ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، ۱۳۱۲ -
عنوان و نام پديدآور : معارف اسلام: در سوره یس/ سلسله در س های [حسین] مظاهری.
مشخصات نشر : قم: شفق، ۱۳۷۰.
مشخصات ظاهری : ۳۳۵ ص.
فروست : سلسله درسهای اخلاق؛ ۳.
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری.
يادداشت : چاپ سوم.
يادداشت : عنوان عطف: معارف اسلام.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان عطف : معارف اسلام.
موضوع : تفاسیر (سوره یس)
موضوع : علوم اسلامی
رده بندی کنگره : BP۱۰۲/۶۸۲/م۷م۶ ۱۳۷۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۸
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۲۴۲۱۵
تنظیم متن دیجیتال: میثم حیدری
تصویر
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحيم
اين كتاب حاصل 24 جلسه سخنرانى حضرت آية الله مظاهرى در ماه مبارك رمضان است و همانطور كه در مقدمه كتاب «اخلاق فرماندهى» اشاراتى بدان رفت، خوشبختانى پس از مدتها موفق شديم اولين كتاب از سلسله درسهاى تفسير معظم له را تحت عنوان «تفسير سوره يس» به علاقمندان تقديم داريم.
در بازنويسى متن، حفظ اصالت و شيرينى سخنان استاد، بيش از سبك نگارش، مورد نظر بوده و لذا سعى شده است كه جز در موارد لازم، تغيير چندانى در متن سخنرانيها داده نشود.
ضمناً بنا به توصيف حضرت آية الله مظاهرى از برادر بسيار عزيزمان، جناب حجت الاسلام مرتضى تهرانى - كه كاملاً مورد وثوق حضرت استاد بودند تقاضا نموديم تا زحمت ويرايش مجدد، تنظيم پاورقى ها و اسناد آيات و روايات را تقبل نمايند كه بدينوسيله از تلاش پى گير و دقت نظرشان سپاسگزارى مى شود.
لازم به توضيح است كه هر چند مراحل مختلف اين كتاب از بازنويسى تا چاپ به نظر حضرت استاد رسيده است، قطعاً خالى از نقص نيست كه اميدواريم هم معظم له و هم خوانندگان محترم، نقايس كار ما را در ارائۀ بهتر كتاب، با ديده اغماض بنگرند. در پايان با آرزوى ظهور حضرت ولى عصر (عج) و طول عمر براى امام امت، اميدواريم اين خدمت ناچيز، مقبول ساحت مقدس ولى الله الاعظم حضرت بقية الله ارواحنا له الفداء قرار گيرد.
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
سورۀ يس از نظر قرآن و اهل بيت عليهم السلام و رواياتى كه از طريق شيعه و سنى نقل شده است «قلب قرآن» ناميده مى شود:
عَنَ النّبِى (ص) قال:
اِنَّ لِكُلِّ شَيْيٍُ قَلْباً وَ قَلْبُ الْقُرآن يس(1)براى هر چيزى يك قلب هست و قلب قرآن سورۀ يس است.
از امام صادق (ع) نقل شده است كه هر كس در روز، پيش از آنكه شب فرا رسد سورۀ يس را بخواند، آن روز را از حفظشدگان و روز داده شدگان است و كسى كه شب هنگام قبل از اينكه بخوابد تلاوت نمايد، براى حفاظت او از شر شيطان رجيم و از هر بلايى، يك هزار ملك گمارده مى شود و نيز در بعضى از جاها نقل شده است كه اگر مريضى در حال احتضار باشد و سورۀ يس را بخواند يا نزد او بخوانند، رضوان بهشت نزد او مى آيد و او را بشارت مى دهد به شراب بهشت و از آن به او مى نوشاند:
عَنْ اَبيعَبْدِ الله عليه السلام: فَمَنْ قَرَأَيس في نَهارِهِ قَبْلِ أنْ يَمْسي كانَ في نَهارِه مِنَ المَحْفوظينَ وَ المَرْزوُقينَ حَتّي يُمْسي وَمَنْ قَرَأَها في لَيْلهِ قَبْلَ أنْ يَنامَوُ كِّلَ بِهِ ألْفَ مَلكٍ يَحْتَفِظُونَهُ مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِمٍ وَ مِنْ كُلِّ آفَةٍ و...(2)
واَيُّما مَريضٍ قَرَأَها و هُوَفي سَكَراتِ المَوتِ أوْقُرِأتْ عِندَهُ جائَهُ رِضْوان خازِنُ الجَنّشةَ يَشْرّبُهُ مِنْ شَرابِ الجَنَّةِ فَسَقاهُ اياه و...(3)
1) - مجمع البيان طبرسى ج 8، ص 413 - و با اندك تفاوتى در ثواب الاعمال مرحوم صدوق ره. ج 1، ص 138 آمده است.
2) - مجمع البيان طبرسى ج 8، ص 413 - و با اندك تفاوتى در ثواب الاعمال مرحوم صدوق ره. ج 1، ص 138 آمده است.
3) - مجمع البيان طبرسى ج 8، ص 413 - و با اندك تفاوتى در ثواب الاعمال مرحوم صدوق ره. ج 1، ص 138 آمده است.
بهر حال، از نظر روايات اهل بيت عليهم السلام سورۀ يس در قرآن مجيد از امتيازات خاصى برخوردار است.
آنچه مرا به انتخاب اين سوره واداشت، آن بود كه در سورۀ «يس» يك دوره معارف استدلالى بيان شده است و علاوه بر آنكه وجود صانع، نبوت و معاد بخوبى در اين سوره به اثبات رسيده، مسئله توحليد و امامت نيز به طور ضمنى در آن مطرح و ثابت گرديده است. بنابراين به خواست پروردگار عالم و توجهات حضرت بقية اللّه (عج) اگر موفق به اتمام اين بحث گرديم، علاوه بر يك بحث تفسيرى توانسته ايم يك دوره اصول دين استدلالى هم داشته باشيم.
نكته ديگرى كه در اين سوره و همه سوره هاى قرآن وجود دارد اين است كه در آن، هدف قرآن به وضوح، روشن است. يعنى رنگ اخلاقى دارد. لذا اميد است در حاليكه بحث تفسيرى مى كنيم، هم بحث استدلالى داشته باشيم و هم مباحث اخلاقى.
سورۀ مباركه «يس» داراى 83 آيه و 729 كلمه و 3000 حرف است(1). يكى از آيات شريفه اين سورۀ مباركه كه اولين آيه است، «بسم الله الرحمن الرحيم» مى باشد. اين آيه در سراسر قرآن براى شروع سوره ها آمده است كه نشانه اى از رحمانيت و رحيميت خداوند است. فقط سورۀ «برائة» كه در بيان قهر و غضب الهى از نقض ميثاق منافقين و مشركين آغاز شده اين آيه شريفه نازل نشده است.
در عوض در سورۀ نمل، بسم الله دوبار تكرار شده، يكى در صدر سوره وديگرى در بين آيات اين سوره آمده است، آنجا كه حضرت سليمان على نبينا وآله و عليه السلام نامه اى و به بلقيس مكى سباء مى نويسد، نامه را با بسم الله شروع فرموده كه: اِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ أنَّهُ بِسْمِ اللهِ الرّحْمنِ الرَّحيمِ (2)پس در مجموع 114 بار يعنى به تعداد سورۀ قرآن اين آيه مباركه بسم الله الرحمن الرحيم نازل شده است.
«بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ »
«بسم» در واقع «باسم» است، يعنى «به نام» «باسم» تركيب شده از «ب» و «اسم» كه در اصطلاح، جار و مجرور است و جار و مجرور متعلق مى خواهد. اما اين كه متعلق اين جار و مجرور چيست، مورد اختلاف اهل تفسير است كه هر كدام در اين مورد نظرهايى دارند.
غالب مفسرين از جمله استاد بزرگوار ما، مرحوم علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه(1)و همچنين صاحب «المنار» در تفسيرش، بيانى دارند و آن اينكه:
«باء» براى «ابتدائيه» است. لذا متعلق به «اَبْتَدِءُ » مى شود و اين چنين معرفى مى شود كه: شروع و ابتدا مى كنم به نام خدا.
بعد تأييدى براى اين نظر خود آورده اند كه اين بيان با فهم عرفى و بناء عقلاء هم بسيار سازگار است. بناء عقلاء مخصوص امروز و يا ديروز نبوده و نيست. هميشه چنين مى فهميده اند و همينطور بيان مى كنند. مى دانيد بناء عقلاء بر اين است كه اگر خواستند چيزى را افتتاح كنند به نام بزرگى شروع مى كنند. اگر ساخت مؤسسه اى در نظر باشد، كلنگ به نام بزرگى زده مى شود و البته به اين بستگى دارد كه بزرگى را در چه چيز بدانند. اگر به مال و رياست بدانند به نام افرادى كه داراى مال و منال و يا رياست و مقامند شروع مى كنند و اگر بزرگى را به رشد معنوى بدانند به نام شهيد، يا عالمى و يا فرد كاملى افتتاح مى نمايند و مى دانيم كه در اسلام، كسى بالاتر از خدايتعالى نيست. پس: شروع مى كنم به نام خدا.
اين از تربيتهاى قرآن است كه: بدانيد همه شما ربط محض هستيد و هر چه جز اوست سرابى بيش نيست كه فرمود: «كَسَرابٍ بقِيَعةٍ يَحْسُبُهُ الظَّلْمانُماء(2)» انسان تشنه، كف جاده يا دامن صحرا و... همه را آب مى پندارد ولى اينها آب نمايى بيش نيست، نبايد به اينها دل خوش كرد. اين لامپ از خود هيچ ندارد. بايد نيرو و الكتريسيته از جاى ديگر به او برسد. گرچه شما روشنايى را در اين لامپ مى بينيد
ولى او از خود هيچ ندارد. به قول باباطاهر:
به دريا بنگرم دريا تو بينم *** به صحرا بنگرم صحرا تو بينم
به هرجا بنگرم كوه و در و دشت *** نشان از قامت رعنا تو بينم
اگر اين دريافت ربط محض بودن، با لفظ تنها نباشد، بلكه واقعاً بيايد كه خود هيچ است و همه اوست، آثار عجيبى به دنبال دارد كه اين انسان مرتبط به منبع قدرتى بى نهايت مى گردد و خود منشاء خيرات بركات زايدالوصفى خواهد شد.
هر ا ندازه ارتباط با خداوند متعال بيشتر باشد، سعه وجودى بيشتر است. با اين بيان خيلى از اشكالات حل مى شود. از جمله معجزات انبياء الهى و ائمه معصومين عليهم السلام و يا خوارق عاداتى كه از بعض اولياء دين ديده مى شود، همگى در واقع بستگى به اندازه ارتباط به ذات مقدس ربوبى دارد. هيچ جاى استبعاد نيست كه به امر مبارك حضرت على بن موسى الرضا عليه آلاف التحية و الثناء دو عكس شيرى كه بر پرده كشيده شده بود در خارج موجود شدند و از پرده پائين پريدند و آن ساحر را يكجا دريدند و خوردند و مأمون از ترس بى هوش شد(1).
اين نوع مسائل، فراوان از امامان معصوم نقل شده است و از آن گذشته شاگردان مكتب عصمت هم به اندازۀ ارتباط با حق، خود مظهرى از قدرت خداوند بودند كه كم و بيش مى توان در كتب اسلامى ردپايى از آن يافت.
اين بيانى كه در مورد تقدير بسم الله گفته شد، هم عرف پسند است و هم در فلسفه وعرفان براى آن بيانى رسا دارند، به علاوه ضمن اينكه شامل معانى ديگرى هم كه گفته اند مى شود، خالى از اشكال نيز مى باشد، بر خلاف بعضى بيانات ديگر كه مثلاً گفته شده مى توان «استعين» در تقدير گرفت، كه معنا چنين مى شود: به نام خدا كمك مى جويم. و اين درست نيست كه خود خدا به نام خود كمك بطلبد. چرا كه بسم الله در قرآن آمده و قرآن كلام خداست. بله اگر ما بندگان استعانت به نام نامى او پيدا كنيم خوب و درست است. اگر ما بخواهيم به جايى برسيم، بايد به نام او و رابطه فيض و اهلبيت چنگ بزنيم اما خود خدا كه چنين نيست.
نتيجه بحث تا اينجا: به نظر مى رسد كه بسم الله كه جار و مجرور است متعلق به «ابتداء» باشد با جميع لوازم و توابعش، كه ساير اقوال راهم شامل مى شود.
1) - بحارالانوار، ج 49، ص 183-184.
اما كلمه الله، لفظ «الله» علم است براى ذات ربوبى و به قول اهل ادب، علم است براى ذاتى كه مستجمع همه صفات كماليه است و داراى صفات جلال و جمال است. لذا در لفظ «الله»، «الرحمن» مستتر است، چنانچه «الرحيم». و اين نام مبارك بر غير او اصلاً نبايد بكار رود و مختص به ذات ربوبى است.
«الرحمن الرحيم»، اين دو صفت به دنبال لفظ «الله» آمده، به خاطر عنايت خاصى كه موردنظر بوده و خواسته به بندگان بفهماند كه اين ذات، مستجمع جميع صفات كماليه است. رحمتش بر غضب او تقدم دارد.(1)بلكه اگر در جايى غضب هم هست، در حقيقت او «رحمن» نهفته. زيرا كه اگر دوزخ نباشد عده اى براى بهشت رفتن آمادگى پيدا نمى كنند. جهنم براى تربيت و آبديده شدن گنهكاران است.(2)
1 - به ما مى فهماند «رحمن» عين ذات الهى اس و رحيم بعد از «رحمن» است.
2 - مى فهماند كه پروردگار عالم يك لطف خاصى به بعضى از بندگان خود دارد، اگر چه همه از اين لطف بهره مى برند. كه فرمود:
اِنَّ الله بالناس لَرَئُوفٌ رَحيمٌ خداى تعالى به مردم رئوف و رحيم است.
پروردگار مهربان به قدرى به اين انسان عنايت مبذول داشته كه استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب مى فرمودند: از لطف اوست كه مثل موسايى را تربيت مى كند و به قول قرآن شريف، به دست خود او را تربيت مى فرمايد(3)و هميشه او را زيرنظر دارد. كه گاه از حضرت خضر سلام الله عليه دورۀ كمال مى بيند و گاه ده سال در خدمت حضرت شعيب پيغمبر عليه السلام كلاسهاى تزكيه را مى گذراند، تا به حد
1) - يا مَنْ سَبَقت رَحمَتة غَضَبة اى كسى كه رحمتش بر غضبش پيش گرفته.
2) - از بررسى آيات قرآن و روايات به اين نتيجه مى توان رسيد كه اكثر مردم در مجموع يعنى بعد از گذشت عالم برزخ و عذابهاى قيامت و دوزخ اهل نجاتند و كسانى كه مخلد در آتش دوزخ باشند و به طور هميشگى عذاب شوند نه تنها نيسند بلكه خيلى هم كمند و اين خود نتيجه سبقت رحمت خداوندى بر قهاريت اوست.
3) - سورۀ «طه» آيه 41: وَاصطَنَعْتُكَ لنفسى اى موسى من ترا براى (مقام رسالت و محبت) خود آراستم.
كمال رسيده و به او خطاب مى شود: وَ اَنا اخْتَرْتُكَفَآسْتَمِعْ لِما يُوحي إنَّني أنَا اللهُ لا اِلهَ إلآ أَنَا(1)در فارسى معمولاً رحمن را بخشنده، و رحيم را مهربان معنى مى كنند. و واقعاً معانى خوبى است. هر دو از كلمه «رحم» مشتق هستند كه معناى بخشش، دلسوزى، مهربانى، شقفت، رحمت و... را در بر دارد. كه اين دلالت بر مبالغه دارد. يعنى بسيار بخشنده و بسيار مهربان.
در حديثى از پيامبر اكرم (ص) اين دو كلمه به خوبى معنا شده است كه فرموده اند: رحمن بخشنده اى است كه رحمتش شامل همه موجودات عالم است، خواه ديندار و يا بى دين. اما رحيم، فقط لطف و مهربانيش شامل حال مؤمنين و پاكان و مخصوص به سراى آخرت است كه دشمنان او معذبند و دوستانش در نعم خاص او(2)مؤيد اين معنا در اولين فراز از دعاى كميل آمده كه: الّلهُمَّ إنّي أَسئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ اَّلتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْي(بارالها تو را به آن رحمتت كه هر چيزى را در بر گرفته قسم مى دهم)
از آن طرف در همين سورۀ يس آمده است كه خداوند به بهشتيان سلام مى دهد: سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحيمِ (سلام و تحيت بر آنان باد از پروردگار رحيم) كه در اينجا «رحيم» صفت خداوند آمده براى مؤمنين در بهشت و اين رحيميت او شامل حال معذبين نيست.
«يس» (اى سيد رسولان و اى كامل ترين انسان)
كلمه يس يعنى چه ؟ معنايش معلوم نيست، نظير: الم، الر، كهيعص، طه، ن
اين قبيل كلماتيكه در اول بعضى از سوره ها واقع شده و يكى از متشابهات قرآن است، گرچه دربارۀ همۀ اين كلمات چيزهايى گفته شده است ولى بسيارى از آنها علامت رمز بين خدا و پيامبر است و معناى مستقلى نداشته و نمى توان در مورد آنها نظر
قطعى داد.
كلمۀ «يس» آنگونه كه از روايات و خود قرآن فهميده مى شود اسم پيامبر است(1)ظاهراً معنى آيۀ شريفه چنين است:
«اى پيامبر، اى رسول گرامى، قسم به قرآن حكيم كه تو از پيامبران هستى»
در روايات اهل بيت (ع) هم مى خوانيم كه يس اسم پيامبر است(2)و در دعاى ندبه هم كه شما عزيزان در صبح هاى جمعه مى خوانيد: يابّنَ طه وَ الْمُحْكَماتِ يَابنَ يس وَ الذّارياتِ يَابْنَ الطّورِ و العادياتِ كه مورد خطاب، حضرت ولى عصر ارواحنا فداه هستند مى گوئيم... اى پسر يس... از اينجا باز هم فهميده مى شود «طه» و «يس» اسم مبارك پيامبراكرم است.
اما اينكه معنايش چيست، نمى دانيم. رمزى است بين عاشق و معشوق. يعنى بين خدا و سفير او.
همانطور كه مى دانيد هر ارگانى اسرارى دارد، ارتش اسرارى دارد كه جز افراد ارتش، آن هم بعضى از آنها، شخص ديگرى نمى داند. سپاه هم اسرارى دارد كه حتى بسيارى از سپاهيان آنها را نمى دانند. در هر حزبى بين مسئولينش اسرارى هست كه بسيارى از اعضاى حزب از آن بى اطلاعند. بين خدا و سفيرانش هم اسرارى است كه
1) - قال الصادقُ : ياسين اِسْمُ رَسُولِ الله صلى الله عليهِ و آله والدَّليلُ عليهِ قولُهُ : إنَّكَ فَمِنَ المُرْسَلين (بحارالنوار ج 23 ص 168) ياسين اسم رسول خدا (ص) است بدليل آنكه خداوند در آيه بعد از آن مى فرمايد: «تو تحقيقاً از فرستادگان خداوندى هستى» نكته: مرحوم علامه بزرگوار محمدباقر مجلسى رحمة اللّه عليه رواياتى در بحارالانوار ضبط نموده اند كه آل ياسين را آل محمد عليهم السلام معين كرده اند و ياسين يعنى حضرت محمد (ص) كه در جلد 23 از صفحه 167 تا 177 آمده است.
2) - عَنْ اَبى جَعْفَر (ع) قال: انّ لِرَسُولِ الله (ص) اثْنى عَشَرَ اِسماً خَمْسَة مِنْها في القرانِ ، محمدٌ و احمدٌ و عبدُاللّه و يس و نون. حضرت امام محمدباقر (ع) فرموده اند: براى رسول خدا (ص) دوازده اسم است كه پنج تاى آن در قرآن آمده است: محمد و احمد و عبدالله و يس و نون. (مجمع البيان ج 8 ص 414)
جز خودشان و يا وابستگان به آنها (ائمه طاهرين عليهم السلام) كسى از آنها با خبر نيست(1). و به تعبير قرآن «راسخون في العلم» هستند كه متشابهات را مى دانند و حتى افرادى مثل سلمان فارسى هم بر اين اسرار واقف نيستند!
بنابراين اگر معناى اين كلمات را از ما بپرسند با كمال صراحت مى گوئيم كه «نمى دانيم» و هر كه ادعاى علم به معناى اين الفاظ نمايد اشتباه كرده و ادعاى گزاف نموده است. قرآن در اين مورد مى فرمايد:
هُو الَّذي اَنْزَلَ عَلَيْكَ الكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحكَماتٌ هُنَّ اُمّ الكِتابِوَ اخَرُ مَتَشابِهاتُ فَاَمَّا الذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَبتَّغُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الفِتْنَةَ وَالتِغاءَ تَأوِيلهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأويلَهُ إلاّ اللهُوالرّاسِخُونَ فِي العِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلُّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا و ما يَذكَّرُ إلآ اُولُو الْاَلْباب (2)خداوند قرآن را بر تو نازل كرده است، بعضى از آيات آن محكم است كه اينها «ام الكتاب» است. (ام الكتاب در اينجا به معناى قلب قرآن است) و بعضى از آياتش متشابه است اين متشابهات را جز اهلبيت عليهم السلام هيچكس نمى فهمد. (راسخون فى العلم \چهارده معصوم (ع) و نبايد به دنبال متشابهات برويم. اگر كسى به دنبال متشابهات رفت معلوم مى شود كه ريگى به كفش دارد چون قرآن مى فرمايد: آنان كه كج هستند و مى خواهند فكر خود را بر قرآن تحميل كنند به دنبال متشابهات مى روند تا آنها را تحريف نمايند، فتنه انگيزى كنند و اختلاف ايجاد
1) - البته در بعضى روايات براى يس هم به وسيلۀ ائمه هدى عليهم صلوات الله تفاسيرى شده از جمله: عَنِ الصَّادقِ (ع) و اَما يس فَاِسْمُهُ مينْ اَسْماءِ النَّبِى (ص)، مَعْناهُ يا اَيهِا السَّامِعُ لِوَحْيى از امام ششم (ع) است كه فرمودند. يس نامى از نامهاى مبارك پيامبراكرم (ص) است و معنايش اين است: اى شنوندۀ وحى من (بحارالانوار، ج 6، ص 86)
2) - سورۀ آل عمران آيه 7. ترجمه: اوست خدايى كه قرآن را بر تو فرستاد كه برخى از آن كتاب آيات محكم است (و احتمال و اشتباهى در او راه نيابد) كه آنها اصل و مرجع ساير آيات كتاب خدا خواهد بود و برخى ديگر آيات متشابه است (و به سهولت درك معنى و فهم مقصود از او نشود) تا آنكه گروهى كه در دلهايشان ميل به باطل هست از پى متشابه رفته تا به تأويل كردن آن (در اين راه) شبهه و فتنه گرى پديد آرند، در صورتى كه تأويل آن را كسى جز خدا نداند و اهل دانش گويندما به همه آن كتاب گرويديم كه همه محكم و متشابه قرآن از جانب پرورگار ما آمده و به اين دانش پى نبرند، جز خردمندان.
نمايند.
اما راسخون فى العلم چه مى گويند؟ «يَقُّولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدَ رَبِّنا» ما ايمان داريم هم به محكمات و هم به متشابهات، علاوه بر اينكه ايمان داريم، صددرصد در مقابل قرآن تسليم هستيم و مى گوييم: «كُلٌّ مِنْ عِندَ رَبِّنا وَ ما يَذّكرُ إلاّ اُولُوا الاَلْباب»
بعد هم مى فرمايد: رَبَّنا لا تُزِعُ قُلُوبَنا بعدَ إذْ هَديتَنا وَهَبْ لَنا مِنْ لَدُنكَ رَحْمَةً إنَّكَ انتَ الوَهّاب اين هم زنگ خطرى است براى همه و به خوصص براى جوانهاى روشنفكر كه مواظب باشند، يكى از دام هاى شيطان همين است كه انسان را از متشابهات قرآن منحرف مى كند. از اين راه وارد مى شود و فتنه انگيزى مى كند تا بتواند فكر خودش را بر قرآن تحميل نمايد، لذا همان كسانى كه متشابهات را مى دانند اين دعا را هم مى خوانند.
نكته اى كه از اين آيه شريفه استفاده مى شود، اين است كه اگر بگويند متشابهات براى چه آورده شده ؟ چرا در قرآن «الم» داريم ؟ چرا «كهيعص» داريم ؟ يكى از نكات بزرگش همين ايجاد روح تعبد در انسانهاست. والاترين مقام و بالاترين فضيلت ها براى يك انسان اينست كه در برابر قانون خدا و روايات اهلبيت (ع) روح تعبد داشته باشد. به عبارت ديگر، والاترين فضيلت براى انسان، داشتن روح تعبد در تكوين و تشريع است. روح تعبد در تكوين همان مقام رضا و تسليم است، تسليم در برابر مقدرات الهى و رضا در برابر مصائب و گرفتارى ها، بالاتر از آن روح تعبد در برابر قانون الهى و قرآن و روايات اهل بيت (ع) است.
پيدا كردن روح تعبد در برابر قرآن كارى است بس مشكل، اما نتيجه اش اين است كه انسان روحيۀ يك مسلمان را پيدا مى كند.
از اميرالمؤمنين (ع) مى پرسند كه اسلام يعنى چه ؟ مى فرمايند: اسلام را طورى معنا مى كند كه كسى قبل از من چنين معنايى نكرده باشد، اسلام يعنى تسليم
در برابر قوانين الهى(1)
تعبد مراتبى دارد. حتى انسان به جايى مى رسد كه خدمت امام صادق (ع) رفته و مى گويد:
يابن رسول اللّه اگر انارى را دو نصف كرده و بگويى نصف آن حرام و نصف ديگرش حلال است، من در برابر تو صددرصد تسليم هستم، چرا ندارد، آن نصفه را كه مى گويى حرام است نمى خورم و آن نصفه را كه بگويى حلال است مى خورم. اما اينكه در مقابل تو فكر كنم استدلال كنم و بگويم كه: «يك انار يا حلال است و يا حرام، ديگر نصف حرام و نصف حلال كدام است ؟!» اين حرف را ندارم.(2)
حمزة بن طيار گويد: حضرت صادق (ع) دستم را گرفتند و ائمه را يك يك شمردند تا امام محمدباقر (ع) و ديگر چيزى نفرمودند. عرض كردم خداوند مرا فداى شما گرداند، اگر شما انارى را بشكافيد، بعضى از آنرا حلال بدانيد و بعضى را حرام، شهادت مى دهم آنچه را حرام دانستيد حرام، و آنچه را حلال فرموديد حلال است. پس فرمودند: كافى است تو را كه بگويى من هم مثل آنانم. (يعنى مثل ائمه) هر چه به نفع آنان باشد به سود من هم هست و هر چه به زيانشان تمام شود براى من نيز زيان است. پس اگر اراده كرده اى كه آورده شوى با كسانى كه خداوند فرمود: «روزى همه مردم را با امامشان فرا مى خوانيم» تو همه مثل او بگو كه تسليم محض بود تا با امامت محشور شوى. (كسى كه مى گويد من شيعه و دنباله روى كسى هستم بايد در تمام موارد، پيرو خوبى باشد نه اينكه هر كجا ملايم با طبع اوست قبول كند و هر جا برايش سخت و طاقت فرساست امام را تنها بگذارد) نكته: اين طيار، مرد بزرگوارى است كه مورد احترام و تجليل و تكريم امام (ع) بوده و حضرت پس از درگذشت او درباره اش فرمودند: اين طيار از ما اهلبيت خوب دفاع مى كرد.
در جاى ديگر مى بينيم كه يكى از ايرانى هاى اهل خراسان به نام سهل بن حسن1) - عَنْ عَلى (ع) لانسِبَنَّ الاِسلامَ نِسْبَة لم ينْسِبْة اَحَدٌ قَبْلى ولاينْسِبْة اَحَدٌ بَعْدى: الاِسْلامْ هُوَ التَّسليم، والتَّسليمُ هُوَ التَّصديق، والتَّصديقُ هُوَ اليقين، والْيقينُ هوالاَدآءُ والأدآء هُوالعَمَل (بحارالانوار، ج 68، ص 309)
2) - عَنْ حَمْزَة بنِ الطَّيار أنَّ اَبَاعَبْدِالله (ع): اَخَذَ بِيدى ثُم عَدَّالاَئمَّة اماماً يحْسَبُهُمْ حتى اِنْتَهى اِلى اَبى جَعفَرٍ (ع) فَكَفَّ ، فَقُلتٌ جَعَلَني اللّه فِداكَ لَوْفَلَقْتَ رُمانَة فَاَحْلَلْتَ بَعْضَها لَشَهَدْتُ اَنَّ ما حَرَّمْتَ حَرامٌ و ما اَحْلَلْتَ حلالٌ فَقالَ : فَحَسْبُكَ اَنْتَقُولَ بِقَوْلِهِ وَ ما اَنَا مِثْلَهُمْ ، لى مالَهُمْ وَ عَلَى ما عَلَيهِمْ ، فَاِنْ اَرَدْتَ أنْتَجى مَعَ الَّذينَ قالَ اللّه تَعالى «يومَ نَدْعُوا كُلُّ اُناسٍ بِامامِهِم» فَقُلْ بِقَولِه (تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 193، خ 339)
خراسانى خدمت امام صادق (ع) آمده، با اصرار به امام عرض مى كند: يابن رسول الله لشكر مجهزى در ايران داريد و اكنون هنگام آن است كه قيام نمائيد.
امام صادق (ع) كه ديدند اين ايرانى خيلى داغ است، دستور دادند تا تنورى را روشن كردند، وقتى كه تنور برافروخته شد به او كه سفير يك لشكر بود فرمودند:
بلند شو و در ميان آتش برو!
آن مرد وحشت كرد و به گريه و التماس افتاد كه آقا ببخشيد، من كار بدى نكردم كه مى خواهيد مرا بسوزانيد؟!
در همين حال مسلمان ديگرى وارد شده و سلام كرد. حضرت پس از جواب سلام به وى فرمودند: به درون اين آتش برو. آن مرد بدون اينكه كلمه اى بر زبان آورد، بدرون تنور پريد.
«سهل» خيلى تعجب كرد كه چرا امام صادق (ع) آدمها را مى سوزاند؟! مگر اينها چه كرده اند؟ د رهمين حال، حضرت براى سرگرم كردنش با او حرف مى زنند كه مثلاً در ايران چه خبر است ؟ خراسان در چه حال است ؟ مسلمانها چه مى كنند؟ و...
اين صحبتها و سؤالها براى آن بود كه او را از فكر شخصى كه در تنور بود بيرون آورند. از آن طرف هم اراده اى كه آتش را بر حضرت ابراهيم سرد و سلامت كرده بود، آتش تنور را براى آن مسلمان نيز سرد و سلامت نموده بود. پس از آنكه امام مقدارى با او صحبت كردند فرموند برخيز و داخل تنور را نگاه كن، ببين بر سر آن مرد چه آمده است ؟
چون در تنور نگريست، او را مشاهده كرد، بدون اينكه كمترين آسيبى ديده باشد، در ميان آتش شعله ور تنور نشسته است.
امام صادق (ع) نگاهى به آن ايرانى كرده، پرسيدند: ما در ميان لشكريان شما چند تا از اينها داريم كه تو از من مى خواهى قيام كنم ؟
عرض كرد: از اينها هيچ! اگر هم باشد خيلى كم است اما مثل من فراوان است حضرت فرمودند:
لا وَ اللهِ وَ لا واحِداً نه، به خدا قسم يكى هم نيست(1).
به اين، روح تعبد در برابر قانون مى گويند، نظير روح تعبد در تكوين.
1) - بحارالانوار، ج 47، ص 124.
تعبد در تكوين اين است كه انسان به مقامى برسد كه نه تنها در نعمت شاكر باشد، بلكه شاكر در بلا هم باشد و از اين بالاتر مقام كسى است كه نه تنها شاكر در بلا باشد، بلكه اصلاً بلا را نبيند و بگويد آنچه از طرف او مى آيد مصلحت است و نعمت صرف. يعنى انسان در عالم هستى بلا را نبيند و به هر چه از دوست مى رسد دلخوش باشد. يا لااقل در برابر بلا صابر باشد و شاكر:
يكى درد و يكى درمان پسندد *** يكى وصل و يكى هجران پسندد
من ازدرمان ودردووصل و هجران *** پسندم آنچه را جانان پسندد
چنين افرادى بسيار كم هستند و بدست آوردن اين تعالى هم بسيار مشكل است. قرآن شريف هم به اين مقام توجه مى دهد و آن را مقام بزرگى مى داند:
يا اَيُّها الَّذينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كآفَّةً و لا تَتَبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ (1)يعنى اگر ايمان داريد بايد روح تعبد داشته باشيد.
وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَة اِلَي اللهِ و هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِاسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الوُثْقي وَالَي الله عاقِبَةُ الاُمُورِ (2)آنكه در برابر قانون خدا روح تعبد دارد، و در برابر قرآن و روايات اهل بيت (ع) صددرصد تسليم است، به ريسمانى كه از طرف خداست چنگ زده است.
وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ اِبْراهيمَ اِلاّ سَفِة نَفْسَة وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناة فِي الدُّنيا وَ اِنَّهُ فِي الاخِرَةِ لَمِنَ الصَّالحِينَ (3)
1) - سورۀ بقره آيه 208 «اى اهل ايمان همه متفقاً نسبت به اوامر الهى در مقام تسليم برآييد و از وساوس (تفرقه انگيز) شيطان پيروى مى كند كه او همانا شما را دشمنى آشكار است.»
2) - سورۀ لقمان، آيه 22 «و هر كه روى تسليم و رضا به سوى خدا آرد و نكوكار باشد، چنين كسى به محكمترين رشته الهى چنگ زده و بدانيد كه پايان كارها به سوى خداست»
3) - سورۀ بقره، آيه 130 هيچكس از آئين پاك ابراهيم روى نگرداند، مگر اينكه نادان و بيخرد باشد، زيرا ما ابراهيم را در دنيا به شرف رسالت برگزيديم و البته در آخرت هم از شايستگان است.
چرا اينطور است و چگونه به اين مقام شايسته دست يافت ؟ در آيه بعد جواب مى دهد.
إذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ اَسْلَمتُ لِرَبِّ العالَمينَ (1)اين جمله تسليم در مقام تكوين است نه تشريع. يعنى براى حضرت ابراهيم يك مقام تسليم صددرصد پيدا شد و آن مقام تعبد در مقابل معشوق بود. در نتيجه همين تعبد بود كه توانست به مقام امامت برسد و توانست تمامى راهى را كه يك انسان مى تواند، بپيمايد. اين روح تعبد براى همه لازم و واجب است و مرد مى خواهد كه مثل ملاصدرا بشوداما روح تعبدش را از دست ندهد. گاهى اوقات چهار تا اصطلاح براى يك طلبه و چهار تا تئورى و فرضيه براى يك جوانى كه مثلاً ديپلم خودش را نه تنها بر روحانيت، بلكه بر قرآن هم تحميل كند! همه مصيبتهايى كه پيدا مى شود از اينجاست. در همين انقلاب ما، نود درصد مصيبتها از همين جا پيدا شده است.
درباره استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظلله نقل مى كنند ايشان در مدتى كه نجف بودند، هر شب به حرم مشرف مى شدند. اين طور كه مى گويند حتى يك شب هم حرم رفتن ايشان ترك نشد! مثل مردم ساده و عوام مى آمدندف در حرم را مى بوسيدند، خود را به ضريح مى چسباندند و زيات جامعه مى خواندند. آقازاده ايشان مرحوم حاج آقا مصطفى نقل كرده بودند كه شبى در ساعت 9 ديدم پدرم براى رفتن به حرم مهيا شده اند. آن شب، شبى طوفانى بود، باد مى وزيد و ريگ و شن مى آورد، هوا هم خيلى سرد بود و بيرون رفتن، مشكل. من نزد ايشان رفتم و عرض كردم: آقا! آيا حضرت اميرالمؤمنين (ع) دور و نزديك دارد؟ (اين يك استدلال است).
فرمودند: خير، اميرالمؤمنين دور و نزديك ندارد. من پاى ضريح سلام بدهم، يا در خانه خويش سلام بدهم، براى اميرالمؤمنين (ع) فرقى ندارد. در اذن دخول حرم همۀ ائمه هم اين جمله مى خوانيم كه شهادت مى دهم كلام مرا مى شنويد و سلام مرا
1) - سوره بقره آيه 131. «هنگامى كه خداوند به او فرمود: اى ابراهيم سر به فرمان خدا فرو آور. عرض كرد: مطيع فرمانم.
جواب مى دهيد!.(1)گفتم: اگر دور و نزديك ندارد، پس امشب نمى خواهد به حرم برويد، همين جا در منزل زيارت جامعه را بخوانيد.
ايشان در جواب من فرمودند: «مصطفى! تقاضا دارم روح عوامانه ما را از ما نگير.» (يعنى كار، كار عشق است، مربوط به استدلال نيست.)
من اگر بخواهم با فكر خود وارد قرآن شوم و يا روايات را معنى كنم، نمى توانم. مى گويند مرحوم ملاصدرا عليه الرحمة خودش فرموده بود: آنگه كه «اسفار» را مى نوشتم هر وقت شبهه اى برايم پيش مى آمد، كه نمى توانستم آن را حل كنم، به حرم حضرت معصومه (س) مى رفتم و به آن حضرت متوسل مى شدم و شبهه فلسفى يا عرفانيم را در حرم آن حضرت حل مى كردم.
چقدر تفاوت است بين اين مرد و آن جوان نپخته اى كه مى گويد اين گنبدها و بارگاهها براى ما چه فايده اى دارد، چه خوب است كه اين طلاها را پاكسازى كنند و صرف فقيران و ضعيفان نمايند!
اينها خيلى با هم تفاوت دارد. ملاصدرا را بايد گفت ملا، نه آن جوان نپخته را. ملاصدرا، كسى كه همه چيز را به همه كس نشان داد و كسى كه افتخارى براى شيعيان بود، شبهه خويش را سر قبر حضرت معصومه (س) حل مى كرد. چرا؟ زيرا روح تعبد داشت، و اين روح تعبد را از دست ندادن كارى است بس مشكل، مخصوصاً براى طلبه ها و براى به اصطلاح روشنفكرها.
قرآن يك هدف دارد و آن هم درست كردن «عبد» است. شما اگر از اول تا آخر قرآن را بخوانيد و با آن عينكى كه مى گويم بدان بنگريد، مى بينيد كه قرآن به دنبال يك هدف است و آن اين كه «عبد» درست است. سراسر قرآن دنبال اين است كه انسان در برابر خدا و پيامبر (ص) و امام صادق (ع) و روايات صددرصد تسليم باشد و اينكه چرا مثلاً نماز صبح 2 ركعت است و... اين چراها كنار برود. عوام مردم بطور نپخته اين روح تعبد را دارند، اما اسلام مى خواهد كه هم دانا باشيم و هم روح تعبد داشته باشيم.
1) - اَشْهَدُ اَنَكَ تَسْمَعُ كَلامي وَ تَرُدُّ سَلامي و اَنَكَ حَي عِنْدَ رَبِّكَ مرزوقٌ شهادت مى دهم كه شما سخنم را مى شنويد و سلامم را پاسخ مى دهد و شما زنده ايد و نزد پروردگار روزى مى خوريد.
وَ ما خَلَفْتُ الجِنَّ والاِنْسَ اِلاّ لِيَعْبُدُونِ (1)دربارۀ شيخ الرئيس، مى گويند او بقدرى نابغه بوده كه در هر علمى دو سه روز بشتر شاگردى نمى كرد و خود او در كتاب «شفا» مى فرمايد: من چند روزى در علم هندسه شاگردى كردم و بعد كار به آنجا رسيد كه من استاد شدم و استادم شاگرد من شد. نقشه ها را من مى كشيدم و اساتيد از آن استفاده مى كردند!! ما راجع به معارف اسلامى، گاهى كه با چند مرتبه مطالعه نمى فهميدم به عالم ملكوت متوسل مى شدم تا شبهه برايم حل شود.
مرحوم ملا سليمان كه از شاگردان خاص ايشان بوده در حاشيه «الشفا» مى گويد: وقتى شبهه برايشان پيش مى آمد، نصف شب به مسجدى كه نزديك خانه شان بود، مى رفند و دو ركعت نماز مى خواندند و به عالم ملكوت متوسل مى شدند و شبهه شان را در آنجا حل مى نمودند. (همانطورى كه يك پيرزن براى حاجتش نماز مى خواند و از خدا حاجت مى خواهد و خدا را هم به حضرت ابوالفضل (ع) قسم مى دهد)
اين روح تعبد است. اگر كسى بتواند تا وقتى كه مى ميرد اين روح تعبد را به خود داشته باشد مخصوصاً اگر عالم باشد خيلى كار كرده است و هدف قرآن هم همين است.
حال كه اين مسئله روشن شد به بحث اصلى بر مى گرديم. قرآن محكماتى دارد و متشابهاتى. از محكمات قرآن چيزهايى مى فهميم و در مقابل آنها تسليم هستيم. اما از متشابهات قرآن با «امَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا»(2)اينكه چيزى نمى فهميم، در مقابلش تواضع داريم و مى گوييم:
آنان كه روح تعبد در برابر متشابه ندارند مى گويند، براى چه اين را خدا آفريده ؟ چرا اينطور گفته و چگونه چنين مى شود؟! اما آنان كه روح تعبد دارند مى گويند: «آمَنا بِه»، در مقابل حق تسليمند و بر اين باورند كه: «كلٌّ مِنْ عِنْدَ رَبِّنا»، همه اش از خداست، محكماتش حكمت و متشابهاتش مصلحت دارد.
اگر انسان در برابر محكمات سرفرود آورد كار مهمى نيست. مثل اين كه انسان
بفهمند انفاق كردن به ديگران مصلحت دارد و آن را بپذيرد. اين خيلى اهميت ندارد، اما تسليم در مقابل آنچه نمى فهمد حكمتش چيست، بسيار مهمتر و ارزشمندتر است. از اينرو حج بهترين عبادات در اسلام است. علتش همين است كه حج به انسان روح تعبد مى دهد. چون كسى نمى داند اين سنگ زدن يعنى چه ؟ سعى بين صفا و مروه چيست ؟ هفت مرتبه طواف خانه خدا يعنى چه ؟ اما بعضى هم وقتى نمى فهمند روشنفكرى مى كنند و مى گويند خوب است گوسفند را در آنجا نكشيم، چون از بين مى رود، بلكه بايد گوسفند را در اينجا بكشيم و به فقرا و ضعفا بدهيم. گرچه دانش براى مستضعفان مى سوزد اما چون روح تعبد ندارد كارش بدينجا مى كشد!
از اين جهت است كه مى گوئيم حج روح تعبد مى دهد و از بهترين عبادات است، لذا عيد هم دارد و عيدش هم در وسط اعمال حج واقع شده است. اگر ماه رمضان به انسان روح تعبد مى هد، عيدش آخر است. اما حج به قدرى در اين جهت قوى است كه هنوز اعمال تمام نشده به شخص مى گويند: عيدت آمد. چون به هدف رسيدى و به محبوب دست يافتى.
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
بحث كلى ما دربارۀ تفسير سورۀ «يس» بود و گفتيم انتخاب اين سوره بدين جهت بود كه مشتمل بر يك دوره معارف اسلامى است به اين معنى كه ضمن تفسير اين سوره، هم نبوت و امامت و مبدأ و معاد اثبات مى شود و هم مى توانيم در صفات ذات اقدس ربوبى منجمله عدالت، بحث خوبى داشته باشيم و شايد از همين جهت سورۀ «يس» قلب قرآن ناميده شده است. زيرا علاوه بر اينكه هدف قرآن را كه رسيدن به مقام «عبوديت» است مى رساند: حاوى يك دوره معارف حقه اسلاميه نيز هست. در قمست گذشته دربارۀ كلمه «يس» نيز بحث شد و گفتيم تا اندازه اى كه ما مى دانيم، «يس» نظير «الم» است و اينها اسرارى است بين خدا و سفيرش پيامبر گرامى اسلام (ص) و بالاخره نتيجه گرفته شد كه اين كلمه اگر چه از متشابهات است، اما از روايات فهميده مى شود كه يكى از اسماء رسول گرامى (ص) است ولى چيزى كه در اين كلمه و ساير متشابهات قرآن نهفته است، همان هدفى است كه انسان به مقام عبوديت برسد و اين مقصود، از متشابهات قرآن بهتر از محكمات به دست مى آيد. يعنى كلمه «يس» هدف قرآن را از جملۀ «والقرآن الحكيم» بهتر مى رساند.
وَالْقُرْءَ انِ الحَكيمِ (1) إِنَّكَ لَمِنَ المُرْسَلينَ (2)«قسم به قرآن حكمت بيان. كه تو (اى محمد) البته از پيامبران خدايى»
حرف «و» و «والقرآن الحكيم» از ادات قسم است كه معنى آيه چنين مى شود: «قسم به قرآنى كه در آن حكمت نهفته است، تو از پيامبرانى»
به قول ما طلبه ها اين جمله، «ذِكْرُ الشَّيْيِ مَعََ البَيِّنَةِ والبُرْهان» است، يعنى جمله اى فرموده است كه دليل آن در خود جمله نهفته است.
اينكه مى فرمايد «قسم به قرآن كه تو پيامبرى»، يك مدعا است، ولى به چه دليل تو پيامبرى ؟ به دليل اينكه قرآنت حكيم است. نظير اين است كه شخصى به پسرش بگويد: علماء را اكرام كن. جمله «اكرام كن» امرى است از طرف پدر، اما همراه اين امر، دليل اينكه چرا امر كرده ام هم آمده است: علماء را احترام كن، زيرا عالمند.
ما طلبه ها مى گوئيم «تعليق شيئى بر وصف مشعر به عليت مبدأ اشتقاق است» يعنى وقتى مى گويند عالم را اكرام كن، در اين جمله نهفته است كه احترامش به خاطر علم اوست، نه چيز ديگر.
اين آيه شريفه هم كه مى فرمايد: «و القران الحكيم انك لمن المرسلين» قسم به قرآنى كه در آن حكمت نهفته است، قسم به قرآنى كه سراسر حكمت است، تو پيامبرى؛ بازگشتش به اين است كه اى رسول خدا تو پيامبرى و دليل پيامبرى تو هم قرآن سراسر حكمت تو است.
اين جمله، هم بسيار رسا و هم بالاترين دليل بر نبوت پيامبراكرم (ص) است. فرق پيامبران سلف با پيامبر ما در اين است كه گرچه همه آنها معجزه داشته اند، اما معجزات آنان از بين رفته است و معجزه پيامبر ما باقى مانده است.
حضرت موسى معجزه داشت: عصاى او مى توانست اژدها شود، يك بيابان سحر و جادو را ببلعد. كف دست او در ظلمت، نور مى داد و تاريكى ها را روشن مى ساخت. اما اين معجزه اى بود كه گذشت و اكنون وجود ندارد، تورات هم علاوه بر اين كه معجزه نبود باقى هم نماند و به تعبير خود يهوديان، تورات كنونى تورات خرافى است نه تورات آسمانى و به وسيله عده اى از شاگردان حضرت موسى (ع) نوشته شده است.
اما رسول گرامى ما معجزه اى دارد كه تا قيامت باقى مى ماند و پروردگار عالم نيز وعده داده است كه اين معجزه نابود نخواهد شد:
«انّا نَحنُ نَزَّلْنِا الذِّكْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُون» (1)«لا يَأْتيهِ الباطِلُ مِنْبه يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْيلٌ مِنْ حكيمٍ حَميدٍ» (2)وعده خداست كه اين معجزه تا روز قيامت باقى باشد و اين معجزه، معجزه اى زنده است. قرآن از راه تحدى، اعجاز خود را ثابت مى نمايد، يعنى پيامبرگرامى (ص) با كمال صداقت تحدى مى كند و دعوت به معارضه به مثل نموده، اعلام مى دارد: اگر كسى مثل قرآن مرا بياورد من دست از داعيه ام بر مى دارم و ادعاى رسالت خود را پس مى گيرم!
گاهى مى گويد كه اگر مى توانيد يك سوره و گاهى مى گويد ده سوره و گاهى مى گويد مثل قرآن را بياوريد و در هر سه آيه نيز ادعا مى نمايد كه حتماً نمى توانيد چنين كنيد. اگر پشت به پشت يكديگر هم بدهيد نمى توانيد همانند قرآن مرا بياوريد:
«قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعْتِ الاِنْسُ وَالجِنُّ عَلي اَنْ يَأتُوا بِمِثْلِ هذا القُرْانِ لا يَأتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَو كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً» (3)اين ادعاى عجيبى است كه اگر جن و انس پشت به پشت يكديگر دهند و مهيا شوند كه مثل قرآن را بياورند، هرگز نمى توانند. اين تحدى قرآن است.(4)
1) - سورۀ حجر، آيه 9. «البته ما قرآن را بر تو نازل كرديم و ما هم او را محققاً حفظ خواهيم كرد»
2) - سوره فصلت آيه 42. «هرگز از پيش و پس (آينده و گذشته حوادث عالم) اين كتاب حق، باطل وارد نشود زيرا كه فرستادۀ خداى مقتدر حكيم ستوده صفات است»
3) - سورۀ اسراء، آيه 88، «بگو (اى پيامبر) اگر جن و انس متفق شوند كه مانند اين قرآن كتابى بياورند هرگز نتوانند هر چند همه پشتيبان يكديگر باشند»
4) - اگر بخواهيم به زبان ساده فقط به ظاهر آيات بنگريم از جمله تحدى هاى قرآن عبارتست از: الف) تحدى به كل قرآن: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الاِنْسُ وَ الجِنُّ عَلى اَنْ يأْتُوا بِمِثْلِ هذا القُرانِ لاَ يأتُوُنَ بِمِثلهِ(اگر جن و انس دست به دست هم دهند كه مثل اين قرآن را بياورند، نمى توانند). ب) تحدى به ده سوره از قرآن: قُلْ فَأْتُوا بَعَشْرِ سُروَ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ(اگر مى پندرايد اين كتاب به دروغ به خدا نسبت داده شده، شما هم ده سوره مثلش را بياوريد) ج) تحدى به يك سوره: وَانِْ كُنْتُمْ فِى رَيبٍ ممّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ(اگر در اين كتابى كه فرو فرستاديم بر بنده خود، شك داريد، سوره اى مثل آن بياوريد) مى بينيم كه خيلى جالب در اين ميدان، مبارز طلبيده پى درپى با دشمن مماشاة و مدارا نموده كه اگر كسى ادعايى دارد مى تواند خود را نشان دهد، ولى بيش از 14 قرن است كه كسى نتوانسته حتى يك سوره مثل اين كتاب شريف، به جهان دانش عرضه كند. با اين وجود آيا مى توان باز هم در الهى بودن اين كلام، به خود كوچكترين ترديد راه داد؟!
1 - تحدى به فصاحت و بلاغت: اين جهت مربوط به عربهاست، چون فصاحت و بلاغت فرع ادبيات عرب است. اما به هر حال قرآن در زمينه فصاحت و بلاغت هماورد مى طلبد و مى گويد سراسر قرآن فصيح است. يعنى خوب گفته شده و معانى در قالب بهترين و راسترين و در عين حال، زيباترين الفاظ ريخته شده است. اما اينكه بلاغت دارد يعنى هر حرفى بجا گفته شده است. در حدى كه از زمان حضرت آدم (ع) تا به حال كسى نتوانسته است چون قرآن سخن بگويد. قرآن استدلال دارد اما نه استدلال منطقى كه صغرى و كبرى داشته باشد و از آن نتيجه بگيرد، در حاليكه استدلال و برهانش خيلى محكم است. معنى به گونه اى در قالب لفظ ريخته شده كه تا به حال كسى بدينگونه استدلال نكرده است و از اين پس نيز نتواند كرد. اين فصاحت و بلاغت قرآن حتى در زمان پيامبر (ص) بسيار اثر داشت. اكثريت اعراب با آن تكبر و تعصبشان در برابر پيامبر تحت تأثير فصاحت و بلاغت و جذبه قرآن بودند. مسلماً بسيارى از آنها وقتى كه قرآن را مى خواندند نمى فهميدند كه «والقرآن الحكيم» يك استدلال محكم است، نمى فهميدند كه تعليق حكم بر وصف است و اين استدلال مبناى محكم فلسفى دارد؛ اما جاذبه قرآن، آنان را جذب مى كرد. فصاحت و بلاغت قرآن طورى آنها را تحت تأثير قرار مى داد كه بى چون و چرا در برابر پيامبر اكرم (ص) تسليم مى شدند.
معاندين و منافقين و افرادى كه نمى خواستند قرآن پيامبر (ص) منتشر شود، با هم مشورت كردند و قانونى وضع نمودند كه هيچ كس حق ندارد به حرفهاى پيامبر گوش فرا دهد و يا در اجتماعى كه پيامبر (ص) سخن مى گويد شركت كند. حتى در «سيره ابن هشام» مى نويسد: اگر غريبه اى وارد مكه مى شد به او دستور مى دادند درون گوشهايش پنبه بگذارد، تا در صورت ملاقات و برخورد با پيامبر، كلام او را نشنود.
ولى همه تاريخ نويسان اعم از شيعه و سنى و غيرمسلمان كه همان نويسندگان و تصويب كنندگان قانون، شبها اطراف خانه پيامبر جمع مى شدند تا
هنگامى كه پيامبر قرآن مى خواندن از جذبه قرآن لذت ببرند! تا آنجا كه گاهى هم رسوا مى شدند. مثلاً ابى سفيان، ابى جهل را مى ديد، ابى جهل عتبه را مى ديد، عتبه وليدبن مغيره را مى ديد و يكديگر را سرزنش مى كردند كه چرا خود ما به قانونى كه وضع كرده ايم عمل نمى كنيم و با يكديگر عهد مى كردند كه ديگر چنين كارى نكنند، اما فردا شب زودتر در آنجا حاضر مى شدند!
يكى از كسانى كه به اعجاز قرآن از اين بعد اقرار كرده وليدبن مغيره است كه آياتى از سوره «مدثّر» ناظر به آن مى باشد. اين آيات علاوه بر آنكه رنگ اخلاقى دارد، براى اثبات مقصود ما هم مفيد است.
وليدبن مغيره به «ريحانة العرب» معروف بود، يعنى اين شخص به قدرى فصيح و بليغ بوده كه به او گلى سر سبد عرب مى گفته اند و به راستى هم چنين بوده است. جمله اى كه در اين قضيه از او نقل شده، به قدرى فصيح و بليغ است كه من چنين كلام فصيحى در عرب جز در نهج البلاغه اميرالمؤمنين (ع) نديده ام. مى گويند يك روز هنگامى به مسجد رفت كه سوره «حم سجده» (فصلت) تازه نازل شده بود و پيامبراكرم (ص) در گوشه اى از مسجد نشسته بودند و سوره را تلاوت مى فرمودند. جذابيت سورۀ مباركه بگونه اى بود كه وليد را جذب كرد تا آنجا كه جلو رفت و دهان پيامبر (ص) را گرفت و گفت: قسم به قرابتى كه بين من و توست، نخوان كه از خود بى خود شدم!
سپس به «دارالندوه(1)» رفت وگفت من هر چه فكر مى كنم مى بينم اين قرآن نمى تواند ساخته بشر باشد. جمله اش اين است:
«وَ اِنَّ لَهُ لَحَلاوَةٌ وَ اِنّش عَليه لطلاوةٌ وَ اِنَّ اَعْلاهُ لَمُثْمِرٌ وَ اِنَّ اَسْفَلَهُ لَمُغْدِقٌ اِنَّهُ لَيَعْلُوا و ما يُعلي» (2)
1) - «دارالندوه» ايوانى در مكه بود كه به صورت پاتوق توطئه گران عليه اسلام در آمده بود و داراى خاطرات فراوان و فراموش ناشدنى است.
2) - مجمع البيان ص 378، ج 10. «فَقالَ : وَ الله لَقَدْ سَمِعْتُ مِنْ مُحَمَّدٍ اِنفاً كَلاماً ما هُوِ مِنْ كَلامِ الأنْسِ وَ لا مينْ كَلامِ الجِنِّ وَ اِنَّ لَهُ لَحَلاوة وَ اِنَّ عليه» وليد گفت: به خدا قسم از محمد كلامى را شنيدم كه گفتار، جن و انس نيست چه شيوا و شيرين است و...
خيلى جمله فصيح و بليغى است! شش مرتبه حرف «واو» و پنج مرتبه «اِنَّ » به جا تكرار شده و كلام از لحاظ ايجاز يعنى مختصر و پرمحتوا بودن خيلى عالى است. معناى تحت اللفظى كلام او چنين است.
«اين قرآن» شيرينى خاصى دارد، گرمى و طراوات ويژه اى دارد. اين قرآن درخت تنومندى را ماند كه شاخه هايش بسيار بارور است. ميوه هايى شيرين دارد، ريشه هاى در زمين استوار گشته و اين كلامى است كه بالاتر از آن نمى توان آورد.»
وليد با اين اقرارش تسليم شد هر چند به زبان نگفت كه مسلمان است، دل كه دست خود انسان نيست. مثل اينكه من شما را قلباً دوست داشته باشم، هر چند بخواهم باور كنم كه دوست ندارم، نمى شود. گاهى ممكن است زبان لجاجت كند و فحش بدهد اما دل مطيع و تسليم است.
وليد پس از گفتن ان جملات برخاست و به منزلش رفت. توطئه گران «دارالندوه» ديدند كه اگر اين ريحانة العرب مسلمان شود ضرر بزرگى متوجه آنان مى گردد، چون از اين پس همه خواهند گفت وليدبن مغيره مسلمان شده است، او كه بهتر از ما مى فهمد. - هر چند كه يك نفر است ولى از لحاظ كيفيت خيلى اهميت دارد، لذا به فكر چاره افتادند. ابى جهل گفت حل اين مشكل را به عهده من بگذاريد. سپس برخاست و به خانه وليد رفت و با قيافه حزن آلود و غصه دارى پيش او نشست.
وليد پرسيد: چرا تو را محزون مى بينم ؟
جواب داد: بخاطر تو!
گفت: چرا؟!
گفت براى اينكه افراد دارالندوه، دوستانت و همه مردم مى گويند تو خرفت شده اى چيزى سرت نمى شود و مى ترسند بر اثر خرفتى به طرف پيامبر به روى!!
اين سخنان به وليد برخورد، به عبارت ديگر لجاجتش گل كرد و عصيبتش طوفانى شد، برخاست و با ابى جهل به دارالندوه رفت، آنجا كه رفقاى نااهلش همه تحدى قرآن را شنيده آند. اما از مقابله درمانده اند و نمى توانند مثل قرآن را بياورند و دلشان مسخر قرآن گشته است. وليد در بين معاندين نشست و گفت:
بگوئيم ؟!
مى دانيد معناى اين جمله چيست ؟ يعنى چه شايعه اى پخش كنيم، كه بگيرد؟ گاهى اوقات يك شايعه را كه پخش مى كنند، نمى گيرد، ولى گاهى شايعه سازان مى دانند چه شايعه اى بسازند كه بگيرد و جلب توجه كند. لذا وليد گفت: چه شايعه اى را درست كنيم كه جلب توجه كند؟ مى توانيم بگوئيم كه او مجنون است ؟
همه گفتند: «اللهم لا» هرگز چطور مى شود گفت او مجنون است با اينكه چهل سال در بين ما زندگى كرده و همه از عملش استفاده برده اند؟!
گفت: مى شود بگوييم كاهن و جادوگر است ؟
گفتند: «اللهم لا» اين هم نمى چسبد. بايد شايعه اى درست كنيم تا از حلقوم ديگران پخش شود.
مى توانيم بگوئيم شاعر است ؟
«اللهم له» براى اينكه در مدت اين چهل سال كسى از او شعرى نشنيده است.
آيا مى شود گفت كذاب است ؟
«اللهم لا» او چهل سال با صداقت و امانت در بين ما زندگى كرده است و كسى باور نمى كند.
پس از مدتى گفتگو، سرانجام خود اين شيطانها از شيطان بزرگ يعنى وليد كمك خواستند و گفتند فكر كن ببينيم كه چه شايعه اى جالب است ؟
قرآن مى فرمايد: هى فكر كرد. اى مرگ بر تو با اين فكر كردنت.
بالاخره سرش را بلند كرد و گفت: مى گوئيم او ساحر است! زيرا ساحر است كه بين زن و شوهر، بين پدر و پسر، و بين دو دوست را جدايى مى اندازد. اين پيامبر هم كه مى بينيد، بين پدر و پسر بين زن و شوهر و بين دوست را جدايى انداخته است.
گاهى زن مسلمان شده، شوهر نشده و يك جا پسر مسلمان شده، پدر نشده و بينشان جدايى افتاده است. پس مى توانيم اين شايعه را در بين مردم پخش كنيم(1).
اتفاقاً اين شايعه گرفت، حتى در تاريخ هم مى نويسند كه اين شايعه افراد را جلب كرد و هنگامى كه به پيامبر (ص) مى رسيدند به وى مى گفتند: أنت ساحر.
1) - اين جريان از ابن عباس نقل شده در كتاب بحارالانوار علامه مجلسى ج 18، ص 198.
بعد از آن چند آيه تند درباره وليدبن مغيره نازل شد:
«ذَرْني وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحيداً وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً وَ بَنينَ شُهُوداً، وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهيداً ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أريدَكَلاّ إنَّهُ كانَ لاِياتِنا عَنيداً سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً إنَّهُ فَكَّرَ و قَدَّرَ فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَقَدََّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَّبَسَ وَ بَسَرَ ثُمّش اَدْبَرَ واسْتَكْبَر فَقالَ إنْ هذا إلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ إنْ هذا إلاّ قَوْلُ البَشَرِ سَأُصْليهِ سَقَرَ وَما اَدْريكَ ما سَقَرُ لا تُبْقي وَ لا تَدَرُ» (1)هى فكر كرد و سنجيد مرده باد با اين فكرش باز دوباره مرده باد با اين فكرش مى خواست فكرش را به زبان بياورد ولى باز نمى گفت. مثل آدمى كه بيايد و برود، او هم فكر را آورد و برد، بالاخره شيطان به او القاء كرد كه بگو پيامبر ساحر است(2).
نظير اين قضايا زياد است كه عرب ها فصيح و بليغ در زمان پيامبراكرم (ص) خواسته اند به اين تحدى قرآن جواب دهند ولى هيچ كس نتوانسته چنين كلامى بياورد و هر كه چنين ادعايى كرده رسوا شده است. اكنون هم مؤذى در بين عرب ها زياد است كه مى خواهند نظير قرآن را بياورند، اما نمى توانند.
اين يك بعد از تحدى قرآن كه دليل بر معجزه بودن آن است و اعجازش به اين است كه مى گويد من فصيح و بليغم، اگر كسى بتواند قرآنى اين چنين بياورد، دست از داعيه ام بر مى دارم.
1) - سوره مدثر آيات 11 تا 28: «اى رسول! به من واگذار كار انتقام آن كس كه او را تنها آفريدم (مراد، وليدبن مغيره است) و به او مال و ثروت فراوان بذل كردم و پسران بسيار (هفت يا سيزده تن) حاضر به خدمت نصيبش گردانيدم. و اقتدار و مكنت دارم و (با اين همه كفران نعمت) باز هم از من طمع افزونى دارد هرگز! (بر نعمتش نمى آفزايم) كه او به آيات ما دشمنى ورزيد. به زودى او را در آتش دوزخ مى افكنم. اوست كه فكر و انديشه كرد. پس كشته باد، چقدر (بد) انديشيد. باز هم كشته باد، چه بد انديشه كرد. پس (از روى كينه تدبير كرد و) نظر كرد. سپس چره در هم كشيد و رو ترش نمود، آنگاه روى (از قرآن و اسلام) گردانيد و تكبر و نخوت آغاز كرد و گفت (اين قرآن محمد (ص) به جز سحر بيان سحرانگيز هيچ نيست. اين (آيات) گفتار بشرى بيش نيست. او را (اين منكر و مكذب قرآن را به كيفر كفر و لجاجت) به آتش دوزخ مى اندازم. و تو (اى رسول من) چگونه توانى يافت كه سختى عذاب دوزخ تا چه حد است. شراره آن از دوزخيان هيچ باقى نگذارد و همه را بسوزاند و محو نمايد.
2) - برخورد معاندين از جمله وليدبن مغيره با رسول اكرم (ص) در كتاب بحارالانوار ج 18، ص 175 وج 18 صفحات 186، 187 و 197 بيان شده است.
2 - تحدى به عدم وجود اختلاف در قرآن: اين تحدى مى گويد در قرآن اختلافى نيست. اين تحدى بالاتر از تحدى اول است. قرآن مى فرمايد:
«أفَلا يَتَدبَّروُنَ القُرْان وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فيهِ اخْتِلافاً كًثيراً» (1)اين آيه نظير همان آيه قبل است. آنجا مى گويد:
«قل لئن اجتمعت الانس و الجنّ علي ان يأتوا به مثل هذا القرآن لا يأتون بمثله و...» اگر همه جن و انس جمع شوند و بخواهند مثل قرآن را بياورند، نمى توانند.
اين آيه هم همان معنى است كه در قالب ديگرى ريخته شده و يكى از شاهكارهاى قرآن همين است كه يك معنى را با الفاظ گوناگون بيان مى كند. قرآن در اين آيه شريف تحدى كرده و مى فرمايد: اگر اين قرآن از جانب بشر بود اختلاف زيادى در آن ديده مى شد.
ااين يك امر طبيعى است چون همانطور كه مى دانيد، قرآن در طى بيست و سه سال بر پيامبراكرم (ص) نازل شده است. بيست و سه سال با حوادث گوناگون. معمولاً وقتى كه انسان در گرما گرم انقلاب است به يك طريق سخن مى گويد و هنگامى كه در حالت عادى باشد به صورتى ديگر صحبت مى كند هم معنى و مفهوم تغيير مى كندف هم لحن صحبت و هم الفاظ. در جنگ به يك طريق حرف مى زند و در صلح به صورتى ديگر، در وقت يك جور بحث دارد و گرنه طور ديگر.
پيامبراكرم (ص) در دوران پيامبرى خويش با جذر و مد بسيار روبرو بود؛ يك وقتى تنها بود و جز حضرت خديجه و حضرت اميرالمؤمنين (ع) كه كودكى ده ساله بود، هيچ كس را نداشت، در آن موقع به اندازه اى زندگى برايش سخت بود كه حد ندارد؛ او را سنگ باران مى كردند و خاكستر روى سرش مى ريختند. زمانى مصيبت هايى بالاتر از اين بر او وارد مى شد. يك زمان مسلمانها و اطرافيان وى، با سخت ترين شكنجه ها و ناراحتى ها روبرو بودند. مثلاً بلال حبشى را برهنه و عريان روى زمين مى خواباندند و سنگ آسيا روى سينه اش مى گذاشتند. پدر عمار ياسر را زير تازيانه و شكنجه مى كشتند و نمونه هاى بسيار ديگر. اين يك برهه از زمان پيامبر (ص) بود، يك زمان هم با دوازده
1) - سوره نساء آيه 82: «آيا در قرآن از روى فكر و تأمل نمى نگرند، در حاليكه اگر از جانب غيرخدا بود اختلاف زيادى در آن مى يافتند»!
هزار لشكر مجهز به مكه آمد(1)و توانست سيصد و شصت بت را بشكند و آن خطبه معروف را ايراد فرمايد:
«لا اِلهَ اِلاّ الله وحده انجز وعده ونصر عبده و هزم الاحزاب وحده(2)» قرآن در طول اين بيست و سه سال پرفراز و نشيب نازل شد، در حضر و سفر، در جنگ و صلح، در مصيبت و سرور، اما سراسر آن يك روش است. نمى توانيد در قرآن دو روش پيدا كنيد. اين معجزه قرآن است. يك معنى آيه شريفه همين است كه قرآن يك روش و يك نسق دارد. از زمان آدم (ع) تا خاتم (ص) چنين كارى نشده و تا قيامت هم كسى نخواهد توانست كه يك كتاب را در مدتى طولانى و در موقعيتهاى گوناگون بياورد، اما روش آن تفاوت نكند. حتى فقهاى عظام هم از اين قاعده مستثنى نيستند، مثلاً صاحب «جواهر» عليه الرحمة واقعاً كرامت كرده كه يك دوره جواهر اثر زيادى گذاشته است، هم در استدلال و هم در طريقه گفتار. ولى در قرآن چنين چيزى به چشم نمى خورد.
3 - تحدى به عدم تناقض در قرآن: تحدى سوم بالاتر از تحدى اول و دوم است و آن اينكه كسى بيست و سه سال حرف بزند ولى در اين مدت، يك تناقض هم در كلامش نباشد و اين ممكن نيست جز اينكه از جانب خداوند باشد.
مرحوم آخوند خراسانى رَحْمَة الله عليه يك «كفايه» در اصول فقه نوشته كه بسيار خوب است به وطرى كه هر كسى شاهكار اين مرد را بفهمد معلوم مى شود مستعد است. اين كتاب را شاگردهايش بررسى كرده اند، خودش آن را بررسى كرده بررسى روى بررسى شده است، اما با اين حال وقتى كه سراسر «كفايه» را نگاه مى كنيد، بيست الى سى تناقض در همين كتاب ديده مى شود! با اينكه بارها تصحيح و بررسى شده است. اما قران كه بدين ترتيب نبود، مثل كتاب نبود كه من مى نويسم بعد آن را تصحيح مى كنم و مى دهم به يك نفر تا تصحيحش كند و بعد از اينكه چند بار مرور شد، آن را چاب مى كنند و باز هم در آن تناقض هست. گرچه قرآن در زمان پيامبر (ص) جمع آورى شده بود و اين مسلم است، اما روش جمع كردن قرآن بدين طريق بود كه
وقتى مثلاً ده آيه نازل مى شد، پيامبر مى فرمودند اين ده آيه را در سورۀ «بقره» بگذاريد. وقتى كه سورۀ نساء نازل مى شد مى فرمودند آن را بعد از سوره آل عمران قرار دهيد.
بدينگونه قرآن در طى بيست و سه سال جمع شد بدون اينكه يك آيه از آن كم شود. يا يك كلمه بر آن افزوده گردد. در صورتى كه كتابهايى كه ما مى نويسيم در موقع تصحيح، بسيارى از جملاتش را كم و زياد مى كنيم و مطالبش را هماهنگ مى نمائيم باز هم تناقض در آن پيدا مى شود. ولى با اينكه از نظر ما بديهى و مسلم است كه قرآن هيچ تغييرى نكرده است، در عين حال اگر از اول تا آخر قرآن را توجه كنيم در آن يك تناقض هم وجود ندارد. اگر هم تناقضى در آن ببينيم ناشى از جهل ماست و اگر دقت كنيم در مى يابيم، همين ها كه به نظر ما تناقض آمده، خود يك نكته شگفت انگيز است.
كسى خدمت امام صادق (ع) آمد و گفت(1): يابن رسول الله (ص)، من در قرآن مانده ام.
فرمودند: در كجاى قرآن مانده اى ؟
گفت: در آنجا كه مى گويد: «اللهُ يَتَوَفيَّ الاَنفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتي لَمْ تَمُتْ في مَنامِها»(2)ولى در جايى ديگر مى فرمايد: «قُلْ يَتَوفيّكُمْ مَلَكُ المَوْتِ الَّذي وُ كِّلَ بِكُمْ »(3)يك جا هم مى فرمايد: «وَ لَوْ تَري اِذْ يَتَوَفي الَّذينَ كَفَرُوا المَلئِكَةُ يَضّرِبُونَ »(4)يك جا مى گويد «خدا قبض روح مى كند» يك جا مى فرمايد: «ملك الموت قبض روح مى كند» و در جاى ديگر مى خوانيم كه «ملائكه قبض روح مى كنند» و اين تناقض است!
اتفاقاً اين هم يكى از شاهكارهاى مهم قرآن است كه يك مطلب فلسفى را اينگونه
1) - بحارالانوار علامه مجلسى ره، ج 6، ص 144، و نيز از حضرت اميرالمؤمنين (ع) هم در بحارالانوار ج 6، ص 140 نقل شده است.
2) - سوره زمر آيه 42: «خداست آن كه وقت مرگ جان (خلائق) را مى گيرد و نيز آنكسى را هنوز وقت مرگش نرسيده در خواب روحش را قبض مى كند»
3) - سوره سجده آيه 11 «اى رسول ما بگو فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست شما را قبض روح مى كند»
4) - سوره انفال آيه 50: «و اگر ببينى كافران را هنگامى كه فرشتگان جان آنها را مى گيرند و...»
فهمانيده است. استاد بزرگوار ما، رهبر عظيم الشأن انقلاب، دربارۀ قضيه حضرت خضر (ع) و حضرت موسى (ع) كه بنا شد حضرت موسى (ع) كلاس مخصوص ببيند مى فرمودند:
اين چند آيه يك دنيا علم است، يك دنيا فلسفه است، مسئله جبر و تفويض و مسئله قضا و قدر را به خوبى حل كرده است، مثل كسى كه هفتاد سال در فلسفه و عرفان غوطه ور بوده است!
در اين آيات قرآن مى خواهد بفهماند كه نسبت فعل را هم به فاعل قريب مى شود داد و هم به فاعل متوسط و هم به فاعل بعيد. آنجا كه مى گويد: خدا قبض روح مى كند، براى اين است كه ملك الموت از طرف خدا و علت العلل، خداست و همه چيز به دست اوست: «بيده ملكوت كلّ شييٍ » آنجا كه مى فرمايد «ملك الموت قبض روح مى كند» براى اين است كه ملك الموت موكل اين كار است كه قرآن شريف هم مى فرمايد «قل يتوفيكم ملك الموت الذبي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمّ الي رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ »، كارش قبض روح است. اما ملك الموت شخصاً روح همه را نمى گيرد، او براى خواص مى آيد، ولى براى قبض روح عموم مردم، اعوان و انصارى دارد و دستيار و مددكارى. مثلاً اگر پاسبانى دنبال شما بيايد، مى توايد بگوييد پاسبان مرا گرفت و مى توانيد بگويد شهربانى مرا گرفت، مى توانيد نسبت فعل را به فاعل قريب يا متوسط و يا بعيد بدهيد. پس همان چيزى كه اين شخص خيال مى كرد تناقض است، خودش يك مطلب علمى قرآن به حساب مى آيد!
بنابراين اگر كسى بيست و سه سال حرف بزند، تقريباً هفت هزار آيه بياورد، در حوادث گوناگونى زندگى كند، و يك تناقض هم در كلامش نباشد، اين چيزى جز معجزه نمى تواند باشد و چنين چيزى جز از طرف خداوند نمى شود. اين هم بعد سوم تحدى قرآن.
4 - تحدى به حكمت و علم: مهمتر از سه موردى كه ذكر شد، تحدى قرآن از نظر حكمت و علم است. «والقرآن الحكيم» اين هم يك تحدى است كه با فصاحت و بلاغت عجيبى بيان شده است. «والقران الحكيم انّك لمن المرسلين» يعنى من پيامبرم و دليلش هم قرآن است، قرآنى كه سراسر حكمت است، قرآنى كه گفتيم روشش
فلسفه نيست، اما سراسرش فلسفه است.
مرحوم صدرالمتألهين عليه الرحمة بعد از هفتاد سال غور و عمق و عرفان، بالاخره مى تواند ادعا كند كه من كسى هستم كه از قرآن استفاده مى كنم! من آن هستم كه مى توانم برهان نظم قرآن را در صغرى و كبراى منطقى بريزيم!
قرآن به يك اشاره هم برهان نظم را مى فهماند و هم برهان حدوث را در حاليكه در مقام بيان چيز ديگرى بوده است! اما همان اشاره به طور رسا مطالب فلسفى را بيان مى كند و در يك جمله، «يك دنيا فلسفه و عرفان و خودسازى دارد». اما طريقه خودسازى اش اخلاق يونانى نيست، خودسازى اش به بيان خود قرآن پايه اى محكم داردو به اعتراف دشمن (وليدبن مغيره) «و ان اعلاه لمثمروان اسفله لمغدق» قانون دارد اما وضع قانونش مطالب با فطرت است. براى هم در هر زمان و در هر مكان درست از آب در مى آيد. بالاخره از اول تا آخرش حكمت و معرفت و فلسفه است. به قول بزرگان «سهل و ممتنع» است. يعنى از اين جمله «والقران الحكيم» من يك چيزى مى فهمم و شما چيز ديگرى، صدرالمتألهين مقدارى بيشتر و امام صادق (ع) خيلى بيش از اينها مى فهمند، يعنى يك لفظ است اما هفتاد معنى دارد.
اين هفتاد معنى كه در روايات است از بابا مثال است و گرنه هر كسى از آن به طريقى استفاده مى كند. براى عوام مردم، معناى آيه «والقرآن الحكيم انك لمن المرسلين» اين است كه قسم به قرآن حكيم كه تو پيامبرى. اين را همه مى فهمند. وقتى از اين بالاتر بياييم انسان مى فهمد كه يك نوع تحدى در آيه شريفه وجود دارد.
اميرالمؤمنين (ع) وقتى قرآن مى خواند مى فرمايد: تمام قرآن در سورۀ «قل هوالله احد» است. و تمام «قل هوا الله احد» در «بسم الله الرحمن الرحيم» است و تمام «بسم الله الرحمن الرحيم» در «باءِ » بسم الله است و من نقطه زير «باء» بسم الله هستم(1).
اين يعنى چه ؟ من نمى دانم اما همين قدر مى دانم كه اميرالمؤمنين (ع) مى تواند صد سال دربارۀ «قل هو الله احد» صحبت كند و از «قل» آن رد نشود! عمده تحدى قرآن اين است كه همين «والقرآن الحكيم» را در قالب الفاظى ديگر ريخته و به شكل
1) - اِنّ جَميعَ القُرْآنِ فى باءِ بِسْمِ الله وَاَنَا نُقْطَة تَحتَ الباء (اسفار اربعة / صدرالمتألهين شيرازى ره: ج 7 / ص 33)
ديگرى بيان فرموده است و اين هم از شاهكارهاى قرآن است.
در سورۀ جمع مى فرمايد: هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الاُميّيّنَ رسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ اياتة و يُزَكيهِمْ و يُعَلِّمُهُمْ الكِتابِ والْحِكْمَة وَ اِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ضَلالٍ مُبينٍ (1)منظور اين است كه شما ملتى بى سواد و گمراه بوديد، من هم در بين شما بزرگ شدم و بى سواد بودم. شما درس نخوانديد، من هم درس نخواندم تاريخ نويس ها مى نويسند در آن زمان در سرتاسر حجاز تنها هفده نفر سواد داشتند و بقيه مردم «آمى» بودند، بى سوادهايى كه هيچ خواندن و نوشتن نمى دانستند. پيامبر هم در بين همين ها بزرگ شده و «امى» بود اما همين پيامبر امى، مى فرمايد:
يك كتاب آورده ام، معجزه است، هم كتاب است و هم حكمت، چون كتاب است و زبانش عربى است مى توانيد معناى ظاهرى آن را بهميد اما از آن جهت كه حكمت است چيزى حاليتان نمى شود.
لذا امام (ع) مى فرمايد اين روايات ما را بگذاريد كه در دوره آخرالزمان افرادى مى آيند و از آنها استفاده مى نمايند.
مرحوم «طبرسى» كه «مجمع البيان» را نوشته يك ميليونيم از حكمت قرآن را هم نتوانسته است بيان كند. استاد بزرگوار ما مرحوم علامه طباطبايى رحمة الله عليه كه «الميزان» را مى نويسد، يك ميليونيم قرآن را هم نتوانسته است تصوير كند، چون قرآن «هم كتاب است و هم حكمت، معجزه هم همين است.»
«والقران الحكيم انك لمن المرسلين» قسم به قرآنى كه سراسر حكمت و معارف است (بدون تشكيل صغرى و كبراى منطقى)، تو پيامبرى، و دليل پيامبرى تو قرآن است چرا؟ زيرا كه حكمت دارد و آدم بى سواد با حكمت سروكار ندارد. مثلاً كسى كه منطق نخوانده است از كجا مى داند كه قياس شكل اول و دوم و سوم و چهارم يعنى
1) - سوره جمع آيه 3: اوست خدايى كه ميان عرب امى (يعنى قومى كه خواندن و نوشتن نمى دانست) پيغمبرى (بزرگوار) از همان مردم برانگيخت تا بر آنان آيات او را تلاوت كند و آنها را پاك كند (و تزكيه نمايد) و كتاب (الهى) را تعليم دهد و حكمت (الهى) بياموزد، با آنكه پيش از اين، همه در گمراهى آشكارى بودند.
چه ؟ يا آنكه فلسفه نخوانده است چه مى داند كه برهان نظم چيست و برهان حدوث و امكان كدامست ؟
برهان صديقين ملاصدرا چه مى گويد و حركت جوهرى يعنى چه ؟ چه رسد به يكنفر بى سواد در ميان يك ملت بى سواد! به قول يكى از علماء، پيامبر در محيطى رشد كرد كه آن محيط بايد يك مار سياه تحويل دهد نه پيامبر! كسى كه در آن اجتماع با افرادى چون ابى جهل ها زندگى كرده كتابى بياورد كه برهان صديقين و نظم داشته باشد؟!
آنهم با چنين منطقى ؟! اين حكمت است و معجزه و دليل بر نبوت پيامبر (ص)...
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
بحث قبل درباره جمله «والقران الحكيم» بود و گفتيم: در حاليكه قسم به قرآن خورده شده است دليل براى نبوت هم هست و معنايش اينطور مى شود كه:
اى پيامبر قسم به قرآنت كه تو پيامبرى و دليلش هم قرآن توست، زيرا قرآنت حكيم است، يعنى سراسر متقن است، سراسر مستحكم است، معارف حقه اسلام در آن نهفته است و تو از اين جهت پيامبرى.
عَلَي صِراطٍ مُّسْتَقيمٍ (1) تَنزِيلَ الْعَزيزالرَّحيمِ (2)«(كه از جانب حق) به راه راست فرستاده شدى. (اين قرآن تو كتابى است كه) از جانب خداى مقتدر مهربان نازل شده است»
«علي صراط مستقيم» صفت براى خود پيامبر (ص) است «تنزيل العزيز الرحيم» صفت براى قرآن است، اگر چه براى تأكيد از صفتيت خلع شده است، ولى در واقع و نفس الامر صفت براى قرآن است و معنايش چنين مى شود:
قسم به قرآن حكيم كه تو پيامبرى، قسم به قرآن حكيم تو در راه مستقيمى و قسم به
آن قرآنى كه از طرف عزيز و از طرف رحيم نازل شده است تو پيامبرى. لذا «تنزيل العزيز الرحيم» در كنار حكيم گذاشته مى شود يعنى قرآن يك صفت دارد كه سراسر حكمت است، يك صفت ديگر دار كه از طرف عزيز و رحيم نازل شده، و «علي صراط مستقيم» خبر براى «انّك» است، يعنى: «انّك لمن المرسلين علي صراط مستقيم»، قسم به قرآن كه تو پيامبرى و قسم به قرآن كه تو در راه مستقيمى. اين دو صفت كه يكى از آنها براى پيامبر و يدگرى براى قرآن است، اشاره به دو دليل دارد، دو دليل محكم براى نبوت كه در حقيقت، اول اين سوره مباركه با يك اشاره مى خواهد نبوت را اثبات كند و بعد از آنكه نبوت را اثبات كرد آن وقت وارد بحث وظايف نبوت مى شود و دو دليل محكم براى اثبات نبوت مى آورد.
در قسمت گذشته بحث كرديم و نتيجه گرفتيم كه اين جمله مبارزه به مثل مى كند و مى گويد: پيامبر، پيامبر است. براى اينكه قرآنى آورده كه سراسرش حكمت است و كسى نمى تواند مانند آن از نظر حكمت بياورد: «اثبات نبوت از راه تحدى و از راه مبارزه به مثل» پس «على صراط مستقيم» دليل ديگرى براى اثبات نبوت است و شايد با ذكر مقدمه اى بهتر بتوان اثبات كرد كه اين جمله نه تنها صفت براى پيامبر، بلكه خود دليل نبوت است.
يكى از تفاوت هايى كه بين حيوان و انسان وجود دارد اين است كه حيوانات قانون لازم ندارند، چون اجتماعى و مدنى نيستند. مثلاً يك آهو مى تودند در بيابان به تنهايى زندگى كند، خوراكش در بيابان است، احتياجى هم به همنوع خود ندارد، از نظر غريزه جنسى هم نگرانى نيست. آهوى نر و ماده بالاخره در جايى يكديگر را پيدا مى كنند تا تكثير نسل كنند و در نتيجه يك آهو در بيابان مى تواند به تنهايى زندگ كند، اما انسان اين طور نيست. انسان اگر بخواهد انسان كاملى بايد بايد در اجتماع باشد، هم بعضى از حوائج ديگران برآورد و هم ديگران بعضى از حوائج او را جامعه بايد دست به دست يكديگر دهند تا اينكه رفاه يك انسان فراهم شود و بتواند كامل گردد. مثلاً اگر شخصى بخواهد تحميل علم كند و روزبروز بر دانش خود بيافزايد، در بيابان برايش ميسر نيست، در جنگل هم نمى تواند سعادت پيدا كند، بايد در اجتماع باشد و جامعه
احتياجاتش را برآورد.
غذا، لباس، مسكن و احتياجات ديگرش را تأمين كند تا او بتواند با فراغ بال درس بخواند، اما اگر خودش بخواهد نان، آب، غذا و مسكن تهيه كند و درس هم بخواند نمى شود.
بالاخره انسان مدنى است و بالفطره درك مى كند كه بايد از بعضى از تمايلاتش بگذارد تا به بعضى از تمايلاتش دست يابد. يك انسان در اجتماع نمى تواند به همه تمايلاتش برسد و ناچار است بعضى از خواسته هايش را فداى بعضى ديگر كند تا اين جامعه متمدن شود و به آن هدفى كه دارد (رسيدن به سعادت) دست يابد. وقتى اسنان مدنى شد وخواست در اجتماع زندگى كند، قانون لازم دارد. بدون قانون نمى تواند زندگى كند. اگر قانون بر انسان حكمفرما نباشد، هرج و مرج لازم مى آيد، اجتماع از هم پاشيده مى شود، ناامنى بوجود خواهد آمد، هر كسى مى خواهد تجاوز كند، هر كسى مى خواهد تمايلات خويش را از هر راهى كه بشود ارضاء كند.
انسان براى كنترل بعد مادى خويش نياز به قانون دارد و اين جزء فطرت انسان است. يعنى اين نياز را درك مى كند، همانطور كه شخص تشنه اگر در هواى گرم باشد تشنگى را درك مى كند.
به اين بعد مى گوييم «فطرت»، يعنى انسان تشنگى را مى يابد، گرسنگى را مى يابد، ممكن است كه اگر از او بپرسند تشنگى يعنى چه ؟ نتواند تعريف كند، ولى مى فهمد كه گرسنه يا تشنه است. بسيارى از امور كه به وجدان مربوط مى شود نمى توان تعريف كرد. مثلاً اگر كسى به شما بگويد گرسنگى يا تشنگى چيست ؟ با فرض اينكه گرسنه يا تشنه هم باشيد نمى توانيد به طرف بفهمانيد گرسنگى و تشنگى واقعى يعنى چه. اگر بخواهند به بچه اى كه هنوز مميز نشده، يا مميز شده ولى به حد بلوغ نرسيده بفهمانند كه غريزه جنسى و لذت بردن از غريزه جنسى يعنى چه، نمى توانند. يك شخص روزه دار با تمام وجودش حس مى كند گرسنه و تشنه است، درك اين گرسنگى و تشنگى آسان، اما تعريفش مشكل است. به اينها فطريات مى گويند، يعنى چيزهايى كه احتياج به دليل و برهان ندارند و خود انسان درك مى كند.
لذا راجع به اثبات وجود خدا، راجع به توحيد، حتى راجع به عدالت، نبوت، معاد و امامت كه اصول دينند، مى شود اثبات كرد كه همه اينها فطرى هستند و بهترين دليل هم براى اصول دين، فطرت است كه قرآن كريم روى آن تكيه دارد.
پس از اين بحث كوتاه به اصل موضوع بر مى گرديم كه انسان فطرتاً مدنى و اجتماعى است. چون درك مى كند كه مدنى است، درك مى كند كه نياز به قانون دارد و باز هم فطرت او حكم مى كند كه اين قانون نبايد افراط و تفريط داشته باشد، يعنى هر انسانى ولو خودش متجاوز، اما اين درك را دارد كه قانون وقتى قانونيت دارد كه مستقيم باشد. درك مى كند كه ظالم را بايد كيفر داد، متجاوز را به حال خود گذاشتن افراط است، كج روى است و جامعه را از هم مى پاشد. اين را درك مى كند، اما از آن طرف اين را هم درك مى كند كه كيفر بايد مناسب با جرم باشدف نه بيشتر از آنچه كه بايد و نه كمتر ازمقدارى كه لازم است. فطرت، اين افراط و تفريط را قبول ندارد. به فرض اگر قانونى وضع كنند براى اينكه ظالم را بيشتر از ظلمش كيفر دهند، يا اصلاً كيفرش نكنند، درك مى كند كه هر دو غلط است. اصلاً معناى عدالت همين است و مى دانيد كه يكى از صفات خوب است و اين صفت خوب هم از فطريات است. هر كسى اين را درك مى كند كه عدالت براى همه، براى خودش و براى جامعه خوب است و كسانى كه عادل باشند، محبوبند.
معناى عدالت اين است كه نه افراط دارد و نه تفريط، بلكه حد وسط است. حق هر كسى را دادن، عدالت است و بيشتر يا كمتر از حقش دادن خلاف عدالت. قانونى بشر را به سعادت مى رساند و از نظر فطرت انسان مطلوب است كه افراط و تفريط در آن نباشد و اين از جمله فطريات انسان است. همچنان كه درك مى كند مدنى است، درك مى كند كه قانون مى خواهد و درك مى كند كه نياز به قانون مستقيم دارد، وقتى چنين شد اگر كسى براى اسنان اجتماعى قانون بياورد، قانونى كه با طبع او سازگار باشد و در آن افراط و تفريط نباشد، بى شك مورد قبول فطرت انسان واقع خواهد شد، هر انسانى كه باشد، ايرانى يا غيرايرانى، سفيدپوست يا سياه پوست، جاهل يا عالم و...
قرآن در آيات بسيارى معدى است كه من قانون دارم و قانون من براى انسان است و افراط و تفريط هم در آن نيست. در سوره انعام بعد از بيان بعضى از قوانين اسلام مى فرمايد: «وَ اَنَّ هذا صِراطي مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوة وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلّ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلهِ ذلِكُمْ وًصيُكمْ بِهِ لَعَلّشكُم تَتَّقُونَ » (1)
1) - سوره انعام، آيه 153: «و اين است راه راستم، پيروى آن كنيد، و از راههاى ديگر كه موجب تفرقه و پريشانى شما از راه خداست، متابعت نكنيد، اينست سفارش خدا به شما، باشد كه پرهيزكار شويد.»
اين راه مستقيم من است، روش من است، روش اسلام است. روش اسلام چيست ؟ عدالت راه بدون افراط و تفريط، راهى كه در آن انحراف نيست، راهى كه زود انسان را به هدف مى رساند و مطابق با فطرتش است (وَ اَنَّ صِراطي مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوة) «فَاتَّبِعُوة» در اينجا به قول ما طلبه ها يك امر ارشادى است يعنى عقل و فطرت انسان درك مى كند كه بايد از اين قانون متابعت كرد.
در سوره ديگر مى فرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلّدّينِ حَنيفاً» متوجه شو، توجه پيدا كن به آن دينى كه قانون دارد و قانون آن «حنيف» است. «دين» در اينجا به معناى «قانون» و «حنيف» به معناى «متوسط» است. يعنى در آن، نه افراط است، نه تفريط. نه اسنان را فقط و فقط به آخرت متوجه مى سازد تا تنها بعد معنوى او را ارضاء كند و نه او را به طور يكجانبه بر طلب دنيا و درك لذائذ آن ترغيب مى كند تا تنها بعد مادى او را ارضاء كرده باشد. قانون صحيح هم اين است. در حاليكه بعد مادى را ارضاء مى كند، بعد معنوى را تقويت مى نمايد و در حاليكه بعد معنوى او را وسعت داده به بعد مادى نيز توجه دارد.
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطْرَةَ اللهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِكَ الدّينُ القيِّمُ وَلِكنَّ اَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ (1)اين دين من است و از تو مى خواهم كه بيايى. باى به اين دين توجه كن، به آن گرايش داشته باشد، براى اينكه مطابق با فطرت توست و همه پسند است. اگر در حجاز باشد با همه جاهليتشان آن را مى پسندند. ايران آن زمان باشد با آن تمدن ادعايى خود مى پذيرد. آمريكا باشد با آن روحيه سلطه جويى و تجاوزكارى باز هم مى پذيرد و براى شوروى نيز با وجود قائل نبودن به مبدأ و معاد نيز قابل پذيرش است «لا تَبديلَ لِخلقِ الله» اگر انسانى را پيدا كرديد كه درك نمى كند گرسنگى و تشنگى چيست، مريض است.
وگرنه تا هنگامى كه غريزه تمايل او به آب، ارضاء نشده تشنگى را درك مى كند و همينطور گرسنگى را. انسان اگر فطرتش مريض نباشد درك مى كند كه قانون مى خواهد. آن هم قانون حنيف، صراط مستقيم، نه افراط، نه تفريط، قانونى مى خواهد
1) - سوره روم آيه 30. ترجمه: پس تو اى رسول (با همه پيروانت) مستقيم روى به جانب آئين پاك اسلام آور و پيوسته از طريق دين خدا كه فطرت خلق را برآن آفريده است پيروى كنى كه هيچ تغييرى در خلقت خدا نبايد داد. اين است آئين استوار حق وليكن اكثر مردم از حقيقت آن آگاه نيستند.
كه او را به سعادت برساند.
لذا مى بينيم سراسر قرآن مدعى است كه من قانونم، اما قانون حنيف و صراط مستقيم. به همين دليل هم اين زمان و آن زمان، اين ملت و آن ملت و اين وقت و آن وقت ندارم. براى هم انسانها داراى هر خصوصيتى كه باشند هستم. وقتى كه چنين باشد، جملۀ «علي صراط مستقيم» يك دليل براى نبوت مى شود.
آيه شريفه مى فرمايد، تو پيامبرى، به دليل اينكه آدمى بى سواد بودى و در بين مردم، متجاوز از چهل سال زندگى كردى، حالا كتاب قانونى آوردى كه در آن افراط يا تفريط ديده نمى شود.
شما در قرآن و سنت نمى توانيد قانونى پيدا كنيد كه در آن افراط يا تفريط وجود داشته يا به طبع انسان ناسازگار باشد. چه كسى مى تواند چنين قانونى را بياورد؟ آن كسى كه مدير باشد، حكيم باشد، عالم باشد، انسان شناسى باشد، نه فقط اسلام شناس كه اسنان شناس باشد و اين مختص به ذات پروردگار است.
اين دليل ولو به طور مستقيم اثبات نبوت مى كند اما در ضمن اثبات خاتميت نيز مى نمايد. در قرآن و روايات اهل بيت (ع) شواهد بسيارى بر خاتميت پيامبر وجود دارد.
قرآن كريم مى فرمايد:
«ما كانَ مُحَمَّدٌ اَبا اَحَدٍ مِنْ رَجالِكُمْ ولكِن رَسُولَ اللهِ وَ خاتَمَ النَّبييّنَ وَ كانَ اللهُ بِكُلِّ شيٍ عَليماً» (1)پيامبر، خويشى با كشى ندارد. فقط پيامبر و خاتم الانبياء است و در روايتى كه شيعه و سنى برآن اتفاق دارند پيامبر (ص) به اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد:
«أنْتَ مِنّي بِمَنْزَلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسي اِلاّ أَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدي»(2)قضيه خاتميت، يك قضيه مسلم در اسلام است. چرا خاتم است ؟ چرا بايد بعد از
1) - سوره احزاب آيه 40. ترجمه: محمد (ص) پدر هيچيك از مدران شما نيست ليكن او رسول خدا و خاتم انبياست و خدا هميشه بر همه چيز آگاهست.
2) - اين روايت شريف به اسناد مختلف در جلد پنجم عقبات الانوار (ميرسيد حامد حسين) آورده شده و اسناد آن را از اهل سنت نقل فرموده و مورد بحث و بررسى قرار گرفت است و در كتاب كنزالعمال از پيامبراكرم (ص) و از خود حضرت امير (ع) در چند مورد آمده است، در كتب شيعه هم به قدرى فراوان نقل شده كه قابل احصاء و شمارش نيست. بعلاوه مرحوم سلطان الواعظين شيرازى ره در كتاب شبهاى پيشاور از 64 كتاب با اسناد مختلف اين روايت را از علماء اهل سنت نقل فرموده است. اين روايت از روايات متواتر است نزد شيعه و سنى و هيچ ترديد در آن نيست كه از شخص پيامبراكرم (ص) رسيده است حتى در كفاية الطالب (باب 7 ص 149) محمدبن يوسف گنجى مى گويد: هذا حَديثُ مُتَّفِقٌ عَلى صِحَّتِة رُواة الاَئِمَة الاَعلامِ الحُفّاظِ» اين حديث را راويان بزرگ همگى بر صحتش اتفاق نظر دارند.
پيامبر ما پيامبرى نيايد؟ مگر امت آخرالزمان چه گناهى مرتكب شده اند كه بايد دستشان از عالم وحى و از عالم ملكوت كوتاه شود؟ جان كلام همينجاست كه اگر قانونى بعد از اين قانون بيايد، يا پيامبرى بعد از اين پيامبر بيايد، اين قانون «لغو» است، در دستگاه ربوبى لغويت لازم مى آيد. چون پيامبر (ص) براى رفع نواقص مى آيد، براى اينكه ناقصى را تمام كند يا نبودى را بود نمايد. اگر نقصى در اسلام نباشد و بتواند جامعۀ بشريت را اداره كند، اگر قانونش با همه ملت ها و انسان ها و با فطرت وطبع آنها سازگار باشد چرا بعد از اين قانون، قانون ديگرى بيايد؟ مى گويند يكصد و بيست و چهار هزار نفر پيامبر آمده اند. ما دو نوع نبى داريم: تشريعى و تبليغى.
1 - انبياء تشريعى: يك عده از انبياء (تقريباً 114 نفر) آنهايى هستند كه كتاب و قانون آورده اند. قانون آورده اند براى اينكه قانون قبلى يا ناقص بوده يا كاملاً مطابق با فطرت نبوده و يا از بين رفته است. تورات و انجيل فعلى خرافى است و آسمانى نيست، لذا پيامبر ما براى اينكه نبودى را بود كند، قانونى را بياورد كه با فطرت همگان سازگار باشد و براى همگان باشد نه مخصوص عده اى، از طرف خداوند بزرگ براى انجام اين مأموريت برگزيده شد.
2 - انبياء تبليغى: مثل حضرت شعيب، خضر، يونس، هارون و مابقى پيامبران. اينها همه انبياء تبليغ اند، يعنى انبيائى هستند كه زدين نبى تشريعى تبليغ مى كنند. همانطور كه در زمان خود حضرت ابراهيم مبلغ وجود داشت. مثل حضرت لوط كه پيامبر بود اما از خود چيزى نداشت و دين حضرت ابراهيم را ترويج مى كرد. پيامبرهايى كه در زمان بنى اسرائيل بودند، تعدادشان هم زباد بود كه حتى در بعضى از روايات مى خوانيم در يك شب يهوديهاى متقلب صد و بيست نفر از آنان را كشتند و روز بعد خيلى عادى به دنبال كار و كسبشان رفتند، مثل اينكه هيچ اتفاقى نيفتاده است، اين قدر تعدادشان زياد بود و همه اينها هم نبى تبليغى بودند. يعنى از تورات و دين موسى (ع) تبليغ مى كردند.
در عصر حضرت قائم (ع) نه به نبى تشريعى احتياجى هست و نه نبى تبليغى لازم داريم. نبى تشريعى نياز نداريم به دليل «على صراط مستقيم» دين اسلام دين فطرت است. كمبود ندارد كه با يك ملت بسازد و با ديگرى نسازد و از بين رفتنى هم نيست، تا روز قيامت باقى خواهد ماند، زيرا پروردگار عالم در قرآن تضمين كرده است كه از بين رفتنى نيست.
«لايَأتية الباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْة وَ لا مِنْ خَلْفِة» (1)خط بطلان بر قرآن كشيده نمى شود، نه در زمان پيامبر و نه تا روز قيامت. خوب، حالا يك پيامبر بيايد و چه چيز بياورد؟ هر چه بياورد لغو است، زيرا اسلام آنچه آورده است براى همه است و با همه سازگار است.
وَ ما اَرْسَلْناكَ إلاّ كافَّةً لِلنّاسِ بَشيراً و نَذيراً(2)تو را به پيامبرى فرستاديم براى هر مكان، براى هر زمان، براى هر كس، متمدن يا غيرمتمدن، زن يا مرد، جاهل يا عالم، باسواد يا بى سواد. اين «ما اَرْسَلناكَ اِلاّ كافَّةً لِلنّاسِ » و امثال اينها تعبد نيست. يعنى، اى انسان به فطرت خويش نگاه كن، درك مى: نى كه اين پيامبر براى همه است و اين قانون دائمى است و نيز درك مى كنى كه بعد از اين ديگر قانونى نمى آيد، براى اينكه اگر قانون بيايد چه چيزى خواهد آورد؟ آنچه مى خواهد بياورد، اسلام آورده است. زيرا دينش مطابق با فطرت است. پس ديگر آمدن نبى تشريعى و تبليغى لغو است.
چرا نبى تبليغى آمدنش لغو است، زيرا اسلام براى آن فكر كرده است، پيامبر براى آن فكر كرده است و همانطور كه از قرآن و روايات استفاده مى شود پيامبر (ص) دوازده نفر را به نام مبين قرآن تعيين كرده و اينها به جاى نبى تبليغى هستند كه ما اسمشان را «امام» مى گذاريم و كارشان بيان قرآن كريم است.
«أنّي تاركٌ فيكُمُ الثَّقِلَيَن كِتابِ الله وَ عِتْرَتي لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي يَردا
عَلَيَّ الحَوْض»(1)امام با قرآن و قرآن با امام. بسيار خوب، اين دوازده نفر تمام شدند؟ نه، يك نفرشان باقى است، اما زمان غيبت است، دسترسى به او ندرايم، به چه كسانى دسترسى پيدا مى شود؟ «روحانيت»، روحانيون از نظر اسلام، نبى تبليغى هستند. يعنيك ار حضرت لوط، يونس و شعيب به عهده اينهاست. اين همه سفارش كه در قرآن و روايات اهل بيت (ع) و پيامبراكرم (ص) راجع به علماء شده است همه و همه مربوط به همينهاست، پيامبراكرم (ص) فرمودند: عُلَماء اُمَّتى كَأَنْبياءِ بَنى إسْرائيل(2)استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظله در يكى از كلماتشان در كتاب اصول مى فرمايند اين روايت متواتر است. يعنى تا حدى تكرار شده كه مسلم است اين گفته از زبان پيامبر (ص) است.
اگر يك نبى تبليغى بيايد، با وجود اين همه نبى تبليغى چكار مى تواند بكند؟ خودمان اين همه نبى تبليغى داريم به علاوه اينكه تضمين هم شده، روحانيت تا قيامت از بين نخواهد رفت و ما يقين هم داريم كه اين روحانيت باقى خواهد ماند. لذا اين دستهاى خطرناكى كه شعار اسلام منهاى روحانيت را زمزمه مى كنند، يقين داشته باشند كه دستشان شكسته مى شود و كارى از پيش نخودهد بود. رضاخان با آن قلدرى نتوانست روحانيت و فقه سنتى را از بين ببرد، چگونه چند نفر ناتوان بى عقل مى توانند روحانيت را از بين ببرند؟! زمانى در همين اواخر، خدمت استاد بزرگوارم رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظله بودم، يك مقدارى اظهار ناراحتى براى حوزه و روحانيت كردم. ايشان با وقار خاص خود به حرفهاى من گوش فرا دادند و سپس با كمال خونسردى فرمودند: نه براى حوزه ناراحت باش و نه براى روحانيت، دست حضرت ولى عصر (عج) بالاى سر روحانيت است. تا كنون كسى نتوانسته است و بعد از
1) - پيامبراكرم (ص) فرمودند: من شما را ترك مى كنم ولى دو چيز گرانمايه بين شما مى گذارم، قرآن خدا و عترتم را اين روايت شريف نزد علماء شيعه و سنى متواتر است كه هيچ جاى ابهام و ترديدى نيست و تنها با 35 سند مرحوم سلطان الواعظين در شبهاى پيشاور (ص 225) حدود 35 كتاب از علماء اهل سنت با آدرس دقيق بيان فرموده اند كه اين روايت معمولاً در صفحات متعددى با اسناد مختلف آن بيان شده و در كتاب كنزالعمال (ج 1، ص 172) حدود 19 سند نقل شده است.
2) - دانشمندان امت من مثل انبياء بنى اسرائيلند (بحارالانوار ج 2، ص 22).
اين هم نمى تواند روحانيت را از بين ببرد.
بعد فرمودند: ما در زمان رضاخان بسيار وحشت داشتيم زيرا وى تصميم گرفته بود كه اساس روحانيت را از همه بگسلد و حتى گفته بود توپهايى كه در مجسد گوهرشاد بكار رفت، براى قم تهيه كرده بودم، اما سياست آن مرد نگذاشت. (منظورش مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى رحمة الله عليه بود) ما همه مى گفتيم اگر مرحوم حاج شيخ قبل از رضاخان بميرد، حوزه نابود خواهد شد. اما با اينكه ايشان چند سال قبل از رضاخان مرحوم شد و رضاخان هم خيلى مى خواست روحانيت را نابود كند، اما هيچ غلطى نتوانست بكند.
راستى هم در برنامه هاى رضاخان دو موضوع بود كه روى آن اصرار داشت و آن ارباب بزرگ كه اين قلدر را روى كار آورد براى اين بود كه به وسيله او بتواند اين دو برنامه را پياده كند: 1 - از بين بردن روحانيت 2 - بر باد دادن عفت عمومى.
روى اين دو خيلى پافشارى مى كردف اما موفق نشد. نه تنها موفق نشد بلكه روحانيت قدرت بيشترى نيز پيدا كرد. حوزۀ سيصد نفرى بعد از رضاخان يك مرتبه شش الى هفت هزار نفر شد و آن مرد بزرگ، استاد بزرگوار ما آيت الله بروجردى رحمة الله عليه به خوبى توانست آن را اداره كند. سرانجام هم به اينجا رسيده است كه مى بينيد و روزبروز هم در تضاعف است. بر فرض هم در يك جايى عقب گردى داشته باشد ولى به هر حال تضمين شده است كه اين نبى تبليغى از بين نرود. همانطور كه تضمين شده است نبى شريعتى باقى باشد. وقتى چنين باشد به قول شيخ الرئيس در «شفا» ديگر آمدن پيامبرى بعد از اين پيامبر «لغو» است. نه نبى شريعتى مى خواهيم و نه نبى تبليغى لازم داريم»(1)جمله «على صراط مستقيم» صغرى و كربائى ندارد و در اين جا مقدمات منطقى تشكيل نمى دهد، اما اشاره به دو نكته دارد: 1 - اشاره به نبوت 2 - اشاره به خاتميت.
نكته اول: معناى «يس» يعنى اى محمد! تو پيامبرى و دليلت هم قرآنى است كه سراسر حكمت است. اى رسول گرامى تو حتماً پيامبرى و دليلت هم اينكه دينت مطابق با فطرت است «على صراط مستقيم» تو قطعاً پيامبر هستى، تا روز قيامت هم
1) - الهيات شفا - بوعلى سينا فصل 3 - مقاله 10، ص 443.
پيامبر خواهد بود يعنى توبه راه مستقيمى و دينت مطابق با فطرت است.
نكته دوم: «تضمينى» است. يعنى در ضمن آيه فهميده مى شود اى رسول گرامى تو حتماً پيامبرى ودليلت هم اين است كه دينت مطابق با فطرت است؛ وقتى مطابق با فطرت شد آمدن نبى تشريعى بعد از آن نيازى نيست و نبى تبليغى هم داريم.
خصوصيت ديگر جمله «علي صراط مستقيم» اين است كه «علي صراط مستقيم» دو كار انجام مى دهد. در حاليكه نبوت را اثبات مى كند خاتميت را هم اثبات مى نمايد.
«علي صراط مستقيم» صفت براى پيامبر است و خبر براى «انك» اما «تنزيل العزيز الرحيم» صفت براى قرآن است. قسم به قرآن كه اين صفت را دارد؛ «حكيم» است يعنى سراسر محكم و متقن و معارف فلسفى و عرفانى در او نهفته است.
قسم به قرآنى كه نازل شده است از طرف عزيز و از طرف رحيم. اين دليل محكمى براى نبوت است توضيح اين جمله اين است كه چه كسى مى تواند براى بشر قانون وضع كند.
آيا غير از خداوند كسى مى تواند براى بشر قانون بياورد؟ خير. لذا قرآن كريم با طمطراق پشت سر هم مى فرمايد:
«وَ مَنْ لَمْ يَحْكمْ بِما اُنْزَلَ الله فَاُولئِكَ هُمُ الكافِروُنَ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما اَنْزَلَ الله فَاُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَوَ مَنْ لَمْ يَحكمْ بِما اَنْزَلَ الله فَاُولئِكَ هُمُ الفاسِقُونَ » (1)
قانون اختصاص به ذات ربوبى دارد به چه دليل:
الف) تسلط و مالكيت انحصارى خداوند بر انسان: قانن را كسى مى تواند براى انسان
1) - سوره مائده آيات 44 و 45 و 47 هر كس به خلاف آنچه خدا فرستاده حكم كند پس آن كس از كفار خواهد بود. (در آيه ديگر او را ظالم تلقى فرموده و در آيه بعد، چنين كسى را فاسق مى داند)
بياورد كه مالك انسان باشد و الا اگر مالك او نباشد، چگونه مى تواند قانون برايش بياورد؟ اگر من قانون براى شما بياورم، ممكن است بگوئيد چرا تو براى ما قانون بياورى ؟ خير، ما براى تو قانون مى آوريم. حالا بر فرض كه بتوانم براى شما قانون وضع كنم، به چه دليل قانون من واجب الاجرا است ؟
جمله اى است در فلسفه كه مى گويد «لا يُسَلِّطُ اَحَدٌ عَلي اَحَدٍ» يعنى هيچ كس تسلط بر ديگرى ندارد. تسلط بيجا بر ديگران كار استثمارگران، استعمارگران و به قول قرآن كار ظالم هاست. كار فاسق هاست. فقط و فقط خداوند تسلط بر انسان دارد، چرا؟ زيرا مالك حقيقى انسان، خداوند است و قرآن مى گويد من براى اين آمده ام تا اين تسلطهاى بيجا را از بين ببرم.
«و يَضَعُ عَنْهُمْ إصْرَهُمْ و الأغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ » (1)اسلام آمده است تا حريت بياورد، تا آزادى بياورد، تا اينكه استثمارگرى ها و استعمارگرى ها و سلطه جوئى ها را از بين ببرد. لذا دليل او براى اينكه هيچ كس نمى تواند براى انسان قانون وضع كند به جز خداوند، اين است كه چون او «مالك» است، اختيار همه به دست اوست و او مى تواند انسان را محدود كند و بگويد: از اين راه برو، يا از آن راه نرو. اين كار را بكن و آن كار را مكن. اما اگر من به شما بگويم اين كار را انجام بده، شما هم به من مى گوئيد: تو اين كار را انجام بده. نه من و نه شما، هيچكدام نمى توانيم قانون وضع كنيم.
قانون را كسى مى تواند براى انسان بياورد كه انسان شناس باشد، بداند كه نياز انسان چيست و الا اگر نداندف قانونى وضع مى كند كه به درد انسان نمى خورد. دكتر وقتى مى تواند مرا معالجه كند كه درد مرا تشخيص دهد، اگر درد را تشخيص ندهد،» نمى تواند معالجه كند. معالجه كردنش هم حرام است و اگر اقدام به معالجه كند گناه كرده و كار حرام انجام داده است. حالا ببينيم انسان شناس واقعى چه كسى است ؟
انسان شناس فقط خداوند است، چه كسى انسان را شناخته و مى تواند بشناسد؟
به قول آن آقا، انسان موجودى ناشناخته است و راستى هم كه انسان شناخته نشده است.
1) - سوره اعراف آيه 157 «و احكام پررنج و مشقتى را كه (از جهل و هوى) چون زنجير به گردن خود نهاده اند همه را بردارد»
در جملۀ «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ »(1)دقت كنيد. يعنى اگر انسان، خودش، خويش را شناخت، بعد معنوى و ماديش را شناخت، آن وقت خدا را و پروردگار خويش را هم مى شناسد، اما معناى ديگرى هم دارد كه دقيق تر از اين است. استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب (ادام الله ظله) مى فرمودند: اين جمله معنايش تعليق بر محال است يعنى كنه ذات انسان را كسى نمى تواند بشناسد، چنانچه به كنه ذات ربوبى هم كسى نمى تواند پى ببرد، حتى خود رسول اكرم (ص) با آن عملشان و اعمالشان مى فرمايند: «ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكِ »(2)ممكن اگر بخواهد پى به كنه ذات واجب ببرد نمى شود.
توضيح معناى دوم كه معناى ذوقى و دقيقى است چنين مى شود كه انسان را جز خداوند كسى نشناخته است. آيا وقتى كه كسى انسان را نمى شناسد، مى تواند براى او قانون وضع كند؟! مثل من يا شما يا بالاتر از من و شما، يا درس خوانده هاى هفتاد ساله اگر بخواهند براى انسانى كه نشناخته اند قانون وضع كنند، اما او را مى كشد شايد بعضى بگويند دكترهاى حسابى هم همينها هستند يا حداكثر مسكن موقتى است.
همانطور كه دكتر بايد درد را بشناسد و دوا بدهد، كسى بايد براى انسان قانون وضع كند كه او را بشناسد و بداند چه نيازهايى دارد، لذا وضع قانون مختص به خداوند است. هيچكس جز خداوند نمى تواند براى انسان قانون وضع كند، زيرا خداوند خالق انسان است و تنها او انسان را مى شناسد و مى داند كه چه قانونى براى او وضع كند.
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
بحث گذشته درباره «تنزيل العزيز الرحيم» بود كه جمله اى پرمغز و يكى از دلايل بزرگ نبوت است. براى اثبات اين مطلب مقدمه كوتاهى ذكر شد كه وضع قانون مختص به ذات خداوند است. كسى حق ندارد براى ديگرى قانون وضع كن و او را محصور در چهارچوب قانون كند، بگويد قانون من به تو مى گويد بايد بروى يا نروى، بكنى يا نكنى و براى اين موضوع دو دليل ذكر شد: در انحصار خالق بودند وضع قانون و لزوم انسان شناسى كامل براى وضع قانون. و حالا پس از يك مرور كوتاه به بحث گذشته، مباحث تازه اى را مطرح مى كنيم.
خدا خالق و مالك الملوك است. چون خالق ما و مالك ماست، از اين جهت مى تواند به ما امرونهى كند ما عبديم و او مولا. ما مخلوقيم و او خالق، همه چيز ما از اوست، پس مى تواند امرونهى كند، اما غير از خداوند كسى حق ندارد براى ما قانون وضع كند و متابعت از آن قانون را از ما بخواهد.
كسى مى تواند براى انسان، قانون وضع كند كه انسان شناس باشد مصلحت و مفسده ى انسان را بفهمد. بداند انسان چه نيازهايى دارد و چه چيز براى او مضر است تا بتواند برايش قانو نوضع كند، اما انسان، انسان را نمى شناسد.
كتابى است به نام «انسان موجود ناشناخته» كه هر چند اشتباهات زيادى دارد. اما اسم كتابش بسيار جالب است. راستى هم انسان، ناشناخته است. خود، خويش را نشناخته. تمام مصيبت هايى كه فعلاً در اين جهان است زير سر آنهايى است كه انسان
را نشناخته اند. اگر بمب ساخته اند و اگر امروز قضيه ايران و لبنان پيش مى آيد براى اين است كه انسان را نشناخته اند. اگر مكتب انحرافى «فرويد» يا «نيچه» جلو آمد و خود را نشان داد، براى اين است كه انسان را نشناخته اند. «ماركس» اگر مكتب براى انسان ها آورد و شعارش را به اينجا رساند كه: «باندازه ضرورت، برداشت و به اندازه قدرت، كاشت» براى اين است كه انسان را نشناخت. چون انسان را نشناخت، قدر و قيمتى هم براى انسان قائل نشد. مثل آن مهندس آلمانى كه براى انسان قيمت گذاشته بود! مواد بدنش را حساب كرده بود، چهار كيلو آهن دارد، 12 مارك. دو كيلو قند دارد، 4 مارك، دو كيلو آهك دارد، 4 مارك و همينطور جمع بندى كرده بود و نتيجه گرفته بود كه: پس يك انسان قيمتش هشتاد مارك است!
وقتى من اين جمله را از اين مهندس آلمانى ديدم، گفتم اشتباه كرده. قيمت اين انسان هشتاد مارك نيست، اين انسان اصلاً ارزش ندارد. مى گويند روزى تيمورلنگ به حمام رفته بود، دلاك پشت او را كيسه كشيد، جلو آمد تا دستش را كيسه بكشد، تيمور براى اينكه با او صحبتى كرده باشد به او گفت: آقاى دلاك! من چقدر ارزش دارم ؟ گفت: شما (مثلاً) صد تومان ارزش داريد.
تيمور گفت: احمق، لنگى كه من بسته ام قيمتش هشتاد تومان است.
گفت: قربان، من با لنگ حساب كردم و گفتم صد تومان و گرنه...
به قول اميرالمؤمنين (ع): «
مَنْ كانَتْ هِمَّتُهُ بَطْنُهُ ، قَيمتُهُ ما يُخْرِجُ مِنْهَ »(1)اميرالمؤمنين على (ع) قدم بالاتر از اينها گذاشته اند، يعنى اگر انسان، انسان غربى شد، قيمتش به اندازه آن چيزى است كه از شكمش بيرون مى آيد. قيمت فرويد، نيچه، ماركس و مكتبهايشان و پيروانشان به اندازه آن چيزى است كه از شكم آنها خارج مى شود. مى دانى انسان را چه كسى شناختف اين قرآن است كه مى فرمايد:
«مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ اَوْ فَسادٍ فِي الاَرضِ فَكآنما قَتَل النّاسَ جَميعاً وَ مَنْ اَحْياها فَكَاَنَّما اَحْيا النّاسَ جميعاً» (2)
1) - كسى كه كوشش او شكمش باشد ارزش او به اندازه چيزى است كه از شكمش خارج مى شود.
2) - سوره مائده، آيه 32 «... هر كس نفسى را بدون حق قصاص و يا بى آنكه فساد و فتنه اى در روى زمين كند به قتل رساند مثل اين است كه همه مردم را كشته و هر كه نفسى را حيات بخشد (از مرگ نجات دهد) مثل آنست كه همه مردم را حيات بخشيده است»
يعنى اى انسان خيال مكن كه ارزش تو فقط به اندازه يك آدم است، تو به دنيا مى آرزى، اگر كسى ترا بكشد، مثل اين است كه دنيا را كشته باشد و اگر در شرف مرگ تو را زنده كند مثل اين است كه دنيا را زنده كرده باشد.
روايات زيادى از ائمه طاهرين (ع) درباره عظمت انسان داريم(1)و نشان مى دهد اينها هستند كه انسان را شناخته اند و بايد براى انسان قانون وضع كنند: نه مثل شوراى امنيت فعلى كه قوانين و قطعنامه هايش نشانگر اين است كه نه خود را شناخته است و نه ديگران را.
اين شرط روشن تر از شرط اول و دوم است. مى گويد كسى مى تواند قانون براى انسان وضع كند كه عالم به مصالح و مفاسد، عالم به زمان و مكان و بالاخره عاقبت انديش باشد، وراى اين جهان باشد، جهان را ببيند و براى انسان قانون وضع كند و بداند كه اين انسان احتياجش چست و چه چيز برايش ضرر دارد؟
آينده را ببيند و بداند اين انسان براى آينده اش چه نيازى دارد؟ چه چيزهايى مورد نهى است كه اگر حالا انجام ندهد براى آينده اش نفع دارد و اين مختص به ذات خداوند است كه محيط بر اين جهان است و مصالح و مفاسد اين انسان را خوب مى داند و مى فهمد.
قانون را كسى مى تواند وضع كند كه مقهور چيزى و كسى واقع نشود. اگر تحت سلطۀ كسى يا چيزى واقع شود، لياقت براى قانونگذارى ندارد. شوراى امنيت و سازمان ملل لياقت براى وضع قانون ندارند، زيرا مقهور ديگرى هستند. انسان ماديگرا لياقت براى وضع قانون ندارد، زيرا بعد مادى او
1) - عن اَبيعَبدِ الله (ع): اَلْمُؤْمِنُ اَعْظَمُ حُرْمَة مِنَ الكَعْبَة مؤمن حرمت و احترامش از كعبه بيشتر است. (بحارالانوار ج 68، ص 16) عن النبى (ص) «الْمُؤْمِنُ اَكْرَمُ عَلَى الله مِنْ ملائِكتِهِ المُقَرَّبين» مؤمن نزد خداوند از ملائكه مقربين گرامى تر است. (كنزالعمال ج 1، ص 164، خ 821) عن النبى (ص): إنَّ المُؤمِنَ يعْرَفُ فِى السَّمآءِ كَما يعْرِفُ الرَّجُلُ اَهْلَهُ و وَلَدَهُ و اِنَّهُ لَاَكْرَمُ عَلَِ الله عَزَّوجَل مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ «مؤمن در آسمانها شناخته شده است همانطورى كه مرد اهل و عيالش را مى شناسد و تحقيقاً مؤمن نزد خداوند عزوجل از ملك مقرب گرامى تر است. (بحارالانوار ج 68، ص 19) درباره عظمت مؤمن روايات فراوان است كه در كتاب بحارالانوار علامه مجلسى - قدس سره - ج 71، ص 158 و ج 67، ص 65 و ج 75، ص 153 و... آمده است.
حاكم بر اوست. كسى كه «تز» او اقتصاد است و زيربناى انسانيت را اقتصاد مى داند و مى گويد: «اگر انسان براى شكم خلق شده لذا بايد به قدر ضرورت برداشت كند و به قدر قدرت كار كند.» اين انسان مقهور، نمى تواند قانون وضع كند و اگر چنين كرد مى بينى پس از هفتاد سال اين قانون با اينكه خيلى هم براى تثبيت آن پافشارى شود و مثل استالين 600/000 نفر را به خاطر آن بكشد و بارها هم عقب نشينى كرده و كم و زيادش نمايد اما موفق نشود جا باز كند.
كسى كه «تز» او «شهوت» است، يعنى كارش به جايى رسيده كه مى گويد: بچه هم كه پستان مادر را مى مكد به خاطر «غريزۀ جنسى» است. اين نمى تواند قانون وضع كند، زيرا قانونش خود متأثر از اين غريزه است.
به جايى مى رسد كه در انگلستان آن قانونى را كه نمى خواهم اسمش را بگويم وضع كردند. اين قانون كه در مجلس انگلستان وضع شد، روى تاريخ را سياه كرد. معلوم است، مكتب فرويد همان قانون انگلستان را مى خواهد. وقتى كسى «تزش» تز «نيچه» شد و گفت «رحم» از «ضعف» است، سرچشمه مهربانى و عطوفت انسان از ضعف است انسان قوى آن است كه رحم در دلش نباشد، دو ثلث جهان را بكشد، زيرا مى خواهد بر يك ثلث جهان حكومت كند. اين مكتب وقتى بخواهد قانون وضع كند مجلس سناى آمريكا مى شود. اينگونه قوانين، صهيونيزم را در وسط خاورميانه مستقر مى سازد براى اينكه از اين غده سرطانى استفاده كند، ولو اينكه عده زيادى زن و مرد پيرو جوان به خاك و خون كشيده شوند. پس نتيجه مى گيريم كسى مى تواند قانون وضع كند كه آن بعد مادى را نداشته باشد، مقهور كسى نشود، مقهور خودخواهى، فردگرايى، وطن گرايى و غرايز و تمايلاتش نشود، آن وقت مى تواند قانون وضع كند و چنين كسى جز خداوند بزرگ نمى تواند باشد كه:
«وَهُوَالقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ هُوَ الحَكيمُ الخَبيرُ»(1)ه -) مهربانى، صفت الزامى ديگر براى قانونگذارى: علاوه بر آن مواردى كه ذكر شد، قانونگذار بايد دلسوز هم باشد، يعنى در حاليكه مقهور كسى يا چيزى نيست، صددرصد رحمان و رحيم و دلسوز انسان باشد و او خداوند است.
1) - سورۀ انعام آيۀ 18. «بگو اى پيامبر» خداوند كمال اقتدار و توانايى را بر بندگان دارد و او هميشه درستكار و به همه امور (عالم) آگاه است.
استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب (دام ظله) روايتى را نقل مى كردند كه: پيامبر كرم فرمودند: پروردگار عالم 1 رحمتش را در بين موجودات تقسمى كرده است، آن تلطف پدر و مادر به فرزند و آن رأفت فرزند به پدر و مادر، آن همه عاطفه ها، عشقها و دوستى ها از آن 1 رحمت پيدا شده است و 99 از رحمتش را براى خودش گذاشته و آن را هم براى روز قيامت.(1)
در روايت ديگر مى خوانيم: پروردگار عالم از پدر و مار مهربانتر است(2).
البته اين من باب مثال است و گرنه بالاترين رأفت، رأفت علت به معلول و خالق به مخلوق است. قانون را بايد كسى وضع كند كه صد و چهارده مرتبه در قرآنش مى فرمايد: «بسم الله الرحمن الرحيم» ولى اگر دلسوز براى جامعه نباشد، افراط و تفريط پيش مى آيد، شما وقتى كه دلسوز من نباشيد در قانونى كه براى من وضع مى كنيد به فكر منافع خودتان هستيد نه در اين انديشه كه آيا اين برنامه بر من تحميل است يا نه. اگر رئوف نباشيد از من دوازده ساعت كار مى خواهيد، بى توجه به اين اين مدت كار در توان من هست يا نيست. اما اگر نسبت به من رئوف باشيد به اندازۀ قدرت و استعداد من برايم قانون مى آوريد. اوامر و دستورات شما به گونه اى است كه صددرصد به مصلحت من است و در مواردى مرا نهى مى كنيد كه صددرصد برايم مفسده داشته باشد. لذا اوامر و نواهى تابع مصالح و مفاسد من مى شود، چون قانونگذار من، رئوف
1) - عَنْ النَّبى (ص): اِنَّ الله تَعالى خَلَقَ مِأَة رَحْمَة يوْمَ خَلَقَ السَّمواتِ والاَرضِ كُلُّ رشحمَة مِنْها طِباقٌ ما بَينَ السَّماءِ وَ الاَرْضِ ، فَهبَطَ رَحْمة مِنها اِلَِ الاَرْضِ فيها تراحُمَ الخَلْقِ و بِها تَعطفُ الوالِدَة عَْى وَلدِها، و بِها تَشْرِبُ الطَّيرُ و الوُحُوُشُ مِنَ السماءِ ، و بِها تَعيشُ الخَلايقُ (كنزل العمال - خ 10464). پيامبر اكرم فرمودند: وقتى كه خدايتعالى آسمانها و زمين را خلق فرمود صد رحمت خلق كرد كه همۀ آنها را در بين آسمان و زمين قرار داد. يك رحمت از آن صد را به سوى زمين پائين آورد كه از اوست رحم كردن مردم به يكديگر و به خاطر آن است عطوفت مادرى به فرزندش و نوشيدن پرندگان و و درندگان و بخاطر همان است زندگى خلايق...
2) - فِى الدُّعا عَنْ عَلى بن الحُسَين (ع): يا مَنْ هُوَ اَبَرُّبى من الوالِدِ الشّفيقِ اَنْتَ مَوْضِعُ اُنسى فِى الخَلْوَة اِذا اَوْحِشنِى المَلكانْ (بحارالانوار علامة مجلسى ج 94، ص 157). اى كسى كه بر من از پدر مهربان بهترى در خلوت وقتى فكر تنهايى مرا به وحشت مى اندازد، تو محل انس منى.
و مهربان است. به همين جهت قرآن مدعى است كه قانونم از طرف خداست و چون از طرف خداوند است، به هيچ وجه در آن اعمال غرض نشده است. اصلاً كسى كه اين قانون را وضع كرده علاوه بر اينكه در نهايت رأفت و مهربانيش نيست به بندگان بوده مقهور كسى يا چيزى نبوده است.
اين قانون قرآن و اسلام است و وقتى مى بينيم كه قوانين قرآن هيچكدام مقهور كسى و چيزى نيست و در همه حال به مصالح و مفاسد انسان توجه دارد. بايد بگوئيم كه اين قانون خدايى است و خود دليلى بر نبوت پيامبر اسلام است.
مى دانيم كه پيامبر اسلام نيز مثل همۀ انسانها بعد مادى دارد منتهى بعد معنويش بسيار قوي است: «قُلْ اِنَّمااَنَابَشَرٌمِثْلُكُمْ يُوحي اِلَيّ »(1)وقتى يك انسان كه داراى بعد مادى است قانونى با اين خصوصيات كه براى قرآن كريم، نقل كرديم بياورد، دليل بر اين است كه او پيامبر است يعنى از خود چيزى ندارد، سفير است، يك سفير الهى است. پس وقتى مى گوييم «تنزيل العزيز الرحيم» «عزيز» سه معنى دارد:
الف) بى همتا: وقتى شما به فرزندتان مى گوئيد عزيزم، يعنى بى همتايى، نظير ندارى.
ب) پرقيمت: مى گوئى مثل گوهر شب چراغ است، يعنى بسيار ارزش دارد.
ج) غال لايقهر: كه در قرآن هم زياد استعمال مى شود و هر كجا كه مى گوئيم «ان الله عزيز حكيم» يعنى «غالب لايقهر» آن چيزى كه غالب بر ما سوى الله است و هيچگه مقهور كسى يا چيزى نيست.
«رحيم» يعنى نسبت به بندگان رئوف است و به آنها لطف دارد. پس «تنزيل العزيز الرحيم» براى قرآن صفت است و در واقع صفت خداى تعالى است كه فرستندۀ قانون مى باشد. در نتيجه آيات را بايد اين چنين معنا كنيم:
«يس» اى محمد (ص) قسم به قرآنت كه سراسر حكمت است، قسم به قرآنت كه از طرف كسى است كه «غالب لايقهر» است و چيزى و كسى در وضع قانون نزول قرآن او را مغلوب نكرده است. قرآنت از طرف كسى است كه علاوه بر آنكه عزيز است، رحيم است. از طرف كسى است كه فقط او مى تواند قانون وضع كند. (زيرا
1) - سوره كهف، آيۀ 110، ترجمه: بگو من بشرى چون شما هستم الا اينكه به من وحى مى شود...
لازمۀ وضع قانون لياقت است و آن كسى لياقت دارد كه مغلوب چيزى و كسى نشود)
با تفسير اين چند آيه مباركه بحث نبوت در اين سوره تمام مى شود. بدينگونه كه، در همان آيه اول اثبات نبوت كرد و سپس در آيات بعدى سه دليل بر اثبات نبوت اقامه فرمود:
الف) «حكيم» از راه تحدى
ب) «علي صراط مستقيم» از راه فطرت
ج) «تنزيل العزيز الرحيم» از راه وضع قانون
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي لِتُنذِرَ قَوْماً مَّآ أُنذِرَ ءَ ابَآؤُهُمْ فَهُمْ غَفِلُونَ (6)«تا قومى كه پدرانشان به كتب آسمانى پيشين وعظ و اندرز شدند، تو هم خود آنها را به اين قرآن پنددهى و (از قهر حق) بترسانى كه ايشان سخت غافلند»
در بحثهاى گذشته به اينجا رسيديم كه: قسم به قرآن حكيمت كه تو پيامبرى، در راه مستقيمى، و قسم به آن قرآنى كه قانونش مقهور چيزى و كسى واقع نشده و صددرصد تلطف و رحمت در او مراعات گرديده است، تو پيامبرى. به چه دليل پيامبرى ؟ به دليل «لِتُنْذِرَ قَوْماً ما اُنْذِرَ اباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُون» براى اينكه انذار كنى مردمى را كه هم خود گمراهند و هم پدرانشان گمراه بودند، هم خود غافلند و هم پدرانشان در حال غفلت بسر بردند، تا مردند.
اين آيۀ شريفه و آياتى كه بعداً مى آيد تا «سَواءٌ عَلَيْهِمْ ءَ اَنذَرتَهُم اَمْ لَمْ تُنْذِرهُمْ لا يُؤْمِنُونَ » نكته ظريفى را در بر دارد. قرآن شريف كارخانۀ آدم سازى است در حاليكه استدلال مى كند، يك مطلب تاريخى هم نقل مى نمايد و رنگ اخلاقى به آن مى زند.
شما اگر سراسر قرآن را مطالعه نمائيد نمى توانيد جائى را پيدا كنيد كه قرآن يك
مطلب فقهى، فلسفى را مطرح كرده باشد و در همان موقع، قبل و يا بعدش رنگ اخلاقى به آن نزده باشد. لذا با مختصرى دقت متوجه مى شويد كه نصف بيشتر قرآن بطور مستقيم يا غيرمستقيم راجع به اخلاق است.
آن نكته ظريفى كه قبلاً به آن اشاره شد، همين است كه قرآن وقتى يك مطلب عرفانى، يك مطلب فلسفى، يا يكى از معارف دقيقۀ اسلام را بيان مى كند، در همان موقع هم به هر صورتى هست رنگ اخلاق به آن مى زند. به عبارت ديگر، بايد گفت شما در قرآن آيه اى پيدا نمى كنيد كه مربوط به خودسازى نباشد.
استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب (ادام الله ظله) مدعى هستند كه همه آيات قرآن يعنى قريب به هفت هزار آيه اى كه در قرآن است همه اش رنگ اخلاقى دارد و انصافاً همچنين است. اگر با دقت مختصرى مطالعه كنيم و با اين عينك وارد قرآن شويم، مى بينيم كه چنين است.
در سورۀ «يس» از «لتنذر قوما» تا «وسواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذر هم لا يؤمنون» در حاليكه تسلى درل براى پيامبراكرم (ص) است، در حاليكه مى خواهد پيامبر را در كارش استقامت دهد، در حاليكه مى خواهد علت بعثت پيامبر را بگويد، رنگ اخلاقى هم به آن مى زند. پس بهتر است اين بحث ما مقدمه اى باشد براى بحث آينده كه بتوانيم به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت ولى عصر (عج) از اين چند آيه، ساده تر بگذريم.
از قرآن شريف استنباط مى شود كه بعثت همۀ پيامبران براى تهذيب نفس است، زيرا همۀ آنها مقدمۀ آمدن پيامبراكرم (ص) بوده و در خصوص بعثت پيامبراكرم (ص) اين موضوع در قرآن تكرار شده است. از جمله در سورۀ جمعه مى فرمايد:
«هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الاُميّيّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتلُوا عَلَيْهِمْ اياتِهِ و يُزَكيهِمْ و يُعَلِّمُهُمُ الكِتابُ و الحِكْمَةَ و اِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي ظَلالٍ مُبينِ » اگر شما در بحثهاى گذشته دقت كرده باشيد، معناى اين آيه شريفه هم فى الجمله معلوم مى شود. بدين صورت كه پيامبر (ص) آمده است، با معجزه هم آمده، معجزه اش هم قرآن است، آن قرآنى كه سراسر حكمت است. آمده است براى اينكه آدم بسازد. «وَ يُزَكيهِّمْ » براى اين كه تهذيب نفس كند. لذا اگر از ما بپرسند، بعثت همۀ انبياء، يعنى صد و بيست و چهار هزار پيغمبر و آمدن بيش از صد و چهارده دين و نبى تشريعى، به
چه منظور بوده است ؟ بايد جواب دهيم: براى تهذيب نفس، براى اينكه به انسان سلامت نفس بدهند، صفات رذيله از بين برود و صفات خوب جايگزين آن شود.
سورۀ «والشمس» در قرآن از لحاظ تأكيد، سورۀ منحصرى است، يعنى مثل اين سوره در قرآن نداريم كه براى يك مطلب تا اين اندازۀ تأكيد شده باشد. تقريباً پانزده تأكيد در اين سوره آمده و يازده قسم ياد شده است كه در هيچ جاى قرآن چنين چيزى نيست. بعد از يازده قسم مى فرمايد:
قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكيّها و قَدْ خابَ مَنْ دَسّيها (1)رستگارى و سعادت در دنيا و آخرت فقط و فقط براى كسى است كه خود را «مُهذَّبْ » كرده و صفت رذيله اى او را مهار نكرده باشد. شقاوت و بدبختى حتماً براى كسى است كه خود را مهذب نكرده و صفت رذيله اى بر او حكمفرما باشد.
من فكر مى كنم اگر همه مان، صبح و شب مرتب اين آيه را بخوانيم «قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها» تا حدودى به قانون مراقبه اى كه علماى اخلاق دارند عمل كرده باشيم.
بالاخره سراسر قرآن مى فرمايد: آمده ام تا آدم بسازم و آمده ام تهذيب نفس كنم. اين وضع قرآن است. علتش را هم قرآن مى فرمايد: يعنى اگر شما بپرسيد كه چرا بعثت انبياء (ع) براى اخلاق است ؟ به چه دليل قرآن سراسر اخلاق است و چرا يازده قسم خورده است و بعد از يازده قسم مي گويد: «قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها»؟ در آيات فراوانى از قرآن جوابش داده شده است. قرآن گاهى اوقات مى فرمايد:
«وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِذِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذي خَبُثُ لا يَخْرُجُ الاّ تِكِدا كَذلِكَ
1) - والشمس و ضحيها و القمر اذا تليها و النهار اذا جليها و الليل اذا يغشيها و السماء و ما بنيها و الارض و ما طحيها و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها 1 - قسم به آفتاب 2 - دو قسم به تابش آن هنگام رفتنش 3 - و قسم به ماه كه به دنبال آفتا آيد 4 - و قسم به روز هنگامى كه جهان را روشن سازد 7 - و قسم به آن كه اين كاخ رفيع را بنا كرد. 8 - و قسم به زمين 9 - قسم به آن كه آن را گسترد 10 - و قسم به نفس خود (ناطقه - فكر كنندۀ انسان) 11 - و قسم به آنكه او را نيكوآفريد: تحقيقاً هر كسى نفس خود را از گناه و بدكارى پاك و منزه سازد به يقين رستگار خواهد بود و هر كس او را به كفر و گناه آلوده سازد، زيانكار خواهد گشت.
نُصَرِفُ الاياتِ لِقومٍ يَشْكُرونَ » (1)امر معقولى را به امر محسوسى تشبيه مى كند. نفس انسان را به يك زمين تشبيه مى كند و مى فرمايد: زمين بر دو قسم است:
الف) زمين آباد: زمينى كه ذاتاً مستعد باشد، خوب شخم شود، علف هرزه هاى آن گرفته شود و خوب از آن مواظبت شود، اين زمين حاصل خوبى مى دهد.
ب) زمين بى حاصل: زمينى كه ذاتاً آباد نيست، شوره زار و سنگلاخ است. يا اگر هم شوره زار نيست، درست شخم نشده و علف هرزه هاى آن گرفته نشده باشد، معلوم است كه حاصل نمى دهد. اگر تخمى هم در آن بريزيد به عمل نمى آيد و سبز نمى شود اگر هم سبز شود حاصل ندارد. معمولاً محصول چنين زمينى بته خار است و علف هرز، چيز به دردخورى نيست.
قرآن مى فرمايد: دل پاك و دل ناپاك اين طورند. اگر دل از صفات رذيله پاك باشد، حسود، خودمحور، خود فكر، لجوج، متكبر، كينه توز و بدبين نباشد و بالاخره صفات رذيله نداشته باشد مثل زمين آباد است، زيرا فكر از دل سرچشمه مى گيرد و گفتار، در دل آباد، مؤثر و مفيد است. آن وقت كردارش هم مفيد است، هم براى خودش و هم براى جامعه اش.
اما اگر زمين شوره زار شد، يعنى دل ناپاك شد، هم گفتارش نيش دار و مضر مى گردد و هم كردارش چيزى جز ضرر براى جامعه در بر ندارد.
اگر دل پاك باشد، خير از او سرچشمه مى گيرد شما چشمه اى را در نظر بگيريد، اگر سرچشمه اى گل آلود باشد و يا آب آن شور باشد، خواه ناخواه آبى كه از چشمه منشعب مى شود گل آلود است و شور و ناپاك، به عكسش اگر سرچشمۀ آب زلال باشد، آبى كه از آن مى جوشد زلال است. اگر آب آن هم گل آلود شد، طولى نمى كشد كه اين آلودگى از بين مى رود و آبى كه بدست مى آيد همان آب زلال و تميز است. قرآن شريف كه من بعضى اوقات در بحثهايم سفارش مى كنم و تقاضا دارم كه
1) - سوره اعراف، آيه 58. ترجمه: زمين پاك نيكو گياهش به اذن خدا نيكو برآيد و زمين خشن ناپاك بيرون نياورد جز گياه اندكى و كم ثمر، اينگونه ما آيات قدرت خود را هر نوع مى گردانيم براى قويم كه شكر خدا به جاى آرند.
هميشه اين آيه را در نظر داشته باشيد در يك جملۀ كوتاه اما بسيار رسا مى فرمايد:
«قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلي شاكِلَتِهِ ، فَرَبُكُمْ اَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ اَهْدي سَبيلاً» (1)ترجمۀ اين آيه شبيه اين ضرب المثل است كه: «از كوزه همان برون تراود كه در اوست» اگر در كوزه شراب باشد، تراوش آن شراب است و اگر در آن آب شور باشد، آبى كه از بدنۀ كوزه تراوش مى كند شور است. معنى ندارد كه در كوزه آب تلخ و شورى باشد. اما تراوش آن آب شيرين باشد، اگر در كوزه آب گوارا، سرد، تصفيه شده باشد تراوش آن هم آب سرد، گوارا و مطبوع است. آيه «قل كل يعمل على شاكلته» منظورش اين است كه اگر دل كسى ناپاك شد، لجاجت و عصبيت بر آن حكمفرما شد، گفتارش همه عصبيت و كردارش همه خودمحورى است. به عكس اگر دل سالم شد، اگر سلامت داشت، آن دلى مى شود كه ديوها و بتها از آن بيرون رفته است و خدا در آن جاى دارد. آن دلى را كه خداوند مى فرمايد:
«يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنونَ اِلاّ مَنْ اَتَي اللهَ بِقَلْبٍ سَليمِ » (2)در روز قيامت چيزى به درد نمى خورد حتى عبادتهاى ما عباداتى نيست كه ما را به جايى برساند، معمولاً عبادات ما يك رفع تكليف است، يعنى مولى گفته است روزه بگيريد، ما هم گرسنگى را تحمل كرده ايم، مولى فرموده است نماز بخوان، ما هم نمازى خوانده ايم. اينها چيزى نيست كه ما را بهشتى كند. قرآن مى گويد: اگر دل انسان بهشتى شد او را بهشتى مى كند. در روز قيامت بر خدا وارد شود در حاليكه دلش سالم باشد. دل سالم در دنيا م فكرش سالم است. فكرش فكرى است كه خدا مى پسندد، عقل مى پسندد، گفتارش مضر نيست، نيش ندارد، سالم است، كردارش نيز همين طور است.
دو آيه در قرآن شريف است كه بايد با يكديگر مقايسه شد تا از آن نتيجه مطلوب بدست آيد، قرآن مى فرمايد: دسته اى هستند كه در مقابل حق و واقعيات نمى توانند سر فرود آورند، و حتى كارشان به جايى مى رسد كه حاضرند خود را نابود كنند، اما اين حق بر
ملا نشود:
«وَ اِذْ قالُوااللّهُمَ اِنْ كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِأتِنا بِعَذابٍ اَليمٍ » (1)مفسرين، شأن نزول اين آيه شريفه را مختلف نقل كرده اند، شايد هم مختلف باشد، يعنى واقعاً چندين بار نازل شده يا چندين بار مصداق پيدا كرده باشد.(2)بعضى از آيات قرآن يك بار نازل شده اما چندين بار مصداق پيدا كرده است.
در مورد اين آيه بعضى از مفسرين معتقدند بعد از واقعه غديرخم نازل شده است. در آن روز رسول اكرم (ص) براى نصب خلافت و وصايت مولاى متقيان (ع) در برابر يكصد و بيست هزار نفر از مسلمانان خطبه اى ايراد فرمودند كه حدود چهار ساعت بطول انجاميد و حضرت آيات زيادى از قران را در فضيلت حضرت امير (ع) شاهد آوردند، سپس حضرت على (ع) را بر سر دست بلند كردند و فرمودند:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِيٌ مَولاهُ ، اَللّهُمَ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرهُ وَ اخذُلْ مَنْ خَذَلَهُ » پس از پايان خطبه، همۀ آن جمعيت با اميرمؤمنان (ع) بيعت كردند(3). عربى آمد و
1) - سورۀ انفال، آيه 32 و چون باز لجاجت كردند و گفتند خدايا اگر اين به راستى بر حق و از جانب تو است پس يا بر سرمان از آسمان سنگ ببار يا ما را به عذابى دردناك گرفتار ساز.
2) - از جمله مصاديق آيه عبارتست از: 1 - وقتى كه پيامبر (ص) فرمودند خدايتعالى مرا مبعوث فرموده كه با همه پادشاهان جهان بجنگم و اين دين را بر عالم مستولى كنم، ابوجهل حسادت ورزيد و خواست اگر راست است سنگ بر او افتد. 2 - وقتى حضرت رسول (ص) فضائل اميرالمؤمنين (ع) را بيان مى فرمودند، حارث بن عمر والفهرى حسادت كرد و... 3 - در جريان غديرخم لقمان بن حارث نتوانست حق را تحمل نمايد و... 4 - نضربن حارث فضايل حضرت امير (ع) و فاطمه (س) و امام حسن و امام حسين (ع) را نتوانست تحمل لكند و در خواست عذاب كرد و معذب شد (از نورالثقلين، تفسير برهان، مجمع البيان، بحارالانوار و...)
3) - ابن جوزى كه از علماء سنت است گويد: اتفق علماء السير على ان قصة الغدير كانت بعد رجوع رسول الله من حجة الوداع من الثامن عشر من ذى الحجة من الصحابة و من الاعراف و ممن يسكن حول مكه والمدينه مأئة و عشرون الفاً و هم الذين شهدوا معه حجة الوداع و سمعوا منه هذه المقاله. ترجمه: همۀ دانشمندان سيره نويس اتفاق قول دارند كه داستان غدير بعد از بازگشت نبى اكرم (صلوات الله عليه) از حجة الوداع روز هجدهم ذى حجة اتفاق افتاده و با حضرت، از صحابه و اعراف و كسانى كه اطراف مكه و مدينه سكنى داشتند همراه بودند كه تعدادشان 120/000 نفر مى شد و همگى خطبه غدير را از حضرت شنيده اند. (بحارالانوار ج 37، ص 150).
به پيامبر (ص) گفت: يا رسول الله اين كارى كه انجام دادى از طرف خود توست يا از طرف خداوند. اگر از جانب توست قبول ندرام و اگر از جانب خداوند است، نمى توانم ببينم و زير بار بروم. پس از خداوند بخواه كه سنگى يا آتشى از آسمان نازل كند تا مرا نابود سازد. من نمى توانم تحمل كنم كه على (ع) خليفه مسلمين شود(1). بعضى از مفسرين مى نويسند كه، حضرت محمد (ص) در فضائل حضرت على (ع) مى فرمودند:
على (ع) مقدم بر من به بهشت مى رود پرسيدند: يعنى چه ؟ چگونه مقدم بر شما به بهشت مى رود؟ فرمودند: على (ع) در دنيا علمدار من است و در قيامت هم لواى حمد به دست اوست، و علمدار هميشه جلوى قافله حركت مى كند(2)و...
1) - عَنْ جَعْفَرَ بنَ مُحمد الصُادِق عَنْ ابائِهِ عَلَيهِم السَّلام قالَ : لَمّا نَصَبَ رَسُولُ الله صلى الله عَلَيهِ وَ آلهِ وَ سَلَّم علياً عليه السّلام يوْمَ غَديرخُم فَقالَ : مَن كُنْتُ مَولاه فَعَلى مَولاه، طارَ ذلِكَ فِى البِلاد، فَقَدِمَ عَلَى النَّبى (ص) النّعمانُ بن الحارثِ الفهرى فَقالَ : اَمَرْتَنا مِنَ الله اَنْ نَََهدَ ان لا اله الا الله وَ اِنَّكَ رَسُول الله و امَرْتَنا بِالْجِهاد و الحَجَ و الصّومِ و الصَّلوة و الزكوة فَقَبلناها، ثُمَّ لَمْ تَرْضِ حتّى نَصَبْتَ هذا الغُلام فَقُلْتَ : مَنْ كُنْتُ مولاه، فَعَلى مولاه، فَهذا شَيى مِنكَ اَوْاَمرٌ مِن عِنْدِ الله ؟ فقالَ : وَ الله الذى لا اله الا هُوَ هذا مِنَ الله، فَوَلى النّعمان بن الحارث و هُوَ يقول «اَلَلهُمَّ اِن كانَ هذا هُوَ الحَقُّ مِنْ عِنْدكَ فَاَمْطِرْ عَلَينا حِجارة مِنَ السَّماء» فَرَماهُ اللهِ بِحَجَرٍ عَلى رَأْسِهِ فَقَتلَهُ (تفسى نورالثقلين ج 151/2 - خ 80) امام صادق (ع) از پدران بزرگوارشان نقل فرمودند: وقتى كه پيامبراكرم (ص) حضرت على (ع) را روز غديرخم به امامت و خلافت نصب فرمودند و گفتند: هر كه را من مولاى اويم على مولاى اوست. اين مطلب در شهرها پيچيد. نعمان بن حارث فهرى محضر حضرت شرفياب شد و عرض كرديد ما را به جهاد و حج و روزه و نماز و زكوة، ما هم همه را قبول كرديم. سپس به همين جا بسنده نكردى تا اين جوان را نصب كردى و گفتى: هر كه را من مولاى اويم عليش مولاست اين از خود شماست يا امر پروردگار است. حضرت فرمودند: به خدايى كه معبودى جز او نيست اين پيام و امر از جانب او است. پس نعمان بن حارث در حاليكه دور مى شد، مى گفت: «پروردگارا اگر اين همان حق است از نزد تو، پس سنگى از آسمان بر من بباران» در همين حال سنگى از بالا بر سر او فرود آمد و جان سپرد.
2) - عَنِ الرّضا عَلَيه السَّلامُ عَنْ ابائِهِ عَنْ اَميرالمؤمنين عَلَيهُم السَّلام قالَ : قالَ رسُول الله صلى الله عليه و آله: يا على انتَ اوَّلُ من يدخِلُ الجَنَة و بِيدكَ لوائى وَ هُوَ لِواُء الحَمدِ (عيون اخبارالرضا ج 1 ص 304) حضرت على بن موسى الرض عليه الاف التحيه و الثناء از قول پدران بزرگوارشان از اميرالمؤمنين (ع) نقل فرمودند كه فرمود: پيامبر (ص) فرمود: اى على تو اول كسى هستى كه داخل بهشت مى شوى و به دست تو پرچم من است.
«يَوْمَ نَدْعُوا كُلّش اُناسٍ بِامامِهِمْ » (1)در روز قيامت هر كسى با امام و رهبرش مى آيد. چنانچه در قرآن هست فرعون صفت ها، علمدارشان فرعون است و به دنبال او مى آيند و شيعيان هم در پى اميرالمؤمنين على (ع) كه لواى حمد در دست دارد، روانند. فرعون با پيروانش به جهنم مى رود و حضرت امير (ع) با شيعيانش قدم به بهشت مى گذارند.
صرف نظر از علماء اهل سنت از جمله فخررازى هم اين روايت را نقل مى كند كه عربى عصبانى شد و گفت: يا رسول الله، هر جايى كه نشستيم تو از على (ع) تعريف كردى. من نمى توانم اين اوضاع را تحمل كن. از خداوند بخواه سنگى يا آتشى نازل كند تا مرا از بين ببرد.
اين مصداق همان مثل عوامانه است كه مى گويد: «خر سياه حاضر است خود را بكشد براى اينكه به صاحبش ضرر برساند» اما يك وقت خيال نكنيد اين ضرب المثل مخصوص آن عربى است كه در زمان رسول اكرم (ص) مى زيسته است. خير، اگر صفت رذيله اى بر دل حاكم باشد، نمى تواند حق را ببيند، حق را بگويد، در مقابل حق فروتنى كند و متواضع باشد، حتى اگر بتواند حق را زير پا هم مى گذارد و اگر ممكن شود حاضر است خود را از بين ببرد، اما حق را نبيند.
اين يك آيه در قرآن است و در مقابل آن آيه اى است كه شأن نزولش مربوط به بعضى از علماى نصرانى است:
«وَاِذا سَمِعُوا ما انُزِلَ اِلَي الرَّسُولِ تَري اَعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدّمعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الحَقِّ يَقُولوُنَ رَبَّنا آمَنّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشّاهِدينَ وَ ما لَنا لا نُومنُ بِاللهِ و ما جاء نامِنَ الحِّ وَنْطَمعُ اَن يُدخِلَنا رُبُّنا مَعَ القَومِ الصّالِحينَ » (2)
1) - سورۀ مباركۀ اسرا آيۀ 71. «روزى كه مردم را به امامشان مى خوانيم»
2) - سوره مائده، آيات 83 و 84 و چون آياتى را كه به رسول فرستاده شده استماع كنند اشك از ديده آنها جارى مى شود زيرا حقانيت آن را شناخته وگويند بارالها ما (به رسول تو و كتاب آسمانيش قرآن) ايمان آورديم. نام ما را در زمره گواهان صدق او بنويس. و گويند چرا ما به خدا و كتاب حق كه برايمان آمده ايمان نياوريم در حاليكه اميد آن داريم كه پروردگارمان در قيامت ما را داخل در زمره صالحين گرداند»
وقتى كه يك آيۀ نازل مى شود، بعضى از اينها باندازه اى خوشحال مى شوند و در مقابل قرآن متواضع، كه گريه شوق مى كنند و مى گويند: خدايا شاهد باش كه ايمان آورده ايم، و در مقابل حق متواضع شده ايم. اگر از آنها بپرسند به چه دليل گريه مى كنيد و چرا متواضع شده ايد؟ مى گويند:
چگونه گريه نكنيم و متواضع نشويم در حاليكه او حق است و ما انسانيم و بايد متواضع شويم، ما مى خواهيم از زمرۀ افراد شايسته باشيم، پس بايد در مقابل حق و حقيقت متواضع شويم،... و چرا نشويم ؟!
اين دو آيه را وقتى با هم مقايسه كنيد، مى بينيد يك دسته آنطور هستند و يك دسته اينطور، چرا؟ چطور مى شود كه دو دسته در برخورد با حق تا اين اندازه سرسختند. يكى حاضر است جهنمى شود، دنيايش نابود شود، اما زير بار حق نرود و دسته ديگر آن قدر در برابر حمتواضع باشد كه وقتى حق را مى بيند، گريه كند و بگويد: چه خوب شد حق را يافتم. علت اين هر دو «دل» است و مصداق آيه «اَللّهُمَّ اِنْ كانَ هذا هُوَ الحَقَ (1)» دل ناپاك است كه لجوج و متكبر است و نمى تواند حق را ببيند. به قول آيات فراوانى از قرآن من جمله در همين سوره «يس» فَاَغْشَيناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِروُنَ كور است، پرده عصبيت كورش كرده، كرش كرده، گنگش كرده، ديگر قالب برگشت هم نيست. «صُّمٌ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ (2)» كور است، حق را نمى تواند ببيند و كر است نمى تواند صداى حق را بشنود.
خداوند در قرآن، پيامبر را تسلى مى دهد كه: «فَاِنَّكَ لا تُسْمِعُ المَوْتي وَلا تُسْمِعُ الصُّمِّ الدُّعاءِ اِذا وَ لَوْ مُدْبِرينِ (3)» اين قدر غصه نخور «لَعَّلَكَ باخِعٌ نَفْسَكَ
اَلاّ يَكُونُوا مُؤمِنينَ » (1)گويى بخاطر اينكه اينها زير بار نمى روند مى خواهى خودت را بكشى، اينها ديگر كورند، كرند، گنگند، قوۀ تعقل ندارند، «فَهُمْ لا يَعْقِلوُنَ »
با اين گروه قرآن هم نمى تواند كار كند، در اين آياتى كه بعد مى خوانيم مى فرمايد: پيامبر تو نمى توانى با اينها كار كنى، زيرا آنها مرده اند و چيزى نمى فهمند: «وَ ما اَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي القُبُور اِنْ اَنْتَ اِلاّ نَذيرُ»(2)با اينها نمى توانى كار كنى زيرا: «وَ حَقَّ عَلَيْهِمُ القَوْلُ فِي اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الجِنِّ وَ الاِنْسِ ، اِنَّهُم كانُوا خاسِرينَ »(3)اگر بخواهى قرآن در آنها اثر كند، اينها بايد سرچشمه را آباد كنند، بايد سرچشمه درست شود. تو با چه كسى مى توانى كار كنى اى پيامبر؟! با كسى كه وقتى حق را مى بيند گريه شوق مى كند. با آنكه دنبال حق و حقيقت است و دل پاك دارد و گرنه بخاطر اينها نه خود را بكش و نه تا اين اندازه غصه بخور زيرا بى فايده است. سرچشمۀ گل الود است و از كوزه همان برون تراود كه در اوست، در كوزه شراب است، وقتى شراب در كوزه باشد، پيامبراكرم (ص) هم ديگر نمى تواند آن را تغيير دهد و تراوش آن جز شراب چيزى نيست. در زمين شوره زار نمى شود زراعت كرد. اگر شما تخمى هم در آن بكاريد آبش هم بدهيد، خيلى هم مواظبتش كنيد، التماس هم بكنيد كه همان يكتخمى را كه در آن كاشته ايد، به شما بدهد حتماً نخواهد داد. «وَ الَّذي خَبُثَ لا يَخْرُجُ اِلاّ نَكِداً(4)»
زمين سفت است، دل سنگ است. از آن حق بيرون نمى آيد، فكرش هم ناپاك است، گفتار و كردارش هم ناپاك است.
1) - سوره شعراء، آيه 3 (اى پيامبر) گوئيا چون ايمان نمى آورند مى خواهى (از ناراحت) خود را بكشى.
2) - سوره فاطر آيه 22. ترجمه: «و تو نمى توانى آنان را كه در قبرها هستند، بشنوانى. تو فقط ترساننده آنها هستى» (با توجه به اين نكته كه پيامبر (ص) به مرده هاى گورستان كارى نداشتند و براى هدايت آنان هم مبعوث نشده بودند، مى فهميم منظور از مردگان، همان مرده دلان روى زمين هستند)
3) - سوره فصلت آيه 25. «و وعدۀ عذاب الهى بر آنها حتم و لازم گردد چون امتانى از جن و انس كه (غرق دنيا بودند و با كفر و عصيان) در گذشتند و سخت زبون و زيانكار شدند.
4) - سوره اعراف آيه 58 و زمين خشن ناپاك جز گياهى اندك و كم ثمر ببار نياورد.
نظير اين آياتى كه خواندم در قرآن زياد است شما اگر با اين عينك در قرآن وارد شويد، مى بينيد كه قرآن از اول تا آخر مى گويد: آمده ام براى تهذيب نفس، آمده ام تا آدم بسازم. آمده ام تا صفات رذيله را از بين ببرم و صفات خوب را جايگزين آنها كنم و بعد هم مرتب به علتش اشاره مى كند و مى فرمايد: براى اين آمده ام كه سرچشمه را دست كنم، تا سرچشمه را درست نكنم فايده اى ندارد.
اگر يك آدم جرب داشته باشد و روى زخمهايش پماد بمالد، ممكن است اين پماد يكى دو روز مؤثر باشد و زخمهايش را موقتاً التيام دهد، اما اين زخمها از ريشه خراب است و آب از سرچشمه گل آلود. اگر دكتر، دكتر باشد، پماد نمى دهد تا اين زخم موقتاً خوب شود، داروئى مى دهد تا ريشه جرب را بخشكاند، ريشه دمل را بخشكاند، وقتى ريشه از بين رفت، زخم كم كم التيام مى يابد وگرنه تنها پماد ماليدن و به ظاهر زخم رسيدن، دردى را دوا نمى كند.
مرحوم محقق نراقى (رحمت الله عليه) در كتاب جامع السعادات، براى انسانهايى كه تقواى ظاهرى دارند، اما دلشان ناپاك است، مثالى مى زند و مى گويد: اين نظير قبرى است كه مرده درون قبر گنديده است، اما شما روى قبر را مرتب گچكارى كنيد. نظير مستراح است كه شما در آن هر چه تزيين و كاشى: ارى و گلكارى كنيد، گنديدگى درون آن از بين نمى رود، چرا؟ براى اينكه زيربنا خرابست(1)اگر زيربناى انسان خراب باشد، كار بجايى مى رسد كه حتى جذابيت پيامبر هم نمى تواند كاملاً مؤثر واقع شود. چنانچه وليدبن مغيره متصلاً مى انديشد كه چگونه آنچه را پذيرفته ولى عصبيتش مانع است لگدمال كند تا اينكه: «اَلْقَي الشَّيْطانُ فِي فَمِهِ »(2)در روايات داريم كه شيطان آمده است، شايد هم به صورت انسى آمده باشد، آن
1) - عَنُ عَلّى عَلَيهِ السَّلامُ «فى صِفَة الزُّهاد» وَ يروْنَ اَهْلَ الدُّنيا يعَظِّمُونَ مَوْثَ اَجُسادِهِمْ و هُمْ اَشَدُّ اِعظاماً لِمَوتِ قُلُوبِ اَحيائَهُمْ (نهج البلاغه خطبه 230). حضرت اميرالمؤمنين (ع) در بيان صفات زهاد فرمودند: و زهاد مى بينند اهل دنيا را كه اجساد مرده هاى خود را بزرگ مى دارند در حاليكه بايد خيلى بيش از اينها قلبهاى مرده زنده هاى خود را بزرگ بدارند. (يعنى قلبهاى مردۀ اينها كه نفس مى كشند بيشتر بايد مورد توجه قرار گيرد از اينكه به مرده هاى خود و آباد كردن گورستانها همت گمارند)
2) - شيطان در دهان او انداخت (كه بگويد)
وقت كه در دارالندوه جمع شده بودند و تصميم گرفتند كه پيامبر (ص) را از بين ببرند. گفتند: چه بايد بكنيم و چگونه او را از بين ببريم. ديدند كه يك نفر نمى تواند اين كار را انجام دهد. زيرا در بين قبايل اختلاف مى افتد. مى گفتند: ريشه را بايد از بين ببريم. چه كسانى اين را مى گفتند؟ همان كسانى كه شب و نصف شب رختخواب را ترك مى آمدند و آهسته پشت ديوار خانۀ پيامبر (ص) مى آمدند تا آن حرت قرآن بخواند و آنها گوش كنند. همان افراد حالا جلسه براى كشتن پيامبر گرفته اند. شيطان آمد، گفت: اگر بخواهيد در كشتن پيامبر سروصدا بلند نشود راهش اين است كه از هر طايفه اى يك نفر را تعيين كنيد، وقتى كه همۀ قبايل عرب بر سر كسى ريختند و او را كشتند، ديگر بنى هاشم نمى توانند با همۀ عرب بجنگند و انتقام بگيرند و در نتيجه قضيه تمام مى شود.
همين كلام «القي الشيطان في فمه» را قرآن شريف، بدينگونه بيان مى فرمايد: «اِنَّ الشَياطِينَ لَيُوحونَ اِلي اَوليائِهِم»(1)يعنى شيطان هم در فكر ناپاك كار مى كند.
يك روايت داريم از پيامبراكرم (ص) كه مى فرمايد:
«لَوْلا اَنَّ الشَياطينَ يَحوُمُونَ عَْي قُلُوبِ بَنِي ادَمَ لَنَظَروا اِلَي الْمَلَكُوت(2)»
يعنى اگر دل انسان چراگاه شياطين نباشد در يك ماه مبارك رمضان مى تواند، خود را بجايى برساند كه ملائكه را هم ببيند و آنان با او حرف بزنند. مى تواند خود را بجايى برساند كه قيوميت حق را در عالم ببيند و بفهمدم كه «بحول الله و قوته اقوم واقعد» و «كل شيئي هالك الا وجهه» يعني چه ؟ يكى از برادران سؤال كرده بود كه معنى «بحول الله» چيست ؟ معنايش اين است كه: حركات و سكناتم تماماً بحول و قوه اوست (كه قوام كل عوام هستى مبتنى بر اوست) كه اگر نازى كند فرو ريزند قالبها و هر چه در عالم هستى است نابود شدنى است مگر چيزى كه رنگ الهى بخود گيرد، كه هر چه جنبه ماديت بخود گيرد.
نابود شدنى است. «ما عندكم ينفد و ما عند الله باق» اگر قيوميت حق نباشد، همه نابودند چون همه وابسته به اويند.
خلاصه: اگر خودسازى نباشد استكبارطلبى و... انسان را نابود مى كند چنانچه كلام حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) با آن همه عظمت و جذابيتى كه خاص حضرتشان بود نتوانست در دل دشمن اثر كند و گذشته از عده كمى كه به حضرت پيوستند، بقيه كوران و كرانى بودند كه «نرود ميخ آهنين در سنگ» حضرت در آن روز به همه مردم اتمام حجت كردند اول خود را معرفى نموده و سپس سؤال فرمودند: چه حلالى را حرام و چه حرامى را حلال كردم ؟
به جاى اينكه جوابشان را بدهند، هو كردند، داد زدند، فرياد برآوردند، مسخره كردند و...
حضرت ساكت شدند، صبر كردند تا سر وصداها خوابيد آن وقت دوباره شروع به نصيحت كردند، اما چه فايده، او دل مى سوزاند و آنها شمشير مى كشند. ببين وضع چطور است!! دو انسان يكى امام حسين (ع) و ديگرى آننكس كه در مقابل او ايستاده است. امام دلش مى سوزد از اينكه او مى خواهد به جهنم برود و مى فرمايد: مردم مرا نكشيد، هنوز هم جاى توبه باقى است، اگر من كشته شوم ديگر فايده اى دارد، بدبخت مى شويد، دنيا مشا را گول نزند، «اِنَّمَا الدُّنْيا تَمُرُّ وَ تَعُزُّ و تَضُرُّ(1)» دنيا مى گذرد، دنيا ضرر مى زند، دنيا گول مى زند. اما در مقابل، داد و فرياد است و كارهاى ديگرى كه نمى توان بيان كرد. در آخر حضرت برخوردى عاطفى مى كنند كه دل سنگ آب مى شود، مى فرمايند:
اى مردم حالا كه گوش به حرفهاى من ندهيد، لا اقل به ناله زن و بچه ام گوش دهيد. ببينيد چطور صداى العطش، العطش، از اينها بلند است، يك فكرى براى اينها بكنيد، اينها چه گناهى كرده اند؟!
جوابش را دادند، مى دانيد چطور؟! «مالك بن يسر» (آنكس كه دل امام (ع) را به درد آورد) جلو آمد، ابتدا مقدارى شماتت كرد و بعد هم سنگى به
1) - اين روايت به حضرت اميرالمؤمنين (ع) هم منسوب است كه فرموده اند: تغر و تضر و تمر (نهج البلاغه - حكمت 415)
پيشانى اباعبدالله الحسين (ع) زد. پيشانى حضرت شكست از هدايت آنها مأيوس شدند و خيلى ناراحت، كه ديگر حرف زدن با اين مردم فايده اى ندارد، اينجا ديگر گوش شنوايى نيست، پس با چه كسى حرف بزنند. براى اينكار بهتر از زينب كسى پيدا نمى شود، لذا به پشت خيام حرم آمدند: زينبم تو بيا، اما بچه هايم نيايند، آنها نيايند كه پيشانى شكسته ام را ببينند. تنها تو بيا تا كمى درد دل كنم.
زنيب مظلومه آمد و گفت: عزيزم مگر نگفتى كه من چه كسى هستم ؟ مگر تبليغ نكردى ؟: فرمودند: چرا تبليغشان كردم، خودم را معرفى كردم، حتى خواستم با صحبت هايم عاطفه آنها را تحريك كنم ولى نه تنها اثرى نداشت، بلكه به من زخم زبان هم زدند و حرفهايم را با شكستن پيشانيم پاسخ دادند.
بعد امام فرمودند: زينبم! «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَاَنْسيهُمْ ذِكْراللهِ (1)» شيطان به اينها مسلط شده دل آنان ناپاك است. ديگر جذابيت من و صحبتهاى من در آنها اثر نمى كند.
«وَ سَيَعْلَمُ الذّينَ ظَلَمُوا اَيَّ مُنقَلِبٍ يَنْقَلِبون(2)»
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
در بحث گذشته متوجه شديم كه قرآن شريف در حاليكه استدلال مى كند، مقيد است رنگ اخلاقى به موضوع بدهد و از بحث ديگر استفاده كرديم كه سعادت انسان مرهون دل اوست. مبارزه با اين صفات رذيله از اوجب واجبات است و اگر كسى بخواهد فكر، گفتار و كردارش سالم باشد، اول بايد دل را پاك كند، بايد مهذب شود، صفات رذيله را از بين ببرد و صفات خوب را جايگزينش كند و حالا در ادامه بحث گذشته آيه شريفه را معنا مى كنيم.
انذار!
«لتنذر قوما ماانذر آبائهم فهم غافلون» يعنى پيامبر آمده، با قرآن هم آمده و با معجزه همه آمده است، براى انذار به عبارت ديگر براى هدايت و براى اينكه مردم را بترساند. اين آيه، يك تسلى دل براى پيامبراكرم (ص) است و مى خواهد به وى گوشزد كند كه «استقامت» به خرج دهد. اصولاً بار نبوت سنگين است، بار تبليغ سنگين است و به مقصد رساندنش بسيار مشكل در سورۀ المزمل مى فرمايد:
يا ايُّهَا المُزَّمَلْ اي كسي كه عباي نبوت را بدوش داري، مهيا باش اِنّا َُنُلقي عَلَيكَ قَولاَ ثقيلاً (1)اين بار سنگينى كه به دوشت گذاشته شده بايد به منزل برسانى.
الف: انذار گاهى اوقات براى مردمى است كه از نظر وراثت و از نظر قانون
1) - سوره مزمل، آيه 5 «ما به وحى خود كلام بسيار سنگين (و گرانمايۀ قرآن) را بر تو القاء مى كنيم»
عالمند، يعنى از نظر آباء و اجداد، آدمهاى سالمى هستند، از نظر تربيت خوب تربيت شده اند. هدايت كردن اينها مشكل است، اما نه خيلى زياد.
ب: زمانى انذار براى قومى است كه گمراهند و در محيط خيلى فاسدى رشد كرده اند كه آن محيط هم از نظر وراثت و هم از نظر تربيتى آلوده بوده است. هدايت كردن چنين مردمى مشكل تر و بسيار پرمشقت تر است.
اين آيۀ شريفه مى فرمايد: پيامبر آمده است براى انذار قومى كه گمراهند، پدر و مادرانشان هم در گمراهى بوده اند اينها در محيط فاسدى رشد كرده اند. با اينكه پيامبراكرم (ص) براى همه آمده است: «وَ ما اَرْسَلناكَ اِلاّ كافَةً لِلنّاسِ بَشيراً و نذيراً(1)»
اما خصوص اينكه مى فرمايد، پيامبر آمده، با معجزه همه آمده، براى اينكه انذار كند قومى را كه پدران و مادرانشان هم گمراه بوده اند. اين آيه مى خواهد از طرفى دل رسول اكرم را تسلى دهد، كه اگر بعضى يا بسيارى از اينها هدايت نشدند غصه نخور همين اندازه كه بتوانى بعضى از اينها را هدايت كنى كفايت مى كنى و از طرف ديگر او را امر به استقامت مى كند كه تو در محيطى تبليغ مى كنى كه هدايت كردن افراد آن بسيار مشكل است و لذا مى فرمايد: «لَتُنْذِرَ قَوْماً ما اُنْذِرُ ابائُهُم فَهُمْ عافِلُون» پيامبر، تو آمده اى و از مرسلينى، حال كه از مرسلينى و با معجزه آمده اى براى چه آمده اى ؟ براى اينكه بترسانى و هدايت كنى قومى را كه حتى پدرانشان هم هدايت نگشته و ترسيده نشده بودند. يعنى در قومى هستى كه خود اين قوم «فهم غافلون» هستند. اين فهم غافلون ممكن است قيد براى قوم باشد يعنى اين قومى كه تو مى خواهى انذار كنى در غفلتند يا پدرانشان در غفلت بوده اند و يا هر دوى آنها. تو از قومى برانگيخته شدى كه هم خود غافلند و هم پدرانشان غافل بوده اند.
لَقَدْ حََّقَّ القَوْلُ عَلَي اَكْثَرِهمِ فَهُمْ لا يُؤْمِنوُنَ (7)«البته وعدۀ عذاب ما بر اكثر آنان، چون ايمان نمى آورند، حتمى و لازم گرديد»
اين آيه هم تسلى دهنده دل پيامبر (ص) است. يعنى نخواسته باش كه همۀ مردم هدايت شوند، اين شدنى نيست. تو بايد كار خودت را انجام دهى.
1) - سوره سباء آيه 28 «و ما تو را جز براى اينكه عموم بشر را (به رحمت خدا) بشارت دهى و (از عذابش) بترسانى نفرستاديم»
باغبان وقتى بخواهد باغى را داير كند و گلهايى را در اين باغ پرورش دهد، بايد خارها را هم آب دهد، خارهايى هم به دستش فرو رود و زحمت ها بايد بكشد، تا در اين باغ گلها همه ريشه كنند.
«لقد حق القول علي اكثرهم فهم لايؤمنون» يعنى بسيارى از اين قوم گمراهند، در گمراهى هم باقى مى مانند و حرف تو در آنها اثر ندارد. مراد از «قول» در اينجا از نظر استاد بزرگوار ما علامه طباطبائى (رحمة الله عليه) كلمۀ عذاب است. شيطان معمولاً در مقابل خداوند در بسيارى از جاها قد علم كرده است و خداوند در آخر سورۀ «ص» مى فرمايد:
«قالَ فَبِعَّزِتكَ لَاُعُويَنَّهُمْ اَجمَعينَ اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُم المُخْلَصينَ قالَ فالحَقُّ والحَقٌ اَقُولُ لَاَمْلئَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَمِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ اَجْمَعينَ (1)»
يعنى به عزت و جلالت كه اين بنده هايت را گمراه مى كنم. مگر افرادى كه دست عنايت تو بالاى سر آنهاست. اين استثناء، استثناء منقطع است نه اينكه معنايش چنين باشد كه دوست آنها هستم و با آنها كارى ندارم؛ معنايش اين است كه همه را گمراه مى كنم اما به مخلصين دسترسى ندارم. شطان به همه كار دارد، مگر اينكه نتواند كاربردى داشته باشد و در آنها نفوذ كند. وقتى شيطان چنين گفت، خداوند جوابش را داد «قال فالحق و الحق اقول لاملئن جهنم» به حق حق قسم مى خورم و حق هم مى گويم كه جهنم را از تو و هر كس كه از تو متابعت كند، پر مى كنم. او گفت من آنها را اغوا مى كنم، خداوند فرمودند، من هم آنها را به جهنم مى برم. اين «قول» در اينجا اشاره به همان حرفى است كه اين آيه مى فرمايد: «اكثر مردم جهنمى هستند»
«لقد حق القول علي اكثرهم فهم لا يؤمنون» اكثر اينها ايمان نمى آورند و تابع شيطان هستند، كلمۀ قول يعنى عذاب. يعنى جهنم براى اكثر اينهاست، چرا؟ علتش را بحث گذشته و اين آيات معلوم مى كند.
1) - سوره ص، آيات 82 تا 84 «شيطان گفت (حال كه مهلت يافتم) به عزت و جلال تو قسم كه تمام خلق را گمراه خواهم كرد، مگر خاصان از بندگانت را كه تو خود آنها را خالص گردانيدى. خداوند فرمود گفتار تو مورد تصديق است و چنين مى كنى اما من هم دوزخ را از تو دنبال كنندگان تو پر خواهم كرد.
إنَّا جَعَلْنا فِي اعنَقِهيم اَغْللاً فَهِيَ اِلَي الأَذقانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ (8)«ما هم (چون كافر شدند) بر گردن آنها زنجيرهاى عذاب نهاديم در حاليكه سر بلند كرده و چشم بر بسته اند»
اين آيۀ شريفه تشبيه معقول به محسوس است. اگر يادتان باشد اين تشبيه را معنى كردم و گفتم گاهى امر معقولى را براى اينكه در ذهن جا بيافتد، پروردگار عالم به امر محسوسى تشبيه مى كند. اينجا هم همينطور است. اگر كسى عل جامعه به گردنش باشد اصلاً نمى تواند حركت كند و اطراف را ببيند. معمولاً غل جامعه بدين طريق است كه سراسرش غل است. دستها به گردن و گردن به زنجير بسته شده، نمى تواند حركت كند. سر به طرف بالاست، نمى تواند آن را پائين بياورد يا اين طرف و آن طرف كند و بواسطه غل جامعه سرش مهار شده است.
قرآن مى فرمايد: صفت رذيله براى انسان بدين طريق است كه او را «غل» مى كند. مثلاً اگر كسى حسود باشد اين صفت براى او غل است، سراسر فكر او را مى گيرد، نمى تواند عاقبت انديش باشد و فكر كند كارى كه مى خواهد انجام دهد و چيزى را كه مى خواهد بگويد، خوب است يا نه. حسادت او را مهار كرده و نمى گذارد، لذا به جايى مى رسد كه برادرش را مى كشد. شما مى دانيد اولين قتلى كه در جهان واقع شد قتل هابيل بوسيله بردارش قابيل بود و منشأ اين كار هم حسادت بود.
برادران يوسف (ع) از روى حسادت، تصميم گرفتند حضرت يوسف را بكشند و بالاخره اين كودك بيگناه را به چاه انداختند و رفتند. اينها فكر ندارند، عاطفه ندارند، تا عاطفه شان تحريك شود كه يوسف برادر ماست، گناهى ندارد، چرا او را در چاه بيندازيم ؟ يا قابيل فكر كند كه هابيل برادر من است. او بيگناه است چرا بايد برادر بى گناه خود را بكشم ؟ اگر خداى نكرده انسان شهرت طلب شد و حب رياست برايش غل شد، و ديگر اين غل نمى گذارد مستقل فكر كند، عاطفه اش را به كار بياندازد و بالاخره يك كار خوب انجام دهد.
قضيه اين روزهاى ايران، جلو مى آيد. موشك را نصف شب مى زند. ديگر فكر
نمى كند با اين موشك بچه هاى بى گناه، زنهايى كه دارند سحرى تهيه مى كنند، مردانى كه روزه دار بوده اند، به خاك و خون كشيده مى شوند. اينها كه با «صدام» كارى نداشته اند. او هيچ وقت به اين چيزها فكر نمى كند. او فقط به رياستش فكر مى كند. به اين فكر مى كند كه به هر وسيله هست جلوى سقوطش را بگيرد.
يك انسان وقتى پول دوست باشد، ولو اينكه به او بگويند رباخوارى گناهش خيلى بزرگ است، صدبار زنا كردن با محارم خود در خانۀ خدا بالاتر است(1)» او اصلاً «كر» است. فكر او غل شده است، ديگر نمى تواند فكر كند، نمى تواند بشنود يا دست از رباخوارى بردارد. روايت را نمى بيند، يعنى دلش متوجه آن روايت نمى شود تا به آن عمل كند و بهشت و جهنمى را درك نمى كند تا دنياپرستى نكند. آدمى كه لجوج باشد و عادت به كوبيدن شخصيت ديگران كرده باشد، وقتى كه فكر مى كند يا مى گويد يا كارى انجام مى دهد، مثل «عقرب» است كه به اصطلاح نيشش نه از راه كين است. اين طور نيست كه حالا عقرب كينه اى به من و شما داشته باشد تا نيش بزند، طبع عقرب اقتضاء مى كند كه نيش بزند.
وقتى صفت رذيله اى بر آدم حاكم باشد طبعش عقرب مى شود. طبعش سگ درنده مى شود. ما نمى توانيم توقع داشته باشيم كه وقتى اين سگ درنده با كودكى برخورد مى كند فكر كند اين بچه بى گناه است اگر پاى او را گاز بگيرم ناراحت مى شود و بايد يكى دو ماه در بستر بخوند. نه، اصلاً طبع سگ درندگى است، بدون اينكه فكر تبعاتش باشد و به آينده فكر كند، كارش را انجام مى دهد.
وقتى صفت رذيله اى بر انسان حاكم باشد، طبعش طبع عقرب مى شود، طبع سگ درنده مى شود. در همين دنيا هم سگ و عقربى بيش نيست و اگر چشم بينايى باشد مى بيند كه اين انسان دو پا، سگ است. روزى كه چشمها همه تيزبين مى شود، يعنى روز قيامت، اين شخص به صورت سگ و عقرب و پلنگ به صف محشر مى آيد.
1) - عن الصادق (ع): دِرْهَمُ ربا اَعظمُ عِندالله مِن سَبعينَ زنية بذات مَحرمٍ فى بيت الله الحرام امام صادق (ع): يك درهم ربا نزد خداى تعالى از هفتاد بار زناى با محارم در خانه خدا بزرگتر است. (بحارالانوار، ج 103، ص 117)
آيه «اِنّا جَعَلْنا في اَعْناقِهِم اَغلالاً فَهِيَ اِلَي الاَذْقانِ فَهْمْ مُقمَحُونَ » تشبيه معقول به محسوس است يعنى اى پيامبر نمى توانى اين افراد را انذار كنى. چرا؟ زيرا فكرشان را صفت رذيله غل كرده است. وقتى كه يك صفت رذيله اى فكر كسى را غل كرده باشد مثل كسى است كه سراسر بدنش در غل باشد و به او بگويند حركت كن. مشخص است كه نمى تواند بگويند دستت را حركت بده، نمى تواند. بگويند سرت را تكان بده، بطرف چپ ببر، بطرف راست ببر، بالا ببر، پائين بياور، نمى تواند.
دل ناپاك هم همينطور است. اگر او را دعوت به حركت كنند، آن هم حركت صعودى به طرف الله، نمى شود. بگويند عاقبت انديش باش، نمى شود. بگويند اين كارى را كه انجام مى دهى هم به ضرر خود توست و هم به ضرر جامعه، باز هم نمى شود، همانطور كه آدم غل شده را نمى توان گفت حركت كن، كسى هم كه صفت رذيله دارد چنين است و همينطور كه قبلاً اشاره شد نه جذابيت پيامبر مى تواند او را بگيرد نه جذابيت ديگرى. بر فرض هم كه چيزى او را جذب كند موقت است. مثل وليدبن مغيره كه به طور موقت جذابيت قرآن او را مى گيرد و به قول قرآن كريم:
«وَ البَلَدْ الطَّيبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِاِذنِ رَبِّهِ وَالَّذي خَبُثَ لا يَخْرُجُ اِلاّ نَكِداً كَذلِكَ نُصَرِّفُ الاياتِ لِقومٍ يَشْكُروُنَ (1)»
يكى دو ساعت اين جذابيت را دارد اما خيلى زود تمام مى شود و صفت رذيله دوباره غلبه مى كند. «انا جعلنا في اعناقهم اغلالاً» ما بر گردنهايشان غلهايى قرار داديم. «فهي الي الاذقان فهم مقمحون» اين غلها در گردنهايشان است، سرشان ديگر تكان نمى خورد. اگر بخواهيم معنى كنيم چنين مى شود كه صفت رذيله دل آنها را سياه و مغزشان را تسخير كند و ديگر قدرت فكر كردن ندارند. همانطور كه در آن آيۀ شريفه مى فرمايد: «و لقد ذرأنالجهنم كثيراً من الجن و الانس» اينجا هم مي گويد: «لقد حق القول علي اكثرهم فهم لا يؤمنون» معنى اين دو آيه شبيه هم است «ولقد ذرانا لجهنم كثيرا من الجن و الانس» يعنى نحوه خلقت انسان بدين ترتيب است كه عاقبت اكثرشان جهنم است چرا؟ «لهم قلوب لا يفقهون بها» اينها دل دارند اما دلى
1) - سوره اعراف، آيه 58. «زمين پاك نيكو به اذن خدا، گياهش نيكو برآيد و زمين خشن ناپاك، جز گياه اندك و كم ثمر بر نياورد. اينگونه ما آيات قدرت را مى گردانيم (و به هر بيان توضيح مى دهيم) براى قومى كه شكر خدا به جاى آرند)
كه بفهمد و حركت كند، ندارند. «ولهم اعين لا يبصرون بها» چشم دارند، اما نمى بيند، «ولهم آذان لا يسمعون لها» گوش دارند اما نمى شنوند، «اولئك كالانعام بل هم اضل» اينها حيوانند بلكه از حيوان هم پست ترند زيرا حيوان عقل ندارد، تا زمينه براى هدايت و سعادت داشته باشد، اما خداوند به انسانها عقل داده تا زمينه براى حركت به سوى الله داشته باشد و اين صفت رذيله است كه آنها را از حركت انداخته، دل را از آنها گرفته، چشم دل و گوش دلشان را گرفته از نظر يك انسان كر وكور و گنگ شده اند و در حقيقت دل ندارند. «اولئك هم الغافلون(1)» آنچه دارند غفلت است و بى توجهى، سراسر غفلت است و از معنويات، غافلند(2).
وَجَعلنا مِن بَينِ اَيْديهِمْ سَداًّ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَداًّ فَاغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبصِروُنَ (9)«پيش رو و پشت سر آنها را سد قرار داديم، مانع و پرده هايى هم روى چشم آنها انداختيم كه ديگر هيچ (راه حق را) نبينند»
اين آيه تكرار همان آيه اول است و مى دانيم كه در قرآن شريف تكرار زياد است.
تكرار در قرآن علل مختلفى دارد: يكى تأكيد واقع در نفس است. يعنى مطلب را در دل بيشتر جايگزين مى كند و به اصطلاح به دل مى چسبد وجه ديگر تكرار قرآن براى قاعده تحدى است. يعنى قرآن شريف معنى را در لفظ مى ريزد و مى گويد: اگر مثل اين قرآن بياوريد من دست از داعيه ام بر مى دارم. نمى توانيد بياوريد. دوباره همان لفظ
1) - سوره اعراف آيه 179.
2) - قال الصادق (ع): فَلا بُدَّ لِلْعَبدِ مِنْ خالِص النية فى كُلِّ حَرَكَة و سُكونٍ ، لِاَنَّهُ اِذا لَمْ يكنْ بِهذا المَعنى يكُونُ غافِلاً، وَ الغافلون قد ذمهم الله تعالى فقال: ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلاً و قال اولئك هم الغافلون (مصباح الشريعه 53-54، بحارالانوار ج 70، ص 210) حضرت امام صادق (ع) فرمودند: پس بنده به ناچار بايد در همه حركات و سكناتش نيت خالص داشته باشد چرا كه اگر داراى اين حالت نباشد غافل است، و غافلان را خداى تعالى مورد ملامت قرار داده كه فرمود: آنها چون چهارپايان هستند بلكه راهشان بيشتر در گمراهى است و فرمود: آنها خود، غافلند.
در قالب ديگرى مى ريزد و مى خواهد بگويد نه اينكه نمى شود مثل اين آيات آورد، شما نمى توانيد بياوريد. دوباره تحدى مى كند كه، اگر مثل قرآن بياوريد دست از داعيه ام بر مى دارم. مى گويد ببين كه مى شود آورد ولى تو نمى توانى بياورى.
اما عمدۀ تكرار قرآن همان است كه استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب (دام الله ظله) مى فرمايند: تكرار در قرآن براى اين است كه اصلاً بايد مسائل اخلاقى تكرار شوند، اگر قرآن تكرار نداشت، نقص داشت زيرا قرآن كتاب اخلاق است و چون كتاب اخلاق است بايد پى درپى تكرار شود تا جا بيفتد. يعنى اول بگويد مكن، دوم بگويد براى تو بسيار ضرر دارد مكن، سوم بگويد بيچاره مى شوى مكن، چهارم بگويد اگر انجام دادى بدان براى خودت و ديگران ضرر دارد، مكن و...
اين تكرار بسيار خوب است و تربيت هم همين است. شما اگر در خانه بر اعصاب خود مسلط باشيد كه بايد باشيد مى توانيد با تكرار، فرزندتان را ادب كنيد. ممكن است دفعه اول اثر نكند بايد دو مرتبه تكرار كنيد، ممكن است موقتاً تأثير كند اما براى بار سوم و چهارم و پنجم كه مى گوئيد كم كم همين حرف شما ناخودآگاه در مغز بچه تأثير مى گذارد و بالاخره حرف شما جا مى افتد. به همين دليل در اسلام اين همه به تبليغ و امربه معروف و نهى ازمنكر اهميت داده شده است. اينكه مرتب مى گويند: سروكار با منبر و محراب داشته باش، همه اش براى استفاده نيست. يعنى ممكن است اگر من يك ساعت براى شما صحبت كنم، از نظر علمى اصلاً استفاده نبريد. اما از لحاظ تذكر استفاده كنيد و مثلاًيك جرقه به مغز شما وارد شود ممكن است يك ماه مرتب در جلسه سخنرانى بنشينيد و از نظر علمى استفاده نكنيد اما نبايد مأيوس شويد، شايد پس از 20-30 بحث يك جرقه اى به مغز شما وارد شود و اگر جرقه وارد شد، مثل اين است كه به يك انبار بنزين وارد شده باشد، منفجر مى كند، ناگهان منجر مى كند و ره صد ساله را يك شبه مى پيمايد. كارى كه ممكن است از مطالعه يك كتاب، حتى يك كتاب دينى خوب برنيايد. اينكه اصرار مى كنيد قرآن بخوانيد، لفظ قرآن بسيار مؤثر است. و قرآن شريف مرتب مى فرمايد:
فَاقْرَؤُا ما تَيسَّرَ مِنَ القُرانِ عَلِمَ اَنْ سَيَكُونُ مِنكُمْ مَرضي وَ آخَرونَ يَضْرِبُونَ فِي الاَرْضِ يَبتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللهِ وَ آخَروُنَ يُقاتِلُون في سَبيل اللهِ فَاقْرَؤا ما تَيسَرَ مِنْهُ و... (1)
1) - سوره مزمل آيه 20 ترجمه: هر چه (از شب) را (بى مشقت) آسانست، به تلاوت قرآن پردازيد خدا بر احوال شما آگاه است كه برخى مريض و ناتوانيد و بعضى به سفر براى كسب و تجارت از كرم خدا روزى مى طلبيد و گروهى ديگر در راه خدا (شب و روز) به جنگ و جهاد مشغوليد پس در هر حال هر چه ميسر است به تلاوت قرآن بپردازيد و...
قرآن ممكن است ماه اول و دوم اثر نداشته باشد، اما ناگهان يك جرقه اى بزند و در دل انسان آتش بپا كند. چه فراوان ديده ايم كسى كه هفتاد سال به گناه آلوده بوده و ناگهان يك جرقه آدمش كرده است. بنابراين اگر قرآن تكرار مى كند و از جمله در اينجا دوبار تكرار كرده است. ظاهراً بهترين نظر در تكرار قرآن، همان نظر استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب (ادام الله ظله) است.
بنابراين آيه «وجعلنا من بين ايديهم سداً و...» تكرار است، اما با يك لفظ ديگر. آيه اول تشبيه معقول به محسوس بود. اگر انسان غل جامعه داشته باشد اصلاً نمى تواند حركت كند. حتى سرش صاف ايستاده است. مثل كسى كه العياذبالله، تا گلو در لجن فرو رفته باشد. بسيار خوب، اين آقا نه مى تواند حركت كند، نه مى تواند دست و پا بزند و نه مى تواند حتى سرش را تكان دهد، اين آيه مى گويد كه اگر صفت رذيله آمد مثل اين است كه در لجن فرورفته باشد، صفت رذيله هر چه مى خواهد باشد، حسادت باشد يا كينه توزى، تكبر يا خودمحورى، لجاجت يا خودپسندى فرق نمى كند، همه اش لجن است. وقتى سر تا پا در لجن فرو رفت ديگر نمى تواند حركت كند. وقتى انسان در غضب، خودپسندى و لجاجت فرو رفت، ديگر حرف در او اثرى ندارد.
اين آيه هم همينطور: فرض كنيد شما در يك زمين آسفالت مى خواهيد رانندگى كنيد، راه آسفالت است، راه صاف و عالى، رانندگى شما عالى، اتومبيل شما عالى، اما اطراف شما سد است، كانال است، آيا مى توانيد حركت كنيد؟ خير. نه تقصير از شما و نه از جاده و نه از اتومبيل است. پس تقصير كيست ؟ كانالها و سدها مانع پيشرفت شما هستند. آيه دوم مى فرمايد صفت رذيله سد است، ولو اينكه مسلمان باشى، دانا باشى، عالم باشى، متخصص در قرآن باشى و با كتابهايى مثل قرآن و مفاتيح مأنوس باشى. اگر صفت رذيله داشتى نمى توانى حركت كنى. قرآن هم نمى تواند تو را حركت دهد. نه تنها جذابيت قرآن و استقامت پيامبراكرم (ص) تو را حركت نمى دهد، بلكه اباعبدالله را هم العياذبالله مسخره مى كنى.
ابى جهل در آخر عمرش قضيه مفصلى دارد و چون بنا داريم انشاءالله اين سوره را
تمام كنيم فقط اشاره كوتاهى مى كنيم. وقتى كار به آنجا كشيد كه ابى جهل زير شمشير ابن مسعود قرار گرفت و خواست وصيت كند، يك وصيتش به ابن مسعود اين بود كه:
مى بينيد كه زير شمشير هم در غل و زنجير تكبر و خودپسندى گرفتار است. وصيت دومش اين است كه:
خوب دقت كنيد، زيرا شمشير ابن مسعود است، شايد هم جهنم را دارد مى بيند، اما باز هم لجاجت وى كار مى كند، نه عقل و درك و فهم و شعورش. منظور اين آيه هم همين است «وجعلنا من بين ايديهم سدا»: قرار داديم در جلوى اينها سد «و من خلفهم سدا»: در پشت سر آنها هم سد قرار داديم. اين كنايه است يعنى اطراف آنها مانع است: جاده صاف، اتومبيل هم عالى، رانندگى شما هم عالى است. اما اطراف شما سد است.
«فاغشيناهم فهم لا يبصرون» اينبار يك مثال ديگر است، تكرار اينكه اگر جاده اسفالته بسيار عالى، اما جلوى چشمهاى شما را بسته باشند قطعاً نمى توانيد حركت كنيد مى گويد پرده روى پرده است. «فاغشيناهم» يعنى صفت رذيله پرده است. براى چشم. نه اين چشم، اين چشم ظاهربين است و دنيا را مى بيند، رياست و پول را مى بيند. «چشم دل» چشم دلى كه مى بيند «تكبر» انسان را سگ مى كند و حسود را روباه مى نمايد وجهنم را مى بيند و آن چشم دلى كه مى بيند اگر حركت نكند و در جا بزند، خواه ناخواه طعمۀ شيطان مى شود، اين چشم كور مى شود، پرده روى پرده، تكبر، كينه، لجاجت، دنياپرستى و شهوت طلبى هر كدام يك پرده است. «فهم لا يبصرون» ديگر آنها نمى بينند.
وَ سَوآءٌ عَلَيهِمْ ءَ اَنذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنذِرهُمْ لا يُؤمِنُونَ (10)«و آنها را بترسانى يا نترسانى يكسان است (چون دانسته با حق عناد مى ورزند) هرگز ايمان نمى آورند»
باز هم تكرار است. هم تكرار و هم تسلى دهندۀ دل پيامبر (ص) است. اى پيامبر چه بگويى و چه نگويى فايده اى ندارد. اينها ايمان نخواهند آورد. اين معنى در قرآن زياد تكرار شده، منتهى با كلمات ديگر. در همين قالب گاهى مى فرمايد:
اِنَّكَ لا تُسْمِعُ المَوتي وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اِذا وَلَوْ مُدْبِرينَ (1)در اينجا به پيامبر مى گويد، تو نمى دانى به مرده چيز بفهمانى و در جاى ديگر مى فرمايد:
وَ ما يَستَويِ الاَحْياءُ وَ لا الاَمْواتُ اِنَّ الله يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَما اَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي القُبورِ اِنْ اَنْتَ اِلاّ نَذيرٌ (2)اى پيامبر به كسى كه در قبر است و مرده است نمى توانى چيز بفهمانى. گاهى مى فرمايد:
«لَعَلَكَ باخِعٌ نَفْسَكَ اَلاّ يَكُونُوا مُؤمِنينَ (3)»
اى پيامبر! مثل اينكه مى خواهى به خاطر ايمان نياوردن اين مردم، خود را بكشى اينها نمى شنوند، كورند، كرند، دل ندارند. گاهى هم مى گويد: و سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لايؤمنون. اين سه آيه در قرآن تكرار شده است و يك چيز هم بيشتر نيست، همانطور كه قبلاً درباره اش بحث شد.
اگر قرآن همه اش براى اخلاق است، اگر بعثت انبياء از آدم (ع) تا خاتم (ص)
1) - سوره نمل، آيه 80، ترجمه: همانا تو (با آنكه پيامبر به حق و مطلقى، باز هم) نمى توانى كه مردگان (و مرده دلان) را سخنى بشنوانى يا كران (باطن) را كه (به گمراهى) از گفتارت روى مى گردانند، به حقيقت شنوا كنى.
2) - سوره فاطر، آيه 22 و 23 ترجمه: زنده ها با مرده ها برابر نيستند خداوند هر كه را بخواهد شنواى (كلام حق) سازد ولى تو (اى رسول ما) هرگز نمى توانى كسانى را كه در گور (كفر وجهالت) فرو رفته اند، شنوا كنى. تو جز آنكه خلق را (از كيفر اعمال بد) بترسانى به كارى مأمور نيستى (و اين زنده دلان علم و ايمان هستند كه متنبه مى شوند و مردگان جهل و عصيان كه در گور لجاجت ها مدفونند، هرگز نمى توانند پندپذير باشند)
3) - سوره شعراء آيه 2، ترجمه: اى رسول ما (تو چنان در انديشه خلقى) كه مى خواهى خويش را براى اينكه آنها ايمان نمى آورند بكشى.
براى اخلاق است و اگر دستور داده شده است كه روحانيت تا روز قيامت راجع به اخلاق صحبت كنند و اگر دو ثلث از روايات راجع به اخلاق است، همه و همه براى اين است كه اگر صفت رذيله اى باشد انسان شدن محال است. پس چه بايد كرد؟ بايد زمينه را درست كرد، زمينه براى هدايت، اين زمينه چيست ؟ بايد با نفس اماره و با صفات رذيله مبارزه كرد اگر مى خواهى حركت كنى بايد غل را بردارى و سد را بشكنى، اگر مى خواهى با اتومبيلت خيلى خوب جلو بروى، بايد جاده را صاف كنى و كانالها و چاله ها را از ميان بردارى و اگر مى خواهى راه كمال را طى كند و به سعادت برسى، بايد خيلى خوب از قرآن استفاده كنى بايد پرده ها را از جلو چشمت كنار بزنى، بايد پرده هايى كه روى چشمت را گرفته و كورش كرده است، بردارى. اگر آن را برداشتى خواه ناخواه هدايت هم مى آيد. ديگر آنطور مى شود كه انسان از هر چيزى زود عبرت مى گيرد. بقول اميرالمؤمنين على (ع):
«ما اَكْثَرَ العِبَرِ وَ اَقَلْ الاِعْتِبارِ» (1)چقدر عبرت ها فراوان و عبرت گيرنده كم است. اگر دل پاك باشد ممكن است انسان به يك ساعت «انسان» شود.
«تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ »(2)ساعتى فكر كردن از يك سال عبادت بهتر است. اما چه فكرى ؟ فكرى كه از دل پاك تراوش كند. اگر منشأ فكر از دل ناپاك باشد خودش گنديده است و بوى منجلاب مى دهد. دل را باغ و گلستان كن، وقتى دل گلستان شد، معطر مى شود و چيزى هم كه از گلستان بيرون مى آيد يعنى گفتار و كردار تو خود بخود معطر است.
قرآن هم آمده است كه اول زمينه را صاف كند و بعد از آماده سازى زمينه، انسان را حركت دهد، لذا مى فرمايد:
إِنَّمَا تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكرَ وَ خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالغَيْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ كَريمٍ (11)«تو آنان را بترسانى و اندرز دهى كه پيرو آيات قرآن شده و از (قهر) خداى مهربان به
خلوت (و در پنهان) مى ترسند، اينان را به مغفرت خدا و پاداش و لطف و كرم او بشارت بده»
در اينجا به قول ما طلبه ها «حصر افرادى» است يعنى اى پيامبر (ص) فقط و فقط كسى را مى توانى انذار كنى كه زمينه براى متابعت داشته باشد. اين هم تكرار است، يعنى: نمى توانى كسى را كه در بند غل است، انذار كنى. چه كسى را مى توانى ؟ آن كسى را كه غل نداشته باشد «من اتبع الذكر» يعنى آن كسى كه زمينه براى متابعت از قرآن داشته باشد. «وخشي الرحمن» زمينه براى خوف و رجاء داشته باشد و از خدا بترسد، چه خدايى ؟ خداى رحمن و بخشنده. اين جمله اى دو پهلو است؛ بترسد از رحمن، يعنى هم خوف و هم رجا. رجا به رحمانيت خدا و خوف از قهاريت او داشته باشد.
وقتى زمينه باشد، يعنى دل باشد كه بترسد، دل باشد كه زير بار برود، خود بخود اى پيامبر مى توانى او را آدم كنى.
«انما تنذر» اين است و جز اين نيست كه انذار مى كنى، يعنى مى توانى انسانش كنى، هدايتش كنى كسى را كه متابعت از ذكر كند و متابعت از «ذكر» كرده باشد. يعنى زمينه براى متابعت در او باشد و «خشى الرحمن» زمينه براى ترس از خداى رحمان داشته باشد. به اينها «فبشره بمغفرة و اجر كريم» پاداش خوبى را بشارت ده. منظور اين است كه اى پيامبر فقط و فقط كسى را بشارت بده كه دلش پاك باشد. اما نه آنكه دلش مكدر است و صفت رذيله بر او حاكم است. بشارت دادن به چنين كسى فايده ندارد. زيرا كردار و گفتار از دل ناپاك سرچشمه مى گيرد و هدايت شدنى نيست.
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
از بحث گذشته جمله مهمى باقى مانده است كه در بحثهاى آينده ما دخالت دارد و آن: «انا جعلنا في اعناقهم» است. ظاهر آيه شريفه اين است كه ما اين كار را انجام داديم، ما بر گردن اينها غل نهاديم «وجعلنا من بين ايديهم سدا» ما قرار داديم براى اينها سد و مانع را.
در اينجا ممكن است سؤال شود كه آيا تكبر، خودخواهى، خودمحورى، لجاجت و بالاخره اين صفات رذيله از خود انسان است يا از خداوند؟
بايد گفت اين خود انسان است كه خويش را به غل مى كشد، يعنى روح خويش را به غل جامعه مغلول مى كند، و صفت رذيله آن طور او را احاطه مى كند كه ديگر نمى گذارد تفكر كند و حركتى بنمايد. پس چرا نسبت فعل به خدا داده شده و به خود آن شخص حسود، متكبر، و لجوج داده نشده است ؟ جوابش اين است كه ما از قرآن شريف استفاده مى كنيم، وقتى اسنان خودسازى مى كند تا مهذب شود، كار خداوند است. زمينه را ما فراهم مى كنيم اما خداوند است كه ما را مى سازد. لذا در آيه شريفه مى خوانيم:
«وَ لَولا فَضْلُ الله عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مازَكي مِنْكُمْ مِنْ اَحَدٍ اَبَداً وَ لكِنَّ الله يُزَكّي مَنْ يَشاءُ وَ الله سَميعٌ عَليمٌ » (1)اگر دست عنايت خداوند نباشد و اگر فضل و رحمت خداوند نباشد، هيچكس
1) - سوره نور آيه 21. و اگر فضل و رحمت خدا شامل شما نبود احدى از شما پاك و پاكيزه نمى شد، ليكن خدا هر كه را بخواهد منزه و پاك مى "رداند كه خدا شنوا و داناست.
نمى توند خود را مهذب كند. فقط كسى كه تهذيب مى كند خداوند است، چنانچه هدايت هم بدست خداست. خداوند بايد ما را هدايت كند زمينه اش دست ماست، ما بايد جدى باشيم و دعا كنيم و رابطه مان را با انجام واجبات و مستحبات با خدا محكم نمائيم تا زمينه فراهم شود. وقتى چنين شد نور خداوند خواهد آمد. مثالى بزنيم، البته اين مثال خيلى بعيد است، اما از يك جهت هم تقريب به ذهن مى كند.
لامپ برقى را در نظر بگيريد، اين لامپ بايد براى خود زمينه را فراهم كند، تا كارخانه به او نور دهد، وگرنه اگر اتصالش را به كارخانه قطع كند، مثلاً سيم پاره شود يا اينكه در خود لامپ نقصى به وجود بيايد، خواه ناخواه نمى تواند نيروى لازم را براى ايجاد نور بگيرد. در اين عدم توانايى لامپ از كسب نيرو، تقصيرى متوجه كارخانه برق نيست. نقص از كارخانه نيست، هر چه هست از قامت ناساز و بى خاصيت خود لامپ است كه رابطه اش را با كارخانه قطع كرده است. هر چه هست تقصير لامپ است كه سيمش متصل نيست. به عبارت ديگر زمينه براى اينكه از كارخانه نيرو بگيرد و نور بدهد فراهم نشده است.
در انسان هم همينطور، زمينه دست ماست، آمدن صفات خوب به جاى صفات رذيله هم همينطور براى همين هم به هر دو «تهذيب نفس» مى گوئيم، يا قرآن اسمش را «تزكيه» مى گذارد، يعنى پاك كردن دل از ناپاكيها. تزكيه و تهذيب از خداوند است. «... وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ الله لَهُ نُوراً فَمالَهُ مِنْ نُورٍ»(كسى كه خدا برايش نورى قرار نداده، داراى نورى نيست) زندگى او تاريك است و وحشتناك. آنچه كه هست اين است كه ما بايد زمينه را فراهم كنيم، تا استعداد گرفتن نور در ما به وجود آيد. اگر ما در يك شيشه را محكم ببنديم و آن را در ديا بيندازيم، يك سال هم بماند يك ذره آب درون آن نمى رود آيا اين تقصير درياست يا تقصير شيشه اى است كه درش مسدود است. حالا به هر اندازه كه درش را باز كنيم، آب داخل آن مى شود اگر يك روزنه كوچك روى در شيشه ايجاد شود، آب ذره ذره به درونش نفوذ مى كند و اگر در شيشه را كاملاً برداريم، ناگهان پر از آب مى شود. همينطور است اگر كسى مهذب نشود و نور خدا در دل نتابد. اين تقصير درياى بيكران رحمت الهى نيست، تقصير خود اوست كه دلش را به صورت شيشه در بسته در آورده است، در شيشه دل را بايد باز كرد تا ناگهان مالامال از نور خدا شود و اگر هم نيمه باز باشد، كم كم نور در آن مى تابد. لذا
شايد بيشتر از پنجاه مورد در قرآن به اين موضوع اشاره شده است:
«سَواءٌ عَلَيهِمْ اسْتَغْفَرتَ لَهُمْ اَمْ لَمْ تَسْتَغفِرْ لَهُمْ لَن يَغْفِرَ الله لَهُمْ ، اِنَّ الله لا يَهْدِي القَومَ الفاسِقين (1)»
«فَاِنْ لَمْ يَسْتَجيبُوا لكَ فَاعْلَمْ اَنَّما يَتَبِّغُونَ اَهوائِّهُمْ وَ مَنْ اَضَلُّ مِمَّنِ اتبعَ هَواهُ بِغَيْرِ هُديً مِنَ الله اِنَّ الله لا يَهْدِي القَوْمَ الظالِمين (2)»
«ذلِكَ بِاَنَهُم استَحَبُّوا الحَيوةَ الدُّنْيا عَلَي الاخِرَةِ وَ اَنَّ الله لا يَهْدي القَوْمَ الكافِرينَ (3)»
خدا، دست فاسق، ظالم و كافر را نمى گيرد، چون كارى كرده كه لياقت ندارد تا خداوند دستش را بگيرد، او خودش راه را مسدود كرده است(4).
1) - سوره منافقون، آيه 6 ترجمه: (اى رسول ما) خواه براى آنان منافقين طلب آمرزش بكنى يا نكنى، خداوند آنها را نمى بخشد، تحقيقاً خداوند قوم نابكار (و گنهكار) را هيچوقت هدايت نخواهد كرد.
2) - سوره قصص، آيه 50 ترجمه: پس (اى رسول ما) هرگاه به تقاضاى تو پاسخ نتوانند داد (اشاره به آيه قبل واتمام حجت پيامبر) در اين صورت بدان كه (اين مردم تنها پيرو هواى نفسند و كيست گمراه تر از آنكس كه راه هدايت خدا را رها كرده و از هواى نفس خود پيروى كند؟ البته خداوند وقم ستمكار (و معاند را پس از اتمام حجت) هرگز هدايت نخواهد كرد.
3) - سوره نحل، آيه 107. ترجمه: اين غضب و عذاب بر آنها بدين سبب است كه حيات فانى دنيا را بر حيات ابدى آخرت برگزيدند (آخرت را فداى دنيا كردند و به آخرت كافر شدند) و خدا هرگز كافران را هدايت نخواهد كرد.
4) - غير از اين سه گروه گنهكار، ستمكار و هوى پرست و كافر خداوند در قرآن سه دسته ديگر را كه هدايت نمى كند نام برده است: الف) اِنْ تَحْرِص على هُدَيهم فَاِنَّ الله لا يهْدى مَنْ يضِلُّ ترجمه: (اى رسول ما) گرچه بسيار حريص و مشتاق هدايت خلق هستى (وليكن) خدا گمراهان را (پس از اتمام حجت) هدايت نمى كند. (سوهر نحل آيه 37) ب) اِنَّ الله لا يهْدى مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّار ترجمه: همانا خداى متعال دروغگوى ناسپاس را هدايت نمى كند (سوره زمر، آيه 3) ج) اِنَّ الله لا يهْدى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَابٌ ترجمه: خداوند البته كساين را كه اسراف كننده دروغگو هستند، هدايت نمى كند (سوره غافر آيه 28) پس مجموع كسانى كه در اين چند آيه آمده و مورد لطف خداوندى نيستند، عبارتند از: گنهكار، ستمكار و هوى پرست، كافر، گمراه (معاند)، دروغگوى ناسپاس، و اسراف كننده دروغگو.
در اين آيه هم كه مى فرمايد: «وجعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون» منظور از «ما اين چنين كرديم»، شبيه اين است كه چراغ در اينجا باشد، معلوم است كه چراغ تمام فضاى اينجا را روشن مى كند. اگر كسى بيايد و چراغ را از اينجا ببرد، فضا تاريك مى شود. چه كسى تاريك كرده است ؟ معمولاً اين موضوع را به دو صورت بيان مى كنند يا مى گويند: «فلانى چراغ را برد» و يا مى گويند: «فلانى اتاق را تاريك كرد» در حالى كه او فقط چراغ را برده و اصل و تاريك به او مربوط نيست. اين آياتى كه نسبت مى دهد: ما «غل» به گردنش انداختيم، ما برايش سد قرار داديم و زندگيش را تاريك كرديم، ما گمراهش نموديم، همه و همه معنايش اين است كه ما دست عنايتمان را از سرش برداشتيم، وقتى دست عنايت خداوند بالاى سر كسى نباشد. خواه ناخواه شيطانهاى انسى، شيطانهاى جنى و صفات رذيله سراسر وجودش را مى گيرند. و وقتى نور خدا از دل برود، سراسر آن تاريكى محض مى شود. برگشت اين آيه شريفه و آيات ديگر در قرآن اين دو آيه است:
«قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ المَلْكِ تُؤتيِ المُلكَ مَنْ تُشاءُوَتَنْزِعْ المُلْكَ مِمَّن تَشاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشاءُ و َتُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بَيدِكَ الخَيْرُ اِنَّكَ عَلي كُلِّ شِييٍ قَدير» (1)«اَفَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَءاهُ حَسَناً فَاِنَّ اللهَ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيهِمْ حَسَراتٍ اَنَّ اللهَ عَليمٌ بِما يَصْنَعُونَ (2)»
«تذل من تشاء» معنايش اين است كه وقتى ما به او عزت نداديم خودبخود ذليل است. وقتى ما هدايتش نكرديم، خودبخود گمراه است. وقتى از كارخانه برق نيرو به آن نرسد خود بخود تاريك است. وقتى عنايت خداوند شامل حال انسان نشود خود بخود
1) - سوره آل عمران، آيه 26. بگو اى پيغمبر! بار خدايا اى پادشاه ملك هستى، تو هر كه را خواهى ملك و سلطنت بخشى و از هر كه بخواهى بگيرى و به هر كه خواهى عزت و اقتداردهى و هر كه را خواهى خوار گردانى، هر چيزى بدست توست و تنها تو بر هر چيز توانايى.
2) - سوره فاطر آيه 8: آيا آن كس كه كردار زشتش به چشم، زيبا جلوه گر شده و (از خودپسندى) هر بد كه مرتكب شده در نظرش نيكو آمده (مانند مرد متواضع و حقيقت بين است ؟) خدا هر كه را خواهد گمراه سازد (يعنى به گمراهى واگذارد) و هر كه را بخواهد هدايت فرمايد، پس تو «اى رسول گرامى» نفس شريف خود را بر هدايت اين مردم به غم و حسرت نينداز كه خدا به هر چه اينان كنند كاملاً آگاه است (و بر نيك و بدشان پاداش مى دهد).
در غل و زنجير قرار مى گيرد. نفس اماره او را كنترل مى كند و بالاخره يك آدم به تمام معنى «شقى» مى شود. بنابراين خداوند از اول تا آخر نسبت هاى فعلى را به خود داده است. اگر نسبت ها مثل عزت، نور و هدايت باشد معلوم است كه مربوط به خداوند است. اوست كه ما را مهذب مى نمايد، هدايت مى فرمايد، عزيز مى دارد و دنيا و آخرت ما را سعيد مى نمايد. اما اگر نسبت عكس اين صفات، به خداوند داده شود، يعنى در قرآن بخوانيم خدا ذليلش كرده، خدا ضعيفش كرده، خدا براى او غل و وابستگى قرار داده و خدا برايش مانع و سد ايجاد كرده است، برگشت به اين مطلب است كه خداوند به او نور نداده است پس سراسر وجودش ظلمت و تاريكى است.
خداوند او را مهذب نكرده و هدايت ننموده پس سراسر وجودش شقاوت است و گمراهى و ضلالت.
قبل از ادامه بحث بايد نكته اى تذكر دهم و آن اين است كه نحوه تركيب قرآنف تركيب مزجى است نه ترتيبى معناى تركيب مزجى اين است كه شما چند عدد «در» داريد كه هر كدام از اينها از جنسى هستند، هر كدام قيمت خاصى داشته و هيچ ارتباطى با هم ندارند. اگر اين چه عدد «در» را در يك جا بريزيم آن را «تركيب مزجى» گويند. تركيب ترتيبى آن است كه مثلاً صد دانه «در» داريد ده تاى آنها از يك جنس است، ده تاى ديگرش از يك جنس است و... براى هر كدام از اينها جدا جدا ظرفى درست مى كنيد. به اين تركيب، «تركيب ترتيبى» گويند.
قرآن هم تركيبش مزجى است يعنى در حاليكه دارد استدلال مى كند يك وقت از استدلال صرف نظر مى كند و وارد اخلاق مى شود، در حاليكه بحث اخلاقى مى كند، هنوز تمام نشده يك دانه «در» ميان ساير «در» ها مى نهد و وارد بحث معاد مى شود، هنوز بحث معاد تمام نشده يك رنگ اخلاقى به آن مى دهد، هنوز بحث اخلاقى تمام نشده دوباره شروع به استدلال مى كند و در ادامه بحث استدلال براى تنبه يك جمله تاريخى مى آورد و اين از شاهكارهاى قرآن است. يعنى در حاليكه خيلى از آيات به هم مربوط نيستند، از نظر نسق و روش هماهنگ هستند.
مثلاً فرض كنيد كه ما يك كتاب فلسفه، يك كتاب عرفانى، يك كتاب اخلاق،
يك كتاب فقه، يك كتاب ادبيات و يك كتاب شعر را با هم مخلوط كنيم. خواه ناخواه كتاب «كشكول» مانندى خواهد شد، شبيه كشكول شيخ بهايى (ره) كه ربطى به هم ندارد. يعنى وقتى كه مطالعه مى كنيد، مى بينيد كه اول كتاب با وسط كتاب و وسط كتاب با آخر كتاب هيچ ربطى بهم ندارد. كشكول شيخ بهايى يك تركيب مزجى است. يعنى يك قصه نقل مى كند، بعد وارد مطلب فقهى يا فلسفى مى شود و بعد يك آيه قرآن نقل مى كند. خود شيخ بهايى هم اسمش را كشكول گذاشته كه اتفاقاً كتاب خوبى است. قرآن از نظر محتوا تركيب مزاجى است مثل اين است كه شما مطالب يك كتاب فقهى را با ادب و عرفان و فلسفه بياميزيد. اما تفاوتى كه قرآن با اين كتاب دارد اين است كه با وجود تنوع مطالب، يك نسق دارد، يك سنخ است.
مطالب گوناگون است اما همه با هم هماهنگ هستند. اين يكى از معجزات قرآن است و يكى از چيزهايى هم كه قرآن با آن تحدى مى كند، همين است. مى گويد، نحوه تركيبم تركيب مزجى است ولى از نظر نسق و روش كاملاً هماهنگ است.
قرآن چنين است، مثل سوره «يس» همانطورى كه به فراخور فهممان در قسمتهاى گذشته بحث شد، اولش استدلال بود، بعدش اخلاق بود، اين بحث راجع به قيامت بحث آينده مربوط به تاريخ است و اينها از نظر محتوى خيلى با هم تفاوت دارند. فلسفه و تاريخ، تاريخ با بحث كلامى، كلامى با بحث اخلاقى. اينها اگر چه از نظر محتوى تفاوت دارد، اما از اول تا آخر صفحه هماهنگ است، از نظر فصاحت، تركيب بندى و از نظر ادبيت يك روش است و حتى كسى هم كه معنى قرآن را نمى داند مثل خيلى از ما كه معانى قرآن را بلد نيستيم و فقط ظاهر كلمات را نگاه مى كنيم، موقع خواندن قرآن، ناهماهنگى در آن به نظرمان نمى رسد. وقتى كه قرآن مى خوانيم اگر توجه به معنى داشته باشيم، اختلاف بين موضوعات كاملاً محسوس است. اگر توجه به معنى نداشته باشيم، مى بينيم هماهنگ است. معنى تركيب مزجى و هماهنگ بودن يك نحو تناقض است كه در قرآن جمع شده است و يكى از شاهكارهاى قرآن همين است، كه توانسته اين كار را انجام دهد.
حالا پس از اين توضيح كه انشاءالله در بحث هاى آينده مفيد واقع شود بحث خودمان را ادامه مى دهيم:
إِنَّا نَحْنُ نُحْيَ المَوْتَي وَ نَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَءَ اثَرَهُمْ وَ كُلَّ شَيءٍ اَحْصَيْنَهُ فِي اِمامٍ مُّبينٍ (12)«ما مردگان را باز زنده مى گردانيم، كردار گذشته و آثار وجودى آينده شان همه را در نامه اعمال آنها ثبت خواهيم كرد و در لوح محفوظ خدا (يا قلب امام خليفه الله) همه را آشكارا به شماره آورده ايم»
اين جمله با جمله قبل و بعد، از نظر محتوا تناسبى ندارد اما هماهنگ است. ما مرده را زنده مى كنيم و آنچه را هم كه از پيش فرستاده است، ضبط مى كنيم. باقيات و صالحاتش را هم كه اثر كمى دارد ضبط مى كنيم و هر چيزى را هم كه در اين عالم به وجود آمده و مى آيد ضبط مى كنيم.
در توضيح بيشتر «انا نحن نحي الموتي» اينكه ما زنده مى كنيم مرده ها را انشاءالله در اواسط و يا اواخر سوره راجع به معاد و معاد جسمانى و راجع به شبهه «آكل و مأكول» كه در سوره مباركه آمده بحث مفصلى خواهيم داشت و فعلاً راجع به آن بحثى نداريم.
چيزى كه لازم است بگويم اين است كه، چنانچه خود قرآن مى گويد اين آيات زنگ خطرى است براى انسان. انسان اگر گوش شنوا داشته باشيم و فى الجمله بيدار دل باشد ولو به مقدار كم، و چشم بينا داشته باشد ولى به مقدار كم، از اينگونه آيات تكان مى خورد. اگر در زمين ميخكوب هم باشد، تكان مى خورد. اين آيه شريفه اشاره دارد به اينكه اعمال ما، يعنى چيزهايى كه از دل ما سرچشمه مى گيرد، چه نيات و افكار ما باشد و چه گفتار و كردار ما، از نظر قرآن اثر دارد. افعال خوب ما در زندگى موثر است. نه تنها ما را ذليل نمى كند و آبرويمان را نمى ريزد، بلكه ما را عاقبت به خير مى كند. به عكس اگر كسى زبانش نيش دار، گفتارش بد، كردارش بد، رفتارش بد و نيتش بد باشد نه تنها عاقبت بخير نمى شود بلكه رسوا و ذليل هم مى گردد. بالاخره اعمال و كردار ما در دنياى ما فوق العاده اثر دارد و قرآن راجع به اين فراز از كلام، آيات زيادى
دارد. شايد در قرآن بيش از ده آيه به اين مضمون داريم. از جمله آيه اى كه مى فرمايد:
«وَ ضَرَبَ اللهُمَثَلاً قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأتيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَت بِاَنْعُمِ اللهِفَاذاقَهَا اللهُ لِباسَ الجسوعِ و الخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ (1)»
پيامبر براى اينها مثال بزن، دهى را كه نعمت مثل باران براى مردمش مى باريد، در رفاه بودند، در نعمت بودند، در سعادت بودند، اما مرتكب گناه شدند. كفران نعمت كردند، قدر نعمتهاى خداوند را ندانستند و همان گناهان برايشان قحطى و بلا آورد. ناامنى آورد، بدبختى آورد و به دست و پايشان پيچيد. مى فرمايد: «بما كانوا يصنعون» اينكار را خدا نكرد، خودشان اين بلا را به سر خودشان آوردند. اين يك قسمت از تأثير قطعى نيات و گفتار و كردار ما در زندگى و دنياى ماست. علاوه بر اين، نيات و گفتار و كردار ما حتى در دنياى افرادى كه وابستۀ به ما هستند تأثير دارد، مخصوصاً اولاد ما يك پدر و مادر متدين، متقى و خيرخواه بدانند كه براى اولادشان، حتى نسلهاى بعدى و همسايگان و... تأمين سعادت مى كنند(2).
بر عكس، پدر و مادر لاابالى، بى بند و بار و ظالم كه زبانشان نيش دار است، زخم زبان مى زنند. شخصيت ديگران را مى كوبند و به هيچ چيز مقيد نيستند، از نظر قرآن اينكار پدر و مادر در بچه ها اثر دارد و باعث بدبختى آنها هم مى شود. قرآن شريف مى فرمايد:
«وَلْيَخْشَ الَّذينَ لَوتَرَكُوا مِنْ خَلفِهِمْ ذُرِّيةً ضِعافاً خافوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُو اللهَ
1) - سوره نحل، آيه 112. «و خدا براى شما مثل آورد، مثل شهرى را (چون شهر مكه) كه در آن امنيت كامل حكمفرما بود و اهلش در آسايش و اطمينان زندگى مى كردند و از هر جانب روزى فراوان به آنها مى رسيد، تا آنكه اهل آن شهر نعمت خدا را كفران كردند، خدا هم به موجب آن كفران و معصيت، طعم گرسنگى و بيمناكى را به آنها چسبانيد»
2) - قالَ اَبو عَبدِالله (ع): اِنَّ الله لَيصلِحَ بِصَلاحِ الرَّجُل المُؤمِنِ وَلَدَهُ وَ ولدَ وَلَدِهِ و اهل دويرَية وَ دُوابراتٍ حَوْلَهُ ، فَلا يزالُونَ فى حِفظِ الله لِكَرامَتِهِ عَلَى الله (مجمع البيان، ج 6، ص 488، بحارالانوار، ج 70، ص 153). حضرت امام صادق (ع) فرمودند: همانا خداوند متعال به خاطر خوبى مرد مؤمن فرزند او و نوه هايش را و نيز اهل خانه و همسايگان خانه اش را صالح قرار مى دهد. و پيوسته در كنف حفظ خداوندى هستند چون خداوند آن مؤمن را گرامى مى دارد.
وَليَقُولُوا قَولاً سَديداً» (1)اى كسانى كه بچه كوچك داريد و براى تأمين آتيه بچه هايتان مى ترسيد و اى كسانى كه مى خواهيد آيندۀ فرزندانتان خوب و سعادتمند باشد، مواظب باشيد كه شهادت ناحق ندهيد، مواظب زبان، گفتار و كردارتان باشيد.
در قضيه حضرت خضر و حضرت موسى (ع) كه قرار شد حضرت موسى (ع) كلاس مخصوصى را ببيند نه اينكه حضرت خضر اعلم از موسى (ع) بود، بلكه، خداوند معلم موسى (ع) بود ليكن بواسطۀ حضرت خضر (ع) بنابراين حضرت موسى (ع) مى باست كلاس ببيند(2)مى دانيد كه در اين قضيه از جمله كارهايى كه حضرت خضر (ع) كرد با فرض اينكه به دهى رفته بودند كه غذا به آنها ندادند، ولى وقتى ديوارى كه در شرف خرابى بود ديدند، حضرت خضر دستور داد كه اين ديوار را بايد خراب كنيم و دوباره بسازيم، خراب كردند و ساختند، مثل اينكه حضرت خضر (ع) خسته شده بود. با فرض اينكه بنا شده بود حضرت موسى (ع) حرف نزند، گفت: اگر من بودم اقلاً از آنها اجرت مى گرفتم و اين كار را انجام مى دادم و در اينجا خضر گفت: «هذا فِراعٌ بَينى وَ بَينِكَ » آن كلاس، منجمله تمام شده بود، اما مى گويد تا اينجا بس است و يك يك توضيح داد كه چرا كشتى را سوراخ كردم، چرا آن بچه را كشتم تا رسيدند بدينجا كه گفت:
«وَ اَمَّا الجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتيمَيْنِ فِي المَدينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ اَبُوهُما صالِحاً فَارادَ رَبُّكَ اَنْ يَبْلُغا اَشُدَّ هما وَ يَسْتَخْرِجا كَنْزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِكَ و...» (3)اين ديوار مربوط به دو بچه يتيم است و چون زير آن گنجى نهفته بود اگر اين ديوار خراب مى شد گنج هويدا مى گرديد، خواستم اين ديوار را از نو بسازم تا بچه ها بزرگ
1) - سوره نساء، آيه 9 ترجمه: و بايد بندگان از مكافات عمل خود بترسند (و با يتيمان مردم نيك رفتار باشند) كسانى كه مى ترسند كودكان ناتوان از آنها باقى ماند و زيردست مردم شوند، پس بايد از خدا بترسند و سخن به اصلاح و درستى گويند (و راه عدالت پويند).
2) - عَنْ اَبيعَبْدِالله عَلَيهِ السَّلامُ قالَ : كانُ مُوسى اَعْلَمُ مِنَ الخِضْرِ حضرت صادق (ع) فرمود: حضرت موسى از حضرت خضر اعلم بود. (بحارالانوار ج 13، ص 303).
3) - سوره كهف، آيه 82.
شوند و گنج بدست خود آنها برسد.
چرا؟ «فكان ابوهما صالحا» زيرا پدر و مادر اينها افراد صالحى بودند. يعنى اعمال صالح پدر و مادر براى آتيه اولاد مفيد است(1). به تجربه هم ثابت شده كه آن پدر و مادر خيرخواه، فرزندشان از لحاظ دنيا در سعادت است. به عكس پدران و مادرانى كه شخصيت ديگران را مى كوبند، پدرانى كه ظالمند و خون مردم را بوسيله رباخوارى مى مكند، ديده شده است كه فرزاندشان چه فلاكت ها كشيده اند، چه بدبختى ها ديده اند و به چه گدائى ها افتاده اند. اين هم تأثير عمل ما، در زندگى وابستگان ما.
قرآن كريم اشارات فراوانى در اين مورد دارد. از جمله اينكه در روز قيامت ما دچار گفتار و كردار و نيات خودمان هستيم، يعنى اگر قصر داريم خود تهيه كرده ايم، اگر حورالعين است خود تهيه كرده ايم، اگر آب كوثر و غذاهاى بهشتى است خود تهيه كرده ايم واگر زقوم و مار و عقرب و آتش و مار و مور است باز هم خود تهيه كرده ايم. به قول قرآن شريف، بارها وقتى كه راجع به اعمال اين دنيا كه اگر خوب باشد قصر و حور است و اگر بد باشد مار و آتش است، مى فرمايد: خودتان تهيه كرده ايد، پروردگار عالم به كسى ظلم نمى كند.
«وَلَوْ تَري اِذْ يَتَوَفِّي الَّذين كَفَروُا المَلائِكَةٌ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ اَدْبارَهُمْ وَ ذُوقُوا عَذابَ الحَريقِ ، ذلِكَ بِما قَدّمَتْ اَيديكُمْ و اَنَّ الله لَيْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبيدِ (2)»
1) - عَن ابى عبدالله (ع): قالَ لَمّا اَقامَ العالِمُ الجِدارِ اوْحَى الله تَباركَ و تَعالى اِلَِ مُوسى (ع): اِنّى مُجازِى الابناءَ بِسْعِى الاباءِ اِنْ خَير أفَخَيرٌ وَ اِنْ شَراً فَشَرٌّ حضرت امام جعفرصادق (ع) فرمودند: وقتى كه عالم (حضرت خضر (ع) ديوار را بنا كرد خداوند تبارك و تعالى به حضرت موسى (ع) وحى فرمود: البت همن فرزندان را به كوشش پدران مزد مى دهم، اگر نيك باشد نيك و اگر شر باشد شر (فروع كافى ج 2، ص 74-73 - بحارالانوار ج 13، ص 296).
2) - سوره انفال، آيات 50 و 51 ترجمه: و اگر بنگرى سختى حال كافران را هنگامى كه فرشتگان جان آنان را مى گيرند و بر روى و پشت آنها مى زنند و مى گويند بچشيد عذاب سوزنده را و آن به خاطر چيزى است (اعمال زشتى) كه با دست خود از پيش فرستاده ايد و خداوند به هيچ يك از بندگان هرگز ظلم روا نمى دارد.
در جاى ديگر مى فرمايد: يَومَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ اَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ اَمَداً بَعيداً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللهُنَفْسَهُ وَ اللهُ رَئُوفٌ بِالعِبادِ(1)»
خدا خيلى با بنده هايش مهربان است، بنده هايش را مى ترساند و مى گويد بنده بترس. از چه ؟ از كارهايى كه انجام مى دهى. اگر عمل تو خوب است در روز قيامت اطرافت را مى گيرد، به قدرى درخشندگى و نورانيت دارد كه تو در هاله اى از نور واقع مى شوى.
«يُومَئِذٍ تُعْرَضُونَ لا تَخْفي مِنْكُمْ خافِيةٌ فَاَمّا مَنْ اُوتيَ كِتابَهُ بِيَمينِهِ فَيَقولُ هاؤُمُ اقْرَؤس كِتابيَه. اِنِّ ظَنَنْتُ اَنّي مُلاقٍ حِسابِيَه. فَهُوَ في عيشةٍ راضيةٍ في جَنَّةٍ عالِيَةٍ فُطُوفُها دانِيَةٌ كُلْوا وَاشْرَبوا هَنيئاً بِما اَسْلَفْتُمْ فِي الاَيامِ الخالِيَةِ (2)»
يعنى از ميوه هاى بهشتى بخور و از آبهاى بهشتى بياشام. اينها چيزهايى است كه خود تهيه كرده اى «بما اسلفتم» چه موقع تهيه كرده ايد؟ «في الايام الخاليه» يعنى روزه هاى ماه مبارك رمضان است كه آن كوثر مى شود و نماز اول وقت است كه براى انسان قصر و حور مى گردد. به عكس اگر اعمال ما بد باشد بسيار ناگوار و ناراحت كنده است. يعنى علاوه بر اينكه در قبر مار و عقرب است، در روز قيامت هم اطراف ما را مى گيرد، به قدرى ناراحت مى شويم كه مى گوييم: اى كاش بين من و اعمالم بسيار فاصله بود. «.. تودلوان بينها وبينه امدا بعيدا و يحذركم الله نفسه» باز در اينجا مى فرمايد: «انا نحن نحي الموتي» مرده ها را زنده مى كنيم، «و نكتب ما قدموا و آثارهم» ضبط مى كنيم، چه چيز را؟ آنچه را كه پيش فرستاده است، اگر مار و
1) - سوره آل عمران، آيه 30 ترجمه: روزى كه هر كس هر كار نيكويى كه كرده همه را (پيش روى خود) حاضر مى بيند و آنچه بد كرده آرزو مى كند كه ايكاش ميان او عمل بدش مسافتى دور فاصله بود! خداوند شما را از عقاب خود مى ترساند كه او در حق بندگان بس مهربانست.
2) - سوره الحاقه، آيه 18 تا 24. ترجمه: آن روز كه در پيشگاه خدا حساب شما را حاضر كنند هيچ كار از اسرار مخفى شما پنهان نخواهد ماند. پس كسى كه نامۀ عملش را به دست راستش دهند، گويد بيائيد نامۀ مرا بخوانيد. من ملاقات اين روز حساب را معتقد بودم. اين چنين كسى در عيش و زندگانى رضايتبخش خواهد بود. در بهشت عالى مرتبه كه ميوه هاى آن هميشه در دسترس (بهشتيان) است. (و خطاب رسد كه از طعام و شرابهاى لذيذ بهشت) بخوريد و بياشاميد. گوارا باد بر شما كه اين پاداش اعمال گذشته (دنيا) شما است كه براى امروز پيش فرستاده ايد.
مور و عقرب فرستاده است، شب اول قبر دچارش مى شود، اگر هم قصر و حور و باغهاى بهشتى تهيه كرده است، خوشا به حالش. لذا پيامبراكرم (ص) در روايت معراجيه مى فرمايند: ديدم كه ملائكه گاهى اوقات قصر مى سازند و كار مى كنند و گاهى كار نمى كنند. پرسيدم: چرا چنين است ؟ گفته شد: زيرا مصالحش از دنيا بايد تأمين شود(1).
نماز، روزه، حج، زكات و نفقات، بالاخره به وسيله اينها بهشت درست مى شود، بهشت الآن هم موجود است و قصر و حورالعين، نعم بهشتى و... را بايد در اين دنيا تهيه كنيم. جهنم از اول هم بوده و هست. اما آتش جهنم را خود ما تهيه مى كنيم:
«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا قُوا اَنْفُسَكُمْ وَ اَهْليكُمْ ناراً وَ قُوُدَها النّاسُ وَ الخِجارَةٌ عَلَيها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا يَعْصُونَ الله ما اَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤمَروُنَ (2)»
آتش جهنم خود تو هستى، خودت در آنجا آتش مى گيرى. زقوم را خدا در جهنم نمى كارد ما خودمان مى كاريم. زقوم در جهنم يك ميوه تلخى است كه در روايات مى خوانيم، اگر كسى از آن بخورد روده هايش پاره پاره مى شود(3). حميم جهنم، يعنى
1) - عَنِ النَّبِى (ص) قالً : لَمّا اُسْرِى بى اِلَى السَّماءِ دَخَلْتُ الجَنَّة فَرُأَيتُ فيها قيعاناً، وَ رَأَيتُ فيها مَلائِكَة يبْنُونَ لِبنَة مِنْ ذَهَبِ ولبنَة مِنْ فِضَّة، وَ رَبَّما اَمْسَكُوا، فَقُلْتُ لَهُمْ : ما لَكُمْ قَدْ اَمْسَكتُمْ؟ قالوا: حَتّى نَجينَا النَّفَقَه، قُلْتَ وَ ما نَفَقَتَكُم ؟ قالُوا: قَوْلُ المُؤْمنِ سُبْحانَ الله و الحَمْدُلِلهِ و لا اِلهَ اِلاَّ الله وَ الله اكْبَرُ فَاِذا قالَ : بَنينا وَ اِذا سَكَتَ اَمَسَكْنا (وسائل الشيعه - ابواب ذكر ج 4، ص 1208). پيامبر اكرم (ص) فرمودند: وقتى مرا به مراجع بردند داخل بهشت شدم پس مكان وسيعى را ديدم. در آنجا فرشتگان را ديدم كه خشتى از طلا و خشتى از نقره روى هم بنا مى نهادند و گاه دست نگهميداشتند. به آنان گفتم: چرا گهگاه از كار درست مى كشيد؟ گفتند: تا خرج ما برسد. پرسيدم خرج شما چيست ؟ گفتند گفتار مؤمن (سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اكبر) پس وقتى كه او بگويد ما مشغول كار مى شويم و وقتى ساكت شود از كار مى ايستيم.
2) - سوره تحريم، آيه 6.
3) - فى تَفسير العَياشى عَنِ الصّادِقِ (ع) عَنْ آبائِهِ (ع): قالَ اَميرُالمُؤمنين (ع): اِنَّ اَهْلَ النّار لَمَا عَلَى الزَّقُومُ و الضَّريعُ فى بُطوُنِهِمْ كَغِلى الحَميم سَأَلُوا الشَّرابَ فَأوُتُوا بِشَرابٍ غَساقِ و صَديدٍ يتَجَرَّعُهُ وَ لا يكادُ يسيغُهُ و يأتيهِ المُوتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَليظٌ وَ حميمٌ مُنْذُ خُلِقَت كَالْمُهْلى يشْوى الوُجُوهس بِئسَ الشَّرابِ وَ سائتْ مُرْتَفقاً (تفسير العياشى ج 2، 223). در تفيسر عياشى آمده از امام صادق (ع) از پدران بزرگوارشان نقل فرموده: كه حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: وقتى اهل آتش زقوم (ميوه اى است تلخ در دوزخ) و ضريع (علفى بدبود و طعم در جهنم) در شكمشان مى جوشد مثل جوشيدن آب جوش، آب طلب مى كنند پس عساق (آب پليدى است در جهنم) و صديد برايشان مى آورند تا بنوشند. روايتى ديگر هم از امام محمدباقر (ع) از امام على (ع) كه از پيامبراكرم (ص) نقل كرده اند كه اگر قطره اى از زقوم بر كوههاى زمين ريخته شود طاقت تحمل ندارد و به پائين ترين جاى زمين فرو مى رود چه رسد به كسى كه زقوم، ميوه و طعامش باشد (بحارالانوار - ج 8، ص 302).
آب جوشان را خومان تهيه مى كنيم(1). آن آقا كه در محل كارش به خاطر چيزى عصبانى شده، مى خواهد همه عقده هايش را در منزل خالى كند و بر سر همسرش فرياد مى كشد، يا آن زن كه در برابر همسرش زبان درازى مى كند. همين ها حميم مى شود، اينها را خودمان تهيه مى كنيم. وقتى محيط خانه تلخ شد، درخت زقوم مى شود. وقتى چنين شد، مثلاً در عصر ماه مبارك رمضان پس از تحمل ساعت ها گرسنگى و تشنگى براى خودمان در جهنم يك درخت زقوم مى كاريم.
وقتى «زبان دراز» شد زمانى كه به صحراى محشر وارد مى شود، زبانش به قدرى دراز است كه روى زمين افتاده و مردم آن را لگد مى كنند، اين درازى زبان را خداوند درست نكرده، خودش درست كرده است. درخت زقوم در جهنم را خودمان مى كاريم. قرآن مى گويد: در جهنم گرزهايى هست(2)كه به فرموده امام باقر (ع) اگر بر سر
1) - عَنِ النَّبِى (ص) فِى قَولِه تَعالى: وَ يسْقى مِنْ ماءٍ صَديدٍ قالَ : يقْرَبُ اِليه فُِكْرِهَهُ ، فَاِذا اُذنِى مِنهُ شَوى وجْهُهُ ، و وَقَعَ فرُوَة رَأسِهِ ، فَاِذا شَرِبَ قَطَّعَ اَمعائَهُ حَتّى يخْرُجَ مِنْ دُبُرهِ ، يقُولُ الله «وَ سُقُوا ماءً حَميماً فَقُطِّعَ اَمعاءَ هُمْ » و يقُولُ : «وَ ان يسْتَغيثُوا يغا ثوابِماءٍ كَالْمُهْلِ يشْوى الوجوه» (بحارالانوار ج 8، ص 244). از پيامبراكرم نقل شده كه درباره آيه شريفه «و يسقى من ماء صديد» فرمودند: «آن آب دوزخ را» نزديك او مى آورند پس ناخوش دارد آن را. ولى وقتى نزديكش آورده مى شود از آن آب صورت او بريان و پوست سرش كنده مى شود و وقتى از آن مى» وشد روده هايش تكه تكه مى شود تا از او دفع گردد. خداوند متعال فرمايد؛ و نوشانيده مى شود آبى داغ كه روده هايش را پاره پاره مى كند و مى فرمايد اگر استغاثه و فريادخواهى كند به دادش مى رسند به آبى كه مثل مس گداخته صورتها را بريان مى كند.
2) - سوره مباركه حج، آيه 22، وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَديدٍ
يكى از جهنميها بكوبند چندين هزار سال پائين مى رود(1). اين گرز را خود ما تهيه كرده ايم، يعنى وقتى كه شخصيت كسى را كوبيدم، عيبجويى كرديم، پشت سر كسى حرف زديم، پيش رويش چيزى گفتيم و ناراحتش كرديم، اين گرز مى شود، اين گرز را خودمان به دست ملائكه مى دهيم. در اينجا شخصيت كسى را كوبيدى، در آنجا تو را مى: بوند. اين آيه شريفه كه در وسط آمده است زنگ خطرى است. اگر شما در قطار يا هواپيما نشسته باشيد يا خواب باشيد، يك وقت قطار يا هواپيما تكان مى خورد، شما از خواب مى پريد. قرآن هم دلش مى خواهد كه بيدار شويد، لذا در حاليكه دارد استدلال مى كند يا در حالى كه يك بحث اخلاقى مطرح است، تو را مى ترساند يا تكان بخورى. اتفاقاً بهترين تكانها از نظر قرآن، به ياد معادبودن است. شايد در قرآن بيش از يكهزار و چهارصد آيه درباره معاد است و اينجا همان جايى است كه تكان مى دهد. اين جمله در وسط بحث آمده «نكتب ما قدموا» براى اينكه مثل همان هواپيما كه با يك تكان تو را بيدار تو را بيدار مى كند، بيدارت كند. مى خواهد ببيند آيا مى شود با اين جمله «انا نحن نحيي الموتي و نكتب ما قدموا و آثارهم و كل شيي احصيناه في امام مبين» بيدارت نموده و قدرى تو را به فكر فرو برد؟
اميدواريم كه همه ما اينطور باشيم و بيدار بشويم، چنان بيدارى كه سعادت هميشگى را به دنبال خويش آورد.
1) - جابر جعفى عن ابى جعفر (ع): ثُمَّ يضْربُ على رَأسِهِ ضَرْبَة فَيهْوى سَبْعينَ اَلْفَ عامٍ حتّى ينْتَهى اِلى عَينٍ لَها آنِسَة ثُمَّ يضْرِبُ عَلى رَأسِهِ ضَرْبَة فَيهوى سَبعين اَلْفَ عامٍ حَتّى يواقِعُ السَّعير ثُمَّ يضْرِبُ عَلى رأسِهِ ضَرْبَة فَهَوى سَبْعينَ اَلْفَ عامٍ حَتِّ ينْتَهى اِلى شَجَرَة الزَّقَومِ در روايتى مفصل، جابر جعفى از حضرت محمدباقر (ع) نقل مى كند كه فرو رفتن اهل عذاب و انواع عذابشان را حضرت بيان فرموده اند؛ از جمله: با ضربه اى به سر او كوبيده مى شود كه هفتاد هزار سال پرتاب مى شود به پائين تا به چشمه آب گرم دوزخ مى رسد (بحارالانوار ج 8، ص 323-317 اختصاص 359-356)
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
بحث قبلى ما راجع به آيه شريفه «اِنّا نَحْنُ نُحْيِ المُوتي و نَكْتُبُ ما قَدَّ مُواواثارَهمْ و كلِّ شِيْيٍ اَحْصَيناه في اِمامٍ مُبينٍ » بود. ما مرده ها را زنده مى گردانيم و آنچه را كه از پيش فرستاده اند ضبط مى كنيم يعنى آنچه از اين دنيا براى آخرت فرستاده اند آثار آنها را هم ضبط مى كنيم و هر چيزى را كه ما ضبط كرده ايم نزد امام مبين است.
مقدارى نيز راجع به «ما قَدَّمُوا» بحث شد و اينكه از اين آيه و آيات فراوان ديگر استفاده مى كنيم كه حقيقت آخرت بطن همين دنياست. بهشت و جهنم گرچه اصلش از نظر قرآن موجود بوده است و الآن هم موجوداست اما نعمتهاى بهشت و عذابهاى جهنم را خود انسان تهيه مى كند و از پيش مى فرستد.
اعمال انسان و بهشت و جهنم
در سوره زلزال مى فرمايد: «يَوْمَئذٍ يَصْدُرُ النّاسُ اَشْتاتاً لِيُرَوْ اَعْمالَهُمْ » در روز قيامت مردم صنف صنف و در دستجات مختلف به صف محشر وارد مى شوند و اين خود به بحث جداگانه اى نياز دارد كه افعال و كردار ما در ذات و هويت ما اثر مى گذارد گاهى انسان به صورت انسان وارد محشر مى شود و گاهى به صورت حيوان، چرا؟ «لِيُرَوْ اَعْمالَهُم(1)» براى اينكه اعمالشان را ببينند. «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثقالَ
1) - سوره زالزال، آيه 7.
ذَرَّةِ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ (1)» هر كس كار خوبى ولو بسيار كم انجام داده باشد همان را مى بيند و هر كس كار شرى ولو بسيار كم انجام داده باشد همان را مى بيند. لذا در اين آيه مى فرمايد: «لِيرَوْ اَعْمالَهُمْ » نمى گويد «لِيرَوْ جَزاءَ اَعْمالِهُمْ » مثلاً در دنيا كسى جنايتى مرتكب شده، در آنجا او را كيفر مى دهند، اين جزاى عملش است، يا كار خوبى انجام داده و پاداشش را مى بيند، اين جزايش را ديده است. قرآن مى فرمايد: روز قيامت چنين نيست، صحبت از جزا نيست، حرفى از كيفر نيست، قضيه خود عمل است، خود عمل را مى بيند «لِيرَوْا اَعْمالَهُمْ » هر كس كارى خوب ولو بسيار كم انجام داده باشد «يرَهُ » مى بيند، همان را نمى گويد «جَزائَهُ » جزاى عمل را مى بيند و هر كس كار شرى ولو بسيار كم انجام داده باشد «يرَهُ » مى بيند همان را.
نظير اين آيه و آيه اى كه الآن مورد بحث ماست، بيشتر از صد آيه در قرآن وجود دارد كه به اين نكته توجه مى دهد.
عالم آخرت باطن دنياست. اين دنيا ظاهر و آن دنيا باطن، اين دنيا عرض و آن دنيا حقيقت است. اعمال ما، در آن دنيا به تناسب كارهاى ما در اين دنيا، مجسم مى شود. گاهى مار و گرز آتشين مى شود و گاهى درخت و سبزه و گل و نهرهاى آب و قصرهاى با شكوه مى گردد. اين آيه به همين موضوع اشاره مى كند كه «نَكْتُبُ ما قَدَّموا» آنچه از پيش فرستاده اند ضبط مى كنيم. معمولاً اگر براى كسى پرونده اى تشكيل دهند، آنچه در پرونده مى آيد كيفر است، خود عمل در پرونده نمى آيد، اما در آخرت پرونده اين طور نيست. در آنجا پرونده خود عمل است و انشاءالله بعداً درباره نامه عمل بحث مى كنيم كه يك معناى نامه عمل «ميزان» «صراط مستقيم» و «پل صراط» است. اينها همان اعمال ما و اين اعمال در آنجا كتاب ماست.
«هُنالِكَ تَبلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما اَسْلَفَتْ وَ رُدّوا اِلَي اللهِ مَوْليهُمُ الحَقِّ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ
1) - زلزال آيات 8 و 9. ترجمه: در آن روز (قيامت) مردم از قبرها پراكنده بيرون مى آيند تا اعمال خود را ببينند پس «در آن روز» كسى اگر به اندازه ذره اى كار خوب كرده آن را مى بيند و اگر به اندازه ذره اى كار بد كرده مى بيند.
ما كانُوا يَفْتَروُنَ (1)»
انسان ممكن است اينجا آنچه در دل دارد مخفى كند اما در آنجا چشمها حقيقت بين است:
«لَقَدْ كُنْتَ في غَفلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصرُكَ اليَوْم حَديد(2)»
چشمها حقيقت بين و درون نگر است. اعمال و كردارى كه روى نفس ما اثر گذاشته، ظاهر مى شود «تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ بِما اَسْلَفْتَ » اين معنى فشردۀ «ما قَدَّمُوا» است.
اما معنى «وَ اثارَهُمْ » اين است كه آثار اعمال هم ضبط مى شود. مثل كار خيرى كه انجام گرفته و تصوير آن باقى مانده است. مثلاً حسينيه اى ساخته كه به آن باقيات الصالحات مى گويند. حسينيه خودش يك پاداش دارد، به تناسب قصرى مى شود در بهشت و به همان تناسب در روز قيامت ظاهر مى گردد. خود حسينيه هم يك آثارى دارد: مثلاً جلسه اى در حسينيه است. اگر اين جلسه مورد رضايت و لطف خداوند و حضرت بقيه الله «عج» قرار بگيرد، يعنى يك نفر در آنجا براى شما حديث و روايت بگويد و شما هم براى خدا و قرآن آنجا برويد تا چيزى از اسلام بفهميد خيلى ثواب دارد. ثواب را به شما مى دهند اما به اندازه اى كه به شما ثواب مى دهند به آن كسى هم كه حسينيه را ساخته است، ثواب مى دهند
«فَلَهُ اَجْرُها وَ اَجْرُها وَ اَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِها» اجر حسينيه را دارد، اجر آثار حسينيه را هم دارد يعنى همان
. «نُكتُبُ ما قَدَّمُوا و اثارَهُمْ »
امام صادق (ع) مى فرمايند: «
مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً فَلَهُ اَجْرُها وَ اَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِها» عكس روايتى را نيز كه از امام صادق (ع) نقل شد از ساير ائمه (ع) و از پيامبر
1) - سوره يونس، آيه 30. ترجمه: در آنروز (قيامت) هر شخص اعمال نيك و بدى را كه كرده و از پيش فرستاده برايش آشكار مى شود و همه به سوى معبود و مولاى حقيقى خود باز مى گردند و خدايان باطل كه به دروغ مى بستند همه محو و نابود مى شوند.
2) - سوره ق، آيه 21. ترجمه: و تو (اى آدم نادان) از اين روز سخت مرگ غافل بودى تا پرده از جلو چشمت برداشته شد پس امروز چشمانت «براى ديدن» تيز و بيناست.
اكرم (ص) نقل شده است:
«وَ مَنْ سَنَّ سُنَةً سَيِّئَةً فَلَهُ وِزرُها وَ وِرزْرُمَنْ عَمِلَ بِها(1)»
اگر كسى به جاى حسينيه، مركز فحشايى ساخت و مردم در آنجا رفتند و مرتكب گناه شدند. علاوه بر اينكه براى صاحبش يك طبقه اى جهنم درست مى شود، تابوتى، سلولى و خانه اى از جهنم ساخته مى شود. به همان اندازه گناهى كه در نامه عمل شركت كنندگان در اين مركز فحشاء مى نويسند، در نامۀ عمل سازندۀ اين مركز فحشاء نيز نوشته مى شود. اين را «وَ اثارَهُمْ » مى گويند. يعنى علاوه بر اينكه اعمال را ضبط مى كنيم، آثارش را هم ضبط مى كنيم و اين تنها مربوط به مثل حسينيه و مسجد نيست. مثلاً اگر پدر و مادرى زحمت كشيده، خون جگر خورده و بچه اى را تربيت اسلامى كرده اند. مادر زحمت كشيده، 9 ماه بچه را در شكمش پرورانده و وقتى كه بچه به دنيا آمده او را شير داده، او را تربيت اسلامى كرده، يك دختر شوهردارى تحويل جامعه داده، اين دختر وقتى كه در خانه خويش شوهردارى مى كند ثوابها دارد، مثل اين است كه در خط مقدم جبهه بجنگد.
در روايت داريم كه اگر اين دختر سفره را پهن كرد يا ظرفى براى رضايت خدا شست تا اينكه شوهرش در رفاه باشد و امور زندگى را اداره كند، ثوابش اين است كه در خط مقدم جبهه جهاد كند(2). خوب به اندازه ثواب اين دختر، مادر او را هم ثواب مى دهند. چون مادرش او را چنين تربيت كرده است.
پدر زحمت كشيده و فرزندش را تربيت اسلامى كرده و يك جوان مسلمان تحويل اجتماع داده، نمازخوان، خدمتگزار، جبهه رو و... اين جوان وقتى كه در خط مقدم
1) - عَنِ النَّبى (ص): مَنْ سَنَّ سُنَّة حَسَنَة عُمِلَ بِها مِنْ بَعْدِهِ كانَ لَهُ اَجْرَهُ و مِثْلَ اُجُورهِمْ مِنْ غَيرِان ينْتُقِصَ مِنْ اُجُورِهِمْ شِْئا وَ مَنْ سَنَّ سُنَّة سَيئَة عُمِلَ بها بَعْدُهُ كانَ عَلَيهِ وِزْرَهُ و مِثْلُ اَوْزارِهِمْ مِنْ غَيرِ ينْتَقَصَ مِنْ اَوْزارِهِم شَيئا (كنز العمال خبر 43079). شبيه متن روايت با تفاوتى در الفاظ از امام محمدباقر (ع) در كتاب بحارالانوار (ج 71، ص 258 و 257، باب 72) آمده است.
2) - عَنِ النَبى جِهادُ الْمَرْأة حُسْنُ التَّبَعُلِ بحارالانوار علامۀ مجلسى ره ج 18، ص 107، نقل از قصص الانبياء. و اين روايت از حضرت اميرالمؤمنين (ع) هم رسيده است. در بحارالانوار ج 10، ص 99، نقل از خصال صدوق ره.
جبهه مى جنگد خيلى ثواب دارد، به همين اندازه ثواب هم به پدر مى دهند، به مادر هم مى دهند. وقتى بچه نماز مى خواند به او ثواب مى دهند و به همين اندازه ثواب به پدر ومادرش هم مى دهند.
به عكس اگر مادرى در مقابل شوهر زبان دراز و بى حيا و تنبل بود، خوب خانه دارى نكرد، آنطور كه مى بايست شوهردارى نكرد، بچه دارى نكرد و يك دختر زبان دراز تحويل جامعه داد، وقتى كه دختر به خانۀ شوهر رفت و در مقابل شوهر زبان درازى كرد. گناه بسيار بزرگى به حسابش مى نويسند و به همان اندازه هم به حساب آن مادر مى نويسند كه او را بد تربيت كرده است.
اين روايت را استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب (ادام الله ظله) بارها براى ما مى خواندند و ما را نصيحت مى كردند و مى فرمودند: در روز قيامت دو طائفه اند كه زبانشان خيلى بزرگ و دراز است به اندازه اى كه روى زمين افتاده است و اهل محشر اين زبان را پايمال مى كنند. يك دسته افرادى هستند كه پشت سر مردم غيبت مى كنند و دسته دوم زنانى كه در مقابل شوهر بى حيا باشند، به شوهر برگردند و در برابر شوهرشان زبان درازى كنند، اينها هم زبانشان به قدرى دراز است كه در صف محشر پايمال مى شود ايشان اين روايت را از اين جهت براى ما مى خواندند كه غيبت نكنيد. زيرا در روز قيامت زبانتان پايمال مى شود.
حرفى كه اينجا هست اين است كه اگر مادر در تربيت اين دختر كوتاهى كرده و شوهردارى را يادش نداده باشد، يا عمل خودش در مقابل شوهر زبان درازى بوده و اين دختر از مادر ياد گرفته، خودش خانه دار نبوده، اين دختر هم حالا خانه دار نيست، اين دختر گناه مى كند و به جهنم مى رود و به همان اندازه گناه هم به مادرش مى دهند، ولو اينكه مادرش حالا زن خوبى باشد.
قرآن مى فرمايد: «فَاعْبُدُوا ما شِئْتُمْ مِنْ دُونِهِ قُلْ اِنَّ الخاسِرينَ الّذينَ خَسِروا اَنْفُسَهُمْ و اَهْليهِمْ يَوْمَ القِيامَةَ اَلا ذلِكَ هُوَ الخُسْرانُ المُبينُ (1)»
1) - سوره زمر، آيه 15 ترجمه: هر كه را مى خواهيد جز خدا بپرستيد (كه از غير خدا جز زيان نمى بينيد، اى رسول ما) بگو كه زيانكاران (ورشكستگان كه سرمايه خود را باخته اند) كسانى هستند كه خود و اهل بيت خود را در قيامت بخسران جاودان در افكنند اين همان زيان (و تباهى) است كه در قيامت بر همه آشكار است.
ورشكستۀ خيلى آشكار كسى است كه بخاطر اولاد بايد به جهنم برود و آن كسى است كه در تربيت اولاد كوتاهى كرده و وضعش طورى بوده كه بچه لاابالى شده است. يك پدر روزه خوار كه با بى حيائى در منزل و در مقابل بچه هايش روزه مى خورد و نماز نمى خواند، بچه اش روزه گير و نمازخوان نمى شود. بسيار خوب كسى كه نماز نمى خواند و روزه نمى گيرد و گناهش خيلى بزرگ است، در سر حد كفر است و گناه آن در نامه اعمالش نوشته مى شود، علاوه بر آن اگر پسر هم به تقليد از پدر يا بخاطر تربيت ناصحيح او، نماز نخواند، هم به حساب او گناه مى نويسند و هم به حساب پدر و آن وقت مى شود، گناه روى گناه.
«وَ كُلَّ شَيْيٍ اَحْصَيْناهُ في اِمامٍ مُبينِ » ما در لوح محفوظ خدا (يا قلب امام خليفه الله) آشكارا همه را به شماره آورده ايم در اينجا مى خواهد بگويد علاوه بر اينكه انسان يك نامه عمل دارد و همه اعمال او در آن ضبط مى شود، يك لوح محفوظى هم هست كه همه چيز در آن ثبت شده است.
امام مبين يعنى چه ؟
در قرآن شريف به چيزى كه واقعيتى دارد، گاهى اوقات به آن كتاب مبين مى گويد، مثل «وَ لا رَطْبٍ و لا يابِسٍ اِلاّ فِي كِتابٍ مُبينِ (1)»
اين كتاب مبين كه در سوره انعام آمده با اين امام مبين كه در سوره «يس» است، هيچ تفاوتى ندارد. اين «وَلا رطب و لا يابس» هم به قول ما طلبه ها عطف به توهم است، يعنى «جر» ش به اين دليل است كه قلبش «مجرور» بوده و از همسايگى مجرور، جر پيدا كرده است. معنايش اين است كه هيچ تر و خشكى نيست الا اين كه در كتاب آشكار موجود است.
همچنين در سوره نبا مى فرمايد: «كَلَّ شَيْيٍ اَحْصَيْناهُ كِتاباً(2)» (هر چيزى را ما در كتابى با حصاء و شماره رقم زديم) در بعضى آيات «ام الكتاب» مى گويد: «يَمْحُوالله ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ
اُمُّ الكِتابِ (1)» خداى تعالى هر چه را خواهد از احكام و يا حوادث عالم محو و هر چه را خواهد اثبات مى كند و اصل كتاب (آفرينش) نزد اوست.
اين ام الكتاب (مادر كتاب و اصل كتاب) همان امام مبين و كتاب مبين و كتاب است. در روايات مى خوانيم لوح محفوظ است(2). ما يك لوح محفوظ داريم و يك لوح اثبات. اما على كل حال اين عالم هستى و اين نظام اتم را لوح محفوظ مى گويند. پروردگار عالم نه فقط اين كره زمين را، كه اين عالم هستى را خلق كرد «وجعل قلم بما كان و بما يكون» با يك نظام اتمى اين عالم هستى موجود است. اين براى ماست كه گذشته و حال و آينده داريم، چون ما در زمانيم براى ما حال و آينده و گذشته وجود دارد. اما آنكس كه در مافوق زمان است ديگر حال و آينده و گذشته ندارد.
بطور مثال، در نظر بگيريد كه شما داخل ساختمانى نشسته ايد، عده اى در يك صف دارند از مقابل در، عبور مى كنند افرادى از برابر در، رد شده اند، اينها «گذشته» اند، يك عده هنوز نرسيده اند. اينها «آينده» اند و يك عده هم درست مقابل در قرار گرفته اند، اينها «حال» اند. ديد شما در اينجا محدود است، چون در برابر يك گذشته: يك آينده و يك حال قرار گرفته ايد، يعنى افرادى كه رفتند، افرادى كه نيامده اند، و افرادى كه جلوى در، مقابل شما هستند. اما اگر كسى روى پشت بام باشد، همه را مى بيند، ديگر برايش نه حال وجود دارد نه آينده و نه گذشته، همه شان را يك دفعه مى بيند، عالم هستى در مقابل عالم ربوبى آينده و گذشته و حال ندارد.
وَ ما اَمْرُنا اِلاّ واحِدَةٌ كَلمحٍ بِالْبَصَر (3)كارها يك امر است ولى شما حال و آينده و گذشته را خيال مى كنيد. اين عالم هستى را لوح محفوظ گويند. در بعضى از روايات «امام مبين» به «علم خدا» تفسير شده است. اين هم درست است، زيرا علم خدا به همه چيز بطور اتم و اكمل است و اصلاً طبق بيان گذشته براى علم او زمان هم مطرح
1) - سوره رعد، آيه 39.
2) - فى تفسير على بن ابراهيم «و كل شيى احصيناه فى امام مبين اى فى كتاب مبين و هو محكم» در تفسير على بن ابراهيم امام مبين را به كتاب مبين معنا فرموده است. (تفسير نورالثقلين / ج 4 / ص 379).
3) - سوره قمر، آيه 50 «و فرمان ما در عالم يكى است (و هيچ تبديل پذير نيست) و در سرعت به مانند چشم بهم زدنى انجام يابد.
نيست. عالم به ما كان و ما يكون و هو كائن است.
يك دسته از روايات مى فرمايد كه «امام مبين» قرآن است وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ اِلاّ فى كِتاب مُبين علم به عالم هستى در قرآن شريف نهفته است.
در آياتى از قرآن مجيد هم آمده است كه كتاب تشريع كپيه علم تكوين است و اين بيان را هم مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى (ره) دارد كه با توضيحاتى بيان كرده است. اما كسانى كه «امام مبين» و «كتاب مبين» و «ام الكتاب» را به قرآن معنى فرموده اند از اين گونه آيات استفاده برده اند كه: «وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الكِتابَ تِبياناً لِكُلِّ شَيْيٍ وَ هُديً وَ رَحْمَةً وَ بَشُرْي لِلْمُسلِمين»(1)جالب توجه اين كه خود اين روايات با صراحت مى فرمايند كه امام معصوم (ع) است كه هر چه در قرآن نهفته علم به آن دارد.(2)در بعضى از روايات مى گويد: مراد از امام مبين، اهلبيت (ع) است. منجمله در ذيل همين «امام مبين» دو سه روايت داريم كه از لحاظ سند هم خوب است. از جمله، على بن ابراهيم در تفسيرش، مرحوم صدوق (عليه الرحمه) در معانى الاخبار، مرحوم كلينى ثقة الاسلام شيخ بزرگوار ما، در كافى. كه اين سه از بزرگانند و از افتخارات شيعه و خدمات شايانى به عالم تشيع كرده اند. مخصوصاً شيخ صدوق و كلينى.
صدوق (عليه الرحمه) نقل مى كند: وقتى كه آيه شريفه «كُلّ شَيْيٍ اَحْصَيْناهُ في امامٍ مُبينِ » نازل شد، عمر و ابى بكر هر دو از پيامبراكرم (ص) سؤال كردند كه: امام مبين تورات است ؟ فرمود: لا گفتند: انجيل است ؟ فرمود: لا. در همين هنگام اميرالمؤمنين (ع) وارد شدند، پيامبر (ص) در حاليكه به آن حضرت اشاره مى كردند خطاب
1) - سوره نحل، آيه 89 «و ما (اى پيامبر) اين قرآن عظيم را بر تو فرستاديم تا حقيقت هر چيز را روشن كند و براى مسلمين هدايت و رحمت و بشارت باشد.
2) - عَنْ اُبى عَْبدالله (ع): وَ الله اِنّى لاَعْلَمُ كِتابَ الله مِنْ اَوَّلِِهِ اِلى اخِرهِ كَاَنَّهُ فى كَفّى فيهِ خَبَر السّماء و خَبَرُ الارضِ و خَبَرُ ما كانَ وَ خَبَرُ ما هُوَ كائنٌ قالَ الله عَزَّوجَلَّ فيهِ تِبْيانُ كُلِّ شِيى (اصول كافى ج 1، ص 229). امام ششم حضرت جعفرصادق (ع) فرمودند: به خدا قسم از اول تا آخر قرآن را آنچنان مى دانم كه گويى در كف دستم قرار دارد: در اوست خبر آسمان و زمين و خبر آنچه بوده و هست و خواهد آمد. خداى تعالى در قرآن فرمود: در آن بيان هر چيز «نهفته» است.
به ابوبكر و عمر فرمودند: «هُوَ هذاء» امام مبين در قرآن اين است(1).
نظير همين روايت را كلينى (عليه الرحمه) هم نقل مى كند و در روايت ديگر على بن ابراهيم نقل مى كند كه اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «وَ الله اَنَا اِمامٍ مبين» به خدا قسم آن امام مبين در قرآن منم.
هر سه روايت را علماى تفسير، نقل مى كنند(2)، اين ريشه قرآنى هم دارد كه مراد از
1) - عَنْ ابى جَعْفَر عَلَيهِ السَّلام عَن ابائهِ عَن الحُسين بن على عليهما السّلام قال: لَمّا نَزَلت: وَ كُّلَ شَيى احْصَيناهُ فِى اِمامٍ مُبينٍ سَئَلَ جَماعَة مِنَ الاَصْحابِ مِنْهُمْ اَبُوبُكْر و عُمَرَ النَّبى صلى الله عليه و آله و سلم هُوَ التَّوراة ؟ فَقالَ لا، فَسئَلوْا اَنّهُ الا نجيل ؟ فَقال لا. فَاَقْبلَ عَلى عَلَيه السَّلام فقال هُوَ هذا. اِنَّهُ الاِمامُ الَّذى اَحْصَى الله تباركَ و تعالى فيهِ عِلْمَ كُلِّ شَيى (معانى الاخبار مرحوم صدوق، ص 95، تفسير البرهان، در قسمت مقدمه ص 83، باب الالف، تأليف ابوالحسن الشريف، تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 379، تفسير البرهان از بحرانى، ج 4، ص 6). امام محمدباقر (ع) از پدران بزرگوارشان از امام حسين (ع) نقل فرمودند: وقتى كه آيه «و كل شيى احصيناه فى امام مبين» نازل شد، جماعتى از اصحاب از جمله ابوبكر و عمر از پيامبراكرم (ص) سؤال كردند آن تورات است (يعنى آن امام مبين كه همه چيز در اوست آيا تورات است) فرمودند: نه. گفتند: آيا انجيل است ؟ فرمودند: نه. در اين هنگام اميرالمؤمنين (ع) وارد شدند. پيامبراكرم (ص) فرمودند امام مبين اين بزرگوار است امامى كه خداى تعالى علم هر چيز را نزد او شماره كرده است.
2) - فى تَفْسُير عَلِى بنِ اِبْراهيم، وَ كُلَّ شَيى اَحْصَيناهُ فى اِمام مبينٍ ذَكَرَ ابنِ عَباسٍ عَنْ اَميرَ المؤمِنينَ صَلَواتُ الله عليه، اِنَهُ قال: اَنَا وَ الله امامٍ مَبينٍ اُبَينُ مِنَ الباطِلِ وَ رِثْتُهُ مِنْ رَسُولِ الله صَلّى الله عَلَيهِ وَ آلِهِ (تفسير قمى 548 - نورالثقلين / 379 / ج 4. تفسيرالبرهان ج 4 / ص 5) در تفسير على بن ابراهيم آمده درباره وكل شيى احصيناه فى امام مبين ابن عباس از حضرت اميرالمؤمنين كه درود خدا برايشان باد، نقل مى كند كه فرمودند: به خدا قسم امام مبين منم. حق را از باطل بيان مى كنم و اين را از پيامبراكرم (ص) به ارث برده ام. عمار ياسر گويد كه حضرت امير (ع) فرمودند يا عمار ما قَرَأتَ فى سُورَة يس وَ كُلَ شَى اَحْصَيناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ؟ فَقُلْتُ بَلى يا مَولاى قالَ : اَنَا ذلِكَ الاِمامٍ مُبينٍ (البرهان ج 4، ص 7) اى عمار: نخوانده اى در سوره يس «وكل شيى احصيناه فى امام مبين»؟ عرض كردم چرا آقاى من. فرمودند: آن امام مبين منم. عَنْ صالِحِ بْنِ سَهْل قالَ سَمِعْتُ اَبا عَبْدِالله عليه السلام يقُولُ : وَ كُلَ شَيى اَحْصَيناهُ فى اِمامٍ مُبينٍ قالَ فى اَميرَالمُؤمِنينَ (بحارالانوار ص 158، ج 24) صالح بن سهل روايت كرده از امام جعفرصادق شنيدم كه مى گفتند: و كل شيى احصيناه فى اماما مبين فرمود در اميرالمؤمنين (هر چيز شماره شده) هست.
كتاب مبين و امام مبين و ام الكتاب على (ع) است. يعنى در اصل همۀ ائمه هستند، لذا وقتى كه مى گوييم على (ع)، اين از باب مصداق است. زيرا چهارده معصوم از نظر فضائل هيچ تفاوتى با هم ندارند، و در روايات هم فراوان از پيامبراكرم (ص) و ائمه طاهرين (ع) به اين عنوان مى خوانيم:
«اولنا محمد (ص)، اوسطنا محمد (ص)، آخرنا محمد (ص)»
اين روايت معنايش اين است كه همۀ ائمه نور مبين هستند، همه يك نورند، همه فضائل در آنهاست هيچ تفاوتى ندارند، فقط اگر فضيلتى هست، فضيلت زمانى است(1). مثلاً پيامبراكرم (ص) از جهت اينكه واسطه فيض و عقل كل است تقدم بر همه دارد، يا حضرت على (ع) ابوالائمه (ع) است، يا حضرت زهرا (س) ام الائمه (ع) است. يا حضرت بقية الله (عج) براى طول غيبت و عباداتشان و براى اين خون جگرها است كه در زمان غيبت مى خورند. شبى كه قضيه موشك باران دزفول اتفاق افتاد، وقتى من خبر آن را از رسانه هاى گروهى شنيدم نتوانستم چيزى بخورم. با فرض اينكه مى دانيم آنهايى كه دو ساعت پس از نيمه شب با آن حال شهيد شده اند، به مقام عظيمى رفته اند، آنها زنده اند و ما مرده ايم. اما بالاخره انسان ناراحت مى شود ظلم هايى كه در سراسر جهان به مردم مى شود، براى امام زمان (عج) خيلى مشكل و رنج آور است و تحمل اين رنجها پاداش دارد.
«هُوَ الَّذي اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدي وَ دينِ الحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَي الّدينِ كُلِّهِ وَلَوْكَرِهَ المُشْرِكُون (2)»
1) - چنانچه در اصول كافى است كه محمدبن سلم گويد از امام صادق (ع) شنيدم مى فرمودند: اَلاَئِمَّة بِمَنْزَلَة رَسُولِ الله صلى الله عليه وآله اِلا اِنَّهُمْ لَيسوا بِاَنْبياءَ و... ائمه عليهم السلام همگى به منزله پيامبرخدا (ص) هستند مگر اين كه پيامبر نيستند و آن تعداد زنى كه نكاحشان بر حضرت جايز بود برايشان نيست، ولى هر آنچه پيامبر دارا بودند، دارند. بعد مرحوم علامه مجلسى در ذيل همين روايت فرموده اند ظاهر روايت دلالت مى كند كه ائمه عليهم السلام (در غير اين دو: پيامبرى و ازدواج) تمام خصايص پيامبر صلوات الله عليه را دارا هستند. (بحارالانوار ج 27، ص 50).
2) - سوره توبه، آيه 33. سوره صف، آيه 9. ترجمه: اوست خدايى كه رسولش (حضرت محمد (ص) را به هدايت خلق و (ابلاغ) دين حق فرستاد تا او را بر همۀ اديان عالم غالب گرداند هر چند مشركين (كفار) را خوشايند نباشد.
امام زمان (عج) اين فضيلت را دارند كه پرچم اسلام را بر جمعين اقطار دنيا به اهتزاز در خواهند آورد. اما فضيلت علمى، اجتماعى و انسانى چهارده معصوم (ع) تفاوتى با هم ندارد. استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب (ادام الله ظله) مى فرمودند: اگر اميرالمؤمنين (ع) بر پيامبراكرم (ص) تقدم زمانى داشتند آن حضرت پيامبر بودند و امامت براى پيامبر (ص) بود، چنانچه اگر امام زمان (عج) بجاى امام جواد (ع) از نظر تقدم زمانى بود امام جواد (ع) بود كه پرچم بدست مباركش روى كره زمين برافراشته مى شد. اگر امام حسن (ع) به جاى امام حسين (ع) بودند، قيام براى امام حسن (ع) بود. اگر امام حسين (ع) از نظر زمانى، به جاى امام حسن (ع) بودند صلح و نشستن در خانه و خون جگرخوردن براى امام حسين (ع) بود.
اين حرف بسيار عالى است، مثل خودشان دقت و لطافت دارد.
كلامُ المُلُوكِ مُلُوكُ الكَلام، جمله اى را كه ايشان مى فرمايد، مثل همين روايت است كه مى فرمايد:
«اولنا محمد، اوسطنا محمد، اخرنا محمد»
در روايات هم مى خوانيم كه راوى سؤال مى كند، آقا روايتى را من از امام صادق (ع) شنيده ام، اگر آن را به امام باقر (ع) نسبت دهم، اشكالى دارد؟ مى فرمايند چه فرقى مى كند.
لذا اينكه مى گوئيم «امام مبين» يعنى على (ع) اين از لحاظ مصداق است، امام مبين يعنى پيامبر (ص)، يعنى زهرا (س)، يعنى حضرت على (ع)، يعنى امام جواد (ع)، يعنى قلب عالم امكان، محور عالم وجود، واسطه بين وحى و شهود، حضرت ولى عصر (عج) و اين ريشه قرآنى هم دارد، قرآن مى فرمايد:
«وَ يَقُولُ الَّذينَ كَفَروُا لَسْتَ مُرْسلاً قُلْ كَفي بِالله شَهيداً بَيْني و بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمْ الكِتابِ (1)»
كفار به تو مى گويند پيامبر نيستى. بگو من، پيامبرم و دو شاهد هم دارم، يكى خداوند، يكى هم آنكه تمام علم كتاب پيش اوست (و آن ائمۀ معصومين عليهم السلام اند كه تمام علم پيامبر (ص) را به ارث برده اند)
قرآن «تِبْيانُ كُلّ شَيْي» است و اميرالمؤمنين (ع) «تِبْيان كُلِّ شَيْي»
1) - سوره رعد، آيه 43 ترجمه: كافران بر تو اعتراض كنند كه تو رسول خدا نيستى، بگو تنها گواه بين من و شما خدا است و كسى كه علم الكتاب نزد اوست.
(بيان كنندۀ هر چه هست) مى باشد. همان كه در بين ما شيعيان مشهور است، اين قرآن صامت و او قرآن ناطق است، اين تشريع و او تكوين است.
بنابراين رواياتى كه مى گويند: لوح محفوظ، علم خدا، اهلبيت (ع)، يعنى اميرالمؤمنين (ع)، يعنى قرآن، اينها امام مبين هستند، معنايش چنين مى شود كه تفاوت و تباينى با هم ندارند، همه شان يك چيزند وَ كُلّ شَيْيٍ احصُيناهُ في اِمامٍ مَبينٍ يعنى يك عالم هستى است، كه لوح محفوظ نام دارد و علم ربوبى به اوتعلق گرفته بلكه از نظر فلسفه، علم ربوبى، همان علم به فعلش است.
خلاصه بحث
«وَ كُلَّ شَيْيٍ اَحْصَيْناه في اِمامٍ مُبينٍ » بنابر دو، سه روايتى كه نقل كردم، امام مبين يعنى على (ع) در نتيجه از همين جا قرآن امامت را هم اثبات مى كند كه: هر چيزى را نزد امامى آشكار على (ع) شمارش كرده ايم.
قرآن كتاب فلسفه و منطق و عرفان و امثال آن كه براى ما طلبه ها باشد و خواسته باشد با صغرى وكبرى نتيجه بگيرد، نيست.
قرآن كتاب عقل و تدبر است، به اشاره مطلب را اثبات مى كند، چنانچه اگر در قسمتهاى گذشته به مطالب، توجه كرده باشيد، با اشاره اثبات نبوت كرد. اما وقتى اشاره اش واضح مى شود مطلب جلوۀ خاص خودش را پيدا مى كند.
ديديم كه با جملۀ «الحكيم» و «علي صراطمستقيم» و «تنزيل العزيز الرحيم» هم نبوت اثبات مى شود و هم خاتميت. اثبات امامت هم همينطور است.
عده اى مى پرسند چرا اسم على (ع) در قرآن نيست ؟ اين درست نيست، اسم على (ع) در قرآن هست، اما من و تو نمى دانيم، قرآن مگر كتاب الفبا است كه بيايد بگويد: اى مردم على (ع) امام است ؟ نه قرآن چنين مى گويد: «وَ كُلَّ شَيْيٍ اَحْصَيْناهُ في اِمامٍ مُبينٍ » على (ع) امام مبين است، كه الآن آيه شريفه اش را خواندم. در آيه ديگرى مى فرمايد:
«قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْديِ اِلَي الحَقِّ قُلِ اللهُ يَهْدي لِلْحَقِّ اَفَمَنْ يَهديِ اِلَي الحَقِّ اَحَقُّ اَنْيُتَّبَعَ اَمَّنْ لا يَهدِي اِلاّ اَنْ يُهْدي فَمالَكُمْ كَيْفَ
تَحْكُمُون (1)»
يعنى عقلت را بكار بينداز، آيا آن كسى كه علم «ما كانَ و ما يَكُونَ و ما هُوَ كائنٌ » دارد امام مبين است يا آن كسى كه اگر بخواهد هدايت شود يكى هادى لازم دارد. كدام امام است ؟ به قول اهل تسنن: خليفه دوم خود هفتاد بار گفته لَولا عَلِيُّ لَهَلَكُ عُمَر(2)اگرعلى نبود عمر هلاك شده بود آيا باز هم امام مسلمين روشن نيست ؟ خوب برادر عقلت را به كار بينداز و خودت امام را بشناس.
پيامبراكرم اثبات نبوت و امامت را بدين طريق مى كنند كه يك جالوت و يك طالوت بودند (مثل صدام و اسلام) اينها با هم رودررو شدند ولى بعضى نابخردان تحت فرماندهى طالوت حاضر به جنگ نشدند. پيامبراكرم (ص) يك فرمانده جوان اما كاردان و لايق به فرماندهى لشگر منصوب كرد، پيرمردها اعتراض كردند كه چرا بايد از ميان اين همه افراد يك جوان فرمانده لشگرباشد؟(3)سرلشگر بايد يك پولدار، يك اشرافى يا يك پيرمرد جاافتاده باشد، نه
1) - سوره يونس، آيه 35. ترجمه: بگو آيا هيچ يك از شركاء شما مشركان، كسى را به راه حق هدايت تواند كرد. بگو تنها خداست كه به راه حق (و طريق سعادت) هدايت مى كند. آيا آنكه خلق را به راه حق رهبرى مى كند سزاوار به پيروى است يا آنكه نمى كند؟ مگر آنكه خود به هدايت خدا هدايت شود. شما را چه شده و چگونه قضاوت مى كنيد؟
2) - در كتاب شبهاى پيشاور مرحوم سلطان الواعظين (از صفحه 412 تا 408) به مدارك اين گفتار اختصاص داده شده كه سى نفر از دانشمندان اهل سنت در كتب خود نقل كرده اند و چند نمونه از گفتار عمر را آورده اند: از جمله: گنجى شافعى در باب 57 - كفاية الطالب فى مناقب على بن ابيطالب گويد: اين مطلب كه «لَوْلا عَلِى لَهَلَكَ عمر» اگر على بن ابيطالب (ع) نبود عمر هلاك مى شد نزد اهل خبر ثابت است و جمع كثيرى از اهل تاريخ و سير آن را نقل نموده اند.
3) - حضرت نبى اكرم (ص) امر فرمودند: فرماندهى اسامه را پذيرا باشيد (انفذوا جيش اسامه مكرر تصريح به تثبيت فرماندهى اش فرمودند) ولى بعضى بى ايمانهاى متكبر كه حتى به فرامين رسول خدا هم بها نمى دادند (و در شدت نفاق بودند تا مردند) تبعيت نكردند و به بهانه هاى واهى به مدينه برگشتند حتى از حركت سپاه هم جلوگيرى كردند. اينجا بود كه پيامبر (ص) آنان را مورد لعن قرار داند و فرموند: لَعَنَ الله مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جِيشِ الاُسامَة خداوند لعنت كند هر كه را از سپاه اسامه (باز ماند و) تخلف كند. (از جمله منابع اهل سنت كه اين روايت را نقل كرده آند طبقات ابن سعد طبع ليدن ج 2 القسم الثانى ص 136 و ج 4 القسم الاول ص 46 و تهذيب ابن عسا كرج 2 ص 391. و كنزالعمال ج 5، ص 312).
يك جوان خام و بى تجربه و از طبقه كم درآمد جامعه، كه قرآن شريف در مقام پاسخگويى فرمايد:
«قالْ اِنَّ الله اصْطَفهُ عَلَيْكُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً في العِلْمِ والجِسْمِ وَ الله يُؤتي مَلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ الله واسِعٌ عَليمٌ (1)» او را به فرمانده لشگر قرار داديم زيرا دو صفت دارد، يكى علم: او علم دارد، كاردان است و مى داند چه بايد بكند. دوم تسلط بر نفس: او تسلط بر بعد مادى خويش دارد. شجاع است، هوى و هوس را كوبيده، نفس سركش را مهار كرده، صفات رذيله را از خود دور كرده و مسلط بر بعد مادى خويش است. به اين دليل او را فرمانده لشگر قرار داديم. خوب، گفتيم كه قرآن مطلب را به اشاره اثبات مى كند و مى گويد وقتى عقلت را به كار انداختى به قول ما طلبه ها ديگر القاء خصوصيت كن، بگو: امام بايد معصوم باشد، علم به ما كان و ما يكون و ما هو كائن داشته باشد. اين امام است، در هر زمان و هر كجا. اين هم مختص مى شود به دوازده امام (ع) براى اينكه اينها از نظر سنى و شيعه هم معصومند و هم علم به «ما كان» و با «ما يكون» و به «ما هو كائن» دارند.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
1) - سوره بقره، آيه 247. «رسول در جواب آنها گفت كه او از اين رو بدين مقام شايسته تر خواهد بود كه خداوندش برگزيده و در دانش و توانايى و قوت جسم (خوش اندامى) او را فزونى بخشيده و خدا ملك خود را به هر كسى خواهد بخشد كه او به حقيقت توانگر و دانا است»
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
رسم قرآن بر اين است كه وقتى مطلبى از معارف اسلامى را بيان مى فرمايد، مثالى هم بر آن مى زند، همان مطلب دقيق فلسفى را به صورت ديگرى مطرح مى كند و آنها را در قالب يك مثال يا يك داستان مى ريزد. اين كار قرآن از لحاظ كاربرد و نتيجه گيرى كار مفيدى است. اصولاً قرآن سير در تاريخ را لازم مى داند، لذا در آيات فراوانى به ما امر مى كند كه در تاريخ سير كنيد.
سير در تاريخ، بررسى احوال ديگران و استفاده از آن برداشتها، براى اصلاح خود و جامعه در زمان حال و آيندۀ بسيار مؤثر است. حتى اگر انسان گذشته خويش را بررسى كند و به كارهاى خود توجه نمايد، كه مثلاً در سال گذشته فلان كار را انجام دادم، آيا مفيد بود يا نه ؟ اگر كار مفيد بود، آن را ادامه دهم، اگر بيجا بود دست از آن بردارم؛ اين كار اگر چه ظاهراً سير و بررسى در گذشته است اما در حقيقت يك نوع عاقبت انديشى است و قرآن شريف در اين امر تأكيد دارد:
«قُلْ سيرُوا فِي الاَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ المُجْرِمينَ (1)»
«فَسيرُوا فِي الاَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقَبَةُ المُكَذِّبينَ (2)»
مقدارى در تاريخ سير كن. احوال گذشتگان را بررسى نما، ببين كار مجرم و كاذب به كجا مى كشد. اين محتوا در الفاظ مختلفه اى در قرآن ريخته شده و ما را امر به سير در تاريخ مى كند. مى بينيد كه خود قرآن شريف هم توجه به اعمال پيشينيان فرموده و نظرها را به عواقب اعمال ناشايست بزه كاران جلب مى كند و اين خود راهى بسيار مفيد براى انسان سازى است.
لازم است به اين نكته هم توجه شود كه قرآن كريم تنها به نقل تاريخ اكتفا ننموده و با كمى دقت مى توان ملاحظه نمود كه در كنار آن بحثى اخلاقى و سازنده و يا اعتقادى و بيداركننده و... مطرح فرموده است. مثلاً چنانچه قبلاً عرض شد سورۀ «والشمس» كه از سورۀ منحصر به فرد قرآن است بعد از ده قسم و پانزده تأكيد مى فرمايد: قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَكيها وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّيها تنها آنكه خودسازى كرد رستگار شد و بدبخت كسى كه رذائل اخلاقى بر او حاكم باشد.
آدم لجوج، خودمحور، خود فكر و خودپسند نمى تواند سعادتمند شود. زيرا فكرش خودپسندى است. اگر موعظه هم بكند براى خودنمايى است و ضمن آنكه يك ساعت از خودش تعريف مى كند، كارى را هم كه انجام مى دهد براى نماياندن خودش است. اين آدم خودپسند نمى تواند خلوص داشته باشد. لذا در روايات هم مى خوانيم انسانى كه خلوص ندارد، اگر به جبهه هم برود و كشته شود، بهشتى نيست(1).
در روايات مى خوانيم كه روز قيامت كسى را در صف محشر مى آورند و از او مى پرسند چه كاره بودى ؟ مى گويد مبارز و مجاهد بودم، به جبهه رفتم، مقاتله كردم، كشتم، تا در راه خدا كشته شدم. به او خطاب مى شود كه بله، به جبهه رفتى، مقاتله كردى، كشتى و كشته هم شدى، اما اينكه گفتى براى خدا كشته شدم و اين چنين به ديگران نماياندى چنين نيست، و او در اينجا درمانده مى شود، آنجا «يَوْمَ تُبْلَي السَّرائر(2)» است، گير مى كند. در اين موقع خطاب مى شود كه او را به جهنم بياندازيد.
1) - عَنِ النَّبِى (ص): كَمْ مِمَّنْ اَصابَهُ السِّلاحُ لَيسَ بِشَهيدٍ وَ لا حَميدٍ، وَ كُمْ مِمَّنْ قَدْماتَ عَلى فِراشهِ حَتْفَ اَنْفِهِ عَندَالله صِدَيقٌ شَهيدٌ چه بسا كسى كه با اسلحه كشته مى شود و شهيد و پسنديده (نزد خدا) نيست و چه بسا كسى كه در رختخواب بميرد ولى نزد خداوند صديق شهيد باشد (كنزالعمال خ 11200).
2) - روز آشكار شدن اسرار
اما آنكه خودسازى كرد و فقط براى رضاى خدا و حراست از كيان اسلام به جبهه رفت، شهيد است، با آن مقامات عاليه كه قابل توصيف نيست جز اين كه از لسان و زبان معصوم (عليهم السلام) باز گوئيم.
در اين روايات مى خوانيم وقتى شهيد به روى زمين بيفتد، اولين قطره خونى كه از او بريزد، دو حورالعين مى آيند و سرش را به دامن مى گيرند. گلى از بهشت برايش مى آورند تا ببويد، به او وعده بهشت مى دهند، جايش را هم نشانش مى دهند و سپس او را برمى دارند و مى برند(1).
روايتى هم به خصوص براى ما طلبه ها هست، كه در روز قيامت كسى را به صف محشر مى آورند و از او مى پرسند چه كاره بودى ؟ مى گويد: هفتاد سال قال الباقر و قال الصادق گفتم، براى دين خدا كار كردم و دين حق را ترويج كردم. جواب مى شنود: بله، هفتاد سال قال الباقر و قال الصادق گفتى، منبر هم رفتى، ترويج دين هم كردى، درس هم گفتى، همه اينها درست است، اما اينها همه براى خودنمايى بد، براى اين بود كه به تو بگويند بارك الله عجب عالم وارسته اى، چقدر براى ترويج دين زحمت مى كشد. بعد خطاب مى شود كه اين را هم به رو در آتش جهنم بيندازيد. پس متوجه باشيم كه اخلاص در همه اعمال، شرط صحت آن عمل است(2).
1) - در روايتى طولانى حضرت امام رضا (ع) از پدرانشان (عليهم السلام) نقل فرمودند كه: حضرت اميرالمؤمنين خطبه مى خواندند و مردم را ترغيب به جهاد مى فرمودند. جوانى، از فضل مجاهدين فى سبيل الله سؤال كرد. حضرت فرمود در غزوه ذات السلاسل در كنار پيامبر صلوات الله عليه بودم كه همين سؤال شما را از حضرت كردم فرمودند: وقتى مجاهد فى سبيل الله آمادۀ جنگ مى شود خداوند به ملائكه مباهات مى كند تا وقتى كه اسبش به زمين مى افتد هنوز به زمين نرسيده كه خداوند حورالعينى را كه زوجه اوست نزدش مى فرستد كه او را بشارت داده و از آنچه خدا برايش آماده كرده خبر مى دهد بشارت باد بر تو به چيزى كه چشم نديده و گوش نشنيده و به قلب بشرى خطور نكرده (بحارالانوار، از صحيفة الرضا (ع)، صفحۀ 12، جلد 100، روايت 27).
2) - پيامبراكرم (ص) فرمودند: اى مردم كسى كه خداى متعال را ملاقات كند و شهادت به لااله الاالله دهد با اخلاص بدون اين كه چيز ديگرى را با او مخلوط كند به بهشت مى رود. حضرت امير (ع) از جا برخاستند و عرض كردند با رسول الله پدر و مادرم فدايتان چگونه خالص گويد و چيزى را به او مخلوط نكند، تفسير بفرماييد تا شناخت پيدا كنيم. پيامبر (ص) فرمودند: حرص بر دنيا و جمع كردن مال دنيا از راه غيرحلال و راضى بودن به آن و اقوامى كه گفتارشان چون خوبان است و بگونۀ جباران عمل مى كنند. پس كسيكه خدا را ملاقات كند و چيزى از اين خصلتها در او نباشد و بگويد لااله الا الله براى اوست بهشت و اگر دنيا را گرفت و آخرت را ترك كرد آتش براى اوست. (بحارالانوار ج 76، ص 360، از ثواب الاعمال صدوق).
وقتى يك انسان خودمحور و خودپسند شد، خواه ناخواه دانسته و فهميده حق را زير پا مى گذارد، همين لجاجتش او را به جهنم مى برد، لذا قرآن بعد از يازده قسم مى فرمايد «قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها» آن وقت براى روشن شدن علت و براى اينكه اين مطلب قابل دقت عرفانى را جا بيندازد به سير تاريخ مى پردازد، براى اين جمله يك شاهد تاريخى مى آورد و اين يك «سوره» مى شود، سوره اى كه اگر ما از يك سال تا ده سال در آن فكر كنيم به همين نسبت بيشتر از آن استفاده مى بريم و آن داستان قوم ثمود است.
قوم ثمود پيامبرى به نام حضرت صالح (ع) داشتند. حضرت صالح يك نبى تبليغى بوده، يعنى تبليغ دين پيامبر ديگرى مى كرده است. اين پيامبر خدا خيلى صدمه كشيد و خون جگر خورد. هر چه مى گفت مسخره اش مى كردند و هر چه كرد نتوانست اينها را به راه راست هدايت كن. بنابر آنچه قرآن نقل مى كند، سرانجام به وى گفتند: آقاى صالح، اگر تو يك شتر و بچه اش را از اين كوه بيرون بياورى ما به تو ايمان خواهيم آورد.
در اينجا لازم مى دانم به مناسبت از جوانان عزيز تقاضايى بكنم. عزيزان من مواظب باشيد از «حلم خدا» گول نخوريد. به قول يكى از مراجع تقليد «خدا حليم و بردبار است، اما بسيار سختگير» حلم خدا خيلى است و خيلى با انسان كنار مى آيد، اما موقع حساب كشيدن خيلى سختگير است. همانطور كه حلم خداوند زياد است، غضبش هم عظيم است. لذا هميشه بايد هر دو را در نظر داشته باشيم. مبادا از حلم خدا سوءاستفاده كنيم واز غضبش غافل بمانيم.
«لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ و يَحْيي مَن حَيَّ عَنْ بَيَّنَةٍ وَ اِنَّ الله لَسَميعٌ عَليمٌ (1)»
به حضرت صالح خطاب شد كه پيشنهادشان را بپذير و معجزه را برايشان آشكار
1) - سورۀ انفال، آيه 42.
كن. مردم جمع شدند، ناگهان قسمتى از كوه شكاف برداشت و يك شتر با بچه اش از كوه بيرون آمد. معجزه هم همين است، يعنى كارى كه غير از خدا كسى قادر به انجام آن نيست. اما مگر قبول كردند؟ نه! «كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْويها» قبول نكردند، ايمان هم نياورند. مى گويد: تكذيبش كردند و قبول ننمودند. مى دانيد چرا؟ «بطغويها» براى اينكه طغيانگرى، لجاجت و عصبيت بر اينها حاكم بود. نه تنها نپذيرفتند، مى خواستند شتر را هم بكشند كه حضرت صالح (ع) به آنها هشدار داد. آدم پاك چنين است، دلش براى دشمن هم مى سوزد. براى كسانى هم كه دارند سنگش مى زنند دل مى سوزاند و نصحيتشان مى كند. فرق بين آدم پاك وناپاك همين است. آدم ناپاك، پاك را مى كشد، ذره ذره اش مى كند. انسان والايى مثل امام حسين (ع) را آن طور مى كشد، اما آدم پاك براى همين ها كه سنگش مى زنند و پسرش را مى كشند، گريه مى كند. گريه هايى كه امام حسين (ع) در روز عاشورا كرده، همه اش به همين خاطر بوده است. گريه مى كرد از اينكه اين آدم بايد به جايى برسد كه جز خدا نبيند، كارش بدينجا رسيده است كه آمده حسين (ع) را بكشد. وقتى مى ديد نصحيت هايش در آنها هيچ اثر ندارد، خيلى ناراحت مى شد و دلش براى آنها مى سوخت. مخصوصاً وقتى مى ديد، لجاجت و عصبيت بقدرى كور و كر و گنگشان كرده كه نمى گذارد حتى جذابيت كلام امام حسين (ع) اثر كند.
حضرت صالح دلش براى آنها مى سوخت، لذا به آنها اخطار كرد و گفت: مرا نپذيريد حرفى است، ولى اگر با خدا مبارزه كنيد و اين شتر را پى كنيد، هلاك خواهيد شد. اما مگر شنيدند؟ نه. «اِذِا نبَعَثَ اَشْقيها» در ميانشان يك شقى را و كسى كه از همه لجاجت و ديوانگيش بيشتر بود، پيدا كردند. به او گفتند برو اين شتر و بچه اش را پى كن. حضرت صالح گفته بود كه بگذاريد اين شتر در بيابان بچرد، چشمه اى هست، مى رود آب مى خورد و علفى هم است كه مى چرد. چه كارى با شما دارد؟ ولش كنيد.
«فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ الله ناقَةَ اللهِ وسُقيها» رفتند و شتر را پى كردند و غضب خداوند متلاطم شد. يعنى حجت خداوند تمام شد. وقتى كه اين شتر را پى كردند، «فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبَّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّيها» گناهشان به علاوۀ غضب الهى، آنها را گرفت. اين چنين نتيجه داد كه وقتى صبح شد، اصلاً اثرى از آن شهر نبود. بلايى كه بر آنها نازل شد، صيحه بود، آتش بود، يا زلزله، هر چه بود آنجا را به گونه اى زير و رو
كرده بود كه قرآن مى گويد اصلاً شهر با خاك يكسان شد. بعد مى فرمايد: «وَ لا يَخافُ عُقّبها» همۀ بدبختى ها بدين دليل بود كه اينها عاقبت انديش نبودند. فكر نمى كردند كه دارند چه كارى انجام مى دهند.
آدم متكبر، لجوج، حسود و كينه توز، مخصوصاً اگر جوان باشد و جنون جوانى و نپختگى هم به آنها اضافه شود، ديگر فكر عاقبتش را نمى كند. صفت رذيله آدم ناپاك، مثل سيل كه همه چيز را مى برد، ناگهان او را از جا مى كند و از بين مى برد. صفات رذيله آن چنان فكر و عقل انسان را مهار ميكنند كه نمى تواند فكر كند و به عاقبت كار بينديشد و گرنه اگر آدم فكر كند و عاقبت انديش باشد، چنين نخواهد شد. شما را به خدا آيا مى توان اين عمل حضرت صالح پيامبر (ع) را جادو دانست، در حالى كه جادو نمى تواند بيش از يك يا دو ساعت دوام يابد ولى اين شتر زمانى طولانى حيات داشت.
فكر كنيد اينها چطور توجيه مى كردند؟ توجيهش فقط همين است. «جنگ با خدا» آدم لجوج با خدا جنگ دارد، آدم ناپاك نه تنها با پيامبر بلكه با خدا هم جنگ دارد. لذا قرآن شريف مى فرمايد: من شفا هستم، اما نه براى ظالم، نه براى آدم ناپاك. نه تنها براى آنها شفا نيستم، بلكه دردم.
«وَنُنَّزِلُ مِن القُرانِ ما هُوَ شِفاءٌ و رَحمَةٌ لِلْمُؤمِنينَ وَ لا يَزيدُ الظّالِمينَ اِلاّ خَساراً (1)»
مثل گلابى و سيب كه خيلى خوب است و مفيد، اما براى كسى كه مرض زخم معده دارد مضر است. قرآن نور است، اما براى دل پاك به قول شاعر:
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست *** در باغ لاله رويد و در شوره زار خس
اگر آيات خدا بر دل پاك ببارد، او را آدم مى كند، اما دل ناپاك آيات را توجيه كرده و به همين وسيله جهنمى مى شود.
قرآن مى فرمايد:
«هُوَ الَّذي اَنزَلَ عَلَيْكَ الكِتابَ مِنْهُ اياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ اُمُّ الكِتابِ وَ اُخَرُ مَتَشابِهاتٌ فَاَمَّا الّذينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيغٌٌ فَيَتَبِّعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الفِتنَه وَ ابتِغاءَ تَأويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأويلَهُ اِلاّ اللهُ و الرّاسِخُونَ فِي العِلْمِ يَقُولُونَ
1) - سورۀ اسراء، آيه 82.
امَنّابِهِ كُلُّ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَكَّرُ اِلاّ اُولُوالاَلباب (1)»
آنكه دلش ناپاك است همين متشابهات قرآن را مى گيرد و فتنه درست مى كند، از همين متشابهات قرآن فكرش را به قرآن و روايات اهل بيت (ع) تحميل مى كند.
تعجب نكنيد، اگر قدرى در خودمان فرو رويم، در مى بيايم كه چطور مى شود قوم ثمود شتر را ببينند كه از كوه بيرون آمد، اما باز هم لجاجت كنند و همان شتر را پى كنند. اين بخاطر صفت رذيله اى بود كه داشتند. همۀ ما هم صفت رذيله داريم. خيال نكنيد كه ما صفت رذيله نداريم. همه مان كم و بيش داريم و براى پاك شدن، خون جگرها لازم است. به قول استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب (ادام الله ظله) بيست سال خون جگر مى خواهد تا انسان بتواند يك صفت رذيله را ريشه كن كند.
اگر خودمان در خودمان فرو برويم مى فهميم كه معناى پى كردن شتر يعنى چه ؟ خدا نكند آدم غضب كند و لجاجتش گل كند، موقع افطار روزه ماه مبارك رمضان است، هفده هجده ساعت براى خدا گرسنه و تشنه بوده است اما اگر چاى را پنج دقيقه ديرتر آوردند يك وقت دادش بلند مى شود و چنانچه بد زبان هم باشد، هر چه زبانش بيايد مى گويد. نه تنها به همسرش كم كم بالاتر هم مى رود. چرا؟ زيرا پاك نيست، حلم ندارد، غضب دارد. اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد: مواظب باش كه غضب نكنى. زيرا اول غضب ديوانگى و آخرش پشيمانى است(2)
تندى نوعى ديوانگى است، چون صاحبش پشيمان ميشود، اگر پشيمان نشود ديوانگيش محكم تر است.
.خيلى از ماها غضب مى كنيم، غيبت مى كنيم، تهمت مى زنيم، بعد هم مى گوئيم چه خوب شد، چه عالى كوبيدمش هيچ چيز برايش نگذاشتم.
باز هم خطابم به شما جوانهاى انقلابى است، شما عزيزان! خودمانيم ديگر، اگر بنا باشد همه مان روى فكر خودمان كسى را بكوبيم، آن وقت روى فكر خودمان غيبت مى كنيم و غيبت كردن را واجب مى دانيم. شايعه اختراع مى كنيم، بر چسب مى زنيم و
1) - سوره آل عمران، آيه 7.
2) - عَنْ عَلَِ (ع): اِياكَ وَ الغَضَبِ فَاَؤَّلُهُ جُنُونٌ و آخِرُهُ نَدَمٌ (غررالحكم و دررالكلم) در روايتى ديگر حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرموده اند: اَلْحِدَّة ضَرْبٌ مِنَ الجُنُون لِاَنَّ صاحِبَها ينْدَمْ فِاَنْ لَمْ ينْدَمْ فَجُنُونٌهُ مُسْتَحْكَمٌ (بحارالانوار، ج 73، ص 266 و نهج البلاغه حكم 255).
بعد از حلقوم دوستان انقلابى اين شايعه را پخش مى كنيم. شخصيت كسى را مى كوبيم و سپس دور هم مى نشينيم و مى گوييم به به چه خوب شد، دلم را خنك كرد. قرآن مى گويد: آه چه بد شد، پدر خود و انقلاب و انقلابها را در آوردى. اما تو مى گويى چه عالى شد! چرا؟ زيرا هنوز خود را نساخته اى وخيال مى كنى فقط قوم ثمود است كه خود ساخته نيست. نه، قوم شعيب هم همينطور بودند، قوم موسى (ع) و عيسى (ع) هم همينطور. درامت پيامبراكرم (ص) با آن جذابيت هم، چنين افراد خودرو و هرزه و ناپاك دلانى بودند كه آن جذابيت الهى حضرت در دل ناپاكشان جا نمى گرفت اما در مقابل، كسانى هم بودند كه دلى پاك داشتند و تحت همين جذابيت متأثر مى شدند. مثلاً عربى خدمت حضرت مى آمد، دو سه آيه از قرآن بيشتر نشنيده بود كه ايمان مى آورد و از اين قبيل افراد زياد بودند. كسى بود كه از او پرسيدند: برادر عرب چند تا خدا مى پرستى ؟ گفت: يازده تا. گفتند آخر حيف نيست كه انسان يك بيگانه اى آنهم مانند چوب خرما را براى خدا شريك قرار دهد؟ همين چند كلمه اثر كرد و همانجا گفت: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ الله» يكى هم مثل عمروعاص است، وقتى مسلمين در برابر اذيت و آزار قريش مجبور شدند به حبشه مهاجرت كنند، پادشاه حبشه جلسه اى براى اينها تربيت داد. به جعفر برادر اميرالمؤمنين (ع) گفت: پيامبر شما چه مى گويد؟ جواب داد: او ادعاى نبوت دارد، او پيامبر است واين هم معجزه اش، گوش كنيد و آن وقت شروع به خواندن سوره «مريم» كرد، بيست و پنج آيه كه خواند، جذابيت قرآن، پادشاه حبشه را جذب كرد و از شوق مثل باران گريست(1). اما
1) - اولين هجرتى كه براى مسلمين رخ داد. اين بود كه در ماه رجب سال پنجم از مبعث رسول الله (ص) به امر آن حضرت 82 نفر از مسلمين (غير از زنان و بچه ها) به رهبرى حضرت جعفرطيار، برادر اميرالمؤمنين (ع) به سوى حبشه حركت كردند. وقتى قريش از هجرت مسلمين مطلع شدند عمروعاص را با هدايايى به سوى پادشاه حبشه فرستادند كه مبادا مسلمين را پناه دهد و تحت تأثير مسلمانان قرار گيرد. وقتى عمروعاص به دربار حبشه رسيد گفت: پادشاها! اين گروه، مخالفت دين ما مى كند و معبودهاى ما را بد مى گويند و اينك به سوى شما آمده اند، آنهارا برگردانيد، نجاشى هم مى كنند و معبودهاى ما را بد مى گويند و اينك به سوى شما آمده اند، آنها را برگردانيد، نجاشى هم حضرت جعفر را براى پاسخگويى خواست. ايشان فرمود: از اينها بپرس آيا ما بندۀ اينها هستيم ؟ عمروعاص گفت: نه، بلكه آزاديد. جعفر گفت: از آنها بپرسيد آيا از ما طلبى دارند تا ادا كنيم ؟ گفت: نه. جعفر پرسيد: آيا خونى بنا حق از آنها ريخته ايم كه بخواهند خون خويش را طلب كنند. گفت: خير. فرمود: پس از ما چه مى خواهيد؟ آزارمان داديد و از وطن بيرونمان كرديد. اى پادشاه! خداوند پيامبرى را در بين ما برانگيخت كه ما را امر فرمود بت ها را دور اندازيم و براى بت ها قربانى نكنيم و امر به نماز و زكوة و عدل و احسان و مراعات حق خويشان كرد و از بدى ها و زشتى ها و گناهان ما را بر حذر داشت. نجاشى گفت: حضرت عيسى (ع) را هم خداوند به همين امور برانگيخت. بگوئيد ببينم، آيا از آنچه بر پيامبرتان نازل شده چيزى حفظ هستى ؟ جعفر فرمود: بلى و سورۀ مريم را تلاوت فرمود تا به اين آيه شريفه رسيد وَ هُزّى اِلَيكِ بِجِذْعِ النَّخْلَة تُساقِطُ عَلَيكِ رُطباً جَنياً (آيه 25 سوره مريم) نجاشى سخت گريست و گفت: هذا و الله هوالحق به خدا قسم حق همين است عمروعاص گفت: اين مخالف ما است او را به ما برگردان. نجاشى ناراحت شد و با دست بسر عمرو كوبيد و گفت ساكت باش اگر بهايشان حرف زشتى بزنى من مى دانم و تو. سپس رو به اطرافيان كرد و گفت هديه اش را برگردانيد!! و دستور داد از مسلمين پذيرايى و نگهدارى شود. و به جعفربن ابيطالب گفت شما ايمن هستيد و عمروعاص بازگشت. وقتى مهاجرين با هفتاد نفر ديگر از حبشه بازگشتند و خدمت پيامبراكرم رسيدند، آن حضرت تمام سوره يس را تلاوت فرمود و از جذبه آن كلام الهى هم گريستند و سپس ايمان آوردند. در مراجعت به حبشه آنچه ديده بودند براى نجاشى نقل كردند و او هم مسلمان شد. مجمع آلبيان، ج 3، ص 233-234، بحارالانوار ج 18، ص 410-416).
عمروعاص بيست سال نمى دانم، كمتر يا بيشتر با پيامبراكرم (ص) است، تمام قرآن را مى شنود، از شنيدن آيات قرآن لذت هم مى برد، مى داند كه قرآن، كار كسى غير از پيامبر خدا نمى تواند باشد، شايد هم چون ابوجهل بعد از نيمه شب دور از چشم رفقايش مى آمده تا قرآن را گوش كند، اما همين آدم بعد از پيامبراكرم (ص) با همدستى معاويه، نقشه مى ريزد تا اسلام را نابود كند. مثل ابوجهل كه براى شنيدن آيات قرآن، شبها مخفيانه پشت ديوار خانۀ پيامبر مى آمد و صبح كه مى شد، بچه ها را
وادار مى كرد تا به سوى حضرتش سنگ پرتاب كنند(1). اما عكس العمل پيامبر (ص) اين است كه به كوه «حرا» مى رود، چرا به آنجا مى رود و در آنجا چه مى كند؟ حضرت خديجه (س) مى گويد: وقتى آن حضرت را پس از سنگ باران مى ديدم، متوجه مى شدم آن موقع هم دل پاك حضرتش، به حال امت مى طپد و با حال گريه مناجات مى كند.
«اَللهُمّ اهْدِ قَوْميِ فَاِنّهُمْ لايَعْلَمُونَ » آنها سنگ مى زنند و او دعا مى كند و مى گويد: خدا از آنها درگذر. دلم مى خواهد كه سعادتمند شوند، هدايتشان كن، دلم مى خواهد دلشان رام شود، دلشان را رام كن. اين تفاوت دل پاك و ناپاك است(2).
بحث ما اين است كه قرآن دل پيامبر را تسلى مى دهد كه اى رسول خدا بدان همۀ اينها مسلمان نمى شوند، خود را براى اينها به زحمت نيانداز، زحمت نكش، بارت سنگين است، به اندازه اى كه در توانت هست و مى توانى اين بار سنگين را به منزل برسان. اما
1) - عمروبن شمر قال: سَئَلْتُ جَعْفَربنَمحمَّد (ع). اِنّى اَؤُمُّ قَومى فَاَجْهَرُ بِسم الله الرحمن الرحيم قال: نَعَم حَقٌ فَاَجْهِرْ بِهِ قَدْ جَهَر بِها رَسُولُ الله (ص) ثُمَّ قالَ : اِنَّ رَسُولَ الله (ص) كانَ مِنْ اَحْسَنِ النّاسِ صَوْتاً بِالقُرآن، فَاِذا قامَ مِنَ اللّيل يصَلّى جاءَ اَبُوجَهلِ وَ المُشرِكُونَ يستَمِعُون قَرائَتَهُ فاِذا قالَ : بسم الله الرحمن الرحيم وَضَعُوا اَصابِعَهُمْ فى اذانِهِم و هَرَبُوا فَاِذا فَرَغ مِنْ ذلِكَ جاؤُوا فَاسْتَمِعُوا عمروبن شمر گويد: از حضرت امام صادق (ع) پرسيدم: من امام جماعت هستم و بسم الله را بلند مى گويم. فرمودند: بله حق اين است كه بلند بگويى. حضرت رسول الله صلوات الله عليه، بسم الله را بلند مى خواندند. سپس فرمودند: صوت پيامبراكرم (ص) از همۀ مردم بهتر بود وقتى شب هنگام براى نماز بلند مى شدند ابوجهل و مشركين مى آمدند كه قرائت حضرت را گوش كنند. وقتى بسم الله الرحمن الرحيم مى گفتند دستها را در گوش مى گذاشتند وقتى بسم الله تمام مى شد باز هم به صوت او گوش مى دادند. ابى جهل مى گفت: محمد (ص) دو مرتبه نام پروردگارش را مى برد چون او را دوست دارد. (تفسير فرات ص 85 بحارالانوار ج 18، ص 238).
2) - در كتاب المنتفى فى مولود المصطفى آمده است كه: سال ششم بعثت آيۀ «فَاصْدَعْ بِما تُؤمَرْ و اَعْرِضْ عَنِ المُشرِكينَ » نازل شد حضرت رسول اكرم (ص) از جا برخاستند. ايام مصادف با موسم حج بود، برفراز كوه صفا قرار گرفتند و فرياد زدند: اى مردم! من رسول پروردگار عالميانم. مردم با چشمانى خشم آلود به حضرت مى نگريستند. سه بار حضرت اين ندا را دادند سپس از كوه پايين آمده بر فراز مروه رفتند و دست در گوش نهاده با فريادى بلند سه مرتبه: اى مردم من رسول الله هستم. باز مردم با چشمانى آتشين به حضرت مى نگرند. ابى جهل سنگى بسوى آن بزرگوار پرتاب كرد كه بين دو چشم حضرت را شكست. به دنبال او مشركين حضرت را سنگباران كردند حضرت به كوهى گريختند و مشركين در طلب ايشان به جستجو برخاستند. شخصى خدمت اميرالمؤمنين (ع) آمد كه يا على! محمد را كشتند، حضرت على (ع) خديجه (س) را مطلع كردند و هر دو به دنبال حضرت راه افتادند، حضرت رسول الله، نفسى لَكَ الفِداءُ فى اَى وادٍ اَنْتَ مُلقى جانم فدايت در كدام محل افتاده اى و... در اين هنگام عده اى ملائك بر حضرت نازل شده و مى گويند: شما امر بفرما ما همه را نابود مى كنيم. فقال رسول الله: قد اُمرتم بطاعتى ؟ آيا مأمور هستيد اطاعتم كنيد؟ گفتند بله. فَرَفَعَ رأسَه الى السّماءِ و نادى: اِنّى لَمْ اُبْعَثْ عَذاباً، اِنّما بُعِْثِتْ رَحمَة لِلْعالَمينَ ، دَعُونى و قُومى فَاِنَّهُمْ لا يعلمون حضرت سر به سوى آسمان بلند كردند و عرض كردند: من براى عذاب برانگيخته نشده ام. فقط برگزيده شده ام كه رحمت براى عالميان باشم. مرا با قومم واگذاريد آنان «جاهلند» و نمى دانند (بحارالانوار، ج 18، ص 242-243).
اگر بخواهى همۀ اينها مسلمان شوند، نمى شود. «اِنّا جَعَلنا في اَعْناقِهِمْ اَغْلالاً فَهِيَ اِلَي الاَذقان فَهُمْ مُقْمَحُون» روح اينها مغلوب صفات رذيله است.
قرآن در اينجا مى خواهد مثل آنجا كه يازده قسم خورد و بعد گفت: «قد افلح من زكيها وقد خاب من دسيها» اينجا همچنين كند، مى خواهد بگويد: بايد دل پاك شود و گرنه دل ناپاك، مستراح مى شود، باران هم در آن ببارد بوى گندش بلند مى شود و در نهايت، ابى جهل و ابى سفيان مى گردد. بدين جهت قضيۀ انطاكيه را جلو مى آورد.
وَ اضْرِبْ لَهُم مَثَلاً اَصْحَبَ القَرْيَةِ إِذْجَآءَهَا المُرْسَلُونَ (13)«اى رسول براى اين مردم حال اين قريه (انطاكيه) را مثال بزن، كه رسولان حق براى هدايت آنها آمدند»
قضيه انطاكيه
بنابر آنچه از قرآن و روايات اهل بيت (ع) فهميده مى شود حضرت عيسى (ع) كه تعداد زيادى مبلغ داشت سه نبى تبليغى را به انطاكيه فرستاد. دو نفر از مبلغين در ابتداى ورود به طور آشكار، كار خودرا آغاز كردند و گفتند: دست از شرك برداريد و دين ما را بپذيرد.
آنها معجزه هم داشتند، معجزه شان هم خيلى عالى بود، همان معجزه هايى كه حضرت عيسى (ع) داشت، اينها هم داشتند. كور را شفا مى دادند، آن هم كور مادرزاد را. پيسى را شفا مى دادند، مرض برص را هم كه آن زمان بى درمان بود شفا مى دادند، مرده را زنده مى كردند، او را از قبر بيرون مى آوردند و با او حرف مى زدند و بر مى گرداندند. اين معجزه هاى حضرت عيسى (ع) است كه خداوند در چند جاى قرآن نقل مى كند. اين دو نفر هم در بين مردم مى آمدند و يك شورش انقلابى مى كردند، اما مردم نه تنها اين دو نفر را نپذيرفتند بلكه آنها را زندانى كردند و كم كم سروصدا خوابيد.
إِذْ أَرْسَلنَآ إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ فَكَذَّبُوهُمَا فَعَرَّزْنَا بِثَالِثٍ فَقَالُوا إِنّا إِلَيْكُم مُّرْسَلُونَ (14)«نخست دو تن از رسولان را فرستاديم، چون تكذيبشان كردند، باز رسول سومى را
براى مدد و نصرت مأمور كرديم تا همه گفتند ما (از جانب خدا) به رسالت (براى هدايت) شما آمده ايم.
اما سومى كه آمد به قول امروزيها تبليغ را از راه مبارزۀ زيرزمينى شروع كرد، كم كم در دربار نفوذ كرد، بعد از مدتى به پادشاه گفت: شنيده ام دو نفر به اينجا آمده بودند و چيزهايى مى گفته اند بلندشو برويم و ببينيم اينها چه مى گويند؟ سپس به هر طريق بود او را راضى كرد تا با آنها ملاقات كند. پادشاه را به معبدى كه حالا به صورت زندان آن دو نفر در آمده بود، برد. آن دو نفر را آوردند، با اشاره به آنها فهمانيد كه نبايد اظهار آشنايى بكنند. سپس شروع به حرف زدن با ايشان كرد. از آنها پرسيد: شما چكاره ايد؟ گفتند: ما دو نفر براى تبليغ دين خدا آمده ايم. از طرف حضرت عيسى (ع) مأموريت داريم كه مردم را به خداپرستى دعوت كنيم. و بعد مقدارى از قوانين مهم حضرت عيسى (ع) را نقل كردند. گفت: بسيار خوب اين ادعاى شما است، دليلتان چيست ؟ گفتند: دليل ما كارهاى خارق العاده اى است كه انجام مى دهيم. كور مادرزاد را شفا مى دهيم، برص و پيسى را شقا مى دهيم، مرده را زنده مى كنيم و...
آن مرد رو كرد به پادشاه گفت: اگر حرف اينها درست باشد و حقيقتاً بتوانند اين كارهايى را كه مى گويند انجام دهند، ديگر معنى ندارد كه حرفشان را قبول نكنيم، ولى اول بايد امتحان كنيم. ببينيم آيا مى توانيد اين كار را انجام دهند، يا فقط ادعاست. دستور داد كورى را آوردند، شفايش دادند، يك پيسى را آوردند معالجه اش كردند، بعد براى اينكه قدرى دل پادشاه را بدست بياورد، گفت: خوب است دختر خودت را هم كه مرده است زنده كنيم، دختر او را هم زنده كردند. پادشاه با ديدن اين معجزات ايمان آورد ولى كم كم بادمجان دور قاب چينها، حسودها، لجوج ها، توطئه گرها بنا كردند به نقشه كشيدن و طرح توطئه. شهر را به هم ريختند و آشوبى بر پا شد. بالاخره پادشاه هم كه ايمان آورده بود، تحت نفوذ آنها قرار گرفت و برگشت.
رياستش نگذاشت كه دلش پاك بماند پس از مدتى گفتگو قرار شد اين دو نفر محاكمه شوند. مردم جمع شدند و محاكمه شروع شد. سؤالهاى گوناگونى مطرح شد كه به هر كدام پاسخ مناسبى دادند. مأموران شاه وقتى مى ديدند با دليل و برهان حريف آنها نيستند، راه ديگرى انتخاب كردند. گفتند: ما مثل شما، شما مثل ما، چرا همه بايد از شما دو نفر پيروى كنيم، شما دو نفر تابع ما باشيد و عقيدۀ ما را بپذيريد.
قَالُوا مَآ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُنَا وَ مَآ أَنزَلَ الرَّحْمَنُ مِن شَيْ ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إلاَّ تَكذِبُونَ (15)«(اهل قريه به رسولان حق) گفتند شما جز اينكه مثل ما مردم بشرى هستيد، مقام ديگرى نداريد و هرگز خداى رحمان شما را به رسالت نفرستاده است و جز اينكه شما مردم دروغگويى هستيد، هيچ در كار نيست»
مى بينيد كه اين حرف ظاهراً حرف خوبى است، مثل جمله اى كه خوارج نهروان در مقابل اميرالمؤمنين (ع) مى گفتند: «لا حُكْمُ اِلاّ لِلّه»، حكم و قانون مخصوص خداست(1). ولى حضرت مى فرمودند: «كَلِمَة حَقٍّ يرادُ بِهَا الباطِل» كلمۀ حقى است كه بوسيلۀ آن اراده باطل شده است. حق مى گويند ولى به واسطۀ حق مى خواهند حق را پايمال كنند.
اطرافيان اين پادشاه هم حرفشان خوب و مردم پسند بود، اما آن دو نفر جواب داشتند:
قَالُواْ رَبُّنَا يَعْلَمُ إِنَّآ اِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ (16)«رسولان، باز گفتند خدا مى داند كه محققاً ما فرستاده او به سوى شما هستيم.»
