آن ها از پروردگارشان یاری می جویند. او اهل کوه سینا را صدا می کند و خداوند بعد از سه روز مصیبتی را که بر آن ها وارد شده است، برطرف می کند و متوجه می شوند که یأجوج و مأجوج را به دریا انداخته است.
این روایت را ابن حماد از «عبدالله» نقل می کند و این نام بین این چند نفر مشترک است عبدالله بن عمرو بن عاص عبدالله بن عباس و عبدالله بن زبیر. اگر مراد «عبدالله بن عباس» باشد اگرچه وی مختلف فیه است؛ ولی از نظر بنده، او مقبول است. لذا سند تا ایشان درست خواهد بود؛ اما از آن جا که این سنخ روایات را غالباً عبدالله بن عمرو بن عاص نقل می کند، می توان حدس زد که مراد از این «عبدالله» همان «عبد الله بن عمرو بن عاص» است که پرونده خط مشی، اعتقادات و نمونه روایات این شخص کاملاً مشخص است.
این روایت نیز محوریت بسط عدالت را به حضرت عیسی علیه السلام داده است، بدون این که به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف و نقش منجی بودن ایشان اشاره ای کرده باشد. بر اساس این روایت هنگام خروج قوم یأجوج و مأجوج، فقط طور سينا به عنوان منطقه امن خواهد بود. از عبارت «اذا قتل عیسى علیه السلام الدجال و من معه»؛ استفاده می شود که دجال شخص است و نظر بنده همین است. بر اساس این روایت بعد از پایان فتنه دجال مردم مدت ها در امنیت و راحتی خواهند بود تا آن که سد شکسته می شود و یأجوج و مأجوج فساد را شروع می کنند. تعجب است که در برخی روایات اهل سنت، درباره مشخصات سد يأجوج و مأجوج آمده که طول آن، صد فرسخ است؛ یعنی در حدود ششصد کیلومتر و مسافتی مانند از قم تا شیراز را دارد و عرض آن پنجاه فرسخ است که
تقریباً مسافت آن از قم تا اصفهان است. در این جا سؤال این است که عبارت: «فیموجون فی الارض» به چه معناست؟ آیا به معنای اشغال تمام زمین است یا به معنای اشغال بخشی از آن؟!
روایتی است که سندش به ربعی بن حراش از حذیفه می رسد. وی در این روایت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل می کند:
كما حدثني عصام بن رَوَادِ بن الجراح، قال: ثني أبي، قال: ثنا سفيان بن سعيد الثَّوْرِيُّ، قال: ثنا منصورُ بنُ المُعْتَمِر، عن ربعي بن حراش، قال: سَمِعتُ حذيفة بن اليَمَانِ، يقولُ: قال رسولُ الله: أَوَّلُ الآيَاتِ الدَّجَّالُ، ونُزول عيسى، و نارٌ تَخْرُجُ مِن قَعْرِ عَدَنِ أَبْيَنَ، تَسوقُ الناسَ إِلى المَحْشَرِ، تَقِيلُ معهم إذا قالوا، والدُّخانُ ، والدَّابَّةُ، ثم يأجوج ومأجوجُ. قال حذيفة: قلت: يا رسول الله ، ما يأجوج ومأجوجُ ؟ قال: يأجوج ومأجوجُ أُمَمٌ؛ كلُّ أُمَّةٍ أربعمائةِ أَلْفٍ، لا يَموتُ الرَّجُلُ منهم حتى يَرَى أَلفَ عَينٍ تُشْرِقُ بِينَ يَدَيْهِ مِن صُلْبِه ، وهم وَلَدُ ،آدم ، فيَسيرونَ إلى خَرابِ الدُّنْيا، ويكونُ مُقَدِّمَتُهم بالشام وساقَتُهم بالعراقِ، فيَمُرُّون بأنهارِ الدُّنيا، فيَشربون الفُرات والدِّجْلَةَ وبُحِيرَةَ الطَّبَرِيَّةِ، حتى يَأْتوا بيتَ المَقْدِسِ، فَيَقُولُونَ: قد قَتَلْنا أَهلَ الدُّنيا، فقاتلوا من في السماءِ، فيَرْمُون بالتُّشَابِ إلى السماءِ، فَتَرْجِعُ نُشَابُهم مُخَطَّبَةً بِالدَّمِ، فَيَقُولُونَ: قد قَتَلْنا مَن في السماء. و عيسى والمسلمون بجَبَلِ طورِ سِينِينَ، فيُوحِى الله جلَّ وعزَّ إلى عيسى: أَن أَخْرِزْ عبادى بالطُّورِ،
وما يَلِى أَيْلَةَ ثُمَّ إِنَّ عيسى علیه السلام يَرْفَعُ يَدَيْهِ إِلى السماءِ، وَيُؤْمِنُ المُسْلِمُونَ، فيَبْعَثُ الله عليهم دابَّةٌ يُقالُها التَّغَفُ. (1تَدْخُلُ مِن مَناخِرِهم، فيُصْبِحُونَ مَوْتَى مِن حاقِ الشامِ إلى حاقِ العراق، حتى تُنْتِنَ الْأَرْضُ مِن جِيَفِهِم، ويَأْمُرُ الله السماءَ فتُمْطِرُ كأفواه القِرَب، فتَغْسِلُ الأَرضَ من جِيفِهم ونَتْنِهم، فعند ذلك طلوع الشمس مِن مَغْرِبها؛ (2)ربعي بن حراش گفت: از حذیفه بن یمان شنیدم که می گفت: رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمود: «نخستین نشانه ها، دجال است و فرود آمدن عیسی علیه السلام و آتشی که از عمق عدن فعلی برون می آید و مردم را به سمت محشر می راند و دود و دابة و يأجوج و مأجوج». حذیفه گفت عرض کردم ای رسول خدا صلى الله عليه وسلم! يأجوج و مأجوج چیست؟ فرمود: «يأجوج و مأجوج امت هایی هستند که هر امت آن از چهار صد هزار نفر تشکیل شده است. هر یک از آنان که بمیرد، هزار تن از نسل خود باقی می گذارد. آنان از فرزندان آدم ها هستند که برای ویرانی دنیا به حرکت در می آیند، پیش قراولان آنها در شام و باقی آنها در عراق است. به رودخانه های دنیا می گذرند و نهر فرات و دجله و دریاچه طبریه [در فلسطین] را می آشامند با تیر و کمان به آسمان تیراندازی می کنند و تیرهای آنان آغشته به خون باز می گردد! آن ها می گویند ما ساکنان آسمان را هم به قتل رساندیم و حضرت عیسی علیه السلام علیه السلام و مسلمانان در کوه طور سینین به سر می برند.)
خداوند به حضرت عیسی علیه السلام وحی می کند که از بندگان من در طور تا أيله، (1حراست نما! آنگاه عیسی علیه السلام سر خویش را برای دعا به آسمان بلند می کند و مسلمانان آمین می گویند. خداوند جنبده ای را به نام نغف بر آنها می گمارد که طریق از بینی آن ها وارد بدنشان می شود و بدین ترتیب از مرکز شام تا مرکز عراق نقش بر زمین می شوند، تا آن جا که زمین بر اثر اجساد گندیده آنها متعفن می شود.)در این هنگام خدای سبحان به آسمان فرمان می دهد و مانند دهانه مشك از آسمان باران فرو می ریزد و زمین را از اجساد گندیده و متعفن آن ها شست و شو می دهد در این زمان خورشید از مغرب طلوع می کند».##### منابع روایتاین روایت را ربعی حراش از حذیفه نقل کرده که اولین مدرک آن جامع البیان طبری است (ج16، ص 397-398 و بعد از آن به ترتیب در این منابع عنوان)
1) در مورد این که ایله کجاست؟ مباحث کتاب معجم البلدان در مورد آن چنین می گوید: «ایله بالفتح مدينة علي ساحل بحر القلزم مما يلي الشام وقيل هي آخر الحجاز و أول الشام، و اشتقاقها قد ذكر في اشتقاق إيلياء بعده، قال أبو زيد: أيلة مدينة صغيرة عامرة بها زرع يسير، و هي مدينة لليهود الذين حرم الله عليهم صيد السمك يوم السبت فخالفوا فمسخوا قردة و خنازير، و بها في يد اليهود عهد الرسول الله و قال أبو المنذر: سميت بأيلة بنت مدين بن إبراهيم و قال أبو عبيدة: أيلة مدينة بين الفسطاط و مكة على شاطئ بحر القلزم تعدّ في بلاد الشام، وقدم يوحنّة بن رؤبة على النبي له من أيلة و هو في تبوك فصالحه على الجزية و قرّر على كل حالم بأرضه في السنة دينارا فبلغ ذلك ثلاثمائة دينار، و اشترط عليهم قرى من مرّ بهم من المسلمين وكتب لهم كتابا أن يحفظوا و يمنعوا فكان عمر بن عبد العزيز لا يزداد على أهل أيلة عن الثلاثمائة دينار شيئا ... (حموی بغدادی، یاقوت بن عبدالله، معجم البلدان، ج1، ص 292).
شده است کتاب الکشف و البیان (ج 6، ص 307 و ج 8، ص 351؛ الدرّ المنثور (ج 4، ص 337)؛ نزول عیسی بن مریم (ص 79، ح 37)؛ جامع الأحاديث (ج 3، ص 287 ، ح 8890)؛ کنز العمال (ج14، ص 259، ح 38645)؛ شرح مسند أبي حنیفة (ص426)؛ تفسیر روح المعانی (ج 25، ص 118)؛ تصريح الکشمیری (ص 204 ، ح 37) و جامع الأحاديث القدسية (ج 3، ص 195، ح 936). بر اساس حتی یک نفر از علمای شیعه در منبع خود این روایت را نقل نکرده است نه این که علمای شیعه آن را ندیده باشند، بلکه به آن اعتنا نکرده اند. (1))##### بررسی دلالیاین ،روایت امنیت را به دو منطقه از مناطق مورد توجه یهود منحصر می کند و چنین گزارش می کند که یأجوج و مأجوج فسادشان همه جا را می گیرد، مگر در منطقه طور سینا و ایله که از تیررس مهاجمان در امان هستند. با قطع نظر از سند روایت یاد شده در این جریانات برای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشريف هیچ نقشی قائل نیست و محوریت را به حضرت عیسی علیه السلام می دهد و پایان کار مفسدین را هم به دعای ایشان گزارش می کند از این رو در پایان باید به روایات شیعه هم نگاهی کنیم تا ببینیم اصلاً سرنوشت این دو قوم به این نحو که آنها
1) برای دیدن منابع این روایت، ر.ک: جمعی از نویسندگان، معجم احاديث الإمام المهدى عجل الله تعالی فرجه الشریف، ج3، ص 316-317.
گفته اند، در روایات ما هم آمده یا خیر؟ ظاهراً این جریانات به این نحو در روایات ما نیست، لذا ممکن است کلام برخی ها تقویت شود که ایشان همان قوم تاتار هستند که آمدند و رفتند و پرونده آنان بسته شد. لکن مشکلی هست که نتوانستند آن را حل کنند که آن جریان سد است؛ زیرا در مورد این سد، این پرسش مطرح است که چنین سدی با خصوصیاتی که در روایات آمده چه می شود و کجاست؟!تا این جا در این روایات از منابع روایی عامه، مقام حضرت مهدی عجل الله تعالى تنقیص می شد و محوریت به حضرت عیسی علیه السلام علیه السلام اختصاص داشت.#### روایت ششم##### اشاره﴿يَزِيدُ بْنُ هَارُونَ قَالَ أَخْبَرَنَا الْعَوَّامُ بْنُ حَوْشَبٍ، قَالَ حَدَّثَنِي جَبَلَةُ بْنُ سُحَيْمٍ عَنْ مُؤْثِرِ بْنِ عَفَارَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ، قَالَ: لَمَّا كَانَ لَيْلَةً أُسْرِيَ بِرَسُولِ الله لَقِي إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى فَتَذَاكَرُوا السَّاعَةَ، فَبَدَءُوا بِإِبْرَاهِيمَ فَسَأَلُوهُ عَنْهَا، فَلَمْ يَكُنْ عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنْهَا، فَسَأَلُوا مُوسَى فَلَمْ يَكُنْ عِنْدَهُ مِنْهَا عِلْمٌ، فَرَدُّوا الْحَدِيثَ إِلَى عِيسَى فَقَالَ: عَهِدَ اللَّهُ إِلَيَّ فِيمَا دُونَ وَجْبَتِهَا، (1فَأَمَّا وَجْبَتُهَا فَلَا يَعْلَمُهَا إِلَّا اللَّهُ؛ فَذَكَرَ مِنْ خُرُوجِ الدِّجّالِ فَأَهْبِطُ فَأَقْتُلُهُ، فَيَرْجِعُ النَّاسُ إِلَى بِلَادِهِمْ فَيَسْتَقْبِلُهُمْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُمْ مِن كُلّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ، (2)لا يمرون بماءٍ إِلَّا شَرِبُوهُ؛ وَلَا شَيْءٍ إِلَّا أَفْسَدُوهُ،)
فَيَجِيتُونَ إِلَيَّ فَأَدْعُو اللَّهُ فَيُرْسِلُ السَّمَاءَ بِالْمَاءِ فَتَحْمِلُ أَجْسَادَهُمْ فَتَقْذِفُهَا فِي الْبَحْرِ ثُمَّ تُنْسَفُ الْجِبَالُ وَ تُمَدِّ الْأَرْضُ مَدَّ الْأَدِيمِ، ثُمَّ يُعْهَدُ إِلَيَّ إِذَا كَانَ ذَلِكَ، أَنَّ السَّاعَةَ مِنَ النَّاسِ كَالْحَامِلِ الْمُمِ، لَا يَدْرِي أَهْلُهَا مَتَى تَفْجَؤُهُمْ بِوِلَادَتِهَا، قَالَ الْعَوامُ: فَوَجَدْتُ تَصْدِيقَ ذَلِكَ فِي كِتَابِ اللَّهُ: {حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقِّ؛ (1)و (2)و در شبی که رسول خدا صلی الله علیه و آبله به معراج برده شد حضرت ابراهیم و موسی و عیسی را ملاقات کرد آنها در مورد قیامت با یکدیگر به گفت وگو را شروع کردند. بحث با ابراهیم آغاز شد. از او درباره قیامت پرسیدند؛ ولی ایشان از آن اطلاعی نداشت. سپس از موسی پرسیدند، ایشان نیز از آن اطلاعی نداشت؛ آنگاه روی سخن را متوجه عیسی کردند و از آن حضرت پرسیدند. ایشان در پاسخ فرمود: «خداوند قبل از قیامت با من عهد و پیمانی بست که هیچ کس جز او از آن اطلاعی ندارد» آنگاه خروج دجال را یاد کرد و فرمود: «من فرود می آیم و او را می کشم. سپس مردم به دیار خویش باز می گردند و يأجوج و مأجوج با آنها ملاقات می کنند و از هر تپه و بلندی سرازیر می شوند و از کنار آبی نمی گذرند، مگر این که از آن می نوشند و از کنار چیزی عبور نمی کنند، مگر این که آن را خراب می کنند. پس يأجوج و مأجوج نزد من می آیند و من به درگاه خداوند دعا می کنم و او از آسمان آبی می فرستد و اجسادشان را می برد و به دریا می اندازد
سپس کوه ها متلاشی می شوند و زمین همانند چرم های بازار عکاظ کشیده می شود سپس با من عهد بست که اگر چنین شد، قیامت برای مردم مانند زن حامله ای است که مدت حملش به اتمام رسیده است؛ خانواده او نمی دانند چه زمانی آنها را با ولادت فرزند خویش غافلگیر خواهد کرد عوام می گوید درستی این مطلب را من در کتاب خدا یافتم تا وقتی که سد يأجوج و مأجوج گشوده شود و از هر تپه و مکان بلندی سرازیر شوند».
اولین کسی که این روایت را نقل کرده ابن ابی شیبه (1)در مصنف است. بعد از مصنف ابن شیبه، مسند احمد (ج 1، ص 375) و پس از آن، سنن ابن ماجه (ج 2، ص 1365، ب 33، ح 4081)؛ این روایت را نقل می کنند. بر این اساس این روایت، در صحاح سته جز در سنن ابن ماجه نیامده است. ابن ماجه جزء آخرین رده از صحاح محسوب می شود، حتی به نقل برخی، به جز هفت روایت، باقی روایات آن مورد بحث است از شیعه هم کسی این روایت را نقل
1) شما تاريخ وفات او را ببینید متوکل در سال 234 هجری علمای بلاد را در سامرا جمع کرد و به اصطلاح امروز پول های درشتی به آنها داد. در آن جمع ابن ابی شیبه نیز به همراه برادرش و دیگر علمای عامه حضور داشتند. سپس متوکل کلاس درسی برای آنها گذاشت. عثمان بن ابی شیبه را در یک طرف بغداد و ابوبکر بن ابی شیبه را در طرف دیگر بغداد برای تدریس قرار داد. وی در سال 236 هجری نیز دستور داد قبر شریف امام حسین علیه السلام را تخریب کنند؛ یعنی متوکل برای این کار زمینه سازی کرد.
نمی کند. (1)
این روایت را ابن مسعود نقل کرده است بدون این که به پیامبر صلی الله علیه و آله و نسبت دهد و از شیعه هیچ کس به جز سید مرتضی ابن مسعود او را تأیید نکرده که گفته اند این تأیید، بر اساس مماشات و جدل بوده است، (2)و الّا ابن مسعود از نظر ما مقبول نیست و ظاهراً از معاصراین مرحوم مامقانی می خواهند ایشان را تنزیه کنند؛ ولی مرحوم خویی و مرحوم تستری او را رد می کنند. (3)به هر رو، معلوم نیست که این روایت از ابن مسعود باشد و اگر هم از او باشد، معلوم نیست که دیگر روایان ،سند یعنی یزید بن هارون عوام بن حوشب، جبلة بن سحیم و موثر بن عفاره مشکلی نداشته باشند.
در این روایت آمده است که چهار پیغمبر مرسل که اشرف آن ها و بلکه
1) برای دیدن منابع این روایت، ر.ک: جمعی از نویسندگان، معجم احاديث الإمام المهدى عجل الله تعالى، ج 3، ص 297.
2) «على هذا الأساس أثنى عليه السيد المرتضى في الشافي، واستدل برواياته على المخالفين جدلا»؛ مدح ابن مسعود توسط سید مرتضی و استدلال به روایت او از باب مماشات و جدل با اهل سنت بوده است (خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج11، ص 346 و ر.ک: تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، ج 600، 6 -601).
3) خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 11، ص 346، ذیل ترجمه عبد الله بن مسعود، شماره 7172 و ر.ک: تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، ج 6، ص 600- 608.
اشرف انبیاء و خلائق محمد مصطفی صلی الله علیه و آله است؛ در جمعی با هم نشستند و در مورد قیامت به مذاکره پرداختند بر اساس این روایت هنگامی که به حضرت عیسی علیه السلام نوبت می رسد و از ایشان در مورد قیامت پرسیده می شود، عنوان می کند که خداوند قبل از قیامت با من پیمانی بسته است که جز خدا کسی از آن آگاهی ندارد: «فقال: عهد الله الى فيما دون وجبتها فلا يعلمها الا الله.» بر این اساس، حتی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از قیامت مطلع نبود. در این روایت آمده است که پس از نزول باران قوم يأجوج و مأجوج به دریا انداخته و غرق می شوند و لذا در این جا دیگر بحثی از عذاب با نغف نیست که در روایت پیشین آمده است.
از دیگر نکات شایان توجه در این روایت این گزارش است که وقتی یأجوج و مأجوج از بین رفتند، قیامت خیلی نزدیک خواهد شد؛ همانند یک زن پا به ماه که هر آن، ممکن است وضع حمل کند؛ در حالی که نصوص دیگر بیان می کنند که بعد از یأجوج و مأجوج مردم همچنان مؤمن خواهند بود و به زندگی روزمره خود ادامه می دهند و حج به جا می آورند.
أَخْبَرَنَا أَبُو الْقَاسِمِ الْحَسَنُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ المُنذِرِ القاضي وَأَبو القاسِمِ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلِيِّ بْنِ يعقوب الإياديُّ وأَبُو عَلِي الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ شَاذَانَ الْبَزَازُ قَالَ الإِيادِي حَدَّثنا وَقَالَا أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ الشَّافِعِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ السُّلَمِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا سَعِيدُ بْنُ سابق زَادِ ابْنُ الْمُنْذِرِ وابن شاذان أَبو عُثْمَانَ مِنْ أَهْلِ رَشِيدٍ ثُمَّ اتَّفَقُوا قَالَ
حَدَّثَنِي مَسْلَمَةُ بْنُ عَلِي عَنْ مَقاتِل بن حيان عن عكرمة عن ابن عباس عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ: أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَى الْأَرْضِ خَمْسَةَ أَنْهَارٍ سَيْحُونُ وَهُوَ نَهَرُ الهِندِ وَجِيحُونَ وَهُوَ نَهَرُ بَلْخِ وَدِجْلَةَ والْفُرَاتِ وَهُمَا نَهَرا الْعِرَاقِ وَالنِّيلُ وَهُوَ نَهَرُ مِصْرَ أَنْزَهَا اللهُ تَعَالَى مِنْ عَيْنٍ وَاحِدَةٍ مِنْ عُيُونِ الْجَنَّةِ مِنْ أَسْفَلِ دَرَجَةٍ مِنْ دَرَجَاتِهَا عَلَى جَنَاحَيْ جِبْرِيلَ فَاسْتَوْدَعَهَا الْجِبَالَ وأَجْرَاهَا فِي الْأَرْضِ وَجَعَلَ فِيهَا مَنَافِعَ لِلنَّاسِ فِي أَصْنَافِ مَعَايِشِهِمْ فَذَلِكَ قَولُهُ تَعَالَى: وَأَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنَّاهُ فِي الْأَرْضِ (1فَإِذَا كَانَ عِنْدَ خُرُوجِ يَأْجُوجَ ومَأْجُوجَ أَرْسَلَ اللَّهُ تَعَالَى جِبْرِيلَ فَرَفَعَ مِنَ الْأَرْضِ الْقُرْآنُ زَادَ ابْنُ الْمُنذِرِ وَابْنُ شَاذَانَ وَالعِلمُ كُلُّهُ ثُمَّ اتَّفَقُوا والْحَجَرُ مِن رُكْنِ الْبَيْتِ وَمَقامُ إبراهيمَ وتابوتُ موسى بِمَا فِيهِ وَهَذِهِ الْأَنْهَارُ الْخَمْسَةُ فَيُرْفَعُ كُلُّ ذَلِكَ إِلَى السَّمَاءِ فَذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى: وَإِنَّا عَلَى ذَهَابِ بِهِ لَقَادِرُونَ (2)فَإِذَا رُفِعَتْ هَذِهِ الْأَشْيَاءُ مِنَ الْأَرْضِ فَقَدْ أَهْلُهَا خَيْرُ الدِّينِ وخَيْرُ الدُّنيا وَقالَ الإيادي خَيرُ الدُّنيا والآخِرَةِ)؛ (3)ابن عباس از پیامبر صلی الله علیه و آله چنین نقل می کند: «خداوند پنج نهر از بهشت به زمین نازل کرد: سیحون که نهر هند است، جیحون که نهر بلخ است، دجله و فرات که رودهای عراق هستند و نیل که نهر مصر است خداوند متعال این نهرهای پنجگانه را از یکی از چشمه های بهشت از پایین ترین سطح آن بر بالهای جبرئیل نازل کرد. سپس آن ها را به کوه ها سپرد و بر زمین جاری کرد و برای مردم در آن ها
منافعی را در انواع معیشت هایشان قرار داد و این همان فرمایش خداوند متعال است و از آسمان آبی به اندازه معین نازل کردیم و آن
را در زمین ساکن نمودیم. هنگام خروج يأجوج و مأجوج، خداوند جبرئیل را می فرستد و ایشان قرآن را از زمین برمی دارد. «ابن منذر و ابن شاذان اضافه کردند تمام علم را بر می دارد؛ سپس همگی به اتفاق می گویند: حجر الاسود را از کنار رکن ،کعبه، مقام ابراهیم و تابوت موسی با آنچه در آن است و این نهرهای پنج گانه را بر می دارد و همه آنها را به آسمان می برد و این همان فرموده خداوند متعال است: «و ما بر از بین بردن آن کاملاً قادریم پس هنگامی که این موارد از زمین برداشته و به آسمان برده شدند اهل زمین، خیر دین و دنیا را از دست می دهند و ایادی می گوید خیر دنیا و آخرت را از دست می دهند.
اولین مدرک روایت، تاریخ بغداد (ج1، ص (79-80) است و پس از آن، تفسیر مبهمات القرآن (ج 2، ص 244)؛ الجواهر الحسان (ج 2، ص413)؛ الدر المنثور (ج 5، ص 8) ؛ کشف الخفاء (ج1، ص 565، ح 525)؛ از کتاب هایی روایی عامه هستند که به ذکر این روایت پرداخته اند. پس از این منابع، تنها منبع روایی شیعه که این روایت را نقل کرده کتاب «هداية الأمة» حر عاملى است؛ آن هم به صورت مرسل و تنها با ذکر این قسمت از روایت: «أربعة أنهار من
الجنة: الفرات و النیل و سیحان و جیحان» ج 8، ص 215، ح 20). (1)بر این اساس، هیچ یک از علمای شیعه این روایت را نقل نکرده و تنها مرحوم حر عاملی در هداية الامة آن هم به صورت مرسل و با ذکر بخشی از آن، به ذکر این روایت پرداخته است.
از نکات شایان ذکر در بررسی سندی این روایت، آن است که ناقل آن، خطیب بغدادی در کتاب تاریخ بغداد است؛ افزون بر این که این شخص خود به نصب متهم است و روایت را به سند خودش از عکرمه نقل می کند. عکرمه فردی است که برخی از معاصران تلاش دارند ایشان را تنزیه کنند، در حالی که او مشکل داشتند و از نظریه پردازها و رؤسای خوارج و مبلغ و ترویج کننده افکار این جریان انحرافی بوده است. ذهبی در این زمینه می نویسد:
قال يحيى بن بكير قدم عكرمة مصر و نزل هذه الدار وخرج الى المغرب فالخوارج الذين بالمغرب عنه اخذوا؛ (2)يحيى بن بکیر می گوید: عکرمه وارد مصر شد و در این منزل سکونت کرد و سپس عازم مغرب شد. خوارجی که در مغرب ،بودند دینشان را از عکرمه می آموختند.
بر اساس گزارش ذهبی وی جزء فرقه اباضیه بود: «و روی عمر بن قيس المكي
عن عطاء قال كان عكرمة اباضیا؛ (1)عمر بن قیس از عطا روایت کرده است که عکرمه جزء فرقه اباضیه بوده است. اباضیه یکی از فرقه های مشهور خوارج است که هم اکنون نیز در برخی از کشورهای اسلامی طرفدارانی دارد. تفکرات تکفیری وی به میزانی بود که اگر امروز زنده بود از رهبران گروهای آدم کش و تکفیری می شد؛ چون همه را به غیر از خودش کافر می دانست:
و قال على بن المدينى حكى عن يعقوب الحضرمي عن جده قال وقف عكرمة على باب المسجد فقال ما فيه الاكافر قال وكان يری رای الاباضية؛ (2)على بن مدینی گفته است که یعقوب خضرمی از جدش چنین نقل کرده است عکرمه بر در مسجد می ایستاد و می گفت: در این جا، جز کافر کس دیگر نیست عکرمه طرفدار فرقه اباضیه بود.»
ذهبی در گزارشی دیگر در مورد عکرمه می نویسد:
عن خالد بن ابی عمران قال دخل علينا عكرمة مولى ابن عباس بافريقية في وقت الموسم فقال وددت انى اليوم بالموسم بيدى حربة اضرب بها يمينا وشمالا؛ (3)خالد بن ابی عمران می گوید عکرمه، غلام ابن عباس، در زمان موسم حج وارد آفریقا شد و گفت ای کاش امروز در موسم حج، در دست من شمشیری بود که با آن مسلمانان را از هر طرف از دم تیغ می گذراندم.
از دیگر ویژگی های منفی او دروغ گو بودن او بود. او آن قدر به ابن عباس دروغ گفته بود که در دروغ گویی ضرب المثل شده بود و مردم به غلامان خود توصیه می کردند که مبادا همانند عکرمه که به ابن عباس دروغ می بندد، به من دروغ ببندید. ذهبی به نقل از یحیی البکاء در این زمینه می نویسد:
سمعت ابن عمر يقول لنافع اتق الله ويحك لا تكذب على كما كذب عكرمة على ابن عباس؛ (1)از ابن عمر شنیدیم که به غلام خود نافع می گفت: از خدا بترس مبادا بر من دروغ ببندی، همان طوری که عکرمه بر ابن عباس دروغ می بست.
ذهبی بیانی دیگر در این زمینه دارد:
ابراهيم بن سعد عن أبيه عن سعيد بن المسيب انه كان يقول لغلام له يا برد لا تكذب على كما يكذب عكرمة على ابن عباس؛ (2)سعید بن مسیب به غلام خود می گفت ای برد از قول من سخن دروغ نقل نکن؛ همان طوری که عکرمه از ابن عباس نقل می کرد.
همچنین در گزارشی دیگر آمده است:
عن يزيد بن ابي زياد قال دخلت على على بن عبدالله بن عباس و عكرمة مقيد على باب الحش قال قلت ما لهذا كذا قال انه يكذب على ابی؛ (3)از
یزید بن ابی زیاد، نقل شده است بر علی بن عبدالله بن عباس وارد
شدم در حالی که عکرمه را در سرویس بهداشتی زندانی کرده بود. از او پرسیدم چرا این کار را می کنی؟! گفت: او بر پدرم دروغ می بندد.
بر اساس این روایت هنگام شروع حرکت یأجوج و مأجوج، قرآن، علم، حجر الاسود مقام ابراهیم، تابوت موسی و نهرهای پنجگانه همگی از زمین برداشته و به آسمان برده می شوند و پس از این رخداد دیگر در زمین خیری نخواهد بود. بر پایه این گزارش، دوباره فساد در زمین فراگیر و دنیا دچار هرج و مرج می شود.
از نظر ما این روایت با اشکالات اساسی مواجه است؛ از جمله اینکه ابهام دارد و در آن مشخص نشده است که این وقایع چه زمان خواهد بود؟! آیا این جریان قبل از ظهور حضرت مهدی الان است یا بعد از آن؟ و اگر بعد از ظهور است آیا دوباره در زمین فساد خواهد شد یا خیر؟ اشکال دیگر این که در روایات قبل آمده که یکی از فسادهای یأجوج و مأجوج، مصرف کردن آب دجله و فرات است؛ در حالی که در این جا آمده است که آب دجله و فرات را خود جبرئیل به آسمان می برند بر این اساس این روایت با سایر روایات پیش گفته تناقض دارد.
حَدِّثَنَا أَبُو دَاوُدَ قَالَ: حَدَّثَنَا الْمُغِيرَةُ بْنُ مسلّم وَكَانَ صَدُوقًا مُسْلِمًا، قَالَ: حَدِّثَنَا أَبُو إِسْحَاقَ، عَنْ وَهْبِ بْنِ جَابِرٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو، عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم مِثْلَ هَذَا الْحَدِيثِ غَيْرَ أَنَّهُ قَالَ: «ثُمَّ أَنْشَأَ يُحَدِّتُنَا أَنْ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مِنْ وَلَدِ آدَمَ، وَأَنَّهُمْ لَوْ أُرْسِلُوا عَلَى النَّاسِ لَأَفْسَدُوا عَلَيْهِمْ مَعَايِشَهُمْ، وَلَنْ يَمُوتَ مِنْهُمْ أَحَدٌ إِلَّا تَرَكَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ أَلْفًا فَصَاعِدًا، وَأَنَّ مِنْ وَرَائِهِمْ ثَلَاثَ
أُمَمٍ، تَاوِيلَ، وَتَارِيسَ وَمَنْسَک؛ (1)سپس پیامبر صلی الله علیه و آله سپس پیامبر سخن را شروع کرد که یأجوج و ماجوج از نسل آدم هستند و اگر بر مردم فرستاده می شدند، زندگی مردم را تباه می کردند و هیچ یک از آن ها نمی مرد، جز این که هزار نفر و بالاتر از آن را از خود برجای گذاشته بود و بعد از آنها سه قوم بودند تاویل تاریس و و منسک.
مسند طیالسی، اولین کتابی است که این روایت را نقل می کند و پس از آن، منابع دیگری از عامه به ذکر این روایت پرداخته اند؛ (2)ولی از شیعه احدی به این روایت اشاره نکرده است.
این روایت را عبدالله بن عمرو بن عاص نقل می کند؛ یعنی کسی که از او به صاحب الزاملتین تعبیر می کنند زاملتین به دوتا کجاوه شتر گفته می شود، عبدالله بن عمرو عاص در جنگ یرموک کتاب های زیادی از اهل کتاب به دستش رسید؛ وی آنها را بار دو شتر کرد و از مطالب این کتاب ها که با عقل یا موازین دیگر همخوانی نداشت، برای مردم نقل می کرد. (3)
عَفَّانَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبَانُ الْعَطَّارُ، عَنْ قَتَادَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي عُتْبَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِي، عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ: «لَيُحَجِّنَّ الْبَيْتُ وَلَيُعْتَمَرَنَّ بَعْدَ خُرُوجِ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ؛ (1)ابوسعید خدری می گوید: رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمود: «زیارت خانه خدا برای حج و عمره، بعد از خروج يأجوج و مأجوج ادامه خواهد یافت».
این روایت نیز در کتاب های روایی، عامه مدارک زیادی دارد و اولین ناقل آن، ابن ابی شیبه در کتاب المصنف است؛ اما از شیعه کسی آن را نقل نکرده است. (2)
در روایت قبل گفته شد که پس از یأجوج و مأجوج قیامت می شود و در روایت پیش از آن نیز، گزارش شده بود که هنگام شروع حرکت يأجوج و مأجوج، قرآن، علم، حجر الاسود، مقام ابراهیم و... همگی از زمین برداشته و به آسمان برده می شوند و پس از این رخداد دیگر در زمین خیری نخواهد بود؛ ولی در این روایت آمده است که پس از یأجوج و مأجوج، برنامه حج و عمره شکوفا خواهد شد که این نوعی تهافت و تناقض گویی است.
عَبْدُ الرَّزَّاقِ قَالَ: أَرِنَا مَعْمَرٌ، عَنْ رَجُلٍ، عَنْ حُمَيْدِ بْنِ هِلَالٍ، عَنْ أَبِي الضَّيْفِ، قَالَ: قَالَ كَعْبٌ: إِذَا كَانَ عِندَ خُرُوجِ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ حَفَرُوا حَتَّى يَسْمَعَ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ قَرْعَ فُتُوسِهِمْ (1فَإِذَا كَانَ اللَّيْلُ، قَالُوا نَجي: غَدًا فَتَفْتَحُ فَتَخْرُجُ فَيُعِيدُهُ اللَّهُ كَمَا كَانَ فَيَجِيتُونَ مِنَ الْغَدِ فَيَحْفِرُونَ حَتَّى يَسْمَعَ الَّذِي يَلُونَهُمْ قَرْعَ فُتُوسِهِمْ، وَإِذَا كَانَ اللَّيْلُ، قَالُوا، نَبِي، غَدًا فَتَفْتَحُ فَتَخْرُجُ فَيَجِيتُونَ مِنَ الْغَدِ فَيَجِدُونَهُ قَدْ أَعَادَهُ اللَّهُ كَمَا كَانَ، فَيَحْفِرُونَ حَتَّى يَسْمَعَ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ قَرْعَ فُتُوسِهِمْ، فَإِذَا كَانَ اللَّيْلُ أَلْقَى اللَّهُ عَلَى لِسَانِ رَجُلٍ مِنْهُمْ، فَيَقُولُ: نَجِيءُ غَدًا فَنَخْرُجُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَيَجِيتُونَ مِنَ الْغَدِ فَيَجِدُونَهُ كَمَا تَرَكُوهُ فَيَحْفِرُونَ، ثُمَّ يَخْرُجُونَ، فَتَمُرُ الزَّمْرَةُ الْأُولَى مِنْهُمْ بِالْبُحَيْرَةِ فَيَشْرَبُونَ مَاءَهَا، ثُمَّ تَرّ الزَّمْرَةُ الثَّانِيَةُ فَيْلَحَسُونَ طِينَهَا، ثُمَّ تَرُ الزِّمْرَةُ الثَّالِثَةُ، فَيَقُولُونَ: لَقَدْ كَانَ هَاهُنَا مَرَّةٌ مَاءٌ قَالَ: وَيَفِرُّ النَّاسُ مِنْهُمْ فَلَا يَقُومُ هُمْ شَيْءٌ، ثُمَّ يَرْمُونَ بِسِهَامِهِمْ إِلَى السَّمَاءِ فَتَرْجِعُ مُخَطِّبَةٌ بِالدِّمَاءِ، فَيَقُولُونَ: غَلَبْنَا أَهْلَ الْأَرْضِ، وَأَهْلَ السَّمَاءِ فَيَدْعُو عَلَيْهِمْ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ، فَيَقُولُ: اللَّهُمَّ لَا)
1) «قرع»، یعنی کندن و «فاس»، یعنی تیشه.
طَاقَةَ لَنَا بِهِمْ وَلَا يَدَيْنَ لَنَا بِهِمْ، فَاكْفِنَاهُمْ بِمَا شِئْتَ، فَيُسَلِّطُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ دُودًا يُقَالُ لَهُ: التَّغَفُ فَتَفْرُسَ رِقَابَهُمْ، وَ يَبْعَثُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ طَيْراً تَأْخُذُهُمْ بِنَاقِيرِهَا فَتُلْقِيهِمْ فِي الْبَحْرِ، فَيَبْعَثُ اللَّهُ غَيْنًا، يُقَالُ لَهُ: الْحَيَاةُ، يُطَهِّرُ الْأَرْضَ وَيُنْبِتُهَا حَتَّى إِنَّ الرِّمَّانَةَ لَيَشْبَعُ مِنْهَا السَّكَنُ قِيلَ: وَمَا السَّكَنُ؟ قَالَ: «أَهْلُ الْبَيْتِ»، قَالَ: «فَبَيْنَا النَّاسُ كَذَلِكَ إِذْ أَتَاهُمُ الصِّرِيخُ أَنَّ ذَا السِّوَيْقَتَيْنِ (1قَدْ غَرَا الْبَيْتَ يُرِيدُهُ فَيَبْعَثُ اللَّهُ إِلَيْهِ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ طَلِيعَةَ سَبْعِ مِائَةٍ أَوْ بَيْنَ السَّبْعِ مِائَةٍ وَالثَّمَانِي مِائَةٍ، حَتَّى إِذَا كَانَ بِبَعْضِ الطَّرِيقِ بَعَثَ اللَّهُ رِيحًا يَمَانِيَّةً طَيِّبَةً فَتُقْبَضُ فِيهَا رَوْحَ كُلّ مُؤْمِنٍ، ثُمَّ يَبْقَى عَجَاجٌ مِنَ النَّاسِ يَتَسَافَدُونَ كَمَا تَتَسَافَدُ الْبَهَائِمُ، فَمَثَلُ السَّاعَةِ كَمَثَلِ رَجُلٍ يُطِيفُ حَوْلَ فَرَسِهِ يَنْتَظِرُ وِلَادَهَا حَتَّى تَضَعَ، فَمَنْ تَكَلَّفَ بَعْدَ قَوْلِي هَذَا شَيْئًا أَوْ بَعْدَ عِلْمِي هَذَا شَيْئًا فَهُوَ مُتَكَلِّفُ)؛ (2)کعب می گوید: هنگامی که زمان خروج يأجوج و مأجوج فرا می رسد آن دو مشغول تخریب و کندن دیوار سد می شوند و کسانی که پشت سد زندگی می کنند، صدای تیشه آنها را می شوند. هنگامی که شب می شود می گویند: فردا بر می گردیم و آن را باز می گشاییم. پس خداوند سد را پر می کند و به همان صورت اولیه بازمی گرداند. آن ها فردا صبح که می آیند، دوباره مشغول حفاری می شوند و کسانی که پشت سد زندگی می کنند، صدای تیشه آنان را می شوند. هنگامی که شب می شود، می گویند: فردا می آییم و پس از
تخریب آن خروج می کنیم فردا صبح که می آییم، می بینند خداوند دوباره آن را به همان حالت اولیه بازگردانده است. از این رو دوباره به کندن مشغول می شوند و کسانی که پشت سد زندگی می کنند، صدای تیشه آنها را می شوند هنگامی که شب فرا رسید، خداوند بر زبان یکی از آنان جاری می کند که بگوید انشاء الله فردا می آییم و پس از تخریب آن خروج می کنیم فردای آن روز که می آیند آن را به همان حالتی که آن را رها کرده بودند می یابند و لذا مشغول کندن می شوند تا آن را بشکنند. آنگاه دسته اول از قوم يأجوج و مأجوج از کنار دریاچه می گذرند و از آب آن می نوشند سپس دسته دومشان از آنجا می گذرند؛ ولی دیگر آب نیست و فقط گل های از آن دریاچه باقی مانده است. لذا شروع به لیس زدن گل ها می کنند و دسته سوم می گویند قبلاً این جا آب بوده است راوی می گوید: مردم از آنها می گریزند؛ ولی هیچ چیز بر آنها چیره نمی شود، آنگاه آن ها تیرهای خود را به سوی آسمان پرتاب می کنند و آن تیرها خون آلود بر می گردند. لذا آنها می گویند ما اهل زمین و اهل آسمان را شکست دادیم. در این هنگام حضرت عیسی علیه السلام دست به دعا بر می دارد و می فرماید «خدایا! برای ما در برابر آنها نه طاقتی مانده و نه توانی؛ پس ما را در برابر آنان هرگونه که خود می خواهی کفایت کن!» (1)پس از
1) آن منجی که ما منتظرش هستیم و در روایات آمده است که همراه او معجزات تمام انبیاء است و به قدرت الاهی چیزی در برابر او نمی تواند قد علم کند؛ حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است، نه حضرت عیسی علیه السلام؛ البته این منجی قدرتش استقلالی نیست و همه اش از جانب خداوند است. وای بر کسی که برابر حاکمیت حضرت قد علم کند؛ زمین و زمان در اختیار حضرت است، حتی در مورد قدرت شخصی ایشان امام رضا علیه السلام می فرماید: إِنَّ الْقَائِمَ هُوَ الَّذِي إِذَا خَرَجَ كَانَ فِي سِنِ الشُّيُوخِ وَ مَنْظَرِ الشُّبَانِ قَوِيّاً فِي بَدَنِهِ حَتَّى لَوْ مَدَّ يَدَهُ إِلَى أَعْظَمِ شَجَرَةٍ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ لَقَلَعَهَا وَ لَوْ صَاحَ بَيْنَ الْجِبَالِ لَتَدَكْدَكَتْ صُحُورُه؛ قائم کسی است که در سن شیوخ و منظر جوانان قیام کند و نیرومند باشد؛ به گونه ای که اگر یک دست خود را به سوی بزرگترین درخت روی زمین دراز کند، آن را از جای برمی کند و اگر بین کوه ها فریاد برآورد صخره های آن متلاشی می شوند» (صدوق، ابن بابويه، محمد بن علی کمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص 377، باب 35، ح7).
این دعا، خداوند کرمی به نام نغف را بر آنها مسلط می کند و آن کرم گردنشان را می گزد و آنان را به هلاکت می رساند و آنگاه پرندگانی را به سویشان می فرستد که آنان را با منقار خود می گیرند و به دریا می اندازند، پس از آن خداوند بارانی را می فرستد که به آن حیات و زندگی گفته می شود با آن ،باران زمین را از لوث وجودشان پاک می کند و زمین را می رویاند تا جایی که سکنه با خوردن یک انار همگی سیر می شوند. گفته شد سکنه چیست؟! فرمود: اهل خانه. (1)کعب می گوید: مردم در این وضعیت هستند که ناگهان ندایی می رسد که ذوالسویقتین به کعبه هجوم آورده و تخریب آن را قصد کرده است. سپس خداوند عیسی بن مریم علیه السلام را برای نجات مکه همراه گروه هفتصد نفری یا بین هفتصد و هشتصد نفری به سوی آنان اعزام می کند. تنها بخشی از راه را رفته بودند و هنوز به مکه نرسیده بودند که خداوند نسیم یمانی را می فرستد که با آن، روح هر مؤمنی قبض می شود (2)و مردم بد کردار باقی می مانند و آن ها مانند حیوانات
گرد هم می آیند. (1)حکایت آن زمان همانند کسی است که دور اسب ماده اش می چرخد و منتظر وضع حمل اسبش است. هرکس در مورد قيامت و يأجوج و مأجوج سخنی بگوید غیر از این مطلبی که من نقل کردم، سخن اشتباهی گفته است. (2)
پس از عبد الرزاق این روایت را احمد بن حنبل در کتاب مسند با مقداری اختلاف از ابو هریره می آورد و منابع متعدد دیگر نیز که به ذکر این روایت پرداخته اند؛ همان نص احمد را نقل کرده اند اما نص عبد الرزاق را تا جایی که ما دقت کرده ایم به ترتیب کتاب های تفسیر کتاب الله العزيز، جامع البيان طبری و بعد هم سنن الوارده فى الفتن و غوائلها، تأليف دانی نقل کرده اند (3)و از شیعه کسی آن را نقل نکرده است.
نخستین راوی این روایت عبد الرزاق صنعانی است. ایشان از بزرگان علمای دوران خودش علم آموخت و از افراد زیادی حدیث نقل کرد. او از شاگردان خصوصی معمر بود و هفت سال نزد وی شاگردی کرد. وی شخصیت بزرگی
بود و اهل سنت هم قبولش دارند؛ به گونه ای که درباره اش می گویند اگر او مرتد هم شود باز قبولش داریم: «لو ارتد عبد الرزاق عن الإسلام، ما تركنا حديثه؛ اگر عبدالرزاق مرتد هم بشود، ما احادیث او را رها نمی کنیم.» (1)همچنین در شرح حال او گفته اند که پس از پیامبر اکرم صلی الله عیه و آله، جلسات درسش بسیار شلوغ بود، به گونه ای که تاریخ چنین جمعیتی را به خود ندیده است. (2)
قدر مسلّم عبدالرزاق نزد اهل سنت شخصیتی ضد بنی امیه به شمار می آمد؛ زیرا اجازه نمی داد کسی در درس نام آنها را بیاورد. مخلد شعیری در این زمینه چنین گزارش می کند:
كنت عند عبد الرزاق، فذكر رجل معاوية، فقال: لا تقذر مجلسنا بذكر ولد أبي سفيان؛ (3)من نزد عبد الرزاق بودم کسی از معاویه سخن به میان آورد؛ عبدالرزاق گفت: مجلس ما را با یاد پسر ابوسفیان، کثیف و متعفن مكن.
ایشان برای پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم لى الله عليه و خاندان مطهر ایشان احترام ویژه ای قائل بود. بر اساس گزارش ذهبی، زید بن مبارک در این زمینه چنین می گوید:
قد لزم عبد الرزاق، فأكثر عنه، ثم خرق كتبه، ولزم محمد بن ثور، فقيل له في
1) ذهبی، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، ج 9، ص 573.
2) أبو بكر عبد الرزاق بن همام بن نافع الصنعاني، مولى حمير؛ قال أبو سعد ابن السمعاني: قيل ما رحل الناس إلى أحد بعد رسول الله ولا مثل ما رحلوا إليه (ابن خلکان، احمد بن محمد، وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان، ج 3، ص 216، ش 298).
3) ذهبی، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، ج 9، همان، ص570.
ذلک فقال: كنا عند عبد الرزاق، فحدثنا بحديث معمر، عن الزهري، عن مالک بن أوس بن الحدثان ... الحديث الطويل فلما قرأ قول عمر لعلي والعباس: فجئت أنت تطلب ميراثك من ابن أخيك، وجاء هذا يطلب میراث امرأته؛ (1)روزی نزد عبد الرزاق بودیم و ایشان برای ما حديث طولانی ابن حدثان را بیان می.کرد تا این که رسید به این گفته عمر که خطاب به علی و عباس چنین گفته بود: تو[= عباس] آمده ای میراث پسر برادرت را می خواهی و این شخص [= على علیه السلام] ميراث همسر خود از ناحیه پدرش را طلب می کند.
تعبیر عبدالرزاق در اینجا جالب توجه است. او می گوید:
انظروا إلى الأنوك، يقول: تطلب أنت ميراثك من ابن أخيك، و يطلب هذا ميراث زوجته من أبيها، لا يقول: رسول الله؛ (2)و این احمق را بنگرید، می گوید: تو میراث پسر برادرت را می خواهی و این شخص [= علی علیه السلام] میراث همسر خود را از ناحیه پدرش طلب می کند و نمی گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله.
ذهبی از این کلام عبد الرزاق خیلی ناراحت می شود و به او ناسزا می گوید؛ البته به این سبب که برخی از صحابه، نسبت به پیامبر تعابیر غیر مؤدبانه ای دارند، بلکه این ناراحتی از موضع گیری عبدالرزاق در برابر عمر بن خطاب است. از آن جا که ذهبی نتوانسته بزرگی و جلالت شأن عبدالرزاق را در
حديث منکر شود در پایان از خداوند برای او طلب بخشش می کند و چنین می گوید خدا ما و ایشان را بیامرزد زیرا او در مورد احادیث پیامبر امین و راستگو بود. (1)
برخی از بزرگان معاصر مانند مرحوم خویی، نظر مثبتی نسبت به عبدالرزاق دارند و او را شیعه می دانند. (2)بر اساس تحقیقات بنده، ایشان از شیعه مصطلح نزد اهل سنت بالاتر است؛ زیرا شیعه در اصطلاح این جماعت به کسی گفته می شود که محب اهل بیت باشد و امیرالمؤمنین علیه السلام را از اصحاب و از اول و دومی افضل بداند؛ در حالی که به نظر بنده عبدالرزاق شیعه است به همین معنایی که ما هستیم؛ زیرا او متوفای 211 هجری و تا زمان خودش به همه ائمه علیهم السلام معتقد بوده است. مرحوم نجاشی او را اینگونه ستوده است: «شیخ أصحابنا و متقدمهم. له منزلة عظيمة كثير الحديث.» (3)ایشان نه فقط امامی، بلکه مبلغ تشیع هم بوده است البته در خفا و پنهانی. بر اساس گفته مرحوم نجاشی، سهیل برادر احمد بن ما بنداذ طی ملاقاتی که در سفر حج با
1) کلام ذهبی در این زمینه بدین صورت است: «قلت: هذه عظيمة وما فهم قول أمير المؤمنين عمر، فإنك يا هذا لو سكت، لكان أولى بك، فإن عمر إنما كان في مقام تبيين العمومة والبنوة وإلا فعمر أعلم بحق المصطفى وبتوقيره وتعظيمه من كل متحذلق متنطع، بل الصواب أن نقول عنك: انظروا إلى هذا الأنوك الفاعل عفا الله عنه كيف يقول عن عمر هذا ولا يقول: قال أمير المؤمنين الفاروق؟ و بكل حال، فنستغفر الله لنا ولعبد الرزاق، فإنه مأمون على حديث رسول الله صادق» (ذهبی، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، ج 9، ص 572).
2) خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 11، ص 15، ش 6504.
3) نجاشی، احمد بن علی، رجال، ص 379، ش 1032.
عبدالرزاق صنعانی داشته است، به ایشان می گوید: ما قبلاً مجوسی بوده ایم و تازه مسلمان شده ایم؛ با توجه به اختلافی که بین مسلمانان است، از شما می خواهم که دین مورد پسند خود را برای ما معرفی کنی تا ما از آن پیروی کنیم. ایشان نیز مذهب تشیع را به آنها می آموزد:
سهیل می گوید: در ایام حج عبدالرزاق بن همام صنعانی را ملاقات کردم؛ آن هم در حالی که کسی را در درستی همانند او ندیده بودم! در خلوت به او گفتم ما از عجم هایی هستیم که تازه به اسلام مشرف شده ایم و دیدیم که مسلمانان در مذهبشان اختلافات زیادی دارند؛ ولی خداوند به تو علمی داده که در این زمان بی نظیر و لذا است. پس می خواهم که تو حجت بین من و خدای عز وجل باشی؛ اگر ممکن است دین را آن گونه که برای خود پسندیدی برای من بیان کن تا من هم از تو تبعیت کنم پس او محبت خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و بزرگداشت آنان و بیزاری از دشمنانشان و قبول امامتشان را به من آموخت. ابوعلی گفت: پدرم این مذهب [= شیعه] را از پدرش اخذ کرد و من نیز از پدرم آموختم. (1)
بر پایه مطالب یاد شده، روایت دهم از ناحیه عبد الرزاق مشکلی ندارد، بلکه روایت با اشکالات سندی دیگر مواجه است نخست آنکه در ابتدای سند آمده است: «معمر عن رجل» در اینجا به نام راوی تصریح نشده و لذا روایت از این جهت مرسله است. مشکل دیگر از ناحیه کعب است. او یهودی بود که
1) همان.
برخی اسرائیلیات را وارد دین کرد. هیچ کس حتی اهل سنت هم او را توثیق نکرده اند افزون بر آن او روایت را به پیامبر صلی الله علیه و آله و اسناد نداده، لذا این روایت در واقع حرف کعب است و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله نیست. بر فرض اینکه به آن حضرت اسناد هم می داد قابل پذیرش نبود؛ زیرا او اصلاً پیامبر صلی الله علیه و آله را ندیده است تا بتواند از ایشان روایت نقل کند اشکال سوم روایت، به حمید بن هلال ناظر است. مزی در تهذیب الکمال در مورد حمید بن هلال می گوید: «کان ابن سيرين لا يرضى حميد بن هلال؛ (1)ابن سیرین از حمید بن هلال راضی نبود. بر این اساس ابن سیرین که از شخصیت های مبرز عامه است، به او اعتنا نمی کرد و او را قبول نداشت و این عدم رضایت به صدق لهجه او ارتباطی نداشت، بلکه دلیلش این بود که او درباری و حکومتی بوده و مطابق خواسته و اراده امویان عمل می کرده است. عبد الرحمن بى ابى حاتم در این خصوص می گوید:
فذكرت ذلك لأبي، فقال: دخل في شيء من عمل السلطان، فلهذا كان لا یرضاه؛ (2)این مطلب را [=راضی نبودن ابن سیرین از حمید بن هلال] را برای پدرم بیان کردم و او در جواب گفت: او وارد برخی از کارهای سلطان می شد و بدین رو ابن سیرین از او نارضی بود.
این روایت در حوادث و رخدادهایی که گزارش می کند، محوریت را برای حضرت عیسی علیه السلام قائل شده است و بر پایه آن با دعای ایشان، یأجوج و مأجوج به هلاکت می رسند و پس از آن، آرامش نسبی در جامعه برقرار می شود، تا آن که دوباره امنیت مکه به دست شخصی به نام ذوالسویقتین به هم می ریزد در مواجهه با این حادثه نیز حضرت عیسی علیه السلام نقش محوری دارد و خداوند ایشان را برای نجات مکه همراه گروهی متشکل از هفتصد یا هشتصد نفر به سوی آن اعزام می کند؛ ولی پیش از رسیدن آنها به مکه خداوند با فرستادن نسیم یمانی روح مؤمنان را قبض می کند و در نتیجه بدکاران باقی می مانند و نظام حیوانی و جنگلی بر دنیا حاکم می شود.
بحث ما در مورد جریان یأجوج و مأجوج در روایات عامه بود که ده روایت را در این زمینه بررسی کردیم؛ در این جلسه به روایت یازدهم می پردازیم:
حَدَّثَنَا يُونُسُ، حَدَّثَنَا أَبُو دَاوُدَ قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ أَبِي ذِئْبٍ، قَالَ: أَخْبَرَنِي سَعِيدُ بْنُ سَمْعَانَ مَوْلَى الْمُشْمَعِل قَالَ: «سَمِعْتُ أَبَا هُرَيْرَةَ يُحَدِّثُ أَبَا قَتَادَةَ وَهُوَ يَطُوفُ بِالْبَيْتِ فَقَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم: يُبَايَعُ لِرَجُلٍ بَيْنَ الرُّكْنِ وَالْمُقَامِ، وَأَوَّلُ مَنْ يَسْتَحِلُّ هَذَا الْبَيْتَ أَهْلُهُ، فَإِذَا اسْتَحَلُوهُ فَلَا تَسْأَلْ عَنْ هَلَكَةِ الْعَرَبِ، ثُمَّ يَجِيءُ الْحَبَشَةُ فَيُخَرِبُونَهُ خَرَابًا لَا يَعْمُرُ بَعْدَهُ، وَهُمُ الَّذِينَ يَسْتَخْرِجُونَ كَنْزَه؛ (1)ابو هریره در حال طواف، برای ابوقتاده از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل می کند که ایشان فرمودند: «بین رکن و مقام با شخصیتی بیعت می شود. (2)اولین کسی که حرمت شکنی می کند و حریم بیت را می شکند اهل همین شهر هستند. اگر حرمت شکنی
کردند [بدانید که پس از آن عرب ها به هلاکت می رسند و لذا دیگر] از هلاکت عرب ها نپرسید. سپس از حبشه نیروهایی می آیند و کعبه را خراب می کنند به گونه ای که دیگر آباد شدنی نیست و اینها هستند که گنج های کعبه را خارج می کنند».
روایتی را که خواندم، حتی خود صحاح اهل سنت آن را نقل نکرده اند. این روایت را طیالسی که از حیث زمان قدیمی تر؛ ولی از حیث اعتبار در رده های بعد است، در مسندش نقل کرده است و پس از آن، در کتاب های الفتن ابن حماد (ج2، ص671، ح 1880)؛ مسند ابن الجعد (ج2، ص 1005، ح 2911)؛ المصنف ابن ابى شيبة ( ج 15، ص 52 53 ، ح 19091)؛ مسند احمد بن حنبل (ج2، ص291، 312، 328 و 351)؛ مسند ابو یعلی، ملاحم ابن المنادي (ص 168، ح 102)؛ المستدرک للحاکم (ج 4، ص 452)؛ عقد الدرر (ص 424، ب 12)؛ التذكرة قرطبی (ج 2، ص 686) و... به ذکر شده است؛ اما از مصنفان و علمای شیعه احدی به این روایت اعتنا نکرده است.
در روایت پیشین که کعب ناقل آن بود از ذوالسویقتین و شکسته شدن حریم کعبه به دست او سخن به میان آمد؛ به نظر می آید این واقعه به جریان حبشه که در این روایت آمده است اشاره داشته باشد. به هر رو، ما در اینجا با پرسش هایی از این قبیل مواجهیم که آیا در روایات ما چنین مطلبی وجود
دارد که پس از ظهور حضرت دوباره ناامنی اتفاق می افتد؟ اینها چه کسانی هستند و از کجا می آیند؟ این موارد پرسش هایی هستند که پاسخ به آنها نیازمند بررسی و مطالعه است.
بر پایه گفته برخی مقصود از استحلال «بیت در این روایت، استحلال سفیانی است؛ یعنی توسط آنها این تصرف انجام می شود؛ زیرا آنان حرمت شکنی می کنند و تلاششان این است که کعبه را ویران کنند؛ اما تخریب کعبه توسط حبشی ها قابل پذیرش نیست؛ زیرا مخالف روایاتی است که از فریقین رسیده است مبنی بر این که کعبه مکرمه تا روز قیامت باقی است. البته در مورد حضرت عیسی علیه السلام و دجال هم روایاتی نقل می کنند که حضرت عیسی با احبارش درگیر می شود و حال آنکه در برخی دیگر از روایات، نقل شده است که بعد از یأجوج و مأجوج حضرت عیسی علیه السلام و مؤمنان رحلت می کنند لذا از علمای شیعه حتی کسانی که سعه مشرب دارند، به این روایات اعتنایی نکرده اند.
ما عبارت اول من استحل البیت را بر نفس زکیه تطبیق نمی دهیم؛ زیرا می دانیم قبل از او هم استحلال بیت بوده است به تفصیل بحث کردیم که این افرادی که الان در عربستان سر کارند با اینکه مدعی قریشی بودن هستند رو میاند؛ از این رو این ها خود، جزء «من استحل» هستند.
أَخبرنا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنِ الزُّهْرِيِّ، عَنْ عُرْوَةَ، عَنْ زَيْنَبَ بِنْتِ أَبِي
سَلَمَةَ، عَنْ زَيْنَبَ بِنْتِ جَحْشٍ قَالَتْ: دَخَلَ عَلَيْنَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَهُوَ يَقُولُ: وَيْلٌ لِلْعَرَبِ مِنْ شَر قَدِ اقْتَرَبَ فُتِحَ الْيَوْمَ مِنْ رَدْمَ (1يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مِثْلُ هَذَا، وَحَلَّقَ إِبْهَامَهُ بِالَّتِي تَلِيهَا، قَالَتْ: فَقُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم، أَتَهْلِكُ وَفِينَا الصَّالِحُونَ؟ قَالَ: نَعَمْ، إِذَا كَثُرَ الْخَبَتُ)؛ (2)از زينب بنت جحش (3)روایت شده است که روزی پیامبر صلی الله علیه و آله بر او وارد شد و فرمود: «وای بر اعراب از شری که نزدیک شد آن حضرت دو انگشت ابهام و مجاورش را حلقه کرد و فرمود: «امروز سد يأجوج و مأجوج این گونه باز شد. زینب بنت حجش می گوید گفتم: یا رسول الله صلی الله علیه و آله! آیا در حالی که افراد صالح در میان ما هستند نابود می شویم پیامبر فرمود: آری زمانی که انسان های خبیث زیاد شوند». در این روایت پیامبر (صلی الله علیه و آله) از نزدیک بودن حادثه ای مهلک خبر داده که نشانه آن باز شدن سد يأجوج و مأجوج و پیدا شدن درز و شکاف در آن است. حال این شکاف یا به مرور زمان ایجاد شده بود یا به دست خود آنها. مفاد این روایت بر فرض پذیرش این است که قوم یأجوج و مأجوج وجود دارند و محل سکونت و استقرار آنها پشت سد است. حتی در کتابی ذکر شده است که اینها شانزده بار به مردم زمین حمله کرده اند. (4)
بسیاری از کتاب های روایی عامه این روایت را نقل کرده اند، (1)اما نکته جالب توجه این که از علمای شیعه حتی یک نفر این روایت را در آثار خود نیاورده است.
بزرگان شیعه به امثال این روایت و به ویژه روایاتی که راویان آنها افرادی مانند کعب و عبدالله بن عمرو عاص باشد اعتنا نمی کنند و به نوعی می کوشند مطالبی را در رد و تضعیف آنها بیان کنند که این امر با به مراجعه به کتاب های آنان به وضوح نمایان است به عنوان نمونه، مرحوم شوشتری در قاموس الرجال در مورد عبد الله بن عمرو بن عاص چنین گزارش می کند:
فلما قرأ معاوية الكتاب قال: لقد كان في نفسه ضب ما أشعر به. فقال يزيد أجبه تصغر إليه نفسه و تذكر فيه أباه بشر فعله. و دخل عبد الله بن عمرو بن العاص، فقال له معاوية: أما رأيت ما كتب به الحسين؟ قال: و ما هو ؟ فأقرأه الكتاب، فقال: و ما يمنعك أن تجيبه بما تصغر إليه نفسه؟ وإنّما قال ذلك في هوى معاوية فقال يزيد كيف رأيت رأیی؟! فضحك معاوية فقال: أما يزيد فقد أشار علي بمثل رأيك، قال عبد الله: أصاب يزيد، فقال معاوية: أخطأتما! أرأيتما لو أنّي ذهبت لعيب علي محقا ما عسيت أن أقول
1) برای دیدن منابع این روایت، ر.ک: جمعی از نویسندگان، معجم احاديث الإمام المهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج 3، ص 284.
فيه؟ و مثلي لا يحسن أن يعيب بالباطل وما لا يعرف، و متى ما عبت رجلا بما لا يعرفه الناس لم يحفل به بصاحبه ولا يراه الناس شيئا و كذبوه؛ و ما عسيت أن أعيب حسينا ووالله ما أرى للعيب فيه موضعا، وقد رأيت أن أكتب إليه أتوعده وأتهدّده، ثم رأيت ألا أفعل ولا امحله؛ (1)امام حسين علیه السلام نامه ای به معاویه می نویسد و در آن تمام جنایات این جنایتکار تاریخ را بیان می کند. معاویه که پس از خواندن امام حسین علیه السلام در اندیشه فرو رفته بود؛ گفت از نامه او چنین برمی آید که وی حقد و کینه شدیدی در دل دارد و من تاکنون نمی دانستم. پسرش، یزید رو کرد به او و گفت: به گونه ای جوابش را بده که تحقیر شود و اعمال ناپسند پدرش را نیز برای او بیان کن. (2)ناگهان عبدالله بن عمرو بن عاص داخل شد و معاویه به او گفت: آیا نامه حسین علیه السلام را دیده ای؟ عبدالله بن عمرو بن عاص گفت: آن نامه چیست؟ معاویه نامه را برای
1) تستری، محمد تقی قاموس الرجال، ج 8، ص 88-89
2) این سخن یزید در حالی است که در منابع روایی آنان آمده است که دو فرشته نگهبان علی بن ابی طالب علیه السلام که موکل ثبت و ضبط اعمال ایشان هستند بر دیگر فرشتگان مراقب و نگهبان، مباهات می کنند؛ آن هم به دلیل همراه بودن با آن حضرت و ندیدن کوچک ترین رفتار بدی از ایشان که موجب خشم الاهی شود به عنوان نمونه، در این زمینه می توان به این روایت اشاره کرد: «عن جابر قال: قال رسول الله: إن ملكي علي بن أبي طالب ليفتخران على سائر الملائكة، لكونهما مع علي علیه السلام، لأنهما لم يصعدا إلى الله منه قط بشيء يسخطه؛ دو فرشته علی علیه السلام بر دیگر فرشتگان فخر می فروشند از این که با علی همراه هستند؛ چون آن دو فرشته از ایشان چیزی را که موجب خشم خدا گردد بالا نبردند» (ابن مغازلی علي بن محمد علیه السلام، مناقب أمير المؤمنين على بن أبى طالب علیه السلام، ص 182، ح 167). از این رو از علی بن ابیطالب علیه السلام جز خوبی سر نمی زند با وجود ،این شما ملاحظه می کنید که یزید به پدرش می گوید که در جواب نامه امام حسین علیه السلام [نعوذ بالله] اعمال بد پدر آن حضرت امام علی علیه السلام را متذکر شود.
او خواند و چون وی خط فکری اش با یزید همسو بود، همان جواب یزید را تکرار کرد و گفت چرا به گونه ای جوابش را نمی دهی که تحقیر شود؟ بعد راوی می گوید: عبد الله بن عمرو بن عاص این حرف را برای خشنودی و همسو با تمایلات معاویه بیان کرد. در این جا یزید به پدرش گفت ملاحظه کردید که عبدالله نیز با من هم نظر است. معاویه خنده ای کرد و گفت شما هر دو اشتباه می کنید. آیا درست است که من، علی را مورد انتقاد و سرزنش قرار دهم ؟! من هرگز این کار را صحیح نمی دانم به نظر من سزاوار نیست که به این چنین اعمال دست بزنم و به ناحق به سرزنش و عیب جویی کسی بپردازم و اعمالی را انجام دهم که خوشایند مردم نیست. من به این حقیقت واقف شده ام که اگر کاری ناصحیح انجام دهم، بدون تردید مردم آن را تکذیب و از تأیید آن خودداری می کنند و درباره حسین بن علی ع نیز تاکنون چنین بوده و به خدا سوگند هیچ گونه موضعی برای انتقاد و عیب جویی او نمی یابم؛ اما در این فکر بودم که در ضمن نامه ای وی را مورد ارعاب و تهدید قرار دهم و از این اندیشه نیز منصرف گشتم.
این گزارش گویای آن است که عبدالله بن عمرو بن عاص در تفکر و اندیشه با یزید همسو و بدین رو است که امیرالمؤمنین در حیات شریفشان موضع خود را در برابر این شخص بیان کردند مرحوم شوشتری همچنین روایتی را از
امام باقر علیه السلام در مورد عبدالله بن عمروبن عاص به این مضمون نقل می کند: (1)
خرج عبد الله من عند عثمان، فلقي عليا فقال: مبيت هذه الليلة في أمر نرجو أن يثبت هذه الامة؛ فقال: لن يخفى علي ما أنتم فيه، حرفتم و غيّرتم و بدلتم تسعمائة حرف، ثلاثمائة حرّفتم و ثلاثمائة غيّرتم و ثلاثمائة بدِّلَمَ: فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِنْدِ الله؛ (2)و (3)عبدالله از حضور عثمان خارج شد (4)و علی علیه السلام را ملاقات کرد و گفت: شب نشینی امشب در مورد امری بود که امیدواریم این امت را تقویت کند. (5)سپس فرمود: هرگز تصمیماتی که به خیال خود برای امت گرفتید، بر من مخفی نمی ماند. شما نهصد حرف را تحریف کردید تغییر دادید و تبدیل کردید و سیصد حرف را تحریف کردید، سیصد حرف را تغییر دادید و سیصد حرف را تبدیل کردید: (6)«وای بر آنها که مطالبی با دست خود می نویسند سپس می گویند: از طرف خدا است!»
1) این روایت است نه تاریخ و در صفوة الصاحب و در تفسیر عیاشی البته با بیانی روشن تر آمده است (ر.ک: عیاشی، محمد بن مسعود تفسير العياشي، ج 1، ص 47).
2) بقره: 91.
3) تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، ج 6، ص 535.
4) ظاهراً عثمان و دیگران نشسته بودند که قرآن را جمع آوری کنند که عبدالله بن عمرو بن عاص از جلسه بیرون آمد.
5) این چه جلسه ای است که به مصلحت امت است و امام علی علیه السلام در آن حضور ندارد؟!
6) در واقع حضرت می خواهد بفرماید: «شما برای مصالح سیاسی خودتان تصمیماتی گرفتید؛ اما می گویید مصالح امت!»
ذهبی در کتاب سیر اعلام النبلاء، مباحث مفصلی در توصیف و شرح حال عبدالله بن عمرو بن عاص بیان می کند که واقعاً خواندنی است. وی ابتدا به نشان این که همه صحاح از او روایت نقل می کنند، یک «ع» جلو نام عبدالله می گذارد و آنگاه به تجلیل او می پردازد. (1)بر اساس گزارش ذهبی، پدر عبدالله بن عمرو بن عاص، بیش از یازده سال از او بزرگ تر نبوده و قبل از پدرش، اسلام آورده است. (2)وی همچنین در بیان مناقاب و جایگاه علمی عبدالله بن عمرو بن عاص می نویسد:
وله: مناقب، وفضائل ومقام راسخ في العلم والعمل، حمل عن النبي (صلی الله علیه و آله) علما جما. يبلغ ما أسند: سبع مائة حديث اتفقا له على سبعة أحاديث، وانفرد البخاري بثمانية، ومسلم بعشرين؛ (3)او دارای مناقب، فضائل و مقام استواری در علم و عمل بود و از پیامبر (صلی الله علیه و آله) علم فراوانی آموخت. تعداد روایات منسوب به او هفتصد روایت است. بخاری و مسلم، متفقاً هفت روایت از او نقل کرده اند و افزون بر آن، بخاری هشت روایت و مسلّم نیز بیست روایت به صورت منفرد و جدا از او نقل کرده اند.
بر اساس این گزارش، بخاری و مسلم در مجموع 35 روایت از او نقل
کرده اند نکته شایان توجه است که عبدالله از این تعداد روایت، از اشخاصی مانند خلیفه اول، دوم و معاذ نقل می کند؛ ولی از حضرت علی علیه السلام هیچ روایتی نقل نمی کند و در این کتاب اسمی از آن حضرت نیست.
در بخشی از کلام ذهبی، عبدالله بن عمرو بن عاص می گوید:
رأيت فيما يرى النائم كأن في أحد أصبعي سمنا وفي الأخرى عسلا، فأنا ألعقهما. فلما أصبحت، ذكرت ذلك للنبي (صلی الله علیه و آله) فقال: تقرأ الكتابين؛ التوراة والفرقان. فكان يقرؤهما؛ (1)شبی در خواب دیدم که گویا در یک انگشتم روغن و در دیگری عسل است و هر دو را می خوردم. (2)هنگامی که بیدار شدم، خوابم را برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) بازگو گردم؛ ایشان فرمود: «تو دو کتاب می خوانی، یکی قرآن و دیگری تورات.» لذا او یک شب قرآن و یک شب تورات می خواند.
وقتی گفته می شود این سنخ از جریانات و این افراد ریشه یهودی دارند، مراد همین است؛ اما جماعتی از عامه برای این که در مقابل شیعه کم نیاورند و اعتبار و جایگاه خود را در این زمینه حفظ کنند می گویند: ریشه شیعه به عبدالله بن سبأ یهودی باز می گردد و او بنیان گذار و مؤسس شیعه است؛ در حالی که نامبرده فردی خیالی است و وجود خارجی ندارد. به مدت یک سال در روزنامه های سعودی بر سر اینکه عبد الله بن سبأ وجود خارجی دارد یا
خیالی است، مناقشه شد و مرحوم عسکری با تألیف کتابی با عنوان «عبدالله بن سبا و أساطير اخری به جمع آوری و پاسخ به این مناقشات پرداخت.
ذهبی بعد از نقل این جریان نخست با تضعیف ابن لهيعه که یکی از راویان این خبر ،است بر آن اشکال سندی وارد می کند و می نویسد: «ابن لهيعة: ضعيف الحديث. وهذا خبر منکر» و آنگاه می گوید:
ولا يشرع لأحد بعد نزول القرآن أن يقرأ التوراة ولا أن يحفظها، لكونها مبدلة، محرفة، منسوخة العمل، قد اختلط فيها الحق بالباطل، فلتجتنب. فأما النظر فيها للاعتبار، وللرد على اليهود، فلا بأس بذلك للرجل العالم قليلا، والإعراض أولى. فأما ما روي من أن النبي (صلی الله علیه و آله) أذن لعبد الله أن يقوم بالقرآن ليلة، و بالتوراة ليلة، فكذب موضوع، قبح الله من افتراه؛ (1)اصلاً بعد از نزول قرآن برای هیچ کس جایز نیست که تورات بخواند و آن را حفظ کند؛ زیرا تورات تغییر کرده تحریف شده و عمل به آن منسوخ گشته و حق و باطل در آن با هم در آمیخته است. از این رو، باید از آن اجتناب ورزی؛ اما نگاه مختصر به آن برای بررسی آن و پاسخ به یهود برای مردی که عالم است اشکال ندارد؛ ولی پرهیز از این کار بهتر است؛ اما در مورد این که پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اجازه داده که او یک شب قرآن و یک شب تورات بخواند؛ مطلب دروغی است و عبدالله این کار را نمی کرد و خداوند روی کسی را که به آن حضرت دروغ می بندد، زشت گرداند!
1) ذهبی، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص 86.
امثال این مطالب در کتاب های دسته اول اهل سنت آمده است و عبدالله بن عمرو بن عاص با تورات آشنایی داشت و مطالب آن را بیان می کرد و به خورد مردم می داد و خواهید دید بسیاری از روایات قیام ساعت و علائم را او نقل می کند؛ یعنی از کسی که در میمنه لشکر معاویه قرار داشت!
بحث ما در مورد یأجوج و مأجوج و نقش آنها در آخرالزمان و سرنوشت و پایان کار آنها بود که در این زمینه دوازده روایت از منابع روایی عامه را بررسی کردیم. از آن جا که متون و محتوای برخی از این روایات، با روایات اهل بيت مطابقت ندارد و به نوعی لازمه و مفادشان اهل بیت زدایی و کم رنگ کردن و یا بیرنگ نشان دادن نقش آن بزرگواران و حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است؛ ضروری است که گاهی این روایات را از جنبه سند، مصادر، منابع و مستندات بررسی کنیم و به این بحث بپردازیم که آیا راویان این روایات، واقعاً روایت را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دریافت کرده اند یا خیر.
در جلسه پیشین اشاره شد یکی از راویانی که جریانات آخرالزمان را گزارش می کند، عبد الله بن عمرو بن عاص است و در این زمینه دسته کم پنجاه روایت نقل می کند! این تعداد روایت کم نیست. اگر فرصت می شد من
روایاتش را ذکر می کردم؛ ولی خودتان مراجعه کنید و روایاتش را در مباحث فتن آخرالزمان و قیام ساعت و مهدویت نگاه کنید. از ائمه طاهرین علیهم السلام در کتاب های عامه این تعداد روایت نقل نشده است و لذا باید با دقت به بررسی
خود این شخص و خط فکری منابع علمی و عملکرد او در طول حیاتش پرداخت.
بر اساس گزارش ذهبی، «عبد الله بن عمرو بن عاص»، افزون بر نقل روایت از افرادی مانند ابوبکر، عمر معاذ و سراقة بن مالک از اهل کتاب روایت نقل می کرد:
وقد روى عبد الله أيضا عن أبي بكر و عمر و معاذ وسراقة بن مالك وأبيه، عمرو وعبد الرحمن بن عوف، و أبي الدرداء و طائفة و عن أهل الكتاب و أدمن النظر في كتبهم واعتنى بذلک؛ (1)عبدالله از ابوبکر، عمر، معاذ، سراقة بن مالک و پدرش، عمرو عبد الرحمن بن عوف، ابی الدرداء و از طایفه ای و نیز از اهل کتاب روایت نقل می کرد و با این کتاب ها خو گرفته بود و به آنها عنایت داشته است.
بر پایه این گزارش وی با کتاب های یهود و نصارا سر و کار داشت و مدت ها آنها را زیرو رو می کرد و خیلی به آنها عنایت داشت؛ با وجود این، در روایاتی که از امثال او نقل می شود به محوریت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و بلکه به خود حضرت هیچ اشاره ای نشده است که این امر، گویای آن است که این گونه از اشخاص به دلیل سرو کار داشتن سالیان متمادی با کتاب های اهل کتاب در زمینه نقل روایت این نوع از کتاب ها برای آن ها جزء منابع
1) همان، ص 81
اصلی به شمار می آمد و به آنها توجه ویژه داشتند. از سویی، در کتاب های عامه برای مقبولیت سخنان عبد الله بن عمرو در جامعه، سعی شده است از طريق نقل فضایلی در مورد وی و نسبت دادن آنها به پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، چهره او را خوب و مثبت نشان دهند به عنوان نمونه از پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مورد او نقل می کنند که آن حضرت فرمود: «نعم أهل البيت عبد الله وأبو عبد الله وأم عبد الله؛ (1)بهترین خاندان من، عبد الله ابوعبدالله و ام عبدالله هستند.» اگر این روایت درست باشد؛ چگونه می توان روایاتی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) را با این مضمون توجیه کرد که فرمود: «هر زمان دیدید که معاویه و عمرو بن عاص یک جا با هم جمع شده اند بین آنها تفرقه و جدایی ایجاد کنید؛ زیرا این دو به جز خیانت ورزی و پیمان شکنی، در امر دیگری با هم جمع نمی شوند.» (2)
عبدالله بن عمرو بن عاص با این که به اصطلاح خودش را مسلمان دو آتشه قلمداد می کرد، از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و تبعیت نداشته است و به اعتراف خودش نسبت به بیانات ایشان لجاجت می ورزید به عنوان نمونه، بر اساس گزارش صلى الله عليه ذهبی او در مورد مقدار تلاوت قرآن با پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بحث می کرد و از پذیرش
1) همان.
2) حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ عُثْمَانَ بْنِ صَالِحٍ، ثنا سَعِيدُ بْنُ عُفَيْرٍ، حَدَّثَنِي شَدَّادُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، مِنْ وَلَدِ شَدَّادِ بْنِ أَوْسٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ يَعْلَى بْنِ شَدّادٍ، عَنْ أَبِيهِ، أَنَّهُ دَخَلَ عَلَى مُعَاوِيَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ، وَهُوَ جَالِسٌ وَعَمْرُو بْنُ الْعَاصِ عَلَى فِرَاشِهِ ، فَجَلَسَ شَدَّادٌ بَيْنَهُمَا وَقَالَ: هَلْ تَدْرِيَانِ مَا يُجْلِسُنِي بَيْنَكُمَا؟ إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وسلم يَقُولُ: إِذَا رَأَيْتُمُوهُمَا جَمِيعًا فَفَرِّقُوا بَيْنَهُمَا، فَوَاللَّهِ مَا اجْتَمَعَا إِلَّا عَلَى غَدْرَةٍ، فَأَحْبَبْتُ أَنْ أُفَرِّقَ بَيْنَكُمَا (طبرانی، سلیمان بن احمد، المعجم الكبير، ج 7، ص 289، ح7161).
فرمایش آن حضرت سرباز می زد در این گزارش خود او در این زمینه چنین می گوید:
جمعت القرآن، فقرأته كله في ليلة. فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: اقرأه في شهر. قلت: يا رسول الله صلى الله عليه و سلم، دعني أستمتع من قوتي و شبابي. قال: اقرأه في عشرين. قلت: دعني أستمتع. قال: اقرأه في سبع ليال. قلت: دعني يا رسول الله أستمتع. قال: فأبى؛ (1)قرآن را جمع آوری کردم و تمام آن را در یک شب خواندم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «قرآن را لازم نیست در یک شب بخوانی؛ آن را در یک ماه بخوان گفتم: اجازه بفرمایید از قدرت و جوانی خود بهره گیرم و سریع تر ختم کنم پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «قرآن را در بیست روز بخوان گفتم: اجاز بفرمایید تا از قدرت و جوانی خود بهره گیرم و سریع تر ختم کنم پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «آن را در هفت شب بخوان» گفتم: اجازه بفرمایید از قدرت و جوانی خود بهره گیرم و سریع تر ختم کنم؛ آن حضرت کمتر از این مقدار را اجازه نداد.
عبدالله بن عمرو بن عاص سرانجام بر اثر مخالفت با پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سرپیچی از اجرای دستورهای آن حضرت، کارش به جایی رسید که در جنگ صفین علیه حضرت علی علیه السلام، فرماندهی جناح راست سپاه معاویه را برعهده گرفت! (2)
از دیگر نکات قابل تأمل در مورد عبدالله بن عمرو بن عاص، وضعیت مالی
اوست که ذهبی آن را این گونه ترسیم می کند:
ورث عبد الله من أبيه قناطير مقنطرة من الذهب المصري، فكان من ملوك الصحابة؛ (1)عبد الله از پدرش قناطیری را از طلای مصری به ارث برده بود. پس او از پادشاهان صحابه به شمار می آید.
در بیان وزن آن بین لغویان اختلاف دیدگاه دیده می شود. چهل اوقیه از طلا یا نقره، هزار و دویست اوقیه از طلا یا نقره صد اوقیه از طلا یا نقره، هزار و دویست دینار هزار دینار هشتاد هزار درهم یک پوست گاو پر از طلا یا نقره و یک رطل طلا یا نقره از جمله مقادیری است که لغویان برای قنطار ذکر کرده اند. (2)در مجموع، مفهوم جامع و مشترک برای قنطار که می تواند تمامی موارد یاد شده را پوشش دهد؛ عبارت است از مال بسیار زیاد. (3)
از نکته شایان توجه در اینجا آن است که او یک قنطار نداشت، بلکه قناطیر داشت که بر این پایه، او ثروت و دارایی بسیار فراوانی را در اختیار داشت. می گویند پدر او یعنی عمرو بن عاص نیز هنگام فوت، صندوق های پر از طلا در مقابلش بود. (4)حال شما این وضعیت مالی عبدالله بن عمرو را
1) همان، ص90
2) ر.ک: فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، ج 5، ص 256؛ ازهری، محمد بن احمد، تهذيب اللغة، ج 9، ص301؛ صاحب، اسماعيل بن عباد المحيط في اللغة، ج6، ص 94 و جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح، ج2، ص 796.
3) طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 3، ص 42.
4) یعقوبی، احمد بن اسحاق، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 222.
بگذارید کنار مطالبی که مقاتل الطالبیین نقل می کند؛ او می گوید: «شش تن از زن های بنی هاشم در یک چادر و یک پیراهن نماز می خواندند و اگر کسی به بنی هاشم کمک می کرد استاندار در واکنش به این کمک، آن قدر او را کتک می زد که از بین برود.
ذهبی پس از نقل این مطالب چنین گزارش می کند که عبدالله بن عمرو تمام سال را روزه بود (1)و هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از این موضوع آگاهی یافت، در اعتراض به او فرمود:
لكني أقوم وأنام، وأصوم وأفطر، وأتزوج النساء، وآكل اللحم، فمن رغب عن سنتي فليس مني؛ (2)اقوم و انام اصوم و افطر، اتزوج النساء، آكل اللحم، فمن رغب عن سنتی فلیس منی؛ من که پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستم، بیدار می شوم و می خوابم، روزه می گیرم و افطار می کنم، با زنان ازدواج می کنم و گوشت می خورم. پس هرکس از سنت من رویگران شود، از من نیست.
ذهبی سپس خود نیز به عبدالله بن عمرو چنین اعتراض می کند:
وكل من لم يزم نفسه في تعبده وأوراده بالسنة النبوية، يندم و يترهب و يسوء مزاجه، ويفوته خير كثير من متابعة سنة نبيه الرؤوف الرحيم بالمؤمنين، الحريص على نفعهم... فالعابد بلا معرفة لكثير من ذلك معذور مأجور والعابد العالم بالآثار المحمدية، المتجاوز لها مفضول مغرور، وأحب الأعمال
إلى الله تعالى أدومها وإن قل؛ (1)کسی که در عبادت و اذکار خود به سنت نبوی صلی الله علیه و آله ملتزم نباشد، پشیمان می شود؛ خواهد ترسید و حالش بد می شود و خیر فراوان پیروی از سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را از دست می دهد؛ پیامبری که به مؤمنان رئوف و مهربان و حریص و مشتاق سود رسانی به آنهاست... کسی که عابد بی اطلاع باشد، نسبت به مواردی که ذکر شد، معذور است و خدا به او نیز اجر و پاداش می دهد. عابد آگاه به آثار نبوی که آنها را نادیده گرفته، فرومایه و فریب خورده است و محبوب ترین اعمال نزد خداوند، پایدارترین آن هاست؛ اگرچه کم باشد.
در گزارشی دیگر، عبد الله بن عمرو می گوید پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) و وارد منزل من شد و فرمود:
يا عبد الله! ألم أخبر أنك تكلفت قيام الليل، وصيام النهار؟ قلت: إني لأفعل. فقال: إن من حسبك أن تصوم من كل شهر ثلاثة أيام، فالحسنة بعشر أمثالها، فكأنك قد صمت الدهر كله قلت: يا رسول الله ، إني أجد قوة، وإني أحب أن تزيدني. فقال: فخمسة أيام. قلت: إني أجد قوة. قال: سبعة أيام. فجعل يستزيده، ويزيده حتى بلغ النصف، وأن يصوم نصف الدهر. إن لأهلک علیک حقا، وإن لعبدک عليك حقا، وإن لضيفك علیک حقا؛ (2)«آیا من به تو نگفتم که برای شب زنده داری و روزه،
خودت را به زحمت می اندازی؟ گفتم بله! ولی من این کار را کردم. فرمود: برای تو کافی است که در هر ماه سه ،روز، روزه بگیری و هر کار خیر، ده برابر می شود و از این رو با این سه روز روزه گرفتن در هر ماه گویی تمام سال را روزه گرفته ای گفتم من در خود قدرت بیشتری می بینم و دوست دارم بیشتر روزه بگیرم. حضرت فرمود: «پس پنج روز، روزه بگیر.» گفتم من قدرت بیشتری در خود می بینم. حضرت فرمود: هفت روز روزه بگیر حضرت شروع کرد به زیاد کردن آن، تا این که به نصف رساند و قرار شد که نصف سال روزه بگیرم. آنگاه فرمود: «خانواده ات، بنده ات و مهمانت بر تو حق دارند.»
در ادامه همین گزارش آمده است که عبدالله بن عمرو بن عاص در سال های پایانی عمر و در سنین پیری از لجاجت ورزی خود در مقابل پیامبر (صلی الله علیه و آله) پشیمان شد و چنین گفت: «ألا كنت قبلت رخصة النبي (صلی الله علیه و آله) أحب إلي من أهلي و مالي؛ (1)اگر اجازه و رخصت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را می پذیرفتم، برای من از خانواده و اموالم محبوب تر و عزیزتر بود.» شخصی به نام مجاهد نیز در مورد عبد الله بن عمرو بن عاص می گوید:
دخلت على عبد الله بن عمرو، فتناولت صحيفة تحت رأسه، فتمنع علي. فقلت: تمنعني شيئا من كتبك؟ فقال: إن هذه الصحيفة الصادقة التي سمعتها من رسول الله (صلی الله علیه و آله) ليس بيني وبينه أحد، فإذا سلم لي كتاب الله
1) همان.
وهذه الصحيفة والوهط، لم أبال ما ضيعت الدنيا؛ (1)بر عمرو بن عاص وارد شدم و دیدم که صحیفه ای زیر سرش است و خودش مانع می شد از این که من آن را ببینم به او گفتم آیا مانع می شوی که چیزی از کتاب هایت را ببینم؟! گفت: این صحیفه صادقه ای است که من خود شخصاً و بدون واسطه از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیده ام و میان من و آن حضرت هیچ واسطه ای نبوده است و تا زمانی که کتاب خدا و این صحيفه و وهط (2)در اختیارم باشد، دیگر نگرانی ندارم و برای من مهم نیست که چه چیزی از دنیا را از دست بدهم.
عبدالله بن عمرو همفکر یزید بوده است؛ ولی عامه تلاش کرده اند که او را چهره مثبتی نشان دهند به عنوان نمونه عبید الله بن سعید در مورد او می گوید:
أنه دخل مع عبد الله بن عمرو المسجد الحرام، والكعبة محترقة حين أدبر جيش حصين بن نمير، والكعبة تتناثر حجارتها، فوقف، و بكى، حتى إني لأنظر إلى دموعه تسيل على وجنتيه، فقال: أيها الناس! والله لو أن أبا هريرة أخبركم أنكم قاتلو ابن نبيكم ومحرقوا بيت ربكم، لقلتم: ما أحد أكذب من أبي هريرة. فقد فعلتم فانتظروا نقمة الله، فليلبسنكم شيعا، ويذيق بعضكم بأس بعض؛ (3)همراه عبد الله بن عمرو وارد مسجد الحرام شدیم؛ با
عقب نشینی لشکر حسین بن نمیر کعبه سوخت (1)و سنگ های آن در حال متلاشی شدن بود. (2)در این هنگام عبدالله بن عمرو برخاست و گریه کرد؛ به گونه ای که دیدم اشکهایش بر گونه هایش جاری می شود و در این حال گفت ای مردم به خدا سوگند! اگر ابوهریره به شما گفته بود که شما پسر پیامبرتان را کشتید و خانه پروردگارتان را سوزاندید، می گفتید هیچ کس دروغگوتر از ابوهریره نیست؛ ولی شما این کار را انجام دادید پس منتظر عذاب الاهی باشید که او شما را در آینده گروه گروه به جان هم می اندازد و طعم جنگ و اختلاف را به هر یک از شما به وسیله دیگری خواهد چشاند.
در اینجا جا داشت که از عبد الله بن عمرو پرسیده می شد شما که این مطلب را گفتید خودتان طی این مدت کجا و با چه کسی بودی؟! آیا با فرزند دختر رسول خدا بودی یا در لشکر مقابل ایشان ؟! بر اساس گزارش احمد بن حنبل عبدالله بن عمرو در سال 63 هجری و در شب های منتهی به حادثه حره از دنیا رفته است؛ (3)از این رو وی در زمان حادثه کربلا زنده بوده؛
1) آتش سوزی کعبه در سال 63 هجری بود.
2) برخی از اهل سنت به روایات مهدوی اشکال وارد می کنند که وقتی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می آیند يهدم المسجد الحرام و يردها علي اساسه»؛ اینها این یرد علی اساسه را کنار گذاشته و می گویند: «مهدی شیعه کعبه را خراب می کند؛ در حالی که امامشان یزید کعبه را ویران کرده است. قابل ذکر است که در مورد روایات «الائمة بعدى اثناء عشر»؛ در مجموع ده دیدگاه وجود دارد که در هشت مورد آن اهل سنت یزید را به عنوان امام بیان می کنند.
3) «قال أحمد بن حنبل: مات عبد الله ليالي الحرة، سنة ثلاث و ستين» (ذهبی، شمس الدین، سير أعلام النبلاء، ج 3، ص 94).
ولی از او در مورد امام حسین علیه السلام حمایتی گزارش نشده است. در جنگ صفین نیز در مقابل امام علی علیه السلام و در لشکر معاویه حضور داشت. در کتاب اسد الغابه در این باره اینگونه گزارش شده است:
أَخْبَرَنَا أَبي أَبِي، أَخْبَرَنَا أَبو القَاسِمِ بْنُ السَّمَرْقَنْدِي، أَخْبَرَنَا أَبُو الْحُسَيْنِ بْنُ التَّقُورِ، قَالَا: أَخْبَرَنَا أَبُو الْقَاسِمِ عِيسَى بْنُ عَلِيِّ بْنِ عِيسَى، أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ، حَدَّثَنَا دَاوُدُ بْنُ رُشَيْدٍ، حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ هَاشِمٍ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ رَجَاءٍ، عَنْ أَبِيهِ، قَالَ: كُنْتُ فِي مَسْجِدِ الرَّسُولِ (صلی الله علیه و آله فِي حَلْقَةٍ فِيهَا أَبُو سَعِيدٍ الْخُدْرِيُّ، وَعَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَمْرٍو، فَتَرَّ بِنَا حُسَيْنُ بْنُ عَلِقٍ فَسَلَّمَ، فَرَدَّ الْقَوْمُ السَّلامَ، فَسَكَتَ عَبْدُ اللهِ حَتَّى فَرَغُوا، فَرَفَعَ صَوْتَهُ وَقَالَ: وَعَلَيْكَ السَّلامُ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكَاتُهُ، ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى الْقَوْمِ، فَقَالَ: أَلَّا أُخْبِرُكُمْ بِأَحَدٍ أَهْلِ الأَرْضِ إِلَى أَهْلِ السَّمَاءِ؟ قَالُوا: بَلَى، قَالَ: هُوَ هَذَا الْماشِي، مَا كَلَّمَنِي كَلِمَةً مُنْذُ لَيَالِي صِفِّينَ وَلَأَنْ يَرْضَى عَنِّي أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ يَكُونَ لِي حُمُرُ النَّعَمِ، فَقَالَ أَبُو سَعِيدٍ: أَلَّا تَعْتَذِرُ إِلَيْهِ؟ قَالَ: بَلَى، قَالَ: فَتَوَاعَدَا أَنْ يَغْدُوا إِلَيْهِ، قَالَ: فَغَدَوْتُ مَعَهُمَا، فَاسْتَأْذَنَ أَبُو سَعِيدٍ، فَأَذِنَ لَهُ فَدَخَلَ، ثُمَّ اسْتَأْذَنَ لِعَبْدِ اللَّهِ، فَلَمْ يَزَلْ بِهِ حَتَّى أَذِنَ لَهُ، فَلَمَّا دَخَلَ، قَالَ أَبُو سَعِيدٍ: يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ، إِنَّكَ لَمَّا مَرَرْتَ بِنَا أَمْسِ فَأَخْبَرَهُ بِالَّذِي كَانَ مِنْ قَوْلِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرٍو، فَقَالَ حُسَيْنُ: أَعَلِمْتَ يَا عَبْدَ اللَّهِ أَنِّي أَحَبُّ أَهْلِ الْأَرْضِ إِلَى أَهْلِ السَّمَاءِ؟ قَالَ: إِي وَرَبِّ الْكَعْبَةِ؟ قَالَ: فَمَا حَمَلَكَ عَلَى أَنْ قَاتَلْتَنِي وَأَبِي يَوْمَ صِفِّينَ؟ فَوَاللَّهِ لأَبِي كَانَ خَيْرًا مِنِّي، قَالَ: أَجَلْ وَلَكِنَّ عَمْرٌو شَكَانِي إِلَى رَسُولِ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، إِنَّ عَبْدَ اللَّهِ يَقُومُ اللَّيْلَ وَيَصُومُ النَّهَارَ، فَقَالَ لِي رَسُولُ اللهِ: يَا عَبْدَ اللهِ ، صَلِّ وَلَمْ وَصُمْ وَأَفْطِرْ وَأَطِعْ عَمْرًا، قَالَ: فَلَمَّا كَانَ يَوْمَ صِفِّينَ أَقْسَمَ عَلَيَّ فَخَرَجْتُ وَأَمَّا وَاللَّهِ مَا اخْتَرَظْتُ)
سَيْفًا وَلَا طَعَنْتُ بِرُمْحٍ وَلَا رَمَيْتُ بِسَهُم؛ (1)اسماعیل بن رجا از پدرش چنین نقل می کند: ما در مسجد مدینه در حلقه درسی بودیم که در میان ما ابو سعيد الخدري و عبد الله بن عمرو نیز حضور داشتند. در این هنگام امام حسین علیه السلام از کنار ما رد شدند و به ما سلام کردند. همگی جواب سلام ایشان را دادیم. عبدالله بن عمرو بن عاص ساکت ماند تا این که همه جواب سلام ایشان را بدهند آنگاه با صدای بلند گفت: عليك السلام و رحمة الله و بركاته چون امام حسین علیه السلام مقداری دور شدند عبد الله بن عمرو رو به جمعیت و گفت: آیا می خواهید شما را خبر دهم به محبوب ترین اهل زمین برای اهل آسمان همه گفتند: آری. عبدالله گفت او همین آقایی بود که از کنار ما گذشت. ایشان از زمان جنگ صفین تاکنون با من یک کلمه هم سخن نگفته است و اگر او از من راضی باشد برای من بهتر است از چارپایان و شتران بسیار و بي شمار ابوسعید خدری به او گفت: نمی خواهی از او عذر خواهی کنی؟! عبدالل گفت: آری ابوسعید خدری گفت: حال که چنین است فردا صبح با هم برای عذر خواهی نزد ایشان می رویم. فردا صبح آن دو نزد حسین رفتند و اجازه ملاقات خواستند؛ ولی ایشان تنها به ابوسعید اجازه ملاقات داد که در این جا با وساطت و پا در میانی ابوسعید به عبدالله هم اجازه ملاقات داد. وقتی که عبدالله وارد منزل شد، ابوسعید مدح دیروز عبدالله را برای امام حسین ع بیان کرد. امام حسین پس از شنیدن آن، خطاب به عبدالله فرمود:
1) ابن اثیر، علی بن محمد، أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج3، ص 347-348.
«آیا می دانی که من محبوب ترین اهل زمین برای اهل آسمانم؟!» عبدالله گفت: به خدا کعبه سوگند که می دانم. حضرت فرمود: «پس چرا روز صفین با من و پدرم علی که به خدا سوگند از من بهتر ،بود جنگیدی؟! عبدالله [در این جا عذر بدتر از گناه آورد و] گفت: آری قبول دارم؛ ولی به این دلیل در جنگ حاضر شدم که پدرم عمرو از من نزد رسول خدا شکایت کرده و گفته بود: عبدالله شب ها بیدار می ماند و روزها روزه می گیرد و آن حضرت به من فرمود: «ای عبدالله! نماز بخوان روزه بگیر و افطار کن و از پدرت هم اطاعت کن! چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) به من دستور داده بود که از پدرم اطاعت کنم، در جنگ حاضر شدم؛ چون روز صفین مرا سوگند داد که باید در جنگ حاضر شوی و من هم دستور او را اطاعت کردم؛ اما به خدا سوگند که در روز صفین من نه شمشیری برای شما کشیدم و نه نیزه ای علیه شما بلند کردم و نه تیری به سوی شما پرتاب کردم.
در جنگ صفین هنگامی که عمار یاسر شهید شد حنظلة بن خويلد عنبری می گوید:
ما نزد معاویه بودیم که دو نفر آمدند و در مورد این که کدام یک، سر عمار را بریده است با هم نزاع و درگیری داشتند و هر یک می گفت: من او را کشته ام. عبدالله بن عمرو بن عاص گفت: حالا نمی شود یکی از شما به نفع دیگری کنار برود؟! من از رسول خدا شنیدم که فرمود: «عمار را گروه ستمگر خواهند کشت.» معاویه به عمرو بن عاص گفت: ای عمرو نمی توانی این پسر دیوانه ات را اصلاح کنی؟! مگر تو با ما نیستی؟! عبدالله گفت پدرم نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از من
شکایت کرد و آن حضرت به من فرمود: «مادام که پدرت زنده است، از او اطاعت کن. لذا من با شما هستم؛ ولی نمی جنگم. (1)
بر پایه گزارشی، عبدالله بن عمرو از شرکت و حضور خود در جنگ صفین، اظهار پشیمانی کرد و در این خصوص گفت:
مالي و لصفين، ما لي ولقتال المسلمين لوددت أني مت قبلها بعشرين سنة أو قال: بعشر سنين. أما والله على ذلك ما ضربت بسيف، ولا رميت بسهم. و ذكر أنه كانت الراية بيده؛ (2)مرا با شرکت در جنگ صفین و کشتن مسلمانان چه کار؟! دوست داشتم که بیست سال پیش از آن یا طبق نقلی گفته بود ده سال پیش از آن مرده بودم بدانید که سوگند به خدا من در آن روز، نه شمشیری زدم و نه تیری پرتاب کردم و تنها پرچم داری می کردم.
گفتنی است برخی از نواصب و یا جهال همین پشیمانی را به امام علی علیه السلام نسبت می دهند و می گویند وقتی ایشان کشته ها را دید، گریه کرد و فرمود: «خدایا! همه این کشته ها را در بهشت محشور کن امام حسن علیه السلام به ایشان فرمودند: «مگر من نگفتم جنگ نکنید و حضرت علی علیه السلام نیز جواب داد:
1) «و في مسند أحمد حدثنا يزيد، أنبأنا العوام، حدثني أسود بن مسعود، عن حنظلة بن خويلد العنبري، قال: بينما أنا عند معاوية، إذ جاءه رجلان يختصمان في رأس عمار رضي الله عنه فقال كل واحد منهما: أنا قتلته. فقال عبد الله بن عمرو: ليطب به أحدكما نفسا لصاحبه، فإني سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: تقتله الفئة الباغية. فقال معاوية: يا عمرو! ألا تغني عنا مجنونك، فما بالك معنا؟ قال: إن أبي شكاني إلى رسول الله صلی الله علیه و آله، فقال: أطع أباك ما دام حيا، فأنا معكم، ولست أقاتل» (ذهبي، شمس الدين، سير أعلام النبلاء، ج 3، ص92).
2) همان.
«نمی دانستم کار جنگ به این جا می کشد و ای کاش من در همان باغ های مدینه بودم و کار به این جا نمی کشید!» (1)
این شخص با این تفکر و با این عاقبت می شود جزء راویان روایات مهدوی و روایات ملاحم و فتن. پس ما حق داریم که به روایات این گونه افراد، به شک و تردید بنگریم؛ آن هم با توجه به متونی که نقل می کنند.
روایت سیزدهم در کتاب بخاری و در جریان قصه يأجوج و مأجوج آمده است:
قَالَ رَجُلٌ لِلنَّبِيِّ (صلی الله علیه و آله: رَأَيْتُ السَّدَّ مِثْلَ الْبُرْدِ الْمُحَبَّرِ قَالَ رَأَيْتَهُ)؛ (2)شخصى به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و عرض کرد: من سد يأجوج و مأجوج را دیدم که مثل برد [=پارچه های راه راه] بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «درست دیدی».
بعد از صحیح بخاری کتاب های دیگری از قبیل تفسير كتاب الله العزيز، (3)جامع البيان، الكشف و البیان و الدرالمنثور به ذکر این روایت پرداخته اند؛ اما از شیعه حتی یک نفر این روایت را نقل نکرده است که این امر خود می تواند دلیلی بر عدم تأیید روایت از سوی علمای شیعه باشد. (4)
حَدِّثَنَا نُوحُ بْنُ أَبِي مَرْيَمَ، عَنْ مُقَاتِلِ بْنِ حَيَّانَ، عَنْ عِكْرِمَةَ، (1عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا، عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ: «بَعَثَنِي اللَّهُ تَعَالَى حِينَ أُسْرِيَ بِي إِلَى يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ فَدَعَوْتُهُمْ إِلَى دِينِ اللَّهِ وَإِلَى عِبَادَتِهِ، فَأَبَوْا أَنْ يُجيبُونِي، فَهُمْ فِي النَّارِ مَعَ مَنْ عَصَى مِنْ وَلَدِ آدَمَ وَ وَلَدِ إِبْلِيسَ)؛ (2)پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می فرماید: «در شب معراج خداوند مرا به سوى يأجوج و مأجوج فرستاد. من آنان را به دین خدا و عبادتش دعوت کردم. آن ها از اجابت دعوت من خودداری ورزیدند و از این رو، آنان همراه با عصیانگران از فرزندان آدم و از فرزندان ابلیس، در آتشند.»
اولین مدرک این روایت الفتن ابن حماد است که در مورد میزان اعتبار آن قبلاً صحبت شده است و کتاب هایی از قبیل الفردوس، الدر المنثور، جامع الأحاديث، جمع الجوامع كنز العمال، مجمع البحرين، جمع الفوائد، علامات قيام الساعة، از دیگر منابع روایی اهل سنت هستند که به ذکر این روایت پرداخته اند؛ (3)ولی همانند روایات ،پیشین از شیعه کسی این روایت را نقل نکرده و به آن توجهی نداشته است.
این روایت هر چند بار منفی و معنای خاصی همانند سایر روایات ذکر شده ندارد؛ به بعضی از روایات معراج باید با شک نگریست.
عَفَّانَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبَانُ الْعَطَارُ، عَنْ قَتَادَةَ، (1عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي عُتْبَةَ، عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِي، عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ: لَيُحَجِّنَّ الْبَيْتُ وَلَيُعْتَمَرَةٌ بَعْدَ خُرُوجِ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ)؛ (2)ابو سعيد خری از پیام پیامبر (صلی الله علیه و آله)، چنین می کند: «بعد از خروج يأجوج و مأجوج، مردم حج و عمره به جای می آورند.»
این روایت اولین بار در کتاب المصنف ابن ابی شیبه و سپس در سایر منابع روایی اهل سنت و از جمله مسند احمد المنتخب من مسند عبد بن حميد، صحيح بخاري، تفسير كتاب الله العزيز، مسند أبي يعلى نقل شده است (3)و از آثار شیعه هیچ کس به ذکر این روایت نپرداخته است.
این روایت، گویای آن است که وقتی فتنه و فساد قوم يأجوج و مأجوج به پایان می رسد و آن دو از بین می روند؛ اوضاع آرام می گیرد و مردم در شرایط عادی به حج و عمره می روند. این در حالی است که بر پایه برخی از روایات که پیش تر تعدادی از آنها بیان شد کعبه ویران می شود و مؤمنان از بین می روند و تنها گروهی از غیر مؤمنان باقی می مانند.
حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ عَمَّارٍ، حَدَّثَنَا يَحْيَى بْنُ حَمْزَةَ، حَدَّثَنَا ابْنُ جَابِرٍ، عَنْ يَحْيَ بْنِ جَابِرِ الطَّائِيِّ، حَدَّثَنِي عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ جُبَيْرِ بْنِ نُفَيْرٍ، عَنْ أَبِيهِأَنَّهُ سَمِعَ النَّوَّاسَ بْنَ سِمعان (1يَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ: سَيُوقِدُ الْمُسْلِمُونَ مِنْ قِسِيَ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ وَنُشَّابِهِمْ وَأَتْرِسَتِهِمْ، سَبْعَ سنين)؛ (2)مسلمانان، هفت سال از بقایای اسلحه تیرکمان تیرها و ابزار جنگی یأجوج و مأجوج به عنوان سوخت استفاده می کنند.
نخستین منبع ذکر این روایت کتاب سنن ابن ماجه قزوینی است و سپس در کتاب های دیگر عامه از قبیل تاریخ بغداد، تاریخ مدینه دمشق، جامع
الصغير، القول المختصر، كنز العمال وفيض الغدير، نقل شده است؛ (1)اما از شیعه کسی به ذکر این روایت نپرداخته است.
براساس مبانی اهل سنت، برخی گفته اند عبدالرحمان بن جبير ابن نفير مشکل دارد؛ زیرا مطالب نقل شده از سوی اوشاذ و غیر قابل قبول است؛ این رو روایت ذکر شده به نظر ما به لحاظ سند فاقد اعتبار است.
این روایت، گویای آن است که پس از هلاکت یأجوج و مأجوج، مسلمان ها، هفت سال از غنائمی که از آنها باقی می ماند استفاده می کنند. در این که مراد از هفت سال چیست؟ دو احتمال وجود دارد یا این که واقعاً مراد هفت سال است یا این که این هفت سال کنایه از کثرت و به معنای سال های متمادی است. واژه «سیوقد» در این روایت به این معناست که مسلمان ها این وسائل را آتش می زدند و به عنوان هیزم استفاده می کردند که این خود، نشان می دهد در آن دوران جنگی نبوده است تا اینکه به این مهمات و سلاح ها نیاز داشته باشند. به هر رو، روایت یاد شده قطع نظر از اشکال سندی، مفادش آن است که پس از هلاکت یأجوج و مأجوج و با حاکمیت اسلام و مسلمین، در جوامع
1) برای دیدن منابع این روایت، ر.ک: جمعی از نویسندگان، معجم احاديث الإمام المهدی (صلی الله علیه و آله)، ج 3، ص 307.
بشری امنیت برقرار می شود و این درست بر خلاف روایات پیشین از اهل سنت است که هرج و مرج ناامنی و بی عدالتی را در جوامع بشری گزارش می کردند.
بحث ما در مورد علائم ظهور بود و این که آیا خروج يأجوج و مأجوج قبل از ظهور است یا بعد از ظهور روایات عامه را از نظر محتوا و سند بررسی کردیم و البته چند روایت دیگر از آنها باقی مانده است.
گفتنی است که روایات عامه به غیر از مشکل سندی، دارای مشکل محتوایی هستند؛ زیرا مضامین آنها با مسائل مطرح شده در روایات ما سازگاری ندارد. لذا به رغم این که اصل موضوع يأجوج و مأجوج مطلبی قرآنی است و چند آیه در قرآن در مورد آن وجود دارد؛ بایسته است که ما پس از بررسی روایات عامه با نگاهی به روایات خاصه به این بحث بپردازیم که در کتاب های روایی ما از طریق اهل بیت علیهم السلام، چه مقدار به موضوع یأجوج و مأجوج اهتمام نشان داده شده و در این زمینه چند روایت و با چه مضمون نقل شده است. علامه طباطبایی در این بحث بیانات مفصلی دارند که بدان خواهیم پرداخت. (1)
1) از نکات شایان توجه در مورد یأجوج و مأجوج آن است که با بررسی کتاب هایی از قبیل امالی شیخ مفید، شیخ طوسی و شیخ صدوق نشان می دهد می شویم که در این خصوص تنها یک روایت وجود دارد.
از دیگر مباحث مهم مستفاد از روایات عامه که به موضوع يأجوج و مأجوج مرتبط است، مسئله هرج و مرج پس از رحلت حضرت عیسی علیه السلام یا پس از رحلت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. البته ما این مسئله را تحت عنوان حکومت های پس از حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را مطرح و بررسی خواهیم کرد که آیا پس از حکومت ایشان، دوباره در جهان هرج و مرج و ناامنی حاکم می شود یا این که همچنان عدالت و حکومت عادلانه تا چهل روز به پایان دنیا تداوم می یابد تاکنون شانزده روایت از منابع روایی عامه ذکر و بررسی شد که در ادامه به ذکر روایت هفدهم از این منابع می پردازیم
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بِشْرٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدٌ يَعْنِي ابْنَ عَمْرٍو، عَنِ ابْنِ حَرْمَلَةَ، عَنْ خَالَتِهِ قَالَتْ: خَطَبَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله وَهُوَ عَاصِبٌ إِصْبَعَهُ مِنْ لَدْغَةِ عَقْرَبٍ فَقَالَ: إِنَّكُمْ تَقُولُونَ لَا عَدُوٌّ وَإِنَّكُمْ لَا تَزَالُونَ تُقَاتِلُونَ عَدُوًّا حَتَّى يَأْتِيَ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ عِرَاضُ الْوُجُوهِ، صِغَارُ الْعُيُونِ، صُهْبُ الشَّعَافِ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ كَأَنَّ وُجُوهَهُمُ الْمَجَانَ الْمُطْرَقَةُ)؛ (1)و (2)پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حالی که
1) «المجان: جمع مجن بكسر الميم، و هو الترس... والمطرقة بسكون الطاء التي قد أطرق بعضها إلى بعض، أى ضمت طبقاتها، فجعل بعضها يتلو بعضا؛ مجان جمع مجن و به معنای سپر است و مطرقه با سکون ،طا یعنی بعضی از آنها به بعضی دیگر کوبیده شده و لایه های آن به هم وصل شده است و بعضی از آنها را به دنبال بعضی دیگر می آورد» (ابن ابی الحدید، عبد الحميد بن هبه الله، شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، ج8، ص 216). در نتیجه واژه «المجان المطرقة»؛ یعنی سپری هایی که کوبیده شده و روی هم قرار گرفته اند.
2) ابن حنبل، احمد بن محمد، مسند، ج37، ص19، ح22331.
انگشتش را به خاطر عقرب گزیدگی بسته بود، سخنرانی کرد و فرمود: شما می گویید دشمن نیست؛ همانا شما دائماً با دشمنان می جنگید تا اینکه یأجوج و مأجوج می آیند. آنها دارای صورت های پهن چشمانی کوچک موهای زرد مایل به قرمز هستند. آنها از هر زمین مرتفعی سرازیر می شوند صورت آنان مانند سپرهای برجسته است.»
نخستین منبع ذکر این روایت مسند احمد بن حنبل است و پس از آن در برخی دیگر از کتاب های روایی عامه نظیر فائق زمخشری، اسد الغابه، فتن ابن کثیر و تفسیرش، مجمع الزوائد هیثمی و جامع الاحادیث، آمده است؛ (1)ولی در هیچ یک از کتاب های روایی علمای شیعه نیامده است. آنان با اینکه تمرکز فکری و سطح آگاهی و معلوماتشان از ما بیشتر بوده است، به رغم دیدن این سنخ از روایات آنها را نقل نکرده اند که این خود می تواند دلیلی بر عدم اعتبار این دسته از روایات نزد ایشان باشد.
این روایت را احمد بن حنبل در مسندش نقل کرده است. وی این کتاب را املا می کرد و پسرش عبدالله آن را می نوشت در مورد مسند احمد بن حنبل
1) برای دیدن منابع این روایت، ر.ک: جمعی از نویسندگان، معجم احاديث الإمام المهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج 3، ص 308- 309.
بحث است که آیا این کتاب تألیف خود احمد است یا خیر. افزون بر آن، در مورد این کتاب چند اشکال وجود دارد:
اشکال نخست آن است که بر فرض این که خود احمد و پسرش مشکلی نداشته باشند در طریق اتصال سلسله سند این روایت به عبدالله چه کسانی بوده اند؟! شما اشخاصی همچون قطیعی شیبانی و بقیه را ببینید؛ همه اینها مشکل دارند؛ لااقل این که آنها به اعتراف علمای خودشان در علم حدیث تخصصی نداشته اند. اشکال دوم این که آیا تمام مسند از احمد بوده است، یا این که عبدالله گاهی از پدر و گاهی هم از دیگران نقل می کند؟ اشکال سوم به خالد بن عمرو بن حرمله ناظر است که اگر ما از همه رجال سند این روایت چشم پوشی کنیم از این یک نفر نمی توانیم بگذریم. او این روایت را از خاله خود نقل می کند؛ ولی اینکه خاله این شخص کیست، معلوم نیست. حتی خود اهل سنت وقتی به این نوع از روایات می رسند، به سادگی از کنار آنها نمی گذرند.
حَدِّقَنَا أَبو أَيُّوبَ، عَنْ أَرْطَاةَ، عَنْ أَبِي عَامِرٍ، عَنْ تُبَيْعِ، (1قَالَ: يَنْصَرِفُ عِيسَى وَمَنْ مَعَهُ بَعْدَ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ إِلَى بَيْتِ الْمَقْدِسِ، فَيَقُولُونَ: الْآنَ وضَعَتِ الحَرْبُ أَوْزَارَهَا، ثُمَّ إِن الْأَرْضَ تُخْرِجُ زَكَاتَهَا بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى عَلَى مَا)
1) در مورد «تبیع» بحث کردیم که ناپسری و شاگرد کعب است. رویکرد این دو در وارد کردن اسرائیلیات به دین یکی است.
كَانَتْ فِي أَوَّلِ الدُّنْيَا، فَيَلْبَتُ عِيسَى وَالْمُؤْمِنُونَ سَنَوَاتٍ فِي بَيْتِ الْمَقْدِسِ، ثُمَّ يَبْعَثُ اللَّهُ رِيحًا تَقْبِضُ الْأَرْوَاحَ؛ (1)پس از یأجوج و مأجوج، عیسی علیه السلام و همراهانش به سوی بیت المقدس می روند و می گویند: اکنون جنگ تمام شد و سپس زمین به اذن خداوند محصولات خود را همانند آنچه در آغاز دنیا بود پدیدار می کند و عیسی و مؤمنان سال ها در بیت المقدس خواهند ماند تا این که خداوند رایحه ای را می فرستد و ارواح آنان را قبض می کند.
تنها کسی که این مطلب را نقل کرده ابن حماد در کتاب الفتن است که خود اهل سنت هم به آن اعتنا نکرده اند.
در این روایت همانند برخی از روایات ،پیشین به بیت المقدس و حضرت عيسى علیه السلام نقش کلیدی و محوری داده شده و در آن چنین گزارش شده است که پس از یأجوج و مأجوج عیسی علیه السلام و همراهانش به سوی بیت المقدس می روند و می گویند: اکنون جنگ تمام شد در روایات ما، مدت جنگ ها، هشت ماه و پایان آنها تا کسب رضایت الاهی گزارش شده است و هنگامی که خداوند در قلب امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باران رحمت القا کرد، ایشان متوجه تحقق
1) ابن حماد، نعیم، الفتن، ج2، ص 579، ح 1618.
این رضایت می شود و جنگ را پایان می دهد؛ (1)ولی در این جا، آگاهی از پایان جنگ به حضرت عیسی علیه السلام منتسب شده است. بر اساس این روایت، پس از هلاكت يأجوج و مأجوج و اتمام جنگ در جهان امنیت برقرار می شود و زمین و آسمان با مردم صلح می کنند و به اذن خداوند، همانند آنچه در آغاز دنیا بود به طور مدام رشد و نمو خواهند داشت و مردم از کشت و محصولات آن بهره مند خواهند شد. از این روایت استفاده می شود که این جریان در دوران حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) فول الهلال است؛ زیرا بر اساس روایات ما، حضرت عیسی علیه السلام بعد از حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و استان می آیند. البته جریان حضرت عیسی علیه السلام ها و نقش او در انقلاب حضرت باید بررسی شود.
1) حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِيُّ عَنْ عَمِهِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ النَّوْفَلِي عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ يَقُولُ فِي صَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ سُنَّةٌ مِنْ مُوسَى وَ سُنَّةٌ مِنْ عِيسَى وَ سُنَّةٌ مِنْ يُوسُفَ وَ سُنَّةٌ مِنْ مُحَمَّدٍ الله صلى الله عليه وسلم فَأَمَّا مِنْ مُوسَى فَخَائِفُ يَتَرَقَّبُ وَأَمَّا مِنْ عِيسَى فَيُقَالُ فِيهِ مَا قَدْ قِيلَ فِي عِيسَى وَأَمَّا مِنْ يُوسُفَ فَالسِّجْنُ وَالْغَيْبَةُ وَأَمَّا مِنْ مُحَمَّد فَالْقِيَامُ بِسِيرَتِهِ وَ تَبْيِينُ آثَارِهِ ثُمَّ يَضَعُ سَيْفَهُ عَلَى عَاتِقِهِ ثَمَانِيَةَ أَشْهُرٍ فَلَا يَزَالُ يَقْتُلُ أَعْدَاءَ اللَّهِ حَتَّى يَرْضَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قُلْتُ وَكَيْفَ يَعْلَمُ أَنَّ اللهَ تَعَالَى قَدْ رَضِيَ قَالَ يُلْقِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي قَلْبِهِ الرَّحْمَةَ؛ ابو بصیر می گوید از امام باقر چنین شنیدم در صاحب این امر سنتی از عیسی و سنتی از یوسف و سنتی از محمد است. اما از موسی آن است که او خائف و منتظر است؛ اما از:عیسی آن است که آنچه درباره عیسی ،گفتند درباره او نیز می گویند؛ اما از یوسف زندان و غیبت است و اما از محمد: قیام به سیره او و تبیین آثار اوست. پس هشت ماه شمشیرش را بر شانه خود می گذارد و پیوسته دشمنان خدا را می کشد تا به جایی که خداوند راضی شود.» گفتم: چگونه می داند که خداوند متعال راضی شده است؟ فرمود: «خداوند متعال در قلبش رحمت را القا می کند» (صدوق، ابن بابویه، محمد بن علی، کمال الدين و تمام النعمة، ج1، باب 32، ص329، ح11).
و ذَكَرَ الإمام أبو الحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عُبَيْدٍ الْكَسَائِيُّ فِي قِصَصِ الْأَنْبِيَاءِ اللام وَهبَ مِنبِّهِ وَكَعْبُ الْأَخْبَارِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا فَعِنْدَ ذَلِكَ أَيْ عِنْدَ قَتْلِ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ لِلدَّجَّالِ يَتَزَوَّجُ بِامْرَأَةٍ مِنَ الْعَرَبِ فَيَمْكُثُ مَا شَاءَ الله تعالى ثُمَّ يَخرُجُ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُمْ مِن كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ فَتَمْتَلِيُّ الْأَرْضُ مِنْهُمْ حَتَّى لا يَكُونَ لِلطَّيْرِ مَوضِعٌ تَفَقُرُ فِيهِ وَلَا يَنْزِلُونَ بَلَداً إِلَّا أَبَادُوا أَهْلَهُ ثُمَّ يَسِيرُونَ إِلَى بَيْتِ المُقدِس لِقِتَالِ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَإِذَا هُمْ قَد أَتَوْا إِلَى الْبَيْتِ المُقَدَّسِ وَرَمُوا الْمَدِينَةَ بِالسَّهَامِ حَتَّى تَسُدَّ السِّهَامُ عَيْنَ الشَّمْسِ ويَقْتُلُونَ خَلْقاً كَثِيراً فيدعو عيسى عَلَيْهِمْ فَيُرْسِلُ اللَّهُ تَعَالَى عَلَيْهِمْ عَفَارِيتَ اَلْجِنِّ فَيَقْتُلُونهم عَنْ آخِرِهِمْ فَيَفْرَحُ الْمُسْلِمُونَ حَتَّى يَتِمَّ لِعِيسَى انا فِي أَرْضِ الدُّنْيَا أَرْبَعُونَ سَنَةٌ وَأَمَرَ اللَّهُ تَعَالَى مَلَكَ الْمَوْتِ أَنْ يَنْزِلَ إِلَيْهِ فَيُوقِفَهُ عَلَى مَوضِعِ قَبرِهِ ثُمَّ يَقْبِضُهُ وَ يَدْفِنُهُ؛ (1)در این هنگام [= زمانی که عیسی بن مریم علیه السلام دجال را به قتل می رساند]، با زنی از عرب ازدواج می کند و تا زمانی که خدا بخواهد، صبر می کند. آن گاه یأجوج و مأجوج خروج می کنند و از هر زمین مرتفعی سرازیر می شوند و زمین از آنها پر می شود تا حدی که برای پرندگان نیز جایی برای آشیانه باقی نمی ماند و به هیچ شهری وارد نمی شوند مگر این که اهل آن را از بین می برند (2). سپس برای جنگیدن با عیسی بن مریم علیه السلام به سوی
بیت المقدس می روند و هنگامی که به این شهر رسیدند، شهر را تیرباران می کنند تا جایی که تیرها مانع رؤیت خورشید می شوند. مردم بسیاری را به قتل می رسانند آنگاه حضرت عیسی علیه السلام دعا می کند و خداوند متعال به دعای ایشان افرادی از جن را مي فرستد و آنها همه سپاه یأجوج و مأجوج را می کشند و مسلمان ها خوشحال می شوند، تا این که برای عیسی در زمین دنیا چهل سال به اتمام می رسد و خدای متعال [در این هنگام] به فرشته مرگ امر می کند که بر او فرود آید و او را در جایگاه قبرش قرار دهد و قبض روحش کند و به خاک بسپارد. (1)
این روایت را عقد الدرر سلمی از قصص الانبیای کسائی و از وهب بن منبه و كعب الأحبار نقل می کند. اگر ما از همه راویان سند این روایت چشم پوشی کنیم و از باب جدل آنها را بپذیریم از وهب بن منبه و مشکل او نمی توانیم بگذریم این راوی و روایاتش را قمی ها از کتاب نوادر الحکمه استثنا کرده اند. اگر قمی ها، شخصی را از کتاب نوادر الحکمه استثنا نکنند، به این معناست که او ثقه است؛ ولی اگر استثنا کنند به این معناست که شخص استثنا شده، غیر ثقه است و قمیها به روایات او اعتنا نکرده اند. سؤال ما در مورد بن منبه این است که مشکل او چه بوده که قمی ها او را از کتاب نوادر
1) تعجب است که در این روایت خداوند بدون دستور به غسل و کفن حضرت عیسی علیه السلام تنها به قبض روح و دفن ایشان فرمان داده است.
الحکمه استثنا کرده اند؟ بر اساس گزارش مرحوم نجاشی و شیخ طوسی، علت استثنای وی این بوده که روایات او منکر است: «وجه استثنائهم كون اخباره منکرات». منکر و شاذ بودن این روایات به این معنا است که مضامین آن ها با روایات ما مطابقت ندارد. مرحوم تستری نمونه هایی از روایات او را نقل می کند که در ادامه به چند مورد از آنها اشاره می شود:
یک نمونه از روایات نقل شده توسط این راوی، به جریان جرجیس ناظر است که طبری در تاریخ خود آن را از این شخص نقل کرده است. (1)بر اساس گزارش این روایت پادشاه موصل داذانه در مجموع چهار مرتبه جرجیس را به شیوه های گوناگون به قتل رساند؛ اما در سه مرتبه اول هر بار که پادشاه او را به قتل می رساند دوباره جرجیس به امر خدا زنده می شد، تا اینکه سرانجام بر مرتبه چهارم در اثر دعای خود جرجیس که طی آن، مرگ و رهایی خویش را از خداوند درخواست کرده بود هنگامی که پادشاه او را به قتل رساند، برای ابد از دنیا رفت. (2)این گزارش در حالی است که ما قبلاً شنیده بودیم که جرجیس به اعدام محکوم شده بود.
روایت دیگر به مسخ بخت النصر مربوط است که حلیة الاولیاء آن را از وهب چنین نقل می کند:
مسخ بخت نصر أسدا فكان ملک السباع، ثم مسخ نسرا فکان ملک
الطير، ثم مسخ ثورا فكان ملك الدوابّ، و هو في ذلك يعقل عقل الإنسان، و كان ملكه قائما يدبّر، ثم رد الله روحه فدعا إلى التوحيد، فقيل له: أ مؤمنا مات؟ فقال: قد اختلف أهل الكتاب بعضهم قال: نعم، و بعضهم قال: قتل الأنبياء اللام وحرّق الكتب و خرب بيت المقدس فلم تقبل منه التوبة؛ (1)[بخت النصر چند بار مسخ شد] او نخست به شیر تبدیل و پادشاه حیوانات درنده شد؛ سپس به عقاب تبدیل و پادشاه پرندگان شد؛ سپس به گاومیش تبدیل و پادشاه چهارپایان شد و او در این حالات، مانند انسان عاقل تعقل می کرد و حکومتش پا برجا بود و آن را اداره می کرد. سپس خداوند روحش را بازگرداند و او را به توحید دعوت کرد. به وهب گفته شد آیا او مؤمن از دنیا رفت؟ گفت: اهل کتاب در این زمینه با هم اختلاف نظر دارند برخی از آنها می گویند آری؛ و بعضی نیز می گویند: او پیامبران را کشت؛ کتاب های آسمانی را سوزاند و بیت المقدس را خراب کرد و توبه از او پذیرفته نشد.
جميع مدة الدنيا عنده ستّة آلاف سنة، مضى عنده من ذلك إلى زمانه 5600 سنة و مات سنة 114، فعلى ما قاله كان عمر الدنيا فى سنة 514 منقضيا، و ما مضى بعد و يمضي زائد؛ (2)تمام مدت عمر دنیا، نزد او شش هزار سال است که پنج هزار و ششصد سال از آن گذشته است. او سال 114 از
دنیا رفت. بنابر گفته ایشان عمر دنیا در سال 514 به پایان رسیده و آنچه گذشت و می گذرد، اضافه است [و اکنون ما در وقت اضافه هستیم].
روایت نوزدهم آخرین روایتی است که در مورد يأجوج و مأجوج و حضرت و عاقبت امرشان نقل شد. این روایت، همانند روایات پیشین محوریت را به بیت المقدس و حضرت عیسی علیه السلام داده است و در این زمینه به موضوعاتی از قبیل هلاکت دجال ازدواج حضرت عیسی علیه السلام و ارتحال ایشان، شکست و نابودی یأجوج و مأجوج و لشکر آن ها پرداخته است؛ بدون این که در این بحث، به حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، محل قیام ایشان، یعنی مکه مکرمه و حکومت جهانی ایشان اشاره ای داشته باشد.
در منابع روایی عامه که انگیزه آنان معلوم نیست، به تفصیل در مورد یأجوج و مأجوج روایت ذکر شده است. این روایات به غیر از مشکل سندی، مشکل محتوایی نیز دارند؛ زیرا مضامین آنها با مسائل مطرح شده در روایات ما سازگاری ندارد. در مجموع روایات یاد شده گویای این مطلبند که خروج يأجوج و مأجوج از علائم قیامت است و بعد از ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) واقع می شود و در این برهه از زمان دوباره دنیا را هرج و مرج فرا می گیرد.
بررسی راویان عامه در روایات یأجوج و مأجوج جريان يأجوج و مأجوج و سرنوشت آنها از منظر روایات عامه بررسی شد. در ادامه پیش از پیگیری این جریان و بررسی جایگاه و میزان توجه به آن از منظر روایات خاصه، به صورت اجمال، به بررسی راویان روایات یأجوج و مأجوج که بعضاً قابل تأمل هستند، می پردازیم:
این شخص در مورد ملاحم و آخرالزمان و قضایای مرتبط به مهدویت حدوداً نود روایت دارد و ما به تفصیل بیان کردیم که ریشه تفکرات او به کتاب های اسرائیلیات، بر می گردد.
این شخص در مورد ملاحم و آخرالزمان و قضایای مرتبط با حضرت مهدی عجل الله تعالى فرجه الشریف، بیش از ده روایت دارد و ما به تفصیل بیان کردیم که خط فکری او و کعب در نقل اسرائیلیات یکی است.
پیش تر اشاره شد که از منظر علمای شیعه او از رجال کتاب «نوادر الحكمة» استثنا شده است و هر کس چنین باشد، غیر ثقه به شمار می آید و روایاتش مقبول نیست مرحوم شوشتری علت استثنا را نقل روایات منکر از جانب ایشان می داند که البته خود متونی که او نقل می کند، گویای عدم صدور آن از معصوم است. سپس ایشان به برخی از روایات او اشاره می کند و می گوید: از جمله روایات منكر وهب بن منبه، این روایت منسوب به پیامبر (صلی الله علیه و آله) است:
إن أبا بكر و عمر من الإسلام بمنزلة السمع والبصر من الإنسان و أنّه لذلك لم يبعثهما النبي الا الله للدعوة إلى الإسلام؛ (1)ابوبکر و عمر به منزله گوش و چشم انسان هستند. از این رو پیامبر (صلی الله علیه و آله) این دو را برای دعوت به اسلام اعزام نکرد.
از دیگر روایات نقل شده در این زمینه اینن روایت است پیامبر (صلی الله علیه و آله) صلى الله عليه اواخر عمر و در بیماری این ایام به بلال می فرماید: «مر أبا بكر يصلّي بالناس؛ (2)به ابوبکر بگویید برای مردم نماز بخواند.»
نمونه دیگر روایتی است که طبری از او با این مضمون نقل کرده است: «إنّه و
عطاء بن مركبود أوّل من جمع القرآن بصنعاء اليمن؛ (1)وهب بن منبه وعطاء بن مرکبود، اولین کسانی بودند که قرآن را در صنعای یمن جمع آوری کردند.»
مرحوم شوشتری در ادامه می فرماید طبق نقل ابن قتیبه او یکی از فرزندان فارس بود که کسرا او را به یمن فرستاد همچنین بر اساس این نقل، وهب مدعی بود که من هفتاد و دو تا از کتاب های آسمانی را مطالعه کردم. (2)
بر اساس گزارش حموی، کلام وهب بن منبه و ریشه تفکراتش به کتاب های اسرائیلیات بر می گردد و نقل روایاتش بیشتر از همین سنخ کتاب ها بوده است: «كان كثير النقل من الكتب المعروفة القديمة المعروف بالاسرائيليات؛ (3)بیشتر روایات نقل شده از سوی او از کتاب های قدیمی معروف به اسرائیلیات است. پیش تر نیز دانستید که او در مورد آخرالزمان و حوادث معطوف به آن، به حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و کعبه مکرمه، اصلاً نقشی نمی دهد و این نقش را تنها برای حضرت عیسی علیه السلام ها و سرزمین طور و مناطق دیگر قائل است.
قریب پنجاه روایت در ملاحم فتن و حوادث آخرالزمان از او نقل شده است و پیشتر معلوم شد که ریشه تفکرات او که به «صاحب زاملتين» معروف است، به کتاب های اسرائیلیات باز می گردد.
پیش تر به تفصیل بیان شد که او از نظر اعتقادی جزء خوارج، بلکه از نظریه پردازها و رؤسای آنها و مبلغ و ترویج کننده افکار این جریان انحرافی بوده است.
درباره او گفته شده است: «أنه كان يأخذه الزمع عند ذكر على فيسبه؛ (1)هنگامی که نام امام علی علیه السلام را می شنید، عصبانی می شد و به حضرت دشنام می داد.»
اصلاً ضبط این راوی معلوم نیست که آیا منظور، ابن عائش حضرمی است یا ابن عباس حضرمی یا ابن هالیس حضرمی؛ در حالی که برای اعتماد به یک روایت اعتقادی باید سند و راویان آن معلوم باشند. افزون بر اشکال یادشده، وی روایت را از خاله اش نقل می کند که معلوم نیست او کیست!
بررسی روایات قيام الساعة و روايات مهدوی ابوهریره را نشان می دهد که در
1) «أنه كان يأخذه الزمع عند ذكر على عليه السلام فيسبه ويضرب بإحدى يديه على الأخرى ويقول: وما يغنى أنه لم يخالف إلى ما نهى عنه، وقد أراق من دماء المسلمين ما أراق!» (ابن ابى الحديد، عبد الحميد بن هبه الله، شرح نهج البلاغة ابن أبى الحديد، ج 4، ص 69).
این زمینه تقریباً سیصد روایت نقل شده است. آیا ابوهریره که راوی این احادیث است از نظر فریقین مقبول است؟ قبل از پاسخ به این پرسش، به این نکته اشاره می کنم که مکرر گفته شد ما نمی خواهیم با قدح کردن در برخی روایات، در اصل مهدویت تشکیک کنیم؛ زیرا اصل این اندیشه، از ضروریات و اعتقادات کل مسلمین است و جای هیچ بحثی در آن نیست؛ اما برخی از مطالب و قضایای مرتبط به این اندیشه ناب احتمالاً دستخوش تحریف قرار گرفته اند و برخی در آنها دست برده و آنها را زیاد یا کم کرده اند. این تحریف، یا به هدف تاریک و مشوش نشان دادن چهره حضرت است و یا به منظور بزرگ کردن دیگران.
در حال حاضر شما از شبکه های ماهوارهای وهابیت این مطلب را می شنوید که مهدی شیعه چنین است و چنان برخی از مطالبی که اینها نقل می کنند از امثال ابوهریره است. البته برخی از مطالب هم ممکن است در روایات ما آمده باشند که همه آنها مورد قبول نیست. به عنوان نمونه مرحوم طبرسی در اعلام الوری می گوید مسائلی همچون مسئله تخریب مساجد و منابر مثل «يحكم بحكم داوود» قطعی نیست؛ البته بعداً ایشان توجیه می.کند یعنی اول بررسی سندی؛ ولی بعد همه را توجیه می کند.
از دیگر مطالبی که باید به تردید به آنها نگریست، این است که گفته شده هنگامی که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تشریف می آورد، نخست درباره اعتقادات انسان ها می پرسد؛ حتی کسی که زیر آوار است، حضرت ابتدا از اعتقاداتش سؤال می.کند کجا این مطالب ذکر شده است؟! البته دو سه روایت است که
بر این مطلب دلالت دارد؛ ولی در مقابل این روایات، ده ها روایت معارض وجود دارد که همگی باید از جنبه سند و دلالت بررسی شوند؛ بر فرض حجیت این دو دسته از روایات با هم تعارض می کنند که باید میان آنها جمع کرد. نتیجه این جمع، گویای آن است که حضرت توبه امثال ناصبی ها را قبول نمی کند؛ همان کسانی که حق برای آنها مثل روز روشن است و می دانند حق با چه کسانی است؛ ولی آن را انکار می کنند و در طول زندگیشان نیز این گونه بوده اند. بدین رو، اگرچه حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را تمام اهل دنیا را به اسلام ناب محمدی ص دعوت می کند؛ این که ایشان از همان ابتدا در صورت درست نبودن اعتقادات مردم با آنها برخورد می کند و توبه را نمی پذیرد؛ خیر؛ این گونه نیست. بر این اساس ما نمی توانیم هر روایتی را از هر کجا که دیدیم بگوییم مطلب درست همین است بلکه باید بررسی و بحث شود.
به هر رو، از ابوهریره روایات متعددی نقل شده است و بررسی روایاتی که راویانش امثال ابوهریره هستند باید نقادانه و با تأمل انجام شود. به عنوان مثال اگر روایت خبر واحد است باید محفوف به قرائن قطعیه یا لااقل طبق مبنای برخی از معاصران مستفیض باشد یا اینکه متواتر باشد و یا دست آخر از جمله روایاتی باشد که جزء اقاریر است؛ همانند روایت «المهدى من نسل فاطمة علیها السلام» یا روایت «المهدى (صلی الله علیه و آله) من نسل الحسين علیه السلام» و یا روایت «المهدى علیه السلام طاووس اهل الجنة» اینها اقاریر است و ما می پذیریم؛ اما برخی روایات که با معتقدات شیعه سازگاری ندارد، باید توجیه شود.
برای شخصیت شناسی ابوهریره مناسب است با مراجعه به کتاب های
عالمان اهل سنت گفتار و دیدگاه آنان را در مورد وی بررسی کنیم. به عنوان نمونه بر اساس گزارش ذهبی در نام وی و پدر او اختلاف دیدگاه است و اسامی متعددی را در این زمینه بیان کرده اند. (1)او در سال هفتم هجری مسلمان شد (2)و بعد از پیروزی مسلمانان وارد خیبر کردید. (3)از خیبر تا رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) سه سال فاصله بوده است؛ از این رو، زمان همراهی او با پیامبر (صلی الله علیه و آله)، کوتاه و طبق گفته خود او سه سال بوده است. (4)با وجود اینکه زمان کوتاهی در خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود از میان اصحاب آن حضرت، او بیشترین روایت را از ایشان نقل کرده است. (5)
ابوهریره معاصر امیرالمؤمنین بود و حتی پس از این ایشان زنده بود. (6)با وجود این از آن حضرت روایتی نقل نکرده است پیامبر (صلی الله علیه و آله)، عمر، ابوبکر، عایشه، فضل بصرة بن ابى بصره و کعب الاحبار از جمله افرادی هستند که
1) ذهبی، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 578-579
2) «كان مقدمه و إسلامه فى أول سنة سبع، عام خیبر» (همان، ص 586).
3) «جاء خيبر بعد ان فرغوا من القتال» (همان، ص 588).
4) «و قال ابن أبي خالد: حدثنا قيس، قال لنا أبو هريرة: صحبت رسول الله صلى الله عليه وسلم ثلاث سنين» (همان، ص 589)
5) «روى عوف الأعرابي، عن سعيد بن أبي الحسن قال: لم يكن أحد من أصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) أكثر حديثا من أبى هريرة عن النبي (صلی الله علیه و آله)»؛ (همان، 598).
6) زيرا حضرت علی علیه السلام سال 40 هجری به شهادت رسید؛ ولی او در سال 59 هجری فوت شده است.
وی از آن ها روایت نقل کرده است. (1)
ابوهریره در ابتدا دچار فقیر و تنگدستی شدید و در این وضعیت بسیار پرخور هم بود؛ به گونه ای که طبق گفته خود وی هنگامی که به مسجد می آمد، از شدت گرسنگی، بین منبر و قبر بی هوش روی زمین می افتاد: «لقد رأيتني أصرع بين القبر والمنبر من الجوع، حتى يقولوا: مجنون؛ (2)من را می دیدی که از گرسنگی بین قبر و منبر بی هوش می شوم تا جایی که می گویند او دیوانه است.» بعدها، اوضاع مالی او سامان یافت و ثروت و دارایی هنگفتی به دست آورد. ذهبی در این زمینه چنین گزارش می کند:
هشام: عن محمد قال: كنا عند أبي هريرة، فتمخط، فمسح بردائه، و قال: الحمد لله الذي تمخط أبو هريرة في الكتان؛ (3)هشام از محمد نقل می کند که ما نزد ابوهریره بودیم؛ او آب بینی اش را بیرون افکند و با عبایش پاک می کرد و می گفت خدا را شاکرم که ابوهریره [این قدر وضع مالی اش خوب شده که] دستمال بینیاش کتان است.
سؤال مطرح در مورد ابوهریره این است که وی این سرمایه مالی را از کجا آورده است؟! خود اهل سنت می گویند که او مستمری فوق العاده ای از معاویه می گرفت: «كان أبوهريرة إذا أعطاه معاوية سكت، فإذا أمسك عنه تكلم؛ (4)اگر
معاویه به موقع مزدش را نمی داد، به سخن در می آمد و علیه معاویه سخن می گفت و به محض این که به او پول می داد، ساکت می شد.»
ابوهریره روایات زیادی را می نوشت و در اختیار داشت؛ به گونه ای که در گزارشی چنین آمده است: «كان أبو هريرة يقول رب كيس عند أبي هريرة لم يفتحه؛ (1)کیسه هایی از روایت نزد ابوهریره هست که هنوز باز نشده است».
طمع ورزی او در مال اندوزی و همچنین افراط وی در نقل روایات نبوی بب شد که حتی اشخاصی مانند عمر بن خطاب، عایشه و مروان به او اشکال کنند به عنوان نمونه بر اساس گزارش ذهبی، عمر او را مدتی به عنوان استاندار بحرین منصوب کرد و طی این مدت ثروت هنگفتی به دست آورد و از این رو عمر وی را مورد مؤاخذه قرار داد:
معمر عن أيوب، عن محمد: أن عمر استعمل أبا هريرة على البحرين، فقدم بعشرة آلاف فقال له عمر استأثرت بهذه الأموال يا عدو الله وعدو كتابه. فقال أبوهريرة: فقلت: لست بعدو الله وعدو كتابه، ولكني عدو من عاداهما. قال: فمن أين هي لک؟ قلت: خیل نتجت، و غلة رقيق لي، و أعطية تتابعت؛ (2)عمر ابوهریره را استاندار بحرین قرار داد و او هنگام بازگشت از آن جا، ده هزار درهم یا ده هزار دینار به دست آورد. عمر به او گفت: ای دشمن خدا و قرآن این اموال را از کجا به دست آوردی؟! ابوهریره در جواب گفت من دشمن خدا و قرآن نیستم؛ بلکه دشمن کسی
هستم که دشمن خدا و قرآن باشد. عمر گفت: پس این اموال را از کجا آوردی؟ او در جواب گفت اسبانی بودند که با زاد و ولد زیاد شدند و درآمد کمی نیز داشتم و مردم هم به من عطایایی می دادند.
در گزارشی دیگر که به زیاده گویی او در زمینه نقل روایات نبوی ناظر است؛ چنین آمده است:
عن السائب بن يزيد سمع عمر يقول لابى هريرة لتتركن الحديث عن رسول الله (صلی الله علیه و آله)، او لالحقنک بارض دوس!؛ (1)سائب بن یزید می گوید: شنیدم که عمر به ابوهریره می گفت یا نقل روایت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) را رها می کنی یا این که تو را به سرزمین دوس تبعید می کنم!»
حجم روایات نبوی نقل شده توسط ابوهریره به اندازه ای زیاد بود که عایشه نیز به آن معترض بود؛ زیرا او با این که همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود، این میزان از روایت را از آن حضرت نقل نکرده بود در گزارشی در این باره چنین آمده است:
عن سعيد: أن عائشة قالت لأبي هريرة أكثرت الحديث عن رسول الله يا أبا هريرة، قال: إني والله ما كانت تشغلني عنه المكحلة والخضاب، ولكن أرى ذلك شغلك عما استكثرت من حديثي. قالت: لعله؛ (2)عایشه به ابوهریره گفت زیادی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت نقل می کنی! ابوهریره پاسخ داد: سرمه و سرمه و خضاب، مرا از روایت شنیدن باز نداشت؛ اما چنین به نظر می رسد که تو را باز داشته است؛ زیرا
روایات مرا زیاد می دانی عایشه گفت شاید چنین باشد. (1)
بر اساس گزارشی دیگر مروان با حالتی خشمگین نزد ابوهریره می آید و چنین می گوید: «یا أبا هريرة، إن الناس قد قالوا: أكثر الحديث عن رسول الله وإنما قدم قبل وفاته بيسير؛ (2)ای ابوهریره مردم می گویند که تو بیش ترین روایت را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل کرده ای؛ در حالی که پیش از رحلت رسول خدا زمان کوتاهی نزد ایشان بودی!
به هر رو شمار روایات نقل شده از سوی او به قدری زیاد بود که هیچ یک از مهاجران و انصار به این میزان روایت نقل نکرده اند. از این رو، در مورد وی اشکال می شد که این حجم از روایت را او از کجا آورده است؟! پاسخی که در این زمینه داده می شد این بود که آنها افرادی بازاری و دنبال تجارت خویش بودند؛ ولی تنها ابوهریره بود که به دنبال نوشتن روایات پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود. در گزارشی ابوهریره خود در این زمینه چنین می گوید:
إن الناس يقولون: أكثر أبوهريرة... إن إخواننا من المهاجرين كان يشغلهم
1) ذهبی نیز همین مطلب را با اندکی تفاوت به این صورت گزارش کرده است: «محمد بن كناسة الأسدى: عن إسحاق بن سعيد عن أبيه، قال: دخل أبو هريرة على عائشة، فقالت له: أكثرت يا أبا هريرة عن رسول الله. قال: إي- والله- يا أماه، ما كانت تشغلني عنه المرآة ولا المكحلة ولا الدهن. قالت لعله ابوهریره بر عایشه وارد شد و به او گفت: زیاد از رسول خدا روایت نقل می کنی! ابوهریره پاسخ داد: بله ای مادر آینه، سرمه و روغن من را از شنیدن روایات ایشان باز نمی داشت. عایشه گفت: شاید چنین باشد»؛ (ذهبی، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، ج 2، ص 604).
2) همان، ص 605
لصفق بالأسواق، وإن إخواننا من الأنصار كان يشغلهم العمل في أموالهم و إن أبا هريرة كان يلزم رسول الله صلی الله علیه و آله بشبع بطنه، ويحضر ما لا يحضرون، ويحفظ ما لا يحفظون؛ (1)مردم می گویند ابو هریره زیادی روایت نقل مي کند... کند همانا برادران من از مهاجران را معامله در بازار و برادران من از انصار را کار در اموالشان از شنیدن روايت] باز مي داشت؛ در حالی که ابوهریره بر اثر گرسنگی شکم همیشه ملازم و همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود و هنگامی که آنها حضور نداشتند، نزد ایشان حضور داشت و احادیثی را حفظ می کرد که آنها حفظ نمی کردند.
در گزارشی دیگر این مطلب این گونه بازگو شده است:
عن محمد بن إبراهيم، عن أبي أنس مالك بن أبي عامر، قال: جاء رجل إلى طلحة بن عبيد الله، فقال: يا أبا محمد، أرأيت هذا اليماني يعني: أبا هريرة أهو أعلم بحديث رسول الله (صلی الله علیه و آله) منكم نسمع منه أشياء لا نسمعها منكم، أم هو يقول على رسول الله صلى الله عليه وسلم ما لم يقل؟ قال: أما أن يكون سمع ما لم نسمع، فلا أشک، سأحدثك عن ذلك، إنا كنا أهل بيوتات وغنم و عمل، كنا نأتي رسول الله (صلی الله علیه و آله) و طرفي النهار، وكان مسكينا ضيفا على باب رسول الله، يده مع يده، فلا نشك أنه سمع ما لم نسمع، ولا تجد أحدا فيه خير يقول على رسول الله صلى الله عليه وسلم ما لم يقل؛ (2)مردی نزد طلحة بن عبيدالله آمد و گفت: ای ابومحمد! آیا این یمانی [= ابوهریره] را دیده ای؟ آیا او به حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از شما داناتر است؟ ما چیزهایی از او
می شنویم که از شما نمی شنویم؛ یا این که وی مطالبی را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نسبت می دهد که آن حضرت بیان نفرموده است؟! طلحة بن عبیدالله می گوید: این که او مطالبی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیده است که ما نشنیده ایم، شکی در آن نیست و به زودی در مورد آن سخن می گویم. ما اهل خانه و گوسفند و کار بودیم و در دو طرف روز به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می آمدیم و ابوهریره به عنوان مسکین و فقیری در خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و میمهان و دستش در دست ایشان بود؛ از این رو، شکی نداریم که او مطالبی را شنیده که ما نشنیده ایم؛ و هیچ کسی را بهتر از او نمی یابی که مطالبی را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و نقل کند که آن حضرت بیان نفرموده است.
از دیگر اشکالات مطرح شده در مورد ابوهریره تدلیسی اوست: «قال یزید بن هارون: سمعت شعبة يقول: كان أبوهريرة يدلس؛ (1)يزيد بن هارون می گوید: شنیدم که شعبه می گوید ابوهریره تدلیس می کرد؛ یعنی روایتی را که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نشنیده است، به دروغ می گوید از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدم. به دلیل این تدلیس از سوی صحابه به دروغ گویی متهم شد. در گزارشی، فردی به نام ابی رزین در این زمینه می گوید: «خرج الینا ابوهريرة فضرب بيده على جبهته فقال الا انكم تحدثون انى اكذب على رسول الله (صلی الله علیه و آله)، (2)ابو هریره نزد ما آمد و با دست خویش بر پیشانی اش زد و گفت: شما به هم می گویید که من به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دروغ می بندم؟!»
با وجود این که ذهبی به تدلیس ابوهریره تصریح کرده است؛ آن را به این صورت توجیه می کند: «تدليس الصحابة كثير، ولا عيب فيه؛ (1)تدليس بين صحابه زیاد است و عیب و ایرادی در آن نیست. این توجیه، در حالی است که شعبة بن حجاج در مورد تدلیس می گوید: «التدليس أخو الكذب؛ (2)تدليس برادر دروغ است.» وی در جای دیگر می گوید: «التدليس في الحديث أشد من الزنا ولأن أسقط من السماء أحب إلي من أن أدلس؛ (3)تدليس در حدیث از زنا بدتر است و افتادن من از آسمان نزدم از فریب خوردن محبوب تر است.»
به لحاظ این تدلیس است که بزرگان اهل سنت به روایات ابوهریره اشکال می کنند و آن ها را نقل نمی کنند؛ مگر روایاتی که به بهشت و جهنم مرتبط باشد؛ مثل این که در بهشت چند نوع میوه وجود دارد. صحابه به بیش از این به وی اعتماد نمی کردند؛ به ویژه در مورد احکام شرعی که در این زمینه آنها به هیچ وجه روایات ابوهریره را مبنا قرار نمی دادند ابراهیم نخعی در این زمینه می نویسد: «ما کانوا يأخذون من حديث أبي هريرة إلا ما كان حديث جنة أو نار؛ (4)صحابه احادیث ابوهریره را نمی گرفتند، مگر احادیثی که در مورد بهشت و جهنم باشد.»
موارد پیش گفته مطالب مطرح شده در کتاب های عامه بود که به روشنی گویای آن است که تشکیک در احادیث ابوهریره و عدم اعتماد به آنها بین صحابه و بزرگان اهل سنت، امری معمول بوده و تازگی نداشته است؛ اما از کتاب های شیعه به عنوان نمونه می توان به کتاب قاموس الرجال، اثر مرحوم شوشتری اشاره کرد. ایشان در دو جلد 6 و 11 این کتاب در مورد ابوهریره مطالبی را مطرح کرده است که در این جا به عنوان نمونه به برخی از آنها اشاره می کنیم تا مشخص شود که آیا ما می توان به روایات او اعتماد کرد یا خیر. البته به غیر از مواردی نظیر بهشت و جهنم فضایل اهل بیت علیهم السلام و احادیث محفوف به قراین ایشان از کتاب خصال شیخ صدوق، روایتی را از امام صادق علیه السلام با این مضمون نقل می کند: «ثلاثة کانوا يكذبون على النبي و أبوهريرة و أنس بن مالك و امرأة؛ (1)سه نفر بودند که همواره بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) دروغ می بستند: ابوهریره، انس بن مالک و یک زن مرحوم شوشتری مطلب بعدی را از ابن ابی الحدید به این مضمون نقل می کند: كان أبو حنيفة لا يعمل بأحاديثه؛ (2)ابوحنیفه به احادیث او عمل نمی کرد. بر این اساس، حنفی ها به تبع ابوحنیفه به طور کل در طرف مقابل ابوهریره هستند و به روایات او عمل نمی کنند.
در ادامه مرحوم شوشتری کلام ابو جعفر اسکافی را در مورد ابوهریره ذکر
می کند:
إنّه مدخول عند شيوخنا غير مرضي الرواية ضربه عمر بالدرة و قال: قد أكثرت الرواية وأحرى بك أن تكون كاذبا على رسول الله (صلی الله علیه و آله)، (1)ابوهريره در نزد شیوخ و استادان ما مورد قبول نیست (2)و روایت او مورد رضا و پذیرش ما نمی باشد و عمر او را تازیانه زد و گفت: در نقل روایت، زیاده روی کرده ای و [در این نقل] به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دروغ نسبت می دهی.
آنچه او نقل می کند که عمر او را به خاطر نقل روایات دروغ از پیامبر (صلی الله علیه و آله) کتک می زد، از دو حال خارج نیست: یا این جریان راست است، یا دروغ؛ اگر راست باشد نتیجه می گیریم که مشکل در خود خلیفه بوده و اگر دروغ است، پس نگویید صحابه همگی عادلند. یعنی اگر واقعا خلیفه دوم ابوهریره را بخاطر نقل احادیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) کتک میزد مشکل در خلیفه است که چرا از نقل روایات پیامبر (صلی الله علیه و آله) جلوگیری می کند و اگر ادعای ابوهریره دروغ است با اینکه صحابی است چرا ادعا می کنید همه صحابه عدول هستند با اینکه ابوهریره صحابی دروغگو است.
از دیگر مطالب نقل شده در کتاب قاموس الرجال مرحوم شوشتری، مطلب ابراهیم تیمی در مورد ابوهریره است که می گوید: «کانوا لا يأخذون عن أبي هريرة إلاّ
ما كان من ذكر جنّة أو نار؛ (1)صحابه روایات ابوهریره را نمی گرفتند به جز مواردی که گویای بهشت و جهنم است.»
ایشان همچنین در این زمینه به کلام اعمش اشاره می کند که می گوید:
كان إبراهيم صحيح الحديث، فكنت إذا سمعت الحديث أتيته فعرضت عليه، فأتيته يوما بأحاديث من أحاديث أبي صالح عن أبي هريرة، فقال: دعني من أبي هريرة! إنهم كانوا يتركون كثيرا من حديثه؛ (2)ابراهیم در روایت صحیح بود [= هیچ اشتباه و دروغی نداشت]؛ از این رو، وقتی روایتی را می شنیدم نزد او می رفتم و این روایت را برای او می خواندم. (3)پس، روزی برای او روایاتی از ابی صالح از ابوهریره آوردم؛ اما او گفت: من را از روایات ابوهریره معاف دار که اصحاب ما بسیاری از روایات ابوهریره را رها می کردند.
بر اساس گزارش ایشان سلیمان بن مهران در مورد ابوهریره روایتی را از امام علی علیه السلام با این مضمون نقل می کند: «ألا! إنّ أكذب الناس أو أكذب الأحياء على رسول الله صلى الله عليه وسلم أبو هریرة؛ (4)آگاه باشید که دروغگوترین مردم یا زندگان نسبت به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ابوهریره است.» طبق گفته ایشان ابوحنیفه نیز در مورد او
می گوید: «الصحابة كلهم عدول ما عدا رجالا، عد منهم أبا هريرة؛ (1)صحابه همگی عادلند، غیر از چند نفر که یکی از آنها ابو هریره است.
در ادامه مرحوم شوشتری به ذکر مطالب دروغی که ابوهریره در مورد امام علی علیه السلام نقل کرده است می پردازد؛ از جمله آنها این مطلب است:
أن عليا علیه السلام خطب ابنة أبي جهل في حياة النبي (صلی الله علیه و آله) فأسخطه فخطب على المنبر فقال: لاها الله ! لا تجتمع ابنة ولي الله وابنة عدو الله، إنّ فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما يؤذيها، فان كان عليّ يريد ابنة أبي جهل فليفارق ابنتي وليفعل ما يرید؛ (2)علی علیه السلام در زمان حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با دختر ابوجهل ازدواج کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) از او ناراحت شد و بالای منبر طی خطبه ای فرمود: «دختر ولی خدا با دختر دشمن خدا یک جا جمع نمی شوند فاطمه پاره تن من است هر کس او را آزار دهد مرا آزار داده است. اگر علی علیه السلام دختر ابوجهل را می خواهد، باید از دخترم جدا شود و بعد هر کاری که می خواهد انجام دهد».
مورد دیگر، مطلبی است که اعمش آن را این چنین گزارش می کند:
أنّه لما قدم أبوهريرة العراق مع معاوية جاء إلى مسجد الكوفة و قال: والله لقد سمعت النبي (صلی الله علیه و آله) يقول: لكل نبي حرم و حرمي المدينة فمن أحدث فيها حدثا فعليه لعنة الله و الناس أجمعين. وأشهد أن عليا قد أحدث فيها؛ (3)
هنگامی که ابوهریره همراه معاویه به عراق رسید، به مسجد کوفه آمد و گفت: سوگند به خدا که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین شنیدم: «برای هر پیامبری حرمی است و حرم من مدینه است و هر کس در آن مشکلی ایجاد کند پس لعنت خدا و تمام مردم بر او باد و من شهادت می دهم که علی در آن مشکل ایجاد کرده است!» (1)
مرحوم شوشتری در ادامه به موضوع عدم وثاقت ابوهریره در نقل روایات نبوی می پردازد و در این زمینه به سخن جاحظ اشاره می کند:
أن أبا هريرة ليس بثقة في الرواية عن النبي (صلی الله علیه و آله) و لم يكن علي علیه السلام يوثقه في الرواية بل يتهمه و يقدح فيه وكذلك عمر و عائشة؛ (2)ابوهریره در روایت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) مورد وثوق نیست و علی او را در روایت توثیق نمی کند بلکه او را متهم می کند و او را مورد قدح قرار می دهد و عمر و عایشه نیز چنین می کنند.
راویان روايات يأجوج و مأجوج که در آن ها اصلا اسمی از حضرت مهدی (عجل الله علیه و آله) نیست، عمدتاً از این قبیل افراد هستند و لذا شیوه برخورد با روایات آنها باید کارشناسانه و با دقت باشد.
بحث در مورد بررسی روایات مرتبط به جریان یأجوج و مأجوج در کتاب های عامه بود که در این زمینه تمام روایات موجود در این کتاب ها، ذکر و بررسی شد و روایتی نیست که ما آن را نیاورده باشیم. در این که قوم و گروهی به نام يأجوج و مأجوج وجود دارد بحثی نیست و آیات قرآن بر آنها دلالت می کند؛ اما بحث در تفصیلاتی است که در کتب های عامه آمده از جمله اینکه آیا خروج يأجوج و مأجوج از علامات ظهور است؟ همان طور که از بیانات برخی از علمای شیعه همچون مرحوم ملا صالح مازندرانی بر می آید، یا خروج یأجوج و مأجوج از علائم قیامت است و بعد از ظهور واقع می شود و به ظهور ربطی ندارد. مفاد روایات عامه این است که خروج یأجوج و مأجوج از علائم قیامت است و بعد از ظهور واقع می شود و در این برهه از زمان دوباره دنیا را هرج و مرج می گیرد.
در این جا مناسب است که این جریان را از منظر کتاب های خاصه بررسی کنیم. تا مقداری که من تتبع کردم در کتاب های شیعه از طریق اهل بیت علیهم السلام،
بیش از سه روایت چیزی نیافتم و اگر روایات دیگری هم باشد از طریق اهل بیت علیهم السلام نیست. به نظر می آید مفصل ترین و جامع ترین کتابی که به جمع آوری روایات یأجوج و مأجوج پرداخته، کتاب نورالثقلین، نوشته مرحوم
على بن جمعه عروسی حویزی باشد. ایشان در جلد سوم این کتاب، ذیل آیات 90 تا 100 سوره کهف ده روایت در این زمینه ذکر کرده است که در ادامه به ذکر و بررسی آن ها می پردازیم:
فِي كِتَابِ عِلَلِ الشَّرَائِعِ باسنادِه إِلى سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ (1عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ أَلْحُسْنَى عَنْ عَلِي بْنِ مُحَمَّدٍ العسكري الحديث طَوِيلٌ يَذْكُرُ فِيهِ نُوحاً لا وَأَوْلَادَهُ سَاماً وَ حَامّاً وَ يَافِئاً حِينَ سَارَتْ بِهِمُ السَّفِينَةُ وَ دَعَا نُوحٌ أَنْ يُغَيِّرَ اللَّهُ مَاءَ صُلْبِ حَامٍ وَيَافِثَ وَ قَدْ كَتَبْنَاهُ بِتَمَامِهِ عِنْدَ قَوْلِهِ تَعَالَى: وَ هِيَ تَجْرِي بهم في مَوْجٍ كَالجِبالِ (2)وفِيهِ يَقُولُ جَميعُ الثرک (3)وَ الصَّغَالِبِ وَ يَأْجُوجَ وَ)
1) بر خلاف برخی که او را تضعیف می کنند بنده نسبت به سهل نظر منفی ندارم؛ زیرا وقتی شخصی بیش از 2 هزار روایت در کتب اربعه دارد، نمی تواند ضعیف باشد.
2) هود: 42.
3) واژه «ترک» در این روایات اشاره به قوم مغول است.)ذهبی می گوید: شامیان از کسانی که آنان را ندیده اند روایت نقل می کنند: «هذا فی الشامین كثير الوقوع، يروون عن من لم يلحقوهم» (ذهبی، شمس الدين ميزان الإعتدال في نقد الرجال ، ج 4، ص410، شرح حال يحيى بن ابى المطاع.
مَأْجُوجَ وَ الصِّينِ مِنْ يَافِثَ حَيْثُ كَانُوا؛ (1)مرحوم صدوق در کتاب علل الشرایع به سند خود از سهل بن زیاد از حضرت عبدالعظیم حسنی و او هم از امام هادی علیه السلام و حدیثی طولانی را نقل می کند که در آن آمده است، هنگامی که حضرت نوح علیه السلام همراه فرزندانش سام، حام و یافث در کشتی بودند [حام و یافث مرتکب تخلفی شدند و موجب اذیت و آزار حضرت نوح علیه السلام گردیدند و از این لحاظ] آن حضرت دست به دعا برداشت و این چنین نفرینشان کرد: «پروردگارا! نطفه حام و یافث را دگرگون کن!» و ما آن را در کنار این فرموده خداونده طور کامل نوشتیم: «و او آن ها را از لابه لای امواجی همچون کوه ها حرکت می داد» در این حدیث امام علیه السلام می فرماید: تركها، صقالب، يأجوج و مأجوج و چینی ها در هر کجا که باشند، همگی از نسل یافث هستند. (2)
1) عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 307، ح 227.
2) حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا سَهْلُ بْنُ زِيَادٍ الْآدَمِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَظِيمِ بْنُ عَبْدِ اللهِ الْحَسَنِيُّ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيَّ لا يَقُولُ عَاشَ نُوحٌ أَلْفَيْنِ وَ خَمْسَمِائَةِ سَنَةٍ وَكَانَ يَوْماً فِي السَّفِينَةِ نَائِماً فَهَبَّتْ رِيحٌ فَكَشَفَتْ عَنْ عَوْرَتِهِ فَضَحِكَ حَامٌ وَ يَافِثُ فَزَجَرَهُمَا سَامٌ وَ نَهَاهُمَا عَنِ الضَّحِكَ وَكَانَ كُلَّمَا غَطَى سَامٌ شَيْئاً تَكْشِفُهُ الرِّيحُ كَشَفَهُ حَامٌ وَ يَافِثُ فَانْتَبَهَ نُوحٌ فَرَآهُمْ وَ هُمْ يَضْحَكُونَ فَقَالَ مَا هَذَا فَأَخْبَرَهُ سَامٌ بِمَا كَانَ فَرَفَعَ نُوحٌ يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ يَدْعُو وَ يَقُولُ اللَّهُمَّ غَيّرْ مَاءَ صُلْبِ حَامٍ حَتَّى لَا يُولَدَ لَهُ إِلَّا سُودَانُ اللَّهُمَّ غَيّرْ مَاءَ صُلْبِ يَافِثَ فَغَيَّرَ اللهُ مَاءَ صُلْبِهِمَا فَجَمِيعُ السُّودَانِ حَيْثُ كَانُوا مِنْ حَامٍ وَ جَمِيعُ التُّرْكِ وَ السَّقَالِبَةِ وَ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ وَ الصّينِ مِنْ يَافِثَ حَيْثُ كَانُوا وَ جَمِيعُ الْبِيضِ سِوَاهُمْ مِنْ سَامِ وَ قَالَ نُوحٌ لِحَامِ وَيَافِثَ جَعَلَ اللهُ ذُرِّيَّتَكُمَا خَوَلًا لِذُرِّيَةِ سَامِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لِأَنَّهُ بَرَّبِي وَ عَقَقْتُمَانِي فَلَا زَالَتْ سِمَةٌ عُقُوقِكُمَا لِي فِي ذُرِّيَّتِكُمَا ظَاهِرَةً وَ سِمَةُ الْبِرِّ بِي فِي ذُرِّيَّةِ سَامٍ ظَاهِرَةٌ مَا بَقِيَتِ الدُّنْيَا (صدوق، ابن بابويه، محمد بن علی، علل الشرائع، ج1، ص 31، باب 28، ح1).
از این روایت این مقدار استفاده می شود که ریشه و اصل و نسب يأجوج و مأجوج به یافث و حام بر می گردد و حاصلش این است که حام و یافث از اولاد حضرت نوح علیه السلام، تخلفی انجام دادند که حضرت نفرینشان کرد و این نفرین بر نسل اینها اثر گذاشت و موجب به وجود آمدن یأجوج و مأجوج از نسل اینها شد.
في روضة الكافِي (1)الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ الْعَلَاءِ عَنْ مُجَاهِدٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ لا عَنِ الْخَلْقِ فَقَالَ: خَلَقَ اللَّهُ أَلْفَاً وَ مِائَتَيْنِ فِي الْبَرِّ وَ أَلْفاً وَ مِائَتَيْنِ فِي الْبَحْرِ وَ أَجْنَاسُ بَنِي آدَمَ سَبْعُونَ جِنْسِاً وَ النَّاسُ وُلْدُ آدَمَ مَا خَلَا يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوج﴾؛ (2)ابن عباس می گوید: از امیرمؤمنان در مورد خلق پرسش شد؟ حضرت فرمود: خداوند هزار و دویست مخلوق در خشکی آفرید و هزار و دویست خلق در دریا و فرزندان آدم هفتاد جنس است و مردم همگی فرزندان آدمند، جز يأجوج و مأجوج.»
در سند این روایت، مجاهد وجود دارد که از نظر رجالی مشکل دارد.
در این روایت آمده است: سُئِلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ لا عَنِ الْخُلْقِ؟ فَقَالَ: خَلَقَ اللَّهُ أَلْفاً وَ مِائَتَيْنِ فِي الْبَرِ. در عبارت یا منظور این است که خود ابن عباس از آن حضرت سؤال کرده، یا این که فرد دیگری منظور است. مراد از خلق، نوع و صنف مخلوقات است براساس این روایت انسان ها همگی فرزندان آدم هستند، به جز يأجوج و مأجوج: وَ النَّاسُ وُلْدُ آدَمَ مَا خَلَا يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجٍ. سؤالى که در این جا مطرح می شود این است که منظور این روایت چیست؟ آیا مراد این است که اینها از جنس بشر نیستند؟ ظاهراً مراد همین است. به هر رو، حد دلالت این روایت همین مقدار است که در مورد اصل و نسب و ریشه این ها بحث می کند؛ اما تفاصیلی که در کتاب های عامه است، در کتاب های ما نیست و بدان اعتنایی نشده است بر اساس فرمایش علامه علمای ما در بی اعتنایی به این سنخ از روایات، واقعاً قصدی داشته اند؛ همان طور که خود اهل سنت به این روایات اعتنا نکرده اند. به عنوان مثال، گاهی روایتی را فقط ابن حماد نقل کرده یا تنها دو یا سه نفر به ذکر آن پرداخته اند.
في تفسِيرٍ عَلى بن إِبْرَاهِيمَ قَالَ أَبو عَبْدِ اللهِ: لَيْسَ مِنْهُمْ رَجُلٌ يَمُوتُ حَتَّى يُولَدَ لَهُ مِن صُلْبِهِ أَلْفُ وَلَدُ ذَكَرٍ ثُمَّ قَالَ: هُمْ أَكْثَرُ خَلْقٍ خُلِقُوا بَعْدَ
الملاَئِكَةِ؛ (1)امام صادق علیه السلام می فرماید: هیچ مردی از آنها نمی میرد تا این که هزار فرزند مذکر از نسل او به دنیا بیاید... آن ها پرشمارترین موجوداتی هستند که پس از فرشتگان (2)آفریده شده اند.
این روایت به زاد و ولد یأجوج و مأجوج و نسل آنها ناظر است و در همین حد بیان می کند که شمار آنها به گونه ای زیاد است که یکی از این ها نمی میرد، مگر اینکه هزار فرزند مذکر از نسلش را می بیند. دو روایت قبلی، به بیان ریشه و نسب اینها پرداخت و این روایت تعدادشان را بیان می کند.
في كتاب الخصال (3)عن الصَّادِقِ علیه السلام قَالَ: الدُّنْيَا سَبْعَةُ أَقَالِيمَ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَالرُّومُ والصين والزنج و قَوْمٌ مُوسَى وَ أَقَالِيمُ بَابِلَ؛ (4)در کتاب خصال از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده است: دنیا هفت اقلیم است: يأجوج و مأجوج، روم، چین، زنج، قوم موسی و سرزمین های بابل.
1) همان، ح 229.
2) ذیل روایات فضیلت زیارت امام حسین علیه السلام آمده است که خداوند از حيث تعداد مخلوقاتی بیشتر از ملائکه نیافریده است در آنجا آمده است که روزی دو نوبت هفتاد هزار هفتاد هزار یعنی صد و چهل هزار بار ملائکه از خداوند برای طواف دور کعبه زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام و زیارت امام حسین علیه السلام اذن می گیرند و تا روز قیامت دیگر به اینها نوبت نمی رسد.
3) صدوق، ابن بابويه، محمد بن علی الخصال، ج 2، ص 357، ح40.
4) عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 307، ح230.
این روایت به محل سكونت يأجوج و مأجوج مربوط است و در آن آمده که دنیا هفت اقلیم و منقطه است و از این تعداد شش مورد ذکر شده؛ ولی به هفتمی اشاره هم نشده است؛ مگر اینکه مسکن یأجوج و یأجوج را در دو اقلیم جدا از هم بدانیم و بگوییم که اینها هر کدام برای خودش دارای اقلیمی است.
همان طور که ملاحظه می کنید مرحوم صدوق این قبیل روایات را در کتاب هایی مثل علل الشرایع و خصال نقل می کند؛ اما آنها را در کتابی مثل من لا يحضره الفقيه ذكر نكرده است. این امر نشان می دهد این کتاب ها و روایات موجود در آنها از جنبه اعتبار با هم تفاوت دارند؛ به ویژه اینکه ایشان در مقدمه كتاب من لا يحضره الفقیه می گوید: «مطالبی که من در این کتاب نقل می کنم بین من و بین خداوند متعال حجت است.» این شهادت به این کتاب اختصاص دارد و در کتاب های دیگر ایشان چنین مطلبی بیان نشده است.
از این که ایشان این گونه روایات را در کتاب هایی مثل علل الشرایع و خصال نقل می کند و چنین شهادتی نیز در مورد آنها نمی دهد، معلوم می شود از این اقدام به دنبال هدفی بوده است. برای مثال مرحوم صدوق در کتاب علل الشرایع به دنبال روایاتی بوده است که در آنها رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه معصوم علیهم السلام، به تبیین علت و فلسفه برخی از احکام شرعی و عقیدتی پرداخته اند؛ از قبیل چگونگی ازدواج فرزندان حضرت آدم علیه السلام با فرشتگان،
علت ورود امام علی علیه السلام به شورا دلیل این که نماز صبح را بلند می خوانیم بیان علت وجوب زكات علت حرمت گوشت حیوانات وحشی و دلیل این که وصیت فقط در يك سوم اموال صحیح است در کتاب خصال، هدف ایشان بیان عدد بوده است بر این اساس شماری از روایات اخلاقی و اعتقادی را جمع آوری و آن ها را به تناسب اعدادی که در آن احادیث به کار رفته دسته بندی کرده است؛ از یکی دو تا شروع می کند تا چند هزار. بنابراین، در هر کتابی ایشان مبنایی مجزا انتخاب کرده و بر اساس آن روایات را آورده است.
فِي مَجْمَعِ الْبَيَانِ (1وَرَدَ فِي خَبَرِ الْحُذَيْفَةِ قَالَ سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم عَنْ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ فَقَالَ يَأْجُوجَ أُمَّةٌ وَ مَأْجُوجُ أُمَّةٌ كُلِّ أُمَّةٍ أَرْبَعُمِائَةِ أُمَّةٍ لَا يَمُوتُ الرَّجُلُ مِنْهُمْ حَتَّى يَنْظُرَ الى الف ذَكَرٍ من صُلْبِهِ كُلِّ قَدْ حَمَلَ السّلاحَ قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ صِفْهُمْ لَنَا قَالَ: هُمْ ثَلَقَةُ أَصْنَافٍ مِنْهُمْ أَمْثَالُ الْأَرْزِ قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَ مَا الْأَرْزُ قَالَ: شَجَرٌ بِالشَّامِ طَوِيلٌ وَ صِنْفٌ مِنْهُمْ طُوهُمْ وَ عَرْضُهُمْ سَوَاءٌ وَ هَؤُلَاءِ الَّذِينَ لَا يَقُومُ هُمْ جَبَلٌ وَلَا حَدِيدٌ وَ صِنْفٌ مِنْهُمْ يَفْتَرِشُ أَحَدُهُمْ احدى أُذُنَيْهِ وَيَلْتَحِفُ بِالْأُخْرَى وَلَا يَمُرُّون بِعَيْنِ وَلَا وَحْشِ وَلَا جَمَلٍ وَلَا خِنْزِيرِ الا أَكَلُوهُ وَ مَنْ مَاتَ مِنْهُمْ أَكَلُوهُ مُقَدِّمَعُهُمْ بِالشَّامِ وَ سَاقَتُهُمْ بِخراسان يَشْرَبُونَ أَنهار المشرق وبحيرة)
1) طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 6، ص 763.
طَبَرِيَّة؛ (1)حذیفه می گوید: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درباره يأجوج و مأجوج پرسیدم؛ فرمود: یأجوج و مأجوج هر یک برای خود امتی است و هر امت خود چهارصد امت است و مردی از آنها نمی میرد تا این که هزار مرد از نسل خود را ببیند و همگی آنها اسلحه حمل می کنند.» گفتم: يا رسول الله (صلی الله علیه و آله)! آنها را برای ما توصیف کن. فرمود: «آن ها سه دسته هستند: یک دسته از آنها مانند ارز هستند.» گفتم: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله) ارز چیست؟ فرمود: «درختی بلند است در شام دسته دوم از آنها طول و عرضشان یکسان است و آن ها کسانی هستند که هیچ کوه و سلاح آهنینی نمی تواند در برابرشان بایستد. گروه سوم از آن ها کسانی هستند که هنگام خواب یک گوش خود را تشک و دیگری را روانداز خود می کنند. (2)از کنار هیچ چشمه، حیوان درنده، شتر وخوکی عبور نمی کنند مگر این که آن را می خوردند و هر کدام از آن ها که بمیرد آن را می خوردند. از خراسان حرکت می کنند؛ در حالی که پیش قراولان آنها به شام رسیده اند. آب تمام رودخانه های شرق و دریاچه طبریه را می نوشند.»
مبنای مجمع البیان، نقل روایات عامه و سپس نقل روایات خاصه است و گاهی هم در آخر روایتی را ترجیح می دهد. در این جا روایت را از حذیفه نقل
کرده است. بر اساس این روایت، يأجوج و مأجوج هرکدام برای خود، امتی است یک امتی هستند و تقریباً به شکل هرم هستند که هر امتی از اینها چهارصد امت است؛ نه اینکه هزار نفر شخص عادی بلکه همه باید جنگجو باشند.
