ghaemiyeh.com
سرشناسه:سجادی، سیدمجتبی، 1357-
عنوان و نام پديدآور:سفیر وادی معرفت: سیری در زندگانی و فضایل حضرت مسلمبنعقیل علیهالسلام/ سیدمجتبی سجادی.
مشخصات نشر:قم: دارالنشر اسلام، 1404.
مشخصات ظاهری:253ص.
شابک:978-964-475-500-2
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه: ص.245- 253.
عنوان دیگر:سیری در زندگانی و فضایل حضرت مسلمبنعقیل علیهالسلام.
موضوع:مسلمبن عقیل، -60ق.
موضوع:Moslem ibn-Aqil
موضوع:مسلمبن عقیل، -60ق.-- سرگذشتنامه
موضوع:Moslem ibn-Aqil-- Biography
موضوع:حسینبن علی (ع)، امام سوم، 4 - 61ق -- اصحاب
موضوع:Hosayn ibn Ali, Imam III, 625 - 680 -- *Ashab
رده بندی کنگره:BP42/4
رده بندی دیویی:297/9538
شماره کتابشناسی ملی:10147564
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
سفیر وادی معرفت
سیری در زندگانی و فضائل حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)
سیّد مجتبی سجّادی
مقدمه:.......... 7
پدر حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام).......... 10
دفاع عقیل (علیه السلام)از امیر المؤمنین (علیه السلام)در مجلس عثمان.......... 12
سفر عقیل بن أبی طالب (علیه السلام)به شام.......... 14
دفاع عقیل (علیه السلام)از امیر المؤمنین (علیه السلام)نزد معاویه.......... 15
حضور عقیل (علیه السلام)در جنگهای امیر المؤمنین (علیه السلام).......... 20
عقل (علیه السلام)وکیل حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام).......... 21
بدرقه کردن ابوذر هنگام رفتن به تبعید.......... 22
حضور عقیل در هنگام دفن حضرت زهرا (علیها السلام).......... 23
حضور عقیل (علیه السلام)هنگام مسلمان شدن سلمان (علیه السلام).......... 26
بشارت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به بهشتی بودن عقیل (علیه السلام).......... 29
درگذشت عقیل بن أبی طالب (علیه السلام).......... 33
خانهٔ عقیل بن أبی طالب (علیه السلام)در مدینه.......... 34
قبر مطهر و منور اهل بیت (علیهم السلام)در خانهٔ عقيل.......... 35
مادر حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام).......... 36
فرزندان عقیل بن أبی طالب (علیه السلام).......... 39
خاندان مسلم بن عقیل (علیه السلام)در رکاب امام حسین (علیه السلام).......... 39
اوّل: مسلم بن عقیل (علیهما السلام).......... 41
دوّم: جعفر بن عقیل (علیهما السلام).......... 42
سوّم: عبد الرحمن بن عقیل (علیهما السلام).......... 43
چهارم: علیّ بن عقیل (علیهما السلام).......... 44
ششم: عبد اللّه الأکبر بن عقیل (علیهما السلام).......... 45
هفتم: عبد اللّه بن عقیل (علیهما السلام).......... 45
هشتم: عون بن عقیل (علیهما السلام).......... 46
نهم: محمّد بن عقیل (علیهما السلام).......... 47
دهم: عبد اللّه بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام).......... 47
یازدهم: محمّد بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام).......... 50
دوازدهم: محمّد بن ابی سعید بن عقیل (علیهم السلام).......... 51
سیزدهم: جعفر بن محمّد بن عقیل (علیهم السلام).......... 51
چهاردهم: عبید اللّه بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام).......... 52
پانزدهم و شانزدهم: محمّد و ابراهیم فرزندان مسلم (علیهم السلام).......... 52
هفدهم: عبد الرحمن بن مسلم (علیهما السلام).......... 54
نگاه ویژه امام سجّاد (علیه السلام)به خاندان مسلم (علیه السلام).......... 54
ولادت مسلم بن عقیل (علیه السلام).......... 55
همسران حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام).......... 57
فرزندان حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام).......... 57
خصوصیات حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام).......... 60
شجاعت و قدرت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام).......... 61
گفتار پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)دربارهٔ حضرت مسلم (علیه السلام).......... 63
حرکت مسلم (علیه السلام)همراه با امام حسین (علیه السلام)به مکه.......... 65
حرکت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به طرف کوفه.......... 72
ورود حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به کوفه.......... 76
چگونگی بیعت کوفیان با حضرت مسلم (علیه السلام).......... 77
دستگیری هانی بن عروه مذحجی (علیه السلام).......... 87
قیام حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در کوفه.......... 91
ورود حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به خانهٔ طوعه.......... 97
خواب حضرت مسلم (علیه السلام)قبل از شهادت.......... 101
نبرد حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در کوفه.......... 102
وصیّت حضرت مسلم (علیه السلام)به ابن أشعث.......... 117
ورود حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به دار الإمارة.......... 119
وصیّت حضرت مسلم (علیه السلام)به عمر بن سعد.......... 123
شهادت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام).......... 129
واکنش امام حسین (علیه السلام)به خبر شهادت مسلم و هانی (علیهما السلام).......... 139
حرم حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام).......... 144
زیارتنامهٔ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام).......... 146
شرح زیارتنامهٔ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام).......... 149
تفاوت "صلاة" و "سلام".......... 155
معنای کلمه "سلام".......... 156
مآخذ نوشتار.......... 245
بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رِبِّ اَلْعَالَمِیِنِ اَلْصَلَاْةُ وَ اَلْسَلَاْمُ عَلَی سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنِا أَبِیاَلْقَاسِمِ اَلْمُصْطَفَی مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ عَلَی آلِهِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ، اَلْطَیِبِیِنَ اَلْطَاْهِرِیِنَ اَلْمَعْصُومِیِنَ (علیهم السلام)وَ لَا سِیَّمَاْ مَوْلَانَا وَ مُقْتَدَاْنَا عَلِیّاً أَمِیِرَ اَلْمُؤْمِنِیِن (علیه السلام)وَ لَعْنَةُ اَلْلِّهِ عَلَی مُنْکِرِی فَضَاْئِلِهِم وَ مَنَاْقِبِهِم، مِنَ اَلآنِ إِلَی قِیَامِ یَوْمِ اَلْدِّیِنِ.
در بین الطلوعین، و صبحگاه یکی از روزهای نهم ماه ذی الحجة، که مصادف با روز عرفه، و شهادت مظلومانهٔ سفیر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، وجود نازنین حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بود. صاحب این نوشتار آنچنان منقلب شد، که وظیفهٔ خود دانست، به یاد غربت آن سفیر شیفتهٔ حضرت امام حسین (علیه السلام)، و مجاهدتهای بینظر حضرت مسلم (علیه السلام)، در حد بضاعت فوق العاده اندک و ناچیز خود، و نه در حد شأن و منزلت فرستادهٔ سبط سیّد المرسلین (صلی الله علیه و آله و سلم)، شرح حال مختصری از زندگانی و فضائل آن بزرگوار را به رشته تحریر در آورد.
به یاد مسلم اندر صبحگاهی *** شدم بیتاب با سوزی و آهی
کجا دیده جهان این بیوفائی *** تمام عمر خود گرچه بهگاهی(1)
1) . مؤلف.
آن غربتی که هر شنونده، یا خوانندهای را بیتاب و بیقرار مینماید. و وجدان آدمی را از آن نامهربانیها به قضاوت میطلبد، که چگونه امکان دارد قومی پارهٔ تن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)خود را با فرستادگان و نامههای مکرر دعوت نمایند، و بعد از اندک زمانی، فرستادهٔ او را در غربت رها کرده و تنها گذارند، به نحویکه حتّی جائی برای استراحت نداشته باشد، و او را به شهادت برسانند. و تا آنجا خُلف وعده نمایند که خود خونِ مهمان خویش را به همراه اصحاب و یارانش، غریبانه و مظلومانه بر زمین بریزند.
به شهر کوفه با شمشیر بُران *** چو تنها گشت مُسلم بینعُدوان
به یاد عَم خود گردید حیران *** که اندر کوفه آن محبوب یزدان
بدیده سالها از خلق دوران *** از آن شبه رجال گفته بهتان
به هر دم بیوفائی با چه عصیان *** به هر زخمِزبان و نام و عنوان
از این رو با دلی گردیده سوزان *** ز مظلومیِ آن مولای اکوان
همی گشت آن بهعالم نور تابان *** دمادم دیدگانش اشکریزان
که این مردم چه پیدا و چه پنهان *** چهها کردند با حیدر به افغان
که«سجّاد»دمبهدم آن خلقِ نادان *** نماید لعن اندر آه و از جان(1)
به امید آنکه این خدمت الحقّ ناچیز، مورد قبول آن مولای بندهنواز و فرستادهٔ با عظمتِ آن ولیّ کردگار قرار گرفته و ذخیرهای باشد برای (يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَ لَا بَنُونَ(2)) و در این دوران و روزگار غیبت ولی اللّه الأعظم حضرت مهدی (علیه السلام)، نگارنده را مورد عنایات بیش از پیش و دو چندان خویش قرار دهند، و راهنمای این واماندهٔ درمانده، در این ایّام باشند. که به غیر از توسل به خاندان نبوّت (علیهم السلام)، سپری نمودن این روزگار امری محال خواهد بود.
و از آنجائی که آدمی همیشه در معرض خطا و نسیان بوده و خواهد بود. و به غیر از اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)هیچکس، از خطاهای عمدی يا سهوی، مصون و محفوظ نیست. این نوشتار نیز قطعاً خالی از اشتباهات سهوی نخواهد بود. از این رو محرر اوراق، از خوانندگان
بزرگوار و اساتید، تقاضای عاجرانه دارد، که با انتقادها و نکته نظرهای سازندهٔ خود، نگارنده را در تصحیح این نوشتار یاری نمایند، و مورد الطاف کریمانهٔ خود قرار دهند.
«شهادت حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)»
«سیّد مجتبی سجّادی»
پدر حضرت مسلم (علیه السلام)، جناب عقیل (علیه السلام)بودند، که با کنیهٔ "أبا یزید" شناخته میشدند.(1)و حضرت عقیل (علیه السلام)فرزند حضرت ابو طالب (علیه السلام)میباشند، که به غیر از ایشان، فرزندان دیگری به نامهای طالب و جعفر و حضرت علیّ (علیه السلام)و اُمّ هانی(2)که نامش فاخته بوده، و جُمانه(3)داشتهاند.
جناب عقیل (علیه السلام)ده سال از حضرت جعفر (علیه السلام)بزرگتر بودند، و حضرت جعفر (علیه السلام)نیز ده سال از وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)بزرگتر بودهاند.(4)بنابراین حضرت عقیل (علیه السلام)ده سال بعد از عام الفیل متولد شده است. و مادر همهٔ آن بزرگواران حضرت فاطمه (علیها السلام)دختر أسد بن هاشم بن عبد مناف هستند.(5)
در میان عرب مانند عقیل (علیه السلام)در علم نسب نبوده است. به نحویکه وقتی ایشان برای خواندن نماز به مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)میآمدند برای ایشان پشتی و زیراندازی قرار میدادند، و مردم نزدشان جمع میشدند، و در علم أنساب و ایّام عرب از ایشان استفاده و بهره میبردند و
سؤال میکردند.(1)از این رو حضرت عقیل (علیه السلام)چه بسا مورد غضب مردم واقع میشدند. چرا که از خوب و بد آنها آگاهی داشتند.(2)
لذا حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)بعد از شهادت حضرت زهرا (علیه السلام)، برای ازدواج با حضرت اُمّ البنین (علیها السلام)، با حضرت عقیل (علیه السلام)مشورت نمودند. نه به این جهت که حضرت علیّ (علیه السلام)خود از علم أنساب آگاهی نداشتند، بلکه به این خاطر که همگان عظمت عقیل (علیه السلام)را بدانند. چنانچه ابن عنبه روایت کرده است: حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)به برادر خود جناب عقیل (علیه السلام)که نسابهای آگاه از نسب عرب و اخبار آنها بود، فرمودند:
«اُنظُر إلَی امرَأَةٍ قَد وَلَدَتهَا الفُحُولَةُ مِنَ العَرَبِ، لِأَتَزَوَّجَها فَتَلِدَ لِی غُلَاماً فَارِساً. فَقالَ لَهُ: تَزَوَّج اُمَّ البَنینَ الکِلابِیَّةَ، فَإِنَّهُ لَیسَ فِی العَرَبِ أشجَعُ مِنْ آبَائِهَا. فَتَزَوَّجَهَا.»(3)
(زنی را پیدا نما که زادهٔ فحول و مردی تنومند در بین عرب باشد، تا با او ازدواج نمایم و فرزند جنگجو و سوارکاری برای من به دنیا آورد. پس عقیل (علیه السلام)به حضرت علیّ (علیه السلام)عرض کرد: با امّ البنین (علیها السلام)از قبیله کلابیه ازدواج کنید، زیرا همانا در عرب شجاعتر از پدر ایشان وجود ندارد. لذا حضرت علیّ (علیه السلام)با امّ البنین (علیها السلام)ازدواج نمودند.)
و در روایت دیگری شیخ الطایفه، مرحوم شیخ طوسی (قدّس سرّه)، از وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)نقل کرده است:
«كَانَ عَقِيلٌ مِنْ أَنْسَبِ اَلنَّاسِ.»(4)
(عقیل نسب شناسترین مردمان بود.)
جناب عقیل (علیه السلام)الحقّ بسیار حاضر جواب، و بلیغترین مردم در این زمینه بودند.(1)و با این حاضر جوابی خود همیشه از حضرت علیّ (علیه السلام)دفاع مینمود.
وقتی ولید، که مستلزم حد الهی شده بود، در مجلس عثمان، به حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) سب و لعن نمود، حضرت عقیل (علیه السلام)به ولید فرمود:
«إِنَّکَ لَتَتَکَلَّمُ یَا ابْنَ أَبِی مُعَیْطٍ! کَأَنَّکَ لَا تَدْرِی مَنْ أَنْتَ؟ وَ أَنْتَ عِلْجٌ مِنْ أَهْلِ صَفُّورِیَةَ(2).»(3)
(ای پسر معیط! همانا جوری سخن میگوئی مثل اینکه نمیدانی تو چه کسی میباشی؟ تو همان قلدر اهل صفوریه هستی.)
این فرمایش حضرت عقیل (علیه السلام)، که دلالت بر صراحت لهجه و حاضر جوابی ایشان دارد. خود نشانی از آگاهی حضرت عقیل (علیه السلام)از علم انساب و احوال عربها نیز میباشد. و طعنهای که با گفتن کلمهٔ "صفوریه"، در کلام ایشان دیده میشود، نشان از حفظ شؤون افراد، گر چه از دشمنان آدمی باشند، دارد. چرا که گفته میشود مردمان "صفوریه" یهودی تبار بودهاند.
کما اینکه وقتی به شام، و بنابر مصالحی نزد معاویه رفته بودند، معاویه در حضور اصحاب خود به عقیل (علیه السلام)اشاره کرد و گفت: ایشان أبو یزید هستند و چون خبر داشتند که مابرای ایشان بهتر از برادرشان هستیم، نزد ما اقامت نموده، و برادرشان را ترک کردند. در این هنگام جناب عقیل (علیه السلام)به او فرمودند:
«أخی خیر لی فی دینی، و أنت خیر لی فی دنیای، و قد آثرت دنیای، و أسأل اللّه خاتمة خیر.»(4)
(برادرم در دین برای من بهتر است، و تو برای من در امور دنیای من بهتر هستی، و من دنیا را ترجیح دادم، و از خداوند عاقبت به خیری را مسألت دارم.)
و به راستی به غیر از جناب عقیل (علیه السلام)چه کسی میتوانست به جهانیان عدالت حضرت علیّ (علیه السلام)را نشان دهد، آن امیر المؤمنینی (علیه السلام)که جود و بخش و کرمشان زبان زد عام و خاص بود، و آیات و روایات زیادی در مورد کرمهای ایشان به دست ما رسیده، فقط جناب عقیل (علیه السلام)را لایق آن دانستند که عدالتشان را به او نشان دهند. چرا که هیچکس دیگری طاقت دیدن عدالت علیّ مرتضی (علیه السلام)را نداشت و حضرت به همگان، به وسیلهٔ جنابش فهماندند، که علیّ (علیه السلام)در امر حقّ الناس و بیت المال مسلمین با هیچکس مسامحه نمیکند.
و این امر در صورتی بود که چه قبل از خلافت حضرت علیّ (علیه السلام)، و چه بعد از خلافت ایشان، دیگران برای جلب رضایت اطرافیان و آن افرادی که در بین مردم، صاحب منصب و نفوذ، و اعتباری بودند، از هیچ بذل و بخششی دریغ نمینمودند. ولی در این جَو سراسر تبعیض و بیگانگی از خداوند، حضرت علیّ (علیه السلام)، تنها عقیل (علیه السلام)را برای اظهار نمودن عدالت خود قابل دانستند. و به راستی جناب عقیل (علیه السلام)نیز همگان را از عدالت حضرت علیّ (علیه السلام)آگاه نمود، گرچه خود نیک میدانست که خودش مورد سوء ظن واقع خواهد شد، و در آینده برخی او را زیاده خواه خواهند نامید.
به هر تقدیر عدالت حضرت علیّ (علیه السلام)با وجود حضرت عقیل (علیه السلام)زبان زد خاص و عام گشت. و برای آنکه حضرت علیّ (علیه السلام)به همگان نشان دهد که عدالت خداوندی چگونه است، و با شناخت خداوند، ذات مقدّس ربوبی عزّ و جلّ را عبادت نمایند. واین آیه محقق شود که (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ(1))، حضرت علیّ (علیه السلام)فقط برادر خود عقیل (علیه السلام)را شایستهٔ تحمل این عدالت خداوندی دیدند، که عالمی طاقت تحمل آن را نداشته و نخواهد داشت.
و لازمهٔ تبین عدالت علوی (علیه السلام)در سراسر بلاد مسلمین، حضور حضرت عقیل (علیه السلام)در شام نیز بوده است. به همین منظور برای اینکه همگان را از عدالت حضرت علیّ (علیه السلام)با خبر کند، و اخبار آن را برای مردمان آن دیار نیز بیان نماید، به شام، و نزد معاویه نیز رفت. چنانچه در برخی از اخبار نیز تصریح شده که وقتی از جنابش دربارهٔ ماجرای آهن گداخته سؤال میکردند، به
1) . سورهٔ الذاریات، آیهٔ 56. قال فی تفسیر في قوله: وَ مٰا خَلَقْتُ اَلْجِنَّ وَ اَلْإِنْسَ إِلاّٰ لِيَعْبُدُونِ؛ أي ليعرفون. - (تفسیر گازر، ج6، ص269؛ الأنظار التفسیریة، ص833).
نحوی شایسته در صدد بیان عدالت حضرت مرتضی علیّ (علیه السلام)بر میآمد. و در آنجا هم با بیان سجایای اخلاقی حضرت، از طعنه به معاویه و اطرافیانش، آن هم در آن زمان خفقان دولت بنی امیه، فروگذار نمینمود. و ماهیت آنها را حتّی الإمکان به مردم نشان داد.
برخی گمان کردهاند، بین حضرت علیّ (علیه السلام)و برادرشان عقیل (علیه السلام)، در اثر کمک خواستن ایشان از حضرت، و عدم اجابت ایشان، کدورتی رخ داده، و این کدورت موجب رفتن جناب عقیل (علیه السلام) نزد معاویه شده است. و حال آنکه به نظر میرسد چنین دیدگاهی به کل اساسی ندارد. به جهت آنکه مورخین بر این عقیدهاند که حضرت عقیل (علیه السلام)بعد از شهادت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)به شام رفت. چنانچه مرحوم مقرم (قدّس سرّه)نیز نگاشته است:
«ابن ابی الحدید معتزلی از روایات استظهار نموده که حضرت عقیل (علیه السلام)بعد از شهادت حضرت علیّ (علیه السلام)به شام مسافرت نمود. و محققتوانا سیّد علیّ خان کبیر نیز به این مطلب، به نحو قطع و یقین تصریح کرده است.»(1)
از این رو باید گفت: اگر کدوری بین حضرت عقیل (علیه السلام)و برادر بزرگوارشان حضرت علیّ (علیه السلام)رخ داده بود، باید حضرت عقیل (علیه السلام)همان زمانکه وجود نازنین، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) او را از پرداخت بدهکاریش محروم نمودند، به شام میرفت، نه بعد از آنکه مدّتها از این ماجرا گذشته بود.
و بر فرض که حضرت عقیل (علیه السلام)در زمان حیات حضرت علیّ (علیه السلام)به شام رفته باشند، اگر ما به روایات و مناظرههائی که جناب عقیل (علیه السلام)، با معاویه و اطرافیانش داشتند، مراجعه کنیم، خواهیم دانست که در حضور معاویهای که لعن بر امیر المؤمنین (علیه السلام)را رسمیت بخشید، چگونه فضائل حضرت علیّ (علیه السلام)را بیان میکند. و نیک خواهیم یافت که ایشان، به جهت آگاه کردن مردم از توطئهها و بدعتهای معاویه، به شام رفته است.
و با دیدن روایاتی که در اینباره وجود دارد، بر همگان واضح میگردد که حضرت عقیل (علیه السلام)تا پایان عمر خود اعتقادی راسخ و غیر قابل انکار نسبت به برادر بزرگوار خود حضرت امیر
1) . الشهید مسلم بن عقیل، ص32.
المؤمنین (علیه السلام)داشتهاند. و این مطلب را از کنایههائی که حضرت عقیل (علیه السلام)به معاویه میزدند، و او را همسنگ ابو سفیان قرار میدادند، و از طرف دیگر حضرت علیّ (علیه السلام)را چونان حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)معرفی میکردند،(1)
به خوبی میتوان فهمید.
زمانیکه حضرت عقیل (علیه السلام)به شام رفتند و بر معاویه وارد شدند، روزی معاويه به حضرت عقيل (علیه السلام)گفت: [حضرت] علىّ (علیه السلام)پيوند خويشاوندى با تو را رعايت نكرد، ولى من رعايت كردم، و به تو عطا و بخشش نمودم، به همین خاطر از تو راضى نمىشوم، مگر آنكه او را بر منبر لعن كنى. عقيل (علیه السلام)به او گفت: انجام مىدهم. ازاین رو بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند متعال و صلوات بر پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)گفت:
«أيّها الناس! إنّ أمیر المؤمنین معاوية، أمرني أن ألعن علیّ بن أبي طالب، فالعنوه، فعليه لعنة اللّه و الملائكة و الناس أجمعين. ثمّ نزل، فقال له معاوية: إنّك لم تبيّن أبا یزید، من لعنت بینی و بيّنه. فقال: و اللّه لا زدت حرفاً، و لا نقصت آخر، و الكلام إلى نيّة المتكلّم.»(2)
(اى مردم! معاوية بن ابوسفيان به من دستور داده كه علىّ بن ابى طالب [ (علیه السلام)] را لعن كنم؛ پس او - یعنی معاویه - را لعن كنيد، كه لعنت خدا و ملائكه و همۀ مردم بر او باد، سپس از منبر پايين آمد. معاويه به عقیل گفت: مشخّص نكردى كه بین من، و علیّ [ (علیه السلام)]، كدام يك را لعن كردى، برو و بيان كن. گفت: به خدا سوگند! يك حرف كم يا زياد نگفتم، و كلام، به نيّت گوينده باز گردانده مىشود.)
و در روایت دیگری، ابن اثیر که از بزرگان اهل تسنّن میباشد، نقل کرده است: همانا عقیل بن أبی طالب (علیهما السلام)بدهکار شده بود، از این رو به کوفه محضر برادرش امیر المؤمنین (علیه السلام)رفت، و عرض نمود: آیا بدهی مرا پرداخت میکنید؟ حضرت فرمودند: بدهی تو چه مقدار است؟ عرض
کرد: چهل هزار میباشد. امیر المؤمنین (علیه السلام)فرمودند: نزد من چنین مالی نیست، ولی صبر کن تا عطاء من از بیت المال که چهار هزار میباشد، خارج شود.
حضرت عقیل (علیه السلام)به برادر خود حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)عرض کرد: بیت المال در دستان شما است، حضرت به او فرمودند: آیا از من میخواهی بیت المال مسلمین را به تو دفع کنم. و حال آنکه مسلمانها مرا بر بیت المال امین قرار دادهاند. پس در این هنگام عقیل (علیه السلام)به حضرت علیّ (علیه السلام)عرض کرد:
«فإنی آت معاویةَ، فَأَذِنَ له، فأتی معاویة.»(پس من نزد معاویه میروم، و حضرت هم به او اجازه دادند، و او نزد معاویه رفت.)
از این رو وقتی عقیل (علیه السلام)بر معاویه وارد شد، معاویه از او پرسید: چگونه علیّ [ (علیه السلام)] و اصحابش را ترک کردی؟ فرمود: همانا آنها مثل اصحاب حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)بودند مگر اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)را در بین ایشان نمیدیدم. و همانا تو و اصحاب تو مثل ابو سفیان و اصحابش هستند غیر از اینکه ابو سفیان را در بین شما نمیبینم.(1)
این روایتی را که ابن اثیر نقل نموده، دلالت میکند که حضرت عقیل (علیه السلام)بلافاصله بعد از ملاقات با حضرت علیّ (علیه السلام)، بلافاصله به شام و نزد معاویه رفته است. ولی صحّت این ادعا همانگونه که قبلاً نیز نگاشته شد، شدیداً مورد تردید است. چرا که به نظر میرسد جناب عقیل (علیه السلام)بعد از شهادت حضرت علیّ (علیه السلام)به شام رفته باشند. گرچه اگر ایشان در زمان حیات حضرت نیز به شام رفته باشند، چیزی از ارزشهایشان کم نمیشود. چرا که برخورد حضرت عقیل (علیه السلام)، با معاویه و صحبتهائی که حضرت عقیل (علیه السلام)با او کردهاند، و او را همسنگ پدرش ابو سفیان، و حضرت علیّ (علیه السلام)را به منزلهٔ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)قرار میدهند، خود هدف جناب عقیل (علیه السلام)را از رفتن به شام نشان میدهد.
از این رو مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، در روایت دیگری میفرماید: عقیل (علیه السلام)به معاویه گفت: وقتی بر تو وارد شدم، دیدم جمعی از منافقین که میخواستند شتر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را در شب عقبه رَم دهند، از من استقبال کردند. بعد از معاویه پرسید: این شخص که در طرف راست تو نشسته است کیست؟ معاویه گفت: عمرو عاص میباشد. عقیل (علیه السلام) فرمود: این همان شخصی است که شش نفر در مورد او مخاصمه کردند و هر کدام ادعا داشتند پدر او هستند؛ آخر الأمر جزّار
1) . أسد الغابة، ج4، ص63.
قریش - یعنی شتر کش قریش - که عاص بن وائل باشد، بر همهٔ آنها غلبه کرد و او را به عنوان پسر خود برگزید. بعد عقیل (علیه السلام)فرمود: دیگری کیست؟ معاویه به او گفت: ضحّاک بن قیس میباشد. عقیل (علیه السلام)فرمود: او همان کسی است، که پدرش، بزهای نر را برای جهاندن بر بزهای ماده کرایهمیداد. پس عقیل (علیه السلام)فرمود: دیگری چه کسی است؟ معاویه گفت: ابو موسی اشعری میباشد. عقیل (علیه السلام)فرمود: او پسر مادری دزد است.
معاویه وقتی دید عقیل (علیه السلام)اطرافیانش را عصبانی کرد، دانست که اگر از عقیل (علیه السلام)دربارهٔ خودش سؤال کند، به او هم چیزهای بدی را نسبت خواهد داد که موجب میشود خشم و غضب اطرافیانش کمتر شود، لذا معاویه از عقیل (علیه السلام)سؤال کرد: ای أبا یزید! در حقّ من چه میگوئی؟ عقیل (علیه السلام)فرمود: ای معاویه! این سؤال را نکن!؟ گفت: حتماً باید جواب بدهی. عقیل (علیه السلام) فرمود: حمامه را میشناسی؟ معاویه گفت: حمامه کیست؟ عقیل (علیه السلام)فرمود: به تو گفتم این را سؤال نکن.
راوی میگوید: عقیل (علیه السلام)این حرف را به معاویه فرمود، و بعد از مجلس بیرون رفت. سپس معاویه، نسّابهای را طلبید و احوال حمامه را از او سؤال کرد، نسّابه به معاویه گفت: در امان هستم؟! معاویه گفت: بله، آن مرد نسّابه گفت: حمامه جدّه تو، مادر ابوسفیان است، که در جاهلیت از جوانی معروف و صاحب پرچم(1)بود.(2)
با دیدن این روایات بر هر منصفی واضح میگردد، که رفتن جناب عقیل (علیه السلام)به شام و نزد معاویه، به جهت مأموریتی الهی بوده است. زیرا با توجه به عوام فریبی معاویه و تبلیغات سوئی که نسبت به حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)میکرد، تا جائیکه دستور داده بود بر منبرها و مؤذنهها به حضرت دشنام بدهند. از این رو حاضر جوابی و خوش اخلاقی و آگاهی عقیل (علیه السلام)از انساب و احوال معاویه و اطرافیانش، و بذلهگو بودن ایشان، به خوبی میتوانست تبلیغات سوء و بیاساس معاویه را تا حد قابل توجهی بیاثر نماید.
و بر فرض محال که بگوئیم: حضرت عقیل (علیه السلام)به جهت اداء دیون و پرداخت بدهی خود، به شام و نزد معاویه رفت. امّا مع ذلک، به تصریح روایاتی که در اینباره وجود دارد، ایشان همیشه شیفته و عاشق برادر خود حضرت علیّ (علیه السلام)بودند، و با بیان فضائل و مناقب حضرت، حتّی در
نزد معاویه، از ایشان با کمال خضوع و دلدادگی و ارادت یاد کرده و دفاع مینمودند. و هیچگاه فریفته معاویه نشدند و از جانب او اغفال نگشتند، بلکه با توجه به آگاهی از عقبهٔ معاویه و صراحت لهجهای که داشتند، با طعنههای همیشگی خود، معاویه واطرافیانش را هرگز بینصیب نمیگذاشتند. و هجمههای تبلیغاتی بیاساس معاویه را که بر علیه وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)بود را برای همگان آشکار و تبین میکردند.
یکی از روایاتی که دلالت میکند جناب عقیل (علیه السلام)بعد از شهادت حضرت علیّ (علیه السلام)به شام و نزد معاویه رفتهاند، نامهای میباشد که ایشان بعد از جنگ صفین، در ماههای آخر زندگانی حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، هنگامیکه معاویه، گروهی را برای گشتار شیعیان ساماندهی نمود، و عقیل (علیه السلام)خبر یافت که مردم کوفه، حضرت را تنها گذاشتهاند، نوشته است. که در آن نامهٔ عقیل (علیه السلام)به حضرت علیّ (علیه السلام)چنین نگاشته است:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
به بندهٔ خداوند علیّ امیر المؤمنین (علیه السلام)، از عقیل بن ابی طالب. سلام خداوند بر شما باد، سپاس خداوندی را به جای میآورم که هیچ خدائی جز او نیست. امّا بعد، خداوند متعال شما را از بدی حفظ نماید و در هر حال از مکروه در امان بدارد. من برای انجام عمره به سوی مکه در حرکت بودم که در طول راه با عبد اللّه بن سعد بن أبی سَرح، و چهل نفر از فرزندان آزادشدگان (طلقاء) که همراه او بودند برخورد کردم، و چون در صورتهای آنها منکر و مخالفت با شما را متوجه شدم، به آنان گفتم:
کجا ای فرزندان نابکاران! آیا میخواهد از روی عداوت به معاویه ملحق شوید؟ این از شما به دور نیست و از دشمنیهای گذشته شما میباشد، که قصد داشتید نور خداوند را خاموش کرده و کار او را دگرگون سازید؟ در این هنگام آنها به زشتی از من یاد کردند، و من هم به آنها ناسزا گفتم. پس زمانیکه وارد مکه شدم، از مردم آنجا شنیدم که ضحاک بن قیس، به حیره حمله نموده، و هر آنچه از اموال مردم را خواسته برده، و بعد صحیح و سالم بازگشته است. پس بدا به روزگاریکه شخصی مانند ضحاک را بر شما چیره گرداند و حال آنکه ضحاک، زبون بیریشهای چونان قارچی بیارزش در بیابانی است.
«وَ قَدْ تَوَهَّمْتُ حَيْثُ بَلَغَنِي ذَلِكَ أَنَّ شِيعَتَكَ وَ أَنْصَارَكَ خَذَلُوكَ فَاكْتُبْ إِلَیَّ يَا اِبْنَ أُمِّي بِرَأْيِكَ فَإِنْ كُنْتَ اَلْمَوْتَ تُرِيدُ تَحَمَّلْتُ إِلَيْكَ بِبَنِي أَخِيكَ وَ وُلْدِ أَبِيكَ فَعِشْنَا
مَعَكَ مَا عِشْتَ وَ مِتْنَا مَعَكَ إِذَا مِتَّ فَوَ اَللَّهِ مَا أُحِبُّ أَنْ أَبْقَى فِي اَلدُّنْيَا بَعْدَكَ فُوَاقاًوَ أُقْسِمُ بِالْأَعَزِّ اَلْأَجَلِّ أَنَّ عَيْشاً نَعِيشُهُ بَعْدَكَ فِي اَلْحَيَاةِ لَغَيْرُ هَنِيءٍ وَ لاَ مَرِيءٍ وَ لاَ نَجِيعٍ وَ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اَللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.»(1)
(و همانا وقتیکه این خبر را شنیدم، گمان کردم که شیعیان و یارانتان، شما را خوار و تنها گذاشتهاند. ای فرزند مادرم! تصمیمت را برای من بنویس، اگر قصد دارید تن به مرگ بدهید، برادر زادهها و برادرانتان را به نزد شما بیاورم، که تا زنده هستید ما نیز با شما زنده باشیم. و زمانیکه از دنیا رفتید با شما بمیریم، به خدا سوگند دوست ندارم بعد از شما لحظهای در دنیا باقی باشم. به خداوند عزّ و جلّ سوگند که زندگی بعد از شما هرگز به کام ما گوارا و دلپذیر نباشد. سلام و رحمت و برکات خدا بر شما باد.)
حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)در پاسخ نامهٔ عقیل (علیه السلام)، او را از دفع فتنهٔ ضحاک باخبر نمودند، و در ضمنِ جوابِ نامهٔ نسبتاً مفصل خود، و در بخشی از آن، خطاب به حضرت عقیل (علیه السلام) نوشتند:
«...وَ أَمَّا مَا عَرَضْتَ بِهِ مَسِیرَکَ إِلَیَّ بِبَنِیکَ وَ بَنِی أَبِیکَ، فَلَا حَاجةَ لِی فِی ذَلِکَ، فَأَقِمْ رَاشِداً مَحْمُوداً، فَوَ اللَّهِ مَا أُحِبُّ أَنْ تَهْلِکُوا مَعِی إِنْ هَلَکْتُ، وَ لَا تَحْسَبَنَّ ابْنَ أُمِّکَ وَ إِنْ أَسْلَمَهُ النَّاسُ مُتَخَشِّعاً، وَ لَا مُتَضَرِّعاً.» (2)
(...و امّا خواسته بودی که با فرزندان و برادرانت به یاری من بیایی. مرا به این کار نیازی نیست و در همان جائیکه هستی ره یافته و پسندیده بمان. به خدا سوگند دوست ندارم که اگر من هلاک شدم شما نیز با من هلاک شوید. و مپندار که برادرت، هر چند مردم او را واگذارند، اظهار خشوع و تضرع کند.)
برخی از این روایت شریف استفاده کردهاند که حضرت عقیل (علیه السلام)و فرزندان بزرگوارشان، در هیچیک از جنگهای امیر المؤمنین (علیه السلام)و حتّی جنگهای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، از بعد جنگ موته، حضور نداشته است. حال آنکه به نظرمیرسد این قول اساسی نداشته باشد، و اگر در این روایت نیز حضرت علیّ (علیه السلام)، جناب عقیل (علیه السلام)را از ورود به جنگ منع کردهاند، منظور حضرت، جنگ خاصی میباشد و قصد حضرت همهٔ جنگها نیست.
از أقوال برخی از مورخین دانسته میشود که حضرت عقیل (علیه السلام)و فرزندانش در جنگهای مهم امیر المؤمنین (علیه السلام)حاضر بودهاند. چنانچه ابن عبد البر در کتاب «الإستیعاب» خود، در ضمن شرح حال عبد اللّه بن عبّاس، نگاشته است:
«عقیل بن أبی طالب در جنگ صفین و جمل و نهروان در رکاب حضرت علیّ (علیه السلام)بود.»(1)
از این رو ابن حجر عسقلانی قول ابن سعد را که میگویند حضرت عقیل (علیه السلام)در هیچیک از جنگهای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)حضور نداشته است را رد میکند. چرا که ابن سعد بنابر آنچه ابن حجر در کتاب خود آورده، میگوید:
«فشهد مؤته، ثم رجع، فعرض له مرض فلم یسمع له بخبر لا فی فتح مکة و لا حنین و لا طائف و له عقب.»
(پس عقیل در جنگ موته حاضر بود، سپس از آن جنگ بازگشت، و مبتلا به مرضی شد، پس دیگر از عقیل خبری شنیده نشد، نه در فتح مکه و نه جنگ حنین و نه طائف، و برای او فرزندانی است.)
1) . الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، ج3، ص70.
به همین خاطر ابن حجر عسقلانی بعد از نقل آنچه در سطر قبل، از ابن سعد، در مورد عدم حضور حضرت عقیل (علیه السلام)و فرزندان ایشان در جنگهای حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)نوشته شد، نگاشته است:«و فیما قال نظر.»(1)
(و در آنچه ابن سعد گفته، جای تأمل و اشکال میباشد.)
سپس ابن حجر عسقلانی در رد قول ابن سعد روایت میکند که زبیر بن بکار از حضرت حسین بن علیّ (علیهما السلام)نقل کرده است:
«کان ممن ثبت مع النبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم)یوم الحنین، العبّاس و علیّ [ (علیه السلام)] و عقیل، و سمی جماعة.»(2)
(از جمله کسانیکه در روز جنگ حنین با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)باقی ماندند، عبّاس و علیّ [ (علیه السلام)] و عقیل هستند، و جماعتی را نام میبرد.)
مرحوم مسعودی (قدّس سرّه)نیز تصریح نموده که برخی از فرزندان حضرت عقیل (علیه السلام)در جنگ جمل در رکاب حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)حضور داشتهاند. و دربارهٔ حضور فرزندان حضرت عقیل (علیه السلام) در رکاب حضرت علیّ (علیه السلام)، با این عبارت از آنها یاد نموده است:
«و هؤلاء ولد عقیل و غیرهم من فتیان بنی هاشم.»(3)
(اینها فرزندان عقیل و دیگران از جوانان بنی هاشم هستند.)
صاحب کتاب «مستدرک الوسائل» روایت کرده است: حضرت علیّ (علیه السلام)برادر خودشان حضرت عقیل (علیه السلام)را در مجلس ابو بکر یا عمر، وکیل خود کردند، و فرمودند:
«هَذَا عَقِيلٌ فَمَا قُضِیَ عَلَيْهِ فَعَلَیَّ وَ مَا قُضِیَ لَهُ فَلِي.»(1)
(این عقیل است، هر آنچه بر علیه او حکم شود، علیه من شده است، و هر آنچه به نفع او قضاوت شود، به نفع من قضاوت شده است.)
آری حضرت علیّ (علیه السلام)، جناب عقیل (علیه السلام)را وکیل خود قرار داده بودند تا هنگامیکه حضرت عقیل (علیه السلام)به سنین کهن سالی رسیدند، سپس در زمان عثمان، عبد اللّه بن جعفر (علیهما السلام)را وکیل خود قرار دادند. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)در این باره روایت کرده است:
«وَ قَدْ رُوِیَ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام)أَنَّهُ تَرَکَ مُخَاصَمَةَ النَّاسِ فِی حُقُوقِهِ إِشْفَاقاً مِنَ الْمَعْصِیَةِ، وَ کَانَ یُوَلِّی ذَلِکَ عَقِیلاً (علیه السلام)، فَلَمَّا أَسَنَّ عَقِیلٌ (علیه السلام)، کَانَ یُوَلِّیهَا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ جَعْفَرٍ (علیه السلام).»(2)
(از امیرالمؤمنین (علیه السلام)نقل شده است که ایشان نزاع با مردم را در حقوق خود به خاطر دوری از معصیت ترک کردند و آن را بر عهده عقیل (علیه السلام)گذاشتند، و زمانیکه عقیل (علیه السلام)پیر شد، آن را بر عهدهٔ عبد اللّه بن جعفر (علیهما السلام)گذاشتند.)
در أیّام خلافت عثمان، زمانیکه او، ابوذر را به ربذه تبعید کرد، و مردم را از بدرقه و مشایعت ابوذر منع نمود، عقیل (علیه السلام)به همراه حضرت علیّ (علیه السلام)و امام حسن (علیه السلام)و امام حسین (علیه السلام)و عمار بن یاسر، ابوذر را مشایعت نمودند. عقیل (علیه السلام)در هنگام وداع با ابوذر به او گفت:
«یَا أَبَا ذَرٍّ! أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّا نُحِبُّکَ، وَ نَحْنُ نَعْلَمُ أَنَّکَ تُحِبُّنَا، وَ أَنْتَ قَدْ حَفِظْتَ فِینَا مَا ضَیَّعَ النَّاسُ إِلَّا الْقَلِیلَ، فَثَوَابُکَ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. وَ لِذَلِکَ أَخْرَجَکَ الْمُخْرِجُونَ وَ سَیَّرَکَ الْمُسَیِّرُونَ فَثَوَابُکَ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاتَّقِ اللَّهَ وَ اعْلَمْ أَنَّ
اسْتِعْفَاءَکَ الْبَلَاءَ مِنَ الْجَزَعِ وَ اسْتِبْطَاءَکَ الْعَافِیَةَ مِنَ الْیَأْسِ، فَدَعِ الْیَأْسَ وَ الْجَزَعَ وَ قُلْ: حَسْبِیَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ.»(1)
(ای ابوذر! تو میدانی که ما تو را دوست داریم، و ما هم میدانیم تو ما را دوست داری، و همانا چیزی - یعنی حقوقی - را که مردم مگر عدهٔ اندکی نسبت به ما رعایت نمیکردند، تو حفظ کردی، پس پاداش تو با خداوند عزّ و جلّ است. به همین دلیل تو را بیرون کنندگان بیرون کردند، و تبعید کنندگان تو را [به ربذه] تبعید نمودند. از این رو اجز تو با خداوند عزّ و جلّ میباشد. پس تقوای خدا پیشه کن، و بدان که از بلا گریختن تو، از بیصبری، و طلب نمودن سریع عافیت، از ناامیدی میباشد. پس ناامیدی و جزع را رها کن و بگو: خدا برای من کافی، و بهترین وکیل است.)
خلیفهٔ اوّل و دوّم و افراد آنان، تنها سه روز بعد از شهادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، به جهت بیعت گرفتن از حضرت علیّ (علیه السلام)برای امر خلافت أبوبکر، درب خانهٔ حضرت جمع شدند، و آن را به آتش کشیدند، و در آن ازدحام و هیاهو به حضرت زهرا (علیها السلام)خیلی آزار رساندند، و فرزند شش ماهٔ حضرت را سقط کردند، و با تازیانه و غلاف شمشیر و غیر ذلک، جراحات حقیقتاً فراونی را در بدن مبارک و مطهر و نورانی یگانه دخترِ سیّد المرسلین (صلی الله علیه و آله و سلم)به وجود آوردند، و حتّی آن بانوی یگانهای که به تازگی پدر خود را از دست داده، و سوگوار بودند را با زخمزبانها و طعنههای جگر سوز خود، به نحو غیر قابل توصیفی آزرده خاطر نمودند، و جسارتهای فراوان خود را به حد أعلا رساندند. از این رو حضرت صدیقهٔ طاهره (علیها السلام)به حضرت علیّ (علیه السلام)وصیت کردند، که اجازه ندهند آنان در مراسم تدفینشان حاضر شوند.
و حتّی حضرت فاطمه (علیه السلام)، که هیچگاه با حضرت علیّ (علیه السلام)بلند صحبت نمیفرمودند، و یا از ایشان چیزی را به دلائل مختلف درخواست نمیکردند، در مورد مخفی کردن مراسم تدفین خود از چشمان آنها، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)را تهدیدنیز کردند، و از شدّت خشم و غضبی که نسبت به آن دو نفر و افرادشان داشتند، با بیانی بیسابقه و تعجب برانگیز، وجود نازنین حضرت
1) . الکافی، ج8، ص206؛ عنه البحار، ج22، ص435.
علیّ (علیه السلام)را به شکایت در نزد پدر بزرگوارشان، در صورت حضور آن دو نفر در مراسم تدفین خود، تهدید نمودند. و از ایشان خواستند تا مانع حضور آن دو نفر، در مراسم تدفین ایشان شوند. چنانچه حضرت علیّ (علیه السلام)در اینباره فرمودهاند:
«و لقد ماتت غاضبة عليكما و أوصتني و قالت: إن هما صلّيا علیّ، شكوتك إلى أبي، بمثل الذي أشكوهما.»(1)
(و همانا حضرت فاطمه (علیها السلام)در حالی از دنیا رفتند که از شما دو نفر خشمگین بودند، و به من وصیّت کرده، و گفتند: به درستیکه اگر آن دو نفر بر من نماز بخوانند، از شما نزد پدرم شکایت خواهم نمود، همانگونه که از آن دو نفر شکایت خواهم کرد.)
و به راستی مگر آن دو نفر با مادر ما حضرت صدیقهٔ طاهره (علیها السلام)چه کرده بودند، و چگونه ایشان را با ضرب و شتم و زخمزبانهای خود آزار داده بودند، که با آن قلب رئوفی که مظهر رئفت و مهربانی ذات مقدّس باری تعالی میباشد، به این نحو با همسر خود نیز صحبت نمودند، و ایشان را تهدید به شکایت در محضر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)در صحرای محشر نمودند. و بهراستی مگر آن افرادی که به بضعهٔ سیّد المرسلین (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام)آزار رساندند، از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نشنیده بودند، که ایشان، غضب حضرت فاطمه (علیها السلام)را چونان غضب خداوند متعال دانسته، و همچنین رضایت ایشان را چونان رضایت خداوند متعال تلقی کردهاند. کما اینکه شیعه و سنی در اینباره از حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)نقل نمودهاند:
«إِنَّ اللَّهَ يَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَ يَرْضَى لِرِضَاهَا.»(2)
1) . کامل البهائی، ج1، ص398.
2) . امالی صدوق، ج2، ص86؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، ج1، ص294؛ بحارالانوار، ج21، ص279؛ کامل بهائی، ج1، ص250؛ روضة الواعظین، ج1، ص149؛ تذکرة الخواص، ص279؛ ينابيع المودة لذوي القربی، ج2، ص56؛ و محب الدّین طبری نقل کرده: قال رسول اللّه: «یا فاطمة ان اللّه عزّ و جلّ یغضب لغضبک و یرضی لرضاک» - (ذخائر العقبی في مناقب ذوي القربی، ص39)؛ و گنجی روایت نموده: قال لفاطمة (علیها السلام): «إنّ اللّه عزّ و جلّ یغضب لغضبک و یرضی لرضاک» - (کفایة الطالب، ج1، ص615)؛ و نقل ابن حجر: قال النبیّ لفاطمة: «إنّ اللّه یرضی لرضاک، و یغضب لغضبک.» - (الإصابة فی تمییز الصحابة، ج8، ص265).
(خداوند بهخاطر ناراحتی فاطمه (علیها السلام)، در خشم میشود، و بهجهت خشنودی و رضایت ایشان، راضی و خشنود میگردد.)
به هر ترتیب، حسب وصیّت حضرت زهرا (علیها السلام)، به جهت آنکه آن دو نفر، و افراد دیگری که به حضرت آسیب زده بودند، در هنگام دفن ایشان، حضور نداشته باشند، افراد فوق العاده اندکی، در هنگام دفن حضرت صدیقه طاهره (علیها السلام)حاضر شدند، و مخفیانه بدین منظور توسط حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)فراخوانده شده بودند. بدین جهت افرادی که در هنگام دفن حضرت زهرا وجود داشتند، حقیقتاً از خواص و افراد فوق العاده نزدیک حضرت به شمار میآیند. و وجود حضرت عقیل (علیه السلام)در جمع آن افراد واقعاً بیبدیل، که تعدادشان انگشت شمار بود، نشان از منزلت و مقام ایشان در پیشگاه ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)دارد.
دربارهٔ اینکه چه افرادی در هنگام دفن حضرت فاطمهٔ زهراء (علیها السلام)حضور داشتهاند، در کتاب «کامل البهائی» آمده است:
«فلمّا تفرّق القوم و مضى هزيع من الليل أحضروا نعش فاطمة (علیها السلام)و دار به علیّ و الحسن و الحسين و سلمان و أبو ذر و المقداد و العبّاس و ولداه عبد اللّه و الفضل و حضرها عقيل بن أبي طالب و عبد اللّه بن جعفر و بريدة و عمّار و الزبير و أسامة و بنات علیّ و نساء من قريش و صلّى الحاضرون على جنازة الزهراء (علیها السلام).»(1)
(پس زمانیکه مردم متفرق شدند و پارهای از شب گذشت و مردم به خواب رفتند، بدن مبارک حضرت فاطمه (علیها السلام)را حاضر نمودند، علیّ و حسن و حسين و سلمان و أبوذر و مقداد و عبّاس و پسرانش عبد اللّه و فضل، و عقیل بن ابی طالبو عبد اللّه بن جعفر و بريده و عمّار و زبير و أسامه و دختران حضرت علیّ (علیه السلام)و برخی از زنان قریش به جای خود بازگشتند، و حاضرین بر بدن حضرت زهرا (علیها السلام)نماز خواندند.)
همانگونه که ملاحظه میفرمائید افراد اندکی در هنگام دفن حضرت فاطمهٔ زهراء (علیها السلام)حضور داشتهاند، و این افراد همگی از خواص و صاحب اسرار به شمار میآمدند. از این رو وجود
1) . کامل البهائی، ج1، ص396.
حضرت عقیل (علیه السلام)در این مراسم، نشان از عظمت و تقرب ایشان به حضرت علیّ (علیه السلام)دارد. و نشان از آن دارد که جناب عقیل (علیه السلام)مورد اطمینان حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)بودهاند. و در اینباره از اسرار فوق العادهای که چه بسا تا روز قیامت، از دیگران مخفی بماند، آگاه بودهاند.
سلمان فارسی که ایرانی الأصل و اهل اصفهان و روستائی به نام جی بود،(1)
و بر آئین زرتشت بوده، به مذهب نصرانیت گرایش پیدا کرد،(2)و بدین منظور به شام که در آن زمان مرکز مذهب مسیحیت بود رفت، و در شام در کلیسایی به مدت هفت سال به خدمتگذاری مشغول شد. و بعد از آن نزد راهبی در شهر موصل، و سپس از آنجا به شهر عَموریه رفت، و در آنجا چون از بعثت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)در آیندهای نزدیک آگاه شد، به همراه کاوانی برای پیدا کردن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)به شبه جزیرهٔ عربستان آمد، ولی کاروانیان او را به مردی یهودی فروختند، و او ساکن مکه شد. تا اینکه او نیز سلمان را به زنی یهودی از قبیلهٔ بنی قریظه فروخت، و آن زن سلمان را به مدینه برد، و در آنجا او کارهای مزارع و نخلستانهای این زن را انجام میداد، که در مدینه با خبر شد حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)در مکه به رسالت مبعوث شدهاند، امّا او نتوانست تا زمانیکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به مدینه آمدند با حضرت ملاقات نماید.(3)جناب سلمان (علیه السلام)خود دربارهٔ دیدارش با حضرت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)و چگونگی مسلمان شدنش میفرماید: هنگامیکه مرا به زنی به نام سلیمی فروختند، آن زن که صاحب باغی بود به من خیلی توجه میکرد، و به من میگفت: این باغ به تو تعلق دارد، اگر میخواهی میوههای آن را بخور و یا میوههای آن را ببخش و یا آنها را صدقه بده. پس مدّتی بر این حال ماندم، تا آنکه روزی در آن باغ بودم، که هفت نفر را مشاهده نمودم، که ابر بر سر آنها سایه انداخته بود.
لذا با خودم گفتم: به خدا سوگند همهٔ اینها پیامبر نیستند، ولی باید در بین آنها پیغمبری وجود داشته باشد. وقتی جلو آمدند درحالیکه ابر بر سر آنها سایه انداخته بود، داخل باغ شدند. در این هنگام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)و امیر المؤمنین (علیه السلام)و ابوذر و مقداد و عقیل بن ابی طالب و حمزة
بن عبد المطلب و زید بن حارثه (علیهم السلام)را دیدم. که وجود نازنین حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)به آنها میفرمودند: خرماهای خشک را بخورید و محصول صاحب باغ را ضایع نکنید. از این رو آنان شروع به خوردن خرماهای خشکی که روی زمین افتاده بود کردند.
در این زمان من نزد صاحب خود رفتم، و به او گفتم: یک طبق از خرماهای باغ را به من ببخش. او به من گفت: این شش طبق متعلق به تو میباشد. پس آمدم و طبقی از رطبها را برداشتم و با خود گفتم: اگر در بین آنها پیامبری باشد، از خرمای صدقه تناول نمیکند، امّا هدیه را میپذیرد. به این خاطر طبق خرماها را جلوی آن بزرگواران قرار دادم، و عرض کردم: این خرماها صدقه است، از آن تناول کنید. پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به افرادی که ایشان را همراهی میکردند فرمودند: بخورید. ولی خود حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)و عقیل بن أبی طالب (علیه السلام)و حمزه بن عبد المطلب (علیه السلام)چون از بنی هاشم بودند و صدقه بر آنها حرام بود، از آن خرماها تناول نکردند. و به زید (علیه السلام)فرمودند: دستت را دراز کن و بخور و با زید، آن سه نفر دیگر هم مشغول خوردن شدند.
با خودم گفتم: این یک علامت از علامات پیغمبر آخرالزمان. پس دو مرتبه نزد صاحب خود رفتم و به او گفتم: طبق دیگری از این خرماها را به من ببخش. او به من گفت: این شش طبق از آن تو میباشد. لذا برگشتم و طبق دیگری از آن خرماها را برداشتم و در مقابل آن بزرگواران قرار دادم و عرض کردم: بخورید این خرماها هدیه میباشد. در این هنگام رسول خدا (صلی الله علیهو آله و سلم)دست دراز کردند و فرمودند: بسم اللّه، و همگی از آنها تناول نمودند. با خود گفتم: این هم علامت دیگری از علامات پیامبر آخرالزمان است.
سلمان میگوید: در حالیکه من پشت آن حضرت را نگاه میکردم تا مهر و نشانهٔ نبوّت را مشاهده کنم، آن حضرت به من توجهی نمودند و فرمودند: ای روزبه! مُهر نبوّت را طلب میکنی؟ عرض کردم: بله. پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)پشت مبارک خود را گشودند، پس در این هنگام مهر نبوّت را بر بدن حضرت مشاهده کردم، که در میان دو کتف حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)نقش بسته، و چند مو بر آن روئیده شده بود، از این رو بر زمین افتادم و قدوم مبارک حضرت را بوسیدم.
پس حضرت به من فرمودند: ای روزبه! نزد آن زن صاحب باغ برو، و به او بگو: محمّد بن عبد اللّه [ (صلی الله علیه و آله و سلم)] میگویند: این غلام - یعنی سلمان - را به ما بفروش. بدین جهت نزد صاحب خود رفتم و به او گفتم: سرورم محمّد بن عبد اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمودهاند که نزد تو بیایم و به تو بگویم ایشان میفرمایند: غلام خود - یعنی سلمان - را به ما بفروش. آن زن نیز گفت: به ایشان
بگو: غلام خود را به چهار صد درخت خرما، که دویست درخت آن، خرمای زرد، و دویست درخت آن، خرمای سرخ باشد، میفروشم. از این رو نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)برگشتم، و حرفهای آن زن را به حضرت عرض کردم.
در این هنگام حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: آنچه آن زن طلب کرده، برای ما بسیار آسان است. بعد فرمودند: ای علیّ! هستههای خرماهائی که در اینجا بر زمین افتاده را جمع کن. لذا حضرت علیّ (علیه السلام)نیز همهٔ هستههای خرما را جمع کردند. بعد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)هستههای خرما را از دست حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)گرفتند، و آنها را در زمین کاشتند. سپس پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: آنها را آبیاری کن، و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)هم آنها را آبیاری کردند. به برکت حضرت، دانهٔ دوّم را که میکاشتند، بلافاصله دانهٔ اوّل سبز شده بود، و هنگامیکه از کاشتن همهٔ آنها فارغ شدند، همهٔ درختها بزرگ، و کامل شدند، و در همان زمان همگی صاحب میوه گشتند.
در این زمان حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به من فرمودند: نزد آن زن برو، و به او بگو: بیا و درختهای خود را تحویل بگیر، و غلام را به ما تحویل بده. به این جهتمن نزد صاحب باغ رفتم، و فرمایش حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)را به آن زن که صاحب من بود گفتم، پس وقتی آن زن از داخل خانه بیرون آمد، و درختها را دید، گفت: به خدا قسم تا وقتیکه همهٔ این درختها خرمای زرد نباشد، او را نمیفروشم. ناگاه جبرئیل نازل شد، و بال خود را به درختها زد، و همهٔ درختها خرمای زرد شدند.
در این هنگام حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به من فرمودند: برو و به آن زن بگو: محمّد به تو میگوید: بیا درختهای که درخواست کرده بودی را تحویل بگیر، و غلام را به ما تحویل بده. پس نزد آن زن رفتم، و فرمایش حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)را به او گفتم. وقتی پیغام حضرت را به آن زن گفتم، او به من گفت: به خدا قسم یکی از این درختها، از محمّد [ (صلی الله علیه و آله و سلم)] و از تو، نزد من بهتر است. من هم به او گفتم: به خدا سوگند یک روز خدمت کردن به محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)، از تو و آنچه تو داری، نزد من بهتر میباشد. سپس حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)مرا آزاد فرمودند، و نام مرا سلمان گذاشتند.(1)
1) . بحارالأنوار، ج22، ص358.
مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدّس سرّه)، از ابن عبّاس در تفسیر فرمایش خداوند متعال که میفرماید: (وَ يُبَشِّرُ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلصّٰالِحٰاتِ؛(1)به آن مؤمنانیکه کارهای شایسته انجام میدهند، مژده داده میشود) نقل کرده است:
«يُبَشِّرُ مُحَمَّدٌ بِالْجَنَّةِ، عَلِيّاً وَ جَعْفَراً وَ عَقِيلاً وَ حَمْزَةَ وَ فَاطِمَةَ وَ اَلْحَسَنَ وَ اَلْحُسَيْنَ اَلَّذِينَ يَعْمَلُونَ اَلصّٰالِحٰاتِ.»(2)(حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)بشارت دادند که حضرت علیّ و جعفر و عقیل و حمزه و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام)کارهای صالح انجام میدهند، و اهل بهشت هستند.)
آری حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت عقیل (علیه السلام)را به بهشت بشارت داده بودند. و در ضمن نام بردن از وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)و حضرت فاطمهٔ زهراء (علیها السلام)و حضرت امام حسن (علیه السلام)و حضرت امام حسین (علیه السلام)، از حضرت عقیل (علیه السلام)هم یاد نمودند، و ایشان را در زمرهٔ آن بزرگوارانی قرار دادند، که عالم امکان از توصیف ایشان عاجز میباشد.
و به راستی آیا شخصیت بزرگواری، چونان حضرت عقیل (علیه السلام)، که مورد بشارت حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)قرار گرفتهاند، و مقام و عظمتی اینچنین رفیع و والا دارند، با آنچه برخی دربارهٔ حضرت عقیل (علیه السلام)میگویند، سازگار میباشد؟!
اینجاست که باید قدری در اینباره تأمل کرد، و نگریست، که پس چرا نااهلان، چنین بزرگ مردی را که از طرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)مورد ستایش قرار گرفته، به آن نحویکه عظمت ایشان اقتضاء میکند، مورد ستایش خود قرار ندادهاند؟! و چون خوب دقّت نمائیم، نیک خواهیم یافت که هر کس قرب بیشتری با حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)داشته، و بیشتر با جان و همهٔ هستی خود از حضرت دفاع نموده، افزونتر از دیگران، مورد بیمهری قرار گرفته است.
تا جائیکه برخی از علماء اهل تسنّن، جسارت را به حد اعلاء خود رسانده، و وجود نازنین حضرت أبو طالب (علیه السلام)که وصیّ از اوصیاء الهی میباشند، و تا سر حد جان خویش از حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)دفاع و حمایت نمودند را به جهت آنکه پدر شاه ولایت، حضرت اسد اللّه
الغالب، و قائد غرّ المحجلین، و امیر المؤمنین (علیه السلام)هستند، به شرک متهم میکنند. و همین مظلومیت پایدار ماند، تا روز عاشورا، به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، وقتی فرمودند: مگر حلالی را حرام کردهام، یا حرامی را حلال نمودهام، که این چنین راه بر من بستهاید، به ایشان بگویند:«إِنّٰا نَقْتُلُكَ بُغْضاً لِأَبِيكَ.»(1)
(همانا ما بهخاطر كينهاى كه از پدرت داريم تو را مىكشيم.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، از کتاب «کشف الغمة» روایت نموده است: روزی حضرت علیّ بن أبی طالب (علیهما السلام)عرض کردند: یا رسول اللّه! کدامیک از ما نزد شما محبوبتر هستیم، من یا فاطمه؟ حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند:
«فَاطِمَةُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْکَ، وَ أَنْتَ أَعَزُّ عَلَیَّ مِنْهَا، وَ کَأَنِّی بِکَ وَ أَنْتَ عَلَی حَوْضِی تَذُودُ عَنْهُ النَّاسَ، وَ إِنَّ عَلَیْهِ لَأَبَارِیقَ مِثْلَ عَدَدِ نُجُومِ السَّمَاءِ وَ أَنْتَ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ فَاطِمَةُ وَ عَقِیلٌ وَ جَعْفَرٌ فِی الْجَنَّةِ إِخْوَاناً عَلَی سُرُرٍ مُتَقَابِلِینَ، أَنْتَ مَعِی وَ شِیعَتُکَ فِی الْجَنَّةِ، ثُمَّ قَرَأَ رَسُولُ اللَّهِ: (وَ نَزَعْنَا مَا فیِ صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلیَ سُرُرٍ مُّتَقَابِلِین(2)) لَا یَنْظُرُ أَحَدُهُمْ فِی قَفَا صَاحِبِه.»(3)
(فاطمه نزد من محبوبتر از تو است، و تو پیش من عزیزتر از او هستی، و گوئی تو را میبینم، که در [روز قیامت] کنار حوض کوثر نشستهای، و مردم را از اطراف آن دور میکنی، و همانا به تعداد ستارگان آسمان، ظرفهائی در کنار حوض کوثر قرار دارد، و تو و حسن و حسین و فاطمه و عقیل و جعفر چونان برادر بر تختهائی در بهشت روبروی هم نشستهاید، تو با من، و شیعیان تو در بهشت خواهند بود. سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)این آیه را قرائت فرمودند: «و آنچه کینه در سینههای آنان است،
میکَنیم، در حالیکه آنها برادرانه بر تختهایی روبروی یکدیگر نشستهاند.» و هیچکدام به پشت سر دیگری نگاه نمیکنند.)
آری در روز قیامت و سرای جاویدان الهی که به مقتضای روایت شریفهٔ؛ «غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ وَ نَكِّسُوا رُءُوسَكُمْ حَتَّی تَجُوزَ فَاطِمَةُ (علیها السلام)بِنْتُ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم)؛(1)دیدگان خود را فروبندید، و سرهای خود را پایین بیندازید، تا فاطمه (علیها السلام)دختر محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)عبور نمایند»، همگان حتّی اجازه سر بلند نمودن در برابر عظمت حضرت فاطمهٔ زهراء (علیها السلام)را هم ندارند، حضرت عقیل (علیه السلام)همنشین ایشان میباشند.
و در آن روز محشر که جایگاه افراد بر اساس تقرب به ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی و اهل بیت نبوّت (علیهم السلام)، در این دنیای فانی، تعیین میگردد. حضرت عقیل (علیه السلام)همراه و همنشین ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)میباشند. و این منزلت و تقرب اُخروی به جهت مجاهدتهای فوق العادهٔ ایشان و فرزندان بزرگوارشان به خصوص حضرت مسلم (علیه السلام)، در این دار فانی، نسبت به برادر و برادر زادههای بزرگوار خود، خاصه حضرت امام حسین (علیه السلام)میباشد.
و در عظمت و جلالت حضرت عقیل بن أبی طالب (علیه السلام)همین بس که شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدّس سرّه)، از ابن عبّاس روایت نموده است: که حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)از وجود نازنین حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)سؤال کردند:
«یَا رَسُولَ اللَّهِ! إِنَّکَ لَتُحِبُّ عَقِیلاً؟ قَالَ: إِی وَ اللَّهِ إِنِّی لَأُحِبُّهُ حُبَّیْنِ: حُبّاً لَهُ، وَ حُبّاً لِحُبِّ أَبِی طَالِبٍ لَهُ، وَ إِنَّ وَلَدَهُ لَمَقْتُولٌ فِی مَحَبَّةِ وَلَدِکَ، فَتَدْمَعُ عَلَیْهِ عُیُونُ الْمُؤْمِنِینَ، وَ تُصَلِّی عَلَیْهِ الْمَلَائِکَهُ الْمُقَرَّبُونَ. ثُمَّ بَکَی رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)حَتَّی جَرَتْ دُمُوعُهُ عَلَی صَدْرِهِ، ثُمَّ قَالَ: إِلَی اللَّهِ أَشْکُو مَا تَلْقَی عِتْرَتِی مِنْ بَعْدِی.»(2)
(یا رسول اللّه! آیا شما عقیل را دوست دارید؟ حضرت فرمودند: بله، به خدا قسم او را به دو جهت دوست دارم؛ یکی به خاطر خودش که به او محبّت دارم. و دیگر به خاطر محبّتی که ابو طالب به او داشت. و همانا فرزند او - یعنی مسلم (علیه السلام)- در محبّت فرزند تو کشته خواهد شد. پس چشمهای مؤمنین بر او خواهد گریست، و
ملائکه مقرب خداوند بر او صلوات خواهند فرستاد. سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم)آنقدر گریستند، که اشکهایشان بر سینهٔ مبارکشان جاری شد، و بعد فرمودند: از مصائبی که به اهل بیت من، بعد از من خواهد رسید، به خداوند شکایت میکنم.)
به هر صورت حضرت ابو طالب (علیه السلام)، جناب عقیل (علیه السلام)را بعد از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)که تخصصاً از مضمونِ امثال این روایت خارج هستند را از دیگر فرزندان خود بیشتر دوست میداشتند. برای همین، حضرت أبو طالب (علیه السلام)به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)و برادر خود عبّاس (علیه السلام)زمانیکه در عام المحل نزد او آمدند تا به جهت فقری که داشتند از فرزندانشان نگهداری و محافظت نمایند، و از مسئولیت ایشان بکاهند، به ایشان گفتند:
«عقیل را به من بدهید و از فرزندان دیگرم شما مراقبت کنید.»(1)
بدین جهت، امر مراقبت از حضرت عقیل (علیه السلام)را خود بر عهده گرفتند، و از آنجائیکه حضرت علیّ (علیه السلام)چونان جان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)بودند، و حتّی حضرت، بیشتر از خودِ جناب أبو طالب (علیه السلام)از حضرت علیّ (علیه السلام)محافظت مینمودند، به حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)سپرده شدند. و امر نگهداری از حضرت جعفر (علیه السلام)را نیز به جناب عبّاس (علیه السلام)برادر خود سپردند.
در صدر اسلام و در دوران جهاد و مبارزات حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)با أبو سفیان، حضرت عقیل (علیه السلام)مانند عبّاس (علیه السلام)عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، با اجبار و زورِ ابو سفیان، در جنگ بدر حاضر شد و اسیر گشت و با فدیه آزاد گردید و بعد به مکه برگشت. و قبل از حدیبیه به عنوان یک مسلمان مهاجر به مدینه رفت، و در غزوهٔ موته نیز همراه با برادرش جعفر (علیه السلام)در جنگ موته شرکت کرد. و در زمان خلافت برادر بزرگوار خود حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، گر چه برخی گمان کردهاند، حضرت عقیل (علیه السلام)در جنگی شرکت نکرده، ولی همانگونه که قبلاً نیز اشارهشد، ایشان در جنگ صفین و جمل و نهروان در رکاب برادر بزرگوار خود حضرت علیّ (علیه السلام)بودند.(2)
در مورد زمان وفات حضرت عقیل (علیه السلام)اختلاف است. برخی گفتهاند: حضرت عقیل (علیه السلام)بعد از آنکه در زمان خلافت معاویه نابینا شده بود،(1)
در سال پنجاه هجری،(2)
در نود و شش سالگی درگذشت.(3)
و برخی نیز گفتهاند: عقیل (علیه السلام)در سال شصت هجری یا بعد آن، از دنیا رفته است.(4)و ابن حجر از بخاری روایت نموده است: حضرت عقیل (علیه السلام)در ابتدای خلافت یزید و قبل از واقعهٔ حَرَّة از دنیا رفت.(5)کما اینکه در محل دفن حضرت عقیل (علیه السلام)نیز اختلافهائی وجود دارد، و برخی محل دفن ایشان را در شام دانستهاند.(6)
ولی مشهور قبر ایشان را در مدینه و در خانهای ذکر کردهاند که جناب عقیل (علیه السلام)در مدینه داشتهاند، و بسیاری از بنی هاشم در آن خانه دفن میباشند. چنانچه سمهودی در اینباره نگاشته است:
«و دار عقیل الموضع الذی دفن فیه.»(7)
(و خانهٔ عقیل همان مکانی میباشد که در آن دفن شده است.)علیّ بن عبد اللّه سمهودی که یکی از علماء عامه میباشد، در جای دیگری از کتاب «وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفی» در اینباره نوشته است:
«و قبر عقیل بن أبی طالب، أخی علیّ رضی اللّه تعالی عنهما فی قبة أوّل البقیع، و معه فی القبر ابن أخیه عبد اللّه بن جعفر الطیار بن أبی طالب.»(8)
(و قبر عقیل بن أبی طالب برادر حضرت علیّ (علیهما السلام)در قبهای در اوّل بقیع است. و با او فرزند برادرش عبد اللّه بن جعفر الطیار بن أبی طالب میباشد.)
حضرت عقیل (علیه السلام)در مدینه خانهای داشتهاند که مکان دعا کردن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)هم بوده است. و مورخان زیادی نگاشتهاند: حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)بسیاری از اوقات، شبها به خانهٔ عقیل (علیه السلام)میرفتند، و در آنجا مشغول دعا کردن میشدند، و مناجات مینمودند. چنانچه سمهودی این مطلب را مورد توجه خود قرار داده، و از زبالة روایت نموده است: خالد بن عوسجه میگوید:
شبی رو به سوی زاویهٔ خانهٔ عقیل (علیه السلام)دعا میکردم، و جعفر بن محمّد (علیهما السلام)که با خانوادهٔ خود، عازم عُریض بودند، از نزد من عبور کردند، و به من فرمودند: آیا در مورد این محل، خبر و مطلب خاصی شنیدهای؟ گفتم: نه. فرمودند:
«هذا موقف نبیّ اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم)باللیل، إذا جاء یستغفر لأهل البقیع.»(1)
(اینجا محل توقف پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)در شب است، هرگاه اینجا میآمدند، برای اهل بقیع استغفار مینمودند.)سمهودی در ادامه میافزاید: خانهٔ عقیل [ (علیه السلام)] همان مکانی میباشد که او، به همراه برادر زادهاش عبد اللّه بن جعفر [ (علیهما السلام)] در آنجا دفن شدهاند، و استادم الزین المراغی میگفت:
«فینبغی الدعاء فیه. قال: و قد أخبرنی غیر واحد أن الدعاء عند ذلک القبر مستجاب، و لعل هذا سببه. أو لأن عبد اللّه بن جعفر کان کثیر الجود، فأبقی اللّه قضاء الحوائج عند قبره.»(2)
(پس سزاوار است درخانه عقیل [ (علیه السلام)] به دعا بپردازند. و من از افراد زیادی شنیدهام: دعا در نزد این قبر مستجاب است، و شاید وجود قبر عقیل [ (علیه السلام)] علّت استجابت دعاها باشد. و یا به این جهت باشد، که عبد اللّه بن جعفر [ (علیهما السلام)] فوق العاده بخشنده بوده، لذا خداوند حوائج را در کنار قبر او مستجاب میکند.)
آنچه آدمی را با دیدن این روایت متعجب میکند این است که سمهودی، یکی از علماء بزرگ اهل تسنّن چنین حدیثی را نقل کرده، که دلالت میکند دعا نمودن در برخی از مکانها، گر چه در کنار قبور مؤمنین باشد، موجب استجابت آن میشود، تا جائیکه حتّی علّت استجابت دعا را وجود نازنین حضرت عبد اللّه بن جعفر (علیهما السلام)در آن مکان ذکر میکند، ولی در عین حال و با وجود چنین اخباری در مآخذ مورد اطمینان عامه، برخی از اهل تسنّن، اگر شیعهای در جوار قبر مطهر و منور حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، یا حتّی در جوار قبر نورانی و پاک رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دست به دعا بردارد، او را به شرک متهم میکنند، و از جلگهٔ اسلام خارج میدانند. از این رو باید گفت: با توجه به این حدیث و روایات دیگری که در مآخذ معتبر اهل تسنّن در اینباره وجود دارد، اتهامهائی که در این اواخر برخی از علماء عامه، به خاطر زیارت اهل قبور و ائمهٔ اطهار (علیهم السلام) متوجه شیعیان مینمایند، هیچ اصل و اساسی ندارد.
اوّلین شخصیتی که در بین اهل بیت (علیهم السلام)در خانهٔ عقیل (علیه السلام)دفن شده است، حضرت فاطمه بنت أسد (علیها السلام)میباشند. و عبّاس عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)نیز در کنار ایشان و در خانهٔ حضرت عقیل (علیه السلام)دفن شده است. چنانچه ابن شبه نمیری، از عبد العزیز نقل کرده است:
«دُفن العبّاس بن عبد المطلب عند قبر فاطمة بنت أسد بن هاشم فی أوّل مقابر بنی هاشم التی فی دار عقیل.»(1)
(عبّاس بن عبد المطلب نزد قبر فاطمه بنت أسد بن هاشم در اوّل قبرهای بنی هاشم، همان مکانیکه خانهٔ عقیل میباشد، دفن شده است.)
به هر تقدیر مرحوم شیخ محمّدتقی شوشتری (قدّس سرّه)نیز تصریح نموده است،(2)قبر مطهر و نورانی حضرت فاطمة بنت أسد (علیها السلام)نزدیک قبور ائمه بقیع (علیهم السلام)و قبر عبّاس، عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)که در واقع خانهٔ عقیل (علیه السلام)، برادر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)بوده است، میباشد. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)نیز نقل نموده است:
«در اخبار تصریح شده است که ائمه بقیع (علیهم السلام)در جوار جدهٔ خود حضرت فاطمة بنت أسد (علیها السلام)دفن گردیدند.»(1)
حال وقتی دانستیم، كه حضرت فاطمه بنت أسد (علیها السلام)در خانهٔ عقیل (علیه السلام)دفن شدهاند، میتوان گفت: از آنجائیکه وجود نازنین ائمهٔ بقیع (علیهم السلام)نزدیک و در جوار قبر مطهر جدهٔ خود دفن شدهاند، قبور آن بزرگواران نیز در خانهٔ حضرت عقیل (علیه السلام)میباشد. چنانچه وجود نازنین سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام)به برادرشان حضرت امام حسین (علیه السلام)وصيّت کردند، بعد از آنکه به شهادت رسیدم، مرابه حرم جدّم حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)ببر تا با ایشان وداع نمایم. سپس حضرت فرمودند:
«ثُمَّ رُدَّنِي إِلَى قَبْرِ جَدَّتِي فَاطِمَةَ بِنْتِ أَسَدٍ (علیها السلام)فَادْفِنِّي هُنَاكَ.»(2)
(سپس مرا بازگردان نزد قبر جدّهام حضرت فاطمه بنت أسد (علیها السلام)و مرا در آنجا دفن نما.)
دربارهٔ نام مادر حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)در مآخذ اختلافهائی دیده میشود، خلیفة بن خیاط در کتاب تاریخ خود، دربارهٔ نام مادر ایشان نوشته است:
«مسلم بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)، اُمّه فتادة، تدعی حلبة.»(3)
(مادر مسلم بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)، فتادة بود، که به او حلبة میگفتند.)
و ابن سعد، مادر ایشان را اُمّ ولدی به نام "خلیلة" دانسته است.(1)ولی ابو الفرج اصفهانی دربارهٔ نام مادر حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)نوشته است:
«و أمّه أمّ ولد، یقال لها: حیلة، و کان عقیل اشتراها من الشام.»(2)(مادر مسلم (علیه السلام)کنیزی بود، که "حیلة" نام داشت. و عقیل این کنیز را از شام خریده بود.)
و همچنین ابن قتیبه بدون آنکه متذکر نام مادر حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)شود، دربارهٔ آزاد و یا کنیز بودن ایشان، و همچنین نام قبیلهٔ مادر حضرت مسلم (علیه السلام)نگاشته است:
«و قال بعضهم: كانت أمّ مسلم بن عقيل نبطية، من آل فرزندا.»(3)
(و برخی از آنها گفتهاند: مادر مسلم بن عقیل (علیه السلام)، نبطی، و از خاندان فرزندا بوده است.)
مرحوم خلیل کمرهای (قدّس سرّه)در ضمن صحه گذاردن بر قول ابن قتیبه، مبنی بر اینکه مادر حضرت مسلم (علیه السلام)کنیز نبوده، بلکه بانوئی حُر و آزاد بودهاند، در تشریح و تفضیل قول ابن قتیبه، بر گفتهٔ ابو الفرج اصفهانی نوشته است:
«ظاهر اين ترجمه اين است كه مادر او از آزادگان و حرائر است؛ زيرا معرفى "آل فلان يا فلان" در كنيزها معمول نيست، بلكه ظاهراً اينكه گويند از "آل فلان" است، اهميت خانوادگى را مىرساند، خانوادههاى غير مهم را نمىگويند
1) . الطبقات الکبری، ج4، ص32.
2) . فرزندان أبو طالب، ج1، ص119؛ مقاتل الطالبیین، ص86. برخی چونان خلیل کمرهای در (عنصر شجاعت يا هفتاد و دو تن و يك تن، ج4، ص73)، و مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدّس سرّه)در (منتهی الآمال، ج2، ص743)، از ابو الفرج نقل کردهاند، که نام مادر حضرت مسلم (علیه السلام)، «علیّه» بوده است. و گرچه بیان ایشان برای نگارنده بهمنزلهٔ وحی منزل میباشد، امّا در نسخهای که از کتاب ابو الفرج اصفهانی، در دسترس نگارنده بود، چنین چیزی یافت نشد. البته تمام این کتاب قرائت نشد، و ممکن است، در قسمت دیگری به این مطلب تصریح شده باشد. و یا در نسخهای که ایشان در دست داشتهاند، چنین نوشته شده بوده است. و یا آنکه أبو الفرج اصفهانی در کتاب دیگری، چنین گفته باشد. که نگارنده آن را مطالعه نکرده است.
3) . المعارف، ص204.
از "آل فلان" و تعيين بيت آنها را به عهده نمىگيرند، و در لفظ "آل فرزندا" گواهى است، كه اين واژه فارسى است، كلمۀ "نبط" هم گواهى مىدهد؛ زيرا معاجم گويند: قومىاند از عجم كه بين عراقين كوفه و بصره نازل مىشوند، سپس استعمال شده در تودۀ مردم، اين كلام اهل لغت بود.
خود شما مىدانيد قبيلۀ عجمى كه بين بصره و كوفه فرود آيند، همان ايرانيان خواهند بود؛ زيرا اينجا سرحد خاك ايران بوده در كنار خليج فارس است، پسبه اين قرينه و نشانى از نژاد ايرانى بوده، كلمه "فرزندا" در اين ترجمه كه از "آل فرزندا" است، نيكو گواهى است؛ زيرا اين واژه فارسى است بنابراين به نظر ما به قدرىكه فاصله بين مشرق و مغرب است، بين گفتار ابن قبيبه با گفتار ابو الفرج است؛ در نتيجه به نظر ابن قتيبه: مادر مسلم (علیه السلام)از فرزندان فارس و ايران بوده، از طايفهاى كه در بين بصره و كوفه به جاى شهر واسط و حدود آن در سرحد شرقى جزيرة العرب فرود مىآيند. و نيز از آزادگان بوده، از طبقه گزيدگان است، ولى ابو الفرج به خط مستقيم مقابل آن مىگويد از مغرب بوده، از شام و كنيز بوده، خريدارى شده بوده، لابد از ماوراى شام، به شام آورده شده بود.»(1)
پس بنابر آنچه مرحوم خلیل کمرهای (قدّس سرّه)نوشته است، مادر حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام) ایرانی الأصل بودهاند، و بانوئی آزاد و از قبیلهٔ نبط و خانواده آل فرزندا هستند، که بین بصره و کوفه سکونت داشتهاند. از این رو آنچه برخی در مورد کنیز بودن مادر حضرت مسلم (علیه السلام) گفتهاند، و گمان کردهاند حضرت عقیل (علیه السلام)مادر حضرت مسلم (علیه السلام)را در زمانیکه به شام رفته بودند، از آنجا خریداری نمودند، اساسی ندارد.
1) . عنصر شجاعت يا هفتاد و دو تن و يك تن، ج4، ص73.
علماء علم انساب هجده فرزند برای حضرت عقیل (علیه السلام)ذکر نمودهاند. که عبارتند از: حضرت مسلم (علیه السلام)که نام مادر ایشان گذشت. و یزید، که به سبب او، به حضرت عقیل (علیه السلام)، کنیهٔ "أبا یزید" داده شده است. و سعید، که مادر این دو نفر، أمّ سعيد بنت عمرو بن يزيد بن مدلج، من بني عامر بن صعصعة میباشد. و جعفر الأكبر و أبو سعيد الأحول،که مادرشان أمّ البنين بنت الثغر است.(1)و عبد اللّه و محمّد و رملة و عبيد اللّه که مادرشان کنیز أمّ ولدی بوده است. و عبد الرحمن و حمزة و علیّ و جعفر و عثمان و زينب و أسماء و أمّ هانی و سعد، که هرکدام از مادران مختلفی بودهاند.(2)
در بین اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)و ائمهٔ اطهار (علیه السلام)وفای به عهد، بارزترین ویژگی اصحاب و یاران حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)بوده است. و خوبتر، و باوفاتر از آنها، حتّی در بین اصحاب حضرت ولی عصر (علیه السلام)در عالم وجود نداشته، و نخواهد داشت. چنانچه در اینباره مرحوم شیخ مفید (قدّس سرّه)، از وجود نازنین حضرت امام سجّاد (علیه السلام)روایت نموده است: حضرت امام حسین (علیه السلام)در خطبهای که در شب عاشورا در جمع اصحاب و یاران خود قرائت نمودند، فرمودند:
«فَإِنِّي لاَ أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لاَ خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي وَ لاَ أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ وَ لاَ أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَجَزَاكُمُ اَللَّهُ عَنِّي خَيْراً.»(3)
(پس همانا من یارانی باوفاتر و بهتر از اصحابم سراغ ندارم، و خویشاوندانی نیکوکارتر و به حقیقت نزدیک شدهتر از اهل بیت خودم نمیشناسم، خداوند به شما پاداش نیک عنایت کند.)
از این رو باید گفت: خاندان حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)از دو جهت سرآمد عالمیان میباشند، و به دو جهت مورد توثیق حضرت امام حسین (علیه السلام)قرار گرفتهاند. یکی به خاطر آنکه
در زمرهٔ اصحاب حضرت بودند، و از یاران حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)به شمار میروند. و دیگر به جهت آنکه از خاندان نبوّت (علیهم السلام)بودند، و با حضرت امام حسین (علیه السلام)، سبباً و نسباً قرابت، و نسبت فامیلی داشتند. چرا که حضرتمسلم (علیه السلام)از طرفی برادرزاده، و از جانب دیگر، چنانچه به زودی دربارهٔ آن توضیح داده میشود، داماد حضرت علیّ (علیه السلام)بودهاند.
به هر صورت، اصحاب و یاران حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)که در رکاب آن حضرت به شهادت رسیدند، آنچنان مقام و منزلت و عظمتی دارند، که همهٔ شیعیان و ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام)، چونان حضرات انبیاء عظام (علیهم السلام)، همانگونه که حضرت امام رضا (علیه السلام)نیز به برخی از اصحاب خود توصیه فرمودند، فریاد سر میدهند: و در آرزوی همراهی، با حضرت امام حسین (علیه السلام)و اصحاب باوفای حضرت، در روز عاشورا میگویند:
«یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیْماً.»(1)
(اى كاش من با آنان مىبودم و به فوز عظيم ميرسيدم.)
و به راستی این تمنا و آرزوی با امام حسین (علیه السلام)و اصحاب بزرگوارشان بودن، مگر به امّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)چه عظمتی داده، که پیامبری چونان حضرت موسی (علیه السلام)آرزو میکنند، و ندا سر میدهند که:
«یَا لَیْتَنِی مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم).»(2)
(ای کاش از امّت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)بودم.)
و نه تنها حضرت موسی (علیه السلام)که خود مشرف به عنوان کلیم اللّهی میباشد، بلکه زادهٔ حضرت مریم (علیها السلام)نیز که خود سرآمد قدیسان عالم میباشد. از سویدای جانِ عیسوی خود، در این فراق سوزان، چونان دیگر انبیاء عظام (علیهم السلام)مشتاقانه و عاشقانه فریاد میزند:
«یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم).»(1)
(ای کاش از امّت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)بودم.)به هر تقدیر، از بین خاندان حضرت عقیل بن أبی طالب (علیه السلام)عدهای در روز عاشورا از امام و پیشوای خویش جانانه دفاع کردند، و مظلومانه در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)به شهادت رسیدند، چنانچه ابن قتیبه تعداد آن بزرگواران را نه نفر دانسته، و در اینباره نوشته است:
«و خرج ولد عقيل مع الحسين بن علیّ بن أبى طالب، فقتل منهم تسعة نفر. و كان مسلم بن عقيل أشجعهم. و كان على مقدّمة الحسين، فقتله عبيد اللّه بن زياد صبراً. قال الشاعر:»
(فرزندان عقیل با حسين بن علیّ بن أبى طالب (علیهم السلام)خارج شدند، پس نه نفر از آنها به شهادت رسیدند، که مسلم بن عقیل (علیه السلام)شجاعترین آنها بود. و در پیشاپیش اصحاب امام حسین (علیه السلام)قرار داشت. پس عبید اللّه صبراً ایشان را به شهادت رساند. و شاعر در اینباره گفته است:)
عَين جُودي بعَبرة و عَويلِ *** وَ انْدُبي إن نَدبت آلَ الرّسولِ
سبعة كُلّهم لصُلب علیٍّ *** قد أصِيبوا و تسعة لعَقيل(2)
ای چشم! با اشک و ناله گریه کن و اگر گریه میکنی بر آل رسول گریه کن!
برای هفت فرزند از صلب علیّ، و نه فرزند عقیل ندبه کن که همانا مصیبت دیدند!
ولی هر محققی با اندک تتبعی در مآخذ، خواهد دید، که بیشتر از نه نفر از خاندان حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)در رکاب وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)به شهادت رسیدهاند. که ما از کتب و مقاتل مختلف، متعرض شرح حال مختصری از آن بزرگوارن، در ادامهٔ این نوشتار میشویم.
اوّلین کسی که در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسید، حضرت مسلم (علیه السلام) است، که این نوشتار در شأن ایشان تدوین شده، و نگارنده سطور امید دارد، عنایات شاهانه و
کریمانهٔ این بزرگمرد تاریخ جهان تشیع، در همهٔ احوال، خاصه در کتابت این نوشتار، و لحظهٔ جان دادن، شامل حالش گردد.
از جملهٔ افتخار آفرینان خاندان عقیل (علیه السلام)، حضرت جعفر (علیه السلام)بود، که در روز عاشورا به میدان نبرد رفت، و در رکاب امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسید.(1)
و برخی نام مادر ایشان را اُمّ البنین دختر نفراء ذکر کردهاند.(2)و جمعی گفتهاند: مادر ایشان اُمّ الثغر دختر عامر بنت الهصان العامری، از قبیلهٔ بنی کلاب بودهاند.(3)
و برخی گفتهاند: مادر جعفر بن عقیل (علیهما السلام)، حوصاء دختر عمرو، معروف به ثغر بن عامر الهصان بن کعب بن عبد بن أبی بکر بن کلاب العامری میباشد.(4)به هر تقدیر حضرت جعفر بن عقیل (علیهما السلام)در هنگام شهادت بیست و سه سال از عمر مبارکشان گذشته بود.(5)ایشان وقتی به میدان نبرد رفتند، این رجز را میخواندند:
أَنَا اَلْغُلاَمُ اَلْأَبْطَحِيُّ اَلطَّالِبِيُّ *** مِنْ مَعْشَرٍ فِي هَاشِمٍ مِنْ غَالِبٍ
وَ نَحْنُ حَقّاً سَادَةُ اَلذَّوَائِبِ *** هَذَا حُسَيْنٌ أَطْيَبُ اَلْأَطَايِبِ
مِنْ عِتْرَةِ اَلْبِرِ اَلْتَقِیِ اَلْعَاقِبِ(6)
من جوان ابطحی طالبی و از خاندان بنی هاشم و غالب هستم.
ما به تحقیق از بزرگان و سادات هستیم و حسین در میان ما پاکیزهترین پاکان است.
آنگاه در میدان نبرد مردانه و شجاعانه جنگید، تا آنکه به وسیلهٔ بشر بن سوط همدانی، بعد از آنکه پانزده نفر را به درک واصل کرده بودند، به شهادت رسیدند.(7)البته برخی قاتل جعفر بن
1) . کشف الغمة، ج2، ص530.
2) . تذکرة الخواص، ص229؛ الفصول المهمة، ص296.
3) . مقاتل الطالبیین، ص97.
4) . إبصار العین فی أنصار الحسین (علیه السلام)، ص92.
5) . لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص401.
6) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص1.5؛ بحارالأنوار، ج45، ص33.
7) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص105؛ عنه البحار، ج45، ص33.
عقیل (علیهما السلام)را بشر بن حوط همدانی، همان کسیکه برادرشان عبد الرحمن را به شهادت رساند، دانستهاند.(1)
ولی جمعی قاتل جعفر بن عقیل (علیهما السلام)را عروة بن عبد اللّه خثعمی ذکر کردهاند.(2)از این رو ممکن است هر کدام از این افراد نقشی در شهادت ایشات داشته باشند. به هر ترتیب نام حضرت جعفر بن عقیل (علیه السلام)در زیارت رجبیه هم آمده است. و حضرت ولی عصر (علیه السلام)نیز در زیارت ناحیهٔ مقدسه از ایشان یاد کرده، و میفرمایند:
«السَّلامُ عَلى جَعْفَرِ بْنِ عَقِيلِ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ وَ رامِيَهُ بِشْرَ بْنَ خُوطٍ الْهَمْدانِیَّ.»(3)
از حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام)نقل شده است: یکی دیگر از افرادی که از خاندان حضرت عقیل (علیه السلام)در روز عاشورا در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)بعد از برادر خود حضرت جعفر (علیه السلام)به شهادت رسید، عبد الرحمن است. و مادر ایشان کنیز اُمّ ولد میباشد.(4)که با خواندن این رجز، به جنگ با لشکر عمر بن سعد رفت:
أَبِي عَقِيلٌ فَاعْرِفُوا مَكَانِي *** مِنْ هَاشِمٍ وَ هَاشِمٌ إِخْوَانِي
كُهُولُ صِدْقٍ سَادَةُ اَلْأَقْرَانِ *** هَذَا حُسَيْنٌ شَامِخُ اَلْبُنْيَانِ
وَ سَيِّدُ اَلشُّيَّبِ مَعَ اَلشُّبَّانِ(5)
پدرم عقیل است، پس جایگاه مرا در بین بنی هاشم بشناسید، و هاشم برادران من هستند.
آنانکه پیران راستگویی و سادات قرآن بودهاند و این حسین است که از نظر مقام و مرتبت دارای مقامی رفیع و بلند مرتبه است.
1) . تذکرة الخواص، ص229؛ إبصار العین فی أنصار الحسین (علیه السلام)، ص92؛ ابن صباغ قاتل ایشان را بشر بن خوط همدانی دانسته است. - (الفصول المهمة، ص296).
2) . مقاتل الطالبیین، ص97؛ وقعة الطف، ص247؛ لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص401.
3) . اقبال، ج3، ص76.
4) . مقاتل الطالبیین، ص96؛ لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص401؛ إبصار العین فی أنصار الحسین (علیه السلام)، ص91.
5) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص106؛ عنه البحار، ج45، ص33.
عبد الرحمن بن عقیل (علیهما السلام)در روز عاشوراء، هفده نفر از لشکریان عمر بن سعد را به خاک ذلّت و هلاکت انداخت.(1)
ایشان در هنگام شهادت سی و پنج سال داشتند.(2)پس آنها اطراف ایشان را گرفتند، و سرانجام عثمان بن خالد(3)
بن اسید(4)
جهنی، و بشر بن حوط قابضی ایشان را به شهادت رساندند.(5)البته برخی قاتل ایشان را فقط عثمان بن خالد جُهَنی دانستهاند.(6)
و حضرت امام زمان (علیه السلام)در زیارت ناحیهٔ مقدسه از عبد الرحمن بن عقیل (علیهما السلام)در زمرهٔ افرادی که در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسیدند نام بردهاند، و فرمودهاند:
«اَلسَّلَامُ عَلَی عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَقِیلٍ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ وَ رَامِیَهُ عُثْمَانَ بْنَ خَالِدِ بْنِ أَشْیَمَ الْجُهَنِیَ.»(7)
یکی دیگر از افرادی که در روز عاشورا، در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسید، جناب علیّ بن عقیل (علیهما السلام)میباشد. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، از ابو الفرج اصفهانی نقل کرده است: محمّد بن علیّ بن حمزه، از عقیل بن عبداللّه بن عقیل بن محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)روایت نموده است:
«أنّ علیّ بن عقیل (علیهما السلام)و أمّه أم ولد، قتل یومئذ.»(8)
(همانا علیّ بن عقیل (علیهما السلام)که مادرشان کنیز اُمّ ولد بودند، در روز عاشوراء به شهادت رسیدند.)
1) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص106؛ عنه البحار، ج45، ص33؛ إبصار العین فی أنصار الحسین (علیه السلام)، ص92.
2) . لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص401.
3) . لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص401؛ الفصول المهمة، ص296.
4) . أبو مخنف، این نام را «أسیر» ذکر کرده است. (وقعة الطف، ص247).
5) . مقاتل الطالبیین، ص96؛ وقعة الطف، ص247.
6) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص106؛ عنه البحار، ج45، ص33.
7) . اقبال، ج3، ص76.
8) . مقاتل الطالبیین، ص98؛ عنه البحار، ج45، ص33؛ و . لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ج1، ص402.
علیّ بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)در هنگام شهادت سی و هشت سال از عمر مبارکشان گذشته بود، که در کربلا بهوسیلهٔ لقیط بن یاسر جهنی به شهادت رسیدند.(1)
أبو الفرج اصفهانی، در کتاب «مقاتل الطالبیین»، در بین شهداء کربلاء، از عبد اللّه الأکبر (علیه السلام)، فرزند عقیل بن أبی طالب (علیهما السلام)نیز یاد کرده، و دربارهٔ ایشان نگاشته است:
«و عبد اللّه الأکبر بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)و اُمّه اُمّ ولد، قتله فیما ذکره المدائنی عثمان بن خالد بن أسیر الجهنی، و رجل من همدان.»(2)
(و عبد اللّه اکبر بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)و مادر ایشان کنیز اُمّ ولدی بوده، که بنابر آنچه مدائنی گفته، عثمان بن خالد بن أسیر جهنی، و مرد دیگری از همدان ایشان را به شهادت رساندند.)
یکی از کسانی را که نامشان را در زمرهٔ شهداء کربلا ذکر کردهاند، حضرت عبد اللّه بن عقیل (علیهما السلام)میباشند، که سن مبارک ایشان در آن زمان سی و سه سال بوده است.(3)چنانچه ابن صباغ در کتاب «الفصول المهمة»، و ابن اثیر در کتاب «الکامل فی التاریخ»، در ضمن فرزندان حضرت عقیل بن أبی طالب (علیهما السلام)که در کربلا، و در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسیدند، از عبد اللّه بن عقیل (علیهما السلام)یاد نمودهاند، و دربارهٔ ایشان نگاشتهاند:
«قتل عبد اللّه بن عقیل (علیهما السلام)و اُمّه اُمّ ولد، رماه عمرو بن صبیح الصیداویّ بسهم فقتله.»(1)
(عبد اللّه بن عقیل (علیهما السلام)که مادر ایشان کنیز اُمّ وادی بودند، و با تیری که عمرو بن صبیح صیداوی رها نمود به شهادت رسیدند.)
و مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)نیز از أبو الفرج در این مورد نقل کرده است:
«و عبد اللّه بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)أمّه أمّ ولد، و قتله عثمان بن خالد بن أشیم الجهنی و بشر بن حوط القابضی، فیما ذکر سلیمان بن أبی راشد عن حمید بن مسلم. و عبد اللّه الأکبر بن عقیل (علیهما السلام)أمّه أمّ ولد قتله فیما ذکر المدائنی عثمان بن خالد الجهنی و رجل من همدان.»(2)
(و مادر عبد اللَّه بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)کنیز اُمّ ولد بودند. و ایشان را عثمان بن خالد بن اشیم جهنی و بشر بن حوط قابضی به شهادت رساندند. و مادر عبد اللَّه اکبر بن عقیل (علیهما السلام)نیز کنیز اُمّ ولد بودند که ایشان را عثمان بن خالد جهنی و مردی از قبیله همدان به شهادت رساندند.)
مرحوم ابن شهر آشوب (قدّس سرّه)برای حضرت عقیل (علیه السلام)، از فرزند دیگری به نام عون (علیه السلام)یاد کرده است، که در کربلا و در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)به شهادت رسیده است.(3)
نویسندهٔ توانا باقر شریف قرشی (رحمه الله)، جناب محمّد بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)را در زمرهٔ شهدای کربلاء دانسته، و دربارهٔ ایشان نوشته است: محمّد بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)یکی از فقهاء زمان خود بوده، و در روز عاشورا همراه برادران خود به میدان نبرد رفته، و در مقابل حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)به شهادت رسیدند.(1)و محمّد بغدادی صاحب کتاب «مسلم بن عقیل» نوشته است:
«و زاد ابن شهر آشوب: عون بن عقیل و محمّد بن عقیل.»(2)
(و ابن شهر آشوب: عون بن عقیل و محمّد بن عقیل را به شهداء کربلا اضافه کرده است.)
بعد از حضرت علیّ اکبر (علیه السلام)فرزند حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، اوّلین کسی که از خاندان بنی هاشم وارد میدان نبرد شد، حضرت عبد اللّه بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام)بودهاند.(3)ایشان نوهٔ دختری حضرت امیرمؤمنین (علیه السلام)بودند، و مادرشان حضرت رقیه (علیها السلام)دختر امیر المؤمنین (علیه السلام) میباشند.(4)و مادر حضرت رقیه (علیهاالسلام)کنیز اُمّ ولد بودهاند.(5)ایشان در زمان حمله به لشکر عمر بن سعد، به این نحو رجز میخواندند، و خود را اینچنین معرفی میکردند:
اَلْيَوْمَ أَلْقَى مُسْلِماً وَ هُوَ أَبِي *** وَ فِتْيَةً بَادُوا عَلَى دِينِ اَلنَّبِیِّ
لَيْسُوا بِقَوْمٍ عُرِفُوا بِالْكَذِبِ *** لَكِنْ خِيَارٌ وَ كِرَامُ اَلنَّسَبِ
مِنْ هَاشِمِ اَلسَّادَاتِ أَهْلِ اَلْحَسَبِ(6)
امروز پدرم مسلم را ملاقات خواهم کرد، و با آن گروهی که بر دین پیامبر از دنیا رفتند.
آنها همانند گروهی که مشهور به دروغ هستند نباشند بلکه از خوبان و دارای نسب کریمند.
مرحوم ابن شهرآشوب مازندرانی (قدّس سرّه)نقل نموده است: حضرت عبد اللّه بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام)در سه نوبت پوشت سر هم به لشکر عمر بن سعد حمله نمود، و در این حملههای خود نود و هشت نفر را به درک واصل نمودند. تا آنکه عمرو بن صبیح صیداوی(1)
و أسد بن مالک حضرت را به شهادت رساندند.(2)
ایشان در زمان شهادت بیست و شش سال از عمر مبارکشان گذشته بود.(3)ولی مرحوم ممقانی (قدّس سرّه)سن ایشان را در زمان شهادت چهارده سال ذکر کرده است.(4)و مرحوم شیخ مفید (قدّس سرّه)در مورد کیفیت شهادت حضرت عبد اللّه بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام)روایت کرده است:
«ثُمَّ رَمَى رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ، يُقَالُ لَهُ: عَمْرُو بْنُ صَبِيحٍ، عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلٍ رَحِمَهُ اَللَّهُ بِسَهْمٍ، فَوَضَعَ عَبْدُ اَللَّهِ يَدَهُ عَلَى جَبْهَتِهِ يَتَّقِيهِ، فَأَصَابَ اَلسَّهْمُ كَفَّهُ وَ نَفَذَ إِلَى جَبْهَتِهِ، فَسَمَرَهَا بِهِ فَلَمْ يَسْتَطِعْ تَحْرِيكَهَا، ثُمَّ اِنْتَحَى عَلَيْهِ آخَرُ بِرُمْحِهِ، فَطَعَنَهُ فِي قَلْبِهِ، فَقَتَلَهُ.»(5)(سپس عمرو بن صبیح که از اصحاب عمر بن سعد بود، تیری به سوی عبد اللّه بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام)پرتاب نمود، که عبد اللّه دست خود را به پیشانی مبارکشان قرار دادند، پس تیر به کف دست ایشان اصابت نمود، و به پیشانی ایشان نفوذ کرد، و دست ایشان را بر پیشانی مبارکشان دوخت، لذا عبد اللّه قادر نبود دست خود را حرکت دهد، سپس شخص دیگری آمد، و نیزهٔ خود را به قلب ایشان فرود کرد، و ایشان را به شهادت رساند.)
بعد از واقعهٔ عاشورا مختار در پی افرادی بود که در واقعهٔ عاشورا حضور داشتند، و در به شهادت رساندن حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)و اصحاب ایشان (علیهم السلام)شرکت نموده بودند، از این رو در بین کسانی که در کربلا به جنگ حضرت امام حسین (علیه السلام)رفته بودند، مختار، قاتل عبد اللّه بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام)را نیز به عذاب دنیوی خود رساند. تا خداوند تبارک و تعالی در روز قیامت عذاب کامل خویش را به آنها بچشاند. چنانچه ابن اثیر در اینباره نقل کرده است:
مختار گروهی از یاران خود را برای گرفتن زید بن رُقاد فرستاد. چرا که زید بن رُقاد در بین مردم میگفت: من جوانی از اهل بیت امام حسین (علیه السلام)را که نامش عبد اللّه بن مسلم (علیهم السلام)بود، با تیری زدم، و حال آنکه در آن زمان دستش بر پیشانیش بود، و تیر دست او را به پیشانیش دوخت، به نحویکه قادر نبود دستش را از پیشانیش جدا نماید. و همانا وقتی تیر را به آن جوان زدم، شنیدم که گفت:
«اللّهُمَّ إنَّهُم إسْتَقَلُّونَا وَ اَسْتَذَلُّونَا، اللّهُمَّ فَاقتُلهُم کَمَا قَتَلُونَا.»
(خداوندا! همانا این جماعت ما را قلیل و ذلیل شمردند، خداوندا! آنها را بکش همانگونه که آنها ما را کشتند.)
سپس در این هنگام تیر دیگری به او زدم، بعد نزدش رفتم، و حال آنکه از دنیا رفته بود. لذا تیر خود را که با آن او را به قتل رسانده بودم از بدنش خارج کردم. و میخواستم آن تیری را که در پیشانیش بود را نیز بیرون آورم، ولی خارج نمیشد، به همین جهت پیوسته آن تیر را حرکت میدادم، تا در نهایت آن را بیرون آوردم. امّا وقتی نگاه کردم، دیدم تیر بیرون آمده، ولی پیکان آن در پیشانیش باقی مانده است.
پس وقتی اصحاب مختار نزد زید بن رُقاد رفتند، او با شمشیر به آنها حمله نمود، به این خاطر بن کامل که از طرف مختار فرماندهٔ لشکریان بود، به سربازانش گفت: با نیزه و شمشیر به او نزنید، بلکه او را تیر باران و سنگ باران نمائید. با این دستور بن کامل آنقدر تیر و سنگ به او زدند که بر زمین افتاد، و بعد در حالیکه هنوز زنده بود بدنش را آتش زدند.(1)
1) . الکامل فی التاریخ، ج4، ص243.
به هر تقدیر حضرت عبد اللّه بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام)شخصیت فوق العادهای بودهاند، که در روز عاشوراء در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسیدند. و وجود نازنین حضرت ولی عصر (علیه السلام)در زیارت ناحیهٔ مقدسه از ایشان یاد نمودهاند. و خطاب به ایشان فرمودهاند:
«السَّلامُ عَلَى الْقَتِيلِ بْنِ الْقَتِيلِ عَبْدِ اللّهِ بْنِ مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلٍ.»(1)
یکی از کسانیکه در روز عاشورا به شهادت رسید، محمّد بن مسلم (علیهما السلام)است. ایشان در زمان شهادت دوازده یا سیزده سال داشتند.(2)
و مادر محمّد بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام)کنیز اُمّ ولد بودند.(3)و دربارهٔ کیفیت شهادت محمّد بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام)گفته شده است: آنچنان مصیبت و کیفیت شهادت حضرت عبد اللّه بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام)مظلومانه و غریبانه بود، که بعد از شهادت ایشان آل أبوطالب (علیهم السلام)به یکباره همگی به لشکر عمر بن سعد حمله کردند، لذا حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)با صدای بلند به آنها فرمودند:
«صَبْراً عَلَى المَوْتِ يا بَني عُمومَتي.»
(ای عموزادگان من برای مرگ صبر پیشه کنید.)
امّا در این حمله محمّد بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام)بین آنها واقع شد، و در این هیاهو لقیط بن ایاس جهنی و أبو مرهم ازدی، ایشان را به شهادت رساندند.(4)
از جمله افرادی که در روز عاشوراء در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسیدند، محمّد بن أبی سعید بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)است، که مادر ایشان نیز کنیز اُمّ ولد بود.(1)و و در کیفیت شهادت ایشان نقل شده است:
هنگامیکه حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسیدند، نوجوانی در حالیکه نگران بودند از خیمهگاه بیرون آمد. و با همان حال نگرانی به طرف چپ و راست خود نگاه میکردند، که ناگهان سوارکاری به ایشان حمله کرد، و ضربهای بر حضرتش وارد نمود، و ایشان را به شهادت رساند. من از نام و نشان آن جوان سؤال کردم، به من گفتند: ایشان محمّد بن ابی سعید بن عقیل (علیهم السلام)بود، و بعد از نام آن سوارکاری، که آن نوجوان را به شهادت رساند، سؤال نمودم، به من گفتند: او لقیط بن ایاس جهنی است.(2)
آنچنان شهادت محمّد بن ابی سعید بن عقیل (علیهم السلام)جانسوز و جانگداز بوده است، که وجود نازنین حضرت بقیة اللّه (علیه السلام)در زیارت ناحیهٔ مقدسه از ایشان یاد نمودهاند و خطاب به ایشان میفرمایند:
«السَّلامُ عَلى مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي سَعِيدِ بْنِ عَقِيلٍ وَ لَعَنَ اللّهُ قاتِلَهُ لَقِيطَ بْنَ ناشِرِ الْجُهَنِیِّ.»(3)
مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدّس سرّه)، در بین کسانیکه در روز عاشورا در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام)حضور داشتهاند، به نام حضرت جعفر (علیه السلام)تصریح کرده است، که چونان پدر بزرگوارشان محمّد بن عقیل (علیهما السلام)در رکاب حضرت به شهادت رسیدند.(4)
یکی از افرادی که حضرت صاحب العصر و الزمان (علیه السلام)، در زیارت ناحیهٔ مقدسه از ایشان یاد میکنند، و به قاتلشان لعن مینمایند، حضرت عبید اللّه بن مسلم (علیهما السلام)میباشد.(1)
چنانچه مرحوم سیّد بن طاووس (قدّس سرّه)از حضرت روایت کرده است:
«السَّلامُ عَلى عُبَيْدِ اللّهِ بْنِ مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلٍ.»(2)
من جمله از افرادی که در راه اعتلای منویات و فرمایشات، و نام و یاد حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسیدند، دو طفلان مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بودند. و در بین مورخین اختلاف است، که آیا این دو بزرگوار از ابتدا همراه حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به کوفه رفته بودند. چنانچه مرحوم ملا حسین کاشفی (قدّس سرّه)به این مطلب تصریح کرده، و خلاصه کلام او چنین است:
مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در روز جنگ فرزندان خود را نزد شریح قاضی فرستاد. ولی بعد از شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)ابن زیاد که باخبر شده بود فرزندان مسلم (علیه السلام)در کوفه هستند، دستور داد در بین مردم ندا دهند که فرزندان مسلم بن عقیل (علیهماالسلام)در خانهٔ هر کس که پنهان شده باشند، در صورتیکه آنها را تحویل ندهد، بعد که مکان آنها معلوم شود، خانه و اموالش به غارت مىرود و او را با خواری و ذلّت تمام به قتل میرسانند.
از این رو شریح قاضی بچهها را طلبید و با دیدن آنها شروع به گریه نمودن و ناله زدن کرد. پس وقتی آنها علّت گریه کردنش را پرسیدند، شریح قاضی ماجرا را برای آنها بازگو کرد، و به آنها خبر داد که پدرشان به شهادت رسیده است. لذا آن دو بزرگوار شروع به گریه کردن نمودند، و گریبان خود را چاک زدند. شریح گفت: گریه نکنید، چرا که افراد ابنزیاد در تعقیب شما هستند و من تصمیم گرفتهام شما را به شخص مورد اطمینانی بسپارم تا شما را به مدینه ببرد. سپس به فرزندش اسد گفت: شنیدهام که بیرون دروازهٔ عراقین امروز کاروانی قصد حرکت به
طرف مدینه را دارد، از این رو این دو نفر را به آنجا ببر و آنها را به فرد امینی بسپار تا آنها را به مدینه ببرد.
ولى وقتى آنها به دروازه شهر رسیدند کاروانیان مقدارى دور شده بودند، امّا سیاهی آنها از دور دیده میشد، لذا أسد فرزند شریح قاضی، به فرزندان مسلم (علیه السلام)گفت: این سیاهى کاروانی است که به طرف مدینه میرود. عجله کنید و خود را به آنها برسانید، و خودش هم برگشت. ولی چون بچهها مقداری راه رفتند، سیاهی کاروان از آنها پنهان شد، و راه خود را گم کردند، و بعد با گروهی برخورد کردند، که وقتی آنها متوجه شدند، این دو کودک، فرزندان مسلم (علیه السلام) هستند، آنها را نزد ابن زیاد بردند.
وقتی فرزندان مسلم بن عقیل (علیه السلام)را نزد ابن زیاد آوردند دستور داد تا آنها را زندانى نمایند. و به زندانبان دستور داد که در زندان بر آن دو بزرگوار سخت بگیرد، و حتّی آب و غذا هم به اندازهٔ کافی به آنها ندهد. ولی زندانبان که شخصى به نام مشکور و از علاقهمندان به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)بود، وقتی متوجه شد که آنها فرزندان مسلم بن عقیل (علیه السلام)هستند، بچهها را مخفیانه از زندان آزاد نمود و آنها را راهنمایى کرد، تا خود را به مکان امنی برسانند. ولى بچهها باز هم راه خود را گم کردند، و از قضا به خانهٔ حارث که دنبال آنها مىگشت، رفتند. و در نهایت حارث آنها را به شهادت رساند.(1)
و یا آنکه چنانچه برخی گفتهاند: این دو بزرگوار از مکه، همراه امام حسین (علیه السلام)بودند، و هنگامیکه حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)به شهادت رسیدند، آن دوکودک همراه با اهل بیت حضرت امام حسین (علیه السلام)اسیر شدند، و آنان را نزد ابن زیاد آوردند. و ابن زیاد هم زندانبان خود را خواست، و گفت: این دو کودک را زندانی کن، ولی مبادا غذای خوب و آب خنک به آنان بدهی! لذا زندانبان ایشان را در یک زندان تنگ، زندانی کرد. و بعد از مدّتی که آن بچهها خود را به زندانبان معرفی کردند، زندانبان به آنها کمک کرد، و آنها از زندان گریختند، ولی در نهایت حارث آنها را گرفت، و به طمع جایزهٔ ابن زیاد آنها را به شهادت رساند.(2)
خلیفه بن خیاط در کتاب تاریخ خود، در ضمن بیان نام افرادی که در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسیدند، از شخصی به نام عبد الرحمن بن مسلم بن عقیل (علیهم السلام)نام میبرد، و دربارهٔ ایشان نوشته است:
«عبد الرحمن بن مسلم أمّه فتاة.»(1)
(یکی از شهداء کربلا عبد الرحمن بن مسلم است، که مادرشان فتاة میباشد.)
به هر ترتیب خاندان حضرت عقيل بن ابى طالب (علیهما السلام)نقش ارزنده و مؤثّرى در حمایت و دفاع از حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، خاصه در روز عاشورا داشتند. به نحویکه جمع کثیری از این خانواده، که سرآمد همهٔ آنها حضرت مسلم (علیه السلام)بودند، در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسيدند. لذا در بین همهٔ خانوادههائی که در کربلا حضور داشتند، وجود نازنین امام زين العابدين (علیه السلام)نسبت به فرزندانِ عقيلبن أبی طالب (علیهما السلام)نگاه ویژه و علاقهٔ فوق العادهای داشتند. از این رو وقتی به حضرت گفته شد:
«مَا بَالُكَ تَمِیلُ إِلَی بَنِی عَمِّكَ هَؤُلَاءِ دُونَ آلِ جَعْفَرٍ؟»
(شما را چه مىشود كه به اين عموزادههاي خود [یعنی: فرزندان عقيل]، بيشتر متمايلىد، تا به فرزندان جعفر؟)
حضرت امام سیّد الساجدین (علیه السلام)به یاد آن جانفشانیهای بینظر خاندان عقیل (علیه السلام)، خاصه فرزند بزرگوارشان حضرت مسلم (علیه السلام)، در پاسخ فرمودند:
«إِنِّی أَذْكُرُ یَوْمَهُمْ مَعَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (علیهما السلام)فَأَرِقُّ لَهُمْ.»(2)
(يادم مىآيد از روزى كه ايشان همراه ابى عبد اللّه الحسين بن علیّ (علیهما السلام)به چه مصيبتهائى گرفتار شدند، پس دلم برايشان مىسوزد.)
در مآخذ روائی مدّت عمر و تاریخ ولادت حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)ذکر نشده است. ولی بیهقی ایشان را در هنگام شهادت سی و پنج ساله دانسته است.(1)و مرحوم مامقانی (قدّس سرّه)سن ایشان را در زمان شهادت بیست و هشت سال ذکر کرده است،(2)که با توجه به اقوالی که در مورد سن فرزندان حضرت مسلم (علیه السلام)، در هنگام شهادت آنها ذکر شده است. فرمایش مرحوم مامقانی (قدّس سرّه) واقعاً بعید و دور از واقع به نظر میرسد. چرا که از نوشتار مرحوم شیخ عبد الرزاق مقرم (قدّس سرّه)استفاده میشود، که با توجه به سال وفات حضرت عقیل (علیه السلام)، و با توجه به اینکه فرزند ایشان، حضرت مسلم (علیه السلام)، چونان محمّد بن حنفیه و محمّد بن أبی بکر، در جنگ صفین حضور داشتهاند، باید سن حضرتمسلم در زمان شهادت بیشتر از بیست و هشت سال بوده باشد. چنانچه مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدّس سرّه)دربارهٔ حضور ایشان در جنگ صفین روایت نموده است:
«فجعل علی میمنته الحسن و الحسین و عبد اللّه بن جعفر و مسلم بن عقیل.»(3)
(پس در سمت راست لشکر خود حسن و حسین و عبد اللّه بن جعفر و مسلم بن عقیل را قرار داد.)
از این رو مرحوم شیخ عبد الرزاق مقرم (قدّس سرّه)احتمال داده، که حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در زمان جنگ صفین سی و یا بیست و هشت ساله بوده باشند. و بر این اساس حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)در سال هفتم و یا نهم هجری متولد شدهاند. و در هنگام شهادت بیش از پنجاه سال از عمر مبارک ایشان گذشته بوده است.(4)و همچنین اگر حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)در فتح شهر «البهنساء»، که در ایّام خلافت عمر بن الخطاب رخ داده است، حاضر بوده باشد.(5)باید ولادت
حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)در اوائل هجرت بوده باشد، و در زمان جنگ "البهنساء"، لا اقل حضرت بیست ساله بوده باشند.(1)
چنانچه واقدی که از مشاهير قدمای مورخين اسلامی میباشد، در مورد حضور حضرت مسلم (علیه السلام)در فتح شهر "البهنساء" نوشته است:
شهر "البهنساء" از شهرهای معروف مصر قلمداد میشده، و حصاری فوق العاده مستحکم داشته است. و فتح این شهر که عدهای مسلح از آن دفاع میکردند، و برای حفظ آن مقاومت مینمودند، کار سادهای نبوده؛ تا آنکه گروهی از مسلمانان در زمان خلیفه دوّم تصمیم به فتح آن گرفتند. بدین جهت آنجا در محاصره نمودند، که این محاصره طولانی شد، از این رو حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، همراه گروهی وارد آن شهر شدند؛ درحالیکه حضرت مسلم (علیه السلام)این رجز را میخواندند:(2)
ضَنانی الحربُ وَ السَّهَرَ الطَّویلُ *** و اقلقنی التَّسهد و العویل
فواثارت جعفر مع علیّ *** و ما أبدی جوابک یا عقیل
ساقتلُ بالمهند کُلّ کَلب *** عسی فی الحرب أنْ یشفی الغلیل
جنگ به درازا کشید و شب زندهداریها طولانی شد، کم خوابیها و نالهها مرا به ستوه آورده است.
و انتقام دو برادرم جعفر و علیّ (که مجروح شدهاند) را میگیرم و خواسته تو را ای عقیل! برآورده خواهم ساخت.
با شمشیری که از آهن هندی است آنها را میکشم، امید آنکه در هنگامه رزم تب و تاب دل فرو نشیند.
بنابراین طبق نظر مرحوم مقرم (قدّس سرّه)، با توجه به زمان وفات حضرت عقیل بن أبی طالب (علیهما السلام)، و روایاتی که در مورد حضور حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در جنگ «البهنساء» در زمان خلیفهٔ دوّم، و حضور ایشان در نبرد صفین، در کنار عموی بزرگوار خود حضرت علیّ (علیه السلام)وجود دارد، باید سن حضرت مسلم (علیه السلام)در هنگام شهادتشان بیش از پنجاه سال بوده باشد.
به نظر میرسد، که وجود نازنین حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در طول زندگی با برکت خود چهار همسر داشتهاند؛اوّل: حضرت رقیة (علیها السلام)، دختر حضرت علیّ (علیه السلام)،(1)
که کنیهٔ ایشان اُمّ کلثوم بوده است.(2)
و مادر حضرت رقیة بنت امیر المؤمنین (علیهما السلام)، کنیز اُمّ ولدی،(3)به نام صهباء، که کنیهاش اُمّ حبیب، و دختر حبیب بن بجیر تغلبی بوده، میباشد.(4)
دوّم: بانوئی که از اولاد حضرت جعفر طیّار (علیه السلام)بودهاند.(5)
سوّم: همسر دیگری که کنیزی اُمّ ولد میباشد.(6)
چهارم: بانوئی که از قبیلهٔ بنی عامر بن صعصعة بوده است.(7)
بلاذری در کتاب «جمل من أنساب الأشراف» دربارهٔ تعداد فرزندان وجود نازنین حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)نگاشته است:
«ولد مسلم بن عقيل: عبد اللّه و علياً - أُمّهما رقية بنت علیّ بن أبي طالب - و مسلم بن مسلم - أُمّه من بني عامر بن صعصعة - و عبد اللّه - لأمّ ولد - و محمّداً.»(8)
1) . تذکرة الخواص، ص229.
2) . ابن عنبه، دربارهٔ مادر محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن عقیل نوشته است: اُمّه حمیدة بنت مسلم بن عقیل، و اُمّها اُمّ کلثوم بنت علیّ بن أبی طالب. و مسلم، اُمّه اُمّ ولد. (عمدة الطالب، ص33). از این رو میتوان از این عبارت استفاده کرد، که کنیهٔ رقیه (علیها السلام)دختر امیر المؤمنین (علیه السلام)، اُمّ کلثوم بوده، گرچه در این عبارت به آن تصریح نشده است. چرا که در مآخذ دیگر تصریح شده، که نام همسر حضرت مسلم (علیه السلام)، رقیه (علیها السلام)میباشد.
3) . تذکرة الخواص، ص229.
4) . أنساب الأشراف، ج2، ص192.
5) . منتهی الآمال، ج2، ص743.
6) . تذکرة الخواص، ص229.
7) . جمل من أنساب الأشراف، ج2، ص328.
8) . جمل من أنساب الأشراف، ج2، ص328.
(فرزندان مسلم بن عقیل: عبد اللّه و علیّ - که مادرشان رقیه (علیه السلام)دختر علیّ بن أبی طالب (علیهما السلام)است - و مسلم بن مسلم - که مادرش از بنی عامر بن صعصعه میباشد - و عبد اللّه - که از کنیزی اُمّ ولد بود - و محمّد.)
و ابن قتیبه نیز برای حضرت مسلم (علیه السلام)چهار پسر به نامهای عبد اللّه و علیّ که مادرشان حضرت رقية بنت علیّ بن أبى طالب (علیهم السلام)بوده، و مسلم بن مسلم و عبد العزيز ذکر کرده است.(1)
ولی برخی برای حضرت مسلم (علیه السلام)فرزندان دیگری به نامهای: عبد الرحمن و جعفر و عون و احمد ذکر کردهاند.(2)
البته همانگونه که ملاحظه میکنید، بلاذری، دو فرزند، به نام عبد اللّه برای حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، ذکر کرده، که مادر یک نفر از آن بزرگواران حضرت رقیه (علیها السلام)میباشد، و مادر دیگری کنیز اُمّ ولد بوده است. که قدر مسلم، آن عبد اللّه که نام مادرشان حضرت رقیه (علیها السلام)، دختر حضرت علیّ (علیه السلام)بوده، در روز عاشورا در رکاب دائی خود حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)به شهادت رسیدهاند. (3)
و به نظر میرسد، نام عبد اللّه دوّم که مادرشان اُمّ ولد بوده، در واقع عبید اللّه میباشد، که این صورت ایشان نیز در کربلا به شهادت رسیدهاند. از این رو به نظر میرسد برای بلاذری، و یا برای نسخه نویسان در هنگام نوشتن این کتاب، سهواً خطائی رخ داده باشند. چنانچه در این نوشتار گذشت که یکی از افرادی که در رکاب امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسیدهاند، و مولای ما، حضرت صاحب العصر و الزمان (علیه السلام)در زیارت ناحیهٔ مقدسه از ایشان یاد میکنند، و به قاتل ایشان لعن مینمایند، حضرت عبید اللّه بن مسلم (علیهما السلام)میباشند.(4)
و همچنین برای حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)دو فرزند به نام محمّد ذکر شده است. که یک نفر از آنها، همانگونه که در سطور قبل گذشت، در واقعهٔ عاشورا به شهادت رسیدند.(5)
و
محمّد دیگر، همراه برادرش ابراهیم بوده است. کما اینکه قبلاً در این نوشتار نیز نگاشته شد، که یک سال بعد از واقعهٔ عاشورا، محمّد و ابراهیم به دست حارث به شهادت رسیدند.(1)
از این رو به نظر میرسد، آن محمّد که به دست حارث به شهادت رسید، با آن محمّد که در کربلا به شهادت رسید، فرق دارد. و این دو بزرگوار دو نفر میباشند. کما اینکه خاتم المحدّثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدّس سرّه)در کتاب «منتهی الآمال» از هر دو نفر یاد نموده، و در مورد سه نفر از پسران حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)نوشته است:
«نخستین : عبد اللّه بن مسلم (علیهما السلام)که اوّل شهید از اولاد ابو طالب (علیه السلام)است در واقعه طفّ بعد از علّی اکبر (علیه السلام)و مادرِ او رقیّه (علیها السلام)دختر امیر المؤمنین (علیه السلام) است . دوّم: محمّد (علیه السلام)و مادرِ او امّ ولد است. و بعد از [برادرش] عبد اللّه در کربلا شهید گشت .و دو تن دیگر از فرزندان مسلم (علیه السلام)به روایت مناقب قدیم، محمّد و ابراهیم (علیهما السلام)است که مادرِ ایشان از اولاد جعفر طیّار (علیه السلام)میباشد.»(2)
حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)دو دختر نیز به نامهای عاتکه، و حمیده (علیهما السلام)داشتند. که مادرِ عاتکه (علیها السلام)، حضرت رقیه (اُمّ کلثوم) (علیها السلام)دختر امیر المؤمنین (علیها السلام)بودند، و هنگامیکه عاتکه (علیها السلام)هفت سال داشتند، همراه با مادرشان حضرت رقیه (علیها السلام)و برخی از اقوام خود به کربلا رفتند.(3)
و در روزعاشورا همراه با اُمّ الحسن و اُمّ الحسین، دو تا از دختران حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام)، در زمان هجوم لشکر عمر بن سعد به خیمهها، هر سه نفر زیر سم اسبها شهید شدند.(4)
دختر دیگر حضرت مسلم (علیه السلام)حمیده (علیها السلام)است، که حضرت رقیه (اُمّ کلثوم) (علیها السلام)دختر حضرت امیر المؤمنین (علیها السلام)مادر ایشان نیز بودند. حمیده (علیها السلام)با پسر عمو و پسر خالهٔ خود، جناب عبد اللّه بن محمّد بن عقیل (علیهم السلام)ازدواج کردند. چرا که مادرِ جناب عبد اللّه (علیه السلام)، حضرت زینب صغری (علیها السلام)دختر حضرت علیّ (علیه السلام)بودهاند.
حمیدة بنت مسلم بن عقیل (علیهم السلام)، از عبد اللّه بن محمّد بن عقیل (علیهم السلام)، صاحب پسری به نام محمّد (علیه السلام)شد. و محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن عقیل (علیهم السلام)، پنج فرزند به نامهای: قاسم و عقیل و علیّ و طاهر و ابراهیم داشت.(1)
به هر تقدیر گرچه حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)دارای فرزندان زیادی بودند، ولی به تصریح علماء علم انساب، و ارباب تراجم، نسلی از ایشان باقی نمانده است.(2)چرا که بیشتر فرزندان ایشان در کربلا و یا کوفه در رکاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)به شهادت رسیدند.
کنیهٔ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)"أبو داود" بوده است.(3)ایشان شبیهترین افراد، بعد از خاندان حضرت علیّ (علیه السلام)، در بین فرزندان حضرت عبد المطلب (علیه السلام)به وجود نازنین حضرت خاتم الأنبیاء (علیه السلام)میباشند. به نحویکه این شباهت مورخین را بر آن داشته، که به این مطلب تصریح نمایند، و بنویسند:
«کان أشبه ولد عبد الملطب (علیه السلام)بالنبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم).»(4)(مسلم (علیه السلام)شبیهترین فرزندان عبد المطلب (علیه السلام)به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)بود.)
ایشان از خاندانی پاک، شجاع ، و با فضیلت بودند. و زیر نظر عموی بزرگوار خود، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)و امام حسن (علیه السلام)و امام حسین (علیه السلام)پرورش یافته بودند.(5)و در جمیع جهات از آن بزرگواران بهره برده بودند. و بدیهیست که شخصیتی چونان حضرت مسلم (علیه السلام)که محضر چند معصوم (علیهم السلام)را درک کردهاند، باید عالمی فرهیخته و محدّثی بزرگ و فقیهی سترگ بوده باشد. و روایات بسیاری را در سینه داشته، و برای دیگران نقل کرده باشد. چنانچه برخی ایشان را محدّثی تابعی دانسته، و دربارهٔ جنابشان نگاشتهاند:
«أدرک جماعة من أصحاب النبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم)، روی عنه صفوان بن موهب.»(1)
(مسلم بن عقیل (علیهما السلام)جمعی از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را درک کرده، و صفوان بن موهب از او روایت کرده است.)
همانگونه که در سطور قبل نگاشته شد، خاندان عقیل بن أبی طالب (علیهما السلام)در زمرهٔ شجاعان روزگار خویش به شمار میرفتهاند، ولی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در جنگهای خود، آنچنان همگان را به حیرت واداشتند، که از ایشان با عنوان شجاعترین فرزندان عقیل (علیه السلام)یاد شده است. کما اینکه ابن قتیبه دربارهٔ ایشان نوشته است:
«خرج ولد عقیل (علیه السلام)مع الحسین بن علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام)، فقتل منهم تسعة نفر و کان مسلم بن عقیل (علیهما السلام)أشجعهم.»(2)(فرزندان عقیل (علیه السلام)با حسین بن علیّ بن أبی طالب (علیهم السلام)خروج نمودند، پس نه نفر از ایشان به شهادت رسیدند،(3)که شجاعترین آنها مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بود.)
آری حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، آن بیشه نشین جناب أسد اللّهی، و آن دست پرودهٔ حیدر کرار، شجاعتش به نحوی مثال زدنی و غیر قابل توصیف بوده، که مورخینی چونان خوارزمی، که در زمرهٔ مخالفین مذهب شیعه هستند را نیز به ستایش خود واداشته، و در وصف شجاعت بیبدلیل حضرتش نگاشته است:
«أرسل الحسین مسلم بن عقیل إلی الکوفة و کان مثل الأسد.»(4)
1) . الثقات ابن حبان، ج5، ص391.
2) . المعارف، ص204.
3) . قبلاً در همین نوشتار گذشت که بیشتر از نه نفر از افراد خانوادهٔ حضرت عقیل (علیه السلام)در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت رسیدند.
4) . مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص307؛ بحارالانوار، ج44، ص354؛ عوالم العلوم، ج17، ص204؛ سفینة البحار، ج4، ص264؛ الدمعة الساکبة، ج4، ص218.
(حضرت امام حسین (علیه السلام)مسلم بن عقیل (علیهما السلام)که چون شیر بود را به طرف کوفه فرستادند.)
و آن شجاعت، شجاعتی بود، که جناب مسلم بن عقیل (علیهما السلام)از وجود ذی جودِ عموی بزرگوار خود حضرت امیر المؤمنین، علیّ بن أبی طالب (علیهما السلام)به یادگار داشتند. و هنگامیکه با قدرتیکه آن را نیز از وجود نازنین جناب ید اللّهی، حضرت مرتضی علیّ (علیه السلام)به یادگار داشتند، با هم آمیخته میکردند، چه مینمود در کارزار کوفهای که همیشهٔ تاریخ با وجود نازنین آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)سر ناسازگاری و نفاق داشته، و در بزنگاههای تاریکِ روزگار، منافقانه آن بزرگواران را تنها میگذاشته است.
و چگونه آن وجود نازنین، لشکر ابن زیاد را به برق شمشیر خود متفرق نمود، و در کوفه صدای شیون و زاری به پا خواست. و در نهایت امر نیز نه در مبارزه، که با مکر و نیرنگ سوگندیاد نمودند، که ای مسلم! در امان هستید، تا توانستند ایشان را چونان شیری در بند به دار الإماره ببرند. و آن قدرت مسلم (علیه السلام)که از زور و بازوی عموی حضرت خیبر شکنش نشأت گرفته بود، به گونهای خوارزمی را که از بزرگان اهل تسنّن است به ستایش و تمجید وادار نموده، که در اینباره نوشته است:
«لقد کان من قوته أنه یأخذ الرجل بیده فیرمی به فوق البیت.»(1)
(همانا قدرت حضرت مسلم (علیه السلام)به نحوی بود، که ایشان مردی را با دست خود میگرفتند، و او را به بالای پشتبام پرتاب میکردند.)
آری در روز عرفه وقتی سربازان عبید اللّه بن زیاد اطراف خانهٔ طوعه را برای دستگیری حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)محاصره نمودند، به یکباره مردمان کوفه، با دیدن برق شمشیر و زور و بازوی حضرت مسلم (علیه السلام)، گوئی جنگهای حضرت علیّ (علیه السلام)برای آنها دو مرتبه تداعی شد، و در مقابل دیدگانشان نمایان گشت.
1) . مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص307؛ بحارالانوار، ج44، ص354؛ عوالم العلوم، ج17، ص204؛ سفینة البحار، ج4، ص264؛ الدمعة الساکبة، ج4، ص218.
به میدان کوفه سفیرِ بشیر *** چهها کرده با قدرتش همچو شیر
چو از هر سرائی به فوجی عظیم *** احاطه نمودند نفس مجیر(1)
بهغُرید و افکند سرها به پا *** بهیک لحظه فوجی چو بینا ضمیر
بشد مضطرب آن خبیثِ لعین *** که در این زمانِ به حقّ بس خطیر
امانش دهید چون که خلقی کثیر *** بَرِ او بود جمله خوار و صغیر
از این رو به مکری چو شاهِ ظهیر(2)*** پس از آن همه ضربهٔ تیغ و تیر
چو بنهاده بود تیغ خود ناگزیر *** بشد از پس آن أمانش اسیر
که شاید بیابد همی اشکریز *** کسی را که گوید به شاه خبیر
به کوفه نیا ای حسین عزیز *** که پیمان شکستند قومِ حقیر
چونان لحظهای که صغیر و کبیر *** نکردند وفائی به روز غدیر
از این رو چونان مسلم بینظیر *** ز سوز دل و همره آن امام شهیر
به بانگی نما لعن بر آن خبیث *** چو «سجّاد» به هر لحظهٔ دلپذیر(3)
شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدّس سرّه)، از ابن عبّاس روایت نموده است: که حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)از وجود نازنین حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)سؤال کردند:
«یَا رَسُولَ اللَّهِ! إِنَّکَ لَتُحِبُّ عَقِیلاً؟ قَالَ: إِی وَ اللَّهِ إِنِّی لَأُحِبُّهُ حُبَّیْنِ: حُبّاً لَهُ، وَ حُبّاً لِحُبِّ أَبِی طَالِبٍ لَهُ، وَ إِنَّ وَلَدَهُ لَمَقْتُولٌ فِی مَحَبَّةِ وَلَدِکَ، فَتَدْمَعُ عَلَیْهِ عُیُونُ
الْمُؤْمِنِینَ، وَ تُصَلِّی عَلَیْهِ الْمَلَائِکَهُ الْمُقَرَّبُونَ. ثُمَّ بَکَی رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)حَتَّی جَرَتْ دُمُوعُهُ عَلَی صَدْرِهِ، ثُمَّ قَالَ: إِلَی اللَّهِ أَشْکُو مَا تَلْقَی عِتْرَتِی مِنْ بَعْدِی.»(1)
(یا رسول اللّه! آیا شما عقیل را دوست دارید؟ حضرت فرمودند: بله، به خدا قسم او را به دو جهت دوست دارم؛ یکی به خاطر خودش که به او محبّت دارم. و دیگر به خاطر محبّتی که ابو طالب به او داشت. و همانا فرزند او - یعنی مسلم (علیه السلام)- در محبّت فرزند تو کشته خواهد شد. پس چشمهای مؤمنین بر او خواهد گریست، و ملائکه مقرب خداوند بر او صلوات خواهند فرستاد. سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)آنقدر گریستند، که اشکهایشان بر سینهٔ مبارکشانجاری شد، و بعد فرمودند: از مصائبی که به اهل بیت من، بعد از من خواهد رسید، به خداوند شکایت میکنم.)
اگر ما دربارهٔ فضائل حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)هیچ روایتی نداشتیم، همین فرمایش وجود نازنین حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)که فرمودهاند: «فَتَدْمَعُ عَلَیْهِ عُیُونُ الْمُؤْمِنِینَ، وَ تُصَلِّی عَلَیْهِ الْمَلَائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ»، کافی بود که همگان پی به عظمت و مقام بیبدیل حضرت مسلم (علیه السلام)ببرند. چرا که اگر قطره اشکی از دیدگان عزاداران حضرت امام حسین (علیه السلام)داخل دوزخ افکنده شود، آتش جهنم را خاموش مینماید.
حال تصور کنید سیلاب اشک دیدگان حضرت سیّد المرسلین (صلی الله علیه و آله و سلم)و امامان معصوم (علیهم السلام)در عزای حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)چه منزلت و مقامی در پیشگاه ذات مقدّس حضرت باری تعالی، در روز قیامت دارد. همان سرشک دیدگانی که در این کلام حضرت ختم المرسلین (صلی الله علیه و آله و سلم)، از آن تعبیر به "عُیُونُ الْمُؤْمِنِینَ" شده است، و مقصود از "الْمُؤْمِنِینَ" در این روایت شریف وجود نازنین ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)، به جهت مجاهدتهای حضرت مسلم (علیه السلام)، در راه دفاع از یگانه دردانهٔ عالم هستی، حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)است.
و به راستی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در راه امام حسین (علیه السلام)چگونه مجاهدت نموده، که نه تنها ملائکهٔ مقرب خداوند متعال بر ایشان درود میفرستند، که فرد نخست جهان اسلام، و صادر نخستین عالم امکان، آنچنان بر وی اشک میریزد و میگرید که در این حدیث شریف دربارهٔ آن میفرماید: "حَتَّی جَرَتْ دُمُوعُهُ عَلَی صَدْرِهِ"؛ یعنی تا جائیکه سرشک دیدگان رسول
1) . امالی صدوق، ج1، ص220؛ بحارالأنوار، ج22، ص288.
خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)بر سینهٔ مبارکشان جریان پیدا مینماید. آن سرشکی که اگر ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی به یکباره با ریزشش قیامت بر پا کند تعجبی ندارد.
با نامناسب شدن شرائط حضور حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)در مدینه، ایشان در شبانگاه روز یکشنبه، در حالیکه دو شب از ماه رجب باقی مانده بود، در روز بیست و هشتمرجب المرجبِ(1)
سال شصت هجری قمری از مدینه خارج شدند.(2)
در حالیکه حضرت امام حسین (علیه السلام)این آیهٔ شریفه را قرائت میفرمودند:
(فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً يَتَرَقَّبُ ۖ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ(3))
«پس موسی ترسان و نگران در حالیکه [حوادث تلخی را] انتظار میکشید از شهر بیرون رفت، [و در آن حال] گفت: پروردگارا! مرا از این مردم ستمکار نجات بده.»
در لحظه خروج حضرت امام حسین (علیه السلام)از شهر مدینهٔ منوره، همهٔ خانوادهٔ حضرت، به جز برادرشان محمّد به حنفیه، از مدینه با حضرت خارج شدند.(4)
و از اینکه حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)هنگام خروج خود از مدینه منوره، این آیهٔ شریفه را قرائت میفرمودند، به خوبی میتوان، پی به شرايط حاکم بر این شهر برد. و از خطرهائی که در شهر مدینه حضرت را تهدید میکرده، آگاه شد. حالتیکه وقتی حضرت موسی (علیه السلام)از دست فرعون شبانه میگریخت، برای امام حسین (علیه السلام)نیز لحظهٔ خروج خود از مدینه رُخ داده بود. از این رو حضرت موقعیت خودشان را در آن زمان، با موقعیت حضرت موسی (علیه السلام)در هنگام فرار نمودن از فرعون مقایسه کردهاند.
چرا که حاکم مدینه طی نامهای که از یزید دریافت کرده بود، به امر او دستور داشت یا از حضرت امام حسین برای یزید بیعت بگیرد و یا ایشان را به شهادت برساند، و از آن جائیکه حضرت با یزید بیعت نکردند، قصد به شهادت رساندن ایشان را داشتند. به این جهت حضرت سیّد الشهداء هنگام خروج از مدینه این آیه را تلاوت نمودند، تا به همگان بفهمانند در چه شرایط دشواری قرار داشتهاند، به نحوی که جان ایشان در مدینه در خطر بوده است.حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)وقتی از شهر مدینهٔ منوره بیرون آمدند، از راه اصلی شهر به سمت مکه مکرمه رفتند. از این رو حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)رو به حضرت کردند و خدمت ایشان عرض نمودند:
«یابن بنت رسول اللّه! لو عدلنا عن الطریق و سلکنا غیر الجادة کما فعل عبد اللّه بن الزبیر کان عندی الرأی، فأنا نخاف أن یلحقنا الطب.»
(ای فرزند دختر رسول خدا! اگر از این راه خارج شویم، و در غیر این جاده [و از بیراه] حرکت نمائیم، همانگونه که عبد اللّه بن زبیر چنین کرده است، به نظر من بهتر میباشد، همانا من خوف دارم، که تعقیب کنندگان به ما برسند.)
ولی در این هنگام وجود نازنین حضرت أبا عبد اللّه الحسین (علیه السلام)در پاسخ پیشنهاد حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)فرمودند:
«لا و اللّه یابن عمی! لا فارقت هذا الطریق أبداً، أو أنظر إلی أبیات مکة أو یقضی اللّه فی ذلک ما یحب و یرضی.»(1)
(نه به خدا قسم، ای فرزند عمویم! هرگز از این راه جدا نمیشوم، تا یا خانههای مکه را ببینم، یا خداوند هر چه را دوست دارد و به آن راضی میباشد، در اینباره پیش آورد.)
1) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص22.
به هر ترتیب حضرت امام حسین (علیه السلام)در شب جمعه سوم ماه شعبان وارد مکه مکرمه شدند، و باقی ماندهٔ ماه شعبان و ماه رمضان و شوال و ذی العقده را در آنجا اقامت نمودند. سپس حضرت در روز سهشنبه،(1)هشتم ذی الحجه، که روز ترویه میباشد، از مکه(2)
به همراه هشتاد و دو نفر از اهل بیت و یاران خویش به طرف کوفه حرکت کردند.(3)با بیعت نکردن حضرت امام حسین (علیه السلام)با یزید و خروج ایشان از مدینه و وارد شدن حضرت به مکه، عدهای از کوفیان از حضرت دعوت نمودند. که ایشان به آن شهر بروند،(4)
و بدین منظور نامههای فراوانی را افراد مختلف به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)نوشتند، که در تعداد این نامهها اختلاف است، و ابن اعثم، تعداد آنها را صد و پنجاه عدد ذکر نموده،(5)و طبری تعداد نامههائی را که کوفیان برای حضرت فرستاده بودند را پنجاه و سه عدد دانسته،(6)و بلاذری تعداد نامها را پنجاه عدد میداند.(7)البته همگی آنها نگاشتهاند که هر کدام از آن نامها متعلق به یک و دو و سه و یا چهار نفر بوده است.
امّا به نظر میرسد که نامههائی که به حضرت امام حسین (علیه السلام)نوشتند، بیشتر بوده باشد. و این تعداد نامه، نامههائي بوده، که بزرگان کوفه در روزهای اوّل برای حضرت ارسال کردند، و نامههائي را که عموم مردم برای حضرت ارسال نمودند، چندین هزار نامه میشود، چنانچه خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدّس سرّه)نوشته: دوازده هزار نامه برای حضرت ارسال کرده، و از ایشان دعوت نمودند.(8)و مرحوم سیّد بن طاووس (قدّس سرّه)نیز نقل نموده است:
«ثم سرحوا الکتاب و لبثوا یومین، و انفذوا جماعة معهم نحو مأة و خمسین کتابة من الرّجل و الإثنین و الثّلثة و الأربعة یسئلونه القدوم علیهم، و هو مع ذلک یتأبی
و لا یجیبهم فورد علیه فی یوم واحد ستّمأة کتاب، و تواترت الکتب حتّی اجتمع عنده متفرّقة اثنی عشر الف کتاب.»(1)
(سپس نامهای را خدمت حضرت فرستادند، و دو روز بعد جماعتی را به نمایندگی روانه کردند، که حامل یکصد و پنجاه نامه بودند، و هر نامهای به امضای یک و دوو سه نفر بود، که همگی استدعا کرده بودند، حضرت به کوفه تشریف بیاورند. ولی با این همه حضرت امام حسین (علیه السلام)از پاسخ دادن به نامهها خودداری میکردند، تا اینکه در یک روز ششصد نامه از کوفه رسید، و نامههای دیگر پی در پی میرسید، تا آنکه جمع نامهها که در چند نوبت آمده بود، به دوازده هزار نامه رسید.)
به هر تقدیر در این راستا کوفیان نامههای فراوانی را برای حضرت ارسال نمودند، از این رو این کثرت دعوتنامهها حضرت امام حسين (علیه السلام)را بر آن داشت، كه براى اطمينان بيشتر، پسر عموی خود حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)را به كوفه فرستادند، و در ضمن نامهاى براى مردم كوفه چنين نوشتند:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
از طرف حسین بن علیّ به مؤمنین و مسلمین، امّا بعد؛ هانی و سعید که آخرین فرستادگان شما بودند که نزد من آمدند، نامههای شما را برای من آوردند. تمام آن چیزهائی را که شما شرح داده و بیان کرده بودید را متوجه شدم. سخن همهٔ شما این بود که ما امام نداریم، از این رو تو به سوی ما بیا، شاید خداوند متعال، ما را به سبب تو، به حقّ هدایت و نزدیک کند.
«وَ أَنَا بَاعِثٌ إِلَیْکُمْ أَخِی وَ ابْنَ عَمِّی وَ ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ.»
(لذا من مسلم بن عقیل را که برادر و پسر عمویم و کسیکه در بین اهل بیت من مورد وثوقم میباشد را به سوی شما میفرستم.)
1) . اللهوف علی قتلی الطفوف، ص34.
پس اگر مسلم برای من بنویسد که نظر عموم شما و دیدگاه عقلا و فضلای شما، همانطور که فرستادگان شما گفتند، و در نامههای شما آمده بود، متحد شده است. من به خواست خداوند به زودی نزد شما میآیم. به جان خودم سوگند، که امام قضاوت نخواهد کرد، مگر طبق دستورقرآن و عدالت. امام کسی است که به دین حقّ ایمان آورده، و جان خود را صرف دین میکند، و السّلام.(1)
این فرمایش حضرت امام حسین (علیه السلام)دربارهٔ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، دلالت بر مقام والا و بالای ایشان در پیشگاه حضرت میکند. به نحویکه ایشان را اوّلاً: به عنوان برادر خود معرفی میکنند که نشان از ارتباط عاطفی حضرت امام حسین (علیه السلام)با حضرت مسلم (علیه السلام)دارد. و الحقّ ایشان به منزلهٔ برادری نسبت به حضرت بودند. از این رو وقتی به زیارتنامهٔ حضرت مسلم (علیه السلام)و حضرت أبو الفضل العبّاس (علیه السلام)مراجعه میکنیم، تفاوت چندانی در آنها یافت نمیشود، به نحویکه گوئی یکسان به نظر میرسد.
و از آنجائیکه در حرف به حرف، و کلمه به کلمهٔ فرمایشات اهل بیت (علیهم السلام)، حکمتهائی نهفته است. نمیتوان کلام امام معصوم (علیه السلام)را حمل بر تعارف و غلو و یا غیر ذلک نمود. لذا وقتی حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)از جناب مسلم (علیه السلام)تعبیر به برادر مینمایند، هر آنچه دیگر برادران حضرت، که در رکاب ایشان به شهادت رسیدند، در طول زندگی خود برای حضرت امام حسین (علیه السلام)انجام دادهاند، حضرت مسلم (علیه السلام)نیز همهٔ آنها را انجام دادهاند.
سپس حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)در ادامهٔ کلام خود، در این نامهای که برای مردم کوفه نوشتهاند، با عبارتِ "ابْنَ عَمِّی؛ پسر عمویم"، اشاره به قرابت نسبی خود، با حضرت مسلم (علیه السلام) مینمایند. که تأکیدی بر شدّت ارتباط حضرت مسلم (علیه السلام)با وجود نازنین حضرت امام حسین
1) . «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، مِنَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ إِلَی الْمَلَإِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُسْلِمِینَ. أَمَّا بَعْدُ؛ فَإِنَّ هَانِئاً وَ سَعِیداً قَدَّمَا عَلَیَّ بِكُتُبِكُمْ وَ كَانَا آخِرَ مَنْ قَدِمَ عَلَیَّ مِنْ رُسُلِكُمْ وَ قَدْ فَهِمْتُ كُلَّ الَّذِی اقْتَصَصْتُمْ وَ ذَكَرْتُمْ وَ مَقَالَةُ جُلِّكُمْ أَنَّهُ لَیْسَ عَلَیْنَا إِمَامٌ فَأَقْبِلْ لَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَجْمَعَنَا بِكَ عَلَی الْحَقِّ وَ الْهُدَی وَ أَنَا بَاعِثٌ إِلَیْكُمْ أَخِی وَ ابْنَ عَمِّی وَ ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ فَإِنْ كَتَبَ إِلَیَّ بِأَنَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ رَأْیُ مَلَئِكُمْ وَ ذَوِی الْحِجَی وَ الْفَضْلِ مِنْكُمْ عَلَی مِثْلِ مَا قَدَّمَتْ بِهِ رُسُلُكُمْ وَ قَرَأْتُ فِی كُتُبِكُمْ فَإِنِّی أَقْدَمُ إِلَیْكُمْ وَشِیكاً إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَلَعَمْرِی مَا الْإِمَامُ إِلَّا الْحَاكِمُ بِالْكِتَابِ.» - بحارالأنوار، ج44، ص334؛ وقعة الطف، ص96؛ إبصار العین فی أنصار الحسین (علیه السلام)، ص25؛ الفتوح ابن اعثم، ج5، ص31؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص355.
(علیه السلام)میباشد. گرچه همانگونه که قبلاً نیز گذشت، حضرتمسلم (علیه السلام)، قرابت سببی هم با حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)دارند، و شوهر خواهر حضرت نیز میباشند.
امّا آنچه آدمی را حیران مینماید، عبارتی است، که امام حسین (علیه السلام)در ادامهٔ کلام خویش، در مورد حضرت مسلم (علیه السلام)فرموده، و مینویسند: "ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَیْتِی"، چرا که در شب عاشوراء حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، دربارهٔ اصحاب و اهل بیت خود میفرمایند:
«فَإِنِّي لاَ أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لاَ خَيْراً مِنْ أَصْحَابِي وَ لاَ أَهْلَ بَيْتٍ أَبَرَّ وَ لاَ أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَجَزَاكُمُ اَللَّهُ عَنِّي خَيْراً.»(1)
(من يارانى بهتر و باوفاتر از اصحاب خود سراغ ندارم، و خويشاوندانى نيكوكارتر و به حقيقت نزديكتر از خويشاوندان خود نمىشناسم، خداوند از طرف من به شما پاداش نيك دهد.)
حال وقتی امام حسین (علیه السلام)اینچنین اهل بیت خود را مورد ستایش قرار میدهند، آنچه آدمی را حیران میکند، این است که در بین این اهل بیت، وجود نازنین حضرت مسلم (علیه السلام)مورد اطمینانترین آنها میباشند. و به راستی مگر حضرت مسلم (علیه السلام)در راه امام حسین (علیه السلام)چگونه مجاهدت و فداکاری نموده که اینچنین مورد ستایش حضرت قرار گرفتهاند. و در غربت کوفه چگونه در راه حضرت امام حسین (علیه السلام)جان فشانی نمودهاند، که گوئی به وظیفهٔ تمام خاندان خود عمل کردهاند. لذا در شب عاشوراء به یکباره حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)خاندان مسلم بن عقيل (علیهما السلام)را مورد خطاب خود قرار دادند، و به آنها فرمودند:
«يَا بَنِي عَقِيلٍ! حَسْبُكُمْ مِنَ اَلْقَتْلِ بِمُسْلِمٍ، فَاذْهَبُوا أَنْتُمْ، فَقَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ.»(2)(ای فرزندان عقیل! شهادت مسلم، براى شما كافى است، پس شما بروید، همانا به شما اجازهٔ رفتن دادم.)
در این هنگام فرزندان و برادران حضرت مسلم (علیه السلام)، با شنیدن این کلام سرشار از غربت و مظلومیت حضرت أبا عبداللّه (علیه السلام)، به یکباره محضر حضرت عرض کردند: اگر شما را تنها بگذاریم، مردم چه خواهند گفت؟ آری مردم میگویند: ما بزرگ و سرور و بهترین پسر عموی خود را ترک کردیم، و برای یاری ایشان یک تیر رها ننمودیم، و یک نیزه و یک ضربت شمشیر نیز همراه ایشان نزدیم، و نمیدانیم چه کردند. نه به خدا سوگند، این کار را انجام نمیدهیم، جان و مال و خانوادهٔ خود را فدای شما میکنیم، و همراه شما میجنگیم تا هر چه بر شما گذشت بر سر ما نیز بیاید، خداوند زندگی بعد از شما را زشت نماید.(1)
به هر تقدیر، وقتی حضرت امام حسین (علیه السلام)این نامه را برای مردم کوفه نوشتند، جناب مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را طلب نمودند، و ایشان را با قیس بن مسهر صیداوی و عماره بن عبد اللّه سلولی و عبد الرحمن بن عبد اللّه ازدی به طرف کوفه فرستادند. و بعد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، حضرت مسلم (علیه السلام)را به پرهیزکاری و پنهان کردن مأموریتش و مدارا نمودن با مردم امر کردند.(2)و به حضرت مسلم (علیه السلام)فرمودند:
«إِنّی مُوَجِّهُکَ إِلی أَهْلَ الْکُوفَةِ، وَ هذِهِ کُتُبُهُمْ إِلَیَّ، وَ سَیَقْضِی اللَّهُ مِنْ أَمْرِکَ ما یُحِبُّ وَ یَرْضی، وَ أَنَا أَرْجُو أَنْ أَکُونَ أَنَا وَ أَنْتَ فی دَرَجَةِ الشُّهَداءِ، فَامْضِ عَلی بَرَکَةِ اللَّهِ حَتّی تَدْخُلَ الْکُوفَةَ، فَإِذا دَخَلْتَها فَانْزِلْ عِنْدَ أَوْثَقِ أَهْلِها، وَ ادْعُ النَّاسَ إِلَی طَاعَتِی وَ اخْذُلْهُمْ عَنْ آلِ أَبی سُفْیانَ، فَإِنْ رَأَیْتَ النَّاسَ مُجْتَمِعینَ عَلی بَیْعَتِی، فَعَجِّلْ لی بِالْخَبَرِ حَتّی أَعْمَلَ عَلی حَسَبِ ذلِکَ إِنْ شاءَ اللَّهُ تَعالی.»(3)
(من تو را به سوی مردم کوفه میفرستم، و این نامههای آنان به من است، و خداوند به زودی کار تو را آنگونه که دوست دارد، و میپسندد به انجام میرساند، و امیدوارم که من و تو در رتبهٔ شهیدان باشیم! پس در پناه خداوند به سمت کوفه حرکت کن! و
چون به کوفه رسیدی نزد مطمئنترین مردم آنجا اقامت نما، و مردم را به پیروی از من دعوت کن، و آنان را از حمایت آل ابی سفیان بازدار. اگر مردم را در بیعت با من متّحد دیدی، مرا باخبر کن تا إن شاء اللَّه تعالی به حسب آن عمل کنم.)
ابن أعثم کوفی در ادامهٔ این روایت، در مورد لحظهٔ جدائی و فراق جانسوز وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)از حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)نوشته است:
«ثُمَّ عانَقَهُ وَ وَدَّعَهُ وَ بَكَيَا جَمِيْعاً.»(1)
(سپس امام حسین (علیه السلام)، حضرت مسلم (علیه السلام)را در آغوش گرفتند، و با ایشان وداع نمودند، و هر دو گريستند.)
و به راستی در این لحظات به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)چه گذشت؟ که به یکباره این چنین حضرت مسلم (علیه السلام)را در آغوش گرفتند، و سرشک دیدگان در راه مسافر سرگران خود جاری نمودند. که کسی طاقت شنیدن و یا خواندن آن را ندارد. چه رسد که آدمی در آن شرائط قرار بگیرد، و بخواهد جدائی برادر مورد اطمینانی را از مولای خود نظارهگر باشد. و گوئی در آن ساعاتی که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)حضرت مسلم (علیه السلام)را در آغوش گرفتند، پیکر بیسر ایشان را در بین کوچهّهای کوفه دیدند. و آنگاه که صورت بر گونههای سفیر خود قرار دادند، به یاد زمانی افتادند، که سر مبارکشان بر بالای نیزه، بر بالای دروازهٔ شهر شام، به صورت حضرت مسلم (علیه السلام)قرار خواهد گرفت.(2)
حضرت مسلم بن عقيل (علیهما السلام)بعد از وداع با حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)در مکه، در نيمۀ ماه مبارک رمضان سال شصت هجرى،(3)
به قصد حرکت به کوفه، مخفيانه و با ترس از اینکه مبادا
بنی امیه از مکان ایشان با خبر شوند، به سمت مدينه حركت كردند.(1)
و بعد از شهر مدینه منوره خارج شدند، و در پنجم شؤالِ همان سال به کوفه رسیدند.(2)و قيس بن مسّهر صيداوى و عبدالرحمن بن عبد اللّه بن الكدن اَرحبى و عمارة بن عبيد سلولى نيز ایشان را در اين سفر همراهى مىكردند.
وقتی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به مدينه رسيدند، ابتدا به مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند، و دو ركعت نماز خواندند.(3)
سپس در دل شب، نزد هر کدام از خويشاوندان خود که قصد دیدار با آنها را داشتند رفتند، و با آنها وداع کردند.(4)
سپس حضرت مسلم (علیه السلام)دو نفر راهنما از قبيلهٔ قيس عيلان اجیر نمودند، تا ایشان را در طول راه مدینه تا کوفه راهنمائی کرده، و حضرت را از بيراهه تا كوفه همراهى كنند.
لذا آنها شبانه از بیراهه به سمت كوفه حركت كردند، ولی در بین مسیر خود راه را گم نمودند، بدین جهت در طول مسیر آن دو راهنما در اثر تشنگى هلاك شدند. امّا چون راهنماها قبل از مرگ خود راه را به حضرت مسلم (علیه السلام)نشان داده بودند، ایشان به سختى خود را به مکانی به نام "مضیق"، که در آنجا آب وجود داشت رساندند.(5)
برخی نقل نمودهاند، که در این هنگام حضرت مسلم (علیه السلام)به وسيلهٔ قيس بن مسهر نامهاى براى حضرت امام حسين (علیه السلام)فرستاده، و در آن عرض کردند:
«فَإِنَّنِي أَقْبَلْتُ مِنَ اَلْمَدِينَةِ مَعَ دَلِيلَيْنِ لِي فَجَارَا عَنِ اَلطَّرِيقِ فَضَلاَّ وَ اِشْتَدَّ عَلَيْنَا اَلْعَطَشُ فَلَمْ يَلْبَثَا أَنْ مَاتَا وَ أَقْبَلْنَا حَتَّى اِنْتَهَيْنَا إِلَى اَلْمَاءِ فَلَمْ نَنْجُ إِلاَّ بِحُشَاشَةِ أَنْفُسِنَاوَ ذَلِكَ اَلْمَاءُ بِمَكَانٍ يُدْعَى اَلْمَضِيقَ مِنْ بَطْنِ اَلْخَبْتِ وَ قَدْ تَطَيَّرْتُ مِنْ وَجْهِي هَذَا فَإِنْ رَأَيْتَ أَعْفَيْتَنِي مِنْهُ وَ بَعَثْتَ غَيْرِي وَ اَلسَّلاَمُ.»(6)
(همانا من با دو نفر راهنما از مدينه خارج شدم، و به جهتى از بيراهه رفتیم، که راهنمايان راه را گم كردند، و تشنگى بر آنان غلبه كرد، و نتوانستند خوددارى نمايند، و جان سپردند. پس ما حركت كردیم تا با نيمه جانى كه باقى مانده بود، خود را به كنار آبى، كه مضيق خوانده ميشد، و از بطن الخبت بود، رسانديم. و من اين پيشآمد را به فال نيك نگرفتم، اكنون اگر صلاح بدانيد، مرا از اين مأموريت معاف فرمائيد، و ديگرى را به جاى من براى انجام ارادۀ خود منصوب داريد، و السلام.)
وقتی نامهٔ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به دست حضرت امام حسین (علیه السلام)رسید، حضرت در جواب نامهٔ ایشان نوشتند:
«فَقَدْ خَشِيتُ أَنْ لاَ يَكُونَ حَمَلَكَ عَلَى اَلْكِتَابِ إِلَیَّ فِي اَلاِسْتِعْفَاءِ مِنَ اَلْوَجْهِ اَلَّذِي وَجَّهْتُكَ لَهُ إِلاَّ اَلْجُبْنُ فَامْضِ لِوَجْهِكَ اَلَّذِي وَجَّهْتُكَ لَهُ وَ اَلسَّلاَمُ.»(1)
(بيم من از آن است كه به دلیل اینکه از مرگ و روبرو شدن با دشمن ميهراسى، استعفا خواستهای، و مأموريتت را به ديگرى محول كرده باشى، بايد دل قوى كنى و مأموريتت را چنانچه دستور دادهام به انجام رسانى، و السلام.)
البته به نظر میرسد، که این گزارش تاریخی، که گویا مرحوم شیخ مفید (قدّس سرّه)نیز آن را از اهل تسنّن نقل نموده است، صحیح نبوده، و دور از واقعیت باشد. چرا که؛
اوّلاً: راهی که آن چنان خطرناک است، که حتّی راهنماهائی که سالها در آن رفت و آمد کردهاند، راه خود را در آن گم میکنند، آن هم تا جائیکه در آن راه، در اثر تشنگی جان خود را از دست میدهند، و میمیرند، دو مرتبه بازگشتن به آن راه الحقّ معقول نیست. و اگر کسی بگوید:ممکن است قیس بن مسهر از راه دیگری به طرف مکه و نزد امام حسین (علیه السلام)رفته باشد، که آن راه چنین خطراتی را نداشته است؟! در جواب میگوئیم: اگر چنین راهی وجود داشت، قطعاً
1) . ارشاد، ج2، ص382؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص355.
حضرت مسلم (علیه السلام)خود از ابتدا از طریق همین جاده به طرف کوفه میرفتند، تا با چنین مشکلاتی که منجر به فوت افراد گردد، مواجه نشوند.
ثانیاً: وقتی حضرت مسلم (علیه السلام)و قیس بن مسهر و دیگر همراهان ایشان، برای عبور از آن راه دشوار به راهنما احتیاج داشتند، چگونه قيس بن مسهر به تنهائی خود از آن راه بازگشت، و نزد حضرت امام حسین (علیه السلام)رفت، تا نامهٔ حضرت مسلم (علیه السلام)را به ایشان بدهد، و بعد از کسب تکلیف از حضرت، دو مرتبه از چنین جادهٔ خطرناکی، پاسخ امام را خود یا شخص دیگری به حضرت مسلم (علیه السلام)برساند.
ثالثاً: این روایت با شخصیت شناخته شدهٔ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)و سابقهٔ درخشان ایشان در جنگها، و شجاعتهایی که از خود در کوفه و جاهای دیگر نشان دادهاند، هیچگونه نسبت و سازگاری ندارد.
رابعاً: همانگونه که قبلاً نگاشته شد، حضرت مسلم (علیه السلام)در نیمهٔ ماه رمضان از مکه، و از نزد امام حسین (علیه السلام)به مدینه برگشتند، و از آنجا خود را در پنجم ماه شوال - یعنی نهایتاً در طول بیست روز - به کوفه رساندند. حال اگر قیس بن مسهر به امر حضرت مسلم (علیه السلام)، در بین راه دو مرتبه به مکه، و نزد امام حسین (علیه السلام)برگشته باشد، و باز خود یا شخص دیگری، جواب امام را برای حضرت مسلم (علیه السلام)برده باشند، امکان ندارد، حضرت مسلم (علیه السلام)بتواند در این مدّت اندک، و در روز پنجم شوال، خود را به کوفه رسانده باشد.
خامساً: در این روایت تصریح شده است، که حضرت مسلم (علیه السلام)با دیدن سختی راه و آن پیش آمدهای ناگوار، این اتفاقات را به فال بد پنداشتند، لذا از امام برای ادامه راه سؤال نمودند. و حال آنکه «فال بد زدن»، در روایات امری ناپسند و مذموم شمرده شده است. و همیشه توصیه میشود که اتفاقات را با دیدگاه خوب و فال نیک، مورد نظر قرار دهیم. از این رو از حضرت مسلم (علیه السلام)که خود سر در آستان اهل بیت (علیهم السلام)دارند، واقعاً بعید است، که بر خلاف اوامر اهل بیت (علیهم السلام)بد بینانه به اتفاقات نگاه نمایند.
برخی از علماء ادلّهٔ دیگری نیز در ردّ این نظریه گفتهاند. ولی نگارنده به همین ادلّه اکتفاء نمود. چرا که استفتاء دوّم را در شأن حضرت مسلم (علیه السلام)که کلام حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)را چونان کلام پیامبر (علیه السلام)و خداوند متعال میدانستند، نمیداند.
به هر تقدیر، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بعد از آنکه از نزد امام حسین (علیه السلام)در مکه، به مدینه بازگشتند، با حرکت از بیراههای راهِ مدینه به کوفه، به مکانی به نام "مضيق" رسیدند، و بعد به سفر خود ادامه دادند، و برای رسیدن به کوفه، در طول راه به مردم قبیلهٔ "طی" وارد شدند، و در آنجا مدّتی نزول اجلال كرده، و پس از اندك استراحتى از آن محل كوچ كردند، تا آنکه وارد كوفه شدند.(1)
وقتی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به کوفه وارد شدند، در خانهٔ سالم بن مسیب که خانهٔ مختار بن ابى عبيد ثقفی بود، اقامت نمودند.(2)گرچه ابن کثیر در کتاب «البدایة و النهایة» در اینباره تشکیک کرده، و نگاشته است:
«فلما دخل الکوفة نزل علی رجل یقال له: مسلم بن عوسجة الأسدی، و قیل: نزل فی دار المختار ابن أبی عبید الثقفی، فاللّه أعلم.»(3)
(زمانیکه حضرت مسلم (علیه السلام)داخل کوفه شدند در خانهٔ مردی که به او مسلم بن عوسجه أسدی میگفتند، اقامت نمود، و گفته شده: در خانهٔ مختار بن أبی عبید ثقفی اقامت کرد.)
ولی به نظر میرسد حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در بدو ورود به کوفه به خانهٔ سالم بن مسیب که در آن زمان در ملکیت مختار بود ساکن شدند. و بعد در خانهٔ هانی بن عروهسکونت کردند، اگر چه مدّتی بعد حضرت مسلم (علیه السلام)مجبور شدند مکان سکونت خود را دائم عوض نمایند، از
این رو گزارشهائی از سکونت ایشان در خانهٔ مسلم بن عوسجه،(1)
و یا شریک بن أعور حارثی وجود دارد.(2)
کما اینکه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)در اینباره نقل کرده است:
«لما سمع مسلم بن عقیل رحمه اللّه مجیء عبید اللّه إلی الکوفه و مقالته التی قالها و ما أخذ به العرفاء و الناس خرج من دار المختار حتّی انتهی إلی دار هانئ بن عروه.»(3)
(هنگامیکه مسلم بن عقیل (رحمه الله)از ورود عبید اللّه بن زیاد آگاه شدن، و سخنانی که او گفته بود را شنید، و از تعهدی که از سرشناسان و مردم گرفته بود باخبر گشت، از خانهٔ مختار خارج و به خانهٔ هانی بن عروه وارد شد.)
امّا به هر ترتیب وقتی مردم از آمدن حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به شهر کوفه باخبر شدند، دستهدسته به ديدار آن حضرت میشتافتند، و حضرت مسلم (علیه السلام)هم برای آنها نامهای را که حضرت امام حسين (علیه السلام)به مردم کوفه نوشته بودند را قرائت میكردند، و آنان از شنيدن كلمات نامه، و فرمایشات حضرت امام حسین (علیه السلام)مىگريستند.(4)
با انتشار خبر ورود حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)به كوفه، و رفت و آمدهای مردم، و ديدار آنها با حضرت، روزی عابس بن أبى شبيب شاكرى (علیه السلام)(5)که مردی از هَمْدانبود،(6)در جمع مردمانی که نزد حضرت مسلم (علیه السلام)ازدحام کرده بودند، از جای خود برخاست، و پس از حمد و ثناى پروردگار، به حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)عرض کرد:
«فَإِنِّی لَا أخْبِرُکَ عَنِ النّاسِ بِشَیءٍ، فَإِنِّی أعْلَمُ مَا فِی أنْفُسِهِم، وَلَکِنِّی أخْبِرُکَ عَمَّا أنَا مُوَطِّنٌ عَلَیْهِ نَفْسِی، وَ اَلْلّهِ أجِیْبُکُم إذَا دَعَوْتُم وَ أقَاتِلُ مَعَکُمْ وَ أضْرِبُ بِسَیْفِی دُوْنَکُم أبَداً حَتَّی ألْقَی اَلْلّهَ وَ أنَا لَا أرِیْدُ بِذَلِکَ إلَّا مَا عِنْدَهُ.»(1)
(من از جانب مردم سخن نمىگويم، زیرا مىدانم كه در دل آنها چه مىگذرد. ولى شما را از باطن خود آگاه مىكنم، به خدا قسم هر زمان مرا بخوانيد، اجابت خواهم كرد، و تا لحظۀ مرگ در ركاب شما به جنگ با دشمنان بر مىخيزم، و با شمشیرم در رکاب شما جهاد میکنم، و من با این کار هیچ قصدی جز آنچه نزد خداوند است، ندارم.)
سپس حبيب بن مظاهر أسدی فَقعَسی (علیه السلام)گفت: به خداوندی که جز او خدائی نیست من نیز چونان عابس (علیه السلام)هستم.(2)و به دنبال او، سعيد بن عبد اللّه حنفى (علیه السلام)برخاست، و سخنان عابس (علیه السلام)را تأييد كردند.(3)و بعد از این بزرگواران مردم برمیخاستند، و با حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)بيعت میكردند،(4)تا آنکه در ابتدا دوازده هزار نفر،(5)
و بعد از مدّت زمان اندکی هيجده هزار نفر از كوفىان با وى بيعت نمودند.(6)ابن کثیر که از تاریخ نگاران بزرگ اهل تسنّن میباشد، در اینباره نوشته است:
«فَتَسَامَعَ أهْلُ اَلْکُوفَةِ بِقُدُوْمِهِ، فَجَاؤا إلَیْهِ، فَبَایَعُوهُ عَلَی إمْرَةِ اَلْحُسَیْنِ (علیه السلام)، وَ حَلَفُوا لَهُ لَیَنصُرُنَّهُ بِأَنفُسِهِم وَ أمْوَالِهِم، فَاجْتَمَعَ عَلَى بِيْعَتِهِ مِنْ أهْلِهَا إثْنَا عَشَرَ ألْفاً، ثُمَّ تَكَاثَرُوا حَتَّى بَلَغُوا ثَمَانِيَةَ عَشَرَ ألْفاً.»(7)
1) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص34؛ با اندکی اختلاف در تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص355.
2) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص34؛ تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص355.
3) . تاریخ الأمم و الملوک، ج5، ص355.
4) . ارشاد، ج2، ص382؛ الفتوح ابن اعثم، ج5، ص34.
5) . البدایة و النهایة، ج8، ص152.
6) . ارشاد، ج2، ص382؛ البدایة و النهایة، ج8، ص152.
7) . البدایة و النهایة، ج8، ص152.
(پس مردم کوفه خبر آمدن مسلم (علیه السلام)را به گوش یکدیگر رساندند، و نزد ایشان آمدند، و با وی بر حکمرانی حسین (علیه السلام)بیعت نمودند، و نزد مسلم (علیه السلام)سوگند یاد کردند که با جان و مال ایشان را یاری خواهند کرد. پس دوازده هزار نفر از مردم کوفه برای بیعت با مسلم (علیه السلام)اجتماع کردند، سپس بیعت کنندگان بیشتر شدند، تا جائیکه به هجده هزار نفر رسیدند.)
البته این هجده هزار نفری که با حضرت مسلم (علیه السلام)بیعت نمودند، افرادی بودند که آشکارا و به نحو علنی با حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بیعت کرده بودند. و این در صورتی است که بسیاری از مردمان کوفه، به صورت مخفیانه با حضرت بیعت نمودند. چنانچه در کتاب «شرح الأخبار» آمده است:
«كَانَ مُسْلِمُ بْنُ عَقِيْلٍ (علیه السلام)قَد بَايَعَ لَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ أهْلِ اَلْكُوْفَةِ فِي اسْتِتَارِهِم.»(1)
(گروهی از کوفیان با مسلم بن عقیل (علیهما السلام)پنهانی بیعت کردند.)
و اگر بخواهیم کسانی را که در خفا با ایشان بیعت نمودند را محاسبه کنیم، تعداد افرادی که با حضرت بیعت نمودند دو چندان خواهد شد. چنانچه مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدّس سرّه)، دربارهٔ تعداد افرادی که با حضرت مسلم (علیه السلام)بیعت کردند تا زمانیکه در خانهٔ هانی بن عروه اقامت داشتند، نگاشته است:
«لَمَّا دَخَلَ مُسْلِمٌ الْكُوفَةَ، سَكَنَ فِی دَارِ سَالِمِ بْنِ الْمُسَیَّبِ، فَبَایَعَهُ اثْنَا عَشَرَ أَلْفَ رَجُلٍ، فَلَمَّا دَخَلَ ابْنُ زِیَادٍ، انْتَقَلَ مِنْ دَارِ سَالِمٍ إِلَی دَارِ هَانِئٍ فِی جَوْفِ اللَّیْلِ، وَ دَخَلَ فِی أَمَانِهِ، وَ كَانَ یُبَایِعُهُ النَّاسُ حَتَّی بَایَعَهُ خَمْسَةٌ وَ عِشْرُونَ أَلْفَ رَجُلٍ، فَعَزَمَ عَلَی الْخُرُوجِ، فَقَالَ هَانِئٌ: لَا تَعْجَل.»(2)
(وقتی حضرت مسلم (علیه السلام)وارد کوفه شدند در خانهٔ سالم بن مسیب ساکن گشتند، پس در این هنگام تعداد دوازده هزار نفر با ایشان بیعت نمودند. و هنگامیکه ابن زیاد داخل کوفه شد، حضرت مسلم (علیه السلام)شبانه از خانهٔ سالم به خانهٔ هانی بن عروه منتقل گردید، و در امان وی بود. و مردم همچنان با مسلم (علیه السلام)بیعت میکردند، تا اینکه تعداد بیست و پنج هزار نفر با ایشان بیعت نمودند. در این هنگام حضرت مسلم (علیه السلام) تصمیم گرفتند که قیام کنند، ولی هانی گفت: عجله نکنید.)
حال وقتی تا این زمانیکه حضرت مسلم (علیه السلام)هنوز در خانهٔ هانی میباشند، بیست و پنج هزار نفر با ایشان بیعت کردهاند، با توجه به اینکه بعد از این زمان نیز هنوز مردم با ایشان بیعت میکردند، به خوبی میتوان استفاده نمود که تعداد افرادی که با ایشان بیعت کردهاند، بیش از این تعداد بوده است. کما اینکه ابن وردی در کتاب تاریخ خود افرادی که با حضرت مسلم (علیه السلام)بیعت کردند را حتّی به قولی تا سی هزار نفر ذکر کرده، و نوشته است:
«فأرسل الحسین ابن عمه مسلم بن عقیل لیأخذوا البیعة علیهم. فقیل: بایعه بها ثلاثون ألفاً، و قیل: ثمانیة و عشرون ألفاً.»(1)(پس حسین (علیه السلام)پسر عمویش مسلم به عقیل (علیهما السلام)را فرستاد تا از مردم کوفه بیعت بگیرد. پس گفته شده: در کوفه با مسلم (علیه السلام)سی هزار نفر بیعت نمودند. و گفته شده: بیست هشت هزار نفر بیعت کردند.)
به هر نحو، چون خبر بيعت مردم با مسلم بن عقيل (علیهما السلام)به نعمان بن بشير، حاكم وقت كوفه رسيد. با خشم از قصر خارج شد و به مسجد کوفه رفت، و برای مردم سخنرانی نمود، و بعد از حمد و ثناء خداوند متعال مردم را به تقوا سفارش نمود، و آنها را از ايجاد تفرقه و اختلاف و فتنه انگيزى و خون ريزى و مخالفت با يزيد بر حذر داشت. امّا در ضمن خطبهٔ خود گفت: من با کسی وارد جنگ نمیشوم، مگر اینکه با من جنگ کند.(2)
از این رو عبد اللّه بن مسلم بن سعيد حضرمى که از هم پيمانان بنى اميه بود، از جای خود برخاست، و او را مردی ضعف و ناتوان خواند. لذا نعمان بن بشیر به او گفت: ای شخص! به خدا سوگند اگر در طاعت خداوند از مستضعفین باشم، نزد من محبوبتر از آن است که از مغلوبین در معصیت خداوند باشم.(1)
پس عبد اللّه بن مسلم بن سعيد بلا فاصله از مسجد خارج شد، و نامهاى به يزيد نوشت و او را از وقايع كوفه آگاه كرد. کما اینکه عمارة ابن عقبه و عمر بن سعد بن أبی وقاص نیز نامههای جداگانهای را برای یزید نوشتند.(2)يزيد نيز با مشورت غلام معاویه، که "سرجون" نام داشت، نعمان بن بشیر را از حکومت کوفه عزل کرد. و عبيد اللّه بن زياد را روانۀ كوفه نمود، و او را حاکم دو شهر کوفه و بصره کرد، در حالیکه قبلاً قصد داشت او را از حکومت بصره نیز عزل نماید.(3)و بعد به وى فرمان داد تا حضرت مسلم (علیه السلام)را مانند مهرهٔ گمشده پیدا کند، و هرگاه ایشان را يافت به قتل برساند، و سر ایشان را براى او بفرستد.(4)از این رو عبید اللّه بن زیاد به طرف کوفه حرکت نمود، امّا وقتی میخواست داخل کوفه شود با لباس مبدل و به صورت ناشناس با عمامهٔ سیاه وارد شهر کوفه شد. در زمان ورود عبید اللّه بن زیاد به کوفه، او از کنار هیچیک از مردم کوفه عبور نمیکرد مگر اینکه به آنها میگفت: "سلام علیکم"، و از آنجائیکه مردم کوفه نیز منتظر تشریف فرمائی حضرت امام حسین (علیه السلام)بودند گمان کردند او، حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)میباشد. لذا مردم کوفه که اطراف او جمع شده بودند در پاسخ سلامش میگفتند: "و علیکم السلام مرحباً یابن رسول اللّه".(5)
و به این نحو، مردم کوفه به گمان اینکه عبید اللّه، امام حسین (علیه السلام)است به او خیر مقدم میگفتند.
به هر صورت، وقتی عبید اللّه بن زياد وارد کوفه شد بلافاصله با انتشار سخنان تهديدآميز در بین مردم، کوفیان را تا حدودی ترساند. و چون قدری شدّت برخوردها زیاد شد، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)شبانه از خانۀ سالم بن مسيب که در آن زمان خانهٔ شخصی مختار بود، به خانۀ
هانى بن عروه مذحجی نقل مكان كردند. بدین جهت از اين به بعد كوفيان براى بيعت با حضرت مسلم (علیه السلام)به منزل هانى بن عروه مىرفتند، و مخفیانه با ایشان بیعت میکردند، و حضرت مسلم (علیه السلام)نیز نام آنها را مینوشتند، و از آنها عهد میگرفتند.
در این اثناء حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)تصميم گرفتند بر علیه ابن زیاد قيام كنند. ولى هانى بن عروه به ایشان عرض کرد: عجله نکنید، چرا که در عجله خیری نمیباشد.(1)پس حضرت مسلم (علیه السلام)بیست و هفت شب قبل از شهادت خود نامهای برای حضرت امام حسین (علیه السلام) نوشتند، و از ایشان خواستند به طرف کوفه حرکت کنند. چنانچه طبری در اینباره از أبو مخنف نقل نموده است: حضرت مسلم (علیه السلام)در نامهٔ خویش بعد از حمد و ثناء خداوند متعال خدمت حضرت عرضه داشتند:
«أمّا بَعدُ؛ فَإِنَّ الرّائِدَ لا یَکذِبُ أهلَهُ، إنَّ جَمعَ أهلِ الکوفَةِ مَعَکَ، فَأقبِل حینَ تَقرَأُ کِتابی، وَ السَّلامُ عَلَیکَ.»(2)
(امّا بعد؛ فرستاده به اهل خود دروع نمىگويد، همهٔ مردم کوفه، با شما هستند، هنگامیکه نامهٔ مرا خواندید، حرکت نمائید. درود بر شما باد.)
و صد البته صدر این عبارتی که طبری از أبو مخنف نقل نموده، با اطمینانی که حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)به حضرت مسلم (علیه السلام)داشتهاند، سازگار نمیباشد. چرا که از ظاهر آن، چنین به ذهن خواننده تبادر میکند که گوئی امام حسین (علیه السلام)بر خلاف آنچه در نامه به اهل کوفه نوشتهاند، به فرستاده خود اطمینان نداشتهاند. از این رو به نظر میرسد باید متن نامهٔ حضرت مسلم (علیه السلام)به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)را در دیگر منابع جستجو کرد. و به سراغ مآخذ پیروان اهل بیت رفت، آنجا که مرحوم ابن شهر آشوب (قدّس سرّه)در اینباره روایت کرده است:
ابن زیاد به عیادت شریک بن اعوَر رفت، ولی وقتی از نزد او به قصر بازگشت، مالک بن یَربوع تمیمی نزد او آمد، و نامهای را که از عبد اللّه یَقطُر(1)گرفته بود، به ابن زیاد داد. و در نامه حضرت مسلم (علیه السلام)چنین نوشته شده بود:
«لِلحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ، أمّا بَعدُ؛ فَإِنِّی أُخْبِرُکَ أنَّهُ قَدْ بَایَعَکَ مِنْ أَهْلِ اَلْکُوفَةِ کَذا، فَإِذَا أَتَاکَ کِتَابِی هَذَا فَالْعَجَلَ اَلْعَجَلَ، فَإِنَّ اَلْنَّاسَ مَعَکَ وَ لَیْسَ لَهُمْ فِی یَزِیدَ رَأْیٌ وَ لا هَویً.»(2)(برای حسین بن علیّ، امّا بعد؛ همانا به شما اطّلاع میدهم که فلان تعداد از اهل کوفه با شما بیعت نمودهاند. لذا وقتی نامهٔ من به شما رسید، پس عجله کنید، عجله کنید؛ زیرا مردم با شما هستند، و رأی و محبّتی به یزید ندارند.)
این در حالی بود که از سوى ديگر ابن زياد براى آنكه فعاليّتهاى حضرت مسلم (علیه السلام)، و اطرافیان ایشان را زير نظر بگيرد، غلام خود معقل را با سه هزار درهم بين افراد حضرت مسلم (علیه السلام) فرستاد، و به معقل گفت: نزد مسلم برو و وانمود کن که اهل حمص هستی. از این رو معقل نیز به مسجد كوفه رفت، و در آنجا با مسلم بن عوسجه كه از ياران نزديك مسلم بن عقيل (علیهما السلام)بود، ارتباط پیدا کرد، و نزد او وانمود کرد که از دوستان اهل بیت (علیهم السلام)میباشد، و برای بیعت با فرزند دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، حسین بن علیّ (علیهما السلام)، به نزد آنها آمده است. و همراه خود بدین جهت اموالی را آورده که اگر با مسلم (علیه السلام)ملاقات کند، هم آن اموال را به ایشان تحویل میدهد، و هم با حضرتش بیعت میکند.(3)
معقل بدین نحو با هر فریبکاری که بود، با راهنمايى مسلم بن عوسجه در خانهٔ هانی بن عروه به دیدار حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)رفت. و رفته رفته با آنها آشنا شد. و بعد سه هزار
درهمی را که ابن زیاد به او داده بود را به حضرت مسلم (علیه السلام)داد. و ایشان هم امر فرمودند که معقل آن سه هزار درهم را به أبو ثمامۀ عامرى كه كار جمع آورى اموال و خريد سلاح را بر عهده داشت، تحويل دهد. و در این بین وى دائم گزارش فعاليتهاى حضرت مسلم (علیه السلام)را به عبید اللّه ابن زیاد اطلاع مىداد.(1)در همین أیّام شریک بن عبد اللّه أعور هَمْدانی(2)که از اصحاب حضرت مسلم (علیه السلام)بود، بیمار شد. و حال آنکه او در آن زمان در خانهٔ هانی بن عروه که خود نیز مریض بود، به سر میبرد. لذا عبید اللّه ابن زياد که خیلی به شريك بن عبد اللّه أعور احترام میگذاشت، پيغام داد كه به زودى به عيادتش خواهد آمد.(3)
از این رو شريك بن عبد اللّه که در تشیع خود پایدار بود، به مسلم بن عقيل (علیهما السلام)عرض کرد: فردا ابن زیاد فاسق به دیدار من میآید، پس من او را مشغول گفتگو میکنم تا شما از پشت پرده بر او وارد شوید و او را به قتل برسانید.(4)
از این رو حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در صدد بودند تا عبید اللّه بن زیاد را به قتل برسانند. ولی هانی بن عروه که با این کار مخالف بود، خدمت حضرت مسلم (علیه السلام)عرض کرد:
«جعلت فداک! فی داری صبیة و إماء، و أنا لا آمن الحدثان.»(5)
(جان من فدای شما! در خانهٔ من، دختر و کنیزان من میباشند، من ایمن نیستم که اتفاقی نیفتد.)
پس از ورود ابن زياد به خانۀ هانى بن عروه، شريك بن عبد اللّه، با ابن زیاد مشغول صحبت شد تا حضرت مسلم (علیه السلام)کار او را تمام کند. ولی چون خبری نشد، اندكى بعد براى اجراى نقشۀ
1) . البدایة و النهایة، ج8، ص153.
2) . مرحوم ابن شهر آشوب (قدّس سرّه)نام ایشان را شریک بن الاعور همدانی دانسته است. (المناقب، ج4، ص91). و صاحب کتاب «الفتوح» نام ایشان را شریک بن عبد اللّه أعور همدانی ذکر کرده است. (الفتوح ابن اعثم، ج5، ص42). ولی أبو مخنف نام ایشان را شریک بن أعور حارثی نوشته است. (وقعة الطف، ص113).
3) . وقعة الطف، ص113.
4) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص42.
5) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص42.
خود سه مرتبه آب طلبيد،(1)امّا حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)شمشیر را از دست خود افکندند و نشستند و از مکان اختفاء خود خارج نشدند. لذا شریک بن عبد اللّه اين شعر را خواند:
ما تَنظُرونَ بِسَلمىٰ عِندَ فُرصَتِها *** فَقَد وَفىٰ وُدُّها وَ اسْتَوسَقَ الصَّرَمُ(2)در مورد سلمى، هنگام فرصتش منتظر چه هستيد؛ زيرا دوستىاش سست گشته و قطع آن مهيا شده است.
مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدّس سرّه)با قدری تفاوت در اینباره نوشته است: شریک بن اعور هَمْدانی، از شهر بصره با عبید اللّه بن زیاد به کوفه آمده بود، که بیمار شد. از این رو مدّتی در خانهٔ هانی بن عروه سکونت نمود. سپس به حضرت مسلم (علیه السلام)عرض کرد: ابن زیاد برای عیادت من خواهد آمد، و من سخن را با او طولانی میکنم، پس در این هنگام تو با شمشیرت بیرون بیا، و او را به قتل برسان، و علامت بین من و تو این باشد، که من میگویم، آب میخواهم. ولی هانی بن عروه، حضرت مسلم (علیه السلام)را از این کار نهی کرد. از این رو وقتی ابن زیاد به عیادت شریک بن اعور آمد، و از بیماری او سؤال کرد، و سؤالهای او طولانی گشت، و شریک دید مسلم (علیه السلام) برای کشتن عبید اللّه خارج نمیشود، و ترسید که فرصت از دست برود، لذا این شعر را خواند:
مَا الِانْتِظَارُ لِسَلْمَی أَنْ یُحَیِّیَهَا *** کَأْسَ الْمَنِیَّةِ بِالتَّعْجِیلِ اسْقُوهَا(3)
چه انتظار داری که سلمی را زنده کنی، وی را به زودی از جام مرگ سیراب نمایید.
در این هنگام ابن زياد از هانى سؤال کرد: چه مىگويد؟ هانى جواب داد: هذیان میگوید، آنگاه ابن زياد که از این ماجرا شک کرده بود، برخاست و همان وقت سوار مرکبش شد، و به قصر برگشت.(4)پس از رفتن ابن زياد، شريك بن عبد اللّه، به حضرت مسلم (علیه السلام)عرض کرد: ای
مولای من! چه چيز مانع شما شد، که آن فاسق را به قتل نرساندید، و حال آنکه من او را مشغول گفتگو کرده بودم، و از شما خواستم او را به قتل برسانید. حضرت مسلم (علیه السلام)فرمودند:«خَصْلَتَانِ: أمَّا إحْدَاهُمَا فَكَراهَةُ هانِئٍ أن يُقتَلَ فِي دَارِهِ، وَ أَمَّا اَلْأُخْرَى: فَحَدِيثٌ حَدَّثَهُ اَلنَّاسُ عَنِ اَلنَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله و سلم): إِنَّ اَلْإِيمَانَ قَيَّدَ اَلْفَتْكَ، وَ لاَ يَفْتِكُ مُؤْمِنٌ.»(1)
(دو خصلت: امّا اوّلین آنها اینکه هانى از کشتن او در خانهاش کراهت داشت، و امّا دیگری حدیثی است که مردم آن را از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)روایت میکنند: که ایمان، غافلگيرانه کشتن را به بند کشیده است، و مؤمن غافلگیرانه نمىكُشد.)
در این هنگام، جناب هانی به عروه (علیه السلام)که از کشته شدن عبید اللّه بن زیاد در خانهٔ خود کراهت داشت، و مسلم (علیه السلام)را از کشتن او در خانهٔ خود نهی کرده بود،(2)
گفت:
«أمَا وَ اللّهِ لَو قَتَلتَهُ لَقَتَلتَ فَاسِقاً فَاجِراً کَافِراً غَادِراً، وَلَکن کَرِهتُ أَنْ یُقتَلَ فِی دَاْرِی.»(3)
(به خدا سوگند اگر او را کشته بودید فاسق فاجر کافر حیله گری را کشته بودید، ولی خوش نداشتم در خانهٔ من کشته شود.)
البته به نظر میرسد آنچه در مورد عدم رضایت هانی بن عروه (علیه السلام)در اینباره نقل شده، به جهت آن باشد که خانوادهٔ او با کشتن ابن زیاد در آنجا موافق نبودهاند، و اگر چونان که نقل شده، حضرت هانی (علیه السلام)گفتهاند؛ «کَرِهتُ أَنْ یُقتَلَ فِی دَاْرِی؛ خوش نداشتم درخانهٔ من کشته شود»، به این خاطر است که خواستهٔ خانوادهٔ خود را به خودشان نسبت میدهند، نه اینکه واقعاً با کشتن
1) . تاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص363؛ وقعة الطف، ص114.
2) . مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص91.
3) . تاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص363؛ مرحوم علامه مجلسی (قدّس سرّه)از أبو الفرج اصفهانی نقل نموده است: قَالَ هَانِئٌ لِمُسْلِمٍ إِنِّی لَا أُحِبُّ أَنْ یُقْتَلَ فِی دَارِی قَالَ فَلَمَّا خَرَجَ مُسْلِمٌ قَالَ لَهُ شَرِیکٌ مَا مَنَعَکَ مِنْ قَتْلِهِ قَالَ خَصْلَتَانِ أَمَّا إِحْدَاهُمَا فَکَرَاهِیَهُ هَانِئٍ أَنْ یُقْتَلَ فِی دَارِهِ وَ أَمَّا الْأُخْرَی فَحَدِیثٌ حَدَّثَنِیهِ النَّاسُ عَنِ النَّبِیِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)أَنَّ الْإِیمَانَ قَیَّدَ الْفَتْکَ فَلَا یَفْتِکُ مُؤْمِنٌ فَقَالَ لَهُ هَانِئٌ أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ قَتَلْتَهُ لَقَتَلْتَ فَاسِقاً فَاجِراً کَافِراً.» - (مقاتل الطالبیین، ص102؛ عنه البحار، ج44، ص344).
ابن زیاد در خانهٔ خود مخالف بوده باشد. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، از ابن نما (قدّس سرّه)روایت کرده است: وقتی ابن زیاد از خانه هانی (علیه السلام)خارج شد، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در حالیکه شمشیر به دست داشتند، به نزد شریک بن اعور رفتند. پس شریک به آن حضرت عرض کرد: چه چیز مانع شد که شما ابن زیاد را به قتل نرساندید؟ حضرت مسلم (علیه السلام)فرمودند:
«هَمَمْتُ بِالْخُرُوجِ فَتَعَلَّقَتْ بِیَ امْرَأَةٌ، وَ قَالَتْ: نَشَدْتُکَ اللَّهَ إِنْ قَتَلْتَ ابْنَ زِیَادٍ فِی دَارِنَا وَ بَکَتْ فِی وَجْهِی فَرَمَیْتُ السَّیْفَ وَ جَلَسْتُ. قَالَ هَانِئٌ: یَا وَیْلَهَا! قَتَلَتْنِی وَ قَتَلَتْ نَفْسَهَا وَ الَّذِی فَرَرْتُ مِنْهُ وَقَعْتُ فِیهِ.»(1)
(وقتی تصمیم گرفتم خارج شوم، ناگاه زنی لباس مرا گرفت، و گفت: تو را به خدا قسم، اگر ابن زیاد را در خانه ما به قتل برسانید، و بعد در برابر من گریه نمود، از این رو شمشیر را انداختم و نشستم. هانی گفت: وای بر آن زن! با این کار باعث کشتن من و کشته شدن خودش او شد، از آن بلایی که فرار میکردم، در آن واقع شدم.)
به هر ترتیب، بعد از این ماجرا شریک بن أعور هَمْدانی، سه روز دیگر در قید حیات بود، و سپس از دنیا رفت، و دار فانی را وداع گفت.(2)
وقتى ابن زياد از خانهٔ هانی بن عروه (علیه السلام)به قصر بازگشت، با آگاه شدن از مضمون نامهٔ حضرت مسلم (علیه السلام)به حضرت امام حسین (علیه السلام)، در حالیکه شک کرده بود، به اهل مجلس خود گفت: چرا من هانی را نمیبینم؟ گفتند: مریض است. گفت: اگر میدانستم مریض است به عیادت او میرفتم. سپس محمّد بن اشعث و أسماء بن خارجه و عمروبن حجاج زبیدی را فراخواند و به آنان گفت: چه شده که هانی بن عروه به دیدن ما نمیآید؟ گفتند: ما خبری نداریم. ولی میگویند: بیمار است. ابن زیاد گفت: شنیدم بهبودی پیدا کرده، و بر کنار درب خانهاش
مینشیند. شما نزد او بروید، و به وی بگوئید: حقّ ما را فراموش نکند! زیرا من دوست ندارم شخصی مثل هانی که از اشراف عرب است نزد من تلف شود.(1)
و بعد گروهى را شبانه به دنبال هانى بن عروه (علیه السلام)فرستاد، و او را به دار الاماره احضار نمود. وقتی فرستادگان ابن زیاد نزد هانی بن عروه (علیه السلام)رسیدند، او کنار درب خانهاش نشسته بود، لذا به او سلام کردند، و به وى گفتند: چه چیز مانع شده که نزد امیر عبید اللّه بن زیاد نمیآئی؟ با اینکه امیر چندین مرتبه از تو یاد کرده است. هانی (علیه السلام)گفت: به خدا سوگند به غیر از بیماری چیز دیگری مانع رفتن به نزد امیر نبوده است.
از این رو آنها به هانی (علیه السلام)گفتند: راست میگوئی، ولی به امیر خبر رسیده که تو هر شب در کنار درب خانهٔ خود نشسته بودهای. از این رو ما از تو میخواهیم که سوار مرکبت شوی، و با ما نزد امیر بیائی. در این هنگام هانی (علیه السلام)لباسهای خود را خواست، و آنها را پوشید، و سوار مرکبش شد، و با آنها به طرف قصر حرکت نمود. امّا وقتی هانی (علیه السلام)به همراه آنها به درب قصر رسید، درون خود احساس کرد اتفاق بدی به وقوع خواهد پیوست. لذا به حسان بن أسماء بن خارجه گفت: همانا نفس من از اتفاق بدی به من خبر میدهد. ولی حسان گفت: سبحان اللّه! خائف نباشید، و گمان بد به خود راه ندهید.(2)
وقتی هانی بن عروه (علیه السلام)وارد شد، در حالیکه شریح قاضی نیز کنار عبید اللّه بن زیاد نشسته بود، به ابن زیاد گفت: ای امیر! چه شده است؟ در این هنگام عبید اللّه به او گفت: ای هانی! به خدا قسم تو مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را در خانۀ خود پناه دادهای، و براى او سلاح و مردان جنگى جمع مىنمائى، و گمان میکنى كه این كارهاى تو بر ما مخفى مىماند، وما از آن خبر نداریم. پس هانی (علیه السلام)به او فرمود: من چنین کارهائی را نکردهام. ولی ابن زیاد گفت: این کارها را انجام ندادهای؟ و بعد ابن زیاد صدا زد: معقل کجاست؟(3)
1) . بحارالانوار، ج44، ص344.
2) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص46؛ وقعة الطف، ص117؛ عنه التاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص365؛ ارشاد شیخ مفید، ج2، ص390؛ بحارالانوار، ج44، ص344.
3) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص46؛ وقعة الطف، ص117؛ عنه التاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص365؛ ارشاد شیخ مفید، ج2، ص391؛ بحارالانوار، ج44، ص344.
در این هنگام معقل آمد و در مقابل هانی بن عروه (علیه السلام)ایستاد، پس همینکه چشم هانی (علیه السلام)به معقل افتاد، متوجه شد که او از جاسوسان ابن زیاد میباشد، و او اخبار حضرت مسلم (علیه السلام)را به ابن زیاد میرسانده است. لذا به ابن زیاد گفت: به خدا سوگند من مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را دعوت نکردم، ولی ایشان به من پناه آورد، و من حیا کردم ایشان را رد نمایم، و به این جهت مورد شماتت قرار گرفتهام، و اکنون اگر صلاح میدانید، اجازه دهید برگردم، و به ایشان بگویم از خانهٔ من به هر کجا که میخواهند بروند.(1)
پس عبید اللّه بن زیاد گفت: به خدا قسم تو را رها نمیکنم مگر اینکه مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را نزد من بیاوری. هانی (علیه السلام)گفت: به خدا قسم چنین کاری را هرگز انجام نمیدهم، که با مهمان خود به نزد تو بیایم. در این هنگام مسلم بن عمرو باهلی جلو آمد، و به ابن زیاد گفت: به من اجازه بدهید با هانی صحبت کنم، ابن زیاد نیز گفت: هر چه میخواهی به او بگو، ولی او را از قصر خارج نکن.
پس مسلم بن عمرو، دست هانی (علیه السلام)را گرفت، و او را به گوشهای برد، و بعد به او گفت: وای به حال تو ای مرد! تو را به خدا قسم میدهم که جان خود و قبیلهات را به خاطر مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به خطر نینداز. ای مرد! مسلم (علیه السلام)را تسلیم او نما، ابن زیاد هرگز مسلم (علیه السلام)را به قتل نمیرساند. گذشته از اینکه ابن زیاد سلطان است، و اگر تو مسلم (علیه السلام)را تسلیم نمائی، برای تو عار و منقصتی نیست. امّا هانی بن عروه (علیه السلام)فرمود:
«بَلَى وَ اَللَّهِ عَلَیَّ أَعْظَمُ اَلْعَارِ أَنْ أُسْلِمَ جَارِي وَ ضَيْفِي وَ رَسُولَ اِبْنِ رَسُولِ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ أَنَا حَیٌّ صَحِيحُ اَلسَّاعِدَيْنِ كَثِيرُ اَلْأَعْوَانِ وَ اَللَّهِ لَوْ لَمْ أَكُنْ إِلاَّ وَاحِداً لَمَا سَلَّمْتُهُ أَبَداً حَتَّى أَمُوتَ مِنْ دُونِهِ.»(2)
1) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص46؛ وقعة الطف، ص118؛ عنه التاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص365؛ ارشاد شیخ مفید، ج2، ص392؛ بحارالانوار، ج44، ص345.
2) . مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص92؛ با اندکی تفاوت در مقتل الحسین خوارزمی، ج1، ص296؛ و الفتوح ابن اعثم، ج5، ص46؛ و وقعة الطف، ص118؛ عنه التاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص365؛ و ارشاد شیخ مفید، ج2، ص393؛ و بحارالانوار، ج44، ص346.
(بله، به خدا قسم برای من بزرگترین عار است، که مسلم (علیه السلام)، فرستادهٔ فرزندِ رسول خدا (علیه السلام)، در جوار و مهمان من باشد، و من در حالیکه زنده و صحیح و قدرتمند هستم، و افراد زیادی دارم، او را تحویل دهم. به خدا قسم اگر من تنها بودم، هرگز مسلم (علیه السلام)را تسلیم نمیکردم، تا به جای او کشته شوم.)
وقتی ابن زیاد، پاسخ هانی بن عروه (علیه السلام)را شنید، غضب نمود، و گفت: به خدا قسم یا مسلم (علیه السلام)را نزد من میآوری، و یا گردنت را میزنم. هانی (علیه السلام)به او فرمود: در این صورت شمشیرهای درخشنده در اطراف خانهات زیاد خواهد شد.(1)ابن زیاد به هانی (علیه السلام)گفت: آیا مرا از شمشیرهای درخشنده میترسانی؟ سپس چوب دستی خود را برداشت و با آن به صورت هانی بن عروه (علیه السلام) زد. به نحویکه صورت و دماغ هانی (علیه السلام)شکست، و ابرویش شکافته شد. پس در این هنگام هانی (علیه السلام)دست برد تا شمشیر یک نفر از اصحاب ابن زیاد را از غلاف خارج نماید، و با آن به جانب ابن زیاد حملهور شود، ولی آنها اجازه ندادند، و به امر ابن زیاد، هانی (علیه السلام)را گرفتند، و در یکی از اتاقهای قصر زندانی نمودند.(2)وقتی خبر دستگیری هانی بن عروه (علیه السلام)به عمرو بن حجاج رسید، با قبیلهٔ مذحج کاخِ ابن زیاد را به محاصرهٔ خود در آوردند. و فریاد زد: من عمرو بن حجاج هستم، و اینها بزرگان و جنگجویان قبیلهٔ مذحج میباشند. ما از پیروی خلیفه دست برنداشته، و از زمرهٔ مسلمانان جدا نگشتهایم، به ما خبر رسیده، که بزرگ ما هانی (علیه السلام)کشته شده است. پس به ابن زیاد گفتند: قبیلهٔ مذحج به کاخ حمله کردهاند! لذا ابن زیاد به شریح قاضی گفت: نزد بزرگ آنها، هانی بن عروه برو، و او را ببین، سپس بیرون برو و به آنها خبر بده که او زنده، و کشته نشده است.(3)
1) . مسعودی نقل کرده است: در این هنگام هانى بن عروه (علیه السلام)به ابن زیاد فرمود: اموال و خانوادهات را بردار و به شام برو، و در آنجا زندگى كن، زيرا شايستهتر از تو و يزيد به اينجا آمده است. - (مروج الذهب، ج3، ص57).
2) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص46؛ وقعة الطف، ص119؛ عنه التاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص366؛ ارشاد شیخ مفید، ج2، ص393؛ بحارالانوار، ج44، ص346 و 347.
3) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص48؛ وقعة الطف، ص121؛ تاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص367؛ ارشاد شیخ مفید، ج2، ص395؛ بحارالانوار، ج44، ص347.
از این رو شریح نزد هانی (علیه السلام)رفت، و او را دید. هانی بن عروه (علیه السلام)با دیدن شریح گفت: ای خدا! ای مسلمانان! قبیله من هلاک شدند! کجا هستند اهل دین؟ کجا هستند مردم شهر؟ این سخنان را میگفت، در حالیکه خون از محاسنش جاری بود. که ناگاه صدای فریاد وا غوثای قبیلهاش را که بیرون قصر بودند شنید. و به شریح گفت: گمان میکنم این صدای قبیله مذحج، و پیروان مسلمان من میباشد، اگر ده نفر نزد من بیایند مرا رها خواهند کرد.(1)
سپس شریح نزد قبیلهٔ مذحج رفت، و گفت: وقتی امیر خبر آمدن شما و سخنانتان را دربارهٔ بزرگتان هانی بن عروه شنید، به من دستور داد تا نزد او بروم، من هم پیش او رفتم، و وی را دیدم. هانی به من دستور داد تا نزد شما بیایم، و به شما اطلاع دهم که او زنده میباشد، و آن کسیکه به شما خبر داده که هانی کشته شده، دروغگو میباشد. عمرو بن حجاج و همراهانش گفتند: اکنون که هانی بن عروه کشته نشده خداوند را شکر میکنیم، و بعد همگی برگشتند.(2)
وقتی خبر زندانى شدن هانى بن عروه (علیه السلام)به حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)رسید، تصمیم گرفت تا افرادى را كه با وى بيعت كرده بودند را فرابخواند، و بر علیه ابن زياد، در روز سهشنبه، هشتم ذى حجۀ سال شصت هجرى قيام كند.(3)از این رو وجود نازنین حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به عبد اللّه بن خازم فرمودند: تا در ميان افرادی که با ایشان بیعت کردهاند اعلام نمایند که شعار «يا منصور اَمت»(4)را سر دهند.
با سر دادن این ندا، از افرادی که با مسلم (علیه السلام)بیعت کرده بودند، به قولی هجده هزار نفر،(5)و به قول دیگری چهار هزار نفر،(6)اطراف حضرت مسلم (علیه السلام)، برای جنگ با ابن زیاد جمع شدند.
1) . تاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص367 و 368؛ ارشاد شیخ مفید، ج2، ص395؛ بحارالانوار، ج44، ص348.
2) . تاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص368؛ ارشاد شیخ مفید، ج2، ص395؛ بحارالانوار، ج44، ص348.
3) . مروج الذهب، ج3، ص60.
4) . منصور، نام بزرگِ فرشتگانى است، كه در جنگ بدر، پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)را يارى كردند. و يا منصور اَمت؛ به معنای، «اى يارى شده بميران» میباشد.
5) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص49.
6) . تاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص368.
در این هنگام اصحاب ابن زیاد سوار مرکب شدند، و با اصحاب حضرت مسلم (علیه السلام)وارد جنگ شدند و کشتار شدیدی واقع گشت.(1)
حضرت مسلم بن عقيل (علیهما السلام)، عبيد اللّه بن عمرو كندى را امیر قبيلۀ كنده و ربيعه قرار دادند، و به او فرمودند: در مقابل من حرکت کن. و مسلم بن عوسجه اسدی را امیر قبیلهٔ مذحج و أسد کردند. و أبو ثمامۀ صائدى را امیر قبیلهٔ تميم و هَمْدان نمودند. و عبّاس بن جعدۀ جدلى را امیر گروه مدينه کردند. و خود نيز در قلب سپاه قرار داشتند.(2)
سپس در حالىكه شعار «يا منصور امت» سر میدادند، به طرف دار الاماره به راه افتادند.
وقتی خبر قیام حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به ابن زياد رسيد، او که در مسجد كوفه مشغول خطبه خواندن بود، و مردم را به اطاعت از يزيد و پرهيز از تفرقه افكنى توصیه مىکرد، با شنيدن اين خبر به سرعت خود را به دار الاماره رساند، و فرمان داد تا درها را ببندند.(3)امّا از آن چهار هزار نفری که با حضرت مسلم (علیه السلام)به راه افتاده بودند، بیش از سیصدنفر به قصر نرسیدند.(4)
و این در صورتی است که در آن هنگام پنجاه نفر، یعنی سی سرباز، و بیست نفر از بزرگان، و خانوادهٔ ابن زیاد در دار الإماره وجود داشتند.(5)
وقتی آنها به قصر رسیدند دار الاماره را به محاصرۀ خود در آوردند. از این رو ابن زياد، همراه برخى، برای دیدن حضرت مسلم (علیه السلام)و اصحاب ایشان به بالاى قصر رفتند. و مردم با ديدن ابن زیاد و اطرافیانش به طرف آنها سنگ پرتاب نمودند. و به عبيد اللّه و پدرش زياد، ناسزا گفتند. در این هنگام ابن زياد به کثیر بن شهادب دستور داد، به بالای قصر برود و با صدای بلند به مردم بگوید: لشکر شام در راه است، و امیر عبید اللّه بن زیاد با خداوند عهد نموده، که اگر شخصی از شما در اینجا باقی بمانید، و امروز برنگردید، شما را از عطایای خود محروم نماید، و شما را با لشکر شام متفرق کند.(6)
و به كثير بن شهاب بن حصین حارثى دستور داد تا همراه کسانیکه از قبیلهٔ مذحج، از او فرمانبرداری دارند، از قصر خارج شوند، و بين مردم بروند، و آنها را از جنگ بترسانند، و از اطراف حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)پراكنده نمایند، و از كيفر حاكم بر حذر دارد.(1)
و همچنين ابن زیاد به محمّد بن اشعث فرمان داد تا همراه کسانیکه از قبیله كنده، و حضرموت از او اطاعت میکنند، از قصر خارج شود، و پرچم امان از طرف ابن زیاد بلند کند، و مردم را به طرف آن فرا بخواند. کما اینکه همین دستور را نیز به قعقاع بن شور ذهلی و شبث بن ربعی تمیمی و حجار بن ابجر عجلی و شمر بن ذی الجوشن عامری داد، و از آنها هم خواست، تا پرچم امان بلند نماید، و بقیهٔ افرادی که در قصر بودند را از ترس حضرت مسلم (علیه السلام)نزد خود نگاه داشت.(2)
این تدابیر عبید اللّه بن زیاد مردم را از اطراف حضرت مسلم (علیه السلام)پراکنده نمود. به نحویکه برخى از ياوران حضرت مسلم (علیه السلام)نیز به وسيلۀ قبیلۀ خود پنهان شده،(3)
واجازهٔ بیرون آمدن را نداشتند. و گروهى نیز با اصرار زنان و كودكان و خانوادههاى خود، از حضور در جنگ منصرف شدند. و به خاطر ترسی که مردم از حکومت پیدا کرده بودند، و ابن زیاد وانمود کرده بود، که لشکر شام در راه است. گاهی زنی میآمد، و فرزند و برادرش را با خود میبرد. و گاهی مردی میآمد، و فرزند و برادرش را از جنگ با ابن زیاد منصرف میکرد، و آنها را با خود میبرد.(4)
به هر تقدیر هنوز خورشید غروب نکرده بود، که فقط ده نفر با حضرت مسلم (علیه السلام)باقی ماندند. و هنگامیکه حضرت مسلم (علیه السلام)برای خواندن نماز مغرب به مسجد کوفه رفتند، همان ده نفر هم از اطراف ایشان متفرق شدند.(5)و در جای دیگری نقل شده، هنگامیکه شب فرا رسید، وقتی حضرت مسلم (علیه السلام)نماز مغرب خود را خواندند، فقط سی نفر با حضرت باقی مانده بودند، و هنگامیکه حضرت از مسجد خارج شدند، و به طرف خانههای قبیلهٔ کنده حرکت کردند، هنوز به آنجا نرسیده بودند، که ده نفر با ایشان باقی ماندند، که آنها هم در اندک زمانی و هنگامیکه
حضرت به خانههای قبیلهٔ کنده رسیدند، از اطراف حضرت متفرق شدند، و ایشان در شهر کوفه تنها ماندند.(1)
حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)ناگاه متوجه شدند هیچکس با ایشان باقی نمانده است، که حتّی ایشان را در کوچههای کوفه راهنمائی کند. و یا حضرت را به خانهای ببرد تا قدری استراحت نمایند. و یا هیچکس نبود که اگر دشمنان به ایشان حملهور شدند، حضرت را یاری نماید. لذا غریبانه در کوچههای کوفه قدم میزدند، و نمیدانستند به کجا بروند.
مرحوم ملا حسین کاشفی (قدّس سرّه)نقل کرده است: وقتی حضرت مسلم بن عقیلم (علیهما السلام)متوجه شدند، که هیچکس با ایشان باقی نمانده است. به قصد آنكه از كوفه بيرون بروند سوار مرکب خود شدند، که ناگاه سعيد بن احنف بن قيس به ایشان رسيد، و عرض کرد: كجا ميروید؟ حضرت فرمودند: از كوفه بيرون ميروم، تا شاید برخى از افرادی که با من بيعت کردند، به من بپيوندند.سعيد بن احنف عرض کرد: افراد ابن زیاد همۀ دروازهها را گرفتهاند، و راهداران بر سر راهها نشسته، و شما را ميطلبند. همراه من بيائید تا شما را به جائىکه در امان باشید ببرم. پس حضرت مسلم (علیه السلام)را به خانهٔ محمّد بن كثير برد، و او حضرت را در اتاقی در زيرزمين خانهاش پنهان كرد. تا آنکه خبر به ابن زياد رسيد، كه مسلم (علیه السلام)در خانۀ محمّد بن كثير است.
پس ابن زياد، پسر خود خالد را با جمعى به خانهٔ محمّد بن كثير فرستاد، ولی آنها مسلم (علیه السلام) را در خانۀ او پیدا نکردند، امّا محمّد بن کثیر و پسرش را گرفتند، و به دار الاماره بردند. از این رو همینکه چشم ابن زياد به محمّد بن كثير افتاد، آغاز به سفاهت كرد. که محمّد بن كثير بر او بانگ زد، كه اى ابن زياد! من تو را به خوبی مىشناسم، پدر تو را به ستم بر ابو سفيان بستند، تو چگونه جرأت میکنی، كه با من سفاهت كنى.
در این هنگام از هر گوشۀ شهر كوفه آواز جنگ بلند شد، و قبيلۀ محمّد بن كثير که تعداد آنها بسيار بود، وقتی شنیدند كه ابن زياد محمّد بن کثیر و پسرش را گرفته است، همهٔ آنها که نزدیک ده هزار نفر بودند، با سلاح به طرف قصر آمده بودند. لذا ابن زياد دستور داد: محمّد بن كثير و پسرش را به بام قصر ببرند، و به آنها نشان بدهند، و حال آنکه مردم خيال میکردند، که
1) . انساب الأشراف، ج2، ص81؛ . ارشاد شیخ مفید، ج2، ص399؛ وقعة الطف، ص126.
ايشان را كشتهاند. پس به محمّد بن كثير اجازه داده شد، كه از قصر بيرون برود، ولی پسرش را در آنجا بگذارد.
وقتی محمّد بن كثير بيرون آمد، و قوم خود را بازگرداند، به خانهاش رفت، تا از حضرت حضرت مسلم (علیه السلام)خبر بگیرد. پس در همان شب، سليمان بن صرد خزاعى و مختار بن ابو عبيده و ورقاء بن عازب و جمعى از بزرگان كوفه پيش وى آمدند، و گفتند: فردا پسرت را از قصر بيرون بیاور تا همراه مسلم (علیه السلام)از كوفه بيرون برویم، و در قبائل عرب بگرديم، و لشگر عظيمی جمع كرده، به ملازمت امام حسين (علیه السلام)برويم، و دشمنان را نابود کنیم.
پس از قضا اوّل صبح، عامر بن طفيل با ده هزار نفر از شام به کوفه آمد، و به ابن زياد پيوست. ولی محمّد بن كثير نیز با سی چهل هزار نفر به دار الاماره آمد، و قصر را محاصره کرد. وقتی ابن زیاد، محمّد بن كثير را دید، گفت: اگر مسلم (علیه السلام)را به من تحویل ندهی سرت را جدا میکنم، محمّد بن كثير هم گفت: يابن مرجانه! تو جرأت نداری، كه موئى از سر من كم كنى. پسابن زياد که دواتى نزدش بود را برداشت، و به پيشانى محمّد بن كثير زد، و پیشانی او را شكست، و از غلامان خود خواست تا او را بکشند.
محمّد بن کثیر هم ده نفر را کشت، ولی آخر پايش گیر کرد، و بر زمین افتاد، و غلامان ابن زیاد، اطرافش را گرفتند، و او را شهيد كردند. پسرِ محمّد بن كثير نیز به طرف درب قصر فرار کرد، و هر كس در مقابلش قرار میگرفت را میگشت. تا آنکه نيزهاى بر پشت او زدند، كه سر آن از سينهاش بيرون آمد. در این هنگام خروش از درون قصر بلند شد، و لشگري كه در داخل قصر بودند، بيرون آمده، و به قوم محمّد بن كثير حمله كردند، و بین آنها جنگی واقع شد. پس ابن زياد گفت: جنگ آنها براى محمّد بن كثير و پسرش است، لذا سر هر دو نفر آنها را جدا كردند، و بين آنها انداختند، از این رو دل شكسته شدند، و برگشتند.
وقتی مختار ديد، كه كار از دست بيرون رفته، با عدهای از پسر عموهایش به قبيلۀ بنى سعد رفت. و سليمان بن صرد خزاعى نيز به محلۀ بنى زيد گریخت. ورقاء بن عازب به محلۀ شريح قاضى پناه برد. وقتی حضرت مسلم (علیه السلام)خبر شهادت محمّد بن كثير و پسرش را شنید محزون گشته، با غضب از خانهٔ آنها بيرون آمد و سوار شد، در حالیکه در جستجوی راه دروازهٔ شهر
بود، كه ناگاه با ابن زياد، که دو هزار سوار با او بودند، و سپهسالار آنها محكم بن طفيل بود، برخورد کرد.
وقتی آنها حضرت مسلم (علیه السلام)را ديدند، يك نفر از وى پرسيد: تو كيستى؟ گفت: مردى از قبيلۀ فزاره هستم، ميخواهم ميان قوم خود بازگردم. گفت: راه را اشتباه آمدهای برگرد. لذا مسلم (علیه السلام)بازگشت، و چون به دار الربيع رسيد، خالد پسر ابن زياد را با دو هزار نفر ديد، به این خاطر از آن طرف نيز برگشت. وقتی به كناسه رسيد، حازم شامى را با دو هزار نفر ديد، ولی دلاورانه از کنار آنها عبور کرد، و به طرف بازار درودگران رفت، و دیگر هوا روشن شده بود، که نگهبان كناسه مسلم (علیه السلام)را ديد، و با خود گفت: اين سوار کسی جز مسلم بن عقیل (علیه السلام)نيست.
پس به طرف قصر رفت، و به نعمان حاجب گفت: اى امير! من مسلم را ديدم، كه در بازار درودگران حرکت ميکرد، و روى به دروازۀ بصره نهاده بود. از این رو نعمان با پنجاه سوار به آن جانب حرکت کرد. ناگاه مسلم (علیه السلام)نگاه کرد، و آنها را ديد، پس بلافاصله از اسبخود پیاده شد، و بانگ بر اسب زد، و اسب بر خیابان بازار حرکت کرد، و آنها نیز آن را تعقیب کردند، و خود حضرت مسلم (علیه السلام)به درون مسجد ويرانى رفت، و در گوشهاى نشست. امّا نعمان اسب را دنبال کرد، تا در محلۀ حلاجان به اسب رسید، ولی از سوار هيچ اثری پيدا نکرد.
پس نعمانِ حاجب اسب را گرفته و بازگشت و به پيش ابن زياد رفت، و ماجرا را برای او بیان نمود. ابن زياد نیز دستور داد تا دروازهها را ببندند، و در محلهها منادى ندا سر دهند كه هر كس خبر مسلم (علیه السلام)يا سر مسلم (علیه السلام)را بياورد، او را از مال دنيا توانگر میکنیم. و حضرت مسلم (علیه السلام)هم در آن مسجد ويرانه، گرسنه و تشنه نشسته بودند، تا شب شد، و از مسجد بيرون آمدند، در حالیکه حتّی نميدانستند كجا ميروند.(1)
پس حضرت مسلم (علیه السلام)غریب و تنها حرکت میکردند، تا آنکه از خانههای محلهٔ بنی جبله که از قبیلهٔ کنده بودند، دور شدند. و همانطور که در دل شب راه میرفتند، و بدون راهنمائی در شهر حرکت میکردند، به خانهٔ زنی که به او طوعه میگفتند، رسیدند. وى در ابتدا كنيز اُمّ ولدی
1) . روضة الشهداء ص222 تا 225.
متعلق به اشعث بن قيس بود، و پس از آنكه أشعث او را آزاد نمود، با اُسيد حضرمى ازدواج كرده بود، و از او فرزندی به نام بلال داشت.(1)
چو اندر کوفه مسلم با صلابت *** قدم میزد همی آن وقت عزلت
که یکباره در آن لحظه و ساعت *** بیادش آمد از عَمش به غایت
که این کوفه چه کرده با خباثت *** همی با آن امامِ با درایت
ز روی بیوفائی با حماقت *** به دور از هر مروّت با مَرارت
از این رو گشت مسلم با شکایت *** به نزد حضرت حقّ با اطاعت
به یا حضرتش با آن شجاعت *** همی اشکش روان در وقت غربت
که «سجّاد» دائماً از این حکایت *** بسوزد تا رسد بانگ قیامت(2)
ورود حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به خانهٔ طوعه
وقتی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به خانهٔ طوعه رسید، او بيرون خانه منتظر فرزندش نشسته بود. پس حضرت مسلم (علیه السلام)به او سلام نمودند، وی نیز جواب سلام حضرت را داد، حضرت مسلم (علیه السلام)به او فرمودند:
«يَا أَمَةَ اَللَّهِ! اِسْقِينِي مَاءً، فَسَقَتْهُ، وَ جَلَسَ، وَ أَدْخَلَتِ اَلْإِنَاءَ، ثُمَّ خَرَجَتْ، فَقَالَتْ: يَا عَبْدَ اَللَّهِ! أَ لَمْ تَشْرَبْ؟ قَالَ: بَلَى، قَالَتْ: فَاذْهَبْ إِلَى أَهْلِكَ، فَسَكَتَ، ثُمَّ أَعَادَتْ مِثْلَ ذَلِكَ، فَسَكَتَ، ثُمَّ قَالَتْ لَهُ فِي اَلثَّالِثَةِ: سُبْحَانَ اَللَّهِ، يَا عَبْدَ اَللَّهِ! قُمْ عَافَاكَ اَللَّهُ إِلَى أَهْلِكَ، فَإِنَّهُ لاَ يَصْلُحُ لَكَ اَلْجُلُوسُ عَلَى بَابِي وَ لاَ أُحِلُّهُ لَكَ. فَقَامَ، وَ قَالَ: يَا أَمَةَ اَللَّهِ! مَا لِي فِي هَذَا اَلْمِصْرِ مَنْزِلٌ وَ لاَ عَشِيرَةٌ، فَهَلْ لَكِ فِي أَجْرٍ وَ مَعْرُوفٍ لَعَلِّي
مُكَافِئُكِ بَعْدَ اَلْيَوْمِ، فَقَالَتْ: يَا عَبْدَ اَللَّهِ! وَ مَا ذَاكَ؟ قَالَ: أَنَا مُسْلِمُ بْنُ عَقِيلٍ كَذَبَنِي هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمُ وَ غَرُّونِي وَ أَخْرَجُونِي.»(1)
(ای بندهٔ خدا! برای من آب بیاور، پس او حضرت را سیراب نمود. و بعد حضرت مسلم (علیه السلام)همانجا نشستند. و طوعه نیز ظرف آب را به خانه برد، ولی وقتی بازگشت [و دید حضرت هنوز آنجا میباشند]. عرض کرد: اى بندهٔ خدا! آیا آب نخوردی؟ حضرت فرمود: بله، طوعه گفت: پس به نزد خانوادهات برو. امّا حضرت مسلم (علیه السلام) سكوت كردند. سپس طوعه دوباره سخن خود را تكرار نمود، ولى حضرت مسلم (علیه السلام)همچنان ساکت بودند. طوعه در مرتبه سوّم عرض کرد: سبحان اللّه، ای بندهٔ خدا! برخيز، خداوند به تو سلامتی دهد، و نزد خانوادهات برو. بهدرستیکه برای تو مناسب نیست، که در کنار درب خانهٔ من بنشینی، و من نیز این کار را برای تو روا نمیدانم. حضرت مسلم (علیهالسلام)برخاست و فرمود: ای بندهٔ خداوند! من در اين شهر خانه و قبیلهاى ندارم. ممکن است به من احسان نمائی، شاید من روزی احسان تو را جبران نمایم. طوعه عرض کرد: ای بندهٔ خدا! منظورت از احسان چیست؟ حضرت فرمود: من مسلم بن عقیل هستم، که این مردم مرا تکذیب نموده، و فریب دادند، و مرا از خانهٔ خودشان بیرون نمودند.)
طوعه عرض کرد: شما مسلم بن عقیل هستید؟ حضرت فرمود: بله، طوعه عرض کرد: وارد خانه شوید. پس حضرت مسلم (علیه السلام)داخل اتاقی از خانهٔ او شدند، که او در آن سکونت نداشت. طوعه آنجا را برای حضرت مسلم (علیه السلام)فرش کرد، و برای ایشان شام آورد، ولی حضرت تناول نکردند.(2)
پس مدّت زمان زیادی نگذشته بود، که بلال پسرِ طوعه به خانه آمد، و بر خلاف معمول دید مادرش به اتاق مجاور رفت و آمد میکند. لذا به مادرش گفت: به خدا قسم رفت و آمد زیاد امشب تو در این اتاق مرا به شک انداخته، همانا در آنجا سر و سری داری.
طوعه پاسخ داد: دست از این پرسش بردار، ولی فرزندش گفت: به خدا سوگند باید مرا باخبر کنی، طوعه به او گفت: به دنبال کار خود برو و از این کار سؤال نکن، امّا پسرش در اینباره اصرار کرد، به نحویکه بالاجبار طوعه به او گفت: ای پسرم! مبادا کسی را از آنچه به تو میگویم با خبر کنی، گفت: چشم، پس فرزندش را قسم داد، که کسی را باخبر نکند، و او هم برای طوعه قسم خورد، و بعد جریان را برای او گفت، و آن پسر هم آرام شد، و خوابید.(1)
و از سوی دیگر، وقتی مردم از اطرافِ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)پراکنده شدند، بعد از مدّت زمانی، عبید اللّه دیگر هیاهو و سر و صدائی که از صبح تا آن زمان، از افرادی که برای یاری حضرت مسلم (علیه السلام)آمده بودند را نشنید. لذا به اطرافیان خود گفت: نگاه کنید ببینید، آیا کسی داخل مسجد دیده میشود؟ آنها از بالای قصر نگاه کردند، و کسی را ندیدند. پس ابن زیاد به آنها گفت: خوب نگاه کنید، شاید کسی در زیر سایبانها کمین نموده باشند. لذا از بالای سقف دار الاماره، دستههای نیهائی را که با طناب بسته بودند را آتش زدند،و به داخل مسجد آویزان نمودند. و به این نحو زیر همهٔ سایبانها و دور و نزدیک و تمام زوایای مسجد را تا زیر سایبانی که منبر را در آنجا قرار داده بودند، وارسی و نگاه کردند. و چون هیچ یک از اصحاب مسلم (علیه السلام) را در آنجا ندیدند، ابن زیاد را از متفرق شدن مردم آگاه نمودند.(2)
آنگاه درى را كه از قصر به مسجد باز مىشد را گشودند، و عبيد اللَّه به همراه يارانش قبل از فرا رسیدن وقت نماز عشاء از قصر بيرون آمدند، و از آنجا وارد مسجد شدند. و ابن زیاد به منبر رفت، و به آنها هم دستور داد اطرافش بنشينند. بعد به عمرو بن نافع دستور داد در شهر ندا سر دهد: هر مردی از نگهبانان و سرشناسان و بزرگان و جنگجويان، كه نماز عشاء خود را در غير مسجد بخواند، خونش به گردن خودش میباشد، و از این جهت حکومت برئ الذمه است. از این رو لحظاتى بیشتر نگذشته بود، كه مسجد پر از جمعيت شد. سپس به منادی خود امر کرد که ندا دهد و اذان بگوید، و بعد عبید اللّه بن زیاد با مردم نماز خواند، و به منبر رفت، و حمد و ثناء خداوند را نمود، و گفت:
«أمّا بَعدُ، فَإِنَّ ابْنَ عَقيلٍ السَّفِيهَ اَلْجَاهِلَ، قَد أتَى مَا قَد رَأَيتُم مِنَ الخِلافِ وَ الشِّقَاقِ، فَبَرِئَت ذِمَّةُ اللَّهِ مِن رَجُلٍ وَجَدْنَاهُ فِي دَارِهِ، وَ مَنْ جَاءَ بِهِ، فَلَهُ دِيَتُهُ، اِتَّقُوا اللَّهَ عِبادَ اللَّهِ، وَ اَلْزَمُوا طَاعَتَكُم وَ بَيعَتَكُم، وَ لَا تَجْعَلوا عَلى أنفُسِكُم سَبِيلاً.»(1)
(امّا بعد، همانا پسر عقيل، آن مرد سفيه و نادان، چنان كه ديديد، اختلاف و دو دستگى به وجود آورد. لذا ذمّه خداوند را از مردى كه مسلم (علیه السلام)را در خانهاش بيابيم، بر مىداريم - یعنی خونش مُباح است - و هر كس مسلم (علیه السلام)را بياورد دیهٔ مسلم (علیه السلام)برای او خواهد بود - یعنی به مقدار ديهٔ او جايزه مىگيرد - بندگان خدا! تقوا پيشه كنيد، و به بيعت و اطاعت خود [با یزید] پايبند باشيد، و هيچ راهى را براى بهانهگيرى نفس خود در اینباره قرار ندهيد.)و بعد ابن زیاد، به حُصين که از قبيله بنى تميم بود گفت: اى حُصَين بن تميم! مادرت به عزايت بنشيند، اگر صدائى از يكى از كوچههاى كوفه بلند شود، يا اين مرد - یعنی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)- از كوفه خارج شود، و او را پیش من نياورى. و بعد گفت: هماکنون تو را مأمور بازرسی خانههاى مردم كوفه نمودم. پس نگهبانانى بر سر كوچهها قرار بده، و فردا تمام خانهها را جستجو كن تا اين مرد - یعنی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)- را نزد من بياورى. آنگاه به قصر رفت، و به عمرو بن حُرَيث هم پرچمى داد، و او را امیر مردم شهر نمود.(2)
غریبانه چه حالی دارد امشب *** همی مسلم بهکوفه همچو زینب
غریبانه رود کوچه به کوچه *** همی تنها و بییاور به کوفه
گذر چون میکند از هر سرائی *** نمیبیند کسی را هر کجائی
برای یاری خود با صفائی *** در آن شهر پُر از هر بیوفائی
نه جا و یک مکان استراحت *** و یا یک رهنمائی با مروّت
نمیداند که حتّی او شبانه *** چه راهی را رود در آن میانه
از این رو خسته و از پا فتاده *** رسید در آن دل شب عاشقانه
به بیتِ بانوئی الحقّ یگانه *** سرآمد از زن و مرد زمانه
بهآلمرتضی هم عاشق و دوست *** فدائی امامش با رگ و پوست
از این رو با صفای بیمثالی *** نمود مهمان خود آن ذات عالی
همانکه سیّدِ «سجّاد» و از جان *** دهد سر در رهش بیهیچ افغان(1)
بعد از وارد شدن حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به خانۀ طوعه، هنگامیکه صبح فرارسید آن زن بزرگوار با ظرف آبی نزد حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)آمد، تا با آنتجدید وضو نمایند، و به ایشان عرض کرد: ای مولای من! ندیدم که در این شب قدری بخوابید، پس حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به طوعه فرمودند:
«اعلمي أني رقدت رقدة فرأيت في منامي عمّي أمير المؤمنين (علیه السلام)و هو يقول: الوحاء الوحاء العجل العجل، و ما أظن إلاّ أنه آخر أيامي من الدنيا.»(2)
(بدان که همانا برای لحظاتی به خواب رفتم و عمویم امیر المؤمنین (علیه السلام)را در رؤیا دیدم که به من میفرمودند: زود باش زود باش، عجله کن عجله کن. از این رو من از این خواب گمان میکنم آخرین روزهائی است که در دنیا خواهم بود.)
1) . مؤلف.
2) . المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص415؛ حسن بن علیّ طبری نیز در اینباره نوشته است: وقتی لشکریان ابن زیاد به خانهٔ طوعه رسیدند، حضرت به آن بانوی بزرگوار فرمودند: با این احسانی که به من نمودی به درستیکه به شفاعت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)نائل شدی، و بعد فرمودند: «لقد سنح لی عمّی أمیر المؤمنین (علیه السلام)هذه اللیلة، و قال: إنّک قادم علینا غداً.» - (کامل بهائي، ج2، ص341).
این رؤیای صادق حضرت مسلم نشان از آن دارد که ایشان از شهادت خود آگاه بودهاند، و با دیدن این خواب و شنیدن آن بشارت از عموی بزرگوار خود حضرت امیر المؤمنین خود را برای شهادت مهیا فرمودند.
از این رو از طرف دیگر نیز وقتی بلال، فرزند طوعه شب را صبح نمود، با اینکه مادرش تأكيد کرده بود، که موضوع را پنهان نماید، ولی صبح نزد عبد الرحمن بن محمّد بن اشعث رفت، و او را از مکان مخفی شدن حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)آگاه نمود. و به او خبر داد که حضرت مسلم (علیه السلام)نزد مادرش میباشد. عبد الرحمن هم پیش پدرش كه نزد ابن زياد بود، رفت. و آنها را از مکان مخفى شدن حضرت مسلم (علیه السلام)با خبر کرد.(1)
ابن زياد وقتی از مکان اختفاء حضرت مسلم (علیه السلام)باخبر شد، به محمّد بن اشعث اشاره کرد، و به او گفت: برخیز و هماکنون مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را نزد من بیاور، وافراد خود را نیز به همراه او فرستاد. زیرا آگاه بود که هر قبیلهای دوست ندارد، که مسلم (علیه السلام)در بین آنها گرفتار شود. و به همراه او، عبید اللّه بن عبّاس سلمی را نیز با هفتاد نفر از قبیلهٔ قیس روانه نمود.(2)
و به قولی ابن زیاد، عمرو بن حُریث و محمّد بن اشعث را با سيصد تن از سربازان ويژۀ خود، به مکان مخفى شدن حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)روانه كرد.(3)ولی به نظر میرسد، ابن زیاد افراد بیشتری را با محمّد بن أشعث، برای دستگیری حضرت مسلم (علیه السلام)روانه نموده باشد. چنانچه قندوزی در اینباره نگاشته است:
«فأرسل ابن زیاد، محمّد بن الأشعث الکندی و ضم إلیه ألف فارس و خمسمائة راجل إلی قتال مسلم (علیه السلام)، فقاتلهم قتالاً شدیداً حتّی قتل منهم خلقاً کثیراً، فأرسل ابن الأشعث إلی ابن زیاد یستمده بالخیل و الرجال. فکتب إلیه إنّ رجلاً واحداً
یقتل منکم خلقاً کثیراً، فکیف لو أرسلتک إلی من هو أشدّ منه قوة و بأساً، یعنی الحسین.»(1)
(ابن زیاد، محمّد بن اشعث کندی را به جنگ حضرت مسلم (علیه السلام)فرستاد، و هزار سوارکار و پانصد پیاده را با او همراه نمود. پس حضرت مسلم (علیه السلام)با آنها جنگ شدیدی نمودند به نحویکه خلق بسیاری از آنها را کشتند. پس ابن اشعث برای فرستادن سوارکار و پیادههای بیشتر، شخصی را نزد ابن زیاد فرستاد. ولی ابن زیاد برای او نوشت: همانا یک مرد، مردم زیادی از شما را کشته، پس حال تو چگونه خواهد بود، اگر تو را به جنگ کسی - یعنی امام حسین (علیه السلام)- بفرستم که افراد و قدرت او بیشتر از مسلم (علیه السلام)است.)
و از أبو مخنف هم نقل شده است: ابن زیاد در ابتدا پانصد نفر را روانه نمود، که حضرت مسلم (علیه السلام)صد و پنجاه نفر از آنها را به قتل رساند، و ما بقی متفرقه شدند. و در پی درخواستمجدد ابن أشعث، دو مرتبه ابن زیاد پانصد نفر را فرستاد، که حضرت مسلم (علیه السلام)جمع کثیری از آنها را مجدداً به درک واصل نمودند. و باز در مرتبهٔ سوّم، ابن اشعث تقاضای نیرو کرد، که در این مرتبه نیز ابن زیاد پانصد نفر دیگر را روانه نمود، و بعد به آنها گفت: به مسلم (علیه السلام)أمان بدهید، و إلا تا آخرین نفر شما را خواهد کشت.(2)
به هر تقدیر اگر چه برخی نقل کردهاند، که ابن زیاد سیصد نفر و یا به قولی هفتاد نفر را به همراه محمّد بن اشعث برای دستگیری حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)روانه نمود، و چهل و یک نفر از آنها، به دست حضرت، به درک واصل شدند.(3)ولی به نظر میرسد، که آنچه قندوزی نقل کرده است، با واقع مطابقت دارد. چرا که وقتی محمّد بن اشعث برای دوّمین مرتبه از ابن زیاد تقاضای نیروی کمکی نمود، عبید اللّه بن زیاد در کمال تعجب به او گفت:
«سبحان اللّه، یا عبد اللّه! بعثناک إلی رجل واحد تأتینا به، فأثلم فی أصحابی ثلمة عظیمة.»(1)
(سبحان اللّه، ای بندهٔ خدا! ما تو را به جنگ یک نفر فرستادم تا او را به نزد ما بیاوری، ولی تو شکافی را در سپاه من وارد کردی، آن هم شکافی عظیم.)
و این کلامی که عبید اللّه بن زیاد به ابن اشعث گفته، دلالت از شدّت کشتاری که به دست حضرت مسلم (علیه السلام)واقع شده است، میکند. چرا که اگر افرادی که برای دستگیری حضرت مسلم (علیه السلام)رفته بودند، سیصد نفر بوده باشند، و حتّی همهٔ آن سیصد نفر هم گشته شده باشند، در برابر لشکر چند هزار نفری ابن زیاد، رقم چندانی به حساب نمیآید، که کشته شدن آنها شکاف عظیمی در لشکرگاه ابن زیاد واقع نماید. از این رو میتوان گفت: آنچه قندوزی در کتاب «ینابیع المودة»، دربارهٔ تعداد فرستادگان ابن زیاد، برای دستگیری حضرت مسلم (علیه السلام)گفته است، بیشتر با واقع مطابقت دارد.چنانچه مرحوم طریحی (قدّس سرّه)نیز نقل نموده است: ابن زیاد هزار و پانصد نفر را به زعامت محمّد بن اشعث برای دستگیری حضرت مسلم (علیه السلام)روانه نمود، و حضرت جمع کثیری از آنها را به درک واصل کرد. هنگامیکه ابن اشعث دید افراد زیای کشته شدند از ابن زیاد تقاضای نیروی کمکی نمود، پس ابن زیاد به او پیغام داد: مادرت به عزایت بنشیند همانا یک مرد افراد زیادی از شما را کشته، پس حال تو چگونه خواهد بود، اگر تو را به جنگ کسی - یعنی امام حسین (علیه السلام)- بفرستم که افراد، و قدرت او بیشتر از مسلم (علیه السلام)است. از این رو محمّد ابن اشعث در جواب ابن زیاد نوشت:
«عساک أرسلتنی إلی بقال من بقاقیل الکوفة، أو إلی جرمقان من جرامقة الکوفة، و إنما أرسلتنی إلی سیف من أسیاف محمّد بن عبد اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم).»
1) . الفتوح ابن اعثم، ج5، ص53.
(گمان میکنی مرا به طرف بقالی از بقالان کوفه، یا برزگری از برزگران کوفه فرستادهای، بهدرستیکه مرا به سوی شمشیری از شمشیرهای محمّد بن عبد اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم)روانه کردهای.)
چون این پیام به عبید اللّه بن زیاد رسید، لشکر بسیاری را برای یاری محمّد بن اشعث فرستاد. پس هنگامیکه حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)آن لشکر را مشاهده نمود، به خانهٔ طوعه برگشت، و خود را آماده نمود، و بعد از اندک زمانی استراحت؛
«حمل علیهم حتّی قتل کثیراً منهم، و صار جلده کالقنفذ من کثرة النبل.»
(به آنها یورش برد تا اینکه بسیاری از آنها را به قتل رساند، و بدن مبارکش [در اثر اصابت] زیاد تیرها مثل خارپشت گردید.)
از این رو محمّد بن اشعث، باز هم فرستادهای را نزد عبید اللّه بن زیاد فرستاد، تا بدین منظور برای او نیروی کمک ارسال نماید. لذا ابن زیاد نامهای برای او ارسال نمود، و گفت:«یا ویلکم! أعطوه الأمان و إلاّ أفناکم عن آخرکم، فنادوه بالأمان.»(1)
(وای به حال شما! به مسلم (علیه السلام)أمان بدهید، و إلا تا آخرین نفر شما را میکشد، لذا آنها به مسلم (علیه السلام)گفتند [اگر تسلیم شوید] در امان خواهد بود.)
آری به قدری به بدن مطهر و منور حضرت مسلم به عقیل (علیهما السلام)تیر زدند، که دیگر یک جای سالم در آن قامت والا دیده نمیشد. به نحویکه مورخین در اینباره نوشتهاند: در اثر کثرت اصابت تیر، پیکر شریف ایشان، چونان خارپشت، مملو از تیر گشته بود. که همین مطلب، نشان از کثرت افرادی که برای دستگیری حضرت مسلم (علیه السلام)رفته بودند، دارد. چرا که باید تعداد آنها به قدری زیاد بوده باشد، که در آن زمان اندک، به اندازهای تیر زده باشند، که یک جای سالم در بدن ایشان باقی نمانده باشد. و این تعداد چند برابر خواهد شد، اگر بگوئیم لشکر تیراندازان، با آنهائیکه شمشیر و نیزه داشتند، یکسان نبودند.
1) . منتخب طریحی، ص416.
بنابراین به نظر میرسد، با توجه به آنچه قندوزی، که یکی از علماء اهل سنت بوده، در کتاب «ینابیع المودة» نگاشته است، و همچنین مطالبی که مرحوم طریحی (قدّس سرّه)در کتاب «المنتخب في جمع المراثي و الخطب» نقل کرده است. تعداد افرادی که ابن زیاد برای دستگیری حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)فرستاده، فوق العاده بوده، و با آنچه برخی در مورد تعداد آنها نقل نمودهاند، با واقع امر مطابقت ندارد.
و همچنین برای اینکه اصحاب ابن زیاد بتوانند حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را دستگیر نمایند، افراد بسیار و قابل توجهای از سربازانی که بدین منظور فرستاده شده بودند، به دست حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به درک واصل شدند. به صورتیکه عبید اللّه ابن زیاد در پیغام خود به افرادش تأکید میکند، به مسلم بن عقیل (علیهما السلام)امان بدهید، و الّا ایشان، تا آخرین نفر شما را خواهد گشت.
چه غوغائی، چه شیری بین میدان *** چه کرده حضرت مسلم به آنان
یکایک از دم تیغش گُریزان *** نمانده لشکری از بهر شیطان
گرفته سبقت از جمله دلیران *** تماماً یک به یک در لحظه حیران
نموده خسته عُزرائیل در آن *** ز تیغش بس که افتادند عدوان
چنان سبقت گرفت آن تیغ بُران *** به دست حضرتش بیهیچ جُولان
که عُزرائیلِ دیده جمله دوران *** به یکباره از او جا ماند نالان
از این رو سیّد «سجّاد» گریان *** شده مبهوت آن محبوب یزدان(1)
به هر نحو وقتی لشکریان ابن زیاد در کنار خانهٔ طوعه جمع شدند، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)از صداى اسبها و هیاهوهای سربازها متوجه شدند، ابن زیاد و افرادش مکان اختفاء ایشان را فهمیدهاند و براى دستگيری ایشان آمدهاند. لذا حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)با سرعت
1) . مؤلف.
به سمت اسب خود رفتند، و آن را زین کردند، زره خود را پوشيدند و عمامهٔ خود را بر سر قرار دادند و بعد شمشيرشان را به دست گرفتند. راوی میگوید:
«فتبسم مسلم رحمه اللّه، ثم قال: يا نفس! اخرجي إلى الموت الذي ليس منه محيص و لا محيد، ثم قال للمرأة: أي رحمك اللّه و جزاك عني خيراً.»
(پس حضرت مسلم (رحمه الله)تبسّمى كردند، سپس با خود گفتند: اى نفس! به طرف مرگی که از آن فرار و راه نجاتی نیست، قدم بردار. سپس به طوعه فرمودند: رحمت خداوند بر تو باد، و خداوند از طرف من به تو پاداش خير عطا كند.)
و بعد حضرت مسلم (علیه السلام)به طوعه فرمودند: میدانم که فرزندت آنها را باخبر کرده، و به اینجا آورده است. سپس به او فرمودند: در را باز كن.(1)
راوی در ادامه میگوید:«ففتحت الباب، و خرج مسلم (علیه السلام)فی وجوه القوم، کأنه أسد مغضب، فجعل یضاربهم بسیفه حتّی قتل منهم جماعة.»(2)
(پس طوعه در را باز نمود، و حضرت مسلم (علیه السلام)چونان شیر خشمگین به آنها حمله نمودند، و با شمشیر خود آنها را میزدند، تا جائیکه جماعتی از آنها را کشتند.)
همانگونه که قبلاً نیز در این نوشتار گذشت، وجود نازنین حضرت مسلم (علیه السلام)چونان عموی بزرگوار خود وجود نازنین حضرت علیّ (علیه السلام)، تشبیه به "أسد"؛ یعنی شیر شدهاند. که این تعبیر، نشان از شجاعت فوق العاده، و مثال زدنی حضرت مسلم (علیه السلام)دارد.
مرحوم ابن شهر آشوب مازندرانی (قدّس سرّه)روایت کرده است: وقتی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام) به اصحاب عبید اللّه بن زیاد حمله نمودند این اشعار را به عنوان رَجز میخواندند:
هُوَ المَوْتُ فَاصْنَعْ وَیْکَ مَا أَنْتَ صَانِعُ *** فَأَنْتَ بِکَأسِ المَوْتِ لَا شَکَّ جَارِعُ
فَصَبرٌ لِأَمرِ اَللّهِ جَلَّ جَلالُهُ *** فَحُکْمُ قَضَاءِ اللّهِ فِی الخَلْقِ ذَائِعُ
آن مرگ است که در پیشاپیش ایستاده است، وای بر تو! هرچه میخواهی انجام بده؛ پس تو بدون تردید از کاسهٔ مرگ خواهی نوشید.
پس به امر و قضای خداوند جلیل صبر کن؛ که حکم قضاء خداوند در میان خلق شایع است.
در این هنگام، آنان برای به اسارت گرفتن، و یا به شهادت رساندن حضرت مسلم (علیه السلام)به خانهٔ طوعه ريختند، از این رو حضرت به آنها حمله كردند، و كار را برای آنها سخت نمودند، و با شمشير آنها را میزدند، تا آنها را از خانه بيرون كردند. پس آنها دوباره به حضرت حملهور شدند، و حضرت مسلم (علیه السلام)نيز به آنها حمله نمودند، تا آنکه در آن هیاهوهمگی اطراف حضرت مسلم (علیه السلام)را احاطه کردند، امّا مع ذلک مغلوب قدرت، و شجاعت بینظیر حضرت شدند. از این رو همینکه اين دلاوریها را از حضرت مسلم (علیه السلام)ديدند، جمعی از آنان به پشت بام رفتند، و از بالای پشت بام، خانه را سنگ باران نمودند، و بر بدن نازنین ایشان سنگ میزدند، و دستههای شعلهور نی را بر سر و بدن ایشان میریختند.(1)چنانچه مرحوم شیخ مفید (قدّس سرّه)نیز در اینباره نوشته است:
«أَشْرَفُوا عَلَيْهِ مِنْ فَوْقِ اَلْبَيْتِ فَأَخَذُوا يَرْمُونَهُ بِالْحِجَارَةِ، وَ يُلْهِبُونَ اَلنَّارَ فِي أَطْنَانِ اَلْقَصَبِ ثُمَّ يُلْقُونَهَا عَلَيْهِ مِنْ فَوْقِ اَلْبَيْتِ، فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ خَرَجَ عَلَيْهِمْ مُصْلِتاً بِسَيْفِهِ فِي اَلسِّكَّةِ.»(2)
(افراد ابن زیاد به پشت بامها رفتند، و شروع کردند از بالای بام خانه، سنگ به طرف مسلم (علیه السلام)پرتاب نمایند، و دستههاى نى را آتش میزدند، و از بالا بر سر حضرت ميريختند. حضرت مسلم (علیه السلام)كه چنين ديدند، با شمشير برهنه در بين كوچه به آنها حملهور شدند.)
به هر صورت، لشکر عبید اللّه بن زیاد چند مرتبه به جانب حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام) حمله کردند، و در هر مرتبه حضرت آنها را از خونهٔ طوعه بیرون میراندند. چنانچه ابن کثیر در اینباره نگاشته است:
«دَخَلوا عَلَيهِ، فَقامَ إلَيهِم بِالسَّيفِ، فَأَخرَجَهُم مِنَ الدّارِ ثَلاثَ مَرّاتٍ.»(1)
(افراد ابن زیاد به حضرت مسلم (علیه السلام)حمله نمودند، و حضرت در مقابل آنها با شمشیر ایستادگی نمودند، و سه مرتبه آنها را از خانهٔ طوعه بیرون کردند.)در این هنگام، محمّد بن اشعث از ابن زیاد درخواست نیروی کمکی نمود. از این رو وقتی خبر رشادتهای حضرت مسلم (علیه السلام)به ابن زياد رسيد، جمع کثیری را برای یاری محمّد ابن اشعث روانه کرد،(2)و به او پيغام داد، و گفت:
«سُبحانَ اللّهِ یَا عَبْد اَلْلّه! بَعَثْنَاْکَ إلَی رَجُلٍ واحِدٍ تَأتِیَنَا بِهِ، فَأثْلَمَ فِی أصْحَابِی ثُلمَةً عَظیمَةً.»
(سبحان اللّه، ای عبد اللّه! من تو را براى دستگيرى يك نفر فرستادهام، تا او را نزد من بیاوری، در حالىكه شکاف عظیمی بر سپاه من وارد شده است.)
لذا محمّد ابن اشعث، که خود از شجاعت حضرت مسلم (علیه السلام)آگاهی داشت، و مجاهدتها و رشادتهای حضرت را از نزدیک دیده بود، و حضرت مسلم (علیه السلام)اصحاب او را با حقارت از پا در آورده بود. با تعجب تمام از کلام ابن زیاد، برای او پیام فرستاد:
«أیُّهَا اَلْأَمِیرُ! أمَّا تَعْلَم إنَّکَ بَعَثتَنِی إلَی أَسَدٍ ضِرْغَامٍ، وَ سَیْفٍ حُسَامٍ، فِی کَفِّ بَطَلٍ هُمَامٍ، مِنْ آلِ خَیْرِ اَلْأَنَاْمِ؟!»
(ای امیر! آيا مىدانى ما را براى دستگيرى شيرى دلاور و شمشيرى بران، كه در دست مردى شجاع و با اراده که از خاندان پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)است، فرستادهاى؟!)
راوی میگوید: در این هنگام، عبید اللّه بن زیاد، که خود نیک از شجاعت و قدرت و رشادت و مجاهدتهای حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در میدان جنگ آگاهی داشت، برای محمّد بن أشعث پیغام فرستاد:
«أنْ أعْطِهِ اَلْأَمَانَ؛ فَإِنَّکَ لَنْ تَقْدِرَ عَلَیْهِ إلَّا بِالْأَمَانِ.»(1)(به او امان دهيد زيرا جز اين راهى براى دستگيرى او نخواهيد يافت.)
پس محمّد بن اشعث، که دیگر از مجاهدتهای حضرت مسلم (علیه السلام)عاجز و درمانده شده بود، با حقارت تمام خدمت حضرت عرض کرد: تو در امان هستى، خود را به كشتن نده. ولی حضرت مسلم (علیه السلام)آنها را ميكشتند، و اشعار حمران بن مالک خثعمی را که در روز "قرن" انشاء نموده بود، به صورت رَجز ميخواندند:
أَقْسَمْتُ لاَ أُقْتَلُ إِلاَّ حُرّاً *** وَ إِنْ رَأَيْتُ اَلْمَوْتَ شَيْئاً نُكْرَاً
أکْرَهُ أَنْ اُخْدَعَ أوْ اُغَرّاً *** أَوْ أَخْلِطِ اَلْبَارِدَ سُخْناً مُرّاً
کُلُّ امْرِئٍ یَوْماً یُلَاقِی شَرّاً *** أَضْرِبُکُمْ وَ لَا أَخَافُ ضَرّاً(2)
سوگند ياد كردهام كه كشته نشوم مگر آزادانه، اگر چه شربت ناگوار مرگ را به سختی بنوشم.
کراهت دارم که به خدعه و مکر آدمهای پست گرفتار شوم، یا آنکه شربت خنک جوانمردی را با آب گرم و تلخ عجز مخلود نمایم، و دست از جنگ بکشم.
هر مردی ناچار روزی دچار شر خاهد شد، ولی من با شمشیر تیز شما را میزنم و از هیچ ضرری بیم ندارم.
در این هنگام محمّد بن اشعث، محضر حضرت مسلم (علیه السلام)عرض کرد: کسی به شما دروغ نمیگوید، و قصد اغفال شما را ندارد، و نمیخواهد شما را به قتل برساند. ولی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)که نیک از مکر و حیلههای ابن زیاد آگاه بودند به گفتههای او توجه نمیکردند، و همچنان با آنها میجنگیدند تا آنکه زخمهای بسیاری به بدن نازنین و مطهر و منورشان اصابت نمود و خسته شدند. و آنها نیز اطراف حضرت را گرفتند، و از آنجائی که جرأت نداشتند مبارزهٔ تن به تن نمایند، شروع کردند، بر بدن نازنین حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)از راه دور تیر و سنگ و ریگ زدن.(1)لذا حضرت مسلم (علیه السلام)به آنها فرمود: واى بر شما همانند كفار بر من سنگ مىزنيد، در حالىكه من از خانوادۀ أنبیاء (علیهم السلام)هستم، واى بر شما آيا اينگونه حقّ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)و خاندان ایشان (علیهم السلام)را رعايت مىنمايد؟ سپس حضرت با آنکه ضعف فوق العاده زیادی بدن مطهرشان را فراگرفته بود، به آنها حمله نمودند، و آنان را درهم شکستند، و جمع آنها را در پست دیوار خانهها پراكنده ساختند، به نحوی که لشکریان ابن زیاد دوباره به عقب بازگشتند. ولی بعد از اندک زمانی دو مرتبه سربازان ابن زياد به سوى حضرت مسلم (علیه السلام)حملهور شدند که محمّد بن اشعث بر آنها بانگ برآورد، و گفت: رهايش كنيد تا به نحویکه مسلم (علیه السلام)دوست دارد، با او صحبت کنم.(2)
سپس محمّد بن اشعث، به حضرت مسلم (علیه السلام)نزديك شد، و در برابر ایشان ايستاد، و عرض کرد: اى پسر عقيل! خود را به كشتن مده، به تو امان داده شده، و خون تو به گردن من است. حضرت مسلم (علیه السلام)فرمود: آيا گمان مىكنى تا نیروئی در بدن دارم، و میتوانم بجنگم، دست به سوی تو دراز میکنم، به خدا قسم هرگز چنين نخواهم كرد. سپس حضرت مسلم (علیه السلام)، به طرف محمّد ابن اشعث حمله نمودند، و او را تا نزد یارانش به عقب راندند، و بار ديگر به جاي خود بازگشتند، و گفتند:
«اللَّهُمَّ إنَّ العَطَشَ قَد بَلَغَ مِنّي.»(3)
(خداوندا! عطش امان مرا بریده است.)
و این در حالی بود، که هیچکدام از مردم کوفه از ترس افراد ابن زیاد جرأت نمیکردند نزدیک حضرت مسلم (علیه السلام)شوند، و ایشان را سیراب نماید. پس محمّد ابن اشعث بر سر افراد خود فرياد زد، و گفت: اين ننگ و عار است كه همهٔ شما در برابر يك نفر، اين چنين ضعیف و درمانده شدهاید، همه با هم به او حمله كنيد!در اين هنگام همگی به طرف حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)يورش بردند. و از بین آن جمعیتی که اطراف حضرت را گرفته بودند، مردی از اهالی کوفه، به نام بكر بن حمران احمرى ضربهٔ شمشيرى به دهان مبارک حضرت مسلم (علیه السلام)زد،(1)كه لب بالای ایشان را بريد، و به لب پائين حضرت رسيد، و به دندانهای جلوی ایشان اصابت كرد. حضرت مسلم (علیه السلام)هم ضربهٔ شدیدى به سر او زدند، و بعد ضربهٔ دیگری نیز به پس گردنش زدند، که چنان این ضربه بدنش را شكافت، كه نزديك بود به شكمش برسد.(2)
در این هنگام، یک نفر با نیزهٔ خود به کمر مبارک حضرت مسلم (علیه السلام)ضربهای زد، که با توجه به جراحاتی که قبلاً بر بدن ایشان رسیده بود، و خون زیادی که از دست داده بودند، و تشنگی امان ایشان را بریده بود، و خستگی بر حضرت غلبه نموده بود، باعث شد به یکباره ایشان در اثر آن ضربهای که به کمرشان اصابت نموده بود، بر زمین بیفتند، و بالنتیجه حضرت مسلم (علیه السلام)را در آن حالت اسیر کنند. چنانچه راوی میگوید:
«فَطُعِنَ مِنْ وَرَائِهِ طَعْنَةٌ، فَسَقَطَ إلِی أَلْأرْضِ، فَأَخِذَ أَسِیْراً.»(3)
(پس از پشت با نیزه به مسلم (علیه السلام)ضربهای زده شد، که بر زمین افتادند، و به اسارت گرفته شدند.)
از ظاهر این روایت استفاده میشود، که حضرت مسلم (علیه السلام)أمان افراد ابن زیاد را نپذیرفتند، و در نهایت در بین کشاکش نبرد، و بعد از آنکه جراحات بسیاری به ایشان اصابت کرده، و ضعف
و خستگی بر حضرت غلبه کرده بود، اسیر شدند. ولی از روایات دیگری که در این زمینه وجود دارد، استفاده میشود که حضرت مسلم (علیه السلام)به سبب أمانی که به ایشان دادند، تسلیم شدند. و به جهت اینکه به حضرت امان داده بودند، توانستند حضرت مسلم (علیه السلام)را دستگیر نمایند. چنانچه برخی از مورخین نقل کردهاند:ابن اشعث به حضرت مسلم (علیه السلام)نزدیک شد، و به ایشان عرض کرد: شما در أمان هستید، حضرت فرمودند: من در امان میباشم؟ گفت: بله، و بعد ابن اشعث، و همچنین ما بقی افراد ابن زیاد گفتند: شما در أمان هستید، به غیر از عمرو بن عبید اللّه بن عبّاس سلمی، لذا حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به آنها فرمودند:
«أَمَا لَوْ لَمْ تُؤَمِّنُونِي مَا وَضَعْتُ يَدِي فِي أَيْدِيكُمْ.»(1)
(اگر به من امان نداده بودید، دست در دست شما قرار نمیدادم.)
از این عبارت، و روایتهای دیگری که در این مورد وجود دارد، استفاده میشود که حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به جهت امانی که به ایشان داده بودند، تسلیم شدند. ولی به نظر میرسد که حضرت مسلم (علیه السلام)وقتی امان را پذیرفتند که در چاهیکه افراد ابن زیاد، مخفیانه در بین راه کنده بودند، قرار گرفتند. و هنگامیکه در آن چاه افتادند، امانی که ابن زیاد بوسیلهٔ ابن أشعث داد را پذیرفتند. چنانچه أبو مخنف، و مرحوم طریحی (قدّس سرّه)در مورد آن چاه نقل کرده است: وقتی آنها به حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)امان دادند، حضرت به آنها فرمودند:
«لَا أَمَانَ لَکُمْ، یا أعْداءَ أَلَلّهِ وَ أعْدَاءَ رَسُولِهِ!»
(ای دشمنان خدا و دشمنان رسول خدا! برای شما امان نخواهید بود).
سپس افراد ابن زیاد به ایشان حیله کردند، و چاه عمیقی را در وسط راه حفر نمودند، و روی چاه را با شاخههای درخت و خاک پوشاندند، آنگاه در بین جنگ، از روی مکر و حیله پا به فرار گذاشتند، و هنگامیکه حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در تعقیب آنها بودند به آن چاه عمیق
1) . تاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص374؛ ارشاد مفید، ج2، ص405؛ وقعة الطف، ص135.
افتادند، در این هنگام آنها اطراف حضرت را گرفتند، و محمّد ابن اشعث ضربهای بر صورت زیبای آن حضرت زد، و بعد حضرت را دستگیر کردند.(1)بنابراین به نظر میرسد که پذیرفتن امان از جانب حضرت مسلم (علیه السلام)هنگامی بوده است که بعد از وارد شدن آن جراحات، و تحمل زخم نیزهای که به پهلوی ایشان زده بودند، حضرت در آن چاه افتادند، و چون در اثر تشنگی و خستگی جهاد، دیگر تاب مقاومت نداشتند، لذا بالاجبار به آن امانی که محمّد بن اشعث میگفت، تن دادند. گرچه در این هنگام نیز کسی جرأت نمیکرد به حضرت نزدیک شود.
به میدان چون عَمویش شیر غُران *** ببرده طاقت از آن جمع عُدوان
بیفکنده به خاک تیره گریان *** هزاران پهلوان سست بنیان
چهها کرده به شمشیرش خُروشان *** در آن غوغای کوچه، رشک خیزان
چو بگرفتند اطرافش به میدان *** ز جا برداشت سرها را به یک آن
بهنامردی چو شخصی گشته نادان *** میان جمع بسیاری شتابان
چو زد شمشیر خود بر نور تابان *** جدا کرد آن لبان شه چو أسنان
به مردی بست راهش را به جبران *** بزد بر فرق آن گردیده خذلان
چنان بشکافت تا بطنش خرامان *** به ضرب دیگری آن شاه خوبان
که شد مبهوت آن نادان به دوران *** چو دیگر حاضران،با خوفِ از
جان که نامردی دگر از گینه توزان *** به پهلویش بزد نیزهٔ بُران
که از آن سیّد «سجّاد» نالان *** بگرید تا قیامت اشک ریزان(2)
به هر تقدیر وقتی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را دستگیر نمودند، اطراف ایشان را احاطه کردند، و شمشیر حضرت را گرفتند، و ایشان را سوار استری نمودند. پس در این زمان حضرت مسلم (علیه السلام)به گریه افتادند، و اشك بر صورت مبارک حضرت جاری شد. و از زنده ماندن خود
مأیوس شدند، و بعد فرمودند: این نخستین نیرنگ شما است. کنایه از اینکه امان خود را شکستید.محمّد بن أشعث به حضرت عرض کرد: امیدوارم برای شما اتفاقی رخ ندهد. لذا حضرت فرمودند: آنچه گفتی چیزی جز امید نیست، آن أمانی که گفتید کجا است. و بعد فرمودند: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ! و گریه نمودند.(1)در این هنگام عمرو بن عبيد اللّه بن عبّاس با طعنه به حضرت مسلم (علیه السلام)عرض کرد: براى كسى كه خود به استقبال مرگ مىرود، گريستن شايسته نيست.(2)
پس حضرت مسلم (علیه السلام)به او فرمودند:
«أمَا وَ اَلْلّهِ لَسْتُ أبْکِی عَلَی نَفْسِی، وَ لَکِن أبْکِی عَلَی اَلْحُسَیْنِ (علیه السلام)وَ آلِ الحُسَیْنِ، إنَّهُ قَدْ خَرَجَ إلَیکُمُ اَلْیَوْمَ أوْ أمْسِ مِنْ مَکَّةَ.»(3)
(بدانید به خدا سوگند که بر جان خود نمیگریم؛ بلکه بر حسین (علیه السلام)و خاندان ایشان میگریم؛ همانا حسین (علیه السلام)امروز یا دیروز از مکّه به سوی شما راه افتادهاند.)
آری حضرت مسلم (علیه السلام)در همهٔ لحظات عمر شریف خود، فقط به فکر حفظ جان حضرت امام حسین (علیه السلام)بودند. و حتّی در آن لحظات پایانی نیز که دیگر رمقی برای ایشان باقی نمانده بود، به یاد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)و خاندان حضرت (علیهم السلام)سرشک دیدگان جاری مینمودند. آن هم به نحویکه از شدّت ناراحتی، مورد طعنهٔ برخی قرار گرفتند، و به ایشان زخمزبان زدند. همانگونه که به حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیه السلام)نیز در روز عاشوراء، وقتی در کنار بدن نازنین فرزندان و برادران خود میگریستند، طعنهها و زخمزبان زدند.
در هر صورت، در اثر شدّت گرما و خونی که حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)از دست داده بودند، و مجاهدتهائی که ایشان در طول روز نموده بودند، تشنگی بر ایشان غلبه کرده بود، و
حضرت به جهت اتمام حجّت، از شدّت تشنگی، از آنها درخواست آب میکردند. که ناگاه مسلم بن عمرو باهلی با طعنه و زخمزبان به حضرت مسلم (علیه السلام)عرض کرد:
«وَ اَللّهِ لَا تَذُوقُ اَلْمَاءَ يَابْنَ عَقِيْلٍ أَوْ تَذُوْقَ اَلمَوْتَ.»
(ای فرزند عقیل! به خدا قسم طعم آب را نخواهی چشید تا مرگ را بچشی.)
لذا حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به او فرمودند: وای بر تو، چقدر جفاکار و خشن و تندخو هستی، گواهی میدهم که اگر از قریش هستی، به آنها چسبیدهای و ریشهای نداری، و اگر از غیر قریش هستی، خود را به غیر پدرت نسبت دادهای، تو چه کسی هستی ای دشمن خدا؟ در این هنگام مسلم بن عمرو باهلی به حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)عرض کرد: من کسی هستی که حقیقت را شناخت، وقتیکه تو آن را انکار نمودی. و با پیشوای خودش - یعنی یزید - صادق بود، زمانیکه تو با او نفاق داشتی. و فرمانبردار بود، آنگاه که تو با او مخالفت میکردی. من مسلم بن عمرو باهلی هستم. پس حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به او فرمودند:
«أَنْتَ أَوْلَىٰ بِالْخُلُودِ وَ اَلْحَمِيْمِ، إِذْ آثَرْتَ طَاْعَةَ بَنِي سُفيَانَ عَلىٰ طَاعَةِ الرَّسُوْلِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم).»
(تو به خلود در آتش و آب گرم دوزخ سزاوارتر هستی، چرا که اطاعت از فرزندان سفیان را بر اطاعت از فرستادهٔ خدا، حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)ترجیح دادی.)
سپس حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)روی زمین نشستند، و به دیوار تکیه دادند، و به اصحاب و یاران عبید اللّه بن زیاد، که ایشان را اسیر کرده بودند، فرمودند:
«وَیْحَکُمْ یَا أَهْلَ اَلْکُوفَةِ! إِسْقُونِی شُرْبَةً مِن مَاءِ.»
(وای بر شما ای اهل کوفه! مقداری آب به من بدهید.)
در این هنگام غلامِ عمرو بن حُریث باهلی، با کوزهٔ آبی نزد حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)آمد، و مقداری آب در ظرف ریخت و به حضرت داد. ولی هرگاه حضرت مسلم (علیه السلام)میخواستند از آب آن تناول نمایند، ظرف آب از جراحتی که بر لب ها و دندانهای جلوی ایشان وارد شده بود، پر از
خون میشد. از این رو به جهت خون زیادی که وارد ظرف شده بود، نتوانستند آب بنوشند تا آنکه حتّی به یکباره دندانهای جلوی ایشان در ظرف آب افتاد. لذا حضرت مسلم (علیه السلام)از نوشیدن آب صرف نظر فرمودند.(1)
بعد از آنکه حضرت مسلم بن عقيل (علیهما السلام)را دستگیر نمودند، ایشان به محمّد بن اشعث فرمودند: به خدا سوگند همانا تو را میبینم که از امان دادن به من عاجز هستى، آیا خیری در تو هست؟ آیا میتوانی شخصی را از طرف من نزد حضرت امام حسین (علیه السلام)بفرستی، تا پیغامی را برای ایشان ببرد؟ چرا که میدانم امروز یا فردا، ایشان با خانوادهٔ خود به طرف شما میآیند. و این نگرانی که در وجود من میباشد، و مرا گریان نموده، به سبب آن است، که با نامهای که من برای ایشان نوشتم، حضرت امام حسین (علیه السلام)به طرف کوفه در حال حرکت میباشند. از این رو از جانب من به ایشان بگوید:
«إنَّ إبْنَ عَقِیْلٍ بَعَثَنِی إلَیْکَ، وَ هُوَ فِی أَیْدِی اَلْقَومِ أَسِیْرٌ، لَا یَرَی أَنْ تَمْشِیَ حَتَّی تُقتَلَ، وَ هُوَ یَقُولُ: اِرْجِع بِأَهْلِ بَیْتِکَ، وَ لَا یَغُرُّکَ أَهْلُ اَلْکُوفَةِ؛ فَإِنَّهُم أَصْحَابُ أَبِیْکَ اَلَّذِی کَانَ یَتَمَنَّی فِرَاقَهُم بِالمَوتِ أَوِ القَتلِ؛ إنَّ أَهْلَ اَلکُوفَةِ قَد کَذَّبُوکَ وَ کَذَّبُونِی، وَ لَیْسَ لِمُکَذَّبٍ رَأیٌ.»(2)
(همانا فرزند عقیل مرا نزد شما فرستاد، در حالیکه به دست این قوم اسیر بود، و میدانست که کشته میشود. او میگفت: با خانوادهٔ خود برگردید که مردم کوفه شمارا فریب میدهند؛ همانا آنها، همان اصحاب پدر شما میباشند که ایشان آرزوی جدائی آنها را با مرگ یا کشته شدن، داشتند؛ همانا مردم کوفه شما را تکذیب
خواهند نمود، همانگونه که مرا تکذیب کردند، و کسیکه تکذیب شود، نظرش پذیرفته نخواهد شد.)
وقتی محمّد بن أشعث فرمایشات حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را شنید، به ایشان عرض کرد: به خدا قسم چنین کاری را انجام خواهم داد، و به عبید اللّه بن زیاد هم میگویم: که من به شما أمان دادهام.(1)
آنگاه حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را به سمت قصر ابن زياد بردند، در حالىكه خون، چهره و لباس حضرت مسلم (علیه السلام)را فرا گرفته، و ایشان در اثر جنگهائی که در آن روز بین کوچههای کوفه داشتند، مجروح و بسيار تشنه شده بودند.
از آنجائیکه محمّد بن أشعث به مسلم (علیه السلام)وعده داده بود که شخصی را نزد امام حسین (علیه السلام) روانه خواهد کرد، در بین افراد مورد اطمینان خود، إلیاس بن عَثِل طائی، از قبیلهٔ بنی مالک بن عمرو بن ثُمامه را که مردی شاعر بود، و با محمّد بن أشعث هم رفت و آمد داشت، فراخواند. و از او خواست خود را به امام حسین (علیه السلام)برساند، و پیغام مسلم (علیه السلام)را به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)عرض کند. و به او گفت: سخنان مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را در این نامه نوشتهام.
و بعد نامه را به ألیاس بن عَثِل طائی داد، و توشه راه و آنچه برای خانوادهاش نیاز داشت را برای او فراهم کرد، و مرکبی نیز در اختیارش گذاشت. إیاس نیز بلافاصله حرکت نمود، و بعد از چهار روز خود را در منزلگاه "زباله" به حضرت امام حسین (علیه السلام)رساند. و خبر شهادت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را به وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)عرض نمود، و نامه را به حضرت داد. در این هنگام حضرت به او فرمودند:
«کُلُّ ما حُمَّ نازِلٌ، وَ عِندَ اللّهِ نَحتَسِبُ أنْفُسَنَا، وَ فَسَادَ اُمَّتِنَا.»(2)
(آنچه مقدر شده است همان واقع میگردد. ما جان خود را به حساب خداوند میگذاریم، و از فساد امّت خود به خداوند شکایت میبریم.)
وقتی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به همراه آن دسته از اصحاب و یاران ابن زیاد که ایشان را اسیر کرده بودند، به دار الإماره رسیدند. بيرون قصر عدهاى از مردم، از جمله عمارة بن عقبه، عمرو بن حريث، مسلم بن عمرو، و كثير بن شهاب در انتظار ديدار ابن زياد نشسته بودند. پس ابن أشعث اذن ورود گرفت، و هنگامیکه ابن زیاد اجازه ورود داد، با حضرت مسلم بن عقيل (علیهما السلام)وارد دار الإماره شدند.
زمانیکه محمّد بن أشعث به همراه حضرت مسلم (علیه السلام)بر ابن زیاد وارد شد، همهٔ اتفاقاتی را که رخ داده بود، از کشته شدن جمع کثیری به دست حضرت مسلم (علیه السلام)، تا اصابت شمشیر بکیر بر لب و دندان حضرت مسلم (علیه السلام)را برای ابن زیاد بیان نمود. راوی میگوید:
«فَأخْبَرَهُ مُحَمَّدُ بْنُ اَلْأَشْعَثِ بِمَا کَاْنَ مِنْهُ وَ مَا کَاْنَ مِنْ أمَاْنِهِ إیَّاْهُ.»(1)
(پس محمّد بن اشعث از کار خویش و امانی که به مسلم (علیه السلام)داده بود، ابن زیاد را آگاه نمود.)
ولی عبید اللّه بن زیاد، با شنیدن این جمله به یکباره آنچه خود به محمّد بن أشعث گفته بود را انکار کرد. و منکر این شد که خود به ابن أشعث دستور داده که به حضرت مسلم (علیه السلام)أمان بدهد. و چنین وانمود کرد که از امان دادن به حضرت مسلم (علیه السلام)هیچ خبری نداشته است. و بعد خطاب به محمّد بن أشعث گفت:
«مَا أَنْتَ وَ اَلْأَمَانَ؟! كَأَنَّا أَرْسَلْنَاكَ لِتُؤْمِنَهُ؟! إِنَّمَا أَرْسَلْنَاكَ لِتَأْتِيَنَا بِهِ.»(2)
(تو را چه کار به أمان دادن؟! ما تو را فرستادیم که به ایشان امان دهی؟! جز این نبود که ما تو را فرستادیم تا ایشان را برای ما بیاوری.)
در این هنگام، محمّد بن أشعث که خود با دیدن نفاق ابن زیاد حیران شده بود، از روی ترس به یکباره سکوت کرد. به هر صورت وقتی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به همراه محمّد بن أشعث به ابن زیاد وارد شدند، نگهبانِ قصر به حضرت مسلم (علیه السلام)عرض کرد: به امیر سلام کن. ولی حضرت مسلم (علیه السلام)به آن نگهبان فرمودند:
«اُسْکُتْ لَا اُمَّ لَکَ مَا لَکَ وَ لِلکَلامِ، وَ اَللّهِ لَیْسَ هُوَ لِی بِأَمیرٍ، فَاُسَلِّمَ عَلَیهِ.»(1)
(ساکت باش بیمادر، تو را چه به سخن گفتن، به خدا سوگند او برای من امیر نیست تا بر او سلام کنم.)
مرحوم طریحی (قدّس سرّه)روایت نموده است: وقتی نگهبان کاخِ ابن زیاد به حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)عرض کرد: به امیر سلام کن. حضرت فرمودند:
«اَلْسَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبعَ الهُدىٰ، وَ خَشِیَ عَوَاقِبَ اَلْرَّدىٰ، وَ أَطَاْعَ اَلْمَلِکَ أَعْلَی.»
(سلام بر كسیكه از هدايت تبعیت نماید، و از عواقب اعمال بد بترسد، و ملك اعلي و خداوند متعال را اطاعت کند.)
حضرت مسلم (علیه السلام)با این نحوه سلام نمودن، و با فرمایش خود به همگان فهماندند، که ابن زیاد شایسته سلام کردن نیست. و حتّی اگر ابن زیاد ابتدا به سلام نیز کرده بود، و خود به حضرت سلام میکرد، بعید به نظر میرسد، که حضرت مسلم (علیه السلام)پاسخ سلام او را بدهند. چرا که جواب سلام مسلمان واجب میباشد، نه فاسق و منافقی چونان ابن زیاد که از هر کافری خبیثتر بوده است. به هر ترتیب وقتی حضرت مسلم (علیه السلام)بدون آنکه سلامنمایند وارد مجلس شدند، و در پاسخ آن نگهبان نیز چنین فرمودند، به یکباره ابن زياد خندید، لذا بعضي از اطرافیان او به حضرت عرض کردند: اي مسلم! امير با حالت خنده به صورت شما نگاه کرد، چرا به او به عنوان امیر سلام نميکنيد؟ حضرت مسلم (علیه السلام)فرمودند:
1) . الفتوح ابن أعثم، ج5، ص55. برخی نقل کردهاند، که در این هنگام حضرت مسلم (علیه السلام)فرمود: «فَما یَنفَعُنِی السَّلامُ عَلَیهِ وَ هُوَ یُریدُ قَتلی؟ فَإِنِ استَبقانی فَسَیَکثُرُ عَلَیهِ سَلَامِی؛ اگر میخواهد مرا بکشد، سلام من بر او، سودی ندارد. اگر مرا زنده نگه داشت، سلامم بر او بسیار میشود.» - (الفتوح ابن أعثم، ج5، ص55؛ تاريخ الاُمم و الملوك، ج5، ص376).
«و اللّه ما لی أمیر غیر الحسین بن علیّ (علیهما السلام)و إنما یسلم علیه بالإمارة من یخاف منه الموت.» (1)
(به خدا سوگند من غیر از حسین بن علیّ (علیهما السلام)امیری ندارم، و همانا کسی به ابن زیاد به عنوان امیر سلام میکند که از مرگ بترسد.)
در این هنگام عبید اللّه بن زیاد به حضرت مسلم (علیه السلام)عرض کرد: فرقی نمیکند که سلام بکنی یا سلام نکنی، چرا که کشته میشوی. حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)فرمودند: همانا اگر مرا بکشی تاکنون بدتر از تو، بهتر از مرا کشته است. پس ابن زیاد به حضرت عرض کرد: ای تفرقه افکنِ نافرمان! بر امام خود خروج کردی و شکاف بین مسلمانان ایجاد کردی، و بذر فتنه را کاشتی. در این هنگام حضرت مسلم (علیه السلام)به او فرمودند:
«کَذَبتَ یَابنَ زِیادٍ! وَ اللّهِ ما کانَ مُعاوِیَةُ خَلیفَةً بِإِجماعِ الاُمَّةِ، بَل تَغَلَّبَ عَلی وَصِیِّ النَّبِیِّ بِالحیلَةِ، وَ أخَذَ عَنهُ الخِلافَةَ بِالغَصبِ، وَ کَذلِکَ ابنُهُ یَزیدُ. وَ أمَّا الفِتنَةُ، فَإِنَّکَ ألقَحتَها؛ أنتَ وَ أَبُوکَ زِیادُ بنُ عِلاجٍ مِن بَنی ثَقیفٍ، وَ أَنَا أَرْجُو أَنْ یَرزُقَنِی اَللّهُ اَلشَّهادَةَ عَلی یَدَی شَرِّ بَرِیَّتِهِ، فَوَ اللّهِ ما خالَفتُ وَ لَا کَفَرتُ وَ لَا بَدَّلتُ، وَ إنَّمَا أنَا فِی طَاعَةِ أَمِیرِ المُؤمِنینَ الحُسینِ بنِ عَلِیٍّ ابنِ فاطِمَةَ بِنتِ رَسولِ اللّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، وَ نَحنُ أولی بِالخِلافَةِ مِن مُعاوِیَةَ، وَ اِبنِهِ، وآلِ زِیادٍ.»(2)
(دروغ میگویی ای پسر زیاد! به خدا قسم معاویه، به اجماع امّت خلیفه نبود؛ بلکه با نیرنگ بر وصیّ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)غلبه کرد، و خلافت را ازایشان غصب نمود. پسرش یزید نیز همینگونه است، امّا بذر فتنه را تو پاشیدی؛ تو و پدرت زیاد بن عِلاج از
طایفۀ بنی ثَقیف.(1)و من امیدوارم که خداوند شهادت را به دست بدترینِ بندگانش روزی من نماید. به خدا قسم من نه مخالفت کردهام، و نه کافر شدهام، و نه مذهبم را تغییر دادهام. بهدرستیکه من در اطاعت از امیر المؤمنین، حسین بن علیّ پسر فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)هستم. و ما به خلافت سزاوارتر از معاویه و فرزندش و آل زیاد هستیم.)
ابن زیاد با شنیدن این فرمایشات حضرت مسلم (علیه السلام)دست به فرافکنی زد، و با تهمتی نابخشودنی به حضرت مسلم (علیه السلام)عرض کرد: ای فاسق! مگر تو در مدینه شراب نمیخوردی؟ حضرت مسلم (علیه السلام)انگشت اتهام را به طرف خود او گرفتند، و فرمودند: به خدا قسم سزاوارتر از من به شراب خوردن، کسی است که آدم میکشد، و با در حال مستی به لهو و لعب مشغول میباشد، و چنان وانمود میکند، که گوئی اتفاقی رخ نداده است! ابن زیاد گفت: ای فاسق! نفْس تو آرزوی چیزی - یعنی حکومت - را داشت، که خداوند آن را به اهلش سپُرد، و به شما واگذار نکرد. حضرت مسلم (علیه السلام)فرمود: اهل خلافت چه کسی است، ای پسر مرجانه؟ ابن زیاد عرض کرد: یزید و معاویه اهل آن هستند. در این هنگام حضرت مسلم (علیه السلام)به ابن زیاد فرمودند: الحمد للّه! همین کافی است، که خداوند بین ما و شما حکم مینماید.
ناگاه ابن زیاد به حضرت مسلم (علیه السلام)عرض کرد: تو گمان میکنی که در امر حکومت سهمی داری؟ حضرت مسلم (علیه السلام)فرمودند: نه، به خدا سوگند! گمان نمیکنم؛ بلکه یقین دارم. پس ابن زیاد عرض نمود: خدا مرا بکشد اگر تو را به قتل نرسانم! حضرت مسلم (علیه السلام)فرمود: تو بد ذاتی را رها نخواهی کرد، و هرگز با آزار به قتل رساندن، و به نحو ناپسند مُثله، و قطعه قطعه کردن را ترک نمیکنی. به خدا قسم اگر هم اکنون ده نفر مورد اعتماد با من دراینجا همراه بودند، و شربتی آب مینوشیدم، طولی نمیکشید که قدرت مرا در قصر میدیدی؛ امّا اگر قصد کشتن من را داری،
1) . این جمله، از فرمایشات حضرت مسلم (علیه السلام)، طعنهای به عبید اللّه میباشد، و حضرت حرامزاده بودنش را به رخش میکشند. چرا که پدر عبید اللّه، زیاد بن سمیّه یا همان زیاد بن ابیه بود، که از مادری زناکار - یعنی سمیّه - متولد شده بود، و پدر مشخّصی نداشت. لذا معاویه، او را پسر ابو سفیان، و برادر خود اعلام کرد.
چارهٔ دیگری جز کشتن من برای تو باقی نمانده، مردی از قریش را نزد من قرار بده تا اکنون در مورد هر آنچه میخواهم به او وصیّت نمایم.(1)
بعد از تصمیم ابن زیاد مبنی بر به شهادت رساندن حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، در بین کسانی که در مجلس ابن زیاد حاضر بودند، حضرت مسلم (علیه السلام)نگاهی به اطرافیان و همنشینان او نمودند، و از عمر بن سعد بن ابی وقّاص خواستند، که به وصیّت ایشان گوش داده، و به آن عمل نماید. ولی عمر بن سعد قبول نکرد وصیّت حضرت را بشنود، که ابن زیاد به او گفت: چرا از شنیدن وصیّت ایشان امتناع میکنی؟ از این رو عمر بن سعد برخاست، و با حضرت مسلم (علیه السلام)به کناری از مجلس رفت، و هر دو در گوشهای نشستند، به نحویکه ابن زیاد هر دو نفر آنها را میدید، و حضرت مسلم (علیه السلام)وصایای خود را برای او بیان نمودند.(2)
و شاید علّت آنکه در آن جمع حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به عمر بن سعد وصیّت کردند. آن باشد، که ماهیت او را بر همگان آشکار نمایند. چرا که عمر بن سعد در بین مردم، به دروغ چنین وانمود کرده بود، که عالمی شجاع و مستقل و زاهد و امانتدار و متدین است. از این رو حضرت بلافاصله او را مورد خطاب قرار دادند، و از او خواستند به وصایای ایشان گوش بدهد، و به آن عمل نماید. و از آنجائیکه عمر بن سعد، از ترسِ ابن زیاد، خواستهٔ حضرت را اجابت نکرد، خود به همگان نشان داد، که ترسوئی بیش نیست.
و زمانیکه عمر بن سعد، که خود را به عنوان فردی مستقل مطرح میکرد، از شنیدن وصایای حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)سر باز زد، و ترس خود را هویدا نمود، با قبول دستورعبید اللّه ابن زیاد مبنی بر اجابت خواستهٔ حضرت مسلم (علیه السلام)، به همگان نشان داد که تا چه اندازه سر سپرده و مطیع اوامر میباشد، و از خود هیچ استقلالی ندارد.
گذشته از اینکه در عرب مرسوم بوده، که درخواست هیچکس را حتّی الإمکان رد نکنند، خاصه اگر طرفین از یک قبیله بوده باشند. چرا که مشکل یک نفر از اهل قبیله، مشکل همگان به حساب میآمده است. و چون حضرت مسلم (علیه السلام)با عمر بن سعد از یک قبیله، و هر دو از قریش به شمار میرفتند. وقتی خواستهٔ حضرت مسلم (علیه السلام)را بیپاسخ گذاشت، بر همگان واضح نمود، که حتّی به جهت رسیدن به منزلت دنیوی پشت پا به آموزههای عشیرهای نیز میزند.
و این توجه نکردن به مشکلات اهل قبیله و عدم اجابت درخواست آنان، آن چنان ناپسند و قبیح بوده است، که حتّی عبید اللّه ابن زیاد نیز آن را شایسته نمیدانسته، از این رو برای حفظ آبروی خود و اطرافیانش به عمر بن سعد دستور میدهد. به وصیّتهای حضرت مسلم (علیه السلام) گوش فرا دهد.
البته برخی از مورخین گفتهاند: این عمر بن سعد بوده است، که در بین افراد عبید اللّه ابن زیاد از حضرت مسلم (علیه السلام)درخواست کرده بود، وصایای خود را به او بگویند. چنانچه ابن اعثم کوفی در اینباره نقل نموده است:
«فَوَثَبَ إلَيهِ عُمَرُ بنُ سَعدِ بنِ أبي وَقّاصٍ، فَقالَ: أوصِ إلَیَّ بِما تُريدُ يَابنَ عَقيلٍ!»(1)
(عمر بن سعد بن ابی وقّاص برخاست، و گفت: ای پسر عقیل! آنچه میخواهی، به من وصیّت کن.)
لذا حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)چون شخص دیگری در آنجا نبود که به وصیّتهای ایشان گوش دهد، به ناچار به او وصیّت نمودند. و از آنجائیکه عمر بن سعد بلافاصله بعد از شنیدن وصایای حضرت مسلم (علیه السلام)، آنها را برای ابن زیاد بازگو و بیان نمود،(2)
با آنکه حضرت در خفا به او وصیّت کرده بودند. و در گوشهای از همان مکان وصایای خود را برای او بیان نمودند.(3)معلوم میگرد که چرا چنین پیشنهادی به حضرت کرده است، و نشان دهندهٔ آن میباشد، که قصد
داشته از مکنونان قلبی حضرت باخبر شود، و با افشای وصایای حضرت ماهیت سرسپردگی و نفاق گونهٔ خود را برای همگان آشکار نمود.
آری عمر بن سعد از حضرت مسلم (علیه السلام)درخواست کرد به او وصیّت کنند، تا از اسرار حضرت آگاه شود، از این رو بعد از شنیدن وصیّتهای حضرت، بلافاصله نزد ابن زیاد رفت، و آنچه حضرت به او فرموده بودند را برای او بیان نمود، تا همچون جاسوسهای حکومتی از مطامع دنیا بهرمند گردد، و خود را به ابن زیاد نزدیک کند. ولی با این کار خود نفاقش را به همگان نشان داد، و همگان متوجه شدند که نه تنها او متدین و راز دار نیست، بلکه برای به دست آوردن منزلتی کوتاه مدّت، بر خلاف دستور شرع مبین، اسرار دیگران را فاش هم میکند. و هیچ بوئی از رازداری و مردانگی از او استشمام نمیشود.
به هر تقدیر حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)سه وصیّت نمودند، که این سه وصیّت حضرت، نشان از عظمت ایشان دارد، چرا که به عمر بن سعد فرمودند:
«حَاجَتِی إلَیْکَ أَنْ تَشتَرِیَ فَرَسِی وَ سِلَاحِی مِنْ هؤُلَاءِ اَلْقَومِ فَتَبِیعَهُ وَ تَقْضِیَ عَنِّی سَبعَمِائَةِ دِرهَمٍ اِسْتَدَنتُهَا فِی مِصْرِکُم، وَ أنْ تَسْتَوهِبَ جُثَّتِی إذَا قَتَلَنِی هذَا وَ تُوَارِیَنِی فِی التُّرَابِ، وَ أنْ تَکْتُبَ إلَی الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ (علیهما السلام)أَنّ لَا یُقَدَمَ، فَیَنْزِلَ بِهِ مَا نَزَلَ بِی.»(1)
(خواستهٔ من از تو این است، که اسب و سلاح مرا از این گروه پس بگیری و بفروشی، و از طرف من هفتصد دِرهمی را که در شهر شما قرض کردهام را پرداخت کنی. و زمانیکه این عبید اللّه مرا کشت جنازهٔ مرا تحویل بگیری و به خاک بسپاری. و اینکه برای حسین بن علیّ (علیهما السلام)نامه بنویسی، [که به طرف کوفه] حرکت نکنند. زیرا آنچه بر من وارد شد، بر ایشان نیز وارد میشود.)
آری آنچه در این وصیّت آدمی را حیران میکند، آن است که با اینکه اموال زیادی در دست حضرت مسلم (علیه السلام)بوده است، چنانچه قبلاً نوشته شد، که جاسوس ابن زیاد، معقل نیز مبلغ قابل
1) . الفتوح ابن أعثم، ج5، ص57؛ و با اندک تفاوتی در لفظ و نه در معنا، در ارشاد مفید، ج2، ص408.
توجهی را برای ایشان آورده بود، ولی مع ذلک حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)از آن اموال استفادهٔ شخصی نکرده بودند.
گرچه به نظر میرسد حتّی بدهیهای حضرت به مردم کوفه، به جهت انفاقهائی بوده، که ایشان به مردمان این دیار کرده بودند. زیرا خود حضرت در این شهر مهمان جمعی از بزرگان کوفه بودهاند، و خود ایشان خرج چندانی نداشتهاند، که به سبب آن مجبور به قرض گرفتن شوند. و حتّی اگر کسی بگوید حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در طول این مدّت نیز از اموال خود، برای خرج روزانه استفاده میکردهاند، باز خرج حضرت به این مقدار نبوده است، که مجبور شوند چنین مبلغ زیادی را قرض نمایند.
به این خاطر، به نظر میرسد که این دین و بدهکاریهای حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به جهت انفاقهائی بوده، که ایشان به فقراء و نیازمندان کوفه کرده بودند. امّا مع الوصف حتّی آن فقراء هم بیوفائی نمودند، و حضرت را در آن شهر سرشار از نفاق تنها گذاشتند، به نحویکه حتّی مکانی برای استراحت نداشتند، و بالإجبار به خانهٔ طوعه پناه بردند، که موجب شد حضرت را دستگیر، و به شهادت برسانند.
امّا وصیّت دیگر حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)دربارهٔ دفن بدن شریف و مطهر و منور ایشان میباشد، که گوئی حضرت با بیان این وصیّت، در صدد هویدا نمودن حقیقت وجودی بنی امیه و افرادی چون ابن زیاد بودهاند. تا همگان متوجه شوند و نیک بدانند، به قدری زمامداران بنی امیه و افرادی مانند عبید اللّه ابن زیاد از انسانیت به دور هستند، که حتّی اجازه دفن پیکر مخالفین خود را هم نمیدادهاند.
و بر خلاف دستور شرع مقدّس اسلام پیکر افراد را مورد هتک قرار داده، و بدن آنها را مثله میکردهاند. به نحویکه در لحظات پایانی عمر، که یکی از مهمترین لحظات زندگانی افراد میباشد، شخصیتی چونان حضرت مسلم (علیه السلام)، یکی از خواستههایشان، دفن بدن مبارکشان بوده، حقّی که از حقوق اوّلیهٔ هر شهروندی در جامعه است. حال این رفتار عبید اللّه بن زیاد را مقایسه کنید با عملکرد، و سفارشات حضرت علیّ (علیه السلام)دربارهٔ ابن ملجممرادی، که چگونه حتّی نسبت به غذای او هم احساس مسئولیت میکردند، آن هم در حالیکه در اثر ضربهٔ شمشیر او در شُرف شهادت بودند.
امّا آخرین وصیّت و خواسته حضرت مسلم (علیه السلام)در مورد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)بوده است. که نه تنها در این لحظه، بلکه قبل از این نیز حضرت مسلم (علیه السلام)در صدد باخبر نمودن حضرت امام حسین (علیه السلام)، از مکر و پیمان شکنی کوفیان بودهاند. و با دیدگانی گریان و قلبی سوزان از برخی میخواستهاند، از طرف ایشان نامهای به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)بنویسند، و حضرت را از ما وقع آگاه کنند، مبادا حضرت به طرف کوفه حرکت نمایند.
به هر تقدیر، همانگونه که قبلاً نیز نگاشته شد، با اینکه حضرت مسلم (علیه السلام)در خفا به عمر بن سعد وصیّت کرده بودند، وقتی او از وصایای حضرت آگاه شد، بلافاصله به عبید اللّه بن زیاد رو کرد، و گفت: ای امیر! او چنین و چنان وصیّت کرد. ابن زیاد گفت: ای پسر عقیل! دربارۀ بدهکاریهایت، همانا وسائل تو، اموال تو میباشد. و بدهیهای تو با آنها ادا میشود. و ما مانع آن نمیشویم که چه کاری دوست داری با اموال خود انجام دهی. و امّا در مورد جنازهات، وقتی تو را کشتیم اختیار آن با ما است. و ما اهمیت نمیدهیم که خداوند با جنازهٔ تو چه کار میکند. و امّا دربارهٔ حسین (علیه السلام)، اگر قصدی نسبت به ما نداشته باشد، ما هم با او کاری نداریم؛ ولی اگر قصدی نسبت به ما داشته باشد، ما خودداری نمیکنیم، و از او دست بر نمیداریم.
بعد ابن زیاد به حضرت مسلم (علیه السلام)عرض کرد: ای پسر عقیل! میخواهم به من خبر دهی چرا به این شهر آمدی؟ و دو دستگی در بین آنان ایجاد نمودی، و وحدت آنها را درهم شکستی؟ و گروهی را بر علیه گروهی دیگر تحریک کردی؟
حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)فرمودند: به خاطر این حرفهائی که تو گفتی به این شهر نیامدم؛ ولی شما زشتیها را ظاهر کردید، و خوبیها را دفن نمودید، و بدون رضایت مردم به آنها حکومت کردید، و مردم را به غیر آنچه خداوند به شما دستور داده بود، امر کردید، و چونان کسرا و قیصر در بین آنها رفتار کردید. از این رو ما نزد این مردم آمدیم تا در بین آنها امر به معروف، و نهی از منکر نمائیم، و آنان را به اوامر کتاب خدا و سنّت دعوت کنیم، چرا که ماشایستۀ این کار هستیم. و همیشه خلافت از زمان شهادت امیر المؤمنین، علیّ بن ابی طالب (علیه السلام)متعلق به ما بوده، و از این به بعد نیز متعلق به ما خواهد بود. و ما در امر خلافت مقهور شدیم؛ چرا که شما اوّلین کسانی هستید که بر امامِ هدایت خروج کردید، و در وحدت مسلمانها انشقاق ایجاد کردید، و خلافت را غصب کردید، و با اهل آن با ستم و عدوان به نزاع پرداختید. برای خود و
شما، مثالی را بهتر از فرمایش خداوند تبارک و تعالی سراغ ندارم، که میفرماید: (وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ(1)).(2)راوی میگوید:
«فَجَعَلَ ابنُ زِيادٍ يَشتِمُ عَلِيّاً وَ اَلْحَسَنَ وَ اَلْحُسَينَ (علیهم السلام). فَقالَ لَهُ مُسلِمٌ: أنْتَ وَ أبْوكَ أحَقُّ بِالشَّتْمِ وَ اَلْسَبِّ، فَاقْضِ مَا أَنْتَ قَاضٍ یَا عَدُوَّ اَللّهِ! فَنَحنُ أهلُ بَيتٍ مُوَكَّلٌ بِنَا البَلاءُ. فَقَالَ اِبْنُ زِيَادٍ: اِصْعَدُوا بِهِ إِلَی أَعَلَی اَلْقَصْرِ، وَ اِضْرِبُوا عُنُقَهُ، أَتْبِعُوا رَأسَهُ جَسَدَهُ.»(3)
(پس ابن زیاد شروع به دشنام دادن به علیّ و حسن و حسین (علیهم السلام)کرد. لذا حضرت مسلم (علیه السلام)به او فرمود: تو و پدرت به این دشنام و لعن سزاوارتر هستید، ای دشمن خدا! هر کاری میخواهی انجام بده، ما خانوادهای هستیم که بلا بر ما حتمی شده است. آنگاه ابن زیاد گفت: او را به بالاترین مکان قصر ببرید، و گردنش را بزنید، و سپس سرش را [با انداختن بر زمین] به بدنش ملحق نمائید.)
بعد از آنکه عبید اللّه به زیاد دستور به شهادت رساندن حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را صادر کرد، حضرت به محمّد بن أشعث فرمودند:
«أَمَا وَ اَللَّهِ لَوْ لاَ أَنَّكَ آمَنْتَنِي مَا اِسْتَسْلَمْتُ؛ قُمْ بِسَيْفِكَ دُونِي، فَقَدْ أَخْفَرْتَ ذِمَّتَكَ.»(4)
(بدان که به خدا سوگند اگر تو به من امان نداده بودی، تسلیم نمیشدم. با شمشیرت از من دفاع کن، همانا عهد خود را شکستی.)
1) .«و کسانی که ظلمم کردهاند، به زودی خواهند دانست، که به کجا باز خواهند گشت.» سوره شعراء، آیهٔ 227.
2) . الفتوح ابن أعثم، ج5، ص57.
3) . مقتل الحسین (علیه السلام)خوارزمی، ج1، ص306؛ با اندکی تفاوت در اللهوف علی قتلی الطفوف، ص57؛ و الفتوح ابن أعثم، ج5، ص57.
4) . وقعة الطف، ص140؛ عنه التاریخ الامم و الملوک، ج5، ص378.
و بعد حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به عبید اللّه بن زیاد فرمودند: ای پسر زیاد! به خدا قسم اگر تو از قریش بودی، و بین من و تو قرابتی بود، مرا نمیکشتی؛ ولی تو پسر پدرت هستی.(1)پس با شنیدن این جمله غضب ابن زیاد دو چندان شد.(2)
و گفت: آن کسیکه مسلم (علیه السلام)بر سر و گردن او شمشیر زده کجا است؟ به این جهت به دستور عبید اللّه زیاد، آن شخصی را که به دست حضرت زخمی شده بود را فراخواندند، بعد ابن زیاد به او گفت: بالای قصر برو، که تو باید گردن مسلم (علیه السلام)را بزنی.(3)
همانگونه که نگاشته شد، بعد از مناظره حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)با ابن زیاد، در حضور درباریان، ابن زیاد دستور داد حضرت را بالای دار الإماره ببرند، و گردن ایشان را قطع نمایند. از این رو در حالیکه حضرت مسلم (علیه السلام)در پیشگاه خداوند دعا میفرمودند،(4)
و تسبیح خداوند متعال را مینمودند، و استغفار میکردند،(5)و تکبیر میگفتند،(6)و بر ملائکهٔخداوند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)و اهل بیت ایشان (علیهم السلام)صلوات میفرستادند،(7)و دستهای مبارک حضرت مسلم (علیه السلام)را بسته بودند،(8)ایشان را به بلندترین مکان قصر بردند، و به شهادت رساندند. مرحوم طبرسی (قدّس سرّه)در مورد حالات حضرت مسلم (علیه السلام)آن لحظات نگاشته است:
1) . این فرمایش حضرت مسلم (علیه السلام)که به ابن زیاد میفرمایند، تو پسر پدرت هستی، کنایهای به ابن زیاد میباشد. و به این معنا است که تو حرامزاده میباشد، و مشخص نیست تو از کدام طایفه هستی. کما اینکه پدرِ عبید اللّه نیز حرام زاده بوده است. از این رو به به پدر او، «زیاد بن ابیه؛ یعنی زیاد پسر پدرش» میگفتند.
2) . مقتل الحسین (علیه السلام)خوارزمی، ج1، ص306.
3) . وقعة الطف، ص140؛ عنه التاریخ الامم و الملوک، ج5، ص378.
4) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص94.
5) . الفتوح ابن أعثم، ج5، ص58؛ مقتل الحسین (علیه السلام)خوارزمی، ج1، ص306.
6) . وقعة الطف، ص141.
7) . إعلام الوری، ج1، ص444.
8) . موسوعة أنساب آل البيت النبوي، ج3، ص41.
«جَعَلَ مُسْلِمٌ (علیه السلام)یُکَبَّرُ اَللَّهَ وَ یَسْتَغْفِرُهُ وَ یُصَلَّی عَلَی اَلنَبِیِّ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ آلِهِ (علیهم السلام).»(1)
(حضرت مسلم (علیه السلام)در آن زمان تکبیر و تهلیل خدا را میگفتند و بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)و ائمه اطهار (علیهم السلام)درود میفرستادند.)
و حال آنکه در آن هنگام سیلاب اشک از دیدگان حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به یاد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)جاری بود، چنانچه مرحوم طریحی (قدّس سرّه)نقل کرده است:
«فَعِنْدَ ذَلک بَکَی مُسْلِمُ (علیه السلام)عَلَی فرَاْقِ اَلْحُسَیْن (علیه السلام).»(2)
(در هنگام شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)در فراق امام حسین (علیه السلام)گریه میکردند.)
و با همان چشمان گریان در محضر ذات مقدّس حضرت باری تعالی دست به دعا برداشتند، و آنها در نفرین کردند، و فرمودند:«اَللَّهُمَّ اُحْكُمْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ قَوْمٍ غَرُّونَا وَ کَذَبُونَا(3)ثُمَّ خَذَلُونَا وَ قَتَلُونَا.»(4)
(خداوندا! بین ما و این قومی که ما را فریفتند، و به ما دروغ گفتند، و سپس ما را خوار ساختند، و به قتل رساندند، داوری فرما.)
آری در هنگامیکه با چشمان اشکبار، مشغول ذکر گفتن و نفرین به دشمنان بودند، به یکباره یک مرد شامی، حضرت را در حالیکه چونان حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)تشنه بودند، با دستهای بسته به شهادت رساند. و سر مطهر و منور ایشان را از بدن مبارکشان جدا کرد، کما اینکه طبری نیز نگاشته است:
«فَضُرِبَت عُنُقُهُ وَ اتبِعَ جَسَدُهُ رَأسَهُ.»(5)
(گردن حضرت مسلم (علیه السلام)را زد، و بدن حضرت را به سرشان ملحق کرد.)
به فراز کاخ اشرار * *** به دلیِ مثال ابرار
نظری میانِ انظار *** به افق ز جور اغیار
چو زدی به چشم خونبار *** ز فراقِ آن شه و یار
بشد آن جهان به یکبار *** ز غمت ز غصه سرشار
به زبانِ حالِ غمبار *** به میان فوج آزار
چو زدی صلا به بازار *** به شهت ز آل اطهار
که نیا به کوفهٔ زار *** که بُوَد ز دم خطاکار
بشد آن امام و سالار *** ز غمت بهره، چه غمخوار(1)
و چنانکه از نقل طبری نیز دانسته میشود، بدن نازنین حضرت مسلم (علیه السلام)را چونان سر مبارک حضرت، از بالای بام دار الإماره به طرف زمین سرازیر نمودند، و به طرف زمین پرتاب کردند. و ابن حبان به این مطلب تصریح کرده، و نگاشته است:
«فَضَرَبَ رَقَبَةَ مُسلِمِ بنِ عَقیلٍ (علیهما السلام)بُکَیرُ بنُ حُمرانَ الأَحمَرِیُّ عَلی طَرَفِ الجِدارِ فَسَقَطَت جُثَّتُهُ ثُمَّ أتَبَعَ رَأسَهَ جَسَدَهُ.»(2)
(بُکَیر بن حُمرانِ احمری در کنار دیوار گردن مبارک مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را زد، و بدن شریف حضرت را از بالا انداخت، سپس سرِ ایشان را به بدنشان ملحق نمود.)
در این روایت و برخی از مآخذ دیگر، نامِ قاتل حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بکیر بن حمران ذکر، و در مورد اینکه چرا ابن زیاد او را مأمور این کار ناپسند نمود، نگاشته شده است: به جهت
آنکه بکیر بن حمران به دست حضرت مسلم (علیه السلام)زخمی شده بود، ابن زیاد برای تشفی خاطر بکیر، او را مأمورِ به شهادت رساندن حضرت نموده بود.(1)
ولی به نظر میرسد، که قاتل حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)راشد بن صرد بن عتبه بوده باشد. و نهایت نقشی که میتوان برای بکیر متصور شد، این است که بگوئیم، او در این امر، به قاتل حضرت کمک کرده است. و یا اینکه عبید اللّه، بکیر را مأمور نمود، تا او هر کسی را میخواهد، برای به شهادت رساندن حضرت مسلم (علیه السلام)انتخاب نماید. چرا که اوّلاً: بیهقی قاتلِ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را راشد بن صرد بن عتبه دانسته است. و در اینباره نوشته است:
«مسلم بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)قتله راشد بن صرد بن عتبة. و قیل: قتله ابن حمران.»(2)(مسلم بن عقیل بن أبی طالب (علیهم السلام)قاتلش راشد بن صرد بن عتبة میباشد. و گفته شده: مسلم (علیه السلام)را، ابن حمران به قتل رساند.)
ثانیاً: ابن أعثم و خوارزمی، بدون ذکر نامی، تصریح کردهاند، که مردی از شام، مأمور به شهادت رساندن حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)شد. و در این مورد نوشتهاند:
«ثُمَّ دَعا رَجُلاً مِن أهلِ الشّام قَد كانَ مُسلِمُ بنُ عَقيلٍ (علیهما السلام)ضَرَبَهُ عَلىٰ رَأسِهِ ضَربَةً مُنكَرَةً، فَقالَ لَهُ: خُذ مُسلِماً وَ اصعَد بِهِ إلىٰ أعلَى القَصرِ وَ اضرِب عُنُقَهُ بِيَدِكَ، لِيَكونَ ذٰلِكَ أشفىٰ لِصَدرِكَ.»(3)
(سپس ابن زیاد مردی شامی، که مسلم بن عقیل (علیهما السلام)ضربهای به سر او زده بود را احضار نمود، و به او گفت: مسلم را بگیر و بالای قصر ببر و با دست خود گردن او را بزن، تا به سبب این کار قلبت تشفی پیدا کند.)
و اگر کسی بگوید، که ممکن است این شخصی که ابن أعثم و خوارزمی ذکر کردهاند، همان بکیر بن حمران احمری باشد. در جواب گفته میشود که بکیر بن حمران احمری، به تصریح هر دو نفر اینها از اهالی کوفه بوده است.(1)لذا میتوان گفت: ممکن است راشد بن صرد بن عتبه نیز مختصر جراحتی از اثر شمشیر حضرت مسلم (علیه السلام)در سر داشته، و همان کسی میباشد، که حضرت را به شهادت رسانده است.
ثالثاً: همهٔ مورخینی که بکیر بن حمران را قاتل حضرت مسلم (علیه السلام)دانستهاند، تصریح به زخمی شدن او به دست حضرت مسلم (علیه السلام)نمودهاند. چرا که او، همان کسی است که با شمشیر بر لب و دندان حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)زده است. و حتّی زخمی شدن او را با دو ضربه عنوان کردهاند، یکی ضربهای که به سر بکیر اصابت نموده بود. ودیگری ضربهای که به گردن او اصابت کرده بود.(2)که حتّی به تصریح بسیاری، در اثر این ضربهٔ دوّم، تا شکم او شکافته شده بوده است.(3)
و بر فرض که بگوئیم، در اثر اصابت این ضربات، بکیر در کشاکش جنگ با حضرت مسلم (علیه السلام)کشته نشده است. به خلاف آنچه مرحوم ابن شهرآشوب (قدّس سرّه)در مورد کشته شدن بکیر بن حمران احمری نگاشته است:
«فَحَمَلُوا عَلَيْهِ مِنْ كُلِّ جَانِبِ فَضَرَبَهُ بُكَيْرُ بْنُ حُمْرَانَ اَلْأَحْمَرِيُّ عَلَى شَفَتِهِ اَلْعُلْيَا وَ ضَرَبَهُ مُسْلِمٌ فِي جَوْفِهِ فَقَتَلَهُ.»(4)
(پس از هر طرف به حضرت مسلم (علیه السلام)حمله نمودند، و بکیر بن حمران احمری ضربهای بر لب بالای مسلم (علیه السلام)زد، و مسلم (علیه السلام)نیز شمشیری بر دل او فرو برد و او را کشت.)
1) . الفتوح ابن أعثم، ج5، ص54؛ مقتل الحسین (علیه السلام)خوارزمی، ج1، ص302.
2) . إعلام الوری، ج1، ص443.
3) . إبصار العین في أنصار الحسین (علیه السلام)، ص78؛ وقعة الطف، ص134؛ عنه التاریخ الاُمم و الملوک، ج5، ص373؛ جمل من أنساب الأشراف، ج2، ص339؛ مروج الذهب، ج3، ص58؛ ارشاد مفید، ج2، ص404؛ بحارالانوار، ج44، ص352؛ روضة الواعضین، ج1، ص176.
4) . مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص94.
و کسی که دو ضربه را تحمل کرده باشد، آن هم وقتی یکی از آنها در ناحیهٔ گردنش بوده، اساساً قدرت آنکه شمشیر به دست بگیرد، و دست خود را بلند نماید را نداشته است. لذا به نظر میرسد، که قاتل مباشر در امر شهادت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، بکیر بن حمران نبوده باشد. و اگر بکیر نیز در این امر دخالتی داشته، و بر فرض هم که بگوئيم، در اثر ضربات حضرت مسلم (علیه السلام)به درک واصل نشده، نهایت امر میتوان گفت: دخالت او در این امر، به عنوان قاتل غیر مباشر بوده، به این معنا که بکیر بن حمران شخصی را برای به شهادت رساندن حضرت معین کرده است. گر چه با توجه به آنچه گذشت زنده ماندن او بعد از اصابت دو ضربهٔ شمشیری که در برخی از مآخذ آمده در اثر آن تا شکم او شکافت شده، واقعاً بعید به نظر میرسد.به هر ترتیب وقتی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به شهادت رسیدند، عبید اللّه بن زیاد که خود را چونان فاتح نیرومندی در میدان نبرد، فرض کرده بود، قاتل حضرت مسلم (علیه السلام)را احضار کرد، و از او در مورد کیفیت به شهادت رساندن حضرت مسلم (علیه السلام)سؤال کرد. چرا که قاتل حضرت مسلم (علیه السلام)، بعد از شهادت حضرت، با اضطراب و وحشتی غیر قابل توصف، به نزد ابن زیاد برگشت. از این رو ابن زیاد به او گفت: چه شده است؟ مسلم (علیه السلام)را کشتی؟ گفت: بله. ولی در لحظهٔ به قتل رساندن مسلم (علیه السلام)، حادثهای برای من اتفاق افتاد، که به خاطر آن بیتاب هستم، و از وحشت آن ترسیدهام. ابن زیاد گفت: چه رخ داده است؟ گفت:
«رَأَیتُ ساعَةَ قَتَلتُهُ رَجُلاً حِذایَ أسوَدَ، کَثیرَ السَّوادِ کَریةَ المَنظَرِ، وَ هُوَ عاضٌّ عَلی إِصْبَعَیهِ - أو قالَ: شَفَتَیهِ - فَفَزِعتُ مِنهُ فَزَعاً لَم أفزَع قَطُّ مِثلَهُ!»
(در وقت کشتن مسلم (علیه السلام)در برابرم مردی را دیدم، که بسیار سیاه و زشت بود، و انگشتان خود را به دندان گرفته بود - یا گفت: لبش را میگزید - لذا با دیدن آن مرد چنان بیتاب شدهام، که تا به حال چنین بیتاب نشده بودم!)
زمانیکه ابن زیاد این جملات را از آن ملعون شنید، در صدد توجیه کردار خود، که دیگران را نیز به آن آلوده کرده بود، برآمد، و لبخند زد و به او گفت: چون تاکنون چنین کاری نکرده بودهای
شاید به این خاطر وحشت کردهای! (1)و به راستی چگونه امکان دارد یک مرد جنگی که سالها در میدان نبرد بوده، کسی را نکشته باشد. از این رو میتوان گفت: ابن زیاد به جهت حفظ آبروی خود، و روحیه دادن به اطرافیانش، گوئی از قاتل حضرت، با زبانِ بیزبانی خواسته، که دیگر در اینباره سخنی نگوید، و چنین وانمود نماید که تا به حال مرتکب قتل کسی نشده است.
به هر ترتیب حضرت مسلم بن عقيل (علیهما السلام)در روز چهارشنبه، نهم ذى الحجه سال شصت هجرى قمری، در شهر كوفه به شهادت رسيدند.(2)و سر مبارك حضرت مسلم (علیه السلام)را همراه با سر هانى بن عروه به شام فرستادند. و يزيد دستور داد، تا آن دو سر مقدّس ونورانی را بر درب يكى از دروازههاى شهر دمشق آويزان نمایند.(3)و پيكر مقدّس و مطهر حضرت مسلم (علیه السلام)را نيز در بازار قصابهاى كوفه بر روى زمين كشاندند.(4)و سپس در همان جا به دار آويختند. چنانچه ابن اعثم در اینباره نگاشته است:
«أمَرَ عُبَيدُ اللّهِ بنُ زِيادٍ بِمُسلِمِ بنِ عَقيلٍ وَ هانِئِ بنِ عُروَةَ رَحِمَهُمَا اللّهُ فَصُلِبا جَميعاً مُنَكَّسَينَ، وَ عَزَمَ أن يُوَجِّهَ بِرَأسَيهِما إلىٰ يَزيدَ بنِ مُعاوِيَةَ.»(5)
(عبید اللّه بن زیاد دستور داد بدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه (علیهما السلام)را وارونه به دار کشیدند، و تصمیم گرفت سرهای آنها را به نزد یزید بفرستد.)
بیهقی نیز در اینباره گفته است: سه روز بدن حضرت مسلم (علیه السلام)بر زمین ماند، و بعد از آن عمر بن سعد بر بدن حضرت نماز خواند، و ایشان را دفن نمود.(6)ولی به نظر میرسد، این کلام بر خلاف حقیقت امر باشد. و از آنجا که حضرت مسلم (علیه السلام)به عمر بن سعد در اینباره وصیّت کرده، و از او خواسته بودند که بعد از شهادت من، بدن مرا دفن نما، این شائبه به وجود آمده باشد. چرا که اوّلاً: همانگونه که قبلاً گذشت برخی نقل نمودهاند: عمر بن سعد از ترس ابن زیاد از شنیدن
وصیّت و صحبتهای حضرت مسلم (علیه السلام)نیز امتناع میکرد، تا آنکه خود ابن زیاد به او دستور داد، که وصیّت حضرت را بشنود. حال چگونه امکان دارد، که عمر بن سعد با آن ترسی که از ابن زیاد داشت، بر بدن نازنین حضرت مسلم (علیه السلام)نماز خوانده، و ایشان را دفن کرده باشد. آن هم در حالیکه ابن زیاد میخواست به جهت ترساندن مردم، بدن حضرت بر زمین بماند.
گذشته از اینکه بعد از شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)، عمر بن سعد به امر عبید اللّه بن زیاد مشغول تدارک و جمع آوری نیرو برای مقابله با حضرت امام حسین (علیه السلام)بود. حال چگونه امکان دارد چنین شخصی وظیفه خود را ترک، و به یکباره تغییر رویه دهد. از اینرو به نظر میرسد که بعد از اینکه بدن شریف حضرت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه (علیهم السلام)را در بازارهای کوفه چرخاندند و بر زمین کشیدند، و به امر عبید اللّه بن زیاد آن دو بدن مطهر را به دار آویختند، قبیلهٔ مذحج، بدن آن دو بزرگوار را دفن کرده باشند. چنانچه خاتم المحدّثین مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدّس سرّه)، از مرحوم طریحی (قدّس سرّه)در اینباره نقل کرده است:
«إنهم أخذوا مسلماً و هانئاً (علیهما السلام)یسحبونهما فی الأسواق فبلغ خبرهما إلی مذحج فرکبوا خیولهم و قاتلوا القوم و أخذوهما و دفنوهما.»(1)
(اصحاب ابن زیاد بدن حضرت مسلم و هانی (علیهما السلام)را در بازارها میچرخاندند، تا اینکه خبر آن به قبیلهٔ مذحج رسید، لذا آنها سوار بر مرکبهای خود شدند، و با افراد ابن زیاد جنگیدند، و آن دو بدن شریف را گرفتند، و دفن نمودند.)
أبو مخنف نیز در ضمن بیان برخی از مصائبی که بر بدنهای مبارک حضرت مسلم (علیه السلام)و حضرت هانی (علیه السلام)وارد کرده بودند، از قبیل کشیدن آن أبدان مقدّس در خیابانهای کوفه، در اینباره نگاشته است:
1) . المنتخب في جمع المراثي و الخطب، ص417؛ عنه النفس المهموم، ص110.
«فبلغ ذلك مذحج فركبوا جميعاً و قاتلوا ابن زياد قتالاً شديداً و كانوا يسحبون مسلماً و هانئاً في الشّوارع فحملت عليهم مذحج ففرّقوهم و أخذوا مسلماً و هانئاً و غسّلوهما و كفّنوهما و صلّوا عليهما و دفنوهما.»(1)
(پس وقتی خبر شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)و حضرت هانی (علیه السلام)به قبیله مذحج رسید، همگی سوار مرکبهای خود شدند، و با ابن زیاد جنگ شدیدی نمودند، در حالیکه افراد ابن زیاد بدن مسلم (علیه السلام)و هانی(علیه السلام)را در خیابانها بر زمین کشیده بودند، پس قبیلهٔ مذحج به افراد ابن زیاد حمله کردند، و آنها را متفرق نمودند، و بدن مسلم (علیه السلام)و هانی (علیه السلام)را گرفتند، و غسل دادند، و کفن نمودند، و بر آنها نماز خواندند، و آن دو را دفن کردند.)
به هر نحو، پس از شهادت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)ابن زیاد دستور داد، هانی بن عروه (علیه السلام)را از اتاقی که در آن زندانی شده بود، بیرون ببرند، و او را نیز چونان مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به شهادت برسانند. از این رو محمّد بن اشعث که خود به همراه اسماء بن خارجه، هانی بن عروه را به دار الاماره برده بود، به ابن زیاد گفت: ای امیر! تو را به خدا قسم میدهم! که او را به خاطر من ببخشی، چرا که قوم هانی میدانند ما او را نزد تو آوردیم. و از آنجائیکه او قبیلهٔ بزرگی دارد، و آنها از بزرگان کوفه هستند، من از آنها میترسم.
ولی ابن زیاد با عصبانیت سخن محمّد بن اشعث را نپذیرفت، و دستور داد هانی بن عروه را دست بسته به بازار قصابان بردند، و او را هم به شهادت رسانند. لذا به دستور عبید اللّه بن زیاد، غلام ترکش، که رشید نام داشت، در حالیکه دستهای هانی بن عروه (علیه السلام)بسته بود، سر از بدن مبارکش جدا کرد.(2)
وقتی میخواستند سر از بدنِ هانی بن عروه (علیه السلام)جدا کنند، به پیشگاه خداوند متعال عرضه داشت:
«إلَی اللّهِ المَعادُ، اللّهُمَّ إلی رَحمَتِکَ وَ رِضوانِکَ، اللّهُمَّ اجعَل هذَا الیَومَ کَفّارَةً لِذُنوبی، فَإِنّی إنَّما تَعَصَّبتُ لِابنِ بِنتِ نَبِیِّکَ مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله و سلم).»(1)
(بازگشت به سوی خداوند است. خداوندا! به طرف رحمت و رضوان تو میآیم. خداوندا! این روز را کفّارهٔ گناهان من قرار ده،چرا که همانا من برای پسرِ دختر پیامبر تو، حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)تعصّب به خرج دادم.)
هانی بن عروه (علیه السلام)بزرگ قبیلهٔ بنیمراد بود، که چهار هزار زرهپوش سواره و هشت هزار سرباز پیاده، در جنگها با او حرکت میکردند. و سی هزار نفر از قبیله کنده، و غیر آن با او متحد بودند، که هرگاه از آنها دعوت میکرد، او را اجابت مینمودند، و ملازم رکابش بودند.(2)امّا هنگامیکه او را به طرف قتلگاه میبردند، هر چه از آنها یاری خواست، هانی (علیه السلام)را یاری نکردند.(3)هانی بن عروه از پیروان حضرت علیّ (علیه السلام)بود، و در جنگ جمل(4)و صفّین(5)حضور داشت، و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)شهادت او را پیش بینی کرده بودند.(6)
بعد از آنکه عبید اللّه بن زیاد، حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)و حضرت هانی بن عروه (علیه السلام)را به شهادت رساند، دستور داد سر مبارک این دو بزرگوار را جدا کنند، و برای یزید بفرستند. چنانچه مرحوم ابن شهر آشوب (قدّس سرّه)در اینباره روایت نموده است:
«وَ أَنْفَذَ رَأْسَهُمَا إِلَی یَزِیدَ فِی صُحْبَةِ هَانِی بْنِ حَیْوَةَ اَلْوَادِعِیِّ فَنَصَبَ اَلرَّأْسَیْنِ فِی دَرْبٍ مِنْ دِمَشْقَ.»(7)
(ابن زیاد سر مسلم (علیه السلام)و هانی (علیه السلام)را همراه هانى بن حيوه وادعى، براى يزيد فرستاد، پس یزید سر آنها را به یکی از دربهای دروازههای دمشق نصب نمود.)
آری سر مبارک حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را به یکی از دربهای دروازههای شهر شام آویزان نمودند، تا به گمان اشتباه خود، دیگر کسی از امام حسین (علیه السلام)دم نزد، امّا غافل بودند از حکمت خداوند متعال که چگونه در طول اعصار، نام حضرت را زبان زد عام و خاص نمود.در برخی از منابع متأخر آمده است: به دستور یزد سر مطهر و نوری حضرت مسلم (علیه السلام)تا زمان ورود کاروان اسراء کربلاء به شام، بر فراز دروازهٔ این شهر آویزان بود. چنانچه مرحوم طبسی (قدّس سرّه)، از برخی از مقاتل نقل کرده است:
«أنّ رأس مسلم كان معلَّقاً على باب دمشق إلى ورود الرؤوس و أهل البيت إلى الشام فلمّا وصلوا في الباب انحنى رأس الحسين (علیه السلام)و كذلك رأس مسلم انحنى و تعانقا و جرت الدموع على خدّيهما.»(1)
(همانا سر مسلم (علیه السلام)تا ورود سرهای شهداء کربلا، و اهل بیت به شام، به دروازهٔ شهر دمشق آویزان بود. پس همینکه آنها به دروازه رسیدند، سر امام حسین (علیه السلام)و همچنین سر مسلم (علیه السلام)خم شدند، و با هم معانقه نمودند، و اشک آن دو بزرگوار بر صورتهایشان جاری گشت.)
در اینکه خبر شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)در کجا، و بهوسیلهٔ چه کسی به امام حسین (علیه السلام) رسید، اقوال متفاوتی وجود دارد. برخی إلیاس بن عَثِل طائی، از قبیله بنی مالک بن عمرو بن ثُمامه را که مردی شاعر بود، و با محمّد بن أشعث هم رفت و آمد، داشت را اوّلین کسی میدانند، که در منزلگاه "زباله"، خبر شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)را به حضرت امام حسین (علیه السلام)رساند. چرا
1) . مقتل الإمام الحسین (علیه السلام)، ص250.
که او، به امرِ محمّد بن اشعث، و به جهت وصیّتی که حضرت مسلم (علیه السلام)، به ابن اشعث ملعون نموده بودند، حرکت کرد، تا به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)خبر بدهد، چه اتفاقی برای حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)رخ داده است، و حضرت به طرف کوفه حرکت نکنند.(1)و بلاذری نیز در اینباره نوشته است: خبر شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)در میانهٔ راه کوفه، و قبل از منزلگاه "زباله"، توسط شخصی به نام بکر بن معنقه بن رود، به حضرت امام حسین (علیه السلام) رسید.(2)
و ابن اثیر هم در این مورد نگاشته است: در منزلی به نام "ثعلبیة"، خبر شهادت مسلم (علیه السلام) به حضرت رسید.(3)
و یا دینوری در اینباره نقل کرده است: حضرت امام حسین (علیه السلام)در "زرود"، با زهیر بن قین ملاقات کردند، و همینکه از "زرود" حرکت نمودند، توسط مردی از بنی أسد، از شهادت حضرت مسلم و هانی (علیهما السلام)باخبر شدند. و هنگامیکه به منزل "زباله" رسیدند، نامهٔ محمّد بن اشعث در مورد شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)به دست حضرت رسید.(4)
و یعقوبی هم در این مورد روایت نموده است: وقتی حضرت امام حسین (علیه السلام)به "قطقطانه" رسیدند، خبر شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)را شنیدند.(5)
و مرحوم طریحی (قدّس سرّه)نیز نقل نموده است: در بین راه کوفه، هنگامیکه هنوز حضرت به منزلگاه "زباله" نرسیده بودند، جماعتی از اهل کوفه، که در بین آنها هلال بن نافع بجلی و عمرو بن خالد بودند، خود را به حضرت امام حسین (علیه السلام)رساندند، و حضرت را از شهادت حضرت مسلم (علیه السلام) و حضرت هانی (علیه السلام)باخبر کردند.(6)
به هر ترتیب به نظر میرسد، که این اقوال با هم هیچ تضاد، و تنافی نداشته باشند. چرا که امکان دارد، حضرت امام حسین (علیه السلام)در منزلگاههای مختلف که وارد میشدند، به وسیلهٔ افراد
مختلفی، از این واقعهٔ تأسفبار اطلاع پیدا کرده باشند. ولی آنچه غیر قابل خدشه به نظر میرسد این است، که قبل از آنکه حضرت امام حسین (علیه السلام)به منزلگاه "زباله" برسند، خبر شهادت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به ایشان رسیده بوده است.حضرت امام حسین (علیه السلام)با شنیدن خبر غمانگیز و جانگداز شهادت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)و جناب هانی بن عروه (علیه السلام)گریستند، و کلمهٔ استرجاع را قرائت کرده، فرودند: (إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ(1))، و از خداوند متعال برای آن دو بزرگوار درخواست رحمت کردند.(2)و بعد در جمع اطرافیان فرمودند:
«لَا خَیْرَ فِی الْحَیاةِ بَعْدَکُمْ.»(3)
(بعد از شما هیچ خیری در زندگی نیست.)
عبارت "لا خیر" در زبان عربی یک تعبیر عام و دارای بار معنائی عامی است. و به این معنا میباشد که: "هیچگونه خیری" بعد از شما در زندگی نیست. و گوئی آنچنان غم از دست دادن حضرت مسلم (علیه السلام)برای حضرت سیّد الشهدا (علیه السلام)گران و سخت بوده است، که با شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)دیگر این دنیا برای حضرت هیچ ارزشی ندارد.
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)روایت نموده است: در منزلگاه زباله وقتی خبر شهادت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)به حضرت امام حسین (علیه السلام)رسید، همچنان به طرف كوفه حرکت کردند، که ناگاه در بین راه با فرزدق، شاعر معروف برخورد نمودند. پس فرزدق به حضرت سلام كرد، و بعد عرض نمود: اى فرزند رسول خدا! چگونه به مردم كوفه اعتماد میكنید، با آنكه آنها پسر عموي شما حضرت مسلم بن عقيل (علیهما السلام)و پيروان ایشان را به شهادت رساندند؟ در این هنگام اشك از ديدگان حضرت امام حسین (علیه السلام)جارى شد، و سپس فرمودند:
«رَحِمَ اللّهُ مُسْلِماً فَلَقَدْ صٰارَ إِلىٰ رَوْحِ اللّهِ وَ رَيْحٰانِهِ وَ تَحِیَّتِهِ وَ رِضْوٰانِهِ، أَمَّا إِنَّهُ قَدْ قَضَى مٰا عَلَيْهِ وَ بَقِىَ مٰا عَلَيْنٰا.»(خداوند مسلم را رحمت كند، ایشان به سوى رَوْح و ريحان و درود و رضوان خداوند رهسپار شدند، بدانيد ایشان به وظیفهٔ خود عمل نمود و آن وظیفهای که بر عهدهٔ ما میباشد هنوز باقى است.)
سپس وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)که سوگوار و عزادار حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بودند، اين اشعار را انشاء کرده و فرمودند:
فَإِنْ تَكُنِ الدُّنْيٰا تُعَدُّ نَفيٖسَةً *** فَدٰارُ ثَوٰابِ اَللّهِ أَعْلىٰ وَ أَنْبَلُ
وَ إِنْ تَكُنِ الْأَبْدٰانُ لِلْمُوتِ أُنْشِئَتْ *** فَقَتْلُ امْرِىءٍ بِالسَّيْفِ فِي اللَّهِ أَفْضَلُ
وَ إِنْ تَكُنِ الْأَرْزٰاقُ قِسْماً مُقَدَّراً *** فَقِلَّةُ حِرْصِ الْمَرْءِ فِي الرِّزْقِ أَجْمَلُ
وَ إِنْ تَكُنِ الْأَمْوٰالُ لِلتَّرْكِ جَمْعُهٰا *** فَمٰا بٰالُ مَتْرُوكٍ بِهِ الْحُرُّ يَبْخَلُ(1)
اگر (لذّات) دنيوى با ارزش به شمار میآيد، سراى پاداشِ خداوند - یعنی بهشت - از آن برتر و ارزشمندتر است.
و اگر بدنها براى مرگ آفريده شده، پس کشته شدن مرد در زير ضربات شمشير در راه خداوند افضل است.
و اگر روزىها به تقدير خداوند تقسيم شده، حريص نبودن مرد در طلب روزى زيباتر میباشد.
و اگر اموال براى ترک نمودن آنها جمعآورى مىشود، پس چرا آزادگان در بخشیدن آن بخل میورزند؟
و در روایت دیگری در مورد آن لحظات الحقّ جگر سوزی که حضرت امام حسین (علیه السلام)از خبر شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)آگاه شدند، نقل شده است: حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)دختر یازده سالهای به نام حمیده داشتند، و مادرش اُمّ کلثوم، دختر حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)بود. که همراه حضرت امام حسین (علیه السلام)به کربلا میآمد، وقتی خبر شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)به امام حسین
1) . بحارالانوار، ج44، ص374.
(علیه السلام)رسید به خیمه آمدند، و آن دختر را طلبیده، و به آغوش گرفتند، و او را همانگونه که یتیمان را نوازش میکردند، نوازش کردند. دختر از این حرکت امام احساس کرد واقعهای رخ داده است، لذا بهحضرت عرض کرد: تا بهحال شما را اینگونه ندیده بودم، گمان میکنم پدرم شهید شدهاند. در این هنگام، حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)دیگر نتوانستند از گریه خود جلوگیری نمایند، و به او فرمودند:
«دخترم! من مثل پدر تو، و تو هم مثل بقیهٔ دختران من هستی.»
اینجا بود که با منتشر شدن خبر شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)، ضجّه و ناله و گریه و صیحه در میان زنها و فرزندان حضرت عقیل (علیه السلام)برخاست، و همه مشغول عزاداری شدند.(1)و بهراستی حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)در دفاع از حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)چه کرده است، که در روز عاشورا، حضرت امام حسین (علیه السلام)زمانیکه یکه و تنها شده بودند، و دیگر یاوری برای ایشان باقی نمانده بود، و همگی به شهادت رسیده بودند، به نیزهٔ غریبی خود تکیه نمودند، و اوّلین کسی را که صدا زدند، و به یادش مظلومیتش فریاد سر دادند، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بود.
آن صدای غربت و مظلومیتی، که غربت و مظلومیتش، بیش از غربت و مظلومیت همهٔ تاریخ بشریت بوده است. و به واقع چه سوزان لحظهای بوده، آنگاه که حضرت امام حسین (علیه السلام)با غربتی بیمثال به یاد اصحاب خود، با قلبی تفدیده از مصائب، ندا سر دادند: یا مسلم بن عقيل! یا هانی بن عروة! یا حبیب بن مظاهر! یا زهیر بن قين! یا یزید بن مظاهر! یا یحیی بن کثیر! یا هلال بن نافع! یا ابراهیم بن حُصَين! یا عمیر بن مطاع! یا اسد کلبی! یا عبد اللّه بن عقيل! یا مسلم بن عوسجه! یا داود بن طرمّاح! یا حرّ ریاحی! یا علیّ بن الحسين!
«وَ يا أَبْطالَ الصَّفا وَ يا فُرْسانَ الْهَيْجاءِ، مالي أُناديكُمْ فَلا تُجيبُوني؟! وَ أَدْعُوكُمْ فَلا تَسْمَعُوني؟! أَنْتُمْ نِيامٌ أَرْجُوكُمْ تَنْتَبِهُونَ؟! أَمْ حالَتْ مَوَدَّتُكُمْ عَنْ إِمامِكُمْ فَلا تَنْصُرُونَهُ؟! فَهذِهِ نِساءُ الرَّسُولِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، لِفَقْدِكُمْ قَدْ عَلاهُنَّ النُّحُولُ، فَقُومُوا مِنْ نَوْمَتِكُمْ أَيُّهَا الْكِرامُ! وَ ادْفَعُوا عَنْ حَرَمِ الرَّسُولِ (صلی الله علیه و آله و سلم)اَلْطُّغَاْةَ اَلْلِّئامَ، وَ لَكِنْ صَرَعَكُمْ
1) . معالي السبطین، ص373.
وَ اللّهِ رَيْبُ الْمَنُونِ وَ غَدَرَ بِكُمُ الدَّهْرُالخَئونُ وَ إِلاّ لَما كُنْتُمْ عَنْ دَعْوَتي تَقْصُرُونَ وَ لَا عَنْ نُصْرَتي تَحْتَجِبُونَ، فَها نَحْنُ عَلَيْكُمْ مُفْتَجِعُونَ وَ بِكُمْ لاحِقُونَ، فَإِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ.»(1)
(و ای پهلوانان خالص! و ای سوارکاران میدان نبرد! چه شده که شما را صدا میزنم، ولی پاسخ مرا نمیدهید؟! و شما را فرامیخوانم، امّا دیگر سخن مرا نمیشنوید؟! آیا به خواب رفتهاید که به بیدار شدن شما امیدوار باشم؟! یا از محبّت به امام خود دست کشیدهاید که او را یاری نمیکنید؟! این بانوان، دختران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)هستند، که به سبب فقدان شما اینچنین ناتوان شدهاند. پس ای بزرگواران! از خواب خود برخیزید و این طغیانگران پست را از حرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)دور نماید. ولی به خدا قسم! مرگ، شما را به خاك افکنده، و روزگار خیانت پیشه با شما مکر نموده، و گرنه هیچگاه در اجابت دعوت من کوتاهی نمیکردید، و از یاری من دست نمیکشیدید، آگاه باشید ما برای شما سوگوار و غمدیده هستيم، و به شما ملحق میشویم، إِنّا للّهِ وَإِنّا إِلَيهِ راجِعُونَ.)
در شعبان سال شصت و پنج هجرى قمری، به دستور مختار ثقفى، برای اوّلین بار آستان مقدّس حضرت مسلم بن عقيل (علیهما السلام)بنا گرديد، و بر روى قبر مطهر حضرت سنگى از مرمر نهاده شد، و گنبدى ساخته گردید. اين بنای نورانی که محل مطاف ملائکه میباشد، در شرق مسجد جامع كوفه واقع شده، و بارها مورد مرمّت، و يا تعمير اساسى قرار گرفته است.(2)
در سفرنامهٔ ثیبور آمده است: از روی کتیبهای که بالای مرقد حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)و هانی بن عروه (علیه السلام)قرار داشته، فهمیده میشود، محمّد بن محمود رازی و ابو المحاسن بن احمد شیرازی، در سال ششصد و هشتاد و یک هجری آن را تجدید بنا کردهاند.(1)
در سال هزار و سیصد و هشتاد قمری، صحن اطراف ضریح حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)و قبر هانی بن عروه (علیه السلام)توسعه یافته، و رواقهایی در آن ساخته شد؛ به طوریکه هر دو مرقد را یک دیوار احاطه کرد. همو آورده است سیّدة عادله خاتون دختر احمد پاشا ابن الحاج حسن پاشا، و همسر سلیمان پاشا، دیوارهای مسجد کوفه در قسمت شمال غربی را از محل اموال خاص خودش بنا کرده است.(2)
در کتاب المراقد آمده است: شیخ طعمه کوفی، رئیس نگهبانان حرم، قطعههای ضریح دیگری را که متعلق به قبر حضرت مسلم (علیه السلام)بوده، نشان داده، که تاریخ ساخت آن به سال هزار و پنجاه و پنج هجری باز میگردد. و آن طور که در یکی از کنارههای ضریح نوشته شده، بانوی بزرگواری به نام امّ آغاخان، آن را ساخته و وقف کرده است.(3)
در ربیع الاوّل سال هزار و دویست و سی و دو هجری، نوّاب حافظ محمّد عبد الحی خان حرم را تجدید بنا کرد. تاریخ تجدید بنای حرم در ضمن اشعاری که بیت آخرش «هی باب حطه فادخلوها سجّداً» میباشد، آمده است، که به حروف ابجد، هزار و دویست و سی و دو (همان سال تجدید بنا) میشود.(4)
این اواخر مرحوم آیت اللّه العظمی حکیم (قدّس سرّه)دستور داد، تا برای مرقد حضرت عبّاس (علیه السلام)و حضرت مسلم (علیه السلام)و حضرت قاسم بن موسی بن جعفر (علیهم السلام)و مقام امیرالمؤمنین (علیه السلام)در مسجد کوفه، ضریحهایی ساخته شود. لذا در سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار هجری،
حاج محمّد رشاد مرزه، بنای مرقد و صحن را بازسازی کرد. در سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت هجری، حاج محمّد حسین رفیع بهبهانی کویتی،به دستور مرحوم آیت اللّه العظمی حکیم (قدّس سرّه)، گنبد حضرت مسلم (علیه السلام)را طلاکاری کرد.(1)
اين آستانه مبارک هماكنون به صورت چهار گوش، و به مساحت صد و شش متر مربع، و از سه طرف داراى رواق است. و رواق جنوبى آن به قبر مختار متصل گرديده است، و در مقابل حرم يك ايوان بزرگ قرار دارد، و بر روى قبر مطهر و نورانی حضرت مسلم (علیه السلام)نيز ضريحى نقرهاى كار گذاشته شده است.(2)
در بین امامزادگان، و منسوبینِ به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، کمتر کسی یافت میشود، که زیارتنامهای منصوص برای او نقل شده باشد. ولی با این وجود، در بین اندک بزرگوارانی که زیارتنامهای مستقل دارند، و برای آنان زیارتنامهای به دست ما رسیده است، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)میباشند. و خاتم المحدّثین، مرحوم شیخ عبّاس قمی (قدّس سرّه)متن زیارت ایشان را، اینچنین نقل کرده است:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَلِکِ الْحَقِّ الْمُبِینِ، الْمُتَصاغِرِ لِعَظَمَتِهِ جَبَابِرَةُ الطَّاغِینَ، الْمُعْتَرِفِ بِرُبُوبِیَّتِهِ جَمِیعُ أَهْلِ السَّمَاواتِ وَ الْأَرَضِینَ، الْمُقِرِّ بِتَوْحِیدِهِ سائِرُ الْخَلْقِ أَجْمَعِینَ، وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی سَیِّدِ الْأَنامِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ الْکِرامِ صَلاةً تَقَرُّ بِها أَعْیُنُهُمْ، وَ یَرْغَمُ بِها أَنْفُ شانِئِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَجْمَعِینَ، سَلامُ اللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ وَ سَلامُ مَلائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ، وَ أَنْبِیائِهِ الْمُرْسَلِینَ، وَ أَئِمَّتِهِ الْمُنْتَجَبِینَ، وَ عِبادِهِ الصَّالِحِینَ، وَ جَمِیعِ الشُّهَداءِ وَ الصِّدِّیقِینَ، وَ الزَّاکِیاتُ الطَّیِّباتُ فِیما تَغْتَدِی وَ تَرُوحُ عَلَیْکَ یَا مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلِ بْنِ أَبِی طالِبٍ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ. أَشْهَدُ أَنَّکَ أَقَمْتَ الصَّلاةَ، وَ آتَیْتَ
الزَّکاةَ، وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ، وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ، وَ جاهَدْتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ، وَ قُتِلْتَ عَلَی مِنْهاجِ الْمُجاهِدِینَ فِی سَبِیلِهِ حَتَّی لَقِیتَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ وَ هُوَ عَنْکَ راضٍ، وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَفَیْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ بَذَلْتَ نَفْسَکَ فِی نُصْرَةِ حُجَّةِ اللَّهِ وَ ابْنِ حُجَّتِهِ حَتَّی أَتاکَ الْیَقِینُ، أَشْهَدُ لَکَ بِالتَّسْلِیمِ وَ الْوَفاءِ وَ النَّصِیحَهِ لِخَلَفِ النَّبِیِّ الْمُرْسَلِ، وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ، وَ الدَّلِیلِ الْعالِمِ، وَ الْوَصِیِّ الْمُبَلِّغِ، وَ الْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ، فَجَزاکَ اللَّهُ عَنْ رَسُولِهِ، وَ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ، وَ عَنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ أَفْضَلَ الْجَزاءِ بِمَا صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ وَ أَعَنْتَ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ، لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَکَ، وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ أَمَرَ بِقَتْلِکَ، وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ ظَلَمَکَ، وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنِ افْتَری عَلَیْکَ، وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّکَ وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِکَ، وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ بایَعَکَ وَ غَشَّکَ وَ خَذَلَکَ وَ أَسْلَمَکَ وَ مَنْ أَلَّبَ عَلَیْکَ وَ لَمْ یُعِنْکَ، الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ النَّارَ مَثْواهُمْ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ. أَشْهَدُ أَ نَّکَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً، وَ أَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ لَکُمْ مَا وَعَدَکُمْ، جِئْتُکَ زائِراً عارِفاً بِحَقِّکُمْ، مُسَلِّماً لَکُمْ، تابِعاً لِسُنَّتِکُمْ، وَ نُصْرَتِی لَکُمْ مُعَدَّةٌ حَتَّی یَحْکُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ، فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لَامَعَ عَدُوِّکُمْ صَلواتُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ عَلَی أَرْواحِکُمْ وَ أَجْسادِکُمْ وَ شاهِدِکُمْ وَ غائِبِکُمْ، وَ السَّلامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ، قَتَلَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْکُمْ بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ.»(1)
و در مزار کبیر، این کلمات را به منزله اذن دخول قرار داده و گفته: پس داخل شو و خود را به قبر مطهر حضرت بچسبان، و به روایت سابقه است، که اشاره کن به ضریح آن جناب و بگو:
«السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِیعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ، الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلامٌ عَلَی عِبادِهِ الَّذِینَ اصْطَفی مُحَمَّدٍ وَ
1) . مفاتیح الجنان ص624؛ زاد المعاد، ص496؛ مصباح الزائر، ص100؛ عنه البحار، ج97، ص426.
آلِهِ، وَ السَّلامُ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ عَلَی رُوحِکَ وَبَدَنِکَ، أَشْهَدُ أَ نَّکَ مَضَیْتَ عَلَی مَا مَضَی عَلَیْهِ الْبَدْرِیُّونَ الْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ، الْمُبالِغُونَ فِی جِهَادِ أَعْدَائِهِ وَ نُصْرَةِ أَوْلِیائِهِ، فَجَزاکَ اللَّهُ أَفْضَلَ الْجَزاءِ، وَ أَکْثَرَ الْجَزاءِ، وَ أَوْفَرَ جَزاءِ أَحَدٍ مِمَّنْ وَفی بِبَیْعَتِهِ، وَ اسْتَجابَ لَهُ دَعْوَتَهُ، وَ أَطاعَ وُلاةَ أَمْرِهِ، أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ بالَغْتَ فِی النَّصِیحَةِ، وَ أَعْطَیْتَ غایَةَ الْمَجْهُودِ حَتَّی بَعَثَکَ اللَّهُ فِی الشُّهَداءِ، وَ جَعَلَ رُوحَکَ مَعَ أَرْواحِ السُّعَداءِ، وَ أَعْطاکَ مِنْ جِنانِهِ أَفْسَحَها مَنْزِلًا، وَ أَفْضَلَها غُرَفاً، وَ رَفَعَ ذِکْرَکَ فِی الْعِلِّیِّینَ، وَ حَشَرَکَ مَعَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً، أَشْهَدُ أَ نَّکَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْکُلْ، وَ أَنَّکَ قَدْ مَضَیْتَ عَلَی بَصِیرَةٍ مِنْ أَمْرِکَ مُقْتَدِیاً بِالصَّالِحِینَ، وَ مُتَّبِعاً لِلنَّبِیِّینَ، فَجَمَعَ اللَّهُ بَیْنَنا وَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ رَسُولِهِ وَ أَوْلِیائِهِ فِی مَنازِلِ الْمُخْبِتِینَ فَإِنَّهُ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ.»(1)
و بعد دو رکعت نماز زیارت بخوان، و تسبیحات حضرت زهرا (علیها السلام)را قرائت کن، و بگو:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لاَ تَدَعْ لِي فِي هَذَا الْمَكَانِ الْمُكَرَّمِ وَ الْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ ذَنْباً إِلاَّ غَفَرْتَهُ وَ لاَ هَمّاً إِلاَّ فَرَّجْتَهُ وَ لاَ مَرَضاً إِلاَّ شَفَيْتَهُ وَ لاَ عَيْباً إِلاَّ سَتَرْتَهُ وَ لاَ رِزْقاً إِلاَّ بَسَطْتَهُ وَ لاَ خَوْفاً إِلاَّ آمَنْتَهُ وَ لاَ شَمْلاً إِلاَّ جَمَعْتَهُ وَ لاَ غَائِباً إِلاَّ حَفِظْتَهُ وَ أَدَّيْتَهُ وَ لاَ عُرْيَاناً إِلاَّ كَسَوْتَهُ وَ لاَ حَاجَةً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ لَكَ فِيهَا رِضًى وَ لِي فِيهَا صَلاَحٌ إِلاَّ قَضَيْتَهَا يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ يَا أَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ.»(2)چون بخواهی با آن حضرت وداع کنی، به نزد قبر شریف برو، و این جملات را که در روایت ابو حمزه ثمالی است، و علماهم ذکر کردهاند، بگو:
«أَسْتَوْدِعُكَ اللّهَ وَ أَسْتَرْعِيكَ وَ أَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلامَ، آمَنَّا بِاللّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ بِكِتابِهِ وَ بِمَا جاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللّهِ، اَللّٰهُمَّ (فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ(1)). اَللّٰهُمَّ لَاتَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيارَتِي قَبْرَ ابْنِ أَخِي رَسُولِكَ، صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، وَ ارْزُقْنِي زِيارَتَهُ أَبَداً مَا أَبْقَيْتَنِي، وَ احْشُرْنِي مَعَهُ وَ مَعَ آبائِهِ فِي الْجِنانِ، وَ عَرِّفْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ رَسُولِكَ وَ أَوْلِيائِكَ. اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَوَفَّنِي عَلَى الْإِيمانِ بِكَ، وَ التَّصْدِيقِ بِرَسُولِكَ، وَ الْوِلايَةِ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِي طالِبٍ وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ (علیهم السلام)، وَ الْبَراءَةِ مِنْ عَدُوِّهِمْ، فَإِنِّي قَدْ رَضِيتُ يَا رَبِّي بِذٰلِكَ، وَ صَلَّى اللّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.»(2)
نگارنده خود را در آن حدّی نمیبیند، که توان نگارش شرحی بر زیارت حضرت مسلم (علیه السلام) داشته باشد، ولی از آنجائیکه یکی از اعاظم به این مسئله امر فرمودند، بر آن شده، که به مقتضای فرمایش مولی الموحدین، حضرت علیّ (علیه السلام)که میفرمایند:
«مَا لاَ یُدْرَکُ کُلُّهُ، لاَ یُتْرَکُ کُلُّهُ.»(3)
(کاری را که نمیتوان به شکل کامل انجام داد، نباید از اساس ترک کرد.)
بدین جهت ترجمه و اندک توضیحی، به حسب بضاعت فوق العاده ناچیز خود، بر این زیارت ارزشمند، به تحریر در آورد، به امید آنکه عنایات بیپایان حضرت مسلم (علیه السلام) شامل حال نویسنده گشته، و مورد توجهات خاص آن سفیر بیهمتای حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)قرار بگیرد. به هر ترتیب، در اوّلین عبارت این زیارت، آمده است:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمَلِکِ الْحَقِّ الْمُبِینِ، الْمُتَصاغِرِ لِعَظَمَتِهِ جَبَابِرَةُ الطَّاغِینَ.»
(ستایش از آنِ خداوندی است، که پادشاه حقّ و آشکار کننده، میباشد. خداوندی که شوکت طاغوتیان در برابر عظمتش خوار هستند.)
حمد؛ که در فارسی به معنی ستایش است، با کلمهٔ مدح و شکر، مفهوم نزدکی دارد. لذا در بیان فرق آنها گفته شده است. حمد عبارت است از: ستایش و تمجید کردن موجودی در برابر مزایا و کمالات اختیاری او، که از راه شعور و اختیار، از وی صادر شده است. مثلاً میگویند: او را حمد کردم برای اینکه احسان کرده بود. که چون احسان کردن، از افعال اختیاری است، از کلمهٔ حمد استفاده شده است.
ولی اگر کاری، از افعال اختیاری نباشد، بلکه ذاتی آن باشد، نباید از تعبیر حمد استفاده نمود. بلکه باید کلمهٔ مدح به کار برده شود. چرا که مدح اعم است، و شامل افعال اختیاری، و غیر اختیاری میگردد. مثلاً میگویند: من مروارید را به خاطر با صفا بودن مدح کردم. ولی نمیگویند: من مروارید را به خاطر با صفا بودن حمد کردم.(1)
حال با توجه به این مقدمه معلوم میگردد، که مثلاً در آیهٔ شریفهٔ: (اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ(2))، که از کلمه حمد استفاده شده و مدح نیامده، به این خاطر است، که خلقت این عالم، از افعال اختیاری خداوند است. و صد البته همهٔ افعال خداوند متعال اختیاری میباشد.
گر چه برخی حمد، و مدح را یکسان دانستهاند. مثلاً گفته شده: «حمدت الرجل علی حسبه و شجاعته؛ من این مرد را به خاطر حسب و شجاعتش حمد کردم». و پر واضح است، که حسب و شجاعت از افعال اختیاری انسان نیست، بلکه موهبتی از طرف خداوند است.(3)
امّا شکر، که در فارسی به آن سپاسگزاری میگویند، یعنی تعظیم یا اظهار ادب، که از انسان در برابر نعمتی که از دیگری برای او رسیده است، صادر میشود. لذا به کسی که به انسان خوبی کرده، نمیگویند: «شما را حمد، یا مدح میکنم»، بلکه میگویند: سپاسگزارم. و شکر میتواند
با عمل و لفظ و یا با اعتقاد قلبی باشد، امّا حمد و مدح فقط با زبان است؛ به همین خاطر اگر انسان از چیزی خوشحال گردد، ولی با لفظ آن را بیان نکند، نمیگویند: حمد کرده است.(1)
نتیجهٔ سخن اینکه: در ابتدای زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)به ما تعلیم داده شده که اهل ستایش خداوند متعال باشیم و بر اهلش پوشیده نیست که با توجه به آمدن «ال» بر سر کلمهٔ حمد این وظیفه بر عهدهٔ ما گذاشته شده که به طور کامل و شایسته و بایسته اهل حمد خداوند متعال باشیم. چرا که به اصطلاح ادبیات عرب این «ال» دلالت بر جنس میکند و به این واسطه تمامی افراد حمد، مورد نظر قرار میگیرد.
مَلِک؛ به معنی پادشاه است. البته در برخی از مآخذ به جای کلمهٔ ملک، در این زیارت شریف، کلمهٔ مالک؛ به معنی صاحب و دارنده، آمده است. به هر حال، ملکیت، برای ذات مقدّس ربوبی، غیر از ملکیت در عرف اعتباری است. بلکه ملکیت، نسبت به خداوند متعال، به نحو احاطهٔ قیّومیّه است.یعنی خداوند بر تمام اشیاء عالم احاطه دارد، و بیش از آنچه شیء نسبت به خود مسلّط است، خداوند متعال، دارنده و مالک او است.(2)
و بقاء و قوام عالم امکان به دست خداوند متعال میباشد.
همانطور که ملاحظه میکنید تعبیر ملک در زیارت فوق همراه با صفاتی آمده، که یکی از آنها "حقّ" است، و دیگری "مبین" میباشد. یعنی: ستایش از آنِ پادشاه عالم و خداوند متعالی است، که حقّ میباشد و حقانیت او آشکار و واضح است، و حقائق امور را بیان میکند، و آیات مهم را آشکار مینماید.الْمُتَصاغِرِ لِعَظَمَتِهِ جَبَابِرَةُ الطَّاغِینَ؛ خداوندی که تکویناً، در مقابل عظمتش، شوکت و جبروتِ گردنکشان، حقیر و ذلیل است. چنانچه در قرآن میفرماید: (وَإِنَّ لِلطَّاغِينَ لَشَرَّ مَآبٍ؛(3)
و برای اهل طغیان بدترین منزلگاه است.) که در تفسیر این آیهٔ شریفه نقل شده است:
«أنّ الطاغين، هم الأوّلون، و بنو اُميّة»(4)
(همانا مقصود از طاغین، آن سه نفرِ اوّل، و بنی امیه میباشد.)
و چه زیباست که در ابتدای زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)به چنین عظمت و حقیقتی اشاره شده، چرا که یکی از عوامل ظهور این عظمت الهی و شکست گردن کشان، وجود نورانی حضرت مسلم (علیه السلام)بوده و هست.
«الْمُعْتَرِفِ بِرُبُوبِیَّتِهِ جَمِیعُ أَهْلِ السَّمَاواتِ وَ الْأَرَضِینَ، الْمُقِرِّ بِتَوْحِیدِهِ سائِرُ الْخَلْقِ أَجْمَعِینَ.»
(خداوندی که همهٔ اهل آسمانها و زمینها به ربوبیتش اعترف میکنند، و همگی مخلوقات، به وحدانیتش اقرار مینمایند.)
یعنی: خداوندی که همگان، تکویناً، و نه تشریعاً، و از روی اراده و اختیار، اعتراف به ربوبیت و تربیت کننده، و مالک بودن او میکنند.(1)بلکه همهٔ اهل آسمانها و زمینها تکویناً، اقرار به وحدانیت خداوند متعال دارند. حال این سؤال پیش میآید، که مقصود از «السَّمَاواتِ وَ الْأَرَضِینَ» چیست؟ لذا باید گفت: خوب است بدانیم، هفت آسمان، و هفت زمین وجود دارد. چنانچه خداوند متعال در قرآن مجید میفرماید:
(اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ(2))
«خداوندی که هفت آسمان را آفرید، و مانند آن آسمانها، از زمین نیز خلق فرمود.»
یعنی همانطور که آسمانهای هفتگانه را خداوند خلق کرده است، زمینهای هفتگانه را نیز خلق کرده است. چنانچه مرحوم علیّ بن ابراهیم قمی (قدّس سرّه)، از حسین بن خالد نقل کرده است: به حضرت امام رضا (علیه السلام)عرض کردم: مرا از معنای این سخن خداوند متعال که میفرماید: (وَ السَّمَاءِ ذَاتِ الْحُبُكِ؛(3)
قسم به آسمان دارای بافتهها) آگاه فرمائید:
«حضرت رضا (علیه السلام)انگشتان دو دست خود را در هم فرو بردند، و فرمودند: [به این صورت] آسمان به زمین تنیده شده است.»
راوی میگوید: به حضرت عرض کردم: چگونه آسمان به زمین تنیده گردیده، و حال آنکه خداوند متعال فرموده است: (رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا؛(1)
آسمانها را بدون ستونی که آن را ببینید، برافراشت.) حضرت رضا (علیه السلام)فرمودند: سبحان اللّه! مگر نه این است که خداوند متعال میفرماید: (بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا؛(2)
بدون ستونی که آن را ببینید؟) عرض کردم: بله. پس حضرت امام رضا (علیه السلام)فرمودند:
«ستونی هست، ولی شما آن را مشاهده نمیکنید.»
به حضرت عرض کردم: خداوند مرا فدای شما نماید! آنچه میفرمائید، چگونه است. پس حضرت دست چپ خود را باز کردند و بعد دست راست خود را بالای آن قرار داده و به من فرمودند:
این زمین دنیا است، و آسمان دنیا مانند گنبدی روی آن قرار دارد. و زمین دوّم روی آسمان دنیا میباشد، و آسمان دوّم مانند قبهای روی آن است. و زمین سوّم روی آسمان دوّم میباشد، و آسمان سوّم مثل گنبدی روی آن قرار دارد. و زمین چهارم بر روی آسمان سوّم میباشد، و آسمان چهارم چونان گنبدی بر فراز آن است. و زمین پنجم روی آسمان چهارم میباشد، و آسمان پنجممانند قبهای روی آن است. زمین ششم روی آسمان پنجم میباشد، و آسمان ششم چونان گنبدی بالای آن قرار دارد. و زمین هفتم روی آسمان ششم قرار دارد، و آسمان هفتم مثل قبهای بر فراز آن است. و عرش خداوند رحمان، روی آسمان هفتم میباشد. پس این است معنای کلام خداوند که میفرماید: (اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ) (3)
البته بر هر انسان اهل اندیشهای پر واضح است که درک حقیقت وجودی و دریافت تصویر و تصوّر کامل و جامع از نظام هستی نیاز به تحقیق و بررسی مفصّلی دارد که این نگاشته مجال پرداختن به آن موضوع را ندارد.
به هر نحو، زائر در ادامه زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، در آن آستان مبارک و مقدّس عرضه میدارد:
«وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی سَیِّدِ الْأَنامِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ الْکِرامِ، صَلاةً تَقَرُّ بِها أَعْیُنُهُمْ، وَ یَرْغَمُ بِها أَنْفُ شانِئِهِمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَجْمَعِینَ، سَلامُ اللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ وَ سَلامُ مَلائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ، وَ أَنْبِیائِهِ الْمُرْسَلِینَ، وَ أَئِمَّتِهِ الْمُنْتَجَبِینَ، وَ عِبادِهِ الصَّالِحِینَ، وَ جَمِیعِ الشُّهَداءِ وَ الصِّدِّیقِینَ، وَ الزَّاکِیاتُ الطَّیِّباتُ فِیما تَغْتَدِی وَ تَرُوحُ عَلَیْکَ یَا مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلِ بْنِ أَبِی طالِبٍ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ.»
(و درود خداوند بر سرور مردم، و بر اهل بیت گرامی ایشان باد، درودی که دیدگانشان با آن روشن میشود، و بینی دشمنانشان از جن و انس بر خاک مالیده میشود. سلام خداوند برتر بزرگ، سلام ملائکه مقرب، انبیاء مرسل، و ائمه برگزیده، و بندگان صالح خداوند، و تمامی شهداء و صدّقین و زنان پاک و مطهر درحالیکه صبح و شب میکنند، بر تو باد ای مسلم بن عقیل بن ابی طالب، و رحمت و برکات خدا بر تو باد.)
در این قسمت از زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، در ابتدا با لفظ «صَلَّی اللَّهُ»، بر حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)درود فرستاده شده است. و بعد با لفظ «سَلامُ اللَّهِ» بر حضرت مسلم (علیه السلام)درود فرستاده شده است. لذا باید ببینیم، که "صلاة" و "سلام" به چه معنائی هستند، و اگر معنای یکسانی دارند، چه فرقی در مفهوم این دو لفظ نهفته است.
با رجوع به متون روایات، دانسته میشود، که "صلاة" و "سلام" هر دو به معنی "درود" هستند. ولی با این تفاوت که "صلاة"، به معنی درود متصل، و لا ینقطع خداوند متعال میباشد. امّا "سلام" به معنی درود دائمی و متصل خداوند نیست. بلکه به معنای درود و رحمتی است که گاهی از جانب ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، افاضهٔ فیض وجود دارد، و گاهی افاضهٔ فیض وجود ندارد. چنانچه در مورد معنای "صلاة" و "سلام" گفته شده است:
«"صلاة" و "سلام" هر دو به معناى درود است، ولى گفتهاند: "صلاة" درود متصل، و "سلام" درود منفصل است. پس "سلام" يعنى: رحمت منفصل خداوند، و "صلاة" يعنى: رحمت متصل او.»(1)
و چون "صلاة"، درود متصل، و لا ینقطع، و دائمی خداوند میباشد، در آیهٔ شریفهٔ: (إِنَّ اللَّهَ وَ مَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ ۚ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً(2))، از لفظ "سلام" استفاده نشده است. بلکه از لفظ "یصلون" استفاده شده، که دلالت میکند، درود خداوند متعال، و ملائکه به حضرت ختمی مرتبت (صلی الله علیه و آله و سلم)، دائمی و لا ینقطع میباشد.و این آیهٔ شریفه، نشان دهندهٔ آن است، که فیوضات ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، و الطاف بیپایان حضرت حقّ جلّ و جلاله، در هر لحظه، و آناً فآن، شامل وجود نازنین حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)میگردد.
حال که فرق "صلاة" و "سلام" را دانستیم، باید توجه خود را معطوف به این مطلب نمائیم، که اساساً صلوات و درود خداوند متعال و ملائکه، بر بندگان مقربش، به چه نحو میباشد. و اینکه در این زیارت تصریح شده، که خداوند بر حضرت مسلم (علیه السلام)درود فرستاده، و سلام خود را شامل حال ایشان نموده، به چه معنائی است.
در این فراز از زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)، "سَلامُ" مبتدا، و "عَلَیکَ" خبر آن است، و در این صورت واژه "سَلَام" صفت مشبهه نیست، چرا که صفت مشبهه باید مسند به واقع گردد. یعنی خبرِ مبتدا و یا خبرِ اخبارِ نواسخِ مبتدا باشد. امّا در این فراز از زیارت به قرینهٔ کلمهٔ "عَلَیکَ"، که خبرِ "سَلَام" میباشد، دانسته میشود که "سَلَامُ" اسم مصدر است. مانند: (فَسَلَامٌ لَكَ مِنْ أَصْحَابِ الْيَمِينِ(1)) که در این آیهٔ شریفه کلمهٔ "سَلَامٌ" مبتدا واقع شده است. چرا که "لَکَ" در این آیهٔ قرینه میباشد بر اینکه "سَلَامٌ" معنای مصدری پیدا کرده است. و اگر "سلام"، صفت مشبهه بود، میفرمود: اصحاب الیمین سلامٌ، تا در آن "سلام" مسند به و خبر واقع شده باشد.
به هر ترتیب "سلام"، از ریشهٔ «سلم»، و در لغت به معنای سلامتی، امنیت و صلح میباشد.(2)
که در فارسی "درود" معنا شده است. و از آن جائیکه "سلام"، یکی از نامهای خداوند متعال است، بر همین اساس، معنای آن نسبت به ذات مقدّس باری تعالی این است، که سلامت از هر عیب و نقصی، عین ذات خداوند متعال میباشد.
هنگامیکه ما به شخصی سلام مینمائیم، به منزلهٔ نوعی دعا کردن، برای سالم ماندن او، از آفتهای جسمی و روحی، دنیوی و اُخروی است. پس میتوان گفت: هنگامیکه به شخصی"سلام" میکنیم، چونان کسی هستیم که با این دعای خود، به سبب این نام، برای آنشخص، از خداوند متعال، درخواست سلامتیِ جسم، و روان، و روح، و دین، و دنیا، و آخرت میکنیم.
در یک نگاه دقیق میتوان گفت: "سلام"، والاترین نماد، برای نشان دادن خیر خواهی، و محبّت، نسبت به افراد، و دوستان میباشد. به همین خاطر، در دین مبین اسلام و به امر شارع مقدس، لفظ مقدّس "سلام"، در بین مسلمانان، برای تحیّت به کار برده میشود. و از این رو "سلام"، به منزلهٔ عهدی، میان مسلمانان، برای حفاظت از جان و مال و آبروی آنان است.(3)
پر واضح است که درود و صلوات فرستادن خداوند و ملائکه و هر موجود دیگری، به حسب خودشان میباشد؛ از این رو وقتی میگوئیم: خداوند متعال، بر حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام) درود فرستاده است، و یا ملائکه، و انبیاء عظام (علیهم السلام)، بر ایشان درود میفرستند. درود فرستادنِ هر کدام، به حسب مقتضای خودشان است.
به عنوان نمونه وقتی گفته میشود، خداوند متعال، بر حضرت مسلم (علیه السلام)درود میفرستد، و به ایشان "سلام" مینماید، به این معناست که خداوند برای ایشان، خیر، و رشد، و کمال، و دوری از عیبها، و نواقص را اراده نموده است. و از آنجائیکه در ارادهٔ خداوند متعال، هیچگونه تأخیر، تخلفی رخ نخواهد داد، و به تعبیر قرآن: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ(1))، با سلام نمودن خداوند به ایشان، همهٔ خوبیهای دنیوی و اُخروی، جسمانی، و روحانی، در آن حضرت، ایجاد و حاصل میشود و در مقابل، همهٔ بدیها، چه جسمانی و چه روحانی، و چه دنیوی و چه اُخروی، از آن حضرت دور و زدوده میگردد. کما اینکه، هنگامیکه میگوئیم: خداوند متعال، خود، "سلام" میباشد. معنایش این است که هم ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، سالم از هر عیب میباشد. و هم صفات خداوند تبارک و تعالی، سالم از هر نقصی است. چنانچه افعال خداوند تبارک و تعالی نیز، سالم از هرگونه شرّی میباشد.
به هر تقدیر با توجه به آنچه نگاشته شد، باید گفت: اولاً: "سلام"، به معنای بیعیب، و بیگزند، و دور بودن از هر نقصی، و برخورداری از عافیت میباشد. ثانیاً: یکی از نامهای خداوندمتعال، "سلام" است. چرا که خداوند متعال خود، هستی، و کمال محض میباشد. و هیچ نیستی، و نقص، و حد، و نیاز، و کاستی در ذات مقدّسش راه ندارد. ثالثاً: اسلام را نیز از آن جهت اسلام نامیدهاند، که دستورات آن، از جانب خداوند متعال، و برای رشد، و کمال جامعه، و دور شدنشان از عیبها و نقصها میباشد.
به هر تقدیر، زائر آن آستان مقدّس و نورانی، در ادامهٔ زیارت خود، محضر حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)عرضه میدارد:
1) . «همانا وقتی خداوند چيزى را اراده فرمايد، به محض اینکه مى گويد: باش پس بى درنگ موجود مى شود» - (سورهٔ یس، آیهٔ 82).
«أَشْهَدُ أَنَّکَ أَقَمْتَ الصَّلاةَ، وَ آتَیْتَ الزَّکاةَ، وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ، وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ، وَ جاهَدْتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ، وَ قُتِلْتَ عَلَی مِنْهاجِ الْمُجاهِدِینَ فِی سَبِیلِهِ حَتَّی لَقِیتَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ وَ هُوَ عَنْکَ راضٍ.»
(شهادت میدهم که تو نماز را برپا داشتی، زکات دادی، به معروف امر و از منکر نهی کردی، در راه خدا حقّ جهادش را به جای آوردی و بر طریق مجاهدان در راه او کشته شدی، تا اینکه خداوند عزّ و جل را دیدار کردی، درحالی که او از تو راضی است.)
با مراجعه به زیارات مختلف میتوان دید که در معمول زیارتها از این تعبیر استفاده شده و در حقیقت مفهوم این تعبیر این است که افراد باید چنین اعتقادی داشته باشند. و در ابتدای این فراز از زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)نیز آمده است: "أَشْهَدُ"؛ شهادت میدهم، که این کلمه از خانوادهٔ الشُّهُود و الشَّهَادَة: به معنای حاضر و گواه بودن، یا با مشاهده چشم، و یا با اندیشه و بصیرت میباشد. و الشَّهَادَة: سخن گفتن از روی علم و آگاهی، که از مشاهده و بصیرت، یا دیدن با حواس و چشم حاصل شده باشد، است. چنانچه راغب اصفهانی در اینباره نگاشته است:
«اَلشَّهَادَةُ: قول صادر عن علم حصل بمشاهدة بصيرة أو بصر.»(1)(شهادت: گفتاری که صادر میگردد، از علمی که به سبب مشاهده از طریق بصیرت، یا چشم به وجود آمده است.)
حال با توجه به معنای کلمه شهادة، وقتی زائر در مورد اعمال کسیکه زمان حیات او را درک نکرده، شهادت میدهد؛ به این معنی میباشد، که اعمال نیکی را که به مزور؛ یعنی زیارت شونده، نسبت میدهد، با قاطعیت، و از روی بصیرت درک کرده است؛ از این رو لازمهٔ این شهادت دادن، این است که زائر دربارهٔ افراد بزرگواری که در طول زندگی خود، به زیارت آنها میرود، اطلاعات
1) . مفردات ألفاظ القرآن، ص465.
بیشتری را کسب کند، تا زیارتش با معرفت بوده باشد، و شهادت دادن او، منحصر به صرف بیان با زبان نگردد.
نکتهٔ دیگری که از این قسمت از زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)دانسته میشود، این است که احیاء فروع دین و همچنین اصول دین، به برکت حضرت مسلم (علیه السلام)بوده است. و لذا با خواندن این قسمت از زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)، به ذهن آدمی این سؤال متبادر میشود که مگر در عصر حضرت مسلم (علیه السلام)، کسی نماز نمیخوانده و یا زکات نمیداده و امر به معروف و نهی از منکر نمیکرده، که اقامه و پرداخت و احیاء این واجبات، در این زیارتنامهٔ شریف، به حضرت مسلم (علیه السلام)، نسبت داده شده است؟ و اگر این واجبات در عصر حضرت مسلم (علیه السلام)رونق داشته، انتسابِ احیاء، و انجام این واجبات به حضرت، چه معنائی دارد؟
در جواب این سؤال باید گفت: نه تنها همهٔ این واجبات، در عصر حضرت مسلم (علیه السلام)وجود داشته و به آنها عمل میشده است. بلکه حتّی جزئیات این واجبات نیز، با همهٔ مستحبات و ترک مکروهاتش اتیان و بهجا آورده میشده و در بین مردم آن زمانه، رونق داشته است. هرچند به جهت دوری، و عدم اعتقاد به اصل اساسی «امامت»، بعد از شهادت حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)بدعتهای بسیاری در انجام این واجبات رخ داده است.
از این رو باید به سراغ سؤال دوّم برویم، که اگر اصل این واجبات، در زمان حضرت مسلم (علیه السلام) وجود داشته، و فی المثل حتّی برای اتیان و انجام مستحبات نیز، مردم صف در صف میایستادند، و حتّی جزئی کوچک از امرِ مستحبی را هم در آن زمان ترک نمیکردهاند، چهشرطی از شروط اصلیِ اتیان این واجبات، مورد توجه قرار نمیگرفته، که مثل آن بوده، که کل آن اعمال واجب، ترک شده، و حضرت مسلم (علیه السلام)به سبب احیاء آن شرط اساسی، گوئی همهٔ واجبات را احیاء و زنده، نموده است؟
از این رو باید گفت: همانگونه که در ابتدای توضیح این فقره از زیارت نیز اشاره شد، با اندک تأملی، حتّی از جانب شخصی که اهل مطالعه چندانی نباشد، این نتیجه حاصل میشود، که در آن روزگار، و در دوران حیات پر برکت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، همهٔ مردم معتقد به یگانگی خداوند متعال بودهاند، و توحید که اصلی اساسی در بین مسلمانان میباشد، مورد پذیرش همگان بوده است. و همچنین همگان ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی را عادل و خداوند متعال را دور،
و مبرّا از هر ظلمی، میدانستهاند. و کما اینکه همگی مردمان زمانهٔ حضرت مسلم (علیه السلام)، اعتقاد به معاد، و روز جزا داشتهاند. و همهٔ مردم آن دوران، وجود نازنین حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)را فرستاده و رسولِ خداوند متعال میدانستهاند. امّا آن اصلی که در آن روزگار، همگان از آن غفلت کرده بودند، و چه بسا سر عناد با آن داشتند، اصل اصیل و اساسی «امامت» بوده است.
اصلی که با نبودنش، به تصریح کلام اللّه مجید، حتّی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)هم وظیفهٔ رسالت خود را انجام نداده است، و چونان کسی میباشد، که به تصریح آیهٔ شریفهٔ: (وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ(1))، در طول بیست و سه سال، از رسالت خویش، هیچ کاری انجام نداده، و هیچ تبلیغی، در راه اعتلای کلمهٔ «اللّه» نکرده است. آری مردم آن روزگار، همهٔ عبادات را انجام میدادند، امّا آنچه عامل قبول همهٔ آن عبادات، در پیشگاه خداوند متعال میباشد، مغفول مانده، و ترک شده است. و آنچه، عامل قبول شدن همهٔ عبادات، در پیشگاه ذات مقدّس باری تعالی هست، قبول امامت، و ولایت حضرت علیّ بن أبی طالب، امیر المؤمنین (علیه السلام)، و فرزندان بزرگوار ایشان (علیهم السلام) میباشد. چنانچه خوارزمی، که خود از علماء بزرگ اهل سنّت بوده، در همین رابطه از وجود نازنین حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)نقل کرده است:«مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ آمَنَ بِي وَ بِمَا جِئْتُ بِهِ، وَ هُوَ يُبْغِضُ عَلِيّاً (علیه السلام)، فَهُوَ كَاذِبٌ لَيْسَ بِمُؤْمِنٍ.»(2)
(هر کس گمان میکند، به من، و آنچه من آن را آوردهام، ایمان آورده است، ولی او با علیّ (علیه السلام)دشمنی میکند، پس او دروغگو است، و مؤمن نمیباشد.)
آری، اگر کسی با وجود نازنین حضرت علیّ (علیه السلام)دشمنی نماید، گرچه بگوید من به حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)و احکام شرع ایمان دارم، او دروغگو است. و اگر در فروع دین نیز بدعتهای بیشماری به وجود آمده، به سبب دوری مردم از اهل بیت (علیهم السلام)میباشد.
از این رو در زمان حضرت ابا عبد اللّه الحسین (علیه السلام)، که حضرت مسلم (علیه السلام)افتخار پرچمداری حضرتش را در کوفه دارد، گرچه در ظاهر، همگان اوامر الهی را انجام میدهند. امّا از آنجائیکه آنها، سر عناد، با حضرت علیّ (علیه السلام)دارند، نماز آنها عین ضلالت، و گمراهی است.
در حقیقت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)با توجه دادن مردم، به اصل اساسی امامت، کأنه اصل نماز، و دیگر واجبات را احیاء مینماید. و با خون خود، همگان را به جانب امامت حضرتش هدایت مینماید. چنانچه خوارزمی، در روایت دیگری، دربارهٔ عوارض دوری از امیر المؤمنین (علیه السلام)، و دشمنی با ایشان، از حضرت علیّ (علیه السلام)روایت نموده است: که حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
«یَا عَلِیُّ! لَوْ أَنَّ عَبْداً عَبَدَ اللَّهَ عزّ و جلّ مِثْلَ مَا قَامَ نُوحٌ فِی قَوْمِهِ، وَ کَانَ لَهُ مِثْلُ أُحُدٍ ذَهَباً، فَأَنْفَقَهُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ، وَ مُدَّ فِی عُمُرِهِ حَتَّی حَجَّ أَلْفَ عَامٍ عَلَی قَدَمَیْهِ،ثُمَّ قُتِلَ بَیْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ مَظْلُوماً، ثُمَّ لَمْ یُوَالِکَ یَا عَلِیُّ! لَمْ یَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّةِ وَ لَمْ یَدْخُلْهَا.»(1)
(یا علیّ! اگر بندهای خداوند عزّ و جلّ را عبادت نماید، مثل مدّت زمانیکه نوح در بین قوم خود بوده، و به اندازهٔ کوه احد، طلا داشته باشد، و همهٔ آنها را در راه خدا انفاق کند، و خداوند چنان عمر او را طولانی نماید، که هزار سال پیاده به حجّ برود، و بعد هم بین صفا و مروه مظلومانه کشته شود، ولی تو را ولیّ خود نداند، یا علیّ! بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد، و داخل آن نمیگردد.)
آری کسیکه ولایت حضرت علیّ (علیه السلام)را نداشته باشد، اگرچه سالها و بلکه قرنها عبادت خداوند متعال را نماید، بوی بهشت را استشمام نخواهد نمود. و به همین خاطر است که حضرت مسلم (علیه السلام)در آن شرائط، مردم را امر به معروف میکنند، و نهی از منکر مینمایند. امّا این سؤال را باید از خود بپرسیم که آن معروفی که ترک شده بود؟ و آن منکری که رونق گرفته بود، چه بوده
1) . المناقب للخوارزمی، ص28؛ عنه البحار، ج27، ص194؛ و کشف الغمة، ج1، ص202؛ ارشاد القلوب دیلمی، ج2، ص229؛ مناقب علیّ بن أبی طالب (علیه السلام)ابن مردویه، ص73؛ ینابیع المودة، ج2، ص293.
است؟ در پاسخ به این سؤال باید از خطبهٔ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)در روز غدیر بهره برد، آنجا که حضرت در فراز از آن به صراحت میفرمایند:
«أَلاَ وَ إِنَّ رَأْسَ اَلْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَلنَّهْیِ عَنِ اَلْمُنْكَرِ أَنْ تَنْتَهُوا إِلَى قَوْلِی وَ تُبَلِّغُوهُ مَنْ لَمْ يَحْضُرْ وَ تَأْمُرُوهُ بِقَبُولِهِ وَ تَنْهَوْهُ عَنْ مُخَالَفَتِهِ فَإِنَّهُ أَمْرٌ مِنَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مِنِّي.»(1)
(بدانيد كه اساس امر به معروف و نهى از منكر، آن است كه به سخن من منتهی شود (و بر سر آنچه گفتم، بهایستید) و آن را به كسى كه حاضر نيست، برسانيد و اورا به پذيرش آن، فرمان دهيد و از مخالفت با آن مانع شويد كه همانا آن، فرمانى از جانب خداوند عزّ و جلّ و من میباشد.)
همانگونه که در این فرمایش حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)مشاهده میکنید، از نگاه این بزرگوار اساس و حقیقت امر به معروف، امر به ولایت و امامت وجود نازنین امیر المؤمنین (علیه السلام)و ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)بعد از ایشان است، و بدون امام و اعتقاد به امامت، هیچ امر به معروفی تحقق پیدا نمیکند.
اینجاست که به این پاسخ میرسیم، که آری گواهی و شهادت میدهیم، که حضرت مسلم (علیه السلام)، امر به معروف نمودند، یعنی مردم را امر به ولایت، و امامت امیر المؤمنین (علیه السلام)، و امام حسن (علیه السلام)، و امام حسین (علیه السلام)میکردند. و نهی از منکر نمودند، و مردم را از اطاعت یزید، و معاویه، و قبول زعامت آنها بر حذر میداشتند. چرا که شخصیکه با حضرت علیّ (علیه السلام)دشمنی مینماید، چه عبادت کند، و چه مرتکب معاصی شود، یکسان است. با این فرق که آن کسیکه مرتکب معاصی شده، عذابش دو چندان است. ولی هر دو گناهکار میباشند. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، از مرحوم شیخ صدوق (قدّس سرّه)روایت نموده: حنان بن سدیر از پدرش نقل کرد است که گفت: از حضرت امام محمّدباقر (علیه السلام)شنیدم که میفرمودند:
1) . احتجاج طبرسی، ج1، ص65.
«إِنَّ عَدُوَّ عَلِیٍّ (علیه السلام)لَا یَخْرُجُ مِنَ الدُّنْیَا حَتَّی یَجْرَعَ جُرْعَةً مِنَ الْحَمِیمِ. وَ قَالَ: سَوَاءٌ عَلَی مَنْ خَالَفَ هَذَا الْأَمْرَ صَلَّی أَوْ زَنَی.»(1)
(همانا دشمن علیّ (علیه السلام)از دنیا خارج نمیشود، تا اینکه جرعهای از حمیم جهنم بیاشامد. و فرمودند: برای کسیکه مخالف امر امامت باشد، مساوی است نماز بخواند یا زنا کند.)
پس ملاکِ تقرب به خداوند متعال، اعتقاد به اصول دین، و بعد اتیان، و عمل به فروع دین میباشد. و عمل به فروع دین، بدون اعتقاد به اصول دین، نتیجهای جز دوری از خداوند متعالنخواهد داشت. لذا اگر شخصی، معتقد به اصل اساسی، و اصیل «امامت» نداشته باشد، نه تنها اعمالی که در فروع دین انجام میدهد، برای او فایده نخواهد داشت، بلکه همان اعمال چونان گناهی برای او خواهد بود.
از این رو در روزگار حضرت امام حسین (علیه السلام)، که مردم از این امر، و مطلب مهم، و اساسی پیروی نمیکردند، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)با خون مقدّس خود، در صدد احیاء امر امامت برآمدند، و مردم را امرِ به افضل معروفها و خوبیها، که همانا ولایت و امامت ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)باشد، نمودند. و روایاتی که در اینباره نقل شده فراوان است. و در حدیث دیگری از حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)نقل شده است:
«رُبَّ تَالٍ لِلْقُرْآنِ وَ اَلْقُرْآنُ يَلْعَنُهُ.»(2)
(بسا قارى قرآن، كه قرآن او را لعنت میكند.)
لذا صرف انجام فروع دین، و مثلاً تلاوت قرآن، بدون اعتقاد به امامت اهل بیت (علیه السلام)، نه تنها أجر و ثوابی را به همراه ندارد، که حتّی با انجام این امور، موجب دوری بیش از پیش آنها، از رحمت الهی خواهد شد. از این رو باید گفت: روح و حقیقت نماز، و روزه، و زکات، و حجّ، و جهاد، و امر به معروف، و نهی از منکر، و دیگر واجبات، وجود نازنین اسد اللّه الغالب، قائد غر
المحجلین، حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)و فرزندان بزرگوار ایشان، تا قطب دائرهٔ امکان، و محور عالم وجود، حضرت بقیة اللّه الأعظم (علیه السلام)میباشد.
آری عبادت، بدون قبول امامت، و ولایت اهل بیت (علیهم السلام)، چونان کالبدی، بیروح است، که اگر آن کالبد بر زمین بماند، نه تنها بوی تعفن آن همگان را آزار میدهد، که حتّی موجب انتشار بیماری، و عفونت مختلف میگردد. پس روح عبادت، قبول ولایت حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، و فرزندان بزرگوار ایشان (علیهم السلام)میباشد. چنانچه در قسمتی از حدیث طولانی مفاخرهٔ حضرت علیّ (علیه السلام)، با فرزند بزرگوارشان حضرت امام حسین (علیه السلام)، وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)میفرمایند:«أَنَا صَلاَةُ اَلْمُؤْمِنِ، أَنَا حَیَّ عَلَى اَلصَّلاَةِ، أَنَا حَیَّ عَلَى اَلْفَلاَحِ، أَنَا حَیَّ عَلَى خَيْرِ اَلْعَمَلِ.»(1)
(من نماز مؤمن، و بشتابید به سوی نماز، و بشتابید به سوی رستگاری، و بشتابید به سوی بهترین عمل، هستم.)
از مجموع این مطالب معلوم میشود که چرا زائرین حضرت مسلم (علیه السلام)از سویدای جان فریاد میزنند: شهادت میدهم، که با احیای نام و یاد و امامت حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، نماز حقیقی که ولایت ائمهٔ اطهار (علیه السلام)یکی از شروط قبولی آن میباشد را برپا نمودی. و زکاتی که در قرآن ملازم با صحّت نماز است، و بدون ولایت معنائی ندارد را پرداخت کردی. و همگان را امر به ولایت اهل بیت (علیهم السلام)، و انجام واجبات، بر طبق کتاب، و سنّت نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم)نمودی. و همگان را از اطاعت یزید، و انجام بدعتهای امثال او نهی نمودی. و شهادت میدهم که برای احیاء امر ولایتی که خداوند متعال بدان امر نموده بود، جهاد کردی، و حقّ جهاد در راه خداوند متعال را با احیاء ولایت ادا نمودی. و چونان مجاهدین در راه خداوند متعال، به شهادت رسیدی، و در حالیکه خداوند متعال از تو راضی بود، او را ملاقات نمودی.
به هر ترتیب در بین فروع دین، جهاد نقش ارزندهای دارد که با امر امام معصوم (علیه السلام)یا نائب خاص حضرت واجب میگردد، و در عصر غیب نیز دفاع از ثغور و حدود ممالک اسلامی، به
1) . الفضائل ابن شاذان، ص84.
حکم نواب عام امام زمان (علیه السلام)ضرورت پیدا میکند. امّا جهاد مختص به پیکار با دشمنان اسلام نیست، بلکه مجاهده با نفس و شیطان نیز از مصادیق جهاد میباشد. و همانگونه که علماء علم اخلاق فرمودهاند، جهاد با نفس به مراتب ارزندهتر از جهاد با دشمنان ظاهری است. از این رو از جهاد با دشمنان ظاهری به جهاد اصغر، و از جهاد با نفس به جهاد اکبر تعبیر کردهاند. و راغب اصفهانی دربارهٔ انواع "جهاد" نگاشته است:
«الجهاد و المجاهدة: استفراغ الوسع فی مدافعة العدو، و الجهادُ ثلاثة أضرب: مجاهدة العدو الظاهر. و مجاهدة الشیطان. و مجاهدة النفس. و تدخل ثلاثتها فی قوله تعالی: (وَ جاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ(1))، (وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ(2))، (إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّه(3)).»(4)
(جهاد و مجاهده: به کار بردن تمام کوشش، در دفع دشمن میباشد. و جهاد سه نوع است: مبارزه با دشمن ظاهری، و مبارزه با شیطان، و مبارزه با نفس. و هر سه نوع جهاد در این آیات داخل هستند: «و در راه خداوند جهاد کنید، آنگونه که شایسته است»، «آنها با مال و جانشان در راه خداوند جهاد و کوشش نمودند»، «همانا کسانیکه ایمان آوردند، و از وطن خود هجرت کردند، و با اموال و جانهای خود در راه خداوند جهاد و کوشش نمودند».)
و به قرینهٔ اینکه در این زیارت، قبل از شهادت به مجاهده، شهادت به اقامهٔ نماز، و پرداخت زکات، و امر به معروف، و نهی از منکر، داده شده است. باید گفت: حضرت مسلم (علیه السلام)در هر سه نوع مجاهده، یعنی هم مجاهده با نفس، و هم مجاهده با شیطان، و هم مجاهده با دشمن ظاهری،
حقّ جهاد، در راه خداوند متعال را، به احسن وجه، و آن چنان که مورد رضایت ذات مقدّس باری تعالی میباشد، ادا نمودهاند.
در ادامه و قسمت دیگری از زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، زائرین آستان مطهر و منور ایشان، خطاب به حضرت مسلم (علیه السلام)عرض میکنند:«وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَفَیْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ بَذَلْتَ نَفْسَکَ فِی نُصْرَةِ حُجَّةِ اللَّهِ وَ ابْنِ حُجَّتِهِ حَتَّی أَتاکَ الْیَقِینُ.»
(گواهی میدهم که به عهد خدا وفا نمودی، و جان خویش را در یاری حجّت او، و پسر حجّت او، نثار کردی، تا اینکه با شهادت خود به مقام یقین رسیدی.)
در این عبارت، زائر شهادت میدهد، که حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، به عهدی که با خداوند متعال نموده، وفا کرده است. از این رو این سؤال پیش میآید، که اوّلاً: آن عهد چه بوده است؟ و ثانیاً: چه زمانی حضرت مسلم (علیه السلام)آن عهد را با خداوند متعال نموده است؟
با توجه به سیاق کلام، و با توجه به عبارت بعد، که به منزلهٔ تفسیری برای ما قبل خود است، و میفرماید: «وَ بَذَلْتَ نَفْسَکَ فِی نُصْرَةِ حُجَّةِ اللَّهِ وَ ابْنِ حُجَّتِهِ؛ و جان خویش را در یاری حجّت او و پسر حجّت او نثار کردی»، پاسخ سؤال اوّل، دانسته میشود، که آن عهد دربارهٔ یاری اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، خاصه وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)بوده است. تا با یاری آن بزرگواران، توحید، و اعتقاد به یگانگی خداوند متعال احیاء گردد.
حال که سخن به اینجا رسید، سزاوار است، به این نکته توجه نمائیم، که اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، برای احیاء اصول دین، در راه خداوند متعال به شهادت رسیدند. نه برای انجام واجبات، و ترک محرمات، گر چه با احیاء اصول دین، احکام الهی نیز احیاء خواهد شد. و اهل دقّت نیک میدانند، که سزاوار نیست ما بگوئيم: اهل بیت (علیهم السلام)برای احیای فروع دین، به شهادت رسیدند.
چرا که لازم میآید، ما عالی را فدای دانی کنیم. و به عبارت دیگر لازم میآید، که برای احیای فروع دین، اصول دین را قربانی نمائیم. به تعبیر دیگر، اگر ما بوئی از فروع دین استشمام کردهایم، به سبب آموزههای اهل بیت (علیهم السلام)میباشد. حال آیا سزاوار است، ما برای حفظ شاخههای
درختی، که همان فروع دین است، تنهٔ آن درخت، که همان اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) میباشند، را قطع نمائیم.بنابراین باید گفت: اهل بیت (علیهم السلام)، فقط به خاطر ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی به شهادت رسیدند. نه برای اقامهٔ نماز، گرچه هر کس برای خداوند عزّ و جلّ کار نماید، همهٔ برکات عالم را به دست خواهد آورد، و لازمهٔ احیای توحید و شهادت به یگانگی خداوند متعال، و اعتقاد به عدالت خداوند متعال، و نبوّت ختم المرسلین (صلی الله علیه و آله و سلم)، و امامت ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)و اعتقاد به روز جزا، احیای احکام الهی، و از جمله اقامهٔ نماز نیز میباشد.
از این رو اگر کسی بگوید: اهل بیت (علیهم السلام)برای نماز به شهادت رسیدند، چونان کسی است که میگوید، اهل بیت (علیهم السلام)برای سیر شدن فقراء و غذا به خانهٔ مستمندان بردن، به شهادت رسیدند. و حال آنکه ائمه اطهار (علیهم السلام)نه برای نماز خواندن ما و نه برای سیر شدن ما، بلکه فقط برای خداوند متعال فعالیت میفرمودند، واگر جهاد میکردند برای تحقق معرفت خداوند متعال در جامعه بوده، و اگر انفاق میفرمودند، برای خداوند متعال بوده است. و بلکه آنی، و کمتر از آنی، از ذات مقدّس باری تعالی غافل نبودند. و فرق بین این دو بسیار است.
پس باید گفت: اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، به امر خداوند متعال، و برای خداوند متعال، که احیای فروعات را هم در پی دارد، به شهادت رسیدند، نه برای فرعی از فروع دین، و در بین اصول دین، آن اصلی که بیش از هر چیز دیگری، در عصر حضرت امام حسین (علیه السلام)به فراموشی سپرده شده بود، اصل اساسی امامت بوده است. که با فقدان این اصل مهم باید منتظر دیگر انحرافات در دین مبین اسلام نیز بود.
از این رو اگر امام حسین (علیه السلام)در روز عاشورا به شهادت رسیدند، برای احیاء توحید حقیقی که شرط آن پذیرش ولایت حضرت علیّ (علیه السلام)میباشد بوده است.(1)
که اگر در فروعات نیز بدعتی واقع شده بود، به خاطر نادیده گرفتن این اصل اساسی بوده است. والا نه تنها در زمان امام
1) . همانگونه که حضرت رضا (علیه السلام)در نیشابور فرمودند: خداوند عزّ و جلّ میفرماید: «لاٰ اِلٰه اِلاَّ اللّهُ حِصْنیٖ فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی أَمِنَ مِن عَذٰابِی. قَالَ: فَلَمّا مَرَّتِ اَلرّاحِلَةُ نَادَانَا: بِشُروطِهٰا و أنَا مِن شُرُوطِهٰا؛ یعنی: كلمۀ لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّه حصار و قلعۀ من است، پس هر كس به قلعۀ من داخل گردد از عذاب من ايمن خواهد بود، ابن راهويه میگويد: هنگامىكه عمارى حركت كرد آن حضرت با صدای بلند فرمودند: اين شروطى دارد، و من خود از جملۀ شروط آن هستم.» - (ترجمه و متن عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ج2، ص299).
حسین (علیه السلام)، بلکه در زمان ما نیز همهٔ مسلمانان به نماز اعتقاد دارند. مگر نمیبینید، دوری از ولایت اهل بیت (علیهم السلام)، با نماز گزارانی چونان داعشی مذهبها، و وهابیها، و...، چه کرده است.
و در این بین، هر چه از ولایت اهل بیت (علیهم السلام)دور شدهاند، اعمالشان شنیعتر، و گفتارشان گمراه کنندهتر، و افکارشان متهجرانهتر میباشد. گرچه اعتقادشان به فروعات و انجام واجبات و ترک محرمات مثال زدنی است. و به خداوند متعال نیز ظاهراً اعتقاد دارند، و در ظاهر شهادت به نبوّت حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)نیز میدهند. ولی به سبب دوری از مکتب اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، توحیدشان اعتقاد به جسمیت برای خداوند متعال، و در نبوّتشان جسارتهائی به ختم المرسلین (صلی الله علیه و آله و سلم)، و احکامشان هم سرشار از بدعتها فراوانی میباشد. لذا در زیارت اربعین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)میخوانیم:
«وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ.»
(امام حسین (علیه السلام)خون قلب خود را در راه تو - که خداوند هستی - بذل نمود.)
پس امام حسین (علیه السلام)برای خداوند متعال به شهادت رسیدهاند، نه برای انجام واجبات و ترک محرمات، و پر واضح است، که هر عملی برای خداوند متعال باشد، سر منشاء برکات فراوانی خواهد بود. و اگر عملی برای خداوند متعال نباشد، آن عمل سودی نخواهد داشت، و چه بسا نتیجه عکس حاصل گردد. و از آن جائیکه همهٔ اعمال و گفتار و پندار حضرت امام حسین (علیه السلام)، برای خداوند متعال بود، همهٔ برکات خداوند متعال نیز، در وجود امام حسین (علیه السلام)، و آنچه به حضرت تعلق دارد، نهفته است. و در نتیجه یکی از برکات آن وجود نازنین، نجات یافتن گمراهان از ضلالت میباشد. چنانچه در ادامهٔ همین عبارت، از زیارت اربعین میخوانیم:«لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلالَة.»(1)
(تا بندگان تو را از جهل نجات دهد؛ و آنها را از سرگردانیِ ناشی از ضلالت و گمراهی برهاند.)
1) . مفاتیح الجنان، زیارت اربعین.
و به راستی چه جهالت، و ضلالتی بزرگتر از آنکه آدمی امام زمان خود را نشناسد، و معرفت به ولیّ عالم امکان نداشته باشد، و در این حال از دنیا برود؟ آری، در این عالم ناسوت، بزرگترین گمراهی که سرچشمهٔ همهٔ ضلالتها بوده، و گمراهیها از آن نشأت خواهد گرفت، دوری از حجّت خداوند متعال و امام زمان (علیه السلام)میباشد. و بر اساس فرمودهٔ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ «هر کس امام زمان خود را نشناخته باشد، قطعاً در ضلالت و گمراهی قرار گرفته است».
و حتّی چنانچه قبلاً هم به نحو اختصار گذشت، اعمال نیک او نیز تحت الشعاع قرار خواهد گرفت. و نه تنها اعمال نیک او ارزشی ندارد، بلکه چه بسا به سبب انجام آنها، در روز قیامت هم، مورد مؤاخذه قرار بگیرد. چنانچه در مآخذ پیروان مکتب اهل بیت (علیهم السلام)، و همچنین در کتب اهل سنّت، آن هم به نحو متواتر معنوی، در مورد شناخت، و آگاهی از امام زمان، و حجّتِ ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، روایت شده است، حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند:
«مَنْ مَاتَ، وَ لَم يَعْرِفْ إمام زَمَانِهِ، مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً.»(1)
(هر كس بميرد، و امام زمانش را نشناسد، مانند مردمان زمان جاهليّت مرده است.)
بنابراین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)برای خداوند متعال به شهادت رسیدند، و از آنجائیکه در عصر و روزگار حضرت امام حسین (علیه السلام)، اصل «امامت» مغفول و متروک مانده بود. و با ترک شدن این اصل مهم، موجب بروز بدعتهای بیشماری در دیگر اصول دین، و فروع دین گشته بود، به امر خداوند متعال، در راه احیاء اصل اساسی «امامت» به شهادت رسیدند.
1) . الثاقب فی المناقب، ص495؛ عنه المدینة المعاجز، ج7، ص234؛ کمال الدّین و تمام النعمة، ج2، ص409؛ عنه البحار، ج51، ص160؛ شرح المقاصد، ج5، ص239؛ حاشیة القونوي علی تفسیر الإمام البیضاوي، 4، ص212؛ الوافی بالوفیات، ج9، ص63؛ کشف الغمة، ج4، ص290؛ و بصائر الدرجات، ج2، ص462؛ و مرحوم کلینی (قدّس سرّه)نقل نموده است: «مَنْ مَاتَ لَا یَعْرِفُ إِمَامَهُ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً» - (الکافی، ج1، ص377). و در مسند احمد بن حنبل آمده است: «مَنْ مَاتَ بِغَیْرِ إِمَامٍ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیّةً» - (مسند احمد بن حنبل، ج28، ص89)؛ کما اینکه هیثمی نیز در کتاب مجمع الزوائد، ج5، ص282، همینگونه این روایت را نقل نموده است. و ابن حزم و بیهقی و مسلم این روایت را اینچنین نقل کرده است: «من مات و لیس فی عنقه بیعة مات میتة جاهلیه» - (السنن الکبری بیهقی، ج8، ص270؛ صحیح مسلم، ج3، ص1175؛ المحلی، ج1، ص45). و جاحظ نقل کرده است: «من مات و لا إمام له مات میتة جاهلیة» - (العثمانیة، ص301). و ابن أبی عاصم نقل نموده است: «من مات و لیس علیه امام مات میتة جاهلیة» - (کتاب السنة لإبن أبي عاصم، ص503). و ابن حبان نقل کرده است: «من مات و لیس له إمام مات میتة جاهلیة» - (صحیح ابن حبان، ج10، ص434). ابن ابی الحدید معتزلی نیز نقل کرده است: «من مات و لا امام له مات میتة جاهلیه» - (شرح نهج البلاغه، ج13، ص242).
و ثانیاً: به نظر میرسد، که عهد و میثاق حضرت مسلم (علیه السلام)با خداوند متعال در عالم ذر بوده باشد، گرچه در مأخذی به آن تصریح نشده است. همانگونه که عهد و میثاق حضرت امام حسین (علیه السلام)با خداوند متعال نیز، در عالم ذر بوده است.(1)
اگر چه در این عالم ناسوت نیز آن عهد مکرر، و لحظه به لحظه تجدید شده، و عاقبت با به شهادت رسیدن حضرت مسلم (علیه السلام)آن عهد کامل گردیده شده است. و بلکه باید گفت: مجاهدتهای حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)هنوز ادامه دارد، و تا روز قیامت ماندگار خواهد بود.
و مردمان با شنیدن و خواندن مجاهدتهای ایشان و دیدن معجزات و کرامات ایشان، به یاد آن عهدی که حضرتش با خداوند متعال نموده است، هر لحظه به وجود نازنین ذات مقدّس ربوبی، نزدیک و نزدیکتر میشوند. از این رو عهد حضرت مسلم (علیه السلام)، با ذات مقدّس باری تعالی تمامی ندارد و تا روز قیامت پابرجا است. زیرا عملی که برای خداوند متعال باشد، ماندگار خواهد، بود و آثار آن جاودانه خواهد گشت. که یکی از آثارش، هدایت مردمان، تا روز قیامت میباشد.
به هر تقدیر، در ادامهٔ زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، آمده است: «وَ بَذَلْتَ نَفْسَکَ فِی نُصْرَةِ حُجَّةِ اللَّهِ، وَ ابْنِ حُجَّتِهِ، حَتَّی أَتاکَ الْیَقِینُ؛ و جان خویش را در یاری حجّت خداوند، و پسر حجّت او، نثار کردی، تا اینکه به شهادت رسیدی.»در این فراز از زیارت، از آیهٔ شریفهای، که خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: (وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ؛(2)
پروردگارت را عبادت کن تا به یقین برسی) بهره گرفته شده است. که مفسرین، در تفسیر "یقین" در این آیهٔ شریفه، گفتهاند: مقصود "مرگ" میباشد. چنانچه مرحوم سیّد عبد اللّه شبر (قدّس سرّه)نیز در اینباره نگاشته است:
«و المراد باليقين في الآية؛ الموت.»(3)
(مقصود از یقین در آیه؛ مرگ است.)
مرحوم علامهٔ طباطبائي (قدّس سرّه)نیز در تفسیر این آیهٔ شریفه، بنابر آنچه در «ترجمه تفسیر المیزان»، نوشته است:
«امّا اینکه فرمود: "وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ"، اگر مراد از آن، امر به عبادت باشد، جملهٔ مزبور به منزلهٔ تفسیر برای آیهٔ قبلی میشود و اگر مقصود، اخذ به عبودیت باشد همچنان که ظاهر سیاق هم همین است، و مخصوصاً سیاق آیات قبلی آن، که دستور به صفح و اعراض از مشرکین را میداد، که لازمهاش صبر است، در این صورت، جملهٔ مذکور، به قرینهٔ قید "حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ" دستور سلوک در منهج تسلیم و اطاعت و قیام به لوازم عبودیت خواهد بود؛ بنا بر این احتمال، مراد از آمدن یقین، رسیدن اجل مرگ است که با فرا رسیدنش غیب، مبدل به شهادت، و خبر، مبدل به عیان میشود. مؤید این احتمال هم تفریع "فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِیلَ"، بر جملهٔ قبلیش، یعنی "وَ مَا خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ إِنَّ السَّاعَةَ لآتِیَةٌ" است. زیرا در حقیقت، از این جهت امر به عفو و صبر در برابر گفتههای آنان فرموده، که برای ایشان روزیاست که در آن روز، از ایشان انتقام میگیرد و اعمال ناروایشان را کیفر میدهد. و خلاصه معنای آیه این میشود که: تو بر عبودیت خود ادامه بده و همچنان بر اطاعتت و اجتنابت از معصیت صبر کن و نیز هم چنان بر آنچه که ایشان میگویند تحمل کن تا مرگت فرا رسد و به عالم یقین منتقل شوی، آن وقت مشاهده کنی که خدا با آنان چه معاملهای میکند. و از اینکه فرا رسیدن مرگ را به عبارت "تا یقین برایت بیاید" تعبیر کرده، نیز اشعار بر این معنا هست برای اینکه در این جمله عنایت بر این است که مرگ در دنبال تو و طالب تو است
و به زودی به تو میرسد پس باید هم چنان پروردگارت را عبادت بکنی تا او به تو برسد، و این یقین همان عالم آخرت است که عالم یقین عمومی ما وراء حجاب است، نه اینکه مراد از یقین، آن یقینی باشد که با تفکر و یا ریاضت و عبادت به دست میآید. این را گفتیم تا معلوم شود، اینکه بعضی پنداشتهاند که: آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه عبادت تا وقتی لازم است که یقین نیامده باشد و همینکه انسان یقین پیدا کرد، دیگر نماز و روزه واجب نیست پندار و رأی فاسدی است، برای اینکه اگر مقصود از یقین، آن یقین معمولی باشد که گفتیم از راه تفکر یا عبادت، در نفس پدید میآید، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)در هر حال آن یقین را داشته، و آیه شریفه که خطابش به شخص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)است میفرماید: عبادت کن، تا یقین برایت بیاید چطور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)یقین نداشته، با اینکه آیات بسیاری از کتاب خدا او را از موقنین و همواره بر بصیرت و بر بینهایاز پروردگارش و معصوم و مهتدی به هدایت الهی و امثال این اوصاف دانسته است.»(1)
بنابراین حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)نیز با فدا کردن جان خویش، در راه حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)به یقینی رسیدند که گویا همهٔ اسرار عالم، نزد ایشان هویدا گشت. آن یقینی که نه فقط از طریق غیب، بلکه از طریق شهود نیز برای ایشان ظاهر شد.
و مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، در تفسیر آیهٔ شریفهٔ (وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ)، از کتاب «مصباح الشریعة»، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)نقل کرده است:
«هَلَكَ الْعَامِلُونَ إِلَّا الْعَابِدُونَ، وَ هَلَكَ الْعَابِدُونَ إِلَّا الْعَالِمُونَ، وَ هَلَكَ الْعَالِمُونَ إِلَّا الصَّادِقُونَ، وَ هَلَكَ الصَّادِقُونَ إِلَّا الْمُخْلِصُونَ، وَ هَلَكَ الْمُخْلِصُونَ إِلَّا الْمُتَّقُونَ، وَ
1) . ترجمه تفسير الميزان، ج12، ص287 و 288.
هَلَكَ الْمُتَّقُونَ إِلَّا الْمُوقِنُونَ، وَ إِنَّ الْمُوقِنِینَ لَعَلَی خَطَرٍ عَظِیمٍ. قَالَ اللَّهُ لِنَبِیِّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): (وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّی یَأْتِیَكَ الْیَقِینُ) وَ أَدْنَی حَدِّ الْإِخْلَاصِ، بَذْلُ الْعَبْدِ طَاقَتَهُ، ثُمَّ لَا یَجْعَلُ لِعَمَلِهِ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً فَیُوجِبَ بِهِ عَلَی رَبِّهِ مُكَافَاةً بِعَمَلِهِ لِعِلْمِهِ أَنَّهُ لَوْ طَالَبَهُ بِوَفَاءِ حَقِّ الْعُبُودِیَّةِ لَعَجَزَ وَ أَدْنَی مَقَامِ الْمُخْلِصِ فِی الدُّنْیَا السَّلَامَةُ مِنْ جَمِیعِ الآثَامِ وَ فِی الآخِرَةِ النَّجَاةُ مِنَ النَّارِ وَ الْفَوْزُ بِالْجَنَّةِ.»(1)
(همهٔ اهل عمل، در معرض هلاکت هستند، مگر عمل کنندگانی که عملشان به عنوان عبادت باشد؛ و تمام عبادت کنندگان، در معرض هلاکت میباشند مگر آنهائی که از علماء باشد؛ همهٔ علماء نیز در معرض هلاکت هستند، جز صادقین، و آنها نیز در معرض هلاکت هستند، جز اهل اخلاص؛ مخلصین هم در خطر میباشند مگر آنان که اهل تقوا و پرهیزکاری هستند؛ اهل تقوا هم در معرضهلاکت میباشند مگر آنان که به یقین رسیده باشند؛ اهل یقین هم در معرض خطر بزرگی هستند، و خداوند به پیامبرش فرموده است: «پروردگار خود را تا لحظهٔ مرگ عبادت کن» و کمترین حد اخلاص، این است که بنده، همهٔ توان خود را در راه اطاعت از خداوند صرف کند، و در عین حال برای اعمال خود در پیشگاه خداوند، ارزشی قائل نشود تا در مقابل آن توقع پاداشی از خدا نداشته باشد. زیرا اگر بنا شود که خداوند، حقّ بندگی را از او مطالبه نماید، قطعاً عاجز و ناتوان خواهد بود. و کمترین اثر و نتیجه اخلاص در دنیا، پاک بودن از جمیع معاصی و آلوده نشدن به گناه است. و اثر اخروی آن، نجات یافتن از آتش، و رسیدن به بهشت میباشد.)
به هر ترتیب گفته شده است: یقین دارای مراتبی میباشد.
مرتبهٔ اوّل: علم الیقین، مرتبهٔ دوّم: عین الیقین، و مرتبهٔ سوّم: حقّ الیقین. که دربارهٔ تفاوت این سه مرتبه تعابیر مختلفی ارائه شده است. امّا گفته شده: علم الیقین، استدلال، و عین الیقین، استدراک، و حقّ الیقین، حقیقت
1) . بحارالأنوار، ج67، ص245.
است. و یا گفته شده: علم الیقین، از مطالعه، و عین الیقین، از مکاشفه، و حقّ الیقین، از مشاهده حاصل میگردد. و یا اینکه گفته شده: علم الیقین، از شنیدن، و عین الیقین، از إلهام، و حقّ الیقین، از عیان به وجود میآید.(1)
مثلاً دربارهٔ وجود خداوند متعال، انسان در ابتدا به وسیلهٔ دلیل و از طریق آثار و نشانههای خداوند متعال، وجود حضرتش را اثبات میکند، که به آن «علم الیقین» میگویند. و گاهی به جهت تزکیه و طهارت باطن با عالم نور، ارتباط برقرار کرده، و با چشم دل، این حقیقت را درک میکند، که به آن «عین الیقین» گفته میشود. ولی گاهی انسان چنان فانى در عظمت خداوند متعال میگردد، که غیر خداوند را نمیبیند، که به این مرتبه «حقّ الیقین» گفته میشود.
از این رو اصحاب حضرت امام حسین (علیه السلام)، آثار جراحاتی را که در اثر تیر و شمشیر و نیزه، در بدن مبارکشان به وجود آمده بود را احساس نمیکردند. چرا که با دیدن وجود نازنین حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)که مظهر تمام صفات خداوند متعال میباشند،آنچنان محو عظمت خداوند متعال شده بودند که به غیر از ذات مقدّسش به چیز دیگری توجه نمینمودند. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)در اینباره روایت کرده است:
«لَا یَجِدُونَ أَلَمَ مَسِّ الْحَدِیدِ.»(2)
(اصحاب امام حسین (علیه السلام)درد برخورد شمشیرهای آهنین را احساس نمیکردند.)
به هر ترتیب در ادامهٔ زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، زائر آن وجود نازنین، محضر حضرتش عرضه میدارد:
«أَشْهَدُ لَکَ بِالتَّسْلِیمِ وَ الْوَفاءِ وَ النَّصِیحَةِ لِخَلَفِ النَّبِیِّ الْمُرْسَلِ، وَ السِّبْطِ الْمُنْتَجَبِ، وَ الدَّلِیلِ الْعالِمِ، وَ الْوَصِیِّ الْمُبَلِّغِ، وَ الْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ.»
(بر تسلیم، و وفا و خیر خواهی تو برای خلف نبیّ مرسل، و نوهٔ برگزیده، و راهنمای آگاه، و جانشین تبلیغگر، و ستمدیدهٔ غارتزده گواهی میدهم.)
کلمهٔ "تسلیم" در این فراز از زیارت شریف، که در لغت، مصدر باب تفعیل، و از مادهٔ "سِلْم" أخذ شده است، به معنای گردن نهادن و راضی بودن میباشد. و در إصطلاح به معنی إطاعت از امر خداوند متعال، استقبال از قضا، و اعتراض نکردن به مصائب و ناملایمات، و اخلاص در توحید است. کما اینکه مرحوم خواجه نصر الدّین طوسی (قدّس سرّه)نیز دربارهٔ معنای "تسلیم" نگاشته است:
«تسلیم آن بُود که به فعلی که تعلق بهباری سبحانه و تعالی داشته باشد، یا به کسانیکه بر ایشان اعتراض جایز نبود، رضا دهد، و به خوشمنشی و تازهروئی آن را تلقی نماید، اگر چه موافق طبع او نبود.»(1)در احادیث ائمه اطهار (علیهم السلام)، "تسلیم امر الهی" بودن، یکی از مؤلفههای ایمان حقیقی شمرده شده است. چنانچه وقتی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)در مورد حقیقت ایمان سؤال شد، فرمودند:
«الرِّضَا بِقَضَاءِ اللَّهِ، وَ التَّفْوِیضُ إِلَی اللَّهِ، وَ التَّسْلِیمُ لِأَمْرِ اللَّهِ.»(2)
(خرسندی به قضای خدا، سپردن کارها به او، و تسلیم در برابر امر خداوند.)
کما اینکه در روایت حضرت امام علیّ (علیه السلام)نیز، "تسلیم در برابر امر خداوند متعال"، یکی از ارکان ایمان دانسته شده است:
«الْإِیمَانُ لَهُ أَرْکَانٌ أَرْبَعَةٌ: التَّوَکُّلُ عَلَی اللَّهِ، وَ تَفْوِیضُ الْأَمْرِ إِلَی اللَّهِ، وَ الرِّضَا بِقَضَاءِ اللَّهِ، وَ التَّسْلِیمُ لِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.»(3)
(برای ایمان چهار رکن وجود دارد: توکّل بر خداوند، و وا گذاشتن کارها به خداوند، خشنودی از قضای خداوند، و تسلیم در برابر امر خداوند عزّ و جلّ.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)نیز در اینباره از حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)روایت نموده است که حضرت فرمودند:
«أَوْحَی اللَّهُ تَعَالَی إِلَی دَاوُدَ: یَا دَاوُدُ! تُرِیدُ وَ أُرِیدُ وَ لَا یَكُونُ إِلَّا مَا أُرِیدُ فَإِنْ أَسْلَمْتَ لِمَا أُرِیدُ أَعْطَیْتُكَ مَا تُرِیدُ وَ إِنْ لَمْ تُسْلِمْ لِمَا أُرِیدُ أَتْعَبْتُكَ فِیمَا تُرِیدُ ثُمَّ لَا یَكُونُ إِلَّا مَا أُرِیدُ.»(1)
(خداوند متعال به حضرت داوود (علیه السلام)وحی کرد: ای داوود! تو قصد و ارادهای داری، و من هم قصد و ارادهای دارم، ولی فقط آنچه من میخواهم واقع میشود. پس اگر تسلیم آنچه من میخواهم شدی، در آنچه میخواهی تو راکفایت مینمایم. و اگر نسبت به آن چیزی که من میخواهم تسلیم نشدی، تو را در آن چیزی که میخواهی در سختی قرار میدهم، پس جز آنچه من اراده کردهام، واقع نمیشود.)
و در روایت دیگری، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، از هشام بن سالم روایت نموده است: حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)فرمودند: وقتی بندهای بگوید: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»،(2)
خداوند عزّ و جلّ به ملائکه میفرماید:
«اسْتَسْلَمَ عَبْدِی، اقْضُوا حَاجَتَهُ.»(3)
(بندهٔ من تسلیم و فرمانبردار است، حاجت او را روا کنید.)
از این رو باید گفت: مقام "تسلیم"، مقام و جایگاه والائي است که پیامبران بزرگ خداوند متعال، مثل حضرت ابراهیم خلیل الرحمن (علیه السلام)، در آن جایگاه بودهاند. و به این جهت که ایشان از همهٔ جهات تسلیم خداوند متعال بودند، به نحویکه حتّی فرزند خود را به قربانگاه میبرند، باید گفت: حضرت ابراهیم (علیه السلام)نمادی خدشه ناپذیر، از تسلیم بودن در برابر قضاء و قدر خداوند
متعال است. چنانچه وقتی ذات مقدّس ربوبی جلّ جلاله خطاب به ایشان فرمود: (اَسْلِمْ)، عرض نمود:
(أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ(1))
«مطیع فرمان پروردگار عالمیان هستم.»
حال با توجه به اینکه در این فراز از زیارت شریف حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، گواهی و شهادت، به تسلیم بودن ایشان در برابر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، به امر خداوند متعال داده شده است، میتوان به خوبی این نتیجه را گرفت که حضرت مسلم (علیهالسلام)نیز چونان پیامبران الهی صاحب درجه "تسلیم" بوده، و در آن رتبه و جایگاه قرار داشته است؛ بلکه باید گفت: حضرات انبیاء عظام (علیهم السلام)، غبطهٔ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، و دیگر اصحاب با وفای حضرت امام حسین (علیه السلام)را میخورند. و آرزو مینمایند، که ای کاش! در رتبهٔ اصحاب و یاران حضرت بودند و چونان حضرت مسلم (علیه السلام)در رکاب حضرت امام حسین (علیه السلام)به شهادت میرسیدند.
کما اینکه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)روایت کرده است: در مسیر رسیدن به حضرت خضر (علیه السلام)سبدی که در آن ماهی نمک زدهای بود، به حضرت موسی (علیه السلام)داده و به حضرت گفته شد: این ماهی تو را به دوستت میرساند، و آن دوست در کنار چشمهای میباشد که هر چیزی که در آن چشمه بیفتد زنده میشود. پس حضرت موسی (علیه السلام)با شخص دیگری، که او را همراهی مینمود، حرکت کرد، تا اینکه هر دو به صخرهای رسیدند و از آن عبور نمودند. سپس حضرت موسی (علیه السلام)، به آن کسیکه او را همراهی میکرد، فرمود: نهارمان را بیاور. ولی او - یعنی یوشع (علیه السلام)- عرض کرد:
«الْحُوتُ اتَّخَذَ فِی الْبَحْرِ سَرَباً.»(2)
(آن ماهی که برای نهار آورده بودیم، زنده شد و در دریا حرکت کرد.)
1) . (إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ ۖ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ؛ آنگاه که خدا به ابراهیم فرمود: تسلیم ما باش، عرض کرد: مطیع فرمان پروردگار عالمیان هستم.) - (سوره بقره، آیهٔ 131).
2) . این عبارت اشاره دارد، به آیهای که میفرماید: (فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا) - (سورهٔ کهف، آیهٔ 61).
پس از روی نشانههائی که از خودشان باقی مانده بود، برگشتند، تا اینکه در جزیرهای به کسیکه بر روی عباء خود نشسته بود، و آنها دنبال او میگشتند، رسیدند. پس حضرت موسی (علیه السلام)به او سلام کرد. حضرت خضر (علیه السلام)هم در حالیکه تعجب کرده بود، جواب سلام او را داد. چرا که او در سرزمینی بود، که سلام نمودن در آن، رواج نداشت. و گفت: تو چه کسی هستی؟ گفت: موسی هستم. پرسید: موسی فرزند عمران، همان کسیکه با خداوند صحبت نمود؟ گفت: بله. حضرت خضر (علیه السلام)گفت: برای چه چیزی آمدهای؟ گفت: نزد تو آمدم، تا به من علم بیاموزی. حضرت خضر (علیه السلام)گفت:«إِنِّی وُکِّلْتُ بِأَمْرٍ لَا تُطِیقُهُ، فَحَدَّثَهُ عَنْ آلِ مُحَمَّدٍ (علیهم السلام)وَ عَنْ بَلَائِهِمْ وَ عَمَّا یُصِیبُهُمْ حَتَّی اشْتَدَّ بُکَاؤُهُمَا وَ ذَکَرَ لَهُ فَضْلَ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَهَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ (علیهم السلام)وَ مَا أُعْطُوا وَ مَا ابْتُلُوا بِهِ فَجَعَلَ یَقُولُ: یَا لَیْتَنِی مِنْ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم).»(1)
(همانا من به چیزی مأمور شدهام که تو طاقت آن را نداری و بعد حضرت خضر (علیه السلام) دربارهٔ آل محمّد (علیهم السلام)، و بلاها و مصیبتهایی که بر آنها وارد میشود، با حضرت موسی (علیه السلام)گفتگو کرد. تا اینکه گریه هر دو نفر آنها شدّت گرفت. و حضرت خضر (علیه السلام)، فضائل حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)و حضرت علیّ و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام) را، برای حضرت موسی (علیه السلام)بیان کرد. و در مورد چیزهائی که به آن بزرگواران داده شده است، و آن چیزهائیکه به آن گرفتار میشوند، صحبت کرد. در آن هنگام حضرت موسی (علیه السلام)دائم میگفت: ای کاش من از امّت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)بودم.)
همانطور که در این روایت ملاحظه میکنید حضرت موسی (علیه السلام)آرزو کردهاند که از امّت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)باشند. و پر واضح است که بالاترین مقام، در بین امّت حضرت خاتم الإنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)، متعلق به اصحاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)میباشد.
1) . بحارالانوار، ج13، ص301.
و همانگونه که میدانید، تسلیم در برابر اهل بیت (علیهم السلام)، در طول تسلیم بودن، در مقابل خداوند متعال است، و کسی که در مقابل ایشان تسلیم باشد، به منزلهٔ کسی است، که در برابر ذات مقدّس باری تعالی تسلیم میباشد. در قرآن میفرماید:(فَلَا وَ رَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً(1))
«به پروردگارت قسم، آنان مؤمن حقیقی نخواهند بود، مگر آنکه در همهٔ مسائل، تو را در آنچه میانش نزاع و اختلاف دارند، به داوری بپذیرند؛ سپس از حکمی که کردهای در وجودشان هیچگونه دلتنگی و ناخشنودی احساس نکنند، وبه طور کامل تسلیم تو باشند.»
وجود نازنین حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)قطعاً مصداق بارز مؤمن واقعی در این آیهٔ شریفه، در آن روزگار سرشار از عصیان هستند. دورانی که مردمانش نه تنها در منازعات خود، اهل بیت (علیهم السلام)را مأوا، و حاکم خود قرار ندادند، بلکه آن مردمان، خود مشغول نزاع و مجادله با آن بزرگواران شدند. امّا در همان روزگار وجود نازنین حضرت مسلم (علیه السلام)تسلیم کامل و محض حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)بودهاند.
به هر ترتیب مطلب دیگری که در زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بعد از تسلیم بودن ایشان در مقابل حضرت امام حسین (علیه السلام)به امر خداوند متعال به آن تصریح شده است، وفاداری حضرت مسلم (علیه السلام)به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)میباشد. و در مورد معنای "وفا" مرحوم خواجه نصیر الدّین طوسی (قدّس سرّه)نگاشته است:
«وفا آن بُود، که از التزام طریق مواسات و معاونت، تجاوز جایز نشمرد.»(2)
و چه زیبا جناب مسلم بن عقیل (علیهما السلام)با امام زمان خود حضرت امام حسین (علیه السلام)مواسات نمود و آنی در یاری و معاونت با حضرتش، از هیچ کوششی دریغ نکرد و سر مبارکش بر بالای
دروازهٔ شهر دمشق، طریقهٔ وفاداری را فریاد زد، و به همگان آموخت. و با پیکر چاکچاک، و به دار آویختهاش، وفاداری و درس وفا را تمام کرد.به هر ترتیب، خصوصیت دیگری که در این زیارت، برای حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بیان شده، وفادار بودن ایشان، به امام حسین (علیه السلام)است. و خداوند به هر کس که، به عهدی که با خداوند تبارک و تعالی، در این رابطه بسته، وفادار باشد، ذات مقدّس ربوبی، او را بشارت داده، و میفرماید:
(وَ مَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ ۚ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ ۚ وَ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(1))
«و چه کسی به عهدش از خدا وفادارتر است؟ پس [ای مؤمنان!] به این داد و ستدی که انجام دادهاید، خوشحال و شاد باشید؛ و این است کامیابی بزرگ.»
به راستی آن عهد و پیمانی که خداوند متعال، وفادار بودن به آن را، بعد از اقرار به یگانگی خود، و نبوّت سیّد المرسلین (صلی الله علیه و آله و سلم)، در رأس امور قرار داده، چیست؟ آن پیمانی که حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، در راه وفای به آن عهد، پیکر نازنینشان، از بالای دار الإماره و در اوج غربت و مظلومیت، بر زمین قرار گرفت؟
آری آن عهد، وفاداری به اصل اساسی امامت میباشد. چنانچه شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدّس سرّه)، از ابن عبّاس روایت کرده است: زمانیکه خداوند تبارک و تعالی آیهٔ شریفهٔ: (وَ أَوْفُواْ بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُم(2)) را نازل نمود، حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند:
به خدا قسم حضرت آدم (علیه السلام)در حالی از دنیا رفت، که از قوم خود پیمان گرفته بود که به فرزندش شیث (علیه السلام)وفادار بمانند، ولی آنها به عهد خود وفا نکردند. و به تحقیق حضرت نوح (علیه السلام)از دنیا رفت در حالیکه برای وصیّ خود سام (علیه السلام)، از قومش پیمان وفاداری گرفته بود، امّا اُمّتش به عهد خود وفا نکردند. و همانا حضرت ابراهیم (علیه السلام)در حالی از دنیا رفت که از قوم خود برای وصیّش اسماعیل (علیه السلام)، پیمان وفاداری گرفته بود ولی اُمّتش به عهد خود وفا نکردند. و
بهدرستیکه حضرت موسی (علیهالسلام)، زمانی از دنیا رفت که از قوم خود برای وصیّش یوشع بن نون (علیه السلام)پیمان وفاداری، کرفته بود، امّا اُمّت او به عهد خود وفا نکردند.
و به تحقیق عیسی بن مریم (علیه السلام)به آسمان برده شد، در حالیکه از قوم خود، برای وصیّش شمعون بن حمّون صفّا (علیه السلام)، پیمان وفاداری گرفته بود، ولی اُمّتش به عهدی که با ایشان بسته بودند، وفا نکردند. و من هم به زودی از میان شما میروم در حالیکه از اُمّتم نسبت به علیّ بن ابی طالب (علیه السلام)، پیمان وفاداری گرفتهام، امّا این امّت نیز، روش امّتهای پیشین را، در مخالفت با وصیّ من و نافرمانی از او دنبال خواهند کرد. آگاه باشید، که من، بار دیگر، عهد و پیمان خود را دربارهٔ علیّ (علیه السلام)، با شما تجدید میکنم، (فَمَن نَّکَثَ فَإِنَّمَا یَنکُثُ عَلیَ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفیَ بِمَا عَاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْرًا عَظِیمًا؛(1)
پس هر کسیکه پیمان شکنی کند، تنها به زیان خود پیمان میشکند، و هر کسیکه بر آنچه با خدا عهد بسته، وفادار بماند، به زودی خداوند پاداشی بزرگ به او میبخشد)
«أَيُّهَا اَلنَّاسُ! إِنَّ عَلِيّاً إِمَامُكُمْ مِنْ بَعْدِي وَ خَلِيفَتِي عَلَيْكُمْ وَ هُوَ وَصِيِّي وَ وَزِيرِي وَ أَخِي وَ نَاصِرِي وَ زَوْجُ اِبْنَتِي وَ أَبُو وُلْدِي وَ صَاحِبُ شَفَاعَتِي وَ حَوْضِي وَ لِوَائِي، مَنْ أَنْكَرَهُ فَقَدْ أَنْكَرَنِي، وَ مَنْ أَنْكَرَنِي، فَقَدْ أَنْكَرَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ. وَ مَنْ أَقَرَّ بِإِمَامَتِهِ، فَقَدْ أَقَرَّ بِنُبُوَّتِي، وَ مَنْ أَقَرَّ بِنُبُوَّتِي، فَقَدْ أَقَرَّ بِوَحْدَانِيَّةِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. أَيُّهَا اَلنَّاسُ! مَنْ عَصَى عَلِيّاً، فَقَدْ عَصَانِي، وَ مَنْ عَصَانِي، فَقَدْ عَصَى اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ. وَ مَنْ أَطَاعَ عَلِيّاً، فَقَدْ أَطَاعَنِي، وَ مَنْ أَطَاعَنِي، فَقَدْ أَطَاعَ اَللَّهَ. أَيُّهَا اَلنَّاسُ! مَنْ رَدَّ عَلَى عَلِیٍّ فِي قَوْلٍ أَوْ فِعْلٍ، فَقَدْ رَدَّ عَلَیَّ، وَ مَنْ رَدَّ عَلَیَّ، فَقَدْ رَدَّ عَلَى اَللَّهِ فَوْقَ عَرْشِهِ. أَيُّهَا اَلنَّاسُ! مَنِ اِخْتَارَ مِنْكُمْ عَلَى عَلِیٍّ إِمَاماً، فَقَدِ اِخْتَارَ عَلَیَّ نَبِيّاً، وَ مَنِ اِخْتَارَ عَلَیَّ نَبِيّاً، فَقَدِ اِخْتَارَ عَلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رَبّاً. أَيُّهَا اَلنَّاسُ! إِنَّ عَلِيّاً سَيِّدُ اَلْوَصِيِّينَ، وَ قَائِدُ اَلْغُرِّ
1) . سورهٔ فتح، آیهٔ 10.
اَلْمُحَجَّلِينَ، وَ مَوْلَى اَلْمُؤْمِنِينَ، وَلِيُّهُ وَلِيِّي وَ وَلِيِّي وَلِیُّ اَللَّهِ. وَ عَدُوُّهُ عَدُوِّي وَ عَدُوِّي عَدُوُّ اَللَّهِ. أَيُّهَا اَلنَّاسُ! أَوْفُوا بِعَهْدِ اَللَّهِ فِي عَلِیٍّ، يُوفَ لَكُمْ فِي اَلْجَنَّةِ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ.»(1)
(ای مردم! همانا علیّ امام شما، بعد از من، و جانشین من، در میان شما است، و او وصیّ و وزیر و برادر و یاور و داماد و پدر فرزندان من، صاحب شفاعت و صاحب حوض، و لواء من میباشد. هر کس او را انکار کند، مرا انکار کرده، و هر کس مرا انکار کند، خداوند عزّ و جلّ را انکار کرده است. و هر کس به امامت وی اقرار کند، به نبوّت من اقرار نموده، و هر کس به نبوّت من اقرار کند، به وحدانیت خداوند عزّ و جلّ اقرار کرده است.
ای مردم! هر کس علیّ را نافرمانی کند، مرا نافرمانی کرده، و هر کس مرا نافرمانی کند، خداوند عزّ و جلّ را نافرمانی کرده است. و هر کس علیّ را اطاعت کند، مرا اطاعت کرده، و هر کس مرا اطاعت کند، خداوند عزّ و جلّ را اطاعت نموده است. ای مردم! هر کس قول و فعلی از علیّ را رد نماید، قطعاً مرا رد کرده است، و هر کس مرا رد کند، همانا خداوند را در بالای عرش منکر شده است.
ای مردم! هر کس از شما، کسی جز علیّ را به امامت برگزیند، چنان است که کسی جز مرا به نبوّت برگزیده باشد، و کسیکه جز مرا به پیامبری برگزیند، همانا خدایی جز اللّه عزّ و جلّ را به پروردگاری برگزیده است.
ای مردم! همانا علیّ سیّد اوصیاء، و پیشوای دست و صورت سفیدان و مولای مؤمنان است. دوستدار او، دوستدار من میباشد، و دوستدار من، دوستدار خداوند است. و دشمن علیّ، دشمن من میباشد، و دشمن من، دشمن خداوند عزّ و جلّ است.
1) . فرازی از خطبه غدیر در معاني الاخبار، ص372؛ عنه البحار، ج38، ص129.
ای مردم! به عهد و پیمان خدا، دربارهٔ علیّ وفا کنید تا در روز قیامت، به عهد و پیمان خود، برای بردن شما به بهشت، وفا کند.)
یکی دیگر از ویژگیهای حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)که در این زیارت شریف، به آن تصریح شده، مقام نصیحت، نسبت به امام (علیه السلام)است. و صد البته، "نصیحة" در این فراز از زیارت؛ به معنای نصیحت کردن و موعظه نمودنِ امام (علیه السلام)نیست. بلکه به معنی خیرخواه و دلسوز آن بزرگوار بودن میباشد. و خیرخواه امام معصوم (علیه السلام)بودن، زمانی محقق میشود که در راستای تحقق اهداف امام (علیه السلام)از هیچ کوششی دریغ نکرده، و اوامر و دستورات ایشان را سرلوحهٔ امور خود قرار دهیم. چنانچه مرحوم ملا محسن فیض کاشانی (قدّس سرّه)در اینباره نوشته است:
«نصیحة أئمة الحقّ (علیهم السلام): التصدیق بإمامتهم، و وصایتهم، و خلافتهم من عند اللّه، و إطاعتهم فیما أمروا به، و نهوا عنه.»(1)
(نصیحت امامان حقّ (علیهم السلام): به این است که ایشان را در امامت، و وصایتشان، و خلافتی که به ایشان از جانب خداوند عنایت شده، تصدیق نمائیم و ایشان را در آنچه امر و نهی مینمایند، اطاعت کنیم.)
بعد از اینکه در این زیارت، چهار ویژگیِ تسلیم، و تصدیق، و وفاء، و نصیحت، برای حضرت مسلم (علیه السلام)، که نسبت به حضرت امام حسین (علیه السلام)داشتهاند، ذکر میشود. متذکر برخی از مصائب، و خصوصیات حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)میگردد. تا عالم بداند که حضرت مسلم (علیه السلام)، جان خود را در راه چه شخصیت بیبدیلی نثار کرده است.
شخصیتی که یادگار پیامبر مرسل (صلی الله علیه و آله و سلم)بودند. بزرگمردی که سبط منتجب و نوهٔ برگزیدهٔ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)میباشند. آن نوهای که محبّتشان، طبق کلام اللّه مجید، مزد و أجر رسالت حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آلهو سلم)بوده و میباشد. و آن امام بزرگواری که نه تنها در نسب بر همگان برتری دارند، بلکه دلیل و راهنمائی دانا، و عالِم و وصیّ و جانشین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)بودهاند. که در راه اعتلای نام ذات مقدّس ربوبی، از جان خود نیز دریغ نکردند، تا جائيکه در همین زیارت
1) . الوافي، ج5، ص536.
شریف از ایشان با عبارت: "الْمَظْلُومِ الْمُهْتَضَمِ"؛(1)یعنی ستمدیدهای غارتزده از ایشان یاد شده است، که نه تنها اموالشان که اهل و عیال و سر مبارکشان را چهل منزل از شهری به شهر دیگر، حرکت دادند و چه اهانتها که به ایشان روا نداشتند.
به هر تقدیر در ادامهٔ زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، زائر آن وجود نازنین، محضر حضرتش عرضه میدارد:
«فَجَزاکَ اللَّهُ عَنْ رَسُولِهِ، وَ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ، وَ عَنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ، أَفْضَلَ الْجَزاءِ بِمَا صَبَرْتَ وَ احْتَسَبْتَ وَ أَعَنْتَ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ.»
(پس خداوند از جانب پیامبر و امیر المؤمنین و حسن و حسین (علیهم السلام)جزای تو را بدهد. آن هم برترین جزا، به خاطر اینکه صبر نمودی، و کار خویش را تنها به حساب خدا گذاشتی، و ایشان را یاری کردی، و خانهٔ آخرت چه نیکو سرانجامی است.)
در این عبارت، متذکر شده است که به جهت آنچه حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)نسبت به حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)انجام دادند، خداوند متعال، از طرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)و امام حسن (علیه السلام)امام حسین (علیه السلام)به ایشان أجر فوق العادهای عنایت کرده است. آن هم به سبب اینکه اولاً: ایشان، صبر فوق العادهای در اینباره از خود نشان دادند. و ثانیاً: به خاطر آنکه کار خویش را به حساب خداوند متعال گذاشتهاند. و ثالثاً: امام حسین (علیه السلام)را یاری نمودند.
سپس در انتهای این فراز از زیارت، به بخشی از آیهٔ شریفهٔ؛ (سَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ ۚ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ(2))، اشاره شده، و خطاب به حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)میفرماید: «فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ؛ خانهٔ آخرت چه نیکو سرانجامی است».
1) . جوهری آن را از مادهٔ هضم دانسته، و نوشته است: «و هَضَمْتُ الشئ: كسرته. يقال: هَضَمَهُ حقَّه و اهْتَضَمَهُ، إذا ظلمه و كسرَ عليه حقَّه. و هَضَمْتُ لك من حقِّى طائفةً، أى تركته. و تَهَضَّمَهُ: ظلمه. و رجلٌ هَضِيمٌ و مُهْتَضَمٌ، أى مظلوم.» - (الصحاح: تاج اللغة و صحاح العربیة، ج5، ص2059).
2) . سورهٔ رعد، آیهٔ 24.
امّا این عاقبت به خیری، که در این آیهٔ شریفه، مطرح شده، چیست؟ وقتی به آیات قبل آن رجوع میکنیم، بهتر معنای «فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ» دانسته میشود. و آن آیاتی است، که خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
(وَ الَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِراًّ وَ عَلَانِيَةً وَ يَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُولَٰئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ(22)جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهَا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَ أَزْوَاجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ ۖ وَ الْمَلَائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بَابٍ(1))
«و کسانی که برای طلب خشنودی پروردگارشان صبر کردند، و نماز برپا داشتند، و از آنچه روزی آنان کردیم، نهان و آشکارا انفاق نمودند، و همواره بدی را با نیکی می زدایند، خانهٔ آخرت آنها چه نیکو سرانجامی میباشد. بهشتهای عدن، که آنان با پدرانشان و همسرانشان و فرزندانشان که صالح هستند، در آن داخل می شوند، و فرشتگان از هر دری بر آنان وارد میگردند.»
و همین فرشتگانِ ذات مقدّس باری تعالی، که از هر دری بر آنان وارد میگردند، خطاب به آنها میگویند:
(سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّار(2))
«سلام بر شما به پاس صبرتان، و خانهٔ آخرت چه نیکو سرانجامی است.»بر این اساس، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، به خاطر "وجه ربّ"، که مصداق آن حضرت امام حسین (علیه السلام)است، صبر پیشه کردند، و در همین شرایط، حقّ نماز و انفاق را ادا نمودند. و به واسطهٔ آن، به بهترین سرانجام و فرجام رسیدند. و بدین جهت، مورد سلام و درود فرشتگانِ خداوند متعال قرار گرفتند.
به هر نحو در ادامهٔ زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، زائر آن وجود نازنین، محضر حضرت عرضه میدارد:
«لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَکَ، وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ أَمَرَ بِقَتْلِکَ، وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ ظَلَمَکَ، وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنِ افْتَری عَلَیْکَ، وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّکَ وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِکَ، وَ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ بایَعَکَ وَ غَشَّکَ وَ خَذَلَکَ وَ أَسْلَمَکَ وَ مَنْ أَلَّبَ عَلَیْکَ وَ لَمْ یُعِنْکَ، الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَ النَّارَ مَثْواهُمْ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ.»
(خدا لعنت کند کسیکه تو را کشت و فرمان به کشتن تو داد. خداوند لعنت کند، کسانی را که به تو ظلم کردند، و به تو تهمت زدند. خدا لعنت کند کسی را که حقّ تو را نشناخت و مقام و حرمت تو را سبک و خوار شمرد. لعنت خدا بر کسیکه با تو [از روی مکر] بیعت کرد، و تو را فریب داد، خوار نمود، و تو را تسلیم کرد، و لعنت خدا بر کسیکه، افراد را علیه تو تشویق، و تحریک کرد، و تو را یاری نکرد. حمد از آن خدایی است، که آتش را جایگاه آنان قرار داد، و چه جایگاه بدی برای واردان است.)
از آن جائیکه در مذهب تشیع، تبری؛ و لعن و اظهار بیزاری از دشمنان خداوند متعال و اهل بیت نبوّت (علیهم السلام)، چونان نماز و روزه و حجّ و... در زمرهٔ واجبات غیر قابل خدشه میباشد، در ادامهٔ زیارت، زائر باید بیزاری خود را از قاتلین و کسانیکه به هر نحوی، به حضرت مسلم (علیه السلام) ظلمی کردهاند، بیان کند؛ چرا که تولی؛ و اظهار محبّت به خداوند متعال واهل بیت نبوّت (علیهم السلام)نیز بدون تبری؛ و لعن و اظهار بیزاری از دشمنان اهل بیت (علیهم السلام)، معنا ندارد. به گونهای که اگر کسی ادعا کند، من دوستدار ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)هستم، امّا از دشمنان آن بزرگواران، بیزار نباشد. و به دشمنان این خاندان بزرگوار لعن نکند، باید در محبّت او نسبت به خاندان نبوّت (علیهم السلام)شک نمود.
و ادعای محبّت او به آن بزرگواران را دروغ دانست. چنانچه محدّث بزرگوار جهان تشیع، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)روایت نموده است:
به حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)گفته شد: همانا فلان شخص شما را دوست دارد، ولی در لعن نمودن و اظهار برائت و بیزاری نسبت به دشمنان شما اهل بیت ضعیف است. در این هنگام حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)فرمودند:
«هَیْهَاتَ كَذَبَ مَنِ ادَّعَی مَحَبَّتَنَا، وَ لَمْ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّنَا.»(1)
(هرگز، کسیکه ادعا میکند دوستدار ما اهل بیت است، ولی از دشمنان ما بیزاری نمیجوید، دروغ میگوید.)
بدین جهت باید گفت: لعن نمودن به دشمنان خاندان نبوّت (علیهم السلام)، و اظهار بیزاری از دشمنان ایشان کامل کننده دین میباشد. و کسیکه به دشمنان اهل بیت (علیهم السلام)لعن نمیکند، و از آنها بیزاری نمیجوید، دین او ناقص است. و از زمرهٔ اهل ایمان بیرون میباشد. زیرا به یکی از واجبات مهم، و اساسی خود عمل نکرده، و چونان شخصی میباشد، که نماز، و روزه، و حجّ، و دیگر واجبات را ترک کرده، و التزامی به آنها ندارد.
چرا که همانگونه که در سطرهای قبل نیز اشاره شده، تبری چونان نماز و روزه و حجّ و...، در زمرهٔ فروع دین میباشد. و اگر شخصی به این واجب الهی عمل نکند، مثل کسی خواهد بود، که نمازش را ترک کرده باشد و یا روزه نگرفته است. از این رو مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، از کتاب «السرائر»، از صفوانی در کتاب «اُنس العَالِم» نقل کرده است: وجود نازنین حضرت امام رضا (علیه السلام)فرمودند:«كَمَالُ الدِّینِ وَلَایَتُنَا، وَ الْبَرَاءَةُ مِنْ عَدُوِّنَا.»(2)
(كامل بودن دين، به ولايت ما اهل بیت، و بیزاری از دشمن ما مى باشد.)
سپس صفوانی، که مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، این روایت را از او نقل کرده است. در ادامه، دربارهٔ توضیح فرمایش حضرت امام رضا (علیه السلام)مینویسد:
«اعْلَمْ یَا بُنَی! أَنَّهُ لَا یَتِمُّ الْوَلَایَةُ، وَ لَا تَخْلُصُ الْمَحَبَّةُ، وَ تَثْبُتُ الْمَوَدَّةُ، لآلِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم)، إِلَّا بِالْبَرَاءَةِ مِنْ عَدُوِّهِمْ، قَرِیباً كَانَ مِنْکَ أَوْ بَعِیداً، فَلَا تَأْخُذْكَ بِهِ رَأْفَةٌ. فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ: (لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ(1)).»(2)
(بدان ای فرزندم! همانا ولایت کامل نمیگردد و محبّت به آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)خالص نمیشود و مودّت(3)
به ایشان استوار نمیگردد، مگر با بیزاری از دشمنان آن بزرگواران، چه دشمن اهل بیت (علیهم السلام)نسبتش به تو نزدیک و یا دور باشد، پس نباید نسبت به او مهربان باشی. زیرا خداوند عزّ و جلّ میفرماید:« قومی را پیدا نمیکنی که به خدا، و روز قیامت ایمان داشته باشند، و کسانی را که با خدا و رسولش مخالفت کردهاند، را دوست داشته باشند، هر چند پدر یا پسر یا برادر یا از اقوام آنان باشند».)
نشان صدق دعوی ولایت *** بُوَد جانِ برادر با درایت
همی لعن مکرر با صلابت *** به آن نامردمان بیاصالت
که بستند راه مادر با رذالت *** میان کوچه آن هم بیخجالت
ز ذات حقّ، به جور و با شقاوت *** به سیلی و لگد با آن دنانت
به لعن بر کسی که با حماقت *** به شمشیرش به صبحی با جنایت
بزد بر فرق آن اصل امامت *** امیرالمؤمنین نور هدایت
به بیزاری از آن اصل خباثت *** که با سُودابه زهری با عداوت
بزد آتش تن آن روح طاعت *** جگر سوز و همی قاتل به غایت
سپس در کربلا با شوق و لذّت *** به نامردی و جور و قتل و شدّت
به نی کردند رأس ذات غیرت *** در آن مَعجر کشی و ظلم و غارت
که از آن خلق عالم تا قیامت *** بسوزد همچو «سجّاد» با برائت(1)
در بین افرادی که در این فقره از زیارت شریف، مورد لعن قرار گرفتهاند، آنچه آدمی را متعجب میکند، «لعن به کسانی است که جاهل به حقّ حضرت مسلم (علیه السلام)میباشند و مقام و حرمت ایشان را سبک میشمارند؛ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَهِلَ حَقَّکَ، وَ اسْتَخَفَّ بِحُرْمَتِکَ». و گویی طبق این فراز از زیارت، معرفت و شناخت مقامات حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)امری ضروری است؛ لذا از این فقره، به خوبی دانسته میشود، که شناختن مقامات آن حضرت، مهم و حائز اهمیت میباشد.
به هر تقدیر در پایان این فراز از زیارت، از بخشی از آیهٔ شریفهٔ: (يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ ۖ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ(2))، استفاده شده است که گوئي در صدد بیان چند مطلب میباشد، و آن اینکه:
اولاً: جایگاه افرادی که حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را به شهادت رساندند، همان جایگاه فرعون، و پیروانش میباشد.ثانیاً: نباید کسی، عاملان به شهادت رساندن حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را مسلمان بداند. چرا که با یکسان بودن جایگاه آنها با فرعون در روز قیامت به خوبی میتوان استفاده کرد، که اعمال آنها در دنیا هم مثل فرعون و پیروانش بوده است.
و صد البته، افرادی که حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)و خاندان نبوّت (علیهم السلام)را به شهادت رساندند، بدتر از فرعون هستند. چرا که فرعون، اگر چه چونان قاتلین حضرت مسلم (علیه السلام)، بدعتهای بیشماری گذاشت امّا به هر صورت موفق نشد خون پیامبر و فرستاده خداوند متعال
را بر زمین بریزد. ولی قاتلین حضرت مسلم (علیه السلام)، نه تنها ایشان را به شهادت رساندند بلکه جسارتهائی نبود، که به بدن مطهر و منور ایشان نکرده باشند.
در ادامهٔ زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، زائر آن وجود نازنین، محضر حضرت، عرضه میدارد:
«أَشْهَدُ أَنَّکَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً، وَ أَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ لَکُمْ مَا وَعَدَکُمْ، جِئْتُکَ زائِراً عارِفاً بِحَقِّکُمْ، مُسَلِّماً لَکُمْ، تابِعاً لِسُنَّتِکُمْ، وَ نُصْرَتِی لَکُمْ مُعَدَّةٌ حَتَّی یَحْکُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ.»
(گواهی میدهم که شما مظلومانه کشته شدید، و خداوند به وعدهای که به شما داده، وفا میکند. نزد تو آمدم در حالیکه زائر، و آگاه به حقّ شما هستم، تسلیم شما، و تابع سنّت شما هستم، یاری من برای شما مهیا میباشد، تا خداوند داوری کند، و او بهترین داوران است.)
بعد از آنکه در این زیارت شریف، زائر آن آستان مقدّس، با تمسک به تبری، از دشمنان حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بیزاری میجوید و با لعن نمودن آنها، اظهار برائت از دشمنان ایشان مینماید، گوئی در صدد بیان علّت لعن نمودن دشمنان حضرت مسلم (علیه السلام)میباشد. لذا در ادامه زیارت خود و در فرازی دیگر، محضر حضرت عرض میکند: «أَشْهَدُ أَنَّکَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً؛ شهادت میدهم که شما مظلومانه کشته شدید». که نشان میدهدعلّت آن لعن، به جهت این است که ایشان را مظلومانه به شهادت رساندهاند و به این خاطر مستحق لعن و دوری از رحمت خداوند متعال میباشند.
در فراز بعد زائر عرضه میدارد: «وَ أَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ لَکُمْ مَا وَعَدَکُمْ؛ یعنی: و خداوند به وعدهای که به شما داده وفا میکند»؛ از این رو سزاوار است بدانیم، ذات مقدّس باری تعالی چه وعدهای با مؤمنین نموده، که در این فقره، به آن اشاره شده است.
ممکن است گفته شود: این وعدهای که در این فراز به آن اشاره شده، در مورد روز قیامت میباشد و در این دنیا، آن وعده محقق نمیگردد. چنانچه ذات مقدّس ربوبی جلّ جلاله در اینباره میفرماید:
(وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَ مَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ ۚ وَ رِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ(1))
«خدا بهمردان و زنان مؤمن بهشتهایی را وعده داده که از زیرِ [درختانِ] آن، نهرها جاری است و در آن جاودانه میباشند، و نیز خانههای پاکیزهای در بهشتهای ابدی دارند. و همچنین خشنودی و رضایتی از سوی خدا [که از همهٔ آن نعمتها] بزرگتر است [خواهند داشت]؛ این همان کامیابی بزرگ میباشد.»
ولی در جواب باید گفت، شکی نیست که خداوند متعال، چنین وعدهای به مؤمنین، در مورد پاداش آنها، در روز قیامت، داده است. ولی به نظر میرسد گذشته از این وعده، وعدهٔ دیگری نیز وجود داشته باشد، که در این فقره از زیارت به آن اشاره شده و آن وعدهای است، که حتّی زبان زدِ حضرات انبیاء عظام (علیهم السلام)نیز بوده و امّتهای خود را از آن باخبر نمودهاند؛ کما اینکه در قرآن میفرماید:
(وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ(2))«و همانا ما پس از تورات، در زبور نوشتیم، که زمین را بندگان شایسته ما به ارث میبرند.»
آری به نظر میرسد آن وعده، در مورد ظهور منتقم آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)است. و لذا بعد از عبارت «أَشْهَدُ أَنَّکَ قُتِلْتَ مَظْلُوماً»، بلافاصله میفرماید: «أَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ لَکُمْ مَا وَعَدَکُمْ»، که نشان دهندهٔ آن میباشد که اگر دشمنان، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را به شهادت رساندند تا اجازه ندهند
امور ظاهری زمین نیز به دست مؤمنین قرار بگیرد. ولی مع الوصف، با ظهور موفور و السرور قطب دائر امکان، حضرت ولی عصر (علیه السلام)، قطعاً این امر محقق خواهد شد. آن عزیری که منتقم حقیقی جدّ بزرگوارشان، حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، و اصحاب وفادار ایشان میباشند.
در جملهٔ دیگری، از این فراز زیارت، زائر عرضه میدارد: «عارِفاً بِحَقِّکُمْ»، که این عبارت، در مورد زیارت بقیهٔ معصومین (علیهم السلام)نیز وجود دارد و در اینباره، سخن به میان آمده، و شناخت حقّ حضرات، مورد تاکید واقع شده است. و اینکه در زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)نیز این عبارت یافت میشود، نشان از عظمت ایشان، در پیشگاه خداوند متعال دارد. به نحویکه در این فراز، زائر با اقرار خود، بر شناخت حقّ حضرت مسلم (علیه السلام)، تأکید بر لزوم شناخت حقّ ایشان نموده است. چنانچه حمزه بن حُمران، دربارهٔ فضیلت زیارت حضرت امام رضا (علیه السلام)، از حضرت امام صادق (علیه السلام)نقل کرده است:
«يُقْتَلُ حَفَدَتِي بِأَرْضِ خُرَاسَانَ فِي مَدِينَةٍ يُقَالُ لَهَا: طُوسُ، مَنْ زَارَهُ إِلَيْهَا عَارِفاً بِحَقِّهِ، أَخَذْتُهُ بِيَدِي يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ، وَ أَدْخَلْتُهُ اَلْجَنَّةَ، وَ إِنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ اَلْكَبَائِرِ. قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ! وَ مَا عِرْفَانُ حَقِّهِ؟ قَالَ: يَعْلَمُ أَنَّهُ إِمَامٌ مُفْتَرَضُ اَلطَّاعَةِ غَرِيبٌ شَهِيدٌ، مَنْ زَارَهُ عَارِفاً بِحَقِّهِ، أَعْطَاهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَجْرَ سَبْعِينَ شَهِيداً مِمَّنِ اُسْتُشْهِدَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اَللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)عَلَى حَقِيقَةٍ.»(1)
(يكى از نوههاى من در زمين خراسان، در شهرى به نام طوس كشته مىشود، هر كسكه با شناخت حقّشان، ایشان را زيارت كند، من در روز قيامت او را با دست خود ميگيرم و او را داخل بهشت ميکنم، اگر چه از اهل گناهان كبيره باشد. راوى گفت: عرض کردم: فداي شما شوم! شناخت حقّ ایشان به چيست؟ فرمودند: به اين است، كه بداند ایشان امامى واجب الاطاعه و غريب و شهيد هستند، و هر كس با شناخت حقّشان ایشان را زيارت كند، خداوند عزّ و جلّ اجر هفتاد شهيد از شهدائى
1) . من لا یحضره الفقیه، ج3، ص498.
كه در مقابل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)از روى حقيقت به شهادت رسيدهاند را به او عطا ميكند.)
همانگونه که ملاحظه میکنید، در این روایت، حضرت امام صادق (علیه السلام)برای شناخت حقِّ حضرت رضا (علیه السلام)، سه مطلب را، حضرت امام صادق (علیه السلام)بیان میکنند. اوّل: زائر باید اعتقاد داشته باشد، که ایشان امام واجب الاطاعه هستند. چنانچه خداوند متعال در قرآن میفرماید: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ(1)ای کسانیکه ایمان آوردهاید، از خداوند، و رسول خدا، و اولی الامری، [که همان امام است] اطاعت کنید).
دوّم: زائر باید اعتقاد داشته باشد، که وجود نازنین حضرت رضا (علیه السلام)، امامِ غریب میباشند. و همین غربت، موجب شده، که مردم از حضرتش، بهرهٔ کافی، و وافی را نبرند. و باعث گردیده به جای آنکه امور را به اهل بیت (علیهم السلام)واگذار نمایند، سراغ افراد دیگری بروند. چنانچه بعد از شهادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، به جای حضرت علیّ (علیه السلام)، افراد دیگری، زمام امور را به دست گرفتند و لو به قیمت به قتل رساندن پارهٔ تن حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)، حضرت صدیقهٔ طاهره، فاطمهٔ زهرا (علیها السلام)و این امر ادامه پیدا نمود و بعد از وجود اقدس حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، حضرت امام حسن (علیه السلام)، و امام حسین (علیه السلام)، و دیگر ائمه اطهار(علیهم السلام)را از حقّ خود محروم ساختند، و با قساوتی غیر قابل توصیف، غریبانه آن بزرگواران را به شهادت رساندند.
سوّم: باید اعتقاد داشته باشد، که حضرت امام رضا (علیه السلام)، شاهد و شهید هستند.(2)یعنی همهٔ اعمال مردمان را میبینند، و شاهد کردار آنها میباشند؛ کما اینکه ذات مقدّس ربوبی تبارک و
1) . سوره نساء، آیهٔ 59.
2) . «شهيد» صیغه مبالغه، به معناى كسى است، كه چيزى از او پنهان نمىماند، و شاهد و حاضر میباشد. چنانچه گفته شده است: و أمّا «فعیل»، فإما أن یکون بمعنی فاعل ، أو بمعنی مفعول؛ فإن کان بمعنی فاعل لحقته التاء فی التأنیث، نحو «رجل کریم ، و امرأة کریمة». و قد حذفت منه قلیلاً، قال اللّه تعالی : (مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَهِیَ رَمِیمٌ)، و قال اللّه تعالی: (إِنَّ رَحْمَتَ اللهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ). وإن کان بمعنی مفعول - و إلیه أشار بقوله «کقتیل» - فإما أن یستعمل استعمال الأسماء أو لا؛ فإن استعمل استعمال الأسماء - أی : لم یتبع موصوفه - لحقته التاء، نحو «هذه ذبیحة، و نطیحة، و أکیلة» أی: مذبوحة و منطوحة و مأکولة السبع، و إن لم یستعمل استعمال الأسماء - أی: بأن یتبع موصوفه - حذفت منه التاء غالباً، نحو «مررت بامرأة جریح، و بعین کحیل» أی: مجروحة و مکحولة، و قد تلحقه التاء قلیلاً ، نحو «خصلة ذمیمة» أی: مذمومة ، و «فعلة حمیدة» أی : محمودة. (شرح ابن عقیل، ج4، ص93).
تعالی، در قرآن مجید میفرماید: (وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ(1)و بگو: عمل کنید، یقیناً خداوند و پیامبرش و مؤمنان [که ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)هستند] اعمال شما را میبینند).
حال با توجه به این مطالب، که اولاً: امام معصوم (علیه السلام)واجب الإطاعه هستند، و ثانیاً: غریب بوده، و از حقّ خود محروم شدهاند، و ثالثاً: شهید، و شاهد همهٔ اعمال مردمان میباشند، به خوبی، معنی این فراز از زیارت، که میفرماید: «جِئْتُکَ زائِراً عارِفاً بِحَقِّکُمْ»، دانسته میشود. و آن اینکه، از آن جائیکه حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، سفیر امام حسین (علیه السلام)هستند، باید مردم، همانگونه که از حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)اطاعت میکردهاند، از حضرت مسلم (علیه السلام)نیز به همان نحو اطاعت نمایند.
به همین جهت، در این زیارت شریف، بلافاصله بعد از عبارت: «جِئْتُکَ زائِراً عارِفاً بِحَقِّکُمْ»، آمده است: «مُسَلِّماً لَکُمْ، تابِعاً لِسُنَّتِکُمْ؛ تسلیم شما و تابع سنّت شما هستم». لذا باید گفت: جملهٔ «مُسَلِّماً لَکُمْ، تابِعاً لِسُنَّتِکُمْ»، تفسیر جملهٔ «جِئْتُکَ زائِراً عارِفاً بِحَقِّکُمْ» میباشد. و این جمله، در صدد بیان این مطلب میباشد، که شناخت حقّ حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، یکی از مصادیقش، آن است که زائر بداند، باید از حضرت مسلم (علیه السلام)اطاعتنموده، و به این واسطه تسلیم و تابع سنّت حضرت مسلم (علیه السلام)، و در حقیقت سنّت حضرات معصومین (علیهم السلام)باشد.
در این فراز از زیارت شریف حضرت مسلم (علیه السلام)در ادامه و بلافاصله بعد از عبارت: «جِئْتُکَ زائِراً عارِفاً بِحَقِّکُمْ»، میفرماید: «وَ نُصْرَتِی لَکُمْ مُعَدَّةٌ»؛ (یعنی یاری من برای شما مهیا میباشد)، که از آن دانسته میشود باید ایشان را یاری نمائیم. به عبارت دیگر از اینکه بعد از عبارت: «عارِفاً بِحَقِّکُمْ»، بلافاصله میفرماید: «وَ نُصْرَتِی لَکُمْ مُعَدَّةٌ»، یکی از وظائف مهم، به ما تذکر داده میشود و آن اینکه وقتی از حقّ و عظمت آن بزرگواران آگاه شدیم، متوجه میشویم که نباید ایشان را تنها بگذاریم و یا به سراغ افراد دیگری برویم، بلکه باید آن بزرگواران را به جهت تحقق اهداف الهی و جهان شمولشان یاری نمائیم.
1) . سوره توبه، آیهٔ 105.
نکته دیگر اینکه حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)، به جهت آنکه در راه خداوند متعال شهید شدند، از مصادیق آیهٔ شریفهٔ: (وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ(1)و بگو: عمل کنید یقیناً خداوند، و پیامبرش، و مؤمنان، [که ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)هستند] اعمال شما را میبینند)، میباشند؛ یعنی هر عملی را مردمان انجام دهند، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)نیز آن را میبینند و شاهد کردار همگان هستند و بالنتیجه، در روز قیامت نیز به آنچه مشاهده کردهاند، شهادت، و گواهی خواهند داد. چرا که واژهٔ "شهيد"، که صیغه مبالغه است، در اینجا به معناى فاعل میباشد، و به كسىكه چيزى از او پنهان نمىماند، و شاهد و حاضر میباشد، گفته میشود. چنانچه گفته شده است:
«أمّا "فعیل"، فإما أن یکون بمعنی فاعل ، أو بمعنی مفعول؛ فإن کان بمعنی فاعل لحقته التاء فی التأنیث.»(2)
(امّا آنچه بر وزن فعیل میباشد پس یا به معنای فاعل، و یا به معنای مفعول است؛ پس اگر به معنای فاعل باشد در مؤنث آن تاء ملحق میشود.)
حال در این عبارت نیز از آنجائیکه واژهٔ "شهید" که بر وزن فعیل است، در لفظ مؤنث آن تاء ملحق میشود و فی المثل میتوان گفت: «امرأة شهیدة»، به معنای فاعل خواهد بود و به کسی شهید میگویند که چونان حضرت مسلم (علیه السلام)، چيزى از ایشان پنهان نمىماند، و شاهد و حاضر بر اعمال همگان میباشند.
1) . سوره توبه، آیهٔ 105.
2) . «و أمّا "فعیل"، فإما أن یکون بمعنی فاعل ، أو بمعنی مفعول؛ فإن کان بمعنی فاعل لحقته التاء فی التأنیث، نحو: رجل کریم ، و امرأة کریمة. و قد حذفت منه قلیلاً، قال اللّه تعالی : (مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَهِیَ رَمِیمٌ)، و قال اللّه تعالی: (إِنَّ رَحْمَتَ اللهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ). وإن کان بمعنی مفعول - و إلیه أشار بقوله: کقتیل . فإما أن یستعمل استعمال الأسماء أو لا؛ فإن استعمل استعمال الأسماء - أی : لم یتبع موصوفه - لحقته التاء، نحو: هذه ذبیحة، و نطیحة، و أکیلة، أی: مذبوحة و منطوحة و مأکولة السبع، و إن لم یستعمل استعمال الأسماء - أی: بأن یتبع موصوفه - حذفت منه التاء غالباً، نحو: مررت بامرأة جریح، و بعین کحیل، أی: مجروحة و مکحولة، و قد تلحقه التاء قلیلاً ، نحو: خصلة ذمیمة، أی: مذمومة ، و فعلة حمیدة، أی : محمودة.» - (شرح ابن عقیل، ج4، ص93).
و اگر سؤال شود، که چگونه امکان دارد حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)در روز قیامت، شاهد بندگان ذات مقدّس ربوبی باشند؟ در جواب کافی است به روایتی که مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدّس سرّه)، دربارهٔ شهادت حضرت حمزه، و حضرت جعفر (علیهما السلام)، برای حضرت نوح (علیه السلام)، از یوسف بن أبی سعید نقل کرده است: روزى نزد حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)بودم، که حضرت به من فرمودند:
هنگامىكه روز قيامت برپا شود و خداوند تبارک و تعالی همهٔ خلائق را جمع نماید، اوّلین كسى را كه فرامیخوانند حضرت نوح (علیه السلام)است. پس در آن زمان به ایشان گفته مىشود: آيا تبليغ كردى و رسالت خود را انجام دادى؟ حضرت نوح (علیه السلام)عرض مىکند: بله. لذا به ایشان گفته مىشود: چه كسى برای تو شهادت مىدهد؟ عرض مىکند: محمّد بن عبد اللَّه (صلی الله علیه و آله و سلم).
سپس حضرت نوح (علیه السلام)، در طلب حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)حرکت مىکند و در آن ازدحام روز محشر مردم را كنار مىزند و از آنها عبور مىنماید تا خود را به آن حضرت مىرساند در حالیکه در آن زمان حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)، بر روى تودهاى از مُشك، در كنار حضرت علىّ (علیه السلام)نشستهاند. و اين است معنای فرمايش پروردگار متعال، که میفرماید:(فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سِیئَتْ وُجُوهُ الَّذِینَ کَفَرُوا(1))
«و چون او را - يعنى حضرت علىّ (علیه السلام)را - مقرّب درگاه خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میبينند، صورت كافران زشت میشود.»
در این هنگام حضرت نوح (علیه السلام)، خدمت پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)عرض مىكند: خداوند متعال از من سئوال نموده است، كه آيا رسالت خود را تبليغ كردهاى، و امر ما را ابلاغ نمودهاى؟ عرض کردم: بله، لذا خداوند متعال به من فرموده است: چه كسى براى تو شهادت مىدهد؟ من هم عرض كردم: محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم). پس در اين زمان پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)میفرمایند:
«یَا جَعْفَرُ! یَا حَمْزَةُ! إذْهَبَا وَ أشْهَدَا لَهُ، أَنَّهُ قَدْ بَلَّغَ.»
1) . سورهٔ ملک، آیهٔ 27.
(ای جعفر، و ای حمزه! برويد، و برای نوح شهادت دهيد، همانا او تبليغ خود را انجام داده است.)
یوسف بن أبی سعید، که راوی این حدیث میباشد، در ادامهٔ کلام خود میگوید: سپس وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)فرمودند:
«فَجَعْفَرٌ وَ حَمْزَةُ هُمَا الشَّاهِدَانِ لِلْأَنْبِیَاءِ (علیهم السلام)بِمَا بَلَّغُوا.»
(پس جعفر و حمزه دو شاهد براى پيامبران هستند، كه ابلاغ رسالت نموده اند.)
یوسف بن أبی سعید میگوید: در این هنگام خدمت حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)عرض كردم: فداى شما شوم! پس حضرت علىّ (علیه السلام)در این زمان كجا هستند؟ و چرا ایشان به نفع حضرت نوح (علیه السلام)شهادت نمیدهند؟ حضرت امام صادق (علیه السلام)به من فرمودند:«هُوَ أَعْظَمُ مَنْزِلَةً مِنْ ذَلِکَ.»(1)
(مقام علیّ (علیه السلام)بالاتر از اين موارد است.)
با دقّتی ساده در متن این روایت شریف و با توجه به اینکه قطعاً اصحاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)و از جمله حضرت مسلم (علیه السلام)مقام و درجه و تقربشان به خداوند متعال و اهل بیت (علیهم السلام)، از بقیهٔ اصحاب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)و ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)بالاتر بوده و هست، و طبق حدیث مذکور حضرت حمزه (علیه السلام)و حضرت جعفر (علیه السلام)مقام شهادت در روز قیامت را داشته و به عنوان شاهد و تأیید کنندهٔ انجام وظایف توسط جمیع انبیاء عظام (علیهم السلام)و از جمله حضرت نوح (علیه السلام) خواهند بود، به اصطلاح علمی به طریق أولی و قطعاً شخصیتی مثل حضرت مسلم (علیه السلام)شأنیّتی
1) . «عَنْ یُوسُفَ بْنِ أَبِی سَعِیدٍ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)ذَاتَ یَوْمٍ، فَقَالَ لِی: إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ وَ جَمَعَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی الْخَلَائِقَ کَانَ نُوحٌ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ أَوَّلَ مَنْ یُدْعَی بِهِ، فَیُقَالُ لَهُ: هَلْ بَلَّغْتَ؟ فَیَقُولُ: نَعَمْ، فَیُقَالُ لَهُ: مَنْ یَشْهَدُ لَکَ؟ فَیَقُولُ: مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)، قَالَ: فَیَخْرُجُ نُوحٌ (علیه السلام)فَیَتَخَطَّی النَّاسَ حَتَّی یَجِیءَ إِلَی مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ هُوَ عَلَی کَثِیبِ الْمِسْکِ وَ مَعَهُ عَلِیٌّ (علیه السلام)وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: (فَلَمَّا رَأَوْهُ زُلْفَهً سِیئَتْ وُجُوهُ الَّذِینَ کَفَرُوا)، فَیَقُولُ نُوحٌ لِمُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم): یَا مُحَمَّدُ! إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی سَأَلَنِی هَلْ بَلَّغْتَ؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ، فَقَالَ: مَنْ یَشْهَدُ لَکَ؟ فَقُلْتُ: مُحَمَّدٌ (صلی الله علیه و آله و سلم)، فَیَقُولُ: یَا جَعْفَرُ! یَا حَمْزَةُ! اذْهَبَا وَ اشْهَدَا لَهُ أَنَّهُ قَدْ بَلَّغَ. فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): فَجَعْفَرٌ وَ حَمْزَهُ هُمَا الشَّاهِدَانِ لِلْأَنْبِیَاءِ (علیهم السلام)بِمَا بَلَّغُوا، فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ! فَعَلِیٌّ (علیه السلام)أَیْنَ هُوَ؟ فَقَالَ: هُوَ أَعْظَمُ مَنْزِلَهً مِنْ ذَلِکَ.» - (الکافی، ج8، ص267).
بالاتر از این مقام را خواهد داشت و شاهد بودن بر اعمال مؤمنین، برای عظمت این بزرگوار، درجهٔ ناچیزی محسوب میگردد.
آری نه تنها اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، که اصحاب خاص آن بزرگواران، و افرادی چونان حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، در روز قیامت، گواه، و شاهد اعمال همهٔ خلائق، حتّی حضرات انبیاء عظام (علیهم السلام)میباشند. و این اعتقاد قطعاً باید باعث شود که در اعمال و رفتار خود کمال احتیاط و مواظبت و مراقبت را داشته باشیم تا انشاء اللّه در روز قیامت شهادت و گواهی حضرت مسلم (علیه السلام)برای ما بسیار مفید و باعث ارتقاء درجاتمان شود. و به راحتی میتوان گفت این یکی از مصادیق عارفاً بحقّه است که زائر حضرتمسلم (علیه السلام)نه تنها در مقام زیارت که در تمام لحظات زندگی، خود را در محضر ولایت این بزرگوار بداند و سعی در انجام اعمال صالح داشته باشد.
به هر تقدیر در ادامهٔ زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، زائر آن وجود نازنین، محضر حضرت، عرض میکند:
«فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لَا مَعَ عَدُوِّکُمْ صَلواتُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ عَلَی أَرْواحِکُمْ وَ أَجْسادِکُمْ وَ شاهِدِکُمْ وَ غائِبِکُمْ، وَ السَّلامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ، قَتَلَ اللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْکُمْ بِالْأَیْدِی وَ الْأَلْسُنِ.»
(پس همراه شما هستم، همراه شما هستم، نه همراه دشمن شما، درود خدا بر ارواح شما و اجسام شما و حاضر شما و غایب شما باد. سلام و رحمت و برکات خداوند بر شما باد. خداوند بکُشد امّتی را که شما را با دستها و زبانها کشت.)
بعد از آنکه در عبارت قبل، زائر برائت و بیزاری خود را، از دشمنان و قاتلین حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)بیان کرد و متذکر حقوق ایشان شد؛ در ادامهٔ زیارت خود، محضر حضرت، عرض میکند: «فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لَا مَعَ عَدُوِّکُمْ؛ پس همراه شما هستم، همراه شما هستم، نه همراه دشمن شما»، و این جمله گوئی در صدد بیان نتیجهٔ گفتار سابق زائر میباشد. یعنی نتیجهٔ شناخت حقّ حضرت و لعن به قاتلین و دشمنان ایشان، همراه حضرت مسلم (علیه السلام)بودن است. لذا زائر میگوید:
«فمعکم؛ پس با شما هستم»، و کسیکه با حضرت مسلم (علیه السلام)باشد، با دشمنان ایشان همراه نخواهد بود.
به عبارت دیگر، این عبارت، در صدد بیان یک قاعدهٔ عقلی میباشد و آن اینکه "اجتماع نقیضین محال" است. به این بیان که امکان ندارد دو چیز که ناقض یکدیگر هستند، با هم در شییء واحدی جمع گردند. فی المثل امکان ندارد یک نفر بگوید، من هم حضرت مسلم (علیه السلام)را دوست دارم، و هم به دشمنان ایشان علاقهمند هستم. چرا که محبّت حضرت مسلم (علیه السلام)، نقیض محبّت به دشمنان ایشان میباشد و جمع این دو در یک قلب امکان ندارد.از این رو یا قلب آدمی حرم اللّه میباشد، و در آن محبّت حضرت مسلم (علیه السلام)جای دارد. و یا حرم شیطان میباشد، و در آن محبّت دشمنان ایشان قرار دارد. همانگونه که افرادی که میگویند، ما حضرت زهرا (علیها السلام)را دوست داریم، ولی در عین حال، علاقمند به افرادی هستند که به ایشان آزار رساندند، این رفتارشان نه تنها با آیات و روایاتی که در این مورد وجود دارد در تنافی است، بلکه با قواعد عقلی هم سازگار نیست. و با یک دقّت ساده میبینیم که خداوند متعال نیز در قرآن مجید، این قاعدهٔ غقلی را به عنوان یک واقعت در مورد خلقت انسانها بیان فرموده؛ آنجا که میفرماید:
(مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ(1))
«خداوند در درون یک مرد دو قلب قرار نداده است.»
به همین خاطر در این فراز از زیارت آمده است: «فَمَعَکُمْ مَعَکُمْ لَا مَعَ عَدُوِّکُمْ؛ پس همراه شما هستم، همراه شما هستم، نه همراه دشمن شما»، تا به همگان بفهماند، کسی که همراه اهل بیت (علیهم السلام)باشد، از نظر قواعد عقلی و روایات و به نصّ صریح قرآن امکان ندارد، با دشمنان ایشان همراهی نماید، و قاتلین ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)و به خصوص دشمنان حضرت زهرا (علیها السلام)را مورد ستایش قرار دهد.
و جا دارد این نکته مورد توجه قرار بگیرد که هر شخصی ادعای ارادت و محبّت و ولایت مداری، نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت را دارد، باید رفتار و کردار و گفتار او نیز لا اقل
1) . سورهٔ احزاب، آیهٔ 4.
شبیه خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام)باشد. و از اعمال و رفتار و رفکاری که دشمنان اهل بیت نبوّت دارند، پرهیز نمایند. مگر میشود کسی دم از خاندان نبوّت بزند، و در عین حال مرتکب اعمالی چونان شرب خمر گردد، که ارتکاب آن در شأن یزید و امثال او بوده است. و به راستی آیا امکان دارد شیعهای خود را پیرو پارهٔ تن خاتم الأنبیاء، حضرت فاطمهٔ زهرا بداند. ولی حجابش چونان حجاب دشمنان حضرت باشد. و یا حقّ الناس بر ذمهاش آمده، و حقّ دیگرانرا پایمال نموده باشد. به همین خاطر در زیارت امین اللّه زائر خاندان نبوّت درخواست میکند و خاضعانه عرض مینماید:
«مُسْتَنَّةً بِسُنَنِ أَوْلِيَائِكَ، مُفَارِقَةً لِأَخْلاَقِ أَعْدَائِكَ.»(1)
(خداوندا مرا در طريق اولياء خود قرار بده و از طريق دشمنان خويش دور فرما.)
بعد از آنکه زائر، با تبری و لعن بر دشمنان حضرت مسلم (علیه السلام)، عنوان داشت، که از آنها جدا میباشد، و تصریح به همراه بودن خود با حضرت مسلم (علیه السلام)نمود، در فراز بعد، تولی و محبّت خود، به ایشان را عنوان میکند و خدمت حضرت عرضه میدارد: «صَلواتُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ عَلَی أَرْواحِکُمْ وَ أَجْسادِکُمْ وَ شاهِدِکُمْ وَ غائِبِکُمْ؛ وَ السَّلامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ؛ درود خدا بر ارواح شما، و اجسام شما، و حاضر شما، و غایب شما باد. سلام، رحمت و برکات خداوند بر شما باد».
نکتهٔ مهم: از اینکه در این فراز از زیارت و به طور کلی در همهٔ زیارات، از ضمیر مخاطب، جهت سلام عرض نمودن به ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)، استفاده شده است، این نکته به ذهن آدمی تبادر میکند که آن بزرگواران، همیشه و در همه جا؛ و در هنگام زیارت نمودن زائر حاضر و ناظر میباشند. لذا زائر نباید آن بزرگواران را مُرده فرض نماید. کما اینکه آیات(2)
و روایات(3)متعددی در
1) . مفاتیح الجنان، زیارت امین اللّه.
2) . (وَ لَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ وَ لَٰكِنْ لَا تَشْعُرُونَ) - (سورهٔ بقره، آیهٔ 154).
3) . «إِنَّ اَلْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ (علیهما السلام)عِنْدَ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَنْظُرُ إِلَی مَوْضِعِ مُعَسْکَرِهِ وَ مَنْ حَلَّهُ مِنَ اَلشُّهَدَاءِ مَعَهُ وَ یَنْظُرُ إِلَی زُوَّارِهِ وَ هُوَ أَعْرَفُ بِهِمْ وَ بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ بِدَرَجَاتِهِمْ وَ مَنْزِلَتِهِمْ عِنْدَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ أَحَدِکُمْ بِوَلَدِهِ وَ إِنَّهُ لَیَرَی مَنْ یَبْکِیْهِ فَیَسْتَغْفِرُ لَهُ وَ یَسْأَلُ آبَاءَهُ (علیهم السلام)أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لَهُ وَ یَقُولُ: لَوْ یَعْلَمُ زَائِرِی مَا أَعَدَّ اَللَّهُ لَهُ لَکَانَ فَرَحُهُ أَکْثَرَ مِنْ جَزَعِهِ وَ إِنَّ زَائِرَهُ لَیَنْقَلِبُ وَ مَا عَلَیْهِ مِنْ ذَنْبٍ.» - (بحارالانوار، ج44، ص281).
اینباره وجود دارد، که دلالت میکند، آن بزرگواران در پیشگاه خداوند متعال زنده هستند، و به زائرین خود نظر مینمایند، و زائر، در حضور زیارت شونده، میباشد.
به هر تقدیر برخی در شرح این فراز از زیارت گفتهاند: صَلواتُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ؛ اشاره به این است که اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، در جمیع احوال و مراتب و مقامها و کیفیات و ظهورات و تجلیات و تقلبات خود مشمول صلوات و درود و الطاف خداوند میباشند. و لذا به عنوان مثال در زیارت شریف آل یس به ما امر شده که در حالات مختلف به امام زمان (علیه السلام)سلام بدهیم و بگوئیم:
«السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقُومُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَ تُبَيِّنُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تُصَلِّي وَ تَقْنُتُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَرْكَعُ وَ تَسْجُدُ.»(1)
و منظور از عَلَیْکُمْ؛ اشاره به حقیقت ذات اهل بیت (علیهم السلام)است، که از معرفت آن، به معرفت کامله تعبیر شده است. و مقصود از عَلَی أَرْواحِکُمْ، نفوس قدسیه(2)اهل بیت (علیهم السلام)در همهٔ عوالم میباشد. و منظور از أَجْسادِکُمْ؛ جسمهای اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)میباشد. و ممکن است، مقصود از آن، اجساد برزخی مثالی(3)اهل بیت (علیهم السلام)باشد.
و شَاهِدِکُمْ وَ غَائِبِکُمْ؛ یعنی امام شاهدِ حاضر، لذا مقصود از آن، همهٔ ائمه اطهار (علیهم السلام)، به غیر از حضرت امام مهدی (علیه السلام)هستند، که در این فراز، با لفظ "غائبکم"، از ایشان یاد شده است. پس منظور از شاهد، در این فراز از زیارت، امام زنده، در هر زمانی است. و مقصود از غائب، حضرت امام مهدی (علیه السلام)میباشد. و این خود نکتهٔ دقیقی است که در زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)صحبت
1) . مفاتيح الجنان، زیارت آل یس.
2) . "نفوس قدسیه" به معنی "روحهای مقدس" یا "نفسهای قدسی" است. در فلسفه اسلامی، "نفس" به معنی روح انسانی یا نفس انسانی است. "قدسی" به معنی مقدس، پاک و الهی است. بنابراین، "نفوس قدسیه" به روحهایی اشاره دارد که به عنوان روحهای مقدس، پاک و الهی شناخته میشوند.
3) . "اجساد برزخی" به معنای "جسمها یا کالبدهای برزخی" است. برزخ در اصطلاح اسلامی به عالم میان مرگ و قیامت گفته میشود که روح انسان پس از مرگ در آنجا به سر میبرد و در این عالم به بدن یا جسم برزخی منتقل میشود. این جسم برزخی شبیه بدن دنیایی است، امّا نه به صورت مادی و فیزیکی بلکه در حالت لطیف و مثالی، بدون ویژگیهای جسمانی مانند وزن و ابعاد.
از زیارت و سخن گفتن با تمامی معصومین (علیهم السلام)میباشد. و این به آن معناست که ارتباط با حضرت مسلم (علیه السلام)مساوی با ارتباط با همهٔ ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)خواهد بود.به هر ترتیب، در ادامهٔ این زیارت شریف، عباراتی آمده، که در کتاب «مزار کبیر»،(1)این کلمات را به منزلهٔ اذن دخول قرار داده و گفته است: پس داخل حرم شو و خود را به قبر مطهر بچسبان و اشاره کن به ضریح آن حضرت و بگو:
«السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْعَبْدُ الصَّالِحُ الْمُطِیعُ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ (علیهم السلام).»
(سلام بر تو، ای بندهٔ صالح مطیع خداوند و رسول خدا و امیر المؤمنین و حسن و حسین (علیهم السلام).)
در این فراز از زیارت، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، با دو صفت والا، مورد خطاب قرار گرفتهاند؛ یکی: عبد صالح؛ یعنی بندهٔ شایسته و نیکوکار، که ما در سلام نمازهای خود، با لفظ صالحین، به این بزرگوارا درود میفرستیم.
مقام و منزلت صالحین، مقام و منزلتی است، که حضرات انبیاء عظام (علیهم السلام)دعا مینمودند، خداوند متعال آنها را در زمرهٔ صالحین قرار دهد. چنانچه حضرت يوسف (علیه السلام)از خداوند متعال تمنای آن را داشته، و از ذات باری تعالی درخواست میکند:
(تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ(2))
«(پروردگارا! ) مرا مسلمان بميران، و به صالحان ملحق فرما.»
همانگونه که حضرت سليمان (علیه السلام)، با آن همه قدرت و مُلک و جبروت نیز، دوستدار مقام و منزلت صالحین میباشد. و به خداوند متعال عرض کرد:
(وَ أَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ(1))«( پروردگارا !) مرا به رحمت خود، در زمرهٔ بندگان صالحت وارد كن.»
و حتّی حضرت ابراهیم (علیه السلام)نیز که اشرف الأنبیاء (علیهم السلام)، بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)میباشند، آرزوی رسیدن به مقام صالحین، و افرادی چونان حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را داشتهاند. لذا حضرت ابراهیم (علیه السلام)هم از خداوند متعال درخواست میکند، او را در زمرهٔ آنها قرار دهد و در دعای خود محضر ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، عرضه میدارد:
(رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ (83) وَ اجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الآخِرِينَ(2))
«پروردگارا به من حكم و دانش ببخش، و مرا به صالحان ملحق كن. و برای من در آیندگان نامی نیک قرار بده.»
در تفسیر این آیات کلام اللّه مجید، مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، از وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)نقل کرده است:
«فِی قَوْلِهِ: (رَبِّ هَبْ لِی حُکْماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّالِحِینَ) یَعْنِی بِالصَّالِحِینَ: اَلَّذِینَ لاَ یَحْکُمُونَ إِلاَّ بِحُکْمِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لاَ یَحْکُمُونَ بِالآرَاءِ وَ اَلْمَقَایِیسِ حَتَّی یَشْهَدَ لَهُ مَنْ یَکُونُ بَعْدَهُ مِنَ اَلْحُجَجِ بِالصِّدْقِ، بَیَانُ ذَلِکَ فِی قَوْلِهِ: (وَ اِجْعَلْ لِی لِسانَ صِدْقٍ فِی اَلآخِرِینَ)، أَرَادَ فِی هَذِهِ اَلْأُمَّةِ اَلْفَاضِلَةِ، فَأَجَابَهُ اَللَّهُ، وَ جَعَلَ لَهُ وَ لِغَیْرِهِ مِنَ اَلْأَنْبِیَاءِ (علیهم السلام)لِسانَ صِدْقٍ فِی اَلآخِرِینَ وَ هُوَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِب (علیه السلام).»(3)
(در فرمایش خداوند: «پروردگارا به من حكم و دانش ببخش و مرا به صالحان ملحق كن» منظور از صالحان کسانی هستند، که تنها به حکم خداوند عزّوجلّ، حکم
میکنند، و با رأی خود و قیاس حکم نمینمایند [مقصود از این دعا آن بود] که حجّتهای خدا، پس از ابراهیم (علیه السلام)بر راستی و درستی او شهادت دهند. تبیین این مطلب در آیهٔ: «و برای من در آیندگان نامی نیک قرار بده»، آمده است. منظور ابراهیم (علیه السلام)از آیندگان، این امّت برتر بوده است. پس خداوند نیز دعایش را اجابت فرمود و برای او و دیگر انبیاء (علیهم السلام)، نامی نیکو در میان آیندگان قرار داد که همان علیّ بن ابی طالب (علیه السلام)است.)
آری دعای پیامبران عظام (علیهم السلام)، رسیدن به مقام، و منزلت صالحین بوده است. و از خداوند متعال، مقام صالحان را مسئلت میکردهاند. امّا باید دید چه ویژگی و خصوصیتی در بندگان شایسته و صالح ذات مقدّس باری تعالی، چونان وجود نازنین حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام) وجود دارد که همگان را اینچنین واله این مقام والا نموده است؟! و ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی نیز در اینباره میفرماید:
(وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصَّالِحِينَ(1))
«و کسانیکه ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند را در زمرهٔ شایستگان در میآوریم.»
با توجه به این آیهٔ شریفه، میتوان گفت: صالحین؛ دو ویژگی کلی دارند؛ اوّل: ایمان، که منظور از آن اعتقاد به اصول دین میباشد. یعنی توحید، نبوّت، امامت، عدل، و معاد. و دوّم: عمل صالح، که مقصود التزام قلبی و عملی به همهٔ فروع دین است. یعنی نماز، روزه، حجّ، جهاد، خمس، زکات، امر به معروف، نهی از منکر، تولی، و تبری. که در اصول دین، بعد از توحید و نبوّت، امامت مهمترین اصل اساسی است. و در فروع دین نیز تولی و تبری، نسبت به دیگرواجبات، نقش ارزندهتری دارد. چنانچه مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدّس سرّه)، از حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام)نقل کرده است:
1) . سورهٔ عنکبوت، آیهٔ 8 و 9.
«بُنِیَ الْإِسْلَامُ عَلَی خَمْسٍ: عَلَی الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلَایَةِ، وَ لَمْ یُنَادَ بِشَیْءٍ کَمَا نُودِیَ بِالْوَلَایَةِ، فَأَخَذَ النَّاسُ بِأَرْبَعٍ، وَ تَرَکُوا هَذِهِ یَعْنِی الْوَلَایَةَ.»(1)
(اسلام بر پنج پایه استوار میباشد: نماز و زکات و روزه و حجّ، و ولایت. و دربارهٔ هیچ چیز مثل ولایت خطاب نشده است. ولی مردم چهار مورد را گرفتند، و این، یعنی ولایت را ترک نمودند.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)در شرح، و توضیح این روایت شریف، که الحقّ متضمن مطالب ارزشمندی میباشد، نگاشته است:
«و الولایة بالكسر الإمارة و كونه أولی بالحكم و التدبیر، و بالفتح المحبّة و النصرة، و هنا یحتملهما.»(2)
(و "الولایه"، به کسر واو، حکومت [اهل بیت (علیهم السلام)بر دیگران]، و اولویت در فرمان و تدبیر میباشد. و به فتح واو، محبّت و یاری [آن بزرگواران] است. و در این روایت احتمال هر دو صورت وجود دارد.)
به هر صورت، همانگونه که مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)نیز در شرح این روایت شریف نوشته است. اگر "وَلایة" را به فتح واو قرائت کنیم به معنی "محبّت" میباشد، و مقصود از آن تولی و محبّت و نصرت به خداوند متعال و اهل بیت (علیهم السلام)خواهد بود. و در این صورت، از کلمهٔ "وَلایة"، در این حدیث، فروع دین اراده شده است. و از آن جائیکه کلام، در این روایت، حول فروع دین میباشد، ولایة را به معنی تولی و محبّت گرفتن، موافق با سیاق کلام خواهد بود. حال با توجه به این مطلب، به خوبی میتوان استفاده کرد، که در بین فروع دین، تولیو محبّت به خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام)، که ملازم با تبری و بیزاری از دشمنان آن بزرگواران است، والاتر و ارزشمندتر از دیگر احکام فروع دین و واجبات شرع مقدّس میباشد.
و اگر در این حدیث، "وِلایة" را به کسر واو قرائت نمائیم، منظور از آن امامت، و ولایت اهل بیت نبوّت (علیهم السلام)- که یکی از اصول دین است - خواهد بود. و از این رو باید گفت: ولایت اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)والاترین عمل صالح میباشد. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، در تفسیر آیهٔ شریفهٔ: (فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً(1))، از تفسیر قمی، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)نقل کرده است:
«لَا یَتَّخِذْ مَعَ وَلَایَةِ آلِ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم)غَیْرَهُمْ، وَلَایَتُهُمُ الْعَمَلُ الصَّالِحُ، فَمَنْ أَشْرَكَ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ فَقَدْ أَشْرَكَ بِوَلَایَتِنَا وَ كَفَرَ بِهَا وَ جَحَدَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام)حَقَّهُ وَ وَلَایَتَهُ.»(2)
(انسان نباید با ولایت آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)ولایت دیگری را بپذیرید. ولایت ایشان عمل صالح است. پس هر کس برای عبادت پروردگار خود شریک بگیرد، برای ولایت ما اهل بیت شریک گرفته، و به آن کافر شده است، و منکر حقّ امیر المؤمنین (علیه السلام)و ولایت ایشان میباشد.)
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، در روایت دیگری، در تفسیر این آیهٔ شریفه، از تفسیر عیاشی، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)روایت نموده است:
«الْعَمَلُ الصَّالِحُ الْمَعْرِفَةُ بِالْأَئِمَّةِ (علیهم السلام)(وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً): التَّسْلِیمُ لِعَلِیٍّ (علیه السلام)، لَا یُشْرِکْ فِی الْخِلَافَةِ مَنْ لَیْسَ ذَلِکَ لَهُ وَ لَا هُوَ مِنْ أَهْلِهِ.»(3)
(عمل صالح، در این آیه شناخت ائمه (علیه السلام)است و منظور از «و هیچکس را در پرستش پروردگارش شریک نسازد»، در این آیه تسلیم حضرت علیّ (علیه السلام)بودن است به این معنی که در خلافت، کسیکه خلافت از آن او نیست، و نه او از اهل آن است را شریک حضرت قرار ندهد.)
از این رو، جا دارد، پیامبرانی چون حضرت نوح (علیه السلام)و حضرت لوط (علیه السلام)در زمرهٔ صالحین باشند.(1)کما اینکه حضرت اسحاق (علیه السلام)و یعقوب (علیه السلام)(2)، چونان حضرت ابراهیم (علیه السلام)و حضرت اسماعیل (علیه السلام)و ادریس (علیه السلام)و ذا الکفل (علیه السلام)(3)در شمار صالحین قرار دارند. و از پیامبران بزرگواری مثل یونس (علیه السلام)(4)و یحیی (علیه السلام)و زکریا (علیه السلام)و عیسی (علیه السلام)و الیاس (علیه السلام)،(5)نیز با لقب صالحین یاد شده باشد. کما اینکه در روایتی، جناب ذو القرنین (علیه السلام)نیز، به عبد صالح، ملقب شده است.(6)
دوّمین صفت والائی که در این فراز از زیارت، برای حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)ذکر شده است: مطیع خداوند، و اهل بیت (علیهم السلام)بودن، میباشد. که این صفت، خود مقدمهٔ "عبد صالح" شدن است. چنانچه خداوند متعال میفرماید:
(وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولَٰئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ ۚ وَ حَسُنَ أُولَٰئِكَ رَفِيقًا(7))«و کسانیکه خدا و پیامبر را اطاعت کنند، در زمرهٔ کسانی، از پیامبران و صدّیقان و شهیدان و شایستگان خواهند بود که خدا به آنان نعمت داده و اینان نیکو رفیقانی هستند.»
مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، در تفسیر این آیهٔ شریفه، از تفسیر فرات کوفی، از سلیمان دیلمی، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)نقل کرده است:
1) . (ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ ۖ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ اللَّهِ شَيْئًا وَ قِيلَ ادْخُلَا النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ) - (سورهٔ تحریم، آیهٔ 10).
2) . (وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً ۖ وَ كُلًّا جَعَلْنَا صَالِحِينَ) - (سوره انبیاء، آیهٔ 72).
3) . (وَإِسْمَاعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ ۖ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ(85)وَ أَدْخَلْنَاهُمْ فِي رَحْمَتِنَا ۖ إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ) - (سوره انبیاء، آیهٔ 85 و 86).
4) . (فَاجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ) - (سوره قلم، آیهٔ 50).
5) . (وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيَىٰ وَ عِيسَىٰ وَ إِلْيَاسَ ۖ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ) - (سوره انعام، آیهٔ 85).
6) . «...وَ کَانَ ذُو الْقَرْنَیْنِ عَبْداً صَالِحاً ...» - (بحارالانوار، ج12، ص199).
7) . سوره نساء، آیهٔ 69.
«فَرَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)فِی الآیَةِ، النَّبِیِّینَ، وَ نَحْنُ فِی هَذَا الْمَوْضِعِ، الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ، وَ أَنْتُمُ الصَّالِحُونَ.»(1)
(منظور از نبیّین [یعنی پیامبران]، در این آیه، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)است. و ما اهل بیت در این آیه، صدیقین و شهداء هستیم، و شما (شیعیان) صالحین میباشید.)
آری شیعیان خاص اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، همان "صالحین" میباشند. امّا همهٔ صالحین، غبطهٔ اصحاب حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)و بزرگانی چونان حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را میخورند و از سویدای جان خود ندا سر میدهند و میگویند:
«يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَكُمْ فَأَفُوزَ مَعَكُمْ.»(2)
در فراز بعدی زیارت شریف حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)زائر آن آستان مقدّس محضر آن حضرت عرضه میدارد:
«(الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلامٌ عَلَی عِبادِهِ الَّذِینَ اصْطَفی(3))، مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ السَّلامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ عَلَی رُوحِکَ وَ بَدَنِکَ.»
(حمد از آن خداوند است. و سلام بر بندگان او، کسانیکه خدا آنان را برگزید»، محمّد و آل ایشان. سلام، و رحمت، و برکتها، و مغفرت خدا بر شما، و بر جان و بدن شما.)
در این فراز به بخشی از آیهٔ 59 سورهٔ مبارکهٔ نمل استناد شده، که در ادامهٔ آن با تعبیر "محمّد و آله"، تفسیر این قسمت از آیه بیان میشود و نشان دهندهٔ آن است که برگزیدگان خداوند متعال، که در این فقره از زیارت، به آنها درود فرستاده شده، حضرت محمّد و آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)هستند.
کما اینکه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)در تفسیر این آیهٔ شریفه، از تفسیر علیّ بن ابراهیم قمی روایت کرده است:
«(الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلامٌ عَلی عِبادِهِ الَّذِینَ اصْطَفی)، قَالَ: هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه و آله و سلم).»(1)
(«همه ستایشها مخصوص خداوند میباشد، و درود بر آن بندگان خداوند که آنان را برگزیده است»، گفت: بندگان برگزیده خداوند، آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)هستند.)
به هر ترتیب در ادامهٔ زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، زائر آن وجود نازنین، محضر حضرت، عرضه میدارد:
«أَشْهَدُ أَنَّکَ مَضَیْتَ عَلَی مَا مَضَی عَلَیْهِ الْبَدْرِیُّونَ الْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ، الْمُبالِغُونَ فِی جِهَادِ أَعْدَائِهِ وَ نُصْرَةِ أَوْلِیائِهِ، فَجَزاکَ اللَّهُ أَفْضَلَ الْجَزاءِ، وَ أَکْثَرَ الْجَزاءِ، وَ أَوْفَرَ جَزاءِ أَحَدٍ مِمَّنْ وَفی بِبَیْعَتِهِ، وَ اسْتَجابَ لَهُ دَعْوَتَهُ، وَ أَطاعَ وُلاةَ أَمْرِهِ.»(گواهی میدهم که همانا تو به همان مسیر اصحاب بدری که مجاهدین در راه خدا بودند، حرکت نمودی؛ آن مجاهدینی که تلاشگران در جهاد با دشمنان خدا، و یاری اولیاء او بودند. پس خداوند برترین جزا، و بیشترین جزا، و کاملترین پاداش یکی از کسانی که به بیعتش وفا نمود، و دعوتش را اجابت کرد، و از والیان امرش اطاعت نمود را به تو بدهد.)
از آنجائیکه اهل بیت نبوّت (علیهم السلام)، نور واحد هستند و حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، به منزلهٔ روح و جان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)میباشند. و وجود نازنین حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)، دربارهٔ حضرت امام حسین (علیه السلام)فرمودند:
1) . بحارالانوار، ج23، ص222.
«حُسَیْنٌ مِنِّی وَ أَنَا مِنْ حُسَیْنٍ، أَحَبَّ اَللَّهُ مَنْ أَحَبَّ حُسَیْناً، حُسَیْنٌ سِبْطٌ مِنَ اَلْأَسْبَاطِ.»(1)
(حسین از من و من از حسینم، خدا آن کسی را که حسین را دوست داشته باشد، دوست میدارد. حسین یکی از اسباط است.)
از این رو، اگر کسی امام حسین (علیه السلام)را یاری نماید، چونان کسی میباشد، که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)را یاری کرده باشد. و اگر کسی با ایشان دشمنی نماید، چونان کسی است، که با حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)دشمنی کرده باشد. لذا در این قسمت از فراز زیارت آمده است: «أَشْهَدُ أَنَّکَ مَضَیْتَ عَلَی مَا مَضَی عَلَیْهِ الْبَدْرِیُّونَ الْمُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ.» یعنی همانگونه که مجاهدین جنگ بدر، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)را یاری نمودند، از آنجائیکه امام حسین (علیه السلام)، روح و جان خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)هستند، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)نیز با یاری حضرت، مثل این است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)را یاری فرموده، و در راه شهداء جنگ بدر، گام برداشتهاند.به همین خاطر، به واسطهٔ یاری حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، که همان یاری رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) میباشد، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، مثل بقیهٔ اصحاب امام حسین (علیه السلام)به والاترین، و بالاترین اجر و ثوابها - که همگان غبطهٔ آنها را میخورند - نائل گردیدهاند. از این رو در ادامهٔ این فقره از زیارت، در مورد ارزش معنوی، و بینظیر مجاهدتهای سفیر وفادار ایشان، حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)میفرماید: «فَجَزاکَ اللَّهُ أَفْضَلَ الْجَزاءِ»؛ که دلالت بر کیفیت جزاء میکند. «وَ أَکْثَرَ الْجَزاءِ»؛ که دلالت بر کمیت مینماید. «وَ أَوْفَرَ جَزاءِ»؛ که نشان از بینقص بودن پاداش حضرت دارد.
و در ادامهٔ این فراز از زیارت، از سه ویژگی دیگر اصحاب امام حسین (علیه السلام)، مخصوصاً حضرت مسلم (علیه السلام)، سخن گفته شده و از وفادار بودن ایشان به بیعت خود و اجابت دعوت حضرت و اطاعت آن بزرگواران از ائمهٔ اطهار (علیهما السلام)یاد شده است و میفرماید: «أَحَدٍ مِمَّنْ وَفی بِبَیْعَتِهِ، وَ اسْتَجابَ لَهُ دَعْوَتَهُ، وَ أَطاعَ وُلاةَ أَمْرِهِ.»
1) . کشف الغمة، ج2، ص434؛ ارشاد مفید، ج2، ص485؛ بحارالأنوار، ج43، ص270، و 271.
به هر نحو در ادامهٔ زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، زائر آن وجود نازنین، محضر ایشان، عرض میکند:
«أَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ بالَغْتَ فِی النَّصِیحَةِ، وَ أَعْطَیْتَ غایَةَ الْمَجْهُودِ حَتَّی بَعَثَکَ اللَّهُ فِی الشُّهَداءِ، وَ جَعَلَ رُوحَکَ مَعَ أَرْواحِ السُّعَداءِ، وَ أَعْطاکَ مِنْ جِنانِهِ أَفْسَحَها مَنْزِلاً، وَ أَفْضَلَها غُرَفاً.»
(گواهی میدهم که تو در خیرخواهی نهایت تلاش خود را به کار گرفتی، و غایت کوشش خود را صرف نمودی، تا خداوند تو را در میان شهداء مبعوث کرد، و روح تو را همراه روح سعادتمندان قرار داد، و از بهشت خود وسیعترین منزل، و برترین غرفهها را به تو عطا نمود.)
در این فقره، زائر شهادت میدهد، که حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، نهایت خیرخواهی و دلسوزی خود را در راه حفظ حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)انجام دادهاند و در این راه نهایت تلاش و کوشش خود را مبذول داشتهاند و چگونه چنین نباشد، در حالیکه حضرت مسلم (علیه السلام)حتّی در لحظات پایانی عمر شریف خود نیز به یاد حضرت امام حسین (علیه السلام)بودند، به نحویکه در آن لحظات دشوار مجلس ابن زیاد، به این فکر بودند که حضرت ابا عبد اللّه (علیه السلام)را از بیوفائی کوفیان باخبر نمایند، مبادا برای حضرت اتفاقی رخ دهد. از این رو اوّلین وصیّت ایشان در آن لحظات سخت آن بود، که به امام حسین (علیه السلام)نامه بنویسید و از ایشان بخواهید به طرف کوفه حرکت نکنند.
و حتّی هنگامیکه ایشان را بالای دار الإماره بردند، تا سر مبارکشان را از بدن جدا نمایند، در لحظات سرشار از مظلومیت و غربت، به یاد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)سرشک دیدگان به ایشان امان نمیداد و زمانیکه با طعنههای جگر سوز به ایشان گفته شد مگر از مرگ خوفی دارید که اینچنین اشک از دیدگان جاری میکنید؟! با دلی آکنده از حزن، و یکپارچه غم فرمودند: به یاد مولایم حسین (علیه السلام)هستم، چرا که به ایشان نامه نوشتهام به طرف کوفه حرکت فرمایند.
و این از خود گذشتگی حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)از طهارت درونی ایشان نشأت گرفته است، و خبر از عظمت وجودی ایشان میدهد، که حفظ جان امام معصوم (علیه السلام)را، بر خود مقدم مینمایند؛ به عبارت دیگر، اگر در میدان جهاد با بنی امیه وجود نازنین حضرت مسلم (علیه السلام)، آن چنان درخشیدند که ابن زیاد را حیران نموده، و گفت: مسلم (علیه السلام)لشکری برای من باقی نگذاشت. این به سبب از خود گذشتگی و طهارت درونی ایشان میباشد که برای حفظ حضرت امام حسین (علیه السلام)، با آن فداکاری بینظیر از جان خود نیز میگذرند. و پر واضح است، که باید چنین شخصیتی در زمرهٔ شهدائی قرار بگیرند، که در روز قیامت، همگان غبطهٔ مقام و منزلت ایشان در پیشگاه ذات باری تعالی را بخورند. و روح مبارک و منورشان همراه روح سعادتمندان باشد. چنانچه خداوند متعال میفرماید:
(إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ(1))«به یقین کسانی که گفتند: پروردگار ما خداوند یگانه است! سپس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل میشوند، که نترسید و غمگین نباشید، و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است»
آری جایگاه حضرت مسلم (علیه السلام)در روز قیامت، همانگونه که در این فقره از زیارت نیز آمده است: «وَ أَعْطاکَ مِنْ جِنانِهِ أَفْسَحَها مَنْزِلاً، وَ أَفْضَلَها غُرَفاً؛ وسیعترین منزل در بهشت، و برترین غرفههای آن خواهد بود». چنانچه وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)فرمودهاند:
«لَا رَاحَةَ لِمُؤْمِنٍ عَلَی الْحَقِیقَهِ إِلَّا عِنْدَ لِقَاءِ اللَّهِ.»(2)
(آسایشی برای مؤمن نیست، مگر هنگامیکه به لقاء پروردگار خود میرسد.)
لذا به طور قطع و یقین خداوند متعال به پاس بندگی خالصانه حضرت مسلم (علیه السلام)، مقامات بیبدیلی در آخرت، علاوه بر آنچه به دیگر بهشتیان میبخشد، به ایشان عنایت خواهد نمود. کما اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)در مورد جایگاه اصحاب امام حسین (علیه السلام)در روز قیامت فرمودهاند:
«اُولئِکَ مِنْ سَاْدَةِ شُهَدَاْءِ اُمَّتِیِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.»(1)
(افرادی که حسین (علیه السلام)را یاری میکنند، از سَروران شهیدان امّت من، در روز قیامت هستند.)
به هر تقدیر، در ادامهٔ این فقره از این زیارت شریف، زائر آن آستان مقدّس، محضر حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)عرضه میدارد:«وَ رَفَعَ ذِکْرَکَ فِی الْعِلِّیِّینَ وَ حَشَرَکَ مَعَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ، وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً.»
(و خداوند یاد تو را در عليين بلند میگرداند، و تو را همراه انبیاء، و صدیقین، و شهداء، و صالحان محشور میکند، و آنها بهترین رفیق هستند.)
در فهم این راز از زیارت، آنچه باید فهمید، این است، که "رفعت ذکر" چیست؟ و عالم علّيّين چه عالمی میباشد؟ و چرا به آن حضرت، چنین مقامی عنایت شده است؟ و این بلندی یاد آن حضرت، چگونه است؟ اگر بخواهی راز این حقیقت را دریابی، باید در آیهٔ شریفهٔ: (وَ رَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ(2)) اندیشه کنیم، و از این آیات، به این فراز از زیارت منتقل شویم.(3)و به عبارت دیگر همانگونه که خداوند متعال نام و یاد حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)را پر آوازه نموده، چنانچه به تصریح این آیهٔ شریفه میفرماید: «و ما تو را در میان مردم بلند آوازه کردیم»، حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)نیز عظمتی دارند، که چونان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به امر ذات باری تعالی نام مبارکشان در عالم علّیّین پر آوازه گردیده.
ولی آنچه آشکار میباشد، این است، که "عالم علّيّين" عالمی در این سرای ناسوت و فانی نیست، بلکه عالمی است، که عالم ملکوت به شمار میرود. و در آن جهان، که جهان خوبان، و مقربان، و جایگاه کتاب اعمال پاکان میباشد، عالم بلندی است. و ساکنان آن، همه از مقربان درگاه ذات مقدّس باری تعالی هستند، که خداوند متعال، یاد حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)را در آنجا بلند مرتبه گردانده، و در آن عالم نام ایشان را پُر آوازه کرده است.
"علّيّين" در فرهنگ عرب، یعنی مراتب بلند و عالی، که همراه با جلال و شکوه است.(1)
بهگونهای که هرگاه عالیترین مراتب همراه با شکوه و جلال مورد نظر باشد، آن را "علّييون"میگویند، که درک این مراتب عالیه، فقط به مشاهده است و قلم و زبان از وصف آن ناتوان میباشد.(2)
حال در اینکه عالم "علّیّین" در کجا قرار دارد، و چیست؟ اقوالی وجود دارد. به عنوان نمونه مرحوم طبرسی (قدّس سرّه)در تفسیر «مجمع البیان» نوشته که گفته شده است: ابن عبّاس میگوید:
«علّیون، بهشت میباشد.»(3)
مرحوم طبرسی (قدّس سرّه)در ادامه بیانات خود، در اینباره از قول فراء نقل کرده که میگوید:
«فی ارتفاع بعد ارتفاع لا غایة له.»(4)
(علّیون در بلندی بعد از بلندی است، که برای آن انتها و پایانی نمیباشد.)
این مفسیر بزرگ جهان تشیع، در ادامه نگاشته است: در روایت دیگری گفته شده که ابن عبّاس نقل نموده است:
«علّیون، لوحی از زبرجد سبز میباشد، که در زیر عرش معلق، و در آن اعمال ابرار نوشته شده است.»(1)
و در روایت دیگری صاحب کتاب «مجمع البیان» از براء بن عازب نقل کرده است، که وجود نازنین پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند:
«علّیّین فی السماء السابعة تحت العرش.»(2)(علّیّین در آسمان هفتم، در زیر عرش خدا است.)
وجود نازنین ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، در قرآن مجید، دربارهٔ ویژگیهای جهان "علّيّين" میفرماید:
(كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ (18) وَ مَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ (19) كِتَابٌ مَرْقُومٌ (20) يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ (3))
«اینچنین نیست [که کافران گمان کردهاند، بلکه] نامهٔ عمل ابرار و نیکوکاران در علیّین قرار دارد، و تو چه میدانی علّييون چیست؟ کتاب تمام اعمال نیکوکاران در آن گردآوری میشود، آن کتاب اعمال بندگان الهی را مقربان درگاه خداوند مشاهده میکنند.»(4)
بنابراین با توجه به آنچه نگاشته شد، "علّيّين" مکانی میباشد، که نامهٔ عمل ابرار در آن قرار دارد، و بندگان صالح خداوند متعال در آنجا نامهٔ اعمال را مشاهده مینمایند. و با توجه به آنچه در متن زیارت حضرت آمده، دانسته میشود که ذات مقدّس باری تعالی در این عالم، نام حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)و یاد ایشان را پرآوازه نموده و به آن رفعت داده است.
به هر ترتیب در ادامهٔ زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، زائر آن وجود نازنین عرضه میدارد:
«أَشْهَدُ أَنَّکَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْکُلْ، وَ أَنَّکَ قَدْ مَضَیْتَ عَلَی بَصِیرَةٍ مِنْ أَمْرِکَ مُقْتَدِیاً بِالصَّالِحِینَ، وَ مُتَّبِعاً لِلنَّبِیِّینَ، فَجَمَعَ اللَّهُ بَیْنَنا وَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ رَسُولِهِ وَ أَوْلِیائِهِ فِی مَنازِلِ الْمُخْبِتِینَ فَإِنَّهُ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ.»
(گواهی میدهم که تو تن به ذلّت ندادی، و عقب نشینی نکردی، و تو این راه را با بصیرت کامل رفتی، در حالیکه در امر خود به صالحین اقتدا کردی، و از انبیاءپیروی نمودی، پس خداوند بین ما، و تو، و رسولش، و اولیائش را در جایگاه خاشعان جمع کند، که همانا او مهربانترین مهربانان است.)
کلمهٔ "تَهِن" در این فراز از زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)، از "هان"، "یهون" میباشد. و در کتاب «المنجد» دربارهٔ آن نوشته شده است:
«هان یهون هوناً و هواناً و مهانة الرجل: ذلّ و حَقُر، ضعف و سکن.»(1)
(اهانت کرد، اهانت میکند، و اهانت کردنی از مردی یعنی: ذلیل و تحقیر و تضعیف و خوار نمود.)
و ابن منظور نیز واژهٔ "نَکَلَ"، که در این فراز از زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام) آمده را به معنی "نَکَصَ"؛ یعنی بازگشت به عقب، دانسته است.(2)
کلمهٔ دیگری که در این فراز از زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)آمده است، کلمهٔ "بِصِیرَةٍ" میباشد. که ابن منظور در مورد آن نوشته است:
«وَ البَصیرَةُ عَقیدَةُ القَلبِ ... وَ البَصیرَةُ: الفِطنَةُ، تقول العرب: أَعمی اللّه بصائره أَی فِطَنَه... وَ فَعَلَ ذلِکَ عَلی بَصیرَةٍ: أی عَلی عَمدٍ. وَ عَلی غَیرِ بَصیرَةٍ: أی عَلی غَیرِ یَقینٍ.»(1)
(و بصیرت: یعنی عقیده قلبی ... ، و بصیرت: یعنی هوش؛ چنانچه عرب میگوید: خدا فطانت و بصیرت او را کور گردانید... ، و آن کار را با بصیرت انجام داد: یعنی از روی قصد و آگاهی. و آن کار را بدون بصیرت انجام داد: یعنی از روی غیر یقین انجام داد.)سپس ابن منظور دربارهٔ معنای بصیرت نگاشته است:
«البصیرة: الثبات فی الدّین. و فی التنزیل العزیز: (وَ کٰانُوا مُسْتَبْصِرِینَ(2))؛ قیل: أَی کانوا فی دینهم ذوی بصائر.»(3)
(بصیرت: ثبات در دین میباشد. و در معنای آیهٔ شریفهٔ: «در حالیکه بینا بودند»؛ گفته شده: یعنی آنها در دین خود صاحب بصیرت بودند.)
واژهٔ بصیرت در کلام معصومین هم استفاده شده است. چنانچه حضرت امام زین العابدین (علیه السلام)در «صحیفهٔ سجّادیّه» در مورد بصیرت می فرمایند:
«السَّلاَمَةِ فِي دِينِي وَ بَدَنِي، وَ الْبَصِيرَةِ فِي قَلْبِي.»(4)
(خداوندا به من، سلامت در دین و بدن، و بصیرت در قلب عطا فرما.)
و مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدّس سرّه)، در ضمن دعائی، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)روایت نموده است:
«وَ اجْعَلِ النُّورَ فِی بَصَرِی وَ الْبَصِیرَةَ فِی دِینِی وَ الْیَقِینَ فِی قَلْبِی.»(1)
(و در دیدگان من نور، در دین من بصیرت، در قلبم یقین قرار بده.)
و مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدّس سرّه)نیز در ضمن دعای دیگری، از عبد الرحمن بن سیابه، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)نقل کرده است:
«أَسْأَلُکَ
اللَّهُمَّ الْهُدَی مِنَ الضَّلَالَةِ، وَ الْبَصِیرَةَ مِنَ الْعَمَی.»(2)
(خداوندا از تو هدایت از گمراهی، و بصیرت از کوری درخواست میکنم.)بنابراین از مضامین روایات فوق دانسته میشود، که بصیرت به معنای رؤیت و بینش قلب میباشد. و همانگونه که چشم، نسبت به اجسام ظاهری، رؤیت همراه با یقین، و حقایق را درک میکند، کسیکه صاحب بصیرت قلبی باشد نیز، حقایق فوق العادهای که از دیدگان ظاهری مخفی است، را درک مینماید، با این تفاوت که رؤیت با چشم ممکن است دچار خطا شود، ولی کسیکه صاحب بصیرت و ثابت العقیده باشد، دچار خطا نمیگردد. چنانچه وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)فرمودهاند:
«فَقْدُ اَلْبَصَرِ أَهْوَنُ مِنْ فَقْدِ اَلْبَصِیرَةِ.»(3)
(نداشتن چشم آسانتر از نداشتن بصیرت میباشد.)
و همچنین مولی المتقین، حضرت علیّ بن أبی طالب (علیهما السلام)دربارهٔ مقایسهٔ بینائي، با بصیرت فرمودهاند:
«ذَهَابُ اَلْبَصَرِ خَیْرٌ مِنْ عَمَی اَلْبَصِیرَةِ.»(4)
(رفتن بینائی چشم، بهتر از بیبصیرت بودن است.)
و همچنین در کلمات گُهر بار وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، در مورد نداشتن بصیرت قلب آمده است:
«نَظَرُ الْبَصَرِ لا یُجْدی إِذا عَمِیَتِ الْبَصیرَةُ.»(1)
(نگاه چشم فایده ندارد، اگر انسان بدون بصیرت باشد.)
از این رو باید گفت: صاحبان بصیرت، نه تنها بر عالم مُلک، که بر عالم ملکوت اشراف دارند. و حقایق هستی در مقابل دیدگان آنها حاضر میباشد. و به راستی کسیکه ناظر بر عالم ملکوت باشد، دیگر عالم مُلک برایش جلوهای نخواهد داشت. و به جهت لذّات چند روز این عالم فانی،پشتپا به نعمات عالم ملکوت نخواهد زد. به همین خاطر بزرگانی چون حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)که بصیرت به آنها معنا میگردد، گر چه متحمل مصائب سخت، و طاقت فرسائی شدند، لحظهای دست از یاری امام حسین (علیه السلام)برنداشتند. چرا که میدیدند آن حضرت در عالم ملکوت، چه جایگاهی در پیشگاه ذات مقدّس باری تعالی دارند.
امّا آنچه در این فراز از زیارت، آدمی را حیران میکند، این است که میفرماید: «مُقْتَدِیاً بِالصَّالِحِینَ، وَ مُتَّبِعاً لِلنَّبِیِّینَ؛ یعنی ای مسلم بن عقیل! تو در راه دفاع از حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، و آرمانهای آن حضرت، اقتداء به صالحین، و تبعیت از انبیاء (علیهم السلام)نمودی». که نشان دهندهٔ آن است، که حتّی قبل از ولادت ظاهری حضرت امام حسین (علیه السلام)نیز نام و یاد حضرت، زبانزد حضرات انبیاء عظام (علیهم السلام)بوده است.
چنانچه مرحوم ابنقولویه (قدّس سرّه)، در کتاب ارزشمند «کامل الزیارات»، از بريد بن معاوية العجلى نقل كرده است: محضر وجود نازنین حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! به من از اسماعيل (علیه السلام)خبر دهید، كه خداوند متعال در كتابش از او ياد كرده، و فرموده است:
(وَ اذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِسْمَاعِيلَ ۚ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَ كَانَ رَسُولاً نَبِيّاً(2))
«در این کتاب، [سرگذشتِ] اسماعیل را یاد کن، که او وفا کننده به عهد و فرستادهای پیامبر بود.»
آيا منظور از اسماعیل در این آیهٔ شریفه، اسماعيل بن ابراهيم (علیهما السلام)میباشد؟ چرا که مردم گمان مىکنند منظور از اسماعیل، در این آیه اسماعيل بن ابراهيم (علیهما السلام)است؟
حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)فرمودند: همانا اسماعيل (علیه السلام)، قبل از ابراهيم (علیه السلام)، وفات کرد. و بهدرستیکه حضرت ابراهيم (علیه السلام)، حجّت قائم خداوند متعال، و صاحب شريعت بود. و با وجود ایشان، اسماعيل (علیه السلام)، به طرف چه كسانى مىتوانست مبعوث شود؟!راوى مىگويد: به حضرت عرض كردم: فدای شما شوم! پس منظور از اسماعيل، که در این آيه ذكر شده چه كسى است؟ حضرت فرمودند: وى اسماعيل بن حزقيل پيغمبر (علیه السلام)مىباشد كه خداوند متعال او را به سوی قومش فرستاد ولی آنها او را تكذيب نمودند و بعد او را به شهادت رساندند در حالیکه پوست صورتش را كنده بودند؛ پس خداوند متعال به خاطر این کار بر قوم او غضب نمود و أسطاطائيل، كه فرشتهٔ عذاب میباشد را بر اسماعیل (علیه السلام)نازل كرد. پس أسطاطائیل محضر او عرض نمود:
اى اسماعيل! من أسطاطائيل، فرشتهٔ عذاب هستم، پروردگار متعال من را نزد شما فرستاده تا اگر اراده نمائید، قوم شما را به انواع عذابها معذّب نمايم. ولی اسماعيل به او فرمود: به اين امر نياز و احتياجى ندارم. پس در این هنگام خداوند متعال، به او وحى نمود: اى اسماعيل! حاجت تو چيست؟ به خداوند متعال عرض كرد:
«يَا رَبِّ إِنَّكَ أَخَذْتَ اَلْمِيثَاقَ لِنَفْسِكَ بِالرُّبُوبِيَّةِ، وَ لِمُحَمَّدٍ بِالنُّبُوَّةِ، وَ لِأَوْصِيَائِهِ بِالْوَلاَيَةِ، وَ أَخْبَرْتَ خَيْرَ خَلْقِكَ بِمَا تَفْعَلُ أُمَّتُهُ بِالْحُسَيْنِ بْنِ عَلِیٍّ (علیه السلام)مِنْ بَعْدِ نَبِيِّهَا، وَ إِنَّكَ وَعَدْتَ اَلْحُسَيْنَ (علیه السلام)أَنْ تَكُرَّهُ إِلَى اَلدُّنْيَا، حَتَّى يَنْتَقِمَ بِنَفْسِهِ مِمَّنْ فَعَلَ ذَلِكَ بِهِ. فَحَاجَتِي إِلَيْكَ يَا رَبِّ! أَنْ تَكُرَّنِي إِلَى اَلدُّنْيَا حَتَّى أَنْتَقِمَ مِمَّنْ فَعَلَ ذَلِكَ بِي كَمَا
تَكُرُّ اَلْحُسَيْنَ (علیه السلام)؛ فَوَعَدَ اَللَّهُ إِسْمَاعِيلَ بْنَ حِزْقِيلَ ذَلِكَ، فَهُوَ يُكَرُّ مَعَ اَلْحُسَيْنِ (علیه السلام).»(1)
(پروردگارا! همانا تو از بندگانت برای نفس خودت به جهت پروردگار دانستن تو و برای محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)به جهت نبوّت و برای اوصياء ایشان (علیهم السلام)به جهت ولایت، عهد گرفتى و به بهترين مخلوقاتت خبر دادى، كه امّت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)با حسين بن علىّ (علیه السلام)بعد از پيامبرشان چه میکنند و همانا به حسين (علیه السلام)وعده دادى كه ایشان را بهدنيا برمیگردانى تا خودش از آن قوم به جهت آنچه با ایشان نمودند انتقام بگيردند. پس پروردگارا! حاجت من به تو این است كه من را هم به دنيا برگردانى، تا به خاطر کارهائی که با من کردند، انتقام خود را از آنها بگيرم، همانگونه كه حسين (علیه السلام)را به دنيا برمیگردانى، پس خداوند متعال به اسماعيل بن حزقيل (علیه السلام)چنین وعده داد، لذا او را با حسين (علیه السلام)به دنيا برگردانده میشود.)
حضرات انبیاء عظام (علیهم السلام)، نه تنها همواره با نام و یاد حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)زیستهاند، که در طول تاریخ به یاد آرمانها و مصائب حضرت در روز عاشوراء بودهاند، و دشمنان ایشان را لعن و از قاتلین حضرت بیزاری میجستهاند. کما اینکه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، از مرحوم ابن قولویه (قدّس سرّه)در اینباره روایت کرده است:
«أَوَّلُ مَنْ لَعَنَ قَاتِلَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (علیهما السلام)، إِبْرَاهِیمُ خَلِیلُ الرَّحْمَنِ وَ أَمَرَ وُلْدَهُ بِذَلِكَ وَ أَخَذَ عَلَیْهِمُ الْعَهْدَ وَ الْمِیثَاقَ، ثُمَّ لَعَنَهُ مُوسَی بْنُ عِمْرَانَ وَ أَمَرَ أُمَّتَهُ بِذَلِكَ، ثُمَّ لَعَنَهُ دَاوُدُ وَ أَمَرَ بَنِی إِسْرَائِیلَ بِذَلِكَ، ثُمَّ لَعَنَهُ عِیسَی وَ أَكْثَرَ أَنْ قَالَ: یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ! الْعَنُوا قَاتِلَهُ وَ إِنْ أَدْرَكْتُمْ أَیَّامَهُ فَلَا تَجْلِسُوا عَنْهُ فَإِنَّ الشَّهِیدَ مَعَهُ كَالشَّهِیدِ
1) . کامل الزیارات، ص65.
مَعَ الْأَنْبِیَاءِ مُقْبِلٍ غَیْرِ مُدْبِرٍ وَ كَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَی بُقْعَتِهِ، وَ مَا مِنْ نَبِیٍّ إِلَّا وَ قَدْ زَارَ كَرْبَلَاءَ وَ وَقَفَ عَلَیْهَا وَ قَالَ: إِنَّكِ لَبُقْعَةٌ كَثِیرَةُ الْخَیْرِ فِیكِ یُدْفَنُ الْقَمَرُ الْأَزْهَرُ.»(1)
(اوّلین کسیکه قاتل حسین بن علیّ (علیهما السلام)را لعنت کرد، حضرت ابراهیم خلیل الرحمن (علیه السلام)بود. که فرزندان خود را نیز به این کار امر نمود و بدین منظور از آنها عهد و پیمان گرفت. سپس حضرت موسی قاتل امام حسین (علیه السلام)را لعنت کرد و به امّت خود هم دستور داد تا او را لعنت کنند. بعد حضرت داوود قاتل حضرت را لعنت نمود و بنی اسرائیل را نیز به لعنت کردن قاتل امام حسین (علیه السلام)امر کرد. سپس حضرت عیسی قاتل حضرت را لعنت نمود و بيشترينگفتار آن حضرت اين بود كه اى بنى اسرائيل قاتل حسين بن علىّ (علیهما السلام)را لعنت كنيد، و اگر روزگار امام حسین (علیه السلام)را درک کردید، از یاری کردن ایشان کوتاهی نکنید، زیرا کسیکه در رکاب حسین بن علیّ (علیهما السلام)شهید شود، مثل شخصی است که با پیامبران در حالیکه به جنگ روی آورده و پشت به دشمن نکرده است. و گویا من به حرم ایشان مینگرم، و هیچ پیامبری نیست مگر اینکه کربلا را زیارت کرده، و در آنجا توقف نموده، و گفته است: تو بقعهای پر خیر و برکت هستی، که ماه درخشندهای در تو دفن خواهد شد.)
به هر ترتیب در ادامهٔ زیارت ارزشمند حضرت مسلم (علیه السلام)آمده است: بعد دو رکعت نماز زیارت بخوان، و تسبیحات حضرت زهرا (علیها السلام)را قرائت کن، و بگو:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ لاَ تَدَعْ لِي فِي هَذَا الْمَكَانِ الْمُكَرَّمِ، وَ الْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ ذَنْباً إِلاَّ غَفَرْتَهُ، وَ لاَ هَمّاً إِلاَّ فَرَّجْتَهُ، وَ لاَ مَرَضاً إِلاَّ شَفَيْتَهُ، وَ لاَ عَيْباً إِلاَّ سَتَرْتَهُ، وَ لاَ رِزْقاً إِلاَّ بَسَطْتَهُ، وَ لاَ خَوْفاً إِلاَّ آمَنْتَهُ، وَ لاَ شَمْلاً إِلاَّ
1) . بحارالانوار، ج44، ص301.
جَمَعْتَهُ، وَ لاَ غَائِباً إِلاَّ حَفِظْتَهُ وَ أَدَّيْتَهُ، وَ لاَ عُرْيَاناً إِلاَّ كَسَوْتَهُ، وَ لاَ حَاجَةً مِنْ حَوَائِجِ الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ لَكَ فِيهَا رِضًى، وَ لِي فِيهَا صَلاَحٌ إِلاَّ قَضَيْتَهَا، يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ، وَ يَا أَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ.»
(خداوندا! بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست، و در این مکان گرامی و زیارتگاه بزرگ مرا به خودم واگذار نکن؛ مگر اینکه همه گناهانم را بخشیده باشی، و اندوهی باقی نمانده باشد، مگر اینکه برطرف کرده باشی، و هیچ بیماری نباشد، جز اینکه آن را شفاء داده باشی، و هیچ عیبی نبوده باشد، مگر اینکه آن را پوشانده باشی، و هیچ رزقی، مگر اینکه آن را زیاد کرده باشی، و هیچ ترسی، مگر اینکه از آن ایمن کرده باشی، و هیچ پراکندگی، مگر اینکه آن را جمع کرده باشی، و هیچغائبی، مگر اینکه او را حفظ، و نزدیک نموده باشی، و هیچ برهنهای، مگر اینکه آن را پوشانده باشی، و هیچ حاجتی، از حاجتهای دنیا و آخرت، که در آن رضای تو و صلاح من است، مگر اینکه آن را برآورده کرده باشی، ای مهربانترین مهربانان، و ای کریمترین کریمان.)
از اینکه دعای بعد از زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، با صلوات بر حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)، و خاندان مبارک و مطهر ایشان (علیهم السلام)آغاز شده است. دو نکته دانسته میشود:
نکته اوّل: از آنجائیکه ذکر شریف صلوات، دعای مستجاب است، باید قبل از هر دعا و هر درخواستی، از وجود نازنین ذات مقدّس باری تعالی، بر حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)و خاندان مطهر ایشان (علیهم السلام)، دورد و صلوات فرستاده شود. چرا که ذکر شریف صلوات، دعای مستجاب میباشد. از این رو لطف و کرم خداوند متعال اقتضاء نمیکند که یکی از درخواستهای بندهٔ خود را بپذیرد و صلوات او را قبول نماید و دیگر دعاهای او را اجابت نکند. لذا علماء علم اخلاق نیز توصیه مینمایند که قبل و بعد از هر دعائی صلوات فرستاده شود.
و نکتهٔ قابل استفاده در اینجا این است که ظاهراً اراده شده دعاهای زائر حضرت مسلم به اجابت برسد، که با چنین اسلوبی و پس از زیارت و نماز زیارت دستور چنین دعائی آنهم با
ابتداء به ذکر صلوات داده شده است. و به تعبیری میتوان استفاده کرد که یکی از مواری که احتمال اجابت دعا بسیار میگردد، پس از زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)میباشد.
نکته دوّم: همانگونه که در دعای بعد از زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)، هم بر حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)درود و صلوات فرستاده شده، و هم بر خاندان و اهل بیت حضرت (علیهم السلام)، ما نیز هرگاه قصد نمودم، بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)درود و صلوات بفرستیم، باید بر خاندان و اهل بیت ایشان (علیهم السلام)نیز درود و صلوات بفرستیم. به بیان دیگر، اگر در هنگام درود فرستادن بر حضرت خاتم الأنبیاء (صلیالله علیه و آله و سلم)، آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)نیز به ایشان ملحق شده، بدین خاطر میباشد، که موجب تقریب به خداوند متعال، و در نتیجه استجابت میگردد.
و اگر چونان برخی از مذاهب، فقط بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، درود و صلوات فرستاده شود، و فی المثل گفته شود: "اللّهم صل علی النبیّ"، و در ضمن صلوات فرستادن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، بر خاندان و اهل بیت حضرت (علیهم السلام)، درود و صلوات فرستاده نشود، چنین صلواتی، که بدون ذکر خاندان مطهرشان (علیهم السلام)است، نه تنها ابتر میباشد، بلکه خود، موجب به وجود آمدن حجاب، برای آن شخصی که در صلوات خود، یادی از اهل بیت (علیهم السلام)نکرده، میگردد.
و برای چنین کسیکه فقط بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)درود فرستاده، و بر خاندان، و اهل بیت ایشان (علیهم السلام)، صلوات نفرستاده، دور شدن او، از رحمت ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، و عذاب خداوند متعال را در پی خواهد داشت. و در نتیجه، موجب میشود، دعاهای او نیز مستجاب نگردد. کما اینکه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، از شیخ أقدم، مرحوم شیخ صدوق (قدّس سرّه)نقل نموده است: حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)فرمودند:
روزى رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به امير المؤمنین (علیه السلام)فرمودند: آيا شما را مژده ندهم؟ حضرت علیّ (علیه السلام)به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)عرض كردند: بله، پدر و مادرم فداي شما شوند! همانا شما همیشه ما را به هر چیز خوبى بشارت مىدهيد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: جبرئيل براي من خبر شگفتانگيزى آورده است. حضرت علیّ (علیه السلام)به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)عرض كرد: آن چه خبرى میباشد، که جبرئیل شما را از آن باخبر کرده است، یا رسول اللّه؟ حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: جبرئیل به من گفته است:
«أَنَّ الرَّجُلَ مِنْ أُمَّتِی إِذَا صَلَّی عَلَیَّ وَ أَتْبَعَ بِالصَّلَاةِ عَلَیَّ أَهْلَ بَیْتِی، فُتِّحَتْ لَهُ أَبْوَابُ السَّمَاءِ، وَ صَلَّتْ عَلَیْهِ الْمَلَائِكَةُ سَبْعِینَ صَلَاةً وَ إِنْ كَانَ مُذْنِباً خَطَّاءً، ثُمَّ تَتَحَاتُّ عَنْهُ الذُّنُوبُ كَمَا یَتَحَاتُّ الْوَرَقُ مِنَ الشَّجَرِ، وَ یَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی: لَبَّیْكَ یَاعَبْدِی! وَ سَعْدَیْكَ، وَ یَقُولُ اللَّهُ لِمَلَائِكَتِهِ: یَا مَلَائِكَتِی! أَنْتُمْ تُصَلُّونَ عَلَیْهِ سَبْعِینَ صَلَاةً، وَ أَنَا أُصَلِّی عَلَیْهِ سَبْعَمِائَةِ صَلَاةٍ. وَ إِذَا صَلَّی عَلَیَّ وَ لَمْ یُتْبِعْ بِالصَّلَاةِ عَلَی أَهْلِ بَیْتِی، كَانَ بَیْنَهَا وَ بَیْنَ السَّمَاءِ سَبْعُونَ حِجَاباً، وَ یَقُولُ جَلَّ جَلَالُهُ: لَا لَبَّیْكَ وَ لَا سَعْدَیْكَ، یَا مَلَائِكَتِی! لَا تُصْعِدُوا دُعَاءَهُ إِلَّا أَنْ یُلْحِقَ بِنَبِیِّی عِتْرَتَهُ، فَلَا یَزَالُ مَحْجُوباً حَتَّی یُلْحِقَ بِی أَهْلَ بَیْتِی.»(1)
(اگر شخصى از امّت من، بر من صلوات بفرستد و در هنگام صلوات فرستادن، اهل بيت مرا نيز به من ملحق نماید، درهاى آسمان براى او گشوده میشود، و ملائکه بر او هفتاد صلوات میفرستند؛ گرچه گناهكار، و خطاهاى او زياد باشد، سپس همانگونه که برگ از درختان میریزد، گناهان او نیز از بین مىرود. و خداوند تبارك و تعالى به او میفرماید: اى بندۀ من! تو را پذيرفتم، و سعادتمند گشتی. بعد خداوند به ملائکه میفرماید: اى فرشتگان من! شما بر او هفتاد مرتبه صلوات فرستاديد ولی من بر او هفتصد مرتبه صلوات میفرستم. بعد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)به امیر المؤمنین (علیه السلام)فرمودند: ولی اگر فقط بر من صلوات بفرستد و در پی آن، بر اهل بيت من صلوات نفرستد و اهل بیت مرا به من ملحق نکند، ميان صلوات او و آسمان، هفتاد حجاب قرار مىگيرد، و خداوند متعال مىفرمايد: تو را نمىپذيرم و اجابت نمیکنم و سعادتمند نگشتی. آنگاه خداوند به ملائکه میفرماید: اى فرشتگان من! دعاي او را بالا نبريد مگر آنکه در هنگام صلوات فرستادن، اهل بيت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)را،
1) . بحارالأنوار، ج91، ص56.
به ایشان ملحق نماید. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: پس پیوسته دعاى او در حجاب خواهد ماند، تا زمانىكه در صلوات خود، اهل بيت مرا به من ملحق نماید.)آری اگر در هنگام صلوات فرستادن، اهل بیت (علیهم السلام)را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)ملحق نکنیم، این نشانهٔ نفاق خواهد بود. و بر عکس؛ اگر در زمان صلوات فرستادن، اهل بیت (علیهم السلام)را به حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)ملحق نمائیم، از هرگونه نفاقی رهائی پیدا میکنیم. چنانچه در اینباره مرحوم ثقة الإسلام کلینی (قدّس سرّه)، از عبد اللّه بن سنان، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)روایت نموده است: حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند:
«الصَّلَاةُ عَلَیَّ وَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِی تَذْهَبُ بِالنِّفَاقِ.»(1)
(صلوات بر من، و اهل بیت من، نفاق را از بین میبرد.)
به هر تقدیر، در ادامهٔ این قسمت از زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، از عظمت حرم، و بارگاه ایشان یاد شده، و میفرماید: «وَ لاَ تَدَعْ لِي فِي هَذَا الْمَكَانِ الْمُكَرَّمِ، وَ الْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ»، که ابن منظور دربارهٔ شخصی که "المُکَرَّم" باشد، نوشته است:
«المُکَرَّمُ : الرجل الکَرِیم علی کل أَحد.»(2)
(المکرم: یعنی مردی که این صفت دارد، به همه بخشش میکند.)
لذا وقتی میگوئیم: الْنَبِیِّ المُکَرَّمُ؛ یعنی پیامبری که این صفت دارد، نسبت به همگان کریم است، و به همه بخشش میکند. از این رو میتوان گفت: الْمَكَانِ الْمُكَرَّمِ؛ یعنی مکانیکه در آن، به همگان بخشش میشود. و هر کس، با هر مسلک و مرام، و یا پاک و گنهکار، از آن دست خالی، و مأیوس بر نمیگردد. و عنایات و بخششهای صاحب آن مکان شریف، شامل حال او میشود.
و در این فراز از زیارت، کلمهٔ الْمَشْهَد؛ به معنی مکان شهادت شهید است. و به مکان جمع شدن مردم هم میگویند. چنانچه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)در توضیح کلمهٔ "مشهد"،در ضمن خطبهٔ حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)، در غدیر خم، نوشته است:
«فی هذا المشهد؛ أی: فی هذا المكان، أو فی مثل هذا المجمع، إذ تفرق كثیر من الناس بعده، و لم یجتمعوا له بعد ذلك.»(1)
(فی هذا المشهد؛ یعنی: در این مکان، یا در چنین اجتماعی، زیرا پس از آن، بسیاری از مردم پراکنده شدند، و دیگر چنین اجتماعی برای آنها پیش نیامد.)
و در این فراز از زیارت، کلمهٔ "الْمُعَظَّمِ"؛ به معنی تعظیم گشته، و بزرگ شمرده شده است. از این رو وقتی در دعای زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)میفرماید: "الْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ"؛ یعنی آن مکانی که نزد خداوند متعال تعظیم گشته، و بزرگ شمرده شده است. یعنی در حقیقت مکان شهادت حضرت مسلم (علیه السلام)، و یا به تعبیر دیگر مکان جمع شدن زوّار آن حضرت از جانب خداوند متعال تعظیم و تکریم شده است.
در ادامهٔ زیارتنامهٔ حضرت مسلم (علیه السلام)آمده است: هرگاه زائر بخواهد با آن حضرت وداع کند، باید به نزد قبر شریف ایشان برود، و این جملات را که در روایت ابو حمزه ثمالی است، و علماهم ذکر کردهاند، بگوید:
«أَسْتَوْدِعُكَ
اللّهَ وَ أَسْتَرْعِيكَ وَ أَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلامَ، آمَنَّا بِاللّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ بِكِتابِهِ وَ بِمَا جاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللّهِ، اَللّٰهُمَّ (فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ(2)).»
(تو را به خدا میسپارم، و در مراقبت خدا قرار میدهم، و بر تو سلام میگویم. به خداوند، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، و آنچه ایشان از جانب خداوند آورده، ایمان آوردیم. ما را همراه شاهدان بنویس.»
زائر در این فراز، از وداع زیارت حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)عرض میکند: «أَسْتَوْدِعُكَ اللّهَ وَ أَسْتَرْعِيكَ». که أَسْتَوْدِعُ، از مادهٔ؛ وَدَعَ بوده، و به باب استفعال رفته است. و فعل "أَسْتَوْدِعُ" متعدی به دو مفعول میباشد. لذا کاف "أَسْتَوْدِعُکَ"، مفعول اوّل، و اللّه مفعول دوّم است. چنانچه ابن منظور دربارهٔ آن نوشته است:
«اسْتَوْدَعَهُ مالاً، و أَوْدَعَهُ إِيّاهُ: دَفَعَهُ إِلَيْه لِيَكُونَ عِنْدَهُ وَدِيعَةً.»(1)
(نزد او مالی امانت سپرد، و آن مال را به او امانت داد: یعنی آن را به او داد تا نزدش امانت باشد.)
از این رو "أَسْتَوْدِعُكَ اللّهَ" در این فراز؛ یعنی تو را به خداوند میسپارم. و "أَسْتَرْعِيكَ" نیز در این فراز؛ یعنی تو را در مراقبت و حفظ خداوند قرار میدهم. چرا که کلمهٔ "أَسْتَرْعِيكَ"، از مادهٔ رَعَیَ میباشد، که به باب استفعال رفته است. و کاف در آن مفعول اوّل، و اللّه نیز مفعول دوّم میباشد. چنانچه ابن منظور در اینباره نگاشته است:
«اسْتَرْعَاهُ
إيَّاهم: اسْتَحْفَظه، و اسْتَرْعَيْتُهُ الْشىءَ فرَعَاهُ. وَ فِی الْمَثَلِ: مَنْ اسْتَرْعَی الذئْبَ فَقَد ظَلَمَ. أَی مَنِ ائتَمَنَ خَائِناً فَقَد وَضَعَ الأَمَانَةَ فِی غِیْرِ موْضِعِهَا.»(2)
(طلب كرد محافظت و نگاه داشتن آن را از براى ايشان یعنی از او خواست آن را حفظ کند، و آن چیز را مورد محافظت قرار داد، پس از آن محافظت نمود. و در مثل: هر که به گرگ اعتماد کند ظلم کرده است. یعنی کسی که به خائن امانت سپارد، امانت را در غیر جایگاهش قرار داده است.)
دربارهٔ "أَسْتَوْدِعُكَ" همه میدانیم که امانت همیشه باید به امانتگذار - چه مالک امانت باشد، و چه نباشد - بازگردانده شود. و لذا ظاهراً در این فراز، شخص زائر از خداوند متعال میخواهد که این امانت، یعنی حضرت مسلم (علیه السلام)و زیارت ایشان را به ما بازگرداند، که این دومعنا میتواند
داشته باشد؛ اوّل: اینکه از خداوند متعال میخواهیم باز توفیق این زیارت و درک محضر نورانی حضرت مسلم (علیه السلام)را در دنیا به ما عطا فرماید. و دوّم: اینکه از خداوند متعال درخواست میکنیم این امانت را در عالم پس از مرگ و در روز قیامت به ما بازگرداند.
و در مورد "أَسْتَرْعِيكَ" هم میتوان دو معنا را استفاده کرد؛ اوّل: اینکه از خداوند متعال میخواهیم که توفیق مواظبت و محافظت از حریم حضرت مسلم (علیه السلام)را به عنوان زائری از زوّار ایشان، به ما عنایت کنید. به این معنا که ما حتّی هنگامیکه در حرم حضرت مسلم (علیه السلام)نیز نیستیم، مواظب و مراقب ادب حضور در محضر ایشان باشیم. و دوّم: اینکه از خداوند متعال درخواست میکنیم حضرت مسلم (علیه السلام)و حرم نورانی ایشان را از شرّ دشمنان، از شیاطین جن و انس محافظت و مراقبت فرماید. همانطور که در زیارت آل یس محافظت امام زمان (علیه السلام)از شرّ دشمنانشان را از خداوند متعال درخواست مینمائیم. آنجا که عرض میداریم:
«وَ احْرُسْهُ وَ امْنَعْهُ مِنْ أَنْ یُوصَلَ إِلَیْهِ بِسُوءٍ.»(1)
فراز بعد این قسمت از وداع، که میفرماید: "آمَنَّا بِاللّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ بِكِتابِهِ وَ بِمَا جاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللّهِ، اَللّٰهُمَّ فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ"، گوئی اشاره دارد، به آیهٔ شریفهٔ: (رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ(2)
پروردگارا! به آنچه نازل کردهای، ایمان آوردیم، و از فرستاده (تو) پیروی نمودیم، پس ما را در زُمره گواهان بنویس). که مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)، از مرحوم ابن شهر آشوب (قدّس سرّه)، در تفسیر این آیهٔ شریفه، نقل نموده است:
«عَنِ الْکَاظِمِ (علیه السلام)فِی قَوْلِهِ تَعَالَی: (فَاکْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِینَ(3))، قَالَ: نَحْنُ هُمْ نَشْهَدُ لِلرُّسُلِ عَلَی أُمَمِهَا.»(4)
(از امام کاظم (علیه السلام)در معنی آیهٔ «پس ما را در زمرهٔ گواهان بنویس» نقل شده، حضرت فرمودند: ما همان گواهان اين آيه هستيم، كه برای [ابلاغ رسالت] پیامبران، بر امّتهای خود گواهی میدهیم.)
از این رو وقتی زائر عرض میکند: (فَاکْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِینَ(1))، یعنی خداوندا! مرا در زمرهٔ محمّد و آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)، که شاهد، و ناظر اعمال همهٔ بندگان خداوند متعال، از بدو خلقت، تا روز قیامت میباشند، قرار بده. چنانچه ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی در آیهٔ دیگری در اینباره میفرماید:
(وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ(2))
«و بگو: عمل کنید یقیناً خدا و پیامبرش و مؤمنان [که ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)هستند] اعمال شما را میبینند.»
پر واضح است که از این فراز میتوان چنین استفاده نمود که زیارت حضرت مسلم از ملاکها و معیارهای تحقق ایمان به خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، و تبعیت از سیّد الأنبیاء الهی (علیهم السلام)و محشور شدن در زمرهٔ آل محمّد (علیهم السلام)است. و خود این زیارت میتواند سببی اثر گذار در استمرار و استقامت در صراط مستقیم ایمان به خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)و حضرا ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)باشد. همانگونه که گریه بر حضرت مسلم (علیه السلام)نیز جزو نشانههای ایمان دانسته شده است؛ چرا که ابن عبّاس روایت میکند که روزی حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)پرسیدند:
«یَا رَسُولَ اللَّهِ! إِنَّكَ لَتُحِبُّ عَقِیلًا؟ قَالَ: إِی وَ اللَّهِ إِنِّی لَأُحِبُّهُ حُبَّیْنِ حُبّاً لَهُ وَ حُبّاً لِحُبِّ أَبِی طَالِبٍ لَهُ وَ إِنَّ وَلَدَهُ لَمَقْتُولٌ فِی مَحَبَّةِ وَلَدِكَ فَتَدْمَعُ عَلَیْهِ عُیُونُ الْمُؤْمِنِینَ
وَ تُصَلِّی عَلَیْهِ الْمَلَائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ، ثُمَّ بَكَی رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)حَتَّی جَرَتْ دُمُوعُهُ عَلَی صَدْرِهِ، ثُمَّ قَالَ: إِلَی اللَّهِ أَشْكُو مَا تَلْقَی عِتْرَتِی مِنْ بَعْدِی.»(1)
(ای رسول خدا! آیا عقیل را دوست دارید؟ فرمودند: آری به خدا، همانا من به دو جهت به او علاقه دارم؛ علاقهای به خاطر خودش، و محبّتی به خاطر آنکه ابو طالب به او علاقمند بود، و همانا پسر او - یعنی حضرت مسلم (علیه السلام)- در راه دوستیِ پسر تو کشته میشود، و دیدگان مؤمنین بر ایشان اشک میریزند، و فرشتگان مقرّب بر او درود میفرستند. آنگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)گریستند تا جاییکه اشکهای حضرت بر سینهٔ مبارکشان جاری شد، و سپس فرمود: به خدا شِکوه میکنم از آنچه پس از من، به خاندان من میرسد.)
زائر در ادامهٔ وداع خود، با حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، در فراز دیگری، محضر ایشان عرضه میدارد:
«اَللّٰهُمَّ لَا تَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِيارَتِي قَبْرَ ابْنِ أَخِي رَسُولِكَ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ.»
(خداوندا! این زیارت را آخرین وعده از زیارت من، از فرزندِ برادرِ رسولت (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار نده.)
واژهٔ "زيارت"، از ريشهٔ "زور" و به معناى ميل كردن به چيزى، و روى گردان شدن از چيز ديگری میباشد؛ از این رو گوئی زائر، در لحظهٔ زیارت خود، از همه لذّتهای دنیا و مردمان کرهٔ خاکی، گسستگی پیدا نموده است. و گوئی با زیارت خود، از دشمنان اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)نیز اظهار بیزاری مینماید. چرا که در آن هنگام از همگان، خاصه از دشمنان ائمهٔاطهار (علیهم السلام)روی گردان شده، و فقط مجذب مولای خود گشته است. چنانچه ابن فارِس در اينباره نگاشته است:
1) . بحارالانوار، ج22، ص288.
«الزّاءُ وَ الواوُ وَ الرّاءُ، أصلٌ واحِدٌ یَدُلُّ عَلَی المَیلِ وَ العَدولِ... و مِنَ البابِ: الزّائِرُ؛ لِأنَّهُ إذا زارَکَ، فَقَد عَدَلَ عَن غَیرِکَ.(1)»
(زاء و واو و راء [یعنی زور]، از يك ريشه هستند، كه بر ميل، و انصراف دلالت مىنمایند... و زائر هم از همين باب و ريشه میباشد. زيرا بهدرستیکه وقتى زائر، تو را زيارت میكند، از غیر تو، روى گردانده است.)
در هنگام زیارت، زائر، زیارت شونده را با زیارت خود، اکرام میکند، و مقام او را بزرگ میدارد، و به نوعی در آن ساعات، با زیارت شونده، مأنوس میگردد، و با او قرب معنوی پیدا مینماید، و گوئی احساس یگانگی پیدا میکند. کما اینکه مرحوم طُرَيحى در این مورد نوشته است:
«وَ الزِّیارَةُ فِی العُرْفِ: قَصْدُ المَزُورِ إکْرَاْماً لَهُ و تَعْظِیماً لَهُ و إسْتِئنَاساً بِهِ.»(2)
(زيارت در عرف: قصد زيارت شونده را كردن، به منظور تكريم و بزرگ داشتن او، و مأنوس شدن با او میباشد.)
از این رو، باید گفت: معناى عرفى "زيارت"، ريشه در معنای لغوى آن يعنى ميل و عدول دارد؛ چرا که ديدار همراه با اکرام و تعظیم و اُنس، از روی میل و علاقهای که نسبت به زیارت شونده دارد، نشأت میگیرد. و اگر زائر، از غیر زیارت شونده عدول نکرده و از دشمنانش بیزار نباشد، اساساً چنین میل و علاقه و محبّتی به وجود نمیآید، که بخواهد قصد، و نیّت زیارت نماید.
به هر تقدیر اگر چه در روزگار ما وهابیت، به تأسی از اسلاف خود و افرادی چونان ابن تیمیه، زیارت را بدعت میدانند. ولی با توجه به آیات و روایات فراوانی که در اینباره نقل شده، به خوبیدانسته میشود که زیارت اهل قبور در عصر حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، امری متداول بوده است. به حدی که مردمان آن روزگار، حتّی به زیارت قبور گذشتگان کافر و فاسق خود نیز میرفتهاند.
لذا ذات مقدّس باری تعالی، آنها را از زیارت کفار منع نموده و به رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم)وحی کرده است:
(وَ لَا تُصَلِّ عَلَىٰ أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً وَ لَا تَقُمْ عَلَىٰ قَبْرِهِ ۖ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَاتُوا وَ هُمْ فَاسِقُونَ(1))
«و هرگز به جنازه هیچکدام از آنان نماز نخوان، و بر قبر آنها [جهت طلب آمرزش نمودن برای آنها] نایست؛ زیرا آنان به خدا و پیامبرش کافر شدند، و در حالیکه فاسق بودند، از دنیا رفتند.»
از این آیهٔ شریفه، به خوبی جواز زیارت اهل قبور دانسته مىشود. چرا که در این آیهٔ شریفه، منعی از زیارت قبور مؤمنین نشده است. و علّت جایز نبودن زیارت اهل قبور در این آیه کافر بودن و مُردن آنها در حال فسق عنوان شده است؛ لذا از این آیه به روشنی دانسته میشود، که اگر اهل قبور کافر و فاسق از دنیا نرفته باشند، زیارت آنها جایز است.
نکتهٔ دیگری که در ادامهٔ عبارات وداع دیده میشود این است که زائر راجع به مزار مطهر حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)میگوید: "قَبْرَ ابْنِ أَخِي رَسُولِكَ"، و با این کلمات، از حضرت مسلم (علیه السلام)، به عنوان فرزندِ برادرِ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)یاد میکند؛ در حالیکه حضرت مسلم (علیه السلام)، فرزندِ برادرِ حضرت علیّ (علیه السلام)هستند، نه فرزندِ برادرِ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم). و این بدان جهت میباشد، که وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، نفس حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)هستند، و در تمامی مقامات، به غیر از نبوّت، با حضرت سیّد المرسلین (صلی الله علیه و آله و سلم)یکسان میباشند. لذا در این وداع شریف، از وجود نازنین حضرت مسلم (علیه السلام)، به فرزندِ برادرِ رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم)تعبیر شده است. چنانچه خداوند متعال، دربارهٔ اینکه حضرت علیّ (علیه السلام)، جان و نفس پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)هستند، در آیهٔ مباهله میفرماید:
1) . سوره توبه، آیهٔ 84.
(فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ(1))
«بگو: بیایید ما پسرانمان را و شما پسرانتان را، و ما زنانمان را و شما زنانتان را، و ما نفوس خود را و شما نفوس خودتان را دعوت کنیم؛ سپس یکدیگر را نفرین نماییم، پس لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»
شیعیان، و اهل تسنّن اتفاق نظر دارند، که این آیهٔ شریفه، در شأن پنج تن آل عبا (علیهم السلام)نازل شده است، و منظور از "أَنْفُسَنَا"، در این آیه وجود نازنین حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)، و حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)میباشد. چنانچه ابن کثیر نیز، که یکی از علماء بزرگ اهل تسنّن بوده، در اینباره نقل نموده است:
«قَالَ جَابِرٌ: (أَنْفُسَنا)، رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم)وَ عَلِیُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ، وَ (أَبْناءَنا)، اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ، وَ (نِساءَنا)، فَاطِمَةُ.»(2)
(جابر بن عبد اللَّه انصاری گفته است: منظور از «نفوس ما»، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، و علىّ بن ابى طالب (علیه السلام)میباشد. و مقصود از «فرزندان ما»، حسن (علیه السلام)و حسين (علیه السلام)است. و منظور از «زنان ما»، فاطمه (علیها السلام)میباشد.)
حتّی حاکم نیشابوری، که او هم از بزرگان اهل تسنّن میباشد، بر نزول این آیهٔ شریفه، در شأن پنج تن آل عبا (علیهم السلام)، قائل به تواتر شده، و در اینباره از ابن عبّاس اینگونه روایت نموده است:
«نزلت علی رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم)، و علیٌّ نفسه، و نساءنا و نساءکم، فی فاطمة، و أبناءنا و ابناءکم، فی حسن و حسین.»(3)
(آیه بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)نازل شده، و حضرت علیّ (علیه السلام)نفس ایشان است، و نساءنا و نساءکم، در شأن فاطمة (علیها السلام)نازل شده، و أبناءنا و ابناءکم، در شأن حسن و حسین (علیهما السلام)میباشد.)
و از آنجائیکه وجود نازنین حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام)، نفس حضرت خاتم الإنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند، در روایت دیگری تصریح شده، که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)و حضرت علیّ (علیه السلام)، از یک نور میباشند. به عنوان نمونه مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)در اینباره نقل کرده است:
«وَ قَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله و سلم): أَنَا وَ عَلِیٌّ مِنْ نُورٍ وَاحِدٍ.»(1)
(و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمودند: من و علیّ از یک نور هستیم.)
در ادامهٔ وداع با حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، زائر در فراز دیگری، محضر ایشان عرض میکند:
«وَ ارْزُقْنِي زِيارَتَهُ أَبَداً مَا أَبْقَيْتَنِي، وَ احْشُرْنِي مَعَهُ وَ مَعَ آبائِهِ فِي الْجِنانِ، وَ عَرِّفْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ رَسُولِكَ وَ أَوْلِيائِكَ.»
(و زیارت ایشان را همواره تا مرا زنده میداری، روزی من فرما. و مرا با ایشان و با پدرانشان در بهشت محشور گردان. و من، و ایشان، و رسولت، و اولیائت را در بهشت، با یکدیگر آشنا کن.)
در مورد معنای "رزق" گفته شده است: رزق در لغت به معنی عطا و بخشش مستمر است.(2)
که از آن تعبیر به روزی میشود. و مرحوم علامه طباطبائی (قدّس سرّه)، دربارهٔ معنای اصطلاحی رزق نگاشته است:
«هر غذایی که به آدمی میرسد، چه دهندهاش معلوم باشد و چه نباشد، رزق خواندند، گویا رزق بخششی است که به اندازهٔ تلاش و کوشش انسان به او میرسد هر چند که عطا کننده آن معلوم نباشد؛ سپس توسعه دیگری در معنای آن داده، و آن را شامل هر سودی که به انسان رسد نمودهاند، هر چند که غذا نباشد و به این اعتبار، همهٔ مزایای زندگی، اعم از مال و جاه و عشیره و یاوران و جمال و علم و غیره را رزق خواندند.»(1)
در این فراز از وداع، زائر از خداوند متعال درخواست میکند و دعا مینماید که تا زنده است، خداوند متعال، زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)را روزی او نماید. و لذا میتوان از این عبارت استفاده کرد، که انسان اگر تا پایان عمر خویش هم مشغول زیارت ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)باشد، روا و شایسته خواهد بود. و با یک مرتبه به زیارت آن بزرگواران رفتن، حقّ ایشان ادا نمیگردد. و وای به حال افرادی که زیارت اهل بیت (علیهم السلام)، خاصه حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)را ترک کنند. چنانچه مرحوم ابن قولویه (قدّس سرّه)در اینباره، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)نقل کرده است:
«عَجَباً لِأَقْوَامٍ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ شِيعَةٌ لَنَا وَ يُقَالُ: إِنَّ أَحَدَهُمْ يَمُرُّ بِهِ دَهْرَهُ وَ لَا يَأْتِي قَبْرَ الْحُسَيْنِ (علیه السلام)جَفَاءً مِنْهُ وَ [تَهَاوُناً وَ عَجْزاً وَ كَسَلاً] تَهَاوَنَ وَ عَجَزَ وَ كَسِلَ أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ يَعْلَمُ مَا فِيهِ مِنَ الْفَضْلِ مَا تَهَاوَنَ وَ لَا كَسِلَ. قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ! وَ مَافِيهِ مِنَ الْفَضْلِ؟ قَالَ: فَضْلٌ وَ خَيْرٌ كَثِيرٌ أَمَا أَوَّلُ مَا يُصِيبُهُ أَنْ يُغْفَرَ لَهُ مَا مَضَى مِنْ ذُنُوبِهِ، وَ يُقَالَ لَهُ: اسْتَأْنِفِ الْعَمَلَ.»(2)
(تعجّب است از گروهى كه مىپندارند شيعه هستند ولى گفته مىشود: روزگار بر ايشان مىگذرد و احدى از ايشان به زيارت قبر حسين (علیه السلام)نمىرود، چه از روى جفا بوده و چه تنبلى و سستى كرده و چه عاجز و ناتوان باشند و چه كسلى و بىحالى
منشأ آن باشد، به خدا سوگند اگر مىدانستند در زيارت آن حضرت چه فضیلتی است، هرگز تنبلى و كسلى را به خود راه نمىدادند. عرض كردم: فداي شما شوم! چه فضيلتى در آن مىباشد؟ حضرت فرمودند: فضل و خير بسيارى در آن مىباشد، اوّلين خيرى كه به زائر مىرسد آن است، كه گناهان گذشتهٔ او را خداوند میآمرزد، و به او خطاب مىشود: از اوّل اعمال خود را شروع نما.)
سپس در ادامه، زائر دعا میکند و از خداوند متعال درخواست مینماید که خداوند او را با حضرت مسلم (علیه السلام)، و پدران ایشان (علیهم السلام)محشور نماید. و محضر ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی عرضه میدارد: «وَ احْشُرْنِي مَعَهُ وَ مَعَ آبائِهِ فِي الْجِنانِ». که این عبارت نشان دهندهٔ عظمت پدران حضرت مسلم (علیه السلام)، و از جمله جناب عقیل (علیه السلام)میباشد. و به همگان، عظمت ایشان را گوشزد میکند، به نحویکه هر کس به زیارت حضرت مسلم (علیه السلام)میرود، از ذات مقدّس باری تعالی درخواست میکند، او را در بهشت با جناب عقیل (علیه السلام)محشور فرماید. و این پاسخی خواهد بود، برای کسانیکه مقام و منزلت حضرت عقیل (علیه السلام)را کوچک میشمارند
زائر در ادامه دعا مینماید و از خداوند متعال درخواست میکند، که بین او، و بین حضرت مسلم (علیه السلام)، و بین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، و ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)در بهشت، شناخت و دوستی ایجاد نماید. از این رو عرضه میدارد: «عَرِّفْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ وَبَيْنَ رَسُولِكَ وَ أَوْلِيائِكَ». و به راستی در قیامت، نعمتی بالاتر از دوستی، و همنشینی با اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)وجود ندارد. از این رو خداوند متعال میفرماید:
(وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً(1))
«و کسانیکه از پروردگارشان پروا کردند، به طرف بهشت کشیده میشوند.»
به راستی چرا باید آنها که در دنیا تقوا پیشه کردهاند و از پروردگار خویش پروا داشتند را به طرف بهشت بکشند؟! مگر بهشت، چونان دوزخ، خوفی دارد که مؤمنین را، چونان اهل جهنم،
1) . سوره زمر، آیهٔ 73.
به طرف آن میکشند؟! کما اینکه ذات مقدّس باری تعالی، دربارهٔ کافران، و بخشی از عذاب اهل دوزخ، در روز قیامت میفرماید:
(وَ سِيقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلَىٰ جَهَنَّمَ زُمَراً(1))
«و کافران به طرف دوزخ کشیده میشوند.»
اینجاست که آدمی حیران میگردد، که در عرصهٔ قیامت، چه واقعهٔ بزرگی رُخ عیان میکند، و خود را آشکار مینماید؟! که دیگر مؤمنین به سبب آن، رغبتی به بهشت نشان نمیدهند، به نحویکه آنان را کشانکشان به طرف بهشت روانه میکنند؟! لذا باید سر به آستان معارف و روایات اهل بیت نبوّت (علیهم السلام)برد، تا معنای این آیه، تا اندازهای آشکار گردد.
و مرحوم ابن قولویه (قدّس سرّه)در اینباره، در ضمن روایتی طولانی، از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)نقل نموده است:
«مَا مِنْ عَبْدٍ يُحْشَرُ إِلَّا وَ عَيْنَاهُ بَاكِيَةٌ إِلَّا الْبَاكِينَ عَلَى جَدِّيَ الْحُسَيْنِ (علیه السلام)فَإِنَّهُ يُحْشَرُ وَ عَيْنُهُ قَرِيرَةٌ وَ الْبِشَارَةُ تِلْقَاهُ وَ السُّرُورُ بَيِّنٌ عَلَى وَجْهِهِ وَ الْخَلْقُ فِي الْفَزَعِ وَ هُمْ آمِنُونَ وَ الْخَلْقُ يُعْرَضُونَ وَ هُمْ حُدَّاثُ الْحُسَيْنِ (علیه السلام)تَحْتَ الْعَرْشِ وَ فِي ظِلِّ الْعَرْشِ لَا يَخَافُونَ سُوءَ يَوْمِ الْحِسَابِ. يُقَالُ لَهُمُ: ادْخُلُوا الْجَنَّةَفَيَأْبَوْنَ وَ يَخْتَارُونَ مَجْلِسَهُ وَ حَدِيثَهُ وَ إِنَّ الْحُورَ لَتُرْسِلُ إِلَيْهِمْ أَنَّا قَدِ اشْتَقْنَاكُمْ مَعَ الْوِلْدَانِ الْمُخَلَّدِينَ فَمَا يَرْفَعُونَ رُءُوسَهُمْ إِلَيْهِمْ لِمَا يَرَوْنَ فِي مَجْلِسِهِمْ مِنَ السُّرُورِ وَ الْكَرَامَةِ.»(2)
(در روز قیامت، هيچ بندهاى نيست كه محشور شود، مگر آنكه چشمانش گريان است. غير از گريه كنندگان بر جدّم امام حسين (علیه السلام)چه آنكه آنها، در حالىكه چشمانى روشن و باز دارند، محشور مىگردند، و آثار سرور و شادى در صورتهای آنها نمايان مىباشد. در حالیکه باقی مردم در فزع و ناراحتى بوده، ولى ايشان از
هر غم و محنتى در امان هستند. مردم متفرق، و پراكنده، و مضطرب خواهند بود، ولى آنها در زير عرش و سايهٔ آن، به ياد حسين (علیه السلام)هستند، و دربارهٔ آن حضرت، به گفتن حديث مشغول میباشند. و از ناملايمات و ناراحتيهاى روز حساب هيچ خوف و هراسى ندارند. و به ايشان گفته مىشود: داخل بهشت شويد، ولى آنها از ورود به بهشت امتناع نموده، و مجلس ذكر حسين (علیه السلام)را اختيار مىكنند، فرشتگان و حور العين به آنها پيغام مىدهند كه ما با ولدان مخلّد، مشتاق شما هستيم، ولى آنها از شدّت سرور و نشاطى كه در مجلس خود دارند، سرهایشان را بلند نمیکنند و به آنها نمىنگرند.)
آری عزادران، و گریهکنندگان بر حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، در روز قیامت در حالیکه در زیر عرش الهی میباشند، آن چنان مجذوب حضرت میگردند، و با سرور و شادمانی غیر قابل وصفی مشغول گفتگو با امام حسین (علیه السلام)میشوند، که دیگر حتّی به یاد بهشت و نعمات آن هم نمیباشند. و هر چه حور العینهای بهشتی، از آنها درخواست میکنند وارد بهشت شوند، به آنها هیچ توجهی نمینمایند. تا جائیکه آنها را با التماس و درخواستهای مکرّر وارد بهشت میکنند. به نحویکه خداوند متعال در اینباره میفرماید:(وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً(1))
«و کسانیکه از پروردگارشان پروا کردند، به طرف بهشت کشیده میشوند.»
به روز محشر اندر آن هیاهو *** چو برخیزم ز جا با بانگ یا هو
ندارم آرزوئی از همه رو *** مگر دیدار آن مولای خوشرو
بهشت و حور و جمله نعمت او *** برای اهل آن باشد چه دلجو
ولی من گرچه باشم بس سیهرو *** بگردم آن سرا را از همه سو
که تا جویم امامم را در آن کو *** به اشک دیدگان، افتان به زانو
1) . سوره زمر، آیهٔ 73.
بگویم جز حسین و گفتن از او *** نخواهم نعمتی ای ذات نیکو(1)
در إنتها، زائر آستان مقدّس حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، در وداع خود عرضه میدارد:
«اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَوَفَّنِي عَلَى الْإِيمانِ بِكَ، وَ التَّصْدِيقِ بِرَسُولِكَ، وَ الْوِلايَةِ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِي طالِبٍ، وَ الْأَئِمَّةِ مِنْ وُلْدِهِ (علیهم السلام)، وَ الْبَراءَةِ مِنْ عَدُوِّهِمْ، فَإِنِّي قَدْ رَضِيتُ يَا رَبِّي بِذٰلِكَ، وَ صَلَّى اللّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.»
(خداوندا! بر محمّد و خاندان محمّد درود بفرست و مرا بر ایمان به خودت و تصدیق رسولت و ولایت علیّ بن ابی طالب و ائمه از فرزندان ایشان (علیهم السلام)و بیزاری از دشمنان آنها بمیران. که من ای پروردگارم! همانا به این امر خشنود هستم و درود خدا بر محمّد و خاندان محمّد.)در نهایت زائر، در این فراز، با ذکر شریف صلوات - که دعای مستجاب میباشد، و اگر دعاهای دیگر آدمی در کنار، و ضمن آن واقع شود نیز مقرون استجابت ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی قرار خواهد گرفت - محضر خداوند متعال عرض میدارد:
خداوندا! مرا با ایمان به خودت، و تصدیق رسالت پیامبرت (صلی الله علیه و آله و سلم)، و امامت و ولایت علیّ بن أبی طالب (علیه السلام)، و فرزندان ایشان (علیهم السلام)، و بیزاری از دشمنان ایشان بمیران. یعنی ایمان به خداوند، باید مقرون به تصدیق به رسالت، و ولایت ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)، و بیزاری از دشمنان آن بزرگواران باشد.
و اگر ایمان به ذات مقدّس باری تعالی، همراه با اقرار به نبوّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)و اقرار به امامت و ولایت ائمهٔ اطهار (علیهم السلام)، و بیزاری از دشمنان آن بزرگواران نباشد، چنین ایمانی سودی نخواهد داشت. چرا که اساساً، اگر حضرات انبیاء عظام (علیهم السلام)نیز به رسالت رسیدهاند. هدفی جز اعتلای کلمة اللّه، و زمینه سازی برای نبوّت حضرت خاتم الأنبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم)، و امامت و ولایت
1) . مؤلف.
حضرت علیّ (علیه السلام)نداشتهاند؛ از این رو قندوزی، که از بزرگان اهل سنّت میباشد، در اینباره، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)روایت نموده است:
«لَمَّا أُسْرِیَ بِي فِي لَيْلَةِ اَلْمِعْرَاْجِ فَأجْتَمَعَ عَلِیّ اَلْأَنْبِيَاءُ فِي اَلْسَمَاءِ، فَأوْحَى اَلْلّهُ تَعَالَی إلِیّ: سَلّهُمْ يَا مَحَمَّدُ! بِمَا ذَا بُعِثْتُمْ؟ فَقَاْلُوا: بُعِثْنَا عَلَى شَهَادَةِ أنْ لَا إلَهَ إلَاّ اَلْلّهُ وَحْدَهُ، وَ عَلَى اَلْإقْرَارِ بَنَبُوَّتِكَ، وَ اَلْوَلَايَةِ لِعَلِیِّ بْنِ أبِی طَالِبٍ.»(1)(در شب معراج وقتی مرا به آسمان بردند، پس انبیاء نزد من در آسمان جمع شدند، در این هنگام خداوند متعال به من وحی نمود: یا محمّد! از انبیاء سؤال کن، برای چه کاری به رسالت مبعوث شدید؟ پس آنها پاسخ دادند: برای شهادت دادن بر اینکه جز خدای یگانه خدائی نیست و اقرار به نبوّت شما و ولایت علیّ بن أبی طالب مبعوث شدهایم.)
آری ذات مقدّس ربوبی تبارک و تعالی، صد و بیست و چهار هزار پیامبر خود را با آن همه شدائد و سختیها مبعوث فرموده، تا همگان را از "توحید" و "نبوّت" و "امامت" آگاه فرماید. حال اگر کسی این امر خداوند را نادیده بگیرد، الحقّ سزاوار دوری از رحمت، و غفران خداوند متعال خواهد بود؛ لذا در ادامه این فراز از وداع، زائر، بعد از اقرار به توحید، و نبوّت، و امامت، از خداوند متعال درخواست میکند، که او را با لعن و بیزاری جستن، از دشمنان اهل بیت نبوّت (علیهم السلام)، از دنیا ببرد. چرا که محبّت به خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام)، بدون لعن، و اظهار بیزاری
1) . ینابیع المودة لذوی القربی، ج2، ص246؛ مرحوم علامهٔ مجلسی (قدّس سرّه)نیز با اندکی اضافات، در اینباره از کتاب «الفضائل لابن شاذان»، و کتاب «الروضة» از ابن عبّاس نقل کرده است: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم): لَمَّا عُرِجَ بِی إِلَی السَّمَاءِ فَلَمَّا وَصَلْتُ إِلَی السَّمَاءِ الدُّنْیَا، قَالَ لِی جَبْرَئِیلُ (علیه السلام): یَا مُحَمَّدُ! صَلِّ بِمَلَائِکَةِ السَّمَاءِ الدُّنْیَا فَقَدْ أَمَرْتُ بِذَلِکَ فَصَلَّیْتُ بِهِمْ وَ کَذَلِکَ فِی السَّمَاءِ الثَّانِیَةِ وَ الثَّالِثَةِ فَلَمَّا صِرْتُ فِی السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ رَأَیْتُ بِهَا مِائَةَ أَلْفِ نَبِیٍّ وَ أَرْبَعَةً وَ عِشْرِینَ أَلْفَ نَبِیٍّ، فَقَالَ جَبْرَئِیلُ (علیه السلام): تَقَدَّمْ وَ صَلِّ بِهِمْ فَقُلْتُ: یَا أَخِی جَبْرَئِیلُ! کَیْفَ أَتَقَدَّمُ بِهِمْ وَ فِیهِمْ أَبِی آدَمُ وَ أَبِی إِبْرَاهِیمُ، فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی قَدْ أَمَرَکَ أَنْ تُصَلِّیَ بِهِمْ فَإِذَا صَلَّیْتَ بِهِمْ فَاسْأَلْهُمْ بِأَیِّ شَیْءٍ بُعِثُوا فِی وَقْتِهِمْ وَ فِی زَمَانِهِمْ وَ لِمَ نُشِرْتُمْ قَبْلَ أَنْ یُنْفَخَ فِی الصُّورِ، فَقَالَ: سَمْعاً وَ طَاعَةً لِلَّهِ ثُمَّ صَلَّی بِالْأَنْبِیَاءِ (علیهم السلام)، فَلَمَّا فَرَغُوا مِنْ صَلَاتِهِمْ ،قَالَ لَهُمْ جَبْرَئِیلُ: بِمَ بُعِثْتُمْ وَ لِمَ نُشِرْتُمُ الْآنَ یَا أَنْبِیَاءَ اللَّهِ؟ قَالُوا بِلِسَانٍ وَاحِدٍ: بُعِثْنَا وَ نُشِرْنَا لِنَقَرَّ لَکَ یَا مُحَمَّدُ بِالنُّبُوَّةِ، وَ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (علیهما السلام)بِالْإِمَامَةِ.» - (بحارالانوار، ج40، ص42).
از دشمنان ایشان - همانگونه که قبلاً نیز به تفصیل در این نوشتار نگاشته شد - هیچ سودی نخواهد داشت. از این رو زائر آن آستان مقدّس، در ادامه، محضر خداوند متعال عرض میکند:
«وَ الْبَراءَةِ مِنْ عَدُوِّهِمْ، فَإِنِّي قَدْ رَضِيتُ يَا رَبِّي بِذٰلِكَ، وَ صَلَّى اللّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ».
و نتیجهٔ تولی و تبری؛ یعنی دوست داشتن خداوند متعال و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، و لعن و بیزاری از دشمنان خداوند متعال و اهل بیت (علیهم السلام)، رضایت ذات مقدّس ربوبی، از بنده خویش را در پی دارد، کما اینکه خودِ بندگانِ خداوند متعال نیز، با استجابت دعای خود، در مورد بیزاری از دشمنان آن بزرگواران، از اعمال خویش راضی خواهند گشت. از این رو در ادامه وداع آمده است: «فَإِنِّي قَدْ رَضِيتُ يَا رَبِّي بِذٰلِكَ». و گوئی این فراز از زیارت، اشاره دارد به آیهٔ شریفهٔ:
(يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً(1))
«ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته! به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد.»
در پایان خداوند متعال را به حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)قسم داده، و در پیشگاه ذات مقدّس ربوبی دست به دعا برداشته و فرج موفور السرور یگانه دردانهٔ صدیقهٔ طاهره (علیها السلام)حضرت بقیة اللّه الأعظم (علیه السلام)، را درخواست و عرضه میداریم:
الهی به آن سرور با وفا *** به آن مسلم دیده جور و جفا
به آن غربت و اشک و آه و صفا *** به آن نیمه شب بین قوم دغا
بهآن اشکهائی که در نیمهشب *** روان شد ز چشمِ سفیرِ ثنا
به پیش دو چشم زنی طوعه نام *** که نامش شده از وفایش صلا
به آن شیر هیجاءِ میدان عشق *** به آن کس که افکنده سرها به پا
1) . سوره فجر، آیهٔ 27 و 28.
به آن مسلم دیده کاخ ریا *** به زخمزبانی به حقّ ناروا
به خون روان، از دهانش به آه *** به آن تشنگی همچو دشت بلا
به آن الوداعِ بدونِ ندا *** از آن برج و بارو و دولتسرا
که ای سرور و شاهِ جود و سخا *** به کوفه نیا کین سرا و بنا
ندارد وفائی ز درد نفاق *** همه عهدها، گشته مکر و فنا
به آن رأس گشته ز پیکر جدا *** به آن پیکر از بلندی رها
به آن گشته در کوچههای خطا *** گشان پیکرش بین اهل زنا
به آن گشته مصلوب چون انبیا *** همی پیکرش بهر ذات خدا
رسان سرور و نورِ ارض و سما *** همان مظهر پاکیِ کبریا
به «سجّاد» امام و به حقّ مقتدا *** همی پارهٔ قلب خیر النسا(1)
امید است این نوشتار حقیقتاً ناچیز، در مقابل مقام، و منزلت بیبدیل حضرت مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، مورد قبول ایشان قرار بگیرد. و به امضای وجود نازنین یگانه منجی عالم بشریت، و دردانهٔ حضرت صدیقه طاهره (علیها السلام)، وجود اقدس قطب دائرهٔ امکان، و محور عالم وجود، حضرت بقیة الأعظم (علیه السلام)برسد. و به دعای آن سفیر وفادار و بیهمتا و غریب، و مظلوم حضرت سیّد الشهداء (علیه السلام)، ذخیرهای برای لحظات تنهائي و دشوار نگارنده و آباء و اجدادش، در عرصهٔ قیامت باشد.
1) . مؤلف.
إبصار العین فی أنصار الحسین (علیه السلام)، سماوی، محمّد، مرکز الدراسات الإسلامیة لممثلیة الولی الفقیة فی حرس الثورة الإسلامیة، قم، 1419ق.
الإحتجاج، طبرسی، احمد بن علیّ، نشر المرتضی، مشهد مقدّس، 1403ق.
اخلاق ناصری، نصیر الدّین طوسی، محمّد، علمیه اسلامیه، تهران، 1413ق.
ارشاد القلوب، دیلمی، حسن بن محمّد، الشریف الرضی، قم، 1412ق.
الإرشاد، مفید، محمّد بن محمّد، کتابفروشی اسلامیه، تهران، 1380ش.
الإستیعاب فی معرفة الأصحاب، ابن عبد البر، یوسف، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1422ق.
أسد الغابة، ابن اثیر، علیّ، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1424ق.
الإصابة فی تمییز الصحابة، ابن حجر عسقلانی، احمد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415ق.
إعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی، فضل، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام)لإحیاء التراث، قم، 1417ق.
اعیان الشیعة، امین، سیّد محسن، دار التعاریف للمطبوعات، بیروت، 1403ق.
الأقبال بالأعمال الحسنة فیما یعمل مرة فی السنة، ابن طاووس، سیّد علیّ، مکتب الإعلام الإسلامی، مرکز النشر، قم، 1418ق.
الأمالی، ابن بابویه، محمّد بن علیّ، نسیم کوثر، قم، 1389ش.
الأمالی، طوسی، محمّد، دار الثقافیة، قم، 1414ق.
الأمالي الخمیسیة، مرشد باللّه، یحیی بن حسین، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1422ق.
أنساب الأشراف، بلاذری، احمد، دار المعارف، مصر.
الأنضار التفسریة، انصاری، مرتضی بن محمّدامین، مکتب الإعلام الإسلامی، مرکز النشر، قم، 1418ق.
أنوار الشهادة فی مصائب عترة الطاهرة (علیهم السلام)، محمّدحسن بن علیّ یزدی، چاپ سنگی، هاتف.
بحارالأنوار، مجلسی، محمّدباقر، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1440ق.البدایة و النهایة، ابن کثیر، اسماعیل، دار الفکر، بیروت.
پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، جمعی از نویسندگان، زمزم هدایت، قم، 1385ش.
تاریخ ابن وردی، ابن وردی، عمر بن مظفر، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1416ق.
تاریخ الامم و الملوک، طبرسی، محمّد، [بینام]، بیروت.
تاریخ المدینة المنورة (اخبار المدینة النبویة)، ابن شبه نمیری، عمر، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1433ق.
تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، احمد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1417ق.
تاریخ خلیفة بن خیاط، بن خیاط، خلیفه، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1415ق.
تاریخ یعقوبی، یعقوبی، احمد، دار صادر، بیروت.
تذکرة الخواص، ابن جوزی، یوسف، الشریف الرضی، قم، 1418ق.
تذکرة الشهداء، کاشانی، حبیب اللّه بن علیّ مدد، شمس الضحی، تهران، 1390ش.
ترجمه اخبار الطوال، دینوری، احمد، مترجم: مهدوی دامغانی، محمود، نشر نی، تهران، 1371ش.
ترجمه تفسیر المیزان، طباطبائی، سیّد محمّدحسین، مترجم: مکارم شیرازی، ناصر، بنیاد علمی و فرهنگی علامه طباطبائی، تهران، رجاء، 1367ش.
ترجمه سبط رسول اللّه (صلی الله علیه و آله و سلم)الإمام الحسین بن علیّ (علیهما السلام)من تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، علیّ، تک، تهران، 1437ق.
ترجمه و متن عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، ابن بابویه، محمّد، مترجم: غفاری، علیّاکبر، و مستفید، حمیدرضا، نشر صدوق، تهران، 1372ش.
ترجمه و متن کامل الزیارات، ابن قوویه، جعفر، مترجم: ذهنی تهرانی، سیّد محمّدجواد، [بیجا]، قم، 1377ش.
ترجمه و متن کتاب من لا یحضره الفقیه، ابن بابویه، محمّد بن علیّ، نشر صدوق، مترجم: غفاری، علیّاکبر، و غفاری، محمّدجواد، و بلاغی، صدر الدّین، تهران، 1367ش.تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر، اسماعیل، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1419ق.
تفسیر تسنیم، جوادی طبری آملی، عبد اللّه، دار الاسراء للنشر، بیروت، 1432ق.
تفسیر سوره مبارکه حمد، حسینی زنجانی، عزّ الدّین، بوستان کتاب، قم، 1391ش.
تفسیر قمی، قمی، علیّ بن ابراهیم، دار الکتاب، قم، 1404ق.
تفسیر گازر، جرجانی، حسین بن حسن، مصحح: محدث، جلال الدّین، [بینام]، [بیجا]، 1378ق.
تقریب التهذیب، ابن حجرعسقلانی، احمد، دار الرشید، حلب، 1411ق.
تنقیح المقال فی علم الرجال، مامقانی، عبد اللّه، [بینام]، نجف الأشرف.
تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، احمد، دار الفکر، [بیجا]، 1404ق.
الثاقب فی المناقب، ابن حمزه، محمّد، انصاریان، قم، 1412ق.
جمل من انساب الاشراف، بلاذری، احمد، دار الفکر، بیروت، 1417ق.
حاشیه القونوی علی تفسیر الامام البیضاوی، قونوی، اسماعیل، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1422ق.
حقّ الیقین فی معرفة اصول الدّین، شبر، عبد اللّه، انتشارات انوار الهدی، قم، 1421ق.
حیاة الإمام الحسین بن علیّ (علیهما السلام)، قرشی، باقرشریف، مدرسة العلمیة الإیروانی، قم، 1413ق.
خاتمه مستدرک الوسائل، نوری حسین، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام)لإحیاء التراث، بیروت، 1408ق.
الخرائج و الجرائح، قطب الدّین راوندی، سعید، مؤسسة الإمام المهدی (علیه السلام)، قم، 1409ق.
دائرة المعارف الشیعیة العامة، اعلمی حائری، محمّدحسین، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1413ق.
درسهائی از نهج البلاغه، منتظری، حسینعلی، سرایی، تهران، 1395ش.الدمعة الساکبة فی احوال النبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم)و العترة الطاهرة (علیهم السلام)، بهبهانی، محمّدباقر، مکتبة العلوم العامة، منامة، 1408ق.
ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، محب الدّین طبری، احمد بن عبد اللّه، مکتبة القدسی، قاهره، 1356ق.
ذخیرة الدارین فیما یتعلق بمصائب الحسین (علیه السلام)و اصحابه، حسینی حائری شیرازی، عبد المجید، زمزم هدایت، قم.
رسالة فی تواریخ النبیّ و الآل (علیهم السلام)، شوشتری، محمّدتقی، جامعة المدرسین حوزة العلمیة، قم، 1423ق.
روضة الشهداء، کاشفی، حسین بن علیّ، مصحح: شعرانی، أبو الحسن، انتشارات اسلامیة، تهران.
روضة الواعظین، فتال نیشابوری، محمّد، الشریف الرضی، قم، 1375ش.
زاد المعاد، مجلسی، محمّدباقر، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1423ق.
سفیر سعادت، هادی منش، ابو الفضل، مشعر، 1388ش.
سفینة البحار، قمی، عبّاس، سازمان اوقاف و امور خیریه، انتشارات اسوه، قم، 1414ق.
سلوة العارفین، غزالی، محمّد بن محمّد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 2011م.
السنن الکبری، بیهقی، احمد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1424ق.
شرح ابن عقیل، بهاء الدّین عبد اللّه بن عقیل عقیلی، دار مصر للطباعة، نشر و توزیع دار التراث، القاهره، 1400ق.
شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار (علیهم السلام)، قاضی نعمان بن محمّد تمیمی مغربی، مؤسسة النشر الإسلامی، 1409ق.
شرح المقاصد، تفتازانی، مسعود بن عمر، الشریف الرضی، قم، 1412ق.
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، عبد الحمید، مکتبة آیة اللّه مرعشی نجفی، قم، 1404ق.
الشهید مسلم بن عقیل (علیه السلام)، مقرم، عبد الرزاق، [بیجا]، 1435ق.صحیح ابن حبان، ابن حبان، محمّد بن حبان، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1414ق.
صحیح مسلم، مسلم بن حجاج، دار ابن حزم، بیروت، 1419ق.
الطبقات الکبری، ابن سعد، محمّد بن سعد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1410ق.
العثمانیة، جاحظ، عمرو بن بحر، دار الجیل، بیروت، 1411ق.
العقد الفرید، ابن عبد ربه، احمد بن محمّد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1407ق.
عمدة الطالب فی أنساب آل أبی طالب، ابن عنبه، احمد بن علیّ، کتابخانهٔ بزرگ آیة اللّه مرعشی، قم، 1425ق.
عنصر شجاعت، یا هفتاد و دو تن و یک تن، کمرهای، خلیل، دار العرفان، قم، 1389ش.
عوالم العلوم، بحرانی، عبد اللّه، مؤسسة الإمام المهدی (علیه السلام)، قم، 1405ق.
عوالی اللئالی، ابن أبی جمهور، محمّد، مؤسسة سیّد الشهداء (علیه السلام)، قم، 1403ق.
الغارات، ثقفی، ابراهیم، بن محمّد، دار لکتب الإسلامی، [بیجا]، 1410ق.
فتوح الشام، واقدی، محمّد بن عمر، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1417ق.
الفتوح، ابن أعثم کوفی، محمّد بن علیّ، دار الأضواء، بیروت، 1411ق.
فرزندان أبو طالب، أبو الفرج اصفهانی، علیّ، مترجم: فاضل، جواد، علیّ اکبر علمی، تهران، 1339ش.
الفصول المهمة فی معرفة الأئمة (علیهم السلام)، ابن صباغ، علیّ، المجمع العالمی لأهل البیت (علیهم السلام)، بیروت، 1432ق.
الفضائل، شاذان قمی، شاذان بن جبرئیل، الشریف الرضی، قم، 1363ش.
الکافی، کلینی، محمّد، دار الکتب الإسلامیة، تهران، 1407ق.
کامل البهائی، طبری، حسن بن علیّ، المکتبة الحیدریة، [بیجا]، 1426ق.
کامل الزیارات، ابن قولویه، جعفر، المطبعة المبارکة المرتضویة، نجف، 1356ق.
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، علیّ بن محمّد، دار صادر، بیروت، 1385ق.
کتاب الثقات، ابن حبان، محمّد بن حبان، مؤسسة الکتب الثقافیة، بیروت، 1393ق.کتاب السرائر، الحلی، محمّد بن ادریس، مؤسسة النشر الإسلامی، التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة، قم، 1410ق.
کتاب السنة لإبن أبی عاصم، ابن أبی عاصم، احمد بن عمرو، المکتب الإسلامی، بیروت، 1400ق.
کشف الاسرار و عمدة الابرار، میبدی، احمد بن محمّد، امیر کبیر، تهران، 1371ش.
کشف الغمة فی معرفة الأئمة (علیهم السلام)، إربلی، علیّ بن عیسی، المجمع العالمی لأهل البیت (علیهم السلام)، [بیجا]، 1433ق.
کفایة الطالب في مناقب أمیر المومنین علیّ بن أبي طالب (علیه السلام)، گنجی، محمّد بن یوسف، مجمع إحیای فرهنگ اسلامی، قم، 1431ق.
کلیات مفاتیح الجنان، قمی، عبّاس، مترجم: الهی قمشهای، انتشارات امیر العلم، قم، 1389ش.
کمال الدّین و تمام النعمة، ابن بابویه، محمّد، جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة بقم، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1416ق.
لباب الأنساب و الألقات و الأعقاب، بیهقی، علیّ، مکتبة آیة اللّه العظمی مرعشی نجفی، قم، 1428ق.
لسان العرب، ابن منظور، محمّد بن مکرم، دار صادر، بیروت، [13].
اللهوف علی قتلی الطفوف، ابن طاووس، سیّد علیّ، جهان، تهران، 1348ش.
متن کامل و ترجمه صحیفهٔ مبارکه سجادیة، علیّ بن حسین (علیهما السلام)، مترجم: ارفع، کاظم، فیض کاشانی، تهران، 1386ش.
مجمع البحرین، طریحی، فخر الدّین، انتشارات کتابفروشی مرتضوی، تهران، 1375ش.
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، طبرسی، فضل، دار العلوم، بیروت، 1426ق.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد، هیثمی، علیّ بن ابو بکر، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1422ق.
المحلی، ابن حزم، علیّ بن احمد، دار الجیل، بیروت.مختصر تفسیر القمی، ابن عتائقی، عبد الرحمن، مؤسسة علمی فرهنگی دار الحدیث، سازمان چاپ و نشر، قم، 1432ق.
مرآة العقول فی شرح اخبار آل الرسول (علیهم الصلاة و السلام)، مجلسی، محمّدباقر، دار الکتب الاسلامیه، تهران، 1389ش.
مروج الذهب، مسعودی، علیّ بن الحسین، مؤسسة دار الهجرة، قم، 1409ق.
المزار الکبیر، ابن مشهدی، محمّد، جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة بقم، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1419ق.
مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، نوری، حسین، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام)لإحیاء التراث، قم، [14]ق.
مسلم بن عقیل (علیهما السلام)، بغدادی، محمّد، العتبة الحسینیة المقدسة، قسم الشؤون الفکریة و الثقافیة، کربلای معلی، 1433ق.
مسند احمد بن حنبل، ابن حنبل، احمد بن محمّد، مؤسسة الرسالة، بیروت، 1416ق.
مصباح الزائر، ابن طاووس، سیّد علیّ، مؤسسة آل البیت (علیهم السلام)لإحیاء التراث، قم، 1417ق.
المعارف، ابن قتیبه، عبد اللّه بن مسلم، الهیئة المصریة العامة للکتاب، قاهره، 1992م.
معالی السبطین، حائری مازندرانی، مهدی، مترجم: کوشاری، رضا، تهذیب، قم، 1389ش.
معانی الأخبار، ابن بابویه، محمّد بن علیّ، دار المعرفة للطباعة و النشر، بیروت، 1399ق.
معجم المصطلحات و الالفاظ الفقهیة، عبد المنعم، محمود عبد الرحمن، دار الفضیلة، قاهرة.
معجم مقائیس اللغة، ابن فارس، احمد بن فارس، دار الفکر، بیروت، 1399ق.
معرفة علوم الحدیث، حاکم نیشابوری، محمّد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1397ق.
مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانی، حسین، دار الشامیة، بیروت، 1412ق.
مقاتل الطالبیین، أبو الفرج اصفهانی، علیّ، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1419ق.
مقتل الإمام الحسین (علیه السلام)، طبسی نجفی، محمّدرضا، دار الولا، بیروت، 1425ق.
مقتل الحسین (علیه السلام)، أخطب خوارزم، موفق بن احمد، أنوار الهدی، قم، 1423ق.
مقتل الحسین (علیه السلام)و مصرع اهل بیته و اصحابه، ابو مخنف، لوط بن یحیی، الشریف الرضی، قم، 1362ش.
مناقب علیّ بن أبی طالب (علیه السلام)، ابن مردویه، احمد، مؤسسة علمی فرهنگی دار الحدیث، سازمان چاپ و نشر، قم، 1424ق.
المناقب للخوارزمی، اخطب خوارزم، موفق بن احمد، المطبعة الحیدریة، 1388ق.
المناقب، ابن شهرآشوب، محمّد بن علیّ، علامه، قم.
منتخب التواریخ، خراسانی، محمّدهاشم، إسلامیه، تهران، 1388ش.
المنتخب فی جمع المراثی و الخطب المشتهر، طریحی، فخر الدّین، بن محمّد، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1424ق.
منتهی الآمال، قمی، عبّاس، دلیل، قم، 1379ش.
المنجد فی اللغة، معلوف، لویس، اسماعیلیان، قم، 1371ش.
موسوعة انساب آل البیت النبوی (صلی الله علیه و آله و سلم)، حسینی، فتحی بن عبد الغفار، الدار العربیة للمطبوعات، عمان، 2009م.
مولای معرفت؛ نشانی از حضرت ابو الفضل (علیه السلام)در حدیث و تاریخ، فخار، باقر، اقیانوس معرفت، اصفهان، 1387ش.
ناسخ التواریخ؛ حیاة الامام سیّد الشهداء حسین (علیه السلام)، سپهر، محمّدتقی، مترجم: اشرف، علیّ، مدین، قم، 1427ق.
نظم اللئالی، مجلسی، محمّدباقر، دار الکتاب الاسلامی، قم، 1411ق.
نفس المهموم، قمی، عبّاس، انتشارات المکتبة الحیدریة، 1421ق.
نکت الهمیان فی نکت العمیان، صفدی، خلیل بن ابیک، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1428ق.الوافی بالوفیات، صفدی، خلیل بن ابیک، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1420ق.
الوافی، فیض کاشانی، ملا محمّد محسن، عطر عترت، قم، 1430ق.
وفاء الوفاء، بأخبار دار المصطفی، سمهودی، علیّ، دار الکتب العلمیة، بیروت، 2006م.
وقعة الطف، أبو مخنف، لوط بن یحیی، مؤسسة النشر الإسلامی، قم، 1417ق.
ینابیع المودة، قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، منظمه الاوقاف و الشئون الخیریة، دار الأسوة للطباعة و النشر، قم، 1422ق.