ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، - ۱۳۱۲
عنوان و نام پديدآور : بسوی حق/ تالیف حسین مظاهری
مشخصات نشر : [تهران]: صیدا، ۱۳۶۸.
مشخصات ظاهری : ص ۲۱۵
فروست : (بینش اعتقادی۱)
شابک : ۸۵۰ریال
يادداشت : این کتاب مجموعه سخنرانیهای حسین مظاهری در تدریس اخلاق اسلامی است
موضوع : اخلاق اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۴۶/۴/م۶ب۵ ۱۳۶۸
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۰۸
شماره کتابشناسی ملی : م۶۸-۲۶۶۴
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بسوی حق
تالیف حسین مظاهری
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين و الصلوة و السلام علي خير خلقه اشرف
بريته ابي القاسم محمد صلي الله عليه و علي آله الطيبين
الطاهرين و علي جميع النبياء و المرسلين سيما بقيّة الله في الارضين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين.
قيام مقدس ابى عبدالله الحسين عليه السلام يك مكتب است و بايد از آن درس آموخت، قيام مقدس حسين عليه السلام نظير قرآن شريف كه كتاب اخلاقى، سرنوشت ساز و انسان ساز است، مى باشد. چنانچه قرآن نيز خود را به كتاب آدم سازى و انسان سازى معرفى مى نمايد.
«هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي اْلاُميّيّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَة»(جمعه /)
پيغمبر با معجزه، يعنى با قرآن آمد تا انسان بسازد، مردم را مهذب كند و سطح علم را بالا ببرد.
قيام مقدس حسين عليه السلام نيز مانند رسالت سرنوشت سازى و انسان سازى قرآن است. حسين عليه السلام در شروع قيام، وصيت نامه اى به محمد بن حنيفه دارد و در آنجا علت قيام خود را چنين بيان مى كند:
«اني لا اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً بل اخرج لا نهي عن المنكر و امر بالمعروف و اسير بسيرة جدي رسول الله و ابي علي بن ابيطالب عليهم السّلام»
يعنى قيام من براى رياست طلبى، كسب مال و يا اخلال در نظام اجتماعى نبوده، بلكه قيام من براى امر به معروف و نهر از منكر است.
نحوه ى قيام من سيره پيغمبر و امير المؤمنين است. من قيام مى كنم تا مردم بر اساس سيره ى رسول اكرم صلى الله عليه و آله رشد نموده و سيره ى از بين رفته امير المؤمنين سلام الله عليه زنده شود.
قرآن مى گويد سيره ى پيغمبر اكرم تهذيب نفس است و خود پيغمبر مى فرمايد
: «بعثت لاتمم مكارم الخلاق» من براى تهذيب نفس و انسان سازى مبعوث به رسالت شدم. حسين عليه السلام نيز مى گويد قيام من براى رشد رسالت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله است. لذا همچنانكه حسين عليه السلام قرآن ناطق و تلو قرآن صامت است، قيام مقدسش نيز چنين است.
به راستى قيام مقدس حسين عليه السلام چگونه قيامى است و هدف آن چيست؟ هدف از اين قيام همان هدفى است كه قرآن دارد و از نظر شامخيت نيز همان احترامى را كه قرآن دارا است قيام حسين عليه السلام نيز دارا مى باشد. قرآن نازل گشته تا انسان بسازد و سرنوشت انسان را معلوم كند. قيام مقدس حسين عليه السلام نيز چنين است. از نظر قرآن پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به معراج رفته و حسين عليه السلام نيز در
روز عاشورا معراج رفته است.
از نظر قرآن هر دو معراج است. زيرا قرآن شريف در مورد پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد كه او از مسجد الحرام به مسجد الاقصى و از آنجا به مقام قرب يعنى آنجا كه غير از خدا كسى نمى داند، به معراج رفته است. در سوره ى اسراء مى فرمايد از مسجد الحرام به مسجد الاقصى رفت.
«سُبْحانَ الَّذي اَسْري بِعَبْدِهِ لَيلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَي الْمَسْجِدِ الْاَقْصى»(اسراء /)
و بعد در سوره ى النجم مى فرمايد:
«ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى. فَكان قابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْنى.»(النّجم / و)
يعنى او را بالا برديم و به مقام قربش رسانديم و به اندازه اى نزديك به مقام قرب شد كه جز ميم ممكن الوجودى ديگر فاصله اى بين احمد و احد نبود. يعنى او ممكن و خدا واجب بود، او عبد و او مولى بود. بالاخره قرآن مى گويد او را از مسجد الاقصى نزد خودمان برديم و همين جمله را نيز قرآن درباره حسين عليه السلام در روز عاشورا دارد:
«يا اَيَّتُهَا النَّفّسُ الْمُطْمَئِنّة ارجِعي اِلي رَبِّكَ»(فجر / و)
حسين پيش خودم بيا. لذا شب عاشورا، شب معراج حسين عليه السلام است و تنها يك فرق در اين ميان وجود دارد. خداى متعال در قرآن شريف راجع به پيغمبر مى گويد او به معراج رفت تا آيات ما را ببند. اما معراج حسين عليه السلام براى اين است كه آيات خدا را نشان بدهد.
قرآن كريم در مورد پيغمبر مى فرمايد:
«سُبْحانَ الَّذي اَسْري بِعَبْدِهِ لَيلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَي الْمَسْجِدِ الْاَقْصي الّذي باركنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ اياتِنا»(اسرا /)
يعنى ما او را به معراج برديم تا آياتمان را نشانش دهيم. ام معراج حسين عليه السلام براى ديدن آيات نبود، بلكه براى اين بود كه حسين عليه السلام آيات را به جامعه نشان بدهد. از همين رو روز عاشورا، روز تجلى اسماء و صفات خداست. يعنى در روز عاشورا اسماء و صفات پروردگار عالم در حسين عليه السلام تجلى مى كند و ايشان براى مردم به منزله ى آيينه تمام نماى حق است.
در واقع مى توان گفت قيام حسين عليه السلام به معنى تجلى اسماء و صفات حق تعالى بوده و روز عاشورا، روز مسابقه ى فضائل و خصلتهاى حسين عليه السلام و خصلتهاى خدا، اسماء و صفات خدا، روز ايثار و گذشت و فداكارى، روز صبر و حلم و بردبارى است.
خلوص ابى عبدالله الحسين عليه السلام، مقام عبوديت و معراج حسين عليه السلام در روز عاشورا جلوه گر است و شجاعت ايشان به هر معنايى كه تفسير كنيم در اين روز تجلى مى كند. گاهى صفت جمال حسين عليه السلام تجلى كرده و از صفت جلال او سبقت مى گيرد. گاهى صفت جلال ايشان جلوه مى كند و از صفت جمال او جلو مى افتد به بيان ديگر گاهى قهاريت حسين عليه السلام در جمله هاى او جلوه كرده و لشكرى كه قطعاً بيشتر از سى هزار بوده، مانند روباه از برابر ايشان فرار مى كنند. اين امر قهاريت خداست كه در روز عاشورا حسين عليه السلام مظهر آن شده است. اما بعد از آنكه از جمله باز مى گردد، نزديك خيام، لا حول و لا قوة الا بالله ناگهان صفت جمال يعنى رحمانيت
خدا در او جلوه گر شده و به آنجا كه مى رسد همه چيز را رها نموده و براى دشمن گريه مى كند. بعد هم دشمن را نصيحت مى كند، ولى آنها بسوى پيشانى مقدسش سنگ پرتاب مى نمايند.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره امام حسين عليه السلام مى فرمايد. «ان الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة». قيام مقدس حسين عليه السلام براى جامعه ى بشريت به منزله ى كشتى نجات و چراغ راه انسانيت است. اين قيام كتاب اخلاق و سرمشق انسانهاست. ليكن صد افسوس كه حتى شيعيان از اين كتاب استفاده نكرده اند. از اين رو بحث خود را پيرامون صفاتى كه در روز عاشورا تجلى كرده است قرار مى دهيم. اميد است كه لطف پروردگار عالم حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف شامل اين جلسات شده و با نظر لطف امام حسين عليه السلام جلسات با موفقيت به انجام رسد.
ما اگر نتوانيم مجلاى صفات ابى عبدالله الحسين شويم، حداقل آنها را ملكه خويش سازيم تا شايد با اين صفات انسانى از دنيا برويم. به عبارت ديگر بايد مكتب حسين عليه السلام را سرمشق خويش قرار داده و آن را تداوم بخشيم.
حسين عليه السلام كشته شد و ادامه ى شهادت او اسارت اهلبيت او بود و ادامه ى اسارت اهلبيت شهادت پويندگان راه حسين عليه السلام است. به همين علت در اين ميان دو چيز واجب و لازم است كه زنده بماند. يكى مجالس عزا و گريه، سينه زدنها، دسته ها و عزادارى سنتى است كه در واقع ادامه ى مكتب قيام ابى عبدالله الحسين عليه السلام
مى باشد. به تعبير ديگر عزاداريها علت مبقيه اين قيام است. يعنى علت موجده، قيام حسين عليه السلام و اسارت زينب بوده، اما علت مبقه اى كه اين مكتب را تا روز قيامت زنده نگه مى دارد اين گونه مجالس و عزاداريهاست.
فقهاء مى فرمايند: اگر شعار اسلام در بلادى شنيده نشود، بر حاكم اسلامى واجب است كه به هر نحو ممكن، اگر چه با مقاتله زنده كند. مثلاً اگر در يك روستايى اذان گفته نمى شود، بر حكومت اسلامى واجب است كه كارى كند تا اذان گفته شود، زيرا اين شعار اسلام است.
در مورد شعار شيعه نيز امر فوق صادق است. يعنى همانطورى كه اسلام شعار دارد، شيعه نيز داراى شعار بوده و يكى از اين شعارها روضه و عزادارى براى ابى عبد الله الحسين عليه السلام است.
شعارى كه علت مبقيه براى مكتب حسين عليه السلام است. لذا ثوابى كه بر اين كار مترتب شده، بر هيچ چيز ديگرى مترتب نگرديده و ثواب شركت در اينگونه مجالس و زنده كردن عزاى حسين عليه السلام به قدرى است كه مانند آن نمى توان ثوابى يافت.
درباره ى روز اول محرم روايتى صحيح السند را محدث قمى نقل مى كند كه ريّان بن شبيب مى گويد: روز اول محرم به خدمت حضرت رضا سلام الله عليه رسيدم. (روز اول ماهى كه ائمه طاهرين به ويژه در دهه ى اول آن خنده و تبسم را ترك گفته، لباس سياه پوشيده و حال گريه و حسرت و ندامت در چهره ايشان ظاهر بود) ديدم حضرت رضا حالت عزا دارد و محزون و متأثر است. ايشان برايم روضه خواند و
فرمود كه اگر كسى بخواهد براى چيزى و براى مصيبتى گريه كند براى جدم حسين عليه السلام بايد گريه كند. زيرا همه مصيبتها در مقابل مصيبت جدم حسين عليه السلام كوچك است. حالال مصيبت امير المؤمنين باشد يا مصيبت موسى بن جعفر عليه السلام، مصيبت دنيا باشد يا مصيبت آخرت، در هر حال در مقابل اين مصيبت كوچك است. بعد ثواب گريه بر حسين عليه السلام را نقل مى كند و مى فرمايد: يا بن الشبيب، اگر كسى بخواهد در روز قيامت با ما باشد بايد در مجالس عزاى حسين عليه السلام شركت كند. آنگاه فرمود: يابن شبيب اگر كسى و لو به قدر بال مگسى براى جدم حسين عليه السلام گريه كند تمام گناهان او آمرزيده شده و بهشت بر او واجب مى شود و اگر كسى متأثر شده و بگويد اى حسينم كاش من در روز عاشورا با تو بودم، در روز قيامت با حسين و ما اهلبيت محشور مى شود. همچنين اگر كسى قاتلان ابى عبد الله الحسين عليه السلام را لعن كند، در روز قيامت با ما است.
مرحوم محدث قمى در نفس المهموم چهل روايت از اين قبيل را نقل مى كنند كه البته روايات بسيار بيش از اينهاست.
عايشه مى گويد: پيغمبر اكرم پيش من بود، امام حسين عليه السلام كه بچه كوچكى بود آمد. پيغمبر فرمود: عايشه، اين حسينم را شهيد مى كنند و هر كسى كه زيارت او را بخواند، ثواب يك حج و يك عمره دارد. تعجب كردم، گفتم: يا رسول الله يك حج و يك عمره؟! فرمود. دو حج و دو عمره، بعد فرمود: سه حج و سه عمره... و ادامه دادند تا نود حج و نود عمره و فرمودند بالاتر از اينهاست. عايشه مى گويد: اگر من اصرار مى كردم پيغمبر بالاتر مى رفت. يعنى مى رسد به آنجا كه ثواب هزار حج و هزار عمره، يك ميليون حج و يك ميليون عمره بر
يك جمله ى السلام عليك يا ابى عبد الله، السلام عليك و رحمة الله و بركاته مترتب است. زيرا ادامه ى قيام و علت مبقيه مكتبى است كه بايد زنده بماند.
بنابراين اگر در بلادى از بلاد مسلمين در دهه ى محرم روضه خوانى نباشد، بر اساس فتوايى كه بر حكومت اسلام واجب و لازم است، بر اهل آن بلاد واجب كفايى است كه عزا بپا كنند. اگر در يك محله اى روضه خوانى نباشد، بر اهل آن محله واجب كفايى است كه مجلس روضه بپا كنند. همانطور كه اگر در محله اى اذان گفته نشود، بر اهالى محل واجب كفايى است كه اذان بگويند و زمانى كه يك نفر اقدام به اين امر نمود از مابقى ساقط مى شود.
بنابراين همانطورى كه در آن محله شعار الله اكبر بايد برقرار باشد، عزاى حسين عليه السلام نيز كه شعار شيعه است بايد بر پا گردد.
از اين رو شيعيان بايد به هر اندازه كه مى توانند با شركت در مجالس عزادارى حسين عليه السلام مكتب او را تداوم بخشيده و اگر گريه دارند بر عزاى ايشان گريه كرده و اگر گريه ندارند خود را شبيه گريه كنندگان در آورند. بعضى از مراجع بزرگ مقيد بودند كه كارى كنند تا نامشان در طومار روضه خوانان ابى عبد الله الحسين عليه السلام ثبت بشود. هر جمله اى كه مرحوم محدث قمى رضوان الله عليه از صاحب جواهر در مفاتيح نقل مى كنند دقت كنيد. چند بيت مرثيه عربى درباره ى حسين عليه السلام از يك مرثيه خوان است. محدث قمى نقل مى كنند كه صاحب جواهر بارها مى فرمود: من حاضرم ثواب نوشتن كتاب جواهرم را به اين مرثيه خوان داده و او ثواب اين اشعارش را به من بدهد. ناگفته نماند صاحب جواهر كسى است كه مانند او نيامده و شايد
هرگز نيايد. كسى كه كتاب جواهر وى براى مراجع تقليد به منزله ى چكشى است كه اگر نباشد، هيچ مجتهدى نمى تواند رساله بنويسد، يعنى رساله نوشتن بسيار مشكل است. استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظله مى فرمودند: صاحب جواهر كرامت كرده و كار او در سر حد معجزه است كه در عرض بيست و پنج سال توانسته يك دوره كتاب جواهر بنويسد. بيست و پنج سالى كه شبانه روز در نوشتن گذشته است حتى ايشان براى اينكه مبادا واجب الحج شده و از نوشتن جواهر عقب بماند، نذر كرده بود كه روز عرفه را در كربلا باشد. لذا روز عرفه به كربلا مى آمد و آنجا نيز كتاب جواهر را مى نوشت. مى گويند در آن هواى گرم و در شرايطى كه وسايل تهويه وجود نداشت، هر ماه فقط يك مرتبه به حمام مى رفت. ايشان در دالان خانه كوچك خود مى نشست و از نسيمى كه از در خانه مى آمد استفاده كرده و جواهر را مى نوشت. حتى زمانى كه پسرش فوت نمود، بر بالاى جسد او كه در اتاقى قرار داده شده بود تا روز بعد دفن گردد، به كار خود ادامه داده و بعد گفت: فلان مسأله را سر جنازه ى پسرم حل كردم. امام اين فقه شيعه، اين فقيه اسلام، اين فقيه اهلبيت مى گويد من حاضرم ثواب نوشتن دوره كتاب جواهرم را با ثواب چند بيت شعر مرثيه خوانى كه درباره ى حسين عليه السلام شعر گفته عوض كنم.
از سخن اين فقيه شيعه چه استفاده اى مى گردد؟ روشن است كه ايشان مى گويد مواظب عزادارى سنتى، سينه زدنها، زيارت عاشوراها، گريه ها و مرثيه خوانيها باشيد.
ادعيه و زيارات دو قسم مى باشند. يك قسم از ائمه طاهرين است، مانند زيارت جامعه كه از امام هادى سلام الله عليه است. اما قسم ديگر
از قدسيات يعنى از خداست. زيارت عاشورا از قسم دوم، يعنى از قدسيات بوده و متن آن از خداست. زيارتى بسيار مجرب كه هم تولى و هم تبرى دارد. هم سلام و هم لعن است و زهرا عليها سلام هر دوى اينها را بسيار دوست دارد. اين زيارت به اندازه اى مجرب است كه مى توانم بيشتر از پنجاه مورد را از افرادى نقل نمايم كه بوسيله ى زيارت عاشورا به مقام شامخى رسيدند. زيارت عاشورا گشاينده ى گره ها بوده و چه بسيار دردهاى بى درمان را شفا داده و مصيبتهاى بسيار بزرگ را رفع كرده است.
مؤسس حوزه ى عليمه ى قم مرحوم حاج شيخ عبد الكريم حائرى رضوان الله عليه (مردى كه به قم و به عالم اسلام خدمت بسيار كرده و به گردن مراجع تقليد فعلى حق زيادى دارد. مردى كه به قول رهبر عظيم الشأن، امام خمينى، انقلابش كمتر از انقلاب اسلامى نبوده است) فرموده زمانى كه در عراق وبا آمد و مردم دسته دسته مى مردند مرحوم آقا سيد محمد فشاركى يكى از اساتيد بزرگ آن زمان كه استاد من بود جلسه اى گرفته و مراجع تقليد را به آن دعوت نمود. آنگاه فرمود: آيا شما مرا مجتهد مى دانيد؟ پس از اينكه حاضرين پاسخ مثبت دادند فرمود: اگر مرا مجتهد مى دانيد من حكم مى كنم چهل زيارت عاشورا را براى ريشه كن گشتن و با از عراق بخوانيد. از آنجا كه اگر مجتهد جامع الشرايط حكم نمايد بر همه حتى بر مجتهد اعلم واجب مى شود، حكم مذكور بر همه واجب شده و مرحوم حاج شيخ رضوان الله عليه فرمودند يك دهه يعنى ده روز تمام نشد كه وبا از عراق بكلى ريشه كن گشت.
نظير قضيه فوق زياد است و به همين دليل از همه خواهران
و برادران تقاضا مى شود كه زيارت عاشورا را در دو ماهه ى محرم و صفر بخوانند تا امام حسين عليه السلام آتش جنگ تحميلى را خاموش كند. بياييد معاهده بسته و تصميم بگيريد كه اين كار را انجام دهيد و بدانيد كه اگر در ماه محرم و صفر زيارت عاشورا بخوانيد، زهرا عليها سلام بر شما نظر لطف خواهد نمود. همچنين در مسايل و مشكلات زندگى نيز زيارت عاشورا، براى برآوردن حاجات و رفع گرفتاريها، اگر چه با يك لعن و يك سلام خوانده شود، بسيار مفيد است. البته اين زيارت صد لعن و صد سلام دارد كه اگر با دعاى علقمه كه بعد از آن است با حالتى آرام خوانده شود، يك و نيم ساعت بطول مى انجامد. اما اگر سريع خوانده شود يك ساعت بيشتر طول نكشيده و اگر بدون دعاى علقمه زيارت و متن زيارت را با يك لعن و يك سلام خوانده و بعد دو ركعت نماز بجاى آوريد، پنج الى ده دقيقه طول مى كشد. در حاليكه همين عمل كوتاه در زندگى تان بسيار مؤثر بوده و انسان را عاقبت به خير مى نمايد. عملى كه به وسيله ى آن خداوند اولاد صالح به انسان عنايت مى كند و فقر و فلاكت و گرفتارى را رفع مى نمايد.
بنابراين براى دستيابى به زندگى بانشاط و محشور بودن با اهلبيت در روز قيامت و نيز پيروزى و رسيدن عزيزان رزمنده به كربلا، خواندن زيارت عاشورا به ويژه در ماههاى محرم و صفر نبايد ترك گردد.
اينك به دومين امرى كه علت مبقيه مكتب حسين عليه السلام و از امر نخست مهم تر و واجب تر و لازمتر مى باشد، مى پردازيم. براى تداوم مكتب امام حسين عليه السلام بايد راه او زنده و پر رهرو باشد.
به راستى حسين عليه السلام براى چه به كربلا رفت؟ به قول علماى علم اخلاق، حسين عليه السلام در روز عاشورا آيينه اسماء و
صفات حق بود. بنابراين در اينگونه مجالس بايد ايثارگرى، صبر و بردبارى، حلم، شجاعت، خلوص، اطمينان و وقار در بلاها را از حسين عليه السلام آموخت. از آغاز قيام ابى عبدالله الحسين عليه السلام تا وقتى كه زينب مظلومانه بعد از اسارت به مدينه رسيد، نمى توان نكته و صحنه اى را يافت كه مكتب و اخلاق در آن نباشد.
زمانى كه براى كودك شيرخوار حسين عليه السلام گريه مى كنيم بايد ايثارگرى و فداكارى را از وى بياموزيم. زمانى كه ابى عبد الله الحسين عليه السلام را در حسين دفن كودكش به ياد آورده و مشاهده مى نماييم كه بعد از اين كار دامن خود را مى تكاند، يعنى خدايا ديگر هيچ ندارم و هر چه داشتم در راه تو و دينت دادم، بايد بزرگترين سرمشقها را بگيريم، و بياموزيم كه براى حفظ اسلام دين خود نبايد از هيچ چيز دريغ نمود.
به عبارت ديگر، دومين امرى كه در تداوم بخشى مكتب حسين عليه السلام مى باشد، برداشت و استفاده ى ما از فضائل ايشان بوده و در واقع متخلق شدن به اخلاق ابى عبد الله الحسين عليه السلام كه در حقيقت اخلاق الله است، ادامه مكتب اوست.
حال در اينجا بايد به بحث توبه و يقظه پرداخت، زيرا اولين چيزى كه در صحنه كربلا به چشم مى خورد توبه حربن يزيد رياحى و رأفت حسين عليه السلام است. اما از آنجا كه وقت گذشته با مصيبت زهرا عليها سلام و اين اميد كه ايشان در جلسه ما حضور داشته و نظر لطفى بدان نمايند، جلسه را خاتمه مى بخشيم.
هنگام مرگ سر زهرا در دامن امير المؤمنين سلام الله عليه است. ايشان وصيتهايى دارد كه از مقاتل فهميده مى شود. اين وصيت ها را
قبلاً در وصيت نامه اى نوشته، اما حالا روى بعضى از آنها تأكيد دارد. يك وصيت در مورد خودش است، كه عرض كرد: يا على مرا حلالم كن، زيرا ازپدرم شنيده ام آتش جهنم در انتظار زنى است كه شوهر از او ناراضى باشد. در اينجا مقاتل مى نويسند مولا امير المؤمنين بسيار ناراحت شده و به گريه افتاد. اولين روضه اى كه براى زهرا خوانده شد بوسيله ى امير المؤمنين بود كه فرمودند: زهرا جان چه كردى كه تو را حلالت كنم؟ زهرا جان به خاطر من كتك خوردى، به خاطر من پهلويت را شكستند، به خاطر من سيلى به صورتت زدند. زهرا جان به خاطر من اين همه مصيبت به تو وارد شد.
البته اين مصيبت ها براى زهرا مشكل بود، اما براى امير المؤمنين مشكل تر مى نمود. روزى چند نفر از اصحاب رسول اكرم صلى الله عليه و آله با يكديگر در مورد مشكلترين و سخت ترين مصيبتها براى يك مرد سخن مى گفتند. يكى از آنان گفت: خيلى مشكل است كه زن و فرزندان مردى مريض باشند، اما او دوا نداشته باشد، ديگرى گفت: مشكلتر از آن اينست كه مرد در حالى به خانه برود كه كودكانش شام نداشته باشند.
به هر حال هر كسى چيزى گفت، تا اينكه مولا امير المؤمنين رسيد. از على پرسيدند يا على، سخت ترين و مشكلترين مصيبتها براى مرد چيست؟ مولا امير المؤمنين نگاهى به اطراف انداخت تا بيگانه اى در مجلس نباشد، آنگاه فرمود: مشكلتر از همه مصيبتها براى مرد آن وقت است كه در مقابل چشمش، همسرش را كتك بزنند، اما مرد نتواند حرف بزند. قربان دردهاى دلت يا على. راست مى گويى. چه مصيبتى براى يك آدم غيرتمند بالاتر از اين كه در مقابل چشمش زهرايش را كتك بزنند. از مقاتل فهميده مى شود كه تنها يك نفر زهرا را كتك نزده است. امام حسن مجتبى در مجلس معاويه بود كه مغيره بن شعبه به ايشان جسارت كرد. حضرت فرمودند: به من جسارت كردن چندان
اهميت ندارد. اما مغيره، تو كسى هستى كه مادرم زهرا را كتك زدى.
آرى، درب خانه را آتش زدند و با لگدى آن را باز كردند، آنگاه نامحرم به خانه زهراى عزيز ريخت، ايشان كه نامحرم را در خانه مشاهده نمود، پشت درب رفت تا ديده نشود و آنها درب را به روى زهرا فشار دادند. خداوند مرحوم آية الله كمپانى و آية الله صدر را رحمت فرمايد كه زبان حال زهرا را به شعر عربى گفتند. زهراى عزيز به سلمان مى گويد: سلمان، بالاى صورتم را مجروح كرد، ميخ در، استخوانهاى سينه ام را درهم شكست، فشار قسمت پائين درب موجب سقط محسنم شد. در همين حال زهرا عليها سلام متوجه شد كه مى خواهند على عليه السلام را به مسجد ببرند. به همين دليل در مقابل آنان ايستاد تا بلكه به حرمت دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله دست از مولا امير المؤمنين بردارند و گفت نم گذارم على را ببريد. در همين جا دستور داده شد كه زهرا را كتك بزنند و فقط قنقذ دست به اين كار نزد، بلكه دسته جمعى بر سر زهرا عليها سلام ريخته و با غلاف شمشير و مشت و لگد زهرا را بر روى زمين انداختند و مولا امير المؤمنين را به مسجد بردند.
تا در بيت الحرم از آتش بيگانه سوخت *** كعبه ويران شد حرم از سوز صاحب خانه سوخت
شمع بزم آفرينش با هزاران اشك و آه *** شد چنان كز دود آهش سينه كاشانه سوخت
آتشى در بيت معمور ولايت شعله زد *** تا ابد زان شعله هر معمور و هر ويرانه سوخت
آه از آن پيمان شكن كز كينه خم غدير *** آتشى افروخت تا هم خم و هم خمخانه سوخت
ولست ادرى خبر المسمار *** سل صدرها خزينة الاسرار
و من نبوع الدم من ثدييها *** يعلم عظم ماجرى عليها
و مجمعى حطب على البيت الذى *** لم يجتمع لولاه شمل الدين
والداخلين على البتولة بيتها *** والمسقطين لها اعزجنين
... بگو، نه فقط گناهت را مى آمرزم و پرونده سياهت را معدوم مى كنم، بلكه پرونده درخشانى نيز (ثواب توبه) برايت فراهم مى آورم.
«اِلّا مَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالحاً فَاولئكَ يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللهُ غَفُوراً رحيماً» (فرقان /) طبق بيان قرآن شريف گنهكار بايد به جهنم برود. مگر اينكه توبه كرده و خود را اصلاح كند. در اين صورت، نه فقط گناهش آمرزيده شده و پرونده سياهش معدوم مى شود، بلكه پرونده درخشانى نيز براى وى مهيا مى گردد.
«يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ» امام سجاد (سلام الله عليه) مى فرمايند: آيه ى اميدوار كننده اى كه مانند آن در قرآن نداريم، همين آيه است. در واقع آيات اميدوار كننده در قرآن فروان است، اما آيه فوق در رتبه اول و بالاتر از همه ى آنهاست.
مى فرمايد: اگر كسى از رحمت حق مأيوس شود، گناهش بالاترين گناه ها و در سر حد كفر است. اگر فردى كه آلوده به بزرگترين گناهان است روزى تلاطم درونى پيدا كرده و در مقابل حق پشيمان و خجالت
زده شد بايد به رحمت خدا اميدوار باشد هرگز نپندارد كه خدا او را نمى آمرزد، زيرا اين گناه هفتاد سال از گناهان ديگر بالاتر است. گناهى كه از نظر قرآن در سر حد كفر مى باشد.
«يا بَنِي اِذْهَبُوا فَتَحَسُّسوا مِن يُوسُفَ وَ اخيهِ وَ لا تَايْسَوُا مِنْ رَّوْحِ الله اِنَّهُ لا يَايْسُ مِنْ رَوْح الله»(يوسف /)
يعنى مأيوس از رحمت حق نشويد و هرگز مگوييد كه خدا مرا نمى آمرزد. زيرا جز كافر كسى مأيوس از درگاه حضرت حق نمى شود. آنكه كفر دارد، خدا را نشناخته، اسلام ا هضم نكرده، قرآن ناطق و قرآن صامت را نفهميده، از رحمت حق مأيوس مى شود و به بيان ديگر يأس مسلمان از رحمت حق بى معنى است.
با تأمل در روايات اهلبيت و تاريخ مى توان افرادى را مشاهده نمود كه ابتدا نظير كرم ابريشم كه در خود مى تند، يك عمر در گناه تنيده بودند، اما زمانى كه تلاطم درونى پيدا كرده، توبه نموده و خود را اصلاح كردند، نه فقط آمرزيده شدند، بلكه راه را نيز طى نمودند. يعنى از اولياء الله گرديده و از آنها كراماتى نيز ديده شده است.
به عنوان مثال فضيل بن عياذ فردى ياغى وطاغى و متوغل در مشتهيات و گناه بود. اما زمانى كه توبه نمود در دربار حق و اهلبيت پذيرفته شد. همچنين بشر حافى اگر بدتر از فضيل بن عياذ نبود، كمتر از او نيز محسوب نمى شد. زيرا خانه وى مكان گناه، فحشاء و منكرات قرار گرفته بود. اما همين فرد با يك جذبه تلاطم درونى يافته و بازگشت.
عرفا درباره بشر حافى مطالبى نقل مى كنند كه در اينجا به صحت يا عدم صحت آنها نمى پردازيم. ليكن همين مقدار مى دانيم كه بشر حافى از اولياء الله شده و گناه هفتاد ساله اش مبدل به پرونده درخشانى گرديد.
اما بالاتر از دو فرد مذكور، حرّبن يزيد است و اين مطلب را قرآن ناطق يعنى حسين عليه السلام مى گويد. گناه حرّبن يزيد رياحى بسيار بزرگ است. زيرا گناهى يك سال و دو سال و غوطه ور بودن در معصيت و امثال ذلك نيست، بلكه گناه وى سد شدن بر سر راه قرآن ناطق و محاصره ايشان در بيابانى بى آب و علف است. وجود وى مقدمه اى براى كشتن ابى عبد الله الحسين عليه السلام شده و خودش معترف است. اولين كسى است كه بدن زينب عليها سلام را لرزانده است و اين از گناهان بزرگ است. اما همين فرد تلاطم درونى پيدا كرد. راوى مى گويد: ديدم بدن او مى لرزد، آن تلاطم درونى و آن گناه بزرگ اين فرد شجاع را به لرزه در آورده بود. به او گفتم: اى حّر خبرى نشده كه مى لرزى؟ گفت: نه، خود را بين بهشت و جهنم مى بينم و مشاهده مى كنم كه چه گناه بزرگى از من سرزده است. چه كنم؟ قرآن از نظر نطق مى گويد. هر آنچه هستى بيا و حسين عليه السلام نيز به حرّ مى گويد: بيا، هر آنچه هستى بيا، و حرّ رفت. قرآن شريف مى فرمايد:
اى پيامبر زمانى كه فرد گناهكار به سوى تو آمد به او بگو سلام عليكم، و بگو خدا به تو سلام مى كند. زمانى كه حّر بن يزيد رياحى بسوى امام به راه افتاد، حسين عليه السلام از حضرت ابوالفضل خواست كه به استقبال وى برود. «فقل سلام عليكم» بدين ترتيب حرّ آمد و در مقابل ابى عبد الله الحسين عليه السلام ايستاد. معلوم بود كه خجالت مى كشد و سر بزير است. زيرا در مقابل حسين عليه السلام و در مقابل رحمت
واسعه حق تلاطم درونى دارد.
ابى عبد الله نمى تواند سرافكندگى حرّ را ببيند، لذا مى فرمايد: حرّ، سرت را بالا كن، چشم در چشم من بيانداز و با من حرف بزن.
«... كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلي نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ» (انعام /) سپس مى گويد: حرّ ترا آمرزيدم و بخشيدم. حرّ مى گويد: آقا مى دانم كه بخشيدى، اما اجازه بده به ميدان بروم تا يقين يابم كه بخشيده شدم و بدين ترتيب در يك آن خود را اصلاح كرد.
از مطلب فوق مى توان پى برد كه آنچه در بعضى روايات و يا از نظر قرآن شريف درباره ى عدم قبول توبه در دم مرگ آمده معناى، ديگرى دارد. اگر انسانى به راستى دم مرگ تلاطم درونى پيدا كرده و توبه كند خداوند او را مى آمرزد. هر زمان كه باشد، هر چه باشد و هر كه باشد. قرآن صامت مى گويد: خدا مى آمرزد و قرآن ناطق مى گويد: مى آمرزم و نظير اين امر در تاريخ فروان است.
اگر انسانى به راستى به مانند مار گزيده اى از گناه خويش به خود بپيچد، چنانچه اميرالمؤمنين سلام الله عليه در دل شب مانند مار گزيده اى به خود مى پيچيد، خداوند او را خواهد آمرزيد. البته لازمه ى اين امر اينست كه تصميم بگيرد ديگر گناه نكند و خود را اصلاح نمايد. در اين صورت اگر در راه افتاد، در مورد گذشته خودخورى نمايد، سخن ديگرى است و اين امر دوم نبايد مطرح باشد. زيرا
به عمل كار برآيد. به سخنرانى و غم خوردن نيست. اگر تاكنون گنهكار بودى دست بردار و از اين به بعد در راه قدم بگذار. يعنى تقيّد به ظواهر شرع پيدا كرده و كار كن كه دست عنايت حق بر سرت بيايد. بدين ترتيب خواه ناخواه مى توانى مقدمه را طى كنى و به ذى المقدمه برسى.
از آنجا كه بحث طولانى است بيش از اين درباره ى توبه سخن نمى گوييم. اگر چه بحث مفصل و ارزنده اى از نظر قرآن و روايات اهلبيت است. تنها به خواهران و برادران سفارش مى شود كه از رحمت خدا مأيوس نشوند. زيرا اين يأس از مهارهاى بزرگ شيطان است و بدانيد گناه هر چه بزرگ و هر چه فراوان باشد، اگر تلاطم درونى پيدا شد و به قول قرآن، توبه كرده، خود را اصلاح نموده و در مقابل خدا خجالت زده شديد، حتماً آمرزيده مى شويد.
بن بست در اسلام وجود ندارد. چيزى كه به همه ى شما سفارش مى كنم اين است كه هميشه در حال توبه و انابه و در حال اقرار به تقصير در زندگى خود باشيد و مبادا العياذ بالله بعد از توبه مهار ديگرى بنام عُجب براى شما ايجاد گردد. بنده بايد بداند مقصر است، اگر چه عبادت اميرالمؤمنين سلام الله عليه را بجا آورد باز مقصر است. حتى اگر نظير عبادت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله را ادا نمايد. عبادت ايشان به اندازه اى است كه خطاب مى شود اينقدر عبادت نكن.
«طه. ما اَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرانَ لِتَشْقى»(طه /)
قرآن را نفرستاديم كه اينقدر بايستى تا پاهايت ورم كنند. اما همين پيغمبر در مقابل خدا خود را مقصر مى داند و گاهى حال غفلت
براى پيامبر پيدا شده، خجالت زده مى شود و براى اين حال گريه مى كند. حال غفلت به اين معنا كه از جنبه يلى الربى به جنبه يلى الخلقى مى آيد. مانند خوردن، آشاميدن، تماس با همسرش و تماس با مردمش و اين را يك حال تقصير براى خود حساب نموده و برايش گريه مى كند.
اميرالمؤمنين سلام الله عليه از همين تقصير، در دل شب گريه ها مى كند گناهانى كه معصومين به خودشان نسبت داده اند و گناهانى كه در دعاى كميل اميرالمؤمنين نسبت به خودش مى دهد از اين قبيل است. ايشان خود را مقصر مى داند و همين كه بايد هميشه الى الله تبارك و تعالى توجه داشت، ولى گاهى اين توجه نيست، براى او گناهى بزرگ است.
شما نيز همواره حال تقصير را در خود حفظ كرده و خويش را مقصر بدانيد. اميد و رجايى كه در روايات آمده به همين معنا است. در روايات آمده كه انسان بايد همواره ميان اميد و خوف باشد قرآن شريف درباره ى مؤمن مى فرمايد:
«تَتَجافي جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمََعاً وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ»(سجده / 16)
يعنى افرادى هستند كه در دل شب از جا بلند شده و با خدا راز و نياز دارند. گاهى صفت جمال خدا در اينها اثر مى گذارد و خدا را مى خوانند و گاهى صفت جلال خدا در اينها اثر گذارده و خدا را مى خوانند. يعنى گاه مى ترسند، اما از خود و از تقصير خود و گاهى نيز اميد و رجاء دارند، اما از طرف پروردگار حق.
به عبارت ديگر وقتى به خدا و رحمت او مى نگرد، رجاء پيدا مى كند
و زمانى كه به خود و تقصيرش نگاه مى كند خوف و ترس در او پيدا مى شود. ما نيز اين چنين باشيم و به آيه ى توبه كه مى گويد باز آى، هر آنچه هستى باز آى، نظر نموده و اميد و رجاء يابيم. آنگاه به خود و گناهان و تقصيراتمان كه نظر كنيم خواه ناخواه خجالت زده و شرمنده شده و براى ما خوف ايجاد مى شود.
توبه و انابه از امورى است كه هميشه بايد در انسان وجود داشته باشد و وى هميشه خود را مقصر بداند. اين امر در سير و سلوك به منزله ى مركبى تيز رو و سريع السير است.
مرحوم صاحب وسائل رضوان الله عليه در جلد اول وسائل، رواياتى در اين باره نقل مى كند. يكى از اين روايات چنين است. امام صادق سلام الله عليه مى فرمايد:
دو نفر وارد مسجد شدند، يكى از آنها فاسق و ديگرى مؤمن بود. اما وقتى از مسجد خارج شدند فرد فاسق، مؤمن و بلكه بالاتر از صديق شده و ديگرى فردى كافر گشته بود. منظور از اين سخن، كفر عملى است. زيرا زمانى كه فاسق وارد مسجد شد، به فكر گناهش بود و با خود مى گفت خدايا گناه دارم و بد كردم. اما فرد مؤمن مغرور عبادتش بود و با خود مى گفت من آن هستم كه فراوان عبادت كردم، پس اهل بهشت هستم، آرى عُجب او را فرا گرفت و منحط شد. امام صادق عليه السلام مى فرمايد: شخص مؤمن از مسجد كه بيرون آمد كافر و فاسق بود و شخص فاسق را خدا پذيرفته بود.
مواظب باشيد عُجب شما را فرا نگيرد و هر گاه كه توبه نموديد نپنداريد
كه مقصر نيستيد و بهشت براى شما نوشته شده است. از هم اكنون خود را اصلاح كنيد كه توبه منزل اول است. به بيان ديگر اگر خداى نكرده خود را مقصر نمى دانيد، بدانيد فاسقيد و هنوز توبه نكرده و دست عنايت خدا بر سر شما نيست. و الّا اگر توبه قبول شود حال تقصير در انسان ايجاد شده و روز به روز قوى تر مى شويد. مانند پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السلام كه از حال تقصير ناليده و گريه مى كردند. يعنى هر كه تقربش بيشتر باشد درك مى كند كه تقصيرش بيشتر است و اين منزل اول مى باشد.
اما منزل دوم يقظه ناميده مى شود. يقظه به معنى بيدارى است و بعضى از علماى علم اخلاق به جاى يقظه مى گويند تقيد به ظواهر شرع كه اين معنى بهتر است. نظير مرحوم قاضى رضوان الله عليه و استادش مرحوم محقق همدانى، مرحوم بهارى رضوان الله عليه، مرحوم كربلايى رضوان الله عليه و... ايشان زمانى كه به شاگردانش نامه مى نويسند و سفارش مى كنند، بجاى توبه، يقظه مى گويند. توبه و تقيد به ظواهر شرع كه البته هر دوى آنها يكى است و فرق نمى كند. تنها نامش تغيير كرده و آنها هم كه مى گويند يقظه، مرادشان همين است.
على اى حال اين منزل دوم بوده و به معنى تقوا مى باشد. اگر انسان بخواهد بسوى حق سير كند، منزل دوم بعد از توبه، تقوا است. بدانيد اگر تقوا نباشد بجايى نخواهيد رسيد. اگر ساليان سال در علم و مبارزه با خودخواهى و تحصيل كمالات رياضت بكشيد، اگر تقوا نباشد به خودخواهى باز مى گردد و خودسازى در كار نخواهد بود. اگر تقوا نباشد و دست عنايت خدا روى سر انسان قرار نگيرد وى به جايى نمى رسد.
شايد بيشتر از پنجاه آيه در قرآن وجود دارد كه مى فرمايد:
«... و اللهُ لا يَهدي القومَ الفاسِقينَ»(صف /)
«... انّ الله لا يهدي القومَ الظّالمين»(انعام /)
«... اِنّه لا يُفلِحُ المُجرِمُونَ»(يونس /)
هدايت در اينجا ايصال الى المطلوب بوده و بدين معنى است كه دست عنايت خدا بر سر فاسق نبوده و فاسق زير پرچم الهى نيست.
«اِنّه لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَي الّذينَ امَنُوا وَ عَلي رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَي الّذينَ يَتَوَلَّونهُ وَ الَّذينَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ» (نحل / و) يعنى اگر اانسان باتقوا باشد، زير پرچم حق قرار گرفته و دست عنايت خدا بر سرش است. اما اگر تقوا نداشته باشد، زير پرچم شيطان مى شود. چنين فردى لحظه به لحظه روى به بيراهه دارد و ديگر معنا ندارد كه خودسازى كند و يا براى اين شخص سير و سلوك درست كنيم. پس منزل دوم در سير بسوى حق، تقوا است. در ابتدا سوره ى بقره مى فرمايد:
«الم. ذلِكَ الكِتابَ لا رَيْبَ فيهِ هُدي لِلْمُتَّقِى نَ» (بقره /)
جمله «هُدي للمتقين» در قرآن بيش از پنجاه بار تكرار شده است. هدايت در اينجا به معنى ارائه طريق نيست. زيرا او براى همه هست.
«اِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ اِمّا شاكِراً وَ اِمّا كَفوراً»(دهر /)
بلكه هدايت در اينجا ايصال الى المطلوب است. يعنى حق تعالى،
در قرآن مجيد بيشتر از صد مرتبه بطور نفى و اثبات مى گويد دست عنايت من بر سر متقين است و يا اينكه دست عنايت من بر سر فاسق نيست.
آيا اين راه دور و دراز، راه پر خطر، راهى كه از مو باريكتر از شمشير برنده تر و از آتش سوزنده تر است را مى شود بدون راهنما و دليل رفت؟ مگر مى شود بدون عنايت حق قدم در چنين راهى گذاشت؟ بايد دست عنايت خدا بر سرمان باشد تا بتوانيم اين راه را طى كنيم و براى اينكه دست عنايت حق بر سرمان باشد، بايد مقيد به ظواهر شرع و به تعبير ديگر با تقوا باشيم.
تقيد به ظواهر شرع به معنى اهميت دادن به واجبات مى باشد. يعنى زمانى كه امر واجبى مطرح مى گردد، انسان بايد تلاطم درونى بيابد. هر واجبى كه باشد، نماز باشد يا روزه، حجاب باشد براى زن، يا امر به معروف و نهى از منكر باشد براى مرد، به هر حال انسان بايد در مقابل هر واجبى تلاطم درونى پيدا كند. مگر در روايات، نخوانديم كه وقتى مؤذن مى گفت الله اكبر، رنگ مبارك پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله سياه مى شد. عايشه مى گويد: وقتى مؤذن مى گفت الله اكبر، ايشان به اندازه اى تلاطم درونى پيدا مى كردند كه ديگر نه ما او را مى شناختيم و نه او ما را مى شناخت و مى فرمود واجب آمد، موقع نماز، يعنى اداء امانت حق رسيد. اين امر در مورد ائمه طاهرين نيز كما بيش در روايات ديده مى شود.
به جوانان عزيز بايد گفت اگر نماز اول وقت با جماعت، مؤدب
و با تعقيب در كارتان نباشد، نمى توانيد به جايى برسيد. در اين صورت نه خير دنيا و نه خير آخرت داريد. مرحوم صدوق رضوان الله عليه در ثواب الاعمال براى كسى كه نماز را سبك مى شمارد بيست و چهار عقوبت ذكر مى كند. توجه داشته باشيد كه اين بيست و چهار عقوبت براى كسى كه نماز نمى خواند نيست، بلكه براى كسى است كه نماز را سبك بشمارد.
قرآن شريف مى فرمايد چنين فردى گمراه است و نمى تواند در راه باشد.
«فَخَلَفَ مِن بعدهم خَلْفٌ اضاعُوا الصّلوة واتَّبَعوا الشهواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غيّاً.»(مريم /)
غى در اينجا به معنى گمراهى است و سوف نيز در اينجا سوف تحقيقى نظير «فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون» است. يعنى آنكه نماز را ضايع كند و بدون عذر آن را تا آخر وقت به تأخير بياندازد، يقيناً گمراه است و دست عنايت حق بر سرش نيست. مواظب باشيد نماز را سبك نشماريد، زيرا قرآن مى گويد واى بر كسى كه نماز را سبك بشمارد.
