ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، ۱۳۱۲ -
عنوان و نام پديدآور : صبر کیمیای سعادت انسان [کتاب]/ مظاهری.
مشخصات نشر : اصفهان: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (ع)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری : ۲۸۶ص.؛ ۲۰/۵×۱۴/۵سم.
فروست : مجموعه آثار؛ ۳۸. اخلاق؛ ۱۵.
شابک : ۷۴۰۰۰ ریال:978-964-2985-45-6
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [۲۸۳] - ۲۸۶ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : صبر-- جنبههای مذهبی-- اسلام
موضوع : صبر -- احادیث شیعه
موضوع : صبر -- جنبههای قرآنی
رده بندی کنگره : BP۲۵۰/۸/م۶ص۲ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۳۲
شماره کتابشناسی ملی : ۳۴۳۶۸۵۱
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
صبر کیمیای سعادت انسان [کتاب]/ مظاهری.
مشخصات نشر : اصفهان: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (ع)، ۱۳۹۳.
بسم الله الرحمن الرحیم
ديباچه 11
گفتار اوّل: صبر از ديدگاه قرآن و عترت (1) 17
صبر در جزر و مدّ روزگار 17
صبر در قرآن كريم 20
گفتار دوّم: صبر از ديدگاه قرآن و عترت (2) 27
صبر، حافظ ايمان انسان 27
صبر، مادر فضيلتها 28
صبر و استقامت در سيرۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم 29
صبر و استقامت در سيرۀ اميرالمؤمنين عليه السلام 30
آموختن صبر از دانۀ گندم 32
اقسام صبر 33
گفتار اوّل: صبر در اطاعت و عبادت 37
تقيّد به ظواهر شرع 37
خضوع و خشوع در عبادات 38
مراتب توجّه در عبادات 39
مكالمۀ خداوند با بنده در نماز 40
مكالمه و معاشقۀ بنده با خداوند 41
دستيابى به حضور قلب، مشكل، امّا شدنى است! 41
راهكار درك حضور قلب 42
خلوص نيّت در عبادات 43
راهكار رسيدن به مقام اخلاص 43
حكايتى آموزنده 44
خلوص، مختص به واجبات نيست 45
ريا، مخفيانه نفوذ مىكند 47
ريا و تأثير سوء آن بر اعمال 47
توجّه دائمى به اخلاص 48
تضرّع و زارى براى برخوردارى از حضور قلب و خلوص 50
گفتار دوّم: اخلاص در عبادات و دورى از ريا 51
حضور قلب و خلوص در عبادات، مرهون توفيق الهى 51
اهميّت خلوص 52
مراتب خلوص 53
پرهيز خالصانه از غذاى شبههناك در سيرۀ علما 57
آثار سوء ريا در عبادات 57
اهميّت اخلاص در پذيرش عمل 59
نگرش انسان به دنيا، تحت تأثير ميزان خلوص 60
ظلم و فساد، از انسان سر نمىزند 62
گفتار سوّم: نقش صبر در اقامۀ نماز مقبول 63
مكالمه با خداوند 63
مراتب نماز 64
راهكار دستيابى به عالىترين مرتبۀ نماز 65
جايگاه نماز در سيرۀ معصومين عليهم السلام 66
نماز، ملاك تفكيك مسلمان از غيرمسلمان 67
نكوهش استخفاف نماز 68
جايگاه نماز جماعت در تعاليم دينى 69
ضرورت نماز جماعت 70
نماز جماعت، تجلّى اتّحاد 71
ثواب نماز جماعت 72
نماز شب و اثرات سازندۀ آن 73
گفتار چهارم: صبر در معصيت 75
انسان، موجودى دو بعدى 75
جهاد اكبر چيست؟ 76
نحوۀ صحيح بهرهمندى از بعد معنوى و بعد مادّى 76
گناه، عامل شكست بعد روحى انسان 77
اجتناب از گناه، نيازمند صبر 79
مراحل گناه 80
مرحلۀ اوّل: انجام گناه 80
مرحلۀ دوّم: عادت به گناه 81
حكايتى از صبر در معصيت و ميوۀ شيرين آن 82
عاقبت شوم عادت به گناه 83
مرحلۀ سوّم: توجيه گناه 85
حكايتى عجيب از توجيه گناه 86
مرحلۀ چهارم: لذّت از گناه 88
گفتار پنجم: نگاهى گذرا به برخى عواقب اخروى گناه 91
دشمنى گناهكار با خداوند هنگام مرگ 91
اهانت اهل معصيت به خداوند در قيامت 92
سقوط پىدرپى گناهكاران در جهنّم 93
تأثير سازندۀ صبر، در ممانعت از سقوط انسان 94
حركت معنوى انسان، به مثابۀ كوهنوردى 94
ضرورت الگوگيرى از صبر و استقامت اهلبيت عليه السلام 95
ضرورت برخوردارى از ملكۀ تقوا 97
نيل به مقام عنداللهى، در پرتو صبر 98
مقام آسيه، همسر فرعون 100
امنيّت دل، مرهون صبر 100
حصن حصين خداوند، حافظ مؤمن و حركت معنوى او 102
گفتار ششم: صبر در مصيبت 105
قسم اوّل مصائب: مصائب اكتسابى 105
قسم دوّم مصائب: مصائب خدادادى 107
شيوع فقر و ناامنى در اجتماع، زاييدۀ گناه 108
قسم سوّم مصائب: مصائب تحميلى از سوى جامعه 109
مصائب خدادادى، الطاف خفيه خداوند 110
تجلّى بارز صبر و شكيبايى در كربلا 110
صبر در مصائب خدادادى، مانع سقوط انسان 112
مصائب خدادادى، مصلحت تامّۀ ملزمه 113
درس صبورى در ماجراى موسى و خضر 114
مقدّرات عالم، منظّم و حكيمانه است 117
گفتار هفتم: آثار و بركات صبر در مصيبت 119
پاداش منحصربهفرد صبر در برابر مصائب در قيامت 119
دو حكايت از پاداش دنيوى صبر در مصائب 121
برخوردارى از نفس مطمئنه در پرتو صبر در مصائب 122
مقام تسليم و رضا، حاصل شكيبايى در ابتلائات 123
حضرت ابراهيم عليه السلام، تسليم در برابر تقديرات الهى 125
حكايت حاج عبدالزّهرا 128
تسليم و رضا، مانع سقوط انسان 128
جنگ تحميلى، نمادى از تسليم و رضا 130
گفتار اوّل: تأثير صبر در تعالى خانواده 133
ادارۀ خانه به مثابۀ ادارۀ كشور 133
جايگاه محبّت در نظام خانواده 135
تأثير قانون، محتاج رأفت و مهربانى است 137
عاقبت تندخويى در خانه 139
توافق اخلاقى در اثر عفو و گذشت 139
عفو حقيقى در خانه، محتاج صبر 141
روش زندگى از منظر اسلام 143
گفتار دوّم: نقش صبر در بهبود روابط زن و شوهر 145
زن و شوهر، پناهگاه همديگر 146
ارزش همسر صالح، از منظر اهلبيت عليهم السلام 147
تقليد از فرهنگ غربى، عامل فروپاشى نظام خانواده 148
تشكيل و ادارۀ خانواده، صبر و استقامت مىطلبد 149
گفتار سوّم: همسر شايسته، مقدمۀ فرزند شايسته 153
معيارهاى نادرست انتخاب همسر و نتايج زيانبار آن 155
زمينهسازى براى تربيت فرزند صالح 157
رفاقت و دلسوزى، عامل موفقيّت در خانواده 158
گفتار چهارم: نقش مؤثّر قانون وراثت در تربيت انسان 159
تأثير ظاهرى و باطنى قانون وراثت 160
انسان فطرتاً سعيد است يا شقى؟ 161
ضرورت خودسازى قبل از ازدواج و فرزندآورى 162
تأثير افكار و تمايلات پدر و مادر بر فرزند 163
اصلاح اخلاق جامعه، مقدّم بر ازدياد و تكثير نسل 163
لزوم اطّلاع والدين از آداب فرزندآورى 164
ضرورت اهميّت به طهارت روحى فرزند 165
نكوهش بىاعتنايى نسبت به دين و اخلاق اطفال 166
نقش مؤثّر صبر در اثرگذارى قانون وراثت 167
گفتار پنجم: صبر والدين در تربيت فرزند 169
اهميّت تربيت فرزند 169
تقسيم دوران تربيت فرزند از نظر اسلام 170
تأثير مشورت با فرزند، در تكوين شخصيّت او 171
لزوم توجّه والدين به آخرت فرزندان 173
روشهاى تربيت دينى فرزندان 174
روش علمى 175
روش عملى 176
تربيت صحيح فرزند، احياى انسانيّت 177
فرزند صالح، باقيات الصّالحات 180
گفتار ششم: صبر فرزند در برابر والدين 183
تأكيد قرآن كريم بر احسان و تواضع نسبت به والدين 183
لزوم احترام و نيكى به والدين، بدون پيششرط 186
گناه عاقّ والدين 188
يك استثناء در عمل به دستور والدين 191
اجر نيكى و احترام به والدين 191
گفتار اوّل: مردمدارى و حفظ شخصيّت اجتماعى 197
مردمدارى 197
راههاى كسب شخصيّت 199
تفاوت مردمدارى و حقّهبازى 200
حقيقت مردمدارى و مردمدارى حقيقى 201
حكايتى آموزنده از مردمدارى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم 202
حفظ شخصيت واجب است 204
گفتار دوّم: سعۀ صدر در روابط اجتماعى 205
لزوم كسب سعۀ صدر 205
برخورد مناسب در مواجهه با توقّعهاى مردم 206
سعۀ صدر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم 207
درخواست سعۀ صدر توسّط حضرت موسى عليه السلام 208
آثار و بركات سعۀ صدر از منظر قرآن كريم 210
تناسب سعۀ صدر و مردمدارى 211
گفتار سوّم: خدمت به خلق و مراتب آن (1) 213
صبر و استقامت در خدمت به خلق خدا 213
مداومت اهل معرفت بر خدمت به خلق خدا 214
مراتب خدمت به خلق خدا 214
مرتبۀ اوّل: دفاع از ديگران 214
اهانت به ديگران، جنگ با خداست 215
گناه كوتاهى در دفاع از ديگران 216
ارزش و اهميت آبروى انسان 217
حيوانات موذى قبر، ناشى از گزندگى زبان 218
لزوم توجّه به تفاوت غيبت و تهمت 218
تهمت و شايعه يا تعارف و احوالپرسى؟ 219
حكومت بر دلها، در اثر دفاع از شخصيّت مردم 219
گفتار چهارم: خدمت به خلق و مراتب آن (2) 221
مرتبۀ دوّم: دستگيرى و رسيدگى مالى به مخلوقات خداوند 221
ارتباط قانون مواسات و خمس 223
آثار و بركات دستگيرى از مردم 224
عمل به قانون مواسات در زمان ظهور و رجعت 225
تحقّق ظهور، وابسته به آمادگى شيعيان 225
مرتبۀ سوّم: گره گشايى از مردم 226
فساد ادارى، در اثر كوتاهى در گرهگشايى 227
گرهگشايى در حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام 228
لزوم سرمشق گرفتن از اميرالمؤمنين عليه السلام 229
صفات رذيله، مانع عمل به قوانين اسلام 231
گفتار پنجم: تأثير عفو و گذشت در بهبود روابط اجتماعى 233
مراتب عفو از ديدگاه قرآنكريم 233
پروردگار متعال، رحمان مطلق و رحيم مطلق 234
پذيرش توبه، ناشى از شدّت رحمت و رأفت پروردگار 235
توبۀ حقيقى حتماً پذيرفته مىشود 236
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، مظهر رحمانيّت و رحيميّت خداوند 238
عفو دشمنان سرسخت و تأثير آن در گرايش به اسلام 239
عفو و گذشت مثالزدنى حضرت يوسف عليه السلام 241
عفو شگفتآور حر توسّط امام حسين عليه السلام 241
ضرورت تقويت روحيۀ گذشت، با پيروى از قرآن و عترت 243
گفتار ششم: عفو و گذشت هنگام مواجهه با پرخاشگرى 245
جزاى بد رفتارى، بد رفتارى يا نيكى؟ 245
پرخاشگرى، مانع مردمدارى 247
غيبت و تهمت، حاصل دورى از عفو و گذشت 247
معانى «ويل» در قرآن كريم 248
بخشش و نيكى، در برابر شكايت و انتقاد 249
بخشش و بزرگوارى امام حسن مجتبى عليه السلام 251
عفو و گذشت امام سجاد عليه السلام 251
ضرورت پيروى از سيرۀ معصومين عليهم السلام در كسب فضائل اخلاقى 252
رابطۀ ايمان و عمل صالح 253
پرخاشگرى، عامل شماتت بيگانگان 253
برخى از مظاهر دورى از قرآن و عترت در جامعه 255
گفتار هفتم: اهميّت امربهمعروف و نهى از منكر 257
احياى امربهمعروف و نهى از منكر، احياى اسلام 257
ضرورت اهتمام همگانى به فريضۀ امربهمعروف و نهىازمنكر 259
اهميت سورۀ عصر و نيم نگاهى به تفسير آن 259
معانى كلمۀ عصر 260
زيانكارى همۀ انسانها 261
نجاتيافتگان از خسران 261
نكوهش بىتوجّهى به عمل صالح 263
پاداش عمل بر طبق دستورات قرآن و عترت 263
تأكيد قرآن بر احياى امربهمعروف و نهىازمنكر در جامعه 264
پيشبينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم راجع به امربهمعروف و نهىازمنكر 265
عواقب سهلانگارى در امربهمعروف و نهىازمنكر 266
شهادت به احياى امربهمعروف و نهىازمنكر در زيارات 267
گفتار هشتم: مراتب امربهمعروف و نهىازمنكر 269
مرتبۀ اوّل: حبّ و بغض قلبى 269
مرتبۀ دوّم: تذكّر لسانى 271
اصلاح وضعيت حجاب و عفاف وظيفۀ كيست؟ 272
وظيفۀ مؤمنين براى اصلاح اخلاق جامعه 272
خوددارى انسان از گناه، براى سلامت جامعه كافى نيست 274
گناه، برندهتر از كارد و كشندهتر از زهر 275
وظيفۀ پدر و مادر در بازدارى فرزندان از گناه 275
روش موعظه از ديدگاه قرآن كريم 276
ذكر يك مثال براى موعظۀ حسنه 277
مرتبۀ سوّم: مبارزۀ منفى 278
مرتبۀ چهارم: دعوت با عمل 279
اهميت امربهمعروف و نهىازمنكر عملى در تربيت فرزند 280
منابع و مآخذ 283
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِصْبِرُوا وَ صٰابِرُوا وَ رٰابِطُوا وَ اِتَّقُوا اَللّٰهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ)(1)
صبر و استقامت، كليد سعادت و عامل رستگارى انسان است و مانع شقاوت و نگونبختى نوع بشر بهشمار مىرود. در سايۀ صبر و شكيبايى، مشكلات مادى و دشوارىهاى معنوى زندگى انسان برطرف شده، سختىها به آسانى مبدّل مىگردد:
(فَإِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً، إِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً)(2)
به باور علماى علم اخلاق، صبر، مادر فضيلتهاست؛ به اين معنا كه هر صفت پسنديدهاى كه در وجود انسان بارور شود و هر فضيلتى در عمق جان او ريشه بدواند، ريشه در صبر و استقامت دارد. مفهوم اين بيان، چنين است كه بروز رذائل اخلاقى و صفات نكوهيده، در نهاد آدمى، از ناشكيبايى و جزع و فزع او نشأت مىگيرد.
پس، موضوع صبر، در علم اخلاق، افزون بر اينكه بسيار مهم و حياتى است، كاربردى است و به تعبيرى، موضوع مادر محسوب مىشود. در واقع، اگر ابعاد علمى و عملى «صبر»، به خوبى مورد توجّه اخلاقپژوهان و مردم قرار گيرد، راه براى خشكاندن ريشۀ شجرۀ خبيثۀ رذائل، از يكسو و پرورش شجرۀ طيبۀ فضائل، از سوى ديگر، در جامعه باز مىشود.
ناگفته پيداست كه پيراستن وجود آدميان و اجتماع انسانى از آلودگى صفات رذيله و نيز آراستن آنان به زيور صفات فضيله و حسنات پسنديده، رمز سعادت و نيكبختى مردمان در دنيا و آخرت است.
با اين اوصاف، مردم در همۀ اعصار و به ويژه در زمان حاضر، شديداً محتاج توجّه به صبر و بهكاربستن اين فضيلت ارزشمند اخلاقى در شئون مختلف زندگى هستند تا به اين وسيله، به سعادت دنيا و آخرت دست يابند.
درك اين حقيقت، با شناخت عالمانه از اجتماع انسانى ميسّر مىگردد. به تعبير رساتر، كسى مىتواند اين موضوع را به درستى تشخيص دهد كه هم در علوم اسلامى، به ويژه در علم اخلاق، عالم باشد و هم به واسطۀ برقرارى ارتباط نزديك و تنگاتنگ با عموم مردم، مشكلات اخلاقى و معضلات اجتماعى آنها را به خوبى بشناسد.
بايد دانست كه حلّ مسائل علمى و پيچيدگىهاى عملى در هر علمى، به دو روش كلّى امكانپذير است: در روش اوّل، محقّق يا پژوهشگر، با مطالعه و تحقيق، به بررسى مسائل شناخته شدهاى كه به دلايلى ديگران از حلّ آن فروماندهاند، مىپردازد؛ به خلاف روش دوّم، كه در آن به جستجوى اوّليۀ مسئله، شناخت و حلّ آن پرداخته مىشود.
بهعنوان مثال، در علم پزشكى، برخى از محقّقين، با بهكارگيرى روش اوّل، راهكارهاى مؤثرى براى درمان بيمارىهاى شناخته شده و رايج مى يابند. امّا برخى از دانشمندان علم پزشكى، در جستجوى علل پديدآورنده و راه درمان
بيمارىهاى ناشناخته و پنهان، در جسم آدميان، هستند و در اين راستا، علاوه بر درمان، موفق به پيشگيرى از بروز برخى بيمارى ها نيز مى شوند.
اين دو روش، در علم اخلاق نيز كه عهدهدار تربيت نفوس و درمان بيمارىهاى روحى آدميان است به كار گرفته مىشود. به اين معنا كه دستهاى از اساتيد و پژوهشگران علم اخلاق، در جهت اصلاح معضلات روحى متداول و شناخته شده، خطرات و خسارات ارتكاب گناه مردم را به مردم متذكّر مىشوند كه در جايگاه خود، بسيار ارزشمند و مؤثّر است.
امّا روش مؤثرتر و روش كاربردى، آن است كه استاد اخلاق، با تشخيص بيمارىهاى روحى نهفته در آدميان، ريشۀ آن امراض را بيابد و در اين راستا به درمان اساسى و عمقى ناراحتى روحى بپردازد و افزون بر اين، براى پيشگيرى از بروز و ظهور نارسايىهاى روحى و معنوى مردم، همّت گمارد.
بهكارگيرى روش كاربردى فوق، همانطور كه بيان شد، اوّلاً نيازمند تسلّط و جامعيت علمى در علوم اسلامى است و ثانياً با ارتباط بدون واسطه و تنگاتنگ استاد اخلاق با مردم ميسّر مىگردد. در اين راستا بايد توجّه شود كه اهميت و تأثير برقرارى ارتباط نزديك با افراد جامعه و شنيدن مستقيم دردهاى روحى و معنوى آنها، اگر بيشتر از تسلّط علمى نباشد، كمتر از آن نيست؛ چراكه رويارويى با مردم، به استاد و معلّم اخلاق، فهم و دركى فراتر از مطالعه و تحقيق مىبخشد كه در اصطلاح به آن «فهم عرفى» گفته مىشود و در علوم اسلامى نظير فقه و اخلاق، همواره مورد توجّه خاص بوده است.
با اين مقدّمه، به دليل انتخاب موضوع «صبر» براى درس اخلاق، از سوى مرجع عاليقدر و فقيه اخلاقى حضرت آيت الله العظمى مظاهرى «مدّظلّهالعالى»، پى مىبريم.
ايشان با تكيه بر معارف والاى كتاب و سنّت، ريشۀ دردهاى روحى جامعه را رذائل اخلاقى مىدانند و راهكار درمان آن را نيز، ريشهكنكردن يا سركوب
درخت صفات رذيله و كاشتن درخت فضائل و صفات پسنديده در عمق جان آدميان بهشمار مىآورند. در اين راستا، سلاح اصلى مبارزه با دشمنان درون و پاكسازى دل از آلودگىها و رذائل، «صبر» است كه بهتعبير بزرگان دانش اخلاق، مادر فضيلتهاست.
در واقع، آيت الله العظمى مظاهرى، با تكيه بر آموزههاى علمى علم اخلاق و نيز بهواسطۀ فهم عرفى كه از ارتباط مستقيم و بدون واسطۀ ايشان با عموم مردم حاصل شده است، درد درونى و نهفتۀ جامعه و افراد آن را بهخوبى تشخيص دادهاند و در درسهاى اخلاق خود، به تبيين راهكارهاى عملى و ريشهاى براى درمان آن پرداختهاند و بهعبارت ديگر، مغز نصيحت را در نصايح اخلاقى خود بيان كردهاند.
آنچه در اين كتاب، از نظر خوانندگان گرامى مىگذرد، حاصل بيانات اخلاقى معظّمله در سالهاى 1391 و 1392 در مسجد حكيم اصفهان با موضوع «صبر» است.
آيت الله العظمى مظاهرى در اين مباحث، صبر را به سه قسم كلّى «صبر فردى»، «صبر خانوادگى» و «صبر اجتماعى» منقسم كردهاند و با اين تقسيمبندى كلان، نقش صبر و استقامت را در تمام شئون زندگى، براى دستيابى عملى به سعادت و رستگارى انسان، به تصوير كشيدهاند.
مباحث مزبور، پس از تنظيم، تبويب و تأييد نهايى ايشان، بهصورت حاضر آماده شده و به شيفتگان اخلاق و معنويت تقديم مىگردد.
در پايان، از همۀ عزيزانى كه در تنظيم و نشر اين اثر ارزشمند تلاش نمودهاند، تشكّر و قدردانى مىشود.
انّه ولى الهداية و التوفق
مؤسّسۀ فرهنگى مطالعاتى الزّهرا عليها السلام
صبر و شكيبايى عبارت از ثبات نفس و استقامت ذاتى انسان است؛ بهگونهاى كه مصيبتها، ناملايمات، شبهات و امتحانها او را از پاى در نياورد و دچار سستى ايمان نگردد.
دنيا براى همۀ بندگان، جزر و مدّ و بالا و پايين دارد و همه بايد در حيات كوتاه دنيوى، طعم سختى و آسانى را بچشند. بايد توجّه داشت كه جزر و مدّ درياى زندگى در بسيارى از موارد، امتحان بندگان است؛ زيرا نوع بشر حتماً امتحان مىشود.
قرآن كريم مىفرمايد:
(أَ حَسِبَ اَلنّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ، وَ لَقَدْ فَتَنَّا اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اَللّٰهُ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ اَلْكٰاذِبِينَ)(1)
انسان بايد در جزر و مدّ روزگار خودش را نبازد و در رويارويى با پيروزىهاى بزرگ يا هنگام رخدادن مصيبت و بلا و در مواجهه با بحران، شخصيت خود را حفظ كند و صبر و استقامت داشته باشد.
طبق روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، دنيا مانند دريايى متلاطم و عميق است و مخلوقات بسيارى در آن غرق مىشوند:
«الدُّنْيَا بَحْرٌ عَمِيقٌ قَدْ غَرِقَ فِيهَا خَلْق كَثِيرٌ»(2)اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در بيان ويژگىهاى دنيا، آن را خانهاى پيچيده شده در بلا و مصيبت توصيف مىفرمايند:
«دَارٌ بِالْبَلَاءِ مَحْفُوفَةٌ»(3)خاصيّت دنيا اين است كه روزى طبق مراد و خواستۀ انسان است و روزى هم بر خلاف ميل او خواهد چرخيد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در نامهاى به ابن عبّاس مىنويسند:
1) . العنكبوت، 2 و 3: «آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم، رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند؟ و به يقين، كسانى را كه پيش از اينان بودند آزموديم، تا خدا آنان را كه راست گفتهاند معلوم دارد و دروغگويان را [نيز] معلوم دارد.»
2) . تفسير الامام العسكرى عليه السلام، ص 431؛ مشابه اين روايت در كتاب شريف اصول كافى، از قول امام كاظم عليه السلام ضمن بيان نصايح لقمان به فرزندش، چنين آمده است: «إِنَّ الدُّنْيَا بَحْرٌ عَمِيقٌ قَدْ غَرِقَ فِيهَا عَالَمٌ كَثِيرٌ.» [الكافى، ج 1، ص 16]
3) . نهجالبلاغه، خطبه 226.
«وَ اعْلَمْ بِأَنَّ الدَّهْرَ يَوْمَانِ يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ»(1)در اين ميان، كسى مىتواند در درياى موّاج و متلاطم دنيا خويشتن را نبازد و خود را حفظ كند كه صبر و استقامت داشته باشد؛ امّا متأسّفانه بسيارى از انسانها چنين نيستند. قرآن كريم، انسان را ناشكيبا و كمطاقت توصيف مىكند و مىفرمايد: هرگاه شرّ و صدمهاى به انسان برسد و در موضع سختى و بلا واقع شود، بىتاب مىشود و عجز و لابه مىكند و اگر خيرى نصيب او گردد و در رفاه باشد، بخل مىورزد:
(إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً، وَ إِذٰا مَسَّهُ اَلْخَيْرُ مَنُوعاً، إِلاَّ اَلْمُصَلِّينَ)(2)
نوع انسان سبكسر است، يعنى در جزر و مدّ روزگار، مثل پَر كاهى، خودش را به حركت موجها سپرده و به هر سويى پرتاب مىشود؛ مگر كسى كه جداً به مقام عبوديت رسيده باشد. امتحان الهى براى همه، اعمّ از پير و جوان و زن و مرد، به شكلهاى گوناگون وجود دارد. اگر انسان در امتحان خود را نبازد و صبر استقامت كند، پيروز مىشود. البته لطف و امداد الهى و هدايت خداوند نيز براى پيروزى در امتحان، لازم است. انسان بايد همّت و تلاش خود را ضميمۀ عنايت پروردگار كند تا موفّق شود. پس، رستگارى و سعادت انسان، در گرو صبر است. امام باقر عليه السلام مىفرمايند:
«الْجَنَّةُ مَحْفُوفَةٌ بِالْمَكَارِهِ وَ الصَّبْرِ، فَمَنْ صَبَرَ عَلَى الْمَكَارِهِ فِي
الدُّنْيَا دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ جَهَنَّمُ مَحْفُوفَةٌ بِاللَّذَّاتِ وَ الشَّهَوَاتِ، فَمَنْ أَعْطى نَفْسَهُ لَذَّتَهَا وَ شَهْوَتَهَا، دَخَلَ النَّارَ»(1)شايد سخن ارزشمند امام باقر عليه السلام در اين حديث، اشاره به همين معنا باشد كه صبر و پايدارى در تمام شئون زندگى و به خصوص در برابر مشكلات و در مواجهه با گناه، سعادت اخروى انسان را به همراه دارد و او را به بهشت مىرساند و نيز سبكسرى و جزع و فزع در زندگى و كوتاه آمدن در برابر فريب نفس و سستى، هنگام رويارويى با لذّت و شهوت دنيا، مانع سعادت انسان است و او را به سقوط و جهنّم مىكشاند.
با يك بررسى اجمالى معلوم مىشود كه آيات فراوانى در قرآن كريم با صبر و استقامت مرتبط است و بهصورت مستقيم يا غيرمستقيم، به اين موضوع مهم اشاره دارد. فراوانى استفاده از مشتقات صبر و كلمات مترادف آن در قرآن، حاكى از اهميت فوقالعادۀ اين فضيلت اخلاقى در اسلام است.
از آنجا كه بررسى و شرح تمامى آيات حاوى واژه يا محتواى صبر در قرآن كريم، در اين نوشتار مقدور نيست، در ادامه تنها به ذكر ده آيه از قرآن كريم كه به ده موضوع، پيرامون صبر اختصاص يافته، مىپردازيم و شرح مفصّل اين آيات و نيز ساير آيات مشابه را به فرصت ديگرى واگذار مىكنيم.
1) . الكافى، ج 2، ص 89: «بهشت در ميان ناگوارىها و شكيبائى است، پس هر كه در دنيا بر ناگوارىها صبر كند بهبهشت رود و دوزخ در ميان لذّتها و شهوتهاست، پس هركه هر لذّت و شهوتى را كه دلش خواهد بهخود رساند، بهدوزخ در آيد.»
آيۀ اوّل: (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ إِنَّ اَللّٰهَ مَعَ اَلصّٰابِرِينَ)(1)
در اين آيه، خداوند متعال به بندگان امر مىفرمايد كه از صبر و نماز كمك بگيرند. پس، از نظر قرآن كريم، انسان مىتواند براى كسب موفقيت در امور مادى و معنوى، از صبر يارى جويد و كمك گرفتن از صبر در اين زمينه تأثير حتمى خواهد داشت. تأكيد بر همراهى خداوند با صابرين در ادامۀ آيۀ شريف، مؤيد همين حقيقت است كه استعانت از صبر، يارى خداوند را به همراه دارد و يارى خداوند تعالى، قرين پيروزى است.
آيۀ دوّم: (وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ اَلْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَنْفُسِ وَ اَلثَّمَرٰاتِ وَ بَشِّرِ اَلصّٰابِرِينَ)(2)
اين آيۀ شريفه، بشارت مهمّى براى صابران محسوب مىشود؛ چراكه بر اساس دو آيۀ بعد آن، درود، رحمت و هدايت الهى، نصيب صابران خواهد شد:
(اَلَّذِينَ إِذٰا أَصٰابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قٰالُوا إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ، أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ)(3)
1) . البقرة، 153: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از شكيبايى و نماز يارى جوييد؛ زيرا خدا با شكيبايان است.»
2) . البقرة، 155: «و قطعاً شما را به چيزى از قبيلِ ترس و گرسنگى و كاهشى در اموال و جانها و محصولات مىآزماييم؛ و مژده ده شكيبايان را.»
3) . البقرة، 156 و 157: «كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد، مىگويند: ما از آنِ خدا هستيم، و به سوى او باز مىگرديم. بر ايشان درودها و رحمتى از پروردگارشان باد و راهيافتگان هم، خود ايشانند.»
آيۀ سوّم: (وَ اَلصّٰابِرِينَ فِي اَلْبَأْسٰاءِ وَ اَلضَّرّٰاءِ وَ حِينَ اَلْبَأْسِ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُتَّقُونَ)(1)
طبق اين آيه، رسيدن به مقام ارزشمند تقوا و برخوردارى از ملكۀ تقوا، مرهون صبر است. مفهوم آيۀ شريفه آن است كه اگر كسى در زندگى و در مواجهه با مشكلات و سختىها، صبر نورزند و شكيبا نباشد، به وادى خطرناك گناه و بىتقوايى سقوط خواهد كرد.
آيۀ چهارم: (وَ اَللّٰهُ يُحِبُّ اَلصّٰابِرِينَ)(2)
محبّت خداوند متعال، موهبت بىنظيرى است كه بر اساس اين آيه، به بندگان صابر عطا مىشود. البته لطف و مرحمت پروردگار متعال به صابرين، منحصر در بذل محبّت به آنان نيست، چنانكه طبق تصريح قرآن كريم در آيات بعدى، صابران در پى جلب محبّت خداوند تعالى به خير دنيا و آخرت دست خواهند يافت:
(فَآتٰاهُمُ اَللّٰهُ ثَوٰابَ اَلدُّنْيٰا وَ حُسْنَ ثَوٰابِ اَلْآخِرَةِ وَ اَللّٰهُ يُحِبُّ اَلْمُحْسِنِينَ)(3)
در آيۀ ديگر نيز مىفرمايد: ملائكه در بهشت بر صابران وارد مىشوند، به
آنان سلام مىكنند و بشارت حسن عاقبت به آنها مىدهند.
(سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ بِمٰا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى اَلدّٰارِ)(1)
آيۀ پنجم: (إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُضِيعُ أَجْرَ اَلْمُحْسِنِينَ)(2)
صبر و شكيبايى انسان نزد خداوند تعالى پاداش دارد و پاداش آن، در دنيا و آخرت نصيب آدمى خواهد شد. اين آيه كه در داستان حضرت يوسف عليه السلام بيان شده است، به همين نكته اشاره دارد كه مزد و اجر صابران ضايع نمىگردد و حتماً به او خواهد رسيد. البته اجر صبر در اين آيه، طبق قراين موجود، اجر دنيوى است و در آيات ديگرى، جزاى اخروى صابران را بهشت و نعمتهاى بهشتى برمىشمرد. از جمله مىفرمايد:
(وَ جَزٰاهُمْ بِمٰا صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً)(3)
آيۀ ششم: (إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ)(4)
قرآن كريم، اجر صابران را بىحساب و كتاب برمىشمرد. بايد دانست كه در تعاليم دينى، براى اعمال نيك، اجر و ثواب مشخّصى تعيين شده است؛ امّا صبر، تنها فضيلتى است كه طبق اين آيه، پاداش بدون حساب دارد و از اين حيث، منحصربهفرد و بىنظير است.
1) . الرعد، 24: «[و گويند:] سلام بر شما به پاداش صبرى كه كرديد پس چه نيك است سرانجام اين سراى.»
2) . يوسف، 90: «بىگمان، هر كه تقوا و صبر پيشه كند، خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمىكند.»
3) . الانسان، 12: «و ايشان را به سبب آنكه شكيبايى كردند، بهشت و پرنيان پاداش دهد.»
4) . الزمر، 10: «بىترديد، شكيبايان پاداش خود را بىحساب و به تمام خواهند يافت.»
آيۀ هفتم: (وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا مُوسىٰ بِآيٰاتِنٰا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ اَلظُّلُمٰاتِ إِلَى اَلنُّورِ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيّٰامِ اَللّٰهِ إِنَّ فِي ذٰلِكَ لَآيٰاتٍ لِكُلِّ صَبّٰارٍ شَكُورٍ)(1)
خروج از ظلمات بهسوى نور، به تعبيرى، رهايى از رذايل اخلاقى و اتّصاف به فضايل و صفات نيكوى انسانى است كه همان تهذيب نفس نام دارد. بر اين اساس، صبر و استقامت، تأثيربهسزايى در خودسازى و تهذيب نفس دارد و به عبارتى، مىتوان گفت: تهذيب نفس، متوقّف بر صبر است.
آيۀ هشتم: (قٰالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً)(2)
آيۀ فوق، در سورۀ كهف و در داستان موسى و خضر عليهما السلام بيان شده است. بر حسب اين آيه و دو آيۀ بعد از آن، تحصيل معارف الهى و اصولاً موفقيت و سربلندى در هر امرى، مرهون صبر است. خداوند سبحان در آيات بعدى مىفرمايد:
(وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلىٰ مٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً، قٰالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ صٰابِراً وَ لاٰ أَعْصِي لَكَ أَمْراً)(3)
1) . إبراهيم، 5: «و در حقيقت، موسى را با آيات خود فرستاديم [و به او فرموديم] كه قوم خود را از تاريكىها بهسوى روشنايى بيرون آور، و روزهاى خدا را به آنان يادآورى كن، كه قطعاً در اين يادآورى، براى هر شكيباىِ سپاسگزارى عبرتهاست.»
2) . الكهف، 67: «گفت: تو هرگز نمىتوانى همپاى من صبر كنى.»
3) . الكهف، 68 و 69: «و چگونه مىتوانى بر چيزى كه به شناخت آن احاطه ندارى، صبر كنى؟ موسى گفت: انشاءاللََّه مرا شكيبا خواهى يافت و در هيچ كارى تو را نافرمانى نخواهم كرد.»
آيۀ نهم: (فَإِنَّ مَعَ اَلْعُسْرِ يُسْراً)(1)
اين آيۀ شريفه، مبين يكى از سنّتهاى الهى است و حقيقت مهمّى را آشكار مىسازد. قرآن كريم با تكرار آن حقيقت در آيۀ بعدى، اهميت آن را حكايت كرده، بر آن تأكيد مىورزد. مىفرمايد: دستيابى بههدف، تنها پس از تلاش فراوان روى مىدهد و شيرينى، هميشه پس از تلخى و آسانى، پس از رنج و دشوارى قرار دارد.
آيۀ دهم: (وَ إِذِ اِبْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ)(2)
حضرت ابراهيم عليه السلام پس از سربلندى در امتحانها و بعد از آنكه مراتبى از صبر را گذرانيدند، به مقام امامت دست يافتند. پس، نيل به مقام امامت نيز محتاج صبر و متوقّف بر آن است. چنانكه قرآن كريم در آيۀ ديگر مىفرمايد:
(وَ جَعَلْنٰا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنٰا لَمّٰا صَبَرُوا وَ كٰانُوا بِآيٰاتِنٰا يُوقِنُونَ)(3)
1) . الشرح، 5: «پس بدان كه با دشوارى، آسانى است.»
2) . البقرة، 124: «و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود و وى آن همه را به انجام رسانيد، خدا به او فرمود: من تو را پيشواى مردم قرار دادم. ابراهيم پرسيد: از دودمانم چطور؟ فرمود: پيمان من به بيدادگران نمىرسد.»
3) . السجده، 24: «و چون شكيبايى كردند و به آيات ما يقين داشتند، برخى از آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مىكردند.»
صبر، حافظ ايمان انسان است. شايد بهترين تشبيه براى فضيلت اخلاقى صبر را بتوان در كلام نورانى امام صادق عليه السلام جستجو كرد كه مىفرمايند:
«الصَّبْرُ مِنَ الْإِيمَانِ بِمَنْزِلَةِ الرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ فَإِذَا ذَهَبَ الرَّأْسُ ذَهَبَ الْجَسَدُ كَذَلِكَ إِذَا ذَهَبَ الصَّبْرُ ذَهَبَ الْإِيمَانُ»(1)در واقع آن حضرت با اين تشبيه زيبا، مىفرمايند: همانطور كه بدنِ بدون سر از بين مىرود، ايمان بدون صبر هم رفتنى است.
به بيان ديگر، صبر و استقامت، عامل مهمّى براى حيات ايمانى و انسانى است و سدّ بزرگى بر سر راه سقوط و انحراف انسان به شمار مىرود؛ زيرا
1) . الكافي، ج 2، ص 87: «جايگاه صبر نسبت به ايمان، مانند سر است نسبت به تن، كه چون سر برود تن هم مىرود، همچنين است كه اگر صبر برود، ايمان مىرود.»
انسان با برخوردارى از ملكۀ صبر و استقامت، مىتواند در پرتگاههاى سقوط، خود را حفظ كند. با التزام به صبر، خداوند متعال، در بنبستها به فرياد انسان مىرسد و همين التزام دائمى، باعث عاقبتبهخيرى انسان مىشود.
علماى علم اخلاق از «صبر»، به عنوان «أمّ الفضائل» ياد كردهاند. به اين معنا كه تحصيل همۀ صفات پسنديدۀ اخلاقى و كسب جميع فضائل و نيكىها، مرهون صبر است. در واقع، كسى كه مىخواهد درخت رذالت را از دل خود ريشهكن كند، كارى بس مشكل و در سرحدّ محال در پيشِ رو دارد، ولى با صبر و استقامت مىتواند به اين خواسته نائل شود و درخت فضيلت را بهجاى درخت رذيلت، در دل بنشاند و مهذّب شود.
اساساً پيروزى در هر ميدانى، محتاج صبر و شكيبائى است. جوانان نيز بايد بدانند كه براى موفّق شدن در كارها به دو بال علم و عمل نياز دارند و بايد از تخصّص و تعهّد كافى برخوردار باشند و با اين دو بال، بهسوى موفّقيّت و پيروزى پرواز نمايند. بهدست آوردن دو بال تخصّص و تعهّد، مرهون صبر است و بدون صبر كسى صعود نمىكند.
همچنين در خانواده اگر زن و شوهر بخواهند با هم زندگى موفّقى داشته باشند و اولاد شايسته تحويل اجتماع دهند، بايد صبور باشند.
بنابراين اهتمام به فضيلت بزرگ صبر، زمينهساز رشد و پيشرفت آدمى در زندگى دنيوى و اخروى است و در واقع، سعادت و رستگارى او را در دنيا و آخرت تضمين مىكند.
انجام هر كار مهمّى با مشكلات و سختىهايى همراه است؛ بهويژه اينكه اگر آن فعّاليت و مأموريت با اميال و منافع عدّهاى مغايرت داشته باشد. رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز كه عبارت بود از مقابله با جهالتها و ظلم و ستم ستمگران و فرهنگ طاغوت و سوقدادن جامعه بهسوى نيكىها، با دشمنان متعددى مواجه بود. اوّلين عكسالعمل بتپرستان و اشراف و ستمگران، خيل تهمتها و نسبتهاى ناروا را به همراه داشت. از اينرو، خداوند براى آمادگى پيامبر، به آن حضرت مىفرمايد: اى رسول گرامى! انجام رسالت، صبر و استقامت لازم دارد:
(وَ اِصْبِرْ عَلىٰ مٰا يَقُولُونَ)(1)
هر چند صبر در مقابل مشكلات و تحمّل مصائب با تلخى همراه است؛ امّا ميوهاى شيرين دارد. صبر و استقامت آن حضرت در سيزده سال اوّل بعثت و پشت سر نهادن هشتاد و چهار جنگ در مدينه و موفّقيت ايشان در فراگيرى اسلام را به همراه داشت. زندگى پرفراز و نشيب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بيانگر اين نكتۀ مهم است كه صبر، از عوامل مهم در موفّقيت ايشان به شمار مىآيد.
كسى كه در طلب رسيدن به خداوند يگانه است و كاميابى روز قيامت را در سر مىپروراند، بايد صبر و شكيبائى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را سرمشق زندگى خود قرار دهد و از استقامت مسلمانان صدر اسلام پند بگيرد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در طى بيست و سه سال كه بار سنگين رسالت را به دوش مىكشيدند، آنچنان آزار ديدند و اذيت شدند كه فرمودند:
1) . المزّمّل، 10: «و بر آنچه مىگويند شكيبا باش.»
«مَا أُوذِيَ نَبِيٌ مِثْلَ مَا أُوذِيتُ»(1)اين، درحالى است كه ساير پيامبران الهى نيز در انجام رسالت خود، مصيبتهاى فراوانى ديدند و در اين باره صبر و شكيبايى از خود نشان دادند و استقامت ورزيدند. خداوند متعال خطاب به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد:
(فَاصْبِرْ كَمٰا صَبَرَ أُولُوا اَلْعَزْمِ مِنَ اَلرُّسُلِ)(2)
مسلمانان و پيروان مكتب رسولالله صلى الله عليه و آله و سلم در هشتاد و چهار جنگ طاقتفرسا شركت كردند و با اينكه از لحاظ تعداد رزمندگان و تجهيزات جنگى، در مرتبهاى بسيار پائينتر از دشمن قرار داشتند، استقامت ورزيدند و پيروزى نهائى را به اسلام اختصاص دادند. در جنگ «ذات الرّقاع»، مسلمانان اسب و شتر نداشتند و بايد مسير جنگ را با پاى پياده طى مىكردند و اين در حالى بود كه توان تهيه پاىافزار نيز از آنان سلب شده بود و مجبور بودند مسير ريگزار را با پاى برهنه طى كنند. برخى از آنان پارچههاى كهنه كه همراه داشتند را به پاى خود بستند، ولى اين پارچهها نيز نتوانست از جراحت كف پاى آنان بكاهد. با پاى مجروح و بدنى خسته جنگيدند و ميوه صبر و استقامت خود را هنگام پيروزى بر دشمن چيدند.
صبر و استقامت اميرالمؤمنين حضرت على عليه السلام در شصت و سه سال عمر بابركت آن حضرت، ستودنى است. آن امام بزرگوار علاوه بر آنكه در همه
مصائب و مشكلات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم همواره همراه آن نبىّ گرامى بودند و رنج و زحمت مقابله با كفّار و مشركين را تحمّل كردند، پس از رحلت حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله و سلم و هنگامى كه خلافت ايشان غصب شد، صبر و استقامتى به يادماندنى آفريدند و به تعبير خود آن حضرت، گويا خار در چشم و استخوان در گلوى داشتند(1)و در همين مدّت بيست و پنج سال كه به اصطلاح خانهنشين بودند، حاصل استقامت ايشان، احداث بيست و شش مزرعه براى بهرهمندى فقرا و مستمندان بود.
پس از آن هم پنج سال حكومت كردند و در آن مدّت با سه جنگ مهم و اساسى جمل، صفّين و نهروان مواجه شدند كه هركدام براى در هم شكستن صبر فولادين اميرالمؤمنين عليه السلام كافى بود. امّا استقامت آن حضرت، از زوال تشيّع جلوگيرى كرد.
نكتهاى كه بايد به آن توجّه داشت، اينكه اميرالمؤمنين عليه السلام در همان پنج سال حكومت، عليرغم هجوم مشكلات سياسى و كارشكنى دشمنان، توانستند اقتصاد اسلام را در ممالك تحت حكومت خود حاكم كنند. آنچنانكه مىفرمايند: در اين حكومت، فقير و بىمسكن و محتاج به ازدواج وجود ندارد.(2)
در حقيقت، يك رفاه كامل از نظر خوراك، پوشاك، مسكن و ازدواج، براى مردم فراهم كرده بودند و آن همه موفّقيّت و سربلندى، در پرتو صبر و استقامت نصيب اميرالمؤمنين عليه السلام شد.
سيرۀ زندگانى ساير معصومين عليهم السلام نيز سرشار از صبورى و استقامت آن بزرگواران است و بايد سرمشق همه، به خصوص شيعيان باشد. امّا شرح شكيبايى آن بزرگواران در اين نوشتار نمىگنجد و كتاب مستقلى مىطلبد.
انسان بايد صبورى را از دانۀ گندم بياموزد. هنگامى كه دانۀ گندم كاشته مىشود، اوّل بايد شكفته شود، بعد ريشه پيدا كند، سپس سر از خاك بيرون بياورد و بعد سبزه پيدا كند و در ميان گل و لاى بماند، استقامت ورزد تا رشد پيدا كند و كمكم بزرگ شود و خوشه كند. پس از آن، همين خوشه مىتواند استكمال داشته باشد. تكامل دانۀ گندم در اين است كه پس از تحمّل مشكلات درون خاك و استقامت در برابر گرما و سرماى خارج خاك، رشد كند و آمادۀ برداشت شود. پس از برداشت، گندم را به آسياب مىبرند و زير سنگ آسياب به آرد مبدّل مىكنند و پس از آنكه آرد را خمير كردند، او را در آتش تنور مىگدازند تا پخته شود. اگر گندم اين مراحل سخت را صبورانه تحمّل ننمايد، هيچگاه پخته نمىشود و نمىتواند در راه استكمال گام نهد. وقتى از زير سنگ آسياب و از درون آتش تنور با سربلندى خارج شود، آنگاه انسانى آن را مىخورد و به جزئى از بدن انسان مبدّل مىگردد و استكمال او آغاز خواهد شد. در اين صورت، لياقت استكمال و حركت به سوى خدا را در بدن انسان، پيدا مىكند و مىتواند به لقاءالله نائل شود. انسان بايد صبر دانۀ گندم و تحمّل او در برابر شدائدى همچون سنگ آسياب و آتش تنور را در نظر بگيرد و قدم در راه گذارد و در مواجهه با موانعى كه در مسير او ايجاد مىشود، شكيبائى پيشه كند تا به مقصود برسد.
اميرالمؤمنين عليه السلام از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىكنند كه حضرت فرمودند:
«الصَّبْرُ ثَلَاثَةٌ صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصِيبَةِ وَ صَبْرٌ عَلَى الطَّاعَةِ وَ صَبْرٌ عَنِ الْمَعْصِيَة»(1)بر اين اساس، صبر به سه قسم صبر در مصيبت، صبر در عبادت و صبر در برابر گناه منقسم مىشود. البته اين تقسيمبندى، مربوط به صبر فردى انسان است. در واقع، صبر به يك اعتبار، به سه قسم كلّى فردى، خانوادگى و اجتماعى تقسيم مىشود و هريك از اين سه قسم، خود به اقسامى منقسم مىگردد.
1) . الكافى، ج 2، ص 91.
گفتار اول: صبر در اطاعت و عبادت
گفتار دوم: اخلاص در عبادات و دورى از ريا
گفتار سوم: نقش صبر در اقامۀ نماز مقبول
گفتار چهارم: صبر در معصيت
گفتار پنجم: نگاهى گذرا به برخى عواقب اخروى گناه
گفتار ششم: صبر در مصيبت
گفتار هفتم: آثار بركات صبردر مصيبت
در اين گفتار، صبر در اطاعت و عبادت را از دو جنبه يا دو بعد اساسى بررسى مىكنيم:
خضوع و خشوع؛
خلوص نيّت.
اهميت به انجام واجبات و نيز كوشابودن در اداى مستحبّات، كه تقيّد به ظواهر شرع نام دارد، محتاج صبر است. مسلمان حقيقى بايد راجع به واجبات و مستحبّات، صبر و استقامت داشته باشد تا كمكم آن صبر، به او تقيد دهد و به مرور، آن تقيد، براى او ملكه شود. وقتى اهميت به واجبات و ظواهر شرع براى كسى ملكه شود، بالاترين لذّات را از عبادت خواهد برد. لذّت آدمى منحصر در خوراك و پوشاك و ماديات نيست، بلكه لذّات معنوى كه از تقيّد به ظواهر شرع حاصل مىشود، بسيار بالاتر است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دربارۀ لذّت عبادت و تقيّد به ظواهر شرع مىفرمايند:
«لَرَكْعَتَانِ فِى جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَىَّ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا»(1)
1) . علل الشّرائع، ج 2، ص 363.
لذّت دو ركعت نماز شب نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا و آنچه در دنياست، بالاتر است. تقيد به ظواهر شرع، نزد همۀ اولياى الهى بسيار لذّتبخش است.
دست يافتن به خضوع و خشوع در عبادت، در حالى كه لازم است، بسيار سخت و دشوار است. به عنوان مثال وقتى انسان نماز مىخواند، بايد دل و همۀ اعضاى بدن خود را متوجّه خداوند متعال كند. در روايات آمده است: وقتى كسى نماز مىخواند، به هر اندازه كه حضور قلب و خضوع و خشوع داشته باشد، نمازش قبول مىشود. به همين علّت گاهى يك ثلث نماز، گاهى دو ثلث، گاهى نصف نماز و گاهى همۀ نماز مقبول است:
«إِنَّ مِنَ الصَّلَاةِ لَمَا يُقْبَلُ نِصْفُهَا وَ ثُلُثُهَا وَ رُبُعُهَا وَ خُمُسُهَا إِلَى الْعُشْرِ وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا يُلَفُّ كَمَا يُلَفُّ الثَّوْبُ الْخَلَقُ فَيُضْرَبُ بِهَا وَجْهُ صَاحِبِهَا وَ إِنَّمَا لَكَ مِنْ صَلَاتِكَ مَا أَقْبَلْتَ عَلَيْهِ بِقَلْبِكَ»(1)مثلاً اگر كسى در وقت نماز، با توجّه كامل تكبير بگويد، ولى سپس نماز خود را به صورت لقلقۀ زبان ادامه دهد، گرچه نماز او صحيح است و قضا ندارد، امّا مقبول خداوند سبحان نيست. در واقع، از اين نماز، همان تكبير ابتدايى كه با حضور قلب و توجّه كامل ادا شده، مورد قبول و پذيرش خداى سبحان واقع مىگردد. از همين جهت، بسيارى از نمازها، اثرى در نمازگزار
1) . بحار الأنوار، ج 81، ص 260.
ندارد و نمىتواند باعث رشد معنوى او شود. نمازى مىتواند انسان را به مقامات رفيع و عالى برساند كه مقبول درگاه احديّت باشد. خداوند متعال هم، نمازى را مىپذيرد كه با حضور قلب و توجّه كامل خوانده شده باشد.
دستيابى به حضور قلب، بسيار مشكل است و تحصيل آن، جز با عنايت خداى سبحان و تضرّع و زارى به درگاه او و توسّل به اهلبيت عليهم السلام امكانپذير نيست. با همۀ اين مشكلات، انسان بايد از اوّل تا آخر نماز، مراقب افكار و خطورات قلبى خود باشد؛ در برابر خداوند متعال، ادب را رعايت كند و دل او نيز به پروردگار عالم توجّه داشته باشد.
توجّه به خداوند متعال، به خصوص توجّه به حقتعالى هنگام اطاعت و عبادت او، مراتبى دارد. مراعات ادب حضور و حضور قلب هنگام عبادت، مرتبۀ اوّل توجّه است كه به آن «مرتبۀ حضور قلب» مىگويند.
در مرتبۀ بعدى، نمازگزار در نماز خود، با خداى سبحان، معاشقه مىكند و كم كم به مرتبهاى مىرسد كه پروردگار عالم را مىيابد. چنين شخصى وقتى نماز مىخواند، تنها نيست و جداً خدا را مىيابد. نظير آدم تشنهاى كه آب را مىيابد و مشتاق نوشيدن آب است. او نمىتواند حالت تشنگى و اشتياق خود به آب را توصيف كند، امّا اين حالت را در وجود خود مىيابد. «يابيدن» بالاتر از «دانستن» است. مردان خدا، در نماز، خداى خود را مىيابند.
اگر واقعاً نماز، مكالمه و معاشقه با خداوند باشد، آن نماز، وجدانى و يابيدنى مىشود. همانگونه كه اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه(1)و امام حسين عليه السلام در
1) . نهج البلاغه، خطبه 179.
دعاى عرفه مىفرمايند خداوند يافتنى است و كور باد چشمى كه خدا را نبيند:
«عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ»(1)انسان هميشه و در همۀ حالات بايد خود را در محضر خداوند سبحان بداند و بيابد، امّا آنچه بيشتر لازم است و موجب ارزشبخشى به عبادات و به خصوص نماز مىشود، حضور قلب هنگام عبادت است.
دستيابى به حضور قلب بهعنوان مرتبۀ اوّل توجّه در عبادت نيز براى انسان مشتاق كافى است. مثلاً وقتى نمازگزار حمد و سوره مىخواند، اگر توجّه داشته باشد كه چه مىگويد و علاوه بر اينكه با زبان آن عبارات را مىخواند، دل او نيز اقرار كند، بسيار خوب است. همچنين نمازگزار بايد توجّه داشته باشد كه حمد و سوره، كلام خداست و اين كلمات، كلماتى است كه پروردگار عالم، بهوسيلۀ آن با بندگان سخن مىگويد. چگونه هنگام شنيدن سخنان يكى از بزرگان كه به او ارادت داريد، همۀ توجّه شما به او جلب مىشود و پس از مكالمه با او، مىتوانيد همۀ خصوصيات ديدار خود را نقل كنيد، به همان صورت و بيش از آن، هنگام قرائت حمد و سوره بايد متوجّه خداى سبحان باشيد. انسان بايد هنگام قرائت حمد و سوره، توجّه داشته باشد كه خداوند متعال در حال سخن گفتن با اوست و رعايت خضوع و خشوع دل، فكر و همۀ اعضاى بدن را بكند.
1) . اقبال الأعمال، ج 1، ص 349، دعاى عرفه.
پس از اتمام حمد و سوره، موقع حرفزدن بنده با خداست. وقتى انسان با خدا حرف مىزند، هيچچيز و هيچكس نبايد فكر و توجّه او را منحرف كند. هنگام ركوع و سجود، بايد با تمام توجّه، در برابر خالق هستى، خاضع و خاشع باشد و خود را در محضر پروردگار عالم بيابد و ادب حضور را رعايت كند. البته بايد دانست دستيافتن به چنين حالتى، بسيار سخت و دشوار است. اگر كسى به جز خدا در دل و ذهن نمازگزار خطور كند، اين نماز، توجّه لازم را ندارد؛ گرچه برائت ذمّه حاصل مىكند و لازم نيست بعداً آن را قضا كند، امّا نماز او مانند گردوى پوچ است.
يكى از بزرگان مىگفت: من تا به حال، دو ركعت نماز با حضور قلب نخواندهام! به راستى نيز مشكل است. امّا همين امر مشكل، غيرممكن نيست و بايد با استمرار و مداومت آسان شود. نظير مداومت بر نماز شب كه مشكل است، امّا اگر كسى جداً عادت كند و با توجّه به تأكيد اهلبيت عليهم السلام و فرمايش ايشان كه: اگر كسى نماز شب نخواند، از ما نيست، تصميم بگيرد و حتّى هنگام خستگى نماز شب را ترك نكند، آن امر مشكل، رفته رفته براى او آسان مىشود.
آنچه مشكلتر است، دستيابى به حضور قلب است، به گونهاى كه وقت نماز شب، با خداى خود خلوت كند. به قول حضرت امام قدس سره توجّه داشته باشد كه همهجا محضر خداست و او در محضر خدا قرار دارد و ادب حضور را مراعات كند. مراعات ادب حضور يعنى حضور قلب و مكالمه با خداوند متعال و اين امر مهم و مشكل هم، اگر انسان اراده كند و صبور باشد، شدنى است.
راهكار درك حضور قلب
دستيابى به حضور قلب، محتاج توفيق الهى است و دست انسان نيست؛ امّا زمينهسازى براى مقدّمات آن، به دست خود انسان است. اگر كسى جدّاً اهل دل باشد و با تضرّع و زارى، حضور قلب را از خداوند طلب كند و براى دريافت آن، تلاش نمايد، خداوند رحمان عنايت مىكند. اين نعمت، چيزى نيست كه به همه بدهند. اگر كسى در نماز حضور قلب دارد، بداند كه از خواص است و خداوند متعال به او لطف و عنايت ويژه دارد.
براى درك اين مقام والا، انسان نيازمند صبر و بردبارى است. صبر و استقامت براى حضور قلب، كارى مشكل، امّا لازم است. و الاّ نماز، لقلقۀ زبان خواهد بود. نماز مفيد و كاربردى، آن است كه همراه با حضور قلب و اخلاص باشد. بايد نمازگزار در تمام مدّت نماز، خود را در محضر خداوند رحمان بيابد تا نماز او كاربرد داشته باشد و او را به مراتب والاى معنوى و عرفانى برساند.
يكى از بزرگان مىگفت: وقتى كه در نماز مىگويم: «السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبِيُّ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه»، تا پاسخ سلام خود را از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نشنوم، سلام بعدى را نمىگويم! خوشا به حال اين افراد كه نمازشان مكالمه و معاشقه است و حتّى به مراتبى رسيدهاند كه خداوند متعال را مىيابند و با چشم دل، نظارهگر جمال رحمانى هستند.
به تعبير پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دو ركعت نماز در دل شب، نزد چنين كسانى، از دنيا و آنچه در دنياست، ارزشمندتر مىشود:
«لَرَكْعَتَانِ فِى جَوْفِ اللَّيْلِ أَحَبُّ إِلَىَّ مِنَ الدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا»(1)
1) . علل الشّرائع، ج 2، ص 363.
نمىتوان گفت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سخن اغراقآميزى بيان فرمودهاند؛ بلكه يك واقعيت است. اگر به ايشان بگويند دو ركعت نماز نخوانيد و در عوض دنيا و آنچه در دنياست به شما داده مىشود، مىفرمايند دو ركعت نماز شب را به دنيا و آنچه در دنياست، نمىدهم. به راستى وقتى نماز معاشقۀ با خداوند بشود، با هيچ چيز، برابرى نمىكند.
خلوص به اين معناست كه انسان بتواند كارهاى خود را فقط براى خداوند سبحان انجام دهد. در كارهاى روزمرّه، عبادت، تجارت، تحصيل و نظاير آن، بايد خلوص رعايت شده، به هر كارى، رنگ خدايى داده شود. وقتى كسى براى رفاه همسر و فرزندان كار مىكند، وقتى مسلمان براى تأمين رفاه اجتماعى تلاش مىنمايد، بايد نيّت خود را براى خداوند متعال خالص كند. همچنين هنگامى كه زن به ادارۀ امور منزل و تربيت فرزندان و شوهردارى مىپردازد، بايد به كارهاى خود رنگ الهى ببخشد.
قرآن كريم مىفرمايد كه رنگ خدايى، چه رنگ خوبى است:
(صِبْغَةَ اَللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً)(1)
خلوص نيز همچون حضور قلب، ناياب است و ازعنايات ويژۀ الهى به برخى از انسانها به شمار مىرود. براى كسب خلوص، انسان بايد رياضتهاى
1) . بقره، 138: «اين است نگارگرى الهى؛ و كيست خوشنگارتر از خدا؟»
دينى فراوانى را متحمّل شود و با تضرّع و زارى، آن را از خداوند متعال درخواست كند. در واقع، مقدمه چينى و زمينهسازى براى خلوص دست خود انسان است، امّا در نهايت، خداوند متعال بايد توفيق برخوردارى از اين نعمت بزرگ را عطا فرمايد.
حكايتى آموزنده
بهلول كه يكى از شاگردان امام صادق عليه السلام بود، به خاطر شرايط زمان و جور خلفاى عبّاسى و فرار از ظلم و رياست دنيوى، خود را به ديوانگى زد. او با همان حالت و شهرت به ديوانگى، تلاش فراوانى براى تبليغ دين و گسترش معارف اسلامى داشت.
نقل شده است كه روزى بهلول از جايى رد مىشد. شخصى را ديد كه با افتخار، مشغول ساختن مسجدى است. نزديك آن شخص رفت و گفت: اجازه مىدهيد من نيز به اندازۀ يك خشت در ساخت اين مسجد مشاركت كنم؟ آن شخص گفت: مانعى ندارد. بهلول خشتى تهيه كرد و روى آن نوشت: «مسجد بهلول»! سپس آن را بالاى ورودى مسجد نصب كرد. فردا كه سازندۀ مسجد آمد، آن خشت را ديد و بسيار عصبانى شد و دستور داد آن را بردارند. سپس با تندى به بهلول گفت: من مسجد مىسازم، آن وقت به نام بهلول باشد؟ بهلول جلو آمد و گفت: آيا مسجد را براى مردم مىسازى يا براى خدا؟ اگر براى مردم مىسازى، مسجد نيست؛ امّا اگر براى خدا مىسازى، اسم مسجد به نام من باشد يا به نام تو، چه تفاوتى دارد؟ مگر خدا نمىداند چه كسى مسجد را ساخته است؟ اينكه تو عصبانى هستى، معلوم مىشود كه مسجد نساختهاى!
وقتى در عملى خلوص نباشد، آن عمل تاريك است. هنگامى عمل روشن مىشود كه نور الهى و رنگ خدايى به آن بتابد.
اخلاص، مختص به اعمال عبادى واجب نيست. حتّى خلوص نيّت در عبادات واجب و مستحب نيز منحصر نمىشود. بلكۀ همۀ اعمال و كارهاى انسان بايد با خلوص نيّت انجام شود. مثلاً خدمت به خلق كه در روايات، ثواب فراوانى براى آن بيان شده است، جز با رنگ الهى و خلوص نيّت، ارزش پيدا نمىكند.
يكى از راويان بزرگ، در روايتى از قول امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه فرمودند:
«مَنْ طَافَ بِالْبَيْتِ أُسْبُوعاً كَتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ سِتَّةَ آلَافِ حَسَنَةٍ وَ مَحَا عَنْهُ سِتَّةَ آلَافِ سَيِّئَةٍ وَ رَفَعَ لَهُ سِتَّةَ آلَافِ دَرَجَةٍ» پس از بيان اين ثوابها براى طواف خانۀ خدا، از قول امام صادق عليه السلام ادامه مىدهد كه حضرت فرمودند:
«قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ طَوَافٍ وَ طَوَافٍ حَتَّى عَدَّ عَشْرا»(1)در روايت ديگرى از ابان بن تغلب، يكى از راويان معتبر احاديث در زمان امام صادق عليه السلام، نقل شده است كه گفت: در خدمت امام ششم در مسجدالحرام
1) . الكافى، ج 2، ص 194: «هر كس هفت شوط گرد خانه كعبه طواف كند، خداى عزّ و جل برايش شش هزار حسنه نويسد و شش هزار گناه از او بزدايد و شش هزار درجه برايش بالا برد.... رواساختن حاجت مؤمن، بهتر است از طوافى و تا ده طواف شمردند.»
طواف مىكردم. يك نفر مرا صدا كرد و من جواب او را ندادم، در دور دوّم طواف مجدداً مرا صدا كرد و پاسخ او را ندادم. امام صادق عليه السلام فرمودند: مگر تو را صدا نمىزند؟ گفتم آرى يابن رسول الله. گفتند: شيعه است؟ گفتم: آرى شيعه است و از من درخواستى دارد. فرمودند: چرا درخواست او را اجابت نمىكنى؟ عرض كردم يابن رسول الله! در خدمت شما مشغول طواف هستم. حضرت فرمودند: طواف را رها كن و به سوى او برو.(1)
نظير اين دو روايت فراوان نقل شده است؛ امّا نكتهاى كه بايد به آن توجّه داشت، آن است كه وقتى اين ثوابها وجود دارد كه خدمت به خلق و برآوردن حاجت مؤمنان، فقط براى رضاى الهى و با خلوص نيّت انجام شود. بسيارى از بزرگان طورى حاجت ديگران را برآورده مىكردند كه خود او هم متوجّه نشود. به چنين عملى، عمل خالص گفته مىشود.
چه كسى مىتواند بگويد من حاجت كسى را فقط براى رضاى خدا برآورده كردم؟ چه كسى حتّى مىتواند ادّعا كند حجّ او براى خداوند سبحان بوده است؟
در روايات آمده است كه در دورۀ آخرالزمان، مردم زياد به مكّه مىروند، امّا عدّهاى براى تفريح و از روى چشم و هم چشمى، گروهى براى تجارت و دستهاى هم براى گدايى به حج مىروند!(2)متأسّفانه دربارۀ ساير عبادات نيز وضعيّت به همينگونه است. اينكه انسان بتواند به كارهاى خود، رنگ الهى بدهد، از حضور قلب نيز مشكلتر است.
تحصيل خلوص نيّت، بسيار مشكل است؛ زيرا نفوذ ريا، مخفيانه و پنهانى است. در روايات آمده است: ورود شرك و ريا در اعمال، ناپيداتر از راه رفتن مورچۀ سياه روى سنگ سياه در شب ظلمانى است!(1)
بعضى اوقات، انسان تصوّر مىكند عملى را براى خداوند انجام داده است، در حالىكه ريا، آن عمل را نابود ساخته است. حتّى گاهى خود را فريب مىدهد و كارى را كه براى غير انجام داده و پول گزافى نيز در ازاى آن گرفته است، به حساب عمل خالص مىگذارد. امّا در قيامت، ريا خودنمايى مىكند و انسان مىبيند كه ظلمت و تاريكى، سر تا پاى آن عمل را گرفته و متوجّه مىشود يك عمر، رياكارى كرده است.
آنچه در بحث صبر در عبادات مهم است، آن است كه انسان، با استقامت، به اعمال و عبادت خود رنگ خدايى بدهد. شايد دانستن اين مطلب باعث تأثّر باشد، امّا بايد دانست كه انسان بدون اخلاص، در چاه گمراهى و ضلالت فرو خواهد رفت.
تفاوت حضور قلب و خلوص در اين است كه اگر حضور قلب نباشد، عبادت صحيح است و قضا ندارد، امّا اگر العياذبالله عملى بدون اخلاص بهجا آورده شود و ريا در آن نفوذ كند، مثلاً نماز براى به رخكشيدن ديگرى خوانده شد يا انفاق با منّت و آزار همراه شود، نه تنها ثواب ندارد، بلكه قرآن كريم، گناه آن را در سرحدّ كفر مىداند:
1) . بحار الأنوار، ج 69، ص 93.
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىٰ كَالَّذِي يُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ)(1)
اگر به كسى خدمت كرديد، مواظب باشيد كه بر سر او منّت نگذاريد. زياد اتّفاق مىافتد كه مثلاً مردى پس از كار روزانه، خسته به خانه مىآيد و براى خواستهاى كوچك، داد و فرياد راه مىاندازد كه من براى شما كار مىكنم، چرا فلان چيز نيست؟ يا زنى از دست فرزندان عصبانى مىشود و در برخورد يا شوهر، تلافى مىكند. همۀ اين موارد نشان مىدهد كه كار انجام شده توسّط زن يا مرد، براى رضاى خدا نبوده است.
قرآن كريم مىفرمايد: خداوند متعال انسان را براى عبادت خلق كرده است و عبادت را براى خلوص:
(وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِيَعْبُدُوا اَللّٰهَ مُخْلِصِينَ لَهُ اَلدِّينَ حُنَفٰاءَ)(2)
انسان براى رسيدن به مقام عبوديّت، بهدنيا آمده است و وقتى كسى مىتواند به عبوديّت برسد، كه مخلص باشد.
استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى در حالت احتضار، به جاى ذكر مقدّس «لاالهالاالله»، امر به معروف و نهى از منكر مىكردند و مرتّب مىگفتند: «توجّه، توجّه، توجّه».
1) . بقره، 264: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، صدقههاى خود را با منّت و آزار، باطل مكنيد، مانند كسى كه مالش را براى خودنمايى به مردم، انفاق مىكند و به خدا و روز بازپسين ايمان ندارد.»
2) . بيّنه، 5: «و فرمان نيافته بودند جز اينكه خدا را بپرستند، و در حالىكه به توحيد گراييدهاند، دين [خود] را براى او خالص گردانند.»
اينگونه توجّهها انسان را بيدار مىكند و الاّ انسان فريب مىخورد و نفس امّاره و هوى و هوس، او را به سوى پرتگاه و سقوط مىكشاند. بدون توجّه هميشگى، شيطان برون نيز به يارى شيطان درون مىآيد و انسان را منحرف مىسازند.
وقتى انسان مىتواند از چنگال شياطين درون و برون رهايى پيدا كند كه از زير پرچم شيطان خارج شود و به زير پرچم خدا برود. وقتى انسان زير لواى الهى قرار گيرد، هيچ شيطانى به او دسترسى ندارد. شيطان فقط كسانى را مىتواند منحرف كند كه زير پرچم او رفته باشند و الاّ شيطان، اعّم از جنّى و انسى يا درونى و برونى، حق ندارد با مؤمن، كارى داشته باشد يا او را منحرف سازد.
(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ، إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ)(1)
در اين آيۀ شريفه، چندين تأكيد وجود دارد. يعنى تنها و تنها، شيطان بر كسانى تسلّط پيدا مىكند كه زير پرچم الهى نيستند و الاّ اگر كسى بتواند رابطۀ هميشگى خود را با خداى سبحان حفظ كند و با توجّه هميشگى، خود را در محضر و حضور خداوند متعال بداند، هيچ شيطانى، چه در اندرون و چه در بيرون، نمىتواند بر او اثر بگذارد.
شيطان و هواى نفس بر كسى تسلّط مىيابند كه اعمال او رنگ الهى نداشته باشد و در اثر آن اعمال غير الهى، نتواند زير پرچم خداوند قرار گيرد.
1) . نحل، 99 و 100: «چرا كه او را بر كسانى كه ايمان آوردهاند، و بر پروردگارشان توكّل مىكنند، تسلّطى نيست، تسلّط او فقط بر كسانى است كه وى را به سرپرستى برمىگيرند.»
چنين كسى به ناچار زير پرچم شيطان است و شياطين درون و برون بر او مسلط مىشوند.
همۀ ما بايد اين حالات معنوى را از خدا بخواهيم و بگوييم: خدايا! خلوص در عمل خيلى لازم است و تو بايد عنايت كنى! خدايا حضور قلب خيلى لازم است و تو بايد عنايت كنى! خدايا! به حق حضرت زهرا عليها السلام، حضور و قلب و اخلاص را به ما مرحمت فرما. انسان بايد با تضرع و زارى و با تصميم جدّى و با رابطۀ عاطفى با خدا، از زير پرچم شيطان رها شود و به زير پرچم خدا پناه ببرد تا دستكم از مرتبۀ اوّل خلوص و حضور قلب برخوردار شود.
آنچه متأسّفانه در نمازها و ساير عبادات كمرنگ است، حضور قلب و اخلاص هنگام عمل است. انشاءالله با صبر و استقامت و با توسّل به اهلبيت عليهم السلام از خداوند متعال بخواهيم كه حضور قلب و اخلاص در عمل، به همگان عنايت فرمايد.
در مبحث گذشته، از صبر در اطاعت و عبادت، بهعنوان يكى از اقسام صبر فردى نام برده شد و دانستيم كه برخوردارى از صبر در اطاعت، بسيار سخت و دشوار است؛ امّا در عين حال براى رسيدن به مقام عبوديّت، به عنوان هدف خلقت، گريزى از آن نيست و بايد با پشتكار و تلاش مداوم، به آن دست يافت. توجّه به شاخصۀ اخلاص، تأثير فراوانى بر ارزشبخشى به عبادات دارد.
چنانكه در جلسۀ قبل بيان شد، درك حضور قلب و دستيابى به خلوص نيّت در عبادات، تنها با تلاش فردى ميسّر نيست، بلكه تا توفيق و عنايت ويژۀ خداوند همراه انسان نباشد، نمىتواند اين درجات و مقامات را تحصيل كند. معلم اخلاق انسان بايد خداى سبحان باشد. كسب حضور قلب و داشتن خلوص، توفيقى از جانب خداوند متعال است كه با مقدّمه چينى انسان، فراهم مىشود.
بهعبارت ديگر، تا وقتى لياقت و زمينۀ مناسبى در دل انسان براى درك عنايات خاص الهى نباشد، از درك آن عنايات محروم مىماند. انسان بىلياقت، نظير چراغ سوختهاى است كه با وجود ارسال برق از نيروگاه، قادر به روشنايى نيست. روشن نشدن چراغ، تقصير نيروگاه برق نيست؛ زيرا نيروگاه، برق را به همۀ وسايل برقى مىرساند، پس خاموشى چراغ به علّت آماده نبودن آن براى
پذيرش نيروى برق و روشنشدن است. وقتى دل انسان سراسر گناه آلود و تاريك باشد، نمىتواند عنايات نورانى و خاصّ خداوند متعال را دريافت كند. بنابراين براى پيداكردن حضور قلب و خلوص، بايد زمينهسازى شود تا خداوند رحمان نيز اين فضائل ارزشمند را در تمامى مراتب، به انسان عنايت فرمايد.
خلوص نيّت، بسيار مهم است و در تعاليم اسلامى بر آن سفارش فراوانى شده است. در روايات آمده است:
«الناس كلهم هلكى إلا العالمين، و العالمون كلهم هلكى إلا العاملين و العاملون كلهم هلكى إلا المخلصين و المخلصون على خطر عظيم»(1)بر اين اساس، همۀ مردم در معرض هلاكتند جز علما. البته علم بى عمل نيز بسيار خطرناك است. علم بى عمل انسان را به سقوط مىكشاند؛ لذا روايت مىگويد اگر عالم هستيد، بايد طبق علم خود عمل كنيد. علماى عامل نيز وقتى در معرض هلاكت نيستند و خداوند به آنها عنايت مىكند كه مخلص باشند. هيچ چيز و هيچ كس جز خداى سبحان در نظر آنان نباشد؛ زيرا اگر نعوذبالله ذرّهاى ريا و تظاهر در عمل كسى باشد، به تعبير قرآن كريم كافر است و تظاهر او موجب بطلان عمل مىشود.(2)
در ادامۀ روايت مىفرمايند: «و المخلصون على خطر عظيم» مخلصين هم بايد به شدّت مواظب و مراقب اعمال خود باشند؛ زيرا خطر، آنها را نيز تهديد مىكند و ممكن است به سقوط كشيده شوند. بسيارى از اوقات ديده مىشود كسى چهل يا پنجاه سال عالم و عامل بوده، امّا ناگهان از مسير حق منحرف مىشود. در اثر رفيق بد، نشست و برخاست با افراد ناپاك يا به دليل اينكه مواظب زبان يا غذا يا نگاهش نبوده، خداوند متعال به او خذلان داده است. مصاديق اين مسائل، در تاريخ و روايات فراوان ذكر شده است. به تجربه نيز اثبات شده كه گاهى يك غذاى حرام، انسان را منحرف مىكند و به سقوط مىكشاند، آن هم چه انحراف و سقوطى!
علما و بزرگان، هدف و علّت غايى عبادات را در هفت مرتبه طبقه بندى كردهاند كه عبارت است از:
مرتبۀ اوّل: سعادت دنيوى؛ وقتى كسى عملى را براى رضاى خدا و در راستاى رسيدن به منافع دنيوى انجام مىدهد، در حقيقت نازلترين مراتب اخلاص را داراست. مثلاً براى رفع گرفتارى يا اداى قرض يا پيداكردن همسر، نمازى مىخواند.
اين مرتبۀ اوّل خلوص است و اگر با صدق نيّت و خالصانه انجام شود، ثواب دارد و مىتواند انسان را به اهداف مادى خود برساند، امّا به تعبير علماى اخلاق، نازلترين مرتبۀ اخلاص محسوب مىشود.
مرتبۀ دوّم: ترس از عذاب؛ ترس از عذاب الهى، عاملى بازدارنده از گناهان به شمار مىرود و بسيارى، براى دورى از آتش جهنّم، عبادات و
كارهاى نيك خود را بهجا مىآورند. اين مرتبه از اخلاص نيز براى دنيا و آخرت انسان مفيد است. قرآن كريم مىفرمايد:
(أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلىٰ رَبِّهِمُ اَلْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخٰافُونَ عَذٰابَهُ إِنَّ عَذٰابَ رَبِّكَ كٰانَ مَحْذُوراً)(1)
مرتبۀ سوّم: شوق بهشت؛ در اين مرتبه، تمايل افراد به انجام كارهاى نيك يا ترك گناه، از شوق رسيدن به بهشت و كسب ثواب سرچشمه مىگيرد و براى رسيدن به نعمتهاى بهشتى، تلاش و كوشش مىكنند و اگر تلاش آنان صحيح باشد، به بهشت خواهند رسيد. اين مرتبه نيز در جايگاه خود باارزش و بزرگ است:
(لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْيَعْمَلِ اَلْعٰامِلُونَ)(2)
مرتبۀ چهارم: حيا از خداوند؛ مرتبۀ چهارم، نسبت به مراتب قبل، بسيار بهتر و با اهميّتتر است؛ زيرا در واقع، اوّلين مرتبه براى خلوص خواص بهشمار مىرود. برخى از افراد، انسانهاى باحيا و مؤدّبى هستند و براى كسب نعمتهاى دنيوى يا شوق بهشت و ترس از جهنّم عبادت يا اعمال صالح انجام نمىدهند، بلكه پايه و نيّت اصلى اعمال آنان، حياى درونى آنان از خداوند متعال است.
به عبارت ديگر، محرّك اين افراد براى انجام واجبات يا ترك محرّمات، ادب حضور و حياى از خداست.
مرتبۀ پنجم: مقام شكر و وفا؛ پنجمين مرتبه از مراتب اخلاص، مقام شكر و وفاست كه آن هم به خواص جامعه مربوط مىشود. در اين مرتبه، انسان بهخاطر شكرگزارى از پروردگار متعال عبادت مىكند و اعمال صالح او، از روى وفادارى به حقتعالى صورت مىگيرد. اين مرتبه از اخلاص نيز بسيار عالى است و از درجات والاى اخلاص بهشمار مىرود. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم فرمودهاند:
«أَ لَا أَكُونُ عَبْداً شَكُوراً»(1)مرتبۀ ششم؛ محبّت؛ در اين مرتبه، محبّت الهى در وجود انسان ريشه مىدواند و عشق و محبّت به خداوند رحمان، در قلب او متجلّى مىشود. بالاترين لذّت او آن است كه عبادت كند و به هرطريقى راهى براى ارتباط بيشتر با پروردگار عالم بيابد.
اين درجه و مرتبه از اخلاص، بسيار بالاست و افراد خاصّى از اهل دل به آن نائل مىشوند. شايد بتوان گفت كسى خودبهخود به آن نائل نمىشود، بلكه خداوند متعال بايد توفيق آن را عنايت كند. البته زمينهسازى و مقدمهچينى براى نيل به اين مقصود در دست خود افراد است، ولى كشف حقيقت اين مقام و دستيابى به آن، نيازمند توفيقى الهى و از جانب خداوند تبارك و تعالى است. اراده و خواست خداى سبحان باعث مىشود تا آتش عشق و محبّت در قلبها شعلهور شود و انسان به قرب پروردگار خود نزديك مىكند.
1) . الكافى، ج 2، ص 95.
مرتبۀ هفتم: مقام عنداللّهى؛ مرتبۀ هفتم اخلاص، والاترينِ مراتب و درجات اخلاص است كه معمولاً نصيب افراد عادى نمىشود. اين مرتبه، مختصّ بزرگانى است كه تالى تلو معصوم هستند؛ زيرا محرّك و هدف اصلى هر عمل و عبادتى، در اين مرتبه از اخلاص، هيچ چيز و هيچكس جز خود خداى سبحان نيست و رسيدن به چنين مقامى بسيار مشكل است.
گاهى ممكن است بهصورت لحظهاى، چنين حالاتى براى برخى از انسانها ايجاد شود، مانند كسى كه در دريا در حال غرقشدن است و دست خود را از همۀ اسباب مادى كوتاه مىبيند و تنها به خداوند توجّه پيدا مىكند، ولى تداوم و وجود هميشگى آن در انسانهاى معمولى، بسيار نادر است.
به هر حال، وقتى انسان با تلاش فراوان و صبر و استقامت به اين مقام برسد، اعمالش صددرصد مرضى پروردگار عالم خواهد بود و تمامى اعمال خود را فقط و فقط براى خداوند سبحان انجام مىدهد. چنين افرادى با صبر و تلاش، معرفت خود را به كمال مىرسانند و همه چيز بهجز رضاى پروردگار را از اهداف و نيّتهاى خود حذف مىكنند. جملۀ مشهور اميرالمؤمنين عليه السلام اشاره به اين مرتبه دارد كه فرمودند:
«مَا عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نَارِكَ وَ لَا طَمَعاً فِي جَنَّتِكَ وَ لَكِنْ وَجَدْتُكَ أَهْلًا لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُك»(1)
1) . تفسير الصافى، ج 3، ص 353: «خدايا من تو را از جهت ترس از آتش يا به طمع بهشت، عبادت نمىكنم، بلكه تو را سزاوار پرستش و عبادت يافتم، پس تو را عبادت مىكنم.»
شخصى مرحوم آيت الله آقا سيد محمّدباقر درچهاى را كه يكى از علماى بزرگ اصفهان بودند، براى صرف غذا به منزل خود دعوت كرد. ايشان معمولاً منزل كسى نمىرفتند، امّا با اصرار و دعوت فراوان آن شخص، به منزل او رفتند. بعد از صرف غذا كه ميهمانى به پايان آمد و آيت الله دُرچهاى عازم رفتن شدند، صاحبخانه كه تاجر بود، سندى را پيشروى ايشان گذاشت تا امضا كنند.
آن عالم بزرگ احساس كردند كه آن ميهمانى و غذاى آن، شبهۀ رشوه داشته است. نقل مىكنند در آن هنگام، رنگ صورت ايشان تغيير كرده و شروع به لرزيدن كردهاند و به ميزبان فرمودهاند: من با تو چه كرده بودم كه اين زهرمار را به خورد من دادى؟! بعد بلافاصله از اتاق بيرون رفته، غذاهاى خورده شده را برگرداندهاند. سپس با گريه و ناراحتى گفتهاند: ذرّههاى غذا را كه در دلم مانده، چه كنم؟
گاهى لقمهاى حرام يا يك تهمت و غيبت، مىتواند انسان را به پرتگاه سقوط بكشاند؛ لذا مخلصين هم بايد مواظب اعمال خود باشند.
قرآن كريم، عمل همراه با ريا را باطل و در رديف كفر مىداند و مىفرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تُبْطِلُوا صَدَقٰاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ اَلْأَذىٰ كَالَّذِي يُنْفِقُ مٰالَهُ رِئٰاءَ اَلنّٰاسِ وَ لاٰ يُؤْمِنُ بِاللّٰهِ وَ اَلْيَوْمِ اَلْآخِرِ)(1)
1) . بقره، 264: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، صدقههاى خود را با منّت و آزار، باطل مكنيد، مانند كسى كه مالش را براى خودنمايى به مردم، انفاق مىكند و به خدا و روز بازپسين ايمان ندارد.»
اگر چيزى به كسى داديد، بر سر او منّت نگذاريد و موجب اذيّت او نشويد؛ زيرا اگر منّت گذاشتيد، عمل باطل مىشود. همچنين مواظب باشيد تظاهر و ريا در كارهايتان نباشد. اگر در عملى ريا آمد، عمل باطل است. حتّى بزرگان مىفرمايند: اگر كسى نماز را براى خداوند متعال مىخواند، امّا براى آنكه مردم بگويند اين فرد مسجدى است، به مسجد برود، عبادت او باطل مىشود!
ورود ريا در اعمال، بسيار مخفيانه و پنهان است. يكى از مهارها و دامهاى بزرگ شيطان، رياست كه انسان را به سقوط مىكشاند. گاهى انسان يك عمر عبادت مىكند و ناگهان متوجّه مىشود همۀ اعمال او بر اثر ريا باطل بوده است.
شخصى به مسجد مىآمد و هميشه صف اوّل نماز مىايستاد و در اثر تداوم نماز جماعت، وجههاى پيدا كرده بود. شبى دير به مسجد رسيد و ديد جاى هميشگى او را گرفتهاند و به ناچار در صف دوّم ايستاد. مرتّب در دل خود از اينكه در صف دوّم ايستاده است، ناراحت بود. در اين حين، ناگهان متوجّه شد كه چرا اينقدر ناراحت است؟ پس از تأمّلى فهميد همۀ اين مدّت كه در صف اوّل نماز جماعت مىايستاده، براى مردم بوده و همۀ نمازهاى قبلى او باطل است!
در روايات آمده است كه خداوند متعال مىفرمايد:
«أَنَا خَيْرُ شَرِيكٍ فَمَنْ عَمِلَ لِي وَ لِغَيْرِي فَهُوَ لِمَنْ عَمِلَهُ غَيْرِي»(1)خداى سبحان مىفرمايد من شريك خوبى هستم. هركس در عملى، ديگرى را با من شريك كند، من همۀ عمل را به شريك خود واگذار مىكنم. گاهى انسان هفتاد سال عبادت كرده، ولى چون ريا و شرك خفى همراه آن
1) . المحاسن، ج 1، ص 252.
بوده است، ناگهان در قيامت مىبيند هيچ ندارد. گردويى با ظاهر خوب و درونى پوچ و بىمغز نصيب او شده است.
بهتعبير بزرگان و علماء، عمل بايد هم حُسن فعلى داشته باشد و هم حُسن فاعلى. عمل بايد نيك باشد، ضمن آنكه انجام آن، تنها براى رضاى الهى صورت گيرد. عمل خالص، چه عبادى مانند نماز و روزه باشد و چه اجتماعى مانند خدمت به خلق خدا، تنها در صورتى كه مخلصانه انجام شود، مورد پذيرش پروردگار عالم قرار مىگيرد.
مرحوم شهيد ثانى دربارۀ اهميّت اخلاص، روايتى را نقل مىكنند كه بسيار تأمّلبرانگيز است. ايشان نقل مىكنند كه در روز قيامت، بندهاى را مىآورند و از او سؤال مىكنند در دنيا چه كارهايى انجام مىدادى؟ او مىگويد: من براى رضاى خدا جهاد كردم. به او مىگويند: نه، اينگونه نيست! تو جهاد كردى تا بگويند فلانى چقدر شجاع است! سپس امر مىشود كه او را با صورت در آتش جنهّم بيندازيد. سپس عالمى را مىآورند كه يك عمر قال الباقر و قال الصادق مىگفته است. از او مىپرسند تو چه مىكردى؟ پاسخ مىدهد: من علم مىآموختم و ديگران علم ياد مىدادم. به او گفته مىشود: دروغ مىگويى! تو دنبال علم بودى تا به تو بگويند براى خودت كسى هستى! خطاب مىشود او را در آتش جهنّم بيندازيد. پس از آن فردى را مىآورند كه قارى قرآن بوده و قرآن مىخوانده است. از او مىپرسند تو چه كاره بودهاى؟ او پاسخ مىدهد: براى خدا، قرآن مىخواندم. به او نيز مىگويند: تو قرآن مىخواندى تا به تو لقب قارى قرآن داده شود و بگويند كه صداى خوبى براى قرائت قرآن دارى! پس مانند نفرات قبلى، دستور مىدهند او را نيز به رو در
آتش جهنّم بيندازند.(1)
در برخى روايات بر ضرورت رعايت اخلاص در خدمت به خلق خدا و در انفاق نيز تأكيد شده و افرادى را كه بهقصد ريا و خودنمايى و براى جلب توجّه مردم، از ديگران دستگيرى كردهاند، مستحقّ جهنّم دانستهاند.
عباداتى كه در اين روايات نقل شده است، بسيار ارزشمند هستند. مثلاً ترويج دين و هدايت ديگران، از زندهكردن جهان ارزشمندتر است. خدمت به خلق خدا از صدها حج و عمرۀ مقبول و مبرور بالاتر است. جهاد فى سبيل الله انسان را به بالاترين درجات عرفانى مىرساند؛ امّا اين عبادات اگر بدون اخلاص و نيّت الهى باشد، ذرّهاى ارزش ندارد و حتّى مىتواند انسان را جهنّمى كند!
رنگ اخلاص و رنگ الهى، بهترين رنگهاست:
(صِبْغَةَ اَللّٰهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ صِبْغَةً)(2)
بدون خلوص نيّت، بهترين و بزرگترين اعمال، در پيشگاه خداوند متعال، ارزشى ندارد.
ميزان خلوص انسان، در نگرش او به دنيا و در برخوردى كه با نعمتهاى دنيوى و زرق و برق آن دارد، تأثير گذار است. به عبارت روشنتر، انسان خالص كه در كردار و گفتار خود فقط رضاى الهى را در نظر مىگيرد، نمىتواند
دنيا طلب و دنياگرا باشد و به دنياى حلال هم توجّه نمىكند، چه رسد به اينكه گرايش به دنياى حرام و شبههناك داشته باشد.
اميرالمؤمنين عليه السلام دربارۀ دنيا مىفرمايند:
«فَإِنَّهَا عِنْدَ ذَوِي الْعُقُولِ كَفَيْءِ الظِّلِّ بَيْنَا تَرَاهُ سَابِغاً حَتَّى قَلَصَ وَ زَائِداً حَتَّى نَقَص»(1)دنيا در نظر خردمندان چونان سايهاى است كه هنوز گسترش نيافته، كوتاه مىگردد، و هنوز فزونى نيافته كاهش مىيابد.
نقل شده است كه از طرف هارون الرشيد، ظرف غذايى براى بهلول آوردند. بهلول گفت: آن غذا را جلوى سگ بگذاريد تا بخورد. حامل غذا گفت: غذا تشريفاتى و از طرف خليفه و بسيار لذيذ است و مرتّب شروع به تعريف از غذا كرد. بهلول گفت: غذا را بگذار و برو و اگر پيش اين سگ از آن تعريف كنى و سگ بفهمد از طرف هارون است، اصلاً غذا را نمىخورد!
اميرالمؤمنين عليه السلام راجع به دنياى حلال مىفرمايند:
«وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي مِنْ عُرَاقِ خِنْزِيرٍ فِي يَدِ مَجْذُوم»(2)يا در روايت ديگرى مىفرمايند:
«دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ»(3)
همۀ اين مباحث، دربارۀ دنياى حلال است وگرنه به قول بهلول، مال حرام را سگ هم نمىخورد. مفاسد اقتصادى كنونى، اعمّ از حيف و ميل، دزدى، خوردن مال غصبى، غشّ در معاملات، جمعآورى مال و ثروت با ظلم و زور و خلاصه همۀ مفاسد اقتصادى و نيز مفاسد ادارى، از انسان و به خصوص از شيعه سر نمىزند. يعنى نمىتوان باور كرد كسانى كه مرتكب اين اعمال و رفتار زشت مىشوند، انسان باشند.
رواياتى كه ذكر شد و آيات و روايات فراوان ديگرى كه در اين زمينه وجود دارد، براى تذكّر و يادآورى است كه مبادا انسان دنياى حلال را بگيرد و از خداى سبحان غافل شود! مَثل اين دنيا در برابر معنويّات، مانند دُرّ شيشهاى در برابر دُرّ حقيقى است كه اگر در كنار هم قرار داده شوند، بچّهها دُر شيشهاى را كه جلوۀ بيشترى دارد، انتخاب مىكنند، امّا دُرشناس، دُرّ اصلى و حقيقى را برمىدارد.
رعايت حضور قلب و خلوص در تمامى اعمال، مخصوصاً در اعمال عبادى، محتاج صبر است. مثلاً در نماز، داشتن توجّه كامل و حضور قلب، از ابتدا تا آخر نماز، صبر و استقامت مىطلبد؛ امّا نتيجۀ آن قبولى نماز است.
صبر در نماز، بيشترين سفارش و تأكيد آموزههاى دين مبين اسلام را به خود اختصاص داده است. به تعبير بزرگان، نماز، كبريت احمر است. در واقع، نماز، معراج مؤمن است و مىتواند انسان را به مرتبهاى برساند كه نماز او، مكالمه و معاشقه با خداى سبحان باشد. البته اين مكالمه مجازى نيست، بلكه حقيقى و واقعى است. وقتى كه حمد و سوره مىخواند، مىتواند توجّه داشته باشد و بيابد كه خداوند متعال با زبان او، با وى حرف مىزند. چه لذتى بالاتر از اين مكالمه و معاشقه براى نمازگزار وجود دارد؟ البته كسى مىفهمد و مىيابد حمد و سورۀ او كلام خداست كه با توجّه نماز بخواند و اهل نماز باشد.
توجّه به حضور در مقابل خداوند متعال، كه در مقابل آن غفلت قرار دارد، بسيار مورد تأكيد علما و بزرگان است. ولى آنچه در معاشقه و مكالمۀ نماز
مطرح مىشود، فقط توجّه نيست، بلكه يابيدن است. نظير كسى كه در ماه مبارك رمضان در نزديك مغرب تشنه است و پس از افطار كه آب مىخورد، سيراب شدن و تشنگى را مىيابد. فهم تشنگى و سيراب شدن، دانستنى نيست، بلكه يافتنى است.
آنان كه اهل نماز حقيقى هستند، در نماز خود مىيابند كه پروردگار عالم با آنان سخن مىگويد. اين افراد در ركوع و سجود خود، عظمت و بزرگى خداى سبحان را درك مىكنند و با تمام وجود، بر ضعف خود در مقابل خداوند متعال، اذعان مىكنند. وقتى فردى اينگونه نماز بخواند، خداى سبحان، نه تنها نماز او را مىپذيرد، بلكه به او آفرين نيز مىگويد.
نماز و ساير عبادات، معمولاً سه مرتبه دارند. مرتبۀ اوّل، نماز صحيح است. نماز صحيح نمازى است كه مقدّمات و مقارنات آن مطابق دستور اسلام انجام شود؛ اگر كسى مطابق فتواى مراجع تقليد نماز بخواند، نماز او صحيح است و قضا ندارد و در روز قيامت تارك نماز محسوب نمىشود. در مقابل اين نماز، نماز باطل قرار دارد.
مرتبۀ دوّم نماز كه اهميت بيشترى دارد، نماز همراه با خضوع و خشوع است. نمازگزار، در اين مرتبه از نماز، علاوه بر خضوع و رعايت آداب ظاهرى و اداى صحيح كلمات و حركات، خشوع دارد و دل او نيز به ياد خدا خاشع است.
بهعبارت ديگر، دل انسان هم همراه زبان او نماز مىخواند. افراد متّقى چنين نماز مىخوانند و خداوند هم نماز آنها را قبول مىكند. چنانكه در قرآن كريم مىفرمايد:
(إِنَّمٰا يَتَقَبَّلُ اَللّٰهُ مِنَ اَلْمُتَّقِينَ)(1)
مرتبه سوّم از نماز، «نماز مبرور» است. نماز مبرور بدين معناست كه علاوه بر اينكه نماز صحيح است و خداوند متعال آن را قبول مىكند، پروردگار عالم به اقامه كنندۀ آن تبريك و آفرين مىگويد.
همه بايد تلاش كنند نماز مقبول و نماز مبرور داشته باشند. كسى تصور نكند كه اقامۀ چنين نمازى غير ممكن يا سخت است؛ زيرا اساساً وضع نماز براى رسيدن انسان به چنين جايگاه ارزشمندى است. جايگاهى كه در آن، بنده با خداى خويش معاشقه و مكالمه مىكند و بالاترينِ لذّتها را مىبرد. جايگاهى كه اگر تمام دنيا را يك طرف و دو ركعت نماز را طرف ديگر قرار دهند، آن بنده به تمام دنيا و آنچه در آن است، پشت پا مىزند تا توفيق درك آن دو ركعت نماز را بيابد.
نماز
حال سؤال مهم آن است كه چه كنيم به اين مقام برسيم!؟ رسيدن به چنين مقام و جايگاهى بسيار مشكل است، امّا با صبر در اطاعت و استقامت در عبادت، امكانپذير است.
قدم اوّل براى رسيدن به اين مرتبه، آن است كه بنده، مقدّمات نماز را به خوبى و با آداب آن فراهم كند و قدم دوّم، اهميّت جدّى به خود نماز بهعنوان ذىالمقدّمه يا اصل كار مىباشد. امّا بايد دانست كه مهمترين عامل، در همۀ زمينههاى معنوى و از جمله در اين موضوع، توفيق الهى است. بنابراين انسان
1) . مائده، 27: «خدا فقط از تقواپيشگان مىپذيرد.»
بايد توفيق دستيابى به اين مقام بىنظير را از خداوند متعال بخواهد؛ اگر كسى حال معنوى پيدا كرد، لازم است بهصورت جدّى گريه و زارى كند و دعا كند كه به چنين جايگاهى دست يابد.
البته كسب توفيق الهى، محتاج زمينهسازى توسّط خود بنده است. صبر و استقامت در برابر نماز، مؤثرترين زمينه را براى دستيابى به نماز مقبول و نماز مبرور فراهم مىكند و انسان را به جايى مىرساند كه هنگام اذان، حالت عجيبى پيدا مىكند و خود بخود و با اشتياق كامل به سمت نماز مىشتابد.
همسران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىكنند كه وقتى مؤذّن اذان مىگفت، آن حضرت بهاندازهاى تلاطم درونى پيدا مىكردند و تغيير حالت مىدادند كه گويى ما ايشان را نمىشناختيم و آن حضرت نيز ما را نمىديدند.(1)
امام حسن مجتبى عليه السلام وقتى قصد رفتن به مسجد داشتند، غسل مىكردند، بهترين لباسها را مىپوشيدند و نظير دامادى كه به حجله مىرود، آهسته آهسته به سمت مسجد حركت مىكردند. هنگام ورود به مسجد، با بدن لرزان، پاى راست را داخل مسجد مىگذاشتند و مىفرمودند:
«إِلَهِي ضَيْفُكَ بِبَابِكَ، يَا مُحْسِنُ قَدْ أَتَاكَ الْمُسِيءُ فَتَجَاوَزْ عَنْ قَبِيحِ مَا عِنْدِي بِجَمِيلِ مَا عِنْدَكَ يَا كَرِيم»(2)سپس وارد مسجد مىشدند. بالاترين لذّت براى امام دوّم، همين حالت
است. اين حالات، در اثر صبر و استقامت هنگام عمل به واجبات خصوصاً نماز، پيدا مىشود. همۀ معصومين عليهم السلام چنين حالاتى داشتهاند كه اكنون مجال بازگويى آن نيست.(1)
نماز يكى از اركان مهم اسلام است(2)و در روز قيامت، مسلمان از غيرمسلمان به وسيلۀ آن شناخته مىشود. وقتى جهنّميان را به جهنّم مىبرند، نگهبانان جهنّم به آنها مىگويند:
(مٰا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ)(3)
در اين آيۀ شريفه، «ما»، استفهاميه است؛ يعنى با تعجّب اين سؤال را مىپرسند. خزنۀ جهنّم تعجّب مىكنند كه مگر مىشود شيعيان به جهنّم بيايند؟! ولى جهنّميان پاسخ مىدهند:
(قٰالُوا لَمْ نَكُ مِنَ اَلْمُصَلِّينَ)(4)
معنا ندارد كسى نماز نخواند و بهبهشت برود! اگر كسى صد مرتبه به كربلا و مكه برود، در برگزارى مجالس عزادارى بكوشد و همۀ واجبات را بهجا بياورد، ولى نماز نخواند، حتماً بهجهنّم مىرود.
1) . ر. ك: نماز نجواى مؤمنان، ص 24 تا 29.
2) . امالى الصّدوق، ص 268: «بُنِيَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسِ دَعَائِمَ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ وَلَايَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ.»
3) . مدثّر، 42: «چه چيز شما را به جهنّم آورد؟»
4) . مدثّر، 43: «مىگويند ما از نمازگزاران نبوديم.»
امام صادق عليه السلام در آخرين لحظات حيات، همۀ خويشان خود را جمع كردند؛ بهطورى كه همه تصوّر كردند امام عليه السلام وصيّت جديدى دارند. پس از آنكه خويشان و بستگان امام ششم عليه السلام به بالين ايشان حاضر شدند، حضرت فرمودند:
«انَّ شَفاعَتَنَا لاتَنَالُ مُستَخِفّاً بِالصَّلَوةِ»(1)حضرت نفرمودند كسى كه نماز نمىخواند، جايگاه چنين فردى مسلّماً جهنّم است، بلكه استخفاف نماز باعث مىشود انسان از شفاعت اهلبيت عليهم السلام محروم شود.
مصداق سبك شمردن نماز اين است كه انسان نماز را اوّل وقت و به جماعت بهجا نياورد و نماز را فداى خواستههاى خود كند. استخفاف نماز آن است كه كار دنيا را به كار آخرت و بر نماز مقدم بدارد. نماز را در حاشيۀ زندگى خود قرار دهد و زمانى كه به گمان خود به كار مهمّى اشتغال دارد، نماز را از اوّل وقت به تأخير اندازد. مثلاً هنگام نماز، مشغول عذا خوردن يا كسب و كار باشد. كسى كه ادّعا دارد شيعه است، نمىتواند اهل نماز اوّل وقت و نماز جماعت نباشد. قرآن كريم در مذّمت بىاهميّتى به نماز مىفرمايد:
(فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ، اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ)(2)
خداوند متعال در آيات سورۀ مباركۀ ماعون، غافلان از نماز را بىدين
معرفى مىنمايد و مىفرمايد: واى بر اين نامسلمانها كه اهميت به نماز نمىدهند و در وقت نماز، از آن غافلاند.
نماز جماعت از جايگاه والايى در تعاليم اسلامى برخوردار است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تأكيد فراوانى بر برقرارى نماز جماعت در مدينه داشتند. كسى سراغ ندارد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نماز فرادا خوانده باشند و مسلمانان نيز در آن زمان، به جز در ضرورت و موارد خاص، نماز فرادا نمىخواندند؛ لذا در روايت آمده است كه فردى نابينا خدمت آن حضرت رسيد و گفت: يا رسول الله! نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را در مسجد و با جماعت مىخوانم، امّا براى نماز صبح كسى نيست كه مرا بياورد، اجازه دهيد كه نماز صبح را فرادا و در خانه بخوانم. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: نه! ريسمانى از خانه تا مسجد به ديوارها بكش و هنگام نماز صبح، با كمك آن به مسجد بيا!(1)
اين ميزان از تأكيد و اصرار بر نماز جماعت، نشان از اهميّت نماز جماعت در تعاليم دينى دارد. ولى متأسّفانه در زمان حاضر اهميّت كمترى به آن داده مىشود. شيطان نيز در اين بين، با وسوسه و القاء توجيهات نادرست، شيعيان را از اين مسير منحرف مىسازد.
عدّهاى با اين توجيه كه «همه غرق گناهيم و يك حسين داريم» بى اهميّتى خود به نمازجماعت و ساير واجبات را توجيه مىكنند. يكى از وعاظ قم كه خيلى او را دوست داشتم و در منبرهاى خود، بسيار عالى و البته با مزاح
1) . تهذيب الأحكام، ج 3، ص 266.
سخن مىگفت، نقل مىكرد: يك دهه محرّم براى سخنرانى به شهرى رفته بودم. حسينيۀ بسيار آباد و پر رفت و آمدى داشتند. روزى يك جوان نزد من آمد و مىخواست خود را معرّفى كند؛ لذا پاى خود را دراز كرد و گفت: سه روز است كه به خاطر امام حسين و حضرت ابوالفضل، كفشهايم را درنياورده و شبانهروز براى روضه كار كردهام. به جوان گفتم: پس چگونه وضو گرفتى؟ چگونه نماز خواندى؟ جوان عصبانى شد و گفت: آن حضرت ابوالفضلى كه نتواند جواب نماز مرا بدهد، من اصلاً او را قبول ندارم!
راست مىگفت، زيرا حضرت ابالفضل هم او را با اين حالت قبول ندارد؛ بنابراين بايد به نماز، خصوصاً نماز جماعت، توجّه ويژه داشت و به هيچ وجه از آن غافل نبود.
چرا نماز جماعت در بين مسلمانان، بالأخص شيعيان، كماهميّت جلوه مىكند؟ چرا نمازهاى جماعت، خلوت است؟ چرا بسيارى از جماعتهاى صبح، تعطيل شده است؟
آيا كسى سراغ دارد كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم يك وقت نماز جماعت نخوانده باشند؟ پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در پنج وقت، نماز جماعت مىخواندند. البته گاهى بين دو نماز را جمع مىكردند و نماز ظهر و عصر را با هم مىخواندند كه بفهمانند نماز به هر دو صورت صحيح است. به همين سبب، ائمّۀ طاهرين عليهم السلام بعد از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، براى اينكه شيعيان به زحمت نيفتند، فرمودند شيعيان نمازهاى ظهر و عصر و مغرب و عشاء را با هم بخوانند؛ امّا مهم آن است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم همۀ نمازهاى خود را به جماعت مىخواندند. نماز صبح آن حضرت، اوّل وقت و با جماعت در مسجد بود. حتّى
دربارۀ نماز ظهر نقل شده است كه گاهى وقتى مىخواستند نماز ظهر بخوانند بهقدرى هوا گرم بود كه خاك مسجد، داغ شده بود و پيشانى حضرت مىسوخت، لذا خاك را كمى اين طرف و آن طرف مىكردند تا بتوانند سجده كنند و نماز جماعت برقرار باشد. در سيرۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نمىتوان موردى يافت كه ايشان نماز فرادا خوانده باشند، بنابراين نماز جماعت، امرى لازم و ضرورى است.
نماز جماعت در ايجاد همبستگى و اتّحاد بسيار مؤثّر است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از هجرت به مدينه، چند كار مهم و اساسى انجام دادند: اوّل حكومت اسلامى تشكيل دادند. دوّم مسجدى در مدينه ساختند و سوّم آنكه در آن مسجد، نماز جماعت تشكيل دادند. بنابراين، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از تشكيل حكومت و ساخت مسجد، برقرارى نماز جماعت را از اصول حركت تبليغى خود قرار دادند.
نماز جماعت، دربرگيرندۀ معانى فراوانى است. نماز جماعت محور وحدت و عاملى وحدت آفرين است؛ لذا دستور دادند كه وقتى امام جماعت تكبيرة الاحرام مىگويد، همه با هم تكبير بگويند؛ وقتى امام جماعت به ركوع مىرود، همۀ نمازگزاران با هم به دنبال او، به ركوع بروند. هنگامى كه امام جماعت سلام آخر نماز را مىگويد، همگان سلام دهند.
نماز جماعت، تجلّى متابعت مردم از رهبر و پيشواست و اينكه همه، با اتّحاد و برادرى در كنار هم، يك مطلب را بيان كنند.
با توجّه به اهميّت نماز جماعت، ثواب فراوانى نيز براى آن ذكر شده است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند:
وقتى يك نفر به ديگرى اقتدا مىكند و نماز جماعت دو نفرى تشكيل مىشود (مانند نماز جماعتى كه زن و شوهر باهم مىخوانند)، هر ركعتى ثواب صد و پنجاه ركعت نماز دارد. و اگر دو نفر اقتدا كنند هر ركعتى ثواب ششصد نماز دارد، و هر چه بيشتر شوند ثواب نمازشان بيشتر مىشود تا به ده نفر برسند، و تعداد آنان كه از ده نفر گذشت اگر تمام آسمانها كاغذ و درياها مركب و درختها، قلم و جن و انس و ملائكه، نويسنده شوند، نمىتوانند ثواب يك ركعت آن را بنويسند.
اين روايت به اندازهاى با اهميّت است كه در رسالههاى توضيح المسائل نيز آمده است و هركس مقلّد هر مرجعى باشد، بايد به نماز جماعت اهميّت بدهد.(1)
البته به قول استاد بزرگوار ما، حضرت امام خمينى قدس سره، اين ثوابها تفضلى است، نه ثواب استحقاقى. با اين ثوابها در حقيقت دانه مىريزند تا كبوتر بگيرند.
روش و منش حضرت امام خمينى قدس سره نيز در نماز جماعت، اينگونه بود كه بسيار براى آن اهميّت قائل بودند. ايشان هر موقع براى نماز به مدرسۀ فيضيه مىآمدند، چون همه جاى آن فرش نداشت، عباى خود را پهن مىكردند و نماز جماعت مىخواندند.
همۀ بزرگان و كسانى كه به مراتب بالاى معنوى دست يافتهاند، بسيار به نماز جماعت مقيّد بودند. كسى كه اهل نماز جماعت نباشد، نمىتواند ادّعاى مسلمانى كند چه برسد به آنكه بخواهد به مراتب والاى معنوى دست يابد.
1) . ر. ك: رساله توضيح المسائل، ص 172، مسأله 1070.
ولى متأسّفانه امروزه، نماز جماعت براى اكثر افراد، كارى سخت و دشوار محسوب مىشود! براى غلبه بر اين سختى، بايد صبر و استقامت به خرج داد.
نماز شب نيز مانند نماز جماعت، به مهجوريت خاصّى دچار شده است. مرحوم آيت الله العظمى مرعشى نجفى مىفرمودند: «روزى در راه زيارت گم شدم و بالأخره تا نزديك مرگ بىتاب گشتم. با توسّلى به امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف، حضرت به سراغ من آمدند و مرا نجات دادند و فرمودند كه ننگ است كه طلبه نماز شب نخواند و عيب است كه شيعه نماز شب نخواند.
در قرآن كريم، چندين آيه راجع به نماز شب وجود دارد. از جمله آياتى كه در ابتداى بعثت از جانب خداوند متعال بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نازل شد، آيات ابتدايى سورۀ مباركۀ مزمّل است. اين آيات، مشتمل بر دستور العملى است كه پيامبر را موظّف مىكند به آنها عمل كنند.(1)يكى از آن دستورات، شب بيدارى، تهجّد و نماز شب است:
(يٰا أَيُّهَا اَلْمُزَّمِّلُ، قُمِ اَللَّيْلَ إِلاّٰ قَلِيلاً، نِصْفَهُ أَوِ اُنْقُصْ مِنْهُ قَلِيلاً، أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ اَلْقُرْآنَ تَرْتِيلاً)(2)
خداوند متعال در اين آيات مىفرمايد: يا رسول الله! به هر اندازه كه مىتوانى، شب بيدارى و تهجّد داشته باش.
در روايت آمده است كه شيطان مواظب است تا شيعيان نماز شب نخوانند. آنها را سرگرم مىكند تا از نماز شب غافل شوند و اينگونه بر گوش و چشم آنها مسلّط مىشود و صبحگاه، كسل و افسرده از خواب برمىخيزند.(1)
مسلمان حقيقى، بايد با استعانت از نيروى صبر و استقامت، راجع به اقامۀ نماز جماعت و نماز شب كوشا باشد. در صدر اسلام، مسلمانان همۀ نوافل را مىخواندند و اصلاً يكى از علامتهاى مؤمن، خواندن پنجاه و يك ركعت نماز در طول شبانهروز، بيان شده است.(2)
كسى تصوّر نكند آنها كار خاصّى نداشتهاند و از روى بيكارى به نماز مىپرداختند، بلكه نگاهى به تاريخ سراسر تلاش و كوشش صدر اسلام، نشان مىدهد كه با وجود همۀ مشكلات و سختىها، آنها خود را ملزم به اقامۀ نماز جماعت و نماز شب مىدانستند. در زندگى آنان، نماز جماعت، مقدّم بر هر كار ديگرى بود و اهتمام به اين اصل، تنها در سايۀ صبر و استقامت صورت مىگرفت.
بسيار جاى تأثّر دارد كه چرا شيعيان، نماز شب و نماز جماعت ندارند؟ بسيارى از اهل سنّت، اهتمام خاصّى به نماز جاعت دارند، ولى متأسّفانه آنها نيز، ولايت ندارند. هر دو عملكرد، نماز جماعت بدون ولايت و ولايت بدون نماز جماعت، ناقص و مايۀ ناراحتى است.
پس از شرح صبر در اطاعت، در اين گفتار نوبت به تشريح صبر در برابر گناه و معصيت مىرسد. امّا اين بحث نياز به بيان مقدّمهاى دارد كه ذيلاً به آن پرداخته مىشود.
انسان، موجودى دو بعدى است و از دو بعد معنوى و مادّى تشكيل شده است. به عبارت ديگر انسان متشكّل از روح و جسم است و اين دو بعد، همواره در درون انسان، در حال جنگ و نزاع هستند. در واقع، انسان مركّب از «روح»، از عالم ملكوت و «جسم»، از عالم ناسوت است. نحوۀ تركيب آن دو بعد را هم غير از خداوند احدى نمىداند.
فلاسفه، در اين باره نظرياتى دارند و دربارۀ اينكه آيا اين تركيب، اتحّادى يا انضمامى يا به صور ديگرى است، مباحثى مطرح كردهاند، امّا آنچه مسلّم است و همه قادر به درك آن هستند، اينكه انسان مركّب از روح و جسم است؛ از حيث بعد روحى، به ملائكه و اهل عالم ملكوت شباهت دارد و از لحاظ جسم، شبيه حيوانات است و اين دو بعد، همواره در جنگ و ستيز به سر
مىبرند. در اين جنگ، گاهى بعد معنوى و روحانى بر بعد مادّى پيروز مىشود و گاهى نيز بعد جسمى و مادّى بر بعد معنوى غلبه مىيابد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم جنگ بين بعد معنوى و بعد مادّى انسان را «جهاد اكبر» نام نهادهاند. در جنگهاى صدر اسلام وقتى جوانان از جبهه برمىگشتند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آنها مىفرمودند:
«مَرْحَباً بقومٍ قَضَوُا الْجِهَادَ الْأَصْغَرَ وَ بَقِىَ الْجِهَادُ الْأَكْبَرُ قِيلَ يا رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله و سلم وَ مَا الْجِهَادُ الْأَكْبَرُ قَالَ جِهَادُ النَّفْسِ»(1)آفرين بر شما كه به جبهه رفتيد و پيروز برگشتيد، امّا مهمتر از اين جنگ، «جهاد اكبر» در راه است. آن جوانان مىگفتند: يا رسولالله، جهاد اكبر چيست؟ آن حضرت مىفرمودند: «جهاد با نفس».
انسان بايد با بعد معنوى و روحانى حركت صعودى و استكمال داشته باشد و بعد جسمى را وسيله و مركب حركت خود قرار دهد. اگر آدمى بتواند جسم را مركب و براق حركت براى بعد معنوى كند، مىتواند بهوسيلۀ اين دو بعد، حركت صعودى داشته باشد و به جايگاهى برسد كه به قول سعدى، به جز خداوند كسى درك آن جايگاه را نداشته باشد.
1) . الكافى، ج 5، ص 12.
رسد آدمى بهجايى كه بهجز خدا نبيند *** بنگر كه تا چه حد است، مقام آدميت
ولى اگر عكس اين موضوع اتفاق بيفتد، يعنى بعد مادّى بر بعد معنوى غلبه كند و روح را ابزار رسيدن به تمايلات خود قرار دهد و به اصطلاح، سوار آن شود، سقوط مىكند و به جايگاهى مىرسد كه آن را هم به جز خدا نداند.
(إِنَّ اَلْمُنٰافِقِينَ فِي اَلدَّرْكِ اَلْأَسْفَلِ مِنَ اَلنّٰارِ)(1)
توجّه به اين مطلب بسيار مهم است كه كمالات بُعد معنوى، براى بُعد ناسوتى، ناخوشايند است؛ چنانكه لذّات جسمى، براى بُعد معنوى دردآور و ناراحتكننده است. بهتعبير ديگر، در وجود انسان، ضدّين جمع شدهاند و از آثار خارجى اين دو بُعد، متوجّه مىشويم كه روح و جسم، دو امر در وجود انسان، امّا ضدّ يكديگر هستند.
گناه، عامل شكست بعد روحى انسان
يكى از مهمترين عواملى كه روح و بعد ملكوتى انسان را مىكُشد يا منكوب مىكند، گناه است. روح انسان، در اثر گناه، زنگار مىگيرد و نظير جسم، گاهى بيمار مىشود يا مىميرد. در اين صورت، انسان، ديگر قدرت تكامل روحى و زمينۀ پيشرفت معنوى را از دست مىدهد. در اين حالت، بهجاى آنكه به ملكوت اعلى پرواز كند و به جايگاهى برسد كه به جز خدا نبيند و به جز خدا نداند، بهجنبندۀ بىارزش و حتّى مضرّى مبدّل مىگردد كه از هر حيوان درنده يا از هر ميكروبى، پستتر است:
1) . نساء، 145: «آرى، منافقان در فروترين درجات دوزخند.»
(إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ)(1)
(أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ)(2)
گناه، نورانيت دل را از بين مىبرد و روح انسان را كدر و تاريك مىكند و به اصطلاح، انسان را به قساوت قلب مبتلا مىسازد. قرآن كريم مىفرمايد: خوشا به حال كسى كه نورانيت دل دارد و دل او قساوت و آلودگى و غبار ندارد. سپس مىفرمايد: واى به حال دلى كه زنگار و حجاب داشته باشد:
(أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ(3)
اگر زنگار دل زدوده نشود، دل سياه مىشود و دل سياه، نه تنها سعادتمند نخواهد شد؛ بلكه گناه روى گناه او را به سقوط مىكشاند. در آيۀ ديگر مىفرمايد: مواظب باش، از كم شروع مىشود، امّا به كم تمام نمىشود؛ زيرا زنگار دل، انسان را به جايى مىرساند كه دل او از هر سنگى، سختتر مىشود:
(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجٰارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً(4)
1) . انفال، 22: «قطعاً بدترين جنبندگان نزد خدا كران و لالانىاند كه نمىانديشند.»
2) . اعراف، 179: «آنان همانند چهارپايان بلكه گمراهترند.»
3) . زمر، 22: «پس آيا كسى كه خدا سينهاش را براى [پذيرش] اسلام گشاده، و [در نتيجه] برخوردار از نورى از جانب پروردگارش مىباشد [همانند فرد تاريكدل است]؟ پس واى بر آنان كه از سختدلى ياد خدا نمىكنند؛ اينانند كه در گمراهى آشكارند.»
4) . بقره، 74: «سپس دلهاى شما بعد از اين [واقعه] سخت گرديد، همانند سنگ، يا سختتر از آن.»
قساوت دل كه همان سياهشدن دل انسان است، در اثر فرو افتادن پرده يا حجاب بر بُعد روحى پديد مىآيد.
همۀ اين مصائب، از زنگار روح و زنگار روح از گناه سرچشمه مىگيرد. دل و روح انسان فوقالعاده اهميت دارد، امّا متأسّفانه برخى روح خود را مىكشند. ابزار آنها براى كشتن روح و بعد ملكوتى هم گناه است؛ گناه چشم، گناه زبان و ساير اعضاى بدن و نيز ظلم و حقّالنّاس، روح آدمى را و كاركرد آن را نابود مىسازد.
از آنچه بيان شد، اين نتيجه حاصل مىشود كه اجتناب و دورى از گناه، براى سلامت روح و روان و نيز براى سعادت بشر لازم و واجب است؛ امّا بايد دانست با توجّه به قوىبودن كيد شياطين درونى و برونى انسان كه دائماً براى فريب او در تلاشند، اجتناب از گناه، نيازمند صبر و استقامتى فولادين و همّتى والاست. اين قسم از صبر، بسيار مشكل، امّا ثمربخش است. به بيان ديگر، صبر در ترك معاصى به مراتب از صبر در بهجا آوردن عبادات و واجبات، سختتر است؛ ولى شيرينى دورى از گناه و ترك لذّت حرام، زودتر به انسان چشانده مىشود.
انسان بايد با صبر و استقامت، از گناه چشمپوشى كند و به كنترل اعضاء و جوارح خود بپردازد. اجتناب از همۀ گناهان، با صبر و استقامت ميسّر مىشود و بدون صبر، خوددارى از معصيت، در حدّ غير ممكن است.
اكنون كه دانستيم، اجتناب از گناه، محتاج صبر و استقامت است، براى فهم چگونگى كاربرد صبر در پيشگيرى از وقوع گناه، لازم است دستكم، شناختى اجمالى در خصوص گناه و مراحل آن به دست آوريم. در ادامه ضمن
شرح مراحل مختلف گناه، به بيان نقش صبر در مبارزه با گناه مىپردازيم.
در اوّلين مرحله از گناه، انسان فقط مرتكب يك يا چند گناه مىشود؛ مثلاً دروغ مىگويد، تهمت مىزند، غيبت مىكند، چشم چرانى و بىعفتى و لاابالىگرى مىكند. در اين مرحله، گناهكار اوّلاً بايد بفهمد و توجّه داشته باشد كه گناه، اثر منفى بر او مىگذارد و تصوّر نكند اتفاق خاصّى نيفتاده است. امام صادق عليه السلام در روايتى مىفرمايند: گناه براى گناهكار، برندهتر از كارد براى گوشت است.(1)
ثانياً گناهكار بايد فوراً به جبران گناه و معصيت خود بپردازد و توبه كند. پروردگار عالم، باب توبه را براى اين افراد باز گذاشته كه اگر بهراستى توبه كنند، نه تنها آنها را مىبخشد، بلكه سيئات و بدىهاى آنها را به نيكى و حسنه تبديل مىكند. چنانكه قرآن كريم مىفرمايد:
(إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ)(2)
همچنين پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم فرمودهاند:
«التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ»(1)در واقع، توبه دست آدمى را مىگيرد و او را از سقوط ناشى از گناه، نجات مىبخشد؛ امّا بهخوبى روشن است كه توبه، بهمعناى دستكشيدن از گناه و بازگشت بهسوى خداوند تعالى، صبر و پايدارى مىطلبد.
اگر گناهكار توبه نكند، وارد مرحلۀ بعدى گناه مىشود. در اين مرحله، گناهكار، گناه خود را تكرار مىكند و در سرازيرى گناه واقع مىشود و گناه براى او بهصورت عادت درمىآيد؛ مانند بسيارى از افراد كه دورغ گفتن، فحشدادن، تهمت، شايعهپراكنى، چشمچرانى و بىعفّتى، عادت آنهاست. به پيرمردى مىگفتند چشمچرانى نكن، زيرا در روز قيامت تو را كور مىكنند. مىگفت: به خدا قسم مىخواهم، امّا نمىشود.
وقتى گناه براى انسان عادت شد، حال توبه نيز پيدا نمىكند. كم پيدا مىشود كسى عادت به گناه داشته باشد و حال توبه پيدا كند. گاهى از اوقات مانند شبهاى قدر نيز اگر حال توبه و انابهاى به دست مىآورد، به خاطر حوائجى است كه دارد. مثلاً بىحجاب و بدحجاب است يا عادت به دروغ، غيبت و تهمت دارد يا كم كارى و كم فروشى دارد، امّا چون همسر مىخواهد، قرض دارد يا مريض است و مريض دارد و نظاير آن، به مسجد مىرود و گريه و زارى هم مىكند. اين حالات گرچه خوب است و در زندگى اثر مثبت مىگذارد، امّا اگر انسان به گناه عادت كرده باشد، گريه و توبۀ او، واقعى و
1) . عيون اخبار الرّضا عليه السلام، ج 2، ص 74.
بهخاطر ندامت از گناه نيست و از اين جهت، توبۀ او توبهاى نيست كه بتواند او را از سقوط باز دارد و بهسوى خدا برگرداند. توبه، يعنى خجالتزدگى از گناه و سقوط و بىحيايى كه در پيشگاه خداوند داشته است. به هر حال، اگر توبۀ واقعى براى كسى پيدا شود، گناه هرچه فراوان و بزرگ باشد، پروردگار متعال او را مىآمرزد.
ابى بصير نقل مىكند كه شخصى در همسايگى من زندگى مىكرد كه آدم بسيار فاسد و فاجرى بود. اكثر اوقات از خانهاش صداى لهو و لعب به گوش مىرسيد و اراذل و اوباش در آن خانه رفت و آمد داشتند. وقتى به او متذكّر مىشدم، مىگفت: «انَا رَجُلٌ مُبْتَلًى وَ أَنْتَ رَجُلٌ مُعَافًى»؛ يعنى من مردى مبتلا به گناه هستم و تو مرد آزادى هستى. به عبارت ديگر، من عادت به گناه كردهام و دست كشيدن از آن برايم مشكل است.
ابو بصير مىگويد: اين شخص در خاطر من بود، تا زمانى كه به ديدار امام صادق عليه السلام شرفياب شدم و قضيه را خدمت آن حضرت نقل كردم. امام صادق عليه السلام به من فرمودند: سلام مرا به همسايهات برسان و بگو اگر دست از گناه برداشتى، بهشت از آن توست و من هم ضامن آن مىشوم. وقتى از سفر برگشتم، آن همسايه به ديدن من آمد و در زمانى كه خانه خلوت شد و هر دو تنها شديم، فرصت را غنيمت شمردم و پيغام امام عليه السلام را به او رساندم. او از اينكه مورد توجّه امام صادق عليه السلام قرار گرفته بود، بسيار خوشحال شد و از آن به بعد به طور كلى تغيير يافت.
پس از چندى بيمار شد، براى عيادت او به منزلش رفتم. ديدم دم مرگ
است. به من گفت مولايم امام صادق عليه السلام به عهد خويش وفا كرد، منظورش اين بود كه بهشت را مىبيند و كمى بعد از دنيا رفت.(1)
در واقع، او با نظر لطف امام صادق عليه السلام از گناه خود دست كشيد و صبر در برابر معصيت، او را به چنين جايگاهى رسانيد.
توجّه به اين مطلب بسيار لازم و ضرورى است كه اگر گناه، بهصورت عادت درآيد، آن گناه و آثار وضعى آن، هنگاه احتضار، در برزخ و در قيامت هم همراه انسان است. افراد گناهكار و به خصوص افراد دروغگو، هنگام مرگ، طبق عادت هميشگى خود، به جاى اينكه توبه كنند و از خداوند متعال عذرخواهى كنند، به خداوند دروغ مىگويند! قرآن كريم نقل مىكند كه برخى از افراد فاسق و فاجر، دم مرگ مىگويند: خدايا ما را برگردان تا آدم خوبى شويم. امّا چون آنها طبق عادت هميشگى دروغ مىگويند و در گفتار خود صداقت ندارند، پروردگار عالم درخواست آنان را نمىپذيرد:
(حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ، لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ كَلاّٰ إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ)(2)
البته بايد توجّه داشت كه در لحظات سخت مرگ و حتّى پس از مرگ نيز اگر كسى بهراستى توبه كند، خداى رحمان توبۀ او را قبول مىكند،(1)امّا مشكل از آنجا ناشى مىشود كه اين افراد، در گفتار خود صادق نيستند و با مشاهدۀ سكرات موت، به دروغ و براى نجات از جهنّم خود ساخته، از خداوند مىخواهند توبۀ آنها را قبول كند.
نكتۀ قابل توجّه ديگر در اين مبحث، اين است كه عادت اجتماع به گناه و نيز شيوع و رواج گناه در جامعه، خطرناك است و موجب نزول خشم و غضب الهى مىشود كه در قرآن روايات، پيامدهاى ناگوارى براى آن شمرده شده است:
(ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ)(2)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حديثى مىفرمايند: «اگر خداوند بر امّتى خشم كند و عذاب بر آنان نفرستد، نرخهاى آنان گران مىشود، عمرهاى آنان كوتاه و بازرگانانشان بىسود و ميوههاشان بىبركت مىگردد و نهرهاشان كم آب و باران بهموقع نمىآيد و بدخواهترين افراد اجتماع بر آنان مسلّط مىشوند.»(3)
وقتى گناه عادت يك اجتماع شود، بدبختى و بىبركتى، آن جامعه را فرا مىگيرد و علاوه بر سختى دنيا، آخرت بدترى در انتظار افراد آن جامعه خواهد بود.
مرحلۀ بعدى گناه، كه از مراحل قبلى خطرناكتر است، اين است كه انسان مرتكب گناه شود و بهجاى توبه، گناه خود را توجيه نمايد. جرق جرداق نصرانى در كتاب «امام على، صوت العدالة الانسانية»، جملهاى عالى و جالب دارد. مىنويسد: «انسان يك وقت به جايى مىرسد كه ولىّ خدا را در خانۀ خدا «قربة الى الله» مىكشد.»!
توجيه گناه عجيب است، گاهى انسان در اثر غفلت، آدم مىكشد، امّا گاهى از روى لجاجت و عناد مىكشد و قتل را توجيه مىكند. انسان توجيهگر، اعمال زشت و ناشايست را به عنوان كار خير است، مرتكب مىشود. قرآن كريم مىفرمايد: مىخواهيد از ورشكستهترينِ افراد به شما خبر دهم؟ آنها كسانى هستند كه كار بد انجام مىدهند؛ امّا گمان مىكنند كارشان خوب است:
(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً، اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً)(1)
انسان در هنگام ارتكاب گناه، با ملامت «نفس لوّامه» و هشدار وجدان اخلاقى مواجه مىشود، امّا توجيه گناه باعث مىشود كه به هشدارهاى نفس
1) . كهف، 103 و 104: «(اى رسول ما) به امت بگو كه مىخواهيد شما را زيانكارترين مردم آگاه سازم؟ زيانكارترين مردم آنها هستند كه عمرشان را در راه حيات دنياى فانى تباه كردند و به خيال باطل، مىپنداشتند نيكوكارى مىكنند.»
لوّامه توجّه نكند. در چنين وضعيتى، به تدريج، قبح گناه از دل انسان مىرود، كه حالت خطرناكى است.
برخى افراد در اثر توجيه گناه، براى خود واجب مىدانند دروغ بگويند، غيبت كنند، به ديگران تهمت بزنند يا آبروى اشخاص را ببرند و نام گناه بزرگ خود را غيبت يا تهمت سياسى مىگذارند. تلف كردن مال مردم در نظر بعضى، واجب است و اين گناه بزرگ را به اميد ثواب مرتكب مىشوند.
توجيه گناه، يكى از مهارهاى شيطان است كه در بسيارى از افراد كاربرد دارد و اگر كسى بخواهد از اين مهار شيطان و از فريب او در امان بماند، بايد از صبر و استقامت مدد بگيرد. اينكه آدمى بفهمد گناه كرده و به خطا يا معصيت خود اقرار و اعتراف كند، نيازمند شهامت است و چنين شهامتى در پرتو صبر، نصيب انسان مىشود، امّا ميوه و ثمرۀ آن دستيابى به حالت توبه است و بركات فراوانى دارد.
در روايتى نقل شده است كه امام صادق عليه السلام فرمودند: نزد من از شخصى تعريف فراوانى كردند، بهاندازهاى كه تمايل پيدا كردم او را ببينم. روزى او را ديدم و در پِيش رفتم تا در مكانى خلوت با او حرف بزنم. در اين حال او به يك نانوايى رفت و نانوا را فريب داده و دو قرص نان دزديد، تعجّب كردم! سپس داخل يك مغازه ميوهفروشى شد و دو عدد انار هم از او دزديد. آيا آدمى كه مشهور به زهد و تقواست، دزد مىباشد؟! تعقيبش كردم و ديدم داخل يك خرابه شد و پس از آنكه نان و انار دزدى را به يك فقير بيمار داد، از خرابه بيرون آمد.
جلو رفتم و به او گفتم: آقا، اين كارها كه كردى چه بود؟ زاهد و عابد و
مسلمان و اين كارها؟! گفت: اوّل بگو ببينم تو كيستى؟ گفتم: من جعفربن محمّد الصّادق هستم. گفت: پسر پيامبرى و قرآن بلد نيستى؟ گفتم: چگونه چنين مىگويى؟ گفت: قرآن مىفرمايد: «مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاٰ يُجْزىٰ إِلاّٰ مِثْلَهٰا»(1)
بدين مضمون كه اگر كسى كار خوبى انجام دهد، خداوند ده برابر در نامه عملش مىنويسد و امّا اگر كار بدى بكند، فقط همان در نامه عملش نوشته مىشود؛ من دو انار و دو نان دزديدم، پس مرتكب چهار گناه شدم، آنگاه آن انار و نان را صدقه دادم و چهل حسنه به دست آوردم؛ چهار حسنه در مقابل آن چهار گناه قرار مىگيرد، يعنى سى و شش حسنه در نامه اعمالم نوشته خواهد شد!
امام صادق عليه السلام فرمودند: به او گفتم نه تنها ثواب بهدست نياوردى كه هشت گناه نيز مرتكب شدى؛ چهار گناه كه مال مردم را دزديدى و چهار گناه ديگر هم از آنرو كه بدون اجازۀ آنان، اموالشان را به ديگران صدقه دادى، كه تصرّف در مال ديگران از گناهان بزرگ است.(2)
اگر انسان تابع قرآن و عترت نباشد، گناه و اشتباه خود را توجيه مىكند و دچار جهل مركّب مىشود، به بىراهه مىرود و خيال مىكند كه راهش بر حق است؛ گناه مىكند و گمان مىكند ثواب است!
در مرتبۀ چهارم، گناهكار علاوه بر اينكه عادت به گناه دارد و گناه خود را توجيه مىكند، از گناه لذّت مىبرد. مثلاً دروغ مىگويد، عادت به دروغگويى كرده و پشيمان هم نيست. غيبت مىكند و وقتى به او مىگويند: غيبت نكن، از غيبت خود دفاع مىكند. به ديگران توهين مىكند و هنگامى كه او را مؤاخذه مىكنند، گويا از اهانت خود لذت برده و مىگويد: بايد توهين كنم. چنين كسى دانسته يا ندانسته مىگويد: بايد با خداوند بجنگم؛ زيرا توهين به مسلمان، طبق حديث قدسى و صحيح السّندى كه در ادامه مىخوانيم، جنگ با خداوند است:
«مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَة»(1)امام صادق عليه السلام در ادامۀ روايت، براى جلوگيرى اشتباه ما، مىفرمايند: مراد از ولى، در اين روايت، شيعيان هستند. يعنى فقط اهانت به اولياء الله، جنگ با خدا نيست، بلكه توهين به هر شيعهاى، حتّى شيعۀ گناهكار، جنگ با خداوند است؛ امّا متأسّفانه برخى از اهانت به ديگران، با توصيفى كه از آن بيان شد، لذّت برده و آن را حقّ خود مىشمارند! زبان تند بعضى اشخاص، مانند مار و عقرب، نيش مىزند و با اهانت، كنايه، زخم زبان و فحّاشى، خود را به ظاهر آرام مىكنند.
در اين مرحله از گناه، نفس لوّامه به نفس محسّنه تبديل مىشود و انسان را به ارتكاب گناه تشويق كرده، گناه را در نظر او شيرين جلوه مىدهد تا از آن لذّت ببرد. علماى علم اخلاق به نفس محسّنه، نفس مسوّله نيز مىگويند؛ به
1) . الكافى، ج 2، ص 352.
اين معنا كه انسان گناه مىكند و از گناه لذت مىبرد؛ بهجاى اينكه روح، او را ملامت كند، به جاى اينكه وجدان اخلاقى او را كنترل كند، يك حالتى پيدا مىكند كه او را وادار به گناه مىكند و او را تشويق مىكند كه از گناه خود لذّت هم ببرد. خدا نكند كسى به چنين جايگاهى برسد.
خيلى از مردم به ديگران خدمت نمىكنند، بلكه ظلم هم مىكنند و از آن ظلم لذت مىبرند. مثلاً بعضى به جاى اينكه گره از كار مردم بگشايند، رشوهخوارى مىكنند و آن را زرنگى مىدانند. نفس لوّامه به انسان مىگويد: تا مىتوانى به خلق خدا كمك كن، ولى برخى چون نفس لوّامه را در وجود خود كشتهاند و آن را مبدّل به نفس محسّنه كردهاند، به جاى خدمت، در كار ديگران گره مىاندازند و از آزار و اذيت ديگران خوشحال مىشوند. گويا از گره انداختن و اينكه كسى در مقابل آنها براى اصلاح كار خود التماس كند، لذت مىبرند. رشوهخوارى، رباخوارى، گرانفروشى، حقّهبازى، مال مردم را خوردن و بيتالمال را حيف و ميل كردن، براى اين افراد لذت است و اين وضع، خيلى خطر دارد.
در گفتار پيشين به مراحل گناه و نتايج زيانبار آن در دنيا اشاره شد. اينك نوبت به بازگويى برخى از عواقب سوء گناه در آخرت است؛ عواقب شومى كه از لحظۀ مرگ تا روز قيامت و در جهنّم گريبان گناهكاران را خواهد گرفت و گريزى از آن ندارند.
اگر انسان در برابر فريب شياطين درون و برون استقامت نورزد و هنگامى كه در معرض گناه واقع مىشود، صبر پيشه نكند، مراحل گناه را يكى پس از ديگرى طى مىكند و به جايگاهى مىرسد كه هنگام احتضار، با دشمنى و عداوت خداوند سبحان از دنيا مىرود. اين دشمنى از آنجا سرچشمه مىگيرد كه گناهكار، هنگام مرگ، وضعيّت اسفناك و جايگاه جهنّمى خود را مىبيند و از اين رو تمايل به رفتن از دنيا ندارد و مىخواهد در دنيا بماند. قرآن كريم مىفرمايد:
(فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ)(1)
در اين هنگام، او را به امر خداوند قهّار و به اجبار از دنيا مىبرند و در نتيجه، با بغض و دشمنى پروردگار، از دنيا خواهد رفت. اين عداوت و دشمنى، در سقوط و انحطاط چنين كسى نيز تأثير دارد و او را با سرعت بيشترى به درّۀ تباهى پرتاب مىكند.
استاد بزرگوار ما حضرت امام قدس سره، گاهى اين موضوع را به اميرالمؤمنين عليه السلام مثال مىزدند و مىگفتند: همه، هنگام مرگ، اميرالمؤمنين را مىبينند:
يَا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ يَمُتْ يَرَنِى *** مِنْ مُؤْمِنٍ أَوْ مُنَافِقٍ قُبُلا(2)
بهعبارت ديگر، آن حضرت هنگام مرگ همه، اعمّ از شيعه، مسلمان، غيرمسلمان و حتّى منافق، مىآيند. از سوى ديگر، مأمور و ملك قبض روح، بايد با اجازۀ اميرالمؤمنين عليه السلام قبض روح كند. افراد گناهكار كه نمىخواهند از دنيا بروند، چون به امر و اجازۀ اميرالمؤمنين عليه السلام مىميرند، با بغض ايشان از دنيا مىروند و معلوم است كسى كه با بغض امام على عليه السلام بميرد، سرانجامى جز سقوط و شقاوت ابدى نخواهد داشت.
كسانى كه با دشمنى خداوند از دنيا رفتهاند، موقع حساب، خداوند تعالى را ظالم مىپندارد و پروندۀ خود را انكار مىكنند. قرآن كريم، دروغگويى و بدبختى اين افراد را بر ملا مىكند و مىفرمايد:
(يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اَللّٰهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمٰا يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ عَلىٰ شَيْءٍ أَلاٰ إِنَّهُمْ هُمُ اَلْكٰاذِبُونَ)(1)
سقوط، انحراف و عاقبت شوم بعضى افراد، آنها را به جايگاه پستى مىرساند كه به جاى خدا خدا گفتن و توبه و عذرخواهى از درگاه خداوند، در مقابل بارى تعالى، قد علم مىكنند، با وقاحت تمام او را ظالم مىخوانند و مىگويند: خدايا تو مىخواهى بىجا ما را به جهنّم بفرستى. بنابر تعبير قرآن كريم، دروغگويى، گناه و فسق و فجور اين افراد، آنان را به چنين مرتبهاى نزول مىدهد.
افرادى كه به جهنّم مىافتند، در پى كينهتوزى و عداوت قبلى كه با خداوند داشتهاند و بهدنبال تصوّر دروغ و باطلى كه هنگام محاسبۀ اعمال از خداوند سبحان پيدا كرده و او را ظالم پنداشتهاند، در جهنّم نيز با خداوند متعال دشمنى مىكنند. اين دشمنى، منجر به سقوط پىدرپى اهل جهنّم مىشود و جالب آنكه اين افراد با دوستان خداوند و محبّين او هم دشمنى مىورزند.
طبق روايتى، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در قيامت، گاهى به اميد نجات برخى از اهل جهنّم، به جهنّم سر مىزنند. در آن هنگام، نسيم رحمت در جهنّم مىوزد و فضاى غبارآلود و آلودۀ جهنّم را مصفّا مىكند. جهنّميان مىپرسند چه خبر
1) . مجادله، 18: «روزى كه خدا همه آنان را برمىانگيزد، همانگونه كه براى شما سوگند ياد مىكردند براى او [نيز] سوگند ياد مىكنند و چنان پندارند كه حقّ به جانب آنهاست. آگاه باش كه آنان همان دروغگويانند.»
است؟ اين نسيم چيست؟ پاسخ مىشنوند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حال ورود به جهنّم هستند. بعضى از آنان از سر دشمنى با آن حضرت، به سلّول خود مىروند و درب را مىبندند، مبادا چشم آنها به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بيفتد و از رحمت و كرامت ايشان بهرهمند گردند. گناه، انسان را به چنين جايگاهى مىرساند.
از آنچه بيان شد، اين نتيجه حاصل مىشود كه گناه و نافرمانى خداوند، عاقبت شومى در دنيا و آخرت براى او رقم مىزند؛ امّا بايد توجّه داشت كه صبر در برابر گناه و استقامت در برابر وسوسۀ شياطين درون و برون، مىتواند عاقبت او را به عاقبت خير و نيكو مبدّل سازد و به عبارت ديگر، او را عاقبت به خير كند.
از اين رو قاطعانه مىتوان گفت: صبر در معصيت، بسيار اهميّت دارد و مانع گمراهى و سقوط انسان است. انسان بايد در برابر گناه، صبر داشته باشد و با استقامت فراوان، مراقب غفلت و در پى آن مراقب لغزش خود باشد، وگرنه منجر به سقوط او و مانع عاقبت به خيرى او خواهد شد.
افراد كوهنورد، هنگام بالارفتن از كوه، اگر يك لحظه توجّه خود را از دست بدهند و غافل شوند، دچار لغزش شده، پرتاب خواهند شد. از اين جهت با طمأنينۀ فراوان و آرام آرام بالا مىروند و همۀ حواس خود را جمع مىكنند و از لغزش و انحراف حذر مىنمايند. نكتۀ ظريف كوهنوردى آن است كه اگر
لغزشهاى كوچك مورد توجّه قرار نگيرد، منجر به سقوط و پرتابهاى بزرگ خواهد شد. يعنى اگر پاى كوهنورد، كمى بلغزد، فوراً بايد با صبر و استقامت، جبران آن را بكند و خود را به جايگاه محكمى برساند يا به تكيهگاه مورد اطمينانى تكيه كند يا سنگ محكمى در اطراف خود بيابد و آن را دستاويز قرار دهد تا سقوط نكند و بتواند به حركت خود ادامه دهد. حال اگر به لغزش كوچك خود توجّه نكند و چارهاى براى آن نينديشد، آن لغزش كوچك با آن كه در ابتداى امر، جلوهاى ندارد، او را به پايين كوه پرتاب خواهد كرد.
حركت معنوى انسان و صعود و سقوط او نيز نظير كوهنوردى است؛ به اين معنا كه يك لحظه بى توجّهى و غفلت، منجر به سقوط او مىشود و تا وقتى بيدار نشده و خواب غفلت او ادامه دارد، سقوط و انحطاط او نيز مرتبه مرتبه و پلّه پلّه ادامه مىيابد تا بهكلّى ساقط شود و به نازلترين درجات، تنزّل يابد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در روايتى مىفرمايند: «هيچگاه كار نيك و ثواب را كوچك مشمار، چون ممكن است يك كار خوب از نظر تو كوچك بنمايد، ولى از نظر خداوند بسيار پسنديده و با ارزش باشد و تو ندانى. و نيز گناه را كوچك مشمار، زيرا ممكن است يك گناه در نظر تو كوچك جلوه كند، امّا براى سقوط تو بسيار بزرگ و با اهميّت باشد و موجب خشم و غضب الهى گردد».(1)
سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام كه در نهج البلاغه يا ساير منابع روايى گردآورى شده است، صرفاً درد دل نيست، بلكه احاديث ارزشمند ايشان، سراسر پند
1) . الخصال، ج 1، ص 209.
حكيمانه و اخلاقى است و بايد سرمشق زندگى و حركت معنوى همگان شود.
آن حضرت در خطبۀ شقشقيّه، با اشاره به دوران بيست و پنج ساله كه حقّ ايشان غصب شده بود، مىفرمايند:
«فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا»(1)يعنى مثل كسى كه خارى در چشمش و استخوانى در گلويش باشد، صبر كردم.
وقتى لقمهاى در گلو بماند و پائين نرود، گلوگير مىشود و بسيار دردناك است؛ امّا سختتر از آن هنگامى است كه استخوان در گلوى انسان فرو رود. همچنانكه اگر خارى در چشم فرو رود، انسان را گرفتار و دردمند مىكند. اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: بيست و پنج سال در حالى صبر كردم كه گويا خارى در چشم و استخوانى در گلو داشتم.
آن امام بزرگوار، اين درد دل را بيان مىكنند و از شيعيان انتظار دارند علاوه بر ناراحتى و تأثّر از اين واقعه، امام خود را سرمشق قرار دهند و با تلاش و كوشش و نيز با صبر و استقامتى شبيه به آن حضرت، زندگى كنند و حركت صعودى خود را ادامه دهند.
حضرت زهرا عليها السلام نيز هفتاد و پنج روز يا نود و پنج روز بعد از رحلت نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در دنيا زندگى كردند و در آخرين روزهاى حيات، در كلامى كه منسوب به آن حضرت است، مىفرمايند: «به اندازهاى مصيبت ديدم كه اگر اين مصائب بر روز وارد مىشد، آن را به شب تار مبدّل مىكرد»(2)
حضرت زهرا عليها السلام در برابر آن همه ظلم و مصائبى كه ظالمان و غاصبان براى خاندان وحى پديد آوردند، صبر پيشه كردند و با روايتى كه بيان شد و روايات مشابه آن، به شيعيان پس از خود درس صبر و استقامت دادهاند. در واقع، مقصود آن حضرت در بيان اين مطالب، اين درس است كه اى شيعيان! من در برابر آن همه مصيبت صبر كردم و شما از من پيروى كنيد و صبورى مرا ياد بگيريد و اين فضيلت بزرگ را در برابر گناه و معصيت به كار گيريد. اى خانم! در برابر وسوسۀ شيطان درون و برون استقامت پيشه كن و عفّت، عصمت، حجاب و حياى خود را حفظ كن.
در واقع، اميرالمؤمنين و حضرت زهرا عليها السلام به نسل كنونى مىفرمايند: اى زن و مرد! در برابر گناه و معصيت صبور و مقاوم باشيد و زبان، چشم و گوش خود را كنترل كنيد و از هرگونه گناه و معصيت، هرچند در نظر شما كوچك باشد، اجتناب كنيد.
آنچه در اين مبحث توجّه جدّى مىطلبد، اين است كه صرف گناهنكردن و تقيّد به ظواهر شرع، كافى نيست و انسان بايد با تكيه بر صبر و استقامت، ملكۀ تقوا داشته باشد؛ به گونهاى كه به صورت ناخودآگاه به اطاعت از اوامر الهى بپردازد و از نواهى پروردگار متعال اجتناب ورزد و در اين خصوص نيازى به يادآورى نداشته باشد. يعنى اهميت به همۀ واجبات، مخصوصاً نماز، حجاب و پوشش؛ اهميت به مستحبات، مخصوصاً خدمت به خلق خدا و انس با قرآن و نماز شب و اجتناب از گناهان و مكروهات، براى او ملكه شده باشد.
مسلمان و بهخصوص شيعه، كسى است كه هنگام اذان، بهطور ناخودآگاه
تلاطم درونى داشته باشد و نگويد كار دارم، بلكه بگويد نماز دارم و همه چيز را فداى نماز كند. شيعۀ حقيقى بايد در وقت نماز صبح خوابش نبرد، بلكه خودش بيدار شود. هنگام ظهر يا مغرب كه مؤذن اذان مىگويد، اين فرد وضوگرفته و آماده و رو به مسجد باشد.
اسلام عزيز، در ترك محرّمات هم چنين ملكهاى از مسلمانان مىخواهد. يعنى انسان بايد تلاش و كوشش جدّى و تمرين مستمر در اجتناب از گناه داشته باشد تا كم كم به جايگاهى برسد كه به طور ناخودآگاه، زبان او تحت كنترل باشد. دروغ، غيبت، تهمت، شايعه و اهانت، به صورت خودكار در زبان او نيايد. به طور ناخودآگاه چشم چران نباشد و چشم او نامحرم را نبيند. كسانى كه ملكۀ تقوا دارند، زياد اتفاق مىافتد كه در مسير خانه تا محل كار يا تحصيل، نامحرم نمىبينند. البته اين افراد، چشم خود را هم نمىبندند، بلكه با چشم باز، به دستور قرآن عمل مىكنند و به چشم خريدارى به كسى نگاه نمىكنند. اگر از آنها بپرسند چند مرد يا زن ديديد، قادر به پاسخ نيستند. اهل معرفت، كنترل چشم، زبان و گوش خود را دارند. حتّى برخى از بزرگان به مرتبهاى رسيدهاند كه كنترل دل خود را هم دارند.
صبر و استقامت در سلوك الى الله و در حركت معنوى، انسان را به مقام عنداللّهى مىرساند. اگر آدمى در حركت خود از صبر بهره بگيرد، همواره مىتواند رو به استكمال باشد و بهسوى خود خدا پيش مىرود. قرآن كريم، اين رتبه را مقام عنداللّهى مىنامد.
آيهاى از قرآن شريف، رسيدن به اطمينان قلبى را ناشى از «ذكرالله» مىداند:
(أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ)(1)
يكى از مراتب ذكر، ياد خدا با عباداتى نظير نماز است و والاترين مرتبه، ذكر عملى، به معناى اجتناب از گناه مىباشد. نتيجه اينكه صبر در عبادت و صبر در برابر معصيت، «ذكرالله» است و به انسان اطمينان قلبى مىبخشد. امّا قرآن كريم در آيۀ ديگرى، نفس مطمئنّه را بهسوى خودش فرا مىخواند. آنجا كه مىفرمايد:
(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي)(2)
در واقع، اين آيۀ شريفه خطاب به بندگان مىفرمايد: اگر جداً گناه در زندگى شما نباشد و صبر در عبادت و صبر در اجتناب از معصيت داشته باشيد، آنگاه بهشت، حتّى بهشت رضوان براى شما كوچك مىشود. بلكه مقام شما، مقام عنداللّهى و نزد پروردگار متعال است. اگر جداً از اهلبيت عليهم السلام پيروى و اطاعت كنيد، نزد آنان خواهيد بود.
(وَ مَنْ يُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِكَ مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً)(3)
1) . رعد، 28: «آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مىيابد.»
2) . فجر، 27 تا 30: «اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»
3) . نساء، 69: «و كسانى كه از خدا و پيامبر اطاعت كنند، در زمره كسانى خواهند بود كه خدا ايشان را گرامى داشته [يعنى] با پيامبران و راستان و شهيدان و شايستگانند و آنان چه نيكو همدمانند.»
آسيه، براى مخالفت با فرعون و براى اينكه شيعۀ حضرت موسى عليه السلام شده بود، محكوم به اعدام شد. امّا اعدام او همراه با شكنجه بود؛ به اين صورت كه او را روى زمين انداختند و دستها و پاهايش را با ميخهاى بزرگ بر زمين كوفتند و ميخهاى ديگرى روى سينه و شكم او زدند تا از دنيا رفت.
قرآن شريف، جملۀ شيرينى از آسيه نقل مىكند كه بسيار درسآموز است و اساساً قرآن، اين داستان را براى الگوگيرى مؤمنين مثال مىزند. مىفرمايد: در همان زمانىكه او را با شكنجه اعدام مىكردند، مىگفت: خدايا در نزد خودت بهشتى به من بده تا من پيش تو باشم و مرا از فرعون و فرعونيان و از ظالمين نجات بخش و راحت كن:
(وَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قٰالَتْ رَبِّ اِبْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتاً فِي اَلْجَنَّةِ وَ نَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِي مِنَ اَلْقَوْمِ اَلظّٰالِمِينَ)(1)
يعنى خدايا! لذّت من، تو و بالاتر از بهشت، تو هستى. خدايا! در بهشت اگر نزد تو باشم، لذّت دارد؛ يعنى اگر مقام عنداللّهى داشته باشم، ارزش دارد.
همانطور كه بيان شد، صبر در عبادت و صبر در اجتناب از گناه، به انسان
1) . تحريم، 11: «و براى كسانى كه ايمان آوردهاند، خدا همسر فرعون را مَثَل آورده، آنگاه كه گفت: پروردگارا، پيش خود در بهشت خانهاى برايم بساز، و مرا از فرعون و كردارش نجات ده، و مرا از دست مردم ستمگر بِرَهان.»
اطمينان قلبى مىبخشد. اطمينان قلبى علاوه بر اينكه انسان را به مقام عنداللّهى مىرساند، دنياى او را نيز اصلاح مىكند و يك زندگى منهاى غم، غصّه، دلهره و اضطراب خاطر و يك زندگى همراه با نفس مطمئنّه به او مىدهد. بهعبارت ديگر، زندگى او توأم با امنيّت كامل و آرامش مىشود.
آيۀ شيرينى در سورۀ انعام آمده است كه در آن، پروردگار عالم از ما سؤال مىكند و مىفرمايد: چه كسى امنيت دارد؟ به عبارت ديگر، چه كسى از زندگى عارى از غم، غصه، دلهره و اضطراب خاطر برخوردار است؟ سپس خود قرآن، پاسخ خودش را مىدهد:
(فَأَيُّ اَلْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ، اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمٰانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولٰئِكَ لَهُمُ اَلْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ)(1)
يعنى آنكه ايمان دارد و از گناه، اجتناب مىورزد، امنيّت دارد و علاوه بر آن، از جانب خداوند، هدايت مىشود.
بهعبارت ديگر، هركه از زيربناى ايمان، كه همان اعتقاد قلبى به تشيّع است، برخوردار باشد و با روبناى صبر در عبادت و صبر در معصيت، حركت كند، هم به امنيّت دل و آرامش كامل مىرسد و هم دست عنايت خداوند روى سر او خواهد بود. چنين كسى دچار لغزش و انحراف نمىشود و فريب نمىخورد. حتّى شيطان كه چندين مرتبه به خداوند تشر زده و گفته است: بندگان را گمراه مىكنم، بر انسان مؤمن، با توصيفى كه بيان شد، تسلّط نخواهد يافت. زيرا قرآن كريم مىفرمايد:
1) . انعام، 81 و 82: «پس اگر مىدانيد، كدام يك از [ما] دو دسته به ايمنى سزاوارتر است، كسانى كه ايمان آورده و ايمان خود را به شرك نيالودهاند، آنان راست ايمنى و ايشان راهيافتگانند.»
(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ، إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ)(1)
از سوى ديگر، خود شيطان اقرار دارد كه نمىتواند افراد مخلَص را گمراه كند. به عبارت ديگر، اگر كسى به راستى شيعۀ مخلَص باشد، يعنى شيعهاى باشد كه از شيطان و نفس امّاره تبعيّت نمىكند و مطيع اوامر الهى است، شيطان نمىتواند با او كارى داشته باشد.
(فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ، إِلاّٰ عِبٰادَكَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِينَ)(2)
اين آيات، بسيار تكاندهنده است. در واقع قرآن با اين آيات به ما مىفرمايد: آيا مىدانيد شيطان چه وقت مىتواند شما را بهسوى خود بكشاند و منحرف كند؟ وقتى كه خودتان زير پرچم او برويد، شما را بهراحتى خواهد برد و امّا اگر زير پرچم خداوند باشيد، زير پرچم مولا اميرالمؤمنين عليه السلام باشيد، شيطان حق ندارد كه به سمت شما بيايد. بهعبارت روشنتر، خداوند متعال چنين بندهاى را حفظ و حراست مىكند و او در حصن خداست. يعنى اگر كسى بهراستى و صادقانه بگويد: «لا اله الاّ الله»، آنگاه اين شخص در حصن خدا و قلعۀ محكم خداوند خواهد بود.
حضرت امام رضا عليه السلام در دو روايت، از قول خداى سبحان، به همين حقيقت تصريح مىفرمايند:
«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي فَلَمَّا مَرَّتِ الرَّاحِلَةُ نَادَانَا بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»(1)«وَلَايَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذَابِي»(2)يعنى هركس زير پرچم خداوند متعال و زير پرچم اميرالمؤمنين عليه السلام باشد، فريب شيطان در او كارساز نيست و اين شخص در قلعۀ محكم خداوند و زير نظر اوست و خدا او را حفظ مىكند تا از دنيا برود. بعد از مرگ هم تازه اوّل راه است و استكمال و حركت صعودى او ادامه مىيابد. استكمال او هم غيرمتناهى است و بالاخره لحظهبهلحظه بهسوى قرب خدا در حركت است.
رسيدن به چنين مقامات بلندى محتاج تلاش، كوشش و مهمتر از آن، نيازمند صبر و شكيبايى است. البته ابتداى امر و ابتداى راه، مشكل به نظر مىرسد، امّا بعد مشكل برطرف مىشود؛ زيرا خداوند دست انسان را مىگيرد و حركت او را به حركتى فوقالعاده مبدّل مىسازد. حركتى صعودى و با شتاب كه لغزش و انحراف در آن راه نمىيابد.
1) . الأمالى الصّدوق، ص 235: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ حصار من است، پس هر كه در حصار من داخل شود از عذاب من ايمن باشد.» وقتى كاروان به حركت افتاد، حضرت فرمودند: «با شروط آن و من از جمله شروط آنم.»
2) . عيون أخبار الرّضا عليه السلام، ج 2، ص 136: «ولايت و دوستى على بن ابى طالب عليه السلام قلعۀ من است، پس كسى كه داخل شود در قلعۀ من، از عذاب من ايمن است.»
مصائب و بلاياى زندگى آدميان به سه دستۀ كلّى منقسم مىشوند. بهعبارت ديگر، رخدادها و حوادث ناگوار، سه عامل پديدآورنده دارند؛ قسم اوّل، مصائب اكتسابى يا مصائبى هستند كه خود انسان در وقوع آن نقش مستقيم دارد. قسم دوّم، مصائب تحميلى از سوى جامعه مىباشند كه رخداد آنها، نه از جانب خداوند و نه تقصير خود انسان است، بلكه جبر اجتماع و محيط پيرامون، عامل پديدآورندۀ آن حوادث و بلايا هستند. قسم سوّم، مصائب خدادادى هستند كه بدون تقصير انسان و اجتماع، از جانب خداوند سبحان نازل مىشود. در گفتار پيشرو به شرح اقسام بلا و مصيبت خواهيم پرداخت.
در بسيارى از موارد، مصائب و بلاياى انسان، بازتاب رفتار و عملكرد خود اوست. از آنجا كه پديد آورنده اينگونه مصائب، خود انسان است، مصائب اكتسابى نام مىگيرند. مثلاً افراد گناهكار، در اثر گناه و نافرمانى، معمولاً زندگى پريشان و ناآرامى دارند و اين مصيبت را خود بهوجود آوردهاند. اشخاص ناباب و تابع هوى و هوس و كسانى كه خانۀ آنان پر از شهوت و هوسرانى است، طبق سنّت خداوند سبحان، بدبخت و پريشاناحوال خواهند بود. قرآن كريم مىفرمايد:
(وَ مٰا أَصٰابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمٰا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ)(1)
(... وَ لٰكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْنٰاهُمْ بِمٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ)(2)
(وَ لاٰ يَزٰالُ اَلَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِمٰا صَنَعُوا قٰارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دٰارِهِمْ حَتّٰى يَأْتِيَ وَعْدُ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يُخْلِفُ اَلْمِيعٰادَ)(3)
انسانى كه در اثر گناه يا خطاى خود دچار بلا شده است، چارهاى جز توبه ندارد. او بايد با بازگشت بهسوى خدا و جبران گذشته، به محو آثار زيانبار گناه و اشتباه خود بپردازد، وگرنه گناه او، او را بهنوعى زندگى توأم با نگرانى، فقر، دلهره و اضطراب مبتلا مىكند.
كسانى كه با ديدن فيلمها و تصاوير مبتذل و شهوتانگيز در جمع خانواده و رفت و آمد با افراد لاابالى، به مصيبت بىعفّتى همسر يا دختر خود گرفتار شدهاند، اشخاصى كه در اثر دروغگويى، حقّهبازى، ظلم و كسب مال حرام يا در پى تربيت غلط، دچار فرزند فاسد، معتاد و نظاير آن هستند و نيز افرادى كه در اثر تنبلى، از كار يا تحصيل گريزان بوده و جوانى خود را با خوشگذرانى و بطالت، تباه كردهاند و هنگام پيرى خواهناخواه محتاج ديگران شدهاند، نبايد
1) . شورى، 30: «و هرگونه مصيبتى به شما برسد، به سبب دستاورد خود شماست، و خدا از بسيارى درمىگذرد.»
2) . اعراف، 96: «ولى تكذيب كردند؛ پس به كيفر دستاوردشان، [گريبان] آنان را گرفتيم.»
3) . رعد، 31: «و كسانى كه كافر شدهاند پيوسته به [سزاى] آنچه كردهاند مصيبت كوبندهاى به آنان مىرسد يا نزديك خانههايشان فرود مىآيد، تا وعدۀ خدا فرا رسد. آرى، خدا وعدۀ خود را خلاف نمىكند.»
بدبختى و مصيبت خود را تقصير خدا بدانند، بلكه اين اشخاص بايد توبه كنند و با جبران گذشتۀ غلط خود، سرنوشت جديدى براى خود رقم بزنند و خود را از عذاب دنيا و آخرت رهايى بخشند.
دستۀ ديگرى از مصائب و بلايا، حوادث ناخوشايند و دشوارى هستند كه از سوى جامعه به انسان تحميل مىشود. اين دسته از مصائب، از آن جهت كه تقصير خود شخص نيست، عقاب ندارد، بلكه پروردگار متعال، بنابر قاعدۀ لطف خود و از سر رأفت و رحمت واسعهاى كه به بندگان دارد، بهكسانى كه دچار اينگونه مصائب شدهاند نيز پاداش عنايت مىفرمايد.
افزون بر اين، افرادى كه مبتلا به بلاياى ناشى از جبر اجتماع هستند، اگر جداً مقصّر نباشند، با صبر و استقامت در برابر مصيبت، رشد معنوى مىيابند و شكيبايى در همان مصيبت، مىتواند عامل سعادت و رستگارى و مانع سقوط آنان شود.
مثال بارز اين دسته از مصائب، مشكلات، معضلات و موانعى است كه جبر جامعه براى ازدواج و اشتغال جوانان پديد آورده است. در زمان حاضر، بسيارى از جوانان آمادگى ازدواج دارند، امّا فقر و نارسايى، گرانى و فقدان امكانات اوّليه نظير مسكن مناسب و همچنين رواج تجمّلات و گسترش تشريفات ازدواج، مانع ازدواج آنان شده است.
دختر يا پسرى كه در سنّ ازدواج است يا حتّى سنّ ازدواج او گذشته و تمايل به ازدواج دارد، اگر به جهت سختگيرى و نظاير آن مقصّر نباشد، صبر و بردبارى او در عزوبت و خويشتندارى و استعفاف، هم پاداش دارد، هم
پروردگار متعال جبران آن را مىكند و هم مىتواند از شرايط حسّاس خود و صبر و استقامتى كه از خود نشان مىدهد، بهرهبردارى معنوى كند و رستگار شود.
همچنين كسانى كه استعداد و نيروى كار دارند، امّا با توجّه به معضل مهمّ بيكارى و كمبود اشتغال، فقير و نيازمند شدهاند، چون فقر آنان در اثر تنبلى و تقصير خودشان نبوده، در صورت شكيبايى و استقامت، پاداش صبر خود را مىگيرند و خداوند از سقوط آنان جلوگيرى خواهد كرد. اين در حالى است كه خداوند چنين سرنوشتى براى آنان نخواسته، بلكه شرايط حاكم بر اجتماع، آنان را دچار مصيبت كرده است.
بنابراين، صبر در مصائب تحميلى از سوى اجتماع، براى افراد بىتقصير، ارزشمند و مأجور است. بهعبارت روشنتر، هرگاه مصيبتى براى انسان پديد آمد و تقصير خودش نبود، شكيبايى در برابر آن مصيبت و خوددارى از جزع و فزع، حتماً ثواب و نتيجه دارد. حال اگر كسى هنگام مواجهه با چنين مصائبى ناشكيبا باشد و خودش را ببازد، بىصبرى و ناشكيبايى او نه تنها از ميزان مصيبت و بلاى او نمىكاهد، بلكه وى را از پاداش و فرصت معنوى محروم مىسازد. به عبارت ديگر، هم تازيانه را مىخورد و هم پياز را.
بسيار اتفاق مىافتد كه افراد، در اثر عملكرد اجتماع خودشان گرفتار مىشوند. در اين ميان، برخى به جاى توبه و عذرخواهى از خداوند سبحان، از او گلايه دارند و پروردگار را مسبّب شقاوت خويش مىدانند. قرآن در آياتى با صراحت تمام، تيره بختى آنان را بازتاب اعمال خودشان بر مىشمرد:
(ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً قَرْيَةً كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ بِمٰا كٰانُوا يَصْنَعُونَ)(1)
يا رسول الله! براى مردم طايفۀ مقدسى را مثال بزن كه ابتدا با ايمان و نيكوكار بودند. نعمت مثل باران براى آنها مىباريد و زندگى آنان پرنشاط و عارى از فقر، فلاكت، غم و غصه بود. امّا ناگهان تغيير يافتند و به گناه روى آوردند و نعمتهاى الهى را بىجا و در گناه و در گسترش فساد مصرف كردند. سپس مىفرمايد: آن طايفه، گرفتار ناامنى و فقر شدند. بعد اضافه مىكند كه خيال نكنيد بدبختى آنها از طرف خدا بود، بلكه خودشان بر سر خودشان مصيبت آوردند.
سنّت خداوند سبحان اين است كه ملّت صالح، شايسته و درستكار، سعادتمند شوند. همچنانكه طبق سنّت الهى، ملّت گناهكار، ظالم و بىبندوبار، شقاوتمند خواهند شد.
دستهاى از مصائب، مصائبى هستند كه انسان در وقوع آن دخالت و تقصيرى ندارد و در واقع، آن بلا يا مصيبت، از جانب خداوند متعال است. صبر در برابر اين مصايب، ارزش والايى دارد و منتهى به رشد معنوى انسان شده و مانع سقوط و انحراف وى خواهد بود.
1) . نحل، 112: «و خدا شهرى را مثل زده است كه امن و امان بود [و] روزيش از هر سو فراوان مىرسيد، پس [ساكنانش] نعمتهاى خدا را ناسپاسى كردند، و خدا هم به سزاى آنچه انجام مىدادند، طعم گرسنگى و هراس را به [مردم] آن چشانيد.»
اهل معرفت بر اين باورند كه مصائب خدادادى، الطاف خفيّۀ خداوند متعال هستند. گاهى الطاف پروردگار متعال، آشكارا به انسان مىرسد كه به آن الطاف جليّه گفته مىشود. نعمتهاى ظاهرى نظير زندگى خوب، خانوادۀ صالح و بدن سالم، از الطاف جليّه محسوب مىشوند. اين الطاف، نياز به صبر ندارند، ولى به جا آوردن شكر چنين نعمتهايى لازم است. در مقابل، الطاف خفيّه، از آن نظر كه نعمتهاى باطنى هستند و ظاهرى دشوار و بلاگونه دارند، صبر و استقامت مىطلبند. از اينرو، اهل دل، الطاف خفيّه را برتر و كاربردىتر از الطاف جليّه مىدانند و از فرصت معنوى صبر در بلا، بهرههاى فروانى مىبرند.
افراد مصيبت ديده، بايد اهلبيت عليهم السلام را سرمشق خود قرار دهند و صبر و شكيبايى را از آن بزرگواران بياموزند. تجلّى بارز صبر و شكيبايى، در قيام كربلا و در رويارويى خاندان وحى با دشوارترين و جانگدازترين مصائب عالم رخ داد.
امام حسين عليه السلام درك كرده بودند كه شهادت ايشان در كربلا، مصلحت تامّۀ ملزمه است:
«إِنَّ اللَّهَ قَدْ شاءَ أن يَراكَ قَتيلا»(1)حضرت زينب عليها السلام نيز فهم اين را داشتند كه اسارت ايشان، مصلحت است:
«إِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ يَرَاهُنَّ سَبَايَا»(2)
يعنى آن دو بزرگوار و ياران و اطرافيان ايشان مىدانستند كه خداوند مىخواهد گروهى از آنها شهيد و دستهاى اسير شوند، تا اسلام عزيز باقى بماند، از اين رو همگى فداى دين شدند و بر شهادت و اسارت خود و مصائبى كه به آنان تحميل شد، صابر و شكيبا بودند.
ابن زياد در آن جلسۀ كذايى به حضرت زينب عليها السلام گفت: ديدى خدا چه بلايى بر سر شما آورد؟ زينب مظلومه فرمود:
«مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا... ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ يَا ابْنَ مَرْجَانَة»(1)يعنى تو حكمت و مصلحت خداوند را نمىفهمى، ما به غير از خوبى در اين مسافرت چيزى نديديم. بعد هم فرمود: مادرت به عزايت بنشيند، اى پسر مرجانه! و با اين جمله، سابقه او و گذشتۀ ناشايست مادرش را به خاطرش آورد.
اين برخورد شجاعانه و پرافتخار و اين پاسخ كوبنده حضرت زينب عليها السلام از آنجا سرچشمه مىگيرد كه ايشان همانند برادرانش و نظير پدر و مادر و جد بزرگوارش، آن مصائب را از الطاف خفيۀ خداوند مىداند و نسبت به آن مصائب، بردبار و صبور است. چنانكه امام حسين عليها السلام قبل از شهادت مىفرمايند:
«رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ نَصْبِرُ عَلَى بَلَائِهِ وَ يُوَفِّينَا أُجُورَ الصَّابِرِين»(2)يعنى خدايا اين بلا، از الطاف خفيۀ توست و من صد در صد به اين لطف خفيۀ تو راضى هستم و در برابر آن صبر و استقامت مىورزم.
صبر و استقامت، در مقابل بلاى خدادادى و مصيبتى كه خداوند سبحان مقدّر و مقرّر فرموده است، بسيار ارزش دارد. اهميّت صبر در برابر مصيبت خدادادى به قدرى است كه خداوند رحمان و رحيم در قرآن كريم به كسى كه در مشكلات و در امتحان الهى خود را نبازد و در مواجهه با بلا، اسقامت ورزد و ناشكرى، ناسپاسى و جزع و فزع نكند، بشارت داده و درود فرستاده است:
(أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ)(1)
هدايت در اين آيۀ شريفه، هدايت عنائيه است، يعنى دست عنايت خداوند متعال روى سر انسان صابر و شكيبا خواهد بود و معلوم است چنين كسى رستگار مىشود و افزون بر نيل به سعادت دنيا و آخرت، سقوط نخواهد كرد.
بنابراين انسان بايد هنگام برخورد با اينگونه مصيبتها، صبر و استقامت داشته باشد؛ به اين معنا كه بايد در صورت توان، مشكل را حل كند، وگرنه از كنار مشكل بگذرد و اگر نشد، بايد مشكل را بهدوش بگيرد و بهحركت خود در زندگى ادامه دهد. هرچند ممكن است حركت چنين كسى آهسته و توأم با مانع باشد، امّا بايد همان حركت كند را با صبر و حوصله ادامه دهد و در هر صورت، توقف، بهخصوص در حركت معنوى، ممنوع است و منجر به خروج از مسير يا سقوط خواهد شد.
اهل دل، در بن بستها و در مواقعى كه موانع و مشكلات بزرگى آنان را
1) . بقره، 157: «بر ايشان درودها و رحمتى از پروردگارشان [باد] و راهيافتگان [هم] خود ايشانند.»
احاطه مىكند، از نماز كمك مىگيرند: «اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ»(1)و با دو ركعت نماز با حضور قلب، از خداوند متعال مىخواهند كه توفيق و قدرت صبر و استقامت و فهم و شعور براى فائق آمدن بر دشوارىهاى سلوك معنوى و نيز سختىهاى زندگى به آنان عطا فرمايد. خداوند متعال نيز حاجت آنها را روا كرده، به آنان پاداش عنايت مىكند و راه سعادت و رستگارى را براى چنين كسانى هموار مىسازد.
آنچه در اين مبحث توجّه جدّى مىطلبد، اين است كه هرچه از طرف خدا بيايد، خير است و حتماً مصلحت دارد. اساساً شر و بدى از طرف خداوند نيست؛ زيرا اگر خداوند براى بندۀ خود بد و شر بخواهد، با صفات او نظير اينكه عالم، رحمان، رحيم، قادر، حكيم، رئوف، كريم و جواد است، سازگار نخواهد بود. اين موضوع با ذكر يك مثال و بيان چند پرسش و پاسخ، قدرى روشنتر مىشود:
هنگام نزول مصيبت خدادادى، مانند وقتى كه فرزند انسان، بدون تقصير و دخالت پدر و مادر از دنيا مىرود، اين سؤالات مطرح مىشود كه: آيا خداوند به احوال آن پدر و مادر عالم بود يا نه؟ آيا خداوند قادر بود از مرگ آن بچه جلوگيرى كند يا نه؟ آيا خدا در كارهايش حكمت دارد يا نه؟ آيا خدا نسبت به آن خانواده رئوف و مهربان بود يا نه؟
در پاسخ به اين سؤالات، اگر گفته شود خداوند، آن صفات را ندارد، آنگاه به اين نتيجه مىرسيم كه چنين خدايى، خدا نيست و ما چنين معبودى را
1) . بقره، 153: «از شكيبايى و نماز يارى جوييد.»
نمىپرستيم. امّا اگر خداوند متعال را مستجمع جميع صفات كمالات بدانيم و از جمله بدانيم كه او عالم، رحمان، رحيم، قادر، حكيم، رئوف، كريم و جواد است، پس بايد بپذيريم كه مصيبتى كه از جانب او نازل مىشود، صد در صد مصلحت تامّۀ ملزمه و بر وفق حكمت است.
مثلاً ممكن است فرزند آن پدر و مادر، در ادمۀ زندگى، فاسد يا بىعفّت شود و علاوه بر عاقبت شرّى كه براى خود رقم مىزند، آبروى خانواده را ببرد و زندگى آنان را تباه كند. خداوند متعال، از سر لطف و مرحمت خود، آن فرزند را از پدر و مادر مىگيرد و حتماً با نعمتى مشابه آن يا نعمتى برتر، جبران آن را مىنمايد.
در واقع، خداوندى كه عالم به ما سوى الله است، قدرت مطلقه دارد، خدايى كه در قرآنش، صد و چهارده مرتبه با آيۀ «بسم الله الرحمن الرحيم»، خود را رحمان و رحيم معرّفى مىكند، معبود حكيمى كه طبق آيات فراوانى، تمام كارهايش بر وفق حكمت است، پروردگارى كه عليم، قدير، و رئوف است، هرچه براى بندگان خود بخواهد، حتماً و يقيناً به مصلحت آنها است، هرچند خود آنها مصلحت و دليل آن را درك نكنند.
امّا در هر صورت، صبر و شكيبايى در برابر بلايا و حوادث ناگوار، لازم است و ربطى به درك انسان از مصلحت مصائب و علم آنان نسبت به علّت حوادث و بلايا ندارد. زيرا علم آدميان در مقابل جهل آنها، نظير قطرهاى در برابر دريا است.
ماجراى سفر حضرت موسى و حضرت خضر عليهما السلام كه در آيات آخر سورۀ كهف بيان شده، بسيار عجيب و آموزنده است. آن مسافرت، كلاس
مخصوصى از جانب خداوند تعالى براى سلوك معنوى حضرت موسى عليه السلام بوده است كه شرح جزئيات و نكات دقيق و درسآموز آن در اين نوشتار نمىگنجد. امّا از آنجا كه اصل آن ماجرا با صبر، ارتباط مستقيم دارد، لازم است به برخى از نكات درسآموز آن اشاره شود.
در ابتداى داستان مىفهميم كه صبر و استقامت در برابر مقدّرات الهى، مشكل است و كمتر كسى توفيق آنرا پيدا مىكند؛ چنانكه حضرت خضر به حضرت موسى مىگويد كه همراهى با من در اين مسافرت، صبر مىخواهد و تو طاقت آن را ندارى:
(قٰالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً)(1)
حضرت موسى قول داد كه صبور باشد و نسبت به آنچه رخ مىدهد و علت آنرا نمىداند، سؤال و چون و چرا نداشته باشد.
بالأخره آنها سوار يك كشتى شدند و در بين راه، حضرت خضر كشتى را سوراخ كرد. حضرت موسى اعتراض كرد و گفت: ممكن است مسافرين غرق شوند، چرا كشتى مردم را سوراخ كردى؟ حضرت خضر گفت: نگفتم طاقت ندارى؟ چرا سؤال كردى؟
به هرحال، پس از كمى معطّلى به ساحل رسيدند. سپس چند كودك را در حال بازى ديدند. ناگهان حضرت خضر يكى از آنها را كشت. دوباره حضرت موسى اعتراض كرد كه چرا بچۀ مردم را كشتى؟ حضرت خضر گفت: مگر قرار نشد سؤال نكنى تا علّت قضايا را براى تو بازگو كنم؟
در ادامۀ مسافرت، وارد يك روستا شدند. با اينكه گرسنه بودند، مردم آن
1) . كهف، 67: «گفت: تو هرگز نمىتوانى همپاى من صبر كنى.»
روستا، از غذادادن به آنها امتناع كردند و آنها نيز تصميم به خروج از آنجا گرفتند. در خروجى روستا، ديوارى نيمه خراب ديدند. حضرت خضر به حضرت موسى گفت: ما بايد اين ديوار را از نو بسازيم. حضرت موسى گفت: اگر من به جاى تو بودم، براى اين كار، دستكم پولى از اهل روستا مىگرفتم تا با آن پول غذا تهيه كنيم. در اينجا بود كه حضرت خضر گفت:
(هٰذٰا فِرٰاقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ)(1)
سپس حكمت آن سه رخداد را بيان كرد؛ در خصوص كشتى گفت: اگر اندكى پيش مىرفت، افراد ظالم آنرا غصب مىكردند و از آنجا كه به مستضعفين تعلّق داشت، من چند ساعت معطّلى مسافرين را به غصب كشتى ترجيح دادم.
دربارۀ آن كودك نيز توضيح داد كه پدر و مادر او صالح بودند، امّا اگر آن بچه بزرگ مىشد، علاوه بر خود، پدر و مادرش را نيز به سركشى و كفر مىكشاند. پس، خواستيم كه پروردگارشان به آنها فرزندى بهتر، پاكتر و مهربانتر عوض دهد. در روايات آمده است كه پروردگار عالم دخترى به آن زن و مرد عطا فرمود هفتاد پيامبر از نسل او به دنيا آمدند.(2)
دربارۀ ديوار نيز گفت: گنجى زير آن پنهان بود كه به دو كودك يتيم تعلّق داشت. ديوار را خراب كردم و از نو ساختم تا وقتى آنها رشيد شدند، آن را به اختيار خود گيرند.
در واقع، حضرت خضر مىگويد: اين نتايج شيرين، بهتر از آنچه تو انتظار داشتى و آنرا خير مىپنداشتى، نبود؟
اين آيات، همانطور كه بيان شد، عجيب است و نكات ظريفى دارد. مثلاً گاهى فعل را به فاعل آن و گاهى به خداوند و گاهى به خداوند و خضر نسبت مىدهد و براى رشد معنوى حضرت موسى طراحى شده است، ولى اختصاص به تربيت او ندارد؛ بلكه ابعاد گوناگون اين ماجرا، براى همۀ بندگان درسآموز است.
درس مهم و عمومى اين داستان، اين است كه بندگان بفهمند، بايد در برابر مصائب و معضلاتى كه علّت رخداد آن را درك نمى كنند، صبور باشند و بدانند كه حتماً مصلحت آنان در آن مصائب نهفته است. بايد مطمئن باشند كه آن مشكلات و بلاها، بر وفق حكمت پروردگار متعال است و روزى حكمت و مصلحت آنرا خواهند فهميد.
بنابر تصريح قرآن كريم، هر بلا و مصيبت ناگوارى كه در زمين رخ مىدهد يا ناخواسته و بدون تقصير به انسان مىرسد، قبل از آفرينش زمين و آدميان در لوح محفوظ ثبت و ضبط شده است:
(مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيرٌ)(1)
قرآن كريم در آيۀ بعد مىفرمايد: براى مصيبتى كه به شما رسيده يا آنچه از دست دادهايد تأسّف نخوريد و نيز به آنچه به شما داده است، دلبسته و شادمان نباشيد:
1) . حديد، 22: «هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسْهاى شما [به شما] نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى است. اين [كار] بر خدا آسان است.»
(لِكَيْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ)(1)
بر اين اساس، همۀ امور و حوادث عالم وجود، بر وفق حكمت و بر اساس نظم خاصّى است. اگر ذرّهاى از اين دنيا كم شود يا ذرّهاى بر آنچه هست، افزوده شود، عالم به اين چنانى مضمحل خواهد شد. يك دانشمند غربى مىگويد: اگر پشهاى در اين عالم يك بال زيادتر بزند يا يك بال از ماشين خلقت كم كند، عالم به اين چنانى مضمحل خواهد شد.
مثال عوامانۀ اين حقيقت علمى، حركت منظّم كرۀ زمين است كه بر اساس حكمت و طبق قانون از پيش تعيين شده مىباشد. زمين، شانزده حركت دارد و دو حركت آن، منجر به پديدآمدن سال و شبانه روز مىشود. حركت زمين به اندازهاى دقيق و منظّم است كه اگر ذرهاى تند يا كند شود، از قافله هستى عقب مىماند و در فضا پرتاب و نابود مىگردد. امّا مهمتر اينكه در صورت وقوع اين بىنظمى بسيار اندك، همۀ كهكشانها نيز به همراه زمين نابود خواهند شد.
اساساً برهان نظم كه در علم كلام، دليل محكمى براى اثبات وجود و يگانگى خداوند است، مبين همين اصل مهمّ علمى و اعتقادى است كه اگر در عالم وجود، ذرّهاى كم يا زياد شود، عالَم مضمحل خواهد شد.
از آنچه بيان شد، اين نتيجه حاصل مىشود كه بلايا و مصائبى كه وقوع آن تقصير انسان نيست و از طرف پروردگار عالم است، حتماً مصلحت تامّۀ ملزمه دارد و يقيناً بر وفق حكمت است، هرچند انسان فهم و درك مصلحت و حكمت آن را نداشته باشد.
1) . حديد، 23: «تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به [سبب] آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد.»
در گفتار پيشين، ضمن تبيين اقسام مصيبت، به برخى از اثرات و فوائد صبر در برابر مصيبت اشاره شد. از جمله دانستيم كه صبر در ابتلائاتى كه وقوع آن تقصير شخص مبتلا نيست، مانع سقوط او و موجب رشد معنوى و رستگارى وى خواهد شد.
در اين گفتار به بيان برخى ديگر از آثار و بركات ارزشمند صبر در مصيبت مىپردازيم.
صبر در برابر مصائب، در قيامت، ثواب و پاداش فراوانى دارد. قرآن كريم، اجر چنين صبرى را بدون اندازه و بىحساب مىداند:
(إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ)(1)
در فرهنگ قرآن و عترت، هر عمل نيك و هر كار خيرى، پاداش مشخص و معيّن دارد، امّا بر اساس اين آيۀ شريفه، در قيامت، پاداش صبر و استقامت صابرين، بدون اندازهگيرى و بى حدّ و حصر است و به غير از خداوند، كسى از ميزان آن اطلاع ندارد.
1) . زمر، 10: «بىترديد، شكيبايان پاداش خود را بىحساب [و] به تمام خواهند يافت.»
در روايتى آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: در روز قيامت، هنگامى كه دفترها گشوده مىشود و ترازوهاى حساب و كتاب را مىآورند، براى اهل بلا و گرفتارى، ترازويى نصب نمىگردد و دفترى براى آنان گشوده نمىشود، سپس آيۀ «إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ» را قرائت فرمودند.(1)
بر اساس روايت ديگرى، اگر انسان حاجتمند، براى رفع گرفتارى خود دعا كند و استجابت دعاى او به مصلحت نباشد، خداوند در قيامت از او عذرخواهى مىكند و مىفرمايد: اگر دعاى تو مستجاب نشد، مصلحت نبود و علّت آن را براى او روشن مىكند و به گونهاى براى او جبران مىنمايد كه آن بنده مىگويد اى كاش هيچ يك از دعاهايم در دنيا مستجاب نشده بود.(2)يعنى آرزو مىكند و مىگويد: اى كاش بيش از اين بلا و مصيبت مىديدم تا اكنون از پاداش بيشترى برخوردار شوم.
در واقع، در روزى كه پردهها كنار مىرود، بندگان با آشكارشدن امور مخفى و پنهانى، توجّه پيدا مىكنند كه مصيبت آنان در دنيا، چه مصلحت عجيبى داشته و آنان هوشيار نبودهاند:
(لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هٰذٰا فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ)(3)
اگر صابر در مصيبت خدادادى، ثواب بهشت نداشت و اگر درود خداوند(1)شامل حال او نمىشد، ولى فقط عذرخواهى خداوند نصيب او مىشد، كافى بود كه انسان در برابر اينگونه مصائب و بلايا، صبورى پيشه كند و شكيبا باشد؛ زيرا چنين پاداشى بىنظير است و انصافاً در قيامت و در روزى كه پردهها كنار مىرود، شيرينترين پاداش است.
پاداش صبر در مصائب و گرفتارىها، منحصر به قيامت نيست، بلكه در همين دنيا هم پاداش دارد و خداوند متعال از راهى كه بنده گمان نمىبرد، گرفتارى و مصيبت او را جبران مىكند. مثلاً كسى كه فرزند خود را از دست مىدهد، به موفقيّت يا پيشرفت معنوى يا مادّى ديگرى دست مىيابد و موانع نيل به اهداف بزرگ، از سر راه او برداشته مىشود.
حكايت اوّل: يكى از ياران رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم طفلى بيمار داشت و در زمانى كه او در بيرون از خانه مشغول كار بود، آن طفل از دنيا رفت. مادر فرزند ابتدا گريه كرد، ولى وقتى متوجّه بازگشت همسر خود شد، فرزند را به كنارى گذاشت و خود را آمادۀ پذيرايى از شوهر كرد و مثل هميشه با چهرهاى متبسّم با همسرش روبرو شد و دربارۀ مرگ طفل، سخنى به ميان نياورد. سحرگاه و بعد از نماز شب كه مرد براى نماز صبح به مسجد مىرفت، آن زن صبور به او گفت: اگر كسى به تو امانتى بدهد و سپس آن را طلب كند، آيا آن را پس مى دهى يا نه؟ جواب داد: آرى پس مىدهم. آنگاه زن اضافه كرد:
1) . بقره، 157: «أُولٰئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوٰاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُهْتَدُونَ.»
خداوند امانتى به ما داده بود و ديروز هم او را از ما گرفت. پس از نماز با نمازگزاران به منزل برگرد تا فرزندمان را به خاك بسپاريم. آن مرد به مسجد رفت و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه گويا منتظر آمدن او بودند، هنگام ورود او فرمودند: «مبارك باد ديشب تو». پس از مدّتى آن زن صبور كه همان شب باردار شده بود، فرزند ديگرى به دنيا آورد كه در تاريخ مىخوانيم خود او و فرزندانش بسيار صالح و نيكوكار و از قاريان قرآن بودهاند.(1)
حكايت دوّم: هنگامى كه بهحضرت امام قدس سره خبر رسيد كه فرزند ايشان، آيتالله آقا مصطفى خمينى قدس سره از دنيا رفته است، فرمودند: «مرگ مصطفى، از الطاف خفيّۀ خداست». طولى نكشيد كه در اثر صبر و شكيبايى حضرت امام، آن لطف خفى، مبدّل به لطف جلى شد و چند ماه بعد، پروردگار عالم، نظام مقدّس جمهورى اسلامى ايران را به حضرت امام و به مردم مسلمان ايران عطا فرمود.
وقتى انسان در برابر مصائب و مشكلات، صابر باشد و مقدّرات الهى را بر وفق حكمت و مصلحت بداند، اطمينان قلبى پيدا مىكند. به عبارت ديگر، كسى كه وظيفۀ خود را به خوبى انجام دهد و در تلاش و كوشش و به كارگيرى عقل و تدبير، كوتاهى نورزد، هنگام مواجهه با مصيبت، عقل و دل او گواهى مىدهد كه آنچه خداوند حكيم تقدير كرده است، صد در صد حكيمانه و به مصلحت است. چنين كسى از آن جهت كه اوّلاً در انجام وظيفه كوتاهى
1) . مسكّن الفؤاد، ص 66.
نكرده و ثانياً در ابتلا به مصيبت صبورى پيشه كرده و جزع و فزع نكرده است، به «آرامش درونى» يا «نفس مطمئنّه» دست مىيابد. به اين معنا كه زندگى او هرچند سرشار از مصيبت و گرفتارى است، امّا غم و غصه نسبت به گذشته و دغدغه و نگرانى براى آينده، نخواهد داشت. در اين صورت، بهشت نيز براى او كوچك است و لايق مقام عنداللّهى است:
(يٰا أَيَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ، اِرْجِعِي إِلىٰ رَبِّكِ رٰاضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبٰادِي وَ اُدْخُلِي جَنَّتِي)(1)
خداوند مىفرمايد: اى كسى كه نفس مطمئنه پيدا كردهاى! يعنى اى كسى كه در ابتلائات شكيبا بودهاى! بيا بيا، نزد من بيا كه بهشت براى تو كوچك است؛ جايگاه تو در مرتبهاى والاتر از بهشت، نزد من و نزد بندگان من، يعنى معصومين عليهم السلام است.
اگر انسان در انجام واجبات و اجتناب از گناه و در ارتباط با خدا، كوشا باشد و در ابتلائات زندگى خود را نبازد، به مقامات والاى معنوى و عرفانى دست مىيابد. ولى متأسّفانه نوع بشر، در مصائب و شدائد و يا در خوشىها و هنگام وفور نعمت ظاهرى، خود را مىبازد:
(إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ خُلِقَ هَلُوعاً، إِذٰا مَسَّهُ اَلشَّرُّ جَزُوعاً، وَ إِذٰا مَسَّهُ
1) . فجر، 27 تا 30: «اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند بهسوى پروردگارت بازگرد، و در ميان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.»
اَلْخَيْرُ مَنُوعاً)(1)
اين انسان معمولاً خودش را مىبازد و سبكسرى مىكند. اگر نعمتى براى او جلو بيايد، به جاى شكرگزارى، مغرور مىشود و اگر مصيبتى پيشآيد، خودش را گم مىكند.
امّا اگر كسى بتواند در حوادث ناگوار و مصائب زندگى صبور باشد و خود را گم نكند و به عبارت ديگر، اگر كسى بتواند در برابر تقدير الهى، تسليم باشد و چون و چرا و جزع و فزع نكند، و بالاتر از تسليم، اگر كسى بتواند راضى به حكمت و مصلحت خداوند باشد، در اثر تمرين و ممارست در صبورى و تسليم و رضا، به مقام عرفانى و بىنظير «تسليم و رضا» دست خواهد يافت.
يكى درد و يكى درمان پسندد *** يكى وصل و يكى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران *** پسندم آنچه را جانان پسندد
وقتى چنين شد، هرچه از جانب دوست به او برسد، براى او نيكو جلوه مىكند:
(وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اَللّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اِسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقىٰ وَ إِلَى اَللّٰهِ عٰاقِبَةُ اَلْأُمُورِ)(2)
آنكه در برابر قانون خدا روح تعبد دارد و در برابر قرآن و روايات اهلبيت عليهم السلام صددرصد تسليم است، به ريسمانى كه از طرف خداست، چنگ
زده است و عاقبت نيكو و خير كار او در دست خداوند متعال است.
اين مقامات معنوى بسيار عجيب و آثار و بركات آن در دنيا و آخرت، شگفتآور است، امّا بايد توجه داشت كه اگر كسى حتّى نتواند تصوّر كند چنين مقاماتى وجود دارد، نبايد منكر آن شود. استاد بزرگوار ما حضرت امام قدس سره مىگفتند: اگر نمىفهمى كه بزرگان و آنان كه به مقاماتى رسيدهاند، چه مىگويند، لاأقل منكر نشو و دربارۀ حرف آنان، ساكت باش.
صبر و شكيبايى در مصائب و تسليم در برابر مقدّرات الهى، انسان را به مقامى مىرساند كه حاضر است همه چيز را فداى خداوند متعال كند. حضرت ابراهيم عليه السلام مصداق بارز دستيابى به اين مقام است. قرآن كريم پس از بيان ابتلائات گوناگون براى حضرت ابراهيم عليه السلام و موفقيّت ايشان در صبر و شكيبايى و تسليم، مىفرمايد:
(إِذْ قٰالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قٰالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ)(1)
حضرت ابراهيم عليه السلام صددرصد تسليم اوامر الهى بود. قرآن كريم با بيان داستان ذبح حضرت اسماعيل عليه السلام و سربلندى حضرت ابراهيم عليه السلام در امتحان الهى، آن پيامبر را نمونۀ يك انسان مسلم معرّفى مىكند.
حضرت ابراهيم عليه السلام اولادى نداشت و هنگام پيرى، خداوند متعال، حضرت اسماعيل را به ايشان عطا كرد. پس از چند سال كه اسماعيل هنوز كودك
1) . بقره، 131: «هنگامى كه پروردگارش به او فرمود: تسليم شو، گفت: به پروردگار جهانيان تسليم شدم.»
خردسالى بود، خداوند متعال به حضرت ابراهيم وحى كرد كه اين بچه و مادرش را به سرزمين خشك و بىآب و علف مكّه ببر و در آنجا بگذار و برگرد. ابراهيم عليه السلام نيز كه تجسّم تسليم عملى بود، به فرمان الهى عمل كرد. وقتى خواست زن و فرزند را تنها بگذارد، هاجر گفت: ما را به چه كسى مىسپارى؟ حضرت ابراهيم عليه السلام پاسخ داد: به خداوند مىسپارم. همين مقام تسليم و رضا، باعث شد اوضاع به خوبى تغيير كند. به بركت تلاش اين مادر و فرزند، چشمۀ زمزم پديدار شد و مردم به سوى اين سرزمين آمدند. پس از گذشت چند سال، به حضرت ابراهيم عليه السلام دستور داده شد كه به مكّه برود و در آنجا با كمك اسماعيل كه اينك جوان رشيدى شده بود، خانۀ كعبه را بسازد. البته خانۀ كعبه از زمان حضرت آدم عليه السلام به صورت اتاقكى موجود بود. حضرت ابراهيم عليه السلام آن اتاقك را خراب كرده و خانۀ كعبه را به شكل فعلى بنا كردند.
پس از ساخت كعبه، خطاب شد كه حج بهجا آوريد. حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل و هاجر حج بهجا آوردند. موقع قربانى، به حضرت ابراهيم خطاب شد كه بايد فرزندت را به عنوان قربانى در راه خدا، ذبح كنى!
وقتى به حضرت ابراهيم عليه السلام وحى شد كه بايد فرزندت را قربانى كنى، حضرت ابراهيم به اسماعيل گفت:
«يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى» حضرت اسماعيل عليه السلام نيز پاسخ داد:
(يٰا أَبَتِ اِفْعَلْ مٰا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ مِنَ اَلصّٰابِرِينَ)(1)
1) . صافات، 102:» اى پدر من! آنچه را مأمورى بكن. ان شاء اللّه مرا از شكيبايان خواهى يافت.»
در روايات آمده است به حضرت هاجر عليها السلام نيز خبر دادند و او گفت: «در مقابل امر خدا و در مقابل عمل پيامبر خدا تسليم هستم.»
وقتى حضرت ابراهيم عليه السلام به همراه اسماعيل به قربانگاه مىرفتند، شيطان شروع به وسوسه كرد و رمى جمرات، حاصل و نماد مبارزۀ ابراهيم با وسوسههاى شيطان است. شيطان وقتى ديد از جانب ابراهيم راه به جايى نمىبرد، به سوى هاجر رفت. هاجر نيز مانند شوهرش تسليم محض اوامر الهى بود و به شيطان و وسوسههاى او توجّهى نكرد.
وقتى ابراهيم به محلّ قربانى رسيد، دست و پاى اسماعيل را بست و كارد را تيز كرد. وقتى كارد را كشيد، اثرى نگذاشت و جبرئيل نازل شد و به او آفرين گفت:
(قَدْ صَدَّقْتَ اَلرُّؤْيٰا)(1)
سپس گوسفندى را براى ذبح آورد. پس از موفقيّت در اين امتحان و امتحانات سخت ديگر، كه نشان از مقام رضا و تسليم دارد، حضرت ابراهيم عليه السلام به مقام امامت مىرسند:
(وَ إِذِ اِبْتَلىٰ إِبْرٰاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمٰاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قٰالَ إِنِّي جٰاعِلُكَ لِلنّٰاسِ إِمٰاماً قٰالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قٰالَ لاٰ يَنٰالُ عَهْدِي اَلظّٰالِمِينَ)(2)
شخصى به نام حاج عبدالزّهرا در نجف زندگى مىكرد. ايشان گرچه به تجارت مشغول بود و تحصيلات چندانى نداشت، امّا از تقوا، صداقت و صفاى باطنى، بهخصوص در محبّت به اهلبيت عليهم السلام برخوردار بود و از اين جهت معلّم اخلاق و الگوى جوانان شده بود. يكى از بزرگان از قول حاج عبدالزّهرا نقل مىكرد: بعدازظهر روزى، هواى نجف بسيار گرم بود؛ لذا فرشى در وسط خانه زير درخت خرما انداختم و نشستم و مرتّب مىگفتم: «الحمدلله رب العالمين، الهى رضاً برضائك، صبرا على بلائك، لا معبود سواك». ناگهان يك كندوى زنبور از بالاى درخت روى سرم افتاد و زنبورها مرا گزيدند. به قدرى گزيدگى زياد بود كه مجبور شدم به درمانگاه بروم. در مسير رفتن به درمانگاه، يكباره تصادف كردم و دست و پايم شكست. با وجود همۀ اين اتّفاقات، مىگفتم: «الهى رضا برضائك، صبرا على بلائك، لا معبود سواك». هنگامى كه به درمانگاه رسيدم، گفتند: چون دست و پايت شكسته، بايد همين الان عمل جراحى صورت گيرد و چون وضعيّت شما خطرناك است و در حال حاضر، در بيمارستان داروى بيهوشى نداريم، بايد بدون بىهوشى به اتاق عمل برويد.
حاج عبدالزهرا گفته بود: وقتى زير چاقوى جراحى رفتم و مىخواستم بگويم: «الهى رضا برضائك، صبرا على بلائك، لا معبود سواك»، آنگاه ديدم كه اين ذكر، صرفاً از زبان جارى مىشود و از دل برنمىخيزد.
انسان بايد براى رسيدن به مقام تسليم و رضا، در همهحال، چه هنگام برخوردارى از نعمت و چه هنگام نزول بلا و نقمت، شاكر باشد. اهل معرفت،
ابتلائات را الطاف خفيّه مىدانند و الطاف خفيه را ارزشمندتر و كاربردىتر از الطاف جليّه مىشمرند. چنين كسانى، از صبر و استقامت در الطاف خفيه، بهرهبردارى معنوى كرده، با نيل به مقام تسليم و رضا، از سقوط و انحراف خود جلوگيرى مىكنند. اگر شيطان انسى و جنّى همكارى كنند تا براى اين افراد لغزشى ايجاد كنند، نمىتوانند. قرآن كريم مىفرمايد:
(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ، إِنَّمٰا سُلْطٰانُهُ عَلَى اَلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ)(1)
شياطين انسى و جنى كسانى را وسوسه و منحرف مىكنند كه زير پرچم الهى نباشند و به مقام رضا و تسليم نرسيده باشند و الاّ كسى كه به مقام رضا و تسليم رسيده، زندگى او سراسر الهى است و شياطين در آن نقشى ندارند.
مناجات شعبانيّۀ اميرالمؤمنين عليه السلام، يكى از مناجاتهاى بسيار ارزشمند است كه همۀ ائمۀ طاهرين عليهم السلام آن را مىخواندهاند. در اين مناجات، اميرالمؤمنين عليه السلام از خداوند مقامى را مىطلبند كه انقطاع الى الله در آن به كمال برسد و هيچكس و هيچچيزى در دل نباشد. آن حضرت در مناجات خود زمزمه مىكنند: خداوندا، به من حالتى عطا فرما كه علاوه بر آنكه با تو مناجات مىكنم، تو هم با من حرف بزنى و مناجات كنى.
«إِلَهِى هَبْ لِى كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَ أَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ
1) . نحل، 99 و 100: «چرا كه او را بر كسانىكه ايمان آوردهاند، و بر پروردگارشان توكّل مىكنند، تسلّطى نيست، تسلط او فقط بر كسانى است كه وى را به سرپرستى برمىگيرند، و بر كسانى كه آنها به او [خدا] شرك مىورزند.»
فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ إِلَهِى وَ اجْعَلْنِى مِمَّنْ نَادَيْتَهُ فَأَجَابَكَ وَ لَاحَظْتَهُ فَصَعِقَ بِجَلَالِكَ فَنَاجَيْتَهُ سِرّاً وَ عَمِلَ لَكَ جَهْرا»(1)جنگ تحميلى، نمادى از تسليم و رضا
صبورى مردم ايران در هشت سال جنگ تحميلى و تسليم و رضايت آنان، مثالزدنى است. اگر صبر و استقامت جوانان اين كشور و خانوادههاى آنان نبود، اكنون بيگانگان در ايران حكومت مىكردند. انصافاً صبر و استقامت، در آن دوران سخت بود، امّا جنگ نشان داد افرادى هستند كه مقام تسليم و رضا دارند. هر يك از شهداء، به دنيا و آنچه در دنياست ارزش داشتند؛ امّا شهيد شدند تا اين نظام باقى بماند. جانبازان عزيز كه اكنون زنده هستند، ولى هر روز آنان يك شهادت است، با ايثار خود نگذاشتند اين كشور به دست بيگانگان بيفتد. همچنين خانوادۀ شهدا و جانبازان، در مدّت جنگ و پس از آن، صبر و استقامت بىنظيرى از خود نشان دادهاند، همۀ اينها مصاديقى از تسليم و رضا در جنگ تحميلى بهشمار مىرود و قطعاً چنين افرادى در دنيا و آخرت از پاداش بىنظير الهى بهرهمند خواهند شد.
هشت سال دفاع مقدّس مردم ايران، گوشههايى از تسليم و رضا را نشان داد و به قول حضرت امام قدس سره، تحوّلى در مردم ايجاد كرد؛ امّا متأسّفانه دنيا، فساد اخلاقى و اهميّتندادن به معنويّات، اين حالات را كمكم ضعيف كرد و اكنون جامعۀ ما از اين حقايق بسيار دور افتاده است.
1) . بحار الأنوار، ج 91، ص 98.
گفتار اول: تاثير صبر در تعالى خانواده
گفتار دوم: نقش صبر در بهبود روابط زن و شوهر
گفتار سوم: انتخاب همسر شايسته مقدمۀ برخوردارى از فرزند شايسته
گفتار چهارم: نقش موثر قانون وراثت در تربيت انسان
گفتار پنجم: صبر والدين در تربيت فرزند
گفتار ششم: صبر فرزند در برابر والدين
قبل از شروع بحث، لازم است بدانيم موضوع «اخلاق در خانه» يكى از موضوعات كليدى اخلاق است كه اهميّت به آن، علاوه بر سلامت خانواده، منجر به سلامت اخلاقى اجتماع خواهد شد. امّا با توجّه به اينكه اين موضوع اساسى در جلسات درس اخلاق قم و اصفهان در سالهاى گذشته به طور مفصّل تبيين شد و بحمدالله حاصل آن سلسله دروس نيز در چند جلد كتاب، در اختيار علاقهمندان قرار گرفت، اكنون پس از ذكر چند مقدمّۀ مختصر به ذكر خصوصيّات و آثار «صبر در خانواده» مىپردازيم و از تشريح جزئيات موضوع «اخلاق در خانواده» صرفنظر مىكنيم.
براى ورود به مبحث خانواده، اگر خانه را به يك كشور تشبيه كنيم، اشتباه نكردهايم؛ زيرا ادارۀ خانه، در مقياسى كوچكتر، شبيه به ادارۀ يك كشور است و از جهاتى ادارۀ يك خانۀ كوچك، ظريفتر و دقيقتر از ادارۀ كشورى پهناور خواهد بود.
در واقع همانطور كه هر مملكتى براى اداره، نياز به يك حاكم يا رئيس دارد، خانه هم رئيس مىخواهد. قرآن كريم، مرد را رئيس و قوام خانواده مىداند و مىفرمايد:
(اَلرِّجٰالُ قَوّٰامُونَ عَلَى اَلنِّسٰاءِ بِمٰا فَضَّلَ اَللّٰهُ بَعْضَهُمْ عَلىٰ بَعْضٍ وَ بِمٰا أَنْفَقُوا)(1)
يعنى رياست خانه بر عهدۀ مرد است و تأمين حوائج و نيازهاى زندگى هم وظيفۀ اوست. از سوى ديگر، خانه با رياست تنها اداره نمىشود و نظير مملكت كه نياز به ادارۀ داخلى دارد، خانه هم مدير و مدبّر مىخواهد و مديريت داخلى خانه بر عهدۀ زن است.
بهعبارت رساتر، خانه با تركيب عقلانيّت مرد و عواطف زن اداره مىشود؛ زيرا قوّۀ تعقّل و خردورزى مردان بر احساسات و عواطف آنان غلبه دارد و عواطف زنان نيز بر تعقّل آنان غالب است و خانه با تعقّل تنها يا عاطفۀ تنها اداره نخواهد شد. يعنى همانطور كه زنان معمولاً قادر بهرياست كلّى خانه نيستند، مردان هم نمىتوانند محيط داخلى خانه را مديريت و اداره كنند و از اين جهت زنان بر مردان برترى دارند.
فرزندان هر خانه نيز نظير مردم هر اجتماع، بايد فرمانبر و فرمانبردار پدر و مادر باشند و به قوانين خانه احترام بگذارند تا آن خانه و آن زندگى سالم و نمونه شود. به بيان ديگر، پدر، مادر و فرزندان يك خانواده سه ركن اساسى خانه هستند و فقدان هر كدام، موجب اختلال در نظام خانواده خواهد بود. مثلاً فقدان پدر موجب مىشود كه مادر و فرزندان فاقد تكيهگاه لازم براى زندگى و بىپناه باشند. فقدان مادر نيز منجر به كمبود عاطفه، مهربانى و احساسات در خانه مىشود كه حاصل آن سوء تدبير و سوء مديريت در خانه است. فقدان فرزند در خانه نيز، آن خانه را به خانهاى خشك و ناقص مبدّل مىسازد.
1) . نساء، 34: «مردان، سرپرست زنانند، به دليل آنكه خدا برخى از ايشان را بر برخى برترى داده و [نيز] به دليل آنكه از اموالشان خرج مىكنند.»
در اينجا جا دارد به يادآورى يك دستور اخلاقى و سازندۀ اسلام عزيز بپردازيم كه مىفرمايد: هنگام فوت پدر يا مادر در يك خانواده، همۀ اقوام و آشنايان وظيفه دارند جاى خالى او را پر كنند؛ مردان نبايد بگذارند گرد يتيمى بر چهرۀ فرزندان آن خانواده بنشيند و همانطور كه بهفكر فرزندان خود هستند، به فكر آنها باشند. زنان نيز، خود را مادر فرزندان يتيم و آنها را فرزندان خود بدانند و نگذارند طعم تلخ بىمادرى را بچشند.
اهميّت اين موضوع بهقدرى است كه قرآن كريم، رهاكنندۀ يتيم را در كنار تكذيبكنندۀ دين قرار مىدهد و هر دو را نكوهش مىكند:
(أَ رَأَيْتَ اَلَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ، فَذٰلِكَ اَلَّذِي يَدُعُّ اَلْيَتِيمَ)(1)
يعنى كسى كه به ايتام و نيازمندان رسيدگى نكند، مسلمان نيست.
آنچه بيان شد، تقسيم وظايف قانونى در نظام خانواده بود؛ امّا بايد دانست همانطور كه در ادارۀ يك كشور، قانون تنها كافى نيست و حضور، پشتيبانى و علاقهمندى مردم به عنوان اعضاى كشور، ركن مهمّى براى پيشرفت و موفقيّت كشور محسوب مىشود، خانه نيز علاوه بر قانون، سرسختانه محتاج مهر و محبّت است و هيچ كس بدون محبّت، قادر به ادارۀ مناسب و مطلوب زندگى نيست.
اساساً اجبار و اكراه و زورگويى در هيچ كارى نتيجه نمىدهد و اگر هم
1) . ماعون، 1 و 2: «آيا كسى را كه [روزِ] جزا را دروغ مىخواند، ديدى؟ اين همان كس است كه يتيم را بهسختى مىراند.»
مثلاً اعضاى يك كشور يا اعضاى يك خانواده، از سر ترس يا در اثر تهديد يا براى كسب منافع، تسليم قانون محض و بدون عاطفه و محبّت شوند، تسليم آنان موقتى است و حتماً روزى نتيجۀ عكس مىدهد. قرآن كريم بر مبناى همين حقيقت مهم، حتّى ديندارى اجبارى و همراه با زور و اكراه را بىفايده دانسته و مىفرمايد:
(لاٰ إِكْرٰاهَ فِي اَلدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ اَلرُّشْدُ مِنَ اَلْغَيِّ)(1)
منظور قرآن كريم از بيان اين آيۀ شريفه اين نيست كه هركس در انتخاب دين خود مختار است؛ زيرا دين مورد نظر خداوند براى دوران آخرالزّمان، طبق ادلّۀ عقلى و نقلى فراوان و آيات ديگر قرآن كريم، دين اسلام است. بنابراين قرآن كريم در اين آيه، به يك حقيقت مهم اشاره مىفرمايد و آن اينكه با اجبار و با زور و قلدرى كسى مسلمان نمىشود و اگر هم بشود، دين او فايده ندارد. يعنى طبق آنچه در ادامۀ آيه آمده است، راه گسترش اسلام، تبليغ و شناساندن حقيقت اسلام به بشريّت است تا آنها خود و با ميل و علاقۀ قلبى و باطنى به اسلام گرايش پيدا كنند. در واقع، اسلام عزيز براى ديندارى آدميان نيز محبّت را عنصر و عامل اصلى و اساسى قلمداد مىكند.
وقتى محبّت و علاقۀ قلبى، در مهمترين موضوع زندگى بشر كه همان انتخاب دين است، چنين جايگاه برجستهاى دارد، معلوم است كه ادارۀ مطلوب يك كشور يا ادارۀ مناسب زندگى بدون محبّت و بدون علاقۀ قلبى اعضاى آن كشور يا خانواده، غير ممكن است.
1) . بقره، 256: «در دين هيچ اجبارى نيست. و راه از بيراهه بهخوبى آشكار شده است.»
بنابر تصريح قرآن كريم، مهر و محبّت و به تعبيرى، موّدت و رحمت، لازمۀ زندگى است:
(وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً)(1)
بر اين اساس، زندگى با نشاط و توأم با آرامش و آسايش، در پرتو محبّت، رأفت و مهربانى اعضاى خانواده و بهخصوص زن و شوهر نسبت به همديگر، پديد مىآيد.
كمبود محبّت در خانه، چه بين زن و شوهر و چه بين آنها و فرزندان، منجر به فروپاشى نظام خانواده مىشود و خانوادۀ بىمحبّت و عارى از رأفت و مهربانى، افراد ناسالم و پرخاشگر و افرادى كه دچار بيمارى روحى و روانى هستند، تحويل جامعه مىدهد كه قادر به پيشرفت و تعالى روحى و معنوى و حتّى پيشرفت مادى نخواهند بود.
قرآن كريم با بيان نحوۀ موعظۀ لقمان حكيم به فرزندش، به بندگان مىآموزد كه هيچكس با اجبار، اكراه، تهديد و ارعاب، تابع قانون نمىشود و تأثير و نفوذ توصيه و نصيحت چه در خانه و چه در اجتماع، نيازمند عطوفت و مهربانى است:
1) . روم، 21: «و از نشانههاى او اينكه از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بهآنها آرام گيريد، و ميانتان دوستى و رحمت نهاد. آرى، در اين [نعمت] براى مردمى كه مىانديشند قطعاً نشانههايى است.»
(وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ)(1)
هنگامى كه لقمان حكيم قصد توصيۀ فرزند خود به پرهيز از شرك را داشت، با پرخاش و تندى و قلدرى، او را نصيحت نكرد؛ بلكه با جملاتى نظير فرزندم، عزيزم و جانم، محبّت او را بهخود جلب كرد و پس از آن، توصيۀ خود را با اقامۀ دليل و با استدلال بيان كرد و به او گفت: «فرزندم! مشرك نباش؛ زيرا شرك ظلم بزرگى است.»
بنابراين، اگر محبّت در خانه و بين افراد خانواده، حكمفرما باشد، خانه و خانواده، سالم و رو به پيشرفت مادى و معنوى هستند، وگرنه افراد آن خانه عقدهاى و مضرّ براى خود و اجتماع خواهند شد. اين موضوع، علاوه بر تصريح قرآن كريم، به تجربه و در عرف اجتماع نيز اثبات شده است؛ يعنى خانوادۀ پرخاشگر، تندخو و عارى از مهر و محبّت، معمولاً فرزندانى ناراحت و زورگو و خودرأى دارند و نه تنها نشاط و شادمانى در چنين خانهاى راه ندارد، بلكه تاريكى و ظلمت در آن خانه حكمفرماست و افراد آن مبتلا به مرگ تدريجى هستند.
بنابراين رياست مرد و مديريت زن در خانه، مرهون مهر و محبّت حاكم بين آنهاست و تربيت فرزندان صالح و شايسته نيز وابسته به همان مهر و محبّت و عطوفت و مهربانى خواهد بود.
1) . لقمان، 13: «و [ياد كن] هنگامى را كه لقمان به پسر خويش، در حالىكه او را اندرز مىداد، گفت: اى پسرك من، به خدا شرك مياور كه به راستى شرك ستمى بزرگ است.»
يكى از اصحاب خاص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در تشييع و كفن و دفن او شركت كردند و فرمودند: ملائكۀ الهى نيز براى تشييع او به زمين نازل شدند. هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با دست مبارك خود، لحد او را بستند و خاك روى او ريختند، فرمودند: قبر چنان فشارى به او داد كه استخوانهاى سينهاش در هم شكست و زير منگنۀ الهى له شد. افراد حاضر گفتند: يا رسول الله! او آدم خوبى بود، اهل جبهه و جهاد و مقيّد به ظواهر شرع بود و از لحاظ اعتقادى هم با ايمان بود! پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بله، او اهل بهشت است؛ امّا در اثر تندخويى در خانه، ناچار است فشار قبر را تحمّل كند.(1)
فشار قبر در اثر تندخويى و سردى در خانه، مختص مرد نيست؛ بلكه زن هم اگر در خانه كجخلق باشد و محيط خانه را با نقزدن و توقّعات بىجا سرد كند و آرامش اهل خانه را با ديدن نواقص و كاستىها و نديدن فضائل و نعمتها، به ناراحتى و ناآرامى مبدّل سازد، بايد منتظر فشار قبر باشد.
همانطور كه بيان شد، محبّت بين اعضاى خانواده، آن خانواده را سالم و پا بر جا نگاه مىدارد. امّا بايد دانست كه محبّت نيز وابسته به توافق اخلاقى بين اعضاى خانواده است و تا وقتى زن و شوهر نسبت به همديگر و فرزندان و نيز فرزندان نسبت به پدر و مادر، تفاهم و توافق اخلاقى نداشته باشند و
1) . امالى الصّدوق، ص 358.
يكرنگى و يكپارچگى بين آنها حاكم نباشد، نمىتوانند به يكديگر اظهار محبّت و مودّت كنند.
مسلّم است كه توافق اخلاقى و تفاهم كامل و صددرصد بين هيچ دو نفرى، حتّى زن و شوهر يا پدر و مادر و فرزندان، ممكن نيست. در تاريخ بشريّت، تنها اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت زهرا عليها السلام توافق و هماهنگى صددرصد داشتند و آن هم به اين سبب بود كه آن دو بزرگوار نور واحد بودند، وگرنه چنين تفاهم و توافقى براى سايرين غيرممكن است. پس چه بايد كرد؟
اگر اعضاى يك خانواده هفتاد درصد توافق اخلاقى داشته باشند، آن خانواده نمونه است، امّا همان خانوادۀ نمونه هم، سى درصد اختلاف دارد كه ممكن است منجر به تشديد اختلاف و فروپاشى خانواده شود. قرآن كريم راهكار رفع اختلاف طبيعى را كه خانوادهها و به خصوص زن و شوهر، ناگزير از آن هستند، چنين بيان مىفرمايد:
(وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ)(1)
راهكار راهگشاى قرآن كريم، چارهجويى با عفو، گذشت، ناديده گرفتن عيوب و كوتاهآمدن هنگام مواجهه با نواقص و كاستىهاست. در واقع، قرآن كريم با دستور سازندۀ خود، سى درصد اختلافِ باقىمانده بين زن و شوهر را مىپوشاند و اثرى از آن باقى نمىگذارد.
البته بايد توجّه داشت كه گذشت، ايثار و فداكارى بايد دوطرفه باشد و در اختلافات، به خصوص اختلافات خانوادگى، هر كدام از طرفين كه ديگرى را نبخشد، با غضب خداوند مواجه خواهد شد. حتّى اگر طرف مقابل صد در صد
1) . تغابن، 14: «و اگر ببخشاييد و درگذريد و بيامرزيد، به راستى خدا آمرزنده مهربان است.»
مقصّر و خطا و اشتباه او محرز باشد، ديگرى وظيفه دارد با گذشت، ايثار و فداكارى قضيه را حل كند و چنانچه طرفين به اين دستور قرآنى عمل كنند، هيچگاه اختلاف و نزاع رخ نخواهد داد. مثلاً اگر فرزند كسى بسيار ظالم است و موجب آزار و اذيت پدر و مادر مىشود، چنانچه نتوانند وى را ببخشند و او را عاق كنند، آن فرزند به واسطۀ عاق و نارضايتى پدر و مادر عذاب مىشود، ولى آن پدر و مادر هم به سبب عاقّ فرزند، از غضب الهى در امان نخواهند بود.
نكتهاى كه اكنون مورد بحث است، اين است كه عفو، گذشت، بخشش و ناديده گرفتن بدىهاى طرف مقابل، به طرز عجيبى محتاج صبر و شكيبايى است؛ يعنى تا وقتى زن و شوهر در خانواده در برابر ناملايمات خانوادگى و در رويارويى با عيوب و اشكالات ساير اعضاى خانواده، صبور و شكيبا نباشند، نمىتوانند به دستور سازندۀ قرآن كريم عمل كنند و در نتيجه از حاكميّت توافق اخلاقى در زندگى خود محروم مىگردند كه حاصل آن، كمبود مهر و محبّت و صميميّت در خانواده است.
بر اساس دستور قرآن كريم، هرگاه زن و شوهر خطا، اشتباه يا بدى از همديگر ديدند، در وهلۀ اوّل بايد همديگر را ببخشند، ولى قرآن كريم اين بخشش و گذشت را كافى نمىداند و توصيه مىفرمايد كه اساساً بايد اشتباه يا بدى يكديگر را ناديده بگيرند، به روى همديگر نياورند و علاوه بر اينكه به دل نمىگيرند، طورى رفتار كنند كه گويى اتّفاقى نيفتاده است.
رتبۀ بالاتر از عفو و گذشت كه قرآن كريم در آيۀ ديگرى بيان مىفرمايد، اين است كه اگر يكى از اعضاى خانواده رفتار ناشايستى داشت، ساير اعضاء نه
تنها او را ببخشند و خطاى او را ناديده بگيرند، بلكه به او نيكى كنند:
(وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ اَلسَّيِّئَةَ)(1)
انصافاً عمل به اين دستورات قرآن كريم، صبر و استقامت مىخواهد؛ امّا اين صبر و شكيبايى در خانواده، نتيجۀ بسيار شيرينى دارد و منجر به گرمى و ازدياد محبّت در خانواده و سلامت اخلاقى و روانى اعضاى خانواده خواهد شد.
كينهتوزى و به دل گرفتن و بهخصوص به رخكشيدن رفتارهاى ناپسند اعضاى خانواده بسيار مذموم است و در تعاليم اسلامى نكوهش شده است. در روايات مىخوانيم كه انسان كينهتوز، به صورت شتر محشور مىشود و معلوم است كه تجسّم عمل كينهتوزى، اين است كه افراد كينهتوز به شكل شتر وارد محشر شوند.
قرآن كريم مىفرمايد: علاوه بر پرهيز از كينهتوزى و به رخ كشيدن كردار ناپسند ديگران، بايد به آنها نيكى كنيد؛ يعنى مثلاً اگر پدر و مادر از پسر يا دختر خود رفتار زشتى مشاهده كردند، بايد با بزرگوارى از او بگذرند و با احسان و نيكويى به او، وى را شرمنده كنند تا دست از رفتار زشت خود بردارد، امّا دلگيرشدن و كينهتوزى پدر و مادر نسبت به فرزند يا بالعكس، عاقبت سخت و شكنندهاى در قيامت دارد.
همچنين اگر بين زن و شوهر در خانه نزاعى در گرفت و در اثر آن مرد از خانه بيرون رفت، حتماً بايد موقع بازگشت، هديهاى براى همسرش تهيّه كند و ناراحتى قبلى را از دل او خارج سازد. زن نيز وظيفه دارد با رفتار نيكوى خود نسبت به شوهر و با زينت خود و خانه، مهيّاى شوهردارى شود و هنگام
1) . رعد، 22: «و بدى را با نيكى مىزدايند.»
بازگشت شوهر به خانه، به استقبال او برود و هديهاى به او تقديم كند.
اين رفتار نيكو، از صبر و استقامت دوطرفه و دوجانبه ناشى مىشود، ولى بايد دانست كه چنين خانهاى نورانى است و پروردگار عالم علاوه بر آنكه از آن خانه و اعضاى آن راضى است، فرزندان صالح و شايسته به آن زن و مرد عطا مىفرمايد و در قيامت هم آنان را از حساب و كتاب و مؤاخذۀ عقاب برزخ و جهنّم، معاف مىفرمايد؛ زيرا در آيۀ ديگرى مىفرمايد:
(وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَكُمْ)(1)
يعنى همديگر را ببخشند و گناه همديگر را ناديده بگيرند تا خداوند نيز غفران و رحمت خود را شامل حال آنان كند و از حساب و كتاب قيامت و از عذاب جهنّم در امان باشند.
قرآن كريم، راه و رسم زندگى را براى بشريّت به خوبى ترسيم فرموده است، امّا متأسّفانه بسيارى از افراد از دستورات روحبخش خداوند متعال در قرآن كريم فاصله گرفتهاند و رسم و شيوۀ زندگى غربى را برگزيدهاند كه حاصلى جز رواج بىعفّتى در زنان و بىغيرتى در مردان ندارد. اين شيوۀ زندگى به نظام خانواده ضربات مهلكى وارد مىسازد و زندگى را دشوار و بىمعنا مىكند.
خانوادۀ سالم و نمونه، از منظر قرآن كريم، خانوادهاى است كه افراد آن از سكونت و آرامش كافى برخوردار باشند و در كنار همديگر با خوشبختى و
1) . نور، 22: «و بايد عفو كنند و گذشت نمايند. مگر دوست نداريد كه خدا بر شما ببخشايد؟»
همراه با مهر و محبّت زندگى كنند:
(وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً)(1)
آنچه بايد به آن توجّه شود اين است كه سلامت خانواده مرهون صبر، استقامت، ايثار، گذشت و فداكارى است و بر خلاف تصوّر غالب در اجتماع، خانواده با ثروت، رياست و جاه و مقام مرد و يا با حضور بىنتيجه و اجبارى زن در اجتماع، به سلامت مطلوب دست نمىيابد، بلكه خانوادۀ سالم خانوادهاى است كه رسم زندگى اسلامى را برگزيند و از دستورات روحبخش قرآن كريم متابعت و از سيرۀ عملى اهلبيت عليهم السلام پيروى نمايد.
1) . روم، 21: «و از نشانههاى او اينكه از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد، و ميانتان دوستى و رحمت نهاد.»
ايثار و فداكارى ميان زن و شوهر و نيز دوام محبّت بين آنان، در گرو صبر و استقامت در برابر مشكلات زندگى و ناملايمات اجتماعى است.
از منظر قرآن كريم، خانه و خانواده، يكى از بزرگترين آيات و نعمتهاى خداوند متعال است. پروردگار حكيم، در نظام خلقت، زن را براى مرد و مرد را براى زن خلق كرده و هر دو را مايۀ آرامش يكديگر قرار داده است. زن و شوهر، موجب سكونتخاطر و اطمينان دل همديگر و پناهگاه امن يكديگر محسوب مىشوند. خداوند متعال در خانه و خانواده و بين زن و شوهر، رأفت و رحمت را حكمفرما ساخته و محبّت خاصّى بين همسران قرار داده است:
(وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً)(1)
1) . روم، 21: «و از نشانههاى او اينكه از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد و ميانتان دوستى و رحمت نهاد.»
سرمنشأ اين زندگى هم محبّت و رأفتى است كه خداى سبحان ايجاد كرده است: (وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً).
بنابراين، اگر در محيط خانواده، به محبّت و رأفت بين زن و شوهر ضربهاى وارد نشود، اين خانه از جملۀ بالاترين نعمتهاى خداست، حتّى اگر آن خانواده از نعمتهاى ظاهرى نظير ثروت و موقعيت مناسب اجتماعى، محروم باشند، محبّت و رأفت دو همسر به همديگر، نواقص را جبران مىكند.
انسان هميشه نيازمند پناهگاهى است كه در مصائب و شدائد به آن پناهنده شود. به عبارت ديگر، آدمى در زندگى به دنبال آرامش دل است. قرآن كريم، زن و شوهر و بهعبارت ديگر، خانه و خانواده را مأمنى براى آرامشخاطر و سكونت دل زن و مرد مىداند كه هيچ عامل ديگرى نمىتواند جايگزين آن شود. اگر در زندگى، زن وفادار و مرد نمكشناس باشد و همچنين در ميان آنان، ايثار و فداكارى و عفو و گذشت، حكمفرما باشد، هر دو پناه يكديگرند و به اين واسطه، آرامش دل را در خانواده احساس خواهند كرد. به تجربه هم اثبات شده است كه هيچ چيز جاى زن و شوهر را براى يكديگر نمىگيرد. اگرچه دخترها و پسرهاى خوبى داشته باشند، امّا هيچ كدام جايگزين همسر نمىشود. به عبارت ديگر، وفاى زن و شوهر به يكديگر و آرامش خاطرى كه به واسطۀ با هم بودن پيدا مىكنند، جايگزين ندارد. حتّى اگر زن و شوهر پير و فرتوت شده باشند، چنانچه همچنان محبّت خدادادى بين آنها حكمفرما باشد، بالاترين لذّت را از وجود و مصاحبت همديگر خواهند برد. البته بايد دانست كه اين لذّت، لذّت جسمى نيست و مربوط به جنبۀ روحى و معنوى
انسان مىشود؛ زيرا اساساً قرآن كريم با بيان جملات نورانى «لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا» و «وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً»، لذّت و غريزۀ جنسى را اراده نفرموده است، بلكه آيۀ شريفه به حقيقت مهمترى اشاره دارد و آن، آرامش دل و سكونتخاطر زن و شوهر با همديگر است كه بهواسطۀ محبّت، بسيار لذّتبخش خواهد بود.
امام صادق عليه السلام از پدر و اجداد خويش و ايشان از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل كردهاند كه برترين فايدهها، پس از اسلام، براى مرد مسلمان، برخوردارى از همسر نيكو است؛ همسرى كه مرد را با ديدن خود شاد سازد، از دستورش اطاعت نمايد و در غياب شوهر، حافظ عفّت خويش و اموال وى باشد:
«مَا اسْتَفَادَ امْرُؤٌ مُسْلِمٌ فَائِدَةً بَعْدَ الْإِسْلَامِ أَفْضَلَ مِنْ زَوْجَةٍ مُسْلِمَةٍ تَسُرُّهُ إِذَا نَظَرَ إِلَيْهَا وَ تُطِيعُهُ إِذَا أَمَرَهَا وَ تَحْفَظُهُ إِذَا غَابَ عَنْهَا فِي نَفْسِهَا وَ مَالِه»(1)ارزش زن صالح، به اندازهاى است كه امام صادق عليه السلام مىفرمايند: روى زن نمىتوان حساب كرد كه چقدر ارزش دارد؛ اگر زن خوب باشد، نمىتوان گفت: به اندازۀ طلا و نقره ارزش دارد، بلكه بالاتر از اينهاست و اگر زن بد و بىبند و بار باشد و شوهردارى نكند، به اندازۀ خاك هم ارزش ندارد.(2)
تا اينجا دانستيم كه مبناى نظام خانواده از منظر اسلام، حاكميت محبّت و رأفت بين اعضاى خانواده، به خصوص زن و شوهر است. اكنون بايد بدانيم كه ناديده گرفتن اين اصل مهم در زندگى و به عبارت ديگر، كوتاهى در تشكيل خانواده و نيز خدشه دار شدن مودّت و رحمت بين زن و شوهر، يكى از عوامل فروپاشى نظام خانواده است كه تهديد بزرگى براى سلامت روحى و روانى افراد و حتّى اجتماع، محسوب مىشود.
امروزه مشاهده مىشود برخى كشورهاى غربى، تا حدّ زيادى از نعمت خانه و خانواده محروم شدهاند و به همين علّت، جامعۀ آنان به سردرگمى عجيبى مبتلاست. وضع آنان به آنجا رسيده كه ازدواجهاى رسمى و دائمى رو به فراموشى است و بيشتر افراد به ازدواج دوستانه و كوتاه مدّت رغبت بيشترى دارند. حتّى در برخى موارد، پدر و مادر، پرورش و تربيت كودكان خود را به مهد كودك و مراكز مشابه مىسپارند.
در گذشته، كمونيستها چنين روشى براى زندگى داشتند؛ البته آنطور كه مىخواستند، موفق نشدند، امّا بالأخره به نظام خانواده در دنيا ضربه زدند و امروزه، دنياى غرب به عنوان تمدّن، چنين روش غلطى در پيش گرفته است. در روش زندگى بسيارى از آنها از نعمت «لِتَسْكُنُوا إِلَيْها» خبرى نيست؛ زيرا زنان را به اجتماع كشاندند تا دوش به دوش مردان كار كنند و خودبهخود آنان را از تشكيل زندگى مشترك باز داشتند.
آنچه براى جوامع اسلامى و به خصوص جامعۀ ما زنگ خطر است و بايد به آن توجّه جدّى شود، اين است كه تقليد برخى از افراد از اين روش مهلك و مخرّب و پياده كردن مظاهر فرهنگ غرب در جامعه، نظام خانوادۀ آنان را در
معرض تزلزل قرار داده است. متأسّفانه گاهى مشاهده مىشود، خانواده كه بايد محلّ آرامش اعضاى آن باشد، ضربۀ شديدى خورده است و به جاى اينكه پناهگاه زن و شوهر و فرزندان باشد، از آن گريزانند. شيوع اين روش زنگى و گسترش فرهنگ غربى در جامعه منجر به فراگير شدن فساد اخلاقى خواهد شد و خسارات جبران ناپذيرى به همراه دارد.
بنابراين همۀ افراد و خانوادهها بايد به فرهنگ اصيل اسلام پايبند بوده، بدون تقليد از فرهنگ بيگانگان نسبت به تشكيل خانواده و تحكيم نظام خانواده اهتمام جدّى داشته باشند.
ضربه به نظام خانواده، ضربه به انسانيّت است. از اينرو مىتوان گفت كه نفوذ فساد اخلاقى در خانوادهها، انسانيّت اعضاى خانواده را از آنها سلب مىكند و آنان را به موجودات بىارزشى مبدّل مىسازد.
يكى از مصاديق و مظاهر ضربهخوردن نظام خانواده، اين است كه جوانان با فرار از ازدواج، به ارتباط و دوستى با نامحرم روى آورند؛ اقدام غلطى كه سلامت روحى خود آنان و اجتماع را با خطر جدّى مواجه مىكند و آنها را از تشكيل خانواده به سبك و روش اسلامى محروم مىسازد. البته اينكه ازدواج جوانان در وضع فعلى با موانع متعدّدى روبروست، انكارشدنى نيست، امّا روىآوردن آنان به گناه و فرار از تشكيل خانواده هم هيچ توجيهى نمىپذيرد؛ چنانكه در سختترين شرايط هم با سادهزيستى و دورى از تجمّلات و تشريفات و نيز با كنار گذاشتن بهانهگيرى و سختگيرى، ازدواج، آسان مىشود و ازدواج مطلوب اسلام عزيز، ازدواج آسان است.
در هر صورت، اگر تشكيل زندگى و اداره كردن خانه و خانواده مشكل است، اگر تعهّد زنان به خانواده و ادارۀ امور منزل، به خصوص شوهردارى و فرزندآورى و تربيت فرزند، سخت است و اگر پاىبندى مردان به اصول خانواده و تأمين معيشت اعضاى خانه، با مشكلاتى همراه است، بايد بدانيم كه همۀ آنچه بيان شد و مشكلات و معضلات ديگر زندگى، با صبر و استقامت، رفع مىشود.
افزون بر اين، اگر زن و مرد، به درستى به وظايف خود عمل كنند و ارزش تلاش خود را درك كنند، نه تنها خسته نمىشوند، بلكه از خستگى و تلاش روزانه لذت مىبرند. مثلاً شوهردارى و ادارۀ داخلى خانه كه براى زنان سخت است، نزد خداوند متعال، بسيار ارزش دارد. روزى يك زن زرنگ به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و عرض كرد: من پيغامى از سوى همۀ زنان عالم و حتّى زنان نسلهاى بعدى براى شما دارم و آن اين است كه چرا اسلام بين زن و مرد تبعيض قائل شده است؟
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با تعجّب فرمودند: تبعيضى بين زن و مرد نيست. آن زن تعداى از كارهايى را كه مختص مردان است، نام برد و گفت: مثلاً زنان نمىتوانند به عباداتشان برسند يا در جهاد مشاركت كنند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمودند: به همۀ زنان اعلام كن و بگو: «خوب شوهردارى كردن و ادارۀ خانه و خانواده و طلب رضايت شوهر و تبعيّت از او، معادل همۀ فضائلى است كه براى مردان برشمردى».(1)در روايت ديگرى نيز از آن حضرت نقل شده است كه فرمودند:
1) . الدر المنثور فى تفسير المأثور، ج 2، ص 153.
«جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ لِزَوْجِهَا»(1)طبق فرمايش آن نبى گرامى، هر زنى كه خوب شوهردارى، خانهدارى و بچّهدارى كند، خانۀ او خطّ مقّدم جبهه مىشود و ثواب جهاد به او مىدهند. خانمى كه با انجام وظايف و با مهر و محبّت، شوهرش را از دست خود راضى و خشنود نگاه دارد، ثواب كسى را كه در خط مقدّم جبهه و در راه خدا جنگيده است، دارد.
در مقابل، مرد نيز بايد تلاش و كوشش كند تا زن و فرزندان او در رفاه و آسايش باشند و اگر با صبورى، وظايف خود را به درستى انجام دهد، در كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ثواب مجاهد در راه خدا را دارد:
«الْكَادُّ عَلَى عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّه»(2)مردى كه براى گذران زندگى خانواده تلاش كند و پس از كار روزانه با خوشرويى وارد خانه شود و دل همسر خود را بهدست آورد و محيط خانه را با مهر و محبّت، با نشاط كند، به ثواب مجاهدت در راه خدا دست مىيابد.
حال اگر كسى نتواند در زندگى صبر و استقامت پيشه كند، به جاى ازدواج و تحمّل سختى زندگى، به مرتبهاى تنزّل مىيابد كه اساساً ازدواج را بيهوده مىپندارد و خيال مىكند روش زندگى همان است كه برخى از كشورهاى غربى دارند. چنين كسى ارزش و منزلت خود را درك نكرده و هدف از ازدواج را مانند حيوانات، ارضاى غريزۀ جنسى مىداند. پس، با هر كه تمايل داشت، رابطه برقرار مىكند! اين در حالى است كه قرآن كريم، كرامت و شخصيت
فوقالعادهاى براى انسان قائل شده است:
(وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّيِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِيلاً)(1)
يكى از بزرگان اين آيه را چنين معنا مىكرد كه خداوند متعال براى انسان كرامت قائل است، لذا مىفرمايد: من تو را مهمان اين دنيا كردم؛ به اندازهاى كه از طيّبات برايت وسيله فراهم كردم، از خوراك و پوشاك و مسكن و ازدواج، و تو را از همۀ جنبندهها و همۀ مخلوقات بالاتر حساب كردم.
بهقول اهل ادب، واژۀ «مِن» در عبارت «فَضَّلْنٰاهُمْ عَلىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِيلاً»، تبعيضيه نيست، بلكه بيانيه است و نكتۀ عجيبى در آن نهفته است؛ يعنى خداوند حكيم مىفرمايد: مخلوقات من فراوانند و وقتى انسان را با مخلوقات قياس كنيم، انسان تنها يك موجود است و ساير مخلوقات، ميلياردها موجودند. در حقيقت، انسان مانند يك قطره در درياى هستى است؛ امّا اين قطره، از همۀ مخلوقات، بالاتر و باكرامتتر است. يعنى انسان مانند حيوانات نيست كه تشكيل خانه و خانوادۀ دائمى نمىدهند و آزادند كه با هر كه بخواهند رابطه داشته باشند. كرامت انسان بالاتر از اينهاست. امّا معلوم است كه تشكيل و تداوم نهاد مهم خانواده، نيازمند صبر و استقامت است.
1) . اسراء، 70: «و به راستى ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم، و آنان را در خشكى و دريا [بر مركبها] برنشانديم، و از چيزهاى پاكيزه به ايشان روزى داديم، و آنها را بر بسيارى از آفريدههاى خود برترى آشكار داديم.»
در گفتارهاى قبلى بيان شد كه آرامش خانه و گرمى محيط خانواده به طرز شگفتآورى محتاج محبّت است. ايجاد و ازدياد محبّت هم جز با ايثار، گذشت و فداكارى ميسّر نخواهد شد. از سوى ديگر، عفو و گذشت و ناديده گرفتن بدىها و بهطور كلّى ايثار در خانه، صبر مىخواهد و بدون صبر و شكيبايى كسى نمىتواند از اشتباه همسر يا فرزند خود بگذرد يا بنابر دستور قرآن كريم، در برابر ناملايمات و رفتارهاى ناپسند طرف مقابل، به او نيكى و محبّت كند. بنابراين قاطعانه مىتوان گفت: در پرتو صبر، زندگى براى افراد خانه لذّتبخش و سرشار از مهر و محبّت خواهد بود. اكنون نوبت به تشريح نقش صبر در فرزندآورى و تربيت فرزند است، امّا پيش از آن بايد مطالبى راجع به انتخاب همسر شايسته، به عنوان مقدمه و لازمۀ برخوردارى از فرزند صالح بيان شود.
كسانى كه تمايل به برخوردارى از فرزندان صالح و شايسته دارند و مىخواهند اولاد آنها نور چشم دنيا و آخرت و موجب سرافرازى شوند، قبل از هر چيز و علاوه بر تزكيۀ باطنى خود، بايد در انتخاب همسر دقّت كنند؛ زيرا همسر ناصالح، آلوده و گناهكار، بعيد است بتواند فرزند صالح و نيكوكار پديد آورد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بارها به مسلمين سفارش مىفرمودند كه در امر ازدواج،
دقّت كنيد و فقط بهدنبال امورى مثل ثروت و زيبايى ظاهرى نباشيد و در انتخاب همسر، نجابت خانوادگى را در نظر بگيريد. آن حضرت در روايتى مىفرمايند:
«إِيَّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ قَالَ الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِى مَنْبِتِ السَّوْء»(1)رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به صورت مكرّر سفارش مىفرمودند كه در ازدواج و در انتخاب همسر، اخلاق و دين طرف مقابل را بررسى كنيد. اگر شخصى كه اخلاق او پسنديده است و تقيّد به ديانت دارد، از دختر شما خواستگارى كرد، به او دختر دهيد:
«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِى الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِير»(2)همچنين اگر به خواستگارى دخترى رفتيد كه دين و اخلاق او مطلوب و پسنديده است، او را به همسرى برگزينيد و چنانچه از اين قاعده سرپيچى كنيد و فقط در پى ظواهر، ماديّات، شهرت و ثروت باشيد، فتنه و فساد بزرگ در خانواده و در جامعۀ انسانى بهبار خواهد آمد.
پيروى از اين دستور راهگشاى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم، مقدّمۀ مهمّى براى برخوردارى از فرزندان صالح و نيكوكار است؛ زيرا وقتى پدر و مادر، دين و
اخلاق داشته باشند، فرزند آنان نيز ديانت و خلقيّات آنها را به ارث مىبرد و با تربيت صحيح والدين، مؤمن و خوش اخلاق خواهد شد و اگر جامعۀ اسلامى به صورت يكپارچه به اين دستور عمل كنند، طولى نمىكشد كه شاهد گسترش اخلاق اسلامى در جامعه خواهيم بود و مفاسد اجتماعى و اخلاقى از جامعه زدوده خواهد شد.
متأسّفانه فعلاً وضع ازدواج جوانان به جايگاه بدى تنزّل يافته است، بهگونهاى كه بسيارى از افراد، وقتى به خواستگارى مىروند، قبل از هر چيز، به در و ديوار خانۀ عروس و فرشها و تزئينات خانه نگاه مىكنند و اگر جلوه و تجمّل مورد نظر آنها را نداشت، آن دختر را نمىگيرند؛ امّا آيا از ديانت دختر يا ميزان گذشت و ايثار و فداكارى او سؤال مىكنند؟ آيا مىپرسند كه اين دختر نماز مىخواند يا نه؟
همچنين هنگامى كه براى دختر خواستگار مىآيد، اوّلين پرسش اين است كه داماد خانه دارد يا نه؟! كار او چيست و ميزان در آمد او چقدر است؟! ماشين دارد يا نه؟! امّا آيا از نماز يا ارتباط او با خداوند و ميزان انس او با قرآن و عترت و مجالس مذهبى يا از اخلاق او سؤال مىشود؟
ظاهراً سؤال در مورد دين و اخلاق در مجالس خواستگارى، خرافى و قديمى تلقى مىشود و سؤال در خصوص ماديّات و تجمّلات و تشريفات، اساسى و مدرن قلمداد مىگردد. يعنى جاى معروف و منكر عوض شده است و بسيارى از افراد، حتّى قشر متديّن نيز بهجاى امربهمعروف و نهىازمنكر، از همين روشهاى غلط و مخرّب پيروى مىكنند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با پيشبينى فرارسيدن چنين زمانى فرمودند: زمانى مىآيد كه مردم امر به معروف و نهى از منكر را ترك مىكنند. اصحاب با تعجّب از آن حضرت پرسيدند: مگر مىشود مسلمانان چنين وضعى پيدا كنند؟ آن حضرت فرمودند: بله و بدتر از آن واقع مىشود؛ زمانى كه مردم را به گناه امر مىكنند و از نيكىها نهى مىنمايند! ياران حضرت عرض كردند: يا رسولاللَّه! آيا امكان دارد چنين وضعى پيش آيد؟! پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: بله و باز هم بدتر از آن، اين كه نيكىها در نظر مردم، گناه و منكر و منكرات و گناهان، نيك و پسنديده باشد! يعنى منكر، معروف و معروف، منكر شود.(1)
متأسّفانه جامعۀ فعلى، دستورات روحبخش قرآن و عترت را در روش زندگى فراموش كرده و مثلاً بسيارى از مردم در ازدواج، به جاى عمل به دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و به جاى دقّت در دين و اخلاق، براى انتخاب همسر، صرفاً بر ماديّات و ميزان درآمد و ثروت و مقدار جهيزيه و مهريه تأكيد دارند. در حالى كه قرآن كريم مىفرمايد: اگر جداً متّقى شديد، خداوند متعال، مشكلات مالى و رزق و روزى و ساير مسايل زندگى را از راهى كه گمان نداريد، اصلاح مىكند:
(وَ مَنْ يَتَّقِ اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاٰ يَحْتَسِبُ)(2)
امّا اگر كسى متّقى نباشد، گرچه از نظر ظواهر و از حيث قدرت، ثروت و شهرت، از رتبۀ اجتماعى بالايى برخوردار باشد، زندگى او و مرتبۀ اجتماعى او در اثر بىتقوايى، بىبركت مىشود و زندگى او در آتش نزاع و اختلاف مىسوزد.
رفاقت و صميميّت زن و شوهر با يكديگر، زمينهساز تربيت فرزندان شايسته است، همچنانكه فرزندان ناصالح، در اثر سردى محيط خانه و كمبود محبّت پديد مىآيند.
نكتۀ حائز اهميّت در مبحث خانواده آن است كه تربيت اولاد صالح و شايسته، مخصوصاً در زمان حاضر، امر دشوارى است. امّا بايد دانست كه همين امر مشكل نيز با مهربانى و محبّتى كه از صبر و استقامت سرچشمه مىگيرد، انجام شدنى است. به عبارت ديگر، اگر پدر و مادر در خانه نسبت به همديگر محبّت حقيقى داشته باشند و هريك از آنها صبورانه همه چيز را براى ديگرى بخواهد و هر دو، تربيت صحيح فرزندان را به تمايلات شخصى ترجيح دهند، در امر تربيت فرزند موفق خواهند شد. تمرين براى كسب اين شكيبايى نيز پيش از تولّد فرزند بايد آغاز شود.
در مقابل، پدر و مادر ناشكيبا، كه مكرراً در خانه به قهر و پرخاشگرى مىپردازند و رفتارى توأم با اهانت و سخنان تند و ركيك در خانه دارند، براى فرزندان خود زندگى ناآرامى كه بيشتر شبيه به جهنّم است، فراهم مىسازند. اين جهنّم خودساخته، حاصلى جز فرزندان بداخلاق و عقدهاى نخواهد داشت؛ گرچه ممكن است خانوادهها، چنين مشكلى را در ظاهر فرزندان خود احساس نكنند.
وجود فرزندان عقدهاى در اجتماع، مصائب بزرگى را در پى دارد. بسيارى از مفاسد اخلاقى و اجتماعى در جامعه، از همين جا ناشى مىشود. بسيارى از دزدىها، جنايات، اعتياد به مواد مخدّر و معضلات اجتماعى ريشه در عقدههاى خانوادگى دارد.
زن و شوهر موفّق، كسانى هستند كه علاوه بر روابط زوجيّت، دو رفيق دلسوز و با محبّت براى همديگر باشند. علاوه بر آن، آنها بايد با فرزندان خود هم رفيق باشند و رابطۀ عاطفى و همراه با دلسوزى و مهربانى داشته باشند.
رفتار پدر و مادر با فرزندان بايد به قدرى صميمى باشد كه اگر آنها مشكلى داشتند، قبل از هر كس ديگرى، آن مشكل را با پدر و مادر خود در ميان بگذارند و با آنها درد و دل كنند. اين نحوۀ رفتار و اين ميزان رفاقت و دلسوزى، علاوه بر اينكه موجب سلامت محيط خانواده مىشود و معضلات و گرفتارىهاى اهل خانه را بر طرف مىسازد، ثواب و ارزش معنوى فراوانى هم دارد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: كسى كه در خانه به اهل خانه خدمت كند، براى هر قدمى، ثواب حج و عمره در نامۀ عمل او نوشته مىشود.(1)
عزيمت به خانۀ خدا و بهجا آوردن عمرۀ مفرده و طواف بيتاللهالحرام، آرزوى همۀ مسلمانان است و مىتوان گفت كسى نيست كه مشتاق چنين عبادتى نباشد، امّا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: همه مىتوانند با ايجاد محبّت و صميميّت در خانه، مكّه را بهخانۀ خود بياورند و حج و عمره بهجا آورند.
اين ثوابها استحقاقى نيست، بلكه تفضّلى است و به قول استاد بزرگوار ما حضرت امام خمينى قدس سره، اهلبيت عليهم السلام با وضع چنين ثوابهاى شگفتانگيزى، دانه مىريزند تا كبوتر جمع كنند؛ يعنى براى اينكه خانۀ مسلمانها گرم و با محبّت و سرشار از عطوفت باشد، چنين ثوابى وضع شده است.
1) . جامع الاخبار، ص 102: «يَا عَلِيُّ مَنْ كَانَ فِي خِدْمَةِ الْعِيَالِ فِي الْبَيْتِ وَ لَمْ يَأْنَفْ... وَ كَتَبَ لَهُ بِكُلِّ قَدَمٍ ثَوَابَ حِجَّةٍ وَ عُمْرَةٍ.»
تا اينجا دانستيم، علاوه بر آنكه تحكيم نظام خانواده، محتاج صبر است، تربيت فرزند صالح و موفق نيز صبر و استقامت مىطلبد.
در ادامۀ بحث، ضمن اشاره به عوامل مؤثر در تربيت فرزند، نقش صبر و بردبارى در اين زمينه را متذكر مىشويم. اوّلين عامل يا اوّلين قانونى كه در شكلگيرى و تكوين شخصيت انسان، نقش اساسى دارد، وراثت است كه در اين جلسه پيرامون آن صحبت خواهيم كرد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روايتى مىفرمايند:
«الشَّقِيُّ مَنْ شَقِيَ فِي بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِيدُ مَنْ سَعِدَ فِي بَطْنِ أُمِّهِ»(1)معناى اين روايت شريف آن است كه زمينۀ سعادت و شقاوت فرزند در رحم مادر و نطفۀ پدر است. به تعبير ديگر، زمينههاى اصلى سعادت و شقاوت در خانواده شكل مىگيرد. در واقع، پدر و مادر زمينهساز سعادت يا شقاوت فرزندان خود هستند و به جهت تأثير فراوانى كه در تكوين شخصيت آن فرزندان دارند، وظيفۀ سنگينى در قبال اصلاح باطنى و تزكيۀ اخلاقى خود خواهند داشت.
به بيان ديگر، فرمايش پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم به نقش برجستۀ قانون وراثت در تربيت انسان اشاره دارد. قانون وراثت، يك قانون مسلّم علمى است؛ به اين
1) . تفسير القمى، ج 1، ص 227.
معنا كه صفات خوب و بد فرزندان نظير صفات خوب و بد پدر و مادر و اجداد است، همانطور كه از نظر شكل و قيافۀ ظاهرى به همديگر شباهت دارند.
قانون وراثت، قانون عجيبى است و به دو شكل ظاهرى و باطنى در شخصيت انسان، تأثير مىگذارد. شكل ظاهرى تأثير قانون وراثت، آن است كه فرزند هر پدر و مادرى، از حيث بعد جسمانى و شكل ظاهرى، حتّى در رنگ پوست و تن صدا، شبيه والدين خود يا دستكم شبيه يكى از آنهاست و بهطور كلّى صفات ظاهرى پدر و مادر را به ارث مىبرد.
امّا تأثير مهمتر قانون وراثت، در شكل باطنى آن است. شكل باطنى قانون وراثت به اينصورت است كه خصوصيّات بعد روحانى و صفات باطنى و به عبارت ديگر، روحيّات فرزند، شبيه صفات و روحيّات پدر و مادر يا دستكم يكى از آنهاست و شخصيت درونى، اخلاقى و باطنى او از شخصيت باطنى والدين، تأثير جدّى مىگيرد. اين امر از نظر اسلام مسلّم است كه اگر يك كودك از خانوادۀ با ريشه و با نجابت باشد، همين، زمينهساز نجابت اوست. همچنان كه اگر در خانوادۀ بى ريشه بزرگ شود، همين، زمينهساز بىنجابتى او خواهد بود.
بهعبارت روشنتر، همانطور كه ژنها، صفات ظاهرى پدر و مادر را به فرزند منتقل مىكنند، روحيّات و صفات اخلاقى و روانى آنها را نيز به فرزند انتقال مىدهند. مثلاً يك مادر حسود كه خود در سراشيبى سقوط اخلاقى است، معمولاً فرزندانى حسود دارد و فرزندان يك پدر متكبّر، مغرور يا خودخواه، بعيد است صفات زشت پدر را نداشته باشند.
افراد غيرتمند، عفيف و نجيب و نيز اشخاصى كه با حيا هستند و حجاب و پوشش مناسب و اخلاقى را رعايت مىكنند، معمولاً در خانوادههايى تربيت شدهاند كه از نظر حجاب، عفاف، عفّت و غيرت، وضعيت مطلوبى داشتهاند و در مقابل، افراد بىعفّت، بىغيرت، بىحيا و بىحجاب، در اكثريت قريب به اتّفاق موارد، صفات زشت خود را از خانواده و از پدر و مادر به ارث بردهاند.
فرزندانى كه ذاتاً مهربان، دلسوز و خيرخواه هستند و گذشت و ايثار و فداكارى دارند، اين فضائل نيكوى اخلاقى را از پدر و مادر خود به ارث بردهاند و پدر و مادر قسىالقلب، خودخواه، ظالم و بىرحم، خواهناخواه صفات ناپسند خود را به فرزندان منتقل مىكنند.
بنابراين هنگام تولد فرزند، پدر و مادر، زمينۀ سعادت يا شقاوت او را براى او فراهم كردهاند و كودك نوزاد، از همان لحظۀ تولد، مىتواند با زمينهچينى پدر و مادر، سعادتمند يا شقاوتمند باشد.
آنچه در اين مبحث توجّه جدّى مىطلبد، اين است كه اگر چه انتقال صفات نيكو يا خصائل ناپسند اخلاقى از پدر و مادر به فرزند، از نظر علمى و تجربى اثبات شده و مورد تأييد و تأكيد تعاليم دينى است، امّا بايد دانست كه نتيجۀ قانون وراثت، جبر نيست.
بهعبارت روشنتر، آن صفاتى كه از والدين به فرزند آنان منتقل مىشود، غيرقابل تغيير نيست و عوامل ديگرى از جمله تربيت و محيط زندگى، قدرت تغيير آن صفات را دارند. مهمترين و كاربردىترين عوامل مؤثر در تغيير و تبديل صفات، تلاش و همّت خود انسان است كه مىتواند صفات ذاتى را تغيير دهد و جاى فضائل و رذائل اخلاقى را در درون خود عوض كند.
بنابراين كسى نبايد تصور كند كه اگر پدر و مادرى صفات ناپسند داشتند، فرزند آنها محكوم به شقاوت است و در صورت برخوردارى پدر و مادر از فضائل و صفات پسنديدۀ اخلاقى، فرزند آنان خواهناخواه و بدون تلاش و كوشش، سعادتمند خواهد شد، بلكه همانطور كه بيان شد، عوامل ديگرى مىتواند بر عامل وراثت فائق آيد و تأثير آن را خنثى كند.
امّا در هر صورت بايد توجّه داشت كه قانون وراثت، قانون و عامل بسيار مهمّى در تربيت انسان به شمار مىرود و محو اثر آن توسّط ساير عوامل، مشكل به نظر مىرسد.
از آنچه بيان شد، اين نتيجه حاصل مىشود كه جوانان بايد قبل از ازدواج و پيش از آنكه صاحب فرزند شوند، به تهذيب نفس و خودسازى اهميت فراوان دهند و در ريشهكن كردن صفات رذيله و نيز شكوفايى فضائل اخلاقى در وجود خود كوشا باشند. كوتاهى در ريشهكن كردن صفات رذيله، مضر و خطرناك است و پدر و مادر را محكوم به تحمّل فرزندى مىكند كه به همان صفات و رذائل مبتلاست.
از اين رو توصيه مىشود كه پدر و مادر دستكم هنگام انعقاد نطفه يا در دوران باردارى، از طغيان رذائل اخلاقى و صفات نكوهيدهاى كه در درون خود دارند، جلوگيرى كنند. مثلاً مراقب باشند حسادت آنها گل نكند و طوفانى نشود كه طوفان حسادت، حاصلى جز برخوردارى آنان از فرزند حسود نخواهد داشت.
حتّى افكار و تمايلات پدر و مادر در وقت انعقاد نطفه بر فرزند آنها اثرگذار است. در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام فرزندى به دنيا آمد كه به والدين خود شباهت نداشت. پدر آن طفل به عفّت همسر خود شك كرد و مدّعى شد كه آن طفل، بچۀ او نيست. كمكم بين آنها نزاع در گرفت و براى حل موضوع، به محضر اميرالمؤمنين عليه السلام رفتند. آن حضرت حكم كردند كه آن بچه متعلّق به همان زن و مرد است و مرد را از تشكيك در اين زمينه بازداشتند، امّا فرمودند: يكى از شما هنگام انعقاد نطفه در فكر شخصى غير از همسر خود بودهايد و به او تمايل داشتهايد و همين آلودگى فكر و ناپاكى دل، باعث شباهت فرزند شما به كسى شده كه در فكر او بودهايد و عدم شباهت طفل به خودتان ناشى از هوسرانى و تمايل فكرى بوده است.
بر اين اساس، تمايلات درونى و افكار پدر و مادر در وقت انعقاد نطفه نيز بر روى شخصيت فرزند تأثير مىگذارد، به گونهاى كه اگر زن يا مرد، هنگام انعقاد نطفه، به فكر شخص ديگرى غير از همسرش باشد و تمايل ناشى از هوى و هوس به وى داشته باشد، آلودگى فكر و دل او به فرزندش سرايت خواهد كرد.
تكثير نسل و فرزندآورى امرى پسنديده و نيكو است، به شرط آنكه پدر و مادر، پيش از فرزندآورى، شايستگى و لياقت برخوردارى از فرزند صالح و نيز آمادگى تربيت و ادارۀ صحيح فرزند خود را داشته باشند.
مادرى كه چشم او در اثر نگاه آلوده به نامحرم، سرشار از شهوت است يا
پدرى كه چشم و دل او تمايل به نامحرم دارد و از طريق پيامك و تلفن و اينترنت و نظاير آن، طرح دوستى و ارتباط با جنس مخالف مىريزد، چگونه مىتوانند فرزند صالح و شايسته تحويل اجتماع بدهند؟
از اينرو، لازم است در جامعۀ اسلامى، پيش از طراحى براى تكثير و ازدياد نسل، براى اصلاح اخلاق جامعه و تغيير روحيّات و صفات والدين، فكر، برنامهريزى و اقدام اساسى شود و در همۀ ابعاد و شئون، تأثير جدّى قانون وراثت در نظر گرفته شود تا در آينده شاهد نسلى شايسته و صالح باشيم.
مردان و زنان گناهكار كه در ايام طوفان رذائل اخلاقى و طغيان شهوت و در زمانى كه دوست نامحرم و رفيق ناباب و گناهكار دارند، به انعقاد نطفه مىپردازند و براى ازدياد نسل اقدام مىكنند، خواهناخواه زمينۀ شقاوت و بدبختى فرزند خويش را فراهم كردهاند و بايد بدانند كه سعادت و خوشبختى آن فرزند و دستيابى او به حسن عاقبت، اگر غير ممكن نباشد، بسيار مشكل است.
در روايات نورانى اهلبيت عليهم السلام آدابى براى ازدواج و زندگى زناشويى و به خصوص آدابى براى انعقاد نطفه بيان شده است. علماى بزرگوار گذشته بخشى از آن روايات را در كتب ارزشمند خود گردآورى كرده و براى نسلهاى بعدى به يادگار گذاشتهاند. مثلاً علامۀ مجلسى در كتاب حلية المتّقين و مرحوم آيتالله فشاركى در كتاب آدابالشّريعه، اين آداب را تبيين كردهاند، ولى متأسّفانه نسل فعلى آگاهى كافى نسبت به اين گونه مسائل ندارد و جوانان و خانوادهها معمولاً اين كتابها را مطالعه نمىكنند. اگر عروس و دامادها و كسانى كه قصد بچّهدارشدن دارند، بهجاى اتلاف وقت خود با ماهواره و
تلويزيون و تماشاى فيلم و سريال، به مطالعۀ كتب دينى مىپرداختند و با آداب دين اسلام براى زندگى و براى بچهدار شدن آشنا مىشدند، وضعيت اخلاقى جامعه بهبود مىيافت و خانوادهها دچار مصائب فعلى از سوى جوانان خود نمىشدند.
معلوم است آن خانمى كه شبانه روز با فيلمهاى مبتذل و شهوتانگيز سر و كار دارد يا آن آقايى كه در جامعه، نگاه و فكر آلوده و شهوتانگيز دارد، نمىتوانند فرزند صالح و سالم تحويل اجتماع بدهند. وقتى پدر يك بچه به حقالنّاس اهميت نمىدهد و نسبت به اموال مردم حسّاسيت لازم را ندارد يا در كار خود كمفروشى و كمكارى دارد يا شبانهروز در فكر فريب ديگران و حقّهبازى و خوردن مال حرام است، نبايد انتظار داشته باشد، فرزندى صالح و شايسته نصيب او شود؛ بلكه فرزند او در همان كودكى به تخرب اموال مردم مىپردازد و مكرراً به ديگران ضرر مىزند و موجب خسارت ديگران مىشود.
اسلام عزيز، همانطور كه براى زيبايى ظاهرى و جسمى فرزندان دستوراتى دارد، براى طهارت روحى و زيبايى درونى فرزندان هم دستورات مخصوصى دارد، امّا كمتر كسى به اين دستورات مهم، توجّه و عمل مىكند. اگر خانمها همانطور كه مثلاً در زمان باردارى به خوردن سيب مىپردازند تا فرزند آنها زيبا شود، به تزكيه و تهذيب فرزند خود هم اهميت مىدادند و از خوردن مال حرام و شبههناك پرهيز مىكردند يا از ديدن مناظر تحريكآميز و شهوتانگيز در جامعه يا در تلويزيون و ماهواره اجتناب مىكردند، اكنون جامعۀ ما، فرزندان سالمتر و صالحترى داشت.
خانمها بايد توجّه داشته باشند كه غيبت، تهمت، دروغ، شايعه، نگاهآلوده، فكر شهوتانگيز و تمايل نفسانى و شيطانى به مرد نامحرم، در زمان باردارى، روى بچۀ آنها اثر منفى مىگذارد، همچنان كه نماز شب، صداقت، خيرخواهى و ارتباط عاطفى با خدا، چه از جانب مرد و چه از سوى زن، بر تربيت اخلاقى فرزند آنها اثر مثبت و مفيد دارد.
چرا در زمان فعلى، بسيارى از فرزندان، حتّى فرزندان افراد متديّن و مقدّس، حال عبادت و نماز و نشاط رفتن به مسجد و شركت در جلسات مذهبى ندارند؟ پاسخ اين سؤال را بايد در رفتار والدين آنها در زمان انعقاد نطفه، زمان باردارى و زمان تربيت فرزند جستجو كرد.
گاهى رفتار ناپسند پدر و مادر و مقيّد نبودن آنها به ظواهر شرع يا عملكرد اشتباه و خودسرانۀ والدين در امور دينى و مذهبى، فرزند آنان را از دين و ديانت بيزار مىكند و اين خطر بزرگى براى فرزند و براى آيندۀ اجتماع محسوب مىشود.
فاصله گرفتن افراد جامعه از دستورات سازندۀ قرآن و عترت، موجب اعتنانكردن و اهميّت ندادن آنان به قانون وراثت شده و حاصل آن تولّد فرزندانى است كه از دين و اخلاق پسنديده برخوردار نيستند. اى كاش در جامعۀ اسلامى دست كم به اندازۀ اهميّت آزمايش خون قبل از ازدواج و به ميزانى كه براى ابتلاى فرزند به بيمارىهاى خونى اهميّت قائل مىشوند و براى پيشگيرى از عقب ماندگى ذهنى اطفال، مراقبت و اقدام مىكنند، براى وراثت دين و اخلاق كودكان هم فكر و برنامهريزى و اقدام مىكردند.
پيشگيرى از بيمارىهاى جسمى و ذهنى كودكان امرى پسنديده و لازم است، ولى بىاعتنايى به ديانت و خلقيّات اطفال، مذموم و نكوهيده است و نتايج زيانبارى خواهد داشت كه آن نتايج براى جامعه به مراتب مضرتر از بيمارىهاى جسمى فرزندان است.
قانون وراثت به ما مىفهماند كه برخوردارى از فرزند صالح و شايسته، محتاج صبر و استقامت است؛ زيرا پدر و مادر قبل از ازدواج و پيش از انعقاد نطفۀ فرزند، بايد بتوانند رذائل اخلاقى و صفات ناپسند انسانى را از دل خود پاك كنند و دل و فكر آنها آلوده به تمايلات انسانى و هوسهاى شيطانى نباشد كه اين مهم، سرسختانه محتاج صبر و استقامت است.
اگر انسان بخواهد فرزندى شايسته، دخترى عفيف و نجيب يا پسرى با غيرت و فعّال، كه براى آبادى دنيا و آخرت خود و ديگران تلاش و كوشش دارد و به قول قرآن كريم، فرزندى صالح و شايسته، تحويل اجتماع دهد، بايد اوّل خودش اصلاح شود و با صبر و استقامت، آن صفات نيكو و فضايل اخلاقى كه آرزو دارد فرزندش داشته باشد را در وجود خود بارور كند، سپس به انعقاد نطفه بپردازد تا نتيجه بگيرد.
همچنين در شرايط فعلى، انتخاب همسر مؤمن و كسى كه دين و اخلاق دارد، بدون در نظر گرفتن تجمّلات و تشريفات دنيوى، صبورى مىطلبد؛ امّا نتيجۀ آن، برخوردارى از اولاد شايسته است.
بحث پيرامون تربيت فرزند، بحث فوقالعاده مهمّى است و صبر والدين در انجام اين وظيفۀ اساسى، در عين لزوم، بسيار مشكل است.
تربيت نيكوى فرزند و تحويل اولاد صالح و شايسته به جامعه، به خصوص در زمان حاضر مشكل است و بدون صبر و استقامت فراوان، امكانپذير نخواهد بود، امّا انجام اين وظيفۀ مهم، علاوه بر آنكه ثواب فراوانى دارد، موجب دستيابى انسان به خير دنيا و آخرت و حسن عاقبت خواهد شد.
مواظبت از پسر و دختر و تربيت صحيح آنان، بسيار اهميّت دارد و تلاش در اين راستا، براى والدين لازم و واجب است. اهتمام به اين وظيفۀ اساسى، مهمتر و لازمتر از اهتمام به عبادتهايى نظير زيارت مكه و كربلا و اطعام روزهداران است؛ گرچه اين اعمال نيز ثواب فراوانى دارد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در روايت مهمّى، دوران تربيت فرزند را به سه دورۀ كلّى، تقسيم فرمودهاند:
«الْوَلَدُ سَيِّدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ عَبْدٌ سَبْعَ سِنِينَ وَ وَزِيرٌ سَبْعَ سِنِينَ»(1)اين روايت از نظر روانشناسان بسيار عالى و پرمحتواست، لذا آن دسته از روانشناسها كه دينگرا هستند، از اين روايت در كتابهاى خود استفادۀ فراوانى كردهاند. بر اساس فرمايش راهگشاى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم، دوران زندگى فرزند از وقتى به دنيا مىآيد تا وقتى بزرگ مىشود و زندگى مستقلى تشكيل مىدهد، به سه قسمت تقسيم مىشود:
در هفت سال اوّل، فرزند بر پدر و مادر سيادت دارد؛ يعنى بايد ناز او را بكشند و تا مىتوانند به او خدمت كنند و از نظر خوراك و پوشاك، او را در رفاه قرار دهند. در همين هفت سال، ناگهان مشاهده مىشود كه فرزند، اهل دين و تقيّد به ظواهر شرع مىشود يا خداى نكرده لاابالى در دين شده، حتّى از چادر مىترسد و دوست دارد با وضعيّت زنندهاى به خيابان برود.
هفت سال اوّل زندگى، تأثير و سازندگى عجيبى در تربيت فرزند دارد. احترام گذاشتن يا پرخاشگرى، كتك زدن يا با محبّت برخورد كردن و به طور كلّى، هر نوع رفتار والدين با فرزند، تأثيرات هميشگى بر او مىگذارد و مىتواند باعث تحويل فرزند صالح و سالم به جامعه شود يا فرزندى عقدهاى براى جامعه پديد آورد. اگر انسان از ابتدا و از زير بنا مواظب تربيت فرزند خود نباشد،
1) . مكارم الأخلاق، ص 218.
نمىتواند فرزند شايستهاى داشته باشد. گاهى در همان هفت سال اوّل، اخلاق و تربيت فرزند خدشهدار مىشود و جبران آن مشكل است.
هفت سال دوّم، دوران آموزش فعاليت به فرزند است؛ يعنى پدر و مادر بايد به اندازهاى كه فرزند تحمّل دارد، از او كار بكشند، البته به كار گرفتن او با زور و تحميل، نتيجه ندارد و بايد همراه با محبّت و تمنّا باشد. بچّه بايد در كارهاى خانه كمك كند، در امور مختلف كمككار والدين باشد و خلاصه پدر و مادر، بدون تحميل و اجبار، فرزند را به انجام كارهاى مختلف وادار كنند. افزون بر اين، عشق و علاقه به درس و بحث و كتاب بايد در اين سنين، در فرزند ايجاد گردد تا در آينده درسخوان و فعّال شود.
در هفت سال سوّم، فرزند بايد مشاور خانواده باشد؛ يعنى به اندازهاى به او شخصيت بدهند كه نظر او را در تصميمگيرىها مهم بدانند. پدر و مادر با محبّت، نظر او را نيز در كارها بخواهند و با مشورت با او، به وى شخصيت بدهند.
پس از دورۀ سوّم زندگى، وقتى فرزند ازدواج كرد و زندگى مستقلى تشكيل داد، امور زندگى او به خودش بستگى دارد و با توجّه به نوع تربيتى كه داشته، خوشبخت يا بدبخت خواهد شد.
اصل شور و مشورت، خصوصاً شوراى عمومى، كار بسيار نيك و پسنديدهاى است كه تبلور اجتماعى آن در رأى گيرى از مردم و تشكيل شوراهاى اسلامى نمودار مىشود. قرآن كريم بر شورا تأكيد فراوانى دارد و حتّى دستور مىدهد كه استبداد نداشته باشيد و در كارها مشورت كنيد:
(وَ أَمْرُهُمْ شُورىٰ بَيْنَهُمْ)(1)
در آيۀ ديگر نيز خطاب به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد:
(وَ شٰاوِرْهُمْ فِي اَلْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ)(2)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، به فكر و مشورت ديگران نيازى ندارند، امّا مشورت ايشان با مردم كه برگرفته از دستور قرآن كريم است، مايۀ پرورش شخصيت مسلمانها است. از اينرو رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در جنگها و در حوادث مهم، اصحاب را فرا مىخواندند و با آنها مشورت مىكردند.
همانگونه كه قرآن كريم بر مشورت تأكيد دارد و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را ملزم به مشورت مىكند، پدر و مادر نيز بايد با فرزندان خود در هفت سالۀ سوّم زندگى، مشورت كنند.
تربيت شخصيت به اين سبك، سخت و مشكل است، امّا پدر و مادر با اين رفتار خود، باعث شخصيتبخشى به فرزندان مىشوند. فرزندى كه براى خود شخصيت قائل باشد، به دنبال رفيقبازى و هوى و هوس كه ناشى از بىشخصيتى است، نمىرود. پسر يا دختر نوجوان و جوان اگر صاحب شخصيت باشد، به دنبال درس و عبادت و خدمت به خلق خداست، نه هوسرانى و شهوترانى كه نشانۀ بىشخصيتى و بىهويّتى است.
از همين جهت، روانشناسان اصرار دارند كه هفتهاى يك جلسه بين اعضاى خانواده برقرار شود و پدر و مادر حتّى در تنظيم خرج و مخارج زندگى، از نظر مشورتى فرزندان استفاده كنند. مثلاً اگر وضع مالى خانوادهاى مناسب
نيست، بايد به نوجوان خود بگويند كه مجبورند زندگى سادهاى داشته باشند و او را در امور زندگى دخالت دهند. گاهى يك جلسۀ مشورتى با دختر يا پسر در خانه، به اندازۀ يك سال تربيت، براى فرزند، شخصيت آفرين است.
روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم همراه با اصحاب، در حين رد شدن از كوچهاى، به بچههايى برخورد كردند كه مشغول بازى بودند. پيامبر به آنان نگاهى كردند و فرمودند: واى به بچههاى دورۀ آخرالزمان از دست پدرانشان. اصحاب گفتند: يا رسول الله! از پدر و مادرهاى مشرك و كافرشان؟ حضرت فرمودند: نه از پدران مسلمانشان! آنها به فكر دنياى كودكان خود هستند و به درآمد كمى از دنيا راضى مىشوند، امّا بهفكر آخرت فرزندان نيستند و چيزى از فرائض دينى را به آنان نمىآموزند.(1)
متأسّفانه امروزه وضعيّت جامعه چنين است؛ مثلاً بسيارى از خانوادهها، با آنكه در مضيقۀ مالى قرار دارند، هزينههاى گزافى براى تحصيل فرزندان در مدرسه يا دانشگاه متحمّل مىشوند تا فرزند بتواند مدركى بگيرد؛ با چه زحمت و مشقّتى دختر و پسر خود را بزرگ مىكنند و مبالغ سنگينى براى جهيزيه يا مراسم عقد و عروسى آنها صرف مىكنند و به هر شكل ممكن به فكر دنياى فرزندان خويش هستند، امّا از توجّه به دين و اعتقادات فرزندان و از توجّه به
1) . جامع الأخبار، ص 106: «أَنَّهُ نَظَرَ إِلَى بَعْضِ الْأَطْفَالِ فَقَالَ وَيْلٌ لِأَوْلَادِ آخِرِ الزَّمَانِ مِنْ آبَائِهِمْ فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مِنْ آبَائِهِمُ الْمُشْرِكِينَ فَقَالَ لَا مِنْ آبَائِهِمُ الْمُؤْمِنِينَ لَا يُعَلِّمُونَهُمْ شَيْئاً مِنَ الْفَرَائِضِ وَ إِذَا تَعَلَّمُوا أَوْلَادُهُمْ مَنَعُوهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُمْ بِعَرَضٍ يَسِيرٍ مِنَ الدُّنْيَا فَأَنَا مِنْهُمْ بَرِيءٌ وَ هُمْ مِنِّي بِرَاء.»
رفتار اخلاقى و تقيّدات مذهبى آنان، غافلاند.
توجّه پدر و مادر به دنياى فرزندان و تأمين معيشت آنها و نيز تلاش براى اينكه آنان تحصيلات عاليه داشته باشند و باسواد شوند، بسيار خوب است، امّا توجّه بيشتر، بايد به دين و اخلاق فرزندان معطوف گردد. مراقبت از گفتار و كردار فرزند و حسّاسيت نسبت به راستگويى او، اهميت به حجاب و پوشش دختر و پسر و نيز تلاش براى تقيد فرزندان به نماز و ساير واجبات و پرهيزدادن آنها از محرّمات، وظيفۀ اساسى پدر و مادر است كه بايد در اولويت اوّل وظايف قرار گيرد، امّا متأسّفانه بسيارى از والدين نسبت به اين وظايف مهم غفلت مىورزند؛ نه تنها غفلت مىورزند، بلكه در برخى موارد خود پدر و مادر با وسائلى كه فراهم مىكنند، زمينهساز گناه و انحراف عقيدتى فرزندان هستند.
در هر حال، اهميت به آخرت فرزندان و آموزش اعتقادات صحيح به آنان و نيز وادار ساختن آنها به انجام و واجبات و ترك گناهان، به خصوص در زمان حاضر مشكل است و بدون صبر و استقامت ميسّر نيست، امّا تلاش همراه با صبورى در اين زمينه، ثواب و پاداش فراوانى دارد.
همانطور كه بيان شد، اهميت به آخرت فرزندان و حسّاسيت نسبت به تربيت دينى آنها، از وظايف اساسى و اوّليۀ هر پدر و مادرى است. بهعبارت ديگر، والدين بايد زمينۀ فراگيرى دين و تربيت دينى فرزندان خود را در سه بخش كلّى اعتقادات، احكام و اخلاق فراهم آورند. اين زمينهسازى، با دو روش علمى و عملى محقّق مىشود كه در ادامه به شرح هريك از اين روشها مىپردازيم.
در روش علمى تربيت دينى، پدر و مادر وظيفه دارند فرزندان خود را نسبت به مطالعه و تحقيق پيرامون اعتقادات، اخلاق و احكام تشويق نمايند و بدون اجبار و با ملاطفت و مهربانى، بنيۀ اعتقادى فرزندان خود را تقويت نموده، در زمينۀ اخلاق و احكام نيز مشوّق مطالعۀ آنان باشند. مثلاً دختر و پسر هر خانوادهاى بايد با مطالعۀ كافى در اعتقادات، توجّه داشته باشند كه خداى يگانه هست، پيامبران و امامان هستند، معادى وجود دارد و خلاصه خصوصيات اصول دين را بدانند. آموزش دين به فرزندان در وهلۀ اوّل، وظيفۀ پدر و مادر و بعد از آنها بر عهدۀ معلّمها در مدرسه است و سپس نوبت به جامعه مىرسد. در عين حال بايد توجّه داشت همان وقتى هم كه نوبت به جامعه و معلّم رسيده، از پدر و مادر سلب مسئوليت نمىشود. معمولاً والدين، براى آگاهى از وضعيّت تحصيل فرزندان خود، به مدرسه مراجعه مىكنند. اين پيگيرى مفيد و لازم است، امّا آيا دست كم به همان اندازه ميزان ديندارى و اخلاق و اعتقادات فرزندشان را جويا مىشوند؟
بسيارى از خانوادهها، وقت ارزشمند خود را صرف تماشاى تلويزيون مىكنند، غافل از آنكه اگر تنها به اندازۀ يك سريال، افراد خانواده بنشينند و كتابهايى دربارۀ اصول و فروع دين با هم بخوانند و مباحثه كنند، تا حدّ بسيار زيادى، مشكلات اعتقادى جوانان و نوجوانان برطرف مىشود. بحمدالله كتابهاى فراوانى در اينباره تأليف شده و از طريق كتابخانهها، اينترنت و نظاير آن در دسترس عموم مردم است.(1)
1) . رسالۀ توضيحالمسائل معظّم له، حاوى سه بخش احكام، اخلاق و اعتقادات است و علاوه بر مقلّدين ايشان، ديگران مىتوانند از دو بخش اخلاق و اعتقادات آن كه بهصورت جداگانه نيز چاپ شده است، استفاده كنند.
امروزه كه بدخواهان مسلمانان به طرق مختلف، در صدد شبههافكنى و تزلزل عقايد جوانان و نيز انحراف اخلاقى آنان هستند، ضرورت توجّه به تديّن فرزندان، بيش از گذشته احساس مىشود. از اينرو والدين بايد با صبر و حوصله و با برنامهريزى، نسبت به آموزش عقايد، اخلاق و احكام به فرزندان خود اهتمام ورزند ت بتوانند فرزندانى معتقد و متديّن و خوش خلق به جامعه تحويل دهند.
روش عملى آموزش دين به فرزندان، به اين معناست كه پدر و مادر، خود عامل و ديندار باشند تا فرزندان با الگوگيرى از آنها به راه مستقيم هدايت شوند. در واقع، رفتار عملى پدر و مادر، مهمترين و مؤثرترين عامل در تربيت فرزند است. فرزندان بايد با چشم خود، عمل به واجبات و ترك محرّمات را در رفتار و كردار والدين ببينند تا فارادى خوش اخلاق و صالح شوند.
دين فقط علم نيست، شعار هم دارد و مهمتر آنكه دين، فقط علم و شعار نيست، بلكه اساس دين، عمل است. در حقيقت، دين مركّب از سه بُعد است: اوّل اعتقاد قلبى، دوّم بيان زبانى و شعار و سوّم عمل.
بنابراين والدين بايد علاوه بر آموختن علمى دين به فرزندان، با عمل، پاىبندى به دين را به فرزندان نشان دهند. وقتى فرزند، اهميت والدين به انجام واجبات مثل نماز و روزه را مشاهده كند، اهل نماز و روزه و مسجد مىشود. اگر پدر و مادر با علماى ربانى، مسجد و مجالس مذهبى انس و ارتباط داشته باشند، فرزندان نيز روش پسنديدۀ آنان را در زندگى انتخاب مىكنند. در مقابل، اگر خداى نكرده والدين با مسجد و مجالس مذهبى ارتباطى نداشته باشند، نمىتوانند انتظار داشته باشند فرزندانشان، اهل مسجد و
معنويات باشند. اگر والدين مرتكب افعال حرام مىشوند، مثلاً به تماشاى ماهواره و فيلمهاى مبتذل مىپردازند، نمىتوانند منتظر باشند فرزند آنها يك بچۀ مؤمن و سالم و نمازخوان و روزهگير باشد و به سمت گناه كشيده نشود.
كودكى كه مىبيند والدينش مدام غيبت مىكنند، دروغ مىگويند، تهمت مىزنند و شايعهپراكنى مىكنند، به طور ناخودآگاه از آنان تأثير مىپذيرد. اين نوع آلودگىها در فرزندان، در بسيارى از موارد تقصير والدين و نوع عملكرد آنهاست.
خلاصه آنكه افعال و كردار پدر و مادر، تأثير بهسزايى بر روى روح و روان فرزندان دارد. همين تأثيرات است كه ار بچۀ دو سه ساله، انسان نيكوكار يا بدكار مىسازد.
انجام اين وظيفۀ مهم، مستلزم صبر و تلاش و كوشش والدين است. همچنين نيازمند تسلّط بر اعصاب و كنترل رفتار است و بدون توجّه و دقّت و استقامت، موفقيّت در تربيت فرزند امكانپذير نيست.
در باب اهميّت تربيت صحيح، توجّه به يكى از آيات نورانى قرآن كريم بسيار ضرورت دارد. قرآن كريم مىفرمايد:
(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً(1)
1) . مائده، 32: «هركس كسى را جز به قصاص قتل يا [به كيفر] فسادى در زمين، بكشد، چنان است كه گويى همۀ مردم را كشته باشد.»
اين آيۀ شريفه، يك معناى ظاهرى و يك معناى باطنى دارد:
معناى ظاهرى آيه اين است كه قرآن شريف، براى همۀ انسانها، شخصيت فراوان قائل شده است. خداوند سبحان به انسانها شخصيت داده و فرموده است: قدر و قيمت يك انسان به اندازۀ دنياست. اگر مثلاً شخصى يك نفر را كشت، قيمت او فقط به اندازۀ ديه، يعنى پول صد شتر نيست، بلكه قدر و قيمت اين انسان، به اندازۀ دنياست، لذا مىفرمايد: اگر كسى، يك نفر را بكشد، مانند آن است كه جهانى را كشته باشد و اگر كسى بتواند كسى را كه در شرف مرگ است، نجات دهد و زنده كند، مثل اين است كه جهانى را زنده كرده باشد. اين معناى ظاهرى، از افتخارات اسلام است. به خصوص در زمان حاضر كه دنياى روز و دولتهاى استكبارى علىرغم همۀ ادّعاهاى خود، ارزش و قيمتى براى انسانها قائل نيستند و با روشن كردن شعلۀ يك جنگ، هزاران بىگناه را نابود مىكنند، ارزش و اهميت دين اسلام، با چنين آياتى بيشتر آشكار مىشود.
اين افتخار بزرگ اسلام در حفظ حقوق بشر، متأسّفانه در مجامع علمى و دانشگاهى مغفول واقع شده و كمتر به آن توجّه مىشود. مسلمانان بايد براى برخوردارى از چنين دينى به خود ببالند و افتخار كنند و مهمتر آنكه در جهت عملى كردن اين آيۀ شريفه اقدام كنند. مثلاً وقتى كسى در مضيقه و گرفتارى است و از زندگى خود كه براى او مرگ تدريجى است، رنج مىبرد يا قصد خودكشى دارد، اگر ديگرى بتواند به او كمك كند و به فرياد او برسد و گرۀ كار او را باز كند، در اين صورت نه يك نفر، بلكه همۀ مردم را نجات داده است. برعكس، اگر كسى ديگرى را بكشد يا باعث مرگ او شود، مثل آن است كه جهان را كشته باشد.
معناى باطنى آيه كه در روايات نيز به آن اشاره شده و اكنون مورد بحث ماست، آن است كه خداوند متعال مىفرمايد: اگر كسى، موجب هدايت ديگرى شود، اگر كسى فرزند سالم و صالح و شايسته به جامعه تحويل دهد، مثل آن است كه جهان را زنده كرده باشد و اگر كسى بچهاى غيرصالح و غيرشايسته به جامعه تحويل دهد يا ديگرى را گمراه كند، مانند آن است كه همۀ بشريّت را نابود كرده باشد.(1)
اگر پدر و مادرى بچۀ دروغگو، بىحجاب و بىتربيت و بىنماز تحويل جامعه دهند، نه تنها يك نفر، بلكه جهان را كشتهاند. در مقابل، اگر تربيت فرزند صحيح باشد و خانواده بتواند فرزند صالحى را تحويل جامعه دهد و او را هدايت كند، مانند آن است كه جهان را زنده كرده باشند. مسلّماً زندهكردن جهان ثواب فراوانى دارد. اگر خانمى بتواند دختر مذهبى و محجّبهاى تحويل جامعه دهد يا پدرى بتواند پسر صالح و نيكوكارى را به جامعه بفرستد، ثوابى به اندازۀ ثواب زنده كردن همۀ جهان را دارد.
از آنچه بيان شد، اين نتيجه حاصل مىشود كه تربيت فرزند مشكل است و صبر و حوصله و استقامت مىخواهد. انسان بايد عمر خود را بهعنوان بزرگترين سرمايه، براى تربيت اولاد صرف كند. در ازاى اين همه فداكارى، اگر فرزند صالح و شايسته به جامعه تحويل دهد، مسلّماً ثواب فراوانى نصيب او مىشود و اگر در تربيت فرزند كوتاهى كند و در اين زمينه مقصّر باشد، گناه بزرگى به اندازۀ كشتن همۀ انسانها مرتكب شده است.
1) . الكافى، ج 2، ص 210: «قُلْتُ لَهُ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً. قَالَ: مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ ضَلَالٍ إِلَى هُدًى فَكَأَنَّمَا أَحْيَاهَا وَ مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ هُدًى إِلَى ضَلَالٍ فَقَدْ قَتَلَهَا.»
نكتۀ ديگرى كه شايان توجّه است، اينكه اگر فرزند خانواده در اثر تربيت غلط، خطاكار يا گناهكار شد، گناه و لغزش او، علاوه بر خودش، گريبان پدر و مادر را نيز خواهد گرفت و آن گناه، در نامۀ اعمال پدر و مادر نيز ثبت خواهد شد، حتّى اگر آن پدر و مادر از دنيا رفته باشند. در مقابل، اگر پدر و مادرى براى تربيت فرزندان خود تلاش كنند و با گرم نگه داشتن محيط خانواده، زمينهساز تربيت سالم آنان شوند، در حقيقت براى خود باقيات الصّالحاتى فراهم كردهاند و حتّى پس از مرگ آنان، اگر فرزندان كار نيكى انجام دهند، علاوه بر پاداش فرزندان، پدر و مادر نيز در آن شريك خواهند بود و به همان اندازه والدين هم پاداش دارند.
يكى از روايتهايى كه شيعه و سنّى همگى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىكنند، اين روايت است كه حضرت مىفرمايند:
«مَنْ سَنَ سُنَّةً حَسَنَةً كَانَ لَهُ أَجْرُهَا وَ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً كَانَ عَلَيْهِ وِزْرُهَا وَ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة»(1)معناى اين روايت شريف با تطبيق آن بر بحث تربيت فرزند، چنين مىشود كه اگر كسى پسر و دختر نيكوكار يا بدكارى تحويل جامعه دهد، هركار خير يا گناهى كه آن فرزندان انجام دهند، علاوه بر نامۀ اعمال خودشان، پاداش يا گناه آن عمل، در نامۀ عمل والدين نيز نوشته مىشود، حتّى اگر پدر و مادر مرده باشند. مثلاً اگر فرزندى در ازاى تربيت ناصحيح مرتكب عمل خلافى
1) . الفصول المختاره، ص 136؛ همچنين ر. ك: الكافى، ج 5، ص 9؛ مسند احمد، ج 4، ص 361.
شود، والدين او در قيامت بازخواست مىشوند كه چرا فرزند را صحيح تربيت نكردهاند.
اين روايت، نشانگر اهميّت تربيت فرزند است. تربيت صحيح فرزند، صبر و استقامت، حلم و حوصله و نيز كوشش مستمر مىخواهد. تحويل دادن فرزند سالم به اجتماع، از اوجب واجبات است و بىتفاوتى به بحث تربيت، گناه بسيار بزرگى است.
آنچه زمينهساز اين تربيت صحيح مىشود، محبّت ناشى از صبر، بين والدين است. زن و شوهر در رفتار با يكديگر، به خصوص در مقابل فرزندان، بايد محبّت، گذشت، ايثار و فداكارى را سرلوحۀ اعمال و رفتار خود قرار دهند و نسبت به يكديگر، وفادارى و رفاقت و مودّت داشته باشند. در اينصورت خواهند توانست فرزندان سالمى تحويل جامعه دهند.
بحث رسيد به صبر در خانه يا صبر خانوادگى و اين نوع از صبر، از صبر فردى، مهمتر است. صبر خانوادگى را به سه قسم تقسيم كرديم: صبر زن و شوهر در مقابل يكديگر، صبر والدين در برابر فرزندان و صبر فرزندان در برابر والدين. بحث اين جلسه پيرامون صبر اولاد در مقابل پدر و مادر است كه در قرآن كريم، بسيار به آن اهميّت داده شده است.
قرآن شريف، پس از دستور به عبادت خداوند يگانه، سفارش مىكند كه به والدين احسان كنيد:
(وَ قَضىٰ رَبُّكَ أَلاّٰ تَعْبُدُوا إِلاّٰ إِيّٰاهُ وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً)(1)
عمل به اين سفارش و تأكيد قرآن كريم، تنها مربوط به زمان حيات والدين نيست و در زمان وفات آنها هم بايد ادامه يابد. امام باقر عليه السلام در روايتى مىفرمايند: برخى از افراد در زمان حيات والدين خود، عاقّ آنان نيستند، امّا پس از مرگ ايشان، چون آنها را فراموش مىكنند و به فكرشان نيستند، عاقّ والدين مىشوند و والدين آنان را نفرين مىكنند.(2)
بنابراين فرزندان بايد در زمان حيات پدر و مادر، به هر اندازه كه مىتوانند به آنان خدمت كنند و پس از وفات آنها نيز با استغفار و طلب مغفرت براى آنان و با فرستادن خيرات و نيز با عمل نيكوى خود، به ياد پدر و مادر باشند و روح آنها را خشنود سازند.
قرآن كريم در آيۀ بعد، به فرزندان دستور مىدهد كه بايد در برابر والدين، كاملاً متواضع باشند:
(وَ اِخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ اَلذُّلِّ مِنَ اَلرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ اِرْحَمْهُمٰا كَمٰا رَبَّيٰانِي صَغِيراً)(1)
«جَناحَ الذُّلِّ» بهمعناى تسليم و تواضع محض است و در زبان عربى، به حالتى گفته مىشود كه مرغ، هنگامى كه راه فرار ندارد و تسليم مىشود، مرغ براى نشاندادن درماندگى و تضرّع محض، با پهن كردن بالها روى زمين، اين حالت را بهخود مىگيرد. قرآن كريم در توصيه به تواضع و فروتنى فرزندان در برابر پدر و مادر، چنين تسليمى را مدّ نظر دارد.
سپس دستور مىدهد كه هميشه براى آنها طلب مغفرت كنيد و در بيان علّت آن مىفرمايد: آنان شما را از كودكى پروراندهاند و متحمّل سختىها و مشقّات بزرگى شدهاند. پس به درگاه خداوند دعا كنيد و بگوييد: خدايا! پدر و مادر مرا رحمت كن و به آنان پاداش و جزاى خير عنايت كن.
انصافاً گذراندن دوران حاملگى، شيردادن و مواظبت از كودك و ساير مراحل زندگى فرزند براى والدين سخت و مشكل است و اكنون وظيفۀ فرزند
1) . اسراء، 24: «و از سر مهربانى، بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو: پروردگارا، آن دو را رحمت كن چنانكه مرا در خُردى پروردند.»
است كه با خدمت به آنان در دوران حيات يا طلب مغفرت براى آنان در دوران ممات، اندكى از زحمات پدر و مادر را جبران كند.
قرآن كريم به سختى دوران حمل، شيردادن نوزاد، تربيت و بزرگ كردن او و زحماتى كه والدين براى فرزندان خود مىكشند، اشاره كرده، مىفرمايد:
(وَ وَصَّيْنَا اَلْإِنْسٰانَ بِوٰالِدَيْهِ إِحْسٰاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً وَ حَمْلُهُ وَ فِصٰالُهُ ثَلاٰثُونَ شَهْراً حَتّٰى إِذٰا بَلَغَ أَشُدَّهُ)(1)
والدين براى تربيت و رشد فرزند خود، متحمّل مشكلات و سختىهاى فراوانى مىشوند. كودك از وقتى در شكم مادر است، براى او درد و رنج به همراه دارد. وقتى متولّد مىشود، وضع حمل براى مادر بسيار مشكل است. شير دادن و مراقبت شبانهروزى از فرزند، بسيار طاقتفرساست، تا اينكه به تدريج رشد مىكند و نوجوان و جوان مىشود. سپس پدر و مادر ناچارند وسايل و مقدمات زندگى او را فراهم كنند و دختر يا پسر خود را به خانۀ بخت بفرستند. وقتى كودك ناتوان ديروز، جوان برومند امروز مىشود، پدر و مادر پير مىشوند. آنها عمر و نيروى جوانى خويش را براى او صرف كردهاند و اكنون پير و فرتوت شدهاند. از اينرو قرآن كريم در چند آيه متذكّر مىشود كه فرزندان بايد هميشه قدردان زحمات پدر و مادر باشند و علاوه بر احسان و نيكى، براى آنها دعا كنند.
1) . احقاف، 15: «و انسان را [نسبت] به پدر و مادرش به احسان سفارش كرديم. مادرش با تحمّل رنج به او باردار شد و با تحمّل رنج او را به دنيا آورد. و بار برداشتن و از شير گرفتنِ او سى ماه است، تا آنگاه كه به رشد كامل خود برسد.»
پدر و مادر در ازاى زحمات خود، منّتى بر فرزندان نمىگذارند و توقّعى ندارند، امّا فرزندان موظّفاند در برابر ايشان، متواضع باشند، حتّى اگر آنان بدى و تندى كردند، فرزندان بايد با صبورى و تحمّل، با روى گشاده با ايشان برخورد كنند.
احترام به پدر و ماد و نيز خدمت به آنها، وظيفۀ هميشگى فرزندان؛ چه دختر و چه پسر؛ به ويژه در زمان پيرى والدين است. موفقيت در اين ميدان، با سختى همراه است و از اين جهت نيازمند حلم، صبر و استقامت مىباشد؛ امّا بايد توجّه شود كه خدمت و نيكى به والدين، در عين حال كه واجب است، پاداش فراوانى نزد خداوند متعال دارد و از برترينِ عبادتها شمرده مىشود.
از امام صادق عليه السلام سؤال شد: بهترين و بافضيلتترينِ اعمال چيست؟ حضرت فرمودند:
«الصَّلَاةُ لِوَقْتِهَا وَ بِرُّ الْوَالِدَيْنِ وَ الْجِهَادُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل»(1)در اين ميان، نوع رفتار و عملكرد والدين نسبت به فرزندان، نبايد تأثيرى در ميزان احترام و نيكى فرزندان به والدين داشته باشد و اولاد هر پدر و مادرى بايد نهايت سعى و تلاش خود را براى راضى نگهداشتن و خوشحال كردن پدر و مادر و خدمت به ايشان بكنند.
1) . الكافي، ج 2، ص 158.
به بيان ديگر، وظايف پدر و مادر و از جمله تربيت فرزند، مستقل است و كوتاهى آنها از انجام وظايفى كه در قبال فرزندان دارند، جواز تلافى فرزندان و كوتاهى در احترام به پدر و مادر نخواهد بود. بر اين اساس، حتّى اگر پدر و مادر، انسانهاى خوبى هم نباشند يا در حقّ فرزند خود ظلم كرده باشند، باز هم فرزند موظّف است آنان را محترم شمارد و مقابل پدر و مادر متواضع باشد و به اندازۀ توان به آنها خدمت كند. مثلاً اگر پدر، بدرفتار است، داد و فرياد و لجبازى مىكند يا مادر، اخلاق تندى با فرزندان و عروس و داماد خود دارد، فرزندان، حقّ هيچگونه جسارتى به آنها ندارند، بلكه بايد در مقابل پدر و مادر متواضع باشند.
قرآن كريم، در صورت تندى والدين نيز به فرزندان دستور مىدهد با آنها مهربان باشند و رفتارى كريمانه، همراه با احترام، تواضع و ملاطفت از خود نشان دهند:
(إِمّٰا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ اَلْكِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ كِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً كَرِيماً)(1)
همچنين فرزندان بايد مواظب باشند حتّى با كوچكترين كلامى، پدر و مادر را از خود نرنجانند. طبق بيان نورانى آيۀ شريفه كه مىفرمايد: «فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ»، حتّى اگر والدين بدرفتارى كردند يا گفتار گزندهاى داشتند، فرزند آنان حق اعتراض يا سؤال از چرايى گفتار و كردار آنها ندارد. امام صادق عليه السلام در بيان معناى «أُفٍّ» مىفرمايند: اگر كلمهاى كوچكتر از اين كلمه بود،
1) . اسراء، 23: «اگر يكى از آن دو يا هر دو، در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتّى] اوف مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى.»
خداوند متعال از گفتن آن نهى مىفرمود.(1)
آن حضرت در روايت ديگرى در تبيين معناى آيۀ مورد بحث، مىفرمايند:
«إِنْ أَضْجَرَاكَ فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَ لَا تَنْهَرْهُمَا إِنْ ضَرَبَاكَ»(2)يعنى اگر پدر و مادر شما را اذيت كردند، حق نداريد كمترين حرف ناپسندى به آنان بزنيد و حتّى اگر به شما كتك زدند، حقّ هيچگونه جسارت و داد و فرياد نداريد.
نشان دادن چنين برخوردى در برابر تندى پدر و مادر سخت است، امّا چون دستور قرآن كريم و عترت طاهره است، بايد به خوبى و با اشتياق به آن عمل شود. در اينجا باز هم نقش صبر، حوصله و استقامت و تأثير آن در انجام وظايف اولاد در مقابل والدين آشكار مىشود؛ چراكه تنها در سايۀ صبر و استقامت است كه فرزندان مىتوانند اينگونه رفتار كنند.
معناى عاقّ پدر و مادر اين است كه پدر و مادر از دست اولادشان ناراحت باشند. عاقّ والدين از گناهان كبيره است. كسانى كه گناهان كبيره را هفتصد مورد شمردهاند، عاقّ والدين را يكى از آن گناهان شمردهاند. كسانى هم كه گناهان كبيره را هفتاد گناه شمردهاند، باز عاقّ والدين را در رديف گناهان كبيره نقل كردهاند. حتّى كسانى كه گناهان كبيره را هفت گناه مىدانند، از عاقّ والدين به عنوان يكى از آن گناهان نام بردهاند. در واقع، روايتى دربارۀ
تعداد و نام گناهان كبيره نداريم كه عاقّ والدين در آن ذكر نشده باشد. تصوّر نكنيد گناه كبيره، گناه سادهاى است؛ قتل نفس و شرك به خداوند سبحان در رديف گناهان كبيرهاند و عاقّ والدين نيز در همين رديف قرار دارد.
عاقّ پدر و مادر، در امور دنيوى انسان نيز تأثير مىگذارد و گره در كارها مىاندازد و حتّى باعث مىشود انسان عاقبتبهخير نشود.
در زمان رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم جوانى از اهل مدينه در حالت بيمارى و احتضار قرار گرفت. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه او را دوست داشتند، سر بالين او حاضر شدند و به او فرمودند: بگو «لا إله إلا اللَّه». جوان نتوانست بگويد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دوباره اين سخن را تكرار كردند و باز آن شخص نتوانست چيزى بگويد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه طبيب دوّار بودند، متوجّه شدند مشكل كجاست و دواى درد اين جوان چيست. از زنى كه بالاى سر بيمار ايستاده بود، سؤال كردند: آيا مادر اين مرد زنده است؟ آن زن عرض كرد: آرى يا رسول اللَّه! من مادر اويم. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: آيا تو از او راضى هستى؟ زن پاسخ داد: نه تنها راضى نيستم، بلكه از او خشمگينم. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمودند: من مايلم كه از او بگذرى و راضى و خشنود شوى. زن گفت: يا رسول اللَّه! من براى خشنودى خاطر شما از او راضى شدم. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به جوان رو كردند و فرمودند: بگو «لا إله إلا اللَّه» و او گفت. بعد فرمودند: اين دعا را بخوان:
«يَا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسِيرَ وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثِيرِ اقْبَلْ مِنِّي الْيَسِيرَ وَ اعْفُ عَنِّي الْكَثِيرَ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَفُوُّ الْغَفُورُ»(1)
1) . اى خدايىكه از بندگان، طاعت اندك را مىپذيرى و از گناهان بسيار آنها مىگذرى، از من عبادت ناچيزم را قبول فرما و از نافرمانيهاى بىشمارم درگذر، كه تو بسيار بخشنده و آمرزنده هستى.
بيمار اين دعا را خواند. رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به او فرمودند: چه مىبينى؟ جوان پاسخ داد: دو موجود سياه و ترسناك را مىبينم كه بر من وارد شدند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم باز دستور داند همان دعا را بخوان و آن شخص همان دعا را تكرار كرد. باز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: اكنون چه مىبينى؟ عرض كرد: آن دو موجود سياه از من دور شدند و ديگر آنها را نمىبينم و دو موجود سفيد وارد شدند و نزديك آمدند و مشغول قبض روح من هستند. سپس در همان لحظه، جوان از دنيا رفت.(1)
همچنين در روايات مىخوانيم كه در شب قدر، خداوند سبحان همه را مىآمرزد و دعاى همه مستجاب مىشود، جز دعاى كسى كه عاقّ والدين شده باشد و پدر و مادر از دست او راضى نباشند.(2)
بنابراين، فرزندان بايد در همه حال در برابر والدين متواضع باشند، حتّى اگر آنان كافر يا بىنماز يا تندخو و بداخلاق هستند، باز هم فرزند بايد در جهت كسب رضايت آنان بكوشد.
نكتۀ آخر در بحث عاقّ والدين اين است كه براى توبه از اين گناه بزرگ، فرزند به هر طريق ممكن، پدر و مادر را از دست خود راضى كند. اگر زندهاند، چنان كمر همّت به خدمت آنان ببندد كه راضى شوند و اگر از دنيا رفتهاند، با خيرات و مبرّات و اداى حقوق و نيكى به ايشان، زمينۀ رحمت و بخشش آنان را فراهم سازد.
قرآن كريم تنها در يك مورد مىفرمايد كه از پدر و مادر متابعت و اطاعت نكنيد و آن، وقتى است كه آنها مشرك و كافر باشند و به فرزند دستور كفر و شرك بدهند:
(وَ إِنْ جٰاهَدٰاكَ عَلىٰ أَنْ تُشْرِكَ بِي مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاٰ تُطِعْهُمٰا وَ صٰاحِبْهُمٰا فِي اَلدُّنْيٰا مَعْرُوفاً)(1)
اگر پدر و مادر كافر باشند، فرزند نبايد بهخاطر اطاعت از آنان، كافر شود. نبايد دستور آنان مبنى بر شرك به خداى يگانه يا ديگر معاصى را بپذيرد، امّا با اين حال، بايد با پدر و مادرش كه مشرك هستند، با احترام و تواضع برخورد كند و احترام آنها را محفوظ بدارد. تأكيد قرآن كريم بر احترام به والدين، به اندازهاى است كه شايد نتوان تأكيد و احترامى بالاتر از آن پيدا كرد.
يكى از بزرگان اهل معرفت مىگفت: در حرم امام حسين عليه السلام بهصورت شهودى آن حضرت را زيارت مىكردم. ناگهان جوانى وارد حرم شد. مانند همۀ مردم، بهطور معمولى به امام حسين عليه السلام سلام داد: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَة اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه»، ناگهان ديدم امام حسين عليه السلام جواب او را دادند و بهجوان احترام گذاشتند! بسيار تعجّب كردم كه جوانى روستايى و
1) . لقمان، 15: «و اگر تو را وادارند تا در باره چيزى كه تو را بدان دانشى نيست به من شرك ورزى، از آنان فرمان مبر، و [لى] در دنيا بهخوبى با آنان معاشرت كن.»
باديهنشين در حالىكه نمىتواند حتّى زيارت شهودى بخواند، امّا تا اين اندازه، امام حسين عليه السلام به او احترام مىگذارند.
پس از آنكه زيارتم را خواندم، بهدنيال جوان رفتم و سر حرف را با او باز كردم و پرسيدم: چگونه به اين مقام رسيدهاى؟ جوان گفت: پدر پيرى داشتم كه اصرار مىكرد دختر عمويت را براى ازدواج بگير و من با اينكه او را نمىخواستم و محبّتى به او نداشتم، بهخاطر احترام به پدر و براى خوشحالى او، با آن دختر ازدواج كردم. اتفاقاً شب عروسى متوجّه شدم او باكره نيست؛ امّا بهخاطر آنكه پدرم آزرده نشود، اين مطلب را مخفى كردم.
چند روز پيش پدرم با اينكه بسيار فرتوت و ناتوان بود، گفت: دلم هواى زيارت امام حسين عليه السلام را كرده است، پس پدر را روى دوشم به زيارت آوردم و بعد از دو سه روز زيارت، پدرم از دنيا رفت. او را دفن كردم و اكنون براى وداع با امام حسين عليه السلام به حرم آمده بودم.
بنابراين احترام به والدين اجر و پاداش فراوانى دارد. كسانى كه به پدر و مادر خدمت مىكنند، علاوه بر اينكه عاقبت به خير مىشوند، علاوه بر اينكه حبّ آنها در دلها ريخته مىشود و همه آنان را دوست دارند و افزون بر اينكه از نظر دنيوى سعادتمند مىشوند و گرههاى زندگى آنها باز مىشود، اجر و ثواب فراوانى نيز مىبرند.
نظير اين قضايا، نزد اهل دل فراوان است. به همين جهت نيز بزرگان براى پيشرفت در سير و سلوك، به پدر و مادر خدمت مىكنند، چه آنان در قيد حيات باشند و چه از دنيا رفته باشند.
اهل دل معتقدند بالاترين رياضتها، خدمت به پدر و مادر است، به خصوص اگر پدر و مادر، تقصير داشته باشند. اگر پدر و مادر هميشه به فرزندان خود خوبى كرده باشند و فرزندان نيز در مقابل، به آنان نيكى كنند، نيكى فرزندان كار
مهمّى نيست. پس، هنگامى احترام به والدين، ارزش و اهميّت مىيابد كه پدر هيچ كارى براى فرزند نكرده باشد، ولى فرزند در دنيا و آخرت او را فراموش نكند و هميشه به فكر باشد اگر دِينى بر عهدۀ والدين مانده است، آنها را بريءالذّمّه كند.
اين نوع خدمت، در عين آنكه مشكل و سخت است، امّا بهخاطر صبر و استقامت در آن، بالاترين ثوابها را نيز دارد:
(إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ)(1)
1) . زمر، 10: «بىترديد، شكيبايان پاداش خود را بىحساب و به تمام خواهند يافت.»
پيش از اين دربارۀ صبر فردى و صبر خانوادگى مطالبى بهطور مختصر بيان شد. از اين به بعد، انشاء الله راجع به صبر اجتماعى سخن خواهيم گفت.
صبر اجتماعى مسئلۀ فوقالعاده مهمّى است و قرآن و روايات اهل بيت عليهم السلام و همچنين علماى علم اخلاق، روى آن پافشارى دارند. در ادامه بهصورت مختصر، مطالبى دربارۀ صبر اجتماعى بيان مىشود.
مردمدارى از نشانههاى صبر اجتماعى است. مردمدارى به داشتن شخصيت در جامعه نيز اطلاق مىشود. اگر كسى مىخواهد شخصيت اجتماعى داشته باشد، بايد براى خود و مردم، شخصيت قائل باشد.
انسان مردمدار كسى است كه براى ديگران احترام و شخصيت قائل شود، از مردم تعريف كند و براى خشنود ساختن آنها تلاش كند. مردمدارى و خشنودكردن همنوعان، اهميّت فراوانى در كلمات و سيرۀ حضرات معصومين عليهم السلام دارد.
اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مدّت حدود ده سال حضور در ميدنه، توانستند اسلام را بهدنيا معرّفى كنند و عليرغم همۀ مصائب و مشكلات پيروز شوند،
براى شخصيتدادن به مسلمانان و محترم دانستن آنان بود. رفتار اخلاقى و كردار پسنديدۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم باعث شد مسلمين تا سرحدّ عشق، دوستدار و پيرو آن حضرت گردند و از ايشان حرفشنوى داشته باشند، چنانكه موفقيّت آن حضرت در بيش از هشتاد و چهار جنگ سخت نيز مرهون مردمدارى ايشان بود.
پيروزى انقلاب اسلامى در ايران و سرافرازىهاى پس از انقلاب نيز مرهون مردمدارى حضرت امام خمينى قدس سره است. ايشان در حالى كه معمولاً ساكت، صامت و مؤدب بودند، امّا در مردمدارى و احترام به شخصّت ملّت، آنقدر ظريف و دقيق عمل مىكردند كه گويا در اين كار تخصص داشتند. از اين جهت توانستند هشت سال جنگ تحميلى را به واسطۀ همين مردم، پشت سر بگذارند. در واقع عشق مردم مخصوصاً جوانان به حضرت امام، باعث موفقيّت ايشان و سربلندى جمهورى اسلامى بود.
همين دو نمونه براى بيان اهميّت مردمدارى و نقش آن در موفقيّتها، كافى است. مردمدارى و پيداكردن شخصيت اجتماعى، كار بسيار مشكلى است. به عبارت ديگر حكومت بر دلها خيلى مشكل است، امّا با صبر و استقامت و در پرتو مداراكردن با مردم و خوب تا كردن با آنها، شدنى است.
وقتى كسى بتواند بر دلها حكومت كند، شخصيت اجتماعى مىيابد و مىتواند سخن حقّ خود را به خوبى بيان كند. بر اثر مردمدارى، انسان مىتواند مردم را در عقيده، با خود همراه كند؛ امّا چنانكه بيان شد، اين امر نيازمند تلاش و كوشش و صبر و استقامت است.
كسب شخصيت، از چند طريق امكانپذير است:
اوّل: علم و درايت؛ كسب شخصيت نيازمند علم است. انسان بايد با مطالعه و كسب دانش، نحوۀ احراز شخصيت و شيوۀ مردمدارى را بياموزد. علاوه بر آن، بايد با بهكارگيرى عقل و با درايت و همراه با تفكّر، از كسب دانش در جهت مردمدارى بهره ببرد. اگر انسان بتواند هر روز راجع به نوع روابط خود با ديگران و شيوههاى مردمدارى فكر كند، علاوه بر ثواب، نتايج دنيوى در پى دارد. البته تفكّرى مفيد است و ثواب دارد كه بىراهه نرود و راجع به چگونگى فريب مردم و تقلّب و حقّهبازى نباشد.
در اثر مطالعۀ كتب مفيد و مشورت با افراد خبره و از جمله از راه تعقّل، انسان مىتواند بفهمد چگونه مىتواند مردمدار باشد و در اثر آن، شخصيت اجتماعى كسب كند.
دوّم: سعۀ صدر؛ انسان بايد با سعۀ صدر و دريادلى، بتواند حرفها را اگرچه مخالف با عقيدهاش باشد، تحمّل كند. اين راه اگر مهمتر از راه اوّل نباشد، حدّاقل در همان حدّ است.
سوّم: برخورد مناسب در مواجهه با توقعات مردم؛ لازمۀ مردمدارى آن است كه انسان به هر اندازه كه مىتواند پاسخ توقّعات و حوائج مردم را بدهد. گرچه اين كار، كار مشكلى است، امّا لازم و ضرورى است. اگر كسى خواستار شخصيت اجتماعى است، بايد جواب توقّعات مردم را بدهد. توجّه به نيازها و خواستههاى ديگران، علاوه بر ثواب اخروى، موجب عاقبت به خيرى براى خود و فرزندانش نيز مىشود.
چهارم: خدمت به خلق خدا؛ انسان در هر جايگاهى قرار دارد، بايد هرچه در توان دارد، براى خدمت به خلق به كار ببندد تا هم شخصيت
اجتماعى تقويت شود و هم با كمك به ديگران، براى آنها شخصيت آفرين باشد.
پنجم: عفو و گذشت؛ در روابط اجتماعى، عفو و گذشت، از نشانههاى شخصيت است و انسانهاى فداكار كه بزرگوارانه رفتار مىكنند، از شخصيت خاصّى برخوردارند. توجّه به اين نكته كه همۀ انسانها، ظرفيّت لازم در برخورد با واقعيّتها و حوادث گوناگون روزگار را ندارند، مىتواند به انسان كمك كند كه در برابر ناملايمات، عفو و گذشت داشته باشد.
آنچه در اين مبحث محتاج توجّه جدّى است، اينكه منظور از مردمدارى، تقلّب، دورويى، چاپلوسى و تملّق نيست. در واقع، مردمدارى يعنى خدمت خالصانه به خلق خدا كه با صداقت و صميميّت همراه باشد. كسى كه مردم را فريب دهد و با زبان چرب ديگران را خام كند، نمىتواند ادعاى مردمدارى داشته باشد و رفتار او ناشى از سعۀ صدر نيست، بلكه از وسوسۀ شيطان سرچشمه مىگيرد و مهم آنكه به مقصود مورد نظر هم نخواهد رسيد و از تملّق يا نيرنگ خود نتيجۀ مطلوب نخواهد گرفت.
كسانى كه مردم را فريب مىدهند و صفا و صداقت ندارند و با ظاهرى مردم فريب، به نيرنگ ديگران مىپردازند، گرچه ممكن است در ابتدا زرق و برقى در زندگى پيدا كنند يا شهرتى به دست آورند، امّا طولى نمىكشد كه اين شهرت بهطور كلّى از بين مىرود و دواندوان بهسوى ضدّ مطلوب خود كه از آن گريزان بودند، مىشتابند.
امام حسين عليه السلام در روايت شيرينى مىفرمايند:
«مَنْ حَاوَلَ أَمْراً بِمَعْصِيَةِ اللَّهِ كَانَ أَفْوَتَ لِمَا يَرْجُو وَ أَسْرَعَ لِمَجِيءِ مَا يَحْذَرُ»(1)يعنى هركس بخواهد از راه گناه به مطلوب خود برسد، نه تنها به مقصود و مطلوب خود نمىرسد، بلكه با شتاب به آنچه از آن حذر داشته خواهد رسيد.
مردمدارى با حقيقت و صداقت و مروّت، همان است كه در روايات شريف اهلبيت عليهم السلام، از جمله حقوق افراد نسبت به يكديگر شمرده شده است:
«أَيْسَرُ حَقٍّ مِنْهَا أَنْ تُحِبَّ لَهُ مَا تُحِبُ لِنَفْسِكَ وَ تَكْرَهَ لَهُ مَا تَكْرَهُ لِنَفْسِكَ»(2)يعنى بايد انسان هرچه براى خود مىخواهد براى ديگران هم بخواهد و آنچه براى خود نمىپسندد براى ديگران هم نپسندد. مرحوم شيخ كلينى در كتاب شريف كافى، روايات مختلفى را با اين مضمون نقل مىكند.
كاسب مردم دار، به طور ناخودآگاه مشترى بيشترى دارد؛ روحانى كه به راستى رابطۀ خود را با خدا و امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف اصلاح كند و در برخورد با مردم، صفا، صداقت و صميميت بيشترى داشته باشد، خواه ناخواه مىتواند با افراد بيشترى رابطه برقرار كند و حرف خود را به ديگران برساند. لذا بحث ما اين است كه انسان در معاشرت با مردم، به گونهاى رفتار كند كه خداوند متعال
خواسته است. آنگونه كه از نظر هر انسان پاك سرشتى، كار و رفتار او درست و منطقى باشد. اتّفاقاً شيوۀ صحيح برخورد و معاشرت اجتماعى، بيشتر فطرى است. اگر كسى با خود بينديشد، فطرت او به او مىفهماند چه رفتارى بهتر و مناسبتر است.
در تاريخ صدر اسلام آمده است كه قبيلهاى نصرانى در اطراف حجاز زندگى مىكردند و رئيس آن قبيله، عدى بن حاتم طائى بود. عدى، پس از درگذشت پدرش حاتم طائى كه به سخاوت مشهور بود، سرپرست قوم شده بود و او و قومش تا بعد از فتح مكّه هنوز اسلام را نپذيرفته بودند. از اين رو گروهى از جانب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى نشر اسلام بهسوى قبيلۀ آنها عزيمت كردند. عدى با شنيدن اين خبر فرار كرد و مسلمانان، خواهر او را كه دختر حاتم طايى بود، بههمراه ساير افراد آن قبيله به مدينه بردند.
وقتى دختر حاتم طائى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را ديد، گفت: من دختر حاتم طائى هستم، عزيز بودم و اكنون ذليل شدهام، شما مرا به خانوادهام برگردانيد. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سكوت اختيار كردند. فرداى آن روز، در ملاقات با آن حضرت، سخنان و درخواست خود را تكرار كرد. پيامبر گرامى در پاسخ فرمودند: از ديروز كه گفتى، من منتظرم شخص امين، مورد اعتماد و خيرخواهى بيابم تا تو را به خانوادهات برگرداند. بالاخره او را به خانوادهاش برگرداندند.
دختر حاتم طائى تحت تأثير رأفت و مردمدارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم قرار گرفت و هنگام بازگشت، برادرش عدى را يافت و به او گفت: آگاه باش كه
دين اسلام پيشرفت مىكند، زيرا واقعيت و حقيقت خاصّى دارد. تو هرچه زودتر نزد پيامبر برو و اسلام اختيار كن.
عدى بن حاتم به مدينه آمد و در مسجد خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد. پيامبر به او احترام گذاشتند، زيرا وى فرزند حاتم طائى بود. پس از نماز، حضرت او را در خانۀ خود مهمان كردند. عدى مىگويد: به دنبال رسول خدا راه افتادم. در وسط راه، در حالى كه هوا بسيار گرم بود، پيرزنى نزد پيامبر آمد و از ايشان سؤال كرد و آن حضرت را در آن هواى گرم، معطّل نمود، امّا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با سعۀ صدر و مهربانى، جواب وى را دادند تا اينكه سؤال او تمام شد. عدى بن حاتم چون معمولاً با ثروتمندان و طبقۀ اشراف سر و كار داشت و اينگونه رفتارها را نديده بود، تحريك عاطفه شد و با توجّه به گفتههاى خواهرش، زمينۀ پذيرش اسلام در وجود او ايجاد گرديد. با خود گفت: اين مرد نمىتواند انسانى معمولى باشد. سپس وقتى به خانۀ پيامبر آمد و سادهزيستى ايشان را ديد، بسيار تعجّب كرد كه چگونه حاكم حكومت، چنين زندگى سادهاى دارد؟
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم احترام خاصّى به او گذاشتند و پس از صرف غذا، جملهاى گفتند كه او حيران ماند. فرمودند: تو كه نصرانى نيستى، چرا از نصرانىها عُشريه مىگيرى؟
در نصرانيّت واجب بود كه يك دهم از اموالشان را تحت عنوان عُشريه به رئيس و بزرگ قبيله بدهند. عدى بن حاتم نصرانى نبود، امّا قوم او كه نصرانى بودند، از اين حقيقت خبر نداشتند و به او به عنوان بزرگ قوم نصرانى، عشريه مىپرداختند. پيامبر فرمودند: گرفتن عشريه براى تو كه نصرانى نيستى، حقّ الناس است و گناه بزرگى دارد.
عدى بن حاتم با شنيدن اين واقعيّت از زبان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه هيچ كس جز خودش از آن مطلبع نبود و با زمينهاى كه در اثر مردمدارى آن حضرت در او ايجاد شده بود، مسلمان شد.
در واقع، مردمدارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، احترام به دختر حاتم طايى، توجّه به خواستههاى مردم، به خصوص پاسخگويى ايشان در هواى گرم به سؤالات يك پيرزن، سادهزيستى آن حضرت و نيز خبر غيبى ايشان، باعث اسلام آوردن عدى بن حاتم شد.
همچنين اين حكايت آموزنده به ما مىفهماند كه يكى از دلايل پيشرفت اسلام، سعۀ صدر، مردمدارى و صبر و استقامت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در برابر حوائج و توقعات مردم بود.
نكتۀ آخر آنكه، مردمدارى و حفظ شخصيت اجتماعى، واجب و لازم است. استاد بزرگوار ما حضرت آيت الله العظمى بروجردى بعضى اوقات در ضمن درس مىفرمودند: «بهدست آوردن شخصيت واجب نيست، امّا از دستدادن شخصيت حرام است.» اين جمله، انصافاً جملۀ پرمغز و والايى است و بايد به آن اهميّت داده شود.
در گفتار پيشين بيان شد كه نتيجۀ صبر اجتماعى و مردمدارى، احراز شخصيت اجتماعى و حكومت بر دلهاست. اگر كسى شخصيت اجتماعى و حكومت بر دلها داشته باشد، در جامعه و بين مردم از تأثير و نفوذ مطلوبى برخوردار خواهد شد. در اين جلسه به بحث سعۀ صدر در مواجهه با مردم پرداخته مىشود.
صدر
يكى از اقسام صبر اجتماعى، سعۀ صدر است. انسان بايد در زندگى سعۀ صدر داشته باشد. انسان بايد دريادل باشد تا بتواند حرفها را اگرچه مخالف با عقيدهاش باشد و مخالف با منفعت ظاهرى او باشد، هضم كند.
كسى كه سعۀ صدر دارد، مثل درياست. دريا مرتّب آلودگى پيدا مىكند. علاوه بر اينكه نهرهاى فراوان و آلودگىهاى فراوان در آن وارد مىشود، ميكروبها از هوا و ساير راهها به آن وارد مىشود و بالأخره شبانهروز آب درياها آلوده مىشود؛ امّا اين دريا شكل آلودگى بهخود نمىگيرد و آلودگىها را رفع مىكند.
پاسخگويى به تمام توقّعات مردم و رفع همۀ حوائج و نيازهاى ديگران، انصافاً كار مشكلى است؛ امّا مفيد و لازم است. اگر كسى بتواند با مردم بسازد و مردمدارى به معناى ساختن با مردم و تحمّل عقيدۀ آنان را داشته باشد و با تسلّط بر اعصاب و ارائۀ استدلال، با ديگران برخورد كند، در كسب شخصيت اجتماعى موفّق خواهد بود. معمولاً عقيدۀ مردم با هم متفاوت است و كسى نمىتواند انتظار داشته باشد همه، عقيدۀ او را بپذيرند. بنابراين اگر جاى دليل است، بايد با تسلّط بر اعصاب و با دليل و برهان، طرف مقابل را قانع كند و انتظار و توقع او را برآورده سازد و در مواردى كه جاى بحث و استدلال نيست، انسان بايد صبر و سكوت كند و با سكوت خود، پاسخ توقع كسى كه اهل استدلال نيست را بدهد. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
(وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً)(1)
وقتى كه مىبينيد طرف مقابل، توجّهى به استدلال ندارد، بايد سكوت كنيد. بايد توقّع و درخواست او را با سكوت پاسخ دهيد. بدانيد كه لجاجت و مجادله در اين زمينه، نه تنها راه حل نيست، بلكه حتماً نتيجۀ عكس مىدهد.
در گفتارهاى گذشته بيان شد كه جدل ميان دو جوان، بهخصوص مجادلۀ بين زن و شوهر، از جمله عواملى است كه محبّت را از بين مىبرد. اينكه مرد يك حرفى بزند و زن جوابى بدهد و مرّتب بگو مگو و بحث و جدل داشته باشند، محبّتى بين آنها باقى نخواهد ماند و بدون محبّت هم زندگى به مرگ تدريجى مبدّل مىگردد.
1) . فرقان، 63: «و چون نادانان ايشان را طرف خطاب قرار دهند به ملايمت پاسخ مىدهند.»
اساساً مجادلۀ دو نفر به خصوص در حضور ديگران، به جاى ارتقاى شخصيت، موجب نابودى شخصيت آنها مىشود و نه تنها محبّت و محبوبيّت را از بين مىبرد، بلكه بذر بغض و دشمنى در دل آنان مىكارد.
احراز شخصيبت اجتماعى در بين مردم، در اثر پاسخگويى شايسته به توقّعات ديگران و خدمت خالصانه به همنوعان حاصل مىشود.
قرآن شريف يكى از معجزات و كرامات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را سعۀ صدر و دريادلى ايشان مىداند:
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ، وَ اَلنَّجْمِ إِذٰا هَوىٰ، مٰا ضَلَّ صٰاحِبُكُمْ وَ مٰا غَوىٰ)(1)
قسم به ستارهها، ستارههاى متحرّك، قسم به صاحب شما و اين فردى كه در ميان شما زندگى كرد؛ امّا گمراهى شما را به خود نگرفت، بلكه شما را همرنگ خود نمود و در گمراهىها و ضلالتهاى شما آلوده نشد.
براى اهميّت اين موضوع، به اين مثال ساده توجّه كنيد: يك حوض آب بسيار آلوده را در نظر بگيريد. اگر يك استكان آب بسيار صاف و زلال در اين حوض بريزيد، فورا در آب حوض محو مىشود و صددرصد آلوده مىگردد. حال اگر بنا باشد آب در استكان آلوده نشود، بلكه حوض را به رنگ خود درآورد، معجزه مىخواهد.
1) . نجم، 1 و 2: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، سوگند به ستاره، چون فرود مىآيد، [كه] يار شما نه گمراه شده و نه در نادانى مانده.»
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم هنگام بعثت، در بين مردم مكّه، تنها و مانند يك استكان آب زلال و تصفيه شده بودند. آن حضرت در آن محيط آلوده، بهجاى آنكه رنگ اجتماع را به خود بگيرند، به محيط آلوده فرمودند: من رنگ تو را نمىگيرم، بلكه تو را به رنگ خود در مىآورم! و در حالى از دنيا رفتند كه نه تنها مكّه و مدينه، بلكه تمام منطقۀ آلودۀ حجاز را تصفيه كردند و به مقام انسانيّت رساندند. ايشان با صبر و استقامت و بهعبارت ديگر با سعۀ صدر، توانستند مسلمانهاى صدر اسلام را بسازند.
قرآن شريف، بر سعۀ صدر تأكيد فراوانى دارد:
(أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاٰمِ فَهُوَ عَلىٰ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ أُولٰئِكَ فِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ)(1)
عبارت «فَوَيْلٌ لِلْقٰاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اَللّٰهِ» كه پس از «أَ فَمَنْ شَرَحَ اَللّٰهُ صَدْرَهُ» آمده، به اين معناست كه واى به كسى كه سعۀ صدر نداشته باشد و خوشا به حال كسى كه سعۀ صدر دارد و با نور خدا زندگى مىكند. قرآن كريم نام سعۀ صدر را «نور خدا» گذاشته است. نظير اين آيه، چندين مرتبه در قرآن آمده است.
وقتى حضرت موسى عليه السلام به رسالت مبعوث شد، به ايشان خطاب شد:
1) . زمر، 22: «پس آيا كسى كه خدا سينهاش را براى [پذيرش] اسلام گشاده، و [در نتيجه] برخوردار از نورى از جانب پروردگارش مىباشد [همانند فرد تاريكدل است]؟ پس واى بر آنان كه از سختدلى ياد خدا نمىكنند؛ اينانند كه در گمراهى آشكارند.»
(اِذْهَبْ إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ)(1)
بهسوى فرعون برو و او را هدايت كن. امّا با مردمدارى و با زبان خوش و با گفتار پرمحتوا با او سخن بگو:
(فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ)(2)
خداوند متعال دوست دارد حتّى فرعون كه از نظر طغيان و سركشى سرآمد روزگار است، هدايت و بهعبارت ديگر، آدم شود. حضرت موسى براى انجام اين رسالت خود در برابر فرعون، كه ابر قدرت زمان بود و علاوه بر سلطنت، ادّعاى خدايى مىكرد و مردم او را به خدايى قبول داشتند، لشكر مجهّز يا امكانات خاصّى مطالبه نكرد، بلكه گفت كه خدايا به من سعۀ صدر عنايت كن:
(رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي)(3)
اساساً موفقيّت در حكومت، با سعۀ صدر امكانپذير است:
«آلَةُ الرِّيَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْر»(4)بنابر تصريح قرآن كريم، فرعون و بنىاسرائيل دو مانع اساسى و قدرتمند براى رسالت حضرت موسى عليه السلام محسوب مىشدند، امّا آن حضرت، در حالى كه تنها بود، توانست بر همۀ مشكلات فائق آيد و پيروز ميدان شود. اين پيروزى، علاوه بر تلاش بىوقفه و نيز برقرارى ارتباط عاطفى حضرت موسى عليه السلام با خداوند و رعايت تقوا، مرهون صبر و سعۀ صدر اوست.
قرآن كريم در ادامه و پس از مطالبۀ شرح صدر توسّط حضرت موسى، عبارات ظريف و دقيقى دارد كه معلوم نيست حضرت موسى عليه السلام اين عبارت را در آن موقعيّت بيان كرده يا خداوند تعالى براى فهم بشريّت فرموده است. در واقع با بيان چند جملۀ كوتاه، آثار و بركات سعۀ صدر را بيان كرده است. مىفرمايد:
(وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي)(1)
يعنى خدايا سعۀ صدر به من عطا فرما، آنگاه كارها آسان مىشود و به تنهايى مىتوانم در مقابل فرعون موفق شوم. سپس مىگويد:
(وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي)(2)
خدايا سعۀ صدر به من بده، آنگاه ارادهام قوى مىشود و مىتوانم در مقابلش قد علم كنم. بعد مىافزايد:
(يَفْقَهُوا قَوْلِي)(3)
خدايا سعۀ صدر به من بده، آنگاه مىتوانم حرفم را در مقابلش بزنم.
بر اين اساس، سعۀ صدر كارها را آسان مىكند، حتّى اگر كارى به سختى و بزرگى ايستادگى در برابر فرعون باشد. انسان اگر سعۀ صدر داشته باشد، ارادهاش قوى مىشود. وقتى ارادۀ كسى قوى شد، بر خود تسلّط پيدا مىكند. وقتى بر خود تسلّط پيدا كرد، مىتواند خوب مردمدارى كند. به عبارت ديگر
مىتواند شخصيت اجتماعى پيدا كند و در پرتو آن، مىتواند آنچه درون خود دارد، بيان كند و ديگران از گفتهاش بهرهمند شده، استفاده ببرند. در روايات نيز تأكيد شده است كه دعاهاى حضرت موسى را زياد بخوانيد تا دريا دل شويد و بتوانيد بر خود تسلّط يابيد.
اگر سعۀ صدر نباشد، مردمدارى هم نخواهد بود؛ لذا هركس در هر موقعيّت شغلى و اجتماعى كه قرار دارد، به يقين با سعۀ صدر موفقتر خواهد بود. كاسبى كه سعۀ صدر دارد، گرچه در مغازه چيزى بيش از ديگر فروشندگان ندارد، ولى هميشه فروش بهترى دارد. راز موفقيّت او از ديدگاه روانشناسى، مردمدارى و سعۀ صدر او در برخورد با مردم است. دربارۀ روحانيت نيز قضيه به همين شكل است. بعضى از روحانىها در كارهاى تبليغى خود، موفّقتر هستند. وقتى در كار آنها دقّت كنيم، متوجّه مىشويم كه خوب مردمدارى مىكنند و به خوبى توانستهاند مردم را جذب كنند.
در نظام خانواده نيز همين حقيقت صادق است؛ گاهى زن در امر شوهردارى بسيار موفّق است و در حالى كه كه از لحاظ زيبايى در حدّ متوسّط است و از نظر خانوادگى، خانوادۀ خاصّى ندارد، امّا خوب شوهردارى مىكند و مىداند چگونه بر دل شوهر خود حكومت كند. به اندازهاى بر دل شوهر حكومت پيدا كرده كه براى شوهر، تمام دنيا يك طرف و اين خانم يك طرف است. گاهى نيز مرد از لحاظ امكانات مالى در حدّ پايينى است و نمىتواند خانهاش را اداره كند، از نظر موقعيت اجتماعى هم در حدّ متوسّط يا پايين است، امّا در خانه توانسته است بر دل همسر خود حكومت كند. از اين جهت
بين همسر و فرزندان ابهّت خاصّى دارد و فرزندان از او حساب مىبرند. وقتى در زندگى او كنكاش كنيم، خواهيم ديد كه او خوب مردمدارى مىكند و از سعۀ صدر فراوانى برخوردار است. در حقيقت، هركه سعۀصدر و مردمدارى دارد، شخصيت اجتماعى دارد و هركه ندارد، از شخصيت اجتماعى هم برخوردار نيست.
از جمله مسائل مهم در صبر اجتماعى، بحث خدمت به خلق است. خدمت به خلق، علاوه بر آنكه وظيفهاى اجتماعى بهشمار مىرود، انجام خوب و درست آن، نيازمند صبر و استقامت است.
خدمت به خلق خدا واجب و لازم است. البته اين امر واجب، سخت و مشكل بوده و نيازمند صبر و استقامت مىباشد. صبر، ثواب فراوانى دارد و اجر و پاداش آن نيز بدون حساب است. چنانكه قرآن كريم مىفرمايد:
(إِنَّمٰا يُوَفَّى اَلصّٰابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسٰابٍ)(1)
بايد دانست كه ارزش صبر و استقامت براى خدمت به خلق خدا، از صبر در ساير امور بيشتر است.
1) . زمر، 10: «شكيبايان پاداش خود را بىحساب [و] به تمام خواهند يافت.»
اهل سير و سلوك براى رفع گرفتارى از ديگران اهميت ويژه قائلند و در اثر مداومت بر گره گشايى و شادكردن دل ديگران، به مقامات والاى عرفانى مىرسند و كشف و شهود پيدا مىكنند. خدمت خالصانه به خلق خدا، اهل معرفت را به جايگاهى مىرساند كه جداً با عالم ملكوت و اهل آن ارتباط دارند.
حتّى ايشان مواظبت از حيوانات و كمك به آنها را وظيفۀ خود مىدانند و مثلاً هنگام بارش برف و باران، به فكر مورچهها و پرندهها هستند و در سرما و گرما مراقب حيوانات هستند. بنابراين انسان نه تنها بايد به فكر خانواده و اطافيان باشد، بلكه بايد به فكر خويشان و همسايهها و به فكر همۀ مردم و حتّى به فكر حيوانات هم باشد تا مورد رضايت و پسند خداوند و اهلبيت عليهم السلام قرار گيرد و در قيامت، سرافراز و سربلند گردد.
مرتبۀ اوّل از خدمت به خلق كه فوقالعاده مهم است، ولى كمتر به آن توجّه مىشود، دفاع از مردم است. دفاع از جان، ناموس، آبرو و مال ديگران، واجب است و بايد براى مسلمانان اهميّت ويژه داشته باشد. اينكه انسان تعرّض به جان يا آبرو يا مال ساير انسانها نكند كافى نيست، بلكه هركس بايد از ديگران به اندازۀ توان دفاع كند.
دفاع، گاهى در برابر جان و جسم ديگران است، مثلاً انسان ببيند شخصى را كتك مىزنند يا قصد كشتن او را دارند، واجب است از او دفاع كند كه به آن، دفاع از شخص گفته مىشود. امّا قسم مهمتر دفاع، دفاع از شخصيت و
آبروى ديگران است؛ نظير اينكه انسان در غياب كسى، غيبت او را بشنود. در اين صورت، دفاع از شخص غايب واجب است. اگر در جلسهاى شخصيت كسى را مىكوبند، واجب است از او دفاع شود. دفاع از مؤمن، ثواب فراوانى، حتّى بالاتر از ثواب جبهه دارد و كوتاهى در دفاع، نه تنها مذمّت شده، بلكه باعث ثبت گناه همان غيبت يا اهانت يا تهمت براى شنونده مىشود.
همۀ فقها و بزرگان، بر اساس تعاليم دينى تأكيد دارند كه غيبت، گناه كبيره است و به تعبير روايات، «أَشَدُّ مِنَ الزِّنَا»(1)است. همچنين گناه شنونده و كسى كه در برابر غيبت ديگرى ساكت بماند نيز مثل كسى است كه غيبت كرده است. پس، دفاع از كسى كه غيبت او مىشود، لازم است. دفاع از آبروى مردم، دفاع در برابر اهانت به ديگران يا دفاع از كسى كه به او تهمت زده مىشود نيز، گرچه مشكل است، ولى لازم و واجب است. اگر انسان شاهد خوار و ذليل شدن ديگران يا اهانت به آنان باشد، بايد دفاع كند.
توهين به يك شيعه، طبق حديث قدسى، جنگ با خداست:
«مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ»(2)بر اساس اين حديث قدسى، كسىكه آبروى ديگران را ببرد و به آنها توهين كند، به جنگ با خدا رفته است. در روايت آمده است كه منظور از اولياء در اين حديث، خواص و اخصّالخواص و اولياء الله اصطلاحى نيست، بلكه مراد، همۀ شيعيان هستند.
سكوت در برابر اهانت نيز نظير سكوت در شنيدن غيبت و تهمت، گناه بزرگى محسوب مىشود. يعنى اگر كسى ببيند به شيعهاى اهانت مىشود، به هر اندازه كه مىتواند، بايد دفاع كند. مثل آنكه ببيند كسى مظلوم واقع شده يا مظلومى مورد ظلم است، بايد از او دفاع كند، امّا وقتى آبروى كسى در مخاطره باشد، دفاع از او اهميّت بيشترى دارد. دفاع از آبروى مسلمان، فضيلتى است كه در زمان حاضر، مطرود و فراموش شده است؛ در حالى كه فقهاء و علماى علم اخلاق، تأكيد فراوانى بر آن دارند.
ظلم و ستم، گناه بزرگى است كه در تعاليم دينى مورد مذمّت و نكوهش فراوان واقع شده و در اين راستا، ظالم، از نظر قرآن كريم و روايات، مستحقّ عذاب خوار كنندۀ دنيا و آخرت است. امّا بايد دانست كسى كه بتواند مانع ظلم ظالم شود، يعنى قادر باشد از مظلوم دفاع كند و در اين زمينه كوتاهى نمايد، در قيامت مثل همان ظالم است. قرآن كريم مىفرمايد:
(وَ لاٰ تَرْكَنُوا إِلَى اَلَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ اَلنّٰارُ وَ مٰا لَكُمْ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ مِنْ أَوْلِيٰاءَ ثُمَّ لاٰ تُنْصَرُونَ)(1)
حتّى امام صادق عليه السلام مىفرمايند: «يارى كنندۀ ظالم، گرچه به اندازۀ آب ريختن در دوات يا تراشيدن قلم، او را كمك كرده باشد، همراه با آن ظالم در صندوقى از آهن است و با هم به جهنّم پرتاب مىشوند.»(2)
طبق روايت ديگرى، ياور ظالم در قيامت در خيمهاى آتشين مىماند تا خداوند متعال به حساب بندگان رسيدگى فرمايد.(1)
نظير اين دو روايت، در بيانات ارزشمند اهل بيت عليهم السلام فراوان است و اين تأكيد و فراوانى به ما مىفهماند كه بايد به اندازۀ توان، مانع ظلم ظالم و ياور مظلوم باشيم. اميرالمؤمنين عليه السلام در وصيت خود به امام حسن و امام حسين عليهما السلام مىفرمايند: دشمن ظالم و يارى دهندۀ مظلوم باشيد:
«كُونَا لِلظَّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً»(2)بر اين اساس، همۀ ما وظيفه داريم به فرياد مظلوم برسيم، وظيفهاى كه متأسّفانه فعلاً در جامعه متروك است و بايد زنده شود. همه بايد توجّه داشته باشند كه غيبت، تهمت، اهانت، شايعه و اين قبيل گناهان بزرگ، ظلم است و كسى كه غيبت او مىشود يا به او اهانت مىگردد يا مورد اتّهام واقع مىشود، مظلوم است و بايد همه از او دفاع كنند. كوتاهى در دفاع از مظلوم نيز همانطور كه بيان شد، موجب ثبت همان ظلم در پرونده مىشود و عذابى مطابق با عذاب ظالم به همراه خواهد داشت.
آبروى انسان از همۀ دارايى او با ارزشتر است. اساساً انسان مال و دارايى را براى حفظ آبرو مىخواهد و بردن آبروى يك نفر، ظلمى به اندازۀ ازبينبردن همه چيز اوست. بنابراين اگر آبروى كسى در مخاطره باشد، هركس با خبر شود، وظيفه دارد به اندازۀ توان به دفاع از او بپردازد و آبروى وى را حفظ كند.
مسلمان بايد براى همه شخصيت قائل باشد و با تلطّف و مهربانى و با احترام به شخصيت ديگران، زينت اسلام و مسلمين باشد. مگر مى شود يك مسلمان زبان گزنده داشته باشد و غيبت، اهانت و تهمت از او سر بزند؟ مگر مىشود با زبان يا با عمل خود ديگران را تحقير كند يا كوبندگى داشته باشد؟ چنين زبانى را آتش جهنّم مىبلعد و تجسّم عمل آن، مار و عقربى مىشود كه در قبر و در شب اوّل قبر مونس انسان است و به جان او مىافتد و او را مىگزد.
اين سخنهاى چو مار و كژدمت *** مار و كژدم مىشود گيرد دمت
بايد توجّه داشت كه بيش از نود درصد شايعه پراكنىها غيبت نيست، بلكه تهمت است؛ زيرا تعريف غيبت اين است كه آن شخص صفت رذيله يا عيبى داشته باشد كه اگر پشت سر او يا در روى او بگويند، بدش مىآيد و امّا تهمت آن است كه آن عيب را نداشته باشد يا آن كار زشت و سخن ناروا كه به او نسبت مىدهند را مرتكب نشده باشد، ولى او را متّهم كنند.
گناه غيبت بزرگ است و بهقول قرآن شريف، خوردن گوشت برادر مرده است؛(1)امّا گناه تهمت به نسبت بزرگتر است. از اين جهت معنا ندارد غيبت و تهمت در زندگى مسلمان باشد و همچنين معنا ندارد مسلمان شاهد غيبت و تهمت و اهانت به ديگران باشد و سكوت كند، بلكه بايد دفاع كند.
1) . حجرات، 12.
اگر انسان ببيند به ديگرى تهمت مىزنند و شايعهاى منتشر مىكنند، بايد با تلطّف و مهربانى از او دفاع كند و همراه با استدلال، به فرياد آبروى مردم برسد.
مسلمانان صدر اسلام وقتى به همديگر مىرسيدند، پس از سلام، آيات سورۀ «والعصر» را به عنوان تعارف و احوالپرسى براى هم مىخواندند. امّا امروزه شاهد هستيم كه بسيارى از افراد در مواجهه با هم، پس از سلام مىگويند: چه خبر؟ ديگرى نيز در پاسخ اين سؤال، باب غيبت و تهمت و شايعه را باز مىكند و در حقيقت زبان خود را رها مىكند كه هرچه مىخواهد بگويد.
ننگ است كه مسلمان در جمهورى اسلامى، با تكيه بر خواندن يك خبر در روزنامه يا سايت يا شنيدن از ديگران به نقل آن بپردازد و گناه بزرگ شايعه پراكنى را در پروندۀ خود ثبت كند.
بسيارى از گرفتارىهاى فردى و اجتماعى كه امروزه گريبان مردم را گرفته است، در اثر بىتوجّهى و غفلت از اين گناهان بزرگ است. در واقع اثر وضعى اهانت، تهمت و غيبت، گرفتارى و سرگردانى است كه بسيارى از مردم به آن مبتلا شدهاند.
بسيارى از شما عزيزان ممكن است خودتان غيبت نكنيد، امّا شنوندۀ غيبت باشيد. ممكن است به كسى تهمت نزنيد، امّا شنوندۀ تهمت باشيد. ممكن است به كسى ظلم و اهانت نكنيد، امّا بينندۀ اهانت و ساكت در برابر آن باشيد. از نظر اسلام، گناه ديدن و شنيدن و سكوت، با گناه انجام دادن آن معصيت تفاوتى ندارد و هر دو زشت و ناپسند است. حتّى در روايات آمده است:
«وَ مَنْ ظُلِمَ بِحَضْرَتِهِ مُؤْمِنٌ أَوِ اغْتِيبَ وَ كَانَ قَادِراً عَلَى نَصْرِهِ وَ لَمْ يَنْصُرْهُ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَه وَ مِنْ رَسُولِهِ»(1)امّا مصيبت بالاتر آن است كه برخى نه تنها ساكتند، بلكه نسبت به آن گناه ترغيب و تحريص هم دارند و با گناهكار همراهى مىكنند و اين افراد بايد بدانند كه مشابه آن آبروريزى براى خود آنان هم اتّفاق خواهد افتاد.
در مقابل، اگر انسان هنگام مواجهه با اين گناهان بزرگ به وظيفۀ دينى و انسانى خود عمل كند و از مظلوم دفاع نمايد، نهتنها كار او فضيلت و ثواب فراوانى دارد، بلكه بهطور طبيعى بين مردم محبوبيّت پيدا مىكند؛ همه چنين كسى را دوست دارند و مىتواند بر دلها حكومت كند. زيرا مثلاً اگر در جلسهاى پشت سر كسى غيبت كردند يا تهمت زدند و شما دفاع كرديد، دفاع شما به گوش آن مظلوم خواهد رسيد و او هميشه خاطرۀ شيرينى از شما دارد و شما را دوست خواهد داشت.
همچنين هركس ديگرى كه از دفاع شما مطّلع گردد، چون فطرت او موافق عمل نيكوى شماست، قلباً نسبت به شما و فعل شما احساس خوبى دارد و بدين طريق نزد همۀ مردم، محبوبيّت خاصّى پيدا مىكنيد، هرچند ممكن است افراد گناهكار كه از دفاع شما عصبانى هستند، اين محبوبيّت قلبى را بهروى خود نياورند و خلاف آن عمل كنند.
1) . إرشاد القلوب، ج 1، ص 76: «كسىكه در حضور او به مؤمنى ظلم شود يا غيبت مؤمنى گردد و او بر يارىكردن او قادر باشد و يارى نكند پس بهتحقيق كه مشمول غضب خدا و رسول شده است.»
در ادامۀ بحث مراتب خدمت به خلق كه از وظايف اجتماعى انسان است، به تشريح ساير مراتب خدمت به خلق و مصاديق آن پرداخته مىشود.
قرآن كريم در آيات فراوانى و شايد بيش از صد مرتبه، با عباراتى نظير (وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ) به دستگيرى از همنوعان و رسيدگى به خلق خدا تأكيد كرده و مىفرمايد كه هر مسلمان وظيفه دارد به اندازۀ توان و قدرت، به مخلوقات خداوند خدمت كند. بنابر نظر قرآن مجيد، مسلمان همانطور كه بايد به فكر خود و به فكر خانواده باشد، لازم است به اندازۀ توانايى به فكر ديگران هم باشد:
(لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّٰا آتٰاهُ اَللّٰهُ)(1)
1) . الطلاق، 7: «بر توانگر است كه از دارايى خود انفاق كند، و هر كه روزى او تنگ باشد بايد از آنچه خدا به او داده انفاق كند.»
آنكه تمكّن و ثروت دارد، در اين خصوص وظيفۀ سنگينى دارد و آنكه اصلاً تمكّن ندارد، بهاندازۀ وسعش بايد كمك كند و بالأخره همه بايد به فكر يكديگر باشند.
همچنين از منظر تعاليم دين اسلام، كوتاهى در خدمت به خلق خدا، گناهى بزرگ است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمودند: كسى كه سير بخوابد و همسايۀ او گرسنه باشد، مسلمان نيست:
«مَا آمَنَ بِي مَنْ بَاتَ شَبْعَانَ وَ جَارُهُ جَائِعٌ»(1)قرآن كريم، علاوه بر تأكيد و سفارش فراوان بر عمل به قانون مواسات، در اين باره هشدار تكاندهندهاى دارد و مىفرمايد:
(وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ)(2)
يعنى آن كسانى كه به جمع مال مىپردازند و در حالىكه مىتوانند به ديگران كمك كنند، كوتاهى مىكنند، عذاب دردناكى دارند.
سپس مىفرمايد: در قيامت همان پولها و سكّههايى كه بايد به ديگران كمك مىكردند، آتش مىشود و آن آتش را به پشت و پهلو و پيشانى آنها مىگذارند و از طرف خداوند يا ملائكه به آنها خطاب مىشود: كيفر آنچه را جمع كرده بوديد، بچشيد:
(يَوْمَ يُحْمىٰ عَلَيْهٰا فِي نٰارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوىٰ بِهٰا جِبٰاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هٰذٰا مٰا كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مٰا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ)(1)
مسلمان، بايد به فكر همۀ انسانها و همۀ مخلوقات، حتّى به فكر كفّار باشد. البته كافر حربى، مسئلۀ ديگرى دارد و اگر كافر، حربى نباشد، بايد به فكر او هم باشيم. امّا گذشته از اين بحث، دست كم، شيعيان بايد به فكر يكديگر باشند. خودگرايى و بىتفاوتى نسبت به مردم، از نظر انسانيت و از نظر اسلام مطرود و مذموم است و هركس به اندازۀ توان بايد به ديگران كمك كند. اگر كسى بتواند، بايد در ازدواج دختران و پسران نيازمند كمك كند و براى آنها جهيزيه يا مسكن تهيه كند و آنكه نمىتواند دست كم بايد به فكر شام و خوراك ديگران باشد و براى تأمين معيشت مردم تلاش كند و در هر صورت كوتاهى در اين زمينه ممنوع است. به قول سعدى:
بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى
ج
كمك كردن و دستگيرى از ديگران، ربطى به خمس هم ندارد. مردم بايد طبق آيۀ شريفۀ قرآن، خمس مال خود را بپردازند و افزون بر آن، به فقرا و ضعفا هم رسيدگى كنند.
1) . توبه، 35: «روزىكه آن [گنجينه] ها را در آتش دوزخ بگدازند، و پيشانى و پهلو و پشت آنان را با آنها داغ كنند [و گويند:] اين است آنچه براى خود اندوختيد، پس [كيفر] آنچه را مىاندوختيد، بچشيد.»
در قانون مواسات، مالك مال، خود انسان است و بايد از اموال خودش به ديگران ببخشد، امّا در خمس، مالكيّتى بر يك پنجم منفعت و درآمد ندارد. قرآن كريم در اينباره مىفرمايد: هركه منفعتى كسب كرد و مالى به دست آورد، يك پنجم آن متعلّق به او نيست:
(وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي اَلْقُرْبىٰ وَ...)(1)
اساساً طبق روايات و نظر فقها، اگر كسى خمس ندهد، تصرف در اموالش اشكال دارد؛ زيرا اهل بيت عليهم السلام در اموال او شريكند و تصرف در اموال بدون اجازۀ شريك، جايز نيست. بنابراين پرداخت خمس يك وظيفۀ دينى است و در خصوص قانون مواسات رفع تكليف نمىكند و كسى كه خمس مىدهد، نمىتواند خود را موظّف به دستگيرى از نيازمندان نداند.
حاكميّت فرهنگ خدمت به خلق خدا در جامعه و عمل به قانون مواسات، نتايج مثبت و آثار و بركات فراوانى دارد. از جمله بركات آن اين است كه زندگى منهاى فقر در اجتماع پديدار مىشود و فقر، تنگدستى، عزوبت و مفاسد تابع آن از جامعه رخت برمىبندد. نزاع و اختلاف، از جامعه زدوده مىشود و در يك كلام، زندگى مردم، بهشتى مىشود.
1) . أنفال، 41: «و بدانيد كه هر چيزى را به غنيمت گرفتيد، يك پنجم آن براى خدا و پيامبر و براى خويشاوندان...»
در زمان ظهور حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف و پس از آن در دوران رجعت و در حكومت اهلبيت عليهم السلام قانون مواسات احياء مىشود و مردم به آن عمل مىكنند. در نتيجه، در آن دوران، مردم از زندگى بهشتى برخوردار مىشوند و گويا بهشت دنيا براى آنها پديدار مىگردد. در آن زمان، ظلم، تبعيض، فقر، فساد، نزاع و اختلاف در جامعه ريشهكن مىشود و بالاخره همه و همه در رفاه و آسايش به سر خواند برد.
آنچه در اين خصوص توجّه مىطلبد، اينكه، آن همه نعمت و رفاه و آسايش، حاصل معجزه و خرق عادت نيست، بلكه عمل به دستورات حيات بخش قرآن و عترت، به خصوص عمل به قانون مواسات، بهشت دنيايى را براى مردم رقم مىزند. چنانكه در هر زمانى عمل به دستورات و قوانين اسلام، چنين آثار و بركاتى در پى دارد و اين امر، نياز به معجزه ندارد.
همانطور كه به صورت مكرّر به جوانان عزيز متذكر شدهام، ما بايد زمينه ساز و مهياى ظهور باشيم. در واقع، امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف منتظر ما هستند و ما بايد به انتظار ايشان پاسخ دهيم. لذا انتظار فرج كه خيلى ثواب دارد، به معناى آمادگى ظهور حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف است و ظهور آن حضرت به دست ما است.
ظهور، با دو انقلاب دفعى و تدريجى محقّق مىشود. انقلاب دفعى آن است كه حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف با معجزه، بر كرۀ زمين مسلّط مىشوند و به دست شيعه و به رهبرى ايشان پرچم اسلام روى كرۀ زمين افراشته مىشود. امّا انقلاب تدريجى بايد توسّط شيعيان صورت گيرد؛ به اين معنا كه آنان با عمل خود زمينهساز ظهور شوند و براى آن آمادگى داشته باشند. هرگاه اين
آمادگى و زمينه سازى محقّق شد، امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف با انقلاب دفعى خواهند آمد و شيعيان به رهبرى ايشان بر كرۀ زمين، مسلّط و مستقر مىگردند. پس از آن حكومت اسلامى آن حضرت تشكيل مىشود و در آن حكومت با حاكميّت قوانين قرآن كريم و دستورات عترت طاهره، مردم به بهشت دنيا دست مىيابند.
رفع گرفتارى از مسلمانان بسيار اهميّت دارد و در تعاليم دينى بر آن تأكيد فراوان شده است. از سوى ديگر، كوتاهى در رفع حوائج ديگران، مورد نكوهش شديد قرآن و عترت است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بارها و بارها مىفرمودند:
«مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ»(1)يعنى اگر كسى راجع به حوائج ديگران بىتفاوت باشد، اصلاً مسلمان نيست.
مرحوم كلينى در كافى روايتى نقل مىكند كه بر اساس آن، كسى كه مىتوانسته در دنيا گره از كار ديگران باز كند و كوتاهى كرده است را در قيامت به صف محشر مىآورند. روى او سياه است، چشمانش از ترس فرو رفته، دستان او را به گردن آويختهاند و در غل و زنجير است. بعد خطاب مىشود: اين خائن كسى است كه به خدا و رسول او خيانت كرده است. سپس امر مىشود كه به جهنّم برود.(2)علّت اين همه شدّت و تندى، اين است كه آن شخص قدرت گره گشايى از كار مسلمانها را داشته، امّا نگشوده است.
از آن بدتر، كسى است كه با كوتاهى در رفع حوائج ديگران موجبات اذيت و آزار آنها را فراهم سازد؛ يعنى هنگامى كه مىتواند به كسى كمك كند يا مشكلى را حل كند، از گره گشايى امتناع كند و باعث اذيت ديگران شود يا خودبهخود گره در كار مسلمانان بيندازد و دوست داشته باشد ديگران را اذيت و ناراحت كند. چنين كسانى مبغوض خداوند هستند و نمىتوانند از رحمت و مغفرت الهى بهره مند شوند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در روايتى مىفرمايند:
«مَنْ آذَى مُؤْمِناً وَ لَوْ بِشَطْرِ كَلِمَةٍ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَكْتُوباً بَيْنَ عَيْنَيْهِ آيِسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ»(1)كسى كه كوچكترين اذيت و آزارى به مؤمنين برساند، در قيامت محشور مىشود در حالىكه روى پيشانى او نوشته شده است: «او از رحمت خداوند مأيوس است». واى به حال كسى كه از رحمت، مغفرت و بخشش پروردگار متعال نااميد باشد؛ زيرا هيچ فريادرسى نخواهد داشت.
اگر در جامعه جداً به قانون مواسات عمل شود؛ يعنى اگر هركس به اندازۀ توان به رفع گرفتارى و حلّ مشكلات ديگران بپردازند و مردم گره هاى كار و زندگى همديگر را باز كنند، جامعه در رفاه خواهد بود و هيچ كس يافت نمىشود كه مشكل و گرفتارى داشته باشد، در نتيجه همّ و غم و افسردگى و ناراحتى از اجتماع رخت بر مىبندد.
فساد ادارى فعلى، ناشى از عمل نكردن به قانون مواسات و اهميّتندادن
1) . إرشاد القلوب، ج 1، ص 76.
به دستور اسلام است. چنانكه اگر در ادارهها به قانون مواسات عمل مىشد و گرهگشايى از كار و مشكل مردم اهميّت داشت، اكنون فساد ادارى و پارتىبازى و رشوه خوارى نداشتيم. فساد ادارى كه الان داريم، خيلى ناراحت كننده است و به جمهورى اسلامى ضربه زده است. بدكارى و بيكارى و رشوهخوارى و بىاعتنايى به كار مردم در ادارهها وجود دارد. پروندههاى متراكم چند سال مىماند و رسيدگى به آن مرتب به فردا يا ماه ديگر يا سال بعد حواله مىشود. اين همه، ناشى از اهميّت ندادن به قانون مواسات است.
جوانان عزيز لازم است بدانند كه طبق گواهى مورّخين و افرادى نظير ابنابىالحديد، اميرالمؤمنين عليه السلام در دورانى كه بر دوسوّم جهان حكومت مىكردند، در بعضى از خطبهها با كمال صراحت فرمودهاند: اى مردم! من بر شما حكومت كردم و اكنون فقر در بين شما نيست. حتّى فرمودهاند: علاوه بر نان، آب هم براى شما فراهم كردهام و با آب و نان در رفاه هستيد. از فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام چنين برداشت مىشود كه آن حضرت آب فرات را بهصورت لولهكشى يا غير آن در كوفه توزيع كردهاند.
«مَا أَصْبَحَ بِالْكُوفَةِ أَحَدٌ إِلَّا نَاعِماً إِنَّ أَدْنَاهُمْ مَنْزِلَةً لَيَأْكُلُ الْبُرَّ وَ يَجْلِسُ فِي الظِّلِّ وَ يَشْرَبُ مِنْ مَاءِ الْفُرَاتِ»(1)جالب آنكه افرادى نظير خوارج نهروان، در آن دوران جزو مستمعين سخنان اميرالمؤمنين عليه السلام بوده و آمادۀ ايراد گرفتن از بيانات ايشان بودهاند.
1) . بحار الأنوار، ج 40، ص 327.
چنانكه در مواردى در تاريخ آمده است كه با لحنى تند، از ايشان و در حين خطبه سؤال كردهاند يا اشكال گرفتهاند و آن حضرت به آنها پاسخ گفتهاند. حال اگر اين ادّعاى اميرالمؤمنين عليه السلام خدشهپذير يا داراى ايراد بود، حتماً خوارج در بين سخنان حضرت اشكال وارد مىكردند و در تاريخ ثبت مىشد، امّا چنين رخدادى در تاريخ گزارش نشده است.
بنابراين مىتوان گفت: اميرالمؤمنين عليه السلام در پنج سال حكومت، در حالىكه سه جنگ مهم به ايشان و حكومت اسلامى ايشان تحميل شد، قانون مواسات را در جامعه حاكم كردند و معضلاتى نظير فقر، نارسايى و گرفتارى را ريشهكن فرمودند.
شيعۀ اميرالمؤمنين عليه السلام بايد در هر موقعيّت و مقامى كه قرار دارد، از آن حضرت پيروى كند و به اندازۀ توان و قدرت، از مردم رفع گرفتارى كند. اميرالمؤمنين عليه السلام پنج سال حكومت كردند و در آن دوران بر دوسوّم جهان تسلّط داشتند. اطاقى به نام دكةالقضاء در مسجد كوفه تعبيه كرده بودند و در آن اطاق گرفتارى مردم را به محض درخواست، اصلاح مىكردند و بعضى اوقات هم وقت اضافه مىآوردند و كسى كه حاجتى داشته باشد باقى نمانده بود. در اين مواقع، همان جا مىماندند تا افراد حاجتمند بيايند يا در كوچههاى كوفه قدم مىزدند و از مسلمانان رفع گرفتارى مىكردند.
راوى مىگويد: روزى در حالىكه آفتاب، گرم و سوزان بود، اميرالمؤمنين عليه السلام را مشاهده كردم كه در وسط آفتاب ايستادهاند. به ايشان گفتم: يا اميرالمؤمنين! اين ساعت در اين هواى گرم چه مىكنيد؟ حضرت پاسخ دادند: ايستادهام تا اگر كسى مشكل و حاجتى دارد، خواستۀ او را برآورده
كنم. در همين حال، زنى خدمت حضرت آمد و فرياد برآورد: شوهرم بر من ستم كرد و مرا ترساند و سوگند خورد كه مرا خواهد زد. اميرالمؤمنين عليه السلام، كسى كه حاكم دوسوّم جهان بود، همراه زن، به طرف خانۀ او راه افتادند. وقتى به خانه رسيدند، حضرت درب زدند. جوانى بىادب درب را باز كرد. امام عليه السلام سلام كردند و با زبان خوش و نصيحتگونه فرمودند: «اى بندۀ خدا! از خدا بترس كه زنت را ترسانده و از خانه بيرون راندهاى.» آن جوان كه با مسجد و معنويات سر و كار نداشت، ايشان را نشناخت. از اينرو گفت: تو را چه به اين كار؟! به خدا سوگند براى خاطر اين سخن تو، او را آتش مىزنم! امام عليه السلام از حرف او بسيار ناراحت شدند، پيراهن جوان را به سختى گرفتند و به او فرمودند: از حرف خود توبه كن!
پس از اين گفتگوها، بر اثر رفت و آمد مردم و احترام آنان به اميرالمؤمنين عليه السلام، جوان هتّاك، كمكم حضرت را شناخت و شروع به التماس و معذرتخواهى كرد. ايشان او را رها كردند و دوباره با ملاطفت او را نصيحت فرمودند كه بايد به زن خود احترام بگذارد. سپس به زن نيز فرمودند كه با شوهرت بساز و او را اينگونه خشمگين مكن!(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام با بزرگوارى خود، بين آن دو را اصلاح فرمودند و از اينكه توانسته بودند بين زن و شوهرى صلح و سازش برقرار سازند، بسيار خوشحال و خشنود بودند. شيعيان آن حضرت نيز بايد از ايشان سرمشق بگيرند و به هر اندازه كه مىتوانند گره از كار و زندگى مردم باز كنند و از گره گشايى خرسند و خوشحال شوند.
1) . الاختصاص، ص 157.
كسى نبايد تصوّر كند عمل به قانون مواسات و در پى آن اصلاح جامعه، شدنى نيست، بلكه قوانين اسلام، سهل و آسان است و حتماً مىشود به آن عمل كرد. اسلام، مدعى سهولت و آسانى قوانين خود است، ولى مسلمانان با ميدان دادن به صفات رذيله، عمل به قوانين و دستورات اسلام را مشكل كردهاند. بنابراين اگر رذائل اخلاقى، نظير بخل، خودگرايى، خودخواهى و لجاجت، ريشه كن يا دست كم سركوب شود و فضائلى همچوه تواضع، سخاوت و بخشش، جايگزين آن رذائل گردد، عمل به برنامهها و دستورات اسلام، بهويژه عمل به قانون مواسات آسان مىشود.
اگر مانع بزرگ صفات ناپسند و رذائل اخلاقى از جامعه زدوده شود، آنگاه همه در فكر كمك بههمديگر و گره گشايى خواهند بود و از هم دستگيرى و رفع گرفتارى خواهند كرد. در آن صورت، هنگام مشاهدۀ يك پيرمرد يا پيرزن در كنار خيابان، همه تلاش مىكنند دست او را بگيرند و با مهربانى به آن طرف خيابان ببرند يا او را سوار ماشين كنند و به منزل برسانند.
اگر خودخواهى و منفعت طلبى ريشه كن شود، پيرمرد يا پيرزن نيازمند به كمك، با پدر و مادر خود انسان تفاوت نخواهند داشت؛ اگر بخل، خودپسندى و دنياگرايى در بين افراد جامعه نباشد، دختر يا پسر ديگران كه آمادۀ ازدواج است و براى مسكن يا جهيزيۀ خود درمانده است، فرزند همۀ مردم مىشود و هركس به اندازۀ توان براى فراهم شدن اسباب زندگى و براى ازدواج او تلاش مىكند.
در بحث صبر اجتماعى، به شرح فضيلت «عفو و گذشت» و تأثير آن در مردمدارى مىپردازيم.
از نظر قرآن كريم، عفو و بخشش داراى سه مرتبه است:
مرتبۀ اوّل؛ اين است كه انسان بدى ديگران را ببيند، امّا براى خدا از آن بگذرد. خداوند تعالى در قرآن خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد:
(خُذِ اَلْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْجٰاهِلِينَ)(1)
مرتبۀ دوّم؛ آن است كه انسان بدى ديگران را نبيند. قرآن كريم، ناديده گرفتن ظلم و بدى ديگران را «صفح» مىنامد و از مؤمنين مىخواهد كه نسبت به هم صفح داشته باشند تا مشمول مغفرت الهى شوند:
1) . اعراف، 199: «گذشت پيشه كن، و به [كار] پسنديده فرمان ده، و از نادانان رُخ برتاب.»
(وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ)(1)
كسى كه انتظار دارد خداوند در قيامت او را ببخشايد، بايد خود نيز، كسانى را كه در حقّ او ظلم كردهاند، ببخشد و مهمتر اينكه ظلم آنان را نديده بگيرد.
مرتبۀ سوّم؛ آن است كه انسان در مقابل بدى ديگران، نسبت به آنها نيكى كند. اين مرتبه از گذشت، انصافاً مشكلتر از مراتب قبلى است، امّا بايد دانست كه در تعاليم دينى، اينگونه عفو و احسان مورد تأكيد فراوان واقع شده و بهصورت جدّى از مسلمانان خواسته شده كه اينچنين باشند. قرآنكريم مىفرمايد:
(يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ اَلسَّيِّئَةَ)(2)
(اِدْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ اَلسَّيِّئَةَ)(3)
اوّلين جملۀ پروردگار عالم در قرآن كريم، «بسم الله الرّحمن الرّحيم» است و با اين جمله به بندگان مىفهماند كه رحمان مطلق و رحيم مطلق است. سپس، اين جملۀ نورانى را صد و چهارده مرتبه در قرآن شريف تكرار مىفرمايد. اين آيه حاكى از آن است كه اوّلاً خدا رحمان است، يعنى خدا
رحمت عام دارد و بندهاش را، هركه باشد، مورد رحمت خود قرار مىدهد؛ ثانياً خدا رحيم است، يعنى رحمت خاص دارد و بندههاى خاصّ خود را مورد لطف و كرامت ويژه قرار مىدهد.
مطلب مهمتر در مهربانى و گذشت خداوند متعال آن است كه طبق تصريح و تأكيد قرآن، توبۀ بندگان را مىپذيرد. به اين معنا كه اگر بنده، جداً بدى كند، اما پشيمان شود و از خداوند عذرخواهى نمايد، خدا او را مىآمرزد. گناه هرچه بزرگ و هرچه فراوان باشد، اگر گناهكار جداً توبه كند، خداوند از گناهش مىگذرد:
(قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ)(1)
نه تنها او را مىبخشد، بلكه بر اساس آيات قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام، به بندۀ توّاب خود سلام مىكند(2)، او را دوست مىدارد(3)، هزار باب رحمت از دنيا و آخرت به روى او مىگشايد(4)و نظير كسى كه گمشدۀ خود را يافته است، از بازگشت بندهاش خوشحال مىشود.(5)
افزون بر اين، بعد از آن همه بدى و ظلم بنده، پروندۀ سياه و پر از گناه او را نابود مىفرمايد و با گشودن يك پروندۀ جديد كه ثواب توبه در آن مىدرخشد، بدىها و سيئات قبلى را به نيكى و حسنه مبدّل مىسازد:
(إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ)(1)
از نظر قرآن و روايات، بلكه از نظر عقل، پذيرش توبه از سوى پروردگار متعال، حتمى است و هيچ شرطى ندارد. توبه، يك حالت است كه با پشيمانى قلبى تحقّق مىيابد و در پى آن، استغفار زبانى، عزم اصلاح و اصلاح، بهعنوان لوازم توبه محقّق مىشود. بنابراين كسى كه حتّى يك عمر گناه كرده و گناهان او بزرگ و فراوان باشد، اگر بهراستى از گذشتۀ خود پشيمان شود و پشيمانى او با ترك گناه همراه باشد، به يقين بايد بداند كه خداوند تبارك و تعالى گناهان او را مىآمرزد.
البته در قرآن كريم به پذيرفتهنشدن توبۀ برخى از افراد اشاره شده است.(2)توضيح تفصيلى اين مطلب در اين گفتار نمىگنجد؛ امّا بهطور خلاصه بايد گفت: قرآن، توبۀ همراه با لجاجت در ارتكاب گناه، توبۀ توأم با تسويف و به تأخير انداختن، توبۀ هنگام مرگ و توبۀ پس از مرگ را قابل پذيرش نمىداند.(3)
بيان نورانى قرآن كريم، به عقيدۀ ما، حاكى از نپذيرفتن توبۀ حقيقى نيست و شرطى براى پذيرش توبه مقرّر نفرموده است، بلكه حاوى يك سلسله نكات مهمّ اخلاقى است. از جمله اينكه انسان گناهكار، در اثر عادت به گناه، موفّق به توبه از گناه نمىشود يا در برخى از موارد، خود را گناهكار نمىشمارد كه پشيمان شده و توبه كند و در مواردى نيز پشيمانى واقعى براى گناهكار رخ نمىدهد و ندامت او در اثر كيفرى است كه در مقابل راه خود مشاهده مىكند و چنانچه رها شود، مجدّداً مرتكب همان گناهان خواهد شد و به دروغ، اظهار پشيمانى و ندامت مىكند.
در برخى روايات(1)نيز شرايطى براى توبه بيان شده است كه تحليل آن شرايط بهطور فشرده چنين است كه شرايط توبه، همان لوازم توبه، نظير عزم اصلاح و اقدام براى ترك گناه و جبران آن و اصلاح در آينده است و توبۀ حقيقى، اين لوازم را در پى خواهد داشت. برخى از آن شرايط هم در واقع امتيازات ويژهاى است كه موجب درخشندگى بيشتر توبه مىشود و نورانيّت خاصّى به توبهكننده و پروندۀ اعمال وى مىبخشد و شايد بتوان گفت: از شرايط إكمال و كمال توبه بهشمار مىآيد.
بنابراين خدا ارحمالرّاحمين است و حتماً توبۀ بندگان را مىپذيرد، هرچند گناه آنها بزرگ و فراوان باشد.
توبه هيچ شرطى ندارد و صِرف پشيمانى حقيقى، حتماً تحقّق مىيابد، حتّى اگر هنگام مرگ يا در جهنّم باشد، اگر واقعاً پشيمان شود، خداوند رحمان و رحيم توبۀ او را مىپذيرد و او را مىبخشد؛ امّا از آنجا كه توبۀ اينگونه افراد حقيقت ندارد، هنگام مرگ كه اظهار توبه مىكنند، خداوند مىفرمايد:
1) . نهجالبلاغة، حكمت 417.
(إِنَّهٰا كَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا)(1)
يعنى او چون مىخواهد از مرگ نجات پيدا كند، صرفاً با زبان خود توبه مىكند. در جهنّم هم داد و فرياد افراد گناهكار و صداى خدا خداى آنها بلند است، امّا فايده ندارد. در خصوص آنها هم خطاب مىشود:
(وَ لَوْ رُدُّوا لَعٰادُوا لِمٰا نُهُوا عَنْهُ)(2)
يعنى اين اشخاص در تله گرفتار شدهاند كه فرياد توبه و اظهار ندامت دارند و اگر رها شوند، همان اعمال زشت را مرتكب مىشوند.
تاريخ زندگانى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سرشار از عفو، گذشت و بخشش است. اساساً، پيامبر گرامى مظهر همۀ اسماء و صفات الهى و از جمله مظهر رحمانيّت و رحيميّت خداوند هستند؛ يعنى همانطور كه پروردگار عالم، نسبت به همۀ موجودات رحمان و نسبت به خواص رحيم است، پيامبر نيز نسبت به همه، حتّى كفّار و مشركين، رحمان و رئوف است:
(وَ مٰا أَرْسَلْنٰاكَ إِلاّٰ رَحْمَةً لِلْعٰالَمِينَ)(3)
و نسبت به مؤمنان، رحيم است:
(بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ)(4)
طبق گواهى تاريخ، مشركين و كفّار مكّه، تا جايى كه مىتوانستند به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ساير مسلمين آزار رساندند. مثلاً هميشه عدّهاى از كودكان، اراذل و اوباش را براى آزار و اذيت ايشان اجير كرده، آنها را مجبور مىكردند تا به طرف پيامبر سنگ پرتاب كنند. امّا ايشان به جاى اين كه خشمگين شوند، مرتّب آنها را اين گونه دعا مىكردند:
«اللّهُمّ اهْدِ قَوْمي فَإنَّهُم لايَعْلَمُونَ»(1)سرانجام و پس از آن همه آزار و بعد از تنگناى اقتصادى و اجتماعى در شعب ابوطالب و بعد از آنكه حضرت ابوطالب عليه السلام و حضرت خديجه عليها السلام كه دو ياور و حامى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بودند، از دنيا رفتند، آن حضرت و مسلمانان مجبور به هجرت از مكّه به مدينه شدند. پس از آن هم در مدّت ده سال، هشتاد و چهار جنگ از سوى مشركين به منظور نابودى اسلام، پيامبر و مسلمانان بر رسول الله تحميل شد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بالأخره مكّه را بدون جنگ و خونريزى فتح كردند. سپس در اوّلين اقدام، به كمك اميرالمؤمنين عليه السلام، كعبه را از وجود بتها پاك كرده، همۀ بتها را شكستند. پس از آن از مسجدالحرام بيرون آمدند، حلقۀ در كعبه را گرفتند و با لذّت و شادمانى از پيروزى، خطبۀ وحدت خواندند و فرياد «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ أَنْجَزَ وَعْدَهُ» سر دادند.
در آن هنگام، مشركين كه آن همه آزار و اذيت خود را بهياد داشتند، منتظر بودند پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم دستور قتل عمومى صادر سازند و تصوّر مىكردند
1) . الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 164.
احدى از آنان زنده نخواهند ماند؛ امّا آن حضرت از خود مشركين پرسيدند: من با شما چه كنم؟ آنها گفتند: هر عقوبتى را براى ما در نظر بگيرى، سزاوار ماست. اگر ما را بكشى يا اسير كنى و اموالمان را مصادره كنى، حق با توست؛ زيرا ما در اين ساليان هرچه در توان داشتيم، در ظلم به شما كوتاهى نكرديم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم لبخندى زدند و فرمودند: من شيوۀ برادرم يوسف نسبت به برادرانش را پيش مىگيرم و به شما مىگويم:
«لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ اليَومَ»(1)سپس فرمودند:
«اذْهَبُوا أنتُمُ الطُّلَقاء»(2)امروز هيچ سرزنشى بر شما نيست، شما رها شدگان هستيد و گذشتهها، گذشته است.
بدين ترتيب، آن حضرت در يك لحظه همۀ مشركان و كفّار را بخشيدند و اين عفو عمومى به اندازهاى اهميّت پيدا كرد كه بنا به گفتۀ قرآن، مردم فوج فوج به دين اسلام گرويدند و در آن داخل شدند و از يكديگر در ايمانآوردن سبقت گرفتند:
(إِذٰا جٰاءَ نَصْرُ اَللّٰهِ وَ اَلْفَتْحُ وَ رَأَيْتَ اَلنّٰاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اَللّٰهِ أَفْوٰاجاً)(3)
حضرت يوسف عليه السلام پس از آن همه آزار، اذيت و ظلمى كه از برادران خويش ديد، براى اينكه خجالت نكشند، خطاب به آنان فرمود: امروز هيچ سرزنشى بر شما نيست، خداوند شما را مىآمرزد و او مهربانترينِ مهربانان است.(1)جالب آنكه بعد از استقبال با شكوه از پدر و مادر و برادران، پدر و مادر را روى تختى باشكوه نشاند و به پدر خويش، حضرت يعقوب عليه السلام گفت: آزادى من از زندان و آمدن شما از صحراى كنعان بهمصر، لطف خداوند است و اين لطف خداوند پس از آنكه شيطان بين من و برادرانم كدورت انداخت، شامل حال ما شد:
(مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ اَلشَّيْطٰانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي)(2)
در واقع، علاوه بر عفو و بخشش برادران، براى آنكه خجالت نكشند و به خاطر اينكه پدر از فرزندان خويش خرده نگيرد، تقصير را به گردن شيطان انداخت و برادران خويش را تبرئه كرد.
عاشورا و كربلا، معلّم اخلاق بشريت است و درسهاى آموزندۀ فراوانى دارد. بر اين اساس، لازم است علاوه بر عزادارى براى امام حسين عليه السلام، به نكات اخلاقى قيام آن حضرت توجّه و عمل شود. يكى از آن درسها، درس عفو و گذشت حضرت سيدالشّهداء عليه السلام است.
حرّ بن يزيد رياحى ظلم بزرگى در حقّ امام حسين عليه السلام و ياران ايشان روا داشت و به قول خودش اوّلين كسى بود كه بدن حضرت زينب عليها السلام را لرزاند. او باعث شد كه امام عليه السلام و عيال و ياران آن حضرت در بيابان گرم و سوزان كربلا، بدون آب و آذوقه محصور شوند؛ زيرا وقتى مانع حركت آنان به سمت كوفه شد، امام حسين عليه السلام قصد بازگشت داشتند، امّا حر اجازۀ بازگشت هم به آنها نداد و به دليل خوددارى آن حضرت از بيعت با يزيد، ايشان را محاصره و متوقف كرد. سپس لشكريان ابن زياد به كربلا آمدند و آن حادثۀ ناگوار تاريخى رخ داد. در واقع، مسبّب محاصرۀ كاروان امام حسين عليه السلام، شهادت ايشان و اسارت عيال، حر بود.
بالأخره حر خيلى بدى كرد؛ امّا روز عاشورا بهراستى پشيمان شد. از اطرافيان او نقل شده است كه بدنش مىلرزيد و مىگفت: خود را بين بهشت و جهنّم مىبينم. در همين حال و در حالى كه فرماندۀ لشكر بود، همه چيز را رها كرد و بهسوى امام حسين عليه السلام روانه شد. نرسيده به خيام حرم پياده شد و با تضرّع و زارى و با شكسته نفسى در حال حركت بود. حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام وقتى از دور حر را ديدند، بدون توجّه به بدى و شدّت اقدام قبلى او، نخواستند شاهد ذلّتش باشند؛ از اينرو به حضرت اباالفضل عليه السلام امر كردند به استقبال او برود. حضرت ابالفضل هم او را با عزّت، نزد امام آورد و آن حضرت بدون هيچگونه سرزنشى، او را بخشيدند.
حر، از شدّت شرمندگى سربهزير و سرافكنده بود و هرچه امام حسين عليه السلام مىفرمودند: تو را عفو كردم، سرش را بالا نمىآورد و خجالت مىكشيد در روى ايشان نگاه كند.
سپس به امام حسين عليه السلام عرض كرد: اگر مرا عفو كرديد، اجاره بدهيد تا در راه شما جهاد كنم. امام حسين عليه السلام هم به او اجازۀ رفتن به ميدان دادند. او كارزار جانانهاى كرد تا بالأخره سپاه دشمن گرد او را گرفتند و به شهادت رسيد. وقتى روى خاك افتاد، امام عليه السلام به بالين او رفتند و سرش را به دامن گرفتند. اين حركت عاطفى امام حسين عليه السلام براى هيچكس حتّى براى فرزند دلبندشان حضرت على اكبر عليه السلام تكرار نشد كه با دستمالى زخم پيشانى حرّ بن يزيد رياحى را بستند.
مقصود از آنچه از قصص قرآن كريم يا تاريخ زندگى معصومين عليهم السلام در اين جلسه بيان شد، قصهپردازى نيست؛ بلكه اين حكايات آموزنده بايد سرمشق زندگى مسلمانان باشد، تاريخ را معلّم اخلاق خود قرار دهند و از آن پند بگيرند. به قول قرآن:
(لَقَدْ كٰانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي اَلْأَلْبٰابِ)(1)
اگر كسى بخواهد رستگار و سعادتمند شود، بايد به خداوند و انبياء و اولياى او شباهت داشته باشد؛ به اين معنا كه فضائل نيكوى اخلاقى و در رأس آن، عفو را سرلوحۀ اعمال خود قرار دهد. البته شباهت تام، نه ممكن است و نه از ما خواستهاند، امّا بالأخره نمىشود كه انسان خداى «ارحمالرّاحمين» و پيامبر «رحمةللعالمين» و امامانى رئوف و بسيار بخشنده داشته باشد، ولى خود كينهتوز باشد.
1) . يوسف، 111: «به راستى در سرگذشت آنان، براى خردمندان عبرتى است.»
بعضى اوقات مىبينيم افراد فاميل يا دو برادر يا خواهر و برادر، بهخاطر دنيايى كه هيچ ارزش و اعتبارى ندارد يا بهخاطر ارث، اختلاف پيدا مىكنند و اختلاف آنها منجر به قهر و كدورت مىشود. گاهى يك حرف نامربوط بين عروس و مادرشوهر، باعث كدورت مىشود و همديگر را نمىبخشند.
اين طرز رفتار، با اسلام، قرآن و سيرۀ اهل بيت عليهم السلام سازگارى ندارد و بايد حتماً تغيير يابد.
در اين گفتار، ضمن تكميل بحث فضيلت عفو و تأثير آن در مردمدارى، به اين مطلب مهم توجّه مىشود كه بسيارى از پرخاشگرىها در جامعه، بر اثر نبودن فضيلت عفو و گذشت است و انسان متمدّن اجتماعى، براى زندگى بهتر و مترقّى، نيازمند بزرگمنشى هنگام مواجهه با پرخاشگرىهاى افراد در اجتماع است.
در جلسۀ گذشته ضمن شرح مراتب عفو بيان شد كه از ديدگاه قرآن شريف، والاترين مرتبۀ عفو، اين است كه انسان بد رفتارى ديگران را با رفتارى نيكو پاسخ دهد:
(اِدْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ اَلسَّيِّئَةَ)(1)
قرآن كريم در آيۀ ديگرى مىفرمايد:
(وَ جَزٰاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهٰا فَمَنْ عَفٰا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلظّٰالِمِينَ)(2)
معناى آيۀ شريفه اين است كه جزاى بدى، مانند آن، بدى است. پس هر كه بگذرد و نيكوكارى كند، پاداش او بر عهدۀ خداوند است، به راستى او ظالمان را دوست نمىدارد.
طبق نظر مفسرين، اين آيه، جواز قصاص و مقابله به مثل در جنايت و خيانت، (البته با اذن حاكم شرع) را مىرساند. امّا گويا آيۀ شريفه، حاوى يك نكتۀ ظريف اخلاقى و مشوّق بهكار بستن فضيلت شيرين عفو و بخشش است. در واقع، طبق اين آيه و نيز بر اساس آيات ديگرى كه در مراتب عفو بيان شد، قرآن كريم به بندگان مىفهماند كه اگر در پاسخ به بد رفتارى ديگران، رفتارى به همان بدى، نشان دهيد، شما هم مانند آنها بد هستيد. يعنى انسان نيكوكار، كسى است كه در مواجهه با بدرفتارى ديگران، نيكى كند يا دست كم با سكوت خود، از او بگذرد.
در آيۀ ديگر، در بيان علامتهاى بندگان حقيقى، خداوند سبحان مىفرمايد:
(وَ إِذٰا خٰاطَبَهُمُ اَلْجٰاهِلُونَ قٰالُوا سَلاٰماً)(1)
يعنى انسان با فرهنگ و مؤمن بايد در رويارويى با اشخاص بىفرهنگ و بىادب كه به جاى سلام و احترام، او را مسخره مىكنند، به آنها خوبى كند و با رفتار متين و با وقار خود، كارى كند كه آن افراد خجالت بكشند و دست از كارهاى زشت خود نظير پرخاشگرى و تمسخر بردارند.
1) . فرقان، 63: «و چون نادانان ايشان را طرف خطاب قرار دهند به ملايمت پاسخ مىدهند.»
پرخاشگرى، در اثر فقدان عفو و گذشت پديد مىآيد و هنگامى رخ مىدهد كه انسان صبر و سعۀ صدر نداشته باشد. متأسّفانه در دنياى روز، همه به اندازۀ توان پرخاشگرى مىكنند. آنچه مايۀ تأسف بيشتر است، اينكه در خانوادهها هم پرخاشگرى رايج شده و جوانان راجع به پدر و مادر و در برابر ساير اعضاى خانواده پرخاشگرى دارند كه گناه آن خيلى بزرگ و گاهى در سر حدّ كفر است.
پرخاشگرى بالاترين عامل براى محو محبّت بهشمار مىرود و در حقيقت، نشاط اجتماعى و خانوادگى را از بين مىبرد. زيرا جامعه و خانوادهاى كه محبّت در آن نباشد، غير از دردسر چيزى نيست. امروزه در جامعه و در خانوادهها در اثر فقدان عفو، گذشت، ايثار و فداكارى، محبّت واقعى بسيار كمياب است و مخصوصاً بين زن و شوهرها، پرخاشگرى جايگزين خوشاخلاقى و مهربانى شده است.
متأسّفانه چون معمولاً مردم در اثر گرفتارى ضعف اعصاب پيدا كردهاند، خواهناخواه پرخاشگرى دارند و در صورت بروز مسائل جزيى، داد و فرياد مىكنند. اتفاقاً همين پرخاشگرى و تندى، ضعف عصب آنها را بيشتر مىكند.
وقتى عفو و گذشت در بين افراد جامعه نباشد، حسّ انتقام در آنان زنده مىشود و حاصل آن، غيبت، تهمت و شايعه سازى است. اتهامهاى ناروا يا شايعاتى كه راجع به اشخاص در برخى از سايتهاى اينترنتى يا روزنامهها منشر مىشود، از انتقامجويى گردانندگان آن رسانهها سرچشمه مىگيرد. به
عبارت ديگر چون نمىتوانند رو در رو انتقام گيرى پرخاشگرى كنند، غيبت مىكنند، تهمت مىزنند، شايعه مىسازند و آن را منتشر مىكنند و حتّى اگر بتوانند، زخم زبان مىزنند.
تصوّر نكنيد گناه اين كردار زشت و ناپسند، كوچك است، بلكه به اندازهاى گناه آن بزرگ است كه قرآن مىفرمايد:
(وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ)(1)
واى به كسى كه زخم زبان مىزند و پرخاشگر است، واى به كسى كه غيبت مىكند و بدى ديگران را مىگويد. راجع به تهمت هم مىفرمايد: گمان مىكنيد قضيه ساده است، در حالى كه نزد خداوند بسيار بزرگ است:
(تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اَللّٰهِ عَظِيمٌ)(2)
ويل در قرآن كريم دو معنا دارد: يك معنا، طبق روايات، اين است كه چاهى به نام ويل در جهنّم وجود دارد و برخى در اثر اعمال خود به درون آن مىافتند. معناى ديگر ويل، كاربرد واژه «واى» در فارسى را دارد. نظير اينكه در زبان فارسى به افراد بدكار گفته مىشود: «واى بر تو»، قرآن هم در آيۀ شريفۀ «وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» مىفرمايد: واى به تو از اينكه پرخاشگر هستى، در رو زخم زبان مىزنى و پشتسر غيبت مىكنى.
مسلمانان بايد دوست و خيرخواه يكديگر باشند، وگرنه بين آنان تفرقه ايجاد مىشود و مفاسد فراوان ديگرى در پى دارد. از اين جهت قرآن كريم مسلمانان را از آنچه موجب تفرقه مىشود، با جمله تنبيهى «واى بر تو» بر حذر مىدارد.
در تاريخ آمده است كه از فرماندار حمص(1)به مركز حكومت اسلامى شكايت بردند كه او روزها دير از منزل بيرون مىآيد، شبها در محل كارش نيست و روزهاى جمعه از خانه خارج نمىشود. از طرف حكومت، او را به مدينه احضار كردند و به او گفتند كه طومارى عليه تو با چنين مطالبى آمده، آيا جوابى براى آنها دارى؟!
او شكايات را پذيرفت و گفت: آنها تهمت نزدهاند، ولى من در مقابل هركدام از آنها جوابى دارم كه بيان مىدارم و شما قضاوت نماييد. تأخير صبحها به خاطر اين است كه ما كنيز نداريم و پختن نان در خانه بهعهدۀ من است و هر روز صبح قبل از خروج از خانه نان مىپزم. اينكه شبها پيدايم نيست، به جهت آن است كه من شبانهروزم را بين خدا و بندگانش قسمت نمودهام، روزها را براى خدمت به خلق گذاردهام و شبها را براى عبادت الهى. در خصوص ايراد سوّم نيز پاسخ داد كه من به غير از اين لباسى كه پوشيدهام، لباس ديگرى ندارم. روزهاى جمعه كه به حمام مىروم، همسرم لباسم را مىشويد و نمىتوانم از خانه خارج شوم.
1) . يكى از شهرهاى سوريۀ فعلى.
با شنيدن پاسخ مستدل و منطقى فرماندار، نه تنها ايرادى بر او وارد نداستند، بلكه به عنوان قدردانى از وى، مبالغ قابل توجّهى پول به او جايزه دادند و او به حمص برگشت.
حال از اين فرماندار انتظار مىرود كه موقع بازگشت به شهر محل حكومت خود چه برخوردى با مردم داشته باشد؟ آيا مردم منتظر نبودند كه با آنان پرخاشگرى و تندى كند و بر آنها به جهت انتقاد و شكايت از او سخت بگيرد؟ امّا او به جاى سختگيرى و پرخاشگرى، نه تنها آنان را بخشيد و بر انتقاد آنها خرده نگرفت، بلكه پولهايى كه به شخص او جايزه داده بودند، به مسجد برد و اعلام عمومى كرد كه مقدارى پول غير بيتالمال و شخصى نزد من است، هركه نياز دارد، بيايد. سيل فقرا و ضعفا به مسجد سرازير شد و او به همه آنان كمك كرد. مقدار كمى پول براى او باقى ماند. او عازم منزل شد و ما وقع را براى همسرش بازگو كرد.
همسرش به او گفت: خوب است با اين مقدار پول كنيزى بخريم تا هم براى من همكار خانه باشد و هم تو از نان پختن در خانه آسوده شوى. امّا فرماندار گفت: صبر كن، شايد كار لازمترى پيش آيد.
اتفاقاً چند روز بعد شخصى مقروض به درب خانه فرماندار مراجعه كرد و اظهار داشت كه زمان اداى قرض من فرارسيده و من از پرداخت آن عاجزم. فرماندار فوراً پولها را براى او آورد و بعد از همسرش پرسيد: راستى به نظر تو آيا اين كار بهتر بود يا آن؟ حالا اگر كمككار نداشته باشيم، خودمان مىتوانيم با هم كارهاى خانه را انجام بدهيم. خانم فهميدهاش نيز اظهار كرد كه واقعاً، اين كار بر پيشنهاد من مقدّم بود و برترى داشت.
با اين وصف، آيا مىتوان عفو و گذشت آن استاندار را با پرخاشگرى و كينهتوزى در جامعۀ فعلى سنجيد؟ او نه تنها شكايت مردم را به روى آنها نياورد، بلكه مبالغ اهدايى كه به خودش تعلّق داشت را بين همان مردم تقسيم كرد. مسلمان واقعى بايد چنين باشد و به دستورات قرآن و عترت عمل كند.
روزى شخص بىادب و رذلى به امام حسن مجتبى عليه السلام رسيد و به ايشان اهانت و جسارت كرد. امام عليه السلام به او فرمودند: چرا عصبانى هستى؟! اگر خانه ندارى به خانۀ من بيا و اگر رنجى دارى، بيا تا من رنج تو را رفع كنم، اگر خستهاى و مسافرى، بيا در خانۀ ما استراحت كن و بالاخره او را به خانۀ خود بردند. او هم خجالت كشيد و يك شيعۀ حسابى شد و رفت.
اساساً سيرۀ امام دوّم و ساير ائمۀ طاهرين عليهم السلام چنين بوده است كه در برابر پرخاشگرى و بدى ديگران، نه تنها سكوت، بلكه نيكى مىكردهاند و اين سيره بايد سرمشق زندگى همگان باشد.
حاكم مدينه در زمان حكومت عبدالملك مروان رفتار ناپسند و ظالمانهاى با امام سجاد عليه السلام داشت و طبق گواهى تاريخ، آزار و اذيّت او به امام عليه السلام و خانوادۀ ايشان بسيار بود. بالأخره ظلم و بدى او دستوپاپيچ خودش شد و بين او حكومت مركزى اختلاف افتاد و او را بهصورت بدى عزل كردند. علاوه بر عزل، دستور دادند او را به درخت ببندند و كسانى كه از دست او عصبانى هستند و شكايت دارند، شكايات خود را بگويند.
او به اطرافيانش مىگفت: شكايت هيچكدام از مردم براى من مهم نيست و تنها از جانب على بن الحسين نگرانم. شخصى كه اين سخن هشام راشنيد، گفت: پيش از اين امام سجّاد عليه السلام، اطرافيان و فرزندان خود را جمع كردهاند و آنها را از هرگونه تعرّض به هشام، نهى فرمودهاند.
روزى امام سجّاد عليه السلام اتّفاقا از نزديكى محلّى كه هشام بن اسماعيل بازداشت بود، گذشتند. هشام با صداى بلند گفت: «الله أعلم حيث يجعل رسالاته».(1)
در برخى از نقلها نيز آمده است كه پس از اين جريان، حضرت او را خواستند و به او فرمودند اگر براى رهايى از اين مشكل، نياز مالى دارى، به ما بگو تا به تو كمك كنيم.(2)
در واقع، آن امام بزرگوار نه تنها از حقّ خود براى شكايت از بدىهاى او استفاده نكردند، بلكه به او كمك و مهربانى كردند و اجازه ندادند كسى از خاندان ايشان، متعرّض وى شود.
بحمدالله شيعيان از نظر اعتقاد و شعار، وضعيّت مطلوبى دارند، امّا در عمل، پيروى كافى از دستورات قرآن و سيرۀ اهلبيت عليهم السلام ندارند. مثلاً مؤمنين مشتاق زيارت بقيع هستند، امّا آيا به همان اندازه در پيروى از ائمّۀ بقيع اشتياق
دارند؟ تشرّف به بقيع و گريه براى غربت اهلبيت عليهم السلام خوب است، امّا انسان بايد از نظر عمل هم شباهت به معصومين عليهم السلام پيدا كند.
شيعيان بايد در گفتار و كردار خود، در نماز و عبادت، در عمل به قانون مواسات و در اجتناب از گناه، شبيه اهلبيت عليهم السلام باشند. همچنين در كسب فضائل اخلاقى و عمل به آن، از جمله در عفو، گذشت، ايثار و فداكارى، بايد تابع آن ذوات مقدّس باشند.
اساساً از منظر قرآن كريم، ايمان، به تنهايى كاربرد ندارد. از اين رو، قرآن كريم، همواره با جملۀ «اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ»، برخوردارى از ايمان و عمل صالح را به صورت توأمان از مسلمانان مىخواهد. اين آيات نورانى، رستگارى و سعادت دنيا و آخرت را در گرو ايمان و عمل صالح بر مىشمرد.
بر اين اساس، اعتقاد به تشيّع، اگرچه براى رستگارى لازم است، امّا كافى نيست و بايد با عمل صالح و با پيروى از سيرۀ عملى معصومين تكميل گردد.
تقاضا دارم پرخاشگرى را كنار بگذاريد. چرا جامعه اينقدر پرخاشگر شده است؟ چرا در خانهها و مجالس، پرخاشگرى زياد است؟ چرا در كوچه و خيابان مردم نسبت به هم تندى و پرخاش دارند؟
حيف است ما كه مسلمانيم و دين ما دين رحمت و رأفت و پيامبر ما پيامبر عفو و مهربانى است و چنين امامان و پيشوايانى داريم كه ظلم دشمنان سرسخت خود را با نيكوكارى و عطوفت پاسخ مىدهند، نسبت به همديگر
پرخاشگر باشيم و از اين جهت مورد شماتت بيگانگان واقع شويم.
ننگ است كسانى كه خود در دنيا اقدام به كشتار مسلمانان مىكنند و در اينباره خشونت دارند، محبّت بين خودشان را به رخ ما بكشند و به ما بگويند شما ايرانىها با هم خوب نيستيد.
ما بايد به همديگر تولى و نسبت به بدخواهان تبرّى داشته باشيم. قرآن كريم مىفرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اَللّٰهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى اَلْكٰافِرِينَ)(1)
مىفرمايد: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هر كس از شما كه از دين خويش برگردد، زود باشد كه خداوند گروهى را بياورد كه ايشان را دوست دارد و ايشان او را دوست دارند، با مؤمنان مهربان و فروتنند و بر كافران سخت مىگيرند.
اين آيه يكى از معجزات بزرگ قرآن كريم و مربوط به ايرانىها است. در واقع قرآن مىفرمايد: يا رسول الله! سقيفۀ بنىساعده پيش مىآيد و همه چيز را تغيير مىدهد، امّا ملتى به جاى سقيفۀ بنىساعده مىآيند كه در برابر همديگر متواضع و در برابر دشمن، عزتمند هستند. با نزول اين آيۀ شريفه، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دست روى شانۀ سلمان گذاشتند و فرمودند: اينها مىآيند و چنين صفتى دارند.
1) . مائده، 54: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هر كس از شما از دين خود برگردد، به زودى خدا گروهى [ديگر] را مىآورد كه آنان را دوست مىدارد و آنان [نيز] او را دوست دارند. [اينان] با مؤمنان، فروتن، [و] بر كافران سرفرازند.»
چرا ما بايد با اين آيۀ شريفه و با اين توصيف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از ايرانىها، فساد ادارى داشته باشيم! چرا برخى كارمندان به مردم اهانت و پرخاش مىكنند؟ چرا به حوائج مردم رسيدگى نمىكنند؟ قاعدۀ اميرالمؤمنين عليه السلام در دكة القضاء اين بود كه هنگام مراجعۀ مردم و بيان مشكل، فوراً بهدرخواست آنها رسيدگى مىكردند؛ امّا در جامعۀ فعلى به جاى رسيدگى به مشكلات مردم، فساد ادارى داريم. فساد ادارى و تأخير در رسيدگى به مشكلات مردم، علامت آن است كه بسيارى از افراد با همديگر خوب نيستند و رأفت و مهربانى مورد نظر اسلام، بين آنان حاكم نيست.
اگر مردم همديگر را دوست داشتند و به هم مهربان بودند، به قانون مواسات عمل مىشد و فقير در جامعه نداشتيم. چرا مردم به فكر پسر و دختر خود در جهيزيه و خريد خانه هستند، ولى به فكر پسر برادر يا دختر خواهر يا ساير اقوام خويش نيستند؟ چرا به فكر همديگر نيستند؟
اگر مردم به يكديگر رحم داشتند، فساد اخلاقى نداشتيم و برخى زنان و دختران جامعه، در مقابل مردان و پسران، مراعات حجاب را مىكردند. جوان مجرّد كه ازدواج او مانع دارد، با ديدن وضعيّت اسفناك خانمها، دلش متلاطم مىشود و اين، ظلم به اوست. اگر اين خانمها رحم و انصاف داشتند و به افراد جامعه مهربان بودند، با وضعيّت بد خود، جوان سر تا پا شهوت را آزار نمىدادند.
اگر جامعه به قوانين اسلام پايبند بود، جوانى كه خانه و امكانات تجمّلى ندارد، مجرّد نمىماند و حتماً همه دستبهدست هم مىدادند و دختران و پسران مجرد را براى ازدواج يارى مىكردند. دست كم با وضعيّت ظاهرى تحريك كننده، به تحريك شهوت جوانان دامن نمىزدند.
افراد بىحجاب و بدحجاب تصوّر نكنند مرتكب گناه كوچكى شدهاند، بلكه آنان با رفتار زشت خود مرتكب حقّ النّاس مىشوند و گناه آن بسيار بزرگ است. اگر مهربانى و عاطفه را مجسّم كنند، يك خانم مىشود، امّا معلوم نيست صفات نيكوى انسانى و عاطفۀ افراد بدحجاب كجا رفته است كه با بىرحمى به افراد مجرّد ظلم مىكنند! آيا فكر نمىكنند با ظاهر فريبندۀ خود چقدر پسران مجرّد كه امكان ازدواج ندارند را اذيّت مىكنند؟ آيا به عاقبت شوم رفتار خود نمىانديشند؟
امربهمعروف و نهىازمنكر يا همان نظارت ملّى، از شاخصههاى جامعۀ اسلامى است كه اهتمام به آن، نيازمند صبر و استقامت است. در ادامۀ مباحث صبر اجتماعى، مختصرى دربارۀ اين وظيفۀ مهمّ اجتماعى سخن خواهيم گفت.
اجراى امربهمعروف و نهىازمنكر در اجتماع، نيازمند برخوردارى افراد جامعه از صبر اجتماعى است. برخوردارى از اين قسم صبر و عمل به آن، از همۀ انواع صبر، مشكلتر و در عين حال، مفيدتر و لازمتر است؛ زيرا اگر امربهمعروف و نهىازمنكر در اجتماع زنده شود، گناه به طور كلّى از جامعه زدوده و فضيلتها زنده مىشوند. به عبارت ديگر احياء امربهمعروف و نهىازمنكر، احياى اسلام عزيز است و باعث مىشود اجتماع به سوى اسلام حقيقى و مسلمانى واقعى گام بردارد.
تأكيد مكرّر قرآن كريم و روايات اهل بيت عليهم السلام و نيز علما و بزرگان بر احياى امربهمعروف و نهىازمنكر، براى آن است كه احياى اين فريضۀ بزرگ، به منزلۀ احياى اسلام است. قرآن كريم امّت اسلامى را بهخاطر توجّه به
فريضۀ امربهمعروف و نهىازمنكر بهترين امّتها مىداند:
(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ)(1)
قرآن شريف مىفرمايد كه اگر شما براى جامعۀ بشرى الگو و در ميان همۀ امم بهترين هستيد، به خاطر عمل به امربهمعروف و نهىازمنكر است و اگر اين امربهمعروف و نهىازمنكر را نداشته باشيد، براى اجتماع الگو نيستيد. علاوه بر اين، قرآن كريم امّت اسلامى را به خاطر داشتن نظارت ملّى، بهترين امّتها و امّت وسط مىداند و مىفرمايد:
(وَ كَذٰلِكَ جَعَلْنٰاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدٰاءَ عَلَى اَلنّٰاسِ وَ يَكُونَ اَلرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً)(2)
اگر شما امت وسط و بهترين امّتها هستيد، براى آن است كه نظارت ملّى داريد و بر يكديگر ناظر هستيد؛ چنانكه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ناظر بر شماست. با اين نظارت همگانى، دين مبين اسلام زنده مىشود.
اگر براى امربهمعروف و نهىازمنكر چيزى جز اين دو آيه نداشتيم، بس بود كه بفهميم امربهمعروف و نهىازمنكر لازم و واجب است و بدون آن اسلام ضربههاى سهمگينى مىخورد. چنانكه امروزه پيكر اسلام دچار ضربههاى سختى شده است.
امربهمعروف و نهىازمنكر و به اصطلاح نظارت ملّى، از جمله اصول مهم در اجتماع است. همگان بايد علاوه بر نظارت بر گفتار و كردار خود، ناظر بر گفتار و رفتار يكديگر باشند. به عبارت ديگر، خوبىها را در خود و ديگران زنده كنند و بدىها را از خود و ديگران رفع نمايند. در جامعه كسى حق ندارد بگويد كارهاى اجتماع به من ربطى ندارد. وقتى صد نفر در يك كشتى هستند، كسى نمىتواند حاى خود را سوراخ كند و بگويد جاى خودم است! همه موظّفند مانع كار خطرناك او شوند، وگرنه با سوراخ شدن كشتى، همۀ اهل آن غرق مىشوند.
امربهمعروف و نهىازمنكر نيز چنين نقشى دارد؛ اگر كسى بدى كند و ديگران مانع او نشوند، مصيبت آن گريبان همگان را خواهد گرفت و اگر كار خوبى در جامعه رواج يابد، همه از آن نفع مىبرند. بنابراين كسى نمىتواند خود را جداى از جامعه تلقّى كند و بگويد به من مربوط نيست.
سورۀ مباركۀ عصر، سورۀ عجيبى است. در صدر اسلام، مسلمانان وقتى با يكديگر برخورد مىكردند، پس از سلام، به جاى تعارفات معمول كه بسيارى از آنها ظاهرسازى و حتّى دروغ است، سورۀ عصر را مىخواندند. يكى مىگفت: (بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ، وَ اَلْعَصْرِ، إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ) و ديگرى جواب مىداد: (إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ).
آنها نه تنها اين سوره را قرائت مىكردند، بلكه با عمل به مفادّ آن،
توانستند همۀ سختىها و مشكلات را پشت سر بگذارند و سرانجام پيروز و سربلند گردند. البته حيف كه قضاياى سقيفۀ بنىساعده اين حركت اصيل را منحرف ساخت. به هرحال احوالپرسى مسلمانهاى صدر اسلام اينگونه بود.
اين سورۀ مباركه، معانى بسيار عميق و گستردهاى دارد. اگر كسى در زندگى اين سوره را نداشته باشد، هيچ ندارد.
در ابتداى اين سوره، خداوند متعال به عصر قَسم خورده است. قسَم در قرآن، به معناى اهميّت موضوع است. قرآن كريم هرجا بخواهد بر مطلبى تأكيد كند، قسم مىخورد. اين سوره با قسم آغاز مىشود و در ابتداى اين سوره، خداوند متعال به «عصر» قسم خورده است: «وَ الْعَصْرِ».
دربارۀ اينكه معناى قسم به عصر چيست و «عصر» چه معنايى دارد، مفسّرين اقوال و احتمالات مختلفى را نقل كردهاند:
بعضى مراد از واژۀ «عصر» را «نماز عصر» مىدانند؛(1)بعضى به قرينۀ اينكه در ديگر آيات قرآن كريم، به اوقاتى از شبانه روز، مانند صبح و ظهر قسم ياد شده است، آن را اشاره به همان وقت «عصر» مىدانند. بعضى از مفسّران بزرگ گفتهاند: مراد از واژۀ «عصر»، دوران و عصر پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است. در برخى از روايات نيز كلمه «عصر» به معناى دوران ظهور، امامت و حكومت امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف تفسير شده است.(2)گاهى كلمۀ «عصر» را با ريشۀ لغوىاش معنا
كردهاند كه به مفهوم «فشردن» و فشار دادن است. وقتى پارچهاى را آب بكشيد و فشار دهيد، به اين كار در لغت عرب «عصر» گفته مىشود.(1)همۀ سعادتها در طول زندگى، مرهون تحمّل فشارها، سختىها، تلاش و كوشش است.
البته معانى ديگرى نيز دارد كه شرح آن در اين مختصر نمىگنجد و ممكن است همۀ اين معانى اراده شود؛ چنانكه الفاظ قرآن كريم، قالبى براى معانى عامّه است و همه را در خود جاى مىدهد.
به هرحال قرآن كريم به عصر قسم مىخورد و سپس با تأكيد مىفرمايد:
(إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ)
همۀ انسانها بدبخت و ورشكستهاند. به عبارت ديگر همۀ انسانها عمر خود را مىدهند و بايد در ازاى آن، چيزى برداشت كنند و اگر برداشت نكنند، بدبخت هستند. كسى كه هفتاد هشتاد سال عمر كند و از اين عمر برداشت نكند، معلوم است كه بدبخت و ورشكسته است. او سرمايۀ عمر را داده و در ازاى آن، چيزى تحصيل نكرده است.
قرآن كريم مىفرمايد همۀ انسانها ورشكستهاند، مگر يك دسته:
(إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ)
1) . مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 10، ص 814.
از ديدگاه قرآن كريم، «اَلَّذِينَ آمَنُوا» كسانى هستند كه اعتقاد به توحيد، نبوت، ولايت و معاد دارند. بر اين اساس، شيعيان، مؤمنين مورد نظر قرآن هستند. امّا ايمان تنها كافى نيست و بر اساس «وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ»، عمل بر طبق عقيدۀ ايمانى مكمّل آن است.
در قرآن كريم معمولاً هرجا بحث از ايمان شده، پس از آن بر عمل صالح نيز تأكيد شده است. يعنى ايمان منهاى عمل صالح و نيز عمل بدون اعتقاد و ايمان، نتيجه ندارد. ايمان حقيقى، توأم با عمل محقّق مىشود و عمل نيكو نيز در صورت متابعت عملى از ائمّۀ طاهرين عليهم السلام پديدار مىگردد.
قرآن كريم در سورۀ عصر مىفرمايد: همۀ انسانها زيانكارند، به جز كسانى كه دو بال براى پرواز خود مهيا كردهاند: بال اوّل، متشكّل از «ايمان» و «عمل صالح» است و بال دوّم، «امربهمعروف و نهى از منكر» مىباشد:
(وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ)
به بيان روشنتر، نجات آدميان از خسارت و زيان و رهايى آنها از شقاوت دنيا و آخرت، در گرو برخوردارى از ايمان و عمل صالح از يك سو و پايبندى به فريضۀ مهمّ امربهمعروف و نهىازمنكر از سوى ديگر است. در واقع، كسى كه اعتقاد راسخ به اسلام و تشيع دارد و بر طبق آن اعتقاد، به انجام عمل صالح و نيكو مىپردازد، حق ندارد نسبت به ديگران غفلت ورزد و با بىتفاوتى از كنار افراد جامعه بگذرد، بلكه چنين كسى موظّف است، با نظارت ملّى، نيكىها را در جامعه منتشر و از زشتىها جلوگيرى نمايد، وگرنه او هم دچار خسران خواهد شد. مسلمانها بايد علاوه بر اينكه خود را ملتزم به انجام واجبات و اجتناب از گناه مىدانند، ديگران را نيز به انجام فرائض دينى
مخصوصاً نماز، با جماعت و در مسجد تشويق كنند و افراد جامعه را از گناه، به خصوص دروغ، غيبت، تهمت و حقّالنّاس بازدارند.
آنچه مايۀ تأثّر است، اينكه، برخى از شيعيان، با وجود برخوردارى از اعتقاد قوى و عليرغم اينكه شعار و اظهار آنان به تشيع در حدّ مطلوبى است، در عمل، نقص دارند. شيعيانى كه اعتقاد قلبى به ولايت دارند، دل آنان سرشار از محبّت اميرالمؤمنين عليه السلام است، فرياد شهادت به ولايت با جملۀ نورانى «أشهد أنَّ علياً ولى الله» در مأذنههاى آنها بلند است و به قول شيخ انصارى، شهادت به ولايت را نه به قصد جزئيت، بلكه به عنوان روح اذان و نماز، در اذان مىآورند و با آن تبرّك مىجويند، حيف است كه در عمل، پيرو اهل بيت عليهم السلام نباشند.
متأسّفانه امروزه آن طور كه شايسته است، به نماز جماعت اهميت داده نمىشود و از اين جهت مسجدها خلوت است. در كارهاى روز مرّه، سيرۀ ائمّۀ طاهرين عليهم السلام سرمشق زندگى بسيارى از مردم نيست. قانون مواسات و كمك به ديگران، فراموش شده است. فساد ادارى، فساد اقتصادى و فساد اخلاقى در جامعه وجود دارد. وجود اختلاف طبقاتى، فقر، تبعيض، تجرّد و بيكارى جوانان، نشانگر بىتوجّهى به دستورات اسلام و عمل نكردن به قوانين قرآن و عترت است.
اگر انسان بتواند به دستورات روحبخش قرآن و عترت عمل كند و با دو بال «آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ» و «وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ» پرواز
كند، به ولايت حقيقى دست مىيابد و از بركات آن بهرهمند مىگردد. رسيدن به ولايت و برخوردارى از بركات آن، چندين مرتبه دارد: اوّلين مرتبه آن است كه اميرالمؤمنين عليه السلام و گاهى ساير معصومين عليهم السلام هنگام مرگ، بر بالين انسان حاضر مىشوند و او را نزد خود مىبرند. در قيامت و هنگامى كه سعۀ وجودى اميرالمؤمنين عليه السلام مشهود است نيز به پيشانى او مهر ولايت زده مىشود و تحت لواى حمد كه روى آن شعار «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»(1)مكتوب است، به سمت حوض كوثر رفته و به دست ولايت، از حوض كوثر مىنوشد.
آب كوثر، پير را جوان، زشت را زيبا و درد را به سلامتى تبديل مىكند و اگر صفت رذيلهاى در وجود شخص باقى مانده باشد، آن را از بين مىبرد و از او يك انسان كامل مىسازد. سپس به سوى محشر مىرود. قيامتى كه به تعبير قرآن شريف، پنجاه هزار سال است،(2)براى اين شخص يك لحظه است و بعد هم به دنبال ولايت، به بهشت وارد مىشود. در بهشت نيز تا ابد، با ولايت محشور است.
متأسّفانه در جامعۀ فعلى، حكومت و دولت، آنطور كه شايسته است و تعاليم دينى بر آن تأكيد دارد، به امربهمعروف و نهىازمنكر اهميت نمىدهند. لازمۀ اهميت به اين فريضۀ مهم و لازمۀ عمل بر طبق نظر قرآن كريم، تأسيس تشكيلاتى متين، وزين و داراى اختيارات كافى براى امربهمعروف و
نهىازمنكر است. قرآن كريم مىفرمايد:
(وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى اَلْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ)(1)
در حكومت اسلامى بايد چنين تشكيلاتى به نام امربهمعروف و نهىازمنكر وجود داشته باشد كه به شكل تخصّصى و برنامهريزى شده و با توجّه به جوانب مختلف، امر به خيرات و واجبات و نهى از محرّمات و ناهنجارىها كند و با فراهمآوردن زمينههاى گوناگون در اجتماع، باعث سازندگى اخلاقى در جامعه باشد.
رسانههاى فعلى نيز معمولاً امربهمعروف و نهىازمنكر ندارند و حتّى گاهى هم در رسانهها و هم در بين مردم، امربهمنكر و نهىازمعروف مشاهده مىشود.
در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است: «زمانى فرا مىرسد كه ميان جوانان و زنان فساد رواج پيدا مىكند و مسلمانها امربهمعروف و نهىازمنكر نمىكنند. اصحاب گفتند: آيا چنين مىشود؟ حضرت فرمودند: آرى و بدتر از آن؛ مردم امر به منكر و نهى از معروف مىكنند! اصحاب تعجّب كردند و باز گفتند: آيا چنين مىشود؟ حضرت فرمودند: آرى، بلكه بدتر، جاى معروف و منكر عوض مىشود و منكر معروف و معروف، منكر تلقّى مىشود.»(2)
مشابه اين روايت را پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از فتح مكّه، در حالى كه حلقۀ خانۀ خدا را گرفته بودند، فرمودند:
«إِنَّ عِنْدَهَا يَكُونُ الْمُنْكَرُ مَعْرُوفاً وَ الْمَعْرُوفُ مُنْكَرا»(1)سلمان تعجب كرد و گفت: يا رسول الله! چنين چيزى واقع مىشود؟ حضرت فرمودند: آرى.
امروزه وضعيت امربهمعروف و نهىازمنكر بهجايى رسيده است كه بدحجابى و بىحجابى در جامعه فراوان است و گاهى همين گناه علنى مورد تحسين مردم واقع مىشود! وضعيت حجاب و عفاف، بسيار نامناسب است و همه ساكتند. فريضۀ بزرگ امربهمعروف و نهىازمنكر ترك شده و كسى به آن اهميّت نمىدهد. وقتى فروع دين را مىشمرند، در رديف نماز و روزه و حج، امربهمعروف و نهىازمنكر قرار دارد. مردم اشتياق فراوانى براى حج دارند، امّا در برابر وظيفۀ امربهمعروف و نهىازمنكر ساكت و بىتفاوتند و بدتر از آن، گاهى مشوّق گناه و مانع انجام واجبات مىشوند.
بىتوجّهى به فريضۀ امربهمعروف و نهى از منكر، بسيار خطرناك است. به حضرت شعيب عليه السلام خطاب شد كه صدهزار نفر از قوم تو مستحق هلاكت و عقاب هستند و آنان را هلاك مىكنيم. چهل هزار نفر از آنان، گناهكار و شصتهزار نفر افراد نيكوكار هستند. حضرت شعيب عليه السلام گفت: خدايا! عذاب
1) . تفسير القمى، ج 2، ص 304.
بدكاران كه در اثر گناه آنهاست، خوبها چرا عذاب مىشوند؟ خطاب شد: زيرا بدكاران اعمال زشت و ناپسند انجام دادند و خوبان، فقط نگاه كردند و در برابر اعمال آنان، بىتفاوت بودند.(1)بنابراين وقتى بىتفاوتى و بىتوجّهى در جامعهاى حاكم شود، هنگام نزول عذاب، همه مبتلا مىشوند و تر و خشك با هم خواهند سوخت. اميرالمؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه مىفرمايند:
«لَا تَتْرُكُوا الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَيُوَلَّى عَلَيْكُمْ شِرَارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلَا يُسْتَجَابُ لَكُم»(2)امربهمعروف و نهىازمنكر را ترك نكنيد، وگرنه افراد بد بر شما مسلّط مىشوند و هرچه دعا مىكنيد، مستجاب نمىشود.
در زيارت امام حسين عليه السلام مىخوانيم:
«أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلَاةَ وَ آتَيْتَ الزَّكَاةَ وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ»(3)يا اباعبدالله! شهادت مىدهم قيام تو و اسارت عيال، براى زندهشدن نماز، احياى قانون مواسات، امربهمعروف و نهىازمنكر بود. «نماز» و «قانون مواسات» و «امربهمعروف و نهىازمنكر» را كنار يكديگر قرار دادهاند و دستور دادهاند كه
اين زيارتها را در حرم مطهّر امام حسين عليه السلام يا ساير مشاهد مشرّفه بخوانيم. اين عبارت، معمولاً در اكثر زيارات، مخصوصاً در زيارات اميرالمؤمنين، امام حسين و امام رضا عليهم السلام آمده است كه اهميت موضوع را مىرساند.
متأسّفانه «امربهمعروف و نهىازمنكر» با همۀ اهميّتى كه دارد، در جامعۀ ما جايگاه مطلوبى ندارد و بايد توجّه بيشترى به آن شود. اگر ملّتى مىخواهد عاقبتبهخير شود، اگر مىخواهد بر دشمنان داخلى و خارجى پيروز گردد، اگر مىخواهد دشمن بر او مسلّط نشود و خلاصه اگر مىخواهد در دنيا و آخرت زندگى خوبى داشته باشد، بايد بهصورت همگانى بهقانون نظارت ملّى اهميّت دهد و هميشه امربهمعروف و نهىازمنكر در بين افراد آن ملّت زنده باشد.
فريضۀ امربهمعروف و نهىازمنكر، به يك اعتبار، در دو سطح كلّى دستهبندى مىشود: 1. امربهمعروف و نهىازمنكر عمومى كه ناظر به وظيفۀ همۀ مردم جامعه است؛ 2. امربهمعروف و نهىازمنكر حكومتى كه مربوط به نهادهاى مسئول و از وظايف حكومت اسلامى است.
در اين گفتار، تنها به مراتب امر و نهى عمومى پرداخته مىشود و مراتب ديگر نظير استفاده از زور و فشار، برخورد فيزيكى و در مضيقه قراردادن كه معمولاً منوط به اجازه از مجتهد جامعالشّرايط است، مطرح نمىشود.
اوّلين مرتبه از امربهمعروف و نهىازمنكر اين است كه انسان به مؤمنين محبّت بورزد و اعمال نيكوى آنها را دوست بدارد و نسبت به كافرين و گناهكاران و اعمال ناپسند و زشت، بغض و انزجار داشته باشد.
ائمۀ طاهرين عليهم السلام با بيان روايت: «هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ وَ الْبُغْض»(1)، اصل و مغز دين را محبّت و بغض دانستهاند. معناى تامّ اين روايت در خصوص برخوردارى از ولايت اهلبيت عليهم السلام و محبّت آنان و مودّت ورزيدن به آن ذوات مقدّس و همچنين دشمن دانستن دشمنان آن بزرگواران، صادق است.
1) . تفسير فرات الكوفى، ص 430.
همانطور كه در زيارت عاشورا و ساير زيارات خطاب به اهلبيت عليهم السلام مىخوانيم:
«إِنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُم»(1)يعنى من علاوه بر آنكه شما را دوست مىدارم و به دوستان شما محبّت دارم، نسبت به دشمنان شما و بدخواهان شما، دشمنى و بغض دارم. امّا بايد دانست كه اين روايت شريف، منحصر در معنايى كه بيان شد نيست و مصاديق آن فراگير و عمومى است.
بهعبارت ديگر، اهلبيت عليهم السلام به ما مىفهمانند كه بايد به اهل ايمان و افراد با تقوا محبّت داشته باشيم و آنان را دوست خود بدانيم و ضمن اداى احترام به آنها، از رفتار پسنديدۀ ايشان خشنود باشيم. همچنين راجع به اهل گناه و معصيت و كسانى كه با رفتار زشت و ناپسند خود نسبت به ديانت و صفات پسنديدۀ اخلاقى و انسانى، بىتفاوت و بىاعتنا هستند، بغض داشته باشيم. البته اين بغض به معناى بىتفاوتى نسبت به افراد گناهكار جامعه نيست. بلكه مؤمنين وظيفه دارند علاوه بر تلاش براى هدايت گناهكاران، به آنها دعا كنند و دوست داشته باشند آنان را از منجلاب گناه نجات دهند، امّا بهطور كلّى بايد در برابر گناه و معصيت و اعمال منافى عفّت و مخالف ديانت، حالت تدافعى و مخالفت داشته باشند و با محبّت ورزيدن به اهل معصيت، مشوّق گناه آنان نشوند.
به بيان ديگر، مؤمن بايد بهگونهاى با گناهكار برخورد داشته باشد كه گناهكار به زشتى عمل خود و كراهت مؤمن از آن عمل ناپسند پى ببرد و از
1) . كامل الزّيارات، ص 176 و 303 و 315.
كردار زشت خود دست بردارد.
همچنين اهل ايمان بايد هنگام برخورد با افراد مؤمن و متّقى، به ايشان بفهمانند كه از كردار پسنديده و صفات اخلاقى و ديندارى آن افراد مسرور و خوشحالند و احترام ويژهاى براى آنها قائل باشند؛ هرچند آن افراد از مرتبۀ اجتماعى يا علمى ويژهاى برخوردار نباشند.
مرتبۀ بعدى امربهمعروف و نهىازمنكر اين است كه انسان با تلطّف و مهربانى و بهگونهاى كه احتمال تأثير داشته باشد، به گناهكار، تذكّر زبانى بدهد. در واقع، از آنجا كه مؤمنين بايد نسبت به هم محبّت داشته باشند و سكوت و بىتفاوتى انسان در مواجهه با گناه كسى كه او را دوست مىدارد، خطاست، اهل ايمان وظيفه دارند متذكّر بروز خطا يا گناه همديگر باشند.
اساساً امربهمعروف و نهىازمنكر به معناى نظارت مؤمنين بر همديگر است و از اين جهت «نظارت ملّى» ناميده مىشود. به عبارت دقيقتر همۀ افراد جامعه وظيفه دارند ناظر بر كردار و گفتار همديگر باشند و با خوشرويى يا ترشرويى و همچنين تذكّر لسانى، مشوّق اعمال نيكو و حسنات و خيرات و مانع ظهور و بروز گناه در جامعه شوند.
تأثير نظارت ملى وابسته به ملايمت، ملاطفت و استفاده از برهان و استدلال است و عمل به اين دو واجب شرعى بايد بدون تحميل فكر و عقيدۀ شخصى و بدون لجاجت، تندى و تنش باشد.
همانطور كه بيان شد، تذكّر لسانى بايد همراه با ملاطفت و مهربانى و با احتمال تأثير باشد و مهمتر آنكه، منجر به ايجاد بحران و تنش در اجتماع نشود. مثلاً در جامعۀ فعلى كه وضعيت حجاب و عفاف، بسيار نگرانكننده است، تذكّر لسانى چند جوان مؤمن و انقلابى، به افراد بىحجاب و بدحجاب، احتمال تأثير ندارد و از اين جهت كه در جامعه تنشزاست، صحيح نيست. در چنين وضعيت اسفناكى، اصلاح ناهنجارىهاى اجتماعى وظيفۀ مسئولان مربوطه است كه اگر در انجام وظيفه كوتاهى كنند و براى بهبود وضعيت اخلاق جامعه و حجاب و عفاف، چارهاى نينديشند، مقصّرند و بايد پاسخگو باشند.
امربهمعروف و نهىازمنكر، كه وظيفۀ همگانى است، بايد با رعايت آداب و مراتب آن همراه باشد و هرگاه احتمال تأثير آن نرود يا موجب ايجاد بحران و تنش اجتماعى گردد، وظيفه از افراد غير مسئول براى ساير افراد اجتماع كه نسبتى با آنها ندارند، ساقط است و اين وظيفه، به عهدۀ مسئولان خواهد بود. امّا اگر همۀ مؤمنين و همۀ افراد جامعه، به گناهكاران، با استدلال و با تواضع و مهربانى تذكر زبانى بدهند، حتماً تأثير خواهد داشت و چون در وضع فعلى، همه به اين وظيفۀ اساسى عمل نمىكنند، امربهمعروف و نهىازمنكر چند جوان نسبت به افراد كوچه و خيابان تأثير ندارد و از آنجا كه بحران آفرين و تنشزا است و مورد سوء استفادۀ بدخواهان و بيگانگان واقع مىشود، به صلاح نيست.
افراد مؤمن و متّقى، در وضعيّت فعلى وظيفه دارند در خانواده، دوستان و اطرافيان، امربهمعروف و ناهى از منكر بوده و مراقب كردار و گفتار همديگر باشند. اهل ايمان بايد مانع بروز هرگونه گناه و معصيت، در بين افراد خانواده، دوستان و آشنايان شوند. يعنى علاوه بر اصلاح وضعيت حجاب و عفاف اطرافيان، با نظارت ملّى، مانع حقّالنّاس مالى و آبرويى ديگران باشند و به خصوص اجازه ندهند مجالس و جلسات دوستانه و فاميلى، به غيبت، تهمت يا شايعه آلوده گردد. گاهى مشاهده مىشود افراد در جلسهاى نشستهاند و به راحتى شاهد غيبت، تهمت و شايعه هستند و در اين خصوص هيچ عكسالعملى از خود نشان نمىدهند. اين سكوت و بىتفاوتى با نظارت ملّى سازگارى ندارد و اگر همديگر را دوست دارند، بايد با تذكّرِ زبانى، همراه با مهربانى و از سر خيرخواهى، مواظب گفتار و كردار هم باشند. اگر نظارت ملّى به اين صورت در بين مؤمنين نهادينه شود، كسى جرأت اهانت يا تهمت يا شايعهسازى ندارد و جامعه با حاكميّت صفا، صميميّت و صداقت در آن، سالم و اسلامى مىشود.
نكتۀ مهم در اين بحث آنكه: اگرچه در بسيارى از موارد نظارت ملّى تكنفره از جانب دوستان، پدر و مادر، معلمها و نظاير آن مؤثّر است و اين افراد در صورت احتمال تأثير نبايد در نظارت ملّى كوتاهى كنند، امّا نظارت ملّى در خصوص گناهان اجتماعى و از سوى افراد غريبه، به صورت تك نفره تأثير ندارد و تأثير به سزاى آن وابسته به نظارت و تذكر همگانى و جمعى است. به عنوان مثال، وقتى يك زن يا دختر بدحجاب از خانه بيرون مىآيد، اگر تنها يك نفر به او تذكر دهد، اتّفاقى رخ نمىدهد؛ زيرا با يك تذكّر زبانى، معروف احيا نمىشود. ولى اگر همه خود را موظّف به نظارت ملى بدانند و پس از نفر اوّل، افراد ديگرى به صورت مكرّر و البته با مهربانى و با استدلال،
متذكّر بدحجابى او شوند، مسلّماً به نفر چهارم و پنجم نخواهد رسيد كه فرد بىحجاب راهش را عوض مىكند و براى اصلاح حجاب خود يا از خجالت مردم، به خانه برمىگردد.
خوددارى انسان از گناه، براى سلامت جامعه كافى نيست و علاوه بر آن، بايد در برابر ديگران هم احساس مسئوليت كند و براى آنها امربهمعروف و ناهى از منكر باشد تا در ثواب عمل آنان شريك گردد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند:
«مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً كَانَ لَهُ أَجْرُهَا وَ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً كَانَ عَلَيْهِ وِزْرُهَا وَ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة»(1)بر اين اساس، اگر آدمى ديگران را به انجام واجبات و اعمال نيك نظير نماز جماعت و خدمت به خلق خدا تشويق كند، از ثواب عمل پسنديدۀ آنان بهرهمند مىشود و اگر كسى باعث گناه ديگران شود يا با وجود توانايى، مانع معصيت افراد جامعه نشود، در گناه آنان به همان اندازه شراكت دارد.
تقيّد به ظواهر شرع و اجتناب از گناه و انجام واجبات، به صورت فردى كافى نيست و براى سلامت فرد و اجتماع نتيجه ندارد، بلكه انسان بايد علاوه بر خودسازى به ديگرسازى بپردازد و نسبت به افراد اجتماع كه براساس
1) . الفصول المختاره، ص 136.
اشتراك ايمانى به آنها علاقهمند است، احساس مسئوليت داشته باشد و آنها را از گناه و معصيت باز دارد و به انجام واجبات و فرائض دينى و اعمال حسنه تشويق نمايد.
اجتناب انسان از گناه و بىتفاوتى او نسبت به گناه ديگران، نظير آن است كه خود از خوردن يك غذاى زهرآلود و سمّى پرهيز كند، امّا ديگران را از خوردن آن منع نكند و به راحتى شاهد خوردن آن غذا توسّط اشخاص ديگر و مسموميّت آنان شود. اين، در حالى است كه گناه و آثار شوم آن، از هرگونه سم و زهر مهلكى خطرناكتر و مضرتر است؛ زيرا غذاى سمّى جسم آنان را معيوب مىكند يا نهايتاً آنها را مىكشد، امّا گناه، روح انسان را از بين مىبرد و دل او را مىميراند و او را به سقوط و تباهى ابدى در دنيا و آخرت مىكشاند. امام صادق عليه السلام مىفرمايند: «گناه، از كاردى كه گوشت را پارهپاره مىكند، براى گناهكار، برندهتر است.(1)معلوم است كه چنين كارد برندهاى، روح و دل انسان را قطعهقطعه مىكند و از بين مىبرد.
در اين خصوص پدران و مادران وظيفۀ سنگينى دارند و ممانعت آنها از گناه فرزند و تشويق او به انجام واجبات و اعمال نيكو، كمترين وظيفۀ آنهاست. البته بايد آداب امربهمعروف و نهىازمنكر را مراعات كنند و مثلاً اگر دختر آنها بر اثر رفت و آمد با دوست بد، در رعايت حجاب سستى مىكند،
1) . الكافى، ج 2، ص 272.
وظيفه دارند با تلطّف و مهربانى و ارائۀ استدلال و با فروتنى و از سر خيرخواهى و محبّت، اشتباه بزرگ او را متذكّر شوند و او را از مسير انحرافى نجات دهند و به راه راست هدايت كنند. اگر پدر و مادر مشاهده كردند فرزند آنها دروغ مىگويد، بدگويى ديگران را مىكند و حرفهاى ركيك مىزند، بايد با مهربانى و تشويق فراوان، از همان كودكى او را به راستگويى، صداقت و امانتدارى دعوت كنند و صفات حسنۀ اخلاقى را در وجود كودك خود نهادينه كنند.
قرآن كريم در سورۀ لقمان، روش موعظه و نصيحت و به خصوص روش تربيت صحيح و اسلامى فرزند را با بيان نحوۀ موعظۀ لقمان حكيم و روش نصيحت فرزند توسّط او، به ما آموزش مىدهد:
(وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ)(1)
براساس اين آيۀ شريفه، وقتى لقمان مىخواهد فرزند خود را از شرك ورزيدن به حق تعالى نهى كند، ابتدا با جملۀ محبّتآميز «يا بنى» نسبت به او ملاطفت مىكند و با مهربانى او را مورد خطاب قرار مىدهد. سپس موعظۀ خود را بيان مىكند و بلافاصله، استدلال آن موعظه را ارائه مىنمايد. بدين ترتيب مىگويد: اى پسر عزيزم، به خدا شرك نورز، زيرا شرك، ظلم بزرگى است.
1) . لقمان، 13: «و [ياد كن] هنگامى را كه لقمان به پسر خويش، درحالىكه او را اندرز مىداد، گفت: اى پسرك من، به خدا شرك مياور كه به راستى شرك ستمى بزرگ است.»
بنابراين امربهمعروف و نهى از منكر، به خصوص از سوى پدر و مادر، بايد با مهربانى، فروتنى، احترام و با اقامۀ دليل باشد و پدر و مادر هنگام موعظۀ فرزند، بر اعصاب خود مسلّط باشند و با آرامش و بدون هيچگونه تندى و عصبانيّت، فرزند خود را نصيحت كنند، زيرا تندى، فرياد و عصبانيّت در توصيه و موعظه، نه تنها تأثير ندارد، بلكه اثر سوء و نتيجۀ منفى به همراه خواهد داشت.
همچنين توصيه و نصيحت تحميلى و اجبارى، هيچگاه نتيجه ندارد. موعظه بايد با دليل و برهان همراه باشد كه شخص مقابل، به علّت زشتى كار خود پى ببرد تا از انجام آن خوددارى كند و توصيۀ اجبارى و تحميلى، اگر چه ممكن است به صورت موقّتى با عمل همراه باشد، امّا بذر لجاجت و لجبازى را در نهاد آن شخص، مىكارد و به محض رفع اجبار، به همان حالت اوّل و حتّى بدتر از آن برمىگردد.
گناهان چشم، زبان و گوش بسيار مهم هستند و در سقوط و انحراف انسان تأثير به سزا دارند. از اين رو امربهمعروف و نهىازمنكر راجع به اين گناهان، وظيفۀ اساسى همگان مخصوصاً پدر و مادر نسبت به فرزند و دوستان نسبت به يكديگر است. امّا اگر مثلاً پدر و مادر با تندى و عصبانيت به فرزند خود بگويند: نگاه آلوده نداشته باش، سخنان ركيك بر زبان جارى نكن و به موسيقى مطرب و تحريكآميز گوش نده، موعظۀ آنها اثربخش نيست؛ بلكه آنها بايد با مهربانى، در فضايى سرشار از محبّت و دوستى و با جملات و كلمات محبّتآميز به فرزند خود بگويند: فرزند عزيزم، نگاهآلوده، نگاه شهوت انگيز و حتّى نگاه بيهوده، براى آيندۀ تو و براى سعادت تو مضر است و به نفع
تو است كه از چنين نگاههايى پرهيز كنى. بعد به او بگويند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: «إِيَّاكُمْ وَ فُضُولَ النَّظَرِ فَإِنَّهُ يَبْذُرُ الْهَوَى»(1)فرزند عزيزم بنابر فرمايش پيامبر گرامى، نگاه اضافى و بيهوده، بذر هوى و هوس را در دل تو مىكارد و هوى و هوس، عامل سقوط و انحراف تو و مانع پيشرفت معنوى و حتّى مانع موفقيّت در امور دنيايى توست و به اين دليل براى توصيۀ خود، به اقامۀ دليل و بيان استدلال متوسّل شوند.
مرتبۀ سوّم از امربهمعروف و نهىازمنكر، مبارزۀ منفى است كه قرآن كريم، تأكيد فراوانى بر آن دارد. در اين مرتبه، مؤمنين بايد با افراد گناهكار تماس نداشته باشند. با آنها مراوده، داد و ستد و معامله نكنند و از خانوادۀ گناهكاران، براى ازدواج، دختر يا پسر هم نگيرند.
قرآن كريم در اين خصوص، حكايتى نقل مىكند كه بسيار حائز اهميّت است. در جنگ تبوك كه يكى از جنگهاى سخت براى مسلمين بود، سه نفر تخلّف كرده و با بهانههاى واهى و از روى سستى و تنبلى، از رفتن به جنگ خوددارى كردند. وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از جنگ باز مىگشتند، اين سه نفر به استقبال از لشكر مسلمانان رفتند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند كسى به آنان اعتنا نكند. همگان به دستور پيامبر عمل كردند و با آنها با بىاعتنايى برخورد كردند. در تاريخ آمده است حتّى زن و فرزند آنها نيز با آنان حرف نمىزدند و
1) . عدّةالداعي، ص 313.
خلاصه از جامعه طرد شدند و در يك تنگناى شديد اجتماعى قرار گرفتند. قرآن كريم مىفرمايد بهاندازهاى براى آنان سخت بود كه گويى زمين برايشان تنگ شده بود و ديدند چارهاى جز توبه و انابه ندارند. لذا براى توبه، خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمدند و خداوند متعال، توبۀ آنان را پذيرفت:
(وَ عَلَى اَلثَّلاٰثَةِ اَلَّذِينَ خُلِّفُوا حَتّٰى إِذٰا ضٰاقَتْ عَلَيْهِمُ اَلْأَرْضُ بِمٰا رَحُبَتْ وَ ضٰاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لاٰ مَلْجَأَ مِنَ اَللّٰهِ إِلاّٰ إِلَيْهِ ثُمَّ تٰابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلتَّوّٰابُ اَلرَّحِيمُ)(1)
از آنجا كه انسان به طور طبيعى، اجتماعى است و دوست دارد با ديگران تماس و رفتوآمد داشته باشد، بىاعتنايى اجتماعى، او را در تنگنا قرار مىدهد. از اين جهت، روش مبارزۀ منفى براى اصلاح افراد گناهكار تأثير بهسزا دارد؛ يعنى اگر به راستى روش مبارزۀ منفى، بين افراد خانواده، در مدارس و دانشگاهها، در كوچه و خيابان، در بازار و بهطور كلّى در اجتماع، اجرا شود، مشكلات و معضلات اجتماعى و گناهان و مفاسد اخلاقى از جامعه رخت بر مىبندد.
مرتبۀ ديگرى از امربهمعروف و نهىازمنكر، امربهمعروف و نهىازمنكر عملى است. فقهاى بزرگ نظير مرحوم صاحب جواهر اين مرتبه را مهمتر و مؤثرتر از همۀ مراتب و در عين حال، آسانترينِ مراتب برمىشمرند. در اين
1) . توبه، 118: «و [نيز] بر آن سه تن كه بر جاى مانده بودند، [و قبول توبه آنان به تعويق افتاد] تا آنجا كه زمين با همه فراخىاش بر آنان تنگ گرديد، و از خود به تنگ آمدند و دانستند كه پناهى از خدا جز به سوى او نيست. پس [خدا] به آنان [توفيق] توبه داد، تا توبه كنند. بىترديد خدا همان توبهپذير مهربان است.»
مرتبه، مؤمنين با عمل خود و به عبارت ديگر، با اهميّتدادن به واجبات و اجتناب از محرّمات و منكرات، ديگران را متنبّه مىكنند، بهگونهاى كه مردم با ديدن رفتار نيكوى آنان، براى انجام واجبات و ترك گناهان تشويق مىشوند.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند: با عمل خود، امربهمعروف و نهىازمنكر كنيد و براى تشيّع زينت باشيد، نه مايۀ ننگ:
«كُونُوا دُعَاةً إِلَى أَنْفُسِكُمْ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ وَ كُونُوا زَيْناً وَ لَا تَكُونُوا شَيْنا»(1)
امربهمعروف و نهىازمنكر عملى در تربيت فرزند انسان تأثير مستقيم و اساسى دارد و از آنجا كه تربيت كودكان، اجتماع را مىسازد، رفتار عملى پدر و مادر با فرزندان، بسيار حائز اهميت است.
در حقيقت، تقيد پدر و مادر به ظواهر شرع، بهطور ناخودآگاه فرزندان آنها را مقيد بار مىآورد. مثلاً اگر فرزند خردسال، توجّه مادرش به حجاب و نماز اوّل وقت را دريابد، نمازخوان و با حجاب مىشود. در مقابل، اگر فرزندان ببينند پدر و مادر به تماشاى ماهواره با آن صحنههاى زشت مىپردازند، آنها هم در پيروى از پدر و مادر مشغول ديدن ماهواره خواهند شد.
پدر و مادر راستگو، وفادار و امانتدار، معمولاً فرزندانى متصّف به همين صفات تربيت مىكنند و افراد دروغگو، حقّهباز و فريبكار را در اكثر موارد، بايد
1) . الكافي، ج 2، ص 77.
در خانوادههاى گناهكار و بىاخلاق جستجو كرد. به تعبير ديگر، گفتار و كردار پنهانى پدر و مادر، در ظاهر رفتار فرزند آنان نمايان مىشود. زن و شوهرى كه در خانه غيبت مىكنند يا به ديگران بدبين هستند و سوءظن دارند يا تهمت مىزنند و شايعه پراكنى مىكنند، خواه ناخواه فرزندان خود را با صفات زشت خود پرورش مىدهند، با اين تفاوت كه پدر و مادر در جهت مخفىكردن رفتار و صفات زشت خود مىكوشند، امّا فرزندان آنها كردار پنهانى پدر و مادر را آشكار مىسازند.
روانشناسها معتقدند كه مغز كودك، نظير دوربين عكاسى و فيلمبردارى است و هرچه در مقابل او قرار گيرد، از آن تصويربردارى مىكند. حتّى بزرگان مىگويند: گفتار و كردار اطرافيان كودك، بهطور ناخودآگاه بر مغز كودك اثر مىگذارد. بهعنوان مثال اگر زن و شوهر ناسازگارى داشته باشند، رفتار و عملكرد آنان، بر طفل شيرخوار نيز اثر مىگذارد.
نقل مىكنند چندين سال پيش خانمى در فرانسه نياز به جرّاحى مغز پيدا مىكند. در حين عمل كه آن خانم بيهوش بوده، ناگهان سرود آلمانى مىخواند. بعد متوجّه مىشوند كه او با برخورد تيغ جرّاحى به يكى از رگهاى مغز، آن سرود را مىخواند. پس از اتمام عمل و بهبودى او، از وى مىپرسند آيا زبان آلمانى مىدانى يا سرودى به زبان آلمانى حفظ هستى؟ مىگويد: خير. تعجّب پزشكان بيشتر مىشود و پس از تحقيق و بررسى مىفهمند كه در جنگ جهانى دوّم و هنگام حملۀ آلمان به فرانسه، سربازان آلمانى مدتى در خانۀ آن شخص كه در آن زمان نوزاد بوده، ماندهاند و در كنار گهوارۀ كودك، مرتّب سرود پيروزى خواندهاند. شنيدن آن سرود، به طور ناخودآگاه بر روى مغز كودك در گهواره اثر گذاشته و موجب شده است كه چندين سال بعد، حين عمل جراحى آن را بخواند.
صرفنظر از اين ماجرا، تأكيد تعاليم دينى بر تلاوت قرآن در كنار كودك، حاكى از تأثير عجيب آن بر ذهن و بر مغز كودك است. حتّى اگر كودك خواب باشد يا توجّهى به قرآن خواندن نداشته باشد، باز هم ثأثير آنرا مىپذيرد. چنانكه شنيدن موسيقى مطرب و شهوتانگيز و ديدن صحنهها و فيلمهاى تحريكآميز هم ذهن كودك را مشوّش مىكند و بر او اثر منفى مىگذارد. نكتۀ مهمتر اينكه: از تأثير عجيب يك صداى خوب يا بد بر ذهن و تربيت فرزند، بايد به تأثير غذاى حلال يا حرامى كه كودك مىخورد، بر تربيت او پى ببريم.
در هر حال، مراقبت جدّى پدر و مادر و اطرافيان كودك از گفتار و رفتار خود بسيار لازم است. آنان بايد علاوه بر اجتناب از گناه، در حضور كودكان و افراد نوجوان، رفتارى مؤدّبانه و توأم با وقار و متانت از خود نشان دهند و از گفتار و كردار ناپسند و از بىادبى بپرهيزند تا بتوانند فرزندانى مؤدّب تربيت كنند.
از همه مخصوصاً جوانان تقاضا دارم تصميم بگيرند به مرتبۀ چهارم از امربهمعروف و نهىازمنكر، اهميت بيشترى بدهند. بر اقامۀ نماز اوّل وقت و خواندن نماز شب مداومت داشته باشند و مسجدها را پر كنند. در مجالس و در گفتگوهاى خود از غيبت، دروغ، تهمت و شايعهپراكنى بپرهيزند و به تأثير منفى اين گناهان، بر اطرافيان توجّه داشته باشند.
قرآن كريم.
الإحتجاج على أهل اللجاج، أبو منصور أحمد بن على بن أبى طالب الطَبرِسى، مشهد، نشر مرتضى، 1403 ق.
الإختصاص، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ق.
إرشاد القلوب، حسن بن ابى الحسن الديلمى، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.
الأمالي، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، انتشارات كتابخانه اسلاميه، 1362 ش.
بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار عليهم السلام، محمد باقر بن محمد تقى بن مقصود على مجلسى، معروف به علامه مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ق.
تاريخ الأمم و الملوك (تاريخ الطبري)، أبو جعفر محمّد بن جرير الطبرى، تحقيق محمّد أبوالفضل إبراهيم، بيروت، دارالتراث، الطبعةالثانية، 1387 ق.
تحف العقول عن آل الرسول صلى الله عليه و آله و سلم، ابو محمّد حسن بن على بن حسين بن شعبه حرّانى، قم، جامعه مدرسين، چاپ دوّم، 1404 ه ق.
تفسير القمى، ابو الحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى، قم، مؤسسه دار الكتاب، 1404 ق.
التفسير المنسوب إلى الأمام أبيمحمّد الحسن بن علي العسكري عليهما السلام، الإمام ابومحمّد الحسن بن على عليهما السلام، قم، انتشارات مدرسه امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، 1409 ق.
تفسير فرات الكوفي، ابوالقاسم فرات بن ابراهيم بن فرات كوفى، مؤسّسه چاپ و نشر، 1410 ق.
تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشّريعة، محمّد بن حسن بن على بن محمد بن حسين، معروف به شيخ حرّ عاملى، قم، مؤسّسه آلالبيت لإحياء التراث، 1409 ق.
تهذيب الأحكام، ابوجعفر محمّد بن حسن الطوسى، تحقيق: سيد حسن الموسوى الخرسان، تهران، دار الكتب الإسلاميه، الطبعة الرابعة، 1365 ق.
جامع الأخبار، تاج الدين محمّد بن محمّد بن حيدر شعيرى، قم، انتشارات رضى، الطبعة الثانية، 1363 ش.
الخرائج و الجرائح، سعيد بن هبة الله، معروف به قطب الدين راوندى، قم، مؤسسه امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف، 1409 ق.
الدرّ المنثور فى تفسير المأثور، جلال الدين عبد الرحمن السيوطى، قم، كتابخانه آيةالله مرعشى نجفى، 1404 ق.
ديوان الإمام علي عليه السلام، منسوب به اميرالمؤمنين على عليه السلام، قم، انتشارات پيام اسلام، چاپ دوّم، 1369 ق.
رساله توضيح المسائل، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، چاپ بيستم، 1391 ش.
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، محمد بن حسن فتال نيشابورى، تحقيق: محمد مهدى سيد حسن خرسان، انتشارات رضى، قم، [بى تا].
سير و سلوك؛ توبه، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، چاپ ششم، 1392 ش.
سير و سلوك؛ مقدّمه، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام، چاپ ششم، 1392 ش.
عدّة الداعي و نجاح السّاعي، جمال الدين ابوالعباس احمد بن محمّد بن فهد اسدى حلّى، قم، دار الكتاب الإسلامى، 1407 ق.
علل الشّرائع، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات مكتبة الداورى، [بى تا].
عيون أخبار الرّضا عليه السلام، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: سيد مهدى حسينى لاجوردى، تهران، انتشارات جهان، 1378 ق.
الفصول المختارة من العيون و المحاسن، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ق.
قرب الإسناد، ابو العباس عبد الله بن جعفر بن حسين بن مالك بن جامع حِميَرى قمى، تهران، انتشارات كتابخانه نينوى، [بى تا].
كتاب الخصال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1403 ق.
الكافي، محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى، تهران، دارالكتب الإسلامية، 1365 ش.
كامل الزيارات، شيخ ابو القاسم، جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى بن مسرور بن قولويه قمى، انتشارات مرتضويه، نجف اشرف، 1356 ش.
كمال الدين و تمام النعمة، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، دار الكتب الإسلاميه، الطبعة الثّانية، 1395 ق.
مجمع البيان فى تفسير القرآن، طبرسى فضل بن حسن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ سوّم، 1372 ش.
المحاسن، ابو جعفر، احمد بن محمد بن خالد برقى، قم، دارالكتب الإسلامية، چاپ دوّم، 1371 ق.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين نورى مشهور به محدث نورى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، 1408 ق.
مسكّن الفؤاد عند فقد الأحبة و الأولاد، زين الدين بن على بن احمد عاملى جبعى معروف به شهيد ثانى، قم، انتشارات كتابخانه بصيرتى، [بىتا].
مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، ابوالفضل، على بن حسن بن فضل بن حسن طبرسى، نجف اشرف، انتشارات كتابخانه حيدريه، چاپ دوّم، 1385 ق.
مفاتيح الغيب (تفسير كبير)، ابوعبدالله محمد بن عمر معروف به فخرالدين رازى، بيروت، دار احياء التراث العربى، چاپ سوّم، 1420 ق.
مكارم الأخلاق، رضى الدين حسن ابن الفضل الطبرسى، قم، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.
من لايحضره الفقيه، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1413 ق.
مناقب آل أبي طالب، رشيدالدين محمّد بن شهر آشوب مازندرانى، قم، مؤسسه انتشارات علامه، 1379 ق.
منية المريد في أدب المفيد و المستفيد، شهيد ثانى، زين الدين بن على، قم، انتشارات مكتب الإعلام الإسلامي، 1409 ق.
نماز نجواى مؤمنان، آية الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام، چاپ دوّم، 1391 ش.
نهج البلاغة، گردآورى: ابو الحسن محمّد بن حسين الموسوى البغدادى معروف به سيد رضى، تحقيق: صبحى صالح، قم، انتشارات دار الهجرة، [بى تا].