فِي تَفْسِيرِ عَلَى بْنِ إِبْرَاهِيمَ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَاءَ وَ كَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا (1قَالَ: إِذْ كَانَ قَبْلَ يَوْمِ الْقِيَامَةِ فِي آخِرِ الزَّمَانِ انْهَدَمَ ذَلِكَ السَّدُّ وَ خَرَجَ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ إِلى الدُّنْيَا وَأَكَلُوا النَّاسَ)؛ (2)علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود ذیل این آیه: فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا؛ می گوید در آخرالزمان و قبل از قیامت، آن سد شکسته می شود و مأجوج و مأجوج به دنیا هجوم می آورند و مردم را می خورند.
بر اساس این روایت هنگامی که آخرالزمان می شود، سدی که یأجوج و مأجوج در پشت آن محبوس و محصورند؛ شکسته می شود و آنها به دنیا هجوم می آورند و مردم را می خورند. در روایت قبلی آمده بود که آن ها از کنار هیچ چشمه حیوان درنده شتر و خوکی عبور نمی کنند؛ مگر این که آن را می خورند؛ در حالی که این روایت می گوید اینها مردم را می خورند. به هر رو،
از این روایت در همین حد استفاده می شود که اینها مفسدند و به جان مردم حمله می کنند.
فِي مَجْمَعِ الْبَيَانِ وَ جَاءَ فِي الْحَدِيثِ أَنَّهُمْ يَدْأَبُونَ فِي حفره نَهَارَهُمْ حَتَّى إِذَا أَمْسَوْا وَكَادُوا يُبْصِرُونَ شُعَاعَ الشَّمْسِ قَالُوا نَرْجِعُ غَداً وَ نَفْتَحُهُ وَلَا يَسْتَقْنُونَ فَيَعُودُونَ مِنَ الْغَدِ وَ قَدِ اسْتَوَى كَمَا كَانَ حَتَّى إِذَا جَاءَ وَعْدُ اللَّهِ قَالُوا غَداً نَفْتَحُ وَ تَخْرُجُ إِنْشَاءَ اللهُ فَيَعُودُونَ الْيَهَ وَ هُوَ كَهَيْئَتِهِ حِينَ تَرَكُوهُ بِالْأَمْسِ فَيَحْفِرُونَهُ فَيَخْرُجُونَ عَلَى النَّاسِ فَيَنْشِفُونَ الْمِيَاهَ وَيَتَحَصَّنُ النَّاسُ فِي حُصُونِهِمْ مِنْهُمْ فَيَرْمُونَ سِهَامَهُمْ إِلى السَّماءِ فَتَرْجِعُ وَفِيهَا كَهَيْئَةِ الدِّمَاءِ فَيَقُولُونَ قَدْ قَهَرْنَا أَهْلَ الْأَرْضِ وَ عَلَوْنَا أَهْلَ السَّمَاءِ فَيَبْعَثُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ نَغَفاً فِي أَقْفَائِهِمْ فَيَدْخُلُ فِي آذَانِهِمْ فَيَهْلِكُونَ بِهَا قَالَ النَّبِيُّ: وَالَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ أَنَّ دَوَابَ الْأَرْضِ لَتَسْمَنُ وَ تَسْكَرَ مِنْ لُحُومِهِمْ سَكْراً؛ (1)آنها هر روز اول وقت تا غروب آفتاب مشغول کندن سد هستند و این کار را تا زمانی ادامه می دهند که تقریباً می توانند پرتو خورشید را [از آن طرف سد] ببینند. گفتند: فردا بر می گردیم و آن را می گشاییم؛ ولی «انشاء الله» نگفتند. وقتی فردا بر می گردند می بینند همه آنچه را از سد کنده بودند سر جایش برگشته است تا این که وعده خدا فرا رسد. گفتند: فردا «انشاء الله» آن را می گشاییم و خروج می کنیم. فردای آن روز که بازگشتند، دیدند همانند روز گذشته است و خاک هایی که کنده اند
1) همان، ص 309، ح 237
برنگشته است. آنها مشغول حفر و کندن سد می شوند و پس از [شکستن] آن، بر ضد مردم خروج و آب نهر را خشک می کنند و مردم در برابر آنها به قلعه های خود پناه می گیرند. آنها تیرهای خود را به سوی آسمان پرتاب می کنند و آن تیرها خون آلود باز می گردند و لذا می گویند: ما بر اهل زمین چیره شدیم و بر اهل آسمان برتری یافتیم. سپس خداوند از پشت سر جنبده ای را به نام نغف به سوی آنان می فرستد و آن حیوان وارد بینی آنها می شود و به وسیله آن حیوان، به هلاکت می رسند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «سوگند به آنکه جان محمد در دست اوست حیوانات زمین با گوشت آنها فربه و مست می شوند.»
این روایت در منابع روایی عامی آمده است و در کتاب های ما نیست و مرحوم طبرسی آن را بدون اشاره به سند و این که گوینده آن کیست، ذکر کرده است. در این روایت این مطلب آمده است که یأجوج و مأجوج هر روز تلاش می کنند ضخامت دیواره سد را که عرضش 50 فرسخ [= تقریبا 300 کیلومتر] است، بتراشند و کم کنند هر روز اول وقت تا غروب آفتاب، مشغول همین کارند، تا اینکه در نهایت سد را می شکنند و به مردم هجوم می آورند. مردم نیز از ترس آنها و برای حفظ جان خویش به قلعه های خود پناه می برند. سرانجام به دلیل این که آنها با خدا اعلان جنگ می کنند، به عذاب الاهی دچار می شوند و خداوند آنها را با حشره ای به نام نغف نابود می کند.
في أمالي شيخ الطائفة قدس سره (1)باسناده الى حذيفة بن اليمان عن النبي (صلی الله علیه و آله) عن أهل يأجوج و مأجوج قال: إِنَّ الْقَوْمَ لَيَنْقُرُونَ بِمَعَاوِهِمْ دَائِبِينَ، فَإِذَا كَانَ اللَّيْلُ قَالُوا: غَداً تَفْرُغُ فَيُصْبِحُونَ وَهُوَ أَقْوَى مِنْهُ بِالْأَمْسِ، حَتَّى يُسْلِمَ مِنْهُمْ رَجُلٌ حِينَ يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُبْلِغَ أَمْرَهُ، فَيَقُولُ الْمُؤْمِنُ: غَداً نَفْتَحُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ ، فَيُصْبِحُونَ ثُمَّ يَغْدُونَ عَلَيْهِ فَيَفْتَحُهُ اللَّهُ، فَوَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَيَمُرَنَّ الرَّجُلُ مِنْهُمْ عَلَى شَاطِئِ الْوَادِي الَّذِي بِكُوفَانَ وَ قَدْ شَرِبُوهُ حَتَّى نَزَحُوهُ، فَيَقُولُ: وَاللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُ هَذَا الْوَادِيَ مَرَّةٌ، وَإِنَّ الْمَاءَ لَيَجْرِي فِي عَرْضِهِ قِيلَ: يَا رَسُولَ اللهِ ، وَ مَتَى هَذَا قَالَ: حِينَ لَا يَبْقَى مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا مِثْلُ صُبَابَةِ الْإِنَاءِ﴾؛ (2)حذيفه بن یمان می گوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره اهل سرزمين يأجوج و مأجوج فرمود: «همانا آنان با جدیت و بدون سستی با کلنگ هایشان سنگ را می شکانند. هنگامی که شب فرا می رسید، می گفتند فردا کار را به پایان می رسانیم؛ اما انشاء الله دیدند که سنگ ها از دیروز سخت تر شده نگفتند. هنگام صبح است تا اینکه مردی از آنها در مقابل اراده خداوند تسلیم شد و آن هنگامی بود که خداوند می خواست امرش را به انجام برساند. پس آن انسان مؤمن می گوید: فردا اگر خدا بخواهد، آن را می گشایم. پس صبح زود شروع به کار می کنند و خداوند آن را می گشاید. سوگند به کسی که جانم به دست اوست یکی از آنان از کنار برکه ای درکوفه
عبور می کند و می بیند که از آن به قدری آشامیده اند که آبش تمام شده است. او می گوید به خدا سوگند یک بار این برکه را دیده بودم که آب در آن جریان داشت. گفته شد ای رسول خدا صلی الله علیه و آله! آن چه هنگام است؟ فرمود: «زمانی که از دنیا جز به مقدار اندکی از محتویات ظرفی باقی نمانده است.»
این روایت را مرحوم شیخ طوسی در امالی خود نقل می کند. کتابی تحت عنوان ترتیب «الامالی نگارش یافته است که در آن امالی شیخ مفید، شیخ صدوق و شیخ طوسی با هم منضم شده است. طبق تتبعی که بنده در تمام ده جلد این کتاب داشتم در آن تنها همین یک روایت در مورد یأجوج و مأجوج آمده که آن نیز از حذیفه بن الیمان به سند عامه است. بنده در کتاب الغیبه مرحوم شیخ طوسی که از کتاب های محوری در باب مهدویت و علائم ظهور است، روایتی در مورد یأجوج و مأجوج ندیدم. روایت مورد بحث، تقريباً همان روایت مجمع البیان است که بر پایه آن، مسیر قوم یأجوج و مأجوج به طرف عراق است و پیشقراولان اینها به سمت فرات می آیند و هنگامی که از آب رودخانه ها می خورند چیزی از آن باقی نمی گذارند و هنگامی که از دنیا به اندازه قطراتی که در ته ظرف آب جمع شود، باقی مانده باشد؛ يأجوج و مأجوج خروج می کنند. لذا بر اساس این روایت هرج و مرج عجیبی تمام دنیا را فرا می گیرد. سؤالاتی در مورد این روایت قابل طرح است؛ از جمله اینکه این خروج، قبل از ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این است یا پس از آن؟ و همچنین آیا این
مطلب با روایات و اعتقادات ما سازگاری دارد یا خیر؟! اینها مواردی است که نیازمند پژوهش و بحث علمی است.
في كتاب الخصال (1)عن ابى الطفيل عامر بن واثلة عن حذيفة بن أسيد الغفاري قال: كُنَّا جُلُوساً فِي المَدِينَةِ فِي ظِلِّ حَائِطٍ قَالَ وَكَانَ رَسُولُ الله لا فِي غُرْفَةٍ فَاطَّلَعَ عَلَيْنَا فَقَالَ فِيمَ أَنْتُمْ فَقُلْنَا نَتَحَدَّثُ قَالَ عَمَّ ذَا قُلْنَا عَنِ السَّاعَةِ فَقَالَ إِنَّكُمْ لَا تَرَوْنَ السَّاعَةَ حَتَّى تَرَوْنَ قَبْلَهَا عَشْرَ آيَاتٍ طلُوعَ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا وَ الدَّجَّالَ (2)وَ دَابَّةَ الْأَرْضِ وَ ثَلَاثَةَ خُسُوفٍ فِي الْأَرْضِ خَسْفُ بِالْمَشْرِقِ وَ خَسْفُ بِالْمَغْرِبِ وَ خَسْفُ بِجَزِيرَةِ الْعَرَبِ وَ خُرُوجُ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ علیه السلام (3)وَ خُرُوجُ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ وَ تَكُونُ فِي آخِرِ الزَّمَانِ نَارٌ تَخْرُجُ مِنَ الْيَمَنِ مِنْ قَعْرِ الْأَرْضِ لَا تَدَعُ خَلْفَهَا أَحَداً تَسُوقُ النَّاسَ إِلَى المَحْشَرِ كُلَّمَا قَامُوا قَامَتْ هَمْ تَسُوقُهُمْ إِلَى الْمَحْشَرِ﴾؛ (4)حذيفة بن اسيد غفاری می گوید: در مدینه زیر سایه درختی نشسته بودیم و پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حجره بود که به ما توجه کرد و فرمود: «در چه حالی
1) صدوق، ابن بابویه، محمد بن علی الخصال، ج 2، ص 449، ح52.
2) به تفصیل بحث شد که این علامت با توجه به بیانات علامه قبل از ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و به فاصله ده روز قبل از آن پدیدار می شود و دجال در زمان حضرت وجود دارد و به دست حضرت کشته می شود.
3) قطعاً خروج حضرت عیسی علیه السلام بعد از ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریقف) این است که اگر توفیق شد، باید از آن بحث کنیم.
4) عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 309-310، ح 239.
هستید؟» گفتیم: سخن می گوییم؟ فرمود: «از چه چیزی؟» گفتیم: از قیامت فرمود: «شما قیامت را نخواهید دید مگر این که پیش از آن ده نشانه را ببینید طلوع آفتاب از مغرب دجّال، دابة الارض، سه بار فرو رفتن در زمین یک بار در مشرق و یک بار در مغرب و بار دیگر در جزيرة العرب)، خروج عيسى بن مريم، خروج يأجوج و مأجوج و در آخر الزمان آتشی از سوی یمن از قعر زمین خارج می شود که هیچ کس را پشت سر خود نمی گذارد و مردم را به سوی محشر سوق می دهد، هر وقت بایستند با آنان می ایستد و آنها را به محشر سوق می دهد.»
این روایت از خصال صدوق از ابوالطفيل عامر بن واثله است که اجمالاً باید گفت که او شخصیت بسیار با ارزش و آخرین صحابی از صحابه رسول الله (صلی الله علیه و آله) است که در سال صد هجری به بعد فوت شده است. وی از نظر اعتقادی، همانند ما شیعیان است و به عقاید ما و از جمله «رجعت» باور دارد. (1)او از طرفداران مختار و پرچم دار وی بوده است (2)و مناظرات و مباحثاتی با رئیس شجره ملعونه دارد که خیلی جالب توجه و در بردارند مباحث مهمی است.
1) مخالفان به راویانی که به رجعت قائل باشند اشکال می کنند و از آنها روایت نقل نمی کنند و بدترین جسارت را نسبت به آنها روا می دارند.
2) مخالفان نسبت به مختار و طرفداران او خیلی هجمه می برند که نظر بنده بر شهادت اوست و او را جزء شهدا می دانم. عجیب است کسانی که می گویند باید برای صحابه حریم قائل شد و نباید به آنها توهین کرد خودشان به آنها توهین می کنند.
بر این اساس، ظاهراً روایت به لحاظ عامر مشکلی ندارد و اشکال در افراد قبل و بعد از اوست؛ زیرا اولاً، معلوم نیست این روایت از حذيفة بن يمان معروف باشد که اگر باشد در اعتبارش شکی نیست. از حذیفه با عنوان «صاحب سر و رازدار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) یاد شده است. (1)همه به اتفاق می گویند که او از طرف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) لیستی از منافقان در دستش بود و داناترین اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت به نسبت به منافقان بود. (2)بر این اساس است که حتی خود اهل سنت می گویند: هر کسی فوت می کرد، اگر حذیفه در تشییع جنازه اش شرکت می کرد، خلفا نیز شرکت می کردند و اگر او شرکت نمی کرد، بقیه نیز شرکت نمی کردند؛ زیرا ملاک شناخت مؤمن و منافق در آن زمان ایشان بوده است. (3)او از شیعیان و مدافعان سرسخت امیرالمؤمنین بود و سخنرانی بسیار مهم و غرایی در مدائن در دفاع از ایشان داشته که بسیار
1) ابن عبدالبر، يوسف بن عبد الله ، الاستيعاب في معرفة الاصحاب، ج1، ص335.
2) «عن أبي البختري قال: أتينا عليا فسألناه عن أصحاب محمد صلى الله عليه وسلم فقال: عن أيهم قلنا حدثنا عن عبد الله بن مسعود قال علم القرآن والسنة ثم انتهى وكفى بذلك علما قال قلنا حدثنا عن أبي موسى قال: صبغ في العلم صبغة ثم خرج منه قال قلنا حدثنا عن عمار بن ياسر فقال مؤمن نسي وإذا ذكر ذكر قال قلنا حدثنا عن حذيفة فقال: أعلم أصحاب محمد بالمنافقين» (ابن سعد، محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 346). در حدیثی رسول خدا (صلی الله علیه و اله)، حذیفه و امیرالمؤمنین را داناترین مردم به شناخت منافقان معرفی کرده است: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم حُذَيْفَةَ وَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّهُمَا أَعْلَمُ النَّاسِ بِالْمُنَافِقِين (طبرسی، احمد بن على، الإحتجاج على أهل اللجاج، ج1، ص 55).
3) «وكان عمر ينظر إليه عند موت من مات منهم، فإن لم يشهد جنازته حذيفة لم يشهدها عمر» (ابن عبدالبر، یوسف بن عبد الله، الاستیعاب في معرفة الاصحاب، ج1، ص335، ح 493).
شنیدنی است. (1)ظاهراً حذیفه در همان ابتدای خلافت امام علی فوت کرد (2)و سعد و برادرش صفوان دو فرزند حذیفه بودند که بر اساس وصیت پدرشان با علی علیه السلام بیعت کردند و در جنگ صفین در رکاب آن حضرت حاضر شدند و در همین جنگ به شهادت رسیدند. (3)
سفارش ایشان در مورد حکومت و امامت حضرت علی علیه السلام در حالی است که هیچ گاه چنین سفارشی را نسبت به هیچ یک از حکام دیگر نداشته است. حال اگر حذیفه همین شخص باشد، مشکلی نیست.
بیشتر علامات ذکر شده در این روایت از علامات ظهور حضرت است، مگر خروج حضرت عیسی علیه السلام که در زمان ظهور حضرت است، نه قبل از آن و شاید به قرینه سیاق حتى خروج يأجوج و مأجوج نیز از علامات ظهور باشد، که البته روایات صریح تری نیز در این زمینه وجود دارد.
نکته قابل تأمل در روایت آن است که در آن چنين آمده است: وَ تَكُونُ فِي
1) قُومُوا أَيُّهَا النَّاسُ فَبَايِعُوا عَلَى كِتَابِ اللهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ صلى الله عليه وسلم فَإِنَّ لِلَّهِ فِي ذَلِكَ رِضْى وَلَكُمْ مَقْنَعٌ وَصَلَاحٌ وَالسَّلَامُ فَقَامَ النَّاسُ بِأَجْمَعِهِمْ فَبَايَعُوا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لا أَحْسَنَ بَيْعَةٍ وَأَجْمَعَهَا (مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج 28، ص 89، ح3 ).
2) ابن عبدالبرّ، يوسف بن عبد الله، الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ج1، ص 335، ح 493.
3) «وقتل صفوان وسعيد ابنا حذيفة بصفين وكانا قد بايعا عليا بوصية أبيهما إياهما بذلك» (ابن عبدالبر، يوسف بن عبد الله، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج1، ص 335، ح 493). ابن اثیر این مطلب را در کلامی مشابه این گونه گزارش می کند و قتل ابناه صفوان وسعيد مع علي بصفين بوصية أبيهما» (ابن اثير، علی بن محمد، الكامل في التاريخ، ج 3، ص 287).
آخِرِ الزَّمَانِ نَارٌ تَخْرُجُ مِنَ الْيَمَنِ مِنْ قَعْرِ الْأَرْضِ...؛ در آخرالزمان آتشی از سوی یمن از قعر زمین خارج می شود...... مراد از این عبارت چیست؟ آیا باید بر ظاهر آن حمل کنیم و بگوییم واقعاً آتشی از یمن بر پا می شود، یا این که مراد شروع جریانی از یمن است که ریشه وهابیت را از بین می برد؟ هر دو مطلب محتمل است که باید با دقت و تأمل بیشتر مورد بررسی قرار گیرد.
عَنْ حُذَيْفَةَ بْنِ أَسِيدٍ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم يَقُولُ: عَشْرُ آيَاتٍ بَيْنَ يَدَيِ السَّاعَةِ خَمْسٌ بِالمَشرِقِ وَ خَمْسٌ بِالْمَغْرِبِ فَذَكَرُ الدَّابَّةِ وَالدَّجَّالَ وَ طُلُوعُ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا وَ عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ وَ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ وأَنَّهُ يَغْلِبُهُمُ وَيُغْرِقُهُمْ فِي الْبَحْرِ وَ لَمْ يَذْكُرْ تَمامَ الْآيَاتِ؛ (1)حذيفه بن اسيد می گوید: از پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین شنیدیم ده نشانه قبل از قیامت واقع والا می شود: پنج تا از ناحیه مشرق و پنج تای دیگر از ناحیه مغرب رخ می دهد؛ سپس رسول خدا فرمود: «دابه و دجال و طلوع خورشید از مغرب و نزول حضرت عیسی علیه السلام و يأجوج و مأجوج [از مشرق] خواهد بود و آن ها را مغلوب و در دریا غرق می کند.» آن حضرت تمام ده نشانه را بیان نفرمود.
در این روایت اگر چه رسول خدا صلى الله عليه وسلم را از وقوع ده علامت پیش از قیامت
1) عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نورالثقلين، ج 3، ص 310، ح240.
خبر داده اند؛ از میان این ده علامت تنها پنج مورد را ذکر کرده اند. در مورد عبارت «انه يغلبهم و يغرقهم في البحر»؛ سؤال این است که ضمیر به چه کسی بر می گردد و کیست که بر اینها غلبه می کند؟ آیا حضرت عیسی علیه السلام است یا شخص دیگری؟
به عنوان نکته تکمیلی در این بحث قابل ذکر است که صاحب تفسیر
نورالثقلین در تفسیر این آیه از سوره کهف: فَإِذا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا (1)از کتاب تفسیر علی بن إبراهیم (2)چنین نقل می کند:
إذ كان قبل يوم القيامة في آخر الزمان انهدم ذلك السد و خرج يأجوج و مأجوج الى الدنيا و أكلوا الناس؛ (3)در آخرالزمان و قبل از قیامت، این سد نابود می شود و یأجوج و مأجوج خروج می کنند و به جان مردم می افتند. (4)
گفتنی است که این متن روایت نیست بلکه مطلبی است که مرحوم قمی ذیل آیه بیان می کند.
1) كهف: 98.
2) قمی، علی بن ابراهیم تفسیر القمی، ج 2 ص 41. در این متن عبارت: «أكلوا الناس»، کنایه از این است که یأجوج و مأجوج به جان مردم می افتند.
3) عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه، تفسیر نورالثقلین، ج 3، ص 308، ح236.
4) در این متن عبارت: «أكلوا الناس»، کنایه از این است که یأجوج و مأجوج به جان مردم می افتند.
غیر از روایت اول، سوم و چهارم در منابع روایی شیعه، روایتی دیگری یافت نشد که در مورد بحث يأجوج و مأجوج از طريق اهل بیت علیهم السلام نقل شده باشد. از این رو، در این منابع، تنها سه روایت از طریق اهل بیت علیهم السلام در این زمینه نقل شده است. روایت دوم با وجود این که در کتاب روضه کافی آمده؛ سندش عامی است و اگر آن را بپذیریم شمار روایات ذکر شده در منابع شیعی حداکثر به چهار روایت می رسد.
گفتنی است که در جد سوم از کتاب تفسیر البرهان ذیل آیات 83 تا 98 در بابی با عنوان «باب في يأجوج و مأجوج» در مجموع چهار روایت در این باب ذکر می کند. (1)روایت اول روایت امالی شیخ طوسی و روایت دوم نیز روایت روضه کافی از امیرالمومنین علیه السلام است که پیشتر در ذیل روایات کتاب تفسیر نور الثقلین به ذکر آنها پرداختیم و اشاره کردیم که هر دو روایت طریقشان عامی است.
روایت سوم و چهارم مفصل هستند مرحوم بحرانی روایت سوم را از کتابی با عنوان «منهج التحقيق الى سواء الطريق» نقل کرده است که خیلی معروف نیست. در این روایت سلمان فارسی نقل می کند که در زمانی که خلافت به دومی رسیده بود من همراه امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، محمد بن
1) بحرانی، سید هاشم، البرهان في تفسير القرآن، ج 3، باب في يأجوج و مأجوج، ص 675-679، ح 6788.
حنفیه محمد بن ابی بکر، عمار یاسر و مقداد خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام در منزل ایشان نشسته بودیم؛ آنگاه امام حسن علیه السلام شروع کرد به سخن و طی آن مطالبی از علی علیه السلام پرسید و آن حضرت به آنها پاسخ دادند. روایت مفصل است؛ در بخشی از آن که به بحث يأجوج و مأجوج مرتبط است، چنین می خوانیم:
فَقَالَ الْحَسَنُ علیه السلام: «أُرِيدُ أَنْ تُرِيَنِي يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ وَالسَّدَّ الَّذِي بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُمْ، فَسَارَتِ الرِّيحُ تَحْتَ السَّحَابِ، فَسَمِعْنَا لَهَا دَوِيَا كَدَوِيِّ الرَّعْدِ، وَ عَلَتْ فِي الْهَوَاءِ، وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ لا يَقْدُمُنَا، حَتَّى انْتَهَيْنَا إِلَى جَبَلٍ شَامِخٍ فِي الْعُلُقِ، وَإِذَا شَجَرَةٌ جَافَّةٌ قَدْ تَسَاقَطَتْ أَوْرَاقُهَا، وَ جَفَّتْ أَغْصَانُهَا، فَقَال الْحَسَنُ: مَا بَالُ هَذِهِ الشَّجَرَةِ قَدْ يَبِسَتْ؟» فَقَالَ لَهُ: «سَلْهَا، فَإِنَّهَا تُجِيبُكَ»، فَقَالَ الْحَسَنُ: «أَيَّتُهَا الشَّجَرَةُ، مَا لَكِ قَدْ حَدَثَ بِكِ مَا نَرَاهُ مِنَ الْجَفَافِ؟» فَلَمْ تُحِبْهُ؟ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ: «إِلَّا مَا أَجَبْتِهِ»، قَالَ الرَّاوِي: وَ اللهِ لَقَدْ سَمِعْتُهَا تَقُولُ لَبَّيْكَ لَبَّيْكَ يَا وَصِيَّ رَسُولِ اللَّهِ وَ خَلِيفَتَهُ، ثُمَّ قَالَتْ: يَا أَبَا مُحَمَّدٍ، إِنَّ أَبَاكَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ۖ كَانَ يَحِيتُنِي فِي كُلِّ لَيْلَةٍ وَقْتَ السَّحَرِ، وَ يُصَلِّي عِنْدِي رَكْعَتَيْنِ، وَيُكْثِرُ مِنَ التَّسْبِيحِ، فَإِذَا فَرَغَ مِنْ دُعَائِهِ جَاءَتْهُ غَمَامَةٌ بَيْضَاءُ، يُنْفَحُ مِنْهَا رَائِحَةُ الْمِسْكِ، وَ عَلَيْهَا كُرْسِيُّ، فَيَجْلِسُ عَلَيْهِ فَتَسِيرُ بِهِ، فَكُنْتُ أَعِيشُ بِمَجْلِسِهِ وَبَرَكَتِهِ، فَانْقَطَعَ عَنِّي مُنْذُ أَرْبَعِينَ يَوْمًا، فَهَذَا سَبَبُ مَا تَرَاهُ مِنِّي. فَقَامَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ صَلَّى رَكْعَتَيْنِ وَ مَسَحَ بِكَفِّهِ عَلَيْهَا، فَاخْضَرَتْ وَ عَادَتْ إِلَى حَالِهَا. وَأَمَرَ الرِيحَ فَسَارَتْ بِنَا، وَ إِذَا نَحْنُ بِتَلَفٍ يَدَهُ فِي الْمُغْرِبِ، وَ الْأُخْرَى بِالْمُشْرِقِ، فَلَمَّا نَظَرَ المتلك إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ، قَالَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ أَرْسَلَهُ بِالهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى
الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ، وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَصِيُّهُ وَ خَلِيفَتُهُ حَقًّا وَ صِدْقاً. فَقُلْتُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، مَنْ هَذَا الَّذِي يَدَهُ فِي الْمَغْرِبِ، وَيَدُهُ الْأُخْرَى فِي الْمَشْرِقِ؟ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ *: «هَذَا الْمُلَكُ الَّذِي وَكَّلَهُ اللَّهُ تَعَالَى بِظُلْمَةِ اللَّيْلِ وَ ضَوْءِ النَّهَارِ، وَلَا يَزُولُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَعَلَ أَمْرَ الدُّنْيَا إِلَيَّ، وَإِنَّ أَعْمَالَ الْعِبَادِ تُعْرَضُ عَلَيَّ فِي كُلِّ يَوْمٍ، ثُمَّ تُرْفَعُ إِلَى اللهِ تَعَالَى». ثُمَّ سِرْنَا حَتَّى وَقَفْنَا عَلَى سَدِ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ لِلرِّيحِ «اهْبِطِي بِنَا مِمَّا يَلِي هَذَا الْجَبَلَ» وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى جَبَلٍ شَامِخِ فِي الْعُلُو، وَ هُوَ جَبَلُ الْخَضِرِ، فَنَظَرْنَا إِلَى السَّيِّ، وَإِذَا ارْتِفَاعُهُ مَا يُحِدُّ الْبَصَرَ، وَهُوَ أَسْوَدُ كَقِطْعَةِ اللَّيْلِ الدَّامِسِ يَخْرُجُ مِنْ أَرْجَائِهِ الدُّخَانُ، فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ: «يَا أَبَا مُحَمَّدٍ، أَنَا صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ عَلَى هَؤُلَاءِ الْعَبِيدِ»، قَالَ سَلْمَانُ: فَرَأَيْتُ أَصْنَافَاً ثَلَاثَةٌ طُولُ أَحَدِهِمْ مِائَةٌ وَ عِشْرُونَ ذِرَاعاً، وَ الثَّانِي طُولُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ سِتُّونَ ذِرَاعاً، وَ الثَّالِثُ يَفْرُشُ أَحَدَ أُذُنَيْهِ تَحْتَهُ، وَالْأُخْرَى يَلْتَحِفُ بِهَا؛ (1)امام حسن علیه السلام فرمود: «می خواهم يأجوج و مأجوج و سدی را که میان ما و آنهاست به من نشان دهی.» سپس باد در زیر ابرها حرکت کرد و صدایی شبیه رعد و برق شنیدیم که در هوا بلند شد امیرالمؤمنین ما را جلو برد تا به کوهی بلند رسیدیم؛ آن جا درختی بود که برگ هایش ریخته و شاخه هایش خشک شده بود. امام حسن فرمود: چرا این درخت خشک شده است؟» امیرالمؤمنین علیه السلام به او فرمود: از خود درخت بپرس تا به تو پاسخ
1) بحرانی، سید هاشم، البرهان في تفسير القرآن، ج 3، ص 675-677، باب في يأجوج و مأجوج، ح 6788.
دهد.» امام حسن علیه السلام پرسید: «ای درخت! چرا می بینیم که به خشکی مبتلا شدی؟» درخت پاسخی نداد. آنگاه امیرالمؤمنین فرمود: به جز آنچه من می گویم پاسخ نمی دهد.» راوی گفت: به خدا سوگند از آن درخت شنیدم که می گفت: بله، بله، ای وصی و جانشین رسول خدا سپس گفت: ای ابو محمد! پدرت امیرالمؤمنين علیه السلام هر شب هنگام سحر نزد من می آمد و دو رکعت نماز می خواند و خدا را بسیار تسبیح می گفت. هنگامی که دعای خود را تمام می کرد ابری سفید رنگ که بوی مشک می داد، به سویش می آمد و روی آن صندلی بود. ایشان روی آن می نشست و با آن حرکت می کرد. من بر اثر مجالست و به برکت ایشان زندگی می کردم. ایشان چهل روز است که از من جدا شده بود و همین جدایی دلیل آن خشکی است که در من می بینی سپس امیرالمؤمنین علیه السلام برخاست و دو رکعت نماز خواند و کف دست مبارک خود را بر آن کشید که بر اثر آن درخت دوباره سبز شد و به حالت اول برگشت. او به باد فرمان داد و ما را به حرکت درآورد که ناگهان فرشته ای را دیدیم که یک دستش در غرب و دست دیگرش در مشرق بود. هنگامی که آن فرشته به امیرالمؤمنین نگریست گفت: شهادت می دهم که معبودی جز خدای یکتا و بدون شریک نیست و شهادت می دهم که محمد بنده و فرستاده اوست ایشان را با هدایت و دین حق فرستاد تا او را بر همه ادیان چیره ،سازد هر چند مشرکان کراهت داشته باشند و گواهی می دهم که تو جانشین و جانشین او در راستی و صداقت هستی گفتم ای امیرالمؤمنین این کیست که یک دستش در
غرب و دست دیگرش در شرق است؟ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «این فرشته ای است که خداوند متعال او مأمور تاریکی شب و روشنایی روز قرار داده و تا روز قیامت از بین نمی رود خداوند تبارک و تعالی امور دنیا را به عهده من قرار داده است و اعمال بندگانش هر روز بر من عرضه می شود و سپس به سوی خداوند متعال باز می گردد. آنگاه راه افتادیم تا در کنار سد يأجوج و مأجوج توقف كرديم. امیرالمؤمنین علیه السلام به باد فرمود ما را از این کوه پایین بیاور آن حضرت با دست به کوهی بلند اشاره کرد که کوه خضر نام داشت. آنگاه ما به سد نگاه کردیم و به قدری بلند بود که نمی توانستیم آن را ببینیم سدی سیاه رنگ است مثل یک تکه شب سیاه که از کناره های آن دود بیرون می آمد امیرالمؤمنین علیه السلام! فرمود: «ای ابومحمد من بر این بندگان مسؤول این امر هستم».
موارد ذکر شده حداکثر روایات نقل شده در منابع شیعی بود که در مجموع شمار آنها به ده روایت می رسد از این تعداد سه روایت از طریق اهل بیت علیهم السلام نقل شده است که اگر روایت روضه را هم بپذیریم، با اینکه سندش عامی است می شود چهار روایت؛ یعنی چهار روایت از اهل بیت علیهم السلام است که یا از طریق اهل سنت و یا از طریق خاصه نقل شده است و هیچ یک از این روایات تفاصیل اهل سنت را نداشت و شش روایت نیز از اهل سنت نقل شده است.
قبل از به پایان رساندن بحث يأجوج و مأجوج، مناسب است که به کتاب شريف الميزان علامه طباطبایی مراجعه کنیم و دیدگاه ایشان را در این بحث جویا شویم. پس از آن وارد بحث دیگری با این مضمون می شویم که آیا این روایات متعددی که می گویند در آخرالزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هرج و مرج و ناامنی می شود، با روايات ما مطابقت دارد یا خیر و به طور کلی آیا بعد از حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هرج و مرج می شود یا اینکه حکومت عدل و عدالت، تا برپایی قیامت تداوم
باید؟ مرحوم علامه ذیل آیه 96 سوره انبیا، در مورد یأجوج و مأجوج می نویسد:
قوله تعالى: حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَهُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ (1)الحدب بفتحتين الارتفاع من الأرض بين الانخفاض، و النسول الخروج بإسراع و منه نسلان الذئب و السياق يقتضي أن يكون قوله:
1) «تا وقتی که سد یأجوج و مأجوج گشوده شود و از هر تپه و بلندی سرازیر گردند» (انبیاء: 96).
حَتَّى إِذا فُتِحَتْ إلخ. غاية للتفصيل المذكور في قوله: فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ (1)إلى آخر الآيتين، و أن يكون ضمير الجمع راجعا إلى يأجوج و مأجوج. والمعنى: لا يزال الأمر يجري هذا المجرى نكتب الأعمال الصالحة للمؤمنين و نشكر سعيهم و نهلک القرى الظالمة و نحرم رجوعهم بعد الهلاك إلى الزمان الذي يفتح فيه يأجوج و مأجوج أي سدهم أو طريقهم المسدود و هم أي يأجوج و مأجوج يخرجون إلى سائر الناس من ارتفاعات الأرض مسرعين نحوهم و هو من أشراط الساعة و أمارات القيامة كما يشير إليه بقوله: فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعا (2)وقد استوفينا الكلام في معنى يأجوج و مأجوج و السد المضروب دونهم في تفسير سورة الكهف؛ (3)كلمه «حدب»- با دو فتحه- به معنای زمین های بلندی است که بین زمین های پست قرار گرفته باشد (4)و کلمه «ینسلون» از «نسول» به معنای خروج و بیرون جستن با سرعت است و از این رو جستن گرگ را «نسلان» می گویند. سیاق اقتضا دارد که جمله حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ ...؛ نتيجه و غايت تفصیل مذکور درت جمله فَمَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ تا آخر دو آیه
باشد (1)و نیز ضمیر جمع در ینسلون» به یأجوج و مأجوج برگردد. آنگاه معنای آیه این می شود مدام امر به همین منوال جریان می یابد؛ یعنی اعمال صالح مؤمنان را می نویسیم و سعیشان را مشکور می داریم و اهل آبادیهایی را که ظالمند، به هلاکت می رسانیم و بازگشت آنها را پس از هلاکت تحریم می کنیم، تا روزی که راه بسته يأجوج و مأجوج و سدشان گشوده شود و آنها از بلندی های زمین با سرعت به سوی مردم بتازند و این خود یکی از علامت های قیامت است؛ همان طور که آیه فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا وَ تَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جمعاً؛ نیز بدان اشاره می کند و ما به طور مفصل در معنای یأجوج و مأجوج و سدی که بر آنان زده شد، در تفسیر سوره کهف بحث کردیم.
همان طور که ملاحظه کردید، مرحوم علامه، در مورد یأجوج و مأجوج در این جا توضیح مختصری می دهد و تفصیل و مشروح این بحث را به جلد سیزدهم، ذیل آیات 83-102 سوره کهف ارجاع داده که در آنجا به ذوالقرنین نیز پرداخته است. ایشان در آن جا می نویسد:
اعلم أن الروايات المروية من طرق الشيعة و أهل السنة عن النبي صَلَّى اللهُ عَلَيه و من طرق الشيعة عن أئمة أهل البيت علیهم السلام وكذا الأقوال المنقولة عن الصحابة والتابعين ويعامل معها أهل السنة معاملة الأحاديث الموقوفة في
1) یعنی پایان و غایت آمدن یأجوج و مأجوج ، آيه شريفه فَمَنْ یَعْمَلْ است و این مسائل، تا زمانی که یأجوج و مأجوج برسند، تداوم دارد.
قصة ذي القرنين مختلفة اختلافا عجيبا متعارضة متهافتة في جميع خصوصيات القصة و كافة أطرافها و هي مع ذلك مشتملة على غرائب يستوحش منها الذوق السليم أو يحيلها العقل و ينكرها الوجود لا يرتاب الباحث الناقد إذا قاس بعضها إلى بعض و تدبر فيها آنها غير سليمة عن الدس و الوضع و مبالغات عجيبة في وصف القصة و أغربها ما روي عن علماء اليهود الذين أسلموا كوهب بن منبه وكعب الأحبار أو ما يشعر القرائن أنه مأخوذ منهم فلا يجدينا و الحال هذه نقلها بالاستقصاء على كثرتها وطولها، وإنما نشير بعض الإشارة إلى وجوه اختلافها، و نقتصر على نقل ما يسلم عن الاختلاف في الجملة؛ (1)بدان روایاتی که از طریق شیعه و اهل سنت از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و نیز روایاتی که از طریق شیعه از اهل بیت السلام نقل شده و همچنین گفتار نقل شده از صحابه و تابعین که اهل سنت با آن ها معامله حدیث می کنند؛ احادیث موقوفه ای هستند درباره داستان ذی القرنین که با هم خیلی اختلاف دارند؛ اختلاف هایی عجیب، آن هم نه در يك بخش داستان، بلکه در تمامی خصوصیات آن این اخبار در عین حال مشتمل است بر مطالب شگفت آوری که هر ذوق سلیمی از آن وحشت می کند و بلکه عقل سالم آن را محال می داند و عالم وجود هم منکر آن است و اگر یک محقق ناقد آنها را با هم مقایسه و در آن ها دقت و تأمل کند، هیچ شکی نمی کند در این که مجموع آن ها از دسیسه و دستبرد و
1) طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان في تفسير القرآن، ج 13، سوره کهف، ذیل آیات 83 - 102، ص 369.
جعل و مبالغه خالی نیست از همه مطالب غریب تر، روایاتی است که علمای یهودی یی که مسلمان شده اند نقل کرده اند از قبیل وهب بن منبه و كعب الاحبار و یا اشخاص دیگری که از قراین به دست می آید، از همان یهودیان گرفته اند. (1)روایاتی که راویان آنها امثال این افراد باشند، فایده ای ندارند که ما به نقل و استقصا و احصای آنها با آن کثرت و طول و تفصیلی که دارند بپردازیم. از این رو، به ناچار به برخی از جهات اختلاف آنها اشاره می کنیم و از کنار آنها می گذریم و به نقل آنچه تا حدی از اختلاف سالم است، بسنده می کنیم.
ظاهراً روایات مورد اشاره علامه طباطبایی موارد دیگری به غیر از آنچه ما بیان کردیم، نباشد؛ البته به غیر از روایات ذوالقرنین که ما آنها بررسی نکردیم. ملاحظه کردید که مجموع روایات نقل شده در مورد یأجوج و مأجوج در کتاب های شیعه ده روایت است که چهار روایت از اهل بیت علیهم السلام است که یا از طریق اهل سنت نقل شده است و یا از طریق خاصه. در هیچ یک از این دسته از روایات آن تفاصیل موجود در روایات اهل سنت وجود نداشت و شش روایت هم از اهل سنت نقل شده است. برخی از آنها اصلاً قابل پذیرش نبود و برخی دیگر نیز به معارض و مخالف مبتلا بود.
ایشان به اجمال فرمودند که ریشه این روایات اسرائیلیات است؛ ولی از نقل
1) ما نیز در بحث خود به این نتیجه رسیدیم که ریشه برخی از این سنخ روایات، به امثال کعب، تبیع و وهب می رسد و اگر هم به آنها نرسد، کسی که شم الحدیث داشته و اهل نقد باشد، از این دسته از روایات، بوی جعل استشمام می کند.
و بررسی آنها اعراض کردند که شاید حق نیز هم این باشد که اعراض شود؛ ولی ما به اقتضای بحثمان و به فراخور نیاز و برای روشن شدن این بحث، طی چند جلسه به تفصیل به ذکر و بررسی این دسته از روایات، مصادر و روات آنها پرداختیم.
علامه اشاره کردند که اهل سنت در مورد گفتار نقل شده از صحابه و تابعین، معامله احادیث می کنند: «يعامل معها اهل السنة معاملة الاحاديث.» به نظر می آید که ریشه این عملکرد و تفکر اهل سنت به فردی به نام «ابن شهاب زهری» بر می بر می گردد. در واقع او به ترویج این اندیشه پرداخت که شما کلمات صحابه را همانند سنت رسول الله صلی الله علیه و آله بپندارید بر اساس گزارش کتاب الطبقات الکبری، از ابن سعد که از قدیمی ترین کتاب های رجالی اهل سنت است، وی نخستین کسی بود که به دستور عمر بن عبدالعزیز (1)به همراه شخصی به نام صالح بن کیسان مسئول جمع آوری احادیث شد. طی این دستور زهری با این تعلیل که گفتار و رفتار صحابه نیز سنت به شمار می آیند به صالح بن کیسان پیشنهاد داد که افزون بر جمع آوری احادیث نبوی، گفتار و رفتار صحابه را جمع آوری کند. صالح بن کیسان در این امر با او مخالفت کرد و از انجام دادن چنین کاری سرباز زد؛ ولی زهری این کار را انجام داد که بر اثر آن دنیا به او روی آورد و مورد توجه قرار گرفت و به شهرت رسید. صالح بن
1) این دستور از سوی عمر بن عبدالعزيز، تقریباً صد سال بعد از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) صادر شده است.
کیسان این ماجرا را چنین گزارش می کند:
اجتمعت أنا و الزهري و نحن نطلب العلم. فقلنا نكتب السنن قال وكتبنا ما جاء عن النبي صلى الله عليه وسلم قال ثم قال نكتب ما جاء عن الصحابة فإنه سنة قال قلت: إنه ليس بسنة فلا نكتبه. قال: فكتب ولم أكتب فأنجح وضيعت؛ (1)صالح بن کیسان می گوید: من و زهری در حالی که هر دو طالب علم بودیم، با هم ملاقات کردیم و گفتیم سنن = احادیث نبوی] را بنویسیم. از این رو، آنچه را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده بود، نوشتیم. زهری گفت: آنچه از صحابه نقل شده است نیز بنویسیم؛ زیرا آنها نیز سنت هستند. من گفتم: سنت نیستند و من آن ها را نمی نویسم زهری می گوید: او این موارد را نوشت؛ ولی من ننوشتم. بدین رو او به کامیابی و موفقیت رسید و من ضایع شدم.
حضرت علی علیه السلام عمل صحابه را در کنار قرآن و احادیث نبوی نپذیرفت و با جمله كتاب الله وسنة رسول الله صلی الله علیه و آله و سیره شیخین»، مخالفت ورزید و همین عدم پذیرش سبب شد که دوباره چندین سال خانه نشین شود. با وجود این، صد سال بعد در دوران امویان زهری این کار را انجام داد و و بر اثر آن، امویان توانستند مقداری به کارهای خود صبغه و رنگ دینی بدهند.
در ادامه علامه طباطبایی چندین مورد از اختلافات موجود در بحث ذوالقرنین را بیان می کند:
1) ابن سعد، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ج 2، ص 388-389.
فمن الاختلاف اختلافها في نفسه فمعظم الروايات على أنه كان بشرا، وقد ورد في بعضها أنه كان ملكا سماويا أنزله الله إلى الأرض و آتاه من كل شيء سببا و في خطط المقريزي عن الجاحظ في كتاب الحيوان، أن ذا القرنين كانت أمه آدمية و أبوه من الملائکة؛ (1)! از جمله اختلافات، اختلاف در خود
ذوالقرنین است که او چه کسی بوده است. بیشتر روایات برآنند که از جنس بشر بوده و در بعضی از آنها آمده است که فرشته ای آسمانی بوده که خداوند او را به زمین نازل کرده و هر گونه سبب و وسیله ای را در اختیارش گذاشته بود مقریزی در کتاب خطط از جاحظ (2)نقل کرده که او در کتاب الحیوان خود گفته است مادر ذوالقرنین از جنس بشر و پدرش از ملائکه بوده است.
بر این پایه درباره ذوالقرنین سه دیدگاه وجود دارد: دیدگاه نخست او را ملک، دیدگاه دوم، او را بشر و دیدگاه سوم او را دو رگه می داند.
و من ذلك الاختلاف في سمته ففي أكثر الروايات أنه كان عبدا صالحا أحب الله فأحبه و ناصح الله فناصحه، و في بعضها أنه كان محدثا يأتيه الملك
فيحدثه و في بعضها أنه كان نبيا؛ (1)و از آن جمله اختلافات، اختلاف در این است که وی چه سمت و اوصافی داشته است. در بیشتر روایات آمده است که ذوالقرنین بنده ای از بندگان صالح خدا بود و خدا را دوست می داشت و خدا هم او را دوست می داشت. او خیرخواه خدا بود، خدا هم در حقش خیرخواهی کرد و در بعضی دیگر آمده است که او محدث بود؛ یعنی ملائکه نزدش آمد و شد داشتند و با آنها گفت وگو می کرد و در بعضی دیگر آمده که پیغمبر بوده است.
بر این اساس، ذوالقرنین از سه حال خارج نیست یا بشر است یا محدث، یا پیامبر (صلی الله علیه و آله)
و من ذلك الاختلاف في اسمه ففي بعضها أن اسمه عياش و في بعضها إسكندر و في بعضها مرزيا بن مرزبة اليوناني من ولد يونن بن يافث بن نوح و في بعضها مصعب بن عبد الله من قحطان و في بعضها صعب بن ذي المرائد أول التبابعة و كأنه التبع أبوكرب و في بعضها عبد الله بن ضحاک بن معد إلى غير ذلك و هي كثيرة؛ (2)و از آن جمله، اختلاف در اسم او است. در برخی از روایات آمده است که اسمش عیاش بوده است و در برخی دیگر، اسکندر و در شماری مرزیا فرزند مرزبه یونانی از
دودمان یونن فرزند یافث بن نوح و در برخی دیگر، مصعب بن عبد الله از قحطان. در تعدادی دیگر صعب بن ذی مرائد، اولین پادشاه قوم تبعها [ = یمنیها] که آنان را «تبع» می گفتند و گویا همان تبع، معروف به ابوکرب باشد. در برخ عبد الله ضحاك بن معد و غیر از این اسامی که آنها بسیارند.
و من ذلك الاختلاف في وجه تسميته بذي القرنين ففي بعضها أنه دعا قومه إلى الله فضربوه على قرنه الأيمن فغاب عنهم زمانا ثم جاءهم و دعاهم إلى الله ثانيا فضربوه على قرنه الأيسر فغاب عنهم زمانا ثم آتاه الله الأسباب فطاف شرق الأرض و غربها فسمي بذلك ذا القرنين، و في بعضها أنهم قتلوه بالضربة الأولى ثم أحياه الله فجاءهم ودعاهم فضربوه و قتلوه ثانيا ثم أحياه الله و رفعه إلى السماء الدنيا ثم أنزله إلى الأرض و آتاه من كل شيء سببا. و في بعضها أنه نبت له بعد الإحياء الثاني قرنان في موضعي الشجتين و سخر الله له النور والظلمة ثم لما نزل إلى الأرض سار فيها ودعا إلى الله و كان يزأر كالأسد و يبرق و يرعد قرناه وإذا استكبر عن دعوته قوم سلط عليهم الظلمة فأعيتهم حتى اضطروا إلى إجابتها. و في بعضها أنه كان له قرنان في رأسه و كان يتعمم عليهما يواريهما بذلك و هو أول من تعمم و قد كان يخفيهما عن الناس و لم يكن يطلع على ذلك أحد إلا كاتبه و قد نهاه أن يخبر به أحدا فضاق صدر الكاتب بذلك فأتى الصحراء فوضع فمه بالأرض ثم نادى ألا إن للملك قرنين فأنبت الله من كلمته قصبتين فمر بهما راع فأعجبهما فقطعهما و اتخذهما مزمارا فكان إذا زمر خرج من القصبتين: ألا إن للملك قرنين فانتشر ذلك في المدينة فأرسل إلى الكاتب واستنطقه
و هدده بالقتل إن لم يصدق فقص عليه القصة فقال ذو القرنين هذا أمر أراد الله أن يبديه فوضع العمامة عن رأسه. وقيل: سمي ذا القرنين لأنه ملک قرني الأرض و هما المشرق و المغرب و قيل: لأنه رأى في المنام أنه أخذ بقرني الشمس فعبر له بملک الشرق والغرب و سمي بذي القرنين، و قيل: لأنه كان له عقيصتان في رأسه، و قيل لأنه ملك الروم و فارس، وقيل: لأنه كان له في رأسه شبه قرنين وقيل لأنه كان على تاجه قرنان من الذهب إلى غير ذلک مما قیل؛ (1)و از آن جمله، اختلاف در این است که چرا او را «ذوالقرنین» خوانده اند؟ در برخی از روایات آمده است که قوم خود را به سوی خدا دعوت کرد و آنها بر سمت راست صورتش ضربه و او را کتک زدند و سمت راست پیشانی اش را شکافتند، و او مدتی از آنها غایب شد. بار دیگر آمد و مردم را به سوی خدا فراخواند، این بار آنها بر سمت چپ صورتش ضربه زدند از این رو، بار دیگر غایب شد. پس از مدتی خداوند متعال اسبابی به او داد که بتواند شرق و غرب زمین را بگردد و به این مناسبت او را «ذوالقرنین» نامیدند. در برخی دیگر از روایات آمده است که مردم قومش او را با همان ضربه اول کشتند. آنگاه خداوند او را دوباره زنده کرد این بار هم به سوی قومش آمد و آنها را به خدا دعوت کرد و این بار هم کتکش زدند و او را به قتل رساندند. بار دیگر خدا او را زنده کرد و به آسمان دنیای بالا برد و این بار با تمامی اسباب و وسائل نازلش کرد. در برخی دیگر از روایات آمده است که بعد از این که در بار دوم زنده شد، در جای
1) همان، ص370-372.
ضربه هایی که به او زده بودند، دو شاخ بر سرش روییده بود و خداوند نور و ظلمت را برایش مسخر کرد و هنگامی که بر زمین فرود آمد، شروع کرد به سیر و سفر در زمین و دعوت کردن مردم به سوی خدا مانند شیر نعره میزد و دو شاخش رعد و برق می زدند و اگر قومی از پذیرش دعوتش استکبار می ورزیدند ظلمت و تاریکی مطلق را بر آنان مسلط می کرد و آن تاریکی آن قدر آنها را خسته می کرد، تا اینکه مجبور می شدند دعوتش را اجابت کنند. در بعضی دیگر از منابع آمده است که وی دو شاخ بر سر داشت و برای پوشاندن آنها همواره عمامه بر سر می گذاشت و عمامه از همان روز باب شد و از بس که در پنهان کردن آن مراقبت داشت هیچ کس غیر از کاتبش از این جریان خبر نداشت، او را هم اکیداً سفارش کرده بود که به کسی نگوید؛ ولی حوصله کاتبش سر آمده و به ناچار به صحرا آمد و دهان خود را به زمین گذاشت و فریاد زد که پادشاه دو شاخ دارد. خدای متعال از صدای او، دو بوته نی رویانید چوپانی از آن نی ها گذر کرد؛ خوشش آمد، آن ها را قطع کرد و مزماری ساخت که وقتی در آن می دمید، از دهانه آن این صدا در می آمد آگاه باشید که برای پادشاه دو شاخ است ماجرا در شهر منتشر شد ذوالقرنین فرستاد کاتبش را آوردند و او را استنطاق کرد و چون دید انکار می کند او را به قتل تهدید کرد. او واقع قضیه را گفت ذوالقرنین گفت: پس معلوم می شود این امری بوده که خدا می خواسته است افشا شود از آن به بعد عمامه را هم کنار گذاشت. برخی گفته اند از این سبب او را ذوالقرنین خوانده اند که او در دو قرن از زمین یعنی در شرق و غرب آن سلطنت کرده
است و شماری دیگر گفته اند بدین سبب است که وقتی در خواب دید که از دو لبه آفتاب گرفته است خوابش را این گونه تعبیر کردند که وی مالک و پادشاه شرق و غرب عالم می شود و به همین دلیل او را ذوالقرنین خواندند. بعضی دیگر گفته اند بدین سبب بوده که وی دو دسته مو در سر داشت. و بعضی گفته اند: چون او هم پادشاه روم شد و هم پادشاه فارس بعضی نیز گفته اند به این سبب که دو برآمدگی مانند شاخ در سرش بود. و بعضی گفته اند چون در تاجش دو چیز به شکل شاخ از طلا تعبیه کرده بودند و اقوالی دیگر از این قبيل.
ملاحظه کنید که این مطالب را ایشان از کتاب در المنثور از ابوالشیخ از مفسران معروف اهل سنت از وهب بن منبه نقل می کند که یهودی بوده و اسرائیلیات را نقل می کرده است. البته گاهی از تفسیر عیاشی که از مراسیل است و گاهی هم از تفسیر نور الثقلین به نقل از خرائج که آن هم از مراسیل است، نقل شده است. از این رو ایشان حق داشته که متن روایات را نقل نکند. عجیب آن است که تفاسیر اهل سنت آکنده از این مطالب است، با این حال، عامه به تفاسیر ما که غالباً از اهل بیت علیهم السلام نقل شده است، نگاه نمی کنند. حتی صدای امثال ابن کثیر هم در کتاب تفسیرش درآمده است. او ذيل آيه كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها... در سوره نمل این مطلب را بیان می کند که امثال وهب و کعب، تفاسیر و روایات ما را از بین برده اند.
و من ذلك اختلافها في سيره إلى المغرب و المشرق و فيه أشد الاختلاف فقد روي أنه سخر له السحاب فكان يركب السحاب و يسير في الأرض غربا و شرقا. وروي أنه بلغ جبل قاف و هو جبل أخضر محيط بالدنيا منه خضرة السماء. و روي أنه طلب عين الحياة فأشير عليه آنها في الظلمات فدخلها و في مقدمته الخضر فلم يرزق ذو القرنين أن يشرب منها و شرب الخضر و اغتسل منها فكان له البقاء المؤبد و في هذه الروايات أن الظلمات في جانب المشرق؛ (1)و از جمله اختلافی که وجود دارد در سفر او به مغرب و مشرق است که این اختلاف از سایر اختلافهای دیگر شدیدتر است. در برخی از روایات آمده است که ابر در فرمانش بود. سوار بر ابر می شد و مغرب و مشرق عالم را سیر می کرد. در روایاتی دیگر آمده است که او به کوه قاف رسید در مورد آن کوه آمده که کوهی است سبز و محیط بر همه دنیا و سبزی آسمان هم از رنگ آن است و در برخی دیگر آمده است که ذوالقرنین به طلب آب حیات، به او گفتند که آب حیات در ظلمات است. ذوالقرنین وارد ظلمات شد در حالی که خضر در جلو لشکرش قرار داشت و خود او به خوردن از آن موفق نشد و خضر موفق شد؛ حتی خضر از آن آب غسل کرد، و به همین سبب همیشه باقی و تا قیامت زنده است. در همین روایات آمده که این ظلمات در مشرق زمین است.
1) همان، ص 372.
و من ذلک اختلافها في موضع السد الذي بناها ففي بعضها أنه في المشرق و في بعضها أنه في الشمال، وقد بلغ من مبالغة بعض الروايات أن ذكرت أن طول السد و هو مسافة ما بين الجبلين مائة فرسخ و عرضه خمسون فرسخا و ارتفاعه ارتفاع الجبلين و قد حفر له أساسا حتى بلغ الماء وقد جعل حشوه الصخور و طينه النحاس ثم علاه بزبر الحديد والنحاس المذاب و جعل خلاله عرقا من نحاس أصفر فصار كأنه برد محبر؛ (1)و از آن جمله اختلافات، اختلاف در مورد محل سدی است که ذوالقرنین آن را ساخت. در بعضی از روایات آمده که در مشرق است و در بعضی دیگر آمده که در شمال است مبالغه روایات در این مورد به حدی رسیده که بعضی گفته اند طول سد که در بین دو کوه ساخته شده، صد فرسخ و عرض آن پنجاه فرسخ و ارتفاع آن به بلندی دو کوه است؛ و در پی ریزی اش به قدری زمین را کندند که به آب رسیدند و در درون سد صخره های عظیم و به جای گل، مس ذوب شده ریختند تا به کف زمین رسیدند. از آن جا به بالا را با قطعه های آهن و مس ذوب شده پر کردند و در لابه لای آن رگه ای از مس زرد به کار بردند که مانند جامه راه راه، رنگارنگ گردید.
1) همان.
بحث در مورد یأجوج و مأجوج بود و در این زمینه پرسش هایی از این قبیل مطرح است که آیا یأجوج و مأجوج جزء علائم هستند یا خیر؟ ویژگی هایی که در روایات عامه نقل شده چقدر به واقعیت نزدیک است؟ در این خصوص علامه طباطبایی خیلی مفصل و مشروح وارد بحث شدند و ما گزیده ای از مطالب ایشان را نقل کردیم ایشان در ادامه روایاتی را در مورد ذوالقرنین، یأجوج و مأجوج و و سد، استقصاء می کند و به ذکر مصادر آنها می پردازد و پس از آن، ضمن اشاره به اینکه بحث ذوالقرنین ریشه تاریخی و قرآنی دارد، داستان ذوالقرنین را از منظر قرآن بررسی می کند و در این زمینه می نویسد:
لم يعترض لاسمه و لا لتأريخ زمان ولادته و حياته و لا لنسبه و سائر مشخصاته على ما هو دأبه في ذكر قصص الماضين بل اكتفى على ذكر ثلاث رحلات منه فرحلة أولى إلى المغرب حتى إذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمئة (أو حامية) و وجد عندها قوما و رحلة ثانية إلى المشرق حتى إذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع على قوم لم يجعل الله لهم من دونها سترا، و رحلة ثالثة حتى إذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوما لا يكادون
يفقهون قولا فشكوا إليه إفساد يأجوج و مأجوج في الأرض و عرضوا عليه أن يجعلوا له خرجا على أن يجعل بين القوم و بين يأجوج و مأجوج سدا فأجابهم إلى بناء السد و وعدهم أن يبني لهم فوق ما يأملون و أبى أن يقبل خرجهم و إنما طلب منهم أن يعينوه بقوة و قد أشير منها في القصة إلى الرجال و زبر الحديد و المنافخ و القطر. والخصوصيات والجهات الجوهرية التي تستفاد من القصة هي أولا: أن صاحب القصة كان يسمى قبل نزول قصته في القرآن بل حتى في زمان حياته بذي القرنين كما يظهر في سياق القصة من قوله: يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ، قُلْنا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ و وَقَالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ. و ثانيا: أنه كان مؤمنا بالله واليوم الآخر و متدينا بدين الحق كما يظهر من قوله: هذا رَحمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا و قوله: أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَاباً نُكْراً وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً إلخ و يزيد في كرامته الدينية أن قوله تعالى: قُلْنا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا يدل على تأييده بوحي أو إلهام أو نبي من أنبياء الله كان عنده يسدده بتبليغ الوحي. و ثالثا: أنه كان ممن جمع الله له خير الدنيا و الآخرة ؛ اما خير الدنيا فالملك العظيم الذي بلغ به مغرب الشمس و مطلعها فلم يقم له شيء وقد ذلت له الأسباب، و أما خير الآخرة فبسط العدل وإقامة الحق والصفح و العفو و الرفق وكرامة النفس و بث الخير ودفع الشر، و هذا كله مما يدل عليه قوله تعالى: إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَبا
مضافا إلى ما يستفاد من سياق القصة من سيطرته الجسمانية و الروحانية. و رابعا: أنه صادف قوما ظالمين بالمغرب فعذبهم. و خامسا: أن الردم (1)الذي بناه هو في غير مغرب الشمس و مطلعها فإنه بعد ما بلغ مطلع الشمس أتبع سببا حتى إذا بلغ بين السدين و من مشخصات ردمه مضافا إلى كونه واقعا في غير المغرب و المشرق أنه واقع بين جبلين كالحائطين، وأنه ساوى بين صدفيهما و أنه استعمل في بنائه زبر الحديد و القطر، ولا محالة هو في مضيق هو الرابط بين ناحيتين من نواحي الأرض المسكونة؛ (2)قرآن كريم متعرض اسم، تاریخ ،زندگی ولادت نسب و سایر مشخصات ذوالقرنین نشده البته این رسم قرآن کریم در همه موارد است که در هیچ یک از قصه های گذشتگان به جزئیات نمی پردازد. در خصوص ذوالقرنین نیز به ذکر سفرهای سه گانه او بسنده کرده است. سفر اول او به مغرب است تا آنجا که به محل فرو رفتن خورشید رسید و دید که آفتاب در «عَيْنِ حَمِئَةٍ» و یا «حامیه» فرو می رود و در آن محل، قومی برخورد کرد. سفر دومش از مغرب به طرف مشرق بود، تا آن جا که به محل طلوع خورشید رسید و در آنجا به قومی برخورد کرد که خداوند میان آنان و آفتاب ساتر و حاجبی قرار نداده است. سفر سومش تا جایگاه بین دو سد بود و در آنجا به مردمی برخورد کرد که به هیچ وجه حرف و کلام نمی فهمیدند. (3)آنها از شر یأجوج و مأجوج
شکایت کردند و به ذوالقرنین پیشنهاد کردند که هزینه ای به او بپردازند تا ایشان برای آنها دیواری بسازد که مانع نفوذ و پیشرفت يأجوج و مأجوج در منطقه شان باشد ذوالقرنین نیز پذیرفت و به آنها وعده داد سدی بالاتر از آنچه آنها آرزو و توقعش را داشتند، برایشان بسازد؛ ولی از قبول هزینه خودداری کرد و تنها از ایشان نیروی انسانی خواست. آنگاه از میان همه خصوصیات بنای سد تنها به نیروی انسانی، قطعه های آهن دم های کوره و مس ذوب اشاره ای کرده است. این آن چیزی است که قرآن کریم از این داستان آورده است و از آن چند خصوصیت و جهت جوهری داستان استفاده می شود:
یکم صاحب این داستان قبل از این که داستانش در قرآن نازل شود بلکه حتی در تمام دوران زندگی اش ذوالقرنین نامیده می شد (1)و این نکته از سیاق داستان یعنی جمله: يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ (2)و جمله قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ (3)و نیز جمله قالُوا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ (4)به خوبی استفاده می شود. (5)
1) بر این اساس اگر در قرآن نامش این گونه آمده به این دلیل است که نام او از اول همین بوده است، نه اینکه اسم دیگری داشته است.
2) كهف: 83.
3) همان: 86.
4) همان: 94.
5) از جمله اول استفاده می شود که در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله قبل از نزول این قصه، چنین اسمی بر سر زبان ها بوده است که از آن جناب داستانش را پرسیده اند و از دو جمله بعدی به خوبی معلوم می شود که اسمش همین بوده است که با آن خطابش کرده اند.
دوم او مردی مؤمن به خدا و روز جزا و متدین به دین حق بوده است، همان طور که از این آیات آشکار می شود: هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا (1)و نيز أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ تُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ... (2)افزون بر آیات یاد شده، این آیه: قُلْنا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسُنا؛ (3)شاهد بر مزید کرامت و مقام دینی او است و دلالت می کند که وی به وحی الهام و یا به وسیله پیغمبری از پیغمبران تأیید و کمک می شد. (4)
سوم: او از کسانی بوده که خداوند خیر دنیا و آخرت را برایش جمع کرده بود: (5)خیر دنیا برای این که سلطنتی به او داده بود که توانست با آن به غرب و شرق عالم برود و هیچ چیز مانعش نشود، بلکه تمامی اسباب در مقابلش خاضع و مسخر او باشند؛ و خیرآخرت، برای این که او به بسط و گسترش عدالت و اقامه حق در میان بشر اقدام کرد و با صلح، عفو مدارا، کرامت نفس و گسترش خیر و دفع شر در میان بشر سلوک کرد که همه اینها از آيه: إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ
آتَيْنَاهُ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً؛ (1)استفاده می شود. افزون بر آنچه از سیاق داستان استفاده می شود مبنی بر این که چگونه خداوند نیروی جسمانی و روحانی به او ارزانی داشته است؟! چهارم: وی در مغرب به جماعتی ستمکار برخورد و آنان را عذاب و شکنجه کرد.
پنجم: سدی که بنا کرد در غیر مغرب و مشرق بوده است؛ چون پس از آن که به مشرق رسید از سببی پیروی کرد تا به میان دو کوه رسید. از مشخصات سد او افزون بر این که گفتیم در مشرق و مغرب عالم نبوده این است که میان دو کوه ساخته شده است و این دو کوه را که مانند دو دیوار بوده اند به صورت یک دیوار ممتد در آورده است. در سدی که ساخته پاره های آهن و مس ذوب شده به کار رفته است و قطعاً در تنگنایی بوده که رابط میان دو قسمت مسکونی زمین بوده است.
در ادامه، مرحوم علامه به بحث يأجوج و مأجوج می پردازد که اینها چه کسانی هستند و سرنوشت آنان چیست و سد منسوب به ذوالقرنین کجاست. ایشان در این زمینه می نویسد:
في أخبار الماضين، لم يذكر القدماء من المؤرخين في أخبارهم ملكا يسمى في عهده بذي القرنين أو ما يؤدي معناه من غير اللفظ العربي و لا يأجوج و مأجوج بهذين اللفظين ولا سدا ينسب إليه باسمه نعم ينسب إلى بعض
1) كهف: 84.
ملوك حمير من اليمنيين أشعار في المباهاة يذكر فيها ذا القرنين و أنه من أسلافه التبابعة و فيها ذكر سيره إلى المغرب و المشرق و سد يأجوج و مأجوج. و سیوافیک نبذة منها في بعض الفصول الآتية. و ورد ذكر «مأجوج» و جوج و مأجوج» في مواضع من كتب العهد العتيق ففي الإصلاح العاشر من سفر التكوين من التوراة: و هذه مواليد بني نوح: سام و حام و یافث و ولد لهم بنون بعد الطوفان. بنو يافث جومر و مأجوج و ماداي و بأوان و نوبال و ماشک و نبراس و في کتاب حزقيال، الإصحاح الثامن و الثلاثون: وكان إلى كلام الرب قائلا: يا بن آدم اجعل وجهک علی جوج أرض مأجوج رئیس روش ماشک و نوبال و تنبأ عليه وقل: هكذا قال السيد الرب: ها أنا ذا عليك يأجوج رئيس روش و ماشک و نوبال و أرجعك و أضع شکائم في فکیک و أخرجك أنت و کل جیشک خیلا و فرسانا كلهم لابسين أفخر لباس جماعة عظيمة مع أتراس و مجان كلهم ممسكين السيوف فارس و کوش و فوط معهم كلهم بمجن وخوذة، و جومر و کل جیوشه و بیت نوجرمه من أقاصي الشمال مع كل جيشه شعوبا کثیرین معک»؛ (1)قدمای از مورخان هیچ یک در اخبار خود پادشاهی را که نامش ذوالقرنین و یا شبیه به آن باشد، اسم نبرده است و نیز اقوامی به نام یأجوج و أجوج و سدی که به ذوالقرنین منسوب باشد، نام نبرده است. بله به یکی از پادشاهان حمیر از اهل یمن، اشعاری نسبت داده شده است که به عنوان مباهات، نسبت خود را ذکر کرده و یکی از پدران خود را که سمت پادشاهی «تبع» را داشته، به
1) طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 13، ص 379-380.
ذوالقرنین اسم برده است و در اشعار خود نیز این را سروده که او به مغرب و مشرق عالم سفر و سد يأجوج و مأجوج را بنا کرد که ان شاء الله به زودی در فصول آینده مقداری از آن اشعار به نظر خواننده خواهد رسید. همچنین در مواضعی از کتاب های عهد عتیق، نام يأجوج و مأجوج آمده است؛ از آن جمله در اصحاح دهم از سفر تکوین تورات چنین آمده است اینان فرزندان دودمان نوح اند: سام، حام و یافث که بعد از طوفان همه دارای فرزندانی شدند. فرزندان یافث عبارت بودند از جومر، مأجوج مادای، باوان، نوبال، ماشك و نبراس» در کتاب حزقیال اصحاح سی و هشتم آمده است: «خطاب کلام رب به من شد که می گفت ای فرزند آدم! روی خود را متوجه جوج سرزمین مأجوج رئیس روش ماشک و نوبال کن و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا! سید و رب این چنین گفته است: ای جوج! رئیس روش ماشک و نوبال علیه تو برخاستم تو را برمی گردانم و دهنه هایی در دو فک تو قرار می دهم و تو و همه لشکرت را چه پیاده و چه سواره بیرون می کنم؛ آن هم در حالی که همگی فاخرترین لباس بر تن داشته و جماعتی عظیم و با سپر و شمشیر باشند؛ فارس، کوش و فوط با سپر و کلاه خود با ایشان باشند و جومر و خانواده نوجرمه از دورترین نقاط مال با همه لشکریانشان که شعبه های کثیری هستند با تو باشند.»
بر اساس گزارش علامه طباطبایی در مورد این که ذوالقرنین کیست و مکان سد او کجاست؛ از سوی مورخان و ارباب تفسیر، دیدگاه های مختلف مطرح
شده است که در ادامه به ذکر و بررسی آنها می پردازیم:
ينسب إلى بعضهم أن السد المذكور في القرآن هو حائط الصين و هو حائط طويل يحول بين الصين و بين منغوليا بناه «شین هوانک تی» أحد ملوک الصين لصد هجمات المغول عن الصين طوله ثلاثة آلاف كيلو متر في عرض تسعة أمتار و ارتفاع خمسة عشر مترا و قد بنى بالأحجار شرع في بنائه سنة 264 ق م و قد تم بناؤه في عشر أو عشرين و على هذا فذو القرنين هو الملک المذکور؛ (1)به بعضی از مورخان نسبت می دهند که گفته اند سد مذکور در قرآن همان دیوار چین است؛ دیوار طولانی که میان چین و مغولستان حائل شده و یکی از پادشاهان چین به نام شین هوانک تی آن را بنا نهاده است تا مانع هجوم های مغول به چین شود. طول این دیوار سه هزار کیلومتر، عرض آن نه متر و ارتفاعش پانزده متر است که تمام آن با سنگ چیده شده است و ساخت آن از سال 264 قبل از میلاد شروع شده و پس از ده و یا بیست سال خاتمه یافته است. از این رو ذوالقرنین همین پادشاه بوده است.
علامه این دیدگاه را نمی پذیرد و در رد آن می نویسد:
و يدفعه أن الأوصاف و المشخصات المذكورة في القرآن لذي القرنين و سدة لا تنطبق على هذا الملک و حائط الصين الكبير فلم يذكر من هذا الملك أنه سار من أرضه إلى المغرب الأقصى و السد الذي يذكره القرآن يصفه بأنه ردم
1) همان، ص 381.
بين جبلين و قد استعمل فيه زبر الحديد و القطر و هو النحاس المذاب و الحائط الكبير يمتد ثلاثة آلاف كيلومتر يمر في طريقه على السهول والجبال، وليس بين جبلين و هو مبني بالحجارة لم يستعمل فيه حديد ولا قطر؛ (1)این دیدگاه به این سبب مردود است که اوصاف و مشخصاتی که قرآن برای ذوالقرنین و سد او ذکر کرده است با این پادشاه و دیوار چین تطبیق نمی کند؛ زیرا در مورد این پادشاه نیامده که به مغرب دور سفر کرده باشد و سدی که قرآن ذکر کرده میان دو کوه واقع شده و در آن قطعه های آهن و مس مذاب به کار رفته است؛ در حالی که دیوار بزرگ چین که سه هزار کیلومتر است از یک سو میان دو کوه واقع نشده و از سوی دیگر با سنگ ساخته شده و در آن آهن و مس مذاب به کار نرفته است.
نسب إلى بعضهم أن الذي بنى السد هو أحد ملوك آشور و قد كان يهجم في حوالي القرن السابع قبل الميلاد أقوام سيت من مضيق جبال قفقاز إلى أرمينستان ثم غربي إيران وربما بلغوا بلاد آشور و عاصمتها نينوا فأحاطوا قتلا و سبيا و نهبا فبنی ملک آشور السد لصدهم، و كأن المراد به سد بهم باب الأبواب المنسوب تعميره أو ترميمه إلى كسرى أنوشيروان من ملوك الفرس هذا؛ (2)به بعضی دیگر از مورخان نسبت داده اند که آن ها
گفته اند: کسی که سد مذکور را ساخته یکی از پادشاهان آشور (1)بوده است که در حوالی قرن هفتم قبل از میلاد مورد هجوم اقوام «سیت» (2)قرار گرفت و این اقوام از تنگنای کوه های قفقاز تا ارمنستان، آنگاه به ناحیه غربی ایران هجوم آوردند و چه بسا به خود آشور و پایتختش «نینوا» هم رسیدند و آن را محاصره کردند و به قتل غارت و برده گیری دست زدند. پادشاه آشور به ناچار این سد را ساخت تا جلو این قبیل حملات قوم سیت را بگیرد گویا مراد از آن سد «باب الأبواب» باشد که تعمیر و یا ترمیم آن را به کسرا انوشیروان (یکی از پادشاهان فارس) نسبت می دهند.
علامه در نقد این دیدگاه می نویسد: «و لکن الشأن في انطباق خصوصيات القصة عليه؛ (3)ليكن تمام سخن و بحث در این است که آیا ویژگی های داستان ذکر شده در این متن با قرآن مطابق است یا خیر.
قال في روح المعاني وقيل: هو يعني ذا القرنين فريدون بن أثفيان بن جمشيد خامس ملوك الفرس الفيشدادية وكان ملكا عادلا مطيعا الله تعالى و في
1) این نظریه از کتاب کیهان شناخت، تأليف حسن بن قطان مروزی، طبیب و منجم، متوفای سنه 548 هجری نقل شده و در آن اسم آن پادشاه را «بلینس» و نیز «اسکندر» دانسته است.
2) این اقوام به طوری که گفته اند در اصطلاح غربی ها «سیت» نامیده می شدند که نامی از ایشان در بعضی از سنگ نوشته های زمان داریوش نیز آمده است؛ ولی نزد یونانی ها «میگاک» نامیده شده اند.
3) طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 13، ص382.
كتاب صور الأقاليم لأبي زيد البلخي أنه كان مؤيدا بالوحي و في عامة التواريخ أنه ملك الأرض و قسمها بين بنيه الثلاثة: إيرج و سلم و تور فأعطى إيرج العراق و الهند و الحجاز و جعله صاحب التاج، و أعطى سلم الروم و ديار مصر و المغرب و أعطى تور الصين و الترك و المشرق، و وضع لكل قانونا يحكم به و سمیت القوانين الثلاثة «سياسة» و هي معربة «سي أيسا» أي ثلاثة قوانين و وجه تسميته ذا القرنين أنه ملك طرفي الدنيا أو طول أيام سلطنته فإنها كانت على ما في روضة الصفا، خمسمائة سنة، أو عظم شجاعته و قهره الملوک انتهی؛ (1)صاحب روح المعانی نوشته است: بعضی گفته اند که نام او یعنی ذوالقرنین، فریدون بن اثفيان بن جمشید، پنجمین پادشاه پیشدادی ایران زمین است که پادشاهی عادل و مطیع خدا بود در کتاب صور الاقاليم ابی زید بلخی آمده است که او به وحی مؤید بود و در کتاب های تاریخی عموماً آمده است که او همه زمین را به تصرف خود در آورد و میان فرزندانش تقسیم کرد. قسمتی را به ایرج داد که آن ،عراق، هند و حجاز بود و او را صاحب تاج و سلطنت کرد. قسمت دیگر زمین، یعنی روم، مصر و مغرب را به پسر دیگرش سلم داد و چین، ترک و شرق را به پسر سومش تور بخشید و برای هر یک قانونی وضع کرد که بر اساس آن، حکمرانی کنند این قوانین سه گانه را به زبان عربی «سیاست» نامیدند؛ چون اصلش «سی ایسا»، یعنی سه قانون بود و وجه تسمیه اش به ذوالقرنین صاحب دو قرن این بود که او دو طرف دنیا
1) همان.
را مالک شد و یا در طول ایام سلطنت خود مالک آن گردید؛ چون سلطنت او به طوری که در روضة الصفا آمده است، پانصد سال طول کشید و یا از این رو بود که شجاعت و قهاریت او، همه پادشاهان دنیا را تحت الشعاع قرار داد.
علامه در نقد این دیدگاه چنین می نویسد: «و فيه أن التاريخ لا يعترف بذلك؛ (1)اشکال این گفتار آن است که تاریخ بدان معترف نیست.»
وقيل: إن ذا القرنين هو الإسكندر المقدوني و هو المشهور في الألسن وسد الإسكندر كالمثل السائر بينهم وقد ورد ذلك في بعض الروايات كما في رواية قرب الإسناد، عن موسى بن جعفر او رواية عقبة بن عامر عن النبي و رواية وهب بن منبه المرويتين في الدر المنثور و به قال بعض قدماء المفسرين من الصحابة والتابعين كمعاذ بن جبل على ما في مجمع البيان، وقتادة على ما رواه في الدر المنثور، و وصفه الشيخ أبو علي بن سينا عند ما ذكره في كتاب الشفاء، بذي القرنين، و أصر على ذلك الإمام الرازي في تفسيره الكبير، قال فيه ما ملخصه: إن القرآن دل على أن ملك الرجل بلغ إلى أقصى المغرب و أقصى المشرق وجهة الشمال، و ذلك تمام المعمورة من الأرض ومثل هذا الملك يجب أن يبقى اسمه مخلدا، و الملك الذي اشتهر في كتب التواريخ أن ملكه بلغ هذا المبلغ ليس إلا الإسكندر. و ذلك أنه بعد موت أبيه جمع ملوک الروم و المغرب و قهرهم و انتهى إلى البحر الأخضر ثم
1) همان.
إلى مصر، و بنى الإسكندرية ثم دخل الشام و قصد بني إسرائيل و ورد بيت المقدس، و ذبح في مذبحه. ثم انعطف إلى أرمينية و باب الأبواب، و دان له العراقيون والقبط و البربر و استولى على إيران، و قصد الهند والصين و غزا الأمم البعيدة و رجع إلى خراسان و بنى المدن الكثيرة ثم رجع إلى العراق و مات في شهرزور أو رومية المدائن و حمل إلى إسكندرية و دفن بها، و عاش ثلاثا وثلاثين سنة، و مدة ملكه اثنتا عشرة سنة. فلما ثبت بالقرآن أن ذا القرنين ملك أكثر المعمورة، و ثبت بالتواريخ أن الذي هذا شأنه هو الإسكندر وجب القطع بأن المراد بذي القرنين هو الإسكندر؛ (1)بعضی دیگر گفته اند ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است که در زبان ها مشهور است و سد اسکندر نیز نظیر مثلی شده که همیشه بر سر زبان هاست و بر این مطلب روایاتی نیز وارد شده است؛ مانند روایتی که در قرب الاسناد از موسی بن جعفر ان نقل شده و روایت عقبة بن عامر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و روایت وهب بن منبه که هر دو در الدر المنثور نقل شده است. بعضی از قدمای مفسران از صحابه و ،تابعین مانند معاذ بن جبل به نقل از مجمع البیان و قتاده به نقل از
الدر المنثور همین قول را اختیار کرده اند. ابوعلی سینا نیز وقتی اسکندر مقدونی را توصیف می کند او را به اسکندر ذوالقرنین تعبیر می کند فخر رازی نیز در تفسیر کبیر خود بر این نظریه اصرار و پافشاری دارد و خلاصه گفتار او این است: قرآن دلالت می کند که سلطنت این مرد تا اقصا نقاط مغرب و اقصا نقاط مشرق و جهت
1) همان، ص382-383.
شمال گسترش یافته و این در حقیقت تمام زمین در آن روزگار بوده است همانند چنین پادشاهی باید نامش جاودانه در زمین بماند و پادشاهی که چنین سهمی از شهرت دارا ،باشد، همان اسکندر است و بس؛ زیرا او پس از مرگ پدرش تمام پادشاهان روم و مغرب را شکست داد و بر همه آن سرزمین ها مسلط شد و تا آنجا پیشروی کرد که دریای سبز و سپس مصر را نیز گرفت. آنگاه در مصر، به بنای شهر اسکندریه پرداخت؛ سپس وارد شام شد و از آن جا به قصد سرکوبی بنی اسرائیل به طرف بیت المقدس رفت و در قربانگاه آن جا، قربانی کرد و سپس متوجه جانب ارمینیه و باب الأبواب گردید. عراقی ها قبطی ها و بربر خاضعش شدند و بر ایران تسلط یافت و آنگاه قصد هند و چین کرد و با امت های خیلی دور جنگید؛ سپس به سوی خراسان بازگشت و شهرهای بسیاری ساخت؛ آنگاه به عراق بازگشت و در شهر «زور» و یا «رومیه» مدائن از دنیا رفت و مدت سلطنتش دوازده سال بود وقتی در قرآن ثابت شده است که ذوالقرنین بیش تر آبادی های زمین را مالک شد و این مطلب در تاریخ نیز به اثبات رسیده است؛ کسی که چنین نشانه ای داشته باشد، اسکندر بوده است دیگر جای شک باقی نمی ماند که ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است.
علامه این دیدگاه را نیز نمی پذیرد و در مورد آن چنین اشکال می کند:
و فيه أولا: أن الذي ذكره من انحصار ملک معظم المعمورة في الإسكندر المقدوني غير مسلّم في التاريخ ففي الملوك من يماثله أو يزيد عليه ملكا. و ثانيا: أن الذي يذكره القرآن من أوصاف ذي القرنين لا يتسلمه التاريخ
للإسكندر أو ينفيه عنه فقد ذكر القرآن أن ذا القرنين كان مؤمنا بالله واليوم الآخر و هو دين التوحيد و كان الإسكندر وثنيا من الصابئين كما يحكى أنه ذبح ذبيحته للمشتري، وذكر القرآن أن ذا القرنين كان من صالحي عباد الله ذا عدل و رفق والتاريخ يقص للإسكندر خلاف ذلك. و ثالثا: أنه لم يرد في شيء من تواريخهم أن الإسكندر المقدوني بنى سد يأجوج و مأجوج على ما يذكره القرآن؛ (1)اولاً: این مطلب را که:گفت: «پادشاهی که بیشتر آبادی های زمین را مالک شده باشد تنها اسکندر مقدونی است»؛ را قبول نداریم؛ زیرا چنین ادعایی در تاریخ مسلّم نیست و در طول تاریخ پادشاهان دیگری نیز وجود داشتند که گستره سلطنت آنها، همانند اسکندر مقدونی و یا بیشتر از او بوده است؛ ثانیاً: اوصافی که قرآن برای ذوالقرنین برشمرده است تاریخ برای اسکندر مسلّم نمی داند و بلکه آنها را انکار می کند. به عنوان نمونه قرآن کریم فرموده است که ذوالقرنین مردی بود مؤمن به خدا و روز جزا و دین توحیدی داشت؛ در حالی که اسکندر مردی بت پرست و از صابئی ها بود؛ همان طور که قربانی کردنش برای مشتری خود شاهد آن است؛ و همچنین قرآن کریم فرموده است که ذوالقرنین یکی از بندگان صالح خدا بود و به عدل و مدارا رفتار می کرد؛ در حالی که تاریخ برای اسکندر خلاف این را نوشته است؛ ثالثاً در هیچ یک از تواریخ نیامده است که اسکندر مقدونی، سدی به نام سد يأجوج و مأجوج با اوصافی که قرآن ذکر کرده است؛ ساخته باشد.
1) همان، ص 383-384.
ذكر جمع من المؤرخين أن ذا القرنين أحد التبابعة الأذواء اليمنيين من ملوك حمير باليمن كالأصمعي في تاريخ العرب قبل الإسلام، و ابن هشام في السيرة، و التيجان و أبي ريحان البيروني في الآثار الباقية، ونشوان بن سعيد الحميري في شمس العلوم على ما نقل عنهم و غيرهم. و قد اختلفوا في اسمه فقيل اسمه مصعب بن عبد الله، وقيل: صعب بن ذي المرائد و هو أول التبابعة، و هو الذي حكم لإبراهيم في بئر السبع، وقيل: تبع الأقرن و اسمه حسان، و ذكر الأصمعي أنه أسعد الكامل الرابع من التبابعة بن حسان الأقرن ملكي كرب تبع الثاني ابن الملک تبع الأول، و قيل: اسمه «شمر یرعش؛ (1)جمعی از مورخان از قبیل اصمعی در «تاریخ عرب قبل از اسلام»؛ ابن هشام در کتاب «سیره» و «تیجان»؛ ابو ریحان بیرونی در آثار الباقیه و نشوان بن سعید در کتاب «شمس العلوم»؛ آنگونه که از آن ها نقل شده است گفته اند که ذوالقرنین یکی از تبابع اذوای یمن (2)و یکی از پادشاهان حمیر بود که در یمن سلطنت می کرد. آنگاه
1) همان، ص 385
2) مملکت یمن در قدیم به هشتاد و چهار «مخلاف» تقسیم می شد مخلاف به منزله قضا و مدیریت عرف امروز بود و هر مخلافی مشتمل بر تعدادی قلعه بود که هر قلعه اش را «قصر» و یا محفد» می نامیدند و در آن جماعتی از امت زندگی می کرد که بزرگشان بر آنها حکمرانی می کرد. صاحب قصر را «ذی» می نامیدند؛ مانند ذی غمدان و ذی معین که به معنای صاحب غمدان و صاحب معین است. جماعتی ذی» را اذواء و ذوین به کار برده اند و کسی که متصدی امر مخلاف بود، «قیل» و جمع آن را «اقیال» می گفتند و کسی را که متولی امر همه مخلاف ها بوده، «ملک» می خواندند و اگر این ملک حضرموت و شحر را نیز به یمن ضمیمه می کرد و در سه همه حکمرانی می کرد او را «تبع» می خواندند و اگر تنها بر یمن حکمرانی می کرد او را «ملک می نامیدند (ر.ک: همان پاورقی).
در اسم او اختلاف کرده اند؛ یکی می گوید: نامش مصعب بن عبد الله بوده و دیگری نامش را صعب بن ذی المرائد دانسته که اولین تبابع است و او همان کسی است که در محلی به نام «بئر سبع» به نفع ابراهیم حکم کرد دیگری می گوید او تبع الاقرن و اسمش حسان بوده است. اصمعی می گوید وی اسعد الکامل، چهارمین تبابع و فرزند حسان الاقرن، به ملکی کرب دوم ملقب بوده و او فرزند ملک، تبع اول بوده است. بعضی هم گفته اند نامش «شمر يرعش» بوده است.
علامه در تأیید این دیدگاه و این که ذوالقرنین غیر از اسکندر مقدونی است، به مطلب مفصل سيد هبة الدین شهرستانی اشاره و خلاصه آن را این چنین نقل می کند:
و ذكر بعض أجلة المحققين من معاصرينا في تأييد هذا القول ما محصله: أن ذا القرنين المذكور في القرآن قبل الإسكندر المقدوني بمئات من السنين فليس هو هو بل هو أحد الملوك الصالحين من التبابعة الأذواء من ملوك اليمن، وكان من شيمة طائفة منهم التسمي بذي كذي همدان و ذي غمدان و ذي المنار و ذي الإذعار و ذي يزن و غيرهم. و كان مسلما موحدا و عادلا حسن السيرة و قويا ذا هيبة و شوكة سار في جيش كثيف نحو المغرب فاستولى على مصر و ما وراءها ثم لم يزل يسير على سواحل البحر الأبيض حتى بلغ ساحل المحيط الغربي فوجد الشمس تغيب في عين حمئة أو حامية. ثم رجع سائرا نحو المشرق و بنى في مسيره «إفريقية وكان شديد الولع و ذا خبرة في البناء والعمارة، ولم يزل يسير حتى مر بشبه جزيرة و براري آسيا الوسطى و بلغ ترکستان و حائط الصين و وجد هناك قوما لم
يجعل الله لهم من دون الشمس سترا. ثم مال إلى الجانب الشمالي حتى بلغ مدار السرطان، و لعله الذي شاع في الألسن أنه دخل الظلمات، فسأله أهل تلك البلاد أن يبني لهم سدا يصد عنهم يأجوج و مأجوج لما أن اليمنيين و ذو القرنين منهم كانوا معروفين بعمل السد و الخبرة فيه فبنى لهم السد. فإن كان هذا السد هو الحائط الكبير الحائل بين الصين و منغوليا فقد كان ذلك ترميما منه المواضع تهدمت من الحائط بمرور الأيام وإلا فأصل الحائط إنما بناه بعض ملوك الصين قبل ذلك، وإن كان سدا آخر غير الحائط فلا إشكال. ومما بناه ذو القرنين و اسمه الأصلي «شمر يرعش» في تلك النواحي مدينة سمرقند على ما قيل. وأيد ذلك بأن كون ذي القرنين ملكا عربيا صالحا يسأل عنه الأعراب رسول الله صلی الله علیه و آله، و يذكره القرآن الكريم للتذكر و الاعتبار أقرب للقبول من أن يذكر قصة بعض ملوك الروم أو العجم أو الصين، و هم من الأمم البعيدة التي لم يكن للأعراب هوى في أن يسمعوا أخبارهم أو يعتبروا بآثارهم، و لذا لم يتعرض القرآن لشيء من أخبارهم؛ (1)یکی از بزرگان و محققان معاصر (2)ما این قول را تأیید و آن را چنین توجیه می کند ذوالقرنین مذکور در قرآن، صدها سال قبل از اسکندر مقدونی بوده است. پس او اسکندر نیست بلکه ذوالقرنین یکی از پادشاهان صالح و از پیروان اذواء از ملوک یمن بوده است. از عادت این قوم آن بود که خود را با کلمه «ذی» لقب می دادند؛ به عنوان نمونه می گفتند ذی همدان، ذی غمدان ، ذى المنار، ذي الاذغار و ذى
یزن. ذوالقرنین مردی مسلمان ،موحد عادل، نیکو سیرت، قوی و دارای هیبت و شوکت بود و با لشکری بسیار انبوه به طرف مغرب رفت. نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن تسلط یافت و آنگاه هم چنان در کناره دریای سفید به سیر خود ادامه داد تا به ساحل اقیانوس غربی رسید و در آنجا آفتاب را دید که در عین حمئة و یا حامیه فرو می رود. سپس از آن جا به مشرق رو کرد و در مسیر خود آفریقا را بنا کرد. او مردی بسیار حریص و علاقه مند خبره در بنایی و ساخت و ساز بود او سیر خود را ادامه داد تا به شبه جزیره و صحراهای آسیای وسطا رسید. از آن جا به ترکستان و دیوار چین برخورد در آن جا قومی را یافت که خدا میان آنان و آفتاب، ساتری قرار نداده بود سپس به طرف شمال متمایل شد، تا به مدار السرطان رسید و شاید همان جا باشد که بر سر زبان ها افتاد که وی به ظلمات راه یافته است اهل این دیار از وی درخواست کرده اند که برای آنان سدی بسازد تا از نفوذ یأجوج و مأجوج به منطقه شان در امان باشند؛ چون یمنی ها و به ویژه ذوالقرنین به تخصص در ساختن سد معروف بودند لذا ذوالقرنین برای آنان سدی بنا نهاد حال اگر این سد، همان دیوار چین باشد که حد فاصل میان چین و مغول است ناگزیر باید بگوییم که قسمتی از آن دیوار خراب شده و وی آن را ترمیم کرده است؛ (1)زیرا اصل آن را بعضی از پادشاهان چین، قبل از این تاریخ ساخته بودند و اگر این سد غیر از دیوار چین باشد، دیگر اشکالی
1) نه این که آن را ساخته باشد.
باقی نمی ماند. از جمله بناهایی که ذوالقرنین که اسم اصلی اش شمر يرعش» بود، ساخت؛ شهر سمرقند .بود. این احتمال که وی پادشاهی عرب زبان بوده است با این مطلب تأیید می شود که می بینیم اعراب زمان رسول خدا و در مورد وی از ایشان پرسش کردند و قرآن کریم داستانش را برای تذکر و عبرت گیری آورده است؛ زیرا اگر از نژاد عرب نبود دلیلی نداشت که از میان همه پادشاهان عالم، تنها او را ذکر کند این که قرآن کریم داستان ذوالقرنین را برای یادآوری و عبرت گیری ذکر کرده باشد به پذیرش نزدیک تر است از این که داستان پادشاهان ،روم عجم و چین را ذکر کند؛ زیرا آنها از امت های دوری بودند که اعراب خیلی به شنیدن تاریخ آنها و عبرت گیری از سرگذشتشان علاقه ای نداشتند؛ به همین دلیل، می بینیم که در سراسر قرآن، چیزی از اسم و اخبار آن پادشاهان ذکر نشده است. (1)
علامه به این دیدگاه، چنین اشکال می کند:
و الذي يبق عليه أن كون حائط الصين هو سد ذي القرنين لا سبيل إليه فإن ذا القرنين قبل الإسكندر بعدة قرون على ما ذكره و قد بنى حائط الصين بعد الإسكندر بما يقرب من نصف قرن و أما غير الحائط الكبير ففي ناحية الشمال الغربي من الصين بعض أسداد أخر لكنها مبنية من الحجارة على ما
1) خلاصه اعراب نسبت به نژاد خود تعصب می ورزیدند. بدین رو، سرگذشت یک پادشاه عرب زبان بر آنان از سرگذشت سایر پادشاهان مؤثرتر بود.
يذكر لا أثر فيها من زبر الحديد و القطر؛ (1)اشکالی که به گفته وی باقی می ماند این است که دیوار چین نمی تواند سد ذوالقرنین باشد؛ برای این که زمان حیات ذوالقرنین به اعتراف خود او، قرن ها قبل از اسکندر بوده و دیوار چین در حدود نیم قرن پس از اسکندر ساخته شده است؛ اما سدهای دیگری که غیر از دیوار بزرگ چین در آن نواحی است، هیچ یک از آهن و مس ساخته نشده و همگی از جنس سنگ هستند.
إن ذا القرنين هو كورش أحد ملوك الفرس الهخامنشیین (539 560 ق.م) و هو الذي أسس الإمبراطورية الإيرانية، و جمع بين مملكتي الفارس و ماد، و سخر بابل و أذن في رجوع اليهود من بابل إلى أورشليم و ساعد في بناء الهيكل و سخر مصر ثم اجتاز إلى يونان فغلبهم وبلغ المغرب ثم سار إلى أقاصي المعمورة في المشرق؛ (2)بعضی دیگر گفته اند: ذوالقرنین همان کورش یکی از پادشاهان هخامنشی در فارس است که در سال های 560 539 قبل از میلاد می زیست و او همان کسی بود که امپراتوری ایرانی را تأسیس و میان دو مملکت فارس و ماد را جمع کرد. بابل را تصرف و برای یهود اجازه مراجعت از بابل به اورشلیم را صادر کرد. او در ساخت هیکل کمک کرد و مصر را به تسخیر خود درآورد و آنگاه
به سوی یونان حرکت کرد و بر مردم آن جا نیز تسلط یافت و سپس به سوی مغرب رهسپار شد و آنگاه به سوی مشرق رو نهاد و تا دورترین نقطه مشرق پیش رفت.
علامه این دیدگاه را به یکی از علمای معاصر خویش نسبت می دهد و در این زمینه می نویسد:
ذكره بعض من قارب عصرنا ثم بذل الجهد في إيضاحه وتقريبه بعض محققي الهند في هذه الأواخر بيان ذلك إجمالا أن الذي ذكره القرآن من وصف ذي القرنين منطبق على هذا الملك العظيم فقد كان مؤمنا بالله بدين التوحيد عادلا في رعيته سائرا بالرأفة والرفق والإحسان سائسا لأهل الظلم و العدوان، و قد آتاه الله من كل شيء سببا فجمع بين الدين و العقل و فضائل الأخلاق والعدة والقوة والثروة والشوكة و مطاوعة الأسباب؛ (1)اين قول را یکی از علمای نزدیک به عصر (2)ما ذکر کرده و یکی از محققین هند (3)در توضیح و تقریب آن سخت کوشیده است. اجمال مطلب این است که آنچه قرآن از وصف ذوالقرنین آورده است، با این پادشاه عظیم تطبیق می شود؛ زیرا اگر ذوالقرنین مذکور در قرآن، مردی مؤمن به خدا و به دین توحید بوده، کورش همین گونه بود و اگر او پادشاهی ،عادل رعیت پرور دارای سیره
مدارا، رأفت و احسان بوده ذوالقرنین نیز چنین بود و اگر او نسبت به ستمگران و دشمنان مردی سیاستمدار بوده، ذوالقرنین نیز چنین بوده است و اگر خداوند به او از هر چیزی سببی داده بود به ذوالقرنین نیز داده بود از این رو او دین، عقل، فضایل اخلاقی تجهیزات نیرو، ثروت و قدرت و پیروی از اسباب را با هم ترکیب کرد.
علامه این دیدگاه را می پذیرد و برای تأیید آن شواهد و قرائن متعددی ذکر می کند که به جهت رعایت اختصار از ذکر آن صرف نظر می کنیم. (1)ایشان در ادامه، با اشاره به یأجوج و مأجوج، آنها را همان مغولیان معرفی می کند:
فالبحث عن التطورات الحاكمة على اللغات يهدينا إلى أنهم المغول فإن الكلمة بالتكلم الصيني «منكوك» أو «منجوک» و لفظتا يأجوج و مأجوج كأنهما نقل عبراني و هما في التراجم اليونانية و غيرها للعهد العتيق «کوک» و «مأکوک» و الشبه الكامل بين «مأكوك» و «منكوك» يقضي بأن الكلمة متطورة من التلفظ الصيني «منكوك» كما اشتق منه «منغول» و «مغول» و لذلك في باب تطورات الألفاظ نظائر لا تحصى. فيأجوج و مأجوج هما المغول وكانت هذه الأمة القاطنة بالشمال الشرقي من آسيا من أقدم الأعصار أمة كبيرة مهاجمة تهجم برهة إلى الصين و برهة من طريق داريال قفقاز إلى أرمينستان و شمال إيران و غيرها و برهة و هي بعد بناء
1) طباطبایی، سید محمد حسین، الميزان في تفسير القرآن، ج 13، ذیل تفسیر آیات 83-102، ص391-393.
السد إلى شمال أوربة و تسمى عندهم بسیت و منهم الأمة الهاجمة على الروم و قد سقطت في هذه الكرة دولة رومان، وقد تقدم أيضا أن المستفاد من كتب العهد العتيق أن هذه الأمة المفسدة من سكنة أقاصي الشمال. هذه جملة ما لخصناه من كلامه و هو و إن لم يخل عن اعتراض ما في بعض أطرافه لكنه أوضح انطباقا على الآيات و أقرب إلى القبول من غيره؛ (1)بحث از تطورات حاکم بر لغات و سیری که زبان ها در طول تاریخ کرده است، ما را بدین معنا رهنمون می کند که یأجوج و مأجوج همان مغولیان بوده اند؛ چون این دو کلمه به زبان چینی «منگوک» و یا منچوک است و معلوم می شود که دو کلمه مذکور به زبان عبرانی نقل و يأجوج و مأجوج خوانده شده است. در ترجمه هایی که به زبان یونانی برای این دو واژه کرده اند، «گوک» و «ماگوک» می شود و شباهت تامی که ما بین «ماگوک» و «ماگوک» هست، حکم می کند که کلمه مزبور، همان منگوک چینی است؛ همان طور که «منغول» و «مغول»
از آن مشتق شده اند و نظایر این تطورات در الفاظ آن قدر وجود دارد که نمی توان شمرد. پس یأجوج و مأجوج همان مغول هستند و مغول امتی بودند که در شمال شرقی آسیا زندگی می کردند. آنان در اعصار قدیم، امت بزرگی بودند که زمانی به طرف چین و زمانی از طریق تنگه داریال قفقاز به سرزمین ارمنستان و شمال ایران و دیگر نواحی و مدتی دیگر یعنی بعد از آنکه سد ساخته شد . به سمت شمال اروپا حمله ور شدند و اروپاییان آنها را «سیت» می گفتند. از این نژاد
1) همان، ص 395-396.
گروهی به روم حمله ور شدند که در این حمله، دولت روم سقوط کرد. قبلاً گفتیم که از کتاب های عهد عتیق هم استفاده می شود که این امت مفسد، از ساکنان شمال دور بودند این خلاصه ای از کلام ابو الکلام بود که هر چند بعضی از جوانبش از اعتراضاتی خالی نیست؛ انطباقش با آیات قرآنی از هر گفتار دیگری روشن تر و قابل قبول تر است.
علامه طباطبایی در مورد ذوالقرنین به مطلب یکی از مشایخ خود مبنی بر این که او از انسان های ادوار گذشته بوده است اشاره می کند و در مورد آن می نویسد:
و مما قيل في ذي القرنين ما سمعته عن بعض مشايخي أنه من أهل بعض الأدوار السابقة على هذه الدورة الإنسانية؛ (1)از جمله سخنانی که در مورد ذوالقرنین گفته شده، مطلبی است که من از یکی از مشایخم شنیده ام که می گفت: «ذوالقرنین از انسان های ادوار قبلی انسان بوده است.»
علامه در نقد این دیدگاه می نویسد:
و هو غريب و لعله لتصحيح ما ورد في الأخبار من عجائب حالات ذي القرنين و غرائب ما وقع منه من الوقائع كموته و حياته مرة بعد مرة و رفعه إلى السماء ونزوله إلى الأرض وقد سخر له السحاب يسير به إلى المغرب و المشرق، و تسخير النور والظلمة و الرعد والبرق له، و من المعلوم أن تاريخ
1) همان، ص 396.
هذه الدورة لا يحفظ شيئا من ذلك فلا بد أن يكون ذلك في بعض الأدوار السابقة هذا، وقد بالغ في حسن الظن بتلك الأخبار؛ (1)اين حرف خيلى غریب است و شاید خواسته است پاره ای از سخنان و اخباری را که در عجایب حالات ذوالقرنین هست تصحیح کند، مانند چند بار مردن و زنده شدن به آسمان رفتن و به زمین برگشتن، مسخر شدن ابرها و نور و ظلمت و رعد و برق برای او و سیر کردن به مشرق و مغرب عالم به وسیله ابر معلوم است که تاریخ این دوره از انسان ها که دوره ماست، هيچ يك از مطالب ذکر شده را تصدیق نمی کند و چون در حسن ظن به اخبار مذکور مبالغه وجود دارد. لذا ناگزیر شده آن را به ادوار قبلی حمل کند.
علامه در ادامه با تمرکز بر بحث يأجوج و مأجوج، به تبیین دیدگاه مفسران و مورخان در این زمینه می پردازد و یادآور می شود که برخی از آنان قوم یأجوج و مأجوج را بر قوم تاتار تطبیق داده اند:
أمعن أهل التفسير والمؤرخون في البحث حول القصة، وأشبعوا الكلام في أطرافها، و أكثرهم على أن يأجوج و مأجوج أمة كبيرة في شمال آسيا، وقد طبق جمع منهم ما أخبر به القرآن من خروجهم في آخر الزمان وإفسادهم في الأرض على هجوم التتر في النصف الأول من القرن السابع الهجري على غربي آسيا، وإفراطهم في إهلاك الحرث والنسل بهدم البلاد وإبادة النفوس و نهب الأموال و فجائع لم يسبقهم إليها سابق. و قد أخضعوا أولا الصين ثم
1) همان.
زحفوا إلى تركستان وإيران والعراق و الشام و قفقاز إلى آسيا الصغرى، و أفنوا كل ما قاومهم من المدن والبلاد والحصون کسمرقند و بخارا و خوارزم و مرو و نيسابور و الري و غيرها فكانت المدينة من المدن تصبح وفيها مات الألوف من النفوس، و تمسي و لم يبق من عامة أهلها نافخ نار، ولا من هامة أبنيتها حجر على حجر. ثم رجعوا إلى بلادهم ثم عادوا و حملوا على الروس و دمروا أهل بولونيا وبلاد المجر و حملوا على الروم و ألجئوهم على الجزية كل ذلك في فجائع يطول شرحها؛ (1)مفسران و مورخان در مورد این جریان دقت و کنکاش زیادی کرده و در اطراف آن س سخن به تمام گفته اند و اکثر آنها به این نتیجه رسیده اند که یأجوج و مأجوج دو امت بسیار بزرگ بودند که در شمال آسیا زندگی می کردند و جمعی از ،ایشان اخبار وارد در قرآن کریم در مورد آنان را مبنی بر این که آنها در آخرالزمان خروج و در زمین فساد می کنند بر هجوم قوم تاتار [= مغول]
در نیمه اول از قرن هفتم هجری بر مغرب آسیا تطبیق داده اند؛ زیرا همین امت در آن زمان خروج کردند و در خون ریزی، ویرانگری زراعت و نسل کشی نابود کردن شهرها، از بین بردن نفوس غارت اموال و فجایع، افراطی کردند که تاریخ نظیر آن را سراغ ندارد. (2)قوم تاتار ابتدا
1) همان.
2) می دانیم هم در بغداد و هم در نقاط دیگر کشتار و نسل کشی به راه افتاد؛ اما برخی نسبت به بغداد بیش از حد افراط می کنند و از دیگر مناطق بحثی مطرح نمی کنند و در این جریان مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی و برخی دیگر را مقصر می دانند؛ در حالی که نقش اینها نقش بازدارنده بوده است. حال چرا وهابیت این طور به این بزرگواران حمله می کنند؛ جهاتی دارد. از سویی، کار این بزرگواران موجب شد بساط عباسیان برچیده شود و تا مدتی شیعیان حاکم شوند. از سوی دیگر، شیعیان روش صحیح حکومتی و اداره حکومت را نشان دادند و پیشرفت های زیادی همچون تأسیس رصدخانه حاصل شد. لذا اینها می خواهند با جعل و بزرگ جلوه دادن برخی اتفاقات، این خدمات را تحت شعاع قرار دهند البته جنایت و کشتار بوده است؛ ولی این گونه که ابن تیمیه می گوید نبوده است حادثه هجوم تاتار در سال 656 هجری اتفاق افتاد؛ در حالی که ابن تیمیه در سال 661 هجری، یعنی چند سال بعد از آن واقعه به دنیا آمده است. پس ایشان از کجا این مطالب را نقل می کند؟ او به نصب و عداوت با اهل بیت علیهم السلام معروف است. مجدداً تکرار می کنم که اگر یک مسلمان هم کشته شود برای ما سنگین و غیر قابل قبول است؛ ولی این گونه که اینها از حوادث بغداد نقل می کنند درست نیست.
حکومت چین را شکست دادند و تحت تابعیت خود قرار دادند و آنگاه به ترکستان، ایران، عراق شام و قفقاز تا آسیای صغیر حمله کردند و آنچه از آثار تمدن سر راه خود می دیدند، ویران می کردند و آنچه شهر و قلعه در مقابلشان قرار می گرفت، نابود می کردند که از آن جمله آن ها، سمرقند، بخارا، خوارزم مرو، نیشابور و ری بود. در شهرهایی که صدها هزار جمعیت داشت در عرض يك روز، همه را کشتند و يك نفر را زنده باقی نگذاشتند. تمام ساختمان های آنان را ویران کردند و اثری از آنها باقی نگذاشتند؛ حتی سنگی روی سنگی باقی نماند. بعد از این فسادها و ویرانگری شهرها، به سرزمین های خود برگشتند و پس از چندی دوباره به راه افتادند و در بازگشت نیز به روسیه حمله کردند و «بولونیا» (1)و شهرهای «مجارستان» را ویران کردند و به روم حمله ور شدند و آنها را به پرداخت مالیات وادار کردند فجایعی که این قوم مرتکب شدند از حوصله شرح و تفصیل بیرون است.
1) «بولونیا» یکی از شهرهای بزرگ در شمال ایتالیا است.
تطبيق جريان يأجوج و مأجوج بر قوم تاتار، با این اشکال اساسی مواجه است که قوم یأجوج و مأجوج از پشت سد بیرون می آیند؛ در حالی که در مورد قوم تاتار صحبتی از سد مطرح نشده است. از این رو صرف تطبیق بر قوم تاتار نقطه پیچیده مسئله سد را حل نمی.کند با توجه به اشکال یاد شده، مرحوم علامه ابتدا به بیان این اشکال و آنگاه به پاسخ آن می پردازد:
لكنهم أهملوا البحث عن أمر السد من جهة خروجهم منه و حل مشكلته فإن قوله تعالى: فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً قال هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ (1)الآيات ظاهره على ما فسروه أن هذه الأمة المفسدة محبوسون فيما وراءه لا مخرج لهم إلى سائر الأرض ما دام معمورا قائما على ساقه حتى إذا جاء وعد الله سبحانه جعله دكاء مثلما أو منهدما فخرجوا منه إلى الناس و ساروا بالفساد والشر. فكان عليهم على هذا أن يقرروا للسد وصفه هذا فإن كانت هذه الأمة المذكورة هي التتر و قد ساروا من شمال الصين إلى إيران والعراق و الشام و قفقاز إلى آسيا الصغرى فأين كان هذا السد الموصوف في القرآن الذي وطئوه ثم طلعوا منه إلى هذه البلاد و جعلوا عاليها سافلها؟ و إن لم تكن هي التتر أو غيرها من الأمم المهاجمة في طول التاريخ فأين هذا السد المشيد بالحديد و من صفته أنه يحبس أمة كبيرة منذ ألوف من السنين من أن تهجم على سائر أقطار الأرض و لا مخرج لهم إلى سائر الدنيا دون السد المضروب دونهم و قد ارتبطت اليوم بقاع
1) کهف: 97-99
الأرض بعضها ببعض بالخطوط البرية والبحرية و الهوائية وليس يحجز حاجز طبيعي كجبل أو بحر أو صناعي كسد أو سور أو خندق أمة من أمة فأي معنى لانصداد قوم عن الدنيا بسد بين جبلين بأي وصف وصف و على أي نحو فرض؟!؛ (1)مفسران و مورخانی که گفتیم این حوادث را تحریر کرده اند از قضیه سد به کلی سکوت کرده اند در حقیقت به خاطر این که مسئله سد یک مسئله پیچیده ای بوده است. لذا از زیر بار تحقیق آن شانه خالی کرده اند؛ زیرا ظاهر آیه فَمَا اسْطَاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْباً قَالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا وَ تَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ ...؛ (2)به طوری که خود ایشان تفسیر کرده اند، این است که این امت مفسد و خونخوار، پس از ساختن سد در پشت آن زندانی شده اند و تا این سد پای بر جاست دیگر نمی توانند از سرزمین خود خارج شوند؛ تا هنگامی که وعده خداوند سبحان فرا رسد و این سد منهدم و متلاشی شود. پس از آن، دوباره اقوام نامبرده خونریزی های خود را از سر می گیرند و مردم آسیا را هلاک و این قسمت از آبادی را زیر و رو می کنند. این تفسیر با ظهور قوم تاتار در قرن هفتم درست در نمی آید. لذا ناگزیر باید اوصاف سد ذکر شده را طبق آنچه قرآن فرموده است حفظ کنند و در مورد آن اقوام بحث کنند که چه قومی بوده اند اگر همان تاتار و مغول بوده اند که از شمال چین به سمت ،ایران ،عراق شام و قفقاز تا آسیای صغیر
حرکت کرده اند، پس این سد کجا بوده است و چگونه توانسته اند از آن عبور کنند و به سایر سرزمین ها هجوم آورند و آنها را زیر و رو کنند؟ و قوم مذکور اگر قوم تاتار و یا غیر آن از امت های مهاجم در طول تاریخ نبوده اند، پس این سد کجا بوده است؟ سد آهنین و چنان محکمی که از ویژگی هایش این بوده است که امتی بزرگ را هزاران سال زندانی کرده و مانع عبور و حملات آنان به سایر سرزمین ها شده است. آن هم در این عصر که تمامی دنیا به وسیله خطوط هوایی، دریایی و زمینی به هم مرتبطند و به هیچ مانعی چه طبیعی از قبیل کوه دریا و یا مصنوعی (مانند سد، دیوار و یا خندق) برنمی خوریم که از ارتباط امتی با امت دیگر جلوگیری کند. (1)با وجود این، چه معنا دارد که با ساختن سدی دارای این صفات و یا هر صفتی که فرض شود، قومی پشت دو کوه زندانی شوند و رابطه آنها با امت های دیگر قطع شود؟! (2)
خلاصه اشکال این است که اگر مرادتان از یأجوج و مأجوج قوم تاتار است، پس سد کجاست؟ و باز اگر مرادتان اقوام دیگر است، مجدداً می پرسیم پس سد کجاست؟ سدی که از ویژگی آن این است که در پشت آن، یک امت
1) در وضعیتی کنونی جوامع بشری به یک دهکده جهانی تبدیل و امت ها به هم نزدیک شده اند بشر به سوی پیشرفت و تعالی پیش می رود و همه چیز در برابرش ذلیل و خاضع می شود و هیچ مانعی (موانع طبیعی و موانع مصنوعی)، نمی تواند در برابر انسان مقاومت کند وجلو حرکت او را بگیرد.
2) قابل ذکر است که اشکال یاد شده به تطبيق يأجوج و مأجوج بر قوم تاتار ناظر است، نه به قرآن کریم.
فاسد هزاران سال به عنوان زندانی مانده اند و برای نفوذ به سایر کشورها هیچ راهی ندارند، جز از طریق همین سد که آن هم بر آنها بسته شده است. آن هم در وضعیتی کنونی که جهانیان با هم مرتبطند و هیچ مانعی، نه موانع طبیعی و نه موانع مصنوعی نمی تواند مانع ارتباط آنها با یکدیگر شود!
علامه پاسخ اشکال یاد شده را در قالب ذکر دو نظر و احتمال این گونه مطرح می کند:
و الذي أرى في دفع هذا الإشكال والله أعلم أن قوله: «دَكَّاءَ» من الدك بمعنى الذلة، قال في لسان العرب و جبل:دک ذلیل. انتهى. و المراد بجعل السد دكاء جعله ذليلا لا يعبأ بأمره ولا ينتفع به من جهة اتساع طرق الارتباط و تنوع وسائل الحركة و الانتقال برا و بحرا وجوا. فحقيقة هذا الوعد هو الوعد برقي المجتمع البشري في مدنيته و اقتراب شتى أممه إلى حيث لا یسده سد ولا يحوطه حائط عن الانتقال من أي صقع من أصقاع الأرض إلى غيره و لا يمنعه من الهجوم و الزحف إلى أي قوم شاءوا. و يؤيد هذا المعنى سیاق قوله تعالى في موضع آخر يذكر فيه هجوم يأجوج و مأجوج حَتَّى إِذا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ» حيث عبر بفتح يأجوج و مأجوج و لم يذكر السد. و للدك معنى آخر و هو الدفن بالتراب فني الصحاح: دككت الركي و هو البئر دفنته بالتراب انتهى، و معنی آخر و هو صيرورة الجبل رابية من طين، قال في الصحاح، وتدكدكت الجبال أي صارت روابي من طين واحدتها دكاء انتهى. فمن الممكن أن يحتمل أن السد من جملة أبنية العهود القديمة التي ذهبت مدفونة تحت التراب عن رياح عاصفة أو غريقة بانتقال البحار أو اتساع بعضها على ما تثبتها الأبحاث
الجيولوجية، و بذلك يندفع الإشكال لكن الوجه السابق أوجه والله أعلم؛ (1)احتمال اول: در دفع این اشکال آنچه به نظر من می رسد، این است که احتمال دارد کلمه «دکاء» از «دک» به معنای «ذلت» باشد؛ همان طور که در لسان العرب آمده است: «جبل دک»؛ کوهی که ذلیل شود. بر این اساس مراد از «دک کردن سد» این است که گسترش راه های ارتباطی و تنوع وسایل حرکتی و انتقال زمینی و دریایی و هوایی، سد را از اهمیت و از خاصیت می اندازد و دیگر به آن اعتنایی نمی شود. پس در حقیقت، معنای این وعده الاهی، وعده به ترقی و پیشرفت جوامع بشری در تمدن و نزديك شدن امت های مختلف به یکدیگر است؛ به طوری که دیگر هیچ سدی، مانعی و دیواری نتواند جلو انتقال آنان را از هر سوی دنیا به هر سوی دیگر آن بگیرد و آنان به هر قومی که بخواهند بتوانند هجوم آورند. مؤید این احتمال، سیاق این آیه است: حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَهُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ (2)که خبر از هجوم يأجوج و مأجوج مى دهد و اسمی از سد نمی برد. (3)احتمال دوم: کلمه «دک» معنای دیگر نیز دارد و آن عبارت از دفن شدن با خاک است که در صحاح آمده است:
«دككت الركى»؛ یعنی من چاه را با خاک دفن کردم. از این رو، معنای دیگر آن این است که کوه سر به فلک کشیده، به صورت تل هایی از
خاک در آید و در زیر خاک دفن شود، در صحاح آمده است: «تدكدكت الجبال»؛ كوه ها تل هایی از خاک شدند و مفرد آن «دکاء» است. از این رو ممکن است احتمال دهیم که سد ذوالقرنین که از بناهای عهد قدیم است به وسیله بادهای شدید در زمین دفن شده باشد و یا سیل های مهیب آب رفت هایی جدید پدید آورده و باعث وسعت دریاها شده اند؛ در نتیجه ممکن است سد مذکور غرق شده باشد که برای به دست آوردن این گونه حوادث جوی، باید به علم ژئولوژی [= علم زمین شناسی] مراجعه کرد. پس دیگر جای اشکالی باقی نمی ماند؛ با این همه وجه قبلی موجه تر است و خدا بهتر می داند.
همان طور که ملاحظه کردید علامه طباطبایی به رغم این که به تفصیل به جریان ذوالقرنين، سد يأجوج و مأجوج و عاقبت امر آنها پرداخته است؛ در نهایت در زمینه اشکالات مطرح شده در این بحث، تنها به ذکر دو توجیه بسنده کرده و بدون ارائه پاسخ بحث را متوقف کرده است. در مجموع، روایاتی که در مورد آینده جهان مطرح است مبنی بر این که پس از ظهور حضرت تا قیام قیامت عدل، عدالت و امنیت بر جهان حاکم می شود، مؤید گفتار علامه است و طبق این گفتار روایاتی را که پیش تر از عامه در مورد آینده جهان نقل کردیم رد می شود.
بحث در مورد جریان یأجوج و مأجوج بود و در این زمینه ضمن اشاره به این که اصل موضوع يأجوج و مأجوج مطلبی قرآنی است، به بررسی روایات مرتبط به این موضوع در کتاب های عامه و خاصه پرداختیم. دستاورد این بررسی نشان می دهد که در منابع روایی عامه به تفصیل در این زمینه روایت ذکر شده است. این روایات به غیر از مشکل سندی، مشکل محتوایی دارند؛ زیرا مضامین آن ها با مسائل مطرح شده در روایات ما سازگاری ندارد. این روایات گویای این مطلبند که خروج يأجوج و مأجوج از علائم قیامت است و خروج آنان بعد از ظهور امام زمان عچل الله تعالی فرجه الشریف واقع می شود و در این برهه از زمان، دوباره دنیا را هرج و مرج فرا می گیرد.
در منابع روایی شیعه نیز با تمرکز بر کتاب نورالثقلین، در مجموع، ده روایت در مورد یأجوج و مأجوج شناسایی شد که از این تعداد، غیر از روایت اول، سوم و چهارم، روایتی دیگری یافت نشد که در بحث یأجوج و مأجوج از طریق اهل بيت نقل شده باشد. روایت دوم با وجود اینکه در کتاب روضه کافی آمده؛ سندش عامی است و اگر آن را بپذیریم شمار روایات ذکر شده در منابع شیعی به چهار روایت می رسد. این بازتاب وسیع بحث يأجوج و مأجوج با اين
همه تفصیلات در کتاب های روایی عامه و عدم بازتاب این بحث در کتاب های روایی ،شیعه ما را به شک دچار می سازد و بلکه بالاتر؛ از نظر ما روایات مندرج در منابع اهل سنت ساختگی و مجعول و به لحاظ سند با اشکالات متعددی مواجه هستند. بسیاری از این روایات به کعب یا تبيع برمی گردد و یا راویان آنها شامی اند که خود اهل سنت هم به روایات شامی ها توجه نمی کنند. از نظر متن هم ملاحظه کردید که این روایات، درست بر خلاف مبانی اعتقادی مسلمین، سعی دارند که در جریان ها و حوادث آخرالزمان، به حضرت عیسی علیه السلام محوریت دهند. پس می توانیم بگوییم سه تا روایت و اگر روایت روضه را هم بپذیریم با این که سندش عامی است می شود چهار روایت. یعنی ما در منابع شیعه بیش از سه روایت که از طریق اهل بيت علیهم السلام نقل شده باشد نداریم.
قابل ذکر است که در کتاب معجم احاديث الإمام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را که بنای ما در آن جمع آوری و تتبع روایات بوده و نه بررسی سندی آنها، روایات متعددی در این موضوع ذکر کرده ایم که بیشتر آنها از کتاب های عامه است و حتی یک مدرک شیعی ندارد. (1)گویا بزرگان ما این روایات را دیده اند و به موضوع بودن آنها توجه داشته اند، به همین دلیل آنها را نقل نکرده اند و با بی توجهی از کنارشان گذشته اند.
1) ر.ک: جمعی از نویسندگان، معجم احادیث الإمام المهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، ج 3، ص279.
بررسی سندی و دلالی روایات دابة الأرض در منابع روایی خاصه و عامه
بحث حاضر در مورد «دابة الأرض» است که در این زمینه به پاسخ پرسش هایی از این قبیل می پردازیم معنای لغوی و اصطلاحى دابة الأرض چیست؟ آیاتی که در این خصوص آمده به چه معنایی اشاره دارند؟ آیا دابة الأرض از نشانه های ظهور است یا این که به دوران پس از ظهور مربوط است؟ آیا در این زمینه در کتب اربعه روایتی آمده است؟ در صورت وجود روایاتی در این زمینه، تفسیر و تطبیق آنها چگونه است؟ در آغاز این بحث یادآور می شویم که در قرآن حدود 14 آیه به عنوان «دابه» آمده اند (1)که یک مورد آن، این آیه از سوره نمل است:
وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا هُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآيَاتِنا لا يُوقِنُون؛ (2)زمانی هنگامی که فرمان عذاب آن ها رسد [و در
آستانه رستاخیز قرار گیرند، جنبنده ای را از زمین برای آنها خارج می کنیم که با آنها تکلم می کند و می گوید: مردم آیات ما را باور نمی کردند.
بر اساس این آیه، دابه ای از زمین بیرون می آید و با آنها سخن می گوید. در تبیین معنای لغوی «دابه» باید افزود که در کتاب لسان العرب به تفصیل در مورد ریشه دبب، دابه و دبب بحث شده است که بر اساس آن، به هر جنبنده ای که در روی زمین حرکت می کند چه عاقل وچه غیر عاقل، «دابه» می گویند؛ زیرا طبق این آیه: وَ اللهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ، فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشِي عَلَى بَطْنِه»؛ (1اگر واژه «دابه» فقط برای غیر عاقل به کار می رفت، باید می فرمود: «فمنها» یا «فمنهن»؛ در حالی که در این آیه از واژه «فمنهم» استفاده شده است که عاقل و غیر عاقل را شامل می شود. (2)با این بیان واژه «دابه» به لحاظ لغوی، مفهوم وسیعی دارد که هم شامل انسان می شود و هم حیوان از این رو، اگر از سوی بعضی بر انسان کامل یا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تطبیق داده شده است نباید بر بی ادبی و توهین حمل شود.
1) نور: 45.
2) دبب: دَبَّ النَّمْلُ و غيره من الحَيَوانِ على الأَرضِ، يَدِبُّ دَبّاً و دَبِيباً: مشى على هيئته... وكلُّ ماش على الأرض: دابَّةٌ و دَبِيب... و الدَّابَة: اسم لما دَبَّ من الحَيَوان، مُمَيِّزةً و غيرَ مُمَيِّزة. و في التنزيل العزيز: ﴿و الله خلق كل دابَّةٍ مِنْ ماءٍ ، فَمِنْهُم مَنْ يَمْشِي على بَطْنِه)؛ ولمَّا كان لِما يَعْقِلُ، و لما لا يَعْقِلُ، قيل: فَمِنْهُم؛ ولو كان لما لا يَعْقِلُ، لَقِيلَ: فَمِنْها ، أَو فَمِنْهُنَّ، ثم قال: مَنْ يَمْشِي على بَطْنِه ؛ وإِن كان أَصْلُهَا لِما لا يَعْقِلُ، لأنَّه لمَّا خَلَط الجَماعَةَ، فقال منهم، جُعِلت العبارة بمن؛ و المعنى: كلَّ نفس دَابَّةٍ (ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج 1، ص370).
پرسش اساسی در تفسیر این آیه آن است که مراد از «دابه» چیست؟ آیا دابه جزء نشانه های ظهور است یا خیر؟ در پاسخ باید افزود که در این زمینه بین مفسران اختلاف نظر وجود دارد که در مجموع می توان در ضمن سه دیدگاه به تبیین و ارائه آن پرداخت:
گروهی آن را موجودی جاندار و جنبندهای غیر عادی از غیر جنس انسان با شکلی عجیب دانسته و برای آن عجایبی نقل کرده اند که شبیه خارق عادات و معجزات انبیا است. این جنبنده در آخرالزمان می آید و از کفر و ایمان سخن می گوید و منافقان را رسوا می کند و بر آنها علامت می نهد. (1)
جمعی دیگر، به پیروی از روایات متعددی که در این زمینه وارد شده اند، او را انسان می دانند؛ انسانی فوق العاده متحرک جنبنده و فعال که یکی از کارهای اصلی اش جدا کردن صفوف مسلمین از منافقان و علامت گذاری آن هاست، (2)حتی از پاره ای روایات استفاده می شود که عصای موسی و انگشتر سلیمان علیه السلام با اوست و می دانیم عصای موسی علیه السلام، رمز قدرت و
1) فطائفة تعتقد بأنّ هذه «الدابة» حيوان غير مألوف و من غير جنس الإنسان له شكل عجیب ونقلوا له عجائب شبيهة بما يخرق العادات والمعاجز هذه الدابة تخرج في آخر الزمان، و تتحدث عن الإيمان والكفر، وتفضح المنافقین و تسمهم بمیسمها مکارم شیرازی، ناصر، الأمثل في تفسیر کتاب الله المنزل، ج 12، ص 138). قابل ذکر است که این مطلب غالباً در کتاب های اهل سنت آمده است.
2) به عبارت دیگر، او انسان فوق العاده ای است که مؤمن را از غیر مؤمن تمیز می دهد.
اعجاز و انگشتر سلیمان علیه السلام، رمز حکومت و سلطه الاهی است (1)و بدین رو، او انسانی قدرتمند و افشاگر است. در حدیثی حذیفه از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در وصف «دابة الأرض» چنین آمده است:
دَابَّةُ الْأَرْضِ طُوهُا سِتُّونَ ذِرَاعاً لَا يُدْرِكُهَا طَالِبٌ وَلَا يَفُوتُهَا هَارِبٌ فَتَسِمُ الْمُؤْمِنَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ تَكْتُبُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ مُؤْمِنٌ» وَ تَسِمُ الْكَافِرَ بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ تَكْتُبُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ «كَافِرٌ» وَ مَعَهَا عَصَا مُوسَى وَ خَاتَمُ سُلَيْمَانَ فَتَجْلُو وَجْهَ الْمُؤْمِنِ بِالْعَصَا وَ تَخْطِمُ أَنْفَ الْكَافِرِ بِالْخَاتَمِ حَتَّى يُقَالَ يَا مُؤْمِنُ وَ يَا كَافِرُ؛ (2)طول دابة الأرض شصت ذراع است؛ هیچ فرار کننده ای از او فوت نمی شود؛ (3)بر پیشانی مؤمن علامت می گذارد و می نویسد: مؤمن و بر پیشانی کافر علامت می گذارد و می نویسد کافر همراه او عصای موسی و انگشتر سلیمان علیهما السلام است. پس به وسیله عصا صورت های اهل ایمان روشن می شود و بینی کفار به وسیله انگشتر سلیمان علیه السلام مهر می گردد. سپس می گوید: این ای مؤمن! و گوید این ای کافر! (4)
1) این دو کنایه از اقتدار حکومت و سلطنت الاهی است.
2) مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 6، ص 300.
3) یعنی او به قدری سریع و نیرومند است که هیچ کس نمی تواند از دست او فرار کند.
4) وطائفة تعتقد حسب الروايات الإسلامية الواردة في هذا الشأن، أنها إنسان فوق العادة، إنسان متحرک فعّال و واحد من أفعاله الأصلية تمييز المؤمنين عن المنافقين و وسمهم... حتى أنه يستفاد من بعض الروايات أن معه عصا موسی و خاتم سلیمان ... و نحن نعرف أن عصا موسى رمز للقدرة و الإعجاز و خاتم سليمان رمز للحكومة و السلطة الإلهية! فإذا هذا الإنسان رجل قوي ذو سلطة و هيمنة... وقد جاء في حديث عن حذيفة بن اليمان» عن رسول الله صلى الله عليه وسلم في وصف هذه الدابة قوله: «لا يدركها طالب ولا يفوتها هارب، فتسم المؤمن بين عينيه و يكتب بين عينيه مؤمن؛ و تسم الكافر بين عينيه ويکتب بین عینیه کافر و معها عصا موسی و خاتم سلیمان علیهما السلام» (مکارم شیرازی، ناصر، الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، ج12، ص 138-139).
مرحوم فیض کاشانی در جلد دوم تفسیر آصفی، قاطعانه واژه «دابه» را بر حضرت علی علیه السلام تطبیق داده و گفته است که این واژه به رجعت ایشان هنگام ظهور حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) اشاره دارد؛ همان طور که در روایات متعددی این مطلب وارد شده است . (1)ادعای وجود روایات فراوان در این خصوص مطلبی است که به بررسی علمی نیاز دارد.
مرحوم ابوالفتوح رازی در تفسیر خود ذیل این آیه می گوید: بر اساس روایاتی که از طریق اصحاب ما نقل شده، دابة الأرض کنایه از حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صاحب الزمان صلی الله علیه و آله است». (2)
در مجموع در روایات براى دابة الأرض مصاديق متعددی بیان شده است که حیوان عجیب انسان خارق العاده امیرالمؤمنین علیه السلام و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از
1) وَإِذا وَقَعَ الْقُولُ عَلَيهِم و هو ما وعدوا به من الرجعة عند قيام المهدي كذا ورد تأويل آيات الظاهره، مجمع البيان، جوامع الجامع (أخرجنا لهم دابة من الأرض و هو أميرالمؤمنين حين یکّر كذا ورد في أخبار كثيرة. تُكَلِّمُهُم أَنْ النَّاسَ كانوا بِآيَاتِنا لا يُوقِنُونَ قال: كلم الله من قرأ تكلمهم يعني بالتخفيف. قال: و لكن تكلمهم بالتشديد. قال: والله ما لها ذنب وإن لها للحية وقال: معها خاتم سليمان و عصا موسى علیهما السلام ويضع الخاتم على وجه كل مؤمن فينطبع فيه: هذا مؤمن حقا، و يضعه على وجه كل كافر فيكتب هذا كافر حقا. قال: وذلك بعد طلوع الشمس من مغربها، فعند ذلك ترفع التوبة، فلا تقبل توبة ولا عمل يرفع وَلا یَنْفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَکُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ کَسَبَتْ فِی إِیمانِها خَیْراً (فیض کاشانی، ملا محسن، تفسیر آصفی، ج2، ص916).
2) ابوالفتوح رازی، حسین بن علی، روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن، ج 15، ص 75.
جمله آنهاست با عنایت به مصادیق یاد شده ممکن است گفته شود که دابة الأرض مفهوم وسیعی دارد و بر هر یک از امامان علیهم السلام در آخرالزمان قابل تطبیق است و آنها بر اساس رسالتی که دارند بین مؤمن و منافق تمییز می دهند. نکته دیگر این که از اطلاق تعبیر «دابة» استفاده می شود که انسان و غیر انسان را شامل می شود هرچند غالباً در غیر انسان به کار می رود. (1)
1) ر.ک: مکارم شیرازی، ناصر، الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، ج 12، ص 140 و همان، تفسیر نمونه، ج 15، ص 554 .
بررسی بحث در آيه «دابة الأرض» است و پرسش اساسی در آن خصوص این است که آیا «دابة الأرض» از علائم ظهور است یا مرتبط به رجعت و یا اینکه از علائم قیامت است. در جلسه پیشین قبل از پرداختن به روایات ناظر به این بحث، به ذکر دیدگاه برخی از بزرگان در این زمینه پرداختیم. به منظور تکمیل این بحث، دیدگاه های دیگری را در این زمینه بررسی می کنیم:
مرحوم شرف الدین نجفی در کتاب «تأویل آیات الظاهرة» مطلبی را از مرحوم طبرسی با این مضمون نقل می کند:
و قال الطبرسي رحمه الله إن دابة الأرض تُكَلِّمُهُم بما يسوء هم و هو أنهم يصيرون إلى النار بلسان يفهمونه وقيل تحدثهم بأن هذا مؤمن و هذا كافر و قيل تكلمهم بأن تقول لهم أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنا لَا يُوقِنُونَ والآيات هو كلام الدابة وخروجها. و هذا التأويل يدل على أن أمير المؤمنين لا يرجع إلى الدنيا إما عند ظهور القائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) أو قبله أو بعده وقد ورد بذلك
أخبار و دلت عليه آثار و يدل على الرجعة و صحتها قوله سبحانه: وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجَا مِنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ؛ (1)و (2)و مرحوم طبرسی می فرماید: دابة الأرض با زبانی که مردم کافر آن را می فهمند و با سخنانی که ناخوشایندشان است آنها را به سوی آتش جهنم میراند. شماری می گویند سخن دابه به این صورت است آنان به آيات ما یقین نداشتند که آن آیات، همان دابة الأرض و خروج اوست. (3)این تأویل دلالت می کند که امیرالمؤمنین علیه السلام به دنیا رجعت می کند؛ یا هنگام ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) یا پیش از آن و یا پس از آن. روایاتی نیز در این زمینه وارد شده و آثاری نیز بر آن دلالت می کنند. همچنین بر موضوع رجعت و درستی آن، این آیه شریفه دلالت می کند: وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنا فَهُمْ يُوزَعُونَ؛ به خاطر بیاور روزی را که ما از هر امتی گروهی را از کسانی که آیات ما را تکذیب می کردند، محشور می کنیم و آن ها را نگه می داریم تا به یکدیگر ملحق شوند». (4)
گفتنی است مرحوم شیخ طوسی در ذیل آیه مطالبی را از عامه نقل می کند.
که نشان می دهد آیه جای تأمل دارد:
و قوله: وَإِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ قال قتادة: معناه وجب الغضب عليهم، و قال مجاهد: حق القول عليهم بأنهم لا يؤمنون. وقيل: معناه إذا وقع القول عليهم بأنهم قد صاروا الى منزلة من لا يفلح أحد منهم ولا أحد بسببهم، أخذوا حينئذ بمنادي العقاب بإظهار البراءة منهم. و قال ابن عمر، و عطية: إذا لم يأمر الناس بالمعروف و ينهوا عن المنكر تخرج الدابة. وقيل: انها تخرج من بين الصفا والمروة. و روى محمد بن كعب القرطي عن علي انه سئل عن الدابة، فقال: «اما و الله ما لها ذنب و إن لها لحية و في هذا القول منه إشارة الى انه من ابن آدم و قال ابن عباس: دابة من دواب الله لها زغب و ريش لها أربعة قوائم و قال ابن عمر انها تخرج حتى يبلغ رأسها الغيم ابرها)، فيراها جميع الخلق. ومعنى «تكلمهم» قيل فيه قولان: أحدهما: تكلمهم بما يسوؤهم من انهم صائرون الى النار من الكلام بلسان الآدميين الذي يفهمونه و يعرفون معناه، فتخاطب واحداً واحداً، فتقول له: يا مؤمن یا کافر و قیل تكلمهم بأن الناس كانوا بآياتنا لا يوقنون) أي بهذا القول. ذكره ابن مسعود الثاني: تكلمهم من الكلام وقيل إنها تكتب على جبين الكافر أنه كافر و على جبين المؤمن أنه مؤمن و روي ذلك عن النبي (صلی الله علیه و آله)، (1)قتاده در تفسیر این قسمت از آیه: وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ می گوید: یعنی هنگامی که خدا بر آنها غضب کند. مجاهد می گوید: سخن حق در مورد آنها این است که بگوییم آنها ایمان نیاوردند.
1) طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، ج 8، ص 119 120 و سوره نمل، ذیل آیه 82.
گفته شده است معنای وَإِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ این است که این جنبنده هنگامی خارج می شود که کار آنها به جایی رسد که نه خودشان رستگار می شوند و نه سبب رستگاری دیگران می گردند. این افراد هنگام مواجهه با عذاب الاهی از اعمال گذشته خود اظهار برائت و بیزاری می کنند ابن عمر و عطیه می گویند: هنگامی که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنند دابه خروج می کند. گفته شده است که دابه در میان صفا و مروه خارج می شود. محمد بن کعب قرطی از امام علی علیه السلام روایت کرده است که از آن حضرت در مورد دابه سؤال شد؛ ایشان فرمود: به خدا سوگند دم ندارد و ریش دارد این بیان امام علی علیه السلام بر این نکته دلالت می کند که دابه انسان است.
ابن عباس می گوید: دابه حیوانی از مخلوقات خداوند است که دارای پر و بال و چهار پا است. روایت شده است که دابه یکی از جانوران زمین است و از زمین بیرون می آید تا جایی که سر او به ابرها می رسد و همگان او را می بینند. در مورد معنای «تکلمهم» دو دیدگاه وجود دارد: دیدگاه نخست این که «دابة الأرض» با زبانی که مردم کافر آن را می فهمند و معنایش را می دانند و با سخنانی که ناخوشایند آنان است، آنها را به سوی آتش جهنم میراند و خطاب به تک تک مردم می گوید: ای مؤمن و ای کافر برخی می گویند: سخن دابه به این صورت است که می گوید مردم آیات ما را باور نمی کردند. این مطلب را ابن مسعود ذکر کرده است. دیدگاه دوم این که واژه «تکلمهم» از کلام و سخن گفتن است و گفته شده است که دابه بر پیشانی کافر می نویسد: «کافر و بر پیشانی مؤمن می نویسد: «مؤمن» و این مطلب
از پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت شده است.
شیخ طوسی پس از ذکر روایات (اعم از روایات خاصه و عامه) نتیجه می گیرد که دا به جزء انسان هاست و به زبان آنها صحبت می کند. (1)
مرحوم علامه طباطبایی با چشم پوشی از روایات ناظر به این آیه، آن را به مشرکان مرتبط می داند و در این زمینه می نویسد:
مقتضای سیاق ،آیه از این نظر که متصل به ما قبل است؛ یعنی به آیاتی که در مورد مشركان معاصر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و یا خصوص مشرکان مکه و قریش که دشمن ترین مردم بودند؛ این ظهور را به آیه می دهد که ضمیرهای جمع در «علیهم»، «لهم» و «تكلمهم» به مشرکان بر گردد و گفت و گو درباره آنان است؛ اما نه از این رو که آنها خصوصیتی داشته باشند بلکه از این نظر که به سوی اسلام دعوت می شوند. پس در حقیقت مراد آیه عموم مردم این امتند؛ زیرا همه از نظر دعوت یکی هستند اولشان به آخرشان ملحق است و این گونه عنایت در کلام خداوند متعال بسیار وارد شده است. مراد از اینکه فرمود: وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِم، تحقق مصداق قول در ایشان و تعین آنها در صدق قول بر آنان است و بدان معناست که زمانی که امت اسلام مصداق «قول» خدا قرار می گیرند و «قول» خدا درباره آنان
1) همان، ص 119.
محقق می شود؛ چنان که در آیه بعدی که می فرماید: وَوَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِما ظَلَمُوا مراد همین است؛ یعنی عذاب خدا بر آنان محقق شده و مصداق آن قرار گرفتند و اما این که این «قول» چیست که بر آنان واقع می شود، آنچه از کلام خداوند متعال صلاحیت دارد که این قول را تفسیر کند این آیه است: سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ هُمْ أَنَّهُ الحَقُّ؛ زیرا ما می دانیم مراد از این آیاتی که خداوند به زودی به آنان نشان می دهد غیر از آیات آسمانی و زمینی است که همواره در مقابل چشم و گوش آنهاست بلکه مراد، بعضی از آیاتی است که جنبه خارق عادت داشته باشند و مردم از دیدن آن به ایمان آوردن ناگزیر شوند و این آیات در حالی فرا می رسد که به هیچ یک از آیات آسمانی و زمینی که همواره در مقابل چشم و گوش شان بوده ایمان نداشته باشند؛ ولی با دیدن آن آیات که گفتیم، ایمان می آورند.
از این بیان روشن می شود که جمله أَنَّ النَّاسَ کَانُوا بِآیَاتِنَا لاَ یُوقِنُونَ، تعلیل است برای بیان چرایی واقع شدن قول بر ایشان و تقدیر جمله مذکور به این صورت است أَنَّ النّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ» و کلمه «كانوا استقرار» بدون یقین آنان را می رساند و مراد از آیات، آیات مشهوده و حسی آسمان و زمین است نه آیات خارق العاده البته واژه «ان» به کسر همزه نیز قرائت شده و از نظر معنا این قرائت بهتر است از قرائت به فتحه و گفتار ما را تأیید می کند که گفتیم جمله ان الناس... تعلیل را می رساند. البته اگر «آن» را به کسره بخوانیم
خود جمله، تعلیل را می رساند و به تقدیر لام احتیاجی ندارد. جمله أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ؛ بيان آن آیاتی است که گفتیم
مراد از آن، آیات خارق العاده ای است که در آیه: سَنُريهم آياتِنا فِي الافاقِ وَ فى أَنفُسِهِم حَتَّى يَتَبَيّن هُمْ أَنَّه الحق آن را وعده داده است و همین که جمله مورد بحث برای آن آیه خارق العاده صفت قرار گرفته، خود دلیلی این نکته است که مراد از اخراج از زمین، یا احیا و بعث پس از مرگ است و یا امری است نزدیک آن که ما باید ببینیم کدام یک می تواند مراد باشد؛ اما این که آن جنبنده، جنبنده ای باشد که با مردم صحبت می کند در مورد آن باید افزود، با توجه به اینکه کلمه «دابه» به هر صاحب حیاتی که در زمین راه می رود، اطلاق می شود؛ دا به هم می تواند انسان باشد و هم حیوانی غیر از انسان. اگر انسان باشد که تکلم و سخن گفتنش امری عادی است، نه خارق العاده و اگر حیوانی بی زبان باشد، آن وقت حرف زدنش مانند بیرون شدنش از زمین امری خارق العاده است در آیات کریمه قرآن، چیزی وجود ندارد که بتواند این آیه را تفسیر و معلوم کند جنبده ای که خدا به زودی از زمین بیرون می آورد چیست و صفات و نشانه هایش کدام است و چگونه از زمین بیرون می آید و به مردم چه می گوید؛ بلکه سیاق آیه بهترین دلیل است بر این که مقصود مبهم گویی است و جمله مزبور از کلمات مرموز قرآن است حاصل معنا این است که وقتی برگشت امر مردم به این شود که به زودی هم می شود – که از آیات حسی و مشهود ما برایشان یقین حاصل نشود و به عبارت دیگر، استعدادشان برای ایمان آوردن به ما به کلی باطل و تعقل و عبرت گیری از دستشان خارج شود؛ در این هنگام وقت آن می رسد که آن آیه خارق العاده را که بدان وعده داده بودیم، نشانشان دهیم و
حق را آن چنان برای آنان بیان کنیم که جز اعتراف به آن چاره ای نداشته باشند. در آن هنگام آن آیه را که دابه و جنبنده ای است، از زمین بیرون می آوریم تا با ایشان صحبت کند. این آن معنایی است که با کمک سیاق و به هدایت تدبر در آیه به دست می آید؛ ولی مفسران در معنای آن حرف های عجیب و غریبی زده اند و در بیان معنای مفردات آیه و جمله های آن مفهومی که از آیه برداشت می شود، حقیقت دابه و صفات آن معنای تکلیم او و همچنین کیفیت خروج، زمان خروج و مکان خروج اش، بیش از حد دقت کرده و دیدگاه های بسیاری در این موارد مطرح کرده اند؛ دیدگاه هایی که نمی توان به هیچ یک از آنها اعتماد کرد و به همین دلیل، از و بحث در مورد آنها صرف نظر کردیم اگر کسی بخواهد بدان ها اطلاع یابد، باید به تفاسیر مطول مراجعه کند. (1)
1) هي من تمام الفصل السابق من الآيات تشير إلى البعث و بعض ما يلحق به من الأمور الواقعة فيه و بعض أشراطه و تختم السورة بما يرجع إلى مفتتحها من الإنذار و التبشير. قوله تعالى: وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآيَاتِنا لا يُوقِنُونَ مقتضى السياق بما أن الآية متصلة بما قبلها من الآيات الباحثة عن أمر المشركين المعاصرين للنبي أو خصوص أهل مكة من قريش وقد كانوا أشد الناس عداوة للنبي صلى الله عليه وسلم و دعوته أن ضمائر «عَلَيْهِمْ» و «لَهُمْ» و «تُكَلِّمُهُمْ» للمشركين المحدث عنهم لكن لا لخصوصهم بل بما أنهم ناس معنيون بالدعوة فالمراد بالحقيقة عامة الناس من هذه الأمة من حيث وحدتهم فيلحق بأولهم من الحكم ما يلحق بآخرهم و هذا النوع من العناية كثير الورود في كلامه تعالى. و المراد بوقوع القول عليهم تحقق مصداق القول فيهم وتعينهم لصدقه عليهم كما في الآية التالية: وَوَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بِما ظَلَمُوا أي حق عليهم العذاب، فالجملة في معنى حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ و قد كثر وروده
في كلامه تعالى، و الفرق بين التعبيرين أن العناية في وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ بتعينهم مصداقا للقول و حَقَّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ باستقرار القول و ثبوته فيهم بحيث لا يزول. و أما ما هو هذا القول الواقع عليهم فالذي يصلح من كلامه تعالى لأن يفسر به قوله: سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ (السجدة: 53)، فإن المراد بهذه الآيات التي سيريهم غير الآيات السماوية و الأرضية التي هي بمرآهم و مسمعهم دائما قطعا بل بعض آيات خارقة للعادة تخضع لها و تضطر للإيمان بها أنفسهم في حين لا يوقنون بشيء من آيات السماء و الأرض التي هي تجاه أعينهم و تحت مشاهدتهم. و بهذا يظهر أن قوله: أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتنا لا يُوقِنُونَ، تعليل لوقوع القول عليهم و التقدير لأن الناس ، وقوله: كانُوا لإفادة استقرار عدم الإيقان فيهم و المراد بالآيات الآيات المشهودة من السماء و الأرض غير الآيات الخارقة ، وقرئ (أَنَّ) بكسر الهمزة و هي أرجح من قراءة الفتح فيؤيد ما ذكرناه و تكون الجملة بلفظها تعليلا من دون تقدير اللام. وقوله: أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ، بيان لآية خارقة من الآيات الموعودة في قوله: سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ و في كونه وصفا لأمر خارق للعادة دلالة على أن المراد بالإخراج من الأرض إما الإحياء والبعث بعد الموت وإما أمر يقرب منه، و أما كونها دابة تكلمهم فالدابة ما يدب في الأرض من ذوات الحياة إنسانا كان أو حيوانا غيره فإن كان إنسانا كان تكليمه الناس على العادة وإن كان حيوانا أعجم كان تكليمه كخروجه من الأرض خرقا للعادة. ولا نجد في كلامه تعالى ما يصلح لتفسير هذه الآية و أن هذه الدابة التي سيخرجها لهم من الأرض فتكلمهم ما هي؟ و ما صفتها؟ وكيف تخرج؟ و ما ذا تتكلم به؟ بل سياق الآية نعم الدليل على أن القصد إلى الإبهام فهو كلام مرموز فيه . و محصل المعنى أنه إذا آل أمر الناس وسوف يئول إلى أن كانوا لا يوقنون بآياتنا المشهودة لهم وبطل استعدادهم للإيمان بنا بالتعقل و الاعتبار آن وقت أن نريهم ما وعدنا إراءته لهم من الآيات الخارقة للعادة المبينة لهم الحق بحيث يضطرون إلى الاعتراف بالحق فأخرجنا لهم دابة من الأرض تكلمهم. هذا ما يعطيه السياق و يهدي إليه التدبر في الآية من معناها، وقد أغرب المفسرون حيث أمعنوا في الإختلاف في معاني مفردات الآية و جملها و المحصل منها و في حقيقة هذه الدابة و صفتها و معنی تکلیمها و كيفية خروجها و زمان خروجها و عدد خروجها و المكان الذي تخرج منه في أقوال كثيرة لا معول فيها إلا على التحكم ، و لذا أضربنا عن نقلها و البحث عنها ، و من أراد الوقوف عليها فعليه بالمطولات (طباطبایی، سید محمد حسين الميزان في تفسير القرآن، ج 15، ص 395).
در مجموع، از بعضی کلمات علامت بودن دابة الأرض به دست آمد و ما در صدد بررسی آن برآمدیم مرحوم طبرسی بر این باور است که بر اساس آیه شریفه، امیرالمؤمنین به دنیا رجعت می کند که زمان آن، یا هنگام ظهور است یا پیش از ظهور و یا پس از آن مرحوم شیخ طوسی، دیدگاه بعضی از اهل عامه را توضیح می دهد و در نهایت در این بحث این نتیجه ملاحظه شد که دابه جزء انسان هاست و به زبان آنها صحبت می کند. طبق دیدگاه علامه طباطبایی، در این آیه مقصود خداوند ایهام و ابهام بوده و تعمداً مراد از آیه تبیین نشده است و محصل و چکیده آیه این است که وضعیت مردم به جایی می رسد که بر اثر سیاهی قلب با اینکه آیات الاهی را می بینند ایمان نیاورند. خداوند برای اینکه آنان به ایمان آوردن مجبور شوند، آیه دیگری به آنها نشان می دهد که آن دابة الأرض است. این نشانه یکی از علائم شگفت آور است که با بقیه آیات و علائم تفاوت می کند و بعضی از مفسران حرف های عجیب وغریبی در مورد آن مطرح کرده اند. ایشان در مورد اینکه این واقعه چه زمانی رخ می دهد (پیش از قیامت یا پس از آن) بیش از این مطلبی نمی گوید و در گامی دیگر این موضوع را از جنبه روایی بررسی می کند.
در ادامه در مورد دابة الأرض، نخست به بررسی سندی و دلالی روایات خاصه در کتاب های نورالثقلین البرهان و درالدرالمنثور می پردازیم و سپس در جمع بندی بررسی می کنیم که آیا تطبیق دابه بر امیرالمؤمنین علیه السلام در روایات صحیح است یا خیر. در نهایت به واکاوی این موضوع از منظر روایات عامه می پردازیم.
در جلسه پیشین اشاره شد که طبق دیدگاه علامه طباطبایی، دابة الأرض یکی از علائم و آیات شگفت آور است که با آیات آسمان و زمینی متفاوت است. در مورد دابة الأرض پرسش هایی مطرح است که باید پاسخ آنها را در نصوص روایی بررسی کرد؛ مواردی از این قبیل مراد از دابة الأرض در این آیه چیست؛ آیا جز علائم ظهور است یا خیر و آیا تطبیق آن بر امیرالمؤمنین علیه السلام صحیح است یا خیر. موارد مذکور از جمله پرسش های مرتبط به این موضوع است. با عنایت به این مهم در ادامه به بررسی موضوع دابة الأرض از منظر روایات خاصه می پردازیم.
در کتاب الغیبه شیخ طوسی روایتی در مورد جریان ملاقات امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با ابن مهزیار ذکر شده است که بر اساس آن، خروج دابه از علائم ظهور است. که در قسمتی از آن ،روایت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را خطاب به علی بن ابراهیم بن مهزیار چنین می فرماید:
وَ أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ عَنِ التَلَعَكْبَرِي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِيِّ الرَّازِي عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ رَجُلٍ ذَكَرَ أَنَّهُ مِنْ أَهْلِ قَزْوِينَ لَمْ يَذْكُرِ اسْمَهُ عَنْ حَبِيبِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يُونُسَ بْنِ شَاذَانَ الصَّنْعَانِي قَالَ: ... فَقَالَ: يَا ابْنَ الْمَنَازِيَارِ أَبِي أَبُو مُحَمَّدٍ لا عَهِدَ إِلَيَّ أَنْ لَا أُجَاوِرَ قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَهُمُ الْخِزْيُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَ هُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ وَ أَمَرَنِي أَنْ لَا أَسْكُنَ مِنَ الْجِبَالِ إِلَّا وَعْرَهَا وَ مِنَ الْبِلَادِ إِلَّا عَفْرَهَا وَ اللَّهُ مَوْلَاكُمْ أَظْهَرَ التَّقِيَّةَ فَوَكَلَهَا بِي فَأَنَا فِي التَّقِيَّةِ إِلَى يَوْمٍ يُؤْذَنُ لِي فَأَخْرُجُ فَقُلْتُ: يَا سَيِّدِي مَتَى يَكُونُ هَذَا الْأَمْرُ ؟ فَقَالَ: إِذَا حِيلَ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ سَبِيلِ الْكَعْبَةِ وَ اجْتَمَعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ وَاسْتَدَارَ بِهِمَا الْكَوَاكِبُ وَالنُّجُومُ فَقُلْتُ: مَتَى يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ؟ فَقَالَ لِي: فِي سَنَةِ كَذَا وَكَذَا تَخْرُجُ دَابَّةُ الْأَرْضِ [ مِنْ بَيْنِ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ مَعَهُ عَصَا مُوسَى وَ خَاتَمُ سُلَيْمَانَ يَسُوقُ النَّاسَ إِلَى الْمَحْشَرِ؛ (1)امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الریف) فرمودند: «ای پسر مازیار پدرم امام حسن عسکری ها از من عهد و پیمان گرفته با کسانی که خداوند متعال به آنها غضب کرده است همسایگی نکنم؛ زیرا آنها در دنیا و آخرت خوار و ذلیل خواهند شد و عذاب دردناکی دارند. همچنین پدرم به من امر کرده که فقط در سخت ترین کوه ها و در شهرهای خراب و فقیر ساکن شوم به خدا سوگند که مولای شما امام عسکری علیه السلام به تقیّه عمل می کرد و مرا نیز به آن مأمور کرده است. بنابراین، من در تقیّه هستم تا زمانی که اجازه قیام به من داده شود و خروج کنم پرسیدم خروج و قیام شماکی خواهد بود؟ حضرت فرمودند: «زمانی که بین شما و راه کعبه حائل و خورشید و ماه جمع
1) طوسی، محمد بن حسن، الغيبة، ص 263-266
شوند و دور آنها را ستارگان بگیرند پرسیدم: چه زمانی خواهد بود؟ فرمودند: «... سالی که دابة الأرض از بین صفا و مروه خروج می کند؛ در حالی که عصای موسی و انگشتر سلیمان نزد اوست و مردم را به سمت محشر حرکت می دهد».
پیش از بررسی سندی این روایت، باید به این بحث بپردازیم که آیا متن ذکر شده روایت است یا نیست و همچنین باید بررسی کنیم که دیدار علی بن مهزیار با امام زمان تان به چه میزان از اعتبار برخوردار است.
گفتنی است که در مورد ملاقات ایشان با حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در کتاب تا ظهور بحث کرده ایم. در مجموع چهار نقل است که پس از ذکر آنها، اشکالات مرحوم آقای خویی و مرحوم تستری و همچنین دفاعیه آقای صافی را در این زمینه بیان کردیم و در این خصوص، به نتایجی هم رسیدیم. مرحوم آقای خویی، اصل جریان تشرف علی بن مهزیار را نمی پذیرد و در این زمینه می نویسد:
فبقاء على بن مهزيار إلى زمان العسكرى علیه السلام أساس له. و من الغريب أن بعضهم توهم بقاءه إلى زمان الغيبة أيضا، وذلك بتخيل أن على بن مهزيار، هو على بن إبراهيم بن مهزيار المتقدم الذي تشرف بخدمة الإمام الحجة (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، و هذا التوهم بمكان من الفساد فإنك قد عرفت أن قصة تشرف علي بن مهزیار بخدمة الإمام (عجل الله تعالی فرجه الشریف) غير ثابتة و على تقدير الثبوت فهو ابن مهزیار لا نفسه وقد صرح الصدوق في المشيخة و النجاشي، و
الشيخ، في ذكر طريقهما بأن إبراهيم بن مهزيار أخو علي بن مهزيار؛ (1)زنده بودن علی بن مهزیار تا زمان امام حسن عسکری علیه السلام سخن بی اساسی است و عجیب است که به زعم برخی، او تا دوران غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) زنده بوده است. دلیل این تصور، آن است که آنها خیال کرده اند علی بن مهزیار همان علی بن ابراهیم بن مهزیار است که به محضر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مشرف شده است؛ در حالی که این تشرف خیال است؛ زیرا داستان تشرف علی بن مهزیار به محضر آن حضرت ثابت نیست و بر فرض این که ثابت باشد، کسی که تشرف داشته فرزند مهزیار است نه خود مهزیار مرحوم صدوق در مشیخه و نجاشی و شیخ طوسی در طریق خود تصریح کرده اند که ابراهیم بن مهزیار، برادر علی بن مهزیار است نه خود او.
ایشان در جلد دیگر از کتاب معجم رجال الحدیث، از میان چهار قصه ای که در مورد تشرف علی بن مهزیار نقل شده است؛ سه قصه را نقل می کند. منبع ذکر قصه ،اول همان روایت اول است که در آغاز این جلسه به آن پرداختیم؛ منبع ذکر قصه دوم روایتی از کتاب کمال الدين و تمام النعمه مرحوم شیخ صدوق است که در آن تشرف به ابراهیم بن مهزیار نسبت داده است؛ (2)سوم را نیز مرحوم صدوق در همین کتاب نقل کرده است. (3)مرحوم
آقای خویی پس از اشاره به این سه روایت هیچ یک از آنها را نمی پذیرد و این چنین اشکال می کند:
أما الرواية الثالثة فقد ذكرنا في ترجمة إبراهيم بن مهزيار أنها مكذوبة جزما و أما الروايتان الأولتان فكلتاهما ضعيفة جدا على أنهما متعارضتان من جهة نسبة القصة إلى علي بن إبراهيم بن مهزيار أو إلى إبراهيم بن مهزيار و الله العالم؛ (1)روایت سوم قطعاً دروغ است (2)و دو روایت اول نیز هر دو ضعیف هستند. افزون بر این با هم تعارض دارند؛ زیرا قصه تشرف در روایت اول، به علی بن ابراهيم بن مهزیار نسبت داده شده است و در روایت دوم، به ابراهیم بن مهزیار.
بر پایه مطالب پیشین، مرحوم آقای خویی جریان تشرف علی بن مهزیار را توهم می داند و اصل آن را با تردید مواجه می کند ایشان براین باور است که علی بن مهزیار وعلی بن ابراهیم مهزیار دو نفر هستند و صاحب قصه که تشرف داشته، علی بن ابراهیم مهزیار است نه علی بن مهزیار که مورد وثاقت است. (3)
البته در این زمینه، دیدگاه ما با دیدگاه مرحوم آقای خویی متفاوت است و
1) خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 12، ص211-212، ش 7829، ذیل ترجمه علی بن إبراهيم.
2) در قصه سوم، مسئله دابه الأرض نیامده است.
3) قابل ذکر است که در کتاب های معتبر رجال شیعه دو برادر با عنوان «ابن مهزیار» معرفی شده اند نخست علی بن مهزیار اهوازی است و دیگری برادرش، ابراهیم بن مهزیار اهوازی درباره علم، تقوا، وثاقت و منزلت والای علی بن مهزیار تردیدی نیست؛ اما درباره برادرش ابراهیم بن مهزیار اختلاف نظر وجود دارد.
از جریان ملاقات نیز دفاع کرده ایم با وجود این، اشکالی در سند روایت وجود دارد و آن اینکه در آن واژه «عن رجل» آمده است و همین مقدار برای اثبات مرسله بودن آن کافی است. بدین رو بر فرض این که در خصوص همین روایت، علی بن مهزیار را بدون بررسی سند بپذیریم روایت ذکر شده به دلیل وجود این واژه، مرسله است و به همین دلیل ضعیف و غیر قابل پذیرش ارزیابی می شود.
در این روایت ابن مهزیار از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پرسید که قیام شما چه زمانی واقع می شود. آن حضرت در پاسخ چند علامت را برای ظهور خویش بیان فرمودند:
مسیر رفتن به حج نا امن می شود و جلو حج را می گیرند و مانع می شوند؛
ماه و خورشید در کنار هم قرار می گیرند؛
تمام ستارگان دور ماه و خورشید را می گیرند.
پس از فرمایش حضرت ابن مهزیار می پرسید چه زمانی این وقایع اتفاق می افتد. حضرت فرمودند: «زمانی که دابة الأرض از بین صفا و مروه بیرون می آید و همراه او عصای موسی و انگشتر سلیمان علیهما السلام است» که در اینجا ممکن است این گفته را به ظاهرش اخذ کنیم یا آن را کنایه از معجزات آن دو پیامبر (صلی الله علیه و آله) بدانیم.
با این توضیح در این روایت سؤال از علامت ظهور است و شاهد ما همین عجل الله است که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از دابة الأرض به عنوان یکی از علائم ظهور یاد کرده
است. گفتنی است در این جا در مقام تطبیق مشخص نشده است که مصداق دابة الأرض كيست و فقط بعضی از ویژگی های آن بیان شده است. برخی با استناد به روایتی دیگر از کتاب کافی دابه را بر امیرالمؤمنین علیه السلام تطبیق داده و گفته اند در این روایت منظور از دابه امام علی است. بر اساس قسمتی از روایت کافی آن حضرت خود را چنین توصیف می کند: إِنّي لَصَاحِبُ الْعَصَا وَالمِيسَمِ وَالدَّابَّةُ الَّتِي تُكَلِّمُ النَّاسَ؛ (1)من صاحب عصا، میسم و دابه ای هستم که با مردم سخن می گوید. البته در این مجال باید افزود که در هیچ روایت صحیح السندی دابه بر حضرت علی علیه السلام تطبیق داده نشده است.
در تطبیق دابه بر حضرت علی علیه السلام، اولین روایت مورد استناد همین روایت است که به ذکر جریان تشرف ابن مهزیار با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را می پردازد. در مجموع سه نکته در مورد آن قابل ذکر است: 1. دابة الأرض را از علائم ظهور می داند؛ 2. هیچ تطبیقی ندارد؛ 3. روایت از حیث سند مشکل دارد. ما در کتاب تا ظهور ما از این روایت دفاع کرده ایم؛ اما اشکال مرسل بودن آن به دلیل واژه «عن رجل قابل دفاع نیست.
1) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج1، کتاب الحجة، ص 198، باب ان الائمة علیهم السلام هم اركان الأرض، ح 3.
تنها روایتی که در مورد دابه در کتب اربعه آمده، روایتی است از امام باقر علیه السلام که در کتاب اصول کافی ذکر شده است. در این روایت واژه «دابه» بر امیرالمؤمنين علیه السلام تطبیق داده شده است:
مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى وَأَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَسَّانَ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الرِّيَاحِيُّ عَنْ أَبِي الصَّامِتِ الْحُلْوَانِ عَنْ أَبِي ا قَالَ فَضْلُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام مَا جَاءَ بِهِ أَخُذُ بِهِ وَ مَا نَهَى عَنْهُ أَنْتَهى عَنْهُ جَرَى لَهُ مِنَ الطَّاعَةِ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم مَا لِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَ الْفَضْلُ لِمُحَمَّدٍ وَ الْمُتَقَدِّمُ بَيْنَ يَدَيْهِ كَالْتَقَدِّمِ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَ الْمُتَفَضِّلُ عَلَيْهِ كَالْمُتَفَضْلِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم وَ الرَّاةُ عَلَيْهِ فِي صَغِيرَةٍ أَوْ كَبِيرَةٍ عَلَى حَدِ الشَّرْبِ بِاللهِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم بَابُ اللَّهِ الَّذِي لَا يُؤْتَى إِلَّا مِنْهُ وَ سَبِيلُهُ الَّذِي مَنْ سَلَكَهُ وَصَلَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَكَذَلِكَ كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام مِنْ بَعْدِهِ وَ جَرَى لِلْأَعْتَةِ لا وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ جَعَلَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْكَانَ الْأَرْضِ أَنْ تَمِيدَ بِأَهْلِهَا وَ عُمُدَ الْإِسْلَامِ وَ رَابِطَةٌ عَلَى سَبِيلِ هُدَاهُ لَا يَهْتَدِي هَادٍ إِلَّا بِهدَاهُمْ وَلَا يَضِلُّ خَارِجٌ مِنَ الهُدَى إِلَّا بِتَقْصِيرٍ عَنْ حَقِّهِمْ أُمَنَاءُ اللَّهِ عَلَى مَا أَهْبَطَ مِنْ عِلْمٍ أَوْ عُذْرٍ أَوْ نُذُرٍ وَالْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ عَلَى مَنْ فِي الْأَرْضِ يَجْرِي لِأَخِرِهِمْ مِنَ اللَّهِ مِثْلُ الَّذِي جَرَى لِأَوَهِمْ وَلَا يَصِلُ أَحَدٌ إِلَى ذَلِكَ إِلَّا بِعَوْنِ اللَّهِ وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام أَنَا قَسِيمُ اللَّهِ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ لَا يَدْخُلُهَا دَاخِلٌ إِلَّا عَلَى حَدٍ قَسْمِي وَأَنَا الْفَارُوقُ الْأَكْبَرُ وَأَنَا الْإِمَامُ لِمَنْ بَعْدِي وَ الْمُؤَدِّي عَمَّنْ كَانَ قَبْلِي لَا يَتَقَدَّمُنِي أَحَدٌ إِلَّا أَحْمَدُ هِ ۖ وَإِنِّي وَإِيَّاهُ لَعَلَى سَبِيلٍ وَاحِدٍ إِلَّا أَنَّهُ هُوَ الْمَدْعُو بِاسْمِهِ وَ لَقَدْ أُعْطِيتُ السِّتَ عِلْمَ الْمُتَنَايَا وَ الْبَلَايَا وَ الْوَصَايَا وَ فَصْلَ الْخِطَابِ وَإِنِّي لَصَاحِبُ الْكَرَاتِ وَ دَوْلَةِ الدُّوَلِ وَ
إِنِّي لَصَاحِبُ الْعَصَا وَالْمِيسَمِ وَالدَّابَّةُ الَّتِي تُكَلِّمُ النَّاسَ؛ (1)امام باقر علیه السلام فرمود: فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام این است که به هر چه آورده است، عمل می کنم و از هر چه نهی کرده است پرهیز می کنم. اطاعت او بعد از رسول خدا ، همان اطاعت رسول خدا و فضیلت برای محمد است هر که از او پیش افتد، مانند کسی است که از خدا و رسولش پیش افتاده و کسی که بر او برتری جوید، مانند کسی است که بر رسول خدا برتری جسته و هر کس در امر کوچک یا بزرگی او را رد کند در مرز شرک به خداست؛ زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله باب منحصر معرفت خدا بود و راهی بود که هر کس آن را بپوید به خدای عزوجل می رسد. امیر المؤمنین علیه السلام هم پس از وی چنین بود و این حکم درباره همه ائمه علیهم السلام یکی پس از دیگری جاری است. خدای عزوجل ایشان را ارکان زمین مقرر کرده تا اهلش را نلرزاند و ستون های اسلام و مرز دار راه هدایت ساخته است. کسی جز با هدایت ایشان هدایت نشود و کسی که از طریق هدایت خارج و گمراه شده، فقط به واسطه کوتاهی در حق آنهاست، آنها امین خدایند بر هر چه از علم خود نازل کرده و در آنچه عذر دانسته و در آنچه بیم داده است و حجت رسا بر مردم روی زمینند. برای آخرین آن ها از جانب خداوند جاری می شود مثل آنچه برای نخستین آنان جاری بود (2)و کسی جز به یاری خدا بدین درجه نرسد امیرالمؤمنین علیه السلام
فرمود: من از طرف خدا مقسم بهشت و دوزخ هستم. کسی جز طبق تقسیم من به بهشت یا دوزخ نرود؛ من پیشوای مردم پس از خود و رساننده از جانب پیش از خود [=پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله] هستم؛ کسی جز احمد صلی الله علیه و اله بر من پیشی ندارد و من و ایشان در یک روش هستیم، جز این که نبوت تنها به نام اوست به من شش فضیلت عطا شده است: 1. علم مرگ و میر 2. علم بلاها، 3. علم وصایا، 4. فصل الخطاب، 5. منم صاحب کرات، منم صاحب دولت حاکم بر همه دولت ها، 6. منم صاحب عصا و میسم و دابه ای که با مردم سخن می گوید.
علامه مجلسی در مراة العقول در ذیل این روایت تطبیق را بیان کرده است؛ ولی از جهت سند اشکال کرده و فرموده است که این روایت ضعیف است. (1)
عبارت إِنِّي لَصَاحِبُ الْكَرَاتِ وَ دَوْلَةِ الدُّوَلِ، در این روایت؛ گویای پنجمین فضیلت امیرالمؤمنین علیه السلام است که علامه مجلسی در تبیین معنای آن سه احتمال ذکر می کند:
أن يكون المعنى أنى صاحب الحملات فى الحروب فإنه علیه السلام كان كرارا غير
1) مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه و آله)، ج2، ص 373.
فرار، وصاحب الغلبة فيها، فإنه كان الغلبة في الحروب بسببه، أو إني صاحب الغلبة على أهل الغلبة في الحروب، قال الفيروزآبادي: الكرة: المرة و الحملة وقال: «الدولة: انقلاب الزمان والعقبة في المال ويضم أو الضم فيه و الفتح في الحرب، أو هما سواء، أو الضم في الآخرة و الفتح في الدنيا، و الجمع دول مثلثة و أدالنا الله من عدونا من الدولة و الإدالة الغلبة، ودالت الأيام: دارت و الله يداولها بين الناس؛ (1)معنایش آن است که من صاحب حمله های متعدد در جنگ ها هستم؛ زیرا آن حضرت کرار [= کسی است که در در هنگام جنگ پی در پی و بسیار حمله می کند] بود، نه فرار و او صاحب غلبه و پیروزی در جنگ بود و غلبه ایشان در جنگ ها نیز به دلیل صفت کرار بودن بوده است؛ یا بدان معناست که من صاحب غلبه بر اهل غلبه در جنگ ها هستم. فیروز آبادی می گوید: «الكرة» به معنای تکرار و حمله است؛ یعنی حمله های مکرر و «الدولة» به معنای گردش زمان و گردش مالی است که در مورد مال به ضم دال و در مورد فتح و پیروزی در جنگ، به فتح آن به کار می رود، یا اینکه هر دو از این رو با هم برابرند و یا اینکه در مورد آخرت به ضم دال است و در مورد دنیا به فتح دال. جمع واژه «دولة»، «دول» است که سه حرف دارد. «أَدَالَنا الله من عدوّنا من الدولة»؛ خداوند ما را در برابر سلطه دشمنان یاری رساند!». اداله به معنای غلبه است. »دالت الأيام»؛ یعنی ایام گردش کرد و خداوند ایام را بین مردم می گرداند.
1) همان، ص 376
أن المراد إنى صاحب علم كل كرة و دولة، أي أعلم أحوال أصحاب القرون الماضية والباقية إلى يوم القيامة من أهل الدين و الدنيا؛ (1)مراد این است که من صاحب علم تمام کل کره زمین و دولت ها هستم، یعنی احوال مردم قرون گذشته و سایر افراد از اهل دین و دنیا را تا قیامت می دانم.
أن المعنى إنى أرجع إلى الدنيا مرات شتى لأمور وكلني الله بها، وكانت غلبة الأنبياء على أعاديهم و نجاتهم من المهالك بسبب التوسل بنوری و أنوار أهل بيتى، أو يكون دولة الدول أيضا إشارة إلى الدولات الكائنة في الكرات و الرجعات فأما الرجعات فقد دلت عليها كثير من الروايات، نحو ما روى في بصائر سعد بن عبد الله و غيره بالإسناد عن أبي حمزة الثمالي عن أبي جعفر الا في خطبة طويلة رواه عن أمير المؤمنين لا قال فيها: وإن لى الكرة بعد الكرة و الرجعة بعد الرجعة و أنا صاحب الرجعات وصاحب الصولات و النقمات و الدولات العجيبات إلى آخر الخطبة، و غيرها من الأخبار التي أوردتها في الكتاب الكبير؛ (2)معنای سوم این است که برای اموری که خداوند به من سپرده است بارها به این دنیا برمی گردم و
پیروزی پیامبران بر دشمنان و نجات آنان از هلاکت به سبب توسل به نور من و انوار اهل بیت علیهم السلام بوده است؛ یا این که ممکن است «دولة
الدول» اشاره باشد به دولت های موجود، در هنگام بازگشت ها و رجعت های متعدد آن حضرت ؛ اما در مورد رجعت های آن حضرت، روایات بسیاری دلالت می کنند مانند روایتی در کتاب بصائر، سعد بن عبدالله و دیگران با سندی از ابوحمزه ثمالی و او از امام باقر علیه السلام در خطبه ای طولانی که از امیرالمؤمنین علیه السلام چنین آورده اند: «همانا برای من بازگشت در پی بازگشت و رجعت بعد از رجعت است (1)و من صاحب این بازگشت ها، رجعتها و صاحب یورش ها و انتقام ها هستم ... و اخبار دیگری که در کتاب بزرگ ذکر کردم.
همچنین علامه مجلسی در توضیح عبارت پایانی روایت: وَ إِنِّي لَصَاحِبُ الْعَصَا وَالْمِيسَمِ وَالدَّابَّةُ الَّتِي تُكَلِّمُ النَّاسَ؛ می نویسد:
قوله: «و إنى لصاحب العصا» إلى آخره هي السادسة «والدابة» تفسير لصاحب العصا و الميسم كما عرفت؛ (2)عبارت «وإني لصاحب العصا...» ششمين فضیلت امام علی است و واژه «دابة» تفسیر صاحب عصا و میسم است؛ همان طور که دانستی.
نتیجه: در مجموع روایت به دلیل تضعیف مرحوم مجلسی، از لحاظ سند، ضعیف و به لحاظ متن، قوی ارزیابی می شود.
بر اساس ابتدای این روایت شخصی به نام صعصعة بن صوحان از امیرالمؤمنین علیه السلام در مورد دجال سؤال می کند و آن حضرت، مطلب مفصلی در پاسخ به او بیان می کند. در قسمتی از این روایت، حضرت پس از اشاره به موضوع قتل دجال و معرفی قاتل او از حادثه دیگری خبر می دهند که از آن به عنوان طامه کبرا یاد می کنند از ایشان می پرسند که «طامه کبرا» چیست؛ آن حضرت در پاسخ آن را دابة الأرض معرفی می کنند:
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِيَ اللهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِيزِ بْنُ يَحْيَ الْجُلُودِيُّ بِالْبَصْرَةِ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُعَاذٍ قَالَ حَدَّثَنَا قَيْسُ بْنُ حَفْصٍ قَالَ حَدَّثَنَا يُونُسُ بْنُ أَرْقَمَ عَنْ أَبِي سَيَّارِ الشَّيْبَانِيِّ عَنِ الضَّحَاكِ بْنِ مُزَاحِمٍ عَنِ النَّزَالِ بْنِ سَبْرَةَ قَالَ: خَطَبَنَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طالب لا فَحَمِدَ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَأَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ثُمَّ قَالَ سَلُونِي أَيُّهَا النَّاسُ قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي ثَلَاثًا فَقَامَ إِلَيْهِ صَعْصَعَةُ بْنُ صُوحَانَ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَتَى يَخْرُجُ الدَّجَّالُ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ هِ اقْعُدْ فَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ كَلَامَكَ وَ عَلِمَ مَا أَرَدْتَ... يَقْتُلُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِالشَّامِ عَلَى عَقَبَةٍ تُعْرَفُ بِعَقَبَةِ أَفِيقٍ لِثَلَاثِ سَاعَاتٍ مَضَتْ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ عَلَى يَدِ مَنْ يُصَلِّي المَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ خَلْفَهُ أَلَا إِنَّ بَعْدَ ذَلِكَ الظَّامَّةَ الْكُبْرَى قُلْنَا وَ مَا ذَلِكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ؟ قَالَ: خُرُوجُ دَابَّةٍ مِنَ الْأَرْضِ مِنْ عِنْدِ الصَّفَا مَعَهَا خَاتَمُ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ وَ عَصَا مُوسَى يَضَعُ الْخَاتَمَ عَلَى وَجْهِ كُلِّ مُؤْمِنٍ فَيَنْطَبِعُ فِيهِ هَذَا مُؤْمِنٌ حَقّاً وَيَضَعُهُ عَلَى وَجْهِ كُلِّ كَافِرٍ فَيَنْكَتِبُ هَذَا كَافِرٌ حَقًّا حَتَّى إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَيُنَادِي الْوَيْلُ لَكَ يَا كَافِرُ وَإِنَّ الْكَافِرَ
يُنَادِي طُوبَى لَكَ يَا مُؤْمِنُ وَدِدْتُ أَنِّي الْيَوْمَ كُنْتُ مِثْلَكَ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيماً ثُمَّ تَرْفَعُ الدَّابَّةُ رَأْسَهَا فَيَرَاهَا مَنْ بَيْنَ الْخَافِقَيْنِ بِإِذْنِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ وَ ذَلِكَ بَعْدَ طُلُوعِ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا فَعِنْدَ ذَلِكَ تُرْفَعُ التَّوْبَةُ فَلَا تَوْبَةٌ تُقْبَلُ وَلَا عَمَلٌ يُرْفَعُ وَلَا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِمَانِهَا خَيْرًا ثُمَّ قَالَ لا لَا تَسْأَلُونِي عَمَّا يَكُونُ بَعْدَ هَذَا فَإِنَّهُ عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَيَّ حَبِيبِي رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم أَنْ لَا أُخْبِرَ بِهِ غَيْرَ عِشْرَي قَالَ النَّزَالُ بْنُ سَبْرَةَ فَقُلْتُ لِصَعْصَعَةَ بْنِ صُوحَانَ يَا صَعْصَعَةُ مَا عَلَى أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام بِهَذَا فَقَالَ صَعْصَعَةُ يَا ابْنَ سَبْرَةَ إِنَّ الَّذِي يُصَلِّي خَلْفَهُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ لا هُوَ الثَّانِي عَشَرَ مِنَ الْعِتْرَةِ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِي وَ هُوَ الشَّمْسِ الطَّالِعَةُ مِنْ مَغْرِبِهَا يَظْهَرُ عِنْدَ الرُّكْنِ وَ الْمَقَامِ فَيُطَهِّرُ الْأَرْضَ وَيَضَعُ مِيزَانَ الْعَدْلِ فَلَا يَظْلِمُ أَحَدٌ أَحَداً فَأَخْبَرَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام أَنَّ حَبِيبَهُ رَسُولَ اللَّهِ وَا عَهِدَ إِلَيْهِ أَنْ لَا يُخْبِرَ بِمَا يَكُونُ بَعْدَ ذَلِكَ غَيْرَ عِشْرَتِهِ الْأَيْتَةِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ؛ (1)نزال بن سبره می گوید: امیرالمؤمنین على بن أبي طالب علیه السلام برای ما خطبه خواند و بر خداوند متعال حمد و ثنا گفت و بر محمد و خاندانش درود فرستاد. آنگاه سه بار فرمود: «ای مردم! پیش از آن که مرا از دست بدهید از من بپرسید آنگاه صعصعة بن صوحان برخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین دجال چه زمانی خروج می کند؟ امام علی علیه السلام فرمود: «بنشین که خداوند کلامت را شنید و خواسته تو را دانست... خداوند دجال را در شام بر سر گردنه ای که آن را افیق می نامند به دست کسی که عیسی علیه السلام پشت سرش نماز می خواند،
1) صدوق، محمد بن علی کمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ب 47، ص 525-528، ح1.
هنگامی که سه ساعت از روز جمعه گذشته است؛ خواهد کشت و بدانید که بعد از آن طامه کبرا واقع خواهد شد.» گفتیم: یا امیرالمؤمنین! آن چیست؟ فرمود: «خروج دابة الأرض» از کوه صفا است و همراه او انگشتر حضرت سلیمان علیه السلام و عصای حضرت موسی علیه السلام است. آن انگشتر را بر روی پیشانی هر مؤمنی که می گذارد این کلام بر آن نقش می بندد هذا مؤمن حقا و بر روی پیشانی هر کافری نوشته می شود: «هذا کافر حقا». تا جایی که مؤمن فریاد می زند ای کافر وای بر تو و کافر فریاد می زند: ای مؤمن خوشا بر تو دوست داشتم که امروز مثل تو بودم و به رستگاری بزرگی می رسیدم. سپس آن دابه سر بلند می کند و به اذن خداوند متعال همه کسانی که بین مشرق و مغرب هستند، او را می بینند و این حادثه پس از طلوع خورشید از طرف مغرب است. در این هنگام توبه برداشته شود و هیچ توبه ای پذیرفته نمی شود و عملی بالا نمی رود وَلَا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إيمانِها خَيْراً؛ و ایمان آوردن افرادی که قبلاً ایمان نیاورده و یا عمل نیکی انجام نداده اند به حالشان سودی نخواهد داشت.» سپس فرمود: دیگر از من نپرسید که بعد از آن چه خواهد شد؛ زیرا حبیبم رسول خدا از من پیمان گرفته است که آن را جز به خاندانم نگویم نزال بن سبره می گوید به صعصعة بن صوحان گفتم: ای صعصعه مقصود امیرالمؤمنین علیه السلام از این کلام چه بود؟ صعصعه گفت: ای ابن سبره! کسی که عیسی علیه السلام پشت سر او نماز می خواند، دوازدهمین امام از عترت و نهمین امام از فرزندان حسین بن علی است و او آفتابی است که از سمت مغرب طلوع می کند و از بین رکن و مقام ظاهر
می شود و زمین را پاک و طاهر و موازین عدالت را برپا می کند و هیچ کس به دیگری ستم نمی کند و امیرالمؤمنین علیه السلام به ما خبر داد که حبیبش رسول خدا (صل الله علیه و آله) از او پیمان گرفته است که حوادث پس از آن را جز بر خاندانش الهام نگوید.
راوی این روایت نزال بن سبره است که همین یک روایت را نقل کرده است. این شخص، اگرچه نامش در کتاب کمال الدین شیخ صدوق آمده، عامی است و در کتاب های شیعه اثری از او نیست و مهمل است. بدین رو این روایت مشکل سندی دارد.
در این روایت، پس از خروج دجال، به خروج دابة الأرض اشاره شده است. امیرالمؤمنین خروج او را از کوه صفا و پس از طلوع خورشید از سمت مغرب عنوان کرده است؛ آن هم در حالی که انگشتر حضرت سلیمان و عصای حضرت موسی همراه اوست. انگشتر حضرت سلیمان علیه السلام را بر پیشانی افراد می گذارد و از این طریق مؤمن و یا کافر بودن آنها مشخص می شود. در اين روايت، دابة الأرض بر اميرالمؤمنين علیه السلام تطبیق داده نشده است؛ ولی به روشنی از آن استفاده می شود که دابه شخصیت بزرگوار و انسان والایی است که به اذن خداوند همگان او را می بینند و پس از خروج او، دیگر هیچ توبه ای پذیرفته نمی شود. معروف است که خروج دجال قبل از ظهور امام زمان استان است؛ ولی از این روایت استفاده می شود که این خروج پس از ظهور است.
با توجه به اینکه در بعضی روایات خروج دابة الأرض، به عنوان یکی از علائم ظهور مطرح شده است؛ به ناچار در گام نخست باید به آیه شریفه و آنگاه به روایات مرتبط به این موضوع پرداخت در مورد روایات، اشاره شد که در موضوع دابة الأرض روايات متعددی داریم که طبق مضامین آن ها بر امیرالمؤمنین تطبیق شده است که صحت آن به بررسی نیازمند است. کلمه دابه به معنای «كل ماش على الأرض؛ هر چه روی زمین راه می رود»؛ است و از این رو برخی از بزرگان اطلاق این واژه را بر امیرالمؤمنین، نادرست دانسته و مناسب شأن ایشان نمی دانند و می گویند نامیدن حضرت به دابه خلاف ادب و جسارت به ایشان است و لذا از این گونه روایات پرهیز می کنند. ما در اینجا در صدد بررسی و اعتبار سنجی سندی و دلالی این سنخ از روایات هستیم. تاکنون سه روایت بررسی شد و در ادامه به بررسی روایت چهارم می پردازیم:
روایتی است که مرحوم ابن بابویه قمی در تفسیر خود، ذیل آیه 82 سوره نمل،
به چند واسطه از امام صادق علیه السلام نقل می کند:
فَإِنَّهُ حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ: انْتَهَى رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ هُوَ نَائِمٌ فِي الْمَسْجِدِ قَدْ جَمَعَ رَمْلًا وَ وَضَعَ رَأْسَهُ عَلَيْهِ فَحَرَّكَهُ بِرِجْلِهِ ثُمَّ قَالَ لَهُ: قُمْ يَا دَابَّةَ اللَّهِ فَقَالَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَيُسَمِّي بَعْضُنَا بَعْضاً بِهَذَا الْإِسْمِ؟ فَقَالَ: لَا وَاللَّهِ مَا هُوَ إِلَّا لَهُ خَاصَّةٌ وَ هُوَ الدَّابَّةُ الَّتِي ذَكَرَ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ: وَ إِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنا لا يُوقِنُونَ (1ثُمَّ قَالَ: يَا عَلِيُّ ! إِذَا كَانَ آخِرُ الزَّمَانِ أَخْرَجَكَ اللَّهُ فِي أَحْسَنِ صُورَةٍ وَ مَعَكَ مِيسَمٌ تَسِمُ بِهِ أَعْدَاءَكَ، فَقَالَ رَجُلٌ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ بِهِ: إِنَّ النَّاسَ يَقُولُونَ هَذِهِ الدَّابَّةُ إِنَّمَا تَكْلِمُهُمْ. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم كَلَمَهُمُ اللَّهُ فِي نَارِ جَهَنَّمَ إِنَّمَا هُوَ يُكَلِّمُهُمْ مِنَ الْكَلَامِ وَالدَّلِيلُ عَلَى أَنَّ هَذَا فِي الرَّجْعَةِ قَوْلُهُ: وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنا فَهُمْ يُوزَعُونَ ۖ حَتَّى إِذَا جاؤُ قَالَ أَكَذَّبْتُمْ بِآيَاتِي وَ لَمْ تُحِيطُوا بِها عِلْماً أَمَّا ذَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (2)قَالَ الْآيَاتُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَعْتَةُ فَقَالَ الرَّجُلُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم إِنَّ الْعَامَّةَ تَزْعُمُ أَنَّ قَوْلَهُ: وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا (3)عَنى يَوْمَ الْقِيَامَةِ، فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الهَا: أَ فَيَحْشُرُ اللَّهُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً وَ يَدَعُ الْبَاقِينَ لَا، وَلَكِنَّهُ فِي الرَّجْعَةِ، وَ أَمَّا آيَةُ الْقِيَامَةِ فَهِيَ: وَحَشَرْناهُمْ فَلَمْ تُغَادِرُ مِنْهُمْ أَحَد الله)؛ (4)
و (1)روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نزد امیرالمومنین علیه السلام آمد، در حالی که وی در مسجد خوابیده بود و مقداری شن زیر سر خود انباشته بود. آن حضرت ایشان را با پا حرکت داد و فرمود اى دابة الله! برخیز مردی از اصحاب گفت: ای رسول گرامی آیا ما مجازیم دیگران را با این واژه بنامیم؟ حضرت فرمود: خیر؛ به خدا سوگند که آن نام مخصوص اوست و او همان دابه ای است که خداوند در کتابش فرمود: وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا هُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنا لا يُوقِنُونَ؛ هنگامی که قول بر آنان واقع گردد، (2)برای آن ها جنبنده ای را از زمین خارج می کنیم که با آنها تکلم می کند و می گوید: مردم به آیات و نشانه های ما یقین نمی کردند سپس افزودند: ای علی هنگامی که آخرالزمان فرا رسد خداوند تو را در بهترین صورت از زمین خارج می کند؛ در حالی که به همراه تو وسیله داغ نهادن است که با آن دشمنانت را مشخص و نشان می کنی در این حال مردی به حضرت صادق گفت مردم می گویند معنای آیه این است که آن دابة الأرض مردم را زخم می زند و جریحه دار می کند. حضرت فرمودند: «خداوند ایشان را در جهنم جریحه دار می کند؛ در حالی که این دابه با مردم سخن می گوید [و آنها را زخم نمی زند]. این آیه درباره رجعت است و دلیلش آیه بعد از آن است که می فرماید: وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا. فَهُمْ يُوزَعُونَ حَتَّى إِذَا جَاؤُ قَالَ أَكَذَّبْتُمْ بِآيَاتِي وَ
لَم تُحِيطُوا بِها عِلْماً أَمَّا ذا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ به خاطر بیاور روزی که ما از هر امتی گروهی را از کسانی که آیات ما را تکذیب می کردند؛ محشور می کنیم و آنها را نگه می داریم تا به یکدیگر ملحق شوند. زمانی که می آیند خداوند به آنها می فرماید آیا شما آیات مرا تکذیب کردید، در حالی که علم و دانشتان بدان آیات نمی رسید؟ شما چه اعمالی انجام می دادید؟ سپس حضرت فرمودند: «مراد از آیات الاهی که تکذیبشان می کنند، امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه اسلام هستند.» آن مرد به حضرت صادق علیه السلام گفت: عامه چنین می پندارند که:آیه وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا؛ در مورد قیامت است، نه رجعت. حضرت فرمودند: «آیا خداوند در قیامت از هر امتی دسته ای را بر می انگیزاند و بقیه را رها می کند؟! [آیا به نظر شما مفاد آیه این است؟!] خیر این چنین نیست؛ بلکه این امر در رجعت است و اما در مورد قیامت این آیه وارد شده است: وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ تُغَادِرُ مِنْهُمْ أَحَداً؛ ما تمام افراد مردم را محشور و از آوردن و برانگیختن یک نفر از آنها خودداری نمی کنیم.
این روایت مشکل سندی ندارد مرحوم علی بن ابراهیم قمی این روایت را از پدر بزرگوارش ابراهیم بن هاشم و ایشان از ابن ابی عمیر و او از ابوبصیر و وی از امام صادق علیه السلام نقل کرده است علی بن ابراهیم 7 هزار و 140 روایت نقل کرده
که از این تعداد 6 هزار و 214 مورد را از پدرش ابراهیم بن هاشم و او نیز از محمد بن ابی عمیر نقل کرده است. (1)ابراهیم بن هاشم فوق وثاقت است و در امکان نقل ایشان از ابن ابی عمیر بحثی نیست؛ اما خود محمد بن ابی عمیر محل بحث است. مرحوم آقای خویی به تعدد قائل است و بر این باور است که در تاریخ دو نفر به این نام وجود داشته است: یکی از آنها از اصحاب امام صادق علیه السلام است که در زمان امام کاظم علیه السلام از دنیا رفت و نفر دیگر، کسی است که زمان امام صادق را درک نکرده و تا اواخر امامت امام جواد علیه السلام حیات داشته است. (2)
علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود روایت دیگری را بدون سند از عمار نقل کرده که نظیر روایت پیشین است. (3)در این روایت نیز مصداق دابه، حضرت على علیه السلام معرفی شده است:
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام: قَالَ رَجُلٌ لِعَمَّارِ بْنِ يَاسِرٍ: يَا أَبَا الْيَقْطَانِ آيَةٌ فِي كِتَابِ اللهِ قَدْ أَفْسَدَتْ قَلبي وَ شَكَّكتني. قَالَ: عَمَّارٌ وَأَيُّ آيَةٍ هِي؟ قَالَ: قَوْلُ اللَّهِ:
1) خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 12، ص 213.
2) محمد بن أبي عمير اسم لرجلين، أحدهما من أصحاب الصادق علیه السلام و مات في حياة الكاظم علیه السلام و الثاني لم يدرك الصادق لو بقي إلى أواخر زمان الجواد علیه السلام (خویی سيد ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 15، ص 296 و همان، ج20، ص 185).
3) همین روایت را عیاشی در تفسیر خود آورده و قضیه را به ابوذر نسبت داده است.
وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا هُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ الْآيَةَ. فَأَيُّ دَابَّةٍ هِيَ؟ قَالَ عَمَّارٌ: وَاللَّهِ مَا أَجْلِسُ وَلَا آكُلُ وَلَا أَشْرَبُ حَتَّى أُرِيَكَهَا: فَجَاءَ عَمَّارٌ مَعَ الرَّجُلِ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام وَ هُوَ يَأْكُلُ تَمْراً وَ زَبَداً، فَقَالَ لَهُ: يَا أَبَا الْيَقْطَانِ هَلُمَّ، فَجَلَسَ عَمَّارٌ وَ أَقْبَلَ يَأْكُلُ مَعَهُ، فَتَعَجَّبَ الرَّجُلُ مِنْهُ، فَلَمَّا قَامَ عَمَّارٌ قَالَ لَهُ الرَّجُلُ: سُبْحَانَ اللهِ يَا أَبَا الْيَقْطَانِ حَلَفْتَ أَنَّكَ لَا تَأْكُلُ وَلَا تَشْرَبُ وَلَا تَجْلِسُ حَتَّى تُرِيَنِيهَا، قَالَ عَمَّارٌ: قَدْ أَرَيْتُكَهَا إِنْ كُنْتَ تَعْقِل؛ (1)حضرت صادق علیه السلام فرمودند: مردی به عمار بن یاسر گفت: يا أبا اليقظان آیه ای در کتاب خدا آمده است که افکار مرا پریشان کرده و مرا به شک انداخته است عمار گفت: آن آیه کدام است؟ آن مرد گفت: این آیه: وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا هُمْ دَابَةٌ مِنَ الارْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِايَتِنَا لَا يُوقِنُونَ. آن جنبنده و دابه کدام است؟ و اوصافش چیست؟ عمار گفت: سوگند به خدا نمی نشینم و نمی خورم و نمی آشامم مگر آن که آن دابة الأرض را به تو نشان دهم. عمار با آن مرد نزد امیرالمؤمنین آمدند؛ حضرت مشغول خوردن خرما با کره بود. فرمود: اى أبا يقظان بفرما بنشين و بخور! عمار نشست و با آن حضرت شروع کرد به خوردن آن مرد از رفتار عمار تعجب کرد! هنگامی که عمار برخاست آن مرد گفت سبحان الله! مگر تو سوگند یاد نکردی که نخوری و نیاشامی مگر آن که دابة الأرض را به من نشان دهی؟! عمار گفت: من او را به تو نشان دادم، اگر تعقل می کردی!».
1) قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، ج2، ص131.
از نکات قابل ذکر در بررسی سندی این روایت و روایت پیشین اشکالاتی است که بر منبع ذکر آنها وارد است. این دو روایت در کتاب تفسیر علی بن ابراهیم قمی آمده که در مجموع با سه اشکال اساسی مواجه است:
نقل تفسیر قمی، از سوی ابوالفضل عباس بن محمد بن قاسم نقل شده که در کتاب های رجالی هیچ نامی از او نیامده و از این جنبه مهمل است. البته برای تشخیص نسب، نام وی و همچنین نام پدر و جدش در کتاب های انساب نظیر کتاب مجدی و عمدة الطالب آمده است. برخی از معاصران می گویند او امامزاده است و ما امامزادگان را مورد جرح و تعدیل قرار نمی دهیم؛ ولی به هر رو، ایشان مجهول و مهمل است و چون تمام تفسیر از طریق او نقل شده؛ تفسیر یاد شده با اشکال مواجه است.
اختلاط: اشکال دیگر در مورد تفسیر قمی آن است که عباس بن محمد قاسم، این تفسیر را از دو نفر نقل کرده است بخشی از آن را از علی بن ابراهیم قمی و بخشی را از ابوجارود از امام باقر علیه السلام نقل کرده است. لذا تمام کتاب به علی بن ابراهیم قمی متعلق نیست و از این لحاظ این تفسیر دچار اختلاط است و به همین علت بعضی می گویند ان الاعتماد على هذا التفسير بعد هذا الاختلاط مشکل جدا؛ (1)اعتماد بر این ،تفسیر با وجود این اختلاط، جدا مشکل
1) سبحانی، جعفر،کلیات في علم الرجال، ص 316.
است.» ابوجارود کوفی و زیدی و بعضی او را امامی می دانند. طریق به ابوجارود، کثیر بن عیاش است که ضعیف می باشد.
در مجموع این دو روایت با سه اشکال مواجه است مشکل نقل، اختلاط و نقل شذوذات. اگر این سه اشکال رفع شود پذیرش این دو روایت، مشکلی ندارد؛ در غیر این صورت، مشکل آنها به قوت خود باقی است. به نظر می آید که اشکال دوم قابل حل باشد؛ زیرا این که عباس بن محمد قاسم کدام روایت را از ابوجارود نقل کرده است و کدام را از علی بن ابراهیم قمی؛ برای ما قابل تشخیص است. عباس روایت ابوجارود را از امام باقر نقل می کند؛ در حالی که این دو روایت هر دو از امام صادق هستند و از این جا معلوم می شود که هر دو از علی بن ابراهیم قمی نقل شده اند اشکال اساسی، اشکال اول است. برخی مانند مرحوم خویی مبنایشان این است که هر کس که در تفسیر قمی آمده، ثقه است که این نحوه از توثیق از توثیقات عامه به شمار
1) همان.
می آید. دیدگاه ما نیز تا مدتی همین گونه بود تا اینکه با این مشکل مواجه شدیم و از آن دیدگاه برگشتیم.
در این دو روایت از تفسیر قمی واژه «دابة الأرض» در آیه 82 سوره نمل بر حضرت علی تطبیق داده شده است؛ با این تفاوت که در روایت اول، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و در روایت دوم عمار این تطبیق را انجام داده است. شاید عمده روایاتی که دابة الأرض» را بر امیرالمؤمنین تطبیق داده اند، همین دو روایت باشد به هر رو با قطع نظر از سند این روایت، این تطبیق به رجعت مربوط می شود و به ظهور ربطی ندارد.
این روایت را کراجکی در کنز الفوائد نقل کرده است:
کنز، کنز جامع الفوائد و تأويل الآيات الظاهرة مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْجَدَلِي (1قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى عَلِي يَوْمَاً فَقَالَ: أَنَا دَابَّةُ الْأَرْضِ)؛ (2)ابو عبد الله جدلی گفت: روزی خدمت علی علیه السلام رسیدم؛ امام فرمود: «من دابة الأرض هستم».
این روایت با اشکال سندی مواجه است؛ جعفر بن محمد بن الحسين مهمل است و (1)مفضل بن صالح همان ابوجمیله است که مرحوم خویی در مورد ایشان در معجم رجال الحدیث، تضعیف نجاشی و ابن غضائری را در مورد وی نقل کرده است: و تقدم عن النجاشي في ترجمة جابر بن يزيد قوله: «روى عنه جماعة غمز فيهم وضعفوا منهم عمرو بن شمر و المفضل بن صالح ..» إلى آخر ما ذكره. و قال ابن الغضائري: «المفضل بن صالح أبو جميلة الأسدي النخاس، مولاهم، ضعیف، کذاب، يضع الحديث؛ (2)گذشت که نجاشی در شرح حال جابر بن یزید نوشته است گروهی که درباره آنها طعن وارد شده است و تضعیف شده اند از او روایت کردهاند مانند: عمرو بن شمر و مفضل بن صالح .... ابن غضائری نیز می نویسد: «مفضل بن صالح ابو جمیله اسدی دلال چهارپایان و از موالی دلالان بوده و او ضعیف، دروغگو و واضع حدیث است».
من کتاب منسوب به ابن غضائری را قبول ندارم از این رو، تضعیف این کتاب را نیز نمی پذیریم و به همان تضعیف نجاشی بسنده می کنم. قابل به ذکر است که برخی با روشها و طرق دیگر خواسته اند ایشان را توثیق کنند؛ از
جمله قرار داشتن در اسناد کامل الزیارات قرار داشتن در اسناد تفسیر علی بن ابراهیم قمی روایت اجله و اصحاب اجماع از او و کثرت روایات از وی و روایات محکمی از وی که بر اساس آنها فتوا داده شده است. مرحوم خویی در مورد مفضل بن عمر همان تضعیف مرحوم نجاشی را می پذیرد و برای اثبات وثاقت ،او هیچ یک از روش های یاد شده را نمی پذیرد:
أن المفضل بن صالح، وقع في إسناد كامل الزيارات... و قد تقدم وقوعه في إسناد تفسير علي بن إبراهيم، كما تقدم في عنوان المفضل بن صالح و قد شهد بوثاقة جميع من وقع في إسناد كتابه. و لكنه معارض بما ذكره النجاشي، من أن ضعف المفضل بن صالح كان من المتسالم عليه عند الأصحاب، و مع ذلك فقد مال المحقق الوحيد إلى إصلاح حاله، لرواية الأجلة و و من أجمعت العصابة إلى تصحيح ما يصح عنه، كابن أبي عمير، و ابن المغيرة، و الحسن بن محبوب و البزنطي في الصحيح، و الحسن بن علي بن فضال يشهد بوثاقته والاعتماد عليه، ويؤيده كونه كثير الرواية سديدة مفتي بها (انتهى).
أقول: مر غير مرة أن كثرة الرواية ورواية الأجلة و أصحاب الإجماع عن رجل لا تدلان على وثاقته، و على تقدير تسليم الدلالة، فلا يمكن الأخذ بها مع ما سمعته من النجاشي، من التسالم على ضعف الرجل، و الله العالم؛ (1)مفضل در اسناد كتاب كامل الزیارات قرار دارد. همچنین گذشت که وی در اسناد تفسیر علی بن ابراهیم قمی نیز قرار دارد و همان طور که در
1) همان، ص312.
عنوان «المفضل بن صالح» ذکر شد علی بن ابراهیم، به وثاقت همه کسانی که در اسناد کتابش قرار دارند شهادت داده است؛ با وجود این، این دو توثیق عام با دیگاه نجاشی در تعارض است؛ زیرا بر اساس دیدگاه او ضعف مفضل نزد اصحاب مورد اتفاق است. گفتنی است که محقق بهبهانی نیز از راه دیگر کوشیده است به اصلاح حال وی بپردازد؛ از جمله آنها روایت بزرگان و اصحاب اجماع (1)از اوست؛ افرادی مانند ابن ابی عمیر، ابن مغيرة، حسن بن محبوب، بزنطی در روایتی صحیح و حسن بن علی بن فضال که همگی شاهدی است بر وثاقت او و اعتماد بر وی. کثرت روایات او نیز (روایاتی که محکم است و طبق آنها فتوا داده شده است) مؤید این مطلب است.
در پاسخ می گویم پیشتر چندین بار گفته شد که کثرت روایت کسی و روایت بزرگان و اصحاب اجماع از شخصی، بر وثاقت او دلالتی ندارد. اگر هم دلالتشان را بپذیریم با توجه به کلام نجاشی مبنی بر این که همه بر ضعف او اتفاق نظر دارند نمی توان به آنها استناد کرد.
همان طور که ملاحظه شد مرحوم ،خویی تضعیف نجاشی را بر همه ادله اثبات وثاقت مفضل بن عمر ترجیح می دهد. گفتنی است ایشان تا سال های پایانی عمرشان بر این مبنا بودند که هر کس در اسناد کتاب كامل الزيارات قرار
1) «اصحاب اجماع» کسانی هستند که فقهای امامیه بر صحت روایاتی که توسط آن ها از طریق صحیح نقل شده است اجماع و اتفاق نظر دارند.
گرفته باشد، توثیق عام دارد؛ ولی بعدها از این نظریه برگشتند. ما نیز قبلاً همسو با ایشان همین مبنا را داشتیم و مانند ایشان بعدها از این مبنا برگشتیم. گفتنی است که در مورد روایت اجلا و اصحاب اجماع از مفضل بن عمر، دیدگاه ما با ایشان متفاوت است و از نظر ما این مبنا قابل پذیرش است؛ زیرا هیچگاه چند نفر از افراد جلیل از شخص ضعیف، آن هم نه یک بار، بلکه به کرات روایت نقل نمی کنند. البته با وجود پذیرش این مبنا نیز مشکل مفضل بن عمر همچنان به قوت خود باقی است؛ زیرا وثاقت حاصل از نقل اجلا، با تضعیف نجاشی تعارض دارد بر این اساس، این روایت هم اشکال سندی دارد.
این روایت را نیز کراجکی در کنز الفوائد نقل کرده است:
وَ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ حَاتِمٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ إِسْحَاقَ الرَّاشِدِيِّ عَنْ خَالِدِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ الْكَرِيمِ بْنِ يَعْقُوبَ الْجُعْنِ عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْجَدَلِي قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ: أَلَا أُحَدِتُكَ ثَلَاثَاً قَبْلَ أَنْ يَدْخُلَ عَلَيَّ وَ عَلَيْكَ دَاخِلٌ؟ قُلْتُ: بَلَى. فَقَالَ: أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَنَا دَابَّةُ الْأَرْضِ صِدْقُهَا وَ عَدْهَا وَأَخُو نَبِتِهَا. أَلَا أُخْبِرُكَ بِأَنْفِ الْمَهْدِي وَ عَيْنِهِ ؟ قَالَ: قُلْتُ بَلَ. قَالَ: فَضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ وَ قَالَ أَنَا؛ (1)ابو عبدالله جدلی چنین روایت کرده است: بر علی علیه السلام وارد
1) مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 49، ص 243، ذيل ح 32.
شدم، امام فرمود: می خواهی تو را از سه چیز مطلع کنم، قبل از آن که دیگری بر من و تو وارد شود؟» (1)گفتم: آری. فرمود: «من بنده خدا و دابة الأرض راستگو، عادل و برادر پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستم. آیا از بینی و چشمان مهدی را به شما خبر ندهم؟» گفتم: آری. ابو عبدالله جدلی می گوید ایشان با دست به سینه خود زد و فرمود: «من هستم».
راوی این دو روایت ابو عبد الله جدلی است که در مورد او بحث است. صرف نظر از او اسماعیل بن اسحاق راشدی نیز مهمل است. (2)
وَ قَالَ عُبَيْدُ بْنُ نَاصِحٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُلْوَانَ عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِيفٍ عَنِ ابْن نُبَاتَةَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ وَ هُوَ يَأْكُلُ خُبْراً وَ خَلًّا وَزَيْتاً (3فَقُلْتُ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ: (وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا هُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنا لَا يُوقِنُونَ فَا هَذِهِ الدَّابَّةُ؟ قَالَ: هِيَ دَابَّةٌ تَأْكُلُ خُبْراً وَ خَلًا وَ زَيْتاً)؛ (4)روزی بر حضرت علی علیه السلام وارد شدم در حالی که ایشان مشغول خوردن نان و سرکه و روغن بودند به ایشان گفتم خداوند در قرآن می فرماید: وَإِذا وَقَعَ
الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنا لا يُوقِنُونَ منظور از این دابه کیست؟ فرمود: «دابه همین شخصی است که الآن مشغول خوردن نان و سرکه و روغن است. [ یعنی خودم هستم]».
این روایت را صبغ ابن نباته نقل کرده است با توجه به تضعیفاتی که در رجال اهل سنت در مورد وی آمده است من در مورد اعتبار و توثیق ایشان تأملی ندارم. من تعجب می کنم از آنها با اینکه صحابه را در درجه اول و تابعین را در درجه دوم اعتبار قرار می دهند وقتی به ایشان می رسند او را تضعیف کرده و می گویند او خیلی محب حضرت علی است و حرف های عجیبی از ایشان نقل می کند حرف های عجیب وی، همان فضایل مولا امیرالمؤمنین علیه السلام است که او آنها را بازگو می کرد! (1)ایشان از اولین کسانی بود که مقتل الحسین را نوشت و در آن زمان خودش در زندان بود. (2)به دلیل همین محبت و ولایت پذیری اوست که در کتاب های رجالی عامه تضعیف شده است. حسین بن علوان از دیگر راویان موجود در سند این روایت است که به تصریح نجاشی، عامی است و توثیق ندارد. (3)لذا بعضی
می گویند او ضعیف است و نهایتاً اگر تقیه اش ثابت شود، حسن او ثابت می شود بر اساس این بررسی، سند روایت به دلیل حسین بن علوان با مشکل مواجه است.
این روایت را نیز مرحوم کراجکی نقل کرده است و به معصوم علیه السلام متصل نیست
وَقَالَ أَيْضاً حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ زَيْدٍ عَنِ ابْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: قَالَ لِي مُعَاوِيَةُ يَا مَعْشَرَ الشَّيعَةِ تَزْعُمُونَ أَنَّ عَلِيّاً لِها دَابَّةُ الْأَرْضِ؟ قُلْتُ: نَحْنُ نَقُولُ وَالْيَهُودُ يَقُولُونَ قَالَ: فَأَرْسَلَ إِلَى رَأْسِ الْجَالُوتِ فَقَالَ: وَيْحَكَ تَجِدُونَ دَابَّةَ الْأَرْضَ عِنْدَكُمْ مَكْتُوبَةٌ؟ فَقَالَ: نَعَمْ فَقَالَ: وَمَا هِيَ أَتَدْرِي مَا اسْمُهَا؟ قَالَ: نَعَمْ اسْمُهَا إِيلِيَا قَالَ: فَالْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ: وَيْحَكَ يَا أَصْبَغُ مَا أَقْرَبَ إِيلِيَا مِنْ عَليا علیه السلام؛ (1)اصبغ بن نباته می گوید: معاویه خطاب به من گفت: ای جماعت شیعه ! (2)گمان می کنید که على دابة الأرض
1) مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 39، ص 244، ذيل ح32.
2) «شیعه» در اصطلاح آن زمان به کسی گفته می شد که حضرت علی علیه السلام را بر همه مردم غیر از دو خلیفه مقدم بدارد. ابن حجر عسقلانی در کتاب هدى السارى مقدمة فتح الباری» در بحثی تحت عنوان «من ضعفه بسبب «الاعتقاد در این زمینه می نویسد: «والتشيع محبة على وتقديمه على الصحابة، فمن قدمه على أبي بكر وعمر فهو غال في تشيعه، ويطلق عليه رافضي، وإلا فشيعي. فإن انضاف إلى ذلك السب أو التصريح بالبغض فغال في الرفض وإن اعتقد الرجعة إلى الدنيا فأشد في الغلو؛ تشیع محبت علی و مقدم کردن او بر صحابه است؛ ولی کسی که علی علیه السلام را بر ابوبکر و عمر مقدم بدارد، او غالی در تشیع است و بر او رافضی اطلاق می شود. در غیر این صورت شیعه است. اگر کسی افزون بر این مقدم دانستن علی بر ابوبکر و عمر، آن دو نفر را سب و یا به بغض آنها تصریح کند، او غالی در رفض است و اگر به رجعت اعتقاد داشته باشد، او در غلو شدید است» (ابن حجر عسقلانی، احمد بن على، فتح الباري بشرح صحيح البخارى هدى السارى مقدمة فتح البارى، ص 483).
باشد؟ گفتم آری ما بر این باوریم و یهود نیز چنین می گویند. سپس معاویه، بزرگ تر یهودیان را احضار کرد و از روی تعجب از وی پرسید: وای بر تو! آیا ماجرای دابة الأرض نزد شما مکتوب است؟ (1)پاسخ داد: آری. معاویه پرسید: مشخصات او چیست و آیا نام او را می دانی؟ گفت: آری؛ نامش ایلیا است. معاویه نگاهی به من افکند و گفت: وای بر تو ای اصبغ! چقدر نام ایلیا به علی علیه السلام نزدیک است!
این روایت نیست بلکه سخن معاویه است و اگر سندش درست باشد می توان آن را به عنوان اقرار معاویه به فضایل مولا علی پذیرفت.
روایتی است که ابن شهر آشوب در مناقب نقل کرده و در آن، امام رضا علیه السلام دابة الأرض را بر حضرت علی علیه السلام تطبیق داده اند:
وَ قَالَ الرِّضَا علیه السلام في قوله: أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ قَالَ: على علیه السلام؛ (2امام رضا علیه السلام در مورد این آیه أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ)
تُكَلِّمُهُمْ فرمود: [دابه] علی علیه السلام است.
این روایت بدون سند و مرسل است؛ اگرچه خود ابن شهر آشوب، شخصیت بزرگی است.
از مجموع این ده روایت پنج مورد از آنها به صراحت دابه را به امیرالمؤمنین علیه السلام تطبیق داده اند؛ اما از این تعداد حتی یک روایت صحیح نتوانستیم پیدا کنیم دو روایت اولی از کتاب تفسیر قمی بود که اشاره شد راوی این کتاب ابوالفضل عباس بن محمد بن قاسم است که اصلاً اسمی از ایشان در کتاب های رجالی نقل نشده و به اصطلاح مهمل است؛ البته نام وی و نیز نام پدر و جدش در روایات و در کتاب های انساب آمده است؛ اما در مورد خودش گزارشی نیست. نکته دیگر این که این تفسیر را علاوه بر قمی، از ابوالجارود نقل کرده و با هم مخلوط شده است. اشاره شد که مشکل دوم قابل حل است و می توان احادیث آن را تفکیک کرد؛ اما مشکل نقل و شذوذ را باید حل کرد و اگر حل نکنیم تطبیق این روایات بر امیرالمؤمنین با مشکل مواجه است. گفتنی است پنج روایت دیگر که از کتاب کنز الفوائد کراجکی نقل شد نیز هیچ کدام صحیح السند نبود.
بحث ما در مورد دابة الأرض بود. در اصل وجود دابة الأرض و حتمى بودن آن تردیدی نیست؛ زیرا آیه شریفه قرآن و روایات کثیری از فریقین بر آن دلالت دارند. آنچه در این زمینه مهم و مورد بحث ماست، پرداختن به پرسش هایی است از این قبیل: آیا خروج دابة الأرض پیش از ظهور امام زمان عجل الله تعالى است. که در این صورت جزء علامات ظهور خواهد بود یا اینکه با ظهور آن حضرت هم زمان و مقارن است و یا این که بعد از ظهور ایشان است که برخی آن را جزء رجعت می دانند؟ دابة الأرض از جنس انسان است با ویژگی خاصی یا غیر انسان است؟ این انسان با ویژگی های فوق العاده آیا امیرالمؤمنین علیه السلام است یا طبق دیدگاه بعضی از مفسران امام عجل الله تعالى زمان و یا این که شخصی است تحت امر حضرت علی علیه السلام؟ هر کدام از این دیدگاه ها دارای طرفدارانی است؛ ولی بحث مهمتر ارائه ادله و مستندات بر مدعاست. برای مثال کسی که می گوید امیرالمؤمنين علیه السلام مصداق دابة الأرض است باید دلیل قوی ارائه کند. ما با بررسی در روایات خاصه روایت متقن و قابل اعتمادی در این زمینه نیافتیم؛ اما گفتنی است که بین نفی مصداقیت امیرالمؤمنین با نفی فضایل آن
حضرت، هیچ تلازمی وجود ندارد از این رو کسی که به نفی مصداقیت آن حضرت قائل است به این معنا نیست که فضایل ایشان را منکر شده است.
در زیارت امام علی که از شیخ صدوق نقل شده، عبارتی با این مضمون آمده است: أَشْهَدُ أَنَّكَ عَمُودُ الدِّينِ وَوَارِثُ عِلْمِ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ وَصَاحِبُ الْمِيسَمِ وَ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِيم. به لحاظ لغوی «میسم» به آهن یا ابزاری گفته می شود که با آن علامت گذاری می کنند (1)و در اصطلاح روایی مورد بحث، وسیله ای است که با آن به پیشانی افراد می زنند و مؤمن و یا کافر بودن بر پیشانی آنها نقش می بندد. مرحوم مجلسی اول برای میسم دو تفسیر بیان کرده است:
وصاحب الميسم الذي يكون لدابة الأرض أي الشخص الذي يخرج من الأرض و له عصا يضرب على وجوه الكافرين و المنافقين فيكتب عليها أنه كافر حقا و الميسم الذي يضع علي جباه المؤمنين فيكتب عليه: إنه مؤمن حقا و ذكر العامة في تفاسيرهم أخبارا بأنه أمير المؤمنين (أو) المراد به أنه مكتوب على وجوه قلوب شيعتهم الإيمان فكأنه صلوات الله عليه وسمهم به على أن يكون دابة الأرض غيره؛ فإن خروج الدابة متيقن بنص القرآن و الأخبار و أما إنه أمير المؤمنين فالأخبار التي وردت فيه ضعيفة عندنا و
1) «المِيسَمُ اسم للآلة التي يُوسَم بها، واسْمٌ لأَثَرِ الوَسْمِ أَيضا» (ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب ج 12، ص 636).
عندهم ولا استبعاد في حقيتها؛ (1)صاحب ميسم دابة الأرض و همان شخصی است که از زمین خارج می شود و همراه او عصایی است که با آن بر صورت کافرین و منافقان می زند و بر اثر این ضربه روی صورت تک تک آنها نقش بسته می شود که او کافر است. وسیله دیگری که همراه اوست میسم است؛ همان وسیله ای که وقتی آن را بر پیشانی مؤمنان قرار می دهند روی آن پیشانی نقش بسته می شود که او حقیقتاً مؤمن است عامه در تفاسیر خود روایاتی را ذکر کرده اند که او [= دابه] همان امیرالمؤمنین علیه السلام است. یا این که مراد از میسم این است که از همان ابتدا و از روز ازل روی قلوب تک تک شیعیان علی نقش بسته شده که او مؤمن است و گویا حضرت آنها را به مؤمن بودن علامت گذاری کرده است که در این صورت، دابة الأرض غیر از امیرالمؤمنین علیه السلام خواهد بود. اصل خروج دابه به دلیل وجود نص قرآن و نصوص روایی امری یقینی است؛ اما این که او همان امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ روایاتی که در این زمینه وارد شده اند، نزد ما و آنها ضعیف هستند؛ ولی اصل و حقیقت آن استبعادی ندارد.
بر اساس مطلب پیش گفته مرحوم مجلسی اول در تفسیر میسم دو احتمال بیان کرده است:
احتمال اول: میسم از ویژگی های دابة الأرض است که با آن، مؤمن و کافر بودن افراد شناخته می شود و بر اساس روایات نقل شده در کتاب های تفسیری
1) مجلسی، محمدتقى، روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، ج 5، ص 411-412.
عامه، صاحب میسم همان امیرالمؤمنین علیه السلام است؛
احتمال دوم: امیرالمؤمنین علیه السلام دابة الأرض نیست، بلکه از همان ابتدا و از روز ازل آن حضرت روی قلب شیعیان علامت گذاری کرده است که این شخص، مؤمن است (1)و آن شخص، کافر.
بر این اساس، مرحوم مجلسى اول اصل دابة الأرض را مسلّم می داند؛ ولی با این که دارای سعه مشرب است، در تطبیق این روایات بر امیرالمؤمنین علیه السلام اشکال کرده و آن را نپذیرفته است و این دسته از روایات را ضعیف می داند هر چند می فرماید که در تطبیق استبعادی نیست.
مرحوم مجلسی اول ذیل زیارت جامعه این روایت را نقل می کند:
وكان أمير المؤمنين علیه السلام كثيرا ما يقول: أنا قسيم الله بين الجنة والنارو أنا الفاروق الأكبر و أنا صاحب العصا و الميسم؛ (2)امیرمؤمنان مرتب مکرر می فرمود: «من از جانب خدا قسمت کننده بهشت و دوزخم و منم فاروق اکبر [= بزرگترین جدا کننده حق و باطل] و منم صاحب عصا و میسم».
ایشان در تبیین این جمله روايت: «أنا صاحب العصا و المیسم»، می نویسد:
أما قوله أنا صاحب العصا و الميسم فالظاهر أنه إشارة إلى أنه علیه السلام دابة الأرض كما روى العامة والخاصة عن حذيفة أن النبي صلى الله عليه وسلم قال: دابة الأرض طولها ستون ذراعا لا يفوتها هارب فتسم المؤمن بين عينيه وتسم الكافر بين عينيه و معها عصا موسی و خاتم سليمان فتجلو وجه المؤمن بالعصا تختم و أنف الكافر بالخاتم حتى يقال يا مؤمن و یا کافر و تسميته بدابة الأرض باعتبار خروجها من الأرض و عن أمير المؤمنين أنه سئل عن الدابة فقال أما والله ما لها ذنب وإن لها للحية قيل و في هذا إشارة إلى أنها من الإنس ويظهر من هذا الخبر و غيره من الأخبار الكثيرة في الزيارات و غيرها أنه هو اله و بالجملة فإنه صلوات الله عليه مظهر العجائب ولا استبعاد في أمثال هذه؛ (1)اما این عبارت «أنا
صاحب العصا و الميسم»؛ ظاهراً اشاره است به این نکته که امير المؤمنين علیه السلام دابة الأرض است؛ همان طور که عامه و خاصه روایتی را از حذیفه نقل کرده اند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «طول دابة الأرض شصت ذراع» است هیچ فرار کننده ای از او فوت نمی شود؛ (2)در پیشانی مؤمن علامت می گذارد و می نویسد: مؤمن و در پیشانی کافر علامت می گذارد و می نویسد کافر همراه او عصای موسی و انگشتر سلیمان است. پس به وسیله عصا صورت های اهل ایمان روشن می شود و دماغ کفار به وسیله انگشتر سلیمان مهر می گردد. نام گذاری او به دابة الأرض به اعتبار خروجش از زمین
است. از امیرالمؤمنین علیه السلام در مورد دابه سؤال شد؛ آن حضرت در پاسخ فرمود: «به خدا سوگند دم ندارد و ریش دارد. گفته شده است این بیان امام علی علیه السلام بر این نکته دلالت می کند که دابه انسان است. از این روایت و دیگر روایات فراوانی که در باب زیارات نقل شده است به دست می آید که دا به همان امیرالمؤمنین علیه السلام است. در مجموع آن حضرت مظهر عجایب است و در امثال این موارد برای ایشان استبعادی نیست.
این بیان مرحوم مجلسی اول: «وتسميته علیه السلام بدابة الأرض باعتبار خروجها من الأرض»؛ گویای آن است که ایشان بیان قبلی خود را اصلاح کرده و آن را پذیرفته است که مصداق دابة الأرض ، امير المؤمنين علیه السلام است؛ با وجود این هیچ روایت صحیحی در این زمینه ارائه نکرده است.
روایت دوم نقل شده در این نوشتار روایتی بود از امام باقر علیه السلام که در کتاب کافی ذکر شده است. در قسمتی از این روایت آمده است: فَضْلُ أَمِير الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام مَا جَاءَ بِهِ أَخُذُ بِهِ وَ مَا نَهَى عَنْهُ أَنْتَهِي... وَإِنِّي لَصَاحِبُ الْعَصَا وَالْيسَمِ وَ الدَّابَّةُ الَّتِي تُكَلِّمُ النَّاسَ. (1)توضیحات این روایت به تفصیل در قسمت روایات ذکر شد. مرحوم ملا صالح مازندرانی هم در شرح و تببین این روایت بیاناتی
1) کلینی، محمد بن يعقوب، كافي، ج1، كتاب الحجة، ص 198، باب ان الائمة علیهم السلام هم اركان الأرض، ح 3.
دارد، از جمله اینکه می فرماید:
قوله «و الدّابّة» التي تكلّم الناس بكلام يفهمونه، الظاهر أنّه عطف على العصا (1)قال في النهاية من أشراط الساعة دابّة الأرض قيل إنّها دابة طولها ستون ذراعا ذات قوائم أربع و وبر و قيل هي مختلفة الخلقة تشبه عدة من الحيوانات ينصدع جبل الصفا فتخرج منه ليلة الجمعة و الناس سائرون إلى منى و قيل من أرض الطائف و معها عصا موسى و خاتم سلیمان علیه السلام يدركها طالب ولا يعجزها هارب، يضرب المؤمن بالعصا ويكتب في وجهه مؤمن ويطبع الكافر بالخاتم ويكتب في وجهه کافر، و قال عیاض قال المفسرون: إنها خلق عظيم يخرج من صدع من الصفا لا يفوتها أحد (2)فتسم المؤمن فينير وجهه و يكتب بين عينيه مؤمن وتسم الكافر فيسود وجهه و يكتب بين عينيه كافر. و عن ابن عباس أنها الثعبان الذي كان بين الكعبة فاختطفته العقاب. وذكروا أنها آخر الآيات لقيام الساعة ويغلق عندها باب التوبة والعلم والعمل. ويحتمل أن يكون عطفا على قوله لصاحب العصا و يؤيّده ما رواه علي بن إبراهيم في تفسيره قال: حدثني أبي عن ابن أبي عمير، عن أبي بصير، عن أبي عبد الله لا قال: «انتهى رسول الله صلى الله عليه وسلم إلى أمير المؤمنين له و هو نائم في المسجد قد جمع رملا و وضع رأسه عليه فحركه برجله ثم قال: يا دابّة الله، فقال رجل من أصحابه: يا رسول الله يسمّى بعضنا بعضا بهذا الاسم فقال: لا و الله ما هو إلّاله خاصة وهو الدابة التي
ذكر الله في كتابه: وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنا لا يُوقِنُونَ يا علي إذا كان آخر الزمان أخرجك الله في أحسن صورة معک میسم تسم به أعدائک»؛ (1در عبارت «والدابة دابه همان کسی است که با مردم به گونه ای صحبت می کند که مردم می فهمند و این عبارت، عطف بر عصا و میسم است. (2)ابن اثیر در النهایه می گوید: دابة الأرض از علائم و نشانه های قیامت است. برخی هم گفته اند دابة الأرض جزء آخرين علامت های قیامت است. گفته شده است: دابة الأرض جنبده ای است که طول آن 60 ذراع است و دارای چهار پا و پشم است. برخی گفته اند او دارای خلقت متفاوت و به چندین حیوان مختلف شباهت هایی دارد. طبق روایات دابة الأرض در شب جمعه از کوه صفا خارج می شود؛ در حالی که مردم به سوی منا رهسپارند (3)و نیز گفته شده است: او از طایف می آید این موجود عصای حضرت موسی و انگشتر حضرت سلیمان علیه السلام را همراه دارد. هیچ طلب)
1) مازندرانی، محمد صالح، شرح الكافى (الأصول) و الروضة)، ج 5، ص 227-228.
2) این سخن در تفسیر و توضیح روایت به نظر مطلب درستی است و بر اساس آن، تقدیر جمله به این صورت خواهد بود: «انا صاحب العصا، انا صاحب الميسم، انا صاحب الدابه؛ یعنی آن دابة الارض که خروج می کند اختیارش با من و تحت امر من است همان طوری که اختیار عصا و میسم با من است».
3) منظور پیش از ایام ذی الحجه و قبل از محرم است.
کننده ای نمی تواند آن را درک کند (1و فراری نیز نمی تواند آن را شکست دهد با عصا مؤمن را می زند و روی صورتش نوشته می شود: «مؤمن و کافر را مهر می زند و روی صورتش نوشته می شود: «کافر». عیاض می گوید مفسران گفته اند: مخلوق بزرگی است که از شکاف کوه صفا بیرون می آید و هیچ کس از فوت نمی شود. پس مؤمن را علامت می زند و صورتش روشن و منور می شود و میان دو چشمان او نوشته می شود «مؤمن» و کافر را علامت می زند و صورتش سیاه و تیره می شود و میان چشمانش نوشته می شود کافر». ابن عباس نیز می گوید: دابة الأرض ماری است که از بین کعبه خارج می شود و عقاب آن را می رباید. (2)برخی گفته اند: دابة الأرض جزء آخرين علامت های قیامت است و هنگام خروج او، باب توبه، علم و عمل بسته می شود احتمال دارد عبارت «و الدابّة» عطف باشد بر عبارت «اصحاب العصا». مؤید این احتمال روایتی است که علی بن ابراهیم قمی در تفسیرش نقل کرده است روزی رسول خداص نزد امیرالمومنین علیه السلام آمد، در حالی که وی در مسجد خوابیده و مقداری شن زیر سر خود تل کرده بود پیامبر (صلی الله علیه و آله) آن حضرت را با پا حرکت داد و فرمود: «ای دابة الله «برخیز! مردی از اصحاب گفت: ای رسول)
گرامی! آیا ما مجازیم دیگران را با این نام بنامیم؟ حضرت فرمود: «خیر؛ به خدا سوگند که آن نام مخصوص اوست و او همان دابه ای است که خداوند در کتابش فرمود: ﴿وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ (1أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآيَاتِنا لا يُوقِنُونَ.) سپس افزودند: «ای علی هنگامی که آخرالزمان فرا رسد، خداوند تو را در بهترین صورت از زمین خارج می کند؛ در حالی که به همراه تو وسیله داغ نهادن است که با آن دشمنانت را مشخص و نشان می کنی». گفتنی است در پاورقی و در انتهای کلام ملا صالح مازندرانی، معلق مطلبی دارد که سخن متین و جالب توجهی است:
قوله: «من أشراط الساعة دابة الأرض ورد ذكر دابة الأرض في القرآن الكريم و ورد ما يشبهه في مكاشفات يوحنا من كتب النصارى أيضا واختلف في تفسيرها والحق الإيمان بظاهرها والتسليم لما أراد الله منها و رد علم ذلك إلى أهله وعدم التكلم فيه بغير برهان ظاهر وحجة قاطعة و ما ورد من أن المراد بها أمير المؤمنين الا فإن ثبت صدوره عن الأئمة السلام فهو الحق الذي لا يمترى فيه وإن لم نعلم حقيقته و وجه التعبير عنه وإن لم يثبت إلا بطريق ظني فالوجه التوقف. وأما نفس هذه الرواية فضعيفة جدا لا حجية فيها لأن أبا صامت وأبا عبد الله الرياحي مجهولان وعلي بن حسان مشترك بين رجلين أحدهما ضعيف غال كذاب قالوا في حقه إنه لا يتعلق من الإسلام بشئ. وإنما يقتصر في هذه الروايات على القدر الذي يوافق أصول المذهب و كذلك في جميع الروايات
1) یعنی هنگامی که فرمان عذاب آنها فرا رسد و در آستانه رستاخیز قرار گیرند.
الضعيفة، و علي بن حسان الذي قلنا إنه مشترك بين رجلين إذا صرح بروايته عن عبد الرحمن بن كثير فهو تصريح بكونه الضعيف الغالي وقد مر مثله في هذا الكتاب إلا أنه لم يكن مضمونه مخالفا للأصول؛ (1)دابة الأرض در قرآن آمده و نظیر این قضیه در مکاشفات یوحنا از کتاب های مسیحیت آمده است [از این رو، در اصل دابة الأرض تردیدی نیست] و اختلاف، در تفسیر آن است که حق آن است که به ظاهرش ایمان داشته و در این که مراد از آن چیست انسان یا غیر انسان تسلیم اراده الاهی باشیم و علم آن را به اهلش برگردانیم و بدون دلیل و برهان آشکار و حجت قطعی در مورد آن صحبت نکنیم در خصوص روایاتی نیز که می گویند مراد از دابة الأرض امیرالمؤمنین است اگر صدورشان از سوی ائمه ثابت شود [ما
می پذیریم؛ زیرا حقیقتی است که قابل مناقشه نیست؛ حتی اگر حقیقت و وجه چنین تعبیری را ندانیم؛ اما اگر تنها از طریق ظنی صدور این روایات به اثبات برسد در این صورت نظر موجه و قابل دفاع این است که توقف کنیم؛ اما خود روایت کافی شریف جداً ضعیف است و حجیتی در آن نیست؛ زیرا ابوصامت ابو عبدالله ریاحی هر دو مجهولند و علی بن حسان میان دو نفر مشترک است؛ یکی از آنها ضعیف، غالی و کذاب است و در مورد او گفته شده که به اسلام هیچ تعلقی نداشته است. در خصوص این روایات و تمام روایات ضعیف، به مقداری که با اصول مذهبمان موافق باشد بسنده می کنیم و در خصوص علی بن حسان که گفتیم میان دو نفر مشترک است اگر تصریح شده باشد که از
1) مازندرانی، محمد صالح ، شرح الكافى (الأصول و الروضة)، ج 8، ص 309.
عبد الرحمن بن كثیر روایت نقل کرده است، این، در واقع تصریح به ضعیف و غالی بودن اوست؛ مانند این مورد در این کتاب بود؛ مگر این که مضمون آن با اصول مذهب ما مخالف نباشد.
بحث در دابة الأرض و مصداق آن بود که اشاره شد اصل آن با توجه به آیه قرآن و روایات متعدد فریقین مسلّم است؛ ولی پرسش های مطرح در این بحث، مواردی است از این قبیل که زمان خروجش چه زمانی است؛ پیش از ظهور یا پس از آن و یا مقارن با ظهور؟ مصداق این دا به کیست؛ آیا انسان است با ویژگی خاص یا غیر انسان؟ در صورتی که انسان باشد، مراد امیرالمومنین است یا امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) یا فرد دیگری؟ در مجموع، به رغم این که روایات نقل شده در این زمینه به ده روایت رسید، در مورد تعیین مصداق روایت و تطبیق آن بر امام علی علیه السلام، روایت و دلیل متقنی بر ترجیح هیچ یک از این اقوال یافت نشد و از این رو ما بر تطبيق دابة الأرض بر حضرت علی علیه السلام تأمل داریم و در این زمینه توقف می کنیم؛ ولی در این بحث، نباید این حقیقت را نادیده انگاشت که نیافتن دلیل اولاً: به معنای انکار دابة الأرض نیست و ثانياً: اين ،توقف انکار فضایل امیرالمؤمنین محسوب نمی شود؛ به این معنا که بگوییم چون روایت متقن و قابل پذیرشی در این خصوص یافت نشد، باید فضایل آن حضرت را منکر شویم. دشمن، فضایل امام علی را از روی کینه و حسادت و دوست نیز آن ها را از روی ترس مخفی کرد؛ ولی با این همه مه فضایل آن حضرت زمین و زمان را پر کرده است.
بررسی دیدگاه یکی از معاصران در مورد خروج دابة الأرض بحث در مورد دابة الأرض بود و در جلسه پیشین دیدگاه مجلسی اول و ملا
صالح مازندرانی را در این زمینه نقل کردیم گفتنی است برخی از معاصران در مورد این بحث و روایات ناظر به آن به دو نکته مهم اشاره می کنند:
نکته اول: خروج دابة الأرض جزء علامات ظهور نیست، بلکه از حوادث پس از ظهور و جزء دلایل رجعت است؛ ولی عامه با دست کاری و یا خلط در روایات، آن را جزء علائم قیامت قرار داده اند و در مقابل، برخی از حوادث مرتبط به قیامت را جزء علائم ظهور دانسته اند مانند جریان خروج يأجوج و مأجوج که از علائم قیامت و در آخر دنیا و روزهای پایانی آن رخ می دهد که اینها این جریان را جزء علامت ظهور بیان کرده اند.
نکته دوم: بر اساس این نکته که از نکته اولی مهمتر است، امویان در روایت دست برده و کلمه ای را حذف کرده اند. اصل روایت «أنا دابة الأرض» و يا «أنت دابة الأرض» نیست، بلکه اصل آن «انا صاحب الميسم، انا صاحب العصا، انا صاحب دابة الأرض» است؛ به این معنا که من صاحب این موارد هستم و
اختیار آنها با من است. از این رو، آن حضرت صاحب دابة الأرض است و امویان برای این که بر حضرت علی علیه السلام تعریضی داشته باشند، واژه «صاحب» را از روایت حذف کرده اند.
در تأیید این نکته باید افزود که این ها همان کسانی هستند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در موردشان خوابی دیدند که سبب نگرانی شدید آن حضرت شد. این خواب ذيل آيه شريفه وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآن (1)نقل شده که طی آن، ایشان در خواب دیدند که بوزینه ها بر منبر بالا و پایین می روند. اولین نفر، خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) این خواب را به بنی امیه تأویل کرد و فرمود: «اینها همان شجره ملعونه ای هستند که در قرآن آمده است و هم الشجرة الملعونة في القرآن.» پس از این خواب، دیگر کسی پیامبر (صلی الله علیه و آله) را خندان ندید. (2)آری؛ شأن این شجره ملعونه بیش از این نیست که به آسانی به اموری از قبیل تصرف و تحریف در روایات و سب علنی امیرالمؤمنین علیه السلام آن هم طی چندین سال و از هفتاد هزار تریبون بپردازند.
در ادامه، نویسنده معاصر به روایتی از منابع حدیثی شیعه اشاره می کند، مبنی بر اینکه معاویه این جمله را گفته که امام علی علیه السلام دابة الأرض است. (3)
1) إسرا: 60.
2) بدر العيني، محمود بن احمد، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج 19، باب ماجعلنا الرؤيا، ص 30.
3) وَقَالَ أَيْضاً حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ زَيْدٍ عَنِ ابْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: قَالَ لِي مُعَاوِيَةُ يَا مَعْشَرَ الشَّيعَةِ تَزْعُمُونَ أَنَّ عَلِيّاً دَابَّةُ الْأَرْضِ؟ قُلْتُ: نَحْنُ نَقُولُ وَ الْيَهُودُ يَقُولُونَ قَالَ: فَأَرْسَلَ إِلَى رَأْسِ الْجَالُوتِ فَقَالَ: وَيْحَكَ تَجِدُونَ دَابَّةَ الْأَرْضَ عِنْدَكُمْ مَكْتُوبَةً؟ فَقَالَ: نَعَمْ فَقَالَ: وَ مَا هِيَ أَتَدْرِي مَا اسْمُهَا؟ قَالَ: نَعَمْ اسْمُهَا إِيلِيَا قَالَ: فَالْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ: وَيْحَكَ يَا أَصْبَغُ مَا أَقْرَبَ إِيلِيَا مِنْ عَليا (مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، ج 39، ص 244، ذيل ح32).
ایشان روایتی را نیز از نزال سبره که فردی عثمانی است، نقل می کند با این مضمون که مردم می گویند: «انت دابة الأرض» و سپس در مورد سبره بحث می کند. ما قبلاً اشاره کردیم که سبره از نظر ما مهمل است؛ اگرچه در کتاب های عامه تجلیل شده است. گویا ایشان می خواهد بفرماید که عامه در روایات دست برده و آنها را تحریف کرده اند و این تحریف به مرور زمان به روايات ما نیز سرایت کرده است. طبق گفته این نویسنده، در تفسیر علی بن ابراهیم قمی، تعبیر «انا صاحب الدابة» يا «انا صاحب دابة الله» آمده است؛ ولی در کتاب تفسیری که از علی بن ابراهیم قمی در اختیار ماست، تعبیر همان «دابة الله» است.
در مجموع کلام ایشان در دو نکته خلاصه می شود: 1. دابة الأرض از علائم رجعت است و به علائم ظهور هیچ ربطی ندارد؛ 2. عامه در روایات دست برده و آنها را تحریف کرده و کلمه «صاحب را از این روایات حذف کرده اند.
گفتنی است در این که در کتاب های عامه اسراییلیات زیادی وجود دارد، ما شکی نداریم؛ چه آنها بپذیرند و چه نپذیرند این مطلبی است که خود عامه نیز بدان معترفند؛ به عنوان ،نمونه ذهبی که یکی از اقطاب بزرگ عامه است.
از شعبة بن حجاج (1)نقل می کند که سه چهارم روایات ما کذب است. (2)نمونه دیگر در این زمینه عبدالله بن عمرو بن عاص است که ریشه تفکرات او به کتاب های اسرائیلیات باز می گردد و در ورود مطالب این سنخ از کتاب ها به منابع حدیثی عامه نقش اساسی داشت نامبرده به صاحب «زاملتین» معروف است؛ زاملتین به دوتا کجاوه شتر گفته می شود و در وجه چنین تعبیری در
مورد این شخص باید افزود که بر پایه گزارش ابن کثیر، وی در جنگ یرموک کتاب های زیادی از اهل کتاب به دستش رسید که همگی آکنده از اسرائیلیات بود؛ او آنها را بار دو شتر کرد و از شام و اطراف آن آورد و برای مطالب مردم نقل می کرد و بدین صورت آنها را وارد احادیث کرد که این امر صدای خود ابن کثیر را هم در آورد و بدان معترض شد. (3)و (4)
آری، این قلم به دست های حکومتی و این مواجب بگیرها، روایات را با هم مخلوط می کردند به عنوان نمونه با مراجعه به احادیث مربوط به دجال 3 و 4
1) شعبة بن حجاج، پدر علم رجال است و افرادی همچون قطان عبدالرحمان بن مهدی، همگی از شاگردان او هستند.
2) «کذب» با «ضعیف» متفاوت است و با توجه به این که ملاکات ضعف و صحت بین قدما و متأخران متفاوت است ممکن است یک روایت طبق مبانی متأخران و بر اساس تقسیم بندی علامه حلی ضعیف باشد؛ ولی همین روایت مطابق مبانی قدما صحیح به شمار آید.
3) ر.ک: ابن کثیر، اسماعيل بن عمر، البداية والنهاية، ج 2، ص 107.
4) امثال این فرد و امویان جزء اولین کسانی بودند که عزای امام حسین علیه السلام را به شادی تبدیل کردند: «یوم فرحت به آل زیاد وآل مروان...».
خواهید دید که آنان، بین روایات بشارت دهنده به ظهور حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و ولاد البلد فرجة السري با روایاتی که از علائم قیامت است، خلط کرده اند. نمونه دیگر در موضوع مورد اشاره قرآن، یعنی «دابة الأرض» و «يأجوج ومأجوج» است. این افراد گفته اند که هر دو از علائم قرب و نزدیک بودن ظهور امام زمان را هستند و در این زمینه محوریت را به حضرت عیسی علیه السلام داده و مدعی شده اند که ایشان با يأجوج ومأجوج در گیر می شوند؛ در حالی که خروج دابة الأرض در هنگام رجعت است و رجعت از حوادث پس از ظهور است و اصولاً بحث رجعت غیر از بحث مهدویت است و دو بحث مجزا به شمار می آیند. خروج یأجوج و مأجوج نیز به حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ربطی ندارد و از حوادثی است که نزدیک قیامت رخ می دهد. این تصورات باطل از اسرائیلیات و تخیلاتی است که از طرف کعب الاحبار آمده است. البته تفاوت بین علامت رجعت و قیامت را به این نحو نمی شود؛ پذیرفت؛ زیرا طبق دیدگاه علامه طباطبایی (1)و همچنین استاد خودم که بنده کراراً از ایشان شنیده ام گاهی علاماتی به عنوان علامت «قیامت» و یا «رجعت» ذکر می شوند؛ در حالی که اینها جزء علامات ظهورند که این امر، به دلیل نزدیک بودن زمان وقوع آنهاست و از این رو، گاهی به جای یکدیگر به کار می روند.
1) طباطبایی، سید محمد حسین الميزان في تفسير القرآن، ج 2، ص 106-109، تفسیر سوره بقره، ذیل آیات 208-210.
به هر رو، ایشان با تفاوت گذاری بین دو علامت قطعى دابة الأرض و يأجوج و مأجوج بر این باور است که خروج دابة الأرض از علائم رجعت است و خروج يأجوج و مأجوج از علائم قیامت وی در ادامه به توضیح آیات 76 تا 85 سوره نمل که مخاطب آنها یهود و هم کیشان آن هاست می پردازد. وی هنگامی که به آیه 82 این سوره می رسد: وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنا لا يُوقِنُونَ؛ در تفسیر آن مطلبی دارد که بر اساس آن، حادثه خروج دابة الأرض» در این آیه، از حوادث مربوط به زمان رجعت است؛ زیرا در اینجا تعبیر «وقع دارد، نه حق» و در قرآن هرجا تعبیر «حق» دارد، به قیامت (1)و هر جا تعبیر «وقع» به کار رفته است، به رجس و عذاب دنیا اشاره دارد. از سوی دیگر در آیه بعد، سخن از حشر و زنده شدن گروهی از هر امت است: وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ؛ (2)در حالی که در قیامت همه محشور می شوند که این خود قرینه ای است بر اینکه خروج دابة الأرض در آیات مورد بحث به زمان رجعت مربوط و از علائم آن است نه از علائم قیامت افزون بر این، روایات گویای این هستند که خروج دابة الأرض در زمان رجعت است نه قیامت این جا ممکن است نقضی به مطلب ایشان وارد باشد؛ ولی در مجموع تحقیق کاملی است. (3)
1) سجده: 13؛ يس: 7 و قصص: 63.
2) نمل: 83.
3) علامه طباطبایی در تفسیر المیزان همین مطلب را می فرمایند و از ظاهر آیه برمی آید که حشر همین می بود، جا داشت به جای دفع توهم مزبور که این مفسر آن را توهم کرده، توهمی مهم تر از آن را دفع می کرد و آن این که کسی توهم کند که حشر فوجی از هر امت، در غیر روز قیامت است و برای دفع این توهم اول مسئله نفخ صور را بیاورد، بعد حشر فوج از هر امت را، تا کسی خیال نکند حشر مذکور در غیر قیامت است؛ آنگاه بعد از آن جمله ای بیاورد، تا توهم مفسر نامبرده را رفع کند. از این رو، معلوم شد که آیه شریفه نمی تواند مربوط به وقایع قیامت باشد، بلکه از حشری خبر می دهد که قبل از روز قیامت واقع می شود البته در افاده این معنا نیز صریح نیست؛ به طوری که قابل تأویل نباشد. چه بسا مفسرانی که وقوع قول علیه ایشان را به وجوب عذاب برآنان تفسیر کرده اند و مناسب تر آن است که بنا بر این تفسیر مراد از قول واقع علیه ایشان»، قضای خدای تعالی به عذاب در حق ستمکاران باشد که در امثال آیه أَلا إِنَّ الظَّالِمِينَ فِي عَذَابٍ مُقِيمٍ خاطر نشان شده و آن وقت معنای آیه چنین باشد ایشان به خاطر این که ستمکارند، قضای عذاب در ایشان رانده شد و دیگر چیزی نخواهند داشت که سخن بدان آغاز کنند»؛ و لیکن وجه سابق وجیه تر است و اما این که وقوع قول را به حلول عذاب و داخل شدن در آتش تفسیر کرده اند، از سیاق بعید است؛ زیرا با تفریح مذکور نمی سازد. (طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 15، ص 397- 399 سوره نمل، ذیل آیات 8293).
در آن، حشر در غیر روز قیامت است؛ زیرا حشر در روز قیامت به یک فوج از هر امت اختصاص ندارد، بلکه تمامی امت ها در آن محشور می شوند و به حکم آیه وَ حَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُعَادِرُ مِنْهُمْ أحدا؛ یک نفر هم از قلم نمی افتد و اما در این آیه می فرماید از هر امتی فوجی را محشور می کنیم. بعضی از مفسران گفته اند مراد از این حشر حشر عذاب است بعد از حشر کلی، که شامل همه خلق می شود و این حشری است بعد از حشر؛ لیکن این حرف دردی را دوا نمی کند و اشکال را بر طرف نمی سازد، برای این که اگر مراد حشر برای عذاب بود لازم بود غایت (برای عذاب) را ذکر کند تا مبهم نباشد همچنان که در آیه وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْداءُ اللَّهِ إِلَى النَّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ حَتَّى إِذَا مَا جاؤُها؛ این غایت ذکر شده است با اینکه بعد از این آیه هم به جز عتاب و حکم فصل، ذکری از عذاب نیامده و آیه شریفه؛ به گونه ای که ملاحظه می فرمایید، مطلق است و در آن هیچ اشاره ای نیست تا بگوییم مقصود از آن حشر خاصی است که ذکر شد و این اطلاق را آیه بعدی بیشتر می کند که می فرماید: حَتَّى إذا جاؤ ... تا آن که بیایند و نمی فرماید بیایند عذاب یا آتش یا چیزی دیگر را باز مؤید گفتار ما که منظور حشر در قیامت نیست این است که این آیه و دو آیه بعدش، پس از داستان خروج دا به از زمین واقع شده اند که خود یکی از علائمی است که قبل از قیامت واقع می شود؛ قیامتی که در چند آیه بعد درباره آن چنین می فرماید: وَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصور ... و تا چند آیه ،بعد اوصاف وقایع آن روز را بیان می کند؛ معنا ندارد که پیش از شروع به بیان اصل قیامت و وقایع آن یکی از وقایع آن را جلوتر ذکر کند؛ چون ترتیب وقوعی اقتضا می کند که اگر حشر فوج از هر امتی هم جزو وقایع قیامت باشد آن را پس از مسئله نفخ صور ذکر فرماید؛ ولی این طور ذکر نکرد، بلکه قبل از نفخ صور مسئله حشر فوج از هر امتی را آورده است. پس معلوم می شود این حشر ، جزء وقایع قیامت نیست به همین دلیل است که می بینیم بعضی از مفسرانی هم که آیه را بر حشر در قیامت حمل کرده اند متوجه این اشکال شده و گفته اند: شاید جلوتر ذکر کردن این واقعه بر نفخ صور و قیام قیامت، برای این بوده که اعلام کند هر یک از این دو، یعنی نفخ صور و حشر هر فوجی از هر امت آن قدر مهمند که جا دارد هر کدام جداگانه مورد توجه قرار گیرند و احوال آنها که طامه کبرا و داهیه دهیاء است جداگانه خاطر نشان شوند؛ وگرنه، اگر می خواست ترتیب رعایت شود باید اول نفخ صور بعد حشر فوج از هر امت ذکر شود، چیزی که هست اگر ترتیب رعایت می شد خواننده خیال می کرد هر دو یک داهیه است؛ لیکن خواننده توجه دارد که این وجهی است ساختگی که به هیچ وجه قانع کننده نیست و اگر مقصود از آیه
ایشان در بیان معنای رجعت آن را فصل جدیدی از زندگی معرفی کند که به لحاظ زمانی هزاران سال به طول می انجامد و در این بازه زمانی که ابتدای آن از زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالى این است تعدادی از انبیا (1)و نیز امامان علیهم السلام (2)به دنیا باز می گردند. در این جا به اجمال یادآور می شویم که ما اصل رجعت را می پذیریم؛ ولی تفصیلات آن نیازمند بحث و بررسی است؛ اگر دلیل متقن و محکمی بر آن ها یافتیم آن ها نیز را می پذیریم در غیر صورت، به همان اصل بسنده
می کنیم. (1)
در ادامه، فاضل معاصر با استناد به آیات و قرائن متعدد می فرماید: آیه يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآيَاتِنا فَهُمْ يُوزَعُونَ؛ (2)به رجعت اشاره دارد و آنگاه به منظور تأیید و اثبات مدعای خویش که علامت رجعت بودن خروج دابة الأرض است به روایتی از امام باقر علیه السلام از کتاب تفسیر علی بن ابراهيم قمی (3)اشاره می کند که در ذیل این آیه شریفه آمده است: إِنَّ اللهَ قادِرٌ عَلى أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً. (4)در این روایت چنین آمده است:
سَيُرِيكُمْ فِي آخِرَالزَّمَانِ آيَاتٍ مِنْهَا دَابَّةٌ فِي الْأَرْضِ وَالدَّجَّالُ وَ نُزُولُ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ طُلُوعُ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا؛ (5)به زودی در آخرالزمان آیاتی را می بینید؛ از جمله آنها دابه ای در زمین دجال، آمدن عیسی بن مریم علیه السلام و طلوع خورشید از سمت مغرب است. به ایشان اشکال شده است که این روایت خلاف گفته شماست؛ زیرا در آن، تعبیر آخرالزمان دارد و شما منکر آمدن دابة الأرض در آخر دنیا شدید. ایشان
1) برای مطالعه بیشتر در این زمینه رک طبسی، محمد رضا الشيعة و الرجعة و ميرشاه ولد، محمد، ستاره درخشان، ترجمه کتاب الشيعه و الرجعه، از محمدرضا طبسی.
2) نمل: 83.
3) قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، ج 1، ص 198.
4) انعام: 37.
5) کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، ج1، کتاب الحجة، ص 198، باب ان الائمة علیهم السلام هم اركان الأرض، ح 3.
در جواب می گوید: در روایت تعبیر آخرالزمان وجود دارد که آن، مدت زمان طولانی را شامل می شود؛ شروع آن بنابر برخی از روایات از زمان بعثت پیغمبر اکرم صلى الله عليه وسلم است و پایان آن آخر دنیاست؛ ولی این که آخر دنیا چه زمانی است، خدا می داند. برای مثال در روایات «نبی آخرالزمان» داریم که آغاز آخرالزمان از زمان بعثت پیامبر اکرم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) است و پایان آن را کسی جز خدا نمی داند.
سپس ایشان روایت دیگری را نقل می کند که تنها روایت دابة الأرض در کتاب کافی است:
وَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام أَنَا قَسِيمُ اللَّهِ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ... وَلَقَدْ أُعْطِيتُ السّتَ: عِلْمَ الْمَنَايَا وَالْبَلَايَا وَ الْوَصَايَا وَ فَصْلَ الْخِطَابِ وَإِنِّي لَصَاحِبُ الْكَرَاتِ وَ دَوْلَةِ الدُّوَلِ وَ إِنِّي لَصَاحِبُ الْعَصَا وَالْمِيسَمِ وَالدَّابَّةُ الَّتِي تُكَلِّمُ النَّاسَ؛ (1)1 امیرالمؤمنين علیه السلام فرمود: من در میان بهشت و دوزخ مقسم خدایم... و به من شش فضیلت عطا شده است:1. علم مرگ و میر؛ 2. علم بلاها؛ 3. علم وصايا؛ 4. فصل الخطاب؛ 5. منم صاحب کرات، منم صاحب دولت حاکم بر همه دولت ها؛ 6. منم صاحب عصا و میسم و دابه ای که با مردم سخن می گوید. عبارت «انى لصاحب الكرات»، یعنی همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله) به کرات و دفعات به این دنیا باز می گردم و امر دا به به دست من است؛ همان طور که عصای موسی یا عصای آدم علیه السلام به دست من است.
ما قبلاً به ذکر و بررسی این روایت پرداختیم و مشخص شد که روایت مشکل
سندی دارد؛ ولی ایشان به آن تمسک می کند. به هر رو، اگر روایت با این تعبیر باشد: إِنِّي لَصَاحِبُ الْكَرَاتِ ... وَ الدَّابَّةُ؛ ما آن را می پذیریم؛ اگرچه ضعیف باشد؛ زیرا تنقیصی برای مولا علی علیه السلام نیست؛ ولی روایت با تعبیر «انا دابة الأرض» تنقيص براى آن حضرت است؛ حتی اگر واژه دابه را برای ذوی العقول در نظر بگیریم.
در مورد دابة الأرض، سخن یکی از معاصران را در ضمن دو نکته بررسی کردیم نکته اول این که ایشان بین علائم ،رجعت علائم ظهور و علائم قیامت تفصیل قائل شدند و خروج دابة الأرض را با استناد به آیات ناظر به این بحث. که در سوره نمل آمده است. مختص رجعت می دانند و می گویند که ما روایات فراوانی داریم که خروج دابة الأرض از علائم رجعت است. نکته دوم اینکه امویان برای تعریضی به حضرت در روایات دست بردهاند و کلمه «صاحب» را از عبارت «أنا صاحب دابة الأرض» که در روایت کتاب کافی و بصائر الدرجات آمده است، حذف کرده اند.
در مجموع، دیدگاه ما در مورد مطالب فاضل معاصر، در ضمن نکات ذیل قابل ارائه است:
که وی بیان کرد قابل پذیرش ما نیست؛ زیرا اشاره شد که طبق دیدگاه علامه طباطبایی و همچنین استاد خودم گاهی علاماتی به عنوان علامت «قیامت» و یا «رجعت» ذکر می شوند؛ در حالی که اینها جزء علامات ظهورند که این امر به دلیل نزدیک بودن زمان وقوع آنهاست و از این رو، گاهی به جای یکدیگر به کار می روند.
ایشان یادآور شده است که ما روایات فراوانی داریم مبنی بر اینکه «دابة الأرض» در مورد رجعت است. این مطلب نیازمند بررسی است که آیا واقعاً ما روایات زیادی در این زمینه داریم!
ایشان در نکته دوم مطلبی را بیان کرده که به نظر می رسد بسیار مهم و قابل بحث است؛ زیرا ما شکی نداریم که امویان در روایات ما دست برده اند که اگر بتوانیم این مطلب را ثابت کنیم تحقیق به جایی انجام داده ایم. به هر رو، در صورت اثبات این نکته نتیجه این می شود که امیرالمؤمنین ، صاحب دابة الأرض است و اگر روایت با این تعبیر باشد، ما آن را می پذیریم؛ اگرچه ضعیف باشد؛ زیرا تنقیصی برای مولا علی ها نیست؛ ولی روایت با تعبیر «انا دابة الأرض»، تنقیص برای آن حضرت است؛ حتی اگر واژه دابه را برای ذوی العقول در نظر بگیریم.
بحث در مورد دابة الأرض بود که اشاره شد آن مبتنی بر قرآن و غیر قابل انکار است. دابة الأرض بر پایه برخی از روایات و دیدگاه عامه از علائم قیامت است؛ ولی طبق دیدگاه ما از مباحث رجعت و از منظر برخی نیز از علائم ظهور است. در جلسه پیشین یادآور شدیم که برخی از معاصران مدعی هستند که در روایات تصرف و کلمه «صاحب» از آن ها حذف شده و در اصل: «أنا صاحب دابة الأرض» بوده است از نظر ما، از این شجره ملعونه بعید نیست که در این سنخ از روایات تصرف کرده باشند؛ زیرا از این اتفاقات بسیار افتاده است. البته محتمل است که «واو» در این عبارت از روایت: «والدابة التي تكلّم الناس» عاطفه وبر کلمه «صاحب» در عبارت پیش از خود عطف شده باشد که در این صورت واژه «الدابة» باید به کسر خوانده شود. با این احتمال دیگر مشکلی ایجاد نمی شود کسانی که بر این باورند که امویان در روایت دست برده اند، شواهدی ارائه می کنند از جمله، روایتی که در منابع روایی ما به صورت مرسل آمده و در آن یک طرف قضیه معاویه و یهود است:
وَقَالَ أَيْضاً حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ زَيْدٍ عَنِ ابْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: قَالَ لِي مُعَاوِيَةُ يَا مَعْشَرَ الشَّيعَةِ تَزْعُمُونَ أَنَّ عَلِيّاً بِهِ دَابَّةُ الْأَرْضِ؟ قُلْتُ: نَحْنُ نَقُولُ وَ الْيَهُودُ يَقُولُونَ قَالَ: فَأَرْسَلَ إِلَى رَأْسِ الْجَالُوتِ فَقَالَ: وَيْحَكَ تَجِدُونَ دَابَّةَ الْأَرْضَ عِنْدَكُمْ مَكْتُوبَةٌ؟ فَقَالَ: نَعَمْ فَقَالَ: وَ مَا هِيَ أَتَدْرِي مَ اسْمُهَا؟ قَالَ: نَعَمْ اسْمُهَا إِيلِيَا قَالَ: فَالْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ: وَيْحَكَ يَا أَصْبَغُ مَا أَقْرَبَ إِيلِيَا مِنْ عَلِيّا علیه السلام؛ (1)اصبغ بن نباته می گوید: معاویه به من گفت: ای جماعت شیعه گمان می کنید که علی دابة الأرض باشد؟ گفتم: آری؛ ما بر این باوریم و یهود نیز چنین می گویند. سپس معاویه، بزرگ تر یهودیان را احضار کرد و از روی تعجب پرسید: وای بر تو! آیا ماجراى دابة الأرض در کتاب های شما آمده است؟ پاسخ داد: آری. معاویه پرسید: مشخصات او چیست و آیا نام او را می دانی؟ گفت: آری نامش ایلیا است. معاویه نگاهی به من افکند و گفت: وای بر تو ای اصبغ چقدر نام ایلیا به علی نزدیک است! روایت ذکر شده همان روایت نهم از روایات خاصه است که پیش تر در بررسی آن اشاره شد که این روایت را مرحوم کراجکی نقل کرده و به معصوم متصل نیست. از این رو در واقع روایت نیست بلکه سخن معاویه است و اگر سندش درست باشد می توان آن را به عنوان فضایل و اقرار معاویه پذیرفت. شاهد روایی دیگر در این زمینه، این روایت است:
1) مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، ج 39، ص 244، ذيل ح32.
وأُخْرِجَ ابْنُ أَبِي حَاتِمٍ عَنِ التُّزَالِ بْنِ سَبْرَةَ قَالَ قِيلَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ إِنَّ ناساً يَزْعُمُونَ أَنَّكَ دَابَّةُ الأَرضِ فقال واللَّهِ إِنَّ لِدَابَّةِ الأَرْضِ رِيشاً و زِعْباً وَ وَمَا لِي رِيضٌ وَلَا زَغَبٌ وإِنَّ هَا لَحَافِرٌ ومَا لِي مِن حَافِرٍ وَإِنَّهَا لَتَخْرُجُ حَضَرَ الْفَرَسِ الْجَوَادِ ثَلَاثًا وَمَا خَرَجَ ثُلُثَاهَا؛ (1)به علی گفتند: همانا مردم گمان می کنند که شما دابة الأرض هستید؛ فرمود: «به خدا سوگند، دابة الأرض پر و بال دارد حال آن که من پر و بال ندارم و وی دارای سم است و حال آن که مرا سمی نیست او سه برابر یک اسب تندور طی مسیر می کند و می دود؛ ولی من این چنین نیستم. بر اساس این روایت دابة الأرض موجود عظيم الجثه ای است که سه برابر یک اسب تندور طی مسیر می کند و می دود راوی این روایت شخصی است به نام نزال بن سبره که در بررسی سندی روایت سوم نشان داده شد، او عثمانی و عامی است و در کتاب های شیعه اثری از او نیست و وی مهمل است. از این رو، ما این دو روایت را نمی پذیریم و این توجیه که این روایات، جعلی هستند، توجیه مقبولی است.
در ادامه به منظور آشنایی با مطالب و منقولات عامه در بحث دابة الأرض و نشان دادن عدم مقبولیت و اثبات غیر منطقی بودن آنها، به ذکر پاره ای از مطالب نقل شده در منابع روایی آنها می پردازیم. از جمله این مطالب، سخن
1) سیوطی، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور في التفسير المأثور، ج 6، ص 382.
شعبی (1)در توصیف دابة الأرض است که می گوید: دَابَّةُ الْأَرْضِ زَبَّاءُ ذَاتُ وَبَرٍ يَنَالُ وَجْهُهَا السَّمَاءَ؛ (2)«دابة الأرض موجود پرمو و دارای پشم است که صورتش به آسمان می رسد.» وی در جای دیگر در این زمینه می نویسد: إِنَّ دَابَّةَ الْأَرْضِ ذَاتُ وَبَرٍ تُنَاغِي السَّمَاءَ؛ (3)دابة الأرض دارای پشم است و قد و قامتش به آسمان می رسد. در کتاب تفسیر رازی نیز دابة الأرض این گونه توصیف شده است: انَّ رَأْسَهَا يَبْلُغُ السَّحَابَ؛ (4)«سر او به ابرها می رسد.» از ابن عباس نیز در این زمینه چنین گزارش شده است: الدَّابَّةُ مُؤَلَّفَةٌ ذَاتُ زَغَبٍ وَ رِيشٍ فِيهَا مِنْ أَلْوَانِ الدَّوَاتِ كُلِّهَا؛ (5)«دابه حیوانی است ترکیب شده از چند حیوان و دارای پر و بال که رنگارنگ است و از رنگ تمام حیوانات در آن وجود دارد.» ابن زبیر نیز دابه را چنین توصیف می کند:
رَأْسُهَا رَأْسُ شَوْرِ، وَعَيْتُهَا عَيْنُ خِنْزِيرٍ، وَأُذْتُهَا أُذُنْ فِيلٍ، وَقَرْتُهَا قَرْنَ إِيَّلٍ،
1) در مورد عامر بن شرحبیل شعبی بارها اشاره کردیم که او بغض و کینه اش را نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام آشکارا نشان می داد و چیزی را مخفی نمی کرد کان متجاهراً ببغض على بن ابیطالب علیه السلام». مرحوم خویی در مورد او می نویسد: «هو الخبيث الفاجر الكذاب المعلن بعدائه لأمير المؤمنين ، او خبیث، فاجر، دروغگو و فردی بود که دشمنی خود را با امیرالمؤمنین علیه السلام آشکار می کرد» (خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، ج 10، ص210، ذیل ترجمه عامر بن شرحبیل، ش 6095) بر این اساس در هر مجلسی حضرت علی علیه السلام را لعن می کرد.
2) ابن حماد، نعیم الفتن، ج2، ص 665 ، ح 1863.
3) سیوطی، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور في التفسير المأثور، ج 6، ص 378.
4) فخر رازی، محمد بن عمر، مفاتيح الغيب، ج 24، ص 572.
5) سیوطی، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور في التفسير المأثور، ج 6، ص 383.
وَعُنْقُهَا عُنْقُ نَعَامَةٍ، وَصَدْرُهَا صَدْرُ أَسَدٍ، وَلَوْنُهَا لَوْنُ غَرِ، وَخَاصِرَتُهَا خَاصِرَةُ هِرٍ، وَذَنَبُهَا ذَنَبُ كَبْشٍ ، وَقَوَائِهَا قَوَائِمُ بَعِيرٍ، بَيْنَ كُلِّ مَفْصِلَيْنِ أَثَنَا عَشَرَ ذِرَاعًا، تَخْرُجُ مَعَهَا عَصَا مُوسَى، وَخَاتَمُ سُلَيْمَانَ، فَلَا يَبْقَ مُؤْمِنٌ إِلَّا نَكَتَتْ فِي وَجْهِهِ بِعَصَا مُوسَى نُكْتَةً بَيْضَاءَ، فَتَفْشُو تِلْكَ النّكْتَةُ حَتَّى يَبْيَضّ لَهَا وَجْهُهُ، وَلَا يَبْقَى كَافِرٌ إِلَّا نَكَتَتْ فِي وَجْهِهِ نُكْتَةٌ سَوْدَاءَ بِخَاتَمِ سُلَيْمَانَ، فَتَفْشُو تِلْكَ النّكْتَةُ حَتَّى يَسْوَدَّ بِها وَجْهُهُ؛ (1)سردابة الأرض سر گاومیش است و چشمش، چشم خوک و گوشش گوش فیل است و شاخ هایش مانند شاخ گوزن است و گردنش گردن شتر مرغ و سینه اش، سینه شیر و رنگش، رنگ پلنگ و نشیمنگاهش، نشیمنگاه گربه و دم آن، دم گوسفند و پاهایش پاهای شتر است. فاصله بین دو مفصل آن شش متر است. وقتی خروج می کند، همراه او عصای موسی و انگشتر سلیمان علیه السلام است. مؤمنی باقی نمی ماند، مگر اینکه با عصای موسى علامت سفیدی بر صورتش زده می شود و آن علامت گسترده می یابد تا اینکه تمام صورتش سفید می شود و در آن جا کافری نمی ماند، مگر این که با انگشتر سلیمان روی صورتش علامت سیاهی می زند؛ آنگاه گسترش می یابد تا اینکه تمام صورتش با آن سیاه می شود. بر اساس گزارشی دیگر، ابوهریره در مورد دابه می گوید: مَا بَيْنَ قَرْنَيْهَا فَرْسَخُ
1) ابن کثیر، اسماعيل بن عمر، تفسير القرآن العظيم، ج6، ص 193.
للراكب؛ (1)«بین دو شاخ او به مسافت یک فرسخ برای شخص سواره وجود دارد.» در روایت دیگر عبدالله بن عمرو بن عاص از پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین نقل می کند:
إِذَا طَلَعَتِ الشَّمْسُ مِنْ مَغْرِبِهَا ... تَخْرُجُ دَابَّةُ الْأَرْضِ مِنْ صَدْعِ فِي الصِّفَا، فَأَوَّلُ خَطْوَةٍ تَضَعُهَا بِأَنْطَاكِيَّةَ، ثُمَّ تَأْتِي إِبْلِيسَ فَتَلْطِمُهُ؛ (2)هنگامی که خورشید از مغرب طلوع کند، دابة الأرض از بین صفا و مروه خارج می شود پای اول او در انطاکیه است؛ سپس به سوی شیطان می آید و به او سیلی می زند. گفتنی است که ما به ابن کثیر ارادتی نداریم؛ چون ایشان نیز به اهل بیت علیهم السلام ارادتی نداشته است. موضع او نسبت به غدیر گواه روشنی بر این امر است با وجود این وی در تفسیرش ذیل این روایت سخنی می گوید که از نظر ما سخن خوبی است:
هذا حديث غريب جدا وسنده ضعيف ولعله من الزاملتين اللتين أصابهما عبد الله بن عمرو يوم اليرموك فأما رفعه فمنكر، والله أعلم؛ (3)اين حديث جداً عجیب و غریب و سندش ضعیف است و شاید از زاملتین [= دو بار شتر] است؛ یعنی از همان دو بار شتری که عبدالله بن عمرو بن عاص در روز جنگ یرموک به آن دست یافت.
بر اساس گفته ابن کثیر این قبیل روایات در ایام فتح شام و جنگ یرموک
آورده شده و همگی وارداتی و جزء اسرائیلیات به شمار می آیند و عبدالله بن عمرو بن عاص آنها را با روایت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و مخلوط کرده است. به هر رو، در این جا ابن کثیر سخنی گفته که به لوازم آن توجهی نداشته است؛ زیرا وی با این سخن، تمام روایات عبد الله بن عمرو بن عاص (1)را که در صحاح آمده، با تردید مواجه کرده است و از سویی این شک به همه روایاتی که از سوی عبدالله نقل شده است سرایت می کند؛ زیرا اسم عبد الله بین سه نفر مشترک است: «عبدالله بن عمرو بن عاص»، «عبد الله بن عباس» و «عبدالله بن جعفر». بر این اساس سخن شعبه، مبنی بر این که سه چهارم روایات ما جعلی است، درست می شود. من در شگفتم که این آقایان چرا از روایات امام صادق علیه السلام اعراض می کنند و حتی یک حدیث از ایشان نقل نمی کنند و می گویند چون در مورد امام صادق علیه السلام تأمل کوچکی دارم پرهیزکاری ام اجازه نمی دهد که از ایشان روایتی نقل کنم ولی همین آقایان از بار شتر روایت نقل می کنند. (2)
1) بر اساس گزارش ابن قتیبه فاصله سنی عبدالله بن عمرو بن عاص با پدرش عمروبن عاص دوازده سال بود وكان بين عبد الله بن عمرو وبين أبيه اثنتا عشرة سنة في السن» ابن قتیبه، عبدالله بن مسلم، المعارف، ج1، ص 286). بر پایه گزارش ذهبی نیز پدرش بیش از یازده سال از او بزرگتر نبوده است: «لیس ابوه اکبر منه الا باحدى عشر سنة» (ذهبي، شمس الدین، سیر اعلام النبلاء، ج 3، ص80).
2) در سفری که سال گذشته (1389 شمسی) به شهر مکه داشتم یکی از وهابی های این شهر که تقریباً 80 سال داشت می گفت تا به حال یک روایت هم از اهل بیت علیهم السلام نقل نکرده است. با وجود این، همین افراد خون غیر وهابی را مباح می دانند.
همان طور که ملاحظه کردید مطالب نقل شده از سوی عامه در مورد دابة الأرض، بی اساس و غیر قابل پذیریش است و از نظر ما همگی از جعلیات و از زاملتین است. از این رو، سزاوار است که از آنها اعراض کنیم؛ با وجود این، برای ارتقای سطح آگاهی خواننده محترم در مورد این سنخ از مطالب بی پایه، مواردی را به عنوان نمونه ذکر کردیم؛ والا در این بحث واقعاً حق با علامه طباطبایی است که فقط اصل موضوع دابة الأرض را پذیرفته و از این روایات، اعراض کرده است.
شخصی به نام ابونصر الشلبی در مورد قیامت کتابی با عنوان «صحیح اشراط الساعة» نوشته است در این کتاب بابی است با عنوان «خروج دابة الأرض وتكليمها (1)للناس» که نویسنده در آن از خروج دابة الأرض سخن می گوید و آن را از علائم قیامت معرفی می کند. در قسمتی از باب چنین آمده است:
و من علامات الساعة الكبرى بعد إغلاق باب التوبة بطلوع الشمس من مغربها تخرج دابة من الأرض تخالف ما عهده البشر من الدواب اذ تخاطب الناس و تكلمهم و تميز المؤمن من الكافر تكميلاً للمقصود من إغلاق باب التوبة و خروج هذه الآية العظيمة كغيرها من الآيات، ثابت بالكتاب والسنة. و اما الكتاب: وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا هُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُون وأما السنة: فما رواه
1) واژه «تکلهم» همراه با سکون لام، به معنای زخمی کردن مردم است.
مسلم و ابوداود من حديث عبد الله بن عمرو بن عاص قال: جلس إلى مروان بن الحكم بالمدينة ثلاثة نفر من المسلمين، فسمعوه و هو يحدث عن الآيات: ان اولها خروجاً: الدجال، فقال عبدالله بن عمرو: لم يقل مروان شيئاً، قد حفظت من رسول الله صلى الله عليه و سلم حديثاً لم إنسه بعد ما سمعته يقول: «اول الآيات خروجاً: طلوع الشمس من مغربها و خروج الدابة على الناس الضحى، وأيتهما كانت قبل صاحبتها، فالأخرى على إثرها قريباً؛ (1)از علائم قیامت پس از بسته شدن باب توبه با طلوع خورشید از سمت مغرب این است که جنبده ای از زمین خارج می شود که با موجوداتی که تاکنون انسان ها دیده اند متفاوت است. خروج این نشانه عظیم و بزرگ با قرآن و سنت ثابت شده است؛ از قرآن، این آیه است: وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا هُمْ دَابَّةٌ مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بآياتنا لا يُوقِنُون؛ و از سنت، روایتی است که مسلم و ابوداود از عبدالله بن عمرو بن عاص نقل کرده اند. در این روایت، عبدالله بن عمرو بن عاص می گوید سه نفر از مسلمین در مدینه نزد مروان بن حکم (2)نشسته بودند و شنیدند که او از آیات و نشانه هایی سخن
2 . مروان بن حکم از خبائث معروف است که دلیل آن را می توان در ضمن چند نکته خلاصه کرد:
1) شلبی، مصطفی ابوالنصر، صحيح أشراط الساعة و وصف ليوم البعث و أهوال يوم القيامة، ص301-302.
2) او پیشنهاد دهنده قتل امام حسین علیه السلام در مدینه بود؛ 2. در ماجرای تیر باران جنازه شریف امام حسن ، وی ریاست گروه تیراندازان را برعهده داشت؛ 3. عامل فتنه و فساد در جنگ جمل بود؛ 4. حضرت علی در یکی از خطبه ها در مورد او می گوید: لَا حَاجَةَ لِي فِي بَيْعَتِهِ إِنَّهَا كَفِّ يَهُودِيَّةٌ لَوْ بَايَعَنِي بِكَفِّهِ لَغَدَرَ بِسَبَتِهِ أَمَا إِنَّ لَهُ إِمْرَةً كَلَعْقَةِ الْكَلْبِ أَنْفَهُ وَ هُوَ أَبُو الْأَكْبُشِ الْأَرْبَعَةِ وَ سَتَلْقَى الْأُمَّةُ مِنْهُ وَ مِنْ وَلَدِهِ يَوْماً أَحْمَر؛ مرا به بیعت او نیازی نیست! دست او دست یهودی است، اگر با دست خود بیعت کند در نهان آن را می شکند آگاه باشید او حکومت کوتاه مدتی خواهد داشت، مانند فرصت کوتاه سگی که با زبان بینی خود را پاک کند. او پدر قوچ های چهارگانه است [= او پدر چهار فرمانرواست] و امت اسلام از دست او و پسرانش روزگار خونینی خواهند داشت. حکومت مروان آن قدر پست است که مانند سگی است که بینی اش را بیرون بیاورد و بخورد و مردم از دست او حکومت خونینی دارد» (نهج البلاغة خطبه 73، ص 102). 5. نامبرده اولین کسی بود که در قبر پیغمبر صلى الله عليه وسلم را به «حجر» تعبیر کرد. اکنون نیز وهابی ها حرف امثال مروان بن حکم را تکرار می کنند. سخن ما با وهابیت این است که شما آقایانی که اصرار دارید بگویید قبر پیغمبر حجر و سنگ است؛ چرا وقتی می خواهید افتخارات زعما و بزرگان خود را نشان دهید، می گویید کنار قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله دفن شدند. اگر مرقد شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) سنگی بیش نیست پس سخن شما در مورد زعما و بزرگانتان نوعی تناقض است.
می گوید: اولین آنها به لحاظ خروج دابه است. عبدالله بن عمرو می گوید: مروان دیگر چیزی نگفت و بقیه را فراموش کرده بود؛ (1)ولی من از پیامبر (صلی الله علیه و آله) حدیثی شنیدم که هرگز آن را فراموش نکردم [در این حدیث آمده است: اولین نشانه ها از لحاظ خروج، عبارتند از: طلوع خورشید از مغرب و بعدی خروج دابه ای بر مردم پیش از ظهر است. هر کدام از آن دور جلوتر واقع شود آن دیگری به زودی به دنبال آن واقع می شود. (2)
همان طور که ملاحظه کردید روایت را عبدالله بن عمرو بن عاص از مروان نقل می کند و او کسی است که عامه خودشان نیز احتیاط می کنند که از وی
1) به عبارت دیگر این سه نفر شنیدند که مروان می گوید از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آیاتی را شنیدم که اولی آن دجال بود؛ ولی بقیه موارد حدیث را فراموش کرد و ادامه نداد.
2) یعنی من نمی دانم کدام یک جلوتر خواهد بود؛ ولی می دانم که فاصله میان آن دو اندک است و یکی از آنها که رخ می دهد طولی نمی کشد که نشانه بعدی تحقق می یابد.
حدیث نقل کنند؛ حال چه انتظاری است که ما از او روایت نقل کنیم؟ نویسنده در ادامه در مورد ماهیت و چیستی دابه به دیدگاه های مختلفی که در این زمینه مطرح شده اند اشاره می کند و در ضمن، تعریضی به شیعه دارد:
لقد اختلفت الأقوال في ماهية الدابة اختلافاً بينا وحاول أصحاب الأهواء يؤولون النص بما يوافق معتقداتهم و أهواءهم، فقيل بأن الدابة هي على بن ابي طالب وأنه سيرجع إلى الدنيا بصفتها وقيل: أنها ثعبان الذي كان في بئر الكعبة وقيل بأنها الجساسة الموجودة في بحر القلزم وقيل بأنها فصيل ناقة صالح لما قتلت هرب فصيلها فانفتح له جحر فدخل في جوفه ثم انطبق عليه فهو فيه حتى يخرج بصفة الدابة هذه، وقيل أنها الجراثيم، وقيل غیر ذلک کثیر، مما ليس له مستند صحیح بل ولا ضعیف؛ (1)در مورد ماهیت و چیستی دابه اختلاف روشنی وجود دارد. هواپرستان، نص را به گونه ای تفسیر می کنند که مطابق عقاید و خواسته های آنها باشد. از این رو برخی از آنان گفته اند دابه علی بن ابی طالب علیه السلام است و با ویژگی دا به به دنیا باز می گردد. (2)برخی گفته اند: مار بزرگ یا اژدرهایی است در چاه کعبه شماری نیز گفته اند دا به همان جساس [= دجال] در دریای قلزم (3)است. عده ای گفته اند: دابه، فصیل و باقی مانده ناقه صالح است که وقتی او را کشتند، فرار کرد و داخل غاری
شد که پیش روی او گشوده شده بود؛ و در آن جا می ماند تا این که با ویژگی این دابه از آن خارج می شود. برخی گفته اند: دابه میکروب هاست. مطالب فراوان دیگری نیز گفته شده است که هیچ یک مستند صحیح و بلکه ضعیف هم ندارد.
نامبرده پس از نقل مطالب یاد شده رشته سخن را به احمد محمد شاکر می سپارد؛ کسی که محقق مسند احمد بن حنبل و پژوهشگر دقیقی است:
و وجدت أثناء البحث كلاماً طيباً للأستاذ أحمد محمد شاكر رحمه الله، أحببت أن أثبته لتعم الفائدة: قال رحمه الله: «والآية صريحة بالقول العربي أنها (دابة) ومعنى (الدابة) في لغة العرب معروف واضح، لا يحتاج إلى تأويل، وقد بين الحديث بعض فعلها و وردت أحاديث كثيرة في الصحاح و غيرها بخروج هذه (الدابة) الآية، وأنها تخرج آخر الزمان، و وردت آثار أخر في صفتها لم تنسب إلى رسول الله المبلغ عن ربه والمبين آيات كتابه، فلا علينا أن ندعها، فانظر مثلاً تقسیر ابن کثیر؛ (1)در خلال بحث مطلب خوبی را از استاد احمد محمد شاکر یافتم که مناسب است برای بسط و گسترش فایده اش آن را تثبیت کنم ایشان می گوید: آیه با لفظ عربی تصریح دارد بر این که او «دابه» است و «دابه» در لغت عربی شناخته شده و روشن است و به تأویل احتیاجی ندارد. حدیث پاره ای از افعال او را بیان کرده است و در صحاح و غیر آن احادیث فراوانی در
1) شلبی، مصطفی ابوالنصر، صحيح أشراط الساعة و وصف ليوم البعث و أهال يوم القيامة، ص 304- 305
مورد خروج این آیه [=دابه] و اینکه او در آخرالزمان خارج می شود، وارد شده است. آثار دیگری در مورد صفات دابه وارد شده است به پیامبر (صلی الله علیه و آله) منسوب نیست؛ پیامبری که پیام رسان خدا و روشنگر آیات کتاب اوست. از این رو ما مجبور نیستیم آن ها را بپذیریم. در این زمینه برای مثال می توانید به تفسیر ابن کثیر مراجعه کنید. (1)
1) در این نوشتار اشاره شد که در مورد این صفات، حتی ابن کثیر در تفسیرش صدایش در آمده است. از این رو، نباید به آنها اعتنا کنیم.
دستاورد پژوهش حاضر نشان می دهد که اصل دابة الأرض یک اصل قرآنی است و آیه و روایات فراوانی در حتمیت آن وجود دارد. بر پایه روایات، ممکن است دابه، به رجعت و یا یکی از علائم ظهور امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشریف مربوط باشد؛ اما در مورد تعیین مصداق روایت و تطبیق آن بر امیرالمؤمنین علیه السلام، حتی یک روایت صحیح السند یافت نشد؛ با وجود این، نباید این حقیقت را نادیده انگاشت که نیافتن دلیل اولاً به معنای انکار «دابة الأرض» نیست؛ ثانياً: انكار فضایل امیرالمؤمنین علیه السلام محسوب نمی شود. گفتنی است یکی از روایات نقل شده در منابع روایی خاصه، روایتی از کتاب کافی شریف است که اشاره شد. در این روایت دو احتمال وجود دارد احتمال نخست آن است که بگوییم عبارت: «أنا دابة الأرض»، به جمله قبلش عطف شده است و کلمه «صاحب» بر سر این عبارت نیز می آید؛ یعنی: «أنا صاحب دابة الأرض». در اين صورت معنای روایت این است که امیرالمؤمنین همان طور که صاحب عصا و میسم است، صاحب دا به هم هست. احتمال دیگر این است که بگوییم در روایت دست برده شده است و کلمه صاحب را از آن حذف کرده اند. بر این اساس روایت در اصل به این صورت بوده است: «انا صاحب دابة الأرض».
قرآن کریم
نهج البلاغة، گردآوری موسوی بغدادی، محمد بن حسین (سید رضی)، تحقیق: صبحی صالح، قم: هجرت، 1414 ق.
ابن ابی الحدید، عبد الحميد بن هبه الله، شرح نهج البلاغة ابن أبي الحديد، تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم، قم: مكتبة آية الله العظمى المرعشي النجفي، بی تا.
ابن ابی شیبه عبد الله بن محمد المصنف في الأحاديث والآثار، تحقيق: كمال يوسف الحوت رياض: مكتبة الرشد، 1409 ق.
ابن اثیر، علی بن محمد، أسد الغابة في معرفة الصحابة، ابن اثير، على بن محمد، أسد الغابة في معرفة الصحابة، على محمد معوض و عادل احمد عبدالموجود بيروت: دار الكتب العلمية، 1424ق.
الكامل في التاريخ، بيروت: دار صادر، 1385 ق.
ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی فتح الباری بشرح صحیح البخاری، هدی السارى مقدمة فتح البارى قاهره دار الريان للتراث، 1407 ق.
ابن حماد ،نعیم ،الفتن، تحقيق: سمير أمين الزهيري قاهرة: مكتبة التوحيد 1412 ق.
ابن حنبل، احمد بن محمد، مسند، تحقيق شعيب الأرنؤوط وعادل مرشد، زير نظر عبد الله بن عبد المحسن ،ترکی، بیروت مؤسسة الرسالة، 1416 ق.
ابن حيون، نعمان بن محمد شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار السلام علیهم السلام، تحقیق: محمد حسین حسینی جلالی قم مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1409 ق.
ابن سعد، محمد بن سعد، الطبقات الكبرى بيروت: دار بیروت، 1405 ق.
ابن شهرآشوب، مناقب آل أبي طالب، تحقيق: محمد حسین آشتیانی و هاشم رسولی، قم: علامه، 1379 ق.
ابن عبدالبر، يوسف بن عبد الله، الاستیعاب في معرفة الأصحاب، تحقيق: علی محمد بجاوي، مكتبة نهضة مصر بالقاهرة، 1380 ق.
ابن عساکر، علی بن حسن، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق: محب الدين أبو سعيد عمر بن غرامة العمروی، بیروت: دار الفكر 1415 ق.
ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البداية والنهاية، بيروت: دار الفکر، 1398 ق.
تفسير القرآن العظيم تعليقه محمد حسین شمس الدین، ج1، بيروت: دار الكتب العلمية، 1419 ق.
ابن ماجه قزوینی محمد بن یزید، سنن ابن ماجه تحقیق محمد فؤاد عبد الباقي بيجا: دار إحياء الكتب العربية، بي تا.
ابن مغازلی علی بن محمد، مناقب أمير المؤمنين على بن أبى طالب علیه السلام، تحقيق: أبو عبد الرحمن تركي بن عبد الله الوادعي صنعاء: دار الآثار، 1424 ق.
ابن منظور محمد بن مکرم لسان العرب، تصحيح جمال الدین میردامادی، بیروت: دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع دار صادر، 1414 ق.
ابن قتیبه، عبد الله بن مسلم المعارف، تحقیق: ثروت عكاشه، قاهره: الهيئة المصرية العامة للكتاب، 1992.
ابوالفتوح رازی، حسین بن علی، روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن، تحقیق دکتر محمد جعفر یاحقی و دکتر محمد مهدی ناصح، مشهد: بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس رضوی، 1408 ق.
از هری محمد بن احمد تهذيب اللغة، بيروت: دار احیاء التراث العربي 1421 ق.
بحرانی، سید هاشم البرهان في تفسير القرآن، تحقيق: قسم الدراسات الاسلامية موسسة البعثة قم، تهران: بنیاد بعثت، 1416 ق.
بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح بخاری، تحقیق: محمد زهير بن الناصر، بيروت: دار طوق النجاة، 1422ق.
بدر العینی، محمود بن احمد، عمدة القاری شرح صحيح البخاري، بيروت: دار الفکر، بی تا.
تستری، محمد تقی، قاموس الرجال، قم: مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1410 ق.
ثعلبی، احمد بن محمد الكشف و البيان في تفسير القرآن، تحقیق ابی محمد ابن عاشور، بيروت: دار إحياء التراث العربي، 1422 ق.
جمعی از نویسندگان، معجم احاديث الإمام المهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، قم: مؤسسه معارف اسلامی با همکاری مسجد مقدس جمکران، 1426 ق.
جوهری، اسماعیل بن حماد الصحاح، بیروت: دار العلم للملايين، 1376 ق.
حسینی استرآبادی، سید شرف الدين على تأويل الآيات الظاهرة، قم: دفتر
انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1409 ق.
حموی بغدادی، یاقوت بن عبد الله، معجم البلدان، بیروت: دار التراث العربی، بی تا.
خطیب بغدادی، احمد بن على الكفاية في علم الرواية، تصحيح: أبو عبد الله السورقی حیدر آباد هند جمعية دائرة المعارف العثمانية، 1357 ق.
تاریخ بغداد أو مدينة السلام، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، بيروت: دار الكتب العلمية، 1417 ق.
خویی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث و تفصيل طبقات الرواة، قم: مركز الثقافة الإسلامية في العالم، 1372.
ذهبی، شمس الدین محمد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، تحقيق شيعب الارنؤوط و محمد نعيم العرقسوسی، بیروت: مؤسسة الرسالة، 1405 ق.
ميزان الإعتدال في نقد الرجال، محقق: على محمد البجاوی، بیروت: دار الفکر، 1382 ق.
سبحانی، جعفر، بحوث في الملل و النحل، قم: مؤسسه امام صادق علیه السلام، 1427 ق.
كليات في علم الرجال قم: انتشارات مؤسسه نشر الاسلامی، 1425 ق.
سیوطی، عبدالرحمن بن ابى بكر، الدر المنثور في التفسير المأثور، بيروت: دار الفکر، 1414 ق.
شلبی، مصطفی ابوالنصر، صحيح أشراط الساعة و وصف ليوم البعث و أهوال يوم القيامة، جده عربستان: مكتبة السوادي، 1420ق.
صاحب، اسماعیل بن عباد، المحيط في اللغة ، بيروت: عالم الكتب، 1414 ق.
صدوق، ابن بابویه، محمد بن على، كمال الدين و تمام النعمة، تحقيق: علی اکبر غفاری تهران انتشارات اسلامیه 1395 ق.
محمد بن على، الخصال، تحقيق: علی اکبر غفاری، قم: جامعه مدرسین، 1362
محمد بن على علل الشرائع، قم كتاب فروشی داوری، 1385.
صنعانی عبد الرزاق بن همام، المصنف، تصحیح ایمن نصر ازهری، بیروت دار الكتب العلمية، 1421 ق.
تفسير عبد الرزاق، تحقیق: محمود محمد عبده، بیروت: دار الكتاب العلميه، 1419 ق.
طباطبایی سید محمد حسين الميزان في تفسير القرآن، قم: دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1417 ق.
طبرانی سلیمان بن احمد المعجم الكبير، تحقيق: حمدي بن عبد المجيد السلفى، قاهرة: مكتبة ابن تيمية بيتا.
المعجم الأوسط، تحقيق أبو معاذ طارق بن عوض الله بن محمد و أبو الفضل عبد المحسن بن إبراهيم الحسيني، القاهرة: دار الحرمين، 1415 ق.
طبرسی، احمد بن على الإحتجاج على أهل اللجاج، تحقيق: محمد باقر خرسان، مشهد: نشر مرتضی، 1403 ق.
طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، تحقيق: محمد جواد بلاغی تهران انتشارات ناصر خسرو، 1372.
طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری مصر: دار المعارف، 1387 ق.
جامع البيان عن تأويل آي القرآن، تحقيق عبد الله بن عبد المحسن
الترکی، قاهره: دار هجر للطباعة والنشر والتوزيع و الإعلان، 1422 ق.
طبسی، محمد رضا الشيعة والرجعة، نجف: آداب، 1385 ق.
طبسی، نجم الدین الایام المكية من عمر النهضة الحسينية، بيروت: دارالولاء، 1423ق.
طوسی، محمد بن حسن فهرست، قم: ستاره، 1420 ق.
الأمالي، مجلس دوازدهم، قم: دار الثقافة، 1414 ق.
التبيان في تفسیر القرآن با مقدمه شیخ آغا بزرگ تهرانی و تحقیق احمد قصیر عاملی، بیروت: دار احیاء التراث العربی، بی تا.
الغيبة تصحيح: عبادالله طهرانی و علی احمد ناصح، قم: مؤسسة المعارف الإسلامية، 1425 ق.
طیالسی سلیمان بن داود، مسند أبي داود الطیالسی، تحقیق: الدكتور محمد بن عبد المحسن التركى مصر: دار هجر 1419 ق.
عروسی حویزی، عبد علی بن جمعه تفسیر نورالثقلین، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی قم انتشارات اسماعیلیان، 1415 ق.
عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر العیاشی، تحقیق: هاشم رسولی محلاتی، تهران المطبعة العلمية، 1380 ق.
فخر رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1420ق.
فراهیدی خلیل بن احمد كتاب العين كتاب العين، قم: نشر هجرت، 1409 ق.
فیض کاشانی، ملا محسن، الأصفى في تفسير القرآن، تحقيق: محمد حسين درایتی و محمدرضا نعمتی، قم: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1418 ق.
قمی، علی بن ابراهیم تفسیر القمی، تحقیق طيب موسوی جزائری، قم: دار الکتاب، 1404 ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، کافی، تحقیق علی اکبر غفاری، تهران: دار الکتب الاسلامية، 1391 ق.
مازندرانی، محمد صالح، شرح الكافي (الأصول و الروضة)، تحقيق: ابوالحسن شعراني تهران المكتبة الإسلامية، 1382 ق.
مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال في علم الرجال، قم: مؤسسه آل البيت علیهم السلام لإحياء التراث، 1426ق.
مجلسی، محمد باقر، مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول ، تهران: دار الكتب الاسلامية، 1404 ق.
بحار الأنوار، تحقيق جمعی از محققان، بیروت: دار إحياء التراث العربي، 1403 ق.
مجلسی، محمدتقی، روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، تحقيق حسین موسوی کرمانی و علی پناه اشتهاردی، قم: مؤسسه فرهنگی اسلامی کوشانبور، 1406 ق.
مزی، یوسف بن عبد الرحمن، تهذيب الكمال في أسماء الرجال، بيروت: مؤسسه الرسالة، 1400 ق.
مسلم بن الحجاج، أبوالحسن، صحیح مسلم، نیشابوری، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، بیروت: دار احیاء التراث العربي، 1374 ق.
مقدسی شافعی سلمى، يوسف بن يحيى، عقد الدرر في أخبار المنتظر،
تصحیح علی نظری منفرد تحقیق عبد الفتاح محمد حلو، قم: مسجد مقدس جمکران، 1428 ق.
مکارم شیرازی، ناصر، الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، ترجمه و تلخیص: محمد علی آذرشب، ج1، قم: مدرسة الإمام على بن أبي طالب علیه السلام، 1421 ق.
تفسیر نمونه چ1 تهران: دارالکتب الإسلامية، 1374.
منصور عبدالحكيم، يأجوج و مأجوج من الوجود حتى الفناء، دمشق، القاهره: دارالکتاب العربی، 2004 م.
میرشاه ولد، محمد، ستاره درخشان، ترجمه کتاب الشيعه و الرجعه (تأليف محمدرضا طبسی)، قم: موسسه انصاریان، 1371.
نجاشی، احمد بن علی، رجال، قم: مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، 1365.