«فَوَيْلٌ لِلْمُصلّين. الَّذينَ هُمْ عَنْ صَلوتِهِم ساهُون.»(ماعون /)
مى فرمايد واى به آن كسى كه ايمان در قلبش رسوخ نكرده است مى دانيد آن كيست؟ كسى كه سهل انگار در نماز باشد.
امام صادق عليه السلام مى گويد: سهل انگار در نماز معنايش اينست كه بدون عذر نماز را اول وقت نخواند، بلكه منظور كسى است كه وقتى خسته است، نماز را براى آخر وقت مى گذارد. فردى مى گفت: من مقدسم، براى اينكه هميشه نماز صبحم يك ركعتش اين طرف آفتاب و يك ركعتش آن طرف آفتاب است و قاعده من ادرك را من درك مى كنم. اين شخص اگر بخواهد سيرو سلوك كند غلط است و دروغ مى گويد.
آنكه مى گويد ناد على بخوان زيرا پدر هفت جد نماز است، شيطان بوده و اين سخن دروغ است. براى سير و سلوك بايد به:
«يا ايّها المزَّمِّلُ. قُمِ اللَّيْلَ اِلّا قَليلاً. نِصْفَهُ اَو انْقُص مِنْهُ قليلاً. اَوْزِدْ عليه و رَتّل الْقُرْانَ تَرْتيلاً.» (مزمل / و و و) مقيد بود. مى فرمايد: اى پيغمبر بار گرانى چون نبوت بر دوش تو آمده است. اگر بخواهى اين بار را حمل كنى، بايد به وسيله ى نماز به خدا پناه ببرى. نمازى كه در دل شب، يعنى نصف از شب يا كمتر يا زيادتر باشد. آن اندازه كه بتوانى بايد در دل شب راز و نياز با خدا داشته باشى.
اگر بخواهيد به جايى برسيد بايد به همه واجبات مخصوصاً به نماز اهميت بدهيد. اگر خانمى در حجاب سهل انگار باشد روشن است كه نمى تواند سير و سلوك كند، زيرا اين حركت او از شيطان است و به جايى نمى رسد. اگر خانمى با خويشان نزديكش بنشينند و بگويند و بخندند، و صورتش را نامحرم ببيند يا طورى باشد كه شهوت ديگران را تحريك كند، بعد هم بخواهد سير و سلوك كند، غلط است، زيرا او در خط شيطان بوده و حرف و حركت او شيطانى است. به امر واجب و مهمى كه بيشتر از ده آيه در قرآن راجع به آن آمده، يعنى حجاب بايد اهميت بدهد و در مقابلش تلاطم درونى پيدا كند. بعضى اوقات ديده ام كه زن با عفتى كه پدر و مادرش حجاب را يادش داده اند، دختر كوچك خود را نيز اينچنين مقيد به حجاب بار آورده است. دختر پنج الى شش ساله اى كه اگر به ناگاه نامحرم او را ببيند مثل مار گزيده اى به خود مى پيچد كه چه شد؟ چرا صورت و موهاى سرم را نامحرم ديد؟ يك زن در مقابل حجاب بايد چنين باشد. يك زن و يك مرد مخصوصاً جوانان
بايد در مقابل نماز چنين باشند.
به قول آن جوان دانشگاهى چه خوش نوشته بود كه يكى از روزهاى سياه من آن روزى بود كه از خواب بيدار شدم و ديدم آفتاب زده و نمازم قضا شده است. او راست مى گويد، روز سياه انسان آن روزى است كه در مقابل امر واجبى از واجبات خدا كوتاهى كند. روز سياه يك زن آن روزى است كه صورت او را نامحرم ببيند. روز سياه زن آن روزى است كه به واسطه ى لباسش يا صورتش جوانى تحريك گردد. اين خانم خيال نكند كه روز خوش اوست، اين روز سياه اوست، ليكن نمى فهمد.
بحث ناقص و وقت ما نيز تمام شده است چند كلمه اى مصيبت حسين عليه السلام را بخوانم اين مكتب اين قيام به ما چه مى گويد؟ مى گويد اى جوان، در مقابل واجبات تلاطم درونى پيدا كن، در مقابل عبادت تلاطم درونى پيدا كن. شب عاشورا يعنى روز تاسوعا و نزديك غروب است، حسين عليه السلام نزديك در خيمه نشسته و سر مبارك را بر زانوها نهاده و به خواب رفته استك قربان رأفتت حسينم، نه فقط براى حرّ دلش مى تپد، براى عمر سعد نيز دلش مى تپد، كه چرا تا اين حد كج شده است. لذا در مقابل مى خوانيم كه چند مرتبه با همين عمر سعد جلسه خصوصى داشت. حسين عليه السلام كجا و عمر سعد كجا؟ اما جلسه خصوصى مى گرفت تا ببيند آيا مى تواند اين فرد را از بيراهه به راه بياورد. در روز عاشورا حسين عليه السلام چند بار به گريه افتاد، اما اين گريه ها براى على اصغر يا على اكبرش نبود، بلكه براى گمراهى و جهالت دشمن اشك مى ريخت، رحمت حق متلاطم مى شد و حسين عليه السلام را به گريه در مى آورد كه چرا اين افراد بدينگونه عمل مى كنند و جهل مركب و فسق آنها را به جايى رسانده كه جمع
شده اند تا پاره دل زهرا و اهلبيت ابى عبد الله را بشكند. تصور مى كنم كه عصر تاسوعا همين قضيه بوده و حسين عليه السلام براى دشمن غصه مى خورد، براى مردم پستى غصه مى خورد كه دسته دسته به سوى جهنم مى رفتند. به راستى آنها به كجا مى آيند؟ آيا براى كشتن ابى عبد الله الحسين عليه السلام مى آيند؟ ناگاه زينب مظلومانه در حالى كه بالاى سر برادرش ايستاده بود، لشگر دشمن را ديد كه رو به خيمه گاه هجوم آورد. مقاتل نوشته اند زينب دلش نمى آمد برادرش را بيدار كند، اما وقتى ديد لشگر هلهله كن مى آيد دست نوازش روى سر حسين اش گذاشت، او را بيدار كرد و گفت: حسينم لشكر دارد مى آيد. امام حسين برادرش ابوالفضل را در مقابل لشگر فرستاد كه چه خبر است؟ چيست؟ گفتند: شمربن ذى الجوشن آمده و دستور داده كه هم اينك كار را تمام كنيد. لذا يا جنگ يا تسليم.
جمله اى كه حسين دارد و همه ى ما، مخصوصاً جوانها بايد از آن درس گرفته و توبه و يقظه را از اين مكتب بياموزيم اين است، گفت: ابوالفضلم تو مى دانى من رابطه با خدا و عبادت و نماز را دوست دارم پس برو و از اينها مهلت بگير تا من يك شب با خدا راز و نياز داشته باشم، نماز بخوانم و عبادت كنم.
ابى عبدالله اهلبيت خود را به صبر سفارش مى كند. ايشان در روز عاشورا يك مرتبه وداع نكرد. از مقاتل فهميده مى شود كه حسين عليه السلام به طرف ميدان مى رفت، اما مثل اينكه براى اهلبيتش نگران است، دو مرتبه بر مى گشت و مقاتل مى نويسد توصيه به صبر و به حلم مى كرد. توصيه مى كرد كه مواظب باشيد در مقابل دشمن بلند گريه نكنيد و التماس نكنيد. اما چه شده كه حالا خودش التماس مى كند و از دشمن
مى خواهد كه يك شب مهلت بدهيد؟ براى چه؟ براى اينكه مى خواهم مكتبم را به جوانها بفهمانم، مى خواهم بفهمانم كه براى نماز و براى تقيد به ظواهر شرع آمدم. آمده ام تا عبادت را زنده و گناه را ريشه كن كنم. از اول شب تا به صبح خودش، اهلبيت و اصحابش زمزمه ها و عبادتها دارند.
ظهر عاشورا شد، ظهر عاشورا مهياى نماز است. بسيارى از اصحاب كشته شدند، يكى از اصحاب گفت: حسينم ظهر است، فرمودند: خوب، مگر چه شد؟ عرض كرد: دلم مى خواهد نمازى پشت سر شما بخوانم. بسيارى از اصحاب مثل گل پرپر شده اند و اين صحابى اين را مى گويد خود مى داند ديرى نمى پايد كه در گودال قتلگاه به خون مى غلطد، اما مى گويد: حسينم مى خواهم پشت سرت نماز بخوانم. در مقاتل مى خوانيم كه حسين تبسم كرد و خوشحال شد، بعد هم در حق او دعا مى كند، نمى گويد خدا تو را از شهداء حساب كند، بلكه مى گويد خدا تو را از نمازگزارها حساب كند. حضرت در صحنه كربلا نماز مى خواند تا با اين حركت نشان بدهد كه براى چه قيام كردند. اشهد انك قد اقمت الصلوة را نه فقط امام صادق عليه السلام مى گويد، بلكه روز عاشورا عملاً ابى عبدالله و اصحابش نشان داده و به نماز ايستادند.
مى گويند حبيب بن مظاهر كه پيرمرد نود ساله اى بود، در مقابل ابى عبدالله ايستاد و خود را سپر قرار داد. اما پستى به كجا مى رسد و خدا نكند انسان رذل بشود و عنايت حق و ولايت خدا از سرش برداشته شود. كار مى رسد به اينجا كه وقتى ابى عبدالله به نماز ايستاده حبيب بن مظاهر سپر حضرت قرار مى گيرد. در وسط نماز بدن ابى عبدالله را تيرباران كردند. اما اينها نماز مى خواندند. نماز اول تمام نشده بود
كه حبيب بن مظاهر به روى خاك افتاد و در راه نماز شهيد شد. مى دانيد كه نگذاشتند نماز عصرش را بخواند. اصغرش را كشتند، اكبرش را كشتند، همه ى اصحاب و يارانش را كشتند، تير سه شعبه به قلب مباركش زدند، نگذاشتند نماز عصرش را بخواند. اما آيا تقيد به ظواهر شرع را از دست داد؟ خير، هرگز.
هلال بن نافع مى گويد: به گودال قتلگاه رفتم و ديدم مثل اينكه داماد به حجله رفته است، داغ على اكبر بر دلش، اما برافروخته شده است. زيرا مكتب را نوشت و به جامعه ارائه داد. مى گويد: ديدم برافروخته شده، مثل اينكه زير لب چيزى راز و نياز مى كند، اما به قدرى تشنه است كه صدايش جوهر ندارد. مى گويد: رفم جلو ببينم آقا دم مرگ چه مى گويد؟ ديدم دم مرگ مثل اينكه نماز عصرش را مى خواند.
«الهي رضا برضائك، صبراً علي بلائك لا معبود سواك» «رضي الله رضانا اهل البيت» يعنى خدايا، رضايت تو رضايت ما است و رضايت ما رضايت تو است. خدايا من در مقابل تو تسليم هستم، من عبدم و تو مولى، چه در مدينه و روى سينه پيغمبر باشم و چه در گودال قتلگاه باشم. با اين همه داغها باز هم رضا برضاك، صبراً على بلائك، لا معبود سواك.
همچنانكه گفته شد سير بسوى حق تعالى داراى منازلى است كه عبور از آنها اجتناب ناپذير مى باشد. اين منازل عبارتند از:
توبه
يقظه يا تقيد به ظواهر شرع
انسان پس از پشت سر گذاردن منزل اول يعنى توبه، به منزل دوم كه تقوى مى باشد خواهد رسيد. ليكن بايد بداند كه در اينجا دو نوع تقوى وجود دارد:
تقواى مثبت
تقواى منفى
فقهاى عظام در رسايل خود متذكر مى گردند كه افراد مسئول در امور اجتماعى اسلام مانند رهبر، مرجع تقليد، امام جماعت، قاضى، شاهد و... بايد عادل باشند و براى معناى عدالت از ملكه نام مى برند. ملكه حالتى در انسان است كه بطور خودكار و ناخودآگاه وى را متقيد به ظواهر شرع مى سازند. يعنى انسانى اين چنين به واجبات اهميت داده و از گناهان اجتناب مى ورزند. ليكن اين امور بطور ناخودآگاه و خودكار صورت مى گيرد.
به اين تقوا، تقواى مثبت گفته شده و مطلوب انسان چنين تقوايى
است. يعنى انسان بايد در اين منزل بماند، رياضت كشيده و صدمه خورده تا از تقواى مثبت برخوردار گردد.
البته شخص ممكن است داراى تقواى منفى نيز باشد. تقواى منفى به معناى به خود بستن بوده و اگر چه خوب است، ليكن كاربرد ندارد. فردى كه داراى تقواى منفى است از نماز لذت نمى برد، اما نماز را مى خواند. زيرا از خدا و از جهنم مى ترسد و يا طالب بهشت است.
كسى كه داراى تقواى منفى مى باشد واجبات را به عنوان اينكه تكليف خداست بجا آورده و در واقع مانند فردى است كه براى كارى اجير مى شود. يعنى همچنانكه فرد اجير كار را از آنجا كه اجير مى باشد خوب انجام مى دهد، فرد مورد نظر نيز كار را به دليل آنكه مكلف مى باشد انجام مى دهد. چنين فردى گناه نمى كند، تهمت نمى زند، غيبت نمى كند، شايعه نمى سازد و شايعه پراكنى نمى كند، دروغ نمى گويد، مواظب مال مردم بوده و گرانفروشى و غش در معامله ندارد و... اما همه ى اين امور را از باب تكليف مراعات مى نمايد. يعنى بارى بر دوش وى سنگينى مى كند كه آنرا به خود بسته و مى كشد. بطوريكه مثلاً غيبت نكردن برايش سخت است، اما غيبت نمى كند. به اين امر تقواى منفى، مى گويند و اگر چه خوب است، اما در سير و سلوك اسلامى كاربرد ندارد.
بايد گفت اسلام خواهان امرى فراتر و بالاتر از تقواى منفى است. افرادى كه قصد سير و سلوك داشته و هدف و گمشده خويش يعنى خدا را مى جويند بايد به منزل تقواى مثبت راه يابند. زيرا تقواى منفى در جزر و مد روزگار و زمانى كه گناه در مقابل انسان قد علم كند، قدرت عرض اندام ندارد. مخصوصاً اين امر در افراد مختلف تفاوت دارد. فردى كه داراى تقواى منفى مى باشد ممكن است بوسيله ى رفيق بد،
رياست، پول و... از مسير صحيح خارج گردد. اما اگر تقوا، ملكه انسان بوده و تقواى مثبت مطرح باشد، هيچ چيز قادر به گمراه كردن وى نيست.
تقواى مثبت داراى مراتب مختلف بوده و عالى ترين آنها مرتبه اى است كه اگر عالم هستى را به انسان بدهند و در مقابل آن از وى مخالفت خداوند را بخواهند نمى پذيرد.
امير المؤمنين سلام الله عليه در نهج البلاغه مى فرمايد:
«والله لو اعطيت الا قاليم السبعة بما تحت افلاكها، علي ان اعصي الله في نملة اسلبها جُلبَ شعيرة ما فعلته.»
اگر عالم هستى را به على بدهند و از او انجام يك گناه، آنهم گناهى كوچك مانند گرفتن پوست جو از دهان مورچه بدون اينكه دليلى داشته باشد را بخواهند هرگز نمى پذيرم.
به چنين امرى تقواى مثبت گفته شده و درجه آخر آن عصمت مى باشد. به عبارت ديگر عصمت همان تقواى مثبت است.
شيخ انصارى رضوان الله عليه در مكاسب و در كتاب عدالت مدعى هستند كه عدالت مراتبى داشته و مرتبه آخر آن كه مرتبه چهاردهم مى باشد عصمت است. على كل حال در منزل دوم بايد آنقدر كوشش نمود تا به تقواى مثبت دست يافت. بايد رياضت دينى كشيده و خون جگر خورد تا به زاد و توشه دوم يعنى تقيد به ظواهر شرع و اهميت دادن به واجبات دست يافت.
در جلسه قبل گفته شد كه انسان بايد در مقابل واجب (هر واجبى
كه باشد) تلاطم درونى پيدا كند. بايد دانست كه واجب فقط نماز و روزه نيست. البته نماز اهميت داشته و در اسلام اولين فروع دين مى باشد. يعنى فضيلت هيچ چيز بالاتر از نماز نبوده و واجبى بالاتر از نماز نداريم. اما در كنار نماز، خمس و زكوه نيز وجود دارد. يك كاسب بايد داراى حساب سال بوده و با امام زمانش سر و كار داشته باشد. يك زارع بايد بداند كه اگر داراى حد معينى از گندم يا جو باشد مجبور به پرداخت زكات بوده و فقرا در اين مال شريكند. يك فرد كاسب بايد بداند كه اگر خمس ندهد به جايى نرسيده و نمى تواند سير و سلوك داشته باشد. اين فرد بايد بداند كه در صورت نپرداختن خمس و زكات بجاى غذا آتش مى خورد.
«اِنَّ الَّذينَّ يَأْكُلُونَ اَمْوالَ الْيَتامي ظُلْماً اِنَّما يَأْكُلُونَ في بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعيراً» (نساء /) آنهايى كه مال يتيم را مى خورند نپندارند كه غذا مى خورند، بلكه آتش خورده و در قيامت نيز با صورت به آتش جهنم مى افتند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: مراد از اين آيه فقط خوردن مال يتيم نبوده، بلكه مصاديق متعددى دارد كه يكى از آنها مربوط به افرادى است كه خمس نمى پردازند.
اگر انسان داراى چشم بصيرت باشد، خواهد ديد نظير آتشى كه از تنور بيرون مى آيد از دهان افراد مذكور آتش شعله ور است. يعنى در اين مرحله انسان مى تواند واقعيت و حقيقت را ببيند.
مرحوم صدرالمتالهين رضوان الله عليه مى فرمايد: ديدم از دهان دو نفر كه مشغول غيبت بودند آتشى مانند آتش تنور شعله ور است. فردى كه از راه حرام غذا تناول مى كند بايد بداند كه خوردن وى از قذره عالم ملكوت نيز بالاتر بوده و مانند اين است كه نجاست مى خورد.
ليكن فهم اين مطلب نيازمند چشم بصيرت مى باشد. فردى كه خمس نداده و العياذ بالله اعتنا به مال حرام و حلال ندارد و هر چه به دستش برسد استفاده مى كند، قادر به سير نبوده و عقب گرد خواهد كرد.
از نظر بزرگان، انسان دائماً در سير بوده و حضور وى در دنيا منهاى سير بى معنا مى باشد.
«يا اَيُّها اْلاِنْسانُ اِنّك كادِحٌ اِلي رَبّكَ كَدْحاً فَمُلاقيه»(انشقاق /)
اى بشر، هر كه باشى، ابن ملجم يا پيغمبر صلى الله عليه و آله، ابى سفيان يا حسين عليه السلام، عمر سعد و يا ديگرى، مقدس يا غير مقدس، بدان كه د اين دنيا داراى سيرى بسوى خدا خواهى بود. اما گاهى اين سير يك سير صعودى و ملكوتى بوده كه قوس صعودى را طى نموده و بالا مى رود. يعنى از توبه به يقظه، از يقظه به تخليه و از تخليه به تحليه مى رود تا به عالم لقاء و رحمت حق تعالى در دنيا و آخرت برسد. گاهى نيز سير نزولى است، يعنى هر قدمى كه انسان بر مى دارد رو به جهنم و قهاريت خداوند برداشته و مانند سنگى است كه از ارتفاع پرتاب شده و رو به پايين و نزول مى رود.
به عبارت ديگر در سير نزولى نيز سير انسان به سوى خداست، ليكن بسوى جهنم و قهاريت خداوند مى باشد. كسى كه به حلال و حرام خداوند اهميت نمى دهد بايد به يقين بداند كه داراى سيرى بسوى خداوند است. ليكن اين سير نزولى و هر لحظه در تنزل مى باشد يعنى هر لحظه به قهر و غضب خدا نزديك مى شود. در روايات مى خوانيم كه يك لقمه حرام تا چهل شبانه روز روز انسان اثر مى گذارد. همچنين
شكمى كه پر از حرام باشد، داراى قساوت بوده و به همين دليل پروردگار عالم از آن چيزى قبول نمى كند.
در روايات مى خوانيم شكمى كه از حرام پر شود به آنجا مى رسد كه حسين (ع) را مى كشد. ابى عبدالله الحسين عليه السلام به موعظه لشگر دشمن پرداخت، ليكن آنها بجاى پذيرش موعظه ى وى بسوى پيشانى مباركش سنگ پرتاب كردند. لذا زمانى كه براى وداع دوم و سخن گفتن با زينب سلام الله عليها بازگشت، زينب مظلوم پرسيد: برادرم مگر خود را معرفى نكردى؟ حسين عليه السلام پاسخ داد: خود را معرفى كرده و موعظه شان نيز نمودم، اما تأثير نكرد. سپس فرمود:
«مُلِئَت بُطونُهُمْ مِنَ الحرام»
شكمهاى اينها از حرام پر شده است لذا جذابيت من بر روى آنها اثر نمى گذارد و حرف حق در ايشان تأثيرى ندارد.
بنابراين به همه افرادى كه در معرض حقوق واجبه هستند سفارش مى شود كه در زندگى حساب سال داشته و با امام زمان عجل الله تعالى فرجه رابطه داشته باشند. به حقوق واجبه اهميت بدهيد و مواظب مال مردم و حق الناس باشيد. زيرا در روز قيامت پاسخگويى به حق الناس بسيار مشكل است. چنانچه اگر كسى يك درهم به شخصى بدهكار باشد، براى آن چهل نماز مقبول را از وى بر مى دارند و خوشا به حال بستانكارى كه چهل نماز را به او مى دهند. بدين ترتيب چه بسا براى يك درهم بستانكار بهشتى شده و بدهكار جهنمى شود.
پروردگار عالم به عزت و جلال خود قسم ياد كرده و فرموده ممكن
است از همه چيز بگذرم، اما از حق مردم نخواهم گذشت. امير المؤمنين سلام الله عليه در يكى از مناجاتهاى خود در دل شب مى فرمايد:
«اللهم اني اعوذبك من نقاش الحساب» خدايا پناه مى برم به تو از حق الناسى كه در روز قيامت نظير منقاشى كه تيغ را از دست در مى آورد مورد دقت قرار مى دهى.
براى روشن شدن بيشتر كلمه نقاش الحساب در عبارت فوق بايد گفت زمانى ممكن است فرضاً چيزهايى كه در كف دست راست قرار دارد مورد بررسى و محاسبه دقيق قرار گيرد. اما تيغى كه در دست فرو مى رود پيدا نبوده و نياز به چشمى دقيق دارد تا با منقاش آنرا در آورد. به عبارت ديگر اميرالمؤمنين سلام الله عليه مى فرمايد: خدايا پناه مى برم به تو از روز قيامت و از حق الناس كه حساب آن بسيار دقيق است.
همچنين اميرالمؤمنين سلام الله عليه در نهج البلاغه به استانداران خود مى نويسد:
«اَدِقّوا اقلامكم، و قاربوا بين سطوركم و احذفوا عني فضولكم و اقصدوا، قصد المعاني و ايّاكم و الاكثار فانّ اموال المسلمين لا تحتمل الاضرار».
زمانى كه براى حق نامه مى نويسى قلم خود را ريزكن (سر قلم درشت نباشد)، بين سطور فاصله نيانداز (نزديك هم بنويس) و مواظب باش كه جان كلام را بنويس و قلم فرسايى نكن. زيرا در صورت قلم فرسايى، درشت بودن سر قلم و فاصله انداختن ميان سطور، كاغذ و مركب بيشترى مصرف شده، در حاليكه اموال مسلمين و بيت المال تحمل اينگونه ضررها را ندارد به بيان ديگر حضرت مى فرمايد من كه على هستم حاضر به ضرر رساندن به بيت المال مسلمين نبوده و با حق الناس
بدينگونه برخورد مى كنم. بنابراين برخورد شما نيز با حق الناس بايد فوق العاده دقيق باشد.
لذا نخستين مرحله اهميت دادن به واجبات، رعايت فروع دين است. يعنى فروع دين از واجبات اسلام بوده و از نماز آن گرفته تا تولى و تبرى آن بايد مورد كوشش و دقت قرار گيرد. بطوريكه هر گاه انسان به واجبى در اسلام و به امر مولى برسد، تلاطم درونى پيدا كند. مانند عبدى كه مولاى خود را ديده و مولا امر مى كند كه در حال نماز، روزه، خمس، زكات، جها، حج، امر به معروف و نهى از منكر و يا تولى و تبرى باشد.
حسين عليه السلام براى امر به معروف و نهى از منكر قيام كرد. ايشان نه فقط حاضر به بيان امر به معروف و نهى از منكر، بلكه حاضر به عمل نيز بوده و در اين راه اصحاب، اولاد، عيال و حتى جان خود را نيز فدا نمود. حسين عليه السلام به خاطر زنده كردن واجب خدا و از بين بردن گناه قيام نمود. چنانچه هنگام بيرون آمدن از مدينه مى فرمايد: خارج نشدم مگر براى امر به معروف و نهى از منكر.
«اني لم اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً بل اخرج لامر بالمعروف و انهي عن المنكر و للاصلاح في امة جدي رسول الله و اسير بسيرة جدي و ابي علي بن ابيطالب»
قيام كردم براى اصلاح و امر به معروف و نهى از منكر، قيام كردم براى اينكه مردم را به سيره ى پيغمبر و اميرالمؤمنين سلام الله عليهما وادارم، چه آنان از اسلام و سيره ى پيغمبر و اميرالمؤمنين منحرف شده اند.
بنابراين امر به معروف و نهى از منكر بايد در زندگى ما حضور
داشته باشد. زن بايد در خانه نسبت به شوهر خود امر به معروف و نهى از منكر نموده و شوهر نيز بايد به همسرش امر به معروف و نهى از منكر نمايد. همچنين هر دو بايد به اولادشان امر به معروف و نهى از منكر نموده و بر همه واجب و لازم است كه اگر دوست همديگر هستند امر به معروف و نهى از منكر را رعايت كنند.
«المُؤمِنُونَ اَوْلِياء بَعْض»«يعنى مسلمان بايد دوست مسلمان و مؤمن دوست مؤمن باشد.»
اما علامت دوستى چيست؟ قرآن مى فرمايد:
«... يأمُرُونَ بِالْمَعروفِ وَ يَنْهُوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ...»(توبه /)
اگر به راستى دوست يكديگر هستيد بايد امر به معروف و نهى از منكر نماييد.
جوانى كه نسبت به رفيق خود بى تفاوت مى باشد، قادر به سير و سلوك نخواهد بود زيرا داراى يك بال است. قرآن شريف مى فرمايد ملت يا فردى كه امر به معروف و نهى از منكر نداشته باشد مانند مرغ يك باله بوده و نمى تواند حركت كند.
«وَالْعَصْرِ. اِنَّ اْلاِنْسانَ لَفي خُسْرٍ. اِلاّ الَّذينَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصُوْا بِالصَّبْرِ»(عصر / و و)
قسم به عصر، يعنى قسم به عصاره عالم خلقت حضرت بقيه الله عجل الله تعالى فرجه الشريف و قسم به امام زمان (عج) كه همه و همه ر زيانكارى هستند و نمى توانند حركت كنند. همه و همه نظير كرم ابريشم كه در خود مى تند، در خود مى تند و نمى توانند به جايى برسند جز افرادى كه دو بال داشته باشند. يعنى اولاً ايمان داشته و بر طبق
ايمان يعنى تقيد به ظواهر شرع حركت كنند و ثانياً امر به معروف و نهى از منكر نمايند. در واقع سوره والعصر با اين تأكيد و قسم مى گويد انسان بايد دو بال داشته باشد. گاه در اصطلاحات ميان عوام شنيده مى شود كه مثلاً كلاه خودت را بگير باد نبرد و يا هر كسى بايد مواظب خودش بوده و كارى با ديگران نداشته باشد. در حاليكه قرآن مجيد مى فرمايدك
«... قُوا اَنفسكُمْ وَ اَهْليكُمْ ناراً وَ قُودُها النّاسُ وَ الْحِجارَةُ...»(تحريم /)
اى بشر خودت و همسرت و اولادت را از آتشى كه هيزم آن خودت هستى نجات ده. يعنى بنابر آيه ى مذكور نجات خود به تنهايى به منزله ى مرغ يك باله است. انسان همچنان كه خود نماز مى خواند بايد همسر و اولادش را نيز به نماز وادارد. انسان داراى يك باله به معنى فردى است كه قبل از طلوع فجر برخاسته و نماز شب خوان باشد، اما فرزندش بى نماز بوده و نسبت به او بى تفاوت باشد. انسانى كه خود غيبت نمى كند، نمى تواند نسبت به غيبتى كه در خانه اش واقع مى شود بى تفاوت باشد. كسى كه اهل ساز و آواز نيست، نبايد نسبت به ساز و آوازى كه در خانه اش برپا مى شود بى تفاوت باشد. آدم مقدس نبايد داراى همسرى لاابالى در حجاب باشد، يا خانمى كه خود مقيد به چادر، حجاب و عفت است دخترى لاابالى در حجاب داشته باشد، زيرا اين امر مورد پذيرش اسلام نبوده و گناهى بزرگ است.
امير المؤمنين سلام الله عليه در نهج البلاغه مى فرمايد:
«اذا ترك الامر بالمعروف و النهي عن المنكر يسلط عليهم شرارهم و يدعوا خيارهم فلا يستجاب لهم»
اگر امر به معروف و نهى از منكر از ميان ملتى برود بدها بر خوبها مسلط شده و اگر چه خوبها دعا مى كنند، اما دعاى آنها مستجاب
نمى شود. همچنين در روايات زيادى مى خوانيم دعاى ملتى كه فاقد امر به معروف و نهى از منكر هستند مستجاب نمى شود.
اين امر در خانه نيز صادق است. يعنى در خانه اى كه امر به معروف و نهى از منكر نباشد هر چه خدا را صدا بزنند دعايشان بالا نمى رود. شهرى كه امر به معروف و نهى از منكر در آن نباشد، اگر چه مجالس عالى مانند دعاى كميل و توسل در آن بر پا گردد، ليكن دعايش بالا نخواهد رفت.
به حضرت شعيب خطاب شد: صد هزار نفر از قومت را كه چهل هزار نفر آنها بد و شصت هزار نفرشان خوب هستند، هلاك مى كنم. حضرت شعيب گفت: خدايا بدها به جزاى عملشان مى رسند، اما خوبها چرا؟ خطاب شد. زيرا بدها بدى كرده و گناه مى كنند و در مقابل ايشان خوبها ساكت و بى تفاوتند.
البته لازم به تذكر است كه در امر به معروف و نهى از منكر بايد سنجيده كار كرده و سخن گفت. يعنى بايد با مردم مخصوصاً جوانان مؤدبانه و با استدلال برخورد نمود. زيرا ممكن است بر اثر يك حركت نسنجيده به جاى اينكه فردى اصلاح شود، فاسدتر گردد.
به عنوان مثال فرد دانشمندى بود كه بتدريج تبديل به انسانى گمراه گرديد، بطورى كه كارش به جايى رسيد كه در ضمن بيان مطالبى به امام صادق عليه السلام جسارت نموده و در طول انقلاب اسلامى نيز به دليل اعمال خويش محكوم به اعدام شد. سرنوشت اين فرد جاى بسى تعجب دارد، زيرا پدر او مردى مقدس بود كه با منبر و محراب، سر و كار داشته و مادرش نيز زنى با عفت بود. در ريشه يابى اعمال، اين فرد به سرسختيهايى در برخورد پدر با او مى رسيم.
يعنى بطور مثال پدر صبحها لحاف را از روى او كنار مى زده و با چوب وى را براى نماز بيدار مى كرده است. روشن است كه چنين راهى اشتباه بوده و بايد با تلطف با افراد برخورد نمود. چنانچه قرآن شريف در مورد امر به معروف و نهى از منكر مى فرمايد:
«اِذْهَبا اِلي فَرْعَوْن اِنَّهُ طَغى. فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ اَوْ يَخْشى» (طه /) يكى از بزرگان مى گفت. من آدم بى نماز، لاابالى و خيابان گردى را به راه آوردم، بطوريكه روزه قضا مى گرفت و نماز جماعتش ترك نمى شد. قبل از غروب به مسجد آمده، نماز قضا و نماز مستحبى مى خواند و سپس در جماعت شركت مى كرد. اما پس از مدتى به يكباره غيب شد و ديگر او را نديدم. در جستجوى وى در يافتم كه به اعمال اوليه خود بازگشته است. به همين دليل او را يافته و زمانى كه علت را جويا شدم، گفت: مسجد و محراب و نماز جماعت براى ريش دارها و مقدسها خوب است و به درد ما نمى خورد. گفتم. يعنى چه؟ گفت: در صف نماز نشسته بودم كه فرد مقدسى از صف اول به سوى صف پنجم كه در آن بودم آمده و در مقابل من گفت: آقا تو مسلمانى؟ گفتم: بله، مسلمانم، اگر مسلمان نبودم در صف نماز نمى ايستادم. گفت اگر مسلمانى چرا ريش تراشيدى؟
آن فرد از همان لحظه از مسجد و نماز منصرف شده و سر جاى اول خود بازگشته بود. روشن است كه برخورد نادرستى با وى شده و همه افرادى كه قصد امر به معروف و نهى از منكر مردم، بخصوص جوانان را دارند بايد با زبان خوش سخن خود را بيان كنند.
به عنوان مثال ابتدا بايد از خانمى كه در حجاب لاابالى مى باشد استقبال كرده و به او احترام گذارد. زيرا اين خانم بدون اينكه خود بداند آلت شهوت شده و حتى نمى داند كه در ذهن جوانان لاابالى
نيز كم ارزش است. بنابراين بايد اين مطلب را با زبان خوش به او فهماند. بايد به او متذكر شد كه همين جوان لاابالى نيز اگر بخواهد ازدواج كند، وى را انتخاب نخواهد كرد. زيرا مى گويد اين زن عفت ندارد و زنى كه عفت ندارد فاقد ارزش است.
همچنين بايد بدانيد ك هرگز نمى توانيد فرضاً همسرتان را به زور وارد حجاب كنيد. يكى از مصاديق «الانسان حريص علي ما منع» همين مورد است. ممكن است همسرتان نزد شما رو بگيرد، اما وقتى كه نزدتان نيست رو باز باشد. بايد با تلطف، مهربانى و استدلال همچنانكه قرآن مى خواهد مطلب را به او فهماند قرآن مى فرمايد:
«وَ اِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يا بُنَي لا تُشرِكْ بِاللهِ اِنَّ الشركَ لَظُلْمٌ عَظيم»(لقمان /)
لقمان به پسرش وصيت و موعظه مى كرد. «و هو يعظه» يعنى داد و فرياد نمى كرد، بلكه او را موعظه مى نمود. بنابراين بر همه ما لازم و واجب است كه امر به معروف و نهى از منكر داشته باشيم.
امر ديگرى كه بايد رعايت گردد، تولى و تبرى است. تولى و تبرى كه امر نهم و دهم فروع دين مى باشد به معناى مصطلح در ميان عوام، يعنى حسين عليه السلام را دوست بدار و عمر سعد را دوست نداشته باش نيست. در واقع اين امر از اصول بوده و كسى كه حسين، عليه السلام و يا على عليه السلام را دوست نداشته باشد، كافر است. گو زاهد زمانه و گو شيخ راه باش. اما معناى تولى و تبرى كه در كنار نماز و روزه مى باشد عبارتست از «تولى» يعنى دوست داشتن شيعيان على عليه السلام و «تبرى» يعنى دشمن داشتن دشمنان شيعيان على
عليه السلام.
«محمدٌ رسولُ اللهِ وَالَّذينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَي الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ» (فتح /) آنهايى كه امت پيامبرند در مقابل دشمن شديد اللحن بوده، اما در مقابل دوست با رأفت و مهربان هستند. تولى بدين معنى است كه ما همگى بايد به فكر يكديگر باشيم.
«من اصبح و لا يهتمَّ بامور المسلمين فليس بمسلم»
كسى كه در عمرش به فكر جامعه خويش نباشد اصلاً مسلمان نيست. نبايد پنداشت كه حقوق واجبه تنها پرداخت خمس و زكات مى باشد، اگر همسايه مسلمان در گرسنگى بسر برده و وى در حاليكه قدرت سير كردن او را دارد اين كار را نكند مسلمان نيست. يعنى واجبى از واجبات اسلام را زير پا گذاشته است.
همچنين اگر يك خلأ فردى يا اجتماعى در جامعه وجود داشته و انسان قادر به پر كردن آن باشد، اما در جهت آن اهتمام نورزد به فرمايش قرآن اهل جهنم است.
«... وَ الَّذينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّة وَ لا يُنْفِقُونَها في سَبيلِ اللهِ فَبَشِرّهُمْ بِعَذابٍ اَليمٍ» (توبه /) گروهى هستند كه با وجود عده اى فقير در جامعه و آگاهى به كمبودها و خلأهاى اجتماعى براى خود گنج و ثروت تدارك مى بينند، در حاليكه قادر به رفع حوائج فقرا و حل كمبودها مى باشند. قرآن كريم در مورد اين گروه مى فرمايد «فبشرهم بعذ اب اليم» و سپس اشاره مى فرمايد كه
همين پولها را در روز قيامت داغ نموده و به پيشانى، گرده و سينه هاى ايشان مى گذارند. مى فرمايند:
«... هذا ما كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزوُنَ»(توبه /)
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظله در درسهاى اخلاقشان مى فرمودند: اگر من بدانم كه فلانى گرسنه است، بايد عباى خود را فروخته و او را سير كنم. اگر انسان بداند كه دخترى به دليل نداشتن جهيزيه شوهر نمى كند و يا پسرى به دليل بى پولى عذب است و قدرت يارى آنها را داشته باشد، اين كمك بر وى واجب مى گردد. يعنى اين امر از واجبات اسلام است.
مرحوم صاحب وسائل رضوان الله عليه در جلد ششم وسائل بيشتر از بيست روايت راجع به مطلب مورد بحث نقل فرموده است. يعنى معناى تولى فقط اين نيست كه افرادى بطور زبانى نسبت به يكديگر ابراز ارادت نمايند. در واقع بايد گفت اگر اين ارادت درست باشد پشت سر يكديگر غيبت نخواهند كرد. پس رسيدگى به يكديگر و غيبت نكردن پشت سر هم معناى تولى بوده و چنين امرى از واجبات اسلام است. ملتى كه پشت سر يكديگر غيبت كنند، شايعه بسازند و تهمت بزنند داراى تولى و تبرى نيستند. اگر ما فروع دين را به فرزندانمان مى آموزيم بايد معناى آنها را نيز به آنها آموزش دهيم. مرحوم ثقه الاسلام كلينى در كافى شريف بيشتر از بيست روايت از امام صادق عليه السلام در رابطه با نشانه هاى فرد مسلمان نقل مى كند. امام صادق عليه السلام مى فرمايند: اخلاق دو كلمه است. بدين ترتيب كه آنچه براى خود دوست دارى براى ديگران نيز دوست داشته باشى و آنچه براى خود نمى پسندى به ديگران نيز نپسندى. در واقع اين معناى تولى و واجب در اسلام است.
حال چند كلمه اى ذكر مصيبت گفته شود. امام حسين عليه السلام به خاطر امر به معروف و نهى از منكر همه چيز خود را حتى اصغرش را داد و حالا ديگر على اصغر را نيز ندارد. اكبر را داده، اصغر را داده، ابوالفضل را داده و تنهاست. آنگونه كه از مقاتل برداشت مى شود به ميدان آمدن امام حسين عليه السلام گاهى براى رزم و گاهى براى موعظه بود و زمانى كه براى موعظه مى آمد، حالت عصبى داشته است مثلاً درباره على اصغر مى نويسند امام حسين عليه السلام سوار بر شتر شده و عمامه پيامبر را نيز بر سر گذاشت. يعنى با اين كار به لشكر دشمن فهماند كه براى جنگ نيامده، بلكه براى امر به معروف و نهى از منكر آمده است. آمد و در مقابل دشمن ايستاد. ابتدا خود را معرفى كرد. منبرى ها شيوه منبر رفتن را از حسين عليه السلام آموخته اند. يعنى نخست خطبه خوانده، بعد موعظه نموده و سپس روضه مى خوانند. اين شيوه را حسين عليه السلام در روز عاشورا بكار بسته است. بدين شكل كه ابتدا خود را معرفى كرده و گفت: مردم خوب مى دانيد كه من پاره دل زهرا عليها سلام هستم. من آن هستم كه بر روى سينه پيغمبر صلى الله عليه و آله بزرگ شدم، پيرمردهايتان شاهدند كه وقتى من وارد مسجد مى شدم پيامبر صلى الله عليه و آله از منبر پايين آمده و مرا در بغل مى گرفتند. سپس روى منبر رفته و مرا در دامانشان مى نشاندند و مردم را موعظه مى كردند. مردم، من حلالى را حرام نكردم و حرامى را حلال نكردم، پس از چه رو در اينجا جمع شده ايد؟ براى چه مى خواهيد خون من غريب را بريزيد؟
اما متأسفانه دشمن به جاى اينكه در مقابل اين سخنان حسين
عليه السلام متنبه شود هلهله براه انداخته و هو كردند. سپس نانجيبى از ميان لشگر فرياد زد حسين حرف بس است، هوا گرم است، كار را تمام كن. يعنى يا تسليم و يا كشته شدن را انتخاب كن.
آقا ابى عبدالله عليه السلام صبر كرد تا ولوله ها و هلهله هاى آنها تمام شود بعد خطبه خوانده و ديگر بار موعظه شان كرد. ايشان فرمود: مردم حسين كشى امر ساده اى نيست، تا مرا نكشته ايد راه برگشت وجود دارد. اما اگر مرا بكشيد ديگر راه برگشت نبوده و بدبخت مى شويد. اى مردم، به خاطر دنيا، آخرت و دينتان را بر باد ندهيد.
«انّما الدنيا تمرو تغرو تضر»
دنيا بى وفاست، ارزش آن را ندارد كه انسان به خاطر آن خود را گرفتار آتش جهنم كند.
اما ديگر بار دشمن به هلهله و مسخرگى پرداخت. حسين عليه السلام كه ديدند موعظه در دشمن اثرى ندارد براى بار سوم اقدام به خواندن روضه كردند تا بلكه اين كار در آنها اثر بگذارد. ايشان فرمودند: اى مردم، حال كه به سخنان من توجه نمى كنيد، به خيام حرم من گوش فرا دهيد و صداى العطش العطش را بشنويد. من با شما جنگ دارم و شما با من جنگ داريد، اما اين كودكان چه كرده اند؟ اين زنان و كودكان كه صداى العطش آنها بلند است آل الله و آل پيغمبرند.
آرى، امام حسين عليه السلام خواست بوسيله روضه عاطفه دشمن را تحريك كند. اما در اينجا نيز نانجيبى كه ظاهراً مالك بن مير بود جلو آمده و ابتدا زخم زبان زد و گفت حسين اينقدر حرف نزن، هوا گرم است، چرا معطل كرده اى؟ سپس سنگى به پيشانى آقا زد كه موجب شكسته شدن پيشانى مبارك گرديد. همين جاست كه مقاتل مى نويسند ابى عبدالله نگذاشت اين خون بر روى زمين بريزد خون را مى گرفت و به بدن
مطهر مى ماليد. از اين كار كه در پاسخ به نصيحت و موعظه حضرت بود غمهاى عالم به دل حسين عليه السلام آمد. به عبارت ديگر غم حضرت به خاطر شكستن پيشانى شان نبود، بلكه به خاطر اين بود كه از خود مى پرسيدند اين مردم چرا اينگونه اند؟ چرا معرفى و موعظه و روضه من هيچ تأثيرى در آنها نگذاشت و پاداش مرا با سنگ دادند؟
ائمه طاهرين و علماى بزرگ اسلام به گناه اهميت زيادى مى دادند در مورد علامه مجلسى رضوان الله عليه نقل مى كنند در جلسه اى كه ايشان حضور داشتند غيبتى صورت گرفت. بدين ترتيب كه فردى از علامه مجلسى سئوال كرد: آقا، شراب پاك است يا نجس؟ ايشان فرمودند: شراب نجس است. آن فرد گفت: فتواى فلان فقيه در نجف اين است كه شراب پاك مى باشد. علامه مجلسى با شنيدن اين مطلب عصبانى شده و به خاطر اسلام گفت: غلط كرده. آقا پس از لحظه اى متوجه شد كه غيبت نموده و پشيمان گرديد. بنابراين از اصفهان به نجف و نزد فقيه مذكور رفته و از او حلاليت طلبيد. سپس وى را نصيحت كرده و گفت: بر فرض هم فتواى شما بر پاكى شراب باشد نمى توان آن را در رساله نوشت، زيرا هر چيزى را نمى توان در اجتماع بيان نمود.
در مورد فوق مشاهده مى گردد كه علامه مجلسى به خاطر يك غيبت از اصفهان به نجف مى رود، زيرا معتقد است كه بايد رضايت فردى را كه غيبتش را كرده جلب نمايد. اگر چه بنا به اعتقاد بعضى از علماء راضى بودن وى نيز چندان مناط نيست. يعنى اگر پس از غيبت در فرد تلاطم درونى حالت توبه ايجاد شود، به شرطى كه ديگر غيبت نكند، حلاليت گرفتن لازم نيست. البته چون مسأله اختلافى است شايد فتواى علامه مجلسى گرفتن رضايت و حلاليت بوده و يا قصد احتياط داشته است.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامى ادام الله ظله زمانى در مسجد سلماسى تدريس مى كردند. يكى از آن روزها در حاليكه حال مناسبى نداشته و نفسشان به شماره افتاده بود در جلسه درس حاضر شده و فرمودند: امروز براى تدريس نيامده، بلكه براى نصيحتى به شما تا اينجا آمده ام. جريان از اين قرار بود كه ايشان شنيده بودند طلبه اى غيبت يكى از مراجع را نموده و اين مطلب به قدرى ايشان را ناراحت كرده بود كه حالشان دگرگون شده و تب كرده بودند. اين تغيير حالت به خاطر اين است كه ايشان مى دانند گناه موجب سقوط جامعه و فرد است و به عبارت ديگر گناه مانع ترقى و حركت انسان مى باشد.
به قول قرآن شريف گاهى اوقات گناه، انسان را به آنجا مى رساند كه همه راهها را چه در پيش رو و چه در پشت سر مسدود ساخته و چشمانش نيز جايى را نمى بينند. روشن است فرد كورى كه سدى در جلو و سدى در پشت سر دارد هر چند داراى مركبى عالى باشد فاقد قدرت حركت خواهد بود. قرآن شريف مى فرمايد:
«وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ اَيْدِيهِمْ سَدّاً وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَاَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ»(يس /)
يعنى آنها كه در زندگى شان بطور مكرر مرتكب گناه مى شوند محصور در گناه خواهند شد.
در روايات آمده كه يكى از شاگردان امام صادق عليه السلام نزد ايشان رفته و اجازه تدريس در جلسات درس زنانه را مى خواهد. امام پاسخ منفى مى دهند. آن فرد مى گويد: بابن رسول الله پرده انداخته و زنها پشت پرده مى نشينند. در اين مرحله حضرت اجازه مى فرمايند. اما پس از چندى روزى براى ايشان خبر مى آورند كه يابن رسول الله شاگرد شما از پشت پرده جمله اى گفت كه زنها خنديدند و خود وى نيز خنديد.
راوى مى گويد: امام صادق عليه السلام در راه به اين شاگرد برخورد كرد، دست مبارك را به كمر گذاشت و فرمود: شنيدم با زنها شوخى مى كنى. بعد فرمودند: اين كار اگر بار ديگر تكرار بشود دينت از دست مى رود.
در روايت ديگرى از امام صادق عليه السلام راوى مى گويد: من هميشه خدمت امام صادق عليه السلام و رفيق ايشان بودم. در يكى از رفت و آمدها كه با آن حضرت بوديم غلامم عقب ماند. صدايش كردم ولى جواب نداد. بار دوم و سوم نيز او را صدا كردم، اما پاسخ نداد. با چهارم به او فحاشى كرده و گفتم يابن الفاعله (اى ولدالزنا) با تو هستم، چرا جواب نمى دهى؟ در اينجا راوى مى گويد: ديدم رنگ امام صادق عليه السلام تغيير كرده و فرمودند: چه گفتى؟ گفتم: يابن رسول الله غلام من اهل هندوستان است و پدر و مادرش گبر بوده اند. فرمود: من كارى ندارم، تو كه مسلمان هستى چرا فحش مى دهى؟ بعد فرمودند: ديگر حق ندارى با من رفت و آمد كنى. راوى مى گويد: تا امام صادق عليه السلام زنده بودند، اگر چه قهر نبودند، اما ديگر مرا راه ندادند.
درباره ى حضرت زيد كه پسر امام سجاد عليه السلام مى باشد گفته شه ايشان لشگر مجهزى بيش از صد هزار نفر داشتند كه بر عليه بنى اميه قيام كرد و اين قيام در زمان هشام بن حكم كه بنى اميه بسيار ضعيف بودند واقع شد. به هر حال دو لشگر متلاشى شده و شب را در جايى منزل كردند تا فردا صبح بجنگند. راوى مى گويد: زمانى كه حضرت زيد براى نماز شب بلند شدند من همراه ايشان بودم. ناگاه ديدم حال حضرت تغيير كرده و به شدت به گريه افتادند. زيرا از چادرى صداى ساز و آواز و موسيقى به گوش ايشان خورد. سپس رو به من كرده و گفتند: «
هذا القوم لن يفلح ابدا» اين لشگر پيروز نخواهد شد. لشكرى كه در آن گناه
باشد، آن هم لشگر اسلام، پيروز نخواهد گرديد. اتفاقاً چنين نيز شد، يعنى صبح روز بعد دو لشكر با هم تلاقى كردند و در همان ابتداى رزم تيرى از طرف دشمن به پيشانى حضرت زيد اصابت كرده و ايشان را به خاك انداخت. با اين واقعه تمامى لشكر پا به فرار گذاشتند و پس از آن بدن مطهر حضرت زيد توسط فردى در ميان نهرى دفن گرديد. اما با خبر جاسوسان، بدن ايشان را در آورده و به مدت سه يا چهار سال در كوفه بر سر دار نگهداشتند.
يكى از نوادگان امام دوم عليه السلام در زمان معتصم عباسى قيام كرد، اما مغلوب شده و به دست دشمن افتاد. او را با وضع بد و تحقير آميزى در حالى كه غل و زنجير به دست و پا داشت بطور بر عكس سوار بر الاغى كرده و از ميان كوى و برزن گذر دادند. راوى مى گويد: اين اعمال در وى تغييرى ايجاد نكرد. او را ديدم كه بسيار بشاش بود و زير لب ذكر «لا اله الا الله» مى گفت. آنهم در حاليكه مردم به وى مى خنديدند و دست مى زدند. ايشان به خاطر اسلام قد علم كرده بود و حال در ظاهر مغلوب شده يا غالب گردد در هر دو صورت غالب است.
به قول قرآن شريف مغلوب شدن براى يك مسلمان معنا ندارد. زيرا مسلمان چه ظاهراً اسير شده و يا پيروز گردد در هر صورت غلبه با اوست. راوى مى گويد: زمانى كه ايشان را نزد معتصم بردند وى جسارت زيادى كرد، اما باز در روحيه آقا تغييرى ايجاد نشده و به گفتن لا اله الا الله ادامه دادند. معتصم كه اينگونه ديد دستور داد مغنيه به مجلس آمده و جلسه گناه بر پا شود. تا زن رقاصه داخل شد آقا به قدرى ناراحت شدند كه گويى «ظهر الانكسار في وجهه» دچار يك حالت پيرى زودرس گرديده و به شدت به گريه افتادند. آرى، اين مرد خدا وقتى
شكست خود را مى بيند يا مورد تمسخر مردم قرار مى گيرد، اهميتى نمى دهد، اما زمانى كه جلوى روى او گناهى صورت مى گيرد دلشكسته مى گردد.
لذا همه انسانها و مخصوصاً جوانان عزيز بايد مواظب باشند تا گناه بزرگى در زندگى آنها نباشد. گناه نه تنها مانع حركت انسان شده، بلكه در هويت وى نيز اثر مى گذارد. از نظر قرآن و روايات اهلبيت، گناه براى ما ملكه ساخته و ملكه براى ما هويت مى سازد. اگر غيبت فروان در زندگى شما باشد، بطوريكه در خانه با دوستان غيبت، كنيد و در جامعه غيبت بشنويد بر هويت شما اثر گذاشته و بصورت سگ درنده اى در مى آييد. اين سگ وقتى به جهنم رفت خوراك مى خواهد و خوراكش همان چرك ها و خونهايى است كه در دنيا از راه غيبت نصيب او شده است.
امام حسين عليه السلام مى فرمايد:
«الغيبة ادام كلاب اهل النار»
«يعنى غيبت نان خورش سگهاى جهنم است.»
اما سگهاى جهنم چه كسانى هستند؟ از نظر قرآن و روايات بهشت و جهنم موجود است، ولى افراد، نقمات و آتش جهنم موجود نيست. يعنى خود ما هستيم كه آتش جهنم، سگ جهنم و گرگ جهنم مى شويم. اعمال ما عقرب و مار جهنم و درخت زقوم را درست مى كنند. به بيان ديگر آتش جهنم را ما خود افروخته و زقوم جهنم را ما خود كاشته و عقرب و مار جهنم را خود ما ايجاد مى كنيم.
امام حسين عليه السلام مى فرمايد. اگر غيبت در زندگى انسان زياد باشد وى تبديل به سگ خواهد شد. اما اگر چشم بصيرت باشد انسان مشاهده مى نمايد كه در همين دنيا سگ است. اگر كسى سير الى الله
داشته و به سر منزل مقصود برسد، چشم بصيرت يافته و حالات خود را مى بيند. همچنين حالات ديگران را نيز مشاهده خواهد كرد. چنانچه در روز قيامت همه چشمها تيز بين مى شود. يعنى انسان گنهكار، هم سگ بودن خود و هم ديگران را خواهد ديد.
«فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطائَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَديدٌ»(ق /)
اگر غيبت زياد باشد در همين دنيا خوراك انسان چرك و خون و گوشت گنديده و مرده بوده و روشن است كه آدم لاشخور نمى تواند به سوى حق حركت كند.
«وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً اَيُحِبُّ اَحَدُكُمْ اَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ اَخيهِ مَيْتاً فَكِرْهُتُمُوهُ» (حجرات /)
جوانان عزيز به عنوان اينكه بايد در صحنه باشيم، يا به عنوان اينكه بايد به امور سياسى آگاه باشيم غيبت نكنند. زيرا اين مهار شيطان است. بايد بدانيد كسى كه اول سياستمدار بوده و سياست اسلامى را به همگان نشان داده، آنكه همه عاشق او هستيد و وى را به رهبرى قبول داريد، هرگز غيبت نكرده و نمى كند.
غيبت مگر در جايى كه حرمت آن از بين رفته باشد واقع نمى شود. متأسفانه هم اكنون بسيارى از افراد بنام اسلام، انقلاب و حضور در صحنه تهمت زده، شايعه پراكنى كرده و شخصيت افراد را مى كوبند. به تعبير ديگر بعضى معتقدند اگر اينگونه اعمال نباشد از صحنه دور مى شوند در حاليكه چنين طرز تفكر و اعمالى مهار شيطان است. كوبيدن شخصيت افراد گناهى بزرگ بوده و گناه شايعه پراكنى مانند بت پرستى است، يعنى قرآن آن را در كنار بت پرستى قرار داده است.
قرآن شريف مى فرمايد آدمى كه پشت سر مردم سخن مى گويد و شخصيت افراد را مى كوبد گوشت مرده مى خورد. يكى از دوستان مى گفت در جلسه اى حضور داشتم كه پشت سر چند نفر غيبت شد، البته من غيبت نكردم، اما غيبت آنها را شنيدم. همان شب در خواب ديدم افرادى كه غيبت كرده بودند اشخاص مورد غيبت قرار گرفته را كشته و اجسادشان را قطعه قطعه كردند، سپس من قطعات اجساد را برداشته و آنها را درون ديگى گذاشتم تا پس از پختن بخورم. آرى، خواب صادق همين است. او غيبت نكرده بود، اما چون در آن جلسه شركت داشت تا اين اندازه پيش رفته بود كه قطعات اجساد را براى خوردن بپزد.
قرآن مى فرمايد انسان با وجود گناه در زندگى خود به جايى نرسيده و نمى تواند به سوى حق حركت كند. به عنوان مثال اگر انسان بد اخلاق باشد سير و سلوك به سوى حق نخواهد داشت. امكان ندارد زنى كه در مقابل شوهرزبان درازى مى كند داراى سير الى الله باشد. زيرا چنين اخلاقى در واقع سقوط است.
پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله در معراج افرادى را ديدند كه با زبان در جهنم آويزان شده اند. اين امر به معنى سير نزولى است. يعنى انسان ناگهان چشمها را باز مى كند و مى بيند به خاطر بد اخلاقى يا فحاشى در خانه دچار سيرى شده كه در جهنم با زبان آويزان است. در روايات آمده است كه دو دسته در روز قيامت زبانهايشان به اندازه اى دراز است كه بر روى زمين كشيده مى شود
. «و يطئه اهل المحشر» يعنى اين زبان را اهل محشر پايمال مى كنند. اين دو گروه عبارتند از افرادى كه بد اخلاق هستند و كسانى كه به ديگران زخم زبان مى زنند.
روز قيامت باطن همين دنياست، يعنى عالم نظير سكه دو رويى
است كه ظاهرش دنيا و باطنش آخرت مى باشد. به فرمايش قرآن اينجا عرض و آنجا حقيقت، اينجا ظاهر و آنجا باطن است و در روز قيامت باطن ها بر ملا مى شوند. زبان درازى، بداخلاقى و زخم زبان در دنيا اينچنين نتيجه اى نيز در آخرت دارد. يعنى هر چه زبان در دنيا درازتر باشد در آخرت نيز درازتر مى گردد، بطورى كه بر روى زمين افتاده و پايمال مى شود.
گناهانى كه هم اكنون در جامعه و مخصوصاً ميان جوانان رايج مى باشد بسيار بزرگ است. زيرا بسيارى از آنها جنبه ى حق الناس پيدا مى كند. مثل غيبت، شايعه سازى، تهمت زدن و كوبيدن شخصيت ديگران كه همه به نحوى حق الناس بوده و گناه بزرگى است. در واقع رعايت نكردن حق الله مانع حركت انسان خواهد بود. چه رسد به اينكه افراد حق الناس را رعايت نكنند.
بنابراين در منزل دوم بايد ملكه عدالت پيدا شود. بدين معنى كه انسان بايد به ظواهر شرع تقيد داشته و به واجبات و ترك گناه اهميت بدهد. اگر چه تقوا از نظر امام صادق عليه السلام و از نظر فقهاء اهميت دادن به واجبات و اجتناب از گناه است، بطورى كه ملكه او باشد، ولى براى حركت به سوى حق تقواى بالاترى لازم است كه اجتناب از شبهات مى باشد. البته اجتناب از شبهات كار بسيار مشكلى است. مخصوصاً در اين زمان كه اگر انسان بخواهد غذاى حلال بخورد و يا لباس حلال بپوشد، يعنى در همه موارد به حلال بودن و پاك بودن آنها يقين داشته باشد با امر بسيار مشكلى روبرو خواهد شد. به قول شيخ انصارى رضوان الله عليه چنين كارى به اندازه اى مشكل است كه انسان اگر به راستى بخواهد آن را مراعات كند بايد به بيابان رفته و
از علف بيابان و آب چشمه بخورد و بياشامد. اگر چه ايشان در كتاب فرائد يك فتامل نيز دارد يعنى در بيابان هم معلوم نيست چگونه بشود.
وسواس درد بزرگى است و خدا نكند كسى به آن مبتلا گردد. يك فرد وسواسى چنين تعريف مى كرد: مى خواستم دو ركعت نماز با طهارت كامل بخوانم، لذا درون آب نهر رفته و خود و لباسهايم را شستم. سپس ريگى از بيابان بجاى مهر برداشته و همانجا دو ركعت نماز خواندم. اما پس از نماز ديدم كسى با مهرى كه بر آن سجد كردم استنجاء كرده بود. آرى، معمولاً بدين گونه است و اگر كسى بخواهد بيش از حد مواظب باشد كار خراب تر از هميشه مى شود. بنابراين اجتناب از شبهات بسيار مشكل است. اما اگر كسى بخواهد به راستى سير به سوى حق كند تا آن اندازه كه امكان دارد بايد آن را رعايت نمايد.
درباره ى حضرت آية الله مرحوم آقا سيد باقر درچه اى كه يكى از مراجع بزرگ تقليد بوده و مدتى استاد مرحوم آية الله العظمى بروجردى نيز بوده اند مطالب جالبى مى گويند. مثلاً ايشان به قدرى محتاط بود كه حتى سهم امام را براى اينكه بگيرد و به ديگرى بدهد قبول نمى كرده است. يكى از شاگردان ايشان مى گفت: آن زمان پانصد تومان كه بيشتر از پانصد تومان فعلى بود براى مرحوم آقا سيد باقر آوردند، اما ايشان فرمودند: من دو سه ريال قرض دارم كه از اين پانصد تومان بر مى دارم، بقيه آن را ببريد و به اهلش بدهيد كه ما اهلش نيستيم.
همچنين نقل مى كنند كه يكى از تجار اصفهان مرحوم آقا سيد محمد باقر را مهمان كرده و چند نفر از علما را نيز به واسطه ى ايشان دعوت كرد. در اين مجلس غذاى مفصل و فراوانى پخته و سفره رنگينى انداختند. مرحوم آقا سيد محمد باقر مقدار كمى از اين غذا خوردند. وقتى سفره را برچيدند صاحب منزل قباله اى آورد تا ايشان امضاء كند. اما تا چشم آقا به قباله افتاد رنگشان تغيير كرده و به لرزه افتادند. سپس
رو به تاجر كرده و فرمودند: من به تو چه كرده بودم كه زهر مار به من خوراندى. در واقع آقا حس كرد كه تاجر مذكور براى گرفتن امضاء از ايشان مهمانى داده و بنابراين غذا رشوه بوده است. به عبارت ديگر همين مقدار كه شبهه رشوه در كار آمد حال ايشان تغيير كرد، بطورى كه بيرون رفته و خود را وادار به استفراغ نمودند. زيرا كسى با وجود غذاى حرام در بدنش نمى تواند به سوى حق سير كند و فرضاً به جايى برسد كه از نماز شب لذت ببرد.
يكى از بزرگان مى گفت: مدتى حال قبض داشتم، يعنى بى توفيق بوده و از عبادت لذت نمى بردم و نماز شب نمى خواندم. از اين موضوع در تعجب بودم كه شبى در خواب ديدم به من مى گويند آقا يادت هست روزى پس از اينكه خرما خريدى، در ميان آنها خرماى بدى ديده، آنرا به جعبه باز گردانيدى و خرماى خوبى برداشتى؟ آن خرما به ظاهر خوب بود، اما در باطن حرام خوردى و نتيجه ى آن اينست كه نمى توانى نماز شب بخوانى، حال بايد چهل شبانه روز زحمت بكشى تا اثر آن خرما از بين برود و اين كار مشكلى است.
البته به شما عزيزان، مخصوصاً جوانان نمى توان گفت كه جداً از شبهات پرهيز كنيد. زيرا امكان ندارد و اگر انسان بخواهد يقيناً غذاى پاك و حلال بخورد، از جامعه منعزل و منزوى مى شود. در حاليكه همه، مخصوصاً جوانها و طلاب بايد در دل جامعه باشند. اما اميرالمؤمنين سلام الله عليه در آن خطبه چه عالى به استاندارشان مى فرمايد كه استاندار من شنيده ام در جلسه اى اشرافى شركت كرده و بعد هم استخوان را با گوشت به دست گرفته و گوشتش را خوردى و استخوانش را بر زمين گذاشتى، حضرت بدين ترتيب او را نكوهش و سرزنش نموده و سپس مى فرمايد من كه على هستم و مى توانم از بهترين غذاها و بهترين لباسها استفاده كنم چنين نمى كنم. بعد مى فرمايد شما نمى توانيد
مثل من باشيد و من نمى خواهم مثل من باشيد، اما «
اعينوني بورعٍ و اجتهاد وعفة و سداد »على را كمك كنيد. چگونه؟ مى فرمايد من از حلال خدا نخوردم، شما از حرام خدا نخوريد و حداقل موظب باشيد كه چه مى خوريد. يعنى تا اندازه اى كه مى شود از شبهات اجتناب كنيد. حال چنانچه اجتناب از شبهات از نظر خوردن، لباس و اجتماع نمى توان كرد اما اجتناب از شبهات از نظر زبان كه ممكن است.
«وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ اِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَس ْئُولاَ» (اسراء /)
سخن را نسنجيده و ندانسته بر زبان نياوريد و اگر شك داريد كه غيبت است يا نه، دروغ است يا راست، جاى اجتناب و سكوت مى باشد. اگر خوردن غذاى پاك و حلال يقينى امكان ندارد، سخن پاك كه مى توان گفت.
شيخ انصارى رضوان الله عليه در فرائد، آنجا كه سخن از برائت است شايد بيش از ده روايت از امام صادق عليه السلام و ديگر ائمه طاهرين نقل مى كند كه اگر نفس شخصى مرتكب شبهه شود به تدريج جرى شده و وقتى نفس جرى گردد كم كم گناه مى كند. اعمال شيطان عجيب است، او از كم شروع كرده، اما به كم قانع نيست. نفس اماره نيز چنين است. يعنى از كم شروع مى كند، اما به كم قانع نيست. مثلاً شيطان ابتدا انسان را تحريك مى كند كه به انسان نگاه كند، بعد تحريك به صحبت كردن، سپس تبسم، و سرانجام كار به جاى باريك مى كشاند. همچنين ابتدا شيطان شبهه شنيدن غيبت و سپس شبهه بيان غيبت را ايجاد مى كند و يا با شنيدن شايعه آغاز نموده و بتدريج نفس را
جرى مى كند. تا جايى كه ديگر آدمى از شنيدن غيبت نه تنها ناراحت نمى شود، بلكه به قول پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در دوره آخرالزمان مردم از غيبت لذت برده و نقل مجلس آنها غيبت است.
متأسفانه هم اكنون در اكثر مجالس اگر غيبت و مسخرگى صورت نگرفته يا شخصيت كسى كوبيده نشود مثل اين است كه مجلس گمشده اى دارد. چنانچه اگر چاى يا شيرينى در مجلس نباشد مدعوين گمشده اى دارند. مى گويند در بعضى نقاط استان فارس گرگهايى هستند كه يكديگر را مى خورند. آنها دور هم مى نشينند و به يكديگر نگاه مى كنند، در اين حال اگر هر كدام غفلت كرده و روى برگرداند مابقى گرگها بر سرش مى ريزند و او را پاره پاره مى كنند و مى خورند. البته صحت و سقم اين مطلب تا چه حد باشد، معلوم نيست. ليكن به هر حال انسان را به ياد مجالس فعلى مى اندازد كه چند نفرى يك جا نشسته و مشغول گفت و شنود هستند، اما به محض اينكه يكى از آنها چند لحظه اى مجلس را ترك مى كند، هر كدام پشت سرش غيبتى كرده و سخنى مى گويند. لذا هشدار كه گناه در زندگى شما آرام آرام جا باز نكند. حال چند كلمه اى ذكر مصيبت گفته شود.
روزهاى سختى براى اهل بيت پيش آمده است. آنها را در بيابان بى آب و علفى محاصره كرده و در مقابلشان مرتباً به لشگر دشمن اضافه مى شود. وقتى لشگر مى آمد، صداى طبل بلند مى شد. يك وقت مى گفتند سنان با پنج هزار نفر و زمانى ديگر مى گفتند خولى با شش هزار نفر آمده است و دائم حلقه محاصره تنگ تر مى شد. حتى نوشته اند كه روز تاسوعا و شب عاشورا به قدرى محاصره تنگ شده بود كه دشمن صداى اهل بيت را در خيمه ها و اهل بيت صداى دشمن را در بيرون مى شنيدند.
خدا نكند كه انسان به بيراهه رفته و گرگ درنده اى بشود. چه در اين صورت هيچ چيز و هيچ كس رحم نخواهد كرد. شنيده ايد كه دشمنان امام حسين عليه السلام مردها و حتى كودك شيرخواره را كشتند، سپس خيمه ها را آتش زدند. يعنى در واقع قصد آتش زدن زنان و كودكان را داشتند، تا كار را يكسره تمام كنند. آنها حسين عليه السلام را كشتند و مى خواستند زينب را نيز آتش بزنند، اما سياست حضرت زينب و امام سجاد عليه السلام مانع از اين كار شد.
دشمن كودك شيرخوار ابى عبدالله الحسين عليه السلام را كشت و اين قتل دلخراش مصيبت بزرگى بود. لذا زمانى كه امام حسين عليه السلام براى شيعه پيغام مى دهد مى فرمايد: جاى شما خالى بود زمانى كه كودكم را بر سر دست بلند كردم و برايش آب خواستم، اما دشمن او را تيرباران كرد.
مصيبت حضرت على اصغر را به دو گونه نقل مى كنند. يكى اينكه ظاهراً امام حسين عليه السلام دو سه بار براى وداع مى آيد و در يكى از وداعهايش مى گويد بچه ام را بياوريد تا او را ببوسم و خداحافظى كنم. رباب مادر كودك او را مى آورد، در مقاتل مى خوانيم در حاليكه آقا ابى عبدالله كودكش را مى بوسيد و با وى خداحافظى مى كرد و همانطور كه صورت بر صورت كودك گذاشته بود تيرى سه شعبه و زهرآلود در مقابل چشم مادر و و ساير زنان سر كودك را برد. البته تير سوراخ مى كند اما اين تير گوش تا گوش على را بريد و سر به عقب افتاد.
گونه ى ديگرى كه مصيبت على اصغر را نقل كرده اند اين است كه آقا كودك را به ميدان آورد و سر دست بلند كرد تا از نظر چشم، مردم را جذب كرده و از نظر گوش نيز شروع به سخن گفتن كرد. كودك
وضع عجيبى داشت. آنطور كه امام حسين عليه السلام مى گويد اين بچه كه ديگر در اثر تشنگى ياراى حركت نداشته و دست و پا و بدن او حركت نمى كرد، سرش به عقب افتاد. بطوريكه گلويش نمايان بود و گاهى زبان خود را درآورده و مى گرداند، كه عرب به اين كار تلظى مى گويد.
تلظى زمانى است كه ماهى را از آب مى گيرند و پس از مدتى كه حركت مى كند توان خود را از دست داده و تنها دهانش را باز و بسته مى نمايد.
امام حسين عليه السلام به دشمن گوشزد مى فرمايد كه "اما ترونه كيف يتلظي عطشا"به كودكم بنگريد كه دم مرگ است نگاه كنيد كه ديگر ياراى حركت نداشته و در اثر تشنگى فقط زبانش را در مى آورد و مى گرداند. اما در همين زمان به يك باره تير سه شعبه زهرآلودى آمده "فذبحه من الاذن الى الاذن" و گوش تا گوش سر على اصغر را مى برد. حال آقا چه كند؟ در مقاتل مى نويسند ابى عبدالله كشته ها را آورده و در يك خيمه كنار يكديگر مى گذاشت. ولى با اين كودك چنين نكرد چرا؟ آيا مى خواست مادرش نبيند؟ مى گويند حضرت به پشت همان خيمه رفته و با شمشير قبرى كند و كودكش را در آن دفن كرد.
جمله اى نيز نقل مى كنند كه دل را عميقاً مى سوزاند. جمله لى كه مكتب را به ما مى آموزد. مى گويند آقا امام حسين عليه السلام پس از اينكه كودك را دفن كرد، دامان خويش را تكاند، بدين معنى كه خدايا ديگر هيچ ندارم، خدايا اكبرم، جعفرم، عونم، قاسمم و ابوالفضل ام را دادم. خدايا اصحابم را دادم و فقط اين كودك شيرخوار را داشتم كه او را هم دادم. حال خود مهياى ميدان هستم. ولى با همه اين
فرضها شهادت على اصغر به اندازه اى بر دل امام حسين عليه السلام اثر گذاشت كه سكينه مى گويد وقتى روى بدن پاره پاره پدرم عش كردم از حلقوم بريده اش شنيدم كه مى گفت: سكينه سلام مرا به شيعيانم برسان و بگو مرا بدون جرم و گناه كشتند و بعد از كشتن بدنم را پايمال سم اسبان كرند. بعد فرمود: سكينه سلام مرا به شيعيانم برسان و بگو اى كاش در كربلا بوديد و مى ديديد كه وقتى كودكم را سر دست بلند كردم و براى او آب خواستم، به جاى آب تير سه شعبه و زهرآلود برايش پرتاب كردند.
با توجه به مطالب فوق روشن مى گردد كه مصيبت على اصغر بالاتر از همه مصيبت ها بود كه امام حسين عليه السلام چنين پيغامى به شيعيان خود مى دهد.
بحث قبل درباره ى ترك شبهات بود. يعنى اگر انسان نداند چيزى حلال بوده يا حرام مى باشد بايد در استفاده از آن احتياط كند. روشن است كه اين احتياط در هر كارى حتى در امور عرفى مطلوب مى باشد. مثلاً معمولاً افرادى ورشكسته مى شوند كه بى احتياطى مى كنند و يا معمولاً افرادى رسوائى ببار مى آورند كه بى احتياط هستند. همچنين در شرع مقدس اسلام احتياط عقلاً امر نيكويى است و به قول طلاب
«الاحتياط حسن علي كل حال» احتياط در هر حالى چه عقلاً، چه شرعاً و چه عرفاً خوب است. كسى كه بتواند شبهات را ترك كند هم براى او ملكه احتياط پيدا شده و هم در حرام نمى افتد. امام صادق عليه السلام مى فرمايند گناه نظير منطقه ممنوع الورود يا قرقگاه است. اگر شبانى گوسفندانش را در اطراف قرقگاه بچراند، بالاخره گوسفندها وارد قرقگاه مى شوند. يعنى انسان اگر اطراف گناه بگردد و به شبهات اهميت ندهد كم كم وارد گناه مى شود.
فرق بين شجاع و مقهور در همين است كه شجاع عاقلانه و سنجيده كار مى كند، اما مقهور بى باك عمل نموده و يا سخن مى گويد. اما احمق اول عمل نموده يا سخن مى گويد و بعد فكر مى كند و احتمالاً از گفتار و كردارش نيز پشيمان مى شود. بنابراين سنجيده سخن گفته و سنجيده كار كنيد و در گفتار و اعمالتان مشتبهات را ترك نماييد و از خدا بخواهيد،
تا به شما توفيق دستيابى به ملكه عدالت را عطا فرمايد.
مطلب ديگر اينست كه در مباحث اخلاقى بايد تعادل مراعات شود، زيرا اگر تعادل رعايت نشده و افراط گرى پيش آيد، فضيلت مطرح نخواهد بود. فضيلت آنجاست كه تعادل حفظ شود و افراط و تفريط در ميان نباشد. شخصى كه در رعايت مشبهات لاابالى باشد هر حرفى را مى زند، هر كارى را انجام مى دهد، هر غذايى را مى خورد و هر لباسى را مى پوشد. در زندگى چنين فردى احتياط وجود نداشته و بنابراين دچار تفريط است. وى معمولاً با شكست مواجه مى شود و قادر به دستيابى به ملكه تقوا و پيمودن مسير سير و سلوك نيست. بالاخره به قول امام صادق عليه السلام
«هلك من حيث لا يعلم» يعنى از راهى كه نمى داند به جهنم مى افتد. بالعكس فردى كه در احتياط افراط گر باشد وسواسى شده و كارش از تفريط گرى در احتياط بدتر است.
فرد وسواسى چه در طهارت و نجاست وسواس داشته باشد و چه در وضو، غسل و نماز و يا حتى در افكار، آدمى بدبين است. چنين فردى چه بسا به تدريج در اعتقادات خويش به خدا، پيامبر (ص)، قرآن، ائمه طاهرين و فقهاى عظام متخيل و بدبين گردد.
در واقع قوه تخيل بر روى شخص وسواسى كار كرده و او را بيچاره مى كند. به قول قرآن شريف چنين انسانهايى در جهل مركب هستند، و ورشكسته ترين افراد كسى است كه جاهل به جهل مركب باشد. مصداق آيه ى مذكور در واقع شخص وسواسى است، زيرا مى فرمايد:
«قُلْ هَلْ نُنَبّئُكُمْ بِاْلاَخْسَرينَ اَعْمالاً. اَلَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ في الْحَيوة الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً» (كهف / و) يعنى مى خواهيد به شما بگويم ورشكسته ترين افراد چه كسانى هستند؟ افرادى كه كار بد انجام داده، اما مى پندارند كه كارشان خوب است.
يك مصداق آيه ى فوق كسى است كه در دين بدعت مى گذارد. يعنى به عنوان مثال مرجع تقليد وى در رساله نوشته كه وقتى دستت نجس شد، اگر عين نجاست در آن نباشد در جريان آب جارى يا فرو بردن در آب كر پاك مى شود. اما اين شخص به اصطلاح كاسه داغ تر از آش شده و وسواس بخرج مى دهد. يعنى دفعه اول دست را درون حوض برده، اما به دلش نمى چسبد و بار ديگر اين كار را مى كند و باز مى گويد نشد و دفعه سوم و دفعه چهارم و... تا كجا شيطان دست از سر او بردارد. حركت اين فرد در بار نخست مطابق رساله بوده، اما دفعه دوم حرام و بدعت مى باشد.
همچنين غسل كردن حداكثر نبايد بيش از پنج دقيقه بطول انجامد. زيرا در يك دقيقه قسمتهاى نجس بدن پاك شده، در كمتر از يك دقيقه سر و گردن، در عرض يك دقيقه طرف راست و يك دقيقه طرف چپ شسته مى شود. اين امر طبق رساله و بر اساس قول امام صادق عليه السلام مى باشد. اما متأسفانه بعضى از افراد ده دقيقه، يك ربع و حتى يك ساعت زير دوش مى مانند. در حاليكه بايد بدانند هر چه غير متعارف شود حرام است. در واقع فرد وسواسى دو كار حرام انجام مى دهد. اول اينكه بطور غير متعارف زير دوش مانده و دوم اينكه در مصرف آب افراط كرده است. چه اگر آب متعلق به خودش باشد اسراف نموده «انَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفين»(اعراف) و اگر مال ديگران باشد حق الناس را زير پا
گذاشته است. به قول قرآن كريم چنين فردى ورشكسته ترين افراد است. زيرا اگر قوه ى خيال او را فرا گيرد و دچار وسواس گردد نه تنها دنياى خود، بلكه دنياى همسر و فرزندان و اطرافيانش را نيز تباه مى كند.
بسيارى از وسواسى ها كارشان به جايى مى رسد كه نماز نمى خوانند، زيرا نمى توانند وضو بگيرند و يا غسل كنند. بسيارى در حاليكه وقت نماز مى گذرد، نمى توانند از زير دوش بيرون آيند. به قول يك جوان دانشگاهى يكى از روزهاى سياه زندگيم روزى بود كه نماز صبحم قضا شد. آرى، روز سياه انسان آن روزى است كه نسبت به نماز لاابالى باشد و آدم وسواسى لاابالى در نماز است. اين درد به اندازه اى بزرگ و مهم است كه به وسيله ى آن شيطان، انسان را به جايى مى رساند كه نمازش قضا مى شود، ولى متوجه نيست.
فردى مى گفت: اول اذان صبح براى غسل كردن به حمام عمومى رفتم، اما آفتاب زد و غسل من درست انجام نشد، لذا نماز نخواندم. از آن حمام بيرون آمده و به حمام ديگرى رفتم و از آفتاب تا قبل از ظهر در آن بودم تا توانستم يك غسل انجام دهم. آرى، آدم وسواسى به اين بدبختى كشيده مى شود و يك ديوانه به تمام معنا مى گردد.
فرد ديگرى نمى تواند الله اكبر نماز را اداء كند، مى گويد ال ال، ال و بعد هم عصبانى شده و فرزندانش را كتك مى زند. بعضى ديگر به خاطر اينكه نمى توانند نماز بخوانند شيشه هاى خانه را مى شكنند. به هر حال وسواس از نظر روان شناسى، اخلاق و از نظر روايات اهلبيت نحوه اى ديوانگى رو به تزايد بوده و نهايتاً به جنون منجر مى گردد. يعنى به عنوان مثال اگر براى گرفتن وضو از حد متعارف كه فرضاً سه دقيقه است، يك دقيقه بيشتر وقت صرف كرده و فردا يك دقيقه بيشتر
و چند روز بعد دقيقه اى ديگر، بعد از مدتى به جنون مى رسد. يكى از افراد وسواسى مى گفت: من ثلاث البول گرفتم، وقت وضو گرفتن لرز كرده و مى گويم چه كنم؟ مى خواهم وضو بگيرم ولى نمى توانم. فردى كه براى يك وضو ساعتها به خود مشغول مى شود از نظر قرآن ورشكسته ترين افراد بوده و از نظر روان شناسان و علماى علم اخلاق ديوانه است.
مرحوم صاحب عروة در رساله مى نويسد:
«لا اعتبار بقطع الواسواسى »فقهاء و مراجع تقليد نيز در اين مورد حاشيه ندارند، يعنى همه مى گويند قطع و يقين وسواسى حجت نيست. زيرا فرد وسواسى يقين نداشته و گرفتار تخيل است.
به عنوان مثال يك آدم ترسو در حمام عمومى چند نفر آدم سم دار و دم دار مى بيند و نام آنها را جن مى گذارد، بعد هم شايع مى كند كه من در حمام جن ديدم. حال با فرض اينكه جن نه سم و نه دم داشته و كارى با اين فرد ندارد معلوم مى شود كه براى آدم ترسو در حمام جن درست مى شود. يا آدم ترسويى كه به گورستان رفته، مرده اى را مى بيند كه از قبرى بيرون آمده و به راه افتاده است.
يك فرد وسواسى با وجود اينكه فرضاً دستش فاقد نجاست است مرتباً آنرا لمس كرده و به دنبال نجاست مى گردد و حتى گاه با اشياء سختى مانند سنگ پا به جان دست خود افتاده و پوست و گوشتش را مى برد. وضعيت اين فرد مانند همان كسى است كه در حمام جن و يا در گورستان مرده متحرك مى بيند. بنابراين روشن است كه قطع چنين فردى در مورد نجاست دستش اشتباه و جهل مركب مى باشد. لذا اگر از اين تخيل دست برندارد قرآن او را ورشكسته ترين افراد مى شمارد.
در روايات مى خوانيم كه شيطان با يك كلاه رنگارنگ به نزد حضرت موسى عليه السلام آمد و كلاهش را برداشت و با آن حضرت سلام و عليك كرده و گرم گرفت. حضرت موسى عليه السلام به او گفت: اين كلاه چيست؟ شيطان پاسخ داد. من هر كسى را با رنگى از رنگهاى اين كلاه به جهنم مى كشم. اتفاقاً شخصى خواب صادقى نيز در اين مورد ديده است. وى شيطان را ديده كه يك دسته طناب رنگارنگ و يك زنجير به همراه دارد. از شيطان مى پرسد: كجا مى روى؟ و او مى گويد: مى خواهم مردم را مهار كنم. آن شخص مى پرسد: اين طنابها چيست؟ شيطان مى گويد طنابها را افسار كرده و به وسيله ى آن مردم را به جهنم مى كشم. سپس آن شخص مى پرسد: چرا طنابها رنگارنگ هستند؟ پاسخ مى شنود كه هر كسى را با رنگى اسير مى كنم. به يكى مى گويم دزدى كن، به ديگرى مى گويم زنا كن، به يكى مى گويم به نامحرم نگاه كن، به ديگرى مى گويم غيبت كن و يكى را به غش در معامله و گرانفروشى وادار مى كنم. در اينجا آن شخص مى پرسد: طناب من كدام است؟ و شيطان پاسخ مى دهد كه تو و امثال تو خود به جلو مى رويد و احتياجى به طناب نداريد. سپس شخص مذكور زنجير را نشان داده و مى پرسد: اين زنجير مال كيست؟ شيطان مى گويد: مال سيد رضى است، امشب دو سه بار به سراغش رفته و زنجيرش كردم اما هر بار زنجير را پاره كرد.
اتفاقاً اين شخص صبح به نزد سيد رضى رفته و متوجه مى شود كه فردى امانتى را كه شايد سهم امام بوده نزد ايشان گذاشته و سيد رضى از آنجا كه احتياج شديدى به پول پيدا كرده بود، چند بار مى رود تا امانتى را بردارد، امام بالاخره اين كار را نمى كند.
ماجراى اين خواب به انسان مى آموزد كه شيطان هر كسى را از راهى به جهنم مى برد. اما تذكر اين نكته لازم است كه بالاترين مهارها كه
از زنجير محكم تر و پره كردن آن از همه مشكلتر است وسواس مى باشد. قرآن شريف مى فرمايد: يكى از مهارها اينست كه از راه دين انسان را بيچاره مى كند. شيطان خود به خداوند تشر زده و مى گويد:
«قالَ فَبِما اَغْوَيْتَني لاَقْعُدَنَّ لَهُم صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ. ثُمَّ لاتَيْنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ اَيْدِيْهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ اَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ اَكْثَرَهُمْ شاكِرينَ» (اعراف / و) شيطان مى گويد خدايا قسم به خودت كه من بر سر راه بنى آدم مى نشينم و آنها را از راه مستقيم منحرف مى كنم. سپس مى گويد از جلو و عقب، از راست و چپ بر انسان هجوم برده و بالاخره بر او غالب مى شوم و كم هستند كسانى كه نتوانم به ايشان دسترسى يابم.
امام باقر عليه السلام مى فرمايند: اينكه شيطان مى گويد از جلو مى آيم، بدين معنى است كه آخرت را در چشم او كوچك جلوه مى دهم و اينكه مى گويد از عقب مى آيم، يعنى دنيا را در چشمش بزرگ جلوه مى دهم همچنين طرف راست، يعنى از راه دين مى آيم و طرف چپ، يعنى از راه گناه وارد شده و او را جهنمى مى كنم. در اين مورد امام باقر سلام الله عليه آيه ى شريفه ى "و عن ايمانهم"را مطرح مى فرمايند. يعنى بعضى از افراد بنام انقلاب يا بنام حزب اللهى غيبت كرده و تهمت مى زنند، شايعه پراكنى مى كنند و شخصيت ديگران را مى كوبند. در حاليكه راه رياكارى و تظاهر نه تنها اعمال او را باطل، بلكه وى را كافر مى كند. از نظر قرآن كريم گناه افرادى كه متظاهر و رياكار باشند در سر حد كفر است.
«... لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْاَذي كَالَّذي يُنْفِقُ مَالَهُ رِئاءَ النّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ الْاخِرِ...»(بقره /)
يعنى اگر در حق كسى خوبى كردى بر او منت نگذار كه در اين صورت عملت باطل مى شود و اگر كار خوبى انجام دادى مواظب باش رياكارانه و متظاهرانه نباشد. يعنى آنرا به رخ ديگران نكش. زيرا گناه كار نيكى كه از روى ريا انجام شود به اندازه ى گناه در سر حد كفر است و مانند كسى است كه ايمان به خدا و روز قيامت ندارد. يكى از مصاديق اين راه وسواس بوده و مصداق كامل آيه شرفه، آدم وسواسى است.
كسى كه وسواس دارد گرفتار شيطان است، منتهى اين گرفتارى به اسم دين مى باشد. در اين مورد شيطان نتوانسته فى المثل خانم را به بى عفتى بكشاند، بنابراين به وسواس كشانده و اين گناه اگر بالاتر از بى عفتى نباشد كمتر از آن نخواهد بود. همچنين در جايى كه شيطان نتوانسته فرد را به غيبت، زخم زبان، ناسازگارى در خانه يا غش در معامله وادارد و به جهنم ببرد، از راه وسواس آمده و او را مهار مى كند. لذا اغلب مشاهده مى گردد كه ما طلاب بيشتر از اقشار ديگر دچار وسواس مى شويم.
به عنوان مثال فردى را در نظر آوريد كه وقتى در نماز به ولاالضالين مى رسد چندين بار مى گويد والض، والض، والض و يا زمانى كه مى خواهد الله اكبر بگويد چندين بار ال، ال، ال را تكرار مى كند.
اين فرد در واقع نمازش باطل شده، در حاليكه مى پندارد كار درستى انجام مى دهد. يكى از مراجع بزرگ تعريف مى كرد بزرگى را ديدم كه سر حوض مدرسه فيضيه وضو مى گرفت، اما اين كار را با وسواس انجام مى داد. از او پرسيدم: اگر عوام وضو گرفتن به اين نحو را از تو ياد بگيرند روز قيامت چه جوابى مى دهى؟ خوشبختانه اين سئوال در
آن مرد بزرگ مؤثر واقع شد و ديگر اينچنين وضو نگرفت.
فردى به نزد امام جعفر صادق عليه السلام رفته و ابتدا از دين و عقل شخص ديگر تعريف كرده و در آخر كار نيز يادآور گرديد كه وى وسواسى است. آقا امام صادق عليه السلام تبسم كرده و فرمودند: اين چه عاقلى است كه وسواس دارد؟ يعنى اگر عاقل بود كه وسواس نداشت.
فرد وسواسى كم كم دچار وسواس فكرى نيز مى شود. يعنى تبديل به فردى بدبين به ديگران و اهل سوءظن و به دنبال آن منزوى از جامعه و بداخلاق در منزل و اجتماع خواهد شد. در آخر نيز وسواس وى تا مرحله بدبينى به خدا و پيغمبر و اهلبيت پيش مى رود. البته بدبينى به مردم درد و گناه بزرگى است، اما بدبينى به خدا و اهلبيت از نظر اسلام و علماى علم اخلاق دردى سرطانى و وسوسه بزرگ شيطان محسوب مى شود. در واقع شيطان به دو صورت انسان را وسوسه مى كند كه يكى از راه مستقيم و ديگرى از راه غير مستقيم مى باشد. در شكل مستقيم وسوسه شيطان به صورت گول زدن و فريب دادن جوان و پير است، و العياذ بالله آنها را به فحشا مى كشاند. اما صورت غير مستقيم وسوسه اى است كه قرآن نام آن را خناس مى گذارد و يكى از مصاديق آن وسواس مى باشد. در اين طريق در واقع انسان غير مستقيم به سوى جهنم كشانده مى شود.
به راستى افراد وسواسى بايد چه كنند؟ و راه علاج وسواس چيست؟ درد وسواسى درد بزرگ و مشكلى است، اما درمان آن بسيار آسان مى باشد. البته بدين شرط كه فرد وسواسى قابل انعطاف بوده و از داروى خود
استفاده كند تا انشاءالله ظرف چند ماه بهبود يافته و ريشه مرض در او بسوزد. داروى فرد وسواسى در يك كلام "بى اعتنايى" است. به قول استاد بزرگوار مرحوم آية الله العظمى بروجردى رضوان الله عليه وسواسى بايد مدتى نجس بخورد (البته به عقيده ى خودش، والاقطع او حجت نيست)، نجس بپوشد، نجس نماز بخواند، در مسجد با حال نجس برود و بر اثر برخورد با ديگران آنها را نجس كند. يعنى به خيال خود يك لاابالى در طهارت و نجاست بشود. اگر فرد مورد نظر يك ماه مانند عرف مردم رفتار كند و بطور مثال به همسرخود نگريسته و از او تقليد نمايد بهبود خواهد يافت.
استاد بزرگوار مرحوم آيه الله العظمى بروجردى رضوان الله عليه مى فرمودند: من در وقت نماز محتاط بودم، يعنى يقين پيدا نمى كردم كه مثلاً ظهر شده و يا مغرب سر رسيده است. آن زمان در اصفهان پاى درس مرحوم آقا ميرزا عبدالمعالى رضوان الله عليه كه انسانى عالم، عارف و متقى بود مى رفتم. ايشان در مسجد حكيم اصفهان تا اول ظهر درس مى گفتند و وقتى مؤذن الله اكبر مى گفت درس را تمام مى كردند. گويا به ايشان خبر رسيد كه من قدرى محتاط هستم. به همين دليل روزى بعد از درس گفتند: آقا سيد حسن اول وقت است، بلند شو و نماز كن. من قدرى صبر كردم، فرمودند: تأمل نكن، بلند شو و بگو چهار ركعت نماز باطل بجا مى آورم قربة الى الله و به راستى كه راه برخورد با وسواس همين است.