مى گفتند، فرق ما و شما اين است كه ما مى توانيم كور مادرزاد را بينا و مرده را زنده كنيم اما شما نمى توانيد. پس معلوم مى شود كه ما از طرف خدا هستيم. چون ما هيچ كاره ايم و همۀ كارها در دست اوست، ما سفير اوييم. ما از شما اجر و مزد و رياست نمى خواهيم.
1) - بعد از جريان حكميت كه خوارج در صفين بر اميرمؤمنان (ع) تحميل كردند و از حضرت جدا شدند، شعارشان اين شده كه لا حُكْمُ اِلاّ لِلّه و تحت اين عنوان چه ظلمها به مسلمين روا داشتند. جنگ صفين كه نزديك به پيروزى مسلمين در حال خاتمه بود با عقايد واهى و دور از عقل به ضرر مسلمين و پيروزى دشمن اسلام يعنى معاوين به پايان رسانيدند و خود خونهايى بنا حق ريختند تا حضرت امير (ع) در جنگ نهروان فتنه آنان را برچيدند ولى صد حيف كه چند نفرى از خوارج از ميدان كارزار گريختند. از جمله ابن ملجم مرادى است كه اسلام را به شهادت اميرالمؤمنين (ع) براى هميشه داغدار كرد. (نقل به معنى از كتاب وقعۀ صفين نصربن مزاحم متوفاى 212 ه -. ق، ص 512، جزء 8).
وَ ما عَلَيْنَآ إِلَّا البَلَغُ المُبِينُ (17)«و بر ما جز آنكه واضح ابلاغ رسالت كنيم هيچ تكليفى نيست»
ما فقط مى گوييم كه مأموريت داريم شما را به خداپرستى دعوت كنيم، اين است فرق ما و شما. خوب در مقابل اين حرف محكم و استدلال قوى چه جوابى مى شود داد؟ اگر هيچ جوابى هم نداشته باشند، مى شود با هوچى گرى درستش كرد.
قالُواْ إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ لَئِن لّمْ تَنتَهُواْ لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَ لَيَمَسّنّكُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ (18)«باز منكران گفتند كه اى داعيان رسالت ما وجود شما را به فال بد مى دانيم اگر از اين دعوى دست برنداريد، البته سنگسارتان خواهيم كرد و از ما به شما رنج و شكنجه سخت خواهد رسيد»
جمعيت، فرياد مى زنند، احساساتى مى شوند، يكى مى گويد: اگر دست از حرفهايتان برنداريد، سنگسارتان مى كنيم. آن ديگرى مى گويد: اصلاً وجود شما شوم است، از موقعى كه شما به شهر ما آمده ايد، بركت از شهر ما رفته است. غوغا به راه انداخته ايد. اعصاب مردم را ناراحت كرده ايد و آرامش شهر را بهم زده ايد. شما را بايد سنگسار كرد، قدمتان شوم است، شما را بايد از شهر بيرون كرد. آن يكى يك جمله مزخرف ديگر گفت. چهارمى يك چيز ديگر و همه بهم ريختند.
قَالُواْ طَئِرُكُم مَّعَكُمْ أَئِن ذُكِّرْتُم بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ (19)«رسولان گفتند (اى مردم نادان) آن فال بد كه مى گوئيد، اگر بفهميد و متذكر شويد (آن جهلى است كه) با خود شماست، (چنين نيست) بلكه شما مردمى مسرف هستيد (و هوسران، كه مى خواهيد تابع قانون حق نشده و در شهوترانى آزاد باشيد)»
در اين ميان «حبيب نجار» پيدا شد، يك نفر كه ايمان آورده بود.
وَ جآءَ مِنْ أَقْصَا المَدينَةِ رَجُلٌ يَسْعَي قالَ يَقَوْمِ اتَّبِعُوا المُرْسَلينَ (20)«(و در اين گفتگوها بودند كه) مردى شتابان از دورترين نقاط شهر (كه اسمش
حبيب بود) فرا رسيد و گفت: اى مردم (از من بشنويد) و رسولان خدا را پيروى كنيد»
اين پيرمرد دوان دوان جلو آمد و هنگامى رسيد كه نزديك بود آن سه نفر را سنگسار كنند و بكشند. خود را به وسط جمعيت رساند و به آنها گفت: مردم! حرف اينها كه حسابى است و ضررى به كسى نمى زند. (از نظر دليل و برهان هم كه بسيار قوى هستند، داعيه اى هم كه ندارند، از شما پول و رياست و... هم نمى خواهند. غرض هم كه ندارند كه بگوئيم غرض ورزى مى كنند. پس از اين فرستادگان خدا تبعيت كنيد.
اتَّبِعُوا مَن لَّا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُم مُّهْتَدُونَ (21)«دنباله روى كنيد كسانى را كه از شما مزد نمى خواهند و خود هدايت شده اند» سپس در ميان جمعيت فرياد زد: خدايا من به تو و پيامبرانت ايمان دارم. خدايا فطرت من مى گويد خدا يكى است. فطرت من مى گويد پرستيدن بت درست نيست. من دلايل اين برادران را پذيرفتم و به تو و پيامبرانت ايمان آوردم.
وَ مَالِيَ لَآأَعبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (22)«و چرا بايد خداى آفرينندۀ خود را نپرستم در صورتى كه بازگشت شما (و همۀ خلايق) به سوى اوست»
ءَ أَتَخِذُ مِنْ دُونِهِ ءَ اِلهَةً إِن يُرِدْنِ الرَّحْمَنُ بِضُرٍّ لَّاتُغْنِ عَنِّي شَفَعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا يُنقِذُونِ (23)«آيا من به جاى آن خداى آفريننده، خدايانى را معبود خود گيرم كه اگر او بخواهد به من رنج و زيانى رسد، شفاعت آن خدايان از من هيچ دفع زيان نكرده و نجاتم نتوانند داد»
اِنّيِ إِذاً لَّفِي ضَلَلٍ مُّبِينٍ (24)«در اين صورت پيداست كه من بسيار زيانكار خواهم بود»
إِنِّي ءَ امَنتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونَ (25)«پس بشنويد از من (اى رسولان و گواه باشيد كه) كه به خداى (فرستنده) شما ايمان آوردم»
مى دانيد جمعيت جواب او را چه دادند؟ بر سرش ريختند و با چوب و لگد و سنگ آنقدر كتكش زدند كه نزديك بود بميرد. قرآن مى فرمايد نزديك مرگ شد.
قِيلَ ادْخُلِ الجَنَّةَ قالَ يَلَيْتَ قَوْمِي يعْلَمُونَ (26)«به او (حبيب نجار، در روز قيامت) گفته شود بيا داخل بهشت شو، گويد اى كاش ملت من هم از اين نعمت بزرگ آگاه بودند»
وقتى به او خطاب مى شود كه به بهشت برو، فكر مى كنيد اين پيرمرد چه مى كند و چه مى گويد: «يا لَيْتَ قومي يَعلَمُونَ » اى كاش اين مقام مرا، اين منزلت مرا و اين بهشت مرا، اين مردمى كه سنگم زدند، و زير لگد مرا له كردند، مى ديدند و اى كاش مى ديدند كه من به چه مقامى رسيده ام، آن وقت همه ايمان مى آوردند و در بهشت از نعمتهاى خداوند استفاده مى بردند.
از اين داستان نتيجه مى گيريم كه اگر دل پاك شد «حبيب نجار» مى شود، زير لگد و چوب ديگران له مى شود، اما باز هم دلش براى قومش مى سوزد و مي گويدك «يا لَيْتَ قَوْمي يَعْلَمُونَ » اى كاش اينها مقام را مى ديدند، شايد مى پذيرفتند و مسلمان مى شدند.
بِمَا غَفَرَلِي رَبِّى وَ جَعَلَنِي مِنَ المُكْرِمينَ (27)«(و مى ديدند) كه خدا چگونه در حق من مغفرت (و رحمت) فرمود و مرا مورد لطف و كرم قرار داد»
اما اگر دل ناپاك شد، قوم انطاكيه مى شود. مى بينند كه كور مادرزاد را بينا مى كنند، مى گويند بايد سنگسارشان كنيم. مى بينند كه انواع بيماريهاى لاعلاج را شفا دادند، مى گويند، وجودتان شوم است، اصلاً از وقتى به شهر ما آمده ايد گرفتارى و ناراحتى ما بيشتر شده است و باعث بى بركتى كار ما شده ايد.
بايد به اينها گفته مى شد: «طائِركُمْ مَعَكُمْ » اين از بدبختى خودتان است، اصلاً براى ما «طيره» معنى ندارد، قدم شوم مفهومى ندارد، فال بد بى معناست و از نظر اسلام همۀ اينها غلط است. قرآن مرتب در جاهاى فراوانى مى فرمايد: مردم پيامبران را به فال بد مى گرفتند و مى گفتند: كه شما شوميد، «قالوا» آنها هم جواب مى دادند «طائِرُكُمْ مَعَكُمْ » مى گفتند: فال بد همان نيات شما و كارهاى بد شماست، عدم توكل شما به خداوند، كار شما را بى بركت مى كند.
وقتى به خداوند توكل نداشتى همه چيز برايت شوم است. وقتى معجزه اى را به چشم ديدى و آن را انكار كردى، همين فال بد مى شود و برايت بد مى آورد. وقتى گناه كردى دست و پاپيچت مى شود «طائرُكُمْ مَعَكُمْ » آن پادشاه هم با چشم خود مى بيند كه دخترش زنده شد، مى فهمد كه اينكار جز از پيامبر ساخته نيست و مى داند كه دعوتش حق است، اما مگر مى شود دست از رياست برداشت ؟ فرعون هم خدا را مى شناخت و خوب هم مى فهميد. قرآن مى فرمايد: وقتى كه فرعون را غرق كرديم آنجا شروع به خدا خدا كردن نمود و فرياد زد: خدايا غلط كردم. به جبرئيل خطاب شد جوابش را بده. جبرئيل يك مشت لجن برداشت و بر دهانش زد. يعنى حالا ديگر دير شده، آن وقتى كه بايد خدا بگويى، نگفتى، حالا هم كه فايده اى برايت ندارد.
توصيه به عزيزان
انشاءالله از اين بحث نتيجۀ خوبى گرفته باشيم، مخصوصاً جوانهاى عزيز، شما جوانانى كه دلتان پاك است، كدورتها كمتر در دلتان رخنه كرده است. استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب (ادام الله ظله) بارها ما را نصيحت مى كردند و مى فرمودند: تا جوانيد خود را بسازيد، زيرا هر روزى كه از عمر شما مى گذرد، پاكسازى و خودسازى شما مشكل تر مى شود.
شما جوانيد، پاكيد، بيائيد اين صفات رذيله را يكى پس از ديگرى ريشه كن كنيم، فضايل انسانى را جايگزين آنها نمائيم، يك انسان معتدل و يك انسان كامل باشيم.
اگر اين چنين شد براى خود و جامعه تان بسيار مفيد است. براى انقلابتان مفيد است، براى خانواده تان موجب سرافرازى است و حتى تشكيل خانواده با داشتن صفات خوب سراسر نشاط است و مبارك خواهد بود. به عكس اگر مواظبت نكنيد، اگر غفلت
داشته باشيد، دردهاى بى درمان معنوى، يعنى صفات رذيله مثل سرطان است كه اگر اولش توجه شود قابل علاج است، اما وقتى كه سرطان خون، تمام خون را فراگرفت، سرطان استخوان، تمام استخوان را فرا گرفت آن وقت ديگر به او «اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون» مى گويند. آن وقتى كه عصبيت سراسر وجودش را گرفت، ابى جهل مى شود، ديگر نمى شود درستش كرد، خيلى مشكل است. تقاضا دارم از همه و همه مخصوصاً جوانها كه سخت مواظب باشند اين امر واجب است، لازم است. توصيه مى كنم آن را دست كم نگيريد، صفات رذيله را كوچك نشماريد، به اين امر خيلى اهميت دهيد و با صفات رذيله مبارزه كنيد.
سعى كنيد صفات خوب را جايگزين آن نمائيد و تا مى توانيد كارهاى خوب انجام دهيد، آن هم با نيت خالص و براى خدا، اين بهترين راه كسب صفات خوب و محو صفات رذيله است و انشاءالله در همه حال خداوند ما را يارى فرمايد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
در بحثهاى گذشته از قرآن نتيجه گرفتيم كه: افعال ما، گفتار ما، بلكه افكار ما از دل ما سرچشمه مى گيرد. اگر دل پاك و سالم باشد، معمولا ًفكر ما، گفتار ما و كردار ما پاك است، نيك است و سالم است، اما اگر دل ناپاك شد، صفت رذيله اى در آن رسوخ كرد و بر آن حاكم شد معمولاً فكر ما، گفتار ما و كردار ما، از آن صفت رذيله سرچشمه مى گيرد و ناپاك مى شود. لذا قرآن مدعى است كه من آمده ام «دل» بسازم. بعثت همۀ انبيا و نازل شدن همۀ كتابها و من جمله قرآن براى پاك سازى بشر آمده است، زيرا اگر سرچشمه درست شود، معمولاً آب گل آلود نيست و اگر هم گل آلود شد، موقت است و قابل جبران. اين مطلب را در توضيح آيات اول سوره اثبات كرديم و در بحث قبل متذكر شديم. چون رسم قرآن بر اين است كه بعد از گفتن مطلب مثالى و داستانى هم مى آورد تا گفته اش جا بيفتد و به قول ما طلبه ها اوقع در نفس شود، قضيه انطاكيه را پيش كشيده است، كه به طور خلاصه آن را از نظر قرآن و روايات نقل كردم. همانطور كه روايات و تاريخ مى گويد از خود قرآن مى توانيم نكات دقيق و لطيفى را كه درون مثال نهفته است بيرون بياوريم و انشاءالله اين كار را خواهيم كرد.
بررسى دقيق تر آيات:
حالا بهتر است اين مثال را از روى قرآن بخوانيم و آيات را يكى يكى ترجمه كنيم. «واضرب لهم مثلا اصحاب القرية» اينجا «ال» قريه «ال» عهد است يعنى اى
پيامبر براى اينها مثال بزن مردم انطاكيه را «اِذجاءَها المُرْسَلُون» وقتى كه پيامبرهايى براى آنها فرستاديم كه بنا شد سه پيامبر به آنجا بروند. «اِذْ اَرْسَلنا اِلَيهِمُ اثْنَينِ فَكَذَّبُوهُما» وقتى كه ابتدا دو نفر از آنها را فرستاديم، آنها را تكذيب كردند.
اين دو پيامبر وقتى كه آمدند، تبليغشان علنى بود، اگر چه همانطور كه قرآن مى خواهد، اين تبليغ با موعظه، با استدلال با خوش زبانى و با معجزه همراه بود، اما بر فرض اينكه با معجزه بود، كور مادرزاد را شفا دادند، برص را شفا دادند، مرض پيسى را شفا دادند، مرده را زنده كردند، اما پذيرفته نشد «فَكَذَّبُوهُما» آنها را تكذيب كردند. «فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا اِنّا اِلَيْكُم مُرْسَلُونَ » عزت در اينجا همان معناى سومى است كه قبلاً اشاره شده به معناى كسى كه مقهور نيست و غالب است و صاحب قدرت يعنى به آن دو پيامبر قدرت داديم به واسطه پيامبر سوم.
براى مجاب كردن افراد سه راه وجود دارد، كه هر سه راه در اين مثال آمده است قرآن مى فرمايد:
«اُدْعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ و المَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَ جادِلهُمْ بِالَّتي هِيَ اَحسَنُ اِنَّ رَبَكَ هُوَ اَعْلَمَ بِمَن ضَلَّ عَنْ سَبيلهِ وَ هُوَ اَعلَمُ بِالمُهْتَدينَ (1)»
با كسى كه مباحثه مى كنى براى مجاب كردن او از اين راه اقدام كن. اول موعظه و نصيحت كن، بلكه به راه بيايد و اگر اين كار نتيجه اى نداد، از راه استدلال و برهان وارد شو، البته اگر بپذيرد، چون همۀ افراد مثل هم نيستند، گاهى افراد استدلالى و برهانى اند و با برهان بايد با اينها جلو آمد گاهى به عكس، آدم هاى لجوجى هستند با آدمهاى لجوج، برهان و استدلال نتيجه و كارآئى ندارد و مجادله بهترين راه مقابله با اينهاست، يعنى حرف خودشان را گرفتن و با همان حرف آنها را مجاب كردن. مجادله گاهى حقى را ناحق كردن است كه گناهش خيلى بزرگ است و اصطلاحاً آن را
1) - سوره نحل، آيه 125 «(اى رسول ما) خلق را به حكمت و موعظۀ نيكو و برهان، به راه خدا دعوت كن و با بهترين طريق مناظره كن كه البته خدا (عاقبت حال) كسى كه از راه او گمراه شده و آنكه هدايت يافته بهتر مى داند.
«مراء و جدال» مى گويند. شهيد دوم (ره) كه افتخار عالم تشيع است، در آخر كتاب اخلاقى خود «منية المريد» روايتى نقل مى كند به اين مضمون كه گناه مراء و جدال در حد كفر است(1).
يعنى من بخواهم حرف خود را به كرسى بنشانم با فرض اينكه مى دانم ناحق است. اگر من بخواهم ناحقى را حق كنم از هر راهى كه ممكن شود. به اين مراء و جدال گويند كه گناهش خيلى بزرگ است.
مجادله اى هم داريم كه نيكوست و آن اين است كه ما مى خواهيم حقى را اثبات كنيم، از چه راهى وارد مى شويم، ار راه برهان وارد بحث نمى شويم، بلكه اول با طرف مقابل مماشات كرده و كوتاه مى آئيم. يعنى اجازه صحبت كردن به طرف مقابل مى دهيم و گاه همراه با سؤالاتى از او اقرارهايى مى گيريم، سپس اينها را كنار هم گذاشته به او نشان مى دهيم كه ببين تناقض گويى مى كنى. به اين روش مجادله گويند.
همين طورى كه از تاريخ و روايات معنى كردم، پيامبر سومى با مماشات پيش آمد، آن دو نفر اولى با برهان پيش آمدند، يعنى آمدند و قاطع و انقلابى گفتند ما رسوليم، دست از شرك برداريد، زنده باد خدا! مرده باد بت! دليل پيامبرى ما هم زنده كردن
1) - امام حسن عسكرى سلام الله عليه روايتى را بيان فرموده اند از صحبت حضرت امام صادق (ع) درباره بحث و مباحثه كه قسمتى از آن چنين است: فَهذا الجِدالُ بِالَّتى هِى اَحسَنُ لِانَّ فيها قَطعُ الكافرينَ و اِزالهُ شُبَههم وَ امّا الجدالُ بِغَيرِ التّى هىَ اََحسَن بِان تججدَ حقَّاً لا يمكنكَ اَنْ تُفَرِّقُ بَينَهُ و بَينَ باطِلٍ مَنْ تُجادِلُهُ ، وَ اِنِّما تَدْفَعُهُ عَنْ باطِلِه بان تحجَدَ الحَقَّ فَهذا هُوَ المُحرَّمُ لِاَنَّكَ مِثلُهُ : حَجَدَ هُوَ حَقاً وَ حجدتَ اَنتَ حَقاً اخَرَ (بحارالانوار، ج 73، ص 404). بعد از اين بحث مفصلى حضرت فرموده اند درباره «جدال بالتى هى احسن» كه پيامبر صلوات الله عليه داشته اند، مى فرمايند: اين نوع جدال خوب است چرا كه عذر كافر را قطع مى كند و رفع شبهه او مينمايد و اما جدالى كه احسن نباشد، يعنى انكار حقى كنى (تا حقى را اثبات نمايى) در حالى كه نمى توانى فرقى بين آن حق و باطلى كه شخص مجادل در نظر دارد بگذارى و فقط اين را بكار بندى تا باطل او را دفع كنى و خود حقى را منكر شوى اين حرام است چون تو هم مثل او «منكر» هستى او حقى را انكار كرده و تو هم حقى ديگر را. از اين نكته بدست مى آيد كه «هدف وسيله را توجيه مى كند» غلط است ما نمى توانيم براى اثبات حقى انكار حقى ديگر كنيم و براى تصحيح غلطى مرتكب غلطى ديگر شويم.
مرده است و كارهاى خارق عادت ديگر...
آنها را گرفتند و زندانى كردند، «فعززنا بثالث» سومى آمد ديد كه از راه حكمت و استدلال نمى شود با اين مردم جلو آمد، چون عقلشان سرپوش دارد و لجوج هستند، لذا از راه مماشات جلو آمد، مدتى در بين آنها باقى ماند و كم كم توانست در دربار نفوذ پيدا كند و جاى پايى براى خود باز نمايد و بالاخره پادشاه را پيش آن دو رسول آورد و همان كارى را كه آنها انجام داده بودند يعنى معجزه را آورد و توانست فى الجمله نتيجه بگيرد، اما بادمجان دور قاب چينها، حسودها و لجوج ها ريختند و صحنه را بهم زدند. حالا ديگر بايد از راه «جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ اَحْسَنْ » وارد شد «فَقالُوا اِنّا اِلَيْكُمْ مُرْسَلُون» هر سه اينها گفتند ما پيامبريم «قالُوا ما اَنْتُمْ اِلا بَشَرٌ مِثْلُنا» اين آيه در قرآن بسيار تكرار شده است، بخصوص موقعى كه پيامبران با مردم برخورد مى كردند. مردم مى گفتند براى چه شما بر ما حكومت كنيد؟ شما هم بشرى مثل ما هستيد. البته ريشه اين عكس آلعمل تكبر است و اين صفت نمى گذارد انسان فكر كند كه فرق پيامبر و او خيلى زياد است، گرچه هر دوى آنها انسانند، گرسنه مى شوند، مى خورند، مى نوشند، مى آشامند، استراحت مى كنند، مى خوابند و...
اما به پيامبر خطاب مى شود كه «قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُم يُوحي اِلَيِّ (1)»
وقتى كه آدم، خودخواه و متكبر باشد، ديگر امتياز طرف مقابل را نمى بيند. وقتى امتياز طرف مقابل را نديد، مى گويد، من مثل تو، تو مثل من، چرا تو پيامبر باشى و من نباشم. اين موضوع در قرآن بسيار تكرار شده است. يك نكته ديگر هم در اينجا بكار رفته است كه اگر كسى متكبر و خودپسند شد، ديگر امتياز طرف مقابل را نمى بيند و نمى تواند ببيند ولو امتياز بسيار عالى باشد. مى گويد من مثل او، او مثل من، چرا من از او پيروى كنم ؟ چرا حكومت بايد مال او باشد و مال من نباشد؟ چرا او پيامبر باشد و من نباشم «قالُوا ما اَنْتُم اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما اَنزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْيٍ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ تُكذِّبُون» گفتند: شما از طرف خداوند نيامده ايد. شما آدمهاى دروغ گويى هستيد.
علت چنين كارى اين است كه آدم متكبر و خودخواه وقتى ديد در مقابل استدلال قوى طرف ديگر جوابى ندارد با بر چسب زدن هاى ناروا وارد صحنه مى شود. وقتى
1) - سوره فصلت، آيه 6 ترجمه: بگو (اى رسول ما) من بشرى مثل شمايم الا اينكه به من وحى مى شود.
نمى توانستند در مقابل پيامبراكرم (ص) قد علم كنند مى نشستند و مى گفتند چه شايعه اى درست كنيم و پخش كنيم تا مردم بپسندند و بتوانيم شخصيت او را بكوبيم. اينجا هم شايعه است، يعنى وقتى كه ديدند نمى توانند در برابر معجزه قد علم كنند گفتند شما هم بشرى مثل ما هستيد، از طرف خدا نيامده ايد و آدمهاى دروغگويى بيش نيستند.
بعد مى فرمايد: «قالُوا رَبُّنا يعلم انّا اِلَيْكُمْ لَمُرسلُونَ » كه اين نوعى التماس است. معمولاً بزرگان و مخصوصاً انبياء و بخصوص پيامبر ما و ائمۀ اطهار عليهم السلام در برابر حق خيلى التماس مى كردند. اينها در برابر هيچ كس و هيچ چيز سر فرود نمى آوردند، اما براى اينكه بتوانند يك مسلمان بسازند و او را در مقابل حق متواضع كنند، تا آنجا كه ممكن بود به التماس مى افتادند.
بسيار مناسب است كه دربارۀ اين موضوع بيشتر توضيح بدهيم، اما از آنجا كه مى خواهيم بحث تفسيرى ما زودتر به نتيجه برسد، لذا با مختصر اشاره به بعضى از اين موارد از آن مى گذريم.
پيامبرها، مخصوصاً پيامبراكرم (ص) و ائمۀ اطهار (عليهم السلام) در مقابل كفار حتى در مقابل لجوج ها، و كسانى كه به آنها سنگ مى زدند، التماس مى كردند. نه براى اينكه آنها را نزنند. بلكه براى بازگرداندنشان به راه سعادت.
امام حسين (ع) در روز عاشورا دو سه بار گريه كرد. اگر كتابهاى مقتل را مطالعه كنيد. مى بينيد كه امام حسين (ع) هر چه به هدف نزديكتر مى شد خوشحال تر و برافروخته تر مى گرديد. در مقاتل مى خوانيم همان وقتى كه در قتلگاه روى زمين افتاده بود، مثل دامادى كه به حجله رفته باشد، برافروخته بود و به شوق نزديكتر شدن به هدف، از سراسر وجودش نور ساطع بود(1). اما همين امام حسين (ع) وقتى به بن بست مى رسيد اين معنى به قول ما وقتى است كه تير كسى به هدف نمى خورد، يعنى
1) - قال على بن الحسين (ع)، لما اشته الامر بالحسين بن على بن ابيطالب (ع) و كان الحسين (ع) و بعض من معه من خصائصه تشرق الوانهم و تهدا جوارحهم، و تسكن نفوسهم (معانى الاخبار، صدوق ره، ص 288).
كارش را انجام مى دهد اما نتيجه اى را كه مى خواهد نمى گيرد گريه مى كرد. قبلاً هم اشاره كردم وقتى سنگ به پيشانيش زدند گريه كرد، براى على اكبر گريه كرد و مخصوصاً براى على اصغر. زيرا خوب مى شد از راه گوش و چشم مردم را مسخر كرد و مسخر هم كرد، بطورى كه انقلابى در لشگر به راه انداخت اما نگذاشتند كه نتيجه بگيرد. اين گريه كردن همان التماس است.
حالا برگرديم به اصل موضوع آنها گفتند شما آدمهاى دروغگويى هستيد و اينها جواب دادند نه بخدا ما پيامبريم. اين قسم به «خدا» در حالى بود كه مى دانستند آنها نه خدا را قبول دارند و نه معجزه را. اينگونه قسم خوردن در زبان خود ما نيز زياد استعمال مى شود و نوعى التماس است. وقتى كه شما در مقابل بچه تان قرار مى گيريد كه بسيار لجوج است و هر چه به او مى گوئيد نمى پذيرد، در آخر به او مى گوئيد، تو را به جان بابا، تو را به خدا اين كار را انجام نده، او كه خدا نمى شناسد، اما توبه او مى گويى تو را به خدا بيا و اين كار را بكن، اين معنا كنايه است. در اينجا همينطور، يعنى من به تو التماس مى كنم كه فكر كن:
من كه برهان دارم، دليل دارم معجزۀ مرا هم كه ديدى، مرده را زنده كردم، كور مادرزاد را بينا نمودم، آدم برصى را كه الآن هم در ميانتان هست شفا دادم و مى بينيد و ديديد. پس بيائيد دست از لجاجت برداريد. «قالُوا رَبُّنا يعلَمُ اِنّا اِلَيكُمْ لَمُرْسَلُونَ » اين جمله به منزله التماس است. در ضمن مى خواهد به ما، مخصوصاً به شما جوانهاى عزيز بفهماند، كه تا مى توانيد خود را به حق پيوند دهيد و وقتى كه مى خواهد لجاجت، عصبيت، تكبر و خودخواهى تان گل كند، به خودتان التماس كنيد. تا مى توانيد رفيقتان را به راه بياوريد. اگر نمى آيد با التماس او را بياوريد. چنانچه روش پيامبران همچنين بوده است كه با التماس پيش مى آمدند، التماس براى اثبات حق به انسان شخصيت مى دهد، التماس در برابر غيرخدا شرك است و غلط، تواضع در مقابل كفر نيز شرك است، اما تواضع در مقابل مؤمن و حق و خدا، ايمان است. در آخر سورۀ فتح مى خوانيم:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الّذينَ مَعَهُ اَشِّداءُ عَلَي الكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ (1)»
1) - سوره فتح، آيه 29 «محمد (ص) فرستاده خداست و ياران و همراهانش بر كافران، بسيار دل سخت و با يكديگر بسيا مشفق و مهربانند»
اطرافيان پيامبر داراى اين صفتند كه در مقابل كفر همه يكدست و با شدت عمل مى كنند، اما در بين خودشان و در برابر يكديگر خيلى متواضعند. براى اثبات و حاكميت حق حتى التماس هم مى كنند. «وَ ما عَلَينا اِلاّ البَلاغُ المُبينِ » اينها جواب مى دادند كه به خداما پيامبريم و بلاغ مبين هم داريم «بَلاغ» در اينجا همان معجزه است. يعنى ما كه معجزه آشكار داريم تبليغ ما صرف ادعا نبوده و نيست «قالوا انا تطيرنا بكم» مسخره مى كردند و مى گفتند اصلاً شما افراد شومى هستيد ما شما را به فال بد گرفته ايم. از موقعى كه شما در شهر ما آمده ايد، شهر ما طور ديگرى شده است.
چرا اينها التماس مى كنند و آنها مسخره مى كنند؟ چرايش ضمن بحثها معلوم شد كه كسى اگر سلامت نفس داشته باشد، التماس مى كند تا شايد بتواند اين معاند و لجوج را از اين غل ها و زنجيرها نجات دهد دلش براى او مى سوزد، اما كسى كه سلامت نفس ندارد مسخره مى كند، مى گويد عجب ارتجاعى هستى. چه مى گويى آقاى ارتجاعى ؟ برو دنبال كارت. اصلاً تو آدم شومى هستى. تو آدم نفهمى هستى، اصلاً اجتماعى نيستى.
هر دوى اين حرفها از يك جا سرچشمه مى گيرد از دل، از دل پاك و از دل ناپاك.
دل پاك مى گويد «يا ليت قومي يعلمون بما غفرلي ربي وجعلني من المكرمين»
اما دلهاى ناپاك مى گويند: «انا تطيرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجنكم وليمسنكم منا عذاب اليم» و صفت رذيله بر او حاكم است، همان كسى كه سلامت نفس دارد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
در قسمت گذشته راجع به ترجمه آيات مربوط به شهر انطاكيه بحث شد و تا اينجا رسيديم كه سه پيامبر تبليغى از طرف حضرت عيسى (ع) به شهر انطاكيه آمده بودند و پس از گفتگوها و تبليغات توأم با معجزه نتوانستند كارى انجام دهند و سرانجام اين رسولان متذكر مى شوند كه اگر ما نمى توانيم كارى كنيم تقصير ما نيست، تقصير خود شماست، شما افرادى هستيد كه در ماديت غرق شده ايد شما افراد متجاوزى هستيد و آن خوى سركشى و ماديگرى نمى گذارد شما حرف حق را بشنويد. يعنى فرورفتن در ماديات، حكومت كردن خوى تجاوزطلبى و لجاجت بر انسان، او را كور و كر و گنگ مى كند و ديگر نمى گذارد كلمۀ حق را بشنود. لذا براى اينكه حق را زير پا بگذارد به هر دستاويزى چنگ مى زند و اگر ببيند هيچ برچسبى نمى تواند بزند، مثلاً مى گويد قدمش شوم است مردم انطاكيه هم در مقابل حرف حق و دعوت به حق اين چنين جبهه گيرى كردند كه ما شما را به فال بد گرفته ايم:
فرستادگان حق به آنها پاسخ دادند كه: «قالوا طائركم معكم ائن ذكرتم بل انتم قوم مسرفون» چقدر نادانيد! چقدر كج مى فهميد «طائركم معكم» يعنى «بدبينى و به فال بد گرفتن» مال خود شماست. «ائن ذكرتم» اگر متذكر به اين حرف شويد مى فهميد كه ما را نبايد به فال بد گرفت و باعث همه گرفتاريها خود شما هستيد. همه حرفها در اين است «بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ » شما يك قوم متجاوز هستيد، مسرف از لحاظ صفات هستيد، طغيانگرى بر شما حاكم است. تجاوز، خودپسندى و خودنگرى، بر شما
تسلط پيدا كرده است. ديگرى چيزى نمى تواند جلوى شما را بگيرد و كنترل كند، در هوى ها و هوسها فرو رفته ايد. اينها موجب شده است كه با ما اين چنين برخورد كنيد. آيا حرف ما درست است يا حرف شما؟ مقدارى فكر مى خواهد، اگر فكر كنيد، كارها درست مى شود. «ائن ذكرتم» آيا اگر متذكر شويد، بجايى نمى رسيد؟
اين استفهام توبيخى است. شما بعضى اوقات به پسرتان مى گوئيد: آيا اگر نماز بخوانى خوب نيست ؟ يعنى چرا نماز نمى خوانى ؟ نماز بخوان. اين را استفهام توبيخى گويند. چرا اينطور در مقابل حق ايستادگى مى كنيد؟ ما براى سعادتمند نمودن شما آمده ايم، چرا شما پشت پا به سعادت خود مى زنيد؟ بعد مثل اينكه انبياء خودشان جواب خودشان را بدهند، مى گويند «بَلْ اَنتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ » علت اين طرز برخورد با ما صفات رذيله اى است كه در شما وجود دارد. اگر گوش حق شنو و چشم حق بين باشد، كار بدينجا نمى رسد.
«وجاء من اقصي المدينة رجل يسعي قال يا قوم اتبعوالمرسلين» در اينجا قضيۀ آن مرد را جلو مى كشد. در ميان آن همه جنجال و غوغا كه مردم جمع شده بودند، فرياد مى زدند، مسخره مى كردند، مى خواستند اين پيامبران را سنگسار كنند و آنها التماس مى كردند كه دست از عناد و لجاجت برداريد مردى از آن دور دوان دوان آمد.
نكته جالبى كه در اين داستان بكار رفته اين است كه اول داستان مى فرمايد: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً اَصْحابَ القَريَةِ اِذْجاءَ هَالمُرْسَلُونَ » اى پيامبر مثال بزن براى اينها، داستان آن ده را قريه به معناى ده است و در اينجا مى فرمايد «و جاء من اقصي المدينة» يعنى مردى از آخر شهر به سرعت آمد. مى بينيم كه «قريه» تبديل به مدينه شد. اول مى گفت: افراد ده را براى آنها مثال بزن. اينجا مى فرمايد: يك مردى از آخر شهر آمد. يعنى ده، شهر شد. اين جمله از امتيازات قرآن است، از نظر اسلام و قرآن همه امتيازها ملغى شده است.
پيامبراكرم (ص) مى فرمودند: «ما فِي الجاهِلِيَّةٍ تَحْتَ قَدَمَيَّ (1)»يعنى
1) - عن ابى جعفر (ع): قال: صعد رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم المنبر يوم فتح مكه فقال: ايها الناس ان الله قد اذهب عنكم نخوة الجاهلية و تفاخرها بآبائها، الا انكم من آدم، و آدم من طين، الا ان خير عبادالله عبد اتقاه انّ العربية ليست بأب والد، ولكنها لسان ناطق، فمن قصر به عمله لم يبلغ حسبه الا ان كل دم كان فى الجاهلية او اِحنة فهى تحت قدمى هذه الى يوم القيامة (روضه كافى، 246، بحارالانوار ج 21 / ص 137).
امتيازهاى خرافى كه در زمان جاهليت بود زير پاهاى من است.
در اسلام امتيازات نژادى، قومى، مالى و... همه ملغى است فقط يك امتياز براى افراد بشر قائل است و به آن ارج مى نهد و آن امتياز به علم و تقوى است كه با صراحت، بيان فرموده است.
عالم بر غيرعالم مقدم است و از قرآن هم مى فهميم كه اين امتياز عقلى است.
«قُل هَلْ يَستَوِي الَّذينَ يَعلَمُونَ والَّذينَ لا يَعْلَمُونَ اِنَّما يَتَذَكَّرُ اوُلُوالاَلْبابِ (1)»
عقل درك مى كند كه عالم بر غير عالم امتياز دارد، لذا اسلام مى گويد: حق حكومت براى اوست، خليفة الله است براى اينكه عالم است، اگر بنا است مسئوليتى باشد و خواسته باشيم آنها را به دست كسى بدهيم، عالم بر غيرعالم مقدم است، و بالاخره مى فرمايد:
«يَرْفَعُ اللهُ الَّذينَ امَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ اُوتُوالعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ (2)»
افرادى كه علم دارند اما علم همراه با عمل و تقوى، آن افرادى كه ايمان و علم دارند اينها به يك درجه، بلكه درجاتى مقدم بر ديگرانند.
لذا قرآن تا توانسته، عالم وعلم را بالا برده و علم را ترويج كرده است، حتى بعثت پيامبر را مى گويد: يكى براى تربيت و ديگرى براى بالا بردن سطح علم است(3)، كه هر
1) - سوره زمر، آيه 9 «بگو (اى رسول) آنان كه اهل علم و دانشند با مردم جاهل و نادان يكسانند (هرگز نيستند) منحصراً خردمندان عالم، متذكر اين مطلب هستند.
2) - سوره مجادله آيه 11 «خدا مقام اهل ايمان و دانشمندان عالم را (در دو جهان) رفيع ميگرداند و خدا به هر چه (از نيك و بد) كنند، آگاه است»
3) - ويزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة (سوره جمعه آيه 2)
دو هم يكى است، يعنى عالم مهذب. آنكه در اسلام اهميت دارد، عالم مهذب و متقى است و از جمله جاهايى كه در قرآن شريف به علم وتقوى ارج نهاده است اينجاست كه مى فرمايد: انطاكيه تا موقعى كه در آن پيامبر نبود يك ده بود، اما وقتى كه دو سه پيامبر آمد، ديگر اين ده نيست بايد شهر به او اطلاق شود و انصافاً اين يكى از جالب ترين برخوردهاست كه شهر بزرگى را كه با علم و تقوى مزين نيست ده مى داند ولى وقتى وجود عالم الهى در آنجا وارد مى شود آن را شهر مى خواند.
خلاصه اينكه اسلام مايل است مسلمان، عالم و خود ساخته باشد. دليلش هم اين است كه، اين دو نمى گذارند او زير بار غير خدا رود. معمولاً اين استثمارگرها وقتى بخواهند مملكتى را استثمار كنند، اول علم را از آنجا ميگيرند، يعنى فرهنگ استعمارى برايشان مى آورند. وقتى فرهنگ استعمارى آمد و جا افتاد و علم را از آنها گرفتند، ديگر همه چيز را از آنها مى گيرند و به تاراج مى برند. عالم زير بار نمى رود. اسلام آمده است براى اينكه غل ها را بردارد، استثمار و استعمار را از بين ببرد و آدم بسازد اما آدم جاهل معمولاً گول مى خورد. اين علم اگر همراه با تقوى باشد خوب است «اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِندَاللهِ اَتْقيكُمْ اِنَّ اللهَ عَليمٌ خَبيرٌ(1)»
اگر چه او هم وقتى مسئوليتى بپذيرد و جاهل باشد از عهده بر نمى آيد. و چنانچه در صحنه اجتماع بيايد معمولاً خوارج نهروان از كار در مى آيد. خوارج نهروان متقى بودند، آدمهاى نماز شب خوان بودند، مقيد به اموال مردم بودند و حتى مى نويسند روزى يكى از آنها دانه خرماى نرسيده اى را كه از درخت افتاده بود، خورد، مى خواستند او را بكشند كه چرا به مال مردم تجاوز كردى. زمزمه قرآنشان شهر را گرفته بود اما علم نداشتند(2).
اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد: قَصَمَ ظَهْري عالِمٌ مُتَهَتِّكٌ و جاهِلٌ
1) - سوره حجرات آيه 13 گرامى ترين شما نزد خداوند با تقوى ترين شماست و خدا از حال شما كاملاً آگاهست.
2) - در كتاب وقعة صفين: (تأليف نصربن مزاحم المنقرى متوفى سنه 212 ه -. ق) جريان خوارج و روحيات اخلاقى آنها و برخوردهايى كه با مولى الموحدين امام المتقين على بن ابيطلاب صلوات الله عليه داشته اند، بطور مشروح بيان شده و با مطالعه آن مى توان خطرات كج انديشى و تمرد از امام (ع) و جاهل متنسك بودن را به خوبى درك كرد. (جزء 8 از ص 497 تا 559).
مُتَنَسِّكٌ (1)كمر على (ع) را دو دسته شكستند: يكى خوارج نهروان كه تقوى داشتند بدون علم و يكى آنها معاويه و عمروعاص كه عالم بودند اما تقوى نداشتند.
تقوى خيلى خوب است اما منهاى علم كاربرد ندارند و اسلام مى خواهد كه همه مسلمانها هر فردشان به منزله امتى باشند و در برابر مشكلات، قوى و سنجيده عمل كنند، لذا مى فرمايد از مسلمان دو چيز مى خواهيم: علم و تقوى، يعنى تهذيب نفس. بله همين علمى كه اين قدر اسلام به آن ارج مى نهد، اگر منهاى تقوى و صفات حسنه شد، يعنى عالم غيرمهذب و عالم بى عمل بود، پشيزى ارزش ندارد در همين قرآن كه علم را اين قدر بالا برده، عالم بى عمل را چنان به زمين خورده مى داند كه مثل آن در هيچ جاى قرآن پيدا نمى شود. قرآن عالم بى عمل را تشبيه مى كند به الاغ و در هيچ جاى قرآن نداريم كه چنين داغ درباره چيزى يا كسى صحبت كند.
«مَثَلُ الَّذيِنَ حُمِّلُوا التَّوْريةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الحِمارِ يَحْمِلُ اَسفاراً بِئسَ
1) - اين روايت شريفه به چند صورت آمده ولى در معنا با هم يكى هستند فقط الفاظ فرق مى كند: الف) عَنْ اَميرالمُومنين (ع) قال: قَطَعَ ظَهرى رَجُلانِ مِنَ الدُّنيا رَجُلٌ عليمُ اللّسانِ فاسِقٌ وَ رَجُلٌ جاهِلُ القَلْبِ ناسِك حضرت اميرالمؤمنين صلوات الله عليه فرمودند: دو مرد كمر مرا قطع كردهاند مرد زبان دان فاسق (اهل گناه) و مرد جاهل و نادانى كه متعبد باشد (چون جاهلانه عمل مى كند خطرناك است (بحارالانوار، ج 2، ص 106، حديث 3). ب) قالَ اَميرالمُومنينَ قَصَمَ ظَهرى عالمٌ مُتَهَتِكُ و جاهِلٌ مُتَنَسِّك فَالجاهِلُ يغُشُّ النّاسَ بِتَنَسُكِهِ وَ العاليمُ يغُرُّهُمْ بِتَهُتكِهِ حضرت امير (ع) فرمودند عالم لاابالى كمر مرا شكسته (هتك به معنى اين است كه ابا ندارد از اين كه سر او بر ملا شود و حتى ممكن است بطور علنى مرتكب محرمات شود) و جاهلى كه خود را انجام دهنده دستورات الهى مى نماياند. جاهل، مردم را به اعمالش گول مى زند و عالم، به گناه كردنش مردم را به گناه مى كشاند (متنسك، يعنى متعبد و كوشا در عبادت شايد از آنجهت كه بدعتهايى را در دين وارد مى كند و يا) (بحارالانوار، ج 2، ص 111، روايت 25) شبيه اين روايت از امام صادق (ع) هم با اندك اختلاف رسيده، كه فرموده اند: قَطَعَ ظَهرى اِثْنان عالم مُتَهَتِّكٌ و جاهِلٌ مُتَنَسِّكٌ (روايت 8، بحارالانوار، ج 1، ص 208). بنابراين لازم است كه هم انسان عالم باشد و هم متعبد اگر اين دو بال با هم نباشند پرواز به سوى قرب الهى ميسر نيست بلكه دارابودن يكى بدون ديگرى انحراف و يك جانبه حركت كردن را به دنبال دارد كه موردنظر ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين نبوده و نيست.
مَثَلُ القَومِ الذَّينَ كَذّبُوا بِاياتِ الله وَ اللهُ لا يَهْدِي القَومَ الظّالمينَ (1)»
عالم بى عمل مثل الاغى است كه كتاب بارش باشد. چطور يك الاغ وقتى كه بارش كتاب باشد، هيچ استفاده اى از كتابها نمى كند، عالم بى عمل هم اين طور است. اما عالم غيرمهذب، يعنى عالمى كه خودسازى نكرده باشد، به نظر قرآن از آن هم بدتر است، چون نتوانسته صفات رذيله اش را از بين ببرد. اين چنين عالمى را قرآن كريم به سگ تشبيه مى كند و درباره «بلعم باعورا» مى فرمايد:
فَمَثَلهُ كَمَثَلِ الكَلْبِ اِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ اَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ القَومِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِاياتِنا فاقْصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّروُنَ (2)عالم غيرمهذب، عالمى كه اول خود را نساخته و عالم شده، مانند يك سگ گزنده و درنده است. سگ درنده، بچه و بزرگ را گاز مى گيرد. اگر به او حمله كنند پارس مى كند، زبانش را در مى آورد و متقابلاً حمله مى كند. كارى هم به كارش نداشته باشند باز او دست بردار نيست. عامل غيرمهذب هم همينطور، اگر كارى با او نداشته باشند، در خانه مى نشيند و عليه اسلام و جامعه اسلامى كتاب مى نويسد، اگر هم به او حمله
1) - سوره جمعه آيه 5 «وصف حال آنان كه تحمل (علم) تورات كرده و خلاف آن عمل نمودند مثل حمارى ماند كه بار كتاب بر پشت كشد (و از آن هيچ نفهمد و بهره نبرد) آرى چه بد است حال قومى كه تكذيب آيات خدا كردند و خدا هرگز ستمگر را هدايت نمى كند.»
2) - آيه از اين جا شروع مى شود كه: اى رسول ما براى اين مردم بخوان حكايت كسى (بلعم باعورا) كه ما آيات خود را به او عطا كرديم. پس، از آيات به عصيان سرپيچيد چنان كه شيطان او را تعقيب كرد (شايد معنى اين باشد كه آن قدر پست شد كه شيطان با همه رذالتش مريد و دنباله رو او شد و اين خود حاكى از نهايت گمراهى و ضلالت اوست) و از گمراهان گرديد. و اگر ما مى خواستيم به آن آيات او را رفعت مى داديم. ليكن او به زمين (تن) فروماند و پيرو هواى نفس گرديد ودر اين صورت مثل او به سگى ماند كه اگر او را تعقيب كنى يا به حال خود واگذارى به عوعو زبان كشد، اى رسول ما اين است حكايتى مردمى كه آيات خدا را (بعد از علم به آن) تكذيب كردند. اين داستانها را براى مردم بگو باشد كه به فكر آيند. (سوره اعراف، آيات 175 و 176). با اينكه لحن قرآن شريف هميشه بسيار مؤدبانه است و در سراسر قرآن اين مبنا وجود دارد حتى اگر ناچار خواسته باشد معنايى را به كار برد كه داراى الفاظ طبع پسندى نباشد از مجاز و استعارات و كنايات استفاده فرموده، اما ببينيد خطر عالم غيرمهذب چقدر زياد است كه قرآن كريم در اينجا او راتشبيه به سگى فرموده كه پارس مى كند و در سوره جمعه عالم بى عمل را چون الاغى مى داند كه كتاب بار كرده است ؟!
شود باز دندان تيز كرده از طريق ديگر سمپاشى مى كند. «اِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ او تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ »
خلاصه چنين شد كه در اسلام امتيازى نداريم، همه امتيازات ملغى است و آن امتيازى هم كه اسلام قائل است در مورد علم است و علم را خيلى بالا برده، اما به يك شرط: با تقوى باشد و الا از الاغ پست تر است و مهذب باشد و گرنه از سگ بدتر است. پس علم هم از نظر اسلام امتياز نيست. هر چند كه تقواى فقط، علم فقط، تهذيب فقط، هر كدام به خودى خود خوب است، اما نمى توان آن را امتياز به حساب آورد. امتياز مال كسى است كه تاج خليفة اللهى روى سرش آمده، يعنى عالم مهذب با عمل.
«وَ جاءَ مِنْ اَقصَي المَدينَةَ رَجُلٌ يَسْعي» از آن سوى انطاكيه مردى دوان دوان آمد كه ببيند آيا مى تواند كارى انجام دهد؟ «قالَ يا قَوْمَ اتَّبعوا المرسلين» اينها پيامبرند، نمى گويد «اَّتبِعوا الِرَّجال(1)» مى گويد «اتبعوا المرسلين» قضيه را مفروغ عنه گرفته مى گويد: آخر مگر اينها در بين شما كور مادرزاد را شفا ندادند؟ مرده زنده نكردند؟ پيسى را شفا ندادند؟ خوب پس مرسلند «و اتبعوا المرسلين» از پيامبران متابعت كنيد.
«اِتَّبِعُوا مَنْ لا يُسْئَلُكُمْ اَجْراً وَ هُمْ مُهتَدوُنَ » «مهتدون» در اينجا به معناى هدايت شده است، يعنى آمده اندو با معجزه هم آمده اند، پول و مقام و حكومت بر شما را هم كه نمى خواهند، پس چرا از اينها متابعت نمى كنيد؟
در قسمت قبل متذكر شديم كه قرآن مى فرمايد روش بحث كردن با ديگران گاهى از راه استدلال است، گاهى از راه مجادله است، اما مجادله احسن، «جادلهم بالتي هي احسن» حرف طرف را گرفتن و به او برگرداندن يعنى با طرف مماشات كردن «ادعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكْمَهِ وَ المَوعِظَةِ الحَسَنَةِ (2)»
اين مرد حبيب نجار كه مى گويند يك آدم موحدى بوده است، با موعظه جلو آمده است، چون موعظه تأثيرش بر عموم مردم خيلى بيشتر است. امتياز شيعه از ساير فرق مسلمان هم اين است. امتياز ايران از ساير ممالك به همين است كه اينها حسين
دارند، عزاى حسين دارند، منبر دارند و اين منبر همان موعظه حسنه است، كه خيلى كاربرد دارد. امام حسين (ع) هم در روز قيامت شفاعت مى كند، بيشتر از همه شفاعت مى كند و معناى شفاعت هم رهبرى است. هر كس در اين دنيا رهبريتش بيشتر، در آنجا شفاعتش بيشتر و حسين (ع) از همه رهبريتش بيشتر است، زيرا موعظه او را زنده نگهداشت و موعظه براى عموم مرد تأثيرش از حكمت هم بيشتر است. عموم مردم مغز استدلالى ندارند و از مجادله هم بهره اى نمى برند. اين مرد از راه موعظه جلو آمده است.
«وَ مالِيَ لا اعبد الذي فطرني و اليه ترجعون» چرا من عبادت نكنم آنكه مرا خلق كرده و بازگشت همه به سوى اوست كه همان داعيه انبياء است يعنى مبدأ و معاد.
«ءَ اَتَّخِذُ مِنْ دونه الهة ان يردن الرحمن بضرّ لا تغن عني شفاعتهم شيئا و لا ينقذون» چرا من بت را عبادت كنم ؟ بتى كه اگر ضررى متوجه من شد نمى تواند جلوى آن را بگيرد. اگر گرفتارى براى من پيش آمد نمى تواند يارى ام كند، چيزى كه نتواند مرا يارى كند يا به قول حضرت ابراهيم چيزى كه نتواند حتى از خودش دفاع كند براى چه من بر او سجده كنم.
مى گويند پس از اينكه پسران «عبدالله بن جهد» مسلمان شدند مى خواستند پدرشان هم اسلام را بپذيرد اما او قبول نمى كرد. گاهى بتش را بر مى داشتند و در منجلاب مى انداختند. مى آمد بت را مى شست، به آن گلاب مى زد و در مقابلش سجده مى كرد. چند مرتبه كه اين كار تكرار شد، با خودش فكر كرد، كسى كه نمى تواند خودش را از منجلاب نجات دهد، چگونه مى خواهد بلاها را از من دور كند يا در گرفتاريهاى مرا يارى نمايد و چرا من بر اين جنس بى خاصيت سجده كنم، به اين اميد واهى كه روزى از من شفاعت كند و از بلاها نجاتم دهد؟!
حبيب نجار هم همينطور استدلال مى كرد و مى گفت، فكر كنيد و بر آن كسى كه خالق شماست سجده كنيد، حق عبوديت براى اوست، بر آن كسى كه بازگشت همه ما به سوى اوست سجده كنيد، حق عبوديت براى اوست. چيزى كه نه مى تواند براى تو نفع و ضررى داشته باشد و نه مى تواند هيچ مشكلى را از برايت حل كند، حق عبوديت ندارد.
استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى رحمة الله عليه مدعى بودند كه در قرآن يك
آيه درباره اثبات اصل وجود خدا نداريم. مى گويد: اين قضيه مفروغ عنه و همه راجع به شرك است(1). از اين قضيه فهميده مى شود كه انطاكيه اى ها خدا را قبول داشتند. بت مى پرستيدند و مى گفتند:
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤلاءِ شُفَعاؤُنا عِندَالله قُلْ أتُنَبِّؤُنَ اللهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّمواتِ وَ لا فِي الاَرْض سُبحانَهُ وَ تَعالي عَمّا يُشْرِكُونَ (2)ما اينها را عبادت مى كنيم كه از اين راه به خدا نزديك شويم. معلوم مى شود كه قوم انطاكيه هم اين چنين بودند. احمق بودند تا حدى كه بر چوب و سنگ سجده مى كردند يك چوب يا سنگى را مى تراشيدند و بر آن سجده مى كردند. در زمان پيامبراكرم (ص) هم همينطور، بعضى حتى خرما را مى پرستيدند و وقتى گرسنه مى شدند، آن را مى خوردند، يعنى خداى خود را مى خوردند. هنگامى كه بار ديگر خرمايى پيدا مى كردند، يك آقا خدا مى ساختند و مشغول پرستش مى شدند. بشر عجيب است، خدا نكند كه خرافى شود. در آمريكا مملكتى كه در اين كره زمين تمدنش به اصطلاح خودشان خيلى عالى است، اگر دقت كنى توحشش زيادتر است. متمدن است به اين معنا كه هواپيما و موشك و بمب براى آدم كشى و ويران گرى مى سازد. اما همين آمريكا متمدن، عقايد خرافى اش به اينجا رسيده كه مى گويد «13» نحس است. عمارت پنجاه طبقه دارد، اما براى اينكه عدد 13 را به كار نبرد از 12 مى رود 14.
1) - واقعاً چنين است كه در كل عالم نمى توان كسى را يافت كه در اصل وجود خالق واله عالم ترديدى داشته باشد. معمولاً اشتباه در اين است كه يكى ستاره و يكى ماه و يكى خورشيد و ديگرى بت و حضرت عيسى و يا... يعنى در مصداق اشتباه مى كنند. لذا هميشه مبارزه با كفر و شرك در سراسر قرآن به چشم مى خورد و توجه مى دهد آن را كه تو بايد بپرستى اين نيست. او تنها ذات متعال مبرا از هر نقص و عيبى است كه چنين و چنان اوصافى دارد. به علاوه، فطرت پاك هر انسانى گوياى اين نكته است كه تمام اين عالم، وابسته به قدرتى بى منتها و.... است. لذا خود تهذيب نفس اثر ديگرى به همراه دارد كه اين غبارها را زدوده تا انسان به كمال پرستش دست يابد.
2) - سوره يونس آيه 18 و «اين مردم نادان» بت هايى را به غير خدا پرستش مى كنند در صورتى كه اين بتان به حال آنها هيچ نفع و ضررى نمى رسانند و مى گويند اين بتها شفيع ما نزد خدا هستند (اى رسول ما) به اينان بگو شما به دعوى شفاعت بتها مى خواهيد به خدا چيزى كه در همه آسمانها و زمين علم به آن ندارد ياد دهيد، خدا از آنچه شريك او قرار دهيد، منزه و برتر است»
مى گفت دوازده طبقه رفتيم بالا، از طبقه دوازدهم رسيديم به چهاردهم يعنى آسانسور، طبقه چهاردهم را نشان داد. به طرف گفتيم پس طبقه سيزدهم چه شد؟ گفت عدد 13 نحس است!!
در كشور خودمان هم، زمان طاغوت شبيه اين بود و الآن هم چيزهايى هست كه انشاءالله رفع شود پلاكهاى ما 11 + 2 يا 12 + 1 بود. مى گفتند: 13 نحس است و پلاك در خانه نبايد نحس باشد.
الآن فال نخود در انگلستان به اندازه اى زياد است كه مى گويند اين مقدار كتابخانه در لندن نيست. بعضى از دوستان كه رفته بودند، مى گفتند: حتى سر كوچه ها و خيابان ها كسانى نشسته اندو فال نخود مى گيرند. همان فال نخودى كه الآن ديگر مورد قبول عوام ساده و بى سواد ما هم كه كمتر با منبر و محراب سروكار دارند نيست، ولى مى بينى كه يكى از خرافات شايع در لندن فال نخود است.
الآن در ژاپن آن چنانى هم بت مى پرستند. بسيارى از بت پرستها در ژاپن هستند كه يك عروسكى درست كرده اند و بر آن سجده مى كنند و در برابر آن متواضع مى شوند. اين عروسك پاره مى شود، خدايشان پاره شده است. يك عروسك جديد درست مى كنند و يك خداى ديگر...
قرآن آمده براى اينكه خراقات را از بين ببرد.
«وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَ الاَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذينَ امَنُوا بِهِ وَ عَزروُهُ وَ نَصَرُوهُ و اتَّبَعُوا النُّور الَّذي اُنْزِلَ مَعَهُ اولئِكَ هُمُ المُفلِحُونَ (1)»
مى گويد من آمده ام تا اين غل ها، اين خرافات، اين رذايل را كه بر گردن شماست بردارم. لذا آن آقا اشاره به همين خرافه مى كند «أَتخذ من دونه الهة» آيا من به غير از خدا، خدايانى بگيرم ؟ اين «أتخذ» استفهام تقريرى است مى خواهد از اينها جواب بگيرد، تا بگويند نه. يعنى عقلشان مى گويد نه. «ان يردن الرحمن» اگر خدا بخواهد يك بدى را به من برساند «لا تغن عني شفاعتهم شيئا» نمى توانند جلوى اين بدى را كه بايد بر من وارد شود بگيرند. «ولا ينقذون» و نمى توانند مرا از آن مشكل نجات دهند.
1) - سوره اعراف آيه 157 «و احكام بر رنج و مشقتى را كه (از جهل و هوى) چون زنجير به گردن خود نهاده اند، همه را بر مى دارد، پس آنان كه به او گرويدند و از او حرمت و عزت نگاه داشتند و يارى او كردند و نورى را كه به اونازل شد پيروى نمودند آن گروه به حقيقت رستگاران عالمند»
«اني اذاً لفي ضلال مبين» اگر من هم مثل شما بت پرست شوم در گمراهى هستم، گمراهى آشكار.
گمراهى بر دو قسم است:
الف) گمراهى غيرمبين، كه ظاهر نيست. مثل اينكه انسان با استدلال گول بخورد. هستند كسانى كه به واسطه مغالطه گول مى خورند، يعنى مثلاً سرمايه دارى ماركس اين جوان را گول مى زند. شعار، شعار خلقى است. جوان احساساتى را گول مى زند تا حدودى هم حق دارد گول بخورد. وقتى در جامعه اى اختلاف طبقاتى عجيب شد و متمولين به فكر فقرا نبودند، به راحتى جوانى را با آن احساسات پاكش در خطر گمراهى قرار مى دهد. اين ضلالت است و گمراهى ناميده مى شود، ولى ضلال مبين نيست.
ب) گمراهى كه مبين و آشكار است، مثل بت پرستيدن. وقتى آدم يك مقدار فكر كند، مى بيند كه كارش غلط و خرافى است و يا قد علم كردن در مقابل حق، با اندك تفكر مى فهمد كه غلط است. بايد بگويد حالا كه حق است چرا نپذيريم ؟ در اين بحث متذكر شوم كه اينها گريه شوق مى كردند و مى گفتند: چرا حقى را كه مى بينيم نپذيريم ؟ چرا نپذيريم ؟
اين مى شود ضلال مبين و آدم غيرمهذب در ضلال مبين است. آدمى كه خود را نساخته در ضلال مبين است. مى بيند كه در حال غرق شدن است اما وقتى به او مى گويند: دستت را بده تا نجاتت بدهيم، زير بار نمى رود تا غرق شود اين را ضلال مبين مى گويند و خدا نكند صفت رذيله اى بر كسى حاكم باشد.
«اني امنت بربّكم فاسمعون» اين تأكيد است. پشت سر هم موعظه مى كند من ايمان آورده ام به پروردگار شما، يعنى اين خدا براى من تنها نيست، براى شما هم هست. هم من را و هم شما را دوست دارد. به قول استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظله كه مى فرمودند:
خداوند به اندازه اى بندگان خويش را دوست دارد كه چندين سال حضرت موسى (ع) را پرورش مى دهد براى اينكه فرعون را نجات دهد بعد هم وقتى كه مى خواهد به سوى فرعون رود، خطاب مى شود كه با او خوب حرف بزن. ملايم صحبت
كن «اِذْهَبا اِلي فِرْعَونَ اِنَّهُ طَغي فَقُولاً لَِّيناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ اَوْيَخْشي(1)» «لعل» در اينجا به معناى «يحب» است. يعنى دوست مى دارم آدم شود، برو، اما تند نشو با زبان خوش، با موعظه، با تلطف جلو برو، شايد كه آدم شود.
لذا انسان معاند نشود، جهنم نمى رود، جهنم براى معاند و لجوج است. در دنيا هم تا اتمام حجت نشود و به قول عوام تا چادر را يك شاخ نيندازد، خداوند روى ناخوش به او نشان نمى دهد. خدا خيلى حليم است. حاضر است پيامبرانش كشته شوند، اما اين مردم آدم بشوند.
به همين جهت، حبيب نجار موعظه اش را شروع مى كند و مى گويد: اين پروردگار من تنها نيست كه شما بر آن سجده كنيد. اين خداى خودتان است. اين كسى است كه شما را خيلى دوست دارد، شما را خلق كرده و قيام شما به اوست. قيوميت على الاطلاق بر اين جهان دارد، چرا او را رها مى كنيد؟ «اني امنت بربكم فاسمعون»خوب چه كردند؟ قرآن بعد از اى ن را ديگر نقل نمى كند اما چنين فهميده مى شود كه جواب او هم سنگ بود. بر سرش ريختند، با سنگ و چوب و لگد و مشت او را له كردند و كشتند. چه كرده بود؟! موعظه مى كرد. قرآن، ديگر كشتن و نحوه كشتنش را ندارد. يكى از شاهكارى قرآن همين ايجاز است، يعنى آنجا كه توضيح يك مطلب لازم نيست صرفنظر مى كند.
«قيل ادخل الجنة قال يا ليت قومي يعلمون» «قيل ادخل الجنة» يعنى او را كشتند، و وقتى كشته شد، ما به او خطاب كرديم: بنده ام برو به بهشت. او وقتى مرگ را مى بيند جاى خود را هم در بهشت مى بيند چنانچه فاسق، لجوج و عنود كه حجت برايش تمام شد دم مرگ جهنم را مى بيند خطاب شد: «قيل ادخل الجنة» او چه مى گويد؟ در آنجا هم دلش براى اين مردمى كه او را كشتند مى سوزد: «قال يا ليت قومي يعلمون بما غفرلي ربي و جعلني من المكرمين» اى كاش اينهايى كه مرا كشتند، مى دانستند، مى فهميدند و مى ديدند كه به كجا دارم مى روم.
يعنى اى كاش اينها مى فهميدند كه اگر دست از عنادشان بردارند، چه مقام و چه جايى دارند. اى كاش چشم بصيرت داشتند و دست از لجاجت بر مى داشتند و اى
1) - طه آيه 43 ترجمه: برويد به سوى فرعون كه طغيان كرد و با او با زبان نرم صحبت كنيد شايد به خود آيد يا بترسد.
كاش اين قوم من مى دانستند «بما غفرلي ربي» كه خدا مرا آمرزيد. «وجعلني من المكرمين» و مرا از مكرمين قرار داد.
«عباد مكرمين» در قرآن آن مرتبه عالى عبوديت است و بهشتى هم كه دارد، غير از بهشت معمولى است.
ديگر حال حق اينها عذاب است، صبر اندازه دارد، حلم اندازه دارد، وقتى كه اصلاح نشد، پاداش سنگ، سنگ است. پاداش آدم عنود مرگ و عذاب است. لذا قرآن مى گويد: وقتى حبيب نجار را كشند ما هم برايشان عذاب فرستاديم. اما چگونه ؟
وَ مَآ أَنزَلْنا عَلَي قَوْمِهِ مِن بَعْدِهِ مِن جُندٍ مِّنَ السَّماءِ وَ ما كُنَّامُنزِلِينَ (28)«و ما پس از او (يعنى حبيب نجار) بر قومش لشكرى از آسمان نفرستاديم (تا به ايمان مجبورشان كنند) هيچگاه (بر ملتى) چنين نكرده ايم»
بعد از حبيب نجار سپاهى از آسمان بر قوم او نفرستاديم. لشكر لازم نيست كه از آسمان بيايد يك فرياد جبرئيل همه شان را نابود كرد:
إِنَ كَاَنت إِلَّا صَيْحَةٍ وَحِدَةً فَإذَا هُمْ خَمِدُونَ (29)«نيست عقوبتشان جز يك صيحه عذاب آسمانى كه ناگهان همه هلاك شوند» «فاذا هم خامدون» يعنى آنها ناگهان ساكت شدند. سكوت چطورى ؟ سكوت از نظر جسم، تن ها مرد و ساكت شد، اما دل ها بلند شد. لذا در روايات مى خوانيم كه وقتى جان ظالم را بگيرند، وقتى جان معاند را بگيرند، با سيخ آهنين مى گيرند. مثل اينكه تمام رگهاى او را از تمام بدنش بيرون آورده باشند، فريادى مى زند كه فريادش كسانى را كه گوش شنوا دارند تكان مى دهد.
در روايات مى خوانيم: پيغمبراكرم (ص) با صحابه در مسجد نشسته بودند كه صداى مهيبى به گوش رسيد و همه وحشت كردند. حضرت فرمودند آيا دانستيد اين چه صدايى بود؟ گفتند خدا و رسولش بهتر مى دانند. فرمودند: سنگى بود كه هفتاد سال پيش به قعر جهنم رها شد و الآن به ته دوزخ رسيد و اين صدا از رسيدن آن به ته دوزخ بود. هنوز كلام حضرت تمام نشده بود كه از منزل يكى از منافقين فرياد
بلند شد كه، مرد!! در حالى كه هفتاد ساله بود. حضرت نبى اكرم (صلوات الله عليه) گفتند. الله اكبر علماء و صحابه دانستند منظور آن حضرت، از سنگ، همين منافق «سنگ دل» بوده است. استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظله در معناى اين روايت مى فرمودند: معنايش اين است كه، يك نفر هفتاد سال پيش به دنيا آمده و راه جهنم را پيش گرفته و حالا كه مرده به ته جهنم رسيده است(1)
عَنْ رَسُولِ الله (ص): اِنَّهُ كانَ قاعداً مَعَ اَصْحابِهِ فِى المَسْجِدِ فَسَمِعوا هُدَّة عَظيمَة، فَارتاعُوا، فَقال صَلَّى الله عَلَيهِ وَ الهِ اَتْعرِفُونَ ما هذِهِ الهُدَّة ؟ قالوا: اَلله وَ رَسُولُهُ اَعْلم. قال: حَجَرٌ اُلْقِى مِنْ اَعْلى جَهَنَّمَ مُنْذُسَبْعينَ سَنَة، الانَ وَ صَلَ اِلى قَعْرِها، فَكانَ وُصُولُهُ اِلى قَعْرِها وَ سٌقُوطُهُ فيها، فيها هذِهِ الهُدَّة فَما فَرَغَ مِنْ كَلامهِ اِلاّ وَ الصِّراخُ فى دارِ مُنافِقٍ منَ المُنافِقين قَدْماتَ وش كانَ عُمْرُهُ سَبْعينَ سَنَة فَقالَ رَسُواُ الله صَلّى الله عَلَيه و اله و سلّم الله اَكْبَرُ فَعَلَمِ عُلَماءُ الصَّحابَة اِنَّ هذا الحَجَرِ هُوَ ذلِكَ المُنافِقُ (اسفار الاربعه، صدرالمتألهين، ج 9، ص 366، نقل از فتوحات المكيه ابن عربى باب 60).
.قصه اى است كه مى گويند، يكى از بالاى بلندى افتاد و مرد. شب خواب او را ديدند، از او پرسيدند آنجا چه خبر است ؟ گفت، اين حرفهايى كه آخوندها به شما مى گويند، در آن دنيا نكير و منكر و فشار قبر و امثال آن هست، همه اش بى خود است، من از آن بالا كه افتادم پائين و مردم، يك راست به جهنم رفتم.
بعضى ها اينطورند، مثل مردم انطاكيه، كه با يك فرياد جبرئيل ساكت شدند و مردند. مردند از نظر جسم، اما زنده در عذاب الهى تا ابد باقى خواهند ماند.
اين موضوع مى خواهد به ما بگويد: اى كسانى كه صفت رذيله داريد، مواظب باشيد و قبل از آنكه خداى ناكرده «ان كانت الا صيحة واحدة فاذا هم خامدون» به خود بياييد و به راه خدا باز گرديد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
1) - انصافاً اين روايت تكان دهنده اى است كه بايد هميشه به خاطر داشت از آن جهت كه اهميتى ويژه در سازندگى و تنبه انسان دارد لذا عين روايت نقل مى شود:
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي يَحَسْرَةً عَلَي العِبادِ مَا يَأتِيهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُواْ بِهِ يَسْتَهْزِءُونَ (30)«و احسرتا بر اين بندگان (گمراه و لجوج و واى به حالشان) كه هيچ رسولى براى هدايت آنها نيامد جز آنكه او را به استهزاءو تمسخر گرفتند»
و الآن هم شايد همينطور باشد! و واى به حال آن عده از مردم كه هر چه حق و حقيقت مى بينند نمى پذيرند و از روى عناد و لجاجت خود را در «ضلال مبين» و گمراهى آشكار نگه مى دارند.
در بيان تفسير اين آيه شريفه، بيانات مختلفى در تفاسير آمده است كه فقط به بيان دو نظريه مى پردازيم.
از مرحوم طبرسى است كه «در قيامت، بندگان حسرت مى خورند كه چرا رسولان الهى را به مسخره گرفتند»(1)اما آنچه بهتر به نظر مى رسد بيانى است كه مرحوم علامه طباطبايى دارند كه: آنقدر كار بدبختى اين بندگان بالا گرفته كه خود خدايتعالى به وضع اسفبارشان توجه مى دهد. واحسرتا بر اين بندگان، چرا اينها به دست خود تيشه به ريشۀ خويش مى زنند؟!
1) - تفسير مجمع البيان، ج 8، ص 422.
«ما يأتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤن» اين فراز در بيان علت حسرت خداوند است، مى دانى چرا تأسف بر اينها؟ براى اينكه همه هدايتگران الهى را به مسخره مى گيرند.
در اينجا چند نكته قابل توجه است:
1 - همه بندگان در طى قرون متمادى با رسولان اينگونه بوده اند.
2 - داشتن چنين روحيه اى مورد مذمت است.
3 - كلمه «عباد» كه در آيه آمده، گوياى اين است كه: تو بنده اى و بنده را جز بندگى نشايد، تو كه همه چيزت از اوست چرا اينگونه برخورد مى كنى ؟! «العبد و ما فى يديه كان لمولاه» و اگر عبدى مخالفت كند، مولايش از او بسيار ناراحت مى شود.
4 - لفظ «عباد» شامل همه مردم است و در عين حال نوعى مهر و محبت را مى رساند كه: تو بنده اى و مولى نظر ديگرى به تو دارد، ناسپاسى چرا؟! از تو توقع ندارد فرستاده اش را به مسخره بگيرى!!!
أَلَمْ يَرَوْا كَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِّنَ القُرُونِ أَنَّهُمْ إِلَيْهِمْ لَا يَرْجِعُونَ (31)«آيا نديدند چه بسيار طوايفى را پيش از اينان هلاك كرديم كه ديگر ابداً به ديار اينان، باز نگشتند»
اين آيه مباركه در مقام اثبات اصل ديگرى است.
هلاكت غير از مردن است. لفظ «مردن» يا «مرگ» موقعى به كار مى رود كه مى خواهد انتقال به سراى ديگر را بيان كند و ديگرى كارى به كيفيت كرگ و نحوه مردن ندارد، در حاليكه «هلاكت» براى مرگى ذليلانه همراه با نوعى پستى و پليدى، بكار مى رود، مرگى همراه با ترس و عذاب و فقر(1)اين تعبير، بيشتر به مرگ كفار و معاندين اطلاق مى گردد.
خوب بنگريد كه اعمال شما چون امم گذشت نباشد كه به عذاب گرفتار مى شويد
1) - يقال للعذاب و الخوف و الفقر، الهلاك (مفردات راغب، ص 545).
همانطور كه آنها چنين سرنوشتى داشتند. بعضى مسخ شدند «كونوا قردة خاسين» به شكل بوزينه و خوك در آمدند و هلاك شدند. بعضى به طوفان و باد و آب، پاره اى به صيحه آسمانى و برخى به زلزله و... نابود شدند، چونان قوم نوح و عاد و ثمود و لوط آنها اصلاً به گفتار پيامبران گوش نمى دادند تا چه رسد به اينكه دل بدهند. اگر آنان را نديده ايد در سرنوشتشان بيانديشيد تا بيدار شويد.
اين آيه ضمن غفلت زدايى اثبات عالم بزرخ هم مى نمايد و از آن گذشته مى توان استفاده كرد كه تمسخر انبياءالهى موجب هلاكت و مانع عاقبت بخيرى است، چون بعد از تأسف از وضع بندگان، عمل پليد آنها را گوشزد مى فرمايد و سپس هلاكت امم گذشته را بيان مى دارد.
اين آيۀ شريفه گرچه نظر به كفار مكه دارد. ليكن تنها، مخصوص انذار آنها نيست بلكه درصدد اصلاح عقايد و برخوردهاى اخلاقى همه بندگان تا قيامت است كه خود را آلوده به گناه نكنند.
قرآن كريم از اينجا سراغ اثبات توحيد مى رود و چون آيات بعد هم همين منظور را تعقيب مى كند، بهتر است يك بحث مفصل را به آن اختصاص دهيم.
وَ إِن كُلٌّ لَّمَّا جَمِيعٌ لَّدَيْنَا مُحْضَروُنَ (32)«و هيچكس (از آينده و گذشته) نيست، جز آنكه همه نزد ما حاضر مى شوند»
در عرصه محشر و در محضر الهى همه بايد به پاداش اعمال خوب و بد خود كه ثواب و عقاب است برسند. در اينجا قاعده حصر به كار رفته و كلمه «لمّا» حصر حضور نزد خداوند را مى رساند يعنى انحصاراً حضورشان فقط نزد ماست. و اين اشاره به نكته اى بلند و ظريف دارد، كه فعلاً مجال گفتارش نيست.
در روايات مى خوانيم كه درخت هاى بهشت همه نوع ميوه اى دارند، اينطور نيست
كه مثلاً درخت زردآلو، فقط زردآلو داشته باشد. حتى درباره درخت سدرى هم كه در سوره «واقعه» از آن ياد شده، سؤال مى كنند: درخت سدر با اينكه پر از تيغ است چگونه درختى است كه خدواند مى فرمايد، اين درخت از درختهاى خدا در بهشت است ؟ پيامبراكرم (ص) جواب مى دهند كه نه، درخت سدرى كه در بهشت است نه تنها تيغ ندارد بلكه داراى ميوه هاى شيرين هم هست(1).
خلاصه از نظر روايات ما، درخت هايى كه در بهشت است داراى انواع و اقسام ميوه هاست، علاوه بر اينكه خود درخت زنده است و حرف مى زند، ميوه هايش هم زنده اند و حرف مى زنند. به علاوه آن ميوه ها زنده كننده هم هستند(2).
درك اين مطلب براى ما مشكل است زيرا ما آنچه كه از قيامت مى دانيم روزنه هايى از آن به صورت مبهم است، اما حقيقت مطلب چيست ؟ براى ما قابل درك نيست. قرآن كريم مى فرمايد:
«فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما اُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ اَعْيُنِ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ (3)»
1) - فى سِدرٍ مَخضودٍ قالَ (ع): شَجَرٌ لا يكُونُ لَهُ وَرَقٌ وَ لا شوْكٌ فيهِ حضرت فرمودند. درختى است كه نه برگ دارد و نه تيغ (تفسير على بن ابراهيم 662).
2) - عَنْ اَبى جَعفر (ع) عَنْ ابائهِ عَلَيهِمُ السَّلام قال: قال رسول الله (ص): لَمّا اُسْرِى بى اِلَِى السَّماءِ فَصِرْتُ فِى السَّماءِ السَّادِسَة فَاِذاً اَنَا بِشَجَرَة لَمْ اَرَشَجَرَة اَحْسَنَ مِنْها وَ لا اَكْبَرَ مِنْها، فَقُلْتُ لِجِبرئيل: يا حَبيبى ما هذِهِ الشَّجَرَة ؟ قالَ هذِهِ طُوبى يا حَبيبى، قالَ قُلْتُ : ما هَذا الصَّوتُ العالمى الجَهُوَرى ؟ قال هذا صَوْتُ طُوبى، قُلْتُ : اَى شِيى يقُولُ؟ قال َ يقُولَ : واشْوقاهُ اِلَيكَ يا على بن ابيطالب. عَلَيهِ السّلام امام محمدباقر (ع) از پدران بزرگوارشان از پيامبراكرم نقل فرمودند كه: وقتى به معراج رفتم فراتر از آسمان دنيا تا آسمان ششم، ناگهان درختى را ديدم كه زيباتر و بزرگتر از آن هرگز نديده بودم به جبرئيل گفتم: دوست من، اين چه درختى است ؟ گفت: اى حبيب من، اين درخت طوبى است. گفتم اين صداى عالمگير و رسا از چيست ؟ گفت اين صداى طوبى است. پرسيدم: چه مى گويد؟! پاسخ داد: مى گويد آه چقدر شوق ديدار تو را دارم يا على بن ابيطالب (ع) (تفسير فرات بن ابراهيم، ص 73، بحارالانوار ج 8، ص 151-150).
3) - سوره سجده آيه 17، هيچكس نمى داند (و در محيط فكرش نمى گنجد) كه پاداش نيكوكاريش چه نعمت ها و لذت هاى بى نهايتى كه روشنى بخش (دل و) ديده است، در عالم غيب براى او ذخيره شده است (و چه نشاط و خوشى هاى در بهشت برايش مهيا گرديده).
هيچ كس نمى تواند نعمت ها و لذت هاى بهشتى را كه موجب چشم روشنى براى بهشتى هاست، درك كند. ما يك دورنمايى از بهشت داريم و آن اينكه عالم حيات است، چنانچه دورنمايى هم از جهنم داريم، كه آن هم عالم حيات است(1). به قول قرآن عالم آخرت، عالم حيوان است.
«وَ ما هذِهِ الحَيوةُ الدُّنْيا اِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ اِنّش الدّارَ الاخِرَةَ لَهِيَ الحَيَوانُ لَو كانُوا يَعْلَمُونَ » (2)آتشش حرف مى زنند، ميوه هايش هم حرف مى زنند، هم زنده است و هم زنده كننده و اگر ما بخواهيم دورنماى عالم آخرت يعنى بهشت را درك كنيم بايد قرآن را در نظر بگيريم.
اعجازى ديگر از قرآن
قرآن نمودارى از بهشت است. در حاليكه سراسرش زنده است، زنده كننده هم هست، يعنى آب حيات است. قرآن مى فرمايد:
«يا اَيُّها الَّذينَ امَنُوا استَجيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ اِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ وَ اعْلَمُوا اَنَّ اللهَ يَحُولُ بيْنَ المَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ اَنَّهُ اِلَيْهِ تَحْشَرونَ (3)»
1) - از بعضى از آيات قرآن استفاده مى شود كه جهنم هم داراى حيات است: الف) «يوم يقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزيد» (سوره ق، آيه 30) روزى كه جهنم را گوئيم آيا امروز مملو از كافران شدى ؟ او گويد آيا دوزخيان بيش از اين هم هستند؟ ب) وقتى از پيامبراكرم (ص) درباره دوزخ سؤال شد فرمودند جبرئيل به من خبر دارد كه وقتى همه خلايق (در صحراى محشر) جمع شدند انى بجهنم تقاد بالف زمام يقودها مأة الف ملك من الغلاظ الشداد لها هدة و غصبٌ و زفيرٌ و شهيق (بحارالانوار، ج 8، ص 65). ج) در روايات متعددى در باره تكلم بهشت با حضرت باريتعالى سخن به ميان آمده كه وقتى خلق شد خطاب به او شد: تكلمى، فقالت: لا اله الا انت الحى القيوم قد سعد من يدخلنى. با من صحبت كن پس گفت معبودى جز تو نيست كه زنده و قيوم است. تحقيقاً هر كه داخل من شد، سعادتمند شد. (بحارالانوار، ج 8، ص 132، روايات 36-38).
2) - سوره عنكبوت، آيه 64 «اين زندگانى چند روزه دنيا فسوس و بازيچه اى بيش نيست و زندگانى به حققت در آخرت است، اگر مردم بدانند»
3) - سوره انفال آيه 24 ترجمه: اى اهل ايمان وقتى كه خدا و رسول شما را به آنچه باعث حيات ابدى شماست دعوت مى كنند اجابت كنيد و بدانيد كه خدا بين شخص و قلب او حائل مى شود و همه به سوى او محشور خواهيد شد.
دعوت خدا و پيامبر را بپذيريد، زيرا دعوت آنها شما را زنده مى كند. از اين رو مى بينيد كه در قرآن كهنگى وجود ندارد و اين هم يكى از معجزات بزرگ قرآن است. از امام على بن موسى الرضا (ع) است. كه يكى از دلائل اعجاز قرآن اين است كه به مكرر خواندن و شنيدنش كهنه نمى شود(1).
مثلاً عاشقى براى معشوقش نامه مى نويسد، اين نامه براى معشوق خيلى عزيز است و حاضر نيست كه عالم را با نامه معاوضه كند. اما همين نامه را وقتى چند بار مى خواند، كم كم ديگر برايش كهنه مى شود. يعنى دفعه اول از نامه خيلى لذت مى برد، دفعه دوم مقدارى از لذتش كم مى شود، دفعه دهم لذتش خيلى كمتر است، دفعه بيستم اصلاً لذت ندارد، و برايش كهنه شده گرچه چون از معشوق اوست آن را دوست دارد ولى قرآن چنين نيست.
قرآن را هر چه بخوانيم كهنه نمى شود. كسى كه در قرآن كار مى كند هيچوقت خسته نمى شود، هر چه بيشتر كار كند، بيشتر چيز مى فهمد و براى ادامه كار راغب تر مى شود. مثلاً استاد بزرگوار ما علامۀ طباطبايى رحمة الله عليه عمر شريفشان را روى قرآن گذاشتند، در آخر عمر ديگر نه تنها اعصاب، بلكه حوصله هم نداشتند چون بيمارى و ضعف پيرى ايشان را رنج مى داد، ولى از خواندن قرآن بسيار لذت مى بردند. اين بزرگمرد، تمام عمر را صرف كار روى قرآن كرده بودند و اگر عمرى دوباره مى يافتند با نشاط جوانى باز هم به كار خود ادامه مى دادند و قطعاً تفسيرى كه مى نوشتند غير از تفسير الميزان بود و مطالب جديدترى داشت. اگر خداوند عمر دنيا را هم به ايشان مى داد، تفسير سوم، تفسير بيستم، چهلم را هم مى نوشتند كه هر كدام از ديگرى بهتر بود.
1) - عشنْ عَلى بنِ مُوسى الرِّضا (ع) لا يخْلُقُ مينَ الاَزْمِنَة، وَ لا يغُثُّ عَلَى الاَلْسِنَة، لِاَنَّة لَمْ يجْعَلْ لِزمانٍ دُونَ زَمانٍ فرمودند: قرآن بر اثر مرور زمان كهنه نمى شود. و (زياد تلاوت كردن آن» ملال آور و خسته كننده نمى باشد كه متروكه شود، چون مخصوص به زمانى خاص نيست (جاودانگى قرآن اقتضا دارد كه هر چه خوانده شود انسان بيشتر از آن لذت برد و اين خصوصيت فقط براى قرآن است و بس) (بحارالانوار ج 17، ص 210، روايت 16 عيون اخبارالرضا، ص 271).
تدبر در قرآن چنين است كه انسان در تدبر اول با يك طريق استفاده مى كند. تدبر دوم به طريق ديگرى، تدبر سوم طريق ديگرى و همينطور تا آخر به قول امام محمدباقر (ع) قرآن بطن دارد، بطن او بطن دارد(1)، تا هفت بطن(2). ولى اين از باب مثال است، يعنى معانى قرآن غيرمتناهى است. هر كسى به فراخور حالش و به اندازه فكرش، از قرآن استفاده مى كند.
قرآن براى كسى هم كه در آن تدبر نمى كند و فقط لفظ آن را مى خواند كهنه شدنى نيست. به قول امام رضا (ع) اين طور نيست كه اگر صد بار اين آيه را خواند خسته شود، مثل همان درخت بهشت زنده و زنده كننده است و اين از خصوصيات قرآن است.
در اينجا خوب است درباره تركيب مزجى در قرآن هم بحثى داشته باشيم. قرآن مثل درختهاى بهشت است، درخت گلابى در اين دنيا گلابى دارد، اما سوره قرآن مثل درخت گلابى در بهشت است كه تنها گلابى ندارد. در حالى كه گلابى دارد، زردآلو دارد، در عين حال كه زردآلو دارد سيب هم دارد، تا آخر سورۀ قرآن چنين است، نشانه اى از درختان بهشتى است كه سيبش طعم ميوه اى ديگر دارد كه همان تركيب مزجى بودن قرآن است. در ابتداى سوره، نبوت را اثبات مى كند، به دنبال آن سريعاً وارد اخلاق مى شود. بحث اخلاقش تمام نشده سيبى از سيبهاى بهشتى يعنى قيامت را جلو مى كشد و بيان معارف اسلامى بسيار عميق و دقيق يعنى تجسم عمل را مطرح مى فرمايند، در پى آن به موضوع امامت پرداخته، دوباره وارد بحث اخلاق مى شود و سپس اثبات توحيد مى نمايد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
1) - قال (ع): يا جابران للقران بطناً و للبطن بطن و له ظهر و للظهر ظهر (بحارالانوار، ج 92، ص 91).
2) - قال (ع): تفسير القرآن على سبعة احرف، منه ما كان و منه مالم يكن بعده و ذلك تعرفه الائمة امام باقر (ع) فرمودند: تفسير قرآن بر هفت حرف است. آنچه گذشته و آينده است در آن مى باشد و آن را فقط ائمه عليهم السلام، مى دانند. (بصائر الدرجات، ص 196).
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
اگر شما بحثهاى گذشته را با دقت مطالعه كرده باشيد متوجه شده ايد كه بحث قرآنى ما اول راجع به نبوت بود و سه چهار آيه اول، نبوت و خاتميت را خوب اثبات كرد، بحث دوم آن اخلاقى بود، در توضيح اينكه صفات رذيله با انسان چه مى كند و صفات حميده براى انسان چقدر مفيد است. بحث سوم تجسم عمل و اشاره اى به معاد بود كه آن هم از معارف بزرگ عرفان است. بحث بعدى درباره امامت بود كه به طور اشاره، اما اشاره استدلالى، آن را هم اثبات كرد. بحث بعدى مثالى براى اخلاق بودو شرح قضيه انطاكيه، كه انصافاً اين بحث اخلاقى را هم خوب تمام كرد. حالا بحث اخلاق را رها كرده سراغ اثبات توحيد مى رود كه چند آيه در اين باره هست و بايد گفت اين هم از هر نظر من جمله از نظر علم روز از معجزات بزرگ قرآن است.
بهتر است قبل از معنى آيات، مطالبى را به عنوان يك مقدمه در اينجا بياورم.
قرآن براى اصل اثبات وجود خدا، دلايل فراوانى دارد و من به ياد ندارم در فلسفه براى اثبات وجود خدا دليلى آورده باشند كه در قرآن نباشد، اين خود يك معجزه بزرگ قرآن است كه يك انسان درس نخوانده و مدرسه نديده چه رسد به اين كه دبيرستان و دانشگاه را ببيند كتابى را بياورد كه سراسر فلسفه و عرفان باشد. قرآن براى اصل
اثبات وجود خدا و اينكه به چه دليل خدا وجود دارد، هم برهان امكان، هم برهان حدوث، هم برهان صديقين كه شاهكار ملاصدرا است و هم براهين ديگر را داراست. در بين اين برهانها، قرآن به دو برهان اهميت مى دهد: يكى برهان فطرت و ديگرى برهان نظم. مخصوصاً برهان نظم كه در اين اواخر مورد استقبال بعضى از غريبها قرار گرفته و حتى كتابى به نام اثبات وجود خدا نوشته اند كه در اين كتاب چهل مقاله از چهل دانشمند درباره اثبات وجود خدا هست. شما اگر اين كتاب را مطالعه كنيد، مى بينيد كه اين كتاب چهل دليل براى اثبات وجود خدا آورده است كه بازگشت همه به يك دليل و آن هم برهان نظم است و قرآن شريف اين برهان را در سه چهار آيه توضيح داده است. اين دو برهان فطرت و نظم را كه قرآن روى آن پافشارى دارد، به خاطر سهل و امتناعش هست و يكى ديگر از معجزات قرآن اين است كه سهل و امتناع است.
سهل و امتناع معنايش اين است كه گاهى، بعضى از الفاظ به روشى است كه هر كسى از آن يك جور چيزى مى فهمد، مثلاً اگر اسفار ملاصدرا، را به دست يك اديب بدهند، مى گويد: ملاصدرا عجب اديبى بوده است، چون روش نگارش اين بزرگ مرد، اديبانه و طبق قواعد اصولى ادبيات عرب تنظيم شده است اما اگر به دست كسى كه مقدارى فلسفه و منطق خوانده است بدهند به روش ديگر از اسفار استفاده مى كند و از به كار بستن به مورد اصول منطقى و براهين فلسفى اش لذت مى برد. اما اگر به دست استاد جامعى چون رهبر عظيم الشأن انقلاب ادام الله ظله بدهند، ايشان از هر صفحه اش يكى از معارف دقيق اسلامى را در مى آورد، اين را سهل و امتناع مى گويند.
يعنى اگر قرآن را به دست كسى بدهيم از آن جهت ممتنع است كه آن معناى دقيق را بفهمد و آسان است كه معناى ظاهر را بفهمد. وضع قرآن چنين است، همه حتى عوام از آن استفاده مى برند، اما هر اندازه شخص رشد يافته تر باشد از اين بحر مواج سيراب تر مى شود.
برهان نظم بدين طريق است كه اگر آن را به دست يك آدم عامى بدهند عقل وى را قانع مى كند و اگر به دست فيلسوفى كه عمرش را صرف در توحيد و اثبات وجود خدا كرده است بدهند، عقل او را هم قانع مى كند و از آن جهت كه برهان نظم عقل همه را قانع مى كند، قرآن روى آن پافشارى دارد، برخلاف برهان صديقين، برهان حدوث،
برهان امكان و برهان دور و تسلسل، كه همه اينها براى علماى علم كلام و براى طلبه هاى حوزه خوب و مفيد است. ملاصدرا (ره) مى تواند برهان صديقين را هضم كند. نظير فرضيه نسبيت انيشتن است كه براى همه كس قابل فهم نيست فقط براى اهل فن خوب است، ولى براى كسانى كه در اين رشته ها استخوان خرد نكرده باشند خالى از اشكال نيست. علاوه بر اين كه برهان فطرت و نظم فقط اثبات وجود خدا نمى كند، بلكه هم اثبات وجود خدا مى كند و هم اثبات توحيد، هم اثبات نبوت، هم اثبات عدل، هم اثبات امامت و هم اثبات معاد. نحوه دليل چنين است و به همين جهت برهان نظم و برهان فطرت بر ساير براهين امتياز دارد.
مراد از برهان فطرت اين است كه اگر انسان خرافات را كنار زند، اگر از اسباب و علل در اين دنيا صرفنظر بنمايد، اگر خود را خالى از همه اصطلاحات فيلسوفان و عرفا كند و اگر صفات رذيله را از خود دور سازد، خدا را مى يابد، نظير تشنه اى كه تشنگى را در مى يابد. اين معناى برهان فطرت است.
عصر ماه مبارك رمضان شما تشنگى را درك مى كنيد اما نمى توانيد آن را توصيف كنيد نه شما بلكه استاد فيزيولوژى هم نمى تواند آن را توصيف كند. اگر كسى بخواهدن وجدانيات را تعريف كند نمى تواند به قول ما طلبه ها «يُدْرَك وَ لا يُوصَف»(1)است.
گرسنگى چيست ؟ دركش خيلى آسان است. عصر ماه مبارك رمضان همه شما گرسنگى را درك مى كنيد، اما نمى توانيد آن را تعريف كنيد، ولى براى انسان وجدانى است كه درك مى كند گرسنگى و تشنگى يعنى چه ؟
وجود خدا چنين است كه اگر انسان بتواند وجدان خود را حاكم قرار دهد، خدا را مى يابد، با چشم وجدان كه بالاتر از ديدن است، خدا را مى بيند و مى يابد، مثل كسى كه سيرى را مى يابد. اين حالت در بن بست ها براى عموم مردم اتفاق مى افتد، براى همه و همه، براى آنها كه خدا را قبول دارند و آنها كه خدا را قبول ندارند، حتى آنهايى كه دليل مى آورند خدا وجود ندارد و آنهايى كه يك عمر از روى لجاجت منكر همه
1) - درك مى شود ولى توصيف نمى شود، يافتنى است نه آموختنى.
چيز شده اند، در بن بست ها خدا را مى يابند. قرآن به اين موضوع توجه مى دهد و مى فرمايد:
«فَاِذا رَكِبُوا فِي الفُلْكِ دَعََوُ اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ فَلَما نَجّيهُمْ اِلَي البَرِّ اِذاهُمْ يُشرِكُونَ » (1)وقتى در وسط دريا گرفتار طوفان شد، كشتى اش متلاطم گشت و چاره اش از همه جا بريده شد، نه اميدى به نجات كشتى بود و نه راهى براى رسيدن به ساحل. وقتى از همه كس و همه چيز مأيوس و نااميد شد، آنجا خدا را در مى يابد. وقتى كه از كشتى و تلاطمش و از دريا و موجش خلاص شد و دوباره به زندگى برگشت، خدا را فراموش مى كند. ديگر خدا را نمى يابد، بلكه خود و اسباب و عناد و لجاج با علم و برهان در رد خدا موردنظر او قرار مى گيرد. امثال اين مورد براى همه ما پيش آمده است. بايد هم پيش بيايد، يعنى به بن بست هايى برسيم، تا به طور ناخودآگاه ناله خدا خدايمان بلند شود.
يكى از بزرگان مى گفت: دكترى بود كه اصلاً منكر خدا بود، هر چه براى او دليل مى آورديم، يا نمى گذاشت حرفهايمان را تمام كنيم يا لجاجت مى كرد و جوابهاى بى سروته مى داد، تا اينكه براى پسرش حادثه اى پيش آمد كه احتياج به يك عمل جراحى فورى داشت. چون با دكتر خيلى صميمى بوديم با هم به بيمارستان رفتيم، بچه را مهيا كردند براى جراحى و به اطاق عمل بردند. طبيعى است كه ما را به اطاق عمل راه نمى دادند. دكتر پشت در اطاق ايستاده بود، متوجه شدم پيش خودش دارد دعا مى كند:
اى خدا تو بچه ام را شفا بده، به من رحم كن، خدايا اين بچه را به من ببخش.
رفتم جلو و گفتم: فلانى چه مى گويى ؟ تو كه منكر خدا بودى!
گفت: تو را به خدا ولم كن و بگذار بچه ام را از خدا بگيرم.
آن موقع كه آپولو 13 در كره ماه خراب شد، مى خواستند با بى سيم ها و وسايل ارتباطى شان تا مى توانند، آنها را نجات دهند. اما وقتى كه دسترسى آنها از همه جا قطع شد، صداى «خدا، خدا» ى شان از آنجا به گوش جهانيان رسيد.
1) - سوره عنكبوت آيه 65 ترجمه: وقتى كه سوار كشتى مى شوند خدا را با خلوص مى خوانند وليكن وقتى آنها را به خشكى نجات داديم ناگهان مشرك مى شوند.
از اين قضايا فراوان است، كه انسان در گرفتاريها خدا را يافته است. اگر لجاجت ها و فلسفه ها، چه فلسفه مادى و چه فلسفه الهى كنار رود، حرفها و ظواهر، اسباب كنار رود و كسى رابطه اش با خداوند به واسطه عبادت، مخصوصاً خدمت به خلق زياد شود، به وسيله نماز آن هم نماز اول وقت با روزه ماه مبارك رمضان آن هم روزه خاص و خدمت به ديگران با خدا رابطه پيدا كند و علاوه بر اينها در زندگيش گناه نباشد و اگر گناه آمد فوراً با آب توبه شستشو دهد، طولى نمى كشد كه اين آدم مثل همان كسى مى شود كه در دريا گير كرده است و دستش از همه اسبابها كوتاه است، يعنى هميشه خود را در محضر خدا مى بيند و به قول قرآن كريم كه مى فرمايد:
«رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا يَبْعٌ عَنْ ذِكرِ اللهِ ، وَ اِقامَ الصَّلوةِ وَ ايتاءِ الزَكوةِ يَخافُونَ يَوماً تَتَقَلَّبُ فيهِ القُلُوّبُ وَ الاَبْصارُ» (1)به مقامى مى رسد كه ديگر بازار، اسباب كار، علم، دانشگاه، برهان عرفانى و برهان مادى گرى، اينها همه و همه كنار مى رود و آنچه در اين عالم هستى مى بيند فقط و فقط خداست.
قرآن كريم مى فرمايد: «وَ لا تَدْعُ مَعَ اللهِ اِلهاً آخَرَ اِلهَ اِلا هُوَ كُلُّ شَيْيٍ هالِكٌ اِلا وَجْهَهُ لَهُ الحُكْمُ وَ اِْلَيْهِ تُرْجَعُونَ »(2)در اين عالم چيزى خدا را نمى بيند، هر چه را هم كه در اين عالم مى بيند، وابسته به خدا مى بيند. «كل شيي هالك الا وجهه» معنايش اين است آنچه در اين جهان مى بيند قيوميت حق را مى بيند، ديگر خودش و مالش، خودش و تكيه گاهش، خودش و عشيره اش، همه و همه تدلى است. مثل نور چراغى است كه وابسته به دستگاه توليد برق است. مى گويد: اگر نازى كند قالب ها در هم مى ريزد قيوميت مال اوست. قيوميت را مى بيند، اما با چشم دل. اميرالمؤمنين (ع) در كلماتشان(3)و امام
1) - سوره نور، آيه 37 مردانى هستند كه تجارت و كسب و كار (معامله كردن) آنها را از ياد خدا باز نمى دارد و نماز به پا مى دارند و زكات ادا مى كنند و از روزى كه قلب ها و چشم ها بر مى گردند مى ترسند.
2) - سوره قصص آيه 88، ترجمه: با خداى تعالى كسى ديگر را مخوان كه هر چيز نابود شدنى است جز ذات پاك الهى، فرمان و سلطنت با او و رجوع همه خلائق به سوى اوست.
3) - عَن الاَصْبَغ فى حديثٍ قال: قامَ اِلَيهِ رَجُلٌ يقالُ لَه: ذِعَلِب فَقال: يا اَميرالمؤمنين هَلً رَأَيتَ رَبَّكَ؟! فَقالَ : ويلَكَ يا ذِعْلِبْ لَمْ اكُنْ بِالَّذى اَعْبُدُ رَبًّا لَمْ اَرَهُ قالَ : فَكَيفَ رَأَيتُهُ صِفْهُ لَنا قالَ : وَيلك لَمْ تَرَهُ العُيونُ بِمُشاهَدَة الاَبْصار وَ يكُنْ رَأَتْهُ القُلُوبُ بِحَقائِقِ الايمان (بحارالانوار، ج 4، ص 27). اصبغ بن نباته در حديثى گويد: مردى از جا برخاست كه او را ذعلب مى ناميدند. سؤال كرد: يا اميرالمؤمنين آيا پروردگارت را ديده اى ؟! حضرت فرمودند: واى بر تو اى ذعلب، پروردگارى را كه نديده باشم نپرستيده ام. عرض كرد چگونه او را ديدى ؟ براى ما بيان فرما. فرمود: واى بر تو، او را چشم ها با مشاهده ديده نمى بينند ولكن قلبها او را به حقيقت هاى ايمان مى بينند.
حسين (ع) در دعاى روز عرفه همين را مى گويند. مخصوصاً امام حسين (ع) در وسط دعا عرض مى كند:
«عَمِيَتْ عَينٌ لا تَراك» كور باد آن چشمى كه تو را نمى بيند.
آن چشم ديگر چشم نيست، وجدانش مرده است، وجدان دركى اش را از دست داده، مثل آدم مريضى است كه مثلاً هيچوقت سير نمى شود. مرض جوع يا استسقاء دارد، كسى كه مرض استسقاء (عطش) دارد هر چه آب بنوشد سيراب نمى شود. اين آدم نمى تواند سيراب شدن را درك كند، زيرا مريض است.
يك مريض ديگر ممكن است دو سه روز چيزى نخورده باشد، در واقع گرسنه است، اما گرسنگى را درك نمى كند. حتى يك لقمه غذا، ولو اين غذا خيلى لذيذ هم باشد، نمى تواند بخورد، اگر هم در دهانش بگذارد ممكن است حالت تهوع به او دست دهد.
لجاجت و عناد، صفات رذيله و بى توجهى به خدا هم يك نوع مرض است كه اگر معالجه نشود، انسان را بيچاره و بدبخت مى سازد. اينها باعث كوردلى انسان مى شود و نمى تواند آنچه را كه علت اصلى و حقيقت دهنده به همه حقايق است ببيند، اما اگر اين موانع كنار رود و تنها وجدان قاضى باشد، خدا را هميشه درك مى كند. قرآن مجيد اين معنى را خيلى رسا بيان مى كند:
«سَنُرِيهِم اياتِنا فِي الافاقِ وَ فِي اَنْفُسِهِمْ حَتّي يَتَبَيَّن لَهُمْ اَنَّهُ الحَقُ اَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِكَ اَنَّهُ عَلي كُلّ شَيٍ شَهيدٌ» (1)
1) - سوره فصلت آيه 53 ترجمه: بزودى آيات و نشانه هاى خودمان را در آفاق و در خودشان به آنها نشان مى دهيم تا حق براى آنها روشن شود. آيا كافى نيست براى پروردگارت اين كه بر هر چيزى شاهد باشد؟!
صدر آيه مربوط به برهان نظم است، مى گويد: نشانه هاى ما، در خودت و در اين جهان بايد تو را به جايى رساند كه جز خدا را نبينى، تو را به جايى رساند كه بفهمى غير از خدا هم باطلند و حق و ثبوت، تنها اوست. «انه الحق» حق اوست و همه او، وجود نما و وجود وابسته هستيم، سبب الاسباب اوست و اگر سببى همه در اين عالم هست، خالقش اوست. وقتى انسان تمام اسباب را ببيند كه خالق دارد و ببيند خالقش كس ديگر است، آن وقتى قيوميت حق را مى بيند، لطف حق را مى بيند، لطف حق را مى بيند و صفات جمال و جلال حق را مى بيند. ولى اين رياضت مى خواهد، اگر رياضت دينى كشيد، به واجبات اهتمام ورزيد، به اجتناب از گناه اهميت داد، به انجام مستحبات همت گمارد و مخصوصاً در بين مستحبات، خدمت كردن به خلق خدا براى خدا را فراموش نكرد، كم كم چنين حالى پيدا مى كند.
اين براى اصل وجود خداست، همان وحدت و توحيد را هم اثبات مى كند.
كسى كه دارد در دريا غرق مى شود، هيچ وقت توجه به دو خدا ندارد. نمى گويد: اى خداى آسمان اول، اى خداى زمين، اى خداى آسمان دوم، اى بت، بت ظاهرى اينها نه. آن وقتى كه خدا مى گويد. توجه به يك مبدأ دارد، نه به دو خدا. يعنى همانطور كه درك مى كند اصل خدا را و وجود خدا را، وحدانيت را هم درك مى كند وقتى رابطه اش را با خدا محكم شد و به آنجا رسيد كه «لا تُلْهيهِم تِجارَة وَ لا بَيع عَنْ ذِكْرِ الله» آن وقت باز هم همين است اصل خدا را واصل وحدانيت را درك مى كند.
فرض كنيد كسى مظلوم واقع شده و اميدى به هيچ كس نداشته باشد، آن وقت كسى را كه عادل، رئوف، مهربان و رحيم است درك مى كند. لذا مى گويد: اى خدا تو از اين ظالم بازخواست كن. اى خدا اگر چه در اين جهان نمى شود، مى دانم كه روز جزايى هست. در حاليكه اصل عدل را درك مى كند، رأفت و رحمت او را هم درك
مى كند. درك مى كند كه معادى هست و روز جزائى چنانچه راجع به نبوت و امامت هم در معناى كلمه «على صراط مستقيم» تذكر دادم كه هم نبوت و هم امامت يك امر فطرى است. در اين جهان بايد قانون باشد، اين قانون بايد از طرف خدا باشد و خدا سفرايى به نام پيامبر تشريعى يا تبليغى بايد داشته باشد. اين موضوع در آنجا بحث شد و فهميديم كه براى اين انسان بايد نبوت و جعل قانون باشد، اين قانون فقط بايد از طرف ذات ربوبى باشد و با آن بيانى كه در «على صراط مستقيم» كرديم، لازمه اش اين است كه بايد سفرايى باشند.
قرآن كريم دليل فطرت را مورد نظر قرار مى دهد و مى فرمايد:
«فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفاً فِطْرَةَ اللهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبديلَ لِخَلْقِ للهِ ذلِكَ الدّينُ القَيِّم ولِكنَّ اَكْثَرً النّاسَ لا يَعْلَمُونَ » (1)متوجه شو به آن دينى كه ميانه رو هست، متوجه شو به دين، به توحيد، به اصل وجود خدا، كه يك امر فطرى است. سرشت تو مى گويد خدا هست، در ذات تو درك وجود خدا نهفته است. درك توحيد، درك اسماء و صفات، درك معاد، درك نبوت، و امامت، همه اينها در ذات تو نهفته است. «لا تبديل لخلق الله» اين جمله يك اشاره است به نقصى كه بر برهان فطرت وارد شده است. بعضى از مادى گرايان مى گويند: از كجا كه اين عادت نباشد، اين عادت است، نه فطرت. براى اينكه بچه شما موقع تولدش با ياعلى ياعلى دنيا آمد، در گوشش نام اميرالمؤمنين (ع) را خوانديد و زبانش با «اشهد ان لا اله الا الله» باز شد و بالاخره اين بچه با اين عادت بزرگ شده ولى شما اسم اين عادت را فطرت گذاشته ايد. اين جمله «لا تبديل لخلق الله» اشاره به اين است كه نه آقا! اين عادت نيست، اگر عادت بود بايد در آنان كه با سفينه به كره ماه رفتند يا در كسى كه لجاجت مى كند و يك عمر در مادى گرى غوطه ور بوده، نباشد. اما
1) - سوره روم، آيه 30 ترجمه: (اى پيامبر با پيروانت) مستقيم روى به سوى آئين پاك اسلام آور و پيوسته از طريقۀ دين خدا كه فطرت خلق را برآن آفريده است پيروى كن كه هيچ تغييرى در خلقت خدا نبايد داد. اين است آئين استوار حق و ليكن بيشتر مردم از حقيقت آن آگاه نيستند.
مى بينيم كه در بن بستها هم كسى كه در محيط اسلامى و محيط توحيد بزگ شده و هم آنكه در محيط مادى گرايى پرورش يافته، اين نكته را مى يابد. لذا فرموده: «
لا تبديل لخلق الله» يعنى اين عادت نيست. فطرت است. ذات است، در ذات هر كسى و در هر محيطى نهفته است. اگر در بن بست واقع شد و دستش از همه جا قطع شد، خدا را مى يابد، نظير آدم تشنه كه تشنگى را مى يابد. به اين برهان فطرت مى گويند.
گفتيم كه قرآن روى برهان فطرت خيلى پافشارى دارد. يك مقدار روى آن مطالعه كنيد. شما عزيزان كه موحد هستيم اگر بخواهيد حقيقت اين برهان را دريابيد، كار و زحمت مى خواهد. به واجبات، مخصوصاً نماز خيلى اهميت بدهيد.
جوانهاى عزيز! به نماز، مخصوصاً نماز اول وقت، نماز با خضوع و خشوع، نماز با تعقيبات و حتى المقدور و نمازجماعت، خيلى اهميت دهيد كه «كبريت احمر» است. اهتمام ورزيدن به جهاد در راه خدا و كمك به جبهه و جنگ و... بسيار مؤثر است.
روزه ماه مبارك رمضان اگر روزه خاص باشد، انسان را در اين يك ماه خيلى جلو مى برد و يك شبه، ره صد ساله مى پيمايد. آن وقت عيدفطر هم دارد، عيد دارد براى اينكه جلو رفته، عروج كرده و به خدا رسيده است.
مراقبت از مستحبات، مثل نماز شب، سروكار داشتن با قرآن، سروكار داشتن با دعا و راز و نياز با خدا، انسان را خيلى پيش مى برد، به انسان نور مى دهد و قلبش را روشن مى كند.
دست پيرزنى را گرفتن، دلى را به دست آوردن، مخصوصاً خوبى كردن به افرادى كه به تو بدى مى كنند و بالاخره خدمت به ديگران ولو به يك گربه، ولو به يك سگ و مخصوصاً خدمت به كسى كه جز خدا پناهى ندارد، خدمت به زيردست، خدمت و رسيدگى به افراد مقصر و آنها كه درباره تو كوتاهى كرده اند، خدمت به خويشان، مخصوصاً به پدر و مادر، اينها از چيزهايى است كه انسان را پيش مى برد
.
پس بيايد سعى كنيد يكى دو قدم به پيش رويم. يعنى يكى دو قدم پاسخ گوى نداى فطرى خويش باشيم. برهان فطرت كه علمى نيست، ممكن است كسى بگويد: ما برهان فطرت را قبول نداريم. مثل برهان نظم نيست كه عقل را ساكت كند. بله در عوض اين وجدان را ساكت مى كند، اين برهان وجدانى است، اين راه يافتن هدف و به آن رسيدن است. اين به قول شاعر: «تا نگريد طفل، كسى نوشد لبن» است. اين رفتن مى خواهد تا به آن برسد.
به سوى خدا برويد، به سوى تقرب الهى برويد تا انشاءالله به مقامى برسيد كه مصداق اين آيه شويد: «لا تلهيهم تجارة ولا بيع عن ذكر الله»
از نظر دانشمندان چه فلاسفه، چه علماى زيست شناس، چه علماى گياه شناس و چه دانشمندانى كه از علم هيئت بهره اى دارند نظم دقيقى بر اين جهان حكمفرماست. فلاسفه چه اسلامى و چه غيراسلامى معتقدند كه عالم هستى روى يك نظام تام و دقيق استوار است. حتى بعضى مثل «موريس مترلينگ» به اندازه اى دست بالا را گرفته است كه مى گويد: اگر پشه اى در اين عالم يك بال زيادتر بزند يا يك بال زدن از ماشين خلقت كم كند اين عالم با آن عظمت نابود خواهد گشت.
لذا همۀ فلاسفه بحثى دارند به نام نظام تام يا نظام اتم و مدعى هستند كه اين عالم وجود بر يك نظام دقيق تام استوار است. علماى زيست شناس هم كه بر روى جسم انسان بحث مى كنند، مى گويند: شكى نيست كه يك نظام تام در اين بدن حكمفرماست. علماى گياه شناس هم مى گويند: نظامى كه در گياه نهفته شده نظام دقيق و تامى است و بالاتر از اينها علماء علم هيئت، مخصوصاً هيئت جديد در بسيارى از بحث هايشان مدعى هستند كه در عالم هستى نه فقط اين كرۀ زمين، بلكه در تمام كهكشان ها و منجمله منظومۀ شمسى چنان نظام دقيقى حكمفرماست كه بايد گفت: همه اين اجرام كيهانى به هم ربط دارند، گويا همۀ اينها با همۀ عظمت و وسعتشان يك چيز هستند.
آنطور كه مى گويند تا كنون / 310/000 منظومۀ شمسى كشف شده، بعضى از كهكشان ها به اندازه اى از ما دور هستند كه دو سه ميليون سال نورى نه اينكه سال عادى يا سال رياضى طول مى كشد تا نور آن ستاره به ما برسد. با اين بعد مسافت يك نظم و اتصال و وحدتى بين اين افلاك حكمفرماست كه گويا عالم هستى يك چيز است، مثل دانه هاى يك گلوبند همه در يك رشته و همه وابسته به يكديگرند.
در اين باره چه مادى گرا باشد چه الهى، نمى تواند بگويد نظم در اين عالم نيست و من خيال نمى كنم، شما كسى را از دانشمندان پيدا كنيد كه بگويد نظمى در جهان هستى نبوده و وحدت و يكپارچگى بر آن حكمفرما نيست. همه قائلند به اين كه اگر شما بخواهيد يك لقمه غذايى را كه در دهان مى گذاريد، جزء بدن شما بشود، همه اعضاء بايد با هم هماهنگ باشند. بگذريم از اينكه به قول سعدى خدايش رحمت كند:
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دركارند *** تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار *** شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبرى
قطع نظر از اينكه اين لقمه از كجا پيدا شده، وقتى آن را در دهان مى گذارى، دندانها اين لقمه غذا را مى جوند، زبان كار مى كند كه اگر زبان نباشد نمى شود آن لقمه را جويد، بالاتر از آن غدد بزاق هم زير زبان ترشح مى كنند و اين لقمه را تر و نرمش مى كنند تا قابل هضم و فرورفتن بشود، بعد زبان كوچك كه در اينجا نقش مهمى دارد به كار مى افتد، زبان كوچك جلوى راه تنفس را مى گيرد كه غذا داخل آن نشود، اگر اين عضو اندكى در انجام وظيفه كوتاهى كند و ذره اى غذا داخل ناى بشود انسان را مى كشد، قوه بلع يعنى اگر انسان قوه بلع نداشت كه غذا را فرو ببرد بايد از گرسنگى بميرد. وقتى غذا در معده مى رود، اين ديگ جوشان غذا را به صورتى كه قابل هضم باشد در مى آورد. قوه اى كه در آن تعبيه شده، غذا را از معده، بيرون مى فرستد به اثنى عشر و به روده ها مى برد.
رگهاى ريزى كه در اثنى عشر و روده هاست جوهر غذا را
مى گيرد و تفاله غذا را به صورت مدفوع بيرون مى ريزد. كليه ها و دستگاه هاى ديگر جوهر غذا را مى گيرند و به صورت ادرار بيرون مى دهند. اين جوهر غذا كه وارد خون شد، گلبول هاى قرمز گارد پخش ارزاق كه در هر انسانى چند ميليارد از اين گلبول ها موجود است اين غذا را به سلول ها مى رسانند كه اگر يك دقيقه غذا و يا هوا به آنها نرسد سلول ها مى ميرند و انسان از بين مى رود. گلبول هاى قرمز، نه فقط غذا به سلول ها مى رسانند، بلكه اكسيژن را هم مى رسانند، گاز كربنيك را مى گيرند و بر مى گردانند كه ما به اين تنفس مى گوئيم. باز هم خدا رحمت كند سعدى را، مى گويد:
هر نفسى كه فرو مى رود ممد حيات است و چون بر مى آيد مفرح ذات پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شكرى واجب.
از دست و زبان كه برآيد *** كز عهده شكرش بدر آيد(1)
علاوه بر گلبول هاى قرمز، گلبول هاى سفيد كه آن هم چندين ميليارد در بدن انسان موجود است نقش بسيار مهمى دارند. يعنى اينها گارد نگهبان بدن هستند و اگر نباشند ميكروبها در يك لحظه انسان را نابود مى كنند. ميكروب همراه غذا يا از راه هوا مرتب وارد بدن مى شود، مثل دشمنى كه مرتب به يك كشور گسترده حمله مى كند و مى خواهد آنجا را به اشغال خود در آورد اما با مقاومت روبرو مى شود. گلبول هاى سفيد كارشان دشمن كسى و نابود كردن دشمن است اگر آن گارد پخش ارزاق و اين كارد نگهبان در بدن انسان نبود، انسان نيم ساعت هم نمى توانست در اين دنيا بماند، نه غذايى بود و نه قدرت دفاعى در برابر دشمن. سلول ها مى مردند و ميكروب ها انسان را نابود مى كردند.
شما از وقتى كه لقمه غذا در دهان مى گذاريد تا وقتى كه جوهر غذا به سلول ها مى رسد تا زوائد آن به صورت مدفوع و بول و عرق دفع مى شود، قدرى درباره اش فكر كنيد، مى بيند سر تا پا نظم است، سر تا پا حكمت است، سر تا پا دقت است. اگر به هر يكى از اين اعضاء، زبان، لب ها، غدد، زبان كوچك و حلق، معده با آن حركات و ترشحاتش، روده ها كه دستگاه گوارش است، دستگاه گردش خون يا تنفس كوچكترين خللى وارد شود هستى انسان در خطر نابودى قرار مى گيرد.
1) - كتاب گلستان شيخ مصلح الدين سعدى شيرازى، ص 2.
اين ترتيب، اين حكمت، اين نظم در انسان چيزى نيست كه كسى بتواند منكرش بشود و اگر بخواهيم در اين مورد بحث كنيم اولاً من كه متخصص اينكار نيستم بعد هم روزها و شبها بايد در اين باره بحث كرد، پس بهتر است اين بحث را رها كنيم و به بعد ديگر آن بپردازيم. ببينيم اين يك لقمه غذا چگونه بدست آمده است.
اين زمين مرده ناگهان زنده مى شود، درختهاى مرده ناگهان زنده مى شوند، دو تا درخت پهلوى هم يك آب مى خورند، از يك خاك تغذيه مى كنند، در يك هوا تنفس مى كنند، از يك نور استفاده مى كنند، اما يكى خرما مى دهد، يكى انگور.
قرآن شريف راجع به ازدواج در گياهان بلكه لقاح در همه موجودات بارها تذكر داده، مى فرمايد: عالم بر مبناى نر و ماده است(1)، هر چيزى جفت دارد. بعضى چيزها را مى دانيد، مثل خرما كه لقاح دارد، يعنى بايد يك گردى از درخت نر بگيرند و به درخت ماده بزنند تا خرما بدهد. اما همين عمل در همه گياهان به نحوى صورت مى گيرد كه انسان از نحوه عملكرد اين گياهان و يا حتى تشخيص چنين نكات دقيق غافل بوده و نمى داند چگونه بارور مى شوند، اگر چه امروزه تا حدودى روشن شده كه به وسيله انسان يا پرندگان و حشرات و باد عمل گرده افشانى تحقق مى پذيرد. قابل تذكر اين كه وقتى بدانيم يك عمل گرده افشانى چگونه به موجودات ديگر عالم مثل باد، حشرات، پرندگان و... مربوط است، مى بينيم عالم مثل زنجيرى به هم پيوسته است.
كم كم بياييد در يك دانه اتم، مى بينيد كه نر و ماده دارد يعنى جفت دارد. الكترون ها دور پروتون ها و نوترون ها مى گردند كه دقيقاً مقدار بار مثبت با بار منفى برابر است خود اتم به اين كوچكى يك منظومه است. اين كره زمين خود حركتها دارد، تا به حال بيش از چهارده حركت براى اين كره خاكى بيان شده است و شايد هم بيشتر باشد، اول مى گفتند زمين اصلاً حركت ندارد در حاليكه قرآن در آن محيط كه گفتم، دانشگاه نبود، دبستان هم نبود، فرمود: زمين حركت دارد بعداً گاليله هم گفت زمين حركت دارد ولى هيچ كس باور نكرد. كم كم حركت هاى زمين يكى يكى كشف شد، نه يكى، نه دوتا، خيلى بيشتر. از جمله حركات مشهور زمين
1) - سبحان الذى خلق الازواج كلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لا يعلمون (سوره يس، آيه 36). پاك و منزه است خدايى كه همه ممكنات عالم را جفت آفريده، چه از نباتات (و حيوانات) و چه از نفوس بشر و ديگر مخلوقات كه شما از آنها آگاه نيستيد.
يكى حركت وضعى است كه سرعتش در خط استوا تقريباً ساعيت «280» فرسنگ است و از اين حركت، شبانه روز پيدا مى شود. حركت ديگرش انتقالى است و در هر دقيقه «300» فرسخ و هر ساعتى «18/000» فرسنگ به دور خورشيد مى چرخد كه از اين حركت، فصل ها پديد مى آيد و خلاصه حركت هاى ديگر كه هر كدام براى بقاء اين سياره و بقيه سيارات مربوطه لازم است و كمترين تندى و يا كندى، كل عالم هستى را در مخاطرۀ جدى قرار مى دهد. ممكن است شما با اتومبيل گاهى كند و گاهى تند برانيد، اما اگر فرض كنيم فقط يكى از اين حركتهاى زمين يك مقدار كند شود، روز و شب چندين برابر مى شود و ديگر در اين زمين امكان زندگى نيست. نه گياه مى تواند برويد و نه ديگر كسى مى تواند روى آن زندگى كند. اگر يك مقدار حركتش تند شود حرارتى كره را فرا مى گيرد كه قابل سكونت نيست، به علاوه منظومه شمسى به هم مى خورد و حركت كل اجرام سماوى را مختل مى سازد. اگر دو تا ماشين با سرعت به هم بخورد، چه مى شود؟ حالا به همين نسبت بزرگش كنيد، حركت به قدرى سريع است كه هر دو كره ذوب مى شوند.
همين خورشيد را اول مى گفتند حركت ندارد. تا اين اواخر هم مى گفتند ثابت است، بعد به دست آوردند كه نه، حركت خيلى عجيب است، به اندازه اى حركت تند است تلسكوپ نمى توانسته حركت را ببيند. لذا گفتند در اين اواخر اثبات شده است كه منظومۀ شمسى ما به دنبال ستاره «وگا» كه هر ساعتى حدود «2870» كيلومتر سرعت دارد به جاى نامعلومى، در حركت است. ولى قرآن مى گويد معلوم است، آنجا كه خدا مى خواهد «والشمس تجرى لمستقرلها»
يك وقتى دانشمندان علم هيئت، فلك درست مى كردند از جمله هيئت بطلميوس كه در زمان پيغمبراكرم (ص) در يونان فلك درست مى كرد، اين ستاره ها را به فلك اول آسمان اول ميخكوب مى دانست و فلك را به يك پياز تشبيه مى كرد اما قرآن در همان زمان گفت همه اينها غلط است «و كل فى فلك يسبحون» و هر كدام در فلك خود شناور است.
قرآن ضمن تكرار چنين مضامينى همه آنها را شناور مى داند. «خلق السموات بغير عمد ترونها» اينها ستون نامرئى دارند كه شايد منظور همان قوه جاذبه و دافعه باشد.
خورشيد با قوه جاذبه اى كه دارد سيارات منظومه شمسى را به دور خود در مسيرى حركت مى دهد و نگاه مى دارد و نيز به سبب قوه دافعه سيارات تعادل آنها حفظ مى شود. اگر قوه دافعه كره زمين نباشد، زمين در فضا پرتاب شده و نابود مى گردد.
بالاخره با توجه به علم هيئت ديروز و امروز اگر نگاهى به اين عالم هستى بيفكنيم، متوجه مى شويم كه نظم دقيقى بر اين عالم حكمفرماست. خيلى دقيق تر از آنچه ما فكر مى كنيم. شما در هر علمى وارد شويد جهان شناسى، هستى شناسى، انسان شناسى و زمين شناسى، نظم را در آنها در مى يابيد كه به اصطلاح قرآن هدايت تكوينى نام گرفته است(1). و به نظر مى رسد كه بهترين راه براى پى بردن به وجود خدا همين «هدايت تكوينى» است، زيرا وقتى فرعون از حضرت موسى (ع) سؤال مى كند «من ربكما»؟ اين پروردگار شما كه آمده ايد برايش تبليغ مى كنيد چه كسى است ؟
حضرت موسى (ع) جواب مى دهند:
«رَبُّنَا اَلَّذي اَعْطي كُلَّ شَيْيءٍٍ خَلَقُه ثُمَّ هَدي»(2)
به عبارتى، يعنى خداى من آن است كه گلبول هاى قرمز را به طور جبر واداشته كه اكسيژن بگيرد و به سلول ها برساند و دى اكسيدكربن برگرداند. پروردگار من آن است كه وقتى دانه گندم را در خاك بياندازى به امر او ريشه اش پائين مى رود و ساقه اش بالا مى آيد. پروردگار من آن است كه براى اين زمين حركت جبرى قرار داده، بخواهد و يا نخواهد بدون اينكه تندتر حركت كند يا كندتر، همان طور كه بايد حركت كند، حركت مى كند.
اسم اين حركت به زبان فلاسفه و يا قرآن هدايت تكوينى است و اين هدايت را خداوند روى دوش موجودات نهاده است.
بنابراين «نظم» در جهان بايد «منظم» داشته باشد كه بهتر است در اين مورد مثالى بزنم.
فرض كنيد شما وارد جنگلى مى شويد مى بينيد در اين جنگل درختهايى دارد خودرو، بدون نظم و ترتيب. يك جا درخت هست، يك جا درخت نيست، يك جا زياد است، يك جا كم. با خود مى گوئيد كسى اين درختها را نكاشته اين درختها خودرو جنگلى است جنگل يعنى بى نظم كه درختان كوچك، بزرگ، زياد و كم، در جاهاى مختلف پراكنده اند از اين جنگل به باغى وارد شويد، مى بينيد، درختان اين باغ در فاصله معينى از هم قرار دارد و انواع درختها از هم جدا كاشته شده و عمارتى هم وسط باغ بنا شده است. مقايسۀ جنگل و باغ و تشخيص بى نظمى در يكى و نظم در ديگرى استدلال نمى خواهد، عقل ضرورى به شما مى گويد يكى جنگل است يكى باغ. اين باغ باغبان داشته، مدير و مهندس و حكيمى داشته، كسى كه مى دانسته زمين را چگونه بايد آمادۀ كشت نمود. چگونه بايد درخت را كاشت، چه موقع آبيارى كرد و چطور پرورش داد.
اگر كسى به شما بگويد اين باغ و آن جنگل هر دو يكى هستند به ريشش مى خنديد به او مى گوييد مسخره نكن، يا مرا ديوانه مى پندارى يا خودت ديوانه اى، من بين باغ و جنگل فرق مى گذارم. اين باغ باغبانى دارد، منظمى دارد كه جنگل ندارد، اين حكم عقل ضرورى انسان است، احتمال تصادف يا به قول بعضى «جهش» در ايجا نظم درختان باغ صفر است، در اين باره يكى از دانشمندان رياضى كتاب خوبى دارد، به نام «حساب احتمالات» يا «راز آفرينش در حساب احتمالات» نمى خواهم وارد بحث پرپيچ و خم رياضى بشوم، لكن به طور اشاره مثالى از نيوتن آورده و از آن مى گذرم:
شما ده عدد سكه را از يك تا ده شماره گذارى كنيد و آنها را در كيسه اى بريزيد. سپس بدون نگاه كردن دست در كيسه كنيد و سكه اى برداريد. يكى از شماره هاى از يك تا ده در مى آيد. اما احتمال اينكه سكه شماره يك دربيايد، يك احتمال در ده احتمال است يعنى 10 كه خيلى احتمالش كم است. احتمال كمتر از اين وقتى است كه بخواهيم بعد از شماره يك وقتى سكه شماره يك هم در كيسه باشد سكه شماره دو در بيايد و باز با همان شرايط كه سكه ها همه در كيسه قرار
دارند، بخواهيم شماره سه بعد از يك و دو در بيايد يك احتمال در چندين هزار احتمال است، كه هنوز واقع نشده و اگر بخواهيم سكه ها، از شماره يك تا شش به ترتيب در بيايد، احتمال آنقدر كوچك است كه يك احتمال در چندين ميليارد احتمال است، و بايد با حساب نورى محاسبه شود. حالا اگر بخواهيم تا ده به ترتيب در بيايد اصلاً ممكن نيست، احتمال به قدرى ضعيف است كه هيچ آدم وسواسى هم در صورتى كه بپذيريم وسواسى ها، از فيلسوفان، رياضى دانان و فقها دقيق ترند نمى تواند بگويد كه ممكن است شما دست در كيسه كنيد، اعداد از يك تاده به ترتيب در بيايد. اين احتمالش صفر است.
حالا راجع به يك لقمه غذا به ترتيب از لحظه وارد شدن به دهان تا مرحله جذب چه اعضاء و اجزايى در آماده سازى آن نقش دارند: اول لب بعد زبان، غدد، زبان كوچك، معده، اثنى عشر، بعد روده بزرگ، رگها، كليه ها، گلبول هاى قرمز و كار كردنشان، گلبول سفيد و دفاع جانانه شان، كه همه اين اعضاء و جوارح به ترتيب و پشت سر هم عمل مى كنند. اگر به وجود آورنده و ناظم اين ترتيب خدا باشد يعنى خداى مدبر و حكيم باشد، درست است. يعنى اين برنامه ناظم دارد، اما اگر بخواهى بگويى تصادف است از شما مى پرسند تصادف پس چرا زبان كوچك به جاى زبان بزرگ نيست ؟ چرا زبان بزرگ به جاى معده نيست ؟ چون تصادف معنايش اين است بايد معده در گلو قرار گيرد. گلبولهاى قرمز به جاى غدد مترشحه داخل شكم باشد، چرا اين چنين نيست ؟ تصادف يعنى به هم خوردن و قاطى شدن، نه اينكه شما بگوئيد اين اندامهاى گوارشى كه به ترتيب پشت سر هم قرار گرفته حاصل تصادف است، احتمالش از لحاظ حساب رياضى محال است و مثل همان مثال ساده رياضى بالا مى باشد. محال است كه شما ده سكه را در يك كيسه اى بيندازيد و همه شماره ها از يك تا ده به ترتيب از كيسه بيرون بيايد، حتى احتمالش هم محال است و اگر كسى اين احتمال را هم بدهد، مردم به او مى خندند. مثل اين است كه كسى بگويد اين باغ و جنگل هر دو تصادفاً به وجود آمده اند. الا اينكه شانس جنگل نگرفته و از بخت بد درختها بطور نامنظم روئيده، اما اين باغ شانس داشته، بخت و اقبال داشته و همين خوش شانسى باعث نظم و ترتيب در اين باغ شده است. خوب اين را به هر عاقلى بگويند قبول نمى كند، نه بى سواد قبول مى كند و نه باسواد. فقط يك آدم لجوج مى تواند
چنين حرفى بزند و در ادعاى خود اصرار هم بورزد كه بله، اين امر حتماً تصادف است. يك دسته از فلاسفه شكاك هستند كه به اينها اصطلاحاً سوفسطائى مى گويند. به اين سوفسطى هر چه گفته شود مى گويد شك دارم، حتى راجع به بودن خودش هم مى گويد من شك دارم كه هستم يا نه. حالا شب است، مى گويد من شك دارم، از كجا معلوم حالا شب باشد! من الآن دارم صحبت مى كنم مى گويد من مشكوكم تو صحبت مى كنى يا نه!!
شيخ الرئيس مى گويد: با چنين كسى نمى شود با دليل و برهان مباحثه كرد، اگر برايش دليل بياورى كه حالا روز است، يا شب است مى گويد نه، من شك دارم. پس مباحثه فايده اى ندارد، بهتر است وقتى مى گويد من شك دارم كه هستم يا نيستم، يك گل آتش يا يك ميله داغ بگذارى روى دستش. جواب اين آقا سوزاندن دست اوست. اگر گفت دارم مى سوزم بايد به او گفت برادر خيال مى كنى كه مى سوزى يك آتش خيالى بود، واقعيت هم نداشت، گذاشتم روى دستى كه خيالى بود و الآن هم اين سوزش و درد خيالى است، تو كه در هستى خود شك دارى در سوختن دستت هم شك داشته باش و به درد آن اعتنا مكن.
راه برخورد با آدم لجوج همين است يا حداقل، سكوت در برابر اوست، تا خود به زودى سر عقل آيد، اگر نيامد خلاصه موقع رفتن از اين دنيا همه چيز را يك جا مى فهمد. وقتى كه لجاج و عناد بيايد، نمى شود كارى كرد. اما فعلاً با لجوج كار نداريم. از يك آدم عاقل سؤال مى كنيم. كه آقا مى شود گفت يك باغ كه داراى ترتيب خاصى است بر اثر تصادف و خودبخود به وجود آمده است يا نه ؟ مى گوييم: اين عالم هستى روى يك نظام مى چرخد، نظامى كه همه قبول دارند، حتى مادى گراها. هر كجا نظم است دليل بر وجود منظِم (نظم دهنده) است. پس بر اين جهان يك حاكم حكيم و مدبرى حكمفرماست.
برهان نظم و اثبات وجود خدا
بهتر است از اصطلاحات علمى و فنى چشم بپوشيم و داستانى از نيوتن نقل كنيم. شما مى دانيد نيوتن متخصص در هيئت بود و به هيئت علاقه زيادى داشت، لذا در
كارگاه خودش يك منظومه شمسى درست كرده بود كه به وسيله برق روشن مى شد. يك خورشيد درست كرده بود، يك كره ماه، يك كره مريخ و... اين يازده سياره را به ترتيبى كه هست قرار داده بود. وقتى كليد برق را مى زد همه اينها روشن مى شد و به حركت در مى آمد خيلى جالب بود، همه حركات مثل منظومه شمسى بود. بعضى وقتها كه از كار خسته مى شد كليد برق را مى زد به تماشاى آن مى نشست. راستى هم كه چنين صحنه خيلى تماشايى است حتى براى ما كه اهل فن نيستيم، او كه از همين تماشا هم كلى بهره علمى مى برد.
بالاخره يك روز رفيقش به داخل كارگاه آمد، يك صندلى گذاشت و نشست و با هم مشغول صحبت شدند، همين طور كه گرم صحبت بودند، نيوتن بدون اينكه دوستش متوجه شود كليد برق را زد و منظومه شمسى به حركت در آمد. رفيق مادى گراى او خيلى تعجب كرد، مدتى نگاه كرد و گفت:
آقاى نيوتن كار خيلى جالبى است، خيلى عالى ساخته شده، خودت آن را ساختى يا ديگرى درست كرده ؟ راستى كه كار بسيار جالبى است!
نيوتن با بى اعتنايى گفت: نه دوست من وجود اينها تصادفى است، تصادفاً اين منظومه شمسى در اين جا پيدا شده، كسى آن را نساخته است، تصادفاً اين خورشيد حركت مى كند و همين طور اين كره زمين و ساير كرات، اينها همه اش تصادف است.
دوست يك مقدارى صبر كرد و گفت: آقاى نيوتن مسخره نكن. چه كسى اين را برايت درست كرده ؟ نيوتن جواب داد يك بار كه گفتم اتفاقى درست شده. رفيقش عصبانى شده گفت: آقاى نيوتن خودت را مسخره مى كنى يا مرا! آخر تصادف يعنى چه ؟ اتفاق يعنى چه ؟ اين دم و دستگاه را حتى يك آدم عادى نمى تواند درست كند و حتماً بايد فرد متخصص باشد، چگونه مى گويى تصادفاً به وجود آمده است ؟
نيوتن بلافاصله گفت: آقاى عزيز وقتى من مى گويم اين منظومۀ شمسى كه با برق كار مى كند و خيلى ساده هم هست بر اثر تصادف پيدا شده، تو عصبانى مى شوى، ولى خود تو وجود اين عالم هستى را با اين نظمش، اين كهكشان ها را با اين دقتش، اين كره زمين را با آن همه حركات گوناگون دقيق و اين عالم هستى را با اين نظم و برنامه عجيب، تصادفى مى دانى و حرف خود را عقلائى ؟! تو ادعاى مرا مسخره و باور نكردنى مى دانى و توقع دارى كه ديگران حرفهاى تو را بپذيرند؟ تو كه مى دانى اين
چند سياره كوچك نمى تواند خود بخود به وجود آمده باشد، چگونه پذيرفته اى كه اين عامل هستى بدون خالق و منظم باشد؟
مى گويند، رفيق نيوتن از همان جا موحد شد. يعنى منظومه شمسى نيوتن، رفيق نيوتن را موحد كرد، عقلش را بيدار كرد، دست از لجاجتش برداشت و گفت: راست مى گويى، مسلم است كه بر اين عالم هستى خالق حكيم و مدبرى حكمفرماست.
مى خواستم اين بحث را در اين جا تمام كنم و به بقيه آيات سوره «يس» بپردازم ولى چون جاى دقيق بحث است و قرآن شريف هم چند آيه در اين مورد دارد، قسمت آينده را هم به اين بحث اختصاص مى دهيم، انشاءالله.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدهًً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
در قسمت گذشته بحث شد كه اين عالم بر پايه نظم، استوار است و اين نظم دقيق و تام، «منظم» مى خواهد. تصادف، شيى بى شعور يا كسى كه عالم، مدبر وحكيم نيست، نمى تواند نظم بياورد. پس نظم اين جهان دليل بر اين است كه يك خالق مدبر، حكيم، قادر و رئوفى بر اين جهان حاكم است.
قبل از شروع بحث خوب است به اين نكته توجه داشت باشيم كه صدرالمتألهين، قائل به نظم اتم است و مى گويد: نه تنها در اين جهان، نظام تامى حاكم است بلكه نظمى كه حاكم است مافوق تام است(1)و از كلام شيخ الرئيس در شفا هم اين جمله استفاده مى شود.(2)در قسمت گذشته درباره نظم تام توضيح دادم و حركت زمين را مثال زدم كه اگر حركت وضعى يا انتقالى و يا يكى ديگر از حركاتش مختل شود، يا جاذبه و دافعه اش اندكى كم و زياد شود، در يك لحظه نابود مى شود، در بدن انسان هم همين طور، اگر گلبول هاى قرمز يا سفيد كار خود را انجام ندهند، ادامه حيات غيرممكن است. به اين نظم «نظم تام» مى گويند، اما نظم اتم و نظم مافوق اتم معنايش اين است كه چيزهايى در جهان وجود دارد كه اگر نباشد، به هستى جهان ضرر نمى زند ولى
وجودش براى هستى جهان مفيد است. در همين بدن انسان چيزهايى است كه اگر نباشد، ضرر به وجود او نمى زند، انسان قادر است بدون آنها ادامه حيات دهد، اما بودنش براى انسان مفيد است. به اين نظم اتم گويند و به قول ملاصدرا ما فوق اتم اجازه بدهيد مثال ديگرى بزنم.
استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى رحمت الله عليه گاهى وقتها در فلسفه خود براى نظام اتم مثال مى زدند و مى گفتند: اگر يك ظرف آب داشته باشيم كه درونش تا نيمه آب باشد به اين ناقص گويند و اگر پر باشد به آن تمام گويند و چنانچه لبريز باشد، يعنى به اندازه اى كه از درون آن دارد مى ريزد به آن مافوق تمام مى گويند.
نظم اتم و نظم مافوق اتم هم شبيه همين است به نظر صدرالمتألهين و شيخ الرئيس در عالم هستى چيزهايى وجود دارد كه نظم اتم و نظم مافوق اتم است. مثلاً شيخ الرئيس در شفا مثالى براى نبوت مى زند و مى گويد: پروردگار عالم در جسم انسان چيزهايى را خلق كرده است كه انسان بدانها خيلى نياز ندارد و بدون آنها مى تواند ادامه حيات دهد. مثل گودى كف پا، يا گودى كف دست، مژه ها و ابرو. اگر انسان گودى كف پا نداشته باشد، راه رفتن براى او سخت است. و اگر گودى كف دست نداشته باشد، كار كردن با دست براى او مشكل است. اگر مژه نداشته باشد ادامه حيات برايش امكان دارد، اما چشمش خيلى اذيت مى شود. اگر ابرو نداشته باشد علاوه بر اينكه خيلى بد تركيب است، چشمش هم سايبان ندارد واز ريش عرق پيشانى به چشم جلوگيرى نمى شود و...
شيخ الرئيس مى گويد: اين چيزها را خداوند در بدن انسان وديعه گذاشته و چطور مى شود كه خدا گودى كف دست و پا و مژه و ابرو را به انسان عنايت كند اما نبوت را كه موجب استكمال انسان است از او دريغ دارد؟
سپس با همين برهان جلو مى آيد و مى گويد: نبوت لطف است و اين لطف بر خدا حتماً واجب است، يعنى اين لطف حتماً از خدا صادر مى شود.
آنگاه شيخ الرئيس ضمن اثبات نبوت و امامت، به برهان نظم اتم هم اشاره مى كند(1).
1) - شبيه همين بيان را در اشارات (ج 3، صفحه 371-373) و در شفاء (مبحث الهيات، فصل 2، ص 442) عنوان نموده است.
صدرالمتألهين هم در اسفارش روى اين نظم اتم، حرفها و بحثها دارد. بالاخره مى بينيم كه در اين عالم هستى الطافى از طرف حق نهفته است كه اينها ديگر مربوط به عالم هستى نيست، مربوط به لطف و عنايت و رحمت خداست. حال اگر اين لطف و عنايت و رحمت نبود، اشكالى در عالم هستى نبود، عالم هستى نظم داشت، ادامه حيات هم براى انسان و هم براى عالم هستى ممكن بود، اما وجود اين چيزها براى انسان و براى عالم هستى خيلى مفيد است.
نظام اتم بهترين دليل است بر اينكه، يك مدبر لطيف، يك مدبر با عنايت، يك مدبر حكيم و رئوفى بر اين جهان حاكم است. اين آياتى كه مى خواهيم روى آن بحث كنيم بعضى شان برهان نظم را، آن هم نظم تام را بيان مى كند و آخر كار به نظام اتم اشاره دارد و مى گويد در اين عالم هستى نظام است، نظامش هم تام، بلكه اتم است. وقتى كه نظام اتم باشد، حيف است كه انسان قائل به خدا نباشد يا براى اين خداى حكيم لطيف مهربان، شرك قائل شود. اين آيات و برهان نظمى كه در گذشته به آن اشاره شد چند كار مهم انجام مى دهد، مثل برهان فطرت است. همانطورى كه برهان فطرت هم اصل وجود خدا را اثبات مى كرد و هم توحيد را، برهان نظم همچنين است. علاوه بر اينكه وجود خدا را در جهان اثبات مى كند توحيد را هم اثبات مى نمايد.
قبلاً هم اشاره شد استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى عليه الرحمة در الميزان در ابحاث تفسيرشان هم مدعى اين بودند كه در قرآن اصل وجود خدا مفروغ عنه گرفته شده و لذا قرآن شريف مى فرمايد اين مطلب كه عالم خدا مى خواهد قابل ترديد نيست. به خودت بنگر ببين از درون قابل قبول تو هست، گرچه لجاجت و عناد به خرج دهى.
«قالَتْ رُسُلُهُمْ اَفِي اللهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ يَدْعُوُكُمْ لِيَغْفِرْلَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرَكُمْ اِلي اَجَلٍ مُسَّميً » (1)
1) - سوره ابراهيم، آيه 10 رسولان در جواب آنها گفتند آيا در هر چه شك كنيد، در خدا هم كه آفريننده آسمان و زمين است، شك توانيد كرد؟ خدا شما را به مغفرت و آمرزش از گناهان مى خواند و (عقوبت) شما را به تأخير مى اندازد تا اجل معين...
وجود خدا در ذهن ها و عقل ها يك چيز مفروغ عنه است. همه حرف قرآن اين است كه انسان بت را نپرستد. با توجه به اين كه بتها هم با هم فرق دارند، گاهى بتى است كه با دست خود مى تراشند و گاه بت هوى و هوس، لجاجت، خودبينى، خودمحورى، تكبر و حسادت است. به قول قرآن كه در همين سوره مباركه مى فرمايد، بت شيطان هم هست و قرآن براى شكستن بتهاست.
علامه طباطبايى عليه الرحمه مدعى هستند كه همه آيات قرآن براى شكستن بت است، مى خواهد بگويد بت را بشكن، چه بت درونى و چه بت بيرونى، هر دو را بشكن.
«اَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَواهُ وَ اَضَلَّهُ اللهُ عَلي عِلمٍ وَ خَتَمَ عَلي سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلي بَصَرَهِ غِشاوَهًً فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ اللهِ اَفَلا تَذَكَّروُنَ (1)»
اى پيامبر عده اى را نمى بينى كه هوى و هوس را مى پرستند و آگاهانه گمراهى را انتخاب مى كنند؟
«اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطان اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ وَ اَنِ اعبُدُوني هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ (2)»
اى انسان مگر با تو از اول معاهده نيستم كه شيطان پرست نباشى ؟ مگر از ازل با تو عهد نيستيم كه فقط عبادت مرا بكنى نه عبادت شيطان را. و در راه مستقيم باشى ؟ بين عوام مردم اصل وجود خداوند مفروغ عنه گرفته شده است و كسى در اين عالم هستى نيست كه قائل به وجود خدا نباشد. چنانچه از پيامبر خدا (صلوات الله عليه و آله و سلم) نقل شده كه فرمودند:
لا تَسُبُّ الدَّهْرَ فَاِنّ الله هُو الدَّهر(3)به دهريون فحش ندهيد، زيرا خدا يعنى دهر - منظور اين است كه وقتى با دهريون (كمونيستها و كسانى كه ملحد
1) - سوره جاثيه، آيه 23 «(اى رسول ما) آيا نديدى آنكه هواى نفسش را خداى (معبود) خود قرار داده و خدا او را دانسته گمراه ساخته و مهر بر گوش و دل او نهاده و بر چشم وى پرده ظلمت كشيده، پس او را بعد از خدا چه كسى هدايت خواهد كرد؟ آيا متذكر (اين معنى) نمى شويد؟»
2) - سوره يس، آيه 60 و 61.
3) - نوادرراوندى، ج 5، ص 4.
هستند) هم صحبت كنيم سرانجام به جايى مى رسند كه بايد يك مبدأ و علت العللى باشد كه آن الله تعالى است. ما مى گوئيم «خدا» و كمونيستها اسمش را به غلط «ماده» مى گذارند اما چيزى كه قبلاً هم گفته شد و تكرار آن هم بجاست اينكه برهان فطرت چنانچه بر اصل وجود خدا دلالت دارد، بر توحيد و اوصاف خداوندى چون سميع، بصير، رئوف، عادل و عالم بودن او هم دلالت مى كند، چه هنگامى كه انسان در بن بست ها گير كند، فرياد خدا خدايش بلند مى شود و در اين وقت توجهش فقط به يك خداست كه او را شنوا مى داند، چون صدايش مى زند. او را رحيم مى داند، لذا به او التماس مى كند. او را عادل مى داند، به همين جهت از او احقاق حق مى خواهد و همچنين او را قادر بر نجات خود مى داند و...
برهان نظم هم چون برهان فطرت دو كار انجام مى دهد:
الف) وجود خدا را اثبات مى كند به اين صورت كه اين نظم عالم منظمى مى خواهد و بالاخره بايد نظم دهنده اى باشد.
ب) انسان يقين مى كند كه خالق و منظم اين دستگاه حكيم، مدبر، عالم و قادر هم هست كه اين عالم را با چنين نظم دقيقى آفريده است.
هشام ابن الحكم يكى از شاگردان خاص امام صادق (ع) بود و امام (ع) او را خيلى دوست داشتند. او جوانى فعال، زرنگ و عالم بود و خوب مى توانست استدلال كند، لذا زبان امام صادق (ع) هم بود و براى امامت خيلى كار كرده است. مرحوم مجلسى ذيل آيه: «يا اَيُهَا الّذيِنَ آمَنُوا اِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي المَجالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللهُ لَكُمْ وَ اِذا قِيلَ انشُزُوا فَانشُزُوا يَرْفَعِ اللهُ الَّذينَ آمنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ اُوتُوا الْعِلمَ دَرَجاتٍ وَ اللهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ(1)»
روايتى را نقل مى كند كه روزى در مجلس امام صادق (ع) بزرگان
1) - سوره مجادله آيه 11 «اى اهل ايمان هرگاه شما را گفتند كه در مجالس خود جاى را بر يكديگر فراخ داريد امر خدا را بشنويد و براى نشستن مكان بالاتر و نزديك تر به پيامبر، تنازع و تزاحم مى كند) تا خدا بر توسعه (مكان و منزلت) شما بيفزايد و هرگاه گفتند كه از جاى خود (براى توسعه مجلس يا كار خير ديگرى) برخيزد، باز هم حكم خدا را اطاعت كنيد كه مقام اهل ايمان و دانشمندان عالم (در دو جهان) رفيع مى گرداند و خدا به هر چه (از نيك و بد) كنيد، آگاهست»
سادات و پيرمردان نشسته بودند كه هشام وارد شد، او جوانى بود كه تازه مو بر صورتش روئيده بود مثلاً جوان 15، 20 ساله، امام صادق (ع) فرمودند: جلو بيا هشام! وقتى نزد امام آمد، پيش پاى او بلند شدند و او را پهلوى خودشان نشاندند. در اين موقع حضرت احساس كردند كه اين همه تجليل و احترام از هشام مثل اينكه بر سادات و پيرمردان و بزرگان مجلس گران آمده است. فرمودند: تعجب نكنيد، او كسى است كه با دست و زبان و قلب، ما را يارى مى كند.(1)بله هشام عالم است و قرآن مى گويد بايد به او احترام گذاشت: «يرفع الله الذين امنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات» كسى كه عالم با عمل باشد امتياز دارد، و امتيازش هم خيلى زياد است.
روزى هشام بن الحكم در خدمت امام صادق (ع) نشسته بود، عرض كرد
: مَا الدَّليلُ عَلي اَنَّ الله واحِدٌ؟
حضرت فرمودند:
«اِتِّصالُ التَّدْبيرِ و تَمامُ الصُّنْع كما قالَ عزوجل: لَوْ كانَ فيهِما الِهَهٌٌ الا الله لَفَسَدتا(2)»
امام صادق سلام آلله عليه چه عالى فرموده است كه، برهان نظم، دليل بر توحيد است. نظم بر اين جهان حكمفرماست. آن هم نظمى هماهنگ يعنى وقتى انسان مطالعه اى در عالم هستى بنمايد، مى بيند كه هماهنگى بر كل جهان حاكم است. با اينكه دستگاهها متفرق است، اما مثل چيزى شبيه زنجير و گلوبند، وابستگى و وحدتى در جهان به وجود آورده است كه اگر كره زمين نبود شايد عالم هم نبود، تا
1) - اِنَّ هِشامَبنَ حَكَمْ لَمّا دَخَلَ عَلَى الصّادِقِ عَلَيهِ السَّلامَ بِمِنى وَ هُوَ غُلامُ اَوَّلُ مَا اختلَطَ عارِضاهُ وَ فى مَجْلِسِهِ شُيوخُ الشَّيعة فَرَفعَهُ عَلى جَماعَتِهِمْ وَ لَيسَ فيهِم اِلاّ مَِنْ هُوَ اكْبَرُ سِناَ فَلَمّا رَاى اَبُو عَبْدِالله عَليه السَّلامُ اِنَّ ذلِكَ الفِعْلِ كَبُرِ عَلَى اصحابِهِ قالَ : هذا ناصِرُنا بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ وَ يدِهِ (سَفينة البحار، محدث قمى، ماده هشتم)
2) - هشام از حضرت امام صادق (ع) سؤال كرد: دليل توحيد و اينكه خدا يكى است چيست ؟ حضرت فرمودند: متصل بودن تدبير (عالم) و تمام بودن ساخت (عالم وجود)، چنانچه خداوند متعال فرموده است: اگر در عالم به جز پروردگار يكتا، خدايانى وجود داشت، همانا خلل و فساد عالم را فرا مى گرفت (سوره انبياء آيه 22) تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 418).
اين حد به هم اتصال دارد. اينها چيزهايى نيست كه من ادعا كنم، اين چيزها مانند «دو دو تا چهارتا» است.
اگر اين حركتهاى دقيق زمين به دور مدارى مشخص و با فواصلى معين نبود نظم عالمى هستى به هم مى خورد، چون جاذبه و دافعه كرات نسبت به يكديگر و گسسته نبودن رابطه آنها از هم، قابل ترديد نيست. كره زمين خود جزئى از منظومه شمسى و منظومه شمسى جزئى از كل حركت اجرام كيهانى است كه با اختلال در يكى از آنها همه از هم مى پاشند و ناگهان همان وضعى پيش مى آيد كه خداوند در قرآن مى فرمايد: «اِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ اِذْا النُّجُومُ انكَدَرَتْ »(1)قوه جاذبه را از خورشيد مى گيريم، وقتى كه قوه جاذبه آن را گرفتيم، عالم ماده به هوا پرتاب مى شود. مى بيند كه در بعضى از سوره هاى آخر قرآن شريف توجه به اين امر داده شده است، كه در اين جهان وحدت حاكم است و هماهنگى كامل وجود دارد. به قول امام صادق (ع) «
اِتِّصالُ التَّدْبيرِ و تَمامُ الصُّنْع» يعنى صنعتى كه در عالم هستى به كار رفته، تمام است، برهان نظم است و بلكه نظم اتم است. اين هماهنگى خود دليل بر وحدت است و راستى همچنين است. اگر شما در يك نظام، وحدتى پيدا كرديد، علاوه بر اين كه مى گوييد نظم، نظم دهنده دارد، مى گوييد خود مُنظِم هم يكى است. بهتر است بدين ترتيب بگوئيم كه تنها اختصاص به توحيد ندهيم. بگوئيم علاوه بر اينكه اين گونه براهين دلالت بر اصل وجود خدا مى كند، دلالت بر توحيد هم هست. چنانچه امام صادق (ع) هم مى گويد برهان نظم بر توحيد دلالت مى كند و بعد هم امام تمسك به آن آيه شريفه مى كند: «لو كان فيهما الهه الا الله لفسدتا» اگر در اين عالم دو خدا باشد، عالم اين چنانى نابود خواهد شد.(2)
1) - سوره تكوير آيه 1 و 2، ترجمه: (اى رسول ما يادآر) هنگامى كه خورشيد تاريك شود و ستارگان تيره كردند (و فرو ريزند)
2) - براى آيه شريفه: لوكان فيها الهه الا الله لفسدتا» تقريرهاى مختلفه اى نموده اند، كه بعضى از آنها بر برهان صد يقين دلالت دارد، بعضى ها بر برهان وحدت دلالت دارد و بعضى تقريرها هم دلالت بر همين جمله اى دارد كه از حضرت صادق (ع) نقل شد.
شما اگر بخواهيد كارخانه اى را كه كارش بايد به ترتيب انجام شود دست دو مهندس بدهيد كه يكى از يك طرف و ديگرى از طرف ديگر، شروع به كار كنند، بعد از يكى دو ساعت كار، كارخانه خواهد خوابيد. حالا اگر بخواهيد كارخانه عالم هستى را كه ذره ذره اش روى حساب و مثل زنجير، به هم پيوسته است، به دست دو مدبر دهند، خواه و ناخواه عظمتش به هم خورده و نابود مى شود.
ان شاء الله در اين باره باز هم بحث خواهيم داشت.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدهًً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
در قسمت گذشته درباره برهان نظم بحث شد وآياتى از قرآن كريم را مورد بررسى قرار داديم كه دلالت داشت بر اينكه: عالم خدا دارد، منظم دارد، خالق حكيم مدبرى بر آن حاكم است وضع هم از يك صانع است.
و اكنون در تعقيب بحث قبل، به بررسى و دنباله آيات سوره «يس» مى پردازم.
وَ ءَ ايَهٌٌ لَّهُمُ الاَرْضُ المَيْتَهُُ أَحْيَيْنَهَا وَ أَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبّاً فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ (33)«و يك برهان (بر اينكه ما مردگان را زنده مى كنيم) آن است كه ما زمين مرده را (به باران رحمت) زنده كرده و از آن دانه اى كه قوت و روزى خلق شود مى رويانيم(1)»
نشانه هاى خداوندى
الف) احياى زمين مرده: اين آيه نشانه اى است براى وجود خدا و اين كه او يكى
1) - ممكن است در بعض تفاسير ببينيد كه يك نشانه و يك برهان براى اين كه مرده ها را زنده مى كنيم آن است كه زمين مرده را زنده كرده و از آن دانه اى كه روزى خلق مى شود مى رويانيم. اين بيان با گفتارى كه عرض شد آيه يعنى نشانه براى وجود خدا و قدرت خدا هيچ تنافى ندارد چرا كه آنان كه شك در معاد و رستاخيز دارند اين شك ناشى از اين است كه خدا را قادر نمى دانند ولى خدايى كه قادر است زمين مرده را زنده كند و حيات دهد و موجودات ذى حيات از خاك برون آرد مى تواند انسان مرده را هم زنده كند. در واقع شك در معاد، ناشى از خدانشناسى است و گرنه اگر خدا را قادر بدانيم شكى باقى نمى ماند، كه مى تواند مرده را هم حياتى ديگر دهد.
است «وآيه لهم الارض الميته» و نشانه براى پى بردن مردم به وجود خداى تعالى و قدرت او كه زمين مرده را «احييناها» زنده مى كنيم.
مى دانيد كه در زمستان درختان و زمين مرده اند و اگر تخمى هم در آن بكاريد، فايده اى ندارد، وقتى كه زمين زنده شد اگر درخت يا دانه اى در آن بكاريد رشد مى كند «و اخرجنا منها حبا» و از زمين خارج مى كنيم دانه را «فمنه يأكلون» كه روزى آفريدگان شود.
اين مصداق براى برهان نظم است. يعنى حيات گياه از كجا پيدا مى شود؟ چگونه دانه مرده را كه شما بر زمين مى اندازيد، در دل خاك زنده مى شود؟ از جمادى مردم و نامى شدم اين مردن و زنده شدن از كجا پيدا مى شود؟ چيزى كه خود مرده است چطور مى تواند به خود زندگى دهد؟
«ذات نايافته از هستى بخش *** كى تواند كه شود هستى بخش»
اگر تصادف و اتفاق باشد حياتش از كجا پيدا مى شود؟ چطور درخت زنده مى شود؟ خاك و نطفه و علقه ومضغه و عظام و لحم مى شود؟
مى گويند تا چهار ماه مضغه با تك سلولى ها يك سنخ هستند بعد از چهار ماه ناگهان يك دسته شان استخوان و يك دستهشان سلول هاى گوشتى مى شوند. به ماديون مى گويند چرا چنين شد؟ جواب مى دهند كه: اين جهش كرده است. جهش در طبيعت همين است كه چنين شده است. بسار خوب حالا هم جهش در اين سلولها پيدا شد و ناگهان بدين طريق تغيير شكل پيدا شد. ولى اگر جهش درست باشد كه نيست و در جاى خودش اين مطالب رد شده سؤال اين است كه خود جهش از كجاست ؟ آيا اتفاقى و بى دليل است يا علتى دارد. اتفاق كه محال است و حرف غيرعلمى است و اگر علتى دارد چه بيانى براى علتش دارند، كه با ملحد بودن آقايان سازگار باشد؟
اين لخته گوشت چطور شروع به حركت ميكند كه گاهى اوقات موجب اذيت مادر هم مى شود، حتى به شكم مادرش لگد مى زندو وقتى هم كه به دنيا مى آيد يك چنين وضعى را به خود مى گيرد كه عالم عاقلى مانند ملاصدرا و نيوتن مى شود اين حيات از كجا در وى پيدا شده است ؟ قرآن مى فرمايد:
نشانه اى براى مردم كه به اين وسيله به خدا پى برند، زمين است، تا بفهمند جهان هستى مدبرى دارد و او يكى است كه اين زمين مرده را زنده مى كند و بعد از زنده كردن
درخت و گياهان مختلف را از آن مى روياند.
وَ جَعَلْنا فِيهَا جَنَّتٍ مِّن نَّخيِلٍ وَ أَعْنَبٍ وَ فَجَّرْنَا فِيها مِنَ الْعُيونِ (34)«و در زمين باغها از نخل خرما و انگور قرار داديم و در آن (روى زمين) چشمه هاى آب جارى كرديم»
ب) باغها و چشمه ساران: نشانه ديگر براى مردم كه مدبر حكيمى بر اين جهان حاكم است، زمين است، زمين از چه جهت ؟ از اين جهت كه باغ هايى در اوست «جنات» جمع «جنت» است يعنى باغ «وجعلنا فيها جنات» و قرار داديم در اين زمين باغهايى، اين باغ «من نخيل و اعناب» «من» در اينجا «مِن بيانيه» است يعنى بعد از آن براى بيان اجمال قبل است و قرار داديم بر روى زمين باغهايى را كه عبارتند از، نخلستان و تاكستان و امثالهم. اين «من نخيل و اعناب» از باب مثال است. لذا شامل باغهاى گلابى و سيب و... هم مى شود. نشان ديگر بر اين كه يك مدبر حكيمى بر او حاكم است «وفجرنا فيها من العيون» در اين زمينه چشمه هايى را جارى مى كنيم. اگر آب نباشد، معلوم است كه جنبنده اى بر روى زمين نخواهد بود. اين آبها از ردون زمين مى جوشد كه آن را چشمه مى نامند و گاهى به صورت منابع زيرزمينى است كه به وسيله كندن چاه و حفر قنوات و مكنده ها و موتورها و... بيرون مى آيد و اين از نشانه هاى وجود خدا و قدرت و... تدبير اوست.
لِيَأكُلُوا مِن ثَمَرِهِ وَ مَا عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِم أَفَلا يَشْكُرُونَ (35)«تا مردم از ميوه آن باغ ها تناول كنند و از انواع غذاهايى كه (از اين ميوه و نباتات) به دست خود عمل مى آورند نيز تغذيه آيا نبايد شكر اين نعمتها را به جاى آرند؟»
اين «ليأكلو من ثمره» متعلق به «وجعلنا فيها جنات» است. يعنى باغ هايى را بر روزى زمين ايجاد كرديم و چشمه هايى را جارى ساختيم، بر اين كه مردم از آن استفاده كنند. «ه» ثمره، به «جنات» بر مى گردد، ولو اينكه جنات جمع است، آن هم جمع به «ات» و ثمره هم بايد «ثمرها» باشد، اما چون «جنات» تأنيشش لفظى
است، يعنى ظاهرش مؤنث است، ولى در واقع و نفس الامر مؤنث نيست، لذا ضمير مذكر به او برگردانده شده است، «ليأكلو من ثمره» براى اينكه مردم از ميوه آن باغ ها استفاده كنند. «و ما عملته ايديهم» مى دانيد كه كاشتن درخت و دانه و شخم زدن و آب و كود به موقع دادن و... به دست انسان است اما ميوه دادن گياه و سبز شدن درخت و رشد آن هدايت تكوينى است، يعنى پس از كاشتن بذر و غرس نهال، ديگر جوانه زدن بذر حركت ساقه رو به بالا و محكم شدن ريشه ها در زير زمين براى جذب غذا و حفظ آن، سپس برگ و شكوفه دادن گياه و آن گلبرگهاى زيبا و ريختن آنها و بعد به بار نشستن آن هيچكدام در اختيار انسان نيست. قرآن مجيد در سوره واقعه به اين واقعيت اشاره مى فرمايد:
«ءَ اَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ اَمْ نَحْنُ الزّارِعُونَ (1)»
زارع كيست ؟ به قول عرب ها شما «حارث» هستيد. يعنى فقط بذر را در زمين دفن مى كنيد و زمينه سازى بيش نيستند. تنها شخم زدن و آب دادن و... بوسيله شماست، گرچه در اين عمل تام هم تمام نيروى شما حتى فكرتان به دست قادر متعال اعمال مى شود. ولى شكفته شدن دانه و حيات زمين و بذر و... در دست شما نيست. پس با كمى تفكر، اين نكته را راحت تر مى توان درك كرد كه ما هيچكاره هستيم و دست قادر متعال در كار است. لذا قرآن مى فرمايد «ما عملته ايديهم» دست شما، يعنى كار شما اين عمل را انجام نداده است. اگر ميوه است، ميوه را خدا داده است، «افلا يشكرون» لذا «ما» در «ما عملته» نافيه است يعنى آنچه دستهاى شما انجام نداده. گلابى روى درخت را، دست شما نياورده، خدا داده است. آمدن گلابى دست شما نيست. شما اگر بخواهيد كه يك درخت گلابى مقدار زيادى گلابى بدهد، در اختيار شما نيست و اگر هم بخواهيد اصلاً ميوه ندهد، باز هم دست شما نيست. آنچه دست شما است، اين است كه زمينه اى را فراهم كنيد، تا اين درخت زنده و بارور شود، اما بارور شدن دست خداست، پس چرا شكرگزار نيستيد؟ يعنى چرا در عالم وجود، شرك مى آوريد؟ چرا منكر خدا مى شويد؟ وقتى كه خداوند همه كارها را انجام مى دهد، اين ناشكرى است كه انسان در عالم وجود براى خداوند شريك قائل شود يا اصلاً قائل به خدا نشود. هر دوى اينها نمك نشناسى است و عقل مى گويد، كه
1) - سوره واقعه آيه 63 ترجمه: آيا شما آن (گياه) را رويانديد يا ما روياننده آن هستيم ؟
بايد نمك شناس باشيم، از اينها پى به مدبر حكيم در اين عالم ببريم و اين حكيم را هم يكى بدانيم و نه بيشتر، شكرگزار باشيم و كفر نورزيم شكر نعمت در اينجا، شكر در عبادت نيست، شكر در اين است كه قائل به وجود خدا شويم و براى خدا شريك نياوريم. قرآن از اينكه انسان شاكر نيست و براى خداى مدبر حكيم شريك قائل مى شود، رنج مى برد. لذا گاهى اوقات مى فرمايد: «وَ ما قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ (1)»
مردم حق خدا را اداء نكرده اند. راستى هم نكرده اند، بعضى اصلاً خدا را قبول ندارند و بعضى به خدا قائلند اما براى او شريك مى آورند. بعضى بر فرض اين كه بت نمى پرستند، شرك در عبادت دارند. به جاى متابعت كردن از خدا، متابعت از شيطان مى كنند. در بعضى اوقات مى فرمايد: «قُتِلَ الاِنْسانُ ما اَكْفَرَه»(2)مرده باد اين انسان كه چقدر نمك نشناس است، جداً هم اين دو آيه اى را كه خواندم يك نوع حسرتى است كه خداوند براى انسان ها مى خورد. همين طورى كه دو سه آيه قبل بود «يا حسره علي العباد ما يأتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤن» اى واى به اين انسان، حسرت و ندامت براى اين انسان، خيلى موجب تأسف است كه اين انسان هر پيامبرى كه آمد مسخره اش كرد.
«افلا يشكرون»، هم به جاى همين «وما قدروا الله حق قدره» است و هم به جاى «قتل الانسان ما اكفره» استفهام «افلا يشكرون» توبيخى است، يعنى چرا ناشكرى مى كنى ؟ را به خدا قائل نيستى ؟ چرا شرك مى آورى ؟ مرده باد اين انسان نمك نشناس.
سُبْحانَ الَّذِي خَلَقَ الأَزْواجَ كُلَّهَا مِمَّا تُنبِتُ الأَرْضُ وَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا يَعْلَمُونَ (36) پاك و منزه است خدايى كه همه ممكنات عالم را جفت آفريده چه از نباتات (و حيوانات) و چه از نفوس بشر و ديگر مخلوقات كه شما از آن آگاه نيستيد.
ج) تسبيح خداوندى: اينجا فقط عبارت تغيير كرده است و گرنه باز هم يكى از نشانه هاى خداست. به جاى اين كه بگويد: «وآية لهم الذي خلق الازواج» گفته است:
«سبحان الذي خلق الازواج» پاك و منزه است. يعنى شرك در او راه ندارد، انكار در وجود او راه ندارد. فرق «تسبيح» و «حمد» «سبحان» و «الحمد» اين است كه مثلاً اگر شما بگوييد: «الحمدلله رب العالمين» اين را حمد گويند، «شكراً للّه» اما اگر خدا را تنزيه كنيد از اين كه شريك و نظيرى داشته باشد، يا منكر اصل وجود خدا نشوى و او را تنزيه كنى، يعنى خدا در اين عالم هست، آن هم يكى است، اين را تسبيح گويند.
قرآن شريف هم مى گويد: عالم وجود همه و همه تسبيح خدا را مى كنند. بدبخت اين انسان است كه نه تنها تسبيح نمى كند، بلكه منكر وجود خدا مى شود و الا همان كسى هم كه بت پرست است، همان كه كافر است، گلبولهايش از نظر قرآن تسبيح مى كند. همان زبان و دستى كه با آن اظهار شرك مى كند و با اراده بر سر مردم مى كوبد، آن جنبه «يدربّى» اش تسبيح خدا مى كند.
«يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الاَرْضِ لَهُ المُلْكُ وَ لَهُ الحَمْدُ (1)»
عالم هستى به تسبيح خداوند مشغولند. بعضى كه مى خواهند اين «يسبح لله» را معنى كنند، مى گويند: تسبيح تكوينى است، يعنى هر موجودى يا به قول آن شاعر، دل هر ذره را كه بشكافى دلالت بر اين مى كند كه درون آن خدايى هست. يعنى عالم وجود، نشانه بر وجود خداست. اما ظاهراً چنين نيست، زيرا اگر اين بود، همه مى فهميدند ولى قرآن مى گويد تسبيح موجودات را نمى شنويد.
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّمواتُ السَّبْعُ وَ الاَرْضُ و مَنْ فيهِنَّ وَ اِنْ منْ شييٍ اِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ اِنَّهُ كانَ حَليماً غَفُوراً (2)»
هيچ چيزى در عالم وجود نيست مگر اين كه خدا را تسبيح مى گويد اما شما نمى فهميد. دل مى خواهد كه بفهمد و گوش مى خواهد كه بشنود. بعضى از گوش ها مى شنود. به قول مولوى، در مثنوى اش:
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم *** با شما نامحرمان ما خاموشيم
اين كتاب شبانه روز تسبيح خدا مى كند، سميع است، بصير است و گوياست. اما چون من نامحرمم، در مقابلم خاموش است. اگر محرم راز شدم، اگر گوش شنوا پيدا كردم، كم كم تسبيح موجودات را مى شنوم.
مرحوم آخوند كاشانى از علماى اصفهان و فيلسوفى عارف و وارسته بوده است كه شاگردانشان درباره ايشان حرفها مى زنند. يكى از شاگردانشان نقل مى كرد كه: مرحوم آخوند (ره) به او گفته بود، وقتى من نماز شب مى خوانم، تسبيح موجودات و تسبيح درخت هاى مدرسه صدر را مى شنوم.
قرآن مى فرمايد: «وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنّا فَضْلاً يا جِبالُ اَوِّبي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ اَلنَّالَهُ الحَديد(1)»
وقتى حضرت داود زبور را مى خواند وقتى كه وى راز و نياز مى كرد، كوه ها و پرندگان همراه او راز و نياز مى كردند. حالا به قول قرآن ما گوش شنوا نداريم بماند، ولى افراد هستند كه گوش شنوا دارند. گوش بايد داودى باشد تا تسبيح كوه و پرندگان را بشنود. «يا جبال اوبى معه و الطير» اين «اوبى» تشريع نيست، تكوين است.
يعنى نحوه خلقت كوه، آن جنبه، «يدرَبّى» اش اين است كه تسبيح مى كند و سبحان الله مى گويد. «سُبحان اللهِ عَمّا يَصِفُون(2)» يعنى يك انسان كه مثلاً پيرو مكتب كمونيسم است، دلش كمونيست است، عقيده و زبانش كمونيست است، اما تمام اعضاء و جوارح همين آدم مى گويد: «سبحان الله عما يصفون» يعنى مرگ بر تو با اين عقيده ات: دست، پا، چشم، گوش و مغز او مى گويد مرگ بر عقيده ات، پاك و منزه است خدا از اين كه بگويى خدايى در اين جهان نيست. كسى كه بت پرست است، كسى كه هوى و هوس پرست است و آنكس كه شيطان را مى پرستد، اعضاء و جوارحش به او مى گويند مرگ بر تو و بر شرك تو باد و بالاخره يك روز هم دشمنى اين اعضاء و جوارح بروز مى كند و ظاهر مى شود، يعنى حالا خيال مى كنم كه دست من
دوست من است، خير دست ظالم، دشمن اوست. پاى وى با او دشمن است. چشمى كه نگاه شهوت آميز به زنها مى كند، اين چشم دشمن صاحب خود است ولى اين دشمنى كى ظاهر مى شود؟
«اَلْيَومَ نَخْتِمُ عَلي اَفْواهِهِمْ وَتُكَلِّمُنا اَيديهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِمْا كانوا يَكُسِبونُ (1)»
روزى كه مهر بر دهانها زده مى شود، چشم مى گويد تو نبودى كه نگاه به نامحرم كردى ؟ آن روز، چشم دشمنى اش را ظاهر مى كند. دست و پا عليه او شهادت مى دهند، اگر چشمت بينا باشد در همين دنيا شهادت مى دهد، گوش شنوا و چشم بينا نيست. اگر گوش شنوا باشد، ظالم در همين دنيا مى فهمد كه دست و پاى او، اعضاء و جوارح او با او دشمنند و عليه او شهادت مى دهند و گرنه روزى كه همه پرده ها عقب مى رود و همه چشم ها تيزبين مى شود، گوشها همه شنواى حقايق مى شود و همچنين حالتى دارند. قرآن مى فرمايد كه حتى پوست بدن عليه انسان شهادت مى دهد.
«حَتّي اِذا ما جاءُوها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ اَبْصارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلونَ وَ قالُوا لِجُلودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا اَنْطَقَنَا اللهُ الَّذي اَنْطَقَ كُلَّ شَيْيٍ وَهُوَ خَلَقَكُمْ اَوَّلَ مَرَّهٍ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (2)»
آنجا به التماس مى افتد، به بدن و گوش و چشمش مى گويد شما را چه مى شود؟ براى چه عليه من شهادت مى دهيد؟ چرا به حرف آمده ايد؟ جواب مى دهند: به نطق آورد ما را، آن كس كه عالم هستى را به نطق آورده است «انطقنا الله الذي انطق كل شيي» در اين سوره قرآن مى فرمايد: «سبحان الذي خلق الازواج كلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لا يعلمون» اين «سبحان» يكى ديگر از نكات جالب قرآن است. به
1) - سوره يس، آيه 65. «امروز است كه بر دهان آن كافران مهر خموشى نهيم و دستهايشان با ما سخن گويد و پاهايشان به آنچه كرده اند گواهى دهد.»
2) - سوره فصلت آيات 20 و 21 «تا چون همه (دشمنان خدا) بر دوزخ رسند آن هنگام گوش ها و چشم ها و پوست بدن ها به جرم و گناه آنها گواهى دهند. و آنها به اعضاء بدن گويند (اى عجب شما كه زبان گويا نداشتيد) چگونه بر اعمال ما شهادت داديد. آن اعضاء در جواب گويند خدايى كه همه موجودات را به نطق آورد ما را نيز گويا گردانيد و او شما را نخستين بار آفريد. پس باز هم به سوى او بر مى گرديد.
جاى گفتن «آيه» فرموده «سبحان»، يعنى از نشانه هاى پروردگار عالم، براى اينكه انسان پى به وجود خدا ببرد و بفهمد خدا يكى است، اين است كه «خلق الازواج كلها» خلق كرده است ازواج جفت ها را «كلها» همه جفت ها را. در اين عالم چيزى را نداريم كه جفت نداشته باشد و اين از معجزات بزرگ قرآن «مما تنبت الارض» يعنى همه گياهان نر و ماده دارند، بلكه فكر مى كردند بعضى از دختران و گياهان اين طورند. مثلاً مى دانستند كه درخت خرما نر و ماده دارد و بايد يك گردى از درخت نر، كه خرما نمى دهد، بگيرند و به درخت خرماى ماده بپاشند تا با اين گرده افشانى عمل لقاح صورت گيرد و درخت گل دهد و به بار بنشيند و اگر آن گرده را بر آن نپاشند، خرما نمى دهد. حالا پس از گذشت قرنها، گياه شناس ها فهميده اند كه اصلاً در عالم گياهان، گياهى نداريم كه جفت نداشته باشد وهر گياهى نر و ماده دارد.
قرآن مى فرمايد: «وَ اَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ فَاَنْزَلنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَسْقَيْنا كُمُوهُ وَ ما اَنتُمْ لَهُ بِخازِنينَ (1)»
اگر چنين نبود ديگر درخت زردآلو، زردآلو نمى داد و درخت گلابى، گلابى نداشت و... وزش باد گرده هاى درخت نر را در فضا پخش مى كند و وقتى اين ذرات روى درخت ماده مى نشيند، درخت باردار مى شود و ميوه مى دهد، حتى درباره گل ها و گياهان همچنين مى گويند. «خلق الازواج كلها مما تنبت الارض» آنچه در روى زمين مى رويد، جفت دارد «و من انفسهم» پاك و منزه است خدايى كه براى شما جفت قرار داد.
د) جفت قراردادن براى انسانها: اگر انسان جفت نداشت چه مى شد؟ نه تكثير نسل مى كرد نه همكار و غمخوارى داشت و نه مى توانست در اين دنيا زندگى كند. در اين كه نصف بيشتر بار جامعه به دوش زن است هيچ شكى نيست، چنانچه نصف كمتر بار جامعه بر دوش مردان است. مرد و زن بايد با هم باشند و براى هم، به
1) - سوره حجر، آيه 22. «و ما بادهاى آبستن كن رحم طبيعت را فرستاديم و هم باران را از آسمان فرود آورديم تا به آن آب، شما و نباتات و حيوانات شما را سيراب گردانيديدم (وگرنه) شما نمى توانستيد (آبهاى موردنياز خود را در هر جاى زمين از كوه و بيابان و دره و صحرا) ذخيره نموده و جارى سازيد.»
اصطلاح در غم و شادى هم شريك باشند. يك وجه آن هم براى تكثير نسل است:
«وَ مِنْ اياتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجاً لِتَسْكُنُوا اِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّهً وَ رَحْمَه اِنَّ في ذلِكَ لَاياتٍ لِقَومٍ يَتَفَكََّروُنَ (1)»
از نشانه هاى خدا اين است كه براى مرد، زن و براى زن، مرد را آفريده است. براى چه ؟ فقط ارضاء غريزه جنسى ؟! خير، اين كم است. «لتسكنوا اليها» براى آرامش خاطر در محيط خانه و خانواده خانه است كه مى تواند به زن و مرد نشاط دهد. اگر محيط خانه نباشد، دل مردگى بر اين انسان حاكم مى شود و انسان دل مرده و بى نشاط ديگر هيچ كارى نمى تواند انجام دهد.
ظاهراً انيشتين يا پاستور يكى از اين دو مخترع مى گويد: اگر مخترع شده ام، زنم مرا مخترع كرده است. راست هم مى گويد. من يكى از اساتيد بزرگ را سراغ دارم، كه زنش او را خيلى كمك كرد تا اينكه توانست به جامعه خدمت كند و وقتى زنش از دنيا رفت، مشاهده بالعيان بود و انسان احساس مى كرد، آن كارهايى را كه تا به حال انجام مى داد، تقريباً نصف شد و ديگر نتوانست آن كار را انجام دهد.
نشاط در مرد مرهون زن است، چنانچه نشاط زن هم مرهون مرد است و اين نشاط را خانه بوجود ميآورد. اى بدا به حال آن خانه، بدا به حال آن بچهها و بدا به حال آن زن و شوهرى كه در خانه شان نشاط و صفا و صميميت نباشد، «لتسكنوا اليها و جعل بينكم موده و رحمه» اينجا هم همين را مى فرمايد «من انفسهم» يعنى پاك و منزه است خداوند. يكى از نشانه هاى وجود خدا اين است كه براى شما جفت قرار داد «ومما لا يعلمون» و جفت قرار داد چيزهايى را كه نمى دانيد. اين چيزهايى را كه نمى دانيد چيست ؟ اگر بگوئيم گياه است، قبلاً گفت «مما تنبت الارض» اگر بگوييم حيوان است، آن هم كه انسان مى داند هر حيوانى جفت دارد. بخواهيم بگوئيم انسان است، آن هم كه گفت: «و من انفسهم» پس بايد چيزى ديگر دقيق تر از گياه و حيوان و انسان باشد، شايد آن اتم و ملكول ها باشد كه جماد است و مى توان گفت «مما لا يعلمون» شامل سلولهاى زنده،
1) - سوره روم آيه 21. ترجمه: «و يكى از نشانه هاى (لطف) الهى آن است كه براى شما از جنس خودتان جفتى بيافريد كه در بر او آرامش يافته و با هم انس گيريد و بين شما رأفت و مهربانى برقرار فرمود. در اين امر نيز براى مردم با فكرت ادله علم و حكمت حق آشكار است.
اسپرم و اوول هم مى شود و اگر قدرى بالاتر رويم بايد بگوئيم:
دل هر ذره را كه بشكافى *** آفتابيش در ميان بينى
واقعاً هر ذره مى تواند گوياى قادر متعال باشد. مى دانيد تعداد پروتون ها و نوترون ها و الكترونهايى كه به دور آن مى چرخند از چنان دقتى برخوردارند كه كافى است اين هسته شكسته شود و عالم را نابود كند(1). ظاهراً «مما لا يعلون» هم يك امر غيبى از طرف خدا و يك معجزه از طرف قرآن است. زيرا «مما لا يعلمون» را اگر بخواهيم به چيزهاى عادى معنى كنيم جور در نمى آيد چون «مما تنبت الارض» و «من انفسهم» را داشته، حيوان ها را هم به وضوح باقى گذاشته لذا چيز ديگرى باقى نمى ماند به غير از چيزهايى كه بشر عادى به آن دسترسى ندارد كه گفته شد.
وَءَ ايَهٌ لَّهُمُ الَّيلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهَارَ فَإِذَا هُم مُّظْلِمُونَ (37)«و برهان ديگر براى خلق در اثبات قدرت حق، وجود شب است كه ما چون (پرده) روز را از آن برگيريم، ناگهان همه را تاريكى فراگيرد»
ه -) وجود شب: نشانه ديگر براى مردم شب است. خود شب نه، «نسلخ منه النهار»، اين كه از شب روز را بيرون مى كشيم. اين هم يكى ديگر از نشانه هايى است كه پى به قادرى حكيم مى بريم، آنكه تمام نظم اين امور به دست اوست.
شب معمولاً يك امر عدمى است. يعنى نبود روز. وقتى خورشيد نباشد، شب است و تاريكى، مثل اينكه شما چراغى كه اطاق را روشن كرده، از آنجا بيرون ببريد، اطاق تاريك مى شود. راستى اين آيه جالب است كه مى فرمايد بين روز و شب عدم و ملكه است. وقتى كه روز نباشد، شب است. لذا نشانه اى از نشانه هاى خدا اين است كه بيرون مى كشيم از شب روز را. وقتى خورشيد غروب كرد يعنى زمين حركت كرد و خورشيد پنهان شد شب مى شود. لذا از نشانه هاى خدا شب و روز است. روز مى آيد شب مى رود. روز مى رود شب مى آيد. اما طريقه اش اين است كه شب امر وجودى نيست و روز امر وجودى است «نسلخ منه النهار» يعنى بيرون مى كشيم از آن شب،
1) - اگر اين نظم و حركت دقيق الكترون ها را به دور هسته مركزى به هم بزنند و كوچكترين خللى به حركت آن وارد شود، عالم را به آتش مى كشد كه يك نمونه آن در هيروشيما انجام گرفت. پس وجود اين نظم درونى و استحكام آن، خود دليل روشنى است بر وجود خالقى قادر، مدبر و حكيم.
روز را «فإذا هم مظلمون» يعنى ناگهان در ظلمت فرو مى رود، اين هم يك نشانه.
وَ الشَّمسُ تَجْريِ لِمُسْتَقَرِ لَّها ذلِكَ تَقدِيرُ العَزيزِ العَليمِ (38)«و نيز خورشيد (تابان) كه بر مدار معين خود دائم بى هيچ اختلاف به گردش است برهان ديگر به قدرت خداى داناى مقتدر است»
و) خورشيد: در اينجا قرآن كريم با يك زيبايى خاصى عبارت را تغيير داده و به جاى «و آيه لهم الشمس» مى فرمايد «والشمس» از نشانه هاى خداوند خورشيد است. خود خورشيد منظور نيست. خورشيدى كه در حركت است. آن هم به كجا؟ «مستقرلها» به آنجايى كه برايش معلوم شده كه قبلاً عرض شد. تا اين اواخر حتى گاليله و نيوتن و امثال اينها مى گفتند خورشيد حركت ندارد. اما بعد روشن شد كه خورشيد حركت دارد بنابراين مى فرمايد: «و الشمس تجرى» از نشانه هاى خدا اين است كه خورشيد حركت مى كند، و وقتى كه حركت كرد توابعى را هم به دنبال خود مى برد، از عجائب اين كه وقتى كره زمين مى رود، زره اش را هم با خود مى برد. يعنى هوايى كه به منزلۀ زره زمين است. حالا اگر زمين برود و جو اطراف خود را باقى گذارد، فوراً نابود مى شود و هر چه در اين عالم هست نابود خواهد شد، زيرا هوا موجودات را زنده نگه مى دارد و انسان و همه موجودات در اين عالم به وجود هوا زنده اند. علاوه بر اين از سنگ هاى آسمانى كه مرتب دارند بر زمين مى بارند جلوگيرى مى كند تا موجوداتى كه بر روى زمين سكونت دارند نابود نشوند. اگر اين زره نباشد، يك ساعته زمين بمباران مى شود. سنگ هاى آسمانى مرتب مى بارند و همه موجودات نابود خواهند شد به علاوه جداره روى زمين بر اثر اصطكاك چون آهنى گداخته شده و همه چيز مى سوزد، «ذالك تقدير العزيز العليم» يعنى در اين اندازه گيرى فكر كن، وقتى فكر كردى مى فهمى كه يك عليمى و يك عزيزى بر اين جهان حاكم است، اين اندازه گيرى دقيق توسط كيست ؟ و...
ذات نايافته از هستى بخش *** كى تواند كه شود هستى بخش
ذات نايافته از هستى بخش مثل تصادف، طبيعت و ماده است. اينها چطور مى توانند اندازه گيرى كنند؟! اين اندازه گيرى از آن عزيز است، او كه غالب بر عالم
هستى است او كه عليم است و دانا و مى داند چگونه اندازه گيرى كند. تا اين ستاره ها با هم تصادم نكنند. اين خورشيد كه به دنبال ستاره «وگا» مى رود، اگر آن ستاره، يك چشم به هم زدن از حركت باز ايستد بر اثر برخورد اين دو با هم چه پيش مى آيد؟! اين برخورد به اندازه اى شديد خواهد بود كه خورشيد ذوب و از هم متلاشى مى شود. در بحث هاى گذشته عرض شد، حركت به قدرى سريع است كه از اول بحث تا الآن بيشتر از يك ميليون فرسخ رفته ايم، اما كجا رفته ايم ؟ قرآن مى گويد: «لمستقرلها» آن جايى كه خداوند اندازه گيرى كرده است و آنجا كه او مى خواهد، مى رود.
وَ القَمَرَ قَدَّرْنَهُ مَنازِلَ حَتَّي عَادَ كَالْعُرْجُونِ القَديمِ (39)«و گردش ماه را كه در منازل معين مقدر كرديم تا مانند شاخه خرما (زرد و لاغر به منزل اول) باز گرديد»
ز) منازل ماه: اين هم يك نشانه ديگر براى خدا است، براى ماه منازل هايى قرار داده، شب اول، شب دوم، شب سوم شب بيستم تا شب بيست و نهم «عاد كالعرجون القديم» به شاخه درخت خرما «عرجون» مى گويند و «قديم» يعنى خشك شده و كهنه كه زرد رنگ و هلالى شكل مى شود يعنى «حتى عاد هلالاً» اول هلال بود، بعد هم دوباره بر مى گردد و هلال مى شود، شب اول تا پنجم هلال بود و از شب بيست و پنجم تا بيست و نهم دوباره هلال مى شود.
لَاالشَّمْسُ يَنْبَغِي لَهَآ أَن تُدْرِكَ القَمَرَ وَ لَا الَّيْلُ سَابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبُحُونَ (40)(در گردش منظم عالم) نه خورشيد را شايد كه به ماه رسد و نه شب بر روز سبقت گيرد و هر يك بر مدار معينى (در اين درياى بى پايان) شناورند.
ح) رابطه خورشيد و ماه و شب و روز: باز هم در اينجا تغيير عبارت مى دهد. از نشانه هاى ديگر اين است كه منظومه شمسى، ستاره ها و كهكشانها هيچ كدام با هم برخورد ندارند، مثل دو اتومبيل نيست كه به هم بخورند. خير «لاالشمس ينبغى لها ان تدرك القمر» نه خورشيد را سزد كه ماه را دريابد. يعنى اين دو هيچ وقت به هم نمى رسند. در يك مدار معينى در حركتند. خورشيد در مدار خودش، ماه در مدار خودش، زمين در مدار خودش، اينها هر كدام كه حركت ذاتى دارند مثل زمين و
خورشيد و هر كدام هم كه حركت ندارند مثل ماه عرضى است. «ولا الليل سابق النهار» به عكس هم نيست. اين آيه صورت ديگرش اين است كه «ولا القمر ينبغي ان تدرك الشمس» يعنى نه خورشيد به ماه مى رسد و نه ماه به خورشيد. هر كدام روى يك محور معين حركت مى كنند. الا اينكه عبارت را به عكس كرده كه اين از فصاحت و بلاغت قرآن است و نگفته «لا الشمس ينبغي لها ان تدرك القمر و القمر ينبغي ان تدرك الشمس» اين از نشانه هاى خداست، نه شمس مى تواند به ماه رسد و نه اينكه ليل را توان سبقت بر نهار است. «و كل فى فلك يسبحون» و همه اينها در فضا شناورند. از كجا پيامبر مى دانست كه خورشيد شناور است ؟ اينها چيست ؟ آن زمانها هيئت بطليموسى در مجامع علمى مطرح بود، به علاوه كه مردم حجاز در مكه و مدينه و... معمولاً مردم بى سوادى بودند و از اين حقايق كمترين اطلاعى نداشتند. اگر كسى هم باسواد بود، مبانى هيئت بطليموسى كه مورد اذعان همه بود و همه به آن اعتراف داشتند و اين هيئت معتقد بود كه: اين ستاره هايى را كه شما مى بينند، همه اش ميخكوب است، مثل ميخى كه به سقف آسمان كوبيده شده و مى گفتند: جهان مثل پياز است. همانطور كه پياز پوسته اول دارد، پوسته دوم دارد و...
آسمان هم فلك اول دارد، فلك دوم دارد...! و مى گفتند ستاره ها به اين پوسته اول ميخكوب است، هيچ يك از اينها هم حركت ندارند فقط آن بچه پياز داخل حركت مى كند، حركت اين عالم هم درست مثل همين پياز است.
آن وقت يك انسانى كه سواد هم ندارد از يك شبه جزيره بپا خيزد و قرآنى بياورد كه حقايق را بدون كوچكترين اشتباه بيان كند. از جمله: بگويد اين هيئت بطليموسى كه شهره آفاق شده است ا شتباه مى كند، بلكه «كل في فلك يسبحون» همۀ اينها شناورند. اصلاً فلك نداريم، فلك يعنى چه ؟ اين حرفها همه اشتباه است! اظهار اين حرف در آن زمان خيلى اهميت داشته، يك تنه قد علم كردن در مقابل دنياست، يعنى همه دنيا حرفى را بزند و يك نفر تنها در مقابلشان بايستد و بگويد نه! همه اشتباه مى كنيد. «كل في فلك يسبحون» اين خيلى جرأت مى خواهد. اين جرأت فقط زبينده پيامبراكرم (ص) و حامل وحى است كه هم ببيند همه دروغ است و هم بگويد همه اينها دروغ است و پس از قرنها يك روز هم علم بيايد وگفته او را تأييد كند كه بله درست است: «و كل في فلك يسبحون» همه اينها يعنى نه تنها خورشيد و ماه، مابقى
ستاره ها، منظومه ها، كهكشانها همه و همه در اين فضا شناورند.
اين برهان نظم بود كه تمامش مى كنيم و انشاءالله در قسمت آينده وارد برهان نظم اتم مى شويم كه نظريه ملاصدرا و شيخ الرئيس رحمه الله عليهما را درباره آن گفتم. و آيه بعدى اشاره به آن نكته لطيف و دقيق فلسفى دارد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدةً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
در بحث قبل گفتيم: معناى برهان نظم اين است كه اگر نظم از عالم هستى حذف شود اين جهان نابود مى شود و نيز در وجود انسان اگر عضوى از اعضايش كار خود را طبق برنامه انجام ندهد نمى تواند ادامه حيات بدهد. اگر انسان مغز، قلب، دستگاه گوارش دهان، زبان و زبان كوچك، غده بزاقى و معده و... نداشت، زندگى برايش ممكن نبود. لذا وجود اينكه خالق مدبر حكيمى بر جهان حكمفرماست. اگر در عالم هستى مثلاً هوا نبود، يعنى اين زمين، زرهى به نام هوا نداشت، سكونت در آن ممكن نبود. هيچ گياه يا حيوانى نمى توانست روى زمين زندگى كند و علاوه بر اين طولى نمى كشيد كه سنگ هاى آسمانى آن را نابود مى كرد.
براى هوا بيشتر از ده خاصيت ذكر شده است و اگر هوا يا دريا نبود اصلاً كره زمين نبود. اگر بيابان نبود و گياه از زمين نمى روييد، اين زمين نبود و الى آخر كه اين گونه نعمتها خود دليل بر نظام تام مى كند كه خالق حكيم مدبرى بر اين جهان حاكم است.
نظام اتم
در بدن انسان و جهان هستى، چيزهايى وجود دارد كه اگر وجود نداشت ضررى به جهان هستى و انسان نمى زد. زمين و انسان وجود داشت و قابليت ادامه حيات نيز داشتند، اما بودنش براى انسان و يا موجودات ديگر مفيد است. اين گونه نعمتها دلالت
به نظم اتم مى كند و مى رساند علاوه بر اين كه خالقش مدبر است، لطيف و رحيم هم هست، «الله لطيف بعباده»(1)به عبارت ديگر اين نظام، اتم و مافوق تمام است و به قول استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى (رحمه الله عليه) لبريز است، اين گونه چيزها در بدن انسان فراوان است، چنانچه در عالم هستى هم زياد است و به قول شيخ الرئيس، اگر گودى كف دست و پا، يا مژگان براى چشم، يا ابرو و براى صورت نبود، انسان نمى توانست ادامه حيات دهد، اما برايش مشكل بود. ولى اگر قلب و مغز نداشت نمى توانست ادامه حيات دهد.
پس مغز و قلب و ريه ها نظام تام و گودى كف دست و پا مژگان، نظام اتم است. از جمله چيزهايى كه در قرآن براى نظام اتم بيان شده است، تسخير درياهاست و استفاده از كشتى و اين كه از دريا بتوانيم استفاده كنيم و نيز رام شدن حيوان ها براى انسان كه بتواند براى حمل بار و طى مسافتهاى دور و استفاده هاى ديگر از آن بهره برد(2).
در سوره يس دو سه جا، به اين نعمت بزرگ اشاره شده، به اين مضمون كه: اگر انسان نمى توانست كشتى بسازد و دريا را تسخير كند ادامه حيات برايش ممكن، اما مشكل بود. يا مثلاً حيواناتى كه انسان از آنها استفاده مى كند اگر نبودند يا مسخر انسان نبودند، ادامه حيات بدون آنها همراه با تحمل مشقات فراوان بود.
بنابراين تسخير درياها و كشتى ها و تسخير حيوانات، نظير گاو، شتر، اسب و قاطر، همۀ اينها براى انسان دلالت بر نظام اتم مى كند. دليل بر اين است كه يك خالق مدبر حكيم و علاوه بر اين لطيفى، بر اين جهان حاكم است. لذا قرآن در جاى ديگر
1) - سوره شورى، آيه 19 ترجمه: خدا را بر بندگان لطف و محبت بسيار است.
2) - و الانعام خلقها لكم فيها دفءٌ و منافع و منها تاكلون. و لكم فيها جمالٌ حين تريحون و حين تسرحون. و تحمل اثقالكم الى بلدٍ لم تكونوا بالغيه الا بشقّ الانفس انّ ربّكم لرؤفٌ رحيم. والخيل و البغال و الحمير لتركبوها و زنية و يخلق ما لا تعلمون. (سوره نحل، آيه 8). ترجمه: و چهارپايان را براى انتفاع شما نوع بشر خلقت كرد تا از خود به موى و پشم آنها دفع سردى و گرمى كرده و فوائد بسيار ديگر بريد و از شير و گوشتشان غذاى ماكول سازيد. و هنگامى كه شبانگاه برگردند يا صبحگاه به چرا بيرون روند، زيب و افتخار شما باشند يا از كرك و پشم آنها تجمل و انواع لباسهاى فاخر تهيه كنيد و بارهاى سنگين شما را كه جز به مشقت بسيا نتوانيد برد، از شهرى به شهر ديگر برند كه خدا درباره شما رؤف و مهربان است.
مى فرمايد:
«وَ سَخَّرَ لَكُمُ الفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي البَحْرِ بِاَمْرِهِ (1)»
در آيه ديگر مى فرمايد:
«اللهُ الَّذي سَخَّرَ لَكُمُ البَحْرِ لِتَجْرِيَ الفُلْكَ بِاَمْرِهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَكُمْ تَشْكُروُنَ (2)»
به اين نظام اتم مى گويند، يعنى علاوه بر اين كه آياتى در اين جهان هست كه، دلالت بر نظام تام مى كند، آيه هاى فراوانى در وجود انسان و خارج از وجود انسان است كه دلالت بر نظام اتم مى كند. آيه اى كه باقى مانده است مى خواهد راجع به نظام اتم صحبت كند. بحث گذشته درباره نظام تام بود و الآن دربارۀ نظام اتم صحبت مى كند و مى فرمايد:
وَءَ ايَةٌ لَّهُمُ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّيَّتَهُمْ فِي الفُلْكِ المَشْحُونَ (41)«و برهان ديگر آنكه ما نژاد بشر را در كشتى پر بار سوار گردانيديم (و از درياى پرموج عالم به ساحل سالمت رسانيديم)»
نشانه اى براى شما مردم هست، نشانۀ اينكه، حكيم، مدبر و لطيفى بر اين جهان حاكم است. آن نشانه چيست ؟ «انا حملنا» يعنى ما حمل كرديم ماضى هاى اينجا به معناى استمرار است «ذريتهم في الفلك المشحون» آباء و اجداد شما را، شما را و بعديها را در كشتى قابل استفاده، كه مجوف (تو خالى) است. «فلك مشحون» منظور «فلك مملو» است. يعنى آن كشتى كه شما مى توانيد با آن ا جناس و بارهاى گران حمل كنيد. مى دانيد كه امروزه يكى از وسايل مهم و بزرگ براى حمل اجناس، در جهان همين كشتى هاى باربرى است و «هم» در «ذريتهم» پدران و آباء است. «ذريه» به معانى ابناء و فرزندان است كه ظاهراً براى افاده استمرار لفظ «ذريه» آورده شده. در هر حال آيۀ شريفه چنين معنا مى شود كه:
نشانه و دليل ديگر آن كه ما نژاد بشر را در كشتى پربار سوار كرديم (او را از درياى پرموج به ساحل نجات رسانيديم) كه خود و اجداد و فرزاندانشان را بر روى دريا حمل مى كند و به ساحل نجات مى رساند.
وَ خَلَقْنَا لَهُم مِّن مِّثْلِهِ مَا يَرْكَبُونَ (42)«و براى آنها مثل كشتى خلق كرديم، چيزى را كه بر آن سوار شوند»
اين آيه در مورد خشكى است يعنى چارپايانى را آفريده كه حيواناتى رام باشند و اهلى، علاوه بر اينكه سوارى مى دهند از خود آنها استفاده ها برده مى شود، از قبيل پشم و گوشت و شير البته لفظ «ما يركبون» يعنى آنچه كه سوار آن شوند، شايد مقصود اتومبيل و ترن و هواپيماهاى غول پيكر هم باشد و به نظر مى رسد لفظ «ما يركبون» تاب تحمل اين معانى را هم داشته باشد.
وَ إِن نَّشَأْنُغْزِقْهُمْ فَلَا صَريخَ لَهُمْ وَ لاهُمْ يُنقَذُونَ (43)«و اگر بخواهيم (به تندى موجى چنان همه را به دريا غرق كنيم كه ابداً نه فريادرسى و نه راه نجاتى يابند»
اگر ما بخواهيم آنها را غرق مى كنيم «فلا صريخ لهم» ديگر فريادرسى نيابند. خودشان كه نمى توانستند براى خودشان دريا را مسخر كنند، و نمى توانند كشتى را مسخر كنند. چنانچه اگر وضع چوب به طريقى بود كه زير آب مى رفت، يا وضع طورى بود كه چيز مجوف و تو خالى روى آب نمى ايستاد «و لا هم ينقذون» ديگر كسى نبود كه اين غرق شده ها را نجات دهد. الآن هم اگر مشيت خداى تعالى قرار گيرد، تند بادى مهيب يا موجى مى تواند همه را در هم شكند و خرد كند. آيا در اين هنگام فريادرسى جز خداى متعال هست ؟
إِلَّا رَحْمَهًمِّنَّا وَ مَتَعاً إِلَِ حِينٍ (44)«مگر باز لطف و رحمت ما آنها را نجات دهد و تا وقت معين بهره زندگى بخشد»
به قول صاحب مجمع البيان عليه الرحمه اين «الا رحمه» استثناى مفرغ است(1). و معنايش اين مى شود: رحمت و عنايت پروردگار است كه براى شما كشتى درست كرد و همان است كه شما را غرق نمى كند. از آن طرف هم گاهى اوقات، انسان در دريا غرق مى شود، اما نمى ميرد. زيرا اجلش نرسيده است «الا رحمه منّا» يعنى اينها فريادرسى ندارند مگر رحمت ما شامل حالشان شود و تا وقت معينى از زندگى بهره برند.
پس متوجه شديم كه از آيه «و آيه لهم الارض الميته» تا «الي حين» مربوط به بحث توحيد و برهان نظم بود، كه هم اثبات توحيد و هم اثبات اصل وجود خدا را مى كرد.
قرآن، از اينجا شاخه اى ديگر، آن هم فرعى پرثمر را مطرح مى فرمايد. قبلاً عرض شد كه تركيب قرآن، مزجى است، يعنى شاخه هاى مختلفى دارد كه هر كدامش ميوۀ خاص خود را به بار مى نشاند. ولى قبل از معنى كردن اين سه آيه مقدمه اى لازم است، و تقاضا دارم همه، مخصوصاً جوان هاى عزيز، به اين مقدمه توجه كنند. اين آياتى كه مربوط به بحث ما است زياد بخوانند و به اين سه آيه شريفه اهميت بيشترى بدهند كه براى خودسازى انسان مفيد است.
گناه در زندگى انسان همراه با سه حالت است. البته گاهى يكى از سه حالت، گاهى دو حالت و گاهى هر سه حالت به انسان مى دهد و هر كدام از اين حالت ها، براى انسان ضررهاى فراوان دارد.
1 - حالت غفلت: اگر انسان از خودش غافل شود نسبت به خود سازيش هم غافل مى شود و اگر غافل شد كه از كجا آمده، به كجا مى رود، براى چه آمده و چه مى شود، ديگر حالت انسانى خود را از دست مى دهد.
حضرت اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد: «رَحِمَ الله امْرَاً عَرِفَ مِنْ اَيْنَ و في اَيْنَ وَ اِلي اَيْنَ » خدا رحمت كند آن كسى را كه بداند از كجا آمده، براى چه آمده و به كجا
1) - مجمع البيان، طبرسى ره، ج 8، ص 427.
مى رود. شايد هم دعا نباشد و معنايش اين باشد كه رحمت خدا شامل حال آن كسى مى شود كه اين چنين باشد.
انسان گاهى از قيامت و خدا غافل مى شود. قرآن مى گويد: اين حالت غفلت است كه انسان را از حيوان پست تر مى كند و عاقبتش هم جهنم است.
«وَ لَقَدْ ذَرَأنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الجِنِّ وَ الاِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُم اَعْيُنٌ لا يَبْصِرونَ بِها وَ لَهُمْ اذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها اُولئِكَ كَالاَنْعامِ بَلْ هُم اَضَلُّ اُولئكَ هُمُ الغافِلونَ (1)»
عاقبت بسيارى از جن و انس به جهنم منتهى مى شود، يعنى مثل اينكه راه جهنم را در پيش گرفته اند و جلو مى روند. اينها چه كسانى هستند؟ «لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها» دل دارند اما فهم ندارند، دلشان مرده است. «وَ لَهُمْ اَعْيُنٌ لا يُبْصِروُنَ بِها» چشم دارند، اما نمى بينند. «وَ لَهُمْ اذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها» گوش دارند اما گوش شنوا ندارند. «اُولئِكَ كَالاَنْعامِ » اينها ديگر آدم نيستند اينها ديگر چهار پا و حيوانند، «بل هم اضل» از حيوان هم پست ترند. براى اينكه الاغ اقتضاء و زمينه ندارد تا عالم ملكوت را تسخير كند، اما وضع انسان بدين ترتيب است كه اگر در مسير ماديات قدم بردارد، فضا را تسخير مى كند و اگر در معنويات پيش رود از عالم ملكوت فراتر مى رود و ملائكه مى آيند و با او حرف مى زنند. بنابر آنچه كه قرآن مى گويد، انسان اين است، حالا اگر گناه بى تفاوتى او را بيچاره كرد «اولئك كالانعام بل هم اضل» بعد مى فرمايد: «اُولئكَ هُمُ الغافِلُونَ » اينها افرادى هستند كه غافل و بى تفاوتند، از خدا و از قيامت غافلند و در گفتار و كردارشان عاقبت انديش نيستند.
اين انسان استعدادهايى دارد كه مى تواند به خيلى جاها برسد اما اين غافل است و بالاخره مثل كرم ابريشم به دور خود تار مى تند تا خفه شود. اين يكى از حالتهاى بد انسان است.
2 - حالت لجاجت و عناد: حالت دوم كه از حالت اول بدتر مى باشد، اين كه
1) - سوره اعراف آيه 179 ترجمه: و محققاً بسيارى از جن و انس را براى جهنم واگذارديم (كه آنها به سوء اختيار، خود جهنم پليدى واخلاق و اعمال زشت و افكار و عقايد فاسد را برگزيدند) چه آنكه آنها را دل هايى است بى ادراك و معرفت و دلهايى است بى نور بصيرت و گوش هايى ناشنواى حقيقت، آنها مانند چهارپايان بلكه بسى گمراه ترند زيرا قوه ادراك مصلحت و مفسده داشتند و به او عمل نكردند. آنها همان مردمى هستند كه (از خدا و قيامت) غافل شدند.
غافل نيست، اما لجوج و عنود است. بنا دارد كه تسليم حق نشود و تصميم گرفته است كه حق را زير پا بگذارد. قرآن كريم اسم اين را اعراض مى گذارد. در اين مورد آيات زيادى داريم، از جمله در اينجا كه مى فرمايد، اينها مغرضند، يعنى از حق اعراض مى كنند، حق را مى بينند اما از روى لجاجت و عناد چشمشان را مى بندد.
همانطور كه قبلاً اشاره اى شد، اين حالت اگر براى عالم پيدا شود، قرآن او را تشبيه به سگ كرده است: «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الكَلْبِ اِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ اَوْتَتْرُكُهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ القَومِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِاياتِنا»(1)اگر هم براى انسان هاى عادى اين حالت پيدا شود، سابقاً او را تشبيه فرمود به كسى كه به غل كشيده باشد و نتواند هيچ حركتى بكند: «اِنا جَعَلْنا في اَعْناقِهِمْ اَغْلالاً فَهِي اِلي الاَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ (2)»
سراسر روح اين آدم را لجاجت، و خودمحورى، تكبر، حسادت، كينه توزى و قساوت مى گيرد. گناه روى گناه برايش قساوت مى آورد، و وقتى اين صفت رذيله در او به وجود آمد به جايى مى رسد كه اگر در مقابلش انسانى را پوست بكنند، مى خندد.
درباره حجاج بن يوسف ثقفى مى گويند. وقتى كه مى خواست ناهار بخورد، دستور مى داد يكى از شيعيان على (ع) را بياورند. او را مى آوردند. مى گفت: تكه فلز پهنى را در آتش بگذارند تا گداخته شود، سپس با يك ضربت سريع آن مرد خدا را گردن زنند و آن فلز گداخته را روى گردنش بگذارند، تا خون جارى نشود و اين شخص قدرى بيشتر دست و پا بزند. آن وقتى همراه با دست و پا زدن او، حجاج ناهار مى خورد و قاه قاه مى خنديد و مى گفت: لذت ناهار خوردن من اين است كه ببينم كسى در خونش دست و پا مى زند.
مى بينيد كه انسان سقوط كرد تا كجا مى رود. راستى عجيب است. مى گويند در واقعه «حرّه»(3)دو سه نفر بظاهر مسلمان يزيدى، به خانه يك انصارى ريختند، ديدند فقط يك زن در خانه است. زن يك بچه كوچك در دامنش بود. به او گفتند: به ما
چيزى بده و گرنه بچه ات را مى كشيم. گفت: قبل از شما ريختند و هر چه كه در خانه بود، بردند. شوهرم را كه يكى از اصحاب رسول الله (ص) بود را كشتند و ديگر چيزى در اين خانه به غير از من و اين بچه نيست. يكى از آنها بلندبلند خنده اى كرد و دوباره گفت: چيزى به ما بده و گرنه بچه ات را مى كشيم. گفت: به خدا ندارم و به التماس افتاد. يكى از آنها ناگهان پاهاى بچه را گرفت، او را از آغوش مادرش بيرون كشيد و آنچنان سرش را به ديوار كوبيد كه مغز بچه در مقابل چشم مادرش به زمين ريخت.
انسان چنين مى شود، آن قدر پست مى شود كه هيچ درنده اى به پاى او نمى رسد. اگر مرتب قرآن مى گويد كه: آمده ام تا قساوت، كينه توزى و خود محورى را از بين ببرم، به خاطر اين است كه ولو يكى از اينها، مثل قساوت و سنگدلى، بر انسان حاكم شود انسان را بيچاره مى كند و بسيار بيچاره.
3 - حالت توجيه گناه: حالت سوم كه از حالت اول و دوم خيلى بدتر است، اين است كه گناه بكند و گناهش را توجيه نمايد. جرق جرداق نصرانى در كتاب امام على (ع)، جمله خيلى عالى و جالبى دارد. تقاضا دارم كه اين جمله را بخصوص جوانهاى عزيز، هميشه در ذهن خود داشته باشند و به عنوان يك يادگارى كه از من پيش آنهاست، فراموش نكنند. «جرداق» مى گويد:
«انسان يك وقت به جايى مى رسد كه ولى خدا را در خانۀ خدا «قربهًً الى الله» مى كشد.»!!
گاهى انسان غافل است و آدم مى كشد، گاهى از روى لجاجت و عناد مى كشد و چه بسا بعد هم از كار خويش پشيمان شود، اما يك وقت انسان لجوج است، آدم مى كشد و بعد هم مى گويد: به به چه كار خوبى انجام دادم. چنين آدمى «ابن ملجم» مى شود. على (ع) را مى كشد. قربهً الى الله. ابن ملجم آن وقتى كه مى خواست شمشير را فرود آورد، كار خود را وسيله اى براى نزديكى به خدا به حساب مى آورد. مثل اين كه ما مى گوئيم: نماز مى خوانيم قربه الى الله. او هم در خانه خدا شمشير بر فرق مبارك ولى خدا فرود مى آورد، قربهً الى الله.
چه وقت چنين حالتى براى انسان پيدا مى شود؟ وقتى كه توجيه گر شود. تقاضا دارم گناه نكنيد. گناه در زندگى تان نباشد، زيرا گناه انسان را بدبخت مى كند. اگر
گناه هم كرديد، آن را توجيه نكنيد، كه اگر توجيه در گناه آمد، راه توبه بسته مى شود و چنين كسى ديگر نمى تواند توبه كند، بلكه خودش را آدم حسابى هم مى داند. پيش خودش هم قيافه حق به جانب مى گيرد و خدا نكند كه يك آدم خودش را ذى حق بداند. اين ديگر جهل مركب است.
قرآن مى فرمايد: اين جهل مركب از همۀ صفت ها بدتر است «هل ننبئكم بالاخسرين اعمالاً» مى خواهيد به شما خبر دهم كسى را كه ورشكسته ترين افراد از نظر عمل و از نظر بدبختى در روز قيامت است.
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالَاخْسَرينَ اَعْمالاً. اَلَّذينَ ضَلٌ سَعْيُهُمْ فِي الحَيوهِ الدُنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ يُحْسِنونَ صُنْعاً (1)»
آن كسانى كه كار بد انجام مى دهند اما به خيال خودشان، كارشان خوب است، ديگر كم كم توجيه روى توجيه برايشان جهل مركب پيش مى آورد و وقتى جهل مركب پيش آمد. خيلى جدى بد را خوب حساب مى كنند و خوب را بد به حساب مى آورند.
لذا قرآن درباره اين افرادى كه گناه مى كنند بعد مى نشينند و با خيالبافى گناه خود را توجيه مى كنند، مى گويد: مگر شيطان در مقابل مكر انسان ضعيف است ؟ راستى با اينكه مكر شيطان خيلى عجيب است، عجيب تر مكر آدم است، بخصوص اگر عالم باشد. واى به عالمى كه توجيه گر باشد. مى نشيند با خودش صغرى و كبرى تشكيل مى دهد و يك گناه بزرگ را به جاى يك ثواب خيلى بزرگ جا مى زند و اين همان حرف جرداق است. حسين كشى را هم توجيه مى كند، لذا اينها در روز عاشورا داد مى زند و به اباعبد الله الحسين (ع) مى گفتند: خير، تو حلالى را حرام و حرامى را حلال نكرده اى، ما با پدر تو دشمنى داريم «بغضالابيك» و با همين توجيه حسين (ع) را كشتند و قرآن مى گويد: چنين كسانى در روز قيامت نيز همينطورند، يعنى توجيه گرند:
«يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللهُ جَميعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ عَلي شَيْيِ اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الكاذِبُونَ (2)»
1) - سوره كهف، آيات 103 و 104 ترجمه: (اى رسول ما) به امت بگو كه مى خواهم شما را زيانكارترين مردم آگاه سازم. زيانكارترين مردم آنها هستند كه عمرشان را در راه حيات دنياى فانى تباه كردند و به خيال باطل، مى پنداشتند نيكوكارى مى كنند.
2) - سوره مجادله، آيه 18، ترجمه: روزى را (به يادآر) كه خدا همه آنها را (براى انتقام) برانگيزد و چنانكه براى شما قسم ياد كردند، براى خدا هم به دروغ سوگند مى خورند و مى پندارند كه اثرى براى آنها خواهد داشت، اى اهل ايمان بدانيدكه آنها (بسيار مردم منافق و) دروغگو هستند.
روز قيامت دسته اى به صف محشر مى آيند كه كارهاى بدى انجام داده اند اما خودشان را آدم حسابى مى دانند. وقتى كه مى بينند بايد به جهنم بروند در مقابل خدا قد علم مى كنند و مى گويند: خدايا به حق خودت قسم تو اشتباه مى كنى، ما آدم خوبى هستيم. «فَيحْلِفُونَ لَهُ كما يحلفون لكم» همانطور كه براى شما قسم مى خورند و مى گويند ما خوب هستيم. همينطور روز قيامت هم قسم مى خورند و مى گويند خدايا به عزت و جلالت ما بهشتى هستيم، تو بيخود مى خواهى ما را به جهنم بيندازى. ما آدم هاى خوبى هستيم. قرآن مى گويد: «الا انهم هم الكاذبون» اينها خيلى دروغ مى گويند. اين چنين اشخاصى در دنيا هم براى خودشان مى بافند. بافتن به دو معنا، يكى از بافته هاى ما كارها را توجيه مى كند كه خيلى مصيبت است. يكى هم براى ما ملكه درست مى كند. ملكه هم براى ما هويت درست مى كند و اين يك تجسم عملى است كه انشاءالله در ضمن بحث ها مى آيد و خواهيم گفت كه انسان با بافتنى هايش مثلاً خوك از كار در مى آيد. يعنى در صف محشر وارد مى شود در حالى كه به صورت خوك، پلنگ، سگ و گراز است. يا آن كسى كه موذى است و موذى گرانه كار مى كند. وقتى وارد صف محشر مى شود، بافتنى هايش ملكه شده روى هويتش اثر گذاشته و به صورت روباه وارد صف محشر مى شود، پس بيائيد گناه نكنيم، اما اگر خداى نكرده گناهى مرتكب شديم، آن را توجيه نكنيم، زيرا اگر انسان گناهش را توجيه نكند، ممكن است يك روزى توبه كند، بر گردد و پشيمان شود. معلوم است، گناه هر چه بزرگ، اما اگر توبه كند «التّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ كَمَنْ لاذَنْب له(1)» مثل اين است كه اصلاً گناه نكرده باشد. گناه هر چه فراوان، اگر راستى توبه كند خداى بزرگ او را مى بخشد. اين را بدانيد گناه هر چه بزرگ ولو آدم كشى ولو 60-70 سال تكرار گناه، اما اگر توبه كند، يك تلاطم درونى پيدا كند، از دل براى گناه خويش بنالد، از دل براى زشتش بسوزد و تصميم قطعى داشته باشد كه ديگر مرتكب گناه نشود «حقوق الله» و «حقوق الناس» را ادا كند، نه فقط پروندۀ سياه ندارد، بلكه قرآن مى گويد: پرونده
1) - ترجمه: امام محمدباقر (ع) فرموده اند توبه كننده ازگناه، مثل كسى است كه گناه نكرده است (كنزالعمال، خ 10174، خ 11075، 11076) و بحارالانوار از اصول كافى، ج 6، ص 41.
سياهش را معدوم مى كنيم و به جاى آن پروندۀ درخشان برايش مى آوريم.
«اِلاّ مَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَاوُلئِكَ يَدْخُلُونَ الجَنَّه وَ لا يُظلَمُونَ شَيْئاً (1)»
«اِلاّ مَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاَ صالِحاَ فَاوُلئِكَ يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللهُ غَفُوراً رَحيماً (2)»
مى بينيد آنهايى كه واقعاً توبه كنند پرونده سياهشان نابود مى شود و به جاى آن پرونده درخشانى برايشان جلو مى آيد كه آن ثواب توبه است. البته معناى توبه تلاطم درونى است. پشيمانى از گذشته است و اينكه تصميم بگيرد ديگر گناه نكند. اگر اين حالت درونى پيدا شود، ثوابش از هر عبادتى بالاتر است.
سعى كنيد گناه در زندگى تان نباشد و اگر گناه آمد فوراً توبه كنيد و جبران نمائيد. اما چيزى كه روى آن خيلى سفارش دارم و اين دو سه آيه هم دربارۀ همان مراتب است كه مرتبه آخرش را خيلى خطرناك مى داند، همين توجيه گناه است.
توجيه گناه عجيب است، يك وقت به جايى مى رسد كه مولا اميرالمؤمنين (ع) وقتى مى شنوند معاويه دارد مسجد مى سازد نامه اى به او مى نويسند كه: اى معاويه شنيده ام كه دارى مسجد مى سازى. تو نظير آن زنى هستى كه در زمان جاهليت زنا مى داد و پول آن را صدقه مى داد. به او گفتند: «فويل لك لا تزن و لا تتصدقي» واى بر تو، نه آن كار را انجام بده و نه صدقه بده.
بعضى وقت ها آدم چنين مى شود كه ربا مى خورد اما مكه هم مى رود. خمس نمى دهد اما مشهد مى رود، مادرش گرسنه است اما او افطارى چند هزار تومانى مى دهد، دختر خواهرش يا پسر برادرش عزب هستند و صد جور گرفتارى دارند، به فكر آنها نيست، اما مسجد مى سازد، شايد هم قربه الى الله بسازد. معلوم هم نيست كه اينها رياكارى باشد. خير، بشر عجيب است و خيلى هم عجيب. روايتى به نظرم رسيد كه نشان مى دهد بشر چقدر عجيب است. اين كه مى بينيد، زياد روى اين موضوع پافشارى مى كنم، دلم مى خواهد جوان ها روى اين بحث خيلى فكر كنند.
1) - سوره مريم آيه 60 ترجمه: آگاه باشند كسانى كه توبه كنند و عمل صالح انجام دهند داخل بهشت مى شوند و هيچ در حق آنها ظلم نمى شود.
2) - سوره فرقان آيه 70 ترجمه: آگاه باشيد كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند خداوند بدى و گناهانشان را به خوبى ها بدل مى كند و خداوند بخشنده مهربان است.
امام صادق (ع) مى فرمايد: از كسى پيش من خيلى تعريف كردند. من دلم مى خواست كه او را ببينم. روزى داشتم مى رفتم، ديدم عده اى اطراف يك نفر جمع شده اند به او التماس دعا مى گويند و از او مسئله مى پرسند، جلو رفتم، آن شخص تا مرا ديد از آنجا رفت. كسى كه همراه من بود گفت: يابن رسول الله اين همان كسى است كه تعريفش را مى كردم و شما مى خواستيد او را ببينيد.
امام صادق (ع) مى فرمايد: دنبالش راه افتادم تا به او برسيم و با او حرف بزنم. ديدم رفت در مغازۀ يك نانوايى و دو عدد نان دزديد. تعجب كردم خوب معلوم است آدم هايى كه مورد اطمينانند دزدى را خيلى راحت مى توانند انجام دهند، همه كارى را مى توانند انجام دهند زيرا كسى مراقب آنها نيست سپس به يك مغازۀ انارفروشى رفت و دو تا انار هم آنجا دزديد. تعجب كردم چرا كسى را كه اين قدر تعريفش مى كنند دزد از آب در آمد. باز هم تعقيبش كردم ديدم به يك خرابه رفت و نان و انار را به چهار نفر فقير صدقه داد. از خرابه بيرون آمد كه برود، جلوى او را گرفتم و به او گفتم: اين صدقه ات را هم ديدم، معنى اين كار چيست ؟ گفت: اول بگو ببينم كه تو چه كسى هستى ؟ گفتم: جعفربن محمد الصادق. گفت: شما پسر پيامبريد و به مسائل قرآن آشنا نيستيد؟ گفتم: چه مسئله اى گفت: مگر قرآن نخوانده اى آنجا كه مى گويد: «مَنْ جاءَ بِالحَسَنَهِ فَلَهَ عَشْرُ اَمْثالِها وَمَنْ جاءَ بِالسَّيِئَه فَلا يُجزي اِلا مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (1)»
گفتم: چرا، اين آيه را خوانده ام، يعنى «هر كسى كه يك ثواب انجام دهد خداوند به او ده برابر مى دهد، اما اگر يك گناه انجام دهد، فقط همان يك گناه را در نامه عملش مى نويسند و بر آنها اصلاً ستم نخواهد شد» منظورت چيست ؟ گفت: بسيار خوب اگر چنين است من دو عدد نان و دو تا انار دزديدم، چهار گناه برايم نوشته شد. بعد رفتم اين نان ها و انارها را صدقه دادم، به ازاى هر انار و هر نانى ده ثواب در نامۀ اعمالم نوشته شد، پس چهل ثواب در مقابل چهار گناه قرار مى گيرد. سى و شش ثواب هم به نفع من. امام صادق (ع) مى فرمايد: به او گفتم: ثَكَلَتْكَ اُمُّكَ (مادرت به عزايت بنشيند) چرا گناه خود را اين چنين توجيه مى كنى، ثواب نكردى كه هيچ، هشت تا گناه هم انجام دادى، چهار گناه براى اين كه مال ديگران را دزديدى و چهار گناه
1) - سوره انعام، آيه 160.
هم براى اينكه بدون اجازۀ مردم، مال مردم را به ديگرى دادى.
جوان هاى عزيز، توجيه گرى براى گناه خيلى بد است و كارش به جايى مى رسد كه عاقلان از دور به ريش انسان مى خندند. نه تنها عاقلان، بچه ها هم به او مى خندند، اما خود او مثل كرم درون پيله، دور خود مى تند. توجيه گرى وى قوى شده است و به جايى مى رسد كه آنچنان در دام اين توجيهات گرفتار و اسير مى گردد خود را نابود مى كند و خودش متوجه نيست. پس انشاءالله از گناه و بخصوص از توجيه گناه بپرهيزيم.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْده مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
بحث درباره ميوه اى از شاخه هاى قرآن شريف بود. پس از آن كه برهان نظم تمام شد، ميوه پر بار ديگرى پيش كشيد و اين كه انسان نسبت به گناه يكى از سه حالت را دارد، گاهى همه حالات سه گانه و گاهى دو حالت را داراست. به قول ما طلبه ها «على سبيل منع الخلو» است.
حالت اول، غفلت است بى تفاوتى دربارۀ گناه، دربارۀ آخرت و تبعاتى كه براى گناه است، باعث مى شود كه شخص گناه را انجام دهد، و بالاخره انسانيت انسان را از بين مى برد «اولئك كالانعام بل هل اضل اولئك هم الغافلون». حالت دوم، بدتر از حالت اول است و آن عناد و لجاجت است. وقتى اين صفت رذيله بر كسى حاكم شد، ديگر زير بار حق نمى رود، دانسته حق را زير پا مى گذارد و دانسته به جهنم مى رود. به قول قرآن شريف كه مى فرمايد: «افرأيت من أتخذ الهه هويه و اضله الله علي علم(1)» اگر هوى و هوس بر كسى مسلط شد، علاوه بر اين كه بت پرست است، دانسته به جهنم مى رود، ديگر كور و كر است و جذابيت چيزى مثل قرآن و كسى مثل پيامبراكرم (ص) نمى تواند او را جذب كند.
حالت سوم، كه از دو حالت پيش بدتر است، توجيه گناه است. اول گناه مى كند و بعد آن را توجيه مى كند. كسى كه داراى اين صفت رذيله است، گناه خودش را توجيه مى كند. بد را خوب جلوه مى دهد و حتى گاهى اوقات براى خودش اشتباه مى شود. مثالى در بين عوام
1) - سوره جاثيه، آيه 23 ترجمه: آيا ديدى آن را كه هواى نفس او معبودش شد و خدا هم او را بر علمش گمراه كرد.
مشهور است، مى گويند:
شخصى به دهى وارد شد و به اهالى آنجا گفت كه پاى اين كوه دارند آش قسمت مى كنند، هر كس آش مى خواهد برود بگيرد، مردم كاسه هايشان را برداشتند و رفتند. يك نفر، دو نفر و پنج نفر وقتى عده بيشترى حركت كردند، آن شخص پيش خود گفت: نكند راستى راستى دارند آش قسمت مى كند. خودش هم يك كاسه تهيه كرد و در پى آنها به راه افتاد. وقتى به آنجا رسيد مردم را ديد كه دارند بر مى گردند. گفتند: فلانى كجا ميروى ؟ گفت ميروم آش بگيرم. گفتند: تو كه مى دانستى خبرى نيست، دروغ گرفتى و ما را گول زدى، ديگر خودت براى چه اينجا آمدى ؟ گفت: وقتى كه ديدم همه به اينجا آمدند، پيش خودم گفتم، نكند كه قضيه درست باشد و راستى راستى آش قسمت كند.
در كارهاى خودمان هم، چنين مواردى هست. يك وقت خودمان دروغ و شايعه اى را جعل كرده ايم و آن را پراكنده ايم و وقتى كه پراكنده شد، خودمان هم يك چيزيمان مى شود. مى گوييم و بعد باورمان مى آيد. اين توجيه در گناه است و بسيار هم بد و مذموم است.
غفلت و بى تفاوتى در برابر گناه
من خيال مى كنم اين سه آيه كه در قسمت گذشته مورد بحث قرار گرفت از بهترين آيات سوره يس بلكه قرآن است. يك شاخه پربار است و بار آن خيلى شيرين و با حلاوت. از اين جهت در جلسه قبل به جوان ها سفارش مى كردم، اين سه آيه را مرتب بخوانيد. اصلاً اين سوره يس قلب قرآن است، بايد به ميوه هاى پربار و سازنده اش بيشتر توجه شود.
وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّقُوا مَا بَيْنَ أَيْدِيكُمْ وَمَا خَلْفَكُمْ لَعَلَّكُمْ تُرْحُمونَ (45)«و چون مردم را گويند از گذشته و آينده خود (در دنيا و آخرت) انديشه كنيد، شايد مورد لطف و رحمت خدا گرديد»
وقتى به اينها گفته مى شود كه از عذاب خدا بترسيد، زيرا گناه هم در دنيا دست و پا پيچ انسان مى گردد و هم به وسيلۀ آن آتش جهنم تهيه مى شود. اين گناه، آتش و مار و عقرب و زقوم مى شود. از گناه بترسيد، زيرا گناه حتى در دنيا هم نتيجه سوء داردو همانطور كه قبلاً اشاره كردم در اين باره آيات فراوان داريم:
«يا اَيُّهَا النّاسُ اِنَما بَغْيُگُمْ عَلي اَنْفُسِكُمْ مَتاعَ الحَيوةِ الدُّنْيا ثُمَّ اِلَيْنا مَرْجَعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (1)»
اى بشر، گناه شما «انما بغيكم» ظلم شما، دو نتيجه سوء دارد يكى در دنيا «بغيكم علي انفسكم متاع الحيوه الدني ا» در اين زندگى دنيا، ظلم شما، دست و پا پيچ خودتان مى شود و عاقبت بخير نمى شويد، «ثم الينا مرجعكم» يك آخرتى هم هست، آنجا هم از آتش ظلم بترسيد.
آن آيه با اين آيۀ شريفه يكى است «و اذا قيل لهم» وقتى كه به اينها گفته مى شود، «اتقوا» بترسيد و خود نگهدار باشيد، «ما بين ايديكم» در دنيايتان «و ما خلفكم» در پشت اين دنيا (يعنى در آخرت)(2)«لعلكم ترحمون». از اين «لعلّ » كه در اينجا به خدا نسبت داده مى شود، بايد نتيجه را گرفت. به قول ما طلبه ها كه مى گوييم «خُذِ الغاياتِ وَ اتْرُكِ المَبادي(3)» در اينجا «لعلكم ترحمون» يعنى خدا دوست دارد كه به شما رحم كند، كه مرحوم واقع شويد، مورد عنايت خدا واقع شويد و دست عنايتش بر سر شما باشد. جواب «اذا قيل» نيامده است. جوابش چيست ؟ يعنى وقتى گفته مى شود تقوى بخرج دهيد هنوز نتيجه اين شرط نيامده و كلام ناتمام است تا جواب و يا جزاى شرط بيايد ولى جواب شرط همان حالت اولى است كه قبلاً ذكر شد، يعنى غفلت و بى تفاوتى در برابر گناه است. در نتيجه آيه چنين معنا مى شود كه وقتى با اين مردم لاابالى حرف مى زنى و مى گويى از دنيا و آخرتشان بترسند، با بى تفاوتى رد مى شوند و اصلاً جوابت را نمى دهند. «اذا قيل» در اينجا اصلاً جواب ندارد، يعنى مردم اصلاً جوابت را نمى دهند و با بى تفاوتى رد مى شوند. مثل اين كه چيزى نشنيده اند.
1) - سورۀ يونس، آيه 23 ترجمه: اى مردم (بدانيد) شما هر ظلم و ستم منحصراً به نفس خويش كنيد در پى متاع فانى دنيا، آنگاه در آخرت كه به سوى ما باز مى گرديد شما را به آنچه (از نيك و بد كرده ايد آگاه مى سازيم (و هر كس را به كيفر اعمالش مى رسانيم)
2) - روى الحلبى عن ابى عبدالله (ع): قال: معناه اتقوا ما بين ايديكم من الذنوب و ما خلفكم من العقوبة (مجمع البيان، ج 8، ص 427).
3) - نتيجه را بگير و مقدمات را رها كن يعنى مقدمات رحمت اميد و شوق و... در خداى تعالى نيست ولى محبت و رأفت هست، چون «لعل» به معنى اميد است كه مورد مرحمت او واقع شويد ديگر در خداى تعالى اميد و... نيست بله رحمت و مهربانى و... هست كه نتيجه اين مقدمات است.
گاهى اوقات يك ساعت پاى منبر مى نشينيم و آن آقا صحبت مى كند ولى مثل اين كه ما چيزى نمى شنويم. يك گوش در و يك گوش دروازه است. مثل حوضى كه آب از يك طرف بيايد و از طرف ديگر خارج شود. بعد مى فرمايد:
وَ مَا تَأْتِيهِم مِّنْ ءَ ايَةٍ مِّنْ ءَ ايَتِ رَبِّهِمْ إِلَّا كانُواْ عَنْهَا مُعْرِضِينَ (46)«و بر اين مردم (غافل) هيچ از آيات الهى نيايد جز آنكه از او (به نادانى) اعراض كردند»
بعد از ذكر اين همه نشانه و آيات براى بيدارى مردم و توجه يافتن آنها به مقام با عظمتش برخورد انسان را در مجموع نسبت به اين آيات در يك جمله كوتاه بيان مى فرمايد كه: نشانه اى براى اينها نيامد، الا اينكه زير پا گذاشتند. قرآن بود، معجزه بود و اين را مى دانستند و زير پا گذاشتند، هر نشانه از نشانه هاى خدا بود، به آن اهميت ندادند و از آن اعراض كردند. اين حالت دوم است يعنى عناد و لجاجت. اينها ديگر غافل و بى تفاوت نيستند و حماسيت هم دارند، اما در چه ؟ در اين كه حق را پايمال كنند، در اين كه روى نشانه اى از نشانه هاى خدا سرپوش گذارند نه خود ببينند و نه بگذارند كه ديگران ببينند. اين حالت بعضى اوقات انسان را به جايى مى رساند كه معجزه و قرآن و نشانه هاى ديگرى كه خود بيان فرمود، چون خورشيد و ماه و حركت آنها و درخت و... را مى بيند، مسئله را براى او حل مى كنند و او مى فهمد، اما لجاجت و اعراض مى كند، از روى لجاجت مسئله اى را بزرگ مى كند و با عناد روى مسئله اى سرپوش مى گذارد.
وَ إِذا قِيلَ لهم أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللهُ قالَ الَّذينَ كَفَروُاْ لِلَّذينَ ءَ امَنُوا أَنُطْعِمُ مَن لَّوْ يَشَآءُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلاَّ فِي ضَلَلٍ مُّبينٍ (47)«و چون مؤمنان به آنها گفتند كه از آنچه خدا روزى شما را قرار داده چيزى براى او به فقيران انفاق كنيد، كافران به اهل ايمان جواب دادند آيا ما به كسى كه اگر خدا مى خواست به او هم مانند ما روزى مى داد اطعام و دستگيرى كنيم ؟ (هرگز نمى كنيم) شما كه به ما نصيحت مى كنيد، پيداست كه سخت در راه غلط و گمراهى هستيد (و راه راست آن است كه چنان كه خدا به فقيران احسان نكرده ما هم نكنيم)»
انفاق
«و اذا قيل لهم انفقوا مما رزقكم الله» به آنها مى گويند اى افرادى كه مى توانيد به ديگران كمك كنيد، كمك كنيد. اين مالى را كه خدا به شما داده، اين عقل و فكر و تمكن و رياستى كه خداوند به شما داده است، اينها همه امانت است. همه براى اين است كه هم براى خود و هم ديگران استفاده كنيد. اين پولى كه خدا به تو داده، مال تو نيست، مال خدا است. اين پول را داده كه هم خودت از آن استفاده كنى و هم به ديگران نفعى برسانى. اين عقلى كه دارى براى خودت تنها نيست، براى اين است كه به وسيلۀ آن ديگران را يارى كنى. از اين سلامتى، جوانى، قدرت، تمكن و رياستى كه دارى نه تنها نبايد از آن سوء استفاده كنى بلكه ديگران را از آن بهره مندسازى و بدان كه خدمت به خلق خدا براى خود تو كمال و ثواب دارد. «اذا قيل لهم» وقتى به اينها گفته شود «انفقوا مما رزقكم الله» انفاق كنيد از آنچه كه خداوند به شما روزى داده است اين انفاق منحصر به مال نيست، بلكه عقل سلامتى، علم، رياست، جوانى يا عمر، همه را شامل مى شود وقتى به آنها مى گويند ديگرگرا باشيد، چه جوابى مى دهند؟ «قال الذين كفروا للذين آمنوا» در اينجا «كفروا» كفر عملى است، زيرا اسلام سه چيز است اقرار به زبان، اعتقاد به دل، و عمل كردن بر طبق عقيده. اگر اعتقاد و اقرار باشد، اما عمل بر طبق عقيده نباشد، قرآن در بسيارى از جاها سلب اسلام و ايمان از او كرده و او را منافق ناميده است(1).
مسلمانى كه بداند هم قرآن سفارش كرده و هم پيامبر (ص) بارها فرموده
: «من اصبح لا يهتم بامور المسلمين فليس منهم(2)و مع الوصف اعتنا نكند چنين كسى را حتى نمى توان مسلمان ناميد.
قرآن مى فرمايد «اَرَأَيْتَ الَّذي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ فَذلِكَ الَّذي يُدُعُّ اليَتيمَ وَ لا يَحُضُّ عَلي
طَعامِ المِسْكينَ (1)»
اى پيامبر مى خواهى كسى را كه اعتقاد به معاد ندارد و آن را تكذيب مى كند، نشانت دهم ؟ او كسى است كه سرو كارى با بچه يتيم ها و با ديگران و فقرا و ضعفاء و درمانده ها ندارد. آن چيزى كه دارد به ديگران نمى دهد، حالا مى خواهد عقل و علم، سلامتى و جوانى باشد، با ثروت و مال و قدرت و رياست و... بعد هم مى فرمايد: واى به آن مسلمان نمايى كه نماز را سبك شمارد، «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ ، الَّذينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ ، الَّذينَ هُمْ يُراؤُنَ وَيَمْنَعُونَ الماعُونَ (2)»
واى به آن مسلمان نمايى كه دو رواست، تظاهر مى كند و منافق است. واى به آن مسلمانى كه مى تواند حاجتى از حوائج مردم را برآورد اما اين كار را نمى كند. مثل اين كه شما در بازار، همسايه تان را مى بينيد كه امروز چكى دارد و نمى تواند پول آن را بدهد و براى شما مقدور است كه پول اين چك را تأمين كنيد، اما اين كار را نمى كنيد. اين همان «يمنعون الماعون» است. قرآن مى گويد واى به تو مسلمان نما، كه مسلمان نيستى.
شما زنى را مى بينيد كه در تابستان داغ وسط آفتاب ايستاده و بچه اش را هم بغل گرفته، تاكسى هم او را سوار نمى كند و تو مى توانى او را ببرى اما اين كار را نمى كنى. مى بينى كه همسايه ات گرفتار است، تو هم پسر بزرگ دارى ولى حاضر نيستى دختر او را براى پسرت بگيرى و قسمتى از گرفتارى هاى او را برطرف كنى. از نظر قرآن و روايات اهل بيت عليهم السلام چنين كسى مسلمان نيست. مسلمان يعنى آنكه هميشه به فكر ديگران باشد. اگر ايثار نمى كند، لااقل همينطور كه به فكر خود است به فكر ديگران نيز باشد. به همان اندازه كه به فكر زن و بچه اش هست، به فكر همسايه و ديگر خويشاوندان هم باشد، يا اقلاً نصف آن مقدار و يا دست كم يك دهم آن مقدار به فكر ديگران باشد. اين اتومبيلى كه داراى مال تو نيست، بلكه مال خداست كه به تو داده، چرا آنطور كه وظيفه تو است به آن عمل نمى كنى ؟ چرا مثلاً بعضى از وسايل نقليه
1) - سوره ماعون، ترجمه: (اى رسول ما) آيا ديدى آن كس را (يعنى وليدبن مغيره) كه روز جزا را انكار مى كرد، اين همان شخص (بى رحم) است كه يتيم را از خود (به قهر) مى راند و كسى را بر اطعام فقير (خاك نشين) ترغيب نمى كند. پس واى بر آن نمازگزاران. كه دل از ياد خدا غافل دارند. همانانكه (اگر طاعتى كنند) به ريا و خودنمايى كنند و زكات و احسان را از فقيران منع كنند.)
2) -- سوره ماعون، ترجمه: (اى رسول ما) آيا ديدى آن كس را (يعنى وليدبن مغيره) كه روز جزا را انكار مى كردى، اين همان شخص (بى رحم) است كه يتيم را از خود (به قهر) مى راند و كسى را بر اطعام فقير (خاك نشين) ترغيب نمى كند. پس واى بر آن نمازگزاران. كه دل از ياد خدا غافل دارند. همانانكه (اگر طاعتى كنند) به ريا و خودنمايى كنند و زكات و احسان را از فقيران منع كنند.)
عمومى بايد اين وضع نكبت بار را داشته باشند كه حاضر نباشند مسافرى را كه اندك زحمتى داشته باشد سوار كنند، گر چه خيلى هم بيچاره و بينوا باشد. يك وقت به رفقا مى گفتم كه يكى از شاگردان مرحوم آخوند كاشى (ره) براى من نقل مى كرد كه: يك روز صبح طلبه اى به درس ايشان آمد و سلام كرد، جواب دادند «سلام عليكم يا فاسق مرحوم آخوند كاشى خيلى ابهت داشتند و حرف زدن با ايشان مشكل بود آن طلبه از شنيدن اين جواب جا خورد ولى صبر كرد تا درس تمام شد و بعد جلو رفت و گفت: آقا من چه كارى انجام داده ام كه فاسق هستم ؟ فرمودند: شنيده ام كسى كه در مدرسه، همسايه تو بوده، ديشب سر بى شام به زمين گذاشته است. گفت: آقا من كه خبر نداشتم اگر مى دانستم حتى شام خودم را به او مى دادم. آن مرحوم تبسمى كردند و گفتند: مى گويم چرا نمى دانستى ؟ اگر مى دانستى و اقدام نمى كردى كه به تو مى گفتم «سلام عليكم يا كافر(1)»
اينها را سرسرى نگيريد. البته همه مان سرسرى مى گيريم، حتى ما طلبه ها اينها را تنها يك بحث اخلاقى مى دانيم اما يك وقت آدم جايى گير مى كند كه ديگر فايده اى ندارد، يعنى سر پل صراط، آنجا كه كمين گاه خداست. با استفاده از قرآن مى فهميم كه روز قيامت براى اين افراد، پنجاه هزار سال است در صورتى كه براى مؤمن يك لحظه است در هر هزار سال يك موقف ايجاد مى شود. يعنى به يك ايستگاه بازرسى مى رسند. در يك موقف ملائكه از نماز سؤال مى كنند و در يك موقف از حج، يك جا از روزه مى پرسند و يك جا از زكوه 0 سؤال مى كنند، اما موقف ديگر از همه مهمتر است، چون در آنجا سؤال مى كند. «اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ(2)»
ممكن است كسى از همه موانع گذشته باشد اما در اينجا مى ماند. در اينجا خداوند جلوى او را مى گيرد. در اينجا كه خداوند به عزت و جلال خويش قسم خورده است كه از حق الناس نمى گذرد. در اينجا از حق الناس سؤال مى كنند. با مال مردم، با شخصيت مردم، با آبروى مردم و با عرض مردم، چه كردى ؟ بعد هم كم كم موضوعات اخلاقى پيش مى آيد.
مى پرسند: آقا يادت هست كه سوار اتومبيل بودى و با چه آب و تابى به قول عوام با چه قيس و افاده اى مى رفتى ؟ آن مسافر بيچاره اى كه منتظر ايستاده بود، چرا سوارش نكردى ؟ مى توانستى سوارش كنى چرا سوارش نكردى ؟ پنج دقيقه ديرت مى شد؟ خوب ديرت بشود، در عوض كار يك مسلمانى را راه انداخته بودى.
يادت هست كه ناله همسايه را شنيدى و اهميت ندادى ؟ چرا اهميت ندادى ؟ چرا جوان هاى عزب را كه مى توانستى زن دهى، زن ندادى.
«وَ انْكِحُوا الاَيامي مِنْكُم وَ الصّالِحينَ مِنْ عِبادِكُم وَ اِمائِكُم اِنْ يَكوُنوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللهُ واسِعٌ عَليمٌ (1)»
مى بينيد اين قرآن است، اين دستور خداوند است. اى جامعه مبادا دختر و پسر عزب در بين شما باشد و بى تفاوت باشيد. اينها را بايد زن يا شوهر بدهيد و بدانيد روزى به شما خطاب مى شود تو كه مى توانستى گره از كار مسلمانى باز كنى، چرا نكردى ؟!
بالاخره هر كس به اندازه وسع خود بايد غمخوار مردم مسلمان باشد، نه فقط محدود به خويشان بلكه تمام مردم، بايد به اندازه قدرت خود به فكر ديگران باشيم. حالا توجيه ما اين باشد كه بحث اخلاقى است و خيلى ساده از آن مى گذريم. شما بازارى و كارمند، نمى دانم اسمش را چه مى گذاريد و آن جوان توجيه گر هم نمى دانم چگونه توجيه مى كند و بهرحال هر كسى براى خودش يك توجيهى مى كند، آن جوان هم شايد بگويد اول جوانى مان است. اين حرفها براى ما نيست، انشاءالله پير مى شويم و وقتى كه زن و خانه گرفتيم و بچه دار شديم، آن وقتى فكرى هم براى ديگران مى كنيم. حالا برگرديم به قرآن ببينيم افراد خودگرا چگونه كار خود را توجيه مى كنند.
رمز اختلاف در جامعه
«و اذا قيل لهم انفقوا مما رزقكم الله» وقتى به آنها مى گويند: آقا چرا ديگرگرا نيستيد؟ «قال الذين كفروا للذين امنوا» مسلمان نماها و كافرهاى حقيقى به كسانى
1) - سوره نور، آيه 32 ترجمه: و البته بايد مردان بى زن و زنان بى شوهر و كنيزان و بندگان خود را به نكاح يكديگر در آوريد (تا ميان مؤمنين مرد بى زن و زن بى شوهر باقى نماند و از فقر مترسيد كه) اگر مرد و زنى فقيرند خدا به لطف خود آنان را بى نياز خواهد فرمود كه خدا به احوال بندگان آگاه و رحمتش وسيع (و نامتناهى) است.
كه آنها را امر به انفاق مى كنند مى گويند: «انطعم من لو يشاء الله اطعمه» اگر خدا مى خواست به آنها هم پول و ماشين مى داد. چرا ما بايد ديگرگرا باشيم و ديگران را اطعام كنيم، اگر خدا مى خواست خودش آنها را اطعام مى كرد. يعنى مى خواهد بگويد من كه خانه دارم خدا خواسته است و اگر او مى خواست به برادر من هم خانه مى داد، حالا كه نداده معلوم مى شود نمى خواهد بدهد، چرا من اين كار را بكنم ؟ اين هم براى توجيه گناهش از اين راه وارد مى شود. «ان انتم الا فى ضلال مبين» همانطور كه قبلاً متذكر شدم، يك وقت انسان فقط در گمراهى است، اما گاهى در گمراهى آشكار است، يعنى يك حرفى مى زند كه همه به ريش او مى خندند. توجيه گرى هايش مثل توجيه كردن آن مرد است كه مال مردم را مى دزديد و صدقه مى داد. اين را «ضلال مبين» گويند ودر اينجا منظور از ضلال مبين، اينها هستند.
بهتر است براى روشن تر شدن اين جمله توضيح مختصرى داده شود كه مشخص شود گفته هاى اينها تا چه اندازه بى اساس است.
جامعه از نظر تكوين مثل يك بدن است. بدن سر دارد كه فرمانده است و اين سر، داراى چشم و گوش و مغز است. يك «تنه» هم داريم كه انجام وظايف زيادى را به عهده دارد و پاها هم كه هر كدام نقش بسزايى دارند. حساب اشرفيت و رفعت در كار نيست و اگر هم باشد نسبى است. رفعت نسبى يعنى چه ؟ يعنى از يك جهت، سر بهتر از پا است اما از جهت ديگر پا بهتر از سر است. سر بر پا رفعت دارد زيرا فرمان مى دهد، موضع تفكر است و وسيله بينايى و شنوايى در آن قرار دارد، اما پا هم رفعت ديگرى بر سر دارد. اگر پا نبود از كارآئى چشم و گوش و مغز خيلى كم مى شد. تنه، يك رفعت بر پا دارد، زيرا قلب و دستگاه تنفس و گوارش در تنه است و بدون آن پا به هيچ كار نمى آيد. بر سر نيز رفعت دارد، زيرا سر بدون تنه چه فايده اى مى تواند داشته باشد. هر چه هم استعداد قوى باشد، چه كارى مى تواند انجام دهد؟!
پس از نظر تكوين هيچكدام از قسمتهاى بدن بر ديگرى رفعت ندارند، يعنى از نظر خارج فهميديم كه بين اعضاء بدن رفعت و امتيازى نيست. اگر رفعت و امتيازى هم باشد نسبى است.
وحدت تشريعى بدن (جامعه) در عين اختلاف
حالا همين موضوع را از نظر تشريع بررسى مى كنيم. وظيفه اين چشم و اين پا چيست ؟ مثلاً اگر تيغى جلوى پا قرار گرفته باشد، چشم بگويد: به من چه ؟ و نخواهد آن را ببيند، تيغ در پا مى رود و در آنجا مى ماند. وقتى كه تيغ در پا ماند، زجر مى كشد، يك وقت هم فلج مى شود و همه چيز را فلج مى كند. چشم درد بگيرد، بايد به دكتر مراجعه كرد. پا بگويد: به من چه ؟ خودت به دكتر برو. در اين صورت ممكن است چشم كور شود و وقتى كه چشم كور شد به پا هم ضرر مى رسد. دست درد مى گيرد، چشم و پا بگويند: به ما چه ؟ بسيار خوب، فردا هم كه پا يا چشم درد بگيرد، دست مى گويد: به من چه ؟ و خواه ناخواه اين بدن فلج مى شود. چه خوش گفت سعدى شيراز:
بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى بدرد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى
جامعه هم مثل يك بدن است، اگر همه بخواهند در يك سطح باشد، مثل اين است كه يك بدن همه اش، سر يا پا يا تنه باشد. اين كه نمى شود، اختلافى بايد باشد. آيا اين اختلاف رفعت مى آورد؟ خير. البته رفعت نسبى مى آورد، زارع از تاجر، كارگر و كارمند و دكتر و مهندس و عالم بالاتر است، چرا؟ زيرا اگر زارع نباشد، چرخ جامعه نمى گردد و موادغذايى افراد تهيه نمى شود. پس از اين جهت زارع يك رفعت دارد. از آن طرف، عالم، متخصص، دانشگاهى، دبيرستانى هم يك رفعت به زارع دارند. آن چيست ؟ اين است كه اگر اينها هم نباشند، اگر در جامعه همه زارع يا همه كاسب باشند، جامعه كامل نيست بلكه همه طبقات بايد باشند و هر كدام از اينها يك رفعتى بر ديگرى دارند كه اسم آن را امتياز نسبى مى گذاريم كه تكوينى است.
از طرف ديگر اين جامعه، همه طبقاتش، وظيفه اى هم دارند و بايد به اين وظيفه عمل كنند. به زارع مى گويند وظيفه تو اين است كه به فكر كاسب، عالم و متخصص باشى، از آن طرف هم مى گويند: اى نابغه به فكر زارع باش. همه و همه به فكر يكديگر
باشند. وقتى اين دست درد گرفت يعنى مثلاً زارع نتوانست خود را اداره كند، جامعه بايد او را اداره كند. اگر يك كاسب ورشكست شد، بايد همه مردم جامعه، او را كمك كنند و اگر محصلى مى خواهد درس بخواند جامعه بايد او را سرپرستى كند.
اين گونه موارد را تشريع مى گويند.
بيان قرآن در اين زمينه
بعد از اين مقدمه به قرآن باز مى گرديم:
«اَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَه رَبِّكَ نَحنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ فِي الحَيوه الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سَخْرياً وَ رَحْمه رَبِّكَ خَِيرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ (1)»
آيا آنها رحمت پروردگار تو را قسمت مى كنند؟ ما قسمت كرديم. يك دسته را ذوق تجارت، يك دسته را ذوق زراعت و يك دسته را ذوق تحصيل داديم. يك دسته استعدادشان كمتر و يك دسته استعدادشان متوسط و يك دسته استعدادشان زيادتر است. نمى شود كه همه نابغه باشند يا همه متوسط و يا همه كند ذهن. «نحن قسمنا بينهم معيشتهم و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات» بعضى را بر بعضى برترى داديم اما برترى نسبى است، از نظر استعداد و ذوق طبقه بندى كرديم، از لحاظ پول پيدا كردن واز نظر فكر كردن طبقه بندى كرديم. چرا طبقه بندى كرديم ؟ «ليتخذ بعضهم بعضاً سخريا» براى اين كه زارع از كاسب و كاسب از عالم و عالم از هر دو و هر دو از عالم استفاده كنند و بالاخره اين او را به كار گيرد و او اين را، تا چرخ جامعه بگردد. اين را تكوين مى گويند، يعنى اين يك بدن است ولى داراى مراتبى است.
اما از نظر تشريع، يعنى افرادى كه از نظر استعداد مختلفند، افرادى كه از نظر تمكن مختلفند، افرادى كه يكى مسئول و رئيس است و ديگرى زيردست، هر كدام وظيفه اى دارند، چه وظيفه اى ؟ اين كه همه بايد به فكر يكديگر باشند. «من اصبح ولم
1) - سوره زخرف آيه 32 ترجمه: آيا آنها (كفار و مشركين) بايد فضل و رحمت خداى را تقسيم كنند؟ (هرگز نه) ما خود معاش و روزى آنها در حيات دنيا تقسيم كرده ايم و بعضى را بعضى برترى داده ايم تا بعضى از مردم بعضى ديگر را مسخر خدمت كنند (و غافلند كه بهشت داروسراى) رحمت خدا از آنچه (از مال دنيا) جمع مى كنند بسى بهتر است.
يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم» اما بعضي مصداق «في ضلال مبين» هستند وقتي به او مي گويند: آقا چرا انفاق نمي كني ؟ مى گويند: اگر خدا مى خواست، به او هم مى داد. اين تكوين است، خداوند به هر كسى به اندازۀ وسعش استعداد مى دهد، اختلاف طبقاتى در استعداد هم بايد باشد، تا اين كه چرخ جامعه بگردد.
اين چه توجيهى است كه مى كنى ؟ تو يك وظيفه اى دارى و وظيفه ات اين است كه چون غنى هستى، بايد به فقير برسى. چون استعدادت قوى است، بايد به آن كندذهن كمك كنى. دو محصل، يكى استعدادش قوى است و ديگرى ضعيف. آن كسى كه استعدادش قوى است بايد به فكر آنكه استعداد ضعيفى دارد، باشد و نگذارد كه او مردود شود و مقدارى از وقتش را صرف او كند.
بايد يكى رئيس و ديگرى مرئوس باشد، اگر در جبهه يكى رئيس نباشد، نمى شود. اگر در ارتش سلسله مراتب نباشد، در سپاه و بسيج سلسله مراتب نباشد، كارى انجام نمى گيرد. هرج و مرج به وجود مى آيد. اما در حالى كه او رئيس است و زيردستها هم بايد امر وى را اطاعت كنند در عين حال رئيس هم بايد خيرخواه باشد، با تلطف باشد، به فكر زيردستهايش باشد، چنانچه زيردستهايش هم بايد به او احترام بگذارند. به قول پيامبراكرم (ص) كه بارها مى فرمودند
: «وَ ارْحَمُوا صغاركم و وقّروا كباركم»
بزرگترها، رؤسا و مسئولين بايد تلطف، مهربانى و رأفت به زيردستها داشته باشند و زيردستها هم بايد احترام بزرگترها را داشته باشند.
خلاصه بحث اين شد كه بعضى گناه مى كنند، ديگرگرايى نمى كنند و وقتى به آنها گفته مى شود كه ديگرگرايى كنيد، توجيه مى كنند. قرآن مى فرمايد: اينها در ضلالت آشكارى هستند. در ضلالتند زيرا ديگرگرا نيستند و ضلالتشان آشكار است زيرا توجيهشان بسيار توجيه غلطى است «ان انتم الا في ضلالٍ مبين» قرآن كريم، از اينجا به بعد فرع ديگرى را مطرح فرموده، كه بحث معاد است و كمتر صفحه اى از قرآن شريف را مى توان يافت كه دو سه آيه به اين موضوع نپرداخته
باشد. اتفاقاً در سورۀ يس به بحث معاد بيشتر از بحث خداشناسى اهميت داده شده و از اينجا به بعد گرچه شاخۀ پربار ديگرى را مطرح مى فرمايد، اما بالاخره تا آخر سوره مربوط به معاد است كه انشاءالله در بحث هاى آينده به آن مى پردازيم.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْده مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
آياتى كه از سوره يس در پيش داريم مربوط به معاد است كه اين بحث از نظر قرآن خيلى مهم تلقى شده است. اگر شما آياتى را كه در مكه نازل شده مطالعه كنيد، مى بينيد غالب اين سوره ها و آيات درباره معاد است. مثل اينكه قرآن مى خواهد بگويد، زيربناى من معاد است و بايد همچنين باشد. لذا در اين قسمت مقدمه اى براى توضيح ذكر مى شود و انشاءالله در قسمت بعد به تفسير آيات مى پردازيم.
ابعاد وجودى انسان
انسان دو بعدى است:
1 - بعد معنوى به نام روح
2 - بعد مادى به نام جسم
مى دانيم كه ترقى و استكمال انسان در دو بعدى بودنش مى باشد. ملائكه يك بعدى هستند بنابراين استكمال ندارد. حيوان ها هم، يك بعدى هستند و استكمال ندارند. اما انسان چون دو بعدى است استكمال دارد. انسان است كه مى تواند به جايى برسد كه به جز خدا نبيند و نداند. اگر بتواند بعد مادى را كنترل كند و به عبارت ديگر از آن بجاى «بُراق» استفاده كند و سوار او شود، عروج مى كند، عالم ملكوت را تسخير مى كند و به جايى مى رسد كه ديگر ملك هم نمى تواند پران شود. آنجا ديگر مختص
انسانها است. يك مرتبه اش براى پيامبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) يك مرتبه اش براى انبياء، يك مرتبه اش براى شهدا و بالاخره يك مرتبه اش هم براى ديگر انسانهاست. يعنى اين انسان مى تواند به جايى برسد و به جايى مى رسد كه ديگر ملك هم نمى تواند به آنجا برود، حتى ملك مقرب خداوند.
حضرت پيغمبراكرم صلوات الله عليه مى فرمايند: مؤمن در آسمانها شناخته شده است، همانطورى كه يك مرد، زن و بچه خود را مى شناسد و البته مؤمن نزد خدايتعالى از ملك مقرب گرامى تر است(1).
در بيانى ديگر مى فرمايند: «اَلْمُؤْمنُ اَعْظَمُ حُرمَه مِنَ الكَعْبَهِ (2)»
يعنى اگر اين بعد مادى را بتواند كنترل كند به هر كجا كه بخواهد مى تواند برسد. حرف اين است كه بعد مادى را چه چيزى مى تواند كنترل كند؟ بايد گفت انسان خود به خود نمى تواند، بلكه در آن صحنه جهاداكبر مغلوب هم هست. نيرو بايد از خارج بيايد، انسان بايد از خارج نيرو بگيرد تا بتواند اين اسب چموش را كنترل كند.
اينكه چگونه مى توان بعد مادى انسان را مهار كرد. مورد توجه عده زيادى از دانشمندان قرار گرفته و هر كدام چيزى را به عنوان دهنه و لجام براى اين بعد، بيان كرده اند، از جمله:
بعضى گفته اند: عقل. اگر كسى عاقل باشد مى تواند اين بعد را كنترل كند.
بعضى گفته اند: وجدان اخلاقى، كه قرآن آن را «نَفْسْ لَوامَه» خوانده است. مى گويند اگر نفس لوامه داشته باشد، كنترل مى شود.
بعضى گفته اند: علم. افلاطون مى گويد اگر انسان عالم باشد آن وقت كنترل مى شود.
اين سه نيرو، نيروى درونى است. نيروى عقل، وجدان اخلاقى، علم.
بعضى هم خارج از انسان آمده اند و گفته اند: تربيت مى تواند انسان را كنترل كند.
بعضى ديگر گفته اند: قانون. دنياى روز مى گويد، قانون مى تواند انسان را كنترل كند. اگر قانون صحيح باشد مى شود انسان را با آن كنترل كرد.
بعضى هم گفته اند: نظارت ملى. يعنى امربه معروف و نهى ازمنكر. انتقاد و مواظبت از يكديگر مى تواند انسان را كنترل نمايد.
اسلام همه اينهايى را كه گفته شده است فى الجمله قبول دارد، اما از نظر قرآن، موضوع مفصل است و در اينجا نمى شود روى آن بحث كرد. بنابراين خيلى فشرده در اين باره گفتگو مى كنيم.
از نظر قرآن «عقل» ممدوح است و روى اينكه انسان، عاقل و متفكر شود بسيار تأكيد شده است. همينطور تعريف علم هم شده و حتى خداوند به وجدان اخلاقى قسم خورده است:
«لا اُقْسِمُ بِيَومِ القيامَه وَ لا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوامه (1)»
درباره تربيت، اسلام خيلى پافشارى دارد. مخصوصاً پدر و مادر و معلم، مسئولين سنگينى راجع به بچه ها دارند، اسلام قبول دارد كه تربيت خوب است، چنانچه روى عمل به قوانين صحيح تأكيد دارد و مى فرمايد كسى كه به قانون من عمل نكند، هم كافر و هم ظالم و فاسق است.
«وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما اَنْزَلَ اللهُ فَاُولئِكَ هُمُ الكافِروُنَ » «... هُمُ الظّالِمُونَ » «... هُمُ الفاسِقُونَ »(2)اسلام به نظارت ملى هم خيلى اهميت مى دهد. به امربه معروف و نهى ازمنكر در قرآن و روايات خيلى اهميت داده شده است. لذا اسلام قبول دارد كه اين شش چيز موجب كنترل انسان مى شود، اما فى الجمله فى الجمله يعنى چه ؟ يعنى آن بعد مادى اگر در حال عادى باشد، عقل مى تواند او را كنترل كند، علم و نفس لوامه هم
همينطور، تربيت و نظارت ملى و قانون، بسيار مؤثر است. اما اگر يكى از غرائز و تمايلات نفس طوفانى شود و در حال طغيان باشد، ديگر نه عقل، نه وجدان اخلاقى، نه علم، نه تربيت، نه نظارت ملى و نه قانون هيچ كدام نمى توانند او را كنترل كنند. اگر همه شان هم پشت به پشت يكديگر بدهند، براى كنترل اين غريزه اى كه طوفانى شده است، نمى توانند كارى انجام دهند. خدا نكند كسى غريزه جنسى اش طوفانى شود، ديگر حاضر است آبرويش را در اين راه بدهد. اگر غريزه رياست طلبى او طوفانى شود، حاضر است دو ثلث دنيا را بكشد تا بر يك ثلث آن حكومت كند. خدا نكند كه انسان پول پرست شود، ديگر نه تنها تقلب و حقه بازى مى كند، بلكه حاضر است عقل، وجدان، تربيت، علم، قانون و نظارت ملى را هم زير پا بگذارد.
اسلام مى فرمايد و جامعه شناسان و روان شناسان هم قبول دارند كه اين چيزها نمى تواند انسان را كنترل كند. پس چه چيز مى تواند انسان را كنترل نمايد؟ فقط و فقط يك چيز در اينجا مؤثر است و آن چيزى است كه رنگ تمايلات داشته باشد. يعنى خودش هم عاطفى باشد. كلوخ نمى تواند سنگ را بشكند! اما سنگ، سنگ را مى شكند. اسلام مى گويد: اگر داراى چيزى شدى كه رنگ غريزه داشت، غريزه بايد آن را كنترل كند. يعنى غريزه مذهب، اعتقاد به مبدأ و معاد و علم به مبدأ و معاد، به تنهايى نمى تواند در مواقع غيرعادى كاربرد داشته باشد. اما اگر از ته دل واقعيت ها را بپذيرد و به قول قرآن: «وبالاخرة هم يوقنون(1)» به آخرت يقين داشته باشد، دل باور كند كه معاد هست و باور كند كه در محضر خداست. خدا را در هر حال ناظر ببيند و باور كند كه بهشت و جهنمى هست. تمام شدن عمر و مردنى هست، شب اول قبرى هست، فشار قبرى هست، قيامت و معاد و حساب و كتاب و جهنمى هست و آن هم جهنمى سوزان.
اين باور مى تواند تمام غرائز را كنترل كند و زير پوشش خودش در آورد. يعنى مى تواند اين اسب چموش را دهنه بزند. وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْلا اَن رأي بُرْهانَ
1) - سوره بقره، آيه 4. «و آنان به عالم آخرت يقين دارند»
رَبِّهِ (1)اين آيه مى خواهد همين را به ما بفهماند. زليخا به يوسف تمايل پيدا كرد. يوسف هم ولو عالم و عاقل بود، تربيت داشت، با قانون هم آشنا بود، بلكه خودش مقنن بود، اما بالطبع او هم به زليخا تمايل داشت، اگر برهان خدا نبود، يعنى اگر عصمت يوسف (ع) كه مرتبه اى از ايمان است نبود، او هم مى رفت.
اين موضوع به ما مى فهماند كه هيچ چيز نمى تواند انسان را كنترل كند، جز ايمان و يقين به مبدأ و معاد.
بعد مى فرمايد: پس از اين كه زليخا رسوا شد، جلسه اى گرفت و زنهاى اشراف را به آنجا دعوت كرد. وقتى يوسف (ع) وارد جلسه شد اينها همه از خود بى خود شدند. آبرويشان را دادند، صداى يوسف يوسفشان بلند شد. بس كه از خود بى خود شده بودند، دست خود را بريدند و وضعى به وجود آمد كه هر كس يوسف را صدا مى كرد و...
يوسف (ع) هم مى گفت: «قالَ رَبِّ السِّجْنُ اَحَبُّ اِلَيَّ مِمّا يَدْعُونَنىِ اِلَيْهِ وَاِلاّ تَصْرِفْ عَنّي كَيْدَهُنَّ اًصبُ اِلَيْهِنَّ وَ اَكُنْ مِنَ الجاهِلَينَ (2)»
خدايا زندان براى من از اين جلسه خيلى بهتر است. مى خواهم به زندان بروم، اما نمى خواهم اينها مرا صدا كنند، من نياز به عاشق ندارم. زندان را مى توانم تحمل كنم، اما اين صحنه ها را نمى خواهم ببينم. «و الا تصرف عني كيدهن اصب اليهن واكن من الجاهلين» خدايا دست عنايت تو بايد روى سرم باشد و گرنه خطر انحراف، مرا هم تهديد مى كند.
اين آيه هم به ما مى گويد: چيزى و كسى نمى تواند انسان را كنترل كند، جز عقيده و باور او. تنها وقتى عقيده، حضور خداوند را درك كند و دل، معاد را باور داشته باشد، كنترل اين اسب سركش ممكن خواهد بود.
غزالى در احياءالعلوم مى نويسد: دو جوان از مدينه به مكه رفتند، وسط راه يكى از
1) - سوره يوسف، آيه 24 «آن زن از فرط ميل با آنكه از يوسف جواب رد و امتناع شنيد باز در وصل او اصرار و اهتمام كرد و اگر لطف خاص خدا و برهان روشن حق، نگهبان يوسف نبود او هم به ميل طبيعى اهتمام مى كرد»
2) - سوره يوسف، آيه 33. ترجمه: «يوسف عرض كرد پروردگارا زندان را بيشتر مايلم از آنچه اينان مرا با آن دعوت مى كند، اگر مكر آنان را از من دور نسازى به آنها تمايل يافته و از نادانان مى شوم»
آنان براى تهيه غذا رفت. جوان ديگر نشست و مشغول خواندن قرآن شد. يك وقت زن جوان زيبايى نزد او آمد و اظهار تمايل كرد. جوان خيال كرد آن زن احتياج به پول دارد. مقدارى پول به او داد، ولى متوجه شد، كار مهمتر از اينهاست، او گناه مى خواهد نه پول. جوان با تجسم صحنه گناه آن قدر ناراحت شد كه قرآنش را كنار گذاشت و مثل زن بچه مرده، شروع به گريه و زارى كرد. زن از ديدن وضع جوان ترسيد و رفت. پس از مدتى، دوستش كه براى تهيه غذا رفته بود برگشت. وقتى او را در آن حال ديد، سبب گريه اش را پرسيد و چون داستان را شنيد، او هم شروع به گريه كرد.
جوان پرسيد: تو چرا گريه مى كنى ؟
گفت: گريه من براى اين است كه فكر مى كنم اگر من در صحنه بودم نمى توانستم خود را كنترل كنم و گناه مى كردم.
اين چنين حالتها زياد است و اگر خواسته باشيم بيش از اين به اين گونه افراد و آن حالتهاى مخصوصشان بپردازيم، بحث ما بسيارى طولانى مى شود. مى بينى يك جوان با اينكه علم ندارد، عقلش عقل بيابانى و ساده است، تحت تعليم و تربيت صحيح معلم يا پدر و مادرى نبوده، قانون هم يا نيست و يا او نمى داند، نظارت ملى هم برايش چندان اهميتى ندارد. اما مى بينيم به قدرى كنترل شده است كه انسان را به تعجب وا مى دارد. وقتى مسئله جان و مال و آبروى مردم پيش مى آيد و يا با موردى كه سبب رضايت پروردگار عالم يا موجب خشم و غضب اوست، مواجه مى شود، به قدرى قادر به كنترل خويش است كه گويى اين جوان اصلاً براى پرواز به عالم ملكوت زائيده شده است.
خلاصه بحث اينكه: بشر را هيچ چيز نمى تواند كنترل كند، غير از ايمان. آن هم ايمانى كه رنگ عاطفى داشته باشد. آن ايمانى كه در دعاى ابوحمزه ثمالى مى خوانيد واز خدا مى خواهيد:
«اللّهمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ ايماناً تُباشِرُ بِهِ قَلبي» ايمان عقلى نمى خواهم، چون نمى تواند مرا كنترل كند، ايمان مى خواهم كه دل آن را باور كرده باشد و اين ايمان تنها از يك راه به دست مى آيد، از راه عمل، از نماز شب، نماز اول وقت، اجتناب از گناه، خدمت به ديگران، خدمت به خلق خدا و ضعفاء، مخصوصاً خدمت به خويشان و پدر و مادر. اين ايمان استدلالى نيست، عملى
است. عمل است كه اين ايمان را مى آورد.
معاد
قرآن كريم در بيشتر از 1400 آيه درباره معاد صحبت فرموده، چون مى خواهد آدم بسازد و مى بيند بهترين چيزى كه مى تواند انسان را بسازد و كنترل كند، معاد است.
راجع به اصل معاد، هر كس قائل به خداست، قائل به معاد هم هست. كسى را نمى توانيد پيدا كنيد كه خدا را قبول داشته باشد، ولى معاد را قبول نداشته باشد، چه از مليين باشد كه دين و ملت دارند و تابع پيامبرى هستند و چه از دسته اى ديگر. خلاصه تمام خداپرستان، معاد را قبول دارند مگر اينكه كسى منكر وجود خداوند باشد در اين صورت ممكن است معاد را هم انكار كند اما اگر خدا را قبول داشته باشد، معاد را هم قبول دارد و آياتى از سوره قيامت هم گوياى اين مطلب است:
لا اُقْسِمُ بِيَومِ القيامَه وَلا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ الَّلّوامَه اَيَحْسَبُ الاِنْسانُ اَنْ لَنْ نَجْمَعُ عِطامَهُ بَلي قادِرينَ عَلي اَن نُسَوِّيَ بَنانَهُ بَلْ يُريدُ الاِنْسانُ لِيَفْجُرَاَمامَهُ (1)قسم به قيامت. قسم به وجدان اخلاقى كه معاد است، آيا اين انسان گمان مى كند كه ما استخوانهاى پوسيده اش را جمع نمى كنيم و بر آنها گوشت نمى رويانيم و او را زنده نمى كنيم بعد مى فرمايد اين گمانش از جاى ديگرى سرچشمه مى گيرد. انسان از نظر بعد مادى اين طور است كه دلش مى خواهد مانعى سر راهش نباشد، دلش مى خواهد هر كارى را كه مى خواهد انجام دهد، غرائزش را از هر راهى كه ممكن است ارضاء كند و هيچ كنترلى بر او نباشد، لذا دنبال بهانه مى گردد، تا سوسوى وجدان را خاموش كند و آنچه كه او را كنترل مى كند از سر راه بردارد، بنابراين در معاد شك مى كند. اين شك نيست بلكه بهانه است و الا اگر مراجعه به وجدان و فطرتش بكند، در مى يابد كه معادى هست.
معاد اصلاً يك امر فطرى است، مثل اصل وجود خدا مى ماند. چنانچه در اصل
1) - سوره قيامت، آيه 1 تا 5 «چنين نيست، قسم به روز (بزرگ) قيامت. و قسم به نفس پر حسرت و ملامت. آيا آدمى پندارد كه ما ديگر ابداً استخوانهاى (پوسيده) او را باز جمع نمى كنيم. بلى ما قادريم كه سر انگشتان او را هم درست گردانيم. بلكه انسان مى خواهد (آنچه از وعده بهشت و دوزخ كه خدا فرموده همه را تكذيب كند و) هر چه از عمر او در پيش است، همه را به فجور و هواى نفس گذراند.
وجود خدا گفتيم كه برهان فطرت به ما مى گويد كه خدا هست و اگر كسى فطرتش بيدار باشد، خدا را مى يابد، نظير آدم تشنه اى كه تشنگى را در مى يابد.
اثبات معاد
همه مى دانيم بچه در شكم مادر، چشم، گوش، دست و پا و معده دارد در حالى كه اين اعضاء در شكم مادر به دردش نمى خورد. اين هيئت كودك به او مى گويد: تو براى دنياى ديگرى خلق شده اى، نه براى شكم مادر. وقتى وارد دنيا مى شود، در دنيا هم چيزهايى دارد كه به او مى گويد، تو فقط براى اين دنيا خلق نشده اى.
انسان در اين دنيا دلش مى خواهد نوش بدون نيش داشته باشد. يعنى مى خواهد زندگى 100 خوشى داشته باشد. يك زندگى كه توأم با ناملايمات نباشد. اما در اين دنيا نمى شود. اين دنيا هر نوشش، نيش ها دارد.
انسان، ابديت مى خواهد لذا از مرگ فرار مى كند ولو دنيا برايش مرگ تدريجى باشد، مع الوصف حب به بقاء چيزى است كه همه آن حالت را درك مى كنند، گذشته از اينكه انسان مى خواهد هميشه باشد و مايل است يك زندگى مرفه هم داشته باشد.
دلش مى خواهد كه مانعى بر سر راهش نباشد، يعنى غرائز و تمايلاتش 100 ارضاء شود، اما در دنيا امكان ندارد.
انسان اجتماعى است و اگر بخواهد در اين دنيا زندگى كند، بايد خيلى از تمايلاتش را فداى اجتماع كند و الا نمى تواند زندگى كند. انسان مى خواهد عقلش كامل شود. مى خواهد هم اسرار جهان را بداند، ولى در اين دنيا ميسر نيست. انسان مى خواهد تمام معنويتش كاملاًارضاء گردد اما در اين جهان ممكن نيست.
در اين جهان اصلاً لذت نيست. زيرا هر چه هست دفع الم است. يعنى شما گرسنه مى شويد كه اين خود دردى است، غذا مى خوريد سير مى شويد. تشنگى خود يك نوع گرسنگى است، يك درد است، آب مى خوريد سيراب مى شويد. اين دفع الم است. انسان اين را نمى خواهد، لذت مى خواهد، اما مى بينيم در اين دنيا كه عالم ماده و تزاحم است، تمايلاتى كه انسان دارد برآورده نمى شود، پس پى مى بريم كه انسان براى جاى ديگرى خلق شده است، براى آنجا كه نيش ندارد و همه اش نوش است، الم ندارد و همه اش لذت است، لذتى كه به انسانيتش مى خورد و آنجا كه مى تواند همه
غرائز را با اراده خودش 100 ارضاء كند.
انسان براى چنين جايى خلق شده است. آنجا كجاست ؟ بهشت و عالم آخرت. انسان بالفطره درك مى كند كه براى اين جهان خلق نشده است و كسى هم نيست كه منكر اصل معاد شود. ادله فراوانى هم براى اصل معاد آورده اند، اما چون از بحثمان باز مى مانيم، به همين مقدار كفايت مى كنيم.
تعبد به خصوصيات معاد
مطلب ديگر اين است كه اصل معاد را انسان مى تواند در كند و يك چيز علمى است كه هم از راه برهان مى شود اثبات كرد و هم از نظر فطرت قابل اثبات است. اما خصوصيات معاد، اينها نيست بلكه همه اش تعبد است. يعنى چون قرآن گفته است، ما هم مى گوئيم. مثلاً لحظه مرگ و آن وضعى كه براى انسان پيش مى آيد قبض روح يك امر تعبدى است. قبر، عالم برزخ، زنده بودن در آنجا و نحوه زندگى، يك امر تعبدى است.
قرآن مى گويد: «وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلي يَوْمي يُبْعَثُون(1)»
در چند بحث گذشته هم گفتيم كه: حبيب نجار را وقتى كشتند، او دلسوزى مى كرد و مى گفت: «يا ليت قومي يعلمون، بما غفرلي ربي و جعلني من المكرمين»بهشت عالم برزخ يك تعبد است، نفخ صور و اينكه همه مى ميرند و بعد همه زنده مى شوند، آمدن در صف محشر، حساب و كتاب، ميزان و شهادت، حوض كوثر، شفاعت و نور در آنجا و تجسم عمل به دو معنى، رفتن به بهشت و چگونگى آن، رفتن به جهنم و عذابها و منجمله اينكه معاد جسمانى است، همه اينها تعبدى است. يعنى بايد ببينيم كه قرآن چه مى گويد و بپذيريم. عقل اين معنى را نمى تواند درك كند. چون عقل فقط درك كليات مى كند و هيچگاه در جزئيات نمى تواند حكم كند.
مرحوم ملاصدرا (عليه الرحمه) از راه اثبات حركت جوهرى اثبات معاد جسمانى مى كند(2)و اين يكى از براهين است، اما به قول شيخ الرئيس در شفا، كه چه خوش مى گويد و صدرالمتألهين هم كه در اسفار مى گويند: داعى نداريم براى اثبات معاد جسمانى خود
را در كش و قوس برهان گرفتار كنيم. صادق مصدق قرآن و پيامبر (ص) گفته اند «معاد جسمانى است» و ما هم مى پذيريم(1).
انشاءالله در قسمت بعد راجع به خصوصيات معاد، نفخ صور و چيزهاى ديگر و نيز اينكه، اينها يك امر عقلى و برهانى نيست بلكه كاملاً تعبدى است، بحث خواهيم كرد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
1) - فنقول يجب ان يعلم ان المعاد ما هو منقول من الشرع و الا سبيل الى اثباته الا من طريق الشريعه و تصديق خيرالنبوة، كتاب الشفاء، الهيات ص 423.
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْده مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
در بحث قبلى گفتيم: در اين سوره قرآن از آن شاخه پربارى كه مربوط به اخلاق بود به شاخه پربار ديگرى آمده است و آن مسئله معاد است. در اين سوره مباركه بيشتر از همه چيز به مسئله معاد اهميت داده شده است و گويا زيربناى قرآن معاد و اعتقاد به معاد است.
درباره اصل معاد گفتيم كه از نظر همه مسلم است و هر كه قائل به خداست، قائل به معاد هم هست و به قول قرآن كريم، اصلاًمعاد يك امر فطرى است.
دليل ديگرى در اثبات معاد
دليل ديگرى هم در قرآن براى اصل معاد هست كه علماى علم كلام آنها را در كتابهايشان آورده اند و دليل مستقلى براى معاد قرار داده اند. مثلاً قرآن شريف مى فرمايد:
«اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ اَنَكُمْ اِلَيْنا لا تُرْجِعُون» (1)برگشت اين آيه شريفه به اين مى شود كه، اگر معاد نباشد، لغويت در خلقت لازم مى آيد. گاهى مى فرمايد اگر معاد نباشد عبث و گاهى مى فرمايد باطل است.
«وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الاَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَروُا»(2)
معناى عبث مثل اين است كه يك بچه براى سرگرمى خانه اى مى سازد. اين داراى غايت و فايده اى هست، اما فايده بچه گانه دارد. خانه را از صبح تا شب مى سازد، شب هم كه مى خواهد برود، آن را خراب مى كند و مى رود. اين كار براى او همان فايده بچه گانه را داشته است. به اين كار عبث مى گويند، اما به كارى كه اصلاً فايده اى ندارد باطل مى گويند. مثل اينكه مثلاً شما كوزه هايى را بسازيد، بعد هم همه آنها را بيندازيد و بشكنيد اين كار شما باطل است يعنى حتى نتيجه بچه گانه هم بر او بار نبوده است.
قرآن مى فرمايد اگر معاد نباشد، عبث و باطل لازم مى آيد و اگر گفتى كار خدا عبث و باطل است، بر مى گردد به اين كه اصلاً خدا را قبول ندارى. اگر راستى عالم خلقت به همين دنيا خاتمه مى يافت، كسى شصت سال در اين دنيا آمده با تحمل همه مشكلاتش و يا ظلم ها كه كرده با تكرار مكرراتى كه داشته، مثلاً صبحانه خورده و به بازار رفته. ظهر برگشته، ناهار خورده و دنبال كارش رفته است و شب آمده، شام خورده و خوابيده، صبح بلند شده است و باز تكرار برنامه روز قبل يعنى شصت سال تكرار مكررات. انصافاً اين يك كار بچه گانه اى نيست ؟ كوزه گرى كوزه بسازد وقتيكه انبارش پر از كوزه شد، آنها را بشكند و دور بريزد. اين كار باطلى است. اگر بنا باشد كه انسان بيايد و بعد هم بميرد و تمام شود، داستان همان كوزه گر پيش مى آيد. مرتب خاك نطفه، نطفه علقه، علقه مضغه و مضغه طفل شود. طفل به دنيا بيايد با انواع و اقسام صدمه ها روبرو شود و از آنها بگذرد به سن پيرى برسد، باز هم صدمه هاى بيشترى را تحمل كند، سرانجام بميرد و خاك شود و دوباره خوب، اين چه شد و چه نتيجه اى داشت ؟
پس براى اين دنيا، براى اين عالم ماده بايد نتيجه و غايتى در كار باشد. و الا اصل وجود واجب الوجود و خدا هم مورد ترديد قرار مى گيرد. علماى علم كلام از همين آيه استفاده كرده و گفته اند اگر معاد نباشد، عبث لازم مى آيد و چون از واجب يعنى از خدا كار بيهود و عبث سر زدن محال است، پس بايد پس از اين عالم، عالم ديگرى باشد.
براى اثبات اصل معاد دليل فراوان است. دليل هايى كه خيلى واضح است و احتياج زيادى هم به فكر ندارد همين طور كه در برهان فطرت، بحث شد خصوصيات
معاد چنين نيست كه انسان بخواهد با دليل عقلى عالم برزخ را اثبات كند. براى اثبات نفخ صور و معادجسمانى و حساب و كتاب و ميزان و شهادت و شفاعت و حوض كوثر، اسفار ملاصدرا، لازم نيست. چنانچه ايمان به اينكه در روز قيامت هر كسى با امامش مى آيد. اگر امامش على (ع) است با على (ع) مى آيد و اگر امامش فرعون است با فرعون مى آيد. اثبات اينها در حيطه بحثهاى فلسفى نيست. اينها در روايات اهل بيت عليهم السلام است كه تعبداً قابل قبول است و مى پذيريم.
«نفخ صور» هم يكى از همان امور تعبديه است. از قرآن شريف به دست مى آيد كه اسرافيل ملك مقرب خدا از طرف خدا وكيل است كه به اذن خدا به يك ندا، تمام عالم هستى را بميراند، مدتها هم به غير خدا در اين عالم نباشد، اگر هم باشد كم باشد مثلاً وسائط فيض شايد باشند بعد از مدتها دوباره خداوند، اسرافيل را كه او نيز مرده است زنده كند و به اذن خدا با نداى اسرافيل عالم هستى زنده شود و اين عالم هستى رو به خدا بروند يعنى محشر به پا شود و آنگاه كه محشر به پا شد:
يَوْمَ نَدْعُوا كُلُّ اُناسٍ بِاِمامِهِم(1)
ذره ذره كان دراين ارض وسماست *** جنس خودراهمچوكاه وكهرباست
طريقه آمدنشان هم به صف محشر اين است كه هر كس هم جنس خود را پيدا مى كند. على گونه ها، با على مى آيند. فرعون گونه ها با فرعون. ظالم گونه ها با ظالم بزرگ. روباه گونه ها با روباه بزرگ. سگ گونه ها با سگ بزرگ و بالاخره هر كسى رهبر و امام خود را پيدا كرده و با هم به صف محشر مى آيند(2).
از نظر قرآن و روايات، پيروان اميرالمؤمنين (ع) تا لب حوض كوثر مى آيند و بر پيامبر صلوات الله عليه و آله وارد مى شوند. حساب و كتاب هم برايشان خيلى آسان
است يا اصلاً حساب و كتاب ندارند. اينها صف محشر را تماشا مى كنند تا اين كه با مولايشان على (ع) به بهشت بروند.(1)آنهايى هم كه تابع اميرالمؤمنين (ع) نبودند در صف محشر جايى كه خداوند تعيين كرده حاضر مى شوند. راستى هم چه روز سختى است. قرآن مى فرمايد:
«فَاِذا نُقِرَ فِي النّافُورِ فَذلِكَ يَوْمَئِذٍ يَومٌ عَسيرٌ عَلَي الكافِرينَ غَيْرَ يَسيرٍ» (2)وقتى كه در صور دميده شد و مردم آمدند، روز، روز سختى است. حساب دقيق است، موقف ها متعدد و سخت گيرى ها فراوان است، بالاخره اگر عفو خداوند و شفاعت اهل بيت (ع) شامل حالش شود به بهشت مى رود و الا وارد جهنم مى گردد.
باز قرآن در اين باره مى فرمايد: «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمواتِ وَ مَنْ فِي الاَرضِ اِلاّ مَنْ شاءَ الله ثُمَّ نُفِخَ فيهِ اُخْري فَاِذا هُم قيامٌ يَنْظُرُون»(3)وقتى در صور دميده شد همه مى ميرند. «صعق» ولو به معناى غش كردن است، اما در اينجا ائمه طاهرين عليهم السلام و همه مفسرين به موت معنا كرده اند ولى
1) - عَنِ النّبى (ص) اَلا و مَنْ اَحَبَّ عَلياً جازَ عَلى الصِّراطِكَالْبَرْقِ الخاطِف، اَلا وَ مَنْ اَحَبَّ عَليا كَتَبَ الله لَهُ بَرائَة مِنَ النّارِ وَ جَوازاً عَلى الصِّراطِ وَ اَماناً مِنَ العَذابِ وَ لَمْ ينْشرْلَهُ ديوانٌ وَ لَمْ ينْصِبْ لَهُ ميزانٌ وَ قيل لَهُ ادْخِلُ الجَنَّة بِلاحِسابٍ . اَلا وَ مَن اَحَبَّ الَمُحَمَدٍ اَمِنَ مِنَ الحِسابِ وَالميزانِ وَ الصِّراطِ اَلا وَ مَنْ ماتَ عَلى بُغْضِ الِ مُحَمَّدٍ لَمْ يشُمَّ راتِحَة الجَنَّة (فضائل الشيعه، صدوق ره ص 3) پيامبراكرم صلوات الله عليه و آله فرمودند: آگاه باشيد كسى كه على (ع) را دوست بدارد مثل برق جهنده از صراط مى گذرد. آگاه باشيد كسى كه على (ع) را دوست بدارد نجات از آتش براى او حتمى است و براى اوست گذشتن از روى صراط و در امان است از عذاب و نامه عمل او باز نمى شود و او را در مقابل ميزان قرار نمى دهند و به او گفته مى شود بدون حساب به بهشت وارد شو. آگاه باشيد كسى كه آل محمد «صلوات الله عليهم اجمعين» را دوست بدارد از حساب و ميزان و صراط در امان است آگاه باشيد كسى كه بميرد با دشمنى آل محمد (صلوات الله عليهم اجمعين) بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد.
2) - سوره مدثر، آيات 8-10 ترجمه: تا آنگاه كه صور (اسرافيل) را بدمند. آن روز بسيار سختى است. كافران را هيچ گونه راحتى و آسايش نيست.
3) - سوره زمر، آيه 68 ترجمه: «و در صور دميده شود تا جز آنكه خدا بقاء او را خواسته هر كه در آسمانها و زمين است، مدهوش مرگ شود. آنگاه بار ديگر در صور دميده شود كه ناگاه همه خلايق برخيزند و نظاره كنند.
آيا روح هم مى ميرد؟ اگر آيه و يا روايات دلالت كنند تعبداً مى پذيريم و الا قابل درك نيست كه چگونه روح مى ميرد. به علاوه ابهاماتى در اينجا هست كه در مقام بيان هم نبوده اند، لذا در اين موارد هر چه را فرموده اند مى پذيريم ولو نتوانيم از آن جز تقريبى ذهنى ترسيم كنيم. حقيقت اين مسائل يافتنى است.
خلاصه اين آيه شريفه مى گويد، همه مى ميرند جز آنكه خدا بخواهد. سپس دوباره در صور دميده مى شود، همه براى حساب و كتاب منتظر مى شوند و همه در صف محشر حاضر. اين «دميدن در صور» در اين آيه و آنجا كه مى فرمايد اِنْ كانَتْ الاّ صَيحَه كه با يك فرياد مردم مى ميرند يا زنده مى شوند. شايد كنايه از اين باشد كه اسرافيل به امر خداوند مى گويد: بمير، عالم هستى مى ميرد. چنانچه دوباره به اذن خدا مى گويد زنده شو، عالم هستى زنده مى شود. اينكه به اين كار نفخ صور مى گويند، شايد به خاطر اين است كه معمولاً وقتى بخواهند قومى را متنبه كنند، با دميدن در بوق به آنها هشدار مى دهند. ظاهراً مراد از نفخ صور، يعنى دميدن در بوق يا صيحه و يا ندا و دادزدن همه اينها معنايش همين باشد كه: اسرافيل به اذن خدا در صور مى دمد و همه مى ميرند.
پيامبر اكرم (ص) بارها مى فرمودند: «النّاسُ نِيامٌ فَاِذا ماتُوا انْتَبهُوا»(1)مردم خوابند، وقتى كه مردند ناگهان بيدار مى شوند.
قرآن هم همين را مى گويد: «حَتّي اِذا جاءَ اَحَدَهُمُ المَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّي اَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاّاِنَّها كَلِمَه هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلي يَومِ يُبْعَثُونَ »(2)يك وقت انسان چشمهايش را باز مى كند، مى بيند در قبر است. مى گويد. خدايا مرا برگردان تا آدم خوبى شوم. كارى براى اين سفر و قبر انجام نداده ام، مرا برگردان تا
1) - مرحوم علامه مجلسى درباره صور ونحوه آن حدود 16 روايت آورده و ضمناً رد و ايراداتى همراه با نظريات علماء نيز بيان فرموده اند. (بحارالانوار، ج 6، ص 316 تا 326)
2) - سوره مؤمنون آيات 99 و 100 ترجمه: (كافران در جهل و غفلتند) تا آنگاه كه مرگ يكى از اينها فرا رسد گويد بارالها مرا به دنيا بازگردان تا شايد به تدارك گذشته عملى صالح بجاى آورم: (كه او خطاب مى شود) هرگز! اين كلمه (مرا بازگردان) را از حسرت همى گويد (و ثمرى نمى بخشد) و به دنبال (مرگ) عالم برزخ است تا روزى كه برانگيخته شوند.
كارى انجام دهم. خطاب مى شود كه ديگر برگشتى نيست(1).
در روايتى على بن ابراهيم در كتاب تفسيرش آورده از امام صادق (ع) كه مدتها كسى جز خداوند در اين عالم هستى نيست. در همان زمان خطاب مى كند:
«لِمَنِ المُلْكُ اليَومْ؟» بعد خود خداوند جواب مى دهد:
«للّه الواحِدِ القَهّارِ»(2)اين رياست ها، فيس و افاده ها، منم منم ها، خودمحورى ها كجاست ؟ كجاست تا عرض اندام كند؟ خود خداوند جواب خودش را مى دهد، مى فرمايد: ملك، ملكوت و سلطنت، مختص به ذات خداست.
از نظر قرآن و روايات اهل بيت عليهم السلام نفخ در صور، چنين است كه مردن عالم هستى و حيات مجدد به اذن خدا و به واسطه اسرافيل صورت مى پذيرد. اما
1) - اگر كمى توجه كنيد و مى بيند موقع بيدارى، يكى موقع مرگ و ورود به عالم برزخ است و يكى هم خروج از عالم برزخ و ورود به عالم قيامت است.
2) - فى تفسير على بن ابراهيم حَدَّثَنى اَبْى عَن ابْنِ اَبى عُمَيرٍ عن عُبَيدبن زُرارَة قالَ : سَمِعْتُ اَبا عَبْدِالله صَلَواتُ الله عَلَيهِ يقُولُ : اِذا اَمات الله اَهْلَ الاَرْضِ لَبثَ كَمِثْلِ ما خَلَقَ الله الخَلْقَ وَ مِثْل ما اَماتَهُمْ وَ اَضْعافُ ذلِكَ : ثُمَّ اَماتَ اَهْلِ سَماءِ الدُّنْيا ثُمَّ لَبِثَ مِثْلَ ما خَلَقَ الله الخَلْقَ وَ مِثْلَ ذلِكَ كُلِّهِ وَ اَضْعافُ ذلِكَ ثُمَّ يقُولُ الله عَزَّوَجَلَّ : «لِمَنِ المُلْكُ اليوم»؟ فَيرُدُّ عَلى نَفْسِهِ «لِلّهِ الواحِدِ القَهار» اَينَ الجَبّارُونَ؟ وَ اَينَ المُتَكَبِّروُنَ؟ وَ اَينَ الَّذينَ ادَّعوُا مَعى اِلهاً آخر و نَحْوِهِم ؟ ثُمَّ يبْعَثُ الخَلْقَ (تفسير على بن ابراهيم 585-584) در تفسير على بن ابراهيم از عبيد پسر زراره نقل مى كند كه گفت: شنيدم امام صادق صلوات الله عليه مى فرمودند: وقتى خداى تعالى اهل زمين را مى ميراند، به اندازه زمانى كه از خلقت خلق گذشته طول مى كشد و مثل آن اندازه كه آنان مرده اند و چند برابر آن، سپس اهل آسمان دنيا را مى ميرند. مقدارى مى گذرد، به اندازه اى آنچه كه خدا خلق را آفريده (بلكه) چند برابر. پس خداى تعالى فرمايد: امروز ملك وسلطنت از آن كيست ؟ و خود جواب مى دهد كه براى خداى يگانه قاهر منتقم است. ستمگران كجايند؟ تكبركنندگان كجايند؟ و كجا هستند كسانى كه با من خود را پروردگار ديگر مى دانستند و مثل اينها سپس خلق را بر مى انگيزد.
حقيقتش چطور است ؟ راستى بوقى دارد يا چيزى شبيه به آن ؟ يا ممكن است چيز ديگرى باشد. آنچه از قرآن و روايات بدست مى آيد، اين است، ولى حقيقتش براى ما قابل درك نيست.
مباحث آينده هم همينطور است، اگر كسى بخواهد بفهمد كه حورالعين يعنى چه ؟ نمى شود. حورالعينى كه اگر پيراهنش در دنيا بيايد همين يك پيراهن دنيا را روشن مى كند، از بوى عطر او همه مبهوت مى شوند و اگر هفتاد حوله روى ساق پايش بياندازند، باز هم درخشندگى آن چشم را خيره مى كند(1). حالا اين حورالعين چيست ؟ انشاءالله به آنجا مى رويد و مى بينيد.
حورالعينى كه يك معانقه اش پانصد سال طول مى كشد. خوبى اش هم به قول اهل بيت (ع) اين است «لا يُملها وَ لا تُمِلْهُ »(2)نه حوريه خسته مى شود و نه آن مؤمن.
1) - قُلتُ جُعْلِتُ فِداكَ مِنْ اَى شيى خَلَقْنَ الحُورَ العينِ؟ قالَ : مِنَ الجنَّة وَ يرى مُخُّ ساقَيها مِنْ وَراءِ سَبْعينَ حُلَّة (تفسير قمى صفحه 438). ابى بصير گويد خدمت حضرت امام صادق (ع) عرض كردم فدايتان شوم حورالعين از چه خلق شده اند؟ فرموده اند از بهشت و دو ساق پاى او از پشت هفتاد حله ديده مى شود. در روايتى ديگر است كه همين بيان را فرموده اند و تشبيه فرموده اند به آب زلالى كه درون آن نيزه و گره اش پيداست و روايتى ديگر از پيامبراكرم (ص) نيز رسيده است. («الاختصاص» ص 356-345 «الاحتجاج» ص 192).
2) - عَنْ اَبى جَعْفَرِ (ع) قالَ : قالَ رَسُولُ الله صَلَّى الله عَلَيهِ وَ الِهِ و سَلَّمَ وَ ذَكَرَ حَديثاً طَويلاً يذكَرُ فيهِ حال المؤمن اِذا دَخَلَ الجَنَّة: فَزَوَّجَتَهُ الحُوراءِ العَيناء قالَ : فَتَخْرُجَ عَلَيهِ زَوْجتهُ الحُوراءِ مِنْ خِيمتِها تَمشى مُقْبِلَة عَلَيها سَبْعُونَ حُلَّة مَنْسُوجَة بِالياقُوتِ وَ اللُؤلُوءِ وَ الَّزَبْرجَدِ صُبِغْنَ بِمِشكٍ وَ عَنْبَرٍ وَ عَلى رَاُسِها تاجُ الكَرامَة فَاِذا دَنَتْ مِنْ وَلى اِلله وَ هَمَّ يقُومُ اِلَيها شوقاً تَقُولُ لَهُ : يا وَلى الله لَيسَ هذا يوْمُ تَعَبٍ وَ لا نَصَب، اَنَآ لَكَ و اَنْتَ لى، فُيعْتَنِقانِ قَدْرَ خَمْسُ مِأة عامٍ مِنْ اَعْوامِ الدُّنْيا لا يمِلُّها وَ لا تُمِلْهُ (تفسير قمى ص 577-575). حضرت امام محمدباقر (ع) فرمودند: رسول خدا صلوات الله عليه طى گفتارى طولانى حال مؤمن را وقتى داخل بهشت مى شود چنين بيان فرمودند: پس با آن ولى خدا حورالعين ازدواج مى كند تا اين كه فرمودند همسرش حوريه از خيمه بيرون مى آيد در حاليكه به طرف اين دوست خدا حركت مى كند در حالى كه هفتاد حله بافته شده از ياقوت و لؤلؤ و زبرجد كه به مشك و عنبر رنگ آميزى شده به تن دارد وبر سر او تاج كرامت است وقتى نزديك به ولى خدا شد و او هم نزد حوريه با شوق فراوان ايستاد، حوريه گويد: اى ولى خدا امروز روز خستگى و ملال نيست تو براى من هستى و من براى تو. پس معانقه مى كنند كه به اندازه پانصدسال از سال هاى دنيا طول مى كشد. نه حوريه از او رنجيده مى شود و نه او از حوريه به ملال مى آيد.
ولى چگونه ممكن است ؟ نمى دانم. اصلاً، آنجا جاى خستگى و سيرشدن و گرسنه شدن نيست. عالم، عالم ديگرى است ما فقط يك دورنمايى از آن داريم.
وَ يَقُولُونَ مَتَي هَذَا الوَعْدُ إِن كُنتُمْ صَادِقينَ (48) كفار (از روى مسخره و استهزاء) گويند: اگر راست مى گوئيد اين وعده (قيامت، بهشت و دوزخ) كى خواهد بود؟
مسخره كردن دو قسم است:
الف) مسخره از نظر گفتار، مثل اينكه كفار به مسلمانها مى گفتند اين قيامتى كه مى گوييد چه موقع است ؟ اگر راست مى گويند چرا نمى آيد؟
ب) مسخره كردن عملى، يعنى با عمل خود همه چيز را به مسخره بگيرد و اين به مراتب بدتر از مسخره زبانى است.
«يا حَسْرَه عَلَي العِبادِ ما يَأتيهِمْ مِنْ رَسُولٍ اِلاّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزؤنَ » (1)پيامبر مى آيد با كتابى آسمانى چون قرآن و بيست و سه سال زحمت مى كشد، ائمه طاهرين (ع) مى آيندو اين همه خون جگر مى خورند. آن وقت اين آقا مى گويد من شيعه ام اما وقتى كه حساب كارش را مى كنيد مى بينيد همه را به مسخره گرفته. فقط از نظر لفظ و ادعا شيعه است. اما در عمل ربا مى خورد. گران فروشى مى كند. احتكار مى كند و مردم را در تنگنا مى گذارد كه بدبينى به اسلام و انقلاب درست كند. نماز نمى خواند، يا بد مى خواند. روزه نمى گيرد، يا اگر بگيرد روزه اى دست و پا شكسته! وقتى به گناه مى رسد يك آدم لاابالى است و... بعد هم مى گويد من شيعه ام. مشهور است به يك نفر گفتند: نماز مى خونى ؟!
1) - سوره يس، آيه 30 «اى تأسف بر اين بندگان كه هيچ رسولى (براى هدايت آنها) نيامد، جز آنكه او را به تمسخر و استهزاء گرفتند»
گفت: طاقت نماز خواندن ندارم، اما مسلمانم!
روزه مى گيرى ؟!
گفت: طاقت روزه گرفتن ندارم، اما مسلمانم!
گفت: اين كه فراوان، اما مسلمانم!
فراوان، اما مسلمان هم هستم!
خير، اين نه تنها مسلمانى نيست بلكه مسخره كردن اسلام است، اين همان مسخره كردن عملى است. آن يكى با زبانش مى گفت كه قيامتى در كار نيست و اين يكى با عملش دين را مسخره مى كند.
در پاسخ آنها كه مى پرسند قيامت كى مى آيد؟ مى فرمايد:
مَا يَنظُروُنَ إِلَّا صَيْحَه وَحِدَه تَأْخُذُهُمْ وَ هُمْ يَخصِّمُونَ (49)«اين منكران قيامت انتظار نكشند، جز يك صيحه اسرافيل حق كه (به مرگ) همه آنها را فرا گيرد در حاليكه (در كار دنيا) با هم به بحث و جدل مشغولند»
«ما ينظرون» انتظارش را نمى كشيد، قيامت يك ندايى است، يك صيحه است، نفخ در صور است، يك فرياد است. ناگهان شما را مى گيرد. به محض اين كه اسرافيل مى گويد بمير! عالم هستى يك دفعه مى ميرد. در حالى كه در بازارى، يا نشسته اى و دارى مباحثه و مجادله مى كنى، يا در مغازه مشغول چانه زدن بر سر قيمت يك جنس هستى و... ناگهان قيامت مى رسد، «تأخذهم و هم يخصّمون» اين صيحه واحده يعنى نفخ صور، مى گيرد اينها را در حالى كه دارند با هم مجادله مى كنند.
فَلَا يَسْتَطِيعُونَ تَوْصِيَه وَ لَآ إِلَي أَهْلِهِمْ يَرْجِعُونَ (50)«(در آن لحظه مرگ) نه توانايى سفارشى دارند و نه اهل بيت خود، رجوع توانند كرد.»
وقتى كه نفخ صور آمد ديگر اينها مهلت ندارند وصيت هم بكنند، كه حالا اين مغازه به دست چه كسى مى افتد؟ چطور مى شود؟ اين همه كارها را كه مانده است چه كسى انجام مى دهد؟ خير اصلاً فرصت اين چيزها نيست. قدرت برگشتن به خانه را هم ندارند. اگر در كوچه است همان جا مى ميرد. اگر در مغازه يا مدرسه يا خانه و يا هر كجاى ديگر كه باشد به محض رسيدن مرگ ناگهان مى ميرد.
اين نفخ صور اول است كه در چند جاى قرآن از آن ياد شده است.
وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُم مِّنَ الأَجْداثِ إِلَي رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ (51)«و (چون) در صور دميده شود بناگاه همه از قبرها به سوى خداى خود به سرعت مى شتابند»
در صور دميده مى شود يعنى خداوند اسرافيل را زنده مى كند و به او مى گويد: مردم را زنده كن. او نفخ در صور مى كند. مى گويد: عالم هستى! زنده شو. عالم هستى زنده مى شود. وقتى زنده شد، اينها از اجداثشان بر مى خيزند.
«اجداث» جمع «جدث» است. مفسرين مى گويند يعنى از قبرهايشان بر مى خيزند. البته قبر خصوصيتى ندارد. مى توان گفت از جايگاه يا خوابگاهشان بر مى خيزند. همانطور كه بعد هم اجداث برداشته شده و به جاى آن مرقد آمده است.
يعنى هر كس هر كجا بوده. يكى كسى اصلاً قبر نداشته، در دريا و يا فضا متلاشى شده و يا در قبر بوده و پوسيده و متفرق شده است. خلاصه هر كسى از جايش، از خوابگاهش بلند مى شود «فاذا هم من الاجداث الي ربهم ينسلون» ناگهان از جايگاهشان به سوى پروردگارشان مى روند.
قَالُوا يَاوَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنا هَذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمَنُ وَ صَدَقَ المُرْسَلُونَ (52)
«و (از حسرت و پشيمانى) گويند اى واى بر ما كه ما را از خوابگاه مرگ برانگيخت. اين همان وعده خداى مهربان است و رسولان (كه از اين روز سخت خبر دادند) همه راست گفتند»
اينجاست كه همه خلايق، وارد عرصه محشر مى شوند و حركت با بى صبرى به سوى پروردگار عالم آغاز مى شود، ولى آنهايى كه در دنيا عملاً يا قولاً معاد را مسخره مى كردند و مى گفتند: پس اين روز قيامت كى مى آيد؟! حالا بيدار مى شوند و مى گويند: «يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا» اى واى بر ما، چه كسى ما را از جايگاهمان برانگيخت و در اينجا جمعمان كرد؟! چون مى بينند كه ناگهان همه در يك جايى به نام محشر جمع شده اند بعد خودشان جواب خودشان را مى دهند: «هذا ما وعد الرحمن و صدق المرسلون» لذا از نظر قرائت هم اينجا يك «سكته»(1)دارد به علاوه بعد از «قالوا يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا» علامت وقف لازم هم هست(2)، يعنى يك فاصله كوتاهى بايد باشد مى گويند: «هذا»، يعنى اين صف محشر، اين عالم قيامت «ما وعد الرحمن» همان وعده اى بودكه رحمن به ما مى داد.
«رحمن» در اينجا يك تأسف است. يعنى در اين موقع مى گويند، چه خداى رحمانى داشتيم، هى به ما مى گفت: روز قيامتى مى آيد، معادى هست، حساب و كتابى هست، در آنجا اين اعمالتان دست و پا گيرتان مى شود، اما ما نشنيديم. اين صف محشر همان است كه رحمن وعده داده بود. «وصدق المرسلون» پيامبران درست مى گفتند. ما آنها را مسخره مى كرديم و از روى استهزاء از آنها مى پرسيديم: اين معادى را كه مى گوئيد كى مى آيد؟!
إِن كَانَتْ إِلَّا صَيْحَه وَحِدَه فَإِذا هُم جَمِيعٌ لَّدَيْنا مُحْضَروُنَ (53)«و جز يك صيحه (و يك لحظه بيش) نباشد كه ناگاه تمام خلايق محشر، به پيشگاه ما حاضر خواهند شد.»
اين «اِن» در اينجا نافيه است يعنى نبود اين محشر «اِلا صَيْحه واحده» «صَيحه واحده» خبر است براى «كانت» يعنى اين محشر و اين قيامت نبود، مگر به يك صيحه و يك فرياد اسرافيل گفت بمير! مرديم، فرياد زد: زنده شو! زنده شديم. «فاذا هم جميع لدينا محضرون» پس ناگهان اينها نزد ما حاضرند، يعنى ناگهان در صفرمحشر حاضر
مى شوند.
روزى كه بر كسى ستم نشود
فَالْيَومَ لَاتُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (54)«پس در آن روز كمترين ظلمى به هيچ كس نشود و جز آنكه عمل كرده اند ابداً جزايى نخواهند يافت»
ديگر آن روز، روزى نيست كه به كسى ظلم شود. پارتى بازى و بيجا گرفتن و زندان كردن و بيچاره كردن و حق كسى را خوردن يا ندادن، اينها در دنياست. در روز قيامت اصلاً ظلم به نفس، نمى شود.
قرآن كريم در دو جا مى فرمايد:
«ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ اَيْديكُمْ وَ اَنَّ اللهَ لَيْسَ بِظَلّامٍ لِلْعَبيدِ» (1)«ذلك بِما قَدَّمَتْ يَداكَ وَ اَنَّ اللهَ لَيْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبيدِ» (2)همه آيات دلالت بر اين دارند كه خداوند متعال هيچ گونه ستمى بر بندگان خوش روا نخواهد داشت بلكه «لاتجزون الا ما كنتم تعملون» اعمال خودشان است كه دست و پاگيرشان مى شود. مى آيند براى اينكه اعمال خودشان را ببينند.
«يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النّاسُ اَشْتاتاً لِيُرَوا اَعْمالَهُمْ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَره خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّه شَرّاً يَرَهُ » (3)مى آيند براى اين كه عمل خودشان را ببينند، هر كسى هر چه به جا آورده ولو به اندازه ذره اى باشد، به مقدارى كه ديده نشود، روز قيامت عملش را مى بيند، چه خوب باشد و چه بد.
1) - سوره آل عمران، آيه 182، انفال، آيه 51. ترجمه: اين (عذاب) را به دست خود پيش فرستاديد و خداوند هرگز در حق بندگان خود ستم نخواهد كرد.
2) - سوره حج، آيه 10. ترجمه: اين (آتش) همان (اعمال زشتى) است كه خود پيش فرستادهاى و خداوند هرگز (كمترين) ستم به بندگان خود نخواهد كرد.
3) - سوره زلزال، آيات 6 و 7 و 8. ترجمه: در آن روز (قيامت) مردم (از قبرها) پراكنده بيرون مى آيند تا اعمال خود را ببينند. پس كسى كه به اندازه ذره اى عمل خوب انجام داده باشد آن را مى بيند و كسى كه به اندازه ذره اى بدى كرده نيز آن را خواهد ديد (و به كيفرش خواهد رسيد).
در روز قيامت هر كسى زير علم كسى مى آيد: يَوْمَ يُنْفِخُ فِي الصّوُرِ فَتَأتُونَ اَفْواجاً(1)گروه گروه و صنف صنف مى آيند. چرا؟ براى اين كه شاهد اعمال خويش باشند. قرآن شريف دسته هايى را به دو صنف كلى تقسيم كرده، مى فرمايد عده اى بهشتى و گروهى جهنمى هستند:
إِنَّ أَصْحَابَ الجَنَّهِ اليَومَ فِي شُغُلٍ فَاكِهُونَ (55)«بهشتيان آن روز خوش به وجد و نشاط مشغولند»
اصحاب جنت آنهايى هستند كه بهشتى اند و در روز قيامت در بهشت «فى شغل فاكهون» در حد رتبه و شأن خود، شاد و مسرورند. «ال» در كلمه «اليوم» الف و لام عهد و «فاكهون» در اينجا به معناى شادمانى و فرو رفتن در چيزى است، يعنى هر كس در كارش فرو رفته و در مقام خود مشغول است، تا چه درجه و مقامى در آنجا داشته باشد.
يك دسته مشغول حور و قصر و آبهاى بهشتى و ميوه هاى بهشتى و فرو رفته در اينگونه چيزهايند.
يك دسته از مردم قدرى بالاتر، مشغول حمد خدا هستند. اصلاً رغبتى به حورالعين ندارند و اگر هم دارند گاهى اوقات است. بلبل وقتى وارد باغ مى شود، مستقيم به سوى گل جذب مى شود و ديگر به ميوه هاى باغ نظرندارد. يك آدم با ذوق، يك آدم عاشق هم همينطور، ممكن است از صبح تا شام در يك باغ سير و سياحت كند و يك ميوه هم نخورد در عين حال خيلى هم به او خوش بگذرد و لذت ببرد. يك دسته از مردم اين چنين لذت مى برند، در حالى كه دسته اى ديگر به چيزى ديگر دل خوش دارند.
«وَ قالُوا الحَمْدُلِلّهِ الَّذي اَذْهَبَ عَنَّا الحَزَنَ اِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُورٌ اَلَّذي اَحَلَّنا دارُالمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ (2)»
يك دسته ديگر به كارهاى بالاترى مشغول هستند، لذتشان در نشست و برخاست
1) - سوره نبأ آيه، 18. «آن روزى كه در صور بدمند و فوج فوج به محشر در آيند»
2) - سوره فاطر، آيات 34 و 35 ترجمه: (بهشتيان بعد از ورود به بهشت و يافت آن همه نعم الهى) گويند: حمد خداى را كه حزن و اندوه را از ما بزدود، همانا پروردگار ما بسيار بخشنده و پاداش دهنده شكرگزاران است. شكر آن خدايى كه از لطف و كرم، ما را به منزل دائمى بهشت وارد كرد.
با پيامبراكرم (ص) و اميرالمؤمنين (ع) و امام حسين (ع) است.
«وَ مَنْ يُطِعِ اللهَ وَ الرَّسُولَ فَاُولئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبييّنَ وَالصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحينَ وَ حَسُنَ اُولئِكَ رَفيقاً» (1)يك دسته هم اين چنينند. ميوه شان، شير و عسلشان اين است كه امام حسين (ع) با اينها حرف بزند، دلخوشى شان اين است كه با حضرت زهرا (س) همنشينند و لذتشان نشستن در مقابل اميرالمؤمنين (ع) است.
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَذينَ قُتِلوُا في سَبيلِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْياءٌ عِنْدَ رَبِهِمْ يُرْزَقون» (2)دسته اى هستند در روز قيامت كه اينها خيلى بهجت دارند. خيلى شادمان هستند و همه لذتشان در اين است كه فقط و فقط ناظر الى وجه الله هستند و در بهشت، چيزى جز خدا نمى بينند.
«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرهٌ اِلي رَبِّها ناظِرَه» (3)اينها در جوار الله هستند. در روايات هست كه بعضى از اينها هفتصد سال منغمر در عالم الوهيتند تا حدى كه به حورالعينهاى اطرافشان هيچ گونه توجهى ندارند. آن هم چه حورالعينى ؟ كه قرآن درباره شان مى گويد: «عُرُباً اَتْراباً» (4)دختران خى لى شوهردوست و عاشق، اين عاشقان هفتصد سال دور معشوق مى گردند و خود را به او عرضه مى كنند و وقتى مى بينند به آنها اعتنايى ندارند، شكايت او را پيش خدا مى برند و مى گويند: خدايا آخر تو ما را براى اين آدم خلق كردى، ولى او اصلاً به ما اعتنا ندارد. خطاب مى شود:
او مست جمال حق است و نظاره گر جلوه مستانه اوست. و عند رب سكنى گزيده
1) - سوره نساء، آيه 69 ترجمه: و آنان كه خدا و رسولش را اطاعت كنند با كسانى كه خدا به آنها لطف و عنايت كامل فرموده و انبياء و صديقان و شهداء و نيكوكاران محشور خواهند شد و اينان چه نيكو رفيقانى هستند.
2) - سوره آل عمران، آيه 169. ترجمه: نپنداريد كه شهيدان راه خدا مرده اند، بلكه زنده به حيات (ابدى) شدند و نزد پروردگارشان متنعمند.
3) - سوره قيامت، آيات 22 و 23 ترجمه: آن روز رخسار طايفه اى از شادى برافروخته و نورانى است و (به چشم قلب) جمال حق را مشاهده مى كنند.
4) - سوره واقعه، آيه 37. ترجمه: شوهردوست و جوان و همسالان (دلنواز)
آنجا كه خود فرمود:
«يا اَيَّتُهَا النَفْسُ المُطْمَئِنَه ارجِعي اِلي رَبّك راضيه مَرْضِيّه» (1)نمى گويد، «اِرجعي اِلي جَنَّتِك» يا «اِلَِى الجَنَّهِ » به بهشت نه، به سوى خودم، بيا پيش خودم «الي ربك». بعد هم مى فرمايد: «فادخلى فى عبادى» در صف بندگان خالصم درآى «وادخلي جنتي» پس داخل بهشتم شو. كه اين بهشت محبوب است كه مظهر جلوه هاى حق و...
اين مرتبه كمالى از والاترين مراتب است كه در روايات مى خوانيم(2)پروردگار عالم روزى هفتاد مرتبه به آنها نظر مى كند و هر نظرى يك سعۀ وجودى برايشان پيدا مى شود. بعد هم خطاب مى شود كه: بگذاريد اهل بهشت با حورالعين ها خوش باشند، از تماشاى نهرها و قصرها لذت ببرند. لذت شما هم صحبت كردن من با شما و گفتگوى شما با من باشد.
اينها چيست ؟ اصلاًنمى شود درك كرد، خدا ديدن يعنى چه ؟ با خدا صحبت كردن چگونه است ؟ مگر مى شود خدا را ديد و با او صحبت كرد؟! بله، اينان هم در اين دنيا و هم در آن دنيا با چشم دل خدا را مى بينند. در اين جهان چيزى و كسى بر دلش حاكم نيست، جز خدا و در آن جهان هم كسى و چيزى بر دلش حكومت ندارد، جز خداوند بزرگ.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
1) - سوره فجر آيه 27. ترجمه: اى نفس قدسى، مطمئن و دل آرام. به حضور پروردگارت باز آى كه تو خشنود و او از تو راضى است.
2) - يا احمد انْظُر اِلَيهِمْ كُلَّ يوْمٍ سَبْعينَ مَرَّة وأُكَلِمُُّهُمْ . كُلَّما نَظَرْتُ اِلَيهِم اَزيدُ فى مُلكِهِمْ سَبْعينَ ضعْفاً (بحارالانوار، ج 77، ص 23). اى احمد، به آنان روزى 70 بار نظر مى كنم و با آنها صحبت ميكنم، هر بار كه نظرشان كنم در ملك و سلطنتشان هفتاد برابر مى افزايم.
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْده مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
در بحث قبل به اين نتيجه رسيديم كه آنچه از قرآن و روايات به دست مى آيد بهشت داراى مراتبى است و بهشتيان مراتب متفاوتى دارند و اين بستگى به قوت ارتباط آنها با خداى تعالى در اين عالم دارد. لذا بعضى جز حورى و... ندارند چون به همين مقدار بسنده كرده اند، بعضى همنشين اولياءخدا و انبياء هدى (ع) و ائمه معصومين عليهم السلام و شهداءو... هستند و عده اى در جوار رحمت حق «الى ربها ناظره» اند.
نه تنها در بهشت، در جهنم هم اين چنين است. كسانى كه لياقت شفاعت را نداشته اند و پيدا نكرده اند، جايگاهشان در همان مرتبه اول جهنم است. عذاب، خيلى برايشان دردناك است، اما نه به اندازه منافق و ظالم و آن كسانى كه در اين دنيا خيلى بدى كرده اند و جايگاهشان درجه آخر است. قرآن مى فرمايد:
«اِنَّ المُنافِقينَ فِي الَّدْركِ الاَسْفَلِ مِنَ النّار وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيراً» (1)روايتى هست كه: جهنم را به هفت طبقه تقسيم بندى كرده اند، طبقه اول، دوم
1) - سوره نساء، آيه 145. ترجمه: البته منافقان را در جهنم پست ترين جايگاه است و (در دو عالم) هرگز براى آنان ياورى نخواهى يافت.
، سوم(1)و... اين طبقه بندى هم از قرآن استفاده شده است. چنانچه درباره مراتب بهشت از قرآن بهره گرفتيم كه يكى جنت عدن داريم و بهشتى به نام «رضوان» كه بزرگتر از همه بهشت هاست.
«وَعَدَ اللهُ المُؤمِنينَ وَ المُؤمِناتِ جَنّاتٍ تَجْريِ مِنْ تَحْتِهاَ الاَنْهارُ خالِدينَ فيها وَ مساكِنَ طَيِّبَه في جَنّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانُ مِنَ اللهِ اَكْبَرُ ذلكَ هُو الفَوزُ العَظيمُ » (2)
1) - فى تفسير على بن ابراهيم فى قوله تعالى: «لَها سَبْعَة اَبوابٍ لِكلِّ بابٍ مِنهُم جُزْءٌ مَقْسومٌ »، فَبَلَغَنى و الله اَعْلم اِنَّ الله جَعَلَها سَبْعُ دَرْكاتٍ : اَعْلاها: الجَحيمُ يقومُ اَهْلَها عَلَى الصّفامِنْها، تُغْلى اَدْمِغَتُهُمْ فيها كَغَلْى القُدُورِ بِما فيها وَ الثّانِية: لَظى نَزّاعَة لِلشَّوى، تَدْعُو مَنْ اَدْبَرَ وَ تَوَلَى، وَ جَمَعَ فَاَوْعى. وَ الثّالِثَة: سَقَرٌ لا تُبْقى و لا تَذَرٌ، لَوَاحَة لِلْبَشَرِ، عَلَيها تِسْعَة عشر. و الرّابعَِة: الحُطَمَة و منها يثور شرر (تر مى بشرر) كَالْقَصْر كَاَنَّها جملاتٌ صُفْر وَالخامِسة: الهاوِية فيها مَلأَ يدْعُونَ : يا مالكُ اَغْثِنا، فاذا اَغاثَهُم جَعَلَ لَهُمْ آنية مِنْ صُفْرٍ مِنْ نارٍ فيهِ صَديدُ ماءٍ يسيلُ مِنْ جُلُودِهِمْ كَاَنَّهُ مُهْل و السّادِسَة: هِى السَّعيرُ فيها ثَلاثُ مِأة سُرادِقٍ مِن نار و السّابِعة: جهنم و فيها الفَلَقُ و هُوَ جُبٌّ فى جَهَنَّمَ اِذا فَتحَ اَسْعَرَ النّارِ سُعراً وَ هُوَ اَشَدُّ النّار عَذاباً (بحارالانوار، ج 8، ص 289). على بن ابراهيم در تفسير اين آيه كه «براى دوزخ هفت در است كه هر درى براى ورود دسته اى است» فرمود: به من رسيده خدا بهتر مى داند كه خداوند براى دوزخ هفت درك (جايگاه) قرار داده است: بالاترينش، «جحيم» است كه اهلش را بر سنگ سياهى نگهداشته اند كه مغزشان مى جوشد مثل جوشيدن آنچه درديگ است. دوم: «لظى» است، آتش دوزخ شعله ور است كه سر و صورت او را بريان كند و دوزخ مى خواند انسانى را كه از خدا روى گردانده و مخالفت كرده و مال دنيا را جمع كرده و ذخيره نموده است. سوم: «سقر» است كه شراره آن از دوزخيان هيچ باقى نگذارد و همه را بسوزاند و محو كند. آن آتش بر آدميان روى نمايد بر آن آتش 19 تن (فرشته) موكلند. چهارم «حطمه» است، فرياد جرقه هاى (آتش) [به انسان پرتاب مى شود [كه (در بزرگى) مثل قصرى است گويا آن (جرقه ها) شتران زرد موى هستند پنجم: «هاويه» است كه در آن گروهى مى خوانند: اى مالك (دوزخ) ما را پناه ده؛ وقتى پناهشان دهد ظرفى زرد از آتش نزد آنان قرار مى دهد كه در آن خوناب و چرك است آبى كه از پوستشان سرازير است گويا مس گداخته است ششم: «سعير» است، در آن سيصد پرده از آتش است هفتم: «فلق» است، و آن جبه اى در دوزخ است كه وقتى باز شود شعلۀ آتش زبان كشد و آن عذاب شديدترين عذاب آتش است. با كمى دقت متوجه مى شويم، تمام اين درجات را از امام (ع) با استفاده از قرآن كريم بيان فرموده است.
2) - سوره توبه، آيه 72. ترجمه: خدا اهل ايمان را از مرد و زن وعده فرموده كه در بهشت خلد ابدى كه زير درختانش نهرها جارى است در آورد و در عمارات نيكوى بهشت عدن منزل دهد و برتر و بزرگتر از هر نعمت مقام رضا و خشنودى خدا را به آنان كرامت فرمايد و آن به حقيقت رستگارى بزرگى است.
اما درباره جهنم در دعاى كميل اميرالمؤمنين (ع) آمده: «اَمْ كَيْفَ يَتَقَلْقَلُ بَيْنَ اَطْباقِها»(1)على كل حال، مثل اينكه از قرآن و روايات اهل بيت (ع) به خوبى استفاده مى شود كه بهشت و جهنم داراى مراتبى است(2)و هر كس به اندازه درجه اش و به اندازه عملش در اين دنيا، بهشتى يا جهنمى مى شود. لذا درباره فضيلت قرآن، رواياتى داريم كه روز قيامت، به آنهايى كه با قرآن سروكار دارند، خطاب مى شود: «اِقْرَأ وَ ارْقَ »(3)به اندازه اى كه قرآن خوانده اى بالا برو. نظير آسانسور كه در اينجا آسانسورش مادى و در آنجا معنوى است به اندازه اى كه سروكار با قرآن داشتى درجه بگير.
چيزى كه نبايد فراموش كنيم اين است كه در بهشت، هر كس مرتبه دوم را دارد مرتبه اول را هم داراست. مقام جمع الجمعى است. هر كس كه مرتبه سوم را دارد، مرتبه اول و دوم را هم دارد و كسى كه در مرتبه اعلى عليين هست همه مراتب را دارد. اما كسى كه مرتبه اول را دارد، ديگر مرتبه دوم را نمى بيند. روايات هم فرموده، در بهشت آنهايى كه بالاترند، پائين ترها را مى بينند، اما آنها كه مقام پائين ترين دارند، بالاترها را نمى بينند. اگر چه از روايات استفاده مى شود علت اين كه پائين ترها مقام بالاترها را نمى بينند براى اين است كه غم و غصه نخورند، ولى حرف بالاتر از اينهاست.
لذا آنكه پيش امام حسين (ع) است و «في شُغُلٍ فاكِهونَ » يكى از مراتب است
1) - ترجمه: چگونه مضطرب بين طبقات جهنم باشد؟!
2) - عَن اَبى عَبْدِالله (ع) قالَ : لا تَقُولُوا جَنَّة واحِدَة اِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ يقُولُ : دَرَجاتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْض (بحارالانوار، ج 8، ص 198) امام صادق (ع) فرمودند: نگوييد يك بهشت است، خداى تعالى فرموده، درجاتى هست بعضى از آن برتر از بعضى ديگر است. (بر روى هم درجاتى است)
3) - عَنْ عَلى بنِ الحُسَين عليهما السلام عَلَيكَ بِالْقُرانِ ، فَاِنَّ الله خَلَقَ الجَنَّة وَ جَعَلَ دَرَجاتَها عَلى قَدر آياتِ القرانِ فَمَنْ قَرَأَ القُرْانَ قالَ لَهُ : اِقْرَا وَ ارْقَ وَ مَنْ دَخَلَ مِنْهُم الجَنَّة لَم يكُن فِى الجَنَّة اَعلى دَرَجَة مِنْهُ ما خَلاَ انَّبيونَ وَ الصّديقُونَ . حضرت امام زين العابدين (ع) فرمودند: بر تو باد به قرآن (خواندن)، تحقيقاً خداى تعالى بهشت را خلق فرمود و درجاتش را به اندازه آيات قرآن قرار داد، پس كسى كه قرآن را خواند به او گفته مى شود: بخوان و بالا رو و كسانى هستند از آنهايى (مؤمنين قرآن خوان) كه داخل بهشت مى شوند. درجه اى بالاتر از آن نيست مگر براى انبياء و صديقان. (بحارالانوار، ج 8، ص 133).
چنين كسى حورالعين دارد قصر دارد مرتبه اول را دارد و امام حسين (ع) را هم دارد.
افرادى هم در بهشت هستند كه، حورالعين، قصور و باغ دارند، اما ديگر نمى شود كه با امام حسين (ع) هم نشست و برخاست كنند. ديگر نمى شود براى اينها هم از طرف خداوند نامه بيايد. مِنَ الحَى الَّذى لا يمُوتُ اِلَى الحَى الَّذى لا يمُوتُ (1)اما خواص با اينكه هم حور دارند و هم قصر و هم باغ، آنچنان از وصال معشوق غرق در لذتند كه اصلاً توجهى به حور و غلمان و «جنات تجرى من تحتها الانهار» ندارند مقامشان خيلى بالاتر است. آنان در خلوت عشق غنوده اند و لذت صحبت عاشق با معشوق و معشوق با عاشق را لمس نموده اند. اين لذتها غير از لذت خوردن و آشاميدن است. در همين دنيا افرادى كه مقيد به نماز شب و رابطه با خدا باشند، مقامشان به جايى مى رسد كه امام صادق (ع) مى فرمايد:
«اَلرّكْعَتانِ في جَوْفِ اللَّيْلِ اَحَبُّ اِلَيَّ مِنْ خَيْرِ الدُّنْيا وَ ما فيها» دو ركعت نماز در دل شب براى من از دنيا و آنچه در دنياست بهتر است.
هُمْ وَ أَزْوَجُهُم فِي ظِلَلٍ عَلَي الأَرَائِكِ مُتَّكِئُونَ (56)«آنها با زنانشان در سايه (درختان بهشت) بر تخت هاى (عزت) تكيه كرده اند»
ازواج در اينجا ظاهراً به معناى دوستان و رفقا است، چنانچه در سوره «واقعه» هم مى خوانيم، كه يكى از لذتهاى بهشتيان، هم نشينى با يكديگر است و اين همنشينى ها برايشان خيلى لذت بخش است. دور هم نمى نشينند غيبت كنند و به يكديگر حرف مزخرف و نيش دار بزنند «الا، سلاماً سلاماَ» جز تحيت به يكديگر نگويند و نشست و برخاستشان همه شادى و لذت است. لذا ازواج هم شامل حورالعين مى شود و هم شامل رفقا و دوستان. «هم و ازواجهم في ظلال» يعنى اين بهشتى ها با حورالعين ها و با دوستان و رفقايشان در سايه ها نشسته اند.
ظلال دو معنى دارد:
1) - از زنده اى كه نمى ميرد به زنده اى كه نخواهد مرد.
1 - اين كه زير درخت نشسته اند، چون آنجا كه خورشيد نيست تا سايه بخواهند، آنجا نور هر كسى بايد به او روشنى بدهد چنانچه در روايات هم داريم، نور حضرت زهرا (س) بهشت را روشن مى كند، پس يك معنايش اين است كه تختى زير درخت طوبى زده است و اينها روى آن تخت نشسته اند.
2 - معناى ديگر كه بالاتر از معناى اول است، شايد منظور از «ظلال» «في ظلال الله» باشد. مثل اين كه شما به شخصيت بزرگى مى گوييد: ما در سايه شما هستيم يا زير سايه شما هستيم و يا خدا سايه شما را از سرما كوتاه نكند. در اينجا يعنى «هم و ازواجهم في ظل الله» دست عنايت خداوند بر سرشان است. ظاهراً هر دو معنايش اين باشد كه بگوئيم «في ظلال» يعنى تختى براى اينها زده اند كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و هيچ دلى نمى تواند درك كند و خلاصه در زير سايه لطف خداوندگار خويش اند. «علي الارائك متكئون»
«ارائك» جمع «ارائكه» است به معناى تخت، بر تختها «متكئون» يعنى در آنجا در كنار دوستان خدا تكيه داده اند و نعم الهى بر آنان، فراوان سرازير است. از جمله حوريه هاى بهشتى كه مى گويند و مى خندند و لذت مى برند و در روايات مى خوانيم وقتى صورت را به طرفى مى گردانند بهشت را روشن مى كند(1). همچنين عرصه قيامت از نورشان متلألأ است «نور هم يسعي بين ايديهم» نورشان جلو آنها حركت مى كند(2)ولى ما در اين دنيا نمى توانيم درك كنيم، يعنى چه ؟ حتى تجسم آن براى ما مشكل است، آنجا حساب، حساب ديگرى است كه ما نمى توانيم بفهميم
1) - از ابن عباس نقل شده كه: اهل بهشت ناگهان نورى چون خورشيد مى بينند كه بهشت را روشن كرد سؤال مى كنند كه خداوندا مگر وعده نفرمودى كه در بهشت ماه و خورشيدى نيست ؟ منادى ندا مى دهد: بله وعده پروردگار حق است ماه و خورشيد نخواهيد ديد. اين نورى كه مى نگريد، در پرتو نور چهرۀ شيعه اى از شيعيان على (ع) است كه اين چنين بهشت را روشن نموده است. (بحارالانوار ج 8، ص 149.
2) - عَن النَّبى (ص): اَلا وَ مَنْ اَحَبَّ عَلِياً جاءَ يومَ القيامَة وَ وَجْهُهُ كَالْقَمَرِ لَيلَة البَدْر (فضائل الشيعه صدوق، ص 3). پيامبر (ص) فرمودند آگاه باشيد كسى كه على (ع) را دوست بدارد روز قيامت مى آيد در حالى كه صورتش چون ماه شب چهارده مى درخشد.
.
يكى از امتيازات ديگرى كه حورالعين براى يك بهشتى دارد اين است كه علاوه بر متناسب بودن سن و سال توافق اخلاقى كامل نيز دارد(1)، اما در اين دنيا چنين نيست. شما نمى توانيد بين يك زن و شوهر توافق اخلاقى صددرصد پيدا كنيد. معقول نيست كه بين دو نفر توافق اخلاقى به معناى واقعى كلمه باشد. ممكن است خانواده اى با يكديگر خيلى هم گرم و صميمى باشند اما اين بدان جهت است كه زن گذشت دارد و در مقابل شوهر متواضع است و يا مرد داراى صفت مردانگى و عفو است، بديها و اختلاف سليقه ها را نديده مى گيرد. بهانه گيرى نمى كند و هر دو با محبت و صفا محيط خانواده را گرم نگه مى دارند. بالاخره يا هر دو و يا يكى از آنها، گاه اين و گاه آن از ديگرى مى گذرند و همديگر را تحمل مى كنند و الا توافق اخلاقى صددردصد بين دو نفر در اين دنيا نيست و ممكن نيست مردى بتواند زنى را پيدا كند كه مثل او بينديشد و مثل او خواسته باشد و سليقه هايش هم مثل شوهر باشد. در واقع خواسته هاى هر كدام غير ديگرى است و همينطور كه شكل ها با هم فرق مى كنند روحيات هم با يكديگر فرق دارد.
پس يك معناى آيه شريفه اين است كه اينها با رفقا و حورالعين هايى كه صددرصد توافق اخلاقى دارند در كنار هم بر تخت ها تكيه مى دهند و لذت مى برند.
كلمه «ارائك» معناى ديگرى هم دارد كه به نظر جالب تر مى آيد و آن اين كه منظور از «ارائك» در اين جا اريكه عزت است مثل اين كه مى گوييد امروز فلانى بر اريكه قدرت تكيه زده، يا بر تخت عزت نشسته است، يعنى فلانى، كسى است كه هم قدرت دارد، هم حكومت اجتماعى و بر تخت عزت هم تكيه زده، يعنى بر دل مردم هم حاكم است. آنجا همچنين است، آنجا انسان قدرت دارد و نظرهايى هم كه خداوند به او مى كند، قدرت روى قدرت برايش مى آورد. همانطور كه در روايت معراجيه هست
1) - وَ لا عَياباتٍ وَ لا فَحّاشاتٍ ، وَ مِنْ كُلِّ المَكارِه وَ العُيوبِ بَرِياتٍ و (حوريه ها) هيچ عيبى ندارند و بد زبان هم نيستند (بطوركلى) از هر بدى و عيبى بدور هستند.
كه خداوند روزى هفتاد بار به اينها نگاه مى كند يعنى بر قدرت اينها مى افزايد.(1)انسان در بهشت قدرتش تا اندازه اى است كه خلاقيت دارد. مثلاً مى تواند ميوه ودرخت خلق كند و نهر ايجاد نمايد و اين قدرت مرتب بيشتر مى شود. افاضه از طرف حق است، افاضه روى افاضه.
اين هر دو معنا درست است و منافات هم ندارد زيرا طولى است. يعنى بر تخت عزت، بر تختى كه زير درختهاست نشسته، اما در زير سايه خدا قدرت دارد، اراده و خلاقيت دارد و به علاوه مرتب افاضه از طرف حق است و قدرت روى قدرت مى آيد(2).
1) - يا اَحْمَد اِنَّ فِى الجَنَّة قَصْراً مِنْ لُؤلُؤه فَوْقَ لُؤلُؤة، وَ دُرَّة فَوْقَ دُرَة لَيسَ فيها قَصَمٌ وَ لا وَصْلٌ ، فيهًا الخَواصُّ ، اَنْظُرُ اِلَيهِمْ كُلَّ يوْمٍ سَبْعينَ مَرَّة (فاكلمهم) وَ اُكَلِمُهُمْ ، كُلَّما نَظَرْتُ اِلَيهِمْ اَزيدُ فى مُلْكِهِمْ سبعين ضِعْفاً وَ اذا تَلَذَّذَ اَهْلُ الجَنَّة بِالطَّعامِ وَ الشَّرابِ تَلَذَّذُوا (اولئك) بِكَلامى وَ ذِكْرى وَ حَديثى قالَ يا رَبِّ ما عَلامات (علامة) اُولئكَ؟ قالَ : هُمْ فِى الدُّنْيا مَسْجُونُونَ ، قَدْ سَجِنُوا اَلْسِنَتُهُمْ مِنْ فُضُولِ اَلكَلامِ وبُطُونُهُمْ مِنْ فُضُولِ الطَّعامِ اين مصاحبه اى عاشقانه است بين خداى تعالى و حضرت رسول اكرم (ص) كه در شب معراج رخ داده و به روايت معراجيه معروف است. (در اين جمله حضرت رسول الله صلوات الله عليه و آله با «يا احمد» مورد خطاب خداوندى قرار گرفته اند و مشتمل بر دستوراتى عالى با مضامين بلند است) ترجمه: يا احمد در بهشت قصرى است از لؤلؤ بلكه برتر از لؤلؤ و از در اما برتر از در، در آن شكستگى و چسبيدگى نيست. در آن خواص هستند. به آنها هفتاد با نظر ميكنم و با آنها صحبت ميكنم، و هر بار به آنها نظر ميافكنم بردارايى آنها هفتاد برابر ميافزايم و آنگاه كه اهل بهشت از خوردن و آشاميدن لذت مى برند اينها از گفتگو با من و ياد من و صحبتم لذت مى برند. حضرت رسول صلوات الله عليه سؤال كردند، پروردگارا نشانه اينها چيست ؟ خدا تعالى فرمود: اينان در دنيا زندان شده ها هستند، كسانى كه زبانهاشان از پرگويى بسته و شكمهاشان از پرخورى (ارشاد القلوب ديلمى ص 279، بحارالانوار ج 77، ص 23).
2) - عبارتى است از مرحوم علامه طباطبايى (ره) كه فرمودند: قدرت اراده در آخرت و بهشت كه مى تواند هر چه بخواهد خلق كند باذن الله، دقيقاً با قدرت اراده شخص در اين دنيا ارتباط دارد. آن كس كه مى تواند چشم را از نامحرم بپوشد و يا از مال حرام و يا...، محرمات را انجام ندهد و قدرت انجام تكاليف واجبه و مستحبه را دارد، به همان اندازه در آن عالم قدرت ايجاد خواهد داشت و رواياتى زياد گوياى اين نكته است كه مى فرمايد «عبدى اطعنى حتى اجعلك مثلى» بنده ام اطاعتم كن تا تو را مثل خودم كنم. همانطور كه من گويم بشو مى شود، تو هم بگو مى شود و يا در مورد كسى كه مستحبات را انجام دهد چنين بيانى هست كه: به من نزديك نمى شود بنده اى از بندگانم به چيزى كه محبوبتر نزد من باشد از آنچه بر او واجب كرده ام و البته به مستحبات به من نزديك مى شود تا او را دوست بدارم وقتى دوستش داشتم من گوش او مى شوم كه با او مى شنود و چشم او كه با آن مى بيند و زبان او كه با آن تكلم مى كند اگر من را بخواند پاسخش مى دهم و اگر سؤالم كند عطايش مى كنم. (اصول كافى جلد 2، صفحه 252).
خلاصه معناى آيه شريفه چنين شد: «هم و ازواجهم» اينها با حورالعين هايشان وبا رفقايشان، هر دو «في ظلال» در سايه هاى درختان يا در سايه خدا اينجا «ظلال» به اعتبار متعلق است. يعنى اين در سايه خدا و آن هم در سايه خدا «علي الارائك» بر تخت ها، بر تخت هايى كه زير درختان زده اند، بر تخت هاى عزت و قدرت، «متكئون» تكيه زده اند.
لَهُمْ فِيها فَكِهَهٌ وَ لَهُم مَا يَدَّعُونَ (57)«براى آنها، ميوه هاى گوناگون و هر چه بخواهند آماده است».
در بهشت براى بهشتى ها تنها يك لذت نيست، گاه لذت معنوى است و گاه لذت جسمى در اين دنيا هم همينطور. مثلاً يك نفر قدرت و پول و غذاى خوب دوست دارد كه با رسيدن به آن لذت مى برد، اين قدرت و لذت جسمى است. اما ديگرى را مى بينى كه به قول اميرالمؤمنين (ع) اگر بتواند حقى را اثبات كند، يا باطلى را از بين ببرد برايش لذت بخش است اين لذت، لذت جسم و تخيل نيست. لذت معنوى است. لذت مادى در بهشت عبارتست از: «لهم فيها فاكهة» براى اينها در بهشت ميوه اى است، اين «فاكهه» نكره و مفرد آورده شده دلالت بر عموم مى كند. هر ميوه اى كه بخواهد، آنجا هست. و «لهم ما يدعون» اين ذكر عام بعد از خاص است. يعنى نه تنها ميوه هر چه دلشان بخواهد برايشان حاضر مى شود. بلكه: «يُطافُ عَلَيْهِم بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ اَكْوابٍ وَ فيها ما تَشْتَهيهِ الاَنْفُُس وَ تَلَذُّ الاَعْيُنُ وَ اَنْتُمْ فيها خالدونَ » (1)
1) - سوره زخرف، آيه 71 ترجمه: (و برآن مؤمنان) كاسه هاى زرين و كوزه هاى بلورين مملو از انواع طعام لذيذ و شراب طهور دور زنند و در آنجا هر چه نفوس بر آن اشتها دارند و چشم ها را شوق و لذت، مهيا باشد و شما (مؤمنان) در آن بهشت جاويدان متنعم خواهيد بود.
در اى نجا مى گويد هر چه چشم، گوش و اعضاء و جوارحش از آن لذت ببرد در آنجا هست. هر چه دلش بخواهد و در اين آيه شريفه هم مى فرمايد: «و لهم ما يدعون» آنچه كه خواهش كنند، برايشان آماده است. اين لذت، لذت جسمى است.
سَلَامٌ قَوْلاً مِّن رَّبٍّ رَّحِيمٍ (58)«بر آنان، از خداى مهربان (فرشتگان رحمت) سلام و تحيت رسانند»
اين ديگر لذت جسمى نيست. ملك مى آيد و مى گويد: خداوند به تو سلام مى رساند(1)بعضى اوقات مقام بالاتر از اينهاست. خدا را درك مى كند. سلام خدا را درك مى كند خدا با او و او با خدا حرف مى زند. راستى چقدر هم اين گفتگو لذتبخش است. البته جهنمى ها هم با خدا حرف مى زنند و خدا نيز با آنها حرف مى زند. ولى اين صحبت از قهاريت خداوندى است. وقتى جهنمى ها كه از اعمال خود پشيمانند، مى گويند:
«رَبِّنا اَخْرِجْنا مِنْها فَاِن عُدْنا فَاِّنا ظالِمُونَ » خداوند ما را از اين جهنم بيرون بياور، ديگر مرتكب گناه نمى شويم(2). در آن موقع به آنها خطاب مى شود: «قالَ اخْسَؤُا فيها وَ لا تُكَلِّمُونَ »(3)دور شويد و با من سخن مگوئيد. «اخسأ» در پاسخ سگ هنگامى
1) - حضرت صادق (ع) در روايتى مى فرمايند وقتى ملائكه با حضرت عزرائيل براى قبض روح مؤمن مى آيند سلام خداوند را به مؤمن مى رسانند. فيقولون: اَلسَّلامُ عَلَيكَ يا وَلِى الله اَبْشِر فَانَ الرَّبَ يقْرَئُك اَلسلام: اَمّا انَّهُ عَنْكَ راضٍ غَيرَ غَصْنبانٍ ، وَ اَبْشِر بِرَوْحٍ وَ ريحانٍ و جَنّة نعيمٍ سپس مى گويند سلام بر تو اى دوست خدا. بشارت باد بر تو كه پروردگارت سلامت مى رساند، آگاه باش كه او از تو راضى است و غضبناك نيست. ترا بشارت باد بهشت پرنعمت و راحتى از غم و غصه دنيا و براى توست هر بوى خوشى در بهشت (اختصاص ص 356-345).
2) - در روايت است بعد از چند قرن اين جواب داده مى شود يعنى بعد از بى اعتنايى هاى فراوان اين چنين به آنان خطاب مى شود.
3) - سوره مؤمنون، آيه 108. ترجمه: پروردگارا ما را از جهنم خارج كن اگر باز به اينجا آمديم ظالميم كه خطاب مى شود اى سگان به دوزخ شويد و با من سخن مگوييد.
كه او را از خود مى رانيم گفته مى شود. يعنى مى فرمايد: چخ، چخ. معلوم مى شود جهنمى ها در آنجا به صورت سگ در آمده اند. اين تكلم دوزخيان و پاسخ خداوند قهار بود.
اما حرف زدن خدا با بهشتى ها از رحمانيت اوست «سلام قولا من رب رحيم» از طرف خداوند مهربان به آنها سلام داده مى شود.
پيامبراكرم (ص) مى فرمود: از طرف خداوند به اينها نامه داده مى شود. البته باز هم ما نمى فهميم كه اين نامه نوشتن چگونه است، يك دورنمايى است براى اين كه در ذهن ما بيايد و الا آن نامه مثل نامه هاى من و شما نيست: «من الحي الذي لا يموت الي الحي الذي لا يموت» اين نامه از طرف كسى است كه زنده است و هرگز نمى ميرد، به كسى كه زنده است و نمى ميرد.
خوب اين خيلى لذت دارد. مثل اين كه معشوق به عاشق سلام برساند يعنى كسى را بفرستد و بگويد: معشوقت به تو سلام مى رساند. اين پيغام آنقدر لذت بخش است كه انسان سر از پا نمى شناسد. مثلاً اگر همين امروز كسى در خانه شما بيايد و بگويد رهبر عظيم الشأن انقلاب (ادام الله ظله) مخصوصاً مرا فرستاده اند تا سلامشان را به شما برسانم، چقدر خوشحال مى شويد؟! با فرض اينكه حضرت امام بنده اى از بندگان خدا هستند و ما اگر ايشان را دوست داريم، به خاطر اين است كه «عبد» هستند. حالا اگر مولى، آن هم مولاى حقيقى، يعنى خدا، معبود همه و معشوق عالم هستى به كسى سلام برساند، چقدر لذت دارد. «سلام قولا من رب رحيم» بر اينها سلام. از طرف چه كسى ؟ «قولا من رب رحيم» اين سلام گفتارى از جانب پروردگار رحيم است.
«رحيم» در مقابل «رحمن» آمده. رحمن است در دنيا براى همه، چه كافر و چه مسلمان، اما رحيم است براى افراد خاص و خوشا به حال چنين افرادى كه سلام خدا براى آنان.
در اينجا گفتار قرآن درباره بهشت و بهشتيان فى الجمله تمام مى شود. اما به تذكر در يك جا اكتفا نمى كند. مرتب جملاتى را تكرار مى نمايد و تكرارش هم خيلى بجاست. اگر تكرار نبود نقص بود. تكرار مى كند كه شايد در يك سوره اى، در يك آيه اى، در يك جلسه اى با يك جرقه، انسان بيدار شود. لذا پس از اوصاف بهشت به معرفى جهنم و جهنميان مى پردازد.
وَامتَازُوا الْيَوْمَ أَيُّهَا المُجْرِمُونَ (59)«و (روز قيامت خطاب شود) اى بد كاران از صفت نيكوكاران جدا شويد»
اين جدايى دو جنبه دارد: تشريعى و تكوينى.
الف) تشريع: در روايات داريم كه روز قيامت، خطاب مى شود: گناهكاران از غيرگناهكاران جدا شوند. وقتى چنين شد آتش جهنم كه حيات دارد، اينها را مى گيرد. پيامبراكرم (ص) مى بيند كه امت گناهكار را آتش فراگرفت، بين امت خويش مى آيد و آتش فرار مى كند. خطاب مى شود كه «يا اَحْمَد اَخْرِج مِنْها» اى پيامبرم بيرون برو. وقتى از ميان امتش بيرون مى آيد، دوباره آتش آنها را فرا مى گيرد. باز پيامبر (ص) به ميانشان مى رود و اين كار ادامه پيدا مى كند تاآنجا كه ديگر امرى از طرف ذات ذوالجلال نمى شود. سپس آنها كه لياقت شفاعت داشته باشند مورد شفاعت شافعين قرار مى گيرند و به بهشت مى روند و آنها كه ليقات ندارند بايد به جهنم روند تا پاك شوند.
اما بايد متوجه باشيم كه جهنم هم از الطاف خداست. جهنم با فرض اينكه قهر خدا است، اما در قهرش رحمت خوابيده است، جهنم آدم را مى سازد. زوائد را از بين مى برد و كدورت را مى زدايد، مثل سنگ معدن است كه طلا دارد. اگر بخواهيم طلايش را بگيريم بايد در كوره اى با هزار درجه حرارت برود، تا كدوراتش گرفته شود و طلا از غيرطلا جدا شود، آن وقت ارزش پيدا مى كند. آدمى هم كه مى خواهد با حورالعين همنشين شود نبايد كدورت داشته باشد و اين كدورتها بايد از بين برود تا قابليت جذب رحمت واسعه خداوند را داشته باشد. لذا مى گوييم جهنم از الطاف خفيه خدا و بهشت از الطاف جليه اوست.
ب) تكوين: كه معنايش بالاتر از معناى اول است. «و امتازوا اليوم» يك امر تكوينى است يعنى در خارج از هم جدا هستند، نه تشريعى (كه با هم باشند و امر صادر شود كه جدا شويد) در روز قيامت گناهكار از غيرگناهكار ذاتاً ممتاز است.
تجسم اعمال
«هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْسٍ ما اَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا اِلَي اللهِ مَوْليهُمُ الحَقِ » (1)«فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ اِنْسٌ وَ لا جانٌّ » (2)اين سؤال نظير سؤالات معمولى كه ما در اينجا از يكديگر مى كنيم نيست بلكه: «يُعْرَفُ المُجْرِمُونَ بِسيما هُمْ فَيُؤخَذُ بِالنَّواصي وَ الاَقدامِ »(3)كسى كه در اين دنيا مجرم بوده، آنجا هم مجرم است. هويتش نشان مى دهد كه مجرم است.
همانطور كه گفتيم «يوم ينفخ في الصور فتأتون أفواجاً» در روز قيامت با دميده شدن در صور، افراد به صورتهاى مختلف و دسته دسته وارد محشر مى شوند. اين روايت هم در «مجمع البيان» هست و هم در «بحارالانوار» و هم مرحوم فيض نقل كرده است كه پيامبراكرم فرموده اند در روز قيامت يك عده به صورت ميمون، يك دسته به صورت خوك، يك دسته وارونه و عده اى كر و كور و گنگ و بى عقل و... به محشر مى آيند(4).
1) - سوره يونس، آيه 30. ترجمه: آنجا (قيامت) هر كسى هر چه پيش فرستاده آشكار مى شود و همه به سوى معبود و مولاى حقيقى خويش باز مى گردند.
2) - سوره الرحمن، آيه 39. ترجمه: در آن روز از گناه جن و انس هيچ پرسيده نشود.
3) - سوره الرحمن، آيه 41. بدكاران به سيمايشان شناخته مى شوند (كه سيه رويند) پس موى پيشانى با پاهايشان بگيرند (و در آتش دوزخ افكنند).
4) - روايت مفصلى است كه براءبن عازب گويد در منزل ابى ايوب انصارى معاذبن جبل نزديك پيامبراكرم (ص) نشسته بود درباره آيه شريفه «يوم ينفخ فى الصور فتأتون افواجاً» سؤال كرد. فَقالَ : يا مَعاذ سَئَلْتَ عَنْ عظيمٍ مِنَ الاَمْرِ ثُمَّ اَرْسَلَ عَينَيهِ ، ثُمَّ قالَ : يحْشُرُ عَشْرَة اَصْنافٍ مِن اُمَّتى اَشْتاتاً قَدْ مَيزَهُمُ الله مِن المُسْلِمينَ وَ بَدَّلَ صُورَ هم بَعْضَهُمْ عَلى صُورَة القِرَدَة وَ بَعْضَهُمْ عَلى صُورَة الخَنازيرِ وَ بَعْضَهُمْ مَنكُوسُونَ اَرْجُلُهُمْ مِنْ فَوْقٍ وَ وُجُوهُهُمْ مِنْ تَحْتٍ ثُمَّ يسْحَبونَ عَلَيها وَ بَعْضُهُمْ عَمى يتَرَدَدَّونَ وَ بَعْضُهُمْ صُمٌّ بُكْمٌ لا يعْقِلُونَ و فَاَمَّا الَّذينَ عَلى صُورَة القِرَدَة فَاْلقَتاتُ مِنَ النّاسِ وَ اَمَّا الَّذينَ عَلى صُورَة الخَنازيرِ فَاَهْلُ السُّحْتِ وَ اَمَّا المَنكُوسُونَ عَلى رؤسُهِمْ فَاَكَلَة الرِبا والعَمى الجائِرونَ فى الحُكْمِ و الصُّمَ البُكْم، المُعْجِبُونَ بِاَعمالِهِمْ و... (مجمع البيان الطبرسى ره، ج 10، ص 423). حضرت نبى اكرم (ص) فرمودند: يا معاذ! از امر عظيمى سوال نمودى سپس اشك از چشمان مباركشان جارى شد و فرمودند: ده صنف و گروه از امت من مى آيند كه خداوند از مسلمين جدايشان كرده است. صورت بعضى از آنها تبديل به ميمون شده، بعضى از آنها به شكل خوك ها هستند، بعضى از آنها وارونه اند كه پاهايشان بالا و صورت ها پائين و بر صورت به خاك كشيده مى شوند، بعضى كور و حيرانند و بعضى از آنها كر و گنگ بى عقلند اما آن كسانى كه به شكل ميمون هستند از سخن چينانند. آنها كه به شكل خوك ها هستند حرام خوارانند (كه از درآمدهاى حرام ارتزاق مى كنند) و كسانى كه وارونه اند بر صورت، ربا خوارنند. كوران، ستمگران در حكم هستند (يعنى قاضى ظالمى كه حق ديگرى) را به ديگرى مى دهد و يا ضايع كننده حقوق مردم است) وكر و لال ها كسانى هستند كه با اعمالشان عجب پيدا مى كنند. (اينها عمل صالح انجام مى دهند، اما خود اين عمل در درون آنان يك خودبينى به وجود آورده كه او را به چنين شكلى نشان مى دهد)
«وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ القِيامَه عَلي وُجُوهِهِمْ عُمْياً و بُكْماً وَ صُمّاً وَ مَاؤايَهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعيراً» (1)بله، هر كس به يك صورتى مى آيد. آنها كه زبانشان نيش دارد و در دنيا به ديگران زخم زبان مى زده اند، به صورت عقرب در صف محشر وارد مى شوند وعقرب ها هم يكديگر را پيدا مى كنند. «يوم ندعوا كل اناس بامامهم» و در آيه ديگر مى فرمايد: «وَ مَنْ كانَ في هذِهِ اَعْمي فَهُوَ فِي الاخِرَةِ اَعْمي وَ اَضَلُّ سَبيلاً»(2)آنكه در اينجا كور است و عقرب است در آنجا هم كور و عقرب است. آنكه اينجا سگ و خوك يا آدم است به همان صورت هم محشور مى شود وضع چنين است. بحث تجسم اعمال (و اينكه انسان با هويت پيدا شده اش وارد محشر مى شود) بحث شيرين و مفصلى است كه در اينجا فرصت توضيح و تفصيلش نيست، اما همين اندازه بگويم: كه از نظر قرآن افعال و كردار ما براى ما ملكه مى سازد:
«اِذا تُتْلي عَلَيهِ اياتُنا قالَ اَساطيرُ الاَوَّلينَ كَلاّ بَلْ رانَ عَلي قُلُوبِهِمْ ما كانوا يَكْسِبُونَ » (3)
1) - سوره اسراء آيه 97 چون روز قيامت شود محشورشان مى كنيم بر صورتهاشان كور و گنگ و كر و به دوزخ مسكن كنند و هرگاه آتش دوزخ خاموش شود باز شديدتر، سوزان و فروزانش مى كنيم.
2) - سوره اسراء، آيه 72 ترجمه: آن كسى كه در اين دنيا كور بوده در آخرت هم كور و گمراه تر است.
3) - سوره مطففين آيات 13 و 14. ترجمه: «وقتى بر آنان آيات، تلاوت شود گويند اين سخنان افسانه هاى پيشينيان است. هرگز! چنين نيست بلكه (ظلمت) ظلم و بدكارى هاشان بر دل هاى تيره آنان غلبه كرده است.» اعمال بد و زشتى كه از انسان سر مى زند باعث زنگار قلب و دل مى شود و همين مانع عاقبت به خيرى شخص مى گردد. چنانچه در روايتى از حضرت امام باقر (ع) مى فرمايند قلب چون صفحه اى سفيد است وقتى گناه مى كند نقطه سياهى در آن پيدا مى شود و تا توبه نكند پاك نمى شود. ولى اگر تمام اين صفحه سفيد سياه شد هرگز صاحبش به خير بر نمى گردد. كه خداوند فرمود: «كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون» (بحارالانوار، ج 73، ص 332). بنابراين بايد توجه داشت كه در اين زندگى دو روزه دنيا چه مى كنيم ؟!! آيا براى هميشه چراغ دل را خاموش مى نمائيم يا آن را برافروخته تر و فروزان تر مى نمائيم.
وقتى براى اينها قرآن خوانده مى شود مى گويند، اين افسانه است. نه اينها افسانه نيست، تو اشتباه مى كنى، تو دلت خراب است و زنگار گرفته، تو مريضى، مى دانى چرا بيمار شدى و دلت را زنگار گرفته ؟ چون كارت براى تو ملكه شده است.
افعال ما براى ما ملكه مى سازد و ملكه براى ما هويت مى سازد به عبارت ديگر به هر كار و عملى خود را عادت داديم، آرام آرام همان عمل شخصيت ما را مى سازد. اگر به ملكات انسانى ارج نهاديم و در پى عمل برآمديم شكل واقعى ما هم انسان ميشود و اگر انسان را درانسانيت شكوفا مى كند، وقتى وارد صف محشر مى شود، مثل ماه شب چهارده است و زير پرچم اميرالمؤمنين (ع) لب حوض كوثر و در جاى بلندى قرار گرفته كه مسلط بر صف محشر است. معناى اعراف هم همين است. آنجا آنقدر در لذت است كه پنجاه هزار سال، برايش يك لحظه بيشتر طول نمى كشد و بالاخره خيلى از اينها بدون حساب و كتاب وارد بهشت مى شوند(1).
اما اگر ملكه ها در اين دنيا خراب باشد، ظلم و تعدى ها، بدخلقى ها، مال مردم خوردن ها، بردن آبروى مردم، كوبيدن شخصيت ديگران و تهمتها و... هر كدامشان براى شخص ملكه و هويت مى شود.
پس همين صفتش در اين دنيا است كه او را به صورت سگ در مى آورد. اين سگ الان هم هست، اما من چشم واقع بينى ندارم كه ببنيم. اگر كسى باشد كه بتواند ببيند همينجا براى او پرده ها كنار مى رود. و خيلى روشن مى بيند كه هر كدام چه شكلى داريم. قرآن مى فرمايد در اين دنيا هم سگ هست اما اين كه كى سگ را مى بينيم ؟
«فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصُركَ اليَوْمَ حَديدٌ»(2)
وقتى كه چشمها تيزبين شد خواهيم ديد، وگرنه الآن هم سگها، سگند. عقربها: عقربند و آدمى كه به صورت سگ و عقرب باشد در اين دنيا خيلى فراوان است.
حكايت آن مرد را شنيده ايد كه گفت موقع انجام مراسم حج، خدمت امام صادق (ع) بودم و آن حضرت مردم را تماشا مى كردند(1). من گفتم: يابن رسول الله، آيا خدا اينها را مى بخشد؟ فرمودند بيشتر اين مردم كه مى بينى ميمون و خوكند. تعجب كردم، دست به چشم ماليدند. عالم كشف برايم حاصل شد، وقتى نگاه كردم، ديدم وضع عجيبى است. يك مشت خوك و ميمون در طواف خانه خدايند و فقط عده كمى آدم در ميان آنها هست.
در روايت ديگرى فرمودند «ما اَكْثَرُ الَّضجيج وَ اَقَلُّ الحَجيج»(2)حاجى كم است. آدم كم است، اما سروصدا و هياهو زياد است.
تقاضا دارم در زندگيتان به كسى نيش نزنيد. تقاضا دارم شخصيت ديگران را نكوبيد و مواظب زبانتان باشيد وگرنه عقرب مى شويد، طبيعتتان هم عقرب مى شود.
1) - عَنْ اَبى بَصير قالَ حَجَجْتُ مَعَ اَبى عَبْدِالله عَلَيهِ السَّلام فَلَمّا كُنّا فِِى الطَّوافِ قُلْتُ لَهُ : جُعِلْتُ فِداكَ ياَبْنَ رَسُولِ الله! يغْفِرُ الله لِهذا الخَلْقِ؟ فَقالَ : اَبا بَصير! اِنَّ اَكْثَر مَنْ تَرى قِرَده وَ خَنازيرٍ، قالَ : قُلْتُ لَهُ : ارنيهم، قالَ : فَتَكَلَّمَ بِكَلماتٍ ثُمّ اَمَرّيدَهُ عَلى بَصَرى فّرَأَيتُهُمْ قِرَدَة و خَنازيرٍ! فَهالَنى ذلِكَثُمَّ اَمَريدَهُ عَلى بَصَرى فَرأَيتُهُمْ كَما كانُوا (بحارالانوار، ج 47، ص 79). ابى بصير گويد خدمت امام ششم (ع) حج مى كردم تا اين كه در طواف عرض كردم فدايت شوم اى فرزند پيامبر (ص) آيا خداوند اين خلق را مى آمرزد؟ فرمودند: ابابصير! بيشتر كسانى را كه مى نگرى ميمون و خوكند. عرض كردم: آيا مى شود كه من نيز ببينم ؟ پس حضرت كلماتى را فرمودند و دست مباركشان را بر چشمم كشيدند. من نيز آنها را به شكل ميمون ها و خوك ها ديدم! پس از اين ديدن هول در دلم افتاده و وحشت كردم، پس حضرت دست مباركشان را بر چشمم كشيدند، دو مرتبه مثل اول ديدم.
2) - عَنْ عَبد الرحمان بن كثير قالَ : حَجَجْتُ مَعَ اَبى عَبدالله عَلَيهِ السَّلامُ فَلَمّا صِرْنا فى بَعْضِ الطّريقِ صَعَدَ عَلى جَبَلٍ فَاَشْرَفَ فَنظَرَ اِلَى النّاس فقالَ : ما اَكْثَرُ الضَّجيج و اَقَلُّ الحَجيج ؟! عبدالرحمن پسر كثير گويد: خدمت امام صادق (ع) حجج مشرف شدم تا به بعض راه رسيده بوديم امام (ع) از كوهى بالا رفتند تا مشرف شدند آنگاه به مردم نظر فرمودند و گفتند: چقدر فرياد و سر و صدا زياد است و حاجى كم!! (بحارالانوار، ج 27، ص 181).
همانطور كه قبلاً اشاره شده در روايت معراجيه مى فرمايد: آن مقام بالا، براى مسجونون است. و وقتى پيامبراكرم (ص) سؤال كرد: خدايا مسجونون و زندان رفته ها كيانند؟ خطاب شد: «سجنوا السنتهم من فضول الكلام و بطونهم عن فضول الطعام» آنهايى كه حرف زيادى نمى زنند.
مسلمان نبايد دروغ بگويد. زيرا دروغ گفتن كار مسلمان نيست، نبايد غيبت كند و شخصيت ديگران را بكوبد نبايد شايعه ساز باشد.
«وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ اِنَّ السَّمعَ وَ البَصَرَ وَ الفُؤادَ كُلُّ اُولئكَ كانَ عَنْهُ مَسْئولاً» (1)تو كه نمى دانى حقيقت دارد يا نه. براى چه اين حرف را مى زنى و چرا مى شنوى. از گوش و چشم تو سؤال مى شود. هويت تو آنجا رسوايت مى كند و عليه تو شهادت مى دهد.
«وامتازوا اليوم ايها المجرمون» اگر اين معنا امر تكوينى باشد، يعنى در روز قيامت هر كسى ممتاز مى باشد و حساب و كتابش ديگر معلوم است.
«اِقْرَأ كِتابَكَ كَفي بِنَفْسِكَ اليَوْمَ عَلَيْكَ حَسيباً» (2)در آنجا سگ بايد راه جهنم را بگيرد. آدم هم راه دارد، صراط مستقيم دارد. بايد راه بهشت را بگيرد و برود، مواظب خودتان باشيد كه متقلب، رياكار و حقه باز نباشيد، غش در معامله نكنيد، گرانفروش نباشيد، محتكر نباشيد، دورنگ و دور و نباشيد، اينها هويت آدم را تغيير مى دهند، آدم را به صورت سگ و گرگ در مى آورند. مثلاً آدم دورو به صورت روباه در مى آيد.
1) - سوره اسراء آيه 36 ترجمه: (اى انسان) هرگز آنچه علم ندارى دنبال مكن (بى تحقيق در پى سخنى مرو و كسى را نيك و بد مخوان و احدى را نكوهش و ستايش مكن و به كسى ظن بد مبر، چرا كه) چشم و گوش و دل (نزد خدا) همه مسئولند.
2) - سوره اسراء، آيه 14 ترجمه: نامه عملت را بخوان كه امروز خود براى حسابرسى خويش كافى هستى.
(1)خيلى سخت و مشكل است. آنجا «يوم تبلي السرائر» است. در روز قيامت، هويت ها ظاهر مى شود و همانجاست كه مى گويند: اى سگ ها، خوك ها، پلنگ ها، اى غيرآدم ها، از آدم ها جدا شويد. «و امتازوا اليوم ايها المجرمون» هان اى مجرمين امروز جدا شويد. والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
1) - زراة بن اوفى قالَ دَخَلْتُ عَلى عَلى بن الحُسَين (ع) فَقالَ : يا زُرارَة النّاسُ فى زَماننا عَلى سِتُّ طَبَقاتٍ : اَسَدٌ وَ ذِنْبٌ و ثَعْلَبٌ وَ كَلْبٌ و خِنْزيرٌ و شاة حضرت امام سجاد (ع) به زراره فرمودند. مردم ما شش طبقه اند. شير و گرگ و روباه و سگ و خوك و گوسفند وَ اَمّا الّذِنَبُ فَتُجّارُكُم يذُمُّونَ اِذا اشْتَرُوا وَ يمْدَحُونَ اِذا باعُوا. گرگ، تجار شما هستند كه وقتى مى خواهند بخرند، بدى (جنس) را مى گويند و وقتى مى فروشند خوبى (جنس) را مى گويند و سگ، آن كسى است كه با زبانش به مردم پارس مى كند و مردم از شر زبان او در هراسند (بحارالانوار، ج 67، ص 225).
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْده مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي در بحث گذشته به اين آيه شريفه رسيديم كه:
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَبَنِي ءَ ادَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبينٌ (60)«اى آدمى زادگان! آيا با شما عهده نبستيم كه شيطان را نپرستيد، زيرا روشن است كه او دشمن بزرگ شماست. و مرا پرستش كنيد (امر مرا اطاعت كنيد) كه اين راه مستقيم (سعادت ابدى) است.»
در اين آيه مباركه خداوند از ره گم كردگان و مجرمان گلايه مى كند و مى فرمايد: آيا معاهده نكرديم كه شيطان را نپرستيد، چرا در دنيا شيطان را عبادت كرديد؟ مگر با شما معاهده نكردم كه مرا عبادت كنيد.
در اين آيه شريفه مراد از معاهده، چيست ؟ آيا از «الم اعهد» مراد اين است كه ما، در دنيا پيامبر فرستاديم و شما هم قبول كرديد، با من بيعت كرديد با قرآن و پيامبر بيعت كرديد، چرا عهدشكنى كرديد؟! اگر معنايش اين باشد، مراد از بنى آدم همان «ايها المجرمون» است. وقتى كه مؤمن از گناهكار جدا مى شود آن وقت مجرم، مخاطب اين خطاب عتاب آميز قرار مى گيرد كه انصافاً خيلى حسرت دارد. به جاى اينكه به آنان خطاب تلطف شود، خطاب تحكم مى شود، كه چرا شيطان پرستى كرديد؟
معنى بر مى گردد به اينكه من پيامبر و كتاب فرستادم، شما هم با من عهد و بيعت كرديد، يعنى اسلام و قرآن را پذيرفتيد، چر عهدشكنى كرديد كه حالا جهنمى شويد؟ اما معناى دقيق ترى هم هست، و آن اينكه شايد مراد از عهد، عهد تكوينى باشد نه تشريعى. يعنى در روز قيامت خطاب مى شود: اى بشر فطرت تو مى گفت خدا. فطرت تو مى گفت. مستقلى و مدبرى در اين جهان جز خدا نيست. تو چرا براى اين خدايى كه فطرتت مى گفت مستقل است، شريك قرار دادى ؟ چرا چيز ديگرى را سبب قراردادى ؟ چرا بر دل تو بتها حكومت مى كردند و منجمله بت شيطان ؟ چرا با اينكه فطرتت مى گفت از خدا متابعت كن، از شيطان پيروى نمودى ؟
قبل از اين درباره فطرت توضيح داده شد كه در سرشت انسان، خداپرستى نهفته است. انسان اين را درك مى كند كه مدبر، عالم و حكيمى بر اين جهان حكمفرماست و اين مدبر هم فقط يكى است. فطرت انسان مى گفت كه فقط و فقط بايد از خدا متابعت كرد. نه از ديگرى. پرستش مختص به ذات خداست. انسان بايد با تمام وجود در اختيار خدا باشد نه در اختيار كسى يا چيزى ديگر. اصولاً فطرت انسان اين را غلط مى داند كه كسى چشم و گوش بسته در اختيار فرد يا گروهى قرار گيرد. اما اگر تسليم محض خدا باشد كاملاً موافق فطرت است.
اگر يادتان باشد اولين بحث ما درباره روح تعبد بود و متذكر شديم كه بالاترين فضيلت براى انسان اين است كه در برابر خدا صددرصد تسليم باشد، بدون اين كه بخواهد فكر خودش را بر امر حق تحميل كند، بايد در اختيار خدا و پيامبر و قرآن باشد. متأسفانه ما تقليد كوركورانه از اين و آن داريم ولى تبعيت از عقل كل و خالق عقل و انديشه نداريم. مولوى در مثنوى قضيه شيرينى را نقل مى كند كه خيلى مفيد است. مى گويد: درويشى به يك خانقاه رفت. الاغش را به خادم آنجا سپرد و داخل شد، اهل خانقاه آن شب سورۀ و ساتى نداشتند. مدتى فكر كردند كه بالاخره سورۀ امشب را از كجا و از چه راهى تهيه كنند. بعد از قدرى مباحثه و بگو مگو تصميم بر اين شد كه الاغ اين بابا را بدزدند و بفروشند و با پول آن شام مفصلى درست كنند. عده اى رفتند، الاغ را فروختند و يك شام حسابى تهيه كرده آوردند، سفره را چيدند، گرداگرد آن نشستند و
دم گرفتند. اين صوفيها گاهى اوقات يك دم هايى دارند كه در ضمن هو كشيدن جملات و شعرهايى هم زمزمه مى كنند مولوى مى گويد، شعرى را كه اينها مى خوانند و مصرعى كه تكرار مى شد اين بود: «خر برفت و خر برفت و خر برفت»
در حقيقت يعنى اين سورى را كه درست كرديم. و اين سفره اى كه بر سر آن نشسته ايم از آن خر است و آن خر هم رفت.
صاحب خر هم كه از موضوع اطلاع نداشت، همراه ديگران بلكه بهتر از همه مى گفت: خر برفت و خر برفت و خر برفت.(1)
زين حرارت پاى كوبان تا سحر كف زنان خر رفت و خر رفت اى پسر از ره تقليد آن صوفى همين خر برفت آغاز كرد اندر حنين
سور تمام شد، دم گرفتن ها هم تمام شد، از جا برخاستند و آماده رفتن شدند، درويش وقتى آمد سوار الاغش شود و برود، ديد الاغش نيست. به خادم گفت، الاغ ما چه شد؟گفت: خوب آن را فروختند، شامى را كه امشب ميل فرموديد از پول فروش همين الاغ تهيه شده بود.
درويش گفت: چه الاغى ؟ چه فروشى ؟ چه شامى ؟ من از هيچ چيز خبر ندارم!
گفت: چطور خبر ندارى ؟ پس چرا دم گرفته بودى كه، خر برفت و خربرفت و خر برفت. اتفاقاً تو داغ تر و پرحرارت تر از همه اين جمله را تكرار مى كردى!
درويش بيچاره كه تازه متوجه قضيه شده بود، آهى كشيد و گفت:
خلق را تقليدشان بر باد داد *** اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد
انصافاً مثال جالبى است، بعضى وقت ها انسان بطور ناخودآگاه در موقعيتى قرار مى گيرد كه از روى تقليد زبان گوياى عده اى مى شود و اصلاً از خود نمى پرسد: چه مى گويم، چرا مى گويم و...؟!
«فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ القَولَ فَيَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ اُولئِكَ الَّذينَ هَديهُمُ اللهُ وَاُولئِكَ هُمُ اُولوُ الاَلْبابِ »(2)
بشارت باد، بشارت دنيا و آخرت. سعادت دنيا و آخرت براى آن كسانى است كه عقل و تفكر خود را به كار مى اندازند، خوب را از بد تشخيص مى دهند، چشم و گوش بسته، تابع كسى و چيزى نمى شوند.(1)
در سوره مباركه انبياء آيه 54 هنگامى كه حضرت ابراهيم به عمو و قومش گفت اين مجسمه هاى بى روح و بتهاى بى اثر چيست كه شما مى پرستيد در پاسخ گفتند: ما پدران خود را بر پرستش آن بتان يافته ايم. ابراهيم گفت البته شما و پدرانتان همه سخت در گمراهى بوده و هستيد. در سوره مباركه شعراءآيات 76-72، شبيه همين صحبت حضرت ابراهيم (ع) با قومشان را بيان فرموده است. در سوره مباركه صافات، 70، 69 بعد از اين كه ستمكاران را وعده عذاب داده مى فرمايد «انهم الفوا بائهم ضالين فهم على آثارهم يهرعون» آنها پدرانشان را در گمراهى يافتند و باز از پى آنها شتابان رفتند. نتيجه: قرآن شريف با ظرافت خاص تقليد كوركورانه را محكوم فرموده و به عنوان يكى از رمزهاى عدم موفقيت انبياء الهى در برخورد با اقوام مختلف گوشزد فرموده و هرگز به عنوان عذرى پذيرفته نمى داند. واقعيت هم همين است. بايد هر كس براى فرداى قيامت خود حجتى تمام داشته باشد.
پس «الم اعهد» يعنى در روز قيامت خطاب مى شود كه مگر ما معاهده نكرديم ؟ مگر فطرت تو نمى گفت متابعت محض، تنها در مقابل خداست ؟ «اعبدوني هذا صراط مستقيم» روح تعبد بايد فقط در مقابل من باشد، تو چرا شيطان پرست شدى و چشم و گوش بسته در اختيار شيطان قرار گرفتى ؟1) - عَنْ اَبى عَبدالله (ع) اِياكَ اَن تَنْصَب رَجُلاً دُونَ الحُجَة فَتَصَدَّقَهُ فى كُلِّ ما قالَ حضرت امام صادق (ع) فرمودند: بر حذر مى دارم تو را از اين كه بدون دليل شخصى را در مقابل قرار دهى و هر چه گفت تصديقش كنى (معانى الاخبار، صدوق ره، ص 169). در مكتب روح بخش اسلام هرگز انسان حق ندارد بدون دليل تقليد از ديگران كند. آيات فراوانى در قرآن كريم از امم گذشته مذمت مى كند چرا كه به تقليد از پدران بى خردشان بت پرستى را پيشه خود كردند ازجمله: در سوره مباركه بقره آيه 170. «و چون كفار را گويند پيروى از شريعت و كتابى كه خدا فرستاده كنيد پاسخ دهند كه ما پيروى از كيش پدران خود خواهيم كرد و هرگز به حق و راستى راه نيافته اند» در سوره مباركه مائده آيه 104 «و چون به آنها گفته شد بيائيد از حكم كتابى كه خدا فرستاده و از دستور رسول او پيروى كنيد گفتند آن دينى كه پدران خود را بر آن يافتيم ما را كفايت است. آيا بايد از پدران خود در صورتى كه آنها مردم جاهلى بوده و به حق راه نيافته باشند باز پيروى كنند»
بعضى اوقات، راستى انسان چنين است. مى گويند يك كسى شيطان را در خواب ديد كه طنابهاى رنگارنگى روى شانه اش افتاده است. گفت اينها چيست ؟
جواب داد: اينها طنابهايى است كه به وسيله آن مردم را مهار مى كنم و به جهنم مى برم.
پرسيد: چرا رنگارنگ است ؟
گفت: هر كسى از راهى مى برم. يكى را مى گويم دزدى كن، يكى را مى گويم زنا كن، يكى را مى گويم غيبت كن، به يك زن عفيفه نمى گويم زنا كن چون از اسم آن بدش مى آيد، اما او را وادار مى كنم كه غيبت كند. به آن آقا كه نمى گويم از ديوار خانه مردم بالا برو، هيچ وقت هم نمى گويم، براى اينكه مى دانم از اين راه كارى از پيش نمى برم. به او مى گويم شخصيت ديگران را بكوب. و الى آخر
آن شخص از شيطان پرسيد، خوب، حالا طناب من كو؟
جواب داد، تو و امثال تو به طناب نيازى نداريد شما خودتان جلوجلو مى رويد.
اين آيه هم همين معنى را مى رساند كه اى بشر چرا جلو جلو رفتى ؟ «الم اعهد اليكم يا بن آدم ان لا تعبد و الشيطان» مگر بنا نشد كه از شيطان، اين دشمن بزرگ متابعت نكنى ؟ و ان اعبدونى. و مرا عبادت كنى ؟
معاهده در عالم ذر
اما معناى سومى هم دارد و آن اينكه «الم اعهد اليكم يا بني آدم» عهد نظرى باشد، عالم «ذر» باشد.
در اين كه ما يك عالم «ذر» داريم هيچ اشكالى نيست هم قرآن و هم روايات فراوانى بر آن دلالت دارد. علامه مجلسى (عليه الرحمه) بيش از صد روايت براى عالم ذر در «بحارالانوار» آورده اند(1). قرآن كريم نيز مى فرمايد:
1) - مرحوم علامه بزرگوار محمدباقر مجلسى (نور الله مرقده الشريف) رواياتى را كه درباره عالم ذر وارد شده در چند جمله جداگانه از بحار به مناسبت هاى مختلفى نقل فرموده است: الف) مجموعاً 22 روايت از صفحه 276 تا 283 تحت عنوان: دين حنيف و فطرت و... ب) در جلد پنجم بحار، كتاب العدل، از صفحه 225 تا 276 تحت عنوان «الطينة و الميثاق» شصت و هفت روايت نقل فرموده و ضمناً اقوال مختلفى از علماء را جمع آورى و مورد بررسى قرار داده اند. ج) از صفحه 131 تا 150، جلد 61 تحت عنوان «تقدم خلق الارواح قبل الاجساد» نيز حدود بيست و نه روايت نقل فرموده اند.
«وَ اِذْ اَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهورِهِمْ ذُرِيَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلي اَنْفُسِهِمْ اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالوا بَلي شَهِدْنا اَنْ تَقُولوُا يَوْمَ القِيامَةِ اِنّا كُنّا عَنل هذا غافِلينَ » (1)از ذريه آدم، از اين انسان، عهد گرفتيم و به او گفتيم «الست بربكم» آيا من پروردگار شما نيستم ؟ اين گرفتن پيمان در عالم ذر بوده است. حالا عالم ذر كجاست ؟ كى بوده ؟ چيست ؟ اين بحث مفصلى مى خواهد كه اينجا درصددش نيستيم اما بسيارى از بزرگان مثل شيخ الرئيس قائلند كه روح قبل از بدن بوده است «الارواح جنود مجنده» ارواح تمام انسان ها قبل از ابدانشان بوده است.
شيخ الرئيس در شعر «هماميه» اش روح را در بدن، به مرغى در قفس تعبير كرده و مى گويد عالم ذر چنين است، يعنى از ارواح همه انسانها بيعت گرفته شده است. همه شان گفته اند: بله. ولى وقتى در اين دنيا آمده اند، تقليد، همه چيز را از يادشان برده است. تقليد آباء و اجدادى، حزبى، گروهى و محيطى سبب شده است كه اينها آن «الست بربكم» را فراموش كنند.
مرحوم «صدرالمتألهين» عليه الرحمه قبول ندارد كه روح قبل از بدن باشد، او مى گويد روح «جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء» است و مراد از عالم ذر يعنى يك مرتبه اى از علم خدا كه به آن عالم تقدير مى گويند.
مسلم است قبل از خلقت اين كره و قبل از عالم هستى، عالم هستى در علم خدا موجود بوده است. مى گويند، آنجا در مرتبه علم خدا عالم ذر معاهده شده است و همه شان گفته اند: بله.
استاد بزرگوار ما، علامه طباطبايى (رحمه الله عليه) عالم ذر را آن بعد معنوى و جنبه يد ربى انسان مى دانند.
در اين مورد بد نيست توضيح كوتاهى بدهم. انسان با خدا رابطه دارد. به خودش
1) - سوره اعراف، آيه 172 ترجمه: و (اى رسول ما به يادآر و خلق را متذكر ساز) هنگامى كه خداى تو از پشت فرزندان آدم ذريه آنها را برگرفت و آنها را بر خود گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم ؟ همه گفتند بلى ما به خدايى تو گواهى مى دهيم. كه ديگر در روز قيامت نگوئيد، از اين واقعه غافل بوديم.
كه نظر كنيم، يك چيزى و اگر با نظر او به خالق برسيم چيز ديگرى است. با اين كه خيلى اين مثال ناقص است اما براى تقريب به ذهن بد نيست.
ببينيد. شما يك وقت به يك چراغ برق نگاه مى كنيد، اما توجه داريد كه جريان اين برق به كارخانه وابسته است. در اين نظر، استقلالى براى اين لامپ نمى بينيد، هر چه مى بينيد از مركزى مى دانيد كه اين نيرو را ايجاد كرده، چون آن نيرو هست، آن لامپ روشن است و اگر آن نباشد، اين هيچ است.
گاهى هم اين طور نيست، شما اين لامپ را در نظر داريد كه الآن روشن است و اطاق را روشن مى كند. خوب نظرها با هم فرق مى كنند. يكى نظر به لامپ است كه معلول و وابسته است و ديگرى به دنبال علت و مولد برق است.
در انسان و عالم هستى نيز چنين است، يك نظر روى جنبۀ يد ربى است، در اين نظر وقتى انسان نگاه كند، به قول قرآن همه چيز فانى است جز خدا و از همين جنبه هست كه عالم هستى تسبيح خدا را مى كند. چرا كه نظر به علت كل عالم هست و بقيه همه وابسته به او، كه هيچ استقلالى ندارند.
«لا اِلهَ اِلاّ هُوَ كُلُّ شِيٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهُ » (1)«يُسَبِّحُلِلّهِ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الاَرْضِ وَ هُوَ العَزيزُ الحَكِيمُ » (2)«يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الاَرْضِ لَهُ المُلْكُ وَ لَهُ الحَمْدُ» (3)يك نظر هم به عالم هستى است، اين ميز، عينك، كتاب و انسان، اين جنبه يد خلقى است، يعنى نگاه و نظر به خويش.
استاد بزرگوار ما علامه طباطبايى عليه الرحمه مى گويد: مراد از عالم ذر آن جنبه يد ربى است كه يك دفعه هم موجود مى شود.
«وَ ما اَمْرُنا اِلاّ واحِدَهٌ كَلَمْحِ البَصَرِ» (4)
1) - سوره قصص، آيه 88 ترجمه: هيچ معبودى جز ذات پاك او نيست، هر چيزى هلاك و نابود شدنى است مگر او.
2) - سوره حشر، آيه 24 ترجمه: هر چه در آسمانها و زمين است تسبيح خداوند مى كند و اوست يكتا خداى مقتدر حكيم.
3) - سوره تغابن، آيه 1 ترجمه: هر چه در آسمانها و زمين است تسبيح خداوند مى كند. پادشاهى و سپاس فقط براى اوست.
4) - سوره قمر، آيه 50 ترجمه: فرمان ما در عالم يكى است (و در سرعت) مانند چشم به هم زدنى انجام گيرد.
البته بعضى ها هم قول چهارمى را مى گويند. مثل علامه مجلسى (عليه الرحمه) و بسيارى از محدثين كه اينها طبق روايات جلو رفته اند، مى گويند مراد از عالم ذر همان است كه در روايات گفته شده است كه خدا آدم را خلق كرد، سپس از صلب او تمام اين انسان ها را خلق كرده و بيرون كشيد(1).
«وَ اِذ اَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَني آدَمَ مِنْ ظُهوُرِهِمْ ذُرِيَّتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُمْ عَلي اَنْفُسِهِمْ اَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالوا بَلي» (2)ظاهر آيه همين است كه تنها حضرت آدم (ع) خلق نشد بلكه تمام انسان ها از ذريه و صلب او بيرون كشيده شده اند. (از اين آدم هاى كوچك و ذره هاى ناديدنى، به اين معنا كه از بس كوچكند غير از خدا آنها را نمى تواند ببيند) آن وقت از آنان معاهده گرفت كه «الست بربكم» آيا من پروردگار شما نيستم ؟ همه گفتند: «بلى» بله تو پروردگار ما هستى.
قدرى بحث سنگين شد، على كل حال ما عالم ذر داريم، حالا عالم ذر چيست ؟ به قول شاعر:
بعضى نشسته خوانند، بعضى شكسته خوانند
چون نيست خواجه حافظ معذور دار، ما را
بيش از اين هم معلوم نيست ما را. اينها چيزهايى است كه انشاءالله قطب عالم امكان، محور عالم وجود واسطه بين غيب و شهود، آن كه علم هستى برايش علم شهودى است يعنى حضرت بقيه الله (عج) مى آيند و به ما مى گويند: عالم ذر يعنى چه. وقتى
1) - اَقُولَ : الَّذى يظْهَرُ مِنَ الاَخْبارِ هُوَ اَنَّ الله تَعالى قَرَّرَ عُقُولَ الخَلْقِ عَلَى التَّوحيدِ و الاِقْرارِ بِالصّانِعِ فى بَدْءِ الخَلْقِ عِنْدَ الميثاقِ ، فَقُلُوبُ جَميعِ الخَلْقِ مُذْعِنَة بِذلِكَ وَ اِنْ جَحَدُوهُ مُعانِدَة (بحار ج 3، ص 277). آنچه كه از اخبار به نظر مى رسد اين است كه خداى تعالى عقل بشرى را بر توحيد تقرير فرموده و در بدو خلقت در ميثاق اعتراف به صانع و خالق خود نموده و قلب جميع خلائق اين نكته را پذيرفته گرچه از روى عناد و لجاج الآن انكار كند.
2) - سوره اعراف، آيه 172. ترجمه: و (اى رسول ما به يادآر و خلق را متذكر ساز) هنگامى كه خداى تو، از پشت فرزندان آدم ذريه آنان را برگرفت و آنها را بر خود گواه ساخت كه آيا من پروردگار شما نيستم ؟ همه گفتند: بلى.
ايشان آمد، عقل ما هم چهل برابر شده، ديگر احتياج نيست كه من خواسته باشم ولى نتوانم جنبه يد ربى را براى شما معنى كنم. ديگر نه احتياج به من و نه احتياج به كسى ديگرى داريد. انشاءالله او مى آيد و همه چيز را برايتان مى گويد و آنچنان است كه وقتى صحبت مى كند، كره جهان او را مى بينند و او هم كره جهان را مى بيند، همه حرفهاى او را مى شنوند. و مى توانند با او حرف بزنند و آن وقت انشاءالله معنى دقيق عالم ذر معلوم مى شود.
پس معناى «الم اعهد اليكم» اين مى شود كه: اى بشر! مگر در عالم ذر با هم معاهده نكرديم كه شيطان پرست نباشى ؟ اى بشر مگر در دنيا فطرتت به تو نمى گفت شيطان پرست نباش، چشم و گوش بسته خودت را در اختيار كسى و چيزى آن هم مثل شيطان كه دشمن سرسخت توست نگذار، چرا اعتنا كردى ؟ چرا راه خدا را رها كردى و به دنبال شيطان رفتى ؟ «انه لكم عدو مبين» اين كه شيطان دشمن آشكار شماست، فطرتت هم درك مى كرد و از دشمن نبايد متابعت كرد. «و ان اعبدونى» آيا با هم بيعت نكرديم كه مرا عبادت كنى ؟ «هذا صراط مستقيم» صراط مستقيم عبادت من است چرا راه مستقيم را كه فطرتت مى گفت نرفتى ؟
وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنكُمْ جِبِلاً كَثيراً أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ (62)«و خلق بسيارى از شما نوع بشر را، اين ديو به گمراهى كشيد. آيا هنوز هم عقل و فكرتان را به كار نمى بنديد (تا از فريبش در امان باشيد)»
بله، شيطان بسيارى از شما را گمراه كرد. چرا عقل نداريد؟! با فرض اين كه آن «عهد» بوده و با هر فرضى كه شما بپسنديد، اما مع الوصف اين شيطان خيلى هم موفق بوده است.
قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَاْغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعينَ ، اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصين(1)شيطان گفت خدايا به عزت و جلالت همه را اغوا مى كنم، همه آنها را گول مى زنم، مگر بندگان مخلصت را.
قرآن مى فرمايد شيطان موفق بوده. «ولقد اضل منكم جبلا كثيرا» گمراه كرد از
1) - سوره ص، آيه 84/83، ترجمه آيه: شيطان گفت به عزت و جلال تو قسم كه تمام خلق را گمراه مى كنم. مگر خاصان از بندگانت را كه دل از غير بريدند (و براى تو خالص شدند).
شما خلق بسيارى را «افلم تكونوا تعقلون» اين توبيخ است. يعنى اى عاقل! حيف نيست كه زير بار شيطان بروى ؟ چرا عقل ندارى ؟!
سخن اهل دوزخ در جهنم
اهل دوزخ وقتى وارد جهنم شوند چنين مى گويند:
«و قالُوا لَوكُنّا نَسْمَعُ اَوْ نَعْقِلُ ما كُنّا فِي اَصْحابِ السَّعيرِ» (1)اگر عقل داشتيم كه جهنم نمى آمديم، بى عقل بوديم. راستى هم ديوانه است كسى كه از هوى و هوس، از شيطان و از دشمن يقينى خويش متابعت كند، خيلى خيلى ديوانگى مى خواهد.
اينجا هم آيه شريفه مى گويد: اى ديوانه چرا بيدار نمى شوى ؟ عقلت كجاست ؟ حيف نيست كه آدم حورالعين را رها كند و درخت زقوم را بگيرد؟ خيلى ديوانگى مى خواهد!
در اين دنيايى كه سختى مى بينى، با آن همه تلخ كامى ها كه شيرينى ندارد و مثل كوره اى است كه بايد تو را آبديده كند، آمده اى تا خالص گردى، كدورتهايت از بين برود و لياقت رفتن به بهشت را پيدا كنى، آن وقت حيف نيست كه بهشت جاودان را بر دنيايى گذرا و ناپايدار بفروشى و حورالعين را به يك نگاه شهوت آميز از دست بدهى ؟!
«افلم تكونوا تعقلون» چرا عقل نداريد؟ هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتِي كُنتُم تُوعَدُونَ (63)«اين همان دوزخى است كه به شما (پيروان شيطان) وعده دادند»
اين خطاب قهرآميز است. وقتى جهنميان از بهشتيان جدا شدند، خطاب مى شود اين حال و احوال شماست. اين همان جهنمى است كه «كنتم توعدون» به شما وعده دادند.
1) - سوره ملك، آيه 10 ترجمه: (اهل دوزخ به همديگر) گويند اگر ما (در دنيا سخن انبياء الهى را) مى شنيديم يا به (دستور) عقل عمل مى كرديم امروز از دوزخيان نبوديم.
اَصْلَوْهَا اليَوْمَ بِمَا كُنْتُم تَكْفُرُونَ (64)«امروز در آتش آن، به كيفر كفرتان داخل شويد»
«اصلوها» غل و زنجير شده به روى در افتيد در اين جهنمى كه خودتان براى خود ساخته ايد. «بما كنتم تكفرون» يعنى من در جهنمتان نمى اندازم، خودتان خود را جهنمى كرديد. اصل جهنم را من خلق كرده ام، اما آتش و مار و زقوم و عقرب آن را خودتان درست كرده ايد. قبلاً هم گفتيم اين كفر «كفر عملى» است. يعنى بر سرتان آمد و مى آيد آنچه را كه از او نمى ترسيديد.
اليَوْمَ نَخْتِمُ عَلَي أَفْوَهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنَا أَيْديهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُم بِمَا كانُوا يَكْسِبُونَ (65)«امروز است كه بر دهان آن كافران مهر خموشى نهيم و دستهايشان با ما سخن گويد و پاهايشان به آنچه كرده اند گواهى دهد»
در اينجا قرآن وارد بحث ديگرى مى شود و آن اين كه عالم قيامت، عالم حيات است. بهشت، دوزخ، بدن انسان، زمين و... همه قادر به تكلم اند و درك مى كنند.
در روز قيامت وقتى خطاب مى شود: «اصلوها اليوم بما كنتم تكفرون» بعضى لجاجت مى كنند و مى گويند: خداى بى خود مى خواهى ما را به جهنم ببرى ما آدم هاى خوبى بوديم و همه چيز را منكر مى شوند ديده ايد بعضى ها وقتى روى دنده لج مى افتند، همه چيز را منكر مى شوند، تذكر و دليل و برهان هم فايده اى ندارد. حرف، حرف خودشان است در روز قيامت هم وقتى كه مى بيند جهنم در كار است، همه چيز را منكر مى شود.
آن وقت «نختم علي افواههم» مهر بر دهان هايشان مى زنند و مى گويند خفه شو،
حرف نزن، «و تكلمنا ايديهم و تشهدا رجلهم بما كانوا يكسبون» يك دفعه دستش فرياد مى زند، مگر تو نبودى كه بر سر مردم زدى ؟ پا شهادت مى دهد و مى گويد: مگر تو نبودى كه در مسير گناه قدم برداشتى و آنجا نبايد بروى، رفتى ؟ چشم و گوش و پوست هم هر كدام به نحوى شهادت مى دهند.
«حَتّي اِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَيهِمْ سَمْعُهُمْ وَ اَبْصارُهُمْ وَ جُلوُدُهُمْ بِما كانُوا يَعمَلُونَ » (1)چشمتان شهادت مى دهد و مى گويد: مگر تو نبودى كه به نامحرم نگاه كردى ؟ گوش مى گويد: مگر تو نبودى كه شايعه را شنيدى و جلوى آن را نگرفتى ؟ زبان شهادت مى دهد مگر تو نبودى كه در فلان جا غيبت كردى و تهمت زدى ؟ دل شهادت مى دهد، پوست شهادت مى دهد، همه عليه اين آدم لجباز شهادت مى دهند، حتى هويت انسان نيز شهادت مى دهد و مى گويد چرا خود را به صورت سگ و عقرب در آوردى ؟
يك شايعه را دو سه نفر دشمن طرح ريزى مى كنند و مى آورند در ميان شما، از آنجا ديگر شما مى شويد بلندگوى دشمن و عامل پخش شايعه. يك وقت مى بينيم يك شايعه در سراسر شهرى پخش شده، كى پخش كرده ؟ انقلابى ها! يعنى چه ؟ مگر ممكن است يك انقلابى و حزب اللهى بلندگوى دشمن بشود؟
متأسفانه بعضى ها، هر كس هر چه مى گويد، ساده لوحانه مى پذيرند و بعد هم اينجا و آنجا نقل مى كنند تا موضوع كاملاً جا بيفتد و چيزى كه انقلاب ما را به خطر مى اندازد و خطر بزرگى هم هست، همين است كه به وسيله ما، شخصيت ها كوبيده مى شود و به اسلام و انقلاب ضربه مى زنيم، بدون اين كه خود توجه داشته باشيم. باگوش خود شايعاتى را مى شنويم و بدون تحقيق و تأمل، با زبان خويش عامل پخش آن مى شويم و فكر نمى كنيم كه روزى بايد در برابر خدا جوابگو باشيم.
وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ اِنَّ السَّمْعَ و البَصَرَ و الفُؤادَ كُلُّ اُولئكَ كانَ عَنْهُ مَسْئولاً (2)در چيزى كه علم به آن ندارى متابعت مكن، وقتى كسى حرف مى زند، جلويش را
بگيرد و سؤال كن، اين مطلب را از كجا مى گويى ؟ نرو اين طرف و آن طرف و بگو شنيده ام فلانى، فلان جور است. مگر مى شود به محض شنيدن حرفى با آبروى مردم بازى كرد؟ حتى اگر مثلاً مى گويى: بيچاره فلانى، شنيده ام دخترش چه و چه! اين حرف از نظر قضايى تعزير دارد. در روايات داريم كه در روز قيامت بخاطر گفتن اين مطلب نگاهت مى دارند و مى پرسند: اين موضوع را از كجا شنيده بودى ؟ چرا قبل از اين كه به صحت آن، علم داشته باشى براى ديگران بازگو كردى ؟ اصلاً چرا اين موضوع را به اين و آن گفتى ؟ حتى در صورت علم به آن، حق نداشتى آبروى كسى را ببرى. آن وقت جواب خدا را چه خواهى داد؟
امام صادق (ع) مى فرمايد: اين چنين آدم را از درون تل چرك و خون بيرونش نمى آورند، تا جواب دهد و معلوم است كه جواب هم ندارد. «ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا» چشم، گوش، بدن، همه و همه در روز قيامت مسئول واقع مى شوند و وقتى پوست بدن، عليه انسان شهادت مى دهد، صاحبش به وحشت مى افتد(1).
وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا اَنْطَقَنا اللهُ الَّذي اَنْطَقَ كُلِّ شَيْيٍ (2)مى گويد اى پوست من، اى گوشت و اى چشم من! مى خواهند مرا به جهنم ببرند، تو هم مى سوزى، چگونه دارى عليه من شهادت مى دهى ؟ پوست جواب مى دهد: خدا مرا به نطق در آورده است، من كه در اينجا نمى توانم منكر شوم، تو مى خواهى لجاجت كنى، ولى من هر چه هست، بايد بگويم.
خلاصه اين آيه شريفه چنين شد كه: «اليوم نختم» يعنى در روز قيامت وقتى كه لجاجت كردند دهانهايشان را مهر مى زنيم: «وتكلمنا ايديهم» و دستهايشان را به سخن گفتن وا مى داريم «تشهدا رجلهم» و شهادت مى دهند پاهايشان «بما كانوا يكسبون» به آنچه در دنيا كرده اند.
1) - حضرت امام صادق (ع) درباره اين آيه شريفه «ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا» فرمودند: يسألُ السَّمْعُ عَمَا يسْمَع، والبَصَرَ عَمَا يطْرفُ وَ الفُؤاد عَمّا عَقَد عَلَيهِ گوش از آنچه شنيده و چشم از آنچه به آن نگريسته و دل از آنچه بدان وابستگى داشته، سوال مى شود. (تفسير عياشى، ج 2، ص 292)
2) - سوره فصلت، آيه 21. ترجمه: و آنها به پوستهايشان گويند چگونه بر اعمال ما شهادت داديد؟ آن اعضا جواب مى دهند خدايى كه همه موجودات را به نطق آورد ما را نيز گويا كرد.
اين «ايديهم» و «ارجلهم» يعنى دست و پا از باب امثال است. همانطور كه در اين چند آيه، پوست، چشم، گوش، دست و پا صريحاً آمده است. اما همۀ اعضاء و جوارح باذن الله تعالى به سخن مى آيند(1).
در اينجا هنوز بحث معاد تمام نشده، قرآن به شاخه ديگرى مى رود و دوباره يك بحث اخلاقى را شروع كرده و هشدار مى دهد كه بشر ناشكر است. اما بهتر است قبل از بحث درباره اين آيه، به چند آيه ديگر در اين مورد اشاره اى داشته باشيم:
«وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَه اللهِ لا تَحْصُوها اِنَ اللهَ لَغَفُورٌ رَحيمٌ » (2)اگر نعمتهاى خدا را بخواهند بشمارند، قابل شمارش نيست. حالا كه تو نمى توانى نعمتهاى خدا را شمارش كنى چرا ناشكرى ؟ اين همه نعمت براى توست و تو اين همه ناشكر هستى.
اى آقايى كه فقير و بينوايى و به نان شب محتاج، اى خانمى كه گرفتارى و حاجت دارى، بارها گفته اى و حاجتت برآورده نشده است. اگر دو چشم تو را بگيرند، همه عالم را به تو بدهند مى پذيرى ؟ تمام دلارهاى امريكا براى تو، دستهايت را از تو بگيرند، قبول مى كنى ؟ تمام عالم هستى براى تو، زبانت را بگيرند و براى هميشه
1) - نكته: كسى كه نگاه كرده، وقتى به او گفته شود چرا چنين كردى ؟ اگر انكار كند، شاهدى زيادى بر اعمال خود دارد كه عبارتند از: الف) زمينى كه روى آن گناه و معصيت كرده است: «يومئذٍ تحدث اخبارها» ب) اعضاء بدن، يكى يكى شهادت مى دهند: «يوم تشهد عليهم السنتهم و ايديهم بما كانوا يكسبون» ج) ددو ملك مقرب خداوند، كه در طول شبانه روز همراه ما هستند و اعمالمان را ثبت مى كنند: «كراماً كاتبين، يعلمون ما تفعلون ه -) امام زمان (ع)، كه هميشه در محضر آنجناب هستيم و به علاوه هفته اى دوبار نامۀ عملمان را خدمتشان عرضه مى دارند: «و كل شيى احصيناه فى امام مبين» و: حضرت رسول اكرم صلوات الله عليه و آله: «قل اعلموا فسيرى الله عملكم و رسوله» ز: خداوند متعال و خدا نخواهد كه انسان آن قدر پست شود و كارش به جايى برسد كه همه گواهان را تكذيب كند در حاليكه نامه عمل او به گردنش آويخته «كل انسان الزمناه طائره فى عنقه» و قيافه او گوياى وضع اوست «يعرف المجرمون بسيماهم».
2) - سوره نحل، آيه 18 «اگر بخواهيد نعمتهاى بى حد و حصر خدا را شماره كنيد هرگز نتوانيد كه خدا بسيار غفور و مهربان است»
گنگت كنند. حاضرى ؟ تمام عالم هستى را به تو بدهند و فلجت كنند، قبول است. بگويند العياذ بالله از فردا بايد براى قضاء حاجت، لگن برايت بياورند، آيا حاضرى ؟ اگر كسى پيدا شود كه حاضر به اين كار باشد معلوم مى شود خيلى ديوانه و پول پرست است چرا ناسپاسى مى كنى ؟ چرا ناشكرى مى كنى ؟ مگر خداوند كم نعمت به تو داده ؟ به قول سعدى: هر نفسى كه فرو مى رود ممد حيات است و چون بر مى آيد مفرح ذات، پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و بر هر نعمتى شكرى واجب(1):
«اعلموا ال داود شكراً و قليلٌ من عبادي الشكور» (2)
راستى هم آدم شاكر خيلى كم است، شما آدم هاى مقدسى هستيد و سروكار با منبر و محراب و كتابهاى مذهبى داريد، تا به حال شده كه بگويد: الحمدالله رب العالمين كه خداوند «هوا» را در اخيتار ما قرار داده است. اين هوا خيلى چيز گرانبهايى است، 14 اثر بر اين هوا مترتب است كه اگر يكى از آنها نباشد، اين كره زمين در خطر نابودى است. يكى از آنها نفس كشيدن است. اگر همين نفس كشيدن نبود، حيات هم نبود. تمام گياهان و حيوانات و انسان ها در كمتر از چند دقيقه نابود مى شدند.
شما كه مى گوئيد من به بى كسم و كسى را ندارم، چندين ميليون سرباز مجانى، بدون اينكه بفهمى دارند براى تو كار مى كنند. اين گارد پخش ارزاق يعنى گلبول هاى قرمز كه در بدن توست چيز كمى است ؟ تو كه مى گويى، من كسى را ندارم، چندين ميليارد محافظ دارى! اين گلبول هاى سفيد در بدن، گارد حفاظت تو هستند. هيچ وقت گفته اى الحمدالله رب العالمين كه خدا اين گارد نگهبان را به من داده است «وقليل من عبادي الشكور» همين گلبول هاى قرمز، در بدن تو، دو كاره هستند، دارند به اصطلاح
1) - اين بيان سعدى تقريباً ترجمه اين روايت شريف است كه: قالَ الصادقُ (ع): فى كُلِّ نَفْسٍ مِنْ اَنْفاسِكَ شُكْرٌ لازمٌ لَكَ بُلْ اَلْفَ و اَكْثَرَ حضرت فرمودند: در هر نفسى از نفس هايت شكرى بر تو لازم است بلكه هزار شكر و بيشتر از هزار (بحار ج 71، ص 52).
2) - سوره سبأ، آيه 13 اى آل داود شكر خداى را بجا آوريد در حالى كه بندگان شكرگزارم كم اند.
مثل الاغ آسياب برايت كار مى كنند و تو متوجه نيستى. مى گويند بدبخت ترين الاغ ها، الاغ آسياب است، زيرا وقتى مى رود بار دارد وقتى هم كه بر مى گردد بار دارد. اين گلبول هاى قرمز هم همينطور هستند. وقتى مى روند اكسيژن را مى برند و وقتى كه بر مى گردند گاز كربنيك مى آورند. اين گاز كربن اگر يك دقيقه در بدنت بماند، مسموم مى شوى و اگر چنين شد حتماً مى ميرى. آيا هيچ وقت گفته اى كه: الحمدالله رب العالمين، ما كسى را داريم كه گاز كربنيك ها را از بدنمان دفع كند. خوب اين گاز از بدن بيرون مى رود، پرسيده اى چه مى شود؟ اگر درياها و جنگل ها نبود كه نقش پالايشگاه را بازى كند چه مى شد؟ آيا هيچ وقت گفته اى: الحمدالله رب العالمين كه ما پالايشگاه داريم ؟
در دعاها اين چيزها هست، قدرى سروكار با دعا پيدا كنيم. در مفاتيح الجنان آقاى حاج شيخ عباس قمى اين كارخانه آدم سازى قدرى دقت كنيم، از اين چيزها زياد است، حمد خدا به خاطر وجود گلبول هاى قرمز و سفيد، و براى هوا و دريا. اما انسان خيلى ناشكر است و منفى باف. مثلاً مردى 20-30 سال به زنش خوبى مى كند، شبانه روز مثل حمال مى دود، تا وسايل رفاه و آسايش او را فراهم كند، اما يك بار بر اثر ناراحتى عصبانى مى شود و يك جمله ناخوشايند به همسرش مى گويد، مى بيند اين زن، سى سال خوبى را يكجا فراموش مى كند و بناى ناسپاسى مى گذارد. بايد پرسيد: خانم! چرا اين قدر ناشكرى ؟! اين يك لحظه عصبانيت، آن همه خوبى را از ياد تو برد؟!
اين زن بيست سال در خانه خدمت مى كند و يك كلفت به تمام معنى است، بيست سال كلفتى كرده بدون هيچ توقعى و منتى، صبحانه وناهار و شام درست كرده و سفره را انداخته كه غذاى آقا آماده باشد، در تربيت اطفال آن همه تحمل رنج كرده و... آقا سر سفره مى آيد و مى بيند كه مثلاً سفره كمى كج است، دادش بلند مى شود كه اى بى انضباط، اى بى سليقه، تو اصلاً به درد زندگى نمى خورى و خوبى هاى چند ساله همه از بين مى رود. چرا فكر نمى كنى كه همسرت زحمت كشيده، غذا پخته، سفره براى تو آماده كرده است و بايد از او تشكر كنى.
«قتل الانسان ما اكفره» (1)مرده باد اين انسان كه چقدر ناشكر است، هم با خلق
1) - سوره عبس، آيه 17.
خدا و هم با خدا. به قول يك نفر، ما بايد براى كسى گريه كنيم كه خيلى بى كس است و از همه بى كس تر خداست. ما خود را به همين اندازه قانع مى كنيم كه گاهى بگوئيم: الحمدالله رب العالمين، اى خدا شكرت، و فكر مى كنيم اين ديگر كافى است ؟!
يكى از منبريها مى گفت: مى دانى معنى اين «الحمدالله» هاى ما چيست ؟ يعنى اى خدا به تو دسترسى ندارم: اگر به تو دسترسى داشتم پاره پاره ات مى كردم.
افسوس كه ما نه در مقابل مصيبت ها كه در برابر نعمت ها هم شكرگزار نيستيم. اما عزيزان من اگر مى دانستيد اين مصائب چه خيرها و نعمت هايى در بر دارد، همه سختيها را فراموش مى كرديد و از ته دل در مقابل مصيبت ها هم خداى بزرگ را شكر مى نموديد. اما متأسفانه باز هم بايد بگويم: و قليل من عبادى الشكور.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْده مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
بحث قبلى ما دربارۀ لزوم شكرگزارى انسان در برابر خدا بود كه ناتمام ماند.
آياتى كه در اين باره نازل شده، براى اين است كه به انسان تذكر دهد نعمت هاى فراوانى به او داده شده و براى هر نعمت، شكرى لازم است و انسان در مقابل پروردگار عالم، هميشه بايد شاكر باشد. اگر اين حالت براى انسان پيدا شود، بهترين فضيلت ها را دارد، چنانچه نمك نشناسى و كفران نعمت، رذيله بزرگى براى انسان است.
آنكس كه نمك خوردو نمكدان بشكست *** درمحفل رندان جهان، سگ به ازاوست
لذا در روايات مى خوانيم، وفا و شكر را از سگ بياموزيد. اگر انسان ناشكر شود، بايد بگوئيم از هر سگى پست تر است.
قرآن شريف در آيات فراوانى متذكر اين نعمت ها مى شود. امر به شكر مى كند و حتى با كمال صراحت مى فرمايد:
«وَ اِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَاَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُم اِنَّ عَذابي لَشَديدٌ» (1)اگر شكر نعمت كرديد، نعمت شما اضافه مى شود، نعمت بر روى نعمت مى آيد و اگر كفران نعمت كرديد، عذاب خدا دردناك است. و به قول ما طلبه ها اطلاقش شامل عذاب و دنيا و آخرت است. چنانچه در آيات ديگر هم هست، عذاب خدا هم در
1) - سوره ابراهيم. آيه 7 ترجمه: (و باز به خاطر آوريد) وقتى كه خدا اعلام فرمود كه شما بندگان اگر شكر نعمت بجاى آريد بر نعمت شما مى افزايم و اگر كفران كنيد البته عذابم شديد است.
دنيا و هم در آخرت دردناك است. خداوند در دنيا نعمت را از دستش مى گيرد و در آخرت هم او را به جهنم مى فرستد.
در بعضى از آيات، پاره اى از نعمت هايى را كه براى انسان است متذكر مى شود. در بعضى از آيات سربسته و به صورت كلى به قول استاد بزرگوار ما مرحوم آية الله بروجردى (رضوان الله تعالى عليه) به طريق بسته بندى شده مى فرمايد: عالم هستى براى توست، پس بايد خيلى شكر كنى.
«اَلَمْ تَرَوا اَنَّ اللهَ سَخَّرَلَكُم ما فِي السَّمَواتِ وَ ما فِي الاَرْضِ وَ اَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظاهِره وَ باطِنَه وَ» (1)كجايى بشر؟! چرا غفلت دارى ؟ چرا ناشكرى ؟
اينها همه سرگشته براى توست، مسخر توست، عالم هستى براى تو خلق شده است، نعمت هاى ظاهرى و باطنى دارى(2). قبلاَ هم گفته شد اگر عالم هستى را در مقابل گرفتن چشمهايتان به شما بدهند و يا دنيا را در مقابل گرفتن عقلتان به شما بدهند، آيا ارزش دارد؟ نعمت وجود حكومت اسلامى و قرار گرفتن تحت رهبرى بزرگ مردى
1) - سوره لقمان، آيه 20 ترجمه: آيا مشاهده نمى كنيد كه خداوند آنچه در آسمانها و زمين است را مسخر شما كرد و و نعمت هاى ظاهر و باطن خود را براى شما فراوان فرمود.
2) - درباره نعمت هاى ظاهر و باطن در روايات بياناتى شده از جمله: الف) در روايتى كه فرموده پيامبراكرم (ص) است: نعمت ظاهر را اسلام و اين كه خداوند تو را با خلقت مناسبى آفريد و رزقى كه بسويت سرازير كرد. و اما نعمت باطنى بديهاى تو را پوشانيد و تو را افتضاح نكرد. (كنز العمال، خ 3024). ب) امام محمدباقر (ع) فرمودند: نعمت ظاهر نبى اكرم (ص) و آنچه از معرفة الله و توصيه به همراه آورده مى باشد. اما نعمت باطنى، ولايت ما اهل بيت است و اينكه به ما دلبسته هستيد. (مجمع البيان ج 8، ص 320). ج) از حضرت امام موسى كاظم صلوات الله عليه رسيده كه نعمت ظاهر، امام ظاهر (ع) است و نعمت باطن امام غائب (ع) است. (نوادر راوندى ره ج 4، ص 212). اما اينها با هم منافاتى ندارد. فرد اكمل نعم الهى پيامبراكرم و امام معصوم عليهم صلوات الله هستند. و بعد بقيه نعم كه آن بزرگواران به همراه مى آورند، از هدايت خلق و... و سپس ساير منافع معنوى مادى كه خداى تعالى به بندگان خويش انعام فرموده است.
والا مقام كه افتخار دنيا و آخرت ما هستند را شكرگزار باشيد. اين حالات بسيار عالى و روحانى كه در فرزندان اسلام ايجاد شده و اين چنين از جانهايشان در راه احياى كلمه حق مى گذرند و آن معنويت در جبهه هاى ما، چه نعمت بزرگى است!! مبادا ناشكرى كنيم. اين جوانان عزيزى كه ساعات بيكارى و استراحتشان رادر مجالس وعظ و تبليغ و روضه مى گذرانند و با احكام اسلام و قرآن آشنا مى شوند، العياذ بالله اگر در مراكز فحشاء بودند و يا خداى ناكرده سر كوچه ها به چشم چرانى مى گذراندند چقدر تأسف آور بود. جداً بايد شاكر اين همه نعمت خداوند باشيم و واقعاً معترفيم كه نمى توانيم قطره اى از درياى نعم او را سپاسگزارى كنيم. اين نعمت ها جز نظر خاص خداوند تعالى چيز ديگرى مى تواند باشد؟ خوب اينها نعمت است، نعمت ظاهر است و باطن. نعمت اسلام و نعمت ولايت را نبايد دست كم گرفت. خودمان فكر كنيم كه چقدر خداوند به ما نعمت عطا فرموده در حاليكه شايستگى اين همه انعام و تفضل را نداشته ايم.
«وَ اِنْ تَعدُّوُا نِعْمَه اللهِ لا تُحْصُوها اِنَّ الاِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ» (1)
اگر ما بخواهيم نعمت هاى خداوند را شماره كنيم، نمى توانيم. به حضرت موسى (على نبينا و آله و عليهم السلام) خطاب مى شود كه شاكر باش. عرض كرد: نمى توانم زيرا همين «الحمدالله رب العالمين» را هم كه مى خواهم بگويم توفيقش بايد از تو باشد. كه آن توفيق نيز شكرى دارد همين طور الى آخر(2).
1) - سوره ابراهيم آيه 34. ترجمه: و اگر بخواهيد نعمت خدا را شماره كنيد به شماره نيايد، البته انسان بسيار ظلم كننده و ناسپاس است.
2) - عَنْ اَبى عَبْدِالله (ع) قالَ : اَوْحَى الله عَزَّوَجَلَّ اِلى مُوسى عَلَيهِ السَّلامُ يا مُوسى اشْكُرنى حَقَّ شُكْرى فَقالَ : يا رَبَ فَكَيفَ اَشْكُرُكَ حَقَّ شُكْرِكَ وليسَ مِنْ شُكْرٍ اَشْكُرُكَ بِهِ اِلاّ وَ اَنْتَ اَنعَمْتَ بِهِ عَلَى ؟ قالَ : يا مُوسى الانَ شَكَرْتَنى حينَ عَلِمْتَ اَنَّ ذلِكَ مِنَّى. حضرت امام بحق ناطق جعفربن محمد الصادق (ع) فرمودند: خداوند متعال به حضرت موسى (ع) و مى فرمود: اى موسى چنانكه سزاوارم شكر مرا بجاى آر. عرض كرد: پروردگارا چگونه آنطور كه سزاوارى، تو را شكر كنم در حالى كه نمى توانم شكرى بجاى آرم مگر اين كه خود آن نعمت را نيز تو به من دادى ؟! خطاب شد: اى موسى الآن شكرم را بجاى آوردى چرا كه دانستى (توفيق بجا آوردن) آن شكر هم از من است. (بحارالانوار، ج 71، ص 36، حديث 22 اصول كافى، ج 2، ص 80).
خطاب شد همين كه اقرار مى كنى و هضم كرده اى كه عاجز از شكر من هستى، اين خود بالاترين شكر است.
خدا رحمت كند مرحوم سيدجمال الدين صهرى را كه يكى از وعاظ بزرگ اصفهان بود، ايشان مى گفتند: نزد مرحوم علامه امينى (رحمه الله عليه) صاحب الغدير رفتم و به ايشان عرض كردم: آقا شكر و تشكر من از شما، سكوت من در مقابل شماست.
اين خيلى حرف خوبى است. انسان اگر هضم كند، اقرار كند و اعتقاد داشته باشد كه خدايا اگر بخواهم باز نمى توانم تو را شكر كنم، همين توفيق شكر هم از توست، زبان و عقيده هم از توست و بايد هزارها نعمت قبل از گفتن «الحمدالله رب العالمين» به من داده باشى تا بتوانم اين جمله را بگويم و اين خودش نعمت بزرگى است.(1)
بنابراين خيلى نعمت داريم و تقاضا دارم كه توجه بيشترى به اين امور داشته باشيد. بخصوص براى جوان هاى عزيز روى اين تقاضا خيى تأكيد دارم، چون شما جوانان خيلى پاك هستيد.
استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب (ادام الله ظله) در ايام جوانى مان، بارها سفارش مى كردند كه شما جوانيد، تا مى توانيد خود را بسازيد، زيرا هر روزى كه از عمر شما بگذرد خودسازى برايتان مشكلتر مى شود.
در آن زمان ما فرموده ايشان را درك نمى كرديم و همين مقدار كه مى شنيديم، در ما مؤثر بود. حالا كه خودمان پير شده ايم، متوجه مى شويم كه ايشان چه فرموده اند و چقدر مطلب، دقيق بوده است.
يك مثال عوامانه برايتان بزنم، مى گويند، آدم ساده لوحى به شهر آمد و به يك مغازه ميوه فروشى رسيد، پول داد و مقدماتى آلو سياه گرفت و خورد، البته خيلى به دهانش مزه
1) - عن الصادق عليه السلام وَتَمامُ الشُّكرِ اِعْتِرافٌ لِسانِ السِّر خاضِعاً لِلّهِ تَعاى بِالْعَجْزِ عَنْ بُلُوغ اَدْنى شُكْرهِ لِاَنَّ التَّوفيقَ لِلْشُّكْرِ نِعْمَة حادِثَة يجِبُ الشُّكْرِ عَلَيها حضرت فرمودند: و شكر تام وقتى تحقق مى پذيرد كه بنده با زبان نهان، اعتراف به عجز از كوچكترين شكر او كند. چرا كه توفيق شكر، خود نعمتى جديد است و شكرش لازم. (مصباح الشريعه، صفحه 6).
نكرد، ولى فكر كرد بى مزگى آن به خاطر اين است كه كوچك و نارس است و او بايد درشت ترهايش را مى گرفت. اين قضيه به خاطرش بود تا سال بعد كه دوباره به شهر آمد و به همان مغازه رسيد. مقدارى بادمجان سياه و بزرگ آنجا ريخته بود. مرد ساده لوح بادمجانها را به جاى آلو سياه اشتباه گرفت و خيال كرد از سال قبل تا به حال اينقدر بزرگ شده، لذا مقدارى پول داد و چند تا بادمجان خريد. وقتى يك تكه از آن را در دهانش گذاشت، ديد خيلى بى مزه است. با ناراحتى آن را بيرون انداخت و گفت، مرده شويت ببرند كه هر چه بزرگتر شدى، بى مزه تر شده اى.
اين مطلب اگر چه مثل است اما انصافاً چنين است. هر چه از عمر انسان مى گذرد، اگر خودسازى نكرده باشد، بى مزه تر مى شود، قساوتش بيشتر مى شود، اگر صفت رذيله اى در او بوده باشد، بيشتر ريشه مى دواند و يك وقت به جايى مى رسد كه ديگر اصلاح او در حد محال است، مگر اين كه لطف الهى شامل حالش شود و او را نجات دهد.
خوش بينى
من در اينجا به همه خانم ها و آقايان، مخصوصاً به جوان هاى عزيزم سفارش مى كنم، كه در زندگى مثبت باشيد. منفى باف نباشيد، بدى ها را نبينيد آنچه را كه در عالم هستى است خوب ببينيد، آنچه را كه در خانه مى بينيد خوب ببينيد، بدى هاى زن يا بديهاى شوهر را به قول قرآن «صفح» كنيد، «عفو» هم نه، «صفح» كنيد، نديده بگيريد، بديهاى دوستان خود را نديده بگيريد. بلبل منش باشيد، بلبل وقتى وارد باغ مى شود دنبال درخت پرگلى مى گردد كه روى آن بنشيند. اما مگس اگر وارد گلستان هم بشود، حتى نزديك گل نمى رود، آنقدر اين طرف و آن طرف مى گردد، تا هر طور هست يك لجنى، زباله اى، كثافتى پيدا كند و روى آن بنشيند. هميشه سعى كنيد طبع بلبل داشته باشيد مگس منش نباشيد. دنبال خوبى ها بگرديد(1). در انقلاب و
1) - قالَ اميرُالمُؤمِنينَ عَلَيهِ السَّلامُ لِشيعَتِهِ : كُونُوا كَالنَّحْلِ فِى الطَّير (بحارالانوار، ج 2، ص 79). مثل زنبور عسل بين پرندگان باشيد. (خصوصيت زنبور عسل اين است كه هميشه بر بهترين گل هاى مى نشيند و آن را كه خوشبوتر است انتخاب مى كند، در نتيجه غذاى مطبوع و مفيدى نيز تحويل جامعه مى دهد).
اجتماع هم، چنين باشيد. اگر دو سه روز درد برايت آمد اين را نبين، نعمت عقل را كه به تو داده ببين، نمى گويم الاً در فكرش نباش. معالجه ودعا بايد باشد اما هميشه نعمتهايى را كه خدا به تو داده در نظر داشته باش. خدا را شكر كن كه جوان انقلابى هستى، سپاسگزار باش كه مى توانى به جامعه و مردم خدمت كنى. جوانى حزب اللهى هستى نبايد شكرش فراموش شود. اين را ببين كه سلامتى و امنيت دارى، اگر يك شب تب كنى مى فهمى سلامتى يعنى چه و اگر يك شب، تنها احساس ناامنى كنى قدر امنيت را مى دانى.
نِعْمَتانِ مَكْفُورَنانِ الامْنَ وَ العافِيَه(1)اين حالت منفى بافى كه در بعضى ديده مى شود حالت بدى است و بدون ريشه يابى هم معلوم مى شود كه از همين ناشكرى ها سرچشمه مى گيرد.
بى مناسبت نيست كه قبل از تفسير آيات بعدى، روايتى برايتان نقل كنم:
مى گويند روزى حضرت عيسى (ع) همراه حواريون از جايى عبور مى كردند كه به گوسفند مرده اى رسيدند و هر كدام چيزى گفتند. يكى گفت: چقدر بوى بدى مى دهد. يكى جلوى بينى خود را گرفت، ديگرى خيلى تند از آنجا رد شد تا بوى بد ناراحتش نكند. حضرت عيسى (ع) در حالى كه با كمال طمأنينه از آن مى گذشتند، نگاهى به آن كردند و بعد گفتند: به به، چه دندان هاى سفيدى دارد.
اين خيلى حرف است. معنايش اين است كه انسان مثبت حضرت عيسى مى شود و از بين آن هم عيب، يك حسن پيدا مى كند و آن را در نظر مى گيرد، اما از نظر قرآن شريف، انسان بالطبع چنين نيست و معمولاً مثبت ها را نمى بيند:
قُتِلَ الاِنْسانُ ما اَكْفَرَه (2)اِنَ الاِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفّار (3)يعنى انسان بطبعه ظالم است، هم به خود و هم به خدا خيلى ظلم مى كند. نمك نشناس است هم براى مردم، هم براى خودش و هم براى خدايش. اين طبع انسان
است و اين كه مى بينيد در قرآن در اين مورد خيلى تأكيد شده و مكرر مى فرمايد: «لعلكم تشكرون» و «افلا يشكرون» به خاطر همين است كه انسان را مثبت بار آورد. لذا هنوز قضيه معاد تمام نشده اين آيات را مطرح مى فرمايد:
وَ لَوْ نَشَآءُ لَطَمَسْنَا عَلَي أَعِيُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطً فَأَنَّي يُبْصِرُونَ (66)«و اگر ما بخواهيم ديدگانشان را (به گمراهى) محو و نابينا كنيم تا چون به راه سبقت گيرند كجا (با كورى و گمراهى) بصيرت يابند»
«لطمسنا» را از دو بعد معنى كنيم:
1 - چشم دارى، اما صبح كه از خواب بلندى مى شوى، مى بينى كور شده اى، چه بسيار افرادى را داريم كه سال پيش چشم داشته اند اما امسال كور شده اند.
2 - اينكه افراد بسيارى را ديديم كه اينها چشم معنوى داشتند. اما ناگهان كور شدند، آن هم چه كورى، مفاتيح الجنان مرحوم محدث قمى (عليه الرحمه) زير بغلش، شب و روز عبادت و نمازشب و خدمت به مردم، ناگهان از نوشتن افسانه هزار و يك شب سر در مى آورد.
استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب در كشف الاسرار مى فرمايند كه: كسروى دو قسمت عمرداشت نصف عمرش را واعظى بود در تبريز. با اينكه سواد چندانى هم نداشت، اما منبرى خوبى بود. نصف ديگر عمرش هم به جايى رسيد كه منكر همه پيامبران شد و خودش را پيامبر دانست. به جايى رسيد كه كتاب شيعى گرى نوشت و با كمال وقاحت در جاهاى متعدد به مقدسات اسلام توهين كرد.
انسان يك وقت چنين مى شود، مگر اين كه خدا او را نگه دارد، تا كور نشود. گاهى يك نفر كه انقلابى به تمام معنا هم هست، با يكى دو سه جلسه، مى بينى آنچنان سقوط مى كند كه هيچ چيز برايش نمى ماند.
«لطمسنا» را هم مى توان دو گونه معنا كرد. يكى اين كه كورشان كنيم، يعنى نعمت چشم و بينايى را از آنها بگيريم و ديگر يعنى كور معنوى شان كنيم.
چرا شكر نمى كنى ؟ بعلاوه چرا ناسپاسى مى كنى ؟ چشم دارى، هم چشم دل و هم چشم ظاهر. شكر كن آنطور كه شايسته است. «ولو نشاء لطمسنا علي اعينهم» نابود
مى كنيم، محو مى كنيم چشم هاى آنان را «فاستبقوا» «الصراط فأني يبصرون». اينها مى خواستند كه راه بروند. اما كجا؟ چشم ندارند، كجا را ببينند؟ آدم كور چگونه مى تواند راه پيدا كند؟ اين آيه شريفه شبيه آيه اى است كه در اوايل سوره بود «فاغشيناهم فهم لا يبصرون» كور است و آدم كور نمى تواند راه برود، هر چند راه هم خيلى راست، مستقيم و آسفالته باشد، اين كور ظاهرى هم عصاكش مى خواهد «فاستبقوا الصراط فاني يبصرون» «فاستبقوا» به معناى «ارادو» است كه معنى چنين مى شود: اراده مى كردند كه راه بروند. «فاني يبصرون» كجا را ببينند؟! يعنى چطور مى توانند راه بروند با نداشتن چشمى بينا.
وَ لَوْ نََشَآءُ لَمَسَخْنَاهُمْ عَلَي مَكَانَِتهِمْ فَما استَطَاعُوا مُضِيّاً وَ لا يَرْجِعُونَ (67)«و اگر بخواهيم همان جا صورت آنها را مسخ كنيم (به شكل سگان و بوزينگان) كه نه (از آن صورت) بتواند گذشت و نه (به صورت اول) بازگشت»
به طور خلاصه سه نوع مسخ شدن داريم:
الف) اين كه شخص وقتى صفت رذيله اى را پيدا مى كرد ناگهان شكل ظاهرى او هم تغيير كرده و به همان شكل در مى آمد كه به شكل خوك و ميمون و... در آمدند. اين نوع مسخ شدن در زمان انبياء سلف بوده كه بعضى امت ها به شكل ميمون در آمدند و تا سه روز بيشتر زنده نبودند و همه مردند و يا مثل «اصحاب السبت» كه در قرآن هست، به صورت خوك درآمدند و مردند. بعد از پيامبراكرم صلوات الله عليه و آله، اين نوع مسخ شدن ديگر نيست.
ب) نوعى ديگر از مسخ شدن هم اين است كه يك جوان رشيد و سالم و نيرومند ناگهان فلج مى شود وديگر نه مى تواند بايستد و نه مى تواند بنشيند.
ج) يك مسخ هم كه مهمتر از همه است مسخ قلبى است، يعنى دل مسخ مى شود. انسان است اما صفت سگ را پيدا مى كند به طورى كه اگر انسان ديگرى را در مقابلش پوست بكنند خم به ابرو نمى آورد، بلكه لذت هم مى برد.
لذا تا چنين نشده اى، ياد نعمتهاى الهى باش و در برابرش سپاسگزار. اينها همه نعمتهاى الهى است كه ما به آن توجه نداريم و خداوند متعال تذكر مى دهد.
«ولو نشاء لمسخناهم علي مكانتهم» مسخ مى كرديم آنها را بر آن مكانتى كه داشتند، مسخ ظاهرى، مسخ معنوى، فلج دست و پا، فلج قلب و روح، سگ صفت شدن و خوك صفت شدن «فما استطاعوا مضيا و لا يرجعون» و آن طور مسخ شود كه ديگر نه توان رفتن داشته باشد و نه ياراى بازگشت. يعنى ديگر فلج است و نمى تواند تكان بخورد. ديگر رأفت و مهربانى يك انسان را ندارد، ديگر تفكر ندارد، ديگر تعقل نمى كند و چنين كسى را نمى توان انسان ناميد.
اِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِندَ اللهِ الصُّمُّ البُكْمُ الَّذينَ لا يَعْقِلُونَ (1)پست تر از هر جانور درنده كسى است كه عقل دارد، اما تعقل ندارد. فكر دارد، اما تفكر ندارد. اين مسخ است، يعنى عقل و دل او مسخ شده، سرپوش رذالت و قساوت روى آن گذاشته شده، ديگر نه مى تواند برود و نه مى تواند برگردد.
وَ مَن نُّعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الخَلْقِ أَفَلا يَعْقِلُونَ (68)«و ما هر كسى را عمر دراز داديم به پيرى در خلقتش بكاستيم، آيا (در اين كار) تعقل نمى كنند»(2)خيال نكنيد، اين گونه موارد نادر است. نه، زياد هم هست، منتهى چشم بينا مى خواهد. در همين اطراف خودتان دقت كنيد كه جوان چگونه پير مى شود؟ جوان نيرومند و پهلوان كه هر كار مشكلى را به آسانى انجام مى داد حالا به جايى رسيده كه اصلاً نمى تواند تكان بخورد.
يادم نمى رود كه استاد بزرگوار ما مرحوم آيه الله بروجردى رحمه الله عليه، در اواخر عمر كه ديگر خيلى پير شده بودند، به ما نصيحت مى كردند و مى گفتند: جوان ها تا مى توانيد، كار كنيد، وقتى كه من در نجف بودم از اول شب تا صبح مطالعه مى كردم و
مى نوشتم، اما حالا وضعم به جايى رسيده كه بايد كسى بيايد و كتاب را برايم بياورد تا بتوانم كمى مطالعه كنم. اگر كسى نباشد بى مطالعه و بى كتاب مى مانم و قدرت اين كه خودم كتاب را از قفسه بردارم ندارم.
خوب، آدم جوان است، پير مى شود. قدرت دارد، ضعيف مى شود و قرآن هم مى خواهد همين را بگويد كه ببين اصلاً طبيعى است. همانطور كه ما مى توانيم جوان را پير كنيم، مى توانيم فردا چشمان بيناى تو را هم كور كنيم، «افلا تشكرون» چرا شكر نمى كنى ؟ «افلا تعقلون» چرا تفكر نمى كنى ؟ همانطور كه ما مى توانيم جوان را به مرور زمان پير كنيم و وقتى پير شد ديگر نمى تواند برود و نمى تواند بيايد، تو هم ممكن است شب بخوابى و صبح بيدار شوى، ببينى نمى توانى رفت و آمد كنى چون فلج شده اى.
پس چرا بايد اين همه غافل باشيم از نعمت هاى خدا؟ عزيزان من! پيش از اين كه پير شويد، به فكر باشيد، قدر جوانى را خوب بدانيد و از لحظات عمرتان، در راه خدا استفاده ببريد.
در اينجا قرآن وارد مطلب ديگرى مى شود:
وَ مَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَ مَا يَنبَغِي لَهُ إِنّ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَ قُرءَ انٌ مُّبِينٌ (69)«و نه ما او را (پيامبر را) شعر آموختيم و نه شاعرى شايسته مقام اوست (بلكه) اين كتاب ذكر (الهى) و قرآن روشن (خدا) است»
شعرا معمولاً كارهايشان اين است كه انسان را به عالم خيال ببرند(1). مثلاً براى محبوبه و معشوقه اش مى خواهد شعر بگويد. معشوقه اى بسيار سياه و زشت است، اما
1) - وَ الشَّعَراءُ يتَبِعُهُمْ الغاوُون، اَلَم تَرَاَنَّهُمْ فى كُلِّ وادٍ يهيمُوَن وَ اَنِّهُمْ يقُولُونَ ما لا يفْعَلُونَ اِلاّ الَّذينَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ ذَكَرُوا الله كَثيراً وَ اَنْتَصِرُوا مِن بَعْد ما ظُلِمُوا و شاعران را مردم گمراه پيروى كنند. آيا ننگرى كه آنها خود به هر وادى سرگشته اند. و آنان بسيار سخن مى گويند كه خود عمل نمى كنند. مگر آن شاعران كه اهل ايمان و نيكوكار بوده و ياد خدا بسيار كردند و براى انتقام از هجو يا ستمى كه به آنها شده از حق، يارى خواستند (سوره شعرا، 224-227).
چون به چشم شاعر عالى آمده است، او را در عالم خيال به ماه شب چهاردهم تشبيه مى كند و به قدرى انسان را در تخيل مى بيند كه انسان با ديدن آن شعر خيال مى كند زيباتر و با جمال تر از معشوقه او در جهان نيست.
مى گويند در زمان ليل و مجنون حاكم وقت، هنگامى كه اشعار مجنون را راجع به ليلى شنيد فريفته او شد و براى اين كه بتواند او را از نزديك ببيند هر دو را احضار كرد. وقتى كه آمدند و حاكم ليلى را ديد، خيلى تعجب كرد، چون ليلى يك زن باديه نشين بود به علاوه زيبايى هم نداشت، سياه پوست بود و لب و دماغى درشت داشت و حتى از حد معمول هم زشت تر بود. در دل به ساده لوحى مجنون خنديد:
كه ليلى گرچه در چشم تو حور است *** به هر عضوى از اعضايش قصور است
نگاه هاى تعجب آميز حاكم از مقايسه اشعار مجنون و صورت زشت ليلى، آنقدر آشكار بود كه مجنون هم متوجه شد و پس از مقدارى تعريف و تمجيد مجدد از ليلى، گفت:
اگر بر ديده مجنون نشينى *** به غير از خوبى ليلى نبينى
اگر مى خواهى جمال ليلى را ببينى بيا روى چشم من بنشين و از ديد من نگاه كن، تا غير از حسن ليلى چيزى نبينى، با چشم واقع بين خودت نگاه نكن در عالم تخيلى كه من براى تو ساخته ام قدم بگذار تا آنچه من مى بينم تو هم ببينى، نه با اين وضع خودت.
معمولاً شعر قوه خيال را تحريك مى كند «اِنَّ مِنَ البَيانِ لَسِحراً»(1)راستى آدم را سحر مى كند.
البته گاهى بعضى از اشعار خيلى عالى است و مذمت كه نشده هيچ، تعريف هم شده، «اِنَّ مِنَ الشِّعْر لَحِكَماً» و اينكه مثلاً در مسجد و شب جمعه شعر خواندن مكروه است آن اشعارى است كه قوه خيال را تحريك كند، نه اشعارى كه قوه تعقل را به كار اندازد
1) - عن موسى بن جعفر (ع) عن ابائه عن النبى (ص): اِنَّ مِنَ البَيانِ لَسِحْراً وَ مِنَ العِلْمِ جَهْلاً وَ مِنَ الشِّعْرِ حكماً وَ مِنَ القَوْلِ عَدْلاً حضرت امام موسى كاظم (ع) از پيامبر اكرم (ص) نقل فرمودند البته بعضى سخن ها سحر است و بعضى علم ها نادانى است و بعضى از اشعار حكمت (و حكم) است و بعضى از گفته ها عدالت است. (بحارالانوار، ج 1، ص 218).
. «وما علمناه الشعر» ما پيامبر را شعر تعليم نكرديم «و ما ينبغي له» براى پيامبر هم سزاوار نيست كه شاعر باشد، «ان هو الا ذكر و قرآن مبين» اين كتاب تذكر است، بيدار كردن عقل است، قرآن مبين است يعنى فارق بين حق و باطل است، آن هم فارق خيلى آشكار و قابل درك.
تأثير قرآن بر زنده ها
لِيُنذِرَ مَن كانَ حَيّاً وَ يَحِقَّ القَوْلُ عَلَِ الكَافِرينَ (70) تا هر كه زنده (و زنده دل) است او را به آياتش پند دهد و بر كافران (به اتمام حجت) وعده عذاب، حتم و لازم گردد.
اين تكرار اول است، اين قرآن براى چه كسى و براى چه آمده است ؟ آمده است تا زنده كند.
«يا اَيُّها الَّذينَ امَنُوا اسْتَجيبُوا لِلّهِ وَ لِلّرسُولِ اِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ وَ اعلَمُوا اَنَّ اللهَ يَحُولُ بَيْنَ المَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ اِلَيْهي تُحْشَرونَ » (1)اى بشر، جواب خدا و پيامبر را بده، براى اينكه آمده است تا زنده ات كند، بله آدم مرده را نمى شود زنده كرد، قرآن براى او فايده اى ندارد.
اِنَّكَ لا تُسْمِعُ المَوتي وَ لا تُسْمِعُ الصَّمَّ الدُّعاءَ اِذا وَلَّو مُدْبِرينَ (2)قرآن براى زنده هاست، نه براى مرده ها كه صفت رذيله، آنها را دل مرده و كور و كر نموده است. لينذر من كان حيا و بحق القول علي الكافرين.
ثابت است قول، يعنى كلمه عذاب بر كافر. كفر در اينجا يعنى مرده، چون در مقابل «حى» (زنده) واقع شده است. اين آيه، عبارت اخراى اول سوره است. تكرار
1) - سوره انفال، آيه 24 ترجمه: اى اهل ايمان چون خدا و رسول، شما را به آنچه موجب زنده شدن شماست (به ايمان) دعوت كنند اجابت كنيد تا به حيات ابد برسيد و بدانيد كه خدا در ميان شخص و قلب او حايل است و (همه) به سوى او محشور خواهيد شد.
2) - سوره نمل، آيه 80 ترجمه: همانا تو (با آنكه پيغمبر بحق و هادى مطلقى) نتوانى كه مردگان (و مرده دلان كفر) را سخنى بشنوانى و يا كران (باطن) را كه (به گمراهى) از گفتارت روى مى گردانند به حقيقت شنوا كنى.
«انا جعلنا في اعناقهم اغلالاً فهي الي الاذقان فهم مقمحون». هر دو آيه در معنى مشتركند ولى در الفاظ متفاوت بيان شده است.
در اينجا قرآن، باز هم بر مى گردد به مطلب قبلى. يعنى پس از اين كه مى گويد: قرآن شعر نيست، حكمت است، بيداركننده فكر است، اما براى كسى كه زنده باشد، نه براى كسى كه صفات رذيله او را كشته است.
در اينجا قرآن دو مرتبه به ذكر بعض نعمتها مى پردازد:
أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُم مِّمَّا عَمِلَتْ أَيْدِينَآ أنْعاَماً فَهُمْ لَهَا مَالِكُونَ (71)«آيا اين انسان ها نمى بينند، كه برايشان خلق كرديم به دست قدرت خويش، چهارپايان را تا آنها مالك شوند؟»
هر كجا در قرآن «يد» و «ايدينا» به كار رفته است به معناى قدرت است(1)، مثل «يدالله فوق ايديهم» كه معنا مى شود: قدرت خدا بالاترين قدرت هاست. در اينجا هم «ايدينا انعاماً» يعنى به دست قدرت خويش براى اينها، شتر، اسب، گاو و گوسفند آفريديم «فهم لها مالكون» مالكشان هم كرديم، يعنى مثل آهو نبودند كه رام نشوند. آنها را رامشان كرديم كه انسان مالك آنها باشد. آيا اين را نديدند كه خلق كرديم برايشان با قدرتمان انعامى را («انعام» جمع «نعم» است، يعنى شتر، گاو، گوسفند و...) تا آنها مالك شوند.
وَ ذَلَّلْنَاهَا لَهُمْ فَمِنْهاَ رَكُوبُهُمْ وَ مِنْها يَأكُلُونَ (72)«و آن حيوانات را مطيع و رام آنها ساختيم تا هم بر آن سوار شوند و هم از آن غذا تناول كنند»
1) - يد در لغت به معناى دست است اما از آنجا كه خدا دست ندارد و جسم نيست و دست ابزار اعمال قدرت در انسان هاست هر كجا دست به خدا نسبت داده شود بايد حقيقت ماديتش را برداشت تا معنى درست شود، لذا «يد» در اينجا به معنى قدرت است.
«و ذللنها لهم» تكرار «لها مالكون» است يعنى اين حيوانات را براى آنها مسخر كرديم. اگر گاو مسخر نبود، از شير او نمى شد استفاده كرد و اگر اسب چموش و رام نشدنى بود، كسى نمى توانست سوارش شود «فمنها ركوبهم و منها يأكلون». «من» در اينجا كلمه تبعيضيه است «و منها ركوبهم» از بعضى از آنها براى سوار شدن استفاده مى كنند مثل الاغ و اسب «و منها يأكلون» و بعضى از اينها را از گوشتشان بهره مى برند مثل گاو و گوسفند.
وَ لَهُمْ فِيهاَ مَنَافِعُ وَ مَشارِبُ أَفَلا يَشْكُرُونَ (73)«و براى مردم در آن حيوانات منافع (بسيارى از پوست و پشم و غيره) و آشاميدنى هاى فراوان (از شير و ماست و غيره) قرار داديم، آيا شكر اين نعمت ها را نبايد بجاى آرند؟!»
«أفلا» استفهام توبيخى است. يعنى اى انسان ما حيوانات را مسخر تو قرار داديم و اين يكى از نعمت هاى بزرگ خداست، چرا اين نعمت بزرگ خدا را فراموش مى كنى ؟ شكر نمى گويى ؟ «و لهم فيها منافع» يعنى براى اين انسان در اين انعام منافعى است و منافع مثل پشم و پوست و گوشت و... و مشاربى هست مانند شير، «افلا يشكرون» پس چرا انسان ها شكرگزار نيستند؟
وَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللهِ ءَ الِهَه لَّعَلَّهُمْ يُنصَرُونَ (74)«و (مشركان) به غير از خدا، خدايان ديگر گرفتند تا شايد (از آنان) يارى جويند»
نه تنها اين بشر شكرگزار نيست، بلكه در مقابل خدا، بت مى پرستد. «بت» فقط آن نيست كه با سنگ يا طلا و يا چيز ديگر بسازند و آن را بپرستند نه، هوى و هوس، اراده خود صفات رذيله، مال، مملكت، سلطنت، اينها همه براى انسان بت است. هر غير خدايى كه در دل باشد و به او دلبستگى پيدا كند بت است. اين الهه را گرفتند تا
«لعلهم ينصرون» شايد ياريشان كند. يعنى مرتب پول جمع كرد. و روى هم گذاشت بدان اميد كه همه مشكلاتش را با آن حل كند. اما يك وقت به جايى رسيده كه:
«ما اَغني عَنّىِ مالِيهَ هَلَكَ عَنّي سُلطانِيَه» (1)ديدى كه اين مال من براى من فايده اى نداشت آنچه كه فايده دارد فقط خداست.
لَا يَستَطِيعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُندٌ مُّحْضَرُونَ (75)«هرگز آن خدايان نمى توانند به آنها كمك كنند بلكه خود آنان براى خدايانشان مانند سپاهى آماده به خدمت هستند»
اين خدايانى كه در دل توست، هوى، هوس، دلبستگى به پول و رياست، يا آن بتى كه در زمان جاهليت درست مى كردند و به آن سجده مى نمودند، چه كارى براى انسان مى توانست بكند؟ و بت هاى ديگر چه كارى مى توانند براى تو انجام دهند؟ اينها نه مى توانند كارى به نفع تو انجام دهند و نه مى توانند صدمه اى به تو بزنند. بعد مى فرمايد:
فَلَا يَحْزِنكَ قَوْلُهُمْ إِنَّا نَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَ مَا يُعْلِنُونَ (76)«(اى رسول ما) سخن اين مشركان تو را محزون نكند، ما هر آنچه پنهان و آشكار گويند همه را مى دانيم (و به كيفرشان مى رسانيم)»
يا رسول الله، خيلى غصه نخور، ما همه چيز را مى دانيم. اين جمله، جمله تكان دهنده اى است كه در قرآن هم اين معنى مكرر آمده است، مثلاً:
لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ اَلاّ يَكُونُوا مُؤمِنينَ (2)مثل اين كه از بس غصه مى خورى، مى خواهى خودت را بكشى كه چرا اينها
مسلمان نمى شوند؟ چرا اينها بت پرست و پول پرستند؟ چرا اينها رياست پرستند؟ نه، خيلى غصه نخور.
بعضى اوقات خداوند علاوه بر اين كه به پيامبر تسلى مى دهد، يك بى اعتنايى هم به آنها مى كند:
«قُلِ اللهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوضِهِمْ يَلْبَعُونَ » (1)بگو آنكه رسول و كتاب مى فرستد خداست. اى پيامبر، آنها را به حال خود بگذار، ولشان كن بگذار بچرند. انسانى كه خدا رها كند و بت را بگيرد، ديگر انسانى نيست كه با او حرف بزنى، بگذار مثل كرم ابريشم دور خود بتند تا خفه شود چون اتمام حجت كردى.
«ذَرْهُمْ يَأكُلُوا وَ يَتَمَتَّعُوا وَ يُلْهِهِمُ الاَمَلُ فَسَوْفَ يَعلَمُونَ » (2)اى پيامبر! بگذار در پيله آمال و آرزوهايش، مثل كرم ابريشم به دور خود بتند، يك روز معلوم مى شود كه چه خبر است، خداوند از دلش خبر دارد. خدا مى داند او چه مى گويد، آنچه در دلش هست، بت پرستى است. و آنچه مى گويد، بدبختى است. آنقدر بدبخت است كه نه قرآن در دلش نفوذ مى كند و نه عاطفه تو مى تواند در او مؤثر باشد. اتمام حجت هم برايش شد، ديگر به او كارى نداشته باش.
وقتى كه بشر تا اين اندازه رذالت پيدا كند كه تمام نعمتهاى خدا را فراموش نمايد، شكر نعمت به جاى نياورد و كفران نعمت كند، يعنى كافر به تمام معنى. اگر چنين باشد، اين انسان نمك نشناس را ديگر ولش كن.
راستى عزيزان من، حيف است انسانى را كه قرآن تاج كرامت روى سرش گذاشته است و مى فرمايد «وَ لَقَد كَرَمْنا بَني آدَم»(3)انسانى كه به قول استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشأن انقلاب (ادام الله) خداوند به اندازه اى به او رأفت كرده كه قبل از آمدنش براى او پيامبر فرستاده است و هيچگاه زمين خالى از حجت نيست كه اولين
1) - سوره انعام، آيه 91 ترجمه: بگو آن (كه رسول خدا و كتاب مى فرستد) خداست آنگاه آنان را بگذار به بازيچه خود فرو روند.
2) - سوره حجر، آيه 3 ترجمه: اى رسول ما، اين كافران را به خورد و خواب طبيعت و لذت حيوانى واگذار تا آمال و اوهام دنيوى آنان را غافل گرداند كه نتيجه اين كامرانى بيهوده را به زودى بيايند.
3) - سوره اسراء، آيه 70 ترجمه: و تحقيقاً ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم.
فرد بشر رسول او و آخرين فرد هم حجت خداست، آن هم خدايى كه تا اين اندازه به بشر لطف دارد، سپاسگزارش نباشيم و ازديادش غافل شويم.
بشرى كه بايد به جايى برسد كه بجز خدا نداند و نبينند، بشرى كه بايد مصداق «يا اَيَّتُهَا النَّفْسُ المُطمَئِنَه، ارْجِعي اِلي رَبِّكِ راضيَه مَرْضَّيه»(1)باشد، آن قدر انحطاط بيابد كه خدا درباره اش بفرمايد: «ذرهم في خوضهم يلعبون» ديگر ولشان كن تا براى خودشان بچرند.
حيف است كه انسان به واسطه گناه و توغل در مشتهيات و فرورفتن در رذائل و دل باختن به دنيا از خدا و ياد خدا غافل شود.
انصافاً حيف است انسانى كه مى تواند در طول پنجاه سال «شهيد ثانى» بشود، دويست جلد كتاب بنويسد و عمرش را فداى اسلام كند، آنقدر غافل باشد كه پس از هفتاد سال به قول عوام، خرى زائيد و خرى خورد و خرى مرد.
مباهات خداوند به مجاهد و...
انسان اگر آدم بشود بهشت به او افتخار مى كند، حيف است اين انسان كه بهشت به او افتخار مى كند كارش به اينجا برسد كه به جهنم رود و هيزم جهنم شود.
در روايات مى خوانيم كه خداوند به نمازگزار و مجاهد و كسى كه نمازشب خوان است، مباهات مى كند(2)، و اينجاست كه قدر افراد ثابت قدم در انجام فرامين الهى معلوم مى شود بلكه بالاتر نه تنها به آدم مباهات مى كند، خطاب مى شود كه: اى
1) - سوره فجر، آيه 28 و 29 ترجمه: اى نفس قدسى مطمئن و دل آرام (به ياد خدا) امروز به حضور پروردگارت بازآى كه تو خشنود (به نعمتهاى ابدى او) و او را راضى از تو است.
2) - عنِ النَّبِى صَلَّى الله عَلَيهى وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ اِنَّ رَبِّكَ يباهِى المَلائِكَة بِثَلاثَة نَفَرٍ رَجُلٌ يصْبِحُ فى اَرْضِ قَفْرٍ فَيؤذِّنُ وَ يقيمُ ثُمَّ يصَلَى فَيقُولُ رَبُّكَ عَزَوَجَلَ لِلْمَلائِكَة: اُنْظُروُا اِلى عَبْدى يصَلّىِ وَ لا يراهُ اَحَدٌ عَيزى وَ رَجُلٌ قامَ مِنَ اللَّيل يصَلِّ وَحْدَهُ فَسَجَدَ وَ نامَ وَ هُوَ ساجِدٌ فَيقُولُ انْظُرُوآ اِلى عَبْدى رُوحَهُ عِندى وَ جَسَدَهُ ساجدٌ لى، وَ رَجُلٌ فى زَحْف فَيفِرُّ اَصْحابَهُ يثْبِتُ هُوَ يقاتِلُ حَتِّى قُتِلَ (بحارالانوار، علامه مجلسى ره ج 84، ص 259). پيامبراكرم (ص) فرمودند: البته پروردگار تو در برابر ملائكه به سه نفر مباهات مى كند 1 - مردى كه در بيابان صبح كند اذان و اقامه بگويد سپس مشغول نماز شود. اينجاست كه پروردگارت به ملائكه خطاب مى فرمايد: به بنده ام نگاه كنيد نماز مى خواند در حالى كه غير از من كسى او را نمى بيند. 2 - مردى كه قسمتى از شب را به تنهايى از خواب بلند شود و سجده كند و در سجده خوابش ببرد پس خطاب مى رسد نگاه كنيد به بنده ام روحش نزد من است و بدنش براى من در حال سجده. 3 - مردى كه در ميدان جنگ است و يارانش فرار كنند، ولى او ثابت قدم بايستد و بجنگد تا كشته شود.
ملائكه همه او را سجده كنيد، همه بر او سجده مى كنند. شيطان هم كه بر او سجده نمى كند، به او مى فرمايد: برو گم شو، ديگر تو را نمى خواهم، برو گم شو كه تا ابد از درگاه من رانده شوى.
آيا حيف نيست انسانى كه مى تواند به چنين مقامى برسد، آنقدر تنزل كند كه بر همين شيطان سجده كند، و او را عبادت نمايد.
مگر نخوانديم كه «الم اعهد اليكم يا بني ادم ان لا تعبد و الشيطان»، شيطان از درگاه خداوند رانده شد، چون بر تو سجده نكرد، حالا كارت به اينجا برسد كه يك عمر از خدا غافل شوى و بر شيطان سجده كنى.
انشاءالله، قدرى بيشتر دقت كنيم، بيشتر فكر كنيم، قدر خود را بدانيم، خداوند به ما خيلى ارزش داده، خيلى بزرگى داده، خيلى عزت داده، ما هم بايد اقلاً قدر خود را بشناسيم. با پيروى از آمال و آرزوهاى بيجا، خود را بى ارزش نكنيم. خود را مقابل بت ها برون و درون كوچك و حقير نسازيم و نگذاريم كه شيطان نفس، عزت ما را پايمال كند و ما را بنده و ذليل خود سازد تا جايى كه خدا با ما قهر كند و بفرمايد: «ذرهم يأكلو و يتمتعوا ويلههم الأمل فسوف يعلمون»والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْدهً مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي
از قرآن شريف استفاده مى شود كه معاد جسمانى است و در اين مورد همه فرق اسلامى اتفاق نظر دارند. فلاسفه اسلامى هم معاد را جسمانى مى دانند. چنانچه شيخ الرئيس در شفا مى گويد: بر فرض اين كه ما نتوانيم از نظر عقل و برهان، معاد جسمانى را ثابت كنيم ولى از نظر آيات و روايات مسلم است كه معاد جسمانى است(1).
قرآن مجيد در سوره مباركه بقره ضمن چند آيه در آخر سوره، دو داستان نقل مى فرمايد، يكى داستان عزير نبى (ع)(2)و ديگرى داستان حضرت ابراهيم (ع)(3)كه هر
1) - يجِبُ اَن يعْلَمَ اَنَّ المَعادَ منْهُ ما هُوَ منقول مِنَ الشَّرْعِ وَ لا سَبيلَ اِلى اِثْباتِهِ اِلاّ مِنْ طَريقِ الشَّريعَة وَ تَصْديقِ خَبَرِ النَّبى وَ هُو الَّذى يلْبَدِنَ عِنْدَ البَعْثِ وَ خَيراتُ البَدَنِ وَ شُرُورهِ ، مَعْلُومَة لا يحْتاجُ اِْلى تَعَلُّم وَ قَدْ بَسَطَتِ الشَّريعَة الحَقَّهِ الَّتى اَتانابِها نَبِينا وَ سَيدُنا و مَوْلانا مُحَمَّدٌ رَسُولُ الله صَلِّى الله عَلَيهِ وَ آلِهِ حالَ السَّعادَة وَ الشَّقاوَة الَّتى بِحِسابِ البَدَنِ . لازم است دانسته شود كه معاد جسمانى از راه شرع به ما رسيده و راهى جز راه دين و تصديق خبر پيامبراكرم (ص) براى اثباتش نيست و آن اينكه: وقتى بدن برانگيخته شد خيرات و شرورى برايش هست كه نياز به تعلم ندارد و شريعت حقه اى كه براى ما آورده پيامبر و آقا و سرپرست ما حضرت محمدرسول الله (ص) درباره سعادت و شقاوت اين بدن مفصل در اين مورد بحث فرموده است.
2) - سوره بقره، آيه 259.
3) - سوره بقره، آيه 260.
دو در اثبات معاد جسمانى است. حضرت عزير، يكى از پيامبران بود كه براى تبليغ دين حضرت موسى (ع) از دهى به ده ديگر و از محلى به محل ديگر مى رفت.
يك روز بر سر راه خود به خانه هاى مخروبه اى رسيد. متوجه شد كه اينجا بر اثر يك حادثه ناگهانى ويران شده، چون اجساد مردگان همينطور گوشه و كنار افتاده و كسى نمانده بود كه آنها را دفن كند. بدن ها متلاشى شده، گوشت و استخوان از هم پاشيده و هر قطعه آن يك طرف پراكنده شده بود.
حضرت عزير، در حاليكه از آنجا مى گذشت، با ديدن آن صحنه و پراكندگى قطعات بدن از يكديگر، اين فكر به ذهنش خطور كرد كه چطور خداوند و در روز قيامت اينها را به صورت اول بر مى گرداند؟! از مقام يك پيامبر چنين تصورى بعيد بود و بايد خيلى زود برايش ثابت مى شد سرانجام به نهر آبى رسيد و از الاغ پياده شد، چهار پا را در گوشه اى بست و كنار نهر آب نشست تا كمى استراحت كند و نان و آبى بخورد، اما همين كه سفره اش را باز كرد و آماده صرف غذا شد خداوند جان او را گرفت. در حدود صد سال گذشت، پس از صد سال خداوند او را زنده كرد. از او سؤال شد: چند وقت است كه خوابيده اى ؟
گفت: حدود يك روز است!
خطاب شد، خير صد سال است مرده اى به غذايت نگاه كن آن را هم سالم نگاه داشته ايم و هنوز فاسد نشده است. اما حيوان را ببين كه استخوان هايش پوسيده و خاك شده و ببين چگونه استخوان هايش را به حالت اول در آورده، روى آنها را گوشت مى پوشانيم و او را زنده مى كنيم.
عزير ناگهان ديد استخوانها ظاهر شدند، قطعات آن به يكديگر پيوستند و گوشت و پوست بر آنها روئيده شد، سپس الاغ زنده شد و بر جاى خود ايستاد. عزير با ديدن اين صحنه شگفت آور به خود آمد و گفت:
مى دانم كه خداوند بر هر چيزى قادر است!
اَوْ كَالَّذي مَرَّعَلي قَريَه وَ هِيَ خاوِيَهٌ عَلي عُرُوشِا قالَ أَنّي يُحْيي هذِهِ اللهُ بعد موتها فاماته الله مائةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوماً اَوْ بَعْصَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبَثْتَ مائةَ عامٍ فُانْظُر اِلي طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انظُرْ إلي حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَه لِلْنّاسِ وَانْظُرْ
اِلَي العِظامِ كَيْف نُنْشِزُها ثُمّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ اَعْلَمُ اَنَ اللهَ عَلي كُلِّ شَييٍ قَديرٌ (1)اين آيه شريفه يك دلالت «صراحتى» دارد، اين كه معاد جسمانى است. وقتى آن پيامبر گفت، خداوند چطور مرده ها را زنده مى كند؟ خداوند هم الاغش را زنده كرد. يعنى بدين طريق مردم زنده مى شوند.
يك دلالت «الزامى» هم دارد كه مربوط به ولايت است. يكى از شبهاتى كه درباره وجود مقدس حضرت صاحب الزمان (عج) شده همين است كه چطور مى شود: يك نفر، هزار يا دو هزار سال عمر كند؟! اين آيه شريفه اشاره به همين موضوع دارد. يعنى قضيه عمر امام زمان (عج) نظير زنده كردن مرده است، هر دوى اينها قدرت خداست.
پروردگار عالم قادر است و مى خواهد ولى خود را بيش از هزار سال در اين عالم نگهدارد، همانطور كه قدرت دارد بعد از صد سال، حضرت عزير (ع) را زنده كند.
قرآن كريم بعد از داستان عزير، در آيه بعد، قضيه حضرت ابراهيم (ع) را مطرح مى فرمايد كه آن هم تقريباً نظير همين داستان است و خود نمونۀ عينى از معاد جسمانى است:
وَ اِذْ قالَ اِبْراهيمُ رَبِّ اَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي المَوْتِي قالَ اَوَلَمْ تُؤمِنْ قالَ بَلي وَلكِنْ لِيَطْمِئنَ قَلْبي قالَ فَخُذْ اَرْبَعَه مِنَ الطَّيرِ فَصُرْهُنَّ اِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلي كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ بَأتينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ اَنَّ اللهَ عَزيزٌ حَكيمٌ » (2)
1) - سوره بقره، آيه 259 ترجمه «(اى پيامبر! مثال بزن عزير را) آن كه به دهكده اى گذر كرد كه خراب و ويران شده بود، گفت به حيرتم كه خدا چگونه باز اين مردگان را زنده خواهد كرد. پس خدا او را صد سال ميراند، سپس زندهاش كرد و بدو فرمود كه چند مدت درنگ نمودى ؟ جواب داد يكروز با پاره اى از روز. خداوند فرمود: نه چنين است، بلكه صد سال است (كه به خواب مرگ افتادى) نظر در طعام و شراب خود بنما كه هنوز تغيير ننموده والاغ خود را نيز بنگر تا احوال بر تو معلوم شود و ما تو را حجت براى خلق قرار دهيم كه امر بعثت را انكار نكنند و بنگر در استخوانهاى آن (حيوان) كه چگونه درهمش پيوسته و گوشت بر آن پوشانيم چون اين كار بر او روشن و آشكار گرديد، گفت همانا اكنون به حقيقت و يقين مى دانم كه خداوند بر همه چيز توانا است.
2) - سوره بقره، آيه 260 ترجمه: و چون گفت ابراهيم، پروردگارا به من بنما كه چگونه مردگان را زنده خواهى كرد. خداوند فرمود: باور ندارى. گفت آرى باور دارم ليكن خواهم كه به مشاهده آن دلم آرام گيرد. خداوند فرمود چهار مرغ بگير و گوشت آنها بهم درآميز نزد خود، آنگاه هر قسمى بر سر كوهى بگذار سپس آن مرغان را بخوان تا سوى تو شتابان پرواز كنند و آنگاه بدان كه خداوند بر همه چيز توانا و حقايق امور عالم دانا است.
اما در سوره قيامت مى فرمايد:
«لا اُقْسِمُ بِيَومِ القيامَه وَ لا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوامَه اَيَحْسَبُ الاِنْسانُ اَنْ لَنْ نَجْمَعُ عِظامَهُ ، بَلي قادِرينَ عَلي اَنْ نُسَّوِيَ بَنانَهُ » (1)اين انسان خيال مى كند ما نمى توانيم استخوانهايش را جمع كنيم و زنده اش سازيم. نه، اينطور نيست. نه تنها قدرت داريم كه استخوانهايش را جمع كنيم، نه اينكه فقط مى توانيم پس از به هم پيوستن استخوانهايش بر روى آن گوشت برويانيم، بلكه قدرت داريم بر اين كه خطهاى سرانگشتش را هم دوباره برگردانيم.
اين آيه يكى از معجزات قرآن است. زيرا شيارهاى سرانگشت دو نفر مثل همه نيست، مثلاً اگر الآن در دنيا چهار ميليارد جمعيت باشد، دو نفر را نمى توانيد پيدا كنيد كه خطهاى سرانگشتشان مثل هم باشد، همه متفاوت است، لذا در بعضى موارد براى كارهاى مهم انگشت نگارى مى كنند، چون از امضاء معتبرتر است. امضاء را مى شود جعل كرد، اما اثر انگشت، قابل جعل نيست. شاهكار قرآن هم اينجاست كه مى گويد به او بگو: نه تنها مى توانيم تو را زنده كنيم، بلكه مى توانيم سرانگشتان تو را هم (كه با ديگران فرق دارد و عامل شناسايى توست) دوباره منظم و درست كنيم.
براى اثبات معاد جسمانى در جاى ديگر راجع به اهل جهنم مى فرمايد:
«اِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا بِاياتِنا سَوفَ نُصْليهِمْ ناراً كُلّما نَضِجَتْ جُلُودهُمْ بَدَّلْنا اهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا العَذابَ اِنَّ الله كانَ عزيزاً حَكيماً» (2)در جهنم مرگ نيست، هر چه اين پوست ها بسوزد دوباره پوست به جاى آن روئيده مى شود، اگر مرگ در جهنم بود، خوب بود. مى سوخت و تمام مى شد. اما چنين
1) - سوره قيامت، آيات 1 تا 4 ترجمه: چنين نيست قسم به روز (بزرگ) قيامت. و قسم به نفس پرحسرت و ملامت. آيا آدمى پندارد كه ما ديگر ابداً استخوانهاى (پوسيده) او را دوباره جمع نمى كنيم. بلى ما قادريم كه (حتى) سر انگشتان او را هم درست گردانيم.
2) - سوره نساء، آيه 56 ترجمه: كسانى كه كافر به آيات ما هستند بزودى به آتش (دوزخشان مى افكنيم كه هر چه پوست تن آنها بسوزد پوست ديگرى غير آن بر او مى رويانيم تا عذاب را بچشند. البته خدا عزيز و حكيم است.
نيست، براى اينكه عذاب را بچشد و پاداش كردار بدى را كه در دنيا داشته است، ببيند. هر چه پوست و گوشت بسوزد، دوباره به جاى آن روئيده مى شود.
آتش دوزخ غير از اينكه پوست و گوشت را مى سوزاند، استخوان را هم مى شكند. بلكه عذاب شديدتر است، آنطور كه روح و دل را هم مى سوزاند و اين ناشى از قهر خداوندى است.
در سوره مباركه همزه مى فرمايد: «وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَه لُمَزَه» «واى بر كسى كه عيب جو باشد» واى بر كسى كه پشت سر غيبت مى كند. يا جلوى رو شخصيت ديگران را مى كوبد. واى بر كسى كه دلبستگى به زرق و برق دنيا دارد و پول پرست است. «اَلَّذي جَمَعَ مالاً وَعَدَّدَهُ » «همان كسى كه مال جمع كرده و دائم به حساب و شماره اش سرگرم است» «يَحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ »«پندارد كه مال دنيا عمر ابدش خواهيد بخشيد» خيال مى كند كه مالش مى تواند او را نگهدارد. «كَلاّ لَيِنْبَذَنَّ فِي الحُطَمَه وَ ما اَدْريكَ مَا الْحُطَمَهِ » «چنين نيست، بلكه محققاً به آتش دوزخ سوزان در افتد. آتشى كه چگونه تصور سختى آن توانى كرد» در آن آتشى مى افتد كه «حطمه» است، پوست را مى سوزاند و استخوان را مى شكند. «نارُ اللهِ المُوقَدَهِ » «آن آتش را خشم خدا برافروخته» اين آتش قهر خداست، علاوه بر اين كه جسم را مى سوزاند، روح را هم راحت نمى گذارد. «اَلَّتي تَطَّلِعُ عَلَي الاَفْئِدَه» «شراره آن بر دل هاى كافران شعله ور است» دلهاى ناپاك پر از حرص و طمع دنياطلبان را مى سوزاند.
اينجا كمى دقت لازم است. آن آيه مى گفت: آتش جهنم پوست را مى سوزاند. آيِه ديگر اشاره به اين داشت كه استخوان را هم مى شكند و در آيه اخير، مى فرمايد: شراره آن دل ها را به آتش مى كشد. اما سوختن روح و دل در اين عالم قابل تصور نيست و اين عذابى است مخصوص آن عالم و گرنه در اين جهان كسى نمى تواند روح ديگرى را آتش زند. اين آتش دنيا بيش از پوست و گوشت و استخوان را نمى تواند بسوزاند وخرد كند. چه وقت مى شود كه هم دل سوخته شود، هم استخوان بشكند و هم پوست بسوزد؟ وقتى كه معاد جسمانى تحقق يابد.
اگر شما قرآن شريف را با اين ديد بنگريد بيش از هزار آيه پيدا مى كنيد. درباره اين كه معادى هست و براى آن معاد، قبر، برزخ، نفخ صور، حساب و كتاب، محشر،
ميزان، صراط، شفاعت: بهشت و دوزخ كه آخرين خط سير اين حركت است بيان فرموده و در ميان آن آيات بيش از صد آيه درباره معاد جسمانى است. از جمله همين آيه از سوره «يس» كه الآن مورد بحث ماست:
أَوَلَمْ يَرَالإِنسَانُ أَنَا خَلَقْنَاهُ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُّبينٌ (77)«آيا انسان نديد (مانند اميه خلف) كه ما او را از نطفه (جماد ناقابل چنين آراسته) خلقت كرديم كه دشمن آشكار ما گرديد»
«انسان» در اين آيه شريفه مراد «امية خلف» است كه تحقق معاد جسمانى را بعيد مى دانست و خداى تعالى پاسخ او را به خودش رجوع داد كه چرا به خلقت خود نمى نگرى ؟
وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَن يُحْيِ العِظَامَ وَ هِيَ رَميمٌ (78)«و براى ما مثلى (جاهلانه) زد كه گفت اين استخوان هاى پوسيده را چه كسى زنده مى كند»
«اميه خلف» در حالى كه قطعه استخوان پوسيده اى به دست گرفته بود، روبروى حضرت پيامبر ايستاد «و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه» و آنقدر آن استخوان را در ميان دست هايش فشار داد تا به صورت پودر در آمد و بعد هم فوتش كرد و در فضا پراكنده ساخت. سپس «و قال من يحيى العظام و هى رميم» گفت: اين استخوان كه رفت و تمام شد، خداوند آن را چطور زنده مى كند؟!
قُلْ يُحْيِيها الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّه وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ (79)«(اى رسول ما) بگو آن خدايى زنده مى كند كه اول بار آنها را خلقت بخشيد و او به هر خلقت دانا و قادر است»
پاسخ او اين است كه به خلقت خودت نگاه كن. خداوند همانطور كه تو را از اول آفريد، مى تواند دو مرتبه هم تو را برگرداند. قطعاً آن كسى كه از تركيب «اسپرم» و «اوول» تو را چنين خلقت زيبايى داده است، باز هم به خلقت تو به همين صورت قادر
است. پس چرا استبعاد مى كنى و نمى خواهى باور كنى ؟
«يا اَيُّهَا النّاسُ اِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ البَعْثِ فَاِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطفَه ثُمَّ مِنْ علَقَه ثُمَّ مِنْ مُضْغَه مُخْلَّقَه وَغَيْرَ مُخَلَّقَه لِنُبيِّنَ لَكُمْ وَ نُقِرُّ فِي الاَرْحامِ ما نَشآءُ اِلي اَجَلٍ مُسَمًّي ثُمَّ نُُخْرِجُكُمْ طِفلاً» (1)اگر شك در بودن قيامت دارى، به خود و خلقت خود فكر كن. خاك بودى، نطفه شدى. نطفه بودى، علقه شدى علقه بودى، مضغه شدى. مضغه بودى، در شكم مادر به صورت طفلى در آمدى، سپس متولد شدى. طفل بودى، جوان شدى. جوان بودى، پير شدى. بعد مى ميرى و بعد هم همان طور كه اول به وجود آمدى دوباره زنده مى شوى.
چرا آن مراحل را كه مى بينى تعجب نمى كنى ؟ اما وقتى به زنده شدنت مى رسى، تعجب مى كنى ؟ تعجب ندارد، قدرت خداوند بر روى آن است.
«ذلِكَ بِأَنَّ اللهَ هُوَ الحَقُ وَاَنَّهُ يُحْييِ المَوْتي وَ أَنَّهُ عَلي كُلِّ شَييٍ قَديرٌ» (2)اما دو نكته را نبايد فراموش كنيم:
نكته اول (كه در قسمتهاى گذشته هم تذكر داده شد) اينكه اصل اثبات معاد كارى ندارد. دليل فطرت دارد، دليل استكمال و غايت دارد و دليل هاى ديگر، كه همه اش از طريق قرآن اثبات مى شود. اما خصوصيات معاد تعبدى است، لذا اگر از شما پرسيدند: به چه دليل عالم برزخ و شب اول قبر و... هست، بايد گفت قرآن شريف فرموده است: «وَ مِنْ وَراَئِهِمْ بَرْزَخٌ اِلي يَومِ يُبْعَثُونَ »(3)
1) - سوره حج، آيه 5 ترجمه: اى مردم اگر شما درباره برانگيخته شدن مردگان شك و ترديدى داريد (براى رفع شك خود به اين دليل توجه كنيد كه) ما شما را نخست از خاك آفريديم آنگاه از نطفه، آنگاه از خون بسته و بعد از پارۀ گوشت تمام و ناتمام تا (در اين انتقال و تحول قدرت خود را) بر شما آشكار سازيم (و از نطفه ها) آنچه را مشيت ما تعلق گيرد در رحم ها قرار دهيم تا به وقتى معين (چون گوهر از صدف) طفلى از رحم بيرون آوريم.
2) - سوره حج، آيه 6 ترجمه: آن (قدرت نمايى الهى) خود دليل است كه خداى قادر حق است و هم او البته مردگان را زنده خواهد كرد و او محققاً بر هر چيز تواناست.
3) - حَتّى اِذا جاءَ اَحَدَهُم المَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلّى اَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ كَلاّ اِنَّها كَلِمَة هُوَ قائِلُها وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ اِلى يوْمِ يبْعَثُونَ . فَاِذا نُفِخَ فِى الصُّورِ فَلا اَنْسابَ بَينَهُمْ يوْمَئذٍ وَ لا يتَسائَلُونَ (سورۀ مؤمنون آيات 99 تا 101). (كافران در جهل و غفلت و دنباله رو شيطانند) تا آنگاه كه وقت مرگ هر يك فرا رسد در آن حال (آگاه و نادم شده) گويد بارالها مرا به دنيا بازگردان. تا شايد به تدارك گذشته عمل صالحى بجاى آرم، هرگز نخواهد شد و اين كلمه (ارجعونى، مرا بازگردان) را از روى حسرت همى گويد و (ثمرى نمى بخشد كه) از عقب آنها عالم برزخ است تا روزى كه برانگيخته شوند (و در عرصه قيامت حضور يابند) پس آنگاه كه نفخه صور قيامت دميده شد، ديگر نسب و خويشى در بينشان نماند و كسى از ديگرى حال نپرسد.
نفخ صور و حساب و كتاب و مى زان و پل صراط و جسمانى بودن معاد، همه و همه به دليل آيات و روايات است و دلايل عقليه را لازم ندارد، چون پيمودن پيچ و خم هاى سخت حركت جوهريه براى افراد كم اطلاع، جداً ميسر نيست، بلكه براى كسانى كه تسلط كافى در اين نحوه مسائل غامض را ندارند، خلاف شرع است.
در قرآن كريم بيش از يكصد آيه مربوط به معاد جسمانى است و از جمله همين آيات آخر سوره مباركه «يس»، كه سهل ترين و كوتاه ترين راه استدلال است.
نكته ديگرى كه مورد بحث ما است و تقاضا دارم بيشتر به آن توجه كنيد اين است كه: جسمى كه در آخرت است غير از جسمى است كه در عالم برزخ است، چنانچه جسمى كه آدم پير دارد، غير از جسمى است كه آدم جوان دارد. شما مى دانيد كه اين جسم حداقل هفت سال و حداكثر ده سال يك مرتبه تمام سلول هايش عوض مى شود، در گذشته مى گفتند سلول هاى مغز عوض نمى شود، اما حالا به دست آورده اند كه تمام سلول هاى اين جسم عوض مى شود. لذا آدم چهارده ساله، چشمش غير از هفت سالگى است و آدم هشتاد ساله چشمش چندين بار زير و رو شده و تحول و تبديل پيدا كرده، اما تشخص او باقى است. مثلاً اگر نامى يكى «حسن آقا» است مردم هم هفتاد سال است او را با اين شكل و شمايل به نام حسن آقا مى شناسند. اين آقا زمانى كه 15 ساله و 22 ساله و 30 ساله بوده «حسن آقا» بوده حالا هم كه 70 ساله است حسن آقا است، فقط لباس عوض شده است. اين جسم يك لباس بيش نيست كه پى درپى عوض مى شود اما تشخص كه به آن «من» و «تو» و «حسن» و «حسين» مى گويند عوض نمى شود.
شما در جوانى حسينيه اى ساخته ايد اگر سى سال بعد كه پير شدى بگوئى: من اين حسينيه را ساختم، كسى نمى تواند بگويد آقا آن كسى كه حسينيه را ساخت تو بودى ولى حالا كه تو نيستى، براى اينكه سه مرتبه عوض شده اى. يا مثلاً كسى در پنجاه سالگى آدم بكشد حالا در هفتاد سالگى او را بگيرند و بگويند: تو آدم كشتى و بايد
مجازات شوى. او براى دفاع از خود بگويد: از نظر فلسفه، از نظر زيست شناسى من آدم نكشته ام، براى اين كه سلول هاى بدن من 7 سال يك مرتبه عوض مى شود لذا تا به حال من سه مرتبه عوض شده ام. جسمى كه بيست سال قبل آدم كشته، جسمى بوده است كه تمام شده و از بين رفته است.
به اين حرفها مى خندند. «توى» حالا همان «توى» بيست سال قبل هستى، تشخص شما عوض نشده، آنچه عوض شده سلول هاى جسم است، اين جسم لباسى براى تشخص است، كه عوض مى شود و لباس ديگر جايش را مى گيرد. حالا به قول شيخ الرئيس «لُبس بعد خلع»(1)يا به گفته صدرالمتألهين «لبس بعد لبس»(2)باشد.
به هر حال اين تغيير و تحول جسمى انسان در دنياست. عالم برزخش همچنين است، جسمى كه در عالم برزخ است غير از جسمى است كه در دنياست، اما تشخصش فرق نمى كند، جسمى كه در آخرت است غير از جسمى است كه در دنياست، جسم در آنجا حرف مى زند، آنجا اصلاً عالم حيوان (جهان با روح) است، اين كره زمين، اين منظومه شمسى يكدفعه نابود مى شوند.
«وَ السَّمواتُ مَطْوياتٌ بِيَمينِهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالي عَما يُشْرِكُونَ » (3)«يَوْمَ تُبَدَّلُ الاَرْضُ غَيْرَ الاَرْضِ وَ السَّمواتُ وَ بَرَزوُا لِلّهِ الواحِدِ القَهّارِ» (4)در آنجا زمين حرف مى زند «يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها»(5)آتش حرف مى زند، درخت طوبى حرف مى زند، ميوه هايى كه مى خوريد حرف مى زنند، خود بدن حرف مى زند. «و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم» دست ها و پاهايشان تكلم مى كنند.
اين جسم در آنجا يك لباس نو مخصوصى است، اما تشخص باقى است و هيچ وقت از بين نمى رود. بنابراين بدن مناسب با وضع آن عالم، اما مثل همين بدن
1) - الهيات شفا، بوعلى سينا، مقاله 9، فصل 2 و 3، ص 302 تا 424.
2) - اسفار اربعه، فصل 5، ج 9، ص 119 تا 104.
3) - سوره زمر، آيه 67 ترجمه: و آسمان ها پيچيده شده به دست قدرت اوست، آن ذات پاك يكتا منزه از شرك مشركان است.
4) - سوره ابراهيم، آيه 48 روزى كه زمين تبديل به زمينى ديگر گردد و آسمانها هم (دگرگون شوند) و خلق در پيشگاه خداى يكتاى قادر قاهر حاضر شوند.
5) - سوره زالزال، آيه 4.
دنيايى است به طورى كه او را مى شناسند كه حسن، حسين، تقى يا نقى است، حتى خطهاى سرانگشت هم تغيير نكرده و همان خطها را دارد. اما آنجا عالم بقا و حيوان است و اينجا عالم ماده و فنا است. آن دنيا هميشه باقى است و اين دنيا فانى است، يعنى اين جسم من فانى است.
شيخ الرئيس مى گويد: يك آدم را دو مرتبه نمى توان ديد. يعنى تا اين اندازه در حركت است. شايد همچنين باشد. حركت عجيب است. ما حركت ها داريم، اما تنها چيزى كه از عالم وجود مى دانيم اين است كه:
«لا اِلهَ اِلا هُوَ كُلُّ شَيٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهُ » (1)فقط خدا باقى است و كل عالم در حال حركت و نابودى، اين انسان هم در حال تبدل است. اما در آخرت چنين نيست. جسم باقى است و حيات دارد و حرف مى زند. جسم شعور دارد، درك دارد، مى شنود و مى فهمد.
«نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ المَوْتَ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبوقينَ عَلي اَنْ نُبَدِّلَ اَمْثالَكُمْ وَ نُنْشِئَكُمْ فيما لا تَعْلَمُونَ » (2)همانطور كه ما مرگ را قسمت كرديم و همه مى ميرند، قدرت هم داريم اين كه همه را زنده كنيم و مثل آنها را ايجاد كنيم. وقتى كه مردند به جسم برزخى زنده شوند. وقتى عالم برزخ تمام شد و عالم قيامت آمد، به بدنى كه مخصوص عالم حيوان و قيامت است، زنده شوند.
«وَ ما هذِهِ الحَيوهُ الدُّنْيا اِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ اِنَّ الدّارَ الاخِرَه لَهِيَ الحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ » (3)اين شبهه اى كه قبل از اسلام در بين فلاسفه بوده و بعد از اسلام خيلى سر و صدا پيدا كرده است، به نام «شبهه آكل و مأكول» اصلاً سالبه به انتفاع موضوع است. به قول ما
1) - سوره قصص، آيه 88 «معبودى جز او نيست. هر چيزى مگر او هلاك شدنى است.»
2) - سوره واقعه، آيه 60 و 61 ترجمه: ما مرگ را براى همه خلق (به اختلاف سن) مقدر ساختيم و هيچكس بر قدرت ما سبق نتواند برد. اگر بخواهيم هم، شما را فانى كرده و خلقى ديگر مثل شما بيافرينيم و شما را به صورتى (در جهان ديگر) كه اكنون از آن بى خبريد، بر مى انگيزيم.
3) - سوره عنكبوت، آيه 64 ترجمه: اين زندگانى چند روزۀ دنيا افسوس و بازيچه اى بيش نيست و زندگانى اگر مردم بدانند به حقيقت دار آخرت است.
طلبه ها، اصلاً اشكال وارد نيست تا ما درباره آن بحث كنيم. قرآن شريف به يك اشاره اصل اشكال را رفع كرده است.
براى شبهه آكل و مأكول تقريب ها شده است كه از قبل از ميلاد حضرت مسيح (ع) تا به حال، بهترين تقريب هايش همين «قانون لاووازيه» است. اينكه اين كره زمين از وقتى كه موجود شد و انسان روى آن آمده، تا وقتى كه قيامت به پا شود چندين مرتبه تحول پيدا مى كند، يعنى اين آدم چندين مرتبه جسمش آدم مى شود و مى ميرد، يعنى خواه ناخواه اين جسم مى ميرد، بعد خاك مى شود. خاك دوباره گندم مى شود. گندم را ديگرى مى خورد و جزء بدن انسان ديگرى مى شود و يا گندم را گوسفندى مى خورد و جزء بدن گوسفند مى شود. سپس گوشت گوسفند را انسان مى خورد و...
خلاصه، با اين تبديل و تحول كه سلول هاى بدن هر انسانى پراكنده مى شود و به صورت هاى گوناگون در مى آيد، چگونه در قيامت زنده شده و عذاب و عقاب مى شود، در حاليكه همه با هم مخلوط شده اند.
در آن زمان مسخره مى كردند و مى گفتند اگر كافرى، مؤمنى را بخورد و اين جسمش جزء آن كافر شود، حالا در روز قيامت كدامش زنده مى شوند؟ كافر به بهشت نمى تواند برود، مؤمن را هم كه به جهنم نمى برند و...
اما همه اين حرف ها قصه است و اصلش از بيخ دروغ. داستانى است كه مى گويند: يك نفر گفت «خسن و خسين دو دختران معاويه پشت دروازه كوفه بودند و گرگ آنها را خورد» گفتند: خسن و خسين نيست، حسن و حسين است، دختران معاويه نبودند، پسران على (ع) بودند. اصلاً اين قضيه مربوط به حسن و حسين نبوده و در مورد يوسف (ع) گفته اند. پشت دروازه كوفه نبوده، پشت دروازه مصر بود، تازه، آن هم از اصل دروغ بوده و گرگى دركار نبوده كه يوسف (ع) را بخورد.
شبهه آكل و مأكول مثل همين قضيه از اصل دروغ است و قرآن كريم در همين چند آيه اى كه بحث شد و يكى دو آيه بعد، آن را روشن مى كند.
«اولم يرالانسان» آيا اين انسان نمى بيند كه ما او را از نطفه خلق كرديم ؟ يعنى به عبارت ديگر از يك اسپرم و يك اوول، از يك تك سلول او را خلق كرديم، حالا كه بزرگ شده يك دشمن سرسخت براى ما شده است. راستى هم خيلى
بى وفايى مى خواهد. در اين همه نعمت بزرگت كنند و بعد هم دشمن خدا شوى ؟! حالا دشمن خدا شده است چه مى كند؟
«و ضرب لنا مثلاً و نسي خلقه» براى ما مثال مى زند و ما را مسخره مى كند و خلقت خودش كه از نطفه اى است، فراموش مى كند. و مى گويد چه كسى اين استخوان ها را زنده مى كند در حاليكه پوسيده شده است ؟ «قل يحييها الذي انشأها اول مرّه» همان كسى كه اولين بار تو را خلق كرد، آنكه تو را از خاك خلق كرد و از اول به تو حيات دادم. چطور غذا كه مرده است تو مى خورى، آن وقت در بدن نطفه اى مى شود كه داراى حيات است، توليدمثل و رشد و تغذيه مى كند. اين را چه كسى خلق كرده است ؟!
الَّذِي جَعَلَ لَكُمْ مِّنَ الشَّجَرِ الأَخْضَرِناراً فَإِذَآ أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ (80)«آن خدايى كه از درخت سبز (تر) براى شما آتش قرار داده تا وقتى (كه بخواهيد) برافروزيد»
اين هم دليلى براى معاد جسمانى و رفع استبعاد «اميه» است كه آن قدرت اين پوسيده استخوان را بر مى گرداند كه قادر است جمع بين ضدين كند. درخت سبز است اما يك دفعه جنگل آتش مى گيرد، خيلى وقت ها آتش سوزى هاى جنگل از خود درختهاست، يعنى خود درخت آتش مى گيرد. زمانى كه گوگرد نبود، براى روشن كردن آتش بعضى ها از سنگ چخماق استفاده مى كردند، يعنى با جرقه اى كه از به هم زدن آن دو سنگ توليد مى شد، آتش مى افروختند. عرب ها از چوب استفاده مى كردند. دو درخت بوده كه در تفسيرها هم از آن نام برده اند. شاخه هاى اين دو درخت را مى گرفتند و به هم مى زدند تا جرقه ايجاد مى شد. درخت سبز جرقه مى زند! چطور آن كسى كه مى تواند در درخت سبز يعنى آب دار آتش ايجاد كند، نمى تواند تو را خلق كند؟! و از مرده اى بى حركت، زنده اى را به صحنه محشر بياورد؟!
أَوَ لَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَوات وَ الأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَي أَن يَخْلُقَ مِثْلَهُم بَلَي وَ هُوَ الخَلَّاقُ العَليمُ (81)«آيا اين خدايى كه خلقت با عظمت آسمان ها و زمين را آفريده و آفرينش (موجود
ضعيفى) مانند شما قادر نيست (كه پس از مرگ شما را باز زنده گرداند) آرى البته قادر است كه او آفريننده دانا است»
آن كه آسمان و زمين را خلق كرده اين زمين با اين همه دقت و حركت منظمش، اين زمين با آن زره اش كه «جو» مى نامند و دور كره زمين را احاطه كرده است، اين زمين را شانزده حركتى كه دارد، اين زمين با زنده شدن و مردنش، اين منظومه شمسى كه در فضا معلق است قدرت ندارد، مثل آنها را نيز خلق كند.
نمى گويد: «ان يخلقه» (يعنى خود او را خلق كند) بلكه فرموده: «ان يخلق مثلهم» (اين كه مثل آنها را خلق كند). بدين طريق ديگر شبهه آكل و مأكول موضوعيت ندارد. مى بينيد كه «مثلهم» بحث را سالبه به انتفاع موضوعش مى كند، به طورى كه ديگر شبهه اى باقى نمى ماند تا روى آن بحث شود، چون مى فرمايد خداوند مثل اينها را خلق مى كند نه اين كه خودشان را، تا اين اشكالات مطرح شود.
اين آيه جواب آن سؤال است كه: «آيا آن خدايى كه آسمان ها و زمين را آفريده بر آفرينش مانند شما قادر نيست ؟» و به دنبال آن جواب فرموده كه «آرى البته قادر است كه آفرينندۀ (همه چيز) و دانا (به همه موجودات) است.
خدا خلاق است و عليم، اما خلاق ظاهراً صيغه مبالغه نيست، صفت مشبهه است كه عتاب مى نمايد به اينكه چرا اصلاً چنين اشكالى بشود؟ بلكه صفت خلقت مختص ذات اوست و فقط خداوند است كه خلقت و آفرينش به دست اوست.
تا اينجا بحث معاد تمام شد. دو آيه ديگر مانده درباه قضا و قدر و جبر و تفويض كه انشاءالله در بحث آينده مطرح مى شود.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
بسم الله الرحمن الرحيم
رَبِّ اشّرَحْ لي صَدْري وَ يَسِرْلي اَمْري وَ اَحْلُلْ عُقْده مِنْ لِساني يَفْقَهُوا قَوْلي إِنَّمَآ أَمْرُهُ إِذَآ أَرَادَ شَيْئاَ أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ (82)«فرمان نافذ خدا (در عالم) چون اراده خلقت چيزى را كند، به محض اين كه بگويد موجود باش، بلافاصله موجود خواهد شد»
مشهور در ميان شيعه اين است كه اصول دين پنج چيز است: توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد، كه سه اصل آن اصول دين و دو اصل ديگر اصول مذهب است.
بين فرق اسلامى در توحيد و نبوت و معاد، هيچ اختلافى نيست، لذا به آن اصول دين يعنى اصول اسلام، مى گويند. اما فقط شيعه است كه به دو اصل امامت و عدالت معتقد است. شيعه درباره امامت مى گويد: امامت مثل نبوت است. همينطور كه نبوت بايد از طرف خدا باشد امامت هم بايد از طرف خدا باشد و اين منصب را فقط خدا مى تواند براى كسى تعيين كند. معمولاً فرقه هاى سنى اين را قبول ندارند و مى گويند، امامت مثل نبوت نيست، نبوت را بايد خدا تعيين كند، اما امامت را مردم مى توانند تعيين كنند.
درباره عدالت، از فرق اسلامى كسى نيست كه العياذ بالله بگويد خدا عادل نيست
و ظالم است، تا اينكه بگوئيم شيعه مى گويد: خدا عادل است نه ظالم، اما سنى مى گويد: خدا عادل نيست و ظالم است. خير، منظور اين نيست. اينكه شيعه دوم از اصول دين را عدل قرار داده يك مسئله ديگرى به نام جبر و تفويض و قضا و قدر است. لازمه قول كسان كه جبرى منش، يا مفوضه هستند، شرك است و ظلم. چون شيعه جبرى نيست، لذا قولش اين لازم را ندارد، از اين جهت مى گويند دوم از اصول دين عدل است، يعنى خدا عادل است و ظالم نيست.
براى توضيح بيشتر، در اواخر بنى اميه و اوايل بنى عباس مسلمان ها فرقه فرقه شدند. وحدت اسلاميشان را بنى اميه و بنى عباس گرفتند، تا آنها را به خودشان مشغول دارند و خود با خيال راحت به تحكيم پايه هاى حكومت خويش بپردازند. لذا اينها را به جان يكديگر انداختند، آن هم يك مشت جاهل، آنهايى كه فلسفه نخوانده، عرفان نديده و سروكار با اهل بيت نداشتند و مى خواستند به اصطلاح با فكر نپخته و جاهلانه خويش درباره خدا و صفات خدا، قرآن و حقيقت قرآن، خودشان مسائل را حل كنند. در نتيجه گروهى به نام اشعرى پيدا شد.
اين گروه (اشعرى ها) جبرى شدند و گفتند: انسان هيچ اختيارى از خود ندارد و يك ماشين خودكار است، تكليف دارد، اما اختيار ندارد. وقتى از آنها سؤال شد كه اگر تكليف دارد، اما اختيار ندارد پس بهشت و جهنم براى چيست ؟ در جواب ماندند و گفتند:
«لا يُسْئَلُ عَّما يَفْعَل وَ هُمْ يُسْئِلُونَ »(1)انسان ها بنده خدا هستند و خداوند هر كارى كه بخواهد با آنها مى كند، يا آنان را به جهنم مى برد يا به بهشت، هر طور بخواهد؟!
امام صادق (ع) اين چنين افراد را مجوس امت خوانده اند اينها خواستند براى حق، سلطنت مطلق درست كنند، اما برگشتش به اين شد كه خدا را يك ظالم به تمام معنى
1) - سورۀ انبياء، آيه 23 ترجمه: و او بر هر چه مى كند بازخواست نشود ولى خلق از كردارشان بازخواست مى شوند.
معرفى كردند.(1)حضرت موسى بن جعفر (ع) به ابوحنيفه مى فرمود: ابوحنيفه! اگر من هيچ اختيارى نداشته باشم، هر چند غرق گناه هم باشم، اگر خداوند مرا به جهنم هم ببرد ظلم بزرگى به من كرده است. موقعى مى شود كسى را عقاب كرد كه با اختيار كارى را انجام دهد، آن كسى كه مختار نيست چطور مى شود از او مسئوليت خواست، مثل اين كه شما كسى را به زور به محلى بكشانيد و بعد بر سرش بزنيد و بگوييد كه چرا به اينجا آمدى ؟ مى گويد: من كه نيامدم تو مرا به زور آوردى.
مسئله اين اشعرى ها خيلى شبيه آن مثال عوامانه اى است كه مى گويد، صاحب باغى وارد باغش شد و ديد غريبه اى در باغ است. به او گفت: براى چه داخل باغ من آمده اى ؟
جواب داد: باد، خيلى شديد بود و مرا در اين باغ انداخت.
پرسيد: چه كسى اين ميوه ها را از درخت روى زمين ريخته ؟
گفت: باد خيلى تند بود، ميوه ها را هم پايين ريخت!
گفت: خوب، تا اينجا قبول كه باد شديد تو را به داخل باغ انداخته و ميوه ها را هم روى زمين ريخته، اما اين ظرف و سبد تو را كه پر از ميوه هست چه كسى پر كرده ؟
مرد غريبه كه ديگر جوابى براى اين سؤال نداشت گفت: اتفاقاً خود من هم مدتى است در همين فكرم ولى عقلم به جايى نمى رسد.
قضيه اشعرى همچنين است. از او پرسيدند: آقا! انسان اختيار دارد؟
گفت: خير
تكليف دارد؟
بله
1) - عَنِ الصّادِقِ (ع): فَقالَ لَعَنَ الله المُعْتَزِلَهَ اَرادَتْ اَنْ تَوَحَّدَتْ فَاَالْحَدَتْ وَ رامت اَنْ تَرْفَعَ التَّشْبيهَ فَاَثْبَتَتْ امام صادق (ع) فرمودند: خداوند معتزله را لعنت كند. خواستند خدا را يكى دانند و توحيد درست كنند ملحد شدند (و بطور كلى انكار قدرت او را كردند) و خواستند تشبيه از خداوند رفع كنند (كه بگويند هيچ كس و چيزى جز او نيست) اما تشبيه را بر او اثبات كردند (به طور ناخودآگاه از آنچه فرار مى كردند در آن واقع شدند) (بحارالانوار علامه مجلسى ره، ج 5، ص 8).
جهنم مى رود؟
بله
اگر اختيار ندارد چطور به جهنم مى برند؟
مى گويد: خودم هم نمى دانم. «لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون»
اين يك دسته پيدا شدند و قيل و قال ها و كشت و كشتارها كردند و به جان يكديگر افتادند، در حاليكه بنى عباس با خيال راحت كار خودشان را مى كردند.
مشهور است كه مأمون گفته بود اگر كسى كتابى را كه به زبان غيرعربى است به عربى ترجمه كند، من به اندازه وزن آن كتاب به او پول و طلا مى دهم. كسى رفته بود يك كتاب خيلى كوچك را به زبان عربى ترجمه كرده، ولى روى ورق هاى ترمه اى خيلى كلفت، با خط درشت نوشت و بالاخره كتابى كه بايد چند مثقال شود چند كيلو درآمد. كتاب را پيش مأمون آورد و به اندازه وزنش، طلا گرفت و رفت. يكى از اطرافيان مأمون گفت: اين مرد كلاه بزرگى سر ما گذاشت. مأمون گفت: بله اگر او با اين كارش سر ما را كلاه گذاشت، ما هم با اين كارمان سر ملت را كلاه مى گذاريم. ملت را به خودشان مشغول مى كنيم، يكى از آن گروه، يكى از اين گروه، يكى با اين عقيده و يكى با آن عقيده، آنها را به جان هم مى اندازيم و وقتى سر همه را گرم كرديم و به خودشان مشغول شدند، ما هم كار خودمان را انجام مى دهيم.
در اواخر حكومت بنى اميه و اوايل بنى عباس چنين بود كه مسلمان ها را به هم ريخته بودند و اينها هم كه سواد نداشتند به خودشان مشغول شدند.
همين ابوالحسن اشعرى كه فلسفه و عرفان نديده بود، از امام صادق (ع) هم كه متابعت نمى كرد، مى خواست از پيش خود چيزى ببافد. تسلط خدا، قدرت خدا و سلطنت مطلقه براى خدا درست كند. خوب، معلوم است كه اين طرز فكر از كجا سر در مى آورد.
جناح مقابل اشاعره، «معتزله» هستند كه رئيسشان، شاگرد اشعرى بود ولى چون نظرات استاد را نمى پسنديد، خودش در گوشه ديگر مسجد، دكان ديگرى باز كرد. از چند مريد شروع نمود و كم كم سرش شلوغ شد.
يكى از مبانى اين گروه، «تفويض» است و بازگشت حرفش به اين است كه اين جهان مثل ساعتى است كه سازنده آن پس از ساختنش آن را كوك مى كند. وقتى
كوك شد، ديگر عقربه خودش گردش مى كند و خود ساعت ساز در گردش عقربه هاى ساعت هيچ كاره است. مى گويند، رابطه خدا و عالم هم اين چنين است. خداى تعالى عالم هستى را خلق نموده و آن را كوك كرده، سپس رهايش ساخته است، از آن پس اين چرخه خودبخود مى چرخد و ديگر خداوند هيچ نفوذى روى اين عالم هستى ندارد. به قول عوام آمدند چشمش را سرمه بكشند، كورش كردند!
حضرت پيامبر (ص) اينها را مجوس امت مى دانند(1)، در حقيقت يعنى مشرك. چون اينها آمده اند ظلم را از خدا بگيرند اما او را بيكاره و هيچكاره خوانده اند. اين همان بيان قرآن شريف است كه راجع به يهود فرموده است:
«وَ قالَتِ اليَهُودُ يَدُاللهِ مَغْلُولَه غُلَّتْ اَيْديهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ »(2)يهوديان مى گويند: دست هاى خدا بسته است، يعنى، خداوند هيچ كاره است، لعنت باد بر اين يهود، دست هاى خودشان در غل باد. دست خدا باز است و بر اين جهان تسلط دارد.
با اين توضيح كوتاه روشن شد كه هم نظر اشاعره (مجبره) و هم نظر معتزله (مفوضه)، هر دو ظالمانه است، چون يكى خداى تعالى را باعث بديها دانست و سپس معتقد شد كه او بندگان را عذاب مى كند. اين طور صحبت كردن اعتراف به ظالم بودن خداوند است. در حالى كه «ان الله ليس بظلام للعبيد» البته خداى تعالى به بندگانش ستم و ظلم روا نمى دارد و ديگرى او را محدود دانست كه ديگر واجب الوجود نباشد و... اما شيعه نظر سومى دارد و با رد آن دو نظر، عدل را، اصل دوم
1) - عن النبى (ص) القَدرية مَجُوسُ اُمَتى (بحارالانوار، ج 5، ص 6). پيامبر (ص) فرمودند. «قدريه» مجوس امتم هستند (شايد از اين جهت شباهت به مجوس دارند كه مجوس خير را به يزدان اهورامزدا نسبت مى دهند و شر را به اهرمن).
2) - سورۀ مائده، آيه 64 ترجمه: قوم يهود گفتند دست خدا بسته است، دست خودشان بسته باد (دست خودشان بسته است) و به واسطه آنچه گفتند ملعون واقع شدند بلكه دو دست خدا (دست قدرت و رحمت او) باز و گشاده است و هرگونه بخواهد انفاق مى كند.
اصول دين مى داند، يعنى نه جبر و نه تفويض، هم حرف معتزله غلط است و هم بيان اشاعره، پس كلام درست است ؟ همانطور كه امام صادق (ع) فرمودند
: «لا جَبْرَ وَ لا تَفْويض بَلْ اَمْرٌ بين الاَمْرَيْن»(1)
شايد فرمايش آن حضرت نيز با توجه به همين دو آيه آخر اين سوره بوده است. چون به نظر من، در قرآن كريم آيه اى گوياتر و دقيق تر از اين دو آيه نيست و يا دست كم اين و آيه در رديف نمره اول هاى آيات قرآن است.
خوب است در اينجا، مقدمه اى عرض كنم و شما نيز قدرى بيشتر توجه كنيد. اميدوارم به خواست پروردگار عالم و با عنايت حضرت بقيه الله (عج) بتوانم اين مسئله را در قالبى بريزم كه مطلب براى همه روشن شود.
در اين كه جهان از روى تقدير و اندازه است اشكالى نيست. اين همان برهان نظم است كه در قسمت هاى گذشته پيرامون آن بحث شد. هر چيزى در اين عالم اندازه دقيقى دارد، آن هم دقت عالمانه. به قول قرآن شريف:
اِنّا كُلَ شَييٍ خَلَقناهُ بِقَدَرٍ (2)در اين عالم هر چيزى به اندازه خود و روى يك نظام دقيق خلق شده است.
«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَي اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللهَ بالِغُ اَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللهُ لِكُلِّ شَيْيٍ قَدْراً» (3)پروردگار عالم بر عالم هستى قدرت دارد و هر چيزى را به اندازه آفريده است.
مقدرى كه به گل نكهت وبه گل جان داد *** به هركه هر چه سزا بود، ايزدش آن داد
«وَ اِنْ مِن شَيْيٍ اِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلومٍ » (4)
1) - عن ابيعبد الله (ع): قالَ لا جَبْرَ وَ لا تَفْويض وَ لكِنْ اَمْرٌ بَينَ الاَمْرَينِ (بحار، روايت 27، ج 5، ص 17) از امام صادق (ع) است كه فرمود: نه جبر است و نه تفويض بلكه امرى است بين اين دو.
2) - سوره قمر، آيه 49 ترجمه: هر چيزى را به اندازه آفريديم.
3) - سوره طلاق، آيه 3 ترجمه: و هر كس بر خدا توكل كند خدا او را كفايت خواهد كرد كه خدا امرش (بر همه عالم) نافذ و روان است و بر هر چيزى قدر و اندازه مقرر داشته است.
4) - سوره حجر، آيه 21 ترجمه: (و بدان كه) هيچ چيز در عالم نيست جز آن كه منبع و خزانۀ آن نزد ما خواهد بود ولى ما (از آن بر عالم خلق) مگر به قدر معين كه مصلحت است نمى فرستيم.
هر چيزى از طرف ما و از خزانه قدرت ماست.
حضرت امام صادق (ع) فرمودند: هر چيزى از «كاف و نون» كن رحمانى است، و از آنجا سرچشمه مى گيرد و هر چيزى از خزانه خدا و با قدر خدا سرچشمه مى گيرد، اما بدون حساب نيست، به اندازه است. شايد نظير اين سه آيه اى كه آمد، بيش از صد آيه در قرآن باشد كه مى گويد عالم هستى روى قدر و اندازه است. اين اندازه و قدر و نظام را اگر با علم ذاتى خداوند و در علم خداوند بسنجيم، به آن قدر گويند. همان قضا و قدرى كه بين همه مشهور شده و بحثى نيز در اين مورد در فلسفه داريم. قدر يعنى اندازه گيرى و در علم ذاتى خدا يك اندازه گيرى براى عالم هستى بوده است.
با اين كه مثال خيلى غلطى است مى شود گفت نظير مهندسى كه وقتى بخواهد ساختمانى را پياده كند، اول نقشه ساختمان را در ذهن خود مى آورد سپس به كارهاى بعدى مى پردازد. نقشه عالم هستى را هم قبل از خلقت «قدر» يعنى اندازه گيرى گويند. بعد آن نقشه به اراده حق موجود شد، معلوم است كه اراده حق احتياج به معونه و كمك ندارد و به مجردى كه اراده كرد، عالم هستى موجود گرديد و آن نقشه پياده شد، به اين عالم «قضا» مى گويند. پس اين «قضا و قدر» كه ما مى گوئيم يك غلط مشهور است و بايد بگوييم، قدر و قضا.
قدر، يعنى علم ربوبى، نقشه عالم هستى در علم خدا. وقتى آن نقشه در عالم هستى موجود شد و آنكه در علم بود در خارج آمد، به آن قضا مى گويند، يعنى حكم، حكم در اينجا تكوينى است و حكم تكوينى يعنى ايجاب ديگر اراده و مراد و موجود همه يك چيز است. به قول ما طلبه ها افاضه اشراقى است. اگر براى افاضه اشراقى بخواهم مثال بزنم تا همه متوجه شوند، اين است كه مثلاً شما در ذهن خود پسرتان را تصور كنيد، همين الآن تصور كنيد، مى بينيد كه پسر شما در ذهنتان، موجود مى شود. وجود آن و ايجاد آن از طرف شما، موجود اوست و موجود او وجود اوست، يك چيز بيشتر نيست. همينطور اسم اين عالم را، هم مى توانيم اراده حق بگذاريم، هم مى توانيم آن را مراد حق بناميم، هم مى توانيم آن را مخلوق بگوئيم و هم مى شود اسمش
را خلق بگذاريم.
لذا به آن خلق، مخلوق هم مى گويند. در فلسفه به آن «كن رحمانى» گفته مى شود و در عرفان، آن را «فيض مقدس» مى گويند و همه يك چيز است. كن رحمانى، فيض مقدس، عالم خلق، اراده حق، مراد حق، همه يك چيز است. مثل همان وجود ذهنى شماست كه يك چيز است و افاضه اشراقيه است.
پس اگر از شما بپرسند، عالم قضا چيست ؟ جواب دهيد كه عالم خلق. اگر به شما بگويند كه عالم خلق چيست ؟ بگوئيد، فيض مقدس عرفاء. فيض مقدس همان كن رحمانى فلاسفه است و كن رحمانى فلاسفه هم عالم هستى در خارج است، با اين توضيح و مثال، فكر مى كنم تا حدودى معناى قدر و قضا روشن شد.
اين عالم قدر و قضا و بنابر غلط مشهور اين عالم قضا و قدر، مسئوليتى بر روى شانه عالم هستى گذاشته است. هر چند كه آنچه در اين عالم موجود است يك مسئوليت هم دارد. شما وجودى را نمى توانيد در عالم هستى پيدا كنيد كه مسئوليت نداشته باشد. اين جهان، جهان مسئوليت است و همان است كه وقتى حضرت موسى (ع) با برادرشان هارون نزد فرعون آمدند، فرعون از ايشان پرسيد:
«قالَ فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسي» (1)اى موسى پروردگار شما كيست ؟ «قالَ رَبُّنَا الَّذي اَعْطي كُلَّ شَيْيٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدي»(2)فرمود خداى من كسى است كه عالم هستى را موجود كرده و بر گردن او هم مسئوليت گذاشته است («ثم هدى» هدايت تكوينى است).
مسئوليتى كه بر گرده انسان است، جبر است يعنى اين زمين اگر بخواهد حركت نكند، غلط مى كند. حركتش جبرى است. بخواهد تند يا كند حركت كند، نمى شود. اين خورشيد اگر بخواهد روزى بگويد، چرا ما به دنبال ستاره «وگا» برويم، از اين به بعد او به دنبال ما بيايد. خير، چنين چيزى ممكن نيست. حركت كه هست جبر است.
درخت بگويد، حالا كه باغبان شاخه هايم را بريد من هم قهر مى كنم، ديگر نه ميوه
مى دهم و نه رشد مى كنم.
عالم تكوين به او مى گويد غلط مى كنى، تو از خودت اختيار ندارى، جبر است. دانه گندم را در خاك مى اندازيد، پيش خودش بگويد، هر سال كه ساقه ما بالا مى آمده، ريشه پايين مى رفته، حالا امسال بياييم عكس هميشه حركت كنيم. ريشه بالا بيايد و ساقه پايين برود. نمى شود، جبر است. چنانچه رشد فيزيولوژى اندام انسان صددرصد جبر است. اگر گلبول هاى قرمزش بخواهد كه كار نكند، نمى شود. مثلاً بگويد: اين انسان خيلى نمك نشناس است. من دارم براى او كار مى كنم، دو رقم كار هم انجام مى دهم، اكسيژن مى برم و گازكربنيك را بر مى گردانم، ولى او قدر مرا نمى داند، پس من هم امشب برايش كار نمى كنم. خير، امكان ندارد، نحوه وجود گلبول هاى قرمز يعنى مسئوليت و كار كردن و آن هم طبق همان وظيفه اى كه دارد، جبر است و جز اين هم راهى نيست.
اما چيزى كه انسان دارد و از اختصاصات انسانى است و حتى ملك هم آن را ندارد اين است كه انسان در گفتار و كردارش مختار است. يعنى اگر الآن، من اينجا نشسته و با شما مشغول صحبت باشم، فرق است بين زبان و گفتار من و بين جريان خون در زبان من. چه كسى مى تواند اين را منكر شود و بگويد حرف زدن زبان تو و جريان خود در زبانت با هم فرقى ندارد و مثل هم است ؟! به او مى خندند، گوش دادن شما به حرف هاى من اختيارى است، هم مى توانيد گوش دهيد و هم مى توانيد اصلاً گوش ندهيد. مى توانيد يادداشت برداريد يا به عكس اصلاً اعتنايى به اين حرفها نكنيد.
پس تا كنون روشن شد كه انسان در انجام اعمال خودمختار است و اين صاحب اختيار بودن اوست كه برايش مسئوليت مى آورد و انسان را از ساير مخلوقات الهى ممتاز مى كند وقتى انسان مختار شد، مى شود او را مؤاخذه كرد كه چرا اين كار را انجام دادى و يا تسامح كردى و فلان عمل را نكردى ؟ اين جز مسئوليت چيزى ديگر نيست و براى همين هم انسان مختار را مسئول مى دانند. اگر مختار نباشد مسئول نيست و اين حكم را عقل هر انسانى پذيراست و آيات و روايات هم اشاره به اين نكته دارد وقتى مسئول شد خوب و بد و مؤاخذه و... صحيح است و الا هرگز اينطور مسائل براى بقيه
موجودات عالم وجود، مطرح نيست. پس ما مسئوليت داريم، اما با اختيار.
«اِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلُ اِمّا شاكِراً وَ اِمّا كََفُوراً» (1)آن هدايتى كه حضرت موسى (ع) به فرعون گفت، با اين هدايت فرق مى كند. آن هدايت مى گفت: مسئوليت براى عالم هستى است، اما روى گرده اش جبر است، «ثم هدى» اما اين مسئوليت چنين است كه پيامبر (ص) آمده، يكى سلمان مى شود و او را ميپذيرد و يكى هم ابى جهل ميشود و او را نمى پذيرد. نه بر اين جبر حاكم است نه بر آن.(2)او با اختيار خود سلمان مى شود، يعنى درجه «سَلْمانُ مِنّا اهلَ البَيْت»(3)را مى گيرد، آن يكى هم با اختيار خود ابى جهل مى شود و درجه «اسفل السافلين» را مى گيرد، كه قرآن مى فرمايد:
«اِنَّ المُنافِقينَ فِي الدَّرَكِ الاَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيراً» (4)اما اين را نبايد فراموش كنيم كه من و اختيارم مال كيست ؟ مال خدا و وابسته به وجود خدا است. وجود و اختيار و اراده و ذهن و حافظه و استعداد من، جسم و مال و
1) - سوره انسان، آيه 3 ترجمه: ما به حقيقت، راه (حق و باطل) را به انسان نموديم، حال خواهد كه هدايت پذيرد و شكر اين نعمت گويد و خواهد آن نعمت را كفران كند.
2) - آن هدايت كه حضرت موسى فرمود، يعنى راه او را براى حركت در مقابلش قرار داد (قدرت تخلف نداردو جبر است) اما در اينجا هدايت تكوينى نيست، تشريعى است. يعنى راه حق را به انسان نشان داديم خواه شكر كند يا ناسپاسى. پس معلوم مى شود جبر نيست كه هم مى تواند مخالفت از اين هدايت كند و هم مى تواند راه هدايت را بپذيرد و اين خود دليل مختار بودن انسان است.
3) - «سلمان، از ما اهل بيت است» در جنگ خندق هنگامى كه مسلمين مشغول كندن خندق بودند و اشعارى حماسى مى خواندند، سلمان ساكت و آرام مشغول كار بود. نبى اكرم (ص) وقتى او را چنين مشغول ديدند در حقش دعا نمودند كه بارالها زبان سلمان را به شعر باز كن گرچه به دو بيت باشد. سلمان بالبداهه اشعارى سرود و اشعارش به قدرى جالب بود، كه هر گروه از مسلمين، او را به خود و قبيله خود منسوب مى ساختند، فقال النبى (ص): سَلمانُ منّا اَهْلَ البَيت (بحارالانوار، ج 18، ص 9 روايت 45) در روايت ديگرى فضل بن عيسى الهاشمى مى گويد: بر امام صادق (ع) وارد شدم در حالى كه من و ابى عيسى خدمت حضرت بوديم. ابن عيسى پرسيد: آيا پيامبراكرم صلوات الله عليه فرموده اند سلمان مردى از ما اهل بيت است ؟ حضرت فرمودند: بلى (بحارالانوار، ج 25، ص 12 روايت 22).
4) - سوره نساء، آيه 145 ترجمه: همانا منافقين را در جهنم پست ترين درجه است و براى آنان، هرگز ياورى نخواهى يافت.
امنيت و سلامتى من و هر چه در اين عالم هستى است وابسته به ذات حق تبارك و تعالى و عالم هستى مال خداست، كه شيعه به آن توحيد افعالى مى گويد.
ما چهار نوع توحيد داريم كه سه نوع آن را ضمن بحث گفته ام:
1 - توحيد ذاتى: يعنى در اين عالم هستى يك واجب الوجودى هست.
2 - توحيد صفاتى: كه از مختصات شيعه است، يعنى صفات حق عين ذات اوست. اگر بخواهيم مثالى زده باشيم كه تا اندازه اى نزديك به ذهن شود، مى شود گفت، نظير شورى براى نمك است. نمك ذاتاً شور است. چنين نيست كه نمك يك چيز و شورى آن چيز ديگرى باشد. اگر آن بلورها شور نباشد، نمك نيست. مثل شما و علم شما نيست. زمانى عالم نبوديد، اما بعد عالم شديد و يك وقت عم علمتان از بين مى رود. دو چيزند كه گاه با هم جمع مى شوند و گاه از همديگر جدا مى شوند، اما نمك چنين نيست، ذاتاً شور است و قابل تفكيك و جدايى نيست. شورى همان نمك است و نمك همان شورى است، مثل آب كه ذاتاً تر است. صفات ربوبى هم عين ذات است. مثل شورى براى نمك. به اين توحيد صفاتى گويند.
3 - توحيد عبادى: كه به آن توحيد در عبادت هم مى گويند و به مناسبت درباره اش بحث شد. توحيد عبادى آن است كه انسان فقط و فقط بايد در برابر خداوند كرنش كند، چشم و گوش بسته از حزب و گروه و فردى تقليد كردن براى يك انسان زشت و غلط است. لذا قرآن درباره آنها كه متابعت از شيطان مى كردند، فرمودند:
«اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَيْكُمْ يا بَنِي آدَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ » (1)4 - توحيد افعالى: يعنى اين جهان وابسته به حق است. نظير نورخورشيد و لامپ. اين نور وابسته به لامپ و لامپ وابسته به كارخانه است، كارخانه اگر لحظه اى ناز كند، اينجا تاريك مى شود. نظير وجود ذهنى شما است كه مثال خوبى است وعرفاء و فلاسفه هم آن را قبول دارند، شما رفيقتان را الآن در ذهنتان تصور كنيد. تا توجه به او داريد، در ذهنتان موجود است. اما به محض اين كه از او غفلت كنيد، معدوم مى شود.
1) - سوره يس، آيه 60.
اين عالم هستى همچنين است. عالم هستى وابسته به خداست.
«وَ لا تَدْعُ مَعَ الله اِلهاً آخَرَ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ كُلُّ شَيْيٍ هالِكٌ اِلاّ وَجْهَهُ » (1)«سَنُريهِمْ اياتِنا فِي الافاقِ وَ في اَنْفُسِهِمْ حَتّي يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الحَقُّ اَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ عَلي كُلِّ شَييٍ شَهيدٍ» (2)ديگر مابقى همه و همه وجود نما و وابسته هستيم «وَ الَّدينَ كَفَرُوا اَعْمالُهُمْ كَسَرابٍ بِقيعَه يَحْسَبُهُ الَّظْمأنُ ماءً حَتّي اِذا جاءَهُ لَمْ يَجْدهُ شَيْئاً وَ...»(3)عالم هستى با مسئوليتش و انسان با مسئوليت هايش، همه و همه وابسته به ذات حق هستند و نتيجه اينكه انسان مقدرش در عالم هستى، اين است كه وظيفه اش را با اختيار انجام دهد. لذا به كسانى كه در اين بحث ها واردند نكته اى را متذكر شوم و آن اين است كه انسان در اختيارش مجبور است. انسان نمى تواند مختار نباشد زيرا اگر مختار نباشد ديگر انسان نيست. همانطور كه كره زمين در حركتش جبر است، انسان در اختيار خود مجبور است. يعنى انسان مختار است و نمى تواند مختار نباشد. عالم قضا و قدر مى گويد انسان مختار است، اما اين عالم هستى كه اسمش را قضا و قدر گذاشتيم و ابسته به ذات حق است. وقتى كه چنين شد، «لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين» جبر نيست، اشعرى بى خود گفت. تفويض نيست، پس معتزله هم بى خود گفت.
پروردگار عالم دست بسته نيست، «بل يداه مبسوطتان» بلكه تسلط بر روى عالم هستى دارد. عالم هستى به او وابسته است، پس عقيده ما كه مى گوئيم نه جبر است و نه تفويض بلكه بين بين است اين مى شود كه انسان در عالم هستى مسئوليت دارد، مسئوليتش را با اختيار انجام مى دهد و خود و مسئوليتش، و هر چه وابسته به اوست،
1) - سوره قصص، آيه 88 ترجمه: و هرگز با خداى يكتا كه خدايى (و معبودى جز او نيست ديگرى را به خدايى مخوان و (بدان) كه هر چيزى جز ذات پاك الهى هالك الذات و نابود است.
2) - سوره فصلت، آيه 53 ترجمه: ما آيات قدرت و حكمت خود را در آفاق جهان و نفوس بندگان كاملاً هويدا و روشن مى گردانيم تا ظاهر و آشكار شود كه (خدا و قيامت و رسالتش هم) حق است. آيا اى رسول، (اين كه) خدا بر همۀ موجودات عالم پيدا و گواه است كفايت از برهان نمى كند؟
3) - سوره نور، آيه 39 ترجمه: و آنان كه كافرند اعمالشان در مثال به سرابى ماند در بيابان هموار بى آب كه شخص تشنه آن را آب پندارد و به جانب آن شتابد چون بدانجا رسيد هيچ آب نيابد و...
بلكه تمام عالم هستى، وابسته به ذات مقدس حق است و تحت نفوذ و امر الهى است كه حق تخطى ندارد حتى نمى تواند انسان مختار باشد ولى مستقل از او هر چيزى اگر وجود داشته باشد همان هم وابسته به ذات احديت است.
اين خلاصه «لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين» بود و حالا برگرديم به دو آيه آخر سوره يس.
«انما امره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون» اين كه مى گويد: «ان يقول له كن فيكون» لفظى نيست كه معنا را بفهماند. درباره معراج حضرت پيامبر (ص) مى خوانيم:
«ثُمَ دَني فَتَدَلي، فَكانَ قابَ قَوسَيْنِ اوَ اَدْني» (1)پيامبر به خداوند نزديك شد و به اندازه اى نزديك شد كه گويى دو سر كمان به هم رسيده يا از آن هم نزديك تر.
ديده ايد، دو سر كمان وقتى به هم مى رسند آنقدر فاصله كم است مثل اين كه به هم چسبيده و فاصله اى بين آنها نيست و پيامبراكرم (ص) در شب معراج تا اين اندازه نزديك به ذات حق شد، كه ديگر فرقى بين واجب و ممكن نبود، فقط او واجب بود و اين ممكن، او خالق بود و اين عبد.
گاهى اوقات معانى چنين است كه لفظ ندارد و نمى شود آن را معنا كرد، لذا مجبوريم لفظى را عاريه بياوريم و در آن معنى بريزيم. اينجا مى خواهد بگويد، وقتى خدا اراده كند موجود است. اراده و مراد يك چيز است، عالم هستى و اراده خدا يك چيز است، اراده يعنى همين عالم هستى و عالم هستى يعنى همان اراده خداوندى. آن نقشه، در علم خداوند وقتى كه بخواهد پياده شود، با اراده حق پياده مى شود، لذا در فلسفه مى گويند «كن رحمانى» «اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون» كار خدا اين است كه وقتى چيزى را اراده كند، مى گويد باش، مى شود. مى گويد: موجود شو، موجود مى شود. اين «فاء» به قول ما طلبه ها، «فاء تعليلى» است، همان رابطه على و معلولى است كه معلول مرتبه اى از علت است.
1) - سوره نجم، ايات 8 و 9 ترجمه: آنگاه نزديك آمد و بر او (به وحى حق) نازل گرديد. بدان نزديكى كه با او به قدر دو كمان، يا نزديك تر از آن شد.
فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعونَ (83)«پس منزه و پاك خدايى كه ملك و ملكوت هر موجود به دست قدرت او و بازگشت شما همه خلايق به سوى اوست»
يعنى هستى هر چيزى به دوست اوست الا اينكه گفتن ملكوت بدليل جنبۀ يد ربى داشتنش هست و جنبه يد خلقى آن را ملك مى گويند و بالاخره چون منسوب به خداوند است به آن ملكوت مى گويند. به عبارت ديگر بايد گفت پاك و منزه است آن خدايى كه عالم هستى در يد قدرت اوست. «و اليه ترجعون» و عالم هستى به او بر مى گردد.
«صِراطِ اللهِ الَّذي لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الاَرْضِ اَلا اِلَي اللهِ تَصيرُ الاُمورُ» (1)آگاه باش، متنبه شو كه عالم هستى به سوى خدا بر مى گردد و وابسته به ذات مقدس خداست. اينها رياضت و عبادت مى خواهد، البته رياضت دينى كه انسان قيوميت حق را دريابد.
در قرآن مى خوانيم وقتى حضرت ابراهيم (ع) امتحاناتش را داد، عالم هستى را به او نشان داديم: وَ كَذلِكَ نُري اِبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ (2)اما چطور؟ يك وقت انسان اتم را مى شكند و اسرار آن را مى فهمد، ولى يك وقت همين اتم «با اين كه صانعش خداست و عالم هستى كه وابسته به ذات حق است» مورد بررسى قرار مى گيرد.
به ابراهيم دو چيز را فهمانديم: يكى تسلط بر عالم هستى و يكى اينكه عالم هستى وابسته به خداست. يعنى قيوميت حق در اين جهان: «اَللهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الحَيُّ القَيُّومُ »(3)اما اين كار عبادت و رابطه با خدا مى خواهد كه انسان كم كم قيوميت حق را درك كند و در اين جهان چيزى جز خدا نبيند.
1) - سوره شورى، آيه 53 ترجمه: به راه خدا، همان خدايى كه هر چه در آسمان ها و زمين است همه ملك اوست و رجوع تمام (عالم آفرينش) به سوى اوست.
2) - سوره انعام، آيه 75 ترجمه: و همچنين ما به ابراهيم ملكوت و باطن آسمان ها و زمين را ارائه داديم.
3) - سوره آل عمران، آيه 2 ترجمه: خداى جهان نيست جز آنكه زنده و پاينده ابدى است.
اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد:
«ما رأيت شيئاً الا و رأيت الله قبله و بعده و معه»
من هر چه ببينم، خدا مى بينم، قلبش خدا، بعدش خدا و با او خدا.
اصلاً اين عالم هستى چيزى جز تدلى و وابستگى و وجود نما بيش نيست. وجود حق مال خداست: «حتي يتبين لهم انّه الحق»(1)در اينجا بحث ما تمام شد، اما در پايان، سخنى هم با جوانان عزيز دارم.
جوان عزيز! دنياى غرب اتم را شكست و تو شيعۀ ايرانى، خيلى بالاتر از اتم را شكستى. ولى حيف كه ما خود را درك نكرده ايم. اتم قدر و قضا را شكستن كار ساده اى نيست. اين ديگر اتم شكستن انيشتن نيست، اتم عالم ذر و جبر و تفويض شكستن است.
عالم غرب توانست بخار را تسخير كند، طبيعت را به انواع مختلف به كار گيرد و عالم فضا را تسخير نمايد، اما شيعه، عالم ملكوت را تسخير كرد. آنچه را كه قرآن مى خواهد و آنچه را كه در خور مقام يك انسان است، همين است. اتم شكستن انيشتن، سرانجام نتيجه اش يك بمب بر روى ژاپن بود كه هفتا و پنج هزار نفر بى گناه را به خاك و خون كشيد. اما اتم قدر و قضا شكستن نه تنها اين تبعات را نداشت، بلكه يك افتخارى براى شيعه شد. هر چند شيعه افتخارات فراوانى دارد، قرآن دلش مى خواهد كه شيعه، هم اتم قدر و قضا را بشكند و هم اتم ماده را، لذا مى فرمايد:
«وَ ابْتَغِ فيما اتاكَ اللهُ الدّارَ الاخِرَه وَ لا تَنْسَ نَصَيبكَ مِنَ الدُّنيا وَ اَحْسِنْ كَما اَحْسَنَ اللهُ اِلَيْكَ وَ لا تَبْغِ الفَسادَ فِي الاَرْضِ ، اِنَّ اللهَ لا يُحِبُّ المُفْسِدينَ » (2)اى مسلمان تو بايد دو كاره باشى و با عقلت هم عالم ملكوت را و هم عالم فضا را
1) - سوره فصلت، آيه 53.
2) - سوره قصص، آيه 77 ترجمه: (اين پند الهى را بشنو) و به هر چيزى كه خدا به تو عطا فرموده (از قواى ظاهرى و باطنى و مال و ساير نعم دنيا) بكوش تا ثواب و سعادت دار آخرت تحصيل كنى (ليكن) بهره ات را هم از (لذت و نعم حلال) دنيا فراموش مكن و تا توانى نيكى كن چنانچه خدا به تو نيكويى كرده و هرگز در روى زمين فتنه و فساد بر ميانگيز كه خدا ابداَ مفسدان را دوست نمى دارد. تذكر: بايد توجه داشت كه در صدر مسائل، سعادت اخروى است و بهره ورى از نعمت هاى دنيوى هم بايد در كانال عبوديت الهى باشد و اين وقتى ميسر است كه انسان تمام همت خود را به نيكى به مردم و همنوعان خويش بگمارد نه براى كسب مفاهيمى ناپايدار چون جاه و زراندوزى و... كه در اسلام مذموم دانسته شده، اگر هم مضر نباشد مصداق غفلت از خداى تعالى است و اتلاف عمر، كه به دنبالش حسرت هميشگى است.
تسخير كنى.
اى جوان! از تو دو چيز مى خواهم:
يكى اين كه با عقلت جبر و تفويض را خوب بفهم، به توحيد افعالى قائل باش و با در نظر گرفتن اين كه او همه كاره است خوب انجام وظيفه كن.
ديگر اين كه با تفكر و پشتكار درياها، و عالم اسرارآميز آن، زمين و آسمان و جهان شگفت انگيزش را تسخير كن و براى فايده رساندن به بندگان خدا مهيا باش.
«وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّهٍ وَ مِنْ رِباطِ الخَيْل» (1)خداوند آنچه را كه از مدرسه فيضيه مى خواهد اين است كه اتم توحيد افعالى را بشكند و آنچه را از دانشگاه مى خواهد اين است كه اتم ماده را بشكند. از مدرسه فيضيه مى خواهد تا عالم ملكت را تسخير كند، از دانشگاه مى خواهد كه عالم ماده را، جبر را و فضا را تسخير نمايد از هر دو مى خواهد كه با هم باشند، اگر يك قسمت را گرفتيم و قسمت ديگر را رها كرديم ضرر دارد. يعنى وقتى كه فقط شكستن اتم شد، اين باغ
1) - سوره انفال، آيه 60 ترجمه: و شما (اى مؤمنان) در مقام مبارزه با آنها (كافران) خود را مهيا كنيد و تا آن حد كه بتوانيد از آذوقه و تسليحات و قواى جنگى و اسبان سوارى براى تهديد و ترساندن دشمنان خدا و دشمنان خودتان كاملاً فراهم كنيد. جالب توجه اين كه بعد از اين قرآن امر به آمادگى با دشمن بالفعل مى كند فوراً امر مى فرمايد كه اى مسلمان براى دشمن بالقوه يعنى دشمنى كه هنوز در عرصه كارزار خودنمايى نكرده ولى در آينده نزديك و حتى دورتر بالاخره با شما درگير مى شود خود را مجهز سازيد. و آخرين من دو نهم لا تعلمونهم الله يعلهم و ما تنفقوا من شيى فى سبيل الله يوف اليكم و انتم لا تظلمون. و بر قوم ديگرى كه شما بر دشمنى آنان مطلع نيستيد (منافقان به ظاهر مسلمان كه كفر درونى دارند و بالاخره روزى بروز مى كند و...) و خدا آنان را مى شناسد، نيز مهيا باشيد و آنچه در راه خدا صرف كنيد خدا تمام و كمال به شما عوض مى دهد و هرگز به شما ستم نخواهد شد. نتيجه: مسلمان بايد دورانديش هم باشد و فقط به نقطه نظرهاى مقطعى نينديشد بلكه براى احياء اسلام بايد به تمام معنى مجهز بود و هر اندازه در اين راه نيرو مصرف شود تماماً به حساب مى آيد.
وحشى كه الآن دنياى روز است، بخار را تسخير مى كند و هواپيما هم مى سازد، اما براى كشتن يك عده انسان بى گناه، مثلاً دزفول را خراب مى كند. اين شكستن اتم و تسخير فضا مضر است نه مفيد. آنكه فايده دارد و قرآن هم مى خواهد، آن است كه «آدم» شود و علم را هم تسخير كند. يعنى با دو بال علم و تقوى حركت كند و گرنه با يك بال پرواز ميسر نيست.
دشمنان هم مثل اينكه فهميده اند اين انقلاب ما مى تواند اتم را بشكند، هم اتم عالم ماده را و هم اتم عالم ملكوت را. لذا انقلاب ما به صورت يك كشتى متلاطمى درآمده است كه امواج دنيا به او هجوم آورده اند و مى خواهند آن را غرق كنند، اميدواريم به مظلومى اميرالمؤمنين (ع) و زحمت هاى اين آقا و به پهلوى شكسته زهراى مرضيه مصيبت هايى كه به زهرا وارد شد، براى اسلام. اين كشتى متلاطم انقلاب را پروردگار عالم به ساحل برساند و انشاءالله اين انقلاب كاملاً به ثمر برسد.
نسئلك اللهم و ندعوك بسمك العظيم الاعظم الاعزالاجل الاكرم بامام زماننا يا الله، يا الله يا رحمن يا رحيم، يا مقلب القلوب، ثبت قلوبنا علي دينك الهي بحق محمد و علي و فاطمه، و الحسن و الحسين و تسعه المعصومين من ذريه الحسين يا الله اسلام و مسلمان ها را مؤيد فرماى.
فرج امام زمان را نزديك گردان و چشم ما را به وجود مباركش روشن و منور فرما.
صفات انسانيت، حالت تنبه، توفيق علم يابى و علم جويى، حقيقت يابى و حقيقت جويى، توفيق عبادت و بندگى و ترك معصيت، توفيق وظيفه شناسى و عمل كردن به وظيفه به همه ما عنايت فرما.
خدايا به عزت و جلالت قسمت مى دهم اين شخصيت بزرگ اسلام، رهبر عظيم الشأن انقلاب كه سايه اش بر سر انقلاب است و انقلاب را نگهداشته، نگهدار باش و سايه ايشان را بر سر اين انقلاب مستدام بدار.
خدايا دل اين بزرگمرد را خوشحال فرما به اين كه باشد و ببيند كه انقلاب به ثمر رسيده است، خدايا اين مجالس ما ناقابل بود، اما مربوط به قرآن تو اهل بيت تو بود، به
مظلومى اميرالمؤمنين (ع) اين مجالس ناقابل ما را به كرمت از همه ما قبول فرما.
خدايا به عزت و جلالت از همه مسلمان ها رفع گرفتارى كن، حوائج همه مسلمان ها را مستجاب فرما و دست ما را در دنيا و آخرت از دامان اهل بيت و قرآن كوتاه مفرما. خدايا اين آتش جنگ را به عزت و جلالت هر چه زودتر به نفع اسلام و انقلاب خاموش فرما. اميد اين عزيزان در جبهه را نااميد مفرما. اينها را به پيروزى، زودتر به كربلا برسان.
خدايا، همه مخصوصاً خانواده هاى شهداءآرزوى كربلا دارند، به مظلومى اباعبدالله (ع) آرزوى كربلا را بر دل ما مگذار. خدايا به عزت و جلالت قسمت مى دهيم، ما را به راهى بدار كه رضاى تو در آن است، بازدار از راهى كه سخط و غضب تو در آن است، خدايا اين عبادات و روزه هاى ناقص ما را به كرمت قبول فرما.
وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين
«والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته»