ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظاهری، حسین، 1312 -
عنوان و نام پديدآور : اخلاق و جوان/ حسین مظاهری.
مشخصات نشر : قم: شفق، 1377 - 1375 -
مشخصات ظاهری : 2ج.
شابک : : 8000 ریال (دوره، چاپ سوم) ؛ 40000 ریال: دوره، چاپ چهارم 978-964-485-003-5: ؛ 5000 ریال(ج.1) ؛ ج.1، چاپ چهارم 978-964-485-004-2 : ؛ 4000 ریال: ج.2: 978-964-485-005-9 ؛ 40000 ریال (ج.2 ٬ چاپ چهارم)
يادداشت : ج. 1 (چاپ سوم: 1379).
يادداشت : ج.1 (چاپ چهارم: 1387).
يادداشت : ج. 2 (چاپ اول: 1377).
يادداشت : ج.2(چاپ چهارم : 1387).
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : جوانان مسلمان
اخلاق اسلامی
جوانان -- اخلاق
رده بندی کنگره : BP230/م615الف3 1375
رده بندی دیویی : 297/4836
شماره کتابشناسی ملی : م75-8901
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
بسم الله الرحمن الرحيم
اخلاق و جوان
نویسنده: مظاهری، حسین
تعداد جلد 2
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بسم الله الرّحمن الرّحيم
بى ترديد، رشد و توسعه جوامع انسانى در ابعاد گوناگون فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و رشد هميشگى و بالندگى پياپى ارزشهاى بلند معنوى در همه حوزه هاى زندگى، در گرو دريافتن نسل جوان و اهتمام به امور آنان است.
هم از اين روست كه جوانان، همواره ى تاريخ، كانون اصلى توجه مصلحان و نيز هدف اساسى تهاجم مفسدان بوده اند، چرا كه عالم جوانى چنانكه افتد و دانى همان گونه كه مى تواند منشأ نيك ترين تحولات زندگى آدمى گردد، به همان ميزان در معرض فتنه انگيزترين آسيبهاى اخلاقى و فرهنگى و معنوى نيز، هست.
بارى، مصلحان و داعيه داران صلاح و سداد جامعه ى انسانى، جوان را مطمح نظر خويش ساخته اند، زيرا به خوبى دريافته اند كه روح لطيف و قلب ظريف جوان، تجليگاه شور زندگى و آهنگ سازندگى است و اگر اين شور جوانى با شعور دينى در هم آميزد سعادت نسل جوان و به دنبال آن سلامت جامعه ى بشرى تضمين خواهند شد. اصلاح گران به چشم تجربه ديده بودند كه روان ناآرام جوانان و قلب شورانگيز آنان جز در پرتو شعاع ايمان و اخلاق به ساحل آرامش نمى رسد. اين سلاح ايمان و صلاح اخلاق است كه
گرانبهاترين سرمايه ى اجتماع آدميان يعنى طبقه ى جوان را در برابر آفات روزگار و آسيب دهر، مصون مى دارد.
مفسدان و فتنه انگيزان نيز، در تهاجم فرهنگ و انديشه ى ملّتها، نوك تيز پيكان حملات خويش را، به سوى نسل جوان نشانه رفته اند، چرا كه آنان نيز دريافته اند كه آسيب پذيرترين بخش از بدنه ى اجتماع انسانى كه با صرف كمترين سرمايه ى تهاجمى، بيشترين اهداف توطئه آميز آنان را برآورده مى كند جوانان و حوزه ى نسل جوان است.
اگر امروزه، احساس همه ى دردمندان جوامع بشرى در اين است كه انسان قرن حاضر كه در عصر فراتكنولوژى زيست مى كند و جهان را به سر پنجه ى قدرت علمى و دانش تجربى خويش تسخير كرده است دچار بحران هويت و جدايى از فطرت شده است، بدين جهت است كه نسل جوان از سامانه ى ارزشى لازم كه هدفدارى زندگانى آدمى را تأمين مى كند برخوردار نيستند و مگر نه اين است كه همين طبقه از اجتماع، ساختار فرداى جامعه بشرى را شكل مى دهند و سرنوشت آينده اجتماع را با فرهنگ و انديشه و رفتار و كردار برون تراويده از همان كوزه ى فرهنگ و تفكر و مبتنى بر آن، رقم مى زنند؟ از اين رو نگاهى عميق به تاريخ ملتها و سرنوشت عبرت آميز و درس آموز امتها، ما را با اين واقعيت خارجى مواجه مى سازد كه بختيارى و نابختيارى هر اجتماعى در تفاوت شاخص اهتمام آنان به امور حوزه ى نسل جوان و طبقه ى جوانان بوده است. اين عزم جزم و اراده ى خلل ناپذير و حركت و پويايى و استقامت جوانان بوده است كه ماناترين صحنه هاى شورانگيز زندگى و سازندگى و بالنده ترين جلوه هاى عشق و ايثار و شكوهمندترين تجليات علم و عقل را در تاريخ ملّتها آفريده است، و اين سستى و خمودگى و پوچى و تباهى نسل جوان بوده است كه تلخ ترين و فاجعه آميزترين حوادث تاريخى و شكست و واماندگى و درماندگى هر امّتى را ثبت كرده است.
انقلاب پر شكوه اسلامى ما، جاوادنه ترين دليل و معيار اثبات اين مدعاست. اين انقلاب افتخارآميز، در تمام مراحل تكوين خود از نقطه ى آغازين آن در پگاه
پانزدهم خرداد 42 تا سر منزل فتح و پيروزى در شامگاه بيست و دوم بهمن 57 و پس از آن در مقطع تداوم و در همه ى فراز و نشيبهاى سخت و آسان يك انقلاب و به ويژه در دوران شكوهمند دفاع مقدس و تا به امروز وابستگى تمام به عزم و انديشه و بيدارى و جهد بليغ و حركت درست نسل جوان داشته است. بى جهت نيست كه مصلح سترگ معاصر و بنيانگذار بزرگ انقلاب اسلامى حضرت امام خمينى كه سلام و ورود خدا بر روان به شكوه او باد از جوانان به عنوان اميد و نويد خويش، و فرزندان اسلام و ميهن كه چشم اميد ملت به آنهاست، ياد مى كرد و كانون اصلى توجه خود را طبقه جوان كشور، قرار داده بود.
آن بزرگوار در تبيين علل و زمينه هاى پيدايش نهضت اسلامى، اوضاع ايران پيش از انقلاب را به خوبى مورد مداقه قرار مى داد و تباهى نسل جوان و ترويج فساد از طريق رسانه ها به هدف تخريب قوه تفكر جوانان، و در يك كلمه فساد اخلاق آنان را از عوامل عمده ى استيلاى استعمار بر كشور و ميهن ما مى شمرد. به سخنى دردمندانه از آن رهبر فقيد و دردمند، در اولين سال پيروزى انقلاب اسلامى بنگريد:
«ابواب فساد را به روى جوانهاى ما باز كردند و دامن زدند... ما كه شاهد هستيم مى بينيم مراكز فسادى كه در مملكت هست و جوانهاى ما به آن مراكز فساد كشيده شدند، هويت خودشان را از دست دادند، زياد است كه گفته مى شود و مسلم اين طور است كه مراكز فساد در تهران بيشتر از كتابخانه است ما را تهى كردند از همه چيز، جوانهاى ما را تهى كردند از آن خاصيتى كه بايد نيروى جوانى داشته باشد، خواستند نيروى جوانى ما را از دست ما بگيرند و بعد از اينكه اين نيروها گرفته شد خزائن ما، ذخائر ما را ببرند و جوانهاى ما بى تفاوت باشند. در زمان رژيم سابق همين حال را پيش آورده بودند، جوانهاى ما را به مراكز فساد كشيدند، تبليغات راجع به فسادهاى اخلاقى به قدرى زياد بود كه تمام روزنامه ها، تمام مجلات در اين باب كار مى كردند و همين طور راديو، تلويزيون، همه اينها مجهز
بودند براى اينكه جوانهاى ما را از بين ببرند و نيروى جوانى را از آنها سلب كنند(1)».
اين سخنان پرسوز، حاكى از اين واقعيت بيرونى است كه اساسى ترين عامل تيره بختى و نابختيارى ملت ايران در زمان سلطه ستمگرانه استبداد بر اين كشور، خنثى نمودن نيروى عظيم نسل جوان، و در نتيجه بى تفاوتى روزافزون آنان در قبال سرنوشت خود و مملكت خويش بوده است.
هم از اين روست كه آن عزيز اصلاحگر نيز كه معمار عزت ديروز و منادى صلابت امروز ما بود به خوبى دريافته بود كه:
«جوانان متعهد در طول تاريخ... سرمايه هاى اميدبخش اسلام و كشورهاى اسلامى هستند. اينانند كه با تعهد و سلاح و استقامت و پايدارى مى توانند كشتى نجات امت اسلامى و كشورهاى خود باشند و اين عزيزانند كه استقلال و آزادى و ترقى و تعالى ملت مرهون زحمات آنان است و اينانند كه هدف اصلى استعمارگران جهانند و هر قطبى در صدد صيدشان و با صيد آنان ملتها و كشورها به تباهى و استضعاف كشيده مى شوند(2)».
از اين رو با شفقت و مهربانى تمام، نسل جوان را مخاطب قرار مى داد كه:
«شما اكنون داراى نيروى عظيم جوانى هستيد، نيرويى كه مى توانيد اسلام و ميهن خود را به اوج عظمت و سرافرازى رسانيد و دست جنايتكاران را از ممالك اسلامى و كشور خود قطع كنيد، نيرويى كه اگر در راه حق صرف شود ابديت دارد و به قدرت لايزال مى پيوندد و اگر در بيهوده و
شهوات هدر رود، در اين عالم، ذلت و بردگى و در آن عالم، عقوبت و شرمسارى به بار آورد(1)».
بر اين اساس است كه بايد گفت: تنها راه نجات و اميدوارى جوامع انسانى، احياى فكر دينى و قداست مذهبى و رشد و توسعه اخلاق و اخلاقيات در حوزه ى نسل جوان است و در اين گفته نبايد هيچ ترديدى روا داشت.
جوان امروز، در ميانه توفان تلاطم برانگيز انديشه هاى فاسد بيش از همه چيز و پيش از هر چيز به تصويرى روشن از سيماى مطلوب زندگى نيازمند است كه در آن زندگى و سازندگى انسان در كنار اخلاق و ايمان الهى نشسته باشد و سلامت دنيا و سعادت آخرت وى را تضمين نمايد.
كتاب حاضر، كه متن تحرير شده سلسله مباحث فقيه اخلاقى حضرت آيت الله مظاهرى دام عزه العالى است و در ماه مبارك رمضان سالهاى 1412 تا 1415 ه -. ق در جمع نسل جوان ايراد گرديده به همين منظور فراهم آمده است.
انتشارات شفق كه در كار نشر كتب اخلاقى سابقه اى ديرين دارد، تحرير و بازنويسى آن سخنان را به دانشور عزيز جناب آقاى محسن متوسل سپرد و ايشان نيز همت ارجمند خود را در كار بازنويسى و تنفيح آن كرد و در نهايت مركز مطالعات و تحقيقات اخلاقى نيز بررسى نهايى آن را عهده دار شد و اصلاحات لازم و حذف و اضافات شايسته را به عمل آورد.
اينك جلد اول از اين سلسله مباحث كه در برگيرنده ى چهار فصل از مباحث مربوط به اخلاق و نسل جوان است در منظر جوانان عزيز اين بوم و برقرار مى گيرد و ان شاء الله جلد دوم آن نيز به زودى منتشر خواهد شد.
اگر اين مباحث كه احياى اخلاق و اخلاقيات در حوزه نسل جوان را نشانه و آهنگنامه خود قرار داده است، از دولت اكرام طبقه جوان بى نصيب نماند و مطمح نظر آنان
1) - امام خمينى، صحيفه ى نور، جلد 1، ص 204.
و تمامى انديشمندان، فرهيختگان و همه علاقه داران به ادب و اخلاق و تهذيب نفس و پالايش روح واقع شود، كلاه گوشه آن به آفتاب خواهد رسيد و به جايگاه واقعى خود دست خواهد يازيد.
و توفيق و هدايت از خداست.
جوانا! سر متاب از پند پيران كه رأى پير از بخت جوان به «مركز مطالعات و تحقيقات اخلاقى»
دوران جوانى، دوران بسيار حساسى است، زيرا از يك طرف در اين دوره، تمام غرايز و تمايلات در جوان شعله ور است و زبانه مى كشد و از طرف ديگر يك دنيا احساسات و عواطف در جوان بروز مى كند و شكوفا مى شود، (احساساتى كه كاملاً ضربه پذير و حساس است). علاوه بر اينها، دوره ى جوانى، دوره اى است پر از آمال و آرزو و تخيلات دور و دراز، كه كاملاً فكر جوان را احاطه مى كند و به اصطلاح، در يك دوره ى كاملاً ايده اليستى به سر مى برد. اگر غرور و خودپسندى نيز بر اين خصوصيات افزوده شود، شخصيت جوان و دوره ى حساس جوانى را نمايان مى سازد. از اين رو معارف روايى ما درحالى كه جوانى را شعبه اى از جنون ناميده اند(1)، آن را در شمار يكى از دو نعمتى دانسته اند كه تنها پس از گذشتن و از بين رفتن آن، ارزشش معلوم مى شود.(2)بنابراين، جوانى كه در اين دوره ى حساس با آن خصوصيات ويژه به سر مى برد، يعنى سراپا احساسات است، تمام تمايلات و غرايزش بالفعل شده، تخيلها، آمال و آرزوها، وسوسه ها و شبهه ها وجودش را فراگرفته و مهمتر اينكه غرور جوانى هم بر او حكمفرما گرديده، نيازمند يك نيروى كنترل كننده ى قوى است تا او را از سقوط و انحراف
حتمى بازداشته، به راه سعادت هدايت كند. اما اگر اين نيروى كنترل كننده نباشد، يا به هر نحوى تضعيف شده باشد، ممكن است همان غرور جوانى (كه با كنترل و مواظبت، مى تواند مايه ى سرافرازى باشد)، او را به سقوط بكشاند، يا يكى از تمايلات و غرائز او طوفانى شود و بناى سعادتش را در هم بكوبد. چه بسا كه با يك ساعت فكر ايده آلى و تخيلى در يك گوشه ى خلوت، به كلى منحرف شود و احساساتش با اندك چيزى ضربه بخورد و وجودش مثل يك شيشه ى ظريف كه سنگى به آن اصابت كند در هم بشكند و زندگيش را به مخاطره اندازد. به همين جهت جاد با نفس را برترين جهاد خوانده اند(1)و مخالفت با هواى نفس را، غلبه بر شيطان دانسته اند.(2)پس براى جلوگيرى از خطر انحراف و سقوط جوانان عزيز - چه دختر، چه پسر بايد يك نيروى كنترل كننده وجود داشته باشد، البته اين نيروى كنترل كننده، يك چيز نيست، بلكه مجموعه اى از عوامل گوناگون است كه بايد با هم بكار افتد و هماهنگ حركت كند تا جوان، مخصوصاً و ساير اقشار جامعه عموماً، با استفاده از آنها بتوانند راه خود را بيابند و از خطرها محفوظ بمانند.
اجزاى اين مجموعه كه انشاء الله در بحثهاى آتى به تشريح آنها مى پردازيم، عبارتند از:
1 - عقل
6 - نماز
2 - وجدان اخلاق
7 - ايمان عقلى و ايمان قلبى
3 - آداب و رسوم اجتماعى
8 - تربيت خانوادگى
4 - احترام به قانون
9 - تربيت فرهنگى
5 - انعطاف پذيرى
10 - تربيت اجتماعى
اولين و بديهى ترين عامل در مجموعه ى نيروى كنترل كننده ى جوان، عقل اوست، امير المؤمنين على (ع) در اين زمينه مى فرمايند:
عقل، پاك كننده (بازدارنده) از بديها و امركننده (ترغيب كننده) به خوبيهاست.(1)عقل جوان، هر چند كه ناپخته و مثل نهالى نوپاست. اما داراى ظرافت ويژه اى است كه جوان بايد از آن مدد بگيرد و اين ويژگى، همان جوانى و شادابى است. اما ببينيم كه عقل چيست؟
آنچه مى توان، به زبان بسيار ساده گفت اين است كه: عقل درختى است كه ميوه و ثمره اش، تفكر، تذكر و تنبه است، و قوه اى است كه خوبيها را از بديها تميز مى دهد. قرآن كريم نيز در تعريف عقل، بر همين نكته تكيه كرده و مى فرمايد:
فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ(2)... «پس (اى رسول) تو هم آن بندگان را به لطف و رحمت من بشارت ده، بندگانى كه
چون سخن حق بشنوند، نيكوتر آن را عمل كنند، آنان كسانى هستند كه خدا آنها را به لطف خاص خود هدايت فرموده و هم آنان به حقيقت، خردمندان عالمند».
بنابراين، افراد عاقل كه عنايت خدا با آنها همراه است، افرادى هستند كه به بركت عقلشان، حرف خوب را از بد تميز مى دهند، آنگاه خوب را مى گيرند و بد را رها مى كنند.
قرآن شريف، مكرر و در موارد گوناگون، بر عقل و استفاده ى از آن، تأكيد و پافشارى فرموده، بنحوى كه جملاتى نظير: أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ، أَ فَلاٰ تَتَذَكَّرُونَ، أَ فَلاٰ تَتَفَكَّرُونَ، بسيار آمده است. يعنى قرآن كريم با تكرار اين تذكرات، همه انسانها، مخصوصاً نسل جوان را به استفاده از عقل و عاقبت انديشى در همه شئون زندگى دعوت مى كند و نتايج شوم نينديشيدن را يادآور مى شود.
در سوره ى شمس كه از نظر اخلاقى يكى از بهترين سوره هاى قرآنست، خداوند متعال، پس از آنكه قضيه ى قوم ثمود و سرنوشت شوم آنان را بيان مى كند، در آخر كار مى فرمايد: وَ لاٰ يَخٰافُ عُقْبٰاهٰا(1)، يعنى همه ى بدبختيهايى كه اين قوم بدان دچار گشتند، بخاطر آن بود كه عاقبت انديش نبودند و از سرانجام عمل خويش بيمناك نگشتند.
از نمونه هاى روشن عاقبت انديشى اين است كه: انسان وقتى مى خواهد چيزى بگويد، اول فكر ند، عاقبت آن را بسنجد، هدف و نتيجه و تبعات آن را در نظر بگيرد، اگر خوبست بگويد و انجام دهد و الا از گفتن و انجامش دست بردارد، تا به راه سعادت رهنمون گردد.
در معارف روايى، عقل وسيله پرهيز از گناه و دورى جستن از عيوب(2)، و نيز وسيله
عبادت خداوند و اكتساب جفت(1)معرفى شده است.
خواجه عبد الله انصارى در مقام مناجات با خداوند، عقل را چه زيبا توصيف مى كند كه: خداوندا، آن را كه عقل دادى، چه ندادى، و آن را كه عقل ندادى، چه دادى!؟ يعنى اگر ما در كارهايمان تفكر و تعقل كنيم، عاقبت انديش باشيم و آينده را در نظر بگيريم. خواهيم توانست، خوب و بد را از همديگر تميز بدهيم و با انتخاب خوبيها و عمل به آن به موفقيت در دنيا و آخرت دست بيابيم. اين حالت عقلانى از دنيا و آنچه در آنست پرارزش تر است.
ولى در مقابل، اگر تعقلى براى ما و جوانان ما نباشد، در عين اينكه دنيا و ما فيها را هم داشته باشيم، انگار كه هيچ نداريم. اگر از نظر تمكن مالى و از نظر وجاهت ظاهرى هم در سطح خيلى بالا باشيم، باز بدون عقل و تفكر، اين جلال و جمال، هيچ ارزش انسانى ندارد، زيرا پست ترين صفات رذيله، در پيش اهل دل «حمق» است، يعنى حماقت، بى فكرى، بى گدار به آب زدن و بدون عاقبت انديشى كار كردن.
در روايات ما، نداشتن و بكار نبستن عقل، از بالاترين مصيبتهاست،(2)و كسى را كه از نفع عقل محروم مانده، شقى و بدبخت مى خوانند.(3)لذا نيروى عقل براى تأمين آتيه جوان، براى دستيابى به علم، براى حقيقت يابى و حقيقت جويى، براى عاقبت بخيرى و براى رسيدن به سعادت فردى و اجتماعى، بسيار مؤثر بلكه يك ضرورت است.
توصيه ى من به همه طبقات سنى، مخصوصاً جوانهاى عزيز از دختر و پسر، اين است كه قبل از شروع به هر سخنى و قبل از شروع به هر كارى، اول درباره ى آن فكر كنيد،
عقل خودتان را بكار بيندازيد و بينديشيد كه آيا اين كار صلاح است يا نه؟ چنانچه در روايات داريم و علماى علم اخلاق هم گفته اند، عقل نظير چراغ اتومبيل است، بلكه از اين هم بالاتر، نظير فرمان ماشين است. اگر اتومبيل شما چراغ نداشته باشد، موانع و دست اندازها را بر سر راه خود نمى بينيد و دير يا زود، از راه منحرف مى شويد و اگر فرمان خراب باشد يا بطور صحيح از آن استفاده نكنيد، همان قدم اول و دوم به سقوط كشيده مى شويد، لذا تأكيد مى كنم كه اگر كسى بى فكر جلو برود و عقل خودش را بكار نيندازد، يقين بداند كه بزودى ساقط مى شود و به هلاكت مى افتد. بكارگيرى عقل به اندازه اى در اسلام اهميت دارد و عظمت اين نعمت الهى به قدرى است كه آن را پيامبر باطن گفته اند. در روايات مى خوانيم كه پروردگار عالم، دو پيامبر براى هدايت نوع بشر در نظر گرفته است، يكى پيامبر ظاهرى كه تعداد آنها را يك صد و بيست و چهار هزار ذكر كرده اند، و ديگرى پيامبر باطنى كه همان عقل مردم است.(1)
... يا هشام ان الله على الناس حجتين: حجة ظاهرة و حجة باطنة، فأمّا الظاهرة فالرّسل و الانبياء و الائمه (ع)، و أما الباطنة فالعقول، كافى/ج 1، ص 16، ذيل ح 12.
قال الصادق (ع): حجة الله على العباد، النبى و الحجة فيما بين العباد و بين الله العقل، كافى/ 1، ص 25.
و نكته ى قابل توجه و دقت اينكه، حتى موفقيت پيامبران ظاهرى هم در انجام رسالتش، به وجود اين پيامبر باطن، يعنى عقل بستگى دارد.براى توجه بيشتر، به نقل پاره اى از فرمايشات كوتاه ائمه اطهار (ع) درباره عقل مى پردازيم:
پيامبر اكرم (ص) فرمودند:
ستون (و مايه استوارى) مرد عقل اوست و كسى كه او را عقل نيست، دين ندارد.(2)
حضرت على (ع) در چند مورد مى فرمايد:
عقل دوست شايسته و پسنديده اى است.(1)نعمتى برتر و بالاتر از عقل نيست.(2)عقل موجب اصلاح همه كارهاست.(3)عقل بسان درختى است كه ميوه آن سخاوت و حياست.(4)هيچ دارايى و ثروتى مانند عقل، و هيچ تنگدستى و فقرى بالاتر از جهل نيست.(5)امام رضا (ع) فرمودند:
دوست و ياور هر كس عقل او و دشمنش جهل و نادانى اوست.(6)بحث عقل، بحث مفصلى است، لكن در اين مختصر، بيش از اين نمى گنجد، آنچه لازم است كه باز درباره ى اين عامل كنترل كننده تأكيد كنم، اين است كه جوانان عزيز! توجه داشته باشيد، عقل شماست كه جلوى احساسات مفرط را مى گيرد و آن را كنترل مى كند، عقل شماست كه جلوى غرور علمى بيجاى شما را مى گيرد و آن را به حد اعتدال مى رساند، و بالاخره، اين عقل شماست كه از تمايلات و غرائز سركش و بيچاره كننده جلوگيرى مى كند و آن را در راه اصلاح شما بكار مى بندد. از اين رو، شكر نعمت بزرگى چون عقل، ايجاب مى كند كه به بهترين وجه از آن استفاده كنيم و آن را در همه مراحل و شئون زندگى بكار گيريم.
عقل اگر غالب شود، پس شدن فزون *** از ملائك، اين بشر در آزمون
شهوت ار غالب شود، پس كمتر است *** از بهائم، اين بشر، زان ابتر است(7)
1) - العقل صديق محمود، غرر الحكم/ 107.
2) - لا نعمة افضل من العقل، غرر الحكم/ 841.
3) - العقل مصلح كل امر، غرر الحكم/ 18.
4) - العقل شجرة ثمرها السخاء و الحياء، غرر الحكم/ 44.
5) - لا غنى مثل العقل و لا فقر أشد من الجهل، تحف العقول/ 138.
6) - صديق كل امرء عقله و عدوه جهله، بحار الانوار/ 1، 87.
7) - مثنوى/دفتر ششم.
دومين عاملى كه در نيروى كنترل كننده ى جوان نقش بسزايى دارد، وجدان اخلاقى است كه به تناسب تمايلات و غرائز جوان، زنده و بسيار حساس و هوشيار است (درست مثل تناسب ترمز هر اتومبيل با نيروى سرعت و شتاب آن)، به همين جهت نسل جوان، و مخصوصاً دخترها، به خاطر جنبه هاى عاطفى خود، بخوبى مى توانند از آن استفاده كنند.
قرآن كريم به وجدان اخلاقى، اين نيروى مهم كنترل كننده، بسيار اهميت داده است به نحوى كه از يك طرف به آن قسم خورده و از طرف ديگر، آن را در كنار روز قيامت گذاشته است. خداوند در سوره ى قيامت مى فرمايد:
لاٰ أُقْسِمُ بِيَوْمِ اَلْقِيٰامَةِ وَ لاٰ أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّٰامَةِ (1)«قسم به روز قيامت و قسم به وجدان اخلاقى».
اما اينكه چرا خداوند متعال، وجدان اخلاقى و نفس لوامه را در كنار روز قيامت قرار داده؟ بايد گفت كه به خاطر يك سرى شباهت، ويژگى و خصوصيتى است كه در هر دو
1) - سوره ى قيامت/ 1 و 2. منظور از نفس لوامه، نفسى است كه انسان را به خاطر گناه و كردار زشت، يا رويگردانى او از عبادت و طاعت سرزنش مى كند، يا بقول ابن عباس نفسى است كه آدمى را بر خير و شرّ ترغيب يا ملامت مى نمايد.، تفسير الدر المنثور/ج 6، ص 287.
مورد موجود است. قرآن كريم در اوصاف روز قيامت مى فرمايد كه در آن روز از ظلم و زور خبرى نيست، پارتى بازى و رشوه خوارى هم در آنجا يافت نمى شود و هر كس به سزاى عملش رسانده خواهد شد.
وَ اِتَّقُوا يَوْماً لاٰ تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لاٰ يُقْبَلُ مِنْهٰا شَفٰاعَةٌ وَ لاٰ يُؤْخَذُ مِنْهٰا عَدْلٌ وَ لاٰ هُمْ يُنْصَرُونَ (1)«و بترسيد از روزى كه هيچكس چيزى (از عذاب خدا) را از كسى دفع نمى كند و نه از او شفاعتى پذيرفته و نه به جاى وى بدلى گرفته مى شود، و نه يارى خواهند شد».
اگر درست دقت كنيم، خواهيم ديد كه اوصاف نفس لوامه يا وجدان اخلاقى نيز چنين است، نه ظلم مى پذيرد، نه پارتى را قبول مى كند و نه رشوه مى گيرد. مثلاً اگر خداى ناكرده، يك جوان، براى خانواده اى مزاحمت تلفنى (كه از بيماريهاى شايع اجتماعى ماست) ايجاد كند، اين وجدان اخلاقى و هشدارهاى بى امان اوست كه مرتباً بر آن جوان مزاحم ضربه مى زند و او را سرزنش مى كند، تا جايى كه يا واقعاً جوان را از كار خود پشيمان سازد و تصميم بگيرد كه ديگر تكرار نكند، و يا اينكه خود در اثر لگدكوب شدن و بى اعتنايى، از كار بيفتد.
بنابراين، جوانان بايد در گفتار و كردار و به طور كلى در همه شئون زندگى خويش، وجود اين نعمت بزرگ را قدر بدانند و از اين وسيله هشداردهنده، به نحو احسن استفاده كنند. ويژگى مهم ديگر وجدان اخلاقى، آنست كه، قبل از اينكه انسان، وارد كارهاى خير شود، او را تشويق و ترغيب مى كند، و در پايان، شخص را مورد تحسين قرار مى دهد و به او آفرين مى گويد، اما در كارهاى بد، كار برعكس است، يعنى قبل از شروع كار به شما هشدار مى دهد، اگر به اعلام خطر او توجه نكرده و وارد عمل شديد در حين عمل هم شما را تهديد مى كند و سرانجام در پايان كار به سرزنش شما مى پردازد، لذا قرآن كريم، وجدان اخلاقى را نفس لوامه مى نامد، يعنى آن حالتى كه انسان را در كارهاى زشت، سرزنش
1) - سوره ى بقره/ 48.
و ملامت مى كند.
از ديدگاه علماى علم اخلاق، يكى از عواملى كه غيرت را در مردها و عفت را در خانمها زنده مى كند و پويا و كارآمد مى سازد، همين وجدان اخلاقى است. اينكه ما امروزه در دنياى به اصلاح متمدن غرب، نشانى از غيرت و عفت نمى بينيم، به نحوى كه فساد و فحشاء زندگى آنها را در بر گرفته و غرب را با مشكلات فراوانى روبرو ساخته همانا به علت خاموشى زنگ هشداردهنده ى وجدان اخلاقى و تباهى نفس لوّامه آنان است، آنها چون وجدان اخلاقى را در خود كشته اند، غيرت و عفّت، ديگر جايى براى ابراز وجود ندارد.
پس اى جوان عزيز! اى دختر! اى پسر! اگر راه سعادت را مى خواهى، بايد عفّت و غيرت، در شما زنده و كارآمد باشد و اين ميسّر نمى شود مگر به بركت گوش جان سپردن به نداهاى سازنده ى وجدان اخلاقى.
اگر راه نجات از سقوط حتمى را مى خواهى، بايد نيروى كنترل كننده در شما فعال و در حال آماده باش باشد، و اين مقدور نيست مگر اينكه مرتباً از او مدد بگيرى و به كارش و ادارى تا در مواقع حساس و پيش آمدن صحنه هاى شهوت انگيز كه متأسفانه امروزه فراوان جلو مى آيد چه براى يك كاسب در برخورد با زن نامحرم، چه در مزاحمتهاى تلفنى، چه در نگاهها و تبسمهاى آلوده و بعضاً زهرآگين، و چه... به طور روشن و صريح و با قاطعيت هشدار دهد و شما را از خطر بدبختى در دنيا و آخرت آگاه سازد.
اما اگر وجدان اخلاقى مورد توجه قرار نگرفت و به خواب رفت، سرانجام خواهد مُرد و واى به حال كسى كه از اين نعمت بزرگ الهى محروم باشد.
يكى ديگر از عواملى كه در كنترل جوانان، مى توان از آن مدد جست، مراعات آداب و روسمى است كه در يك جامعه سالم وجود دارد، مخصوصاً كه اين آداب و رسوم، خالى از خرافات، موهومات و گناه هم باشد. در اين صورت متابعت از آن، صددرصد يك امر طبيعى و بلكه يك عامل مهم بازدارنده از انحراف و سقوط خواهد بود.
اين آداب و رسوم بايد در تمام شئون زندگى نسل جوان، از رفتار و گفتار گرفته تا نشست و برخاست، رفت و آمد و خلاصه آنچه كه در يك اجتماع بر آن توجه مى شود و مورد نظر و دقت است، رعايت شود، تا شخص در ميان مردم، انسانى متعارف باشد و كارهايش جلب نظر ديگران را نكند و او را انگشت نماى غير نسازد.
اصولاً مخالفت با مردم و حضور در جامعه كه مستلزم حفظ آداب و رسوم اجتماعى است مورد تأكيد روايات است. حضرت على (ع) مى فرمايند:
با مردم چنان در آميزيد كه اگر از دنيا رفتيد بر شما بگريند و در خوشيها به شما تهنيت گويند(1).
در تاريخ اسلام، از قول عايشه، همسر پيامبر اكرم (ص)، نقل شده كه آن حضرت،
1) - خالطوا الناس مخالطة ان متم معها بكوا و ان عشتم حسنوا اليكم، بحار الانوار/ 74، ص 167.
هرگاه قصد خروج از منزل را داشتند، در آينه و يا در آب نگاه مى كردند و خود را مى آراستند و وقتى علت اين كار از ايشان سؤال شد، فرمودند: انسان بايد مرتب و منظم و آراسته، باشد و به گونه اى در ميان مردم ظاهر نشود كه جلب نظر كرده و انگشت نما شود.
رعايت سنتها و آداب و رسوم، اگر چه مايه حفاظت و كنترل همه اقشار مردم و از جمله مردان و پسران مى باشد، لكن به خاطر ويژگى و خصوصياتى كه در زنان و دختران وجود دارد و خداوند به جهت مصالحى آن را در ميان اين قشر قرار داده است، كاربرد خاص و فوق العاده اى دارد.
قرآن شريف در اين زمينه، يك قاعده كلى براى خانمها بدست مى دهد و مى فرمايد:
وَ لاٰ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ اَلْجٰاهِلِيَّةِ اَلْأُولىٰ (1)«... و مانند دوره جاهليت نخستين، آرايش و خودآرايى نكنيد...»
تبرّج از «بُرج» است و يك كلمه عربى است كه ما هم آن را در همان معنا استعمال مى كنيم. در زمانهاى قديم، وقتى قلعه اى مى ساختند، براى ديده بانى و محافظت بهتر از قلعه، در اطراف آن، برجهائى قرار مى دادند كه از سطح ديوار قلعه بلندتر بود و چنين گمان مى شد كه از دل ديوار بيرون آمده است وقتى كسى به ديوار قلعه نگاه مى كرد، قبل از هر چيز اين بُرجها جلب توجه او را مى نمود، زيرا كاملاً مشخص بود.
عرب به چنين جذب كردن و جلب توجه، بُرج مى گويد و ريشه ى كلمه تبرّج هم كه در قرآن آمده، همين بُرج است. قرآن كريم اين برج بودن و انگشت نما شدن را براى زنان و مخصوصاً دختران جوان، با صراحت نهى مى فرمايد و آن را براى يك زن و دختر مسلمان حرام مى داند، آن هم فعل حرامى در سطح بسيار بالا، زيرا با چنين خودنمايى
1) - سوره ى احزاب/ 33.
و تبرّجى، خود را به زنهاى دوران جاهليت نخست شبيه نموده و براى خويش، جاهليت دوم و ديگرى درست كرده است، حالا مى خواهد اين تبرج در لباس باشد و يك زن يا دختر با پوشيدن لباس و پوششهاى سبك و نامناسب، توجه ديگران را به خود جلب كند و مايه ى انحطاط و سقوط اخلاقى خود و ديگران شود و خواه اين خودنمايى، در طرز حرف زدن، حركات، راه رفتن، آرايش صورت و يا كفش و جوراب غير متعارف و جلف و يا هر مورد ديگرى كه مصداق تبرّج و جذب ديگران باشد لذا خانمها مى بايست در اين امور بسيار دقت و توجه داشته باشند و طورى در جامعه ظاهر نشوند كه جلب نظر ديگران كنند.
براى رسيدن به اين منظور، چادر پوشش بسيار خوبى است، خصوصاً كه از اين لباس مقدس بنحو شايسته و احسن استفاده شود.
توصيه ى من به همه خانواده هاى مسلمان اين است كه علاوه بر اينكه به حجاب كامل و صحيح خود در پوشش زيبا و مقدس چادر اهميت زياد مى دهند، نسبت به حجاب دخترهايشان هم مواظبت بيشترى داشته باشند. مبادا كه به بهانه و به نام حجاب اسلامى، چادر را از سر دخترانشان بردارند و آنها را بدون چادر و حجاب كامل به مدرسه بفرستند كه اين بى توجهى بسيار نگران كننده است و دلسوزان جامعه، مخصوصاً مديران و معلمان دبستانها و دبيرستانها و حتى مسؤولين دانشگاهها بايد جلوى اين كار را بگيرند و آنها را از عواقب تلخ آن بر حذر دارند. بديهى است، دختر دبستانى را كه امروز بدون چادر، اين پوشش مقدس كه بهترين حافظ عفت و عصمت دختران و زنان ماست به مدرسه فرستادند، فردا در دوره دبيرستان و دانشگاه، علاوه بر اين كه مايل نيست چادر بپوشد، بعضاً با آن برخورد خصمانه هم مى كند و آن وقت است كه كار به جاهاى باريك مى كشد و قرآن آنچه را كه جلب توجه ديگران را بنمايد كه اصولاً خانمهاى بدون چادر و
پوشش صحيح چنين هستند صراحتاً نهى مى كند و از نظر همه فقهاى اسلام هم جلب توجه نامحرم، حرام است.
پسران جوان هم، اگر خداى ناكرده لباسى بپوشند كه محرك باشد و مايه ى تحريك شهوت و يا انگشت نما شدن در بين ديگران شود، باز هم به نظر همه علما حرام است.
رمز اين مطلب هم روشن است، زيرا وقتى دخترخانم، با روى باز و ظاهرى كه چشم اين و آن را به دنبال خود مى كشد در جامعه ظاهر شد، وقتى پسر جوان با لباس و سر و وضع نامناسب و جلف بيرون آمد، كم كم حياى او و شرمى كه حافظ او از سقوط است كمرنگ شده و با از دست رفتن اين شرم و حيا كه به قول علماى علم اخلاق، بهترين نيروى كنترل كننده است اجتماع، ديگر روى سعادت نخواهد ديد. دشمنان اسلام و جمهورى اسلامى، پس از شكست در تهاجم نظامى، بر روى اين گونه امور خلاف كه به عبارت رسا، تهاجم فرهنگى ناميده مى شود بسيار سرمايه گذارى كرده آند تا با ترويج فرهنگ مبتذل و پوچ و سراپا فساد خود و تهى كردن مردم از فرهنگ و رسوم سازنده، ضربه نهايى را به جامعه اسلامى وارد كنند.
به بيان دقيقتر، هر چه تعصّبات صحيح مذهبى و ملى ما بيشتر خدشه دار شده و يا از بين رود، بدنه فرهنگى ما ضربه پذيرتر خواهد شد.
دشمنان مى خواهند اين تعصبات صحيح را از ما بستانند تا تيرهاى زهرآلودشان در ساختار فرهنگ اسلامى و ايرانى ما، آسانتر، سريعتر و بيشتر اثر كند.
نكته اى را كه در اين باب از عوامل كنترل كننده ى جوان، لازم است بدان اشاره كنيم، رعايت ادب و ديگر آداب و رسوم اجتماعى در خانه است، مثلاً اينكه يك جوان بايد در محيط خانه مؤدب باشد، از كلمات ركيك و خلاف شأن خود بپرهيزد، در برخورد با برادر و خواهر و مخصوصاً پدر و مادر خضوع كند و حالت پرخاشگرى نداشته باشد، خواهر در
مقابل برادرش و مادر در برابر پسر جوانش و بالعكس، لباس نامناسب و جلف نپوشد كه عدم رعايت اين نكات ظريف هم، خطرآفرين و به فرموده ى قرآن شريف، تبرّج و خودنمايى جاهليت است.
مطلب ديگرى كه در اين رابطه حائز اهميت است اينكه بين مراعات آداب و رسوم اجتماعى و بدست آوردن شخصيت اجتماعى رابطه بسيار نزديكى است و اگر افرادى پيدا مى شوند كه توانسته اند گره اى از كار جامعه باز كنند، براى اين است كه شخصيت اجتماعى داشته اند.
اگر حضرت امام خمينى قدس سره توانست كار بزرگى چون بنيانگذارى جمهورى اسلامى را به انجام برساند، بيشتر به خاطر اين بود كه ابتدا بر دلها حاكم شد و يك شخصيت بزرگ اجتماعى پيدا كرد. بنابراين اگر كسى بخواهد در ميان مردم، عزت و عظمت پيدا كند، بايد داراى شخصيت اجتماعى باشد و معلوم است كه يك جوان جلف يا بى آدب و انگشت نماى ديگران، هرگز نمى تواند به اين مقام دست يابد. اگر چه ممكن است مثلاً يك زن يا دختر جوان و سبك با رفتار و حركات زننده ى خويش، چند روزى نظر عده اى به خود جلب كند و حتى افراد شهوتران، اظهار محبتى هم به او بكنند، اما در واقع و بدون شك، حكومتى بر دل آن افراد ندارد، يعنى همان افراد لاابالى، اگر بخواهند ازدواج كنند، هرگز به دنبال چنين دخترى نمى روند، بلكه دخترى عفيف، با حيا و مؤدب را جستجو مى كنند.
در پسران هم همين قاعده حكمفرماست و يك دختر خوب و با شخصيت، هرگز به ازدواج با يك جوان جلف و سبك، تن در نمى دهد. لذا اگر شما مى خواهيد ازدواج كنيد و تشكيل خانواده بدهيد و يك همسر خوب داشته باشيد، بايد شخصيت اجتماعى كسب كنيد و كسى كه شخصيت اجتماعى مى خواهد، بايد آداب و رسوم اجتماعى را مراعات كند.
هم از جمله عوامل كنترل كننده ى جوان است كه داراى اهميت بسيارى است. احترام و رعايت قوانين در هر جامعه اى لازم و ضرورى است و اصولاً هر حزبى، هر تشكّلى، هر كشورى و حتى هر دينى كه بخواهد موفق و پيشرو باشد، بايد اجراى قانون در افراد آنها در حد اعلا باشد.
قرآن كريم نيز به نقش حياتى قانون و تأثير آن در سعادت مردم اشاره كرده و مى فرمايد كه، پيامبران خود را همراه با قانون (كتاب) و ميزان فرستاديم تا به سبب اين دو، عدل و قسط در ميان مردم اقامه شود.
لَقَدْ أَرْسَلْنٰا رُسُلَنٰا بِالْبَيِّنٰاتِ وَ أَنْزَلْنٰا مَعَهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْمِيزٰانَ لِيَقُومَ اَلنّٰاسُ بِالْقِسْطِ (1)«ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند...»
اجراى قانون اگر چه براى بعضى از افراد، همچون كسانى كه طالب هرج و مرج هستند سخت است، لكن براى جامعه و سلامت افراد آن، مفيد است و منافع فراوانى دارد.
1) - سوره ى حديد/ 25.
شما فكر كنيد كه اگر مثلاً در شهرى، يك روز قانون راهنمايى اجرا نشود، چه هرج و مرجى به وجود مى آيد، به طورى كه يا رفت و آمد ممكن نيست و يا اينكه خيلى مشكل است.
اگر اين مثال را در همه ى قوانين و مقرراتى كه در زندگى يك انسان نقش دارد پياده كنيم، آن وقت به عظمت فاجعه از يك طرف و به لزوم احترام و اجراى دقيق قوانين از طرف ديگر پى مى بريم.
يك جوان هم نه تنها از اجراى اين قانونها مستثنى نيست، بلكه به واسطه شرايط سنّى و به خاطر دوران حساس جوانى، از هر فرد ديگرى به جهت سلامت جسمى و روانى خود جامعه اى كه در آن زندگى مى كند، به اجراى اين قوانين جارى در خانه و اجتماع، به ديده ى احترام بنگرد و در اجراى آنها كوشا باشد. در اين صورت است كه مى تواند به داشتن نيرويى كنترل كننده اميدوار باشد تا او را از سقوط حفظ نمايد.
عامل مهم ديگرى كه مى تواند جوان را از انحراف و سقوط حفظ كرده و سعادت طلبى و حقيقت جويى او را تضمين نمايد، انعطاف پذيرى و به عبارت عاميانه، لجوج نبودن و دست برداشتن از سرسختى و لجبازى است.
اگر تأمل و نگاه دقيق اختلافات و مشكلات را بررسى كنيم، خواهيم ديد كه سرچشمه و ريشه ى اصلى بسيارى از اين امور، همانا وجود لجاجت و عناد در طرفين اين گونه مسائل است، بطورى كه اگر اندكى اغماض و انعطاف پذيرى در هر يك از دو طرف دعوا وجود داشته باشد، قريب به اتفاق اختلافها و انحرافاتى كه به وجود مى آيد از بين خواهد رفت و حل خواهد شد. اگر مردم، به ويژه نسل جوان بخواهند سعادتمند باشند، مى بايست از سرسختى ها كه اصولاً حق كشى و گمراهى و سرانجامش عذاب و دوزخ است، دست بردارند و در اين راه خطرناك قدم نگذارند، در غير اين صورت، حرف هر چند عالى و گوينده هر چه جاذبه دار و وعظ خطا به، هر قدر خوب و خيرخواهانه باشد، باز نمى تواند تأثير چندانى داشته باشد. حتى
آيات شريفه قرآن و جاذبه ى پيامبر گرامى اسلامى (ص) هم نتوانست در دل افراد لجباز اثر كند.
قرآن كريم به همين موضوع اشاره كرده و مى فرمايد:
وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ مٰا هُوَ شِفٰاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ (1)«و از قرآن آنچه شفا و رحمت است، براى مؤمنان نازل مى كنيم»
اما همين قرآنى كه شفاء و رحمت و يك نسخه كامل براى سعادت است، براى افرادى كه سرسختى نشان مى دهند و عناد و لجاجت دارند. تأثير معكوس دارد.
وَ لاٰ يَزِيدُ اَلظّٰالِمِينَ إِلاّٰ خَسٰاراً(2)«... و ستمگران را جز خسران (و زيان) نمى رساند»
البته بايد عواملى را كه موجب تشديد و تقويت اين صفت زشت مى شود، بشناسيم و از بين ببريم. يك عامل مهم به وجود آورنده لجاج و عناد و انعطاف پذيرى، كبر و خودخواهى است و احاديث و روايات زيادى در مذمت اين صفت زشت داريم.
امام صادق (ع) مى فرمايند:
كسى كه ذره اى كبر در قلبش باشد وارد بهشت نمى شود(3).
حضرت على (ع) فرمودند:
براى آدم متكبر، دوستى نيست(4).
پيامبر اكرم (ص) مى فرمايند:
اكثريت دوزخيان از متكبرين هستند(5).
يكى از عواملى كه در پيشبرد امربه معروف و نهى از منكر، نقش اساسى دارد، اينست كه مأمور (كسى كه به او امر شده) و منهى (كسى كه از كارى باز داشته شده) انعطاف پذيرى داشته باشد و در مقابل معروف و منكر و اين فريضه ى مهم الهى كه به حق مايه ى قوام، استوارى و اجراى همه ى احكام خداوند است، عناد و لجاجت به خرج ندهد. زيرا اگر يك جوان معروفى را ديد و در قبول و پياده كردن آن سرسختى نشان داد و يا يك دختر جوان در برابر يك منكر (مثل بيرون گذاشتن موهاى سر كه قطعاً حرام است) لجاجت كرد و باز در كار اشتباه خود پافشارى نمود، نه تنها امر آمر و نهى ناهى، هر چند در حد بالا باشد، مؤثر نيست، بلكه ممكن است خداى ناكرده، شخص لجوج و عنود و كسى كه در قبول حق سرسختى نشان مى دهد، به توجيه گرى كه از بالاترين خطرات و بدترين كارهاست بيفتد و از همان حرف جذاب عالى برداشت سوء كند.
قرآن شريف دراين باره بسيار صحبت دارد و اغلب داستانها و قصصى كه در قرآن آمده به اين مطلب تذكر و تنبّه مى دهد كه اگر انسان، قابل انعطاف و نرمش نباشد، پيامبرها با آن كتب آسمانيشان هم بر روى او اثر ندارند. مثلاً قرآن، داراى آن چنان جذابيتى است كه حتى دشمنان اسلام، آنهايى كه پيامبر اكرم (ص) را كتك مى زدند و مسلمانها را شكنجه مى كردند، نيمه هاى شب، از خوابشان دست بر مى داشتند و مخفيانه به اطراف خانه ى ايشان مى آمدند تا به قرآنى كه آن حضرت در دل شب با يك جاذبه ى خاصى قرائت و تلاوت مى فرمودند، گوش بدهند. افرادى مثل ابو سفيان، ابوجهل و مغيرة بن شعبه و امثال اينها كه با مردم عادى بسيار تفاوت داشتند و هر كدام در علم و دانش بسيار بالاتر از سطح عامه بودند. اما وقتى پاى عناد و لجاجت پيش مى آيد، چنان سرسختى و استبدادى به خرج مى دهند كه گويى نه تنها از علم و ادب و منطق بهره اى ندارند بلكه از صفات اوليه انسانيت نيز بدور هستند.
يكى از اين افراد، وليد بن مغيره است كه در فصاحت و بلاغت، در حد عالى و به اصطلاح، گل سرسبد عرب در اين فنون است به نحوى كه او را «ريحانة العرب» ناميده اند. او يك روز به مسجد الحرام آمد و به قرآنى كه پيامبر تلاوت مى كردند، گوش سپرد. جاذبه ى قرآن به اندازه اى او را مجذوب خود كرد كه به ميان جمع رفقايش رفت و يك جمله درباره ى قرآن گفت. اين جمله كه از نظر فصاحت و بلاغت، سطح بسيار بالايى هم دارد، اين است:
اِنَّ لَهُ لَحلاوَة وَ اِنَّ لَه لطراوة وَ اِنَّ اعلاهُ لَمُثمر وَ اِنَّ اَسفَلُهُ لَمُغدِقٌ وَ اِنَّهُ لَيعلوا و ما يُعلي(1)«اين قرآن شيرينى خاصى دارد، گيرايى و طراوت ويژه اى دارد. اين قرآن درخت تنومندى را ماند كه شاخه هايش بسيار بارور است، ميوه هايى شيرين دارد، ريشه اش در زمين استوار گشته و اين كلامى است كه بالاتر از آن نمى توان آورد».
آنگاه تصميم گرفت كه مسلمان شود. ابوجهل كه اين انعطاف پذيرى را در او ديد، به قدرى ملامتش كرد و از ارزشهاى جاهليت بر او خواند تا خوديت، منيت و تكبرش تحريك و دوباره لجاجت و عنادش برانگيخته شد.
تا اينجاى كار يك بدبختى و سقوط، اما كسى كه لجوج و در پذيرش حق سرسخت است، به اين هم اكتفا و بسنده نمى كند و دست به كار وحشتناك توجيه گرى مى زند و انحراف و پستى را به حد كمال مى رساند.
وليد بن مغيره دو مرتبه جلسه اى ترتيب داد و اين موضوع را با رفقايش پيش كشيد كه پس چه كنيم تا پيامبر و اين قرآنى را كه به حق معجزه است و نمى شود آن را منكر شد، از صحنه بيرون كنيم.
به دوستانش گفت: آيا مى شود كه او را دروغگو بناميم؟
همه گفتند: نه، چنين چيزى ممكن نيست، زيرا او چهل سال است كه با صداقت
1) - مجمع البيان/ج 10، ص 387.
و امانت در ميان ما زندگى كرده است، چگونه مى توانيم او را دروغگو معرفى كنيم؟
گفت: پس مى گوييم او ديوانه است!! باز هم گفتند: نه، اين هم ميسر نيست، درحالى كه او مشهور به عقل است و ما در كارها با او مشورت مى كنيم، نسبت جنون دادن هم به او مورد قبول مردم واقع نمى شود. تا اينكه سرانجام پس از فكر زياد و تجديد نظر كردن ناگهان فرياد زد: پيشنهاد جالبى به نظرم رسيد كه مى دانم همگى با موافقيد و با اين تهمت و سعايت، مى توان پيامبر را از صحنه بيرون كرد و آن اين است كه مى گوييم او ساحر است، زيرا با سحر و جادو مى توان بين مردم و بستگانشان را بر هم زد و او با اين كتاب و اسلامى كه آورده، بين زن و شوهر و بين برادران اختلاف انداخته است.
همگى جواب دادند كه اين راه خوبى است. لذا تصميم گرفتند با اين تهمت كه پيامبر ساحر است و قرآن او يك كتاب سحر و جادو است، آن حضرت را منزوى سازند(1). در اينجا آن انحراف و سقوطى كه از عدم انعطاف پذيرى و نرمش در مقابل حق آغاز شده بود، به اين حد و درجه از عناد و پستى رسيد كه خداوند متعال بر اين طرز تفكر و عناد و سرسختى وليد نفرين كرده و مى فرمايد:
إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ، فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ، ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ (2)«او (براى مبارزه با قرآن) انديشه كرد و مطلب را آماده ساخت. مرگ بر او باد! چگونه مطلب (و نقشه شيطانى خود را) آماده نمود!».
ببينيد، پروردگار با چه صراحتى دو مرتبه مى فرمايد: مرگ بر اين فكر و بر اين توجيه گرى! اين قضيه مى خواهد به همه هشدار بدهد كه: اى زن و مرد طالب حقيقت! و اى دختر و پسر جوان جوياى رستگارى كه به حكم انسانيت، طالب و جويا هستى در
برابر حرف حق بايد قابل انعطاف باشى و سرسختى نشان ندهى كه عدم نرمش و پذيرش حق، و داشتن روحيه لجاجت و استبداد، جز ضرر و زيان و سقوط در پرتگاه نيستى و نابودى، سرانجامى به همراه نخواهد داشت.
در مقابل، اگر كسى صفت خوب و عامل كنترل كننده ى انعطاف پذيرى را در خود زنده كرد و آن را تقويت نمود، در صورت مواجهه با قول منطقى و حق، نه تنها آن را با جان و دل مى پذيرد، بلكه با يافتن و گرفتن آن، گريه ى شوق سر مى دهد. كلام زيباى قرآن را ببينيد:
وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَى اَلرَّسُولِ تَرىٰ أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ (1)«و هر زمان آياتى را كه بر پيامبر نازل شده بشنوند، چشمهاى آنها را مى بينى كه (از شوق) اشك مى ريزد، به خاطر حقيقتى كه دريافته اند».
بعضى گفته اند كه اين آيه، درباره ى نجاشى، پادشاه حبشه است. او يك نفر مسيحى است اما حق جو، حق ياب و داراى صفت خوب انعطاف پذيرى. با اينكه اكثراً داستان شيرين آن را شنيده يا خوانده ايد، لكن ذكر آن در اينجا هم خالى از لطف نيست. وقتى شكنجه ها و آزار و اذيت كفار شدت گرفت، به دستور پيامبر گرامى اسلام (ص)، مسلمانان به حبشه هجرت كردند، به اميد آنكه بتوانند در آنجا با آرامش و امنيت، تجديد قوا كنند ولى دشمنان در آنجا هم دست از سر مسلمانان بر نداشتند و از حاكم حبشه خواستار استرداد آنها شدند، اما نجاشى اجابت خواسته ى آنان را به بعد از صحبت و شنيدن حرفهاى مهاجرين موكول كرد. به همين خاطر جلسه اى ترتيب داده شد و جعفر بن ابى طالب با صداى خوب و جذّابش، علّت هجرت و مسافرت خود
1) - سوره ى مائده/ 83.
و همراهان را به حبشه كه به دستور پيامبر انجام گرفته بود بر شمرد.
نجاشى پرسيد: پيامبر شما معجزه هم دارد؟ حضرت جعفر بن ابى طالب، ضمن تصديق، چند آيه از آيات قرآن مجيد را براى او تلاوت كرد. اين آيات، چنان در دل نجاشى اثر گذاشت كه بى اختيار اشك از چشمانش جارى شد، و از كارهايش به خوبى معلوم مى شود كه همان دم مسلمان شده است(1).
نكته مهم در اينجاست كه او، مسلمانان را به سرزمين خود مى پذيرد و با شنيدن كلمات حق قرآن مجيد، اشك شوق مى ريزد و قبول مى كند، اما كسانى كه قرآن در وطن آنها نازل شده، آن را پاره مى كنند و با آزار و شكنجه باعث هجرت مسلمانان از حجاز مى شوند.
براستى كه انعطاف ناپذيرى و عناد و لجاجت چه سرانجام خطرناكى دارد.
در انتهاى اين بحث، عتاب آميزترين آيه ى قرآن مجيد را در سرانجام كار افرادى كه در حرف و كار خودشان استبداد دارند و سرسختى نشان مى دهند و روح لجاجت و عناد بر آنها حاكم است، ذكر مى كنيم:
وَ إِذْ قٰالُوا اَللّٰهُمَّ إِنْ كٰانَ هٰذٰا هُوَ اَلْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنٰا حِجٰارَةً مِنَ اَلسَّمٰاءِ أَوِ اِئْتِنٰا بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ (2)«و (به خاطر بياور) زمانى را كه گفتند: پروردگارا اگر اين حق است و از طرف توست، بارانى از سنگ از آسمان بر ما فرود آر، يا عذاب دردناكى براى ما بفرست!»
يعنى حاضر است بميرد ولى حق را نشنود و نبيند، حاضر است معذّب بشود ولى زير بار حق نرود، كه بعضى شأن نزول اين آيه را در واقعه غدير و ولايت امير المؤمنين
على (ع) ذكر كرده اند كه شخصى نمى خواست آن را قبول كند و لذا خواستار آن شد كه با سنگ آسمانى بميرد و يا در آتش بسوزد. اين لجاجت و عناد با او كارى كرده بود كه مرگ ذلت بار و آتش جهنم را بر شنيدن كلام حق «من كنت مولاه فهذا على مولاه» ترجيح داد.
درسى كه از اين آيه مى گيريم اينكه، تصميم بگيريد عادت زشت لجاجت و عناد را كنار بگذاريد، در خانه لجوج نباشيد، اگر خانم خانه حرف خوبى زد، مرد بپذيرد و تشكر كند، همين طور خانم در مقابل شوهر متواضع باشد و سرسختى نكند، تا ضمن اينكه محيط خانه گرم مى ماند، فرزندان هم از اين كلاس، درس انعطاف پذيرى و محبت بياموزند.
به طور كلى مى توان گفت كه قابليت انعطاف و نرمش داشتن، عاملى است كه در طول عوامل ديگر كنترل كننده قرار دارد و يك نيروى فراگير است، يعنى اگر جوان بخواهد از عقلش استفاده كند، وجدان اخلاقيش را بكار گيرد، آداب و رسوم اجتماعى را مراعات نمايد و بطور كلى در همه مواردى كه در زندگى و شأن انسانى او نقش دارد، بايد انعطاف پذير باشد، زيرا كه به آن بستگى كامل دارد.
يكى از مهمترين نيروهاى كنترل كننده، نماز و راز و نياز و اظهار عبوديت به درگاه خداوند است كه در دين اسلام و از نظر قرآن، جايگاه ويژه اى را داراست. قرآن كريم با صراحت تمام، نماز را عامل بازدارنده ى انسان از گناه و خطا مى داند و مى فرمايد:
وَ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ إِنَّ اَلصَّلاٰةَ تَنْهىٰ عَنِ اَلْفَحْشٰاءِ وَ اَلْمُنْكَرِ (1)«و نماز را بر پادار، كه نماز (انسان را) از زشتيها و گناه باز مى دارد».
امام صادق (ع) مى فرمايند: هر كس دوست دارد كه بداند نمازش پذيرفته شده يا نه، بايد بنگرد كه نمازش او را تا چه حد از زشتيها و بديها باز داشته است پس به همان مقدار از او قبول شده است(2).
يعنى همان گونه كه عقل و ساير عواملى كه تا كنون بر شمرديم در جاى خود از عواملى هستند كه آدمى و به خصوص جوانان را از كارهاى زشت و ناپسند و خلاف شأن يك انسان باز مى دارند، نماز هم در مرتبه اى بسيار بالاتر، از ارتكاب كارهاى بد و ورود به صحنه هاى گناه جلوگيرى مى كند.
حضرت على (ع) مى فرمايند: نماز قلعه محكمى در برابر حمله ها و غلبه هاى شيطان است(1).
در شرع مقدس اسلام نيز، نماز از همه اعمال افضل است و شما چيزى واجب تر، لازمتر و با اهميت تر از نماز در اسلام پيدا نمى كنيد. لذا اول چيزى كه در فروع دين شمرده مى شود، نماز است. يعنى نماز، مقدم بر همه ى واجبات، حتى بر جهاد و تولّى و تبرّى است و يك مسلمان در پنج نوبت، در اقامه ى نمازهاى يوميه، آن را به عنوان رستگارى و به عنوان بهترين اعمال اعلام مى دارد.
شما جوانان عزيز اگر بخواهيد به درجات بالا و به رستگارى و به فرموده خداوند متعال به مقام محمود برسيد، بايد به نماز، مخصوصاً نماز اول وقت و به ويژه نماز شب، بسيار اهميت بدهد تا به اين مقامى كه همه ى انسانها به داشتن آن غبطه مى خورند و موجب وجاهت و سربلندى دنيا و آخرت است نايل گرديد.
وَ مِنَ اَللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَكَ، عَسىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقٰاماً مَحْمُوداً (2)«و پاسى از شب را (از خواب برخيز و) قرآن (و نماز) بخوان! اين يك وظيفه اضافى براى توست، اميد است پروردگارت تو را به مقامى در خور ستايش برانگيزد».
پيامبر اكرم مى فرمايند: نماز نور مؤمنان است و نورى است كه از جانب خداى بزرگ بر آنها نازل مى گردد(3).
علاوه بر اين، اگر كسى نشاط زندگى و اراده ى قوى مى خواهد و مايل است كه در
بن بستها خداوند به فريادش برسد و به عبارت زيبا و كامل قرآنى، او را هدايت كند، بايد نماز را آنهم به شكل خوب و صحيح سرلوحه زندگى خود قرار دهد. قرآن، كسانى را هدايت مى كند كه متقى باشند و اقامه ى نماز كند.
ذٰلِكَ اَلْكِتٰابُ لاٰ رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ اَلصَّلاٰةَ (1)«آن كتاب با عظمتى است كه شك در آن راه ندارد و مايه هدايت پرهيزكاران است. (پرهيزكاران) كسانى هستند كه به غيب ايمان مى آورند و نماز را برپا مى دارند».
اگر انسانى از نماز فاصله گرفت، اگر جوانى به نماز بى اعتنا شد و خداى ناكرده از بجا آوردن نماز سرباز زد و يا با بى رغبتى و از روى بى ميلى با شكل غير مؤدبانه و غير صحيح آن را اقامه كرد، يقين بداند كه ديگر، نه تنها هدايتى در كار نيست و دست عنايت خداوندى از سر او برداشته خواهد شد، بلكه از همه ى مواهب معنوى نيز بى بهره خواهد ماند.
مثالى مى زنم، لامپى را كه شما هر شب به هنگام تاريك شدن هوا روشن مى كنيد، از طريق سيم به محلى متصل است كه به آن كارخانه برق مى گويند، حال تصور كنيد كه اين كارخانه، اگر براى حتى يك لحظه، اين ارتباط و اتصال را قطع كند، چه اتفاق مى افتد!! بلافاصله چراغ خاموش شده و شما در تاريكى محض فرو مى رويد. وضع انسان نيز چنين است، اگر پروردگار عالم، بنده اى را يك لحظه و يك آن به خودش واگذار و به عبارت ديگر، دست عنايتش را از سر او بردارد، ضلالت و گمراهى و بدبختى، او را فرا مى گيرد و گاه به حدى سقوط مى كند كه برگشتن او اگر محال نباشد، كارى بس مشكل و دشوار است و خداوند به چنين افرادى وعده عذاب اليم و آتش دوزخ داده است:
فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضٰاعُوا اَلصَّلاٰةَ وَ اِتَّبَعُوا اَلشَّهَوٰاتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ
1) - سوره ى بقره/ 2 و 3.
غَيًّا (1)«اما پس از آنان فرزندان ناشايسته اى روى كار آمدند كه نماز را تباه كردند و از شهوات پيروى نمودند، و به زودى (مجازات) گمراهى خود را خواهند ديد!».
استخفاف و كوچك شمردن نماز، از گناهان بزرگ و داراى عواقب بسيار وحشتناكى است.
امام صادق (ع) از قول رسول خدا مى فرمايند: از من نيست كسى كه نمازش را كوچك شمارد(2).
و باز مى فرمايند: وقتى بنده اى نمازش را كوچك مى شمارد، خداى متعال به ملائكه اش خطاب مى كند: آيا بنده مرا نمى بينيد، گويا گمان مى كند كسى غير از من حاجاتش را برآورده مى سازد: آيا نمى داند كه رفع نيازش به دست من است؟!(3)
از اينها كه بگذريم، نماز در پيش اهل دل از بهترين عبادتهاست، زيرا مكالمه طرفينى است، هم بنده با خدا صحبت مى كند و هم خداوند با بنده حرف مى زند. بقول اهل دل، نماز، مركب از كلام صاعد و كلام نازل است، كلام صاعد يعنى ذكر و دعا و كلام نازل يعنى قرآن، و چه لذتى بالاتر از اين كه انسان هم با خداوند صحبت كند و هم طرف سخن پروردگار واقع شود، آن هم در نيمه ى شب كه غالباً مردم در خواب هستند. به همين خاطر است كه امام صادق (ع)، دو ركعت نماز در دل شب را از دنيا و ما فيها بيشتر دوست مى دارند و مى فرمايند:
دو ركعت نماز در دل شب، براى من از دنيا و آنچه در اوست، دوست داشتنى تر است(4)
نكته ديگرى كه بايد در نماز بدان توجه داشت، درك مقام و موقعيت خود در نماز است كه چه مى گويد و در مقابل چه كسى ايستاده است. در روايات آمده است كه نماز را آن گونه بخوانيد كه گويا خداوند را مى بينيد و اگر اين حالت براى شما ميسور نيست، لااقل طورى نماز بگذاريد كه خداوند شما را مى بيند و ناظر و آگاه بر دل و چشم و ساير اعضاء و جوارح شماست و اين توجه را هميشه و مخصوصاً در نماز حفظ كنيد.
ائمه معصومين (ع)، اين بينش را به حد كمال و كامل دارا بودند و به محض ورود در نماز، ديگر به هيچ چيز جز نماز و ياد حضرت حق توجه نداشتند، تا جائى كه در حال نماز، تير را از پاى امير المؤمنين على (ع) بيرون مى آورند و ايشان اصلاً توجه ندارند.
نقل شده است كه امام صادق و امام باقر (ع) وقتى به نماز مى ايستادند، رنگ رخسارشان تغيير مى كرد، گاهى سرخ و گاهى زرد مى شد، گويى با كسى مناجات مى كنند كه او را مى بينند(1).
امام صادق (ع) فرمودند: وقتى امام سجاد به نماز بر مى خاستند، مى لرزيدند و رنگ چهره شان به زردى مى گراييد(2).
چه خوبست كه ما هم به عنوان شيعيان آن امامان معصوم، پرتوى از اين حالات را در خود ايجاد كنيم و در كارهايمان از نماز، كمك و استعانت بجوييم كه خداوند مى فرمايد:
وَ اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَكَبِيرَةٌ إِلاّٰ عَلَى اَلْخٰاشِعِينَ (3)«از صبر و نماز يارى جوييد (و با استقامت و مهار هوسهاى درونى و توجه به پروردگار، نيرو بگيريد) و اين كار جز براى خاشعان، گران است».
متأسفانه يكى از دردهاى بزرگى كه ما به آن مبتلا هستيم، اينست كه نماز با آن همه فضيلتى كه دارد، متأسفانه براى عموم مردم سنگين و يك امر سختى است و غالباً مشاهده مى شود كه براى زودتر تمام شدن نماز، يا آن را فرادى و به تنهايى و با سرعت مى خوانند و يا اگر به جماعتى حاضر مى شوند، آن جماعتى را انتخاب مى كنند كه نماز در آن زودتر به پايان مى رسد و اين مصيبت خيلى بزرگى است كه نماز در ما ايجاد رغبت و لذت نمى كند.
امام صادق (ع) نقل فرموده اند كه: مردى وارد مسجدى شد كه پيامبر اكرم (ص) در آنجا حضور داشتند. وقتى به نماز ايستاد، سجده هاى نماز را با تندى و عدم آرامش به جاى مى آورد. پيامبر فرمودند: اگر در چنين حالتى بميرد، بر دين محمد نمرده است(1).
در اين روايت دقت فرماييد: آمده است كه روزى حضرت موسى (ع) براى مناجات با خداوند مى رفتند، شخصى رذل و لاابالى به ايشان رسيد و گفت: از قول من به خدايت بگو: آخر من چقدر گناه كنم و تو مرا عذاب نكنى؟! زمانى كه حضرت موسى (ع) مناجاتش را به پايان برد و عازم برگشت بود، از جانب خدا خطاب رسيد كه اى موسى! چرا پيغام بنده ام را نرساندى؟ پيامبر خدا فرمود: خدايا خجالت مى كشم، تو خود مى دانى كه او چه گفت. خداوند فرمود: اى موسى از قول من به آن بنده بگو كه من بالاترين بلاها را به تو داده ام و تو در بدترين عذابها واقع شده اى، لكن درك آن را ندارى و متوجه نيستى، و آن اينكه تو ديگر از مناجات با من و دعا و نماز لذت نمى برى و همين كه شيرينى مناجاتم را از دل تو برده ام، اين دردناكترين درد و عذاب براى توست.
راستى كه اگر انسان، از نماز لذت نبرد و در وقت گفتن الله اكبر، تلاطم درونى پيدا نكند، بزرگترين مصيبت است بنابراين اگر جوانها سعادت دو جهان را مى خواهند، بايد به
1) - بحار الانوار/ 84، 234.
نماز كه در زمره ى مهمترين نيروى كنترل آنها از انحرافات و سقوط در رذائل اخلاقى است، توجه كامل داشته باشند، نماز را در اول وقت، در مسجد و به جماعت، با حضور دل و با حال ادب بجاى آورند، براى نماز شب، در زندگى خود حسابى باز كنند و اين باور را در خود پرورش دهند كه دست يابى به همه ى خواسته هاى حق، مرهون نماز است، و بدانند كه اگر به نماز بى اعتنا باشند و يا آن را از زندگى خود طرد نمايند، دنيايى پر از دلهره، اضطراب خاطر، نگرانى و غم و غصه، و سرانجام مرگى به غير كيش و آيين اسلام در انتظار آنهاست.
فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاٰتِهِمْ سٰاهُونَ (1)«پس واى بر نمازگزارانى كه در نماز خود سهل انگارى مى كنند».
در مناظره اى كه بين بهشتيان و دوزخيان واقع مى شود، اهل بهشت از آنها سؤال مى كنند كه چرا شما را به جهنم برده اند؟ مگر شما شيعه نيستيد؟ مگر شفاعت شامل حال شما نشد؟ جهنم را كه خدا براى كافران آماده كرده است،! اُعِدَّت لِلكافِرين(2).
اهل دوزخ جواب مى دهند: آرى! ما اسم شيعه بر خود داريم، ولى نماز نمى خوانديم و از گروه نمازگزاران نبوديم.
فِي جَنّٰاتٍ يَتَسٰاءَلُونَ عَنِ اَلْمُجْرِمِينَ، مٰا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ، قٰالُوا لَمْ نَكُ مِنَ اَلْمُصَلِّينَ (3)«آنها در باغهاى بهشتند، و سؤال مى كنند از مجرمان: چه چيز شما را به دوزخ وارد ساخت؟ مى گويند ما از نمازگزاران نبوديم»
.
در روايات مى خوانيم كه انسان تارك الصلوة را از راهى به جهنم مى برند كه هيچگونه دسترسى به اهل بيت (ع) و ديگر شفعاء ندارند و در اهميت نماز همين بس، كه تاركين و كاهلين نماز از شفاعت محرومند.
در اينجا بد نيست به توصيه و سفارشى كه حضرت امام جعفر صادق (ع) در زمان شهادتشان فرمودند، و اكثراً آن را شنيده ايد اشاره كنم. حضرت در واپسين لحظات عمر شريف و مباركشان، تمام خويشاوندان را به دور فرا خواندند و آخرين كلام خودشان را به عنوان وصيت، چنين بيان فرمودند:
كسى كه نماز را كوچك شمارد، شفاعت ما شامل حالش نمى شود(1)يعنى زمانى كه مؤذن مى گويد: الله اكبر، او همچنان به بازى و به اصطلاح، ورزش مشغول باشد، با شنيدن صداى تكبير اذان، باز خود را به كسب و تجارت و خريد و فروش سرگرم كند، صداى مؤذن را مى شنود كه: حى على الصلوة، اما تجارتش، اختلاطش، ديدن فيلمش، خوردن غذايش و... در نزد او لازم تر و واجب تر از نماز است، حالا اگر زمانى هم از كارش فارغ شد و حالى هم برايش مانده بود. از روى ناچارى و در آخر وقت، آن هم با عجله و به قول عاميانه، يك نماز دست و پا شكسته اى بخواند و اظهار راحتى كند. اين چنين كسى بداند كه شفاعت امام صادق (ع) به او نمى رسد.
اگر كسى با گوش جان بشنود كه امام (ع) مى فرمايند: لعنت خدا بر كسى كه نماز مغرب و عشايش را بدون عذر شرعى تا پديدار شدن ستارگان آسمان نخوانده باشد و لعنت خدا بر آنكه نماز صبحش را بدون عذر تا ناپديد شدن ستارگان آسمان به تأخير
1) - لا تنال شفاعتنا من استخف بالصلوة، وسائل الشيعه/ج 4، ص 24.
بيندازد(1)ديگر نه خريد و فروش و ورزش و خورد و خوراك و نه هيچ كار ديگرى در نزد او، مهمتر از نماز نخواهد بود، خصوصاً كه اين عبارت تكان دهنده ى رسول گرامى اسلام (ص) را هم بر آن ضميمه كنيم كه فرمودند:
بر يهود و نصارى سلام كنيد ولى بر يهود امت من سلام نكنيد. عرض كردند يا رسول الله يهود امت شما كيانند؟ فرمودند: كسانى كه صداى اذان و اقامه را بشنوند و به جماعت حاضر نشوند!(2)اينجاست كه به جرأت مى توان گفت، يك جوان فهميده و عاقبت انديش از اين همه اندرز و تهديد به خود آمده و راه صواب را كه غير از سعادت و خوشبختى نيست با يك آغوش باز در پيش مى گيرد.
پيامبر اكرم (ص) فرمودند: وقتى بنده اى نمازش را به جماعت مى خواند و سپس از خدا حاجتى را درخواست مى نمايد، خداى متعال حيا مى كند پاسخ او را با تأخير بدهد و حاجتش را پيش از اتمام دعا، برآورده مى سازد(3).
امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) نقل مى فرمايند كه: اگر كسى بدون علت در مسجد و جماعت نماز نگذارد، نمازش پذيرفته نمى شود(4).
اين بحث را با اشاره به اهميتى كه ائمه معصومين (ع) به نماز و دعا و راز و نياز در حساسترين شرايط زندگانيشان مى داده اند و ذكر يك نمونه، به پايان مى بريم.
ظهر روز عاشورا با اينكه بسيارى از اصحاب و ياران امام حسين (ع) به شهادت
رسيده بودند و از سوى دشمن، مثل باران، تير مى باريد، وقت نماز كه فرا رسيد، يكى از اصحاب خاص امام (ع) جلو آمد و اعلام داشت كه هنگام نماز رسيده است. به محض شنيدن اسم نماز، حضرت برافروخته شدند و تبسم كردند و بهترين دعا را در حق او بيان فرمودند كه خدا تو را از نمازگزاران محسوب فرمايد. آنگاه در آن بحبوحه ى جنگ و آن شرايط خاص ميدان نبرد، با داوطلب شدن عده اى به عنوان سپر و محافظ، حضرت نماز را به جماعت در وسط ميدان اقامه فرمودند:
بنابراين بسيار از انصاف و جوانمردى بدور است كه آنها در آن چنان شرايط بحرانى تا بدين گونه در بر پايى نماز و جماعت بكوشند و ما بدون هيچ دليل و عذرى، در بهترين شرايط، آن را به آسانى ترك نماييم.
يك جزء ديگر از اجزاى تشكيل دهنده ى مجموعه ى نيروهاى كنترل كننده، وجود ايمان و كارآيى آن در سلامت و سعادت جوان است. همان گونه كه در عنوان مبحث مشخص گرديد، اين بخش به دو قسمت ايمان عقلى و ايمان قلبى تقسيم مى شود كه ما ابتدا، منظور و مراد از آنها و سپس روش دستيابى به اين دو عامل مهم را بيان مى كنيم.
اما آنچه كه از ايمان عقلى و به اصطلاح علم اليقين، مورد نظر ماست، اين است كه انسان به واسطه ى عقل و قوه ى ادراكه اش به يك سرى باورهايى از جمله وجود خداوند و حاضر و ناظر بودن او بر انسان و در پيش بودن معاد و حساب و كتاب و آمدن پيامبران و امامان و در يك كلمه، معارف اسلامى، دست بيابد. اين باور و اعتقاد را كه به آن ايمان عقلى مى گويند، بهترين نيروى كنترل كننده است كه در آيات فراوانى از قرآن مجيد، بر آن تأكيد شده و ما به چند مورد از آنها اشاره مى كنيم:
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ، أَلْهٰاكُمُ اَلتَّكٰاثُرُ، حَتّٰى زُرْتُمُ اَلْمَقٰابِرَ، كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ، ثُمَّ كَلاّٰ سَوْفَ تَعْلَمُونَ، كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ، لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِيمَ (1)«به نام خداوند بخشنده مهربان افزون طلبى (و تفاخر) شما را به خود مشغول
1) - سوره ى تكاثر/ 1 تا 6.
داشته (و از خدا غافل نموده) است بزودى خواهيد دانست، چنان نيست كه شما خيال مى كنيد، اگر شما علم اليقين (به آخرت) داشتيد (افزون طلبى شما را از خدا غافل نمى كرد) قطعاً شما جهنم را خواهيد ديد!».
يعنى اگر آنها همين مرتبه از ايمان را هم داشتند كنترل مى شدند و دنيا اين قدر آنها را فريب نمى داد و به خود مشغول نمى ساخت. در جاى ديگر مى فرمايد:
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ، وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ، اَلَّذِينَ إِذَا اِكْتٰالُوا عَلَى اَلنّٰاسِ يَسْتَوْفُونَ، وَ إِذٰا كٰالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ، أَ لاٰ يَظُنُّ أُولٰئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ، لِيَوْمٍ عَظِيمٍ (1)«به نام خداوند بخشنده مهربان، واى بر كم فروشان، آنان كه وقتى براى خود پيمانه مى كنند، حق خود را به طور كامل مى گيرند، اما هنگامى كه مى خواهند براى ديگران پيمانه يا وزن كنند، كم مى گذارند. آيا آنها گمان نمى كنند كه برانگيخته مى شوند، در روزى بزرگ، روزى كه مردم در پيشگاه پروردگار جهانيان مى ايستند».
يعنى اگر كسى بداند و لو به علم اليقين، ايمان داشته باشد كه معادى هست و هر كارى حساب و كتابى دارد، اعمالش كنترل شده و دست از كار خلاف بر مى دارد.
به عبارت ديگر، اگر كسى به مبدأ و معاد ايمان داشته باشد، داراى يك نيروى بازدارنده و كنترل كننده ى خوبى است كه او را از ورود به دنياى هوى و هوس و سقوط به پرتگاه تباهى و نيستى، محافظت كرده و به صلاح و راستى رهنمون مى شود.
ايمان قلبى، يك درجه و مرتبه، شديدتر و بالاتر از ايمان عقلى است و به عين اليقين و حق اليقين مصطلح است، يعنى علاوه بر اينكه عقل باور كرده كه در كوچك و بزرگ كارهاى دنيا، حسابرسى دقيق است، «دل» نيز بر اين باور آمده كه خدايى هست
1) - سوره ى مطففين/ 1 تا 6.
و همه در محضر اويند و سرانجام، نيكوكاران، پاداش و بدكاران، جزايى سخت داده خواهند شد.
اگر انسانى داراى اين اعتقاد و باور بشود، اگر جوانى به اين درجه از ايمان برسد، اگر دخترى باور كند كه در محضر خداست، اگر جوانى به افتخار داشتن ايمان قلبى نايل شود، در طوفانهاى شهوت، در تحريك غرائز، در اقبال و روى آوردن دنيا، در صحنه هاى پرجاذبه ى گناه، يقيناً و مطمئناً مصون خواهد ماند و مدال افتخار اين نعمت بزرگ را از دست خداوند به گردن خواهد آويخت و خوشا به حال آنكه با به دست آوردن نعمت بزرگ ايمان قلبى، قرآن بر او تبريك و مبارك باد بگويد.
فَلَمّٰا جٰاءَهٰا نُودِيَ أَنْ بُورِكَ مَنْ فِي اَلنّٰارِ وَ مَنْ حَوْلَهٰا وَ سُبْحٰانَ اَللّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِينَ (1)«هنگامى كه نزد آتش آمد، ندايى برخاست كه مبارك باد آن كس كه در آتش است و كسى كه در اطراف آن است (فرشتگان و موسى) و منزه است خداوندى كه پروردگار جهانيان است».
يعنى زمانى كه حضرت موسى (ع) و زنش به مقام ايمان و مرتبه عين اليقين و حق اليقين رسيدند، خطاب آمد كه اين مقام بزرگ بر شما مبارك باد.
براستى كه اين نعمت، بسيار بزرگ است، چرا كه با خود، نعمتهاى فراوان ديگرى را هم به همراه مى آورد. اولين نعمتى كه براى انسان حاصل مى شود، وجود يك اراده ى قوى و نيرومند است. به فرموده ى امام صادق (ع):
مؤمن چونان كوهى استوار است كه طوفانها او نمى لرزاند(2)
يعنى اگر ايمان در دل او رسوخ كند، چنان نيرو و قوّتى مى يابد كه هيچ طوفانى هر چند هم بنيان كن، باز نمى تواند او را بلرزاند.
نعمت ديگرى كه بواسطه ايمان قلبى بدست مى آيد، نشاط و دورى از غم و غصه و اضطراب خاطر از گذشته، و احساس آرامش و امنيت و اطمينان از آينده است.
أَلاٰ إِنَّ أَوْلِيٰاءَ اَللّٰهِ لاٰ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاٰ هُمْ يَحْزَنُونَ (1)«آگاه باشيد (دوستان و) اولياى خدا، نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند».
دليل اين نكته مهم كه در آيه مباركه آمده، اين است كه «ايمان عبارتست از چهار ركن: رضا به قضاء الهى، توكل بر خدا در امور سپردن امر به خدا در همه شئون و تسيلم حقتعالى بودن در همه مقدرات(2)و طيبعى است كه چنين كسى ترس و غمى نداشته باشد.
از همه ى اينها بالاتر، مقام انقطاع عن الناس و انقطاع الى الله براى وى پيدا مى گردد و جز به پروردگار به هيچ كس و هيچ چيز چشم اميد ندارد.
اما ببينيم كه چگونه مى توان به اين مقامات رسيد و خود را به اين نيروى كنترل كننده مجهز كرد.
عمده ترين وسيله براى رسيدن به ايمان عقلى كه ما از آن به علم اليقين هم تعبير آورديم پذيرفتن مطالب اساسى اسلام، با استدلال و منطق است كه غالباً از راه مطالعه كتابهاى دينى و اسلام شناسى در ابعاد مختلف بدست مى آيد، از اين رو سروكار داشتن با كتاب و مجالس علمى، براى همه و مخصوصاً جوانها، امرى لازم و واجب است زيرا چنانكه در رساله هاى عمليه هم هست، اصول دين كه اساسى ترين و ابتدايى ترين
مطالب اسلامى است، تقليدى نيست و بايد اين گونه مطالب را با استدلال و برهان پذيرفت و لذا براى اين كار، نياز به شناخت اسلام در فراخور حال هر مسلمان مى باشد، اعم از مرد و زن، پير و جوان و باسواد و بى سواد.
روزى پيامبر اكرم (ص) از محلى عبور مى كردند كه در آن محل، پيرزن بى سوادى در حال ريسيدن پشم، با چرخ ريسندگى دستى خود بود. حضرت كه موقعيت را براى بهره بردارى و نكته آموزى به اصحاب و اطرافيان مناسب مى ديدند، لحظه اى را در كنار آن پيرزن تأمل كرده، سپس خطاب به او فرمودند: به چه دليل مسلمان شدى و خدا را چگونه شناختى؟
پيرزن درحالى كه از حضور پيامبر در محل كار خود خرسند شده بود، دليلى ارائه داد كه از نظر فلسفى در سطح بسيار بالايى بود و لو اينكه خودش هم بدان توجه نداشت به اين صورت كه، دست خود را از چرخ ريسندگى اش برداشت و چرخ بعد از چند دور، از حركت ايستاد، آنگاه بسوى پيامبر متوجه شد و گفت: يا رسول الله، اين چرخ، با اين كوچكى، براى چرخيدن، نياز به دست و حركت دست من دارد و من تا آن را نچرخانم، اندكى هم حركت نخواهد كرد، حال، چگونه مى شود كه اين عالم با آن همه بزرگى و پهناورى، به مدير و گرداننده اى احتياج نداشته باشد؟! من از اين طريق به وجود خداوند پى بردم و او را شناختم.
پيامبر (ص) رو به همراهان كرده و فرمودند:
عَليَكُم بِدينِ العجَائز
البته اين عبارت داراى دو معناست، يكى اينكه، اين پيرزن برهان خوبى آورد، برهان حركت، برهان حدوث و برهان نظم كه همه اينها در قرآن هست، شما هم مثل او از اين دلايل و برهانها بياوريد. ديگر اينكه هر كس بايد مثل اين پيرزن در فراخور حالش براى همه ى اصول اعتقاديش دليل داشته باشد و هر چه دليل و برهان رساتر باشد، عقل نيز به همان اندازه قانع تر مى شود.
در اينجا، من يك توصيه و سفارش اكيد به جوانها دارم و آن اينكه با كتابهاى دينى و استدلالى، بيشتر در ارتباط باشيد، اگر چه جاى خوش وقتى است كه اكثر كتابخانه ها مورد استفاده و بهره بردارى فراوان قرار گرفته، لكن متأسفانه كتابهايى كه مايه افزونى و رشد ايمان عقلى است مورد بى مهرى واقع شده و كمتر مطالعه مى شوند و اين نقص بزرگى است.
پسران و دختران جوان، اگر مايلند كه سرمايه ى پرارزش ايمان عقلى را در خود ايجاد كنند و تكامل بخشند و از اين رهگذر به يك زندگى با آرامش و نشاط و بدون اضطراب و ترس و آلودگى به مفاسد و گناهان ناشى از ضعف اطلاعات و ايمان دست يابند، مى بايست حد اقل در شبانه روز، ساعتى را براى مطالعه و تحقيق در اين گونه كتابهاى نجات بخش اختصاص دهند و آن را در زمره ى بهترين ساعتهاى عمر خويش تلقى نمايند، چرا كه مقدمه يك امر با ارزش، خود نيز ارزشمند است.
پدر و مادرها هم بايد فرزندانشان را در رسيدن به اين گونه كمالات يارى كنند و بدانند كه سعادت آنها در گرو ايمان و دورى جستن از زمينه هاى انحرافى است.
قرآن مجيد مى فرمايد:
إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطٰانٌ عَلَى اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ (1)«چرا كه او (شيطان) بر كسانى كه ايمان دارند و پروردگارشان توكل مى كنند، تسلطى ندارد».
اما راه رسيدن به ايمان قلبى، ديگر، استدلال نيست، بلكه مرتبه اى بالاتر
1) - سوره ى نحل/ 99.
و والاتر مى طلبد و آن، محكم كردن رابطه با خدا است. قرآن مجيد يكى از راههاى ارتباطى با خداوند را براى بدست آوردن ايمان قلبى و به عبارت ديگر عين اليقين و حق اليقين، روزه دارى و كسب تقوا معرفى مى فرمايد:
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ اَلصِّيٰامُ كَمٰا كُتِبَ عَلَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (1)«اى افرادى كه ايمان آورده ايد! روزه بر شما نوشته شده، همان گونه كه بر كسانى كه قبل از شما بودند نوشته شد تا پرهيزگار شويد».
يعنى به وسيله روزه حس پرهيزكارى تقويت شده و ايمان در دل انسان در تمام اعضا و جوارح، از شكم گرفته، تا گوش و زبان و چشم و دل، روزه بگيرد و اگر چنين شد، يقين بداند كه سرانجام به مقام لقاء نايل خواهد شد. جوانها به جهت شفافيت و صفاى روح، آسان تر و زودتر مى توانند آن را درك كنند چرا كه، هر چه انسان به سمت پيرى مى رود، شتاب او در دستيابى، ضعيف تر و مشكل تر مى شود.
حضرت امام خمينى قدس سره، بارها در جلسه درس مى فرمودند: تا جوانيد خود را بسازيد كه در پيرى خودسازى بسيار مشكل است، تا جوانيد لذت اين گونه مطالب را بچشيد و به مقام بلند فرقان برسيد قرآن كريم مى فرمايد:
إِنْ تَتَّقُوا اَللّٰهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقٰاناً (2)اگر از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزد، براى شما وسيله اى جهت جدا ساختن حق از باطل قرار مى دهد (و روشن بينى خاصى كه در پرتو آن، حق را از باطل خواهيد شناخت).
يعنى اگر ايمان در وجودت جايگزين شد و ياد خدا دلت را روشن ساخت، مقام
فرقان پيدا مى كنى و به درجه اى از رشد مى رسى كه ديگر خودبه خود حق و باطل را تميز مى دهى و آنها را همان گونه كه هستند مى بينى.
بحث مهم ايمان عقلى و ايمان قلبى را با ذكر نمونه اى از تربيت يافتگان مكتب ايمان و مجهزشدگان به اين سلاح كارساز و نيروى بازدارنده، خاتمه مى دهيم.
يكى از عادات و رسومى كه پيامبر گرامى اسلام (ص) بر آن همت داشتند اين بود كه به هنگام عزيمت براى جنگ، از ميان جوانان امين و مؤمن به ايمان قلبى، چند نفرى را براى سرپرستى و سركشى به امور خانواده هاى رزمندگانى كه همراه پيامبر بودند انتخاب مى كردند. از آن جمله جوانى بود كه هر روز صبح به خانه هايى كه سرپرستى آنها را به عهده داشت سر مى زد و احتياجات و نيازهاى روزمّره ى آنها را رفع مى كرد. اگر چيزى مى خواستند برايشان مى خريد و اگر كارى داشتند در انجام آن كمك مى كرد. يك روز كه طبق معمول به درب خانه اى رفته بود، به علتى كه نمى دانيم، شايد پرده خانه كنار رفته بود و شايد بد صحبت كردن زن باعث شده بود كه در هر حال بايد از پيش امدن چنين صحنه هايى به خدا پناه ببريم شيطان، او را تحريك كرد و وارد خانه شد و دست خود را بر بدن آن زن گذاشت. به محض پيش آمدن اين صحنه، زن فرياد زد، آتش، آتش. اين جمله ى زن آتشى شد در دل اين جوان و چنان او را سوزاند كه مرتباً با خود مى گفت: النار، النار (آتش آتش). سرانجام تلاطم درونيش، مانع از آن شد كه ديگر در مدينه بماند، لذا كارهاى خود را به ديگرى سپرد و در حالى كه زارزار گريه مى كرد از مدينه بيرون رفت.
سرانجام جنگ تمام شد و پيامبر اكرم به مدينه مراجعت فرمودند. وقتى سرگذشت اين جوان را براى آن حضرت بيان كردند، رسول گراى اسلام فرمودند: ديگر توبه اش قبول شده، برويد و او را به مدينه برگردانيد. هنگام بازگشت با اينكه جوان از قبول شدن توبه اش خشنود بود، لكن شدت شرمندگى و اينكه چگونه با اين حال به صورت پيامبر اكرم نگاه كند، او را آزار مى داد و چه بسا كه از خدا طلب مرگ مى نمود. تا اينكه به محضر پيامبر رسيد، اتفاقاً آن حضرت سوره ى تكاثر را شروع كردند، وقتى كلام ايشان به اينجا رسيد كه:
كَلاّٰ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ اَلْيَقِينِ، لَتَرَوُنَّ اَلْجَحِيمَ (1)«چنان نيست كه شما خيال مى كنيد اگر شما علم اليقين (به آخرت) داشتيد (افزون طلبى شما را از خدا غافل نمى كرد). قطعاً شما جهنم را خواهيد ديد».
ناگهان اين جوان آهى كشيد و صيحه اى زد و نقش بر زمين شد. وقتى به كنارش آمدند، ديدند كه از شدت ناراحتى و شرمندگى، جان داده است.
آرى، اين ايمانها يافت نمى شود مگر بواسطه ايمان قلبى و به وسيله ارتباط با خدا، نماز اول وقت، روزه، تقيد به فرائض الهى، پايدارى در مقابل وسوسه هاى شيطان، گره گشايى و خدمت به مردم، توسل به اهل بيت (ع) و... و شما جوانان سزاوارترين مردم به داشتن ايمان عقلى و ايمان قلبى هستيد.
1) - سوره ى تكاثر/ 5 و 6.
تا اينجا آنچه از عوامل و نيروهاى كنترل كننده جوان را بر شمرديم، عواملى بودند كه يك جوان، خود بايد مستقيماً به كسب و تقويت آنها بپردازد، از خويش مايه بگذارد و موفقيت آنها را در خود جستجو كند. يعنى به نحو احسن از عقلش بهره ببرد، وجدان اخلاقى را در خود زنده و فعال نگهدارد، آداب و رسوم اجتماعى را به حد كمال مراعات نمايد، به قوانين و مقرراتى كه براى سعادت او وضع شده به ديده ى احترام بنگرد و در اجراى آنها فوق العاده كوشا باشد و...
اما، عواملى هم هستند كه توفيق يك جوان در آنها، تنها بسته به وجود خود او نيست، بلكه دخالت ديگران نيز در موفق بودن او نقش كليدى و سازنده اى دارد يكى از آنها مسئله تربيت است. وقتى بحث از تربيت خانوادگى دختر يا پسر جوانى مى شود، بى اختيار توجه انسان به پدر و مادر و ميزان نقش آنها در تربيت فرزندان معطوف مى شود. بنابراين، قبل از هر چيز اين پدر و مادرند كه در موفقيت يا عدم توفيق و كارآيى اين نيروى بازدارنده در جوانشان، ايفاى نقش مى كنند و سرنوشت فرزندشان را در همه ادوار زندگى، خصوصاً در دوره ى پرمخاطره جوانى رقم مى زنند. لذا بسيار مناسب است كه در اينجا به اين وظيفه حساس والدين، اشاره اى هر چند گذرا داشته باشيم.
اسلام چه از طريق آيات قرآن كريم و چه از راه احاديث و روايات ائمه معصومين (ع) بر اين مسئله، بسيار تكيه كرده و به نقش خطير آن هشدار داده است. تا جايى كه مى فرمايد:
انسان نيكوكار، در رحم مادرش نيكوكار است و انسان پست و دون نيز از رحم مادرش پست و شقى است(1).
از اين روايت شريف، دو معنا مى توان برداشت كرد، يكى از آنها كه فعلاً مورد بحث نيست، اينكه خداوند، سرنوشت هر كس را قبل از تولد مى داند كه آيا سعادتمند است يا بدبخت، سعيد است يا شقى و...
روشن است كه اين معنا، مربوط به علم غيب است كه فقط خدا و پيامبر و ائمه معصومين (ع) بر آن آگاهند. اما معناى دومى كه از آن فهميده مى شود و ظاهراً منظور روايت هم همين باشد، اينكه پدر و مادر و بخصوص مادر، در سرنوشت فرزند، دخالت كامل دارند تا جايى كه يك مادر خوب و يك پدر فهميده، با تربيت صحيح، جوان را سعيد، خوشبخت، فعال و گره گشا بار مى آورند و به عكس يك پدر و مادر لاابالى با بى تفاوتى و بى توجهى، جوانى بدبخت، آلوده و گناهكار تحويل جامعه مى دهند.
مرحوم فيض كاشانى در ذيل آيه ى: هُوَ اَلَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي اَلْأَرْحٰامِ كَيْفَ يَشٰاءُ(2)روايت عجيبى از امام باقر (ع)، در تفسيرش نقل فرموده است كه وقتى ملك مصور براى صورت بندى بچه اى كه در شكم مادر است مى آيد، به او خطاب مى شود كه به پيشانى مادر نگاه كن و هر آنچه مى بينى آن را با بداء در پيشانى فرزند بنويس(3).
يعنى هر چند ممكن است كه نقش تربيتى پدر و مادر، عليت تامه اى براى سعادت و شقاوت فرزندان نباشد، لكن نقش بسيار مؤثر و غير قابل انكارى دارد كه از اين ميان، نقش مادر مؤثر است.
اين روايت را نيز همه شما شنيده ايد كه پيامبر اكرم (ص) فرمودند: بهشت زير پاى مادران است(1).
يكى از معانى اين روايت، اين است كه چون خدمت به پدر و مادر، فضيلت بسيار دارد، لذا بهشت شامل حال آن جوانى است كه خدمتگزار والدين و خصوصاً مادر باشد. اما معناى لطيف ترى كه مى توان براى آن كرد اينكه بهشتى شدن و سعادتمندى يك جوان، در دست مادر است، يعنى اين تربيت صحيح اوست كه فرزند را به بهشت سعادت، رهنمون مى شود و يا احياناً بى توجهى و تربيت غلط اوست كه راه انحرافى و جهنم را در پيش پاى جوان خود مى گشايد.
علاوه بر روايات فراوانى كه ما فقط به ذكر نمونه هايى از آن اكتفا كرديم، خداوند متعال، در قرآن مجيد و در موارد گوناگون، لزوم تربيت و مواظبت را امرى واجب مؤكد دانسته و از جمله مى فرمايد:
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نٰاراً وَقُودُهَا اَلنّٰاسُ وَ اَلْحِجٰارَةُ (2)«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خود و خانواده خويش را از آتشى كه هيزم آن از انسانها و سنگهاست نگهداريد».
يعنى اى انسان مسلمان، اى پدر و مادر با ايمان، علاوه بر اينكه بايد مواظب خودت باشى، مى بايست بر احوال اهل خود، همسر و فرزندانت نيز توجه كامل داشته باشى. اگر خود مقيد به او امر شرع مثل نماز، روزه و... هستى، فرزندانت را هم بر اين امور، راهنما و مربى باش. اگر خانم، خود به مسئله حجاب توجه كامل دارد، به اين اكتفاء نكند
و دخترش را هم بسان خود با تربيت صحيح به حجاب شرعى وادار سازد تا مبادا از جمله افراد زيانكار به حساب آيد كه قرآن كريم مى فرمايد:
قُلْ إِنَّ اَلْخٰاسِرِينَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ (1)«بگو، زيانكاران واقعى آنانند كه سرمايه وجود خويش و بستگانشان را در روز قيامت از دست داده اند. آگاه باشيد زيان آشكار همين است».
لذا بر هر پدر و مادر فهميده و عاقبت انديش است كه هم خود و هم جوانشان را با تربيت صحيح از اين زيان آشكار بدور دارند.
نقل شده است كه روزى پيامبر اكرم (ص) از مكانى عبور مى فرمودند كه عده اى از كودكان در آنجا بازى مى كردند. آن حضرت نگاهى به آنها كرده، سپس خطاب به همراهان فرمودند: واى بر حال فرزندان آخرالزمان از دست پدر و مادرهايشان. اصحاب گفتند: يا رسول الله، آيا پدران و مادرانشان كافر هستند؟ حضرت فرمودند: نه، آنها مسلمانند اما به وظيفه خود عمل نمى كنند، فرزندانشان را به آداب اسلامى تعليم نمى دهند و فقط به فكر دنيا و معيشت آنها، دل خوش كرده اند. واى بر آنها كه من از آنها برى و بيزارم و آنها هم از من دورى مى جويند(2).
به نظر مى رسد كه در دوره ى ما متأسفانه اين فرمايشات محقق شده است. شما ببينيد كه امروزه، پدر و مادرهاى مؤمن و مسلمان، اكثراً توجه و همتشان اين است كه فرزندشان به سطح تحصيلى بالا برسد، دوره آموزش عالى را ببيند شغل خوبى پيدا كند همسر مناسبى انتخاب كند و بالاخره دنياى آباد و راحتى داشته باشد، اما ديگر با دنياى
سرانجام و آخرت او كارى ندارند. نه به فكر اعتقادات او هستند و نه به فكر اعمال و دستوراتى كه مثل نماز و حجاب و ساير عبادات بر افراد، واجب شده است.
تذكر
ذكر اين نكته، لازم و ضرورى است كه مبادا تصور شود اسلام با زندگى دنيا و مظاهر سازنده ى آن مخالفت دارد، نه بلكه بايد گفت كه يك پدر و مادر، در قبال فرزندانشان دو وظيفه توأم دارند، يعنى همان طور كه در زندگى مادى و بهبودى حال دنياى آنها كوشش مى نمايند و در فكر آينده و تأمين آتيه ايشان هستند، بايد بر آن وظيفه ى مهمتر يعنى تربيت كردن و مؤدب ساختن آنها به آداب اسلامى و مددكارى ايشان در پرورش نيروهاى كنترل كننده آنها نيز توجه كافى مبذول دارند و بدانند كه در حسن انجام اين امور دخالت كامل دارند.
اگر چه بحث ما در رابطه با نيروى كنترل كننده ى جوان است و در اين زمينه، عواملى را هم بر شمرديم، لكن چون موضوع تربيت خانوادگى كه يكى از اجزاى مهم نيروى كنترل كننده است، نياز به توضيح و بحث بيشتر و ريشه اى دارد كه بدون آنها، مبحث تريبت، جامع و كامل نخواهد بود، لذا به تناسب، مطالبى را در اينجا متذكر مى شويم.
برنامه ريزى اسلام براى يك تربيت صحيح، به پيش از زمان انعقاد نطفه باز مى گردد، يعنى زمانى كه پدر و مادر، خود را براى داشتن و نگهدارى فرزند آماده مى كنند. از اين زمان است كه سلسله مسايل و نكات تربيتى آغاز مى شود. غذايى كه والدين مى خورند، اخلاق و رفتارى كه خود را به آن مى آرايند و خلاصه، همه ى مسايلى كه مى تواند زمينه ساز و پايه ريز بناى تربيتى يك فرزند باشد.
در ميان قوانين حاكم بر بشر، قانونى داريم. به نام قانون وراثت كه خداوند آن را در
نهاد هر انسان به وديعه گذارده است. طبق اين قانون، فرزند ميراث خوار صفات و حالات روانى، و گفتار و كردارى است كه والدين و به ويژه يك مادر باردار براى او به ارث مى گذارند. بنابراين يك پدر، بايد بداند كه اگر صفت رذيله اى دارد، قبل از انعقاد نطفه، با خودسازى آن را از خود دور كند، يك مادر مى بايست توجه داشته باشد كه اگر بچه اى در شكم دارد، با گناه خود، او را در عواقب سوء و اثرات مخرب آن شريك نسازد. همچنين به اثرات مثبت دعا و عبادت، بر فرزند خويش توجه نمايد و مخصوصاً بداند كه تغذيه و حلال و حرام بودن آن نيز در سعادت و شقاوت فرزند تأثير بسزايى دارد.
وظيفه والدين پس از تولد كودك بسيار سنگين و مضاعف مى شود. اولين كارى كه بعد از تولد بايد انجام داد، چنانكه از روايات، بر مى آيد، گفتن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ نوزاد است(1).
اين دستور مى خواهد با ظرافت به ما بگويد كه اى پدر و مادر! بدان كه از همان لحظه تولد، غريزه ى علم يابى و حقيقت جويى فرزندت بيدار است، پس او را عالم كن و مسلمان تربيت نما.
اصولاً معناى «ز گهواره تا گور دانش بجوى» همين مطلب است و اغراقى هم ندارد، زيرا بعد از تولد، بعضى از تمايلات فرزند، همچون شير خوردن او بالفعل است و به اقتضاى فطرت، پستان مادر را مى مكد تا سير شود. همين طور غريزه علم يابى او هم بالفعل است و لذا به هوش باش كه به اين غريزه نيز به بهترين وجه پاسخگو باشى، اگر بچه در گاهواره است، به اين توجيه كه او بچه است و چيزى نمى فهمد، خارج از نزاكت صحبت نكنيد و كارى را كه ممكن است بر روى او اثر سوء بگذارد از جمله اعمال زناشويى انجام ندهيد و كاملاً مواظب رفتار و كردار خود باشيد.
1) - مستدرك الوسائل/ 2، 620.
حال كه بحث به اينجا رسيد، مناسب است كه به بعضى از شرايط و صفاتى كه پدر و مادر و به طور كلى يك مربى موفق بايد داشته باشد اشاره كنيم.
1 - سعه ى صدر: اولين چيزى كه براى پدر و مادر در زمينه ى تربيت فرزند، لازم و بلكه واجب است، سعه صدر و به عبارت رساتر، حوصله داشتن است. از آنجا كه تربيت يك انسان از دوران كودكى تا سنين نوجوانى و جوانى و تحويل دادن انسانى مؤدب، متدين و متعهد كارى است بسيار مشكل، لذا انصاف يك مربى به صفت حسنه سعه صدر، و صبر در راهى كه انتخاب كرده، امرى اجتناب ناپذير است.
زمانى كه حضرت موسى (ع) براى تبليغ و ارشاد فرعون مأموريت يافت، قبل از هر چيز، براى موفقيت در اين امر مهم و بسيار سخت در مقابل كسى كه با نفوذ و قدرت شيطانى خود، مردم را به سجده واداشته بود، از خداوند، شرح صدر، حوصله و استقامت طلب كرد:
رَبِّ اِشْرَحْ لِي صَدْرِي، وَ يَسِّرْ لِي أَمْرِي، وَ اُحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسٰانِي، يَفْقَهُوا قَوْلِي (1)«(موسى) گفت: پروردگارا: سينه ام را گشاده كن، و كارم را برايم آسان گردان و گره از زبانم بگشاى، تا سخنان مرا بفهمند».
يعنى خدايا به من دريا دلى عطا فرما تا اگر مشكل قابل حل است، آن را از ميان بردارم و اگر لا ينحل است بتوانم تحمل كنم. چون با سعه صدر است كه من مى توان امورم را آسان سازم و به نفوذ كلمه دست يابم و هدف و ايده ام را به ديگران بفهمانم.
در زندگى روزمره ما هم چنين است، آن مربى و پدر و مادرى بيشتر و بهتر در امر تربيت موفق است كه تحمل و شرح صدر داشته باشد و بسيار بعيد است كه پدرى با عصبانيت بتواند نفوذ كلمه پيدا كند و يا مادرى بدون تسلط بر اعصابش، حقيقت را به
1) - سوره ى طه/ 25 تا 28.
فرزندان جوان و نوجوانش تفهيم نمايد. بنابراين، شرط اول در تربيت اين است كه پدر و مادر با صبر و بردبارى در اين امر مهم وارد شوند و اين شرط، اساساً براى توفيق هر مربى چه پيامبر خدا باشد و چه روحانى و معلم و پدر و مادر، امرى ضرورى و اجتناب ناپذير است.
2 - برخورد مهرآميز: شرط دوم كه از لحاظ اهميت، كمتر از شرط اول نيست، گفتار شيرين و به عبارت ديگر شيرين زبانى است. اين شرط نيز از صفات كليدى و بسيار حساس براى توفيق يك مربى در امر ظريف تربيت است. موعظه، تلطّف و مهربانى، از امورى است كه موفقيت پدر و مادر در رابطه با تربيت و پرورش روحى فرزند، از بدو تولد تا سنين نوجوانى و جوانى به آن وابسته و امرى كاملاً محسوس و ملموس است.
پيامبر اكرم (ص) فرمودند: فرزندانتان را دوست بداريد و با آنان خوش رفتار باشيد و هنگامى كه وعده اى به آنها مى دهيد، به آن عمل كنيد(1).
شما ببينيد كه يك مادر، اگر هنگام شير دادن به طفل خود، او را مورد ملاطفت و مهربانى قرار دهد، دست نوازش بر سرش بكشد و با او شيرين زبانى كند، كودك نيز در مقابل، تبسم كرده و به راحتى شيرش را مى خورد، اما اگر مادر اندكى روى ترش كند و يا به او تشر بزند، نه تنها ديگر شير نمى خورد، بلكه بغض نموده و گريه مفصلى هم مى كند.
اين از دوران كودكى و شيرخوارگى، دورانهاى بالاتر هم همين است، درشت صحبت كردن، برخورد خشن و احياناً قلدرى با يك جوان بالغ، يك دختر 15 يا 16 ساله، يك پسر 17 يا 18 ساله، نه تنها به تربيت او كمك نمى كند، بلكه باعث مى شود كه شخصيت او ضربه بخورد، عقده اى بار بيايد و خداى ناكرده دست به اعمال خلاف بزند.
قرآن شريف در اين زمينه اصرار و پافشارى بسيار دارد تا جائى كه به حضرت موسى و برادرش هارون (ع) مى فرمايد كه مبادا در برخورد خود با فرعون، دچار عصبانيت شويد، بلكه با تلطف و مهربانى برخورد كنيد تا بتوانيد بهتر نتيجه بگيريد:
1) - كافى/ 6، 49.
اِذْهَبٰا إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ، فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ (1)«به سوى فرعون برويد كه طغيان كرده است. اما به نرمى با او سخن گوييد، شايد متذكر شود يا (از خدا) بترسد».
قرآن كريم براى تأكيد بيشتر و درك بهتر اين موضوع، نمونه اى مى آورد و مى فرمايد:
وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ (2)«(به خاطر بياور) هنگامى را كه لقمان به فرزندش درحالى كه او را موعظه مى كرد گفت: پسرم! چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگى است».
شاهد مثال ما در اين آيه، نحوه ى برخورد لقمان حكيم با فرزند است. ابتدا مؤعظه و ملاطفت با عبارت و حالت «و هو يعظه» و «بَنّى» كه هر دو حاكى از گفتار نرم و آرام اوست و سپس هم با منطق و استدلال، روش تربيتى خود را به ظهور مى رساند.
شما پدر و مادر هم مى بايست با اين برنامه ى صحيح به تربيت فرزندان خود بپردازيد، ضمن اينكه در كلام خود نرمى لازم را بكار مى بريد، از گفتار بى منطق و بدون دليل نيز بپرهيزيد. چنين نباشد كه پدرى باسواد پايين بخواهد ايده اش را بر پسر تحصيل كرده و باسوادش تحميل كند، و مادرى عصبانى مزاج و خداى ناكرده متكبر و مغرور، با داد و فرياد، بخواهد در برابر دختر جوانش، دخترى كه داراى احساسات و غرور دوره ى جوانى است حرف خود را به كرسى بنشاند. بايد لحن كلام را از گفتار لين و مستدل لقمان بياموزيم كه فرمود: پسرم، عزيزم، از شرك بپرهيز كه شرك ظلمى بزرگ است و تو به مقتضاى انسانيت ميدانى كه ظلم بد است و ظالم را كسى دوست نمى دارد.
قرآن كريم در جاى ديگر، دارا بودن اين شرط بزرگ را به پيامبر اسلام گوشزد كرده
و مى فرمايد:
وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ اَلْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ (1)«و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مى شوند».
پيامبر اكرم (ص) حسن خلق و رفتار نيكو را از سعادت انسان و خشونت و بدخلقى را از شقاوت او مى دانند(2)و كسى را خلق و رفتار و برخوردش نيكوتر، باشد از بهترين هاى جامعه مى شمارند(3).
3 - روش صحيح: شرط مهم ديگرى كه يك مربى و از جمله پدر و مادر بايد به آن توجه كنند، آگاهى و علم به تربيت است و اينكه راه و روش تربيت در سنين مختلف چيست، مورد تشويق كجاست، تنبيه در چه موقعى بكار مى آيد و زبان تهديد براى چه زمانى است، تا مبادا كه استفاده ى نابجا از اين موارد، باعث بروز يك سرى اختلالات و بدآموزى در امر مهم تربيت گردد، و در نتيجه باعث تحويل دادن افرادى لوس، عقده اى و يا فرارى به جامعه باشد. در اين بين، مادر به جهت انس مادرى، نقش بيشترى دارد.
در زمينه علم تربيت روايتى داريم از پيامبر اكرم (ص) كه خطوط كلى تربيت را بيان مى دارد:
فرزند تا هفت سالگى آقا و فرمانرواست و هفت سال بعد تا چهارده سالگى عبد و بنده است و پس از آن همراه و مورد مشورت است(4).
در روايت ديگرى از امام صادق (ع) آمده است كه: فرزند را تا هفت سالگى رها كن كه به بازى و تفريح و سرگرمى مشغول باشد، از هفت سالگى تا چهارده سالگى به او ادب و تربيت بياموزد و از چهارده سالگى به بعد، او را ملازم و همراه با خود كن(5).
موضوعى كه در اين قسمت بحث، تذكرش مناسب است اينكه: ما دو نوع تربيت داريم، يكى تربيت گفتارى، كه كلام ما تا بدينجا در همين رابطه بود و ديگرى تربيت كردارى، يعنى اينكه يك مربى كه پدر و مادر، مصداق كامل آن هستند با رفتار خود ديگران را بسازند و با كردارى شايسته، متربيان خويش را پرورش دهند.
اين يك واقعيت قابل لمس است كه اصولاً وقتى يك دختر اهميت مادرش را به نماز اول وقت ببيند، او نيز به اين كار پسنديده كشيده مى شود. وقتى پسر جوان در خانه اى بزرگ شود كه از دروغ و غيبت و ساير صفات رذيله خبرى نيست و بجاى آن هر چه هست، تعريف ديگران و مهربانى و خدمت به غير است، خواه ناخواه او هم كه در اين محيط پرورش مى يابد، به اين گونه عمل مى كند، در مقابل، اگر دختر، مادرش را نسبت به حجاب، لاابالى و بى قيد و بدحجاب ببيند، ديگر چه توقعى غير از فراگرفته هايش مى توان از او داشت؟ و همين طور در همه ى خوبيها و بديها.
پايان بخش اين مبحث را كلامى از امام صادق (ع) قرار مى دهيم كه فرمودند:
مردم را به حق دعوت كنيد اما نه فقط با زبانتان بلكه مردم بايد از شما تقوى و پرهيزكارى و تلاش و نماز و نيكى، ببينند، اين عمل شماست كه بهترين دعوت است(1).
پس جوانان عزيزى كه داراى اصالت خانوادگى هستند، پدر و مادرى خوب، فهميده و عالم، به تربيت آنها همت گماشته اند، به نعمتى رسيده اند كه مى تواند آنها را بحرانها و طوفانهاى انحراف كنترل كند و از سقوط حفظشان نمايد و بايد با اعمال و رفتار خويش بر اين نعمت سپاسگزار باشند.
1) - بحار الانوار/ج 70، ص 303.
تربيت فرهنگى نيز كه از اقسام تربيت و عامل مهمى در كنترل جوان به شمار مى رود، به دو بخش تقسيم مى شود:
1 - تربيت آموزشى
2 - تربيت مذهبى
در تربيت آموزشى، آنچه مورد توجه است، نقش والاى معلم و استاد متدين و متعهد در ميزان پرورش كسانى است كه تربيت آنها را به عهده گرفته اند و اگر با دقت به آن بنگريم، خواهيم ديد كه به مراتب از تربيت خانوادگى بالاتر است و كار به جايى مى رسد كه يك معلم خوب و يك استاد متعهد مى تواند بسيارى از قوانين طبيعى را خنثى كرده و خود آنچه مى خواهد از نو بسازد.
در بحث قبل، اشاره اى داشتيم كه يكى از قوانين حاكم بر انسانها، قانون وراثت
است كه طبق آن، صفات و روحيات خوب و بد پدر و مادر، از طريق ژنها به فرزند منتقل مى شود، ولى با اين وجود، يك مربى و يك معلم، با تربيت صحيح و اصولى خود مى تواند بر اين قانون مسلم طبيعى فائق آيد و آن را تغيير دهد. همين قاعده در ساير قوانين ديگرى كه بر بشر حكمفرماست، صادق است، از جمله قانون محيط، قانون تغذيه و قانونهاى مشابه ديگر.
مثلاً اگر جوان يا نوجوانى از نظر روانشناسى و مسائل اخلاقى مشكل داشته و به اصطلاح، يك فرزند دشوارى باشد، يعنى از نظر وراثتى، حامل صفات نامطلوب والدين باشد، از نظر تأثيرپذيرى از محيط، با دوستان و رفقاى بد، رفت و آمد كرده و محيط آلوده بر روى او كاملاً اثر گذاشته و از نظر تغذيه، غذاى حرام و آلوده به شبهه پدر و لاابالى گرى مادر، گوشت و پوست و استخوان او را رويانده و در مجموع از ديد علماى اخلاق و روان شناسان، يك بچه كاملاً منحرف و فاسد بار آمده باشد، باز اگر تحت آموزش يك مربى كار آزموده، يك معلم، يك دبير و يا يك استاد دلسوز قرار بگيرد و به درستى تربيت شود، طولى نخواهد كشيد كه نَفَس حيات بخش معلّم، قوانين جارى را يكى پس از ديگرى خنثى كرده و روح انسانيت را دو مرتبه در او شكوفا مى كند و از او يك جوان مفيد، سالم و متدين مى سازد.
عكس اين مطلب هم صادق است. فرزندى كه همه از لحاظ كامل است و تمام شرايط را داراست، اگر تحت تربيت يك معلم ناسالم و بى قيد، يك معلّمه و خانم دبير بدحجاب و لاابالى و يك استاد بى تعهد قرار بگيرد، بزودى به يك بچه ى ناسالم و فاقد ارزشهاى انسانى و خالى از روح مبارزه در ناملايمات و تهى از نيروى بازدارنده از انحرافات تبديل خواهد شد.
در اسلام عزيز، به نقش بسيار حساس و فوق العاده ى معلم و مربى، آن چنان اهميت
داده شده است، كه به نظر مى رسد، بعد از پدر و مادر، بيشترين حقوق را دارا باشد.
پيامبر اكرم (ص) عالمان و معلمان را در روى زمين به ستارگان آسمان تشبيه فرموده اند(1).
امير المؤمنين على (ع) در بزرگداشت مقام معلم مى فرمايند:
كسى كه كلمه اى به من بياموزد، مرا بنده خويش ساخته است(2).
و اين جمله از كسى چون على (ع)، حاكى از عظمت و بزرگى مسئله تعليم و تربيت به دست تواناى معلم است.
در روايات آمده كه شخصى قاتل پدرش را به محضر امام سجاد (ع) آورد و از آن حضرت درباره ى او كسب تكليف نمود، امام (ع) كه ندامت و پشيمانى را در چهره ى قاتل ملاحظه فرمودند، از فرزند مقتول، خواستار بخشش و عفو او شدند و سؤال كردند كه: آيا اين مرد بر تو حقى هم دارد؟ جوان به سادگى و بى توجه عرض كرد كه خير، فقط يك مدتى سمت معلمى مرا به عهده داشته است.
با شنيدن اين كلام، حضرت برافروخته شده و فرمودند:
به نظر تو اين حق كمى است كه آن را اين گونه سبك مى شمارى؟ حق اين مرد بر تو به عنوان معلم، از دنيا و آنچه در آن است بالاتر است. سپس اضافه كردند كه يا او را ببخش و يا به من واگذار تا ديه ى او را بپردازم و حق و ثواب آن براى من باشد، كه آن جوان به احترام فرمايش امام از حق خويش چشم پوشى كرد.
رسول خدا (ص) به اكرام و بزرگداشت عالمان امر نموده و مى فرمايند: عالمان را اكرام كنيد كه آنان وارثان انبياء هستند و هر كسى آنها را گرامى بدارد، گويى خدا و رسولش را گرامى داشته است(3).
از همه ى اينها كه بگذريم، معلمين بايد افتخار كنند كه نقش آنها در جامعه، نقش خدا و پيامبر و ائمه طاهرين (ع) و روحانيت و مصلحين بزرگ است. اما با كمال تأسف بايد گفت كه در بسيارى از موارد توجه به جنبه مادى، بيشتر از جنبه ى معنوى آن است.
قرآن كريم پيامبر اكرم را به عنوان معلم معرفى نموده و مى فرمايد:
هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ (1)«او (خدا) كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده، رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مى خواند و آنها را تزكيه مى كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت مى آموزد».
در تاريخ نيز سرگذشت معلمين نمونه و اثرات اعجاب انگيزى را كه بواسطه تربيت شان بر روى افراد داشته اند به عنوان برگه هاى افتخار مى بينيم.
از جمله آن افراد تحت تربيت، عمر بن عبد العزيز است كه به سبب نَفَس گرم يك معلم دلسوز، سرنوشتى كاملاً متفاوت و مخالف پيدا كرد. او كه از نظر قانون وراثت، قانون محيط، قانون تغذيه، بسيار بد بود، به جايى رسيد كه به واقع مايه افتخار عالم اسلام شد. زيرا جريان بسيار ننگين و زشت دشنام به مقام بزرگ امير المؤمنين على (ع) را كه در خاندان پدريش به شدت رواج داشت، به آن اندازه كه از مأذنه هاى مساجد و به عنوان جزيى از اذان اعلام مى شد، به واسطه يك جرقّه ى نورانى از يك معلم انسان ساز، از ميان برد و ساير مسائل و مشكلات مردم را دگرگون كرد.
از اين جهت من موكداً به معلمين دلسوز، دبيران فداكار و اساتيد متعهد، يادآورى
1) - سوره ى جمعه/ 2.
مى كنم كه به سبب اين نقش ارزنده، وظيفه اى بس سنگين بر دوش شماست. شماييد كه مى توانيد بچه ها و جوانان را مقيد به ظواهر شرع و واجبات دينى و در رأس آنها نماز اول وقت كنيد و يا خداى ناكرده انسانى بى بند و بار، لاابالى و پشت پا زده به دستورات الهى تربيت نماييد. شماييد كه مى توانيد دخترانى با حجاب، با متانت و انقلابى تحويل جامعه بدهيد و يا از آن طرف باعث اشاعه بى حجابى، رفتار جلف و سبك و بى تفاوتى در ميان مردم شويد و اين به واسطه تأثير بسيار زيادى است كه خداوند در كلام شما نهاده است، به نحوى كه گاه حتّى از حرفهاى والدين و يا يك روحانى مؤثرتر است، لذا بايد قدر آن را بدانيد و از آن به شكل صحيح، در جهت خير و صلاح جامعه بهره بردارى نماييد، و با اين تأثير كلام خدا داده، تخصص و تعهد را به يك ميزان در قلوب پاك و نهاد مستعد فرزندان جامعه وارد كنيد و بدانيد كه هر كدام منهاى ديگرى سازنده نيست. اگر چه ضرر و زيان تخصص بدون تعهد، به مراتب بيشتر و عميق تر است و دنياى غرب و جهان به اصطلاح متخصص امروز، بايد بهاى سنگينى را به جهت از دست دادن تعهد و اخلاق بپردازد كه هم اكنون نيز نتايج و آثار شوم آن در گوشه و كنار مشاهده مى شود. به عبارت ديگر بايد آموزش و پرورش با هم توأم باشد تا در زمره و مجموعه ى نيروى كنترل كننده ى جوانان از خطاها و كج رويها قرار گيرد.
امير مؤمنان (ع) لغزش دانشمندان را به شكستن كشتى تشبيه فرموده آند كه هم خود و هم مسافران را به هلاكت مى افكند(1)و در جاى ديگر لغزش عالم را جنايت بزرگ مى خوانند(2).
اگر نگاهى به تاريخ شيعه بيندازيم، خواهيم ديد كه آنچه توانسته ما را به وجود
موانع بسيار و نشيب و فرازهاى كمرشكن، با قوت و قدرت تا به اينجا برساند، ارتباط با روحانيت و رابطه با مسجد و محراب است. در همين مساجد، مردم مسائل اسلام را آموختند، با سيره ائمه معصومين (ع)، آشنا شدند و آنها را در زندگى خود به كار بستند و در همين مساجد علل قيام سرور شهيدان حضرت ابا عبد الله (ع) توسط روحانيت بر سر منبرها فرياد شد و شيعه را به اين عظمت و بزرگى رساند. لذا اگر بگوييم كه مسجد و محراب، مبدأ ادامه ى راه حضرت امام حسين (ع) و منشاء عظمت و اعتلاى شيعه است اشتباه نكرده ايم. شما با مطالعه سطحى در احوال مسلمانان ساير بلاد اسلامى و مشاهده ى تفاوت اساسى با مسلمانان ايران، به نقش مهم روحانيت و مساجد پى خواهيد برد، همان روحانيتى كه ملت اسلام را چه در زمان غيبت صغرى و چه در زمان غيبت كبرى تا به امروز اداره كرده و انقلاباتى را از جمله انقلاب معجزه آساى اين دوران، يعنى انقلاب اسلامى ايران با مدد و همكارى مردم و جوانانى كه مرتبط با مسجد و محراب بوده اند بر پا داشته و به پيروزى رسانده است.
به جرأت مى توان گفت كه جوانانى داراى نيروى بازدارنده ى قوى ترى هستند كه در رابطه بيشتر با روحانيت و مسجد و محراب مى باشند و شاهد آن حضور فعال و پرشكوه جوانان حزب الهى در جبهه هاى نبرد و پشت جبهه و راهپيمايى زنان و دختران با حجاب در پشتيبانى از رزمندگان و مناسبتهاى گوناگون است. بدين لحاظ بر پدران و مادران واجب است كه فرزندان خود را با مساجد و مجالس مذهبى و در رأس آنها با روحانيت متعهد و آگاه مرتبط سازند تا خداى ناكرده، شياطين و استثمارگران نتوانند ارتباط آنها را با سرچشمه زلال و جوشان دين و حقائق سازنده، حياتبخش و جاودانى مكتب اسلام قطع كنند و مقاصد شوم و اهداف شيطانى خود دست يابند.
تأكيد من در انتهاى اين بحث اين است كه همه، مخصوصاً جوانان مساجد
و مجالس علمى را پر كنند و در صورت احساس پايين بودن كيفيت، با تأكيد هر چه تمام تر از واعظ، روحانى و گوينده، محتواى بيشتر جلسات را بخواهند.
از پيامبر اكرم نقل شده است كه فرمودند: اگر كسى در مجلس علم و موعظه بنشيند، ملائكه الهى بالهايشان را پهن كرده و فرش اين افراد مى كنند و به واسطه ى اين عمل بر ديگران افتخار مى كنند(1).
حضرت امام خمينى قدس سره نيز در كتاب شريف چهل حديثشان، روايتى را از امير مؤمنان، همراه با شرحى مفصّل و گرانبها ذكر كرده اند كه:
قلب و دل خويش را با تفكر آگاه و بيدار نما(2).
به نظر من حضور در مجالس و منابر عالمانه، از مصاديق كامل و زمينه ساز اين تفكر و تعمق گرانبهاست و اين وظيفه همه ى پدران و مادران، معلمين و اساتيد و به خصوص روحانيت معظم است كه جوانان عزيز ما را با نقش سازنده ى مساجد آشنا سازند و از اين طريق عقايد مذهبى آنها را تقويت كنند تا از خطراتى كه بر سر راهشان قرار گرفته مصون بمانند.
آخرين عامل از عواملى كه در فصل اول به بحث و توضيح پيرامون آن مى پردازيم، تربيت اجتماعى و به بيان واضحتر، قانون و فريضه ى بسيار مهم امربه معروف و نهى از منكر است كه كنترل كننده اى بسيار قوى در زمينه ى تربيت جوان در جامعه به شمار مى رود. اين عامل كه از زمره ى فروع دين اسلام است، در رديف نماز و روزه قرار داده شده است، اما آنچه از آيات و روايات بر مى آيد، در جايگاهى بسيار مهمتر قرار دارد، زيرا اقامه و عمل به فروعات در سايه اجرا و بر پا داشتن اين فريضه ى متعالى الهى است و منظور از آن در اين گفتار، نظارت همگانى بر يكديگر و مخصوصاً بر جوانها و دختران و پسران جوان در عرصه هاى مختلف زندگى اجتماعى است.
در تفسير سوره ى و العصر كه از سوره هاى كوچك ولى بسيار پرمحتواى قرآنى است، يكى از دو بال پرواز به سوى سعادت رشد، همين امربه معروف و نهى از منكر ذكر شده است كه نمونه كامل سفارش و توصيه ى به حق و صبر است.
يكى از كارهاى خوبى كه مسلمانان صدر اسلام انجام مى دادند، اين بود كه هرگاه
به يكديگر مى رسيدند، به جاى تعارفات بى محتوا و بعضاً دروغ، پس از سلام، يكى نصف اول اين سوره و ديگرى نيمه ى ديگر آن را مى خواند و بدين وسيله در هر برخوردى در شبانه روز، هر يك، ديگرى را امربه معروف و نهى از منكر مى كرد.
بعضى ها گمان مى كنند كه اگر خودشان خوب باشند و گناه نكنند كفايت مى كند و ديگر وظيفه اى بر دوش آنها نيست، درصورتى كه اين تصور غلط تنها با روحيه افراد بى تفاوت و بى توجه سازگار است و قرآن با آن مبارزه مى كند. از ديدگاه قرآن كريم، كسانى از خسران و تباهى در امانند كه اولاً ايمان داشته باشند و عمل صالح انجام بدهند، و ثانياً ديگران را نيز به آن توصيه و سفارش و امر كنند، يعنى پرداختن به خود و به اصطلاح كلاه خود را نگهداشتن كافى نيست، بلكه بايد به اندازه ى قدرت و توان افراد ديگر را هم به خير و خوبى دعوت كرد و نيز از گناه بازداشت.
در جاى ديگر، قرآن شريف از امتى كه در بين آنها اين فريضه ى مهم الهى جارى است، به عنوان بهترين امتها ياد مى كند و مى فرمايد:
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ (1)«شما بهترين امتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شده اند (چه اينكه) امربه معروف و نهى از منكر مى كنيد».
علاوه بر اينكه قرآن كريم تربيت اجتماعى و نقش انسان سازى آن را در جايگاهى بسيار رفيع قرار مى دهد، كثرت روايات و احاديث وارده نيز بر اهميت امربه معروف و نهى از منكر و پرهيز از بى تفاوتى و سكوت در مقابل كارهاى زشت ديگران دلالت دارد.
امام باقر (ع) مى فرمايند: امربه معروف و نهى از منكر دو خُلق از اخلاق خداى
1) - سوره ى آل عمران/ 110.
متعال است، پس كسى كه امربه معروف و نهى از منكر را اقامه كند، خداوند او را بزرگ و عزيز مى دارد و كسى كه به اين دو بى اهتمام باشد، ذليل و خوارش مى سازد(1).
نقل شده كه به حضرت شعيب (ع) خطاب شد: اراده الهى بر اين تعلق گرفته كه قوم يك صد هزار نفرى تو نابود شوند، چهل هزار نفر بدكار به خاطر ارتكاب اعمال ناشايست و منكر و شصت هزار نفر افراد خوب به جهت بى تفاوتى و سكوت به هنگام گناه بدكاران،(2)و امروزه بايد گفت از مقابل بدحجابى ها بى تفاوت رد شدن، مجالس غيبت و تهمت و گناه را سبك شمردن، در برابر موسيقيها و نوارها و برنامه هاى شهوت انگيز سكوت كردن و بالاخره هيچ عكس العملى به صورت مثبت يا منفى با ديدن كار بد و منكر از خود نشان ندادن، عاقبتى جز هلاكت و بدبختى ندارد و به فرموده ى امير المؤمنين على (ع):
امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد، كه در صورت ترك اين فريضه ى مهم خداوند بدترين شما را بر جامعه تان مسلط خواهد كرد، آنگاه هر چه دعا كنيد، مستجاب نمى گردد(3).
براى اقامه ى فريضه ى امربه معروف و نهى از منكر به دو صورت مى توان عمل نمود:
الف) مبارزه ى مثبت: يعنى اينكه انسان وقتى گناهى را ديد با قاطعيت و جديت اما با نرمى و مهربانى، برخورد كند و در مقابل گناه بايستد كه در اين ميان، زبان خوش،
تسلط بر اعصاب، سعه صدر، صبر و استقامت در اولين مرحله، كه وظيفه ى عمومى و همگانى است، نقش اساسى دارد. البته در مرحله بعد چنانچه روى خوش و كلام نرم اثرى نداشت و سبب تجرّى گناهكارى شد، در آن صورت بايد با قيافه گرفته و روى ترش و نگاه حاكى از ناراحتى و نگرانى برخورد شود.
امير المؤمنين (ع) مى فرمايند: پايين ترين درجه ى نهى از منكر آن است كه با گنهكاران با چهره ى گرفته و خشم آلود، برخورد كنيد(1).
يعنى اگر مغازه دارى با خريدار بدحجابى مواجه شد با ترشرويى و گاه امتناع از فروش، به او بفهماند كه مرتكب منكر شده و بايد از آن دست بردارد. يا مثلاً اگر پدرى با فرزند خطاكارش روبرو شد و حرف ملايمش او را بيدار نكرد و يا مادرى با لباس نامناسب و جوراب بدن نماى دخترش مواجه گرديد، با تندى و قاطعانه با آنها رفتار كنند و بدين وسيله ناراحتى خود را از كارهاى زشت آنها ابراز نمايند.
تا اين مرحله، امربه معروف و نهى از منكر بر عهده ى همه ى مردم است و يك نظارت ملى است، اما از اين بالاتر در حيطه حكومت اسلامى است كه در آن صورت: البته اگر گفتن اثرى نكرد، به تعزير و زندان و اعدام خواهد انجاميد.
ب) مبارزه ى منى: در اين صورت، شكل مبارزه تغيير مى يابد، يعنى اگر انسانى ديد كه ديگر تذكر ملايم و ابراز ناراحتى مؤثر نيست، وظيفه اش ايجاب مى كند كه از شخص خلافكار دورى كند، با او نشست و برخاست نداشته باشد و از دوستى و رفاقت با او بپرهيزد. چنانچه زمينه اى پيش آمد، صريحاً و با قاطعيت به او اعلام كند كه چون تو به نماز بى اهميت هستى، با نوارهاى خلاف شرع سر وكار دارى، حجابت را مطابق فرمان الهى رعايت نمى كنى، با جوراب نازك در جامعه ظاهر مى شوى، دروغ مى گويى، رشوه مى گيرى، به قوانين اجتماعى كه خير و صلاح جامعه در آن است بى اعتنايى، اسراف مى كنى و خلاصه هر گونه كار زشت و منكر ديگر، از اين به بعد من با تو دوست
1) - وسايل الشيعه/ 11، 413.
نيستم و با تو رفت و آمد ندارم، چرا كه اين رفاقت و همنشينى جز انحراف و سقوط براى من، چيز ديگرى به همراه ندارد. و بالاخره با يك مبارزه ى منفى منطقى و بدون جنجال او را متوجه اشتباهى كه در پيش گرفته بنمايد.
اين نوع مبارزه كه خرجى هم ندارد باب عذر و اهمال را بر همه مى بندد و ديگر نمى توان در مورد آن هيچ توجهى كرد كه؛ من نمى توانم، اعصاب ندارم، برايم درد سر درست مى شود، فايده ندارد، اثر نمى گذارد و از اين سرى عذرهايى كه ممكن است بعضى افراد در مبارز مثبت پيش بكشند.
در تاريخ صدر اسلام نيز به نمونه هايى از مبارزه ى منفى و اثرات شگفت آن توسط پيامبر گرامى اسلام (ص) بر مى خوريم. زمانى آن حضرت اعلام جنگ كردند و خواستار شركت عمومى مردم در آن شدند. در اين ميان سه نفر به بهانه اينكه محصولاتمان در مخاطره است و عذرهايى از اين گونه، از همراهى پيامبر، تخلّف ورزيدند و منكر بزرگى را مرتكب شدند. بعد از جنگ، اين سه نفر به استقبال پيامبر و رزمندگان اسلام رفته و خواستند تا بدين وسيله آن كار زشت خود را جبران كنند. همين كه چشم مبارك حضرت به آنها افتاد، درحالى كه روى خود را بر مى گرداندند فرمودند كه ديگر كسى با آنها حرف نزند و ارتباطى نداشته باشد. به مدينه هم كه رسيدند، به خانواده ى اين سه نفر امر كردند كه با آنها قطع رابطه كنند. پيامبر (ص) مبارزه ى عجيبى را با آنها به خاطر ارتكاب عمل زشت سرپيچى از فرمان ايشان شروع كردند تا جايى كه آنها خود را در يك سلول تنگ و در فشار شديد احساس كردند و چاره اى نديدند جز اينكه به محضر پيامبر بروند و از اعمال بد خود توبه كنند و باصطلاح جبران ما فات نمايند تا مگر دو مرتبه به زندگى عادى خويش
باز گردند(1).
خلاصه اينكه اگر خير دنيا و رستگارى آخرت را مى خواهيم بايد اين واجب بزرگ اسلامى را زنده بداريم و همگى بر يكديگر، چه در خانواده چه در اجتماع، مخصوصاً بر دختران و پسران جوان نظارت ملى داشته باشيم تا جوانان و فرزندانى صالح و سعادتمند تربيت نماييم و اين در گرو مشاركت همه ى مردم است، نه بر عهده ى پدر و مادر فقط، نه در حيطه ى فعاليت آموزش و پرورش تنها، و نه در محدوده ى برخورد روحانيت و مجالس و منابر.
1) - تفسير صافى/ذيل آيه 118 سوره توبه (مضمون آيه).
قبل از شروع فصل دوم و ورود به بحث مسؤوليتهايى كه يك جوان بر عهده دارد ذكر مجدّد اين نكته ضرورى است كه اگر چه مخاطبين اين كلام، جوانان و نوجوانان هستند ولى همچون فصل اول، بحث از يك نحوه ى عموميت و فراگيرى برخوردار است كه شامل اكثر قشرهاى سنّى مى شود، يعنى همگان مى بايست در رعايت اين نكات و دستورات ظريف و حساس اخلاقى، كمال دقت و نهايت همت را بنمايند و عمل به آنها را سرلوحه زندگى مادى و معنوى خويش قرار دهند و چنين توهّم نشود كه اين گفتارها صرفاً يك مقطع سنى خاصى را در بر مى گيرد و ديگران از آن مبرّا و بى نيازند، بلكه انتخاب عنوان اخلاق و جوان كه سلسله مباحث ما را در اين كتاب شامل مى شود، فقط به جهت حساسيت زمانى و دوران ويژه اى است كه اين طبقه با آن روبرو هستند.
براى تبيين بيشتر مسؤوليت جوانان، آن را به چهار دسته تقسيم مى كنيم و جداگانه به تشريح و توضيح هر يك از آنها مى پردازيم:
1 - مسؤوليت جسمانى
2 - مسؤوليت روحى
3 - مسؤوليت اجتماعى
4 - مسؤوليت عبوديت و بندگى
اولين مسؤوليتى كه متوجه نوع بشر و خصوصاً جوانان است، مسؤوليت جسمانى و مواظبت كامل از جسم و پيكره ى مادى است. جسمى كه از نظر اسلام، حامل پرتوى از روح الهى و بالاترين و ارزنده ترين متاعها و كالاهاست.
چنانكه مى دانيد، گل سر سبد آفرينش يعنى انسان، مركب از جسم و روح و داراى دو بعد متفاوت از هم يعنى بعد روحانى و ملكوتى و بعد جسمانى و ناسوتى است و به واسطه همين تركيب است كه اشرف مخلوقات خداوند تبارك و تعالى واقع شده است. تركيبى عجيب و شگفت انگيز كه غير از خداوند متعال و دانايان به علم الهى بدان واقف نشده اند.
انسان در بعد جسمانى، شباهت تامى به حيوانات دارد. مى خورد، مى خوابد، ارضاء شهوت مى كند، توليد مثل مى نمايد و خلاصه هر آنچه از تمايلات و غرائزى كه ساير موجودات و حيوانات دارند، در او نيز هست، و بديهى است در اين جنبه كه مختص به انسان هم نيست، به تنهايى هيچگونه استكمال و تعالى و ترقى ندارد.
براى مثال اگر شما در زندگى بعضى از جانوران و موجودات دقت كنيد، خواهيد ديد كه در برخى از امور زندگيشان بسيار پيشرفته و از مدنيت بالايى برخوردارند، ولى با اين وجود، كوچكترين استكمالى ندارند. مورچه، موريانه، زنبور عسل و... كه اصولاً اجتماعى زندگى مى كنند از اين دسته اند. آنها از نظر روابط اجتماعى، معاش، خانه سازى و ساير مسائل، در سطح شگفت آورى بسر مى برند كه گاه هيچ روانشناس و مهندسى به پاى آنها نمى رسد ولى باز هم كمالى در كارشان نيست.
يك مورچه از ابتداى خلقت مى دانست كه چگونه بايد مواد غذايى جمع آورى شده خود را انبار و نگهدارى نمايد، اكنون هم همچنين است و ميليونها سال بعد هم اين گونه خواهد بود. خلاصه، بعد جسمانى و حيوانيت تنها، هيچگونه راهى بسوى ترقى و تعالى ندارد.
جنبه ى ملكوتى تنها همچنين است. ملائكه و فرشتگان مقرّب الهى كه فقط متصّف و سرشته به اين بُعد هستند نيز از استكمال محروم اند، اگر چه داراى بالاترين سعه ى وجودى باشند. مثلاً جبرئيل از ابتداى خلقتش تا كنون يكسان است و هيچ تفاوتى نكرده است، ساير حاملين عرش پروردگار نيز چنين اند. اما اگر اين دو بُعد مختلف با هم آميخت و تركيب شد، كه ما در عالم هستى، فقط انسان را داراى اين پديده ى شگرف و شگفت مى دانيم، آن وقت است كه در طريق كمال و تعالى به جايى مى رسد كه ارتقاء و اوج آن را جز خداوند تبارك و تعالى نمى داند و در اين مسير چنان به پيش مى رود كه پروردگار عالم به او افتخار مى كند. لذا اين انسان است كه به لحاظ نحوه ى وجودى كه دارد، همه گونه پيشرفت برايش ميسّر است، از تسخير فضا گرفته تا تسلّط بر پيچيده ترين دانشهاى ناشناخته ى جهان كه با ظهور امام زمان عجل الله تعالى فرجه و مفتوح شدن ابواب علم بر روى آدمى، به نهايت و اوج خود خواهد رسيد.
از طرفى هم مى تواند عالم ملكوت را مسخر خويش گرداند تا جايى كه ملائكه و فرشتگان بارگاه ربوبى با او حرف بزنند و افتخار كنند كه كمك كار و يار و غمخوار او
باشند.
إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ. نَحْنُ أَوْلِيٰاؤُكُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ فِي اَلْآخِرَةِ (1)«به يقين كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداى يگانه است، سپس استقامت كردند، فرشتگان بر آنان نازل مى شوند كه: نترسيد و غمگين نباشيد و بشارت باد بر شما آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است. ما ياران و مددكاران شما در زندگى دنيا و آخرت هستيم».
همه ى اينها از بركت دو بُعدى بودن انسان است كه از يك بعد تنها، هيچگونه ترقى حاصل نمى شود.
در اين ميان، جسم و روح كه به نمايندگى از دو جنبه ناسوتى و ملكوتى در اين پيوند مقدس شريك شده و مدال مباركبادى بهترين مخلوقات را به گردن خويش آويخته اند، نيازى بس وافر به رسيدگى و مواظبت سنگين و كامل دارند تا بتوانند با شتاب و نشاط لازم در اين راه دراز و پرملال، طى طريق كنند و بار امانتى را كه حامل آنند به سر منزل مقصود برسانند.
جسم براى روح، بسان يك مركب و نردبانى است كه استكمال و ترقى و تعالى بدون آن ميسّر نمى گردد، لذا همان گونه كه انسان در زندگى روزمره، مثلاً وسيله نقليه اش را براى استفاده ى بهتر، مواظبت كامل مى كند و به همه جوانب و احتياجات آن رسيدگى مى نمايد، جسم نيز محتاج رسيدگى و رفع خواسته هايش از جمله خواب، خوراك و استراحت است، البته به حد متعارف و به دور از هرگونه افراط و تفريط، كه اگر مواظبت از
1) - سوره ى فصّلت/ 30 و 31.
جسم، حال افراطى به خود بگيرد، يك انسان عياش و تنبلى مى سازد كه ديگر خواسته هاى آدمى را برآورده نمى كند و همان طور كه از يك اسب تنبل و شكمباره نمى توان كار كشيد، انسان پرخور، تنبل و بيكار هم از عهده ى مسؤوليتى كه دارد بر نمى آيد. در روايات ما هم از افراد تنبل و بيكاره و پرخور و پرخواب مذمت شده و آنها را مبغوضترين مردم در نزد خدا خوانده اند.
حضرت موسى (ع) به خداوند متعال عرض كرد: خدايا مبغوض ترين افراد پيش تو چه كسانى هستند؟ خطاب آمد:
آنها كه شب ها چون مردارى مى خوابند و روزها را به بطالت و بيكارى مى گذرانند(1)يعنى آن كسى كه نه به فكر دنياست و نه به فكر آخرت و بيشتر اوقات خود را به گفتگوهاى پوچ و بيجا و مجالس لهو و لعب مى گذراند. البته اين در صورتى است كه گناه ديگرى نكند، فيلمهاى شهوت انگيز نبيند، موسيقيهاى منحرف و مبتذل و فاسد نشوند و قمار و ساير كارهاى حرام نداشته باشد كه در آن صورت ديگر تكليفش روشن است.
قرآن كريم راجع به افراد بى مسؤوليتى كه در زندگى خود، اسراف روا مى دارند و به عياشى روى آورده اند مى فرمايد:
وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ، لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ، إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ، وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ (2)«و اصحاب شمال، چه اصحاب شمالى (آنها كه نامه عملشان به دست چپ داده مى شود)!. آنها در ميان بادهاى كشنده و آب سوزان قرار دارند. و در سايه دودهاى متراكم و آتش زا، سايه اى كه نه خنك است و نه آرامبخش. آنها پيش از اين (در عالم دنيا) مست و مغرور نعمت بودند. و بر گناهان بزرگ اصرار مى ورزيدند».
يكى از روش هاى مواظبت جسم اين است كه انسان در هنگام سخن، حرفى بزند كه يا نتيجه دنيوى داشته باشد و يا بتواند از آن در آخرت استفاده نمايد، كه در غير اين صورت، اول نتيجه اى كه بر گفتار پوچ و بيهوده مترتب مى شود فشار قبر است.
در اخبار مى خوانيم كه پيامبر اكرم (ص) به دست مبارك خودشان جوانى را به خاك سپردند. بعد از اينكه روى قبر را پوشاندند، مادرش جلو آمده و درحالى كه از محبت پيامبر خرسند بود گفت: پسرم، ديگر بر تو گريه نمى كنم كه چنين افتخارى را براى خود كسب كردى.
بعد از رفتن مادرش، پيامبر اكرم خطاب به اصحاب فرمودند: الان، قبر چنان فشارى به او داد كه استخوانهاى سينه اش در هم شكست. عرض كردند: يا رسول الله! او كه آدم خوبى بود! حضرت فرمودند: بلى، او اهل بهشت است، اما يك نقص بزرگ داشت و آن اينكه كارهاى بى معنا زياد مى كرد و حرفهاى بى نتيجه زياد مى زد، كارها و سخنانى كه نه استفاده اى براى دنيايش داشت و نه قابل استفاده در آخرتش بود.
اين يك اثر وضعى است، اگر چه حرام هم نباشد، كه متأسفانه سرانجام اكثر اين امور، فساد و تباهى، و كشيده شدن به گناهان بزرگ است. همان طور كه افراط در رسيدگى به جسم، مضر است، حالت تفريط هم موجب تضعيف و ضايع كردن جسم مى شود. مثل اينكه انسان، نفس كشى كند، از حد معمول كمتر بخوابد، از استراحت خود، بيش از اندازه بكاهد و بيشتر از قدرت، بر نفس خود تحميل كند. اينها هم همه غلط است. روزه هاى بيجا كه گاهى حالت كاسه ى داغ تر از آش پيدا مى كند نيز از اشتباهاتى است كه بعضى از جوانان مرتكب آن مى شوند و رياضت اسلامى را با نفس كشى مخلوط مى كنند، غافل از آنكه اسلام عزيز، اساس كارش را بر اعتدال، ميانه روى و سهولت بنا نهاده است، حتى در آن امورى كه بسيار مورد نظر و خواسته ى اوست. عبارت قرآن كريم در اين زمينه بسيار صريح و روشن است:
وَ اَلَّذِينَ إِذٰا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كٰانَ بَيْنَ ذٰلِكَ قَوٰاماً (1)«و كسانى كه هرگاه انفاق كنند، نه اسراف مى نمايند و نه سختگيرى، بلكه در ميان اين دو حد اعتدالى دارند».
انفاق از جمله مسائلى است كه شرع مقدس اسلام بسيار بر آن تأكيد دارد ولى با اين وجود، افراط در آن را جايز نمى داند، همان طور كه تفريط را نمى پسندد، بلكه يك حالت تعادل و متعارفى را پيشنهاد مى فرمايد.
پيامبر اكرم (ص) همان گونه كه به عياشى و اسراف حساسيت داشتند و با آن برخورد مى كردند، نسبت به تفريط و سخت گيرى هم بسيار حساسيت نشان مى دادند و جامعه را از آن بر حذر مى داشتند. در تفسير صافى از مرحوم فيض كاشانى نقل شده است كه زنى به درب خانه پيامبر اكرم آمد، عايشه او را ديد و تعجب كرد كه چطور او كه همسر دارد به آرايش و زينت ابتدايى هم نپرداخته است. علت را از او سؤال كرد، آن زن گفت: حقيقت اينست كه شوهر من ترك دنيا كرده و تصميم گرفته كه ديگر با من تماس و معاشرت و ارتباطى نداشته باشد. البته او تنها نيست، بلكه چند نفرى هستند كه با هم چنين تصميمى گرفته اند، آنها نه ديگر با اجتماع برخوردى دارند و نه از نعمتهاى مباح و حلال خداوند از جمله غذاهاى لذيذ استفاده مى كنند و بطور كلى گوشه گير و منزوى شده اند.
وقتى اين خبر به گوش پيامبر اسلام رسيد، به قدرى عصبانى و ناراحت شدند كه دوان دوان و درحالى كه يك طرف عباى مباركشان روى زمين كشيده مى شد، به طرف مسجد تشريف بردند و فرمودند كه اطلاع دهيد تا مردم جمع شوند.
اين امر توسط بلال به گوش همگان رسيد، مردم گمان كردند كه باز جنگ و يا يك حالت استثنايى پيش آمده است، لذا همه دست از كسب و كار كشيدند و به طرف
1) - سوره ى فرقان/ 67.
مسجد هجوم آوردند. رهبر مسلمانان روى پله اول منبر ايستادند، يعنى اينكه كار بسيار مهمى دارم، بعد با صداى بلند درحالى كه به ماجراى پيش آمده اشاره مى كردند فرمودند:
اى مسلمانان! من كه پيامبر و پيشواى شما هستم در ميان مردم زندگى مى كنم، با مردم تماس دارم، هنگام گرسنگى غذا مى خورم، از غذاى لذيذ روى گردان نيستم، با زن، تماس و ارتباط دارم، اين است روش و سنت من، پس هر كس از آن روى بتابد، از من نيست و در زمره ى مسلمانان نخواهد بود(1).
نظير اين روايت، چندين مرتبه تكرار شده است و شايد بيشتر از اينها باشد كه اين مقدارش به دست ما رسيده است. بنابراين در يك كلمه بايد گفت كه رسيدگى و مواظبت از جسم، اين وسيله و مركب تعالى و تكامل انسان، امرى است بسيار لازم و ضرورى، ليكن در حدى پسنديده و معقول و جداى از افراط و تفريط. خواب، خوراك، تفريحات سالم و امورى از اين قبيل، در حد متعادل، نه جايز بلكه واجب است، زيرا چنانكه قبلاً هم گفتيم، استفاده و طى طريق با ماشين خراب و معيوب ممكن نيست و حاملش را از مقصد باز مى دارد.
مسئله ديگرى كه در رابطه با جسم، بر عهده ى همگان و به ويژه نسل جوان مى باشد، نشاط جسم است. اين جمله عوامانه را همه به خاطر داشته باشيم كه از دست شكسته كار مى آيد، اما از دل شكسته، دل پر غصه و دل بى نشاط، هيچ. اين، جمله ى رسا و خوبى است، زيرا اگر غم و غصه، اضطراب خاطر، دلهره و نگرانى، براى جوانى پيش آمد و احساسات او را جريحه دار كرد و باعث ضعف اعصاب او شد، طبيعى است كه ديگر چنين جوانى نمى تواند فرد موثرى براى جامعه اش، براى وطنش، براى انقلاب و دينش باشد و بسان يك عضو زائد جامعه، راكد و بى فايده خواهد ماند.
1) - بحار الانوار/ج 70، ص 116، ح 4.
درخت كهنى را در نظر بگيريد كه ريشه هاى آن در اعماق زمين رسوخ كرده و شاخ و برگ آن بسيار سرسبز و با طراوت باشد، بديهى است كه چنين درختى در برابر طوفان و باد و باران مقاومت خواهد كرد.
اما اگر همين درخت بزرگ و با نشاط، دچار آفت و كرم خوردگى شود و حتى يك كرم كوچك هم در تنه ى آن رخنه كند، طولى نخواهد كشيد كه آن درخت كهنسال كه در مقابل طوفان و برف و باران، تاب ايستادگى داشت، مى پوسد و به اندك حادثه اى فرو مى افتد. غم و غصه نيز مثل همان كرم درخت است و به سرعت انسان را از درون مى پوساند و به انواع و اقسام مرضها دچار مى سازد.
امروزه پزشكان معتقدند كه اكثر قريب به اتفاق دردها، از غم و غصه، نگرانى و تشويش روحى زاييده مى شود كه در رأس همه ى اين دردها، ضعف اعصاب است و متذسفانه گاه با عمق و دوامى كه دارد، ممكن است جسم را ناسالم كند. وقتى كه جسم مريض شد، روح را هم بيمار مى كند و سرانجام يك عضو زائد و مضر براى جامعه مى سازد.
لذا جوانان عزيز بايد توجه كنند كه اگر سلامت جسم و روح مى خواهند، اگر آينده ى روشن مى خواهند و برآنند تا فرد مؤثرى براى وطن و اجتماعشان باشند، بايد نشاط و آرامش را در برنامه زندگى خود وارد كنند و غم و غصه، ترس از آينده و نگرانى را به دل خود راه ندهند كه هر چه پيش آيد، تقدير بوده است. قرآن كريم مى فرمايد:
مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّٰ فِي كِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِكَ عَلَى اَللّٰهِ يَسِيرٌ، لِكَيْلاٰ تَأْسَوْا عَلىٰ مٰا فٰاتَكُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاكُمْ (1)«هيچ مصيبتى (ناخواسته) در زمين و نه در وجود شما روى نمى دهد مگر اينكه
1) - سوره ى حديد/ 22-23.
همه آنها قبل از اينكه زمين را بيافرينيم در لوح محفوظ ثبت است و اين امر براى خدا آسان است. اين به خاطر آن است كه براى آنچه از دست داده ايد تأسف نخوريد و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشد».
يعنى اگر مشكل و بلايى جلو آمد كه دست شما نبوده و شما نمى توانيد گره كور آن را باز كنيد، در اين صورت نبايد به خاطر آن غصه بخوريد، چرا كه مقدور و قسمت شما اين بوده است، همچنان كه اگر نعمتى هم براى شما پيش آمد، خوشحالى آن نبايد باعث خروج شما از تعادل و ميانه روى شود.
در كلامى از امير مؤمنان، حضرت على (ع) آمده است كه اصلاً زهد اسلامى همين است كه انسان، بر ما فات غصه نخورد و به آنچه داده مى شود خوشحال نگردد(1).
در آيه ى ديگر از قرآن شريف، دوستان خدا، كسانى معرفى شده اند كه نه از چيزى مى ترسند و نه در حزن و اندوهند.
اَلا اَنَّ اَولِياءَ اللهِ لا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لا هُم يحْزَنُونَ(2)«آگاه باشيد (دوستان و) و اولياى خدا، نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند».
يعنى بر گذشته ها، غصه نمى خورد، اگر قابل جبران است، جبران مى كند و اگر قابل تدارك نيست، تأسفى نخواهد خورد، همچنين از آينده هم نمى ترسد، زيرا كسى كه خدا را دارد و كسى كه خداوند پناه اوست از آينده چه ترسى دارد؟
نظير اين دو آيه، در قرآن شريف زياد است كه به طور مستقيم يا به شكل كنايه به ما سفارش مى كند غم و غصه، نگرانى و دلهره و اضطراب خاطر را از خود دور سازيم.
مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى در كتاب پرارزش لقاء الله، در ذيل اين روايت از امام صادق (ع) كه فرموده اند:
كسى كه صبح كند درحالى كه دل مشغولى و هم و غمش دنيا باشد، در نزد خدا
چيزى ندارد.
مى فرمايد: اگر نباشد مصيبتى جز اين كه با توجه به دنيا و غم و غصه و اضطراب و دلهره را به خود راه دادن، دست عنايت خداوندى از سر انسان برداشته مى شود و مورد بى توجهى بارى تعالى واقع مى گردد، براى انسان كافى است كه از همه اين امور دست بشويد و تنها به سوى او توجه نمايد.
بعد ادامه مى دهند كه چنين شخصى به چند مصيبت دچار مى گردد:
دل مشغولى و توجه باطلى كه هيچگاه وى را رها نخواهد كرد، تنگدستى و فقرى كه هرگز به بى نيازى نخواهد رسيد، شغل و پيشه اى كه هيچ وقت از آن فارغ نخواهد شد و آرزوهاى دور و درازى كه پايان نخواهد يافت(1).
بعد از بيان جايگاه و اهميت نشاط و شادابى جسم، اينك به پاره اى از مهمترين عواملى كه باعث زوال اين نعمت بزرگ الهى از انسان مى شود و نيز درمان اشاره مى كنيم:
1 - صفات رذيله
اصولاً وجود رذيله در انسان، موجب سلب نشاط و آرامش خاطر و بروز اضطراب و نگرانيها مى شود و اين موضوع به قدرى ملموس است كه نيازى به توضيح ندارد اما بد نيست به چند نمونه اشاره گردد:
از جمله خصلتهاى پست «حسادت» است، شخص حسود به واسطه اين صفت
1) - من اصبح و الدنيا اكبر همّه فليس من الله فى شىء (و الزم الله قلبة اربع خصال): هماً لا ينقطع و سُفلاً لا يفترغ منه ابداً و فقراً لا ينال غناه ابداً و املاً لا يبلغ منتهاه ابداً محجة البيضاء/ج 5، ص 355.
زشت، هميشه در رنج و عذاب به سر مى برد. زمانى كه به همسايه اش مى نگرد، وقتى كه با دوستش برخورد دارد و همين طور در همه اوقات زندگى از اينكه ديگران چيزى داشته باشند و به امكاناتى دست بيابند ناراحت است، غصه مى خورد و نگرانى او را در بر مى گيرد. انسان متكبر نيز داراى چنين وضعيتى است. او دائماً مى خواهد كه در ميان مردم عزيز باشد و ديگران نسبت به او احترام مضاعف داشته باشند تا شايد بدين وسيله روحيه متكبرانه او ارضاء شود، درحالى كه به جهت همين عادت زشت، مردم او را خوار مى دارند، و اين مايه ى اضطراب خاطر و پريشانى اوست.
يك فرد بخيل هم زندگى رنج آورى دارد، او با ديدن انفاق مردم به يكديگر، هر چند كه از اموال خودش هم نيست عذاب مى كشد و صفت رذيله ى بخل هميشه او را مى آزارد. از اين كه مسئله خودسازى، تهذيب نفس و دورى از رذائل اخلاقى، اين قدر در اسلام مورد تأكيد و سفارش قرار گرفته است، بسيار بجاست كه يك جوان فهميده، يك دختر، يك پسر براى بدست آوردن جسمى سالم و با نشاط و براى دورى از غم و غصه، خود را مهذب و آراسته به صفات حسنه ى انسانى گرداند.
2 - اختلافات خانوادگى
ديگر از مواردى كه موجب پيدايش حزن و اندوه و سلب نشاط جسمانى مى شود، ناسازگارى و وجود اختلاف ميان زن و شوهر و ساير اعضاى خانواده است، درصورتى كه خداوند، ايجاد چنين محيطى را مايه ى آرامش و نشاط قرار داده است.
وَ مِنْ آيٰاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوٰاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهٰا وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً (1)«و از نشانه هاى او اينكه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد و در ميانتان مودّت و رحمت قرار داد».
1) - سوره ى روم/ 21.
در روايات مى خوانيم كه با ناسازگارى زن و شوهر، آن خانه پر از غم و غصه و نگرانى مى شود، ملائكه رحمت از آنجا رخت بر مى بندند، بركات الهى بدان محل وارد نمى شود و موجب هجوم و تاخت و تاز شياطين خواهد گرديد كه دراين باره قبلاً هم بحثى داشته ايم.
3 - آمال و آرزوهاى بى جا
اين مطلب مسلم و قطعى است كه داشتن آمال و آرزو به خودى خود مذموم و ناپسند نيست و چه بسا كه مايه ى ترغيب و اشتياق و خلاقيت در امور گوناگون شود، لكن آن اميد و آرزويى كه از همان ابتدا هم دست نيافتنى و مخالف عقل سليم به نظر مى رسد و صاحب آن را به خاطر عدم دسترسى در يك بحران روحى وارد مى كند، مورد مذمت شديد قرار گرفته است، زيرا بسيار مى بينيم جوان و نوجوانى را كه بدون گذشت سن و سالى از او، دچار ضعف اعصاب مفرط شده و در ناراحتى بسر مى برد، آمال و آرزوها، توقعهاى بيجا و تخيلاتش او را يك عضو زائد جامعه كرده و پيرى زودرس را براى او به ارمغان آورده است. لذا راه نجات از اين مخمصه و گرفتارى و نيز ايجاد نشاط در زندگى، كم كردن آرزوها و منطقى كردن آنهاست.
4 - چشم وهَم چشمى و زندگى تجملاتى
اين عامل هم از جمله عوامل مهم از بين بردن نشاط جسم است و باز متأسفانه در بين جوانان و نوجوانان به وفور يافت مى شود، خصوصاً اينكه اگر آنها به وضع كسانى كه در رفاه مادى بيشتر و بالاترى بسر مى برند نگاه كنند و بخواهند در همه ى امور و شئون زندگى مثل آنها باشد. اينجاست كه مصيبت آغاز مى شود و غم و غصه و پريشانى، وجود انسان را فرا مى گيرد. بنابراين بجاست كه هر كس به قدرت و توان خود بنگرد و به اصطلاح، پايش را به اندازه ى گليمش دراز نمايد و اگر مى خواهد كه از غمها و غصه ها و آثار سوء آنها
رهايى يابد، مى بايست در زندگى به زير دستها و افرادى كه در سطح پائين ترى از معيشت هستند نظر كنند تا بتواند در وضع موجود، با خاطر آسوده و در آرامش زندگى كند.
اينها از زمره ى مهمترين مواردى هستند كه زندگى را بى روح و سرد و بى نشاط مى سازند، درحالى كه يك جوان كه در عنفوان رشد و بالندگى است، بيش از هر چيز نياز به شادابى و نشاط دارد تا در پرتو اين نشاط جسمى و آرامش روانى، پايه هاى استوار و مستحكم بناى رفيع زندگى خويش را بنا نهد و مايه سرافرازى براى خويش و جامعه اش گردد.
عوامل ايجاد نشاط و آرامش خاطر
در مقابل اين عوامل مخرب و خانمان برانداز نيز راههايى ذكر شده است كه به توسط آنها مى توان موجبات غم و غصه و نگرانى خاطر را از ريشه بر كند و به جاى آن نهال زندگى با نشاط و شادابى را غرس نمود كه درباره ى مهمترين اين راهها نيز توضيح مى دهيم:
1 - ساده زيستى
يكى از سفارشات عمده اى كه حضرت امام خمينى (قدس سره) رهبر فقيد انقلاب اسلامى بر آن تأكيد بسيار داشتند، زندگى ساده و بى پيرايه و خالى از تجملات است كه خودشان از مصاديق بارز آن بودند، و من به همه مردم خصوصاً قشر بسيار عزيز جوان و نوجوان يادآور مى شوم كه اولين گامى كه در راه از بين بردن اضطراب خاطر و نگرانى كه دشمن شماره يك نشاط و شادابى شماست مى توان برداشت، همين زندگى ساده و حتى المقدور بدون تجمل و چشم و همچشمى است، اگر چه ممكن است در ابتدا امرى مشكل به نظر برسد، ليكن كارى بسيار اساسى و نتيجه اى بس درخشان، پرفايده و شيرين در بردارد.
شايد نام «ابراهيم ادهم» را شنيده باشيد كه از زمره ى زاهدان عصر خويش بود. او در ابتدا پادشاه بود و حكومتى هم داشت، ليكن به يكباره از همه ى آن زندگى پرزرق و برق تجملى دست شست و يك زاهد به تمام معنا گرديد.
تاريخ نويسان براى اين كار او عللى ذكر كرده اند. يكى از آنها صحنه اى بود كه براى او پيش آمد. مى گويند روزى ابراهيم در قصرش نشسته بود و از پنجره، جوى آبى را كه از پاى ديوار قصر مى گذشت تماشا مى كرد، كارگرى را ديد كه براى خوردن ناهار به كنار آب آمد و غذايش را كه عبارت از يك قطع نان بود با آب نم دار كرد و خيلى با اشتها و لذت تمام آن را خورد خوب معلوم است كه يك انسان گرسنه، همين نان خالى هم برايش لذيذترين غذاهاست، چنانكه يك انسان سير، بهترين غذاها برايش ناخوشايند است بعد از خوردن آن نان خالى، سعى كرد با دستانش مقدارى از آب آن نهر بردارد ولى چون دستش نرسيد، بيلش را به زير آب برد و بدين وسيله آب شيرين و گوارايى هم خورد و سپس بيل را متكا كرد و از شدّت خستگى مدتى را در آنجا به آرامى خوابيد.
ابراهيم وقتى اين منظره را ديد به فكر فرو رفت كه عجبا، ما با اين دستگاه عريض و طويل و فراهم بودن انواع و اقسام امكانات و غذاها، تا به حال نه چنين غذاى لذيذى خورده ايم، نه چنين شربت گوارايى آشاميده ايم و نه چنين با آرامش و خاطرى آسوده به خواب رفته ايم و استراحت كرده ايم.
اينجا بود كه يك دفعه، همه دستگاه پادشاهى را رها كرده و به يك زندگى ساده و بى تكلف و تجمل روى آورد.
بنابراين با يك ديد واقع بينانه مى توان گفت كه زندگى ساده يعنى زندگى شيرين، و زندگى تجملّى يعنى زندگى در زندان.
2 - تسيلم و رضا
اين راه كه از ثمرات بسيار با بركت ايمان قلبى است، نيز در از بين بردن ريشه هاى
غم و غصه و نگرانيهاى يك جوان بسيار سرنوشت ساز است. اگر انسان باور كند كه خداوند، عالم و داناست، از اعماق وجودش قبول داشته باشد كه پروردگار قادر است، با قلبش ايمان بياورد كه حقتعالى، كريم، جواد، عادل و حكيم است و به واقع در دلش رسوخ كرده باشد كه ما در محضر اوييم و او كسى است كه از هر پدر مهربانى به ما مهربانتر است، هيچگاه كار بيهوده نمى كند، احوال ما را مى داند و اگر بخواهد، هر چه اراده كند مى تواند آن را بدهد. اگر چنين ايمانى به خدا براى انسان حاصل شد، ديگر به يقين، وضع موجود را با رضايت تمام و اطمينان كامل مى پذيرد و هرگز به اينكه چرا فلان چيز را ندارم و به كجا نرسيدم و صدها چراى ديگر، نه تنها نمى انديشد، بلكه حتى آن را به صلاح و مصلحت خود نمى داند و اين همان مقام تسليم و رضاست كه از نعمتهاى بزرگ خداى متعال به شمار مى رود و به دنبال ايمان قلبى براى انسان ميسور مى شود كه در اين رابطه قبلاً سخن گفته ايم بنابراين تسليم و رضا در برابر آنچه خداوند صلاح مى داند و اينكه اگر مشكلى پيش آمده و كلاف امورش سردرگم شده و او قادر به حل و بازكردن آن نيست با تحمل و بردبارى مصلحت خود را در همان بداند، يقيناً هر انسانى را مخصوصاً دختر و پسر جوان را از ناراحتى و اضطراب دور مى كند و به آرامش و شادابى مى رساند.
در دعاى ابو حمزه ثمالى كه به فرموده ى مرحوم كلينى رضوان الله تعالى عليه در كتاب شريف كافى، از ودائع انبياست و از هر پيامبرى به پيامبر ديگر تا به ائمه طاهرين ما (ع) به وديعه رسيده است مى خوانيم:
اَللّهُمَ اِنّي اَسْئَلُكَ ايماناً تُباشِرُ بِهِ قَلبي وَ يَقيناً حتي اَعْلَمَ اَنَّهُ لَنْ يُصيبَني اِلاّ ما كَتَبْتَ لي وَ رَضِّني مِنَ الْعَيشِ بِما قَسَمْتَ لي يا اَرحَمَ الرّاحمين(1)«خدايا: از تو درخواست مى كنم ايمانى ثابت كه هميشه در قلبم برقرار باشد و يقينى كامل تا بدانم كه به من جز آنچه قلم تقدير تو نگاشته، نخواهد رسيد و در زندگى به
1) - مفاتيح الجنان/دعاى ابو حمزه ثمالى
آنچه قسمتم كردى راضى و خشنودساز، اى مهربانترين مهربانان».
با اين ديد و نگرش و ايمان است كه مسائل و مشكلات پيش آمده و يا عدم دسترسى به آرزوها و خواسته ها را، با رضايت خاطر مى پذيرد و آن را مصلحت عالى خود مى شمارد و زندگى برايش شيرين و آسان مى گردد.
سرور شهيدان و آزادگان، حضرت امام حسين (ع) در آخرين لحاظت زندگانى سراسر حماسه و مظلوميت و نورانيت خود در گودال قتلگاه، درحالى كه همه ى عزيزان و ياران را از دست داده بودند و خود در چنگ دشمن تا لحظاتى ديگر بيشتر حيات نداشته و به ظاهر مى بايست در اوج اندوه و نگرانى و پژمردگى باشند، باز در نهايت صفا، اميدوارى و آرامش خاطر، زير لب زمزمه مى فرمودند:
پروردگارا! راضيم به آنچه مقدر فرمودى و تسليمم در برابر آنچه امر فرمايى، كه چز تو معبودى نيست(1).
حضرت زينت (س) نيز، با تحمل آن همه رنج و مصيبت، در مقابل گفتار نيشدار و زخم زبان ابن زياد، با زبانى رسا و قلبى آرام به رضاى الهى، فرياد برداشت كه:
مادر در عزايت بگريد اى پسر مجرانه، ما جز خوبى و زيبايى (از خداى بزرگ) چيزى نديديم(2).
و چنين اند پرورش يافتگان مكتب ايمان قلبى و دارندگان مقام تسليم و رضا در برابر خواسته خداوند.
3 - اشتغال به ذكر حق تعالى
يكى ديگر از راههاى كسب يك زندگى آرام، شاداب و بدور از غم و اندوه، مأنوس بودن و گفتن ذكر است. اين ذكر مى تواند دعا و راز و نياز با خداوند باشد، قرآن خواندن
باشد و يا در قالب يك نماز با توجه، پياده گردد و يا ذكرهايى نظير: لااله الاالله، لا حول و لا قوة الا بالله و يا ذكرى كه منسوب به حضرت يونس (ع) است و در نماز غفيله هم خوانده مى شود: لا اِلهَ اِلاّ اَنتَ، سُبْحانَكَ اِنّى كُنْتُ مِنَ الظّالمِينَ.(1)قرآن كريم ذكر گفتن و ياد خداوند را موجب آرامش و اطمينان قلوب انسانها مى داند و مى فرمايد:
أَلاٰ بِذِكْرِ اَللّٰهِ تَطْمَئِنُّ اَلْقُلُوبُ (2)«آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرامش مى يابد».
اين جمله اگر چه مختصر و كوتاه است، ليكن بسيار رساست، زيرا هم لفظ اَلا در ابتداى آن، دال بر تأكيد است و هم بذكر الله كه جار و مجرور است و مقدم شده و افاده انحصار مى كند، كه اين هم تأكيد ديگرى است. يعنى اى انسان مسلمان، اى دختر و پسر با ايمان، يقين داشته باش كه حتماً نماز اول وقت، غم و غصه ات را از بين مى برد و مطمئن باش كه قرآن خواندن، ذكر و ياد الهى، در مواقع گرفتارى و ناراحتى، آرامش و نشاط و قدرت را به تو باز خواهند گرداند و تو را بر مشكلات پيروز خواهند كرد.
نقل است كه در سخت ترين زمان زندگانى مولايمان، امير المؤمنين على (ع)، يعنى آن هنگام كه مى خواستند پيكر همسر عزيزانشان، مونس و غمخوار و يار و ياورشان، فاطمه مظلومه و شهيده سلام الله عليها را در قبر بگذارند، تنها ذكر و نام و ياد خداوند و نماز بود كه در آن دقايق بسيار بحرانى به فرياد آن مظلوم دوران رسيد و آرامش و تسكين و تسلى خاطر بخشيد و اگر نبود ياد و ذكر الهى، چه بسا آن حضرت نيز با فراغ فاطمه سلام الله عليها، جان از كالبد تهى مى كردند و به ديدار معبود مى شتافتند.
به هر حال، نماز خواندن، قرائت قرآن، اشتغال به ذكر و ياد خدا در زدودن نگرانى و كدورت و فراهم نمودن آرامش و شادابى، در زندگانى همه ى انسانها مخصوصاً نسل جوان
نقش بسزايى دارد.
4 - انصراف از غم و غصه
چهارمين راه آسانى كه در اين زمينه پيشنهاد مى شود، انصراف از غم و غصه است، يعنى اينكه انسان درباره ى ناراحتى و اندوهش فكر نكند و خودش را به چيزهاى ديگر مشغول دارد و اين از نظر روان شناسان، روشى فوق العاده موثر است. به تجربه ثابت شده است كه تمركز فكر بر روى مشكل پيش آمده، غصه و اضطراب را بيشتر مى كند و نگرانى خاطر را افزون مى سازد.
پس بهترين راه در هنگام بروز مصائب اين است كه هر چه مى توانيد فكرتان را از آن منصرف و به چيزهاى ديگر معطوف سازيد، تفريح كنيد، راهپيمايى نماييد، به ورزش بپردازيد، مطالعه اى داشته باشيد، با كسى حرف بزنيد، تا كم كم ضمير آگاه به ضمير ناآگاه منتقل شده و تدريجاً از بين برود و شما بتوانيد فردايتان را با نيروى كافى، ذهن باز، خاطرى آسوده و نشاط و شادابى مورد نياز آغاز كنيد و از زندگانى لذت ببريد و براى جامعه تان فردى مفيد و موثر باشيد، نه اينكه با ذكر غم و غصه هايمان به اين و آن و انديشيدن مدام بر روى آن، علاوه بر اينكه خود را دچار اضطراب خاطر بسازيم، ديگران را نيز بر هم زنيم و در نهايت، با وضع نابسامان به استقبال پيرى زودرس و جامعه اى پژمرده بشتابيم.
البته اين را هم خاطر نشان سازيم كه اگر مشكل قابل حل است، بايد به دنبال حل آن رفت و با صبر و حوصله و تسلط بر اعصاب آن را از ميان برداشت، ولى اگر قابل بازگشايى و يا در حيطه ى توان ما نيست، بايد ابتدا با تحمل و سپس با انصراف ذهن آن را هضم نماييم.
5 - پرهيز از منفى بافى
آخرين راهى كه در اينجا به ذكر آن مى پردازيم نيز بسيار بى مايه و كم خرج است
ولى بازدهى خيلى بالايى دارد، و آن اينكه سعى كنيم در زندگى، چه شخصى و چه اجتماعى، چه مادى و چه معنوى و به طور كلى در همه ى شئون، انسان مثبتى باشيم و هميشه به داشته ها، نعمتهاى موجود و به قول يكى از علما، به نيمه پر ليوان نظر كنيم، نه اينكه كمبودها و آنچه نداريم و به عبارتى نيمه خالى ليوان را مد نظر داشته باشيم و بكوشيم كه با هوشيارى در برابر اين غفلت آشكار، بازيچه دست شيطان نشويم و كفران نعمتهاى الهى را ننماييم.
در كتاب آيين دوست يابى كه انصافاً كتاب خوبى است به افرادى كه غالباً در غم و غصه، نگرانى و ندارى بسر مى برند درس سازنده اى مى دهد كه اى انسانى كه مشكل دارى، وضع ماديت خوب نيست، آبرويت در خطر است، دختر خانمى كه در اضطراب به سر مى برى، آقا پسرى كه دوستانت همه گونه امكانات دارند و تو از آن محرومى، ما همه ى خواسته هاى شما را برآورده مى كنيم و اصلاً دنيا را به شما مى دهيم، به شرط اينكه در مقابلش دو چشمت را بدهى، يا از دو پايت صرفنظر كنى، يا از عقلت چشم پوشى نمايى، آيا موافقى؟!.
براستى كدام انسانى است كه كمترين بهره اى از فكر و عقل و هوش داشته باشد و اين چنين پيشنهادى را بپذيرد؟ اگر چه در اوج مشكلات و فقر باشد؟
چرا فكر نمى كنيم؟ چرا مثبت فكر نمى كنيم؟! چرا هيچگاه خداوند را به خاطر نعمتهاى بيشمارى كه در اختيارمان قرارداده است شكرگزار نيستيم كه:
خدا را شكر، كه عقل داريم، اگر ديوانه بوديم چه؟!
خدا را شكر، كه چشم داريم، اگر كور بوديم چه؟!
خدا را شكر، كه امنيت داريم، اگر ناامنى بود چه؟!
(مردم مظلوم ايران كه غالباً خاطره هشت سال دفاع مقدس را به خاطر دارند و شب و روز مورد هجوم موشكهاى دشمن كافر بعثى بودند، اين معنا را كاملاً درك مى كنند).
و چرا هيچگاه به صدها نعمت بزرگ و بزرگتر از اينها نمى انديشيم؟!
اين مگس صفتى است كه انسان، نمعتهاى بيشمار خداوند تبارك و تعالى را در حق خود ناديده بگيرد و براى نداشتن فلان خواسته كه در برابر آنچه دارد هيچ و ناچيز است ناسپاسى كند و خود را به غم و غصه گرفتار سازد.
اين شيوه ى مگس است كه در يك باغ با صفا و سرسبز، درخت و گل و آب و سبزه را رها مى كند و در آن گوشه اى كه آلوده شده مى نشيند، گويا اصلاً جاى ديگرى براى نشستن نيست.
در مقابل، انسانهاى مثبت همچون زنبورهاى عسل هستند كه به محض ورود به باغ، گل را، پاكى را، صفا و سبزى را جستجو مى كنند و از آنها بهره مى برند، كه در زندگى روزمره، ما اين گونه افراد را كم سراغ داريم و متأسفانه غالباً در برخورد با يك مشكل و عدم دسترسى به خواسته اى كه چه بسا به صلاح و مصلحت هم نيست، زبان ناشكرى مى گشاييم و خداوند را به جهت آن، مورد عتاب و خطاب قرار مى دهيم، و اگر كسى بخواهد كه مقدس بازى هم درآورد، با زبان تمسخر و نيش دار و درحالى كه آهى از حسرت و ناراحتى مى كشد، مى گويد: الحمد لله رب العالمين.
اينها عوامل و راه حل هايى بود كه در رابطه با جسم، براى فراز از غم و غصه و نگرانى و رسيدن به يك زندگى آرام، شاد، با نشاط و شاداب بيان شد، باشد كه همه ى مردم، خصوصاً جوانان و نوجوانان با رعايت اين امور، بيشتر و بهتر بتوانند از مركب جسمشان در راه رسيدن به هدف بهره ببرند.
دومين مسؤوليتى كه يك جوان نسبت به خود دارد، در رابطه با روح و بُعد معنوى اوست. همان ويژگى خاصى كه مايه ى امتياز انسان از ساير حيوانات است و او را در جايگاه برترى قرار مى دهد، اما براستى روح چيست و داراى چه خصوصيات و آثارى است؟
تا آنجا كه از قرآن بدست مى آيد اين است كه پيرامون روح و هويت آن، جز خداوند تبارك و تعالى و كسانى كه علمشان از خداوند سرچشمه مى گيرد، هيچكس ديگر، چيزى نمى داند قرآن مى فرمايد:
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ اَلرُّوحِ قُلِ اَلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي (1)«و از تو درباره روح سؤال مى كنند بگو روح از فرمان پروردگار من است».
به هر حال هر چه كه هست، اين قدر مى دانيم كه كمال انسانها به روح است، به واسطه آن مى توانند به آنجايى برسند كه علو و برترى آن را غير از حق نمى داند و هم از اين رو است كه مسجود ملائكه واقع مى شوند و خداوند از آنها مى خواهد كه به جهت دميدن روحش در انسان بر او سجده كنند.
1) - سوره ى اسراء/ 85.
فَإِذٰا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِينَ (1)«هنگامى كه كار آن به پايان رساندم و در او روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) ديمدم، همگى بر او سجده كنيد».
روح انسان به آن خصوصيات فوق الذكر، در ابتداى زندگى انسان، بى شكل، بى رنگ و يا خيلى كم رنگ است و در اثر اعمال، رفتار و گفتار او، شكل و رنگ به خود مى گيرد و نمود و بروز مى كند.
اين اثرپذيرى، گاه چهره ى انسانيت دارد و با اين صورت رشد كرده و بزرگ و كامل مى شود و گاه به قالب حيوانيت در مى آيد و در اين حالت مراحلى كمال خود را طى مى كند و تا به آنجا پيش مى رود كه در پس پرده ى جسم آدم نما، حيوانى درنده خو، خطرناك و مخوف مى سازد.
اگر انسان و به ويژه جوان كه بيشترى شكل و رنگ را جذب مى كند ارتباطش را با خالق هستى و اوامر و نواهى او حفظ كرد و با تقواى الهى مأنوس شد و در خدمت به خلق خدا و خشنودى پيامبر و ائمه طاهرين (ع) كوشش نمود، آن روح خالى از هر رنگ و شكل او، يك هويت انسانى مى پذيرد وجلا پيدا مى كند و يك شباهت تامّى به امير المؤمنين على (ع) و ساير معصومين (ع) پيدا مى كند و به جايى مى رسد كه در صف محشر مثل ماه مى درخشد و توجه اهل محشر را به خود جلب مى نمايد، بعد هم وارد بهشت مى گردد. اگر در سطح عادى از كمال و انسانيت است، بهشت موعود و اگر در سطح بالاترى قرار دارد، بهشت عدن و رضوان جايگاه اوست و چنانجه با گفتار و كردار، از خود انسانى كامل ساخته باشد، ديگر برارى چنين فردى، بهشت الهى كوچك است و او بايد در پيش معبود و پروردگار خود جاى گيرد و هم آن جاست كه متناسب شأن و مقام
1) - سوره ى حجر/ 29.
اوست.
فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ (1)«در جايگاه صدق نزد خداوند مالك مقتدر».
اما اگر خداى ناكرده انسان داراى اعمالى زشت و ناپسند است، ارتباطى هم با خداوند و پروردگار خويش ندارد، با خلق خداوند هم بدرفتارى مى كند و فقط رابطه و پيوندش با طاغوتها و شياطين جنّى و انسى محكم است، اينها نيز به روح او رنگ مى دهد و از آن صورت مى سازد. اما با چه هويتى؟! هويت يك حيوان! كه البته به تناسب روح ها متفاوت است. گاه از نظر روحى به يك ميمون شبيه است و گاهى به يك سگ درنده مى ماند، اگر چه به حسب ظاهر، يك جوان است، جوانى آراسته و با جمال و مثل ساير انسانها راه مى رود و نشست و برخاست دارد. اگر چه ظاهراً خانم جوانى است كه مردم به چشم يك انسان به او مى نگرند، چه بسا كه از زيبايى ظاهرى هم بهره اى هم داشته باشد. اما به خاطر عدم رعايت حجاب شرعى و بى باك بودن در پوشيدن لباس و جوراب نازك و بدن نما و اينكه نامحرم، صورت، دستها، سينه و زينتهاى او را ببيند و با نامحرم شوخى كند و بگويد و بخندد، داراى باطن و هويتى حيوانى است و در صف محشر، روزى كه پرده ها عقب برود و واقعيات و نهان ها كشف و آشكار شود، همه بالعيان آن را مشاهده خواهند كرد، چنانچه آنهايى كه داراى چشم بصيرت هستند، در همين دنيا هم او را نه به صورت يك انسان، يك دختر و پسر جوان و صاحب جمال، بلكه در قالب يك حيوان، آن هم ميمونى با صورت زشت و كريه و يا سگى درندّه خو و وحشى، يا به صورتهاى ديگر مى نگرند.
1) - سوره ى قمر/ 55.
فَكَشَفْنٰا عَنْكَ غِطٰاءَكَ فَبَصَرُكَ اَلْيَوْمَ حَدِيدٌ (1)«ما پرده را از چشم تو كنار زديم و امروز چشمت كاملاً تيزبين است».
به خاطر اين تغيير هويت است كه خطاكاران به جهنم مى روند تا با سوختن، به هويت واقعى و انسانى خويش باز گردند و لياقت بهشت رفتن را پيدا كنند و از همين رو، در پيش اهل دل، جهنم از الطاف خفيه ى الهى به شمار مى رود.
قرآن نمونه اى بيان مى فرمايد كه بعضى ها به هنگام ورود به صحراى محشر، حالت زننده اى دارند، به اين صورت كه هم گنگ اند، هم كر و هم كور، و از اين بدتر، وارونه هستند، يعنى سرشان روى زمين و پاهايشان به طرف بالاست.
وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ عَلىٰ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْوٰاهُمْ جَهَنَّمُ (2)«و روز قيامت آنها را به صورتهايشان محشور مى كنيم و درحالى كه نابينا و گنگ و كرند، جايگاهشان جهنم است».
براستى مگر اينها چه كرده اند كه با اين ذلت و پستى محشور شده اند؟! توجه در مطالب و آيات گذشته به نحوى روشن مى كند كه اين حالت، تجسم روحيه ى اين گونه افراد در زندگى دنيا و شكل و صورت اعمال و رفتار آنهاست. آنهايى كه دانسته حق را زير پا مى گذارند، در شنيدن و گفتن حق، كر و گنگ و از ذكر و ياد الهى روى گردانند.
قرآن كريم در جاى ديگر، اعتراض كسانى كه در روز قيامت كور محشور شده اند، درحالى كه در دنيا چشم داشته و بينا بوده اند را نقل مى فرمايد كه:
قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمىٰ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً؟! (3)«مى گويد پروردگارا! چرا نابينا محشورم كردى؟ من كه بينا بودم».
و بلافاصله در آيه بعد، جواب آنها را بيان مى فرمايد:
قٰالَ كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا وَ كَذٰلِكَ اَلْيَوْمَ تُنْسىٰ (1)«مى فرمايد آن گونه كه آيات من براى تو آمد و تو آنها را فراموش كردى امروز نيز تو فراموش خواهى شد».
يعنى چون در دنيا رابطه ات با ما قطع بود، و با نماز و منبر و محراب و روحانيت و پيامبر و ائمه طاهرين (ع) ارتباطى نداشتى، اين قطع ارتباط براى تو روحيه و هويتى اين گونه ساخته كه اكنون مى بينى و در واقع مسئله جديدى اتفاق نيفتاده است، بلكه در همان دنيا هم چنين بوده اى ليكن چون پرده كنار نرفته بوده، نمى توانستى آن را آشكارا ببينى.
بنابراين ما با مسؤوليتى به مراتب سنگين تر از مسؤوليت جسمانى مواجه هستيم و عقل سليم حكم مى كند كه با دقت و شدت مواظب باشيم تا ضربه اى به روحمان نزنيم و بكوشيم تا هر چه بيشتر، خود را به انبياء و اولياء معصومين (ع) شبيه كنيم و متناسب سازيم تا بتوانيم در روز رستاخيز در نزد آنها باشيم و مورد شفاعتشان قرار بگيريم، زيرا تا تناسب و شباهتى در كار نباشد، بهره مندى هم معنايى نخواهد داشت. درست بسان شيشه در بسته اى كه در ميان اقيانوسى از آب قرار گيرد، تا وقتى كه درب آن بسته باشد، كوچكترين نصيبى از اقيانوس نخواهد برد و هيچگونه اعتراضى هم به اقيانوس وارد نيست.
از اينها گذشته، اگر كسى مواظبتى بر روح خود نداشته باشد و در اعمال و رفتار حيوانى وارد شود و با شياطين محشور باشد، علاوه بر اينكه در آخرت، صورتى حيوانى به خود مى گيرد، در همين دنيا هم به تناسب كارهايش، نوعى حيوان است و ما در دنياى پيرامون خود شاهد وجود اين گونه افراد هستيم. نزديكترين نمونه آن، آدم نمايى همچون
1) - سوره ى طه/ 126.
صدام، حاكم جبار و خونريز عراق است كه خبائث و درندگى او بر هيچكس پوشيده نيست و بسيارى ديگر از اين قبيل كه نيازى به ذكر نام آنها نداريم.
جوانان عزيز، نوجوانان آگاه و همه ى افراد بشر در بدو تولد داراى سرشتى انسانى هستند، روحى دارند بدون رنگ و صورت، حتى آن افرادى كه ما نمونه اى همچون صدام را از آنها ذكر كرديم.
ليكن به تدريج به خاطر قطع ارتباط با خالق و مربّى هستى، رفتارها و گفتارهاى خلاف و دور از شأن انسان، از آن روحى كه قابليت انسان شدن و رنگ خدايى به خود گرفتن داشت، يك صورتى ديگر درست كردند و خود را به هويت زشت و كريه ميمون آراسته و يا از هر درنده اى پست تر نمودند.
آنها مى توانستند بينديشند، آنها قادر بودند ببينند، آنها مى توانستند بشنوند، اما از هيچكدام از اينها بهره نبردند و خود را در حيوانيت غوطه ور ساختند، آن چنان كه گويى براى جهنم خلق شده اند، دوان دوان راه آتش را در پيش گرفتند.
وَ لَقَدْ ذَرَأْنٰا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاٰ يَفْقَهُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاٰ يُبْصِرُونَ بِهٰا وَ لَهُمْ آذٰانٌ لاٰ يَسْمَعُونَ بِهٰا أُولٰئِكَ كَالْأَنْعٰامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولٰئِكَ هُمُ اَلْغٰافِلُونَ (1)«به يقين گروه زيادى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم، آنها دلهايى دارند كه با آن نمى فهمند و چشمانى كه با آن نمى بينند و گوشهايى كه با آن نمى شنوند، آنها چون چهارپايانند، بلكه گمراه تر، اينان همان غافلانند».
در پايان اين بحث، باز هم از جوانان عزيز، از دختر و پسر مى خواهم نگاهى از روى تفكر و تعمق به دنياى روز و باصطلاح متمدن غرب و سردمداران دور از انسانيت آن كه به فرموده ى قرآن از هر ميكرب و موجود خطرناك، بدتر و پست ترند، بيندازند و پند بگيرند كه انسان هر چه بيشتر مرتكب گناه شود و از صفات انسانى و رنگ خدايى دورتر
1) - سوره ى اعراف/ 179.
گردد، پستى و درندگى او هم افزون مى شود و به حضيض ذلت سقوط مى كند.
إِنَّ شَرَّ اَلدَّوَابِّ عِنْدَ اَللّٰهِ اَلصُّمُّ اَلْبُكْمُ اَلَّذِينَ لاٰ يَعْقِلُونَ (1)«بدترين جنبندگان نزد خدا، افراد كر و لالى هستند كه انديشه نمى كنند».
1) - سوره ى انفال/ 22.
سومين مسؤوليتى كه متوجه هر انسانى است مسؤوليت اجتماعى اوست. همان گونه كه انسانها نسبت به جسم و جنبه مادى و در رابطه با روح بعد معنوى خود مسؤوليت دارند، در ارتباط با اجتماع و جامعه اى كه در آن به سر مى برند و زندگى مى كنند نيز وظايف و مسؤوليتهايى دارند كه بايد آنها را به نحو احسن ايفا نمايند و از آن مواظبت كامل داشته باشند.
جايگاه انسان را در جامعه مى توان به سلولهاى يك بدن زنده تشبيه كرد كه در آن هر كس مى بايست به وظيفه حساس خود آشنايى داشته باشد و به آن عمل نمايد تا به سلامت و پيشرفت جامعه خللى وارد نيايد و باعث مختل شدن كارها نگردد، همچنان كه با تخطى يك سلول از وظيفه اش در بدن، سلامت انسان به خطر مى افتد و موجب بازماندن جسم از رشد و شكوفايى مى شود.
اگر در يك اجتماع، هر كس به مسؤوليت و وظيفه خويش آگاهى و تعهد داشته باشد و آن را به بهترين وجه انجام دهد، آن مدينه فاضله اى را كه همه به ديده ى يك امر ايده آل و تخيلى و دست نيافتنى به آن مى نگرند محقق خواهد شد و به وقوع خواهد پيوست.
در روزهاى اول پيروزى انقلاب اسلامى كه حضرت امام خمينى در قم تشريف داشتند، گروهى از مردم به ملاقات ايشان آمدند و على رغم ديگران، مطلب جديدى را عنوان كردند كه؛ اماما، ما امروز به خدمت نرسيديم تا بگوييم كه از انقلاب چه مى خواهيم، بلكه آمده ايم بپرسيم كه انقلاب از ما چه مى خواهد.
اين جمله كه در اوايل پيروزى انقلاب اسلامى بود و يك شيوايى و لطافت خاصى را به همراه داشت، موجب خشنودى امام راحل گرديد و باعث شد تا ايشان يك صحبت مفصل و پرشورى براى آنها بكنند.
منظور از ذكر اين واقعه و ديدار، يادآورى و نقل اين نكته بسيار حساس و دقيق است كه امام امت رحمه الله عليه، در آن صحبت فرمودند كه: انقلاب اسلامى از شما دو چيز مى خواهد؛ اول، شناخت مسؤوليت و عمل كردن به آن، به عبارت ديگر آشنايى با وظيفه و انجام آن و دوم، خودسازى و تهذيب نفس.
سپس اضافه كردند كه. اگر اين دو امر در انقلاب ما پيدا شود و تحقق يابد، ما به مدينه فاضله خواهيم رسيد، اما اگر خداى ناكرده يكى از خواسته ها يا هر دو جامه ى عمل نپوشد، بديهى است كه انقلاب به جايى نخواهد رسيد.
براستى همين طور است كه اگر همه وظيفه شناس باشند و بعد از شناخت مسؤوليت، به آن هم عمل كنند، تمام نابسامانيها سامان مى يابد و موانع برطرف مى گردد.
اگر يك ادارى وظيفه شناس باشد، چه رئيس و معاون و چه زيردست، ساعت مقرر در محل كارش حاضر باشد، آنچه به عهده اوست به نحو احسن عمل كند و به كارش مقيد باشد، به زودى اداره ها اصلاح خواهد شد، كاغذبازيها، رشوه خواريها و مسامحه كاريها از بين خواهد رفت و به دنبال آن، دلخورى ها هم بر طرف خواهد گرديد. اگر يك كاسب، بازارى و تاجر، وظيفه شناس باشد، يعنى بداند كه معناى كسب
چيست، وجهه ى همتش را خدمت به خلق خدا قرار دهد، گرانفروشى نكند، احتكار نكند، غشّ در معامله ننمايد و تقلب نداشته باشد، طولى نخواهد كشيد كه اين مانع بزرگ و همگانى بر طرف خواهد شد.
اگر يك روحانى وظيفه شناس باشد، اگر يك قاضى مسؤوليت خود را بشناسد، اگر يك مرد، يك زن، دختر و پسر از وظيفه خود شناخت داشته باشد و به آن عمل هم بكند، مشكلات به سرعت بر طرف شده و اختلافات جامعه رفع خواهد گرديد.
بنابراين شناخت وظيفه در اولين مرحله نقش اساسى دارد و لذا اگر كسى لياقت كارى را ندارد و آن را بپذيرد، از اين اصل عمده در سعادت جامعه منحرف شده و موجب ناراحتى و ركود آن خواهد گرديد. از همين جهت است كه پيامبر گرامى اسلام بر اين مطلب هشدار داده اند كه من مى ترسم بر كسى كه لياقت كارى و پستى را نداشته باشد و از روى عدم وظيفه شناسى آن را بپذيرد، چرا كه با اين كار، براى خودش و ديگران دردسر و ناراحتى ايجاد مى كند و باعث تباهى جوانى و نابودى سرمايه عمر گرانمايه اش مى شود، دو گوهر ارزشمندى كه در آخرت قبل از هر چيز حتى نماز، از آن سؤال خواهد شد.
هيچ بنده اى در قيامت قدم بر نمى دارد مگر اينكه از جوانى او سؤال مى شود كه چگونه گذرانده و از عمرش كه در چه چيز فنا كرده است(1).
از شناخت وظيفه و مسؤوليت و عمل به آن كه منشاء خيرات و بركات بى شمارى است مى گذريم و به توضيح قانون مواسات و بردارى كه در مسؤوليت اجتماعى بسيار مورد توجه است، مى پردازيم.
ما در اسلام دو نوع قانون داريم، يكى قانون مساوات و ديگرى قانون مواسات. در
1) - لا يزول العبد قدم 2 عن قدم حتى يسئل عن شبابه فى ما ابلاه و عن عمره فى ما افناه، كافى/ج 3، ص 208.
قانون مساوات اين معنا مورد نظر است كه تكاليف الهى براى همه يكسان است، يعنى اگر تكليفى به نام نماز مى آيد همه ى آحاد بشر، از پيامبر اكرم (ص) گرفته تا مرجع تقليد و رهبر و مردم عادى در برابر آن مساوى هستند و همگان بايد آن را به جاى آورند، و همين طور در ساير فرائض، مگر اينكه فريضه اى، براى صنف خاصى باشد كه آن هم باز عموميت در همان صنف دارد.
اما در قانون مواسات، منظور برادرى، همفكرى، انفاق، رسيدگى به حال نيازمندان اعم از هر خواسته اى، مادى يا معنوى و ساير امور مشابه است.
قرآن كريم مى فرمايد:
لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّٰا آتٰاهُ اَللّٰهُ (1)«آنان كه امكانات وسيعى دارند، بايد از امكانات وسيع خود انفاق كنند و آنها كه تنگدستند از آنچه كه خدا به آنها داده انفاق نمايند».
يعنى هر كس به اندازه وسعش، قدرتش، توانائيش و آنچه دارد، نسبت به ديگران قانون مواسات را رعايت كند تا مشمول آن دسته از رواياتى كه فرد تارك اين قانون را خارج از اسلام مى داند نگردد كه از آن جمله است:
كسى كه صبح كند درحالى كه سعى و اهتمام در حل امور مسلمين نداشته باشد، مسلمان نيست(2).
به من ايمان ندارد كسى شب را با شكم سير بگذراند درحالى كه همسايه اش گرسنه است(3).
يعنى آن كس كه خودگرا باشد نه ديگرگرا، و به همنوعان و هم مسلكان خود نينديشد، نمى شود او را به عنوان يك مسلمان واقعى قلمداد كرد و عاقبت چنين افرادى
خير و خوبى نخواهد بود. پيامبر گرامى اسلام (ص) از اينكه اين قانون سعادت آفرين الهى در ميان مردم و امت اسلامى عمل نمى شود تأسف مى خورند و ابراز ناراحتى مى كردند و متأسفانه تا كنون غير از يك برهه كوتاه در صدر اسلام مورد عمل و استفاده صحيح و كامل قرار نگرفته است، اما بايد بدانيم كه اين قانون در اسلام هست و بسيار بر آن تأكيد و پافشارى گرديد است.
آمده است كه روزى رسول اكرم (ص) از كوچه اى مى گذشتند و ابو ايوب انصارى، آن صحابى با شخصيت را ديدند كه همراه زن و بچه اش در كوچه نشسته است. حضرت از او علت را سؤال فرمودند، پاسخ داد كه؛ مهاجرى را ديدم كه در كوچه سرگردان بود و من به جهت اينكه ننگ است يك مهاجر مسلمان در كوچه باشد و من در خانه ام آسوده باشم، خانه ام در اختيار او گذاشته ام و خودم فعلاً در كوچه به سر مى برم و بر اين كار افتخار هم مى كنم.
عزيزان من! گمان نكنيد كه اين يك داستان و يا يك واقعه تاريخى عادى است، خير، اين يك روايت فقهى است كه فقهاى ما درباره ى آن فتوا مى دهند و از اين گونه روايات، بسيار درست است و من از همه ى مردم به خصوص شما جوانان عزيز درخواست دارم كه بكوشيد تا اين روحيه والاى مواسات را به حد وافر در خودتان زنده كنيد و با اين قانون زندگانى نماييد، به نحوى كه بطور ناخودآگاه احساس كنيد كه عمرتان وقف براى ديگران است.
مثلاً اگر در اداره اى مشغول خدمت و انجام وظيفه هستيد و ارباب رجوع، زمانى به شما مراجعه كرد كه ساعات كار پايان يافته بود، در اداره بمانيد و با محبت، كار او انجام دهيد و دل يك مراجعه كننده ى مسلمان را خوش نمائيد، يا لااقل با روى باز او را راهنمايى كنيد، در غير اين صورت اگر به هر نحوى آزرده خاطر از پيش شما برود، حتماً بدانيد كه
رسول اكرم از شما آزرده شده است و يقين داشته باشيد كه ائمه طاهرين و از جمله امام زمان (ع) را رنجانده ايد.
راوى مى گويد كه در منا بوديم و حضرت امام جعفر صادق (ع) براى ما سخنرانى مى فرمودند. در ضمن صحبت درحالى كه گلايه مى كردند فرمودند: اى شيعيان، ما را اين قدر آزرده خاطر نكنيد و اين قدر دل پيامبر را نسوزانيد. كسى از پاى منبر برخاست و عرضه داشت: يا ابن رسول الله، ما شيعه و مريد شما هستيم، چه موقع شما را آزرده ايم؟!
حضرت به او اشاره كرده و فرمودند: مثلاً تو خودت ديروز قلب پيامبر و ما را بدرد آوردى، مگر وقتى كه سوار بر شتر از جحفه مى آمدى به يك مسلمان خسته برخورد نكردى كه از تو خواست سوارش كنى ولى تو با بى اعتنايى از او گذشتى؟ تو در واقع با اين كارت به او توهين كردى و نه تنها به او بلكه به ما هم اهانت نمودى و باعث رنجش خاطر ما گرديدى.
مطلب ديگر اينكه همه و مخصوصاً جوانان و نوجوانان بايد به اين نتيجه والا و ارزشمند برسند كه هر چه را براى خود مى پسندند و دوست دارند كه در حق آنها رعايت شود، براى ديگران هم همان را بخواهند و اين حق را براى آنها هم قائل باشند.
در كتاب شريف كافى از مرحوم كلينى رحمه الله تعداد زيادى روايت در همين زمينه از پيامبر اكرم و ائمه طاهرين (ع) نقل شده است كه نشان و علامت يك مسلمان را چنين ترسيم مى كند:
براى ديگران دوست بدارد آنچه براى خود دوست دارد و براى سايرين بد بداند آنچه را براى خود بدى مى شمارد(1).
1) - يحبّ لغيره ما يحبّ لنفسه و يكره لغيره ما يكره لنفسه، كافى/ج 2، ص 169.
يعنى اى جوان مسلمان! اگر دوست مى دارى كه شخصيت اجتماعى داشته باشى، بايد اين را براى همه بخواهى و مواظبت نمايى تا از جانب شما به كسى اهانت نشود. اگر انتظار دارى كه به محض مراجعه ى به ديگران، با روى خوش و با محبت در برآوردن خواسته هايت تعجيل كنند، در هنگام مراجعه ى مردم به شما نيز با همين ملايمت و با سرعت كارهايشان را انجام بده.
اگر از اينكه افرادى به ناموس شما، مادرتان، خواهرتان، همسرتان يا دختران نگاه آلوده كنند ناراحت مى شوى، بايد خودت نيز به شدت از ارتكاب اين عمل زشت و حرام بپرهيزى و پيرامون آن نگردى و خلاصه چنانچه از فريب و گول زدن و بدى توسط ديگران به هر نحوى و در هر زمينه اى آشفته و آزرده خاطر مى گردى، تو نيز بايد از حقه بازى، تقلب و غش در هر رابطه اى بر حذر باشى و از آن دورى نمايى و در همه كارها خودت را جاى ديگران بگذارى يعنى درد ديگران را درد خود و لذت آنها را لذت خويش بدانى، به قول سعدى عليه الرحمه:
بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى بدرد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى
آخرين مسؤوليتى كه در فصل دوم به آن مى پردازيم، مسؤوليت عبوديت و بندگى خداى متعال است. اين مسؤوليت كه از مسؤوليتهاى ديگر مهمتر و مفيدتر است، رابطه انسان با خدايش را در بر مى گيرد و اينكه چگونه يك انسان بايد در پيشگاه معبودش بندگى كند و اظهار عبوديت نمايد، مسئله اى كه هيچكس بطور شايسته و كامل نمى تواند آن را ايفاء كند و گريه ها و ناله هاى رسول مكرم اسلام و امير المؤمنين و فاطمه زهرا و ساير ائمه معصومين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين، ناظر بر اين حقيقت است كه آنها نگران بودند از اينكه نمى توانند اين رسم عبوديت را آن گونه كه شايسته و شأن آن است بجاى آورند و مى فرمودند:
ما آن گونه كه شايسته شناختن بودى، تو را نشناختيم و بدانگونه كه شايسته بندگى بودى تو را بندگى نكرديم(1).
معصومين (ع) اگر چه از گناه، فكر گناه و حتى ترك اولى و غفلت و خطا و نيسان، مصون و ايمن هستند، لكن چون انسانند و داراى دو جنبه ى روحانى و جسمانى، ناچار به مقتضاى آن، گاه مى بايست يك انصرافى از مقاما ربوبى و ملكوت به عالم جسم و ناسوت
1) - ما عرفناك حق معرفتك و ما عبدناك حق عبادت، بحار/ج 71، ص 23، ذيل ح 1.
و اين دنياى مادى داشته باشند و اين امر در نزد آنها گناهى بزرگ به شمار مى آيد كه چرا بايد آنگاه كه در محضر ربوبى هستند به عالم جسم و ماده توجه كنند و از مقام عبوديت الهى منصرف شوند و از اينجاست كه دعاهاى شريف كميل، ابوحمزه ى ثمالى، مناجات شعبانيه و ساير ادعيه و راز و نيازهاى ائمه معصومين (ع) سرچشمه گرفته است.
بنابراين وقتى چيزى ممكن الوجود شد، هر كس هم كه باشد و لو معصومين (ع) و واسطه فيض خداوند، باز قصورها و تقصيرها دارد، بدين معنا كه آن طور كه بايد و شايد به تناسب خود نمى تواند به رسم عبودى عمل كند.
مرحوم حاجى ملا هادى سبزوارى در مراتب توبه، در آخر كتاب شرح منظومه، عبارت رسا و شيوايى دارد، مى گويد:
كدرج التوب مراتب التقى *** من حرمةٍ او حل او غير اللقا(1)
يعنى توبه سه قسم است، يكى براى عموم مردم، آنگاه كه گناه كردند و رسم عبوديت را زير پا گذاشتند و آن را ضربه زدند. ديگرى براى انبياست در حلال الهى و در زمان ترك اولى و سومين قسم از اقسام توبه هم براى چهارده معصوم (ع) است، زمانى كه از مقام ربوبى به عالم ناسوت و ماده انصراف پيدا كرده و به آن توجه مى نموده اند.
از طرف ديگر، هيچكس نمى تواند به اندازه ى خودش، شكر نعمتهاى خداوندى را به جاى آورد و اين بسته به تناسب و ظرفيت افراد بشر است. از يك فرد عادى گرفته تا سروران معصوم ما (ع)، مثلاً، امير المؤمنين على (ع) واسطه ى فيض اين عالم است، سعه ى وجودى او يعنى تسلط وجودى بر همه چيز غير از خداوند تبارك و تعالى، او مظهر اسماء و صفات، آن هم به تمامه و به نحو كامل است، اما با اين همه نمى تواند به تناسب خودش شكر نعمتهاى بيكران الهى را بنمايد.
1) - شرح منظومه/فريدة فى التقوى، ص 355.
وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا (1)«و اگر نعمتهاى خدا را بشماريد هرگز آنها را شماره نتوانيد كرد».
ما افراد معمولى بشر نيز نمى توانيم نعمت يك نفس كشيدن را سپاس بگزاريم و شكر آن را به جاى آوريم تا چه رسد به نعمتهاى بى حد و عظيم ديگر، اگر چه تمامى شبانه روز را سجده كنيم و خداوند را شكر نمائيم.
حضرت موسى (ع) فرمود: خدايا اگر بخواهم شكر تو را بگويم، همين گفتن الحمد لله رب العالمين، يك نعمت بزرگ است و بايد آن را شكر گفت و من نمى توانم شكرِ شكرِ تو را ادا نمايم. خطاب رسيد كه همين توجه تو بر عجزت از اينكه نمى توانى اداى شكر من كنى، شكر است و من آن را به عنوان شكر و سپاس تو مى پذيرم(2).
ولى با اين وجود، هر كسى بايد به اندازه ى قدرت و توانش رسم عبوديت را به جا آورد و اين مسؤوليت مهم بين خالق و مخلوق و عبد و معبود را ايفاء نمايد، كه غالباً اكثر مردم نسبت بدان بى توجه و غافلند و يا از انجام آن سرباز مى زنند، از اين رو خداوند متعال در آيات فراوانى، از انسانها گله مى فرمايد كه انسانها قدر خدا را نمى دانند و رسم عبوديت او را به جاى نمى آورند.
وَ مٰا قَدَرُوا اَللّٰهَ حَقَّ قَدْرِهِ (3)«و آنها خدا را درست نشناختند».
و از اين بالاتر، خداوند با حالتى عتاب آميز خطاب مى فرمايد كه:
قُتِلَ اَلْإِنْسٰانُ مٰا أَكْفَرَهُ (4)«مرگ بر اين انسان، چقدر كافر و ناسپاس است».
يعنى مرگ بر اين انسانى كه با كفران، شانه از زير مسؤوليت عبوديت خالى مى كند
و اين مهم را زير پا مى گذارد. براستى هم مرگ بر اين انسان حق ناشناس كه حاضر است ساعتها در جلسات پوچ و بيهوده بنشيند، بگويد، بشنود و بخندد البته اگر گناهى در كار نباشد ولى موقع نماز كه مى شود و سخن از نماز به ميان مى آيد، با حالتى كسالت آور، آرزو مى كند كه اى كاش نمازى در كار نبود و يا هر چه زودتر تمام مى شد.
مرگ بر اين انسانى كه حاضر است هشت ساعت يا بيشتر و كمتر روى پا بايستد و كار كند، اما در وقت نماز و ايفاى مسؤوليت سنگين عبوديت، اظهار خستگى كند و نماز براى او ملال آور باشد.
و مرگ بر اين انسانى كه مى داند در محضر خداست، اما در حضور او گناه مى كند و با او امر و نواهى ربوبى مخالفت مى ورزد، درحالى كه در ملك اوست و روزى او را مى خورد.
در روايت است كه شخصى نزد امام صادق (ع) آمد و عرض كرد: يا ابن رسول الله، من عادت به گناه پيدا كرده ام، چه كنم تا از اين عادت رهايى يابم؟
حضرت از راه تحريك عاطفه وارد شدند يعنى وجدان اخلاقى او را تحريك كرده فرمودند: اگر مى خواهى گناه بكنى و عادت بر آن پيدا كرده اى، مانعى ندارد، اما در موقع ارتكاب عمل حرام و انجام گناه، چند مسئله را رعايت كن؛ اولاً اينكه كارهايت را در جايى انجام بده كه خدا تو را نبيند و تو در محضر حقتعالى واقع نشوى.
عرض كرد: يا ابن رسول الله، من هر كجا كه بروم از ديد الهى مخفى نيستم!
حضرت فرمودند: پس در وقت گناه، از ملك و سرزمين خدا بيرون برو، چرا كه معصيت صاحب خانه، آن هم در خانه ى او، خيانت به اوست.
آن مرد گفت: يا ابن رسول الله، كجا بروم كه ملك خدا نباشد؟ همه جا متعلق به اوست.
امام (ع) فرمودند: خوب، لااقل روزى او را نخور!
جواب داد: يا ابن رسول الله، مگر مى شود روزى او را نخورم؟ از هر چه استفاده كنم، نعمت اوست، هر چه بخورم و بياشامم از خداوند است.
حضرت نحوه ى بحث را عوض كردند و فرمودند: اشكالى ندارد، در محضر خداوند، با استفاده از نعمت هاى او و در ملك او گناه بكن ولى زمانى كه عزرائيل براى گرفتن جان و قبض روح تو آمد، جانت را نگهدار و آن را از فرشته مأمور الهى حفظ كن.
و وقتى جوان براى اين كار هم به عجز و ناتوانى خويش اقرار نمود، امام صادق (ع) كه به نتيجه گيرى نزديك مى شدند، آخرين مسئله را هم برايش به اين گونه يبان فرمودند كه: اگر حافظ جانت نيستى و نمى توانى آن را از مَلَك محافظت نمايى، پس وقتى كه او جانت را گرفت، در مقابل ملائكه مأمور دوزخ مقاومت كن تا به جهنم نروى.
جوان، با ناراحتى اظهار داشت آن موقع، روز بيچارگى من است و اختيارى ندارم و آنها مرا بزور مى كشانند و به طرف آتش مى برند.
حضرت فرمودند: بيچاره! پس عادت به گناه يعنى چه؟ پس اصرار در معصيت چرا؟!(1).
از بحث دور نشويم، گفتيم كه اگر چه براى هيچكس مقدور نيست تا رسم عبوديت را به طور كامل و تمام به جاى آورد، ولى لازم است كه هر كس به فراخور حال و قدرت خويش بر نعمتهاى بى حد و بى نهايت خداوند تبارك و تعالى سپاس بگزارد و شكرگزارى نمايد. از اين روست كه پيامبر مكرم اسلام، به اندازه اى عبادت مى كردند كه خطاب آمد:
مٰا أَنْزَلْنٰا عَلَيْكَ اَلْقُرْآنَ لِتَشْقىٰ (2)«ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى»
.
اما با اين وجود مى فرمودند: آيا بنده ى شكرگزار خداوند نباشم؟
امير المؤمنين على (ع) وقتى به اندازه توجه به يك خوردن، آشاميدن و يا خواب از مقام ربوبى برايشان انصراف حاصل مى شود به قدرى ناراحت مى شوند كه مثل افراد مار گزيده، در دل شب بخود مى پيچند و به عبادت الهى مى پردازند تا جبران نمايند.
بانوى بزرگ اسلام، حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها، به اندازه اى به عبادت مى ايستند كه پاهاى رنجور و مباركشان متورم مى شود و جسم طاهره و مطهره شان ضعيف مى گردد.
همه ى اينها به ما مى آموزد كه بايد در حد توان و قدرت، رسم عبوديت را ايفاء كرده و در اين راه هر چند قصورها و تقصيرها هم پيدا مى شود، اما چون ديگر از قدرت بيرون است، پروردگار عالم از آنها مى گذرد و به جهت آنها مؤاخذه نمى فرمايد.
مثلاً اگر كسى براستى نماز اول وقت بخواند، و لو نمازى است با قصور و تقصير كه در خور مقام ربوبى هم نيست ولى خداوند متعال مى پذيرد و نه تنها آن را قبول مى فرمايد، بلكه همه گناهان را هم مى بخشد و مورد عفو قرار مى دهد.
پس اى جوان بيدار، اى دختر و پسر عاقبت انديش و هوشيار، ايفاى مسؤوليت عبوديت، اظهار بندنگى و در قيد خدا بودن، رمز موفقيت شماست و مدال افتخارى است براى همه و براستى بنده ى خدا بودن افتخار بسيار بزرگى است، به حدى كه وقتى مى خواهيم در تشهد، نام مبارك پيامبر گرامى اسلام (ص) را بياوريم، مقام عبوديت و بندگى او را بر مقام رسالتش مقدم مى داريم و مى گوئيم:
اشهد ان محمداً عبده و رسوله
حضرت امام جعفر صادق (ع) در جواب عنوان بصرى كه خواستار شرح صدر شده
بود فرمودند: اى عنوان اگر شرح صدر مى خواهى بنده ى خدا باش(1).
يعنى تنها بنده ى خداست كه از همه ذلتها و پستى ها آزاد است و ديگران همه اسير و در قيد و بند.
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود زهر هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
اى عنوان! اگر شرح صدر و سينه فراخ مى خواهى بنده ى خدا باش.
يعنى با بندگى است كه مى دانى: العبد و ما فى يده كان لمولاه بنده و آنچه در اختيار اوست براى مولاى اوست و اين گونه است كه عمرت را وقف خدا مى كنى، عقل و سلامتى و فعاليتت را در راه او صرف مى نمايى و به همه كارهايت رنگ خدايى مى زنى كه رنگ خدا بهترين رنگهاست.
اى عنوان! اگر شرح صدر مى خواهى بنده ى خدا باش.
يعنى بنده ى خداست كه در دل شب از بستر گرم و راحت و خواب شيرين فاصله مى گيرد و مولايش را از روى ترس و آرزو و طمع مى خواند و از اموالى كه مولا در اختيارش نهاده، با لذت انفاق مى كند، لذتى كه توصيف ناشدنى است.
تَتَجٰافىٰ جُنُوبُهُمْ عَنِ اَلْمَضٰاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ مِمّٰا رَزَقْنٰاهُمْ يُنْفِقُونَ، فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزٰاءً بِمٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (2)«پهلوهايشان در دل شب از بستر دور مى شود (بپا مى خيزند و رو به درگاه خدا مى آورند) و پروردگار خود را با بيم و اميد مى خوانند و از آنچه به آنان روزى داده ايم انفاق مى كنند. هيچكس نمى داند چه پاداشهاى مهمى كه مايه روشنى چشمهاست براى آنها نهفته شده، اين پاداش كارهايى است كه انجام مى دادند».
اى عنوان! بدان كه خداى را غضب و سخط و رضايتى است كه تو بايد در مقام بدست آوردن رضايت او باشى و از اينكه مورد غضب و سخط او واقع شوى بپرهيزى.
اين است مقام عبوديت و اگر كسى بدان دست يافت، يعنى خود را بنده ى خدا و عبد او دانست به وظيفه بندگى و عبوديت خود عمل كرده است و اول چيزى كه برايش پيدا مى شود نورانيت دل و لذت در عبادت است، به حدى كه ناخودآگاه در وقت نماز شب بيدار مى شود و در همه ى بن بست ها مورد عنايت خداوندى قرار مى گيرد و خوشا به حال اين گونه افراد.
خوشا آنان كه الله يارشان بى *** به حمد و قل هو الله كارشان بى
خوشا آنان كه دائمه در نمازند *** بهشت جاودان بازارشان بى
از جمله مسائلى كه در اسلام، فوق العاده بر روى آن تأكيد و پافشارى شده، ازدواج بين دختر و پسر و ايجاد كانونى پر از مهر و محبت و صفا و صميميت بين زن و شوهر و فرزندان است كه داراى اثرات و ثمرات بسيار ارزنده و مفيدى است. اولين ثمره مبارك و بالاترين دست آورد خجسته اين پويند الهى تثبيت و حفظ و حراست نيمى از دين جوان به عنوان بزرگترين توشه و برداشت او از اين دنيا است، لذا يك جوان ازدواج كرده با به دست آوردن اين هديه و نعمت خداوندى، با آرامش خاطر و اطمينان قلبى بيشتر، به حفظ نيمى ديگر از دينش مى پردازد. پيامبر گرامى اسلام (ص) مى فرمايند:
كسى كه ازدواج كند نصف دينش را دريافته است، پس تقواى الهى را پيشه كنيد تا نصف ديگرش را حفظ كنيد(1).
در جاى ديگر، ازدواج را سنت و سيره خويش معرفى مى فرمايند و كسانى را كه بدون عذر از آن روى بر تابند از گروه مسلمانان خارج مى دانند(2).
خداوند تبارك و تعالى نيز در قرآن مجيد با صراحت، خطاب به جامعه اسلامى، امر خطير ازدواج را گوشزد فرموده و مسلمانان را از عدم توجه و پشت گوش انداختن اين
مسئله مهم و حساس به جهت مسائل مادى و مالى بر حذر مى دارد كه او خود از درياى بيركانه فضل و رحمتش، آنها را در اين امور، بى نياز و مستغنى مى سازد.
وَ أَنْكِحُوا اَلْأَيٰامىٰ مِنْكُمْ وَ اَلصّٰالِحِينَ مِنْ عِبٰادِكُمْ وَ إِمٰائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرٰاءَ يُغْنِهِمُ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ (1)«مردان و زنان بى همسر خود را همسر دهيد، همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را، خدا از فضل خود آنان را بى نياز مى سازد».
اصولاً اين گونه آيات كه خطابش به جامعه اسلامى است، در مرحله اول شامل حكومت و دولت و نظام اسلامى مى شود، يعنى يكى از وظايف و امورى كه حكومت اسلامى بر دوش دارد اين است كه بايد در قضيه ى ازدواج دختران و پسران بى همسر، اهتمام ورزد و مقدمات زندگى مشترك را براى اين گونه جوانان فراهم سازد. حال اگر دولت اسلامى به هر دليلى نتوانست بر اين سفارش مؤكد رسول گرامى اسلام جامه ى عمل بپوشد و بر انجام آن قدرت نداشت(2)وجوب آن به نحو واجب كفائى بر عهده ى همه ى مردم و امت اسلامى از پدر و مادر گرفته تا خويشان و بستگان و ساير افراد اجتماع مسلمان است، و اگر آنها هم كوتاهى نمودند و اين واجب را زير پا گذاردند، باز بر خود دختر و پسر است كه بر آن مواظبت كنند و هر چه زودتر با تهيه ى ابتدايى ترين مقدمات، ازدواج نمايند، چرا كه به تجربه اثبات گرديده كه ماندن جوانان بدون همسر در خانه، خطرناك و داراى مضرات بسيار زيادى است.
بنابراين هر كس در خود، توان رفع اين خطر را مى بيند، بايد فوراً در پيشگيرى
آن اقدام نمايد و چنين نباشد كه افراد، آن را بر عهده ديگران بينند و از دوش خود، ساقط شده تلقى نمايند، چرا كه ازدواج از واجبات بزرگى است كه اسلام عزيز، آن را از همگان، چه دولت و چه امت اسلامى خواسته و همه در انجام آن مى بايست بكوشند و از پيش آمدن مشكلات و احياناً مسائل خرافى در اين زمينه جلوگيرى نمايند. اما با اين همه سفارش و تأكيد، متأسفانه در روزگار ما بواسطه عواملى كه جو ناسالم جامعه ى بدور افتاده از سنت هاى پيامبر و ائمه معصومين (ع) ايجاد كرده است، غالب جوانان از دختر و پسر براى دستيابى به اين نعمت و موهبت بزرگ خداوندى، دچار مشكلات متعدد و بعضاً پيچيده و غير قابل حل شده و بسيارى از آنها با مفاسد و خطراتى نيز مواجه گرديده اند، و اين امر، خود، نگرانى دلسوزان جامعه و پايبندان به دين و اعتقادات مذهبى را فراهم آورده است.
ما در اين فصل برآنيم تا ببينيم كه چه مشكلات و موانعى بر سر راه اين روش و سيره ى حسنه ى پيامبر اسلام (ص) يعنى ازدواج وجود دارد و چه بايد كرد تا همه ى جوانان عزيز ما از اين رحمت و عنايت الهى بهره مند شوند و ما بتوانيم به دنبال آن، زمينه ى مفاسد و عوامل خطرساز و تهديدكننده ى يك جامعه ى سالم و متدين را از بين ببريم و به حل آنها بپردازيم.
متأسفانه تشريفات و آداب و رسوم غلطى را كه معمولاً خود ما در سر راه ازدواج به وجود آورده ايم سبب ايجاد موانعى شده است كه جوانان عزيز ما، براى طى اين مسير، خود را مواجه با مشكل مى بينند از جمله:
1 - خريدهاى بيجا و مبادله ى هدايا
2 - مهريه هاى سنگين
3 - جهيزيه هاى تجملاتى
4 - جشن هاى پرخرج و تشريفاتى
5 - رفت و آمدهاى دوران نامزدى
6 - مشكل مسكن
اولين مشكل و مانعى را كه مى توان در قدم اول از مسئله خطير ازدواج بر شمرد، رسم غلط و دست و پاگيرى است كه متأسفانه در همه جا از شهر و روستا ريشه دوانيده است و آن اينكه، پسر جوان مى بايست پس از خواستگارى، براى عروس، طلا از حلقه و ساير زينت آلات لباس، كفش و از اين قبيل امكانات را تهيه كند و در مقابل نيز، دختر بايد براى داماد، حلقه يا انگشتر، ساعت و احياناً لباس و امثال اين لوازم را بخرد و هديه نمايد. و بسيار روشن است كه همه ى افراد و خانواده هاى يك جامعه از لحاظ سطح مالى و وضع درآمد در يك اندازه نيستند و چه بسا بعضى از خانواده ها، حتى در مقدمات و ما يحتاج اوليه زندگى شخصى خودشان، از جمله: خوراك، پوشاك و ساير نيازهاى ابتدايى ديگر دچار مشكل و كمبود باشند.
بديهى است كه در چنين موقعيتى، طبعاً پسر جوان از فكر داشتن همسرى كه بتواند مايه ى آرامش و تسلى خاطر او باشد منصرف مى شود و خانواده ى دختر نيز به عنون اينكه دخترم مى خواهد درس بخواند، يا حالا قصد ازدواج ندارد و يا يك عذر و بهانه ديگرى، دختر را در خانه مى نشانند و به خواستگار جواب رد مى دهند، بر فرض كه ازدواج با اين شكل حالت صورت پذيرد و مثلاً پسر بخواهد با وام گرفتن و آن همه مشكلات
براى نامزدش طلا و لباسى بخرد و يا پدر و مادر دختر بخواهند با كم گذاشتن از سهم غذا و خوراك و لباس، يا به هر نحو ديگر با گرو گذاشتن آبرو و حيثيت خودشان اين حلقه ى طلا(1)يا انگشتر يا لباس و امثال اينها را تهيه نمايند، از همان اول به طور ناخودآگاه به احساسات و عواطف و محبّتى كه دست مايه ى يك ازدواج صميمى و صحيح و اصولى است ضربه مى خورد كه بعضاً جبران ناپذير هم هست و يا تدارك آن بسيار كم مشكلى است.
از همين جاست كه زير بناى يك سرى اختلافات و ناهنجاريهاى پنهان، ريخته مى شود و با بروز اندك مسئله اى رخ مى نماياند و مايه ى ناراحتى و كدورت و نگرانى دختر و پسرى كه اينك زندگى شان با ازدواج، به يك كانون مشترك تبديل شده است مى گردد. اما اگر با يك ديد واقع بينانه و به دور از هر گونه تأثيرپذيرى از مسائل انحرافى به وجود آمده، به امر ازدواج و اهدافى كه از اين واجب بزرگ الهى در نظر است بنگريم، خواهيم ديد كه ما هر روز با اضافه كردن مسائل و مشكلات خود ساخته از منظور و مقصو اصلى دور مى شويم و اصول را فداى فروع مى كنيم. درست مانند يك باغبان غافل و يا ناآگاه كه نه تنها علفهاى هرز را نمى چيند، بلكه مرتب با آبيارى و رسيدگى، باعث رشد و نمو بيجاى آنها مى شود و در عوض، پرورش گلها، بوته ها و درختانى را كه هدف اصلى از باغ و باغبانى است، با عدم مواظبت به فراموشى مى سپارد و سبب از بين رفتن آنها مى گردد.
اگر جامعه اسلامى بخواهد هدف نهايى از زندگى مشترك به وجود آوردن محيطى پر از صفا و صميميت و محبت و آرامش براى دختر و پسر و مكانى براى دور
1) - به فتواى همه ى مراجع عظام، استفاده از طلاى زرد به شكل حلقه يا ساير زينتها براى مرد حرام است و مرد نمى تواند با آنها نماز بخواند، زيرا نمازش باطل است. در غير نماز هم بدست كردن حلقه و به گردن انداختن زنجير و گردن بند طلا حرام است و كسانى هم كه اينها را براى داماد مى خرند، در گناه و فعل حرام او شريك هستند.
ماندن از گزندهاى مفاسد تجرد و تنهايى و جايگاهى با مهر و عطوفت براى ثمرات اين ازدواج يعنى فرزندان را دنبال كند، مى بايست عوامل سدكننده از ايجاد چنين كانون گرمى را با تمسك به سيره و روش ائمه معصومين (ع) از ميان بردارد، نه اينكه به دست خود، آنها كه بعضاً اگر موشكافى شود، جنبه ى خرافى هم دارد، مضاعف سازد.
چه مانعى دارد كه پسر بعد از خواستگارى، به جاى امورى كه اينك جامعه بر روى آنها حساس شده، يك دسته گل زيبا به همراه مقدارى شيرينى و با يك تبسم معنى دار كه حاكى از ايثار و گذشت و فداكارى اوست براى نامزدش ببرد و خانم هم به همين ترتيب با يك بله و جواب مثبت معنى دارد كه من حاضرم با آنچه اسلام، راجع به همسر فرموده به ازدواج تو درآيم، كارها انجام پذيرد و از تشريفات اضافه پرهيز شود.
قرآن كريم مى فرمايد: يك همسر و زن خوب و شايسته، داراى دو صفت است: يكى اطاعت و تواضع در برابر شوهر و ديگر خوب حفظ كردن عفت و پاكدامنى كه امانتى است كه شوهر در نزد او، چه در ميان مردم و چه در خلوت.
فَالصّٰالِحٰاتُ قٰانِتٰاتٌ حٰافِظٰاتٌ لِلْغَيْبِ بِمٰا حَفِظَ اَللّٰهُ (1)«زنان صالح، زنانى هستند كه متواضعند و در غياب (همسر خود) اسرار و حقوق او را در مقابل حقوقى كه خدا براى آنان قرار داده، حفظ مى كنند».
تعهد از جانب مرد به از خودگذشتگى و ايثار و تعهد از طرف زن به حفظ عفت و ناموس و تواضع و مطيع بودن در مقابل مرد. راستى اين بهتر و شيرين تر است و باعث رونق و استوارى زندگى و بناى خانواده مى گردد يا خريدهاى كذايى كه هر جزء آن، بارى است سنگين و گاه طاقت فرسا، هم بر دوش خانواده ى دختر و هم پدر و مادر پسر، آن هم در اوضاع و شرايط نابسامان اقتصاد كنونى كه عده اى از تأمين معيشت ابتدايى،، هم محرومند؟!
انسان بنا به طبيعت و سرشت خود، خواه و ناخواه در زندگى، ناگزير از انتخاب يك
1) - سوره ى نساء/ 34.
الگو و اسوه است و هر كسب بنا به مقتضيات، معلومات و اعتقادات و باورهاى خود، شخصيتى يا چهره اى را براى خود بر مى گزيند. ما نيز به عنوان يك مسلمان مى بايست پيرو معصومين (ع) يعنى بالاترين و عالم ترين افراد نوع بشر باشم و فقط از آنها سرمشق بگيريم و اين چهره هاى به تمام معنا نورانى را الگوى خويش قرار دهيم.
در اين صورت خواهيم ديد كه مثلاً سرور زنان عالم، حضرت فاطمه زهرا (س)، با اينكه دختر پيامبر بودند، هيچگونه امكاناتى از اين قبيل چيزها و يا حتى وسايلى كه در جامعه ى بدوى آن روز براى زنان در نظر گرفته مى شد نداشتند.
حضرت زهرا (س)، تنها با يك پيراهن نو، به عنوان لباس عروسى رهسپار منزل امير المؤمنين على (ع) شدند كه آن را نيز قبل از ورود به منزل داماد، در بين راه به يك فقير دادند و با همان لباس معمولى خود وارد منزل جديد شدند. روز بعد كه پيامبر اكرم (ص) به ديدار دختر عزيزشان آمدند، او را با همان لباس قبلى ديدند و علت را سؤال كردند، حضرت فاطمه زهرا (س) جريان بخشش پيراهن عروسى خود را به فقير باز گفتند. رسول اكرم فرمودند: لا اقل اين لباست را مى بخشيدى و دختر پيامبر در جواب عرض كردند كه: پدرجان اين درس را شما به ما آموختيد كه از آنچه دوست مى داريد، انفاق كنيد، لذا من هم پيراهن نو را به او دادم.
پيامبر در مقابل اين همه بزرگوارى به شوق آمدند و فرمودند: پدرت فدايت، بارك الله.
اما همين خانه محقّر و خالى از تعلقات مادى، از آن چنان صفا و صميميت و محبت و اخلاصى بهره مند بود كه توانست فرزندانى مثل حسن و حسين و زينب و ام كلثوم را تحويل جامعه بدهد و چراغهاى فروزانى فرا راه بشريت برافروزد.
بنابراين، زيادى خريدها و بردن و آوردن هدايا، نمى تواند باعث شيرينى و لطافت زندگى بين دختر و پسر شود و نشانه افتخار هم نيست. بلكه زندگى، تنها با تعهد و فداكارى طرفين است كه زيبا مى شود و سبب سكون و آرامش مى گردد.
زن شايسته، آن نيست كه به جهت رسيدگى و جلوه ى سر و وضع خويش، شوهر را تحت فشار بگذارد و احياناً او را به كارهاى ناشايست سوق دهد و يا تخم كدورت و ناراحتى را در محيط با صفاى خانه بكارد، بلكه خانمى از ارزش و اعتبار برخوردار است كه سليقه و خواست شوهر را بشناسد، امكانات او را بسنجد، مصالح زندگى را در نظر بگيرد و خود را با آن وفق دهد. بداند كه اگر در اثر كار در منزل به خاطر رفاه زندگى مشترك و كمك به شوهر، دستهايش خشن شود، خيلى بهتر از آن نرمى و لطافت ظاهرى است كه با تنبلى و تن پرورى و نارضايتى شوهرش همراه باشد.
نقل شده است كه يكى از تجار تهرانى به همراه خانمش براى زيارت آيت الله العظمى سيد اسماعيل صدر رحمة الله بر ايشان وارد مى شود و طبق معمول، مرد به خدمت اين عالم بزرگوار شرفياب مى گردد و خانم او نيز براى ديدن خانواده ى مرحوم آيت الله صدر، درب اندرونى را مى زند. خانم مرحوم صدر درب را بر روى او مى گشايد و چون خانم تهرانى با يك زن معمولى از نظر سر و وضع و لباس مواجه مى شود، به گمان اينكه ايشان خدمتكار است، از او سراغ خانم را مى گيرد. خانم كه متوجه اين قضيه مى شود خجالت مى كشد بگويد من خودم هستم، اظهار مى دارد كه خانم تشريف ندارد.
مرحوم آيت الله صدر كه ظهر به اندرونى مراجعت مى كنند، مى بينند كه خانم ناراحت است وقتى از جريان با خبر مى شوند، مى فرمايند:
تو راست گفتى، خانم نيستى، خانم آن بانويى بود كه چادرش دو وصله داشت، آن هم با ليف خرما، خانم آن زنى بود كه پيراهن عروسيش را به فقير داد و با لباس كهنه به خانه شوهر قدم گذاشت و خانم، آن كسى بود كه در خانه شوهر، بچه در دامن و دست بر آسيا، در اثر خستگى زياد خوابش برده بود. بله، خانم يعنى فاطمه زهرا عليها سلام بله، خانم اوست كه وقتى پدر گرامى اش، رسول خدا (ص)، كارها را بين او و همسرش
امير المؤمنين على (ع) تقسيم مى كند از اينكه كارهاى خانه براى او و كارهاى بيرون منزل براى شوهرش تعيين شده، به قدرى خوشحال مى شود كه مى فرمايد:
كسى جز خدا نمى داند كه من چقدر از اين مطلب خوشحال شدم كه كارهاى خارج از خانه به عهده من نيفتاد(1).
خوشحالى حضرت زهرا براى اين است كه با نامحرم تماس ندارند و نيازى به برخورد و رفت و آمد با مردان بيگانه نيست و زمانى كه پيامبر اكرم به مقتضاى زمان، براى دخترشان همكارى چون فضّه ى خادمه را مى آورند، باز كارهاى خانه را با او قسمت مى كنند يك روز كارهاى منزل را خودشان انجام مى دهند و روز ديگر انجام آن را به عهده فضّه مى گذارند. اينها درسهايى است كه ما بايد از بزرگان دين كه بهترين سرمشق هاى بشريت هستند بياموزيم.
به هر صورت، آنچه مايه ى افتخار زن و باعث صفا و صميميت در محيط خانه بين زن و شوهر مى شود، روحيه ى ساده زيستى و تواضع و گذشت است كه خداوند آن را مى پسندد، نه افزون هر چه بيشتر به زينت هاى دست و بدن، خصوصاً اگر باعث جذب و جلب نظر نامحرم شود كه ديگر آن را شيطان دوست مى دارد. زنى كه به واسطه دست سفيد و سينه ى باز با دستبند و گلوبند و ديگر زيور آلاتش موجب تحريك و گمراهى جوانها مى شود، دوست شيطان است و با اين حركاتش، يك زندگانى معذبى را در آخرت براى خود مهيا مى سازد.
من از همه، مخصوصاً از بزرگترها مى خواهم كه نه تنها خود با چشم و هم چشمى به اين گونه خرافات دامن نزنند، بلكه اگر جوانشان، دختر و پسرشان هم طالب آن باشند با نصيحت پدرانه و خيرخواهانه ى خود، آنها را روشن نمايند كه اگر چه ممكن است براى ما
1) - بحار الانوار/ج 34، ص 81.
مقدور باشد و ما بتوانيم هر طور كه ميل و رغبت شماست، لباس، طلا و انگشتر و... تهيه نماييم، ولى آنهايى كه ندارند، با ديدن اين رسم و رسوم غلط و پوچ، نمى توانند براى پسرشان همسر انتخاب كنند و يا دخترشان را شوهر بدهند و اين گناهى است بزرگ كه به واسطه اعمال ناشايست، اسراف كاريها و تجمل گراييهاى ما به وجود آمده و مايه نابودى جامعه است و هلاكت آن را در پى دارد. قرآن چه زيبا بيان مى فرمايد:
وَ إِذٰا أَرَدْنٰا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنٰا مُتْرَفِيهٰا فَفَسَقُوا فِيهٰا فَحَقَّ عَلَيْهَا اَلْقَوْلُ فَدَمَّرْنٰاهٰا تَدْمِيراً (1)«و هنگامى كه بخواهيم شهر و ديارى را هلاك كنيم، نخست اوامر خود را براى مترفين (و ثروتمندان مست شهوت) آنجا، بيان مى داريم، سپس هنگامى كه به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات يافتند، آنها را به شدت در هم مى كوبيم».
يعنى اين سيل و زلزله و طوفان نيست كه جامعه را به نابودى مى كشاند، بلكه چشم و همچشمى، ترويج و اشاعه ى آن و همچنين پيروى از اين گونه سنتهاى باطل نيز موجب گسترش فساد و فحشاء و فتنه مى شود و باعث تباهى و هلاكت جامعه مى گردد. بايد بدانيم كه امروز اگر جوانى گناه كند، مكافاتش متوجه بزرگترها و مانعين از امر الهى ازدواج است.
1) - سوره ى اسراء/ 16.
مانع بزرگ ديگرى كه بر سر راه بسيارى از جوانها قرار دارد و با كمال تأسف، سير صعودى هم دارد، مهريه هاى بالا و خارج از حد معمول و معقول بين خانواده هاست. وجود مهريه و صداق در ازدواج، اگر چه ضرورى، لازم و نشانه مهر و محبّت و صداقت شوهر است و شارع مقدس هم آن را امضاء فرموده است، ليكن مى بايست در يك حد متناسب و متعارفى باشد تا ضمن عمل به اين سنت حسنه، باعث انحراف و بدعت هم نگردد.
آنها كه گمان مى كنند هر چه ميزان مهريه سنگين تر باشد، پسر يا دختر جوان را به يك زندگى سالم و آرام ملتزم تر مى سازد و مى تواند پشتوانه يك ازدواج خوب باشد، در حقيقت به خطا رفته و نظرى پوچ و باطل را پذيرفته اند، زيرا تجربه نشان داده است كه اگر خداى ناكرده بين دختر و پسرى ناسازگارى اخلاقى پيدا شد و زندگى واقعاً برايشان مشكل و غير قابل تحمل گرديد، آنها به هر قيمتى كه باشد، خود را از قيد آن خلاص خواهند كرد و حاضر به ادامه ى آن نخواهند بود. بنابراين مهريه ى زياد، نه تنها در اسلام پيشنهاد نشده، بلكه مورد مذمت هم قرار گرفته است.
پس اگر به راستى چنين است كه مهريه زياد مورد رضايت شارع مقدس نيست
و نمى توند مايه استحكام خانواده و پيوند زن و شوهر گردد، چگونه مى توان به اين منظور دست يافت و راه حل اين مشكل چيست؟
پيامبر گرامى اسلام (ص) براى رسيدن به يك زندگى سالم و آرام و پشتوانه محكم و استوار، راهى روشن و اسان را در پيش پاى خانواده ها مى گذارند و آنها را از سرگردانى و آن همه مشكلات رها مى سازند.
رسول خدا مى فرمايند: اگر جوانى به خواستگارى دختر شما آمد كه دو خصلت و خصوصيت در او جمع بود يكى ديندارى و ديگرى اخلاق، بدون بهانه دخترتان را به ازدواج او در آوريد، او را به دامادى بپذيريد و دست رد بر سينه ى او نزنيد.
سپس حضرت، زنگ خطر را به صدا در مى آورند كه اگر چنين نكرديد، يعنى اگر به دنبال اخلاق و ديانت كه دو ركن اصلى در استحكام خانواده است نبوديد و خود را به يك سرى خرافات خود ساخته از جمله مهريه زياد و... پايبند نموديد و به اين وسيله دختر در خانه ماند و پسر از داشتن همسر محروم شد، آن وقت است كه ديگر فتنه و فسادى بزرگ، دامنگير همه مى گردد، و مى بينيم كه الان هم كم و بيش اين فساد بزرگ در اثر ازدواج نكردن دخترها و پسرها پيدا شده و بلاى جامعه گرديده است(1).
از امام حسين (ع) نيز نقل است كه فرمودند: براى دخترتان همسرى متدين و انسانى با ايمان برگزينيد، زيرا كه اگر او دخترتان را دوست بدارد، چه بهتر، اين دوستى او را به خوبى كردن به همسرش وا مى دارد.، و اگر او را دوست نداشته باشد، باز دينش او را به احسان و نيكى امر مى كند، و اين يك تفاوت بنيادى و اساسى بين يك جوان متدين و يك فرد لاابالى و بى دين است.
1) - اذا جائكم من ترضون خلقه و دينه، فزوجوه و الا تفعلوه تكن فتنه فى الارض و فساداً كبيرا، كافى/ج 5، ص 347، ح 3.
پس باز بر اين نكته اشاره مى كنيم كه زيادى مهريه، نه در نظام ارزشى اسلام مايه ى مباهات و افتخار است كه نكبت و شومى را به همراه دارد، و نه مى تواند بناى حساس و ظريف خانواده را پايه و پشتوانه محكم و قابل اعتمادى باشد.
با اينكه امروز مشكل مهريه به مانعى بزرگ بر سر راه ازدواج مبدل شده و مى بايست بيشتر و مفصل تر درباره ى آن بحث شود، ليكن براى رعايت اختصار فقط چند نكته را تذكر مى دهيم و از آن مى گذريم:
تذكر اول اينكه: اگر كسانى مهر السنه را به عنوان مهريه دخترشان مى پذيرند، ديگر آن را آميخته با خواهشهاى خودشان نكنند، چنانكه امروزه در خيلى از خانواده ها رسم شده است كه مى گويند: مهر السنه به اضافه فلان مقدار پول يا اين تعداد سكه. اين يك نحوه خود را گول زدن و فريب دادن است و جمع بين اين دو معنا ندارد.
دوم اينكه: ممكن است افرادى بگويند كه مهريه كم باعث سوء استفاده بعضى از مردان و به وجود آمدن مسئله تعدد زوجات، افزونى آمار طلاق و يا شهوترانيها، ناسازگاريها و امثال اينها مى شود. در جواب بايد گفت كه اگر ما سفارش پيامبر اسلام (ص) را رعايت كنيم، ديگر زمينه اى براى سوءاستفاده باقى نمى ماند، زيرا رسول اكرم فرمودند: مهريه كم اما داماد با اخلاق، مهريه اندك ولى شوهر متدين و با ايمان(1).
لذا راه اساسى براى استحكام خانواده، خوش اخلاقى و ديندارى جوان است نه مهريه زياد و مسائلى از اين قبيل كه در مباحث بعدى به بعضى از آنها اشاره خواهيم كرد.
1) - كافى/ج 5، ص 347، ح 3.
اين مانع كه از موانع قبلى، بيشتر گريبانگير جامعه است نيز سّد محكمى در راه اجراى فرمان الهى ازدواج به شمار مى آيد و به سرعت به سمت چشم و همچشمى و تجمل گرايى پيش مى رود، به نحوى كه اگر امروز كسى بخواهد واقعاً يك جهيزيه مرسوم روز و عرف پسند همراه دخترش بفرستد، بايد خانه اش را بفروشد و اجاره نشين شود، البته اگر خانه اى داشته باشد.
اسلام منكر رسيدگى به وضع فرزندان و دستگيرى و رفاه آنان نيست، اما ديگر تا به كجا؟! آيا تا جايى كه اين مواظبت به خانه نشينى دختران و پسران سطوح پايين تر هم بيانجامد؟ يا به اندازه اى كه جامعه و افراد آن قابليت هضم و پذيرش آن را داشته باشند و باعث اخلال در وضع ازدواج ديگران نگردد؟!
علاوه بر اين باى مسائل مهمترى را هم در نظر داشت، از جمله اين كه بين فرزندان تفاوت نگذارى و به بهانه هاى مختلف، بين آنها فرق و اختلافى قائل نشوى كه گاهى مفاسد بزرگ و مشكلات روحى و روانى از همين برخوردهاى دوگانه و تبعيض آميز به وجود مى آيد. ديگر اينكه نبايد اين فرزندپرورى و توجه شما، سنت غلط و باطلى در جامعه ايجاد كند تا به واسطه آن، طبقات و اقشار پائين تر كه از عهده آن بر نمى آيند
بسوزند و خود را از اين موهبت الهى محروم سازند.
براى رسيدن به اين منظور و اينكه جو عمومى جامعه از لحاظ اين گونه مسائل سالم بماند، خانواده هاى متمول و پردرآمد مى توانند به همراه دخترشان جهيزيه اى متناسب و در حد متعادل كه همه مردم حتى كم درآمدها هم از عهده ى تدارك آن برآيند تهيه ببينند و بعد كه موضوع جهيزيه و ديدن اين و آن منتفى شد و حالت پدر و فرزندى به خود گرفت، به عناوين مختلفى چون هبه، هديه و... كه باز جنبه سنت و بدعت به خود نگيرد، كمبود زندگى آنها را جبران كنند. در اين صورت هم خواسته مشروع خودشان در توجه و رسيدگى به وضع فرزندانشان برآورده گرديده و هم فضاى عمومى و همگانى محفوظ و سالم نگهداشته شده است.
پيامبر گرامى اسلام (ص) كه كردار و رفتارشان سرمشق و الگوى جهان بشريت است، با اينكه مى توانستند از مال شخصى خودشان كه خداوند متعال به شخص ايشان با مقام والاى نبوت اختصاص داده بود، بهترين زندگى و جهيزيه متصوّر را براى دختر ارجمندشان، سرور زنان عالم، حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها فراهم نمايند، ولى به جهت رعايت مصلحت عمومى و توجه به وضع همگانى، فقط به ابتدايى ترين امكانات و پايين ترين سطح يك زندگى ساده بسنده و اكتفاء كردند و دخترشان را به جهيزيه اى معادل 63 در هم از جمله: يك چادر، يك پيراهن، يك دست رختخواب، دو عدد كاسه گلى، يك عدد آفتابه گلى، يك سنگ آسياب، يك ظرف براى خمير كردن آرد و امثال اينها به خانه همسرشان امير المؤمنين على (ع) فرستادند و بعد درحالى كه اشك شوق بر گونه مبارك داشتند فرمودند: خدايا اين جهيزيه را براى كسانى كه اكثر ظرفهايشان گلى است، مبارك فرما(1).
1) - كشف الغمة/ج 1، ص 359.
و بدين گونه زمينه ازدواجهاى آسان و ساده را براى جوانان فراهم آوردند، به طورى كه موارد زيادى از اين شكل ازدواجهاى مبارك و بدون مشكل مهريه ى بالا و جهيزيه تجمّلى و مرفه در زمان خود حضرت واقع شد. مثلاً زنى خدمت پيامبر مى رسيد و در خواست همسر مى كرد، حضرت موضوع را در جمع اصحاب خود مطرح مى فرمودند و كسى بر مى خاست و اظهار آمادگى مى كرد. رسول بزرگوار اسلام از او سؤال مى كردند كه از مال دنيا براى مهريه چه دارى؟ مى گفت هيچ. پيامبر مى فرمودند: قرآن مى دانى؟ جواب مى داد آرى، و به ترتيب مهريه زن، تعليم قرآن به او مى شد و با رضايت و قبولى طرفين، حضرت صيغه عقد را جارى مى فرمودند و اين سرغاز يك زندگى ساده و خوش براى دو نفر مسلمان مى گرديد.
براستى اين گونه ازدواجها با كم و زياد آن بهتر است يا اينكه به واسطه مهريه زياد و جهيزيه هاى بى منطق كه بيشتر آن به درد زندگى دختر و پسر هم نمى خورد و چون زور و تحميل است، بركت هم ندارد دختران و پسران مجبور شوند در خانه ها بمانند و سرانجام مايه ى فساد جامعه و بدبختى خود گردند و همه را به ضعف اعصاب مبتلا سازند؟!
شعرى است منسوب به امير المؤمنين على (ع) كه به خوبى وضعيت فعلى، در آن توصيف شده است:
و قد دقت و رقت و اسرقت فضول العيش اعناق الرجال
يعنى آنچه كه گردن مرد را مى شكند و او را نحيف و باريك مى سازد و ازاده را به بندگى وا مى دارد، همانا زندگى تجملاتى و زندگى چشم و همچشمى است.
بنابراين بايد از فضول العيش و اين زندگيهاى مرفّهى كه براى همه مقدور و ميسور نيست، دست برداريم، تا امر مقدس ازدواج از اين تنگنا بيرون ايد، باب فساد و فتنه بسته شود و جامعه از اين لحاظ در يك حالت آرامش روحى و روانى قرار گيرد. اين، امرى شدنى و دست يافتنى است چنانكه در صدر اسلام واقع مى شد و الان هم انجام
مى گردد و ما در رسانه هاى گروهى مرتباً از اين دست اخبار مى شنويم كه تعداد زيادى از دختران و پسران خانواده ى بزرگ كميته امداد امام خمينى (قدس سره) به صورت گروهى در ايام مبارك و اعياد مذهبى ازدواج مى كنند بدون اينكه ديگر، خريدها و برد و آوردهاى غير معقول، مهريه هاى خارج از اندازه و جهيزيه هاى تحميلى و تجملى داشته باشند، ازدواجى خداپسندانه، شروع يك زندگى ساده با امكانات اوليه روز و البته بر اساس اخلاق و ديانت از طرف مرد و عفت و تواضع از طرف زن و بدين صورت ما مى بينيم كه ازدواج ساده، بدون پيرايه و زوايد، واقع شدنى است و به خوبى انجام مى پذيرد.
مرحوم كاشف الغطاء يكى از مراجع بزرگ تقليد است و به اندازه اى مقامش عالى و بالا است كه وقتى مرحوم صاحب جواهر مى خواهند نام ايشان را ببرند، مى فرمايند: استاد الاساتيد و شيخنا الاكبر. اين مرجع بزرگ يك روز پس از پايان درس فرمودند: من دخترى دارم كه ديگر وقت ازدواجش فرا رسيده است، اگر چنانچه يك فرد متدين و اخلاقى باشد، من او را به دامادى قبول مى كنم و دخترم را به همسرى او در مى آورم. در اين ميان يكى از حاضرين در جلسه از جاى خود برخاست و پس از لحظه اى بدون اينكه كلامى بگويد نشست. مرحوم كاشف الغطاء او را به منزلشان دعوت فرمودند: وقتى به منزلشان آمد متوجه شدند از شاگردان خودشان و طلبه اى است فاضل، متدين و داراى خلق و خوى خدايى. لذا بدون اينكه تفحض بيشترى كنند از او راجع به امكانات سؤال كردند.
طلبه جوان در جواب گفت: هيچ!
مرحوم كاشف الغطاء فرمودند: مانعى ندارد، اين منزل ما يك اطاق خالى دارد كه ما فعلاً به آن نيازى نداريم و شما مى توانيد در آن زندگى كنيد، پس بهتر است همين امشب مراسم ازدواج برگزار شود.
سپس دستور دادند كه دخترشان را به رسم آن روز عروس كردند، پسر هم مهيا شد و يك جهيزيه، به اندازه ضرورت برايشان فراهم نمودند و بالاخره همان شب، عروسى برگزار گرديد و عروس و دامادى كه مورد پسند و رضايت خدا و رسول بودند به حجله رفتند.
بدين ترتيب يك زندگى ساده و بدون مانع موجود بر سر راه ازدواج، شروع گرديد و خداوند اين خانواده را چنان مبارك گرداند كه داماد يعنى مرحوم حاج شيخ محمدتقى مسجد شاهى اصفهانى، يكى از مراجع بزرگ تقليد شد و از نظر علمى در سطح بسيار بالايى قرار گرفت، چنانكه كتاب حاشيه اش بر معالم، بعد از گذشت چند قرن، هنوز از كتابهاى روز است.
اين خانواده كه زندگى مشترك را با صفر شروع كرده بودند، با فضل و رحمت خداوند بسيار متمول شدند و چنان با شخصيت و قدرتمند و عالم گرديدند كه نه تنها در اصفهان بلكه در همه ايران روى ايشان حساب مى كردند و سلاطينى همچون ناصر الدين شاه و حاكمانى چون ظل السلطان در مقابلشان متواضع بودند و از ايشان مى ترسيدند.
شما اگر زندگانى شخصيت هاى بزرگ، از صدر اسلام تا به امروز را مطالعه كنيد خواهيد ديد كه به راحتى مى توان يك زندگى آرام، خوب و بدون دردسر داشت و متأسفانه اين خود ما هستيم كه با دور افتادن از هدف نهايى ازدواج و با تجمل گرايى و چشم و همچشمى براى خودمان مصيبت آفريده ايم و كارمان به جايى رسيده است كه شما در جامعه مى بينيد مثلاً پسر، سى ساله شده است و كم كم دارد از سن ازدواج مى افتد ولى نمى تواند به جايى برود و بگويد من زن مى خواهم، به من همسر بدهيد. زيرا از او خانه مى خواهند، مهريه اى با سيصد سكه و بيشتر طلب مى كنند، درخواست شغل و عنوان
و سواد بالا مى كنند و در يك كلمه، زندگى تجملى از او مى خواهند.
متقابلاً براى دختران هم همين مشكل وجود دارد. دختر، بزرگ شده، زمان شوهر كردنش فرا رسيده، اما پدر و مادرش نمى توانند او را شوهر بدهند، براى اينكه مى بينند آن زندگى، آن جهيزيه و آن بُردن و آوردنهايى را كه امروز مرسوم شده، نمى توانند فراهم كنند، لذا مى گويند شوهر نمى دهيم و مى سوزيم و مى سازيم و بدين ترتيب دختر در خانه پدر مى ماند و سرانجام، اين دختر و پسر مايه ى فتنه و فساد براى اجتماعى مى شوند و جامعه اى به تباهى كشيده مى شود.
بنابراين اگر ما واقعاً به دنبال اجراى اوامر الهى و دستورات معصومين (ع) و الگوگيرى از شخصيتها و بزرگان دينى در مسئله مهم ازدواج هستيم، آنها راه روشن و سهل را در پيش روى ما گشوده و به ما آموخته اند كه يك ازدواج خداپسندانه و موفق، آن است كه پسرش داراى دو ويژگى و خصلت نيكوى ديندارى و حسن خلق باشد و دخترش آراسته به دو زينت متعالى عفت و تواضع، نه مهريه ى زياد از طرف مرد و جهيزيه چشمگير و تجملى از ناحيه ى زن، كه چه بسيار جهيزيه هاى چشم پر كن و مجللى كه آورنده آن چون تهى از صفت زيبا و حيات بخش عفت و پاكدامنى بوده، در ميان همان جهيزيه به مردش خيانت كرده و امانت او را كه حفظ و نگهدارى ناموس و شرف اوست بر باد فنا داده است و از آن همه جهيزيه فراوان، گندابى بيش باقى نگذارده است.
يكى از سنت هاى حسنه اى كه در اسلام بر آن سفارش و تأكيد شده است، وليمه دادن و اطعام ديگران است. يعنى اينكه وقتى خداوند به كسى خير كثيرى عطا فرمود، مثلاً همسرى نصيبش كرد، به او فرزندى عنايت نمود، خانه اى برايش فراهم ساخت و... به شكرانه ى آن، ديگران را كه عمدتاً فقرا و ضعفا و بيچارگان، مورد نظر هستند، به غذايى اطعام كند و دعاى خير آن را بدرقه راه خويش و تداوم اين نعمت سازد، و نيز بلا و چشم و نظر را از خودش بگرداند و رفع نمايد. ولى اگر چنانكه براى كسى چنين امرى مقدور نبود و خواست كه با قرض و سختى آن را تهيه نمايد، ديگر، استحباب از آن برداشته مى شود.
اما متأسفانه امروزه وليمه دادن ها كه اصولاً به صورت جشن برگزار مى گردد، نه تنها اطعام فقرا و مساكين نيست، بلكه كسانى مورد دعوت قرار مى گيرند كه غالباً افرادى متمول و متمكن هستند و نيازى به اين غذاها ندارند و اگر فقيرى هم باشد، شايد به صورت ناچارى و چون فاميل بوده به مراسم وليمه فراخوانده شده است. به علاوه، مسئله مهمترى كه در اين گونه مراسم واقع مى شود، گناه و كارهاى حرام است. نمونه اش، رفتن داماد در كنار عروس آن هم در مقابل زنهاى زينت شده ى نامحرم، و خداى ناكرده
شوخيهاى بيجاى آنان با داماد كه از ديد روايات، گناهى بسيار بزرگ به شمار مى رود. در اخبار مى خوانيم كه اگر زنى با مرد نامحرم و يا بالعكس، مردى با زن غير، شوخى شهوت انگيز و يا حتى تبسم شهوت آلود كند و بدون توبه، آن هم با شرايط خاص خودش از دنيا برود، صد سال در جهنم معذب مى ماند و از اين بالاتر، شنيده شده كه بعضى از زنان و مردان مسلمان و نمازخوان، به جهت حضور در مجلس و احياناً به خاطر پوشيدن لباس و داشتن آرايش كذايى كه ممكن است در هنگام نماز از قيافه بيفتد، از خواندن نماز صرف نظر مى كنند و يا نمازى بدون وضو و به صورت سرپايى به جاى مى آورند، نمازى كه اگر كسى خداى ناكرده، دو ركعت از آن را عمداً به جاى نياورد و بدون توبه بميرد، ديگر مورد شفاعت اهلبيت (ع) واقع نمى شود.
موارد ديگرى كه اساساً در اين گونه وليمه دادن ها و جشن هاى عروسى پيدا مى شود، از جمله اختلاط زن و مرد و يا لااقل برخورد مداوم بين نامحرم به عنوان گرفتن و دادن شيرينى و چاى و امثال آن نيز گناهى بزرگ و ناشى از ضعف حيا و عفت در زنان و دختران و بى غيرتى در مردان و پسران است و ننگى آشكار بر مسلمانان و جامعه اسلامى، و فرقى نمى كند كه اين گونه مراسم در تالار و سالن هاى عمومى باشد و يا در خانه و اماكن خصوصى برگزار گردد.
به هر صورت، قراردادن وليمه و استحباب آن براى بركت دادن و مباركى عروسى و سير نمودن فقير و ضعيف و رفع بلا و چشم و نظر است، اما به نظر مى رسد كه در وليمه ها و جشنهاى امروزى هيچكدام از اين مقاصد برآورده نمى شود، بلكه اسراف و تبذيرهاى بى حد و حسابى مى شود كه انسان از شنيدن آمار و ارقام آن به تعجب مى افتد و متحير مى ماند. مثلاً براى يك ساعت آراستن جايگاه عروس، در جشن عروسى گاه مبالغ كلانى گلهاى مختلف خريدارى مى شود و پولهاى گزاف بابت مخارجى از اين قبيل
پرداخت مى گردد، درحالى كه هستند كسانى در همسايگى يا در شهر و وطن آنها كه نياز به مواد غذايى و پوشاك و ساير امكانات اوليه دارند و از سير كردن بچه هاى خود محرومند. اين از يك طرف، از سوى ديگر ما خود را پيرو آيينى مى دانيم كه كتاب مقدس آن يعنى قرآن مجيد ما را امر به دورى از اسراف و ولخرجى مى كند:
كُلُوا وَ اِشْرَبُوا وَ لاٰ تُسْرِفُوا، إِنَّهُ لاٰ يُحِبُّ اَلْمُسْرِفِينَ (1)«(از نعمتهاى الهى) بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست نمى دارد».
و در جاى ديگر با صراحت تمام، تبذيركنندگان را برادر شيطان و رانده شدگان از درگاه الهى معرفى مى نمايد كه:
إِنَّ اَلْمُبَذِّرِينَ كٰانُوا إِخْوٰانَ اَلشَّيٰاطِينِ (2)«چرا كه تبذيركنندگان، برادران شياطينند».
و بسيار جاى تأسف است كه يك داماد به خاطر وليمه ى مستحبى كه آميخته به اسراف و تبذير شده، برادر شيطان لقب بگيرد و يك عروس براى سفره عقدى تجملى و آلوده به اسراف، مبغوض خداوند واقع شود و هر دو به واسط گناهانى كه در اين گونه مجالس انجام مى شود، از مباركى اين امر مستحب محروم بمانند و مورد عذاب خداوند و نكبت و شومى قرار بگيرند.
وليمه دادن و جشن گرفتن به اين سبك و روش، سنت و سيره غلط و موهومى را در جامعه مطرح مى سازد كه ديگر جوانان از دختر و پسر كه توان برگزارى چنين جشنها و تمكن اين گونه وليمه دادنها را ندارند از زير بار مسؤوليت ازدواج و تشكيل خانواده شانه خالى مى كنند و تنه به اين سنت مؤكده رسول گرامى اسلام (ص) نمى دهند، زيرا پسر مى بيند كه خانواده ى عروس يا خود دختر معتقدند بايد جشن عروسى را در فلان تالار چند
ستاره، با پذيرايى چنين و چنان و خداى ناكرده، همراه با مسائل گناه و معصيت گرفت و او كه از جيب خود خبر دارد، و از گناه هم مى ترسد از خير ازدواج مى گذرد و اين انصراف همان و دامن زدن به مسائل فتنه و فساد همان.
خنده دار اينجاست كه غربيها كه در زندگى مادى مشكل خاصى ندارند و تدارك و تهيه آن برايشان آسان تر است، اين مسائل را حل كرده اند و تا آنجا كه ما اطلاع داريم، اين چنين مراسم و تشريفاتى با اين سطح گسترده در هيچكدام از كشورهاى غربى نيست و از اين بابت، بر ما مسلمان كه در كنار درياى بيكرانه علم و معرفت اهلبيت (ع) بسر مى بريم و از آن بهره نمى گيريم پيشى گرفته اند و مقدم شده اند.
براى يك مسلمان بسيار زشت است كه دستور صريح دينش را زير پا بگذارد و اين همه نيازمند و مستمند را ناديده بگيرد و دست به ولخرجى ها و زياده رويهايى بزند كه مغاير با مقام ديندارى اوست و اين از پديده هاى شوم و نكبت بار امروز ماست كه دائم به واسطه بيمارى چشم و همچشمى، اين مرض مسرى و واگيردار رو به فزونى است و مايه درد و رنجورى جامعه گرديده است.
چه مانعى دارد كه خانواده هاى مسلمان و غيرتمند كه قدرت مالى دارند اگر مى خواهند وليمه اى بدهند، تعدادى از نيازمندان اطراف خويش را كه مستحق رسيدگى و دستگيرى هستند به همراه افرادى چند از نزديكان فاميل دعوت كنند و با يك غذاى مختصر و ساده و يك نوع شيرينى يا شربت جشن بگيرند و وليمه مستحب و مورد پسند خدا و پيغمبر و امام زمان (ع) را برگزار كنند و ما بقى آن را در راه مخارج مستمندان جامعه صرف نمايند كه اين نشانه تمدن و پيشرفت يك جامعه انسانى اسلامى است.
در تاريخ آمده است كه از فرماندار حمص(1)به مركز حكومت اسلامى شكايت بردند كه او روزها دير از منزل بيرون مى آيد و شبها در محل كارش نيست و روزهاى جمعه اصلاً مردم او را نمى بينند. مركز او را احضار كرد و او با پاى پياده رهسپار مدينه شد و مستقيماً به طرف دكه ى القضاء در مسجد رسول خدا رفت تا از علت احضارش مطلع گردد. به او گفتند كه طومارى عليه تو با چنين مطالبى آمده، آيا جوابى براى آنها دارى؟!
او كه فرماندار با انصافى بود، موارد را پذيرفت و اظهار داشت كه ايرادها وارد است و آنها تهمت نزده اند، ولى من در مقابل هر كدام از آنها جوابى دارم كه بيان مى دارم و شما قضاوت نماييد.
اما اينكه من روزها، دير از منزل بيرون مى آيم، به خاطر اين است كه من كارهاى خانه ام را بين خودم و همسرم تقسيم كرده ام، زيرا او بچه دار است و نمى تواند همه كارها را به تنهايى انجام دهد، لذا من بايد به او كمك كنم، از اين رو پختن نان را به عهده گرفته ام و چون بايد صبح نان بپزم، تا آرد را خمير كنم و به تنور ببرم طول مى كشد، به همين جهت روزها مقدارى ديرتر از وقت معمول به سركار خود حاضر مى شوم.
قاضى جوابش را پذيرفت و ايراد اول را وارد ندانست و منتظر جوابهاى بعدى شد. فرماندار ادامه داد اما اينكه شبها پيدايم نيست، به جهت آن است كه من شبانه روزم را بين خدا و بندگانش قسمت نموده ام، روزها را براى خدمت به خلق گذارده ام و شبها را براى عبادت الهى و اگر من در شبها به راز و نياز با پرودرگارم نپردازم و از او نيرو نگيرم، نمى توانم آن طور كه شايسته بندگان اوست، در روز خدمتگزار باشم.
گفتند اين هم جوابى است معقول و پسنديده، ايراد سوم را چه مى گويى؟ جواب داد كه من به غير از اين لباسى كه پوشيده ام، لباس ديگرى ندارم. روزهاى جمعه كه به
1) - يكى از شهرهاى سوريه ى فعلى است كه در آن زمان مملكت مستقلى بوده است.
حمام مى روم، همسرم لباسهايم را مى شويد و چون هواى حمص سرد است، من بايد منتظر بمانم تا آنها خشك شود، از اين رو طول مى كشد و من نمى توانم روزهاى جمعه در بيرون از خانه ظاهر شوم.
با شنيدن پاسخ مستدل و منطقى فرماندار، نه تنها ايرادى بر او وارد نداستند، بلكه به عنون قدردانى ده هزار درهم نيز به او جايزه دادند.
از اينجا به بعد كه مورد نظر ماست اين است كه ببينيم اين فرماندار مسلمان با اين همه پور چه مى كند. آيا آنها را در يك بزم و ميهمانى شبانه به اسراف و ريخت و پاش مى كشاند؟ آيا آنها را فقط در زندگى شخص خودش كه به واقع نيازمند آن هم هست مصرف مى كند؟ و يا با يك حركت ايده آل و همدردى با همكيشان و نيازمندان، آن را براى هميشه در نزد خداوند جاودانه مى سازد؟!
فرماندار پولها را برداشت و پس از رسيدن به حمص، يك راست به مسجد رفت و دستور داد تا جارچيان اعلام كنند كه فرماندار، مقدارى پول غير بيت المالى و شخصى دارد هر كس نيازمند است بيايد. سيل فقرا و ضعفا سرازير مسجد شدند و او با مشت هاى پركرده، درهمها را بدانها مى داد تا مقدار كمى ديگر باقى ماند. آنها را برداشت و عازم منزل شد و ما وقع را براى همسرش بازگو كرد.
زنش گفت: خوب با اين مقدار باقى مانده كنيزى براى ما بخر تا هم براى من همكار خانه باشد و هم تو از نان پختن در خانه آسوده شوى. اما فرماندار گفت شايد كار لازمترى پيش آيد.
اتفاقاً چند روز بعد شخصى مقروض به درب خانه فرماندار مراجعه كرد و اظهار داشت كه زمان اداى قرض من فرارسيده و من از پرداخت آن عاجزم. فرماندار فوراً پولها را براى او آورد و بعد از همسرش پرسيد: راستى به نظر تو آيا اين كار بهتر بود يا آن؟ حالا اگر همكارى نباشد، خودمان مى توانيم با هم كارهاى خانه را انجام بدهيم، و خانم فهميده اش اظهار داشت كه واقعاً، اين كار بر پيشنهاد من مقدم بود و برترى داشت.
به هر صورت، جشنها و وليمه دادن ها به اين صورت كه غالباً خلاف شرع هم هست، سد ديگرى در راه ازدواج جوانان و رغبت آنها به اين خواست الهى ايجاد كرده و هر چه هم پيش برود بدتر خواهد شد و گناه آن جوان، آن دختر و پسر كه از ازدواج محرومند بر عهده ى كسانى است كه اين بناى مزاحم را بالا مى برند و بر طبقات آن مى افزايند، مگر اينكه انقلابى اخلاقى رخ دهد و آنچه مورد رضايت خداوند است مورد عمل قرار گيرد.
در بعضى از شهرها رسم است كه بعد از ازدواج و اجراى صيغه عقد كه دختر و پسر با هم محرم و از نظر شرعى، زن و شوهر مى شوند، مدتى عروس در خانه پدر و مادرش بماند و داماد، هفته اى لااقل يك شب براى ديدن نامزد شرعى اش به خانه آنها رفت و آمد داشته باشد، كه اصولاً در اين شب از طرف خانواده ى زن پذيرايى مى شود و احياناً در همانجا هم مى خوابد.
اين مسئله اگر چه از لحاظ شرعى مانعى ندارد، ولى از نظر اقتصادى و اخلاقى براى غالب خانواده ها مشكلات فراوانى دارد، به نحوى كه مايه عدم تمايل بعضى از والدين به شوهر دادن دختران خويش مى گردد.
خانواده هايى هستند كه اگر فقط خودشان باشند، چه بسا كه با يك غذاى ساده يا حتى بدون غذا، شب را سپرى مى كنند و مى توانند با توازن بين دخل و خرج خود، يك زندگى معمولى را بگذرانند، اما اگر بنا شد كه يك شب در هفته كه خيلى اوقات به هفته اى چند شب يا وعده مى رسد داماد به عنوان مهمان بر اين خانواده وارد شود
و بخواهد يك وعده را در آنجا بگذراند، بديهى است كه اين پدر و مادر و خانواده ى عروس به زحمت مى افتند و در مضيقه قرار مى گيرند، چرا كه بايد شامى فراخور مهمان تهيه نمايند، ميوه اى بخرند و ساير مخلفات و لوازم يك مهمانى آبرومندانه را مهيا سازند، خصوصاً كه مادر عروس، آدم بى فكرى باشد و بخواهد نسبت به داماد محبت هم بنمايد كه ديگر مشكل روى مشكل، زيرا او حساب نمى كند كه اين شوهر با آن درآمد محدود چگونه بايد اين همه چيز را فراهم كند.
امروزه رفت و آمد داماد در دوران عقد بستگى، براى درصد بالايى از مردم پردردسر و مشكل آفرين است، بدين جهت از بيم اين مشكلات، تن به ازدواج نمى دهند، زيرا هم دختر ناراحت است و بايد خجالت پدر و مادرش را بكشد و هم پدر و مادر به خاطر نبود امكانات پذيراى از داماد، احساس ناراحتى مى كنند، لذا آسانترين راه را اين مى بينند كه از فكر شوهر دادن دختر منصرف شوند.
اينها فقط از جنبه اقتصادى قضيه بود، اما نكته مهمتر و اصولى تر از اين، مسئله اخلاقى آن است، يعنى وقتى كه داماد براى ديدن همسرش به خانه آنها مى رود و در اطاق جداگانه خلوت مى كنند، براى ساير دختران و پسران جوان اين خانواده يا خواهر و برادر مميز و چيز فهم عروس، افكارى پيش مى آيد كه زيربناى يك بلوغ زودرس مى گردد و بلوغ زودرس، زمينه ساز مناسبى براى مفاسد و فتنه هاى بزرگ و كوچك است، خصوصاً كه در آن شب، عروس نمى تواند در وضع عادى باشد و مى بايست براى شوهر خود زينت نمايد و احياناً لباسهايى كه با جمع جور در نمى آيد بپوشد.
لذا من در مرحله اول از پسرها و دامادها مى خواهم كه از رفتن به منزل همسرشان با اين همه مشكل اقتصادى و اخلاقى خوددارى كنند و به شكل ديگرى كه اين مشكلات را نداشته باشد عمل نمايند و سپس از پدر و مادرها تقاضا دارم كه اين رسم غلط را كنار
بگذارند، هر زمانى كه قرار است دختر و پسر عروسى كنند، همان وقت عقد خوانده شود و فرداى آن يا چند روز بعد هم عروسى باشد تا زمينه اين گونه مشكلات مادى و اخلاقى براى خانواده ها از ميان برود و ازدواج به گونه اى صحيح و ساده و آسانى انجام پذيرد.
در اينجا به مناسبت اين مبحث اخلاقى، بسيار بجاست كه دستورالعمل قرآن را پيرامون حدود آزادى افراد خانواده از پدر و مادر گرفته تا فرزندان بزرگ و كوچك در خانه، كه مسئله مورد نياز جامعه امروز ما نيز هست بيان داريم، باشد تا همگان با توجه به اين امور، در ايجاد جامعه و خانواده اى سالم و صالح بكوشند و راه را بر هر گونه فساد و تباهى سد سازند. قرآن شريف مى فرمايد:
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ اَلَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمٰانُكُمْ وَ اَلَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُوا اَلْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاٰثَ مَرّٰاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاٰةِ اَلْفَجْرِ وَ حِينَ تَضَعُونَ ثِيٰابَكُمْ مِنَ اَلظَّهِيرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاٰةِ اَلْعِشٰاءِ ثَلاٰثُ عَوْرٰاتٍ لَكُمْ (1)«اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بردگان شما و همچنين كودكانتان كه به حد بلوغ نرسيده اند، در سه وقت بايد از شما اجازه بگيرند، پيش از نماز صبح و نيمروز هنگامى كه لباسهاى (معمولى) خود را بيرون مى آوريد و بعد از نماز عشاء، اين سه وقت خصوصى براى شماست».
خداوند متعال در اين آيه، يك قاعده كلى از ميزان آزادى فرزندان نسبت به پدر و مادر و اينكه آنها در چه موقع مجازند كه والدين را ببينند و در چه اوقات و حالاتى، مى بايست حتماً براى ورود بر آنها كسب اجازه نمايند را بيان مى فرمايد، البته اين ملاك در مورد بچه هاى نابالغ ولى مميز است و در مورد جوانان بالغ و بزرگترها، حتماً بايد توجه و احتياط بيشترى نمود.
1) - سوره ى نور/ 58.
در شبانه روز ساعاتى هست كه اختصاص به والدين يا زن و شوهر دارد و هيچكس حتى فرزندان و ديگر محارم، نبايد آنها را كه در وضع و لباس خاص قرار دارند ببينند و اگر در اطاق جداگانه اى هستند، مى بايست درب اطاق بسته باشد. اين اوقات عبارتند از:
1 - قبل از نماز صبح (يعنى وقتى كه هنوز خوابند)
2 - ساعتى از ظهر كه در آن لباسها در مى آورند (به جهت استراحت روزانه)
3 - بعد از نماز عشاء (كه آماده خواب مى شوند)
در اين مواقع، فرزندان (بالغ و نابالغ). اگر بخواهند با والدين خود تماس داشته باشند، حتماً بايد از براى ورود به اطاق و محل استراحتشان از آنها اجازه بگيرند، ولى در غير اين ساعات، براى بچه هاى نابالغ ولى مميز در ارتباط با پدر و مادرشان مانعى نيست و مى توانند بدون اذن، آنها را ملاقات نمايند اما پسرها و دخترها بالغ و بزرگ، باز بايد با اعلام قبلى به نزد آنها بروند و اينكه بعضى از پسرها سرزده و ناگهانى وارد خانه مى شوند، كار غلط و نادرستى است و مورد نهى واقع گرديده است، زيرا اگر چه در اوقات مخصوص نيست، ولى ممكن است پدر يا مادر در يك وضع خاص و استثنايى باشند كه ديگران نيست، ولى ممكن است پدر يا مادر در يك وضع خاص و استثنايى باشند كه ديگران نبايد آنها را در آن حالت ببينند، و شايد رمز كار در اين باشد كه ديدن بعضى از اعضاى بدن پدر و مادر و خصوصاً مادر، همچون بالاى زانو، سينه، بالاى آرنج و ساير قسمتهايى كه قرآن در يك كلمه از آنها به عنوان عورت نام مى برد، توسط فرزندان، مفاسد جبران ناپذيرى از جمله بلوغ زودرس را در پى دارد و بديهى است كه با بلوغ زودرس، حافظه و استعداد جوان از شكوفايى در راه خودش باز مى ايستد، نبوغها از بين مى رود، غريزه جنسى اش به جاهاى خطرناكى مى رسد و يا ناتوانى جنسى پيدا مى كند كه آن نيز خود موجب مفاسد و مشكلات بى شمار ديگرى مى گردد.
همين مسئله در مورد خواهر و برادر نيز صدق مى كند كه آنها هم بايد با اطلاع و اجازه بر يكديگر وارد شوند تا مفسده هاى اخلاقى از اين قبيل به وجود نيايد.
چنانكه كم كردن فاصله بين عقد و عروسى ممكن نبود و بنا به مصالحى تصميم بر آن شد كه پس از مراسم عقد، عروسى مدتى در خانه پدر بماند، اينجا ديگر ايفاى نقش اصلى به عهده داماد است. وقتى مى خواهد به خانه نامزد و همسرش برود، بايد به اين گونه مشكلات اقتصادى و اخلاقى بينديشد كه:
آيا رفت و آمد من، از نظر مالى و معيشتى، براى خانواده ى زن مشكلى به وجود نمى آورد؟
آيا آنها توان و قدرت تهيه ناهار يا شام يا لوازم ديگر مهمانى مرا دارند؟
آيا از جهت مسائل اخلاقى، مفسده اى به وجود نمى آيد؟ وقتى من با همسرم در اطاقى خلوت كردم، دختر بزرگ، يا پسر بالغ آن خانواده در اطاق ديگر، با افكار مهاجم و مخرب چه مى كنند؟!
بديهى است جوانى كه داراى احساسات پاك و عاطفه انسانى باشد، به اين ريزه كاريها توجه نموده و هرگز راضى به وجود آوردن اين همه مشكلات و دردسر مالى و اخلاقى نخواهد شد عاقلانه در حل و رفع اين مشكل، كوشش خواهد نمود.
به هر حال، اين هم مانع بزرگى در اين راه مقدس است و چه بسيار پدرانى كه از زير بار ازدواج دختر شانه خالى مى كنند، به خاطر اينكه دخترها و پسرهاى بزرگ ديگرى در منزل دارند و نمى توانند رفت و آمد داماد را تحمل نمايند، يا چون از لحاظ اقتصادى براى مخارج ابتدايى خود در مضيقه اند، رفت و آمد داماد برايشان مشكل است.
به اميد آنكه اين مشكل نيز با دست گره گشاى بزرگترهاى جامعه، از سر راه اين سنت مؤكده ى نبوى يعنى ازدواج جوانان، برداشته شود و از اين پس، شاهد افزايش آمار ازدواجهاى ساده، صميمى و نيز كاهش مفاسد اجتماعى از اين طريق باشيم.
مانع ديگرى در اين فصل به آن مى پردازيم، مشكل مسكن و خانه و سر پناه است كه به مراتب بيشتر از مشكلات و موانع ديگر در جلوگيرى از امر ازدواج نقش دارد.
جوانى كه به تازگى وارد بازار كار شده و درآمد محدود و يا كمى دارد، مى داند كه تا آخر عمر هم نمى تواند منزل شخصى براى خودش تهيه نمايد، خصوصاً كه مقدارى از اين درآمد هم به خورد و خوراك و لباس و ديگر ما يحتاج زندگى اش اختصاص يابد و يا در كنار آن قسط وامى را نيز پرداخت نمايد، كه ديگر حتى با اين مقدار، اجاره كردن خانه نيز مشكل خواهد بود، چه رسد به اينكه الان مرسوم شده و مبلغ گزافى هم پول پيش مى خواهند. به صورت، قضيه مسكن با وضعيت، از جمله سدهايى است كه ازدواج را در جامعه اسلامى ما مورد تهديد قرار داده است.
اما ببينيم آيا براستى اين مشكلى است كه از قديم الايام براى ما به ارث رسيده و ما ناچاريم كه با آن دست و پنجه نرم كنيم و يا خود ما با دستهاى بى كفايتمان اين چنين به كارهاى خودمان گره زده ايم و وانفساى باز نشدن آن را داريم؟!
اگر ما به حدود 30 سال پيش برگرديم و مسئله مسكن و ميزان دخالت آن را در امر ازدواجها بررسى كنيم، خواهيم ديد كه هيچگاه قضيه مسكن، با اين شدت و حدتى كه اكنون پيش آمده، وجود نداشته و آنها به خوبى اين معضل را حل كرده و گره كور آن را باز نموده بودند. به اين صورت كه هر خانواده اى به تعداد فرزندان پسر خود، در اطراف حياط خانه اش اطاق مى ساخت و هر كدام از آنها كه به سن ازدواج مى رسيدند و همسرى مى گرفتند، در يكى از آن اطاقها منزل مى كردند بدين ترتيب هم مشكل مسكن حل مى شد و هم يك مجموعه خوبى در يك منزل فراهم مى آمد.
پدر و مادر در كنار فرزندان و عروسها و بعداً نوه هايشان، همه از حال همديگر دائماً با خبر بودند و يك زندگى خوب و عالى را در محيطى با صفا و صميمى فراهم مى آوردند. هرگز چنين رسم نبود كه فرزندان پسر، به جاى ديگرى براى زندگى بروند كما اينكه اكنون مرسوم نيست كه در خانه پدرى بمانند.
در آن وقت، زندگيها خوب و با آرامش، همراه با همدردى و روحيه اجتماعى و مهمتر از همه، دور از فسادهاى اخلاقى كنونى بود و از مفاسدى كه غالباً از خانه هاى جدا و تنها پيدا مى شود، كمتر خبرى شنيده مى شد. عروس در كنار پدر و مادر داماد يا والدين خودش بيشتر محفوظ مى ماند و محدود مى شد و همين طور داماد، از كشيده شدن به راههاى خلاف، منع مى گرديد.
براستى اگر انسان، روحيه تجمل گرايى و چشم و همچشمى را از خود دور سازد كه البته امروزه كارى است بسيار مشكل به يك يا دو اطاق و امكانات محدود ديگر، بيشتر نياز ندارد و مى تواند با آنها گذران زندگى نمايد.
ما طلبه ها در زمان مرحوم آيت الله العظمى بروجردى همگى از مدرسين محترم گرفته تا مبتدى هاى مقدمات و سطح خوان، در قم اجاره نشين بوديم و يك خانه را چند نفر اجاره مى كرديم و هر كدام در يك اطاق با زن و بچه زندگى مى نموديم، يك زندگى راحت و بى دردسر. من خودم نيز در يكى از همين خانه ها با دو نفر ديگر بسر
مى بردم. يادم نمى رود كه در يكى از روزها، دو نفر از محترمين، ظهر به منزل ما آمدند و ما چون يك اطاق بيشتر نداشتيم لذا خانواده ى من تا عصر در اطاق همسايه بود تا مهمانهايم رفتند و اين امرى متداول و مرسوم بود. به ندرت كسى خانه اجاره اى دربست داشت و من هميشه آن چند سال زندگى ابتداى ازدواجم را در آن خانه ى فوق العاده مخروبه، در يكى دو اطاق، اما بسيار شيرين و با آرامش بياد دارم و بر نبود آن تأسف مى خورم.
مسئله ديگرى كه در قضيه مسكن مطرح مى شود، ناسازگارى بين عروس و مادرشوهر است كه اگر چه در قديم اين امور وجود داشت، ولى با سعه صدر و كوتاه آمدن طرفين، به زودى فيصله پيدا مى كرد و ختم مى شد، ولى متأسفانه، امروز، كار به جاهاى بسيار حساس و باريكى رسيده است، به حدى كه مادر داماد به صراحت تمام مى گويد من حاضر نيستم كه با عروسم در يك منزل زندگى كنم و در مقابل هم شما وقتى به خواستگارى دخترى مى رويد، به عيان اظهار مى دارد كه با مادرشوهرش، حاضر به زندگى در يك خانه مشترك نيست، و اين، مشكل مسكن را به شكلى كه امروزه مى بينيد در آورده است.
يكى از بزرگان مى فرمود، جوانى نزد من آمد و گفت: من نياز به همسر دارم ولى پدر و مادرم در اين امر اهمال و سستى مى كنند.
تقاضا دارم چون آنها مريد شما هستند به ايشان مخصوصاً به مادرم بيشتر سفارش كنيد كه جديت بيشتر در مسئله ازدواج من بنمايند.
ايشان مى فرمود: من به منزل آنها رفتم و درحالى كه پدر و مادر خود پسر بودند، مدتى از مفاسد تجرّد و وجوبى كه در امر ازدواج بر عهده ى والدين است و آنها مى بايست هر چه زودتر مقدمات ازدواج دختر و پسرشان را فراهم نمايند صحبت كردم به قدرى كه واقعاً خسته شدم. اما ناگهان خانم خانه يعنى مادر اين جوان با يك كلام، همه ى رشته هاى
مرا پنبه كرد و به قول عوام آب پاكى را روى دستم ريخت كه حاج آقا، من تا زنده هستم نمى شود عروس به اين خانه بيايد.
من كه بعد از اين همه گفتگو، انتظار چنين كلام را نداشتم، رو به جوان كردم و به شوخى گفتم: برو دعا كن تا هر چه زودتر مادرت بميرد تا تو بتوانى زن بگيرى!
اگر چنانچه كسى در اين مسائل، بيشتر متمايل به دنياى به اصطلاح متمدن غرب است و چشم توجهش بدان سوى است و آنها را در همه زمينه ها پيشرو و صاحب نظر مى داند بايد ببيند و بداند كه اين گونه مسائل همان طور كه در بخش وليمه ها و جشنها بيان كرديم، در غرب، حل شده و آنها مشكلى به نام مسكن، آن طور كه ما خود را درگير آن كرده ايم ندارند، كما اينكه خيلى از موضوعات مورد بحث در اين فصل و موانعى كه ما آنها را بر شمرديم در آنجا نيست، همه ى اقشار آنها از پرفسور و استاد دانشگاه و دانشجو گرفته تا كاسب و بازارى و كارمند، در آپارتمانها يا منازل بسيار كوچكى زندگى مى كنند كه از يك يا دو اتاق، يك آشپزخانه و يك حمام و دستشويى تشكيل شده است و در اين خانه ها ديگر نه از قاليهاى گران قيمت كاشان و كرمان خبرى هست و نه از چيزهاى ديگرى كه اينك براى ما، مايه نگرانى و دردسر شده است.
البته طبقه ثروتمند و مرفه در هر جامعه اى هست و در آنجا هم قطعاً امكانات وسيعى را براى رفاه خويش به كار گرفته اند، اما منظور ما در اين بحث طبقه متوسط جامعه غربى است كه اين مشكلات را با پايين آوردن توقعات و كم كردن تشريفات، براى خود حل كرده اند، اگر چه در بعضى مسائل ديگر همچون مسائل اخلاقى و بى عفتى ها و پاشيدگى كانون خانواده ها در مانده اند و مسئله به صورت پيچيده و لا ينحل برايشان باقى مانده و به شدت با تبعات و عواقب آن دست به گريبانند.
چطور است كه بعضى فقط، هرزگيها، لودگيها، بى بند و باريها، سبكسريها
، خوشگذرانيها، و ساير مفاسد اجتماعى غرب را مى بينند و دوست دارند به هر طريقى هست در شيدن با لباسهاى جلف و سبك، حركات عجيب و غريب، با آرايشهاى غليظ و اغواكننده با شبنشينيها و مجالس آن چنانى و با هر وسيله ديگرى محيط را به فساد بكشند. اما كارهاى خوب، نظم و انضباط، وجدان كار و محسنات ديگر آنها را نمى بينند؟ يا بهتر بگوييم مى بينند و به روى خود نمى آورند؟!
قرآن شريف مى فرمايد:
فَبَشِّرْ عِبٰادِ اَلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ اَلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولٰئِكَ اَلَّذِينَ هَدٰاهُمُ اَللّٰهُ وَ أُولٰئِكَ هُمْ أُولُوا اَلْأَلْبٰابِ (1)«پس بشارت ده بندگان مرا، كسانى كه سخنان را مى شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى كنند، آنها كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده و از خردمندانند».
پس چرا ما نبايد خوبيهاى آنها را اقتباس كنيم و بديهايشان را براى خودشان بگذاريم. كارى كه امروزه با كمال تأسف افراد غرب زده ى جاهل، از جمله در كشور خود ما، خلاف آن را پيشه ى خود ساخته اند. به خوبيهايشان اصلاً توجه ندارند و بديهايشان را آن چنان تقليد مى كنند كه گاهى از خود آنها نيز پيشى مى گيرند.
مثلاً وقتى آنها مشكل مسكن را حل كرده اند، كارى به آن ندارند، عروسها مى گويند ما اين همه جهيزيه آورده ايم، مگر مى شود در يكى دو اتاق زندگى كنيم؟ مگر زندانى مى برند؟ و دامادها مى گويند اين خلاف شخصيت ماست، و ما بايد خانه اى جداى از پدر و مادر داشته باشيم، آن هم با كيفيت فلان. اما زمانى كه به بى غيرتيها و بى عفتيها مى رسد، آنها را از الگو قرار داده و به تقليد كوركورانه از آنها افتخار هم مى كنند.
جوانان عزيز، پدران و مادران، بزرگترها! راستى اگر مى خواهيم مسئله مهم ازدواج رونق بگيرد، مشكل مسكن مانعى بر سر راه اين امر حياتى نباشد و با وجود ازدواجهاى آسان، ميزان مفاسد و جرائم به پايين ترين ميزان خود برسد، مى بايست.
1) - سوره ى زمر/ 17 و 18.
بطور جدى از اين ناسازگاريهاى شيطان پسند دست برداريم و از زندگيهاى نامطلوب و تجملى و هوسبازيهاى زيانبار بار و چشم و همچشمى جدا شويم و به ساده زيستى در حد قدرت و توان و مورد رضايت خداى متعال روى آوريم، ان شاء الله(1)
1) - اميدواريم دولت جمهورى اسلامى و ساير مسؤولين محترم كشور هم، با اينكه برنامه ريزيها و اقدامات فراوانى نموده اند، از اين پس در تحقق اين هدف، سعى و تلاش بيشترى بكار برند، تا انشاء الله در آينده اى نزديك، مسئله اى به نام مشكل مسكن بر سر راه جوانان ما وجود نداشته باشد.
از جمله مسائلى كه در بحث ما يعنى اخلاق و جوان، برجستگى خاصى دارد و از جايگاه ويژه اى برخوردار است، كار و كوشش است كه نقش زيربنايى و اصلى را در سعادت جوانان ايفا مى كند و بلكه بالاتر، سعادت و كمال در هر زمينه اى، مرهون و محتاج آن است.
اگر نگاهى به قرآن مجيد، اين كتاب آسمانى انسان ساز بيندازيم، خواهيم ديد كه در بيش از پانصد آيه به تلاش و فعاليت البته مقيد به خوبى و صلاح، يعنى عمل صالح در ابعاد مختلف آن اشاره و سفارش و تأكيد فرموده است. سعادت، پيشرفت و زندگى طيب و پاكيزه انسان را در دنيا و آخرت، مرهون كار خوب مى داند و براى دست يابى به آن، تفاوتى بين زن و مرد قائل نيست.
مَنْ عَمِلَ صٰالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثىٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيٰاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَ (1)«هر كس كار شايسته اى انجام دهد خواه مرد باشد يا زن، درحالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك، زنده مى دايم، و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى دادند، خواهيم داد».
1) - سوره ى نحل/ 97.
يعنى اگر زن و مرد و پير و جوان، حيات طيب، زندگى آسوده و با سعادت مى خواهند، بايد كار و كوشش كنند، و فعال باشند، آن هم كار و كوشش خوب و صالح. سوره ى مباركه و العصر كه مسلمانان صدر اسلام در هنگام ملاقات با يكديگر به جاى تعارفات بيجا و بعضاً دروغ، آن را تلاوت مى كردند نيز بر همين معنا تأكيد و سفارش دارد كه تنها كسانى از زيانكارى و خسران رهايى مى يايند كه ايمان داشته باشند و علاوه بر اينكه خود به كارهاى خوب مى پردازند و انسانهايى فعال و كوشا هستند، ديگران را نيز به آن ترغيب و سفارش مى نمايند.
قرآن كريم در مقابل امر به كار و تلاش خوب و به عبارت ديگر عمل صالح، از كار بد نيز نهى و مذمت فرموده و به بندگان هشدار مى دهد: غافل مباشيد كه گاه، كار بد از كفر و تكذيب دين و عناد و لجاجت سر بيرون مى آورد و انسان خواسته يا ناخواسته به چاه مذّلت و بيچارگى و كفر و الحاد فرو مى افتد.
ثُمَّ كٰانَ عٰاقِبَةَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا اَلسُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيٰاتِ اَللّٰهِ وَ كٰانُوا بِهٰا يَسْتَهْزِؤُنَ (1)«سپس سرانچام كسانى كه اعمال بد مرتكب شدند، به جايى رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن را به مسخره گرفتند.
در جاى ديگر در رابطه با اثرات كار بد مى فرمايد:
إِذٰا تُتْلىٰ عَلَيْهِ آيٰاتُنٰا قٰالَ أَسٰاطِيرُ اَلْأَوَّلِينَ كَلاّٰ بَلْ رٰانَ عَلىٰ قُلُوبِهِمْ مٰا كٰانُوا يَكْسِبُونَ (2)«(همان كس كه) وقتى آيات ما بر او خوانده مى شود مى گويد: اين افسانه هاى پيشينيان است. چنين نيست كه آنها مى پندارند، بلكه اعمالشان چون زنگارى بر دلهايشان نشسته است».
يعنى به واسطه كارهاى بد، قلب آدمى زنگار مى گيرد و ديگر از تشخيص آيات الهى و تميز نور از ظلمت و حقيقت از افسانه باز مى ماند.
پس از بيان اين مقدمه ى كوتاه بايد گفت: با توجه به آنچه از آيات و روايات و سيره ى معصومين (ع) بدست مى آيد، مى توان كارهاى نيكو و شايسته را در اسلام به پنچ بخش تقسيم نمود:
1 - عبادات
2 - كار فرهنگى
3 - كار توليدى
4 - كار توزيعى
5 - كار خدماتى
اين قسم كه بيشتر ناظر به فروع دين، يعنى، نماز، روزه، خمس، زكات، حج، جهاد، امربه معروف و نهى از منكر است، عالى ترين نوع عمل صالح، و مصداق متعالى كار و كوشش در جنبه الهى و معنوى آن است.
وقتى شما به نماز مى ايستيد و در پيشگاه عظيم لايتناهى با تعظيم به ركوع و سجود مى رويد و در مقابل قادر متعال، دست نياز و نيايش بلند مى كنيد، در واقع به بهترين كارها كه همانا ياد و ذكر او، سپاس از نعمتهاى بيكران او و استمداد از درگاه ربوبى اوست مشغول هستيد.
زمانى كه فرمان خداوند را در امساك از گناه و طعام، با روزه دارى اطاعت مى كنيد، عبدى را مى مانيد كه در اجراى فرمان و دستورات مولاى بزرگ خود از هيچ تلاش و كوشى فروگذار نكرده و از جان خود مايه گذارده است.
آنگاه كه از دسترنج ساليانه، خمس ما زاد يا زكات آن را فقط به جهت رضايت خاطر پروردگار و در راستاى گردن نهادن به اوامر او و دستگيرى و رسيدگى به همنوعان محاسبه مى كنيد و مى پردازيد، تلاشى بزرگ، كارى در خور تحسين و عملى صالح را به انجام رسانده ايد
.
آن زمان كه با احساس نياز، جان شريف و عزيز و گرانمايه را براى حفظ و حراست از دين و آيين الهى، و حدود و ثغور مسلمين، و جان و ناموس خود و همكيشان، و حمايت از مظلومان و مستضعفان، در طبق اخلاص نهاده و تقديم محضر دوست مى نماييد، زيباترين، عاشقانه ترين و عارفانه ترين افعال را خلق كرده ايد و عمل صالحى را تجسم عينى بخشيده ايد.
به هر صورت، عبادات و افعال عبادى به هر شكل و صورت، نمونه هاى كامل و مصاديق بارز كار خوب و تلاش و كوشش پسنديده به شمار مى روند.
اما اگر كسى از عبادات اعراض كرد و از آنها روى برگرداند، در واقع كار بدى را مرتكب شده و از اطاعت امر حق تعالى سرپيچى نموده است، لذا دو مصيبت در انتظار اوست، ابتدا اينكه در دنيا به يك زندگى ناخوش و سردرگم مبتلا مى شود و بدتر از آن، در آخرت هم كور محشور مى گردد و از نعمت بينايى واقعى و حقيقى كه از زمره ى بزرگترين موهبت هاى الهى در آخرت است، محروم مى ماند.
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَعْمىٰ (1)«و هر كس از ياد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت، و روز قيامت او را كور محشور مى كنيم».
يعنى اگر به جاى توجه به كارهاى شايسته و نيك چون نماز و روزه و ساير عبادتهاى واجب، سرپيچى نمود و نافرمانى كرد و در نتيجه مرتكب گناه گرديد، اگر بجاى ديگرگرايى با خمس، زكات، امربه معروف و نهى از منكر، خودگرايى پيشه كرد و تمام همتش را خود و نفس و دل خود قرار داد و نسبت به پروردگارش عاصى شد و بالاخره اگر در عوض بذل جان و مال، اوامر الهى را ناديده گرفت، قفل غمى بر دلش خواهد خورد
1) - سوره ى طه/ 124.
كه نمى داند از كجا پيدا شده است و اگر از لحاظ مادى هم در رفاه باشد، باز يك زندگانى بيمار و ناخوش او را فرا خواهد گرفت، و زمانى كه در آخرت خود را كور بيابد، زبان به اعتراض مى گشايد كه خدايا، من كه در دنيا كور نبودم، چرا اين چنين شده ام؟ خطاب مى شود كه تو در دنيا، ما را فراموش كردى و از ياد و ذكر ما غافل شدى و جدا افتادى، ما هم در اينجا بدين شكل تو را به فراموشى مى سپاريم.
قٰالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمىٰ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً قٰالَ كَذٰلِكَ أَتَتْكَ آيٰاتُنٰا فَنَسِيتَهٰا وَ كَذٰلِكَ اَلْيَوْمَ تُنْسىٰ (1)مى گويد: پروردگارا، چرا مرا نابينا محشور كردى با آنكه بينا بودم.
مى فرمايد: همان طور كه نشانه هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى، امروز همان گونه فراموش مى شوى.
1) - سوره ى طه/ 126.
قسم دوم از كارهاى خوب و شايسته، كار فرهنگى است، كه به واسطه گستردگى، امور زيادى را تحت پوشش خود مى گيرد، از فعاليتهايى كه در دبستان، دبيرستان، دانشگاه و حوزه هاى علميه و نقل و انتقال علم از يكى به ديگرى (تعليم و تعلم) انجام مى گيرد تا تربيت صحيح فرزندان توسط والدين.
مواظبت و مراقبتى كه پدر از فرزند پسر يا دخترش به عمل مى آورد، همتى كه مادر در تربيت و شكل گيرى درست روان و رفتار نوجوان و جوان خويش انجام مى دهد، در واقع كار و تلاش فرهنگى بسيار ارزنده اى است كه اهميت آن گاه با نجات جان گروه بيشمارى انسان و بلكه بالاتر، با تمامى انسانها برابر و مساوى و شايد افزونتر است. قرآن مجيد مى فرمايد:
وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً (1)«و هر كس انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است».
يعنى اگر كسى بتواند به واسطه ى عمل و كوشش فرهنگى و تربيتى، كسى را بسازد،
1) - سوره ى مائده/ 32.
اگر يك معلم، يك دبير، يك استاد و يك روحانى بتواند فردى را از راه انحرافى نجات دهد و به طريق سعادت و راه مستقيم رهنمون گردد، اگر يك خانم بتواند يك دختر مسلمان و با حجاب، يك پسر مؤدب و با ايمان تحويل جامعه بدهد، اگر آقا بتواند يك باقيات الصالحات بعد از خود براى جامعه باقى بگذارد، مانند اين است كه جهانى را زنده كرده باشد و بديهى است كه چنين عملى با اين ويژگى، داراى چه اهميت و ثوابى در نزد پروردگار عالم است.
مى توان گفت مقصد اصلى از فلسفه بعثت انبياء و نزول كتب آسمانى و به ويژه بالاترين و آخرين آنها يعنى پيامبر گرامى اسلام (ص) و معجزه جاويدانش، قرآن كريم، نيز ارائه يك كار فرهنگى و نشان دادن ميزان كاربرد آن در تعالى جوامع انسانى است و اصولاً بالا بردن درجه آگاهى و معلومات، و تهذيب نفس در كنار و همراه آن، در سرلوحه كار پيامبران الهى و مخصوصاً پيامبر خاتم قرار داشته است.
هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ (1)«او (خداوند) كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولى از ميان خودشان برانگيخت كه آياتش را براى آنها مى خواند و آنها را تزكيه مى كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت مى آموزد، هر چند پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.
مطالعه و تفكر كه امروزه در جوامع پيشرفته بشرى جايگاه خاصى پيدا كرده است، نيز يكى از كارهاى فرهنگى بسيار با ارزش و زمينه ساز بنيادى پيشرفتهاى شگرف و
1) - سوره ى جمعه/ 2.
شگفت به حساب مى آيد و اوج نمايش اين بينش را در روايات ائمه معصومين (ع) مى بينيم كه فرموده اند:
يك ساعت تفكر، بهتر و برتر از هفتاد سال عبادت است(1).
يك ساعت مطالعه از سوى دانش آموز و تأمل در آن، يك ساعت تفكر از طرف دانشجو و يك ساعت انديشه و تأمل توسط هر انسانى علاوه بر اينكه يك تلاش و كار فرهنگى ارزشمند است، گاه چراغى فروزان مى گردد و راه روشنى نمودار مى شود كه شايد با هفتاد سال عبادت هم حاصل نگردد. لذا اين عصاره ى كم حجم و حيات بخش به مراتب بهتر از ساليان دراز عبادتى است كه هيچ موجى در درياى انديشه و ترقى و تكامل انسان نيندازد و باعث تحركى سرنوشت ساز نگردد.
تبليغ و رساندن مطالب و مفاهيم عالى علمى و اسلامى در اشكال زيبا، جذاب و متنوع و گشودن درهاى علم و معرفت بر روى ديدگان و اذهان تشنه و طالب حقيقت نيز يكى ديگر از مصاديق بارز كار و كوشش فرهنگى است.
از اين رو مطالعه و تفكر كه نوعى آموختن و فراگيرى دانش و علم است و ابلاغ و تبليغ كه نوعى آموزش دادن ديگران است از اساسى ترين كارهاى فرهنگى است كه بايد مورد توجه بسيار جوانان باشد.
در هر صورت، كار فرهنگى و تلاش و فعاليت در اين زمينه، در اسلام بسيار مورد تمجيد و تحسين قرار گرفته و اين به جهت نقشى است كه اين كار خوب در تمدن و پيشرفت انسانها، در قدرت، شرافت و عزت اجتماعى افراد بشر، و خودكفايى و استقلال به معناى واقعى براى آنها ايفا مى كند، زيرا تمام اين امور مرهون علم و دانش است و علم و دانش، خود ميوه ى شيرين درخت بارور كار و تلاش فرهنگى است. لذا اگر جامعه اى كوششهاى فرهنگى و مدرسه و دانشگاه و حوزه هاى ارزنده نداشت، علم ندارد و مملكتى كه علم ندارد، هيچ ندارد و مورد چپاول و استثمار غارتگران واقع مى شود. بنابراين،
1) - تفكر ساعة خير - افضل - من عبادة سبعين سنة، بحار الانوار/ج 71، ص 327، حديث 22.
كار فرهنگى، نمونه كامل و جامع كار خوب و شايسته است و مى تواند سعادت دنيا و آخرت فرد و اجتماع را به همراه بياورد.
در مقابل اين كارها و فعاليتهاى فرهنگى شايسته، كارهاى فرهنگى و تلاشهايى داريم كه در زمره ى بدترين افعال قرار دارد و در اسلام به شدت از آن نهى و مذمت گرديده است. نمونه مشخص آن همين فرهنگ مبتذلى است كه اين روزها مايه نگرانى و بيمارى جامعه ما شده است.
كار فرهنگى بد به جهت گستردگى و توسعه نيز دايره وسيعى از فعاليتها را در بر مى گيرد، از بى توجهى و تربيت نادرست دختر و پسر خصوصاً كه در سنين جوانى و نوجوانى باشند توسط والدين غافل و ناآگاه، و تحويل فرزندانى لاابالى در ديندارى، اخلاق و حجاب به جامعه و منحرف كردن نوآموزان و متعلمين به دست استادان و معلمين، با افكارى آلوده و زهرآگين و خارج كردن محبت و ابهت اسلام، روحانيت، فقه و فقاهت و مقدسات دين از دل آنان با انواع حيله ها و ترفندها از جمله: سخنرانى، مقاله، مجله و فيلم گرفته تا ميدان وسيع هنر با فليمهاى سينمايى خلاف اخلاق، موسيقى هاى مبتذل و نوارهاى ويدئويى شهوت انگيز، كتاب و مجله و ساير محصولات فرهنگى و هنرى كه جنبه مثبت در آنها رعايت نشده و نكات منفى، بزرگ و برجسته گرديده است، همه و همه از مصاديق بارز كار فرهنگى منفى و مبتذل است.
قرآن شريف مى فرمايد: اگر كسى با كارهاى فرهنگى مبتذل و منفى كه ما مشتى از خروار آن را متذكر شديم از نظر روحى، ديگرى را به قتل برساند و روح انسانى و خدايى او را به روح حيوانى مبدل سازد، گويا همه افراد بشر را به قتل رسانده است.
مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً (1)«هر كس انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين، بكشد، گويى همه انسانها را كشته است».
با توجه به هشدار قرآن كريم لازم است كه همگان بكوشيم تا در هر بخش از كارهاى فرهنگى هستيم و مسؤوليتى بر عهده داريم، در خانه، در مدرسه، در سطوح عالى علم و دانش و در مراكز فرهنگى و هنرى، به نحو احسن از عهده اين كار ظريف و حياتى برآئيم و سعادت ابدى را براى خود، فرزندان و جامعه مان فراهم نماييم.
جوانان جامعه ى ما نيز بايد ضمن اهتمام هر چه بيشتر به فعاليتهاى فرهنگى و پرداختن به آن، با چشمى باز و از طريقى مطمئن، كار فرهنگى شايسته را از مبتذل بازشناسى كنند.
1) - سوره ى مائده/ 32.
يكى ديگر از اقسام كار خوب، كار توليدى است، نظير كشاورزى، دامدارى، صنعت و ديگر كارهايى كه بخشى از ما يحتاج عمومى جامعه را توليد مى كند. با دقت و تأمل در جوانب كار توليدى، به خوبى خواهيم ديد كه اين كار خوب، در چه جايگاهى از اهميت و حساسيت قرار دارد و چه امور حساسى بر آن استوار است. اكنون همه جوامع دريافته اند كه اگر بخواهند داراى استقلال سياسى و تصميم گيرى آزاد باشند و كلام و خواست ديگران نتواند در آنها نفوذ و تأثير كند، ضرورى ترين و بنيادى ترين امر، مسئله خودكفايى آنها در امور اقتصادى است، يعنى وقتى مى توانند رأى و نظر خود را اعمال كنند و برآن پافشارى نمايند كه در اقتصاد خود، وابستگى به غير نداشته و اين اهرم فشار را از دست ديگران به نفع خود، خارج ساخته باشند، تا در موقع تصميم گيرى، تهديدى در مسئله حيات اقتصادى و به ويژه مواد غذايى، يعنى ابتدائى ترين ما يحتاج بشر، عليه آنان صورت نپذيرد و آنها به راحتى بتوانند بر اساس مصالح و منافع مشروع خود برنامه ريزى نمايند. از اينجا مى توان به نقش زيربنايى اين نوع از كار خوب يعنى كار توليدى، در خودكفايى و به دنبال آن استقلال و در نهايت، سعادت و برترى جامعه پى برد
.
بديهى است جامعه اى كه داراى استقلال نباشد و نتواند خواست خود را تحقق بخشد و بنابر نيازهايى كه به ديگران دارد، ناچار از پيروى و تبعيت اوامر و دستورات و خطمشى ترسيم شده از جانب آنها باشد، جامعه اى وابسته و فاقد ارزش به شمار مى رود و طبعاً چنين جامعه اى به سعادت مورد نظر خود نخواهد رسيد.
پيامبر گرامى اسلام و ائمه معصومين (ع) نيز به كار توليدى علاقمند و مشوق آن و خود از عاملين به اين نوع كار خوب بوده اند. دامدارى، كشاورزى، ايجاد و احياء باغها و نخلستانها و قنوات و از اين قبيل امور، كارهايى بوده است كه اين بزرگواران بدان اشتغال داشته اند و بر آن اصرار مى ورزيده اند.
در روايت آمده است كه يكى از روزهاى بسيار گرم مدينه، امام باقر (ع) در زير آفتاب سوزان و درحالى كه عرق از سر و روى مباركشان جارى بود، به كار و تلاش، و كشاورزى و آبيارى براى احياء زمين اشتغال داشتند. در اين حال شخصى به حضرت نزديك شده و با قيافه اى دلسوزانه سؤال مى كند كه: اى فرزند رسول خدا! شما را چه مى شود كه در اين موقع روز در اين هواى گرم و آزاردهنده، به امور دنيوى مشغول هستيد و خود را به سختى انداخته ايد؟!، اگر در اين حال، مرگ شما را دريابد، چگونه خداوند را ملاقات خواهيد كرد؟!
امام باقر (ع) در مقابل نادانى و جسارت اين مرد گستاخ فرمودند: من در اين آفتاب و با اين مشقّت، خود را به زحمت انداخته ام تا اولاً از دسترنج خود، خانواده ام و ديگران را بهره مند سازم و ثانياً محتاج و نيازمند افرادى مانند تو نباشم، اگر هم در اين حال مرگ من فرا رسد و خدايم را ملاقات نمايم، در بهترين حالات، يعنى حال اطاعت و عبادت به محضر بارى تعالى مشرف خواهم شد(1).
1) - كافى/ج 5، ص 74.
در روايات فراوانى مى خوانيم كه كار كردن، اعم از كار توليدى و ساير كارهاى خوب و خداپسندانه، براى رفاه افراد خانواده، براى حفظ و نگهدارى آبرو و يا براى خدمت و بهره رسانى به ديگران چنانكه پيشوايان دينى ما (ع) چنين بوده اند در پيشگاه خداوند متعال مانند جهاد كردن در خط مقدم جبهه در راه خداست و عرقى كه در اين راه ريخته مى شود، حكم خون مجاهد فى سبيل الله را دارد(1). يا كسى كه براى رفاه خانواده اش كار و تلاش كند مثل جهاد در راه خداست(2).
امير المؤمنين على (ع) نيز در زمان حيات مباركشان، علاوه بر امامت و كارهاى فرهنگى ديگرى كه داشتند، به فعاليتهاى توليدى هم مشغول بودند. ايشان با دستهاى پرتوان خودشان حدود 26 مزرعه و باغ را پايه ريزى فرمودند، شخصاً چاه يا قناتها را حفر مى كردند، نهالها يا دانه ها را مى نشاندند و ساير امور مربوط به آن را انجام مى دادند و سپس در پاى هر كدام از آنها دو ركعت نماز مى گزاردند و آنگاه كه زحمات به ثمر مى نشست و قنات احياء مى شد و نخلستان ايجاد مى گشت، بلافاصله آن را براى فقرا و مستمندان و يتيمان وقف مى كردند و بر اين كار لحظه اى تأخير روا نمى داشتند.
از امام على (ع) نقل شده است كه روزى براى حفر چاه يا قنات، زمين را كنده و به داخل آن رفتند و پس از تلاش و سعى بسيار، سرانجام موفق شدند و به آب رسيدند و آب با شدت فوران كرد و در نتيجه مانع از كار بيشتر حضرت گرديد، لذا حضرت از چاه بالا آمدند و در دهانه چاه توقف فرمودند. اتفاقاً تعدادى از بستگان و خويشاوندان آن حضرت در آنجا بودند و موفقيت حضرت را نظاره مى كردند و از اينكه آب فراوانى از چاه بيرون مى آيد اظهار خوشحالى مى نمودند.
امام (ع) با ديدن اين منظره، درحالى كه سر و روى مباركشان هنوز گل آلود بود فرمودند: شما چشم داشت و نظرى به اينجا نداشته باشيد، اين باغ و اين آب جارى، وقف براى فقرا، ضعفا و يتيمان است(1).
در مقابل كار توليدى خوب و مورد رضايت خداوند، كارى توليدى بد، نامطلوب و مورد خشم پروردگار است، مثل توليد و كشت گياهانى كه براى جامعه مضر است و تباهى و فساد را به همراه مى آورد، همچون كاشتن گياه خشخاش كه در توليد ترياك به كار مى رود. و يا در صنعت، به جاى توليد و تكثير دستگاهها و مواد مورد نياز انسانها، ساخت و ايجاد مواد شيميايى و كشتار جمعى كه كارى به جز نابودى بشريت ندارد.
نكته ى اساسى و مسئله مهمى را كه در اين بخش يعنى كار توليدى بد و منفى بايد متذكر شد و از آن به خداوند بزرگ پناه برد، تقلب، حقه بازى و فريبكارى در امور توليدى است، همان چيزى كه امروزه يكى از بلاهاى جامعه اسلامى ما گرديده و چهره ى بسيار زشت و نامطلوبى از كار توليدى و توليدكنندگان ما به نمايش گذارده است. و متأسفانه كم و بيش در همه ى اقشار توليدى، اين واقعت تلخ وجود دارد.
توليدكننده محصولات درختى و زراعى را مى بينى كه در وقت عرضه كالا به بازار، ميوه هاى ريز، نامطلوب و بد را در زير جعبه يا در وسط پلاستيك ميوه مى گذارد و روى آن يا دورش را در يك رديف، ميوه هاى درشت و زيبا مى چيند و به اين وسيله، هم پول محصول را مى گيرد و هم، جنس هاى بد خود را مى فروشد و در پيش خود، احساس غرور و افتخار و زرنگى مى كند، غافل از اينكه با تقلب و حقه بازى در حقيقت به دين و ائمه اطهار (ع) خيانت كرده و مورد خشم و غضب خدا و رسول او واقع گرديده است كه
1) - فروع كافى/ج 7، ص 54، ح 9.
فرموده: از ما نيست كسى كه به ما خيانت كند(1).
علاوه بر اين يك توليدكننده متقلب، جوّ سالم و سازنده و جامعه را دستخوش نگرانى و ناامنى نموده، روحيه بى اعتمادى و دلسردى را در ميان مردم حكمفرما مى كند كه خود نيز از عواقب و تبعات آن در امان نخواهد ماند. مهمتر از همه، سيماى درخشان و الهى جامعه اسلامى و يك مسلمان را كه بايد الگوى ساير ملت ها باشد، با اين كار شيطانى و زشت خود مخدوش نموده و در ميان جوامع ديگر، بد و بى اعتبار جلوه مى دهد، كه اين نيز گناهى نابخشودنى و غير قابل گذشت است.
سازندگان وسايل صنعتى و توليدكنندگان محصولات ديگر نيز وضعيتى بهتر از اين ندارند، جنس را توليد مى كنند و زحمت را مى كشند، اما با كيفيت بسيار بد و نامطلوب، به حدى كه استفاده كنندگان از آن را پشيمان مى سازند.
بسيار جاى تأسف است كه يك توليدكننده ى مسلمان كه بايد توليداتش، نمونه و الگوى ساير ملل واقع شود و يا يك سازنده مؤمن كه مى بايست آثار ايمان در كيفيت مصنوعاتش آشكار باشد، اين گونه با كم كارى و سر هم بندى، مايه ى سرافكندگى خود و جامعه اش گردد و به فرموده معصوم (ع) از مسلمانى بيرون رود(2)درحالى كه ديگران كه از نظر اعتقادات اخلاقى و ديگر صفات انسانى در سطح بسيار نازلترى قرار دارند و گاه فاقد آن هستند، با وجدان كارى و با توجه به كيفيت آنچه مى سازند و توليد مى كنند، مايه برترى و جذب بازارهاى جهانى شوند.
بنابراين اگر كسى ادعاى مسلمانى و يا لااقل ادعاى انسانيت دارد، مى بايست كارش، گفتارش و رفتارش در همه زمينه ها و از جمله در كار توليدى كه فعلاً مورد بحث ماست، همراه با صداقت، وجدان، استحكام و درستى باشد و از حقه و فريب دادن، جداً بپرهيزد كه اين با اساس روح انسانى و ديندارى و مسلمانى اصلاً سازگار نيست.
غزالى در احياء العلوم نقل مى كند كه به كسى خبر رسيد، امسال به علت فلان حادثه، محصول شكر كمياب شده و اگر او بتواند مقدار زيادى از اين جنس مورد نياز عمومى را بخرد، بعداً بواسطه ترقى و افزايش كه قيمت آن پيدا مى كند، به ثروت دست خواهد يافت. لذا روحيه زياده طلبى و افزون خواهى، او را به حركت واداشت و تا آنجا كه مى توانست بدون اينكه ديگران را فريب بدهد و گول بزند، به نرخ روز، از بازار شكر خريد و انبار كرد و پس از مدتى با فروش آنها به سود كلانى دست يافت. شب كه براى استراحت به رختخواب رفت، به فكر اعمال روزانه اش افتاد. آنگاه تازيانه هاى وجدان را بر پيكر خود احساس كرد و به خود آمد كه اگر چه فلان مقدار هم سود بردى و استفاده كردى اما در واقع آنها را فريب داده اى، چه بسا كه اگر مى دانستند كه شكر بعداً گران خواهد شد آن را به تو نمى فروختند و خود، مايل بودند كه از اين سود استفاده كنند. اين افكار او را تا صبح بيدار نگاهداشت. صبح كه شد، نزد فروشندگان شكر رفت و آنها را از حقيقت امر آگاه نمود، سپس عذرخواهى كرده و خواست كه آنها مقدار اضافى سود را بگيرند اما آنها گفتند: چون به مواقع جريان را بيان كردى ما همه پولها را حلال كرده و به تو بخشيديم.
او با خيال آسوده به خانه بازگشت اما باز هم با خود انديشيد كه شايد آنها خجالت كشيده اند ما به التفاوت بگيرند. بنابراين با فرارسيدن صبح، پولها را بداشت و نزد آنها برد و گفت: اموالتان را برداريد و مرا از عذاب وجدان راحت كنيد.
به هر حال از جمله كارهاى توليدى منفى و بد، كارهايى است كه نه دردى از جامعه را درمان كند، نه گامى به سوى خودكفايى باشد و نه سهمى در عزت و سرافرازى دين مملكت داشته باشد، خصوصاً كه با نيرنگ و خدعه و تقلب هم همراه شود كه ديگر در آن صورت، مصداق يك عمل شيطانى پست خواهد بود و راه را براى هر گونه سعادت فردى و اجتماعى خواهد بست.
چهارمين قسم از كارهاى شايسته، كسب و تجارت است كه مورد سفارش اسلام و رضايت خداوند واقع گرديده است. اين كار كه به آن كار توزيعى هم گفته مى شود به علل مختلفى. امروزه شاغلين بسيارى دارد و خيلى ها از ميان كارهاى مجاز، آن را ترجيح مى دهند.
روشن است كه وقتى گفته مى شود، تجارت و خريد و فروش و يا كار توزيعى از زمره ى كارهاى پسنديده و مثبت است، در جايى است كه شرايط و آداب و رعايت مسائل شرعى آن كه به طور مشروح و گسترده در كتب فقهى شيعه آمده است، مورت توجه و عمل قرار گيرد، نه اينكه كاسبى كردن و تجارت به هر شكل، از هر كس و با هر كس و تحت هر شرايطى، از اقسام كار خوب باشد. متأسفانه در زمان ما اكثريت تاجران، خريداران و فروشندگان با عدم اطلاع از مسائل شرعى و آداب خريد و فروش، هرگونه سليقه اى را كه مطابق ميلشان باشد، اعمال مى كنند و گاهى اوقات از هيچ عملى روى گردان نيستند. از ظرافتها و حساسيت كار توزيعى غافلند و به اينكه آيا اين كار، چه تبعات آثار سويى در جامعه دارد نمى انديشند.
در روايت آمده است كه حضرت صادق (ع)، مبلغ هزار دينار به يكى از غلامانى كه توسط خود ايشان آزاد شده بود، دادند و از او خواستند به جهت محبوب بودن تاجر و تجارت نزد خداوند، برايشان تجرات كند و شايد خيلى هم به سودش نظرى نداشتند. او مى گويد: به خاطر بزرگوارى و محبتى كه امام (ع) در آزاد كردن من داشتند، من خودم را وقف ايشان كرده بودم، لذا پول را گرفتم و با اين نيت كه تمام درآمد آن براى حضرت باشد نه به صورت مضاربه كه پول از امام و كار از من به تجارت پرداختم. براى اين منظور جنسى را از مدينه خريده و براى فروش، همراه كاروان عازم شام شد. نزديكيهاى شام به قافله اى كه از شام مراجعه مى كرد برخورد كرديم و از اوضاع و احوال بازار و ميزان موجودى جنسى كه ما به همراه داشتيم، سؤال كرديم. آنها جواب دادند كه فلان جنس، در شام بسيار ناياب و ارزشمند است، لذا شما هر چه آن را گران هم بفروشيد مى خرند و اتفاقاً آن طور هم كه پيش بينى مى كرديم برنامه پيش رفت و با همين يك معامله، هزار دينار امام به دو هزار دينار افزايش يافت. از اينكه مى ديدم به اين راحتى توانسته ام خدمت بزرگى در حق مولايم، امام صادق (ع) انجام بدهم، بسيار خوشحال بودم تا اينكه بعد از مراجعت از شام به خدمت حضرت رسيده و هر دو كيسه ى پول را در مقابل ايشان گذاشتم و مشروحاً قضيه را به عرض رساندم، اما با كمال تعجب ديدم كه امام ناراحت شدند و فرمودند:
آيا شما عليه برادران مسلمان خودتان اين گونه قرار مى گذاريد؟
آنگاه درحالى كه نگران به نظر مى رسيدند، يكى از كيسه ها را كه به اندازه هزار دينار خودشان بود برداشتند و آن ديگرى را پهلوى من گذاردند و فرمودند:
اين پولها به درد ما نمى خورد و اين شكل تجارت كردن مورد رضايت ما نيست،
چرا گرانفروشى كرديد؟! و بعد فرمودند:
جهاد با شمشير از بدست آوردن روزى حلال آسانتر است(1).
به هر صورت يكى از كارهاى خوبى كه در اسلام بر آن سفارش شده، تجارت و خريد و فروش است و ائمه معصومين (ع) نيز اگر شرايط زمان و اوضاع اجتماع مناسب بود، به اين كار اشتغال مى ورزيدند و به اين بهانه و از اين طريق، راه و رسم و شيوه صحيح و خداپسندانه تجارت را به مردم مى آموختند.
اما تجارت و كاسبى كردن با اين همه استحباب و ثواب، وقتى كه با بى انصافى و تقلب همراه باشد ديگر نه تنها ثواب ندارد، بلكه كارى ضد ارزش، ضد دين، مخالف اخلاق انسانى و مورد غضب و خشم خدا و رسول و اهلبيت (ع) است، چنانكه در قضيه مربوط به امام صادق (ع)، برخورد حضرت را با گرانفروشى و بى انصافى آن مرد ديديم. متأسفانه، اين نوع كار و كوشش، يعنى كار توزيعى منفى و بد امروزه مسئله اى همگانى شده و دامنگير عده ى زيادى از بازاريان و تاجران گرديده است و اين گونه معامله و كاسبى كردن، اگر ضرر به حال اقتصاد و خودكفايى و امنيت معيشتى مردم و اجتماع مسلمانان نداشته باشد كه بى شك، متأثر از آن مى شود لااقل، اثر وضعى در مال و فرزندان و آينده و آخرت، و قبر و قيامت كاسب و تاجر مى گذارد و دنيايى همراه با نكبت و بدبختى و آخرتى دور از سعادت و رحمت الهى را برايش به دنبال مى آورد.
1) - مجادلة السيوف اهون من طلب الحلال. اصول كافى/ج 5، ص 161.
كار خدماتى، نظير اشتغال در ادارات، مراكز بهداشتى، شهرداريها و ديگر مؤسساتى كه كارشان خدمت و به اصطلاح امروز، سرويس دهى به مردم است، از اقسام كار و كوشش و عمل صالح به شمار مى آيد. چه در ازاى خدمتى كه انجام مى دهند، پول و اجرتى هم دريافت دارند و چه به طور رايگان و فى سبيل الله و در اصطلاح و عرف جبهه اى ها، صلواتى باشد.
اين كار نيز بسان ديگر كارهاى خوب، مورد تأكيد و تشويق اسلام عزيز واقع شده و خداى متعال براى انجام آن پاداش و ثواب بسيارى را در نظر گرفته است. ائموه معصومين (ع) نيز در هر مناسبتى به تبليغ اين كار پسنديده و فعل صالح مى پرداختند و مردم را به خدمت به همنوعان و مخصوصاً همكيشان خود يعنى مسلمانان، ترغيب و تحريص مى كردند.
راوى مى گويد در خدمت امام صادق (ع) به طواف مشغول بودم. بعد از طواف حضرت به كنارى تشريف بوده و به تماشاى مطاف مشغول شدند. من نيز بعد از اتمام كار به محلى كه ايشان جلوس فرموده بودند، رفتم. امام (ع) كه متوجه حضور من در كنارشان
شدند، موقعيت را براى تبليغ مناسب ديده و فرمودند:
اگر كسى يك هفته در مكه بماند و به طواف خانه خدا مشغول باشد، شش هزار حسنه و درجه دارد و شش هزار گناه از او آمرزيده مى شود.
بعد فرمودند: برآوردن نياز يك بنده مؤمن، برتر از 10 طواف است(1).
يعنى خدمت به خلق خدا و گره گشايى از كار مسلمانان، از 10 طوافى كه در خانه خدا انجام دهى، با آن همه ثواب و آمرزش گناهان براى هر طواف. به مراتب بالاتر و بيشتر است.
راوى ديگرى مى گويد: در محضر امام ششم (ع) بودم و از خدمت آن حضرت كسب فيض مى كردم كه كسى به من براى انجام كارى مراجعه كرد. من از جاى خود برخاستم و بعد از اينكه كارش را انجام دادم، دو مرتبه به حضور حضرت رسيدم. امام (ع) فرمودند: كارش را انجام دادى؟! عرض كردم: آرى يا ابن رسول الله فرمودند: در زمان امامت امام مجتبى (ع)، شخصى از ايشان طلب كمك نمود، حضرت براى قضاى حاجت او به همراهش حركت فرمودند تا به مسجد النبى رسيدند كه حضرت امام حسين (ع) در آنجا معتكف بودند(2). امام مجتبى (ع) جلوى درب مسجد ايستادند و به شخص سائل فرمودند:
چرا راهت را دور كردى؟ خوب بود كه به برادرم حسين مراجعه مى كردى تا حاجتت را برآورده سازد.
آن مرد جواب داد: يا ابن رسول الله، چون ايشان معتكف بودند نخواستم مزاحم عبادت ايشان بشوم.
امام حسن (ع) خطاب به او فرمودند: برآورده ساختن حاجت يك مؤمن از يك ماه
اعتكاف برتر و بالاتر است(1).
كار خدماتى و رفع مشكلات برادران دينى از ديد پيشوايان بزرگ دين ما از آن چنان اهميت و عظمتى برخوردار است كه اعتكاف با آن شرايطش، در برابر گره گشايى از كار مسلمانان به عنوان يك ضرورت، تحت الشعاع قرار مى گيرد و قضاى حاجت مؤمن از يك ماه عبادت شخص معتكف برترى مى يابد.
فرهنگ كمك به ديگران و سيره بر طرف كردن نياز حاجتمندان، به وفور در زندگى ائمه معصومين (ع) مورد عمل و سفارش واقع شده است. در نامه اى كه حضرت ولى عصر (ارواحنا فداه) به خط مبارك خودشان به مرحوم سيد ابو الحسن اصفهانى مرجع بزرگ شيعه نوشته بودند، بر اين نكته اساسى تأكيد شده است كه:
ارخص نفسك و اجعل مجلسك فى الدهليز و اقض حوائج الناس، نحن ننصرك
«نفس خود را رها كن و مجلس خويش را در دالان قرار ده (كنايه از اينكه خود را به آسانى در اختيار مردم قرار ده و مشكلات آنان را حل كن) و خواسته هاى آنان را برآور، ما تو را يارى خواهيم كرد».
مرحوم شهيد ثانى رحمة الله نقل مى فرمايد: زنى به حضور حضرت فاطمه زهرا (س) رسيد عرض كرد، مادرى دارم كه عليل و ضعيف المزاج است و درباره نماز اشكالاتى دارد، مرا نزد شما فرستاده تا پرسش او را با شما مطرح سازم. حضرت به پرسش زن پاسخ دادند، ولى او باز سؤال ديگرى پرسيد و همين گونه پرسشهاى متعددى كرد تا سرانجام به 10 سؤال سال رسيد و فاطمه زهرا (س) با روى گشاده به تمام آنها پاسخ دادند. سرانجام آن زن به علت كثرت سؤالات شرمنده شد، از پرسيدن مسائل ديگر منصرف گرديد و عرض كرد: بيش از اين مزاحم نمى شوم.
1) - قضاء حاجة المؤمن، افضل من اعتكاف شهر، اصول كافى/ج 2، ص 198، ح 9 باب السعى فى حاجة المؤمن.
حضرت فرمودند: هر سؤالى كه به نظر تو مى آيد بپرس و از گفتن آن شرمگين مباش، زيرا مزد و اجرت من در ازاء پاسخ به هر سؤال، فزونتر از مجموع مرواريدى است كه فاصله ميان آسمان و زمين را پر مى كند، لذا هيچگونه احساس رنج و زحمت نمى نمايم(1).
باز راوى نقل مى كند كه در زمان خلافت امير المؤمنين على (ع) كه دو ثلث جهان آن روز در زير سيطره ى حكومت اسلام بود، آن حضرت را در مسجد كوف ديدم كه زير آفتاب سوزان ايستاده بودند. عرض كردم: آقاجان، همه رفته اند براى ناهار و استراحت، چرا شما اينجا ايستاده ايد؟! فرمودند: من اينجا ايستاده ام تا مظلومى را يارى كنم و اگر مى شود، گرهى از كار كسى بگشايم(2).
اين، سيره و روشى است كه الگوهاى مكتب ما ترسيم فرموده اند و ما به حكم تبعيت از بهترين ها، مى بايست آن را در زندگى فردى و اجتماعى خود متجلى سازيم، تا مصداق و نمونه يك مسلمان كامل گرديم.
قانون مواسات و برادرى كه در فصلهاى پيشين در مورد آن بحث شد، نيز بر همين معنا اشاره دارد كه اى مسلمان! به حكم اين قانون، بايد هميشه براى كمك به ديگران و قضاى حاجت برادران دينى خود مهيا و آماده باشى، حالا چه شب باشد و چه روز، اين ساعت باشد يا آن ساعت، هر شكل و گونه اى كه در توان تو است، زبانى، قدمى، قلمى، با همفكرى، با همدردى، كم يا زياد، آن ديگر فرقى نمى كند و عمده در اين باب، توجه به ديگرگرايى است.
راوى مى گويد: براى برآورده شدن حاجتى به خدمت امام صادق (ع) شرفياب
شدم و عرض كردم، يا ابن رسول الله! استاندار اهواز شيعه شماست، شما براى او بنويسيد تا حاجت مرا روا سازد. حضرت كاغذ طلبيده و بر روى آن دو كلمه مرقوم فرمودند:
بسم الله الرّحمن الرّحيم، سراخاك يسرك الله(1)وقتى نامه امام را به استاندار دادم، او با احترام زياد آن را گرفت و بسيار تواضع كرد و پرسيد: چه مى خواهى؟
گفتم راستش اين است كه من ماليات بدهكارم ولى از عهده پرداخت آن بر نمى آيم. او فوراً دستور داد تا دفتر ماليات را آوردند و ابتدا ماليات آن سال را از مال خودش پرداخت، سپس گفت ماليات سال آينده را نيز از مال او بردارند. آنگاه پرسيد: خوشحال شدى؟ وقتى مى خواستم از پيش او بيرون بيايم، اسب مخصوصش را هم به من داد، تشكى را كه بر روى آن مى نشست، روى زين انداخت و مرا سوار كرد و ده هزار درهم نيز به من پرداخت و دو مرتبه پرسيد، آيا خوشحال شدى؟ گفتم آرى.
وقتى خدمت امام صادق (ع) رسيدم و قضيه را براى ايشان نقل كردم، با شنيدن هر چه بيشتر از ماجرا، ايشان بر افروخته تر و خوشحال تر مى شدند و بيشتر تبسم مى فرمودند.
پرسيدم: يا ابن رسول الله! شما هم خوشحال شديد؟ حضرت در پاسخ فرمودند: اگر كسى حاجت برادر دينى خود را برآورد و دل او را خوش نمايد، قبل از هر چيز و هر كس خدا را خشنود كرده است، بعد پيامبر را و سپس ما ائمه معصومين را و در مرتبه چهارم و آخر همه، آن مسلمان را شاد و خوشحال كرده است(2).
اما اگر خداى ناكرده، كار، عنوان خدماتى داشت ولى به دنبال آن نه تنها خدمتى به ديگران نشد و گره اى باز نگرديد، بلكه بر مشكلات ديگران افزوده هم شد، گره اى بر
كارها و سنگى جلوى پاى آنها انداخته شد، آن وقت است كه ديگر، اين گونه كار، نه خدماتى. بلكه كارى ضد خدمت مى شود و مورد نفرت خدا و خلق خدا واقع مى گردد.
نقل كرده است كه در روز قيامت شخصى را مى آورند درحالى كه دستهايش به گردن غل شده، چشمهايش از ترس فرورفته و رويش سياه گشته است.
سپس جهت معرفى به اهل محشر، از عرش الهى خطاب مى شود كه اين فرد، خيانتكار به خدا و رسول اوست، زيرا با اينكه مى توانسته، اما گره اى كار مردم باز نكرده و حاجتى از آنها برآورده نساخته است(1).
سوره مباركه، ماعون با وجود كوچكى و كمى آيات، داراى مضامين و مطالبى عالى و بالا در اين زمينه است و من از همه جوانها مى خواهم كه با انس گرفتن با قرآن كريم و از جمله با اين سوره شريف، خود را براى يك آينده مطمئن بسازند و از زمينه هاى سقوط كه در اين ايات بدان اشاره شده است، دورى گزينند.
شاهد مثال، ما در اين سوره مباركه، آيه شريفه «وَ يَمْنَعُونَ اَلْمٰاعُونَ» است. يعنى اى پيامبر، آيا مى خواهى كه يك مسلمان غير واقعى و بلكه بالاتر يك نامسلمان را به تو معرفى كنم؟ آيا مى خواهى يك كسى كه سرانجام، روز قيامت را تكذيب مى كند، به تو نشان بدهم؟! او آن كسى است كه مى تواند حاجتى از ديگران برآورد ولى اقدام نمى كند، او آن كسى است كه مى تواند گره از كار مسلمانى بگشايد ولى نمى گشايد.
كار خدماتى بد، يعنى آنكه انسان بواسطه عدم انجام كارهاى مراجعه كنندگان در ادارات و ساير مؤسساتى كه مردم به جهت امور خدماتى به آنجا رجوع مى كنند جهنمى شود، خصوصاً پناه بر خدا مسئله رشوه همه به ميان آيد.
رشوه اى كه در اسلام بسيار مورد مذمت، نكوهش و دشمنى قرار گرفته و رشوه خوار
1) - اصول كافى/ج 2، ص 367 ح 1، باب من منع مؤمنا شيئاً....
محارب با خدا و رسول او معرفى گرديده است. داستانى را در اين زمينه بشنويد و ببينيد كه بزرگان دين و مؤمنين به كلام و اوامر الهى، چگونه با اين پديده شوم و نفرت انگيز برخورد خصمانه كرده اند.
مرحوم آيت الله العظمى سيد محمّدباقر دُرچه اى، استاد مرحوم آيت الله العظمى بروجردى و يكى از علماى بزرگ اصفهان بودند. ايشان بنا به دعوت يك تاجر بازارى براى صرف شام، به منزل او رفتند. بعد از اينكه شام را صرف كردند و مهمانى به پايان آمد و مرحوم آقاى دُرچه اى عازم رفتن شدند، شخص تاجر يك سندى را در پيش ايشان گذارد و از آقا خواست كه آن را امضا كنند.
اين عالم بزرگ تا احساس كردند كه اصل مهمانى و غذايى را كه خورده رشوه بوده است، رنگ مباركشان تغيير كرد و شروع به لرزيدن كردند و فرمودند: اى بى انصاف، من با تو چه كرده بودم كه اين زهر مار را به خورد من دادى؟! بعد بلافاصله از اتاق بيرون رفتند و كارى كردند تا غذاهاى خورده شده را استفراغ كنند و چون معلوم است كه همه آن غذاها بيرون نمى آيد، ايشان مرتباً گريه مى كردند و از اينكه غذايى را با شبهه ى رشوه خورده بودند، دائماً در ناراحتى و نگرانى به سر مى بردند.
بنابراين اگر كسى كار و تلاش خدماتى انجام داد و در پى آن رشوه گرفت، يا ربا خورد و يا منت گذارد، بداند كه دچار يك خدمت منفى و يك كار ضد ارزشى شده و نتيجه كارش را از بين برده است. اين اختصاص به كارها و فعاليتهاى اقتصادى ندارد، بلكه منت گذاردن به دنبال هر كار خيرى چه در خانه و بين پدر و پسر، مادر و دختر، زن و شوهر و بر عكس، و چه در بيرون از منزل بين همسايگان و دوستان و آشنايان، كارى بسيار مذموم است و انسان حكم گاو شيردهى را پيدا مى كند كه با يك لگد، همه شيرها را مى ريزد و از بين مى برد. منت گذاشتن بر كسى، اعمال خوب انسان را تباه و ضايع مى سازد.
كسانى كه در پى سير و سلوك و مراتب و درجات عرفانى هستند و مى خواهند
خودسازى كه از اهم كارهاى يك مسلمان آگاه است داشته باشند و به عاقبت خير مى انديشند، بايد بكوشند كه حد اقل در 24 ساعت، يك حاجت از مردم برآورند، گرهى از كار كسى بگشايند و دلى را خوش كنند.
على بن يقطين اگر چه وزير هارون و در دربار ظلم او بود و طبعاً گناهى بزرگ به حساب مى آمد، اما چون خدمتگزار به خلق خدا بود و مى توانست در آن دستگاه ظلم و جور قدمى بر مظلوم و حاجتمندى بردارد، اما موسى بن جعفر (ع)، او را زا بيرون آمدن از دربار هارون منع فرمودند و خواستند كه در آنجا بماند تا به خواسته هاى مسلمانان و محرومان و مظلومان رسيدگى نمايد. در مقابل، براى اينكه جاسوسان هارون نتوانند به كار او كه شيعه امام كاظم (ع) بود پى ببرند، حضرت او را از جريان آگاه مى ساختند و در تنگناها به فريادش مى رسيدند و نيز حضور او را در حكومت طاغوتى هارون كه برايش بسيار سخت بود، كفاره گناهان او مى دانستند.
شما مردم مسلمان و به خصوص شما جوانان عزيز هم اگر انتظار عاقبت به خيرى داريد و اگر مى خواهيد خدا و رسول ائمه طاهرين (ع) از شما راضى باشند، به اندازه ى قدرت و توان بايد به ديگران خدمت كنيد و لو با يك سلام گرم و يا يك تواضع و فروتنى در مقابل يك مسلمان و اين چنين است نقش و اهميت كار خدماتى كه اگر خوب و مثبت شد به آن درجه از ارزش و ثواب مى رسد كه بدان اشاره شد، و اگر منفى و بد گرديد، منفور و مذموم و موجب خسران و ضلالت است.
لذا آنان كه به كار خدماتى در ادارات و امثال آن اشتغال دارند بكوشند تا گرهى هر چند هم كوچك بر كار يك مسلمان نيندازند، حتى المقدور از كاغذ بازى و امروزوفردا كردن و دست به سر نمودن مردم بپرهيزند و از اين نعمت بزرگ بدست آمده به نحو احسن و كامل استفاده نمايند و از اينكه با كارهاى ناپسند، زحمات خود را به كار خدماتى منفى و بد بكشانند، به خداى بزرگ پناه ببرند و از او در مصون ماندن از اين شر استعانت بجويند.
وقتى ما به پيرامون خود و جهان اطراف بنگريم خواهيم ديد كه اگر شب و روز پيدا مى شود، اگر فصلهاى چهارگانه سال، به دنبال هم ظاهر مى گردند و اگر اين جهان بى انتها و نامحدود پابرجاست، همه در اثر حركت و فعاليت است. تصور كنيد كه يك لحظه، كره اى كه ما بر روى آن زندگى مى كنيم، از حركت و فعاليت تعيين شده، كندى كند و يا باز ايستد. در آن صورت چه واقعه اى رخ خواهد داد؟! فاجعه اى بس هولناك كه در پى آن نه تنها با گرما و سرماى بى حد و حساب، ساكنين و موجودات روى آن را نابود خواهد ساخت، بلكه براى جهان هستى نيز اصطكاك و تصادم عجيبى به وجود خواهد آورد. كرات با يكديگر برخورد كرده و بعد از متلاشى شدن، در فضاى لايتناهى به حركت در آمده و مايه آشفتگى و اختلال در نظم ديگر ستارگان خواهد شد.
وجود معدنهاى بيشمار فلزى و غير فلزى همچون طلا، نفت، گاز، آهن، مس و صدها نوع معدن گرانبهاى ديگر، همگى نمايانگر كار و كوشش و تلاش سخت و تحمل مشكلات و مصائبى است كه زمين ما، در اثر حركت و فعاليت بدان دست يافته است.
ساليانى بس دراز طول كشيده تا مثلاً فضولات دريايى، درختان و ديگر موجودات روزگاران پيشين در اثر فعل و انفعالات و فشارهاى طاقت فرسا به معدنهاى بزرگ طلاى
سياه يعنى نفت تبديل شده است و همين طور ديگر مخزنها و معدنهاى مختلف.
گلبوهاى سفيد و قرمزى كه در بدن ما انسانها و ساير حيوانات به وظيفه خطير نگهبانى از هجوم ميكربها به بدن و سوخت رسانى به همه بخشها و اندامها مشغول هستند و به ميلياردها ميليارد مى رسند. اگر روزى، ساعتى و يا حتى لحظه اى دست از كار و تلاش بردارند، ديگر، اثرى از اين بخش از موجودات باقى نخواهد ماند و اين قاعده در همه ى بخشهاى حيات و قسمتهاى مختلف جهان حكمفرماست. هر كجا كه اثرى از ارزش، نظم، حيات و... به چشم مى خورد نشان از وجود فعاليت و حركت و تلاش در پشت آن دارد.
يك دانه ى گندم زمانى مى تواند به بالاترين درجه علو و تكامل برسد كه آنى دست از كوشش و تلاش و تحمل سختى بر ندارد، لذا از زمانى كه در درون خاك قرار مى گيرد، با خاك سياه و خشن، و محيط تاريك اطراف خود مى ستيزد و همزمان، حركت و فعاليت را براى دوانيدن ريشه در زمين و رشد شاخه و ساقه به طرف بالا آغاز مى كند تا سرانجام به پيروزى رسيده و سر از خاك بيرون مى آورد و تن به نسيم روح بخش و شعاع نورانى خورشيد مى سپارد، سپس آن تن ظريف و زرين را به سنگهاى بى رحم و خردكننده آسياب داده و بر اثر اين تحمل، ماده سفيد و نرم آرد را حاصل دسترنج زحمات خويش مى گرداند، آنگاه بعد از خمير شدن، در گرماى طاقت فرسا و سوزان تنور، پله و مرحله ديگرى از تكامل معنوى خود را ادامه مى دهد تا سرانجام در زير دندانهاى يك انسان دوباره خمير گشته و دوره ى جديدى از حركت و تلاش را آغاز مى كند و بالاخره وارد خون شده و از آنجا به نطفه و جنين و يك انسان تبديل مى شود.
نابرده رنج گنج ميسر نمى شود مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
انسان نيز كه از اين چرخه و قانون مستثنى نيست، اگر مى خواهد عنوان قهرمانى اشرف مخلوقات را هميشه بر سينه خود داشته باشد، ناچار از عبور اين مسير و گام برداشتن در راه حركت، كار و كوشش و توليد و... است و چنين نيست كه در هر حالى و لو با
بيكارى و تنبلى بتواند سرآمد موجودات جهان باشد كه در اين صورت انتظارى بيهوده و پوچ را خواهد داشت و همان طور كه سكون و بى حركتى در اجزاء عالم مايه ى از هم پاشيدگى و نابودى عالم مى گردد و اثرى از آن باقى نمى گذارد، انسان بيكار و دست كشيده از فعاليت و تلاش و يا كارگر كارهاى منفى و بد نيز باعث فساد، گناه و عياشى خود و سرانجام جامعه انسانى و متلاشى شدن محيط اطراف خود مى گردد.
چهره هاى درخشان علم و دانش كه از آنها به نيكى و بزرگى ياد مى شود، همگى پرونده ى روشنى پر از همت، كوشش، تلاش و تحمل سختى دارند و از تن پرورى و تنبلى و عياشى بدور بوده اند، زندگى فقيرانه و هجوم مشكلات و مصائب بر آنها، گواه خوبى بر اين مدعاست.
پاستور، نيوتن، انيشتين و گاليله كه نمونه هاى كوچكى از كاروان بزرگ انسانهاى فعال و تلاشگر جامعه انسانى ما هستند، با كار و كوشش و نديده گرفتن و يا تحمل مصائب به اين درجات بلند علمى رسيده اند. براى آنها راحتى، عروسى و عزا مانع كار نبوده و در هيچ موقعيتى از فعاليت باز نمى ايستادند.
مرحوم صاحب جواهر با نوشتن يك دوره فقه، اين مطلب را ثابت كردند كه انسان زمانى موفق و كامل مى شود و مى تواند منشاء آثار جاويدان باشد كه حركت، كوشش و تحمل سختى ها را سرلوحه زندگى خويش قرار دهد و به جز هدف عالى و الهى به چيز ديگرى نينديشد. ايشان در يكى از روزهايى كه به نوشتن اين كتاب گرانبها و شريف مشغول بودند، فرزند پسرشان از دنيا رفت و پدر و مادر را در غم و اندوه فرو برد. مراسم غسل و كفن انجام شد ولى تشييع جنازه و تدفين به فردا موكول گرديد. لذا جنازه را در خانه مرحوم صاحب جواهر گذاردند.
ايشان يك خانه محقر با دو اتاق داشتند كه يكى از آنها براى مطالعه و ديگرى
براى خانواده شان بود.
لذا ناچار تابوت فرزند را در اتاق مطالعه قرار دادند. آقا بعد از اينكه نمازشان را در مسجد خواندند و به منزل مراجعت فرمودند، از يك طرف جنازه ى پسر را مى ديدند و از درگذشت او ناراحت بودند و از طرفى ديگر مى بايست كتابشان را بنويسند، لذا بر سر جنازه ى جوان، دل را متوجه خداوند كرده و مشغول نوشتن جواهر شدند و ثواب ان را براى فرزندشان نثار و هديه كردند و بدين سان آن كار عظيم معجزه گونه به انجام رسيد و ايشان به عنوان صاحب جواهر، در عالم فقه و فقاهت، چون دُرّ گرانبهايى درخشيدند و حوزه هاى علميه را براى هميشه تاريخ منوّر و مفتخر فرمودند.
در ميان كشورهاى جهان، بعضى از ملتها را مى بينيم كه ميانگين كار در ميان آنان با ساعتها مى رسد و بدين سبب از نظر اقتصادى به رتبه هاى بالايى رسيده و به پيشرفتهاى چشمگيرى نايل شده اند تا جايى كه مورد تحسين و حسرت و حسادت كشورهاى ديگر حتى ابرقدرتها واقع گرديده اند، درحالى كه شايد از كشورهاى ديگر، اين ميزان به دقايقى چند، بيشتر نرسد و از اين روى باعث شده تا در زمره ى كشورهاى عقب مانده و توسعه نيافته و يا در حال رشد باقى بمانند و نتوانند لذت رشد و پيشرفت و استقلال و آقايى را درك و لمس نمايند.
اين سنت الهى است كه تنبل و بيكاره بدبخت باشد و اين قانون خلقت است كه عياش، بيچاره باشد.
قانون خلقت است كه بايد شود ذليل *** هر ملتى به راحتى و عيش خو كند
خلاصه كلام اينكه سعادت و خوشبختى يك جامعه و افراد آن، مرهون كار و فعاليت، و شقاوت و بدبختى آنها بر اثر تنبلى و بيكارى آنهاست. شفاعت، رحمت، اميدوارى، دل پاك و عزادارى براى ائمه معصومين (ع) كه بعضى افراد ناآگاه، غافل
و بيكاره، آنها را براى تنبلى و توجيه كارهاى بيجاى خود مستمسك و دستاويز قرار مى دهند هر كدام در جاى خود و با شرايط مناسب خود، كاربرد دارد و بدون كار و تلاش و عمل صالح سودى نمى بخشد و مثل كاشتن ارزن و انتظار گندم داشتن است.
درباره ى حضرت لقمان (ع) نقل مى كنند كه ايشان غلام بود و شخصى او را خريد كه كمتر از او عملى و كار نيكى ديده مى شد. ولى تكيه كلامش اين بود كه خدا ارحم الراحمين است. نيمه هاى شب كه لقمان براى عبادت از خواب بيدار شد، آقا را نيز صدا كرد كه برخيز و براى آخرتت كارى بكن. جواب داد: بگذار بخوابيم، خدا ارحم الراحمين است و خوابيد.
اذان صبح كه شد، او را بيدار نمود كه قافله نماز شب خوان، نمازهايشان را خواندند و توشه شان را برداشتند، پس براى نماز صبح بلند شو. گفت: برو، خدا ارحم الراحمين است.
بعد از اينكه تعقيبات نماز صبح لقمان به پايان رسيد، نزديك آفتاب باز به سراغ آقا رفت كه: جهان متلاطم است، خروس را ببين كه از اين طرف به آن طرف مى رود و مرتباً فرياد مى زند: ايها الغافلون قوموا، (اى غافلان! بپاخيزيد) لااقل نماز صبحت را بخوان، بلند شو. گفت: خدا ارحم الراحمين است و خوابيد. ساعتى بعد كه آفتاب به او رسيد از خواب بيدار شد و بعد از خوردن صبحانه، مقدارى گندم در اختيار لقمان قرار داد كه براى كاشت به صحرا ببرد. لقمان براى اينكه او را متنبه سازد و درس محسوسى به او بدهد، گندمها را نگهداشت و به جاى آن مقدارى ارزن روى زمين ريخت و آمد.
مدتى بعد كه براى سرگشى از گندمزار به آنا رفتند، جز مقدارى علق سبز شده چيز ديگرى كه نشانه كاشت گندم باشد ديده نشد، آقا گفت: مگر گندمها را نكاشتى؟ گفت نه. گفت چرا؟ گفت ديدم كه گندم گران است، حيفم آمد آن را بر زمين بريزم،
بجاى آن ارزان كاشتم، خدا كه ارحم الراحمين است، ان شاءالله گندم سبز مى شود. گفت چه مى گويى؟ مگر مى شود ارزن بكارى و گندم درو كنى؟ لقمان گفت از تو ياد گرفتم. مگر مى شود از اول شب تا صبح بخوابيم، آن وقت بگوييم كه خدا ارحم الراحمين است؟ و يا دلت پاك باشد؟!
كلامى كه امروزه هم ما كم و بيش آن را از افراد لاابالى و بى قيد مى شنويم. مثلاً آقا نماز نمى خواند، خانم، بدحجاب و جلف در محلهاى عمومى ظاهر مى شود و مايه خدشه دار شدن عفت عمومى مى گردد و وقتى به آنها گفته مى شود كه با اين كار، جواب خدا را چه مى دهى؟ با يك حالت وقيحانه اى مى گويند، دلت پاك باشد. ما امام حسين (ع) را داريم و خدا ارحم الراحمين است! اما اگر درست بنگرند، به يقين خواهند ديد كه چنين نيست و كارها و افعال، تا ذره ى كوچك و ناديدنى آن حساب دارد و باعث ثواب و عقاب مى گردد.
فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقٰالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ (1)«پس هر كس هم وزن ذره اى كار خير انجام دهد آن را مى بيند و هر كس هم وزن ذره اى كار بد كرده آن را مى بيند».
با توجه به بحثهاى گذشته و چنانكه از آيات و روايات بدست مى آيد، تلاش و فعاليت سالم و عمل صالح، داراى شرايطى است از جمله:
1 - ايمان به خدا
2 - استقامت
3 - نظم و انضباط
1) - سوره ى زلزله/ 7 و 8.
قبلاًً گفتيم كه در قرآن مجيد، چيزى در حدود پانصد آيه راجع به كار و كوشش و تلاش و عمل صالح دارد، اما شما كمتر آيه اى را مى بينيد و بهتر است بگوييم، هيچكدام از آيات را نخواهيد يافت كه در آن، كار خوب و عمل صالح، با ايمان به خدا توأم و همراه نباشد. البته در بعضى از آيه ها، ابتدا ايمان را ذكر فرموده مثل: «اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ» و در بعضى ديگر، عمل صالح را بر ايمان مقدم داشته است مانند:
«من عمل صالحاً من ذكر و انثى و هو مؤمن».
تمام اقساط كار و كوشش و مخصوصاً كار فرهنگى اگر بخواهد به حال فرد و جامعه نافع و سودمند باشد، ناگزير بايد در زير چتر ايمان به خدا برود تا مشمول آن همه ثواب و اجر شود، در غير اين صورت اين كار و كوشش، همراه با نتيجه ى نيك و خير نخواهد بود و در نهايت به ضرر و زيان جامعه خواهد انجاميد.
اصولاً بيشتر يا تمام مفاسدى كه براى بشريت پيش آمده است و مى آيد، از همين طريق، يعنى كار و فعاليت بدون ايمان به خدا و علم و دانش منهاى دين بوده است. از جمله اين مفاسد بزرگ، پيدايش مسلكها و مكتبهاى انحرافى، اختراعى و خلق الساعة است، بدين صورت كه وقتى انسانى عالم شد اما با عملى غير متكى بر ايمان، اين علم
منهاى دين، مايه سوءاستفاده او مى شود و به انحراف و فريب يك ملت و از بين رفتن استقلال يك كشور منجر مى گردد. به عبارت ديگر اگر علم و دانش منهاى ايمان شد، ممكن است از فيضيه، على محمد باب بيرون آيد و از دانشگاه، كسروى و كسروى منشها به جامعه تحويل و يا كسانى بيرون آيند كه براى ارضاى شهوت جنسى، يا چند روز رياست و مقام، مملكت را بفروشند.
دنياى امروز ما دنيايى بسيار فعال و تلاشگر و داراى رشدى بسيار سريع، در مقاطع علمى است كه اگر چه تحسين آميز است، اما چون همين دنياى پيشرفته، خود را به ايمان به خدا پيوند نزده، اين دانش و رشد علمى او را به تباهى كشانده است. مثلاً از جمله پيشرفتهاى آنان، شكستن اتم بود كه فى نفسه كار خوبى به شمار مى رود زيرا هم نشان از بلوغ و نشان فكرى انسان دارد و هم استفاده هاى بسيارى را در زمينه هاى گوناگون زندگى بشر به همراه مى آورد. ولى متأسفانه، اين دانش و علم حساس در اختيار كسانى قرار گرفت كه يا اصلاً دين نداشتند و يا خدا را حاضر و ناظر بر كارهاى خود نمى دانستند و لذا اولين ننتيجه آن دو بمب اتمى شد كه ظرف چند لحظه بيش از يك صد و پنجاه هزار نفر بيگناه را در ژاپن به خاك و خون كشيد و دامن انسانيت را لكه دار ساخت، و مواردى از اين قبيل كه كم هم نيستند.
بالا رفتن ميزان مصرف روزانه قرصهاى خواب آور در غرب، كه گاه به چندين ميليون هم مى رسد و افزايش سرسام آور خودكشى ها، نشانگر دلهره، اضطراب خاطر، و غم و غصه اى است كه از علم و كار و تلاش منهاى دين و ايمان سرچشمه گرفته است و مى رود تا بنيان و اساس جامعه غربى را از درون بپوساند و از بين ببرد.
بنابراين اگر سعادت و تكامل يك جامعه در پرتو فعاليت و تلاش و حركت و مرهون كار و كوشش است كه هست تنها در زير پرچم و چتر ايمان و دين و حاضر
و ناظر دانستن خداوند ميسور و محقق خواهد شد. در آن صورت است كه همه كارها نقش سازندگى و آبادانى به خود مى گيرد و مايه رشد و تكامل واقعى جامعه مى گردد. اگر اتم شكسته مى شود، به سمت استفاده هاى صلح جويانه و بشر دوستانه مى رود. اگر ادوات جنگى از هواپيما و توپ و تانك و موشك ساخته مى شود، در موقع دفاع مشروع از خود نه در تهاجم ظالمانه و حمله به ديگران مورد استفاده قرار مى گيرد و اگر علمى نشر مى يابد، در جهت اعتلاى انسانيت و روحيه ى والاى انسانى منتشر مى گردد. ديگر در كار توليدى، تقلب و سر هم بندى كردن نيست، زيرا دين دارد و خدا را حاضر مى داند. ديگر در كار توزيعى، گرانفروشى و اجحاف و خداى ناكرده كم فروشى و نگاههاى آلوده پيدا نمى شود، زيرا مؤمن است و بر ناظر بودن خداوند ايمان دارد. ديگر كار خدماتى نيز مايه نگرانى و دردسر مردم نيست، زيرا كارمند يك اداره در پشت ميز، يا در هر جاى ديگر به روز رستاخيز و معاد ايمان دارد، لذا فقط به خدمت به خلق خدا و مردم و مراجعين مى انديشد و در اين راه با آنچه در توان دارد مى كوشد و از كم كارى و بدكارى گريزان است.
بنابراين اگر مى بينيم كه در جامعه اى، از اداره و بازار و كارخانه و صنعت گرفته تا خانه و دبيرستان و دانشگاه، مصيبت فراوان حكمفرما شده و مشكلات بيشمارى پيدا گرديده است، به خاطر اين است كه در آنها خدا حاكم نيست و ايمان جايگاهى ندارد.
مثلاً اگر در خانواده اى زن و شوهر و بچه ها، خدا را حاضر و ناظر بدانند و معاد و روز حساب باورشان آمده باشد، مرد خانه ديگر بداخلاقى نمى كند و نق نمى زند زيرا از امامش شنيده كه فرموده است، مرد بداخلاق فشار قبر دارد(1)زن نيز ديگر پرخاشگر و بد زبان نيست، چون ايمان دارد كه در آن جهان، اين زبان به قدرى بزرگ مى شود كه روى زمين افتاده و پايمال اهل محشر مى گردد همين طور بچه ها، ديگر جسارت و بى ادبى نسبت به والدين خود روا نمى دارند، چرا كه از عاقبت بد خود بيمناك هستند.
1) - فروع كافى/ج 3، ص 136، ح 6.
به هر صورت، اولين شرطى كه در كار و تلاش موفق حائز اهميت است، ايمان عملى است كه فعاليت در پرتو آن سازنده و نافع مى شود، و اين امرى فطرى است، يعنى در نهاد و فطرت همه ى انسانها به وديعت گذارده شده و انسانها همان گونه كه با تشنه شدن به دنبال آب مى روند و نيازى به استدلال و برهان ندارند، اين را نيز مى يابند و به دنبال آن مى روند.
بعثت همه ى انبياء الهى نيز در همين راستا و براى بيدار كردن اين فطرت خداجوى و خداياب است و اين با ايمان استدلالى و برهانى متفاوت است، لذا شما افراد زيادى را مى بينيد كه حتى سواد خواندن و نوشتن هم ندارند، اما به محض مواجهه ى با گناه به واسطه همان ايمان فطرى و عملى، به آن پشت پا زده و از ارتكاب آن خوددارى مى ورزند.
براى دستيابى به ايمان عملى و فطرى و بيدارى و شكوفا كردن آن اعمالى است كه بر آنها سفارش و تأكيد فراوان شده است، از جمله نماز اول وقت، نماز شب، سروكار داشتن با منبر و محراب، خدمت به مردم و خلق خدا، روزه چه واجب و چه مستحب و وقتى اين امور با كار و تلاش و كوشش توأم شد و همراه گرديد، راه سعادت را در پيش روى جامعه مى گشايد و آنها را به سر منزل مقصود مى رساند.
از شرط ايمان به خدا و توجه به او در همه كارها و تلاشها كه بگذريم، شرط ديگرى نيز وجود دارد كه اگر فعاليت و كوشش بخواهد به نتيجه برسد و مثمر ثمر گردد، بايد جداً مورد توجه و عنايت قرار گيرد و آن استقامت و پشتكار در كارها و اعمال است، يعنى وقتى انسان كارى را شروع كرد و حركتى را آغاز نمود، از مشكلات آن نهراسد، خود را نبازد و عقبگرد نكند.
وجود مشكلات و موانع در همه ى امور، مخصوصاً در زمينه كار و كوشش كه اينك مورد بحث ماست، امرى طبيعى و عادى و غير قابل انكار است. البته هر كارى، مشكلات و مصائب متناسب به خود دارد ولى بى شك، خالى از آن نيست و به فرمايش حضرت امير المؤمنين (ع) دنيا سرايى است كه آن را غم و اندوه فراگرفته است(1).
اين آميختگى كار با سختى و ناراحتى، انسان را وامى دارد كه اگر چنانچه مى خواهد به هدف برسد و كارى را كه در پيش گرفته به اتمام برساند و به نتيجه دلخواه دست يابد، مى بايد با آنها دست و پنجه نمر كند، با سعه صدر و صبر و تحمل به آنها فائق شود تا سرافراز از اين معركه بيرون آيد.
1) - (الدنيا) دار بالبلاء محفوفه. نهج البلاغه (فيض الاسلام) /خطبه 217.
سعه صدر و صبر و تحمل، دو عامل مهم و اساسى است كه به منزله دو بال در شراط استقامت و پشتكار كاربرد و بنيانى دارد و ميزان موفقيت و كارآيى آن را در حد بسيار بالايى تضمين مى نمايد. براى روشن شدن جايگاه اين دو عامل و چگونگى كاربرد آنها مثالى از خانواده مى زنيم.
اصولاً در بين همه خانواده ها، بين زن و شوهر، اختلافاتى با شدت و ضعف و كيفيت هاى گوناگون وجود دارد، اگر توافق اخلاقى بين آنها به برسد، اين ازدواج، موفق خواهد بود و اين دو، زوج خوبى بشمار مى روند. حال اگر اختلافى پيدا شد و تكاليفى كه بين زن و شوهر هست به فراموشى سپرده شد، مرد و زن بايد هر دو با تسلط بر اعصاب، در رفع آن بكوشند، يعنى مرد با تلطف، با مهربانى، با زبان خوش و نصيحت همسرش را ارشاد و نسبت به وظيفه اش يادآورى و راهنمايى كند و يا خانم، با شوهرش اين گونه برخورد نمايد، يعنى سعى كنند با تسلط بر اعصاب، به مرور زمان و مو به مو و كم كم مشكل را از ميان بردارند. اگر چنين شد، اين را سعه ى صدر مى گويند.
اما گاهى چنين نمى شود، يعنى خانم، با اينكه زن خوبى است، عفت دارد، شوهردارى و بچه دارى اش را خوب انجام مى دهد ولى پرخاشگر است و با اندك مشكلى بناى تندى را مى گذارد و تلطف و مهربانى شوهر هم سودى نمى بخشد و يا مرد خانه، انسانى متدين و زحمتكش است و نسبت به خانم خانه هم كوتاهى نمى كند، ليكن با كوچكترين مسئله اى، بهانه مى گيرد و اوقات تلخى مى كند و تذكرات همسرش او را از اين كار باز نمى دارد، در اينجا ديگر بايد صبر و تحمل كرد و از خود، ايثار و عفو و گذشت نشان داد.
به عبارت ديگر اگر مشكل با حوصله و تسلط بر اعصاب و اندك اندك حل شد، علماى اخلاق در اينجا سعه صدر را استعمال مى كنند، ولى اگر حل نشد و مشكلات
تحمل گرديد، به اين صبر و تحمل مى گويند. در هر صورت، براى به انجام رساندن و نتيجه گرفتن از كارها، استقامت كردن و پشتكار داشتن با دو پشتوانه مهم سعه ى صدر و تحمل ضرورى و لازم است.
عبادت نيز كه ما آن را در زمره ى بهترين كارهاى خوب و عمل صالح برشمرديم، به نوبه خود داراى مسائل و مشكلات خاصى است. نماز اول وقت خواندن، نماز جماعت، نماز شب، روزه ماه مبارك رمضان، مخصوصاً خمس و زكات دادن، جهاد در راه خدا و همين طور ساير افعال عبادى و اعمال صالحه، همه مشقت و رنج دارد و مشكلاتى را بر عاملين آن تحميل مى كند، ليكن انسان بايد با صبر و حوصله و تحمل، آنها را پشت سر بگذارد و به فوز عظيم و رستگارى بزرگ نايل آيد و مواظب باشد تا مشكلات، او را وادار به عقب نشينى نكند.
بسيارى از اوقات ديده مى شود كه افرادى موفق به نماز شب شده و مدتى به اين سعادت دست مى يابند ولى بعد از يكى دو ماه عقب نشسته و دست از اين خير كثير بر مى دارند، زيرا خواب، به عنوان يك مشكل، خود را نشان مى دهد و او بجاى اينكه با سعه صدر و تحمل و صبر بر آن فائق آيد، تسليم آن شده و ديگر ادامه نمى دهد. يا مثلاً كسانى اهل خمس دادن بوده اند ولى به علت پيش آمدن مشكلاتى چه اجتماعى و چه فردى از دادن آن امتناع مى ورزند و خود و زندگى فرزندانشان را به مال غصبى و شبهه ناك آلوده مى سازند. البته بايد دانست كه همه اينها از وسوسه هاى شيطان است و غالباً هم از كارهاى كوچك و ناچيز شروع مى شود و آهسته آهسته آن كار خوب را از زندگى انسان خارج مى سازد.
كار فرهنگى نيز به نوبه خود، آميخته با يك سرى مشكلات و سختيهاست و نياز مبرم به استقامت و پشتكار دارد و به قول مرحوم آيت الله فشاركى استاد مؤسس حوزه
عمليه قم، عالم شد مثل چاه كندن با سوزن است.
با يك مطالعه گذرا و اجمالى در زندگى و حالات بزرگان علم و دين، خواهيم ديد كه اصولاً همه با مشكل فقر دست و پنجه نرم كرده اند و مشكل اقتصادى، به صورت يك پديده ى عمومى و همگانى، براى اكثر علما و دانشمندان بزرگ از قديم تا كنون مطرح بوده است. مرحوم ميرزاى قمى كه از نظر مقام علم و عمل در مرتبه بالايى قرار داشته براى تأمين مخارج خانواده و ما يحتاج درسى اش، نماز استيجارى مى خوانده است.
در روايات مى خوانيم كه پروردگار عالم مى فرمايد: من علم را در فقر و كوشش گذارده ام(1). لذا كمتر كسى هست كه در رفاه مادى و يا بدون تلاش و كوشش به مقاماتى رسيده شد. بسيارى از بزرگان ما آثار علمى و جاويدانشان را در زندان نوشته اند. مثلاً بو على سينا، كتاب قانون را، و مرحوم خواجه نصير الدين طوسى، شرح اشارات را، در زندان به رشته تحرير در آورده است. مرحوم شهيد اول با علم به اينكه چند روز ديگر اعدام مى شود، در يك مدت كوتاه 6 روزه يك دوره فقه يعنى متن لمعه را در زندان نوشت. شهيد ثانى نيز چنين بود. حضرت امام خمينى كتاب شريف تحريرالوسيله را هنگام تبعيد در تركيه، نگارش فرمودند و همين طور موارد مشابه ديگر.
بديهى است روشى كه اينك بسيارى از محصلين ما، دانشجويان ما و ديگر مرتبطين با كتاب و علم و دانش در پيش گرفته اند، كه آن بازدهى ثمربخش و مبارك را به همراه نخواهد داشت. شما زياد مى بينيد كسانى را كه در طول دوران يك ساله تحصيلى، اوقات خود را به شكلهاى مختلف به بطالت مى گذرانند و شب امتحان كه مى شود، شبانه روز را به خواندن مشغول مى شوند تا بلكه جبران آن عقب ماندگى را بنمايند و روشن است، درسى كه در طرف چند روز، آن هم براى دادن امتحان خوانده
1) - وضعت العلم فى الجوع و الجهد. بحار الانوار/ج 78، ص 453، ح 21 ب 33.
مى شود، در عرض همين مدت كوتاه هم از ذهن انسان خارج مى گردد.
رهرو آن نيست كه گه تند و گهى خسته رود *** رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود
بنابراين بايد در همه كارها به طور كلى، از كار عبادت گرفته تا كار فرهنگى و توليدى و ساير بخشهاى كار و تلاش، استقامت و پشتكار را وجهه ى همت خود قرار داد و در اثر پيدا شدن مشكلات كه امرى انفكاك ناپذير از زندگانى اين دنياى مادى و معنوى ماست، عقب نشينى نكرد و از آنها نهراسيد.
قرآن مجيد، نسبت به پشتكار و استقامت، با صراحت تمام اشاره كرده و مى فرمايد: نزول ملائكه رحمت و بشارت بر بهشت الهى، زمان محقق مى شود كه انسان در راه خدا گام بردارد و در اين راه استقامت داشته باشد.
إِنَّ اَلَّذِينَ قٰالُوا رَبُّنَا اَللّٰهُ ثُمَّ اِسْتَقٰامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ اَلْمَلاٰئِكَةُ أَلاّٰ تَخٰافُوا وَ لاٰ تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ اَلَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ (1)«به يقين كسانى كه گفتند پروردگار ما خداى يگانه است، سپس استقامت كردند فرشتگان بر آنان نازل مى شوند كه نترسيد و غمگين مباشيد و بشارت باد بر شما آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است».
مسئله نبوغ كه بعضى آن را يك امر ذاتى مى دانند و شخص نابغه را به عنوان يك انسان والا مورد احترام و تكريم قرار مى دهند، در ديد بسيارى يك پديده ى اكتسابى و تحصيلى است، يعنى كسانى كه و لو از لحاظ استعداد و هوش در سطح متوسطى هستند، اگر بتوانند در كارى كه دارند، پشتكار به خرج بدهند، مى توانند به هدفى كه دارند
برسند.
1) - سوره ى فصلت/ 30.
وقتى از انيشتين در اين رابطه سؤال كردند، گفت: من از نظر استعداد، در سطح ما دون متوسط قرار داشتم و داراى حافظه و ذهن قوى نبودم. ليكن به واسطه پشتكار و استقامت در كار به اين درجه از مقامات علمى و پيشرفت نايل گرديدم.
داستان سكاكى، دانشمند معروف دنيا اسلام را شنيده ايد، زندگى اين عالم بزرگ، مصداق خوب و روشنى براى اين مطلب ماست كه بايد در كارها، استقامت و پشتكار داشت تا شاهد پيروزى را در آغوش كشيد.
سكاكى مردى آهنگر بود. روزى صندوقچه اى بسيار كوچك و ظريف از آهن ساخت كه چون در ساختن آن خيلى زحمت كشيده و هنرنمايى كرده بود و شاهكار خود مى دانست، به رسم هديه آن را براى پادشاه وقت برد. همين طور كه در نزد شاه منتظر نتيجه و تحسين وصله نشسته بود، دانشمند بزرگى وارد مجلس شد، شاه و تمام حاضران از جاى برخاستند و سپس با كمال احترام دو زانو در مقابل او نشستند. سكاكى كه سخت تحت تأثير اين نشست و برخاست و تجليل و احترام قرار گرفته بود پرسيد اين شخص كيست؟ به او جواب دادند كه او يكى از علماست.
سكاكى از گذشته خود بسيار تأسف خورد و پيش خود انديشيد كه چرا من تحصيل علم نكنم تا به اين مقام بزرگ نايل شوم؟! از مجلس بيرون رفت و يك راست به طرف مدرسه شهر شتافت. او كه در اين هنگام سى سال از سنش گذشته بود از معلم خواست تا به او درس فقه بياموزد تا عالم گردد. مدرس گفت: گمان نمى كنم كه با اين سن و سال به جايى برسى، عمرت را بيهوده تلف نكن.
اما سكاكى دست بردار نبود و اصرار مى كرد. لذا معلم يك مسئله بسيار ساده ى فقهى از نظرات ابو حنيفه را كه مردم شهر هم پيرو آن مذهب بودند به او ياد داد و گفت: اين مسئله را حفظ كن و فردا آن را براى من بازگو نما و خواست تا بدين وسيله ميزان هوش
و استعداد او را بسنجد. مسئله اين بود: شيخ ابو حنيفه مى گويد: پوست سگ نجس است ولى با دباغى پاك مى شود.
سكاكى نيز براى اينكه علاقه خود را به درس خواندن نشان بدهد، صدها مرتبه آن را تكرار كرد تا به اصطلاح خودش از حفظ شد.
روز بعد كه استاد از او درس را پرسيد، با غرور در ميان مجلس درس، سؤال استاد را پاسخ داد اما درست به عكس آنچه استاد گفته بود. شاگردان، ابتدا به پاسخ او خنديدند و سپس با توهين و استهزاء او را از مدرسه بيرون كردند.
ده سال از اين ماجرا گذشت، روزى از فرط دلتنگى سر به كوه و صحرا نهاد. اتفاقاً گذار او به جايى افتاد كه قطره هاى آب از بلندى بر روى تخته سنگى مى چكيد و در اثر مداومت، سوراخى در دل سنگ پديد آورده بود. سكاكى مدتى با دقت آن منظره را تماشا كرد، سپس با خود گفت: نه ذهن و حافظه ى تو از اين سنگ، سخت تر است و نه علم از اين آب نرمتر. اگر مداومت و پشتكار داشته باشى، سرانجام موفق خواهى شد. اين را گفت و بيدرنگ به شهر بازگشت و با اينكه سِنّى در حدود چهل سال داشت، با اطمينان خاطر، توكل به خدا و جديت تمام سرگرم فراگرفتن رشته هاى مختلف علوم متداول عصر خود گرديد. خداوند هم او را در اين راه يارى كرد و درهاى علوم به رويش گشوده شد و سرانجام به مقامى رسيد كه دانشمندان و فضلاى روزگار تا عصر حاضر، از اندوخته علمى او استفاده مى برند و مهارت و استادى او را در علوم عربى و فنون ادبى با ديده اعجاب مى نگرند(1).
او كتابى دارد به نام مفتاح العلوم كه شامل چهارده علم در زمينه هاى مختلف ادبى است. بدين ترتيب سكاكى با پشتكار و استقامت از صفر شروع كرد و به درجات عاليه رسيد.
بنابراين بايد توجه داشت كه راه موفقيت در همه كارها بعد از ايمان به خدا، جديت و
1) - قصص العلماء/ص 229.
استقامت در كار است و ديگر اينكه براى دستيابى به هدف هيچگاه دير نيست، و نبايد گفت كه من پيرم و يا از من گذشته است. اينكه نمى دانم، نمى توانم و نمى شود در قاموس انسان مصمم راه ندارد. اگر نمى داند يا نمى تواند، اراده نكرده و اگر نمى شود نخواسته است.
اگر گويى كه بتوانم، قدم درنه كه بتوانى *** وگر گويى كه نتوانم، برو بنشين كه نتوانى
ديگر از مواردى كه موفقيت در كارها به آن بستگى تام دارد، داشتن نظم و برنامه است و اين روشن ترين درسى است كه ما از عالم تكوين مى آموزيم، زيرا وجود نظم حيرت انگيز و شگفت آور حاكم بر جهان است كه توانسته عالم پهناور و بيكران را با اين همه گستردگى و عظمت، بدون هيچگونه تصادم و برخوردى حفظ كند و نگهدارد.
وجود نظم و تربيت در كارها و زندگى باعث مى شود تا بزرگترين سرمايه زندگى انسانها يعنى عمرى كه نمى شود براى آن قيمتى در نظر گرفت، در راه صحيح به كار رود و از هدر رفتن آن جلوگيرى شود.
در مطالب گذشته به سيره ى علماى بزرگ و دانشمندان موفق در امور مختلف استناد كرديم، تنظيم وقت و نظم و ترتيب در انجام كارها نيز يكى از رموز موفقيت اين بزرگان است. اگر شما مى يبنيد شهيد اول و شهيد ثانى توانسته اند افتخار بيافرينند و مثلاً شهيد ثانى موفق شده با حدود 54 سال عمر پربركت، بيش از 200 جلد كتاب تأليف نمايد به خاطر اين بوده است كه اوقات خود را تنظيم كرده بودند. اگر شما شيخ طوسى را مى بينيد كه افتخارى براى عالم تشيع شده است، بدين سبب بوده كه برنامه ريزى منظم در اوقات زندگى خود داشته است. عبادت و مطالعه و خواب و ديگر امورش داراى وقت
خاصى بوده و وقت هيچ امرى را به امر ديگرى اختصاص نمى داده است.
من خودم چهارده سال در درس حضرت امام خمينى (قدس سره) شركت مى كردم، شايد در تمامى اين سالها، ايشان چهارده روز تعطيلى و يا چهارده دقيقه تأخير نداشتند. مدت زمانى هم كه ايشان در نجف بودند، رفت و آمدشان براى ديگران، حكم ساعت را داشت و طلبه ها ساعتهايشان را مثلاً با زمان حرم آمدن ايشان تنظيم مى كردند و هيچ چيزى در راه اجراى اين برنامه منظم، مانع و سد نمى شد.
از قول فرزندشان مرحوم حاج آقا مصطفى (ره) نقل شده است كه: امام، برنامه هر شبشان اين بود كه بايد به حرم مطهر امير المؤمنين (ع) در نجف مشرف شوند و اين برنامه بدون هيچ تغييرى انجام مى شد. در يكى از شبهاى زمستان كه هوا بسيار طوفانى و سرد بود و باران هم مى باريد، امام را ديدم كه مهيا شده اند تا به حرم مشرف شوند.
عرض كردم مگر امير المؤمنين (ع) دور و نزديك دارند؟ فرمودند: نه، از من به خودم نزديكتر است. گفتم: اگر چنين است، امشب زيارت را در منزل بخوانيد. با تبسمى فرمودند: مصطفى، اين حالت عوامانه را از ما نگير. و سپس عازم حرم گرديدند.
اصولاً همه بزرگانى كه به جايى رسيده اند چه عالم دينى كه ما چند نمونه از آن را ذكر كرديم و چه علما و دانشمندان علوم طبيعى و مادى، داراى نظم در زندنگى و تنظيم وقت بوده اند و از اين موهبت الهى بسيار بهره مند شده اند.
در ميان عوام مشهور است كه وقت طلاست، اينها اگر چه خواسته اند ارزش وقت و عمر انسان را متذكر شوند، اما در واقع راه را به خطا پيموده اند، زيرا حتى براى يك لحظه از لحظات زندگى انسان هم نمى شود قدر و قيمتى معين كرد. امام صادق (ع) براى شخصى مطلبى بيان فرمودند، او كه از مطلب و محتواى فرمايش امام (ع) خيلى لذت برده بود اظهار داشت: يا ابن رسول الله! كلامتان مثل درّ و گوهر بود. حضرت درحالى كه
متبسم بودند فرمودند: هل الدرّ إلاَّ حجر؟ (مگر درّ چيزى جز يك پاره سنگ است؟!). يعنى اين چه تشيبهى است كه مى كنى، كلام من و درّ كه يك سنگ است چه شباهتى با هم دارند؟ و اين گونه تشبيه كردن عمر آدمى و لحظات گرانبها و غير قابل قيمت گذارى آن با طلا، كه يك فلز است، اگر چه به واسطه استكمالش داراى قيمتى گرديده و ارزشمند شده است.
به هر صورت، اگر مى خواهيم حد اكثر و بيشترين بهره و سود را از زندگانى محدود و عمر كوتاه ببريم و جزء زيانكاران محسوب نگرديم، مى بايست اوقات و لحاظت را با يك برنامه صحيح و منظم، تنظيم نماييم تا اگر به كارى مشغول هستيم، آن كار با كمترين ضايعه به بهترين وجه ممكن به انجام برسد و عمر ما بازدهى مفيد خودش را داشته باشد همين عمرى كه قبل از هر چيز، حتى نماز و حق الناس از آن در قيامت سؤال مى شود.
در روايات است كه انسان قبل از اينكه براى حسابرسى وارد قيامت شود، يك بازپرسى ويژه دارد كه اگر توانست از عهده ى جواب آن برآيد براى رسيدگى به ساير اموراتش به صحنه قيامت وارد مى شود و اگر از جواب بازماند، ديگر نوبت به بقيه سؤالات نمى رسد و او را مستقيماً به جهنم مى برد.
العبد لا يزول قدماه يوم القيامة حتى يسئل عن شبابه فيم أبلاه و عن عمره فيم أَفناه(1)جوانان عزيز! از جوانى شما سؤال مى شود. پيرهاى محترم! از عمر شما پرسيده مى شود. اگر از جوانيتان استفاده نكرديد، توبه كنيد و از خدا بخواهيد به شما توفيق بدهد تا جبران نماييد. افسوس كه در حال حاضر هيچكدام از ما از عمرش درست استفاده نمى كند
1) - بحار الانوار/ج 7، ص 258، ح 1 ب 11.
و اوقات به كمترين بهايى از كف ما بيرون مى رود.
از يكى از بزرگان عالم فقه نقل شده است كه به هنگام مرگ مى فرمود: مباحثه كنيد تا من در جلسه درس بميرم و در جلسه علم از دنيا بروم. مرحوم ميرزاى شيرازى كه براى مبارزه با استعمارگر قلدر آن زمان يعنى انگليس، حكم به تحريم تنباكو كرد و سرانجام آنها را به زانو در آورد در آستانه مرگ قرار داشت، اطرافيان مى خواستند در اين لحظات آخر، از اين عالم بزرگ چيزى بشنوند، هر كس آمد و چيزى گفت، اما آقا چشمهاى مباركشان را بسته بودند و هيچ نمى گفتند. يك طلبه زرنگ كنار بستر ايشان رفت يك مسئله فقهى سؤال كرد، ناگهان همه ديدند كه آقا چشمها را باز كردند و سؤال را به تفصيل، جواب فرمودند و بعد از دقايقى به جوار رحمت الهى پر كشيدند و بدينسان تا آخرين لحظات و دقايق عمر، بهره ى لازم و مفيد را كسب كردند.
به هر صورت، براى موفقيت در كارها و بهره بردارى بيشتر از آنها و در نتيجه به هدر ندادن عمر و تلف نكردن زندگانى، برنامه ريزى مناسب، تنظيم وقت و انجام هر كارى در موقع خودش، دخالت مستقيم دارد و بعد از ايمان به خدا و استقامت و پشتكار در كارها، شرط اساسى ديگرى به شمار مى رود، و اين زمينه ها، در عبادت، در تحصيل، در خدمت، در تجارت، در توليد و در همه كارهاى ديگر سارى و جارى است.