آقاى بروجردى رضوان الله عليه در جاى ديگرى مى فرمودند: اوائل طلبگى در نماز خواندن وسواس داشتم و مرحوم آخوند كاشى متوجه اين وسواس شده بود. (مرحوم آخوند كاشى انسان عجيبى بوده و بطور مثال به يكى از شاگردانش گفته بود كه من ملائكه را به همان صورت كه قرآن فرموده مى بينم)
«اُولي اَجْنِحَة مثني وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ» (فاطر /) ايشان به هم حجره اى من فرموده بود وقتى او يك بار نمازش را بجا آورد و خواست بار دوم آن را بخواند هلش بده و نگذار اين كار را انجام دهد. روزى من نماز ظهر و عصر را خواندم، اما به دلم نچسبيد. آمدم بار دوم آنرا بجا آورم كه هلم دادند. دفعه ى دوم و دفعات ديگر قصد كردم، باز نگذاشتند. مرحوم آقاى بروجردى در اينجا تبسمى كرده و مى فرمودند بعدها فهميدم كه تكرار نماز كارى اشتباه و يك تخيل است.
علاج عملى
وسواس درباره ى اعتقادات نيز به همين گونه عمل مى كند. فردى خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده و گفت: يا رسول الله هلاك و بيچاره شدم. پيغمبر فرمودند: مى خواهى بگويم چرا؟ بخاطر اينكه شيطان تو را وسوسه كرد و گفت چه كسى تو را آفريد؟ تو گفتى: خدا. بعد گفت خدا را چه كسى آفريده؟ اينجا در جواب ماندى. آن فرد تصديق كرده و گفت: آرى يا رسول الله، چنين شد. حضرت فرمودند: وقتى اين تخيل پيش آمد بگو لا اله الا الله و خود را منصرف كن. اين دارويى است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله ارائه داده اند.
در واقع راه علاج عملى افرادى كه نسبت به خدا، پيغمبر صلى الله عليه و آله، اهلبيت، مراجع تقليد و بنده هاى خداوند خيال بد مى كنند بى اعتنايى و انصراف است، به طورى كه وقتى خيال بد به سراغشان آمد خود را به كار و فكر ديگرى مشغول دارند. اگر خوابيده اند از جا بلند شده و به كارى مشغول شوند. اگر بى كار نشسته اند به مطالعه سرگرم شده و يا مصاحبى پيدا كنند و به هر حال خود را از فكر بد منصرف سازند.
علماى علم اخلاق و كليه ى مراجع معتقدند كه اگر يك فرد وسواسى بگونه اى كه گفته شده عمل نمايد صد در صد بهبود خواهد يافت، البته به شرطى كه بى اعتنايى در او مستمر باشد. يعنى اگر يك روز بى اعتنا بوده و دو روز وسواس بخرج دهد مرضش شديدتر خواهد شد. اما راه علاج معنوى وسواس چنانكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده اند پناه بردن به كلمه ى لا اله الا الله و لا حول و لا قوه الا بالله است. پناه بردن به قرآن داروى هر دردى بوده و خواندن قرآن براى افراد وسواسى بسيار مؤثر است. مخصوصاً قرائت چهار سوره ى توحيد، كافرون، خلق و ناس تأثير زيادى دارد. سوره ى قل اعوذ برب الناس مربوط به وسواسى ها بوده و اين هم يك زنگ خطر است. قرآن شريف مى گويد سه مرتبه براى يك چيز به خدا پناه ببر.
«قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ. مَلِكِ النّاسِ اِلهِ النّاسِ مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ اللخَنّاسِ» (ناس /) اى خدا پناه مى برم به تو، اى خدا پناه مى برم به تو، اى خدا پناه مى برم به تو، از چه چيز؟ از شر شيطان كه بطور غير مستقيم وسوسه مى كند. خدايا پناه مى برم به تو از شر شيطان كه از راه وسواسى گرى آمده تا مرا بيچاره كند. پس افراد وسواسى چهار سوره "قل"را فراوان بخوانند و هر گاه دچار حالت وسواس شدند دو ركعت نماز بجا آورند. چنانكه در روايت است كه به نماز پناه ببريد. كار پيامبر صلى الله عليه و آله نيز بدين گونه بود و بطور مثال وقتى جنگ مغلوبه مى شد ايشان مى فرمودند امتي الصلوة بعد پياده شده و دو ركعت نماز مى خواند و آنگاه غلبه پيدا مى كردند قرآن كريم نيز مى فرمايد:
«وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْر وَ الصَّلوةِ»(بقره /)
يعنى به نماز پناه ببريد. بنابراين در اينجا دو جهت عملى و معنوى نسخه درمان وسواس ارائه گرديد.
در آخر بايد به افراد وسواسى يادآورى نمود كه دعاى فرد وسواسى مستجاب نمى شود. پس هشدار كه درد و گناه بزرگى به سراغتان آمده كه براى درمان آن بايد كمر همت بسته و با بى اعتنايى به وساوس شيطان از خداوند تقاضاى شفا نماييد. باشد كه دعايتان مستجاب گردد.
حال چند كلمه مصيبت خوانده و در رثاى حضرت قاسم بگوييم. حضرت قاسم در شب عاشورا كارى كرد كه امام حسين عليه السلام تا سر حد بيحال شدن به گريه افتادند. ايشان قاسم را در آغوش گرفته و در حاليكه هر دو گريه مى كردند بيحال شدند. ماجرا از اين قرار بود كه امام حسين عليه السلام از مدينه كه حركت كردند تا كربلا و تا شب عاشورا، مرتب افراد و اهلبيت را مهياى اسارت مى كردند. ايشان به همه يادآور مى شوند كه روز عاشورا روز شهادت است و بيرونيها را نيز بيرون مى كردند. انسان با مطالعه تاريخ كربلا مشاهده مى نمايد كه دو كار از امام حسين عليه السلام فراوان سر زده است. يكى مهيا كردن زنان و فرزندان و ديگرى بيرون كردن نامحرمان. لذا افراد زيادى از آنها كه لياقت شهادت در كربلا را نداشته و با امام سنخيت نداشتند از وسط راه جدا شده و برگشتند. در كربلا نيز بسيارى يكى يكى رفتند. شب عاشورا نيز امام حسين عليه السلام باز صحبت كرده و فرمودند فردا همه كشته مى شويد، پس هر كس مى خواهد برود. در مقاتل مى خوانيم كه بسيارى رفتند و اين هفتاد و يك نفر ماندند. بعد امام حسين عليه السلام
به آنها كه ماندند آنچه بايد بگويد گفت، و جذبه ايشان آن افراد را به قدرى فرا گرفت كه در روز عاشورا بعضى با بدن عريان ديوانه وار به ميدان مى رفتند. راجع به زهير مى گويند مانند ديوانگان شده بود. او بر روى شانه امام حسين عليه السلام دست مى زد و مى گفت حسينم جلو برو تا به دنبالت بيايم، قربانت بروم كه مرا بهشتى كردى و باعث شدى كه امروز پيغمبر را ملاقات كنم.
اصحاب امام حسين عليه السلام حال عجيبى پيدا كرده بودند، امام حسين عليه السلام در شب عاشورا فرمود: فردا همه كشته مى شويد. قاسم پرسيد: عمو جان آيا فردا من هم شهيد مى شوم؟ فرمود: عزيزم شهادت در نزد تو چگونه است؟ قاسم گفت: "احلي من العسل"مرگ در راه حسين عليه السلام، مرگ در راه اسلام از عسل برايم شيرين تر است.
البته شنيدن كى بود مانند ديدن، بيان مطلبى كه قاسم بر زبان آورد با آنچه كه در آن لحظه و در جمع اصحاب مى گذشته تفاوت بسيارى دارد. اين صحنه آنقدر جذاب بود كه همه را به گريه انداخت. امام حسين عليه السلام بلند شده و قاسم عزيزش را در آغوش مى گيرد. قاسم گريه شوق كرده و امام حسين عليه السلام نيز گريه مى كند، تا آنجا كه هر دو بيحال مى شوند. به هر حال حضرت به قاسم فرمودند: تو هم شهيد مى شوى. فردا صبح پس از شهادت على اكبر، قاسم به نزد عمو رفته و مى گويد. عمو جان اجازه رفتن به ميدان بده، خود گفتى كه كشته مى شوم، پس اجازه گرفته و راهى ميدان مى شود.
در مقاتل مى نويسند روباه صفتى شمشيرى به فرق مبارك قاسم زد و حضرت قاسم ديگر نتوانست بجنگد، حتى نتوانست روى اسب بنشيند و از بالاى اسب بر زمين افتاد و گفت عمو جان من هم رفتم، خداحافظ.
زمانى كه آقا امام حسين جلو آمدند، زمانى بود كه قاتل قاسم بر روى سينه اش نشسته بود و مى خواست سرش را از تن جدا كند. پس جنگ مغلوبه شد و معلوم است كه در اين ميان پيكر حضرت قاسم زير سم اسبان قرار گرفت. لذا بعضى از مقاتل جمله اى از حضرت قاسم نقل مى كنند كه گفت: عمو جان به خدا استخوانهاى سينه ام در هم شكست و زير سم ستوران له شدم. امام حسين عليه السلام پس از اينكه توانست لشكر را متفرق كند، بالاى سر قاسم نشست. جمله اى را گفت كه بالاى سر على اكبرش نيز بيان نداشت. فرمود: قاسم جان برايم بسيار سخت و مشكل است وقتى آمدم كه نمى توانم به فريادت برسم، وقتى آمدم كه فرق شكافته و بدن پاره پاره ات را مى بينم، وقتى آمدم كه بدنت پر از زخم سم ستوران است و من چاره اى ندارم جز اينكه بالاى سر تو گريه كنم.
روز جمع متعلق به قطب عالم امكان و محور عالم وجود و واسطه بين غيب و شهود يعنى حضرت ولى عصر عج الله تعالى فرجه الشريف است. لذا مقدارى درباره ى ايشان سخن گفته و عرض ارادتى مى نماييم.
از جمله آمال و آرزوهاى يك مسلمان واقعى اينست كه اسلام قدرت جهانى پيدا كرده و قوانين اسلام در سرتاسر جهان منتشر شود. البته چنين فردى صلح جهانى را نيز طالب است. يعنى همانطور كه خواهان بر افراشتن پرچم اسلام بر كرده زمين و نشر قوانين اسلام مى باشد، خواهان برقرارى امنيت واقعى در سراسر كره خاك نيز هست. اين از آمال و آرزوهاى يك مسلمان و يك انسان است. اگر آرزوهاى اولى يك انسان واقعى نيز بررسى و ريشه يابى شود، مشاهده مى گردد كه او هم اين سه آرزو را دارد. از نظر قرآن كريم سه آرزوى ياد شده متعلق به شيعه بوده و شيعه به آنها خواهد رسيد.
در آيات فراوانى از قرآن استفاده مى شود كه پرچم اسلام به دست شيعه و به رهبرى رهبران آن برافراشته شده، قوانين اسلام سرتاسر جهان را فرا مى گيرد و امنيت واقعى و صلح كل برقرار مى گردد. خداوند رد قرآن مجيد اين امر را به شيعه وعده داده و تأكيد فراوانى نيز بر آن دارد. يعنى در آياتى كه مربوط به حضرت ولى عصر عليه السلام است تأكيد زيادى به چشم مى خورد.
قرآن شريف مى فرمايد:
«وَعَدَ اللهُ الَّذينَ امَنُوا مِنْهُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحات...»«خداوند به آنان كه از شما ايمان داشته و شايسته است (شيعه) وعده داد است.»
سپس مى فرمايد:
«لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ في اْلارض»(نور /)
يعنى تو كه شيعه هستى حتماً بر جهان مسلط مى شوى و جهان بعنوان ارث بدون دردسر به تو مى رسد، همانطور كه با مرگ پدر بدون دردسر به پسر ارث مى رسد. همچنين در آيه ديگر مى فرمايد:
«وَ لَقَدْ كَتَبْنا في الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكرِ اَنَّ اْلاَرْضَ يَرِثُها عِبادِي الصّالِحُونَ»(انبياء /)
يعنى خداوند بر خود نوشته و لازم و واجب كرده است. چه چيز را بر خود نوشته است؟ اينكه كره ى زمين را به ارث به شيعه داده و آنها وارث اين زمين باشند.
حكيمه خاتون مى گويد: زمانى كه حضرت ولى عصر عليه السلام به دنيا آمدند بر خاك افتاده و سجده كردند. بعد آقا امام حسن عسگرى عليه السلام فرمودند: نور ديده ام را بياور. حكيمه خاتون مى گويد: پاره ماه را سر دست گرفته و بردم ايشان در مقابل بابا سلام كرد و بعد از سلام اين آيه را تلاوت فرمود:
«وَ نُريدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا في اْلاَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ ائمة وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارثين»(قصص /)
بابا جان خدا خواسته و ارادهى فرموده كه شيعه مظلوم به رهبرى من وارث زمين بشود.
«وَ لَيُمكِنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الّذي ارْتَضي لَهُم»(نور /)
يعنى خداوند وعده فرموده كه تشيع جهانى شده و انقلابش صادر بشود و اين امر حتمى و يقينى است.
«وَ لَيُبَدّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ اَمْناً»(نور /) يعنى خدا خواسته بعد از آنكه ترس بر جهان حكمفرما گرديد صلح كل به دست شيعه حكمفرما گردد و اين وعده خداست.
مرحوم علامه مجلسى رضوان الله عليه در جلد سيزده كتاب بحارالانوار، پنجاه و چهار آيه راجع به حضرت ولى عصر عليه السلام آورده و البته اقرار دارند كه تعداد آيات بيشتر از اينهاست. بعضى از بزرگان تا صد و سيزده آيه راجع به امام زمان و شيعه در قرآن مجيد شمرده اند كه در آنها غالباً وعده خداوند مبنى بر اينكه پرچم اسلام بر سراسر جهان افراشته خواهد شد آمده است. به عنوان مثال.
«يملأ الله الارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً» يكى از القاب امام زمان (عج) بوده و در بيشتر از سيصد روايت سنى و شيعه (بسيارى از آنها از طريق اهل سنت نقل شده است) صفت رهبرى امام زمان عليه السلام مطرح شده است. يعنى اين روايات خاطر نشان مى سازد كه به دست شيعه و به رهبرى امام زمانش پرچم اسلام بر كره ى زمين برافراشته شد، ظلم ريشه كن و عدالت و صلح جهانى سرتاسر جهان را فرا خواهد گرفت. مطلب مورد توجه اينست كه آيات مذكور وعده مى دهد كه ماييم كه چنين مى كنيم، لذا بايد بگونه اى عمل نمائيم كه مصداق اين آيات و روايات واقع بشويم.
آقا امام زمان عليه السلام چه وقت مى آيد؟ كسى نمى داند. اما
از روايات فهميده مى شود كه ايشان بغتتاً و بطور ناگهانى مى آيند. انقلاب ايشان نيز تدريجى نبوده، بلكه انقلاب دفعى است. ايشان در يك شبانه روز به خرق عادت بر جهان مسلط شده و در عرض شش شبانه روز جهان را آرام مى كنند. يعنى در يك شبانه روز سلطه پيدا نموده و در شش شبانه روز فرمانده ها، استانداران، فرمانداران و... را نصب كرده و جهان آرام مى شود. پس اين انقلاب دفعى و متعلق به شيعه بوده و بايد كارى كنيم كه كارگردان آن باشيم.
آنچه كه از قرآن و روايات فهميده مى شود اين است كه امام عصر سلام الله عليه داراى دو دسته كارگردان هستند. يك دسته از كارگردانهاى ايشان سيصد و سيزده نفرى هستند كه روايات فراوانى در باره آنها آمده و همه شنيده ايد. آنها افرادى استثنايى نظير آصف بن برخيا براى حضرت سليما مى باشند. وقتى حضرت سليمان گفت: چه كسى مى تواند تخت بلقيس را بياورد؟ آصف بن برخيا در يك چشم به هم زدن تخت بلقيس را آورد. از نظر قرآن كريم وضع اين سيصد و سيزده نفر بدين گونه بوده و تسلط امام زمان عليه السلام به همين نحو است. يعنى از راه جريان طبيعى نبوده، بلكه از طريق خرق عادت است. به عبارت ديگر تسلط امام زمان با جنگ اتمى و با استفاده از بمب و هواپيما نبوده، بلكه با خرق عادت و بطور ناگهانى بر همه جهان تسلط پيدا مى كنند. مثلاً اگر به يكى از اصحابشان بفرمايند كه ريگان را بياور، در يك چشم به هم زدن او را با دست بسته آورده و يا اصلاً كاخ سفيد را مى آورند. يا اگر به يكى از اصحابشان بفرمايند كاخ كرملين را وارونه كن، به يك چشم به هم زدن دستگاه شوروى را به هم مى ريزند. همانطور كه در زمان حضرت سليمان، بلقيس پادشاه يمن را كه سلطنت
عجيبى داشت در يك چشم به هم زدن حاضر كرده و تخت او را از يمن به فلسطين آوردند.
امام زمان (عج) سر چشمه ى فضيلت بوده و زمانى كه مى آيند جز خار راه كسى با ايشان مخالفت نمى كند و در واقع سيصد و سيزده نفرى كه از آنان سخن مى رود با خارهاى سر راه مبارزه خواهند كرد. يعنى با آنها كه قدرت گرفتن اسلام و شيعه را مى بينند آگاهانه با آن به مقابله بر مى خيزند. به عبارت ديگر همچنانكه هم اكنون بر سر راه انقلاب اسلامى خارهاى زيادى وجود دارد، بر سر راه امام زمان (عج) نيز خارهايى خواهد بود كه به وسيله ى سيصد و سيزده نفر از ميان خواهند رفت. در مقابل عموم عاشق فضيلت اند و با امام زمان (عج) مخالفتى ندارند.
امام عصر عليه السلام علاوه بر سيصد و سيزده نفرى كه ذكر شد ياوران زيادى مى خواهند زيرا براى برقرارى حكومت جهانى به ارتش، استاندار، فرماندار افرادى براى تصدى امور مختلف و... نياز مى باشد. اين افراد در واقع شما هستيد كه بنام ياوران امام زمان (عج) وارد ميدان مى شويد.
در روايات متعدد آمده كه زمين به دست افراد شايسته فتح شده پرچم اسلام به دست افراد شايسته بر روى كره زمين افراشته مى گردد، و مستضعفين يعنى مظلومين بر كره خاك سلطنت مى كنند. نكته ى نهفته ى در اين مطلب اينست كه نمى گويد يك مظلوم و يك فرد شايسته، يعنى آقا امام زمان (عج)، بلكه مى گويد. عبادى الصالحون "مانند اينكه مى فرمايد:
«وَعَدَ اللهُ الّذينَ امَنُوا مِنكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحات»
يعنى افراد شايسته از مسلمانان و در اين مورد حتى براى اهل تسنن نيز معلوم است كه افراد شايسته از مسلمانان، شيعيان مى باشند.
بنابراين ياور امام زمان (عج) شما هستيد، بايد او را يارى كنيد و كارگردانان زمان امام عصر عليه السلام باشيد. شما جوانان بايد چرخ عدالت را بچرخانيد. شما آزموده ها بايد فرمانداران و استانداران آن زمان باشيد، لذا اين امر تهيأ (آمادگى) مى خواهد.
در ميان مردم مشهور شده كه وقتى امام زمان (عج) ظهور مى كند آنقدر آدم مى كشد كه خون به راه مى افتد. در حاليكه اين حرف دروغ، آشكار است. امام زمان يك شيعه را نيز نمى كشد، مگر اينكه خار سر راه شده و مانع پيشروى اسلام گردد. يعنى با مشى و قدرت خود به مخالفت با امام زمان برخيزد. امام حتى سنى و يا يهودى را نيز نمى كشد، مگر آنهايى كه مانع راه باشند. البته صهيونيسم بايد از اين جهان ريشه كن شود و اگر حالا اين امر تحقق نيابد به دست امام زمان انجام خواهد شد. همچنين بساط حزب بعث بايد برچيده شود كه اميدوارم اين مهم به دست رزمندگان عزيز در جبهه ها و شما در پشت جبهه ها صورت گيرد. اما اگر نشد توسط امام زمان (عج) انجام خواهد شد.
انتظار فرج به معنى تهيأ و آمادگى كارگردانى در دستگاه امام عصر (عج) است. انتظار فرج بدين معنى است كه وقتى امام زمان (عج) آمد به تو اطمينان داشته و تو را بپذيرد. بطورى كه بتوانى نظامى، پاسدار يا امين او باشى. امام زمان بيت المال را به دست تو بدهد و... پس انتظار فرج به معنى تهيأ و آمادگى شيعه است.
در اينجا به شرح بيشتر معنى مهيا بودن مى پردازيم. خداوند مى فرمايد:
«يَعْبُدُونُني لا يُشْرِكُونَ بي شَيْئاَ»(نور /)
و اين جمله بلافاصله پس از وعده خداوند به شيعه مى آيد. يعنى اى شيعه حال كه چنين وعده اى به تو داده شده، پس مهيا شو." يعبدونني لا يشركون بي شيئا "و با تقوا باش. اگر متابعت از شيطان و هواى نفس كردى، يا حب رياست، مال و... برايت بت شد ديگر نمى توانى از ياران امام زمان (عج) باشى. امام زمان مى آيد ولى تو از كارگردانان ايشان نخواهى بود. امام زمان قصد اداره كل جهان را دارند، پس ياوران حضرت بايد كسانى باشند كه ميز و رياست برايشان وسيله خدمت به ديگران بوده و با تقوا باشند و شيطان بر آنها مسلط نگردد. يعنى زير پرچم خدا باشند، نه پرچم شيطان.
شرك از نظر قرآن داراى معناى عامى است. معمولاً قرآن به افراد گناهكار مشرك اطلاق مى كند و بعضى اوقات نيز تصريح مى فرمايد:
«اَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذ اِلهَهُ هَويهُ و اضَلَّهُ اللهُ عَلي عِلْمٍ»(جاثيه /)
پيغمبر، نمى بينى آنكه هوى و هوس بر او مسلط شده بت پرست است و هوى و هوس را مى پرستد و يا مى فرمايد:
«اَلَم اَعْهَد اِلَيْكُمْ يا بَني ادَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدوٌّ مُبين» (يس /) اى انسان، مگر با هم در ازل معاهده نكرديم كه شيطان پرست نباشى، پس چرا فراموش كردى؟ چرا زمانى كه پا به دنيا گذاشتى اين عهد را فراموش كردى و شيطان پرست شدى؟
اما چه كسى شيطان پرست است؟
قرآن كريم مى فرمايد:
«اِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سلطانٌ عَلَي الَّذينَ امَنوا وَ عَلي رَبّهِم يَتَوَكَّلُونَ»(نحل /)
«آنكه ايمان و اعتماد به خدا دارد زير پرچم خداست.»
«اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَي الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الّذينَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ» (نحل /)«آنكه پيروى از شيطان مى كند، تحت پرچم شيطان است.»
اين آيه مى فرمايد كسى كه تحت پرچم شيطان مى باشد انتظار فرج ندارد. يعنى نمى تواند كارگردان زمان امام عصر عليه السلام باشد.
سپس مى فرمايد:
«وَ اَقيموا الصّلوة وَ اتُوا الزّكوة»(نور /)
يعنى كسى زير پرچم امام زمان و كارگردان دستگاه ايشان است كه در زمان غيبت نماز را زنده كند، نمازش را اول وقت بخواند و اگر بتواند آن را با جماعت، مؤدب و با تعقيب بجا آورد. پس اگر كسى لاابالى در نماز باشد بطور يقين بداند كه نم تواند كارگردان ايشان باشد.
همانطور كه گفته شد امام زمان (عج) با خرق عادت و در عرض يك شبانه روز جهان را فتح مى كنند، لذا همه چه مسلمان و چه گناهكار تحت پرچم ايشان هستند، اما اگر فردى بخواهد كارگردان باشد بايد به نماز اهميت داده و اين امر برايش ملكه باشد.
فردى كه در نماز سستى كرده و امور دنيوى را مقدم دارد از نظر قرآن و روايات آدم بسيار بدى است و حتى مورد شفاعت اهلبيت نيز واقع نمى شود، چه رسد به اينكه كارگردان امام عصر عليه السلام باشد. حضرت امام صادق عليه السلام هنگام وفات همه ى خويشان خود را جمع كرد. بعضى پنداشتند كه امام قصد بيان يك وصيت مالى را دارد.
اما آخرين جمله امام صادق عليه السلام اين بود كه" لا تنال شفاعتنا
من استخف بالصوه "يعنى شفاعت ما به كسانى كه نماز را سبك بشمارند نخواهد رسيد.
اما به راستى سبك شمردن نماز چيست و چه صورى دارد؟ يكى از موارد سبك شمردن نماز، خالى گذاشتن مساجد است. حال آيا كسى كه مساجد را خالى مى گذارد مى تواند ادعاى كارگردانى امور در زمان ولى عصر عليه السلام را داشته باشد؟ چنين فردى چگونه مى تواند ادعاى زنده كردن نماز در جهان را بنمايد؟
متأسفانه بسيارى از اشخاص هر كارى را انجام داده و آخرين لحظات را براى نماز در نظر مى گيرند. يعنى بعد از همه ى كارها نماز را مانند بار سنگينى احساس كرده و از ترس قضا شدن بجا مى آورند.
شيخ صدوق رضوان الله عليه در روايتى هيجده عقوبت براى فردى كه نماز را سبك بشمارد ذكر مى كند. از جمله اين عقوبتها اينست كه چنين شخصيتى عاقبت به خير نمى شود و ديگر اينكه شيطان در دم مرگ مى تواند دينش را بگيرد كه اين مصيبت بزرگى است. يكى ديگر از عقوبتها فشار قبر استو بدتر از همه اينكه ائمه طاهرين در دم مرگ، در قبر و سر پل صراط به فريادش نمى رسند و واى بر حال كسى كه على عليه السلام و حسين عليه السلام در روز قيامت به فريادش نرسند. مگر مى شود بدون شفاعت اهلبيت عليهم السلام به بهشت رفت. حتى انبياء با شفاعت به بهشت مى روند، چنانكه حضرت ابراهيم خليل كه بالاتر از همه مى باشد بايد با شفاعت اهلبيت به بهشت برود.
مادر گرانبهايى در اختيار داريم كه قدر آن را به هيچ وجه نمى دانيم و اين مصيبت بزرگى است. حضرت ابراهيم به مقام
«نُري اِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ اْلأَرْضِ»(انعام /)
رسيد و اين فضيلت درباره ى هيچ پيغمبرى جز حضرت ابراهيم وجود ندارد. يعنى به جز پيغمبر اسلام كه استثنايى مى باشد در ديگر پيامبران اين برترى وجود نداشته است و مقامى كه به ابراهيم داده شد به هيچكدام داده نشد. در روايات است كه وقتى عالم ملكوت را به ابراهيم نشان دادند و او عرش را نگريست (مراد از عرش، عالم وجود است «اَلرّحْمنُ عَلَي الْعَرْشِ اسْتَوى»(طه /) يعنى پروردگار بر عالم وجود مستولى است و قيموميت دارد) نور چهارده معصوم را ديد. سپس متوجه شد كه نور آخرى (چهاردهمى) مانند ماه در ميان ستارگان است. پرسيد: خدايا اينها چه كسانى هستند؟ خطاب شد كه اينها چهارده معصوم هستند و آن نور روشن تر وجود مقدس حضرت ولى عصر سلام الله عليه مى باشد. آنگاه نورهاى فراوانى اطراف انوار چهارده معصوم ديد و پرسيد: خدايا اينها كيستند؟ خطاب شد اينها شيعيان چهارده معصوم و اهلبيت اند. سپس حضرت ابراهيم گفت: خدايا مرا از شيعيان على عليه السلام قرار بده. پس خطاب شد تو را از شيعه على قرار داديم.
پس اى جوانان، شما درّ گرانبهايى داريد كه حضرت ابراهيم حسرت آن را خورده و مى گويد مرا از شيعيان آنها قرار بده. حال آيا حيف نيست كه شيعه با چنين درّى نماز خود را آخر وقت بخواند. فردى خدمت امام زمان عليه السلام رسيد. حضرت فرمود: لعنت خدا بر آن كسى باد كه همه ستاره ها پيدا شده باشند ولى او هنوز نماز مغرب و عشايش را نخوانده باشد. يعنى ترك نماز اول وقت چنانچه بدون عذر باشد ننگ است.
شنيده مى شود كه مساجد غير شيعه پر است. زيرا فرضاً فردى شيعه در حال خريد از مغازه شخصى غير شيعه است و آواى اذان بلند مى شود، فروشنده مى گويد: صلوة، صلوة و مغازه را رها مى كند و به نماز مى رود ولى
اين فرد شيعه مى ماند و اين جاى حسرت و ندامت است و چنين كسى نمى تواند كارگردان زمان امام عصر عليه السلام باشد.
روايتى از قدسيات هست كه از نظر سند مقدارى ضعيف بوده اما از جهت دلالت بسيار تكان دهنده است. مى فرمايد:
«سلّمو علي اليهود و النصاري و لا تسلّموا علي يهود امّتى»
«يعنى به يهود و نصارى سلام كنيد اما به يهود امت من سلام نكنيد.»
پرسيدند يا رسول الله يهود امت تو كيستند؟ فرمود:
«الذين يستمعون الاذان و الاقامه و لم يحضر الجماعة»
«يعنى آنهايى هستند كه وقتى صداى اذان و اقامه را مى شنوند باز هم به خاطر سود بيشتر در مسجد حاضر نمى شوند.»
اگر مى خواهى كارگردان امام زمان (عج) باشى بايد همانطور كه نماز را زنده نگاه مى دارى حقوق واجبه را نيز رعايت كنى. «وَ اتَوُا الزَّكوة» منظور از حقوق واجبه رسيدگى به وضع مسلمانان است. اما حقوق واجبه تنها خمس و زكات نيست. همه مفسرين بر اين امر اقرار دارند كه تا زمانى كه فقر اجتماعى در جامعه وجود دارد نمى توان پول و ثروت اندوخت.
استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى رضوان الله عليه در درسهاى تفسير خود بر اين موضوع اصرار داشتند و در ذيل آيه"
«وَ الَّذينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّة وَ لا يُنْفِقُونَها في سَبيلِ اللهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَليمٍ» (توبه /)
بحث روايى، فلسفى مفصلى دارند. به عنوان مثال اگر دختران به خاطر نداشتن جهيزيه يا پسران بخاطر مشكلات مالى نتوانند ازدواج كنند، اگر مردم گرسته باشند يا در جبهه كمبود وجود داشته باشد، ساير افراد نمى توانند بى تفاوت باشند.
قرآن مى فرمايد:
«يَعْبُدُونَني لا يُشْرِكُونَ بي شَيْئاً»(نور /)
بعد مى فرمايد:
«وَ اَقيمُوا الصَّلوة وَ اتَوا الزَّكوة وَ اَطيعُوا الرَّسُول لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون»(نور /)
در اينجا مراد از "اطيعوا الرسول"اطاعت از اولوالامر است، چه زمان پيامبر صلى الله عليه و آله باشد چه زمان حضرت ولى عصر عليه السلام و بايد نسبت به ايشان چون و چرا نداشته باشد.
به عنوان مثال در انقلاب اسلامى ايران منشاء اغلب مفاسد دو دسته هستند: 1 - دشمن 2 - آنهايى كه بيش از حد انقلابى بوده و به عبارت ديگر در مقابل رهبر، دين، قرآن و روايات سليقه ى شخصى خود را بكار مى گيرند. اين دسته در زمان پيامبر و امامان هم بودند و هم اكنون نيز حضور دارند.
در زمان حضرت رسول فردى در پاى منبر ايشان برخاسته و پرسيد: يا رسول الله اينكه على را به خلافت نصب كردى از طرف خودت است يا از طرف خدا؟ اگر از جانب خودت است من قبول ندارم و اگر از سوى خداست من نمى توانم تحمل كنم. پس سنگى بيايد و مرا نابود كند. چنين مسأله اى ديروز بوده، امروز هم هست، فردا نيز خواهد بود. بنابراين جوانان عزيز بايد مهيا بوده و روح تعبد و تسليم در مقابل قرآن، پيامبر و امام را در خود ايجاد كنند. طبق روايات كسى كه در
انتظار فرج حضرت مهدى باشد مانند كسى است كه در خون خود غوطه ور است. آنكه منتظر مهدى باشد مثل اين است كه هميشه با مهدى در خيمه اى زندگى كند. پس مهيا شده و هر چه امام فرمان دادند اجرا كنيد.
دستيابى به روح تعبد و تسليم كار بسيار مشكل، اما لازمى است. روح تعبد و تسليم، ابراهيم را به آن مقام بلند رسانيد. وقتى به ايشان گفته شد همسر و فرزندت را در بيبابان تنها بگذار و بيا، نپرسيد چرا و حتى در دلش نگرانى پيدا نشد. ابراهيم همسر و فرزند خود (هاجر و اسماعيل) را در مكه نزديك صفا و مروه قرار داد و وقتى همسرش پرسيد در اين بيابان ما را به كه مى سپارى؟ ابراهيم گفت: به خدا.
سپس هنگامى كه اسماعيل بزرگ شد به حضرت ابراهيم پيام رسيد كه بايد فرزندت را در راه ما ذبح كنى. و چون ابراهيم به فرزندش اسماعيل گفت:
«قالَ يا بُنَي اِنّي اَري في الْمَنامِ اَنّي اَذْبَحُكَ فَانْظُر ماذا تَرى»(صافات /)
يعنى خطاب شده كه تو را بكشم، اسماعيل گفت:
«قالَ يا اَبَتَ اَفْعَل ما تُؤمَرُ سَتَجِدُني إن شاءَ اللهُ مِنَ الصّابرينَ» (صافات /) من روح تعبد و تسليم دارم، پس هر چه خداوند دستور داده همان را انجام بده. به چنين حالتى روح تسليم مى گويند.
يكى از اصحاب خدمت امام صادق عليه السلام آمده و گفت يابن رسول الله اگر انار را دو قسمت كرده و بگوييد يك قسمت آن حلال و قسمت ديگر حرام است من مى پذيرم. يعنى قسمت حلال را خورده
و قسمت حرام را كنار مى گذارم و حتى در دل نيز نمى گويم چرا. بلكه مى گويم چون امام صادق عليه السلام گفته مى پذيرم.
همچنين روزى زنى خدمت امام صادق عليه السلام آمده و گفت: يابن رسول الله من دل درد كهنه اى دارم كه بسيار آزارم مى دهد و طبيب گفته بايد شراب كهنه بخورم. اما من به او گفتم هر چه امام صادق عليه السلام دستور دهند انجام مى دهم وگرنه با اين درد مى سازم تا بميرم. حال شما چه مى فرماييد؟ از اين شراب بخورم يا نه؟ امام صادق عليه السلام از سخنان اين زن بسيار خوشحال شده و به شخصى كه نزدش نشسته بود فرمود ببين چه مى گويد. يعنى اين زن مى گويد من روح تعبد و تسليم دارم.
بنابراين امام زمان عليه السلام بطور ناگهانى ظهور كرده و به دست شيعه و با يك انقلاب دفعى كرده زمين را فتح مى نمايد. بطورى كه پرچم اسلام بر كرده زمين افراشته شده و صلح جهانى بدست شما برقرار مى شود. پس افرادى كه قصد شركت در انقلاب مهدى را دارند بايد با تقوا و داراى روح تعبد و تسليم باشند، به نماز اهميت داده و به فكر ديگران باشند و بدانند كه اگر با اين آمال و آرزوها از دنيا بروند يقيناً زنده خواهند شد. زيرا دسته اى از افرادى كه در زمان ظهور حضرت ولى عصر زنده خواهند شد كسانى اند كه به راستى انتظار فرج داشته اند.
امروز روز هفتم محرم است و بايد مصيبت عطش خوانده شود. از مقاتل فهميده مى شود كه در چنين روزى آب را بر روى اهلبيت حسين
عليه السلام بستند و تحمل اين امر بسيار مشكل است. مخصوصاً براى مردان و زنانى كه تلطف و عاطفه دارند. اگر فرزند كوچك شما چيزى بخواهد و شما قادر به برآوردن آن نباشيد بسيار مشكل است. لذا حضرت ابوالفضل عليه السلام كه در همه حمله ها ياور امام حسين عليه السلام بود آمده و گفت: برادرم ديگر نمى توانم صداى العطش، العطش كودكان را بشنوم، اجازه بدهيد كه بروم و آب بياورم. اما وقتى براين اين كار رفت او را به شهادت رسانيدند.
گر چه امروز بايد مصيبت عطش خوانده شود، اما آن را براى وقتى ديگر گذاشته و مصيبتى مى خوانم كه آقا امام زمان (عج) براى آن گريه مى كند. زيارتى بنام زيارت ناحيه است كه امام زمان آنرا بر سر قبر جد بزرگوارش حسين عليه السلام مى خواند و به وسيله يكى از نواب خاص به شيعه دستور داده شده كه آنرا بخوانند. اين زيارت مربوط به اسب بى صاحب ابى عبدالله الحسين عليه السلام زمانى كه پشت خيمه هاى حرم آمده، مى باشد. امام زمان مى فرمايد: جدا برايت گريه مى كنم و اگر اشك نداشته باشم خون مى گريم. آقا ابى عبدالله زمانى كه به ميدان مى رفتند پس از مدتى بر مى گشتند و با اهل حرم وداع مى گفتند و به زينب عليها سلام سفارش زنان و كودكان را مى نمودند. در وداع آخر دست ولايت به سينه زينب عليها سلام گذاشتند بطوريكه اطمينان دلى براى زينب پيدا شد و بعد سفارش كردند كه مواظب كودكان باش تا مبادا دشمن آنها را تازيانه بزند و يتيمى بر آنها اثر بكند. زينب نيز از آنجا كه داراى روح تعبد و تسليم نسبت به امام بود همانگونه كه امام خواسته بود عمل كرد.
«ابغض الناس عند الله البطالون» «ابغض الناس عند الله النوام» «ابغض الناس عند الله الأكول» مبغوض ترين افراد نزد خدا فرد تنبل است، مبغوض ترين افراد نزد خدا شخصى است كه بسيار مى خوابد، مبغوض ترين افراد نزد خدا كسى است كه زياد بخورد. روايات مذكور سخن علماى اخلاق را زنده مى كند. انسان بايد از شكم پرستى، شهوت پرستى، تن پرورى و تنبلى جلوگيرى كند، زيرا اين گونه عوامل انسان را از بسيارى امور باز مى دارد. انسانى كه همّ و غمش شكم، زندگى دنيا و رفاه باشد قدرت اداره دنيا و آخرت خويش را ندارد. به قول حافظ:
ناز پرورده تنعم نبرد راه بجاى عاشقى شيوه ى زندان بلاكش باشد
اگر انسان اختيار خود را به دست غرايز بدهد بيچاره خواهد شد، زيرا غرايز سيرابى ندارد. از نعمتهاى بزرگ خداوند اين است كه انسان با خوردن مقدارى غذا سير مى شود. اگر قوه ى سيرى در انسان نبود تا مرز انفجار مى خورد و مصيبت ببار مى آورد. شهوت جنسى نيز چنين است، اگر فردى اختيار خود را به دست اين غريزه بدهد به اندازه اى پست مى شود كه فرضاً براى خودش حرمسرا ساخته و زنان جوان
متعددى براى خود تدارك مى بيند، اما در عين حال از اين كار سير نشد و باز هم چشمش به دنبال زن مردم است.
انسان پول پرست نيز چنين است، به طورى كه اگر شهرى را به او بدهند باز طمع شهر ديگرى را دارد. يا اگر فرضاً در قم خانه اى داشته باشد، مى خواهد در تهران و اصفهان و تمام نقاط ايران خانه و زندگى داشته باشد و شايد به اين هم اكتفا نكرده و مى خواهد در خارج از كشور نيز داشته باشد. اين افراد هيچوقت سيرى ندارند اگر چه همه دنيا را نيز به او بدهند. به وقل حافظ شيرازى يا بايد صفت فضيلت و قناعت انسان را سير كند و يا خاك گور او را فرا بگيرد.
اگر انسان بخواهد به جايى برسد بايد توغل در مشتهيات نداشته باشد و در لذات دنيا خود را فرو نبرد. از نظر اسلام غرايز بايد ارضاء شوند، اما به شرطى كه اسراف گرى در كار نباشد. قرآن مى فرمايد:
«كُلُو وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا»(اعراف /)
بخوريد و بياشاميد، اما اسراف نكنيد. زيرا در غير اينصورت براى سير و سلوك فاقد مركب خواهيد بود. اگر تن پرور بوده و خود را به دست شكم بسپاريد خواه ناخواه به حرام افتاده و تباه خواهيد شد.
در جاى ديگر قرآن مى فرمايد:
«وَ اَنكِحُوا الاَيامي مِنْكُمْ وَ الصّالِحينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ اِمائِكُمْ اِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللهُ مِن فَضْلِهِ»(نور /)
اين خطاب به جامعه است، يعنى جامعه بايد در امر ازدواج دختران و پسران مجرد اهتمام ورزد. پس شكى نيست كه غرايز بايد
ارضاء گردند، اما در ضمن انسان بايد مواظب باشد كه تن پرور و مسرف نگردد.
مُترَف كيست؟
قرآن از افراد تن پرور و افرادى كه خود را به دست غرايز سپرده اند بعنوان مترف ياد مى كند و مى فرمايد اينگونه افراد بودند كه به جهت تن پرورى و اسير غرايز بودن منكر رسالت پيامبران مى شدند.
«وَ ما اَرْسَلْنا في قَرْيَة مِنْ نَذيرٍ اِلاّ قالَ مُتَرفُوها اِنّا بِما اُرْسِلْتُم بِهِ كافِرُونَ»(سبأ /)
يعنى: ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم جز اينكه مترفين در مقابل آنها ايستادگى كردند. مستضعفان، كارگران و افراد عامه منكر پيامبران نشدند، بلكه آنها كه رياست خود را در مخاطره مى ديدند مقابل پيامبران قرار گرفتند و به آزار و اذيت پرداختند و مانع از تبليغ رسالت شدند.
در واقع دشمنان پيامبران تن پرورها و عياشها بودند. غرايز نه تنها مانع سير و سلوك مى باشد بلكه انسان را از تقوى باز مى دارد.
"شريك"فردى متقى و زاهد بود كه متوكل عباسى اصرار داشت تا او را وارد دستگاه خودش نموده و پُست قاضى القضاتى را به وى بسپارد. اما شريك اين پيشنهاد را نمى پذيرفت. متوكل پس از ديدن امتناع او، پيشنهاد كرد كه معلم فرزندانش شود. اما باز شريك قبول نكرد. متوكل كه چنين ديد او را به صرف ناهار دعوت كرد و غذاى مفصل و چرب و نرمى تدارك ديد. خدا نكند كه انسان آلوده به غذاى حرام گردد، زيرا همين فرد باتقوا كه قاضى القضاتى مملكت را نپذيرفت تحت تأثير غذاى حرام قرار گرفته و با خود گفت چه مانعى دارد كه به فرزندان متوكل درس بدهم و يا قاضى القضاة شوم. پس هر دو مقام را پذيرفت.
چندى بعد در يكى از دفعات كه حقوق خود را از بيت المال مى گرفت متوجه شد كه يك درهم آن مغشوش است. پول را نزد رئيس بيت المال برده و خواستار تعويض آن شد. رئيس بيت المال عصبانى شده و گفت مگر چه فروخته اى كه اينهمه چانه مى زنى؟ يك درهم در ميان حقوق زياد تو چه ارزشى دارد؟ شريك پاسخ داد من دين خود را فروخته ام. آرى او خود متوجه است كه دين خود را فروخته اما حب مال و رياست طلبى او را مهار كرده و رشته ى محكمى بر گردنش افكنده است.
فرد مال دوست فكر نمى كند كه مردم چگونه مخارج خود را تأمين مى كنند. او اگر بتواند جيب كارگر و كيف پيرزن بيچاره را هم مى زند يا احتكار و گرانفروشى مى كند. زيرا براى او فقر و گرسنگى افراد ديگر اهميتى ندارد. رياست طلبى نيز به همينگونه است و اگر كسى اسير آن شود ممكن است براى حفظ آن حتى نزديك ترين افرادش را نابود كند.
نادرشاه فكر مى كرد كه پسرش مخالف اوست، بنابراين هر دو چشم او را درآورد و بعداً كه عصبانى شد دستور داد يك من چشم براى او بياوردند، كه البته همان شب به قتل رسيد. آيا عده ى زيادى بايد قربانى رياست طلبى او مى شدند؟
از فردى پرسيدند آيا مى خواهى پدرت را بكشند تا ديه بگيرى؟ گفت: خير، مى خواهم اول مثله كنند و بعد بكشند تا ديه بيشترى عايدم گردد. اگر بشر پول پرست شد چنين وضعى پيدا خواهد كرد.
قرآن مجيد مى فرمايد:
«وَ اَ صحابُ الشِّمالِ ما اَصْحابُ الشِّمال. في سَمُومٍ وَ حَميم. و ظلٍّ مِن يَحمُومٍ. لا باردٍ وَ لا كريمٍ. اِنَّهُمْ كانُوا قَبْلَ ذلِكَ مُتْرَفينَ.» (واقعه /)
اصحاب شِمال يعنى افرادى كه شومند و اصحاب يمين يعنى افرادى كه مباركند. اصحاب شوم دنيا و آخرتشان نيز شوم و نامبارك است و چقدر شوم و اينها عذابهاى مختلفى دارند، چون در دنيا اسير غرايز بودند و در حقيقت از نظر قرآن بت پرست هستند.
افراد شكم پرست يا شهوت پرست و عياشگر دانسته رو به جهنم مى روند و به قول اميرالمؤمنين عليه السلام اين افراد لعنت خدا را براى خود خريدارى كرده اند.
قرآن مى فرمايد: اى انسان، تو بايد ملائكه را در خدمت گرفته و با آنها درد دل كنى.
«اِنَّ الّذينَ قالُوا رَبُّنا اللهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ الْمَلائِكَة اَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَبْشِرُوا بِالْجَنَّة الّتي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ. نَحْنُ اَولْياءُكُمُ في الْحيوة الدُّنْيا وَ في اْلاخِرَةِ»(فصّلت / و)
ملائكه به آنها كه داراى سير سلوك هستند و خدا را حاضر و ناظر دانسته و در راه او بردبارى نشان مى دهند مى گويند نترسيد و اندوهگين نباشيد، ما در دنيا و آخرت دوست و ياور شماييم.
يكى از دوستان خاطره اى از حرم اميرالمؤمنين سلام الله عليه تعريف كرده و مى گفت: اول اذان صبح بود، نمى دانستم كه اذان شده يا خير بنابراين از فردى كه مى دانستم مطلع است پرسيدم كه آيا اذان صبح شده؟ او گفت: مگر نمى بينى كه ملائكه شب دارند بالا مى روند و ملائكه صبح داردن پايين مى آيند، پس اذان صبح شده است. آرى انسان به جايى مى تواند برسد كه اذان صبح را خود تشخيص مى دهد و مى بيند كه ملائكه موكل انسان در شب بالا رفته و ملائكه موكل انسان در روز پايين
مى آيند.
علماى علم اخلاق رفتار انسان با نفس خود را به فيل و فيلبان تشبيه كرده اند. شخصى كه سوار فيل است بايد مرتب توجه داشته باشد كه با چكش خود بر سر فيل بزند. انسان نيز بدين گونه بايد مواظب غرايز نفسانى خود باشد تا به سوى خدا بالا برود. وى نبايد خود را به دست شهوات نفس بسپارد، بلكه بايد آنها را در خدمت خود گرفته و مركب خويش سازد. در اين صورت به جايى مى رسد كه:
گفت جبرئيلا بيا اندر پيم گفت رو رو من حريف تو نيم
بطور كلى انسان خليفة الله مى باشد.
«اِنّي جاعِلٌ في اْلاَرْض خَليفَة»(بقره /)
و بايد داراى صفات خدايى باشد و البته قادر به يافتن چنين اوصافى خواهد بود، ليكن بشرط اينكه به قول علماى علم اخلاق متوغل در مشتهيات نباشد، يعنى تن پرور و شهوت ران نباشد. استراحت، تفريح، خوردن و آشاميدن، كسب حلال و... براى انسان لازم است اما تا جايى كه حرص و طمع به دنبال نداشته باشد.
نابودى جامعه مترف
جامعه اى كه مترف، مسرف و مبذر باشد نابود است.
«وَ اِذا اَرَدنا اَن نُهلِكَ قَرْيَة اَمَرَنا مُترفيها ففسقوا فيها فَحقَّ عَلَيْها القَوْلُ فَدَمَّرْنا ها تَدميراً»(بنى اسرائيل /)
هنگامى كه عياشگر در قومى زياد شود آن قوم مستوجب عذاب شده و نابود مى شوند. در تاريخ مى بينيم كه بعضى از ممالك اسلامى مانند اسپانيا بخاطر عياشگرى از دست مسلمانان گرفته شد. روشن است كه جوانان تن پرور و يا شهوت ران نمى توانند در برابر دشمن قد علم كنند.
از باب لقمان از اول شب تا صبح دير وقت مى خوابيد. وى روزى مقدارى گندم به لقمان داد تا بكارد، اما او بجاى آنها ارزن كاشت. پس از مدتى كه ارباب به صحرا رفت مشاهده نمود كه محصول ارزن است. از لقمان در اين مورد سئوال كرد، او گفت خدا ارحم الراحمين است، انشاءالله گندم مى دهد: ارباب گفت. چه مى گويى؟ مگر مى شود ارزن كاشت و گندم برداشت كرد؟ در اينجا لقمان پاسخ داد: آقا مگر مى شود از اول شب تا به صبح خوابيد و سپس به بهشت خداوند دست يافت؟
حضرت موسى عليه السلام به خدا عرض كرد خديا، مبغوض ترين افراد پيش تو چه كسانى هستند؟ خطاب شد "جيفه بالليل بطال بالنهار"كسى كه مانند الاغ مرده از اول شب تا صبح مى خوابد و به فكر آخرت خود نيست و كسى كه طى روز بيكار است.
فرد تنبل نمى تواند خود و خانواده اش را اداره كند و دنيا و آخرتش با فلاكت و سختى خواهد بود.
كسى كه خوراك و پوشاك و مسكن خوب داشته باشد آقا نيست، بلكه آقا كسى است كه بخورد، بياشامد و بپوشد و... اما به فكر ديگران نيز باشد. آقا كسى نيست كه همسران متعدد براى خود اختيار كند، بلكه آقا كسى است كه براى فرد بى همسرى اقدام كند تا وى به جهت نداشتن زن به گناه نيفتد.
خانم زنى نيست كه سرويس هاى مختلف طلا و جواهر آلات داشته و در هر بار آنها را به تماشا بگذارد، بلكه خانم كسى است كه به فكر
همسايه خود باشد و فرضاً وقتى مى بيند همسايه اش چند كودك قدو نيم قد دارد در حد امكان او را يارى نمايد.
يكى از تجار به اتفاق همسر خود به منزل مرحوم آيه الله صدر رضوان الله عليه مى رود. همسر وى كه براى ديدن همسر آقا آمده بود به اندرون رفته و درب را مى زند. همسر آقا با سر و وضعى معمولى درب را باز مى كند. همسر تاجر انتظار داشت خانم را با وضعيتى عالى و لباسهايى فاخر ببيند. لذا ايشان را نشناخته و به خيال اينكه او خدمتگزار خانه است سراغ خانم را مى گيرد. همسر آقا نيز خجالت كشيده و خود را معرفى نم كند و مى گويد خانم در منزل نيستند. ظهر آن روز مرحوم آيه الله صدر به اندرون مى آيند و همسر خود را ناراحت مى بينند. چون علت را جويا شدند خانم مى گويد:
امروز همسر فلان تاجر براى ديدن من آمده بود، اما چون لباسهايم مندرس بود خجالت كشيدم و خود را معرفى نكردم. آقاى صدر با شنيدن موضوع مى گويد: دروغ نگفتى، زيرا خانم تو نيستى، خانم آن كسى است كه چادرش دو وصله داشت.
البته منظور اين نيست كه خانمها چادرشان وصله دار يا كهنه باشد اما توصيه مى شود كه در خريد البسه احتكار نكنند و نيز اشكالى ندارد كه خانمها طلا و زيور آلات داشته باشند اما اين نبايد موجب تفاخر به ديگران گردد.
قرآن مى فرمايد:
«وَ يُؤثِرُونَ عَلي اَنْفُسِهِم وَ لَوْ كانَ بِهِم خَصاصَةٌ»(حشر /)
اين آيه زمانى نازل شد كه اميرالمؤمنين عليه السلام مقدارى پول قرض كرده و در راه خانه به مقداد برخورد نمود. ايشان مشاهده
مى كنند كه مقداد در نزديكى منزل خود در كوچه ايستاده است. چون علت را پرسيد مقداد گفت: مى خواهم به منزل بروم اما پول ندارم. اميرالمؤمنين عليه السلام پول را به او داده و خود دست خالى به منزل برگشتند.
در جاى ديگرى قرآن مى فرمايد:
«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً و اسيراً»(انسان /)
اين آيه ى شريفه درباره ى حضرت زهرا عليها سلام نازل شده كه غذاى افطار خود را به فقير و يتيم و اسير بخشيدند.
قرآن مى فرمايد:
«وَ مَن يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَاُولئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النّبييّنَ وَ الصّدّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحينَ وَ حَسُنَ اُولئِكَ رَفيقاً»(نساء /)
يعنى كسانى كه خدا و رسول او را اطاعت نمايند منتهاى سيرشان اين است كه:
«اَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِن...» وبايد دانست كه با تنبلى، تن پرورى و خودگيرايى نمى توان به امام حسين عليه السلام رسيد. ما بايد همانطور كه به فكر زن و فرزندان خود هستيم بايد به فكر ديگران باشيم. اما متأسفانه درد به اندازه اى بزرگ است كه بايد گفت: مرا به خير تو اميد نيست، شرّ مرسان! يعنى اگر در خوراك و پوشاك مردم را يارى نمى كنى، به همسايه توجه ندارى، اگر در ازدواج پسران و دختران اقدامى نمى كنى، لااقل مانند زالو خون مردم را نگير. مواظب باش كه رباخورى، رشوه گرى،
گرانفروشى، احتكار، دزدى، تقلب، حقه بازى، غش در معامله در كار نباشد.
بايد به بعضى جوانان گفت اگر به فكر مردم نيستند، لااقل نگاه شهوت آميز به همسر ديگران نياندازند. بايد به بعضى خانمها گفت: اگر به همسايه خود كمك نمى كنيد لااقل تفاخر و تكبّر نكنيد و زخم زبان نزنيد. به قول بابا طاهر:
تو كه بار گران از دوشم بر نمى دارى دگر نمك پاش دل ريشم چرايى؟
بنابراين بطور خلاصه بايد گفت كه اگر كسى بخواهد در منزل دوم يعنى يقظه به مقامى برسد بايد مواظب توغل در مشتهيات باشد. يعنى تن پرور نبوده و خود را به دست غرايز نسپارد. به عبارت ديگر در حاليكه غرايز خود را ارضا مى كند مواظب باشد كه اين ابعاد حيوانى برايش بصورت يك مركب در نيايد.
امروز روز هشتم عاشورا است و در كربلا اوضاع مردان بسيار ناراحت كننده است. چيزى كه در روز نهم و دهم و يازدهم عاشورا موجب ناراحتى مردان مى شد عطش خودشان نبود، بلكه عطش كودكان بود. لذا مى گويند روز هشتم حضرت ابوالفضل عليه السلام پرچمدار و ياور حسين بن على خدمت امام عليه السلام آمده و گفت: ديگر نمى توانم صبر كنم و صداى العطش، العطش كودكان را بشنوم. البته آنگونه كه از مقاتل فهميده مى شود روز هفتم، هشتم و نهم در عين حال كه بسيار مشكل بود اما رفتند و آب آوردند. ليكن به اندازه اى بود كه مى آشاميدند، لذا براى كودكان آنقدر سخت بود كه صداى العطش، العطش آنها بلند مى شد.
درباره ى زهير مى گويند كه به خيمه آمده و مى گويد. چگونه ما اينجا بنشينيم در حاليكه صداى العطش كودكان بلند است. چگونه مى شود، صبر كرد در حاليكه فرزندان اهلبيت پيامبر (ص) تشن باشند.
جمله اى نيز از عبدالله بن الحسين زمانى كه روى بدن پاره پاره، عمويش افتاده بود نقل مى كنند كه مى گويد: عمو جان بلند شو به خيمه گاه برويم. ما قول مى دهيم كه ديگر العطش، العطش نگوييم. گويى براى امام حسين عليه السلام تحمل ضربات تيرها و شمشيرها آسان تر از شنيدن صداى العطش كودكان مى باشد. ايشان آن هنگام كه در مقابل لشگر دشمن قرار مى گيرد به آنان مى فرمايد اگر به سخنان من گوش نمى دهيد، به صداى العطش العطش كودكان كه از درون خيمه ها بلند است گوش فرا دهيد.
تاكنون دانستيم كه براى سير بسوى حق بايد منازلى به عبارت ذيل طى شود:
1 - توبه
2 - يقظه به معنى تنبّه و تقيّد به ظواهر شرع.
همچنين دانستيم كه تقيّد به ظواهر شرع و تقوا شامل موارد مختلف ذيل مى باشد:
1 - اهميت دادن به واجبات
2 - اجتناب از گناه
3 - اجتناب از مشتبهات تا حد ممكن
4 - اجتناب از توغل در مشتبهات
حال اين بحث به قسمت پنجم تقيّد به ظواهر شرع كه اهميت دادن به مستحبات مى باشد مى پردازد.
قرآن شريف مى فرمايد:
«اِتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقاتِهِ»(آل عمران /)
«فَاتَّقُوا اللهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ»(تغابن /)
امام صادق سلام الله عليه يكى از مصاديق آيات مذكور را اهميت دادن به مستجبات دانسته اند. يعنى حق تقوا را كسى ادا كرده كه تا حد امكان به مستحبات اهميت دهد. در واقع اهميت دادن به واجبات خوب بوده، اما وظيفه است. همچنين اجتناب از گناه مطلوب مى باشد، اما وظيفه است. مرد آن نيست كه وظيفه شناس باشد، بلكه بايد علاوه بر وظيفه شناسى به امورى كه موجب خشنودى مولى مى شود اهميت دهد. اتفاقاً از نظر علماى علم اخلاق و روايات اهلبيت، اهميت دادن به مستحبات انسان را به مقام عالى رسانده و سير او را به سوى خدا نه تنها سرعت بخشيده، بلكه عالى مى گرداند.
مرحوم ثقه الاسلام كلينى رضوان الله عليه در جلد دوم اصول كافى به سند صحيح از امام صادق سلام الله عليه نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام از پروردگار عالم نقل مى فرمايد: (روايت قدسى بوده اما سندش صحيح است)
"ما تقرب عبد من عبادي الي بشيىء احب الي مما افترضت عليه" يعنى واجبات انسان را به سوى خدا مقرب نموده و خداوند فرموده است كه بنده به واسطه واجبات به من نزديك مى شود. بعد مى فرمايد:
«و انه ليتقرب الّي بالنافلة» اما آنكه انسان را در راه مى اندازد و به خدا بسيار نزديك مى كند مستحبات مى باشد. نافله در اينجا تنها نافله به اصطلاح فقهى يعنى نمازهاى مستحبى كه فقهاء در رساله مى نويسند نبوده، بلكه به معناى مستحب است. به نمازهاى مستحبى از اين رو نافله مى گويند كه بيش از واجبات بوده و اساساً نفل به معنى زيادى است. خداوند در روايت فوق مى گويد آنچه كه بنده را به خدا نزديك مى كند مستحبات است و بعد مى فرمايد به اندازه اى نزديك مى كند كه او را دوست دارم.
«فاذا اجبته كنت اذاً سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و لسانه الذي ينطق به و يده التي يبطشن بها»
يعنى: «بنده به واسطه ى مستحبات به اندازه اى به من نزديك مى شود كه چشم و گوش و زبان او خدا گونه شد»
و نظيرش را در قدسيات مى خوانيم كه مى فرمايد:
«عبدي اطعني حتي اجعلك مثلي اقول كن فيكون تقول كن فيكون»
«بنده ام، عبادت مرا كن كه در اين صورت به مقامى دست مى يابى كه مانند من قادر به تصرف در تكوين خواهى شد.»
يعنى همانگونه كه من هر چه بخواهم مى شود، تو هم هر چه بخواهى مى شود.
اگر چه روايت فوق از نظر سند قدسى مى باشد، اما روايت اول از نظر سند عالى بوده و به هر حال مضمون هر دو اينست كه مستحبات انسان را در طى مسير قدرت بخشيده و او را بدانجا مى رساند كه جز خدا نبيند.
براى درك اين مطلب مى توان از مثال عوامانه اى استفاده نمود. مثلاً هنگامى كه مولى از بنده خويش آب مى خواهد، آب بردن وظيفه ى بنده است، اما بنده ى مؤدب آب را در ظرفى تميز و بسيار مؤدبانه در مقابل مولى گذاشته و آنچه كه موجب نزديكى او به مولايش مى شود آب نبوده، بلكه ظرف تميز و رفتار مؤدبانه وى مى باشد. مستحبات نيز اينچنين است. خداوند عالم به نماز خواندن و يا اجتناب از گناه امر فموده و انجام اين امر وظيفه مى باشد. پس آنچه كه بنده را به خداوند نزديك مى كند. اجتناب از مشتهيات و زايد بر واجب است.
البته مراد از انجام مستحبات در حدى نيست كه انسان از جامعه منعزل شده و شبانه روز در خانه و يا مسجد به عبادت بپردازد. بلكه منظور اندازه اى است كه ضرر به ساير فعاليتهاى وى نخورد. به هر حال اهميت دادن به مستحبات لازم و واجب است. يعنى اگر انسان بخواهد به سوى حق سير نمايد، حتماً بايد اين توشه را برگيرد و از همين
جهت نيز ثواب فراوانى بر مستحبات بار است.
در كتاب مفاتيح محدث قمى رضوان الله عليه براى بعضى از دعاها به اندازه اى ثواب بار است كه انسان مات و مبهوت مى شود و افراد بى سواد و فاقد فهم اصلاً منكر آن مى شوند. در واقع بايد گفت پروردگار عالم اين ثوابها را نه بطور اسحقاقى، بلكه بصورت تفضلى به انسان مى دهد. به عبارت ديگر ثواب خواندن فلان دعا و يا عبادت استحقاقى نبوده و تفضل خداست كه اين ثواب را عنايت مى كند، تا مردم به مستحبات رغبت يابند.
اما چرا مردم به مستحبات رغبت يابند؟ زيرا مستحبات انسان ساز است. سرو كار داشتن با دعا، سرو كار داشتن با قرآن، سر و كار داشتن با مفاتيح الجنان انسان را مى سازد و كسى كه با اينها سرو كار ندارد نمى تواند آدم بشود. لذا به عنوان مثال مى فرمايد: سه مرتبه قرائت سوره قل هو الله ثواب يك ختم قرآن دارد و يا با خواندن فلان دعا بهشت بر انسان واجب مى شود.
رواياتى بنام روايات من بلغ موجود مى باشد كه به تدريج به صورت قاعده اى در فقه و اصول ما درآمده است. اين روايات كه از نظر سند عالى و مورد فتواى همه فقهاى بزرگ مى باشد مى گويد:
«من بلغ شىءٌ من الثواب علي خير فعمله كان له اجر ذلك و ان كان رسول الله (ص) لم يقله» يعنى چنانچه به انسان بگويند خواندن فلان دعا فرضاً ثواب حج و عمره را دارد، اگر چه پيغمبر اكرم (ص) چنين چيزى نفرموده باشد خدا ثواب آن حج و عمره را به وى مى دهد. و به عبارت ديگر اگر روايت مطابق با واقع نباشد، پروردگار عالم آن ثواب را به او خواهد داد. البته اختلافى است در ميان فقهاء كه
معناى اين قاعده چيست و اين روايات مى خواهد چه بگويد؟ فقهاء مطالب گوناگونى در اين باره ابراز داشته اند. مثلاً استاد بزرگوار، ما رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظله نكته لطيف و شيرينى در اين باب داشته و مى فرمايند: روايات من بلغ براى ترغيب بوده و ثواب آن ثواب تفضلى است. به قول ايشان اين روايات مانند دانه پاشيدن براى كبوتران جهت گرفتن آنهاست. يعنى براى اينكه مردم با دعا و قرآن سرو كار پيدا كنند، ولو اينكه بعضى از ثوابها مطابق با واقع نبوده و يا دعا به اندازه ى ثواب آن نباشد، اما براى ترغيب و تحريص انسانها ثواب بزرگى را به آنها مى دهند.
به عبارت ديگر به خاطر آدم سازى ثواب زيادى بر مستحبات بار است. بنابراين اگر شما در مفاتيح الجنان خوانديد كه فرضاً خواندن فلان دعا موجب مى گردد تا خدا ملائكه اى را خلق كند كه تا روز قيامت براى انسان استغفار نمايد، تعجب نكنيد. زيرا پروردگار اين ثواب را تفضلاً مى دهد تا انسان با مفاتيح سرو كار پيدا كند.
مستحبات فراوانى در اسلام وجود دارد كه از اهم آنها دعا و راز و نياز با خدا مى باشد، اين امر تا حد امكان بايد در زندگى انسان وجود داشته باشد و مخصوصاً به جوانان در اين مورد تأكيد فراوان مى شود. ايشان بايد از هر فرصتى براى اين منظور استفاده نمايند و حتى اگر شده در راه مدرسه يا كار زبان و دلشان با خدا باشد و يا هنگام خواب راز و نيازى با خدا داشته باشند.
اتفاقاً آيه اى در قرآن وجود دارد كه از نظر تلطف و تأكيد منحصر به فرد مى باشد. در اين آيه شريفه ضمير متكلم هشت مرتبه، تكرار شده و در آن بيشتر از چهارده تأكيد آورده شده است. اين آيه مربوط به دعاست و مى فرمايد:
«وَ اِذا سَئَلَكَ عِبادي عَنّي فَاِنّي قَريبٌ اُجيبُ دَعْوَة الدّاعِ اِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجيبُوا لي وَ الْيُؤمِنُوا بي لَعَلَّهُمْ يَرشُدُونَ» (بقره /)«وقتى بندگانم از من پرسيدند، بگو نزديكم و بگو دعا كنيد و ايمان داشته باشيد كه اجابت مى كنم و بدانيد كه اجابت مى شود.»
رشد و صلاح انسان در دعا و راز و نياز با خدا بوده و آدمى اگر چه در خط مقدم جبهه و يا در بستر بيمارى باشد و اگر چه گرفتار مشغوليات فراوانى گردد، نبايد قرآن را فراموش نمايد.
«فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْانِ عَلِمَ اَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضي وَ اخَرُونَ يَضْرِبُونَ في اْلأَرضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللهِ وَ اخَرُونَ يُقاتِلُونَ في سَبِيْلِ اللهِ فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنْهُ» (مزمل /)«يعنى اى مسلمان تا مى توانى قرآن بخوان. خداوند مى داند تو گاهى مريض هستى، گاهى مشغول كار دنيا و يا گاهى در خط مقدم جبهه در مقابل دشمن هستى. اما در همان مواقع نيز تا مى توانى قرآن بخوان.»
در اينجا مراد ما و اين آيه شريفه و تدبر يا تفسير و يا فهميدن معناى قرآن نيست، بلكه منظور خواندن آن، اگر چه بصورت ترتيل نبوده و يا معنايش درك نشود، مى باشد. يعنى در واقع مراد سر و كار داشتن با قرآن است و مخصوصاً جوانان بايد به كتاب خداوند پناه ببرند.
امام سجاد عليه السلام مى فرمايد: اگر من قرآن را داشته باشم از هيچ كس و هيچ چيز وحشت نخواهم داشت. همچنين مى فرمايد:
«اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن» يعنى «زمانى كه فتنه ها نظير تاريكى شب به شما هجوم آوردند به قرآن پناه ببريد.»
دعا به معنى حرف زدن بنده با خدا بوده و لذا بدان كلام صاعد، يعنى كلامى كه بالا مى رود، مى گويند. به عبارت ديگر در دعا
بنده با خدا حرف مى زند. اما خواندن قرآن در واقع سخن گفتن مولا با بنده بوده و به همين جهت بدان كلام نازل مى گويند. يعنى كلامى كه پايين مى آيد و خدا با بنده حرف مى زند. روشن است فردى كه قصد طى طريق و محبت يافتن به حق را دارد، هم نيازمند دعا و هم محتاج خواندن قرآن بوده و اين امور بايد براى وى لذت بخش ترين كارها باشند. يعنى گاه او با خدا سخن گفته و گاه خدا با وى حرف بزند.
به راستى خلوت عاشق با معشوق بالاترين لذت براى عاشق بوده و بالاتر از آن دعوت معشوق از عاشق و بالاتر نيز حرف زدن اين دو با هم است. البته از موارد ياد شده در عشقهاى مجازى نامبرده مى شود، اما دعا و قرآن نيز چنين بوده و در واقع عشقبازى و خلوت كردن با خداست.
نبايد پنداشت كه تقيّد به ظواهر شرع فقط و فقط در بجا آوردن واجبات و اجتناب از گناه مى باشد. البته اين امر ملكه تقوى را به انسان مى دهد، اما به هر حال خشك بوده و فاقد رنگ است. يعنى بايد به اين ايقان به واجبات و اجتناب از گناه رنگى بدهيم.
به عنوان مثال به خواندن نماز شب تأكيد فراوانى شده است. اين نماز يازده ركعتى شامل پنج نماز دو ركعتى مانند نماز صبح و يك نماز يك ركعتى بنام نماز وتر مى باشد و خواندن آن يك ربع بيشتر طول نمى كشد. يعنى اگر انسان نيم ساعت قبل از اذان صبح از جا برخيزد مى تواند وضو گرفته و اين يازده ركعت را در مدت يك ربع بخواند. در اين صورت به چنين فردى نماز شب خوان گفته مى شود و اختصاص زمان بيشترى به اين امر براى كسانى است كه خوابشان كم بوده و يا كارى ندارند. نماز شب به نحوى كه بيان گرديد فوق العاده از
نظر قرآن اهميت دارد. قرآن كريم مى گويد اگر كسى نماز شب بخواند، مقام محمود پيدا مى كند و مقام محمود همين راهى است كه درباره ى آن سخن مى گوييم. در مقام محمود انسان به جايى مى رسد كه هيچ چيز و هيچ كسى جز خدا بر دلش حكومت نداشته باشد. به عبارت ديگر در مقام محمود بتها شكسته شده و علائق يكى پس از ديگرى پاره مى شود. بطورى كه انسان به هيچ چيز و هيچ كس جز خدا علاقه نداشته و دل او عرش خدا گردد كه «قلب المؤمن عرش الرحمن». در مقام محمود انسان به جايى مى رسد كه خدا را در مى يابد. نظير انسان تشنه اى كه تشنگى را در مى يابد و نه تنها خود را در محضر خدا دانسته، بلكه دل را در محضر خدا ببيند.
«اَنَّ الله يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ»(انفال /)
در اين مقام انسان درك مى كند كه همه چيز را اول خدا و سپس خودش درك نموده و به عبارت ديگر قيموميت حق را در مى يابد. حال قرآن مى فرمايد كه اگر مى خواهيد به مقام محمود دست يابيد، قبل از اذان صبح نماز شب بجاى آوريد.
«اَقِمِ الصَّلوة لِدُلوكِ الشَّمسِ اِلي غَسَقِ الليَّلِ وَ قُرْانَ الْفَجْرِ اِنَّ قُرْانَ الفَجْرِ كانَ مَشهوداً. وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَة لَكَ عَسي اَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً محموداَ.» (اسراء / و) يعنى نمازهاى واجب را اول وقت خوانده و يك نماز غير واجب نيز در دل شب بجا آور.
بنابراين بسيار نيك است اگر انسان نيم ساعت به اذان صبح مانده از جا برخيزد و به دعا و راز و نياز و خواندن نماز شب بپردازد. سپس نماز اول وقت صبح را نيز بجا آورد و بعد بخوابد. زيرا در اين صورت خواب بين الطلوعين كراهت ندارد. در واقع كراهت خواب بين
الطلوعين براى جوانان و افرادى كه اگر نخوابند نماز شبشان از دست مى رود و در طول روز كسل و خسته هستند نمى باشد.
به هر حال اگر قصد تقويت اراده داشته و مى خواهيد اين بار سنگين را به منزل برسانيد، از نظر قرآن بايد از نماز شب شروع كنيد. قرآن كريم خطاب به پيغمبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
«يا اَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ. قُمِ اللَّيْلَ اِلاّ قَلِيْلاً»(مزمل / و)
«اى كسى كه عباى نبوت بر دوش تو افكنده شده،»
«اِنّا سَنُلْقي عليك قَوْلاً ثَقيلاً»(مزمل /)
«بار سنگينى بر دوش دارى، براى به منزل رسانيدن آن»
«قُمِ اللّيلَ اِلاّ قليلاً»«شب بيدار باش و نماز شب بخوان.»
مى فرمايد:
«اِنَّ ناشِئَة اللَّيْلَ هِي اَشَدُّ وَطاً وَ اَقُومَ قيلاً»(مزمل /)
«چيزى كه اراده انسان را تقويت نموده و به او قوت قلب مى دهد تا حرف خود را در مقابل ديگران بيان نمايد نماز شب است.»
از امور بسيار پر اهميت در سير بسوى خدا، خواندن نماز در اول وقت مى باشد و عقب انداختن بدون عذر نماز، از نظر روايات داراى اشكال شرعى بوده و به تقوا ضرر مى رساند. به عبارت ديگر از بسيارى روايات و آيات استفاده مى شود كه اگر كسى بدون اينكه كارى و يا عذرى داشته باشد نماز مغرب و عشاء را تا ساعت يازده شب عقب انداخته و فرضاً به گفت و شنود و خنده وقت را بگذراند، گناه كرده است. قرآن كريم صراحتاً مى فرمايد:
«فَوَيْلٌ لِلْمُصَلّينَ. الّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ»(ماعون / و)
واى بركسى كه نماز را سبك مى شمارد و امام صادق عليه السلام يكى از مصاديق اين آيه شريفه را عقب انداختن بدون عذر نماز مى داند.
پس اگر مى خواهيد تقواى شما رنگ داشته باشد، اگر مى خواهيد عاقبت به خير بشويد، اگر مى خواهيد گره ها يكى پس از ديگرى گشوده شود، به مقامى برسيد كه مشكلات را حل كنيد، اگر ميخواهيد عقل و فكر شما كار كند، نماز را در اول وقت بجا آوريد. زيرا اين امر انسان را بسيار زود به راه مى اندازد. مخصوصاً اگر كسى بتواند نماز صبح خود را در اول وقت بجا آورد روشنايى عجيبى پيدا مى كند. همينطور اگر بتواند بين الطلوعين و قبل از فجر بيدار باشد بسيار خوب است. چنانچه برآن كريم چندين جا به زمان طلوع فجر، نماز شب، اول طلوع فجر و قبل از طلوع فجر (مانند سوره ى فجر) قسم ياد كرده و همين قسم دليل بر اهميت طلوع فجر مى باشد.
پس كارى كنيد كه نمازهايتان در اول وقت باشد و اگر كاسبها مى خواهند در كارشان گرهى نباشد و كسبشان پر بركت شود، بايد به نماز اول وقت اهميت دهند. كاسبى كه نماز اول وقت ندارد، در كارش گره ايجاد شده و كسب با بركتى نخواهد داشت. البته ممكن است موقع نماز در يك معمله استفاده سرشارى نيز بكند، اما اين استفاده يقيناً فاقد بركت است.
از جمله مستحبات ديگرى كه بايد بدان اهميت زيادى داده شود توسل به اهلبيت است. اگر توسل به اهلبيت در زندگى انسان نباشد يقيناً بداند كه نه تنها در جا زده بلكه عقب گرد مى نمايد. زندگى،
منهاى توسل به اهلبيت تاريك است. چنانچه عبادت منهاى اهلبيت پوچ مى باشد. قرآن شريف به اندازه اى به اين امر اهيمت داده كه مى فرمايد:
«يا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِليكَ مِن رَبِّك و اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رسالَتَهُ»(مائده /)
«اى رسول، على را به خلافت منصوب نما كه در غير اين صورت هيچكار نكرده اى.»
يعنى اسلام منهاى ولايت و عبادت منهاى على پوچ است.
در روايات مى خوانيم كه اگر چه انسان در مسجد الحرام و در صفا و مروه به اندازه اى عبادت كند كه پوستش به استخوانش بچسبد و تمام گوشتهايش آب بشود، اما بدون ولايت رو به آتش جهنم مى رود. پس زندگى منهاى اهلبيت به غير از حسرت و ندامت حاصلى نداشته و بدون ايشان نمى توان حركت كرد. چنانچه به قول حافظ شيرازى پيمودن اين را خضر مى طلبد و رهبر مى خواهد و رهبر اين راه على و اولاد اوست.
روشن است كه نمازهاى ما نمازهايى نيستند كه مورد قبول خدا واقع شوند، زيرا مقبول بودن نماز امر بسيار مشكلى مى باشد و نماز كسى كه داراى صفت رذيله اى باشد مورد پذيرش خدا نيست. در روايات مى خوانيم، كه خداوند نماز آدم حسود، متكبّر، بخيل و... را قبول نمى كند و در قرآن مى فرمايد:
«اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقينَ»(مائده /)
من نماز متقين را قبول مى كنم. لذا نمازهاى ما ولو صحيح باشد مورد قبول درگاه حق نبوده و از همين رو بايد آنرا با توسل به اهلبيت
به خداوند بقبولانيم. لذا بايد در نماز صلوات فرستاده و حتماً در ركوع و سجود و بعد از اتمام نماز صلوات داشته و به اهلبيت توسل بجوييم. چنانچه از نظر روايات نيز اگر كسى قبل و بعد از دعا صلوات بفرستد خدا آن دعا را مستجاب مى كند. زيرا صلواتش را مستجاب مى نمايد.
از ادعيه بسيار عالى زيارت جامعه مى باشد. اين زيارت را نه فقط امام زمان عليه السلام امضاء كرده بلكه فرموده «نعم الزيارة هذه» علامه ى مجلسى رضوان الله عليه در زادالمعاد زيارت جامعه را بهترين زيارات از نظر سند و از نظر دلالت دانسته، بطوريكه مانند آن در زيارات نداريم. به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظله دلالت زيارت جامعه به اندازه اى عالى است كه اگر سند نيز نداشت، بر اساس دلالت متعلق به امام مى باشد.
علامه مجلسى رضوان الله عليه در شرح من لا يحضر مى فرمايد: به نجف رفته و قصد زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام را داشتم، اما احساس كردم كه لياقت ايستادن در مقابل على عليه السلام را ندارم. پس تصميم گرفتم كه چند روى عبادت نموده تا به خدا تقرب يافته و لياقت پيدا كنم. از اين رو روزها روزه گرفته و به مقام قائم مى رفتم و ايشان را عبادت مى كردم. شبها نيز در رواق مطهر علوى عبادت، نموده، اما به حرم نمى رفتم. سپس مى فرمايد: بعد از چند روزى عالم مكاشفه اى (به دليل اختصار به شرح عالم مكاشفه نمى پردازيم) برايم پيدا شد و به وسيله ى آن دريافتم كه بايد به آقا امام زمان (عج) متوسل شده و از آنجا شروع كنم. پس پياده از نجف به سامراء آمده، غسل كردم و به حرم مطهر عسكريين رفتم. در آنجا ديدم كه آقا امام زمان بر سر قبر پدر است. بنابراين ايستادم و از دور مداح وار زيارت
آرى، انسان بايد مانند علامه مجلسى باشد و در عين حال كه بحار مى نويسد و ساير امور اسلامى را انجام مى دهد، زيارت جامعه را نيز حفظ كند تا اگر يك دفعه خدمت امام زمان رسيد بتواند مداح وار آن را بخواند.
به هر حال علامه مجلسى مى فرمايد: زيارت را از اول تا آخر خواندم و با انگشتم اشاره كردم
"السلام عليكم يا اهل بيت النبوه و موضع الرساله و مختلف الملائكه "وقتى زيارت تمام شد، آقا امام زمان فرمودند بيا جلو. امام من كه تحت تأثير ابهت ايشان قرار گرفته بودم نمى توانستم جلو بروم. يعنى قدمى پيش رفته و بعد مى ايستادم. آقا تلطف كرده و فرمودند جلو بيا و سپس دست تلطف خود را بر شانه ام گذاشتند بطورى كه قلبم آرام شد. بعد حضرت فرمودند:
"نعم الزياره هذه" يعنى بارك الله به اين زيارتى كه خواندى. من به قبر امام هادى سلام الله عليه اشاره كردم و گفتم: آقا اين زيارت مال جدتان است؟ (زيارت جامعه را از امام هادى عليه السلام نقل مى كنند) فرمود: بلى، مال جدم است.
علامه مجلسى پس از اين ديدار در مى يابد كه لياقت زيارت اميرالمؤمنين عليه السلام را يافته و راهى حرم مى شود. اما مراد اينجاست كه خواندن زيارت جامعه بيش از يك ربع طول نمى كشد و براى زندگى و عاقبت به خيرى و توسل به اهلبيت بسيار مفيد است. مرحوم محدث قمى نيز از امام زمان نقل مى كند كه فرمود: جامعه، جامعه، جامعه روشنايى مى دهد و گره از كار مى گشايد.
به هر حال همه و مخصوصاً جوانان بايد به اهلبيت توسل جويند و زياراتى مانند زيارت جامعه و عاشورا را فراموش نكنند. همچنين
صلوات را از ياد نبرند. زيرا در روايات مى فرمايد يك فرد شيعه در طول روز حداقل بايد صد مرتبه صلوات بفرستد.
يك شيعه بايد به امام زمان خود متوسل گردد. اتفاقاً خدمت آقا امام زمان رسيدند و ايشان گله فرمودند كه شيعيان مرا فراموش كرده اند. همه ما و همه عزيزان در جبهه مى دانند كه ما در جبهه ها مغلوب بوده و زمانى غالب شديم كه سنگرها مسجد شده و در قرارگاهها صداى زيارت جامعه و زيارت عاشورا بلند شد. يعنى از روزى كه دست امام زمان بر سر جبهه ها آمد بر دشمن غلبه يافته و از جوانان ما كارهاى حيرت انگيز سر زد.
حال دو سه كلمه اى مصيبت بخوانم. امروز متعلق به باب الحوائج حضرت ابوالفضل العباس است و تقاضا مى شود كسانى كه براى ابوالفضل دلشان مى شكند و گريه مى كنند هم و غمشان جبهه و جنگ باشد و همان وقت از خداوند بخواهند كه هر چه زودتر آتش اين جنگ تحميلى را به نفع اسلام و انقلاب خاموش نمايد. انشاءالله كه با اشكها و ناله هاى شما امروز و فردا آتش اين جنگ خاموش مى شود.
حضرت ابوالفضل العباس باب الحوائج بوده و اين امر به تجربه نيز ثابت شده است. شايد علت باب الحوائچ بودن ايشان اين باشد كه در دم شهادت با حال نااميدى و دلشكسته از دنيا رفت. آرى، همه ى شهداء مظلوم بوده و مظلوم كشته شدند. اما شهادت ابوالفضل به نحوى بود كه مظلوم تر از همه و با حال نااميدى از اين جهان رخت بر بست.
در مستحبات رعايت دو امر اهميت فوق العاده اى دارد. اين دو امر عبارتند از: "مراقبه" و "برآوردن حاجت مؤمن" كه در اين بحث به توضيح آنها مى پردازيم و جوانان براى تعالى خويش بايد اين امور را رعايت نمايند.
علماى علم اخلاق به اختصاص لحظاتى از شبانه روز براى تفكر و در خود فرو رفتن "مراقبه" مى گويند و بزرگان هر كدام آن را به نحوى بيان مى دارند. يكى از اين بزرگان سيد احمد كربلايى نام دارد كه در زمان مرحوم آخوند خراسانى و مرحوم نائينى يعنى تقريباً چهل يا پنجاه سال قبل در نجف زندگى مى كرده و معلم علم اخلاق بوده است. او مرد عجيبى بوده و حتى مرحوم قاضى كه همه وى را به استادى قبول داشتند از او تعريف زيادى كرده است.
سيد احمد كربلايى مى گويد افراد در موقع خواب بايد از قانون مراقبه استفاده نمايند. از روايات نيز چنين فهميده مى شود كه انسان در هنگام خواب بايد به اعمال خود رسيدگى نمايد. چنانچه موسى بن جعفر سلام الله عليه مى فرمايند:
«ليس منّا مَن لا يُحاسب نفسه في كل يوم»
«از ما اهلبيت نيست كسى كه هر روز به حساب نفس خويش نرسد.»
زمانى كه انسان براى خواب به بستر مى رود بايد لحظه اى در خود
فرو رفته و علاوه بر اينكه به حساب اعمال روز خود برسد، بيانديشد كه امروز نيز قدمى ديگر به قبر نزديگ و يك از اين دنيا دور شدم. يك شبانه روز ا عمر گرانبهايم را دادم، اما به ازاء آن چه خريدم؟
انسان بايد بطور اصولى بانديشد كه از كجا آمده ام؟ براى چه آمده ام؟ و به كجا مى روم؟ اميرالمؤمنين سلام الله عليه مى فرمايند:
«رحم الله امرء عرف من أين في أين الي أين» خدا رحمت كند كسى را كه بداند از كجا آمده، براى چه آمده و به كجا مى خواهد برود.
همچنين انسان بايد فكر كند كه اگر زير پرچم خدا نباشد، يعنى دست عنايت خداوند بر سرش قرار نگيرد بيچاره است. بايد بيانديشد اگر در حالى بميرد كه زير پرچم شيطان باشد چه خواهد كرد؟ اگر دم مرگ نتواند محبت اميرالمؤمنين و اهلبيت عليهم السلام را بدست آورد، چه كند؟ اگر صفت رذيله اى در دلش رسوخ كند كه برايش به صورت بت درآيد، دم مرگ چه خواهد كرد؟ استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشأن انقلاب مى فرمود: پيرمرد اهل علمى در بستر مرگ افتاده بود، بر سر بالينش رفتم. چشمش را باز كرده و گفت: روح الله تويى؟ گفتم: آرى، گفت: اين خدا چقدر ظالم است. گفتم: چه شده؟ گفت: مى خواهد بين من و همسر و فرزندانم جدايى بياندازد. آرى، اگر دست عنايت على عليه السلام بر سر ما نباشد، در هنگام مرگ صفت رذيله با ما آن مى كند كه اين پيرمرد كرد. شيطان از كم شروع نموده، اما به كم قانع نيست و وقتى قانع مى شود كه ولايت را از انسان بگيرد. نفس اماره از كم شروع مى كند، اما به كم قانع نبوده، مگر هنگامى كه انسان را در جهنم بياندازد. يعنى هم تو و هم خود را بيچاره كند و انسانى كه به بستر مى رود بايد به همه ى اين امور بيانديشد و اصلاً به بستر رفتن را مانند رفتن به درون قبر بداند. به عبارت ديگر انسان هنگامى كه به بستر مى رود بايد فكر كند كه اگر هم اكنون به جاى بستر او را در
قبر گذاشته بودند چه داشت كه به خداوند ارائه دهد.
زهراى مرضيه مى فرمايد: موقع خوابم بود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وارد شده و فرمودند: زهرا جان وقتى مى خواهى بخوابى يك ختم قرآن و يك حج و يك عمره بجا آورده و تمام انبياء و مؤمنين را نيز از خود راضى كن. سپس پيغمبر صلى الله عليه و آله ايستاده و دو ركعت نماز خواندند.(1)بعد از نماز زهرا عليها سلام عرض كرد. بابا جان مطلبى را كه فرموديد برايم (براى امتت) تفسير كنيد. فرمود: اگر يك بار تسبيحات اربعه يعنى «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر» را بگويى ثواب يك حج و يك عمره دارد و اگر يك صلوات بفرستى كه در آخرش انبياء نيز ذكر شوند، يعنى بگويى «اللهم صل علي محمد و آل محمد و علي جميع الانبياء و المرسلين»، تمام انبياء را از خود راضى كرده اى همچنين اگر مؤمنين را دعا كرده و بگويى «اللهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات و المسلمين و المسلمات» در واقع مؤمنين را از خود راضى نموده اى.
در روايت فوق مشاهده مى گردد كه ثواب بسيار زيادى بر عمل كوچكى بار است و افراد در هنگام خواب بهتر است اين عمل را فراموش ننمايند. به عبارت ديگر افراد مى توانند بستر را قبر فرض نمايند و مسلماً در قبر نكير و منكر نزد انسان مى آيند. بنابراين هر كس مى تواند با خواندن قرآن، تسبيحات اربعه، صلوات و خشنود كردن انبياء و مؤمنين
1) . در روايات مختلفى آمده كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه زهرا سلام الله عليها مى رفت در آنجا دو ركعت نماز مى خواند. به نظر مى رسد كه نماز ايشان، نماز تحيت بوده است. (مستحب است وقتى انسان وارد مسجد مى شود دو ركعت نماز تحيت بجا آورد) يعنى خانه زهرا سلام الله عليها در نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله به اندازه اى مقدس بوده كه در آنجا نماز مى خوانده است.
خود را در مقابل سئوالات نكير و منكر مجهز نمايد. پس از آن نيز خود را براى بيدار شدن در اول طلوع فجر يعنى وقتى كه هنوز ستاره ها در آسمان مى درخشند، آماده سازد.
همچنين پس از بيدار شدن آيه ى «رَبّ ارْجعُونِ. لَعَلّي اَعْمَلَ صالِحاً فيما تَرَكْتُ.» (مؤمنون /) را بخوانند. اين آيه مربوط به قبل از رفتن در قبر است. قرآن كريم مى فرمايد. افرادى كه براى آخرتشان كارى نكرده اند، زمانى كه مرگ و قبر را مى بينند، مى گويند خدايا ما را برگردان تا اين بار آدم خوبى بشويم. خدايا، كارى براى اين روز و براى قبر و قيامت نكرده ايم اما در اين حال به آنها خطاب مى شود ديگر بازگشتى در كار نيست. به قول فلاسفه برگشت ديگر، بازگشت از فعل به قوه بوده و بنابراين خطاب مى شود كه "كلا".يكى از بزرگان قبرى در خانه خود كنده بود و هر صبح در آن مى خوابيد و مى گفت:
«رَبِّ ارجِعُونِ. لَعَلي اَعْمَلَ صالِحاً فيما تَرَكْتُ.» پس هنگامى كه به "كلا" مى رسيد، بجاى "كلا"از قبر بلند شده و به خود مى گفت: خوب، از قبر بيرون آمدى، حال ببينم امروز چه مى كنى.
مرحوم كربلايى رضوان الله عليه نيز مى گويد: وقتى كه مى خواهيد از بستر خارج شويد، آيه "رب ارجعون لعلي اعمل صالحاً فيما تركت"را بخوانيد، يعنى خدايا مرا برگردان تا آدم خوبى بشوم و بجاى "كلا" (كه العياذ بالله پروردگار عالم به او مى گويد) يعنى نمى شود، فرض
نمايد كه از قبر بازگشته و تا بار ديگر كه به بستر مى رود مراقب رفتار خود باشد.
بنابراين يك لحظه در خود فرو رفتن كه يكى از مستحبات اسلام مى باشد به اندازه اى مهم است كه مى فرمايد:
«تفكر ساعة خير من عبادة سبعين سنه»
ثواب يك لحظه در خود فرو رفتن، خودش را در محضر خدا ديدن و يك لحظه حساب خود كردن، از هفتاد سال عبادت بيشتر است. پس همه ى افراد و مخصوصاً جوانان عزيز قانون مراقبه را به ويژه به نحوى كه مرحوم كربلايى رضوان الله عليه بيان فرموده مراعات نمايند.
يكى ديگر از مستحبات با اهميت و از مراقبه مهمتر، ايجاد سرور در دل مؤمن، برآوردن حاجتى از يك مسلمان و گشودن گرهى از كار او مى باشد. برآوردن حاجت مؤمن از هفتاد سال عبادت بالاتر بوده و كسى كه قصد سير الى الحق داشته خواهان دست عنايت خدا بر سر زندگى اش باشد، بايد در شبانه روز به اين مستحب مهم عمل نمايد. البته برآوردن حاجت مسلمين داراى مراتب مختلف مى باشد. گاهى اين امر واجب بوده و به عبارت ديگر وجوبش بسيار بالاست، گاهى مستحب مؤكد بوده و تأكيد آن زياد است و بالاخره مرتبه پايين آن كه مستحب است و ثواب بسيار زيادى دارد.
چنانچه از قرآن و روايات فهميده مى شود، هيچ عملى به اندازه برآوردن حاجت مؤمن ثواب نداشته و هيچ كارى براى عاقبت به خيرى پاى آن نمى رسد. پس اگر تأمين آتيه اولاد و عاقبت به خيرى او را مى خواهيد، اگر خواهان خانه و كسب پر بركت بوده و طالب وجود رحمت خدا در محل كار، خانه و دلتان هستيد، بايد در طى شبانه روز گرهى
از كار مردم بگشاييد و دلى را بدست آوريد.
در روايات مى خوانيم: افضل الاعمال.
ادخال السرور في قلوب المؤمنين
عند الله ادخال السرور في قلوب المؤمنين
من ادخال السرور في قلوب المؤمنين
افضل تمام اعمال بالاترين و محبوبترين آنها بدست آوردن دل يك مسلمان است. /
امام باقر عليه السلام مى فرمايد اگر من حجى بجا بياورم برايم بهتر از آزاد كردن هفتاد بنده است.
بعد مى فرمايد: اما اگر بتوانم خانواده يتيمى را سرپرستى كنم برايم از هفتاد حج بالاتر است. از اين كلام انسان مى فهمد كه بايد به خانواده شهيد و يا خانواده هاى بى سرپرست توجه نموده و در پى انجام نيازهاى آنها باشد و با اين كار هفتاد حج در نامه عمل انسان نوشته مى شود. همچنين در روايت ديگرى آمده است "قضاء حاجة المؤمن افضل من طواف و طواف و طواف حتي عد عشرا" "يعنى ثواب گشودن گرهى از كار مسلمان و برآوردن حاجتى از او از ثواب ده طواف در خانه خدا بيشتر است. حال با فرض اينكه در صدر روايت فوق مى فرمايد، يك طواف در خانه خدا شش هزار حسنه و درجه داشته و شش هزار گناه را مى آمرزد، ميزان ثواب برآوردن حاجت مسلمان روشنتر مى گردد.
امام صادق عليه السلام در روايتى مى فرمايد:
قضاء حاجة المؤمن افضل من اعتكاف(1)شهر و در روايت ديگرى كه از امام حسن عليه
1) . اعتكاف عمل مهمى است كه انسان براى انجام آن بايد سه روز به مسجد رفته و در آنجا روزه بگيرد و شبانه روز عبادت كند.
السلام نيز آن را نقل مى كنند، آمده" من اعتكاف سنه "يعنى ايشان مى فرمايند ثواب گشودن گره اى از كار مسلمان از يك ماه (و در روايت ديگر از يك سال) در مسجد ماندن و شبانه روز عبادت كردن و روزه گرفتن بالاتر است.
روز وحشت روزى است كه زنها از ترس سقط جنين نموده و كودكان خردسال خود را فراموش مى كنند. قرآن شريف درباره ى اين روز مى فرمايد:
«يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرضِعَة عما اَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَي النّاسَ سُكاري وَ ما هُمْ بِسُكاري و لكنَّ عذابَ اللهِ شَديدٌ» (حج /) در اين روز همه مردم از وحشت عذاب دردناك خداوند مانند افراد مست مات و مبهوت هستند. اما ثقة الاسلام كلينى رضوان الله عليه مى فرمايد: بعضى از افرادى كه از قبر بيرون مى آيند كسى را در جلوى خويش دارند كه مانع ديدن وحشت قيامت مى شود و در هر كجا او را دلدارى مى دهد. هنگام حساب و كتاب و موقع گذر از صراط جلوى انسان حركت كرده و اين همراهى را تا بهشت ادامه مى دهد. سپس انسان از او مى پرسد تو چه كسى هستى كه اينقدر مرا يارى كردى و پاسخ مى شنود كه تو آدم خيرخواهى در دنيا بودى و من تجسم خوشيها و سرورى هستم كه تو در دل مردم انداختى. من تو را از هول قيامت، از هول حساب و كتاب، از هول صراط، از هول جهنم و از وحشت روز قيامت نجات دادم.
نظير روايت فوق در مورد درون قبر نيز آمده است. زهراى مرضيه سلام الله عليها به مولا اميرالمؤمنين سلام الله عليه وصيت كرده و مى گويد: وقتى مرا در قبر گذاشتى بر سر آن بنشين، زيرا من از قبر مى ترسم. اما در روايت آمده كه اگر انسان دلى بدست آورده و كسى را خوشحال كند. هنگامى كه او را در قبر مى گذارند، كارش رفيق او شده و از وحشت قبر نجاتش مى دهد. به راستى چه ثوابى از اين بالاتر است و صد افسوس كه ما چنين اجرى را از دست مى دهيم.
همه ب گرفتاريها، بلايا، نگرانيها، قحطى، گرانى و كمبودها و حتى عدم استجابت دعاها از توجه نداشتن به حاجات مؤمنين سرچشمه مى گيرد.
در زمان حضرت موسى عليه السلام قحطى بزرگى پيش آمده و به اندازه اى زندگى بر مردم سخت شد كه بعضى گربه خورده و بعضى يكديگر را خوردند. اما در اين حال هر چه دعا مى كردند مستجاب نمى شد. حضرت موسى در مناجاتش با خدا در كوه طور گفت: خدايا مردم ترا بسيار مى خوانند، خدايا اين قحطى و گرانى بلاى بزرگى است، چرا دعايشان را مستجاب نمى كنى؟ خطاب شد: هر چه دعا كنند مستجاب نمى كنم، زيرا اينها به حقوق يكديگر بى اعتنا بوده و به فكر هم نيستند. اينها راجع به حق الناس تسامح مى كنند و حق همديگر را ضايع مى نمايند، در حاليكه بايد در يكديگر سرور ايجاد نمايند.
بنابراين يكى از مواردى كه دعاى افراد و ملتها مستجاب نمى شود اين است كه ايشان به فكر يكديگر نيستند و متأسفانه با كمال شرمندگى بايد گفت هم اكنون وضعيت جامعه ما تا حدودى اينچنين است. انقلاب اسلامى بوجود آمد تا سنتهاى نيك را زنده كند. اما مثلاً هنوز در ادارات ما
كاغذ بازى بطور چشمگيرى وجود دارد و مدام كار مردم گره مى خورد. اگر امروز يخچال فردى از طبقه متوسط خراب شود كسى نيست كه آنرا درست كند. اگر به در مغازه رفته و بگويد آقا يخچال من خراب است، تعميركار مى گويد آنرا به اينجا بياور و در غير اين صورت هيچ كارى نمى توانم بكنم. اگر چند ماه ماشين لباسشويى اش خراب شود كسى نيست كه آن را درست كند. اگر كولر خانه اش خراب باشد بايد فرزندان كوچكش گرماى تابستان را تحمل كنند. زيرا يك نفر نيست كه كولر را درست كند و هر چه به دنبال تعميركار برود و التماس كند، با امروز و فرداهاى او روبرو خواهد شد. حال آيا در چنين شرايطى انتظار داريم كه دعايمان در مورد خاموشى آتش جنگ مستجاب شود.
بزرگى خدمت امام حسين عليه السلام رسيد و در مورد آتش جنگ پرسيد. ايشان فرمودند:" قد سبقتكم دعوة مستجابة "با اوضاعى كه ما داريم معلوم است دعايمان مستجاب نمى شود. آرى، خدا نكند كه امروز كار كسى به ادارات بيفتد. فردى مى گفت: براى يك كار جزئى در اداره اى 29 امضاء از من گرفته و مرتباً از اتاقى به اتاق ديگر روانه ام كردند. در آخر نيز گفتند برويد و يك ماه ديگر بياييد. در اين صورت معلوم است كه ملت بايد بسوزند. زيرا پاسخ خونهاى شهداء اين نيست.
فردى كه مريض دارد، براى پيدا كردن دارو بايد به دهها داروخانه سر بكشد و دائماً با پاسخ نداريم، يا ديگر اين دارو وجود ندارد، يا مشابهش هست ولى ما نداريم، روبرو شود. اما بدانيد كه همه ى اين برخوردها نتيجه ى كمبود نبوده و متأسفانه نود درصد آنها تقصير خود ماست. كاسبها، تاجرهاى ما و از آنها بدتر تعميركارها آدمهاى عجيبى شده اند. اگر كسى فرضاً لوله آب خانه اش بتركد و آب همه جا را بردارد، مشكل
بتوان يك تعميركار پيدا كرد هر جا سر بزند جواب سر بالا شنيده و اگر هم تعميركارى براى تعمير به خانه او برود دستمزد كلام مطالبه خواهد كرد. چه بسا براى يك ساعت كار جزئى پانصد تومان مطالبه نموده و در مقابل اعتراض مى گويند مگر نمى دانيد گوشت كيلويى دويست تومان است؟!
حال آيا با چنين برخوردهايى، وجود گرانى و كمبود و بالاتر از آن جنگ، جاى تعجب دارد؟ كاسب را مى بينيم كه به فكر برآوردن حاجت مسلمان نيست، تاجر را مى بينيم كه در مقام گشودن گره از كار كسى نيست و بدتر از همه در ادارات كه وامصيبتاست. بعضى از كارمندان بجاى اينكه گرهى از كار مسلمانى بگشايند دائم به ساعت نگاه كرده و انتظار لحظه خاتمه كار را مى كشند. خدا نكند دقيقه اى از خاتمه وقت ادارى بگذرى و چهار نفر حاجتمند در اتاق باشند. در حاليكه در روايات مى خوانيم اگر كسى به واسطه ايستادن در مقاب شما ذليل و كوچك شود موجب مى گردد كه با صورت در آتش جهنم بيفتد.
يعنى فرضاً آقا پشت ميز نشسته و ارباب رجوع نيز مشغول التماس است، اما او اصلاً اهميت نداده و وقعى نمى نهد. چنين كسى آتش جهنم را براى خود تدارك مى بيند.
موسى بن جعفر سلام الله عليه در مكه به منبر رفته بود و حاضرين به سخنان ايشان گوش مى دادند. آقا فرمود: اى شيعيان اينقدر ما را سبك نكنيد، اينقدر دلمان را آزرده نسازيد و اينقدر ما را استخفاف ننماييد. در اين حال يك ايرانى از ميان جمع برخاسته و گفت: يابن رسول الله به خدا پناه مى بريم، ما كى به شما اشتخفاف و جسارت كرديم؟ موسى بن جعفر سلام الله عليه فرمودند: خود تو دو سه روز قبل سواره به قصد
مكه مى آمدى، در وسط راه فردى خسته به تو گفت آقا يك مقدار مرا سوار كن، اما تو اعتنا نكرده و رد شدى. اين كار تو استخفاف و سبك كردن ما اهلبيت است. اين كار آزرده خاطر كردن ما اهلبيت است.
همچنين بعكس روايت فوق روايات فراوانى در اين باره داريم. از جمله پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به اهلبيت فرموده اند:
«من سرّ مؤمناً فقد سرني و من سرني فقد سرّ الله»
«هر كه دل مسلمانى را بدست آورده و او را خوشحال كند، مرا خوشحال كرده و هر كه مرا خوشحال كند، خدا را خوشحال كرده است.»
ائمه طاهرين عليهم السلام نيز مى فرمودند: هر كه شيعيان ما را خوشحال كند، ما را خوشحال كرده و هر كه ما را خوشحال كند، پيغمبر (ص) را خوشحال كرده و هر كه پيغمبر (ص) را خوشحال كند خدا را خوشحال كرده است. غضب مؤمن، غضب خداست. مراد از مؤمن در اينجا آن مقدس دو آتشه نيست، بلكه منظور شيعه اى است كه گناهكار بوده و حتى ممكن است سر و كارى با مسجد نداشته باشد. اما شيعه است و به همين دليل امام زمان عليه السلام دوستش دارد.
امام صادق عليه السلام به نقل از خداوند مى فرمايد:
«من اهان و ليالي فقد بارزني بالمحاربه»
«كسى كه به ولى من اهانت كند، گناهش مانند جنگ با من (جنگ با خدا) است.»
از امام صادق عليه السلام سئوال شد يابن رسول الله، ولى كيست؟ فرمود: شيعه. حال اين شيعه با منبر و محراب سر و كار داشته يا نداشته باشد، گنهكار يا مقدس باشد، تفاوتى ندارد و بايد اين حق مهم را همه ما مراعات نماييم. در حاليكه به جرأت مى توان
گفت افراد جامعه آنگونه كه امام صاق عليه السلام مى خواهد حق مذكور را رعايت نمى كنند.
اسلام طالب آن است كه عمر ما وقف ديگران باشد. ابان بن تغلب يكى از فقهاى بزرگ اسلام مى گويد: من در خدمت امام صادق عليه السلام طواف مى كردم (طواف پشت سر امام صادق عليه السلام مقام بسيار عالى بوده است، مثل اينكه شما پشت سر امام زمانتان طواف نماييد). اتفاقاً كسى مرا صدايم كرد، اما من اعتنا نكرده و با خود گفتم حالا طواف مى كنم و بعد مى بينم چكار دارد. ولى آن فرد دوباره صدايم كرد. در اينجا امام صادق عليه السلام برگشتند و تشرى به من زده و فرمودند. مگر اين فرد كه ترا صدا مى كند شيعه نيست؟ گفتم چرا، يابن رسول الله. فرمودند: برو. ابان مى گويد: طواف ام را رها كرده و رفتم تا گره از كار او باز كنم، سپس باز گشته و خودم طواف كردم. بعداً از امام صادق عليه السلام پرسيدم: يابن رسول الله اينكه فرموديد طواف را رها نمايم، حتى اگر طواف واجب باشد؟ امام فرمودند: آرى، برو كار مسلمان را راه بينداز و بعد بيا و طواف را انجام بده. گفتم: يابن رسول الله حق مسلمان بر مسلمان شيعه بر شيعه چيست؟ امام صادق عليه السلام صبر كرده و پاسخ نگفتند. گفتم: يابن رسول الله حق شيعه ب شيعه چيست. فرمود: اينكه در مال تو شريك باشد. ابان مى گويد: تا فرمود: در مال تو شريك باشد، برايم سنگين آمد. در اينجا امام صادق عليه السلام فرمود: ابان، مثل اينكه برايت سنگين آمد سپس فرمودند.
ابان، بالاتر از اينهاست. قرآن مى گويد:
«وَ يُؤْثِرونَ عَلي اَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَة»(حشر /)
نه تنها در مال تو شريك بوده، بلكه در شام دو نيز شريك است
و اگر بنا باشد كه ميان شما يكى بى شام باشد، بايد تو شام نخورى.
در روايت ديگرى آمده ابو ايواب انصارى كه فرد متشخصى بود در كنار كوچه نشسته و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از آنجا رد مى شوند. حضرت فرمودند: ابو ايوب، چرا با همسر و فرزندانت اينجا نشسته اى؟ ابو ايوب گفت: يا رسول الله، مهاجر مسلمانى آمد كه خانه نداشت، من ديدم اگر ما در خانه باشيم و او در كوچه بماند، ننگ است پس خانه ام را به او داده و خودمان اينجا نشسته ايم و الحمدلله راحت هم هستيم. حالا آسوده به خواب مى روم. زيرا اگر من در خانه بودم و آن مهاجر در كوچه مى نشست، من خوابم نمى برد. ما خدا را داريم، پس شما نگران نباشيد، انشاء الله خانه اى براى من مى رسد. آرى، معناى
" و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصه اين است. اما كداميك از ما مثل ابو ايوب عمل مى كنيم؟ لذا پيامبر صلى الله عليه و آله زمانيكه قانون مواسات را بيان مى كردند، فرمودند متأسفانه امت من به اين قانون عمل نمى كنند. به راستى مى دانيد چرا هم اكنون چنين وضعى در عصر انقلاب اسلامى پديد آمده است؟ زيرا اين انقلاب آمد تا قانون مواسات را زنده نمايد، اما ما آن قانون را پايمال كرده ايم. از دست دادن عزيزان در جبهه و شهدايى كه ارزش هر كدام از آنها از عالم بيشتر است، بخاطر زنده كردن قانون مواسات بوده است. اما قانون مواسات اسلام بوسيله ى ما پايمال شده و بدانيد اگر اين وضع ادامه يابد به جايى نرسيده و به غير از قساوت چيزى بدست نمى آوريم، زيرا گناه عدم توجه به مشكلات مسلمانان بزرگ است.
ثقة الاسلام كلينى رضوان الله عليه مى فرمايد: در قبر فردى مار بزرگى است كه هر روز انگشت بزرگش را مى زند و او بايد در قبر و
در عالم برزخ با آن بسازد. بعد امام صادق عليه السلام مى فرمايد: مى دانيد، چرا؟ براى اينكه آن فرد مى توانست گره از كار مسلمانى را بگشايد، اما نگشود. يعنى اى آقاى لوله كشى كه پيرزنى به در مغازه ات آمده و درخواست كرده تا لوله تركيده آب خانه اش را تعمير كنى و تو مى توانستى بروى، اما نرفتى، اين كارت مارى در گور خواهد شد و تا روز قيامت نيشت مى زند. اى آقاى داروخانه چى كه داروى مريض مستأصل را داشتى، اما آنرا به وى ندادى، اين كار تو مانند مارى تا روز قيامت در نزدت خواهد بود. اى آقاى صاحب اتومبيل كه زن بچه به بغل را در آفتاب سوزان و يا سرماى گزنده مى بينى، اما او را سوار نمى كنى، اين كار تو مارى شده و تا روز قيامت در كنارت مى ماند.
تشخص انسان به داشتن منزل مجلل و يا لباسها عالى نيست. در اينجا روى سخن بيشتر با خانمها مى باشد. تشخص اينست كه كهنه نوزاد همسايه را كه گرفتار است بشوييد. مقدس اردبيلى رضوان الله عليه كه يكى از مراجع بزرگ تقليد بود، روزى از لب فرات(1)رد مى شد كه به زائرى برخورد نمود. اين زائر يك پيرمرد دهاتى بود كه بر لب فرات نشسته و در حاليكه بسيار خسته مى نمود لباس مى شست. مقدس اردبيلى به او سلام كرد و اين امر باعث طمع پيرمرد شد. پس گفت: آقا مى توانى مقدارى از لبسهاى مرا بشويى؟ مقدس اردبيلى پاسخ مثبت داده، عبا و قبا را كنار گذاشت و مشغول لباس شستن شد. پس از مدتى چند نفر از مردم و طلاب كه از آنجا مى گذشتند مقدس
1) . خداوند غسل در فرات و بعد از آن زيارت حرم امام حسين عليه السلام را قسمت همه نمايد. اگر نذر كنيد كه قانون مواسات را در جامعه پياده نماييد، بدانيد كه سال ديگر در كربلا خواهيد بود و در غير اين صورت از زيارت كربلا خبرى نخواهد شد.
اردبيلى را شناخته و به ايشان احترام نمودند. اين امر موجب شد كه پيرمرد بفهمد كه لباسهايش را به دست مرجع تقليدش سپرده و بنابراين بسيار شرمنده شد و گفت: آقا ببخشيد كه شما را نشناختم.
مقدس اردبيلى فرمود: باعث افتخار من است كه بتوانم لباس زائر امام حسين عليه السلام را بشويم.
لذا اى خانم، افتخار تو داشتن دهها قطعه طلا نبوده، بلكه اين نكبت و بدبختى است. افتخار تو اين است كه بتوانى لباسهاى همسايه ات را بشويى.
حمامى را براى حضرت رضا سلام الله عليه قرق كردند، اما پيرمردى بيرون نرفت، تا اينكه حضرت رضا عليه السلام وارد شد. پيرمرد حضرت را نشناخته و خيال كرد كه ايشان از نوكرها مى باشد. لذا گفت: آقا مى شود پشت مرا كيسه بمالى؟ حضرت پاسخ مثبت داده، كيسه را گرفته و مشغول شستشوى پشت پيرمرد و سپس پاها و دستهاى او شدند. پيرمرد ضمن شستشو متوجه شد كه ايشان حضرت رضا عليه السلام مى باشند و به همين دليل بسيار خجلت زده گرديد. اما حضرت رضا سلام الله عليه فرمودند: چرا خجالت مى كشى؟ تو بر من منّت دارى. زيرا ثواب بزرگى را به من دادى.
در روايت ديگرى از حضرت زهرا سلام الله عليها مى خوانيم كه خدمتكارى نزد ايشان رفته و مسأله اى را پرسيد. حضرت زهرا پاسخ او را داده و روانه اش كردند. پس از چند دقيقه آن زن دوباره برگشته و همان مسأله را پرسيد. اين بار نيز حضرت زهرا پاسخ او را دادند. اما كار به اينجا ختم نشد و آن فرد چندين بار ديگر رفت و بازگشت و در آخر به حضرت زهرا سلام الله عليها گفت: من بسيار كند ذهن هستم، با اين حال
بايد پاسخ مسأله را به خانه ببرم و در غير اين صورت كتك خواهم خورد. شما ببخشيد كه اينقدر مزاحمتان شدم. زهرا سلام الله عليها در پاسخ او فرمود: نه، چرا مزاحم باشى، تو بر من منّت دارى، زيرا هر پاسخ مسأله اى را كه مى دهم ثواب فراوان دارم و تو سبب آن مى شوى.
از اين رو در روايات فراوانى آمده است افرادى كه در معرض حوائج مسلمين هستند بايد بسيار شاكر باشند، زيرا به نعمت بزرگى دست يافته اند.
در كلام آخر مطلبى عنوان مى گردد كه از افراد تقاضاى مراعات آنرا داريم. بيشتر از پنجاه روايت در مورد مطلب مورد بحث از ائمه طاهرين عليهم السلام وجود دارد كه بيست روايت آنرا ثقة الاسلام، كلينى رضوان الله عليه در جلد دوم اصول كافى آورده است. در يكى از اين روايات مى خوانيم: معلى بن خنيس كه يكى از اصحاب خاص امام صادق عليه السلام است خدمت ايشان آمده و گفت يابن رسول الله، حق مسلمان بر مسلمان چيست؟ حضرت فرمودند: مى ترسم بگويم و عمل نكنى. خنيس گفت: يابن رسول الله «
لا حول و لا قوة الاّ بالله» از خدا طلب توفيق مى كنم تا بتوانم به آنچه مى فرماييد عمل نمايم. پس امام صادق عليه السلام هفت حق تعيين كرده و فرمودند
«ايسر الحق ان تحب له ما تحب لنفسك و ان تكره لَه ما تكره لنفسك» كه در اينجا دو حق آن را ذكر مى نماييم. اول آنكه آنچه را براى خود مى پسندى براى او هم بپسندى و آنچه را كه براى خود نمى پسندى، براى او هم نپسندى. اين آسان ترين حق است. يعنى شما اى خانم و اى آقا اگر دلتان مى خواهد داراى خانه باشيد بايد بخواهيد كه همه خانه داشته باشند. اگر خواهان رفاه هستيد، بايد رفاه همگان را بخواهيد. اگر طالب
شخصيت اجتماعى هستيد بايد بخواهيد كه همه شخصيت اجتماعى داشته باشند. اگر خواهان استراحت براى خود هستيد، براى همسر و فرزندانتان نيز استراحت بخواهيد و سعى كنيد كارها بر سر شما ريخته و به ديگران فشار نياورد. اگر دوست نداريد كسى غيبت شما را بكند، پشت سر مردم غيبت نكنيد. اگر تهمت زدن به خود را نمى پسنديد، به ديگرى تهمت نزنيد و اگر نمى خواهيد كسى به شما جنس گران بفروشد، اجناس گران به مردم نفروشيد. زيرا بنابر روايات فراوان جامعه اى كه چنين باشد، مسلمان و شيعه نيست.
يكى ديگر از حقوقى كه امام صادق عليه السلام از آن ياد نموده اند اين است كه بايد در همه ى ابعاد يار مسمان بود. با زبان، با قلم، با قدم و حتى جان خويش بايد او را يارى نمايى. بايد چشم او باشى و نگذارى كه در چاه بيفتد و بايد مواظب باشى كه گول نخورد.
روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در سر راه خود به ميوه فروشى برخورد نمودند كه زير و روى ميوه هايش با يكديگر تفاوت داشت. يعنى ميوه هايى كه در رو قرار داشت آب پاشى شده و جلوه اى خاص به خود گرفته بود. پيامبر اكرم از ميوه فروش پرسيدند: چرا ميوه هاى رويى بهتر از ميوه هاى زيرى است؟ ميوه فروش كه جا خورده بود، گفت: يا رسول الله، به خدا باران آمده و ميوه ها در اثر آن جلوه پيدا كرده اند. پيامبر فرمودند: چرا آنها را به هم نزدى؟ يعنى بايد فى المثل به آقاى بزازى كه با وجود كمبود برق به خاطر اينكه پارچه اى جلوه نموده و و خريدار گول بخورد، چراغهاى پانصد ولتى بر روى آنها روشن مى كند، هشدار داد كه به روايت فوق توجه نمايند.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
«مَن غشّنا فليس منّا»
هر كس كه مسلمانى را گول بزند، در واقع مسلمان نبوده و از ما نيست. چنين فردى يهودى، حقه باز، گرانفروش و محتكر است. مسلمان معنا ندارد كه احتكار كرده و گران بفروشد.
كاسبى خدمت امام صادق عليه السلام رسيد. حضرت فرمودند: آقاى كاسب چگونه معامله مى كنى؟ كاسب گفت: ده يك. امام فرمود: خيلى زياد است و سخن پيش رفت تا جايى كه به صد يك رسيد. در اينجا حضرت فرمودند: بد نيست. سپس اضافه كردند: تو مى خواهى از راه كاسبى خرج و مخارج خود را تأمين نمايى. اين خرج و مخارج را خدا مى رساند. فقط مواظب باش كه گرانفروشى نكنى. زيرا مالت بى بركت شده و به يك باره آتش مى گيرد. آنهم چه آتش گرفتنى و اين بحث بسيار مفصلى است كه به اين زوديها خاتمه نمى يابد. فقط بدانيد كه از روز عاشورا بايد درس ايثارگرى و فداكارى آموخت. بايد براى ابوالفضل العباس عليه السلام گريه كرد، اما از ايثارش نيز بايد ايثارگر شد. براى حسين عليه السلام بايد گريه و عزادارى كرد و در كنار آن نيز از مكتبش درس مواسات را برداشت نمود.
آرى، مواسات و ايثارگرى را از ابى عبدالله الحسين عليه السلام ياد گيريد و به فكر يكديگر بوده و از هم دفاع كنيد. پشت سر يكديگر حرف نزنيد. اگر در جلسه اى اسم كسى مى آيد از او دفاع نماييد كه اين امر بر همه واجب و لازم است.
درباره ى اسكندر ذوالقرنين نقل مى كنند كه اگر روزى نمى توانست براى جامعه و مردم كارى انجام دهد، بسيار نگران و ناراحت مى شد. پس اگر مى خواهيد دنيا و آخرتتان اصلاح شده و به مقام بلندى دست يابيد و بالاخره اگر مى خواهيد خداوند به اين صدا ندايتان دهد كه
«يا اَيَّتُّها النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّة ارْجِعي اِلي رَبِّكَ راضية مَرضيَّة»(فجر / و)
«اى صاحب نفس مطمئنه و اى كسى كه من از تو و تو نيز از من راضى هستى، به نزدم بيا.»
گره از كار مسلمانان بگشايد. كارى بكنيد كه عمر شما وقف ديگران شده و ملكه اى پيدا كنيد كه بطور خودكار و ناخودآگاه شما را وادار به خدمت براى ديگرى نمايد.
البته لازمه ى خدمت به ديگران دو شرط است كه اين بحث پيرامون آنها مى باشد. يعنى برآوردن حاجت مسلمان اهميت بسيار داشته و اگر دل يك مسلمان را بدست آوريد، دل امام زمان عليه السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله و بالاخره خشنودى خدا را بدست آورده ايد. اما دو شرط را در اين كار بايد مراعات نماييد.
شرط اول در كارى كه براى مؤمن انجام مى شود اينست كه منّتى بر شخص نگذاشته و بر وى تكبر نشود.
همچنين بايد نهايت سعى در حفظ آبروى شخص بشود. وقتى
براى كسى كارى انجام مى دهيد حتى به نزديكترين افراد خود نگوييد. زيرا اگر خداى نكرده آن فرد كوچك شده و ذره اى از آبرويش به خطر بيفتد ديگر نه تنها ثواب هفتاد حج و عمره را نمى بريد، بلكه گناهى نيز مرتكب خواهيد شد. گناهى كه در حد كفر و جنگ با خداى بزرگ مى باشد.
شرط دوم در خدمت به مسلمان اينست كه در انجام كار ريا و تظاهر در كار نباشد. اگر گرهى از كار كسى گشوديد، اما آن را به رخ وى كشيده و يا براى مطرح شدن در جامعه آن را بيان كرديد، كار شما نه تنها ارزشى نداشته، بلكه مرتكب گناه شده ايد. چنانچه قرآن شريف مى فرمايد: تو نا مسلمانى و واى بر و نامسلمان. به عبارت ديگر گره گشودن از كار افراد بالاترين عبادات بوده، بطورى كه امام حسن عليه السلام فرموده اند از يك سال اعتكاف د مسجد و از روزه گرفتن و عبادت شبانه روزى بالاتر است. اما اگر رنگ ريا و تظاهر بگيرد، ارزشى نداشته و به گناهى بزرگ و در حد كفر تبديل مى شود. دو شرط فوق الذكر را قرآن شريف در يك آيه بيان كرده و مى فرمايد:
«يا اَيُّهَا الّذينَ امَنوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اْلاَذي كَالّذي يُنْفِقُ مالَهُ رئاءَ النّاس وَ لا يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ اْلاخِرِ» (بقره /) وقتى صدقه مى دهيد و يا خدمتى به كسى مى كنيد، بر وى منت نگذاشته و اذيتش نكنيد. همچنين وقتى يك كار اجتماعى يا خدمتى انجام مى دهيد، مواظب باشيد تا ريا شما را فرا نگيرد. سپس مى فرمايد: اگر منت گذاشته يا ريا به خرج داديد، مرتكب گناهى در سر حد كفر شده ايد و در اين صورت فاقد ايمان به خدا و روز جزا هستيد.
«وَ لا يُؤْمِنْ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ اْلاخِرِ»(بقره /)
متأسفانه همواره ريا و تكبر كه وسوسه شيطان مى باشد، ثواب بزرگى
را از ما مى گيرد. در واقع شيطان در امور حساس فعاليت بيشترى دارد. فى المثل اگر بتواند به مسجد الحرام بيايد كه معمولاً هم مى تواند، آنجا فعاليت بيشترى دارد. در ماه مبارك رمضان اگر شما خود را از غل و زنجير شيطان رهانيده باشيد، فعاليتهاى او افزايش مى يابد. در شب اگر شده شما را خواب نمايد گرفتارتان مى سازد. بنابراين در مورد برآوردن حاجتى از يك مسلمان از آنجا كه افضل اعمال و بالاترين تمام اعمال است، حساستر بوده و تا بتواند آن را خراب مى كند. بهترين راه نيز براى خراب كردن اين عمل منت گذاشتن، آبروى شخص را ريختن، تظاهر و ريا خود را به رخ ديگران كشيدن مى باشد.
رسم ائمه طاهرين عليهم السلام در رعايت شرط اول اين بوده كه در حد امكان بطور غير مستقيم خدمت نموده و اگر هم بطور مستقيم خدمتى انجام مى دادند تا مى شده چشم در چشم كار نمى كردند. زيرا خدمت غير مستقيم آبروى فرد را بيشتر حفظ نموده و او را كوچك نمى كند. به انضمام اينكه در چنين خدمتى چون رو در رو نيست منتى هم در كار نخواهد بود. لذا ائمه طاهرين و اهلبيت عليهم السلام رسمشان خدمت غير مستقيم بوده و به عنوان مثال شبها بطور ناشناس آذوقه به دوش گرفته و ميان فقراء پخش مى كردند.
درباره ى امام حسين عليه السلام مى گويند زخمهاى بدن ابى عبدالله را شماره كردند و علامتى را به گرده ايشان مشاهده نمودند. امام سجاد عليه السلام فرمودند: اين علامت طنابى است كه با آن كيسه هاى آذوقه را بر دوش گرفته و شبها به در خانه فقرا و ضعفاء مى رساندند. در روايت ديگرى معلى بن خنيس مى گويد: در دل شب مى رفتم كه ديدم كسى بر زمين خورده، جلو رفته و مشاهده كردم كه امام صادق عليه السلام هستند كه بقچه اى از نان بر دوش داشته و نانهاى آن پخش زمين شده
است. پس نانها را جمع كرده و گفتم: يابن رسول الله اجازه بدهيد من بياورم. فرمود: نه، خودم بايد ببرم. خنيس مى گويد: همراه امام صادق عليه السلام رفتم و ديدم كه حتى به خانه اهل تسنن نيز سر زده و نان پخش مى كنند. گفتم: يابن رسول الله اين فرد كه شيعه نيست. فرمودند: اگر شيعه بود غذاى خود را به او مى دادم، بايد به مسلمان رسيد، بايد به بنده خدا رسيد، هر كه گرسنه باشد بايد او را سير كرد.
رواياتى مانند روايت فوق درباره همه ى ائمه از جمله موسى بن جعفر عليه السلام، امام سجاد عليه السلام، حضرت رضا عليه السلام و... آمده و از نظر تاريخ شيعه و سنى مسلم است كه ايشان نيمه شبها به فقرا رسيدگى مى نمودند. مانند اينكه شيعه و سنى هر دو مى نويسند: وقتى اميرالمؤمنين سلام الله عليه بر اثر ضربه شمشير بر فرق مباركش به شهادت رسيد فقراى كوفه فهميدند كه سرپرستشان على عليه السلام بوده و تا آن شب به اين امر آگاه نبودند.
همچنين اگر امكان ارائه خدمت بطور غير مستقيم براى ائمه عليهم السلام نبود، ايشان سعى مى كردند كه كار رو در رو صورت نگيرد. مثلاً از پشت در كالاى مورد نياز را به فرد مى دادند. درباره امام دوم دارد كه وقتى فقير چيزى از امام حسن عليه السلام مى خواست، ايشان قبل از اينكه او وارد خانه شده و چشمش در چشم حضرت بيفتد پول را از لاى درب مى دادند و عذرخواهى نيز مى كردند.
درباره امام هشتم آمده: حضرت رضا عليه السلام در جلسه اى نشسته بودند كه فقيرى سئوال كرد. حضرت امر كردند كه همه بروند. راوى مى گويد: سپس حضرت رضا عليه السلام فقير را به در خانه خود برده و او را در بيرون نگه داشتند. سپس پول زيادى را از لاى درب به وى دادند تا چشمشان در وقت صدقه دادن به فقير نيفتد. از حضرت
رضا عليه السلام سئوال كردند چرا بدينگونه عمل كرديد؟ فرمود: زيرا وقتى خدمتى به كسى مى كنيد يا چيزى به او مى دهيد، وى سبك شده و اگر چشم در چشم او باشد، خجالت مى كشد و آبرويش مى ريزد و من اين كار را كردم تا آن فقير سبك نشود.
فردى به خدمت امام حسين عليه السلام آمده و عرض كرد يابن رسول الله من گرفتار هستم و هيچ چيز جز آبرويم ندارم كه با آن گرفتارى خود را رفع نمايمم فكر كردم آبروى خود را به چه كسى بفروشم و ديدم غير از شما حيف است آن را نزد كسى ديگر ببرم. حال مى خواهم آبرويم را به شما بفروشم تا گرفتاريم رفع شود. آقا امام حسين عليه السلام به فردى كه مسئول مخارج بود فرمودند چه مقدار پول داريم؟ او گفت: دوازده هزار درهم. فرمودند: همه آنرا به اين فرد بده. پس دوازده هزار درهم را آوردند و خود امام حسين عليه السلام آن را به فرد گرفتار دادند. البته در اين مورد نيز در بعضى از تواريخ آمده كه امام پول را از پشت در به او دادند. فرد گرفتار دو سه بيت شعر خوانده و آقا امام حسين عليه السلام با ابياتى خطاب به وى فرمودند: من خجالت مى كشم كه بيش از اين ندارم. اين پول را بگير، اما آن دُرّ گرانبها را نفروش. پول را بگير، مثل اينكه از من نگرفته باشى، يعنى آبرويت ريخته نشود. آرى، رسم اهلبيت عليهم السلام اين بوده كه كسى را كوچك نكنند و بر كسى منت نگذارند. زيرا اگر منت در كار بيايد نه تنها ديگر ثوابى ندارد، بلكه ممكن است آه فرد نيازمند آتشى بنيان كن شده و نكبت و ذلت دنيا و آتش جهنم را براى انسان فراهم كند.
درباره ى مطلب مورد بحث روايات عجيبى از رفتار در خانه در دست است. به عنوان مثال مرد اگر براى رفاه و آسايش همسر و فرزندان خود كار كند، ثواب زيادى مانند حج و عمره و حتى بالاتر از آن مى برد، زيرا در اين مورد مى فرمايد:
«الكاد لعياله كالمجاهد في سبيل الله»
كسى كه كار كند و زحمت بكشد براى اينكه همسر و فرزندانش در رفاه باشند مثل اين است كه در خط مقدم جبهه خدمت مى كند. در روايت مى خوانيم:
«بات الكاد لعياله بات مغفوراً له»
اگر كسى به خاطر رفاه همسر و فرزندانش در طى روز به دنبال كسب بوده و به همين دليل خسته شده باشد و هنگام خواب با اين خستگى به خواب رود تمام گناهانش آمرزيده مى شود. اما به شرط اينكه بر سر افراد خانواده اش منت نگذارد. مانند اينكه شب آقا به خانه مى آيد و به جاى خوش اخلاقى و گفت و شنود با همسر و فرزندانش نق مى زند. مثلاً مى گويد: من چقدر براى شما زحمت بكشم، يا امروز بخاطر شما پدرم درآمد و يا خداى ناكرده به فحش و كتك كارى بپردازد كه در صورت اخير ديگر مسلمان و شيعه نيست. همين كه نق بزند و منت بر سر همسر و فرزندانش بگذارد، همسرش را كوچك كند، جوانش را كوچك كند، پسر پانزده ساله يا دختر شانزده ساله اش را خجالت زده كند، نه فقط جهاد در راه خدا نكرده، بلكه گناهى بزرگ مرتكب شده است.
بنابراين متوجه مى گرديم كه ابتدا كار براى رفاه همسر و فرزندان ثواب زيادى داشته و حتى مثل اينست كه فرد در مقابل پيغمبر صلى الله عليه و آله در خون خود غوطه ور باشد. اما بعد متوجه مى شويم كه با يك منت و يا تندى و سرد كردن محيط خانه اين ثواب از بين مى رود(1).
1) . چنانچه در روايات آمده حبط نداريم، اما بعضى اوقات به نحوه اى حبط برخورد مى نماييم كه از روايات به خوبى فهميده مى شود. قرآن مى فرمايد: «لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اْلاَذى» (بقره /» يعنى اول قبول شده و بعد باطل و نابود شده است.
به عنوان مثال خانم از صبح تا شب خانه دارى و بچه دارى كرده و حالا مهياى آمدن شوهرش مى باشد، روشن است كه آرزو دارد او را با نشاط و تبسم ببيند و اسلام نيز اينچنين سفارش كرده است، اما گاه شوهر خستگى و گرفتارى كار را به خانه آورده و تلافى مشكلات بيرون را بر سر همسر و فرزندان خويش در مى آورد. محيط خانه را سرد نموده، نشاط را از بچه ها مى گيرد و ضربه اى به روح همسرش مى زند. چنين فردى بايد بداند كه گناه بزرگى مرتكب شده و دچار فشار قبر و آتش جهنم مى گردد، وصف محشر از روى زبانش مى گذرد. حتى در بعضى موارد از نظر فلسفه اسلامى، عرفان اسلامى، قرآن و روايات، گناه هويت انسان را بتدريج تغيير داده و فرضاً او را به صورت سگ در مى آورد.
از طرف ديگر خانم خانه نيز بايد بداند كه زحمات وى ثواب زيادى دارد. در روايات مى خوانيم كه اگر خانم سفره اى بيندازد و جمع كند، يعنى غذائى بپزد و ظرفى بشويد، ثوابى بالاتر از حج و عمره و آزاد كردن بنده و شركت در خط مقدم جبهه دارد. زنى خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و گفت: يا رسول الله، از طرف ساير زنان پيغامى دارم. پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمودند: چيست؟ گفت: يا رسول الله، چرا بعضى از ثوابها براى مردهاست؟ چرا شما فرموديد كه زن به جهاد نرود، پيامبر صلى الله عليه و آله تبسم كرده و فرمودند:
بارك الله به اين پيغام و بعد فرمودند: به همه ى زنان عالم اين پيغام من برسد كه "جهاد زن در شوهر دارى اوست".
اى زن، اگر براى شوهرت مهيا شوى ثواب خط مقدم جبهه را دارى. اگر يك زن خانه دار، شوهردار و بچه دار باشى هر كدام از اين سه، ثواب خط مقدم جبهه را دارد. در روايات مى خوانيم اگر در نصف شب بچه بيدار شده و خانم براى شير دادن به او بدخواب شود ثوابى به اندازه ى آزاد كردن يك بنده از اولاد اسماعيل را در راه خدا دارد و نپنداريد كه آزاد كردن بنده ثواب كوچكى دارد. قرآن شريف مى فرمايد اگر انسانى را كه در شرف مرگ است نجات داده و آزاد كنيد مانند اين است كه جهان را آزاد كرده باشيد و يكى از مصاديق اين امر آزاد كردن بنده است. پس ثواب يك خانم خانه دار بسيار زياد است. اما به شرطى كه نق نزند و براى خدماتش حتى بر فرزند خود منت نگذارد. پروردگار عالم همه موجودات حتى مورچه اى را دوست دارد. لذا اگر مادر به كودك يك ساله اى كه چيزى نمى فهمد و نصف شب بلند شده و شير مى خواهد نق بزند نه تنها ثوابى نبرده، بلكه گناهى در سر حد كفر مرتكب شده است.
البته آقايان بايد از خانمها بسيار متشكر و ممنون باشند، زيرا كار خانه بسيار مشكل است. يك خانم هم بايد شوهر دارى، هم بچه دارى و هم خانه دارى بكند. يعنى به كارهاى بچه و خانه برسد و زمانى كه شوهر از راه مى رسد نيز مهيا و متزين بوده و غذا آماده باشد. به خاطر همين است كه اين كار ثواب خط مقدم جبهه را دارد. اما همين خانم اگر هنگام آمدن شوهر بى نشاط بوده و مهيا نباشد، يا صداى نق و غرش بلند شود كه مثلاً بچه هايت مرا اذيت مى كنند، ثوابى نخواهد برد. البته در اينجا منظور زن فحاش يا زبان هرز نيست، چرا كه چنين زنى اصلاً مسلمان و شيعه نمى باشد، بلكه منظور زنى است
كه غر مى زند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: در شب معراج زنهايى را ديدم كه به زبان در جهنم آويزان هستند و جبرئيل به من گفت اين زن، كسى است كه به شوهرش نق مى زده و در مقابل شوهر بى نشاط و ترش رو بوده است.
گذشته از مطالب فوق، اخلاق بد، ترش رويى و زخم زبان زدن در خانه كيفر دنيوى نيز داشته و در كار انسان گره مى اندازد. مثلاً بايد ترسيد از زخم زبانى كه ممكن است به يكباره باعث فلج شدن انسان شود. فرد سكته مى كند و با خرج كردن دهها هزار تومان شفاى كامل نيافته و نصف بدنش فلج مى شود. حال چنين فردى محتاج همسرى خواهد شد كه هر روز با وى بدزبانى و بداخلاقى مى كرده است و اسلام اين هشدار را به ما مى دهد كه بدزبانى كيفر دنيوى هم دارد.
در تاريخ مى خوانيم زن و شوهرى مشغول صرف ناهار بودند كه فقيرى به در خانه شان مى آيد. مرد بداخلاقى كرده و نه تنها چيزى به او نمى دهد، بلكه جلو رفته و مى گويد: حالا موقع گدايى است؟ فقير آهى مى كشد و مى رود. اما خدا نكند كه زير دست انسان آه بكشد. يك سال طول نكشيد كه زندگى آن فرد به هم خورد، بطورى كه كسبش از بين رفته، خانه اش را فروخت و مجبور شد همسر خود را طلاق بدهد. از طرف ديگر همسر وى دوباره ازدواج كرده و به سر زندگى خود رفت. روزى زن با شوهر دومش نشسته بودند كه گدايى در را به صدا درآورد. شوهر به زن گفت: ما وضعمان خوب است و اين غذا را فردا هم مى توانيم بخوريم، پس غذا را به اين فقير بده. زن ظرف غذا را برداشته و به در خانه رفت. اما ناگاه با شوهر اولش كه به گدايى بينوا مبدل گشته بود
روبرو شده و بسيار متأثر گشت. وقتى به درون برگشت، شوهر از وى علت ناراحتى اش را پرسيد و زن ماجرا را بيان نمود. در اينجا رنگ چهره مرد تغيير كرده و گفت به خدا قسم آن گداى اولى من بودم.
ماجراى فوق بيانگر اين نكته است كه يك زخم زبان مى تواند زندگى فرد را به هم بريزد و اين امر چه از نظر قرآن و روايات اهلبيت عليهم السلام و چه از نظر تجربه ثابت شده است.
امام باقر سلام الله عليه مى فرمايد: اگر حجى بجا بياورم برايم بهتر از آزاد كردن هفتاد بنده است. بعد مى فرمودند: اگر خانه اى را اداره كنم برايم بهتر از بجا آوردن هفتاد حج مى باشد. حال فردى را در نظر بگيريد كه سرپرستى خانه اى را ساليان سال بعده گرفته و جوانانى را بار آورده است. معمولاً انسان در تربيت و بزرگ كردن اولاد پير مى شود. بزرگ كردن دختر و پسر امر بسيار مشكلى است. اما با اين حال اگر دختر و پسر را به سن بلوغ رساند و يك زخم زبان به آنها زد، مثلاً گفت: من چقدر خون جگر خوردم تا تو را به اينجا رساندم و يا به دختر گفت اين همه زحمت برايت كشيده ام و حالا چقدر بايد جهيزيه تهيه كنم، تمام زحماتش به هدر رفته علاوه بر آن گناهى در سر حد كفر نيز مرتكب شده است.
البته اگر فردى از رفتار فوق الذكر توبه نمايد، يعنى به راستى پشيمان شده و دل شكسته را بدست آورد، پرونده سياهش معدوم مى شود. به عبارت ديگر با توبه ى فرد، اعمالى كه حبط شده باز مى گردد و ثوابهايى از قبيل هفتاد حج و عمره نصيبش خواهد شد.
«فَاولئِكَ يَبَدّلُ اللهُ سَيّئاتِهِمْ حَسَناتٍ»(فرقان /)
در مثنوى آمده است فردى وقتى استنشاق مى كرد دعايى كه براى مستراح وارد شده مى خواند و وقتى كه به مستراح مى رفت دعاى كه براى استنشاق وارد شده مى خواند. مثنوى مى گويد اين فرد سوراخ دعا را گم كرده است. متأسفانه بسيارى از خانمها و آقايان نيز به اين وضع دچار شده و به اصطلاح سوراخ دعا را گم كرده اند. به عنوان مثال خويشاوندان آقا گرسنه و در حداقل رفاه مى باشند، اما وى براى غير خرج و مخارج نموده و فرضاً مهمانى چندين هزار تومانى مى دهد. يا فردى كه از فرط مطالعه هرگز به وضع فرزندان خود رسيدگى ننموده، به طورى كه فرزندانش گمراه شده اند.
همچنين خانم بايد شوهردارى كند، اما گاه برخى بجاى شوهردارى به گرفتن روزه مستحبى و عبادت از اول شب تا صبح مى پردازند، بطورى كه به شوهردارى آنها لطمه مى خورد. اين افراد بايد بدانند كه زن اگر شوهردار باشد نفسهايش د بستر از اول شب تا صبح خود عبادت است. لذا در روايات مى خوانيم زنى خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده و گفت: يا رسول الله، براى اينكه شوهر دوستم بدارد جادو كردم. پيغمبر (ص) فرمود: واى بر تو كه گناه بسيار بزرگى مرتكب شده اى، تو عرش خدا را به لرزه درآورده و درياها را سياه كردى. زن در حاليكه بسيار جا خورده بود، رفت. بعد از مدتى خبر آوردند كه رهبانى شده و حتى سرش را تراشيده و شبانه روز در حال عبادت است. حضرت فرمودند: اين زن با صورت به آتش جهنم مى افتد.
از روايت فوق مى فهميم كه توبه ى آن زن شوهردارى، خانه دارى و بچه دارى بوده است. پيغمبر اكرم (ص) مى فرمايد: خانم اگر مى خواهى شوهرت تو را دوست بدارد احتياجى به جادو نيست، اگر آنطور كه اسلام مى گويد شوهر دارى كنى در دل او جا باز خواهى كرد. اما
متأسفانه بعضى از زنان از طرفى به جادو و امثالهم چسبيده اند و از طرف ديگر به عبادت فراوان و هر ساعت از اين جلسه به آن جلسه رفتن مى پردازند. اينان متأسفانه همانهايى هستند كه سوراخ دعا را گم كرده اند. در حاليكه به جاى اين اعمال بايد ديد زن براى چه و مرد براى چه ساخته شده است.
به قول علماى فصاحت و بلاغت، سهل و امتناع قرآن در اين است كه اعمال در عين مشكل بودن، آسان هستند و در عين آسان بودن مشكل مى باشند. شوهر دارى و زن دارى نيز به همين گونه است. يعنى در عين مشكل بودن، آسان و در عين آسان بودن، مشكل هستند. پس همه مواظب باشند كه در خانه منت بر كسى نگذارند. مخصوصاً خدمات خود را به رخ دختران و پسرانتان نكشيد و خانمها نيز نشاط خود را براى شوهرانشان حفظ نموده و خستگى خود را از امور خانه دارى به رخ او نكشند.
روز يازدهم در صحنه كربلا روز عجيب و سختى بود. روزى كه به زينب عليها سلام بيش از عاشورا سخت گذشت. در اين روز مى خواهند اهلبيت را حركت داده و زينب مظلومه را اسير و به كوفه ببرند. يعنى به شهرى كه اين خاندان ساليان گذشته در آن حكومت مى كرده اند. واى به روزى كه انسان قسى شود. چه، از نظر قرآن از هر عقرب و مار و اژدهايى گزنده تر و از هر سگى درنده تر خواهد شد. از همين رو مى بينيم اولاد پيامبر صلى الله عليه و آله را در حاليكه به سختى داغديده اند به جاى تلطف و رأفت در كجاوه هاى بى روپوش قرار داده
و براى امام سجاد عليه السلام نيز شترى بى جهاز و روپوش آوردند. لازم به توضيح است كه كجاوه بى روپوش علامت ذلت بوده و همچنين سوارى بر روى شتر بى جهاز براى انسان سالم كارى دشوار است، چه رسد به امام سجاد عليه السلام كه با حال بيمار بر روى شتر نشسته بودند.
روز يازدهم با روضه امام سجاد عليه السلام گريه كنيد. انشاءالله با اشكها و ناله هاى شما آتش جنگ تحميلى نفع مسلمين خاموش شود. همچنين اميد است حضرت زهرا عليهاسلام در اين جلسات باشند تا با عرض عذرخواهى از محضر ايشان سادات و بخصوص خانمهاى آنها كه عاطفه ى بيشترى دارند به مصيبت حضرت سجاد بپردازيم. امام سجاد به زمين افتادند. دوباره آقا را سورا شتر كرده، ولى باز ايشان از آن بالا بر زمين افتادند. به راستى خدا نكند كه آدمى قسى بشود. دشمن با ديدن اين صحنه مى توانست امام سجاد را نيز در كجاوه بى روپوش و در كنار عمه اش بنشاند، تا شايد از ايشان پرستارى شود. اما وقتى ديدند آقا قادر به سوار شدند بر شتر نمى باشند غل جامعه آوردند. اين وسيله غل عجيبى است كه تمامى بدن را فرا مى گيرد. يعنى آهن از گردن شروع مى شود و سپس دستها و پاها را مى بندند. غل را به گردن آقا گذاشته و پاهاى ايشان را به شكلى به شتر بستند كه وقتى حيوان بلند شد و ايستاد غل ها بر پيكر آقا نهايت فشار را آورد، بطورى كه وقتى روز دوازدهم به كوفه رسيدند و غل را تكان دادند، خون از گردن آقا سرازير شده و اين علامت تا آخر عمر با ايشان بود.
پس از اينكه امام سجاد عليه السلام را با آن وضع سوار شتر كردند نوبت به حضرت زينب سلام الله عليها رسيد حال نامحرم آمده تا زينب
را سوار كند. لذا زينب مظلومه فرمود: شما كنار برويد، ما خودمان يكديگر را سوار مى كنيم و همراه با ام كلثوم زنان و كودكان را به وضع عجيبى سوار كردند. در واقع زينب از همان لحظه از نظر روانى به مبارزه با بنى اميه پرداخت. كجاوه اى را تصور نماييد كه هر طرف آن يك داغديده با بچه اى يتيم در دامن نشسته است. زينب، همه و حتى ام كلثوم را سوار كرد. حالا نوبت به خود زينب (س) رسيده اما ديگر كسى نيست كه ايشان را سوار كند.
از مقاتل فهميده مى شود كه فاطمه دختر سه ساله امام حسين عليه السلام همراه زينب است، دشمن گوشواره هاى فاطمه را از گوشش كنده و سبب بيهوشى او شده بود و از آنجا كه در آن اطراف آب پيدا نمى شده، زينب (س) با اشك چشم او را بهوش مى آورد. اما نكته اى كه در اينجا قابل ذكر مى باشد و بخصوص خواهران مسلمان بايد به آن دقت كنند اين است كه اين دختر سه ساله وقتى چشم باز مى كند به عمه اش نم گويد تازيانه ام زدند، يا گوشواره ام را كندند، بلكه مى گويد: عمه جان چادرم را بردند، و اين نشان دهنده ى شعور والاى او مى باشد.
خلوص كلمه اى عالى و ارزنده بوده و مانند اينست كه انوارى از اطراف آن ساطع مى شود. كلمه خلوص نظير اكسير است و همانطور كه اگر به مس بخورد آن را تبديل به طلا مى كند، اين كلمه با هر امرى كه همراه شود آن را با ارزش مى نمايد. البته خلوص داراى مراتبى است كه هر چه بالاتر رود، ارزش عمل را بيشتر نموده و گاه عمل را به جايى مى رساند كه از عبادت جن و انس نيز بالاتر مى شود.
سنى و شيعه درباره اميرالمؤمنين سلام الله عليه جمله اى را از نبى اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده اند كه:
«ضربة علي يوم خندق افضل من عبادة الثقلين» يعنى فضيلت يك شمشير على در جنگ خندق از عبادت جن و انس بالاتر است. اين جمله از آنجا كه فرمايش معصوم مى باشد اغراق نبوده و بدين معنى است كه فضيلت عبادت على عليه السلام يعنى شمشيرى كه در جنگ خندق كشيده از عبادات تمام موجودات از ازل تا ابد بالاتر است. اما دليل اين فضيلت چيست؟ دليل اين امر خلوص على عليه السلام مى باشد. مخصوصاً كه نقل مى كنند حضرت على عليه السلام در جنگ خندق، عمروبن عبدود را به زمين زد و بر روى سينه او نشست. در اين حال اين مرد پست به اميرالمؤمنين سلام الله عليه حسارت نمود. اما اميرالمؤمنين بجاى كشتن وى از جا بلند شده و لحظاتى را به قدم زدن پرداختند. سپس دوباره به سمت
وى آمده و سرش را جدا كردند و براى پيغمبر صلى الله عليه و آله آوردند. رسول الله اكرم از ايشان سئوال كردند كه در آن صحنه پر مخاطره چرا كارت را با عجله انجام ندادى؟ حضرت على عليه السلام پاسخ دادند: عمروبن عبدود به من جسارت كرد و من ترسيدم در آن لحظه كشتنِ او براى خدا نباشد، به همين خاطر صبر كردم تا غضبم فرو بنشيند و تمامى انگيزه ام براى خدا باشد.
در مورد فوق، عمل چندان بزرگ نيست. اما وقتى با خلوص على عليه السلام در هم مى آميزد به اندازه اى بزرگ مى شود كه از عبادت جن و انس از ازل تا ابد بالاتر مى رود.
در قرآن شريف بيشتر از سيصد آيه در فضيلت مولا اميرالمؤمنين عليه السلام آمده كه بهترين آنها آيه ولايت است. اهل تسنن و تشيع بر اين آيه افتخار نموده و دو گروه معتقدند كه اين آيه درباره ى على عليه السلام مى باشد. همچنين علماى شيعه معتقدند كه اين آيه از نظر اثبات خلافت براى على عليه السلام در ميان آيات ديگرى كه در اين باره آمده از بهترين آيات است.
«اِنّما وليكُم اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الّذينَ امَنوا الّذينَ يُقيمونَ الصّلوة و يُؤْتُونَ الزكوة وَ هُمْ راك عونَ» (مائده /)
اين آيه در زمان خود چنان سر و صدايى به راه انداخته و نشانگر فضيلت على عليه السلام بود كه بعضى با صحنه سازى در هنگام ركوع انگشتر مى دادند تا شامل آن گردند. ليكن متوجه اصل مطلب نبودند. حتى بعضى از سر عدم درك براى بالاتر بودن آيه، انگشتر را گرانقيمت و به عنوان خراج شامات عنوان مى نمودند. در حاليكه در آن زمان اصلاً شام نبوده است. در واقع على (ع) انگشتريهاى چندانى نداشته و هر چه بود معمولى بوده است. زيرا روشن است كسى كه لباسش به اندازه اى معمولى است كه در
نهج البلاغه مى فرمايد: "ديگر خجالت مى كشم به رفوگر بگويم آن را وصله بزن" انگشتر قيمتى به دست نمى كند. كسى كه ناهارش كدوى پخته است و به داشتن آن شكر نموده و كسى را كه براى شكم به جهنم برود لعنت مى كند، انگشتر قيمتى به دست نخواهد كرد. مسلماً زمانى كه حضرت زهرا عليها سلام افطار خود و كودكانش را در راه خدا مى دهد، على عليه السلام انگشتر قيمتى به دست نمى كرده است. پس بايد پرسيد چرا اين آيه درباره على عليه السلام نازل شد؟ در واقع خلوص على عليه السلام اين كار را پر ارزش نموده و لياقت آنرا مى يابد كه آيه ولايت درباره اش نازل گردد.
قيام مقدس حسين عليه السلام از آغازين روز تا آخر سه يا چهار ماه بيشتر طول نكشيد و اوج آن يك صبح تا عصر بود. اگر به تاريخ بنگريم قيامهاى زيادى به چشم مى خورد كه صدمات بيشترى به دنبال داشته است. همچنين راجع به ائمه طاهرين مطالب فراوانى گفته مى شود. اميرالمؤمنين سلام الله عليه مى فرمايد: من سى سال بعد از پيامبر بودم، اما مثل اينكه استخوان در گلو و خارى در چشم داشتم و اغراق نيز نمى گويد. اما انقلاب حسين عليه السلام داراى حرارت و لطافت خاصى بوده و تا روز قيامت زنده است. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره امام حسين عليه السلام مى فرمود:
«ان لقتل الحسين حرارة في قلوب الناس لا تبرد ابداً»
حسين عليه السلام اتشى در دل مردم انداخته كه تا روز قيامت خاموش نشدنى است. آرى در همه ى زمانها شور زيارت كربلا در جانها بوده و امروز فتح كربلا چنين شورى در جبهه ها انداخته است.
مرحوم محدث قمى مى فرمايد: متوكل قبر امام حسين را هفده مرتبه خراب كرد، اما نتوانست مانع زيارت و اشتياق مردم شود. بنابراين گفت: اگر كسى مى خواهد به زيارت حسين عليه السلام برود بايد دست راستش را بدهد. پس از آن مرتب پير و جوان، زن و مرد براى چهلم ابى عبد الله دست راست خود را مى دادند و اين امر تا آنجا ادامه يافت كه جلادان خود خسته شدند. حتى كار به جايى رسيد كه روزى مردى دست چپ خود را در مقابل جلاد گرفت. جلاد گفت: بايد دست راست را ببرم. مرد پاسخ داد. من دست راستم را سال گذشته در راه حسين دادم و حالا مى خواهم دست چپم را بدهم. به راستى اين شيفتگى ها، اين شورها و اين مجالس براى حسين عليه السلام از كجا سرچشمه مى گيرد؟ جز از خلوص ايشان؟ و حقيقتاً همراهى اين خلوص با قيام باعث بالا رفتن ارزش آن مى شود.
استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى رضوان الله عليه مى فرمودند: اگر كلمه خلوص با امرى همراه گردد، اگر چه آن امر بسيار نازل باشد، ارزشش تا آنجا كه جز خدا نداند بالا مى رود. بالعكس اگر كارى با خلوص همراه نگردد، اگر چه بسيار بزرگ باشد، از خاك نيز كم ارزش تر بوده و موجب بدبختى و شقاوت انسان است. علامه طباطبائى روايت مشهورى را كه شهيد رضوان الله در منيه المريد نقل مى كند و متعلق به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله است مثال زده و مى فرمود: در روز قيامت يك پيرمرد عالم و غوطه ور در علم را به صف محشر آورده و از وى مى پرسند: در دنيا چكاره بودى؟ مى گويد: هفتاد سال قال الباقر و قال الصادق گفته و دين اسلام را براى خدا ترويج كردم. به او خطاب مى شود هفتاد سال قال الباقر و قال الصادق گفته و عمرى را براى اسلام
زحمت كشيدى، اما اين همه براى خدا نبوده، بلكه براى اين بوده كه از تو تعريف كنند. سپس خطاب مى شود كه اين ريش سفيد را با صورت به آتش جهنم بيندازيد. علت اين امر اين است كه كار عالم رنگ خلوص نداشته است.
در روايت ديگرى مى خوانيم كه روز قيامت از فردى مى پرسند در دنيا چكار كردى؟ مى گويد: خودم، مالم، قلمم، زبانم را شبانه روز وقف جامعه و مردم نموده و اگر هم تجارتى مى كردم براى خرج در راه اسلام و خدا بوده است. به او خطاب مى شود: به اينكه مال و عمرت را صرف ديگران كردى اشكالى نيست، اما اين ادعا كه همه كارهايت براى خدا بوده درست نيست. تو خواهان تعريف و تمجيد مردم بودى و مى خواستى در موردت بگويند چه آدم خيرخواهى است. مى خواستى بگويند فلانى هم روضه مى خواند، هم به حج مى رود، هم به جهاد مى رود و هم به جبهه كمك مى كند. سپس به دليل وجود تظاهر و ريا در كارهاى او خطاب مى شود كه او را با صورت به آتش جهنم بيندازيد.
فرد ديگرى كه مورد سئوال قرار مى گيرد، رزمنده خط مقدم جبهه است. وقتى از او سئوال مى شود در دنيا چكاره بودى؟ مى گويد: به خط مقدم جبهه رفتم و در آنجا آنقدر در راه خدا جنگيدم تا كشته شدم. سپس به او خطاب مى شود: تو به خط مقدم جبهه رفتى و آنقدر مقاتله كردى تا كشته شدى، اما كار تو براى خدا نبود، بلكه براى ستايش مردم از شجاعت و دلاورى تو بود. سپس او را نيز اگر چه شهيد است و كار مهمى انجام داده با صورت به آتش جهنم بيندازيد.
در روايات فوق مشاهده مى گردد كه فدا كردن عمر و جان و مال اگر در راه خدا نباشد، بى ارزش بوده و به قول آقاى طباطبائى رضوان الله عليه به اندازه بال مگسى ارزش ندارد.
مطلب فوق مانند ارزش زن مى باشد. چنانچه در روايات آمده گاه زنى به اندازه اى كم ارزش مى شود كه به كاهى نمى ارزد و گاه به اندازه اى پر ارزش است كه او يك طرف و دنيا و هر چه در آن است در طرف ديگر قرار گرفته و باز ارزش زن بالاتر است. اما آنچه كه باعث اين تفاوت در ارزش مى باشد عفت زن است. يعنى زن با عفت ارزشش از دنيا و آنچه در آن است بالاتر و زن بى عفت به اندازه بال مگسى نيز ارزش ندارد.
با طرح اين مطلب جا دارد در اينجا كمى درباره حجاب زن سخن گفته شود. بعضى گفته اند خانمها گاه مراعات حجاب را نكرده و حتى افرادى كه به اين جلسات مى آيند جورابهاى نازك به پا كرده و يا به شكل كامل رو نمى گيرند. البته بايد ديد برادرانى كه به اين امر معترض هستند خود چگونه متوجه اين اشكالات شده اند؟! ولى از اين مطلب گذشته، خواهران بايد بدانند كه ارزش آنها به چادر و نحوه حفظ حجابشان مى باشد و هر چه از عفت بيشترى برخوردار باشند، ارزش بيشترى دارند.
قرآن شريف درباره دختر و زن شايسته مى فرمايد:
«فالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِضاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللهُ»(نساء /)
اگر دنياى امروز دست به انتخاب دختر شايسته مى زند، قرآن كريم نيز دختر شايسته داشته و درباره او مى گويد: زن شايسته داراى دو صفت است. يكى تواضع در مقابل خدا و شوهر و ديگر اينكه چه در خلوت و چه در جلوت داراى عفت باشد. يعنى همه جا چه در مدرسه، چه در خيابان و... رعايت حجاب را مى نمايد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با ناراحتى روايتى را فرمود كه باعث تعجب اصحاب شد ايشان فرمودند: در آخرالزمان زنانى در امت من «كالسيات عريات» بوده و در حاليكه پوشيده مى باشند، برهنه هستند. اين روايت بگونه هاى مختلف معنى شده است. مثلاً علامه مجلسى رضوان الله عليه كه در زمان وى مسائل امروز مطرح نبوده فرموده: كاسيات عاريات غلط است و اين كلمه كاشفات عاريات مى باشد. يعنى زمانى فرا مى رسد كه زنها مانند دوره جاهليت لخت و عور به خيابان مى آيند.
اما در واقع معناى «كاسيات عاريات» امروزه معلوم مى شود و منظور از اين كلمه همين جورابهاى پانما و چادرهاى بدن نما است. سپس پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: اين زنها به جهنم مى روند و همواره در آن مخلد هستند. البته چنه شيعه همواره در جهنم مخلد نيست، اين روايت را بايد بدين گونه معنا كرد كه فرضاً هزار يا دو هزار و يا سه هزار سال در جهنم مى ماند.
به عبارت ديگر از نظر قرآن شريف هر چه موجب جلب نظرها به سوى زن بشود، براى وى حرام است. حال چه جوراب، چه چادر و چه كفش باشد. از همين رو مى فرمايد:
«وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الجاهِلِيَّة اْلاُولى»(احزاب /)
يعنى خانم بگونه اى در خيابان ظاهر نشود كه نظر نامحرم را به خود جلب كند، چنانچه در زمان جاهليت اولى رفتار مى شد. منظور قرآن كريم از طرح جاهليت اولى اينست كه جاهليت دومى نيز وجود دارد و آنچه پس از رضا شاه و پسرش در ايران گذشت و آنچه كه امروز در غرب مى گذرد، جاهليت دوم مى باشد. به هر حال جاهليت اول جلب نظر
نامرحم توسط زنان بوده، بطورى كه حتى در خانه خدا برهنه طواف مى كردند تا همسر و يا رفيقى پيدا كنند و فرمايش قرآن بيانگر اين نكته است كه جاهليت ديگرى نيز فرا خواهد رسيد.
فردى تعريف مى كرد كه زمانى براى زيارت حضرت رضا عليه السلام به حرم ايشان رفتم. از درب دار السياده كه وارد شدم زنى توجه مرا به خود جلب كرد. دنبالش براه افتادم، به داخل حرم رفتم، او دور زد و من هم دور زدم. ناگهان برگشت و من لبخندى به او زدم، او هم با لبخندى پاسخ مرا داد. يك وقت بخود آمده و متوجه شدم كه در حرم حضرت رضا هستم. ترس وجودم را فرا گرفت و از درب پائين عقب عقب به بيرون رفتم. آن روز پس از صرف ناهار خوابيدم و در خواب ديدم كه وارد حرم حضرت رضا شدم و ايشان را ديدم كه در حرم هستم. سپس جلو رفته و يك سيلى به گوش حضرت زده و بعد هم لگدى به پهلوى، ايشان زدم سپس عقب عقب از درب پايين بيرون رفتم. در اين حال از خواب بيدار شدم و فهميدم كه نگاه شهوت به نامحرم در واقع سيلى به صورت حضرت رضا عليه السلام و تبسم به نامحرم لگدى بوده كه به پهلوى ايشان زدم.
بيشتر از ده آيه در سوره نور و احزاب راجع به حجاب آمده كه با توجه به آنها و آيه مورد بحث مى توان فهميد كه هر چه جلب توجه كند بر زن حرام مى باشد. چنانچه نگاه كردن با شهوت به زن، اگر چه به چادر و يا كفش و جوراب او باشد حرام است و به هر حال اگر شهوت مطرح گردد نگاه كردن به هر كس و هر چيز حرام مى باشد.
بانوان بايد بدانند كه زنان لاابالى و آنان كه حجاب خود را موظبت نمى نمايند و فرضاً بطور درستى چهره خود را نمى پوشانند، نه
تنها نزد پيامبر صلى الله عليه و آله ارزشى ندارند، بلكه نزد افراد شهوتران نيز فاقد ارزش هستند. همچنين مردان بايد بدانند كه نگاه شهوت آميز خطر زيادى داشته و انسان را به مراحل پيشرفته گناه و معصيت هدايت مى كند.
حال به بحث اصلى كه خلوص مى باشد، بر مى گرديم. خلوص حدود چهارده مرتبه دارد كه دستيابى به آنها كار بسيار مشكلى است و فعلاً براى ما همان مرتبه اول بس كه از ريا و تظاهر در زندگى پرهيز نماييم. انسان يقيناً بداند كه با ريا و تظاهر به جايى نخواهد رسيد و حكومت بر دلها را خداوند بايد عطا نمايد.
علماى علم اخلاق معتقدند كه به كار گرفتن ريا و تظاهر براى جلب نظر مردم مى باشد. امام متأسفانه اين راه به مقصد نرسيده و بالعكس كسى كه هر كارى را براى خدا انجام دهد و در خلوت و جلوت با خدا باشد، حكومت بر دلها پيدا كرده و مردم دوستش خواهند داشت.
ريا و تظاهر يكى از مهارتهاى بزرگ شيطان و گناهى در سر حد كفر است.
«يا ايّها الّذينَ امَنوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اْلاَذي كالَّذي يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاسِ وَ لا يُؤْمِنُ بِاللهِ وَ الْيَوْمِ اْلاخِرِ»(بقره /)
يعنى اگر كار خوبى كرديد منت نگذاشته و ريا بكار نبنديد. زيرا در اين صورت نه تنها كار شما فاقد ارزش بوده، بلكه گناهى در سر حد كفر مى باشد و در روز قيامت به دسته اى از افراد كه "يا كافر" اطلاق مى شود، افراد رياكار و متظاهر هستند.
ناگفته نماند كه ريا اَشكال مختلف داشته و فقط در نماز و روزه، عبادات و يا مستحبات مانند تشرف به مكه، كربلا، مشهد نيست. علماى علم اخلاق مى گويند: گاهى ريا در لباس و ظاهر آدمى است. قبلاً در اين زمان افرادى ريش مى گذارند تا مردم آنها را حزب اللهى بدانند و يا اوركت مى پوشند تا سپاهى و يا انقلابى شناخته شوند. گاه فردى در خانه اى محقر و خرابه با درب رنگ و رو رفته زندگى مى كند تا مردم او را زاهد بدانند. از طرف ديگر فردى خانه لى مجلل و بزرگ را بر مى گزيند تا مردم او را شخص متمولى بدانند، اما آنكه در اين ميان مصداق «خَسِرَ الدَُّنيا و الاخِرة ذلكَ هُوَ الْخُسرانُ الْمُبينُ»(حج /) مى باشد فرد اول است. كسى كه زندگى خويش را در خانه محقرى سپرى مى كند تا مردم او را زاهد بدانند شايد متوجه نباشد كه اين ريا، هم دنياى او را از بين مى برد و هم در آخرت با صورت به جهنم خواهد افتاد.
در مورد ديگرى از ريا ديده مى شود كه فردى عمامه بزرگى بر سر نهاده، عصايى بر دست و كفش زردى به پا مى كند تا مردم او را عالمى بزرگ بدانند. همچنين فردى كه شهيد داده است هر كجا كه مى نشيند سخن را به جايى مى رساند كه بگويد "من شهيد داده ام" و يا اينكه توقع دارد مردم هميشه سياه پوش و عزادار باقى بمانند. مانند اينكه اگر در محله وى مجلس جشن و سرور يا عروسى برگزار گردد مورد اعتراض او قرار گيرد.
چنانچه در روايات آمده در روز قيامت مادر، پدر و همسر شهيد از گور به سوى بهشت پرواز مى كنند و وقتى ملائكه از ايشان درباره حساب و پل صراط و جهنم مى پرسند، پاسخ مى دهند ما اين امور را نديده ايم و از گور يكراست بسوى بهشت پرواز كرديم. از اين روايت
پى به مقام والاى پدر، مادر و همسر شهيد مى بريم. اما اين مقام تا زمانى است كه آلوده به ريا و تظاهر نگردد كه در آن صورت همگى به جهنم مى روند. بنابراين مادر شهيد نبايد متوقع باشد كه در هر جا برايش عزادارى بپا كنند و پدر شهيد نبايد هر كجا كه مى نشيند شهيدش را به رخ ديگران بكشد.
مشهور است كه فرد رياكارى به نماز ايستاده بود، دو نفر از آن محل رد مى شدند كه وى را ديدند. يكى به ديگرى گفت: به، ببين چه نماز خوبى مى خواند. فرد رياكار با شنيدن اين حرف نماز خود را شكست و گفت: آقا، روزه هم هستم! آرى، رياكارى گاه انسان را به جايى مى رساند كه تظاهر و به تعبير قرآن بت پرستى براى وى ملكه مى شود. در مثالى ديگر فرد رياكارى كه در يك جلسه حاضر شده بود مرتباً تظاهر به حالت عطش و تشنگى مى كرد و بالاخره طاقت نياورده و تقاضاى آب نمود. وى پس از نوشيدن آب گفت: نماز شب هم آب مى كشد. يعنى من ديشب نماز شب خواندم.
متأسفانه بهترين راهها و افسارهاى شيطان "ريا" بوده و از همين رو انسانها بايد از بروز چنين حالتى در خويش پرهيز نمايند. به عبارت ديگر ترقى و سير بسوى حق، محتاج خلوص مى باشد و بدون آن نمى توان به جايى رسيد. در آخر سوره كهف آيه ى عجيبى است كه مى فرمايد:
«فَمَنْ كانَ يَرجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَة رَبِّهِ اَحَداً»(كهف /)
هر كس به لقاى او اميدوار است بايد نيكوكار بشود و هرگز در پرستش خدا احدى را با او شريك نگرداند. مقام لقاء منازلى است كه
انسان بايد طى كند و منزل آخر آن نيز مراتبى دارد. در اين مباحث پيرامون منازل توبه و يقظه سخن گفته شد و قرآن كريم مى فرمايد كه اگر كسى بخواهد اين منازل را طى كند تا گمشده خودش را يافته و به هدف يعنى آنجا كه به جز خدا نداند برسد، بايد در پرستش خداوند خالص باشد.
در روايات آمده كه در روز قيامت افرادى هستند كه پروردگار عالم روزى سيصد و شصت مرتبه به آنان نظر مى كند و در هر نظرى سعه ى وجودى به ايشان مى دهد. معناى سعه ى وجودى عجيب است و با توجه به آن معلوم مى شود كه در آنجا نيز استكمال و فيض بعد از فيض وجود دارد. آرى پروردگار عالم در نظرى با آنان حرف مى زند و يكى از حرفها اينست كه خطاب مى شود بنده هايم بگذاريد بهشتى ها در نعمتهاى بهشت غوطه ور باشند. زيرا آنها از نعمتهاى بهشت لذت مى برند اما لذت شما در صحبت كردن من با شما و صحبت كردن شما با من است. آرى به راستى مقام لقاء اينست يعنى انسان به جايى مى رسد كه بهشت برايش كوچك است و به همين دليل بدان پشت مى كند.
در روايات مى خوانيم كه بعضى در روز قيامت منعم در عالم رحمت مى شوند. حورالعين ها هفتصد سال سرگردان مانده و شكايت مى كنند كه خدايا تو ما را براى خلق كردى، اما ايشان به ما توجهى ندارند.
در اينجا خطاب مى شود كه اينان عاشق من بوده و در عالم وحدت هستند، اينان مست فيض من شده، پس كارى به آنها نداشته و بگذاريد لذت ببرند.
حال آيا شما هم مى خواهيد به مقام لقاء خداوند برسيد؟ اگر پاسختان مثبت است بايد بدانيد كه در قرآن كريم مى فرمايد براى رسيدن به مقام لقاء "خلوص" لازم است.
آن هنگام كه كاروان اسراء به دروازه هاى شام رسيد مشكلترين و سنگين ترين لحظات بر زينب عليهاسلام گذشت. آنگونه كه از مقاتل فهميده مى شود نيمه هاى شب اهلبيت به كوفه رسيدند. زنان و كودكان را پشت دروازه شهر پياده كرده و بر روى خاكها نشاندند. زينب مظلومانه براى امام سجاد عليه السلام و كودكان آبى، غذايى، رختخوابى و زيراندازى ندارد. در حاليكه بايد از امام سجاد عليه السلام پرستارى نمايد و به سفارش حسين عليه السلام عمل كند. امام حسين عليه السلام به زينب عليها سلام مرتباً سفارش مى كردند كه نگذار كودكانم اذيت شوند و آزار ببينند و نگذار درد يتيمى بر آنها اثر كرده و بهانه بابا را بگيرند.
حال زينب عليهاسلام چه كند؟ او بچه ها را يكى يكى بر روى خاكها مى خواباند و هر كدام را كه بى قرارى كرده و خوابش نمى برد در آغوش گرفته، سرش را بر روى شانه قرار مى دهد و با نوازش مى خواباند. سپس از امام سجاد عليه السلام پرستارى مى كند. پس از رسيدگى به اين امور امام سجاد عليه السلام ديدند كه عمه شان زينب آمد پهلوى ايشان نشست نماز شب را بجا آورد. وقتى نماز شب زينب عليهاسلام تمام شد يك سئوال براى امام سجاد عليه السلام ايجاد شده بود كه آن را با عمه اش عنوان كردند. اين پرسش و پاسخ به راستى احساسات آدمى را بر مى انگيزد. امام سجاد عليه السلام مى گويد: عمه جان، نديده بودم نماز شبت را نشسته بخوانى. چرا؟ (يعنى عمه جان نبايد از تو كه داغ شش برادر دارى سئوال كنم كه چرا نماز شب خواندى، معلوم است كه تو نماز شب را ترك نخواهى كرد. تو اصلاً به اينجا آمدى كه نماز شب زنده شود) و زينب سلام الله عليها پاسخى مى دهد كه نه فقط امام سجاد، بلكه عالم را آتش مى زند. مى فرمايد: نور ديده برادرم، دلم
مى خوست كه نماز شبم را ايستاده بخوانم، اما هر چه كردم ديدم زانوانم ياراى ايستادن ندارد. البته اين جمله را در شب عاشورا نيز زينب سلام الله عليها نقل مى كنند. اما در اينجا ناقل امام سجاد عليه السلام و در آنجا فضه خادمه است. فضه خادمه مى گويد: شام عاشورا زينب مظلومه با ام كلثوم در بيابان براه افتاده و كودكان را يكى پس از ديگرى جمع كردند. سپس پيغامى به عمر سعد داد كه اين بچه ها از بين مى روند. تو مى خواستى حسين را بكشى كه كشتى، حال مقدارى آب براى اين كودكان بده.
بدين ترتيب يك مشك آب آوردند كه زينب آنرا ميان كودكان تقسيم نمود و در اينجا سكينه شيرين زبان روضه اى جانگداز براى زينب خواند. وقتى آب را به سكينه دادند نخورد و گفت: عمه جان اجازه بده به گودال قتلگاه بروم. زينب عليهاسلام پرسيد: براى چه؟ سكينه گفت: مى خواهم اين آب را بر حلقوم بريده بابا بريزم، چرا كه صداى العطش العطش او را شنيده ام.
فضه خادمه مى گويد: وقتى دل زينب براى بچه ها آرام شد و به آنها آب داد، نشست و نماز شب را بجا آورد. آرى اكنون هنگام راز و نياز با خداست.
«تَتَجافي جُنُوبُهُم عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً»(سجده /)
اما وقتى نمازشان تمام شد، فضه پرسيد بى بى جان. زينب، نديده بودم كه نماز شبتان را نشسته بخوانيد و زينب جواب داد دلم مى خواست نماز شبم را ايستاده بخوانم، اما هر چه كردم، زانوانم تاب ايستادن نداشت. لذا آن شب زينب نماز شب را روى خاكها خوانده و بچه ها را نيز بر روى خاكها خواباند.
فردا زينب سلام الله عليها را به كوفه مى آورند. يزيديان قبلاً دستور اجتماع مردم را داده و گفتند اسراى كربلا را آورده اند. مردم آمده اند تا ببينند چه خبر است. بعضى ها مى دانند كه زينب كيست و بعضى نمى دانند. بعضى ها ناراحتند و بعضى مى خندند. البته مشخص نيست كه اين مراسم صبح انجام گرفته و يا عصر برگزار شده است. بعضى مى گويند اهلبيت را عصر وارد كوفه كردند زيرا از صبح تا عصر درصدد مهيا كردن و اجتماع مردم بودند. يعنى آل الله پشت دروازه كوفه معطل بودند تا مردم جمع شوند. على كل حال زينب مظلومه را وارد بازار كوفه كردند. مردم كف مى زنند و شعار مى دهند. زينب مظلومه ديد كه اينجا يكى از جاهايى است كه بايد ريشه بنى اميه را كند. لذا خطبه را شروع مى نمايد. خطبه اى چنان عجيب و جذاب كه ديگر صداى نفس كسى بيرون نمى آمد. آرى، شايد در آنجا جمعيتى بيشتر از ده هزار نفر حضور داشت. اما زينب مى تواند صحبت كند. در همه مقاتل دارد كه با شروع سخنان زينب زنگها از كار افتاد و حتى آنها كه زينب را نشناخته اند به اين امر معترفند. همه حتى شترها ايستادند و اين كار را ولايت تكوينى زينب عليهاسلام انجام داد. سپس ايشان خطبه را شروع كرد كه ناگهان در وسط خطبه غلغله شد و همانها كه مى خنديدند به يكباره بر سر و روى خويش كوفتند. موهاى سر را كندند، پيراهنها را دريدند، داد زدند و فرياد كردند. آرى، شورش شد و به همين دليل يزيديان گفتند كيست كه زينب را خاموش كند و شورا گرفتند...
قرآن شريف مى فرمايد من فقط يك موعظه دارم و آن اينست كه "خلوص داشته باشيد، چه درخلوت و چه در جلوت". يعنى فقط براى خدا كار كنيد و اين حالت چه در ميان مردم و چه در خلوت با شما باشد.
«قُلْ اِنّما اعِظُكُمْ بِواحِدَة اَنْ تقومُوا لِلّهِ مَثْني و فُرادى»(سبأ /)
بگو اى پيامبر، موعظه من فقط يك چيز است و آن اينكه قيام كنيد براى خدا، چه در ميان مردم بوده و چه تنها باشيد.
در جاى ديگر قرآن شريف مى فرمايد:
«وَ ما اُمِرُوا اِلاّ لِيَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ»(البيّنه /)
مردم امر نشدند جز به يك چيز و آن خلوص است. يعنى اگر به انجام فروع دين نيز امر شدند بايد كارشان رنگ خلوص داشته باشد و درغير اين صورت پوچ است. به عبارت ديگر اگر مستحبات فاقد خلوص باشد نه تنها پوچ، بلكه كفر و شرك است و اگر انسان را بيچاره نكند حداقل هيچ ارزشى ندارد.
به فرمايش قرآن كريم، رنگ خلوص، رنگ خوبى است و خوشا به حال كسى كه تمامى امورش داراى چنين رنگى باشد.
«صِبْغَة اللهِ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَة»(بقره /)
رنگ خدا چه رنگ خوبى است. شما هم اگر دنيا و آخرت را مى خواهيد، مراتب خلوص را طى كنيد و مخصوصاً به جوانان سفارش مى شود كه تا مى توانند در وادى خلوص تلاش نمايند كه راه خوب و پر منفعتى بوده و هر چه در آن كار شود كم شده است وادى خلوص انتها نداشته و به قول طلاب "مقول به تشكيك" بوده و مراتبش نيز غير متناهى است. بنابراين هرگز در اين راه به جايى نمى رسيد كه بگوييد تا اين اندازه، بس است و هر مرتبه آن لذتى بالاتر از لذت مرتبه قبل دارد.
خلوص در عبادت عباداتى كه داراى رنگ خلوص باشد به اندازه اى پر ارزش مى گردد كه قدر و قيمت آن را كسى جز خدا نمى داند و گاه ارزش آن خود خدا مى شود. يكى از معانى "ثارالله" نيز همين است، يعنى در مقابل ارزش خلوص و قيام امام حسين در جهان نيز كم است و قيمت آن خود خداست.
درباره روزه مى فرمايد:
«الصّوم لي و انا اجزي به»
يعنى جزاى روزه اى كه فقط براى خدا باشد خود خداست و به عبارت ديگر خداوند مى فرمادى چنين روزه اى مال من است. اميرالمؤمنين سلام الله عليه در نهج البلاغه مى فرمايد:
«لا تهتموا لقليل العمل، بل اهتمّوا للقبول، طوبي لمن اخلص لله»
هيچگاه غم و غصه اى براى عمل كم مخور، بلكه براى مقبول قرار گرفتن عمل و اينكه داراى رنگ خلوص مى باشد و يا فاقد آن است نگران باش. سپس مى فرمايد: خوشا به حال كسى كه خود را براى خدا خالص كرده باشد.
يعنى گفتار و كردار و حتى خواب و خوراكش نيز براى خدا باشد. به طورى كه چيزى در اين جهان نبيند كه براى آن كار بكند و داعى و محركش تنها خداى متعال باشد.
سنى و شيعه روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده اند كه علماى علم اخلاق بحثهاى زيادى درباره آن داشته اند. پيغمبر اكرم
دراين روايت مى فرمايد:
«مَن اخلص لله اربعين صباحاً، جرت ينابيع الحكمة من قلبه علي لسانه»
اگر كسى چهل روز براى خدا زندگى كند، يعنى محرك او در گفتار، كردار و افكار فقط خدا باشد، منابعى از حكمت در دل او پيدا شده و به مقام معرفت دست مى يابد. علماى علم اخلاق نيز معتقدند كه اين امر به تجربه نيز ثابت شده است. به عبارت ديگر بنابراين روايت كسى كه چهل روز براى خدا زندگى كند، نه فقط منابع حكمت در دلش پيدا مى شود، بلكه چون چشمه اى جوشان فوران مى كند و به زبانش مى رسد. تا آنجا كه گفتار و كردارش حكمت آميز مى گردد. آنهم نه حكمتى كه از "اسفار" ملاصدرا گرفته باشد، بلكه حكمتى كه از عالم ملكوت بدست آورده است. حكمتى كه هنگام قرائت خطبه توسط زينب مظلومه، امام سجاد عليه السلام از آن ياد مى فرمايد: آنجا كه فرمود: "اسكتى يا عمتى" بس است عمه جان، كار خودت را كردى و بعد مى فرمايد:
«انت عالمة غير معلمة و فهمة غير مفهمة»
تو عالِمى بى آنكه درس خوانده باشى و تو فهيمى بى آنكه معلم ديده باشى.
"عنوان بصرى" پيرمردى از شاگردان "مالك بن انس" بوده و نسبت به امام صادق عليه السلام ارادت داشت. وى مى گويد: خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم تا شرح صدر پيدا كنم، دلم روشن شده و از ايشان علم بياموزم. اما امام صادق عليه السلام را هم نداده و فرمودند: عنوان برو، من آن فرصت را ندارم كه تو اينجا بنشينى و وقت را بگيرى. عنوان بصرى مى گويد: از خدمت امام بر سر قبر رسول اكرم صلى الله عليه و آله رفته و آنجا دو ركعت نماز خواندم و خدا را به صاحب قبر قسم دادم كه دل امام صادق عليه السلام را نسبت به من
نرم نمايد. سپس دوباره خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم و ايشان اين بار راهم دادند. گفتم: آمدم علم ياد بگيرم و شرح صدر پيدا كنم.
حضرت فرمودند:
«ليس العلم بكثرة التعلم، بل هو نور يقذفه الله الخ»
امام مى گويند:
با اين طرف و آن طرف رفتن آن علمى كه تو مى خواهى پيدا نمى شود. يعنى اينكه ما خيال كنيم كه پنجاه سال مدرسه رفتن به ما اعتقاد قلبى مى دهد، پندار اشتباهى است. انسان بايد نظير آدم تشنه كه تشنگى را در مى يابد، خدا را دريابد. اين امر محتاج رياضت، عمل، نماز شب، راز و نياز با خدا، سر و كار با قرآن و اهل بيت و... است. لذا اما صادق عليه السلام فرمودند: دستيابى به علم به اين طر و آن طرف رفتن نيست و بعد فرمودند: عنوان، آيا مى خواهى به حقيقت عبوديت دست يابى؟ يعنى آيا طالب شرح صدر هستى و به قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، آيا مى خواهى سرچشمه هاى حكمت در دلت پيدا شده و فوران كند و بر زبانت نيز جارى شود؟ سپس فرمودند: حقيقت عبوديت سه چيز است:
اول اينكه بدانى هر چه دارى مال تو نيست و دلبستگى به مال، خانه، مغازه، مستغلات، بت پرستى است. تو بايد درك كنى كه
«العبد و ما في يده لمولاه »«تو عبدى و مال خدا و آنچه هم دارى مال خداست». اگر داراى عقل، اراده، پول، رياست و... هستى بايد بدانى كه اينها از تو نبوده، بلكه مال الله مى باشد و به تو حواله داده شده است. قرآن شريف مى فرمايد:
«وَ اتُوهُم مِنْ مالِ اللهِ الَّذي اتيكُمْ»(نور /)
يعنى اى انسان، مالى كه خداوند به تو عطا فرموده در واقع مال
خداست، به ديگران نيز بده و به طور دقيقتر آنجا كه مى فرمايد:
«وَ اتُوهُم مِن مالِ الله» يعنى از مال خدا (نه از مال خودت) هم خود مصرف كن و هم به ديگران بده.
دوم اينكه، مولا مى داند عبد چه مى خواهد، پس قضا و قدر الهى را درك كن و در مقابل آن تسليم محض باش. مى گويند: بنده اى مولاى خود را ناراحت ديد، پس علت را پرسيد و مولا پاسخ داد: قرض زيادى دارم. بنده گفت: مرا بفروش و قرضهايت را بده. اما مولا گفت: قرضهاى من ده برابر قيمت توست. در اينجا بنده گفت: اگر بگويى امتياز اين بنده در اينست كه رسم عبوديت را مى داند، مرا به ده برابر قيمت مى خرند. مولا با شنيدن اين مطلب راضى شده و بنده را به بازار برد. در بازار مشترى دانايى علت گران بودن قيمت بنده را پرسيد و وقتى فروشنده امتياز او يعنى دانستن رسم عبوديت را عنوان نمود، بنده را خريد و به خانه آورد. سپس دستور داد تا او را به فلك بسته و كتك مفصلى به وى زدند. اما بنده لب به اعتراض نگشوده و حتى يك آخ هم نگفت. خريدار كه چنين ديد پرسيد: مگر دردت نيامد؟ بنده پاسخ مثبت داد. خريدار پرسيد: پس چرا اظهار درد نكردى؟ بنده گفت: آه و ناله كردن در مقابل مولا غلط است. من عبد تو و تو مولاى من هستى. اگر بزنى بجا زدى و اگر انعام كنى بجا انعام كردى.
به قول بابا طاهر.
يكى درد و يك درمان پسندد *** يكى وصل و يك هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران *** پسندم آنچه را جانان پسندد
فردى خدمت امام صادق عليه السلام آمده و گفت: يابن رسول الله
حال و كار من به جايى رسيده كه مرض را بيش از صحت، فقر را بيش از غنا، گوشه نشينى و ذلت را بيشتر از عزت خواهانم. اما امام صادق عليه السلام در جواب وى فرمودند: "ما اهل بيت اينگونه نيستيم" آن فرد جا خورده و گفت: پس روش اهلبيت چيست؟ امام فرمودند: روش ما اهلبيت بدين گونه است كه هر چه خدا بخواهد مى خواهيم. اگر عزت بخواهد، عزت طلبيده و اگر ذلت بخواهد خواهان ذلتيم. اگر فقر بخواهد، فقر و اگر غنا بخواهد، غنا مى طلبيم.
اما درباره امر سويى كه نشانه عبوديت مى باشد، امام صادق عليه السلام فرمودند: بايد بدانى مولا امر و نهى داشته و هم و غم بنده مى بايست در جهت برآوردن آنها باشد. انسان در وقت واجب مولا بايد تلاطم درونى پيدا كند و هنگام پيش آمدن گناه از آن اجتناب ورزيده و بسيار متأثر گردد.
امير المؤمنين سلام الله عليه مى فرمايد: «لا تهتموا لقليل العمل» به كميت كار اهميت نده و در عوض هم و غمتان براى وجود خلوص در عمل باشد. يعنى محرك انسان فقط بايد خدا باشد و چيز ديگرى مانند افراد مختلف، بتهاى گوناگون و يا صفات رذيله هدف انسان قرار نگيرد.
مى گويند استاد بزرگوار مرحوم آيه الله العظمى بروجردى در بستر مرگ گريه مى كردند و غصه مى خوردند. لذا در جلسه اى كه تعداد زيادى از علما حضور داشتند يكى از آنها به ايشان گفت: آقا چرا اينقدر متأثريد؟ آيه الله العظمى بروجردى فرمودند: تأثرم از اينست كه هنگام رفتنم فرا رسيده و كارى نكرده ام. اطرافيان گفتند: آقا اين چه سخنى است كه مى گوييد؟ ما مانند شما را در خدمت به اسلام سراغ نداريم.
شما كارهايى مانند اداره كردن حوزه، ساختن مساجد و مدارس و بطور كلى امور عالم المنفعه در ايران و حتى خارج از ايران انجام داده ايد. شما علت مبقيه كارهاى مرحوم حاج شيخ هستيد. چرا مى گوييد كارى نكرده ام؟ در اينجا آقاى بروجردى آهى كشيده و مى فرمايند: در روايت مى خوانيم كه خداوند فرموده «خلّص العمل، فان الناقد بصير»«يعنى عمل را تا مى توانى خالص كن، زيرا صراف بنياست.» آنهم به اندازه اى كه به اصطلاح مو را از ماست مى كشد.
احياء العلوم غزالى روايتى از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل كرده و مرحوم فيض آن را در مهجة البيضاء آورده است (ظاهراً اين روايت را در بحث تكبر نقل مى كند) مى فرمايد: بعضى اوقات عمل به اندازه اى درخشان است كه رقيب و عتيد آن را عالى مى دانند. پس عمل را به آسمان اول برده و صراف آن آسمان نيز عمل را عالى قلمداد مى كند. سپس عمل به آسمان دوم رفته و صرافى كه صراف تر از همه ملائك مى باشد درخشندگى آن را تأييد مى كند و اين سير تا آسمان هفتم ادامه مى يابد تا به محضر ربوبى مى رسد. (چنانچه از اين روايت استفاده مى شود همه اعمال ما به محضر ربوبى مى رود) اما در محضر ربوبى خطاب مى شود اين عمل را به سر صاحبش بزنيد. در اينجا مى بينيم كه هيچكدام از ملائك آسمانهاى اول تا هفتم تشخيص ندادند، اما ناقد بصير است. پس خطاب مى شود اين عمل را به سر صاحبش بزنيد، زيرا او تا آن، اندازه اى كه شما (ملائك هفت آسمان) بفهميد خلوص داشته، نه آن خلوصى كه من خواهانش بودم. لذا آقاى بروجردى با فرضى كه بقول بزرگان، دين را هضم كرده بود، آن سخن را در بستر مرگ بيان داشت. آرى مرحوم بروجردى كه مردى عالم، عالم المنفعه، با خلوص و حقيقتاً متدين بود، دم مرگ مى ترسيد كه عملش خالص نبوده باشد واين وحشت را عمده بزرگان دارند.
همه افراد مخصوصاً جوانان بايد بدانند مرد زرنگ آن نيست كه به بهشت برود، زيرا كودكان نيز به بهشت مى روند. همچنين مرد آن نيست كه به جهنم نرود، زيرا ديوانگان، احمقان و نيز بسيارى از مستضعفين(1)اگر چه شيعه نباشند به جهنم نمى روند. بنابراين زرنگى اين نيست كه يك شيعه به جهنم نرفته بلكه به بهشت برود. زرنگى اينست كه انسان به واسطه ى خلوص خود گم شده اش را يافته و هدف را پيدا كند. زرنگى اينست كه انسان به دنيا و آخرت پشت پا بزند.
امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه مى فرمايد:
«ماذا فقد من وجدك و ما الذي وجد من فقدك»
«خدايا كسى كه ترا گم كرد به چه چيزى دست يافت؟»
چنين كسى اگر چه تمام دنيا و آخرت را از آن خود كند به هيچ چيز دست نيافته و كسى كه ترا يافت چه گم كرده است؟ كسى كه ترا دارد اگر چه چيزى از دنيا نداشته باشد، در واقع همه چيز دارد.
دعاى عرفه، دعاى عجيبى است و از لطافت خاصى برخوردار مى باشد. مخصوصاً اواخر آن كه امام حسين عليه السلام مانند باران مى گريسته و اين دعا را در حاليكه متجذب در عالم ملكوت بوده مى خوانده است. به عبارت ديگر اواخر دعاى عرفه يك دنيا عرفان است و اگر صدها جلد كتاب عرفانى و اخلاقى درباره آن بنويسند باز هم كم است. امام حسين عليه السلام تمام دعاى عرفه را در گودال قتلگاه با يك جمله ى
«رضي الله رضانا اهل البيت»
1) . افراد مستضعف اگر چه خدا را نپرستند، به جهنم نمى روند، زيرا جهنم مال معاند است. به عبارت ديگر افراد مستضعف ممكن است به بهشت نروند، اما به جهنم نيز نمى روند.
بيان نموده و به راستى كه زرنگى همين و مردانگى اينست. مرد آن نيست كه فرضاً بيست مرتبه به مكه رفته باشد، بلكه مرد آنست كه يك طوافش را خدا قبول كند.
علامه مجلسى مرد عجيبى بود و خدمتگزارى مانند وى در عالم اسلام يا نيامده و يا كم آمده است. فردى در محضر استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظله بى ادبى كرده و گفت: علامه مجلسى دربارى بوده است. ايشان تبسم كرده و فرمودند: خير، بگوييد شاه عباس، شاه سلطان حسين و شاه سليمان دربارى علامه مجلسى بوده و او اينان را استخدام كرد.
آرى، اگر امثال علامه مجلسى شيخ بهايى و كاشف الغطاء نبودند، هم اكنون شيعه گرى بدانگونه كه امام صادق عليه السلام مى خواهد در ايران وجود نداشت. اگر انسان تاريخ، بخصوص عصر صفويه را تحليل سياسى نمايد در مى يابد كه امثال علامه مجلسى شيعه گرى را به ما رسانده اند. مى گويند علامه مجلسى و شاگرد وى مرحوم جزايرى با هم معاهده كرده بودند كه هر كدام مردند به خواب ديگرى بيايند. لذا علامه مجلسى پس از مرگ به خواب شاگردش آمده و در مقابل سئوال وى كه پرسيد: آقا، چه شد؟ فرمود: به صورت خوب گذشت، اما چند كار برايم بسيار مفيد واقع شد (يعنى كتبى كه نوشتم مانند بحارالانوار و اعمال خوبى كه انجام داده بودم به دردم خورد، اما چند كار كوچك كه رنگ خلوص داشت برايم بسيار مفيد بود) يكى اينكه روزى از محلى گذر مى كردم كه ديدم اطراف فردى را گرفته اند.
وقتى جلو رفتم دريافتم كه وى فردى مفلس و ورشكسته مى باشد و طلبكارها اطراف او را گرفته اند و با جسارت به وى موجب شرمسارى
شده اند. آن روز براى خدا با جلب رضايت بستانكاران آن فرد را از دست آنها نجات دادم و اين كار در آخرت برايم بسيار مفيد افتاد و ديگر اينكه روزى تگرگ مى باريد و من كه از محلى گذر مى كردم بچه گربه اى را ديدم. اين بچه گربه گويى از بارش تگرگ مضطرب شده و به اين طرف و آن طرف مى دويد. پس به خاطر خدا او را در بغل گرفته و تا خاتمه بارش تگرگ در زير پوستينم نگه داشتم. اين كار نيز در اينجا برايم بسيار مفيد واقع شد. كار ديگرى كه در آخرت برايم مفيد افتاد سيبى بود كه روزى به يك كودك يهودى دادم. آن روز سيبى در دست داشتم كه ناگهان مشاهده نمودم يك كودك بر دوش مادر با ذوق زيادى به دست من مى نگرد. پس به خاطر خدا سيب را به آن كودك دادم و اين كار نيز برايم بسيار مفيد بود.
يكى از علماى بزرگ را پس از مرگ در خواب ديده و از او درباره حساب و كتاب و آخرت پرسيدند. وى گفت: چيزى كه در آخرت برايم بسيار مفيد واقع شد چند قطره اشكى بود كه با دل شكسته براى اما حسين عليه السلام ريختم. همچنين فرد ديگرى را در خواب ديدند و از او درباره حساب آخرت پرسيدند. او نيز گفت: هنگامه موازنه اعمال كفه كارهاى نيكم سبك بود. اما وقتى قطره اشكى را كه براى حسين عليه السلام از سر خلوص ريخته بودم بر روى آن قرار دادند، كفه سنگين شده و به نفع كارهاى نيك تغيير كرد. از همين رو اميرالمؤمنين سلام الله عليه مى فرمايد
: «لا تهتموا لقليل العمل، اهتموا للقبول» «يعنى براى مقدار كار نگران نباشيد، بلكه نگران وجود خلوص يا عدم وجود آن در عمل باشيد.» زيرا اگر عملى داراى خلوص باشد، ارزش
زيادى داشته و در غير اين صورت حتى به اندازه ى بال مگسى فايده ندارد.
از قرآن و روايات دو مطلب مهم فهميده مى شود كه اگر اعمال ما فاقد آنها باشد، بدون ارزش خواهند بود.
1 - مسئله ولايت، كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله درباره آن مى فرمايد: شب معراج به من خطاب شد كه يا محمد اگر كسى به اندازه اى عبادت كند كه مانند مشك خشكيده شود (كالسم البالى)، اما فاقد ولايت شما اهل بيت باشد، ذره اى از او قبول نخواهم كرد.
2 - مسئله خلوص، كه عمل انسان بدون آن فاقد ارزش است، اگر چه هفتاد سال به اصطلاح قال الباقر (ع) و قال الصادق (ع) گويد و دهها بار به مشهد و كربلا و مكه مشرف شود. به تعبير ديگر اگر اين اعمال فاقد خلوص باشد، نه تنها با ارزش نبوده، بلكه براى انسان به صورت بت در مى آيد.
يكى از نصايح پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه همواره آن را بر روى منبر تكرار مى فرمودند اين بود كه:
«استعيذوا بالله من جب الحزن. قيل يا رسول الله و ما هو؟ قال: وادٍ في جهنم للمرائين»
پناه ببريد به خدا از آن چاهى كه غم انگيز است. مى گفتند يا رسول الله چاه غم انگيز چگونه چاهى است؟
مى فرمود: يك وادى(1)در جهنم متعلق به رياكار است كه وادى حزن و غم و غصه مى باشد و رياكار نيز كسى است كه هفتاد سال قال الباقر (ع) قال الصادق (ع) گفته، اما روايت مى گويد كه او با صورت به آتش
1) . جهنم داراى وادى يا چاههايى است كه گاه انسانها را درون آنها مى برند.
جهنم مى افتد. يعنى پيغمبر صلى الله عليه و آله مى فرمايد كه چنين كسى را در چاه يا سلول غم و غصه مى برند. پس بايد بگونه اى عمل نمود كه كار تنها براى خدا صورت گرفته و رنگ خلوص داشته باشد.
بزرگى مى گفت من دچار حال قبض(1)شده بودم. بطورى كه نه تنها نماز شب نمى خواندم بلكه نماز صبح را نيز قبل از آفتاب بجا آورده و بطور كلى به نماز و عبادت توجهى نداشته و به اصطلاح دل آنرا نداشتم. اين مسأله باعث شده بود كه من به اين عدم توفيق بينديشم و به دنبال دليل آن باشم. در همين احوال شبى در خواب يا در عالم مكاشفه به من گفتند «قد شكت عنك عصفورة في الحضرة»«گنجشكى از تو به خداوند شكايت كرده است». وقتى برخاستم با كمال تعجب به ياد آوردم كه چند روز قبل بچه گنجشگى از لانه اش بيرون افتاده بود. من او را در دست گرفته و پس از لحظه اى بازى كردن رهايش نمودم. در واقع اين كار بى اعتنايى به او بود، در حاليكه بايد لانه اش را يافته و او را كنار مادرش مى گذاشتم. از اين مطلب بسيار متأثر شده و توبه كردم. اتفاقاً چند روز بعد كه به صحرا رفته بودم بچه گنجشكى را در نزديكى دهان مارى ديدم، پس عصايم را بلند كرده، مار را فرارى دادم و بچه گنجشك را با نوازش برگرداندم. همان شب در خواب يا در عالم مكاشفه به من گفتند: گنجشكى نزد خدا از تو تشكر كرد و از اين اتفاق و خوابى كه ديدم حال قبض در من از بين رفت.
در مورد فوق چنانچه مشاهده مى گردد، عمل كوچك است، اما وقتى رنگ خلوص به آن مى خورد بالا رفته و داراى ارزش مى گردد.
1) . حال قبض اصطلاحى است كه ميان علماء بكار مى رود و منظور عدم توفيق در انجام عبادات مى باشد.
پس در گفتار و رفتار همواره بايد اين آيه شريفه مد نظر انسان باشد
«فَمَن كانَ يَرجُوا لِقاءَ رَبِّه فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَة رَبّهِ اَحَداً» (كهف /) امام صادق عليه السلام مى فرمايند: يكى از مصاديق آيه مذكور اينستكه وقتى كار نيكى انجام مى دهى توقع تشكر نداشته باشى. به عبارت ديگر انسان بايد به اين مقام برسد كه:
«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ اَسيراَ»(انسان /)
و اين كار را فقط لوحه الله انجام دهد كه:
«لا نُريدُ مِنْكُمْ جَزاءً وَ لا شُكُوراً»(انسان /)
شب سيزدهم محرم براى اهل بيت شب عجيب و مشكلى بوده است. يعنى با فرض اينكه شب عاشورا براى زينب (س) بسيار مشكل بوده و همچنين دو شب بعد از آن در پشت دروازه كوفه بر زينب بسيار سخت گذشته. اما شب سيزدهم مشكلتر بوده است. آن شب آل الله را وارد مجلس ان زياد كردند.
مجلسى كه فرد نانجيب و گرگ درنده و مغرورى مانند ابن زياد در آن جشن پيروزى گرفته و عده اى از مردم رذل و پست نيز دور او را گرفته بودند. مهمتر اينكه سر بريده ابا عبدالله الحسين عليهم السلام در مقابل ابن زياد بود كه اهلبيت را با وضع بدى وارد كردند و در وسط مجلس ايستادند.
زينب مظلومه وقتى صحنه را ديد بر روى زمين نشست. حال آيا زانوان ايشان تاب ايستادن نداشت يا اينكه قصد بى اعتنايى به مجلس را داشتند و يا تشخص وى اقتضاى نشستن مى كرد، خدا مى داند. اما به هر حال روى زمين نشست و ساير بانوان و اسراء اطراف او را گرفتند.
ابن زياد متوجه شد كه زينب (س) بدون اجازه او نشست، لذا ناراحت شده و به قصد جسارت به ايشان گفت: اين زن كه نشست چه كسى بود؟ اما پاسخى نشنيد. دوباره گفت و باز هم جواب وى سكوت بود. بار سوم پرسيد و اين بار يكى از اسراء گفت: اين خواهر حسين است. نگفت زينب بود شايد مى خواست تحريك عاطفه كند و به ابن زياد بگويد اگر اين زن بر روى زمين نشست بخاطر بى اعتنايى به تو نبود، بلكه نمى توانست سر بريده برادر را ببيند.
ابن زياد با شنيدن سخن اسير بجاى اينكه سر سلامتى دهد و يا حداقل به خاطر آن همه داغى كه زينب (س) ديده ساكت شود، گفت: الحمدلله كه برادرت را كشتند و الحمدلله كه شما اسير شديد (جمله نا مربوط ديگرى نيز گفت) اين امر موجب شد كه زينب مظلومه برخاسته و خطبه عجيبى را ايراد فرمايد:
«ثكلتك امك يابن مرجانة، الحمدلله رب العالمين، ما رأيت الاّ جميلاً»
الحمدلله رب العالمين كه ما به غير از خوبى در اين مسافرت نديديم. گر چه كشته شدن برادر مشكل بود، اما براى خدا بود. گر چه جوانها را كشتند و ما را اسير كردند، اما براى خدا بود.
«رضي الله رضانا اهل البيت»
واين جمله همان كلامى است كه برادرش در گودال قتلگاه بيان مى دارد.
هلال بن نافع مى گويد. وقتى به گودال قتلگاه رفتم ديدم حسين عليه السلام مانند داماد حجله رفته برافروخته شده و لبهاى مباركش به هم مى خورد و مى فرمايد:
«رضي الله رضانا اهل البيت، الهي رضاً برضائك، صبراً علي بلائك، لا معبوداً سوك»
يعنى خدايا اكبرم را كشتند، اصغرم را كشتند، ابوالفضلم را كشتند، اما همه و همه به خاطر تو بود و تو راضى بودى، پس ما هم راضى به رضاى تو هستيم. لذا زينب سلام الله عليها نيز مى گويد:
«الحمدلله رب العالمين، ما رأيت الاّ جميلاً»
روز جمعه متعلق به قطب عالم امكان، محور عالم وجود و واسطه بين غيب و شهود يعنى حضرت ولى عصر (عج) است و از طرف ديگر آخرين جلسه اين مباحث مى باشد. پس اگر چه بحث ما ناقص ماند، اما بسيار متناسب است كه عرض ارادتى خدمت آقا امام زمان (عج) نماييم. اميدواريم كه حضرت بقيه الله نظر لطفى به جلساتى كه براى جدشان امام حسسين عليه السلام برگزار گرديد، نموده و مزد شركت كنندگان را عنايت فرمايد و همين امروز آتش جنگ با توسل، آه و زارى و اشگ چشم شما خاموش گردد.
در اسلام و شيعه قضيه اى مشهورتر از حضرت مهدى روحى له الفداه وجود ندارد. البته فروع دين نظير نماز، روزه، خمس، زكات، حج، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر و تولى و تبرى مسائل مشهورى در اسلام بوده و مخصوصاً نماز از همه مشهورتر است. اما مشهورتر از نماز نيز قضيه مهدى روحى له الفداه مى باشد. به اندازه اى كه از سنى و شيعه درباره مهدى روايت وارد شده، درباره نماز نشده است. شيعه معتقد است كه پس از پيامبر صلى الله عليه و آله دوازده امام وجود دارند و اين مطلب نه فقط در روايات، بلكه از همان صدر اسلام شهرت بسزايى داشته است. حتى "پروفسور كربن" كه مباحثه اى با استاد بزرگوار علامه طباطبايى رضوان الله عليه داشت، گفته بود: اساساً بقاى شيعه به واسطه ى انتظار فرج بوده و همين انتظار، شيعه را با وجود همه موانع و كشتارهاى فردى و جمعى تا اينجا آورده است.
در زمان ائمه طاهرين عليهم السلام قضيه حضرت مهدى عليه السلام به اندازه اى شهرت داشت كه جزو اصول شيعه حساب مى شد. شعرا وقتى خدمت ائمه طاهرين عليهم السلام مى رسيدند در اشعارشان از مهدى (عج)
انتظار فرج، دولت حق و اينكه پرچم اسلام به واسطه شيعه بر روى كره زمين افراشته مى شود، نام مى بردند. مثلاً "كميت" مرثيه خوان خوبى بود كه هر گاه خدمت امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام مى رسيد، امام مى فرمودند: جلسه روضه برقرار كنيد. سپس بانوان در پشت پرده و امام عليه السلام و اصحاب و خواص نشسته و با اشعار وى گريه مى كردند.
كميت مى گويد: روزى به خدمت امام باقر عليه السلام رفتم و ايشان جلسه اى برقرار كردند. عرض كردم: آقا، اشعار خود را بخوانم يا مرثيه خوانى كرده و شعرهاى ديگرى بخوانم؟ فرمودند: اشعار خودت را بخوان لذا شروع به خواندن كردم، ناگهان متوجه شدم كه امام باقر عليه السلام مانند باران گريه كرده و مرتباً مى فرمايد: «اللهم اغفر لكميت»«خدايا كميت را بيامرز.» گفتم: كى مى شود كه حق به دست شما منتشر شده و پرچم اسلام بر روى كرده زمين افراشته شود؟ كى مى شود كه مهدى عالى رتبه ظهور كند؟ امام باقر عليه السلام تا نام مهدى را شنيدند، فرمودند: انشاءالله و بعد فرمودند: حالا زود است، ائمه بعد از پيامبر اكرم دوازده نفر بوده و عبارتند از: على، حسن، حسين، على، باقر، جعفر، موسى، رضا، جواد، هادى ومهدى كه پسر حسن و از ولد حسن م باشد. سپس فرمودند: كميت، اين مهدى است كه مى آيد و به دست او پرچم اسلام بر كرده زمين افراشته شده و حق سرتاسر جهان را مى گيرد.
«يملأ الله الارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً»(1)
1) . اين جمله در روايات بيش از مرتبه از زبان پيامبر اكرم (ص) و ائمه طاهرين (ع) تكرار شده است.
بعد امام باقر عليه السلام گريه كرده و فرمودند:
كميت، اوست كه مى آيد و قلب شيعه را شفا مى دهد، اوست كه مى آيد و انتقام خون ابى عبدالله الحسين عليه السلام را مى گيرد.
دعبل خزاعى شاعرى توانا بوده و اشعار وى بسيار جالب است. وى مى گويد روزى خدمت حضرت رضا سلام الله عليه در خراسان رفته و اشعارم را براى ايشان خواندم. در خاتمه حضرت رضا سلام الله عليه يك شعر درباره خودشان اضافه نموده و فرمودند: از يك شهيد سخن نگفتى شهيدى كه در طوس دفن مى شود و آن منم. دعبل مى گويد:
خروج امام لا محالة خارجٌ يقوم علي اسم الله بالبركات قائم شما حتماً ظاهر شده و پرچم بركت و فيض و حق را بر كره زمين برافراشته مى كند. اما تا گفتم "و يقوم القائم"ديدم حضرت رضا عليه السلام برخاسته، ايستادند و دست را بر سر مبارك گذاشته و براى مهدى تعظيم كردند. سپس در حاليكه مى گريستند، نشسته و فرمودند: دعبل، مى دانى او كيست؟ گفتم: مى دانم كه شما مهدى داريد و به دست او پرچم اسلام بر كرده زمين برافراشته مى شود. امام رضا عليه السلام فرمود: دعبل، او پسر چهارم من يعنى امام چهارم بعد از من مى باشد. بعد از من پسرم جواد بعد هادى و بعد از او حسن و مهدى كه پسر حسن است. «به يملأ الله الارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً» او اسلام را جهانگير مى كند.
محمد بن حكيم مى گويد: خدمت امام باقر عليه السلام بودم كه پيرمردى عصا زنان آمد، در كنار درب ايستاد و ابتدا به امام باقر
عليه السلام و سپس به همه ما سلام كرد. بعد گفت: آقا دلم مى خواهد مرا نزد خود جاى دهى. امام باقر عليه السلام او را در كنار خود جاى دادند. سپس پيرمرد گفت: يابن رسول الله من حلال شما را حلال و حرام شما را حرام، دوستان شما را دوست و دشمنان شما را دشمن مى دارم و منتظر فرج شما هستم. "هل لي من نجاة"آيا نجاتى براى من هست؟ جاذبه پيرمرد امام باقر عليه السلام را فرا گرفت و ايشان به گريه افتاد و فرمود: اى پيرمرد، دل خوش دار، زيرا فردى نزد پدرم امام سجاد عليه السلام آمده و همين مطلب را گفت. امام سجاد عليه السلام گفتند: بارك الله به تو، زيرا دم مرگ با دل خنك از اين دنيا مى روى و وقتى وارد شوى به قبر وارد نشده، بلكه بر پيامبر (ص)، اميرالمؤمنين (ع)، حضرت زهرا (س)، امام حسن (ع)، امام حسين (ع) وارد مى شوى.
محمد بن حكيم مى گويد: مثل اينكه آتشى در دل اين پيرمرد افروخته شد و بنا كرد به گريه كردن و گفت: يابن رسول الله، اين روايت را يك بار ديگر برايم تكرار كن. آقا تكرار كردند و پيرمرد از فرط گريه شوق از هوش رفت. امام باقر عليه السلام به دست مباركشان آب بر روى وى ريختند و به هوشش آوردند. سپس پيرمرد براى تبرك و تيمن دست به بدن امام باقر عليه السلام كشيده و خداحافظى كرده و رفت. محمد بن حكيم مى گويد: ديدم امام باقر عليه السلام به قد و قامت اين پيرمرد نگاه مى كند. سپس رو كرده به ما و فرمودند: اگر كسى مى خواهد به يك فرد بهشتى نگاه كند به اين پيرمرد بنگرد.
از سخن فوق روشن مى گردد كه اصل در شيعه گرى اينست كه حلال امام را حلال و حرام ايشان را حرام، دوستان امام را دوست و دشمنانشان را دشمن دانسته و منتظر فرج باشيم.
لذا قضيه مهدى (عج) حتى در زمان خود رسول گرامى و از زبان
ايشان و نيز در قرآن آمده است.
«هُوَ الَّذي اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَ دينِ الْحقّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الّدينِ كُلِّه وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون(صف /)
همچنين بعضى از بزرگان، آيه قرآن كريم راجع به حضرت مهدى روحى له الفداه تأويل كرده اند.
روايات مربوط به حضرت مهدى (عج) سه قسم مى باشد.
قسم اول اين روايات سر بسته و به قول استاد بزرگوار مرحوم آيه الله العظمى بروجردى رضوان الله عليه مانند بقچه بسته است. اين روايات كه فراوان مى باشد توسط شيعه و سنى نقل شده و شايد به عنوان مثال بيش از روايت از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده كه مى فرمايد: اوصياى من دوازده نفر بوده و همه آنها از قريش و بنى هاشم هستند و شيعه همين مطلب را به وجود دوازده امام بعد از پيامبر تعبير مى نمايد.
قسم ديگر از روايات مربوط به حضرت مهدى (عج) مانند بقچه اى است كه به قول آيه الله العظمى بروجردى باز شده، اما پهن نگرديده است. مثلاً پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، امام حسين عليه السلام را در آغوش گرفته و بر زانوان مى نشاندند و حتى بر بالاى منبر رو به حسين عليه السلام كرده و مى فرمودند:
«انت امام، ابن امام، اخو امام، ابوالائمة، التاسع من ولدك، هو القائم بالحق، به يملا الله الارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً»
«حسينم، تو خودت امامى، پدرت امام است، برادرت امام است، فرزندت امام است و تا نهمين فرزند تو امام است و نهمى قائم به حق مى باشد. او كسى است كه از طرف پيامبر اين لقب را گرفته، شخصى است كه مى آيد و پرچم اسلام را بر كره زمين برافراشته نموده و عدالت اسلامى را در سرتاسر جهان برقرار مى سازد.»
اما قسم سوم از روايات كه بيش از دويست عدد مى باشد از قسم اول و دوم كمتر است. در اين دسته كه مورد نقل پيامبر صلى الله عليه و آله، ائمه طاهرين عليه السلام و نيز شيعه و سنى مى باشد به اصطلاح بقچه ى كاملاً باز شده و اسماء ائمه طاهرين عليهم السلام يك به يك نقل گرديده است.
صاحب "كفايه الاثر"بيشتر از پنجاه روايت در مورد فوق نقل نموده و سپس مى فرمايد: اگر بخوام همه اين روايات را نقل كنم بايد كتاب مستقلى بنويسم. از جمله اين روايات اينست كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: شب معراج به عرش نگاه كردم و انوار چهارده معصوم را در آن ديدم. يعنى وابستگى و جهه عالم ملكوت و عالم وجود را به حضرت زهرا و ائمه طاهرين مشاهده نمودم. سپس مى فرمايند: در آنجا على را ديدم، حسن را ديدم، حسين را ديدم، فاطمه را ديدم، على را ديدم، باقر را ديدم، جعفر را ديدم، موسى را ديدم، رضا را ديدم، جواد را ديدم، هادى را ديدم، حسن را ديدم، مهدى را ديدم. (نظير اين روايت كه پيامبر اكرم، اسماء طاهرين را يكى پس از ديگرى بيان مى دارند فراوان آمده است). بعد پيامبر اكرم مى فرمايند اما مهدى در ميان اين چهارده نفر مانند ماه در مقابل ستارگان درخشندگى خاصى داشت. البته شايد اين درخشندگى به خاطر كار مهمى است كه بايد انجام دهد و به هر حال مهدى (عج) عصاره عالم خلقت و ائمه طاهرين عليهم السلام و "سر مستودع" بوده و اوست كه پيغمبر (ص)
و حتى امام حسين (ع) را زنده مى كند.
اينكه در روايات فراوان آمده هر كس در ازل مهدى را ديده نور او را در ميان انوار ائمه طاهرين از همه نورانى تر مشاهده كرده (كوكب درى، بدر في النجوم) شايد بدين معنى باشد كه كار مهدى مهمتر از ديگر ائمه طاهرين و حتى پيامبر اكرم است. زيرا اين اوست كه كار پيغمبر (ص) و امام حسين (ع) را جهانى مى كند.
مطلبى كه در باره ى آن بحث مى شود مطلب مفصلى است و هر چه بدان پرداخته شود كم است. اما بطوركلى و اساساً بايد گفت مذهب و روش شيعه داراى پايه محكمى بوده و همه قضايا و فروع آن منجمله قضيه ى حضرت مهدى (عج) فوق العاده محكم مى باشد. به عبارت ديگر افتخار شيعه اينست كه در ميان فرق از روش و مذهب بسيار مستحكم و ريشه دارى برخوردار مى باشد.
«اَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً كَلِمة طَيِّبة كَشَجَرَة طَيِّبة اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها في السَّماءِ»(ابراهيم /)
حال به آنانكه بر خود نام شيعه مى گذارند تذكراً بايد گفت از نظر قرآن، امام زمان و ائمه طاهرين عليهم السلام بر كليه اعمال ما اعم از امور دينى، گفتار و كردار تسلط وجودى دارند.
«وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَري اللهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»(توبه /)
اى بشر هر كارى كه مى خواهى بكن، اما توجه داشته باش كه خدا، پيامبر و ائمه طاهرين صلوات الله عليهم بر اعمال و گفتار و تصورات تو حاضر و ناظرند. بنابرانى امروز بايد ديد امام زمان (عج) از ما چه مى خواهند؟ روشن است كه ما بايد حلال ائمه طاهرين و اهل بيت
عليهم السلام را حلال و حرام آنها را حرام بدانيم. واجبات را به خوبى بجا آورده و از گناه در زندگى خود بپرهيزيم. يعنى اگر گناه در كارمان باشد از خدا و پيامبر و ائمه طاهرين و امام زمان (عج) خجالت زده شده و درصدد جبران آن برآييم.
از امورى كه بسيار مورد علاقه امام زمان عج مى باشد. خدمت به خلق خدا و خدمت به جامعه و خدمت به شيعه است. شيخ محمد كوفى فردى بود كه در زمان مرحوم آقا سيد ابوالحسن اصفهانى (مرجع تقليد پيش از آقاى بروجردى) زندگى مى كرد و در ميان طلاب مشهور بود كه خدمت امام زمان (عج) مى رسد. روزى آقا سيد ابوالحسن از شيخ محمد كوفى مى خواهد كه يكى از قضاياى امام زمان (عج) را برايش بگويد. شيخ تعريف مى كند كه آقا امام زمان را در مسجد سهل ديدم و ايشان فرمودند: به سيد بگو تا مى توانى به شيعيان ما خدمت كن.
همچنين يكى از علماى بزرگ كه هم اكنون در قيد حيات مى باشد تعريف مى كردند. در زمان مرحوم آقا سيد ابوالحسن اصفهانى به عتبات رفتم. البته آن زمان با ايشا آشنايى نداشتم، ليكن آشنايى با پسران ايشان باعث شد كه به خدمت او برسم. مرحوم سيد از من دعوت كرد كه شب را نزدشان باشم. آن شب طى گفتگويى كه داشتيم من چندين بار با عصبانيت به آقا سيد گفتم: اينجا خانه امام زمان است، چرا شما بدان اهميت نمى دهيد؟ مى توانيد كوى طلاب را بسازيد و طلبه ها را روانه آن كنيد. مى توانيد شهريه فراوان بدهيد تا طلاب بمانند و... از اين قبيل مسائل. آقا سيد ابتدا فقط گوش مى كردند ولى پس از مدتى زير لب آهسته فرمودند: فلانى، معلوم نيست ما سر و كارى با امام زمان نداشته باشيم. سپس كاغذى را آورده و من خط مبارك آقا امام زمان
(عج) را ديدم كه نوشته بودند:
«امره عليه السّلام: ارخص نفسك و اجعل مجلسك في الدهليز، والقض حوائج الناس، نحن ننصرك»
«سيد تا مى توانى گره از كار مردم بگشا و حاجت شيعيان ما را برآور. اما مواظب باش منتى بر كسى نگذارى و تكبر بخرج ندهى.»
«ارخص نفسك»
خودت را به شيعيان بفروش و تا مى توانى حوائج آنها را برآور و در زمان برآوردن حاجت خودت كوچك شو.
لذا همگان بايد خدمت به خلق را فراموش ننموده و در طى روز سعى كنند دلى را بدست آورند.
مخصوصاً بايد به مقام شامخ پدر و مادر اهميت داد و اصولاً رسيدگى به خويشان يكى از امورى است كه امام زمان عليه السلام بدان علاقمند است. اما بالعكس اين موارد اگر به شيعه اى جسارت كرديد و بر عليه او غيبت، تهمت و شايعه پراكنى نموديد، در واقع شخصيت امام زمان (عج) را كوبيده ايد.
به عبارت ديگر اگر مسلمانى دل مسلمان ديگرى را بدست آورد، ابتدا دل امام زمان (عج) را بدست آورده و دل پيامبر (ص) و خداوند را خشنود كرده است. بالعكس آن نيز روايت تواتر معنوى دارد و اگر كسى شخصيت يك شيعه را بكوبد، شخصيت پيامبر (ص) و امام زمان (عج) را كوبيده و خداوند را به غضب آورده است. پس مواظب باشيد كه خدا، پيغمبر، ائمه طاهرين و منجمله حضرت مهدى روحى له الفداه به شما غضب ننمايند.
مطلب ديگرى كه امام زمان (عج) خواهان آن است "توسل" مى باشد
و بعضى از بزرگان كه خدمت ايشان رسيده اند مى گويند امام زمان عليه السلام گله كردند كه شيعيان مرا فراموش نموده اند. بنابراين توسل به امام زمان بايد در زندگى ما باشد و اساساً بايد بدانيم كه عبادت منهاى توسل و ولايت به جايى نمى رسد. در همان روايتى كه پيغمبر اكرم (ص) نام چهارده معصوم را آورده و ذكر شد آمده است كه ايشان مى فرمايد: پروردگار عالم در معراج به من گفت: به عزت و جلالم اگر كسى به اندازه اى عبادت كند كه مانند مشك خشكيده شود، اما ولايت نداشته باشد، او را نمى آمرزم.
حاج على بغدادى مى گويد به امام زمان (عج) گفتم من شنيدم كه اگر كسى چهل سال بين صفا و مروه عبادت كند، اما فاقد ولايت باشد، با صورت به جهنم مى افتد. امام زمان با شنيدن اين سخن اشك مباركشان جارى شده و فرمود: والله چنين است.
قرآن شريف مى فرمايد:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اِتَقُوا اللهَ وَ اِبْتَغُوا اِلَيْهِ الْوَسيلَةَ»(مائده /)
يعنى شيعه بايد در زندگى خود توسل داشته باشد. امام صادق عليه السلام و امام باقر عليه السلام نيز مى فرمايند: وسيله اى كه قرآن مى فرمايد ماهستيم و در اين زمان حضرت مهدى (عج) مى باشد. همچنين مى فرمايد:
«وَ لِلّهِ الْاَسماُ الْحُسْني فَادْعُوُهُ بِها» (اعراف /) يعنى خداوند اسماء نيكويى دارد، وقت دعا كردن خدا را به آن اسماء بخوانيد و در روايات فراوان داريم كه
«نحن والله الاسماء الحسني في القرآن» بعضى از آن اسماء حسنى در قرآن ماييم.
بايد توجه داشت كه امام زمان (عج) اگر نظر لطفى نمايد هر گرهى را گشوده و هر مشكلى را مى تواند حل كند و به قول آن شاعر خاك را
كيميا كند. پس كارى كنيد كه نظر لطف ايشان شامل شما بشود كه براى او ايجاد هر چيز و حل هر مشكل فوق العاده آسان است. يعنى همچنانكه ما هر تصورى را بخواهيم مى توانيم بكنيم، او هم هر كارى كه بخواهد مى تواند انجام دهد.
يكى از علماى بزرگ مطلبى را براى مرحوم آيه الله حائرى رحمت الله عليه تعريف كرده بود كه در اينجا مى آوريم:
اين عالم گفته بود: پدر پيرم را با قافله به مشهد مى بردم. در راه در محلى منزل كرديم، همه به حمام رفتند. من هم پدرم را به حمام بردم و لباسهايمان را نيز شستيم. لذا آن روز بسيار خسته شده بودم.
شب قافله حركت كرد و من كه سوار قاطر بودم پس از مدتى احساس كردم كه از شدت خواب نمى توانم خود را نگهدارم. از اين رو بدون اينكه كسى حتى پدرم بفهمد از قاطر پياده شده و كنار جاده خوابيدم. وقتى چشم باز كردم نزديك طلوع آفتاب بود. سريعاً تيمم كرده و نماز خواندم و پس از نماز هول و اضطراب بيابان و گم كردن پدر پيرم مرا گرفت. حال چه كنم؟ اما ندايى از درون به من گفت: تو حالا مهدى را دارى، او را صدا بزن و به مجرد اينكه گفتم:
«يا ابا صالح(1)المهدي ادركنى» ديدم آقا با دو سه نفر آمدند و با اشاره به سويى به من فرمودند: اين راه را بگير و برو. با ديدن آقا مثل اينكه ولايت اثر خود را نمود
1) . در روايات آمده كه وقتى مضطر مى شويد با لقب "يا ابا صالح" و يا كلمه "غوث" به معنى فريادرس، آقا را صدا بزنيد.
و من بدون اينكه بتوانم حرف بزنم سوار قاطر شده و راهى را كه نشانم داده بودند در پيش گرفتم. اما هنوز لحظه اى نگذشته بود كه قهوه خانه اى پيدا شد. تعجب كردم، زيرا من از همين راه به مشهد رفته، ولى هرگز چنين جايى را مشاهده نكرده بودم. بيدهاى كج و حوض آب و فواره اى قشنگ منظره ى زيبايى را بوجود آورده بودند. تا آنجا كه همه چيز را فراموش كرده و لب حوض نشستم. برايم چاى آوردند، چاى را خوردم. اما يادم آمد كه پول همراه ندارم. به فردى كه چاى را آورد گفتم آقا، من پول ندارم. او گفت: اينها مال توست. منظور او را نفهميدم. پس از مدتى استراحت حركت كرده، اما باز هنوز لحظاتى نگذشته بود كه خود را در ميان قافله ديدم. قافله اى كه از اول شب تا صبح راه رفته بود.
آرى، آقا امام زمان (عج) به يك خواهش و نظر كردن نه فقط او را به قافله مى رساند، بلكه قهوه خانه اى زيبا با بيدهاى سركج و حوض آب برايش ايجاد مى كند. فرق بين ما و امام زمان در اين است كه وجود ايشان قوى و وجود ما ضعيف است. يعنى كارى را كه امام زمان كرده، ما تنها در ذهن خويش مى توانيم انجام دهيم. لذا ايشان مى توانستند به يك نظر آتش جنگ را خاموش كنند. اين مطلب را از آقا بخواهيد و مأيوس نباشيد كه يأس از رحمت خدا و كرم ائمه طاهرين و قدرت امام زمان (عج) گناهى در سر حد كفر است.
مطلب ديگرى كه قابل ذكر مى باشد اينست كه در وقت دعا و توسل نبايد براى خدا و امام زمان (عج) تعيين وظيفه نمود. به عبارت ديگر ما يك وظيفه و امام زمان (عج) يك وظيفه دارد. وظيفه ما از نظر قرآن و اسلام اينست كه دعا نموده و به امام زمان سلام الله عليه توسل بجوييم و وظيفه ى امام زمان (عج) اينست كه بر اساس مصالح نامه و نفس
الامرى كار كند. يعنى ممكن است كه ما توسل نموده و او نظر كند، اما امرى كه طالب آن هستيم به صلاح ما نباشد. پس در اين صورت چيز ديگرى به ما داده و لطف ديگرى مى كند.
داستان طلبه فقيرى كه مسلول شده و از طرف ديگر خواستار ازدواج با دخترى بود مثال جالبى در مورد فوق است. اين طلبه به امام زمان (عج) توسل جسته و چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله رفته و بالاخره در شب چهلم آقا امام زمان (عج) را ملاقات نمود. وى مى گويد حالم بسيار بد بود و از گلو سينه ام خون مى آمد. روى سكوى مسجد سهله نشسته بودم كه آقا آمدند و بعد از تشريفات بالاخره ايشان را شناختم. قهوه اى در مقابل آقا گذاشتم، ايشان مقدارى از آن خوردند و بعد فرمودند: مى دانم براى چه آمده اى، اول اينكه مى خواهى درد سينه ات شفا يابد، پس اين قهوه را بخور. طلبه مى گويد: پس از اينكه نيمه خورده امام زمان (عج) را خوردم، ايشان فرمودند: سينه ات خوب شد. سپس ادامه دادند: و اما اينكه در مورد ازدواج با دخترى كه طالب وى بودى نگران نباش، آن مطلب هم درست شده و همين روزها او را به همسرى تو درخواهند آورد. بعد فرمود: و اما در مورد فقر بايد بدانى كه ثروتمند شدن به مصلحت تو نيست.
مقصود از طرح مثال فوق، مطلب سوم يعنى فقر طلبه بود. امام زمان (عج) دو حاجت اول را كه مصلحت بود اجابت نموده، ليكن حاجت سوم را به دليل در نظر گرفتن مصالح نفس الامرى اجابت ننمودند. پس همگى بايد به امام زمان سلام الله عليه توسل جسته و هزاران بار ايشان را صدا بزنيم. چه، قطعاً او كه مظهر كرم الهى مى باشد پاسخمان را خواهد داد. ليكن اين پاسخ بر اساس مصالح نفس الامرى است.
از آقا امام زمان پرسيدند: آقا چه مصيبتى شما را بيش از هر چيز متأثر كرده است؟ ايشان سه بار فرمودند: آه از اسيرى عمه ام زينب،
آه از اسيرى عمه ام زينب، آه از اسيرى عمه ام زينب. پس اى آقا، اى امام زمان، ترا به حق عمه ات زينب قسم مى دهيم كه نظر لطفى به مجلس ما كن و همين امروز آتش اين جنگ را خاموش فرما. آقا ترا به وداع ابى عبدالله الحسين (ع) قسم مى دهيم، ترا به لحظه ى وداع حسين (ع) كه تمامى پيكر زينب را مى لرزاند قسم مى دهيم كه آتش اين جنگ را هر چه زودتر خاموش فرما. وقتى به زهرا مى گويند: چه روضه اى بخوانيم؟ مى فرمايند: روضه وداع حسينم را بخوانيد. پس ترا به اين مصيبت جانگداز قسم مى دهيم كه اين جنگ را با پيروزى اسلام خاتمه بخش.
امام حسين عليه السلام چندين بار براى وداع آمد. زيرا از كودكان، اهلبيت و از زينب دل نم كند. به ميدان مى رفت و حمله مى كرد و باز بر مى گشت. كودكان را تسليت مى داد و به شكايت بانوان پاسخ داده و دلدارى شان مى داد. اما ناگهان چشمش به زينب (س) افتاد و ديد ايشان مثل بيد مى لرزند. در اينجا مقاتل جمله اى دارند كه دل انسان را آتش مى زند. مى گويد وقتى گنجشك در زمستان داخل آب مى افتد چگونه مى لرزد. حسين نگاه كرد و ديد زينبش مثل گنجشك در آب مى لرزد. فرمود: زينبم، قافله سالارم، تو بايد پرستار اهلبيت باشى، تو سفرها در پيش دارى، چرا اينگونه مى لرزى؟ و زينب پاسخى مى دهد كه ابى عبدالله نيز برايش گريه مى كند. ايشان مى گويد: حسينم، من با همه مصيبت ها مى سازم و پرستارى كودكانت را برعهده مى گيرم، اما اگر اين بچه ها بهانه بابا را گرفته و از من پدر را خواستند چه كنم؟ و با لشگر درنده اى كه در پيش است چه چاره سازم؟
آرى، زينب سلام الله عليها به نكته حساسى اشاره نمود امام حسين عليه السلام دست ولايت به سينه زينب گذاشت و ايشان آرام
شد. اما وقتى فرمود: "پيراهن كهنه اى را بياور" دوباره آتش گرفت، ظاهراً اين پيراهن را زهرا عليهاسلام به زينب داده و فرموده بود زينبم وقتى حسين خواست به ميدان برود اين پيراهم را به او بده و زير گلويش را نيز از جانب من ببوس.
زينب عليهاسلام در حاليكه مى گريست و مى لرزيد پيراهن را آورد. مقاتل مى نويسند حسين عليه السلام به زينب گفت: زينبم چه شده، چرا اين حالت به تو دست داده و زينب پاسخى داد كه نه تنها امام حسين بلكه عالم را آتش زد. او گفت: آخر برادرم تاكنون ديده اى خواهرى براى برادر خود كفن بياورد؟ يعنى من مى دانم كه اين پيراهن كفن تو است. اما حيف كه حتى نگذاشتند اين كفن بر بدنش بماند.
وقتى امام حسين زينب را ساكت كرد، سكينه شيرين زبان جلو آمده و گفت: بابا با شما كار دارم. پدر پياده شد. سكينه گفت: روى زمين بنشين. امام نشست. سكينه گفت: مرا در دامنت بنشان و جمله اى گفت كه امام حسين به گريه افتاد و فرمود: عزيزم، اينقدر دل پدرت را آتش نزن. سكينه گفت: بابا جان، من فراموش نمى كنم كه وقتى خبر مرگ مسلم را آوردند تو كودكانش را بر دامنت نشاندى و دست نوازش بر سر آنها كشيدى، حال همان دست نوازش را بر سر دخترت نيز بكش، زيرا مى دانم كه تا ساعتى ديگر بى پدر مى شوم.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته