مدافع حریم امامت سیری در زندگانی و فضایل قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه : سجادی، سیدمجتبی، 1357-

عنوان و نام پديدآور : مدافع حریم امامت : سیری در زندگانی و فضایل قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل‌العباس علیه‌السلام/سید مجتبی سجادی .

مشخصات نشر : قم: دارالنشر اسلام، 1404.

مشخصات ظاهری : 446ص.

شابک : 978-964-475-505-7

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

یادداشت : کتابنامه: ص. 430 - 446 ؛ همچنین به صورت زیرنویس.

عنوان دیگر : سیری در زندگانی و فضایل قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل‌العباس علیه‌السلام.

موضوع : عباس‌بن علی (عليهما السلام)، 26؟ - 61ق.

رده بندی کنگره : BP42/4 /ع2

رده بندی دیویی : 297/9537

شماره کتابشناسی ملی : 10319860

اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا

اشاره

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

مدافع حریم امامت

سیری در زندگانی و فضائل قمر بنی هاشم حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)

سیّد مجتبی سجّادی

فهرست مطالب

مقدمه. 12

خانواده حضرت عبّاس (علیه السلام) . 15

مادر حضرت عبّاس (علیه السلام) . 15

ولادت حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) . 18

خواب پدر حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) . 18

خاندان حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) . 20

ازدواج امیر المؤمنین (علیه السلام) با اُمّ البنین (علیها السلام) . 24

خواب حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در شب خواستگاری.. 31

اُمّ البنین (علیها السلام) و فرزندان حضرت زهرا (علیها السلام) . 34

اُمّ البنین (علیها السلام) بعد از شهادت علیّ (علیه السلام) . 38

اُمّ البنین (علیها السلام) هنگام خروج امام حسین (علیه السلام) از مدینه. 39

حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام) . 40

وفات حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) . 52

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) . 54

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) از حضرت فاطمه (علیها السلام) . 54

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) از حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) . 78

ولادت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 80

بوسیدن دست حضرت عبّاس (علیه السلام) . 86

نام‌گذاری حضرت عبّاس (علیه السلام) . 88

کنیه‌های حضرت عبّاس (علیه السلام) . 90

أبو الفضل. 91

أبو قربة. 92

أبو القاسم. 92

أبو رأس الحار. 94

أبو الشارة. 94

أبو فرجة. 95

القاب حضرت عبّاس (علیه السلام) . 95

باب الحوائج. 95

قمر بنی هاشم. 96

سَبع القنطرة. 97

الضیغم. 97

قمر العشیرة. 98

شهید. 98

عبد صالح. 99

بطل العلقمی. 99

حامل اللّواء. 99

کبش الکتیبة. 104

عمید. 104

رئیس عسکر الحسین (علیه السلام) . 105

حامی الظعینة. 105

باب الحسین (علیه السلام) . 105

المستعجل. 105

المستجار. 106

المضهضب.. 106

المصفّی. 106

سقاء. 107

حفر چاه به دستور امام حسین (علیه السلام) . 107

تعداد اصحاب امام حسین (علیه السلام) . 115

همسر حضرت عبّاس (علیه السلام) . 120

فرزندان حضرت عبّاس (علیه السلام) . 122

اوّل: عبید اللّه بن عبّاس (علیهما السلام). 124

دوّم: فضل بن عبّاس (علیهما السلام). 124

سوّم: حسن بن عبّاس (علیهما السلام). 125

چهارم: محمّد بن عبّاس (علیهما السلام). 125

پنجم: قاسم بن عبّاس (علیهما السلام). 127

ششم: عبد اللّه بن عبّاس (علیهما السلام). 132

أحفاد حضرت عبّاس (علیه السلام) . 134

مشخصات حضرت عبّاس (علیه السلام) . 137

بطوطه بودن حضرت عبّاس (علیه السلام) . 138

پرهیزکاری حضرت عبّاس (علیه السلام) . 139

ادب حضرت عبّاس (علیه السلام) . 149

عِلم حضرت عبّاس (علیه السلام) . 152

شجاعت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 157

جنگ حضرت عبّاس (علیه السلام) با ابن شعثاء. 160

جنگ حضرت عبّاس (علیه السلام) با مارد بن صدیف.. 161

عصمت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 166

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان ائمهٔ اطهار (علیهم السلام). 171

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان حضرت علیّ (علیه السلام) . 173

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان حضرت زهرا (علیها السلام) . 175

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان امام حسین (علیه السلام) . 178

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان امام سجّاد (علیه السلام) . 189

واژهٔ "إيثار" در فرهنگ عرب.. 191

"ایثار" از دیدگاه دانشمندان اخلاق و عرفان. 193

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان امام صادق (علیه السلام) . 210

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان حضرت مهدی (علیه السلام) . 232

حضرت عبّاس (علیه السلام) در روزگار امیر المؤمنین (علیه السلام) . 235

حضرت عبّاس (علیه السلام) در جنگ صفین. 236

وصیّت حضرت علیّ (علیه السلام) به حضرت عبّاس (علیه السلام) . 242

وصیّت حضرت علیّ (علیه السلام) دربارهٔ حضرت زینب (علیها السلام) . 247

حضرت عبّاس (علیه السلام) در روزگار امام حسن (علیه السلام) . 248

حضرت عبّاس (علیه السلام) در روزگار امام حسین (علیه السلام) . 251

حرکت امام حسین (علیه السلام) با عبّاس (علیه السلام) به طرف مکه. 252

ورد حضرت عبّاس (علیه السلام) با امام حسین (علیه السلام) به مکه. 258

خطبهٔ حضرت عبّاس (علیه السلام) بر بام کعبه. 265

خروج حضرت عبّاس (علیه السلام) با امام حسین (علیه السلام) از مکه. 268

خروج خانواده حضرت عبّاس (علیه السلام) همراه امام حسین (علیه السلام) . 270

ورود امام حسین (علیه السلام) با عبّاس (علیه السلام) به کربلا. 280

آب آوردن حضرت عبّاس (علیه السلام) در روز تاسوعا 280

آب آوردن حضرت عبّاس (علیه السلام) در شب عاشورا 282

آب آوردن حضرت عبّاس (علیه السلام) در صبح عاشورا 285

دفاع حضرت عبّاس (علیه السلام) از حرم امام حسین (علیه السلام) . 286

رخدادهای روز تاسوعای حسینی (علیه السلام) . 288

امان‌نامه برای حضرت عبّاس (علیه السلام) . 289

گفتگوی حضرت عبّاس (علیه السلام) با افراد ابن زیاد. 291

شهادت حضرت عباس‌اصغر (علیه السلام) در تاسوعا 294

فرمایشات امام حسین (علیه السلام) در شب عاشورا 296

گفتگوی حضرت عبّاس (علیه السلام) در شب عاشورا 300

حمایت حضرت عبّاس (علیه السلام) از یاران امام حسین (علیه السلام) . 306

به میدان رفتن برادران حضرت عبّاس (علیه السلام) . 306

شهادت عبد اللّه بن علیّ (علیهما السلام). 308

شهادت جعفر بن علیّ (علیهما السلام). 310

شهادت عثمان بن علیّ (علیهما السلام). 312

شهادت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 315

گفتگوی حضرت عبّاس (علیه السلام) با لشکریان ابن زیاد. 321

خوابی در کیفیت شهادت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 336

باخبر شدن بانوان از شهادت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 339

امام سجّاد (علیه السلام) منتظر حضرت عبّاس (علیه السلام) . 341

چرا حضرت عبّاس (علیه السلام) به خیمه‌گاه آورده نشد. 347

محل دفن سر مبارک حضرت عبّاس (علیه السلام) . 350

زیارت‌های حضرت عبّاس (علیه السلام) . 357

زیارت اوّل. 358

زیارت دوّم. 364

زیارت سوّم. 366

زیارت چهارم. 367

زیارت پنجم. 367

زیارت ششم. 369

زیارت هفتم. 370

بوسیدن مرقد مطهر حضرت عبّاس (علیه السلام) . 371

برتری حضرت عبّاس (علیه السلام) بر سلمان (علیه السلام) . 372

راه‌های توسل به حضرت عبّاس (علیه السلام) . 378

توسلی دیگر. 380

توسلی دیگر. 381

توسلی دیگر. 383

توسلی دیگر. 383

توسلی دیگر. 385

توسلی دیگر. 385

توسلی دیگر. 385

توسلی دیگر. 386

توسلی دیگر. 386

توسلی دیگر. 386

توسلی دیگر. 387

توسلی دیگر. 388

توسلی دیگر. 388

توسلی دیگر. 388

معجزات حضرت عبّاس (علیه السلام) . 389

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به‌شیخ عبدالرّحیم. 390

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به جاهلی در محل. 391

آثار نقض عهد با حضرت عبّاس (علیه السلام) . 392

عاقبت جسارت به حضرت عبّاس (علیه السلام) . 393

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به مرحوم مامقان (قدس سره). 394

شفای بیمار در حال مرگ به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 394

درخواست خانه از حضرت عبّاس (علیه السلام) . 397

عاقبت قسم دروغ خوردن به حضرت عبّاس (علیه السلام) . 398

شفا یافتن مردی فلج به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 401

حاجت روا شدن به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 403

هدایت مردی از اهل تسنّن به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 404

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به متولی سقاخانه. 407

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به دو مادر در وضع حمل. 408

شفای جوان فلج به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 409

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به مردی روس تبار. 410

لقب باب الحوائج برای حضرت عبّاس (علیه السلام) . 412

شفای مردی به برکت توسل خواهرش به عبّاس (علیه السلام) . 414

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به مادر و فرزندی.. 416

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به شخصی از اهل کتاب.. 417

اطعام گرسنه‌ای توسط حضرت عبّاس (علیه السلام) . 418

عنایت حضرت زهرا (علیه السلام) به زیارت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 418

رسیدن به کربلا به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام) . 419

شفا یافتن کودکی توسط حضرت عبّاس (علیه السلام) . 421

شفا یافتن نابینائی به اعجاز حضرت عبّاس (علیه السلام) . 422

نجات زائرین توسط حضرت عبّاس (علیه السلام) . 423

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به یکی از زائرین فقیر. 424

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به زنی ضعیف.. 425

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به روضه خوانی. 427

مآخذ نوشتار. 430

مقدمه

بسم اللّه الرحمن الرحیم

الحمد للّه ربّ العالمین، الصلاة و السلام علی سیّدنا و نبیّنا أبی القاسم المصطفی محمّد (صلی الله علیه وآله) و علی آله و اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین (علیهم السلام) و لا سیما مولانا و مقتدانا و هادینا بالحقّ، علیّاً امیر المؤمنین (علیه السلام) و لعنة اللّه علی منکری فضائلهم و مناقبهم من الآن إلی قیام یوم الدّین.

در دنیا و آخرت، راه نجات و ملجأ و پناهی به جز خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) خاصه وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نیست و نخواهد بود. و چون وجود نازنین باب الحوائج إلی اللّه، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در پیشگاه حضرت امام حسین (علیه السلام) مقام و منزلت ارزنده و ویژه‌ای دارند، و باب رسیدن به آن رحمت واسعهٔ ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی می‌باشند، نگارنده بر آن گشت که به حسب بضاعت فوق العاده ناچیز و بسیار بسیار اندک خود، شرح حال مختصری از زندگانی و فضائل علمدار باوفای کربلا را به نگارش در آورد.

و صد البته این نوشتار نه در حد مقام و منزلت آن مولای بزرگوار، بلکه به حسب داشته‌های بسیار اندک، و واقعاً ناچیز نویسنده، آن هم در حالی‌که نگارنده خود نیک می‌داند، ارزش این عرض ادب الحقّ ناقابل و فوق العاده ناچیز، کمتر از ران ملخ مورِ درگاه حضرت سلیمان (علیه السلام) خواهد بود. و این قلم بشکسته قدرت آن را ندارد، و قادر نیست که با این بی‌بضاعتی حتّی به

گوشه‌ای از فضائل بی‌کران و غیرقابل احصاء مولای والا مقام خود حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) اشاره‌ای کند.

وصف آن دردانهٔ والا مقام***بارإلها کی بگُنجد در کلام

آن شهی که با تمام احترام***در زمین کربلا و آن خیام

با هواداری از آن نیکو امام***کرد معنا با چه شوقی او مرام(1)

و امید است، به حقّ آن قامت خمیدهٔ والا امام، در عزای برادر خود در کنار نهر علقمه، این نوشتار موجب گشایش برای نویسنده در این سرای فانی، و آسایش در آن سرای باقی گردد. و آن مدافع خیمه نشینان و سقای تشنه‌کامان کربلای معلی، نگارنده را به حسب کریم و فضل خویش، و نه به حسب لیاقت نویسنده سطور که خود نیک می‌داند بار گناهانش او را به قهقرا برده، مورد عنایات و توجهات بیش از پیش، و دو چندان خود قرار دهند. و از این ارادتمند عاصی خود، در دنیا و آخرت دستگیری نمایند.

به امید آن شه و یار***به امید قلبِ ابرار

به شهی که جمله اطفال***به وجود او به ایثار

همه خوش بُدند و خندان***به درون خیمه زینهار

که کنون عمو به صحرا***زندی قدم به تکرار

که نیاورد ز ره باد***به سرای آل اطهار

پر و خاشکی ز بی‌داد***ز برای قتل و آزار

به دمی که آن علمدار***ز عمود بس شرر بار

به زمین نمود مأوا***ز برای حیّ دادار

ز فراز زین به صورت***به دلی ز غصه غمبار


1) . مؤلف.

ز غم اسارت شاه***ز غم خواهر و بازار

تو نما از این گنه‌کار***به فرج ز خواب هشیار(1)

و بی‌تردید این نوشتار از خطاهای سهوی مصون نخواهد بود. چراکه به مقتضای "المعصوم من عصمه اللّه"، فقط اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) از هرگونه لغزشی مصون و محفوظ می‌باشند. از این رو از خوانندگان و اساتید بزرگوار استدعا می‌گردد که با انتقادها و نکته نظرهای ارزشمند خود، نگارندهٔ سطور را جهت اصلاح آن لغزش‌ها، مورد بذل محبّت بیش از پیش خود قرار دهند.

«و من اللّه تبارک و تعالی توفیق»

«خاک درگاه زائران حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)»

«سیّد مجتبی سجّادی»


1) . مؤلف.

خانواده حضرت عبّاس (علیه السلام)

اشاره

حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در خاندان نبوّت (علیهم السلام) چشم به جهان گشودند. پدر ایشان وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب (علیه السلام)، امام اوّل شیعیان جهان می‌باشند. که سخن پیرامون این امام بزرگوار نوشتار مستقلی را طلب می‌نماید و نگارنده امید دارد، توفیق آن را پیدا کند که به زودی کتابی را حول شخصیت و زندگانی این امام بزرگوار به رشتهٔ تحریر در آورد. و آن‌گونه که همهٔ دانشمندان و مورخین نگاشته‌اند: مادرِ وجود نازنین و بی‌قرین باب الحوائج إلی اللّه حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، حضرت امّ البنین (علیها السلام) می‌باشند.

مادر حضرت عبّاس (علیه السلام)

مادر حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، حضرت فاطمه (علیها السلام) دختر حزام می‌باشند.(1)

که بانوئی شاعر و خوش‌بیان بودند و برخی از اشعار ایشان در رثاء حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) و فرزندانشان، خاصه حضرت عبّاس (علیه السلام) است، و در همین نوشتار هم به زودی خواهد آمد. کما این‌که مرحوم سیّد محسن جبل عاملی (قدس سره) نیز در این‌باره نگاشته است:


1) . أعیان الشیعة، ج8، ص389.

«کانت شاعرة فصیحة.»(1)

(حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) شاعری خوش‌بیان بودند.)

و از جمله اشعار حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) شعرهائی است، که آن‌ها را به جهت آن‌که خداوند متعال فرزند بزرگوارش حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را از چشم‌زخم حفظ نماید سروده است. فرزندی که الحقّ در کمال زیبائی و جمال، و در کمالات انسانی واقعاً بی‌نظیر بود. چنانچه در کتاب «المُنمَّق فی أخبار قریش» آمده است: حضرت اُمّ البنین وحیدی (علیها السلام)، پسرش عبّاس بن علیّ بن ابی طالب (علیهم السلام) را می‌چرخاند و می‌سرود:

اُعیذُهُ بِالواحدِ***مِن عَینِ کُلِّ حاسِدٍ

قائِمِهِم وَ القاعِدِ***مسُلِمِهِم وَ الجاحِدِ

صادِرِهِم وَ الوارِدِ***مَولودِهِم وَ الوالِدِ(2)

او را در پناه خدای یکتا قرار می‌دهم، از چشمْ‌زخم هر حسودی

حسودانِ ایستاده و نشسته، و حسودانِ مسلمان و کافر

و حسودانِ آینده و رونده، و فرزندان و پدران آن‌ها

حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) از بانوان با عظمت و با فضیلتی بودند که نسبت به اهل بیت نبوّت (علیهم السلام) محبّت و دلبستگی خالص و شدیدی داشتند و نزد آن بزرگواران از جایگاه والا و ویژه‌ای برخوردار بودند، به نحوی‌که عقیلهٔ بنی هاشم حضرت زینب کبری (علیها السلام) بعد از واقعهٔ عاشوراء به جهت تسلیت گفتن به حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در مصیبت چهار فرزند بزرگوارشان به دیدن ایشان می‌رفتند، کما این‌که حضرت زینب (علیها السلام) در روزهای عید نیز برای ادای احترام به دیدن حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) می‌رفتند.(3)چنانچه مرحوم شیخ محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) هم در این‌باره از مجموعه مرحوم شهید اوّل (قدس سره) نقل کرده است:


1) . أعیان الشیعة، ج8، ص389.

2) . المُنمَّق فی أخبار قریش، ص351.

3) . العبّاس (علیه السلام) للمقرم، ص126؛ أمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص148.

«لقد زارتها السیّدة زینب الکبری (علیها السلام) بعد وصولها إلی المدینة، لتعزّیها بأولادها الأربعة الذین استشهدوا بین یدی إمامهم الإمام الحسین (علیه السلام) فی کربلاء، کما تزورها أیّام العید.»(1)

(همانا حضرت زینب کبری (علیها السلام) بعد از رسیدن به مدینه، برای تسلیت گفتن به حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در مصیبت چهار فرزند ایشان که در رکاب امام خود حضرت امام حسین (علیه السلام) در کربلا به شهادت رسیدند، به دیدن ایشان رفتند، کما این‌که در روزهای عید هم به دیدن حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) می‌رفتند.)

حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) از خانواده‌ای اصیل و شجاع عرب،(2)

و از قبیلهٔ بنی کلاب بن ربیعة بوده‌اند.(3)

و اگر چه نام مادر حضرت أبو الفضل (علیه السلام) همان‌گونه که نگاشته شد "فاطمه" بوده، ولی بعد از آن‌که به خانهٔ حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) آمدند، و با ایشان ازدواج کردند، از حضرت علیّ (علیه السلام) درخواست نمودند، ایشان را با کنیه خود مورد خطاب قرار دهند. مبادا فرزندان حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) با شنیدن نام مادر بزرگوارشان به یاد مادر خود بیفتند و محزون گردند. مرحوم شیخ محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) در این‌باره نگاشته است: «طلبت من الإمام أمير المؤمنين (علیه السلام) أن يعهد إلى أهل بيته بأن لا يدعوها أحد بعد ذلك باسمها: فاطمة، مخافة أن يتذكر أبناء الزهراء (علیها السلام) أمّهم، فيتجدّد لهم حزنهم و يعود عليهم مصابهم و يتذكّروا غصصهم و أشجانهم، و إنّما أرادت منه (علیه السلام) أن يدعوها بكنيتها أمّ البنين، و كذلك فعل (علیه السلام) .»(4)

(حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) درخواست کردند که از این به بعد کسی ایشان را با نامشان "فاطمه" صدا نزند. چرا که خوف آن را داشتند که


1) . الخصائص العبّاسیة، ص25.

2) . أعیان الشیعة، ج8، ص389.

3) . المعارف، ص88.

4) . الخصائص العبّاسیة، ص25.

فرزندان حضرت زهرا (علیها السلام) با شنیدن این نام، به‌یاد مادرشان بیفتند و حزن ایشان تازه گردد، و به یاد مصائب مادرشان بیفتند، و متذکر آن ماجراها و غم‌ها شوند، لذا از حضرت درخواست نمودند، ایشان را با نام اُمّ البنین، که کنیهٔ ایشان بود صدا بزنند، و امام (علیه السلام) نیز این کار را انجام دادند.)

انسان با دیدن این روایت شریف، مبهوت و شیفتهٔ ادب و دل‌دادگی و از خودگذشتگی حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) نسبت به فرزندان حضرت زهرا (علیها السلام) می‌شود، چرا که ایشان به مجرد آن‌که احتمال می‌دهند فرزندان حضرت صدیقهٔ طاهره (علیها السلام) ممکن است با شنیدن نام «فاطمه» به یاد مادر خود بیفتند و محزون گردند، از حضرت علیّ (علیه السلام) درخواست می‌کنند، تا زین پس با کنیهٔ مبارکشان مورد خطاب قرار گیرند. و این عملگرد نشان دهندهٔ آن است که ایشان تا چه اندازه نسبت به خاندان نبوّت (علیهم السلام) ارادت و محبّت داشته‌اند، که حتّی از نام خود نیز در راه رضایت و خوشنودی آن بزرگواران صرف نظر می‌کنند و همهٔ هستی خود را فدای ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) ی‌نمایند.

ولادت حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)

اشاره

زمان ولادت حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) مشخص نیست.(1)ولی برخی از متأخرین با توجه به تاریخ ولادت فرزند بزرگوار ایشان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) که در سال بیست و ششم ه. ق. متولد شده‌اند،(2)

و بعضی از قرائن دیگر، سال تولد ایشان را در حدود سال پنچم ه.ق. دانسته‌اند.(3)

خواب پدر حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)

پدر حضرت أمّ البنين (علیها السلام) جناب حزام (علیه السلام)، هنگامی‌که با گروهی از اقوام خود به سفر رفته بود، شبی در عالم رؤیا دید در زمین سرسبزی نشسته است، و دُرّی در دستش می‌باشد، و آن را می‌بوسد، در حالی‌که در عالم رؤیا از نور و شفافیت آن دُرّ شگفت زده شده بود. که در همین حال


1) . أمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص17.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص66؛ أعیان الشیعة، ج7، ص429؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص10.

3) . أمّ البنین (علیها السلام) سیدة نساء العرب، ص6 و 7.

ناگاه دید سواری از بالای آن وادی به او نزدیک شد و بعد از سلام و عرض تحیت به آن دُرّ اشاره نمود، و گفت: این دُرّ را به من می‌فروشی؟

حزام (علیه السلام) در عالم رؤیا به آن سوار گفت: من قیمت این دُرّ را نمی‌دانم که بخواهم آن را به تو بفروشم. سوار گفت: من هم قیمت آن را نمی‌دانم ولی به تو پیشنهاد می‌کنم، آن را به کسی‌که لایق آن می‌باشد هدیه بدهی و من نیز برای تو از نزد آن فردی که لایق این دُرّ می‌باشد، چیزی را ضمانت می‌کنم که در عالم ارزشمندتر از هر دینار و درهمی است. در این هنگام حزام (علیه السلام) به او گفت: آن چه چیزی است که ارزشمندتر از هر دینار و درهمی می‌باشد؟ آن سوار گفت:

«أضمن لك الحظوة عنده و الزلفى لديه و الشرف و السؤدد أبد الآبدين.»

(برای تو در نزد او جایگاه ویژه‌ای را ضمانت می‌کنم، و نزد او برای همیشه منزلت و شرف و مقام رفیعی خواهی داشت.)

حزام (علیه السلام) گفت: آیا واقعاً آن را برای من ضمانت می‌کنی؟ سوار کار با صلابت کامل گفت: بله، آن را برای تو ضمانت می‌کنم. حزام (علیه السلام) گفت: تو واسطه و کفیل این امر می‌شوی؟ آن سوار با قدرت تمام گفت: بله، اگر امر این دُرّ را به من واگذار کنی، من واسطه و کفیل آن برای تو می‌گردم. لذا آن دُرّ را به آن سوار داد و امرش را به او واگذار نمود.

پس وقتی حزام (علیه السلام) از خواب بیدار شد، رؤیای خود را برای اقوام و همسفرهایش بازگو نمود. در این هنگام یکی از آن‌ها گفت: اگر این خواب تو رؤیای صادق باشد، به زودی دختری روزی تو می‌گردد که شخص عظیمی او را از تو خواستگاری می‌کند، و به سبب آن دختر نزد آن مردِ با عظمت، شرافت و مقامی رفیع پیدا خواهی نمود.

وقتی حزام (علیه السلام) از سفر به خانه‌اش بازگشت، همسرش ثمامه (علیها السلام) که به حضرت فاطمهٔ اُمّ البنین (علیها السلام) باردار بود، وضع حمل کرد. از این رو وقتی او را به ولادت فرزندش بشارت دادند، گشاده‌رو گشت و خوشحالی در صورتش نمایان شد و سرور خاصی پیدا نمود. و با خود گفت:

صدق خوابم هویدا شد. و وقتی به او گفته شد: این دختر را با چه نامی صدا بزنیم؟ پاسخ داد: او را "فاطمه" نامیدم، و کنیه‌اش را "اُمّ البنین" قرار دادم.(1)

خاندان حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)

همان‌گونه که گذشت حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در خانواده‌ای اصیل که جنگ‌آور و از شجاعان عرب بودند، متولد شدند. أبو الفرج اصفهانی در مورد نسب و خاندان ایشان نوشته است:

«أمّ البنين بنت حزام بن خالد بن ربيعة بن الوحيل، و هو عامر بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة. و أمها ثمامة(2)

بنت سهيل بن عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب. و أمها عمرة بنت الطفيل فارس قرزل بن مالك الأحزم رئيس هوازن بن جعفر بن كلاب. و أمها كبشة بنت عروة الرّجال بن عتبة بن جعفر بن كلاب. و أمها أم الخشف بنت أبي معاوية فارس الهوازن بن عبادة بن عقيل بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة. و أمها فاطمة بنت جعفر بن كلاب. و أمها عاتكة بنت عبد شمس بن عبد مناف بن قصي بن كلاب. و أمها آمنة بنت وهب بن عمير بن نصر بن قعين بن الحرث بن ثعلبة ابن دودان بن أسد بن خزيمة. و أمها


1) . الخصائص العبّاسیة، ص26.

2) . ابن عنبه، نام مادر حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) را لیلی دانسته، و در این‌باره نوشته است: «فاطمة بنت حزام بن خالد بن ربيعة بن الوحيد بن كعب بن عامر بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن و أمها ليلى بنت السهيل بن مالك و هو ابن أبي برة عامر ملاعب الأسنة بن مالك ابن جعفر بن كلاب و أمهما عمرة بنت الطفيل بن عامر و أمها كبشة بنت عروة الرحال بن عتبة بن جعفر بن كلاب و أمها فاطمة بنت عبد شمس ابن عبد مناف.» - (عمدة الطالب فی نسب آل أبی طالب (علیهم السلام)، ص629). و همچنین أبو نصر بخاری نوشته است: «و الشهيد أبو الفضل العبّاس بن علیّ بن أبي‌طالب، اُمّه اُمّ البنين فاطمة بنت أبي‌المجل حزام بن خالد بن ربيعة بن الوحيد - وهو عامر - بن كعب بن عامر بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة بن معاوية بن بكر بن هوازن، واُمّها ليلىٰ بنت سهيل بن عامر بن مالك، و هو ابن أبي‌برّة عامر ملاعب الأسنّة، و اُمّها عمرة بنت الطفيل بن عامر، و اُمّها كبشة بنت عروة الرجال بن عتبة بن جعفر بن كلاب، و اُمّها فاطمة بنت عبدشمس بن عبدمناف» - (سر السلسلة العلویة في أنساب السادة العلویة، ص131).

بنت جحدر بن ضبيعة الأغرّ بن قيس بن ثعلبة بن عكابة بن صعب بن علیّ بن بكر بن وائل بن ربيعة بن نزار. و أمها بنت مالك بن قيس بن ثعلبة. و أمها بنت ذي الرأسين و هو خشيش بن أبي عصم بن سمح بن فزارة. و أمها بنت عمرو بن صرمة بن عوف بن سعد بن ذبيان بن نفيض بن الربت بن غطفان.»(1)

(اُمّ البنين دختر حزام بن خالد بن.... است، و مادر اُمّ البنين، ثمامه دختر سهيل بن عامر بن... بود؛ مادر ثمامة، عمره دختر طفيل، دلاور مشهور قبيله قرزل...؛ و مادرعمره، كبشه دختر عمروة الرجال بن...، و مادر كبشه، اُمّ الخشف دختر ابى معاويه، يكه تاز قبيلهٔ هوازن است؛ و مادر اُمّ الخشف، فاطمه دختر جعفر بن كلاب....؛ و مادر فاطمه، عاتكه دختر عبد شمس بن عبد مناف بن...؛ و مادر عاتكه، آمنه دختر وهب بن عمير بن....؛ و مادر آمنه، بنت جحدر بن ضبيعة بن.... بود؛ و مادر بنت جحدر، بنت مالك بن قيس بن... است؛ و مادر بنت مالک، بنت ذوالرأسين بود، و ذو الرأسین، خشيش بن ابى عصم بن... است؛ و مادر او، بنت عمرو بن صرمة بن... می‌باشد.)

مرحوم مقرم (قدس سره) نیز بعد از ذکر نسب حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) دربارهٔ مشخصات خانوادهٔ حضرت نوشته است: تاریخ گواهی می‌دهد که پدران و دائیّان امّ البنین (علیها السلام)، دلیران عرب در زمان قبل از اسلام بوده‌اند، و مورّخان از آنان در هنگام نبرد، دلیرمردی‌ها نقل می‌کنند. که در عین شجاعت و قهرمان سالاری، بزرگ و پیشوای قوم خود نیز بوده‌اند. آن‌چنان‌که سلاطین زمانشان در برابرشان سر تسلیم فرود می‌آوردند. اینان همانان هستند که عقیل (علیه السلام) به حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) دربارهٔ آن‌ها عرض کرد:(2)

«فَإِنَّ لَيسَ فِي العَرَبِ أشجَعُ مِن آبائِها.»(3)


1) . مقاتل الطالبیین، ص87.

2) . سردار کربلا، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص154.

3) . عمدة الطالب فی نسب آل أبی طالب (علیهم السلام)، ص629.

(در میان عرب از پدران اُمّ البنین (علیها السلام) شجاع‌تر و قهرمان‌تر یافت نشود.)(1)

و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نیز مقصودش از این پرس‌وجو آن بود که زنی برای همسری بیابد که زادهٔ دلاوران عرب باشد؛ چرا که مسلّماً سرشت و خصائص اجداد در فرزند تأثیر می‌گذارد. و اگر مولود پسر باشد، صفات پدر و اجدادش به او منتقل می‌شود. و اگر دختر بود، او خود حامل آن ویژگی‌ها به فرزندانش می‌گردد. بر این اساس است که صاحب شریعت اسلام حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) می‌فرمایند:

«دائی یکی از دو همسر است، (یعنی دائی نیز چون همسر در صفات و اخلاق طفل مؤثر است) پس برای جایگاه نطفهٔ خود همسری شایسته برگزینید.»(2)

در اینجاست که می‌بینیم در وجود شریف حضرت أبو الفضل (علیه السلام) دو گونه شجاعت درهم آمیخته است: شجاعت هاشمی و علوی که ارجمندتر و والاتر است. و از جانب پدرش سرور اوصیاء به او رسیده، و شجاعت عامری که از جانب مادرش حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به او انتقال یافته است. زیرا که در میان تیرهٔ مادرش، جدّی پیراسته چون عامر بن مالک بن جعفر بن کلب - جدّ ثمامه مادر اُمّ البنین (علیها السلام) - می‌باشد، که به سبب قهرمان‌سالاری و شجاعتش، او را "ملاعب الأسنة"؛ یعنی کسی‌که سرنیزه‌ها را به بازی می‌گیرد، نامیدند. این لقب را حسّان، چون دید، یک تنه با شجاعانی که او را احاطه کرده بودند، پیکار می‌کند، بدو داد، و گفت: «سر نیزه‌ها را با دستش به بازی گرفته است». از اوس بن حجر نقل شده، که دربارهٔ عامر گفته است:(3)

یُلَاعِبُ أطْرَافَ الْأسِنَةِ عَامِرٌ***فَرَاْحَ لَهُ حَظُ الْکَتَائِبِ أجْمَعُ(4)


1) . سردار کربلا، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص154.

2) . سردار کربلا، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص155؛ چنانچه مرحوم کلینی (قدس سره) نیز از امام جعفر صادق (علیه السلام)، از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نقل نموده است: «اخْتَارُوا لِنُطَفِکُمْ، فَإِنَّ الْخَالَ أَحَدُ الضَّجِیعَیْنِ.» - (الکافی، ج5، ص332).

3) . سردار کربلا، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص155.

4) . سردار کربلا، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص155؛ به نقل از رسالهٔ ابن زیدون در حاشیه شرح صفدی بر لامیّة العجم، ج1، ص130؛ تاریخ مدینة دمشق، ج26، ص103.

عامر سرنیزه‌ها را به بازی می‌گیرد، پس او توان یک لشکر را دارد.

عامر بن مالک آن کسی است که برادرزاده‌اش عامر بن طفیل، با علقمة بن علاثه قرار گذاشتند که هر کدام، نسب و حسب افتخار آمیزی داشت و به نفع او حکم شد، صد شتر از دیگری بستاند. به این خاطر هر کدام، یکی از پسران خود را نزد مردی از تیرهٔ بنی وحید به رهن گذاشتند - و ضمانت و رهن نیز از آن هنگام دائر گردید-. چون عامر در این مورد از عمویش کمک خواست، این دلیرمرد هم نعلین خود را به او داد و گفت: برای تعیین شرافت خود از این نعلین کمک بگیر، زیرا من با آن چهل «مرباع» را به دست آورده‌ام.(1)

مرباع، ربع غنائم جنگی بوده است. که پس از پیروزی یک طرف بر طرف دیگر، در زمان جاهلیّت به رئیس قبیله می‌رسید.(2)این نعلین مخصوص رئیس و پیشوای قوم بوده، که در أیّام نبرد آن را می‌پوشیده و الاّ مزیّتی نداشته است که برای تعیین افتخار و مباهات به نَسب، به کار رود.(3)و ابن عبد البر نگاشته است: أبا براء عامر بن مالک که به او "ملاعب الأسنة" می‌گفتند، قبل از مسلمان شدنش نزد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آمد و از حضرت درخواست نمود مبلغانی را به نجد اعزام کنند، و چون حضرت اظهار نمودند، ممکن است به آن‌ها تعرض شود، خدمت پیامبر (صلی الله علیه وآله) عرض نمود: مورد حمایت و در جوار من خواهد بود.(4)

دیگر از اجداد مادری حضرت ابو الفضل (علیه السلام)، عامر بن طفیل بن مالک بن جعفر بن کلاب، برادر عمره، جدّهٔ اوّل اُمّ البنین (علیها السلام) می‌باشد. او گرامی‌ترین مردم در زمان خود و نام آورترین شجاعان و دلاوران عرب بود.(5)حتّی در اخبار به دست ما رسیده است، که اگر یکی از اعراب نزد قیصر روم می‌رفت، به او می‌گفت: تو با عامر بن طفیل چه نسبتی داری؟ اگر میان خود و او نسبتی برمی‌شمرد، گرامیش می‌داشت و صله و احسان به او می‌نمود، و الاّ روی خوش به او نشان نمی‌داد.


1) . سردار کربلا، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص156؛ به نقل از الأغانی، ج15، ص50.

2) . سردار کربلا، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص156؛ به نقل از قاموس اللّغة، و تاج العروس.

3) . سردار کربلا، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص156.

4) . الاستیعاب، ج4، ص1450.

5) . سردار کربلا، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص156؛ به نقل از الأغانی، ج15، ص35.

و نیز از اجداد مادری حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)، عروة بن الرّحّال بن عتبة بن جعفر بن کلاب، پدر کبشه، جدهٔ دوّم این بانو می‌باشد. او نزد پادشاهان بسیار در رفت و آمد بوده و نزد آن‌ها مقام و منزلت داشته و به این خاطر هم او را «رحّال»، به معنای جهانگرد نامیده‌اند.

از دیگر نیاکان حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)، طفیل، فارس قرزل است که پدر عمره، جدّهٔ اوّل این بزرگ بانو می‌باشد. او در شجاعت و قهرمان‌سالاری زبان‌زد همگان بوده و با «ملاعب الأسنّة»، ربیعه، عبیده، و معاویه - پسران جعفر بن کلاب - برادر بوده است. زمانی آنان بر نعمان بن منذر (امیر یکی از منطقه‌های عربستان)، وارد شدند و باخبر شدند که یکی از یاران و همنشینان امیر، موسوم به ربیع بن زیاد عبسی، نزد حاکم از ایشان سعادیت کرده است.

پس صبح‌گاه که نزد نعمان بن منذر رفتند، دیدند که ربیع بن زیاد، با نعمان مشغول غذا خوردن است. لبید کوچکترین فرزند ربیعه (یکی از برادران یاد شده) اشعاری در مدح طائفه و عموهای خویش و ذمّ ربیع بن زیاد سرود که نعمان و دیگر همنشینانش بر او انکار نورزیدند، و این به لحاظ شرافت و بزرگ‌منشی غیرقابل انکار آنان بود، و بلکه نعمان بن منذر آن شخص سخن چین را از خود راند و ابیاتی در توبیخ او سرود.(1)

و عموی حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)، لبید بن ربیعة از شعراء بزرگ عرب بوده است. و برادر حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)، مالک بن حزام، آن بزرگواری می‌باشد که برای قصاص از قاتلین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به همراه جناب مختار (قدس سره) در کوفه قیام نمود و در این راه به شهادت رسید.(2)

ازدواج امیر المؤمنین (علیه السلام) با اُمّ البنین (علیها السلام)

بعضی با استناد به این‌که حضرت عبّاس (علیه السلام) در سال بیست و ششم هجری قمری به دنیا آمده‌اند ازدواج حضرت علیّ (علیه السلام) با حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) را قبل از سال بیست و سوّم هجری قمری می‌دانند، و برخی دیگر سال ازدواج آن دو بزرگوار را سیزدهم یا شانزدهم هجری قمری ذکر کرده‌اند چرا که معتقدند بین ازدواج ایشان و تولد حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) ده سال فاصله بوده است.(3)


1) . سردار کربلا، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)،ص156 و 157.

2) . أنساب الأشراف، ج2، ص192.

3) . ماه بی‌غروب، ص31.

البته تا زمانی‌که حضرت فاطمهٔ زهرا (علیها السلام) در قید حیات بودند و به شهادت نرسیده بودند، وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) با زن دیگری ازدواج نکردند.(1)

چرا که از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت شده است:

«حَرَّمَ اَللَّهُ اَلنِّسَاءَ عَلَى عَلِیٍّ مَا دَامَتْ فَاطِمَةُ حَيَّةً لِأَنَّهَا طَاهِرَةٌ لاَ تَحِيضُ.»(2)

(مادامی‌که حضرت فاطمه (علیها السلام) زنده بود، خداوند ازدواج با زنان دیگر را بر حضرت علیّ (علیه السلام) حرام کرده بود؛ زیرا حضرت فاطمه (علیها السلام) پاک بودند و عادت ماهیانه نمی‌شدند.)

ولی بعد از شهادت حضرت زهراء (علیها السلام)، وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) همسران دیگری برگزیدند، که برخی اوّلین ازدواج حضرت علیّ (علیه السلام) بعد از حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) را با حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) دانسته‌اند،(3)ولی بعضی در این‌باره گفته‌اند: حضرت علیّ (علیه السلام) برای مرتبهٔ دوّم، نه شب،(4)

و یا هفت روز بعد از شهادت حضرت زهرا (علیها السلام)،(5)و طبق وصیّت حضرت،(6)

با أمامة بنت أبی العاص بن الربیع بن عبد العزی بن عبد شمس بن عبد مناف که فرزندِ زینب دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، و خواهرزادهٔ حضرت فاطمهٔ زهرا (علیها السلام) بود، ازدواج کردند.(7)

چنانچه محدّث بزرگوار مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) درباره وصیّت حضرت زهراء (علیها السلام) روایت نموده است:


1) . الکامل فی التاریخ، ج3، ص397.

2) . مناقب ابن شهرآشوب، ج3، ص330؛ عنه البحار، ج43، ص16.

3) . الکامل فی التاریخ، ج3، ص397؛ تذكرة الخواص، ص57؛ الخصائص العبّاسیة، ص35؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص153.

4) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص305.

5) . احقاق الحق و إزهاق الباطل، ج32، ص677.

6) . أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج7، ص20.

7) . أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج7، ص20؛ الإصابة في تمييز الصحابة، ج8، ص24 و 25.

«أَنَا أُوصِیکَ أَنْ تَتَزَوَّجَ بِأُمَامَةَ بِنْتِ أُخْتِی زَیْنَبَ تَکُونُ لِوُلْدِی مِثْلِی.»(1)

(من به شما وصیّت می‌کنم که با أمامة دختر خواهرم زینب ازدواج کنید، زیرا او برای فرزندان من همانند خودم می‌باشد.)

ابن اثیر از علماء اهل تسنّن نیز در مورد وصیّت حضرت صدیقه طاهره (علیها السلام) به وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نوشته است:

«و لما کبرت أمامة تزوجها علیّ بن أبی طالب رضی اللّه عنه بعد موت فاطمة (علیها السلام) و کانت فاطمة وَصّت علیّاً أن یتزوجها، فلما توفیت فاطمة تزوجها.»(2)

(و هنگامی‌که أمامه بزرگ شد علیّ بن أبی طالب (علیهما السلام) بعد از فوت حضرت فاطمه (علیها السلام) با او ازدواج نمودند و حضرت فاطمه (علیها السلام) به حضرت علیّ (علیه السلام) وصیّت کردند که با أمامه ازدواج نمایند، لذا حضرت علیّ (علیه السلام) وقتی حضرت فاطمه (علیها السلام) فوت کردند با او ازدواج نمودند.)

توضیح: نویسنده سطور در کتاب دیگر خود، تحت عنوان «الخدیجة (علیها السلام) اُمّنا؛ سیری در زندگی و فضایل حضرت خدیجه کبری (علیها السلام)»، به تبع بسیاری از محققین شیعه، به اثبات رسانده، زینب که در این سطر از ایشان با نام دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) یاد شده، در حقیقت ربیبهٔ حضرت بوده است، نه فرزند پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و در واقع زینب، خواهرزادهٔ حضرت خدیجه (علیهم السلام) بوده، و مادرش هاله، خواهرِ حضرت خدیجه (علیها السلام) می‌باشد.

از این رو ایشان، چنانچه اهل سنّت گمان کرده‌اند، زینب فرزند حضرت خدیجه (علیها السلام) از پیامبر (صلی الله علیه وآله) نمی‌باشد. و اگر در جائی از ایشان به عنوان فرزند حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) از حضرت خدیجهٔ کبری (علیها السلام) یاد شده، به این خاطر می‌باشد که در صدر اسلام، ربیبهٔ هر شخصی، به منزلهٔ فرزند آن شخص بوده است. و چون بعد از وفات هاله خواهر حضرت خدیجهٔ کبری (علیها السلام)،


1) . بحارالانوار، ج43، ص199.

2) . أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج7، ص20.

امر حضانت و نگهداری از زینب، به عهدهٔ خالهٔ خود بوده، و در خانهٔ پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) بزرگ شده، و ربیبهٔ ایشان به شمار می‌رفته، از زینب به عنوان دختر حضرت یاد شده است.

البته برخی ازدواج حضرت علیّ (علیه السلام) با أمامة را در سال دوازدهم هجری قمری دانسته‌اند.(1)

از این رو در این صورت با توجه به این‌که حضرت صدیقهٔ طاهره (علیها السلام) در سال دهم و یا یازدهم هجری‌قمری بنابر اختلافی که در این‌باره وجود دارد، به شهادت رسیدند،(2)باید این ازدواج یک، یا دو سال بعد از شهادت حضرت فاطمهٔ زهراء (علیها السلام) واقع شده باشد. و در این بین ذهبی، دیگر تاریخ نگار اهل تسنّن نیز ازدواج حضرت علیّ (علیه السلام) با أمامة را در زمان خلافت عمر بن خطاب دانسته است.(3)

به هر ترتیب، وجود نازنین حضرت علیّ (علیه السلام)، برای دوّمین مرتبه بعد از حضرت فاطمه (علیها السلام)،(4)و یا سوّمین مرتبه بعد از أمامة، با حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) ازدواج نمودند.(5)گرچه گزارش‌هایی متعددی از ازدواج حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به عنوان دوّمین همسر حضرت علیّ (علیه السلام) وجود دارد.(6)و طبری مورخ بزرگ اهل تسنّن هم در ضمن بیان نام همسران و فرزندان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نوشته است:

«فأوّل زوجةٍ تزوّجها فاطمه بنت رسول اللّه (صلی الله علیه وآله)، و لم يتزوّج عليها حتّى توفيت عنده، و كان لها منه من الولد: الحسنُ و الحسين، و يُذْكر أنه كان لها منه ابنٌ آخر يسمى مُحسناً توفى صغيراً، و زينب الكبرى، و أمّ كلثوم الكبرى .ثم تزوّج بعدُ أمَّ البنين بنت حزام - و هو أبو المجل بن خالد بن ربيعه ابن الوحيد بن كعب


1) . المنتظم فی تاریخ الملوک و الأمم، ج4، ص112؛ الکامل فی التاریخ، ص401.

2) . زینب الکبری (علیها السلام) بنت الإمام أمیرالمومنین علیّ بن أبي طالب (علیه السلام)، ص17 و 18.

3) . سیر اعلام النبلاء، ج1، ص335.

4) . الکامل فی التاریخ، ج3، ص397.

5) . الخصائص العبّاسیة، ص36.

6) . تذكرة الخواص، ص57؛ الخصائص العبّاسیة، ص35؛ الکامل فی التاریخ، ص401.

بن عامر بن كلاب - فولد لها منه العبّاس، و جعفر، و عبد اللّه، و عثمان، قتلوا مع الحسين (علیه السلام) بكربلاء، و لا بقية لهم غير العبّاس...»(1)

به هر نحو وجود نازنین حضرت علیّ (علیه السلام) به برادر خود جناب عقیل (علیه السلام) که آگاه به انساب عرب، و نسب‌شناس فوق العاده خُبره‌ای بود، و از أحوال و حتّی خُلق و خوی همگان اطلاع جامع و کاملی داشته، فرمودند:

«اُنْظُر إلَی إمْرَأَةٍ قَدْ وَلَدَتْهَا الفُحُولَةُ مِنَ العَرَبِ لِأَتَزَوَّجَهَا فَتَلِدَ لِی غُلَاماً فَارِساً. فَقَالَ لَهُ: تَزَوَّجَ أُمُّ الْبَنِينَ الکِلابِیَّةَ فانّه لَيْسَ فِي الْعَرَبِ أَشْجَعُ مِنْ آبَائِهَا، فَتَزَوَّجَهَا.»(2)

(جستجو کن زنی را که زادهٔ مردی برجسته و شجاع از عرب باشد، پیدا نما تا با او ازدواج نمایم، و برای من فرزندی دلاور و جنگجو به دنیا بیاورد. عقیل به حضرت عرض کرد: با امّ البنین کلابیه ازدواج کنید؛ زیرا در عرب شجاع‌تر از پدران ایشان نیست، پس حضرت علیّ (علیه السلام) با حضرت امّ البنین (علیها السلام) ازدواج نمودند.)

آن‌چه لازم است، که در این روایت مورد توجه قرار بگیرد، تصریح حضرت علیّ (علیه السلام) در مورد علم ژنتیک و به ارث رسیدن خصوصیات آباء و اجداد به فرزندان خود می‌باشد.

آن هم در روزگاری که مردمان به این نکته هیچ‌گونه توجه و التفاتی نداشتند، و از این علم هیچ اطلاعاتی در دست آن‌ها نبود. لذا حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) که خود آگاه به انساب عالمیان تا روز قیامت می‌باشند، از عقیل (علیه السلام) در این‌باره سؤال فرمودند:

تا اولاً: اشاره‌ای به علم ژنتیک و وراثت داشته، و همگان را از جامعیت علمی خود، در علوم مختلف آگاه نمایند.

ثانیاً: علم عقیل (علیه السلام) را مورد تأیید خود قرار دهند، تا همگان بدانند او چه عالم بزرگوار و شخصیت ارزنده‌ای می‌باشد.


1) . تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص153.

2) . عمدة الطالب فی نسب آل أبی طالب (علیهم السلام)، ص629.

و ثالثاً: با عقیل (علیه السلام) مشورت نمودند تا همگان را آگاه به منزلت عقیل (علیه السلام) نزد خود نمایند، و همه بدانند که او، امین و مورد اطمینان حضرت بوده است.

به هر تقدیر، حضرت علیّ (علیه السلام) بعد از مشورت با عقیل (علیه السلام)، برادر خود را برای خواستگاری به نزد حزام (علیه السلام) پدر حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) فرستادند. و در آن زمان خانهٔ حزام (علیه السلام) بیرون مدینه بود. از این رو عقیل (علیه السلام) با همهٔ امید و آرزوئی که به این امر داشت، با عزّت و شرف تمام به خانهٔ ایشان وارد شد.

حزام (علیه السلام) که بسیار میهمان نواز بود، به احترام حضرت عقیل (علیه السلام) شتری قربانی نمود و پذیرایی مفصلی از او کرد و نهایت اکرام را در حقّ ایشان انجام داد. و رسم اعراب در آن دوران این بود که تا سه روز از میهمان خود پذیرایی می‌کردند، و چون روز چهارم فرامی‌رسید، حاجت و درخواست او را سؤال می‌کردند، و از علّت آمدنش می‌پرسیدند.

بدین جهت چون روز چهارم فرارسید، حزام (علیه السلام) کنار عقیل (علیه السلام) نشست، و در کمال ادب و احترام به او گفت: ای برادرم! آیا درخواست و حاجتی داری تا من آن را انجام دهم؟ عقیل (علیه السلام) گفت: به خواستگاری دخترت فاطمهٔ اُمّ البنین (علیه السلام)، برای یعسوب الدّین و قائد الغرّ المحجّلین و امام المتقین و سیّد الوصیّین، امام امیر المؤمنین، علیّ بن ابیطالب (علیه السلام) آمده‌ام. حزام (علیه السلام) که گوئی گمان نمی‌کرد چنین پیشنهادی به او شود، حیرت زده گشت. و با خوشحالی زائد الوصف و سروری که از شدّت آن در پوست خود نمی‌گنجید، گفت:

خوش آمدی، اقبال به ما رو نموده و خیر دنیا و آخرت شامل حال ما شده و شرف رفیع و مجد عظیمی نصیب ما گردیده که ما شرف وصلت با چنین دامادی، و این ازدواج را پیدا نمائیم. و چه کسی بهتر از وصیّ رسول ربّ العالمین (صلی الله علیه وآله) و حجّت خداوند بر همهٔ خلائق و امام انس و جن و تقسیم کنندهٔ بهشت و دوزخ، علیّ بن أبی طالب امیر المؤمنین (علیه السلام)، ولی ای پسر عموی رسول خدا!

«أين نحن منه؟ و أين ابنتنا من جنابه؟ فبالإضافة إلى أننا أناس عاديون، نحن أناس قرويون، و إن ابنتنا من أهل القرى و البادية، و هل تصلح قروية ريفية، لإمام مكي مدني؟»

(ما کجا و امیر المؤمنین کجا؟ دختر ما کجا و منزلت امیر المؤمنین کجا؟ علاوه بر این‌که ما مردمی عادی و روستائی هستیم و دختر ما اهل روستا و بادیه نشین می‌باشد، آیا شایسته است که یک زن روستائی بادیه نشین، با امام مکی مدنی ازدواج کند؟)

هنوز صحبت‌های حزام (علیه السلام) تمام نشده بود، که عقیل (علیه السلام) به وی گفت: بدان ای أبا المحل!(1)

برادرم امام امیرالمؤمنین (علیه السلام)، از آن‌چه تو می‌گویی باخبر هستند، و چیزی از آن‌چه بیان نمودی بر ایشان مخفی نمی‌باشد. امّا با این اوصاف میل به وصلت با خانواده شما را دارند، و علاقه دارند دختر شما، همسر و مادر مهربانی برای فرزندان ایشان باشند. در این هنگام حزام (علیه السلام) به حضرت عقیل (علیه السلام) گفت:

«أمهلني حتّى أستشير أمها في ذلك، و أسألها عن صلاحيّة ابنتها و أهليتها للزواج، فإنّ الأمّ أعلم بحال ابنتها من الأب، و أعرف منه بأخلاق ابنتها وآدابها، حتّى إذا أشارت على بالقبول، عرضت على ابنتي فاطمة أمر زواجها لأعرف موافقتها و رضاها بذلك.»

(به من مهلت بدهید تا با مادر او در این‌باره مشورت نمایم، و از مادرش سؤال کنم که آیا دخترش صلاحیت و اهلیت آن را دارد که [با امیر المؤمنین] ازدواج نماید. چرا که مادر آگاه‌تر به حال دخترش نسبت به پدر است، و از اخلاق و آداب دخترش آگاه‌تر از پدر می‌باشد. اگر مادرش این امر را تأیید نمود، این مسأله را با دخترم فاطمه در میان می‌گذارم تا از موافقت و رضایت او به این ازدواج باخبر شوم.)

وقتی عقیل (علیه السلام) به حزام (علیه السلام) فرصت داد تا در این مورد با همسرش مشورت نماید. حزام (علیه السلام) برخاست و داخل خانه رفت، ولی در این هنگام دید، دخترش فاطمه در مقابل مادرش ثمامه


1) . أبا المحل، کنیهٔ حزام (علیه السلام) بوده است.

نشسته، تا موهایش را شانه کند، در حالی‌که از مادر خود می‌خواست، خوابی را که شب گذشته دیده است را برایش تعبیر نماید.(1)

خواب حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در شب خواستگاری

وقتی حزام (علیه السلام) وارد اندرونی خانه شد تا دربارهٔ این موضوع پرس‌و‌جو نماید، شنید حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) می‌گویند: ای مادر! دیشت در حال خواب، رؤیای عجبی دیدم. پس مادر ایشان با مهربانی و شفقت تمام گفت: خیر است ای دخترم! خوابت را برایم بیان کن. و در این زمان حزام (علیه السلام) در جائی ایستاده بود که آن‌ها او را نمی‌دیدند، ولی حزام (علیه السلام) به خوبی صدای ایشان را می‌شنید، که اُمّ البنین (علیها السلام) گفت:

ای مادر! دیشب در خواب دیدم در باغ سرسبز و پُر درختی نشسته‌ام. و نهرهای روان و درخت‌هائی که میوه‌های فراوانی داشتند در آنجا وجود دارد. و حال آن‌که شب هنگام بود، امّا شب، نورانی به نظر می‌رسید، به نحوی‌که آسمان صاف و ستارگان روشن، و ماه کامل بود. و نورِ ماه بر آن باغ می‌تابید و زیبائی خاصی پیدا کرده بود.

و من در آن لحظات به آن‌ها نگاه می‌کردم و دربارهٔ عظمت خداوند متعال، خالق زمین و آسمان و آفرینندهٔ خورشید و ماه فکر می‌کردم که ناگاه در عالم رؤیا دیدم، ماه از دل آسمان به طرف زمین فرود آمد و در دامن من قرار گرفت. و حال آن‌که نوری از آن ساطع می‌گشت که چشم‌ها را خیره می‌کرد. پس از این قضیه، فوق العاده شگفت زده شدم. امّا هنگامی تعجب من زیادتر شد که ناگاه دیدم سه ستارهٔ نورانی از آسمان فرود آمدند و دوباره چونان ماه در دامن من قرار گرفتند. و حال آن‌که از آن‌ها نور فوق العاده‌ای متلألأ بود و همگی می‌درخشیدند. در این حالت بودم که ناگهان هاتفی ندا داد و گفت:

بشراکِ فاطمةُ بسادة الغُرَر***ثلاثة أنجم و الزاهر القمر

أبوهم سیّد فی الخلق قاطبة***بعدالرسول کذا قد جاء فی الخبر


1) . الخصائص العبّاسیة، ص28 و 29.

فاطمه مژده باد تو را به سیادت و نورانیت. به ماه نورانی و سه ستاره درخشان.

پدرشان سیّد و سرور همهٔ انسان‌ها بعد از پیامبر (صلی الله علیه وآله) است، و این‌گونه در خبر آمده است.

پس وقتی این ندا را شنیدم، از خواب بیدار شدم، در حالی‌که ترسیده بودم. مادر! تعبیر این خواب که دیشب دیدم چیست؟! در این هنگام، مادر به او گفت: دخترم خیر است و نشان دهندهٔ آن می‌باشد که به زودی با مردی که در پیشگاه خداوند متعال عظمت فوق العاده‌ای دارد و شأن رفیع و منزلت زیادی دارد و مولای قوم خود می‌باشد و قبیله‌اش از وی اطاعت می‌کنند و نزد مردم نیز مقام عظیمی دارد، ازدواج می‌کنی. و از ایشان صاحب چهار فرزند می‌شوی که اوّلین آن‌ها، مقام و منزلتش از سه برادر دیگر خود، رفیع‌تر و بیشتر خواهد بود، و چونان ماه، نسبت به سه برادر خود که مثل ستارهٔ درخشان می‌باشند، است.

پس از این‌که صحبت‌های حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) با مادر خود تمام شد، حزام (علیه السلام) نزد آن‌ها حاضر گردید، و وارد اتاق شد و به آن‌ها سلام نمود و با خوشحالی و حالت تبسم گفت: ای دخترم! خوابت تعبیر گشته و پسر عموی رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، عقیل بن أبی طالب (علیهما السلام)، تو را از ما خواستگاری نموده است. در این هنگام مادرِ حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) گفت: برای چه کسی خواستگاری نموده است؟ حزام (علیه السلام) گفت: برای فلّال الکتائب، و مظهر العجائب، فارس المشارق و المغارب، أسد اللّه الغالب، علیّ بن أبی طالب (علیه السلام) .

پس مادرِ حضرت اُم البنین (علیها السلام) با اشتیاق به شوهر خود گفت: به عقیل چه پاسخی دادی؟ حزام (علیه السلام) گفت: از ایشان مهلت گرفتم تا با تو در این‌باره مشورت نمایم و نظرت را جویا شوم. بعد حزام (علیه السلام) در ادامه کلام خود اضافه کرد، و به همسرش گفت:

«هل ترين ابنتنا مؤهّلة للزواج، و كفوءة لأن تكون زوجة، لوصیّ رسول اللّه (صلی الله علیه وآله) و الحجّة على خلق اللّه، الإمام أمير المؤمنين، و إمام المتقين، علىّ بن أبي طالب (علیه السلام) ؟»

(آیا دخترمان را شایسته ازدواج، و هم شأن برای همسری با وصیّ رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، و حجّت بر خلق خداوند، امام امیرالمؤمنین، و امام متقین، علیّ بن أبی طالب (علیه السلام) می‌دانی؟)

در این هنگام، مادرِ حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) با خوشحالی تمام و با حالتی شگفت‌زده به شوهر خود گفت:

«نعم يا حزام! إن ابنتنا و بحمد اللّه عاقلة نبيهة، و أديبة، أريبة، لقد رأيت فيها الكفائة منذ صغرها، و أحسست منها التفوّق و النبوغ من أيّامها الأوّلى، فأدبتها بآداب العرب، و ربيتها تربية الصالحين، و أعددتها إعداداً تأهّلت عبره لأن تكون زوجة صالحة، و أمّاً عطوفاً، و ربة بيت مديرة،و مدبّرة، فأرجو اللّه أن تكون عند حسن ظنّنا، و أن تبيض بسيرتها الحسنة عند الإمام أمير المؤمنين (علیه السلام) وجوهنا.»(1)

(بله ای حزام! همانا دختر ما سزاوار ازدواج با امیر المؤمنین (علیه السلام) می‌باشد، و بحمد اللّه او دختر عاقلِ آگاهِ ادیبِ خردمندی است. همانا او را از کودکی دختری با کفایت و با استعداد یافتم و از همان ابتداء روزگارش، در او نبوغ و برتر بودنش بر دیگران را احساس می‌کردم. از این رو او را به آدابِ خوب عرب تربیت کردم و او را چونان صالحین تربیت نمودم و او را به گونه‌ای آماده کردم که همسری صالح و مادری دل‌سوز و مدیری در امر خانه‌داری و مدبر باشد. پس امیدوارم خداوند توقعات ما را برآورده کند و دخترم با سیرت نیکوی خود، ما را نزد امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) رو سفید نماید.)


1) . الخصائص العبّاسیة، ص29 تا 31.

اُمّ البنین (علیه السلام) و فرزندان حضرت زهرا (علیه السلام)

اشاره

در برخی از منابع متاخر آمده است، حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) پس از ازدواج با حضرت علیّ (علیه السلام) قسم یا نمودند که برای فرزندان حضرت فاطمهٔ زهرا (علیها السلام) همچون مادری دلسوز باشند.(1)

از این رو هنگامی که حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) وارد خانهٔ حضرت علیّ (علیه السلام) شدند، چون امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) بیمار شده بودند، از فرزندان حضرت زهرا (علیها السلام) مراقبت نمودند. و در طول عمر مبارک خود به احسن وجه با آن بزرگواران برخورد می‌کردند.

به نحوی‌که بهتر از یک مادر واقعی با آن بزرگواران رفتار می‌نمودند. و فرزندان حضرت فاطمهٔ زهرا (علیها السلام) نیز ایشان را بسیار دوست داشتند.(2)

تا جائي‌که در السنهٔ اکابر و اعاظم علماء اهل منبر شهرت دارد که وقتی حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در شب زفاف خود وارد خانهٔ حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) شدند، خود را بر قدوم فرزندان حضرت صدیقهٔ طاهره (علیها السلام) انداختند و در نهایت فروتنی و با تواضع بی‌نظیری به آن بزرگواران عرض کردند: من به اینجا نیامده‌ام که مادری شما را نمایم، بلکه به اینجا آمده‌ام، که چونان کنیزی برای شما باشم. چنانچه مرحوم صدر الدّین قزوینی (قدس سره) نیز در این‌باره نگاشته است:

«چون قدم به‌آستانهٔ خانهٔ حضرت نهاد، آن عتبهٔ علّیه را بوسید و وارد حجره شد، اوّل حسنین (علیهما السلام) را که بیمار بودند نشاند و بدور هر کدام صد مرتبه گردید، بعد صورت‌هاشان را بوسید، بوئید، گریید، و عرض کرد: آقا زادگان مرا به کنیزی خود قبول دارید، تصدُّق شما شوم من آمده‌ام که خدمتکار شما باشم و رخت و لباس شما را بشویم و دست به‌سینه مشغول خدمت شما باشم، مرا به‌خادمی قبول فرمائید.»(3)


1) . السيدة أمّ البنين (علیها السلام)، ص32.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص25؛ السيدة أمّ البنين (علیها السلام)، ص32.

3) . ریاض القدس المسمی بحدائق الاُنس، ج2، ص67.

عالم عامل و رجالی مشهور جهان تشیع، مرحوم مامقانی (قدس سره) نیز دربارهٔ محبّت حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام)، و مقدم داشتن آن بزرگواران بر فرزندان خود، و توجه خالصانه حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به فرزندان حضرت فاطمه (علیها السلام) نوشته است:

«و يستفاد قوّة إيمانها و تشيّعها أنّ بشير كلّما نعى إليها بعد وروده المدينة أحداً من أولادها الأربعة، قالت: ما معناه أخبرنى عن أبى عبد اللّه الحسين (علیه السلام) ؟! فلما نعى إليها الأربعة، قالت: قد قطعت نياط قلبى، أولادى و من تحت الخضراء كلهم فداء لأبى عبد اللّه الحسين (علیه السلام)، أخبرنی عن الحسین (علیه السلام) . فانّ علقتها بالحسين (علیه السلام) ليس إلا لإمامته (علیه السلام) و تهوينها على نفسها موت مثل هؤلاء الأشبال الأربعة إن سلم الحسين (علیه السلام) يكشف عن مرتبة فى الديانة رفيعة.»(1)

(و قدرت ايمان و تشيّع حضرت اُمّ البنين (علیها السلام) - یعنی پیروی نمودن ایشان از امام معصوم (علیه السلام) - از آنجا دانسته مى‌شود كه وقتى بشير [به امر امام سجّاد (علیه السلام) ] وارد مدينه شد که خبر شهادت هر یک از چهار فرزندشان را به ايشان بدهد، حضرت اُمّ البنين (علیها السلام) به او فرمودند: اين چه معنايى دارد، [که خبر از فرزندان من می‌دهی] از ابى عبد اللّه الحسین (علیه السلام) به من خبر بده؟! پس هنگامی‌که بشير خبر شهادت چهار فرزندشان را برای ایشان بیان نمود. [از شدّت محبّتی که به حضرت امام حسین (علیه السلام) داشتند، آن‌چنان بی‌خبری از حضرت، ایشان را مضطرب نموده بود که به این منظور] فرمودند: بندهاى قلبم پاره شد، فرزندانم و هر آن‌چه زير آسمان است، همگی فداى ابا عبد اللّه الحسين (علیه السلام)، از امام حسین (علیه السلام) به من خبر بده. مرحوم مامقانی در ادامه کلام خود فرموده است: پس قطعاً علاقهٔ ايشان به امام حسين (علیه السلام) نىست، مگر به خاطر امامتی که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بر حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) داشتند و اين‌كه ایشان، سلامت حضرت امام حسين (علیه السلام) را بر همه چیز مقدم می‌کردند، گرچه به


1) . تنقیح المقال فی علم الرجال، ج3، ص70.

قيمت مرگ چهار فرزندشان باشد، نشان دهنده، و کاشف از مرتبهٔ ایشان، در دیانت بلند قدرشان دارد.)

و حقیقتاً تواضع و ادب حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) و خانوادهٔ بزرگوار ایشان، نسبت به وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) و فرزندان بزرگوارشان (علیهم السلام) غیرقابل توصیف است. به نحوی‌که در همان روز خواستگاری، به جهت اعلام رضایت خود برای وصلت با حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، جناب حزام (علیه السلام) به عقیل (علیه السلام) گفت:

«لقد رضينا بأن تكون ابنتنا خادمة متواضعة فى بيت النبوّة و الإمامة، إن قبلها الإمام أمير المؤمنين (علیه السلام) بذلك.»

(در صورتی‌که امام امیر المؤمنین (علیه السلام) دختر ما را به عنوان خادم قبول نمایند، همانا ما رضایت داریم که دخترمان خادم متواضعی برای خاندان نبوّت و امامت باشد.)

و این تواضع و ادب بی‌بدیل، نسبت به خاندان نبوّ ت و امامت (علیهم السلام)، آن هم به نحوی‌که دختر خود را به عنوان خادم، و نه به عنوان همسر، در بارگاه مقدّس امیر المؤمنین (علیه السلام) به‌شمار آورند، عقیل (علیه السلام) را بر آن داشت که در پاسخ به کلام سراسر با درایت جناب حزام (علیه السلام)، با ذکر کنیهٔ ایشان که نشان از احترام گذاردن به طرف مقابل می‌باشد، خطاب به ایشان بگوید:

«يا أبا المحل! لا تقل خادمة متواضعة و لكن قل: زوجة وفيّة و قرينة كريمة.»(1)

(ای أبا محل! نگو خادمی متواضع، بلکه بگو همسری وفادار و همنشینی سخاوتمند.)

و نه تنها پدر حضرت اُم البنبن (علیها السلام) که مادر ایشان هم چنین منزلتی برای خاندان نبوّت و امامت (علیهم السلام) قائل بودند. کما این‌که ثمامه (علیها السلام)، مادر حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) نیز بعد از جاری شدن صیغهٔ عقدفرزندشان با حضرت علیّ (علیه السلام)، به شکرانهٔ این وصلت مبارک به سجده رفت، و محضر ذات مقدّس باری تعالی عرضه داشت:


1) . الخصائص العبّاسیة، ص33.

«الحمد للّه الذي شرفنا بهذه المصاهرة، و كرّمنا بوصلة وصىّ رسوله (صلی الله علیه وآله) .»(1)

(سپاس خداوندی را که به سبب این ازدواج به ما شرافت بخشید و ما را به سبب وصلت با جانشین رسولش (صلی الله علیه وآله) گرامی داشت.)

سپس ثمامه (علیها السلام) نزد دختر بزرگوار خود حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) آمد، و با شادی غیرقابل وصفی پارهٔ تن خود را به آغوش کشید، و بعد از تبریک به جهت این کرامتی که خداوند متعال به ایشان عنایت کرده، چند توصیه به دختر بزرگوار خود نمود. مرحوم محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) در این‌باره نوشته است:

«توصیها بحسن الأخلاق و السيرة و تحتها على خدمة زوجها و خدمة أولاده ذريّة رسول اللّه (صلی الله علیه وآله) و ذلك بكل إخلاص و كامل الجد و الجهد.»(2)

(حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) را به حسن خُلق و روش نیکو و خدمت به همسرشان و فرزندان همسرشان، که ذریهٔ رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بودند، با اخلاص تمام و کوشش و تلاش کامل، سفارش نمود.)

این توصیه‌های حضرت ثمانه (علیها السلام)، مادر حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به فرزند بزرگوار خود، نشان از عظمت این بانوی بزرگوار و ارادت ایشان، به خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) دارد که از همان ابتدای امر به فرزند خود چنین سفارش‌های می‌نمایند، و به دختر خود توصیه می‌کنند که از هیچ کوششی در راستای خدمت به حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) و فرزندان حضرت زهرا (علیها السلام) دریغ نکنند. و با اخلاقی نیکو در صدد خدمت خالصانه و تمام عیار به فرزندان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و حضرت علیّ (علیه السلام) باشند.


1) . الخصائص العبّاسیة، ص34.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص34.

اُمّ البنین (علیها السلام) بعد از شهادت علیّ (علیه السلام)

حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) که قبل از ازدواج با حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) با شخص دیگری ازدواج نکرده بودند، بعد از به شهادت رسیدن حضرت نیز هیچ‌گاه ازدواج نکردند. و يقیناً یاد و خاطرهٔ حضرت، حتّی برای اندک لحظه‌ای برای ایشان کم رنگ نیز نگشت. چرا که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و یا امامان معصوم (علیهم السلام) بعد از وفات، و فقدان ظاهری از این دار فانی نیز زنده می‌باشند، و بر این عالم ناسوت احاطهٔ کامل و همیشگی دارند.

علاوه بر این‌که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و امامان معصوم (علیهم السلام) به منزلهٔ پدر واقعی مسلمانان هستند،(1)

و بالنتیجه همسران آن‌ها نیز مادر آن‌ها به‌شمار می‌آیند. به این خاطر به آن‌ها "اُمّ المؤمنین" گفته می‌شود. و چون همسران آن بزرگواران به منزلهٔ مادر مسلمانان هستند، ازدواج با ایشان بعد از اهل بیت (علیهم السلام) جایز نمی‌باشد.

چنانچه أبو نصر، سهل بن عبد اللّه بخاری دربارهٔ ازدواج نکردن حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) بعد از شهادت جانگداز حضرت علیّ (علیه السلام) نگاشته است:

«و لم تخرج اُمّ البنین إلی أحد قبله و لا بعده»(2)

(حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) قبل و بعد از حضرت علیّ (علیه السلام) با هیچ‌کس ازدواج نکردند.)

بنابراین چون امامان معصوم (علیهم السلام) و پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) بعد از وفات و فقدان ظاهری از این دار فانی زنده می‌باشند، و بر این عالم ناسوت احاطهٔ کامل و همیشگی دارند. و همچنین پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و امامان معصوم (علیهم السلام) به منزلهٔ پدر واقعی امّت می‌باشند، و بالنتیجه همسران آن‌ها نیز مادر آن‌ها به‌شمار می‌آیند، ازدواج با ایشان جایز نیست. به همین جهت وقتی بعد از شهادت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، یکی از همسران حضرت علیّ (علیه السلام)، قصد داشت مجدداً ازدواج


1) . رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در این‌باره، در ضمن روایتی فرموده‌اند: «أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ اَلْأُمَّةِ؛ من و علیّ پدران این امّت هستیم.» - (عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص85؛ ینابیع المودة، ج1، ص370). کما این‌که شیعه، و اهل سنّت، در روایت دیگری از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نقل کرده‌اند: «حَقُّ عَلِیِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَى هَذِهِ الأُمَّةِ كَحَقِّ الْوَالِدِ عَلَى وَلَدِهِ؛ حقّ علیّ بن ابی طالب بر این امّت، مثل حق پدر بر فرزندش است.» - (کفایة الموحدین، ج2، ص394؛ امالي الطوسي، ص54؛ تاریخ مدینة دمشق، ج42، ص307؛ ینابیع المودة، ج1، ص307).

2) . سر السلسلة العلویة في أنساب السادة العلویة، ص131.

نمایند. حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) با استناد به روایتی از حضرت علیّ (علیه السلام) او را از این کار منع کردند، و به او گفتند: امیر المؤمنین (علیه السلام) فرموده‌اند:

«أَنَّهُ لاَ یَجُوزُ لِأَزْوَاجِ اَلنَّبِیِّ (صلی الله علیه وآله) وَ اَلْوَصِیِّ (علیه السلام) أَنْ یَتَزَوَّجْنَ بِغَیْرِهِ بَعْدَهُ فَلَمْ یَتَزَوَّجْ اِمْرَأَةٌ وَ لاَ أُمُّ وَلَدٍ بِهَذِهِ اَلرِّوَایَةِ.»(1)

(همانا جایز نیست زن‌های پیامبر (صلی الله علیه وآله) و جانشین ایشان (علیه السلام) بعد از آن بزرگواران، با شخص دیگری ازدواج کنند. پس هیچ همسر و اُمّ ولدی به جهت عمل کردن به این روایت ازدواج نکردند.)

اُمّ البنین (علیه السلام) هنگام خروج امام حسین (علیه السلام) از مدینه

بعد از مرگ معاویه و به خلافت رسیدن یزید که قصد داشت یا از حضرت امام حسین (علیه السلام) بیعت بگیرد، یا ایشان را به شهادت برساند، حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) با اصحاب خود شبانه بار سفر بستند تا از مدینه خارج، و به مکه بروند. ولی در لحظهٔ خروج حضرت از مدینه، بانوان بنی عبد المطلب، در حالی‌که نوحه سرائی و گریه می‌کردند، و به جهت جدا شدن از امام حسین (علیه السلام) بی‌تاب بودند، لذا اطراف حضرت را گرفتند و در آن حالت که امام حسين (علیه السلام) نیز در بين ايشان راه می رفتند، و گوئی در صدد آرام کردن آن‌ها بودند، تا بگذارند حضرت به مسیر خود ادامه دهند، به آن‌ها فرمودند: شما را به خدا سوگند مى دهم، معصيت خدا و رسولش (صلی الله علیه وآله) را نكنید. بانوان بنى عبد المطلب محضر مبارك حضرت عرضه داشتند:

«فَلِمَنْ نَسْتَبْقِي النِّيَاحَةَ وَ الْبُكَاءَ؟ فَهُوَ عِنْدَنَا كَيَوْمٍ مَاتَ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) وَ عَلِیٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ رُقَيَّةُ وَ زَيْنَبُ وَ أُمُّ كُلْثُومٍ (علیهم السلام)، فَنَنْشُدُكَ اللَّهَ جَعَلَنَا اللَّهُ فِدَاكَ مِنَ الْمَوْتِ يَا حَبِيبَ الْأَبْرَارِ مِنْ أَهْلِ الْقُبُورِ.»


1) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص305؛ بحارالانوار، ج42، ص92.

(پس براى چه كسى نوحه و گريه‌های خودمان را نگه دارم؟ امروز برای ما مثل روزى است كه در آن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و حضرت علىّ و فاطمه و رقيه و زينب و اُمّ كلثوم [دختران رسول خدا] (علیهم السلام) از دنیا رفتند. خداوند ما را فداي شما نماید، شما را به خداوند قسم می‌دهیم كه اى دوست خوبان از اهل قبور، از مرگ كناره بگيرید.)

و در همین حال که صدای گریه و نوحهٔ بانوان بلند بود و از حضرت درخواست می‌کردند، از مدینه خارج نشوند، به ناگاه یکى از عمّه هاى آن حضرت در حالى‌كه گريه می‌کرد، جلو آمد و محضر ایشان عرض كرد: ای حسین جان! شاهد باش که شنيدم جنّيان براى شما نوحه سرائى می‌كنند و مى‌گويند:

فَإِنَّ قَتِيلَ الْطَّفِّ مِنْ آلِ هَاشِمٍ***أَذَلَّ رِقَاباً مِنْ قُرَيْشٍ فَذَلَّتْ‌(1)

همانا کشته شده سرزمین طف از آل هاشم، گردن‌هایی از قریش را خوار ساخت، پس خوار گشتند.

در چنین حالی‌که همهٔ بانوان با اضطرب نوحه سر می‌دادند و همگی گریه می‌کردند، حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) نیز برای وداع نزد امام حسین (علیه السلام) آمدند. و بدون هرگونه اعتراضی نسبت به حرکت حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به طرف مکهٔ مکرمه، با قلبی آکنده از حزن به فرزندان خود توصیه نمودند، اجازه ندهند مولای شما حضرت امام حسین (علیه السلام) احساس غربت و تنهائی نمایند، و در راه دفاع از ایشان از جان خویش نیز دریغ ننمایند.(2)

حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام)

حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) که همراه حضرت امام حسین (علیه السلام) به کربلا نرفته بودند، و در روز عاشوراء در مدینه بودند، هنگامی‌که خبر شهادت حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را از بشیر بن حذلم


1) . كامل الزيارات، ص96.

2) . قصص اُمّ البنین (علیها السلام)، ص58.

شنیدند، اختیار از کف دادند. و بدون آن‌که نامی از فرزندان خود ببرند، مشغول عزاداری برای سیّد و سالار شهیدان حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) شدند. به نحوی‌که مرحوم محمّدتقی سپهر (قدس سره) در این‌باره نقل کرده است:

«و خرجت اُمّ البنین (علیها السلام) تبکی علی الحسین (علیه السلام) و لم تذکر أولادها الشهداء (علیهم السلام).»(1)

«اُمّ البنين (علیها السلام) از پسرهای شهید خود (علیهم السلام) نامی بر زبان نمی‌آوردند، و از ایشان یاد نمی‌کردند، و برای امام حسین (علیه السلام) ناله و گریه می‌نمودند.»

کما این‌که بشیر بن حذلم می‌گوید: هنگامی‌که وارد مدینه شدم تا به امر حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) مردم را از بازگشت، و رسیدن اهل بیت امام حسین (علیه السلام) به شهر مدینه باخبر کنم. به ناگاه بانوی جلیل القدری را دیدم که طفلی را به شانهٔ خود قرار داده‌اند، و به طرف من می‌آیند. پس صفوف مردم را شکافتند، و چون نزدیک شدند به من فرمودند:

ای مرد! مرا از حال مولایم حسین (علیه السلام) باخبر نما؟ بشیر می‌گوید: با دیدن این بانو دانستم که ایشان فوق العاده پریشان حال و مضطرب هستند، چراکه وقتی من صدا می‌زدم، امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسیدند، ایشان هم از من دربارهٔ حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) سؤال می‌کردند. و وقتی در مورد آن بانو سؤال کردم، به من گفته شد:

«هذه اُمّ البنین (علیها السلام)، فأشففت علیها و خفت أن أخبرها بأولادها مرة واحدة.»(2)

(ایشان اُمّ البنین (علیها السلام) هستند، دلم برای ایشان سوخت و ترسیدم که به یک‌باره ایشان را از شهادت فرزندانشان باخبر کنم.)

حال تصور کنید، در آن لحظات حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) چه حالت پریشانی داشته‌اند، و چگونه برای حضرت امام حسین (علیه السلام) با دیدگانی گریان عزادرای و بی‌قراری می‌کرده‌اند، که بشر بن حذلم می‌گوید: دلم برای ایشان سوخت و ترسیدم که به یک‌باره ایشان را از شهادت فرزندانشان باخبر


1) . ناسخ التواريخ: حياة الإمام سيد الشهداء الحسين (علیه السلام)، ج3، ص112.

2) . اُمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص146؛ قصص اُمّ البنین (علیها السلام)، ص92.

کنم. لذا به ایشان عرض کردم: خداوند به سبب شهادت فرزند شما عبد اللّه، به شما پاداش عنایت کند. در این هنگام به من فرمودند: من از تو دربارهٔ عبد اللّه سؤال نکردم، از حسین به من خبر بده؟!

پس به حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) عرض کردم: خداوند به سبب شهادت عثمان، به شما پاداش عنایت کند. پس به من فرمودند: من از عثمان از تو سؤال نکردم، از حسین (علیه السلام) به من خبر بده؟! پس به حضرت عرض کردم: خداوند به سبب شهادت جعفر، به شما پاداش عنایت کند. پس در این مرتبه نیز به من فرمودند: من از جعفر از تو سؤال نکردم، همانا فرزندم و هر آن‌چه زیر این آسمان است فدای حسین (علیه السلام)، مرا از حسین (علیه السلام) باخبر نما؟! در این هنگام به حضرت اُمّ البنین عرض کردم: خداوند به جهت شهادت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به شما پاداش عطا فرماید.(1)

بشیر می‌گوید:

«لقد رأیتها و قد وضعت یدیها علی خاصرتها و سقط الطفل من علی عاتقها و قالت:(2)ما معناه أخبرنى عن أبى عبد اللّه الحسين (علیه السلام) ؟! فلما نعى إليها الأربعة، قالت: قد قطعت نياط قلبى، أولادى و من تحت الخضراء كلهم فداء لأبى عبد اللّه الحسين (علیه السلام)، أخبرنی عن الحسین (علیه السلام) .»(3)

(در این هنگام همانا دیدم حضرت اُمّ البنين (علیها السلام) دو دست خود را به کمر گرفتند، و طفلی که بر شانه داشتند به زمین افتاد، و فرمودند: اين چه معنايى دارد، [که خبر از فرزندان من می‌دهی]، از ابى عبد اللّه الحسین (علیه السلام) به من خبر بده؟! پس هنگامی‌که بشير خبر شهادت چهار فرزندشان را برای ایشان بیان نمود. [از شدّت محبّتی که به حضرت امام حسین (علیه السلام) داشتند، به او] فرمودند: [به‌خاطر بی‌خبری از امام حسین


1) . اُمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص146؛ قصص اُمّ البنین (علیها السلام)، ص92.

2) . اُمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص146؛ قصص اُمّ البنین (علیها السلام)، ص92.

3) . تنقیح المقال فی علم الرجال، ج3، ص70.

(علیه السلام) ] بندهاى قلبم پاره شد، فرزندانم و هر آن‌چه زير آسمان است، همگی فداى ابا عبد اللّه الحسين (علیه السلام)، از امام حسین (علیه السلام) به من خبر بده.)

در بین عموم مردم متداول است که اگر بخواهند خبر ناگواری را به شخصی بدهند، و فی المثل مادری را از مرگ فرزندش باخبر کنند، فی البداهه این خبر را به آن مادر نمی‌گویند، بلکه زمینه سازی می‌نمایند، و در ابتدا وقتی مادر از حال فرزندش سؤال می‌کند، به او می‌گویند: تصادف کرده، امّا حالش خوب است. و بعد اضافه می‌کنند که ضربه‌ای به سرش خورده، ولی مطلب مهمی رخ نداده است. سپس وقتی مادر از حال فرزندش پرس‌وجو می‌کند، به او می‌گویند: چیزی نیست، فقط بیهوش شده، و پزشکان می‌گویند حالش خوب می‌شوند. و آنقدر با چنین مادری مدارا می‌نمایند، تا در نهایت خبر مرگ فرزندش را به او بگویند.

حال آن‌چه در این روایت آدمی را حیران می‌کند، این است که وقتی بشیر بن حذلم می‌خواست خبر شهادت حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را به حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) بگوید، به قدری حضرت پریشان حال و مضطرب بودند، که گوئی بشیر بن حذلم برای آن‌که حضرت را برای شنیدن خبر شهادت امام حسین (علیه السلام) آماده کند، و زمینه را مهیا نماید، در ابتدا امر خبر از شهادت فرزندان خود حضرت داد، و حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) را از شهادت فرزندانشان با خبر نمود، تا با این کار در نهایت بتواند خبر شهادت حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) را به حضرت بگوید.

و به عبارت دیگر آن‌چنان حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) پریشان حال و مضطرب بودند، که بشیر بن حذلم برای آن‌که زمینه را برای آگاهی حضرت مهیا کند، و برای این امر زمینه سازی کند، با بیان خبر شهادت فرزندان حضرت، زمینه را مهیا نمود.

آری محبّت حضرت اُمّ البنین (علیه السلام) به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به نحوی بوده است که وقتی خبر شهادت حضرت امام حسین (علیه السلام) و فرزندان بزرگوار خود را شنیدند، هیچ نامی از فرزندان خود نبردند، و دائم به یاد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) گریه و بی‌تابی می‌کردند، و عزاداری برای حضرت را در ما بقی عمر شریفشان، در صدر همهٔ امور خود قرار دادند، که این حالت حضرت، نشان از ولایت مداری و اعتقاد راسخ ایشان به امامت دارد.(1)


1) . اُمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص147.

به هر ترتیب وقتی بشیر بن حذلم به حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) عرض کردم: «عظم اللّه لک الأجر فی أبی عبد اللّه الحسین (علیه السلام) ؛ خداوند پاداش شمارا در مصیبت شهادت حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) زیاد نماید. و خبر شهادت حضرت را به ایشان داد. به قدری شنیدن این خبر برای ایشان سخت و جگرسوز بود که بشیر بن حذلم می‌گوید:

«فَلَمَّا سَمِعَتْ بِقَتْلِ الْحُسَیْنِ (علیه السلام) خَرَّتْ مَغْشِيًّا عَلَيْهَا.»(1)

(پس وقتی حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) از شهادت امام حضرت حسین (علیه السلام) باخبر شد، بر زمین افتادند در حالی‌که بی‌هوش شده بودند.)

هنگامی‌که حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) از حالت بی‌هوشی خارج شدند، سراغ إنسیة الحوراء حضرت زینب کبری (علیها السلام) و خانواده امام حسین (علیه السلام) را گرفتند، که به ایشان گفتند: حضرت به خانه رفته‌اند و اجازه ملاقات به احدی را نمی‌دهند مگر افرادی که عزیزی از آن‌ها در واقعهٔ عاشوراء به شهادت رسیده باشد. پس در حالی‌که حضرت زینب (علیها السلام) و بانوان بنی هاشم (علیهم السلام) مشغول عزاداری بودند و با صدای بلند گریه می‌کردند، حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) درب خانهٔ ایشان رفتند، و درب را زدند. پس فضه گفت:

«من بالباب فإن سیّدتی زینب (علیها السلام) لا ترید أحداً یدخل علیها إلا من فقدت لها عزیزاً فی کربلاء.»

(چه کسی پشت درب می‌باشد، همانا مولای من حضرت زینب (علیها السلام) قصد ندارند هیچ‌کس بر ایشان وارد شود مگر افرادی که عزیزی از آن‌ها در واقعهٔ عاشوراء به شهادت رسیده باشد.)

در این هنگام وجود نازنین حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به فضه، خادمِ عقیلهٔ بنی هاشم حضرت زینب کبری (علیها السلام) فرمودند:


1) . اُمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص148؛ قصص اُمّ البنین (علیها السلام)، ص93.

«قولي لسيّدتك زينب (علیها السلام) : إنّي شريكتها في هذا العزاء، و أريد أن أدخل عليها لأساعدها، فإنّي مثلها في المصاب.»

(به مولای خود حضرت زینب (علیها السلام) بگو: همانا من در این عزاء با ایشان شریک، و قصد دارم بر ایشان وارد شوم تا حضرت زینب (علیها السلام) را یاری نمایم، بدرستی‌که من در این مصیبت‌ها همانند ایشان هستم.)

وقتی فضه به حضرت زینب (صلی الله علیه وآله) خبر داد، ایشان فرمودند: سؤال کن چه کسی هستند که مثل من در این مصائب می‌باشند، همانا گمان می‌کنم ایشان اُمّ البنین (علیها السلام) هستند. پس فضه بازگشت و به ایشان عرض کرد: مولای من می‌فرمایند: شما چه کسی هستید که مثل من در این مصیبت‌ها می‌باشید؟ حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) فرمودند:

«إنّي الثاكلة أُمّ المصيبة العظمى. قالت: أوضحي لي؟ قالت : الحزينة صاحبة الفاجعة الكبری. قالت: أوضحي لي من تكونين؟ قالت: أو ما عرفتني؟ إنّي أُمّ البنين.»

(من مادری هستم که داغ فرزند دیده‌ام، مادر بزرگترین مصیبت هستم. گفت: برایم توضیح بده؟ حضرت أُمّ البین (علیها السلام) فرمودند: غمگینی که صاحب بزرگترین مصیبت و فاجعه می‌باشد. گفت: واضح‌تر برای من بگو، شما چه کسی هستید؟ حضرت فرمودند: آیا مرا نشناختی؟ همانا من اُمّ البنین هستم.)

در این هنگام فضه به حضرت عرض کرد: فکر مولای من درست بود، و همانا به خدا قسم شما همان‌گونه که خود فرمودید مادر بزرگترین مصیبت و فاجعه هستید. سپس فضه در را برای حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) باز نمود. و وقتی ایشان وارد شدند، حضرت زینب (علیها السلام) به استقبالشان رفتند، و ایشان را در آغوش گرفتند و گریه نمودند و گفتند: خداوند پاداش شما را در شهادت چهار فرزند بزرگوارتان زیاد نماید.(1)


1) . اُمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص148 و 149؛ قصص اُمّ البنین (علیها السلام)، ص93 و 94.

در برخی از منابع متأخر آمده است، بعد از واقعهٔ جان‌گداز کربلا حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در خانهٔ خودشان برای حضرت امام حسین (علیه السلام) مجلس عزاء به پا می‌کردند، و زنان بنی هاشم بدین منظور نزد حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) جمع می‌شدند، و به یاد مصائب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) گریه و عزاداری می‌نمودند.(1)

کما این‌که حضرت امّ البنین (علیها السلام) به همراه عبید اللّه فرزند حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به قبرستان بقیع می‌رفتند،(2)

و "پنج صورت قبر" روی زمین درست می‌کردند، و بر روی یکی از آن‌ها نام حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) را می‌نوشتند، و روی بقیهٔ آن‌ها، اسامی پسران بزرگوار خود، حضرت عبّاس، عون، عبد اللّه، و جعفر (علیهم السلام) را می‌نوشتند، و آن‌چنان در ماتم آن بزرگواران نُدبه و گریه می‌کردند،(3)که هر عابر و شاهدی، از دیدن ایشان گریان می‌شد، حتّی بزرگترین دشمن خاندان نبوّت (علیهم السلام)، مروان بن الحکم به آنجا می‌آمد، و وقتی حضرت امّ البنین (علیهم السلام) را در آن حالت مشاهده می‌کرد، در اثر گریه‌های ایشان، گریه می‌نمود.(4)

در این‌که حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) هر روز که برای عزاداری به قبرستان بقیع می‌رفتند، چهار صورت قبر و یا پنج صورت قبر روی زمین ترسیم می‌نمودند، اختلافی در مآخذ دیده می‌شود. چنانچه مهدی تاج‌الدّین نیز به این مطلب تصریح نموده، و نگاشته است:

«فکانت تخرج إلی البقیع کل یوم و تصنع قبوراً أربعة أو خمسة.»(5)

(اُمّ البنین (علیها السلام) هر روز به بقیع می‌رفتند، و چهار یا پنج قبر درست می‌نمودند.)

امّا با توجه به محبّتی که حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) داشتند، به نحوی‌که وقتی خبر شهادت امام حسین (علیه السلام) و فرزندان خود را شنیدند، بدون این‌که نامی از فرزندان خود ببرند، علی الدوام صدا می‌زدند: «وا حسیناه»،(6)بسیار بعید به نظر می‌رسد، که


1) . الشعائر الحسینة فی العصرین الأموی و العبّاسی، ص153.

2) . اعیان الشیعة، ج8، ص389.

3) . گنجینهٔ دانشمندان، ج7، ص65.

4) . اعیان الشیعة، ج8، ص389.

5) . المجالس الشجية في سيرة اُمّ البنين (علیها السلام) التقية، ص127.

6) . ناسخ التواريخ: حياة الإمام سيد الشهداء الحسين (علیه السلام)، ج3، ص112.

صورت قبری به نام حضرت امام حسین (علیه السلام) بر زمین ترسیم نکرده باشند. بنابراین علی القاعده باید در زمانی‌که حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به قبرستان بقیع می‌رفته‌اند، صورت پنج قبر را بر روی زمین درست نموده باشند. و حتّی اگر بر فرض محال بگوئیم، ایشان چهار صورت قبر روی زمین درست می‌کردند، قطعاً یکی از آن‌ها باید به نام وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بوده باشد. چنانچه مرحوم صدر الدّین قزوینی (قدس سره) در این‌باره نوشته است:

«چون خبر شهادت سیّد الشهداء (علیه السلام) به اُمّ البنین (علیها السلام) رسید، روزها می‌آمد به‌قبرستان بقیع و در گوشه‌ای می‌نشست، و صورت چهار قبر می‌ساخت، یکی شبیه قبر عبّاس بن علیّ (علیهما السلام) و یکی شبیه قبر عبد اللّه (علیه السلام) و دیگری شبیه قبر جعفر (علیه السلام) و یکی دیگر شبیه قبر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، بعد شروع می‌کرد به‌نوحه و ناله و ندبه، و در نیاحه و عویل خود می‌فرمود: ای عبّاس! بر تو گریه نمی‌کنم، و ای عبد للّه! برای تو آه نمی‌کشم، و ای جعفر! برای تو به‌سینه و سر نمی‌زنم،

زیرا که شما مادر دارید، بر آن کشته‌ای می‌گریم که مادر ندارد. یعنی بر آقا و مولای خود حسین (علیه السلام) گریه می‌کنم.»(1)

به هر ترتیب، هرگاه حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به قبرستان بقیع می‌رفتند، و در آنجا، این اشعار را در مرثیهٔ حضرت عبّاس (علیه السلام) و سه فرزند دیگر خود می‌خواندند:

یا مَنْ رَأی الْعَبَّاسَ کَرَّ***عَلی جَماهیرِ النَّقَدِ

وَ وَراهُ مِنْ أبْنآءِ حَیْدَرَ***کُلُّ لَیْثٍ ذِی لَبَدٍ

أنْبِئْتُ إنَّ إبْنِی***أصِیْبَ بِرَأْسِهِ مَقْطُوعَ یَدٍ

وَیْلی عَلَی شِبْلِی***مالَ بِرَأْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ


1) . ریاض القدس المسمی بحدائق الاُنس، ج2، ص67.

لَوْ کانَ سَیْفُکَ فی یَدَیْکَ***لَمَّا دَنَی مِنْهُ أحَدٌ(1)

ای که دیدی عبّاس را که بر گروه فرومایگان حمله می‌برد.

در حالی که فرزندان حیدر مانند شیر یالدار به دنبال اوهستند.

شنیدم که وقتی پسرم دست نداشت به سرش ضربه زدند.

وای بر من که سر فرزند شجاعم از ضرب عمود خم شد.

اگر شمشیر در دستت بود کسی جرأت نزدیک شدن نداشت.

و مرحوم شرف الدّین (قدس سره)، در مورد کیفیت عزاداری حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) زمانی‌که بدین منظور به قبرستان بقیع می‌آمدند، نوشته است:

«فصاحت و لطمت خدّها و شقّت جیبها و نادت: وا حسیناه! وا سیّداه! ثم أنشدت:»(2)

(پس حضرت امّ البنین (علیها السلام) فریاد می‌زدند، و بر صورت خود لطمه می‌زدند، و گریبان خود را چاک می‌نمودند، و صدا می‌زدند: وا حسیناه! وا سیّداه! سپس این اشعار را انشاء می‌فرمودند:)

لا تَدْعُوَنّی وَیْکِ اُمَّ الْبَنینَ***تُذَکِّرِیْنِی بِلُیُوثِ الْعَرِینِ

کانَتْ بَنُونَ لِیَ أدْعی بِهِمْ***وَ الْیَوْمَ أصْبَحْتُ وَ لَا مِنْ بَنینَ

أرْبَعَةٌ مِثْلُ نُسُورِ الرُّبی***قَدْ واصَلُوا الْمَوْتَ بِقَطْعِ الْوَتینِ

تَنازَعَ الْخِرْصانُ أشْلائَهُمْ***فَکُلُّهُمْ أمْسی صَرِیعاً طَعِینِ

یا لَیْتَ شِعْری أکَما أخْبَرُوا***بِأنَّ عَبَّاساً قَطیعُ الْیَمینِ(3)

دیگر مرا مادر پسران نخوانید، که مرا به یاد شیران بیشه می‌اندازد.


1) . الخصائص العبّاسیة، ص335؛ اعیان الشیعة، ج8، ص389.

2) . موسوعة الإمام السیّد عبدالحسین شرف الدّین، ج5، ص2240.

3) . الخصائص العبّاسیة، ص336؛ اعیان الشیعة، ج8، ص389: المجالس الشجية في سيرة اُمّ البنين (علیها السلام) التقية، ص127.

پسرانی داشتم که مرا به آن‌ها می‌خواندند، ولی امروز دیگر پسری ندارم.

چهار تن مانند باز کوهستان، که با بریده شدن رگ حیات به مرگ پیوستند.

بر پیکرشان نیزه‌ها به هم افتادند، و همگی با تن مجروح به خاک افتادند.

ای کاش می‌دانستم، که آیا حقیقت دارد، که دست راست عبّاس جدا شد؟

نابینا شدن اُمّ البنین (علیها السلام) در اثر گریه بر امام حسین (علیه السلام)

وجود نازنین پیامبر خداوند، حضرت یعقوب (علیه السلام) در اثر گریه‌هائی که سالیان متمادی در فراق حضرت یوسف (علیه السلام) نموده بود، بینائی خود را از دست داد. به نحوی‌که ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی از ایشان یاد فرموده، و در این‌باره در کلام اللّه مجید می‌فرماید:

(وَ تَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَ قَالَ يَا أَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ(1))

«آن‌گاه یعقوب از آنان - یعنی فرزندانش - کناره گرفت، و گفت: دریغا بر فراق یوسف! و در حالی‌که از غصّه لبریز بود، دو چشمش از اندوه سفید شد.»

و این گریه‌های شبانه‌روزی حضرت یعقوب (علیه السلام) در شرایطی بوده که ایشان به خوبی آگاهی داشته‌اند که یوسف (علیه السلام) زنده و در قید حیات است، و فقط به جهت آن‌که از مکان او بی‌اطلاع بودند، این‌چنین در فراق حضرت یوسف (علیه السلام) می‌سوختند. حال تصور کنید به حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در غم شهادت حضرت امام حسین (علیه السلام) و فرزندان بزرگوارشان چه گذشته است.

و آن‌چه بیش از هر چیز جگر گداخته حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) را آتش زده بود، نه غم فراق فرزندان خود، که مصیبت جان‌گداز و بی‌پایان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بوده است. به نحوی‌که حتّی در اثر گریه نمودن بر حضرت امام حسین (علیه السلام) بینائی خود را نیز از دست دادند. مرشد باللّه، یحیی بن حسین جرجانی شجری در این‌باره از وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) نقل کرده است:


1) . سورهٔ یوسف، آیهٔ 84.

«بَكَى الْحُسَيْنَ (علیه السلام) خَمْسَ حِجَجٍ، وَ كَانَتْ أُمُّ جَعْفَرٍ الْكِلَابِيَّةُ تَنْدُبُ الْحُسَيْنَ (علیه السلام) وَ تَبْكِيهِ وَ قَدْ كُفَّ بَصَرُهَا، فَكَانَ مَرْوَانُ وَ هُوَ وَال الْمَدِينَةِ يَجِيءُ مُتَنَكِّراً بِاللَّيْلِ حَتَّى يَقِفَ فَيَسْمَعَ بُكَاءَهَا وَ نَدْبَهَا.»(1)

(برای امام حسین (علیه السلام) پنج سال گریسته شد، و اُمّ جعفر کلابی - یعنی حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) - در طول این مدّت برای امام حسین (علیه السلام) مرثیه می‌خواندند و گریه می‌کردند تا آن‌که چشمان ایشان نابینا شد. و مروان حاکم مدینه به صورت ناشناس در شب می‌آمد، و پشت در می‌ایستاد، و گریه و مرثیهٔ ایشان را گوش می‌داد.)

همگان می‌دانند که در مصیبت حضرت امام حسین (علیه السلام) تا زمان حاضر نیز اهل بیت (علیهم السلام) و اصحاب و شیعیان ایشان عزادار می‌باشند، و اگر در این روایت آمده است که پنج سال برای حضرت امام حسین (علیه السلام) گریستند، منظور آن پنج سال اوّل بعد از شهادت حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) تا قیام مختار است، که در طول آن پنج سال خاندان نبوّت (علیهم السلام) و بانوان داغ‌دار بنی هاشم (علیهم السلام) اندک شیعیانی که باقی مانده بودند، علی دوام و به صورت شبانه‌روز مشغول عزاداری برای حضرت امام حسین (علیه السلام) و شوهران و فرزندان خود که در کربلا به شهادت رسیدند، بودند. به نحوی‌که حتّی در طول این مدّت پنج سال آن‌ها شانه‌ای به موهای خود نزدند، چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) از حضرت امام صادق (علیه السلام) روایت نموده است:

«مَا اکْتَحَلَتْ هَاشِمِیَّهٌ وَ لَا اخْتَضَبَتْ وَ لَا رُئِیَ فِی دَارِ هَاشِمِیٍّ دُخَانٌ خَمْسَ حِجَجٍ حَتَّی قُتِلَ عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ زِیَادٍ.»(2)

(تا پنج سال هیچ زن هاشمیه‌ای سرمه نکشید و خضاب نکرد و دود از مطبخ خانهٔ هیچ هاشمی دیده نشد، تا این‌که عبید اللّه بن زیاد کشته شد.)


1) . الأمالي الخمیسیة، ج1، ص230.

2) . بحارالانوار، ج45، ص386.

در واقعهٔ کربلا همهٔ مردان و جوانان خاندان نبوّت، به جز تعداد انگشت شماری از ایشان، به شهادت رسیدند، از این رو آنچنان بانوان بنی هاشم (علیهم السلام) داغ‌دار شهادت حضرت امام حسین (علیه السلام) در واقعهٔ کربلا شده بودند، و هر کدام از ایشان نه دیگر فرزندی و شوهری داشتند، و نه برادری برای آن‌ها باقی مانده بود، که حتّی آن بزرگواران از شدّت غم و غصه قادر نبودند برای خود غذا نیز طبخ نمایند. لذا در طول این مدّت حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) برای ایشان غذا مهیا، و می‌پختند. چنانچه در کتاب «محاسن» برقی روایت شده است:

«لَمَّا قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِیٍّ (علیهما السلام) لَبِسْنَ نِسَاءَ بَنِي هَاشِمٍ (علیهم السلام) السَّوَادَ وَ الْمُسُوحَ وَ كُنَّ لَا يَشْتَكِينَ مِنْ حَرٍّ وَ لَا بَرْدٍ وَ كَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (علیهما السلام)يَعْمَلُ لَهُنَّ الطَّعَامَ لِلْمَأْتَمِ.»(1)

(هنگامی‌که حضرت حسین بن علیّ (علیهما السلام) را به شهادت رساندند، زنان بنی هاشم (علیهم السلام) جامه سیاه و پلاس [یعنی لباس خشنِ کهنه] بر تن کردند و نه از گرما شکایت می‌کردند و نه از سرما، [یعنی از سرما و گرما پروا نمی‌کردند و آن چنان مشغول عزاداری بودند که] حضرت امام علیّ بن حسین (علیهما السلام) غذای عزاداری آنان را تهیه می‌فرمود.)

آن‌چنان این روایات بر نگارنده گران تمام شده که سیلاب اشک قدرت کتابت را از او گرفته، چراکه با توجه به مطالب گذشته، می‌توان گفت، این نقل قول، نشان از آن دارد که حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) سال‌های پایانی عمر شریف خود را متصل و علی الدوام، آن هم به نحو شبانه‌روز مشغول عزاداری بر سیّد و سالار شهیدان، حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) بوده‌اند.

چراکه حضرت اُمّ البنین (علیه السلام) حدود سه سال بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام) بیشتر زنده نبودند و از دنیا رفتند، از این رو باید طول این مدّت را در حال عزاداری بوده باشند. و به‌راستی باید ناله‌های شبانه‌روز ایشان، چه جان‌سوز و جان‌گداز بوده باشد، که حتّی فطرت مروان را نیز بر آن


1) . محاسن برقی، ج2، ص420؛ عنه البحار، ج45، ص188.

می‌داشته، که شبانه، و به نحو ناشناس، در گوشه‌ای بایستد، و با شنیدن ناله‌های حضرت، گریه کند.

وفات حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)

زمان وفات حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در منابع کهن ذکر نشده است، ولی برخی از متأخرین شهادت ایشان را در سیزدهم جمادی الثانی سال شصت و چهارم ه.ق. ذکر کرده‌اند.(1)

مرحوم شیخ علیّ ربانی خلخالی (قدس سره)، از کتاب «الاختیارات»، از أعمش روایت نموده است:

«دخلت علی الإمام زین العابدین (علیه السلام) فی الثالث عشر من جمادی الثانی، و کان یوم جمعة، فدخل الفضل بن العبّاس، و هو باک حزین، و هو یقول: لقد ماتت جدّتی أمّ البنین (علیها السلام) .»(2)

(در روز سیزدهم جمادی الثّانی که روز جمعه بود بر امام زین العابدین (علیه السلام) وارد شدم، که ناگاه فضل بن عبّاس وارد شد و در حالی‌که با حزن گریه می‌کرد، می‌گفت: جدّه‌ام ام البنین (علیها السلام) از دنیا رفتند.)

مرحوم شیخ علیّ ربانی خلخالی (قدس سره) در ادامه نوشته است: صاحب کتاب «الاختیارت» در مورد زمان وفات حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) نقل کرده است: سپس بعد از مدّت زمانی‌که این روایت را دیدم، به خبر دیگری در حاشیهٔ کتاب «وقائع الشهور و الأیّام» مرحوم بیرجندی (قدس سره) در این‌باره دسترسی پیدا کردم، که در آن نقل شده بود:

«و فیه - یقصد الثالث عشر من جمادی الثانی - توفیت اُمّ البنین الکلابیة سنة 64 ه.ق. عن الأعمش.»(3)


1) . أمّ البنین (علیها السلام) سیدة نساء العرب، ص87.

2) . أمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص200 و 201.

3) . أمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص201.

(و در آن - یعنی سیزدهم جمادی الثانی - از أعمش نقل شده که حضرت امّ البنین کلابیه (علیها السلام) در سال 64 ه.ق. وفات کردند.)

به هر ترتیب، در مورد کیفیت وفات حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)، و این‌که آیا ایشان به مرگ طبیعی از دنیا رفته‌اند، و یا این‌که ایشان به شهادت رسیده‌اند، اگر چه در مآخذ کهن مطلبی نیامده است، ولی برخی از متأخرین وفات ایشان را در اثر مسموم شدن به وسیلهٔ زهر بنی امّیه دانسته‌اند. چنانچه در کتاب «الدرجات الرفیعة في وقایع الشیعة» نگاشته شده است:

«امّ البنین (علیها السلام) با فصاحت و بلاغتی که داشت در مقام افشاگری از ظلم و تعدّی بنی امّیه برآمد و با اشعار جانسوز و بلیغ و عزاداری‌های مستمر مردم را متوجه ظلم و بی‌لیاقتی حکام وقت می‌نمود، لذا آن بانو را با عسل زهر آگین مسموم و به شهادت رساندند؛ چنانکه مورخ نامی حاج شیخ علیّ فلسفی در کتاب «زنان نابغه» و جناب عبد العظیم بحرانی در کتاب «امّ البنین» نگاشته‌اند که بنی امّیه همسر امیرالمؤمنین (علیه السلام)، امّ البنین (علیها السلام) را مسموم و به قتل رساندند.»(1)

کما این‌که صاحب کتاب «المجالس الشجیة في سیرة أمّ البنین التقیة» از صاحب کتاب «السیّدة اُمّ البنین» احتمالی را نقل کرده، و نوشته است: احتمال دارد حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به وسیلهٔ زهری که بنی امّیه با دسیسه به ایشان خوراندند به شهادت رسیده باشند، کما این‌که احتمال شهادت حضرت زینب کبری (علیها السلام) نیز با زهر بنی امیه داده می‌شود.(2)


1) . الدرجات الرفیعة في وقایع الشیعة، ص111.

2) . المجالس الشجیة في سیرة أمّ البنین التقیة، ص229.

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام)

اشاره

در تعداد فرزندان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) بین مورخین و علماء علم أنساب تفاوت‌های زیادی دیده می‌شود. چنانچه مرحوم ابن شهر آشوب (قدس سره) نیز به آن اشاره نموده، و نگاشته است:

«قال الشيخ المفيد (قدس سره) في الإرشاد أولاده خمسة و عشرون و ربما يزيدون على ذلك إلى خمسة و ثلاثين ذكره النسابة العمري في الشافي و صاحب الأنوار البنون خمسة عشر و البنات ثمانية عشر.»(1)

(شیخ مفید (قدس سره) در کتاب ارشاد، تعداد فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) را بیست و پنج نفر دانسته، امّا چه بسا تعداد آن‌ها بیشتر از سی و پنج نفر باشد. کما این‌که عمری در کتاب الشافی، و صاحب کتاب الأنوار، برای حضرت پانزده پسر و هجده دختر ذکر کرده‌اند.)

به هر ترتیب، جا دارد در ادامهٔ این نوشتار، نام فرزندان وجود نازنین حضرت علیّ بن أبی طالب، امیر المؤمنین (علیه السلام) و نام مادران ایشان آورده شود.

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) از حضرت فاطمه (علیها السلام)

همان‌گونه که همگان آگاهی دارند، حضرت صدیقهٔ طاهره (علیها السلام) پنج فرزند داشته‌اند. که اوّلین فرزند حضرت، وجود نازنین سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) می‌باشند. که ایشان در نیمهٔ ماه مبارک رمضان سال سوّم هجرت متولد شدند. و در سال پنجاه هجری، در حالی‌که چهل و هفت سال از عمر مبارکشان گذشته بود، به شهادت رسیدند.(2)


1) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304.

2) . المجدي في أنساب الطالبيين، ص194.

دوّمین فرزند حضرت زهرا (علیها السلام) وجود نازنین حضرت امام حسین (علیه السلام) هستند، که کنیهٔ ایشان أبا عبد اللّه بوده، و در سال چهارم هجرت متولد شدند. و در حالی‌که پنجاه و هفت سال از عمر شریفشان گذشته بود، در سال شصت و یک هجری در کربلا به شهادت رسیدند.(1)

سوّمین فرزند حضرت فاطمه (علیها السلام)، عقیلهٔ بنی هاشم حضرت زینب کبری (علیها السلام) می‌باشند.(2)که بنابر مشهور در پنجم ماه جمادی الأولی، و در سال ششم هجری متولد شدند.(3)و با پسر عموی خود عبد اللّه بن جعفر ازدواج نمودند.(4)

و در مآخذ مختلف، پنج فرزند به نام‌های علیّ و جعفر و عون الأکبر و محمّد و عبّاس و یک دختر به نام اُمّ کلثوم برای ایشان ذکر شده است، که محمّد و عون در روز عاشور به شهادت رسیدند.(5)

چهارمین فرزند حضرت زهرا (علیها السلام) حضرت اُم کلثوم (علیها السلام) بودند. که برخی از اهل تسنّن گمان می‌کنند، ایشان با عمر بن خطاب ازدواج نمودند. و جمعی از اعاظم علماء مذهب امامیه، کتب مفصلی در بطلان این نظریه نگاشته‌اند، که اهل تحقیق می‌توانند به آن‌ها رجوع نمایند. و نگارنده نیز با توجه به تحقیقی که در این رابطه نموده، اساساً این قول را باطل می‌داند. چنانچه مرحوم شیخ مفید (قدس سره) بر خلاف کلام خود در کتاب «ارشاد»، در کتاب «المسائل السرویة» دربارهٔ بطلان نظریهٔ ازدواج حضرت اُمّ کلثوم (علیها السلام) دختر حضرت فاطمهٔ زهراء (علیها السلام)، با عمر بن خطاب خلیفهٔ دوّم اهل تسنّن نوشته است:

«أن الخبر الوارد بتزویج أمیر المؤمنین (علیه السلام) إبنته من عمر، غیر ثابت و طریقه من الزبیر بن بکار و لم یکن موثقاً به فی النقل و کان متهماً فیما یذکره و کان یبغض أمیر المؤمنین (علیه السلام) و غیر مأمون فیما یدعیه علی بنی هاشم (علیهم السلام).»(6)


1) . المجدي في أنساب الطالبيين، ص194.

2) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304.

3) . زينب الکبری (علیها السلام) من المهد إلی اللحد، ص22.

4) . زينب الکبری (علیها السلام) من المهد إلی اللحد، ص56.

5) . زينب الکبری (علیها السلام) من المهد إلی اللحد، ص66.

6) . مسائل السرویة، ص87.

(حدیثی که می‌گوید امیر المؤمنین (علیه السلام) دخترش را به عمر تزویج کرد، ثابت نیست، و زبیر بن بکار که آن حدیث را بیان نموده، در نقل روایت موثق نیست، و در آن‌چه گفته متهم می‌باشد، و او دشمن امیر المؤمنین (علیه السلام) بوده، و دربارهٔ آن‌چه نسبت به بنی هاشم (علیهم السلام) ادعا کرده، اعتبار ندارد.)

و اگر اهل تسنّن، که برخی از آن‌ها ملتزم به این قول شده‌اند، به روایاتی که در این‌باره نقل نموده‌اند توجه نمایند، متوجه می‌شوند، که چگونه خودشان با قبول این روایات، اهانت به خلیفهٔ اوّل کرده‌اند. زیرا خود آن‌ها، با گفتاری که در ضمن این روایات آمده، ملتزم شده‌اند که خلیفهٔ اوّل، مرتکب اعمالی شده که در شأن فساق می‌باشد. به هر نحو، خطیب بغدادی که از بزرگان اهل تسنّن می‌باشد، در این‌باره نقل کرده است:

عمر بن خطّاب از علیّ بن ابی طالب (علیه السلام) دخترش را که از فاطمه (علیها السلام) بود، خواستگاری نمود، و به این خاطر رفت و آمد زیادی نزد حضرت علیّ (علیه السلام) کرد، و به حضرت عرض می‌نمود: ای أبا الحسن! آن‌چه مرا وادار کرده تا به این جهت خیلی نزد تو رفت و آمد کنم، فقط حدیثی است که از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شنیدم که می‌فرمودند:

«کُلُّ سَبَبٍ وَ نَسَبٍ مُنْقَطِعٌ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ إِلاَّ سَبَبِی وَ نَسَبِی.»

(هر پیوند خویشاوندی، چه سببی و چه نسبی در روز قیامت گسسته می‌شود، مگر پیوند خویشاوندی سببی یا نسبی با من.)

از این رو دوست دارم از طرف خانوادهٔ شما با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) خویشاوندی و پیوند دامادی داشته باشم. پس حضرت علیّ (علیه السلام) برخاستند، و نزد

دختر خود رفتند، و او را فراخواندند، و زینت کردند!!! آن‌گاه حضرت علیّ (علیه السلام) دختر خود را نزد عمر فرستادند!!!

«فَلَمَّا رَآهَا قَاْمَ إِلَیْهَا فَأَخَذَ بِسَاْقِهَا.»

(وقتی که عمر، امّ کلثوم را دید، برخاست و دست به ساق پای او زد!!)

و بعد به اُمّ کلثوم گفت: به پدرت بگو: همانا راضی شدم، راضی شدم، راضی شدم. وقتی‌که اُمّ کلثوم به نزد پدر خود بازگشت، حضرت علیّ (علیه السلام) به او فرمودند: امیرالمؤمنین به تو چه گفت؟ امّ کلثوم گفت: مرا نزد خود فراخواند و بوسید!!! و برخاست، و ساق پای مرا گرفت!!! و گفت: به پدرت بگو راضی شدم.(1)

حال آن‌چه آدمی را حیران می‌کند، این است که چگونه علماء اهل تسنّن با قبول چنین روایاتی، ملتزم می‌گردند که خلیفهٔ اوّلشان مرتکب معصیت می‌شده است. و چگونه قبول می‌کنند که بر خلاف شرع مقدّس، عمر بن خطاب، دختر حضرت علیّ (علیه السلام) را در آغوش گرفته و ایشان را بوسیده و حتّی ساق پای ایشان را نیز به دست گرفته است.

ممکن است اهل تسنّن در پاسخ بگویند: آن دختر کودک و هنوز بالغ نشده بوده است، و چون به حدی نرسیده بوده که خوب و بد اعمال را تشخیص دهند و شهوت در ایشان غلیان پیدا نماید، عمر بن خطاب نیز با ایشان این‌گونه رفتار کرده است. و از طرف دیگر نیز این دختر به اندازه‌ای کوچک بوده که خلیفه هم رغبتی از جهت تمایلات جنسی به ایشان پیدا نمی‌کرده، از این رو این‌گونه ایشان را در آغوش گرفته و بوسیده است. بدین خاطر این عمل مستلزم معصیت خداوند متعال نمی‌باشد. چنانچه در بین علماء اهل تسنّن زرقانی مالکی مذهب در این‌باره روایت نموده است:

«و أمّ كلثوم زوجة عمر بن الخطّاب مات عنها قبل بلوغها.»(2)

(و اُمّ کلثوم همسر عمر بن خطاب قبل از بلوغ از دنیا رفت.)

در این صورت سؤال دیگری به ذهن انسان تبادر می‌کند که اگر حضرت اُمّ کلثوم (علیها السلام) در آن زمان هنوز کودک بوده، به نحوی‌که تمایلات جنسی در ایشان به وجود نیامده است، پس چگونه ممکن است خلیفهٔ دوّم عمر بن خطاب، چنین کودکی را خوستگاری نمایند؟ و به‌راستی مگر اساساً چنین ازدواجی می‌تواند صحیح باشد؟ و بر فرض صحّت چنین ازدواجی، آیا علماء اهل تسنّن شایسته می‌دانند که ملتزم به روایاتی شوند که قبول آن‌ها به منزلهٔ آن است که گفته شود


1) . تاریخ بغداد أو مدینة السلام، ج6، ص180.

2) . شرح العلامة الزرقاني علی المواهب اللدنية بالمنح المحمدية، ج9، ص254.

خلیفهٔ دوّم در پی کودک همسری بوده، و برای زنان هیچ ارزشی قائل نبوده است، و خواسته‌های بانوان را در هنگام ازدواج مدّ نظر نمی‌گرفته است، و إلا در چنین سن و سال اندکی از بچه‌ای خواستگاری نمی‌کرد.

بدین جهت نگارنده اساساً روایاتی که در این زمینه نقل شده را از مجولات می‌داند. و به نظر می‌رسد که چنین عقدی واقع نشده باشد. و بر فرض محال نیز که گفته شود چنین ازدواجی واقع شده، منظور از اُمّ کلثوم در این روایات، اُمّ کلثوم (علیها السلام) فرزند حضرت علیّ (علیه السلام) نیست، بلکه مقصود از اُمّ کلثوم در این اخبار، اُمّ کلثوم دختر أبوبکر می‌باشد. کما این‌که برخی از علماء بزرگ اهل تسنّن نیز به این مطلب اذعان کرده‌اند، چونان محی الدّین نووی که بر خلاف بخشی از گفتار خود، در جای دیگری از همان کتاب، اُمّ کلثوم همسر عمر را دختر أبوبکر دانسته است.(1)

و نسابهٔ بی‌بدیل جهان تشیع مرحوم آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی (قدس سره) نیز اُمّ کلثومی که گفته می‌شود با عمر ازدواج نموده را دختر أبو بکر دانسته، با این تفاوت که بر خلاف نووی، مادر او را أسماء بنت عمیس ذکر کرده است. چرا که اسماء بنت عمیس بعد از رحلت جعفر بن أبی طالب (علیه السلام)، با ابوبکر ازدواج کرد، و از او دو فرزند به نام‌های محمّد و اُمّ کلثوم داشت.

و بعد از آن‌که ابوبکر از دنیا رفت، اسماء بنت عمیس با حضرت علیّ (علیه السلام) ازدواج نمود، و این دو فرزند ابو بکر در خانهٔ حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) بزرگ شده بودند. که عمر این دختر ابو بکر را، که بعد از ازدواج اسماء بنت عمیس با حضرت علیّ (علیه السلام) در خانهٔ ایشان زندگی می‌کرد، و ربیبه و فرزند خواندهٔ حضرت به شمار می‌آمد را از حضرت علیّ (علیه السلام) خواستگاری نمود.

و از آن‌جائی که این دختر، در خانهٔ حضرت علیّ (علیه السلام) زندگی می‌نمود، و در کنار حضرت بزرگ شده بود، و از طرف دیگر نیز همنام فرزند حضرت زهرا (علیها السلام) بوده، برخی گمان کرده‌اند که آن اُمّ کلثوم که همسر عمر بن خطاب بوده، فرزند حضرت صدیقهٔ طاهره (علیها السلام) می‌باشد، و حال آن‌که حتّی بر فرض محال و صرف نظر از مطالب گذشته، و اشکالات دیگری که در این زمینه وجود دارد، اگر کسی بگوید چنین ازدواجی واقع شده، آن ازدواج، با دختر ابوبکر بوده است. چنانچه


1) . تهذیب الأسماء و اللغات، ص507.

همان‌گونه که گذشت مرحوم آیت اللّه مرعشی نجفی (قدس سره) در حاشیهٔ کتاب «إحقاق الحقّ و إزهاق الباطل» در این‌باره نگاشته است:

«اسماء بنت عمیس...هاجرت مع زوجها الی الحبشة، ثم الی المدینة المنورة، تزوجها بعد جعفر، ابو بکر فتولدت له منها عدة اولاد منهم اُمّ‌کلثوم و هی التی رباها امیر المؤمنین (علیه السلام) و تزوجها الثانی فکانت ربیته (علیه السلام) و بمنزلة احدی بناته، و کان (علیه السلام) یخاطب محمّد بابنی و اُمّ کلثوم هذه بنتی، فمن ثم سری الوهم الی عدة من المحدّثین و المؤرخین فکم لهذه الشبهة من نظیر و منشا الأکثر الاشتراک فی الاسم أو الوصف، ثم بعد موت ابی بکر تزوجها مولانا علیّ (علیه السلام) .»(1)

(اسماء بنت عمیس...همراه با شوهرش به حبشه هجرت کرد، و سپس به مدینه آمد؛ و بعد از جعفر، ابو بکر با او ازدواج نمود، و چند فرزند برای او آورد که از جملهٔ آن‌ها امّ‌کلثوم است؛ و او همان کسی است که امیر المؤمنین (علیه السلام) او را بزرگ کردند، و خلیفهٔ دوّم با او ازدواج نمود؛ پس او فرزندخواندهٔ حضرت علیّ (علیه السلام) و به منزلهٔ یکی از دختران ایشان بوده است. که آن حضرت، محمّد بن ابوبکر را پسر خود، و اُمّ کلثوم دختر ابوبکر را دختر خود خطاب می‌نمودند؛ و به‌همین خاطر عده‌ای از محدّثین و مورخین چنین گمانی نمودند - و فکر کردند او فرزند حضرت علیّ (علیه السلام) است - و این اشتباه نظائر فراوانی دارد که منشا آن‌ها مشترک بودن نام یا وصف می‌باشد. سپس بعد از مردن ابوبکر، مولای ما حضرت علیّ (علیه السلام) با اسماء بنت عمیس ازدواج نمودند.)

بنابراین بر فرض محال که چنین ازدواجی واقع شده باشد، مقصود از اُمّ کلثوم، در روایاتی که اهل تسنّن و برخی از شیعیان آن‌ها را نقل نموده‌اند، اُمّ کلثوم (علیه السلام) دختر حضرت علیّ (علیه السلام) نیست، بلکه اُمّ کلثوم دختر أبو بکر می‌باشد، که بعد از مردن پدرش أبوبکر، با ازدواج اسماء بنت عمیس


1) . إحقاق الحقّ و إزهاق الباطل، ج3، ص315.

با حضرت علیّ (علیه السلام)، در خانهٔ امیر المؤمنین (علیه السلام) بزرگ شده بود. از این رو باید گفت: عمر بن خطاب داماد أبوبکر بوده است. و همان‌گونه که قبلاً هم گفته شد، محی الدّین نووی نیز که یکی از علماء اهل تسنّن است، نظرش با نظر مرحوم آیت اللّه العظمی مرعشی (قدس سره) یکسان می‌باشد، با این تفاوت که اُمّ کلثوم را دخترِ بنت خارجة دانسته، و دربارهٔ ازدواج عمر با امّ کلثوم دختر ابوبکر نوشته است:

«اختا عائشة اللتان ارادهما ابو بکر الصدیق رضی اللّه عنه، بقوله لعائشة: إنما هما أخواک و أختاک. قالت: هذان أخوای، فمن أختای؟ فقال: ذو بطن بنت خارجة، فإنی أظنها جاریة. ذکر هذه القصة فی باب الهبة من المهذب. و قد تقدم بیانهما فی اسماء الرجال فی النوع الرابع فی الإخوة، و هاتان الأختان هما أسماء بنت ابی بکر، و أمّ کلثوم و هی التی کانت حملاً، و قد تقدم هناک إیضاح القصة، و أمّ‌کلثوم هذه تزوجها عمر بن الخطاب رضی اللّه عنه.»(1)

(دو خواهر عائشه، همان دو نفری هستند، که مقصود ابوبکر صدیق! از سخنانش به عائشه بودند، که به او گفت: دو برادر و دو خواهرت [از من ارث می‌برند]. عائشه گفت: این دو نفر برادرهای من می‌باشند، ولی دو خواهر من چه کسانی هستند [من که بیشتر از یک خواهر ندارم]؟ أبوبکر گفت: او کودکی است که در شکم دختر خارجه می‌باشد. که من گمان می‌کنم، آن کودک، دختر باشد. این قضیه را در باب هدیهٔ کتاب مهذب ذکر کرده است. و همانا شرح حال آن دو نفر در قسمت اسماء الرجال در باب چهارم در بخش خواهران گذشت، این دو خواهر، اسماء دختر ابوبکر و امّ کلثوم دختر ابوبکر می‌باشند؛ و امّ کلثوم همان است که در شکم مادرش بود. و در آنجا توضیح ماجرا گذشت؛ و این امّ کلثوم همان کسی می‌باشد که عمر با او ازدواج نمود.)


1) . تهذیب الأسماء و اللغات، ص507.

به هر تقدیر، اگر بر فرض محال هم بگوئیم که چنین عقدی واقع شده است، أوّلاً: آن کسی که با عمر ازدواج نمود، اُمّ کلثوم دختر أبوبکر می‌باشد. و ثانیاً: اگر گفته شود که آن اُمّ کلثوم که به عقد عمر بن خطاب در آمد، دختر حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) بوده است، باید به این نکته توجه نمود، که هیچ نزدیکی و رابطهٔ جنسی بین آن‌ها محقق نگشت. همان‌گونه که مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره) نوشته است:

«اُمّ کلثوم کبری تزوجها عمر. و ذکر أبو محمّد النوبختی فی کتاب الإمامة، أن اُمّ کلثوم کانت صغیرة و مات عمر قبل أن یدخل بها.»(1)

(اُمّ کلثوم کبری با عمر ازدواج کرد. و أبو محمّد نوبختی در کتاب الإمامة گفته است: همانا اُمّ کلثوم کوچک بود، و عمر قبل از آن‌که با او نزدیکی کند، دنیا رفت.)

مضافاً بر این‌که روایتی نقل شده است، که دلالت می‌کند حضرت علیّ (علیه السلام) به یک زنِ جِن که از یهودیان نجران بود، امر فرمودند به صورت اُمّ کلثوم در بیاید و نزد عمر برود. چنانچه مرحوم قطب الدّین راوندی (قدس سره) در این‌باره از عمر بن اُذینه نقل نموده است: به امام صادق (علیه السلام) گفته شد: همانا مردم بر علیه ما احتجاج می‌کنند، و می‌گویند: به درستی‌که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) دخترش اُمّ کلثوم را به ازدواج فلانی - یعنی عمر - درآورد. پس در حالی‌که حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) تکیه داده بودند نشستند، و فرمودند:

آنان قبول کرده‌اند که حضرت علیّ (علیه السلام) دختر خود را به ازدواج فلانی درآورد. همانا قومی که این چنین گمان می‌کنند به راه مستقیم هدایت نمی‌شوند. آیا امیرالمؤمنین (علیه السلام) نمی‌توانستند بین عمر و دختر خود مانعی ایجاد نمایند، و دخترشان را رها کردند؟! آن‌ها دروغ گفته‌اند، و ماجرا آن‌گونه که آن‌ها می‌گویند نیست.

همانا فلانی - یعنی عمر - از حضرت علیّ (علیه السلام) دخترشان اُمّ کلثوم را خواستگاری کرد، و حضرت علیّ (علیه السلام) نپذیرفتند. پس عمر به عبّاس عموی پیامبر (صلی الله علیه وآله) گفت: به خدا قسم اگر مرا به ازدواج اُمّ کلثوم درنیاوری سقائی و زمزم را از تو می‌گیرم.(2)و هر منزلت و کرامتی که طایفه شما


1) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304.

2) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص825 و 826؛ عنه البحار، ج42، ص88؛ عوالم العلوم، ج11، ص1006.

دارند را نابود می‌کنم، و شاهدهائی دروغین اقامه می‌نمایم که شهادت دهند علیّ [ (علیه السلام) ] دزدی نموده و دست او را با تهمت دزدی قطع می‌کنم.(1)

بدین جهت عبّاس عموی پیامبر (صلی الله علیه وآله) نزد حضرت علیّ (علیه السلام) رفت، و با ایشان در این‌باره صحبت کرد، ولی مع ذلک حضرت از این کار امتناع نمودند، امّا عبّاس به جهت تهدیدهای عمر خیلی اصرار کرد. وقتی حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) شدّت سخنان عمر به عبّاس را شنیدند، و دانستند که سقایت را از ایشان خواهد گرفت، و به صحبت‌های خود در مورد قطع دست حضرت علیّ (علیه السلام)، به عنوان این‌که ایشان العیاذ باللّه دزدی کرده‌اند، عمل خواهد نمود.

«أَرْسَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) إِلَی جِنِّیَّةٍ مِنْ أَهْلِ نَجْرَانَ یَهُودِیَّةٍ، یُقَالُ لَهَا: سَحِیقَةُ بِنْتُ جُرَیْرِیَةَ، فَأَمَرَهَا، فَتَمَثَّلَتْ فِی مِثَالِ أُمِّ كُلْثُومٍ وَ حُجِبَتِ الْأَبْصَارُ عَنْ أُمِّ كُلْثُومٍ، وَ بَعَثَ بِهَا إِلَی الرَّجُلِ، فَلَمْ تَزَلْ عِنْدَهُ حَتَّی إِنَّهُ اسْتَرَابَ بِهَا یَوْماً. فَقَالَ: مَا فِی الْأَرْضِ أَهْلُ بَیْتٍ أَسْحَرُ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ، ثُمَّ أَرَادَ أَنْ یُظْهِرَ ذَلِكَ لِلنَّاسِ فَقُتِلَ وَ حَوَتِ الْمِیرَاثَ وَ انْصَرَفَتْ إِلَی نَجْرَانَ وَ أَظْهَرَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) أُمَّ كُلْثُوم.»(2)

(امیر المؤمنین (علیه السلام) عبّاس را نزد یک زن جنی یهودی از اهل نجران فرستادند، که به او سحیقه دختر جریره می‌گفتند. پس بدین طریق حضرت به او دستور دادند، و او به شکل اُمّ کلثوم در آمد، و به اعجاز حضرت چشم‌ها از دیدن اُمّ کلثوم عاجز شدند، و آن زن جن را به نزد آن مرد فرستادند. او نیز همیشه نزد عمر بود، تا آن‌که روزی از او چیزی دید که شک کرد، و گفت: جادوگرتر از بنی هاشم روی زمین خاندانی نیست، آن‌گاه تصمیم گرفت تا آن را برای مردم بیان کند، ولی کشته شد و آن زن جنی میراث او را گرفت و به نجران بازگشت، و امیر المؤمنین (علیه السلام) نیز اُمّ کلثوم را ظاهر نمودند.)


1) . الکافی، ج5، ص346.

2) . الخرائج و الجرائح، ج2، ص825 و 826؛ عنه البحار، ج42، ص88؛ عوالم العلوم، ج11، ص1006.

علاوه بر این‌که همگان نیک می‌دانند، حضرت اُمّ کلثوم (علیها السلام) دختر حضرت علیّ (علیه السلام) در کربلا حضور داشته‌اند. و مدّت‌ها بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام) در قید حیات بوده‌اند. و این در صورتی است، که ابن حجر عسقلانی که از علماء اهل تسنّن می‌باشد، می‌گویند: اُمّ کلثوم همسر عمر در زمان خلافت معاویه، و زمانی‌که سعید بن عاص امیر مدینه بود، از دنیا رفت.(1)

که با توجه به این نقل باید گفت: بر فرض که بپذیریم عقدی خوانده شده، معلوم می‌شود، آن اُمّ کلثوم که همسر عمر بوده، با اُمّ کلثوم (علیه السلام) دختر حضرت علیّ (علیه السلام) فرق دارد. چرا که اُمّ کلثوم همسر عمر در زمان معاویه از دنیا رفته، ولی اُمّ کلثوم (علیها السلام) دختر حضرت علیّ (علیه السلام) در زمان یزید نیز در قید حیات بوده‌اند.

به هر نحو آخرین فرزند حضرت زهرا (علیها السلام) از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، بعد از حضرت اُمّ کلثوم (علیه السلام)، وجود نازنین حضرت محسن (علیه السلام) می‌باشند.(2)که در جریان هجوم طرفداران خلافت ابوبکر به خانهٔ حضرت زهرا (علیها السلام)، و در واقعه احراق البیت، و بعد از شهادت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، در اثر ضرباتی که خلیفهٔ دوّم به حضرت صدیقه طاهر (علیها السلام) زد، سقط شدند،(3)و در حالی‌که جنینی شش ماهه در رحم مادر بودند به شهادت رسیدند.(4)


1) . «زید بن عمر بن الخطاب القرشی العدوی، امّه امّ کلثوم بنت علیّ بن ابی‌طالب، مات مع امّه فی یوم واحد، و کان مولده فی آخر حیاة ابیه، سنة ثلاث و عشرین، و مات و هو شاب فی خلافة معاویة، فی ولایة سعید بن العاص علی المدینة.» - (الإيثار بمعرفة رواة الآثار، ص45).

2) . أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ج5، ص70.

3) . «إنّ عُمَرَ رَفَسَ فٰاطِمَةَ حَتّى أسْقَطَتْ بِمُحْسِنٍ ؛ عمر لگدى بر فاطمه زد و او فرزندى كه در رحم به نام محسن داشت سقط كرد!» - (لسان المیزان، ج1، ص268؛ فضائل فاطمة الزهراء، ص10؛ میزان الإعتدال فی نقد الرجال، ج1، ص283؛ سیر أعلام النبلاء، ج15، ص578). و نقل صفدی: «ان عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة، حتى القت المحسن من بطنها.» - (الوافی بالوفیات، ج6، ص17). و قال مسعودی: «فوجهوا الى منزله فهجموا عليه و أحرقوا بابه و استخرجوه منه كرها و ضغطوا سيدة النساء بالباب حتى اسقطت محسناً.» - (اثبات الوصیة، ص146).

4) . بحارالانوار، ج53، ص19.

فرزند حضرت علیّ (علیه السلام) از خوله

یکی دیگر از فرزندان امیر المؤمنین (علیه السلام)، جناب محمّد حنفیه می‌باشد. که مادرش خولة بنت جعفر بن قیس حنفیه بوده است.(1)او در حالی‌که شصت و پنج سال از عمرش گذشته بود، در طائف از دنیا رفت.(2)در مورد کیفیت ولادت جناب محمّد بن حنفیه مرسلاً از سلمان فارسی نقل شده است:

«إنّ مولانا أمير المؤمنين (علیه السلام) دخل على الحنفيّة ذات يوم، قامت إليه و قالت: يا مولاي! إنّي أشتهي ولداً يكون خلفاً من بعدي. قال: فأمرّ أمير المؤمنين (علیه السلام) يده على كتفها، و قال: احملي محمّداً، فحملت، ثمّ قال لها: ضعي محمّداً، فوضعت بأسرع من طرفة عين.»(3)

(همانا مولای ما امیر المؤمنین (علیه السلام) روزی بر حنفیه وارد شدند و او در مقابل حضرت ایستاد، و عرض کرد: ای مولای من! به‌درستی‌که من دوست دارم فرزندی داشته باشم، که بعد از من خلفی مانده باشد. سلمان گفته است: پس امیر المؤمنین (علیه السلام) دست خود را بر شانهٔ حنفیه کشیدند، و فرمودند: به محمّد باردار شد، لذا حامله کشت، سپس به حنفیه فرمودند: محمّد را به دنیا بیاور، پس در کمتر از چشم بر هم‌زدنی وضع حمل نمود.)

فارغ از سند این روایت که مرسل است، باید گفت: صد البته چنین معجزاتی با آیات قرآن هیچ‌گونه منافات و یا تناقضی ندارد، و عقلاً نیز محال نیست. چرا که خداوندی که به پیامبر خود حضرت صالح (علیه السلام) این قدرت را عنایت کرده که شتری را به همراه فرزندش به اعجاز از دل کوهی


1) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304.

2) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

3) . المناقب (ينقل عنه العلامة المجلسي (رحمه اللّه) بعنوان: کتاب عتيق)، ص53؛ الدمعة الساکبة، ج2، 269؛ طوالع الانوار، ج3، ص96؛ الانوار العلویة، ص438.

که از جمادات می‌باشد خارج نماید، هیچ استبعادی ندارد که به ولیّ خود حضرت علیّ (علیه السلام) نیز به نحو اعجاز در مدّت زمان اندکی فرزندی عنایت کند.

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) از صهباء

حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) از الصهباء،(1)

با کنیهٔ اُم حبیب، دختر ربیعه تغلبیه، دو فرزند به نام‌های عمر و رقیه داشتند، که این دو نفر دوقلو بودند، و با هم متولد شدند.(2)کنیهٔ عمر اطرف، أبا القاسم، و به گفته برخی أبا حفص بوده است.(3)برخی گفته‌اند عمر در سن هفتاد و هفت سالگی از دنیا رفت. ولی ابن خداع و جماعتی سن او را هفتاد و پنج سال ذکر کرده‌اند.(4)

در مآخذ اهل سنّت تصریح شده که عمر بن خطاب، با اجبار نام خود را بر او نهاد، و از آن‌جائی‌که عمر بن خطاب در آن زمان در اوج اقتدار بود، مخالفت حضرت علیّ (علیه السلام) در این‌باره به جائی نرسید. بنابراین امیر المؤمنین (علیه السلام) خود این نام را برای فرزندشان انتخاب نگردند. و ذهبی در این مورد نوشته است:

«مُوْلِدُهُ فِیْ أیَّامِ عُمَرَ. فَعُمَرُ سَمَاهُ بِاِسْمِهِ.»(5)

(عمر بن علیّ در زمان خلافت عمر متولد شد، و عمر بن خطاب نام خود را بر او نهاد.)

بلاذری نیز که از علماء و بزرگان اهل تسنّن می‌باشد، دربارهٔ تغییر نمودن نام فرزند حضرت علیّ (علیه السلام) به وسیلهٔ عمر بن خطاب نقل نموده است:

«و کان عمر بن الخطاب سمّی عمر بن علیّ باسمه.»(6)


1) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

2) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304.

3) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

4) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص198.

5) . سیر أعلام النبلاء، ج4، ص134.

6) . جمل من أنساب الأشراف، ج2، ص413.

(عمر بن خطاب، عمر بن علیّ را به نام خودش نام‌گذاری کرد.)

و صد البته عمر بن خطاب نه تنها فرزند حضرت علیّ (علیه السلام) که نام افراد دیگری را نیز تغییر داد. که از جملهٔ آن‌ها ابراهیم بن الحارث بن عبد الرحمن بود. چنانچه ابن حجر عسقلانی در این‌باره نگاشته است:

«عبد الرحمن بن الحارث...کان أبوه سماه ابراهیم فغیّر عمر اسمه.»(1)

(عبد الرحمن بن حارث...پدرش نام او را ابراهیم گذاشته بود؛ امّا عمر نام او را تغییر داد، [و عبد الرحمن گذاشت].)

و این امر در صورتی بوده است که عمر بن خطاب خلیفهٔ دوّم اهل تسنّن، اجازه نمی‌داد مردم در روزگار او نام فرزندان خود را چونان پیامبر اکرم، محمّد (علیه السلام) قرار دهند، و مردم را از این کار منع می‌کرد. و از حکام خود خواسته بود اجازه ندهند، هیچ کس فرزند خود را به نام پیامبر (صلی الله علیه وآله)، نامگذاری نمایند. چنانچه ابن حجر عسقلانی در شرح خود بر کتاب «صحیح بخاری» نقل کرده است:

«كَتَبَ عُمَرُ: لَا تُسَمُّوا أَحَداً بِاسْمِ نَبِیٍّ.»(2)

(عمر [برای حکامش] نوشت: هیچ کس به نام پیامبر (صلی الله علیه وآله) نام‌گذاری نشود.)

یکی دیگر از فرزندان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، عبّاس اصغر (علیه السلام) است. که نسابهٔ شهیر عَمری ایشان را فرزند ثعلبیّة دانسته است.(3)و مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره)، از کتاب «النفحة العنبریة» نقل کرده است: وی برادر تنی عمر أطرف می‌باشد.(4)و در ادامه نوشته است:


1) . الإصابة فی تمییز الصحابة، ج5، ص23.

2) . فتح الباری، ج10، ص572.

3) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص193.

4) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص135.

«از علمدار کربلا به عبّاس اکبر (علیه السلام) یاد نموده‌اند، و این تعبیر در عرف دانشمندان نسب‌شناس در مورد کسی گفته می‌شود، که برادری هم اسم و کوچک‌تر از خود داشته باشد، و نه مطلق کسی که برادر بزرگ‌تر است، هر چند که هم اسم او نباشد. و ظاهراً عبّاس اصغر در دوران پدر گرامیش درگذشته

است، زیرا در وارثان امیر المؤمنین (علیه السلام) ذکری از او به میان نیامده است.»(1)

البته این فرمایش مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) که نگاشته است: عبّاس اصغر (علیه السلام) در زمان پدر بزرگوارشان از دنیا رفتند، با قول بسیاری از علماء که حضرت عبّاس اصغر (علیه السلام) را در زمرهٔ شهداء کربلا دانسته‌اند، مطابقت ندارد.(2)چنانچه مرحوم شیخ علیّ نمازی شاهرودی (قدس سره) نیز در این‌باره نقل کرده است:

«ذکر أولاده و أحفادهم فی الفصول الفخریة ص210. وقیل: کان لأمیر المؤمنین (علیه السلام) العبّاس‌الأصغر (علیه السلام) و أستشهد یوم عاشوراء مع أخیه.»(3)

(...گفته شده است: حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) فرزندی به نام عبّاس‌اصغر (علیه السلام) داشتند و در روز عاشورا با برادرش به شهادت رسید.)

خلیفه بن خیاط نیز نام مادر حضرت عبّاس‌اصغر (علیه السلام) را لبابه بنت عبید اللّه دانسته و از ایشان در زمرهٔ شهداء کربلا (علیهم السلام) یاد کرده و نوشته است:


1) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص135.

2) . تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج2، ص479؛ سيرة الرسول (صلی الله علیه وآله) و أهل بيته الأطهار (علیهم السلام)، ج1، ص741؛ المجالس الشجیة في آثار أمّ البنین التقیة (علیها السلام)، ص27؛ الوافی بالوفیات، ج21، ص281؛ احقاق الحقّ، ج32، ص679؛ موسوعة علامة الأوردبادی، ج7، ص57؛ الروض الجلي في أنساب آل باعلوي، ص17؛ سبل الهدی و الرشاد في سيرة خير العباد، ج11، ص288.

3) . مستدرکات علم رجال الحدیث، ج4، ص351؛ عنه اصحاب الإمام السجّاد (علیه السلام) و معاصروه و الراوون عنه، ج6، ص494.

«أبي عبيدة و أبي الحسن: وَ قُتِلَ مَعَهُ العَبّاسُ‌الأَصغَرُ ومُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ الأَصغَرُ ابنا عَلِیِّ بنِ أبي طالِبٍ، اُمُّهُما لُبابَةُ بِنتُ عُبَيدِ اللّهِ بنِ العَبّاسِ، وَ قَالَ أبُو الحَسَنِ: اُمُّهُ اُمُّ وَلَدٍ.»(1)

(أبی عبیده و ابی الحسن گفته‌اند: با امام حسین (علیه السلام)، عبّاس‌اصغر و محمّداصغر فرزندان حضرت علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام) به شهادت رسیدند، که مادرشان لبابه دختر عبید اللّه بن عبّاس بود، و أبو الحسن گفته: مادر او کنیز امّ ولد بوده است.)

و در کتاب «منتخب التواریخ» نیز در مورد نام فرزندان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نوشته شده است:

«پس محتمل است که دو نفر عبّاس نام، از اولاد امیر المؤمنین (علیه السلام) در کربلا شهید شده باشد، جناب عبّاس‌الأصغر (علیه السلام) روز تاسوعا شهیده شده باشد، آن بزرگوار که در دروازهٔ کوفه سر نازنینشان بگردن اسب آویخته بوده و غلام امرد بوده.»(2)

و مرحوم حبیب اللّه کاشانی (قدس سره) وقتی نام فرزندان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) را ذکر می‌کند در مورد ایشان نوشته است:

«شانزدهم: عبّاس‌الأصغر (علیه السلام) است، بعضی گفته‌اند که او در شب عاشورا به طلب آب رفت و شهید شد.»(3)

مرحوم محمّدتقی سپهر (قدس سره) نیز در مورد شهادت حضرت عبّاس‌اصغر (علیه السلام) در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نگاشته است:


1) . تاریخ خلیفة بن خیاط، ص145.

2) . منتخب التواریخ، ص261.

3) . تذکرة الشهداء، ج1، ص547.

«و كان لأمير المؤمنين (علیه السلام) ولدان كل منهما يسمى العبّاس، فكان يسمى احدهما العبّاس‌الأكبر و الآخر العبّاس‌الأصغر، فربما كان المستشهد ليلة العاشر هو العبّاس‌الأصغر لأنّه كان فيمن ذهب تلك الليلة للاستسقاء فاستشهد حينئذ.»(1)

(از بین پسرهاى امير المؤمنين (علیه السلام) دو نفر عبّاس نام داشتند: که یک نفر از آن‌ها را يكى عبّاس‌اكبر (علیه السلام) و ديگری عبّاس‌اصغر (علیه السلام) نام دارد. و شاید از بین آن‌ها کسی که در شب عاشورا به شهادت رسید عبّاس‌اصغر (علیه السلام) بوده باشد، چراکه عبّاس‌اصغر (علیه السلام) از کسانی بود که در شب عاشورا برای آوردن آب رفت، و در این زمان به شهادت رسید.)

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) از هملاء

وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) از هملاء دختر مسروق نهشلیه،(2)

دو فرزند به نام‌های عبید اللّه که کنیه‌اش أبو علیّ، و دیگر عبد اللّه که کنیهٔ او أبو بکر بود، داشته‌اند.(3)

که عبد اللّه در روز عاشوراء در رکاب برادر بزرگوار خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به شهادت رسید،(4)

در حالی‌که بیست و پنج سال از عمر مبارکش گذشته بود، و فرزندی از او باقی نماند. کما این‌که أبو الفرج اصفهانی در این رابطه نگاشته است:

«قتل عبد اللّه بن علیّ بن إبی طالب و هو ابن خمس و عشرین سنة و لا عقب له.»(5)


1) . ناسخ التواریخ: حیاة الإمام سیّد الشهداء الحسین (علیه السلام)، ج2، ص432؛ عنه وقایع الأیام در احوال محرم الحرام، ص422؛ و رمز المصیبة، ج2، ص220.

2) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304.

3) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص198.

4) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص198.

5) . مقاتل الطالبیین، ص88.

(عبد اللّه بن علیّ بن إبی طالب (علیهم السلام) در حالی‌که بیست و پنج ساله بود، گشته شد، و فرزندی از او باقی نماند.)

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) از لیلی

مرحوم شیخ مفید (قدس سره) برای لیلی بنت مسعود دارمیه، دو فرزند از وجود نازنین أسد اللّه الغالب حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) ذکر کرده است: یکی: عبید اللّه، و دیگر: محمّدأصغر که کنیهٔ ایشان أبوبکر می‌باشد. و هر دو در کربلا در رکاب برادر بزرگوارشان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به شهادت رسیدند.(1)

و همان‌گونه که ملاحظه می‌کنید با توجه به این‌که أبو بکر کنیه می‌باشد، در روایات اختلافی وجود دارد که نام أبو بکر بن علیّ (علیهما السلام) چه بوده است. لذا برخی نام ایشان را عبد اللّه دانسته‌اند،(2)کما این‌که بعضی نیز نام أبو بکر را عبید اللّه نوشته‌اند.(3)

بر خلاف شیخ مفید (قدس سره) که نام ایشان را محمّداصغر ذکر کرده است.(4)

که در این انتساب تشکیک شده است، چراکه گفته‌اند مادر محمّداصغر کنیز اُمّ ولد بوده است،(5)

از این رو با توجه به این‌که بسیاری بر این عقیده‌اند که نام مادر أبو بکر بن علیّ (علیهما السلام)، لیلی بنت مسعود دارمیه می‌باشد،(6)

نمی‌تواند کنیهٔ محمّداصغر، أبوبکر بوده باشد. البته مرحوم شیخ محمّدتقی شوشتری (قدس سره) بر خلاف آن‌ها در ضمن بیان نام فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام)، کنیهٔ محمّداصغر را أبو بکر، و نام مادرشان را نیز لیلی دانسته، و نگاشته است:

«محمّد الأصغر المکنی بأبی بکر و عبید اللّه الشهیدان بالطفّ، اُمّهما لیلی.»(7)


1) . ارشاد مفید، ج1، ص355؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ج1، ص396.

2) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص198.

3) . أعیان الشیعة، ج2، ص302.

4) . ارشاد مفید، ج1، ص355.

5) . کفایة الطالب، ص412؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج3، ص304.

6) . أعیان الشیعة، ج2، ص302؛ ارشاد مفید، ج1، ص355؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ج1، ص396؛ الطبقات الکبری، ج3، ص14؛ المعارف، ص210؛ رجال الطوسی، ص81؛ المنتظم فی تاریخ الملوک و الاُمم، ج5، ص69.

7) . رسالة فی تواریخ النبیّ (علیهم السلام) و الآل (علیهم السلام)، ص78.

([دیگر از فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) ] محمّداصغر است که کنیهٔ ایشان أبو بکر بوده، و عبید اللّه که هر دو در کربلا شهید شدند، و مادر ایشان لیلی می‌باشد.)

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) از أسماء بنت عمیس

همان‌گونه که قبلاً نیز در این نوشتار نگاشته شده، اسماء بنت عمیس(1)در ابتدا همسر حضرت جعفر بن أبی طالب (علیهما السلام) بود. ولی بعد از شهادت ایشان در جنگ موته با ابوبکر خلیفهٔ اوّل اهل تسنّن ازدواج نمود.(2)امّا مع الوصف، پس از شهادت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و آزارهای فراوان به حضرت فاطمه (علیها السلام) و غصب خلافت حضرت علیّ (علیه السلام)، اسماء بنت عمیس با آن‌که همسر ابوبکر بود ولی همواره در گفتار و کردارش از اهل بیت (علیهم السلام) دفاع می‌نمود و به خانهٔ حضرت زهرا (علیها السلام) رفت و آمد می‌کرد، و ارتباط فوق العاده نزدیکی با حضرت داشت، و لحظه‌ای از خدمت به ایشان کوتاهی و دریغ نمی‌کرد.

کما این‌که وقتی فدک را از حضرت زهرا (علیها السلام) غصب نمودند، و عمر و ابوبکر از حضرت خواستند تا حضرت شاهدهائي بیاورند که گواهی و شهادت بدهند که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در زمان حیات خود فدک را به حضرت فاطمه (علیها السلام) بخشیده‌اند، یکی از افرادی که بدین منظور به نفع حضرت صدیقهٔ طاهره (علیها السلام) شهادت داد اسماء بنت عمیس بوده است.

و همچنین وقتی عمر و ابوبکر به همراه جمعی خلافت را از حضرت علیّ (علیه السلام) غصب نمودند، و با انکار حضرت در این زمینه رو به رو شدند، و ترسیدند که حضرت به همراه برخی از اصحاب خود بر علیه آن‌ها اقدامی نمایند. تصمیم گرفتند حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) را ترور نمایند، لذا اسماء بنت عمیس که در آن زمان همسر ابوبکر بود، وقتی به طور اتفاقی از تصمیم آن‌ها آگاه شد و شنید که عمر و ابوبکر قصد دارند به وسیلهٔ خالد بن ولید، حضرت علیّ (علیه السلام) را ترور نمایند،


1) . أسماء بنت عمیس بن معد بن تیم بن الحارث بن کعب بن مالک بن قحافة بن عامر بن ربیعة بن عامر بن معاویة بن زید بن مالک بن نسر بن وهب اللّه بن شهران بن عفرس بن أفتل. و هو جماع خثعم. و أمها هند، و هی خولة بنت عوف بن زهر بن الحارث بن حماطة من جرش» - (الطبقات الکبری، ج8، ص219).

2) . الطبقات الکبری، ج8، ص220.

امیر المؤمنین (علیه السلام) را از نقشهٔ شوم آن‌ها آگاه نمود. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره)، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) در این‌باره نقل کرده است:

... بعد از فرمایشات حضرت زهراء (علیها السلام) و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) دربارهٔ فدک در مسجد پیامبر (صلی الله علیه وآله) خطاب به أبوبکر و عمر در حضور مردم، آن دو نفر از مسجد خارج شدند، و هر کدام به خانهٔ خود بازگشتند. ولی بعد از ساعاتی ابوبکر شخصی را نزد عمر فرستاد، و او را نزد خود فراخواند، و به عمر گفت: آیا برخورد امروز علیّ [ (علیه السلام) ] با ما را ندیدی، که چگونه آبروی ما را برد؟ به خدا قسم اگر او در مجلسی دیگر به این صورت با ما گفتگو نماید حکومت ما را نابود می‌کند، چه چاره‌ای باید کرد؟

عمر گفت: نظر من این است که دستور بدهی علیّ [ (علیه السلام) ] را بکشند. ابوبکر گفت: چه کسی می‌تواند او را به قتل برساند؟ عمر گفت: خالد بن ولید. پس ابوبکر و عمر شخصی را نزد خالد بن ولید فرستادند و وقتی خالد نزد آن‌ها آمد، آن دو نفر به او گفتند: ما قصد کرده‌ایم تو را به کار بزرگی وادار کنیم. خالد بن ولید به آن‌ها گفت: من برای هر کاری آماده هستم، گرچه کشتن علیّ بن أبی‌طالب [ (علیه السلام) ] باشد. آن‌ها گفتند: خواستهٔ ما همین است. خالد بن ولید گفت: چه زمانی او را به قتل برسانم؟ ابوبکر گفت:

«إحْضُرِ الْمَسْجِدَ وَ قُمْ بِجَنْبِهِ فِی الصَّلَوةِ فَإِذَا سَلَّمْتُ قُمْ إِلَیْهِ وَ اضْرِبْ عُنُقَهُ.»(1)

(در مسجد حاضر شو و در نماز کنار علیّ [ (علیه السلام) ] بایست و زمانی‌که من سلام نماز را دادم بلند شو و گردن او را بزن.)

خالد بن ولید گفت: چشم. در این هنگام أسماء بنت عمیس که در آن زمان همسر ابوبکر بود صحبت‌های آن‌ها در مورد ترور حضرت علیّ (علیه السلام) را شنید. از این رو أسماء بنت عمیس به کنیز


1) . از آنجائی‌که اگر حضرت علیّ (علیه السلام) به مسجد نمی‌رفتند، غاصبین حقّ ایشان می‌توانستند، چنین وانمود کنند، که العیاذ باللّه حضرت از دین خارج شده، و کافر گشته‌اند، و اگر کسی مرتد گردد، باید به قتل برسد. چنانچه در زمان معاویه، با آن‌که حضرت، هر روز در مسجد حاضر بودند، چنین وانمود، و تبلیغ شده بود، که العیاذ باللّه ایشان کافر می‌باشند. لذا حضرت علیّ (علیه السلام) بالاجبار، حتّی الإمکان از روی تقیه، و برای حفظ جان خود، به مسجد می‌رفتند.

خود گفت: هم‌اکنون به خانهٔ حضرت علیّ (علیه السلام) و حضرت فاطمه (علیه السلام) برو و به ایشان سلام مرا برسان و به آن دو بزرگوار از قول من بگو:

(إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِكَ لِیَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَكَ مِنَ النَّاصِحِینَ(1))(2)

«همانا این قوم قصد کشتن شما را دارند پس از شهر خارج شوید که همانا من خیرخواه شما هستم.»

لذا آن کنیز خدمت حضرت علیّ (علیه السلام) آمد و پیغام اسماء بنت عمیس را به حضرت رساند. امیر المؤمنین (علیه السلام) که با شنیدن این آیهٔ شریفه متوجه مقصود اسماء بنت عمیس شده بودند در پاسخ او فرمودند: به اسماء بنت عمیس بگو: خداوند متعال مانع رسیدن آن‌ها به هدفشان می‌شود. سپس حضرت برخاستند و آمادهٔ نماز شدند. و برای خواندن نماز به همراه أبوبکر در مسجد حاضر شدند. و خالد بن ولید نیز در حالی‌که شمشیری به همراه داشت در کنار حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) ایستاد.

ولی در هنگامی‌که أبوبکر برای خواندن تشهّد نماز نشست، به جهت شدّت [شجاعت] و سخت کوشی حضرت علیّ (علیه السلام) از آن‌چه به خالد گفته بود پشیمان شد و ترسید فتنه‌ای به پا شود. لذا در حال تشهّد با خود فکر می‌کرد که ممکن است علیّ (علیه السلام) با شجاعت و آن سرسختی که دارد، بر خالد بن ولید غالب شود. یا اگر خالد هم بتواند علیّ (علیه السلام) را به قتل برساند مردم و شیعیان تحریک شوند و فتنه‌ای بر پا گردد و حکومتش سقوط نماید. بدین سبب همواره در تشهد نماز در حال فکر کردن بود و جرأت نمی‌کرد سلام نماز را بدهد و نماز را تمام کند، تا جائی‌که مردم گمان کردند او در نماز به اشتباه افتاده است. ولی در نهایت امر ابوبکر بعد از تشهد و قبل از سلام نماز به خالد بن ولید توجه کرد و به او گفت:


1) . سورهٔ قصص، آیهٔ 20.

2) . این آیهٔ شریفه، از کلام اللّه مجید، اشاره به داستان حضرت موسی (علیه السلام) دارد، که در آن، یکی از مؤمنینی که در کاخ فرعون بود، وقتی متوجه شد، فرعون قصد دارد، حضرت موسی (علیه السلام) را به قتل برساند، شخصی را نزد حضرت فرستاد، تا از طرف او به حضرت موسی (علیه السلام) بگوید: (إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِكَ لِیَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَكَ مِنَ النَّاصِحِینَ)؛ «این قوم قصد کشتن تو را دارند، پس از شهر خارج شو، که همانا من خیرخواه تو هستم». لذا اسماء بنت عمیس نیز، با ذکر این آیه، به حضرت علیّ (علیه السلام) خبر داد، که ابوبکر و عمر، چه نقشهٔ شومی، برای به قتل رساندن ایشان، در سر دارند.

«یا خالِد! لَا تَفْعَلَنَّ مَا أَمَرْتُكَ، السَّلَامُ عَلَیْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.»

(ای خالد! آن دستوری که به تو دادم را انجام نده، [و بعد سلام نماز را داد، و گفت:] السلام علیکم و رحمه اللَّه و برکاته.)

و به این نحو أبوبکر نمازش را تمام کرد. پس در این هنگام حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمودند: ای خالد! ابوبکر چه دستوری به تو داده بود؟ خالد گفت: دستور داده بود که گردن تو را بزنم. حضرت به خالد بن ولید فرمودند: آیا چنین کاری را انجام می‌دادی؟ خالد گفت: آری به خدا قسم اگر او قبل از سلام نماز به من نگفته بود، آن‌چه به تو دستور دادم را انجام نده، همانا شما را کشته بودم. حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) در ادامهٔ فرمایشات خود فرمودند:

«فَأَخَذَهُ عَلِیٌّ (علیه السلام) فَجَلدَ بِهِ الأَرْض فَاجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَیْهِ، فَقالَ عُمَر: یَقْتُلهُ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ. فَقَالَ النَّاسُ: یَا أَبَا الْحَسَنِ! اللَّهَ اللَّهَ، بِحَقِّ صَاحِبِ الْقَبْرِ.»

(پس حضرت علیّ (علیه السلام) خالد بن ولید را گرفتند، و او را محکم به زمین زدند، در این هنگام همهٔ مردم اطراف ایشان جمع شدند، و عمر گفت: به خداوند کعبه علیّ [ (علیه السلام) ] خالد را می‌کشد. و مردم نیز به حضرت عرض کردند: ای ابا الحسن! خدا را به حقّ صاحب این قبر - یعنی قبر پیامبر (صلی الله علیه وآله) - او را نکش.)

پس حضرت علیّ (علیه السلام) خالد بن ولید را رها کردند، بعد رو به عمر نمودند، و یقهٔ لباس او را گرفتند، آن‌گاه حضرت خطاب به عمر فرمودند:

«یَابْنَ صَهّاک! وَ اللَّهِ لَوْ لَا عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّه (علیه السلام) وَ کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَق، لَعَلِمْتَ أَیُّنَا أَضْعَفُ ناصِراً وَ أَقَلُّ عَدَداً، وَ دَخَلَ مَنْزِلَهُ.»(1)

(ای پسر صهّاک! به خدا سوگند اگر وصیّتی از طرف رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و دستوری از جانب خدا جلوتر نبود، [و مأمور به سکوت نشده بودم]، همانا متوجه می‌شدی،


1) . بحارالانوار، ج29، ص131 تا 133.

که کدامیک از ما ضعیف‌تر و بی‌یاورتر هستیم، و تعداد کدامیک از ما کمتر است، آن‌گاه حضرت به خانهٔ خود رفتند.)

به هر ترتیب، زمانی‌که ابوبکر از دنیا رفت، أسماء بنت عمیس با وجود نازنین حضرت علیّ بن أبی‌طالب (علیه السلام) ازدواج نمود.(1)

و حضرت از أسماء بنت عمیس خثعمیه داری فرزندانی بوده‌اند. که یکی از آن‌ها یحیی می‌باشد.(2)و کنیه‌اش أبو الحسن بوده، و در طفولیت، در زمان حیات پدر بزرگوارشان از دنیا رفته است.(3)و برخی گفته‌اند دوّمین فرزند أسماء بنت عمیس از حضرت علیّ (علیه السلام)، محمّداصغر می‌باشد.(4)

ولی در این انتساب تشکیک شده، و گفته شده است: أسماء بنت عمیس برای حضرت علیّ (علیه السلام) فرزندی به نام عون به دنیا آورد، و محمّداصغر مادرش کنیز اُمّ ولد می‌باشد،(5)و اسماء بنت عمیس مادر محمّداصغر نیست.

به هر صورت، در مورد تعداد فرزندان اسماء بنت عمیس از وجود نازنین حضرت علیّ (علیه السلام) در مآخذ تفاوت‌هائی دیده می‌شود. که در این بین مرحوم طبرسی (قدس سره) نیز چونان مرحوم شیخ مفید (قدس سره)، یحیی را از فرزندان اسماء دانسته، و در این‌باره نگاشته است:

«یَحْیَی أُمُّهُ أَسْمَاْءُ بِنْتُ عُمَیْسِ اَلْخَثْعَمِیَّةُ،(6)

وَ تُوُفِّیَ صَغِیْراً قَبْلَ أَبِیِهِ.»(7)

(و یحیی مادرش اسماء بنت عمیس خثعمیه است، و قبل از پدرش در حالی‌که کوچک بود از دنیا رفت.)

از این رو می‌توان گفت شکی نیست که اسماء بنت عمیس از حضرت علیّ (علیه السلام) فرزندی به نام یحیی داشته است. ولی در این‌که آیا أسماء از حضرت فرزندی به نام محمّداصغر داشته، یا آن‌گونه که قبلاً نیز گذشت، مادر محمّداصغر، شخص دیگری می‌باشد، اختلاف نظر وجود دارد.


1) . الطبقات الکبری، ج8، ص222.

2) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304.

3) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص199.

4) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304.

5) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304؛ کفایة الطالب، ص412.

6) . إعلام الوری بأعلام الهدی، ج1، ص396؛ ارشاد مفید، ج1، ص355؛ عنه البحار، ج42، ص89.

7) . إعلام الوری بأعلام الهدی، ج1، ص396.

و همچنین حضرت علیّ (علیه السلام) فرزند دیگری از اسماء بنت عمیس به نام عون داشته‌اند. چنانچه ابن سعد که از علماء اهل تسنّن بوده نیز از دو پسر برای حضرت علیّ (علیه السلام) از أسماء بنت عمیس نام برده است، و در مورد نام فرزندان وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) از أسماء بنت عمیس نوشته است:

«فولدت له یحیی و عوناً.»(1)

(پس اسماء برای علیّ [ (علیه السلام) ]، یحیی و عون را به دنیا آورد.)

پس علاوه بر یحیی، فرزند دیگری به نام عون، از حضرت علیّ (علیه السلام) برای أسماء بنت عمیس ذکر شده است، که ممکن است برخی گمان نمایند عون از فرزندان حضرت جعفر طیار (علیه السلام) از ازدواج اوّل اسماء می‌باشد. چنانچه ابن جوزی نیز فرزندی به نام عون از اسماء بنت عمیس برای حضرت جعفر طیار (علیه السلام) ذکر کرده است.(2)

از این رو باید گفت: استبعادی ندارد که اسماء بنت عمیس، هم از حضرت علیّ (علیه السلام) و هم از برادر ایشان جعفر بن أبی طالب (علیه السلام) فرزندی به نام عون داشته باشد. چنانچه بلاذری دربارهٔ تمامی فرزندان اسماء بنت عمیس از سه ازدواجش نوشته است:

«و جعفر بن أبي طالب [ (علیهما السلام)]: كانت عنده أسماء بنت عميس، فولدت عبد اللّه و عوناً و محمداً. و أبو بكر بن أبي قحافة، خلف على أسماء بنت عميس بعد جعفر بن أبي طالب، فولدت له محمّد بن أبي بكر المقتول بمصر. و علیّ بن أبي طالب خلف على أسماء بعد أبي بكر رضي اللّه تعالى عنهما، فولدت له يحيى و عوناً.»(3)

پس با توجه به این کلام بلاذری باید به نحو قطعی گفت: اسماء بنت عمیس از وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) دو پسر به نام‌های یحیی و عون داشته است. و از برادرِ حضرت


1) . الطبقات الکبری، ج8، ص222.

2) . تذکرة الخواص، ص229.

3) . جمل من أنساب الأشراف، ج2، ص83 و 84.

علیّ (علیه السلام) جناب جعفر طیار (علیه السلام) نیز سه پسر به نام‌های عبد اللّه و عون و محمّد پیدا کرده است. و از أبو بکر هم پسری به نام محمّد به دنیا آورد.

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) از أمّ سعید

مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره) در ضمن بیان فرزندان وجود نازنین امیر المؤمنین (علیه السلام)، برای حضرت از اُمّ سعید دختر عروة بن مسعود ثقفیه، سه دختر به نام‌های نفیسه و زینب صغری و رقیه صغری ذکر کرده است.(1)

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) از اُمّ شعیب

مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره) در ضمن بیان نام فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام)، دو فرزند دیگر به نام‌های اُمّ الحسن و رمله برای حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) ذکر کرده است که نام مادر آن‌ها اُمّ شعیب مخزونه می‌باشد.(2)

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) از کنیز اُمّ ولد

محمّدأوسط، یکی دیگر از فرزندان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) می‌باشد، که مادرش کنیزی اُمّ ولد بوده، که ایشان در روز عاشوراء به دست فردی از قبیلهٔ بنی ابّان بن دارم به شهادت رسیده، و سر مبارکشان از بدن مطهرش جدا شده است.(3)و یکی دیگر از فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) که مادرش کنیز اُمّ ولد بوده محمّداصغر (علیه السلام) می‌باشد.(4)گرچه همان‌گونه که گذشت در این‌باره اختلاف‌هائی در مآخذ دیده می‌شود.


1) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304.

2) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304.

3) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص134.

4) . مناقب ابن شهر آشوب، ج3، ص304؛ کفایة الطالب، ص412.

فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) از حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)

حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) از وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) به ترتیب چهار فرزند به نام‌های عبّاس و جعفر و عبد اللّه و عثمان (علیهم السلام) داشته‌اند، که همگی در روز عاشورا در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسیدند.(1)

البته در برخی از مآخذ نام فرزندان حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)،عبّاس و عون و عبد اللّه و جعفر (علیهم السلام) ذکر شده است.(2)

و علّت آن‌که حضرت علیّ (علیه السلام) فرزند خود را عثمان نام گذاری نمودند، به جهت خلیفه سوّم، عثمان بن عفان نمی‌باشد. بلکه به این خاطر بوده که در بین اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله) شخصی به نام عثمان بن مضعون وجود داشته، که علاقه و ارادت فوق العاده‌ای نسبت به وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) ابراز می‌کرده، و حضرت نیز خیلی به او توجه می‌نمودند. لذا حضرت علیّ (علیه السلام) فرزند خود را به یاد عثمان بن مضعون، عثمان نامیدند. چنانچه أبو الفرج اصفهانی که از علماء بزرگ اهل تسنّن می‌باشد، در این‌باره از حضرت علیّ (علیه السلام) نقل کرده است:

«إِنَّمَا سَمَّیْتُهُ بِاسْمِ أَخِی عُثْمَانَ بْنِ مَظْعُونٍ.»(3)

(همانا او را به اسم برادرم عثمان بن مظعون نامگذاري نمودم.)

کما این‌که نسابهٔ شهیر، أبو الحسن، محمّد بن أبی جعفر عبیدلی نیز در ضمن بیان نام مجاهدین جنگ بدر نوشته است:

«منْهُمْ عُثْمَانُ بْنُ مَظْعُونٍ الَّذِي سُمِي أمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِي بْنُ أبِي طَالِب (علیه السلام) إبْنَه بِاِسْمِهِ.»(4)

(از جملهٔ آنان عثمان بن مظعون می‌باشد، همان کسی‌که امیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب (علیه السلام) فرزند خود را به نام او نامیدند.)


1) . أعیان الشیعة، ج8، ص389.

2) . گنجینهٔ دانشمندان، ج7، ص65.

3) . مقاتل الطالبیین، ص89؛ بحارالأنوار، ج45، ص38.

4) . تهذیب الأنساب و نهایة الأعقاب، ص27.

و در زیارت ناحیهٔ مقدّسه، مرحوم ابن مشهدی در کتاب «المزار الکبیر» در این‌باره روایت نموده است:

«اَلسَّلاَمُ عَلَى عُثْمَانَ بْنِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ، سَمِیِّ عُثْمَانَ بْنِ مَظْعُونٍ.»(1)

(سلام بر عثمان پسر امیرالمؤمنین! که هم نام عثمان بن مظعون بود.)

به هر تقدیر، آخرین فرزند حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) از حضرت علیّ (علیه السلام)، جناب عثمان (علیه السلام) می‌باشند، که کنیهٔ ایشان أبو عمرو بوده،(2)

و در بیست و یک سالگی در کربلای معلا به شهادت رسیدند.(3)

و سوّمین فرزند حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) از امیر المؤمنین (علیه السلام)، حضرت عبد اللّه (علیه السلام) هستند، که کنیهٔ ایشان أبو محمّداکبر می‌باشد،(4)

و در بیست و پنچ سالگی در روز عاشورا شربت شهادت نوشیدند.(5)

و دوّمین فرزند حضرت نیز جناب جعفر (علیه السلام) می‌باشند که کنیهٔ این بزرگوار أبو عبد اللّه، و در حالی‌که بیست و نه سال از عمر مبارکشان گذشته بود، در کربلا شهید شدند.(6)

البته أبو الفرج اصفهانی سن ایشان را در زمان شهادت نوزده سال دانسته است.(7)و امّا بزرگترین فرزند حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)، وجود نازنین حضرت عبّاس (علیه السلام) هستند.(8)


1) . المزار الکبیر، ص489؛ بحارالانوار، ج45، ص67.

2) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

3) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197؛ مقاتل الطالبیین، ص88.

4) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

5) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197؛ مقاتل الطالبیین، ص88.

6) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

7) . مقاتل الطالبیین، ص88.

8) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

ولادت حضرت عبّاس (علیه السلام)

اشاره

وجود نازنین باب الحوائج إلی اللّه حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) که در بین فرزندان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) به ایشان "عبّاس اکبر" نیز گفته می‌شود،(1)در روز جمعه،(2)چهارم شعبانِ(3)

سال بیست و شش ه.ق.(4)

در بین طلوع فجر و بین طلوع خورشید،(5)

در مدینهٔ منوره متولد شدند.(6)

و الحقّ چه نیکو گفته مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) وقتی دربارهٔ ولادت حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نگاشته است:

آری، به‌راستی که حضرت أبو الفضل (علیه السلام) استوانهٔ فضیلت‌ها بود و بهترین اُسوه در کرامت و بزرگ‌منشی؛ و این‌ها همه پرتو انوار حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بود که در آینهٔ تمام نمای وجود قدسی وی تجلّی می‌یافت. و بی‌شک یکی از مصادیق بارز آیات:

(وَ الشَّمْسِ وَ ضُحَاهَا وَ الْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا(7))

«قسم به خورشید و آن هنگام که فروغ می‌بخشد. و قسم به ماه آن زمان که دنبال خورشید روان است.»

حضرت امام حسین و حضرت عبّاس (علیهما السلام) ی‌باشند. که ایشان هیچ سخنی نمی‌گفت مگر آن‌که قبلاً از برادرش شنیده باشد و هیچ عملی انجام نمی‌داد مگر این‌که به جهت پیروی از امامش انجام پذیرد؛ و در یک کلام آن‌که به هیچ هنگام نفس خود را مقدّم بر نفس امام (علیه السلام) قرار نمی‌داد. به تعبیر دیگر آن‌که حضرت عبّاس (علیه السلام) برخوردار از هیچ فضیلتی نبود مگر این‌که نور مقدّسِ سالار


1) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص10.

2) . موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص10.

3) . موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص10؛ الخصائص العبّاسیة، ص66؛ سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص162.

4) . الخصائص العبّاسیة، ص66؛ أعیان الشیعة، ج7، ص429؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص10.

5) . العباس بن علیّ8بطل النهضة الحسینیة (علیه السلام)، ص16.

6) . الخصائص العبّاسیة، ص66؛ سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص162؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص10.

7) . سورهٔ شمس، آیهٔ 1 و 2.

شهیدان (علیه السلام) در آینهٔ وجود او تابانیده باشد. او آن‌گونه در تمامی مراحل حیاتش، در پشت سر امامش حرکت می‌کرد که حتّی در ظهور جسم شریفش به این عالم شهود هم یک گام از مولایش عقب است! چنانچه میلاد حضرت امام حسین (علیه السلام) در سوم شعبان است و ولادت حضرت عبّاس (علیه السلام) در چهارم شعبان سال بیست و شش هجری می‌باشد.(1)

و مرحوم محمّدابراهیم کلباسی نجفی (قدس سره) دربارهٔ اتفاقاتی که در زمان ولادت مولای بزرگوارمان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) رخ داده، از حضرت قنبر (علیه السلام) غلامِ حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل نموده است:

روزی در مسجد حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در محضر حضرت أمیر المؤمنین (علیه السلام) بودیم، و ایشان ما را موعظه و إرشاد می‌نمودند، و از آتش روز قیامت بر حذر می‌داشتند، و به بهشت ترغیب می‌کردند، ناگاه یک عرب وارد مسجد شد، و محضر أمیر المؤمنین (علیه السلام) آمد، و دست ایشان را بوسید، و در حالی‌که گویا درخواستی دارد، در مقابل حضرت ایستاد. لذا حضرت با مهربانی و محبّت به او فرمودند: ای برادر عرب! گویا به جهت درخواستی نزد ما آمده‌ای، چه حاجتی داری تا آن را برآورده کنم؟ آن مرد عرب محضر حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) عرض کرد: شما بهتر از من باخبر هستید که چه حاجتی دارم.

قنبر می‌گوید: در این هنگام حضرت علیّ (علیه السلام) صورت مبارکشان را به طرف من نمودند، و به من فرمودند: ای قنبر! به خانه برو و به مولایت، سیّده زینب (علیها السلام) دختر فاطمه (علیها السلام) بنت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بگو: فلان سبد که در فلان مکان می‌باشد را به تو بدهند. پس خدمت حضرت عرض کردم: سمعاً و طاعتاً، ای مولای من، أمیر المؤمنین! از این رو برخاستم و به سرعت به خانهٔ حضرت أمیر المؤمنین (علیه السلام) رفتم، و دو بار درب خانهٔ حضرت را زدم، در مرتبهٔ سوّم فضه پست درب خانه آمد، و گفت: چه کسی درب خانه را می‌زند؟ پس فضه را از آن‌چه حضرت فرموده بودند، و از قصد خود باخبر نمودم. از این رو فضه به من گفت: بمان تا آن را برای تو بیاورم.

قنبر می‌گوید: پس در کنار درب خانه توقف کردم، و منتظر آمدن فضه بودم، که ناگاه صدای خوشحالی از داخل خانه نظر مرا به خود جلب نمودند، و بانگ شادی از داخل خانهٔ حضرت بلند شد. از این رو تعجب کردم، و منتظر ماندم که فضه بازگردد، و از علّت آن سر و صدا و بانگ


1) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص162.

شادی سؤال نمایم. پس وقتی بعد از مدّت زمانی فضه بازگشت، و من علّت را از او جویا شدم، به من گفت: همانا هم‌اکنون امیر المؤمنین (علیه السلام) صاحب فرزندی نورانی شدند، که صورت مبارک این طفل چونان پارهٔ ماه است.

قنبر می‌گوید: به فضه گفتم: من هم از این خبر خوشحال و شادمان شدم، این فرزند بزرگوار از کدام‌یک از همسران حضرت می‌باشد؟ فضه گفت: از حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) دختر حزام وحیدیه کلابیه. سپس فضه به من گفت: مولای من و مولای تو، حضرت زینب (علیها السلام) دختر حضرت فاطمه (علیها السلام) به من فرموده‌اند، که به تو بگویم: وقتی نزد مولایمان حضرت أمیر المؤمنین (علیه السلام) بازگشتی، حضرت را از ولادت این مولود بزرگوار باخبر کنی، و از اسم و کنیه و لقب ایشان سؤال نمائی. قنبر می‌گوید: سبد را گرفتم و با شادمانی و سرور، و به جهت عرض بشارت، به خاطر تولد این مولود جدید، محضر مولایم حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) بازگشتم.

زمانی‌که محضر حضرت علیّ (علیه السلام) رسیدم، و آن سبد را به ایشان دادم، در مقابل حضرت ایستادم، و مترصد فرصتی بودم تا بشارت و خبر مسرت بخش ولادت فرزند بزرگوارشان را محضر ایشان عرض نمایم. از این رو وقتی حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) سبد را به آن مرد عرب مرحمت کردند و حاجت او را برآورده نمودند، صورت خود را به طرف من نمودند، و در حالی‌که به من نزدیک می‌شدند، به من فرمودند: ای قنبر! خبری آوده‌ای، همانا آثار خوشحالی و سرور را در صورت تو می‌بینم؟ عرض کردم: بله، ای مولای من! همانا با بشارتی خدمت شما آمده‌ام. حضرت فرمودند: خداوند تو را به بهشت بشارت بدهد ای قنبر! آن بشارت چیست؟

عرض کردم: ای مولای من! همانا از حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) صاحب فرزند بزرگواری شده‌اید. و هنگامی‌که فضه آن سبد را به من داد، به من گفت: مولایم سیّده زینب (علیها السلام) سفارش کرده‌اند که وقتی نزد شما بازگشتم، خبر ولادت این مولود را محضر شما عرض کنم، و از شما دربارهٔ نام و کنیه و لقب این مولود سؤال نمایم. قنبر می‌گوید: هنگامی‌که حضرت امام امیر المؤمنین (علیه السلام) خبر ولادت فرزند خویش را شنیدند، در صورت مبارک حضرت شادی و خوشحالی نمایان شد، و به جهت این بشارت از من تشکر نمودند، و فرمودند:

«يا قنبر! إنّ لهذا المولود شأناً كبيراً عند اللّه و منزلة عظيمة لديه و أسماؤه و كناه و ألقابه كثيرة.»(1)

(ای قنبر! همانا این مولود مقام فوق العاده و منزلت عظیمی در پیشگاه خداوند دارد، به این خاطر نام‌ها و کنیه‌ها و لقب‌های بسیاری دارد.)

در ادامه حضرت علیّ (علیه السلام) به قنبر فرمودند: به زودی به خانه برمی‌گردم تا سنّت‌هائی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) برای ما در مورد آداب ولادت فرزندان فرموده‌اند را برای این مولود مبارک انجام دهم. ای قنبر! تو نیز بدین منظور همراه من بیا. قنبر می‌گوید: سپس حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) از مکان خود برخاستند، و با اصحاب خود وداع نمودند. بعد از مسجد رسول خدا (صلی الله علیه وآله) خارج شدند، و در حالی‌که من نیز همراه ایشان بودم، به طرف خانهٔ حرکت نمودند. پس زمانی‌که داخل خانه شدند، طبق عادت همیشگی به اهل خانه سلام کردند، و بعد فرمودند: فرزندم را بیاورید. سپس در حالی‌که فرزند ایشان را در پارچهٔ سفیدی پیچیده بودند، آن نوزاد را محضر حضرت آوردند.

پس حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) فرزند خود را گرفتند، و ایشان را به سینهٔ مبارکشان قرار دادند، و بوسه‌های گرم خویش را نثار صورت و گونه‌های ایشان کردند. سپس در گوش راست آن طفل اذان، و در گوش چپ ایشان اقامه گفتند. و مدّت زمانی طولانی به فرزند بزرگوار خود نگاه نمودند. در این زمان ناگهان؛

«تمطى المولود الجديد لأم البنين (علیها السلام) فى قماطه حتّى قطعه و أخرج كلتا يديه من القماط.»(2)

(فرزند تازه متولد شدهٔ حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در قنداق کششی به خود دادند، تا جائی‌که آن را قطع نمودند، و دو دست خود را از قنداق خارج کردند.)


1) . الخصائص العبّاسیة، ص63 تا 65.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص65.

مرحوم محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) در جای دیگری از کتاب خود نگاشته است: در برخی از کتاب‌های معتبر آمده است: همانا حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در روزی که وضع حمل نمودند، و اوّلین شیربچهٔ خود را به دنیا آوردند، ایشان را در قنداق سفیدی پیچیدند، و نزد پدر بزرگوارشان، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) آوردند، تا سنّت‌هائی که دربارهٔ ولادت فرزند، از قبیل نامگذاری و دیگر موارد وجود دارد را نسبت به ایشان انجام دهند.

از این رو وقتی ایشان نوزاد تازه متولد شده خود را به حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) دادند، حضرت آن نوزاد را گرفتند، و به دهان مبارک خود نزدیک نمودند، و چشم‌ها و گوش‌ها و دهان آن نوزاد را با زبان خود مسح نمودند. سپس وجود نازنین امیر المؤمنین (علیه السلام) در گوش راست آن نوزاد اذان، و در گوش چپ ایشان اقامه گفتند. و بعد به همسر خود حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) و اطرافیانشان فرمودند: برای ایشان چه نامی را انتخاب کرده‌اید؟ حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در نهایت ادب و احترام در پاسخ حضرت عرض کردند:

«ما كنا لنسبقك في شيء يا أمير المؤمنين!»

(یا امیر المؤمنین! ما در هیچ کاری بر شما سبقت نمی‌گیریم.)

از این رو به جهت این معرفت والا، و وفاداری و ادبی که نظیری برای آن نمی‌توان یافت حضرت علیّ (علیه السلام) خداوند متعال را شکر نمودند، و بعد فرمودند:

«إنّي سمّيته باسم عمّي العبّاس عبّاساً.»

(همانا من این نوزاد را به اسم عمویم عبّاس، عبّاس نامیدم.)

سپس حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) فرزند خود را به سینهٔ مبارکشان قرار دادند، و دست‌های فرزند خود را گرفتند، و به دهان مبارکشان نزدیک نمودند، و با بوسه‌های گرم خود به آن‌ها بوسه می‌زدند، و اشک می‌ریختند، در حالی‌که می‌فرمودند:

«كأني بيديه هاتين تقطعان يوم الطفّ عند مشرعة الفرات في نصرة أخيه الإمام الحسين (علیه السلام) .»(1)

(گویا می‌بینم که این دو دست در روز عاشورا در کنار رود فرات در راه یاری برادرش امام حسین (علیه السلام) قطع می‌شود.)

در السنهٔ علماء، و اکابر اهل منبر مشهور است، که وقتی حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) شنیدند دو دست حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در راه یاری وجود نازنین حضرت امام حسین (علیه السلام) از بدن جدا می‌گردد، در حالی‌که اشک از دیدگان ایشان جاری بود، فوراً از جا بلند شدند، و قنداقه حضرت عبّاس (علیه السلام) را از دست حضرت علیّ (علیه السلام) گرفتند، دور سر امام حسین (علیه السلام) گرداندند، در حالی‌که خطاب به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) می‌گفتند:

«عبّاسم به قربانت شود.»

و مرحوم شیخ محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) در مورد اتفاقات أیّام ابتدائی ولادت حضرت عبّاس (علیه السلام) نوشته است: همانا وقتی چند روز از أیّام ولادت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) گذشته بود، روزی حضرت زینب (علیها السلام)، در حالی‌که برادر خود حضرت عبّاس (علیه السلام) را در آغوش گرفته، و به سینه مبارکشان قرار داده، و ایشان را حمل می‌کردند، نزد پدرشان آمدند، و خدمت پدر بزرگوار خود عرض کردند:

«أبة يا أمير المؤمنين! مالي أرى قلبى متعلقاً بهذا الوليد أشدّ التعلّق، و نفسى منشدّة إليه أكبر الإنشداد؟»

(پدر جان، یا امیر المؤمنین! چرا قلب من به این کودکی که متولد شده، چنین تعلق خاطری دارد، و روح من به شدّت او را طلب می‌نماید؟)


1) . الخصائص العبّاسیة، ص71 و 72.

در این هنگام وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) با مهربانی و محبّت، به دختر بزرگوار خود حضرت عقیلهٔ بنی هاشم (علیها السلام) فرمودند:

«و كيف لا تكونين يا أبه كذلك، و هو كفيلك و حاميك ؟»

(دخترم چگونه این‌چنین نباشد، و حال آن‌که ایشان کفیل و حامی تو می‌باشند؟)

در این هنگام عقیلهٔ بنی هاشم، حضرت زینب کبری (علیها السلام) با تعجب عرض کردند: ایشان کفیل و حامی من هستند؟ پس حضرت علیّ (علیه السلام) با محبّت و مهربانی فرمودند: بله دخترم، ولی به زودی بین شما و ایشان جدائی خواهد افتاد. پس حضرت زینب (علیها السلام) با تعجب عرض کردند: ای پدر جان! آیا ایشان مرا ترک می‌کنند، یا من ایشان را ترک می‌نمایم؟ امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمودند: دخترم! بلکه ایشان شما را ترک می‌کنند، در حالی‌که بر زمین گرم کربلا افتاده‌اند، و دست‌های ایشان از آرنج جدا شده، و سر مبارکشان از عمود شکسته، و ستم دیده در کنار فرات بر زمین افتاده‌اند.

«فلم تتمالك السيدة زينب (علیها السلام) لمّا سمعت ذلك حتّى اعولت و صاحت: وا أخاه! وا عبّاساه!»(1)

(پس حضرت زینب (علیه السلام) هنگامی‌که این مصائب را شنیدند خویشتن داری خود را از دست دادند، تا جائی‌که صدایشان به گریه بلند گشت و فریاد می‌زدند: وای بر برادرم! وای بر عبّاسم!)

بوسیدن دست حضرت عبّاس (علیه السلام)

در السنه علماء و اکابر اهل منبر مشهور است، چند امامی که حضرت عبّاس (علیه السلام) را دیده‌اند دست ایشان را به جهت فداکاری‌هائی که در راه خداوند متعال و اهل بیت (علیهم السلام)، خاصه حضرت


1) . الخصائص العبّاسیة، ص73.

امام حسین (علیه السلام) انجام داده‌اند، بوسیده‌اند. چنانچه مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) روایت نموده است:

«روزی حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) را مشاهده نمود که حضرت (علیه السلام) عبّاس را در آغوش گرفته و بر دستانش بوسه می‌زند و می‌گرید. چون این بانوی با فضیلت این‌گونه دید در اضطراف و پریشانی شد، زیرا سابقه نداشت که فرزندی چنین نیک منظر و صاحب شمائل علوی، پدرش به او بنگرد و بگرید، بدون آن‌که ظاهراً هیچ علّتی داشته باشد. چون حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) سبب را از حضرتش پرسید، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) او را از مشیّت پروردگار آگاه نمود که دستان این فرزندش، در راه یاری حسین (علیه السلام) قطع خواهد شد. با شنیدن این مسأله صدای فریاد و فغان مادر دلسوخته، به آسمان بلند شد و اهل خانه نیز همگی به ناله درآمدند. امّا حضرت به وی خبر داد که نور دیده‌اش نزد خدای تبارک و تعالی منزلتی عظیم دارد و در عوض دو دستش، دو بال به او مرحمت خواهد کرد که با آن‌ها با ملائکه در بهشت پرواز نماید؛ همان‌گونه که از قبل این عنایت را به جعفر بن ابی طالب (علیهما السلام) نموده است. پس حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) با شنیدن این بشارت ابدی و سعادت جاودانه مسرور شد و از جا برخاست.»(1)

و چه زیبا مرحوم سیّد محمّدعلیّ ریاضی این فضیلت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) را به نظم درآورده و سروده است:

چهار امامی که تو را دیده‌اند***دست علم گیر تو بوسیده‌اند


1) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص164.

طفل بُدی مادر والا گهر***برد تو را ساحت قدس پدر

چشم خداوند چو دست تو دید***بوسه زد و اشک ز چشمش چکید

با لب آغشته به زهر جفا***بوسه به دست تو بزد مجتبی

دید چو در کرب و بلا شاه دین***دست تو افتاده به روی زمین

خم شد و بگذاشت سر دیده‌اش***بوسه بزد با لب خشکیده‌اش

حضرت‌سجّاد هم آن دست‌پاک***بوسه زد و کرد نهان زیر خاک

و الحقّ مرحوم سیّد محمّدعلیّ ریاضی (قدس سره) چه زیبا این اشعار را سروره و چه عزاداری‌ها که با این اشعار نشده، و چه حوائجی که با خواندن آن‌ها در مجلس عزاداری برآورده نشده، امّا جای آن بود که مرحوم ریاضی (قدس سره) از حضرت امام باقر (علیه السلام) نیز یاد کنند، چرا که حضرت عبّاس (علیه السلام) محضر ایشان را هم درک کرده‌اند. از این رو نگارندهٔ بی‌مقدار به گمانش می‌رسد که بهتر بود، در مصرع اوّل فرموده بودند: «پنچ امامی که تو را دیده‌اند»، و در آخر نیز از امام باقر (علیه السلام) نام برده، و مثلاً گفته می‌شد:

چون که برفتی به دل آن نزاع***تا که کنی خواهر خود را وداع

حضرت باقر به در خیمه‌گاه***بوسه بزد دست تو را با چه آه

نام‌گذاری حضرت عبّاس (علیه السلام)

همان‌گونه که در صفحات قبل گذشت حضرت علیّ (علیه السلام)، وجود نازنین فرزند خود حضرت أبو الفضل (علیه السلام) را به اسم عموی خود عبّاس، "عبّاس" نامیدند. امّا به نظر می‌رسد که این دلیل، یکی از عوامل نامیدن حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به این نام بوده است. چنانچه وقتی‌که عقیلهٔ بنی هاشم، حضرت زینب کبری (علیها السلام) در أیّام ولادت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) از پدر بزرگوار خود حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) سؤال کردند:

«يا أبة! هل اخترت لهذا المولود إسماً، و انتخبت له كنية و لقباً؟»

(ای پدر جان! آیا برای این مولود نام و کنیه و لقبی انتخاب کرده‌اید؟)

پدر بزرگوارشان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) با مهربانی به ایشان پاسخ دادند، بله ای دخترم! نام و کنیه و لقب ایشان را انتخاب نموده‌ام. لذا حضرت زینب (علیها السلام) با اشتیاق خاصی عرض کردند: اسم و کنیه و لقب ایشان چیست؟ حضرت علیّ (علیه السلام) فرمودند: اسم ایشان "عبّاس"، و کنیهٔ ایشان "أبو الفضل"، و امّا لقب ایشان "قمر بنی هاشم" و "قمر العشیرة" و "سقّاء" است. در این هنگام حضرت زینب (علیها السلام) با تعجب، محضر حضرت علیّ (علیه السلام) عرض نمودند:

«يا أبة! أمّا إنّ اسمه عبّاس فهو علامة الشّجاعة و البسالة، و أمّا إن كنيته أبو الفضل ففيها علامة الشهامة و النّبالة، و أمّا أنّ لقبه: قمر بني هاشم و قمر العشيرة فهو علامة الجمال و الكمال و الهيبة و الجلال، ولكن يا أبة! ما معنى أنه السقّاء؟»

(ای پدر جان! اما این‌که نام ایشان عبّاس می‌باشد، به جهت آن است که نشان دهندهٔ شجاعت و دلیری ایشان می‌باشد. و اما کنیهٔ ایشان أبو الفضل است، چون نشان دهندهٔ شهامت و بزرگواری ایشان می‌باشد. و اما لقب ایشان قمر بنی هاشم و قمر العشیره است، چرا که نشان دهندهٔ زیبائی و فضیلت و هیبت و شکوه ایشان می‌باشد. ولی ای پدر! معنی سقّاء نسبت به ایشان چیست، و چرا به ایشان سقّاء می‌گویند؟)

از این رو حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) بعد از ذکر پاره‌ای مطالب فرمودند: این لقب به جهت آن است، که ایشان تشنگان کربلا را سیراب می‌کنند.(1)

حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) که به علم الهی از گذشته و حال و آینده، و به طور کلی از همهٔ رخدادهای عالم امکان آگاه می‌باشند، به خوبی به جنگاوری و دلیری و رشادت‌های فرزند برومند خود، در عرصه‌های جنگ و پیکار پی برده بودند. بدین جهت اوّلین فرزند خود از حضرت اُم البنین (علیها السلام) را عبّاس (علیه السلام)، که به معنای دُژم و شیر بیشه می‌باشد، نامیدند. چراکه ایشان در برابر انحرافات و امور باطل، ترش‌رو و با اُبهت بودند. و در جنگ‌هائی که به‌وسیلهٔ دشمنان خاندان


1) . الخصائص العبّاسیة، ص69.

نبوّت (علیهم السلام) رخ می‌داد، چونان شیری خشمگین در برابر آن‌ها می‌غرّیدند، و دلیران لشکر کفر را در هم می‌شکستند، کما این‌که در کربلا نیز همهٔ لشکر دشمن را دچار هراس مرگ آوری کردند.(1)به نحوی‌که شاعر در این‌باره گفته است:

عَبَسَتْ وُجُوهُ القومِ خوفَ المَوتِ***وَاَلعَبَّاسُ فِيهِمْ ضَاحِكٌ مُتَبَسِّمُ(2)

هراسِ از مرگ، چهرهٔ دشمن را در هم کشیده بود، ولی عبّاس در این میان خندان و متبسم بود.

به همین دلیل علماء و دانشمندان لغت شناس "عبّاس" را به معنای شیر دانسته‌اند، چونان صاحب کتاب «معجم الوسیط»، که در این‌باره نوشته است:

«العَبَّاْسُ:الأَسَدُ الذِي تَهْرُبُ منه الأُسود.»(3)

(عبّاس شیری است، که شیرهای دیگر از او می‌گریزد.)

چنانچه لویس معلوف نیز در کتاب «المنجد فی اللغة» در مورد معنای واژهٔ "عبّاس" نوشته است:

«العبّاس:...مناسماء الأسد.»(4)

(عبّاس: ...از نام‌های شیر است.)

کنیه‌های حضرت عبّاس (علیه السلام)

اشاره

کنیه و القابی که برای خاندان نبوّت (علیهم السلام) ذکر شده است، نشان دهندهٔ صفتی نیکو و یا فضیلتی والا در آن بزرگواران می‌باشد. از این رو نباید از کنار آن‌ها به عنوان آن‌که نامی می‌باشد، که به صورت اتفاقی به ایشان اطلاق شده، عبور کرد و گذشت. بدین جهت مورخین و علماء اعلام از


1) . بر گرفته از کتاب سردار کربلا حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، ص282.

2) . این شعر از سیّد جعفر الحلیّ است. (موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص179).

3) . المعجم الوسیط، ج2، ص580.

4) . المنجد فی اللغة، ج1، ص484.

ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) در طول تاریخ برای حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) چندین کنیه نقل کرده‌اند، که آن‌ها عبارتند از:

أبو الفضل

این کنیه، مشهورترین کنیهٔ حضرت عبّاس (علیه السلام) است.(1)که اگر ایشان با این کنیه مورد خطاب قرار گرفته‌اند به خاطر آن می‌باشد که حضرت عبّاس (علیه السلام) فرزندی به نام "فضل" داشته‌اند.(2)

و همچنین در صفحات قبل نگاشته شد، که حضرت زینب (علیها السلام) دربارهٔ معنای کنیهٔ "أبو الفضل"، نسبت به ایشان فرموده‌اند:

«أمّا إن كنيته أبو الفضل ففيها علامة الشهامة و النّبالة.»(3)

(امّا کنیهٔ ایشان أبو الفضل است، چون نشان دهندهٔ شهامت و بزرگواری ایشان می‌باشد.)

و از طرف دیگر، ایشان به حقّ سزاوار این کنیه هستند، چرا که فضائل ایشان چونان خورشید درخشان برای همگان تلألؤ و نور افشانی می‌کند. و اگر شرف و فضیلت را منبعی نامتناهی بدانیم، سرچشمهٔ جوشان آن حضرت أبو الفضل (علیه السلام) است. و اگر فضل و سیادت را بنیانی رفیع تصور نمائیم، حضرت عبّاس (علیه السلام) ستون آن می‌باشد.(4)

به عبارت دیگر این کنیه، با حقیقت وجودی حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) یکسان است. و اگر ایشان، به فرض، فرزندی به نام فضل نیز نداشتند، باز به‌راستی أبو الفضل؛ یعنی پدر و منبع فضیلت می‌بودند. و سرچشمهٔ جوشان هر فضیلتی به‌شمار می‌رفتند.(5)


1) . أعیان الشیعة، ج7، ص429.

2) . زندگانی حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص32.

3) . الخصائص العبّاسیة، ص69.

4) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص170.

5) . زندگانی حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص32.

أبو قربة

دوّمین کنیهٔ حضرت عبّاس (علیه السلام) "أبو قربة" می‌باشد.(1)

که قِربة؛ به معنای مشک آب است. و از آن‌جائی‌که در روز عاشوراء، و در آن گرمای طاقت‌فرسای سرزمین کربلا ایشان چندین مرتبه مشک خود را از آب شریعهٔ فرات پُر نمودند تا کاروان امام حسین (علیه السلام) را سیراب نمایند، این لقب به ایشان اطلاق می‌شود.(2)

أبو القاسم

سوّمین کنیهٔ حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) "أبو القاسم" است.(3)

کما این‌که یکی از کنیه‌های رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نیز "أبو القاسم" بوده است. و دربارهٔ این‌که چرا به حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله)، "أبو القاسم" می‌گفتند، از علیّ بن حسن بن فضال از پدرش نقل شده است: که وی گفت: از حضرت امام رضا (علیه السلام) سؤال کردم: چرا کنیهٔ پیامبر (صلی الله علیه وآله) أبو القاسم بود؟ حضرت امام رضا (علیه السلام) فرمودند: زیرا ایشان پسری به نام قاسم داشتند، از این رو به خاطر نام آن فرزند، حضرت این کنیه را گرفتند. عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! آیا مرا شایسته آن می‌بینید تا برایم بیشتر بفرمائید؟ حضرت امام رضا (علیه السلام) فرمودند: آری، آیا می‌دانی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمودند:

«أَنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ.»

(من و علیّ پدران این امّت هستیم.)

به حضرت رضا (علیه السلام) عرض کردم: بله. حضرت فرمودند: آیا می‌دانی رسول خدا (صلی الله علیه وآله) پدر همهٔ امّت خود بودند و حضرت علیّ (علیه السلام) نیز به منزلهٔ رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در بین امّت می‌باشند؟ عرض کردم: بله. حضرت امام رضا (علیه السلام) فرمودند:


1) . الأصیلی فی أنساب الطالبین، ص328؛ أعیان الشیعة، ج7، ص429.

2) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص170.

3) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص170.

«أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ عَلِیّاً قَاسِمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ؟ قُلْتُ: بَلَی، قَالَ: فَقِیلَ لَهُ أَبُو الْقَاسِمِ، لِأَنَّهُ أَبُو قَاسِمِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ...»(1)

(آیا می‌دانی علیّ (علیه السلام) تقسیم کننده بهشت و دوزخ است؟ عرض کردم: بله. فرمودند: پس به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ابو القاسم می‌گویند زیرا ایشان پدر قاسم - یعنی پدر حضرت علیّ (علیه السلام) - که تقسیم کننده بهشت و دوزخ هستند، می‌باشند.)

به هر ترتیب از آن‌جائی‌که جابر بن عبد اللّه انصاری در زیارت اربعین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را با این کنبه خطاب قرار داده، و عرض کرده است:

«اَلْسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أبَا اَلْقَاسِمِ، اَلْسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا عَبّاسَ بْنَ عَلِیّ.»(2)

لقب أبو القاسم، از القاب حضرت عبّاس (علیه السلام) به‌شمار می‌رود.(3)

گرچه برخی گفته‌اند: وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) فرزند دیگری به نام "قاسم" داشته‌اند، لذا به خاطر وجود این فرزند به حضرت عبّاس (علیه السلام)، أبو القاسم می‌گویند،(4)

و بدین جهت به حضرت این کنیه داده شده است.

و بعضی نقل کرده‌اند: که این فرزند حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) در راه دفاع از وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) در سرزمین کربلا به شهادت رسیدند. چنانچه برخی از پژوهشگران به نقل از اسفراینی در این‌باره نگاشته‌اند: قاسم بن عبّاس (علیه السلام) نوزده ساله، در روز عاشورا وارد میدان گشت، و چنین رجز خواند:

إِلَيكُمْ مِنْ بَنى المُختارِ ضَرْباً***يَشيبُ لِهَوْلِهِ رَأْسُ الرَّضيعِ

يَبيدُ مَعاشِرَ الكُفّارِ جَمْعاً***بِكُلِّ مُهَنَّدٍ عَضْبِ قطيعُ(5)


1) . بحارالانوار، ج16، ص95.

2) . مصباح الزائر، ص288؛ عنه البحار، ج98، ص330.

3) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص170.

4) . زندگانی حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص32.

5) . بسیاری این اشعار را به احمد بن حسن8نسبت داده‌اند.

از سوى خاندان پيامبر مختار، آماده ضربتى باشيد، كه از بيمش موى سر شيرخواره سفيد مى‌گردد.

به نحوی‌که با شمشير بران هندى گروه بى‌دينان را يكجا نابود مى‌كند.

او پس از كشتن شمارى از دشمنان به نزد امام (علیه السلام) بازگشت، و در حالى‌كه چشم‌هايش از تشنگى به گودى نشسته بود، طلب آب كرد. امام به او فرمودند: اندكى صبر نما تا جدّ خود حضرت محمّد مصطفى (صلی الله علیه وآله) را ملاقات كنى، و به دست خود، تو را سيراب كند، كه هرگز پس از آن تشنه نخواهى شد. وى پس از بازگشت به ميدان و كشتن شمارى ديگر به درجهٔ رفيع شهادت نايل آمد.(1)

أبو رأس الحار

أبو رأس الحار چهارمین کنیهٔ حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) می‌باشد که کنایه است از زود غضب کردن ایشان، به سبب امور الهی و مهلت ندادن به خیانت‌گر و از مجرم نگذشتن.(2)

أبو الشارة

پنجمین کنیه حضرت عبّاس (علیه السلام) أبو الشارة است، یعنی صاحب کرامت‌های مشهوره‌ای که شک در آن نیست، از مبتلا شدن کسانی‌که به حضرت قسم دروغ می‌خورند یا کسانی‌که حقوق واجبه خود را ادا نمی‌کنند یا از روی سرکشی جسارت بر حضرت می‌نمایند، و این امری است که همگان بر او اعتراف دارند و قضایائی که ذکر شده بهترین شاهد این امر است.(3)


1) . پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص313؛ نور العین فی مشهد الحسین (علیه السلام)، ص53.

2) . حضرت ابا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص176.

3) . حضرت ابا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص176.

أبو فرجة

یکی دیگر از کنیه‌های حضرت أبو الفضل (علیه السلام) أبو فرجه است، یعنی کسی‌که اگر به او پناهنده شوند زود گشایش در کارها ایجاد می‌کند و افراد را از گرفتاریها نجات می‌دهد.(1)

القاب حضرت عبّاس (علیه السلام)

اشاره

القاب متعددی برای وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) ذکر شده است. که هر کدام از آن‌ها نشان دهندهٔ فضائل و کرامات متعدد حضرت است، و چون در این نوشتار مختصر مجال بیان همهٔ آن‌ها نیست، از این رو به تعدادی از القاب حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) اشاره می‌شود، که از جملهٔ آن‌ها عبارتند از:

باب الحوائج

لقب باب الحوائج آشناترین و مشهورترین لقب حضرت عبّاس (علیه السلام) است، که در بین شیعه و اهل تسنّن شهرت دارد؛ و این نیست مگر به سبب کرامات فراوان حضرتش و گشوده شدن گره از کار دردمندان، و سامان بخشی به جمع پریشان حالان عالم. چنانچه شاعر در این مورد گفته شده است:(2)

درگه والای تو در نَشأتَیِن***هست در رحمت و باب حسین

هر که به درد و به غمی شد دچار***گوید اگر یکصد و سی و سه بار

ای علم افراخته در عالمین***إکْشِفْ یَا کَاشِفَ کَرْبِ اَلْحُسَیْن

از کرم و لطف جوابش دهی***تشنه آگر آمده آبش دهی


1) . حضرت ابا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص176.

2) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص171.

به هر ترتیب یکی از القاب حضرت عبّاس (علیه السلام)، "باب الحوائج" می‌باشد، که مرحوم شیخ مهدی حائری مازندرانی (قدس سره) از کتاب «کبریت الأحمر» نقل کرده‌اند: در یکی از رؤیاهای صادقه آمده، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به حضرت عبّاس (علیه السلام) فرمودند:

«أقر اللّه عینک، فانت باب الحوائج و اشفع لمن شئت.»(1)

(خداوند چشمت را روشن گرداند، تو باب الحوائج هستی، از هر کسی خواستی شفاعت کن.)

قمر بنی هاشم

یکی دیگر از القاب وجود نازنین حضرت عبّاس (علیه السلام)، "قمر بنی هاشم"؛ یعنی ماه بنی هاشم است.(2)

که به خاطر نیک منظری و زیبائی و نورانیّت چهرهٔ مبارکشان، به این لقب ملقب شده‌اند. و بگونه‌ای سیمای ایشان پرتو افشان بود، که به شب‌های تار، فروغ می‌بخشید، و دیگر احتیاجی به نور نبود.(3)

و برخی در این‌باره نوشته‌اند:

«و يقال له: قمر بني هاشم لوضائته و جمال هيئته، و أنّ أسرّة وجهه تبرق كالبدر المنير، فكان لا يحتاج في الليلة الظلماء إلى ضیاء.»(4)

(و به جهت کمال معنوی و جمال ظاهری به ایشان قمر بنی هاشم می‌گفتند، و همانا نور صورتش چونان ماه نورانی می‌درخشید، به گونه‌ای که در شب تاریک احتیاج به نور نداشت.)

به هر ترتیب این لقب نشان از زیبائی و نورانی بودن صورت دل‌نشین باب الحوائج إلی اللّه حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در بین قبیلهٔ بنی هاشم دارد. چنانچه در صفحات قبل معنای از


1) . معالی السبطین، ج1، ص453.

2) . مقاتل الطالبیین، ص90؛ أعیان الشیعة، ج7، ص429.

3) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص171.

4) . الخصائص العبّاسیة، ص131؛ العبّاس (علیه السلام) للمقرم، ص123.

این لقب، و لقب العشیرة، دربارهٔ حضرت عبّاس (علیه السلام) از زبان عقیلهٔ بنی هاشم حضرت زینب کبری (علیها السلام) گذشت، که فرمودند:

«أمّا أنّ لقبه: قمر بني هاشم و قمر العشيرة فهو علامة الجمال و الكمال و الهيبة و الجلال.»(1)

(امّا لقب ایشان قمر بنی هاشم و قمر العشیره است، چرا که نشان دهندهٔ زیبائی و فضیلت و هیبت و شکوه ایشان می‌باشد.)

سَبع القنطرة

قنطرة: به پلی گفته می‌شود که بر همهٔ آب‌های رودخانه‌ها بنا گردد، و سبع: به معنی شیر است. بنابراین سبع القنطرة: یعنی مرد شجاعی‌که در مقابل دشمنان از عابرین روی پل محافظت می‌کند. و بدان جهت به حضرت أبو الفضل (علیه السلام) این لقب را داده‌اند که در جنگ نهروان پدر بزرگوارشان حضرت علیّ (علیه السلام)، ایشان را به همراه عده‌ای دیگر، مأمور محافظت از پُل شهر نهروان که در چهار فرسخی بغداد بوده، نمودند.(2)

الضیغم

از جملهٔ القاب حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) «الضیغم» می‌باشد، و معنی آن شیر است، و به مرد شجاعی که در شهامت و جوانمردی و پهلوانی و جسارت کامل باشد، «ضیغم» گفته می‌شود. و از آن‌جائی‌که حضرت عبّاس (علیه السلام) در میان مردم به شهامت و شجاعت زیاد و پهلوانی و شدّت عمل و سبکی ساعدِ دست شهرت داشتند، به «ضیغم» ملقب شدند. به نحوی‌که اگر به شخصی ضربه‌ای می‌زدند به واسطهٔ سرعت ضربه و سبکی ساعد و قدرت دست، مضروب متوجه نمی‌شد سرش قطع گشته است، و برای اندک زمانی سر او در جای خود باقی می‌ماند.(3)


1) . الخصائص العبّاسیة، ص69.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص156.

3) . الخصائص العبّاسیة، ص159.

قمر العشیرة

لقب قمر العشیرة؛ به معنای ماه خاندان و طایفه می‌باشد. و این لقب نیز نشان از زیبائی و نورانی بودن صورت دل‌نشین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در بین قبیلهٔ بنی هاشم دارد. چنانچه در صفحات قبل معنای این لقب، و لقب قمر بنی هاشم، از زبان عقیلهٔ بنی هاشم حضرت زینب کبری (علیها السلام) گذشت، که فرمودند:

«أمّا أنّ لقبه: قمر بني هاشم و قمر العشيرة فهو علامة الجمال و الكمال و الهيبة و الجلال.»(1)

(امّا لقب ایشان قمر بنی هاشم و قمر العشیره است، چرا که نشان دهندهٔ زیبائی و فضیلت و هیبت و شکوه ایشان می‌باشد.)

شهید

از جمله القاب حضرت عبّاس (علیه السلام) «شهید» است، که در بین علماء کسی متعرض این لقب برای حضرت نشده است، و تنها علماء نسب شناس از این لقب برای حضرت یاد کرده‌اند. چنانچه أبو الحسن عمری در کتاب «المجدی» بارها از این لقب نام برده، و بعد از ذکر فرزندان حضرت عبّاس (علیه السلام) می‌گوید:

«آخر نسب بنی العبّاس الشهید السقّاء ابن علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام).»(2)

(این آخرِ نسب فرزندان عبّاس شهید و سقّا، زادهٔ علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام) ی‌باشد.)(3)


1) . الخصائص العبّاسیة، ص69.

2) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص449؛ با تفاوت در، الأصیلی فی أنساب الطالبین، ص328.

3) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص171.

عبد صالح

یکی دیگر از القاب حضرت عبّاس (علیه السلام) «عبد صالح» است. که أبو حمزه ثمالی، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) در زیارت مخصوص حضرت أبو الفضل (علیه السلام) به آن تصریح نموده است، آنجا که می‌فرماید:

«اَلْسَّلَاْمُ عَلَیْکَ أَیُّهَا اَلْعَبْدُ اَلْصَاْلِحُ.»(1)

(سلام بر شما ای بندهٔ صالح خداوند.)

بطل العلقمی

لقب بطل العلقمی؛ یا قهرمان علقمی، از دیگر القاب حضرت عبّاس (علیه السلام) است. و علقمه نام رودخانه‌ای می‌باشد که حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) در کنارهٔ آن مظلومانه به شهادت رسیدند. و از آن‌جائی‌که حضرت، با عزمی نیرومند، و الحقّ چونان قهرمانی بی‌نظیر توانستند بارها خود را به آن رود برسانند، و از نگهبانان پر تعداد آن عبور کرده، و بعد از متواری نمودن آن‌ها پس از برداشتن آب سربلند بازگردند، و در آخرین مرتبه در کنار همین رود به شهادت رسیدند، به ایشان لقب "بطل العلقمی" داده شد.(2)

حامل اللّواء

لقب حامل اللّواء؛ یا پرچمدار، از دیگر القاب حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) است.(3)چرا که ارزشمندترین پرچم‌ها در طول دوران بشریت، که پرچم سرور و سالار شهیدان باشد، را در طول حرکت حضرت امام حسین (علیه السلام) به کربلای معلا به دست داشتند.(4)


1) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص172.

2) . زندگانی حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص33.

3) . تنقیح المقال، ج2، ص128.

4) . زندگانی حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص34؛ در کتاب الأصیلی فی أنساب الطالبین، ص328، لقب «صاحب رایته؛ صاحب پرچم حسین» را برای حضرت ذکر کرده‌اند.

و دربارهٔ علم و پرچم باب الحوائج حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در تاریخ نقل کرده‌اند: پرچم حضرت ابو الفضل (علیه السلام) را با اموال غارت شده به شام بردند، یزید وقتی نظرش به پرچم افتاد، با دقّت به آن نگاهی کرد و در فکر فرو رفت و سه بار از روی تعجب برخاست و نشست، سؤال کردند: ای یزید! چه شده که این‌گونه شگفت‌زده و مبهوت شده‌ای؟ یزید در جواب گفت: این پرچم در کربلا به دست چه کسی بوده است؟

به او گفتند: به دست برادرِ حضرت امام حسین (علیه السلام)، حضرت عبّاس (علیه السلام) بوده است. یزید گفت: از شجاعت این پرچم‌دار تعجب کردم. پرسید: چطور؟ گفت: خوب بنگرید، ببینید تمام این پرچم از پارچه و چوب آن در اثر تیرها و...که به آن رسیده آسیب دیده، جز آن قسمت از چوب علم که علم‌دار آنجا را با دست خود گرفته بوده است، و این موضوع حکایت می‌کند که تیرها به دست پرچم‌دار می‌رسیده ولی او پرچم را رها نمی‌کرده، و تا آخرین توان خود پرچم را نگهداری می‌کرده تا وقتی‌که پرچم از دستش افتاده و یا با دستش روی زمین قرار گرفته است.(1)

آری زادهٔ حضرت حیدر کرار (علیه السلام)، وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) چونان پدر بزرگوار خود حضرت علیّ بن أبی طالب (علیه السلام)، در رکاب حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله)، لحظه‌ای حاضر نشدند پرچم و علمِ حسینی (علیه السلام) را بر زمین قرار دهند، هر چند به قیمت آن تمام شد که نه تنها بدن مبارکشان که از علمشان نیز فقط جای دست ایشان که مورد اصابت تیر واقع نشده بود، سالم باقی بماند.

و چه بسیار فرق است بین افرادی که در جنگ خیبر پیامبر (صلی الله علیه وآله) از میدان جنگ فرار کردند و بین حضرت علیّ (علیه السلام) و فرزند بزرگوارشان (علیه السلام) که تا جان در بدن داشتند، پرچم و عَلم مولای خود را بر زمین نمی‌گذاشتند. و نه تنها در جنگ خیبر، که برخی در جنگ حنین نیز رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را تنها گذاشتند و از میدان نبرد فرار نمودند. و به عبارت دیگر فقط به فکر حفظ جان خود بودند، و هیچ توجهی به محافظت از جان پیامبر (صلی الله علیه وآله) نمی‌کردند، چه رسد به آن‌که بخواند برای حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) عَلم‌داری کنند، و مراقب آن باشند. چنانچه محمّد بن عمر واقدی که خود از علماء اهل تسنّن است در این‌باره نوشته است:


1) . حضرت ابا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص195؛ به نقل از داستان دوستان، ج2، ص234، داستان 164؛ و چهرهٔ درخشان قمر بنی هاشم (علیه السلام)، ص191.

«و كانت أمُّ الحارث الأنصاريّة أخَذَت بخِطامِ جمَلِ أبى الحارث زوجِها، و كان جَمَلُهُ يُسمَّى المِجسارَ، فقالت: يا حارُ! تترُكُ رسولَ اللّه (صلی الله علیه وآله) ؟!" فأخَذَت بخِطامِ الجمل، و الجمل يُريدُ أن يَلحَقَ بأُلّافِه و الناسُ يُوَلّون مُنهَزِمينَ، و هى لا تُفارِقُه. فقالت أمُّ الحارث: فمرَّ بى عمرُ بنُ الخَطّاب، رضى اللّه عنه. فقالت أمُّ الحارث: يا عمر! ما هذا؟! فقال عمر: أمرُ اللّه.»(1)

(امّ حارث که از انصار بود مهار شتر شوهر خود، أبى حارث را كه اسمش مجسار بود را گرفت و گفت: اى حارث! رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را رها مى‌كنى؟! پس آن زن مهار شتر را گرفت درحالى‌كه شتر مى‌خواست به شتران ديگر ملحق شود و مردم كه متفرق شده بودند، فرار مى‌كردند، امّا او شتر را رها نكرد. امّ حارث می‌گوید: در آن زمان عمر بن خطاب نیز از كنار من عبور كرد. اُمّ حارث به او گفت: اى عمر! اين‌چه كارى است كه مى‌كنى؟! عمر گفت: دستور خداوند است.)

و همچنین در روایت دیگری که بسیاری از علماء اهل تسنّن، چونان بخاری از ابو قتاده، در مورد فرار کردن عمر بن خطاب و مسلمانان از جنگ حنین روایت کرده‌اند، آمده است:

«خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ) عَامَ حُنَيْنٍ، فَلَمَّا الْتَقَيْنَا كَانَتْ لِلْمُسْلِمِينَ جَوْلَةٌ، فَرَأَيْتُ رَجُلًا مِنْ الْمُشْرِكِينَ عَلَا رَجُلًا مِنْ الْمُسْلِمِينَ، فَاسْتَدَرْتُ حَتَّى أَتَيْتُهُ مِنْ وَرَائِهِ، حَتَّى ضَرَبْتُهُ بِالسَّيْفِ عَلَى حَبْلِ عَاتِقِهِ، فَأَقْبَلَ عَلَیَّ، فَضَمَّنِي ضَمَّةً وَجَدْتُ مِنْهَا رِيحَ الْمَوْتِ، ثُمَّ أَدْرَكَهُ الْمَوْتُ، فَأَرْسَلَنِي، فَلَحِقْتُ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ، فَقُلْتُ: مَا بَالُ النَّاسِ؟ قَالَ: أَمْرُ اللَّهِ...»(2)


1) . المغازی، ج3، ص904.

2) . صحیح البخاری، ج5، ص228؛ المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، ج4، ص59؛ مسند الإمام الشافعی، ج4، ص34.

(در سالى‌که جنگ حنین اتفاق افتاد، همراه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بودم، پس زمانی‌که دو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند، مسلمانان فرار مى‌کردند. پس مردى از مشرکان را دیدم که با یک مسلمان مى‌جنگید، آن دو را دور زدم تا از پشت، شمشیرى بین گردن و شانه‌اش وارد کردم، آن مرد مشرک برگشت و مرا به خودش چسباند و فشار داد؛ بوى مرگ را احساس کردم؛ مرا رها کرد و بر زمین افتاد و مُرد. عمر را ملاقات کردم، گفتم: چرا مردم فرار مى‌کنند؟ گفت: دستور خداوند است.)

البته آن‌چه آدمی را بیش از پیش حیران و متعجب می‌کند آن است که چرا برخی تنها گذاشتن رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و ترس خود در میدان نبرد را به خداوند متعال نسبت می‌دهند. و اگر فرار نمودن از میدان نبرد در جنگ حنین به امر ذات مقدّس باری تعالی بوده، چرا خداوند متعال دربارهٔ وقایع آن در قرآن می‌فرماید:

(لَقَدْ نَصَرَکمُ اللَّهُ فِی مَوَاطِنَ کثِیرَةٍ ۙ وَ یوْمَ حُنَینٍ ۙ إِذْ أَعْجَبَتْکمْ کثْرَتُکمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنکمْ شَیئًا وَ ضَاقَتْ عَلَیکمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیتُم مُّدْبِرِینَ(1))

«بی‌تردید خداوند شما را در جاهای زیادی یاری کرد؛ و [به ویژه] در روز نبرد حنین؛ در آن زمانی‌که فزونی افرادتان شما را مغرور کرد، ولی (این زیاد بودن جمعیّت) هیچ به درد شما نخورد و زمین با تمام وسعتش بر شما تنگ شده؛ سپس پشت به دشمن از میدان نبرد فرار نمودید.»

ابن حجر عسقلانی تعداد افرای را که در جنگ حنین با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) باقی مانده‌اند را ده نفر دانسته است، و می‌نویسد:


1) . سوره توبه، آیهٔ 25.

«و وقع فی شعر العبّاس بن عبد المطلب أن الذین ثبتوا کانوا عشرة فقط.»(1)

(در شعر عبّاس بن عبدالمطلب آمده است که کسانی‌که [در جنگ حنین] ایستادگی کردند، فقط ده نفر بودند.)

مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) در روایتی تعداد افرادی که در جنگ حنین در کنار رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ماندند را هفت نفرذکر کرده و نوشته است:

«فلم يبق معه إلا سبعة نفر من بني عبد المطلب: العبّاس و ابنه الفضل، و علیّ [ (علیه السلام) ] و أخوه عقيل، و أبو سفيان و ربيعة و نوفل.»(2)

(پس باقی نماند با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مگر هفت نفر از فرزندان عبد المطلب: عبّاس، و فرزندش فضل و علیّ (علیه السلام) و برادرش عقیل و أبو سفیان و ربیعه و نوفل.)

حسین بن محمّد دیاربکری از علماء اهل تسنّن در ضمن بیان أقوالی که در مورد افرادی که در کنار جنگ حنین در کنار حضرت ختم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) باقی ماندند، نوشته است:

«و فی روایة لم یبق معه إلا أربعة، ثلاثة من بنی هاشم علیّ [ (علیه السلام) ] و العبّاس و أبو سفیان بن الحارث، و واحد من غیرهم و هو عبد اللّه بن مسعود. فعلیّ [ (علیه السلام) ] و العبّاس یحفظانه من قبل وجهه و أبو سفیان بن الحارث أخذ بعنان بغلته و عبد اللّه بن مسعود یحفظه من جانبه الأیسر و کان کل من یقبل إلیه (صلی الله علیه وآله) یقتل البته.»(3)

(و در روایتی آمده است: با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) باقی نماندند مگر چهار نفر، که سه نفر آن‌ها یعنی حضرت علیّ (علیه السلام) و عبّاس و أبو سفیان بن حارث، از بنی هاشم بودند، و یک نفر از غیر بنی هاشم بود، و او عبد اللّه بن مسعود می‌باشد. پس حضرت


1) . فتح الباری بشرح صحیح البخاری، ج8، ص30.

2) . بحارالانوار، ج21، ص178.

3) . تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس نفیس، ج2، ص102.

علیّ (علیه السلام) و عبّاس در مقابل رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از ایشان محافظت می‌کردند، و ابو سفیان بن حارث افسار اسب حضرت را گرفته بود، و عبد اللّه بن مسعود نیز از طرف چپ از حضرت محافظت می‌نمود، و هر کس به جانب پیامبر (صلی الله علیه وآله) می‌آمد کشته می‌شد.)

کبش الکتیبة

یکی دیگر از القاب حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) لقب "کبش الکتیبة" است؛ یعنی قوچ گله که جلو گوسفندان حرکت می‌کند، ولیکن به طور مجاز به کسی‌که جلو لشکر با شجاعت حرکت می‌کند نیز می‌گویند. و فیروز آبادی گوید: مقصود سیّد قوم و قائد آن‌ها است و این لفظ به افراد دیگری نیز گفته شده است.(1)

و این لقبی است که به بالاترین ردهٔ فرماندهی لشکر، به سبب حسن تدبیر و دلاوری که از خود نشان می‌دهد، و نیروهای تحت امر خود را حفظ می‌کند، داده می‌شود. و این لقب به دلیل رشادت‌های بی‌مانند حضرت عبّاس (علیه السلام) در روز عاشورا و حمایت بی‌دریغ از امام حسین (علیه السلام) و لشکر حضرت به ایشان داده شده است.(2)

عمید

عمید؛ یا سپهسالار، لقبی است که به شخصیت‌های نظامی داده می‌شده است. و باب الحوائج حضرت عبّاس (علیه السلام) را به سبب آن‌که رهبری نظامی نیروهای برادر خود را در روز عاشور بر عهده داشتند، به این لقب ملقب شدند.(3)


1) . حضرت ابا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص229.

2) . زندگانی حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص34.

3) . زندگانی حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص34.

رئیس عسکر الحسین (علیه السلام)

رئیس عسکر الحسین (علیه السلام) ؛ به معنی فرمانده لشکر حضرت امام حسین (علیه السلام) می‌باشد.(1)و از آن‌جائی که همهٔ امور لشکر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به حضرت عبّاس (علیه السلام) محول شده بود، به ایشان لقب "رئیس عسکر الحسین (علیه السلام) " داده بودند.

حامی الظعینة

حامی الظعینة؛ و یا حامی بانوان، از دیگر القاب مشهور حضرت عبّاس (علیه السلام) است. که به جهت نقش بی‌بدیل و حساس حضرت، در حمایت از بانوان حرم حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، به ایشان داده شده است.(2)

باب الحسین (علیه السلام)

یکی از القاب وجود نازنین قمر بنی هاشم حضرت ابا الفضل العبّاس (علیه السلام)، باب الحسین (علیه السلام) است.(3)یعنی هر کس هر حاجت و یا درخواستی از حضرت سیّد الشهداء دارد (علیه السلام)، باید از حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) بر امام حسین (علیه السلام) وارد گردد.

المستعجل

المستعجل از القابی حضرت عبّاس (علیه السلام) است که بین مردم شایع می‌باشد. یعنی هر کس به باب الحوائج حضرت عبّاس (علیه السلام) متوسل شود، ایشان به سرعت حاجت او را اجابت می‌فرمایند، و وجدان و تجربه بهترین گواه این امر است، و داستان‌هائی که در باب کرامات حضرت نقل شده بهترین شاهد این مطلب می‌باشد.(4)


1) . تنقیح المقال، ج2، ص128.

2) . زندگانی حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص35.

3) . حضرت ابا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص181؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص91.

4) . حضرت ابا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص230.

المستجار

یکی دیگر از القاب حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) "المستجار" و این لقب را برای کسی استفاده می‌کنند که در مشکلات همگان به او پناهنده می‌شوند. چنانچه مرحوم شیخ محمّدرضا ازری در قصیدهٔ معروف خود به آن اشاره کرده و گفته است: «یَوْمٌ أبو الفضل اسْتَجَار بِهِ الهُدی»؛ یعنی روزی که حضرت امام حسین (علیه السلام) به حضرت أبا الفضل (علیه السلام) پناه بردند.(1)

المضهضب

این لقب حضرت عبّاس (علیه السلام) نیز بین مردم معروف می‌باشد. المضهضب؛ یعنی شدّت دهنده، و این کنایه است از این‌که تجاوز کننده به حقوق حضرت جزایش را زود می‌بیند. و کسی را که به جرأت به ایشان قسم دروغ می‌خورد و یا نذوراتش را از بین می‌برد یا انکار می‌کند را زود به جزای عملش می‌رسانند.(2)و کراماتی که از حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) در این‌باره گزارش شده است، بزرگترین گواه برای صحّت استفاده این لقب برای حضرت می‌باشد.

المصفّی

این لقب حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) بین مردم مشهور است. و از آن جائی‌که مصفّی از تصفیة؛ یعنی پاک کردن می‌باشد، معنای المصفّی نزد مردم ترک خصومت بین دو نفر که با هم مشاجره دارند، است. و این لقب را بدان جهت به حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) داده‌اند که وقتی در مشاجره‌ها امر منتهی شود به این‌که متهمی که به دروغ منکر اتهام خود می‌باشد، نزد وجود نازنین باب الحوائج حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) قسم بخورد، از ترس حضرت به اتهام خود اقرار می‌کند و مخاصمه تمام می‌گردد.(3)


1) . حضرت ابا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص230.

2) . حضرت ابا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص231؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص91.

3) . موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص93.

سقاء

یکی دیگر از القاب حضرت عبّاس (علیه السلام)، لقب سقّاء است.(1)که به سبب آب رسانی به حرم حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) و اصحاب ایشان در دههٔ اوّل محرم سال شصت و یک ه.ق. حضرت أبو الفضل (علیه السلام) به لقب سقّاء ملقب شده‌اند.(2)

حفر چاه به دستور امام حسین (علیه السلام)

وقتی عطش بر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) شدّت گرفت، حضرت کلنگی برداشتند و از بیرون خیمهٔ بانوان نوزده قدم به طرف قبله حرکت کردند، آن‌گاه زمین را مقداری حفر نمودند، ناگاه آبی گوارا و زلال از زمین جوشید، و حضرت امام حسین (علیه السلام) و اصحاب ایشان از آن نوشیدند. ولی هنگامی‌که خبر این ماجرا که از معجزات حضرت می‌باشد، به ابن زیاد رسید، او در ضمن نامه‌ای به عمر سعد نامه نوشت که به من رسیده است:

حسين (علیه السلام) چاه حفر می‌کند و آب بر می‌دارد و خود و اصحابش از آن می‌آشامند، چون نامهٔ مرا قرائت کردی، دیگر اجازه نده چاه حفر کنند و به آب دسترسی پیدا نمایند و بر آنان سخت بگیر، همان‌گونه که بر عثمان سخت گرفتند. لذا وقتی عمر بن سعد نامهٔ او را قرائت کرد، برای نرسیدن آب به خیمه‌گاه امام حسین (علیه السلام) و اصحاب حضرت، کوششی دو چندان نمود و آنان را در مضیقه قرار داد.

از این رو وقتی آب در لشکرگاه حضرت کم گشت و آب در میان اصحاب حضرت کمیاب شد، حضرت امام حسين (علیه السلام)، حضرت عبّاس (علیه السلام) را طلب فرمودند و بیست سوارکار و سی نفر پیاده را ملازم رکاب حضرت کردند، تا از شريعهٔ فرات آب به لشکرگاه بیاورند. بدین منظور حضرت عبّاس (علیه السلام) تا شب صبر نمودند تا تاریکی همه جا را فرا گیرد، سپس همانند شیر به طرف شریعه حرکت کردند. در این بین هلال بن نافع بجلی که از اصحاب حضرت بود قبل از حضرت عبّاس (علیه السلام) حرکت کرد، و خود را به شریعه رساند.


1) . الأصیلی فی أنساب الطالبین، ص328؛ تنقیح المقال، ج2، ص128.

2) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص174.

عمرو بن الحجاج که مأمور مراقبت از شریعه بود به او گفت: چه کسی هستی؟ و اینجا چه کار می‌کنی؟ هلال گفت: یک نفر از اصحاب حسین (علیه السلام) به نام هلال بن نافع بجلی هستم، پسر عموی تو که آمده‌ام آب بنوشم. عمرو بن حجاج گفت: بنوش گوارایت باشد، هلال گفت: ای عمرو! به من اجازه می‌دهی که آب بنوشم در حالی‌که نزدیک است حسین بن علیّ (علیهما السلام) و همراهانش در اثر تشنگی هلاك شوند! عمرو گفت: درست می‌گوئی؛ ولی ما را به کاری امر کرده‌اند که ناچاریم آن را به سرانجام برسانیم.

هلال وقتی این سخن را از او شنید، اصحاب امام حسین (علیه السلام) را صدا زد. پس حضرت عبّاس (علیه السلام) با یاران خود چون شیر وارد شریعه شدند، و از طرف دیگر نیز عمرو افراد خود را صدا زد و به آن‌ها فرمان جنك داد، لذا جنگ شدیدی رخ داد، پس نیمی از اصحاب حضرت امام حسين (علیه السلام) مشغول جنگ شدند، و بقیه نیز مشک‌های خود را پر از آب کردند.

در این جنگ تعداد زیادی از افراد عمرو بن الحجاج کشته شدند و عده‌ای نیز مجروح گشتند، ولی با شجاعتی که حضرت عبّاس (علیه السلام) از خود نشان دادند، به هیچ‌کدام از اصحاب حضرت امام حسین (علیه السلام) آسیبی نرسید، سپس حضرت عبّاس (علیه السلام) به همراه یارانش به لشکرگاه خود برگشتند، و امام حسین (علیه السلام) و افرادی که با ایشان بودند از آن آب نوشیدند و سیراب شدند. به همین خاطر حضرت عبّاس (علیه السلام) را سقاء نامیدند.(1)

اگر به این روایت توجه شود جواب سؤالی که گفته می‌شود: چرا با توجه به این‌که سطح آب در سرزمین کربلا بالا است، حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) برای دسترسی به آب، چاه حفر نگردند. که در پاسخ باید گفت:

اولاً: آن‌گونه که از این روایت دانسته می‌شود و از ظاهر امر پیدا است، این‌که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) زمین را قدری حفر کردند و آب جاری شد، بیشتر به معجزه شبیه می‌باشد. چرا که قبل از آن‌که در این روایت سخن از کندن چاه و رسیدن به آب باشد؛ سخن از جوشش چشمه‌ای از دل زمین به معجزه حضرت است، لذا در حدیث دیگری چونان روایت فوق با قدری اضافات


1) . ناسخ التواریخ؛ حیاة الإمام سیّد الشهداء الحسین (علیه السلام)، ج2، ص348.

آمده، پس از نوشیدن آب و پر کردن مشک‌های خود آن چشمه خشکیده و اثری از آن باقی نماند. و آن اضافه‌ای که در این روایت آمده، این عبارت است:

«شَرِبَ النَّاسُ بِأَجْمَعِهِمْ وَ مَلَئُوا أَسْقِیَتَهُمْ ثُمَّ غَارَتِ الْعَیْنُ فَلَمْ یُرَ لَهَا أَثَرٌ.»(1)

(مردم همگی از آن آب نوشیدند و مشک‌های خود را پر نمودند، سپس چشمه خشک شد و اثری از آن دیده نگشت.)

دلیل دیگری که نشان می‌دهد روایات فوق در صدد بیان معجزه‌ای از حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) می‌باشد، این است که مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره) این روایت را در باب معجزات حضرت امام حسین (علیه السلام) نقل کرده و به نحو اختصار و با اندکی تفاوت نوشته است:

«لَمَّا مُنِعَ الْمَاءُ مِنَ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) أَخَذَ سَهْماً وَ عَدَّ فَوْقَ خِيَامِ النِّسَاءِ تِسْعَ خُطُوَاتِ فَحَفَرَ الْمَوْضِعَ فَنَبَعَ مَاءٌ طَيِّبٌ فَشَرِبُوا وَ مَلَئُوا قِرَبَهُمْ.»(2)

(وقتی از رسیدن آب به امام حسین (علیه السلام) امتناع شد، حضرت تیری را برداشتند و نه قدم پشت خیمه‌های بانوان رفتند و زمین را قدری حفر نمودند، پس آبی پاک از زمین جوشید و مشک‌های خود را پُر نمودند.)

و دلیل دیگری که بیان‌گر آن است که این روایت در صدد بیان یکی از معجزات حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) می‌باشد، روایتی است که محمّدباقر آیتی قائنی در کتاب «کبریت الأحمر» نقل کرده است، و در این‌باره می‌نویسد:

«وقت دیگر چاهی کندند و آب نیافتند پس آن حضرت کلنگی بر گرفتند و نوزده قدم و در روایتی نه قدم از عقب خیمهٔ زنان روی به قبله برداشتند و بر


1) . بحارالانوار، ج44، ص387؛ ناسخ التواریخ: حیاة الإمام سیّد الشهداء الحسین (علیه السلام)، ج2، ص348؛ مقتل الحسین (علیه السلام) خوارزمی، ج1، ص346؛ تسلیة المجالس و زینة المجالس الموسوم ب-مقتل الحسین (علیه السلام)، ج2، ص263.

2) . مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص50.

زمین زدند، نهر آب شیرینی جاری شد و آب آشامیدند تمام جماعت، و مشکها را پر آب کردند پس آن چشمه مفقود شد و کسی اثری از آن ندید.»(1)

ثانیاً: عمر بن سعد و افرادش که به امام حسین (علیه السلام) حتّی فرصت نماز خواندن ندادند، و از همه جانب به طرف ایشان تیر اندازی نمودند، چگونه ممکن است به حضرت فرصت حفر چاه داده باشند، و اگر در بین اصحاب حضرت، کسی اقدام به حفر چاه می‌کرد، قطعاً مورد توجه لشکریان عمر بن سعد قرار می‌گرفت و با تیر اندازی به ایشان اجازهٔ حفر چاه نمی‌دادند. چناچه برخی به این امر اشاره کرده و نوشته‌اند:

«ثم إن ابن زياد كتب إلى عمر بن سعد: أما بعد، فقد بلغني أن الحسين يشرب الماء هو و أولاده و قد حفروا الآبار و نصبوا الأعلام، فانظر إذا ورد عليك كتابي هذا فامنعهم من حفر الآبار ما استطعت و ضيق عليهم و لا تدعهم يشربوا من ماء الفرات قطرة واحدة...»(2)

(سپس ابن زیاد در ضمن نامه‌ای به عمر بن سعد نوشت: به من خبر رسیده که همانا حسین [ (علیه السلام) ] و فرزندانش آب می‌نوشند. و همانا چاه حفر نموده‌اند و پرچم نصب کرده‌اند، پس همین‌که نامهٔ من به تو رسید، با تمام قدرت اجازه نده آن‌ها چاه حفر نمایند، و نگذار قطره‌ای از آب فرات را بنوشند.)

همان‌گونه که در این روایت هم آمده است، ابن زیاد از افرادش خواست به هر نحو ممکن اجازه ندهند، حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) چاه حفر نمایند. از این رو آن‌ها نیز با تمام نیرو و قوای خود از این امر جلوگیری نمودند. به نحوی‌که در لحظات پایانی عمر شریف حضرت امام حسین (علیه السلام) قطرهٔ آبی در خیمه‌گاه یافت نمی‌شد.


1) . کبریت الأحمر، ص194.

2) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص91.

ثالثاً: این‌گونه نیست که در همه جای سرزمین کربلا سطح آب بالا باشد، و با حفر مقداری از زمین به آب برسند. چرا که به دستور حضرت امام حسین (علیه السلام) خندق بزرگی در پشت خیمه‌ها حفر کردند، و آن را با چوب و هیزم پُر نمودند، و آن‌ها را آتش زدند، تا به هنگام جنگ، دشمن نتواند از پشت سر به خیمه‌گاه حمله کند.

و اگر سطح آب بالا می‌بود، باید این خندق پُر از آب می‌شد، زیرا طبیعتاً باید عمق این خندق به مقداری بوده باشد که لشکریان عمر بن سعد نتوانند به راحتی از آن عبور کنند، و خود را به خیمه‌گاه حضرت امام حسین (علیه السلام) برسانند. و حال آن‌که گزارشی مبنی بر این‌که در آن خندق آب جمع شده باشد. و در هیچ کدام از مقاتل روایتی که دلالت کند در آن خندق آب وجود داشته، وجود ندارد.

بلکه بر عکس گزارش شده که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) دستور دادند در آن خندق چوب و هیزم بریزند و آن‌ها را آتش بزنند، و اگر آبی در آن خندق وجود داشت، امکان آتش زدن هیزم و چوب‌های خندق، به دلیل مرطوب شدن آن هیزم‌ها و چوب‌ها، وجود نداشت. چنانچه مرحوم شیخ مفید (قدس سره) دربارهٔ آن خندق روایت نموده است:

«وَ جَعَلُوا الْبُيُوتَ فِي ظُهُورِهِمْ وَ أَمَرَ بِحَطَبٍ وَ قَصَبٍ كَانَ مِنْ وَرَاءِ الْبُيُوتِ أَنْ يُتْرَكَ فِي خَنْدَقٍ كَانَ قَدْ حُفِرَ هُنَاكَ وَ أَنْ يُحْرَقَ بِالنَّارِ مَخَافَةَ أَنْ يَأْتُوهُمْ مِنْ وَرَائِهِمْ.»(1)

(و خیمه‌گاه را پشت سر خود قرار دادند، و خندقی که زودتر پشت خیمه‌ها کنده بودند را پُر از هیزم و چوب نمودند و آن‌ها را آتش زدند، زیرا ترس آن را داشتند که دشمن از پشت سر به آنان حمله نماید.)

علاو بر این‌که یکی از نام‌های سرزمین کربلا، «طَفّ» می‌باشد که در کتب لغت دربارهٔ معنای آن نوشته شده است:


1) . ارشاد مفید، ج2، ص98؛ عنه البحار، ج45، ص4.

«الطَّفُ: طَفُ الفُرات، و هو الشاطیء.»(1)

(طف: یعنی کنارهٔ فرات، و ساحل آن.)

و مدافع حریم ولایت اهل بیت (علیهم السلام)، مرحوم صاحب بن عباد (قدس سره) نیز در کتاب ارزشمند خود در مورد معنای «طفّ» نوشته است:

«طَفُّ الفُرَاتِ: الشّاطِئ، و جَمْعُه طُفُوْفٌ،... المَكَانُ المُرْتَفِعُ، و جَمْعُه طِفَافٌ.»(2)

(طفّ الفرات: یعنی ساحل فرات، که در این‌صورت جمع طفّ طفوف است، و معنای دیگر طفّ افرات، مکان مرتفع می‌باشد، که در این صورت جمع طفّ طفاف خواهد بود.)

کما این‌که ابن فارس هم در کتاب «معجم مقائیس اللغة» در مورد معنای کلمهٔ «طفّ» نگاشته است:

«طففّت بفلانٍ موضعَ كذا، أى رفعتُه إليه.»(3)

(طففّت بفلان موضع کذا؛ یعنی فلانی را به فلان مقام ترفیع دادم.)

از این رو به سرزمین کربلا، «طفّ» گفته می‌شود، چون از یک طرف در کنار شریعهٔ فرات واقع شده، و از سوی دیگر تمام سطح آن، یا مواضعی از آن مرتفع می‌باشد، چنانکه در کتاب «تاج العروس من جواهر القاموس» آمده است:

«طَفُّ الْفُرَات: مَا ارْتَفَعَ مِنْهُ مِنْ الْجَانِبِ.»(4)

(طف الفرات: یعنی مواضعی از آن سرزمین مرتفع می‌باشد.)


1) . تهذيب اللغة، ج13، ص206.

2) . المحیط في اللغة، ج9، ص136.

3) . معجم مقائيس اللغة، ج3، ص405.

4) . تاج العروس من جواهر القاموس، ج12، ص355.

پس در صورتی‌که وجه تسمیه کربلا به طفّ، به خاطر ارتفاع آن از سطح آب باشد، امکان ندارد همهٔ این سرزمین به نحوی باشد که با کندن چند متر به آب رسید. علاوه بر این‌که خیمه‌گاه هم در مکانی بوده که از سطح قتلگاه مرتفع‌تر است. و در صورتی‌که وجه تسمیه کربلا به طفّ، به خاطر ساحلی بودن آن باشد، نزدیک بودن نهر علقمه که انشعاب کوچکی از فرات می‌باشد، تأثیر چندانی بر همهٔ مواضع سرزمین کربلا نخواهد داشت. لذا در برخی از مقاتل تصریح شده که حضرت عبّاس (علیه السلام) چندین مرتبه اقدام به حفر چاه نمودند، ولی به آب نرسید. کما این‌که مرحوم فخرالدّین طریحی (قدس سره) در این‌باره نوشته است:

«فاشتد العطش بالحسين (علیه السلام) و أصحابه فدعا بأخيه العبّاس (علیه السلام) و قال له: إجمع أهل بيتك و احفر بئراً. ففعلوا ذلك فطموها ثم حفروا أخرى فطموها فتزايد العطش عليهم. فقال العبّاس لأخيه الحسين (علیه السلام) : يا أخي! ما ترى ما حل بنا من العطش و أشد الأشياء علينا عطش الأطفال والحرم، فقال الإمام (علیه السلام) : إمض إلى الفرات و آتنا بشيء من الماء، فقال: سمعاً و طاعةً.»(1)

(پس وقتی تشنگی بر حضرت امام حسین (علیه السلام) و اصحاب ایشان شدّت گرفت، برادر خود حضرت عبّاس (علیه السلام) را فراخواندند، و به ایشان فرمودند: اهل بیت خود را جمع کن و چاهی حفر نما. پس آن‌ها مشغول حفر چاه شدند، ولی به آب نرسیدند، سپس آن‌ها چاه دیگری حفر نمودند، امّا به آب نرسیدند، تا آن‌که عطش بر آنان زیاد گشت. پس حضرت عبّاس (علیه السلام) به برادر خود حضرت امام حسین (علیه السلام) عرض کردند: ای برادرم! نمی‌بینید تشنگی با ما چه کرده است، و سخت‌ترین چیز برای ما تشنگی کودکان و بانوان حرم می‌باشد، از این رو امام حسین (علیه السلام) فرمودند: به طرف شریعهٔ فرات برو و مقداری آب برای ما بیاور، پس حضرت عبّاس (علیه السلام) عرض کرد: سمعاً و طاعةً.)


1) . المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص430.

سلیمان بن ابراهیم قندوزی نیز که از علماء بزرگ اهل تسنّن می‌باشد در این‌باره روایت کرده است:

«و لمّا اشتد العطش قال الامام لأخيه العبّاس (علیه السلام) : اجمع أهل بيتك و احفروا بئراً، ففعلوا ذلك فوجدوا فيها صخرة، ثم حفروا أخرى فوجدوها كذلك، ثم قال له: امض الى الفرات و آتينا الماء، فقال: سمعا و طاعة.»(1)

(و زمانی‌که تشنگی شدّت گرفت، امام حسین (علیه السلام) به برادرش حضرت عبّاس (علیه السلام) فرمود: اهل بیت خود را جمع نما و چاهی حفر کن، پس چاه حفر کردند ولی در آن به سنگی برخورد کردند، سپس چاه دیگری حفر کردند که آن هم با سنگ برخورد نمود، بعد حضرت امام حسین (علیه السلام) به حضرت عبّاس (علیه السلام) فرمود: به طرف فرات برو و برای ما آب بیاور، پس حضرت عبّاس (علیه السلام) عرض کرد: شنیدم، و اطاعت می‌کنم.)

همان‌گونه که در این روایت ملاحظه می‌کنید، قمر بنی هاشم حضرت أبو الفضل عبّاس (علیه السلام) به امر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، با تمامی مراقبت‌های لشکریان عمر بن سعد، و سخت‌گیری و مواظبت‌هائی که در این مورد می‌کردند، اقدام به حفر چاه کردنده‌اند، ولی هیچ‌یک از چاه‌هائی که حفر نمودند به آب نرسیده است.

به هر صورت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) به غیر از آن‌چه در روایت فوق که دلالت می‌کرد حضرت به شریعهٔ فرات رفتند، و تعدادی مشک آب آوردند، آمده است، که برخی وقوع آن را در روز هفتم محرم،(2)و بعضی نیز در شب عاشورا(3)دانسته‌اند، سه مرتبهٔ دیگر نیز برای آوردن آب به طرف شریعهٔ فرات رفتند و به آنجا حمله نمودند، و در این راه مجاهدت بی‌نظیری را از خود نشان دادند که یکی از آن سه مرتبه در روز تاسوعا بوده است.(4)و دیگری در صبح عاشورا واقع شده که حضرت


1) . ینابیع المودة لذوی القربی، ج3، ص67.

2) . وقعة الطف، ص191؛ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص412.

3) . مقاتل الطالبیین، ص117.

4) . المحاسن و المساوی، ص52.

با دلاوری فوق العاده‌ای وارد شریعهٔ فرات شدند و مشک خود را پُر از آب نمودند و به خیمه‌گاه برگشتند.(1)و آخرین مرتبه هم زمانی بود که منجر به شهادت حضرت عبّاس (علیه السلام) شد.(2)

پس در دفعات مختلف حضرت عبّاس (علیه السلام) به تنهائی و یا همراه با جمعی از اصحاب اقدام به آوردنِ یک و یا تعدادی مشکِ آب نموده‌اند. ولی با توجه به تعداد اهل بیت (علیهم السلام)، و اصحاب حضرت امام حسین (علیه السلام) و تعداد قابل توجه مرکب‌هائی که همراه ایشان بود، آن تعداد مشک آب کافی نبوده است.

تعداد اصحاب امام حسین (علیه السلام)

خوب است بدانیم که در مورد تعداد اصحاب و یارن حضرت امام حسین (علیه السلام) اختلاف نظرهای زیادی در بین علماء وجود دارد. چنانچه محمّد بن محمّد بلعمی تعداد اصحاب و یاران حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را صد و چهل نفر ذکر کرده است، که می‌گوید: از بین آن‌ها چهل نفر سواره و صد نفر پیاده بودند.(3)

و یعقوبی تعداد مردانی که حضرت امام حسین (علیه السلام) را همراهی می‌کردند شصت و دو نفر، و یا هفتاد و دو نفر ذکر کرده است.(4)چنانچه مرحوم شیخ مفید (قدس سره) نیز در این‌باره نوشته است:

«كَانَ مَعَهُ اثْنَانِ وَ ثَلَاثُونَ فَارِساً وَ أَرْبَعُونَ رَاجِلاً.»(5)

(اصحاب امام حسین (علیه السلام) سى و دو نفر سواره و چهل تن پياده بودند.)


1) . إکسیر العبادات فی أسرار الشهادات، ج2، ص498.

2) . حضرت ابا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص199 و 200.

3) . تاریخ نامهٔ طبری، ج3، ص704.

4) . «کان الحسین (علیه السلام) فی اثنین و ستّین، أو اثنین و سبعین رجلاً من أهل بیته و أصحابه.» - (تاریخ یعقوبی، ج2، ص243).

5) . ارشاد مفید، ج2، ص98؛ عنه البحار، ج45، ص4؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ج1، ص457؛ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص422؛ أنساب الأشراف، ج3، ص187؛ روضة الواعظين، ج2، ص184.

و ابن جوزی از برخی نقل کرده است: اصحاب حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) صد و هفتاد نفر بودند، که از بین آن‌ها هفتاد نفر سواره و بقیه پیاده بوده‌اند.(1)و خوارزمی طبق روایتی تعدا اصحاب حضرت را صد و چهارده نفر ذکر کرده، و نوشته است:

«و کان معه اثنان و ثلاثون فارساً و اربعون راجلاً و فی روایة: اثنان و ثمانون راجلاً.»(2)

(اصحاب امام حسین (علیه السلام) سى و دو نفر سواره و چهل تن پياده بودند، و در روایتی ذکر شده است: سوارها هشتاد و دو نفر بوده‌اند.)

البته این‌که گفته شد، خوارزمی طبق روایتی اصحاب حضرت را صد و چهارد نفر ذکر کرده، در صورتی است که «اثنان و ثمانون راجلاً» را به «اثنان و ثلاثون فارساً» کنیم، که با احتساب سوارهای لشکر حضرت، در مجموع تعداد آنان صد و چهارده نفر سواره و پیاده می‌شود.

و بسیاری از مورخین تعداد اصحاب وجود نازنین حضرت امام حسین (علیه السلام) را هنگام ورود به کربلا صد و چهل و پنج نفر دانسته‌اند، که از بین آن‌ها چهل و پنج نفر سواره، و صد نفر از آن بزرگواران پیاده بوده‌اند.(3)

چنانچه مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره) از عمار دهنی نقل کرده‌اند: حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام) فرمودند:

«إِنَهُمْ کَانُوا خَمْسَةٌ وَ أَرْبَعِیْنَ فَارِساً وَ مِأئةَ رَاجِلٍ.»(4)

(همانا اصحاب امام حسین (علیه السلام) چهل و پنج سوار و صد پیاه بودند.)


1) . تذکرة الخواص، ص226؛ أعیان الشیعة، ج1، ص601.

2) . مقتل الحسین (علیه السلام) خوارزمی، ج2، ص6.

3) . تاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص389؛ الأمالی الخمیسیة، ج1، ص251؛ الرد علی المتعصب العنید، ص37؛ تهذيب الکمال في أسماء الرجال، ج6، ص427؛ البدایة و النهایة، ج8، ص214؛ الإصابة في تمييز الصحابة، ج2، ص71؛ تذکرة الخواص، ص222.

4) . اللهوف علی قتلی الطفوف، ص119؛ نفس المهموم، ص213؛ عنه البحار، ج45، ص4؛ أعیان الشیعة، ج1، ص601؛ عوالم العلوم، ج17، ص248؛ تظلم الزهراء من أهراق دماء آل العباء (علیهم السلام)، ص225؛ إكسير العبادات في أسرار الشهادات، ج2، ص229.

و مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره) در رابطه با تعداد اصحاب حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) نگاشته است:

«كَانَ جَمِيعُ أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) اثْنَيْنِ وَ ثَمَانِينَ رَجُلاً مِنْهُمُ الْفُرْسَانِ اثْنَانِ وَ ثَلَاثُونَ فَارِساً.»(1)

(همۀ اصحاب امام حسین (علیه السلام) هشتاد و دو مرد بودند که سواره‌های ایشان سی و دو تن بودند.)

در این بین مرحوم مسعودی (قدس سره) تعداد اصحاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را ششصد نفر دانسته و در این‌باره نوشته است:

«فَعَدَلَ الْحُسَيْنُ (علیه السلام) إِلَي كَرْبَلَاءَ وَ هُوَ فِي مِقْدَارِ خَمْسمِأئةِ فَارِسٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أَصْحَابِهِ وَ نَحْوِ مِائَةِ رَاجِلٍ.»(2)

(امام حسین (علیه السلام) با تعداد پانصد سوار از اهل بیت و اصحاب خود و تعداد صد نفر پیاده وارد کربلا شد.)

و ابن کثیر در جای دیگری همراهان حضرت امام حسین (علیه السلام) را نزدیک سیصد نفر ذکر کرده و نوشته است:

«و تجهز الحسین (علیه السلام) من الحجاز إلی العراق، و لم یشعر بما وقع، فتحصل بأهله و من أطاعه و کانوا قریباً من ثلثمائة.»(3)


1) . مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص98.

2) . مروج الذهب، ج3، ص70. توجه: مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) در کتاب بحار الانوار، ج45، ص74، و همچنین ابن جوزی در کتاب تذکرة الخواص، ص226، این عبارت مسعودی (قدس سره)، در کتاب مروج الذهب را نقل کرده‌اند، ولی هر دو نفر تعداد افراد سوارهٔ حضرت را به جای پانصد سوار، هزار سوار نوشته‌اند. عبارت مرحوم مجلسی (قدس سره) به این نحو است: «وَ قَالَ الْمَسْعُودِيُّ فِي كِتَابِ مُرُوجِ الذَّهَبِ: فَعَدَلَ الْحُسَيْنُ إِلَي كَرْبَلَاءَ وَ هُوَ فِي مِقْدَارِ أَلْفِ فَارِسٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أَصْحَابِهِ وَ نَحْوِ مِائَةِ رَاجِلٍ».

3) . البدایة و النهایة، ج6، ص259.

(و امام حسین (علیه السلام) آماده حرکت از حجاز به عراق شدند و توجهی به آن‌چه واقع شده بود نکردند، پس برای خانواده و افرادی که از ایشان اطاعت می‌کردند، این [سفر] اتفاق افتاد، در حالی‌که نزدیک سیصد نفر بودند.)

به هر تقدیر در بین این أقوال، قول هفتاد و دو نفر بودن اصحاب حضرت، در بین مردم معروف است، ولی به نظر می‌رسد اصحاب امام حسین (علیه السلام) بیشتر از این تعداد بوده باشد. و اگر گفته شده که اصحاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به استثناء بانوان و کودکان، هفتاد و دو نفر بوده‌اند، مردان بنی هاشم از این تعداد هفتاد و دو نفر استثناء شده‌اند، از این رو اگر خانواده حضرت را که با ایشان ارتباط سببی یا نسببی داشته‌اند، به هفتاد و دو نفر اضافه نمائیم، با احتساب خاندان خود حضرت، همراهان امام حسین (علیه السلام) به استثناء بانوان و کودکان، باید صد و چهل و پنج نفری بوده باشند که در روایت امام باقر (علیه السلام) هم به آن تصریح شده است.

از این رو شاید بتوان گفت: آن قولی نیز که دلالت می‌کند اصحاب حضرت ششصد نفر بوده‌اند، افرادی می‌باشند که با حضرت وارد کربلا شده‌اند. به این صورت که در زمان ورود حضرت امام حسین (علیه السلام) به کربلا، از زن و مرد، و خانواده و اصحاب، ششصد نفر همراه حضرت بوده‌اند. ولی در شب عاشوراء جمعی از آن‌ها از کاروان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) جدا شدند، به نحوی‌که به استثناء بانوان و کودکان، صد و چهل و پنج نفر در کنار حضرت باقی ماندند.

و قول دیگری که می‌گوید: اصحاب امام حسین (علیه السلام) نزدیک سیصد نفر بوده‌اند، همان‌گونه که صاحب این قول نیز خود تصریح کرده است، منظورش أقوام و اصحاب حضرت، به همراه بانوان و کودکان می‌باشد، که یاران حضرت، با مردانی که با امام ارتباط سببی و یا نسبی داشته‌اند، صد و چهل و پنج نفر بوده‌اند، و بقیهٔ آن سیصد نفر، بانوان و کودکان بوده‌اند.

بنابراین اصحاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به استثناء بانوان و کودکان، صد و چهل و پنچ نفر بوده‌اند، که این جمعیت، و احشام و اسب‌های آنان احتیاج به آب زیادی داشته‌اند، از این رو اگر چه حضرت أبو الفضل (علیه السلام) به تنهائی و یا به همراه برخی از اصحاب، دفعات متعددی به لشکر عمر بن سعد حمله‌ور شدند، و چندین مشک آب به خیمه‌گاه آوردند، ولی آن مقدار آب کفاف این جمعیت قابل توجه را نمی‌داد، و تشنگی کاروان امام حسین (علیه السلام) را فرا گرفت.

و اگر آن تشنگی حضرت امام حسین (علیه السلام) و حضرت عبّاس (علیه السلام) و اصحاب ایشان (علیهم السلام) نبود، نبرد کربلا به گونهٔ دیگری تمام می‌شد. کما این‌که ابن حجر که از بزرگان اهل تسنّن می‌باشد در این‌باره نگاشته است:

«لو لا ما كادوه به من أنهم حالوا بينه و بين الماء لم يقدروا عليه، إذ هو الشجاع القرم الذي لا يزول و لا يتحول.»(1)

(اگر لشکریان عمر بن سعد، بین حضرت امام حسین (علیه السلام) و آب حایل نشده بودند، به واسطهٔ شجاعت زوال ناپذیری که داشتند، هرگز نمی‌توانستند بر امام حسین (علیه السلام) دست پیدا کنند و ایشان را به شهادت برسانند.)

این کلام ابن حجر هیثمی که این‌چنین شجاعت وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را مورد ستایش قرار داده، آدمی را حیرانِ مجاهدت‌های حضرت امام حسین (علیه السلام) و برادر بزرگوارشان حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) و دیگر اصحاب حضرت می‌نماید، آن هم به نحوی‌که می‌گوید: اگر آب به خیمه‌گاه حسینی (علیه السلام) رسیده بود، آن‌ها نمی توانستند حضرت امام حسین (علیه السلام) را به شهادت برسانند.

و نه تنها ابن حجر، که أبو نصر مطهر مقدّسی، که از علماء اهل تسنّن می‌باشد، نیز شجاعت و دلاوری‌های وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) و برادر بزرگوارشان حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) و بقیهٔ اصحاب حضرت (علیهم السلام) را مورد ستایس قرار داده و در مورد شجاعت امام حسین (علیه السلام) در میدان نبرد در روز عاشورا نوشته است:

«و لولا الضعف الذی أدرکه من العطش لکان یأتی علی أکثرهم.»(2)

(و اگر نبود آن ضعفی که در اثر عطش در بدن امام حسین (علیه السلام) به وجود آمده بود، بر اکثر آن‌ها فائق می‌آمد.)


1) . الصواعق المحرقة، ص229.

2) . البدء و التاریخ، ج6، ص11.

همسر حضرت عبّاس (علیه السلام)

وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) با لبابه دختر عبد اللّه بن عبّاس ازدواج نمودند،(1)گرچه بسیاری از علماء علم أنساب، لبابه همسر حضرت عبّاس (علیه السلام) را دختر عبید اللّه بن عبّاس دانسته‌اند. چنانچه مصححِ کتابِ «لباب الأنساب و الألقاب والأعقاب» نیز بعد از آن‌که در پاورقی این کتاب تصریح کرده، در همهٔ نسخ خطی این کتاب، نام پدر لبابه، عبد اللّه آمده است. ولی در متن کتاب، نام عبد اللّه را طبق نظر بسیاری از علماء علم أنساب، و نه بیهقی، که صاحب این کتاب می‌باشد، به عبید اللّه تغییر داده است.(2)

و این اختلاف به جهت آن است، که عبّاس بن عبد المطلب، عموی پیامبر (صلی الله علیه وآله) در بین فرزندانش، دو پسر داشته که نام یکی از آن‌ها عبد اللّه، و نام دیگری عبید اللّه بوده است. و این دو برادر هر کدام دخترانی داشتند که نام آن‌ها را لبابه گذاشته بودند. به دین جهت در مآخذ این اختلاف به وجود آمده، و در برخی از آن‌ها نام پدر لبابه عبد اللّه، و در بعضی دیگر عبید اللّه ذکر شده است. از این رو بر خلاف برخی که همسر حضرت عبّاس (علیه السلام) را لبابة بنت عبد اللّه می‌دانند، بعضی دیگر گفته‌اند:

«و تزوجت لبابة بنت عبد اللّه بن العبّاس بن عبد المطلب، (علىّ) بن عبد اللّه بن جعفر بن أبى طالب. ثم خلف عليها (إسماعيل) بن طلحة بن عبيد اللّه. ثم (محمّد) بن عبيد اللّه ابن العبّاس بن عبد المطلب...و تزوجت لبابه بنت عبيد اللّه بن العبّاس بن عبد المطلب، (العبّاس) بن علىّ بن أبى طالب. ثم خلف عليها (الوليد) بن عتبة بن أبى سفيان. ثم (زيد) بن حسن بن علىّ بن أبى طالب.»(3)


1) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص436؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، ج2، ص391؛ مناهل الضرب فی أنساب العرب، ص62.

2) . لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص357.

3) . المحبر، ص412 و 413.

(لبابه دختر عبد اللّه بن عبّاس بن عبد المطلب، با علیّ بن عبد اللّه بن جعفر بن أبی طالب ازدواج نموده، سپس بعد از او با اسماعیل به طلحه بن عبید اللّه، و بعد با محمّد بن عبید اللّه بن عبّاس بن عبد المطلب ازدواج کرده است. و لبابه دختر عبید اللّه بن عبّاس بن عبد المطلب، با حضرت عبّاس بن علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام) ازدواج کرده، و بعد از ایشان با ولید بن عتبه بن أبی سفیان، و سپس با زید بن حسن بن علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام) ازدواج نموده است.)

به هر ترتیب کنیهٔ لبابه، همسر حضرت عبّاس (علیه السلام)، «أُمّ الفضل صغری» بوده است،(1)که ایشان بعد از شهادت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) ابتدا با ولید بن عتبه، و بعد از او با زید فرزند حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) ازدواج نمود. کما این‌که بر خلاف برخی از مورخین، و علماء علم انساب، أبو نصر بخاری نامِ پدر لبابه را عبد اللّه دانسته، و به ازدواج لبابه با زید فرزند حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) تصریح کرده، و در ضمن بیان شرح حال نفیسه دختر زید بن حسن علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام)، در این‌باره نوشته است:

«و کان لزید بن الحسن بن علیّ بن أبی طالب ابنة یقال لها: نفیسه، أمها لبابة بنت عبد اللّه بن العبّاس بن عبدالمطلب، و کانت تحت العبّاس بن علیّ بن أبی طالب، قتل عنها یوم الطفّ مع الحسین بن علیّ بن أبی طالب.»(2)

(و زید پسر امام حسن (علیه السلام) دختری داشت که به او نفیسه می‌گفتند، و مادر ایشان لبابه دختر عبد اللّه بن عبّاس بن عبدالمطلب است، که لبابه اوّل همسر عبّاس بن علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام) بوده، و حضرت عبّاس (علیه السلام) با حضرت حسین بن علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام) در روز عاشوراء به شهادت رسیدند.)


1) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص368.

2) . سر السلسلة العلویة في أنساب السادة العلویة، ص60.

فرزندان حضرت عبّاس (علیه السلام)

اشاره

در مآخذ متعددی که در دست محققین وجود دارد، فرزندانی برای وجود نازنین و بی‌بدیل حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) ذکر شده است، که برخی از آن بزرگواران بی‌تردید در کربلا وجود داشته‌اند، و در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا همراه پدر بزرگوار خود حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به شهادت رسیدند. چنانچه مرحوم مقرم (قدس سره) با توجه به آن‌چه در مآخد متفاوت آمده، در مورد تعداد فرزندان حضرت عبّاس (علیه السلام) نوشته است:

«كان للعبّاس من الأولاد خمسة: عبيد اللّه و الفضل و الحسن و القاسم و بنتان. و عدّ ابن شهرآشوب من الشهداء فی الطفّ ولد العبّاس محمّد.»(1)

(حضرت عبّاس (علیه السلام) ینج پسر داشتند: عبید اللّه و فضل و حسن و قاسم و فرزندی به نام محمّد که ابن شهرآشوب ایشان را در زمرهٔ شهداء کربلا دانسته، به همراه دو دختر.)

ولی در این بین صاحب کتاب «موسوعة بطل العلقمی» در ضمن بیان فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، از شش فرزند پسر برای حضرت نام برده، و بر خلاف مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) که نوشته است: حضرت، دو فرزند دختر داشته‌اند، ایشان تصریح نموده که حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) فرزند دختر نداشته‌اند. و دربارهٔ تعداد فرزندان باب الحوائج إلی اللّه حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) نگاشته است:

«أولاد العبّاس بن علیّ (علیهما السلام) و أحفاده؛ الحسن بن العبّاس، عبيد اللّه بن العبّاس، محمّد بن العبّاس (أستشهد بكربلاء) أمّهم جميعاً أمّ الفضل الصغري لبابة بنت


1) . العبّاس (علیه السلام) للمقرم، ص305.

عبيد اللّه بن العبّاس بن عبد المطلب، الفضل بن العبّاس، عبد اللّه بن العبّاس،(1)

القاسم بن العبّاس أستشهد بكربلاء، ليس للعبّاس بن علىّ أنثي.»(2)

(فرزندان حضرت عبّاس بن علیّ (علیهما السلام) و احفاد ایشان عبارتند از: حسن بن عبّاس، عبید اللّه بن عبّاس و محمّد بن عبّاس که در کربلا به شهادت رسید، و مادر همهٔ آن‌ها امّ الفضل صغری، لبابه دختر عبید اللّه بن عبّاس بن عبد المطلب است. و همچنین فضل بن عبّاس و عبد اللّه بن عبّاس و قاسم بن عبّاس که در کربلا به شهادت رسید، و حضرت عبّاس بن علیّ دختر نداشتند.)

به هر ترتیب با توجه به آن‌چه از کتاب «موسوعة بطل العلقمی» دانسته می‌شود و همچنین مطالبی که در مآخذ دیگر نیز آمده است، به نظر می‌رسد که حضرت عبّاس (علیه السلام) شش فرزند پسر داشته‌اند، و بر خلاف آن‌که مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) نامی از فرزندی به اسم عبد اللّه (علیه السلام) برای حضرت أبو الفضل (علیه السلام) نبرده است، برخی متعرض فرزندی به نام عبد اللّه (علیه السلام) برای حضرت شده‌اند و از ایشان در زمرهٔ فرزندانِ حضرت یاد کرده‌اند.(3)بنابراین فرزندان وجود نازنین باب الحوائج إلی اللّه حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) عبارتند از:


1) . نام ایشان در کتاب «موسوعة بطل العلقمی»، عبید اللّه بن عبّاس می‌باشد، که نگارنده با توجه به مطالبی که در ادامهٔ این عبارت آمده، گمان می‌کند، اشتباه تایپی رخ داده باشد. چراکه صاحب این کتاب به فرزندی به نام عبد اللّه برای حضرت تصریح نموده است. گذشته از این‌که در همین عبارت، قبلاً به نام عبید اللّه بن عبّاس تصریح شده است. از این رو باید مقصود از عبید اللّه در اینجا عبد اللّه بوده باشد.

2) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص368.

3) . شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، ج3، ص198؛ الجريدة في اصول انساب العلويين، ج3، ص78 و ج4، ص269؛ أعیان الشیعة، ج1، ص610.

اوّل: عبید اللّه بن عبّاس (علیهما السلام)

در بین فرزندان حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به فرزندی با نام عبید اللّه،(1)

که کنیهٔ او أبو محمّد بوده، تصریح شده است. و مورخین عبید اللّه را شخصی با کمال و مروت و جمال توصیف کرده‌اند، که در حالی‌که پنجاه و پنج سال داشته از دنیا رفته است.(2)

و بعد از واقعهٔ کربلا و شهادت امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به همراه نوهٔ خود عبید اللّه بن عبّاس (علیهما السلام) به قبرستان بقیع می‌رفتند و برای حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) و فرزندان خود عزاداری می‌کردند. و همان‌گونه که در همین نوشتار به زودی خواهد آمد، بیشتر نوادگان و احفاد حضرت عبّاس (علیه السلام)، حتّی در زمان حاضر، از نسل عبید اللّه می‌باشند.

دوّم: فضل بن عبّاس (علیهما السلام)

یکی دیگر از فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، جناب فضل (علیه السلام) می‌باشد(3)که به جهت وجود ایشان به حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) لقب أبو الفضل داده شده است.(4)و برخی گفته‌اند نسلی از ایشان و دیگر فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) باقی نمانده است.(5)امّا برخی نقل کرده‌اند که از براقی شنیدم که عمیدی در کتاب «بحر الأنساب» برای فضل و عبد اللّه نیز أعقابی ذکر کرده است.(6)


1) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص436؛ لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص357؛ العبّاس، أبو الفضل إبن أمیر المؤمنین8، سماته و سیرته، ص265؛ المعقبون من آل أبی طالب (علیه السلام)، ج3، ص396.

2) . المعقبون من آل أبی طالب (علیه السلام)، ج3، ص396.

3) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص436.

4) . لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص357.

5) . لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص357.

6) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص373.

سوّم: حسن بن عبّاس (علیهما السلام)

برخی در ضمن بیان نام فرزندان حضرت أبو الفضل (علیه السلام) به نام حسن بن عبّاس (علیهما السلام) تصریح نموده‌اند.(1)کما این‌که ابن قتیبه نیز از حسن به عبّاس (علیهما السلام) نام برده است، و او را فرزند کنیزی اُمّ ولد دانسته است.

به خلاف برخی از مورخین، که نوشته‌اند فرزندی از حسن بن عبّاس (علیهما السلام) باقی نماند.(2)

و همچنین صاحب کتاب «الجوهرة فی نسب» ایشان را در زمرهٔ فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) ذکر کرده است.(3)

و مرحوم آیت اللّه سیّد محمّدرضا حسینی جلالی (قدس سره)، از اردوبادی (قدس سره)،(4)از علامه فنونی (قدس سره) نقل کرده است: حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) فرزندی به نام حسن (علیه السلام) داشته‌اند، و برای ایشان احفاد و اعقابی ذکر شده است.(5)

چهارم: محمّد بن عبّاس (علیهما السلام)

یکی از فرزندان حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، حضرت محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) است،(6)که از آن‌چه مورخین و علماء در کتب مختلف روایت کرده‌اند، می‌توان با قاطعیت گفت: ایشان در روز عاشوراء در رکاب عموی بزرگوار خود وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) در روز عاشورا به شهادت رسیده‌اند.


1) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص368.

2) . المعارف، 217؛ العبّاس، أبو الفضل إبن أمیر المؤمنین8، سماته و سیرته، ص265.

3) . الجوهرة في نسب النبیّ (صلی الله علیه وآله) و أصحابه العشرة، ج2، ص229؛ العبّاس، أبو الفضل إبن أمیر المؤمنین8، سماته و سیرته، ص265.

4) . موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص116 و 117.

5) . العبّاس، أبو الفضل إبن أمیر المؤمنین8، سماته و سیرته، ص265.

6) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص368.

کما این‌که محدّث بزرگوار جهان تشیع، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) با قاطعیت نام محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) را در شمار شهداء والا مقام کربلا در روز عاشوراء آورده است.(1)و مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره) نیز نام محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) را در زمرهٔ شهداء کربلا ذکر کرده، و در ضمن بیان نام آن بزرگواران نوشته است:

«...مِنْ وُلْدِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ الْحُسَیْنُ وَ الْعَبَّاسُ وَ یُقَالُ وَ ابْنُهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاس...»(2)

(از فرزندان امیر المؤمنین (علیه السلام) [افرادی که در کربلا به شهادت رسیدند] امام حسین (علیه السلام) و حضرت عبّاس (علیه السلام)، و گفته شده است: فرزند ایشان، محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) نیز در کربلا به شهادت رسیده‌اند.)

و مرحوم صدر الدّین قزوینی (قدس سره) نیز در مورد فرزند برومند حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، جناب محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) نوشته است:

«چون حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) کار برادرش حسین (علیه السلام) را زار دید، اول برادران خود را تصدق خاك‌پاى حضرت كرد. بعد جوانش محمّد (علیه السلام) را طلبيد: كفن به گردن و شمشير به كمرش بست. آن ماه تمام را آورد به دور امام گردانيد و إذن جهاد و جان‌نثارى او را از حضرت شهريارى گرفت و فرمود: نور ديده در اين محنت آباد جهان همان روى به خرم آباد بهشت ببر كه ساعت ديگر به تو خواهم رسيد. محمّد (علیه السلام) نيز دست و پاى عمو بوسيد و با عمه‌ها خداحافظى كرد و روى به ميدان نهاد. كيفيت مبارزه و چگونگى جنگ او را در مقاتل نيافتم و همين


1) . جلاء العیون، ص694.

2) . مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص112؛ عنه البحار، ج45، ص62.

قدر ابن شهر آشوب و ديگران، محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) را در شمار شهداى كربلا مى‌آورند.»(1)

به هر تقدیر طبق آن‌چه مورخین نوشته‌اند، بدون تردید یکی از فرزندان باب الحوائج إلی اللّه حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، حضرت محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) بوده‌اند که ایشان در روز عاشورا در کربلای معلی حضور داشته‌اند و در رکاب عموی بزرگوار خود حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) به شهادت رسیدند.

پنجم: قاسم بن عبّاس (علیهما السلام)

برخی از مورخین در بین فرزندان حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، از شخصی به نام «قاسم» یاد کرده‌اند،(2)و متعرض نام ایشان در زمرهٔ شهداء کربلا شده‌اند.(3)

چنانچه برخی از پژوهشگران، به نقل از اسفراینی، در این‌باره نگاشته‌اند: قاسم بن عبّاس (علیهما السلام) نوزده ساله، در روز عاشورا وارد میدان گشت، و چنین رجز خواند:

إِلَيكُمْ مِنْ بَنى المُختارِ ضَرْباً***يَشيُب لَهوْلِه رأس رضيعُ

يُبيُد معاشِرَ الكفّار جهاً***بِكُلِّ مُهَنَّدٍ عَضْبِ قطيعُ

از سوى خاندان پيامبر مختار، آماده ضربتى باشيد، كه از بيمش موى سر شيرخواره سفيد مى‌گردد.

به نحوی‌که با شمشير بران هندى گروه بى‌دينان را يكجا نابود مى‌كند.

او پس از كشتن شمارى از دشمنان، به نزد امام (علیه السلام) بازگشت، و در حالى‌كه چشم‌هايش از تشنگى به گودى نشسته بود، طلب آب كرد. امام به او فرمودند: اندكى صبر نما تا جدّ خود محمّد مصطفى (صلی الله علیه وآله) را ملاقات كنى، و به دست خود تو را سيراب كند، كه هرگز پس از آن تشنه


1) . ریاض القدّس المسمی بحدائق الاُنس، ج2، ص64.

2) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص368.

3) . کبریت الأحمر، 393.

نخواهى شد. وى پس از بازگشت به ميدان، و كشتن شمارى ديگر به درجهٔ رفيع شهادت نايل آمد.(1)

کما این‌که همان‌گونه که گذشت، عبد الواحد مظفر نیز از قاسم بن عبّاس (علیهما السلام) یاد نموده است، و نام او را در زمرهٔ شهداء کربلا ذکر کرده است. آن‌جا که می‌نویسد:

«القاسم بن العبّاس أستشهد بكربلاء»(2)

أبو اسحاق اسفراینی شافعی در مورد به میدان رفتن محمّد و قاسم فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیهم السلام) نقل کرده است: بعد از شهادت اصحاب و حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، امام حسین (علیه السلام) چون دیدند، که به غیر از پسر عموها و فرزندان برادر و اولاد خود کس دیگری باقی نمانده، به سمت راست و چپ خود نگاه کردند، و غیر آن‌ها یاوری ندیدند، از این رو صدا زدند:

«وا غوثاه بک یا اللّه! وا قلة ناصراه! امّا من معین یعیننا؟ امّا من مساعد یساعدنا؟ امّا من طالب جنة بطلب نصرنا؟»

(به فریادم برس ای خداوند! وای از این کم بودن یاران! آیا یاری کننده‌ای هست که ما را یاری نماید؟ آیا کمک کننده‌ای هست به ما کمک کند؟ آیا طالب بهشتی هست که به‌جهت آن طالب یاری ما باشد؟)

پس در این هنگام دو جوان مانند ماه از خیمه بیرون آمدند، یکی محمّد بن عبّاس (علیهما السلام)، و دیگری برادر او قاسم بن عبّاس (علیهما السلام)، در حالی‌که می‌گفتند:

«لبیک مولانا! نحن بین یدیک.»

(با تکریم شما را اجابت می‌کنیم ای مولای ما! در خدمت شما هستیم.)

هنگامی‌که این دو بزرگوار به عموی خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) چنین گفتند، حضرت که با دیدن ایشان به یاد مجاهدت‌های پدر بزرگوارشان حضرت عبّاس (علیه السلام) افتاده بودند، و گوئی


1) . پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص313؛ نور العین فی مشهد الحسین (علیه السلام)، ص53.

2) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص368.

طاقت داغ مجددی را نداشتند، به دین جهت با دلی آکنده از حزن و ناراحتی به آن دو بزرگوار فرمودند:

«کفا قتل والدکما»

(شهادت پدر شما کافی است.)

ولی محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) و قاسم بن عبّاس (علیهما السلام) به عموی بزرگوار خود وجود نازنین حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) عرض نمودند:

«لا و اللّه یا عمنا! بل انفسنا لک الفداء ائذن لنا بالبراز.»

(نه به خدا قسم ای عموی جان! بلکه جان ما فدای شما، اذن مبارزه بدهید.)

در این هنگام در حالی‌که شب نزدیک می‌شد، حضرت به آن‌ها فرمودند: در صبح، از این رو همهٔ اصحاب حضرت، شب را مشغول تهلیل و تکبیر، و استغاثه به خداوند قادر متعال شدند، و چون صبح روز بعد فرا رسید، و نور خورشید همه جا را فرا گرفت، لشکر سوار مرکب‌های خود شدند، و به آرامی خود را به حضرت امام حسین (علیه السلام) نزدیک نمودند. پس یکی از فرزندان حضرت عبّاس (علیه السلام) - یعنی محمّد (علیه السلام) - از جای خود برخاست، و دو مرتبه محضر عموی بزرگوار خود عرض کردند:

«ائذن لي يا عماه بالبراز.»

(ای عمو! به من اجازه بدهید که به میدان مبارزه بروم.)

لذا حضرت به او فرمودند: خداوند به تو برکت بدهد، به میدان برو. و او به میدان رفت در حالی‌که این رجر را می‌خواند، و می‌گفت:

أَقْسَمْتُ لَوْ كُنْتُم لَنَا أَعْدَاداً***وَ مِثْلُكُمْ وَ كُنْتُمُو فُرَادَى

يَا شَرَّ جِيلٍ سَكّنُوا البِلَاداً***وَ شَرَّ قَوْمٍ أَظْهَرُوا الفَسَاداً

تَرَكْتُكُم وَ جَمْعَكُمْ ثِمَاداً***أَرْمي الرُؤوس بَعدُ وَ الأَجْسَاداً

قسم مى‌خورم كه شما براى من تعداد زيادى نيستيد، و قسم مى‌خورم كه لشكرى همچون شما براى من اندك است.

اى شرورترين مردمى كه در سرزمين‌هاى مختلف ساكن شده‌ايد و فساد را ظاهر كرده‌ايد.

شما را ترك مى‌كنم در حالی‌که جمع اندکی از شما باقی مانده، و سرها را از بدن‌ها جدا مى‌كنيم.

سپس با عموی خود وداع نمود، و با جلالت تمام به میدان رفت، و بر لشکر عمر بن سعد حمله‌ور شده، و دائم با آن‌ها جنگید تا آن‌که جمع کثیری را به درک واصل نمودند.(1)

صاحب کتاب «نور العین فی مشهد الحسین» در ادامه نوشته است: مسلم خولانی نقل کرده است: در کنار من مرد قوی هیکلی بود، که وقتی شجاعت او را در مبارزه دید، گفت: به خدا قسم من این جوان را به قتل می‌رسانم. به او گفتم: مگر قرابت او با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را نمی‌دانی؟ ولی به صحبت من توجه نکرد، و به آن جوان در حالی‌که مشغول جنگ بود، حمله نمود، و ضربهٔ شدیدی به او زد، که در اثر آن ضربه در خون خود غلطید، و صدا زد:

«یا عماه ادرکنی! فحمل الحسین (علیه السلام) و فرّقهم عنه و أتى عنده فوجده يضرب الأرض برجليه حتّى مات (رحمة اللّه عليه)، فبكى الحسين (علیه السلام) و قال: يعزّ على عمّك يا ابن اخي! أن تستجير به فلا يجيرك، ثم حمله و وضعه بين القتلى.»

(ای عمو مرا دریاب! پس امام حسین (علیه السلام) بر آن‌ها حمله کرد، و آنان را از اطراف او پراکنده نمود. وقتی حضرت بالای سرش رسیدند که از شدّت جراحات دو پای خود را بر زمین می‌زد، تا آن‌که از دنیا رفت. پس حضرت امام حسین (علیه السلام) گریستند، و فرمودند: ای فرزند برادر! بر عمویت دشوار است، که به او از شر دشمنان پناه ببری ولی او نتواند به تو پناه دهد. سپس حضرت بدن او را برداشتند، و بین کشته شدگان گذاشتند.)


1) . نور العین فی مشهد الحسین (علیه السلام)، ص37.

پس وقتی برادرش قاسم (علیه السلام)، که در آن زمان نوزده سال داشت، به او نگاه نمود، گفت: برای من فراق از تو خیلی گران و دشوار خواهد بود، سپس به میدان رفت، در حالی‌که می‌گفت: بعد از او برای من دنیا و حیاتی نیست. و این رجز را می‌خواند:

إِلَيْكُمْ مِنْ بَنِي المُخْتَارِ ضَرْباً***یَشِيبُ لِهَوْلِهِ الْطِفْلُ الرَّضِيعُ

ألَا يَا مَعْشَرَ الكُفَّارِ جَمْعاً***هَلُمّوا دُونَكُمْ ضَرْبٌ قَطِيعُ

ضربهٔ شمشيری از فرزندان احمد مختار (صلی الله علیه وآله) به طرف شما می‌آید، كه از ترس آن موى طفل شيرخواره سفيد مى‌شود.

ای گروه كافران همه را به شمشير تيزی هلاك و نابود مى‌نمايم.

سپس به لشکر عمر بن سعد حمله نمود، و دائم در حال قتال با آن‌ها بود، تا آن‌که جماعت زیادی از آن‌ها را به درک واصل نمود، و بعد نزد امام حسین (علیه السلام) بازگشت، در حالی‌که چشمان او در اثر تشنگی گود افتاده بود، و صدا می‌زند: به من مقداری آب بدهید تا با آن دشمنم را دور نمایم. پس امام حسین (علیه السلام) به او فرمودند: زمان اندکی صبر کن تا جدت محمّد مصطفی (صلی الله علیه وآله) را به ظرفی از آب ملاقات کنی، که با نوشیدن آن دیگر هرگز تشنه نخواهی شد.

راوی می‌گوید: پس در این هنگام قاسم بن عبّاس (علیهما السلام) به میدان بازگشت و با آن‌ها قتال نمود، تا آن‌که بیست نفر دیگر را به درک واصل نمود، و بعد به شهادت رسید. (1)

صاحب کتاب «کبریت الأحمر» در مورد تعداد افرادی که به دست این دو برادر به درک واصل شدند، نوشته است: محمّد دویست و پنجاه نفر از آن ملعون‌ها، و قاسم هشتصد و بیست نفر از آن‌ها را به‌جهنم فرستاد.(2)


1) . نور العین فی مشهد الحسین (علیه السلام)، ص37؛ عجائب قصص أمّ البنین و أبوالفضل العباس8، ص395؛ دائرة المعارف الحسینیة: معجم انصار الحسین (علیه السلام) (الهاشمیون)، ج3، ص33؛ با اندکی اختصار در امواج البکاء فی بکاء الحسین (علیه السلام)، ص245؛ با اندکی اختصار در کبریت الأحمر، ص393؛ به نحو اختصار در الموسوعة بطل العلقمی، ج3، ص372.

2) . کبریت الأحمر، ص394.

به هر ترتیب، صاحب کتاب «سوگنامهٔ آل محمّد» نیز از کتاب «الوقایع و الحوادث» نقل کرده، که دو فرزند از فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در کربلا حضور داشتند، و در این‌باره نوشته است:

«بعضی نوشته‌اند، که او - یعنی حضرت عبّاس (علیه السلام) - دو فرزند دیگری به‌نام محمّد و قاسم داشته، که در کربلا به شهادت رسیده‌اند.»(1)

ششم: عبد اللّه بن عبّاس (علیهما السلام)

اشاره

در بین فرزندان وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) از فرزند دیگری به نام عبد اللّه هم یاد شده است.(2)و اختلاف است، که آیا ایشان در کربلا اسیر شدند، یا در زمرهٔ شهداء کربلا هستند. چنانچه ابن حیون ایشان را در زمرهٔ اسیران واقعهٔ جانگداز روز عاشوراء دانسته،(3)و عبد الواحد مظفر نیز دربارهٔ ایشان نوشته است:

«و عبد اللّه مکبراً مذکور فی بعض کتب الأنساب المخطوطة، و فی ریاض الجنان: إن عبد اللّه بن العبّاس بن علیّ کان طفلاً فی الطف و أخذ مع السبایا.»(4)

( و از عبد اللّه - که صیغهٔ لفظ آن مصغر نیست، و مکبر می‌باشد - در برخی از کتب انسابِ دست‌نویس یاد شده، و در کتاب ریاض الجنان آمده: همانا عبد اللّه بن عبّاس بن علیّ، در روز کربلا طفل بود، که با اسیران به اسارت گرفته شده بود.)

کما این‌که محقق توانا عبد الواحد مظفر، در جای دیگری از کتاب «موسوعة بطل العلقمی»، از کتاب دست‌نویسِ «النفحة العنبریة» نقل کرده: در کتاب «بحر الأنساب» آمده است:


1) . سوگنامهٔ آل محمّد (صلی الله علیه وآله)، ص294.

2) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص368.

3) . شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، ج3، ص198.

4) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص369.

«أولاد العبّاس المعقبین: عبد اللّه و عبید اللّه و الفضل.»(1)

صاحب کتاب «موسوعة بطل العلقمی» در ادامهٔ نقل قول‌های خود، نگاشته است: در کتاب «حدائق الألباب» آمده است:

«أولاد العبّاس المعقبین: الحسن و عبد اللّه.»(2)

و مرحوم علامه سیّد محسن امین (قدس سره) در کتاب «أعیان الشیعه»، در ذیل عنوان "أسماء من اتصلت بنا أسماؤهم من أنصار الحسین (علیه السلام) الذین قتلوا معه من بنی هاشم"، به نام دو نفر از فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) که در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به شهادت رسیدند، تصریح نموده است. و آن‌ها محمّد بن العبّاس بن علیّ (علیهم السلام)، و عبد اللّه بن العبّاس بن علیّ (علیهم السلام) هستند.(3)

بنابراین با توجه به مطالب گذشته، باید گفت: وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) با توجه به آن‌چه در کتاب‌های متعدد آمده، دارای شش فرزند، به نام‌های عبید اللّه و فضل و حسن و محمّد و قاسم و عبد اللّه بوده‌اند. که از بین فرزندان حضرت، سه نفر از آن بزرگواران، یعنی محمّد و قاسم و عبد اللّه، در روز عاشوراء در کربلا معلی حضور داشته‌اند، و در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به شهادت رسیدند.

سهم فرزندان حضرت عبّاس (علیه السلام) از فدک

فدک سرزمینی سبز و خرم، از اراضی خیبر بود که حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) به حضرت صدیقهٔ طاهره (علیها السلام) بخشیده بودند، که بعد از شهادت حضرت، به وسیلهٔ خلفاء جور زمان از حضرت زهراء (علیها السلام) با آزارهای بی‌نظیر و جسارت‌های فراوان غصب شد.


1) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص369.

2) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص369.

3) . أعیان الشیعة، ج1، ص610.

امّا بعد از گذشت سالیان متمادی، در بین خلفاء بنی امیه، برای اوّلین بار عمر بن عبد العزیز، و چندی بعد، برخی دیگر از خلفاء بنی عبّاس، فدک را به فرزندان وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) برگرداده شد. گرچه بلافاصله همان خلفاء و یا خلفاء بعد از آنان دوباره فدک را از فرزندان حضرت پس می‌گرفتند.

در این بین در زمان حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) برای اندک زمانی این سرزمین به فرزندان حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) برگردانده شده، که سهمی از آن را نیز برای فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) قرار دادند. چنانچه معاویه بن عمّار روایت نموده است: به حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) عرض کردم:

«كيف قسّمتم غلّة فدك بعد ما رجعت عليكم؟ فقال: أعطينا ولد العبّاس بن علیّ (علیهما السلام) الربع، و الباقي لولد فاطمة (علیها السلام)، فأصاب بني العبّاس بن علیّ (علیهما السلام) أربعة أسهم الحصّة، أربعة نفر و ورثوا علياً (علیه السلام) .»(1)

(وقتی فدک به شما برگردانده شد چگونه آن را تقسیم فرمودید؟ امام (علیه السلام) فرمودند: به فرزندان عبّاس بن علیّ (علیهما السلام) یک چهارم آن را دادیم، و بقیهٔ آن متعلق به فرزندان حضرت فاطمه (علیها السلام) شد. پس به فرزندان عبّاس بن علیّ (علیهما السلام) چهار سهم از آن رسید، چهار نفر و از حضرت علیّ (علیه السلام) ارث بردند.)

أحفاد حضرت عبّاس (علیه السلام)

احفاد حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) زیاد می‌باشند و علاقمندان و اهل تحقیق برای مطالعه در این باب می‌توانند به کتب انساب و تراجمی که بدین منظور تدوین شده است مراجعه نمایند و در این مختصر از باب نمونه به تعدادی از آن بزرگواران اشاره می‌گردد. البته اغلب احفاد


1) . سر السلسلة العلویة في أنساب السادة العلویة، ص132.

حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) از فرزند ایشان جناب عبید اللّه می‌باشند، که از ایشان دو پسر به نام‌های أبو جعفر عبد اللّه و حسن باقی مانده است.(1)

عبد اللّه بن عبید اللّه بن عبّاس، چهار فرزند به نام‌های علیّ و عبّاس و جعفر و ابراهیم داشته است.(2)که از بین آن‌ها از علیّ بن عبد اللّه بن عبید اللّه بن عبّاس احفادی مانده است. و علیّ بن عبد اللّه بن عبید اللّه بن عبّاس، دارای سه فرزند به نام‌های حسن و حسین و محمّد می‌باشد. که حسن بن علیّ بن عبد اللّه بن عبید اللّه بن عبّاس، پنج فرزند به نام‌های علیّ و محمّد و ابراهیم و عبد اللّه و عبّاس داشته است.(3)

امّا أبو محمّد حسن بن عبید اللّه بن أبو الفضل العبّاس، محدّثی جلیل القدر بوده که شصت و هفت سال عمر کرده است. و أبو محمّد حسن صاحب هشت فرزند به نام‌های أبو الحسن عبید اللّه ثانی، و أبو حنفنه(4)فضل، و حمزه، و ابراهیم، و أبو الفضل عبّاس، و عبد اللّه، و محمّد، و علیّ می‌باشد.(5)

و صاحب کتاب «منتخب التواریخ» نوشته است: بسيارى از اولاد و احفاد جناب حسن بن عبيد اللّه بن عبّاس (علیهم السلام) از اهل علم و ادب و حديث و اخبار بودند: که یکی از آن‌ها جناب عبّاس بن حسن بن عبيد اللّه بن عبّاس بن امير المؤمنين (علیهم السلام) است.(6)و در ادامه در مورد ایشان نوشته است:


1) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص436؛ لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص357؛ العبّاس، أبو الفضل إبن أمیر المؤمنین8، سماته و سیرته، ص265؛ المعقبون من آل أبی طالب (علیه السلام)، ج3، ص396؛ و در کتاب المعقبون من آل أبی طالب (علیه السلام)، ج3، ص396، آمده است: «و أعقب من ولديه، و هما: أبو جعفر عبد اللّه، امّه امّ أبيها بنت عبد اللّه بن معبد بن العبّاس ابن عبد المطّلب. و أبو محمّد الحسن الأكبر الأمير بينبع، ثمّ صار ملك الملوك بمكّة و المدينة و جميع نواحي الحجاز، و امّه امّ ولد».

2) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص436؛ العبّاس، أبو الفضل إبن أمیر المؤمنین8، سماته و سیرته، ص265. و در کتاب المعقبون من آل أبی طالب7، ج3، ص396، آمده است: «علیّ الشاعر بمصر، امّه امّ جميل بنت العبّاس بن عبد اللّه بن معبد بن العبّاس بن عبد المطّلب، و له عقب. و العبّاس ليس له عقب، و جعفر ليس له عقب، و إبراهيم ليس له عقب».

3) . المعقبون من آل أبی طالب (علیه السلام)، ج3، ص396.

4) . أبو جفنه.

5) . المعقبون من آل أبی طالب (علیه السلام)، ج3، ص397.

6) . منتخب التواریخ، ص262.

«جناب عبّاس بن حسن فاضل و شاعر و فصيح اللسان بود. و بعضى گمان كرده‌اند كه از اشعر اولاد ابيطالب است.»(1)

و در کتاب «عمدة الطالب» دربارهٔ عبّاس بن حسن بن عبيد اللّه بن عبّاس بن علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام) نقل شده است:

«کان بلیغاً فصیحاً شاعراً، قال البخارى: ما رأى هاشمى اعضب لساناً منه و کان مکیناً عند الرشید.»(2)

(عبّاس بن حسن شاعری بلیغ و فصیح بود و بخاری دربارهٔ او گفته است: در بین بنی هاشم ندیدم کسی را که مثل او زبانش بُرنده باشد، و او نزد هارون الرشید منزلت داشت.)

و از جمله از احفاد حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، جناب جعفر بن فضل بن حسن بن عبيد اللّه بن عبّاس بن امير المؤمنين (علیهم السلام) است که ملقب به غريب بوده و قبرش در شيراز می‌باشد و مشهور به سيّد حاجى غريب است.(3)

و یکی دیگر از احفاد حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، عبيد اللّه بن علىّ بن ابراهيم بن حسن بن عبيد اللّه بن عبّاس بن امير المؤمنين (علیهم السلام) است كه از علماء و دانشمندان عصر خود بوده و بسیاری از شهرها را گردش كرده و كتابی در فقه اهل البيت (علیهم السلام)، به نام «جعفريه» داشته و در سال سيصد و دوازده قمری در مصر وفات فرمود.(4)

و یکی دیگر از احفاد حضرت عبّاس (علیه السلام)، جناب ابراهيم بن محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن عبيد اللّه بن عبّاس بن امير المؤمنين (علیهم السلام) ی‌باشد كه در قزوين كشته شد، و ظاهراً قبرش هم در قزوين است.(5)


1) . منتخب التواریخ، ص262.

2) . عمدة الطالب، ص631 و 635.

3) . منتخب التواریخ، ص262.

4) . منتخب التواریخ، ص262.

5) . منتخب التواریخ، ص262.

و از جملهٔ احفاد حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، حمزة بن قاسم بن علىّ بن حمزة بن حسن بن عبيد اللّه بن عبّاس بن امير المؤمنين (علیهم السلام) است كه قبر ایشان نزديك حله سيفيه است.(1)

یکی دیگر از احفاد حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، محمّد بن أحمد بن حمزة بن الحسين بن علىّ بن عبد اللّه بن الحسن ابن علىّ بن عبد اللّه بن الحسن بن العبّاس بن علىّ بن أبي طالب (علیهم السلام) ی‌باشد، که مشهور به سيّد أبي الشجاع بوده است.(2)

مشخصات حضرت عبّاس (علیه السلام)

اشاره

وجود نازنین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، نشان و آیتی از زیبائی و جمال بودند. صورت مبارک حضرت پُرشکوه و اندامشان متناسب و نیرومند بودند. به نحوی‌که آثار دلیری و شجاعت به خوبی از آن هویدا و نمایان بود. چنانچه أبو الفرج اصفهانی در این‌باره نگاشته است:

«وَ كَاْنَ اَلْعَبّاسُ (علیه السلام) رَجُلاً وَسِیْماً جَمِیْلاً، يَركَبُ اَلْفَرَسَ اَلْمُطَهَّمَ وَ رِجْلَاهُ تَخُطَّانِ فِي اَلْأَرْضِ.»(3)

(حضرت عبّاس (علیه السلام) مردی خوش صورت و زیبا روئی بودند و چون بر اسب نیرومند بزرگی می‌نشستند پاهای مبارکشان بر زمین کشیده می‌شد.)

و چه نیکو گفته مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) آنجا که دربارهٔ شمائل حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) نوشته است: از عنایات و الطاف خداوند سبحان، به این فرزند دلبند حضرت علیّ مرتضی (علیه السلام) آن بود كه صفات جلال، چون شجاعت و مناعت طبع را در وجود شريفش با صفات جمال، بسان بزرگوارى و كرم و نيك‌خوئى و عطوفت، جمع ساخته بود. و اين‌ها علاوه بر سيماى


1) . منتخب التواریخ، ص262.

2) . «قال محمّد بن عبد الحي اللكنوي الهندي في "الفوائد البهية في تراجم الحنفية": محمّد بن أحمد بن حمزة بن الحسين بن علىّ بن عبد اللّه بن الحسن ابن علىّ بن عبد اللّه بن الحسن بن العبّاس بن علىّ بن أبي طالب المشتهر بالسيّد أبي الشجاع كان في عصر ركن الإسلام علىّ بن الحسين السغدي بسمرقند و كان الإمام أبو الحسن الماتريدي معاصراً لهما و كان المعتبر في زمانهم في الفتاوي أن يجتمع خطهم عليه.» - (موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص406).

3) . مقاتل الطالبیین، ص90.

دلفريب و چهرهٔ شكفته و صورت خندان وى بود كه حُسن و جمال از آن مى‌باريد، همچنان‌كه نور ايمان در پيشانيش مى‌درخشيد و لواى مجد و شكوه پدرش را به دوش مى‌كشيد.

از آن‌جا كه جمال ظاهرى و معنوى در وجود شريف او تجسم يافته بود، وى را قمر بنى هاشم (قدس سره) ناميدند؛ همان‌گونه كه به عبدمناف ماه مكه، و به جناب عبد اللّه پدر پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) ماه حَرَم مى‌گفتند. در جمال ظاهرى و آن‌كه هر زيباروئى را پشت سر مى‌نهاد و همگان در برابر چهره دلفريبش لب به تحسين مى‌گشودند؛ گويى‌كه در عالم، زيبايى او يگانهٔ دوران بود و اگر زيبارويانى هم وجود داشتند، در برابر وجود نازنین حضرت قمر بنى هاشم (علیه السلام) همچون ستارگانى بودند گرداگرد ماه تابان.(1)

بطوطه بودن حضرت عبّاس (علیه السلام)

حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) دارای اندامی تنومند و قوی و درشت بودند، به نحوی‌که فقیه و رجالی شهیر جهان تشیع، مرحوم مامقانی (قدس سره) در مورد مشخصات وجود نازنین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نوشته است:

«كان شجاعاً، فارساً، وسيماً، جسيماً، يركب الفرس المطهّم و رجلاه تخطّان الارض، و قد كان من فقهاء اولاد الائمّة (علیهم السلام) و كان عدلاً، ثقةً، تقيّاً، نقيّاً.»(2)

(حضرت عبّاس (علیه السلام) شجاع، جنگاوری سوارکار، خوش صورت، درشت اندام و قوی هیکل بودند، و چون بر اسب نیرومند بزرگی می‌نشستند، پاهای مبارکشان بر زمین کشیده می‌شد. ایشان از فقیهان اولاد ائمه اطهار (علیهم السلام) و عادل، مورد اطمینان، پرهیزکار و پاک و برگزیده بودند.)


1) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص164 و 165.

2) . تنقیح المقال فی علم الرجال، ج2، ص128.

و به کسی‌که چهار خصلت بلندای اندام و گردن و بازو و قدم را دارا باشد بطوطه می‌گویند، و چون حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) این چهار خصلت را دارا بودند ایشان را نزد عرب بطوطه می‌نامیدند.(1)

پرهیزکاری حضرت عبّاس (علیه السلام)

حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) در تقوی و زهد و عبادتِ ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی دست پرودهٔ شاه ولایت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) بودند. از این رو سخن گفتن حول شخصیت این بزرگوار در جائی‌که وجود نازنین امام به حقّ ناطق حضرت جعفر بن محمّد الصادق (علیه السلام) از ایشان به "عبد صالح" تعبیر می‌کند، و خطاب به ایشان می‌فرمایند:

«السَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ.»(2)

همگان را عاجز و به سکوت وامی‌دارد. آن بزرگواری که مرحوم شیخ علیّ نمازی (قدس سره) دربارهٔ ایشان نگاشته است:

«وَ کانَ مِنْ فُقَهاءِ اَولادِ الأَئِمَّة (علیهم السلام)، وَ کَانَ عَدْلاً ثِقَةً نَقِیّاً تَقِیّاً.»(3)

(حضرت عبّاس (علیه السلام) از فقیهان فرزندان ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)، و عادل و مورد اطمینان و پاک و پرهیزکار بودند.)

آری ورع و پرهیزکاری حضرت أبو الفضل (علیه السلام) و شب زنده‌داری‌های ایشان آثار خود را در صورت حضرت نمایان کرده بود. چنانچه خداوند متعال در قرآن می‌فرماید:

(سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ(4))


1) . حضرا أبا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ص285.

2) . مفاتیح الجنان، زیارت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) .

3) . مستدركات علم رجال الحديث، ج4، ص350.

4) . سورهٔ فتح، آیهٔ 29.

«بر رخسارشان از اثر سجده نشانه‌های نورانیّت پدیدار است.»

بدین جهت مرحوم محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) در ضمن خصیصهٔ بیست و چهارم، تحت عنوان «فی أنّه (علیه السلام) المعروف بالعابد؛ حضرت عبّاس (علیه السلام) معروف به عابد بودند» از مرحوم شیخ أقدم، شیخ صدوق (قدس سره) نقل کرده است:

«کَانَ يُبْصَرُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ أَثَرُ اَلسُّجُودِ.»(1)

(صورت حضرت عبّاس (علیه السلام) سفید و آثار سجده‌ها نمایان بود.)

به هر ترتیب به نظر می‌رسد آن روایتی که مرحوم کلباسی (قدس سره) این عبارت را از آن نقل نموده است، روایتی می‌باشد که مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از قاسم بن اصبغ بن نباته روایت کرده، و نوسته است: مردى از قبیله بنى دارم كه در به شهادت رساندن حضرت امام حسین (علیه السلام) شرکت داشت، با صورتی سیاه نزد ما آمد، و حال آن‌که او قبلاً صورتش فوق العاده سفيد و زيبا بود [و چون من سفیدی صورت و زیبائی او را دیده بودم، از این تغییر ناگهانی تعجب کردم]

از این رو به او گفتم: نزديك بود تو را نشناسم، چون صورت تو خیلی سياه شده است؟! آن مرد گفت:

«قَتَلْتُ رَجُلاً مِنْ أَصْحَابِ اَلْحُسَيْنِ يُبْصَرُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ أَثَرُ اَلسُّجُودِ وَ جِئْتُ بِرَأْسِهِ.»

(هم‌اکنون مردی از ياران حسين (علیه السلام) كه صورتش سفيد و در پيشانيش اثر سجده نمايان بود، كشتم و سر او را با خود آورده‌ام.)

قاسم در ادامه می‌گويد: من آن مردی که از قبیله بنی دارم بود را در حالى ديدم كه سوار بر اسب خود، و خیلی خوشحال بود، و آن سری که از اصحاب امام حسین (علیه السلام) بود را به نحوی بر گردن اسبش آويزان کرده بود كه دائم زانوهاى اسب با آن برخورد می‌کرد. قاسم می‌گوید به پدرم گفتم: كاش مقدارى سر را بالاتر مي‌برد مگر نمی‌بیند زانوهاى اسب با این سر چه مي‌كند؟!

در این هنگام پدرم به من گفت: ای فرزندم! آن‌چه تاکنون بر این سر گذشته سخت‌تر از آن‌چه تو می‌بینی می‌باشد. چرا که اين مرد براى من بیان نموده است که از زمانی‌كه او را كشته‌ام، هیچ


1) . الخصائص العبّاسیة، ص169.

شبی به خواب نرفته‌ام مگر آن‌كه تا صبح که از خواب بیدار می‌شوم، صاحب اين سر در خواب به سراغ من می‌آید و شانهٔ مرا می‌گرید و به سوى دوزخ می‌كشيد و مرا در آتش می‌افكند.

و نيز پدر گفت: يكى از زنان همسايگان او كه صدايش را در خواب شنيده بود مى‌گفت: با فریادها و نعره‌هايش نمى‌گذارد يك لحظه از شب را خواب برويم. قاسم در ادامه نقل نموده است:

با عده‌اى از جوانان قبيله نزد همسر او رفتيم و از او در مورد عذابی که در خواب آن مرد گفته بود، سؤال كرديم، همسرش گفت: آرى او خودش را رسوا كرده، راست مي‌گويد.(1)

ظاهر کلام برخی از علماء دلالت می‌کند که این سر مقدّس که در این روایت شریف، بدون ذکر نامی، از آن به عنوان سر یک نفر از اصحاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) یاد شده است، متعلق به وجود نازنین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) می‌باشد. کما این‌که أبو الفرج اصفهانی در روایت دیگری که اندکی با روایت مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) تفاوت دارد نیز از قاسم بن اصبغ بن نباته نقل کرده است:

مردى از قبیلهٔ بنى أبان بن دارم را ديدم كه صورتش سياه شده بود؛ در حالى‌كه او قبلاً زيبا و خیلی سفید بود. از این رو به او گفتم: چرا چنين شده‌اى که تو را دیگر نمی‌شناسم؟ گفت:

«إِنِّی قَتَلْتُ شَابّاً أَمْرَدَ مَعَ الْحُسَیْنِ (علیه السلام)، بَیْنَ عَیْنَیْهِ أَثَرُ السُّجُودِ، فَمَا نِمْتُ لَیْلَةً مُنْذُ قَتَلْتُهُ إِلَّا أَتَانِی فَیَأْخُذُ بِتَلَابِیبِی حَتَّی یَأْتِیَ جَهَنَّمَ فَیَدْفَعَنِی فِیهَا، فَأَصِیحَ، فَمَا یَبْقَی أَحَدٌ فِی الْحَیِّ إِلَّا سَمِعَ صِیَاحِی. قَالَ: وَ الْمَقْتُولُ الْعَبَّاسُ بْنُ عَلِیٍّ (علیهما السلام).»(2)

(من جوانى را كه همراه حسين (علیه السلام) بود، و هنوز مو بر صورتش نداشت، و آثار سجده بر پیشانیش ظاهر بود را كشتم. از این رو از همان شب که او را کشتم به خواب من


1) . ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص219؛ عنه البحار، ج45، ص308؛ دار السلام نوری، ج1، ص301؛ الدمعة الساكبة في أحوال النبي (صلی الله علیه وآله) و العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ج4، ص327؛الخصائص العبّاسیة، ص169؛ و مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره) این روایت را به نحو اختصار به این نحو نقل کرده است: «اَلْقَاسِمُ بْنُ اَلْأَصْبَغِ: قُلْتُ لِرَجُلٍ مِنْ بَنِي دَارِمِ مَا غَيَّرَ صُورَتَكَ قَالَ قَتَلْتُ رَجُلاً مِنْ أَصْحَابِ اَلْحُسَيْنِ وَ مَا نِمْتُ لَيْلَةً مُنْذُ قَتَلْتُهُ إِلاَّ أَتَانِي فِي مَنَامِي آتٍ فَيَنْطَلِقُ بِي إِلَى جَهَنَّمَ فَيَقْذِفُ بِي فِيهَا حَتَّى أُصْبِحُ قَالَ فَسَمِعْتُ بِذَلِكَ جَارَةً لَهُ فَقَالَتْ مَا يَدَعُنَا نَنَامُ اَللَّيْلَ مِنْ صَاحِبِهِ.» - (المناقب، ج4، ص58).

2) . مقاتل الطالبیین، ص118؛ عنه البحار، ج45، ص306؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص314؛ فرسان الهیجاء، ج1، ص312؛ دار السلام نوری، ج1، ص301؛ إبصار العین فی أنصار الحسین (علیه السلام)، ص63؛

می‌آید و گريبانم را می‌گیرد و مرا به طرف جهنّم می‌کشد، و در آتش می‌اندازد. بدین جهت من در خواب فريادی می‌زنم كه هیچ شخصی در قبيله باقی نمی‌ماند مگر آن‌که صداي مرا می‌شنود و از آن هنگام صورت من سياه شده است. راوی می‌گوید: و آن مقتول عبّاس بن علىّ (علیهما السلام) بوده است.)

و همچنین سبط ابن جوزى که علماء بزرگ اهل تسنّن می‌باشد، از هشام بن محمّد، از قاسم بن اصبغ مجاشعى روايت نموده است:

«لَمَّا أُتِیَ بِالرُّءُوسِ إلَی الْکُوفَةِ إِذَا بِفَارِسٍ أَحْسَنِ النَّاسِ وَجْهاً قَدْ عَلَّقَ فِی لَبَبِ فَرَسِهِ رَأْسَ غُلَامٍ أَمْرَدَ کَأَنَّهُ الْقَمَرُ لَیْلَةَ تَمَامِهِ وَ الْفَرَسُ یَمرَحُ فإذا طَأْطَأَ رَأْسَهُ لَحِقَ الرَّأْسُ بِالْأَرْضِ. فَقُلْتُ لَهُ: رَأْسُ مَنْ هَذَا؟ فَقَالَ: هَذَا رَأْسُ الْعَبَّاسِ بْنِ عَلِیٍّ، قُلْتُ: وَ مَنْ أَنْتَ؟ قَالَ: حَرْمَلَةُ بْنُ الْکَاهِلِ الْأَسَدِیُّ، قَالَ: فَلَبِثْتُ أَیَّاماً وَ إذا بِحَرمَلَةَ وَ وَجْهُهُ أَشَدُّ سَوَاداً مِنِ الْقَارِ، فَقُلْتُ لَهُ: لَقَدْ رَأَیْتُکَ یَوْمَ حَمَلتَ الرَّأْسَ وَ مَا فِی الْعَرَبِ أَنْضَرُ وَجْهاً مِنْکَ وَ مَا أَرَی الْیَوْمَ لَا أَقْبَحَ وَ لَا أسْوَدَ وَجْهاً مِنْکَ، فَبَکَی و قَالَ: وَ اللَّهِ مُنْذُ حَمَلْتُ الرَّأْسَ وَ إلَی الْیَوْمِ مَا تَمُرُّ عَلَیَّ لَیْلَةٌ إِلَّا وَ اثْنَانِ یَأْخُذَانِ بِضَبْعِی ثُمَّ یَنْتَهِیَانِ بِی إلَی نَارٍ تَأَجَّجُ فیَدفَعانی فِیهَا وَ أَنَا أنکِصُ فتَسفَعُنی کَمَا تَرَی ثُمَّ مَاتَ عَلَی أَقْبَح حَالٍ.»(1)

(چون سرهاى شهداى كربلا را به كوفه آوردند، در بین آن‌ها سواركارى را دیدم که زیباترین مردم بود و سر جوانى که هنوز محاسن نداشت را بر گردن اسبش آويزان کرده بود و گوئی سر آن جوان مانند ماه شب چهارده است. اسب كه گام برمى‌داشت، وقتی سرش را تكان مى‌داد و پائین می‌آورد، آن سر به زمين کشیده مى‌شد. پس به او


1) . تذكرة الخواص، ص253؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص315؛ دار السلام نوری، ج1، ص309؛ أعیان الشیعة، ج4، ص296؛ فرسان الهیجاء، ج1، ص311؛

گفتم: این سر کیست؟ گفت: سر عبّاس بن علىّ. گفتم: و تو چه كسى هستی؟ گفت: حرملة بن كاهل اسدى. راوی می‌گوید: بعد از گذشت چند روزى ناگهان دوباره حرمله را ديدم، که صورتش سياه‌تر از قير شده بود! به او گفتم: در آن روز كه سر را مى‌آوردى؛ زیباتر از تو در عرب نبود؛ ولى اكنون می‌بینم از همه زشت‌تر و سياه‌تر شده‌اى؟ پس حرمله گريست و گفت: به خدا قسم! از آن روزى كه سر را آوردم تا به امروز، هیچ شبی بر من نگذشته است مگر آن‌که دو نفر مى‌آيند و بازوي مرا مى‌گيرند و به طرف آتشى شعله‌ور مى‌كشند و در آن می‌اندازند، در حالى‌كه من خودم را عقب مى‌کشم و آن آتش صورت مرا همان‌گونه كه مى‌بينى، مى‌سوزاند. بعد از مدّتى حرمله با وضع بسيار بدى [به‌دست مختار] مُرد.)

همان‌گونه که ملاحظه می‌کند روایات فوق دلالت می‌کنند که سر مبارک حضرت عبّاس (علیه السلام) به گردن اسب آویخته شده است، و حامل آن حرمله می‌باشد. ولی آن‌چه در انتساب این روایاتی که همگی از قاسم بن اصبغ بن نباته روایت شده، برخی را بر آن داشته که در آن تشکیک نمایند، آن می‌باشد که در مصادر حدیثی و تاریخی قاتل حضرت عبّاس (علیه السلام)، زید بن رقاد به همراه حکیم بن طفیل عنوان شده، به خلاف برخی از روایات فوق که در آن‌ها قاتل حضرت را مردی از قبیلهٔ بنی أبان بن دارم عنوان نموده است.(1)

ولی به نظر می‌رسد که این اشکال قابل اعتنا نباشد، چرا که اگرچه در به شهادت رساندن حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، زید بن رقاد و حکیم بن طفیل نقش فوق العاده‌ای داشته‌اند، به نحوی‌که همهٔ مورخین به نقش پر رنگ آن‌ها تصریح کرده‌اند، امّا این امر دلالت نمی‌کند که افراد دیگری در به شهادت رساندن حضرت نقشی ایفا نکرده، و شرکت نداشته باشند.

و اشکال دیگری که در انتساب روایات فوق به حضرت عبّاس (علیه السلام) عنوان شده است، وجود عبارت: «شَابّ أَمْرَد» و یا «غُلَاْم أَمْرَد» در این روایات می‌باشد؛ که به جوانی گفته می‌شود که هنوز محاسن ندارد، و این عبارت با خصوصیات حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) که در واقعهٔ کربلا


1) . العبّاس بن علیّ8بین الأسطورة و الواقع، ص274.

سی و چهار سال از عمر مبارکشان گذشته بود، مطابقت ندارد. از این رو برخی در انتساب این روایات به حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) تشکیک کرده‌اند.

بدین خاطر بعضی گفته‌اند: ممکن است این روایات در مورد برادر دیگر حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، جناب عثمان بن علیّ (علیهما السلام) باشد. چرا که برخی از مورخین تصریح کرده‌اند که قاتل عثمان بن علیّ (علیهما السلام) شخصی از قبیلهٔ بنی أبان بن دارم(1)

بوده است.(2)

که به نظر می‌رسد این قول أساسی نداشته باشد، چراکه اگر شخصی از یک قبیله جنایتی کرده باشد، دلالت نمی‌کند که همان شخص یا شخص دیگری از آن قبیله، جنایت دیگری انجام نداده باشد.

گذشته از این‌که صاحب این قول خود در مورد انتساب این روایات به حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به دلیل وجود عبارت: «شَابّ أَمْرَد»، و یا «غُلَاْم أَمْرَد» تشکیک نموده است، و گفته است: این عبارت با خصوصیات حضرت عبّاس (علیه السلام) که در آن زمان در دوران میان‌سالی، و سی و چهار ساله بودند، مطابقات ندارد. ولی خود او در ادامه گفته است: شاید منظور جناب عثمان بن علیّ (علیهما السلام) باشد. و حال آن‌که عثمان بن علیّ (علیهما السلام) نیز در واقعه کربلا بیست و یک سال از عمر مبارکشان گذشته بود،(3)و پر واضح است که عبارتِ «شَابّ أَمْرَد»، و یا «غُلَاْم أَمْرَد»، بنابر آن‌چه خود ایشان نیز نوشته است، با جوانی که هنوز محاسن ندارد، و در شرف بلوغ می‌باشد، مطابقت دارد، نه با جوان بیست و یک ساله‌ای که این دوران را سپری نموده و مردِ کاملی شده است.

ولی بعضی دیگر از علماء گفته‌اند: شاید منظور از عبّاس بن علیّ (علیهما السلام) در روایات فوق، برادر حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، جناب عبّاس‌اصغر (علیه السلام) باشند. که این نظریه با اقوالی که دلالت می‌کند حضرت عبّاس‌اصغر (علیه السلام) در زمان پدرشان از دنیا رفتند، منافات دارد.(4)بدین جهت مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) از أساس در مورد حضور ایشان در کربلا تشکیک نموده است.(5)


1) . «قتل عثمان بن علیّ8، و هو ابن إحدى و عشرين سنة...إن خولي بن يزيد رمى عثمان بن علیّ بسهم فأوهطه، و شدّ عليه رجل من بني ابان بن دارم فقتله، و أخذ رأسه.» - (مقاتل الطالبیین، ص89).

2) . العبّاس بن علیّ8بین الأسطورة و الواقع، ص275.

3) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

4) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص135.

5) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص166.

البته این فرمایش مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) که نگاشته است: عبّاس‌اصغر (علیه السلام) در زمان پدر بزرگوارشان از دنیا رفتند، با قول بسیاری از علماء که حضرت عبّاس‌اصغر (علیه السلام) را در زمرهٔ شهداء کربلا (علیهم السلام) دانسته‌اند، مطابقت ندارد.(1)

چنانچه مرحوم شیخ علیّ نمازی شاهرودی (قدس سره) نیز در این‌باره نقل کرده است:

«ذکر أولاده و أحفادهم فی الفصول الفخریة ص210. وقیل: کان لأمیر المؤمنین (علیه السلام) العبّاس‌الأصغر (علیه السلام) و أستشهد یوم عاشوراء مع أخیه.»(2)

(...گفته شده است: حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) فرزندی به نام عبّاس‌اصغر (علیه السلام) داشتند و در روز عاشورا با برادرش به شهادت رسید.)

خلیفه بن خیاط نیز نام مادر حضرت عبّاس‌اصغر (علیه السلام) را لبابه بنت عبید اللّه دانسته و از ایشان در زمرهٔ شهداء کربلا (علیهم السلام) یاد کرده و نوشته است:

«أبي عبيدة و أبي الحسن: وَ قُتِلَ مَعَهُ العَبّاسُ‌الأَصغَرُ ومُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ الأَصغَرُ ابنا عَلِیِّ بنِ أبي طالِبٍ، اُمُّهُما لُبابَةُ بِنتُ عُبَيدِ اللّهِ بنِ العَبّاسِ، وَ قَالَ أبُو الحَسَنِ: اُمُّهُ اُمُّ وَلَدٍ.»(3)

(أبی عبیده و ابی الحسن گفته‌اند: با امام حسین (علیه السلام)، عبّاس‌اصغر و محمّداصغر فرزندان حضرت علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام) به شهادت رسیدند، که مادرشان لبابه دختر عبید اللّه بن عبّاس بود، و أبو الحسن گفته: مادر او کنیز امّ ولد بوده است.)


1) . تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، ج2، ص479؛ سيرة الرسول (صلی الله علیه وآله) و أهل بيته الأطهار (علیهم السلام)، ج1، ص741؛ المجالس الشجیة في آثار أمّ البنین التقیة (علیها السلام)، ص27؛ الوافی بالوفیات، ج21، ص281؛ احقاق الحقّ، ج32، ص679؛ موسوعة علامة الأوردبادی، ج7، ص57؛ الروض الجلي في أنساب آل باعلوي، ص17؛ سبل الهدی و الرشاد في سيرة خير العباد، ج11، ص288.

2) . مستدرکات علم رجال الحدیث، ج4، ص351؛ عنه اصحاب الإمام السجّاد (علیه السلام) و معاصروه و الراوون عنه، ج6، ص494.

3) . تاریخ خلیفة بن خیاط، ص145.

و در کتاب «منتخب التواریخ» نیز در مورد نام فرزندان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نوشته شده است:

«پس محتمل است که دو نفر عبّاس نام، از اولاد امیر المؤمنین (علیه السلام) در کربلا شهید شده باشد، جناب عبّاس‌الأصغر (علیه السلام) روز تاسوعا شهیده شده باشد و آن بزرگوار که در دروازهٔ کوفه سر نازنینشان بگردن اسب آویخته بوده و غلام امرد بوده.»(1)

و مرحوم حبیب اللّه کاشانی (قدس سره) وقتی نام فرزندان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) را ذکر می‌کند در مورد ایشان نوشته است:

«شانزدهم: عبّاس‌الأصغر (علیه السلام) است، بعضی گفته‌اند که او در شب عاشورا به طلب آب رفت و شهید شد.»(2)

مرحوم محمّدتقی سپهر (قدس سره) می‌گوید: برخی بر خلاف مشهور مورخین نوشته‌اند که وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در شب عاشورا به شهادت رسیده‌اند، امّا از آن‌جائی که حضرت علیّ (علیه السلام) دو فرزند به نام عبّاس داشته‌اند، با این تفاوت که یک نفر از آن بزرگواران با نام عبّاس‌اکبر شناخته می‌شود، و دیگری نامش عبّاس اصغر می‌باشد. از این رو به نظر می رسد، آن عبّاس که گفته می‌شود در شب عاشورا به شهادت رسیده‌اند، عبّاس‌اصغر بوده باشد، نه عبّاس‌اکبر - یعنی حضرت أبو الفضل (علیه السلام) - که در روز عاشورا به شهادت رسیدند.

به هر تقدیر مرحوم محمّدتقی سپهر (قدس سره) در مورد شهادت حضرت عبّاس‌اصغر (علیه السلام) در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نگاشته است: و ديگر از فرزندان حضرت امير المؤمنين (علیه السلام)، عبّاس بن علىّ (علیهما السلام) بود که به شهادت رسید. و باید معلوم گردد كه بعضى از علماء نوشته‌اند كه: عبّاس


1) . منتخب التواریخ، ص261.

2) . تذکرة الشهداء، ج1، ص547.

بن علىّ (علیهما السلام) در شب عاشورا شهيد شد، ولی بيشتر از اهل سير و خبر شهادت آن حضرت را در روز عاشورا نگاشته‌اند. از این رو باید گفت:

«و كان لأمير المؤمنين (علیه السلام) ولدان كل منهما يسمى العبّاس، فكان يسمى احدهما العبّاس‌الأكبر و الآخر العبّاس‌الأصغر، فربما كان المستشهد ليلة العاشر هو العبّاس‌الأصغر لأنّه كان فيمن ذهب تلك الليلة للاستسقاء فاستشهد حينئذ.»(1)

(در بین پسرهاى امير المؤمنين (علیه السلام) دو تن را عبّاس نام بود: يكى را عبّاس‌الاكبر (علیه السلام) و آن ديگر را عبّاس‌الاصغر (علیه السلام) مى‌ناميدند. تواند شد كه عبّاس‌الاصغر (علیه السلام) در شب عاشورا شهيد شده باشد و عبّاس‌الاكبر (علیه السلام) در روز عاشورا، چرا که عبّاس‌الاصغر (علیه السلام) در شب عاشورا به طلب آب شتافت و سعادت شهادت یافت.)(2)

و برخی از علماء نیز مثل مرحوم صدر الدین قزوینی (قدس سره) در کتاب «ریاض القدّس»(3)

با توجه به قرائنی که وجود دارد، احتمال داده‌اند، آن شهید که سر مبارکشان را به گردن اسب آویزان کرده بودند، فرزند حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، جناب محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) باشد، که در این‌صورت گوئی قاتل که در برخی از روایات فوق می‌گوید: من عبّاس بن علیّ (علیهما السلام) را به شهادت رساندم، منظورش آن می‌باشد، که من با به شهادت رساندن فرزند، پدر را آنچنان داغدار نمودم که گوئی پدر هم در همان لحظه با شهادت فرزندش جان داد.(4)چنانچه مرحوم علامه اردوبادی (قدس سره) بعد از نقل یکی از روایات فوق در این‌باره نوشته است:


1) . ناسخ التواریخ: حیاة الإمام سیّد الشهداء الحسین (علیه السلام)، ج2، ص432؛ عنه وقایع الأیام در احوال محرم الحرام، ص422؛ و رمز المصیبة، ج2، ص220.

2) . ناسخ التواریخ در احوالات حضرت سید الشهداء (علیه السلام)، ج2، ص341.

3) . ریاض القدس المسمی بحدائق الاُنس، ج2، ص64.

4) . در کنایات، مثل «زید کثیر الرماد؛ زید خیلی خاکستر دارد»، که برای کسی که مهمان زیاد دارد به کار می‌روید. چرا که شخصی که خاکستر در مطبخ خانه‌اش زیاد است، نشان از آن دارد که مهمان خیلی بر او وارد می‌شود، از این رو در اثر پخت و پز خاکستر زیادی در خانهٔ او به وجود می‌آید، و جمع می‌گردد. و در این‌صورت اراده استعمالی نسبت به لفظ «زید» و «کثیر الرماد» این است که هر دو در معنای حقیقی استعمال شده‌اند، اما مراد جدی از آن‌ها سخاوت زید است.

«فلعلّ المقتولَ غيرُه من الهاشميين، أو ولده محمّد بن العبّاس (علیهما السلام)، كما احتمله بعضُ المتأخّرين.»(1)

(شاید شخصی که در این روایت به عنوان مقتول ذکر شده است شخصی غیر از حضرت عبّاس (علیه السلام) از بنی هاشم باشد، و یا فرزند ایشان محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) بوده باشد، چنانچه برخی از متأخرین این احتمال داده‌اند.)

امّا در این بین به نظر می‌رسد که برخی انتساب این روایات را به حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) صحیح می‌داند، و آن سر مطهری را که به گردن اسب آویزان کرده بودند را متعلق به وجود نازنین حضرت أبو الفضل (علیه السلام) می‌دانند.(2)و مؤید این نظریه، روایتی می‌باشد که بلاذری آن را نقل کرده و در این‌باره نوشته است:

«اَلْأَسَدِیُّ: حَرْمَلَةُ بْنُ اَلْكَاهِلِ اَلَّذِي جَاءَ بِرَأْسِ عَبَّاسِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أبِي طَاْلِبٍ (علیهم السلام)، وَ هُوَ قَتَلَهُ مَعَ اَلْحُسَيْنِ (علیه السلام) بِاَلْطَّفِّ.»(3)

(اسدی: حرمله بن کاهل همان کسی‌که سر عبّاس فرزند علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام) را آورد، و ایشان با امام حسین (علیه السلام) در کربلا به شهادت رسیدند.)

به هر ترتیب در آن روایاتی که می‌فرماید: سر جوانی که هنوز مو به صورت نداشت - یعنی غلام أمرد - را به گردن اسب آویزان کرده بودند. برخی گفته‌اند: صاحب آن سر نورانی و مطهر حضرت أبو الفضل (علیه السلام) بوده‌اند. ولی جمعی در این انتساب تشکیک کرده و نوشته‌اند: به دلیل وجود عبارتِ «غلام امرد؛ جوانی که محاسن ندارد» در آن روایت، آن سر متعلق به حضرت أبو الفضل (علیه السلام) نیست، چون حضرت در زمان شهادت در میان‌سالی بودند، و محاسن داشته‌اند. لذا بعضی گفته‌اند: شاید آن سر متعلق به برادرِ حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، جناب عبّاس‌اصغر (علیه السلام) بوده


1) . موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص67.

2) . موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص315 و 316.

3) . جمل من أنساب الأشراف، ج13، ص256.

باشد. کما این‌که برخی نیز احتمال داده‌اند که آن سرِ مبارک متعلق به فرزندِ حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، جناب محمّد بن عبّاس (علیه السلام) می‌باشد.

ادب حضرت عبّاس (علیه السلام)

ادب حضرت أبو الفضل العباس (علیه السلام) در محضر برادران بزرگوارشان حضرت امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و حضرت زینب کبری (علیها السلام) به گونه‌ای بوده که آدمی حیران می‌گرد، به نحوی‌که نقل شده است:

حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) هیچ‌گاه بدون اجازه در محضر این بزرگواران نمی‌نشستند، و زمانی نیز که پس از کسب اجازه در محضر برادران خود می‌نشستند، مانند عبد خاضع، در محضر مولائی جلیل، دو زانو در برابر برادران خود بودند. و همیشه اوامر ایشان را امتثال، و مطیع نواهی آن بزرگواران بودند.

حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در اکثر اوقات برادران بزرگوارشان را برادر خطاب نمی‌کردند، بلکه با تعبیراتی مانند: یا سیّدی، یا مولای، یابن رسول اللّه، با آن بزرگواران گفتگو می‌نمودند، مگر در آخرین ساعات عمر شریف خود و در لحظهٔ شهادت، که برادر خود حضرت امام حسین (علیه السلام) را برادر صدا زدند.(1)

مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) نیز در این‌باره نوشته است: و از جمله بزرگوارى آن جناب آن است كه در بعض كتب مقاتل مذكور است كه حضرت عبّاس (علیه السلام) در روز عاشورا به هر كدام از برادران مادری خود مى‌فرمودند:

«امروز روزى است كه بايد بهشت را بگيريم و جان خود را فداى سيّد و امام خود نماييم.»

و همچنین وجود نازنین قمر بنی هاشم حضرت أبا الفضل العبّاس (علیه السلام) به برادران مادری خود در روز عاشورا مى‌فرمودند:


1) . معالی السبطین، ج1، ص443.

«اى برادران من! امروز در جان‌نثارى کوتاهی نكنيد و چنين خيال نكنيد كه حضرت امام حسين (علیه السلام) برادر ما هستند و پسران يك پدر می‌باشيم، نه چنین نیست! بلكه آن بزرگوار امام و سيّد و بزرگ و پيشواى ما هستند و حجّت خداوند عالميان در روى زمين می‌باشند و فرزند حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) نور ديدهٔ حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هستند.»

در این هنگام وقتی حضرت امام حسين (علیه السلام) جان‌نثارى آن بزرگوار را مشاهده نمود گريه بر آن حضرت مستولى گرديد، و فرمودند: اى برادر! خداوند عالميان از جانب برادرت به شما جزاى خير بدهد.(1)

و صاحب کتاب «پرچمدار نینوا» از کتاب «شخصیت حضرت أبو الفضل» روایت کرده است: در کتاب «مستطرف الاحادیث» نقل شده: روزی امام حسین (علیه السلام) در مسجد درخواست آب کردند. حضرت عبّاس (علیه السلام) که در آن هنگام کودک بودند، بی‌آن‌که به کسی بگوید با شتاب از مسجد بیرون رفتند. پس از چند لحظه دیدند، ظرفی را پر از آب کرده و با احترام خاصی ظرف آب را به برادرشان حضرت امام حسین (علیه السلام) تقدیم کردند.(2)

صاحب کتاب «پرچمدار نینوا» در ادامه در روز دیگری نقل کرده است: روزی خوشهٔ انگوری را به حضرت عباس (علیه السلام) دادند. ایشان با این‌که کودک بودند، با شتاب از خانه بیرون آمدند، و وقتی از ایشان پرسیدند: کجا می‌روید؟ فرمودند:

«می‌خواهم این انگور را برای مولایم حسین (علیه السلام) ببرم.»(3)


1) . محن الأبرار، ص970.

2) . پرچمدار نينوا، ص43 و 44؛ به نقل از کتاب شخصیت حضرت ابوالفضل (علیه السلام) ؛ از عطایی خراسانی، ص116 و 117.

3) . پرچمدار نينوا، ص43 و 44؛ به نقل از کتاب شخصیت حضرت ابوالفضل (علیه السلام) ؛ از عطایی خراسانی، ص116 و 117.

دیگر از مواردی‌که حضرت عبّاس (علیه السلام) ادب را نسبت به برادر خود حضرت امام حسین (علیه السلام) رعایت فرموده‌اند، در داستان روز نهم محرم بوده، وقتی‌که لشکر عمر سعد به خیام امام حسین (علیه السلام) حمله کردند، حضرت أبو الفضل (علیه السلام) فرمودند:

«عجله نکنید تا این‌که به حضرت ابا عبد اللّه مراجعه کنم، مطلب شما را به ایشان عرضه بدارم، و جواب آن حضرت را برای شما بیاورم.»(1)

و حضرت عبّاس (علیه السلام) نه تنها در زمان حیات که بعد از شهادت خود نیز در نهایت ادب، در پی پاس‌داشت حرمت حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) هستند. به نحوی‌که حجة الإسلام آقای شیخ عبد الصمد مینا از مرحوم پدرش حاج میرزا حسین مینا نقل کرده است: مرحوم سیّد تقی کمالی قمی فرمودند:

«وقتی‌که مشرف شدم کربلا یک شب بالای منارهٔ حرم حضرت امام حسین (علیه السلام) اذان می‌گفتم، و یک شب بالای منارهٔ حضرت أبا الفضل (علیه السلام)، شبی آقا را در خواب دیدم، حضرت به من فرمودند: شما در اذان گفتن به من جفا می‌کنی! چرا اذان مساوی می‌گوئی؟! دو شب برای امام حسین (علیه السلام) اذان بگو، یک شب برای من.»(2)


1) . حضرت أبا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص312؛ به نقل از بحارالانوار، ج44، ص392؛ ناسخ التواریخ، ج2، ص360؛ وقعة الطف، ص194.

2) . حضرت أبا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، ج1، ص312 و 313؛ به نقل از چهرهٔ درخشان قمر بنی هاشم (علیه السلام)، ج1، ص153.

عِلم حضرت عبّاس (علیه السلام)

آری جایگاه علمی حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به نحوی بوده که حتّی حضرت علیّ (علیه السلام) نیز، که خود راه رسیدن به علم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هستند را به ستایش فرزندشان واداشته است.(1)

تا جائی‌که حضرت در این‌باره می‌فرمایند:

«إنَّ وَلَدِی اَلْعَبَّاسُ زَقَّ اَلْعِلْمَ زَقَّا.»(2)

(همانا فرزندم عبّاس، چونان جوجه پرنده‌ای که تغذیه می‌کند، علم را فراگرفت.)

و صاحب کتاب «القاموس الجامع للمصطلحات الفقهیة» در مورد معنای واژهٔ "زَقّ" نوشته است:

«و هو من زقّ الطیر فرخه یزقه: أی أطعمه بفیه.»(3)

(و زقّ از تغذیه نمودن پرنده جوجه‌اش را تغذیه کردنی می‌باشد؛ یعنی با دهان به او غذا می‌خوراند.)

لذا از این فرمایش حضرت علیّ (علیه السلام) در شأن حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، دو نکته به خوبی دانسته می‌شود؛

نکتهٔ اوّل: آن‌که وجود نازنین حضرت عبّاس (علیه السلام) از دوران کودکی و نوزادی، قابلیت درک و دریافت علوم و معارف عالیه را داشته‌اند. چنانچه مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) در این‌باره نوشته است:


1) . شیعه و اهل سنّت به نحو تواتر روایت کرده‌اند: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) حضرت علیّ (علیه السلام) را به منزلهٔ درب علم خود معرفی کردند. چنانچه مرحوم بحرانی (قدس سره) نقل نموده است: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمودند: «أَنَا مَدِينَةُ اَلْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ اَلْمَدِينَةَ وَ اَلْحِكْمَةَ فَلْيَأْتِهَا مِنْ بَابِهَا» - (مدینة المعاجز، ج1، ص122). و ابن اثیر نوشته است: «أَنَا مَدِينَةُ اَلْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ اَلْعِلْمَ فَلْيَأْتِ مِنْ بَابَهُ» - (أسد الغابة، ج4، ص95).

2) . ثمرات الأعواد، ج1، ص168؛ إکسیر العبادات فی اسرار الشهادات، ج2، ص512؛ عنه سردار کربلاحضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص194؛ و موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص155.

3) . القاموس الجامع للمصطلحات الفقهیة، ص228.

«این تشبیه امام (علیه السلام) استعاره‌ای بسیار بدیع است. زیرا که زقّ، به معنی تغذیهٔ جوجه پرنده توسط مادرش است. آن هنگام که خود به‌تنهائی قادر به غذا خوردن نیست. از استعمال این استعاره در کلام امام (علیه السلام)، که خود آگاه به دقائق کلام عرب است، متوجه می‌شویم که ساقی کربلا (علیه السلام) از زمان کودکی و حتّی از شیرخوارگی، قابلیت گرفتن علوم و معارف را داشته است، و این مطلبی به حقّ می‌باشد، که خلاف در آن راه ندارد.)(1)

نکتهٔ دوّم: آن‌که علم و دانش حضرت أبو الفضل (علیه السلام) چونان علم و دانش پدر بزرگوارشان، به صورت علم لدنی بوده است. و احتیاج به تعلیم و آموزش نزد استاد را نداشته‌اند. کما این‌که حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) دربارهٔ علوم بی‌پایان خود، که به نحو علم لدنی

و از الطاف خداوند متعال سرچشمه می‌گیرد، و برای کسب آن احتیاج به تعلیم و آموزش نداشته، در حالی‌که به سینهٔ مبارکشان اشاره می‌کردند، می‌فرمایند:

چگونه این سينه سرشار از علم شده است؟ اى كاش براى آن، طالب علمی را پیدا مى‌نمودم، تا قبل از آن‌كه مرا از دست بدهید، از من سؤال نماید. اين [سینهٔ من] گنجینهٔ علم می‌باشد، اين آب دهان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است؛

«هَذَا مَا زَقَّنِى رَسُولُ اللّهِ (صلی الله علیه وآله) زَقًّا.»

(اين همان علمى می‌باشد، كه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مثل پرنده‌اى كه در دهان جوجه‌اش غذا مى‌گذارد، آن علم را در دهان من گذاشتند.)

پس در مورد هر چیزی که مى‌خواهيد از من سؤال کنید. چرا كه همانا علم اوّلين و آخرين نزد من است. آگاه باشيد كه به خداوند قسم اگر مرا در مركز حكومت قرار دهند، سپس من بر مسند قضاوت قرار بگیرم، هر آينه بين اهل تورات با توراتشان، و ميان اهل انجيل با انجيل آن‌ها، و در بين اهل زبور با زبور ایشان، و در ميان اهل فرقان با قرآن آنان، حكم خواهم کرد. به نحوى‌كه


1) . سردار کربلاحضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص194.

هر اهل كتابى با صداى بلند فرياد خواهد زد، به‌درستی‌که علىّ در مورد من به حكم خداوند متعال قضاوت نموده است.

سپس حضرت علیّ (علیه السلام) فرمودند: قبل از آن‌که مرا نیابید از من سؤال نمائید، زيرا قسم به آن خداوندی كه دانه را در زمين می‌شکافد، و جان و روح را مي‌آفريند، اگر شما از آیه‌آیهٔ آيات قرآن از من سؤال کنید، كه آيا در شب نازل شده، يا در روز نازل گشته است؟ و آن‌چه در مكّه نازل شده كدام می‌باشد؟ و آن‌چه در مدينه نازل گشته كدام است؟ و آن آیه‌ای که در سفر و آن‌كه در حضر نازل شده كدام می‌باشد؟ ناسخ آن كدام است، و منسوخش كدام می‌باشد؟ و محكم آن كدام، و متشابه آن كدام است؟ و باطن و مرجع مفاد آن چیست، و ظاهر و معنى و مفهومش چه می‌باشد؟ من شما را از همهٔ آن‌ها باخبر مى‌كنم.(1)

به هر ترتیب، همان‌گونه که در این روایت شریف مشاهده می‌فرمائید، وجود نازنین حضرت علیّ (علیه السلام) با عبارت: «هَذَا مَا زَقَّنِى رَسُولُ اللّهِ (صلی الله علیه وآله) زَقًّا»، به علم لدنی خود تصریح می‌فرمایند، و همگان را آگاه می‌کنند، که علمشان از طریق وجود نازنین حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله)، از جانب خداوند متعال، به ایشان منتقل شده است. و برای کسب علوم نامتناهی خود، از استاد و تعلیم و آموزش بهره نگرفته‌اند.

کما این‌که وجود نازنین أسد اللّه الغالب و مظهر العجائب حضرت أمیر المؤمنین (علیه السلام) وقتی دربارهٔ علم فرزند بزرگوار خود، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) می‌فرمایند: «إنَّ وَلَدِی اَلْعَبَّاسُ زَقَّ اَلْعِلْمَ زَقَّا»؛(2)بدین نحو تصریح می‌کنند، که علم و دانش حضرت عبّاس (علیه السلام) نیز چونان علم خودِ حضرت علیّ (علیه السلام) لدنی می‌باشد، و علم خودشان را که از طریق حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) از جانب خداوند متعال اخذ کرده بودند را به قمر بنی هاشم (علیه السلام) منتقل کرده‌اند، و صد البته نه از طرق آموزش بلکه به نحو اعجاز و خدا دادی. از این رو باب الحوائج إلی اللّه، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) نیز برای کسب علوم بی‌پایانِ ذات مقدّس ربوبی، احتیاج به استاد و تعلیم و آموزش نداشته‌اند.


1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج2، ص38؛ روضة الواعظین، ج1، ص118؛ 0امالی صدوق، ج2، ص18.

2) . ثمرات الأعواد، ج1، ص168؛ إکسیر العبادات فی اسرار الشهادات، ج2، ص512؛ عنه سردار کربلاحضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص194؛ و موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص155.

و روایت دیگری که دلالت می‌کند علم حضرت عبّاس (علیه السلام)، علم لدنی می‌باشد، و خداوند متعال آن علم را به ایشان عنایت کرده‌اند، فرازی از زیارت ناحیهٔ مقدّسه می‌باشد که وجود نازنین حضرت بقیة اللّه الأعظم (علیه السلام) در عبارت‌های پایانی آن زیارت، خطاب به یاران و اصحاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) می‌فرمایند:

«أَشْهَدُ لَقَدْ كَشَفَ اللَّهُ لَكُمُ الْغِطَاءَ وَ مَهَّدَ لَكُمُ الْوِطَاءَ.»(1)

(گواهی می‌دهم که خدا برای شما - اصحاب و یاران امام حسین (علیه السلام) - حجاب‌ها را برداشت و محل قدم‌های شما را برایتان آماده نمود.)

این فرمایش حضرت ولی عصر (علیه السلام) نشان دهندهٔ آن می‌باشد که خداوند متعال تمامی پرده‌ها و حجاب‌ها را از مقابل دیدگانِ یاران و اصحاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) برداشته و کنار زده است. و بالنتیجه به امر ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی هیچ مطلبی بر این بزرگواران مخفی نمی‌باشد و هیچ امری برای ایشان مجهول نیست. و جهل در آن بزرگواران راه ندارد، و از همهٔ غوامض علمی آگاهی کامل دارند. کما این‌که وجود نازنین حضرت علیّ (علیه السلام) آن چنان علمی دارند که خود دربارهٔ آن فرموده‌اند:

«لَوْ کُشِفَ اَلْغِطَاءُ مَا اِزْدَدْتُ یَقِیناً.»(2)

(اگر پرده‌ها کنار رود علم من زیاد نمی‌شود.)

از این رو وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) در طول عمر شریف خود همیشه به مردم می‌فرمودند: قبل از آن‌که مرا از دست بدهید، از من دربارهٔ هر چیزی که می‌خواهد سؤال کنید. مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) نقل کرده است:


1) . الإقبال بالأعمال الحسنة، ج3، ص80؛ عنه البحار، ج98، ص274.

2) . بحارالانوار، ج40، ص153.

«کَانَ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) کَثِیراً مَا یَقُولُ: سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی، فَوَ اللَّهِ مَا مِنْ أَرْضٍ مُخْصِبَةٍ وَ لَا مُجْدِبَةٍ وَ لَا فِئَةٌ تُضِلُّ مِائَةً أَوْ تَهْدِی مِائَةً إِلَّا وَ أَنَا أَعْلَمُ قَائِدَهَا وَ سَائِقَهَا وَ نَاعِقَهَا إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ.»(1)

(حضرت علیّ امیر المؤمنین (علیه السلام) بسیار می‌فرمودند: از من سؤال کنید قبل از آن‌که مرا دیگر نیابید، به خدا قسم هیچ سرزمینی نیست چه سرسبزه‌زار و چه شوره‌زار، و هیچ گروهی نیست که گمراه کننده صد نفر و یا هدایت کننده صد نفر باشد، مگر آن‌که من پیشوا و سوق دهنده و بانگ‌زنندهٔ آن‌ها تا روز قیامت می‌شناسم.)

و از آن‌جائی‌که وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) از همهٔ علوم، از بدو خلقت تا روز قیامت آگاهی کامل دارند، یکی از زمان‌هائی که حضرت علیّ (علیه السلام) به مردم فرمودند: «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی؛ از من سؤال کنید قبل از آن‌که مرا نیابید»، هنگامی بود که اُسامه بن زهیر بن درید تمیمی کلام ایشان را قطع نمود و با حالت تمسخر آمیزی گفت: پس بگو تعداد موهای سر من چقدر است؟ امیر المؤمنین (علیه السلام) به او فرمودند:

به خدا قسم تعداد آن‌ها را می‌دانم، ولی اگر به تو خبر بدهم، چه دلیلی بر صحّت آن وجود دارد؟ به خدا قسم از نشست و برخاست تو و گفتارت [از جانب خداوند] آگاه شده‌ام و به من گفته شده است که بر هر موئی از موهای سر تو فرشته‌ای می‌باشد که تو را لعنت می‌کند و بر هر کدام شیطانی وجود دارد که از تو طلب یاری می‌کند، و نشانهٔ صدق گفتار من این است که هم‌اکنون در خانهٔ تو کودک پستی می‌باشد که در آینده نوهٔ رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را خواهد کشت، یا او را برای کشتن ایشان تشویق خواهد کرد.

راوی می‌گوید: آن مطلبی که حضرت علیّ (علیه السلام) از آن خبر دادند، بعد از مدّتی به وقوع پیوست. و فردی که حضرت از او خبر دادند، حصین فرزندِ اُسامه بن زهیر بن درید تمیمی بود که در آن زمان طفلی شیرخوار بود. سپس وقتی بزرگ شد به سپاه عبید اللّه بن زیاد ملحق، و در واقعهٔ


1) . بحارالانوار، ج40، ص131.

عاشورا ابن زیاد او را با نامه‌ای نزد عمر بن سعد فرستاد که در آن نامه به او دستور داده بود حضرت امام حسین (علیه السلام) را به شهادت برساند.

و عبید اللّه ابن زیاد به حصین دستور داده بود برای به شهادت رساندن حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، عمر بن سعد را تهدید کند و به او بگوید: نباید این دستور را به تأخیر بیندازی. پس حضرت امام حسین (علیه السلام) صبحِ همان شبی که حصین، نامهٔ ابن زیاد را برای عمر بن سعد آورد، به شهادت رسیدند.(1)

شجاعت حضرت عبّاس (علیه السلام)

یکی از خصوصیات و ویژگی‌های بارز حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) که دوست و دشمن به آن گواهی می‌دهند، شجاعت حضرت می‌باشد. و بهترین دلیل بر این مدعا آن است که وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) در روز عاشوراء برادر خود حضرت عبّاس (علیه السلام) را فرمانده و پرچم‌دار لشکر خود نمودند. و پر واضح است که عقلاً همگان افرادی را فرمانده لشکر خود قرار می‌دهند که در عین کاردانی، شجاع نیز باشد، چه برسد به امام معصوم (علیه السلام) و حجّت خداوند متعال که سرآمد همگان در تمامی امور است. از این رو مرحوم فخر الدّین طریحی (قدس سره) نیز دربارهٔ شجاعت بی‌بدیل باب الحوائج إلی اللّه، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) نوشته است:

«فلما أجاز الحسين (علیه السلام) أخاه العبّاس (علیه السلام) للبراز برز كالجبل العظيم و قلبه كالطود الجسيم لأنه كان فارساً هماماً و بطلاً ضرغاماً و كان جسوراً على الطعن و الضرب في ميدان الكفاح و الحرب.»(2)

(چون حضرت عبّاس (علیه السلام) از امام حسین (علیه السلام) اجازه یافتند، همچون کوه سترگ و با دلی مستحکم رو به میدان نمودند، چرا که ایشان سوارکاری دلیر، و پهلوانی چونان


1) . بحارالانوار، ج40، ص192.

2) . المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص306؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص189؛ کبریت الأحمر، ص385؛ موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص214؛ الخصائص العبّاسیة، ص75.

شیر شجاع، و جنگجوئی ماهر و شمشیر زن در میدان‌های جنگ و مبارزه با کفر طلبان بودند.)

و ابن طقطقی نیز که از دانشمندان و علماء مبرز علم أنساب می‌باشد، در مورد خصوصیات حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) نگاشته است:

«كان العبّاس (علیه السلام) شجاعاً، فارساً، نجيباً، كريماً، باسلاً، وفيّاً لأخيه، واساه بنفسه، عليه و على أخيه صلوات اللّه و سلامه.»(1)

(حضرت عبّاس (علیه السلام) شجاع، سوارکاری جنگاور، اصیل، بخشنده، دلیر، وفادار برای برادر خود، که با جانشان، با برادرشان مواسات و غمخواری نمودند، بر ایشان و بر برادرشان سلام و درود خداوند باد.)

و أساساً باید گفت: بعد از ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)، شجاعت به حضرت عبّاس (علیه السلام) تجلی پیدا کرده و در خارج تحقق پیدا می‌کند. لذا هنگامی‌که حضرت به دنیا آمدند حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) چون می‌دانستند ایشان مردی شجاع هستند، نامشان را عبّاس (علیه السلام) قرار دادند،(2)چرا که شجاعت و عبّاس به یک معنا می‌باشد و عبّاس از صفات شیر است زمانی‌که صورت خود را درهم می‌کشد، و مُعبَّس می‌گردد. لذا گفته شده که عَبَس از عبوس گرفته شده است.(3)چنانچه علماء لغت شناس در این‌باره نوشته‌اند:

«العَبَّاْسُ:الأَسَدُ الذِي تَهْرُبُ منه الأُسود.»(4)

(عبّاس شیری است، که شیرهای دیگر از او می‌گریزد.)


1) . الأصیلی فی أنساب الطالبین، ص328.

2) . معالی السبطین، ج1، ص437.

3) . عبد صالح (باب الحوائج إلي الله حضرت قمربني هاشم اباالفضل العبّاس (علیه السلام) )، ص65؛ به نقل از لسان العرب، ج2، ص128.

4) . المعجم الوسیط، ج2، ص580.

و مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) از مرحوم مسعودی (قدس سره) روایت نموده است: حضرت علیّ (علیه السلام) در جنگ جمل به فرزندش محمّد بن حنفیه که پرچم‌دار لشکر ایشان بود پیغام داد، به لشکر بصره حمله نماید، ولی او تعلل کرد، چرا که در مقابلش دسته تیراندازان بودند از این رو منتظر ماند تا تیرهای آن‌ها تمام شود. در این هنگام حضرت علیّ (علیه السلام) نزد او رفتند و فرمودند: چرا حمله نمی‌کنی؟ عرض کرد: در برابر من چیزی به غیر از تیر یا نیزه نیست و لذا منتظر ماندم تا تیرهای آن‌ها تمام شود و حمله کنم. پس حضرت به او فرمودند: از بین تیرها حمله کن که مرگ سپر تو می‌باشد.

از این رو محمّد بن حنفیه حمله کرد ولی دوباره قبل از نیزه‌ها و اصابت تیرها توقف نمود، که ناگاه حضرت علىّ (علیه السلام) نزد او رفتند و با پشت شمشیر خود به او زدند و فرمودند:

رگ مادری، تو را گرفت، و پرچم را از او پس گرفتند و خود حمله نمودند که در این هنگام مردم نیز به همراه حضرت به دشمن حمله کردند، به نحوی‌که لشکر بصره را چونان خاکستری در روزی که باد می‌وزد، باد برد.

این محمّد بن حنفیه فرزند امیرالمؤمنین (علیه السلام) است و همان‌گونه که زهری گفته است: از همه مردم خردمندتر و شجاع‌تر بود و جاحظ دربارهٔ او گفته است: همانا همگان اعم از صادر و وارد و شهری و روستائی اقرار می‌کنند که محمّد بن حنفیه یگانه روزگار، و مرد عصر خود می‌باشد و از همهٔ مردم کامل‌تر و با کمال‌تر است.

و همچنین شجاعت او از آن‌چه مورخان دربارهٔ جنگ صفین نوشته‌اند به خوبی دانسته می‌شود و در عظمت او همین بس که پرچم‌دار حضرت علیّ (علیه السلام) بوده است ولی با این همه در برابر تیراندازان تعلل کرد تا تیرهای آن‌ها تمام شود، ولی پدر و مادرم قربان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) پرچم‌دار برادرش امام حسین (علیه السلام) و كبش کتیبه ایشان که وقتی قصد داشتند به طرف فرات بروند در حالی‌که چهار هزار تیرانداز مأمور محافظت از آن بودند، امّا با این وصف از بین آن‌ها به سوی فرات حرکت نمودند و در برابر تیرباران آن‌ها چون کوهی که باد آن را حرکت نمی‌دهد استقامت نمودند و لحظه‌ای ترس به خود راه نداد و نلرزید و از ترس توقف نکرد.(1)


1) . مروج الذهب، ج2، ص285؛ عنه النفس المهموم، ص312.

و مرحوم شیخ مهدی حائری مازندرانی (قدس سره) در مورد شجاعت وجود نازنین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، از محمّدباقر آیتی قائنی (قدس سره) نقل نموده است: در جنگ صفین روزی‌که حضرت امام حسین (علیه السلام) لشکر معاویه را از کنار رودخانه فرات دور کردند، و شریعه را دوباره به تصرف لشکر حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) درآوردند، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) بازو و یاور برادر خود بودند(1)

و در کنار برادر خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، با مجاهدت‌هائی بی‌بدیلی که کردند شجاعت را معنا نمودند.

جنگ حضرت عبّاس (علیه السلام) با ابن شعثاء

یکی از ماجراهائی که دلالت بر شجاعت حضرت عبّاس (علیه السلام) می‌نماید، مبارزه باب الحوائج حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) با ابن شعثاء است. چنانچه صاحب کتاب «کبریت الأحمر» محمّدباقر آیتی قائنی (قدس سره) روایت کرده است:

در یکی از روزهای جنگ صفین، جوانی شجاع که پانزده یا هفده سال داشت، در حالی‌که صورت خود را پوشانده بود و دارای هیبت و مظهری از شجاعت بود، به طرف لشکر معاویه رفت و مبارز طلبید. ولی چون لشکر معاویه از مبارزه با او وحشت داشتند، معاویه به یک نفر از لشکریان خود به نام ابن شعثاء که مرد فوق العاده شجاعی بود گفت: برخیز و به جنگ این مرد برو.

ابن شعثاء به معاویه گفت: اهل شام مرا با ده هزار سوار برابر می‌دانند و شایسته نیست من به جنگ او بروم، هفت پسر دارم یک نفر از آن‌ها را به میدان می‌فرستم تا او را به قتل برساند. از این رو هفت فرزندش را یکی بعد از دیگری به میدان فرستاد، ولی آن جوان نقاب‌دار همهٔ آن‌ها را به جهنم فرستاد.

لذا ابن شعثاء خود به طرف آن جوان رفت و به او حمله نمود. ولی بعد از آن‌که چند ضربه بین آن‌ها رد و بدل شد، آن جوان او را با ضربه‌ای دو نیم کرد، و چونان فرزندانش او را نیز به درک


1) . کبریت احمر، ص385؛ معالی السبطین، ج1، ص438.

جحیم ملحق نمود. و همهٔ حاضرین که به خوبی می‌دانستند ابن شعثاء و فرزندانش هرکدام چه قدرتی داشتند، از شجاعت آن جوان تعجب کردند.

در این هنگام حضرت علیّ (علیه السلام) به آن جوان نقاب‌دار فرمودند: برگرد ای فرزندم! چرا که خوف آن را دارم که مورد چشم‌زخم دشمنان واقع شوی. پس آن جوان نزد حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) بازگشت و وقتی حضرت، نقاب از صورت او برداشتند و پیشانی او را بوسیدند، مردم دیدند آن جوان قمر بنی هاشم عبّاس بن امیر المؤمنین (علیهما السلام) ی‌باشد.(1)

جنگ حضرت عبّاس (علیه السلام) با مارد بن صدیف

از جمله اتفاقاتی که نشان از شجاعت حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) دارد، جنگ و مبارزه حضرت، با مارد بن صدیف می‌باشد، که برخی از اعاظم ماجرای آن را روایت نموده‌اند. چنانچه صاحب کتاب «کبریت الأحمر» نیز در این‌باره نقل نموده است:

زهیر بن قین نزد حضرت عبّاس (علیه السلام) فرزند امير المؤمنين (علیه السلام) آمد و عرض كرد: ای فرزند امیر المؤمنین (علیه السلام) می‌خواهم حدیثی را برای شما بیان کنم که آن را حفظ کرده‌ام. حضرت عبّاس (علیه السلام) فرمودند: حديث خود را بگوى كه وقت بازگوییِ خبر است. بگو، که تو برای ما، خبر قطعی نقل می‌کنی. زهير به حضرت عرض كرد: يا ابا الفضل! پدر شما وقتی تصمیم گرفتند با مادر شما حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) ازدواج کنند، دنبال برادرشان عقیل (علیه السلام) که نسب شناس و آگاه از انساب عرب بود فرستادند و به او فرمودند:

«مى‌خواهم براى من زنى از خانواده‌ای اصیل و دارای حسب و نسب و شجاعت را خواستگارى كنى، تا خداوند از او فرزند شجاعى به من عطا كند كه بازو و یاور فرزندم حسین (علیه السلام) باشد و با ایشان با جان خود در سرزمین طّف کربلا مواسات كند.»


1) . کبریت احمر، ص385؛ معالی السبطین، ج1، ص438.

از این رو پدرتان، شما را براى امروز می‌خواستند. پس مبادا در حفظ حرم برادر و خواهران خود كوتاهى كنىد. از شنيدن اين كلام زهیر، لرزه بر اندام حضرت ابو الفضل (علیه السلام) افتاد و چنان پاى در ركاب به تمطى نمودند كه تسمهٔ ركاب اسب از قدرت آن حضرت پاره شد، و خطاب به او فرمودند:

«يا زهير! تشجعني في مثل هذا اليوم و اللّه لأرينّك شيئاً ما رأيته قط.»

(ای زهیر! مرا در چنین روزی تشجیع می‌کنی؟! به خدا سوگند! تو را به گونه‌ای می‌بینم که هرگز چنین ندیده بودم.)

حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) اين جمله را به زهر فرمودند، و اسب خود تا وسط میدان نبرد حركت دادند. و به روايت بعضى مقاتل، با شمشير خود قومى را كه ده هزار نفر بودند می‌زدند و گويا شمشير ایشان آتشى بود كه در نيزار افتاده است و اين رجز را مى‌خواندند:

أنا الّذي أعرف عند الزمجرة***بابن علیّ المسمّى حيدرة

فاثبتوا اليوم لنا يا كفرة***لعترة الحمد و آل البقرة

من کسی هستم که در هنگام فریادها به پسر علیّ که حیدر نام دارد، شناخته می‌شوم.

پس امروز برای ما ثابت باشید ای گروهی که به عترت حمد و سوره بقره کافر شده‌اید.

پس حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) با لشکر عمر بن سعد وارد جنگ شدند تا آن‌كه صد نفر از پهلوانان و بزرگان آن‌ها را كشتند. راوى گفته است:

پس مارد بن صديف تغلبى در حالی‌که دو زره که حلقه‌های آن تنگ بود بر تن داشت و کلاه‌خُود قديمه عاديه خود را بر سر نهاده بود و سوار بر اسب نجيب اشقرى شده و نيزه بلندى را به دست گرفته بود، نعره‌زنان و غرش‌كنان برای مبارزه با حضرت عبّاس (علیه السلام) از بین لشکریان عمر بن سعد بيرون آمد. تا آن‌كه به آن سرور عالميان نزديك شد. پس زبان نحس خود را گشود و به حضرت عرض کرد:

«يا غلام! ارحم نفسك و اغمد حسامك و اظهر للنّاس استسلامك فالسّلامة أولى لك من النّدامة.»

(اى جوان! به خودت رحم كن، و شمشيرت را در غلاف كن و آشكار تسليم شو، چرا كه سلامتى براى تو بهتر از پشيمانى است.)

و بعد آن محروم از خیر دنیا و آخرت، خطاب به حضرت قمر بنی هاشم آقا أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) عرض کرد:

إنّي نصحتك إن قبلت نصيحتي***حذراً إليك من الحسام القاطع

و لقد رحمتك إذ رأيتك يافعاً***و لعلّ مثلي لا يقاس بيافع

إعط القياد تعش بخير معيشة***أو لا فدونك من عذاب واقع

من تو را نصيحت مي‌كنم اگر آن را بپذيري، براي اينكه از تيزي شمشير من در امان بماني

من وقتي كه تو را جوان يافتم دلم نسبت به تو نرم شد و گويا مثل من نبايد با تو جوان، هم‌آورد گردد.

تسليم شو، و اطاعت (از يزيد) كن، تا زندگي خوش داشته باشي، و گرنه در عذاب سخت شمشير من خواهي افتاد.

وقتی وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) صحبت‌های مارد بن صدیف شقى خناس را شنيدند به او فرمودند:

«إنّي أرى حيلك في مناح تذوره الرّياح أو في الصّخرة الأطمس لا تقبله الأنفس و أنا، يا عدوّ اللّه و عدوّ رسوله، فعمود للقاء الأبطال، و الصّبر على البلاء في النّزال، و مكافحة الفرسان، و باللّه المستعان، أليس لي اتّصال برسول اللّه و أنا غصن متّصل بشجرة تحفة من نور جوهره، و من كان من هذه الشّجرة، فلا يدخل تحت الذمام، و لا يخاف من ضرب الحسام، فأنا ابن علیّ لا أعجز من مبارزة

الأقران، و ما أشركت باللّه لمحة بصر، و لا خالفت رسول اللّه (صلی الله علیه وآله) فيما أمر، و أنا منه كالورقة من الشّجر و على الاصول تنبت الفروع في الجدّ، و اصرف عنك الهزل، فكم من صبیّ صغير خير من شيخ كبير عند اللّه تعالى.»

(اي دشمن خداوند و رسول خدا! تو را می‌بینم كه زبان چرب و نرم و فريب‌کاری داري، ولي اين محبّت تو مثل پاشیدن بذر در شوره زار می‌باشد، و من فريب تو را نمي‌خورم، اين‌كه آرزو نمودي من دست در دست تو قرار دهم و از تو و يزيد اطاعت كنم، محال و خيالي باطل است. و من با پهلوانان جنگيده‌ام و در درگيري‌هاي شديد و جنگ با يكه‌سواران مقاومت نموده‌ام و به خداوند توکل دارم و از او یاری مي‌جويم و امّا آن‌چه دربارهٔ زيبايي صورت و جواني من گفتي اين امور به من زيان نمي‌رساند مرا حقير ندان كه حسب و نسبی که من دارم مرا كامل کرده و در شجاعت و دلاوري از شير برتري دارم. كسي‌كه چنين باشد، از مبارزه با هیچ شخصی باك ندارد ولي تو از ارزش‌هاي والا خالي هستي، واي بر تو آيا من پيوند با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ندارم؟ و شاخه‌اي متصل به درخت شكوهمند ایشان نيستم؟ و هديه‌اي از گوهر وجود آن حضرت نیستم، كسي‌كه از اين درخت باشد تسليم ظلم نمي‌گردد و زير پرچم شما نمي‌آيد، چراکه من فرزند علیّ (علیه السلام) هستم كه از جنگ و خطرات شديد، ترسي نداشت، و از زیاد بودن دشمن ترس پیدا نمی‌کرد، من همچون برگي از درخت وجود ایشان هستم، و بدان كه استواري شاخه‌هاي درخت، به تنه و ريشهٔ آن بستگی دارد، چه بسيار نوجواناني‌كه در پيشگاه خداوند از پيران محبوب‌تر هستند.)

و بعد حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) بر وزن و قافیهٔ اشعار مارد بن صدیف این اشعار را انشاء کردند، و خطاب به او فرمودند:

صبراً على جور الزّمان القاطع***و منيّة ما إن لها من دافع

لا تجزعنّ فكلّ شيء هالك***حاشا لمثلي أن يكون بجازع

من در برابر روزگار پر ظلم و جور و سخت، مقاومت می‌کنم، و در مورد مرگی که ناگزیر باید به آن تن در داد، باکی ندارم.

هرگز بی‌تابی نکن که هر چیزی سرانجام نابود می‌شود، حاشا که شخصی مانند من بی‌تابی کند.

وقتی مارد اين فرمایشات را از حضرت ابو الفضل (علیه السلام) شنيد، خشمگین شد و نيزهٔ خود را به طرف حضرت ابو الفضل (علیه السلام) پرتاب کرد. ولی آن حضرت نيزهٔ او را گرفتند و به نحوی به سمت خود كشيدند كه نزديك بود از اسب بر زمین پرتاب گردد. لذا مارد نيزهٔ خود را رها نمود و دست به شمشيرش برد.

در این هنگام حضرت عبّاس (علیه السلام) نيزهٔ آن ملعون را به طرف او حرکت دادند و فرمودند: ای دشمن خدا! از خداوند می‌خوام كه تو را با نيزه‌ات به درك واصل نمایم. و بعد نيزه را به خاصره اسب او زدند که بدین جهت اسب مضطرب گشت و مارد را بر زمين زد که مارد از اين امر خیلی خجالت کشيد و صفوف لشکر عمر سعد مضطرب شد. شمر ملعون وقتی ديد لشکر از شکست خوردن مارد مضطرب شده و هیاهو در صفوف لشکر اهل ضلال افتاده، به اصحاب خود گفت:

«ويلكم أدركوا صاحبكم قبل أن يقتل.»

(وای به حال شما! دوست خود مارد را دريابيد قبل از آن‌که كشته شود.)

در این هنگام وقتی غلامى قصد داشت اسبى را كه طاويه می‌ناميدند به مارد بن صدیف برساند، حضرت ابو الفضل (علیه السلام) مانع او شدند و با نيزه بر سينه او زدند و او را به جهنم فرستادند و بر طاويه سوار شدند و به طرف مارد رفتند. پس پانصد نفر از لشکریان عمر سعد براى نجات دادن مارد از دست حضرت عبّاس (علیه السلام) با عجله به میدان جنگ وارد شدند، ولی حضرت بدون آن‌که از وجود آن‌ها ذرّه‌ای ترس به دل مبارکشان راه دهند، خود را به مارد رساندند و نيزه را به حنجرهٔ او فرو کردند كه موجب به زمین افتادن او شد. پس حضرت سر او را جدا نمودند و به طرف آن قوم حمله کردند و هشتاد نفر از آن‌ها را كشتند و بقىه نیز پا به فرار گذاشتند.(1)


1) . اقتباسی از کبریت الأحمر، ص388.

به هر ترتیب شجاعت مثال زدنی باب الحوائج إلی اللّه حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به نحوی بود، که همگان را به ستایش ایشان وامی‌داشت، و همه متعجب دلیری آن شیر بیشهٔ مرتضی علیّ (علیه السلام)، اقرار به میدان‌داری آن علم‌دار بی‌همتای حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) کرده و می‌کنند. به صورتی‌که صاحب کتاب «الکبریت الأحمر» نیز در مورد برخی از مصادیق آن نگاشته است:

«امّا شجاعت حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، پس احدى را انكار آن ميسور نشده است؛ بلكه دوست و دشمن او را به شجاعت ستوده‌اند و كفايت مى‌كند آن‌چه واقع شد از شير بيشه شجاعت در ميدان مقاتله با كفره طغات و مانعين آب فرات از آن‌چه متمكن نشد از آن كسى به غير برادر رشيدش حضرت امام حسين (علیه السلام) از متفرق نمودن چهار هزار سوار و پياده و مالك شدن شريعه. و به روايت روضة الشهدا سه دفعه حمله آوردند و هر دفعه مثل شير در گله روباه افتاده، ايشان را متفرق نموده و هشتاد نفر يا زياده از آن اشرار را به دار البوار فرستاد تا مشك را پُر از آب نمود. و به روايت كامل التواريخ در اوّل روز عاشورا ديد كه اطراف خيمه از انصار خالى شد؛ چون نظر نمود ديد كه بيست نفر از ايشان در محاصرۀ اصحاب عمر سعد گرفتار مى‌باشند. بر آن قوم دون همچون شير ژيان حمله افكند و آن بيست نفر را از حصار به كنار آورد و چگونه چنين نباشد.»(1)

عصمت حضرت عبّاس (علیه السلام)

بدون تردید معصوم را باید معصوم غسل و کفن و دفن نماید. و از آن‌جائی‌که در بین پیروان مکتب اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) قاعده‌ای وجود دارد، که می‌فرماید:


1) . الكبريت الأحمر، ص385 و 386.

«المعصوم لا يلي أمره إلّا المعصوم.»(1)

(امر تغسیل و تکفین و تدفین معصوم را، به غیر از معصوم بر عهده نمی‌گیرد.)

لذا از این قاعده می‌توان، عصمت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) را نیز استفاده نمود. چرا که حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) جهت دفن شهداء با طیّ الأرض و به صورت مخفیانه و دور از دیدگان اغیار به کربلا آمدند و همراه قبیلهٔ بنی أسد آن بدن‌های مطهر و نورانی را دفن نمودند، امّا وقتی نوبت به دفن بدن مطهر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) و حضرت أبو الفضل (علیه السلام) رسید، امام زین العابدین (علیه السلام) از بنی أسد خواستند به کناری بروند، و خود به تنهائی امر دفن این دو بزرگوار را بر عهده گرفتند. و بدون آن‌که از شخصی کمک بگیرند بدن پدر بزرگوارشان حضرت امام حسین (علیه السلام) و عمویشان حضرت عبّاس (علیه السلام) را به خاک سپردند. که این امر نشان دهندهٔ عظمت و مقام والای حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) می‌باشد، تا جائی‌که خداوند متعال ایشان را در این هنگام همردیف و همرتبهٔ معصومین (علیهم السلام) قرار می‌دهد.(2)

کما این‌که حضرت امام حسین (علیه السلام) برادر بزرگوار خود حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را در امر تغسیل و تکفین سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) شریک نمودند. و از آن‌جائی‌که وجود نازنین حضرت امام حسن (علیه السلام) معصوم بودند، امام حسین (علیه السلام) که معصوم بودند، به همراه حضرت عبّاس (علیه السلام)، ایشان را غسل دادند. و چون به غیر از معصوم، هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند معصوم را غسل دهد، مشارکت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در امر غسل دادن و کفن نمودن حضرت امام حسن (علیه السلام)، در کنار حضرت امام حسین (علیه السلام) نشان دهندهٔ مقام و منزلت عظیم حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نزد خداوند متعال و اهل بیت (علیهم السلام) ی‌باشد.(3)از این رو مرحوم شیخ محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) نوشته: و شاید به همین خاطر باشد، که فقیه و مرجع روزگار خودش، مرحوم شیخ محمّد طه نجف (قدس سره) در کتاب «الإتقان» نگاشته است:


1) . الخصائص العبّاسیة، ص189.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص189 و 190.

3) . الخصائص العبّاسیة، ص190.

«العبّاس بن أمير المؤمنين علیّ بن ابيطالب (علیه السلام)، أبو الفضل، هو أجلّ من أن يذكر في هذا المقام، بل المناسب أن يذكر عند ذكر أهل بيته المعصومين عليه و عليهم أفضل الصلاة و السلام.»(1)

(عبّاس بن امیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب (علیه السلام)، أبو الفضل، مقامش والاتر از آن است که در این مقام شرح حالش بیان شود، بلکه مناسب آن می‌باشد که شرح حال ایشان در وقت بیان شرح حالِ ائمهٔ معصومین (علیهم السلام) بیان شود.)

و مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) نیز بعد از نقل نمودن فرمایش مرحوم شیخ محمّدطه نجف (قدس سره) نوشته است:

«همان‌گونه که مشاهده می‌شود، استاد - یعنی مرحوم شیخ محمّدطه نجف (قدس سره) - نفرموده: (به هنگام ذکر بزرگ‌مردان خاندان وحی)، بلکه فرموده: (به هنگام ذکر شرح حال ائمهٔ معصومین (علیهم السلام)) و این نیست مگر بیانگر این امر که وی، حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را، در جملهٔ اهل بیت (علیه السلام) و از آنان می‌داند.»(2)

و مرحوم علامه میرزا محمّدعلیّ اردوبادی (قدس سره) نظر استاد فقید - یعنی مرحوم شیخ محمّدطه نجف (قدس سره) - را تأیید کرده و در قصیده خود می‌سراید:

أُجِلُّ عَبَّاسَ الْكِتَابِ وَ الْهُدَى***وَ الْعِلْمِ وَ الْدِّيْنِ وَ أَصْحَابِ العَبَا

عَنْ أَنْ يَطِيشَ سَهْمُهُ فَيَنْثَني***وَ الْإِثْمُ قَدْ أَثْقَلَ مِنْهُ مَنْكِبَا

لَمْ‌نَشْتَرِطْ فِي ابْنِ الْوَصِيِّ عِصْمَةً***وَ لَا نَقُولُ إِنَّهُ قَدْ أَذْنَبَا

وَ لَم أَقُلْ بِنَفْيِها وَ إِن يَكُنْ***صَعَّدَ فِيهِ عَاثِرٌ وَ صَوَّبَا

وَ لَا أَقُولُ غَيْرَ مَا قَالَ بِهِ***«طٰهَ الْإِمَامُ» فِي الرِّجَالِ النُّجَبَا


1) . الخصائص العبّاسیة، ص190.

2) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص251.

فَالفِعْلُ منهُ حُجَّةٌ كَقَوْلِهِ***فِي الْكُلِّ يَرْوِي عَنْ ذَوِيهِ الْنُّقَبَا(1)

عبّاس (عَلَيهِ السَّلَامُ) که عالم به قرآن، آگاه به طریق هدایت و علم و دین و منسوب به خمسهٔ ظیبه (علیهم السلام) است.

شأنش را بس والاتر از آن می‌دانم که تیری پرتاب نماید و به هدف ننشیند و یا کرداری از او سرزند و آلوده به گناه باشد.

ما همانند زادهٔ رسول خدا (صلی الله علیه وآله) (یعنی امام حسن7و امام حسین7) عصمت را در او شرط نمی‌دانیم، امّا چنین نیست که بگوئیم گناهی از او سر زده باشد.

و از او عصمت را نفی نمی‌کنیم حتّی اگر انسانی که لغزش دارد صعود کرده -یعنی نظر داده - و نفی عصمت را در او روا دانسته باشد.

و نمی‌گوئیم دربارهٔ او غیر از آنچه استاد طه دربارهٔ مردان برگزیده گفته است.

پس افعال صادره از او مانند کلامش حجّت است و تمامی سخنان خود را از خویشان برگزیدهٔ خود (ائمه اطهار (علیهم السلام)) نقل می‌کند.

دلیل دیگر بر عصمت حضرت عبّاس (علیه السلام) فرمایش حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) در زیارت ایشان است که حضرت فرموده‌اند:

«وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً اسْتَحَلَّتْ مِنْكَ الْمَحَارِمَ وَ اِنْتَهَكَتْ فِيكَ حُرْمَةَ الْإِسْلَامِ.»(2)

(خداوند لعنت کند مردمی را که حرام‌های خداوند را در حقّ تو روا داشتند، و با کشتن شما حرمت اسلام را شکستند.)

که مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) در توضیح استدلال به این فراز از زیارت حضرت عبّاس (علیه السلام) برای ثابت نمودن عصمت ایشان نگاشته است:

«در اینجا مشخص است که حرمت اسلام با قتل هیچ مسلمانی هر چند که دارای عظمت شأن و برخوردار از مقام رفیعی در خدمت به اسلام باشد، از میان


1) . موسوعة العلامة الأوردبادی، ج14، ص42؛ عنه سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص239.

2) . بحار الأنوار، ج98، ص217 تا 219؛ مصباح الزائر، ص213؛ المزارر الکبیر، ص389 تا 392؛ العبّاس، أبو الفضل ابن أمیر المؤمنین8سماته و سیرته، ص247؛ به نقل از كامل الزيارات، ص256 تا 258.

نمی‌رود و در این در رابطه تنها معصوم (علیه السلام) است که این منزلت را در اختیار دارد. پس اگر حضرت عبّاس (علیه السلام) در علم و عمل همپای اهل بیت (علیهم السلام) نبود، نمی‌توانست شایستهٔ آن خطاب شود. و این است معنی عصمت، منتها به صورت غیر واجب.»(1)

و مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) در جای دیگری در توضیح این فراز از زیارت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) که می‌فرماید: «لَعَنَ اَللَّهُ أُمَّةً اِسْتَحَلَّتْ مِنْكَ اَلْمَحَارِمَ وَ اِنْتَهَكَتْ فِيكَ حُرْمَةَ اَلْإِسْلاَمِ.»، نوشته است:

«این کلام شریف ما را به منزلتی عظیم از قمر بنی هاشم (علیه السلام) که فوق درجهٔ عصمت است واقف می‌سازد، زیرا همانند این خطاب را دربارهٔ هیچ‌یک از شهدای کربلا نمی‌یابیم، با وجود آن‌که آنان به برترین مرتبهٔ فضل و برتری رسیده‌اند که دیگر شهداء بدان دست نیازیده‌اند...از اینجا معلوم می‌شود که حضرت عبّاس (علیه السلام) منزلت و مقامی دارد که قریب به مقامات ائمه اطهار (علیهم السلام) است و همان‌گونه که اسلام بدانان حفظ می‌شود و با شهادتشان حُرمت دین زیر پا نهاده شده، همانطور هم به‌سبب وجود او اسلام حفظ گشته و با شهید شدنش، حُرمت دین از میان رفته است، و این مقامی فوق عصمت است که در مورد آن حضرت انتظار می‌رود.»(2)

روایت دیگری که برای ثابت نمودن عصمت حضرت عبّاس (علیه السلام) مورد استدلال قرار گرفته فرمایش حضرت امام سجّاد (علیه السلام) در وصف عموی بزرگوارشان است که فرموده‌اند:


1) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص252.

2) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص238 و 239.

«إنَّ لِلعَبّاسِ عِندَ اللَّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى مَنزِلَةً يَغبِطُهُ بِها جَميعُ الشُّهَداءِ يَومَ القِيامَةِ.»(1)

(همانا نزد خداوند تبارک و تعالی برای عبّاس (علیه السلام) مقام و جایگاهی است که همه شهداء در روز قیامت به آن مقام رشک می‌برند.)

مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) در توضیح این فرمایش حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) برای اثبات عصمت حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نگاشته است:

«کلمهٔ شهداء فردی چون حضرت علیّ‌اکبر (علیه السلام) را هم که در مورد عصمتش به تفصیل سخن گفتیم، در بر می‌گیرد. حال باید دید اگر حضرت عبّاس (علیه السلام) معصوم نیست چگونه حضرت علیّ‌اکبر (علیه السلام) با مقام عصمت بر او غبطه می‌خورد؟ در صورتی‌که معصوم به فردی همانند خودش - تا چه رسد به دون خود - غبطه نمی‌خورد. پس لا جرم باید اذعان نمود که حضرت عبّاس (علیه السلام) در برترین مرتبهٔ عصمت نشسته و بر این أساس است که تمامی شهداء در روز قیامت، غیر از ائمهٔ معصومین (علیه السلام)، حتّی حضرت علیّ‌اکبر (علیه السلام) و امثال او تمنای مقامش را می‌نمایند.»(2)

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)

اشاره

مجاهدت‌های حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در طول عمر پر برکتشان آن چنان تأثیر گذار، و ماندگار بوده، و به قدری ارزشمند، و عالم‌گیر بوده، که جهانی را به حیرت واداشته است. و به نحوی تمام وجود خود را وقف اطاعت از ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) نبوده بودند، که گوئی اهل بیت (علیهم السلام)،


1) . ترتيب الأمالی، ج5، ص186؛ به نقل از امالى صدوق (قدس سره)، مجلس70، حدیث 10؛ عنه البحار، ج22، ص274.

2) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص252 و 253.

شناخت و معرفت به حضرت عبّاس (علیه السلام) را در زمرهٔ فرائض و واجبات قرار داده‌اند. چنانچه حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) در فرازی از زیارت‌نامه حضرت عبّاس (علیه السلام) می‌فرمایند:

«لَعَنَ اَللّهُ مَنَ جَهِلَ حَقَّکَ.»(1)

(خداوند لعنت کند کسی را که به حقّ تو جاهل باشد، و از تو شناخت نداشته باشد.)

در این فراز از زیارت حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)، دوری از معرفت و شناخت ایشان را، دوری از رحت خداوند متعال قلمداد کرده‌اند. و امر آنجا آدمی را حیران می‌کند، که انسان بداند شناخت و معرفت به امام معصوم (علیه السلام) واجب می‌باشد. کما این‌که شیعه و اهل سنّت به نحو تواتر معنوی، در مورد شناخت و معرفت به امامِ هر عصر و روزگاری روایت کرده‌اند: وجود نازنین حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمودند:

«مَنْ مَاتَ، وَ لَم يَعْرِفْ إمام زَمَانِهِ، مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً.»(2)

(هر كس بميرد، و امام زمانش را نشناسد، مانند مردمان زمان جاهليّت مرده است.)

حال وقتی دانستیم که معرفت و شناخت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، همچون شناخت و معرفت ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) و اجب و امری ضروری می‌باشد، به خوبی می‌توانیم پی به عظمت و مقام والا و بالای حضرن قمر بنی هاشم (علیه السلام) در نزد خداوند متعال ببریم. و وقتی شناخت و


1) . تحفة الزائر، ص399.

2) . الثاقب فی المناقب، ص495؛ عنه المدینة المعاجز، ج7، ص234؛ کمال الدّین و تمام النعمة، ج2، ص409؛ عنه البحار، ج51، ص160؛ شرح المقاصد، ج5، ص239؛ حاشیة القونوي علی تفسیر الإمام البیضاوي، 4، ص212؛ الوافی بالوفیات، ج9، ص63؛ کشف الغمة، ج4، ص290؛ و بصائر الدرجات، ج2، ص462؛ و مرحوم کلینی (قدس سره) نقل نموده است: «مَنْ مَاتَ لَا یَعْرِفُ إِمَامَهُ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً» - (الکافی، ج1، ص377). و در مسند احمد بن حنبل آمده است: «مَنْ مَاتَ بِغَیْرِ إِمَامٍ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیّةً» - (مسند احمد بن حنبل، ج28، ص89)؛ کما این‌که هیثمی نیز در کتاب مجمع الزوائد، ج5، ص282، همین‌گونه این روایت را نقل نموده است. و ابن حزم و بیهقی و مسلم این روایت را اینچنین نقل کرده است: «من مات و لیس فی عنقه بیعة مات میتة جاهلیه» - (السنن الکبری بیهقی، ج8، ص270؛ صحیح مسلم، ج3، ص1175؛ المحلی، ج1، ص45). و جاحظ نقل کرده است: «من مات و لا إمام له مات میتة جاهلیة» - (العثمانیة، ص301). و ابن أبی عاصم نقل نموده است: «من مات و لیس علیه امام مات میتة جاهلیة» - (کتاب السنة لإبن أبي عاصم، ص503). و ابن حبان نقل کرده است: «من مات و لیس له إمام مات میتة جاهلیة» - (صحیح ابن حبان، ج10، ص434). ابن ابی الحدید معتزلی نیز نقل کرده است: «من مات و لا امام له مات میتة جاهلیه» - (شرح نهج البلاغه، ج13، ص242).

معرفت به جایگاه ایشان، نزد خداوند متعال و ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) از ضروریات بوده باشد، برای رسیدن به این معرفت، باید سراغ روایات ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) رفت، تا از آن خرمن بی‌نهایت، به قدر ظرفیت خودمان و نه در حد شأن و منزلت آن بزرگوار، خوشه‌ای چیده و قدری نسبت به دردانهٔ حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)، حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) معرفت پیدا نمائیم.

از این رو دربارهٔ فضائل و کرامات حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) و منزلت ایشان در بین فرمایشات اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) چونان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) و حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) و حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) روایاتی وجود دارد، و همچنین وجود اقدّس و نازنین امام عصر حضرت حجّت بن الحسن المهدی العسکری (علیهما السلام) در زیارت ناحیهٔ مقدّسه از عموی بزرگوار خود یاد نموده‌اند. که در این مختصر به حسب داشته‌های اندک، و بضاعت فوق العاده ناچیز نگارنده، و نه در حد و اندازهٔ شأن و منزلت حضرت عبّاس (علیه السلام) برای آن فرمایشات گُهر بار توضیحی در ادامه خواهد آمد.

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان حضرت علیّ (علیه السلام)

قبلاً در همین نوشتار نگاشته شده که جایگاه علمی حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به نحوی بوده که حتّی حضرت علیّ (علیه السلام) نیز که خود راه رسیدن به علم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هستند را به ستایش فرزندشان واداشته است.(1)

تا جائی‌که حضرت در این‌باره می‌فرمایند:

«إنَّ وَلَدِی اَلْعَبَّاسُ زَقَّ اَلْعِلْمَ زَقَّا.»(2)

(همانا فرزندم عبّاس (علیه السلام) چونان جوجه پرنده‌ای که تغذیه می‌کند، علم را فراگرفت.)


1) . شیعه و اهل سنّت به نحو تواتر روایت کرده‌اند: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) حضرت علیّ (علیه السلام) را به منزلهٔ درب علم خود معرفی کردند. چنانچه مرحوم بحرانی (قدس سره) نقل نموده است: رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمودند: «أَنَا مَدِينَةُ اَلْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ اَلْمَدِينَةَ وَ اَلْحِكْمَةَ فَلْيَأْتِهَا مِنْ بَابِهَا» - (مدینة المعاجز، ج1، ص122). و ابن اثیر نوشته است: «أَنَا مَدِينَةُ اَلْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ اَلْعِلْمَ فَلْيَأْتِ مِنْ بَابَهُ» - (أسد الغابة، ج4، ص95).

2) . ثمرات الأعواد، ج1، ص168؛ إکسیر العبادات فی اسرار الشهادات، ج2، ص512؛ عنه سردار کربلاحضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص194؛ و موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص155.

و صاحب کتاب «القاموس الجامع للمصطلحات الفقهیة» در مورد معنای کلمه و واژهٔ "زَقّ" نوشته است:

«و هو من زقّ الطیر فرخه یزقه: أی أطعمه بفیه.»(1)

(و زقّ از تغذیه نمودن پرنده جوجه‌اش را تغذیه کردنی می‌باشد؛ یعنی با دهان به او غذا می‌خوراند.)

از این فرمایش حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) در شأن حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) همان‌گونه که در فصلی از همین نوشتار مختصر تحت عنوانِ «علم حضرت عبّاس (علیه السلام)» گذشت، به خوبی می‌توان به مراتب و جایگاه علمی حضرت أبو الفضل (علیه السلام) پی برد. و از منزلت علمی حضرت آگاهی پیدا نمود.

در کتاب «معالی السّبطین» آمده است: در شب بیست و یکم ماه رمضان که حضرت علیّ (علیه السلام) در بستر شهادت قرار گرفته بودند، حضرت عبّاس (علیه السلام) را طلبیدند و ایشان را به سینهٔ مبارک خود چسباندند و فرمودند:

«وَلَدِی وَ سَتَقرُّ عَیْنِی بِکَ فِی یَوْمِ الْقِیَامَةِ.»(2)

«فرزندم و به زودی چشمم در روز قیامت به وسیلهٔ تو روشن می‌شود.)

در این روایت حضرت علیّ (علیه السلام) خبر از جایگاه ویژهٔ حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) در روز قیامت می‌دهند. آن منزلتی که حضرت با دیدن آن گوئی به اهل محشر فخر می‌نمایند، و موجب خشنودی ایشان و به تعبیر خود حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) موجب روشن شدن دیدگان مبارکشان در عرصهٔ محشر می‌گردد. چرا که دو دست مبارک فرزند بزرگوارشان که در راه سبط نبیّ مکرم اسلام (صلی الله علیه وآله) حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) از بدن جدا شده، برای اهل محشر مشکل گشائی می‌نماید، و اسباب شفاعت آن‌ها می‌باشد.


1) . القاموس الجامع للمصطلحات الفقهیة، ص228.

2) . معالی السبطین، ج1، ص454؛ الخصائص العبّاسیة، ص222؛ اُمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص111.

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان حضرت زهرا (علیها السلام)

مرحوم ملا آقا دربندی (قدس سره) در حدیثی، در مورد عظمت حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) در روز قیامت نقل کرده است: همانا وقتی روز قیامت شود، و امر بر اهل محشر شدّت پیدا کند، وجود نازنین حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله)، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) را نزد حضرت فاطمهٔ زهرا (علیها السلام) می‌فرستند، تا ایشان را برای شفاعت کردن [از شیعیان] به نزد حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بیاورند.

از این رو وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، وقتی نزد حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) می‌رسدند، به ایشان می‌فرمایند:

«يا فاطمة! ما عندك من أسباب الشفاعة؟ و ما ادّخرت لأجل هذا اليوم الّذي فيه الفزع الأكبر؟ فتقول فاطمة (علیها السلام) : يا أمير المؤمنين! كفانا لأجل هذا المقام اليدان المقطوعتان من ابني العباس (علیه السلام) .»(1)

(ای فاطمه! از اسباب شفاعت چه چیزی نزد شما می‌باشد؟ و چه چیزی برای این روزی که روز فزع اكبر است، ذخیره نموده‌اید؟ در این هنگام حضرت فاطمه (علیها السلام) می‌گویند: یا امیر المؤمنین! برای ما در این مقامِ شفاعت، دو دست بریدهٔ پسرم عبّاس (علیه السلام) کافی است.)

بنابراین در روز قیامت، و عرصهٔ محصر که همگان محتاج شفاعت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) ی‌باشند، سبب قبول شدن شفاعت ایشان در پیشگاه خداوند متعال دو دست قطع شدهٔ حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) است.

و بی‌تردید در عرصهٔ محشر حتّی حضرات انبیاء عظام (علیهم السلام) نیز به شفاعت حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) احتیاج دارند. کما این‌که سماعة بن مهران، در این‌باره روایت کرده است: حضرت أبو الحسن (علیه السلام) به من فرمودند: هرگاه حاجتی به درگاه خداوند متعال داشتی، این دعا را بگو:


1) . إکسیر العبادات فی أسرار الشهادات، ج2، ص514؛ عنه الخصائص العبّاسیة، ص325.

«اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیٍّ، فَإِنَّ لَهُمَا عِنْدَکَ شَأْناً مِنَ الشَّأْنِ وَ قَدْراً مِنَ الْقَدْرِ، فَبِحَقِّ ذَلِکَ الشَّأْنِ وَ بِحَقِّ ذَلِکَ الْقَدْرِ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَفْعَلَ بِی کَذَا وَ کَذَا.»

(خداوندا همانا من به حقّ محمّد و علیّ از تو درخواست می‌کنم. زیرا آن دو بزرگوار نزد تو جایگاه و مقامی دارند، پس به حقّ آن منزلت، و به حقّ آن قدر، از تو می‌خواهم که بر محمّد و آل محمّد درود بفرستی، و فلان حاجت مرا روا کنی.)

سپس حضرت در ادامهٔ فرمایشات خود به جایگاه حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) در روز قیامت، در پیشگاه خداوند متعال اشاره کرده، و در مورد شفاعت ایشان از همگان می‌فرمایند:

«فَإِنَّهُ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ لَمْ یَبْقَ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ وَ لَا مُؤْمِنٌ مُمْتَحَنٌ إِلَّا وَ هُوَ یَحْتَاجُ إِلَیْهِمَا فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ.»(1)

(همانا در روز قیامت هیچ فرشته مقرب، و هیچ پیامبر فرستاده شده‌ای، و هیچ مؤمنی که مورد آزمایش قرار گرفته است، باقی نمی‌ماند، مگر این‌که در آن روز به شفاعت آن دو بزرگوار احتیاج دارند.)

پس در روز قیامت و آن عرصهٔ محشری که حتّی پیامبران الهی (علیهم السلام) نیز ندای "وا نفسا" سر می‌دهند، سبب شفاعت حضرت محمّد مصطفی (صلی الله علیه وآله) دستان مبارک علمدار کربلا خواهد بود. و برای آن‌که بهتر متوجه شویم در روز قیامت حضرت عبّاس (علیه السلام) چه عظمت والائی دارند، وقتی دو دست ایشان برای شفاعت همهٔ اهل محشر کفایت می‌کند. خوب است به این روایت توجه نمائیم که می‌فرماید:

در عرصهٔ قیامت که هر پیامبری در آن دست به دامان حبیب ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) دارد، و هرگاه افرادی به جهت شفاعت به آن پیامبران عظام می‌فرماید:


1) . الکافی، ج2، ص562؛ بحار الانوار، ج91، ص22.

(علیهم السلام) متوسل گردند، او را به پیامبر بعد از خود ارجاع می‌دهد، تا آن‌که حضرت عیسی (علیه السلام) که خود دست به دامان حضرت سیّد المرسلین (صلی الله علیه وآله) دارد، به آن طالبان شفاعت «عَلَیْکُمْ بِمُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله)، فَیَعْرِضُونَ أَنْفُسَهُمْ عَلَیْهِ وَ یَسْأَلُونَهُ، فَیَقُولُ: اِنْطَلِقُوا، فَیَنْطَلِقُ بِهِمْ إِلَی بَابِ الْجَنَّةِ وَ یَسْتَقْبِلُ بَابَ الرَّحْمَةِ وَ یَخِرُّ سَاجِداً، فَیَمْکُثُ مَا شَاءَ اللَّهُ، فَیَقُولُ اللَّهُ: اِرْفَعْ رَأْسَکَ وَ اِشْفَعْ تُشَفَّعْ وَ اِسْأَلْ تُعْطَ وَ ذَلِکَ هُوَ قَوْلُهُ: (عَسَی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً(1)).»(2)

(باید به محضر محمّد، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بروید، پس نزد ایشان می‌روند، و حال خود را بیان می‌کنند، و از حضرت درخواست [شفاعت] می‌نمایند. پس ایشان می‌فرمایند: بروید، و حضرت آن‌ها را به طرف درهای بهشت می‌برند، و در برابر درب رحمت قرار می‌گیرند، و به سجده می‌افتند، و به اندازه‌ای که خداوند بخواهد مکث می‌کنند. سپس خداوند به حضرت می‌فرماید: سرت را بلند کن و شفاعت نما که پذیرفته می‌شود، و درخواست کن که به تو عطا می‌گردد. و این همان معنای فرمایش خداوند است که فرموده: «باشد که پروردگارت تو را به جایگاه پسندیده‌ای برانگیزد».)

آری آن پیامبری که عالمیان در روز قیامت دست به دامان مبارک و مقدّس و منورش دارند، سبب شفاعتشان به عرصهٔ محشر، در پیشگاه ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، دو دست قطع شدهٔ باب الحوائج إلی اللّه قمر بنی هاشم حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) می‌باشد. از این رو آدمی از این عظمت و مقام قمر العشیرة (علیه السلام) مبهوت می‌گردد، که این وجود نازنین در طول عمر پُربرکت خود، خاصه در روز عاشوراء، در دفاع از اهل بیت نبوّت (علیهم السلام) چه کرده، که شایستهٔ این‌چنین مقام و منزلت والائی در پیشگاه ذات مقدّس باری تعالی می‌باشد.


1) . سورهٔ اسراء، آیهٔ 79.

2) . تفسير القمي، ج2، ص25؛ عنه البحار، ج8، ص35 و 36.

و ما همین قدر می‌دانیم که حضرت عبّاس (علیه السلام) در دفاع از حرم و حریم ولایت علویه و حسنیه و حسینه در طول دوران عمر شریفشان از هیچ کوششی دریغ نفرمودند. وگام‌های سترگ آن زادهٔ حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) در محافظت از عقیلهٔ بنی هاشم حضرت زینب کبری (علیها السلام) خاصه در شب عاشورا و در اطراف حرم حسینی (علیه السلام) و خیمه‌گاه فرزندان صدیقهٔ طاهره حضرت فاطمهٔ زهرا (علیها السلام) موجب آسایش و آرامش پرده نشینان عفت و عصمت و حیا بوده است.

هست بَرِ حضرت خیر النساء***دست علم‌گیرِ شه کربلاء

بهر شفاعت به بَرِ کبریاء***آدم و چون نوح و همهٔ انبیاء(1)

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان امام حسین (علیه السلام)

در واقعهٔ عاشورا وقتی لشکریان عمر بن سعد سپاه حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) را محاصره نمودند، حضرت امام حسین (علیه السلام) از برادر خود خواستند نزد آن‌ها بروند، و علّت این کار را جویا شوند. امّا آن‌چه آدمی را حیران می‌کنند، این است که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) در آن لحظه برادر خود حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) را این‌گونه مورد خطاب قرار دادند، و به ایشان فرمودند:

«يَا عَبَّاسُ! اِرْكَبْ بِنَفْسِي أَنْتَ يَا أَخِي! حَتَّى تَلْقَاهُمْ.»(2)

(ای عبّاس! سوار شو جانم به فدای تو ای برادرم! و با آن‌ها ملاقات کن.)

"فداء"؛ یعنی این‌که کسی برای رهایی و حفظ و دفاع از جان دیگری، جان خود را پیشکش کند، و این در صورتی است که انسان برای آن شخص عظمت و شکوه و جلال قائل باشد، و او را برتر از خود بداند، و آن‌چه قطعی است، حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) برتر بلکه در عظمت


1) . مؤلف.

2) . وقعة الطف، ص193؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص416؛ ارشاد مفید، ج2، ص92؛ عنه الفرسان الهیجاء، ج1، ص259؛ موسوعة بطل العلقمی، ج1، ص6؛ الخصائص العبّاسیة، ص273؛ سقای معرفت، ص375.

با هیچ کس، حتّی حضرت عبّاس (علیه السلام) قابل مقایسه نیستند، پس راز این فرمایش چیست؟ که حضرت امام حسین (علیه السلام) فرموده‌اند:

«جانم به فدای تو ای برادرم!»

رمز این راز را باید در نقش کلیدی و ارادت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در طول عمر خود، به ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) خاصه در کربلا، و اهمیت وجودی آن حضرت جستجو نمود.(1)

و نقش و اهمیت حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) خصوصاً در هنگامه کربلا بر همه آشکار می‌باشد. به نحوی‌که چشم‌های تمام اهل حرم به وجود آن حضرت دوخته شده بود. و آرامش آن‌ها ریشه در قدرت و شوکت ایشان داشت. و از آن سوی نیز قلب لشکریان دشمن، از شنیدن نام حضرت عبّاس (علیه السلام) به لرزه می‌افتاد. بر همین اساس بود، که ابن زیاد برای ایشان امان نامه فرستاد، و شاعر عرب چه زیبا این حقیقت را به تصویر کشیده، و گفته است:

اليوم نامت أعين بك كم تنم***و تسهدت أخرى فعز منامها

امروز چشم‌هایی که به‌خاطر ترس از تو خواب نمی‌رفتند، [بعد از شهادت تو] به خواب رفتند، و چشم‌های دیگر [که به‌خاطر وجود تو به خواب می‌رفتند دیگر] بی‌خواب شدند، و خوابیدن بر آن چشمان دشوار شد.

نوشتار دانشمند نام‌دار و پژوهشگر بزرگوار علامه عبد الواحد مظفر (قدس سره) در توضیح این شعر دیدنی است، در جائی‌که وی می‌نویسد:

«افراد بی‌شمار و کوفیان و لشکر انبوه آنان، شب‌ها از ترس حضرت ابو الفضل (علیه السلام) خواب به چشمانشان نمی‌رفت. زیرا می‌ترسیدند، آن حضرت به آن‌ها حمله کند، همان‌گونه که در شب عاشورا بر آن‌ها حمله برد، و با قدرت حیدری آن لشکر در هم تندیده را از هم درید. چونان تندبادی که پرهای مرغان را برهم


1) . سقای معرفت، ص376.

بریزد. از همین روی دشمن پی در پی در جستجوی اخبار و عملکرد آن حضرت بود، آنان همانند مرغ سنگخواره که از صیاد خود در هراس است، از حمله آن حضرت نگران بودند. و خیمه نشینان حرم حسینی مطمئن به نگهبانی و نگهداری آن حضرت بودند. چرا که شیر بر هر کس که در کنام آن در آید می‌غرد. پس تمام اهل حرم به محفوظ بودن خود اطمینان داشتند،... و آن‌گاه که آن حضرت به شهادت رسید، کار بر عکس شد، آن‌که می‌ترسید آرام گرفت و آن‌که آرام بود پریشان شد.»(1)

بنابراین حضرت ابو الفضل (علیه السلام) از چنان شخصیتی برخوردار است که دوست و دشمن هر دو چشم به ایشان دوخته‌اند، دوست دل به حمایت و دفاع ایشان بسته، و دشمن از هیمنه ایشان دل افکار می‌باشد. اگر خواسته باشیم زیباترین و رساترین تعبیر را از موقعیت حضرت عبّاس (علیه السلام) به ویژه در کربلا داشته باشیم، باید به این کلام نورانی حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) دقّت داشته باشیم، آن هنگام که حضرت ابو الفضل (علیه السلام) اجازه میدان خواستند، امام (علیه السلام) به شدّت گریستند، و فرمودند:

«يا أخي! كنت العلامة من عسكري، و مجمع عددنا، فاذا أنت غدوت، يؤول جمعنا إلى الشتات، و عمارتنا إلى الخراب.»(2)

(ای برادرم! تو علامت و نشان لشکر من، و جایگاه و گردآورنده افراد ما هستی، پس اگر تو بروی [و شهید شوی،] جمع ما متفرق، و آبادی ما تبدیل به خرابه می‌شود.)


1) . سقای معرفت، ص377؛ به نقل از موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص416.

2) . سقای معرفت، ص377؛ به نقل از إکسیر العبادات في أسرار الشهادات، ج2، ص496؛ المنتخب فی جمع المراثی و الخطب، ص306؛ موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص214.

از این فرمایش امام حسین (علیه السلام) به خوبی استفاده می‌شود که رکن رکین و ستون اصلی در کربلا حضرت عبّاس (علیه السلام) است، تا به آنجا که حضرت پناه‌گاه همگان بوده‌اند. و با دقّت و ژرف اندیشی می‌توان به نکاتی چند دست یافت، که به بعضی از آن نکات در اینجا اشارت می‌شود.

روشن است که آخرین شهید کربلا، قبل از شهادت حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیه السلام)، حضرت ابو الفضل (علیه السلام) بودند. بنابراین آن وقت که آن حضرت اجازه میدان می‌خواستند، هنگامی بوده که تمام اصحاب و بنی هاشم شهید شده بودند. بنابراین از این‌که امام (علیه السلام) می‌فرمایند: «كنت العلامة من عسکری؛ تو نماد لشكر من هستی»، روشن می‌شود که عَلم و نشانه لشکر بودن حضرت ابو الفضل (علیه السلام) از آن جهت بوده که ایشان به تنهایی نماد یک لشکر می‌باشد، و به تنهایی یک لشکر بوده‌اند، و لشکر دشمن از این نماد در وحشت بوده است.(1)

"عدد" در این فراز از فرمایش حضرت که می‌فرمایند: "مجمع عددنا"، یعنی افراد که به صورت فرد فرد باشند. و "مجمع"؛ یعنی جایگاهی که آن افراد در آنجا به یکدیگر ضمیمه شده، و الفت و محبّت بین آن‌ها برقرار می‌شود، و گویا حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) می‌فرمایند: تا تو هستی افراد ما به اهل حرم جمع هستند، و هرگاه از بین ما بروی، این اجتماع متفرق شده، و از هم می‌پاشند.(2)

و تا زمانی‌که افراد حول یک محور جمع باشند، عمارت و آبادانی برقرار است. و همین‌که افراد متفرق شدند، به تعبیر حضرت، "عمارتنا الى الخراب"؛ عمارت و آبادانی روی به از هم گسستگی آورده، و خراب می‌شود. و با رفتن حضرت ابو الفضل (علیه السلام) امام حسین (علیه السلام) بی‌یار و یاور شدند، و تنها و غریب به شهادت رسیدند، و در پی آن خیمه‌ها طعمهٔ آتش کینه حامیان سقیفه شد، و آن آبادانی خراب شد. بنابراین حضرت عبّاس (علیه السلام) عمود و قوام کربلا بوده و هست. که با شکسته شدن حضرت، کربلا شکسته شد، و امید حرم ناامید شد، بلکه شهادت آن حضرت، پیشینه شهادت امام حسین (علیه السلام) گردید.(3)


1) . سقای معرفت، ص378.

2) . سقای معرفت، ص378.

3) . سقای معرفت، ص378 و 379.

آن هنگام که حضرت ابو الفضل (علیه السلام) به مصاف دشمن رفت و به شهادت رسید، خورشید نور الانوار(1)امامت و ولایت را غبار گرفت، و اثر خود را در گرفتگی خورشید بر جای گذاشت، و مردم آن را مشاهده نمودند. به بیان دیگر آن هنگام که حضرت ابو الفضل (علیه السلام) از زیادی غم و اندوه اجازه میدان خواستند، حزن و اندوه بر قلب اقدس امام حسین (علیه السلام) وارد شد، و گریه زیادی نمودند که محاسن شریفشان از اشک پر شد، و از آنجا که امام معصوم (علیه السلام) قلب عالم هستی است، حزن و اندوه حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بر تمام عالم اثر کرد، و از آن جمله حزن و اندوه، در غبار گرفتگی خورشید ظهور یافت.

همان‌گونه که وقتی حضرت سیّد الشهدا (علیه السلام) شهید شدند، آثار آن در عالم به طور گوناگون آشکار شد، و یکی از آن نشانه‌ها کسوف و گرفتگی خورشید بود، و دیگر نشانهٔ آن سرخ و خونین شدن زمین و آسمان بود.(2)و این نشانه‌ها به اندازه‌ای واضح و آشکار بود که حتّی دانشمندان سنی مذهب آن را با سندهای متعدد نقل کرده‌اند از جمله ابن جوزی که از دانشمندان حنبلی مذهب می‌باشد، از کتاب «التبصرة» أبو الفرج نقل نموده است:

«لما كان الغضبان يحمر وجهه عند الغضب فليستدل بذلك على غضبه و انه أمارة السخط و الحقّ سبحانه ليس بجسم فاظهر تأثير غضبه على من قتل الحسين بحمرة الأفق، و ذلك دليل على عظم الجناية.»(3)

(سبب سرخی آسمان آن است که چون کسی غضبناک می‌شود، چشم‌های او سرخ می‌شود، و حضرت باری تعالی منزه از جسمیت است، و در قتل حسین (علیه السلام) غضبناک شد و سرخی را در آسمان که بزرگ‌ترین مخلوقات او بود، ظاهر ساخت و افق را سرخ ساخت برای بزرگی جنایت.)(4)


1) . «در احادیث و روایات گوناگون از حضرت محمّد مصطفی (صلی الله علیه وآله) به "نور الانوار" تعبیر شده است. همان‌گونه که همین تعبیر را راجع به حضرت علیّ مرتضی (علیه السلام) داریم.» - (حاشیهٔ سقای معرفت، ص379).

2) . سقای معرفت، ص379.

3) . تذكرة الخواص، ص246.

4) . سقای معرفت، ص380؛ به نقل از إكليل المصائب، ص41.

بنابراین حزن و اندوه امام حسین (علیه السلام) از قصد برادرشان حضرت عبّاس (علیه السلام) برای جنگ، باعث غبار گرفتگی عالم شد، زیرا در آن زمان قلب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را که قلب عالم هستی می‌باشند، غبار غم فرا گرفته بود. و مؤید این حقیقت قضیه‌ای است که تاریخ نگار مشهور، مرحوم حاج ملا هاشم خراسانی (قدس سره) نقل نموده، و نوشته است:

«محدّث جلیل القدر حاج ملا علیّ تبریزی از سیّد فاضلی از علماء عرب نقل می‌کند که جناب ازری(1)این مصراع را گفت: "يوم ابو الفضل استجار به الهدى"؛ يعنى روز عاشوراء روزى بود كه سيّد الشهداء (علیه السلام) پناه برد به برادرش حضرت أبو الفضل (علیه السلام)» خيال كرد شايد اين مصراع مقبول حضرت سيّد الشهداء (علیه السلام) نباشد لذا مصراع ديگر را نگفت، پس حضرت سيّد الشهداء (علیه السلام) را در خواب ديد فرمود. صحيح است آن‌چه گفته روز عاشوراء من پناه بردم به برادرم أبو الفضل (علیه السلام) و مصراع دوّم را حضرت امام حسین (علیه السلام) خود چنین فرمود: "و الشمس من كدر العجاج لثامها"؛ يعنى آن وقت كه من پناه به عبّاس (علیه السلام) بردم آفتاب از تيرگى غبار معركهٔ كربلا نقابى پيدا كرده بود.»(2)

اهمیت حضرت عبّاس (علیه السلام) از یک طرف، و شخصیت والا و بزرگ آن حضرت از طرف دیگر، سزاوار احترام است، و همان‌گونه که گفته شد: واژهٔ "فداء"؛ یعنی جانم به فدایت، و قربانت گردم، گاهی برای بزرگ داشت، و برای تعظیم به کار می‌رود. و از این روی حضرت امام حسین (علیه السلام) به حضرت عبّاس (علیه السلام) می فرمایند: «بنفسي انت...»، و گر نه مسلم است که هیچ‌گاه "أشرف"، قربانی "شریف"، و "أعظم"، فدای "عظیم" نمی‌شود. بلکه کلام امام (علیه السلام) محض احترام گذاشتن


1) . حاج محمّدرضا بن عبد الصمد بن مراد الأزري البغدادی، عالمی فاضل و شاعری ادیب بود، وی به سال 1162 هجری قمری متولد و در سال 1240 رحلت نمود. وی معاصر با سید بحرالعلوم بوده و قصیده ای بلند در مدح او سروده است. از اشعار او است قصیده ای در شهادت حضرت اباالفضل (سلام الله علیه) که بیت مذکور،از همان قصیده است. سقای معرفت، ص380؛ به نقل از الطليعة من شعراء الشيعة ج 2: 241؛ أعيان الشيعة ج 14: 53».

2) . سقای معرفت، ص380؛ به نقل از منتخب التواریخ، ص260.

به حضرت أبو الفضل (علیه السلام) است.(1)از همین روی مرحوم میرزا أبو الفضل طهرانی (قدس سره)،(2)درعبارت "بأبی أنت و اُمّی"، در زیارت عاشوراء که شبیه عبارت "بنفسی أنت" در روایت مورد بحث است، می‌فرماید:

«این جمله [یعنی "بأبی أنت و اُمّی" و مشابه آن، مثل "بنفسی أنت" و یا "روحی فداك"] در اصل وضع شده برای دعا تفدیه. و معنای آن چنان است که اگر بلایی یا آفتی وارد شود، خدای جان پدر و مادر مرا فدیه و وقایه [و عوض جان] تو کند، و روح آن دو نفر آماج تیر آن بلا شود... [خلاصه کاربرد آن بیشتر] در مطلق تعظیم و تجلیل کسی... و مقصود جز جلالت و بزرگی مخاطب نیست... و در این زمان مرسوم شده از این قبیل می‌نویسند: "فداک ما عداک" و "روحی فداك" و غیر این‌ها که مقصود کاتب ابداً از آن‌ها فدای واقعی نیست، بلکه مراد رعایت عظمت و ملاحظه قدر مكتوب اليه است.»(3)

بنابراین مقصود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) از این جمله نورانی، که فرموده‌اند: "یا عبّاس اركب بنفسي أنت یا اخی"، بزرگ داشت و عظمت بخشیدن و آشکار کردن جلالت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) است.(4)

علماء و دانشمندان بزرگوار جهان تشیع در مورد لحظات پایانی عمر با برکت و شریف باب الحوائج حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، هنگامی‌که پیکر نازنین ایشان، به خاک و خون نشسته بود، نقل کرده است: وقتی حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) کنار نازنین بدن برادر بزرگوار خود حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) رسیدند، فرمودند:


1) . سقای معرفت، ص380.

2) . وی از شاگردان به نام میرزای بزرگ شیرازی (قدس سره) به شمار می رود که به سال 1317 قمری در طهران وفات یافت ودر صحن امام زاده حمزه در حضرت عبدالعظیم به خاک سپرده شد. سقای معرفت، ص381.

3) . سقای معرفت، ص381؛ به نقل از شفاء الصدور فی شرح زیارت العاشور، ص270 و 271.

4) . سقای معرفت، ص381.

«الآنَ انْکَسَرَ ظَهْرِی، وَ قَلَّتْ حِیلَتِی،(1)

وَ شَمِتَتْ بِي عَدُوِّی.»(2)

(الآن كمرم شکست، و راه چاره‌ام بسته شد، و دشمنم مرا شماتت نمود.)

در این فرمایش حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) "انکسار"، مشتق از "کَسَرَ" است. و ابن فارس دربارهٔ معنای آن می‌گوید:

«أصل صحيح يدل على هشم الشيء و هضمه.»(3)

(اصل صحیح است، که دلالت بر شکسته شدن و تحلیل چیزی می‌کند.)

و از آنجائی‌که ریشهٔ "انکسار"، "کَسَرَ" می‌باشد، در مورد معنای آن در کتاب «فرهنگ معاصر» آمده است:

«"کسر" دلالت می‌کند برخرد کردن و متلاشی کردن. [بنابراین «انكسر» یعنی خرد شدن، متلاشی شدن، از میان رفتن].»(4)

و در مورد معنای "ظهر" در این فرمایش حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام)، ابن فارس نوشته است:

«ظهر أصل واحد يدل على قوة و بروز... و الأصل فيه ظهر الانسان و هو خلاف بطنه... و الظهير: المعين كأنه أسند ظهره إلى ظهرك.»(5)

("ظهر" اصلی است، که دلالت بر قوت و آشکار بودن می‌کند [یعنی به نیرو و قوتی که آشکار شده باشد "ظهر" می‌گویند.] و آن کمر انسان است، و بر خلاف شکم


1) . بحارالانوار، ج45، ص42؛ فرسان الهيجاء، ص272؛ فی أسرار الشهادات، ج2، ص696؛ سقای معرفت، ص465؛ إبصار العین في أنصار الحسین، ص196؛ شرح الأخبار، ج3، ص192.

2) . فرسان الهيجاء، ص272؛ إکسیر العبادات فی أسرار الشهادات، ج2، ص696؛ سقای معرفت، ص465؛ إبصار العین في أنصار الحسین، ص196؛ شرح الأخبار، ج3، ص192.

3) . سقای معرفت، ص468؛ به نقل از معجم مقاییس اللغة، ج5، ص180.

4) . سقای معرفت، ص468؛ به نقل از فرهنگ معاصر عربی – فارسی، ص785.

5) . سقای معرفت، ص468؛ به نقل از معجم مقاییس اللغة ج5، ص471.

می‌باشد. و ظهیر یعنی معین و یاور را، و گویا آن معین پشتش را برای استحکام به پشت تو می‌دهد.)

بنابراین وقتی حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) فرمودند: «الآنَ انْکَسَرَ ظَهْرِی»؛ فرمایش حضرت به این معنا است، که "هم‌اکنون کمرم شکست، و خورد شد". ولی جای دارد که سؤال شود، در فرهنگ عرب، "عضد" و بازو را کنایه از برادر می‌دانند. کما این‌که در قرآن کریم نیز در ماجرای حضرت موسی (علیه السلام) و برادرش حضرت هارون (علیه السلام) می‌خوانیم:

(سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ(1))

«بازویت را به کمک برادرت محکم می‌گردانیم.»

از این رو باید، گفت: اگرچه حضرت عبّاس (علیه السلام) به منزلهٔ بازوی برادر بزرگوار خود حضرت امام حسین (علیه السلام) بودند، امّا از آن‌جائي‌که حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در کربلا، علاوه بر برادر، «علامة عسکر»،(2)

و نشان لشکر امام حسین (علیه السلام) نیز بودند، و تمام دشمنان از حضرتش در هراس به سر می‌برد، به گونه‌ای که حضرت عبّاس (علیه السلام) یک طرف و همهٔ لشکر دشمن یک طرف بود، و محور اساسی لشکر امام حسین (علیه السلام) در کربلا به شمار می‌رفتند، امام برای این‌که این حقیقت را به عالم اعلام کنند، فرمودند: «الآنَ انْکَسَرَ ظَهْرِی»، یعنی آن حضرت نه تنها بازوی امام بودند، که ستون لشکر کربلا به شمار می‌رفتند، بلکه قوام قدرت لشکر امام حسین (علیه السلام) در کربلا به ایشان وابسته بود.

از این رو باید گفت: از فرمایش حضرت امام حسین (علیه السلام) دانسته می‌شود که با شهادت حضرت عبّاس (علیه السلام) گویا آن حضرت نیز به شهادت رسیدند، لذا حضرت فرمودند: «هم‌اکنون


1) . سورهٔ قصص، آیهٔ 35.

2) هنگامی‌که حضرت ابو الفضل (علیه السلام) برای گرفتن اجازه جهاد به محضر امام شرفیاب شد، حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) گریستند، و فرمودند: «يا أخي أنت العلامة من عسکری و مجمع عددنا، فإذا مضيت يؤول جمعنا إلى الشتات و عمارتنا إلى الخراب؛ ای برادر تو علامت و نشانه لشکر منی و جایگاه تجمع افراد من هستی، هرگاه بروی جمع ما متفرق و آبادانی ما خراب می‌شود.» - (سقای معرفت، ص264؛ به نقل از وسیلة الدارین، ص237؛ و نزدیک به همین معنا، در موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص189؛ و موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص214؛ المنتخب فی جمع المراثی و الخطب، ص306).

کمرم شکست»، و روشن است کسی که کمرش بشکند، دیگر قدرت تحرک ندارد، و از همین‌جا است که بعضی برداشت کرده‌اند بعد از شهادت علمدار کربلا، کمر حضرت نیز خم شد. بنابراین معنای فراز دوّم کلام امام که فرمودند: «قَلَّتْ حِیلَتِی» نیز روشن می‌شود، یعنی قدرت تحرک من کم شد.(1)

لذا ابن فارس در مورد معنای واژهٔ "قَلَّتْ"، که در ضمن فرمایش حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نیز آمده، نوشته است:

«قلّ - القاف و اللام - أصلان صحيحان يدل أحدهما على نزارة الشيء، و الآخر على خلاف الاستقرار.»(2)

(قلّ دو اصل صحیح است، که یکی از آن‌ها دلالت بر اندک بودن چیزی می‌کند، و دیگری دلالت بر عدم آرامش می‌نماید.)

بنابراین واژهٔ "قل" دارای دو معنی می‌باشد، اوّل: اندک، کم، و دوّم: عدم آرامش. و ابن فارس دربارهٔ معنای کلمهٔ "حِیلَة" نوشته است:

«حول و هو تحرك في دور، فالحول العالم: و ذلك أنه يحول أي يدور... و منه قولهم: استحلت الشخص أي نظرت هل يتحرك، و الحيله و الحويل و المحاوله من طریق واحد... لإنه يدور حوالى الشيء ليدركه.»(3)

(اصل و ریشه "حول" به معنای جنب و جوش در اطراف است، بنابراین "حول" یعنی دور زدن و حرکت نمودن، و از همین معنا است، وقتی گفته می‌شود: "استحلت الشخص"، یعنی نگاه کردم ببینم آیا حرکت می‌کند، و واژه‌های "حیله"، "حویل" و


1) . سقای معرفت، ص468 و 469.

2) . سقای معرفت، ص469؛ به نقل از معجم مقاییس اللغة، ج5، ص3.

3) . سقای معرفت، ص469؛ به نقل از مقاییس، ج2، ص121.

"محاوله" از یک ریشه‌اند... چرا که "حول" دور زدن و حرکت کردن اطراف چیزی است که انسان بخواهد آن را به دست آورد.)

و در کتاب «فرهنگ معاصر، عربی – فارسی» نیز در مورد معنای کلمهٔ "حیله" نوشته شده است:

«تردستی، نقشه کشی برای رسیدن به هدف، چاره اندیشی.»(1)

حال با توجه به آن‌چه دربارهٔ معنای واژه‌ها آمد، به خوبی می‌توان تأثير شهادت حضرت عبّاس (علیه السلام) را در وجود نازنین حضرت امام حسین (علیه السلام)، از کلام ایشان دانست. چرا که وقتی حضرت می‌فرمایند: «إنكسر ظهری»؛ یعنی پشت و پناه، و قوت و نیروی ظاهری‌ام را له کردند، و خرد نمودند. بنابراین نیرو و قوت آشکار امام، حضرت عبّاس (علیه السلام) بوده است. و ایشان یاور و معینی بوده‌اند که تکیه‌گاه امام حسین (علیه السلام) به شمار می رفتند، و با شهادت ایشان، گویا امام تکیه‌گاه خود را از دست دادند.

و از همین‌جا معنای شعر مرحوم ازری دانسته می‌شود. چنانچه عالم محقق مرحوم ملا هاشم خراسانی (قدس سره) در مورد اشعار ایشان نوشته است:

«محدّث جلیل القدر حاج علیّ تبریزی از سیّد فاضلی از علمای عرب نقل می‌کند که جناب شیخ ازری این مصراع را گفت: "يوم أبو الفضل استجار به الهدی"؛ یعنی: عاشورا روزی است که در آن روز، هدایت، یعنی حضرت امام حسین (علیه السلام)، به حضرت ابو الفضل (علیه السلام) پناه برد. بعد خیال کرد، شاید این مصراع مقبول حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نباشد، لذا مصراع دیگر را نگفت. حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را در خواب دید که فرمود: صحیح است آن‌چه گفته‌ای، روز عاشورا من پناه بردم به برادرم أبا الفضل (علیه السلام)، و مصراع دوّم را [چنین] فرمودند:


1) . سقای معرفت، ص469؛ به نقل از فرهنگ معاصر، عربی - فارسی، ص149.

"و الشمس من كدر العجاج لثامها"؛ یعنی آن وقت که من پناه بردم به عبّاس (علیه السلام)، آفتاب، از تیرگی غبار معرکه کربلا، نقابی پیدا کرده بود.»(1)

بنابراین از آن‌چه گذشت، معنای شعر مرحوم ازری نیز معلوم می‌گردد. چرا که قوت ظاهری و نیروی بارز امام حسین (علیه السلام) درکربلا برای حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) بود. و دشمن نیز این حقیقت را دریافته بود. از این رو بعد از شهادت حضرت، در مقابل دیدگان اشک‌بار حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) خوشحالی خود را ابراز نمودند، و چه زخم‌زبان‌هائی که به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نزدند. چنانچه حضرت در فراز پایانی فرمایش خود می‌فرمایند: «شَمِتَتْ بِي عَدُوِّی»؛ یعنی دشمنم مرا شماتت نمود.

چرا ز پا فتاده‌ای، چنین میان دشمنان***دیده گشا که می‌زند، طعنه به من عدو عیان

که یاور و برادرت، چه شده حسین قد کمان***چرا دگر نمی‌کند، حمایتت ز قلب و جان(2)

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان امام سجّاد (علیه السلام)

اشاره

شیخ أقدم مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) در مورد مقام و عظمت بی‌بدیل حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، از ثابت بن أبی صفیه نقل کرده است: وجود نازنین علیّ بن الحسین، حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) به فرزندِ حضرت عبّاس (علیه السلام)، عبید اللّه بن عبّاس بن علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام)، نگاهی کردند، سپس اشک ریختند، و فرمودند:

«مَا مِنْ یَوْمٍ أَشَدَّ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) مِنْ یَوْمِ أُحُدٍ، قُتِلَ فِیهِ عَمُّهُ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، أَسَدُ اللَّهِ، وَ أَسَدُ رَسُولِهِ، وَ بَعْدَهُ یَوْمُ مُؤْتَةَ، قُتِلَ فِیهِ ابْنُ عَمِّهِ، جَعْفَرُ بْنُ


1) . سقای معرفت، ص265؛ به نقل از منتخب التواریخ، ص260.

2) . مؤلف.

أَبِی طَالِبٍ (علیه السلام)، ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) : وَ لَا یَوْمَ كَیَوْمِ الْحُسَیْنِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ، إزْدَلَفَ عَلَیْهِ ثَلَاثُونَ أَلْفَ رَجُلٍ، یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ، كُلٌّ یَتَقَرَّبُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِدَمِهِ، وَ هُوَ بِاللَّهِ یُذَكِّرُهُمْ، فَلَا یَتَّعِظُونَ، حَتَّی قَتَلُوهُ بَغْیاً وَ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً. ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) : رَحِمَ اللَّهُ الْعَبَّاسَ، فَلَقَدْ آثَرَ وَ أبْلَی وَ فَدَی أَخَاهُ بِنَفْسِهِ، حَتَّی قُطِعَتْ یَدَاهُ، فَأَبْدَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِمَا جَنَاحَیْنِ، یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ فِی الْجَنَّةِ، كَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ، وَ إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی مَنْزِلَةً یَغْبِطُهُ بِهَا جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَة.»(1)

(روزی سخت‌تر از روز جنگ اُحد برای رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نبود، چرا که در آن روز عموی حضرت، حمزه بن عبدالمطلب (علیهما السلام)، شیر خدا و شیر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به شهادت رسید. بعد از روز اُحد سخت‌ترین روز برای حضرت، روز جنگ موته بود، زیرا در آن پسر عموی حضرت، جعفر بن أبی طالب (علیهما السلام) کشته شد. سپس امام سجّاد (علیه السلام) فرمودند: و هیچ روزی مثل روز حسین (علیه السلام) نیست، که سی هزار مرد که گمان می‌کردند، از این امّت هستند به ایشان حمله نمودند، و همهٔ آن‌ها با ریختن خون حسین (علیه السلام) قصد نزدیک شدن به خداوند عزّ و جلّ را داشتند. در حالی‌که امام حسین (علیه السلام) آنان را به یاد خداوند انداختند، ولی آن‌ها پند نگرفتند، و حضرت را با طغیان و ظلم و ستم کشتند. سپس امام سجّاد (علیه السلام) فرمودند: خداوند عبّاس (علیه السلام) را رحمت کند که همانا ایثار نمود، و آزموده شد، و جان خود را فدای آن حضرت کرد. تا آنجا که دو دست ایشان قطع شد، از همین روی خداوند به جای آن دو دست، دو بال به ایشان داد، که با آن‌ها در بهشت با فرشتگان پرواز می‌کند. همان‌گونه که دو بال برای حضرت جعفر بن أبی طالب (علیهما السلام) قرار داد. و به‌راستی که نزد خداوند تبارک


1) . امالی صدوق، ج2، ص208؛ عنه البحار، ج22، ص274؛ و ناسخ التواریخ؛ حیاة الإمام سیّد الشهداء الحسین (علیه السلام)، ج4، ص295.

و تعالی برای حضرت عبّاس (علیه السلام) رتبه و مقامی است، که در روز قیامت همهٔ شهداء به آن مقام غبطه می‌خورند.) با توجه به روایتی که از حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به دست ما رسیده است، وفادارتر از اصحاب امام حسین (علیه السلام) در بین اصحاب اهل بیت (علیهم السلام) و جود نداشته، و نخواهد داشت. و در بین افرادی نیز که در رکاب حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) به شهادت رسیدند، حضرت عبّاس (علیه السلام) برترین آن‌ها می‌باشند.(1)

حضرت امام سجّاد (علیه السلام) در پایان فرمایش خود، ابتدا برای عموی بزرگوارشان دعا کرده، و می‌فرمایند: «رَحِمَ اللَّهُ الْعَبَّاسَ»، و بعد برای ایشان سه ویژگی را بیان می‌کنند. ویژگی اوّل: "آثَرَ"، و دوّمین ویژگی: "أبْلَی"، و سوّمین ویژگی حضرت را چنین بیان می‌فرمایند: "وَ فَدَی أَخَاهُ بِنَفْسِهِ حَتَّی قُطِعَتْ یَدَاهُ"، که برای روشن شدن ویژگی اوّل لازم است بدانیم واژهٔ "إيثار" دارای دو معنی می‌باشد:

اوّل: معنایی که در فرهنگ نامه‌های لغت عرب به آن پرداخته شده است.

دوّم: معنایی که دانشمندان اخلاق و علمای سیر و سلوک به آن توجه کرده‌اند.(2)

واژهٔ "إيثار" در فرهنگ عرب

این کلمه ریشه در "أثر" دارد که به اصطلاح دانشمندان علم صرف به باب "فعال" رفته، و كمله "إيثار" از آن به وجود آمده است. و زبیدی لغت نامه نویس مشهور، در معنای آن چنین گفته است:

«و آثَرَ: اخْتارَ و فَضَّلَ و قَدَّمَ، و في التنزيل: (تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا(3))، قال الاصمعی: آثرتُكَ إیثاراً أي فَضَّلْتُک، و آثَرَ کذا بکذا: أَتْبَعَه إِیّاه.»(4)


1) . سقای معرفت، ص308.

2) . سقای معرفت، ص337.

3) . سورهٔ یوسف، آیهٔ 91.

4) . سقای معرفت، ص337؛ به نقل از تاج العروس، ج6، ص10.

(آثر: یعنی انتخاب کرد و برتری داد و مقدم نمود، و در قرآن آمده است: «به خداوند سوگند یقیناً که خدا تو را بر ما برتری داد و مقدم داشت»، و اصمعی گفته است: آثرتُكَ إیثاراً؛ یعنی من تو را برتری و ترجیح دادم، و آثَرَ کذا بکذا؛ یعنی از او پیروی می‌کنم.)

با دقّت در عبارت فوق که بیانگر معنای کلمهٔ "ایثار" می‌باشد، می‌توان گفت: این واژه در سه معنا کاربرد دارد:

اوّل: انتخاب کردن و برگزیدن؛ یعنی هرگاه انسان بین دو چیز یکی را برگزید، می‌گویند: ایثار کرد.

دوّم: برتر داشتن؛ یعنی هرگاه چیزی و یا کسی نسبت به شخص دیگری برتری یافت و مقدم شد. به همین معنا است مانند آیه شریفه که می‌فرماید: «به خداوند سوگند یقیناً که خدا تو را بر ما برتری داد و مقدم داشت.»(1)

سوّم: پیروی کردن و فرمان پذیری و در پی کسی رفتن.(2)

حال می‌توان فرمایش حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) را که فرمودند: «حضرت عبّاس (علیه السلام) آثر [الحسين]» بر هر سه معنا حمل کرد. چرا که حضرت عبّاس (علیه السلام) همواره در انتخاب و برگزیدن آزاد بودند؛ زیرا اولاً: شب عاشورا امام حسین (علیه السلام) همه اصحاب، فرزندان و برادران خود را اجازه رفتن دادند و فرمودند: من بیعت خود را برداشتم. ثانياً: آوردن امان نامه از طرف عبيد اللّه بن زیاد توسط کزمان غلام أبي محمل. و ثالثاً: امان شمر در عصر تاسوعا و در هر سه مورد، ایشان، امام حسین (علیه السلام) را برگزید. و چون آن بزرگوار، حضرت امام حسین (علیه السلام) را برگزید، معلوم می‌شود که آن حضرت را برتر از خود می‌دانست و از همین روی آن بزرگوار را بر جان خود مقدم داشت. و از آن حضرت پیروی و تبعیت نمود.(3)


1) . (تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا) - (سورهٔ یوسف، آیهٔ 91).

2) . سقای معرفت، ص337.

3) . سقای معرفت، ص338.

البته گرچه لغت شناسان عرب برای کلمه "ایثار" سه معنای متفاوت ذکر کرده‌اند، امّا با دقّت در استعمال و کاربردهایی که عرب از این واژه دارد، معلوم می شود. این واژه فقط یک کاربرد دارد، و آن در جایی است، که انتخاب کسی یا چیزی به خاطر برتری و فضیلت آن باشد، و بعد از انتخاب، پیروی و تبعیت از آن گزینهٔ انتخاب شده را همراه داشته باشد. بنابراین هر "انتخابی" را "ایثار" نمی‌گویند، بلکه هرگاه انسان، گزینه‌ای را به خاطر فضیلت و برتری آن برگزیند، و خود را فرمان‌بردار آن کند، عرب می‌گوید: "آثره"؛ یعنی او آن شخص را به خاطر برتری و فضیلتی که داشت برگزید و از او پیروی کرد.(1)

"ایثار" از دیدگاه دانشمندان اخلاق و عرفان

واژه‌های "سخا" و "جود" و "مواسات" و "ایثار" در اصل و معنا با یکدیگر مشترک هستند، ولی دارای تفاوت‌هایی نیز می‌باشند. بخشش، و عطا از روی نرمی، و محبّت و بدون منّت، معنایی است،(2)که هر چهار کلمه بر آن دلالت دارند. امّا تفاوت‌هائی نیز دارند. از این رو هرگاه کسی از آن‌چه دارد، مقدار کمتری از آن را ببخشد، او را "سخی"، و عطای او را "سخا" می‌گویند. و اگر مقدار بیشتر آن را ببخشد، و مقدار اندکی را نگاه دارد، او را "جواد"، و کردارش را "جود" می‌گویند. و اگر همهٔ آن‌چه را دارد - هر چه هست - ببخشد، و برای خود هیچ چیزی نگذارد، او را "مؤثر"، و رفتارش را "ایثار" می‌نامند.(3)


1) . سقای معرفت، ص338.

2) . سقای معرفت، ص338؛ به نقل از الفروق فی اللغة، ص167.

3) . سقای معرفت، ص338؛ به نقل از موسوعة بطل العلقمي، ج2، ص267؛ به نقل از غرر الخصائص الواضحة، ص299؛ که نوشته است: «مراتب العطاء ثلاث: سخاء، و جود، و إیثار، فالسخاء إعطاء الأقلّ و إمساک الأکثر، و الجود إعطاء الأکثر و إمساک الأقلّ، و الإیثار إعطاء الکلّ من عیر إمساک لشیء و هذه أشرف الرُّتب و أعلاها و أحقها بالمدح فإن إیثار المرء غیره علی نفسه أفضل من إیثار نفسه علی غیره».

بنابراین "ایثار" یعنی مقدم داشتن دیگران بر خود در آن‌چه که بدان نیازمند است.(1)

و اگر خود را در آن‌چه دارد با دیگری مساوی دانست، آن را مساوات می‌گویند.(2)پس عالی‌ترین مرتبهٔ عطا و بخشش همانا "ایثار" است، یعنی دیگران را بر خود مقدم داشتن. و عالی‌ترین مرتبهٔ "ایثار" فدا کردن و پیشکش نمودن جان می‌باشد. یعنی برای حفظ جان دیگری، به دفاع برخیزد، و تا پای جان، جانفشانی نماید. و اگر با قصد و نیّت تا پای جان ایستاد و او را حفظ کرد، می‌گویند: ایثار جان نمود. و اگر در این راه جانش را از دست داد، می‌گویند: جانش را فدا نمود. و از این بیان، فرق "ایثار بالنفس"، با "فداء النفس" روشن می‌شود.(3)

به هر ترتیب وجود نازنین حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) در ادامه فرمایش خود دربارهٔ عموی بزرگوارشان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) فرموده‌اند: «وَ فَدَی أَخَاهُ بِنَفْسِهِ»، که ابن فارس در مورد معنای "فدا" نوشته است:

«الفاء و الدال و الحرف المعتل [اى الياء] كلمتان متباينان جدَّا، فالأولى: أنْ يُجعلَ شیءٌ مکانَ شیء حِمَّى له، و الأُخرى: شيءٌ من الطَّعام.»(4)

(فاء و دال و ی دو لفظ از آن تشکیل می‌شود که در معنا با همدیگر تضاد و تفاوت دارند، واژهٔ اوّل: به معنی این‌که چیزی جای چیزی دیگری قرار بگیرد به منظور حمایت کردن، و دیگر: به معنای اندکی از خوردنی‌ها است.)


1) . سقای معرفت، ص338؛ به نقل از موسوعة بطل العلقمي، ج2، ص266؛ به نقل از التعریفات جرجانی، ص18؛ که نوشته است: «الإیثار: أن یقدم غیره علی نفسه فی النفع له و الدفع عنه و هو النهایة فی الأخوّة».

2) . سقای معرفت، ص338؛ و مرحوم عبد الواحد مظفر (قدس سره) در این‌باره نوشته است: «و المواسات هی المساهمة بین نفسک و غیرک، و لا یلزم من المواسات تقدیم من واسیت علی نفسک بل یکفی فی تحقیقها أن تشارکه فی السراء و الضراء إذا کانت المواسات فی النفس، و فی العسر و الیسر إذا کانت المواسات بالمال، و المواسات من الکرم و الجود بکلا قسمیها أی المواسات بالنفس و المال، و التحقیق فی ذلک أن المواسات و الإیثار و إن کانا شعبة من شعب الکرم الذی هو نتیجة العفة و من أکمل أخلاق النفس و أجل فضائلها إلا أنهما یفترقان من حیث المورد و السبب.» - (موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص240).

3) . سقای معرفت، ص339.

4) . سقای معرفت، ص370؛ به نقل از معجم مقاییس اللغة، ج4، ص483.

ابن منظور نیز در مورد معنای فداء، که در فرمایش حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) آمده، نگاشته است:

«الفداء: أن تَشتريه... فَدَيْتُه بأَبي و أُمي و فَدَيْتُه بمالی کأَنه اشتريته و خَلَّصتُه به ... و قوله عزّ و جلّ: (وَ فَدَیناهُ بِذِبحٍ عَظِيم(1)) أي جعلنا الذِّبح فِداء له و خَلَّصناه

به من الذَّبح... فيكون المراد بالفداء التعظيم، و الإكبار لأن الإنسان لا يُفَدِّي إلا من يعظمه فَيَبْذُل نفسه له...»(2)

(فداء به معنای خریدن است... وقتی گفته می‌شود: پدر و مادرم را فدای او کردم، گویا او را خریده و از گرفتاری که داشته، خلاص نموده است، ...و معنای فرمایش خداوند عزّ و جلّ: «ذبح بزرگی را به جای حضرت اسماعیل قرار دادیم»، یعنی: قربانی را فدای او قرار دادیم، و او را از ذبح شدن خلاص کردیم، ...پس مقصود از "فداء" تعظیم و بزرگ شمردن می‌باشد. چرا که انسان خود را فداء کسی نمی‌کند، مگر این‌که او را بزرگ بداند، که در این صورت جانش را در راه نجات او می‌بخشد.)

بنابراین ریشه و اصل معنای واژهٔ "فداء" عبارت است از این‌که کسی چیزی از خود را مثل مال، یا حتّی جان خود را برای نجات کسی، و یا برطرف کردن گرفتاری کسی نثار کند. و اگر کسی از جان خود برای حمایت از کسی مایه بگذارد، و حاضر باشد برای حفظ و نجات کسی از جان خود بگذرد معلوم می‌شود، آن شخص بسیار بزرگ و عظیم است. از این روی چون حضرت اسماعیل (علیه السلام) در نزد خداوند عزّ و جلّ بزرگ و عظیم بود، برای حفظ جان او آن گوسفند از بهشت آورده شده تا به جای آن حضرت ذبح شود.

پس اگر گفته می‌شود: "فداک نفسی"؛ یعنی خدا جانم را عوض جان شما قرار دهد، تا جان شما محفوظ بماند. و البته این در صورتی است که آن شخصی که جانش را فدا می‌کند، مقصودش تعظیم و بزرگ شمردن آن کس باشد که جان فدایش می‌شود. با توجه به آن‌چه گفته شد، معلوم


1) . سورهٔ صافات، آیهٔ 107.

2) . سقای معرفت، ص370؛ به نقل از لسان العرب، ج10، ص205.

می‌شود که کلمهٔ "فداء" گاهی در معنای حقیقی به کار می‌رود، منتهی به خاطر تعظیم، و گاهی مراد از آن، فقط تعظیم و بزرگ شمردن شخص دیگر است.(1)به هر ترتیب حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) در ادامهٔ فرمایش خود دربارهٔ حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) می‌فرمایند: «فَأَبْدَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِمَا جَنَاحَیْنِ یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ فِی الْجَنَّةِ، كَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (علیهما السلام)». از این رو قبل از هر چیز لازم است، واژه‌های اساسی در این کلام شریف مورد بررسی قرار بگیرد. که "أَبْدَلَ" یکی از آن‌ها می‌باشد، و احمد بن فارس دربارهٔ معنای آن نوشته است:

«بدل... أصل واحد، و هو قيام الشيء مقام الشيء الذاهب،... و يقولون: بدلت الشيء إذا غيرته... و أبدلته إذا أتيت له ببدل...»(2)

(بدل... قرار گرفتن چیزی به جای چیز دیگری که از بین می‌رود می‌باشد،... و می‌گویند: چیزی را عوض می‌کنم، اگر آن را تغییر دهی،... و آن را تغییر می‌دهم، اگر برای آن بدلی بیاوری.)

و ابن منظور دیگر لغت شناس عرب، در کتاب «لسان العرب» در مورد معنای آن نگاشته است:

«...و الأصل في التبديل تغيير الشيء عن حاله، و الأصل في الإبدال جعل الشيء مكان شيء آخر کإبدالك من الواو تاء في تاللّه.»(3)

(جایگزین شدن چیزی در جای چیز دیگری را بدل می‌گویند، و هرگاه چیزی را از اصل خود تغییر دهند آن را تبدیل می‌گویند، و هرگاه چیزی را در جای دیگری جایگزین کنند آن ابدال است.)


1) . سقای معرفت، ص371.

2) . سقای معرفت، ص423؛ به نقل از معجم مقاییس اللغة، ج1، ص210.

3) . سقای معرفت، ص423؛ به نقل از لسان العرب، ج1، ص344.

و صاحب کتاب «فرهنگ معاصر» نیز در مورد معنای واژهٔ "ابدل"، که در فرمایش حضرت امام سجّاد (علیه السلام) آمده، نوشته است:

«بدل...تغییر دادن...ابدل: جانشین کردن، بدل کردن چیزی را به جای چیز دیگر... إبدال، جایگزینی، جانشینی.»(1)

پس با توجه به آن‌چه دانشمندان لغت شناس گفته‌اند، در می‌یابیم که این کلمه به معنای جای گزینی چیزی در مقابل چیز دیگر است. یعنی آوردن چیزی به جای چیز دیگر می‌باشد. ولی هرگاه به شکل "ابدل"(2)تلفظ شود. به معنای جایگزین کردن چیزی به جای دیگر است. و اگر به شکل "بدل"(3)آورده شود، به معنای تغییر دادن ماهیت آن چیز می‌باشد. مثل این‌که گفته شود: «بدل الحديد ذهبا؛ آهن را طلا کردم».

بنابراین جایگزین کردن چیزی در مقابل چیز دیگر را "ابدل" می‌گویند، و در این صورت، اگر آن جایگزین در عوض و مقابل آن چیزی باشد، که از دست رفته است، این واژه با «باء جر» آورده می‌شود. و گفته می‌شود: «ابدل بکتابی ذهبا؛ طلا در عوض کتابم جایگزین نمود». و اگر از باب معاوضه و مقابله نباشد، بدون «باء جر» آورده می‌شود.(4)

حال با توجه به آن‌چه گفته شد، معنای کلام حضرت امام سیّد الساجدین (علیه السلام) چنین خواهد بود: حضرت عبّاس (علیه السلام) جانش را فدای برادر بزرگوار خود نمود، تا آنجا که دو دست مبارک ایشان قطع شد. در نتیجه خداوند متعال در مقابل آن دو دست قطع شده، دو بال برای ایشان جایگزین نمود، که آن حضرت با آن دو بال همراه ملائکه در بهشت پرواز می‌نماید.


1) . سقای معرفت، ص423؛ به نقل از فرهنگ معاصر عربی به فارسی، ص30.

2) . یعنی هرگاه «بدل»به باب«افعال»برده شود و گفته شود«ابدل». (سقای معرفت، ص423).

3) . یعنی اگر «بدل»به باب «تفعيل»برده شود و بگوییم:«بدل»در این صورت معنای آن غیراز «ابدل»و«بدل»خواهد بود. (سقای معرفت، ص423).

4) . سقای معرفت، ص423 و 424؛ به نقل از کلیات ابي البقاء، ص31.

بنابراین "باء" در "بهما"، به معنای "مقابله" و "عوض" است.(1)یعنی خداوند متعال در عوض آن دوست قطع شده، دو بال قرار داد. پس بین دو دست مبارک حضرت عبّاس (علیه السلام) که قطع شد، و دو بالی که خداوند به ایشان عطا نمود، "معاوضه" و "مقابله" است. یعنی این دو بال در قبال آن دو دستی است که از بدن مبارک حضرت جدا شد.

و در مورد معنای واژهٔ "جناح" در فرمایش حضرت امام زین العابدین (علیه السلام)، زبیدی دانشمند زبان شناس عرب می‌گوید:

«الجنَاحُ من الإنسانِ: اليَدْ. و يَدا الإنسانِ: جناحاه، و كذا من الطائر.»(2)

(جناح [و بال] انسان، دست او است، و دو دست او را جناحین می‌گویند، همان‌گونه که دو بال پرنده را جناح می‌گویند.)

با توجه به کلمات محققین و دانشمندان معلوم می شود، آن‌چه که در دو طرف یک چیز واقع می‌شود، آن را "جناح" می‌گویند.(3)و از همین روی به دو بال پرنده و دو دست انسان و دو طرف لشکر "جناحين" گفته می‌شود.

و نکته‌ای که از موارد استعمال و جاهایی که این واژه به کار رفته استفاده می‌شود این‌که این واژه علاوه بر معنای پیشین، دربردارنده قوت و قدرت هم هست، چرا که پرنده به خاطر قوت و قدرت دو بال به پرواز در می‌آید، و انسان به کمک قوت و قدرتی که در دست‌هایش می‌باشد، کارایی دارد، و قدرت و قوت لشکر در حقیقت در دو جناح آن نهفته شده است.

بنابراین "جناحِ" هر چیزی به حسب همان چیز می‌باشد، جناح پرنده بال او است. و جناح انسان دست او می‌باشد. و جناح لشکر میمنه و میسره آن خواهد بود. و از همین‌جا این نکته


1) . گرچه ابن هشام بين «باء جر عوض» و «باء جر مقابله» تفاوت قائل شده است، (مغنى البيب، الجزء الثاني، ص27) ولی ملا جلال الدین سیوطی می‌گوید: فرقی بین آن دو نمی‌باشد. (سقای معرفت، ص424؛ به نقل از همع الهوامع، ج2، ص21).

2) . سقای معرفت، ص424؛ به نقل از تاج العروس، ج4، ص30؛ و ابن منظور در این‌باره نوشته است: «جناحا الطائر: يداه، و جَناحُ الإنسان: يَدُه. و ید الإنسان: جَناحاه.» - (سقای معرفت، ص424؛ به نقل از لسان العرب، ج 2، ص372).

3) . سقای معرفت، ص425؛ به نقل از معجم مقاییس اللغة، و لسان العرب.

ظریف هم به دست می آید، که قوت و قدرت فرشتگان که می‌توانند در بهشت و عالم ملکوت به پرواز درآیند، به حسب ظرف هستی آنان، و عالمی که درآن به پرواز در می‌آیند می‌باشد.(1)

امّا "یَطِیرُ" که در فرمایش حضرت امام سیّد الساجدین (علیه السلام) آمده، ریشه‌اش از کلمهٔ "طير" است. و احمد بن فارس زبان شناس عرب در این‌باره می‌گوید:

«طير، الطاء، و الیاء، و الراء، أصل واحد يدل على خِفّة الشيء في الهواء. ثم يستعار ذلك في غيره و في كلِّ سُرعة. من ذلك الطّير: جمع طائر، سمي ذلك لما قُلناه.»(2)

(طير دلالت می‌کند بر سبک وزنی در هوا، و این واژه به گونه‌ای استعاره در غير سبکی در هوا و نیز در سرعت به کار برده می‌شود. و پرنده را نیز طائر می‌گویند، زیرا در هوا سبک وزن و با سرعت حرکت می‌کند.)

بنابراین، خداوند متعال به حضرت ابو الفضل (علیه السلام) دو بال عنایت کرده، که بدون هیچ ثقالت و سنگینی وزن، با سرعت در فضای بهشت حرکت کرده، و پرواز می‌نماید.(3)

امّا واژهٔ "ملائکه" که در فرمایش حضرت امام سجّاد (علیه السلام) آمده، جمع "ملاك" است، و اصل "ملاك"، "مالك" می‌باشد، که از ریشهٔ "الوك" گرفته شده است. و قونوی در این‌باره می‌گوید:

«سمى الملائكة ملائكة؛ لأنه من الألوكة بمعنى الرسالة، إذ الملائكة جمع ملأك و هو مقلوب مألك من الأولوكة.»(4)

(ملائکه را ملائکه می‌گویند؛ زیرا از اولوك به معنای پیام رساندن گرفته شده است، بنابراین ملائکه جمع ملاك، که قلب شده مالک می‌باشد.)


1) . سقای معرفت، ص425.

2) . سقای معرفت، ص425؛ به نقل از معجم مقاییس اللغة، ج3، ص435.

3) . سقای معرفت، ص425 و 426.

4) . سقای معرفت، ص426؛ به نقل از حاشية القونوی بر تفسیر بیضاوی ج 4:16.

و چون "مالک" زیاد کاربرد داشت "همزه" آن را انداختند، واستعمال آن "ملک" شد، چون آن را جمع بستند به اصل خود برگشت داده شده، و از همین رو گفتند: "ملائک"، و "تاء" به آخر آن اضافه شد، یا از باب مبالغه، و یا برای مؤنث شدن.(1)

حال با توجه به آن‌چه در معنای تک تک واژه‌های آن کلام نورانی گفته شد، تا حدودی معنای این فراز روشن می‌شود. و راز این‌که حضرت امام سجّاد (علیه السلام) فرمود: «فَأَبْدَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِمَا جَنَاحَیْنِ»، این خواهد بود که خداوند متعال متعاقب قطع شدن دو دست حضرت عبّاس (علیه السلام)، دو بال جایگزین آن نمود. و این نکته از کلمهٔ "فاء"(2)و "أبدل" استفاده می‌شود؛ زیرا "فاء" ترتیب و تعاقب بلافاصله را می‌فهماند، همان‌گونه که معنای "بدل" و "إبدال" نیز همین معنا را می‌رسد. از همین روی أبو هلال عسکری می‌گوید:

«البدل ما يقام مقامه و يوقع موقعه على جهة التعاقب.»(3)

(بدل هر چیزی، چیزی است که متعاقب آن، جایگزین آن می‌شود.)

مهم‌ترین نتیجه‌ای که از این نکته لطيف به دست می‌آید، آن است، که خداوند متعال در همین دنیا، و قبل از شهادت، به حضرت عبّاس (علیه السلام) دو بال عطا فرموده، و آن‌چه که بسیار روشن است، این‌که از آثار دو بال داشتن، این است، که حرکت آن حضرت بسیار سریع خواهد بود. و کمتر از یک چشم بهم‌زدن توان حضور در هر جایی را که بخواهد پیدا می‌کند. گرچه در ادامه حدیث شریف می‌خوانیم که آن حضرت با آن دو بال «یَطِیرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ فِی الْجَنَّةِ»؛ در بهشت با فرشتگان پرواز می‌کند. امّا این به آن معنا نیست که آن حضرت نمی‌تواند در همین دنیا همراه


1) . سقای معرفت، ص426؛ به نقل از الأنوار الساطعة في شرح زیارة الجامعة ج 3: 136به نقل از «مجمع البيان».

2) . «فاء» دو مطلب را با هم افاده می‌کند. اوّل: ترتیب بدون فاصله، دوّم: ترتب، که علمای نحو از آن تعبیر می‌کنند به شبه جزاء، مثلا وقتی گفته می‌شود: «الذي يأتيني فله درهم» یعنی هر کس نزد من بیاید. جزایش را یک درهم می‌دهم، «فاء» در اینجا به ما می‌فهماند که اولاً: جزای آمدن، یک درهم است. و ثانياً: بلافاصله پرداخت می‌شود. بنابراین، این‌که امام (علیه السلام) می‌فرمایند: «حتّى قطعت يداه فأبدله الله بهما جناحين» یعنی اولاً: جزای آن فداکاری این بود، که خداوند دو دست آن حضرت را تبدیل به دو بال نمود، و ثانياً: این تبدیل بلافاصله انجام شد. (سقای معرفت، ص438).

3) . سقای معرفت، ص438؛ به نقل از الفروق في اللغة، ص233.

فرشتگان پرواز کند. بلکه طيران و حرکت آن حضرت در همین دنیا و حضور آن بزرگوار در هنگام شداید و سختی‌های شیعیان بلکه دیگر ارادتمند آن حضرت از شمار خارج است.

علاوه بر این‌که حضرت امام سجّاد (علیه السلام)، «ذو جناحين» بودن آن حضرت را تشبيه می‌فرمایند به «ذو جناحين» بودن حضرت جعفر طیار (علیه السلام) و می‌فرمایند:

«كَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ»؛ یعنی خداوند متعال به حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) دو بال عطا کرد، همان‌گونه که برای حضرت جعفر (علیه السلام) دو بال قرار داد.

و در احوالات حضرت جعفر (علیه السلام) می خوانیم: در جنگ موته آن قدر جنگید، تا آن‌که دست راست آن حضرت از بدن جدا شد، و عَلم را به دست چپ گرفته، و به جنگ پرداخت، تا آن‌که دست چپ او نیز از بدن جدا شد. پس پرچم را به سینه چسبانید، تا آن‌که شهید شد. و بر بدن مقدّسش بیش از هشتاد زخم وارد کردند.(1)حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) که در مدینه بودند، قتلگاه او و یارانش را مشاهده کرده و فرمودند:

«زارنی جعفر في نفرمن الملائكة له جناحان يطير بهما.»(2)

(جعفر (علیه السلام) مرا زیارت کرد در حالی‌که در بین شماری از فرشتگان بود، و دو بال داشت که با آن‌ها به پرواز در آمده بود.)

این روایت شریف به ما می‌فهماند که حضرت جعفر (علیه السلام) در همین دنیا با دو بال پرواز کرده است، و از "موته" که سرزمینی نزدیک شام - اردن - است، به جهت زیارت حضرت خاتم الانبياء (صلی الله علیه وآله) به مدینه مشرف شده است. بنابراین، همان‌گونه که حضرت جعفر (علیه السلام) با آن دو بال در همین دنیا پرواز می‌کند و به محضر حضرت محمّد مصطفی (صلی الله علیه وآله) شرفیاب می‌شود. وجود نازنین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نیز همین‌گونه می‌باشند، و قادر هستند در این کرهٔ خاکی نیز حضور پیدا کرده، و حرکت نمایند.(3)حال برای روشن شدن حقّ مطلب به سه مقدمه نیازمندیم.


1) . سقای معرفت، ص439.

2) . عمدة الطالب، ص56؛ سقای معرفت، ص439؛ به نقل از تنقیح المقال، ج1، ص212.

3) . سقای معرفت، ص439.

مقدمه اوّل: انسان و مَلک و جن، سه نوع از آفرینش الهی هستند، که هر کدام ویژگی‌های خود را دارند. و از آنجا که انسان مرکب از دو حقیقت است: یکی: جسم، که ریشه در خاک دارد. و دوّم: روح، که سرچشمه‌اش ملكوت است، لذا انسان مخلوق ویژهٔ خداوند متعال می‌باشد. امّا سرمنشأ جن آتش است، ولی هستی ملائکه را "نور" تشکیل می‌دهد. و نیاز به توضیح نیست که مراد از "نور" که ریشهٔ آفرینش ملائکه می‌باشد، نوری از قبیل نور خورشید، شمع و آتش نیست، بلکه مقصود از آن، نور ملکوتی است.(1)

مقدمه دوّم: أنوار ملکوتی و موجودات نوریِ عالم بالا، خود دارای طبقاتی گسترده و دارای امتیازاتی گوناگون هستند. مثلاً حقیقت حضرت محمّد و آل محمّد (صلی الله علیه وآله) در بالاترین درجهٔ عالم هستی جای دارد، به این معنا که آغاز آفرینش و باب اللّه و صراط مستقیم هستند، و در آخر هم مقصود و راز آفرینش می‌باشند. و یا قرآن عظیم که حقیقت آن در عالم ملکوت در "کتاب مكنون" است، "نوری" می‌باشد، که خداوند بر بندگان خود منّت نهاده، و آن را از عالم ملکوت به این جهان نازل کرده است.(2)

از همین روی در روایات و احادیث بسیار زیاد می‌خوانیم که وجود حقیقی اهل بیت (علیهم السلام) از نور عظمت الهی خلق شده است. و جایگاه آن بزرگواران بالاتر از عرش است، چنانچه در زیارت جامعه می‌خوانیم:

«خَلَقَكُمُ اَللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِينَ حَتَّى مَنَّ عَلَيْنَا بِكُمْ فَجَعَلَكُمْ فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اَللّٰهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اِسْمُهُ.»(3)

(خداوند شما را به صورت أنوار [درخشش روشنایی‌ها] آفرید پس از آن شما را محیط به عرش خود قرار داد، تا این‌که بر ما منّت نهاد، و شما را در خانه‌هایی قرار داد که اراده فرموده است، به برافراشتگی آن خانه‌ها، و اراده فرموده است، که نام مقدّس او در آن خانه‌ها یاد شود.)


1) . سقای معرفت، ص441 و 442.

2) . سقای معرفت، ص442.

3) . مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره.

و حقیقت قرآن در کتاب مکنون می‌باشد، چنانچه وجود نازنین خداوند متعال در این‌باره می‌فرماید:

(إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ (77) فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ (78) لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ (79) تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ)(1)

«همانا آن قرآن کریم است، در کتاب سر پوشیده‌ای، که به‌جز پاک شدگان آن را نمی‌توانند مس کنند، و نازل شده از جانب پروردگار جهانیان است.»

و امّا آن حقیقتی که در "کتاب مكنون" می‌باشد، "نور" است. از همین روی در کلام اللّه مجید می‌خوانیم:

(يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَكُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُورًا مُبِينًا(2))

«ای مردم به تحقیق که برهان از طرف پروردگان آمده است، و فرو فرستادیم به سوی شما نوری آشکار و روشن.»

و پیش از این نیز دانستیم که ملائکه ریشه در "نور" دارند، و آن‌ها موجوداتی نوری می‌باشند، به خلاف انسان که جسمش خاکی، و جن که وجودش آتش است.(3)

مقدمه سوّم: همان‌گونه که سابقاً دانستیم قرآن عظیم و اهل بیت (علیهم السلام) و فرشتگان، "نور" هستند، و جایگاه آن‌ها در عالم بالا است، که از آن به عالم ملکوت تعبیر می‌شود. از طرفی خداوند انسان را به گونه‌ای آفریده که هم از عالم ملکوت - روح - بهره‌ای دارد، و هم جای در عالم ماده و جسم دارد. بر همین اساس قرآن مجید که جای در عالم بالا دارد به این عالم ماده نازل کرده، همان‌گونه که حضرت محمّد و آل محمّد (صلی الله علیه وآله) که برترین "نور" و محیط به عرش الهی هستند را در خانه‌های زمینی قرار داد، و فرشتگان را که آن‌ها نیز سرشته از نور می‌باشند، به


1) . سورهٔ واقعه، آیهٔ 77 تا 80.

2) . سوره نساء، آیهٔ 174.

3) . سقای معرفت، ص442 و 443.

زمین نازل کرده، تا این انسان ساکن در زمین را که در ظلمات قرار گرفته، از آن خارج کرده، و به جهان نور رهنمون گردند.

بنابراین این نورهای مقدّس به زمین - عالم ماده - نزول می‌کنند. امّا معنای آن این نیست که آن نورهای مقدّس به شوائب عالم ماده آلوده می‌شوند. بلکه بر نورانیت خود باقی هستند، گر چه به صورت مادی جلوه می‌نمایند. به بیان دیگر: قرآن که "نور" می‌باشد، و از عالم ملکوت به سوی این عالم ماده نازل شده، همچنان نور است. و این قرآن که در دست ما قرار گرفته، همچنان "نور"، و بر نور بودن خود باقی می‌باشد. ولی به لحاظ این عالم مادی، به صورت الفاظ قابل شنیدن و خواندن نمایان شده، گر چه همين جلوه و همین نمایش مادی آن نیز نور است.(1)در این آیه شریفه کمی دقّت کنید، که خداوند متعال می‌فرماید:

(قَدْ جَاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتَابٌ مُبِين (15) يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَامِ وَيُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ(2))

«همانا از جانب خداوند نور و کتاب آشکار به سوی شما آمده، [كه] هر کس رضوان الهی را پیروی کند، [یعنی] از راه‌های سلام تبعیت کند، این نور آن‌ها را به راه مستقیم هدایت می‌کند.»

نتیجه مقدمات سه گانه این است، که اگر نیک نظر کنید در می‌یابید که فرشتگان، که از نور وجود اقدس حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) آفریده شده‌اند، دارای بال‌های متعددی هستند، و آن بال‌ها برای بالا رفتن به عالم ملکوت، و آمدن به عالم ناسوت، و حرکت در پهنای هستی است، و این بال‌ها، چونان بال پرندگان است. با این تفاوت که پرندگان برای بالا و پایین آمدن در همین عالم استفاده می‌کنند. ولی ملائکه برای بالا رفتن به عالم ملکوت، و پایین آمدن به این عالم ملک، از آن‌ها بهره می‌جویند.


1) . سقای معرفت، ص443.

2) . سورهٔ مائده، آیهٔ 15 و 16.

بنابراین بال‌های فرشتگان، بال‌های نوری است، که به صورت بال‌های مُلکی هویدا می‌شود، گر چه درحقیقت نور هستند، همان‌گونه که قرآن نوری است که به صورت الفاظ جلوه می‌نماید، و ذات چهارده نور پاک (علیهم السلام) که به صورت مُلکی این عالم مشاهده می‌شود.(1)

بدین جهت باید گفت: آن دو بالی که از جانب خداوند متعال به حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در عوض دو دست مبارکشان عنایت شده است، هم برای پرواز در عالم مُلک است، و هم برای عروج به عالم ملکوت، همان‌گونه که به حضرت جعفر بن أبی طالب (علیهما السلام) ان دو بال عنایت شده بود، چنانچه عبد الرحمن سهیلی، که یکی از علماء معتزلی اهل تسنّن می‌باشد، نقل نموده است: وجود نازنین حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دربارهٔ آن می‌فرمایند:

«دَخَلْتُ الْجَنَةَ الْبَارِحَةَ، رَأَيْتُ جَعْفَرَ [ (علیه السلام) ] يُطَيِّرُ مَعَ الْمَلَائِكَةِ، وَ جَنَاحَاهُ مُضَرَّجَانِ بِالْدَمِ.»(2)

(روز قبل وارد بهشت شدم، و جعفر (علیه السلام) را دیدم که با ملائکه پرواز می‌کرد و دو بال او آغشته به خون بود.)

عبد الرحمن سهیلی بعد از نقل این روایت، از حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) دربارهٔ عظمت حضرت جعفر بن أبی طالب (علیهما السلام) در پیشگاه ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، در توضیح این روایت نوشته است:

«عبارة عن صفة ملكية و قوة روحانية، أعطيها جعفر [ (علیه السلام) ] كما أعطيتها الملائكة.»(3)


1) . سقای معرفت، ص446.

2) . الروض الأنف، ج7، ص37؛ و ابن سعد با اندکی تفاوت این روایت را به این نحو نقل کرده است: «لَقَدْ رَأَيْتُهُ فِي الْجَنَّةِ، يَعْنِي جَعْفَرًا، لَهُ جَنَاحَانِ مُضَرَّجَانِ بِالدِّمَاءِ مَصْبُوغُ الْقَوَادِمِ.» - (الطبقات الکبری، ج4، ص29).

3) . سقای معرفت، ص440؛ به نقل از الروض الأنف، ج7، ص38.

([مراد از جناح و بال] عبارت است از صفت ملکی و نیروی روحی و قدرت روحانیه‌ای که به حضرت جعفر (علیه السلام) عطا شده، همان‌گونه که آن نیروی ملکوتی به فرشتگان بخشیده شده است.)

بنابراین سهیلی معتقد است که مراد از "جناحین" در حقیقت، دو چیز می‌باشد، اوّل: صفتی مُلکی، که با آن می‌تواند در عالم ناسوت و این کرهٔ خاکی حرکت نماید، و این عالم با این بال در سیطرهٔ او است. و دوّم: قوهٔ روحانی و ملکوتی، که با آن قادر خواهد بود در عالم ملکوت و عالم بالا حرکت نماید، و عالم ملکوت با این بال در سیرهٔ او می‌باشد. و همان‌گونه که فرشتگان از آن دو بال برخوردار هستند، و توانائی آن را دارند، که هم در عالم مُلک سیر نمایند، و هم به عالم ملکوت عروج کرده، و حرکت نمایند، حضرت جعفر (علیه السلام) نیز آن دو بال برخوردار است.

به هر ترتیب حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) در ادامه فرمایش خود فرموده‌اند: «إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی مَنْزِلَةً یَغْبِطُهُ بِهَا جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَة»، که "لام" در "لِلْعَبَّاسِ" به اصطلاح دانشمندان علم نحو؛ "حرف جر" است، که اختصاص و ویژه بودن را فایده می‌بخشد. مثل (الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ(1))؛ یعنی مالکیت و مالک بودن در روز رستخیز مختص خداوند متعال است. بنابراین، معنای این فراز چنین خواهد بود: «جایگاهی که حضرت عبّاس (علیه السلام) نزد خداوند دارد، و همه شهداء به خاطر آن، به حضرت غبطه می‌خورند، اختصاص به آن حضرت دارد، و هیچ کس را چنین مقامی نیست.»

و "عند" در فرمایش حضرت امام سجّاد (علیه السلام) ظرف مکان می‌باشد، و به معنای حضور مکانی است. که هم در حضور حسی کاربرد دارد، مثلاً گفته می‌شود: «عندي حسن»؛ حسن نزد من است، یعنی حسن در مکانی که نزدیک من است، قرار دارد. و هم در حضور معنوی به کار می‌رود مثل آن‌که گفته می‌شود:«عند زرارة علم الفقه»؛ فقه آل محمّد (صلی الله علیه وآله) نزد زراره است. بنابراین دانش فقه، و ذهن و عقل، هر دو از امور غير حسی می‌باشند، امّا به کارگیری واژهٔ "عند" به ما


1) . سورهٔ حج، آیهٔ 56.

می‌فهماند که «دانش احکام دینی»در نزد جناب زراره می‌باشد. بر همین اساس "عند" در آیهٔ شریفه: (عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ(1))؛ برای حضور و قرب معنوی است.(2)

بنابراین "عند" در حديث شريف مورد بحث، به معنای قرب و حضور معنوی در نزد اللّه جلّ جلاله می‌باشد. یعنی حضرت عبّاس (علیه السلام) رتبه و منزلتی در نزد خداوند متعال دارد، که آن مورد غبطه و رشک تمام شهداء است. از همین روی باید معتقد شد که قرب حضرت عبّاس (علیه السلام) به اللّه جلّ جلاله استثنایی است، و هیچ‌کس را با او شرکتی نیست.

"غبطه" هرگاه انسان نظر کند به کسی، و نعمت و فضیلتی را در او ببیند، از دو حال خارج نیست. یا این‌که آرزو می‌کند که خداوند آن نعمت و فضیلت را بر آن شخص دوام بخشد، ولی به او نیز عنایت کند. چنین انسانی را "غابط" و این حالتش را "غبطه" می‌گویند. و یا این‌که آرزو می‌نماید که آن نعمت و فضیلت از آن شخص زایل شده، و از بین برود، و آن شخص این نعمت و فضیلت را فقط برای خود بخواهد. که در این صورت چنین شخصی را "حسود" و این صفتش را "حسد" می‌خوانند. پس "غبطه"؛ یعنی دو آرزو کردن، اوّل: دوام و استمرار نعمت و فضیلت برای دیگری، دوّم: یافتن آن مرتبه و فضیلت برای خود.(3)

بنابراین همهٔ شهداء وقتی مقام و منزلت حضرت عبّاس (علیه السلام) را در نزد خداوند می‌بیند، بر آن غبطه خورده، و رشک می‌برند. و از خدا می‌خواهند که آن منزلت برای آن حضرت بادوام باشد، و برای آنان نیز حاصل شود. گر چه خواسته دوّم آنان ناممکن است. زیرا این رتبه ویژهٔ حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) می‌باشد؛ چرا که حضرت امام سجّاد (علیه السلام) فرمودند: «للعبّاس»؛ یعنی این مرتبه اختصاص به آن حضرت دارد.(4)


1) . سورهٔ قمر، آیهٔ 55.

2) . سقای معرفت، ص452؛ به نقل از کلیات ابي البقاء، ص634؛ مغني اللبيب ج 2، ص44.

3) . «آن‌چه گفته شد، توضیح کلمات دانشمندان لغت شناس است، که در فرق بين «غبطه» و «حسد» بیان کرده‌اند.» - (حاشیهٔ کتاب سقای معرفت، ص452؛ به نقل از الفروق في اللغة، ص121؛ کلیات ابوالبقاء، ص672؛ و معجم مقاییس اللغة، ج4، ص411).

4) . سقای معرفت، ص452.

کلمهٔ "جميع" برای تأکید و احاطه کاربرد دارد.(1)و آن را از الفاظ "عموم" شمرده‌اند. یعنی شامل تمام افراد می‌شود. و در این حدیث شریف به هر دو معنی است؛ زیرا لفظ "الشهداء" جمع "شهید" می‌باشد. و بر آن «ال» داخل شده که بنابر قول صاحب نظران همین کلمه "الشهداء" دلالت می‌کند که همهٔ شهیدان بدون استثناء بر مقام و منزلت حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) غبطه می‌خورند. ولی در عین حال حضرت امام سجّاد (علیه السلام) این معنا را در فرمایش خود، به کلمهٔ "جميع" تأکید کرده، و محکم نموده است.(2)

و از همین روی دانشمندان «علم اصول» می‌گویند: اسمی که به صورت صیغه جمع آمده، و بر آن الف و لام داخل شده است، صراحت در «عموم استغراق» دارد. بنابراین به طور مسلم مراد از "الشهداء" تمام افراد شهید هستند، علاوه بر این‌که واژهٔ "جميع" نیز به آن اضافه شده، پس هیچ شهیدی در عالم نیست مگر این‌که بر مقام و منزلت حضرت عبّاس (علیه السلام) رشک می‌ورزد. و این دلیل واضحی است، که بعد از وجود نازنین چهارده معصوم (علیهم السلام) احدی چنان منزلتی را نزد خداوند متعال ندارد.(3)

نکته: پنهان نماند که واژهٔ "جميع الشهداء" در فرمایش حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) گر چه تک تک شهیدان را شامل می‌شود، ولی چهارده معصوم (علیهم السلام) از عموم آن خارج می‌باشند، زیرا در این عالم هیچ‌کس با ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) قابل قیاس نیست، و آن بزرگواران، به اصطلاح علماء علم اصول، تخصصاً از این عموم خارج هستند؛ یعنی اصلاً این "جميع الشهداء" شامل حال آن بزرگواران نمی‌شود.

افزون بر این‌که گفته شد که به قطع و یقین حضرت ابو الفضل (علیه السلام) هر مقام و فضیلتی دارد، به برکت حضرت امام حسین (علیه السلام) است. و حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) آن‌چه را یافته، از اطاعت و تسلیم شدن در مقابل خداوند متعال و حضرت محمّد و آل محمّد (صلی الله علیه وآله) به دست آورده است.


1) . سقای معرفت، ص453؛ به نقل از لسان العرب، ج2، ص390.

2) . سقای معرفت، ص453.

3) . سقای معرفت، ص461.

و این همه مدارج را از شاگردی درب خانهٔ حضرت علیّ مرتضی و حضرت امام حسن مجتبی و حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیهم السلام) کسب کرده است.(1)

به هر تقدیر در این فراز از فرمایش حضرت امام سجّاد (علیه السلام) که فرمودند: «إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی مَنْزِلَةً یَغْبِطُهُ بِهَا جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَة»، "إِنَّ" واژه‌ای است که تأکید و قطعی بودن یک جمله را می‌رساند. و به ناچار نیازمند "مبتدا" و "خبر" می‌باشد. به این معنی که بعد از واژهٔ "إِنَّ"، «نهاد» و «گزاره‌ای» باید باشد. و آن‌چه مسلم است، در فرمایش حضرت، "مَنْزِلَةً"، اسم "إن" است، و به دیگر سخن "مَنْزِلَةً" نهاد این فراز می‌باشد. همان‌گونه که کلمهٔ "لِلْعَبَّاسِ"،(2)"خبر" و "گزارهٔ" آن است. و جملهٔ: «یَغْبِطُهُ بِهَا جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَة»، صفت و توصیف برای "مَنْزِلَةً" می‌باشد.

امّا عبارت "عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی" که ظرف است، باید وابسته و متعلق به "مَنْزِلَةً" بدانیم، چرا که "عند" ظرف غير متصرف است.(3)بنابراین، نمی‌تواند "خبر" و "گزاره" برای "مَنْزِلَةً" باشد. حال با توجه به آن‌چه گفته شد، معلوم می‌شود که "مَنْزِلَةً" اسم "إِنَّ" و "نهاد" است، و جملهٔ "یَغْبِطُهُ بِهَا جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَة" صفت برای "مَنْزِلَةً" می‌باشد. و واژهٔ "لِلْعَبَّاسِ" خبر "إِنَّ" و گزاره "مَنْزِلَةً" است. که متعلق و وابسته به «استقر» بوده، که حذف شده، و در کلام آورده نشده، ولی مراد می‌باشد.(4)بنابراین ترجمه این فراز، از فرمایش امام سجّاد (علیه السلام) چنین می‌شود:


1) . سقای معرفت، ص453.

2) . طبق قواعد علم نحو، «لِلْعَبَّاسِ»، جار و مجرور است، و متعلق به «استقر» می‌باشد، که در تقدیر گرفته می‌شود، و گویا اصل عبارت چنین بوده است :«استقر للعبّاس» - (حاشیهٔ کتاب سقای معرفت، ص454).

3) . نزد علمای نحو ظرف بر دو قسم است: 1. ظرف متصرف یعنی ظرفی که همیشه مفعول فيه است، و گاهی مبتداء واقع می‌شود. مثل: «يوم الجمعة سيّد الأيام»، 2. ظرف‌هایی که از مفعول فيه بودن نمی‌توانند خارج شوند، و هیچ‌گاه نمی‌توان آن‌ها را مثلاً مبتداء و نهاد در جمله قرار داد. و «عند» از ظرف‌هایی است، که از «مفعول فیه» بودن هیچ‌گاه خارج نمی‌شود. (حاشیهٔ کتاب سقای معرفت، ص454؛ به نقل از التصريح على التوضيح، ج1، ص343).

4) . سقای معرفت، ص453.

«به‌درستی‌که منزلت و درجه‌ای در نزد خداوند برای حضرت عبّاس (علیه السلام) وجود دارد، که همهٔ شهداء به‌خاطر آن منزلت بر حضرت ابو الفضل (علیه السلام) غبطه خورده، و رشک می‌ورزند.»(1)

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان امام صادق (علیه السلام)

اشاره

من جمله از روایاتی که در مورد مقام و منزلت حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) روایت شده است، حدیثی می‌باشد، که ابن عنبه، و أبو نصر بخاری، آن را از مفضل بن عمر نقل نموده، و می‌گوید: حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمودند:

«كانَ عَمُّنَا العَبّاسُ، نافِذَ البَصيرَةِ، صُلبَ الإيمانِ، جاهَدَ مَعَ أبي عَبدِ اللّهَ (علیه السلام)، وَ اُبْلِى بَلاءً حَسَناً وَ مَضى شَهيدَاً.»(2)

(عموی ما حضرت عبّاس (علیه السلام) دارای بینشی ژرف، و ایمانی استوار بود. در رکاب أبا عبد اللّه (علیه السلام) جهاد فرمود، و در آزمونی سخت، با به جان خریدن گرفتاری‌ها، [پیروز گشت،] و با شهادت از دنیا رفت.)

در این روایت شریف، چند صفت و ویژگی برای حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) بیان شده است. که دو صفت اوّل؛ یعنی نافِذَ البَصيرَةِ، و صُلبَ الإيمانِ، از ویژگی‌های روحی و ذاتی آن حضرت است، و به نحو دائمی و همیشگی در وجود حضرت نهادینه می‌باشد. و از آغاز ولادت به گونه‌ای ادامه‌دار و مستمر با ذات آن حضرت عجین شده، و درآمیخته است. چرا که جمله اسمیه وقتی با واژهٔ "كان" به کار گرفته می‌شود، که گوینده بخواهد استمرار و دوام معنا را به شنونده و یا خواننده بفهماند.(3)


1) . سقای معرفت، ص454.

2) . عمدة الطالب، ص629؛ سر سلسلة العلویة فی أنساب السادة العلویة، ص132.

3) . سقای معرفت، ص77.

به هر ترتیب وقتی امام معصوم (علیه السلام) می‌فرمایند: «كان عمنا نافذ البصيرة؛ یعنی بصیرت عموی ما نافذ بود»، کلام از قبیل اضافه صفت به موصوف است. از این رو باید دانسته شود، که منظور از "بصیرت" چیست؟ حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) در وصف رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می‌فرمایند:

«فَهُوَ إِمَامُ مَنِ اتَّقَی، وَ بَصِیرَةُ مَنِ اهْتَدَی.»(1)

(پس پیامبر (صلی الله علیه وآله) پیشوای پرهیزکاران، و روشنی قلب هدایت یافتگان است.)

لذا کسانی‌که هدایت را پذیرفته‌اند، و از گمراهی درآمده، و اسلام و قرآن را قبول کرده‌اند، نور قلب و بصیرت جان آن‌ها حضرت محمّد (صلی الله علیه وآله) می‌باشد. و گوئی نور ایمان به‌وسیلهٔ حضرت در قلوب آن‌ها قرار گرفته شده است. کما این‌که گفته شده است:

«الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ.»(2)

(علم نوری است که خداوند در قلب هر کسی‌که بخواهد آن را قرار می‌دهد.)

و همچنین دربارهٔ معنای «بصیرت» گفته‌اند:

«البصيرة نور القلب الذي به يستبصر.»(3)

(بصیرت نور قلب است که به واسطهٔ آن حقیقت روشن می‌شود.)

با توجه به آن‌چه گفته شد، آشکار می‌شود که: "بصر" همان حس بینایی است، و "بصیرت" حس دانائی و بینش درونی می‌باشد، و تفاوت آن‌ها در دو جهت خواهد بود: اوّل: جایگاه "بصر"، چشم است، و جایگاه "بصیرت"، قلب خواهد بود. دوّم: نیروی چشم مادی می‌باشد، ولی نیروی دانائی ملکوتی است. حال باید دانست قلب مؤمن، دو مرحله دارد: اوّل: بصیرت پیدا کردن، و نورانی شدن، دوّم: بصیرت بخشیدن، و نور افشانی کردن، و در این بین افرادی به مرحلهٔ دوّم راه می‌یابند، که مرحلهٔ اوّل را گذرانده باشند.(4)


1) . سقای معرفت، ص79؛ به نقل از خطبهٔ 93 نهج البلاغه.

2) . سقای معرفت، ص79؛ به نقل از بحارالانوار، ج67، ص140.

3) . سقای معرفت، ص81؛ به نقل از الکشاف، ج2، ص55.

4) . سقای معرفت، ص81.

پس قلب مؤمن به واسطهٔ اهل بیت (علیهم السلام) عرفت پیدا می‌کنند، چنانچه أبو خالد کابلی، از امام باقر (علیه السلام) پرسید: مراد از "النور" که در این آیهٔ شریفه: (فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنَا(1)

ایمان بیاورید به خداوند و پیامبرش و "نوری" که نازل کردیم)، چیست؟ آن حضرت در جواب أبو خالد کابلی فرمودند:

«یَا أَبَا خَالِدٍ! النُّورُ وَ اللَّهِ الْأَئِمَّةُ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله) إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ الَّذِی أَنْزَلَ وَ هُمْ وَ اللَّهِ نُورُ اللَّهِ فِی السَّمَاوَاتِ وَ فِی الْأَرْضِ.»

(ای اباخالد! سوگند به خدای بزرگ مقصود از آن نور، پیشوایان از آل محمّد (صلی الله علیه وآله) می‌باشند، و قسم به خدا آن‌ها نور خداوند هستند که خدا فرو فرستاد، سوگند به اللّه آن‌ها نور خداوند در آسمان‌ها و زمین هستند.)

آن‌گاه وجود نازنین حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام) در ادامه فرمایشات خود نکته‌ای مهم را یاد آوری کرده، و می‌فرمایند:

«وَ اللَّهِ یَا أَبَا خَالِدٍ! لَنُورُ الْإِمَامِ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ أَنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِیئَةِ بِالنَّهَارِ وَ هُمْ وَ اللَّهِ یُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِینَ.»

(به خداوند سوگند ای اباخالد! همانا نور امام در قلب و جان مؤمنان روشن‌تر از خورشید نور افشان در روز می‌باشد، و به خداوند قسم آن امامان قلب‌های مؤمنان را منور و روشن می‌نمایند.)

آن‌گاه حضرت امام باقر (علیه السلام) به مطلب مهم و رازی اشاره کردند، و آن این‌که خداوند به هر کس بخواهد نور ولایت را می‌بخشد، و از هر قلبی بخواهد برمی‌دارد، و فرمودند:

«وَ یَحْجُبُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ نُورَهُمْ عَمَّنْ یَشَاءُ فَتُظْلِمُ قُلُوبُهُمْ.»


1) . سورهٔ تغابن، آیهٔ 8.

(خداوند نور امامان را از هر (قلبي) که بخواهد منع می‌کند، در نتیجه آن قلوب تاریک می‌شود.)

سپس حضرت در ادامهٔ فرمایشات خود محبّت را از نشانه‌های آن نور قلمداد نمودند، و برای این‌که قلب جایگاه آن نور شود، دو راه را بیان می‌نمایند، و می‌فرمایند:

«وَ اللَّهِ یَا أَبَا خَالِدٍ! لَا یُحِبُّنَا عَبْدٌ وَ یَتَوَلَّانَا حَتَّی یُطَهِّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ وَ لَا یُطَهِّرُ اللَّهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتَّی یُسَلِّمَ لَنَا وَ یَکُونَ سِلْماً لَنَا.»

(به خدای سوگند ای اباخالد! بنده‌ای ما را دوست ندارد و ولایت ما را نمی‌پذیرد، مگر این‌که خداوند قلبش را پاک و تطهیر کند. و خداوند قلب هیچ بنده‌ای را پاک نمی‌گرداند، مگر این‌که تسلیم ما شود، و از در صلح و آشتی با ما وارد شود.)

حضرت امام محمّدباقر (علیه السلام) گفتار نورانی خویش را با بیان یکی از آثار تسلیم پایان داده، و در پایان فرمایشات خود می‌فرمایند:

«فَإِذَا کَانَ سِلْماً لَنَا سَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ شَدِیدِ الْحِسَابِ وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ یَوْمِ الْقِیَامَةِ الْأَکْبَرِ.»(1)

(پس هرگاه بنده‌ای با ما سازش کرد، خداوند او را از شدّت حساب قیامت نگاه دارد، و از هراس بزرگ قیامت او را ایمن سازد.)(2)

با توجه به آن‌چه گفته شد، و دقت در دو واژهٔ "كان"، و "نافذ" روشن می‌شود که: اوّلاً: نور امامان معصوم (علیهم السلام) در سراسر قلب حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نفوذ کرده بود، تا آنجا که جایی برای غیر آن نور باقی نمانده بود.

ثانياً: نفوذ نور ولایت در جان حضرت عبّاس (علیه السلام) همیشگی بوده و هست و خواهد بود. بلکه قرین و همزاد ایشان می‌باشد، و لحظه‌ای قلب مبارکشان از نور ولایت تهی نبوده است. چرا که


1) . الکافی، ج1، ص194.

2) . سقای معرفت، ص85.

"كان" در کلام عرب دوام و همیشگی بودن را می‌رساند، مانند: (كَانَ اللَّهُ سَمِيعًا بَصِيرًا(1)

خداوند متعال همیشه سمیع و بصیر است)، نه این‌که خداوند در زمان گذشته شنوا و بینا بوده، بلکه این صفات برای اللّه دوام داشته، و همیشگی خواهد بود. و این است یکی از رازهای کلام امام صادق (علیه السلام) که تعبیر فرمودند: «كان عمنا العبّاس نافذ البصيرة» یعنی حضرت عبّاس (علیه السلام) به طور دائم و مستمر جان مبارکشان جایگاه بصیرت و نور ولایت بوده است.

به دیگر بیان: این فرمایش امام صادق (علیه السلام) دلالتی آشکار دارد بر این‌که قلب نازنین حضرت أبو الفضل (علیه السلام) نه تنها منور به نور امامان معصوم (علیهم السلام) بوده، بلکه جایگاه انعکاس نور الانوار بوده، از این روی لقب قمر بنی هاشم (علیه السلام) را به خود اختصاص داده بودند. که در حقیقت همان مرحله دوّم "بصیرت"، یعنی انعکاس نور است.

بهترین گواه بر این مطلب خطبه‌ای می‌باشد، که آن حضرت، در هنگام جنگ با «مارد بن صدیف» خواندند، که یکی از فرازهای آن، این است:(2)

«فأنا ابن علیّ لا أعجز من مبارزة الأقران و ما أشركت باللّه لمحة بصر.»(3)

(من پسر علیّ (علیه السلام) هستم، در مبارزه و ستیز با شجاعان ناتوان نیستم، و به اندازهٔ یک چشم برهم‌زدن به شرک آلوده نشدم.)

یعنی هیچ کاری جز برای خدا انجام نداده‌ام، و این همان توحيد قلبی، یعنی بالاترین رتبه توحید است، و جز امام معصوم (علیه السلام) چه کسی در این رتبه قرار دارد، و یا می‌تواند ادعا کند؟ آیا ابوحمزه ثمالی می‌تواند چنین ادعایی داشته باشد؟ جناب سلمان چطور؟ آری این مقام بعد از امامان معصوم (علیهم السلام) شایسته حضرت عبّاس (علیه السلام) می‌باشد.(4)

پس بصیرت دو گونه است، اوّل: وجدان توحید، و یافتن حقیقت دین. دوّم: بروز نور از قلب سرشار از بصیرت، که هدایتگر دیگران به سوی توحید و حقیقت صفات الهی است.(5)و چون


1) . سورهٔ نساء، آیهٔ 134.

2) . سقای معرفت، ص94.

3) . سقای معرفت، ص94؛ إکسیر العبادات فی أسرار الشهادت، ج2، ص501.

4) . سقای معرفت، ص94.

5) . سقای معرفت، ص95؛ اقتباسی نقل شده از منهاج الولایة، ج1، ص642 و 643.

حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در مرتبه‌ای هستند که بروز نور از قلب مبارکشان موجب هدایت دیگران می‌گردد، به ایشان «باب الحسين (علیه السلام)» نیز گفته می‌شود. و برای ایشان مقام و مرتبه‌ای بود، که غم و اندوه را از حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) می‌زدود، و مانع دگرگون شدن اوضاع بر امام حسین (علیه السلام) می‌شد. چرا که قلب حضرتش بر بصیرت نافذه استوار بود، و آن نوری که از حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) سراسر جان حضرت عبّاس (علیه السلام) را فراگرفته بود، موجب انبساط امام می‌شد.(1)

به هر حال آن حضرت، صاحب "بصیرت نافذه" و "ولایت کامله" است، و قلب آن بزرگوار با تمام وجود در سیطرهٔ نور عظمت الهی - یعنی ولایت - قرار دارد، از این رو محرم شهود دو عالم مُلک و ملکوت و دانای تمام اسرار هستی، و از هر اشتباهی مصون و محفوظ است. زیرا قلبی که در بلندترین قلهٔ بصیرت - نافذ البصیره - قرار گرفته، هم شهود عالم ملک را دارا است، و هم حقیقت عالم ملکوت را گیرا می‌باشد. پس در دانائی خطا نمی‌کند، و سهو و خطائی ندارد. و هم در کردار دچار اشتباه و سهو نمی‌شود. بنابراین حضرت أبو الفضل (علیه السلام) دارای مقام عصمت عملی و علمی است. و بدین سبب هم دستگیر سالکان وادی معرفت به ولایت و توحید است، و هم اولیاء را به ولایت می‌رساند.(2)

در فراز بعدی از این روایت شریف حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) دربارهٔ عموی بزرگوار خود حضرت عبّاس (علیه السلام) می‌فرمایند: «صُلْبَ الإيمانِ»، که نمایانگر دوّمین صفت ذاتی حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) است. و برای فهم این فقره از حدیث ناچار از دانستن دو واژهٔ به کار گرفته شده در حدیث یعنی: "صلب" و دیگری "ایمان" هستیم. که خوب است بدانیم "صلب" در زبان عرب به دو صورت استعمال می‌شود: اوّل: الصُّلْبُ. دوّم: الصُّلَّبُ. و هر دو به یک معنی آمده است. چنانچه زبیدی در این‌باره نگاشته است:


1) . سقای معرفت، ص95.

2) . سقای معرفت، ص96.

«الصُّلْبُ بالضَّمِّ. و الصُّلَّبُ كَسُكَّر. و الصَّلِيبُ مِثْلُ أَمِيرِ هُوَ الشَّدِيدُ...ذُو صَلاَبَة.»(1)

(صُلْب با ضم. و صُلَّب بر وزن سُکَّر. و صلِیب بر وزن أمِیر، یعنی کسی‌که استوار و توانمند و دارای صلابت و نیروی سخت و محکمی است.)

و گر چه واژهٔ "صلب" در معنای "ظهر"(2)و پشت و کمر نیز به کار گرفته شده، ولی با بررسی دقیق در این واژه روشن می‌شود که ریشهٔ این کلمه در حقیقت برای «قوت و نیرومندی که ظاهر و آشکار» باشد کاربرد دارد. چرا که ممکن است کسی یا چیزی استوار و نیرومند باشد، ولی آن قوت و قدرت آشکار نباشد. ولی اگر قوت و نیرومندی کسی یا چیزی آشکار و ظاهر باشد، آن را "صلب" می‌گویند، مانند ستون فقرات که نیرومندی آن برای حفظ تعادل جسم انسان برای همه واضح و روشن است.(3)

امّا واژهٔ دوّم این فراز از فرمایش حضرت امام صادق (علیه السلام)، "الإيمان" می‌باشد، که ریشهٔ این کلمه از "أمن" به معنای آرامش و اطمینان قلبی داشتن است. که وقتی به باب افعال برده شود "ایمان" می‌گردد، و در این صورت به معنای آرامش یافتن است.(4)

و به معنای «تصدیق نمودن» نیز استعمال شده است.(5)

کلمهٔ "ایمان" به گونه‌ای گسترده در دین مبین اسلام و فرهنگ تشیع به کار رفته بلکه در تمام ادیان و مکتب‌ها به آن پردخته شده است، بدین خاطر باید از دو جهت مورد توجه قرار گیرد: اوّل: خود "ایمان" چیست؟ دوّم: به چه چیزی باید ایمان داشت؟

امّا در مورد این‌که "حقیقت ایمان" چیست؟ جناب فضيل بن يسار می‌گوید: شنیدم که حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) می‌فرمایند:


1) . سقای معرفت، ص155؛ به نقل از تاج العروس، ج2، ص147.

2) . سقای معرفت، ص155؛ به نقل از النهاية في غريب الحديث و الاثر، ج3، ص41.

3) . سقای معرفت، ص156.

4) . سقای معرفت، ص156؛ به نقل از تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج1، ص114.

5) . سقای معرفت، ص156؛ به نقل از مجمع البیان، ج1، ص49؛ حیث قال؛ قال الأزهری: «اتفق العلماء علی أن الإیمان هو التصدیق».

«إِنَّ الْإِیمَانَ مَا وَقَرَ فِی الْقُلُوبِ.»(1)

(ایمان چیزی است که در قلب‌ها فرو رفته، استوار و ثابت باقی بماند.)

بنابراین «ایمان» یعنی چیزی که ثابت و استوار و با شکوه و جلالت در خانه قلب جای گیرد، و تو گویی قلب را شکافته و در آن مستقر شده باشد.(2)و این است نکته‌ای که امام به جای «ثبت» و «سکن» و مانند آن فرمود: «وقر في القلوب».

به هر تقدیر برای «صلب الإیمان» در این فراز شریف از روایت، به دو معنی به طور فشرده اشاره می‌کنیم:

معنای اوّل: صلابت ایمان در قلب حضرت عبّاس (علیه السلام)، یعنی عموی ما حضرت عبّاس (علیه السلام) ایمانی مستحکم و استوار و باصلابت داشتند.

معنای دوّم: وجود نازنین باب الحوائج إلی اللّه حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، صلابت و قوّت و استحکام ایمان بودند.

معنای اوّلِ صلب الإیمان

در مورد معنای اوّلِ «صلب الإیمان»، باید گفت: هرگاه معرفت به توحید و نبوّت و ولایت چهارده معصوم (علیهم السلام) در دل به طور دایم استقرار یابد به گونه‌ای که از جان و دل مؤمن قابل انفکاک و جدایی نباشد، و نیز آثار آن - یعنی عمل کردن به دستورات چهارده معصوم (علیهم السلام) از قلب و جوارح، چشم، دست، زبان و... - آشکار شود، ایمان حاصل شده است. و نیز ملاک و میزان ایمان، همانا معرفت و ولایت است. و این رتبه و مقامی است که نه برای همه، بلکه به شماری از بندگان خاص الهی عطا می‌شود.(3)

امّا بالاتر از این مقام - معرفت به ولایت - رتبه و درجه‌ای است که از آن به «صلابت ایمان» تعبیر می‌شود. یعنی این‌که انسان از معرفت ولایت، ترقی کرده و به جایی برسد که «صلابت


1) . سقای معرفت، ص156؛ به نقل از الکافی، ج2، ص27.

2) . سقای معرفت، ص156؛ به نقل از فرهنگ لاروس، ج2، ص2194.

3) . سقای معرفت، ص159.

ایمان» را در قلب و جان خود بیابد. بنابراین «صلابت ولایت» در قلب، غیر از «معرفت» به «ولایت» است. و کسی که به اوج این درجه و رتبه رسید، حضرت ابو الفضل (علیه السلام) می‌باشند. از این رو باید دو مطلب مورد بررسی قرار بگیرد. اوّل: سرچشمهٔ برهان صلابت ولایت در جان حضرت عبّاس (علیه السلام) . دوّم: آثار و نشانه‌های این صلابت در گفتار و کردار آن حضرت (علیه السلام) .(1)

حال دربارهٔ مطلب اوّل، یعنی: دربارهٔ برهان صلابت در قلبِ وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، باید گفت:

دلیل اوّل: فرمایش حضرت امام صادق (علیه السلام) است که فرمودند: «كان عمنا العبّاس نافذ البصيرة و صلب الايمان؛ عموی ما بصیرتشان نافذ و گسترده و روان بود.»

بنابراین حضرت ابو الفضل (علیه السلام) با آن نفوذ و گستردگی بصیرتی که داشتند، به عظمت و جلالت امامان معصوم (علیهم السلام) پی بردند. و در کمال معرفت قرار داشتند، یعنی می‌دانستند که حضرت امام حسین (علیه السلام) نور عظمت الهی و حقیقت جلال خداوندی تبارک و تعالی می‌باشند. حضرت امام باقر (علیه السلام) در حدیث بلندی می‌فرمایند:

«فَنَحْنُ جَلاَلُ اَللَّهِ وَ كَرَامَتُهُ اَلَّتِي أَكْرَمَ اَللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اَلْعِبَادَ بِطَاعَتِنَا.»(2)

(جلال و بلند مرتبگی خداوند ما هستیم و ما هستیم کرامت خداوندی که به سبب اطاعت بندگان خدا از ما، ایزد منان به آن‌ها کرامت و ارزندگی داد.)

بنابراین آن بزرگوار بصيرت تام و کامل نسبت به جلال و جمال و عظمت امام حسین (علیه السلام) داشتند، و همین بصیرت باعث شده بود که جلال و سطوت امام بر قلب آن بزرگوار مستولی شده، و جان ایشان را در سیطرهٔ خود در آورد.(3)

دلیل دوّم: سیطره و صلابت ولایت چنان بر قلب حضرت عبّاس (علیه السلام) سایه افکنده بود که در راه اطاعت و فرمان‌برداری، و جان‌نثاری در راه حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) هیچ‌گاه سستی به خرج


1) . سقای معرفت، ص160.

2) . سقای معرفت، ص160؛ به نقل از بصائر الدرجات فی فضائل آل محمّد (صلی الله علیه وآله)، ص312؛ عنه البحار، ج24، ص396.

3) . سقای معرفت، ص160.

ندادند و از روی آن نور الأنوار روی برنگرداندند. لذا در یکی از فرازهای زیارت آن حضرت که از ناحیهٔ مقدسهٔ حضرت امام صادق (علیه السلام) صادرشده، می‌خوانیم:

«أشْهَدُ أَنَّکَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْکُلْ وَ أَنَّکَ مَضَیْتَ عَلَی بَصِیرةٍ مِنْ أمْرِکَ.»(1)

(گواهی می‌دهم که تو (در اطاعت و فرمانبرداری، از امام و کمک به آن حضرت) ضعف و سستی به خرج ندادی، و هیچ‌گاه از آن حضرت روی برنگرداندی، و همانا از روی بصیرت و بینایی در کار خود درگذشتی.)

این فراز از زیارت به ما می‌فهماند که از حضرت عبّاس (علیه السلام) در فرمان‌برداری و جان‌ثاری در پیشگاه ولایت هیچ سستی رخ ندادند، و هیچ‌گاه از مقام ولایت روی برنگرداندند، و راز آن در جملهٔ «أَنَّکَ مَضَیْتَ عَلَی بَصِیرةٍ مِنْ أمْرِکَ» نهفته است. از همین روی ولایت در قلب او صلابت و سطوت داشت، که هم جمال و زیبایی ولایت را درک می‌کرد، هم عاشق جمال امام بود و هم تحت سیطره صلابت امام. این دو در جان حضرت أبو الفضل (علیه السلام) چنان نورافشانی کرده که در جسم ظاهر آن حضرت نیز اثر کرده و آثار جلال و جمال حسینی در پیکر مقدّس حضرت عبّاس، قمر بنی هاشم (علیه السلام) نمایان شده بود.(2)

معناي دوّمِ صلب الإيمان

«قوّت ايمان» بودن، غير از «ايمان قوي و مستحکم» داشتن است، و کلمهٔ شريفهٔ «صلب الايمان» مي‌تواند دلالت کند که حضرت ابو الفضل (علیه السلام) صاحب «ايمان قوي و استوار» بودند. و سراسر هستي او را ايمان فرا گرفته تا اندازه‌اي که سر مويي غير از ايمان در تمام وجود ایشان يافت نمي‌شد. و همچنین این کلمهٔ شریفه دلالت می‌کند که آن حضرت «قوّت و نيروي ايمان»، و «صلابت ايمان» بودند.

و از آن جائی‌که کلام امامان معصوم (علیهم السلام) داراي هفتاد معني است، اين فرمايش حضرت امام صادق (علیه السلام) در وصف حضرت قمر بني هاشم (علیه السلام) نيز داراي هفتاد معناي بطني می‌باشد، ولي اين


1) . سقای معرفت، ص161.

2) . سقای معرفت، ص161.

نوشتار به دو معناي آن مي‌پردازد، که معناي اوّل آن گذشت، و دوّمين معنی آن اين است که گويا امام صادق (علیه السلام) مي‌فرمايند: «عموي ما عبّاس (علیه السلام) صلابت و قوت ايمان بودند.»(1)

و اين نکته روشن است که کسي مي‌تواند «صلابت ايمان» باشد که ايمانش قوي و استوار بلکه سراسر وجودش تحت تصرف ايمان باشد. به ديگر بيان، وقتي انسان به مقام تسليم رسيد، مي‌تواند به رتبه بالاتر برسد، يعني «صلابت ايمان» شود، و حضرت عبّاس (علیه السلام) اين دو رتبه را در عالي‌ترين درجه آن دارند. يعني هم «صلابت ايمان» در آن حضرت آشکار بود، و هم خود ایشان «صلابت ايمان» بودند. به عبارت دیگر، هم «ايمان» بر ایشان «صلابت» داشت، و هم حضرت «صلابت» براي «ايمان» بودند.(2)

در سوّمين فراز، از این فرمايش حضرت امام صادق (علیه السلام) آمده است: «جاهَدَ مَعَ أبي عَبدِ اللّهِ وَ أبلىٰ بَلاءً حَسَناً، وَ مَضىٰ شَهِيداً»، که این فراز از سه جمله ترکيب شده، که هر سه با یکدیگر در ارتباط هستند، و اشاره به واقعهٔ کربلا دارند. که جمله اوّل: «جاهَدَ مَعَ أبي عَبدِ اللّهِ»، جمله دوّم: «وَ أبلىٰ بَلاءً حَسَناً» و جمله سوّم: «وَ مَضىٰ شَهِيداً» می‌باشد و براي روشن شدن اين فراز از کلام نوراني، ابتدا بايد در معناي الفاظ آن‌ها تحقيق و پژوهش نمود.

بررسي واژه‌های «جاهَدَ مَعَ أبي عَبدِ اللّهِ»

واژهٔ «جاهد» از ريشهٔ جُهد یا جَهد است که به باب «مفاعله» رفته است.(3)


1) . سقای معرفت، ص206.

2) . سقای معرفت، ص206.

3) . باب «مفاعله» يعني اين‌که هر دو با همديگر دست به آن کار مي‌زنند، مثلاً مباحثه يعني با همديگر به بحث و گفتگو پرداختن. بنابراين جهاد و مجاهده يعني به جهاد پرداختن. ولي در اصطلاح شرع، آن کس که براي خدا به جنگ مي‌پردازد او را مجاهد، و کار او را جهاد مي‌گويند، و طرف مقابل را محارب، و کارش حرب يا بغي مي‌نامند. (سقای معرفت، ص250).

جُهد يعني تاب و توان، و جَهَد يعني به کارگيري تمام تاب و توان براي رسيدن به هدف. و جَهْد يعني خود را به سختي و رنج انداختن براي به دست آوردن مقصود.(1)

و هر گاه انسان با دشمن خود به ستيز برخيزد، به طور طبيعي دشمن نيز به مصاف او مي‌آيد، و از همين روي هر دو براي پيروزي بر حريف، نهايت توان خود را به کار مي‌گيرند، و براي رسيدن به پيروزي خود را به نهايت رنج و مشقت مي‌اندازند. و با يکديگر به مبارزه برمي‌خيزند. بدين سبب از چنين حالتي تعبير به «جهاد» مي‌کنند، و «مجاهده» چون کوشش و به کارگيري توان و قدرت از هر دو طرف جنگ است.(2)

معناي جهاد در شريعت

صاحب کتاب «سقای معرفت» در این‌باره نگاشته است: كلمات فقهاء شيعه در تعريف جهاد متفاوت است، گرچه بازگشت همهٔ آن‌ها به يک حقيقت می‌باشد و جامع‌ترين آن‌ها به حسب فهم نويسنده، تعريفي است که در حاشيهٔ کتاب «شرح لمعه» آمده:

«... إنه [ الجهاد] بذلهما [اي بذل النفس و المال] في إعلاء كلمة الإسلام و إقامة الايمان، و أريد بالأوّل إدخال جهاد المشركين و بالباقي جهاد الباغين ...»(3)

(جهاد یعنی بکارگیری تاب و توان جانی و مالی برای بالا بردن کلمه اسلام و اقامه ایمان، و مراد از «اعلاء کلمه اسلام» جهاد با مشرکین است، و مقصود از «اقامه ایمان» جهاد با کسانی است که در مقابل امام معصوم، سرکشی کرده‌اند.)

معنای «مع»

ابو هلال عسکری دربارهٔ معنای «مع» که در این فرمایش حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) نیز آمده است می‌گوید: هر کجا واژهٔ «مع» به کار گرفته شود، مقصود آن است که در انجام کاری مشارکت صورت گرفته است، از همین روی اگر گفته شود: «أنا معك في هذا الأمر» یعنی من کمک کار و یاری دهنده تو هستم.(4)


1) . سقای معرفت، ص250.

2) . سقای معرفت، ص250.

3) . سقای معرفت، ص250؛ به نقل از شرح لمعه،«اين مطلب در حاشيه اين کتاب گرانسنگ چاپ شده است.»

4) . سقای معرفت، ص251؛ به نقل از فروق فی اللغة، ص296.

از این رو باید گفت: حضرت ابو الفضل (علیه السلام) در کربلا همراه امام مشغول جهاد شدند، و در زمانی‌که امام حسین (علیه السلام) در معرکهٔ عاشوراء مشغول جهاد شدند، حضرت عبّاس (علیه السلام) به یاری و کمک حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) شتافتند. چرا که حضرت امام صادق (علیه السلام) فرموده‌اند: «و جاهد مع أبي عبد اللّه» و این جهاد همراه با حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) فضیلتی است ویژه، که به حضرت عبّاس (علیه السلام) عنایت شد.

و راز آن را در این نکته باید جستجو کرد که همان‌گونه که حضرت امام حسین (علیه السلام) بالاترین شخص جهان هستی است، جهاد آن حضرت نیز بالاترين و عظیم‌ترین و باشکوه‌ترین جهاد است. و روشن است که کردار و عمل و جهاد حضرت امام حسین (علیه السلام) را با جهاد هیچ‌کدام از اصحاب و یاران حضرتش نمی‌توان قیاس کرد. همان‌طور که احدی را نمی‌توان با وجود مقدّس آن حضرت مقایسه نمود.

ولی به نص فرمایش حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) شریک و یار و یاور آن حضرت در جهاد، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) بودند. بنابراین جهاد حضرت عبّاس (علیه السلام) را با جهاد هیچ‌کدام از یاران و اصحاب حضرت امام حسین (علیه السلام) نمی‌توان مقایسه نمود. و از همین جا است که باید گفت:حضرت عبّاس (علیه السلام) را نمی‌توان با هیچ شهید و مجاهدی قیاس کرد.(1)زیرا جهاد حضرت عبّاس (علیه السلام) خصوصیتی داشت که آن را از جهاد دیگر شهیدان متمایز می‌نماید.(2)

ویژگی جهاد حضرت عبّاس (علیه السلام)

دینوری که یکی از بزرگ‌ترین تاریخ نگاران می‌باشد، آخرین لحظات جنگ وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در رکاب برادر بزرگوار خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را چنین گزارش کرده‌اند:


1) . دلیل دیگر این ادعا فرمایش امام سجّاد (علیه السلام) است که فرموده‌اند: «ان للعبّاس عند اللّه تبارک و تعالی لمنزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة».

2) . سقای معرفت، ص251.

«بَقِیَ العَبّاسُ ابنُ عَلِىٍّ (علیهما السلام) قَائِماً أمَامَ الحُسَيْنِ (علیه السلام) يُقَاتِلُ دُونَهُ، وَ يَمِيلُ مَعَهُ حَيْثُ مَالَ، حَتّى قُتِلَ (علیه السلام)، وَ بَقِى الحُسَيْنُ (علیه السلام) وَحْدَهُ.»(1)

(حضرت عبّاس (علیه السلام) ثابت و استوار در پیش روی حضرت امام حسین (علیه السلام) به جنگ با دشمنان می پرداختند، و هرطرف که امام روی می‌کردند حضرت عبّاس (علیه السلام) نیز به آن جانب روی می‌آوردند، تا آن‌که حضرت ابو الفضل (علیه السلام) به شهادت رسیدند، و امام (علیه السلام) تنها ماندند.)

ممکن است این پرسش در ذهن خواننده پدید آید که حضرت عبّاس (علیه السلام) به فرمان امام (علیه السلام) برای آوردن آب به طرف شریعه فرات حرکت کردند. و در هنگامه آب آوردن به شهادت رسیدند. و حال آن‌که در این گزارش تاریخی، مطلب به گونه دیگری است؟

از این رو گفته می‌شود: بین این دو واقعه هیچ منافاتی نیست، چرا که وقتی حضرت ابو الفضل (علیه السلام) مأمور آوردن آب شدند، امام (علیه السلام) فرمودند: با هم به طرف شریعه حرکت کنیم و چون دشمن مانع شد، آن دو بزرگوار به جهاد پرداختند، و در هنگام کارزار حضرت عبّاس (علیه السلام) پیش روی امام و مولایشان (علیه السلام) به کشتن دشمنان حضرت پرداختند، و در حقیقت دفاع از آن حضرت می‌نمودند تا این‌که بر اثر جنگ بین امام حسین (علیه السلام) و حضرت عبّاس (علیه السلام) جدایی افتاد. و در آن جدایی، حضرت سقا به شهادت رسید و امام (علیه السلام) تنها شدند، تا آن‌که صدای برادر را شنیدند و بر بالین آن بزرگوار آمدند.(2)

خاتم المحدّثین، مرحوم حاج شیخ عبّاس قمی (قدس سره) نیز دربارهٔ گوشه‌ای از مبارزات حضرت عبّاس (علیه السلام)، در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نوشته است:

«در هنگامی‌که حضرت عبّاس (علیه السلام) همراه با برادر می‌جنگید، تیری به پیشانی مبارک حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) اصابت کرد،که حضرت ابا الفضل (علیه السلام) با


1) . سقای معرفت، ص251؛ به نقل از موسوعة بطل العلقمي، ج3، ص173؛ به نقل از الأخبار الطوال، ص257.

2) . سقای معرفت، ص253.

سرعت و شتاب هر چه تمامتر آمدند و تیر را از پیشانی آن حضرت خارج کردند.»(1)

پژوهشی در واژه‌های «و أبلى بلاء حسنا»

در این فراز از فرمایش حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) واژهٔ «بلاء» به کار رفته است که سیّد علیّ خان کبیر ادیب و لغت شناس عرب این کلمه را چنین معنی کرده‌اند:

«البلاء بالفتح و المد: ما يمتحن به و يختبر من خیر و شرّ.»(2)

(بلاء چیزی است که به آن امتحان و آزمایش صورت می‌گیرد خیر باشد یا شرّ.)

و سیّد علیّ خان کبیر در توضیح و شرح این عبارت در جای دیگری از همین مآخذ نوشته است:

«و أصل البلاء في كلام العرب: الاختبار و الإمتحان، و هو قد يكون بالخير لامتحان الشكر و قد يكون بالشرّ لامتحان الصبر،...غير أن الأكثر في الشرّ أن يقال: بلوته أبلوه بلاء، و في الخير أبليته إبلاء و بلاء.»(3)

(اصل بلاء به معنای امتحان و آزمایش است، و این آزمایش کردن گاهی به وسیلهٔ چیزهای خیر و خوب است برای آزمایش شخص [که آیا شکر گذار است] و گاهی به سختی و محنت برای امتحان [که آیا بردبار می‌باشد] و غالباً برای امتحان در برابر سختی، بلوته أبلوه بلاء گفته می‌شود، و برای امتحان در برابر


1) . سقای معرفت، ص253؛ به نقل از نفس المهموم، ص300، حیث قال;: «روى الحسن بن علي الطبرسي أن الحسين (علیه السلام) رماه رجل ملعون بسهم فأثبت في جبهته فانتزعه العبّاس (علیه السلام)»؛ به نقل از کامل بهائی، ج2، ص353، حیث قال;: «بعد أن استشهد جميع أهل بيته و إخوانه و أبناء عمّه و أبناء إخوانه لم تبق إلاّ مهجة الحسين الشريفة فاستقبل العدوّ بها إلى أن استنفدت قواه فرماه لعين منهم بسهم فوقع في جبهته، فتقدّم العبّاس (علیه السلام) إلى الحسين (علیه السلام) و أخرج السهم من جبهته و حمل عليهم العدوّ فاقتطعه عن أخيه، و استشهد على الفرات و قبره اليوم هناك».

2) . سقای معرفت، ص255؛ به نقل از ریاض السالکین، ج4، ص135.

3) . سقای معرفت، ص256؛ به نقل از ریاض السالکین، ج7، ص249.

نعمت، أبليته إبلاء و بلاء به کار گرفته می‌شود.)

بنابراین فرق «بلاء» و «ابلاء» در امتحان به خیر و شرّ است، یعنی هرگاه بنده‌ای برای امتحان به او نعمت داده شود، و به او خیر و خوبی برسد، تا آزمایش شود که آیا شاکر است؟ عرب برای این‌گونه امتحان از واژهٔ «أبلی» و«إبلاء» استفاده می‌کند، و اگر برای آزمایش، بنده‌ای را به سختی و مشقتی گرفتار کنند می‌گویند: «بلی» و یا «ابتلی» و به این تفاوت، بزرگان واژه شناس اعتراف کرده‌اند.(1)

پس معنای اصلی در لغت «بلاء» آزمایش و امتحان افراد است. امّا گروهی بر آنند که این واژه در حقیقت در جایی به کار می‌رود، که با دادن خوبی به شخص و یا دچار کردن آن به سختی بخواهند، آن‌چه را که آن فرد در درون دارد ظاهر و آشکار کند، یعنی برای این‌که شکرگزاری و یا کفران نعمت که در باطن شخص نهان است، ظاهر و آشکار شود، و آن صفت را استخراج کرده و از قوه و استعداد به فعل برسانند او را مبتلی به نعمت می‌کنند و اگر بخواهند صبر و بردباری ویا بی‌صبری کسی را آشکار کنند و آن را از قوه به فعل برسانند، او را مبتلی به سختی و بلا می‌کنند،(2)

تا درون هویدا شده او را دیگران به تماشا بنشیند.(3)

سه احتمال در معنای «ابلی بلاء حسنا»

با توجه به آن‌چه گفته شد، سه معنی در معنای این کلام شریف وجود دارد، که می‌توان گفت: هر سه معنی صحیح است.

معنای اوّل: در جمله اوّل خواندیم که حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند: حضرت ابو الفضل (علیه السلام) همراه با حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) جهاد کردند، حال با جملهٔ: «و أبلى بلاء حسنا» امام می‌فرمایند: حضرت عبّاس (علیه السلام) در این جهاد، جنگ نمایانی کرد و بسیاری از دشمنان حضرت


1) . سقای معرفت، ص256؛ به نقل از النهایة فی غرب الحدیث، ج1، ص153.

2) . سقای معرفت، ص256؛ به نقل از فروق فی اللغة، ص210.

3) . سقای معرفت، ص256.

امام حسین (علیه السلام) را به درک واصل کرد، و در حقیقت صفت قدرت و شهامت و شجاعتی را که خداوند در باطن او نهاده بود ابراز کرده و آشکار نمود.

به کارگیری این نعمت بزرگ در راه طاعت مولایش، هم شکر نعمت بود و هم باطن خود را آشکار کرد که بنده‌ای شاکر است، و هم دیگران صفت شکرگذاری او را تماشا کردند. از این روی بعضی از مفسرین در معنای آیهٔ شریفهٔ: (وَ لِيُبْلِیَ الْمُؤمِنِينَ مِنهُ بَلَاءً حَسَنًا(1)) نگاشته‌اند:

«يقال: أبتلي فلان، إذا اجتهد في صفة حرب او کرم، و يقال: أبلى بلاء حسنا.»(2)

(هرگاه کسی نهایت سعی و کوشش خود را در جنگ به کار ببرد، در حقّ او گفته می‌شود: ابلی بلاء حسنا.)

و شهاب الدّین محمود آلوسی بغدادی در این‌باره در کتاب «روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم» گفته است:

«أبلى فلان بلاء حسنا، ای قاتل قتالاً شديداً و صبر صبراً جميلاً، سمی به ذلك الفعل؛ لانه ما يخبر به المرء، فتظهر جلادته و حسن اثره.»(3)

(تا این جمله «ابلی فلان بلاء حسنا» یعنی آن شخص کشت کشتن شدیدی [کشتار زیادی کرد] و از خود بردباری بزرگی به خرج داد، و این کشتن را «ابلی» می‌گویند زیرا آگاهی می‌دهد آن شخص از [شجاعت و شهامت خود] و آشکار می‌شود سخت کوشی او، [و دیگران آن شهامت و بردباری را از او می‌بیند ].)

بنابراین با توجه به آن‌چه نگاشته شد، می‌توان گفت که جملهٔ «أبلى بلاء حسنا» ضرب المثلی است که درباره کسی به کار می‌رود که در هنگامه کارزار با رشادت و شجاعت از کشته‌های


1) . سورهٔ انفال، آیهٔ 17.

2) . سقای معرفت، ص257؛ به نقل از تفسير القاسمی، ج8، ص22؛ به نقل از زهری لغت شناس بزرگ عرب.

3) . سقای معرفت، ص257؛ به نقل از روح المعانی، ج5، ص174.

دشمن پشته می‌سازد.(1)و از این‌که حضرت امام صادق (علیه السلام) این ضرب المثل را دربارهٔ عموی بزرگوار خود به کار برده‌اند می‌توان فهمید که حضرت ابو الفضل (علیه السلام) در روز عاشورا مردان زیادی از دشمنان حضرت امام حسین (علیه السلام) را به خاک انداخته‌اند. پس اگر شماری از مقتل نگاران تعداد افرادی را که حضرت عبّاس (علیه السلام) در روز عاشورا به هلاکت رساند زیاد نوشته‌اند کلامی به گزاف نگفته‌اند، چرا که دلیل آن‌ها این فرمایش حضرت امام صادق (علیه السلام) است.

به هر حال کلمهٔ «ابلی» فعلی است که فاعل آن حضرت عبّاس (علیه السلام) است که به اصطلاح علمای نحو آن را باید به صورت «فعل معلوم» خواند، یعنی این کلمه را به این صورت باید تلفظ کرد: «ابلی» یعنى «أبلى عمنا العبّاس بلاء حسنا؛ عموی ما حضرت عبّاس (علیه السلام) در روز عاشورا جنگی نمایان کرد، و دشمنان بسیاری را به جهنم فرستاد.

معنای دوّم: دوّمین معنایی که برای فرمایش مولایمان حضرت امام صادق (علیه السلام) می‌توان ارایه کرد، این است که خداوند در پاداش جهاد حضرت ابو الفضل (علیه السلام) در پیش روی حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، نعمتی عظیم و بزرگ به او عطا کرد. دلیل این معنی تفسیری است که بزرگان دانش تفسیر در معنای آیهٔ شریفهٔ: (وَ لِيُبْلِیَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا(2)) گفته‌اند، شیخ بزرگوار طبرسی (قدس سره) در معنای آیهٔ فوق می‌فرماید:

«أی: و لينعم عليهم به نعمة حسنة، أی: فعل ذلك إنعاماً على المؤمنین.»(3)

(یعنی: خداوند به آن‌ها به سبب آن نعمت، نعمت نیکوئی عنایت کرد. یعنی: خداوند این کار را به جهت احسان به مؤمنین انجام داد.)


1) . سیّد علیّخان می‌فرماید: «أبلی بنفسه بلاء حسنا، أي: جهادا عظيما»؛ بلاء حسن، یعنی جهاد عظیم و بزرگ». (سقای معرفت، ص258؛ به نقل از ریاض السالکین، ج1، ص74) و در جای دیگر می‌فرماید: «أبلى في الحرب بلاء حسنا، اذا ظهر بأسه حتى بلاه الناس أي خبروه»؛ یعنی صلابت خود را آشکار کرد و مردم آن را دیده و از آن آگاهی یافتند. (سقای معرفت، ص258؛ به نقل از ریاض السالکین، ج2، ص99) بنابراین جهاد و جنگ حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) جنگ و جهادی بس عظیم و بزرگ بوده است که در روز عاشورا تنها از آن بزرگوار صادر شده است. (سقای معرفت، ص258).

2) . سوره انفال، آیهٔ 17.

3) . سقای معرفت، ص258؛ به نقل از مجمع البیان، ج4، ص329.

شهاب الدّین محمود آلوسی بغدادی صاحب تفسیر «روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم» در تفسیر آیهٔ فوق می‌نویسد:

«أي: ليعطيهم سبحانه من عنده إعطاء جميلاً.»(1)

(یعنی: خداوند به آن‌ها از نزد خود عطا کرد، عطا و بخششی جمیل و زیبا.)

و ثعلبی نیشابوری نیز در تفسیر «الکشف و البیان» دربارهٔ معنای این آیهٔ شریفه این‌چنین نوشته است:

«أی: و لينعم على المؤمنين نعمة عظيمة...»(2)

(یعنی: خداوند به مؤمنین نعمتی عظیم و بزرگ عنایت فرماید.)

بنابراین معنای کلام مولا و سرورمان حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) این است که خداوند متعال به وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) نعمتی عظیم و عنایتی جمیل و زیبا ارزانی داشت.

و واژه «ابلی»را دو گونه می‌توان تلفظ کرد:

اوّل: اَبْلَی، یعنی به صورت فعل معلوم، در این صورت فاعل «اللّه جل جلاله» است.(3)

و چنین معنی می‌شود: «خداوند به حضرت ابو الفضل (علیه السلام) نعمت عظیمی عنایت فرمود».

دوّم: اُبْلِیَ، یعنی به صورت فعل مجهول در این صورت فعل مجهول است، و معنای آن این است: «و نعمتی عظیم به حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) عطا شد».

بنابر معنای دوّم، خداوند به حضرت نعمتی بزرگ عطا کرد، و آن‌چه که ذهن را مشغول به خود می‌کند، این است که آن نعمت عظیم چیست؟ و این پرسشی است که پاسخ آن به سادگی به


1) . سقای معرفت، ص259؛ به نقل از روح المعانی، ج5، ص174.

2) . سقای معرفت، ص259؛ به نقل از الکشف و البیان، ج4، ص339.

3) . یعنی فاعل این فعل «هو» است که مستقر است، و مرجع آن معهود ذهنی است، یعنی «اللّه جل جلاله» - (سقای معرفت، ص259).

دست نمی‌آید. گرچه می‌توان با دقّت در روایاتی که از ناحیه معصومین (علیهم السلام) به دست ما رسیده – اگر چه در حد احتمال باشد - راهی به جواب آن پیدا نمود، و وجوهی را بیان کرد.(1)

وجه اوّل: رفعت و بلند نمودن نام و یاد آن حضرت در عالم و جهان هستی، چنانچه در زیارت آن حضرت آمده است:

«رفع [اللّه] ذكرك في العليّين.»(2)

(خداوند یادت را در عالم عليين بلند مرتبه قرار داد.)

و بلند مرتبه نمودن نام آن حضرت توسط حیّ داور، کاشف از بلندی مرتبه خود آن حضرت نزد پروردگار عالمیان است، چرا که وقتی خداوند متعال یاد ایشان را آن هم در نزد ساکنان عالم «عليين» بلند مرتبه نماید، حتماً خود آن حضرت از عظمت و بزرگی فوق العاده‌ای برخوردار است. و گر نه یادش بلند مرتبه نمی‌شد. و شاید آن نعمت عظیم، عبارت باشد از جلالت و عظمتی که خداوند به او عنایت کرده که از لوازم آن، عظمت و بزرگی خود او است.(3)

وجه دوّم: مقام و درجه‌ای است که خداوند به او ارزانی داشته که در قیامت همه شهداء عالم آرزوی آن را می‌کنند. چنانچه حضرت امام سجّاد (علیه السلام) در وصف عموی بزرگوارشان فرموده‌اند:

«إنَّ لِلعَبّاسِ عِندَ اللَّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى مَنزِلَةً يَغبِطُهُ بِها جَميعُ الشُّهَداءِ يَومَ القِيامَةِ.»(4)

(همانا نزد خداوند تبارک و تعالی برای عمویم مقام و جایگاهی است که همه شهدای عالم بدان مقام رشک برند.)

بنابراین آن نعمت عظیم همان منزلت و جایگاهی است که حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) در نزد خداوند تبارک و تعالی دارد.


1) . سقای معرفت، ص259.

2) . سقای معرفت، ص260؛ مفاتیح الجنان، زیارت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) .

3) . سقای معرفت، ص260.

4) . سقای معرفت، ص260؛ به نقل از ترتيب الأمالی، ج5، ص186؛ به نقل از امالى صدوق (قدس سره)، مجلس70، حدیث 10؛ عنه البحار، ج22، ص274.

وجه سوّم: تساوی حرمتش با حرمت اسلام، از همین روی حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) در زیارت ایشان فرموده‌اند:

«لعن اللّه أمة استحلت منك المحارم، و انتهكت فيك حرمة الإسلام.»(1)

(خداوند لعنت کند مردمی را که حرام‌های خداوند را در حقّ تو روا داشتند، و با کشتن تو شکوه اسلام را شکستند.)

بنابراین شکوه و حرمت و عظمت اسلام همانا شکوه و عظمت و حرمت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) بود، که با شکست آن، حرمت و عظمت اسلام شکست. بدین جهت مرحوم مقرم (قدس سره) نیز در توضیح این فقره از زیارت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) می‌گوید:

«این کلام شریف ما را به منزلتی عظیم از قمر بنی هاشم (علیه السلام) که فوق درجهٔ عصمت است واقف می‌سازد، زیرا همانند این خطاب را دربارهٔ هیچ‌یک از شهدای کربلا نمی‌یابیم، با وجود آن‌که آنان به برترین مرتبهٔ فضل و برتری رسیده‌اند که دیگر شهداء بدان دست نیازیده‌اند...از اینجا معلوم می‌شود که حضرت عبّاس (علیه السلام) منزلت و مقامی دارد که قریب به مقامات ائمه اطهار (علیهم السلام) است و همان‌گونه که اسلام بدانان حفظ می‌شود و با شهادتشان حُرمت دین زیر پا نهاده شده، همانطور هم به‌سبب وجود او اسلام حفظ گشته و با شهید شدنش، حُرمت دین از میان رفته است، و این مقامی فوق عصمت است که در مورد آن حضرت انتظار می‌رود.»(2)


1) . سقای معرفت، ص261.

2) . سقای معرفت، ص261؛ به نقل از سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص238.

معنای «و مضی شهیداً»

واژه‌های «مضی» و «ذهاب» در معنی از یک جهت شبیه هستند و از جهتی با یکدیگر تفاوت دارند: «مضی» و «ذهاب» در اصل رفتن مشترک هستند، با این تفاوت که هرگاه کسی برود، در حالی‌که پشت به چیزی کرده باشد، آن را «مضی» می‌گویند، امّا «ذهاب» تنها «رفتن» را افاده می‌کند. همان‌گونه که اگر کسی آمد و روی به چیزی داشت می‌گویند «أقبل» و اگر بدون توجه به چیزی بیاید آن را «مجی» می‌گویند. پس روی گردان شدن از چیزی را «مضی» می‌گویند، گرچه لازمهٔ آن «رفتن» نیز می‌باشد.(1)پس «مضی» یعنی روی گرداند و رفت.(2)

و از همین‌جا رمز این‌که حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمودند: «مضی شهیداً» روشن می‌شود یعنی: «آن حضرت رفتند در حالی‌که از این دنیا روی گردان بودند» علاوه که این واژه استمرار و دوام را نیز در بردارد، یعنی حضرت عبّاس (علیه السلام) از این دنیا رفتند در حالی‌که از آن همیشه روی گردان بودند، و هیچ‌گاه روی به این دنیا نیاوردند.(3)

واژهٔ «شهید» کلمه‌ای است بسیار مقدّس و آن را معناهایی گوناگون است. شهید در فرهنگ عرب، یعنی کسی که چیزی را بالعیان دیده باشد، یعنی با چشم(4)و گوش دیده و یا شنیده باشد. بنابراین واژه «حاضر»، «شاهد»، «عالم» و «مخبر» با هم تفاوت دارد، چرا که هر شاهدی هم عالم است و هم حاضر است و هم مخبر، یعنی از نزدیک دیده و یا شنیده پس آن را می‌داند، و خبر می‌دهد به این‌که من شنیدم و با دیدم.(5)

امّا در نزد شیعه به کسی «شهید» گفته می‌شود که در دفاع یا جهاد با اجازهٔ پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و یا امام معصوم (علیه السلام) یا نایب خاص آن بزرگواران مثل مالک اشتر به جهاد پرداخته در این راه کشته شود.(6)


1) . سقای معرفت، ص273.

2) . سقای معرفت، ص273؛ به نقل از الفروق فی اللغة، ص302.

3) . سقای معرفت، ص273؛ به نقل از مصباح المنير، ماده «مضی» و سایر کتب لغت.

4) . سقای معرفت، ص274؛ به نقل از کتاب‌های فقهی و لغوی.

5) . سقای معرفت، ص274؛ به نقل از مصباح المنير، مادۀ «شهد»، ص324؛ فروق فی اللغة، باب چهارم، ص89.

6) . سقای معرفت، ص274؛ به نقل از الروضة البهية في شرح اللمعة الدمشقیة، ج1، ص53.

چرا «شهید» را «شهید» می‌گویند؟

چرا به کسی که در راه خداوند متعال، با اذن امام معصوم (علیه السلام) کشته شده شهید می‌گویند؟ شماری از محققین گفته‌اند: «شهید» به معنای «مشهود» است یعنی «فعيل» به معنای «مفعول» مثل آن‌که به کشته «قتيل» گفته می‌شود و مقصود از آن «مقتول» است، و سر این‌که به چنین کسی «شهید» گفته می‌شود، این است که خداوند و فرشتگان شهادت می‌دهند به این‌که او را خداوند متعال بخشیده و بهشت را به او عنایت کرده‌اند.(1)

و شماری دیگر گفته‌اند: «شهید» را، شهید می‌گویند، چون زنده و حاضر است.(2)و به نظر می‌رسد این نظر صحیح است چرا که خداوند متعال می‌فرماید:

(وَ لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ(3))

(گمان مبرید آن‌ها که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده‌اند، بلکه زنده‌هایی هستند که در نزد خدا روزی داده می‌شوند.)

از این رو حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «و مضى شهيداً» و نفرمودند: «و مات شهيداً» چرا که اصلاً شهید نمی‌میرد، چرا که طبق آیهٔ شریفهٔ: (وَ لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)، موت و مردن شهید یک امر ظنی و وهمی است، یعنی اگر ما می‌بینیم، که کشته در راه خدا مانند سایر مردگان است، این یک وهم و گمان است که به نظر ظاهر بین ما می‌آید، و گرنه حقیقتاً شهید حیّ و زنده است.(4)

حضرت عبّاس (علیه السلام) در بیان حضرت مهدی (علیه السلام)

قطب دائرهٔ امکان، وجود نازنین حضرت ولی عصر بقیة اللّه الأعظم (علیه السلام) دربارهٔ عموی بزرگوار خود حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در زیارت ناحیهٔ مقدسه می‌فرمایند:


1) . سقای معرفت، ص274؛ به نقل از النهايه في غريب الحديث، ج2، ص459؛ ریاض السالکین، ج1، ص408.

2) . سقای معرفت، ص274؛ به نقل از النهايه في غريب الحديث، ج2، ص459؛ ریاض السالکین، ج1، ص408.

3) . سورهٔ آل عمران، آیهٔ 169.

4) . سقای معرفت، ص279.

«السَّلَامُ عَلَی أَبِی الْفَضْلِ الْعَبَّاسِ بْنِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ الْمُوَاسِی أَخَاهُ بِنَفْسِهِ الْآخِذِ لِغَدِهِ مِنْ أَمْسِهِ الْفَادِی لَهُ الْوَاقِی السَّاعِی إِلَیْهِ بِمَائِهِ الْمَقْطُوعَةِ یَدَاهُ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ یَزِیدَ بْنَ الرُّقَادِ الْجُهَنِیَّ وَ حَكِیمَ بْنَ الطُّفَیْلِ الطَّائِیَّ.»(1)

(سلام بر ابوالفضل عبّاس بن امير المؤمنین؛ که با جان خود با برادرش مواسات نمود - یعنی جان خود را در راه برادرش فدا کرد - از دیروز خود برای فردا [قیامت] توشه تهیه ساخت، فدايىِ حسین بود، و در اجرای فرمانش براى رساندن آب به ایشان کوشید، و كسى‌كه دست‌هايش قطع شد! خداوند قاتلانش يزيد بن رُقاد جهنى و حَكيم بن طُفَيل طائى را لعنت كند!)

در این فراز از زیارت ناحیهٔ مقدسه حضرت ولی عصر (علیه السلام) به عموی خود حضرت عبّاس (علیه السلام) درود فرستاده‌اند، و از مواسات ایشان نسبت به برادرشان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) یاد نموده‌اند. و فرموده‌اند: «الْمُوَاسِی أَخَاهُ بِنَفْسِهِ»، و مواسات به معنای کمک، هم‌کاری و مساعدت می‌باشد. کما این‌که لغت شناس شهیر فیروزآبادی دربارهٔ آن نوشته است:

«آساهُ بِمالِهِ مُواساةً : أنالَهُ مِنهُ وَ جَعَلَهُ فيهِ اُسوَةً، و لا يَكونُ ذلِكَ إلّا مِن كَفافٍ، فَإِن كانَ مِن فضلَةٍ، فَلَيسَ بِمُواساةٍ.»(2)

(آساه بماله مواساةً: از مال خود به او بخشيد و او را در آن شريك گردانيد. و مواسات، در جايى است كه شخص از كفاف (مورد نياز) خود، به كسى ببخشد، و اگر از اضافه كفافش بدهد، مواسات نيست.)

از این عبارت فیروزآبادی، به خوبی معنای مواسات دانسته می‌شود و استفاده می‌گردد که وقتی مواسات نسبت به کسی صدق می‌کند که او از آن‌چه خود بدان احتیاج دارد گذشت نماید، نه از اضافه آن چیزی که خود به آن احتیاج ندارد، و مازاد نیازش است.


1) . الإقبال بالأعمال الحسنة، ج3، ص74؛ بحارالانوار، ج45، ص66.

2) . القاموس المحیط، ج4، ص299.

حال این مواسات و یاری نمودن، یا با مال است، و یا با جان می‌باشد. چونان از خود گذشتگی حضرت أبو الفضل (علیه السلام) نسبت به برادر بزرگوارشان حضرت سیّد الشهداء، (علیه السلام) که جان خود را فدای ایشان نمودند. و مواسات با جان، بالاترین و با ارزش‌ترین نوع مواسات است. و نشان دهندهٔ ایمان و وفاداری بی‌نظیر حضرت ابو الفضل (علیه السلام) می‌باشد. البته این ارتباط بی‌بدیل دو طرفه بوه، چنانچه حضرت امام حسین (علیه السلام) نیز در فرمان خود به حضرت عبّاس (علیه السلام)، برای گفتگو با لشکریان عمر بن سعد فرموده‌اند:

«یا عَبَّاسُ ارْکبْ بِنَفْسِی أَنْتَ یا أَخِی!»(1)

(ای عبّاس! سوار شو جانم فدای شما ای برادر!)

این فرمایش حضرت امام حسین (علیه السلام)، نشان دهندهٔ جایگاه بالا و والا و بی‌بدیل حضرت عبّاس (علیه السلام) نزد برادر بزرگوارشان می‌باشد. به نحوی‌که در مقام تعظیم به ایشان می‌فرمایند: «جان من فدای شما»، و حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نیز در مقابل با جان خود، با برادرشان مواسات نمودند، و در این راه حتّی از جان خود نیز دریغ نفرمودند، آن هم به جهت خداوند متعال که ذخیره‌ای باشد برای عرصهٔ محشر، چنانچه حضرت امام زمان (علیه السلام) در ادامهٔ فرمایش خود در این زیارت شریف می‌فرمایند:

«الْآخِذِ لِغَدِهِ مِنْ أَمْسِهِ.»

(از دیروز خود برای فردا [قیامت] توشه تهیه ساخت.)

که نشان دهندۀ معرفت بالای حضرت عبّاس (علیه السلام) است. چرا که این دار فانی را چونان پلی برای عالم باقی و روز قیامت می‌دانسته‌اند. و از همهٔ لذت‌های آن، با فدا نمودن جان خود در راه حضرت امام حسین (علیه السلام) چشم‌پوشی نمودند. به نحوی‌که حضرت در ادامهٔ گفتار خود خطاب به ایشان می‌فرمایند:

«الْفَادِی لَه.»


1) . إکسیر العبادات فی أسرار الشهادات، ج2، ص190؛ منتخب التواریخ، ص259؛ وقعة الطف، ص193.

(فدا شده برای حضرت امام حسین (علیه السلام) .)

که نشانگر اوج ایثار حضرت ابو الفضل (علیه السلام) در راه دفاع از ولایت امام حسین (علیه السلام) و حفظ جان برادر بزرگوارشان است، اگر چه این حمایت به قیمت به شهادت رسیدن خود ایشان بوده باشد؛ از این رو در راه دفاع از حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) همه چیز خود را فدا نمودند، به نحوی‌که در لحظات آخر عمر شریفشان یک جای سالم در بدن مطهر ایشان باقی نمانده بود.

آری حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) با تمام وجود از حضرت امام حسین (علیه السلام) حمایت نمودند، و پشتیبان و نگاهبان حضرت بودند. از این رو حضرت بقیة اللّه الأعظم (علیه السلام) در ادامه این زیارت شریف، به آن حمایت‌ها، با کلمهٔ «الوَاقِی» که به معنی حمایت کننده، و پشتیبان و نگهبان است، اشاره می‌نمایند. و در فراز دیگری از یک مورد آن یاد کرده و می‌فرمایند:

«الساعِی إِلَیه بِمَائِهِ.»

(برای رساندن آب به امام خود کوشش نمودند.)

بنابراین آب آورنده و تلاشگر برای خدمت به امام حسین (علیه السلام) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام)، حضرت عبّاس (علیه السلام) بوده‌اند. تا جائی‌که در راه یاری امام خود که یکی از مصادیقش رساندن آب به خیمه‌گاه امام حسین (علیه السلام) بوده، دو دست مبارکشان از بدن جدا شد، و به شهادت رسیدند، که امام زمان از آن یاد کرده و می‌فرمایند: «الْمَقْطُوعَةِ یدَاه»؛ یعنی كسى‌كه دست‌هاي مبارکش قطع شد.

حضرت عبّاس (علیه السلام) در روزگار امیر المؤمنین (علیه السلام)

اشاره

حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در سال بیست و شش ه.ق. متولد شدند،(1)از این رو، چهارده سال از عمر مبارک، و با برکت خود را با پدر بزرگوارشان، وجود نازنین أسد اللّه الغالب، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) سپری نمودند.(2)و در دامان چنین پدر فرزانه‌ای، که مظهر تمامی صفات ذات


1) . الخصائص العبّاسیة، ص66؛ أعیان الشیعة، ج7، ص429؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص10.

2) . أعیان الشیعة، ج7، ص429.

مقدّس ربوبی تبارک و تعالی می‌باشند، رشد کردند، آن وجود نازنینی که در همهٔ صفات نیکو و برجسته، زبان‌زد همگان بوده‌اند.

از این رو روزى وجود نازنین حضرت علىّ (علیه السلام) به فرزند بزرگوار خود باب الحوائج الی اللّه، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، كه در دوران كودكى به سر مى‌بردند، فرمودند: بگو يك، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) عرض کردند: يك، حضرت علىّ (علیه السلام) فرمودند: بگو دو، در این هنگام حضرت عبّاس (علیه السلام) در پاسخ پدر بزرگوارشان، عرضه داشتند:

«أَسْتَحِي أَنْ أَقُولَ بِاللِّسَانِ اَلَّذِي قُلْتُ: وَاحِدٌ، اِثْنَانِ.»

(شرم می‌کنم با آن زبانى كه [به یکتائی خدا قرار کرده‌ام و] يك گفته‌ام، بگويم: دو [و از اقرار به يگانگی خدا خارج شوم].)

در این زمان وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) پیشانی، و بین دیدگان فرزند بزرگوار خود، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) را بوسیدند.(1)

حضرت عبّاس (علیه السلام) در جنگ صفین

وقتی همگان بعد از قتل عثمان، با حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) بیعت نمودند، طلحه و زبیر، به همراه عایشه، به بصره رفتند، و در جمادی الثانی سال سی و شش ه.ق. در آنجا با حضرت علیّ (علیه السلام) وارد نبردی شدند، که در آن به دروغ طلب خون عثمان را می‌نمودند، و کار در آن جنگ به جائی رسید، که کشتگان آن جنگ، بالغ به سیزده هزار نفر می‌باشند.(2)

سپس حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) که تا آن زمان، مرکز حکومت اسلامی را در مدینه قرار داده بودند، به طرف عراق رفتند، و پایتخت خود را در کوفه قرار دادند. که در این اثناء، معاویه که در آن روزگار حاکم شام بود، با نقص بیعت خود بر علیه حضرت علیّ (علیه السلام) قیام نمود. از این رو وقتی


1) . مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج15، ص215.

2) . تاریخ الخلفاء، ص207.

خبر آن نقض بیعت به حضرت رسید، در ماه صفر سال سی و هفت ه.ق. در صفین، در مصاف با معاویه وارد جنگی شدیدی شدند.

در جنگ صفین با این‌که نبرد، به نفع حضرت علیّ (علیه السلام) رو به پایان بود، ولی در نهایت معاویه با مکر عمرو عاص، قرآن‌ها را به نیزه نمود، و در حکمیّتی که حضرت بالاجبار به آن تن دادند، به‌وسیلهٔ أبو موسی اشعری، که مردم او را از جانب حضرت انتخاب کردند، و عمرو عاص، از خلافت خلع شدند، و کار به‌جائی رسید، که نباید به آنجا ختم می‌شد، و نبرد صفین به نفع معاویه خاتمه یافت.(1)

به هر ترتیب، در جنگ صفین، که در سال سی و هفت ه.ق. رخ داد، با توجه به این‌که حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در سال بیست و شش ه.ق. متولد شدند،(2)

ایشان در سنین دوازده و یا سیزده سالگی بوده‌اند، البته برخی ایشان را در این نبرد پانزده، و یا هفده ساله دانسته‌اند.(3)

و به تصریح برخی از مورخین در این جنگ حضور داشته‌اند، امّا در این‌که به میدان رفته‌اند، یا نه، از طرف برخی مورد تردید واقع شده است. مرحوم علامه سیّد محسن أمین (علیه السلام) نیز در این‌باره نوشته است:

«وَ حَضَرَ بَعضَ الحُرُوبِ فَلَم یأذَن لَهُ أَبُوهُ فِی النِّزَالِ.»(4)

(حضرت عبّاس (علیه السلام) در برخی از نبردهای حضرت علیّ (علیه السلام) حضور داشته‌اند، ولی پدر ایشان اجازهٔ نبرد در جنگ را به حضرت ندادند.)

و عمده دلیلی، که برای این تردید اقامه شده است، به نظر می‌رسد، کم بودن سن مبارک حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) در آن آوردگاه بوده باشد. که با توجه به بدن تنومند، و نیرومند حضرت عبّاس (علیه السلام) در آن زمان، به نظر می‌رسد این تردید، هیچ جایگاهی ندارد. چرا که در برخی از روایت‌هائی که در مورد اتفاقات این نبرد نقل شده است، در ضمن آن‌ها تصریح شده، در جنگ


1) . تاریخ الخلفاء، ص207.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص66؛ أعیان الشیعة، ج7، ص429؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص10.

3) . کبریت الأحمر، ص385.

4) . أعیان الشیعة، ج7، ص429.

صفین، وقتی کریب به میدان آمد، و مبارز طلب نمود، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) به جهت آن‌که نترسد، و از جنگ شانه خالی نکند، لباس‌های خود را با لباس‌های فرزند بزرگوارشان حضرت عبّاس (علیه السلام) عوض نمودند.(1)

و این عوض نمودن لباس‌ها در آنجا، نشان می‌دهد، که اگرچه حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در آن زمان، سیزده سال داشته‌اند، امّا چون به بلوغ رسیده بوده‌اند، بدن مبارکشان آن رشد کافی را داشته، به نحوی‌که حضرت علیّ (علیه السلام) می‌توانستند، لباس‌های حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را بپوشند. و این مطلب نشان از آن دارد، که جثهٔ حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، در آن زمان، به اندازهٔ جثهٔ پدر بزرگوارشان حضرت علیّ (علیه السلام) بوده، و بدن مبارک حضرت، به آن رشدی که برای جنگ لازم می‌باشد، رسیده بوده است. چنانچه خوارزمی(2)

در این‌باره نقل کرده است:

از بین لشکریان معاویه، کریب بن أبرهه، که مردی قوی هیکل، و مهیب بود، خارج شد. و حضرت علیّ (علیه السلام) را برای مبارزه طلب نمود، لذا مرتفع بن وضاح بن زبیدی، به جنگ او رفت. که کریب او را با ضربه‌ای به قتل رساند. پس دوباره مبارز طلبید، از این رو شرحبیل بن بکر، به میدان رفت، که کریب او را هم به قتل رساند. سپس حرث بن جلاح شیبانی، که مردی زاهد، و صائم بود، به جنگ او رفت، که کریب او را نیز به شهادت رساند.

«فدعا علیّ إبنه العبّاس، و کان تاماً کاملاً من الرجال، فأمره أن ینزل عن فرسه، و ینزع ثیابه، ففعل، فلبس علیّ ثیابه، و رکب فرسه، و ألبس إبنه العبّاس ثیابه و أرکبه فرسه، لئلا یجبن کریب عن مبارزته.»(3)

(پس در این هنگام حضرت علیّ (علیه السلام) فرزند خود عبّاس (علیه السلام) را طلب نمودند. و حال آن‌که عبّاس (علیه السلام) مردی تمام و کامل بود. و به ایشان امر کردند از اسب خود پیاده شوند، و لباس‌های خود را درآورند. پس عبّاس (علیه السلام) نیز لباس‌های خود را درآورد، و


1) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص277.

2) . أبو المؤید موفق بن احمد اخطب خوارزم (484-567 ق)، فقیه، محدّث، خطیب، ادیب، مورخ و شاعر حنفی مذهب که قرن ششم هجری زندگی می‌کرده است و کتاب «المناقب»، از جمله آثار او می‌باشد.

3) . مناقب خوارزمی، ص154؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص183؛ فرسان الهیجاء، ج2، ص325.

حضرت علیّ (علیه السلام) لباس‌های ایشان را پوشیدند، و سوار بر مرکب خود شدند، و از طرف دیگر نیز فرزند حضرت علیّ (علیه السلام)، حضرت عبّاس (علیه السلام)، لباس‌های پدر خود را پوشیدند، و حضرت علیّ (علیه السلام)، عبّاس (علیه السلام) را سوار اسب خود نمودند. تا کریب [گمان کند، آن کسی‌که به میدان رفته، عبّاس (علیه السلام) است، و از جنگ با حضرت شانه خالی نکند] و در حین جنگ خود با حضرت، ترس بر دلش نیفتد.)

وقتی امیر المؤمنین (علیه السلام) عازم میدان مبارزه با کریب شدند، و با او مواجه گشتند، آخرت را به او یادآوری نمودند، و او را از غضب و عذاب الهی ترساندند، ولی او به حضرت گفت: من با این شمشیرم بسیاری از امثال شما را کشته‌ام. سپس به حضرت حمله کرد، حضرت نیز با سپر ضربهٔ او را خنثی ساختند. و با شمشیر چنان ضربتی به سر او زدند، که سرش دو نیم شد. چون حضرت از میدان بازگشتند، و به فرزند خود محمّد بن حنفیه فرمودند:

برو نزد جسد او بایست، چرا که خون‌خواه او به سوی تو می‌آید. محمّد نیز پذیرفت، و به میدان رفت، پس چون یکی از عموزادگان او آمد، و از قاتل کریب جویا شد، محمّد به حنفیه فرمود: من به جای او هستم، پس آن دو درگیر شدند، و محمّد او را کشت، و نفر دیگری آمد، و این شخص هم از محمّد شکست خورد، تا آنجا که هفت نفر از لشکر معاویه، که به جهت خون‌خواهی کریب به میدان آمده بودند، و به دست محمّد بن حنفیه به قتل رسیدند.(1)

به هر ترتیب به نظر می‌رسد، حضور حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در جنگ صفین، غیر قابل خدشه می‌باشد. و دربارهٔ این‌که ایشان در این نبرد، مبارزه‌ای نیز داشته‌اند، گزارش‌هائی به چشم می‌خورد. که یکی از آن موارد هنگامی بوده، که لشکریان معاویه، در جنگ صفین بر شریعهٔ فرات مسلط شدند، و آب را بر لشکریان حضرت علیّ (علیه السلام) بستند، از این رو حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در حمله بر سپاه معاویه، و آزاد نمودن آب، نقش ارزنده و بی‌بدیلی داشتند.(2)کما این‌که صاحب کتاب «کبریت الأحمر» نیز نقل کرده است:


1) . مناقب خوارزمی، ص154؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص183؛ فرسان الهیجاء، ج2، ص325؛ سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص278.

2) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص277.

«در بعض کتب که اعتبار و تتبع صاحب او از آن ظاهر است، نوشته، که عبّاس (علیه السلام) عضد و عون برادرش امام حسین (علیه السلام) بود، در روزی‌که لشکر معاویه را از کنار فرات دور کردند، و شریعه را به‌تصرف أصحاب أمیر المؤمنین (علیه السلام) دادند.»(1)

مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) دربارهٔ به تصرف در آمدن شریعهٔ فرات، به‌وسیلهٔ یاران معاویه نقل کرده: در بعضی از کتب معتبر از عبد اللّه بن قیس روایت شده است: من همراه آن افرادی‌که در صفین، در رکاب حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) می‌جنگیدند، بودم. که أبو أیوب أعور سلمی شریعه فرات را گرفته، و آب را به روی مردم بسته بود. از این رو مسلمانان از تشنگی به حضرت علیّ (علیه السلام) شکایت نمودند، که این امر موجب شد، آن بزرگوار تعدادی سوارکار را برای پس گرفتن شریعهٔ فرات فرستادند، ولی آن‌ها ناکام بازگشتند.

بدین خاطر دل حضرت گرفت، و ایشان ناراحت شدند، که در این إثناء فرزندشان حضرت امام حسین (علیه السلام) محضر حضرت عرضه داشتند: پدر جان! مرا برای آزاد نمودن شریعه فرات نزد آنان بفرستید. لذا حضرت فرمودند: برو پسرم! از این رو حضرت امام حسین (علیه السلام) با صد نفر سوار به جانب شریعه حمله کردند، و أبو أیوب را شکست دادند، و از شریعه دور نمودند، آن‌گاه امام حسین (علیه السلام) در کنار شریعهٔ فرات خیمه زدند، و سواران خود را در آنجا مستقر نمودند.

هنگامی‌که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نزد پدر بزرگوار خود حضرت علی (علیه السلام) رفتند، و ایشان را از این ماجرا باخبر کردند، ناگاه حضرت به گریه افتادند. که این امر موجب گشت به حضرت گفته شود: یا امیر المؤمنین! چرا گریه می‌کنید؟ و حال آن‌که این اوّلین پیروزی ما است، که به برکت امام حسین (علیه السلام) انجام شده است؟ حضرت فرمودند:

«ذَکَرْتُ أَنَّهُ سَیُقْتَلُ عَطْشَاناً بِطَفِّ کَرْبَلَاءَ حَتَّی یَنْفِرَ فَرَسُهُ وَ یُحَمْحِمَ وَ یَقُولَ: الظَّلِیمَةَ الظَّلِیمَةَ لِأُمَّةٍ قَتَلَتِ ابْنَ بِنْتِ نَبِیِّهَا.»(2)


1) . کبریت الأحمر، ص385؛ عنه الموسوعة بطل العلقمی، ج2، ص184؛ الخصائص العبّاسیة، ص160.

2) . بحارالانوار، ج44، ص266.

(یادم آمد بزودی حسین (علیه السلام) در حالی‌که تشنه می‌باشند، در سرزمین کربلا کشته خواهند شد. تا جائی‌که اسب ایشان رم کرده، و همهمه می‌کند، و می‌گوید: فریاد از ستم، ستم امّتی که پسر دختر پیامبر (صلی الله علیه وآله) خود را می‌کشند.)

و صاحب کتاب «کبریت الأحمر»، دربارهٔ به میدان رفتن وجود نازنین باب الحوائج إلی اللّه، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در آوردگاه و جنگ صفین، از برخی از کتب معتبره نقل کرده است:

«در یکی از روزهای جنگ صفین، جوان نقاب داری، در سن پانزده سالگی یا هفده، از لشکر امیر المؤمنین (علیه السلام) به‌مبارزت بیرون آمد، که از او هیبت و سطوة ظاهر بود، و أصحاب معاویه از رفتن به‌مبارزت او ترسیدند، پس معاویه گفت: به‌مرد شجاعی از أصحابش، که او را ابن شعثاء می‌گفتند، که تو بیرون رو، به‌مبارزت این جوان، و او گفت: اهل شام مرا با ده هزار سوار برابر می‌کردند، و هفت پسر دارم، یکی را می‌فرستم، تا او را به‌قتل رساند، و آن هفت پسر را واحداً بعد واحد فرستاد، و آن جوان نقاب‌دار همه را به‌جهنم فرستاد، پس ابن شعثاء خود به‌مبارزت قدم جرئت برداشت، آن جوان بر او حمله نمود، و آن مرد را نیز به هفت پسر او، در درک جحیم ملحق نمود. و دیگر کسی جرئت مبارزت او ننمود، پس مولای متقیان (علیه السلام) او را ندا فرمود، و به‌نزد خود طلبید، چون مراجعت فرمود، نقاب از صورت مبارک برداشت، دیدند، که قمر بنی هاشم أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) است.»(1)


1) . کبریت الأحمر، ص385؛ سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص277؛ الخصائص العبّاسیة، ص161؛ معالی السبطین، ج1، ص437 و 438.

به هر ترتیب مرحوم محمّدباقر آیتی قائنی (قدس سره)، صاحب کتاب «کبریت الأحمر» بعد از نقل ماجرای نبرد حضرت عبّاس (علیه السلام) با ابن شعثاء، با تاکید بر این‌که این ماجرا را از برخی کتاب‌های معتبر نقل کرده، در مورد صحّت این ماجرا نوشته است:

«و صحّت این خبر دور نیست چه امیر المؤمنین صلوات اللّه علیه و (علیه السلام) در سنه اربعین از هجرت شهید شدند و واقعهٔ کربلا در شصت و یک از هجری بود و حضرت أبو الفضل (علیه السلام) به روایت خوارزمی در مناقب در صفین مرد تام کاملی بود.»(1)

وصیّت حضرت علیّ (علیه السلام) به حضرت عبّاس (علیه السلام)

حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در میدان نبرد، چونان پدر بزرگوار خود، حضرت علیّ (علیه السلام)، جنگاوری بی‌بدیل، و شجاعتی بی‌نظیر از خود نشان می‌دادند، و با شمشیری که از پدر خود به یادگار داشتند، وقتی پا در رکاب مرکب خود قرار می‌دادند، همگان از اُبهت و صلابت حضرت، پا به فرار می‌گذاشتند. و روایت شده است: روزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مسجد، به همراه برخی از اصحاب خود نشسته، و مشغول گفتگو بودند، که مردی با صندوقی وارد شد، و نزد امیر المؤمنین (علیه السلام) آمد، و به حضرت سلام نمود، و آن صندوق را در مقابل ایشان قرار داد، و عرض کرد:

«جئتك يا أمير المؤمنين بهديّة.»

(یا امیر المؤمنین! با هدیه‌ای نزد شما آمده‌ام.)

حضرت به او فرمودند: هدیهٔ تو چیست؟ آن مرد عرض کرد: هدیهٔ من داخل این صندوق است. پس وقتی درب صندوق را باز کرد، همه دیدند در آن شمشیری ارزشمند، که حمایلی زیبا دارد، می‌باشد. حضرت شمشیر را از دست آن مرد گرفتند، و به آن نگاه نمودند، و شمشیر را با دست مبارکشان چرخاندند، در حالی‌که به اصحابی که همراه‌شان بودند، می‌فرمودند:


1) . کبریت الأحمر، ص386.

«أيّكم يستطيع أن يؤدّي حقّ هذا السيف، فيكون حقيقاً بأن أهديه له؟»

(کدام‌یک از شما قادر است، حقّ این شمشیر را ادا کند، تا من این را به او هدیه دهم؟)

در این اثناء، که حضرت علیّ (علیه السلام) مشغول گفتگو با اصحاب خود بودند، ناگهان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، که در آن زمان نوجوانی نورسیده بودند، وارد مسجد شدند، و به طرف پدر بزرگوارشان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) رفتند، و به حضرت سلام کردند، و با ادب در مقابل ایشان ایستادند، و برای مدّت زمانی طولانی، به شمشیری که در دست پدر بزرگوارشان بود، نگاه نمودند. پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) پاسخ سلام فرزند خود را دادند، و بعد سخن خود را تکرار کردند، و فرمودند:

«أيّكم يستطيع أن يؤدّي حقّ هذا السيف، فيكون جديراً بأن أهديه له؟»

(کدام‌یک از شما قادر است، حقّ این شمشیر را ادا کند، به‌نحوی‌که لایق آن باشد، که من این را به او هدیه دهم؟)

در این هنگام وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) محضر پدر بزرگوارشان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) عرض کردند:

«ما حقّ هذا السيف يا أبتاه؟»

(ای پدر جان! حقّ این شمشیر چیست؟)

وقتی حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، این سؤال را از وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نمودند، حضرت در پاسخ فرزندشان فرمودند:

«ولدي عبّاس! حقّ هذا السيف هو أن تحمى به أخاك الإمام الحسين (علیه السلام) و تحامي عنه.»

(فرزندم عبّاس! حقّ این شمشیر آن است، که با آن از برادرت امام حسین (علیه السلام) حمایت، و با آن از ایشان حفاظت کنی.)

پس حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) با شرح صدر تمام، و گشاده‌روئی، محضر پدر بزرگوار خود عرضه داشتند: ای پدر جان! من برای این کار می‌باشم. حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) که از شجاعت فرزند خود خوشحال شده بودند، به فرزندشان فرمودند: بله، تو برای این کار هستی. سپس به ایشان اشاره فرمودند، تا نزدشان بروند، پس وقتی حضرت عبّاس (علیه السلام) نزد پدرشان رفتند، حضرت علیّ (علیه السلام) شمشیر را بر قامت قمر بنی هاشم (علیه السلام) حمایل نمودند. سپس مدّت زمانی طولانی به فرزند خود نگاه کردند، در حالی‌که گریه می‌نمودند، و اشک چشمانشان بر گونه‌های مبارکشان جاری شده بود.

وقتی اصحاب حضرت علیّ (علیه السلام) این منظره را دیدند، محضر حضرت عرضه داشتند: خداوند دیدگان شما را گریان نفرماید، یا امیرالمؤمنین! چرا گریه می‌کنید؟ در این هنگام، در حالی‌که در اثر غم گلوی ایشان فشرده شده بود، فرمودند:

«كأني بولدي هذا و قد أحاطت به الأعداء من كل جانب، و هو يضرب فيهم بهذا السيف يمنة و يسرة، و يحمي به أخاه الإمام الحسين (علیه السلام) الليل و يحامي عنه، حتّى تقطع يداه في نصرته، و يقصف رأسه بعمد من حديد في حمايته و الدفاع عنه، ثم بكى (علیه السلام) و بكى من كان حاضراً عنده من أصحابه.»(1)

(این فرزندم را می‌بینم، که دشمنان از هر طرف او را احاطه کرده، و او در بین آن‌ها، با این شمشیر، به راست و چپ دشمن حمله می‌کند، و با این شمشیر از برادر خود امام حسین (علیه السلام) حمایت می‌نماید، و از برادر خود حفاظت می‌کند، تا آن‌که دو دستش در راه یاری امام حسین (علیه السلام) قطع می‌گردد، و در راه حمایت و دفاع از امام حسین (علیه السلام)، فرش با عمود آهنین شکافته می‌شود. سپس حضرت علیّ (علیه السلام)، و اصحابی که در محضر ایشان بودند، گریه نمودند.)

و در ألسنهٔ اعاظم و أکابر علماء اهل منبر مشهور است، که وجود نازنین أسد اللّه الغالب، حضرت أمیر المؤمنین (علیه السلام)، هنگامی‌که در اثر ضربت ابن ملجم مرادی، در بستر شهادت


1) . الخصائص العبّاسیة، ص238.

قرار گرفتند، و لحظات آخر عمر شريفشان را سپري مي‌كردند، به همهٔ افراد داخل اتاق، که فرزندان، و اصحاب خاص ایشان بودند، فرمودند: به غیر از فرزندان حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) کسی در اتاق نماند.

از این رو حسب الأمر حضرت أمیر المؤمنین (علیه السلام)، همه کسانی‌که در اطراف بستر حضرت نشسته بودند، شروع به ترک کردن مجلس نمودند، که ناگاه حضرت علیّ (علیه السلام) دیدند، قمر بنی هاشم، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) نیز برخاستند، تا اتاق را ترک کنند. که در این زمان حضرت خطاب به ايشان فرمودند: ای عبّاس! تو بمان. لذا حضرت عبّاس (علیه السلام) محضر پدر بزرگوار خود حضرت علیّ (علیه السلام) عرض کردند: خودتان فرمودید، فقط فرزندان حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) بمانند، مادر من اُمّ البنین (علیها السلام) است.

در اين هنگام، به شدّت اشک از دیدگان مبارک هر دو بزرگوار جاری گشت، و بعد وجود نازنین حضرت علیّ (علیه السلام)، از حضرت عبّاس (علیه السلام) خواستند تا به ایشان نزدیکتر شوند. و دست فرزند برومند خود را، که در آن زمان، چهارده سال از عمر مبارکشان گذشته بود را، در دست گرفتند، و در حالی‌که در اثر بیان مصائب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) توسط حضرت، هر دو گریه می‌کردند، در دست مبارک حضرت امام حسین (علیه السلام) را در دست ایشان گذاشتند، و از حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) خواستند، تا در سختی‌های روزگار، و در کربلای معلی، کنار برادر بزرگتر خود بمانند.

چنانچه مرحوم شیخ مهدی حائری مازندرانی (قدس سره) از کتاب «عدة الشهور» نقل کرده است: در آن زمانی‌که وجود نازنین حضرت علیّ (علیه السلام) در اثر ضربت ابن ملجم مرادی، در بستر شهادت آرمیده بودند، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) را به حضور طلبیدند، و ایشان را به سینهٔ مبارکشان چسباندند، و بعد فرمودند:

«وَلَدِی! وَ سَتَقَرُّ عَیْنِی بِکَ فِی یَوْمِ الْقِیَامَةِ.»(1)

(پسرم! به زودی در روز قیامت، به وسیلهٔ تو، چشم من روشن می‌گردد.)


1) . معالي السبطين، ج1، ص454.

آن‌گاه وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) در شرائطی‌که حال مناسبی در اثر اصابت شمشیر به فرق مبارکشان نداشتند، افزودند:

«بُنَیَّ عَبَّاس! إذَا كَاْنَ يَوْمُ عَاْشُوْرَاْءِ وَ دَخَلتَ اَلْمَشْرُعَةَ، فَإيَّاكَ أنْ تَشْرِبَ اَلْمَاْءَ، وَ أخُوْكَ اَلْحُسَيْنُ عَطْشَاْنُ،(1)لِذَا صَبَّ اَلْمَاءَ عَلَى اَلْمَاءِ وَ هُوَ يَقُولُ: وَ اَلْلّهِ لَا أَذُوقُ اَلْمَاءَ وَ سَيْدِي اَلْإمَام اَلْحُسِيْن (علیه السلام) عَطْشَاناً.»(2)

(فرزندم! چون روز عاشورا فرا برسد، و داخل شريعهٔ فرات شوى، مبادا آب بياشامى، در حالى‌كه برادرت حسين (علیه السلام) تشنه است. از این رو [حضرت عبّاس (علیه السلام) در روز عاشوراء، وقتی وارد شریعهٔ فرات شدند،] آب را بر روی آب ریختند، حال آن‌که می‌فرمودند: به خدا قسم آب نمی‌چشم، در حالی‌که مولایم امام حسین (علیه السلام) تشنه است.)

و در روایت دیگری مرحوم میرزا حبیب اللّه کاشانی (قدس سره) در مورد وصیّت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) به فرزند بزرگوار خود حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، دربارهٔ دفاع از حضرت امام حسین (علیه السلام) در کربلا نقل کرده است: حضرت عبّاس (علیه السلام) در روز عاشورا به امام حسین (علیه السلام) عرض کرد:

«من از پدر این وصیّت دارم که در چنین روزی، جان در قدمت افشانم و دست از یاریت بر ندارم. در جنگ صفّین روزی به حرب اقدام نمودم و کوشش بسیار کردم، چون به خدمت پدرم، امیر المؤمنین (علیه السلام) مراجعت کردم با صورت غبار آلوده و لب خشکیده، او مرا نزد خود طلبید و به دست مبارک، غبار از صورتم پاک نمود و مرا فرمود که: چون روز کربلا آید و برادرت حسین (علیه السلام) در آن صحرا بماند، دست از یاریش بر مدار و جان در قدمش نثار نما.»(3)


1) . الخصائص العبّاسیة، ص179؛ معالي السبطين، ج1، ص454.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص179.

3) . تذکرة الشهداء، ج1، ص590 و 591.

وصیّت حضرت علیّ (علیه السلام) دربارهٔ حضرت زینب (علیها السلام)

وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) در ضمن وصایای خود، به فرزند بزرگوارشان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، در مورد امام حسین (علیه السلام)، سفارش عقیلهٔ بنی هاشم حضرت زینب (علیها السلام) را هم به حضرت عبّاس (علیه السلام) نمودند. چنانچه مرحوم شیخ محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) در این‌باره نگاشته است: در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان، یعنی در شب شهادت أمیر المؤمنین (علیه السلام)، هنگامی‌که فرزندان حضرت، برای وداع اطراف بستر ایشان را گرفته بودند.

وقتی حضرت زینب (علیها السلام)، پدر بزرگوار خود را در آن حال دیدند، که مشغول وصیّت نمودن، و تعیین وصیّ و جانشین خود بودند، و آن‌چه در کربلا واقع خواهد شد را برای اطرافیانشان بیان می‌کردند، اندوهگین و با حزن تمام نزد پدر خود رفتند، و از ایشان درخواست نمودند، از بین برادرانشان، یک نفر را برای حضرت زینب (علیها السلام) انتخاب نمایند، تا در سختی و آسایش، و در سفر و حضر، با ایشان مواسات و همراهی کند.

از این رو حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) با مهربانی و محبّت تمام به دختر بزرگوار خود حضرت زینب کبری (علیها السلام) فرمودند: این‌ها برادران تو هستند، بدین منظور هر کدام را که راغبی انتخاب نما، که همگی برای این کار مناسب هستند. لذا حضرت زینب (علیها السلام) با بصیرت کامل خدمت پدر بزرگوار خود عرض نمودند: ای پدر جان! همانا حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام)، امامان و پیشوایان من هستند، که من باید خدمتگزار ایشان باشم، و از آن دو بزرگوار حمایت، و با جان خود با ایشان مواسات کنم. امّا بدین منظور، کسی باید باشد که به من خدمت نماید، و از من دلجوئی و حمایت و محافظت کند.

لذا عقیلهٔ بنی هاشم، حضرت زینب کبری (علیها السلام) نگاهی به برادران خود نمودند، و همین‌که چشمان مبارکشان به حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) افتاد، چشمان خود را از ایشان برنداشتند، و بعد صورت خود را به طرف پدر بزرگوارشان، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نمودند، و در حالی‌که به حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) اشاره می‌کردند، عرضه داشتند: ای پدر جان! مقصودم این برادرم می‌باشد. در این هنگام حضرت علیّ (علیه السلام) به حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) توجه نمودند، و به ایشان اشاره کردند، تا نزدیک حضرت بروند.

«فلما دنا منه، أخذ بيده، و وضع يد السيدة زينب (علیها السلام) في يده و قال: ولدي عبّاس! عليك بأختك هذه، فإنّها بقيّة أمّها الزهراء (علیها السلام)، فلا تقصر في خدمتها و رعايتها و لا تتوان في حفظها و حمايتها.»(1)

(پس وقتی حضرت عبّاس (علیه السلام) نزد پدر خود رفتند، امیر المؤمنین (علیه السلام) دست ایشان را گرفتند، و دست حضرت زینب (علیها السلام) را در دست حضرت عبّاس (علیه السلام) قرار دادند، و فرمودند: فرزندم عبّاس! بر تو باد که از خواهرت زینب (علیها السلام) مراقبت نمائی، چرا که ایشان، میراث‌دار مادر بزرگوارشان حضرت زهراء (علیها السلام) هستند، پس در خدمت به ایشان، و رعایت حقّ خواهر خود کوتاهی نکن، و در حفظ، و حمایت از ایشان، از هیچ کاری دریغ نکن.)

حضرت عبّاس (علیه السلام) در روزگار امام حسن (علیه السلام)

همان‌گونه که قبلاً نیز نگاشته شد، وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در سال بیست و شش ه.ق. متولد شدند،(2)لذا هنگامی‌که بیست و چهار سال از عمر با برکت ایشان گذشته بود، ملازم رکاب برادر بزرگوار خود، حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) شدند، و دوران امامت حضرت آغاز گشت.(3)

حضرت عبَاس (علیه السلام) در دوران امامت برادر بزرگوارشان، حضرت امام حسن (علیه السلام)، مطیع محض ایشان بودند، و برخوردشان با حضرت، مثل عبدی در برابر مولای خود بوده است. و حتّی در زمانی‌که امام مجتبی (علیه السلام) تن به صلح ناخواسته با معاویه دادند، با این‌که همگان، و حتّی برخی از خواص دچار شک شدند، حضرت أبو الفضل (علیه السلام) از این تصمیم حضرت، دفاعی همه جانبه


1) . الخصائص العبّاسیة، ص223 و 224.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص66؛ أعیان الشیعة، ج7، ص429؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص10.

3) . الخصائص العبّاسیة، ص296.

نمودند، و هیچ‌گاه دل به هیچ تردیدی ندادند. و تصمیم برادر را عملی حقّ و عین صواب و غیر قابل خدشه می‌دانستند.

و این اطاعت بی‌چون و چرا از حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام)، از ابتدای تولد حضرت عبّاس (علیه السلام) تا پایان عمر شریف برادر بزرگوارشان ادامه داشت. به نحوی‌که، پس از آن‌که مردم کوفه با امام حسن (علیه السلام) بیعت کردند، در طول شش ماه و سه روز، در کوفه ملازم رکاب ایشان بوند، و زمانی‌که حضرت به مدينه بازگشتند، به مدّت ده سال، حضرت عبّاس (علیه السلام) در مدينه،(1)آنی از همراهی برادرشان غفلت نمی‌نمودند. از این رو وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)، در فرازهای ابتدای زیارت حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، خطاب به ایشان مي‌فرمایند:

«اَلسَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصّالِحُ، الْمُطِيْعُ للَّهِ، وَ لِرَسُوْلِهِ، وَ لِأَمِيْرِالْمُؤْمِنِيْنَ، وَ الْحَسَنِ، وَ الْحُسَيْنِ (صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ سَلَّمَ).»(2)

(سلام بر تو اي بندهٔ صالح، و مطيع خداوند، و رسولش، و امير المؤمنین، و حسن، و حسين درود و سلام خداوند بر همهٔ ایشان.)

و در فرازهای پایانی همين زيارت، وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)، خطاب به عموی بزرگوار خود، حضرت عبّاس (علیه السلام) می‌فرمایند:

«أَنَّکَ مَضَیْتَ عَلی بَصِیْرَةٍ مِنْ أَمْرِکَ مُقْتَدِیاً بِالصّالِحِیْنَ، وَ مُتَّبِعاً لِلنَّبِیِّیْنَ.»(3)

(گواهي مي‌دهم که تو با بصیرت از دنيا رفتي، در حالي‌که اقتدا به صالحان نمودي، و از پيامبران پيروي کردي.)

حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) در این دو فراز زیارت، آن حضرت را مطيع پدر و برادران خود دانسته، و ایشان را تا پایان عمر شریفشان، پيرو صالحین و پيامبران، آن هم براساس بصيرتي مثال زدنی معرفي کرده‌اند. و هنگامی‌که امام حسن مجتبی (علیه السلام)، در حالی‌که چهل و هفت سال


1) . إعلام الوری بأعلام الهدی، ج1، ص402 و 403.

2) . تحفة الزائر، ص400؛ الخصائص العبّاسیة، ص326.

3) . تحفة الزائر، ص401.

داشتند، در سال پنجاه هجری، با زهری که معاویه برای جعده بنت أشعث فرستاده بود، به شهادت رسیدند،(1)

حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به همراه امام حسین (علیه السلام)، و برادر دیگرشان محمّد بن حنفیه، وجود نازنین حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) را غسل دادند.(2)

در هنگام تشییع پیکر پاک و مطهر و نورانی حضرت امام حسن (علیه السلام)، وقتی حضرت عبّاس (علیه السلام) مشاهده نمودند، كه بنى اميه، بدن نازنین برادرشان را به دستور عایشه تير باران نمودند، اين امر آن چنان بر ایشان گران تمام شد، که در اثر آن جامه صبر دريدند، و دست به قبضهٔ شمشير خود بردند، و قصد حمله بر اصحاب عايشه را نمودند؛ امّا حضرت سيّد الشّهداء (علیه السلام) حسب وصیّت حضرت امام حسن (علیه السلام)، دست برادر خود حضرت عبّاس (علیه السلام) را گرفتند.(3)چرا که ایشان در ضمن وصایای خود، فرموده بودند:

«و باللّه اقسم علیک ان لا تهرق فی أمري محجمة من دم.»(4)

(تو را به خدا قسم می‌دهم، که در امر دفن من، به اندازه شيشهٔ حجامت، خون ريخته نشود.)

بدین سبب حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، که آتش خشم مبارکشان فوران کرده بود، صبر نمودند و منتظر فرصت و وعده الهى شدند و با نفس خود مجاهده نمودند، تا در شهادتگاه نواويس - يعنى كربلای معلی - جان خود را فدا نمایند.(5)و به راستی مگر عایشه و اصحابش با تیرهای خود، با بدن نازنین سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام)، در جوار روضهٔ رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چه کرده بودند، که حضرت امام حسین (علیه السلام) نیز به آن‌ها فرمودند:


1) . إعلام الوری بأعلام الهدی، ج1، ص403.

2) . قال المجلسی (قدس سره) عن کشف الغمة: «وَلِیَ غُسْلَهُ اَلْحُسَيْنُ وَ مُحَمَّدٌ وَ اَلْعَبَّاسُ إِخْوَتُهُ.» - (بحارالانوار، ج44، ص137). و قال ابن شهرآشوب (قدس سره) : «وَ تَوَلَّى اَلْحُسَيْنُ تَغْسِيلَهُ وَ تَكْفِينَهُ وَ دَفْنَهُ وَ قَبْرَهُ بِالْبَقِيعِ عِنْدَ جَدَّتِهِ فَاطِمَةَ بِنْتِ أَسَدٍ.» - (مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص29).

3) . التسمیات بین التسامح العلوي و التوظیف الأموي، ص380؛ العبّاس (علیه السلام) مقرم، ص245.

4) . ناسخ التواریخ، در احوالات حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام)، ج2، ص152؛ الفصول المهمة، ج2، ص739؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص42.

5) . العبّاس (علیه السلام)، ص245.

«وَ اَللَّهِ لَوْ لاَ عَهْدُ اَلْحَسَنِ (علیه السلام) إِلَیَّ بِحَقْنِ اَلدِّمَاءِ، وَ أَنْ لاَ أُهَرِيقَ فِي أَمْرِهِ مِحْجَمَةَ دَمٍ، لَعَلِمْتُمْ كَيْفَ تَأْخُذُ سُيُوفُ اَللَّهِ مِنْكُمْ مَأْخَذَهَا وَ قَدْ نَقَضْتُمُ اَلْعَهْدَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ وَ أَبْطَلْتُمْ مَا اِشْتَرَطْنَا عَلَيْكُمْ لِأَنْفُسِنَا.»(1)

(به خدا قسم، اگر حسن (علیه السلام) با من پيمان نبسته بود، كه در تشییع ایشان به اندازۀ شيشۀ حجامت خون ريخته نشود، هر آینه مي‌ديديد چگونه شمشيرهاى الهى از نيام‌ها بيرون مى‌آمدند، شما عهد ميان ما و خودتان را شكستيد، و شرطهایی که ما با شما گذاشته بودیم را باطل کردید.)

حضرت عبّاس (علیه السلام) در روزگار امام حسین (علیه السلام)

اشاره

حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در سال بیست و شش ه.ق. متولد شدند،(2)

به این خاطر، همهٔ عمر با برکت خود را، یعنی سی و چهار سال، ملازم رکاب برادر بزرگوار خود،

وجود نازنین حضرت امام حسین (علیه السلام) بودند. و در سال شصت و یک ه.ق. نیز در رکاب ایشان در کربلای معلی به شهادت رسیدند.(3)

در طول این مدّت، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) همراه حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) در مدینه زندگی می‌کردند، امّا با به درک واصل شدن معاویه و به خلافت رسیدن یزید ملعون، شرایط برای آن بزرگواران سخت شد، چراکه حاکم مدینه به دستور یزید، در صدد بود یا از حضرت امام حسین (علیه السلام) بیعت بگیرد، و یا حضرت را به شهادت برساند، از این رو شبان‌گاه وجود نازنین حضرت امام حسین (علیه السلام) مجبور به ترک مدینه و حرکت به مکهٔ مکرمه شدند.


1) . ارشاد مفید، ج2، ص15؛ عنه البحار، ج44، ص157.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص66؛ أعیان الشیعة، ج7، ص429؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص10.

3) . أعیان الشیعة، ج7، ص429.

حرکت امام حسین (علیه السلام) با عبّاس (علیه السلام) به طرف مکه

با نامناسب شدن شرائط حضور حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) در مدینه، ایشان در شبانگاه روز یکشنبه، در حالی‌که دو شب از ماه رجب باقی مانده بود، در روز بیست و هشتم رجب المرجبِ(1)

سال شصت هجری قمری از مدینه خارج شدند.(2)در لحظهٔ خروج حضرت امام حسین (علیه السلام) از شهر مدینهٔ منوره، همهٔ خانوادهٔ حضرت، به جز اندکی از آن‌ها مانند برادرشان محمّد به حنفیه از مدینه با حضرت خارج شدند.(3)دینوری در مورد خروج حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) و افرادی که ایشان را همراهی می‌کردند نوشته است:

«فلما أمسوا، و أظلم اللیل مضی الحسین [ (علیه السلام) ] أیضاً نحو مکة، و معه أُختاه: أُمّ کلثوم و زینب و ولد أخیه و إخوته أبو بکر و جعفر و العبّاس و عامّة من کان بالمدینة من أهل بیته إلا أخاه محمّد بن حنفیة، فإنه أقام.»(4)

(پس زمانی‌که تاریکی شب همه جا را فرا گرفت حضرت امام حسین (علیه السلام) نیز به طرف مکه رفتند، و در حالی‌که ایشان را خواهرانشان: اُمّ کلثوم و زینب، و فرزندان برادرشان، و برادرانشان أبو بکر و جعفر و عبّاس، و جمعی از اهل بیت ایشان که در مدینه بودند، همراهی می‌کردند. مگر محمّد بن حنفیه که در مدینه ماند.)

همان‌گونه که در این روایت ملاحظه می‌کنید حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) از همان ابتدای امر برادر بزرگوار خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را همراهی می‌نمودند، و با ایشان از مدینه به طرف مکه حرکت کردند. و مؤید این روایت، حدیثی می‌باشد که مرحوم شیخ المحدّثین شیخ صدوق (قدس سره) آن را نقل کرده، و نوشته است:


1) . انساب الأشراف، ج3، ص160. و یا به نقلی دیگر سوم شعبان سال شصت از مدینه خارج شدند. - (الفتوح ابن اعثم، ج5، ص21 و 22.).

2) . انساب الأشراف، ج3، ص160؛ الفتوح ابن اعثم، ج5، ص22.

3) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص22.

4) . الأخبار الطوال، ص228.

«ثمّ سار في أحد و عشرين رجلاً من أصحابه و أهل بيته منهم أبو بكر بن علیّ و محمّد بن علیّ و عثمان بن علیّ و العبّاس بن علیّ و عبد اللّه بن مسلم بن عقيل و علیّ بن الحسين الأكبر و علیّ بن الحسين الأصغر (علیهم السلام).»(1)

(سپس همراه با بیست و یک تن از یاران و اهل بیت خود از مدینه بیرون آمدند، که أبو بكر بن علیّ و محمّد بن علیّ و عثمان بن علیّ و العبّاس بن علیّ و عبد اللّه بن مسلم بن عقيل و علیّ‌اکبر و علیّ‌اصغر فرزندان امام حسين (علیهم السلام) از آن‌ها بودند.)

به هر ترتیب، شرائط در مدینهٔ منوره برای حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) فوق العاده سخت و دشوار شد، لذا در حالی‌که حضرت این آیهٔ شریفه را قرائت می‌فرمودند:

(فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً يَتَرَقَّبُ ۖ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ(2))

«پس موسی ترسان و نگران در حالی‌که [حوادث تلخی را] انتظار می‌کشید از شهر بیرون رفت، [و در آن حال] گفت: پروردگارا! مرا از این مردم ستمکار نجات بده.»

و از این‌که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) هنگام خروج خود از مدینه منوره، این آیهٔ شریفه را قرائت می‌فرمودند، به خوبی می‌توان پی به شرايط حاکم بر این شهر برد. و از خطرهائی‌که در شهر مدینه حضرت را تهدید می‌کرده، آگاه شد. حالتی‌که وقتی حضرت موسی (علیه السلام) از دست فرعون شبانه می‌گریخت، برای امام حسین (علیه السلام) نیز لحظهٔ خروج خود از مدینه رُخ داده بود. از این رو حضرت موقعیت خودشان را در آن زمان با موقعیت حضرت موسی (علیه السلام) در هنگام فرار نمودن از لشکریان فرعون مقایسه کرده‌اند.

چرا که حاکم مدینه طی نامه‌ای که از طرف یزید دریافت کرده بود، به امر او دستور داشت یا از حضرت امام حسین (علیه السلام) برای یزید بیعت بگیرد و یا ایشان را به شهادت برساند، و از آن جائی‌که حضرت با یزید بیعت نکردند، قصد به شهادت رساندن ایشان را داشتند. به این جهت حضرت


1) . امالی صدوق، ج1، ص258.

2) . سوره قصص، آیهٔ 21.

سیّد الشهداء (علیه السلام) هنگام خروج از مدینه این آیه را تلاوت نمودند، تا به همگان بفهمانند در چه شرایط دشواری قرار داشته‌اند، به نحوی‌که جان ایشان در مدینه در خطر بوده است.

مرحوم ملا آغا دربندی (قدس سره) از عبد اللّه بن سنان كوفى از پدرش از جدّش روایت کرده است كه من با نامه‌ای از مردم کوفه برای حضرت امام حسین (علیه السلام) عازم مدينه شدم، و حضرت در آن زمان هنوز در مدینه بودند. پس نامه را به ایشان دادم، و حضرت بعد از مطالعه آن به من فرمودند: سه روز صبر كن تا پاسخ آن را بدهم.

او مى‌گويد: پس سه روز در مدینه ماندم، تا آن‌كه زمان حركت حضرت به عراق شد. پس با خودم گفتم: برو، و صحنه خروج و كيفيت جلال و عظمت ايشان و شيوهٔ وداع و بدرقهٔ بنى هاشم (علیهم السلام) با ایشان را از نزديك مشاهده کنم. از این رو وقتی به كنار خانهٔ حضرت امام حسین (علیه السلام) رفتم، ديدم اسب‌ها را زین کرده، اسباب سفر مهيا شده، و عدّه‌اى ازمردان ايستاده، و امام حسین (علیه السلام) بر روى صندلى نشسته‌اند، و بنى هاشم (علیهم السلام) اطراف ایشان را گرفته‌اند، در حالی‌که صورت مبارک حضرت امام حسین (علیه السلام) همانند ماه شب چهاردهم در بين آن‌ها مى‌درخشيد.

بعد نزدیک چهل محمل را ديدم كه با حریر و دیباج آراسته شده بودند، در اين هنگام حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به بنى هاشم (علیهم السلام) دستور داد كه زنان محرم خود را بر مركب‌ها سوار كنند. در اين ميان جوان بسيار زيبا و بلند قامتى را ديدم كه چهره‌اش همچون ماه درخشان بود از خانه امام حسین (علیه السلام) بيرون آمد و گفت:

«تنحوا يا بني هاشم! و إذا بامرأتين قد خرجتا من الدار، و هما تجران أذيالهما على الأرض حياء من الناس، و قد حفّت بهما إمائهما. فتقدم ذلك الشاب إلى محمل من المحامل، و جثی على ركبتيه، و أخذ بعضديهما و أركبهما المحمل. فسألت بعض الناس عنهما؟ فقيل: أمّا إحداهما فزينب (علیها السلام) و الأخرى أمّ كلثوم (علیها السلام) بنتا أمير المؤمنين (علیه السلام) . فقلت: و من هذا الشاب؟ فقيل لي: هو قمر بني هاشم (علیه السلام) ابن أمير المؤمنين (علیه السلام) .»

(راه باز کنید، اى بنى هاشم! در اين حال دو زن از خانه بيرون آمدند كه لباس‌هاي آنان به خاطر حیائی‌که داشتند بر روى زمين كشيده مى‌شد و اطراف آن‌ها را کنیزهائی گرفته بودند، پس آن جوان نزد محملى از محمل‌ها رفت و زانو زد، و بازوی آن‌ها را گرفت، ایشان را سوار محمل نمود. در این هنگام برخى از مردم پرسيدند: اين دو زن چه‌كسانى بودند؟ گفتند: يك نفر از آن‌ها حضرت زينب (علیها السلام) و دیگری حضرت اُمّ كلثوم (علیها السلام) از دختران حضرت امير المؤمنين (علیه السلام) بودند، پس من گفتم: اين جوان چه كسي است؟ به من گفتند: ایشان حضرت قمر بنى هاشم (علیه السلام) فرزند حضرت امير المؤمنين (علیه السلام) هستند.)

سپس دو دختر كوچكى را ديدم كه گویا خداوند متعال مانند آن‌ها را خلق نکرده است، پس يك نفر از آن‌ها در كجاوه حضرت زينب (علیها السلام) و ديگرى با حضرت امّ كلثوم (علیها السلام) نشستند. پس از نام دختران پرسيدم، به من گفتند: این دو بزرگوار حضرت سكينه (علیها السلام) و حضرت فاطمه (علیها السلام) دختران حضرت امام حسين (علیه السلام) مى‌باشند.

بعد جوانى از خانه بيرون آمد كه صورتش مثل ماه مى‌درخشيد و همراه ایشان بانوئى بود كه اطراف ایشان را نیز كنيزان گرفته بودند، پس آن جوان آن بانو را سوار محمل نمود. در این هنگام دربارهٔ آن زن و آن جوان سؤال کردم، که به من گفتند: آن جوان حضرت علىّ‌اكبر (علیه السلام) فرزند امام حسین (علیه السلام)، و آن بانو مادر بزرگوارشان حضرت ليلی (علیها السلام) است.

دوباره جوانى از خانهٔ حضرت خارج شد كه صورتش مانند پارهٔ ماه بود و همراه ایشان هم بانوئى بود. پس در مورد آن دو نفر سؤال کردم که به من گفتند: آن جوان حضرت قاسم (علیه السلام) پسر حضرت امام حسن (علیه السلام)، و آن زن مادر ایشان مى‌باشند.

سپس جوان ديگرى از خانهٔ حضرت بیرون آمد، كه مى‌گفت: اى بنى هاشم! از نزدیک همسر حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) کنار بروید، پس بنی هاشم راه باز نمودند. در اين حال ديدم بانوئى از خانه بيرون آمدند كه نشانه‌هاى پادشاهى با خود داشتند و با متانت و وقار خاصّى راه مى‌رفتند و اطراف ایشان را هم جمعی از كنيزان گرفته بودند، پس دربارهٔ آن دو نفر نیز سؤال كردم، و گفتم: آن‌ها چه كساني هستند؟ به من گفتند: آن جوان حضرت زين العابدين (علیه السلام) فرزند حضرت

امام حسین (علیه السلام) هستند و آن بانو مادر ایشان، شاه زنان دختر كَسْرى، پادشاه ايران، همسر امام حسین (علیه السلام) می‌باشند. پس حضرت زین العابدین (علیه السلام) نزدیک مادرشان شدند، و ایشان را بر كجاوه سوار كردند.

بعد ساير بانوان حرم و اطفال را برمحمل‌ها سوار كردند، و وقتى همه سوار مرکب‌ها شدند، حضرت امام حسين (علیه السلام) صدا زدند:

«اَيْنَ اَخِي؟ اَيْنَ كَبْشُ كَتِيْبَتِى؟ اَيْنَ قَمَرُ بَنِى هَاشِم؟»

(برادرم كجا است؟ آقا و بزرگ لشكرم کجا می‌باشد؟ قمر بنى هاشم کجا است؟)

پس در این زمان بلافاصله حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) در پاسخ برادر بزرگوارشان وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) عرض کردند:

«لَبَّيكَ لَبَّيكَ يا سَيّدى!»

(در خدمت هستم اى مولای من!)

پس حضرت امام سیّد الشهداء (علیه السلام) به حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) فرمودند: اى برادرم! اسب مرا نيز بياور، پس حضرت عبّاس (علیه السلام) اسب حضرت را هم آوردند، در حالی‌كه بنى هاشم همگى اطراف ایشان را گرفته بودند، و بعد برای آن‌که حضرت امام حسین (علیه السلام) سوار شوند، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) ركاب اسب حضرت را گرفتند، و سپس مردان بنى هاشم سوار اسب‌های خود شدند، و حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نيز در حالی‌که عَلم و پرچم برادر بزرگوارشان حضرت امام حسین (علیه السلام) را حمل می‌کردند، سوار مرکب خود شدند، و جلو امام قرار گرفتند و حرکت نمودند. در این هنگام به ناگاه صدای فریاد و گریهٔ مردم مدينه [که تعدادی از آنان مخفیانه به آنجا آمده بودند] بلند شد، و صداى گریهٔ بنى هاشم (علیهم السلام) نيز برخاست، در حالی‌که آن بزرگواران به مردم مدینه می‌گفتند:

«الوداع الوداع، الفراق الفراق، فقال العبّاس (علیه السلام) : هذا وَ اللّه يومُ الفَراق وَ المُلَتقى يومُ القيامَة.»

(الوداع الوداع، جدائى جدائى، پس حضرت عبّاس (علیه السلام) هم گفتند: به خدا سوگند، اين آخرين ديدار ما می‌باشد و روز جدائى هميشگى است - يعنى ديگر بعد از این همديگر را نخواهيم ديد - و روز ملاقات و ديدارمان به قيامت افتاد.)

سپس آن بزرگواران با همهٔ اهل و عیال، و پسران و دختران خود به طرف کربلا حرکت کردند، مگر حضرت فاطمهٔ صغری (علیها السلام) دختر حضرت امام حسین (علیه السلام) که ایشان چون بیمار بودند، و توان سفر را نداشتند، در مدينه ماندند، و حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) این دختر بزرگوار خود را به حضرت اُمّ سلمه (علیها السلام) همسر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) سپردند.(1)

حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) وقتی از شهر مدینهٔ منوره بیرون آمدند، از راه اصلی شهر به سمت مکهٔ مکرمه رفتند. از این رو حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام) صورت خود را به جانب حضرت امام حسین (علیه السلام) کردند و خدمت ایشان عرض نمودند:

«یابن بنت رسول اللّه! لو عدلنا عن الطریق و سلکنا غیر الجادة کما فعل عبد اللّه بن الزبیر کان عندی الرأی، فأنا نخاف أن یلحقنا الطب.»

(ای فرزند دختر رسول خدا! اگر از این راه خارج شویم، و در غیر این جاده [و از بی‌راه] حرکت نمائیم، همان‌گونه که عبد اللّه بن زبیر چنین کرده است، به نظر من بهتر می‌باشد، همانا من خوف دارم، که تعقیب کنندگان به ما برسند.)

ولی در این هنگام وجود نازنین حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) در پاسخ پیشنهاد حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام) فرمودند:

«لا و اللّه یابن عمی! لا فارقت هذا الطریق أبداً، أو أنظر إلی أبیات مکة أو یقضی اللّه فی ذلک ما یحب و یرضی.»(2)


1) . إکسیر العبادات فی أسرار الشهادات، ج2، ص628؛ معالی السبطین، ج1، ص220؛ أمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبی الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص144.

2) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص22.

(نه به خدا قسم، ای فرزند عمویم! هرگز از این راه جدا نمی‌شوم، تا یا خانه‌های مکه را ببینم، یا خداوند هر چه را دوست دارد و به آن راضی می‌باشد، در این‌باره پیش آورد.)

ورد حضرت عبّاس (علیه السلام) با امام حسین (علیه السلام) به مکه

به هر ترتیب حضرت امام حسین (علیه السلام) در شب جمعه سوم ماه شعبان، به همراه برادر بزرگوار خود حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) و جمعی دیگر از افراد خانوادهٔ خویش، وارد مکهٔ مکرمه شدند، و باقی ماندهٔ ماه شعبان و ماه رمضان و شوال و ماه ذی العقده را در آنجا اقامت نمودند.(1)مرحوم شيخ مفيد (قدس سره) در مورد زمان ورد حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) به مکه و اتفاقاتی که در آنجا واقع شد مى‌افزايد:

«وَ لَمَّا دَخَلَ الْحُسَيْنُ (علیه السلام) مَكَّةَ كَانَ دُخُولُهُ إِلَيْهَا لَيْلَةَ الْجُمُعَةِ لِثَلَاثٍ مَضَيْنَ مِنْ شَعْبَانَ دَخَلَهَا وَ هُوَ يَقْرَأُ: (وَ لَمّٰا تَوَجَّهَ تِلْقٰاءَ مَدْيَنَ قٰالَ عَسىٰ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوٰاءَ السَّبِيلِ(2)) ثُمَّ نَزَلَهَا وَ أَقْبَلَ أَهْلُهَا يَخْتَلِفُونَ إِلَيْهِ وَ مَنْ كَانَ بِهَا مِنَ الْمُعْتَمِرِينَ وَ أَهْلِ الْآفَاقِ وَ اِبْنُ الزُّبَيْرِ بِهَا قَدْ لَزِمَ جَانِبَ الْكَعْبَةِ فَهُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي عِنْدَهَا وَ يَطُوفُ وَ يَأْتِي الْحُسَيْنَ (عَلَيْهِ السَّلَام)ُ فِيمَنْ يَأْتِيهِ فَيَأْتِيهِ الْيَوْمَيْنِ الْمُتَوَالِيَيْنِ وَ يَأْتِيهِ بَيْنَ كُلِّ يَوْمَيْنِ مَرَّةً وَ هُوَ أَثْقَلُ خَلْقِ اللَّهِ عَلَى اِبْنِ الزُّبَيْرِ قَدْ عَرَفَ أَنَّ أَهْلَ الْحِجَازِ لَا يُبَايِعُونَهُ مَا دَامَ الْحُسَيْنُ (علیه السلام) فِي الْبَلَدِ وَ أَنَّ الْحُسَيْنَ (علیه السلام) أَطْوَعُ فِي النَّاسِ مِنْهُ وَ أَجَلُّ.»(3)

(امام حسين (علیه السلام) در شب جمعه سوم شعبان وارد مكهٔ مكرمه شدند، در حالی‌که اين آيه را تلاوت می‌كرد: «هنگامى‌كه موسى (علیه السلام) به طرف شهر مدين توجه كرد و به آنجا


1) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص23؛ ارشاد مفید، ج2، ص67 و 68.

2) . سوره قصص، آیهٔ 20.

3) . ارشاد مفید، ج2، ص33.

رسيد، گفت: امیدوارم خداوند متعال مرا به راه راست هدايت فرمايد» سپس حضرت در آنجا نزول اجلال فرمودند، و مردمی که در مكه سکونت داشتند، و آنهائی‌كه به قصد انجام عمره از اطراف دنیا به آنجا آمده بودند، و عبد اللّه بن زبیر که در آن زمان در گوشه‌ای از خانه کعبه بست نشسته، و مشغول طواف و نماز بود، به زيارت آن حضرت مى‌آمدند. به نحوی‌که گاهى عبد اللّه بن زبیر دو روز پشت سر هم، و گاهى یک روز در ميان به دیدن حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) مى‌آمد. و ورود امام حسين (علیه السلام) به مکه بيشتر از همه برای عبد اللّه بن زبير سخت بود، چراکه مي‌دانست با بودن حضرت امام حسين (علیه السلام) در مکه مردم با وى بيعت نخواهند كرد و رغبت مردم به امام حسین (علیه السلام) بیشتر و مقامش والاتر می‌باشد.)

به هر ترتیب با بیعت نکردن حضرت امام حسین (علیه السلام) با یزید و خروج ایشان از مدینه و وارد شدن حضرت به مکه، عده‌ای از کوفیان از حضرت دعوت نمودند، که ایشان به آن شهر بروند،(1)و بدین منظور نامه‌های فراوانی را افراد مختلف به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نوشتند، که در تعداد این نامه‌ها اختلاف است، و ابن اعثم، تعداد آن‌ها را صد و پنجاه عدد ذکر نموده،(2)

و طبری تاریخ نگار بزرگ اهل تسنّن، تعداد نامه‌هائی را که کوفیان برای حضرت فرستاده بودند را پنجاه و سه عدد دانسته است،(3)البته همگی آن‌ها نگاشته‌اند که هر کدام از آن نامه‌ها متعلق به یک و دو و سه و یا چهار نفر بوده است.

امّا به نظر می‌رسد که نامه‌هائی که به حضرت امام حسین (علیه السلام) نوشتند، بیشتر از این تعداد بوده باشد. و این تعداد نامه، نامه‌هائي بوده، که بزرگان کوفه در روزهای اوّل ورود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به مکه برای حضرت ارسال کردند، و نامه‌هائي را که عموم مردم برای حضرت ارسال نمودند، چندین هزار نامه می‌شود، چنانچه خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) نوشته


1) . تاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص352؛ الفتوح ابن اعثم، ج5، ص27.

2) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص29.

3) . تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص352.

است: دوازده هزار نامه برای حضرت ارسال کرده، و از ایشان دعوت نمودند.(1)و مرحوم سیّد بن طاووس (قدس سره) نیز نقل نموده است:

«ثم سرحوا الکتاب و لبثوا یومین، و انفذوا جماعة معهم نحو مأة و خمسین کتابة من الرّجل و الإثنین و الثّلثة و الأربعة یسئلونه القدوم علیهم، و هو مع ذلک یتأبی و لا یجیبهم فورد علیه فی یوم واحد ستّمأة کتاب، و تواترت الکتب حتّی اجتمع عنده متفرّقة اثنی عشر الف کتاب.»(2)

(سپس نامه‌ای را خدمت حضرت فرستادند، و دو روز بعد جماعتی را به نمایندگی روانه کردند، که حامل یکصد و پنجاه نامه بودند، و هر نامه‌ای به امضای یک و دو و سه نفر بود، که همگی استدعا کرده بودند، حضرت به کوفه تشریف بیاورند. ولی با این همه حضرت امام حسین (علیه السلام) از پاسخ دادن به نامه‌ها خودداری می‌کردند، تا این‌که در یک روز ششصد نامه از کوفه رسید، و نامه‌های دیگر پی در پی می‌رسید، تا آن‌که جمع نامه‌ها که در چند نوبت آمده بود، به دوازده هزار نامه رسید.)

به هر تقدیر در این راستا کوفیان نامه‌های فراوانی را برای حضرت ارسال نمودند، از این رو این کثرت دعوت‌نامه‌ها، حضرت امام حسين (علیه السلام) را بر آن داشت كه براى اطمينان بيشتر، پسر عموی خود حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) را به كوفه بفرستند، و در ضمن نامه‌اى براى مردم كوفه چنين نوشتند:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

از طرف حسین بن علیّ به مؤمنین و مسلمین، امّا بعد؛ هانی و سعید که آخرین فرستادگان شما بودند که نزد من آمدند، نامه‌های شما را برای من آوردند. تمام آن چیزهائی را که شما شرح


1) . منتهی الآمال، ج2، ص711.

2) . اللهوف علی قتلی الطفوف، ص52.

داده و بیان کرده بودید را متوجه شدم. سخن همهٔ شما این بود که ما امام نداریم، از این رو تو به سوی ما بیا، شاید خداوند متعال ما را به سبب تو به حقّ هدایت و نزدیک کند.

«وَ أَنَا بَاعِثٌ إِلَیْکُمْ أَخِی وَ ابْنَ عَمِّی وَ ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ.»

(لذا من مسلم بن عقیل را که برادر و پسر عمویم و کسی‌که در بین اهل بیت من مورد وثوقم می‌باشد را به سوی شما می‌فرستم.)

پس اگر مسلم [ (علیه السلام) ] برای من بنویسد که نظر عموم شما و دیدگاه عقلا و فضلای شما، همان‌طور که فرستادگان شما گفتند، و در نامه‌های شما آمده بود، متحد شده است. من به خواست خداوند به زودی نزد شما می‌آیم. به جان خودم سوگند که امام قضاوت نخواهد کرد، مگر طبق دستور قرآن و عدالت. امام کسی می‌باشد که به دین حقّ ایمان آورده است، و جان خود را صرف دین می‌کند، و السّلام.(1)

این فرمایش حضرت امام حسین (علیه السلام) دربارهٔ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، دلالت بر مقام والا و بالای ایشان در پیشگاه حضرت می‌کند. به نحوی‌که ایشان را اوّلاً: به عنوان برادر خود معرفی می‌کنند که نشان از ارتباط فکری و عاطفی فوق العاده نزدیک حضرت امام حسین (علیه السلام) با حضرت مسلم (علیه السلام) دارد. و الحقّ ایشان به منزلهٔ برادری نسبت به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بودند. از این رو وقتی به زیارت‌نامهٔ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام) و حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) مراجعه می‌کنیم، تفاوت چندانی در آن‌ها یافت نمی‌یابیم، به نحوی‌که گوئی هر دو زیارت آن بزرگواران یکسان به نظر می‌رسد.

و از آن‌جائی‌که در حرف به حرف، و کلمه به کلمهٔ فرمایشات اهل بیت (علیهم السلام)، حکمت‌هائی نهفته است. نمی‌توان کلام امام معصوم (علیه السلام) را حمل بر تعارف و غلو و یا غیر ذلک نمود. لذا وقتی


1) . «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ إِلَی الْمَلَإِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ. أَمَّا بَعْدُ؛ فَإِنَّ هَانِئاً وَ سَعِیداً قَدَّمَا عَلَیَّ بِكُتُبِكُمْ وَ كَانَا آخِرَ مَنْ قَدِمَ عَلَیَّ مِنْ رُسُلِكُمْ وَ قَدْ فَهِمْتُ كُلَّ الَّذِی اقْتَصَصْتُمْ وَ ذَكَرْتُمْ وَ مَقَالَةُ جُلِّكُمْ أَنَّهُ لَیْسَ عَلَیْنَا إِمَامٌ فَأَقْبِلْ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَجْمَعَنَا بِكَ عَلَی الْحَقِّ وَ الْهُدَی وَ أَنَا بَاعِثٌ إِلَیْكُمْ أَخِی وَ ابْنَ عَمِّی وَ ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ فَإِنْ كَتَبَ إِلَیَّ بِأَنَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ رَأْیُ مَلَئِكُمْ وَ ذَوِی الْحِجَی وَ الْفَضْلِ مِنْكُمْ عَلَی مِثْلِ مَا قَدَّمَتْ بِهِ رُسُلُكُمْ وَ قَرَأْتُ فِی كُتُبِكُمْ فَإِنِّی أَقْدَمُ إِلَیْكُمْ وَشِیكاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَلَعَمْرِی مَا الْإِمَامُ إِلَّا الْحَاكِمُ بِالْكِتَابِ.» - بحارالأنوار، ج44، ص334؛ وقعة الطف، ص96؛ الفتوح ابن اعثم، ج5، ص31؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص355.

حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) از جناب مسلم (علیه السلام) تعبیر به برادر می‌نمایند، به آن معنا می‌باشد که همان منزلت و قرابتی را که برادران حضرت امام حسین (علیه السلام) به ایشان داشته‌اند را وجود نازنین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نیز دارا بوده‌اند. از این رو هر آن‌چه دیگر برادران حضرت، که در رکاب ایشان به شهادت رسیدند، در طول زندگی خود برای حضرت امام حسین (علیه السلام) انجام داده‌اند، حضرت مسلم (علیه السلام) نیز همهٔ آن‌ها را انجام داده‌اند.

سپس حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) در ادامهٔ کلام خود، در این نامه‌ای که برای مردم کوفه نوشته‌اند، با عبارتِ "ابْنَ عَمِّی؛ پسر عمویم"، اشاره به قرابت نسبی خود، با حضرت مسلم (علیه السلام) می‌نمایند. که تأکیدی بر شدّت ارتباط حضرت مسلم (علیه السلام) با وجود نازنین حضرت امام حسین (علیه السلام) می‌باشد. گرچه حضرت مسلم (علیه السلام)، قرابت سببی هم با حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) داشته‌اند، و شوهر خواهر حضرت نیز بوده‌اند.

امّا آن‌چه آدمی را حیران می‌نماید، عبارتی است، که امام حسین (علیه السلام) در ادامهٔ کلام خویش، در مورد حضرت مسلم (علیه السلام) فرموده، و می‌نویسند: "ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی"، چرا که در شب عاشوراء حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، دربارهٔ اصحاب و اهل بیت خود می‌فرمایند:

«فَإِنِّي لاَ أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لاَ خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي وَ لاَ أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ وَ لاَ أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَجَزَاكُمُ اَللَّهُ عَنِّي خَيْراً.»(1)

(من يارانى بهتر و باوفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم، و خويشاوندانى نيكوكارتر و به حقيقت نزديك‌تر از خويشاوندان خود نمى‌شناسم، خداوند از طرف من به شما پاداش نيك دهد.)

حال وقتی امام حسین (علیه السلام) این‌چنین اهل بیت (علیهم السلام) خود را مورد ستایش قرار می‌دهند، آن‌چه آدمی را حیران می‌کند، این است که در بین این اهل بیت (علیهم السلام)، وجود نازنین حضرت مسلم (علیه السلام) بعد از حضرت عبّاس (علیه السلام) مورد اطمینان‌ترین آن‌ها می‌باشند. و به راستی مگر حضرت مسلم (علیه السلام) در راه امام حسین (علیه السلام) چگونه مجاهدت و فداکاری نموده که این‌چنین مورد ستایش حضرت قرار


1) . ارشاد مفید، ج2، ص93؛ إعلام الوری، ج1، ص455.

گرفته‌اند. و در غربت کوفه چگونه در راه حضرت امام حسین (علیه السلام) جان فشانی نموده‌اند، که گوئی به وظیفهٔ تمام خاندان خود عمل کرده‌اند. لذا در شب عاشوراء به یک‌باره حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) خاندان مسلم بن عقيل (علیهما السلام) را مورد خطاب خود قرار دادند، و به آن‌ها فرمودند:

«يَا بَنِي عَقِيلٍ! حَسْبُكُمْ مِنَ اَلْقَتْلِ بِمُسْلِمٍ، فَاذْهَبُوا أَنْتُمْ، فَقَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ.»(1)

(ای فرزندان عقیل! شهادت مسلم (علیه السلام)، براى شما كافى است، پس شما [از کربلا] بروید، همانا به شما اجازهٔ رفتن دادم.)

در این هنگام فرزندان و برادران حضرت مسلم (علیه السلام)، با شنیدن این کلام سرشار از غربت و مظلومیت حضرت أبا عبداللّه (علیه السلام)، به یکباره محضر حضرت عرض کردند: اگر شما را تنها بگذاریم، مردم چه خواهند گفت؟

بعد آن بزرگواران در ادامه خدمت حضرت عرض کردند: آری اگر شما را تنها بگذاریم مردم می‌گویند: ما بزرگ و سرور و بهترین پسر عموی خود را ترک کردیم، و برای یاری ایشان یک تیر رها ننمودیم، و یک نیزه و یک ضربت شمشیر نیز همراه ایشان نزدیم، و نمی‌دانیم چه کردند. نه به خدا سوگند، این کار را انجام نمی‌دهیم، جان و مال و خانوادهٔ خود را فدای شما می‌کنیم، و همراه شما می‌جنگیم تا هر چه بر شما گذشت بر سر ما نیز بیاید، خداوند زندگی بعد از شما را زشت نماید.(2)

به هر تقدیر، وقتی حضرت امام حسین (علیه السلام) این نامه را برای مردم کوفه نوشتند، جناب مسلم بن عقیل (علیهما السلام) را طلب نمودند، و ایشان را با قیس بن مسهر صیداوی و عماره بن عبد اللّه سلولی و عبد الرحمن بن عبد اللّه ازدی به طرف کوفه فرستادند. و بعد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، حضرت مسلم (علیه السلام) را به پرهیزکاری و پنهان کردن مأموریتش و مدارا نمودن با مردم امر کردند.(3)و به حضرت مسلم (علیه السلام) فرمودند:


1) . ارشاد مفید، ج2، ص94؛ إعلام الوری، ج1، ص455.

2) . ارشاد مفید، ج2، ص94؛ إعلام الوری، ج1، ص456.

3) . بحارالأنوار، ج44، ص334؛ وقعة الطف، ص96؛ الفتوح ابن اعثم، ج5، ص31.

«إِنّی مُوَجِّهُکَ إِلی أَهْلَ الْکُوفَةِ، وَ هذِهِ کُتُبُهُمْ إِلَیَّ، وَ سَیَقْضِی اللَّهُ مِنْ أَمْرِکَ ما یُحِبُّ وَ یَرْضی، وَ أَنَا أَرْجُو أَنْ أَکُونَ أَنَا وَ أَنْتَ فی دَرَجَةِ الشُّهَداءِ، فَامْضِ عَلی بَرَکَةِ اللَّهِ حَتّی تَدْخُلَ الْکُوفَةَ، فَإِذا دَخَلْتَها فَانْزِلْ عِنْدَ أَوْثَقِ أَهْلِها، وَ ادْعُ النَّاسَ إِلَی طَاعَتِی وَ اخْذُلْهُمْ عَنْ آلِ أَبی سُفْیانَ، فَإِنْ رَأَیْتَ النَّاسَ مُجْتَمِعینَ عَلی بَیْعَتِی، فَعَجِّلْ لی بِالْخَبَرِ حَتّی أَعْمَلَ عَلی حَسَبِ ذلِکَ إِنْ شاءَ اللَّهُ تَعالی.»(1)

(من تو را به سوی مردم کوفه می‌فرستم، و این نامه‌های آنان به من است، و خداوند به زودی کار تو را آن‌گونه که دوست دارد، و می‌پسندد به انجام می‌رساند، و امیدوارم که من و تو در رتبهٔ شهیدان باشیم! پس در پناه خداوند به سمت کوفه حرکت کن! و چون به کوفه رسیدی نزد مطمئن‌ترین مردم آنجا اقامت نما، و مردم را به پیروی از من دعوت کن، و آنان را از حمایت آل ابی سفیان بازدار. اگر مردم را در بیعت با من متّحد دیدی، مرا باخبر کن تا إن شاء اللَّه تعالی به حسب آن عمل کنم.)

ابن أعثم کوفی در ادامهٔ این روایت، در مورد لحظهٔ جدائی و فراق جانسوز وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) از حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام) نوشته است:

«ثُمَّ عانَقَهُ وَ وَدَّعَهُ وَ بَكَيَا جَمِيْعاً.»(2)

(سپس امام حسین (علیه السلام)، حضرت مسلم (علیه السلام) را در آغوش گرفتند، و با ایشان وداع نمودند، و هر دو گريستند.)

و به راستی در این لحظات به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) چه گذشت؟ که به یک‌باره این چنین حضرت مسلم (علیه السلام) را در آغوش گرفتند، و سرشک دیدگان در راه مسافر سرگران خود جاری نمودند. که کسی طاقت شنیدن و یا خواندن آن را ندارد. چه رسد که آدمی در آن شرائط قرار بگیرد، و بخواهد جدائی برادر مورد اطمینانی را از مولای خود نظاره‌گر باشد. و گوئی در آن


1) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص31.

2) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص31.

ساعاتی که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) حضرت مسلم (علیه السلام) را در آغوش گرفتند، پیکر بی‌سر ایشان را در بین کوچه‌ّهای کوفه دیدند. و آن‌گاه که صورت بر گونه‌های سفیر خود قرار دادند، به یاد زمانی افتادند، که سر مبارکشان بر بالای نیزه، بر بالای دروازهٔ شهر شام، به صورت حضرت مسلم (علیه السلام) قرار خواهد گرفت.(1)

خطبهٔ حضرت عبّاس (علیه السلام) بر بام کعبه

در یوم الترویه، روز هشتم ماه ذی الحجه الحرامِ سال شصت هجری قمری وقتی حجّاج بیت اللّه الحرام آماده رفتن به سرزمین عرفات بودند و برای محرم شدن جهت انجام اعمال حجّ و آب برداشتن از چاه زمزم در مسجد الحرام، و اطراف کعبه جمع شده بودند، اصحاب حکومت اموی زیر احرام‌های خود، برای به شهادت رساندن حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) شمشیر بسته و مهیای این امر گشته بودند.

از این رو در آن زمان حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) با آن صولت و صدای حیدری خود که گوئی از نای جناب اسد اللّهی (علیه السلام) خارج می‌گشت خطبه‌ای نورانی قرائت فرمودند. که برخی از متأخرین این خطبه را از کتاب «مناقب سادة الکرام» مرحوم سیّد عین العارفین هندی (قدس سره) نقل کرده‌اند و نگاشته‌اند: حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) با اذن حضرت امام حسین (علیه السلام) بر فراز بام کعبه رفتند، فرمودند:

بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم

«اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذى شَرَّفَ هذا (اشاره به بيت الله الحَرام) بِقُدُومِ اَبيهِ، مَن كانَ بِالاَمسِ بيتاً اَصبَحَ قِبلَةً. أَيُّهَا الكَفَرةُ الفَجَرةُ اَتَصُدُّونَ طَريقَ البَيتِ لِاِمامِ البَرَرَة؟ مَنْ هُوَ اَحَقُّ بِهِ مِن سائِرِ البَريَّهِ؟ وَ مَنْ هُوَ اَدْنى بِهِ؟ وَ لَولَا حِكمَ اللّهِ الجَلِيَّهِ وَ اَسرارُهُ العِلّيَّهِ وَاختِبارُهُ البَريَّهُ لَطَارَ البَيْتُ اِلَيْهِ قَبْلَ اَنْ يَمْشِى لَدَيْهِ، قَدْ اِستَلَمَ النَّاسُ الحَجَرَ وَ الحَجَرُ يَسْتَلِمُ يَدَيْهِ وَ لَوْ لَمْ تَكُن مَشِيَّةُ مَوْلَاىَ مَجْبُولَةً مِنْ مَشِيَّةِ الرَّحْمَنِ،


1) . مقتل الإمام الحسین (علیه السلام) طبرسی، ص250.

لَوَقَعْتُ عَلَيْكُمْ كَالسَّقْرِ الْغَضْبَانِ عَلى عَصافِيرِ الطَّيران. اَتُخَوَّفُونَ قَوْماً يَلْعَبُ بِالْمَوتِ فِى الطُّفُولِيَّةِ، فَكَيْفَ كانَ فِى الرُّجُولِيَّةِ؟ وَ لَفَدَيْتُ بِالْحَامّاتِ لِسَيِّدِ البَريّاتِ دُوْنَ الحَيَواناتِ. هَيْهَات فَانْظُرُوا ثُمَّ انْظُرُوا مِمَّنْ شارِبُ الخَمْرِ وَ مِمَّن صَاحِبُ الحَوْضِ وَ الْكَوْثَرَ وَ مِمَّن فى بَيْتِهِ الوَحْىُ وَ القُرآنْ وَ مِمَّن فى بَيْتِهِ اللَّهَواتُ وَ الدَّنَساتُ وَ مِمَّن فى بَيتِهِ التَّطهيرُ وَ الآياتُ. وَ أَنتُم وَقَعتُمْ فِى الغَلطَةِ الَّتِى قَدْ وَقَعَتْ فِيهَا القُرَيشُ لِأنَّهُمُ اَرادُوا قَتْلَ رَسُولِ اللّهِ (صلی الله علیه وآله) وَ أنْتُمْ تُرِيدُونَ قَتْلَ ابْنِ بِنْتِ نَبِيِّكُمْ وَ لَا يُمْكِنُ لَهُمْ مادامَ اَمِيرُ المُؤمِنينَ (علیه السلام) حَيّاً وَ كَيْفَ يُمْكِنُ لَكُمْ قَتلَ اَبِى عَبْدِاللَهِ الحُسَيْنِ (علیه السلام) مَا دُمْتُ حَيّاً سَليلاً؟ تَعالُوا اُخْبِرُكُمْ بِسَبيلِهِ بادِروُا قَتْلِى وَ اضْرِبُوا عُنُقِى، لِيَحْصُلَ مُرادُكُم لَا بَلَغَ اللّهُ مِدارَكُمْ وَ بَدَّدَ أعْمارَكُمْ وَ اَوْلَادَكُم وَ لَعَنَ اللّهُ عَلَيكُمْ وَ عَلى اَجْدادِكُمْ.»(1)

(سپاس خداى را كه اینجا را - اشاره به کعبه - به قدوم پدرش [یعنی پدر امام حسين (علیه السلام) است] مشرّف كرد؛ كسى‌كه ديروز خانه بود، امروز قبله گرديد. اى ناسپاسان گناه‌كار آيا راه خانهٔ خدا را بر امام نيكوكاران مى‌بنديد؟ چه كسى سزاوارتر به اين خانه از ديگران است؟ و چه كسى نزديك‌ترين افراد به اين خانه می‌باشد؟ و اگر حكمت‌هاى خداوند بلند مرتبه و اسرار بالا و امتحانات موجودات نبود، همانا قبل از اين‌كه ايشان نزد بيت اللَّه الحرام رود، كعبه به سوى ايشان [اشاره به امام حسين (علیه السلام) ] پرواز مى‌كرد؛ همواره اين مردم هستند كه حجر الاسود را مى‌بوسند، و حال آن‌كه حجرالاسود بوسه بر دستان ايشان مى‌زند [اشاره به امام حسين (علیه السلام) ] و اگر خواست مولاى من، و خواست خداوند رحمن نبود هر آينه بر سر شما مانند بازِ شكارى كه بر گنجشكان فرود مى‌آيد نازل مى‌شدم. آيا قومى كه مرگ را در كودكى


1) . اباالفضل العبّاس (علیه السلام)، ج1، ص301؛ به نقل از خطب کعبه، ص44؛ به نقل از مناقب سادة الکرام.

به بازى مى‌گرفتند را مى‌ترسانيد، در حالى‌كه الآن در مردانگى قرار دارند؟ همه جانم فداى آقا و مولاىِ تمام موجودات پاك سرشت عالم كه خُلق و خوى حيوانى ندارند. هيهات! بنگريد به كسى‌كه شراب مى‌نوشد [یعنی يزيد] و به كسى‌كه صاحب حوض و كوثر است؛ و به كسى‌كه در خانهٔ وحى و قرآن می‌باشد [یعنی امام حسين (علیه السلام) ] و به كسى‌كه در خانه‌اش اسباب لهو و نجاست است و به كسى‌كه در خانه‌اش نزول آيات، نشانه‌ها و آيه تطهير می‌باشد. شما در غلطى واقع شديد كه قريش واقع شدند. چرا كه آن‌ها اراده قتل پيامبر (صلی الله علیه وآله) را كردند و شما ارادهٔ قتل پسر دختر پيامبرتان را نموده‌اید، و اين حيله براى ايشان تا وقتى اميرالمؤمنين (علیه السلام) زنده بود ممكن نشد، پس چگونه ممكن است كشتن ابا عبداللَّه الحسين (علیه السلام) تا وقتى‌كه من زنده‌ام. بياييد تا به راهش [منظور راه كشتن امام حسين (علیه السلام) ] آگاهتان كنم؛ پس مبادرت به كشتن من كنيد، و گردنم را بزنيد تا به مقصودتان برسيد، خدا شما را به مقصودتان نرساند و عمرتان و فرزندانتان را كوتاه كند و لعنت خدا بر شما و پدرانتان باد.)

این خطبهٔ شریف که حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در آن گوئي در حال رجز خوانی برای دشمنان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) می‌باشند، خود نشان از شرائط سخت و فوق العاده دشوار حضرت، و در خطر بودن جان شریف ایشان دارد. از این رو امام حسین (علیه السلام) مجبور به ترک مکه نیز شدند. ولی نه آن‌که حجّ خود را بدل به عمره کرده باشند، بلکه از ابتدا نیت عمره فرموده بودند. و علمائی هم که گفته‌اند حضرت حجّ خود را تبدیل به عمره نمودند، منظورشان همان است که گفته شد.

و چنین عمره‌ای، عمرۀ مفرده است؛ و حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) در موسم حجّ نيز به قصد عمره مفرده وارد مكّه مکرمه شده‌اند. چنانچه در روايتى آمده است: از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) دربارۀ شخصى‌كه در ماه حجّ، عمره به جا آورد و بعد به ديار خودش برگردد، سؤال شد؟ حضرت فرمودند:

«لَا بَأْسَ...وَ إِنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِیٍّ (علیهما السلام) خَرَجَ يَوْمَ التَّرْوِيَةِ إِلَى الْعِرَاقِ وَ كَانَ مُعْتَمِراً.»(1)

(اشكالى ندارد...و حسين بن علىّ (علیهما السلام) در روز ترويه از مکه به عراق حرکت کردند، در حالى‌كه به عمره مُحرم بودند.)

در روايتى ديگر آمده است: معاویه بن عمار گفت: به حضرت امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: فرق متمتع با معتمر چیست؟ حضرت فرمودند: همانا متمتع مرتبط با حجّ است، و معتمر وقتی از اعمالش فارغ شد می‌تواند هر وقت خواست برود؛

«وَ قَدِ اعْتَمَرَ الْحُسَيْنُ (علیه السلام) فِي ذِي الْحِجَّةِ ثُمَّ رَاحَ يَوْمَ التَّرْوِيَةِ إِلَى الْعِرَاقِ وَ النَّاسُ يَرُوحُونَ إِلَى مِنًى وَ لَا بَأْسَ بِالْعُمْرَةِ فِي ذِي الْحِجَّةِ لِمَنْ لَا يُرِيدُ الْحَجَّ.»(2)

(و حضرت امام حسين (علیه السلام) در ذى حجّه به عمره محرم شدند، سپس روز ترويه به سوى عراق حركت نمودند، در حالى‌كه مردم به سوى منا مى‌رفتند و عمره در ذی الحجّة، برای كسى‌كه نمى‌خواهد حجّ به جا بياورد، اشکال ندارد.)

بنابراين حضرت امام حسین (علیه السلام) در أیّام حجّ، براى بار ديگر به احرام عمرهٔ مفرده وارد مكّه شدند، و برای حجّ تمتع احرام نبستند. زیرا مى‌دانستند قبل از تمام شدن اعمال حجّ، بايد مكّه را ترك كنند، و راهی عراق گردند.

خروج حضرت عبّاس (علیه السلام) با امام حسین (علیه السلام) از مکه

همان‌گونه که گذشت به جهت آن‌که شرائط در مکه نیز برای حضرت امام حسین (علیه السلام) سخت و دشوار شد، حضرت مجبور به ترک این شهر شدند. به نحوی‌که حضرت عبّاس (علیه السلام) هم در خطبهٔ خود بدان دشواریها تصریح کرده، و به شهادت رساندن حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را با


1) . تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة، ج14، ص311.

2) . تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة، ج14، ص311.

بودن خود، امری محال دانسته و آنان که قصد داشتند به امر بنی امیه، امام (علیه السلام) را به شهادت برسانند، به پیروی از حضرت توصیه نمودند.

به هر تقدیر از آن‌جائی‌که قصد داشتند حضرت امام حسین (علیه السلام) را در مکهٔ مکرمه به شهادت برسانند، و با این کار حرمت آن مأوای زنده‌دلان را هتک نمایند، به ناچار حضرت مجبور شدند در روز سه‌شنبه،(1)هشتم ذی الحجه، که روز ترویه می‌باشد، از مکه(2)به همراه برادر خود حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) و جمعی از اهل بیت و یاران خویش به طرف کوفه حرکت کردند. روزی که مصادف با شهادت سفیر ایشان، حضرت مسلم (علیه السلام) در کوفه می‌باشد.

خاتم المحدّثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) روايت کرده است: وقتی وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) قصد داشتند از مکه خارج شوند و به طرف عراق حرکت کنند، ايستادند و خطبه‌ای خواندند و فرمودند:

سپاس خداوندی را که هر آن‌چه او بخواهد همان واقع می‌شود، و هيچ‌كس قوّت بر كارى ندارد، مگر با یاری او، و درود بر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) باد. مرگ بر فرزندان آدم چونان گردنبدی بر گردن دختری جوان بسته است

«وَ ما اَوْلَهَنِی اِلَی اَسْلَافِی اِشْتِیاقَ یَعْقُوبَ اِلَی یوسُفَ.»

(و همان‌گونه که یعقوب مشتاق دیدن یوسف بود، آرزوی دیدار اسلاف خود را دارم.)

و براى زمينى كه بدن من در آن افكنده شود، برگزيده شده‌ام. لذا بايد به آن سرزمين برسم، و گويى بند بند بدن مرا در آن سرزمین گرگان بيابان‌ها از يكديگر بين نواويس و كربلا جدا مى‌كنند. پس با اجزاء بدنم شكم‌هاى خالى و گرسنۀ خود را پر مى‌سازند، و از آن روزی که با قلم قضا نوشته شده گريزى نيست.

و هر چیزی‌که رضای خداوند باشد، ما اهل بیت نیز همان را می‌پسندیم. و بر بلای او صبر و شكيبايى می‌کنيم، كه خداوند اجر ما صابران را عطا می‌نماید. و ما را که چونان گوشت بدن مبارک رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هستیم، از وی جدا نمی‌کند. و در حظیرة القدس - یعنی در بهشت -


1) . ارشاد مفید، ج2، ص67 و 68.

2) . ارشاد مفید، ج2، ص67 و 68.

نزد او جمع می‌نماید، و چشم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را به سبب آن روشن می‌کند، و خداوند وعدۀ خود را عملی خواهد کرد.

«مَنْ کَانَ بَاذِلاً فِینَا مُهْجَتَهُ، وَ مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللّهِ نَفْسَهُ، فَلْیرْحَلْ مَعَنَا، فَاِنَّی رَاحِلٌ مُصْبِحاً اِنْشاءَاللّهُ تَعالَی.»(1)

(هر كس می‌خواهد خون قلب خود را در راه ما بذل کند، و لقاء پروردگار را وطن خود قرار دهد، با ما حرکت کند كه من إنشاء اللّه تعالى بامدادان روانه می‌شوم.)

به هر ترتیب هنگامى‌كه وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) با خاندان و اصحاب خود از مکهٔ مکرمه خارج شدند، عمرو بن سعيد بن عاص که امیر مکه بود، فرمانده افراد خود را همراه گروهى سرباز به طرف آن حضرت فرستاد، و او حضرت را مورد تعرض قرار داد؛ و به حضرت عرض کرد: امير به تو فرمان بازگشت داده است، لذا خود باز گرد، و گرنه من از رفتن شما جلوگيرى مى‌كنم.

پس در این هنگام حضرت امام حسين (علیه السلام) از بازگشت به مکه امتناع فرمودند، از این رو بین دو طرف نزاع درگرفت، و به دفاع از خود پرداختند، به نحوی‌که يكديگر را با تازيانه مى‌زدند. وقتی اين خبر به عمرو بن سعيد رسيد، از بيم وخيم شدن اوضاع، شخصی را فرستاد و به سربازان خود فرمان بازگشت داد.(2)

خروج خانواده حضرت عبّاس (علیه السلام) همراه امام حسین (علیه السلام)

بدون تردید برخی از فرزندان حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، هنگام خروج حضرت امام حسین (علیه السلام) از مدینه و بعد از مکه به طرف عراق، همراه حضرت بوده‌اند. و نه تنها آن بزرگواران پدر خود را همراهی نموده‌اند، که حتّی در رکاب عموی بزرگوار خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نیز در روز عاشورا به شهادت رسیده‌اند. امّا دربارهٔ این‌که آیا همسر حضرت أبو الفضل (علیه السلام) هم ایشان را در


1) . دمع السجوم: ترجمه کتاب نفس المهموم، ص140.

2) . الأخبار الطوال، ص224.

این سفر همراهی کرده‌اند، یا نه؟ باید گفت: طبق تحقیق اندک نگارندهٔ سطور، اکثر ارباب مقاتل در این‌باره سکوت نموده‌اند، و نفیاً و یا اثباتاً متعرض این مطلب نشده‌اند. ولی در این بین مرحوم شیخ مهدی حائری مازندرانی (قدس سره) از اسفراینی که از علماء شافعی مذهب می‌باشد روایت کرده، و نوشته است:

«كان للعبّاس بالطّفّ زوجة و ولد.»(1)

(همسر و فرزند حضرت عبّاس (علیه السلام) در کربلا بودند.)

البته این عبارت مرحوم شیخ مهدی حائری مازندرانی (قدس سره) برگرفته از عبارت اسفراینی در کتاب «نور العین فی مشهد الحسین» می‌باشد، در آنجا که اسفراینی در ضمن ماجرای به میدان رفتن حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) نقل کرده است:

«ثم انه قال للعبّاس (علیه السلام) : ادخل الحریم و ودعهم وداع من لا یعود. فدخل و کان له زوجة و ولدان فلاقوه.»(2)

(سپس حضرت امام حسین (علیه السلام) به حضرت عبّاس (علیه السلام) فرمودند: به خیمه برو و با اهل حرم وداع نما، وداع کسی‌که باز نمی‌گردد. پس حضرت عبّاس (علیه السلام) داخل خیمه شدند و برای حضرت، همسر و فرزندانی بود که ایشان با آن‌ها ملاقات نمودند.)

از این عبارت اسفراینی دانسته می‌شود که همسر و برخی از فرزندانِ حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) در کربلا حضور داشته‌اند و حضرت امام حسین (علیه السلام) را در این سفر همراهی می‌کرده‌اند. و همان‌گونه که قبلاً نیز در عنوانِ «فرزندان حضرت عبّاس (علیه السلام)» در همین نوشتار گذشت. برخی از فرزندان حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در کربلا به شهادت رسیدند، و برای این‌که آن مطالب به راحتی در دسترس باشد، به ناچار برخی از آن مطالب در این عنوان نیز آورده می‌شود.


1) . معالی السبطین، ج1، ص435.

2) . نور العین فی مشهد الحسین (علیه السلام)، ص35.

محمّد بن عبّاس (علیهما السلام)؛ یکی از فرزندان حضرت می‌باشند که در روز عاشوراء در رکاب عموی بزرگوار خود وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به شهادت رسیده‌اند. و مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) با قاطعیت نام ایشان را در شمار شهداء روز عاشوراء آورده است.(1)کما این‌که عبد الواحد مظفر نیز دربارهٔ تعداد فرزندان حضرت عبّاس (علیه السلام) نگاشته است:

«الحسن بن العبّاس، عبيد اللّه بن العبّاس، محمّد بن العبّاس (أستشهد بكربلاء) أمهم جميعاً أم الفضل الصغري لبابة بنت عبيد اللّه بن العبّاس بن عبد المطلب، الفضل بن العبّاس، عبد اللّه بن العبّاس،(2)

القاسم بن العبّاس أستشهد بكربلاء، ليس للعبّاس بن علىّ أنثي.»(3)

(فرزندان حضرت عبّاس بن علیّ (علیهما السلام) و احفاد ایشان عبارتند از: حسن بن عبّاس، عبید اللّه بن عبّاس و محمّد بن عبّاس که در کربلا به شهادت رسید، و مادر همهٔ آن‌ها امّ الفضل صغری، لبابه دختر عبید اللّه بن عبّاس بن عبد المطلب است. و همچنین فضل بن عبّاس و عبد اللّه بن عبّاس و قاسم بن عبّاس که در کربلا به شهادت رسید، و حضرت عبّاس بن علیّ دختر نداشتند.)

و مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره) نیز نام محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) را در زمرهٔ شهداء کربلا ذکر کرده، و در ضمن بیان نام آن بزرگواران نوشته است:

«مِنْ وُلْدِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ الْحُسَیْنُ وَ الْعَبَّاسُ وَ یُقَالُ وَ ابْنُهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاس.»(4)


1) . جلاء العیون، ص694.

2) . نام ایشان در کتاب «موسوعة بطل العلقمی»، عبید اللّه بن عبّاس می‌باشد، که نگارنده با توجه به مطالبی که در ادامهٔ این عبارت آمده، گمان می‌کند، اشتباه تایپی رخ داده باشد. چراکه صاحب این کتاب به فرزندی به نام عبد اللّه برای حضرت تصریح نموده است. گذشته از این‌که در همین عبارت، قبلاً به نام عبید اللّه بن عبّاس تصریح شده است. از این رو باید مقصود از عبید اللّه در اینجا عبد اللّه بوده باشد.

3) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص368.

4) . مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص112؛ عنه البحار، ج45، ص62.

(از فرزندان امیر المؤمنین (علیه السلام) [افرادی که در کربلا به شهادت رسیدند] امام حسین (علیه السلام) و حضرت عبّاس (علیه السلام)، و گفته شده است: فرزند ایشان، محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) نیز در کربلا به شهادت رسیده‌اند.)

و مرحوم صدر الدّین قزوینی (قدس سره) نیز در مورد فرزند برومند حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، جناب محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) نوشته است:

«چون حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) کار برادرش حسین (علیه السلام) را زار دید، اوّل برادران خود را تصدق خاك‌پاى حضرت كرد. بعد جوانش محمّد (علیه السلام) را طلبيد: كفن به گردن و شمشير به كمرش بست. آن ماه تمام را آورد به دور امام گردانيد و إذن جهاد و جان‌نثارى او را از حضرت شهريارى گرفت و فرمود: نور ديده در اين محنت آباد جهان همان روى به خرم آباد بهشت ببر كه ساعت ديگر به تو خواهم رسيد. محمّد (علیه السلام) نيز دست و پاى عمو بوسيد و با عمه‌ها خداحافظى كرد و روى به ميدان نهاد. كيفيت مبارزه و چگونگى جنگ او را در مقاتل نيافتم و همين قدر ابن شهر آشوب و ديگران، محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) را در شمار شهداى كربلا مى‌آورند.»(1)

قاسم بن عبّاس (علیهما السلام)؛ یکی از فرزندانی حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) که در برخی از مقاتل از ایشان یاد شده است، وجود نازنین حضرت قاسم (علیه السلام) می‌باشد. و بعضی ایشان را در شمار شهدای کربلا در روز عاشورا دانسته‌اند. چنانچه برخی از پژوهشگران، به نقل از اسفراینی، دربارهٔ کیفیت به شهادت رسیدن ایشان در روز عاشورا در رکاب وجود نازنین حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) نگاشته‌اند: قاسم بن عبّاس (علیهما السلام) نوزده ساله، در روز عاشورا وارد میدان گشت، و چنین رجز خواند:


1) . ریاض القدس المسمی بحدائق الاُنس، ج2، ص64.

إِلَيكُمْ مِنْ بَنى المُختارِ ضَرْباً***يَشيُب لَهوْلِه رأس رضيعُ

يُبيُد معاشِرَ الكفّار جهاً***بِكُلِّ مُهَنَّدٍ عَضْبِ قطيعُ

از سوى خاندان پيامبر مختار، آماده ضربتى باشيد، كه از بيمش موى سر شيرخواره سفيد مى‌گردد.

به نحوی‌که با شمشير بران هندى گروه بى‌دينان را يكجا نابود مى‌كند.

ایشان پس از كشتن شمارى از دشمنان، به نزد امام (علیه السلام) بازگشت، و در حالى‌كه چشم‌هايش از تشنگى به گودى نشسته بود، طلب آب كرد. امام به ایشان فرمودند: اندكى صبر نما تا جدّ خود محمّد مصطفى (صلی الله علیه وآله) را ملاقات كنى، و به دست خود تو را سيراب كند، كه هرگز پس از آن تشنه نخواهى شد. وى پس از بازگشت به ميدان، و كشتن شمارى ديگر، به درجهٔ رفيع شهادت نايل آمد.(1)

و همان‌گونه که در ابتدای این عنوان گذشت عبد الواحد مظفر نیز از قاسم بن عبّاس (علیهما السلام) یاد نموده است، و در نقل قولی‌که گذشت، نام ایشان را در زمرهٔ شهداء کربلا ذکر کرده است. آن‌جا که می‌نویسد:

«القاسم بن العبّاس أستشهد بكربلاء.»(2)

أبو اسحاق اسفراینی شافعی در مورد به میدان رفتن محمّد و قاسم فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیهم السلام) نقل کرده است: بعد از شهادت اصحاب و حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، امام حسین (علیه السلام) چون دیدند، که به غیر از پسر عموها و فرزندان برادر و اولاد خود کس دیگری باقی نمانده، به سمت راست و چپ خود نگاه کردند، و غیر آن‌ها یاوری ندیدند، از این رو صدا زدند:

«وا غوثاه بک یا اللّه! وا قلة ناصراه! امّا من معین یعیننا؟ امّا من مساعد یساعدنا؟ امّا من طالب جنة بطلب نصرنا؟»


1) . پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، ص313؛ نور العین فی مشهد الحسین (علیه السلام)، ص53.

2) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص368.

(ای خداوند! به فریادم برس، وای از این کم بودن یاران! آیا یاری کننده‌ای هست که ما را یاری نماید؟ آیا کمک کننده‌ای هست به ما کمک کند؟ آیا طالب بهشتی هست که به‌جهت آن طالب یاری ما باشد؟)

پس در این هنگام دو جوان مانند ماه از خیمه بیرون آمدند، یکی محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) و دیگری برادر او قاسم بن عبّاس (علیهما السلام)، در حالی‌که می‌گفتند:

«لبیک مولانا! نحن بین یدیک.»

(با تکریم شما را اجابت می‌کنیم ای مولای ما! در خدمت شما هستیم.)

هنگامی‌که این دو بزرگوار به عموی خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) چنین گفتند، حضرت که با دیدن ایشان به یاد مجاهدت‌های پدر بزرگوارشان حضرت عبّاس (علیه السلام) افتاده بودند، و گوئی طاقت داغ مجددی را نداشتند، به دین جهت با دلی آکنده از حزن و ناراحتی به آن دو بزرگوار فرمودند:

«کفا قتل والدکما»

(شهادت پدر شما کافی است.)

ولی محمّد بن عبّاس (علیهما السلام) و قاسم بن عبّاس (علیهما السلام) به عموی بزرگوار خود وجود نازنین حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) عرض نمودند:

«لا و اللّه یا عمنا! بل انفسنا لک الفداء ائذن لنا بالبراز.»

(نه به خدا قسم ای عموی جان! بلکه جان ما فدای شما، اذن مبارزه بدهید.)

در این هنگام در حالی‌که شب نزدیک می‌شد، حضرت به آن‌ها فرمودند: در صبح، از این رو همهٔ اصحاب حضرت، شب را مشغول تهلیل و تکبیر و استغاثه به خداوند قادر متعال شدند، و چون صبح روز بعد فرا رسید، و نور خورشید همه جا را فرا گرفت، لشکر سوار مرکب‌های خود شدند، و به آرامی خود را به حضرت امام حسین (علیه السلام) نزدیک نمودند. پس یکی از فرزندان حضرت

عبّاس (علیه السلام) - یعنی محمّد (علیه السلام) - از جای خود برخاست، و دو مرتبه محضر عموی بزرگوار خود عرض کردند:

«ائذن لي يا عماه بالبراز.»

(ای عمو! به من اجازه بدهید که به میدان مبارزه بروم.)

لذا حضرت به او فرمودند: خداوند به تو برکت بدهد، به میدان برو. و او به میدان رفت در حالی‌که این رجر را می‌خواند، و می‌گفت:

أَقْسَمْتُ لَوْ كُنْتُم لَنَا أَعْدَاداً***وَ مِثْلُكُمْ وَ كُنْتُمُوا فُرَادَى

يَا شَرَّ جِيلٍ سَكّنُوا البِلَاداً***وَ شَرَّ قَوْمٍ أَظْهَرُوا الفَسَاداً

تَرَكْتُكُم وَ جَمْعَكُمْ ثِمَاداً***أَرْمي الرُؤوس بَعدُ وَ الأَجْسَاداً

قسم مى‌خورم كه شما براى من تعداد زيادى نيستيد، و قسم مى‌خورم كه لشكرى همچون شما براى من اندك است.

اى شرورترين مردمى كه در سرزمين‌هاى مختلف ساكن شده‌ايد و فساد را ظاهر كرده‌ايد.

شما را ترك مى‌كنم در حالی‌که جمع اندکی از شما باقی مانده، و سرها را از بدن‌ها جدا مى‌كنيم.

سپس با عموی خود وداع نمود، و با جلالت تمام به میدان رفت، و بر لشکر عمر بن سعد حمله‌ور شد، و دائم با آن‌ها جنگید تا آن‌که جمع کثیری را به درک واصل نمودند.(1)

صاحب کتاب «نور العین فی مشهد الحسین» در ادامه نوشته است: مسلم خولانی نقل کرده است: در کنار من مرد قوی هیکلی بود، که وقتی شجاعت او را در مبارزه دید، گفت: به خدا قسم من این جوان را به قتل می‌رسانم. به او گفتم: مگر قرابت او با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را نمی‌دانی؟ ولی به صحبت من توجه نکرد، و به آن جوان در حالی‌که مشغول جنگ بود، حمله نمود، و ضربهٔ شدیدی به او زد، که در اثر آن ضربه در خون خود غلطید، و صدا زد:


1) . نور العین فی مشهد الحسین (علیه السلام)، ص37.

«یا عماه ادرکنی! فحمل الحسین (علیه السلام) و فرّقهم عنه و أتى عنده فوجده يضرب الأرض برجليه حتّى مات (رحمة اللّه عليه)، فبكى الحسين (علیه السلام) و قال: يعزّ على عمّك يا ابن اخي! أن تستجير به فلا يجيرك، ثم حمله و وضعه بين القتلى.»

(ای عمو مرا دریاب! پس امام حسین (علیه السلام) بر آن‌ها حمله کرد، و آنان را از اطراف او پراکنده نمود. پس وقتی حضرت بالای سرش رسیدند که از شدّت جراحات دو پای خود را بر زمین می‌زد، تا آن‌که از دنیا رفت. پس حضرت امام حسین (علیه السلام) گریستند، و فرمودند: ای فرزند برادر! بر عمویت دشوار است، که به او از شرّ دشمنان پناه ببری ولی او نتواند به تو پناه دهد. سپس حضرت بدن او را برداشتند، و بین کشته شدگان گذاشتند.)

پس وقتی برادرش قاسم (علیه السلام)، که در آن زمان نوزده سال داشت، به او نگاه نمود، گفت: برای من فراق از تو خیلی گران و دشوار خواهد بود، سپس به میدان رفت، در حالی‌که می‌گفت: بعد از او برای من دنیا و حیاتی نیست. و این رجز را می‌خواند:

إِلَيْكُمْ مِنْ بَنِي المُخْتَارِ ضَرْباً***یَشِيبُ لِهَوْلِهِ الْطِفْلُ الرَّضِيعُ

ألَا يَا مَعْشَرَ الكُفَّارِ جَمْعاً***هَلُمّوا دُونَكُمْ ضَرْبٌ قَطِيعُ

ضربهٔ شمشيری از فرزندان احمد مختار (صلی الله علیه وآله) به طرف شما می‌آید، كه از ترس آن موى طفل شيرخواره سفيد مى‌شود.

ای گروه كافران همه را به شمشير تيزی هلاك و نابود مى‌نمايم.

سپس به لشکر عمر بن سعد حمله نمود، و دائم در حال قتال با آن‌ها بود، تا آن‌که جماعت زیادی از آن‌ها را به درک واصل نمود، و بعد نزد امام حسین (علیه السلام) بازگشت، در حالی‌که چشمان او در اثر تشنگی گود افتاده بود، و صدا می‌زند: به من مقداری آب بدهید تا با آن دشمنم را دور نمایم. پس امام حسین (علیه السلام) به او فرمودند: زمان اندکی صبر کن تا جدت محمّد مصطفی (صلی الله علیه وآله) را به ظرفی از آب ملاقات کنی، که با نوشیدن آن دیگر هرگز تشنه نخواهی شد.

راوی می‌گوید: پس در این هنگام قاسم بن عبّاس (علیهما السلام) به میدان بازگشت و با آن‌ها قتال نمود، تا آن‌که بیست نفر دیگر را به درک واصل نمود، و بعد به شهادت رسید. (1)

لازم به تذکر است که همان‌گونه که قبلاً در عنوانِ «شهادت حضرت عبّاس‌اصغر (علیه السلام) در روز تاسوعا» گذشت، از آنجا که حضرت علیّ (علیه السلام) دو فرزند به نام عبّاس داشته‌اند، با این تفاوت که حضرت قمر بنی هاشم، نام مبارکشان عبّاس‌اکبر (علیه السلام) است، و فرزند دیگر حضرت، نام مبارکشان عبّاس‌اصغر (علیه السلام) می‌باشد. و این تشابه اسمی، به گفته برخی از علماء موجب شده که اسفراینی گمان کند شهادت حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) در روز تاسوعا بوده است. از این رو بعد از نقل شهادت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در روز تاسوعا، متعرض شهادت فرزندان ایشان که در روز عاشورا به شهادت رسیده‌اند، شده است.

و صاحب کتاب «کبریت الأحمر» در مورد تعداد افرادی که به دست این دو برادر بزرگوار در روز عاشورا - یعنی محمّد و قاسم فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیهم السلام)- به درک واصل شدند، نوشته است:

«محمّد (علیه السلام) دویست و پنجاه نفر از آن ملاعین، و قاسم (علیه السلام) هشتصد و بیست نفر از آن ملاعین را به‌جهنم فرستاد.»(2)

به هر ترتیب، صاحب کتاب «سوگنامهٔ آل محمّد»، از کتاب «الوقایع و الحوادث» نقل کرده، که دو فرزند از فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در کربلا حضور داشتند، و در این‌باره نوشته است:


1) . نور العین فی مشهد الحسین (علیه السلام)، ص37؛ عجائب قصص أمّ البنین و أبوالفضل العباس8، ص395؛ دائرة المعارف الحسینیة: معجم انصار الحسین (علیه السلام) (الهاشمیون)، ج3، ص33؛ با اندکی اختصار در امواج البکاء فی بکاء الحسین (علیه السلام)، ص245؛ با اندکی اختصار در کبریت الأحمر، ص393؛ به نحو اختصار در الموسوعة بطل العلقمی، ج3، ص372.

2) . کبریت الأحمر، ص394.

«بعضی نوشته‌اند، که او - یعنی حضرت عبّاس (علیه السلام) - دو فرزند دیگری به‌نام محمّد و قاسم داشته، که در کربلا به شهادت رسیده‌اند.»(1)

عبد اللّه بن عبّاس (علیهما السلام)؛ در بین فرزندان وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) از فرزند دیگری به نام عبد اللّه هم یاد شده، و اختلاف است، که آیا ایشان در کربلا اسیر شدند، یا در زمرهٔ شهداء کربلا هستند. چنانچه ابن حیون ایشان را در زمرهٔ اسیران واقعهٔ جانگداز روز عاشوراء دانسته،(2)

و عبد الواحد مظفر نیز دربارهٔ ایشان نوشته است:

«و عبد اللّه مکبراً مذکور فی بعض کتب الأنساب المخطوطة، و فی ریاض الجنان: إن عبد اللّه بن العبّاس بن علیّ (علیهم السلام) کان طفلاً فی الطف و أخذ مع السبایا.»(3)

( و از عبد اللّه - که صیغهٔ لفظ آن مصغر نیست، و مکبر می‌باشد - در برخی از کتب انسابِ دست‌نویس یاد شده، و در کتاب ریاض الجنان آمده: همانا عبد اللّه بن عبّاس بن علیّ (علیهم السلام)، در روز کربلا طفل بود، که با اسیران به اسارت گرفته شده بود.)

و مرحوم علامه سیّد محسن امین (قدس سره) در کتاب «أعیان الشیعه»، در ذیل عنوان "أسماء من اتصلت بنا أسماؤهم من أنصار الحسین (علیه السلام) الذین قتلوا معه من بنی هاشم"، به نام دو نفر از فرزندان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) که در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به شهادت رسیدند، تصریح نموده است. و آن‌ها محمّد بن العبّاس بن علیّ (علیهم السلام)، و عبد اللّه بن العبّاس بن علیّ (علیهم السلام) هستند.(4)

بنابر این با توجه به مطالب گذشته، باید گفت: وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) با توجه به آن‌چه در کتاب‌های متعدد آمده، دارای شش فرزند، به نام‌های عبید اللّه و فضل و


1) . سوگنامهٔ آل محمّد (صلی الله علیه وآله)، ص294.

2) . شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، ج3، ص198.

3) . موسوعة بطل العلقمی، ج3، ص369.

4) . أعیان الشیعة، ج1، ص610.

حسن و محمّد و قاسم و عبد اللّه بوده‌اند. که از بین فرزندان حضرت، سه نفر از آن بزرگواران، یعنی محمّد و قاسم و عبد اللّه، در روز عاشوراء در کربلا معلی حضور داشته‌اند، و در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به شهادت رسیدند.

ورود امام حسین (علیه السلام) با عبّاس (علیه السلام) به کربلا

حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به همراه برادر بزرگوارشان حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) و دیگر أقوام و أصحاب خود در روز چهارشنبه(1)

یا پنچ شنبه دوّم محرم الحرام سال شصت و یک هجری قمری وارد کربلا شدند.(2)و برخی نیز ورود حضرت به کربلا را در روز چهارشنبه غره - یعنی اوّل - ماه محرم الحرام ذکر نموده‌اند.(3)

با ورود حضرت امام حسین (علیه السلام) به سرزمین کربلا، نقش ویژه‌ای از حضرت أبو الفضل (علیه السلام)، به عنوان فرمانده لشکر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، بروز و جلوه پیدا کرد. به خصوص با بسته شدن آب بر حرم حضرت أبا عبد اللّه (علیه السلام) به دستور عبید اللّه بن زیاد در روز هفتم محرم الحرام که دیگر عمر بن سعد اجازه نداد آب به حرم حضرت برسد.(4)

آب آوردن حضرت عبّاس (علیه السلام) در روز تاسوعا

ابراهیم بن محمّد بیهقی در مورد یکی از مواردی که حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) با اجازهٔ حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) اقدام به آوردن آب به حرم کردند، نوشته است:

«فأراد الحسین (علیه السلام) و أصحابه الماء فحالوا بينهم و بينه. فقال له شمر بن ذي جوشن: لا تشربون أبداً حتّى تشربون من الحميم. فقال العبّاس بن علیّ (علیهما السلام)،


1) . «نَزَلَ كَربَلاءَ في يَومِ الأَربِعاءِ، أو يَومِ الخَميسِ، وَ ذلِكَ فِي الثّاني مِنَ المُحَرَّمِ، سَنَةَ إحدى وسِتّينَ.» - (الفتوح ابن اعثم، ج5، ص83).

2) . ارشاد مفید، ج2، ص86؛ الفتوح ابن اعثم، ج5، ص83؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص97.

3) . الأخبار الطوال، ص253.

4) . ارشاد مفید، ج2، ص88؛ عنه البحار، ج44، ص389.

للحسين (علیه السلام) : يا أبا عبد اللّه! ألسنا على الحقّ؟ قال: نعم. فحمل عليهم فكشفهم عن الماء حتّى شربوا و أسقوا.»(1)

(حضرت امام حسین (علیه السلام) و اصحابشان قصد داشتند آب بیاورند، ولی اصحاب عمر بن سعد بین ایشان و آب فرات مانع شدند، در این هنگام شمر بن ذی الجوشن به حضرت گفت: هرگز آب نخواهید نوشید تا آن‌که از حمیم جهنم بیاشامید. پس عبّاس بن علیّ (علیهما السلام) به امام حسین (علیه السلام) گفت: یا أبا عبد للّه! آیا ما بر حقّ نیستیم؟ حضرت فرمود: بله، پس حضرت عبّاس (علیه السلام) به آن‌ها حمله‌ور شدند، و آن‌ها را از آب فرات دور نمودند، تا آن‌که اهل بیت از آن نوشیدند، و سیراب شدند.)

مرحوم محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) این ماجرا را متعلق به روز تاسوعا می‌داند، و بعد از نقل نمودن آن از بیهقی در این‌باره نوشته است:

«و كانت هذه السّقاية على الظاهر في اليوم التاسع من المحرّم و ذلك بعد ورود الشمر في كربلاء.»(2)

(علی الظاهر این سقایت حضرت عبّاس (علیه السلام) در روز نهم محرم، بعد از ورود شمر به کربلا، واقع شده است.)

البته بر خلاف مرحوم محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره)، صاحب کتاب «منتخب التواریخ» وقوع این ماجرا را در روز عاشورا دانسته، و آن را به این نحو نقل نموده است:


1) . المحاسن و المساوی، ص52؛ و ابن قتیبة که از بزرگان اهل تسنّن می‌باشد این روایت را با اندکی تفاوت به این نحو نقل نموده و نوشته است: «فنزلوا و بينهم و بين الماء ربوة، فأراد الحسين و أصحابه الماء فحالوا بينهم و بينه. فقال له شهر بن حوشب: لا تشربوا منه حتّى تشربوا من الحميم، فقال عبّاس بن علیّ: يا أبا عبد اللّٰه! نحن على الحقّ فنقاتل؟ قال: نعم. فركب فرسه، و حمل بعض أصحابه على الخيول، ثم حمل عليهم فكشفهم عن الماء حتّى شربوا و سقوا.» - (الإمامة و السیاسة، ج2، ص11).

2) . الخصائص العبّاسیة، ص120.

(حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) و اصحابش خواستند آب بیاورند، لشگر ابن سعد بین اصحاب آن حضرت و بین آب فرات حائل شدند، شمر ملعون فرياد زد: لا تشربون ابداً حتّى تشربون من الحميم [هرگز آب نخواهند نوشید تا آن‌که از آب حمیم جهنم بیاشامند]، پس جناب ابا الفضل (علیه السلام) به برادرش عرض کرد: آیا ما برحقّ نیستیم؟ فرمود: چرا ما بر حقّيم. پس ابو الفضل (علیه السلام) حمله نمود بر آن جماعت و آن‌ها را از کنار آب فرات دور کرد، اصحاب وارد شریعه شدند و آب آشامیدند و بجهت اطفال و مخدرات هم آب آوردند. و کافیست در شجاعت حضرت ابو الفضل (علیه السلام) روز عاشوراء که هیچ‌کس از شهداء خود را به شريعه فرات نرسانیدند، به غیر حضرت ابو الفضل (علیه السلام) و برادر بزرگوارش حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) .»(1)

آب آوردن حضرت عبّاس (علیه السلام) در شب عاشورا

برخی نقل کرده‌اند که در روز هفتم ماه محرم الحرام حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به دستور حضرت امام حسین (علیه السلام) برای آوردن آب اقدام فرمودند، و این اوّلین مرتبه‌ای می‌باشد که حضرت آب به خیمه‌گاه آوردند. چنانچه طبری در این‌باره از أبو مخنف روایت نموده است:

از عبید اللّه بن زیاد نامه‌ای برای عمر بن سعد آمده که در آن نوشته بود بین حسین [ (علیه السلام) ] و اصحابش [ (علیهم السلام)] و بین آب مانع بینداز و اجازه نده قطره ای از آن بنوشند، همان‌گونه که با تقوا پیشهٔ پاکِ مظلوم امیر المؤمنین عثمان بن عفان انجام شد.(2)بدین جهت عمر بن


1) . منتخب التواریخ، ص253.

2) . در این عبارت عبید اللّه بن زیاد دست به فرافکنی زده است، چرا که به تصریح علماء بزرگ اهل تسنّن اهل بیت هیچ‌گونه نقشی در قتل خلیفهٔ سوّم، عثمان بن عفان نداشتند. بلکه به جهت آن‌که بعدها در مضان تهمت واقع نگردند، چنانچه محمّدباقر آیتی قائنی از کتاب مدینه المعاجز و دیگر کتبِ سیر و تواریخ نقل کرده است: «وقتی‌که عثمان در محاصره بود حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) به وسیلهٔ امام حسن (علیه السلام) چند مشک آب برای عثمان فرستادند.» - (کبریت الأحمر، ص227).

سعد، عمرو بن حجاج را با پانصد سوار برای محافظت از شریعهٔ فرات فرستاد، و آن‌ها بین حضرت امام حسین (علیه السلام) و اصحابش (علیهم السلام)، و بین آب فرات مانع شدند، تا قطرهٔ آبی از آن ننوشند، و این امر سه روز - یعنی روز هفتم محرم الحرام - قبل از شهادت حضرت امام حسین (علیه السلام) واقع شد.(1)پس در آن هنگام عبد اللَّه بن ابى حُصَين اَزْدى با امام حسين (علیه السلام) رويارو شد و به حضرت عرض کرد: اى حسين! آيا به آب نگاه نمى‌کنی كه چونان سينهٔ آسمان - صاف و زلال - است؟! به خدا قسم، قطره‌اى از آن را نمى‌چشى تا آن‌که تشنه بميرى! پس امام حسين (علیه السلام) به او فرمودند:

«اللّهم اقتُلْهُ عَطَشاً، وَ لَا تَغْفِرْ لَهُ أبَدَاً.»

(خداوندا! او را تشنه بميران و او را هيچ‌گاه نيامرز.)

حمید بن سملم می‌گوید: به خدا قسم، پس از اين ماجراها، او را در حالی‌که بيمار شده بود، عيادت كردم. به خداوندى كه هيچ خدايى به غیر از او نيست، قسم، ديدم آن قدر او آب مى‌نوشد كه شكمش، پُر مى‌گردد و سپس آن‌ها را قِى - استفراق - مى‌كند، و دو مرتبه آن قدر آب مى‌نوشد تا شكمش پُر مى‌شد و قی می‌کرد، امّا سيراب نمى‌شد! اين كارِ او بود تا از دنیا رفت.(2)

از این رو طبری در کتاب خود در این‌باره می‌گوید: وقتی عطش بر امام حسین (علیه السلام) و اصحاب حضرت (علیهم السلام) شدّت گرفت، حضرت امام حسين (علیه السلام)، برادر بزرگوار خود حضرت عبّاس (علیه السلام) را طلب فرمودند و سی سوارکار و بیست نفر پیاده را به همراه بیست مشک آب ملازم رکاب حضرت کردند، تا شبانه از شريعهٔ فرات آب به لشکرگاه بیاورند. لذا آنان شب هنگام، در حالی‌که پيشاپيش آن‌ها نافِع بن هِلال جَمَلى، پرچم را مى‌بُرد. خود را به نزديكى آب رساندند، پس عمرو بن حَجّاج زُبيدى به هلال که خود را زودتر به شریعه رسانده بود گفت: چه كسي هستی؟ و بعد جلوتر آمد و گفت: براى چه آمده‌اى؟

هلال گفت: آمده‌ايم تا از اين آبى‌كه ما را از آن منع کرده‌ايد، بنوشيم. عمرو گفت: بنوش، گوارايت باشد! نافِع به گفت: نه به خدا قسم، قطره‌اى از این آب نمى‌نوشم، در حالى‌كه حسين (علیه السلام) و اين عده از اصحابش كه مى‌بينى، تشنه باشند. پس در این هنگام اصحاب عمرو به طرف


1) . وقعة الطف، ص191؛ عنه تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص412.

2) . تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص412.

نافع آمدند. و عمرو بن حَجّاج گفت: برای سیراب کردن آن‌ها راهى وجود ندارد، همانا ما را اینجا قرار داده‌اند تا از رسیدن آنان به آب جلوگیری کنیم. پس هنگامى‌كه همراهان نافع به او نزديك شدند، به افرادش گفت: مَشك‌هاي خود را پُر كنيد. از این رو آن مردان دويدند و مَشك‌هايشان را پُر كردند. که ناگاه عمرو و يارانش به سوی آن‌ها حمله‌ور شدند، لذا عبّاس بن علىّ (علیهما السلام) و نافِع بن هِلال نيز به آن‌ها حمله نمودند و آن‌ها را از حمله نمودن به همراهان خود باز داشتند.سپس به جايگاه خود باز گشتند و گفتند: برويد، آن‌گاه، برای دفاع از همراهان خود در مقابل عمرو بن حَجّاج ايستادند. پس عمرو و يارانش، به آن‌ها حمله كردند و مقدارى آنان را به عقب راندند. سپس مردى از قبيله صُداء، که از اصحاب عمرو بن حَجّاج، نيزه‌اى از نافِع بن هِلال خورد که گمان كرد زخم آن چيزى نيست؛ ولی آن زخم چرك كرد و در اثر آن مُرد. و اصحاب امام حسين (علیه السلام) نیز با مَشك‌های آب خدمت حضرت آمدند.(1)

به هر تقدیر زمان آب آوردن حضرت أبو الفضل (علیه السلام) طبق آن‌چه در روایت فوق آمده است، مشخص نمی‌باشد، ولی همان‌گونه که ملاحظه می‌کنید، طبری در عبارتی که در صفحهٔ قبل گذشت، تصریح می‌کند که روایت فوق در مورد آب آوردن حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در روز هفتم محرم - و به تعبیری دیگر شب هشتم - است، به خلاف أبو الفرج اصفهانی که آن را دربارهٔ شب عاشورا می‌داند.(2)

از این رو باید گفت: به نظر می‌رسد که آن‌چه أبو الفرج اصفهانی گفته است به واقع نزدیک‌تر می‌باشد. چرا که در روز هفتم محرم الحرام از رسیدن آب به حرم امام حسین (علیه السلام) جلوگیری و ممانعت به عمل آمده است. و هنوز در این روز آب در حرم حضرت وجود داشته، و تشنگی بر حضرت و اصحابشان شدّت نگرفته بوده است، و حال آن‌که در صدر روایتی که هم طبری و هم أبو الفرج اصفهانی نقل نموده‌اند، آمده است: «لَمّا إشْتَدَ الْعَطَش عَلَی الْحُسَیْن دَعَا أخَاهُ الْعَبَاس؛ یعنی وقتی عطش بر امام حسین (علیه السلام) شدّت گرفت، برادرش عبّاس (علیه السلام) را فرا خواند»، و این در شب عاشورا بود که تشنگی بر حضرت شدّت گرفت، نه در روز هفتم که تازه از رسیدن آب به حرم ممانعت کرده بودند.


1) . وقعة الطف، ص191؛ عنه تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص413.

2) . مقاتل الطالبیین، ص117.

لذا باید گفت: این روایتی که دلالت می‌کند حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به همراه نافع بن هلال و برخی دیگر از اصحاب، برای آوردن آب به دستور امام حسین (علیه السلام) اقدام کرده‌اند، مربوط به شب عاشورا می‌باشد، نه شام هفتم محرم که تازه آب به حرم امام حسین (علیه السلام) نرسیده بود.

آب آوردن حضرت عبّاس (علیه السلام) در صبح عاشورا

مرحوم فاضل دربندی (قدس سره) روایت کرده: در برخی از مقاتل شیعیان آمده است: هنگامی‌که حضرت امام حسین (علیه السلام) در روز عاشور با صدای بلند فرمودند:

«أَمَا مِنْ ذَابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ؟!»

(آیا مدافعی نیست که از بانوان حرم رسول خدا دفاع نماید؟!)

پس در این هنگام حضرت عبّاس (علیه السلام) نزد برادرشان امام حسین (علیه السلام) رفتند و بین پیشانی برادر خود را بوسیدند و با ایشان وداع نمودند و حرکت نمودند، تا آن‌که وارد شریعهٔ فرات شدند. در این هنگام ده هزار مرد زره‌دار ایشان را محاصره کردند، و به حضرت عرض کردند: تو چه کسی هستی؟ فرمودند: من عبّاس بن علیّ بن أبی طالب هستم...

و بالاخره حضرت عبّاس (علیه السلام) خود را به فرات رساندند، و مشک را پر از آب نمودند. امّا در زمان بازگشت لشکر اطراف ایشان را محاصره کردند، لذا مشک را به شانه گرفتند و چونان آتشی که به هیزم بیفتد با شمشیر به استقبال آن‌ها رفتند، تا آن‌که صد نفر از پهلوانان و بزرگان آن‌ها را به درک واصل کردند، و دائم رجز می‌خواندند و می‌جنگیدند تا آن‌که خود را به برادر بزرگوارشان حضرت امام حسین (علیه السلام) رساندند. در این زمان چون مارد بن صدیف تغلبی دید حضرت عبّاس (علیه السلام) با پهلوانان لشکر عمر بن سعد چه کار کرد، آن‌ها را شماتت نمود و آماده نبرد با حضرت شد.(1)که ماجرای آن قبلاً در همین نوشتار آمده است.


1) . اقتباسی از إکسیر العبادات فی أسرار الشهادات، ج2، ص498.

و آخرین مرتبه‌ای که حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به امر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، برای آوردن آب به طرف شریعهٔ فرات حرکت فرمودند، زمانی بود که منجر به شهادت حضرت گشت، که تفصیل آن به زودی در همین نوشتار خواهد آمد. إنشاء اللّه الرحمن.

دفاع حضرت عبّاس (علیه السلام) از حرم امام حسین (علیه السلام)

در کنار مسئولیت‌های مختلفی که در روز عاشورا به حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) واگذار شده بود، مراقبت از حرم و حریم حسینی (علیه السلام) از دیگر وظائف حضرت عبّاس (علیه السلام) بود، به گونه‌ای که تا حضرت زنده بودند، اجازه ندادند باد پَر کاهی را به طرف خیمه‌گاه بیاورد، و بانوان و کودکان حرم (علیهم السلام) رنجش خاطری با بودن حضرت احساس نکردند. کما این‌که مادر بزرگوارشان حضرت اُمّ البنین (علیه السلام) در زمان وداع با حضرت سیّد الشهدا (علیه السلام) به چهار فرزند خود فرمودند:

«کونوا فداءً لسیّدکم و کونوا له عیناً و درعاً، و اجعلوا قلوبکم دروعکم للدفاع عنه و عن حرمه، و لا تقصروا فی الذّب عنه، و بیضوا وجهی عند اُمّه و أبیه و جدّه و أخیه و عنده.»(1)

(فدائی مولای خود [امام حسین (علیه السلام) ]، و چونان چشمی و زره‌ای برای ایشان باشید، و قلب‌های خود را در دفاع از امام حسین (علیه السلام) و حرم حضرت زره قرار دهید، و در دفاع از ایشان کوتاهی نکنید، و صورت مرا محضر مادر و پدر و پدربزرگ و برادر و خود ایشان سفید نمائید.)

و صاحب کتاب «مجالس الشجیة فی آثار أُمّ البنین التقیة» و «قصص أُمّ البنین» چه زیبا به زبان حال توصیه‌های حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) به فرزندان بزرگوار خود را در لحظهٔ وداع و خروج از مدینه به ترسیم کشیده، و نوشته‌اند:


1) . أمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص145.

«ثم عادت مرة ثانیة إلی أولادها الأربع، العبّاس و عبد اللّه و جعفر و عثمان، فوضعت أیدی الثلاثة فی ید العبّاس أخیهم الأکبر، و أوصتهم بالإمام الحسین (علیه السلام) و أخته زینب و أمّ کلثوم و شباب بنی هاشم و العیال جمیعاً و الأطفال (علیهم السلام) خاصة أن لا تعطّلوا جهداً فی سبیلهم أبداً.»(1)

(سپس أمّ البنین (علیها السلام) دو مرتبه نزد چهار فرزند خود، عبّاس و عبد اللّه و جعفر و عثمان (علیهم السلام) بازگشت، و دست هر سه نفر را در دست برادر بزرگشان عبّاس (علیه السلام) قرار داد، و به آن‌ها سفارش امام حسین (علیه السلام) و خواهرشان حضرت زینب و اُمّ کلثوم و جوانان بنی هاشم و عیال همهٔ آن‌ها و اطفال (علیهم السلام) را نمود، و به فرزندان خود فرمود مبادا در کوشش در راه آن بزرگواران تعلّل نمائید.)

و به راستی چه زیبا و بی‌بدیل شیرزادگان وجود أقدّس و نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) و حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) از فرزندان حضرت فاطمهٔ زهرا (علیها السلام) دفاع نمودند، و سرسپردگی خود بر آن آستان مبارک را با خون مطهرشان نشان دادند.

به نحوی‌که گویا از وقتی‌که کاروان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) مورد محاصرهٔ لشکریان ابن زیاد قرار گرفت، برای لحظه‌ای دیدگان مبارک زادهٔ حضرت حیدر کرار (علیه السلام) چشم بر چشم نگذاشت، و برای لحظه‌ای طعم خواب را نچشید، و با گام‌های سترگ و استوارِ مبارکش طول شب‌ها را در هر دم زیر قدم‌های مبارکش قرار می‌داد، که مبادا خاری به بادی مخالف به درگاهِ خیمه‌گاه مبارک عقیلهٔ بنی هاشم حضرت زینب کبری (علیها السلام) برسد، و به وفاء و مردانگی و ایثار در مقابل اهل بیت (علیه السلام) معنا بخشید، و آن‌ها را بظهور کشاند، تا عالم رسم بردگی در مقابل آن بزرگواران، خاصه حضرت امام حسین (علیه السلام) را بیاموزد.

همه شب زینب مضطر به تمامی حرم***با دلی امن همی گفت به آن وادی رَزم


1) . مجالس الشجیة فی آثار أُمّ البنین التقیة (علیها السلام)، ص78؛ قصص أُمّ البنین (علیها السلام)، ص57.

همه آسوده بخوابید که اکنون عبّاس***می‌زند گام به اطراف حرم محکم و جزم(1)

رخدادهای روز تاسوعای حسینی (علیه السلام)

به نظر می‌رسد که برخی چونان عمر بن سعد در صدد جلوگیری از وقوع جنگ در واقعه کربلا بوده‌اند، ولی در این بین افرادی چونان شمر بن ذی الجوشن در تشویق و ترغیب عبید اللّه بن زیاد برای به شهادت رساندن حضرت امام حسین (علیه السلام) تأثیر گذار بوده باشند. و ابن زیاد را تحریک کرده و آتش جنگ را شعله‌ورتر می‌کرده‌اند. چرا که وقتی در روز تاسوعا شمر بن ذی الجوشن با نامه‌ای از عبید اللّه بن زیاد به نزد عمر بن سعد آمد، وقتی عمر بن سعد نامهٔ او را خواند، به شمر گفت:

«مَا لَكَ؟ وَيْلَكَ لَا قَرَّبَ اللَّهُ دَارَكَ قَبَّحَ اللَّهُ مَا قَدِمْتَ بِهِ عَلَیَّ وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَظُنُّكَ أَنَّكَ نَهَيْتَهُ أَنْ يَقْبَلَ مَا كَتَبْتُ بِهِ إِلَيْهِ وَ أَفْسَدْتَ عَلَيْنَا أَمْرَنَا قَدْ كُنَّا رَجَوْنَا أَنْ يَصْلُحَ لَا يَسْتَسْلِمْ وَ اللَّهِ حُسَيْنٌ [ (علیه السلام) ] إِنَّ نَفْسَ أَبِيهِ لَبَيْنَ جَنْبَيْهِ.»(2)

(چه کردی؟ واى به حال تو خداوند خانهٔ تو را نزدیک نکند - یعنی خدا تو را آواره كند - و چیزی را که به سبب آن نزد من آمده‌ای را زشت گرداند، به خدا قسم من گمان می‌کنم که همانا تو عبید اللّه را از چیزی که من در ضمن نامه‌ای به او پیشنهاد کرده بودم، نهی کرده‌ای و كارى را كه اميد داشتیم اصلاح شود را تباه کردى، به خدا قسم حسين [ (علیه السلام) ] تسليم نخواهد شد، همانا نفس پدرش حضرت علیّ [ (علیه السلام) ] در سينۀ حسین [ (علیه السلام) ] می‌باشد [یعنی حسین (علیه السلام) چونان پدرش است].)

در این هنگام شمر به عمر بن سعد گفت: به من خبر بده چه خواهى كرد، آيا فرمان امير خود را انجام مي‌دهى و با دشمن او وارد جنگ مى‌شوی؟ و یا این‌که از بین من و لشكر به کناری


1) . مؤلف.

2) . ارشاد مفید، ج2، ص92.

می‌روی، و فرماندهی را به من واگذار می‌کنی؟ عمر بن سعد گفت: نه، به خدا قسم چنين کاری را نمی‌کنم که فرماندهی سپاه را به تو واگذار نمایم، چرا که تو لیاقت این امر را نداری، و خودم این کار را انجام می‌دهم، و تو فرمانده پياده‌های لشکر باش، و عمر بن سعد در زمانی‌که نُه روز از محرم گذشته بود در شامگاه روز پنج‌شنبه به اردوگاه امام حسين (علیه السلام) حمله کرد.(1)

امّا قبل از آن‌که عمر بن سعد به لشکر امام حسین (علیه السلام) حمله کند، برخی چونان شمر بن ذی الجوشن با امان‌نامه‌هائی که از عبید اللّه بن زیاد برای حضرت أبو الفضل (علیه السلام) و برادران بزرگوار ایشان گرفته بود، به خیمه‌گاه حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) رفتند، و بدین طریق آن بزرگواران را برای پذیرش امان‌نامه‌ها ترغیب نمودند.

امان‌نامه برای حضرت عبّاس (علیه السلام)

از آن‌جائی‌که وصف شجاعت و دلیری و میدان‌داری‌های حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) سراسر بلاد اسلامی را فراگرفته، و زبان‌زده خاص و عام گشته بود، همگان از به مصاف حضرت رفتن خوف و وحشت داشتند. از این رو عبید اللّه بن زیاد و اطرافیانش در صدد بودند که حضرت عبّاس (علیه السلام) را به گمان خام و ناسنجیده خود از برادر بزرگوارشان حضرت امام حسین (علیه السلام) به هر نحو ممکن جدا نمایند. و این امر عبید اللّه بن زیاد را بر آن داشت که با نوشتن امان‌نامه برای حضرت أبو الفضل (علیه السلام) نهایت کوشش خود را به کار گیرد.

لذا به طور کلی عبید اللّه بن زیاد لعنة اللّه علیه دو امان‌نامه برای حضرت عبّاس (علیه السلام) و برادران بزرگوارشان از طریق دو نفر فرستاده شد. یکی: امان‌نامه‌ای که عبد اللّه بن أبي المحمل بن حزام بن خالد بن ربيعه بن الوحيد بن كعب بن عامر بن كلاب، توسط غلامش کُزمان برای حضرت به کربلا فرستاد. که طبری در این مورد نوشته است: عبد اللّه بن أبی محل به ابن زیاد گفت:

امير به سلامت باد! پسران خواهر ما با حسين (علیه السلام) هستند. اگر موافقى، امان‌نامه‌اى براى آنان بنويس. ابن زياد گفت: باشد، به خاطر تو برای آن‌ها امان‌نامه می‌نویسم! پس به كاتبش فرمان


1) . ارشاد مفید، ج2، ص92.

داد تا براى آنان امان‌نامه‌اى بنويسد. سپس عبد اللّه بن ابى محل، که حضرت اُمّ البنین (علیه السلام) عمهٔ او بودند، آن را به وسيلهٔ غلامش كُزمان(1)

برای حضرت فرستاد. پس چون غلام او به نزد حضرت أبو الفضل (علیه السلام) و برادرانش (علیهم السلام) امد، ايشان را فرا خواند و گفت:

«هَذَا أَمَانٌ بَعَثَ بِهِ خَالُكُمْ. فَقَالَ لَهُ الفِتيَةُ: أقْرِئ خَالَنَا السَّلامَ، وَ قُل لَهُ: أن لَا حَاجَةَ لَنَا فِي أمَانِكُم، أمَانُ اللّهِ خَيْرٌ مِن أمَانِ ابنِ سُمَيَّةَ.»(2)

(اين امانى است كه دايى شما فرستاده است. جوانان به او گفتند: به دايى ما سلام برسان و به او بگو كه ما هيچ نيازى به امان شما نداريم. امان خداوند بهتر از امان پسر سميّه است.)

دوّم: امان‌نامه‌ای بود که شمر از طرف عبيد اللّه بن زیاد برای حضرت عبّاس (علیه السلام) و برادران بزرگوارش (علیهم السلام) اورد. امّا آن بزرگواران حاضر نشدند به شمر جواب دهند. از این رو سالار شهیدان (علیه السلام) به آنان فرمودند: جواب شمر را بدهند. آن بزرگواران به شمر فرمودند:

کار تو چیست و چه خواهی؟ شمر گفت: شما در امان هستید. خود را به خاطر برادرتان حسین [ (علیه السلام) ]، به کشتن ندهید و اطاعت یزید را به گردن بگیرید. در این هنگام حضرت عبّاس (علیه السلام) با صدای بلند به او فرمودند:

«تَبَّتْ يَدَاكَ وَ بِئْسَ مَا جِئْتَنَا بِهِ مِنْ أَمَانِكَ يَا عَدُوَّ اللَهَ! أَتَأْمُرُنَا أَنْ نَتْرُكَ أَخَانَا وَ سَیِّدَنَا الْحُسَيْنَ بْنَ فَاطِمَةَ وَ نَدْخُلَ فِي طَاعَةِ الْلُّعَنَاءِ وَ أَوْلَادِ الْلُّعَنَاءِ.»(3)


1) . در ترجمه تاریخ اعثم کوفی به جای «کزمان»، «عرفان» ذکر شده است.

2) . وقعة الطف، ص190؛ تاریخ طبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص416؛ إبصار العین فی أنصار الحسین (علیه السلام)، ص58؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص237.

3) . نفس المهموم، ص202؛ إکسیر العبادات فی أسرار الشهادات، ج2، ص189؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص238؛ لهوف علی قتلی الطفوف، آهی سوزان بر مزار شهیدان، ص106. و برخی در این‌باره چنین نوشته‌اند: وَ جَاءَ شِمْرٌ حَتَّى وَقَفَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ [عَلَيْهِ السَّلَامُ] فَقَالَ: أَيْنَ بَنُو أُخْتِنَا؟ فَخَرَجَ إِلَيْهِ الْعَبَّاسُ وَ جَعْفَرٌ وَ عُثْمَانُ بَنُو عَلِیٍّ [عَلَيْهِ السَّلَامُ] فَقَالُوا: مَا لَكَ وَ مَا تُرِيدُ؟ قَالَ: أَنْتُمْ يَا بَنُو أُخْتِي آمِنُونَ! قَالَ لَهُ الْفِتْيَةُ: لَعَنَكَ اللَّهُ وَ لَعَنَ أَمَانَكَ لَئِنْ كُنْتَ خَالَنَا أَ تُؤْمِنُنَا وَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ لَا أَمَانَ لَهُ.» - (وقعة الطف، ص190؛ تاریخ طبری؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص416 و 417).

(دستت بخشکد و بد امان نامه‌ای برای ما آورده‌ای، ای دشمن خدا! آیا به ما امر می‌کنی که برادر و مولای خودمان حسین بن فاطمه (علیهما السلام) را ترک کنیم، و داخل در اطاعت ملعون‌ها و فرزندان معلون‌ها شویم.)

و صاحب کتاب «سقای معرفت» در این‌باره می‌نویسد: حضرت عبّاس (علیه السلام) که دارای نفوذ بصیرت بودند و به خوبی حقّ را از باطل تشخیص دادند و دانستند که عبد اللّه بن ابی المحمل، نظر سویی نداشته بلکه به خیال خود قصد خدمت دارد. به همین دلیل او را سلام رساندند ولی امان نامه او را نپذیرفتند.

امّا قصد شمر از آوردن امان‌نامه جدا نمودن حضرت عبّاس (علیه السلام) از امام و سیّد او حضرت حسین بن علیّ (علیهما السلام) بود؛ او می‌دانست تا زمانی‌که حضرت عبّاس (علیه السلام) در کنار آن بزرگوار باشد، دسترسی به امام امکان ندارد و جنگ با حضرت، همراه با شکست و ناکامی است. و حضرت عبّاس (علیه السلام) که از این دسیسهٔ دشمن آگاه بودند شمر را نفرین کرده، جواب او را با خشم و غضب دادند.(1)

ز ما دست بیعت سپهر بلند***نخواهد گرفتن دهان را ببند

برادر که از نزد ربّ جلیل***پرستار مهد آمدش جبرئیل

غبار درش فر سیمای ما است***برادر مخوانش‌که مولای ماست

گفتگوی حضرت عبّاس (علیه السلام) با افراد ابن زیاد

با این‌که عمر سعد می‌دانست اشتباه بزرگی مرتکب شده و در صدد بود ماجرای کربلا را بدون خون‌ریزی به نحوی به اتمام برساند، ولی حب ریاست، و شوق رسیدن به حکومت ری در نهایت موجب شد که بعد از گفتگو با شمر بن ذی الجوشن، مهیای جنگ با حضرت امام حسین (علیه السلام) شود، از این رو در بین لشکریان خود فرياد زد:


1) . سقای معرفت، ص116.

اى لشكر خدا سوار شويد، شما را بشارت می‌دهم، پس لشكریان او سوار مرکب‌های خود شدند و بعد از عصر - یعنی تا قبل از غروب آفتاب - به امام حسين (علیه السلام) و اصحاب حضرت يورش بردند، در آن هنگام حضرت امام حسين (علیه السلام) در حالی‌که جلوى خيمۀ خود نشسته بودند و بر شمشير خود تكيه زده و سر بر زانوی مبارکشان گذاشته بودند، به خواب رفته بودند، که ناگاه خواهر ایشان حضرت زینب (علیها السلام) صدای لشكریان عمر بن سعد را شنيدند، و به نزديك برادر خود آمدند و عرض نمودند: ای برادرم! آيا صدای لشکریان عمر بن سعد را نمی‌شنوید كه دارند نزديك می‌شوند؟ پس حضرت امام حسين (علیه السلام) سر مبارک خود را بلند کردند و فرمودند:

«إِنِّي رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) السَّاعَةَ فِي الْمَنَامِ، فَقَالَ لِي: إِنَّكَ تَرُوحُ إِلَيْنَا. فَلَطَمَتْ أُخْتُهُ وَجْهَهَا وَ نَادَتْ بِالْوَيْلِ.»

(همانا هم‌اکنون من رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را در خواب ديدم كه به من فرمودند: همانا تو به زودی نزد ما خواهى آمد. پس خواهرشان به صورت خود لطمه زدند، در حالی‌که با فرياد می‌گفتند: واى.)

پس حضرت امام حسين (علیه السلام) به خواهر بزرگوار خود فرمودند: واى از شما دور، ای خواهرم! آرام باشید خداوند شما را رحمت كند. در این هنگام حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) نزد برادرشان آمدند و به حضرت عرض كرد:

«يَا أَخِي! أَتَاكَ الْقَوْمُ، فَنَهَضَ، ثُمَّ قَالَ: يَا عَبَّاسُ! ارْكَبْ بِنَفْسِي أَنْتَ حَتَّى تَلْقَاهُمْ وَ تَقُولَ لَهُمْ: مَا لَكُمْ وَ مَا بَدَا لَكُمْ وَ تَسْأَلَهُمْ عَمَّا جَاءَ بِهِمْ.»

(ای برادرم! لشكر عمر بن سعد به نزد شما آمده، پس حضرت برخاستند و بعد فرمودند: ای عبّاس! جانم فدای تو سوار شو، و به جاى من به نزدشان برو و به آن‌ها بگو: شما را چه شده و چه مي‌خواهيد، و از آن‌ها در مورد آمدنشان سؤال کن.)

پس حضرت عبّاس (علیه السلام) با گروهى در حدود بيست نفر سوارکار كه در بين آن‌ها زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نیز بود به نزد لشكریان عمر بن سعد رفتند، و حضرت عبّاس (علیه السلام) به آنان

فرمودند: چه مي‌خواهيد، و چه قصدی داريد؟ گفتند: دستور از امير رسيده كه به شما پيشنهاد كنيم یا به حكم او تن داده و تسليم شويد يا با شما جنگ كنيم؟ حضرت أبو الفضل (علیه السلام) به آن‌ها فرمودند:

«فَلَا تَعْجَلُوا حَتَّى أَرْجِعَ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فَأَعْرِضَ عَلَيْهِ مَا ذَكَرْتُمْ.»

(پس عجله نكنيد تا من به نزد حضرت امام حسین (علیه السلام) بروم و سخن شما را به‌عرض آن حضرت برسانم.)

از این رو آنان توقف کردند، در حالی‌که گفتند: برو و ايشان را از این پيغام آگاه نما، سپس هر پاسخى که به تو دادند را به اطلاع ما برسان. پس حضرت عبّاس (علیه السلام) به تنهائى نزد حضرت امام حسين (علیه السلام) بازگشتند و جريان را به عرض ایشان رساندند، در حالی‌که همراهان حضرت - يعنى زهير بن قین و حبيب بن مظاهر و ديگران - در آنجا توقف نمودند، و جلوى لشكر عمر بن سعد ايستادند، و مشغول گفتگو با آن مردم شدند و آن‌ها را موعظه می‌كردند و آنان را از جنگ با حسين (علیه السلام) باز مي‌داشتند. و حضرت عبّاس (علیه السلام) نیز به نزد امام حسين (علیه السلام) رفتند، و حضرت را از آن‌چه آن‌ها می‌گفتند با خبر نمودند، پس امام حسین (علیه السلام) به حضرت أبو الفضل (علیه السلام) فرمودند:

«ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ إِلَى الْغُدْوَةِ وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِيَّةَ لَعَلَّنَا نُصَلِّي لِرَبِّنَا اللَّيْلَةَ وَ نَدْعُوهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ فَهُوَ يَعْلَمُ أَنِّي قَدْ أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ وَ تِلَاوَةَ كِتَابِهِ وَ الدُّعَاءَ وَ الاسْتِغْفَارَ.»

(به نزد آن‌ها برگرد و اگر مي‌توانى تا فردا جنگ را به تأخیر بینداز و امشب آنان را از ما دور نما، شايد ما امشب براى پروردگار خود نماز خوانده و دعا كنيم و از خداوند طلب آمرزش نمائيم، زيرا خداوند مي‌داند همانا من نماز و تلاوت كتابش و دعا و استغفار را خیلی دوست دارم.)

پس حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به نزد لشكریان که فرستادهٔ عمر بن سعد هم با آن‌ها بود، بازگشتند و فرمایش امام حسین (علیه السلام) را به آن فرستاده فرمودند. فرستاده عمر بن سعد هم عرض

کرد: ما تا فردا به شما فرصت می‌دهيم، پس اگر تسليم شديد شما را به نزد امير خود عبيد اللّه بن زياد خواهيم برد، و اگر از تسلیم شدن امتناع کردید، از شما دست برنمی‌داريم، و با شما وارد جنگ می‌شویم. اين پيغام را رسانيد و بازگشت.(1)

شهادت حضرت عباس‌اصغر (علیه السلام) در تاسوعا

به خلاف مشهور ارباب مقاتل که شهادت حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را در روز عاشورا دانسته‌اند، برخی چونان اسفراینی که از علماء شافعی مذهب نیز است، شهادت حضرت را در روز تاسوعا دانسته است.(2)

و این برخلاف روایات متواتری می‌باشد، که دلالت می‌کند حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در شب عاشورا نزد امام حسین (علیه السلام) حضور داشته‌اند، و حتّی با اصحاب حضرت نیز گفتگو کرده و خطبه خوانده‌اند. و همچنین روایاتی که دلالت می‌کند حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در روز عاشورا در محضر برادر بزرگوار خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بوده، و حتّی از شریعهٔ فرات آب نیز آورده‌اند که تفصیل همهٔ این موارد در همین نوشتار به زودی خواهد آمد. از این رو برخی احتمال داده‌اند که شاید کسی‌که در روز تاسوعا به شهادت رسیده، حضرت عبّاس‌اصغر (علیه السلام) بوده باشند.

چنانچه مرحوم مرحوم محمّدتقی سپهر (قدس سره) در مورد شهادت حضرت عبّاس‌اصغر (علیه السلام) در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نگاشته است: و ديگر از فرزندان حضرت امير المؤمنين (علیه السلام)، عبّاس بن علىّ (علیهما السلام) بود که به شهادت رسید. و باید معلوم گردد كه بعضى از علماء نوشته‌اند كه: عبّاس بن علىّ (علیهما السلام) در شب عاشورا شهيد شد، ولی بيشتر از اهل سير و خبر شهادت آن حضرت را در روز عاشورا نگاشته‌اند. از این رو باید گفت:


1) . ارشاد مفید، ج2، ص91 تا 93؛ با اندکی تفاوت در وقعة الطف، ص193.

2) . نور العین فی مشهد الحسین (علیه السلام)، ص36 و 37.

«و كان لأمير المؤمنين (علیه السلام) ولدان كل منهما يسمى العبّاس، فكان يسمى احدهما العبّاس‌الأكبر و الآخر العبّاس‌الأصغر، فربما كان المستشهد ليلة العاشر هو العبّاس‌الأصغر لأنّه كان فيمن ذهب تلك الليلة للاستسقاء فاستشهد حينئذ.»(1)

(در بین پسرهاى امير المؤمنين (علیه السلام) دو تن را عبّاس نام بود: يكى را عبّاس‌الاكبر (علیه السلام) و آن ديگر را عبّاس‌الاصغر (علیه السلام) مى‌ناميدند. تواند شد كه عبّاس‌الاصغر (علیه السلام) در شب عاشورا شهيد شده باشد و عبّاس‌الاكبر (علیه السلام) در روز عاشورا، چرا که عبّاس‌الاصغر (علیه السلام) در شب عاشورا به طلب آب شتافت و سعادت شهادت یافت.)(2)

و در کتاب «منتخب التواریخ» نیز بعد از بیان نظراتی که در این زمینه وجود دارد، نوشته شده است:

«پس محتمل است که دو نفر عبّاس نام، از اولاد امیر المؤمنین (علیه السلام) در کربلا شهید شده باشد، جناب عبّاس‌الأصغر (علیه السلام) روز تاسوعا شهیده شده باشد و آن بزرگوار که در دروازهٔ کوفه سر نازنینشان بگردن اسب آویخته بوده و غلام امرد بوده.»(3)

و مرحوم حبیب اللّه کاشانی (قدس سره) وقتی نام فرزندان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) را ذکر می‌کند در مورد ایشان نوشته است:

«شانزدهم: عبّاس‌الأصغر (علیه السلام) است، بعضی گفته‌اند که او در شب عاشورا به طلب آب رفت و شهید شد.»(4)


1) . ناسخ التواریخ: حیاة الإمام سیّد الشهداء الحسین (علیه السلام)، ج2، ص432؛ عنه وقایع الأیام در احوال محرم الحرام، ص422؛ و رمز المصیبة، ج2، ص220.

2) . ناسخ التواریخ در احوالات حضرت سید الشهداء (علیه السلام)، ج2، ص341.

3) . منتخب التواریخ، ص261.

4) . تذکرة الشهداء، ج1، ص547.

فرمایشات امام حسین (علیه السلام) در شب عاشورا

حضرت امام حسين (علیه السلام) نزديك غروب آفتاب اصحاب خود را جمع کردند، حضرت علىّ بن الحسين، امام زين العابدين (علیه السلام) می‌فرمايند: من در آن هنگام بيمار بودم، و می‌خواستم بدانم پدر به آن‌ها چه می‌فرمایند، از این رو وقتی نزديك شدم، شنيدم پدر به أصحاب خود می‌فرمودند: خداوند را سپاس می‌کنم به بهترين سپاس‌ها، و او را حمد می‌كنم در خوشى و سختى، خداوندا! همانا من تو را سپاس می‌گويم بر اين‌كه ما را به نبوّت گرامى داشتى و قرآن را به ما آموختى و ما را در دين دانا ساختى، و به ما گوش‌هاى شنوا و ديده‌هائى بينا و دل‌هاى آگاه عنایت فرمودی، پس ما را از سپاس‌گزاران قرار بده، اما بعد؛

«فَإِنِّي لَا أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لَا خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي وَ لَا أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ وَ لَا أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَجَزَاكُمُ اللَّهُ عَنِّي خَيْراً. أَلَا وَ إِنِّي لَأَظُنُّ أَنَّهُ آخِرُ يَوْمٍ لَنَا مِنْ هَؤُلَاءِ أَلَا وَ إِنِّي قَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ فَانْطَلِقُوا جَمِيعاً فِي حِلٍّ لَيْسَ عَلَيْكُمْ مِنِّي ذِمَامٌ هَذَا اللَّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً.»(1)

(همانا من يارانى باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم، و بهتر از ايشان نمي‌شناسم، و خانواده‌اى نيكوكارتر و مهربان‌تر از خاندان خود نديده‌ام، خداوند به شما از طرف من پاداش نيكو عنایت کند. آگاه باشيد که همانا امروز آخرین روزی است که با این مردم خواهیم بود [و این مردم ما را خواهند کشت]، آگاه باشيد که من به همۀ شما

اجازه رفتن دادم پس همۀ شما آزادانه برويد و بيعتى از من بر ذمهٔ شما نيست، و اين شب را كه شما را فرا گرفته فرصتى قرار دهید و آن را چونان شتر خويش كنيد و برويد.)

پس در این هنگام وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به حضرت امام حسین (علیه السلام) عرض کردند:


1) . ارشاد مفید، ج2، ص93 و 94؛ با اندکی تفاوت در وقعة الطف، ص197.

«لِمَ نَفْعَلُ ذَلِکَ لِنَبْقِی بَعْدَکَ، لَا أَرَانَا اللَّهُ ذَلِکَ أَبَداً.»(1)

(برای چه این کار را انجام دهیم [و شما را تنها بگذاریم]؟! برای این‌که بعد از شما زنده بمانيم؟! خداوند هرگز ما را به چنین حالی نبیند.)

بعد از حضرت عبّاس (علیه السلام) دیگر برادران و پسران حضرت، و برادرزادگان و پسران عبد اللّه بن جعفر نيز از ایشان پيروى كردند و همين سخنان و یا مثل آن را به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) گفتند. از این رو حضرت امام حسين (علیه السلام) فرمودند:

«يَا بَنِي عَقِيلٍ! حَسْبُكُمْ مِنَ الْقَتْلِ بِمُسْلِمٍ فَاذْهَبُوا أَنْتُمْ فَقَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ.»

(اى فرزندان عقيل! كشته شدن مسلم برای شما کافی است، پس شما برويد که من اجازهٔ رفتن به شما داده‌ام.)

در این هنگام فرزندان عقیل نیز به حضرت عرض کردند: سبحان اللّه! مردم دربارۀ ما چه خواهند گفت؟ می‌گويند: ما بزرگ و آقا و عموزادۀ خود را كه بهترين عموها بود، ترک کردیم، و يك تير هم با ايشان نزدیم، و همراه ایشان نيزه‌ای به كار نبردیم، و با ایشان يك شمشير نیز نزدم، و نمی‌دانيم چه بر سر ایشان آمد؟! نه، به خدا قسم، ما چنين كارى نخواهيم كرد، بلكه ما جان و مال و خانوادهٔ خود را در راه شما فدا می‌کنيم، و در ركاب شما نبرد می‌نمائيم تا به هر جائی‌که شما درآمدید، ما نيز به همان جا وارد شویم، خداوند متعال زندگی و عیش دنیا را بعد از شما زشت گرداند.(2)

بعد از فرزندان عقیل، مسلم بن عوسجة برخاست و خدمت حضرن امام حسین (علیه السلام) عرض كرد: آيا ما از شما دست برداريم؟ بعد ما چه بهانه‌ای دربارۀ ادا نکردن حقّ شما در پیشگاه خداوند بياوریم؟ آگاه باشید که به خدا قسم از شما دست برنمی‌دارم تا آن‌که با نيزه به سينۀ دشمنان شما بکوبیم و تا قائمهٔ شمشیرم در دست من است آنان را با شمشير خود می‌زنم، و اگر با من هیچ‌گونه سلاح جنگی نباشد تا با آن ایشان را به قتل برسانم، از شما با سنگ در مقابل آن‌ها دفاع می‌کنم،


1) . ارشاد مفید، ج2، ص94؛ وقعة الطف، ص198.

2) . ارشاد مفید، ج2، ص94؛ وقعة الطف، ص198.

به خدا قسم از شما دست برنمی‌دارم تا خداوند بداند ما سفارش رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را دربارۀ شما رعايت نموديم.

به خدا قسم اگر من بدانم كه مرا می‌كشند، سپس زنده می‌شوم، آن‌گاه مرا می‌سوزانند، و دوباره زنده‌ام می‌كنند و بعد مرا می‌کشند و خاکسترم را به باد می‌دهند، و این کار را هفتاد مرتبه با من انجام می‌دهند، دست از شما برنمی‌دارم تا مرگ خودم را در راه يارى شما دريابم. پس اکنون چگونه اين كار را انجام ندهیم، و جان خود را فدای شما نکنیم، با اين‌كه این مردن ما در اینجا يك كشته شدن بيشتر نيست، و بعد از آن كرامتى می‌باشد كه هرگز پايان ندارد.(1)

بعد از مسلم بن عوسجه، زهير بن قين برخاست و به امام حسین (علیه السلام) عرض کرد: به خدا قسم همانا من دوست دارم كشته شوم، سپس زنده شوم، و بعد دوباره كشته شوم، تا آن‌که به همین نحو هزار مرتبه تکرار گردد، و خداوند عزّ و جلّ بوسيلۀ کشته شدن من، از كشته شدن شما و اين جوانان از خاندان شما جلوگيرى فرمايد.

و بعد از آن‌ها گروهى از ياران حضرت امام حسین (علیه السلام) مانند اين سخنان را كه همۀ نشانه پايدارى و فداكارى خود بود، خدمت حضرت عرض کردند، و در نهایت حضرت امام حسين (علیه السلام) از همهٔ آن‌ها سپاس‌گزارى فرمودند و از خداوند پاداش نيك برای آن‌ها درخواست نمودند، و به خيمۀ خود بازگشتند.(2)

أبو الفرج اصفهانی نیز به نقل از عُتْبة بن سمعان كَلْبى در این‌باره نوشته است: حضرت امام حسين (علیه السلام) در ميان ياران خود ايستادند و فرمودند:

«اللَّهُمَّ إنَّكَ تَعلَمُ أنّي لا أعلَمُ أصحاباً خَيراً مِن أصحابي، وَ لَا أهلَ بَيتٍ خَيراً مِن أهلِ بَيتي، فَجَزاكُمُ اللَّهُ خَيراً، فَقَد آزَرتُم وَ عاوَنتُم، وَ القَومُ لا يُريدونَ غَيري، وَ لَو قَتَلوني لَم يَبتَغوا غَيري أحَداً، فَإِذا جَنَّكُمُ اللَّيلُ فَتَفَرَّقوا في سَوادِهِ، وَ انْجُوا بِأَنفُسِكُم.»


1) . ارشاد مفید، ج2، ص95؛ وقعة الطف، ص198.

2) . ارشاد مفید، ج2، ص95؛ وقعة الطف، ص198.

(خداوندا! تو مى‌دانى كه من نه يارانى بهتر از اصحاب خودم مى‌شناسم، و نه خاندانى بهتر از اقوام خودم سراغ دارم. پس خداوند به شما پاداش نیکو بدهد كه يارى و همكارى نموديد. اين قوم قصدی جز کشتن من ندارند؛ و اگر مرا بكُشند به دنبال احدى غیر از من نخواهند بود. وقتی شب شما را فرا گرفت، در تاریکى آن متفرق شويد و خود را نجات دهيد.)

در این هنگام حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) و حضرت علىّ‌اكبر (علیه السلام) و فرزندان عقيل (علیهم السلام) به پا خاستند و به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) عرض کردند:

«مَعاذَ اللَّهِ وَ الشَّهرِ الحَرامِ، فَماذا نَقولُ لِلنّاسِ إذا رَجَعنا إلَيهِم، إنّا تَرَكنا سَيِّدَنا وَ ابنَ سَيِّدِنا و عِمادَنا، وَ تَرَكناهُ غَرَضاً لِلنَّبلِ، وَ دَريئَةً لِلرِّماحِ، وَ جَزَراً لِلسِّباعِ، وَ فَرَرنا عَنهُ رَغبَةً فِي الحَياةِ؟ مَعاذَ اللَّهِ، بَل نَحيا بِحَياتِكَ، وَ نَموتُ مَعَكَ. فَبَكى وَ بَكَوا عَلَيهِ، وَ جَزاهُم خَيراً، ثُمَّ نَزَلَ (صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيهِ).»(1)

(پناه بر خدا و قسم به اين ماه حرام! وقتی برگشتيم، به مردم چه بگوييم؟ بگوييم: سَرور و فرزند مولای خود و تكيه‌گاهمان را تنها گذاشتیم، بگویم: ایشان را در حالی‌که هدف تيرها و زرهى برای نيزه‌ها و یک قربانى براى درندگان بودند، از سر رغبت به دنیا رها کردیم و گريختيم؟! پناه به خدا! بلكه ما زنده‌ایم با زنده بودن شما، و با شما مى‌ميريم. در این هنگام امام حسين (علیه السلام) گريه نمودند و آن‌ها نیز با حضرت گريستند. سپس حضرت از خداوند براى آنان جزاى خير طلب كردند، و بعد امام حسين (علیه السلام) نشستند.)


1) . مقاتل الطالبیین، ص113.

گفتگوی حضرت عبّاس (علیه السلام) در شب عاشورا

مرحوم شیخ مهدی حائری مازندرانی (قدس سره) از برخی از کتب، از فخر المخدرات حضرت زینب (علیها السلام) نقل کرده است: شب عاشورا از خیمه‌ام بیرون آمدم، تا از حال برادرم حسین (علیه السلام) و اصحاب ایشان با خبر شوم. دیدم برادرم در خیمهٔ خود تنها نشسته‌اند و با پروردگارشان راز و نیاز، و قرآن تلاوت می‌کند. در این هنگام با خودم گفتم: آیا سزوار است در چنین شبی برادرم تنها بمانند؟ به خدا قسم! نزد برادران و عموزادگان خود می‌روم و آن‌ها را به این خاطر سرزنش می‌کنم.

پس بدین منظور به خیمهٔ برادرم حضرت عبّاس (علیه السلام) رفتم که ناگاه همهمه و صدای غرّایی شنیدم، از این رو همانجا در پشت خیمه ایستادم و به داخل آن نگاه نمودم، دیدم عموزادگان و برادران و برادرزادگانم اطراف حضرت عبّاس (علیه السلام) حلقه زده‌اند.

«و هو جاث علی رکبته کالأسد علی فریسته.»

(و عبّاس (علیه السلام) چون شیری که شکار خود را گرفته باشد، بر زانوی مبارکشان تکیه زده بود.)

و ایشان در بین آن‌ها خطبه‌ای مشتمل بر حمد و ثنای خداوند و سلام و درود بر پیامبر (صلی الله علیه وآله) ایراد فرمودند، که مانند آن خطبه را جز از برادرم حسین (علیه السلام) از شخص دیگری نشنیده بودم، سپس در پایان خطبهٔ خود فرمودند: ای برادران! برادرزادگان! و عموزادگانم! هنگامی‌که صبح شد چه می‌کنید؟ عرض کردند:

«الأمر إلیک یرجع و نحن لا نتعدی لک قولک.»

(امر به فرمان شما بازمی‌گردد، و ما از فرمایش شما تجاوز نمی‌کنیم [یعنی فرمان فرمان شما است، هر چه شما دستور دهید همان کار را می‌کنیم].)

در این هنگام وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) (وقتی این پاسخ هوشمندانهٔ برادران و دیگر اقوام خود را شنیدند، که بیان‌گر فرمان برداری آنان از ایشان می‌باشد، به آن بزرگواران) فرمودند:

«إنّ هؤلاء (أعني الأصحاب) قومٌ غُرَباء، و الحِمْلُ ثَقيل لا يَقومُ إلّا باهله، فإذا كان الصباح فأوَّل مَن يَبرز إلى القتال أنتُم. نَحنُ نقدمهم للموت لِئلّا يقولَ الناسُ: قَدَّموا أصحابَهم، فلمّا قُتلوا، عالَجوا الموتَ بأسيافهم ساعة بعد ساعة. فقامتْ بَنو هاشم، و سَلّوا سيوفَهم في وَجْه أخي العبّاس، و قالوا : نَحنُ على ما أنتَ عليه.»

(همانا این اصحاب با ما خویشاوند نیستند، و بار سنگین را به غیر صاحبانش کس دیگری بر نمی‌دارند. پس وقتی صبح شد، باید اوّلین کسی‌که به نبرد می‌رود، شما باشید. ما باید قبل از آن‌ها کشته شویم تا مردم نگویند: اصحاب خود را [در میدان جنگ] جلو انداختند، و وقتی آنان کشته شدند، خود با شمشیرهایشان لحظه به لحظه مرگ را به تأخیر انداختند. در این هنگام بنی هاشم از جای خود برخاستند و شمشیرهایشان را در حضور برادرم عبّاس (علیه السلام) از غلاف بیرون آوردند و گفتند: ما همان کاری را انجام می‌دهیم که شما انجام دهید.)

بعد حضرت زینب (علیها السلام) فرمودند: زمانی‌که شدّت یکپارچگی و عزم آن‌ها، و تصمیم قلبی آنان را دیدم، دلم آرام گرفت و خوشحال شدم به نحوی‌که اشک من جاری شد. پس می‌خواستم نزد برادرم حسين (علیه السلام) برگردم و ایشان را از این ماجرا باخبر کنم كه ناگاه از خيمهٔ حبيب بن مظاهر نيز همهمه و صدائى شنيدم، از این رو به طرف خیمهٔ او رفتم و پشت خيمهٔ او ايستادم و به داخل آن نگاه کردم، ديدم اصحاب نيز چونان بنی هاشم اطراف حبيب بن مظاهر حلقه زده‌اند و او به آن‌ها مى‌گويد:

اى یاران من! به چه منظورى به اينجا آمده‌ايد؟ خداوند شما را رحمت كند، صحبت‌های خود را واضح بيان كنيد. آنان گفتند: آمده‌ايم تا غريب حضرت فاطمه (علیها السلام) را يارى نمائيم. پس حبیب بن مظاهر به آن‌ها گفت: چرا زنان خود را طلاق داده‌ايد؟ گفتند: براى يارى حسين (علیه السلام) . حبیب گفت: اگر صبح شد چه کار مى‌كنيد؟ گفتند: فرمان، دستور تو است، هر دستوری که تو بدهی به آن عمل می‌کنیم.

حبیب بن مظاهر گفت: وقتى صبح شد اوّل كسى كه به ميدان مبارزه قدم مى‌گذارد باید شما باشيد، ما قبل از بنى هاشم به ميدان نبرد خواهیم رفت، و تا زمانی‌که در رگ يك نفر از ما خون وجود دارد، نبايد بگذاريم حتّى يك نفر از بنی هاشم به خون خود آغشته شود. مبادا مردم بگويند: آن‌ها سروران خود را زودتر به میدان نبرد روانه نمودند، و خودشان از بذل جان‌هایش بخل ورزيدند، پس در این هنگام اصحاب شمشيرهاي خود را در حضور حبیب بن مظاهر به اهتزاز درآوردند و همگی گفتند:

«نَحْنُ عَلَی مَا أَنْتَ عَلَیْهِ.»

(ما همان کاری که تو انجام می‌دهی را انجام می‌دهیم.)

حضرت زينب (علیها السلام) می‌فرمایند: من از ثبات قدم آن‌ها خوشحال شدم، و اشك از دیدگانم جاری گشت، و از نزد آنان برگشتم كه ناگهان با برادرم امام حسين (علیه السلام) در حالی‌که گریه می‌کردم روبرو شدم. از این رو خود را آرام نمودم و در صورت مبارک ایشان تبسّم كردم. پس برادرم فرمودند: خواهرم! عرض كردم: لبیک ای برادر! فرمودند:

«يا اُخْتاهُ! مُنْذُ رَحَلْنا مِنَ الْمَدينَةِ ما رَأَيْتُكِ مُتَبَسِّمَةً، اَخْبِريني ما سَبَبُ تَبَسُّمِكِ.»

(ای خواهرم! از زمان حرکت ما از مدينه، شما را متبسّم نديده بودم، به من خبر بدهید که علّت تبسم شما چیست؟)

عرض كردم: برادر جان! لبخندم به خاطر مطالبى می‌باشد كه از بنى هاشم و اصحاب شنیدم و مشاهده كردم. حضرت فرمودند:

«يا اُخْتاهُ اَعْلِمي، إِنَّ هؤُلاءِ أَصْحابي مِنْ عالَمِ الذَّرِّ، وَ بِهِمْ وَعَدَنِي جَدِّي رَسُولُ اللّهِ (صلی الله علیه وآله) هَلْ تُحِبّينَ اَنْ تَنْظُري اِلى ثِباتِ أَقْدامِهِمْ.»

(ای خواهرم! همانا اينان از عالم ذرّ اصحاب من می‌باشند و جدّم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بشارت آن‌ها را به من داده بود. آيا دوست دارى پايدارى آنان را مشاهده كنى؟)

عرض کردم: بله! حضرت فرمودند: به پشت خيمه برو! حضرت زينب (علیها السلام) می‌فرمایند: پس من به پشت خيمه توقف کردم. که برادرم ندا دادند:

«اَيْنَ اِخْواني وَ بَنُو أَعْمَامِی، فَقَامَتْ بَنُو هَاشْم وَ تُسَابِقُ مِنْهُم الْعَبَاسُ (علیه السلام) وَ قَالَ: لَبَیْک لَبَیْک مَا تَقُوْلُ؟ فَقَالَ الْحُسَیْنُ (علیه السلام) : اُريدُ اَنْ اُجِدِّدَ لَكُمْ عَهْداً.»

(برادران و پسرعموهايم كجا هستند؟ پس بنى هاشم همگى برخاسته و عبّاس (علیه السلام) قبل از همهٔ آن‌ها عرض کرد: لبیک لبیک، چه مى‌فرمائيد؟ امام حسین (علیه السلام) فرمودند: مى‌خواهم تجديد عهد كنم.)

پس همه فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) و امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و فرزندان جعفر (علیه السلام) و عقیل (علیه السلام) حاضر شدند. در این هنگام امام حسین (علیه السلام) به آن‌ها فرمودند: بنشينيد! پس همگى نشستند، آن‌گاه حضرت صدا زدند:

«اَيْنَ حَبيبُ بْنُ مَظاهِرِ أَيْنِ زُهَيْرُ أَيْنَ هِلالُ أَیْنَ الأَصْحَابُ؟»

(حبيب بن مظاهر، زهير، هلال و ديگر اصحاب من كجا هستند؟)

پس همه نزد حضرت آمدند، و قبل از همهٔ آن‌ها حبيب بن مظاهر عرض كرد: لبیک يا ابا عبد اللّه! و حال آن‌که همگى شمشير به دست حاضر شدند و امام به آنان فرمودند: بنشينيد و آن‌ها نیز نشستند، آن‌گاه حضرت خطبهٔ بلیغى خواندند و فرمودند:

«يا أَصْحابي اِعْلَمُوا أَنَّ هؤُلاءِ الْقَوْمَ لَيْسَ لَهُمْ قَصْدٌ سِوى قَتْلي وَ قَتْلِ مَنْ هُوَ مَعي وَ أَنَا أَخافُ عَلَيْكُمْ مِنَ الْقَتْلِ، فَأَنْتُمْ في حِلٍّ مِنْ بَيْعَتي، وَ مَنْ أَحَبَّ مِنْكُمُ الاِنْصِرافُ فَلْيَنْصَرِفْ في سَوادِ هذَا اللَّيْلِ.»

(ای اصحاب من! آگاه باشيد اين قوم به غیر از شهيد كردن من و به شهادت رساندن افرادى كه با من هستند، قصد دیگرى ندارند، و من از كشته شدن شما بيمناك هستم. از این رو اكنون از شما بيعت خود را برداشتم، هر كدام از شما تصمیم بازگشت دارید پس در اين تاریکى شب برگردد.)

در اين هنگام هر کدام از بنى هاشم و اصحاب حضرت برخاستند و در پايدارى و ثبات قدم خود صحبت‌هائی کردند. پس زمانى‌كه حضرت امام حسین (علیه السلام) استقامت و ثبات قدم آن‌ها را مشاهده کردند، فرمودند:

«إِنْ كُنْتُمْ كَذلِكَ فَارْفَعُوا رُؤُوسَكُمْ وَ انْظُرُوا اِلى مَنازِلِكُمْ في الْجَنَّةِ.»

(اكنون كه چنين است پس سرهای خود را بلند کنید و به جايگاه‌های خود در بهشت نگاه نمائید.)

پس امام حسین (علیه السلام) پرده از مقابل ديدگان آنان كنار زدند، و جايگاه آن‌ها را در بهشت به اصحاب خود نشان دادند، که چگونه نعمت‌های بهشتی به ایشان می‌گفتند: عجله کنید که ما مشتاق شما هستیم. از این رو همگى برخاستند و شمشيرهای خود را كشيدند، عرض كردند: يا ابا عبد اللّه! به ما اجازه بدهید كه به اين قوم حمله کنیم و با آنان نبرد نمائيم تا آن‌چه را كه خداوند در حقّ ما و آن‌ها اراده کرده به انجام برساند. پس حضرت فرمودند:

«اِجْلِسُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ وَ جَزاكُمُ اللّهُ خَيْراً اَلا وَ مَنْ كانَ فِي رَحْلِهِ اِمْرَأَةٌ فَلْيَنْصَرِفْ بِها إِلى بَني أَسَد.»

(خداوند شما را رحمت کند و به شما جزاى خير بدهد، بنشینید. سپس فرمودند: هر كسی‌که بانوئى همراه او است، وى را به قبيله بنى اسد بسپارد.)

پس علىّ بن مظاهر برخاست و خدمت حضرت عرض كرد: ای سرورم! براى چه؟ حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) فرمودند:

«إِنَّ نِسائي تُسْبى بَعْدَ قَتْلِي وَ أَخَافُ عَلَى نِسَائِكُمْ مِنَ السَّبي.»

(بعد از شهادت من زنان خانواده‌ام اسير مى‌گردند و من از اسيرى همسرهای شما بيمناك هستم.)

لذا علىّ بن مظاهر به خيمه‌اش رفت، و حال آن‌که همسرش به احترام برخاست و با لبخند زدن به صورت او، به استقبالش رفت، علىّ بن مظاهر گفت: مرا به حال خود واگذار! و تبسّیم

کرد. پس همسرش به او گفت: اى فرزند مظاهر! من شنیدم فرزندِ غریب فاطمه (علیها السلام) برای شما خطبه می‌خواند ولى در پايان آن صداى همهمه بلند شد و نگذاشت فرمایشات حضرت را متوجه شوم. علىّ بن مظاهر به همسرش گفت: حضرت امام حسین (علیه السلام) به ما دستور دادند: هر كس همسرش همراه او می‌باشد وى را نزد عموزادگانش در قبيله بنى اسد قرار دهد، چرا که من فردا شهيد مى‌شوم و زنان خانواده‌ام نیز اسير مى‌گردند. همسرش گفت: مى‌خواهى چه كاری انجام دهى؟ جواب داد: برخيز تا تو را نزد پسر عموزادهایت در قبیلهٔ بنی أسد ببرم. در این هنگام همسر او برخاست و سرش را به عمود خيمه زد و گفت:

«به خدا قسم ای پسر مظاهر! تو منصفانه با من رفتار نمی‌كنى، آيا تو مى‌پسندى كه دختران رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اسير کردند و من از اسارت در امان باشم، و چادر از سر زينب (علیها السلام) بردارند و من در چادر خود پوشيده بمانم! آيا تو مى‌پسندى گوشواره‌هاى دختران زهرا (علیها السلام) را بربايند و گوشواره‌هاى من زينت گوش‌هایم باشند؟ آيا سزاوار است كه تو نزد حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) رو سفيد باشى و من در پیشگاه فاطمه زهرا (علیها السلام) رو سياه؟! به خدا قسم شما مردان را يارى مى‌كنيد و ما بانوان را یاری می‌نمائیم.»

پس در حالی‌که علىّ بن مظاهر گريه می‌نمود نزد حضرت امام حسین (علیه السلام) بازگشت، لذا حضرت امام حسین (علیه السلام) به وى فرمودند: چرا گريه مى‌كنى؟ عرض كرد: سرورم! همسرم جز به يارى شما رضایت نمى‌دهد. در این هنگام حضرت امام حسین (علیه السلام) به خاطر فداکاری این بانو گريه کردند و فرمودند:

«جُزِيْتُمْ مِنّا خَيْراً.»

(خداوند به شما از طرف ما جزاى خير بدهد.) (1)


1) . معالی السبطین، ج1، ص340؛ الخصائص العبّاسیة، ص250؛ أمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ص98.

حمایت حضرت عبّاس (علیه السلام) از یاران امام حسین (علیه السلام)

در روز عاشور گاهی رخ داده بود که وقتی اصحاب امام حسین (علیه السلام) محاصره می‌شدند حضرت عبّاس (علیه السلام) برای نجات و یاری آن‌ها اقدام می‌کردند، و آن‌ها را از دست لشکریان عمر بن سعد نجات می‌دادند. طبرى تاریخ نگار بزرگ اهل تسنّن دربارهٔ یکی از آن موارد به نقل از فُضَيل بن خديج كِنْدى نوشته است:

امّا عمر بن خالد صَيداوى، جابر بن حارث سَلمانى، سعد، غلامِ عمر بن خالد و مُجَمِّع بن عبد اللّه عائِذى در آغاز جنگ، به نبرد با لشکریان ابن زیاد پرداختند و با شمشيرهاي خود به طرف آن‌ها هجوم بُردند. وقتی آن‌ها در گرما گرم جنگ بين لشكر عمر بن سعد رسیدند، لشکریان اطراف آنان را گرفتند و ایشان را محاصره كردند، و آن‌ها را از ديگر ياران خود جدا نمودند؛

«فَحَمَلَ عَلَيهِمُ العَبّاسُ بنُ عَلِیٍّ فَاستَنقَذَهُم، فَجاؤوا قَد جُرِحوا، فَلَمّا دَنا مِنهُم عَدُوُّهُم شَدّوا بِأَسيافِهِم فَقاتَلوا في أوَّلِ الأَمرِ، حَتّى قُتِلوا في مَكانٍ واحِدٍ.»(1)

(در این هنگام عبّاس بن علىّ (علیهما السلام) بر دشمن يورش بُرد و آن‌ها را نجات داد، و آنان زخمى بيرون آمدند. [تا آن‌که در نهایت] وقتى لشکریان عمر بن سعد به آن‌ها نزديك شدند، آن‌ها با شمشيرهاي خود به لشکر دشمن خود حمله كردند و در همان آغاز جنگ با آن‌ها نبرد نمودند تا آن‌که همگی در یک مکان به شهادت رسيدند.)

به میدان رفتن برادران حضرت عبّاس (علیه السلام)

تعداد فرزندان حضرت علیّ (علیه السلام) در ابتدای این نوشتار گذشت، ولی حضرت أبو الفضل (علیه السلام) سه برادر، از مادر بزرگوارشان حضرت امّ البنین (علیها السلام) به نام‌های عبد اللّه و جعفر و عثمان داشتند،


1) . تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص446.

که بعد از شهادت جمع کثیری از اصحاب و اقوام حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) آنان را فراخواندند،(1)

و به آن‌ها فرمودند:

«يَا بَنِى‌أُمِّى! تَقَدَّمُوا حَتَّى أَرَاكُمْ قَدْ نَصَحْتُمْ لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ (صلی الله علیه وآله) فَإِنَّهُ لَا وُلْدَ لَكُمْ.»(2)

(ای فرزندان مادرم! جلو بروید تا من اخلاص و خیرخواهی شما را در راه خداوند و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ببینم؛ چرا که شما فرزند ندارید، [تا موجب شود غم آن‌ها را بخورید و سستی پیدا کنید].)

و أبو حنیفه دینوری نوشته است وقتی حضرت عبّاس (علیه السلام) شهادت جمع کثیری از اصحاب و بنی هاشم را دیدند، به برادران خود فرمودند:

«تَقَدَّمُوا، بِنَفْسِي أنْتُمْ! فَحَامُوا عَنْ سَيِّدِكُم حَتَّى تَمُوتُوا دُوْنَهُ.»(3)

(جانم به فدایتان باد، پیش بروید و از سرور خود دفاع کنید تا در پیشگاه او جان دهید.)

و مرحوم شیخ مهدی حائری مازندرانی (قدس سره) نیز در مورد آن لحظات جان‌سوز به میدان رفتن فرزندان حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) نوشته است:

«يَا بَنِى‌أُمِّى! تَقَدَّمُوا حَتَّى أَرَاكُمْ قَدْ نَصَحْتُمْ لِلّهِ وَ لِرَسُولِهِ (صلی الله علیه وآله) فَإِنَّهُ لَا وُلْدَ لَكُمْ. تَقَدَّمُوا، بِنَفْسِي أنْتُمْ! فَحَامُوا عَنْ سَيِّدِكُم حَتَّى تَمُوتُوا دُوْنَهُ، فَتَقَدَّموا جَميعاً.»(4)

(ای فرزندان مادرم! جلو بروید تا من اخلاص و خیرخواهی شما را در راه خداوند و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ببینم؛ چرا که شما فرزند ندارید، [تا موجب شود غم آن‌ها را


1) . ارشاد مفید، ج2، ص113.

2) . ارشاد مفید، ج2، ص113.

3) . الأخبار الطوال، ص257.

4) . معالی السبطین، ج1، ص431.

بخورید و سستی پیدا کنید]. جانم به فدایتان باد، پیش بروید و از سرور خود دفاع کنید تا در پیشگاه او جان دهید، پس همهٔ آن‌ها به میدان رفتند.)

به هر تقدیر حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) با قلبی آکنده از حزن برادرهای خود را به اذن حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) روانهٔ میدان نبرد نمودند، و چه گران بود لحظات شهادت ایشان، بر باب الحوائج إلی اللّه حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) ولی تمام آن مصائب و سختی‌ها را برای دفاع از فرزند فاطمهٔ زهراء (علیها السلام)، حضرت امام حسین (علیه السلام) با تمام وجود بر خود هموار نمودند، و تا خود و برادران و فرزندان بزرگوارشان

زنده بودند، اجازه ندادند اهانتی به وجود نازنین امام حسین (علیه السلام) و بانوان حرم و اطفال حضرت (علیهم السلام) انجام گیرد.

شهادت عبد اللّه بن علیّ (علیهما السلام)

در بین برادران حضرت عبّاس (علیه السلام) اوّلین کسی که به میدان نبرد رفت حضرت عبد اللّه بن علیّ بودند که مشهور به عبد اللّه الأکبر می‌باشند(1)

و در زمان شهادت بیست و پنج سال داشتند، و بعد از آن‌که جمع کثیری را به درک واصل نمودند، به شهادت رسیدند.(2)

کنیهٔ ایشان أبو محمّداکبر می‌باشد.(3)

و نقل شده است: بعد از آن‌که ایشان تعداد زیادی را کشتند، و با توجه به تشنگی شدیدی که پیدا نموده بودند، قوای ایشان تحلیل رفت، در نهایت در حالی‌که حضرت عبد اللّه بن علیّ (علیهما السلام) را لشکریان عمر بن سعد محاصره کرده بودند، نبردی بین ایشان، و هانى بن شبيب حضرمى واقع شد که بعد از ردّ و بدل كردن دو ضرب، هانى بن شبیب ایشان را به شهادت رساند.(4)مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره) نوشته است، وجود نازنین حضرت عبد اللّه بن علیّ (علیهما السلام) در حالی به میدان رفتند که اين رجز را می‌خواندند:


1) . فرسان الهیجاء، ج1، ص344؛ معالی السبطین، ج1، ص432 و 433.

2) . فرسان الهیجاء، ج1، ص344؛ معالی السبطین، ج1، ص431؛ المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

3) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

4) . دمع السجوم، ص279؛ به نقل از مناقب ابن سهرآشوب، ج4، ص107؛ فرسان الهیجاء، ج1، ص344.

أَنَا ابْنُ ذِي النَّجْدَةِ وَ الْإِفْضَالِ***ذَاكَ عَلِيُّ الْخَيْرِ ذُو الْفَعَالِ

سَيْفُ رَسُولِ اللَّهِ ذُو النَّكَالِ***فِي كُلِّ يَوْمٍ ظَاهِرِ الْأَهْوَالِ(1)

من فرزند کسی هستم که دلیر و بخشنده است، و آن علیّ برتر است که دارای روش نیکو می‌باشد

او شمشیر فرستاده خداست که انتقام می‌گیرد، و هیبتش در هر عصر و روزگاری آشکار است

همان‌گونه که در سطرهای قبل گذشت، مرحوم ابن شهر آشوب (قدس سره) قاتل حضرت را هانی بن شبیب حضرمی دانسته، امّا برخی نام پدر هانی را ثبیت ذکر کرده و نوشته‌اند: قاتل عبد اللّه بن علیّ (علیهما السلام)، هانی بن ثبیت حضرمی می‌باشد(2)که در اثر ضربتی که آن ملعون بر سر مبارک حضرت عبد اللّه (علیه السلام) زد، ایشان را به شهادت رساند.(3)

و بعضی نیز قاتل ایشان را خولی بن یزید دانسته‌اند.(4)و کما این‌که در کیفیت شهادت حضرت عبد اللّه بن علیّ (علیهما السلام) نوشته‌اند: خولی بن یزید ابتدا عبد اللّه (علیه السلام) را با تیری هدف قرار داد، و بعد از آن، مردی از قبیلهٔ بنی تمیم از طایفهٔ ابان بن درام حضرت را به قتل رساند.(5)

و صد البته این اقوال هیچ‌گونه منافاتی با یکدیگر ندارند، چرا که به نظر می‌رسد هرکدام از آن ملعون‌ها، به همراه برخی دیگر، در به شهادت رساندن حضرت نقشی ایفا کرده‌اند، منتهی آن‌هائی که نامشان در مقاتل ذکر شده است نقش پُررنگ‌تری داشته‌اند.

وجود نازنین حضرت حجّت بن الحسن بقیة اللّه الأعظم (علیه السلام) در زیارت ناحیهٔ مقدسه از ایشان یاد کرده و می‌فرمایند:

«السَّلاٰمُ عَلىٰ عَبْدِ اللّهِ بْنِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، مُبْلَى الْبَلاٰءِ، وَ الْمُنادِي بِالْوِلاءِ فِي عَرْصَةِ كَرْبَلاٰءِ، الْمَضْرُوبِ مُقْبِلاً وَ مُدْبِراً، لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ هانِیَ بْنَ ثُبَيْت الْحَضْرَمِیِّ.»(6)


1) . دمع السجوم، ص279؛ به نقل از مناقب ابن سهرآشوب، ج4، ص107؛ معالی السبطین، ج1، ص431.

2) . الاخبار الطوال، ص256؛ مقاتل الطالبیین، ص88؛ معالی السبطین، ج1، ص431.

3) . الاخبار الطوال، ص256؛ مقاتل الطالبیین، ص88.

4) . الامالی الخمیسیه،ج1، ص224؛ معالی السبطین، ج1، ص431.

5) . الامالی الخمیسیه،ج1، ص224.

6) . الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یعمل مرة في السنة، ج3، ص74.

(سلام بر عبد اللّه بن امیرالمؤمنین، آزمایش کنندۀ بلا و منادی ولایت آل رسول در میدان کربلا، آن‌که از پشت سر و از جلو ضربه‌ها خورد و زخم‌ها دید، خدا قاتل او هانی بن ثبیت حضرمی را لعنت کند.)

شهادت جعفر بن علیّ (علیهما السلام)

پس از شهادت حضرت عبد اللّه بن علیّ (علیهما السلام)، برادرشان حضرت جعفر بن علىّ (علیهما السلام) که(1)در آن زمان نوزده ساله بودند، به میدان نبرد رفتند.(2)و حال آن‌که اين رجز را مى‌خواند:

إِنِّي أَنَا جَعْفَرٌ ذُو الْمَعَالِي***ابْنُ عَلِيِّ الْخَيْرِ ذُو النَّوَالِ

ذَاكَ الْوَصِيُّ ذُو السَّنَا وَ الْوَالِي***حَسْبِي بِعَمِّي جَعْفَرٍ وَ الْخَالِ

أَحْمِي حُسَيْناً ذَا النَّدَى الْمِفْضَالِ(3)

منم جعفر دارای افتخارها و شرف‌ها، فرزند علیّ نیکوکار و بخشنده.

آن علیّ که وصیّ پیامبر و فردی بلند مرتبه و ولیّ است. افتخار به عمویم جعفر و دایی‌ام مرا بس است.

من از حسین صاحب کرم و بزرگواری حمایت می‌کنم.

البته در کتاب «المجدی فی أنساب الطالبیین» دربارهٔ ایشان نوشته شده است: کنیهٔ جناب جعفر (علیه السلام) أبو عبد اللّه می‌باشد، و در حالی‌که بیست و نه سال از عمر مبارکشان گذشته بود، در کربلا شهید شدند.(4)

حضرت جعفر بن علیّ (علیهما السلام) بعد از نبردی نمایان، و به درک واصل کردن جمع کثیری به وسیلهٔ هانی بن ثبیت به شهادت رسیدند. و برخی قاتل ایشان را خولی بن یزید اصبحی ذکر کرده‌اند،


1) . دمع السجوم، ص279؛ معالی السبطین، ج1، ص431.

2) . مقاتل الطالبیین، ص88.

3) . دمع السجوم، ص279؛ به نقل از مناقب ابن سهرآشوب، ج4، ص107.

4) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

بعد از آن‌که هانی بن یزید تیری به شقیقه یا چشم ایشان زد، به شهادت رسیدند.(1)چنانچه مرحوم ابن شهرآشوب (قدس سره) هم در مورد نحوهٔ شهادت حضرت جعفر بن علیّ (علیهما السلام) در روز عاشوراء نوشته است:

«رَمَاهُ خَوَلِیٌّ الْأَصْبَحِیُّ فَأَصَابَ شَقِيقَتَهُ أَوْ عَيْنَهُ.»(2)

(خولى بن يزيد اصبحى تير بر شقيقه يا چشم ایشان افكند.)

کما این‌که برخی نیز نقل کرده‌اند: هانى بن شبيث به طرف وى با اسب خود تاخت، و ایشان را به شهادت رساند.(3)و ابو الفرج اصفهانی هم از أبی جعفر محمّد بن علیّ (علیهما السلام) در مورد قاتل ایشان روايت كرده است: خولى بن يزيد اصبحى، حضرت جعفر بن علیّ (علیهما السلام) را شهيد كرد.(4)

وجود نازنین حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) نیز در زیارت ناحیهٔ مقدسه از حضرت جعفر بن علیّ (علیهما السلام) تجلیل کرده و می‌فرمایند:

«السَّلَامُ عَلَی جَعْفَرِ بْنِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ الصَّابِرِ بِنَفْسِهِ مُحْتَسِباً وَ النَّائِی عَنِ الْأَوْطَانِ مُغْتَرِباً الْمُسْتَسْلِمِ لِلْقِتَالِ الْمُسْتَقْدِمِ لِلنِّزَالِ الْمَکثُورِ بِالرِّجَالِ.»(5)

(سلام بر جعفر بن امیر المؤمنین، آن بزرگواری که در راه خشنودی خدا با جان شکیبایی نمود و در بلاد غربت خود را آمادۀ جنگ نمود و برای نبرد پیش رفت، و مردان جنگی زیادی بر ایشان حمله‌ور شدند [و ایشان را به شهادت رساندند].)

همان‌گونه که در فراز پایانی سلامِ حضرت ولی‌عصر (علیه السلام) به حضرت جعفر بن علیّ (علیهما السلام) ملاحظه می‌کنید، از فرمایش حضرت به خوبی دانسته می‌شود که فی المثل حضرت جعفر بن علیّ (علیهما السلام) را یک نفر به شهادت نرسانده است، و افرادی زیادی در شهادت ایشان دخالت


1) . معالی السبطین، ج1، ص431.

2) . مناقب ابن سهرآشوب، ج4، ص107.

3) . دمع السجوم، ص279.

4) . دمع السجوم، ص279؛ به نقل از مقاتل الطالبیین، ص88.

5) . الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یعمل مرة في السنة، ج3، ص74.

داشته‌اند و اگر برخی از مورخین دربارهٔ قاتل ایشان از شخص و یا افراد به خصوصی نام برده‌اند به جهت آن می‌باشد، که آن‌ها نقش پررنگ‌تری در این امر داشته، و إلا کسی به تنهائی حریف فرزندان حضرت اُمّ البنین (علیها السلام) نبوده است.

شهادت عثمان بن علیّ (علیهما السلام)

بعد از وجود نازنین حضرت جعفر بن علیّ (علیهما السلام) برادر بزرگوارشان حضرت عثمان بن علىّ (علیهما السلام) که(1)کنیهٔ ایشان أبو عمرو بوده است،(2)

و در زمان شهادت در رکاب برادر بزرگوارشان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بیست و یک سال داشتند، به میدان جنگ رفتند.(3)در حالی‌که این رجز را می‌خواندند:

إِنِّي أَنَا عُثْمَانُ ذُو الْمَفَاخِرِ***شَيْخِي عَلِيٌّ ذُو الْفَعَالِ الطَّاهِرِ

هَذَا حُسَيْنٌ سَيِّدُ الْأَخَايِرِ***وَ سَيِّدُ الصِّغَارِ وَ الْأَكَابِرِ

بَعْدَ النَّبِيِّ وَ الْوَصِيِّ النَّاصِرِ(4)

منم عثمان که مفاخر بی‌شماری دارم، پدرم علی است که کارهایش آشکار است

پدرم، پسر عموی پیامبرِ پاک‌طینت است، و برادرم حسین، سرآمد برگزیدگان

و پس از پیامبر و وصی پیروزمند او، آقا [و مولای] همه (بزرگ و کوچک) است

حضرت عثمان بن علیّ (علیهما السلام) نیز چونان برادران بزرگوار خود جمع کثیری از لشکریان عمر بن سعد را به درک واصل نمودند، و مرحوم شیخ مهدی حائری مازندرانی (قدس سره) از أبو الفرج اصفهانی روایت نموده است:


1) . دمع السجوم، ص279؛ معالی السبطین، ج1، ص432

2) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197.

3) . مقاتل الطالبیین، ص89؛ معالی السبطین، ج1، ص432.

4) . دمع السجوم، ص279؛ به نقل از مناقب ابن سهرآشوب، ج4، ص107.

«إنَّ خَولِیَّ بنَ یَزیدَ رَمی عُثمانَ بنَ عَلِیٍّ بِسَهمٍ فَأَوهَطَهُ، وَ شَدَّ عَلَیهِ رَجُلٌ مِن بَنی أبانٍ بنِ دارِمِ فَقَتَلَهُ وَ أخَذَ رَأسَهُ.»(1)

(خولی بن یزید تیری به پیشانی ایشان زد، و ایشان را ضعیف نمود، سپس مردی از بنی دارم بر ایشان حمله‌ور شد، و ایشان را به شهادت رساند، و سر مبارکشان را جدا نمود.)

مرحوم شیخ مهدی حائری مازندرانی (قدس سره) در ادامهٔ کلام خود از أبو حنیفه دینوری هم نقل کرده است:

«رَمَی یَزِیْدُ الْأَصْبَحِیُّ عُثْمَانَ بْنَ عَلِیٍّ بِسَهْمٍ، فَقَتَلَهُ، ثُمَّ خَرَجَ إلَیْهِ فَأحْتَزَّ رَأسَهُ، فَأَتَی عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ، فَقَالَ لَهُ: أثِبْنِی.»(2)

(یزید اصبحی تیری به جانب عثمان بن علیّ (علیهما السلام) رها کرد که ایشان به شهادت رسیدند، سپس یزد اصبحی نزد ایشان رفت و سر مبارکشان را جدا کرد، پس نزد عمر بن سعد رفت و به او گفت: به من پاداش بده.)

و مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره) هم در مورد کیفیت شهادت حضرت عثمان بن علیّ (علیهما السلام) روایت کرده است:

«رَمَاهُ خَوَلِیُّ بْنُ يَزِيدَ الْأَصْبَحِیُّ عَلَى جَنْبِهِ فَسَقَطَ عَنْ فَرَسِهِ وَ حَزَّ رَأْسَهُ رَجُلٌ مِنْ بَنِي أَبَانِ بْنِ حَازِمٍ.»(3)

(خولی بن یزید اصبحی تيرى بر پهلوى ایشان زد که از اسب بر زمین افتادند، و بعد مردى از بنى ابان بن دارم سر ایشان را جدا نمود.)


1) . مقاتل الطالبیین، ص89؛ معالی السبطین، ج1، ص432.

2) . الأخبار الطوال، ص257؛ معالی السبطین، ج1، ص432.

3) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص107؛ و أبو الفرج اصفهانی نوشته است: «إن خولی بن یزید رمی عثمان بن علیّ بسهم فأوهطه، و شد علیه رجل من بنی ابان بن دارم فقتله، و أخذ رأسه.» - (مقاتل الطالبیین، ص89).

خاتم المحدّثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) نقل کرده است: از حضرت علىّ (علیه السلام) روايت شده است كه ایشان فرمودند:

«من ایشان - یعنی عثمان بن علیّ (علیهما السلام)- را به نام برادرم عثمان بن مظعون ناميدم.»(1)

در این‌باره قبلاً نیز توضیح داده شده است، و به خوبی از روایات دانسته می‌شود که اگر حضرت علیّ نام عثمان را برای فرزند بزرگوار خود انتخاب کرده‌اند، به جهت شدّت علاقه حضرت به عثمان بن مظعون، یک نفر از اصحاب خود می‌باشد، و این نام‌گذاری هیچ‌گونه ارتباطی به عثمان بن عفان که خلیفهٔ سوّم اهل تسنّن بوده است ندارد.

از این رو وجود نازنین حضرت بقیة اللّه الأعظم (علیه السلام) نیز از عثمان بن علیّ (علیهما السلام) در زیارت ناحیهٔ مقدّسه یاد کرده‌اند، و به علّت نام‌گذاری ایشان که هم‌نام بودن با عثمان بن مظعون است هم اشاره کرده، و می‌فرمایند:

«السَّلَامُ عَلَی عُثْمَانَ بْنِ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ سُمِّیَ عُثْمَانَ بْنِ مَظْعُونٍ لَعَنَ اللّهُ رَامِیهُ بِالسَّهْمِ خَوْلِی بْنَ یزِیدَ الْأَصْبَحِی الْأَیادِی وَ الْأَبَانِی الدَّارِمِیَّ.»(2)

(سلام بر عثمان بن امير المؤمنین هم‌نام عثمان بن مظعون، خداوند خولی بن یزید اصبحی که ایشان را با تیر هدف قرار داد و آن‌که از بنی ابان بن دارم در شهادت ایشان کمک نمود را لعنت نماید.)

همان‌گونه که در فراز پایانی، از این عبارت حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) نیز به خوبی دانسته می‌شود، یک نفر به تنهائی حضرت عثمان بن علیّ (علیهما السلام) را به شهادت نرسانده است، و افرادی در به شهادت رساندن ایشان دخالت داشته‌اند، که از میان آن‌ها، دو نفرشان نقش ویژه‌ای داشته‌اند. از این رو اگر برخی قاتل این بزرگوارن را فردی دانسته، و در مأخذ دیگری از شخص


1) . دمع السجوم، ص279.

2) . الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یعمل مرة في السنة، ج3، ص74.

دیگری سخن گفته شده است، به آن جهت می‌باشد که افراد متعددی در به شهادت رساندن ایشان دخالت داشته‌اند، و اشتباهی در نقل روایات رخ نداده است.

شهادت حضرت عبّاس (علیه السلام)

با فرارسیدن صبح عاشور و طلوع سپیده دم، لشکریان عبید اللّه بن زیاد به دستور عمر بن سعد، به خیمه‌گاه حسینی (علیه السلام) حمله‌ور شدند، و حرمت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را که در طول عمر مبارک خود توصیه به بزرگداشت مقام ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) نزد خود کرده بودند را شکسته، و زیر پا قرار دادند. و مزد رسالت حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) را که به تصریح قرآن مجید، ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی دوست داشتن، و محبّت و عشق ورزیدن به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) قرار داده بود را ادا نکردند.(1)

به هر تقدیر از مجموع مقاتل دانسته می‌شود که آخرین کسی‌که قبل از وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) در روز عاشورا به شهادت رسید، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) می‌باشند. که بعد از شهادت بنی هاشم و همهٔ اصحاب (علیهم السلام)، وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) به همراه برادر خود حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به لشکریان عمر بن سعد حمله‌ور می‌شدند.

لذا روایت شده است: وقتی لشکریان عمر بن سعد بر سپاه حضرت امام حسين (علیه السلام) غالب شدند، به طرف آن حضرت تاختند و چون تشنگى بر حضرت و خیمه‌گاه ایشان مستولى شده بود، حضرت امام حسین (علیه السلام) به طرف شریعهٔ فرات حرکت کردند و در این زمان برادرشان حضرت عبّاس (علیه السلام) در مقابل و جلوی حضرت نبرد می‌کردند [تا از ایشان محافظت کنند]. پس لشکریان عمر بن سعد راه را بر حضرت بستند، و در آن زمان در بین آن‌ها مردى از قبیلهٔ بنى دارم بود که به اصحاب عمر بن سعد گفت: واى بر شما ميان او و فرات حايل شويد و نگذاريد به آب دسترسی پیدا کند.


1) . (قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ)؛ «بگو: از شما [در برابر ابلاغ رسالتم] هیچ پاداشی جز مودّت اهل بیت خود را نمی‌خواهم.» - (سورهٔ شوری، آیهٔ 23).

پس امام حسين (علیه السلام) فرمودند: خداوندا! او را تشنه گردان. وقتی آن مرد که از قبیلهٔ بنی دارم بود این فرمایش حضرت را شنید، خشمگين شد و تيرى به زير چانهٔ مبارک آن حضرت زد. پس در این هنگام حضرت امام حسین (علیه السلام) تیر را خارج نمودند، و دست مبارک خود را زير حنكشان گرفتند، در حالی‌که آن چنان خون از آن خارج می‌شد که هر دو دست حضرت پر از خون شد، و آن را ريختند و فرمودند: خداوندا! از آن‌چه با پسر دختر پيغمبرت مى‌كنند به تو شکایت می‌کنم. پس حضرت به جاى خود بازگشتند.(1)

طبق روایتی دیگری، در هنگام نبردِ امام حسین (علیه السلام) به همراه حضرت عبّاس (علیه السلام)، با لشکریان عمر بن سعد، مردی به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) تیری زد که به پیشانی مبارک حضرت اصابت نمود، که حضرت أبو الفضل (علیه السلام) نزد برادر بزرگوار خود شتافتند و تیر را از پیشانی مبارک حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) خارج نمودند.(2)

از این رو برخی از اکابر و اعاظم امامیه گمان کرده‌اند که این اتفاق، همان رخدادی است که در روایت مرحوم شیخ مفید (قدس سره) و طبری ذکر شده است، و اشتباهی در نقل روایت رخ داده، لذا بعد از نقل حدیث فوق نوشته‌اند:

«حسن بن علىّ طبرسى روايت كرده است که: مردى بر حسين (علیه السلام) تيرى افكند و آن در پيشانى او بنشست عبّاس (علیه السلام) آن را بيرون آورد. و آن‌كه ذكر كرديم كه در زير زنخ - یعنی زیر چانه - آن حضرت بنشست مشهورتر است.»(3)

و حال آن‌که به نظر می‌رسد آن‌چه مرحوم حسن بن علیّ طبرسی (قدس سره) نقل نموده است، با آن‌چه مرحوم شیخ مفید (قدس سره) و طبری گزارش کرده‌اند، تفاوت داشته باشد. و هر کدام از ایشان در صدد بیان واقعه‌ای می‌باشند، و هر کدام از این روایت‌ها اتفاقی را گزارش می‌کنند. از این رو نقلِ مرحوم طبرسی (قدس سره) نشان دهندهٔ جراحتی می‌باشد که به بدن مطهر و نورانی حضرت اصابت نموده است.


1) . ارشاد مفید، ج2، ص113؛ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص449 و 450؛ با اندکی اختصار در اللهوف علی قتلی الطفوف، ص134.

2) . کامل بهائی، ج2، ص353.

3) . دمع السجوم، ص283.

و آن‌چه مرحوم شیخ مفید (قدس سره) روایت نموده است، مصیبت و جراحت دیگری می‌باشد که بر بدن نازنین امام حسین (علیه السلام) وارد شده است.

چرا که اولاً: محل اصابت تیر در این دو نقل قول با هم تفاوت دارد. از این رو استبعادی ندارد که بگوئیم دو تیر به جانب حضرت رها شده است. ثانیاً: در نقل طبرسی (قدس سره) تصریح شده، که تیر را حضرت أبو الفضل (علیه السلام) از پیشانی حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) خارج نمودند. ولی در نقل مرحوم شیخ مفید (قدس سره) و طبری تصریح می‌گردد که خود امام حسین (علیه السلام) تیر را از زیر چانهٔ مبارکشان خارج کردند، که این نیز دلیل دیگری بر متفاوت بودن این دو واقعه است. به هر تقدیر مرحوم حسن بن علیّ طبرسی (قدس سره) در این‌باره می‌گوید:

«بعد أن استشهد جميع أهل بيته و إخوانه و أبناء عمّه و أبناء إخوانه لم تبق إلاّ مهجة الحسين الشريفة (علیه السلام) فاستقبل العدوّ بها إلى أن استنفدت قواه فرماه لعين منهم بسهم فوقع في جبهته، فتقدّم العبّاس (علیه السلام) إلى الحسين (علیه السلام) و أخرج السهم من جبهته.»(1)

(بعد از آن‌که همهٔ اهل بیت و برادران و عموزادگان و برادرزاده‌های امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسیدند، و باقی نماند مگر خون قلب امام حسین (علیه السلام)، پس دشمن به جانب ایشان حمله نمود تا آن‌که قدرت حضرت کاسته شد، در این هنگام ملعونی از لشکریان عمر بن سعد تیری به جانب امام حسین (علیه السلام) رها کرد که به پیشانی حضرت اصابت نمود، پس حضرت عبّاس (علیه السلام) نزد امام حسین (علیه السلام) آمدند، و تیر را از پیشانی ایشان خارج نمودند.)

خاتم المحدّثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) در مورد عاقبت آن ملعونی که با تیر به زیر چانهٔ حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) زد روایت می‌کند:


1) . کامل بهائی، ج2، ص353.

«به خدا قسم ديرى نكشيد كه خداوند تشنگى بر وى مسلّط كرد و او هرگز سيراب نمى‌شد. قاسم بن اصبغ گفت: گاهى من خود از آن‌ها بودم كه وى را پرستارى مى‌كرديم و رنج او سبك مى‌گردانيديم آب سرد برايش مى‌آوردند آميخته با شكر و طاس‌هاى پُر شير و كوزه‌ها از آب و او مى‌گفت: آبم دهيد كه تشنگى مرا بكشت پس كوزه يا طاسى به او مى‌دادند كه يكى از آن‌ها خانواده‌اى را سيراب مى‌كرد او مى‌آشاميد و چون از لب خود بر مى‌داشت اندكى بر پهلو مى‌افتاد بازمى‌گفت: واى بر شما مرا آب دهيد كه تشنگى مرا بكشت. به خدا قسم كه نگذشت مگر اندكى و شكمش مانند شكم شتر بر آمد و آماس كرد.»(1)

خاتم المحدّثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) در ادامه نگاشته است: از كلام مرحوم ابن نما (قدس سره) معلوم مى‌شود كه نام اين مرد ملعونی که با تیر به زیر چانهٔ مبارک حضرت امام حسین (علیه السلام) زد، زُرعة بن ابان بن دارم بوده است.(2)

به هر صورت با توجه به روایات دیگری که در مورد کیفیت شهادت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) وجود دارد، به نظر می‌رسد که وقتی تیر به پیشانی و زیر چانهٔ مبارک حضرت امام حسین (علیه السلام) اصابت کرد، و حضرت عبّاس (علیه السلام) خود را به برادر رساندند، و تیر را از پیشانی حضرت خارج نمودند، همان وقت حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) از برادر بزرگوار خود اذن جهاد گرفتند، و خود به تنهائی به طرف شریعهٔ فرات حرکت نمودند.

لذا در حدیث دیگری مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) روایت کرده: در بعضی از تألیفات علماء شیعه نقل شده است: هنگامی‌که حضرت عبّاس (علیه السلام) تنهایی و غربت حضرت امام حسین (علیه السلام) را دید، نزد برادر بزرگوار خود رفتند، و عرض کردند:

«يَا أخِی! هَلْ مِنْ رُخْصَةٍ فَبَكَى الحُسَيْنُ بُكَاءً شَدِيدَاً.»


1) . دمع السجوم، ص283؛ تاریخ الامم و الملوک، ج5، ص450.

2) . دمع السجوم، ص283.

(ای برادرم! آیا اجازه نبرد به من می‌دهید؟ پس امام حسین (علیه السلام) گریه شدیدی کردند.)

سپس وجود نازنین حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) با چشمان گریان به برادر خود حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) فرمودند:

«يا أَخِي! أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِي وَ إِذَا مَضَيْتَ تَفَرَّقَ عَسْكَرِي، فَقَالَ الْعَبَّاسُ (علیه السلام) : قَدْ ضَاقَ صَدْرِي وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَيَاةِ وَ أُرِيدُ أَنْ أَطْلُبَ ثَأْرِي مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُنَافِقِينَ. فَقَالَ الْحُسَيْنُ (علیه السلام) : فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِيلًا مِنَ الْمَاءِ.(1)»(2)

(ای برادر! تو پرچم‌دار من هستی، اگر شهید شوی لشکر من متفرق خواهد شد. پس حضرت عبّاس (علیه السلام) به امام حسین (علیه السلام) عرض کرد: همانا سینه‌ام تنگ شده و از زندگی خسته شده‌ام. می‌خواهم از این قوم منافق خونخواهی کنم. در این هنگام امام حسین (علیه السلام) فرمودند: پس مقداری آب برای این کودکان طلب نما.)

برخی گفته‌اند: اين‌كه در این روایت از قول حضرت امام حسین (علیه السلام) روايت شده است: «يا أَخِي! أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِي وَ إِذَا مَضَيْتَ تَفَرَّقَ عَسْكَرِي؛ ای برادر! تو پرچم‌دار من هستی، اگر شهید شوی لشكر من متفرق مى‌شود»، دلالت می‌کند كه به ميدان رفتن حضرت ابو الفضل (علیه السلام) وقتى بوده كه اغلب اصحاب كشته نشده بودند، و اين بر خلاف دیگر روايات است، که حضرت عبّاس (علیه السلام) را آخرین شخصی که به شهادت رسید عنوان می‌کند. و وقتى حضرت به میدان رفتند و شهید شدند، هیچ شخص دیگری از لشكر امام حسین (علیه السلام) باقى نمانده بود.

از این رو به جهت جمع روایات باید گفت: از آن‌جائی‌که حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) خود به تنهائي به منزلهٔ لشکری بودند، منظور حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) این می‌باشد که همهٔ اصحابم


1) . مرحوم طریحی (قدس سره) با اندکی تفاوت این روایت را به این نحو نقل کرده است: «يا أخي! هل رخصة فبكى الحسين (علیه السلام) بكاءً شديداً حتّى ابتلت لحيته المباركة بالدموع (علیه السلام)، ثم قال: يا أخي! كنت العلامة من عسكري و مجمع عددنا فإذا أنت غدوت يؤول جمعنا إلى الشتات و عمارتنا تنبعث إلى الخراب فقال العبّاس (علیه السلام) : فداك روح أخيك يا سيّدي! قد ضاق صدري من حياة الدنيا و أريد أخذ الثأر من هؤلاء المنافقين، فقال الحسين (علیه السلام) : إذا غدوت إلى الجهاد فاطلب لهؤلاء الأطفال قليلاً من الماء.» - (المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص306).

2) . بحارالانوار، ج45، ص41.

به شهادت رسیده‌اند، و اگر شما هم که به تنهائي چونان لشکری هستید به شهادت برسید، دیگر سپاهی برای من باقی نخواهد شد. چنانچه صاحب کتاب «سقای معرفت» نیز در این رابطه نگاشته است:

«روشن است که آخرین شهید کربلا قبل از شهادت حضرت اباعبد اللّه الحسین (علیه السلام)، حضرت ابا الفضل (علیه السلام) بودند. بنابراین آن وقت که آن حضرت اجازه میدان می‌خواستند، هنگامی بوده که تمام اصحاب و بنی هاشم شهید شده بودند. بنابراین از اینکه امام (علیه السلام) می‌فرمایند: "نماد لشكر من هستی"، روشن می‌شود که علم و نشانه لشکر بودن حضرت ابا الفضل (علیه السلام) از آن جهت بوده که ایشان به تنهایی نماد یک لشکر هستند، و

به تنهایی یک لشکر بوده است، و لشکر دشمن از این نماد در وحشت بوده است.»(1)

البته خوارزمی شهادت حضرت عبّاس (علیه السلام) را بلافاصله بعد از شهادت برادران مادری خود، و قبل از شهادت حضرت علیّ‌اکبر (علیه السلام) دانسته است.(2)که این کلام او با قول مشهور که شهادت حضرت علیّ‌اکبر (علیه السلام) را قبل از همهٔ بنی هاشم (علیهم السلام)، و اوّلین شهید آل أبی طالب (علیهم السلام) ی‌دانند،(3)تناقض دارد، از این رو نظر او در مقابل قول مشهور قابل قبول نیست. چنانچه أبو مخنف نیز در این‌باره نوشته است:

«و کان أوّل قتیل من بنی أبی طالب (علیه السلام) یومئذ علیّ الأکبر بن الحسین بن علیّ (علیهم السلام).»(4)


1) . سقای معرفت، ص378.

2) . مقتل الحسین (علیه السلام) خوارزمی، ج2، ص34.

3) . جمل من أنساب الأشراف، ج3، ص406؛ الأخبار الطوال، ص256؛ تاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص446؛ مقاتل الطالبیین، ص115؛ عنه البحار، ج45، ص45؛ و عوالم العلوم، ج17، ص287؛ و إکسیر العبادات في أسرار الشهادات، ج2، ص645؛ ارشاد مفید، ج2، ص109 و 110؛ اللهوف علی قتلی الطفوف یا آهى سوزان بر مزار شهيدان، ص130.

4) . وقعة الطف، ص241؛ لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص397؛ الأوائل، ص60؛ مرآة العقول، ج0، ص269.

(اوّلین کسی‌که از فرزندان حضرت أبی طالب (علیه السلام) در روز عاشورا به شهادت رسید، علیّ‌أکبر فرزند حسین بن علیّ (علیهم السلام) بود.)

به هر ترتیب وقتی حضرت عبّاس (علیه السلام) به جهت به میدان رفتن خیلی اصرار و درخواست نمودند، به نحوی‌که به تعبیر مرحوم حبیب اللّه کاشانی (قدس سره) : «الحاح و مبالغه را از حد گذراند»(1)

به ناگاه در آن حال صدای نالهٔ اطفال به العطش بلند شد، آن شاه مظلوم فرمودند: اوّل به نزد این قوم ملعون برو و با زبان نصیحت و موعظه آن‌ها را پند و اندرز بده، شاید دل‌های آن‌ها نرم شود و به این اطفال جگر سوخته رحم نمایند، و مقداری آب به این کودکان بدهند؛

«فَطْلُبْ لِهؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِیلاً مِنَ الْمَاءِ.»(2)

(پس برای این کودکان اندکی آب از آن‌ها طلب نما.)

بدین جهت وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به طرف لشکریان عمر بن سعد رفتند، و همان‌گونه که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) فرموده بودند، آنان را مورد خطاب قرار داده، و موعظه نمودند.

گفتگوی حضرت عبّاس (علیه السلام) با لشکریان ابن زیاد

آری به جهت اتمام حجّت، حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) از برادر خود خواستند که آنان را موعظه کرده، تا در روز قیامت بهانه‌ای برای آنان باقی نماند. گرچه آن بزرگوار خود نیک می‌دانستند، صحبت نمودن با آن‌ها هیچ تأثیری نخواهد داشت. به هر تقدیر بسیاری از مورخین دربارهٔ موعظه کردن، و گفتگو نمودن وجود نازنین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) با عمر بن سعد و لشکریانش، به امر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نوشته است:


1) . تذکرة الشهداء، ج1، ص592.

2) . تذکرة الشهداء، ج1، ص592.

هنگامی‌که حضرت عبّاس (علیه السلام) به وسط میدان رسیدند، توقف کرده و فرمودند: ای عمر بن سعد! ایشان حسین (علیه السلام) فرزند دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) هستند، و می‌فرمایند: شما اصحاب و برادران و عموزادگان مرا به شهادت رساندید، و اکنون با فرزندان خود تنها مانده‌اند.

«وَ هُمْ عِطَاشَى قَدْ أَحْرَقَ الَظَّمَأُ قُلُوبَهُمْ فَاَسْقُوهُ شُرْبَةً مِنْ الْمَاءِ لِأنَّ أَطْفَالَهُ وَ عِيَالَهُ وَصَلُوا إلَى الْهَلَاكِ.»

(در حالی‌که آن اطفال تشنه می‌باشند، و تشنگی قلب‌های آنان را آتش زده است. پس ایشان را با جرعهٔ آبی سیراب کن، چرا که اطفال و خانوادهٔ ایشان نزدیک هلاک شدن هستند.)

و با این‌که شما چنین مصائبی را به امام حسین (علیه السلام) وارد کرده‌اید، ایشان می‌فرمایند: راه مرا باز کنید تا به طرف روم و هند بروم، و حجاز و عراق را برای شما گذارم و با شما نیز شرط می‌کنم که در روز قیامت در پیشگاه خداوند متعال با شما مخاصمه نکنم تا خداوند هر آن‌چه را خود اراده فرماید نسبت به شما انجام دهد.

پس هنگامی‌که باب الحوائج إلی اللّه حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) فرمایشات برادر بزرگوارشان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را به آنان فرمودند، برخی از آن‌ها سکوت کردند و پاسخی ندادند، و عده‌ای نشستند و گریه نمودند. در این هنگام شمر و شبث بن ربعی از بین لشکریان عمر بن سعد به طرف حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) آمدند و با کمال وقاحت به حضرت عرض کردند:

«یَابْنَ أَبِی تُرَابٍ! قُلْ: لِأَخِيْكَ لَوْ كَانَ كُلُّ وَجْهِ الْأَرِضِ ماءً وَ هُوَ تَحْتُ أَيْدِيْنَا مَا أَسْقَيْنَاكُمْ مِنْهُ قَطْرَةً إِلَّا أَنْ تَدْخُلُوا فِي بِيْعَةِ يَزِيْدِ، فَتَبَسَّمَ الْعَبَّاسُ (علیه السلام) وَ مَضَى إِلَى أَخِيْهِ الْحُسَيْن (علیه السلام) .»(1)


1) . المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص306؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص189؛ کبریت الأحمر، ص385؛ موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص214؛ الخصائص العبّاسیة، ص75.

(ای فرزند أبو تراب! به برادرت بگو: اگر اگر همهٔ کرهٔ زمین را آب فراگرفته باشد، و آن در دست ما باشد، ما شما را با قطره‌ای از آن سیراب نمی‌کنیم مگر آن‌که وارد بیعت یزید شوند. پس حضرت عبّاس تبسمی کردند و نزد برادرشان امام حسین بازگشتند.)

پس حضرت عبّاس (علیه السلام) آن‌چه آن‌ها گفتند را به برادر بزرگوارشان حضرت امام حسین (علیه السلام) عرض نمودند. در این‌هنگام حضرت سر مبارکشان را پائین انداختند و به شدّت گریه کردند، تا جائی‌که گریبان مبارک حضرت تَر شد.

«فَسَمِعَالْحُسَیْنُ (علیه السلام) الْأَطْفَالَ یُنادُونَ: اَلْعَطَشْ اَلْعَطَشْ.»

(پس امام حسین (علیه السلام) شنیدند کودکان صدا می‌زنند: تشنگی تشنگی.)

پس وقتی حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) صدای کودکان را شنیدند، سر مبارک خود را به طرف آسمان بلند کردند و گفتند:

«اِلهی وَ سَیِّدی اُرِیدُ اَعْتَدُّ بِعُدَّتِی وَ اَمْلاَءُ لِهؤُلاءِ الْأَطْفَالِ قِربَةً مِنَ الْماءِ.»

(خداوندا! و ای مولای من! مى‌خواهم با تمام توان كوشش خود را كرده، و مشکی را از آب برای این کودکان پُر کنم و بیاورم.)

بعد حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) سوار اسبشان شدند و نیزهٔ خود را برداشتند، و مشک را به شانهٔ مبارک انداختند، و به طرف شریعهٔ فرات حرکت کردند، و حال آن‌که عمر بن سعد چهار هزار نفر را مأمور مراقبت از شریعهٔ فرات کرده بود، تا احدی از اصحاب امام حسین (علیه السلام) از آب فرات ننوشند.(1)

و به روایتی وقتی حضرت عبّاس (علیه السلام) به طرف شریعه حرکت نمودند، دل حضرت امام حسین (علیه السلام) قرار نگرفت، و دوست داشتند صورت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را برای مرتبهٔ آخر ببینند، از این


1) . المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص306؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص189؛ کبریت الأحمر، ص385؛ موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص214؛ الخصائص العبّاسیة، ص75.

رو ایشان را صدا زدند. حضرت عبّاس (علیه السلام) به پشت سر خود نگاه کردند، پس برادر خود را در حال گریه دیدند، که می‌فرمودند: ای برادر اندکی صبر نما تا تو را سیر ببینم.

وقتی حضرت عبّاس (علیه السلام) این سخن حضرت امام حسین (علیه السلام) را شنیدند، گریستند، و عرض کردند: مگر من گشته می‌شوم؟ امام گریان شدند، و بعد این دو برادر بزرگوار دست‌های خود را در گردن یکدیگر انداختند، و آن‌قدر گریه نمودند، که نزدیک بود بیهوش شوند، پس حضرت امام حسین (علیه السلام) پیشانی حضرت عبّاس (علیه السلام) را بوسیدند و با ایشان وداع فرمودند.(1)

مرحوم فخر الدّین طریحی (قدس سره) دربارهٔ شجاعت بی‌بدیل باب الحوائج إلی اللّه، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در لحظهٔ به میدان رفتن نوشته است:

«فلما أجاز الحسين (علیه السلام) أخاه العبّاس (علیه السلام) للبراز برز كالجبل العظيم و قلبه كالطود الجسيم لأنه كان فارساً هماماً و بطلاً ضرغاماً و كان جسوراً على الطعن و الضرب في ميدان الكفاح و الحرب.»(2)

(چون حضرت عبّاس (علیه السلام) از امام حسین (علیه السلام) برای نبرد اجازه یافتند، همچون کوه سترگ و با دلی مستحکم رو به میدان نمودند، چرا که ایشان سوارکاری دلیر، و پهلوانی چونان شیر شجاع، و جنگجوئی ماهر و شمشیر زن در میدان‌های جنگ و مبارزه با کفر طلبان بودند.)

به هر ترتیب عمر بن سعد چهار هزار نفر را مأمور مراقبت از شریعهٔ فرات کرده بود. از این رو وقتی حضرت عبّاس (علیه السلام) به طرف شریعهٔ فرات رفتند، آن چهار هزار نفر، هنگامی‌که دیدند ایشان به طرف شریعه در حال حرکت می‌باشند، اطراف ایشان را از هر طرف گرفتند. پس حضرت به آن‌ها فرمودند:


1) . تذکرة الشهداء، ج1، ص596.

2) . المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص306؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص189؛ کبریت الأحمر، ص385؛ موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص214؛ الخصائص العبّاسیة، ص75.

«یَا قَوْمَ! اَنْتُمْ کَفَرَةٌ اَمْ مُسْلِمُونَ؟ هَلْ یَجُوزُ فِی مَذْهَبِکُمْ أوْ فِی دِیْنِکُمْ اَنْ تَمْنَعُوا الْحُسَیْنَ وَ عِیَالَهُ شُرْبَ الْماءِ وَ الْکِلَابُ وَ الْخَنَازِیرُ یَشْرَبُونَ مِنْهُ، وَ الْحُسَیْنُ مَعَ أَطْفَالِهِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ یَمُوتُونَ مِنَ الْعَطَشِ؟ اَما تَذْکُرُونَ عَطَشَ الْقِیامَةِ؟»

(ای قوم! شما کافر هستید یا مسلمان؟ آیا در مذهب و دین شما جایز است که حضرت امام حسین (علیه السلام) و خانواده ایشان را از نوشیدن آب منع کنید، در حالی‌که سگ‌ها و خوک‌ها از آن آب می‌نوشند، و امام حسین (علیه السلام) و

فرزندان و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) نزدیک است از تشنگی کشته شوند، آیا از تشنگی روز قیامت یاد نمی‌کنید؟)

پس وقتی آن‌ها فرمایشات حضرت عبّاس (علیه السلام) را شنیدند، از بین مأمورین شریعه، پانصد نفر از آنان در مقابل حضرت ایستادند و نیزه‌ها و تیرهای خود را به طرف ایشان پرتاب کردند. در این هنگام حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به آن‌ها حمله نمودند، و همگی آن‌ها را چونان گوسفندی که از گرگ فرار نمایند متفرق کردند و بین آنان قرار گرفتند، و نزدیک هشتاد نفرشان را به درک واصل نمودند.(1)

مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدس سره) در مورد زمانی‌که حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به طرف شریعهٔ فرات رفتند می‌گويد:

«وَ کَانَ اَلْعَبَّاسُ اَلسَّقَّاءُ قَمَرُ بَنِی هَاشِمٍ صَاحِبَ لِوَاءِ اَلْحُسَیْنِ وَ هُوَ أَکْبَرُ اَلْإِخْوَانِ مَضَی بِطَلَبِ اَلْمَاءِ فَحَمَلُوا عَلَیْهِ وَ حَمَلَ هُوَ عَلَیْهِمْ وَ جَعَلَ یَقُولُ:»

(حضرت عبّاس (علیه السلام) سقّا، ماه بنى هاشم، علمدار حسين (علیه السلام) بودند و از برادران مادرى خود بزرگتر بودند، پس به طلب آب رفتند، و آن‌ها بر ایشان حمله كردند و ایشان هم بر آن‌ها تاختند، در حالی‌که این رجز را مى‌خواندند:)

لا اَرْهَبُ الْمَوْتَ اِذِ الْمَوْتُ زَقَا***حَتّى اُوارَی فی الْمَصالیتِ لَقًا


1) . المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص306؛ موسوعة بطل العلقمی، ج2، ص189؛ کبریت الأحمر، ص385؛ موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص214؛ الخصائص العبّاسیة، ص75.

نَفْسی‌لِنَفْسِ‌الْمُصْطَفَی‌الطُّهْر وَقا***انّی اَنَا الْعبّاسُ اَغْدُو بِالسِّقا

وَ لَا اَخافُ الشَّرَّ یَوْمَ الْمُلْتَقَی(1)

زمانی‌که مرگ بانگ زند نمى‌ترسم، تا وقتى‌كه بين مردان كارآزموده افتاده و با خاك پوشيده شوم.

جان من فدای جان پاك مصطفى است من عبّاس هستم با مشگ مى‌آيم.

و از روز نبرد با شرّ نمى‌ترسم.

چهار هزار نفر مأمور مراقبت از آب فرات بودند، از این رو وقتی حضرت عبّاس (علیه السلام) به شریعهٔ فرات رسیدند، آن‌ها حضرت را محاصره نمودند و ایشان را تیرباران کردند، ولی حضرت لشکر عمر بن سعد را شکافت، و بنابر آن‌چه که روایت شده، هشتاد نفر از آن‌ها را به درک واصل نمود، تا به شریعهٔ فرات رسید. پس وقتی خواستند مشتی آب بیاشامند؛

«فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَینِ وَ أَهلِ بَیتِهِ(2)

فَنَفَضَ الماءَ مِن يَدِهِ، وَ قَالَ: وَ اللّهِ لَا أَذُوقُ الْمَاءَ وَ أَطَفَالُهُ عِطَاشٌ وَ الحُسَينُ.»(3)

(پس حضرت عبّاس (علیه السلام) به یاد تشنگی امام حسین (علیه السلام) و اهل بیت آن حضرت افتادند از این رو آب را از دست خود ریختند. و فرمودند: به خدا قسم آب نمی‌نوشم در حالی‌که حسین (علیه السلام) و اطفالش تشنه باشند.)

و در بعضی از کتب آمده است مرکب حضرت عبّاس (علیه السلام) وقتی دید حضرت آب تناول نکردند، آن حیوان نیز سر خود را بالا گرفت و از آن آب ننوشید.(4)


1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص108.

2) . بحارالانوار، ج45، ص41؛ طریحی نوشته است: «فذکر عطش الحسین و عیاله و أطفاله فرمی الماء من یده و قال: و اللّه لا أشربه و أخی الحسین و عیاله و أطفاله عطاشی» - (المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص306)؛ و قائنی نگاشته است: «فذکر عطش الحسین و اهلبیته فرمی الماء من یده و قال: و اللّه لا ذقت الماء و سیّدی الحسین عطشان» - (کبریت الأحمر، ص158 و 159)؛ فاضل دربندی نوشته است: «فذکر عطش الحسین فقال: و اللّه لا ذقت الماء و سیّدی الحسین عطشان» - (إکسیر العبادات في أسرار الشهادات، ج2، ص508).

3) . ینابیع المودة لذوی القربی، ج3، ص67.

4) . تذکرة الشهداء، ج1، ص598.

سپس حضرت مشک خود را پُر از آب کردند و به دوش راست خود انداختند، و به جانب خیمه‌ها حرکت کردند. در این هنگام لشکریان عمر بن سعد از هر طرف ایشان را احاطه نمودند، پس حضرت عبّاس (علیه السلام) با آن‌ها نبرد كردند تا آن‌که نوفل بن ارزق شمشیرى بر دست راست ایشان زد و دست راست حضرت را قطع کرد.

لذا حضرت مشک را به شانهٔ چپ خود گرفتند، و نوفل ضربهٔ دیگری زد و دست چپ آن حضرت را نيز از مچ جدا نمود پس حضرت مشک را به دندان گرفتند که تيرى آمد و با مشک برخورد نمود و آب آن را بر زمین ريخت.

در این هنگام تير ديگری آمد و به سينۀ مبارک آن حضرت خورد که موجب شد از اسب بر زمین بیفتند و فريادى زدند و برادر بزرگوار خود حضرت امام حسين (علیه السلام) را صدا زدند. وقتی امام حسين (علیه السلام) نزد ایشان آمدند و ديدند بر زمين افتاده‌اند، به شدّت گريستند.(1)

در روایت فوق، برخلاف دیگر مقاتل، نوفل بن ارزق به عنوان ضارب حضرت أبو الفضل (علیه السلام) بیان شده است، که در پاسخ این سؤال که پس چه کسی قاتل حضرت می‌باشد؟ باید گفت: همان‌گونه که قبلاً در مورد کیفیت شهادت برادران حضرت أبو الفضل (علیه السلام) نیز گفته شد، در به شهادت رساندن حضرت عبّاس (علیه السلام) افراد زیادی نقش داشته‌اند، و در این بین مقاتل از افرادی که نقش پُر رنگتری در به شهادت رساندن حضرت داشته‌اند نام برده‌اند.

از این رو با توجه به روایاتی که در این‌باره وجود دارد، می‌توان با قاطعیت گفت: برای به شهادت رساندن ایشان اطراف حضرت را از همهٔ جوانب احاطه کرده، و در آن محاصرهٔ سهمگین هر کس در هر کمین‌گاهی پنهان شده بود، از بارش تیرها بر حضرت استفاده می‌کرد، و ضربه یا ضرباتی به حضرت می‌زد به نحوی‌که در آن ازدحام یک جای سالم در بدن مبارک حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) باقی نگذاشتند. و مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره) در مورد قاتل و لحظاتی که حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) از شریعه خارج شدند، نوشته است:

«فَفَرَّقَهُمْفَکَمَنَ لَهُ زَیْدُ بْنُ وَرْقَاءَ اَلْجُهَنِیُّ مِنْ وَرَاءِ نَخْلَةٍ وَ عَاوَنَهُ حَکِیمُ بْنُ طُفَیْلٍ اَلسِّنْبِسِیُّ فَضَرَبَهُ عَلَی یَمِینِهِ فَأَخَذَ اَلسَّیْفَ بِشِمَالِهِ وَ حَمَلَ عَلَیْهِمْ وَ هُوَ یَرْتَجِزُ:»


1) . المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص306؛ بحارالانوار، ج45، ص41.

(پس لشکریان عمر بن سعد را متفرق كردند ولی زيد بن ورقا جهنى که پشت درخت خرما كمين كرده بود با کمک حكيم بن طفيل سنبسى ضربه‌ای به دست راست حضرت عبّاس (علیه السلام) زد، از این رو حضرت شمشیر را با دست چپ خود گرفتند و بر آن‌ها حمله كردند، در حالی‌که این رجز را مى‌خواندند:)

وَ اللَّهِ إِنْ قطعْتُمُ يَمِينِي***إِنِّي أَحَامِي أَبَداً عَنْ دِينِي

وَ عَنْ إِمَامٍ صَادِقِ اليَقِيْن***نَجْلُ النَّبیِّ الطاهرِ الأمينِ(1)

به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع کنید، من همیشه از دینم حمایت می‌کنم.

و نیز از امام راستگو و استوار باوری که نواده پیامبر پاک و امین است.

مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره) در ادامه در مورد قطع شدن دست چپ حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) نوشته است:

«فَقَاتَلَ حَتَّی ضَعُفَ فَکَمَنَ لَهُ اَلْحَکِیمُ بْنُ اَلطُّفَیْلِ اَلطَّائِیُّ مِنْ وَرَاءِ نَخْلَهٍ فَضَرَبَهُ عَلَی شِمَالِهِ فَقَال:»

(پس حضرت عبّاس (علیه السلام) نبرد نمودند تا آن‌که ضعف بر ایشان مستولى شد، ناگاه حكيم بن طفيل طائى که از پشت درخت خرما كمين کرده بود، بر دست چپ حضرت عبّاس (علیه السلام) ضربه‌ای زد، در حالی‌که حضرت می‌گفتند:)

يا نَفْسُ! لا تَخْشَیْ مِنَ الكُفَّار***و أبشري بِرَحمَةِ الجَبّار

مَعَ النَّبِيِّ السَّيِّدِ المُختارِ***قَد قَطَعوا بِبَعْيِهِم يَساري

فَأَصْلِهِم يَا رَبِّ حَرَّ النَّارِ(2)

ای جان! از کافران نترس و به رحمت خداوند جبار بشارتت باد!


1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص108.

2) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص108.

همراه با پیامبر (صلی الله علیه وآله) سَرور برگزیده! با سرکشی خود، دست چپم را قطع کردند.

پروردگارا! آنان را به داغیِ آتش برسان!

در برخی از روایات ذکر شده است: وقتی حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) مشک خود را پُر کردند و از شریعهٔ فرات خارج شدند، جمع فوق العاده زیادی از همه جانب اطراف حضرت را گرفتند، و به جهت آن‌که حضرت تعداد بسیاری از آن‌ها را به درک واصل کرده بودند، لشکریان عمر بن سعد تصمیم داشتند از حضرت انتقام بگیرند. لذا چونان باران، همگی تیر به جانب ایشان می‌زدند که در آن هیاهو تیری به مشک حضرت اصابت نمود و آب‌های آن بر زمین ریخت. و یک نفر تیری به سینهٔ مبارک حضرت و دیگری تیری به چشم ایشان زد.(1)

و صاحب کتاب «أنوار الشهادة» نوشته است: وقتی حضرت عبّاس (علیه السلام) از برادر بزرگوار خود حضرت امام حسین (علیه السلام) اذن گرفتند و به میدان رفتند شنیدند از عقب سرشان صدای گریه می‌آید و کسی ایشان را صدا می‌زند چون نگاه کردند دید امام مظلوم گریه کنان می‌آیند و آهسته آهسته صدا می‌زند: ای برادر عبّاس! صبر کن تا تو را سیر ببینم. حضرت عبّاس (علیه السلام) چون این فرمایش برادر را شنیدند، گریستند و عرض کردند: ای برادر! مگر من کشته می‌شوم؟

در این هنگام حضرت امام حسین (علیه السلام) گریستند، و آن دو برادر دست‌ها را به گردن یکدیگر درآوردند و اینقدر گریستند که نزدیک بود مدهوش شوند. پس بعد از وداع، حضرت عبّاس (علیه السلام) روانه فرات شد.

«فَاَحاطَتْ بِهِ اَرْبَعَةَ آلافٍ مِنَ الْمُوَکَّلینَ بِالْفُراتِ.»(2)

(پس عبّاس (علیه السلام) را چهار هزار نفر که موکل بر شط فرات بودند احاطه نمودند.)

و نگارندهٔ سطور بر این باور است، همین باران تیر، از جانب آن چهار هزار نفری که حضرت را محاصره کرده بودند، موجب گشت که حضرت عبّاس (علیه السلام) بدن نازنین خود را بر روی مشک قرار دهند، و پیکر مبارک خود را در برابر تیرهای آنان سپر نمایند، به این امید که تیری به مشک اصابت نکند، و ایشان جرعهٔ آبی به اطفال عطشان حرم حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) برسانند، و


1) . الخصائص العبّاسیة، ص181.

2) . انوار الشهادة، ص104.

چون در این هنگامهٔ بارش باران تیر، همهٔ هم و غم حضرت أبو الفضل (علیه السلام) رساندن آب به حرم حسینی (علیه السلام) بود کور دلانی بزدل توانستند در پشت نخل‌ها کمین کنند، و در اوّل امر دست راست، و سپس دست چپ ایشان را قطع نمایند. مرحوم شیخ محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) در‌بارهٔ بارش باران تیرهای همه جانبه بر بدن نازنین حضرت نقل نموده است:

«فتكاثروا عليه من كل جانب، ينتقمون منه، و يُمثلون به، و أتته السهام كالمطر، فأصاب القربة سهم و أريق ماؤها.»(1)

(پس از هر جانب بر علیه حضرت عبّاس (علیه السلام) زیاد شدند و حمله نمودند، و از ایشان انتقام گرفتند و حضرت را مثله کردند و تیرها مانند باران به سوی ایشان زدند و تیری به مشک آب خورد و آب آن ریخت.)

بارش تیرها بر بدن نازنین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به نحوی بوده که یک جای سالم در پیکر نازنین ایشان باقی نگذاشته بود، تا جائی‌که از شدّت برخورد تیرها بر بدن نازنین حضرت، و کثرت وجود تیرها در پیکر مطهر ایشان، باعث شده است آن قامت والا را به بدن خارپشت تشبیه نمایند. و بعضی در این‌باره نوشته‌اند:

«ثم صعد المشرعة فأخذه النبل من كل مكان حتّى صار جلده كالقنفذ من كثرته.»(2)

(سپس حضرت عبّاس (علیه السلام) از شریعهٔ فرات بالا رفتند که تیرها از هر مکانی به ایشان اصابت نمود تا جائی‌که بدن مبارک ایشان از شدّت و کثرت اصابت تیرها چونان خارپشت گشته بود.)

پس همان‌گونه که اشاره شد، چون از همه جانب به حضرت أبو الفضل (علیه السلام) تیر می‌زدند، برخی توانستند در بین بارش آن تیرها در گوشه‌ای از نخلستان و در پشت آن‌ها کمین نمایند، و


1) . الخصائص العبّاسیة، ص181.

2) . المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص430.

ناجوانمردانه دست‌های مبارک حضرت را قطع کنند. و ای کاش آن اشباه الرجال به همین مقدار اکتفاء نموده بودند، ولی آن‌ها چون با قطع شدن دو دست مبارک حضرت عبّاس (علیه السلام)، ایشان را بی‌دفاع دیدند، هر دو پای مبارک حضرت را نیز قطع نمودند. چنانچه مرحوم شیخ محمّدابرهیم کلباسی (علیه السلام) نگاشته است:

«و حمل عليه رجل فقطع رجله اليمنى، ثمّ حمل عليه آخر فقطع رجله اليسرى، ثمّ حمل عليه ثالث و ضربه بعمد من حديد على رأسه ففلق هامته، و هوى (علیه السلام) عندها من على ظهر جواده إلى الأرض، و هو ينادي: يا أخاه أدرك الا أخاك. فأتاه الإمام الحسين (علیه السلام)، فلما رآه بتلك الحالة انحنى عليه و بكى بكاءاً عالياً و قال: وا أخاه وا عبّاساه! الآن انكسر ظهری، و قلّت حيلتی، و شمت بي عدوّی.»(1)

(و مردی به حضرت عبّاس (علیه السلام) حمله نمود و پای راست ایشان را قطع نمود، سپس شخص دیگری به ایشان حمله کرد و پای چپ ایشان را جدا نمود. بعد شخص سوّمی به حضرت حمله‌ور شد و با عمود آهنین به فرق مبارک ایشان زد کهفرقشان جدا گشت. و حضرت از صدر مرکب خود بر زمین افتادند، در حالی‌که صدا زدند: ای برادر! برادر خود را دریاب. پس امام حسین (علیه السلام) نزد ایشان آمدند، و وقتی برادر خود را در آن حالت دیدند، در حالی‌که با صدای بلند گریه می‌کردند، خود را بر بدن ایشان انداختند، و فرمودند: هم‌اکنون کمرم شکست، و راه چاره‌ای برایم نماند، و مورد شماتت دشمنم قرار گرفتم.)

و این همه در حالی بود که یکی از دیدگان مبارک حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نیز مورد اصابت تیر قرار گرفته بود، چنانچه در کتاب «موسوعة الإمام الحسین» از کتاب «تذکرة الشهداء» روایت شده است:


1) . الخصائص العبّاسیة، ص181.

«ذکر البعض أنّ العبّاس (علیه السلام) قال: اُرید أن أنظر إلی وجهک مرّةً اُخری، ولکن حرملة ضرب عینیّ بالسهم.»(1)

(بعضی ذکر کرده‌اند که همانا حضرت عبّاس (علیه السلام) به امام حسین (علیه السلام) گفتند: دوست دارم یک مرتبهٔ دیگر صورت شما را ببینم، ولی حرمله با تیر به چشم من زده است.)

البته به جای حرمله، برخی گفته‌اند: شخص دیگری به نام عضاب بن أسود با تیر به چشم مبارک حضرت عبّاس (علیه السلام) زد، کما این‌که مرحوم شیخ مهدی حائری مازندرانی (قدس سره) در این‌باره از برخی از مقاتل نقل کرده است:

«ان العضاب بن الأسود الکندی لعنة اللّه علیه رماه بسهم علی عینه الشریفة.»(2)

(همانا عضاب بن اسود کندی لعنة اللّه علیه تیری به‌چشم شریف حضرت عبّاس (علیه السلام) زد.)

و مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره) نیز دربارهٔ لحظات پایانی عمر شریف باب الحوائج إلی اللّه حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) نوشته است:

«فَقَتَلَهُاَلْمَلْعُونُ بِعَمُودٍ مِنْ حَدِیدٍ فَلَمَّا رَآهُ اَلْحُسَیْنُ مَصْرُوعاً عَلَی شَطِّ اَلْفُرَاتِ بَکَی وَ أَنْشَأَ یَقُولُ:»

(پس آن ملعون با عمود آهنين حضرت را به شهادت رساند، و وقتی حضرت امام حسين (علیه السلام) دیدند حضرت عبّاس (علیه السلام) در كنار شریعهٔ فرات بر زمين افتاده‌اند، گريه نمودند و فرمودند:)

تَعَدَّیتُمُ یا شَرَّ قَومٍ بِفِعلِکُم***و خالَفتُمُ قَولَ النَّبِیِّ مُحَمَّدِ

أما کانَ خَیرُ الرُّسُلِ وَصّاکُم بِنا***أما نَحنُ مِن نَسْلِ النَّبِیِّ المُسَدَّدِ


1) . موسوعة الإمام الحسين (علیه السلام) في الکتاب و السنة و التاريخ، ج4، ص327.

2) . معالی السبطین، ج1، 454.

أمَا کَانَتِ الزَّهراءُ أُمِّیَ دونَکُمُ***أمَا کَانَ مِن خَیرِ البَرِیَّةِ أحمَدِ

لُعِنتُم و أَخْزَیْتُمْ بِمَا قَدْ جَنَیتُمُ***فَسَوفَ تُلَاقُوا حَرَّ نَارٍ تَوَقَّدِ(1)

ای بدترین مردم! با کار خود شرّ را از حد گذراندید و با سخن پیامبر (صلی الله علیه وآله) مخالفت کردید.

آیا بهترینِ رسولان، شما را به نیکی با ما سفارش نکرد؟ آیا ما از فرزندان آن پیامبرِ راستگو (صلی الله علیه وآله) نیستیم؟

آیا حضرت زهرا3مادرِ من نبود؟ آیا او فرزند بهترینِ نیکوکاران، احمد نمی‌باشد؟

به سبب جنایت‌هائی که کردید مورد لعنت خدا و ذلیل خواهید گشت و به زودی آتش افروخته را ملاقات می‌کنید.

مرحوم طریحی (قدس سره) دربارهٔ اتفاقاتِ زمانی‌که حضرت عبّاس (علیه السلام) از شریعهٔ فرات خارج شدند، تا لحظه‌ای که با عمود آهنین بر فرق مبارک و نورانی باب الحوائج إلی اللّه حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) زدند، نگاشته است:

«ثم صعد المشرعة فأخذه النبل من كل مكان حتّى صار جلده كالقنفذ من كثرته فحمل عليه رجل من القوم فضربه ضربة قطع بها يمينه فأخذ السيف بشماله فحمل عليه آخر فقطعها فانكب و أخذ السيف بفمه فحمل عليه رجل، فضربه بعمود من حديد على رأسه ففلق هامته فوقع على الأرض و هو ينادي: يا أبا عبد اللّه عليك مني السلام.»(2)

(سپس حضرت عبّاس (علیه السلام) از شریعهٔ فرات بالا رفتند که تیرها از هر مکانی به ایشان اصابت نمود تا جائی‌که از شدّت اصابت تیرها بدن مبارک ایشان چونان خارپشت گشت، پس مردی از لشکر عمر بن سعد به حضرت حمله نمود و ضربه‌ای به ایشان زد که به سبب آن ضربه، دست راست حضرت عبّاس (علیه السلام) قطع شد، پس حضرت


1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص108.

2) . المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص430.

شمشیر خود را به دست چپشان گرفتند که مرد دیگری به ایشان حمله کرد و دست چپ حضرت را نیز جدا نمود. در این هنگام حضرت عبّاس (علیه السلام) شمشیر را با دهان مبارکشان گرفتند که شخصی به ایشان حمله‌ور شد و با عمودی از آهن به فرق سر مبارک حضرت زد، که بر زمین افتادند و صدا زدند: یا أبا عبد اللّه از جانب من بر شما سلام.)

به هر تقدیر صاحب کتاب «أنوار الشهادة» در مورد لحظاتی که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) خود را به بالین برادر بزرگوارشان حضرت أبو الفضل (علیه السلام) رساندند، نوشته است:

«همین که حضرت امام حسین (علیه السلام) در وسط لشگر اعداء رسید و ایشان را متفرق ساخت و برادر خود را صدا می‌زد و تفحص او می‌کرد، ناگاه ذوالجناح ایستاد، بنحوی‌که قدم از قدم برنمی‌داشت، گاهی سر خود را بر روی خاک می‌کرده و گاهی به آسمان بلند نموده. حضرت دانست که مطلبی دارد، فرمود: ای ذوالجناح چه مطلب داری؟ امام چون نظر مبارک را بر روی زمین انداخت دست‌های بریدهٔ برادرش عبّاس (علیه السلام) را دید که بر روی خاک افتاده؛ حضرت پیاده شد و آن دست‌ها را بر داشت و بوسید و گریست و بر صورت خود کشید و فرمود: ای داد که برادرم کشته شد. ناگاه قدری دیگر رفت، باز ذوالجناح به نحو اوّل ایستاد، حضرت نگاه کرد دید مشک پارهٔ برادرش بر روی خاک افتاده و آب‌های آن ریخته، آهی کشید و گریست و روانه شد تا آن‌که آمد بر سر نعش مطهر برادرش، او را دید که در خاک افتاده با بدن چاک چاک و فرق شکافته،

حضرت پیاده شدند و سر برادر خود را برداشت و گرد و خاک از روی مبارکش برداشتند و آن را بر سینه چسبانیدند و به قولی در دامن خود گذاشت.»(1)

مرحوم محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) در مورد لحظاتی که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بر بالین برادر بزرگوار خود حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) آمده‌اند، نگاشته است: همانا وقتی حضرت امام حسین (علیه السلام) به مکان بر زمین افتادن برادر خود حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) آمدند، و ایشان را در آن حالت دیدند، نزد برادر خود نشستند؛

«و أخذ رأسه و وضعه في حجره، و أخرج السهم من عينه، ثمّ مسح الدم و التراب عن عينيه، و كان (علیه السلام) به رمق، ففتح عينيه في وجه أخيه الإمام الحسين (علیه السلام) و بكى.»

(و سر حضرت عبّاس (علیه السلام) را برداشتند و در دامان خود قرار دادند، و تیر را از چشم ایشان خارج نمودند، سپس خاک و خون را از چشمان برادرشان پاک کردند، پس حضرت عبّاس (علیه السلام) در حالی‌که هنوز رمقی در بدن مبارکشان بود، چشم خود [که تیر نخورده بود] را باز کردند و به صورت مطهر برادرشان حضرت امام حسین (علیه السلام) نگاهی کرده و گریه نمودند.)

پس وجود نازنین حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) با رحمت و مهربانی به برادر بزرگوار خود حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) فرمودند:

«ما يُبكيك يا أخي! یا أبا الفضل؟»

(چرا گریه می‌کنی ای برادرم! ای أبا الفضل؟)


1) . انوار الشهادة، ص108 و 109.

پس حضرت عبّاس (علیه السلام) با صدائی بریده و ضعیف به برادر بزرگوار خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) عرض کردند: چگونه گریه نکنم و حال آن‌که اکنون شما نزد من آمدید و سرم را از روی خاک بلند نمودید و در دامان خود قرار دادید، و خون و خاک را از صورت من پاک کردید؛

«و لكن بعد ساعة من يأتي إليك ليرفع رأسك عن التراب و يضعه في حجره، و يمسح الدم و التراب عن وجهك؟»

(ولی تا ساعاتی دیگر چه کسی نزد شما خواهد آمد تا سر مبارک شما را از خاک بلند نماید، و در دامان خود قرار دهد، و خون و خاک را از صورت شما پاک نماید؟)

پس در بین آن‌که حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) با برادر خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) صحبت می‌کردند، به ناگاه حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) شهقه‌ای زدند و روح طیب و پاک ایشان دار فانی را وداع گفت. حضرت امام حسین (علیه السلام) که در آن زمان سر برادر خود را به دامن گرفته بودند، در حالی‌که گریه می‌کردند، فرمودند: وا أخاه! وا عبّاساه!(1)

خوابی در کیفیت شهادت حضرت عبّاس (علیه السلام)

در مورد کیفیت شهادت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) برخی نقل کرده‌اند: مرحوم سیّد محمّدابراهیم قزوینی (قدس سره)، در صحن مطهر حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) امام جماعت بودند، و مرحوم شیخ محمّدعلیّ خراسانی (قدس سره) که از منبری‌های فوق العاده و از واعظان کم‌نظیر بود نیز بعد از نماز ایشان، منبر می‌رفت. یک شب مرحوم شیخ محمّدعلیّ خراسانی (قدس سره) روضه و مصیب باب الحوائج إلی اللّه حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را می‌خواند و از اصابت تیر به چشم مبارک ایشان و اصابت عمود آهنین به فرق مطهر آن حضرت یاد می‌کند.

مرحوم سیّد محمّدابراهیم قزوینی (قدس سره) که خیلی از شنیدن آن روضه متأثر شده و بسیار گریه کرده بود، به ایشان گفت: چنین روضه و مصیبت‌های سنگینی را که سند آن هم خیلی قوی نیست چرا می‌خوانید؟ و به مرحوم خراسانی (قدس سره) اعتراض می‌کند. ولی شب در عالم رؤیا محضر مقدّس


1) . الخصائص العبّاسیة، ص181.

باب الحوائج إلی اللّه حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) می‌رسد. و در عالم خواب حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به ایشان می‌فرمایند: سیّد محمّدابراهیم، آیا تو در روز عاشورا در کربلا بودی که بدانی در آن روز با من چه کردند؟!

و بعد حضرت به او می‌فرمایند: پس از آن‌که دو دست مرا از بدن جدا کردند، لشکریان دشمن مرا تیرباران نمودند و در این میان تیری به چشم من اصابت کرد - شاید حضرت عبّاس (علیه السلام) فرموده باشند: به چشم راست من اصابت کرد - از این رو هر چه سرم را تکان دادم تا تیر از چشمم بیرون بیاید، تیر خارج نشد و در آن اثناء که سرم را تکان می‌دادم عمامه از سرم افتاد،

پس زانوهایم را بالا آوردم و سرم را خم کردم تا به وسیلهٔ دو زانوهایم تیر را از چشمم بیرون بکشم، ولی در این حال که سرم را خم کرده بودم، دشمن با عمود آهنین بر فرق سرم زد.(1)

خاتم المحدّثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدس سره) روایت کرده است: مرحوم ابن نما (قدس سره) می‌گويد: حكيم بن طفيل سنبسى جامه - یعنی لبّاس - و سلاح حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) را برداشت و او تير بر آن حضرت افكنده بود.(2)

آن لحظاتی که وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) کنار بالین برادر بزرگوار خود حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در کنار شریعهٔ فرات نشستند، آن چنان ساعات سخت و نفس‌گیری برای حضرت بود که صاحب کتاب ارزشمند «سوگنامهٔ آل محمّد» روایت نموده است: ارباب مقاتل نوشته‌اند:

«وَ بانَ الاِنکِسارُ فی وَجهِ الحُسَین (علیه السلام) وَ بَکی بُکاءً شَدیداً، وَ نادی وا اَخاهُ، وا عَباّساهُ، وا مُهجَهَ قَلباهُ! وا ضَیعَتاهُ بَعدَکَ یا عَبّاسُ، اَلانَ اِنکَسَرَ ظَهرِی وَ قَلًّت حِیلَتیِ وَ انقَطَعَ رَجَائِی.»(3)


1) . الخصائص العبّاسیة، ص181؛ حاشیهٔ کتاب سردار کربلا، حضرت آبو الفضل العبّاس، ص289.

2) . دمع السجوم، ص283.

3) . سوگنامهٔ آل محمّد (صلی الله علیه وآله)، ص310؛ العبّاس بن علیّ8بطل النهضة الحسینیة (علیه السلام)، ص103.

(شکستگی و غم عمیق در رخسار امام حسین (علیه السلام) نمایان شد و حضرت گریه شدیدی کردند و صدا زدند: آه برادرم! آه عبّاسم! آه میوه دلم! وای از فقدان تو، ای عبّاس! اکنون کمرم شکست و تدبیرم کم شد و امیدم ناامید گردید.)

مرحوم شیخ محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) در مورد حالات وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) هنگام بازگشت از کنار بالین برادر بزرگوار خود حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) و رفتن به طرف خیمه‌گاه نگاشته است:

سپس حضرت امام حسین (علیه السلام) از کنار بدن مبارک برادر خود حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) برخاستند، و شکسته دل و غمگین و محزون و گریان به خیمه‌گاه

بازگشتند، و در حالی‌که با برطرف کردن اشک‌های خود، در صدد پاک کردن آثار حزن در صورت خود بودند، تا بانوان متوجه نشوند، و ندانند چه بر سرشان آمده است و از کسانی‌که قصد داشتند به خیمه‌گاه هجوم بیاوردند، دفاع نمایند. پس در این هنگام حضرت امام حسین (علیه السلام) با صدای بلندی که همه می‌شنیدند، صدا زدند و فرمودند:

«آیا فریادرسی نیست که به ما کمک کند؟ آیا پناه دهنده‌ای نیست که به ما پناه بدهد؟ آیا طالب حقّی وجود ندارد که ما را یاری نماید؟ آیا کسی‌که از آتش روز قیامت بترسد وجود ندارد که از ما دفاع نماید؟»(1)

آری یاری طلبیدن حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بعد از شهادت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) نشان دهندهٔ نقش کلیدی حضرت، در لشکرگاه امام حسین (علیه السلام) بوده است، که چگونه به یکباره بی‌یاور و تنها شدند. و الحقّ با بودن قمر بنی هاشم (علیه السلام) هنوز سپاه امام حسین (علیه السلام) گسسته نشده بود، اگر چه همهٔ اصحاب به شهادت رسیده بودند. و با شهادت حضرت عبّاس (علیه السلام) بود که بانوان حرم نیز خود را برای اسارت مهیا نمودند. و به راستی آن لحظات، چه ساعات سخت و دشواری برای مخدرات عالیات بوده است.


1) . الخصائص العبّاسیة، ص183.

باخبر شدن بانوان از شهادت حضرت عبّاس (علیه السلام)

وقتی حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) از کنار شریعهٔ فرات، و پیکر نازنین حضرت أبو الفضل (علیه السلام) به طرف خیمه‌گاه آمدند، کودکان و بانوان حرم که چشم انتظار برگشتن حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به همراه امام حسین (علیه السلام) بودند، به یکباره از دور با چهرهٔ دگرگون و مصیب‌زده امام حسین (علیه السلام) روبرو شدند. چهره‌ای که در اثر شهادت برادر دیگر آثار شکستگی و پیری در آن نمایان شده بود، که اهل حرم با دیدن حضرت آشفته خاطر شدند. از این رو در بین بانوان و کودکان حرمِ امام حسین (علیه السلام) که منتظر

بازگشت حضرت عبّاس (علیه السلام) بودند، حضرت سکینه (علیها السلام) دوان دوان خود را به پدر بزرگوارشان رساندند، و با دنیائی غربتِ حاصل از دوری عموی بزرگوار خود خدمت پدرشان عرض کردند:

«یا اَبَتاهُ! هَلْ لَکَ عِلْمٌ بِعَمِّیَ العَبَّاسِ.»

(ای پدر! آیا از عمویم عبّاس خبر دارید؟)

بازگشت عمویم حضرت عبّاس (علیه السلام) طول کشیده، ایشان به من وعده آب داده بود، و از عادت ایشان نیست که خلف وعده کنند. آیا آب نوشیدند؟ آیا مشغول نبرد با دشمنان هستند؟ پس امام حسین (علیه السلام) با شنیدن این جملات جگرگوشهٔ خود به یکباره اشک‌های مبارکشان جاری شد، و در حالی‌که گریه می‌کردند فرمودند:

«یا بِنَتَاهُ! اِنَّ عَمَّکَ العَبّاسَ قُتِلَ وَ بَلَغَت روُحُهُ الجَنَانَ.»

(ای دخترم! همانا عمویت عبّاس کشته شدند و روحشان به بهشت رسید.)

وقتی این نازدانه به همراه حضرت زینب (علیها السلام) فرمایش حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را شنیدند، صدای شیون آن‌ها و سایر بانوان بلند شد و همه فریاد می‌زدند:

«وا اَخاُه! وا عَبّاساهُ! وا قِلَّةَ ناصِراهُ! وا ضِیعَتاهُ مِن بَعدِکَ.»

(وای برادر! وای عبّاس! وای از کمی یار و یاور! وای از مصائب جانکاه بعد از تو!)

پس امام حسین (علیه السلام) نیز فرمودند: آری، وای بر مصائب سخت بعد از شهادت حضرت عبّاس! و وای بر بی‌پشت و پناه شدن بعد از ایشان! و بانوان شروع به عزاداری و گریه برای حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) کردند، و امام حسین (علیه السلام) نیز همراه با آن‌ها گریه نمودند.(1)

بر لسان اعاظم و اکابر علماء اهل منبر شهرت دارد، و همچنین از برخی مراجع تقلید شنیده شده است که وقتی حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) با آن حال پریشان و انکسار قلبی که

در صورت مبارکشان نمایان شده بود، از کنار بدن مبارک برادر بزرگوار خود، به خیمه‌گاه بازگشتند، از میان بانوان و کودکان حرم، حضرت سکینه (علیها السلام) که به تمام معنا چشم انتظار عموی بزرگوارشان شده بودند، خود را به پدر بزرگوارشان رساندند، و عرضه داشتند:

«ای پدر جان! عمویم حضرت عبّاس (علیه السلام) چه شد؟»

و به راستی حضرت چه جوابی به این نازدانهٔ خود بدهند، نازدانه‌ای که فراغ عموئی مهربان و وفادار او را از شدّت بی‌تابی به سؤال واداشته، از این رو حضرت امام حسین (علیه السلام) که بی‌قراری کودکشان بیش از پیش قصه‌دارشان نموده بود، گوئی نتوانستند فرزنداشان را با صراحت از ما وقع آگاه نمایند، لذا وارد خیمه برادر شدند، و عمود خیمه علمدار کربلا را کشیدند، به این معنا که دیگر پشت و پناهی نداریم. و شاید از همین هنگامه اهل حرم خود را برای اسارت مهیا کرده باشند. کما این‌که برخی در این‌باره نوشته‌اند:

«حضرت به خيمه‌ها برگشتند و بچه‌ها را كه ديدند، خود اشك چشمشان را پاك كردند تا آن‌ها، شهادت عمويشان را ندانند، ولى يكسره به خيمه باب الحوائج رفتند و عمود خيمه را كشيدند و خيمه را خواباندند، يعنى خواهران و بچه‌ها كه در انتظار آمدن برادر و عمو هستيد، ديگر صاحب اين خيمه باز نخواهد گشت.»(2)


1) . إکسیر العبادات فی أسرار الشهادات، ج2، ص504 و 505.

2) . گلستان سخنوران، ج1، ص132.

مرحوم شیخ محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) نیز در این‌باره نوشته است: وقتی حضرت امام حسین (علیه السلام) به خیمه‌گاه نزدیک شدند، حضرت سکینه (علیها السلام) جلو رفتند، و عنان اسب ایشان را گرفتند، و با خواهش گفتند:

«يا أبة! أين عمّى العبّاس؟ أراه قد أبطأ علينا بالماء؟ فقال لها: و قد تمالك نفسه؟ بنية! استرجعي و اصبري فإنّ عمّك قد قتل. فسمعته السيدة زينب (علیها السلام)

فلم تملك نفسها حتّى صرخت و نادت: وا أخاه! وا عبّاساه! وا ضيعتنا بعدك! فبكيت النسوة و بكى الإمام الحسين (علیه السلام) معهن، و نادى مواسياً لهنّ: وا ضيعتنا بعدك يا أبا الفضل!»(1)

(ای پدر جان! عمویم عبّاس (علیه السلام) کجا است؟زمان آب آوردن ایشان برای ما طولانی شده است؟ پس حضرت امام حسین (علیه السلام) در حالی‌که خود را کنترل می‌کردند، به ایشان فرمودند: دخترم برگرد و صبر نما همانا عمویت به شهادت رسیده‌اند. پس حضرت زینب (علیه السلام) همین‌که فرمایش حضرت را شنیدند، نتوانستند خود را کنترل نمایند و فریاد برآوردند و صدا زدند: وای برادر! وای عبّاس! وای از تنهائی و پايمال گشتن ما بعد از تو اى برادر! پس بانوان گریه نمودند و حضرت امام حسین (علیه السلام) نیز همراه آن‌ها گریستند و حضرت برای مواسات و تسلی دادن بانوان صدا زدند: وای از تنهائی و پايمال گشتن ما بعد از تو اى ابا الفضل!)

امام سجّاد (علیه السلام) منتظر حضرت عبّاس (علیه السلام)

و نه تنها بانوان و کودکان حرم حضرت سیّد الشهاء (علیه السلام)، که حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) نیز در روز عاشورا چشم انتظار حضرت أبو الفضل (علیه السلام) شده بودند، و وقتی پدر بزرگوارشان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) برای آخرین وداع نزد ایشان آمدند، قبل از همگان سراغ عموی


1) . الخصائص العبّاسیة، ص183.

بزرگوار خود حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را از پدر بزرگوارشان گرفتند. چنانچه مرحوم محمّدباقر بهبهانی (قدس سره) نقل کرده است:

وقتی امر بر امام حسین (علیه السلام) تنگ گشت، و حضرت تنها باقی ماندند، به طرف خيمه‌هاى فرزندان امیر المؤمنین (علیه السلام) روانه شدند، و دیدند خیمه‌ها خالی از آن‌ها

گشته، بعد از آنجا به خیمهٔ فرزندان عقیل (علیهم السلام) رفتند، و خیمهٔ ایشان را نیز خالی از آن‌ها دیدند، سپس به خیمهٔ اصحاب خود رفتند، و خیمهٔ آن‌ها را نیز بدون یاران خود یافتند، و بعد از آنجا به خيمۀ بانوان، و از آنجا به خیمهٔ فرزند خود حضرت امام زين العابدين (علیه السلام) رفتند. و ديدند كه ایشان در آن بیماری بر روى پوست خشنى خوابيده‌اند، و عمّهٔ ایشان حضرت زينب (علیها السلام) از فرزندشان پرستارى مى‌كنند.

در این هنگام وقتی حضرت علىّ بن الحسين (علیهما السلام) نگاهشان به پدر بزرگوارشان افتاد، می‌خواستند به احترام پدر بزرگوار خود از بسترشان برخيزد، ولى از شدّت بيمارى نتوانستند، پس به عمّهٔ بزرگوارشان حضرت زينب کبری (علیها السلام) گفتند: كمك كنید تا بنشينم، چرا كه پسر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آمده‌اند. از این رو حضرت زينب (علیها السلام) ایشان را به سينهٔ مبارک خود تكيه دادند، و حضرت امام حسين (علیه السلام) از حال فرزند بزرگوارشان سؤال کردند: پس امام سجّاد (علیه السلام) حمد الهى را بجا آوردند و گفتند:

«يٰا أبَتاهُ مٰا صَنَعْتَ الْيَوْمَ مَعَ هٰؤُلاٰءِ الْمُنٰافِقِينَ؟»

(پدر جان! امروز با اين مردم منافق چه كردید؟)

پس وجود نازنین حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) در پاسخ فرزند بزرگوارشان حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) فرمودند:

«يٰا وَلَدِي! قَدِ (اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطٰانُ فَاَنْسٰاهُمْ ذِكْرَ اللّهِ‌(1))، وَ قَدْ شُبَّ الْقِتٰالُ بَيْنَنٰا وَ بَيْنَهُمْ، لَعَنَهُمُ اللٰهُ حَتّىٰ فٰاضَتِ الْأَرْضُ بِالدَّمِ مِنّٰا وَ مِنْهُمْ.»


1) . سوره مجادله، آیهٔ 19.

(ای فرزندم! همانا «شيطان بر آن‌ها چيره شده و خداوند را از ياد آنان برده است»، و همانا نبرد بين ما و آنان چنان شعله‌ور شد تا جائی‌كه زمين از خون ما و آنان رنگين شده است.)

در این هنگام حضرت علیّ بن الحسین امام سیّد الساجدین (علیه السلام) به پدر بزرگوارشان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) عرض كردند:

«يٰا أبَتٰاهُ! أَيْنَ عَمِّىَ الْعَبّٰاسُ؟»

(ای پدر جان! عمويم عبّاس كجا هستند؟)

پس ناگاه اشك در دیدگان حضرت زينب (علیها السلام) حلقه زد و به برادر خود حضرت امام حسین (علیه السلام) نگاه کردند كه چگونه پاسخ مى‌دهد چرا كه از ترس آن‌که بیماری حضرت امام سجّاد (علیه السلام) شدّت بگیرد، خبر شهادت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) را به ایشان نداده بود که امام حسین (علیه السلام) در پاسخ فرزندشان فرمودند:

«يٰا بُنَىَّ! إِنَّ عَمَّكَ قَدْ قُتِلَ، وَ قَطَعُوا يَدَيْهِ عَلىٰ شٰاطِىءِ الْفُرٰاتِ.»

(ای فرزندم! همانا عموي شما كشته شدند و دستانشان كنار فرات از پيكر جدا شد.)

[با شنیدن این خبر ناگوار، که گوئی شنیدن خبر شهادت حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، پایان نبرد کربلا بود، آن چنان غم بر قلب نازنین حضرت امام سجّاد (علیه السلام) غلبه نمود] که در ادامه این روایت آمده است:

«فَبَکَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ (علیهما السلام) بکَاءً شَدِیْداً حَتَّی غُشِیَ عَلَیْهِ.»

(پس حضرت علىّ بن الحسين (علیهما السلام) به شدّت گريه نمودند، تا آن‌كه بى‌هوش شدند.)

وقتی بعد از مدّت زمانی حضرت امام سجّاد (علیه السلام) به‌هوش آمدند، در مورد عموهاي دیگر خود از پدر بزرگوارشان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) سؤال کردند و امام در پاسخ فرمودند: همگی به شهادت رسیدند. آن‌گاه حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) پرسيدند:

«وَ أَيْنَ أَخي عَلِیٌّ، وَ حَبيبُ بْنُ مَظٰاهِرَ، وَ مُسْلِمُ بْنُ عَوْسَجَةَ، وَ زُهَيْرُ بْنُ الْقَيْنِ؟»

(و برادرم علىّ‌اكبر، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و زهير بن قين كجا هستند؟)

حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) در پاسخ این سؤال فرزند بزرگوارشان حضرت امام سجّاد (علیه السلام) با قلبی آکنده از حزن فرمودند:

«يٰا بُنَىَّ! إِعْلَمْ أَنَّهُ لَيْسَ في الْخِيٰامِ رَجُلٌ إِلّاٰ أَنَا وَ أَنْتَ، وَ أَمّٰا هٰؤُلاٰءِ الَّذِيٖنَ تَسْأَلُ عَنْهُمْ فَكُلُّهُمْ صَرْعىٰ عَلىٰ وَجْهِ الثَّرىٰ.»

(ای فرزندم! بدان در اين خيمه‌ها مردى به غیر از من و تو باقی نمانده است، همۀ عزیزانی که شما سراغ آن‌ها را گرفتید بدن مبارکشان بر روی خاك افتاده است.)

با شنیدن این کلام جگرسوز حضرت ابا عبد اللّه (علیه السلام)، حضرت علىّ بن الحسين (علیه السلام) به شدّت گريه نمودند. آن‌گاه به عمّهٔ بزرگوار خود حضرت زينب (علیها السلام) گفتند:

«يٰا عَمَّتٰاهُ! عَلَىَّ بِالسَّيْفِ وَ الْعَصٰا. فَقَالَ لَهُ أبُوْهُ: وَ مٰا تَصْنَعُ بِهِمٰا؟»

(ای عمّه جان! شمشير و عصائی به من بدهید. پدرشان فرمودند: مى‌خواهىد با این دو چه کار كنىد؟)

حضرت امام سیّد الساجدین علیّ بن الحسین (علیه السلام) به پدر بزرگوارشان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) عرض كردند:

«أمَّا الْعَصٰا فَأَتَوَكَّأُ عَلَيْهٰا، وَ أَمَّا السَّيْفُ فَأَذُبُّ بِهِ بَيْنَ يَدَىْ إِبْنِ رَسُولِ اللّهِ (صلی الله علیه وآله) فَإِنَّهُ لَا خَيْرَ فِي الْحَيٰاةِ بَعْدَهُ.»

(امّا عصا را می‌خواهم که بر آن تكيه كنم و شمشير می‌خواهم که با آن از فرزند رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دفاع نمايم، چرا كه هیچ خیری در زندگانى دنیا پس از فرزند رسول خدا (صلی الله علیه وآله) وجود ندارد.)

وجود نازنین حضرت امام حسين (علیه السلام) با شنیدن این سخنان فرزند بزرگوار خود حضرت امام سجّاد (علیه السلام)، ایشان را از رفتن به میدان نبر منصرف نمودند، و بعد فرزندشان را به سينهٔ مبارکشان چسباندند و به ایشان فرمودند:

«يٰا وَلَدي! أَنْتَ أَطْيَبُ ذُرِّيَّتي، وَ أَفْضَلُ عِتْرَتي، وَ أَنْتَ خَليٖفَتي عَلىٰ هٰؤُلاٰءِ الْعِيٰالِ وَ الْأَطْفٰالِ، فَإِنَّهُمْ غُرَبٰاءٌ مَخْذُولُونَ، قَدْ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّةُ وَ الْيُتْمُ وَ شَمٰاتَةُ الْأَعْدٰاءِ وَ نَوٰائِبُ الزَّمٰانِ سَكِّتْهُمْ إِذٰا صَرَخُوا، وَ آنِسْهُمْ اِذَا اسْتَوْحَشُوا، وَ سَلِّ خَوٰاطِرَهُمْ بِلَيْنِ الْكَلاٰمِ، فَإِنَّهُمْ مٰا بَقِىَ مِنْ رِجٰالِهِمْ مَنْ يَسْتَأْنِسُونَ بِهِ غَيْرُكَ، وَ لاٰ أَحَدٌ عِنْدَهُمْ يَشْكُونَ إِلَيْهِ حُزْنَهُمْ سِوٰاكَ، دَعْهُمْ يَشُمُّوكَ وَ تَشُمُّهُمْ، وَ يَبْكُوا عَلَيْكَ وَ تَبْكي عَلَيْهِمْ.»

(ای فرزندم! شما پاك‌ترين فرزند، و برترين عترت من هستید، و شما جانشين من بر اين بانوان و كودكان می‌باشید. آنان غريب و بى‌كس هستند، كه تنهايى و يتيمى و سرزنش دشمنان و سختى‌هاى دوران آن‌ها را فرا گرفته است. هرگاه ناله سر دادند آنان را ساکت نما، و چون هراسان شدند مونس آن‌ها باش و خاطر ایشان را با سخنان نرم و نيكو تسلّى بده. چرا كه به غیر تو مرد دیگری از مردان ایشان باقی نمانده تا مونس آن‌ها باشد و غم‌هاي خود را به وى باز گويند. بگذار آن‌ها شما را ببويند و شما نیز آنان را ببوئید، و اجازه بده آن‌ها برای شما گريه كنند و شما نیز برای آنان گریه کنید.)

آن‌گاه حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) دست فرزند بزرگوار خود را گرفتند و با صداى رسا به بانوان فرمودند:

«يٰا زَيْنَبُ! وَ يٰا اُمَّ كُلْثُومِ! وَ يٰا سَكينَةُ! وَ يٰا رُقَيَّةُ! وَ يٰا فٰاطِمَةُ! اِسْمَعْنَ كَلاٰمي وَ اعْلَمْنَ أَنَّ ابْني هٰذٰا خَليٖفَتي عَلَيْكُمْ، وَ هُوَ إِمٰامٌ مُفْتَرِضُ الطّٰاعَةِ.»

(اى زينب! اى امّ كلثوم! اى سكينه! اى رقيّه! و اى فاطمه! سخنم را بشنويد و بدانيد كه همانا اين فرزند من، جانشين من برای شما می‌باشد، و ایشان امامى هستند كه اطاعت نمودن از ایشان واجب است.)

سپس وجود نازنین حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) به فرزند بزرگوارشان حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) فرمودند:

«يٰا وَلَدي بَلِّغْ شيٖعَتي عَنِّیَ السَّلاٰمَ، فَقُلْ لَهُمْ: إِنَّ أَبي مٰاتَ غَريٖباً فَانْدُبُوهُ وَ مَضىٰ شَهيٖداً فَابْكُوهُ.»(1)

(ای فرزندم! سلام مرا به شيعيانم برسان، و به آنان بگو: همانا پدرم غريبانه به شهادت رسيدند پس برای ایشان گریه کنيد.)

به هر ترتیب وجود نازنین و بی‌مانند باب الحوائج إلی اللّه حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در حالی‌که سی و چهار سال از عمر پر برکت و مبارکشان گذشته بود،(2)در سال شصت و یک ه.ق. در روز عاشوراء در کربلای معلی در رکاب برادر بزرگوارشان حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) به شهادت رسیدند.(3)

لذا از این مدّت، چهارده سال از عمر مبارک خود را با پدر بزرگوارشان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) سپری نمودند. و بیست و چهار سال آن را با برادرشان حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) گذراندند. و با برادر بزرگوار خود حضرت امام حسین (علیه السلام) سی و چهار سال زندگی نمودند.(4)


1) . الدمعة الساکبه، ج4، ص352؛ موسوعة العلامة الأوردبادی، ج7، ص217.

2) . منتخب التواریخ، ص262؛ المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197؛ أعیان الشیعة، ج7، ص429.

3) . المجدی فی أنساب الطالبیین، ص197؛ أعیان الشیعة، ج7، ص429.

4) . الخصائص العبّاسیة، ص66.

چرا حضرت عبّاس (علیه السلام) به خیمه‌گاه آورده نشد

وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بدن مبارک هیچ‌کدام از شهدای کربلا (علیه السلام) را در میدان نبرد باقی نمی‌گذاشتند، و پیکر مطهر و منور آن بزرگوران را خود، و یا به همراه برخی از اصحاب و اطرافیانشان به خیمه‌گاه برمی‌گرداندند. و چنانچه مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) نیز نگاشته است:

«این موضوعی است که اگر چه دربارهٔ یکایک شهداء (علیهم السلام) بدان تصریح نشده است امّا با تأمّل و دقّت دربارهٔ اخبار رسیده، و بنا به اقتضای حال می‌توان به آن حکم نمود.»(1)

از این رو جای سؤال است که چرا حضرت امام حسین (علیه السلام) بدن مطهّر و نورانی برادر خود حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) را در همان مکان که از اسب بر زمین قرار گرفته بودند، باقی گذاردند. و به خیمه‌گاه برنگرداندند.(2)

که شاید بتوان گفت: این‌کار حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) دلائلی داشته، و از جملهٔ آن‌ها این بوده است که اوّلاً: کثرت جراحاتی که بر بدن نازنین و مطهر و منور حضرت أبو الفضل (علیه السلام) وارد شده بود، مانع از آن گشت که حضرت بتوانند بدن برادر خود را به دار الحرب برگردانند. چرا که تمام بدن حضرت عبّاس (علیه السلام) را علاوه بر جراحات شمشیر و نیزه، آثار جراحت تیر به نحوی فراگرفته بود که عملاً برگرداندن بدن شریف حضرت امکان نداشته است. و مرحوم محمّدباقر بهبهانی (قدس سره) نیز بدان تصریح کرده، و نگاشته است:


1) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص291.

2) . لازم به تذکر است که مرحوم طریحی (قدس سره)، به خلاف آن‌چه در این مورد نیز ارباب مقاتل مشهور می‌باشد، تصریح کرده است که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بدن مطهر و نورانی حضرت قمر بنی هشم (علیه السلام) را نیز به خیمه‌گاه برگرداندند، و در این‌باره نوشته است: «ثم حمل على القوم و كشفهم عنه ثم نزل إليه فحمله على ظهر جواده و أقبل به إلى الخيمة فطرحه و هو يبكي حتّى أغمي عليه.» - (المنتخب فی جمع المراثی و الخطب، ص430).

«و في بعض الكتب المعتبرة: إنّ من كثرة الجراحات الواردة على العبّاس (علیه السلام) لم يقدر الحسين (علیه السلام) أن يحمله إلى محلّ الشّهداء (علیهم السلام)، فترك جسده في محلّ قتله و رجع باكياً حزيناً إلى الخيام.»(1)

(و در برخی از کتاب‌های معتبر آمده است: همانا به خاطر جراحات زیادی که بر بدن مبارک حضرت عبّاس (علیه السلام) وارد شده بود، امام حسین (علیه السلام) قادر نبودند که بدن ایشان را به محل شهداء کربلا (علیهم السلام) حمل نمایند، لذا بدن ایشان را در همان مکانی که به شهادت رسیدند باقی گذاردند، و با حال گریان و حزن به طرف خیمه‌گاه بازگشتند.)

ثانیاً: عامل دیگری که باعث نیاوردن حضرت عبّاس (علیه السلام) به خیمه‌گاه بوده، ممکن است درخواست خود حضرت عبّاس (علیه السلام) از برادر بزرگوارشان بوده باشد، چرا که حضرت نتوانسته بودند به وعده‌ای که به فرزندان برادر بزرگوارشان، برای آوردن آب داده بودند، وفا نمایند. کما این‌که مرحوم شیخ محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) هم در این‌باره نوشته است:

«و أراد أن يحمله إلى المخيّم حيث فسطاط الشهداء (علیهم السلام)، أقسم عليه أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) بحقّ جده رسول اللّه (صلی الله علیه وآله) أن يتركه في مكانه، معتذراً عن ذلك: بأنه قد وعد سكينة (علیها السلام) بالماء و هو يستحي منها، حيث لم يستطع على الوفاء لها.»(2)

(امام حسین (علیه السلام) قصد داشتند بدن مبارک حضرت عبّاس (علیه السلام) را به خیمه‌گاه و خیمهٔ شهداء (علیهم السلام) برگردانند، که حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) ایشان را به حقّ جدّشان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) قسم دادند، که در همان مکان شهادتشان باقی بگذارند، چرا که به حضرت سکینه (علیها السلام) وعدهٔ آب داده بودند، و حضرت عبّاس (علیه السلام) برای آن‌که نتوانسته بودند به وعدهٔ خود عمل نمایند، از حضرت سکینه (علیها السلام) خجالت می‌کشیدند.)


1) . الدمعة الساکبة في أحوال النبیّ (صلی الله علیه وآله) و العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ج4، ص324.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص228.

ثالثاً: دلیل دیگری که موجب شد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) از آوردن حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) به خیمه‌گاه خودداری نمایند، عظمت بخشیدن به برادر بزرگوار خود حضرت عبّاس (علیه السلام) می‌باشد. چنانچه مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) در این‌باره نوشته است:

«مقصود آن بوده است که حضرت عبّاس (علیه السلام) از حشمت و جاهی مخصوص بهره‌ور باشد که ارباب حوائج، بار سفر به‌سوی او بربندند و در حَرم مطهّرشان برای دنیا و آخرت خود توشه‌ها برگیرند. بگونه‌ای که در زیر قبّهٔ شریفشان که در رفعت و والائی بر آسمان طعنه می‌زند، هم به نیازهای مادی و جسمانی خود دست یازند و هم بر اثر عنایات بی‌حسابش بیش از پیش به خداوند متعال تقرّب جویند. آری آن سکون و عدم جابجائی، از آن رو بود که کرامات و معجزات حضرت عبّاس (علیه السلام) بر همگان آشکار گردد و امّت به منزلت عظیم وی نزد خداوند آگاه شده، به قدر و قیمت حقیقی آن حضرت واقف گشته و بر محبّت قلبی خود به قمر بنی هاشم (علیه السلام) که حقّ مسلّم و واجب حضرتش بر آنان است بیفزایند؛ و به این ترتیب ایشان (علیه السلام) حلقهٔ اتّصال بین آنان و خدای تعالی گردد. خداوند تبارک و تعالی و ولیّ و حجّتش اراده نمودند که منزلت ظاهری حضرت أبو الفضل (علیه السلام) هم شبیه منزلت معنوی و اُخروی امام حسین (علیه السلام) گردد و همینطور هم شد؛ و اگر سیّد الشهداء (علیه السلام) ایشان (علیه السلام) را به حائر مقدّس حمل می‌نمود، نور فضل و برتری امام (علیه السلام) بر ایشان (علیه السلام) غلبه می‌کرد.»(1)


1) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص293.

محل دفن سر مبارک حضرت عبّاس (علیه السلام)

بعد از واقعهٔ جان‌سوز کربلا عمر بن سعد دستور داد سرهای شهدای نینوا را جدا نمایند. از این رو او سر مبارک حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را در همان روز عاشوراء به همراه خولی بن یزید أصبحی و حمید بن مسلم أزدی نزد عبید اللّه بن زیاد فرستاده شود. و سر مطهر بقیهٔ اصحاب و یاران حضرت را نیز شست‌وشو نمودند و به همراه شمر بن ذی الجوشن و قیس بن أشعث و عمرو بن حجاج به کوفه فرستاد.(1)

سرهای مبارک اصحاب حضرت امام حسین (علیه السلام) هفتاد و هشت سر بود.(2)

و قبائل عرب به منظور تقرب به عبید اللّه بن زیاد و یزید بن معاویه آن سرهای مطهر را بین خود تقسیم کرده بودند. و در این بین قبيلۀ كنده با سيزده سر بريده به طرف کوه آمد كه رئيس آن‌ها قيس بن اشعث بود و قبیلهٔ هوازن با دوازده سر به رياست شمر بن ذى الجوشن به کوفه رفت و قبیلهٔ تميم با هفده سر و قبیلهٔ بنى أسد با شانزده سر و قبیلهٔ مذحج نیز با هفت سر و بقيّۀ سپاه هم با سيزده سر به طرف کوفه آمدند.(3)و ابن زیاد آن سرهای مبارک را از کوفه به همراه بانوان و کودکان اسیر به شام نزد یزید فرستاد.

و صد البته معجزات فراوانی از سر مطهر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) در طول مسیر حرکت سرهای مقدّس و منور، از کربلا تا کوفه، و از آنجا تا شام ظاهر گشته است. کما این‌که وقتی ابن زیاد دستور داد سرهای مقدّس شهدای کربلا (علیهم السلام) را در کوچه‌های کوفه بچرخانند. زید بن ارقم می‌گوید: من در بالاخانه‌ام بودم که سر مقدّس حضرت امام حسین (علیه السلام) را بر روی نیزه از مقابل من عبور دادند، پس همین‌که سر مطهر حضرت در برابر من قرار گرفت، شنیدم آن حضرت این آیه را می‌خواندند:


1) . اللهوف علی قتلی الطفوف یا آهى سوزان بر مزار شهيدان، ص161.

2) . قبلاً گفته شد که اصحاب حضرت امام حسین (علیه السلام) صد و چهل و پنج نفر بوده‌اند. از این رو اگر ثابت گردد، که سرهای مبارکی که به کوفه فرستادند، کمتر از این تعداد می‌باشد، باید گفت: به نظر می‌رسد که سر مطهر همهٔ آن بزرگواران را جدا نکرده‌اند، کما این‌که قطعاً در بین اصحاب حضرت امام حسین (علیه السلام)، سر مبارک جناب حر را جدا ننمودند.

3) . اللهوف علی قتلی الطفوف یا آهى سوزان بر مزار شهيدان، ص163.

«(أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحٰابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كٰانُوا مِنْ آيٰاتِنٰا عَجَباً(1)) فَقَفَّ وَ اللَّهِ شَعْرِي وَ نَادَيْتُ رَأْسُكَ وَ اللَّهِ يَا اِبْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَعْجَبُ وَ أَعْجَبُ.»(2)

(«آیا گمان می‌کنی اصحاب کهف و رقیم از نشانه‌های شگفت ما بودند؟» پس مو بر بدن من ایستاد و به سر مطهر حضرت عرض کردم: به خدا قسم ای فرزند رسول خدا! حکایت سر شما عجیب‌تر و شگفت‌تر از آن‌ها می‌باشد.)

کما این‌که ابن شهر آشوب (قدس سره) از أبو مخنف از شعبی روایت نموده است: هنگامی‌که سر مقدّس حضرت امام حسین (علیه السلام) را در بازار صیارف در کوفه آویزان نمودند، به ناگاه سر مطهر حضرت سرفه‌ای نمود و شروع به تلاوت سورهٔ مبارکهٔ کهف کرد تا این‌که به این آیه رسید:

«(إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى(3)) فَلَمْ يَزِدْهُمُ ذَلِكَ إِلَّا ضَلالاً.»(4)

(«آن‌ها جوان‌مردانی بودند که به پروردگار خود ایمان آوردند و ما به هدایت آنان افزودیم» ولی این دیدن معجزه و نشانه جز به گمراهی آن‌ها نیفزود.)

و همچنین دربارهٔ معجراتی که از سر مطهر و منور حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) ظاهر شده، در روایت دیگری مرحوم ابن شهر آشوب (قدس سره) نقل نموده است:

«أَنَّهُمْ لَمَّا صَلَبُوا رَأْسَهُ عَلَى الشَّجَرَةِ سُمِعَ مِنْهُ: (وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ‌(5)).»(6)


1) . سورهٔ کهف، آیهٔ 9.

2) . ارشاد مفيد، ج2، ص122؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص61.

3) . سورهٔ کهف، آیهٔ 13.

4) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص61.

5) . سورهٔ شعراء، آیهٔ 227.

6) . مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص61.

(هنگامی‌که آن‌ها سر امام حسین (علیه السلام) را بر درختی آویزان نمودند از سر مبارک حضرت این آیه شنیده شد: «آنان که ستم کردند، به زودی خواهند دانست که به چه بازگشت‌گاهی باز خواهند گشت».)

مرحوم بحرانی (قدس سره) روایت نموده، هلال بن معاویه گفته است: مردی را دیدم که سر مقدّس و منور حضرت امام حسین (علیه السلام) را در حالی‌که به گردن اسبش آویزان کرده بود حمل می‌کرد. و آن زمان شنیدم و دریافتم که سر مطهّر حضرت می‌فرماید:

«فرقت بين رأسي و جسدي، فرق اللّه بين لحمك و عظمك، و جعلك آية و نكالاً، فرفع سوطاً كان معه و لم يزل يضرب الرأس الشريف حتّى سكن.»

(بین سر و بدن من جدائی انداختی، خداوند بین گوشت و استخوان تو جدائی بیندازد و تو را مایهٔ عبرت جهانیان قرار دهد، پس آن مرد تازیانه‌ای را که همراه داشت بالا برد، و متصل به سر شریف حضرت می‌زد، تا آن‌که سر مبارک سکوت کرد.)

هلال می‌گوید: مدّتی بعد من آن مرد را دیدم، در حالی‌که او را نزد مختار بن أبی عبید آورده بودند، و هنوز زنده بود که گوشت‌های بدنش را تکه‌تکه می‌کردند و در مقابل سگها می‌انداختند. هرگاه تکه‌ای از بدنش جدا می‌شد فریاد می‌زد و از هوش می‌رفت. پس او را به هوش می‌آوردند و بار دیگر آن کار را با او انجام می‌دادند تا آن‌که همۀ استخوانهای او بدون گوشت شد. بعد از آن مختار دستور داد تا مفاصل‌های بدنش را جدا کردند. پس در این هنگام نزد مختار رفتم و او را از افعال آن مرد آگاه نمودم، و به مختار گفتم، که از سر مقدّس حضرت امام حسین (علیه السلام) چه چیزی شنیده‌ام.(1)

به هر تقدیر معجزاتی که از سر مبارک حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) ظاهر شده، بسیار است، که در این نوشتار به تعدادی از آن‌ها اشاره شد. و هنگامی‌که عبید اللّه بن زیاد سر مقدّس حضرت امام حسین (علیه السلام) را به همراه سرهای مطهّر شهدای کربلا (علیهم السلام) به شام فرستاد، یزید در نهایت امر


1) . مدینة معاجز، ج4، ص100؛ إکسیر العبادات في أسرار الشهادات، ج2، ص126؛ ناسخ التواريخ (حياة الإمام سيد الشهداء الحسين (علیه السلام) )، ج3، ص240؛ الدمعة الساكبة في أحوال النبي (صلی الله علیه وآله) و العترة الطاهرة (علیهم السلام)، ج5، ص7.

سر مقدّس همهٔ آن بزرگواران را به حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) برگرداند و حضرت آن سرهای مطهر را به کربلا بردند. و این مطلب نسبت به سر مقدّس حضرت أبا عبد اللّه (علیه السلام) به مشهور علماء امامیه نسبت داده شده است. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) بعد از نقل اقوالی که در مورد محل دفن سر مقدّس امام حسین (علیه السلام) وجود دارد، نگاشته است:

«وَ الَّذِي عَلَيْهِ الْمُعَوَّلُ مِنَ الْأَقْوَالِ أَنَّهُ أُعِيدَ إِلَي الْجَسَدِ بَعْدَ أَنْ طِيفَ بِهِ فِي الْبِلَادِ وَ دُفِنَ مَعَهُ (1).وَ قَالَ السَّيِّدُ: فَأَمَّا رَأْسُ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) فَرُوِيَ أَنَّهُ أُعِيدَ فَدُفِنَ بِكَرْبَلَاءَ مَعَ جَسَدِهِ الشَّرِيفِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ كَانَ عَمَلُ الطَّائِفَةِ عَلَي هَذَا الْمَعْنَي الْمُشَارِ إِلَيْهِ.»(2)

(به آن قولی‌که در میان این اقوال می‌توان اعتماد کرد، نظری می‌باشد که می‌گوید: پس از آن‌که سر مقدّس حضرت امام حسین (علیه السلام) را در شهرها گرداندند، به بدن مبارک امام ملحق شد و با بدن حضرت دفن گردید. و سیّد بن طاوس می‌نویسد: پس روایت شده که سر مبارک امام حسین (علیه السلام) به کربلا برگردانده، و با بدن شریف حضرت دفن شد. و عمل علماء شیعه بر همین معنا اشاره دارد.)

چناچه فتال نیشابوری نیز معتقد است سر مطهّر حضرت امام حسین (علیه السلام) به کربلا بازگردانده، و به بدن شریف حضرت ملحق شده است و در مورد مکان دفن سر مقدّس و مطهر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نوشته است:

«رد رأس الحسین (علیه السلام) إلی کربلاء.»(3)

(سر مطهر امام حسین (علیه السلام) به کربلا برگردانده شد.)


1) . بحارالأنوار، ج45، ص144.

2) . . اللهوف علی قتلی الطفوف یا آهى سوزان بر مزار شهيدان، ص214؛ عنه البحار، ج45، ص144.

3) . روضة الواعظین، ج1، ص192.

کما این‌که مرحوم ابن نما (قدس سره) هم دربارهٔ محل دفن سر مقدّس و منور وجود نازنین حضرت امام حسین (علیه السلام) روایت کرده است:

«و الذی علیه المعوّل من الأقوال أنه أعید إلی الجسد بعد أن طیف به فی البلاد و دفن معه.»(1)

(به آن قولی‌که در بین اقوال می‌توان اعتماد کرد، نظری می‌باشد که بعد از آن‌که سر مقدّس حضرت امام حسین (علیه السلام) را در شهرها گرداندند، با بدن حضرت دفن گردید.)

به همین جهت مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدس سره) نیز در مورد محل دفن سر مطهر و نورانی حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) نگاشته است:

«وَ ذَكَرَ الْمُرْتَضَى (قدس سره) فِي بَعْضِ مَسَائِلِهِ: أَنَّ رَأْسَ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) رُدَّ إِلَى بَدَنِهِ بِكَرْبَلَاءَ مِنَ الشَّامِ وَ ضُمَّ إِلَيْهِ.»(2)

(سیّد مرتضی (قدس سره) در برخی از مسائل خود ذکر کرده است: همانا سر امام حسین (علیه السلام) از شام به بدن مبارک حضرت در کربلا بازگردانده شد، و به آن ضمیمه گشت.)

امّا در مورد سر مقدّس بقیهٔ شهدای کربلاء (علیهم السلام) نیز همان‌گونه که گذشت به نظر می‌رسد که به همراه سر مقدّس امام حسین (علیه السلام) از شام به کربلا آورده شده، و در آنجا به وسیلهٔ وجود نازنین حضرت امام زین العابدین (علیه السلام) دفن گشته باشد. خاصه آن‌که حضرت امام سجّاد (علیه السلام) از یزید خواستند، وسائلی که در کربلا از اهل بیت (علیهم السلام) غارت شده بود را بازگردانند، و وقتی گفته شد آن‌ها ارزش مالی ندارد و ما عوض آن را به شما می‌دهیم، حضرت فرمودند: ما همان وسائل را می‌خواهیم، چرا که آن‌ها تبرک شدهٔ اهل بیت (علیهم السلام) بوده و حتّی در بین آن‌ها لباس‌هائی بوده که


1) . مثیر الأحزان، ص157.

2) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص77؛ مرحوم طبرسی (قدس سره) نیز چنین عبارتی را نقل نموده، و نوشته است: «و ذكر السيّد الأجلّ المرتضى - قدّس اللّه روحه - في بعض مسائله: أنّ رأس الحسين بن علیّ (عليهما السلام) ردّ إلى بدنه بكربلاء من الشام و ضمّ إليه. و اللّه أعلم.» - (إعلام الوری بأعلام الهدی، ج1، ص477).

حضرت صدیقهٔ طاهره (علیها السلام) با دست‌های مبارک خود بافته بودند. چنانچه مرحوم سیّد بن طاووس در این‌باره روایت کرده است:

«إِنَّمَا طَلِبْتُ مَا أُخِذَ مِنّا لِأَنَّ فِیْهِ مَغْزَلُ فَاطِمَةَ (علیها السلام) بِنْتَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله) وَ مِقْنَعَتُهَا وَ قَلَادَتُهَا وَ قَمِیْصُهَا.»(1)

(همانا اموالی که از ما گرفتند را طلب نمودم، بدان جهت که در بین آن‌ها پارچهٔ دست بافت حضرت فاطمه (علیها السلام) دختر حضرت محمّد (صلی الله علیه وآله) و روسری و گردنبند و پیراهن ایشان می‌باشد.)

حال وقتی امام زین العابدین (علیه السلام) برای گرفتن وسائل اهل بیت (علیهم السلام) اصرار داشته‌اند، امکان ندارد برای گرفتن سرهای مقدّس شهدای کربلا (علیهم السلام) اصرار نکرده باشند. بدین جهت به نظر می‌رسد که اگر چه یزید در ابتدای امر از بازگرداندن سرهای منور و مطهر امتناع می‌نمود، ولی در نهایت سرهای مطهر را به حضرت بازگردانده باشد. کما این‌که در کتاب «تاریخ حبیب السیر» در این‌باره آمده است:

«امام چهارم با خواهران و عمات و سایر اقربا متوجه مدینهٔ طیبه گشته، در بیستم شهر صفر سر امام حسین (علیه السلام) و سایر شهیدان کربلا را رضی اللّه عنهم به‌ابدان ایشان منضم ساخت و از آنجا به سر تربت مقدّس جدّ بزرگوار خود شتافته رحل اقامت انداخت اصح روایات که مختار بعضی از شیعهٔ حیدر کرار و علماء اخیار است در باب مدفن سر مکرم آن قدوه ابرار همین است که ثبت افتاد.»(2)


1) . اللهوف علی قتلی الطفوف یا آهى سوزان بر مزار شهيدان، ص214.

2) . تاریخ حبيب السير في أخبار افراد بشر، ج2، ص60؛ و به نظر می‌رسد مرحوم خاتم المحدّثین شیخ عبّاس قمی (قدس سره) نیز این نظریه را پذیرفته باشد. چرا که از او نقل نموده است: «و في تاريخ حبيب السير: أن يزيد بن معاوية سلم رءوس الشهداء إلى علیّ ابن الحسين (عليهما السلام) فألحقها بالأبدان الطاهرة يوم العشرين من صفر ثم توجه إلى المدينة الطيبة. و قال: هذا أصح الروايات الواردة في مدفن الرأس المكرم.» - (نفس المهموم، ص425).

البته از کلام مرحوم سیّد محسن امین (قدس سره) دانسته می‌شود که سر برخی از اصحاب، همانند سر مطهر حضرت عبّاس (علیه السلام) در قبرستان باب الصغیر دمشق دفن شده، چرا که ایشان نگاشته است: در سال هزار و سیصد و بیست و یک ه.ق. در مقبره‌ای که معروف به باب الصغیر در دمشق می‌باشد، مشاهده نمودم بر صخره‌ای که در جنب آن قرار داشت حک شده بود:

«هَذَا مَدْفَنُ رَأَسِ الْعَبّاسِ بْنِ عَلیٍّ وَ رَأَسِ عَلِیٌّ أکْبَرَ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ رَأسِ حَبِیبِ بْنِ مُظَاهِرٍ.»

(اینجا محل دفن سر عبّاس بن علیّ (علیهما السلام) و سر علیّ‌اکبر (علیه السلام) فرزند امام حسین (علیه السلام) و سر حبیب بن مظاهر (علیه السلام) می‌باشد.)

در ادامه مرحوم سیّد محسن امین (قدس سره) در مورد قبرستان باب الصغیر و آن دسته از شهداء کربلا که به گمان ایشان سر مبارکشان در آنجا دفن شده، نوشته است:

«سپس این مقبره سالیانی خراب گشت و بعد از مدّتی بنای آن دوباره برقرار گشت و آن صخره را از میان برده و ضریحی بر قبور نهادند و اسامی بسیاری از شهدای کربلا را بر آن اضافه و نقش نمودند، امّا حقیقت امر آن است که این مدفن، به حسب نوشتهٔ آن تخته سنگ، منسوب به سرهای مطهر شهیدان نام برده می‌باشد. و این مقبره به ظنّ قوی نسبتش صحیح است. چرا که سرهای شهداء کربلا (علیهم السلام) بعد از حمل به دمشق و گرداندن آن‌ها در شهر و بعد از آن‌که یزید با این کار غلبه خود را به اهل شام نشان داد و به غرض خود رسید و قلبش آرام گشت ناچار بود که سرها را دفن نماید و سر آن شهدای یاد شده در مقبرهٔ باب الصغیر دفن شد.»(1)


1) . أعیان الشیعة، ج1، ص627.

حال گرچه مرحوم سیّد محسن امین (قدس سره) این‌چنین نگاشته، ولی به نظر می‌رسد که آن مکان، محل نگهداری سرهای مقدّس شهداء کربلا (علیهم السلام)، در زمان یزید بوده باشد، نه محل دفن آن‌ها، چنانچه مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) نیز بعد از نقل اقول، و تصریح به دفن سر مقدّس شهداء (علیهم السلام) در کربلا، در این‌باره نوشته است:

«این سخن سیّد محسن امین (قدس سره) است، امّا اگر او به «حبیب السّیر» مراجعه می‌کرد، معتقد به عدم دفن سر شهداء (علیهم السلام) در آنجا می‌گشت،

علاوه آن‌که تغییری که او یادآور شده است، دلالت بر آن دارد که نگهبانان آن مقبره غرض دیگری داشته‌اند، و بعید نیست که آنجا محلّی است که آن سرهای مطهّر را در آنجا آویزان کرده بودند.»(1)

زیارت‌های حضرت عبّاس (علیه السلام)

اشاره

در بین متون روائی چندین زیارت برای حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نقل شده است. که با توجه به این‌که برای هیچ‌یک از امامزادگان بزرگوار، مگر تعداد اندکی از آن بزرگواران، چونان وجود نازنین حضرت فاطمهٔ معصومه (علیها السلام) و حضرت علیّ‌اکبر (علیه السلام) چنین زیارتی نقل نشده، وجود این زیارات از زبان ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) و یا اصحاب ایشان که از آن بزرگواران متابعت می‌کردند، و روایات خود، من جمله این زیارات را از ایشان أخذ می‌نمودند، نشان از عظمت باب الحوائج إلی اللّه، قمر بنی هاشم، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) در پیشگاه ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی و ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) دارد.

زیاراتی که دقّت در مضامین آن‌ها آدمی را از برخی از مناقب و فضائل بی‌کران و بی‌پایان حضرت عبّاس (علیه السلام) آگاه می‌نماید. آن کرامات و فضائلی که غبارِ فراز و فرودهای تاریخ و اعصار گذشته، آن‌ها را کتمان و پنهان نموده، و سزاوار است در شرح و توضیح آن‌ها کتاب‌های مستقلی تدوین و تألیف گردد. و این زیارات مضامینی دارند که نشان دهندهٔ آن می‌باشد که حتّی آگاهی


1) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص320.

پیدا نمودن از منزلت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در پیشگاه ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی امر ضروری و واجب است.

زیارت اوّل

از جملهٔ آن زیارت‌ها زیارتی می‌باشد که محدّث بزرگوار جهان تشیّع مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت نموده و نوشته است: سپس حرکت نما تا به بارگاه مطهر حضرت عبّاس بن علیّ (علیهما السلام) برسی، پس وقتی به آن مکان شریف رسیدی بر کنار درب سقیفه توقف نما و بگو:

«سَلَامُ اللَّهِ وَ سَلَامُ مَلَائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ أَنْبِیَائِهِ الْمُرْسَلِینَ وَ عِبَادِهِ الصَّالِحِینَ وَ جَمِیعِ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الزَّاكِیَاتِ الطَّیِّبَاتِ فِیمَا تَغْتَدِی وَ تَرُوحُ عَلَیْكَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِیمِ وَ التَّصْدِیقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِیحَةِ لِخَلَفِ النَّبِیِّ (صلی اللّٰه علیه و آله) الْمُرْسَلِ وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ وَ الدَّلِیلِ الْعَالِمِ وَ الْوَصِیِّ الْمُبَلِّغِ وَ الْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ فَجَزَاكَ اللَّهُ عَنْ رَسُولِهِ وَ عَنْ فَاطِمَةَ وَ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ عَنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ أَفْضَلَ الْجَزَاءِ بِمَا صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ وَ أَعَنْتَ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّكَ وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ حَالَ بَیْنَكَ وَ بَیْنَ مَاءِ الْفُرَاتِ أَشْهَدُ أَنَّكَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً وَ أَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ لَكُمْ مَا وَعَدَكُمْ جِئْتُكَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَافِداً إِلَیْكُمْ وَ قَلْبِی مُسَلِّمٌ لَكُمْ وَ أَنَا لَكُمْ تَابِعٌ وَ نُصْرَتِی لَكُمْ مُعَدَّةٌ (حَتَّی یَحْكُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاكِمِینَ(1)) فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لَا مَعَ عَدُوِّكُمْ إِنِّی بِكُمْ وَ بِإِیَابِكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ بِمَنْ خَالَفَكُمْ وَ قَتَلَكُمْ مِنَ الْكَافِرِینَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ.»


1) . سورهٔ یونس، آیهٔ 109.

(سلام خدا و سلام فرشتگان مقربش و پیامبران مرسلش و بندگان درست‌کارش و همه شهیدان و راستین‌منشان و درودهای وارسته (از پلیدی) و نیک‌آیند (که همراه مرحمت خدا و بندگان صالح) در رفت و آمد است، بر تو باد ای پسر امیر المومنین. گواهی می‌دهم تو را به فرمانبری و تایید و وفاداری و خیرخواهی برای جانشین پیامبر مرسل (صلی الله علیه وآله) و سبط برگزیده و ره‌نمای دانا و وصیّ نیک‌رسالت‌رسان و ستمدیده حقّ‌باخته؛ پس خداوند تو را به خاطر آن شکیبایی وفداکاری و یاری نمودن، از نزد رسولش و از امیرالمومنین و از حسن و حسین (علیهم السلام)، بهترین پاداش‌ها بدهد و بهترین سرانجام این دنیا را به دست آوردی. خداوند لعنت کند آن‌که تو را کشت و خدا لعنت کند آن که حقّ تو را نشناخت و حرمتت را هیچ شمرد و خدا لعنت کند آن‌که از رسیدن تو به آب فرات جلوگیری کرد. شهادت می‌دهم که تو مظلوم کشته شدی و خداوند آن‌چه را که به شما وعده داده، عملی خواهد کرد. ای پسر امیر المومنین! سر به کوی تو نهاده‌ام و دلم تاییدگر شماست و من پیرو شمایم و آماده یاری شما هستم «تا آن‌که خداوند فرمان دهد و او بهترین فرمان‌دهندگان است.» پس با شما خواهم بود، با شما و نه با دشمن شما. من از مومنان به شما و به بازگشت شما هستم و از بیزاری جویندگان مخالفان و قاتلان شمایم. خداوند لعنت کند امّتی را که شما را به دست و زبانشان به قتل رساندند.)

سپس داخل حرم مطهر حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) شو، و خود را بر قبر مطهر ایشان بینداز و بگو:

«السَّلَامُ عَلَیْكَ أَیُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِیعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ سَلَّمَ وَ السَّلَامُ عَلَیْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ عَلَی رُوحِكَ وَ بَدَنِكَ أَشْهَدُ أَنَّكَ مَضَیْتَ عَلَی مَا مَضَی عَلَیْهِ الْبَدْرِیُّونَ وَ الْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ الْمُنَاصِحُونَ لَهُ فِی جِهَادِ أَعْدَائِهِ الْمُبَالِغُونَ فِی نُصْرَةِ

أَوْلِیَائِهِ الذَّابُّونَ عَنْ أَحِبَّائِهِ فَجَزَاكَ اللَّهُ أَفْضَلَ الْجَزَاءِ وَ أَوْفَرَ جَزَاءِ أَحَدٍ مِمَّنْ وَفَی بِبَیْعَتِهِ وَ اسْتَجَابَ لَهُ دَعْوَتَهُ وَ أَطَاعَ وُلَاةَ أَمْرِهِ أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَالَغْتَ فِی النَّصِیحَةِ وَ أَعْطَیْتَ غَایَةَ الْمَجْهُودِ فَبَعَثَكَ اللَّهُ فِی الشُّهَدَاءِ وَ جَعَلَ رُوحَكَ مَعَ أَرْوَاحِ السُّعَدَاءِ وَ أَعْطَاكَ مِنْ جِنَانِهِ أَفْسَحَهَا مَنْزِلًا وَ أَفْضَلَهَا غُرَفاً وَ رَفَعَ ذِكْرَكَ فِی الْعِلِّیِّینَ وَ حَشَرَكَ مَعَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِیقاً أَشْهَدُ أَنَّكَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْكُلْ وَ أَنَّكَ مَضَیْتَ عَلَی بَصِیرَةٍ مِنْ أَمْرِكَ مُقْتَدِیاً بِالصَّالِحِینَ وَ مُتَّبِعاً لِلنَّبِیِّینَ فَجَمَعَ اللَّهُ بَیْنَنَا وَ بَیْنَكَ وَ بَیْنَ رَسُولِهِ وَ أَوْلِیَائِهِ فِی مَنَازِلِ الْمُخْبِتِینَ فَإِنَّهُ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ.»

(سلام بر تو ای بنده درست‌کار فرمان‌بردار خداوند و رسول خدا و امیر المومنین و حسن و حسین که سلام و صلوات خدا بر ایشان باد، و سلام و رحمت و برکات خدا و مغفرت او بر تو و بر روان و پیکر تو. گواهی می‌دهم و خدا را گواه می‌گیرم که تو بر همان راهی که جنگجویان بدر و جان‌فشانان در راه خدا و پاک‌بازان در راه او در جهاد با دشمنانش و سخت‌کوشان در یاری اولیای خدا و بازدارندگان دشمنان از محبوبان خداوند ره سپردند، گام زدی؛ پس خداوند تو را بهترین پاداش و فراوان‌ترین و بی‌کاست‌ترین پاداشی که کسی در وفا نمودن به بیعت او و پاسخ گویی به فراخوانی او و فرمان‌بری از سرکردگان امر الهی گرفته، نصیبت گرداند. گواهی می‌دهم که تو در خیرخواهی سخت کوشیدی و تمام توان خود را به کار گرفتی، پس خداوند تو را در میان شهیدان محشور نماید و روحت را با روح نیک‌بختان همراه گردانده و از بهشت‌هایش، بهشتی که پهناورترین منزل‌گاه‌ها و زیباترین اتاق‌ها را دارد به تو عطا نماید و یاد تو را در میان علیین بلند گرداند و تو را با پیامبران و راستین‌منشان و شهیدان و درست‌کاران که آن‌ها بهترین نیکو رفیقان هستند، محشور گرداند. شهادت می‌دهم که تو سستی ننمودی و از دشمن نگریختی و تو با بینش از کار

خود، ره‌پوی راه درست‌کاران و پیرو پیامبران، در این راه پیش رفتی؛ پس ای کاش که خداوند ما را با تو و رسولش و اولیایش در منزل‌گاه سرنهادگان به آرامش وجود الهی گرد آورد، که او ارحم الراحمین است.)

سپس به کنار سر حضرت عبّاس (علیه السلام) برو و دو رکعت نماز بگزار و پس از آن هر چه خواستی نماز بخوان و بسیار دعا کن و پس از این رکعت‌ها بگو:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لَا تَدَعْ لِی فِی هَذَا الْمَكَانِ الْمُكَرَّمِ وَ الْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ ذَنْباً إِلَّا غَفَرْتَهُ وَ لَا هَمّاً إِلَّا فَرَّجْتَهُ وَ لَا مَرَضاً إِلَّا شَفَیْتَهُ وَ لَا عَیْباً إِلَّا سَتَرْتَهُ وَ لَا رِزْقاً إِلَّا بَسَطْتَهُ وَ لَا خَوْفاً إِلَّا آمَنْتَهُ وَ لَا شَمْلًا إِلَّا جَمَعْتَهُ وَ لَا غَائِباً إِلَّا حَفِظْتَهُ وَ أَدَّیْتَهُ وَ لَا حَاجَةً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ لَكَ فِیهَا رِضًی وَ لِی فِیهَا صَلَاحٌ إِلَّا قَضَیْتَهَا یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ.»

(خداوندا بر محمّد و آل محمّد درود فرست و در این جایگاه گرامی و شهادتگاه ارجمند، گناهی از مرا نابخشوده و هیچ دل‌پریشی و اندوهی را نازدوده و هیچ ناخوشی را بهبود نیافته و هیچ عیب و کاستی را ناپوشانده و هیچ روزی و رزقی را فزون ناکرده و هیچ نگرانی را ایمنی نداده و هیچ جمعی را گردنیاورده و هیچ غائبی را بی‌نگهبان و نابازگشته و هیچ درخواستی از حوائج دنیا و آخرت که تو آن را می‌پسندی و صلاح من در آن است را برنیاورده مگذار، ای مهربانترین مهربانان.)

سپس به سمت ضریح حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) بازگرد و در کنار پاهای مبارک حضرت توقف نما و بگو:

«السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا أَبَا الْفَضْلِ الْعَبَّاسَ بْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا ابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیِّینَ السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا ابْنَ أَوَّلِ الْقَوْمِ إِسْلَاماً وَ أَقْدَمِهِمْ إِیمَاناً وَ أَقْوَمِهِمْ بِدِینِ اللَّهِ وَ أَحْوَطِهِمْ عَلَی الْإِسْلَامِ أَشْهَدُ لَقَدْ نَصَحْتَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَخِیكَ فَنِعْمَ الْأَخُ الْمُوَاسِی فَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً ظَلَمَتْكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً اسْتَحَلَّتْ مِنْكَ الْمَحَارِمَ وَ انْتَهَكَتْ حُرْمَةَ الْإِسْلَامِ فَنِعْمَ الصَّابِرُ الْمُجَاهِدُ الْمُحَامِی النَّاصِرُ وَ الْأَخُ

الدَّافِعُ عَنْ أَخِیهِ الْمُجِیبُ إِلَی طَاعَةِ رَبِّهِ الرَّاغِبُ فِیمَا زَهِدَ فِیهِ غَیْرُهُ مِنَ الثَّوَابِ الْجَزِیلِ وَ الثَّنَاءِ الْجَمِیلِ فَأَلْحَقَكَ اللَّهُ بِدَرَجَةِ آبَائِكَ فِی دَارِ النَّعِیمِ اللَّهُمَّ إِنِّی تَعَرَّضْتُ لِزِیَارَةِ أَوْلِیَائِكَ رَغْبَةً فِی ثَوَابِكَ وَ رَجَاءً لِمَغْفِرَتِكَ وَ جَزِیلِ إِحْسَانِكَ فَأَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ وَ أَنْ تَجْعَلَ رِزْقِی بِهِمْ دَارّاً وَ عَیْشِی قَارّاً وَ زِیَارَتِی بِهِمْ مَقْبُولَةً وَ حَیَاتِی بِهِمْ طَیِّبَةً وَ أَدْرِجْنِی إِدْرَاجَ الْمُكْرَمِینَ وَ اجْعَلْنِی مِمَّنْ یَنْقَلِبُ مِنْ زِیَارَةِ مَشَاهِدِ أَحِبَّائِكَ مُنْجِحاً قَدِ اسْتَوْجَبَ غُفْرَانَ الذُّنُوبِ وَ سَتْرَ الْعُیُوبِ وَ كَشْفَ الْكُرُوبِ إِنَّكَ أَهْلُ التَّقْوی وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ.»

(سلام بر تو ای اباالفضل العبّاس بن امیر المومنین، سلام بر تو ای پسر سرور جانشینان پیامبران، سلام بر تو ای پسر نخستین اسلام آورده این قوم وکهن ایمان‌ترین ایشان و برپادارنده‌ترین دین خدا از میان ایشان و آگاه‌ترین آنان به اسلام، گواهی می‌دهم که تو برای خدا و رسول خدا و برای برادرت خیرخواهی نمودی، و تو چه نیکو برادر غم‌خواری هستی! پس خدا لعنت کند امّتی را که تو را کشتند و خدا لعنت کند امّتی را که بر تو ستم نمودند و خدا لعنت کند امّتی را که حرمت محارم تو را زیر پای نهاد و حرمت اسلام را هتک نمود. و تو نیکو شکیبائی جان‌فشان و پشتیبانی یاور بودی و برادری که از برادرش دفاع نمود و پذیرنده‌ای مطیع پروردگار خود بودی و بسیار روی آورنده به ثواب فراوان و حمد و ثنای جمیلی که دیگران از آن روی برتافتند، پس خداوند تو را به درجهٔ پدرانت در بهشت نعمت، ملحق نماید. خداوندا، من از شوق ثواب تو و به امید مغفرت تو و احسان شایسته‌ات، به زیارت اولیایت روی آورده‌ام و از تو خواهش دارم که بر محمّد و خاندان پاک او درود فرستی و روزی مرا به آبروی ایشان نازل گردان و زندگی‌ام را شادمان کن و زیارتم را به یمن وجودشان پذیرفته و زندگی‌ام را به یمن

وجودشان خوشایند فرما و مرا چون گرامی‌داشتگان در مراتب عالی بنشان و از جمله بازگردندگان از زیارت شهادتگاه محبوبانت، آنسان که شایسته بخشودگی گناهان و پرده پوشی بر کاستی‌ها و زدودن اندوه‌ها باشم، قرار ده. به راستی که تو سزاوار پرهیزکاری هستی و بخشودن تو را سزد.)

چون برای بازگشتن تصمیم گرفتی با وجود نازنین حضرت أبو الفضل (علیه السلام) وداع کنی، در کنار قبر حضرت توقف نما و بگو:

«أَسْتَوْدِعُكَ اللَّهَ وَ أَسْتَرْعِیكَ وَ أَقْرَأُ عَلَیْكَ السَّلَامَ آمِناً بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ بِكِتَابِهِ وَ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اللَّهُمَّ اكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِینَ اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِیَارَةِ قَبْرِ ابْنِ أَخِی رَسُولِكَ (صلی اللّٰه علیه و آله) وَ ارْزُقْنِی زِیَارَتَهُ أَبَداً مَا أَبْقَیْتَنِی وَ احْشُرْنِی مَعَهُ وَ مَعَ آبَائِهِ فِی الْجِنَانِ وَ عَرِّفْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ رَسُولِكَ وَ أَوْلِیَائِكَ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَوَفَّنِی عَلَی الْإِیمَانِ بِكَ وَ التَّصْدِیقِ بِرَسُولِكَ وَ الْوَلَایَةِ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ (علیهم السلام) وَ الْبَرَاءَةِ مِنْ عَدُوِّهِمْ فَإِنِّی رَضِیتُ بِذَلِكَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.»(1)

(تو را به خدا می‌سپارم و از تو می‌خواهم که حافظ من باشی و به تو درود می‌فرستم، به خدا و رسول خدا و بدانچه که او از سوی خداوند آورده، ایمان آوردیم. خداوندا ما را با شاهدان بنویس. خداوندا این را آخرین زیارت من از قبر پسر برادر رسولت (صلی الله علیه وآله) قرار مده و مادام که زنده‌ام داشته‌ای، مرا زیارت او روزی کن و مرا با او و پدرانش در بهشت، محشور نما و مرا با او و رسولت و اولیایت آشنایی ده. خداوندا بر محمّد و آل محمّد درود فرست و مرا بر ایمان به تو و تایید رسولت و ولایت علیّ


1) . بحار الأنوار، ج98، ص217 تا 219؛ مصباح الزائر، ص213؛ المزارر الکبیر، ص389 تا 392؛ العبّاس، أبو الفضل ابن أمیر المؤمنین8سماته و سیرته، ص247؛ به نقل از كامل الزيارات، ص256 تا 258.

بن ابیطالب و امامان (علیهم السلام) و بیزاری از دشمنان ایشان بمیران که من بدان خشنودم. درود خدا بر محمّد و آل محمّد.)

زیارت دوّم

یکی دیگر از زیارات‌هائی که برای حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) در شب عید فطر و عید قربان روایت شده است، زیارتی می‌باشد که مرحوم ابن مشهدی (قدس سره) آن را نقل نموده، و نوشته است: سپس به سوی شهادتگاه حضرت عبّاس بن علیّ (علیه السلام) برو و بر کنار ضریح شریف حضرت بایست و بگو:

«السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِیُّ الصَّالِحُ وَ الصِّدِّيقُ الْمُوَاسِي، أَشْهَدُ أَنَّكَ آمَنْتَ بِاللَّهِ، وَ نَصَرْتَ اِبْنَ رَسُولِ اللَّهِ، وَ دَعَوْتَ إِلَى سَبِيلِ اللَّهِ، وَ وَاسَيْتَ بِنَفْسِكَ، وَ بَذَلْتَ مُهْجَتَكَ، فَعَلَيْكَ مِنَ اللَّهِ أَفْضَلُ التَّحِيَّةِ وَ السَّلَامِ.»

(سلام بر تو اى ولىّ صالح و يارى كنندۀ راستين! گواهى مى‌دهم كه تو، به خدا ايمان آوردى و فرزند پيامبرش را يارى دادى و به راه خدا خواندى و از خودگذشتگى با جانت كردى و خون دادى، سلام و درود كامل خدا بر تو باد.)

سپس خود را بر قبر نورانی وجود نازنین قمر بنی هاشم حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) بینداز و خدمت ایشان بگو:

«بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا نَاصِرَ دِينِ اللَّهِ، السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا نَاصِرَ الْحُسَيْنِ الصِّدِّيقِ، السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا نَاصِرَ الْحُسَيْنِ الشَّهِيدِ، عَلَيْكَ مِنِّي السَّلَامُ مَا بَقِيتُ وَ بَقِیَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ.»(1)


1) . المزار الکبیر، ص425. و مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) این زیارت را از شیخ مفید و سیّد بن طاووس و شهید اوّل4به این نحو نقل نموده است: «السَّلَامُ عَلَیْكَ أَیُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ وَ الصِّدِّیقُ الْمُوَاسِی أَشْهَدُ أَنَّكَ آمَنْتَ بِاللَّهِ وَ نَصَرْتَ ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ دَعَوْتَ إِلَی سَبِیلِ اللَّهِ وَ وَاسَیْتَ بِنَفْسِكَ فَعَلَیْكَ مِنَ اللَّهِ أَفْضَلُ التَّحِیَّةِ وَ السَّلَامُ. ثُمَّ انْكَبَّ عَلَی الْقَبْرِ وَ قُلْ: بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی یَا نَاصِرَ دِینِ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا نَاصِرَ الْحُسَیْنِ الصِّدِّیقَ السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا نَاصِرَ الْحُسَیْنِ الشَّهِیدَ عَلَیْكَ مِنِّی السَّلَامُ مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ. ثُمَّ صَلِّ عِنْدَ رَأْسِهِ رَكْعَتَیْنِ وَ قُلْ مَا قُلْتَ عِنْدَ رَأْسِ الْحُسَیْنِ.» - (بحار الأنوار، ج98، ص355).

(پدر و مادرم فدايت باد، اى ياور دين خدا! سلام بر تو، اى ياور حسين صِدّيق! سلام بر تو، اى ياور حسين شهيد! از من بر تو درود تا زنده‌ام، و شب و روز باقی است.)

سپس نزد سر حضرت عبّاس (علیه السلام) دو رکعت نماز می‌گزاری و آن‌چه را که نزد سر حضرت امام حسین (علیه السلام) گفتی را بگو،(1)که آن دعا چنین است:

«اللَّهُمَّ إِنِّي لَكَ صَلَّيْتُ، وَ لَكَ رَكَعْتُ، وَ لَكَ سَجَدْتُ، وَحْدَكَ لَا شَرِيكَ لَكَ، لِأَنَّهُ لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ وَ الرُّكُوعُ وَ السُّجُودُ إِلَّا لَكَ، لِأَنَّكَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَبْلِغْهُمْ عَنِّي أَفْضَلَ السَّلَامِ وَ التَّحِيَّةِ، وَ ارْدُدْ عَلَیَّ مِنْهُمُ السَّلَامَ. اللَّهُمَّ وَ هَاتَانِ الرَّكْعَتَانِ هَدِيَّةٌ مِنِّي إِلَى سَيِّدِي الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِیٍّ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ)، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ عَلَيْهِ وَ تَقَبَّلْهَا مِنِّي، وَ أْجُرْنِي عَلَيْهِمَا أَفْضَلَ أَمَلِي وَ رَجَائِي فِيكَ وَ فِي أَوْلِيَائِكَ، يَا وَلِیَّ الْمُؤْمِنِينَ.»(2)

(خدایا من فقط برای تو نماز گزاردم و رکوع نمودم و سجده کردم و یگانه‌ای و تو را شریکی نباشد و نماز و رکوع و سجده جز برای تو جایز نباشد زیرا که تنها خدایی هستی که جز تو خدایی نیست. خداوندا بر محمّد و خاندان محمّد صلوات فرست و سلام بسیار و بهترین تحیت و درودها را از من به ایشان رسان و سلام ایشان را به من رسان. خداوندا این دو رکعت، هدیه از طرف من و در تکریم سرور و مولایم حسین بن علیّ که صلوات تو بر آن دو باد، است. خداوندا بر محمّد و بر او صلوات فرست و آن را از من قبول کن و اجرم ده و بهترین امید و چشم‌داشتم از تو و از ولیّ‌ات را به من ارزانی دار، ای صاحب اختیار مؤمنین.)


1) . المزار الکبیر، ص425.

2) . المزار الکبیر، ص423 و 424.

زیارت سوّم

زیارت دیگری که مرحوم ابن مشهدی (قدس سره) برای وجود نازنین باب الحوائج إلی اللّه، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) روایت نموده است، زیارتی می‌باشد که می‌فرماید: سپس به کنار قبر مطهر حضرت عبّاس بن علیّ (علیهما السلام) ی‌آیی و می‌گویی:

«السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِیُّ الصَّالِحُ النَّاصِحُ الصِّدِّيقُ، أَشْهَدُ أَنَّكَ آمَنْتَ بِاللَّهِ وَ نَصَرْتَ اِبْنَ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ دَعَوْتَ إِلَى سَبِيلِ اللَّهِ، وَ وَاسَيْتَ بِنَفْسِكَ، وَ بَذَلْتَ مُهْجَتَكَ، فَعَلَيْكَ مِنَ اللَّهِ السَّلَامُ التَّامُّ.»

(سلام بر تو ای ولیّ نیکوکار خیرخواه راستین‌منش، شهادت می‌دهم که تو به خدا ایمان آوردی و پسر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را یاری نمودی و به راه خدا فراخواندی و با بذل جانت هم‌دردی نمودی و روح نابت را در طبق اخلاص نهادی، پس از خداوند تو را سلامی بی‌کاستی.)

سپس خود را بر قبر مطهر حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) می‌اندازی، و آن مرقد نورانی را می‌بوسی، و می‌گوئی:

«بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا نَاصِرَ دِينِ اللَّهِ، السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا نَاصِرَ الْحُسَيْنِ الصِّدِّيقِ، السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا شَهِيدُ ابْنَ الشَّهِيدِ، السَّلَامُ عَلَيْكَ مِنِّي أَبَداً مَا بَقِيتُ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ.»(1)

(پدر و مادرم به فدای تو ای یاور دین خدا. سلام بر تو ای امیر المومنین، سلام بر تو ای یاری‌گر راستین حسین، سلام بر تو ای شهید فرزند شهید، هماره از من تو را تا آن‌گاه که زنده‌ام سلام. و درود خدا بر محمّد و خاندان محمّد.)


1) . المزار الکبیر، ص433؛ عنه البحار، ج98، ص261.

زیارت چهارم

زیارت دیگری که برای حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) روایت شده است، زیارتی می‌باشد که مرحوم شیخ مفید (قدس سره) آن را نقل نموده، و نوشته است: هنگامی‌که به طرف محل شهادت امام حضرت حسین (علیه السلام) می‌روی، قبل از آن‌که وارد بارگاه آن حضرت شوی، غسل کن، و پاکیزه‌ترین لباس‌های خود را بپوش، نزدیک قبر مطهر و نورانی ایشان بایست، و صورتت را به سوی حضرت قرار بده،... و سپس به طرف قبر نورانی حضرت عبّاس بن امیرالمؤمنين (علیه السلام) حرکت نما، و بعد کنار قبر حضرت توقف کن و بگو:

«اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا اِبْنَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ أَيُّهَا اَلْعَبْدُ اَلصَّالِحُ اَلْمُطِيعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ جَاهَدْتَ وَ نَصَحْتَ وَ صَبَرْتَ حَتَّى أَتَاكَ اَلْيَقِينُ لَعَنَ اَللَّهُ اَلظَّالِمِينَ لَكُمْ مِنَ اَلْأَوَّلِينَ وَ اَلْآخِرِينَ وَ أَلْحَقَهُمْ بِدَرْكِ اَلْجَحِيمِ.»

(سلام بر تو ای پسر امیر المومنین، سلام بر تو ای بنده نیکوکار فرمان‌بردار از خدا و رسول خدا. شهادت می‌دهم که تو جان‌فشانی کردی و خیرخواهی نمودی و شکیبایی کردی تا آن‌که لحظه جان باختنت فرارسید. خداوند ستم روا کردگان به شما از اوّلین‌ها و آخرین آن‌ها را لعنت کند و ایشان را به درک دوزخ درافکند.)

سپس در بارگاه حضرت أبو الفضل (علیه السلام) هرچه می‌خواهی نماز مستحبّی بخوان و به درگاه الهی بسیار دعا كن انشاء اللّه.(1)

زیارت پنجم

یکی دیگر از زیارت‌های حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) زیارتی می‌باشد که مرحوم کفعمی (قدس سره) آن را نقل کرده و نگاشته است: و هنگامی‌که به جهت زیارت حضرت عبّاس (علیه السلام) به نزدیک مرقد مطهر حضرت رسیدی بگو:


1) . المقنعه، ص471.

«السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِيعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِمْ وَ عَلَيْكَ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ عَلَى رُوحِكَ وَ بَدَنِكَ أُشْهِدُ اللَّهَ أَنَّكَ مَضَيْتَ عَلَى مَا مَضَى عَلَيْهِ الْبَدْرِيُّونَ الْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الْمُنَاصِحُونَ لَهُ فِي جِهَادِ الْأَعْدَاءِ الْمُبَالِغُونَ فِي نُصْرَةِ أَوْلِيَائِهِ فَجَزَاكَ اللَّهُ أَفْضَلَ الْجَزَاءِ وَ أَوْفَرَ جَزَاءِ أَحَدٍ وَفَى بِبَيْعَتِهِ وَ اسْتَجَابَ لَهُ دَعْوَتَهُ وَ حَشَرَكَ مَعَ النَّبِيِّينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً.»

(سلام بر تو ای بنده درست‌کار فرمان‌بردار خدا و رسول خدا و امیر المومنین و حسن و حسین که سلام و صلوات خدا بر ایشان باد، و سلام و رحمت و برکات خدا و مغفرت او بر تو و بر روان و پیکر تو. گواهی می‌دهم که تو بر همان راهی که مجاهدین بدر و جان‌فشانان در راه خدا و پاک‌بازان در راه او در جهاد با دشمنانش و سخت کوشان در یاری اولیای خدا و بازدارندگان دشمنان از محبوبان خداوند ره سپردند، گام زدی؛ پس خداوند تو را بهترین پاداش و فراوان‌ترین پاداشی که کسی در وفا نمودن به بیعت او و پاسخ گویی به فراخوانی او گرفته، نصیبت گرداند و تو را با پیامبران و راستین‌منشان و شهیدان و درست‌کاران که آن‌ها نیکو رفیقان هستند، محشور گرداند.)

سپس کنار سر مبارک حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) دو رکعت نماز بخوان و بعد به سبب آن دعا نما و در هنگام وداع با حضرت عبّاس (علیه السلام) بگو:

«أَسْتَوْدِعُكَ اللَّهَ وَ أَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلَامَ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اللَّهُمَّ اكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيَارَتِي قَبْرَ وَلِيِّكَ وَ ابْنِ أَخِي نَبِيِّكَ وَ ارْزُقْنِي زِيَارَتَهُ أَبَداً مَا أَبْقَيْتَنِي وَ احْشُرْنِي مَعَهُ وَ مَعَ آبَائِهِ فِي الْجِنَانِ.»(1)


1) . البلد الأمین، ص410.

(تو را به خدا می‌سپارم و به تو درود می‌فرستم، به خدا و رسول خدا و کتاب او و آن‌چه که او از سوی خداوند آورد، ایمان آوردیم. خداوندا ما را همراه با شاهدان بنویس. خداوندا این را آخرین زیارت من از قبر ولیّ‌ات و پسر برادر رسولت (صلی الله علیه وآله) قرار نده و مادام که زنده‌ام داشته‌ای، زیارت او را روزی‌ام کن و مرا با او و پدرانش در بهشت، محشور نما.)

زیارت ششم

یکی دیگر از زیارت‌های حضرت أبو الفضل (علیه السلام) که مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) آن را از مرحوم سیّد طاووس (قدس سره) نقل نموده، زیارت حضرت در روز أربعین می‌باشد، که در این‌باره نوشته است: عطاء می‌گوید: روز بیستم ماه صفر همراه جابر بن عبد اللّه انصاری بودم، چون به سرزمین غاضريه رسیدیم، در رودخانه آن‌جا - یعنی رودخانه فرات - غسل کرد و لباس پاکی را که به همراه داشت پوشید.

سپس جابر به من گفت: ای عطاء! آیا عطر همراه تو می‌باشد؟ گفتم: من سُعد دارم. پس از آن مقداری بر سر و سایر بدنش کشید. سپس پابرهنه حرکت نمود تا این‌که نزدیک سر مقدّس حضرت امام حسین (علیه السلام) توقف کرد. و سه مرتبه اللّه اکبر گفت. سپس در حالی‌که غش کرده بود بر روی قبر حضرت افتاد. پس وقتی بهوش آمد، شنیدم که می‌گفت: السلام عليكم يا آلَ اللّه ... سپس به طرف قبر عبّاس بن امیر المؤمنين (علیهما السلام) رفت، و نزدیک قبر توقف کرد و گفت:

«السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا أَبَا الْقَاسِمِ السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا عَبَّاسَ بْنَ عَلِیٍّ السَّلَامُ عَلَیْكَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ بَالَغْتَ فِی النَّصِیحَةِ وَ أَدَّیْتَ الْأَمَانَةَ وَ جَاهَدْتَ عَدُوَّكَ وَ عَدُوَّ أَخِیكَ فَصَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَی رُوحِكَ الطَّیِّبَةِ وَ جَزَاكَ اللَّهُ مِنْ أَخٍ خَیْراً.»

(سلام بر تو ای ابا القاسم، سلام بر تو ای عبّاس بن علیّ، سلام بر تو ای پسر امیر المؤمنین، گواهی می‌دهم که تو در خیرخواهی سخت‌کوشی نمودی و امانت را به

اهلش رساندی و در برابر دشمنت و دشمن برادرت جان‌فشانی نمودی، پس صلوات خدا بر روح پاک تو، و خداوند چون تو برادری را پاداش خیر عطا فرماید.)

عطاء در ادامه می‌گوید: سپس جابر بن عبد اللّه انصاری دو رکعت نماز خواند و در پیشگاه خداوند متعال دعا کرد و از آن‌جا رفت.(1)

زیارت هفتم

مرحوم سیّد محمّدرضا حسینی جلالی (قدس سره) از کتب زیدیه، زیارت دیگری را برای وجود نازنین حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در روز اربعین، و اوّل ماه رجب، و شب و روز نیمه ماه رجب، و نیمهٔ ماه شعبان، و هر سه شب از شب‌های قدر، و شب و روز عید فطر و قربان، و شب و روز عرفه روایت نموده، نوشته است:

«السلام علیک یا عبّاسُ، یا ثابتَ الأساس، و نورَ النِبْراس، و عروس الأفراد،(2)

السلام علیک یا لیثَ الطِراد، و سیفَ الجِلاد، و سمّ الأعادِ، السلام علیک یا مَنْ احْتَسَبَ نَفْسهُ و بنی أمّهِ و أبیه دُونَ أخِیه، السلام علیک یا ابنَ مَنْ کاعَتْ عنهُ الفوارسُ الشوامسُ. السلام علیک یا ساقیَ الماءَ الطیِبین المُهتدِین، و مُبِیحَ حِمَی الجبّارینَ المُعْتَدِین.»(3)


1) . مصباح الزائر، ص287؛ عنه البحار، ج98، ص330.

2) . و فی نسخة: «عروس الأفراس».

3) . العبّاس، أبو الفضل ابن أمیر المؤمنین8سماته و سیرته، ص252؛ به نقل از مجموع مکاتبات الإمام عبد اللّه بن حمزه، ص276 و 277.

بوسیدن مرقد مطهر حضرت عبّاس (علیه السلام)

از آن‌جائی که در مذهب تشیّع هر عملی باید بر أساس آیات و یا روایات اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) باشد، لذا از روایاتی که دلالت بر رجحان و استحباب بوسیدن مرقد مبارک و مطهر و منور حضرت قمر بنی هاشم، أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) می‌نماید، روایتی است که مرحوم ابن مشهدی (قدس سره) در کتاب «المزار الکبیر» در مورد زیارت حضرت عبّاس (علیه السلام) از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) نقل کرده است، که همان‌گونه که در باب زیارات حضرت عبّاس (علیه السلام) گذشت، در آن روایت می‌فرماید:

«ثُمَّ تَنْكَبُّ عَلَى الْقَبْرِ وَ تُقَبِّلُهُ.»(1)

(سپس خود را بر روی قبر حضرت عبّاس (علیه السلام) می‌اندازی و آن را می‌بوسی.)

به هر جهت این عبارت دلالت بر رجحان و استحباب بوسیدن قبر مطهر و منور باب الوائج إلی اللّه، حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) می‌نماید. از این رو مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) نیز بعد از نقل عبارت فوق نگاشته است:

«و در این امر، برای هر کس که خواهان نصّ و تأیید است کفایت می‌باشد. علاوه بر آن‌که شیخ مفید و ابن مشهدی و ابن طاوس4در کتاب‌های مزار خود نقل کرده‌اند: که پس از اذن دخول، داخل حرم شو و خود را به روی قبر انداز... بر این أساس، آیت تحقیق، پیشوای سالکان راه حقّ، مجدّد مذهب در قرن دوازدهم، آیة اللّه محمّدباقر بهبهانی (قدس سره) چون داخل حرم حضرت أبو الفضل (علیه السلام) می‌گشت درگاه حرم را همانند حرم سیّد الشُّهداء (علیه السلام) می‌بوسید.»(2)


1) . المزار الکبیر، ص433؛ عنه البحار، ج98، ص261.

2) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص336.

برتری حضرت عبّاس (علیه السلام) بر سلمان (علیه السلام)

از زبان مبارک ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) روایات زیادی در فضیلت حضرت سلمان فارسی (علیه السلام) نقل شده، که ممکن است برای برخی شائبه ایجاد نماید، و در صدد مقایسه حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) با جناب سلمان (علیه السلام) برآیند. گر چه این قیاس مع الفارق می‌باشد و اگرچه جناب سلمان (علیه السلام) عظمت فوق العاده‌ای نزد اهل بیت (علیهم السلام) دارد، ولی قابل مقایسه با حضرت عبّاس (علیه السلام) نمی‌باشد. و از جمله روایاتی که در مورد سلمان (علیه السلام) وجود دارد، فرمایش حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است که فرموده‌اند:

«سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ اَلْبَیْتِ.»(1)

(سلمان از ما اهل بیت است.)

حال اگر جناب سلمان (علیه السلام) این‌چنین مورد ستایش واقع شده، به جهت آن می‌باشد که به مقام ولایت اهل بیت (علیهم السلام) اعتراف، و پیرو راستین آن بزرگواران بوده است. که خداوند متعال نیز در مورد آثار تبعیت از حجّت خود در آیهٔ شریفهٔ اشاره کرده و می‌فرماید:

(فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي)(2)

«پس هر کسی از من پیروی کند، یقیناً از من است.»

چنانچه محدّث بزرگوار عالم تشیّع مرحوم علامهٔ مجلسی (قدس سره) نیز از تفسیر فرات کوفی روایت نموده است: خَیْثمه جُعفی می‌گوید: بر حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام) وارد شدم. پس حضرت به من فرمودند:


1) . بحارالانوار، ج108، ص238.

2) . سورهٔ ابراهیم، آیهٔ 36.

«يَا خَيْثَمَةُ! أَبْلِغْ مَوَالِيَنَا مِنَّا السَّلَامَ وَ أَعْلِمْهُمْ أَنَّهُمْ لَمْ يَنَالُوا مَا عِنْدَ اللَّهِ إِلَّا بِالْعَمَلِ، وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) : سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّمَا عَنَي بِمَعْرِفَتِنَا وَ إِقْرَارِهِ بِوَلَايَتِنَا وَ هُوَ قَوْلُهُ تَعَالَي: (خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَي اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ(1))»(2)

(ای خَیْثمه! به دوستان ما از طرف ما سلام برسان، و آن‌ها را آگاه نما به مقامی که در پیشگاه خداوند است نمی‌رسند، مگر به عمل. و مقصود رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از این‌که فرمودند: سلمان از ما اهل بیت است، این می‌باشد که سلمان به خاطر شناخت ما و اقرار به ولایت ما، از ما شد. و این معنای آیه‌ای است که می‌فرماید: «عمل صالح را با عمل بد مخلوط نمودند - یعنی ولایت را که عمل صالح است، با رفتار بد مخلوط کردند - امید که خدا توبه آنان را بپذیرد».)

پس اگر سلمان (علیه السلام) به مقام «مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ» رسیده، به سبب آن است که در پاره‌ای از عمر طولانی خود، ولایت ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) را پذیرفته و پیرو راستین آن بزرگواران بوده است. کاری که حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) همهٔ عمر شریف خود را در آن سپری نمودند و در نهایت نیز برای آن به شهادت رسیدند. که این جان‌فشانی آن‌چنان ارزشمند می‌باشد که طبق فرمایش حضرت امام سجّاد (علیه السلام)، جناب سلمان (علیه السلام) که جای خود دارد، بلکه تمام شهداء غبطهٔ آن حضرت را می‌خورد، آنجا که امام زین العابدین (علیه السلام) می‌فرمایند:

«إِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی مَنْزِلَةً یَغْبِطُهُ بِهَا جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ یَوْمَ الْقِیَامَة.»(3)

(به‌راستی که نزد خداوند تبارک و تعالی برای حضرت عبّاس (علیه السلام) رتبه و مقامی است، که در روز قیامت همهٔ شهداء به آن مقام غبطه می‌خورند.)


1) . سورهٔ توبه، آیهٔ 102.

2) . تفسیر فرات الکوفی، ص171؛ عنه البحار، ج65، ص55.

3) . امالی صدوق، ج2، ص208؛ عنه البحار، ج22، ص274؛ و ناسخ التواریخ؛ حیاة الإمام سیّد الشهداء الحسین (علیه السلام)، ج4، ص295.

ثانیاً: ممکن است گفته شود حضرت سلمان (علیه السلام) از حضرت عبّاس (علیه السلام) بالاتر است، چرا که جناب سلمان (علیه السلام) محدّث بود و مطالبی بر قلب او گزارش می‌شد. چنانچه از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) روایت شده است:

«کَانَ عَلِیٌّ (علیه السلام) مُحَدَّثاً وَ کَانَ سَلْمَانُ مُحَدَّثاً.»(1)

(حضرت علیّ (علیه السلام) و سلمان محدَّث بودند.)

این فضیلت حضرت سلمان (علیه السلام) نیز به برکت قبول امامت و ولایت و پیروی از ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) می‌باشد. که به جهت قبول ولایت و پیروی از اهل بیت (علیهم السلام)، اصحاب امام حسین (علیه السلام) هم همهٔ خصلت‌های جناب سلمان (علیه السلام) را دارا می‌باشند. بلکه آن بزرگواران فضائلی دارند که جناب سلمان (علیه السلام) ندارد، خاصه حضرت عبّاس (علیه السلام) که شبیهی در عالم برای آن وجود نازنین نمی‌توان یافت. چنانچه از حضرت امام رضا (علیه السلام) نقل شده است:

«قُتِلَ مَعَهُ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ ثَمَانِیَهَ عَشَرَ رَجُلًا مَا لَهُمْ فِی الْأَرْضِ شَبِیهُونَ.»(2)

(هجده نفر از مردان اهل بیت سیّد الشهداء (علیه السلام) با ایشان شهید شدند که در زمین شبیه و نظیری نداشتند.)

ثالثاً: مطلب دیگری که ممکن است باعث شود، برخی گمان کنند می‌توان حضرت سلمان (علیه السلام) را با حضرت أبو الفضل (علیه السلام) مقایسه نمود، آن است که حضرت سلمان (علیه السلام) از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و حضرت علیّ (علیه السلام) بوده است، ولی حضرت عبّاس (علیه السلام) فقط از اصحاب حضرت امام حسین (علیه السلام) بوده‌اند. که باید در جواب این مطلب هم گفت: حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) از اصحاب پدر بزرگوار خود حضرت علیّ (علیه السلام) نیز بوده‌اند، پدر بزرگواری که به منزلهٔ نفس و جان حضرت پیامبر (صلی الله علیه وآله) هستند، و درک محضر ایشان چونان درک محضر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) است، و گوئی با درک محضر حضرت علیّ (علیه السلام)، هر دو بزرگوار را درک نموده‌اند.


1) . بحارالانوار، ج9، ص795؛ و همچنین بحار، ج22، ص327.

2) . امالی صدوق، ج1، ص222؛ عنه بحار، ج98، ص103.

گذشته از این‌که حضرت عبّاس (علیه السلام) محضر دو برادر بزرگوار خود را درک نمودند. که پارهٔ تن و دو سبط بزرگوار رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بودند، و درک محضر آن دو امام بزرگوار (علیهما السلام) نیز چونان درک محضر پیامبر (صلی الله علیه وآله) است. گذشته از آن‌که اصحابِ وجود نازنین حضرت امام حسین (علیه السلام) برتر از اصحاب حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) و حضرت علیّ (علیه السلام) هستند. همان‌گونه که خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) نیز به این مطلب تصریح کرده‌اند و فرموده‌اند:

«فَإِنِّي لاَ أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لاَ خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي وَ لاَ أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ وَ لاَ أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَجَزَاكُمُ اَللَّهُ عَنِّي خَيْراً.»(1)

(پس همانا من یارانی باوفاتر و بهتر از اصحابم سراغ ندارم، و خویشاوندانی نیکوکارتر و به حقیقت نزدیک شده‌تر از اهل بیت خودم نمی‌شناسم، خداوند به شما پاداش نیک عنایت کند.)

آری اصحاب امام حسین (علیه السلام) برتر از همهٔ شهداء طول تاریخ می‌باشند. چنانچه در روایت دیگری مرحوم شیخ صدوق (قدس سره) از میثم تمار نقل کرده است:

«يَا جَبَلَةُ! اعْلَمِي أَنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِیٍّ (علیهما السلام) سَيِّدُ الشُّهَدَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لِأَصْحَابِهِ عَلَى سَائِرِ الشُّهَدَاءِ دَرَجَةٌ.»(2)

(ای جبله! بدان حسین بن علیّ (علیهما السلام) در روز قیامت سیّد و آقای شهداء است، و برای اصحاب حضرت بر بقیهٔ شهداء فضل و درجه‌ای می‌باشد.)

به هر صورت، اصحاب و یاران حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) که در رکاب آن حضرت به شهادت رسیدند، آن‌چنان مقام و منزلت و عظمتی دارند، که همهٔ شیعیان و ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام)، چونان حضرات انبیاء عظام (علیهم السلام)، همان‌گونه که حضرت امام رضا (علیه السلام) نیز به برخی از اصحاب خود توصیه فرمودند، فریاد سر می‌دهند: و در آرزوی همراهی، با حضرت امام حسین (علیه السلام) و اصحاب باوفای حضرت، در روز عاشورا می‌گویند:


1) . بحارالانوار، ج44، ص392.

2) . علل الشرائع، ج2، ص228.

«یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیْماً.»(1)

(اى كاش من با آنان مى‌بودم و به فوز عظيم مي‌رسيدم.)

و به راستی این تمنا و آرزوی با امام حسین (علیه السلام) و اصحاب بزرگوارشان بودن، مگر به امّت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چه عظمتی داده، که پیامبری چونان حضرت موسی (علیه السلام) آرزو می‌کنند، و ندا سر می‌دهند که:

«یَا لَیْتَنِی مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله) .»(2)

(ای کاش از امّت محمّد (صلی الله علیه وآله) بودم.)

و نه تنها حضرت موسی (علیه السلام) که خود مشرف به عنوان کلیم اللّهی می‌باشد، بلکه زادهٔ حضرت مریم (علیها السلام) نیز که خود سرآمد قدیسان عالم می‌باشد. از سویدای جانِ عیسوی خود، در این فراق سوزان، چونان دیگر انبیاء عظام (علیهم السلام) مشتاقانه و عاشقانه فریاد می‌زند:

«یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله) .»(3)

(ای کاش از امّت محمّد (صلی الله علیه وآله) بودم.)

و به راستی چگونه برخی می‌توانند سلمان (علیه السلام) را با وجود نازنین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) مقایسه نمایند. در حالی‌که خود سلمان (علیه السلام) اصحاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را برتر از اوّلین و آخرین مخلوقات خداوند متعال می‌داند. به نحوی‌که مرحوم کشی (قدس سره) از مسیب بن نجبه فزاری در این‌باره روایت نموده است:


1) . ترجمه و متن عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج1، ص606.

2) . بحارالأنوار، ج13، ص301.

3) . «روی أن عیسی کان فی سیاحته إذ نظر إلی جبل عال، و قصده، فإذا هو بصخرة فی ذروة الجبل أشد بیاضاً من اللبن فجعل عیسی یطوف حولها و یتعجب من حسنها. فأوحی اللّه إلیه یا عیسی! أتحب أن أبین لک أعجب مما تری؟ قال: نعم یا ربّ! فانفلقت الصخرة عن شیخ علیه مدرعة من شعر خضراء بیده عکازه بین یدیه غُب، و هو قائم یصلی فتعجب عیسی من ذلک. فقال: یا شیخ! ما هذا الذی أری؟ قال: رزقی فی کل یوم، قال له: منذ کم تعبد اللّه فی هذا الحجر، فقال: منذ أربعمائة سنة. قال عیسی: إلهی و سیّدی و مولای ما أقول أنک خلقت خلقاً أفضل من هذا. فأوحی اللّه إلیه أن رجلاً من أمة محمّد (صلی الله علیه وآله) أدرک شهر شعبان فصلی لیلة النصف منه فهو أفضل عندی من عبادة هذا أربعمائة سنة. قال عیسی: یا لیتنی کنت من أمة محمّد (صلی الله علیه وآله) .» - (سلوة العارفین، ج1، ص284).

وقتی سلمان فارسی (علیه السلام) به مدائن می‌آمد ما به استقبال او رفتیم. از این رو با او حرکت می‌کردیم تا آن‌که به کربلا رسیدیم. پس سلمان (علیه السلام) سؤال کرد: به این سرزمین چه می‌گویند؟ گفتند: کربلا. ناگاه سلمان (علیه السلام) گفت:

«هَذِهِ مَصَارِعُ إِخْوَانِی هَذَا مَوْضِعُ رِحَالِهِمْ وَ هَذَا مُنَاخُ رِكَابِهِمْ وَ هَذَا مُهَرَاقُ دِمَائِهِمْ یُقْتَلُ بِهَا خَیْرُ الْأَوَّلِینَ وَ یُقْتَلُ بِهَا خَیْرُ الْآخِرِینَ.»(1)

(اینجا قتلگاه برادران من است، اینجا مکان زین شتران آنان و خوابگاه اسب‌های آن‌ها و محل ریختن خون‌های آنان می‌باشد. در این سرزمین بهترین پیشینیان و بهترین آیندگان کشته خواهند شد.)

به هر ترتیب نقل شده است که یک نفر از علماء به جهت روایاتی که در مورد حضرت سلمان (علیه السلام) وجود دارد، ایشان را با حضرت عبّاس (علیه السلام) مقایسه کرده بود، و لکن چیزی نگذشت که این عالم از سخن خود عدول نمود، و چون از علّت آن سؤال کرده بودند گفت:

«من بعد از آن سخنان در خواب دیدم، که در مجلس باشکوهی وارد شدم، و حضرت ابا الفضل (علیه السلام) را در نهایت جلالت و عظمت در بالای آن مجلس دیدم، و سلمان (علیه السلام) را دیدم که در خدمت ایشان بود، و به دستورات ایشان عمل می‌کرد، و چون به یاد سخنان خود افتادم، سلمان (علیه السلام) با دست خود به من اشاره نمود و گفت: اشتباه کرده‌ای، چرا که جملهٔ «إنّه بحر لا ینزف» دربارهٔ من، مقابل اقران و امثال من، مانند ابی ذر و عمّار و ابن مسعود می‌باشد، و امّا نسبت به فرزند امیرالمؤمنین (علیه السلام)، قمر بنی هاشم ابا الفضل العبّاس (علیه السلام)، من افتخار


1) . اختیار معرفة الرجال، ج1، ص74؛ عنه البحار، ج22، ص386.

خادمی او را دارم، و شاگرد کوچک او هستم که باید از علم و فضل و کمال او توشه بگیرم.»(1)

راه‌های توسل به حضرت عبّاس (علیه السلام)

اشاره

مرحوم شیخ محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) از کتاب «منتخب التواریخ» روایت کرده است: اسم حضرت عبّاس (علیه السلام) به حساب حروف ابجد یکصد و سی و سه (133) می‌شود، کما این‌که کلمهٔ باب حسین (علیه السلام) نیز به حساب حروف ابجد یکصد و سی و سه (133) می‌گردد. و اگر کسی حاجتی داشته باشد و یکصد و سی و سه (133) مرتبه به عدد نام عبّاس (علیه السلام) بگوید:

«يا كَاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) إِكْشِفْ كَرْبِي بِحَقِّ أَخِيكَ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) .»(2)

(ای کسی‌که غم و غصه را از صورت حسین (علیه السلام) بردی به حقّ برادرت حسین (علیه السلام) غم و غصه را از من هم دور فرما.)

و مرحوم حسن حسن‌زاده آملی (قدس سره) نیز در مورد این طریق در باب توسل به حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) نگاشته، از امام جعفر صادق (علیه السلام) مروی است:

«در هر کربی توسّل به صاحب لوای سیّد الشهداء (علیه السلام) به عدد نام شریف آن جناب: «يا كَاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) إِكْشِفْ كَرْبِي بِحَقِّ أَخِيكَ الْحُسَيْنِ (علیه السلام)»، صد و سی و سه (133) بار.»(3)


1) عبد صالح (باب الحوائج إلي الله حضرت قمربني هاشم اباالفضل العبّاس)، ص126؛ به نقل از العبد الصالح العبّاس بن علیّ بن ابي طالب (علیهم السلام)، ص331.

2) . منتخب التواریخ، ص261؛ الخصائص العبّاسیة، ص75 و 76.

3) . هزار و یک کلمه، ج7، ص227.

و در کتاب «آثار و برکات دعا» از کتاب «روح و ریحان» طریقهٔ دیگری برای این ذکر شریف نقل شده، و در آن نوشته شده است: عارف وارسته مرحوم كشميرى (قدس سره) دربارۀ استغاثه و توسّل به حضرت ابو الفضل (علیه السلام) جهت برآورده شدن حاجات، دستور ذيل را توصيه مى‌فرمايد:

«دو ركعت نماز حاجت خوانده شود و به حضرت ابو الفضل (علیه السلام) هديه شود، سپس تسبيح حضرت زهرا (علیها السلام) خوانده و ثوابش هديه شود، آن‌گاه صد و سى و سه مرتبه اين ذكر خوانده شود: «يا كَاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ (علیه السلام) إِكْشِفْ كَرْبِي بِحَقِّ أَخِيكَ الْحُسَيْنِ (علیه السلام)». اين توسّل را تا روز اربعين هر روز بعد از نماز صبح يا بين نماز مغرب و عشا به جا بياوريد.»(1)

و مرحوم آيت اللّه سيّد نور الدّين ميلانى (قدس سره) فرموده‌اند: مرحوم آيت اللّه آقاى سيّد محمّدرضا بروجردى (قدس سره) از علماى بزرگ حوزه علميه كربلا بودند كه اخيراً در مشهد مقدّس در جوار حرم مطهرّ حضرت ثامن الأئمه علىّ بن موسى الرضا عليه آلاف التحيه و الثناء سكنا گزيده بودند. و از ايشان در عداد مراجع ياد مى‌شد ولى عمرش وفا نكرد.

مرحوم بروجردى (قدس سره)، آن زمان كه در كربلا ساكن بودند، براى آشتى و حسن رفتار بين عيال و مادرشان به وجود نازنین حضرت ابا الفضل العبّاس (علیه السلام) متوسل مى‌شوند و نتيجه خوبى مى‌گيرند به طورى كه صفا و صميمّيت كامل بين همسر و مادر ايشان برقرار مى‌گردد. توسل ايشان به اين نحو بوده است:

طبق مشهور 133 بار به عدد نام حضرت عبّاس (علیه السلام) گفته شود: «يا كاشِف الْكَرْبِ عَنْ وَجهِ الْحُسَينِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِّ اَخيكَ الْحُسَيْنِ»، و نقل كرده‌اند كه مرحوم آيت اللّه شيخ محمّد حسين اصفهانى (قدس سره) معروف به كمپانى مى‌فرمودند: اين ذكر، صحيحش اين است: «يَا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجهِ الْحُسَينِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِّ اَخيكَ الْحُسَيْنِ.»(2)


1) . آثار و برکات دعا، ص356 و 387؛ به نقل از روح و ریحان، ص10.

2) . کرامات عبّاسیه، ص106.

توسلی دیگر

مرحوم محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) روایت نموده است: يكى از مراجع بزرگ، از یک نفر از علماء که در شهر قم مقدّسه اقامت داشته، نقل كرده است: براى رفع مشكلى كه داشتم، متوسل به امام عصر حضرت حجة بن الحسن العسکری (علیه السلام) شدم. لذا بدین منظور مکرّر به مسجد مقدّس جمكران می‌رفتم، و با حضرت درد دل می‌نمودم ولی اثری حاصل نشد تا آن‌که روزى در آن مسجد در هنگام نماز، دلم شكست و خطاب به امام زمان (علیه السلام) عرض كردم:

ای سیّد و مولای من! آيا جايز است كه من در محضر شما باشم و به ديگرى متوسّل شوم؟ در حالی‌که شما امام من هستيد! و اطاعت شما بر من واجب می‌باشد! آيا زشت نيست با وجود امام، حتّى به مثل باب الحوائج حضرت أبو الفضل (علیه السلام) متوسّل شوم و ایشان را نزد خداوند متعال شفيع قرار دهم؟ و در این هنگام حزن و گریه بر من غلبه نمود، و قلبم شکست، و در همین حال بودم که ناگاه شنیدم حضرت ولی عصر (علیه السلام) به من فرمودند:

«نه تنها زشت نيست و ناراحت نمى‌شوم كه به عمویم حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) متوسّل شوى، بلكه شما را راهنمايى نيز مى‌كنم كه هنگام توسّل به ایشان چه بگويى. لذا هر زمان حاجتی داشتی، پس به واسطهٔ حضرت عبّاس (علیه السلام) به خداوند متعال متوسل شو و بگو:»

«یَا أَبَا الْغَوْثِ اَدْرِکْنِی.»(1)

(ای پدر پناه‌دهندگان به فریادم برس.)

و در جای دیگری در این‌باره روایت شده است: مرحوم آیت اللَّه العظمی مرعشی نجفی (قدس سره) به نقل از یکی از علمای بزرگ نجف می‌گوید: مشکل بزرگی برایم پیش آمد و طبق معمول، کبوتر نیاز به سوی پرچین نیایش پرواز دادم و برای حاجت روا شدن به مسجد جمکران رفتم و از امام زمان (علیه السلام) خواستم تا از خدا بخواهد مشکلم را حل کند. چندین بار به مسجد جمکران مشرّف


1) . الخصائص العبّاسیة، ص77.

شدم، ولی هیچ نتیجه‌ای نگرفتم. روزی هنگام نماز گزاردن در آنجا دلم شکست و بعد از نماز خدمت امام زمان (علیه السلام) عرض کردم: آیا جایز است که در منزل شما و در مسجد شما باشیم، ولی پاسخ مرا ندهید؟ آیا درست است در منزل شما به دیگری متوسل شوم؟

شما امام من هستید. درست نیست با وجود امام، من به علمدار امام حسین (علیه السلام) متوسل شوم و او را شفیع قرار دهم! از شدّت ناراحتی، بعد از نماز، در حال خواب و بیداری فرو رفتم. ناگهان وجود تابنده امام زمان (علیه السلام) را زیارت کردم. بی‌اختیار سلام دادم. حضرت با محبّت پاسخ دادند و فرمودند: نه تنها با وجود من، توسل تو به حضرت عبّاس (علیه السلام) ناپسند نیست، بلکه خوشحال هم می‌شوم و خودم تو را برای توسّل به ایشان راهنمایی می‌کنم که چگونه حاجت خود را از ایشان بگیری؛ زیرا ایشان مقام بلندی نزد ما دارد. هرگاه از ایشان حاجت خواستی، بگو:

«یا ابَا الْغَوْثِ ادْرِکْنِی.»(1)

توسلی دیگر

در کتاب «ساقی تشنه» در مورد از یکی از علماء نقل شده است: بیماری‌ام قابل معالجه نبود. همه پزشکانی که مرا معالجه کردند، از بهبودی من ناامید بودند. دیگر نباید حرف می‌زدم؛ چون بیماری‌ام را تشدید می‌کرد. سرطان حنجره هیچ علاجی نداشت و من فقط باید با پرهیز از سخن گفتن، با این درد کنار می‌آمدم، ولی خیلی برایم سخت بود. چون من یکی از سخنرانان شهر بودم و از دوستی خاندان پیامبر (صلی الله علیه وآله) برای مردم سخن می‌گفتم و در شب‌های محرم و ماه رمضان از حنجره‌ام برای اهل بیت (علیهم السلام) کار می‌کشیدم، این‌که دیگر نباید به سبب بیماری‌ام سخنرانی کنم، بیشتر ناراحتم می‌کرد.

ناامیدانه از تهران به شهر خود برگشتم. در راه چیزی به سنگینیِ بغض، گلویم را فشار می‌داد. من از خدمت‌گزاری به اهل بیت (علیهم السلام) و سخنرانی برای آنان محروم شده بودم. روزها به سختی در کنج خانه می‌گذشت. محرم نزدیک می‌شد و ناراحتی من از وضع جسمانی‌ام بیشتر می‌گشت. مردمی که از اطراف برای شرکت در مجالس سخنرانی من و گفتن مصیبت‌های اهل بیت عصمت


1) . ساقی تشنه، ص89؛ به نقل از ابو القربه، ص 181 (با تلخیص).

و طهارت (علیهم السلام) شرکت می‌کردند، امسال جای مرا خالی خواهند دید. روزی در بستر افتاده بودم که مطلب مهمی از ذهنم گذشت. در کتاب العبّاس (علیه السلام) مرحوم مُقرّم (قدس سره) خوانده بودم:

«اگر کسی حاجتی داشته باشد و متوسل به حضرت امّ البنین (علیها السلام)، مادر قمر بنی هاشم (علیه السلام) شود و روز شنبه را هم به نیت ایشان روزه بگیرد، حاجتش برآورده خواهد شد.»

در همان لحظه توسلی پیدا کردم و نذری هم نموده و به حضرت امّ البنین (علیها السلام) عرض کردم: خانم، من هر سال در چنین شبی برای مردم از فرزند برومند شما می‌گفتم و اشک می‌ریختم، ولی امسال در بستر بیماری افتاده‌ام و از سخن گفتن منعِ پزشکی شده‌ام، خودتان عنایتی فرمائید تا شفا پیدا کنم.

نماز مغرب و عشا را خواندم و بی‌اختیار به سمت مسجد، به راه افتادم. مردم که از وضعیت جسمی من آگاهی داشتند، به محض این‌که مرا دیدند، گریه کردند. من هم از این‌که نمی‌توانستم صحبت کنم، متأثر شدم، ولی پس از آن‌که وارد مسجد شدم، بی‌اراده به سمت منبر حرکت کردم و از پله‌های آن بالا رفته و بر منبر نشستم. خودم هم نمی‌دانستم برای چه بالای منبر می‌روم و چه می‌خواهم بگویم.

بسم اللَّه را گفتم و بدون هیچ‌گونه آمادگی قبلی، یک ساعت و نیم با صدای بلند صحبت کردم و بدون این‌که به بیماری‌ام توجه کنم، فقط کَرم و احسان حضرت ابا الفضل (علیه السلام) را مجسّم کردم و برای مردم سخنرانی نمودم. پس از سخنرانی، تازه متوجه کسالتم شدم و دیدم که هیچ اثری از بیماری در من نیست. فهمیدم که توسلّم نتیجه داده، شفا گرفته‌ام و تا امروز که سی سال از آن جریان می‌گذرد، هیچ اثری از سرطان حنجره در من نیست.(1)


1) . ساقی تشنه، ص89؛ به نقل از شیخ عبّاس عاشوری به نقل از فرزند آیت اللَّه العظمی گلپایگانی (رحمه اللّه)، برگرفته از: چهره درخشان قمر بنی هاشم، ص417.

توسلی دیگر

برخی از علماء از کتاب «کبریت الأحمر» نقل کرده‌اند که شیخ بیرجندی صاحب این کتاب نوشته است: برای برآورده شدن برخی از مهمات و مشکلاتی که برایم رخ داده بود به حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) متوسل شدم، ولی اثری از اجابت دعاهایم ندیدم، تا آن‌که روزی در خواب، در رؤیائی صادقه مردی را دیدم که به من گفت: هر حاجتی داری با این ذکر، به‌وسیلهٔ حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، به خداوند متعال متوسل شو، همانا ذات مقدّس باری تعالی به جهت آبرو و منزلت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در پیشگاه خود، حاجات تو را روا می‌فرماید، و آن ذکر چنین بود:

«عَبْدُ اللّه أَبَا الْفَضْل! دَخِيلَكَ.»

(بندهٔ خداوند ای أبا الفضل! به تو پناهنده شده‌ام.)

بیرجندی در ادامه نوشته است: پس در هیچ حاجتی به وسیلهٔ این ذکر به حضرت أبو الفضل (علیه السلام) متوسل نشدم، مگر آن‌که خداوند متعال حاجت مرا برآورده نمود، و همّ و غمّ مرا بر طرف کرد و به آرزویم رساند.(1)

توسلی دیگر

مرحوم شیخ محمّدابراهیم کلباسی (قدس سره) نقل کرده است: صاحب کتاب «معالی السبّطین»، مرحوم شیخ مهدی مازندرانی (قدس سره) فرموده‌اند: هر کس مشکل و حاجتی دارد اگر متوسل به وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) شود، و این ختم را تکرار نماید، حاجتش برآوره می‌شود. و طریقه ختم این‌چنین می‌باشد:

«ابتدا صد و سی و سه (133) مرتبه صلوات بفرستد (اللهم صل علی محمّد و آل محمّد)، سپس صد و سی و سه (133) مرتبه بگوید: یا عبّاس یا عبّاس ... و


1) . الخصائص العبّاسیة، ص76؛ عجائب قصص أمّ البنین و أبوالفضل العبّاس8، ص419.

بعد از آن مجدداً صد و سی و سه (133) مرتبه بگوید: (اللهم صل علی محمّد و آل محمّد)، و این عمل را هر روز انجام دهد تا حاجتش برآورده شود.»(1)

و صاحب کتاب «کرامات عبّاسیة» ماجرای این ختم را به این نحو نقل کرده است: حضرت حجة الاسلام و المسلمين جناب حاج آقا علىّ رباّنى خلخالى مؤلف كتاب شريف «چهره درخشان قمر بنى هاشم ابو الفضل العبّاس» فرموده‌اند: يكى از موثقين محترم كه سال‌هاى متمادى مجاور كربلا بود، در شب يكشنبه ربيع الثانى 1414 در حرم مطهر كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه (علیها السلام) نقل كردند.

صاحب كتاب «معالى السبّطين»، مرحوم شيخ مهدى مازندرانى (قدس سره) سال 1358 هجرى قمرى در كربلا ايّام ماه مبارك رمضان در چند جا منبرى رفت و آخرين منبرش در رواق حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) بود. مرحوم شیخ مهدی مازندرانى (قدس سره) يك شب فرمودند: هر كسى فردا شب به اينجا، (يعنى: به رواق حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) بيايد،) تحفه‌اى به او خواهم داد. فردا شب ما نيز در آن مجلس حاضر شديم، ايشان، توسل و ختمى براى حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) نقل كرد كه انجام آن، وقت معيّن و ساعت و روز مشخصى ندارد. طريقهٔ ختم را اين طور بيان فرمودند:

«ابتدا 133 مرتبه صلوات بفرستد (اللهم صل على محمّد و آل محمّد) نيز 133 مرتبه بگويد: يا عبّاس يا عبّاس ... و بعد از آن مجدداً 133 مرتبه بگويد (اللهم صل على محمّد و آل محمّد) و اين عمل را هر روز انجام دهد تا حاجتش برآورده شود.»

ناقل مطلب افزودند من براى بر آمدن حاجتى، بعد از اتمام ماه رمضان مزبور، از همان روز اوّل شوال اين ختم را شروع كردم، روز هشتم شوال حاجتم برآورده شد. و خواسته من اين بود:


1) . الخصائص العبّاسیة، ص78.

«من در كربلا بودم و مادرم در ايران به سرمى‌برد و مى‌خواستم وى نيز به كربلا بيايد. حضرت عبّاس (علیه السلام) عنايت فرمودند و حاجتم آمدن مادر به كربلا روا شد.»(1)

توسلی دیگر

و همچنین ختم دیگری از مرحوم شیخ مهدی مازندرانی (قدس سره) نقل شده است، که از مجربات می‌باشد، آن چنین است که اگر کسی در بیابان عطش بر او عارض شد و در معرض هلالک قرار گرفت: متوسل به حضرت عبّاس (علیه السلام) شود و بگوید:

«یا أبا القربة.»(2)

(ای پدر مشک.)

توسلی دیگر

به تجربه رسيده كه نذر براى حضرت اُمّ البنين (علیها السلام) و اطعام مستمندان به نام حضرت ابا الفضل (علیه السلام) براى برآورده شدن حاجات مؤ ثر است.(3)

توسلی دیگر

از مرجع بزرگ نجف اشرف مرحوم آيت اللّه العظمى آقاى سيّد محمود حسينى شاهرودى (قدس سره) نقل شده است كه فرموده بود: من در مشكلات، صد مرتبه صلوات براى مادر حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، حضرت اُمّ البنين (علیها السلام) مى‌فرستم.(4)


1) . كرامات عبّاسية: معجزات حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص104 و 105.

2) . الخصائص العبّاسیة، ص78؛ عجائب قصص أمّ البنین و أبوالفضل العبّاس8، ص419.

3) . كرامات عبّاسية: معجزات حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص102.

4) . كرامات عبّاسية: معجزات حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص102.

توسلی دیگر

چهار شب جمعه، ده مرتبه سورهٔ يس، بدين طريق :شب جمعه اوّل سه مرتبه، شب جمعه دوّم سه مرتبه، شب جمعه سوّم سه مرتبه، شب جمعه چهارم، يك مرتبه سوره يس به نيابت از حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) هديه براى مادر بزرگوارشان حضرت اُمّ البنين (علیها السلام) بخواند إنشاء اللّه حاجت روا گردد.(1)

توسلی دیگر

يكى از ختم‌هاى مجربه راجع به حضرات چهارده معصوم (علیهم السلام) و حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) را بدين منوال گفته‌اند: به نيّت قربت مطلقه دو ركعت نماز حاجت بخواند، و هزار و چهار صد مرتبه ذكر صلوات هديه چهارده معصوم (علیهم السلام) بخواند و صد مرتبه نيز هديه به پيشگاه حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) كه باب درگاه آل محمّد (صلی الله علیه وآله) است، بفرستد، و حاجت خود را بطلبد انشاء اللّه تعالى روا مى‌شود.(2)

توسلی دیگر

بين نماز مغرب و عشاء دو ركعت نماز حاجت بخواند تا چهل و يك شب، و توسل به ساحت كثير البركات حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) جويد، بدين طريق بعد از نماز، اوّل ذكر شريف صلوات، و سپس كلمات زير با توجه كامل خوانده شود، ضمناً بايد چهل شب كه تمام شد يك شب آخر از چهل شب را گرو نگاه‌داشت، تا وقتى‌كه حاجت برآورده شد، آن‌گاه بجا آورد. و كلمات مزبور اين چنین است:


1) . كرامات عبّاسية: معجزات حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص102 و 103.

2) . كرامات عبّاسية: معجزات حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص103.

«أَمَن يُجيبُ الْمُضْطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوء يا رَبِّ يا رَبِّ يا رَبِّ يا عبّاسَ بْنَ عَلىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ اَلاَمان اَلاَمان اَلاَمان اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى اَدْرِكْنى جملات آخر را تكرار نمايد تا نفس قطع شود، انشاء اللّه حاجت روا گردد.»(1)

توسلی دیگر

برای قضاء حاجت و ادای دین مجرب است، از شب جمعه شروع کند تا دو هفته و در هر شب، از نصف شب بخواند. شب اول غسل کند ولی سایر شب ها ضروری نیست.

شب جمعه (شب اوّل) هزار بار بگوید: اللهم صل علی محمّد و آل محمّد.

شب شنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی امیرالمؤمنین.

شب یک شنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی فاطمة الزهراء.

شب دوشنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی الحسن.

شب سه شنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی الحسین.

شب چهارشنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی علی بن الحسین.

شب پنج شنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی محمد بن علی.

شب جمعه هزار بار بگوید: اللهم صل علی جعفر بن محمد.

شب شنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی موسی بن جعفر.

شب یک شنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی علی بن موسی.

شب دوشنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی محمد بن علی.

شب سه شنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی علی بن محمد.

شب چهارشنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی حسن بن علی.

شب پنج شنبه هزار بار بگوید: اللهم صل علی حجة بن الحسن.

شب جمعه هزار بار بگوید: اللهم صل علی العبّاس الشهید.(2)


1) . كرامات عبّاسية: معجزات حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص103 و 104.

2) . اسرار دعا، ص255؛ به نقل از صلوات کلید حل مشکلات، ص40.

توسلی دیگر

گفته شده که چهار شب جمعه، ده مرتبه سوره یس، بدین طریق خوانده شود انشاء اللّه کارساز خواهد بود: شب جمعه اوّل سه مرتبه، شب جمعه دوّم سه مرتبه، شب جمعه سوّم سه مرتبه، شب جمعه چهارم یک مرتبه، سوره یس به نیابت از حضرت ابوالفضل العبّاس (علیه السلام) و هدیه برای مادرش اُمّ البنین (علیها السلام) بخواند، انشاء اللّه که حاجات بر آورده به خیر خواهد گردید.(1)

توسلی دیگر

مؤلف مكين الاساس آورده: ثقه‌اى خبر داد مرا كه حاجت مهمّى داشتم از پير زال جدّه خود شنيده بودم كه هرگاه كسى براى قضاى حاجتش، هفت شب چهارشنبه متوسل به حضرت عبّاس (علیه السلام) شده و در هر يك از شب‌هاى مزبور صد مرتبه ورد زير را بخواند: حاجت او به شكل غير عادى برآورده خواهد شد و آن اين است:

اى ماه بنى هاشم خورشيد لقا عبّاس***اى نور دل حيدر شمع شهدا عبّاس

از درد و غم اياّم ما رو به تو آورديم***دست من‌مسكين گير از بهر خدا عبّاس(2)

توسلی دیگر

توسل دیگری که برای برآورده شدن حوائج و رفع گرفتاری‌ها به آن توصیه شده است، ختم و توسلی می‌باشد که صاحب کتاب «کرامات العبّاسیة» در مورد آن روایت کرده است که از بياض خطّى موجود در كتابخانهٔ مرحوم آيت اللّه العظمى آقاى حاج سيّد محمّدرضا گلپايگانى (قدس سره) طريقه ختم و توسل به حضرت عبّاس (علیه السلام) را اين چنين نوشته است: از شب جمعه يا شب دوشنبه قبل از نماز صبح شروع تا وقت نماز صبح تمام شود، دوازده روز، و هر روز يكصد و سى و سه مرتبه بخواند:


1) . نوادر و متفرقات، ج6، ص60.

2) . كرامات عبّاسية: معجزات حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص104.

اى ماه بنى هاشم خورشيد لقا عبّاس***اى نور دل حيدر شمع شهدا عبّاس

از دست غم دوران من رو به تو آوردم***دست من بي‌كس گير از بهر خدا عبّاس(1)

معجزات حضرت عبّاس (علیه السلام)

اشاره

معجزات والا علمدار عرصهٔ کربلای حسینی (علیه السلام)، و مسندنشین بیشهٔ علوی (علیه السلام)، وجود نازنین حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به‌قدری زیاد و الحقّ بی‌شمار می‌باشد که آدمی از کثرت بی‌اندازهٔ آن حیران می‌گردد. و چرا این‌گونه نباشد وقتی وجود نازنین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) همه عمر خود را در راه اعتلای کلمةُ اللّه جلّ جلاله و اطاعت از پدر بزرگوار خود حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و برادران ارجمندشان (علیهما السلام) سپری نمودند. و أساساً وجود غیر قابل احصاء معجزات آن سکان‌دار لشکر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، گوئي معنای آن فرمایشی است که می‌فرماید:

«مَن كَانَ لِلَّهِ كَانَ اللهُ لَهُ.»(2)

(هر کس از آن خدا باشد، خدا هم از آن اوست.)

و چون آن یل تکسوار سرزمین کربلا تمامی عمر خود را در راه ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی و اطاعت از حضرت علیّ (علیه السلام) و دفاع از دو سبط بزرگوار خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه وآله) حضرت امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) سپری نمودند، خداوند متعال نیز رحمت خود را شامل حال آن بزرگوار نموده است. به نحوی‌که امکان ندارد کسی از روی یقین و اعتقاد به آن باب الحوائج إلی اللّه (علیه السلام) متوسل شود و از درگاه باری تعالی با دست خالی برگردد. از این رو نگارنده بر خود لازم می‌داند به تعدادی از معجزات آن قمر عشیرهٔ حیدری، و آن فرزند حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)، وجود نازنین حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام)، در این مختصر اشاره نماید.


1) . كرامات عبّاسية: معجزات حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص105 و 106.

2) . بحارالأنوار، ج79، ص197.

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به‌شیخ عبدالرّحیم

مرحوم شیخ علیّ‌اکبر نهاوندی (قدس سره) روایت نموده است: بعضى از علماء مورد وثوقی که ساکن كربلا و غيره هستند نقل نموده‌اند: یکی از شاگردان مرحوم شیخ مرتضی انصارى (قدس سره) به نام شيخ عبد الرّحيم شوشترى (قدس سره) نقل کرده است: در حرم مطهّر سيّد الشهداء (علیه السلام) بودم كه مرد و زنى از اعراب باديه نشین، وارد حرم مطهّر شدند و با خود طفلى داشتند كه فلج بود، به آن حضرت توسّل پیدا کرده، و حضرت را زيارت نموده، بيرون رفتند. من بعد از زيارت و نماز در حرم حضرت امام حسین (علیه السلام)، به حرم حضرت ابو الفضل (علیه السلام) مشرّف شدم، ديدم آن مرد و زن هم طفل فلج خود را به آن‌جا آورده، و مى‌گويند:

«دخيلك يابن امير المؤمنين!»

و بعد خودشان به پشت ضريح مقدّس حضرت رفتند، ولی طفل را روبه‌روى ضريح مقدّس حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) گذاشتند، و آن طفل قادر بر حركت نبود. در نماز بودم كه آن کودک شفا يافته، حركت كرد و به اطراف نگاه كرد، پدر و مادر خود را نديد، از حرمبيرون رفت، و بعد به پدر و مادرش ملحق شد بدون آن‌كه شفاء پیدا کردن کودک خود را امر عجيبى به حساب بیاورند.

من چون حاجتى داشتم كه هميشه در مشاهد مشرّفه عرض مى‌كردم و اجابت نمى‌ديدم؛ در اين هنگام حوصله‌ام تنگ شده، در مقام جسارت برآمده، به حضرت عرض كردم: يا ابا الفضل! تا زمانى‌كه اعراب باديه نشین، نزد شما عزيزتر هستند و بيشتر از ما حرمت دارند، ديگر من خدمت شما نمى‌مانم و به اعراب ملحق مى‌شوم.

در این هنگام متوجه اشتباه خودم شدم، ملتفت شدم كه اعراب از ضعف ايمانشان است كه دعايشان زود اجابت مى‌شود و عذرخواهى كردم. پس از آن‌که از کربلا به نجف اشرف بازگشتم، هنگام ورود، خادم مرحوم آقا شيخ مرتضى انصاری (قدس سره) مرا ملاقات كرد و به من گفت:

«أجب استادك!»

(خدمت استادت برو!)

از این رو به خدمت مرحوم آقا شیخ مرتضی انصاری (قدس سره) رسيدم، وقتی ایشان را ملاقات کردم به من فرمودند:

«دو حاجت دارى؛ يكى آن‌كه در نزدیک صحن مقدّس حضرت امير المؤمنين (علیه السلام) منزلى خريدارى نمايى و دوّم به مكّه مشرّف شوى، بعد وجهى به من عطا فرمود كه در آن موارد مصرف كنم و فرمود: تا من هستم این ماجرا را نزد كسى اظهار مكن!»

من ابتدا از آن وجه، قرض‌های خود را ادا كردم و بقىهٔ آن اموال را صرف خريد خانه و سفر حجّ نمودم.(1)

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به جاهلی در محل

برخی روایت کرده‌اند: يكى از جاهل‌هاى محل ما به نام داش علىّ بود، كه چند سال پيش فوت شد. در زمان حياتش يك روز من از توى بازار رد مى‌شدم، که ديدم داش علىّ بازار را قُرقُ كرده و چاقويش را هم دستش گرفته و يك نفس‌كش جرأت نطق نداشت، آن روزها هنوز ماشين و اتومبيل نبود، من با قاطر به مجالس سوگوارى حضرت سيّد الشهداء (علیه السلام) مى‌رفتم. از سرگذر كه رد شدم متوجه شدم كه مرا ديد و تا چشمش به من افتاد، گفت: از قاطر پياده شو، پياده شدم گفت: كجا مى‌روى؟

ديدم مستِ مست است، و بايد با او راه آمد، گفتم: به مجلس روضه مى‌روم، گفت: يك روضه حضرت ابو الفضل (علیه السلام) همين‌جا برايم بخوان، چون چاره‌اى نداشتم، يك روضه حضرت ابو الفضل (علیه السلام) برايش خواندم، داش علىّ بنا كرد گريه كردن، اشك‌ها روى گونه‌اش مى‌غلتيد و روى زمين مى‌ريخت، چاقويش را غلاف كرد و قرق تمام شد. بعد فهميدم همان روضه كارش را درست كرده و باعث توبه‌اش شده بود.


1) . العبقري الحسان في أحوال مولانا صاحب الزمان (علیه السلام)، ج5، ص307؛ کبریت الأحمر، ص166.

چند سال بعد داش علىّ مُرد، چند شب بعد از فوتش او را در خواب ديدم، حال او را پرسيدم، مثل اين‌كه مى‌دانست مى‌خواهم وضع شب اوّل قبرش را بپرسم .گفت : راستش اين است كه تا آمدند از من سئوالاتى بكنند، سقائى آمد - مقصودش حضرت ابو الفضل (علیه السلام) بود - و فرمود:

«داش علىّ غلام ما است كارى به كارش نداشته باشيد.»(1)

آثار نقض عهد با حضرت عبّاس (علیه السلام)

در کتاب «دار السلام» از یکی از طلاب علوم دینی نقل شده است: در کربلا بودم، و مادرم در تهران، که شبی خواب دیدم مادرم نزدم آمد و گفت: پسرم من از دنیا رفته‌ام ولی مرا نزد تو می‌آورند، در حالی‌که بینی مرا شکسته‌اند. ترسان و وحشت زده از خواب بیدار شدم، و در فکر آن خواب بودم که از یکی از دوستانم نامه‌ای به دستم رسید که در آن نوشته شده بود، مادرت از دنیا رفت، و من جنازهٔ او را با دیگران به کربلا فرستادم. وقتی جنازه‌داران رسیدند، گفتند: جنازه مادر تو را در کاروان‌سرائی نزدیک ذی‌الکفل قرار داده‌ایم، زیرا گمان می‌کردیم که تو در نجف هستی.

و من هنوز در فکر خوابی که دیده بودم، و آن‌چه مادرم دربارهٔ شکسته شدن دماغش در عالم رؤیا به من گفته بود، به سر می‌بردم. از این رو وقتی جنازهٔ او را آوردند، تابوت را بازکردم، و دیدم بینی او شکسته است، پس از آن‌ها علّتش را جویا شدم، گفتند: جنازه روی همهٔ جنازه‌ها بوده، و در بین راه اتفاقی رخ نداد که موجب شکستن بینی او شده باشد، مگر وقتی‌که اسب‌ها با هم برخورد کردند، آن را بر زمین انداختند، و ما از واقعهٔ دیگری که موجب شکستن بینی او شده باشد هیچ اطلاعی نداریم.

پس جنازهٔ مادرم را به صحن حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) آوردم، و خدمت حضرت عرض کردم: ای أبا الفضل! مادر من به خوبی نمی‌توانست نماز بخواند و روزه بگیرد، و اکنون به شما پناه آورده است، من ضمانت می‌کنم پنجاه سال از طرف او، برای نماز و روزه‌هایش نایب بگیرم.


1) . كرامات عبّاسيه: معجزات حضرت ابوالفضل العبّاس (علیه السلام)، ص9.

شما نیز لطف کنید، و عذاب و آزار بعد از مرگ را از او بردارید. و بعد از انجام اعمال تغسیل و تکفین، مادرم را خاک کردم.

بعد از دفن مادر مدّتی گذشت که شبی در خواب دیدم سر و صدا و جنجالی بر درب خانه‌ام بلند است، از خانه بیرون آمدم و مشاهده کردم مادرم را به درختی بسته‌اند و او را تازیانه می‌زنند. گفتم: چه اتفاقی افتاده؟ چه گناهی کرده که او را می‌زند؟ گفتند: [به حضرت عبّاس (علیه السلام) بدهکار است از این رو] حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به ما فرموده‌اند: او را بزنیم تا مبلغ معین را بپردازد. از این رو داخل خانه رفتم و پول را آوردم، و مادرم را آزاد کردم، او را آوردم. و مشغول خدمت کردن به او شدم.

وقتی‌که از خواب بیدار شدم، دیدم مبلغی که در عالم رؤیا از من گرفتند، به اندازهٔ پنجاه سال نماز و روزه می‌باشد. لذا آن مبلغ را برداشتم و نزد صاحب ریاض (قدس سره) بردم، و به ایشان عرض کردم: این پول پنجاه سال نمازه و روزهٔ استیجاری برای مادرم می‌باشد.(1)

عاقبت جسارت به حضرت عبّاس (علیه السلام)

در کتاب «إکسیر العبادات فی أسرار الشهادات» روایت شده است: سیّد احمد حائری (قدس سره) فرزند سیّد نصر اللّه مدرس حائری (قدس سره) که در طریق اجازات علماء معروف می‌باشد، حکایت کرده است: روزی با جمعی از خدام، در صحن شریف حضرت عبّاس (علیه السلام) نشسته بودم که مردی با عجله از حرم شریف حضرت بیرون آمد، در حالی‌که دست دیگر خود را بر روی جای انگشت خنصرش(2)

که قطع و خون‌ریزی داشت، گذاشته بود.

وقتی دیدیم که حال او متغییر می‌باشد، برخواستیم و با عجله او را دریافتیم، پس زمانی‌که دست خود را برداشت، دیدیم که انگشت کوچکش از بیخ قطع شده، و مانند ناودان خون از آن جاری است. پس به داخل حرم برگشتیم، و دیدیم انگشتش بر شبکهٔ ضریح مقدّس حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) آویزان می‌باشد، و مع ذلک یک قطرهٔ خون هم از آن بیرون نیامده و به جائی


1) . دار السلام نوری، ج2، ص272؛ عنه الکبریت الأحمر، ص165.

2) . الخِنْصَر: هِي الإِصْبَع الخَامِسَة مِن أَصَابِع اليَد؛ انگشت کوچک، پنجمین انگشت در میان انگشتان دست است.

نرسیده است. آن مرد بعد از گذشتن یک شب از این ماجرا مُرد، و ما متوجه شدیم که این ماجرا به جهت هتک حرمت به آن حضرت، رخ داده است.(1)

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به مرحوم مامقانی (قدس سره)

برخی روایت کرده‌اند: مرحوم آیت اللَّه العظمی مامقانی (قدس سره) مجتهد بزرگ نجف اشرف (متوفای 1323 ه. ق) که از دانشمندان بزرگ اسلامی در زمان خود بوده و دارای آثار برجسته‌ای از جمله شرح مکاسب محرمه است، نقل می کند:

در تجزیه و تحلیل یکی از مسائل باب ارث که احتیاج زیادی به محاسبه داشت، درماندم. هر چه سعی کردم، نتوانستم آن مسئله را حل کنم. ناچار دست توسل به بی‌کرانهٔ دانش‌ها، اهل بیت اطهار (علیهم السلام) زدم و آن‌گاه به وجود نازنین حضرت عبّاس (علیه السلام) متوسل شدم و عرض نیازمندی فراوانی کردم.

شب، در عالم رؤیا حضرت را در خواب دیدم. ایشان پاسخ آن مسئله فقهی دشوار را به من فرمودند، سپس از من پرسیدند: می‌دانی چرا نتوانستی آن مسئله را حل کنی؟ پاسخ دادم: خیر. فرمودند: چون برای لحظه‌ای دچار خود بزرگ بینی شدی و از اندیشه‌ات گذشت که گذشتگان ما که محاسبات ریاضی بلد نبودند، چطور این گونه مسئله‌ها را حل می‌کردند؟ همین سبب گرفتاری تو شد و خدا هم خواست با این مسئله آگاهت کند.(2)

شفای بیمار در حال مرگ به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام)

محقق توانا و نویسنده برجسته، مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) روایت نموده است: در کتاب «إعلام الناس فی فضائل العبّاس» تألیف عالم وارسته سیّد سعید فرزند دانشمند فاضل سیّد ابراهیم بهبهانی می‌گوید:


1) . کبریت الأحمر، ص165؛ به نقل از إکسیر العبادات فی أسرار الشهادات، ج2، ص515.

2) . ساقی تشنه، ص88؛ به نقل از چهرهٔ درخشان قمر بنی هاشم (علیه السلام)، ص423.

من در اوائل ذی القعدهٔ سال هزار و سیصد و پنجاه و یک هجری قمری ازدواج نمودم و بعد از گذشت یک هفته، به زُکام و تب گرفتار شدم. برای معالجه نزد اطباء نجف رفتم امّا اقدامات آنان سودمند واقع نشد و بیماری رو به شدّت می‌رفت. در اوّل جمادی الاُلی در سال هزار و سیصد و پنجاه و سه هجری قمری به کوفه رفتم و تا ماه رجب آنجا ماندم، در حالی‌که هنوز تب قطع نشده و ضعف بر بدنم مستولی گشته بود به حدّی که قادر به ایستادن نبودم. سپس به نجف بازگشتم و تا ذی القعدهٔ آن سال بدون مراجعه به طبیب - زیرا می‌دانستم که مداوای ایشان مؤثر واقع نمی‌شود - در آنجا بسر بردم.

در ذی الحجهٔ همان سال دکتر مشهور نجف، محمّد زکی اباظه، که قبلاً نیز نزد او معالجه کرده بودم، با دکتر محمّدتقی جهان و دو طبیب دیگر، از بغداد به نجف آمده و خواستند مرا مدوا کنند، امّا بیماری به حدّی رسیده بود که متفقاً اعلام داشتند غیرقابل بهبودی است و سرانجام تا یک ماه دیگر مرا به کام مرگ خواهد انداخت.

ماهه محرّم سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار هجری قمری فرارسید و پدرم برای اقامهٔ عزای سیّد الشهداء (علیه السلام) عازم قریه‌ای که شاهزاده قاسم فرزند حضرت کاظم (علیه السلام) در آنجا دفن بود گشت، و فقط مادرم که از من پرستاری می‌کرد و دائماً در حال گریه بود، نزدم ماند.

در شب هفتم آن ماه، در خواب مردی با هیبت، با سیمائی نورانی و دلفریب که شباهت بسیاری به سیّد مهدی رشتی داشت را مشاهده نمودم. او از پدرم پرسید، گفتم که به قاسم آباد رفته است. فرمود: پس چه کسی در مجلس ما در روز پنج‌شنبه اقامهٔ عزادرای خواهد نمود - و آن شب، شب پنج‌شنبه بود - سپس فرمود: پس تو نوحه بخوان و عزاداری نما.

سپس از مقابلم درگذشت و بعد از اندکی مجدداً نزدم آمد و گفت: فرزندم! سیّد سعید به کربلا رفته است تا برای ادای نذری که نموده است مجلس مصیبتی برای مصائب حضرت أبو الفضل (علیه السلام) به پا دارد، تو هم به کربلا برو و مصیبت عبّاس (علیه السلام) را بخوان، و سپس در عالم رؤیا از من پنهان شد.

از خواب بیدار شدم و برای بار سوّم که به خواب رفتم سیّد مزبور مراجعت نمود و با تندی و شدّت گفت: مگر نمی‌گویم به کربلا برو، پس این تأخیر برای چیست؟ این مرتبه ترس مرا فراگرفت

و بیمناک از خواب برخاستم و ماجرا را برای مادرم بازگو کردم. او مسرور شد و تفأل زد که آن سیّد، حضرت أبو الفضل (علیه السلام) بوده است.

صبح که فرارسید مادرم بر آن شد که مرا به کربلا به حرم حضرت عبّاس (علیه السلام) ببرد. امّا هر کس از این تصمیم او آگاه شد به خاطر ضعف بسیاری که در من مشاهده می‌کرد، به حدّی که حتّی قادر به نشستن در وسیلهٔ نقلیّه نبودم، او را از این کار بازمی‌داشت. من در این حال بودم تا روز دوازدهم محرّم، و مادرم همانطور اصرار در سفر به کربلا به هر شکل که بود داشت.

یکی از خویشان که چنین دید گفت که مرا بر تخت روانی بگذارند و بدانجا ببرند. این امر انجام شد و مرا در آن حالت به حرم مطهّر حضرت عبّاس (علیه السلام) بردند و در آنجا در کنار ضریح به خواب رفتم. من در آن شب - یعنی شب سیزدهم محرّم - در حالت اغما بودم که آن سیّد مذکور آمد و فرمود:

«چرا روز هفتم در آن مجلس حاضر نشدی در حالی‌که سعید چشم انتظار تو بود، امّا حال که روز هفتم حضور نیافتی، امروز روز سیزدهم، روز دفن حضرت عبّاس (علیه السلام) است، پس برخیز و مصیب عبّاس (علیه السلام) را بخوان. سپس از مقابلم ناپدید شد، امّا مجدداً نزدم آمد و مرا به مصیبت خوانی فراخواند. برای بار سوّم دست روی کتف راستم که بر آن می‌خوابیدم گذاشت و فرمود: تا کی در خوابی؟! برخیز و مصیبتم را ذکر کن.»

من در حالی‌که هیبت او سراپای وجودم را به لرزه در آورده بود بپاخاستم و مدهوش انوار او گشته و به زمین افتادم، و این امر را هر کس که در حرم مطهّر بود مشاهده نمود. پس از مدّتی در حالی‌که عرق بر بدنم نشسته بود به هوش آمدم در حالی‌که هیچ آثاری از ضعف و بیماری در بدنم به چشم نمی‌خورد.

و این امر در ساعت پنج از شب گذشته، شب سیزدهم محرّم سال هزار و سیصد و پنجاه و چهار هجری اتفاق افتاد. مردم که چنین دیدند از حرم و صحن و بازار گردم جمع شدند و شروع به تکبیر و تهلیل نموده و لباسم را پاره کردند. مأموران حرم آمدند و مرا به یکی از حجره‌های

صحن، که مقابل حرم بود بردند و من تا صبح در آنجا به سر بردم. چون صبح طلوع فجر فرارسید وضو ساختم و در حرم با صحّت و سلامت کامل نماز خواندم و سپس شروع به ذکر مصائب حضرت أبو الفضل (علیه السلام) نمودم.(1)

درخواست خانه از حضرت عبّاس (علیه السلام)

روایت شده است: حجة الاسلام و المسلمین حجّتی می‌گوید: من حدود پنج سال داشتم و پدرم امامت مسجد پنجعلیّ قم را داشت و در آن محل منزل کوچکی اجاره کرده بود، روزی صاحب خانه که زن بیوه‌ای بود، آمد و با عصبانیت و ناراحتی به پدر ما گفت: آقا شما مجتهد، عالم، و پیش نماز مسجد هستید این منزل برای فرزندان یتیم من است، و فرزندان شما روی دیوارهای داخل خانه خط کشیده‌اند.

مرحوم والد ما گفت: من که همیشه نمی‌توانم منزل بمانم و مراقب باشم، بیرون منزل می‌روم و درس و مشغله دارم ولی من انشاء اللّه قبل از تحویل منزل به شما، منزل را رنگ می‌کنم و تحویل می‌دهم و الآن من را ناراحت نکن.

پس از این‌که صاحب خانه رفت، آقا وضو گرفت و برای اقامه نماز مغرب و عشاء به سمت مسجد حرکت کرد و من را با خود برد، به سر کوچه که رسیدیم رو به قبله ایستاد (و هر وقت پدرم دعا می‌نمود رنگش متغیر می‌شد و اشک در چشمانش حلقه می‌زد و حال خاصی پیدا می‌کرد) پدر ما دست‌هایش را بالا آورده و خدمت حضرت عبّاس (علیه السلام) عرض کرد:

«عبدَ اللّه ابا الفضل دخیلک. یا حضرت عبّاس من تا به حال خانه نخواسته‌ام و به مستأجری راضی بودم ولی الآن از شما می‌خواهم که منزلی داشته باشم تا برای این امور ناراحت و شرمنده نشوم.»

وارد مسجد شدیم و نماز مغرب را خواندیم، وقتی نماز تمام شد خانمی از پشت پرده گفت: اگر آقایان اجازه بدهند عرضی خدمت آقا دارم. آقایانی که پشت سر والد ما بودند کنار رفتند و


1) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص260.

آن خانم آمد کنار محراب به آقا گفت: آقا! منزلی از پدر، به ما که سه خواهر هستیم، ارث رسیده و از آن جا که شنیده‌ام شما مستأجرید، می‌خواهیم این منزل را به شما هدیه کنیم.

مرحوم آقا گفتند: شما یک سهم دارید شاید خواهرهایتان راضی به این امر نباشند. گفت: نه این خواسته همه ما است. و آقا فرمود: در اقوام و بستگانتان فقیری ندارید تا این منزل را به او بدهید. آن خانم گفت: نه اولاً: فامیل فقیر نداریم. و ثانیاً: اگر هم داشتیم شما همچون پدر ما هستید و می‌خواهیم به شما هدیه دهیم. آقا قبول فرمود و فردا، سند منزل را خدمت حاج آقا آوردند.

و یکی از مریدان آقا که معمار و همچنین آدم خیّری بود به آقا گفت: این منزل نیاز به بازسازی دارد و الآن نزدیک ماه رمضان است شما که انشاء اللّه برای ماه مبارک به کرمانشاه تشریف می‌برید من این منزل را بازسازی و نقاشی می‌کنم و پس از برگشت شما تحویل می‌دهم و این‌گونه با عنایت حضرت ابا الفضل العبّاس (علیه السلام) منزل خوبی برای والد ما تهیه شد.

بزرگان فرموده‌اند ذکر «عبدَ اللّه ابا الفضل دَخیلُک» برای برآورده شدن حاجت مجرب است و عدد این ذکر بستگی به توجه قلبی افراد دارد حتّی ممکن کسی با یک بار توسل و گفتن این ذکر مانند آیت اللّه حجّتی کرمانشاهی حاجتش برآورده شود، ولی به عدد «133» مرتبه نیز سفارش شده و تجربه نشان داده است با مداومت بر این ذکر شریف، حاجات برآورده می‌شود، إن شاء اللّه.(1)

عاقبت قسم دروغ خوردن به حضرت عبّاس (علیه السلام)

صاحب کتاب «سر دلبران» نقل کرده است: مرحوم حاج قدرت اللّه لطیفی نسب، مکاشفهٔ ملا آقا جان دربارهٔ حضرت قمر بنی هاشم أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) را از زبان ملا آقا جان برای بنده چنین حکایت کرد:

در یکی از سفرهای زیارتی که به عتبات عالیات و به کربلای معلّی رفته بودم، شب جمعه برای زیارت حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) به حرم آن حضرت رفتم. [در آن مکان] رسم بیشتر


1) . سر دلبران، ص108.

اعراب آن منطقه بر آن بود که برای رفع مخاصمه و نزاع‌های گروهی و خانوادگی و...، طرفین دعوا به حرم حضرت أبو الفضل (علیه السلام) می‌آمدند و مدعی و شاکی راضی می‌شد که مدعی علیه، قسم یاد کند که من بی‌تقصیرم و فلان جُرم را مرتکب نشده‌ام و پس از سوگند، دعوا خاتمه می‌یافت.

البته گنه‌کار واقعی هرگز جرئت نمی‌کرد که در محضر حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) قسم بخورد؛ زیرا می‌دانست اگر قسم دروغ بخورد دچار بلائی می‌شود و حضرت أبو الفضل (علیه السلام) او را عقوبت نموده رسوا می‌گردد. مرحوم ملا أقا جان زنجانی چنین ادامه داد: شب جمعه در حرم حضرت أبو الفضل (علیه السلام) مشغول دعا و زیارت بودم که عده‌ای وارد حرم شدند و معلوم شد طرفین دعوا هستند که برای رفع مخاصمه آمده‌اند. جوانی متهم بود که به دختری ظلم و تعدّی نموده و قرار بود به حضرت أبو الفضل (علیه السلام) سوگند بخورد که بی‌گناه است.

بنابراین جوان دست خود را بلند کرد و به طرف ضریح مطهّر آن حضرت اشاره نمود و گفت: «به این حضرت قسم...» و هنوز کلام و قسم جوان تمام نشده بود که ناگاه صدای سیلی خوردن جوان در فضای حرم پیچید و جوان از شدّت ضرب سیلی بلند شد و چنان محکم و سخت به زمین خورد که صدای شکستن تمام استخوان‌های بدن او به گوش رسید. در همین حال نعره و آه و نالهٔ جوان بلند شد و همه دانستند که آن جوان گنه‌کار است و می‌خواسته قسم دروغ یاد کند که مورد غضب حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) واقع شده است.

خانواده و بستگان جوان آمدند او را بلند کنند و با خود ببرند که دیدند به هیچ وجه نمی‌توانند او را حرکت دهند؛ چرا که تمام استخوان‌هایش شکسته بود. به دنبال طبیب و شکسته‌بند حاذقی فرستادند. وقتی طبیبِ شکسته‌بند آمد و او را معاینه کرد، گفت: امکان ترمیم و مداوا نیست، چون فقط یک یا چند استخوان او نشکسته بلکه تمام استخوان‌های او شکسته است و معالجه او از عهدهٔ من و بشر خارج است و هیچ راهی جز شفا یافتن او نیست.

به همین دلیل همهٔ فامیل آن جوان که در حرم بودند به حضرت أبو الفضل (علیه السلام) متوسل شده، به ضریح آن حضرت چسبیده و تضرع و زاری نمودند. چند ساعت گذشت ولی نتیجه نگرفتند. یکی از آن‌ها گفت: او را به حرم حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) ببریم، امید است که امام حسین (علیه السلام) او

را شفا دهند. لذا پتوئی آوردند و آن جوان را در آن قرار دادند و به حرم سیّد الشهداء (علیه السلام) منتقل کردند.

من (یعنی ملا آقا جان) کنجکاو شدم، بنابراین به دنبال آنان به حرم حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) مشرف شدم. در همین حال منتظر بودم تا ببینم عاقبت کار آن جوان چه می‌شود؟ نیمه شب شد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. بیشتر مردمی‌که منتظر شفا بودند ناامید شدند و به خانه‌های خود رفتند، امّا خانوادهٔ آن جوان پیوسته تضرع نموده، و با صدائی دلخراش گریه و زاری می‌کردند. آن‌ها امام حسین (علیه السلام) را به جدّ بزرگوارش و امیر المؤمنین (علیه السلام) و حضرت فاطمهٔ زهراء (علیها السلام)، علیّ‌اکبر (علیه السلام) و علیّ‌اصغر (علیه السلام) و دیگران قسم می‌دادند ولی خبری نمی‌شد.

حدود یک ساعت به اذان صبح مانده بود که مکاشفه‌ای برایم (یعنی ملا آقا جان) حاصل شد. در حال مکاشفه دیدم حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بر تختی که در محل قبر مطهّر حضرتش بود، نشسته‌اند و در دو طرف امام حسین (علیه السلام)، همهٔ أئمهٔ معصومین (علیهم السلام) و انبیاء الهی (علیهم السلام) حضور دارند و اصحاب خاص حضرات معصومین (علیهم السلام) با ادب ایستاده‌اند.

در این هنگام صدائی طنین‌انداز شد که آقا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) برای زیارت حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام) وارد می‌شوند، سپس حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) وارد شدند. همهٔ انبیاء (علیهم السلام) با احترام و ادب ایستادند. حضرت أبو الفضل (علیه السلام) خدمت امام حسین (علیه السلام) رسیده سلام کردند. امام حسین (علیه السلام) پس از پاسخ سلام ایشان، فرمودند: برادرم عبّاس! این جوان برای شفا نزد ما آمده است. حضرت در پاسخ برادر خود گفتند: ای أبا عبد اللّه! این جوان قصد داشت قسم دروغ بخورد. حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) فرمودند:

ای برادر! می‌دانم لیکن آن‌گونه که پدر و مادر و برادران و خواهران و سایر اقوام این جوان تضرع می‌کنند و اشک می‌ریزند و مرا قسم می‌دهند و پناه آورده‌اند اگر از من می‌خواستند که جهان را برای آن‌ها خراب کنم و مجدداً بسازم، این کار را می‌کردم، لیکن از آنجا که شما این جوان را ادب کردی و عقوبت نمودی، خود شما هم شفاعت کنید و او را شفا بدهید. حضرت أبو الفضل (علیه السلام) گفتند: «سمعاً و طاعةً؛ چشم ای برادر!» پس به طرف آن جوان رفتند و با نوک چکمه‌ای که پوشیده بودند بر بدن آن جوان زدند، و فرمودند:

«برخیز!»، با فرمایش آن حضرت که فرمودند: «برخیز!» صدای پیوند و جوش خوردن استخوان‌ها و جاافتادن آن‌ها به گوش رسید و آن جوان سالم شد و از جا برخاست.

در این لحظه صدای همهمهٔ مردم، مرا از حال مکاشفه خارج نمود و به حال عادی برگشتم. دیدم مردم با دیدن این صحنه به طرف آن جوان شفا یافته هجوم می‌برند تا لباس‌های او را به عنوان تیمّن و تبرّک ببرند. که وابستگان آن جوان او را از میان جمعیت خارج کرده بردند. فردای آن روز به طور اتفاقی همان جوان را در خیابان دیدم، از او ماجرا را پرسیدم که چه اتفاقی افتاد؛ و آن‌چه من (یعنی ملا آقا جان) در مکاشفه دیده بودم، عیناً آن جوان هم در حال بیهوشی دیده بود و برای من نقل کرد.(1)

شفا یافتن مردی فلج به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام)

مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) نقل کرده است: عالم جلیل القدر شیخ حسن، فرزند علّامه شیخ محسن از نوادگان صاحب جواهر، از حاج منیشد بن سلمان، از اهل فلاحیّه که شخصی عارف و بصیر و معتمد در قول است و خود شاهد این کرامت بوده، نقل می‌کند که:

مردی از طایفهٔ «براجعه» در خرمشهر به نام «مخیلف» به مرضی در پاهایش دچار شد تا آنجا که همهٔ پاهایش را فراگرفت و آن‌ها را از حرکت انداخت. سه سال بدین ترتیب گذشت و اکثر مردم خرمشهر او را مشاهده می‌نمودند که در بازار و مجالس سوگواری حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) در حالی‌که بر روی دست و پاهایش خود را می‌کشید و از مردم کمک می‌گرفت، در رفت و آمد بود.

شیخ خزعل کعبی، در خرمشهر حسینیه‌ای داشت که در آن در دههٔ اوّل محرّم، مجلس عزاداری برپا می‌ساخت و جمع بسیاری و حتّی زنان، که در طبقهٔ بالای حسینیّه می‌نشستند، در آنجا حضور می‌یافتند. در آن شهرها رسم بود که چون شخص مدیحه خوان در نوحهٔ خود به ذکر شهادت می‌رسید اهل مجلس بپا می‌خاستند و با لهجات مختلف، به سر و سینه می‌زدند. و


1) . سر دلبران، ص111.

مخیلف نیز در این مجلس شرکت می‌کرد (و چون نمی‌توانست پاهای خود را جمع کند در زیر منبر می‌نشست).

در روز هفتم محرّم که متعارف بود مصیب حضرت أبو الفضل (علیه السلام) ذکر شود، چون خطیب به ذکر سوگواری حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) پرداخت، حضّار از مرد و زن برخاستند و به شیوهٔ معمول به گرمی، به عزاداری پرداختند. در آن حال ناگاه مخیلف را هم مشاهده نمودند که بر پاهایش ایستاده و بر سر و صورت می‌زند و چنین نوحه می‌خواند:

«أنا مخیلف قیّمنی العبّاس.»

(منم مخیلف که عبّاس مرا بر سرپا داشت.)

چون مردم این معجزه را از حضرت أبو الفضل (علیه السلام) مشاهده نمودند بر او هجوم آورده و او را در آغوش گرفته و می‌بوسیدند و لباس‌هایش را هم برای تبرّک پاره می‌کردند.

شیخ خزعل که چنین دید به خدمت‌کارانش دستور داد که او را از میان مردم خارج کرده به یکی از اطاق‌های مجاور ببرند. عزادرای آن روز در خرمشهر بیشتر از روزهای عاشورا گشت، و گریه و فریاد و فغان از زن و مرد، شهر را به لرزه درآورد.

و ملّا عبد الکریم خطیب از اهل منبر خرمشهر برایم بازگو نمود که شیخ خزعل هر روزه برای حضّار مجلس، طعامی فراهم می‌ساخت، و آن روز به سبب گریه و سوگواری مردم، تا ساعت نه سفرهٔ غذا به تأخیر افتاد.

علّامه شیخ حسن مذکور می‌گوید: سپس از مخیلف سؤال شد که چه مشاهده کرده، گفت: آن هنگام که مردم در عزای حضرت عبّاس (علیه السلام) بر سر می‌زدند، من در حالی‌که زیر منبر بودم به خوابی کوتاه رفتم و مردی نیکو و بلند قامت بر اسبی سپید و درشت هیکل را در مجلس دیدم که به من فرمودند:

«یا مخیلف! لِمَ لا تلطم علی العبّاس مع الناس.»

(ای مخیلف! چرا برای عزای عبّاس با مردم بر سر و صورت نمی‌زنی؟)

پس خدمت ایشان عرض کردم: ای آقای من! در این حال توانائی برخاستن ندارم. ناگاه به من فرمودند:

«قم و الطم علی العبّاس.»

(برخیز و برای بر سر و صورت بزن.)

گفتم: ای مولای من! نمی‌توانم برخیزم. فرمودند: برخیز و بر سر و صورت بزن. گفتم: ای سرورم دست خود را به من بدهید تا برخیزم. فرمودند:

«أنا ما عندی یدین.»(1)

(من دست ندارم.)

لذا خدمت ایشان عرض کردم: چگونه برخیزم؟ فرمودند: رکاب اسب را بگیر و برخیز. پس من رکاب اسب را گرفتم و اسب جهش برداشت و مرا از زیر منبر خارج نمود و از من غایب شد و مشاهده نمودم که سلامت خود را بازیافته‌ام.(2)

حاجت روا شدن به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام)

مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) روایت نموده است: عالم وارسته میرزا عبّاس کرمانی (قدس سره) برایم نقل نمود که: زمانی نیازی برایش پیش آمد و امر بر او تنگ شد. پس عزم زیارت حضرت أبو الفضل (علیه السلام) نمود و به ضریح آن حضرت پناه جُست، چیزی نگذشت که در رحمت بر او باز شد و بعد از مدّتی طولانی که امیدش به یأس گرائیده بود، به شادی و کامیابی دست یافت.(3)


1) . العبّاس (علیه السلام) للمقرم، ص229.

2) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص262 تا 264.

3) . سردار کربلا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص264.

هدایت مردی از اهل تسنّن به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام)

مرحوم سیّد عبد الرزاق مقرم (قدس سره) نقل کرده است: علامهٔ متبحر، شیخ حسن دخیل می‌گوید: در اواخر دولت عثمانی، حرم حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) را در غیر ایّام زیارت، در فصل تابستان زیارت نمودم. سپس نزدیک ظهر، متوجه حرم حضرت ابو الفضل (علیه السلام) شدم. در حالی‌که به سبب گرمی هوا کسی در صحن و حرم مطهر نبود و تنها مردی از خدام که عمری نزدیک شصت سال داشت و گویی از حرم محافظت می‌کرد؛ کنار درب اوّل ایستاده بود.

من بعد از زیارت، نماز ظهر و عصر را خواندم و سپس در بالای سر مقدّس نشستم و دربارهٔ عظمت و ابهت قمر بنی هاشم (علیه السلام) که آن را به سبب آن جانبازی و ایثارگری عظیم به دست آورده بود، به تفکر پرداختم. در این اثنا، زنی را دیدم که وارد حرم شد، و در حالی‌که سراپا محجوب، و آثار بزرگی از او آشکار بود و پسری حدود شانزده ساله با صورتی زیبا و لباس اشراف کُرد به دنبالش حرکت می‌کرد، شروع به طواف در اطراف قبر نمود.

سپس مردی بلند قد با صورتی سرخ و سفید و محاسن حنایی و هیئتی کردی وارد شد، امّا رسومات شیعه یا اهل سنّت را که فاتحه می‌خوانند، در مورد زیارت به جا نیاورد. وی پشت به قبر مطهر کرد و به تماشای شمشیرها و خنجرها و زره هایی که بالای ضریح آویزان بود پرداخت، بدون این‌که هیچ‌گونه توجهی به عظمت و جلال صاحب حرم مقدّس از خود بروز دهد! من از این رفتار او بسیار تعجب کردم و متوجه هم نشدم که از چه قوم و طایفه‌ای می‌باشد، جز این‌که حدس زدم از خانوادهٔ آن زن و پسر است. تعجب من آن‌گاه زیادتر شد، که دیدم زن آن‌گونه در بالای سر مطهر ادب می‌ورزد، و او این‌گونه بی‌احترامی می‌نماید!

در اندیشهٔ گمراهی او و صبر حضرت ابو الفضل (علیه السلام) بودم که ناگهان مشاهده کردم آن مرد بلند قامت، از زمین بلند شد و ندیدم که چه کسی وی را بلند نمود! وی در حالی‌که به ضریح مطهر می‌خورد، و فریاد می‌کشید، دور قبر با شدّت تمام شروع به دویدن کرد! چرخ می‌زد و خیز برمی‌داشت، در حالی‌که نه به قبر چسبیده بود و نه از آن دور بود! گویی برق وی را گرفته و انگشتان دستش تشنج گرفته بود. در این حالت، صورتش ابتدا رو به سرخی رفت و سپس رنگ نیلی به خود گرفت. ساعتی داشت که زنجیر نقره‌ای آن را به گردن آویخته بود و هرگاه که خیز می‌گرفت، ساعت او به ضریح شریف می‌خورد تا بالاخره شکست.

همچنین از آن سو که دستش را از عبا بیرون می‌آورد تا حمایل کند و به زمین نخورد، به زمین نمی‌افتاد بلکه طرف دیگرش به زمین فرود می‌آمد و عبایش با این خیز گرفتن‌ها پاره شد! آن خانم چون این کرامت را از حضرت ابو الفضل (علیه السلام) مشاهده نمود، خود را به دیوار چسبانید و پسر را در آغوش گرفت و شروع به تضرع و انابه کرد و پیاپی می‌گفت:

«أبو الفضل دخیلک أنا و ولدی.»(1)

(ابوالفضل، من و پسرم دخیل شما هستیم.)

من نیز که چنین دیدم، از این حال بیمناک شده و ایستادم؛ در حالی‌که نمی‌دانستم چه کنم. آن مرد بدنی تنومند داشت و کسی هم در حرم نبود که مقابلش را بگیرد. دوبار دور حرم، چون عقربهٔ ساعت که از خود اختیار ندارد، با شتاب چرخید. در آن هنگام خادم حرم وارد شد و با مشاهدهٔ آن وضعیت، بیرون رفت و یکی دیگر از خدام، به نام جعفر، را صدا زد و به کمک هم آن مرد را گرفتند و ریسمانی را که طولش سه ذراع بود به گردنش بستند. و او مطیع ایستاد اما هنوز فریاد می‌کشید و از حال عادی خارج بود.

او را از حرم حضرت عبّاس (علیه السلام) بیرون بردند و به زن هم گفتند که همراه آن‌ها به حرم حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) بیاید. در میان راه که از بازار می‌گذشتیم، صدای فریاد و اضطراب وی توجه مردم را به خود جمع کرده و آن‌ها را به دنبال خود می‌کشید. چون او را وارد آن بارگاه قدّسی مکان نمودند و به ضریح مطهّر حضرت علیّ‌اکبر (علیه السلام) بستند، حالش آرام شد و خوابید، بعد از ربع ساعت، در حالی‌که عرق بسیاری بر چهره‌اش نشسته بود، بیدار شد و با حالتی مرعوب و ترسان شروع به شهادت به یگانگی خداوند و نبوّت حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و امامت حضرت علیّ بن ابی طالب (علیه السلام) تا حضرت حجّت عجل اللّه تعالی فرجه الشریف نمود!

موضوع را که از او پرسیدند، گفت: هم اکنون رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را در خواب دیدم که به من فرمود به این حقایق اعتراف کن و آن‌ها را برایم برشمرد و افزود که، اگر چنین نکنی حضرت عبّاس (علیه السلام) ترا هلاک می‌نماید! اینک من شهادت به ولایت آنان می‌دهم و از غیر آنان تبری می‌جویم. سپس از آن افت و خیز عجیبش در حرم حضرت عبّاس (علیه السلام) پرسیدند، گفت: در حرم


1) . العبّاس (علیه السلام) للمقرم، ص216.

حضرت عبّاس (علیه السلام) بودم که مرد بلند قامتی مرا گرفت و گفت: ای سگ! هنوز دست از گمراهیت برنمی‌داری؟! آن‌گاه مرا به قبر کوبید و قصد داشت با عصا از پشت سر مرا بزد و آن‌چه می‌دیدید صحنهٔ فرار من از دست او بود!

از خانم، ماجرا را جویا شدند، گفت: من شیعه و از اهل بغداد هستم، و این مرد شوهرم می‌باشد که از اهل سلیمانیه و ساکن بغداد است. وی سنی می‌باشد، امّا در مذهب خود متدین است و گناه و معصیت انجام نمی‌دهد، صفات نیک را دوست دارد و از خصال زشت دوری می‌جوید. پیش از آن‌که من زوجهٔ او شوم به تجارت توتون مشغول بود و من نیز دو برادر داشتم که شغلشان خرید توتون از او و فروش آن به دیگران بود. زمانی دویست لیرهٔ عثمانی به او بدهی پیدا کردند و چون از عهدهٔ آن برنمی‌آمدند تصمیم گرفتند که خانهٔ خود را به او بدهند و خود از بغداد مهاجرت کنند.

به همین جهت او را هنگام ظهر به خانهٔ خود فراخواندند و نظرشان را به او گفتند و اظهار داشتند که بدهکاری دیگری نیز ندارند. در آن هنگام ناگاه او شهامتی عجیب از خود نشان داد: اوراق بدهی آنان را بیرون آورد و ابتدا آن‌ها را پاره نمود و سپس سوزاند و به آنان اطمینان داد که هر مقدار هم پول نیاز داشته باشند می‌توانند از او بگیرند. آنان چون چنین دیدند، بسیار خوشحال شدند و تصمیم گرفتند که در همانجا او را پاداش دهند.

زن ادامه داد و گفت: برادرانم از من نظر خواهی کردند و چون رأی مرا، با توجه به این جوانمردی و با توجه به تدین و دوری او از گناه، با خود موافق دیدند، من را به عقد وی درآوردند. پس از مدّتی از او خواستم که مرا به زیارت کاظمین، مرقد مطهّر حضرت امام موسی کاظم (علیه السلام) و حضرت امام جواد (علیه السلام) ببرد، امّا او نپذیرفت و مدعی خرافه بودن آن شد. چون آثار حمل در من پدیدار گشت از شوهرم درخواست کردم که نذر کند اگر فرزندی نصیبش شد به زیارت رویم و او هم موافقت نمود.

هنگامی که فرزند به دنیا آمد، وفای به نذر را از او طلب کردم، امّا وی از قبول آن سرباز زد و آن را موکول به زمان بلوغ فرزندش نمود. برخورد او مرا ناامید ساخت، تا این‌که پسر به سن تکلیف رسید و از من خواست که برای فرزندمان همسری بیابم! امّا من به وی گفتم تا هنگامی‌که به نذرش وفا نکند، چنین نخواهم کرد! به همین خاطر، وی با اکراه قبول نمود و ما را به زیارت

آورد. در هنگام زیارت آن دو امام همام (علیهما السلام)، از آن بزرگواران درخواست نمودم که وی را به تشیع هدایت نمایند، امّا آثاری که خوشحالم کند مشاهده ننمودم، بلکه از اسائهٔ ادب و استهزای همسرم بسیار مغموم و محزون شدم.

سپس وی ما را به زیارت حضرت امام هادی و حضرت امام عسکری (علیهما السلام) در سامرا برد، و در آنجا هم دعا کردم ولی مستجاب نشد، و استهزا و اسائهٔ ادب شوهرم افزون گشت! چون به کربلا رسیدیم، گفتم: به زیارت حضرت ابوالفضل (علیه السلام) می‌روم، اگر او که باب الحوائج است، حاجتم را نداد، دیگر برادرش حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) و پدرش حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را زیارت نمی‌کنم و به بغداد برمی گردم.

چون به حرم حضرت ابو الفضل (علیه السلام) رسیدیم، جریان را به عرض قمر بنی هاشم (علیه السلام) رساندم و قصهٔ خود را اعلام داشتم، که ناگهان دریای خروشان کرم وجود حضرت عبّاس (علیه السلام) به جوش آمد و دعایم استجابت یافت و شوهرم به هدایت و سعادت ابدی نایل گشت.(1)

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به متولی سقاخانه

كاسبى در بازار اصفهان مغازه‌اى داشت و كنار مغازه‌اش سقاخانه‌اى به نام آقا ابو الفضل (علیه السلام) بود، او چون علاقهٔ زيادى به حضرت عبّاس (علیه السلام) داشت مى‌گفت: آقا جان من به عشق شما اين سقاخانه را تميز مى‌كنم و از آن به خوبى نگهدارى مى‌كنم و آن را آب مى‌كنم كه مردم جگر داغ شده، از آن بياشامند و بياد لب تشنه برادرت حسين (علیه السلام) و فداكارى و ايثار و وفاى شما بيفتند، و شما هم در عوض مغازه مرا نگهدارى كنید كه يك وقت سارق و دزد به آن نزند.

هر روز كارش اين بود كه سقاخانهٔ حضرت ابو الفضل (علیه السلام) را تميز مى‌كرد و آب در آن سقاخانه مى‌ريخت و يخ مى‌گذاشت و مردم لب تشنه از آن مى‌آشاميدند و مى‌رفتند، يك روز صبح به مغازه آمد و مشاهده كرد، كه تمام لوازمات مغازه را دزديده‌اند، خيلى ناراحت شد، صدا زد: يا اباالفضل! من سقاخانهٔ شما را تميز مى‌كردم، آب مى‌ريختم، يخ مى‌گذاشتم، اينقدر به شما علاقه داشتم و


1) . سردار کربلا، حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، ص256 تا 260.

محبّت مى‌كردم و مردم را به ياد شما و برادرتان حضرت امام حسين (علیه السلام) مى‌انداختم حالا بايد دزد مغازه مرا بزند، اگر مال من برنگردد، ديگر نه من و نه تو...

با عصبانيت به خانه خود بر مى‌گردد، روز بعد به مغازه مي‌آيد و مشاهده مى‌كند تمام لوازم و اجناس مغازه‌اش سر جايش برگشته و دو نفر دم دَرِ مغازه ايستاده‌اند و رنگ صورتشان زرد است و مضطرب هستند، تا چشمشان به صاحب مغازه مى‌افتد به دست و پاى او مى‌افتند و به او مى‌گويند:

«اى آقا! ما را ببخش چون آقا حضرت ابو الفضل (علیه السلام) رضايت شما را از ما خواسته‌اند و اِلاّ ما هلاك خواهيم شد.»(1)

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به دو مادر در وضع حمل

حجّه الاسلام و المسلمین حاج آقای نمازی از قول مداح با اخلاص اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) حاج آقا محمّد خبازی معروف به مولانا فرمود: سال آخری که کربلا رفتم با آقای دکتر ابن شهیدیان و حاج اصغر شیشه‌بر مداح معروف اهل بیت (علیهم السلام) و یک عده‌ای از مؤمنین بود. محل اقامت خود را در حسینیهٔ اصفهانی‌های کربلا قرار دادیم آن سال جمعیّت زیادی به آن حسینیه آمده بودند، خلاصه نمی‌دانم چطور شده بود که در عراق حکومت نظامی شد، و هیچ کس حقّ بیرون رفتن را نداشت.

اتفاقاً همان شب دو تا از بانوان را درد زایمان فراگرفت؛ خدایا توی حسینیه چکار کنیم؟! فوری یکی از اطاق‌ها را خالی کردیم، و زن‌ها را داخل آن اطاق فرستادیم و چند تا از زن‌های دیگر را جهت پرستاری و کمک به آنجا فرستادیم، به آقای دکتر هم گفتیم: شما هم اینجا باشید، یک وقت اضطراری پیش آمد، از وجود شما جهت طبابت و درمان بهرمند گردیم .


1) . كرامات عبّاسيه: معجزات حضرت ابوالفضل العبّاس (علیه السلام)، ص19.

خلاصه به شوهرهای آن‌ها هم گفتیم: یکی یک گوسفند نذر حضرت ابو الفضل (علیه السلام) بکنید، تا انشاء اللّه حضرت امداد و کمک فرمایند و مشکلات حل شود. گفتند: چشم .الحمد للّه زن‌ها به سلامتی زایمان کردند و پا سبک کردند.

بعد که حکومت نظامی تمام شد، یک نفر از شوهرهای آن‌ها یک گوسفند، و دیگری دو گوسفند خریداری نمود. گفتم: چرا دو تا گوسفند خریداری کردی؟! گفت: وقتی که نذر کردم، رفتم توی اطاق استراحت کنم که خوابم برد، و در عالم رؤیا دیدم حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) تشریف آوردند، در حالی‌که سر از بدن مبارکشان جدا بود، امّا زنده هستند، و فرمودند:

«چهار سال پیش در فلان جای اصفهان کارَتْ گیر کرده بود گوسفندی نذر من کردی و تا بحال نکشتی، چون فراموش کرده بودی، اکنون نذرت را اداء کن.»(1)

شفای جوان فلج به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام)

بالاى سر و ضريح حضرت ابو الفضل (علیه السلام) نشسته بودم كه يك وقت متوجه پيرمردی نورانى و سيّد جليل القدرى شدم كه دو نفر زير بغل‌هاى او را گرفته‌اند، آمد در نزديكى ما نشست. بعد فهميدم اين سيّد جليل القدر مرحوم حضرت آية اللّه العظمى خوئى (رضوان اللّه عليه) است .

سپس متوجه ضريح آقا قمر بنى هاشم (علیه السلام) شدم و در اين ميان جوان فلجى را ديدم در حدود هيجده ساله كه به ضريح مطهر بسته شده است .شروع به زيارت كردم يك وقت متوجه سر و صدا و شلوغى شدم .گفتم: چه خبر است، گفتند: جوان فلج شفا پيدا كرده است .

من دويدم جلو و ديدم جوان فلج صحيح و سالم است و بلند شد و ايستاد و گفت: آقا حضرت ابو الفضل (علیه السلام) مرا شفا دادند، جوان پتوى خود را برداشت و به طرف صحن فرار كرد،


1) . کرامات العبّاسیه، ص34.

جمعيت دورش را گرفتند و لباس‌هايش را پاره پاره كردند و به عنوان تبرك بردند. بعد شنيدم كه اين جوان را سه چهار روزى است كه به ضريح مطهر بسته بودند و امروز شفا يافت.(1)

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به مردی روس تبار

عالم ربّانی، محدّث بزرگوار و شخصیت مورد اعتماد مرحوم حاج ملاّ محمود زنجانی که به حاج ملّا آقا جان شهرت داشت، پس از جنگ جهانی اوّل با پای پیاده به عراق و زیارت عتبات عالیات شتافت .در مسیر راه در شهر خانقین برای نماز به مسجد رفت و در آنجا با یک افسر سابق بلشویک که به صورت عجیبی هدایت یافته بود، آشنا شد و جریانی را از او شنیده که خواندنی است، او فرمود:

در شهر خانقین برای ادای نماز به مسجد رفتم و در آنجا مرد سفید پوست و درشت هیکل و فربه‌ای را دیدم که مثل شیعه‌ها نماز می‌خواند. از این موضوع تعجب کردم، و با خود گفتم: خدایا او که مال شمال روسیّه است، پس وقتی نمازش تمام شد، نزدیکش رفتم و بعد از عرض سلام نحوهٔ صحبت کردنش یقین پیدا کردم که او روس است. با این وصف از وطن و مذهبش پرسیدم، به من گفت:

دوست عزیز من اهل لنینگراد شوروی هستم و در جنگ اوّل جهانی افسر و فرماندهٔ دو هزار سرباز روس بودم و مأموریتم تسخیر کربلا بود. بیرون شهر اردو زده و در اوج آمادگی در انتظار دریافت فرمان یورش به کربلا بودیم که شبی در عالم رؤیا شخصیّت گرانقدری را دیدم که نزدم آمد و با من به زبان روسی سخن گفت و خطاب به من فرمود:

«دولت روس در این جنگ شکست خورده است و این خبر فردا به عراق می‌رسد و از پی انتشار خبر شکست روس، همه سربازان روس که در عراق مستقرّ هستند به دست مردم کشته می‌شوند و تو برای نجات خویش از مرگ! به دست مردم، اسلام را برگزین.»


1) . کرامات العبّاسیه، ص21.

در عالم رؤیا به آن مرد بزرگوار عرض کردم: ای سرور من! شما چه کسی هستید؟ به من فرمود:

«من عبّاس قمر بنی هاشم هستم.»

شیفتهٔ جمال پرفروغ و کمال وصف ناپذیر و بیان گرم و گیرای او شدم و همانجا به راهنمایی او اسلام آوردم .آن‌گاه فرمود: برخیز و از نیروهای ارتش روس فاصله بگیر. گفتم: آقا کجا بروم؟ فرمود:

«نزدیک مقرّ فرماندهی‌ات اسبی است بر آن سوار شو که تو را به نجف می‌رساند و آنجا پیش وکیل و شخصیت مورد اعتماد خاندان ما، سیّد أبو الحسن برو.»

گفتم: ای سرورم! من تنها ده نفر مأمور مراقب دارم چگونه بروم؟ فرمود: آن‌ها همه مست افتاده‌اند و متوجّه رفتن تو نخواهند شد. از خواب بیدار شدم و خیمه خویش را عطر آگین و نورانی احساس کردم، با عجله لباس خود را پوشیدم و حرکت کردم، مراقبین و پاسداران من مست بودند. من از میان آن‌ها گذشتم امّا گویی متوجّه نشدند. در نزدیک قرارگاه خویش اسبی آماده بود سوار شدم و آن مرکب با شتاب پس از مدّتی کوتاه مرا در شهری پیاده کرد.

در بهت و حیرت بودم که دیدم در خانه‌ای باز شد و مرد کهنسال و منوّری بیرون آمد و به همراه او یک شیخ بود که با من به زبان روسی سخن گفت: مرا به منزل دعوت کرد، از او پرسیدم: دوست عزیز، این آقا کیست؟ پاسخ داد: همان مرد فرزانه و بزرگی که حضرت عبّاس (علیه السلام) تو را به نزد او فرستاده و پیش از رسیدن تو، سفارش تو را به او نموده‌اند.

بار دیگر اسلام آوردم و آن مرد بزرگ، به شیخ دستور داد که دستورات اسلام را به من بیاموزد و شگفت انگیزتر این‌که روز بعد هم خبر شکست دولت بلشویک روس در عراق انتشار یافت و عرب‌های خشمگین و به جان آمده، به سربازان روسی یورش بردند و همه را قتل عام کردند. پرسیدم: شما اینک اینجا چه می‌کنید؟

گفت: هوای نجف بسیار گرم است به همین جهت آیت اللّه سیّد أبو الحسن اصفهانی در تابستان‌ها که هوای اینجا بهتر است مرا به اینجا می‌فرستد. پرسیدم: آیا باز هم حضرت عبّاس (علیه السلام)

را زیارت کرده‌ای ؟ گفت: مگر شما ایشان را زیارت نمی‌کنید؟ گفتم: چرا گاهی ما را هم مورد عنایت قرار می‌دهند.(1)

لقب باب الحوائج برای حضرت عبّاس (علیه السلام)

صاحب کتاب «کرامات العبّاسیه» نوشته است: عالم ربّانی حاج شیخ مرتضی آشتیانی رضوان اللّه تعالی علیه فرمود: حجه الاسلام حاج میرزا حسین خلیلی طهرانی أعلی اللّه مقاله فرمود: خبر داد ما را شیخ جلیل و رفیق نبیل که با همدیگر سر درس صاحب جواهر رضوان اللّه تعالی علیه حاضر می‌شدیم. یکی از تجار که رئیس خانواده الکبّه بود، پسر جوان و خوش صورت و مؤدبی داشت، والده‌اش علوّیهٔ محترمه همین یک پسر را داشتند که این هم مریض می‌شود، و بقدری مرضش سخت می‌شود که به حال مرگ و احتضار می‌افتد.

از این رو چشم و پای او را می‌بندند. پدرش از اندرون خانه به بیرون می‌رود، و به سر و سینه می‌زند، مادر علویه‌اش نیز به حرم مطهر حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) مشرف می‌شود و از کلیددار آن آستان خواهش و تمنا می‌کند که اجازه دهد شب را تا صبح توی حرم بماند. کلیددار اوّل قبول نمی‌کند، ولی وقتی خودش را معرفی می‌کند و می‌گوید: پسرم محتضر است و چاره‌ای جز توسل به ساحت مقدّس حضرت باب الحوائج ندارم کلیددار قبول می‌کند و به مستخدمین دستور می‌دهد که علویه شب در حرم بیتوته کند.

شیخ جلیل فرمود: بنده همان شب به کربلا مشرف شدم و اصلاً خبر از تاجر و مریضی پسرش اطلاع نداشتم، همان شب که به‌خواب رفتم، در عالم رؤیا به حرم مطهر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام) مشرف شدم و از طرف مرقد مطهر حضرت حبیب بن مظاهر وارد شدم، دیدم بالای سر حرم، زمین تا آسمان مملوّ از ملائکه است و در مسجد بالا سر حضرت پیغمبر (صلی الله علیه وآله) و حضرت امیر المؤ منین علیّ (علیه السلام) روی تخت نشسته‌اند. در همان موقع ملکی خدمت حضرت آمده عرض کرد: السلام علیک یا رسول اللّه، سپس عرض کرد: حضرت باب الحوائج ابا الفضل العبّاس (علیه السلام) گفته‌اند:


1) . کرامات العبّاسیه، ص42؛ به نقل از کرامات صالحین، ص231.

«یا رسول اللّه! پسر این علویّه که همسر حاجی اهل الکبّه می‌باشد، مریض است و به من متوسل شده، شما به درگاه خدا دعا کنید که پروردگار او را شفا عنایت فرماید.»

حضرت رسول اللّه (صلی الله علیه وآله) دست‌های خود را به دعا بلند کردند و بعد از چند لحظه فرمودند: مرگ این جوان رسیده و کاری نمی‌شود کرد. از این رو آن ملک رفت و بعد از چند لحظه دوباره آمد و پس از عرض سلام همان پیغام را آورد. حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) باز دست‌های خود را به دعا بلند کرده و دو مرتبه همان جواب را فرمودند. پس آن ملک دوباره برگشت .

در این هنگام یک وقت دیدم ملائکه‌ای که در حرم بودند، یک مرتبه مضطرب شدند، و ولوله و زلزله‌ای در بین آن‌ها به وجود آمد، گفتم: چه خبر شده؟! خوب که نگاه کردم، دیدم خود حضرت باب الحوائج (علیه السلام) با همان حالی‌که در کربلا به شهادت رسیده‌اند دارند برای دیدار رسول خدا (صلی الله علیه وآله) تشریف می‌آورند، پس به حضرت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) سلام کردند و بعد عرض کردند:

«فلان علویه به من متوسل شده و شفای جوانش را از من می‌خواهد شما از حضرت حقّ سبحانه بخواهید که یا این جوان را شفا دهد و یا این‌که دیگر مرا باب الحوائج نگوئید.»

تا پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) این حرف را شنیدند چشمان مبارکش پر از اشک شد و رو به حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) نمودند و فرمودند: یا علیّ! تو هم با من دعا کن پس هر دو بزرگوار دست‌ها را به طرف آسمان بلند کردند و دعا فرمودند، بعد از لحظه‌ای ملکی از آسمان نازل شد و به محضر مقدّس حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) مشرف شده و سلام کرد و عرضه داشت: حضرت حقّ سبحانه و تعالی سلام می‌رساند و می‌فرماید:

«ما لقب باب الحوائجی را از عبّاس نمی‌گیریم و جوان را هم شفا دادیم.»

من فوراً از خواب بیدار شدم و چون اصلاً خبری از این ماجرا نداشتم، خیلی تعجب کردم. ولی گفتم: این خواب صادقه است و در آن حتما سِرّی هست. وقتی‌که برخاستم دیدم سحر است

و ساعتی به صبح نمانده چون تابستان هم بود، طرف خانه حاجی الکبّه به راه افتادم .وقتی وارد خانه شدم، پدر آن جوان را در میان خانه دیدم که راه می‌رود و به سر و صورت می‌زند. به حاجی گفتم: چطور شده چرا ناراحتی؟!

گفت: دیگه می‌خواهی چطور بشود. جوانم از دستم رفت . دست او را گرفتم و گفتم آرام باش و ناراحتی نکن، خدا پسرت را شفا داده و ترس و واهمه‌ای هم نداشته باش، خطر رفع شده، تعجب کنان مرا به اطاق جوان مریض و مرده‌اش برد، وقتی‌که وارد شدیم به قدرت کاملهٔ حضرت حقّ جوان نشست و چشم بند خود را باز کرد. حاجی تا این منظره را مشاهده کرد دوید و جوانش را بغل کرد. جوان اظهار گرسنگی کرد، برایش غذا آوردند و خورد! به نحوی‌که گویا اصلاً مریض نبوده است.(1)

شفای مردی به برکت توسل خواهرش به عبّاس (علیه السلام)

و همچنین از مرحوم آيت اللّه العظمى اراكى (قدس سره) نقل شده است: مرجع بزرگ حضرت آيت اللّه العظمى ميرزا محمّدحسن شيرازى (قدس سره) صاحب فتواى معروف تنباكو فرموده است: من براى زيارت مرقد منّور امام حسين (علیه السلام) از سامرا به سوى كربلا روانه شدم، در مسير راه به يكى از طوايفى كه در آنجا سكونت داشتند رسيدم و به آن‌ها وارد شدم .رئيس طايفه از من پذيرائى گرمى كرد، در اين ميان زنى نزد من آمد و گفت:

«السلام عليك يا خادم العبّاس.»

(سلام بر تو اى خادم عبّاس.)

من از اين جور سلام كردن متعجب شدم، از رئيس طايفه پرسيدم اين زن كيست؟ گفت: خواهرم است. گفتم: چرا اينطور به من سلام مى‌كند؟! گفت: علّت دارد. گفتم: علّتش چيست؟ گفت: من سخت بيمار بودم به طورى كه همه بستگانم از درمان و ادامه زندگيم نااميد شدند، مرگ هر لحظه به من نزديك مى‌شد. در حال احتضار بودم، ناگهان منظره‌اى در برابر چشمم آشكار شد،


1) . کرامات العبّاسیه، ص47.

ديدم خواهرم بر بالاى تپه‌اى كه جلو محلّ طايفه ما قرار دارد رفت و رو به سوى بارگاه حضرت عبّاس (علیه السلام) كرد با گيسوى پريشان و ديده گريان گفت:

«يا ابا الفضل! از خدابخواه به برادرم شفا عنايت كند.»

ناگهان ديدم دو بزرگوار به بالين من آمدند، يكى از آن‌ها به ديگرى فرمود: برادرم حسين. ببين اين زن مرا وسيلهٔ شفاى برادرش نموده از خدا بخواه او را شفا دهد. آقا امام حسين (علیه السلام) فرمودند: برادرم عبّاس اين شخص بايد از دنيا برود، كار از كار گذشته، باز خواهرم براى دوّمين بار و سوّمين بار از مولا حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) تقاضاى عنايت و لطف كرد. ناگاه ديدم حضرت عبّاس (علیه السلام) با ديدهٔ اشكبار به امام حسين (علیه السلام) عرض کرد:

«برادرم از خدا بخواه اين بيمار شفا يابد و گرنه لقب باب الحوائجى را از من برداريد و بگيريد.»

در این هنگام حضرت امام حسين (علیه السلام) با توجهّى كامل فرمودند: اى برادر! خداوند به تو سلام مى‌رساند و مى‌فرمايد:

«اين لقب برازنده وجود توست و تا قيامت پابرجا است و ما به احترام تو اين بيمار را شفا داديم.»

من سلامتى خود را باز يافتم، از آن به بعد خواهرم به هركس كه ارادت خاصى داشته باشد و مقام نورانى او در قلبش جاى بگيرد، او را «خادم العبّاس (علیه السلام)» مى‌خواند، اين است راز سلام دادن خواهرم به اين نحو است.(1)


1) . کرامات العبّاسیه، ص62.

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به مادر و فرزندی

از عالم جلیل القدر، محدّث متقی، حضرت آیه اللّه حبیب اللّه کاشانی (قدس سره) نقل شده است: یک عده از شیعیان در عبّاس‌آباد هندوستان دور هم جمع می‌شوند و شبیه حضرت عبّاس (علیه السلام) را در می‌آورند، هر چه دنبال شخص تنومند و رشید می‌گردند، تا نقش حضرت را روی صحنه در آورد پیدا نمی‌کنند. و بعد از جستجوی زیاد، جوانی را پیدا کردند، ولی متأسفانه پدرش از دشمنان سرسخت اهل بیت (علیهم السلام) بود، به ناچار او را در آن روز شبیه کردند، وقتی که شب فرا می‌رسید و جوان راهی منزل می‌شود موضوع را به پدرش می‌گوید.

پدرش می‌گوید: مگر عبّاس را دوست داری؟ جوان می‌گوید: چرا دوست نداشته باشم، جانم را فدای او می‌کنم .پدرش می‌گوید: اگر اینطور است، باید دست‌های تو را به یاد دست بریده عبّاس قطع کنم، و بعد پدر ملعون بدون ترس از خداوند متعال دست جوانش را می‌برد، مادر جوان گریان و ناراحت می شود و می‌گوید: ای مرد تو از حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) شرم نمی‌کنی؟ مرد می گوید: اگر فاطمه را دوست داری بیا تا زبان تو را هم ببرم، خلاصه زبان آن زن را هم قطع می‌کند و در همان شب هر دو را از خانه بیرون می‌اندازد و می‌گوید:

«بروید شکایت مرا پیش عبّاس بکنید.»

مادر و پسر هر دو به مسجد عبّاس‌آباد می‌آیند و تا سحر دم منبر ناله و ضجه می‌زنند، آن زن می‌گوید: نزدیکی‌های صبح بود که چند بانوی مجلله را دیدم که آثار عظمت و بزرگی از چهره‌های آن‌ها ظاهر بود. یکی از آنان آب دهان روی زخم زبان من مالید فوری شفا یافتم. دامنش را گرفتم و گفتم: جوانم دستش بریده و بی‌هوش افتاد، به‌فریادش برسید.

آن بانوی مجلله فرموده بود آن هم صاحبی دارد. گفتم: شما چه کسی هستید؟ فرمودند: من فاطمه مادر حسین هستم. این را فرمودند و از نظرم غایب شدند، پیش پسرم آمدم، دیدم دستش خوب و سلامت است. گفتم: چطور شفا یافتی؟ گفت: در آن موقع که بی‌هوش افتاده بودم، جوانی نقاب‌دار بر سر بالینم آمد و فرمود:

«دستت را سر جای خود گذاشتم. وقتی که نگاه کردم هیچ اثری از زخم ندیدم و دستم را سالم یافتم.»(1)

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به شخصی از اهل کتاب

در کتاب «کرامات العبّاسیه» نگاشته شده است: سه سال قبل، یعنی سال هزار و سیصد و هشتاد هجری قمری در تهران بودم، تصادفا در روز نهم محرم در مجلس با گوينده داستان زير که از مداحان و ذاكران حضرت ابا عبد اللّه (علیه السلام) بود، آشنا شدم. او به من گفت: يك روز سوار تاكسى شدم، تا به يكى از مجالس سوگوارى حضرت ابا عبد اللّه (علیه السلام) بروم .در طى راه فهميدم راننده تاكسى شخصى آشورى و عيسوى مذهب است. وقتى‌كه به مقصد رسيدم، خواستم پول كرايه را از جيبم درآورم، که گفت: پول را پيش خودت نگه دار، من از شما پول نمى‌گيرم .

گفتم: چرا؟ گفت: من با خودم عهد و پيمان بسته‌ام كه از خدمت‌گذاران به حضرت ابو الفضل (علیه السلام) كرايه نگيرم .گفتم براى چه؟ گفت: بخاطر اين‌كه من كرامتى ديده و يادگارى از آن حضرت دارم، كه به پاس همان عنايت از خادمان آن جناب كرايه تاكسى نمى گيرم، گفتم: داستان چيست؟ براى من تعريف كن؟! گفت: داستان اين است كه:

من از نعمت و جود فرزند بى‌بهره بودم، چند سال پس از ازدواج در صدد معالجه‌هاى گوناگون بر آمدم و نتيجه‌اى نگرفتم، به اولياء دين متوسل شدم بهره‌اى نبردم، در اثر معاشرت با رانندگان مسلمان نام «عبّاس (علیه السلام)» و آبرومند بودن آن حضرت را نزد خدا شنيده بودم، پس از نااميدى از اولياء دينم، به خدا توجّه نمودم و گفتم:

«پروردگارا اگر اين عبّاس (علیه السلام) در خانه تو آبرو دارد، من به‌واسطه او از تو فرزند مى‌خواهم، اين توسل را كردم، بعد از مدّتى زنم حامله شد و فرزندى برايم آورد


1) . کرامات العبّاسیه، ص58.

و من به‌وسيله حضرت عبّاس (علیه السلام) داراى فرزندم. و از آن زمان تا حالا با خودم عهد كردم از خادمان حضرتش كرايه نگيرم.»(1)

اطعام گرسنه‌ای توسط حضرت عبّاس (علیه السلام)

از عالم عادل نبيل سيّد حسين شوشترى (قدس سره) روایت شده است: روزى به همراه حاج سيّد علىّ شوشترى (قدس سره) صاحب كرامات باهره و نيز خاتم المجتهدين شيخ مرتضى انصاری (قدس سره) براى زيارت به كربلا مشرف شديم .من به منزل ميزبان سابق رفتم، افراد منزل غذايشان را ميل كرده بودند و چيزى هم نداشتند، و چون از آمدن من بى‌خبر بودند غذايى را براى من نگه نداشته بودند، اتفاقاً پول هم نداشتم كه به وسيلهٔ آن از بازار غذايى تهيه كنم .

پس به آن‌ها چيزى نگفتم و از منزلشان بيرون آمدم ولى گرسنگى مرا اذيت مى‌كرد، که به حرم آقا حضرت ابو الفضل (علیه السلام) مشرف شدم، بعد از نماز و زيارت جلوى ضريح مطهر رفتم و دستم را داخل شبكه‌هاى ضريح كردم و عرض حال كردم، هنوز حرفم تمام نشده بود كه مشاهده كردم از شبكه ضريح مطهر چيزى حركت كرد و پيش من آمد، خوب كه نگاه كردم ديدم يك شامى است كه قيمت آن در آن وقت دو قران و نيم بود، آن را برداشتم و شكر خدا را كردم و از حضرت عبّاس (علیه السلام) تشكر نمودم.(2)

عنایت حضرت زهرا (علیه السلام) به زیارت حضرت عبّاس (علیه السلام)

روایت شده است که يكى از اهالی كربلا روزى دو يا سه مرتبه به زيارت وجود نازنین حضرت سيّد الشهدا (علیه السلام) مى‌رفت، و به زیارت حضرت قمر بنى هاشم (علیه السلام) نمی‌رفت مگر در هر ده روزی یک مرتبه، تا این‌که يك شب در عالم رؤيا حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) را زيارت مى‌كند و محضر


1) . کرامات العبّاسیه، ص60.

2) . کرامات العبّاسیه، ص21؛ به نقل از کبریت الأحمر، ص427.

مقدّس آن حضرت شرفياب مى‌شود و سلام مى‌كند. ولی حضرت به او اعتنايى نمى‌كند. عرض مى‌كند:

«سیّدتی ما تقصیری؟!»

(اى سيدهٔ من! خطای من چيست؟!)

در این هنگام وجود نازنین حضرت صدیقهٔ طاهره (علیها السلام) در عالم خواب، در پاسخ سؤالش به آن مرد می‌فرمایند:

«استقلالک من زیارة ولدی.»

(تو به زيارت فرزندم بى‌اعتنايى كرده‌اى.)

در این هنگام آن مرد با حالت تعجب خدمت حضرت صدیقهٔ طاهره فاطمه زهرا (علیها السلام) عرض مى‌کند: اتفاقاً من روزى دو سه مرتبه به زيارت فرزند گرامى شما مى‌روم. حضرت فاطمهٔ زهرا (علیها السلام) به او می‌فرمایند:

«تزور ولدی الحسین هکذا و لا تزور ولدی العبّاس (علیه السلام) إلا قلیلاً.»(1)

(فرزندم حسين (علیه السلام) را به این نحو زيارت مى‌كنى، و فرزندم عبّاس (علیه السلام) را به غیر از معدودی از اوقات زیارت نمی‌کنی.)

رسیدن به کربلا به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام)

مرحوم محمّدباقر آیتی قائنی (قدس سره) نوشته است: از کرامات حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) که خودم با قطع و یقین مشاهده کردم، در آن ایّامی‌که برای طلب علم و زیارت و استمداد از عالم نورانیّت و باطن ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) جاور عتبات عالیات بودم. این است که سالی در نجف و حوالی آن وباء شدیدی آمد، و دو ماه طول کشید و دوازده هزار نفر در اثر آن بیماری تا من در شهر نجف


1) . کرامات العبّاسیه، ص40؛ کبریت الأحمر، ص166.

بودم کشته شدند. وقتی از آنجا به قصد کربلای معلی بیرون آمدم، تا خان‌شور کع در وسط راه است پیاده آمدم. در آنجا پیرمردی نورانی به من رسید، و گفت: از کجا می‌آئی و به کجا می‌روی؟

گفتم: از میان اعراب بادیه‌نشین به قصد اینجا آمده‌ام. گفت: دروغ نگو از نجف می‌آئی و قصد رفتن به کربلا را داری. و تشویش خاطر پیدا نکن که من رفیق تو هستم، و با هم به کربلا می‌رویم. به او گفتم: چون مأموران در بین راه سخت‌گیری می‌کنند، و نمی‌گذارند اهالی نجف تردد کنند و به محلی که مصلحت می‌دانند بروند چنین گفتم. به من گفت: آسوده خاطر باش، باکی بر تو نیست، من تو را از این راه عبور می‌دهم. لذا خوشحال شدم و با یکدیگر پیاده به راه خود ادامه دادیم و در طول را مشغول صحبت کردن بودیم، و در مدّت زمان اندکی، بدون خستگی، به پشت کربلا که اکنون قبرستان است رسیدیم.

در این هنگام دیدم که مأمورین در آنجا خیمه زده‌اند و مراقبت می‌کنند که کسی وارد کربلا نشود، و یا مسافرین را برمی‌گرداندند، و یا ده روز آن‌ها را قرنتینه می‌کردند. از این رو به آن پیرمرد گفتم: بیا از سمت باغ‌ها برویم و إلا ما را می‌گیرند. پس خندید و به من گفت: مگر به تو نگفتم من با تو هستم، آسوده خاطر باش. با بودن من به تو دسترسی پیدا نمی‌کنند، بیا تا از پهلوی خیمهٔ مأموران برویم.

من در آن زمان برای خرج سفرم مقداری طلا به همراه داشتم، و چون شنیده بودم مأمورین پول مردم را می‌گیرند، آن‌ها را در کفش خود قرار دادم، که اگر ما را گرفتند، آن طلاها را نبینند. ولی آن پیرمرد وقتی کارهای مرا می‌دید می‌خندید، و به من گفت: عبیب است که من اینقدر به تو اطمینان خاطر می‌دهم و باز هم تو آسوده نیستی. و چون در آن زمان به کیفیت طیّ کردن راه سفر، که بر خلاف عادت بود توجه نداشتم، و آن پیرمرد را فردی چونان خود می‌دانستم، به حرف‌های آن پیرمرد التفات نمی‌کردم. ولی از آن‌جائی‌که در آن زمان گنبد مطهر حضرت أبو الفضل (علیه السلام) در مقابل دیدگان و پیش روی ما بود، به آن حضرت متوسل شدم و به برکت این توسل طمأنینهٔ کامل قلبی برای من حاصل شد.

پس از مقابل مکانی‌که مأموران خیمه زده بودند عبور کردیم، در حالی‌که آن آن‌ها با ما صحبت کردند، و نه ما به آن‌ها حرفی زدیم. و گوئی اصلاً ما را نمی‌دیدند، تا آن‌که وارد شهر کربلا شدیم، آن وقت آن پیرمرد از من خدا خافظی کرد و به سمتی رفت.(1)

مرحوم محمّدباقر آیتی قائنی (قدس سره) در ادامه این ماجرا نوشته است: در سفر سوّم که برای زیارت به عتبات عالیات مشرف شده بودم، در عالم خواب شنیدم که کسی می‌گوید: هر گاه کسی با عبارت: «عبد اللّه أبا الفضل دخیلک» به حضرت عبّاس (علیه السلام) متوسل شود، حاجت او برآورده می‌شود. و مکرر حوائج عظام برای أحقر - یعنی محمّدباقر آیتی قائنی - روی می‌داد، و برای برآورده شدن آن‌ها به این طریق به آن حضرت متوسل می‌شدم، و به برکت حضرت عبّاس (علیه السلام) بر خلاف عادت برآورده می‌شدند.(2)

از آن جمله در زمانی به مبلغی احتیاج پیدا کردم، و بسیار برای حقیر سخت بود که بخواهم از مردم قرض کنم، از این رو به حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) متوسل شدم، و بلافاصله بیست تومان یکی از برادران دینی برای من فرستاد، که چنین امری از او معهود نبود.(3)

شفا یافتن کودکی توسط حضرت عبّاس (علیه السلام)

برخی نقل کرده‌اند: سيّد جليل القدر آقاى حاج سيّد محمّدعلىّ ضوابطى (قدس سره) فرموده است: به اتفاق خانواده و نوه‌هایم به زيارت عتبات عاليات مشرف شدم، نوهٔ چهار ساله‌ام كه با ما همراه بود بيمار شد و به تدريج حالش وخيم گرديد و به حال غشوه و بيهوشى قرار گرفت .دكتر حافظ الصحه را به بالينش آوردم، بعد از معاينه نسخه‌اى نوشت و دست ما داد و به طرف در اطاق حركت كرد، در حال بدرقه به من گفت: حال اين بچّه خيلى بد است و اميد بهبودى در او نمى‌بينم و من نخواستم پيش خانواده شما حرفى زده باشم.

اتفاقاً همسرم از اطاق ديگرى حرف دكتر را شنيد، فورى چادر بر سر كرده و گفت: حالا مى‌روم و كار را درست مى‌كنم. وقتى‌كه رفت، بعد از چند لحظه ديدم طفل مريض سر از بستر


1) . کبریت الأحمر، ص167.

2) . کبریت الأحمر، ص167.

3) . کبریت الأحمر، ص167.

برداشته و مى‌گويد: آقاجان مرا در آغوش بگير، تعجب كردم! كودك بى‌هوش چطور يك مرتبه به هوش آمده؟! او را بغل كردم، آب خواست بهش آب دادم .

بعد گفت: بى بى خانم - یعنی همسرم كه مادر بزرگش باشد - كجا است؟ گفتم: الان مى‌آيد، هنوز همين طور متحير بودم كه يك وقت خانمم وارد شد. و ديد بچه در آغوش من است! و گفت: ديدى كار درست شد و مريض در معرض مرگ را شفايش را گرفتم؟! گفتم: چه كردى و كجا رفتى؟!

گفت: رفتم به حرم مقدّس آقا ابو الفضل العبّاس (علیه السلام) و گفتم: (من زائر شما هستم اگر باب الحوائج نبودید من به اينجا نمى‌آمدم. حالا بچه‌ام در حال مرگ است، شفايش را از شما مى‌خواهم و نمى‌توانم جواب پدرش را بدهم. اين حرف را گفتم و از حرم بيرون آمدم. حالا فهميدم كه آقا قمر بنى هاشم (علیه السلام) به ما توجه فرموده و آقايى كرده و بچه را شفا داده است.(1)

شفا یافتن نابینائی به اعجاز حضرت عبّاس (علیه السلام)

نقل شده است که عالم جليل القدر حاج شيخ مهدى كرمانشاهى فرمود: در بازار بين الحرمين كربلا مرد نابينايى مغازه داشت و كاسبى مى‌كرد و تا آنجا كه يادم هست او را نابينا ديده بودم .يك روز در مقبرهٔ خانوادگى اقوام كه در رواق پائين پاى بارگاه حضرت امام حسين (علیه السلام) بود خوابيده بودم، و چون هوا يك مقدار گرم شده بود، لاى درب مقبره را باز گذاشته بودند، تا باد خنك بيايد.

در این هنگام ناگهان صداى هياهويى را شنيدم، وقتى‌كه نگاه كردم، ديدم از طرف صحن، مردم ازدحام كرده و داخل حرم شدند. و چون درب مقبره‌اى كه در آن خوابيده بودم باز بود، مردم به طرف مقبره ما هجوم آوردند، در اين ميان عده‌اى دور مردى را گرفته داخل مقبره شدند و در را

بستند. خوب كه نگاه كردم، ديدم! آن مرد نابيناى معروف و مشهور است كه هر دو چشمش باز مثل كاسه خون سرخ و درشت مى‌درخشد، و مردم لباس‌هاى او را پاره پاره مى‌كردند. و فوج فوج براى ديدنش هجوم مى‌آوردند.


1) . کرامات العبّاسیه، ص51.

آن‌ها انگشتان خود را جلوى صورت مرد كور مى‌گرفتند و به او مى‌گفتند: اين‌ها چندتا است؟ او هم جواب درست مى‌داد، يك مقدارى در مقبره ايستادند، تا فشار و ازدحام مردم آرام گرفت .و در این بین از او سؤ الاتى كردم معلوم شد كه ( آقا حضرت ابو الفضل (علیه السلام) چشم او را روشن و بينا فرموده‌اند.(1)

نجات زائرین توسط حضرت عبّاس (علیه السلام)

روایت شده است که مرحوم آقا ميرزا حسن يزدى (قدس سره) از مرحوم پدرش نقل كرده است: يك سالى از يزد با اموال زيادى به همراه كاروان بزرگى به كربلا مشرف شديم، قريب به نيمه‌هاى شب به يك سِرى از دزدان و سارقان و القطّاع الطریق برخورد كرديم، من سكّه‌هاى طلاى زيادى داشتم كه فوراً آن‌ها را در قنداقه فرزندم، كه همين ميرزا حسن باشد، گذاشتم و او را به مادرش دادم در اين هنگام دزدان ريختند و همه را غارت كردند، فرياد استغاثه زوار كربلا بلند شد كه دل هر بيننده‌اى را مى‌سوزانيد و گريانش مى‌كرد.

مردم صدا زدند: يا ابا الفضل! يا قمربنى هاشم! يا حضرت عبّاس! يا باب الحوائج! بفرياد ما برس، و گريه مى‌كردند. ناگهان در آن موقع شب متوجه شديم، سوارى با اسب از دامنه كوهى كه در نزديكى ما بود. سرازير شد، جمال دل ربايش زير نقاب بود ولى نور صورت أنورش از زير نقاب همه جا را منور و روشن كرده بود، شمشيرش مانند ذو الفقار پدر بزرگوارش وجود نازنین حضرت اميرالمؤ منين (علیه السلام) بود.

فريادى مانند صداى رعد و برق، تمام صحرا را پر كرد و به سارقان و دزدان حمله نمود و فرمود: دست از اين قافله برداريد و از اينجا برويد، دور شويد، در غیر این صورت همه شما را هلاك و به جهنم مى‌فرستم. همه اهل كاروان و سارقان درخشندگى نور جمال آن ستارهٔ آسمان ولايت را مشاهده كردند و صداى دلرباى آن حضرت را شنيدند. دزدها و سارقان فوراً دست از قافله كشيدند و پا به فرار گذاشتند. آن حضرت در همان محل كه ايستاده بودند غيب شدند. تمام


1) . کرامات العبّاسیه، ص52.

اهل قافله وقتى كه اين معجزه را ديدند همانجا تا صبح به ساحت مقدّس حضرت قمر بنى هاشم (علیه السلام) توسل و دعا و زيارت و روضه خوانى و گريه و زارى پرداختند.

بعد كه سر اثاثيه خودشان آمدند ديدند همه چيز سر جايش است الاّ آن مقدار چيزى كه دزدها برده بودند و كنار انداخته بودند و فرار كرده بودند. و سيّدى در قافله ما بود كه سال‌ها گنگ بود وقتى در آن گير و دار، پرتوى از نور خداوند متعال و قامت زيباى پسر حضرت علیّ (علیه السلام) را ديده بود زبانش باز شد و همیشه صلوات مى‌فرستاد.(1)

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به یکی از زائرین فقیر

نقل شده است، که سيّد سند عالي‌جناب، آقاى سيّد جعفر نجفى آل بحرالعلوم (قدس سره) از مرحوم آشيخ حسن (قدس سره)، نجل صاحب جواهر از فقيد بزرگوار آشيخ محّمد طه نجفى (قدس سره) نقل فرمود: در ايّام جوانى بى‌پول بودم، يك روز از نجف اشرف به كربلاى معلى مشرف شدم و با رفيقى كه از خودم بى‌پول‌تر بود، در حرم مطهر حضرت عبّاس (علیه السلام) مشغول زيارت بوديم كه يك وقت ديدم مرد عربى مي‌خواهد يك سكّه عثمانى به نام "مجيدى" كه ربع مثقال طلا ارزش آن بود را در ضريح مقدّس بيندازد.

از این رو جلو رفتم به او سلام كردم و گفتم: من مستحق هستم و در امور زندگيم درمانده و معطل می‌باشم، مجاهده و ايثار ثوابش بيشتر است، عرب گفت: دلم مى‌خواهد به شما بدهم ولى از حضرت مي‌ترسم چون نذر اين بزرگوار كرده‌ام لذا مي‌خواهم آن را در ضريح بيندازم .به او گفتم: حضرت عبّاس (علیه السلام) كه نيازى به اين پول‌ها ندارند؟! و هر چه اصرار كردم قبول نكرد. پس فكرى كردم، و به او گفتم: من نخ قندى در جيب دارم، ما اين "مجيدى" را به نخ مى‌بنديم، تو سر نخ را در دست بگير و "مجيدى" را داخل ضريح بينداز. و به حضرت بگو: نذرت را دادم مى‌خواهى بگير و مى‌خواهى به اين طلبه بده .

پيشنهادم را قبول كرد، "مجيدى" را محكم به نخ بستم و به او دادم آن را توى ضريح رها كرد و در حالي‌كه سر نخ را در دست داشت چند مرتبه كشيد و ول كرد تا صداى سكّه را شنيد و


1) . کرامات العبّاسیه، ص54.

مطمئن شد كه داخل ضريح رسيده است، و بعد طبق قرارمان همان حرف را زد، و دوباره پول را بالا كشيد، ولی نيمه‌هاى راه گير كرد و بالا نيامد، باز شل كرد به زمين ضريح رسيد، مجدداً بالا كشيد، باز وسط راه گير كرد، چند مرتبه پائين و بالا كرد فايده‌اى نبخشيد.

مرد عرب گفت: ببين (حضرت عبّاس (علیه السلام) آن را مى‌خواهند، از این رو بالا نمى‌آيد، و بعد سر نخ را به من داد، آن قدر كشيدم كه نزديك بود نخ پاره شود. من رو به ضريح كردم و گفتم: مولانا من حرف شرعى دارم، گفتم: كه مجيدى مال تو است، ولى نخ كه مال تو نيست مال ماست ول كن. مرد عرب نخ را گرفت و شل كرد به زمين خورد اين دفعه وقتى نخ را كشيد خود نخ بیرون آمد، نخ را گرفتم و از حرم بيرون آمدم .

آمديم در صحن مطهر و يك گوشه صحن نشستيم و مشغول چپق كشيدن شدم، وقتى‌كه چپق را آتش زدم، بقيه چوب كبريت را به زمين انداختم .باد آتش را به موضع مخصوصى كه مرد عربى در آنجا خوابيده بود برد، عرب بى‌نوا در اثر سوختن محل، از خواب پريد و با عصبانيت پيش ما آمد. پيش از آن‌كه اجازه اعتراض به او بدهيم، گفتم: برادر عرب ما گناهى نداشتيم باد آتش را نزد شما آورد. گفت: معلوم مى‌شود حال و روز شما خراب است .گفتم: بله، ما مفلس جامع الشرائط هستم. گفت:

«بسيار خوب يك مجيدى نذر دارم به شما مى‌دهم تا از افلاس و بى‌پولى در آييد. بله بدين ترتيب آقا و مولا حضرت عبّاس (علیه السلام) ما را از بيچارگى و ضعف و بى‌پولى ريال نجاتمان دادند.»(1)

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به زنی ضعیف

نقل شده است که جناب سليل الاطياب، حجة اسلام آقا سيّد حسين فرمود: عصر روز هشتم شوال سال هزار پ سیصد و چهل و یک در شهر اردبيل، در مدرسه ملا ابراهيم نشسته بودم كه ديدم اهل شهر با اضطراب از همه طرف مى‌دوند، گفتم چه خبر است؟! گفتند:


1) . کرامات العبّاسیه، ص56.

«حضرت ابو الفضل (علیه السلام) به كسى غضب فرموده است.»

پس از تحقيق به اين نتيجه رسيدم كه مالیات بگيرى با دو مأمور به حكم نظميه شهر به خانه زن ضعيفه‌اى كه پنج، شش صغير داشته رفته‌اند و آن‌ها چيزى نداشتند، جز يك اسبى كه با آن امرار معاش مى‌كردند، پس آن اسب را بر مي‌دارند كه ببرند. زن ضعيفه التماس و در خواست مى‌كند كه تو را به حضرت ابو الفضل (علیه السلام) اين اسب را نبريد، چون من پنج، شش فرزند صغير دارم و اين اسب نان‌آور ما است .

لذا پاسبان‌ها دست مى‌كشند و از خانهٔ آن زن بيرون مى‌آيند، ولی در اين إثناء پاسبان خبيثى از راه مى‌رسد و به آن دو پاسبان که از خانهٔ آن زن ضعیف بیرون آمده بودند، مى‌گويد: اينجا چه كار داريد؟ مى‌گويند: توى اين خانه اسبى بود كه مي‌خواستيم برداريم، ولی این زن ضعيفه آقا حضرت عبّاس (علیه السلام) را واسطه و شفيع قرار داده و ما هم از او دست برداشتيم .

پاسبان خبيث به آن دو نفر پاسبان ديگر رو ترشى كرده و داخل منزل ضعيفه مى‌شود و اسب را بيرون مي‌آورد. زن ضعيفه هر چه عجز و التماس و التجاء مى‌كند و حضرت عبّاس (علیه السلام) را شفيع مى‌كند، آن خبيث اعتنايى نمى‌كند و مى‌گويد:

«ابا الفضل از مردان سابق بوده كه اکنون مرده است و تمام شده و رفته، اگر مى‌تواند بيايد و اسب را از من بگيرد و به تو برگرداند.»

ضعيفه مى‌گويد: يا ابا الفضل! خودت مى‌شنوى كه اين خبيث چه مى‌گويد، اى فرياد رس بى‌چارگان خودت حكم كن .در اين اثناء همسايه آن زن، كه پسر مجيدخان است مى‌آيد و چهار هزار پول به پاسبان خبيث مى‌دهد كه از اسب دست بردارد، ولى آن خبيث قبول نمى‌كند و اسب را از خانه خارج مى‌كند. تقريباً بيست قدم جلو مى‌رود با خود مجيدخان مصادف مى‌شود و اوهم چهار هزار اضافه مى‌دهد كه روى هم هشت قِران مى‌شود، باز آن خبيث قبول نمى‌كند و به يكى از آن دو پاسبان مى‌گويد: بيا سوار شو و اسب را ببر.

تا آن پاسبان خواست سوار شود، آن پاسبان خبيث به او مى‌گويد: چرا من دارم اينطورى مى‌شوم؟! يك عطسه و دو سرفه مى‌كند، فوراً صورتش سياه مى‌شود و به زمين مى‌افتد و به درك

واصل مى شود. آن دو پاسبان ديگر تا اين منظره را مى‌بينند پا به فرار مى‌گذارند و به نظميه رفته و خبر مى‌دهند، نظميه مى‌گويد: قضيه پنهان شود و كسى متوجه نشود. و بعد تمام مردم براى تماشا ازدحام كرده بودند، در اين موقع پاسبان‌ها سر مى‌رسند و خلق را پراكنده كرده و نعش آن خبيث را به خانه خودش مى‌برند و غسل مى‌دهند.

رئيس قزاق خبردار شده حكم مى‌كند كه بروند جنازه او را بگيرند و بگذارند مردم ببينند. قزاق‌ها هم مى‌آيند. دم مقبرهٔ شيخ صفى و مقابل پاسبان‌ها مى‌ايستند و جنازه را كه مى‌خواستند دفن كنند، ممانعت كرده و كفنش را پاره پاره نموده كه مردم تماشا كنند.

بنده و آقا سيّدجواد و آقا سيّد ابراهيم توى مدرسه و خانه بوديم كه گفتند: نعش او را قزاق‌ها آوردند، توى ميدان عالى قاپو مقابل مقبرهٔ شيخ انداختند كه مردم تماشا كنند. ما هم رفتيم كه ببينيم، جمعيت زيادى بود كه با سختى و زحمت خودمان را به نعش آن خبيث رسانيديم، ديديم صورت نحسش مثل آلبالو سياه شده و از شدّت بوی تعفن نتوانستيم دقيقه‌اى توقف كنيم .

بعضى از تجار موثق گفتند: ديديم دهنش مثل سگ شده بود و تمام مردم از زن و مرد بزرگ و كوچك به تماشا آمده بودند و به جنازه‌اش سنگ مى‌زدند و تا عصر بود. بعد پايش را با طناب بستند و به بازار و خيابان‌ها و كوچه‌ها و محله‌ها گردانيدند و هنگام غروب بدن نحس او را كنار صحرا در چاهى انداختند و آن را پر از خاك كردند.(1)

عنایت حضرت عبّاس (علیه السلام) به روضه خوانی

روایت شده است که سيّد بزرگوار و جليل القدر حاج آقا سيّد ولىّ اللّه طبسى (قدس سره) فرموده است: در اواخر دولت عثمانى كربلا غرق در بلا و ابتلا و گرفتارى بود و اهالى آن با حكومت، در واقعه حمزه بيك كه معروف بود، در مجادله بودند. من با چند سر عائله در نهايت فقر و سختى بسر مى‌برديم. ضمناً هر هفته عصرهاى جمعه روضه‌مان ترك نمى‌شد و هر چه كه مى‌توانستم و اقتضاى حال بود و لو خرما به مجلس مى‌آوردم .


1) . کرامات العبّاسیه، ص67.

يك هفته‌اى قدرى خرماى زاهدى براى مجلس ذخيره كرده بودم، از قضاء چند نفر از اعراب توابع كربلا كه از ترس جنگ به آقا حضرت عبّاس (علیه السلام) پناهنده شده بودند، مهمانى به منزل ما آمدند. چون خانهٔ ما در جوار آن حضرت بود. و در خانه چيزى نبود، مجبور شدم با خرماهاى زاهدى از آن‌ها پذيرائى كنم.

چند روز از اين ماجرا گذشت، صبح جمعه شد، رفتم توى فكر روضه و تهيه وسائل آن، به خانه يكى از رفقاء رفتم كه دو قران از او قرض بگيرم، ولى متأسفانه نداشت، وقت برگشتن وارد صحن حضرت سيّد الشهداء (علیه السلام) شدم، با خودم گفتم: غنيمت است تا اينجا كه آمديم يك زيارتى هم بكنم. بعد از اين‌كه از حرم بيرون آمدم، با ازدحام مردم كه از طرف خيمه‌گاه به طرف صحن بود. مواجه شدم، چون منزل آسيّد علىّ مسئله‌گو از توپ صدمه ديده بود، متزلزل شده. و از صداى تخريب آن مردم خيال كردند توپ ديگرى زده شده لذا ازدحام به درون دالان صحن فشار مي‌آوردند.

در اين شلوغى پوست ساق پايم خراش برداشت كه ناچاراً از طرف كوچه و بازار به خانه برگشتم، همينطورى كه داشتم مي‌رفتم دلم شكست، گفتم: بهتر است كه به حرم حضرت ابو الفضل (علیه السلام) مشرف شوم، و عرض حال كنم. آمدم محل خراشيدگى را شستم و بعد به حرم حضرت پناهنده شدم، توى حرم كسى جز دو كبوتر نبود.

گفتم: مولاى من، پايم مجروح شده، تا مخارج خودم را از شما نگيرم دست برنمى‌دارم، مجلس روضه دارم و وسائل آن مهيا نيست، تا فرجى نرسانى بيرون نمى‌روم .با خودم گفتم: يكی دو كلمه روضه بخوانم شايد فرجى برسد، ايستادم و شروع به روضه خواندن كردم، يك وقت متوجه شدم كه اگر كسى بيايد و بگويد براى كه روضه مى‌خوانى؟ چه بگويم؟! روضه نخواندم و مشغول نماز هديه شدم.

از نماز كه فارغ شدم، ديدم كنار ديوارى كه متصل به من بود يك دسته دو قرانى گذاشته شده مثل صرّاف‌ها كه روى ميز و صندوق‌هايشان مرتب و دسته‌بندى شده مى‌چينند بود. گفتم: بَه‌بَه مولاى خودم حضرت ابو الفضل (علیه السلام) مرحمت فرموده چون اگر از جيب كسى ريخته شده بود پخش مى‌شد و به اين خوبى دسته كرده و مرتب روى زمين قرار نمى‌گرفت، به هر حال آن‌ها را برداشتم و به منزل بردم و توى صندوق گذاشتم و از اين ماجرا به كسى چيزى نگفتم. تا يك سال هر

وقت پول مى‌خواستم از آن پول‌ها برمى‌داشتم و خرج مى‌كردم و روزهاى جمعه هم مجلس روضه‌ام از صبح تا ظهر طول مى‌كشيد و غير چاى و نان و سيگار و قليان يك حقهٔ شير مصرف مى‌شد.

پرسيده شد: روزى چقدر مصرف خانه است؟ گفتم: نمى‌دانم، ليكن بعضى اوقات مى‌شد كه سه چهار عدد دو قرانى برمى‌داشتم و زندگيم را مى‌چرخانيدم و چون خيلى كم از جايى به من پول مى‌رسيد مدّت يك سال هيچ التفاتى نداشتم، تا اين‌كه يك روز گفتم: خوب است كه پول‌ها را بشمارم ببينم چقدر است؟! وقتى شمردم ديدم هفتاد و دو قرانى بود. بعد از آن پول‌ها تمام شد و ديگر از آن پول‌ها خبرى نشد.(1)


1) . کرامات العبّاسیه، ص70.

مآخذ نوشتار

أبا الفضل العبّاس (علیه السلام)، رجبیان، قاسم، غصر رهائي، قم، 1393ش.

إبصار العین فی أنصار الحسین (علیه السلام)، سماوی، محمّد، زمزم هدایت، قم، 1384ش.

اثبات الوصیة للإمام علیّ بن أبی طالب (علیه السلام)، مسعودی، علیّ بن حسین، انصاریان، قم، 1426ق.

احقاق الحقّ و إزهاق الباطل، شوشتری، نور اللّه، کتابخانه عمومی حضرت آیت اللّه مرعشی نجفی، 1409ق.

الأخبار الطوال، دینوری، احمد بن داود، الشریف الرضی، قم، 1373ش.

اختیار معرفة الرجال المعروف برجال کشی، کشی، محمّد بن عمر، مؤسسة آل البیت لإحیاء التراث، قم، 1404ق.

الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد، مفید، محمّد بن محمّد، مترجم: رسولی، هاشم، کتابفروشی اسلامیة، تهران، 1380ش.

الإستیعاب فی معرفة الأصحاب، ابن عبد البر، یوسف بن عبد اللّه، دار الجیل، بیروت، 1412ق.

أسد الغابة فی معرفة الصحابة، ابن اثیر، علیّ بن محمّد، دار الکتب العلمیة7 بیروت، 1424ق.

اسرار دعا، مهدوی، سیّد حسین، نور الحیات، اصفهان، 1401ش.

الإصابة فی تمییز الصحابة، ابن حجر عسقلانی، احمد بن علیّ، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415ق.

الإصابة فی تمییز الصحابة، ابن حجر عسقلانی، احمد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415ق.

اصحاب الإمام السجّاد (علیه السلام) و معاصروه و الراوون عنه، حسینی جلالی، محمّدرضا، مهر جان تراتیل سجّادیة الرابع، کربلای معلی، 1439ق.

الأصیلی فی أنساب الطالبیین، ابن طقطقی، محمّد بن علیّ، کتابخانهٔ عمومی آیة اللّه مرعشی نجفی، قم، 1418ق.

إعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی، فضل، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لإحیاء التراث، قم، 1417ق.

أعیان الشیعة، امین، سیّد محسن، دار التعاریف للمطبوعات، بیروت، 1403ق.

الأغانی، أبو الفرج اصفهانی، علیّ بن حسین، مطبعة التقدیم، مصر.

الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یعمل مرة فی السنة، ابن طاووس، علیّ، مؤسسة بوستان کتاب، قم 1418ق.

اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات، دربندی، آغا عابد، شرکة المصطفی للخدمات الثقافیة، منامه، 1415ق.

اکلیل المصائب فی مصائب الأطائب، تنکابنی، محمّد بن سلیمان، عالمه، قم، 1381ش.

اُمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ربانی خلخالی، علیّ، دار الکتاب الإسلامی، قم، 1428ق.

اُمّ البنین (علیها السلام) النجم الساطع فی مدینة النبیّ الأمین (صلی الله علیه وآله)، ربانی خلخالی، علیّ، دار الکتاب الإسلامی، قم، 1428ق.

اُمّ البنین (علیها السلام) سیدة نساء العرب، دراسة و ترجمة و تحلیل، سویج خطیب، مهدی، مطبعة القضاء، نجف الأشرف، 1396ق.

الأمالی، ابن بابویه، محمّد، نسیم کوثر، قم، 1389ش.

أمالی، طوسی، محمّد بن حسن، مؤسسة البعثة، مرکز للطباعة و النشر، تهران، 1414ق.

الإمامة و السیاسة، ابن قتیبة، عبد اللّه بن مسلم، دار الأضواء، بیروت، 1410ق.

امواج البکاء فی بکاء الحسین (علیه السلام)، فاضل بسطامی، نوروز علیّ بن محمّدباقر، طوبای محبّت، قم، 1392ش.

أنساب الأشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، دار المعارف، مصر، 1338ش.

انوار الشهادة في مصائب عترة الطاهرة، كثنوي، محمّد حسن بن علیّ، ناشر: الهاتف، وضعیت نشر: [چاپ سنگي] مركز تحقيقات رايانه‌اي قائميه اصفهان.

الأنوار العلویة، النقدی، جعفر، المطبعة الحیدریة، نجف، 1381ق.

الأوائل، شوشتری، محمدتقی، وزارت فرهنگ و آموزش عالی. موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگی (پژوهشگاه)، تهران، 1372ش.

الإیثار بمعرفة رواة الآثار، ابن حجر عسقلانی، احمد بن علیّ، دار العاصمة، ریاض، 1417ق.

آثار و برکات دعا، شفیعی، علیّ، مؤسسة میراث نبوّت، قم، 1400ش.

بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار (علیهم السلام)، مجلسي محمّدباقر، داراحياء التراث العربي، بیروت، 1403ق.

البدء و التاریخ، مقدّسی، مطهر بن طاهر، مکتبة الثقافیة الدینیة، قاهره.

البدایة و النهایة، ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، دار الإحیاء التراث العربی، بیروت، 1408ق.

بصائر الدرجات فی فضائل آل محمّد (صلی الله علیه وآله)، صفار، محمّد بن حسن، کتابخانهٔ آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی، قم، 1404ق.

البلد الأمین و الورع الحصین، کفعمی، ابراهیم بن علیّ، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1425ق.

پرچمدار نینوا (تحلیلی از زندگانی حضرت عبّاس (علیه السلام) )، محمدی اشتهاردی، محمّد، مسجد مقدّس جمکران، قم، 1387ش.

تاج العروس من جواهر القابوس، مرتضی زبیدی، محمّد، دار الفکر، بیروت، 1414ق.

تاریخ الامم و الملوک، طبری، محمّد بن جریر، محقق: ابراهیم، محمّدابو الفضل، بیروت، لبنان.

تاریخ الخلفاء، سیوطی، عبد الرحمن، دار صادر، بیروت، 1417ق.

تاریخ الخمیس فی أحوال أنفس نفیس، دیاربکری، حسین بن محمّد، دار صادر، بیروت.

تاریخ بغداد أو مدینة السلام، خطیب بغدادی، احمد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1417ق.

تاریخ حبیب السیر فی اخبار افراد بشر، خواند میر، غیاث الدّین بن همام الدّین، خیام، تهران، 1380ش.

تاریخ خلیفة بن خیاط، خلیفه بن خیاط، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415ق.

تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، علیّ بن حسین، دار الفکر، بیروت، 1415ق.

تاریخ نامهٔ طبری، بلعمی، محمّد بن محمّد، البرز، تهران، 1373ش.

تحفة الزائر، مجلسی، محمّدباقر، پیام امام هادی (علیه السلام)، قم، 1386ش.

تذکرة الخواص، ابن جوزی، یوسف، الشریف الرضی، قم، 1418ق.

تذکرة الشهداء، کاشانی، حبیب اللّه، شمس الضحی،تهران، 1390ش.

ترتیب الأمالی (ترتیب موضوعی لأمالی المشایخ الثّلاثه: الصّدوق، و المفید، و الطوسی)، المحمودی، محمّدجواد، نشر مؤسسة المعارف الإسلامیة، قم، 1420ق.

ترجمه و متن عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ابن بابویه، محمّد، مترجم: غفاری، علیّ‌اکبر، و مستفید، حمیدرضا، نشر صدوق، تهران، 1372ش.

تسلیة المجالس و زینة المجالس الموسوم بمقتل الحسین (علیه السلام)، حائری، محمّد بن أبی طالب، بنیاد معارف اسلامی، قم، 1418ق.

التسمیات بین التسامح العلوی و التوظیف الاُموی، شهرستانی، علیّ، مؤسسة الرافد للمطبوعات، قم، 1432ق.

تظلم الزهراء من اهراق دماء آل العباد (علیهم السلام)، قزوینی، رضی بن نبیّ، الشریف الرضی، قم، 1417ق.

التعریفات، جرجانی، علیّ بن محمّد، ناصر خسرو، تهران، 1370ش.

تفسیر القاسمی (محاسن التأویل)، قاسمی، محمّد جمال الدّین، مؤسسة التاریخ العربی، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1415ق.

تفسیر القمی، قمی، علیّ بن ابراهیم، دار الکتاب، قم، 1404ق.

تفسیر فرات الکوفی، کوفی، فرات بن ابراهیم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سازمان چاپ و انتشارات، تهران، 1410ق.

تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، قمی مشهدی، محمّد بن محمّدرضا، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. سازمان چاپ و نشر، تهران، 1411ق.

تفصیل وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة، حر عاملی، محمّد، مؤسسة آل البیت لإحیاء التراث، قم، 1416ق.

تنقیح المقال فی علم الرجال، مامقانی، عبد اللّه، [بی‌نا]، نجف اشرف.

تهذیب الأسماء و اللغات، نووی، یحیی بن شریف، دار الرسالة العالمیه، دمشق، 1430ق.

تهذیب الأنساب و نهایة الأعقاب، عبیدلی، محمّد، کتابخانه آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی، قم، 1413ق.

تهذیب الکمال فی أسماء الرجال، حافظ مزی، یوسف بن عبد الرحمن، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1406ق.

تهذیب اللغة، ازهری، محمّد بن أحمد، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1421ق.

ثمرات الأعواد، هاشمی، علیّ بن حسین، الشریف الرضی، قم، 1412ق.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ابن بابویه، محمّد بن علیّ، الشریف الرضی، قم، 1364ش.

الجريدة في أصول أنساب العلويين، حسيني زرباطي، حسين، موسسه تحقيقات و نشر معارف اهل البيت (علیه السلام)، [بی‌جا]، [بی‌تا].

جلاء العیون، مجلسی، محمّدباقر، سرور، قم، 1387ش.

جمل من أنساب الأشراف، بلاذری، احمد بن یحیی، دار الفکر، بیروت، 1417ق.

الجوهرة فی نسب النبیّ و أصحابه العشرة، بری، محمّد بن أبی بکر، دار الرفاعی، ریاض، 1404ق.

حاشیه القونوی علی تفسیر الإمام البیضاوی، قونوی، اسماعیل بن محمّد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1422ق.

حضرت أبا الفضل (علیه السلام) مظهر کمالات و کرامات، موحد ابطحی، میر سیّد علیّ بن سیّد مرتضی، امیر، قم، 1375ش.

الخرائج و الجرائح، قطب الدّین راوندی، سعید، مؤسسة الإمام المهدی، قم، 1409ق.

الخصائص العبّاسیة، کلباسی، محمّدابراهیم، المکتبة الحیدریة، قم، 1420ق.

دار السلام فی ما یتعلق بالرؤیا و المنام، نوری، حسین، دار البلاغة، بیروت، 1427ق.

دائرة المعارف الحسینیة: معجم انصار الحسین (علیه السلام) (الهاشمیون)، کرباسی، محمّدصادق، المرکز الحسینی، للدراسات، لندن، 1429ق.

الدرجات الرفیعة فی وقایع الشیعة، رفیعی، رفیع الدین، سیّدجعفر، یاران قائم (علیه السلام)، قم، 1395ش.

دمع السجوم: ترجمة کتاب نفس المهموم، قمی، عبّاس، مترجم: شعرانی، أبو الحسن، هجرت، قم، 1381ش.

الدمعة الساکبة فی احوال النبیّ (صلی الله علیه وآله) و العترة الطاهرة (علیهم السلام)، بهبهانی، محمّدباقر، مکتبة العلوم العامة، منامه، 1408ق.

رجال الطوسی، طوسی، محمّد بن حسن، منشورات المکتبة و المطبعة الحیدریة، نجف، 1380ق.

الرد علی المتعصب العنید، ابن جوزی، عبد الرحمن، محقق: محمودی، محمّدکاظم، [نامشخص]، [بی‌جا]، 1403ق.

رسالة فی تواریخ النبیّ (صلی الله علیه وآله) و الآل (علیهم السلام)، شوشتری، محمّدتقی، جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم. مؤسسة النشر الإسلامي، قم، 1423ق.

رمز المصیبة، موسوی دهسرخی اصفهانی، سیّد محمود، ناشر: سیّد محمود بن السیّد المهدی موسوی دهسرخی اصفهانی، [بی‌جا]، [بی‌جا]، 1422ق.

روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم و السبع المثانی، آلوسی بغدادی، أبو الفضل شهاب الدّین، سیّد محمود، دار الفکر، بیروت، 1424ق.

الروض الانف فی شرح السیرة النبویة لابن هشام، عبد الرحمن السهیلی، نشر دار الکتب البسلامیة لصاحبها توفیق عنیفی عامر، قاهره.

الروض الجلی فی أنساب آل باعلوی، مرتضی زبیدی، محمّد بن محمّٔد، دار کنان، دمشق، 1431ق.

روضة الواعظین، فتال نیشابوری، محمّد، الشریف الرضی، قم، 1375ش.

روضة الواعظین، فتال نیشابوری، محمّد، الشریف الرضی، قم، 1375ش.

ریاض السالکین فی شرح صحیفة سیّد الساجدین (علیه السلام)، مدنی کبیر، سیّد علیّ خان، جامعة مدرسین حوزة علمیة قم، مؤسسة نشر الإسلامی، قم، 1409ق.

ریاض القدّس المسمی بحدائق الاُنس، قزوینی، صدر الدّین بن محمّدحسن، اسلامیة، تهران.

زندگانی حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)، قرشی، باقرشریف، مترجم: اسلامی، حسن، جامعة مدرسین حوزه علمیة قم، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1386ق.

زینب الکبری (علیها السلام) بنت الإمام أمیرالمومنین علیّ بن أبي طالب (علیه السلام)، نقدی، جعفر، الشریف الرضی، قم، 1362.

زینب الکبری (علیها السلام) من المهد الی اللحد، قزوینی، سیّد محمّدکاظم، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، بیروت، 1427ق.

ساقی تشنه، هادی‌منش، أبو الفضل، نشر مشعر، تهران، 1390ش.

سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد، شمس شامی، محمّد بن یوسف، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1414ق.

سر السلسلة العلویة فی أنساب السادة العلویة، بخاری، ابو نصر سهل بن عبد اللّه، کتابخانه آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی، قم، 1432ق.

سر دلبران، مبشر کاشانی، خلیل، و مبشر کاشانی، وحید، سازمان تبلیغات اسلامی، شرکت چاپ و نشر بین الملل، تهران، 1394ش.

سردار کربلا، حضرت ابو الفضل العبّاس (علیه السلام)، عبد الرزاق، مقرم، مترجم: پاکپرور، ناصر، نشر مولود کعبه، قم، 1413ق.

سقای معرفت، فخار، باقر، اقیانوس معرفت، اصفهان، 1387ش.

سلوة العارفین، غزالی، محمّد بن محمّد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 2011م.

سوگنامهٔ آل محمّد (صلی الله علیه وآله)، محمدی اشتهاردی، محمّد، انتشارات ناصر، قم، چاپ26، 1393ش.

السیّدة اُمّ البنین (علیها السلام)، ربانی خلخالی، علیّ، دار الکتاب الإسلامی، قم، 1428ق.

سیر اعلام النبلاء، ذهبی، محمّد بن احمد، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1414ق.

سیرة الرسول (صلی الله علیه وآله) و اهل بیته الأطهار (علیهم السلام)، قرشی، باقرالشریف، دار الحوراء، 1434ق.

السیرة النبویة لإبن هشام، ابن هشام، عبد الملک بن هشام، [بی‌نام]، [بی‌جا]، 1434ق.

شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، ابن حیون، نعمان بن محمّد، جامعة المدرسین حوزة علمیة قم. دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1409ق.

شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، ابن حیون، نعمان بن محمّد، جامعة مدرسین حوزه علمیة قم. دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1409ق.

شرح العلامة الزرقانی علی المواهب اللدنیة بالمنح المحمّدیة، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1417ق.

شرح اللمعة؛ الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة، افست، چاپ سنگی، نشر مکتبة الطباطبائي، قم.

الشعائر الحسینیة فی الغصرین الأموی و العبّاسی، جعفر، محمّدباقرموسی، العتبة الحسینیة المقدّسة، قسم الشؤون الفکریة و الثقافة، کربلای معلی، 1436ق.

شفاء الصدور فی شرح زیارة العاشوراء، طهرانی، ابو الفضل، سازمان اوقاف و امور خیریه، انتشارات اسوه، قم، 1387ش.

الصحاح: تاج اللغة و صحاح العربیة، جوهری، اسماعیل بن حماد، دار العلم للملایین، بیروت، 1404ق.

صحیح البخاري، بخاری، محمّد بن اسماعیل، جمهوریة مصر العربية. وزارة الاوقاف. المجلس الاعلی للشئون الاسلامية. لجنة إحياء کتب السنة، قاهره، 1410ق.

الصواعق المحرقة، ابن حجر هیتمی، احمد بن محمّد، [بی‌نا]، تهران.

الطبقات الکبری، ابن سعد، محمّد بن سعد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1410ق.

طوالع الأنوار فی مناقب و فضائل و معاجز النبیّ (صلی الله علیه وآله) و الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، موسوی تنکابنی، سیّد محمّدمهدی الدّین علیّ، کتابخانهٔ عمومی آیة اللّه العظمی مرعشی نجفی، قم، 1408ق.

العبّاس بن علیّ (علیهما السلام) بطل النهضة الحسینیة، دیباجی، أبو القاسم، [بی‌نا]، [بی‌جا]، الطبعة الإلکترونیة الأولی، 1423ق.

العبّاس، أبو الفضل بن امیر المؤمنین (علیهما السلام)، سماته و سیرته، حسینی جلالی، محمّدرضا، العتبة العبّاسیة المقدّسة، مکتبة و دار مخطوطات، کربلای معلی، 1442ق.

العبّاس (علیه السلام)، مقرم، عبد الرزاق، الاجتهاد، قم، 1427ق.

العبد الصالح العبّاس بن علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام)، دراسة موضوعیة أبی الفضل العبّاس (علیه السلام) مستفاد من نصوص زیاراته، موسوی، هادی، عتبة الحسینیة المقدسة، قسم الشؤون الدینیة، شعیة النشاطات الدینیة، کربلای معلی، 1437ق.

عبد صالح (باب الحوائج إلی اللّه حضرت قمر بنی هاشم أبا الفضل العبّاس (علیه السلام) )، حسینی، محمّد، مرکز تحقیقات رایانه‌ای قائمیه اصفهان، 1399ش.

العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان (علیه السلام)، نهاوندی، علیّ‌اکبر، مسجد مقدّس جمکران، قم، 1386ش.

عجائب قصص اُمّ البنین و ابو الفضل العبّاس، کاشانی، ابو الفضل، دار المحجة البیضاء، بیروت، 1430ق.

علل الشرائع، ابن بابویه، محمّد بن علیّ، کتابفروسی داوری، قم.

عمدة الطالب فی نسب آل أبی طالب (علیه السلام)، ابن عنبة، احمد بن علیّ، مکتبة جد المعرفة، ریاض، 1424ق.

عوالم العلوم، بحرانی، عبد اللّه، مدرسة الإمام المهدی (علیه السلام)، قم، 1375ش.

غرر الخصائص الواضحة، وطواط، محمّدابراهیم، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1429ق.

فتح الباری بشرح صحیح الإمام أبی عبد اللّه محمّد بن إسماعیل للبخاری، المکتبة السلفیة، [بی‌جا]، [13]ق.

الفتوح، ابن أعثم کوفی، محمّد بن علیّ، دار الأضواء، بیروت، 1411ق.

فرسان الهیجاء، محلاتی، ذبیح اللّه، المکتبة الحیدریة، قم، 1428ق.

الفروق فی اللغة، عسکری، حسن بن عبد اللّه، دار الآفاق الجدیدة، بیروت، 1400ق.

الفروق فی اللغة، عسکری، حین بن عبد اللّه، دار الآفاق الجدیدة، بیروت، 1400ق.

فرهنگ لاروس: فرهنگ عربی به فارسی، حجر، خلیل، مترجم: طبیبیان، سیّد حمید، مؤسسة انتشارات امیر کبیر، تهران، 1367ش.

فرهنگ معاصر، عربی - فارسی، آذر تاش، آذر نوش، طهران، نشر نی، 1379ش.

الفصول المهمة فی معرفة الأئمة (علیهم السلام)، ابن صباغ، علیّ، مؤسسة علمی فرهنگی دار الحدیث، سازمان چاپ و نشر، قم، 1422ق.

فضائل فاطمة الزهراء، حاکم نیشابوری، محمّد بن عبد اللّه، دار الفرقان، قاهره، 1429ق.

القاموس الجامع للمصطلحات الفقهیه، غدیری، عبد اللّه عیسی ابراهیم، دار الرسول (صلی الله علیه وآله)، بیروت، 1418ق.

القاموس المحیط، فیروزآبادی، محمّد بن یعقوب، دار الفکر، بیروت، ص1403ق.

قصص اُمّ البنین (علیها السلام)، زبیدی، ماجد ناصر، منشورات الفجر، بیروت، 1428ق.

الکافی (الاصول، فروع، الروضة)، کلینی، محمّد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1407ق.

کامل الزیارات، ابن قولویه، جعفر بن محمّد، مطبعة المرتضویة، نجف، 1356ق.

کامل بهائی، طبری، حسن بن علیّ، المکتبة الحیدریة، [بی‌جا]، 1426ق.

کبریت الأحمر (فی شرائط المنبر)، آیتی قاؤینی، محمّدباقر، اسلامیة، تهران، 1386ش.

کتاب الأمالی و هی المعروفة بالأمالی الخمیسیة، مرشد باللّه یحیی بن حسین، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1422ق.

کرامات صالحین، شریف الرازی، محمّد، نشر حاذق، قم، 1374ش.

کرامات عبّاسیة؛ معجزات حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام) بعد از شهادت، میر خلف‌زاده، علیّ، نشر محمّد و آل محمّد، قم، 1385ش.

الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الأقاویل فی وجوه التأویل، زمخشری، محمود بن عمر، دار الکتاب العربی، بیروت، 1407ق.

الکشف و البیان المعروف بتفسیر الثعلبی، ثعلبی، احمد بن محمّد، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، 1422ق.

کفایة الموحدین فی عقائد الدّین، نوری طبرسی، اسمعیل بن احمد، علمیة إسلامیة، تهران.

کفاية الطالب في مناقب علیّ بن أبي طالب (علیه السلام)، گنجی، محمّد بن یوسف، دار إحیاء تراث أهل البیت (علیهم السلام)، تهران، 1404ق.

الکلیات معجم فی المصطلحات و الفروق اللغویة، أبو البقاء، حسینی کفوی حنفی، ایوب بن موسی، مؤسسة الرسالة، بیروت.

الكامل في التاريخ، ابن اثیر، علیّ بن محمّد، دار صادر، بیروت، 1385ق.

گلستان سخنوران (شامل 110 مجلس سخنرانی مذهبی)، امینی گلستانی، محمّد، سپهر آذين، قم، 1393ش.

گنجینهٔ دانشمندان، شریف رازی، محمّد، کتابفروشی اسلامیة، تهران، 1352ق.

لسان العرب، ابن منظور، محمّد بن مکرم، نشر دار الحدیث، قاهره، 1422ق.

لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی، احمد بن علیّ، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1406ق.

اللهوف علی قتلی الطفوف؛ یا آهی سوزان بر مزار شهیدان، ابن طاووس، علیّ بن موسی، مترجم: فهری زنجانی، احمد، سازمان تبلیغات اسلامی، تهران، 1396ش.

ماه بی‌غروب (زندگینامه ابوالضل العبّاس (علیه السلام) )، محمودی، عبّاسعلیّ، فیض کاشانی، تهران، 1379ش.

مثیر الأحزان، ابن نما، جعفر بن محمّد، دار العلوم، بیروت، 1423ق.

المجالس الشجیة فی آثار اُمّ البنین التقیة (علیها السلام)، تاج الدّین، مهدی، المکتبة الحیدریة، قم، 1389ق.

المجدی فی أنساب الطالبیین، عمری، علیّ بن محمّد، کتابخانه آیت اللّه العظمی مرعشی نجفی، قم، 1422ق.

مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، فضل بن حسن، دار العلوم، بیروت، 1426ق.

المحاسن و المَساوی، بیهقی، ابراهیم بن محمّد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1420ق.

المحاسن، برقی، احمد بن محمّد، دار الکتب الإسلامیة، قم.

المحبر، ابن حبیب، محمّد بن حبیب، دار الغد العربی، قاهره، 1421ق.

المحبر، ابن حبیب، محمّد بن حبیب، دار الغد الغربی، قاهره، 1421ق.

محن الأبرار: مقتل علامهٔ مجلسی: ترجمه و شرح مقتل بحار الانوار، مجلسی، محمّدباقر، مترجم: هشترودی تبریزی، حسن بن عبد اللّه رنجبران، تهران، آرام دل، 1389ش.

المحیط فی اللغة، صاحب بن عباد، اسماعیل بن عباد، عالم الکتب، بیروت، 1414ق.

مدینة المعاجز، بحرانی، هاشم، مؤسسة النعمان، بیروت، 1411ق.

مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول (صلی الله علیه وآله)، مجلسی، محمّدباقر، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1363ش.

مروج الذهب و معادن الجوهر، مسعودی، علیّ، المکتبة العصریة، بیروت، 1425ق.

المزار الکبیر، ابن مشهدی، محمّد بن جعفر، نشر قیوم، قم، 1419ق.

المسائل السرویة، مفید، محمّد بن محمّد، المؤتمر العالمی لألفیة الشیخ المفید، قم، 1413ق.

مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، نوری، حسین، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لإحیاء التراث، بیروت، 1408ق.

مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی شاهرودی، علیّ، فرزند مؤلف، تهران، 1414ق.

مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی شاهرودی، علیّ، فرزند مؤلف، تهران، 1414ق.

مسند الإمام الشافعي، شافعی، محمد بن ادریس، مصحح فحل، ماهر یاسین، غراس، کویت، 1425ق.

مصباح الزائر، ابن طاووس، علیّ، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام) لإحیاء التراث، قم، 1417ق.

مصباح المنیر، الفیومی، احمد بن محمّد بن علیّ، افست، مؤسسة دار الهجرة، قم، 1405ق.

المعارف، ابن قتیبه، عبد اللّه بن مسلم، الهیئة المصریة العامة للکتاب، قاهرة، 1992م.

معالی السبطین، الحائری المازندرانی، محمّدمهدی، الشریف الرضی، قم، 1409ق.

المعجم الوسیط، مصطفی ابراهیم، دار الدعوة، استامبول، 1989م.

معجم مقاییس اللغة، ابن فارس، احمد بن فارس، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم. مرکز انتشارات، قم، 1404ق.

معجم مقائیس اللغة، ابن فارس، أحمد بن فارس، دار الفکر، بیروت، 1399ق.

المعقبون من آل أبی طالب (علیهم السلام)، رجایی، مهدی، مؤسسة عاشوراء، قم، 1427ق.

المغازی، واقدی، محمّد بن عمر، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1409ق.

مغنی اللبیب عن کتب الاعاریب، ابن هشام انصاری، السلسلة التراثیة، الکویت، 1421ق.

مقاتل الطالبیین، أبو الفرج اصفهانی، علیّ بن حسین، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1419ق.

مقتل الإمام الحسین (علیه السلام)، طبسی نجفی، محمّدرضا، دار الأضواء، بیروت، 1425ق.

مقتل الحسین (علیه السلام)، أخطب خوارزم، موفق بن أحمد، انوار الهدی، قم، 1423ق.

مقتل الحسین (علیه السلام) و مصرع اهل بیته و أصحابه فی کربلاء، أبو مخنف، لوط بن یحیی، الشریف الرضی، قم، 1362ش.

المقنعة، مفید، محمّد بن محمّد، جامعة مدرسین حوزة علمیة قم. دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1410ق.

المناقب للخوارزمی، أخطب خوارزم، موفق، المطبعة الحیدریة، نجف اشرف، 1388ق.

المناقب ینقل عنه العلامة المجلسی (قدس سره) بعنوان؛ کتاب عتیق، علوی، محمّد بن علیّ، دلیل ما، قم، 1386ش.

المناقب، ابن شهر آشوب، محمّد بن علیّ، علامه، قم.

مناهل الضرب فی أنساب العرب، أعرجی، جعفر، کتابخانهٔ آیة اللّه مرعشی نجفی، 1419ق.

منتخب التواریخ، خراسانی، محمّدهاشم، اسلامیة، تهران، 1388ش.

المنتخب فی جمع المراثی و الخطب، طریحی، فخر الدّین، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1424ق.

المنتظم فی تاریخ الملوک و الاُمم، ابن جوزی، عبد الرحمن بن علیّ، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1412ق.

منتهی الآمال، قمی، عبّاس، دلیل، قم، 1379ش.

المنجد فی اللغة، معلوف، لویس، اسماعیلیان، قم، 1371ش.

المُنمَّق فی اخبار قریش، ابن حبیب، محمّد بن حبیب، عالم الکتب، بیروت، 1405ق.

منهاج الولایة فی شرح نهج البلاغة، صوفی تبریزی، ملا عبد الباقی، دفتر نشر میراث مکتوب اینه میراث، تهران، 1378ش.

موسوعة الإمام الحسين (علیه السلام) في الکتاب و السنة و التاريخ، محمدی ری‌شهری، محمّد، طباطبایی‌نژاد محمود، سیّد طبایی، روح‌اللّه، مؤسسه علمی فرهنگی دار الحديث. سازمان چاپ و نشر، قم، 1431ق.

موسوعة الإمام السیّد عبد الحسین شرف الدّین، شرف الدّین، عبد الحسین، دار المؤرخ العربی، لبنان، 1431ق.

موسوعة العلامة الاوردبادی، اردوبادی، محمّدعلیّ، العتبة العبّاسیة المقدّسة، و دار المخطوطات، کربلای معلی، 1436ق.

موسوعة بطل العلقمی: العبّاس الأکبر ابن امیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام)، مظفر، عبد الواحد، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1329ق.

موسوعة کربلاء: عرض شامل الأحداث نهضة الإمام الحسین (علیه السلام) و معرکة کربلاء، بیضون، لبیب، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1427ق.

میزان الأعتدال فی نقد الرجال، ذهبی، محمّد بن احمد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1416ق.

ناسخ التواریخ حیاة الإمام سیّد الشهداء الحسین (علیه السلام)، سپهر، محمّدتقی، مدین، قم، 1427ق.

ناسخ التواریخ در احوالات حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام)، سپهر، محمّدتقی مطبوعات دینی، قم، 1359.

الناسخ التواریخ در احوالات حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، سپهر، محمّدتقی، مؤسسة مطبوعات دینی، قم، 1357.

نفس المهموم، قمی، عبّاس، المکتبة الحیدریة، قم، 1421ق.

نوادر و متفرقات، امینی گلستانی، محمّد، ناشر؛ محمّد امینی گلستانی، قم.

نور العین فی مشهد الحسین (علیه السلام)، اسفراینی، ابراهیم بن محمّد، المطبعة الحل، قاهر، 1302ق.

النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، ابن اثیر، مبارک بن محمّد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1425ق.

النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، مجد الدّین أبو السعادات، المبارک بن محمّد بن الاثیر الجزری، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1425ق.

الوافی بالوفیات، صفدی، خلیل بن ابیک، دار النشر فرانز شتاینر، بیروت، 1381ق.

وقایع الأیّام در أحوال محرم الحرام، تبریزی خیابانی، اسلامیة، تهران، 1380ش.

وقعة الطف، أبو مخنف، لوط بن یحیی، محقق: یوسفی غروی، محمّدهادی، جامعة مدرسین حوزه علمیه قم، دفتر انتشارات اسلامی، قم، 1417ق.

هزار و یک کلمه، حسن‌زاده آملی، حسن، مؤسسة بوستان کتاب (مرکز چاپ و نشر دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم)، قم، 1379ش.

همع الهوامع، جلال الدین سیوطی، بیروت.

ینابیع المودة لذوی القربی، قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، منظمة الاوقاف و الشؤون الخیریة، دار الأسوة للطباعة و النشر، قم، 1422ق.