ghaemiyeh.com
سرشناسه:مظاهری، حسین، ۱۳۱۲ -
عنوان و نام پديدآور:حقالناس/ حسین مظاهری.
مشخصات نشر:اصفهان: موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (س)، ۱۳۹۸.
مشخصات ظاهری:۳۴۹ ص.؛ ۵/۱۴ × ۵/۲۱ سم.
فروست:مجموعه آثار ؛ ۵۸. اخلاق؛ ۲۶.
شابک:۳۶۰۰۰۰ ریال: 978-964-2985-61-6
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
يادداشت:چاپ چهارم: ۱۴۰۱.
يادداشت:چاپ سوم: ۱۴۰۱.
يادداشت:عنوان روی جلد: حق الناس: ارتباط متقابل حقوق مردم و اخلاق اسلامی.
یادداشت:کتابنامه: ص.۳۴۵ - ۳۴۹.؛ همچنین بهصورت زیرنویس.
یادداشت:نمایه.
عنوان روی جلد:حق الناس: ارتباط متقابل حقوق مردم و اخلاق اسلامی.
موضوع:حقوق مدنی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Civil rights -- Religious aspects -- Islam
حقوق مدنی -- جنبههای قرآنی
Civil rights -- Qur'anic teaching
حقوق مدنی (فقه)
Civil rights (Islamic law)
رده بندی کنگره:BP۲۳۰/۱/م۶۵ح۷ ۱۳۹۸
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۸۳۴
شماره کتابشناسی ملی:۵۶۴۱۴۹۹
تنظم متن میثم حیدری
بسم الله الرحمن الرحيم
حقالناس
آیت الله مظاهری
حقالناس - ارتباط متقابل حقوق مردم و اخلاق اسلامی
آیت الله مظاهری
موسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا (س)، ۱۳۹۸ش
سخن آغازين 13
فصل اول: حقوق از نظر اسلام
معنا و مفهوم «حق» 19
ارتباط متقابل «حق» و «تكليف» 20
اقسام حقوق و تكاليف انسان 21
حقّوق نفس 22
حقّوق خالق هستى 24
حقّوق مخلوقات 27
الف. حقّ طبيعت و محيطزيست 28
ب. حقّ حيوانات 30
ج. حقّ مردم 33
فصل دوم: جايگاه حق النّاس در تعاليم قرآن و عترت
عواقب تضييع حقّ مردم 41
الف. عواقب اخروى 41
ب. عواقب دنيوى 45
اهميّت حقّ مردم در سيرۀ معصومين عليهم السلام 49
حساسيّت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نسبت به حراست از حقّ مردم 49
عاريهگرفتن اموال بيتالمال و برخورد شديد اميرالمؤمنين عليه السلام 50
شهادت در ركاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم، پس از ردّ امانت 50
شرط امام حسين عليه السلام براى پيكار در ركاب ايشان 51
اجازۀ امام صادق عليه السلام براى خدشۀ ناچيز 52
برخورد علماى ربّانى با حقّ النّاس 53
فصل سوم: تقسيمات حقّ الناس
تقسيم اوّل: حقّ النّاس به اعتبار ارتباطات انسانى 59
حقّ النّاس فردى 59
حقّ تقدّم افراد بر يكديگر 60
حقّ النّاس خانوادگى 62
حقّ النّاس اجتماعى 64
حقّ حيات جسمى و معنوى افراد اجتماع 65
حقّ نظارت ملّى 66
حقّ فقير 67
حقّ يتيم 69
تقسيم دوّم: حقّ النّاس به اعتبار جنس و سنّ افراد 71
تقسيم سوّم: حقّ النّاس به اعتبار دين و مذهب افراد 72
حقّ شيعيان 72
حقّ ساير مسلمانان 74
حقّ غير مسلمانان 76
تقسيم چهارم: حقّ النّاس به اعتبار تعليم و تعلّم 79
حقّ انبياء و اوصياى ايشان، هاديان بشريّت 79
حقّ عالم و دانشمند 80
حقّ متعلّم و شاگرد 81
تقسيم پنجم: حقّ النّاس به اعتبار نوع معاشرت افراد با يكديگر 82
حقّ معاشر، همنشين، رفيق و شريك 82
حقّ همسايه 83
حقّ خويشاوند 84
تقسيم ششم: حقّ النّاس به اعتبار جايگاه اجتماعى افراد 85
حقّ خادم و مخدوم 86
حقّ كارگر و كارفرما 87
حقّ اسير و زندانى 88
الف. تأمين آب، غذا و نيازهاى اوّليه 89
ب. برخورد همراه با رأفت و رحمت 90
ج. خوددارى از شكنجه، تعذيب و تهديد 93
حرمت كلّى شكنجه و كتك 95
تقسيم هفتم: حقّ النّاس به اعتبار جنس حق 96
تقسيم هشتم: حقّ النّاس به اعتبار سياست 98
حقوق متقابل حاكمان و مردم 98
برخى از مصاديق حقوق مردم در حكومت اسلامى 99
حقّ برخوردارى از رفاه مادى و آسايش 99
حقّ داشتن محيطى سالم براى نيل به سعادت اخروى 100
حقّ برخوردارى از امنيّت 101
حقّ برخوردارى از جامعۀ عدالت گستر 103
حقّ آزادى 106
حقّ تحصيل دانش و رشد بينش و آگاهى 110
حقّ مشورت و مشاركت در ادارۀ حكومت 110
حقّ نظارت بر زمامداران و انتقاد از آنان 112
حقّ برخوردارى از نظم و انتظام اجتماعى 113
حقّ ارتباط با حفظ احترام، عزّت و كرامت 116
فصل چهارم: مراتب حقّ الناس
مرتبۀ اوّل: حقّ تكريم و خوشرفتارى 124
مرتبۀ دوّم: حقّ خدمت و يارى 127
مرتبۀ سوّم: حق دفاع و نجات 131
مرتبۀ چهارم: حقّ منع ظلم و آزار 136
نگاهى كوتاه به مسألۀ سوء استفاده از حق 139
سخنى پيرامون قاعدۀ «لا ضرر» 139
مذمّت سوءنيّت در استفاده از حق 143
حرمت اضرار ديگران، حتى بدون سوء نيّت 144
قانون «عدل و انصاف»، حلال مشكلات 145
فصل پنجم: انواع حقّ الناس
نوع اوّل: حقّ النّاس مالى 153
مالكيّت فردى از نظر اسلام 153
مال حرام و تبعات سوء آن 155
معناى «سُحت» در قرآن كريم 157
برخى از مصاديق حقّ النّاس مالى 161
سرقت از اموال مردم 161
سرقت از بيتالمال و اموال عمومى 164
حراست از بيتالمال در صدر اسلام 166
سرقت در شغل و كوتاهى در انجام وظيفه 169
ارائۀ محصول بدون كيفيّت (سرهم بندى) 171
محكم كارى در معاملات 174
نكوهش سهلانگارى در ازدواج 176
كمفروشى در كسب 179
كمفروشى در افراد حقوق بگير 180
كم فروشى در ايفاى وظايف خانوادگى 181
برخى از تبعات غشّ در معامله 185
نكوهش كلّى فريب 188
معناى «سلامٌ عليكم» 190
پرهيز اهلبيت عليهم السلام از مال حاصل از گرانفروشى 194
برخورد قاطع اهلبيت عليهم السلام با محتكرين 197
چند حكايت آموزنده راجع به احتكار 198
برخى از آثار وضعى غصب 201
انواع غصب 202
الف. غصب عين ملك 202
ب. خريد مال با پول غصبى 205
ج. غصب ارث و ميراث 206
د. اِشراف 207
ه -. غصب املاك با تمسّك به مقرّرات دولتى 209
الف. خيانت در اموال مردم 212
ب. خيانت در سرمايههاى ملى 214
برخورد عملى اميرالمؤمنين عليه السلام با رشوه 219
دو حكايت از انزجار علماى ربانى نسبت به رشوه و پارتى بازى 220
ربا، جنگ با خدا، يا جنگ خدا با بنده؟ 222
تجسّم عمل ربا در قيامت 223
ربا، عامل بىبركتى؛ قرضالحسنه، سبب جلب بركت 225
تجمّلگرايى، زمينهساز رباخوارى 227
نكوهش قرض و بدهكارى در روايات 228
رباخوارى، با تمسّك به حيلههاى شرعى 229
نوع دوّم: حقّ النّاس آبرويى 232
برخى از مصاديق حقّ النّاس آبرويى 235
غيبت 235
تهمت 241
شايعهپراكنى 243
فتنهگرى 247
اهانت 250
سرزنش 255
عيبجويى 259
افشاى اسرار 262
تعرّض به حريم خانوادگى 265
بىتفاوتى نسبت به آبروريزى 267
نوع سوّم: حقّ النّاس فرهنگى 270
برخى از مصاديق حقّ النّاس فرهنگى 270
ايجاد انحراف در فرهنگ دينى 270
ايجاد انحراف در فرهنگ عمومى 272
اتلاف وقت مردم 274
سرقت علمى، ادبى يا هنرى 277
تصرّف در محصولات فرهنگى 279
سلب آرامش مردم 282
سدّ معبر 283
تخلّف از قوانين، مقرّرات و قراردادها 286
فصل ششم: توبه و جبران تضييع حقوق
نااميدى از آمرزش الهى، ممنوع 294
مراحل توبه 296
نحوۀ توبه از تضييع حقوق 301
راهكارهاى جبران انواع حقّ النّاس 303
الف. جبران حقّ النّاس مالى 303
ب. جبران حقّ النّاس آبرويى 305
ج. جبران ساير انواع حقّ النّاس 306
جبران حقوق مردم، با پرداخت ردّ مظالم 306
عفو و بخشش، راهى براى آمرزش حقّ النّاس 308
راهكارهاى جبران حقّالله 314
تأثير توسّل و شفاعت، در آمرزش بندگان 315
الف. توسّل 316
ب. شفاعت 317
فهرستها
فهرست آيات 323
فهرست روايات 331
فهرست اعلام 339
منابع و مآخذ 345
تحقيق و پژوهش پيرامون موضوع «حقّ النّاس»، از ديرباز، بين دانشمندان رشتههاى مختلف علوم انسانى، متداول بوده است. در دوران معاصر نيز، انديشمندان، با گرايشهاى گوناگون دينى، مذهبى و فكرى، پژوهش در اين زمينه را رها نكردهاند. بهويژه حقوقدانان، با بهرهگيرى از قوانين رايج و مبانى علم حقوق، اقسام حقوق مردم را از منابع آن استخراج و منتشر ساختهاند.
در اين ميان، مىتوان گفت كه: دين مبين و انسانساز اسلام، در زمينۀ تبيين حقوق انسان، در بين همۀ اديان و مذاهب پيشتاز بوده و در اين خصوص، سخنان مهم و برجستهاى براى ارائه دارد.
در واقع، حقّ النّاس، در معارف الهى و در آموزههاى قرآن و عترت، جايگاه بسيار با اهميّتى دارد و به آن توجه خاصّى مبذول شده است.
محور اساسى و اصلى مباحث كتاب پيش رو، آيات نورانى قرآن كريم و روايات شريف اهلبيت عليهم السلام است كه بهعنوان دو منبع بدون جايگزين، براى تحقيق در زمينۀ «حقوق انسان»، مورد توجه و استفاده قرار گرفته است.
در اين نوشتار، علاوه بر تمسّك به حدود يكصد و پنجاه آيه از قرآن شريف، دست كم چهارصد و سى مرتبه، به سخنان نورانى و روايات ارزشمند معصومين عليهم السلام، با محوريّت «حقّ النّاس»، استشهاد شده است. بهيقين، آيات و روايت استفاده شده در اين كتاب، تنها بُرشى از جايگاه برجسته و والاى حقّ النّاس در تعاليم ثقلين است و نمىتواند مبيّن و آشكار كنندۀ تمام آن جايگاه عظيم باشد.
كتاب حاضر، حاصل دروس اخلاق فقيه اخلاقى، آيتالله العظمى مظاهرى «مدّظلّهالعالى» در سال 1389 شمسى است. متن آن درس گفتارها، پس از تنظيم و تحقيق، به شكل حاضر، در شش فصل، تدوين گرديده است.
در فصل اوّل كتاب، «حقوق» از نظر اسلام، به سه قسمِ «حقوق نفس»، «حقوق خالق هستى» و «حقوق مخلوقات» منقسم شده و حقوق مخلوقات، در سه عنوانِ «حقّ طبيعت و محيط زيست»، «حقّ حيوانات» و «حقّ مردم»، تبيين گرديده است.
فصل دوّم، عهدهدار تبيين جايگاه حقّ النّاس در تعاليم قرآن و عترت است. در اين راستا، عواقب اخروى و دنيوى تضييع حقوق مردم، بيان شده و برخى از جلوههاى اهتمام معصومين عليهم السلام و نيز عالمان دينى به رعايت حقّ النّاس، حكايت شده است.
در فصل سوّم، تقسيمبندىهاى حقوق مردم، به اعتبارهاى مختلف بيان گرديده است. از جملۀ آن تقسيمات، تقسيم به اعتبار ارتباطات انسانى، سن و جنس، دين و مذهب، تعليم و تعلّم، جايگاه اجتماعى افراد و و نيز به اعتبار مقولۀ سياست، مىباشد.
فصل چهارم، در برگيرندۀ مراتب حقّ النّاس است كه در قالب چهار مرتبۀ «حقّ تكريم و خوشرفتارى»، «حقّ خدمت و يارى»، «حقّ دفاع و نجات» و «حقّ منع ظلم و آزار»، از منظر ديگرى، به معرّفى حقوق مردم مىپردازد. در ادامۀ فصل چهارم، مسألۀ «سوء استفاده از حق» نيز بهصورت مختصر، طرح و بررسى شده است. در اين راستا، با مرورى كوتاه بر قاعدۀ فقهى «لاضرر»، بر حرمت اضرار به ديگران، تأكيد شده است. سپس، «قانون عدل و انصاف» تعريف شده و از آن، بهعنوان حلكنندۀ بسيارى از مشكلات و مسائل، ياد شده است.
فصل پنجم كتاب، به بيان تفصيلى و مشروح يكى از مهمترين اقسام حقّ النّاس، با عناوين «حقّ النّاس مالى»، «حقّ النّاس آبرويى» و «حقّ النّاس فرهنگى» اختصاص دارد؛ و در آن، به ذكر و شرح مصاديقى از انواع حقّ النّاس يا انواع ظلم، به حقوق مردم پرداخته شده است.
در فصل ششم، راهكارهاى توبه از «حقّالله» و «حقّ النّاس» بيان شده و نيز روش جبران تضييع حقوق، نشان داده شده است.
اميد آنكه تلاش حاضر، مقبول درگاه الهى و مايۀ خشنودى اهلبيت عليهم السلام، بهويژه، حضرت ولىّعصر عجل الله تعالى فرجه الشريف باشد و شيفتگان اخلاق و معنويّت را مفيد افتد.
«انّه ولىّ الهداية و التّوفيق»
مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزهراء عليها السلام
فروردين 1398
حقوق نفس
حقوق خالق هستى
حقوق مخلوقات
«حق»، از نظر لغوى، معانى مختلفى دارد كه از آن جمله است: اعتقاد مطابق واقع، كلام راست، يقين بعد از شك، آنچه براى كسى مخصوص گرديده، وجوب، ثبوت و نقيض باطل.(1)
برخى از كاربردهاى اصطلاحى حق نيز عبارتند از: امتياز، قدرت يا خواستهاى كه طبق موازين شرعى يا مقرّرات عرفى، به كسى تخصيص داده مىشود؛ منفعت مالى كه طبق عرف يا قانون، قابل پذيرش است؛ عزّت، آبرو و شخصيّت متعارف، كه برخوردارى از آن، دلخواه همۀ افراد بشر است؛ و اختيارات شرعى يا قانونى اشخاص.
«حقّ النّاس»، بهمعناى «حقّ مردم» نيز، اصطلاحى است كه معمولاً در نقطۀ مقابل «حقّالله» بهكار مىرود؛ يعنى همانطور كه خداوند متعال، حقوقى دارد كه بايد توسّط بندگان مراعات گردد، آدميان نيز نسبت به همديگر حقوقى دارند و رعايت و بهجا آوردن آن حقوق، واجب و لازم است؛ با اين تفاوت كه حقوق مردم نسبت به يكديگر، متقابل است، ولى حقوق خداوند با بندگان، متقابل نيست.
1) . ر. ك: مفردات ألفاظ القرآن، ص 248-246؛ لسان العرب، ج 10، ص 53-49.
از اميرالمؤمنين عليه السلام چنين روايت شده است كه: «هيچكس بر ديگرى حقّى نخواهد داشت، مگر آنكه آن ديگرى نيز بر او حق دارد و حقّى از ديگرى بر عهدۀ كسى نيست، جز اينكه براى او بر گردن وى حقّى است؛ و آنكه به ديگران حقّى ثابت دارد، بدون اينكه آنها بر وى حق داشته باشند، تنها خداوند سبحان است، نه غير او؛ چراكه بر بندگان تسلّط و احاطه دارد و عدالتش در تمام امور نمايان است.»(1)
اسلام، از يكسو دينى اجتماعى و از سوى ديگر، دينى جامع و همهجانبه است كه در تعاليم آن به همۀ نيازهاى مخلوقات خداوند متعال توجه شده است. اشرف و اعظم اين مخلوقات، انسان است. قرآن كريم در خصوص كرامت، فضيلت و برترى انسان نسبت به ساير موجودات مىفرمايد:
(وَ لَقَدْ كَرَّمْنٰا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنٰاهُمْ فِي اَلْبَرِّ وَ اَلْبَحْرِ وَ رَزَقْنٰاهُمْ مِنَ اَلطَّيِّبٰاتِ وَ فَضَّلْنٰاهُمْ عَلىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنٰا تَفْضِيلاً) (2)
خلقت انسان كه اكرم و افضل مخلوقات است، خلقتى اجتماعى است و از اينرو همواره با عالم هستى و نيز با خالق و مخلوقات آن در تعامل و ارتباط است و در اين ارتباط، سلسله حقوق و تكاليفى دارد.
حقوق و تكاليف، دقيقاً در دو سوى مقابل هم قرار دارند؛ به اين معنا كه تكاليف و وظايفى كه انسان در تعامل با عالم هستى و موجودات آن دارد، همان حقوقى است كه آن موجودات دارند. همچنين تكاليف ساير موجودات در رابطه با انسان، حقوق
او خوانده مىشود. از اينرو، هر حقّى، خود تكليف براى سايرين است؛ چنانكه هر تكليفى، حق ديگران محسوب مىگردد. مثلاً رسيدگى به حوائج پدر و مادر و اداى احترام به آنها، از يك سو تكليف فرزند و از سوى ديگر، حقّ پدر و مادر است.
بنابراين، سخن از حقوق مردم، از حيث مفهوم، روى ديگر سخن از تكاليف و وظايف آنان است و بالعكس.
در تعاليم قرآن و عترت، حقوق و تكاليف بىشمارى براى انسان ذكر شده است. تنها امام سجاد عليه السلام در رسالهاى كه براى اصحاب و ياران خود نوشتهاند، پنجاه حق كه مراعات آن براى هر انسانى لازم است را بيان كردهاند. اين رساله كه به عنوان «رسالۀ حقوق امام سجاد عليه السلام»(1)شهرت يافته، بسيار ارزشمند است و مطالعه و دقّت در مفاهيم آن و نيز عمل به تعاليم متعالى آن حتماً براى همه سودمند خواهد بود.
در آن رساله، از حقوق خداوند متعال تا نفس انسان و اعضاء و جوارح بدن گرفته تا حقوق مردم، اعمّ از حقوق خويشاوند، معلّم، شاگرد، همنشين، حاكم، رعيّت، همسر، همسايه، شريك و نظاير آن از مسلمان و غيرمسلمان، تبيين گرديده است.
حقوق و تكاليف انسان، با توجّه به نوع رابطهاى كه هركس اوّلاً با خودش، ثانياً با پرودگار عالم و ثالثاً با ساير مخلوقات و موجودات دارد، در سه محور عمده قابل تعريف است.
در ادامۀ اين فصل، چكيدهاى از اقسام حق بيان مىگردد.
1) . الخصال، ج 2، ص 565.
انسان نسبت به خودش سلسله وظايفى دارد كه حقّ نفس ناميده مىشود.
از آنجا كه مهمترين هدف از خلقت انسان، نيل او به مقام بندگى و عبوديّت خداوند و نيز آدمشدن و رسيدن به لقاى الهى است، وظيفه دارد تمام تلاش خود را در راستاى تأمين هدف خلقت بهكار گيرد.
قرآن كريم مىفرمايد: انسان همواره در حركت به سوى پروردگار هستى است تا به مقام لقاء دست يابد:
(يٰا أَيُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّكَ كٰادِحٌ إِلىٰ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاٰقِيهِ) (1)
پس يكى از حقوق نفس، حركت به سوى خدا و رسيدن به كمال است. براى اين حركت، شناخت و معرفت نفس لازم است، كه آن هم حقّ نفس است.
انسان، موجودى دو بُعدى است و از دو بُعد «روح» و «جسم»، تشكيل يافته است. جسم و روح، همواره در درون انسان، در حال نزاع هستند. تكليف انسان در اين نزاع، غلبهدادن بُعد روحى، بر بُعد جسمى است؛ چرا كه پيروزى او در مسير حركت به سوى خداوند متعال، تنها با غلبه يافتن روح بر جسم امكانپذير است. در واقع، انسان براى تكامل روحى، بايد بُعد جسمى را وسيله و مركب روح خود قرار دهد و با فرماندهى روح، حركت صعودى را آغاز نمايد تا به مقصد برسد. يعنى استكمال آدمى و رسيدن او به خداوند تعالى، وابسته به هر دو بُعد روحى و جسمى است. پس حفظ سلامت اين دو بُعد، براى رسيدن به كمال و نيل به هدف خلقت، لازم است و كوشش براى حفظ و صيانت از روح و جسم، حقّ نفس است.
1) . انشقاق، 6: «اى انسان، حقّاً كه تو به سوى پروردگار خود بهسختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى كرد.»
پروردگار متعال براى استكمال روح انسان، واسطهها و ابزارهايى در مسير حركت او قرار داده تا با استمداد از آنها به مطلوب و مقصود نهايى برسد. يك دسته از اين وسائط، در درون آدمى هستند كه به عنوان پيامبران درونى، وظيفۀ هدايت و ارشاد درونى نوع بشر را بر عهده دارند.
فطرت، وجدان اخلاقى و عقل انسان، سه پيامبر درونى هستند كه آدمى مىتواند با حرف شنوى و توجه به آنها، روح خود را بر جسم غلبه دهد و به استكمال برسد.
دستۀ ديگر واسطهها، پيامبران بيرونى هستند؛ همان رسولان الهى و اوصياى آنان و ائمۀهدى عليهم السلام و نيز جانشينهاى اوصياء، يعنى انبياى تبليغى و روحانيّت؛ كه خداوند متعال براى هدايت بشريّت، آنان را بهطور آشكار و علنى بر سر راه بندگان قرار داده است. تبعيت از پيامبران بيرونى نيز كه مبلّغ دستورات الهى و مروّج كتابهاى آسمانى هستند، انسان را به كمال خواهد رسانيد.
بايد توجه شود كه سلامت روح، به شدّت با اجتناب جدّى از گناه و نافرمانى خداوند، ارتباط مستقيم دارد. واضح است كه گناه، روح انسان را بيمار و كسل كرده، كاركرد مطلوب آن را مىگيرد. در مقابل، پرهيز و دورى از گناه و بهطور خلاصه، اطاعت از خدا، باعث نشاط روح است.
حفظ سلامت جسم انسان نيز عقلاً واجب است. روح انسان براى استكمال، محتاج جسم سالم و بانشاطى است كه وسيلۀ عروج او شود و او را به سوى خداوند متعال حركت دهد.
نتيجه اينكه، توجه به دو بُعد روحى و جسمى و نيز تلاش براى سلامتى اين دو بُعد و از همه مهمتر، غلبهدادن روح بر جسم براى پرواز به عالم ملكوت، حقوق نفس انسان بهشمار مىروند و هر انسانى وظيفه دارد حقوق نفس خويش را ادا نمايد.
اوّلين حقّ پروردگار متعال، شناخت او از طريق تفكّر و تدبّر در آيات الهى و ياد و ذكر اوست. قرآن كريم مىفرمايد:
(اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ) (1)
حقّ ديگر پروردگار هستى، اعتقاد به توحيد، پذيرش يگانگى او و پرهيز از هرگونه شرك است. چنانكه قرآن شريف مىفرمايد:
(لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ) (2)
تشكر و سپاسگزارى از حقتعالى و بهجاآوردن شكر او، حقّ ديگرى است كه رعايت آن بر بندگان واجب و لازم است. قرآن از انسانها مىخواهد كه شاكر پروردگار خويش باشند:
(... وَ اُشْكُرُوا لِلّٰهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيّٰاهُ تَعْبُدُونَ) (3)
حقّ ديگر خداوند تعالى، اطاعت و فرمان بردارى است:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ) (4)
1) . آلعمران، 191: «همانان كه خدا را [در همه احوال] ايستاده و نشسته، و به پهلو آرميده ياد مىكنند، و در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند [كه:] پروردگارا، اينها را بيهوده نيافريدهاى؛ منزهى تو! پس ما را از عذابِ آتش دوزخ در امان بدار».
2) . لقمان، 13: «به خدا شرك مياور كه به راستى شرك ستمى بزرگ است.»
3) . بقره، 172: «... و خدا را شكر كنيد، اگر تنها او را مىپرستيد».
4) . نساء، 59: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [نيز] اطاعت كنيد.»
در اين راستا، ارتباط با قرآن و عترت و عمل به دستورات آيات و روايات، كه موجب رستگارى است، همان اطاعت از پروردگار متعال است و حقّ خداوند شمرده مىشود.
قرآن شريف، برنامۀ زندگى و كتاب آدمسازى است:
(هُوَ اَلَّذِي بَعَثَ فِي اَلْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيٰاتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ اَلْكِتٰابَ وَ اَلْحِكْمَةَ وَ إِنْ كٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلاٰلٍ مُبِينٍ) (1)
خداوند متعال، تبيين اين كتاب انسانساز را بر عهدۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نهاده است:
(وَ أَنْزَلْنٰا إِلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّٰاسِ مٰا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ) (2)
توصيۀ مكرّر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، تمسّك به ثقلين، براى نيل به سعادت است:
«إِنِّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِى أَهْلَ بَيْتِى وَ إِنَّهُمَا لَمْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهما لَنْ تَضِلُّوا»(3)حقّ ديگر خداوند متعال نسبت به بندگان، پرستش او، به عنوان خداى يگانه است. امر به پرستش و عبادت ذات بارى تعالى در قرآن كريم به وضوح بيان گرديده است:
(وَ مٰا أُمِرُوا إِلاّٰ لِيَعْبُدُوا اَللّٰهَ) (4)
در اين راستا، بهجاآوردن اعمال عبادى نظير نماز، روزه، حج و جهاد، از يك سو وظيفۀ آدمى و از سوى ديگر، حقّ خداوند است.
1) . جمعه، 2: «اوست آن كس كه در ميان بىسوادان فرستادهاى از خودشان برانگيخت، تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد، و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند.»
2) . نحل، 44: «و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم، تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى، و اميد كه آنان بينديشند.»
3) . الاحتجاج، ج 2، ص 450.
4) . بيّنه، 5: «و فرمان نيافته بودند جز اينكه خدا را بپرستند.»
شايسته است انسان در اهميّت به عبادات، اهلبيت عليهم السلام را سرمشق خود قرار دهد و به اندازۀ توان و به ميزان توفيق و لياقت، حقوق حق تعالى را ادا نمايد.
مثلاً در خصوص نماز، در روايات مىخوانيم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، هنگام نماز، متلاطم مىشدند و رنگ چهرۀ مباركشان تغيير مىكرد. به كسى توجّه نداشتند و كسى ايشان را نمىشناخت و به هيچ كارى غير از نماز نمىپرداختند تا آرام شوند. وقتى مؤذّن اذان مىگفت، آن حضرت به اندازهاى تلاطم درونى پيدا مىكردند و تغيير حالت مىدادند كه گويا كسى ايشان را نمىشناخت و آن حضرت نيز ديگران را نمىديدند.(1)
كسى كه مىخواهد حقوق الهى را ادا كند، بايد به نماز و ساير واجبات اهميّت دهد، به گونهاى كه به انجام به موقع واجبات اهتمام ورزد و با فوت يك عمل واجب، اندوهگين شود و با توبه و قضانمودن آن واجب، كوتاهى خود را جبران نمايد.
امام صادق عليه السلام در آخرين ساعات حيات، همۀ خويشان و اطرافيان خود را فراخواندند، به طورى كه همه تصوّر كردند امام عليه السلام وصيّت جديدى دارند.
پس از آنكه خويشان و بستگان حضرت صادق عليه السلام بر بالين ايشان حاضر شدند، حضرت فرمودند: كسى كه نماز را سبك بشمارد، به شفاعت ما نخواهد رسيد.
«إِنَّ شَفَاعَتَنَا لَا تَنَالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلَاة»(2)يكى از مصاديق سبكشمردن نماز، تأخير آن از اوّل وقت است. چنانكه اهميّتندادن به نماز جماعت و ترجيح كارهاى روزمره به نماز، مصاديق ديگرى از كوچكشمردن نماز است.
افرادى كه غذاخوردن، خوابيدن و تجارت را به عبادت خدا، بهخصوص به نماز ترجيح مىدهند، حق خداوند را به خوبى و به شايستگى ادا نمىكنند.
قسم سوّم حقوق، حقّ ساير مخلوقات، اعمّ از انسانها، حيوانات، گياهان و حتى اشياء و جمادات است. انسان در تعامل و ارتباط با همۀ مخلوقات خداوند، وظايفى دارد كه انجام آن وظايف توسط آدمى، حقّ آن مخلوقات به حساب مىآيد.
خداوند سبحان عالم هستى را براى انسان آفريده و موجودات آن را مسخّر و رام او كرده است:
(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اَللّٰهَ سَخَّرَ لَكُمْ مٰا فِي اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِي اَلْأَرْضِ وَ أَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَهُ ظٰاهِرَةً وَ بٰاطِنَةً) (1)
البته بايد توجه شود كه تسخير جهان هستى براى انسان و ارزانىداشتن نعمتهاى ظاهرى و باطنى به وى، مطلقاً به اين معنا نيست كه او به بهانۀ استفاده از نعمتهاى الهى، به آزار جانوران يا تخريب محيطزيست بپردازد و در راستاى تأمين منافع، به نحو دلخواه خويش از موجودات عالم بهرهبردارى كند؛ بلكه خداوند متعال جهان هستى و موجودات آن را در اختيار انسان نهاده تا با استفادۀ صحيح و منطقى، به رشد و كمال مطلوب دست يابد و در عوض، وظيفۀ حفظ و حراست از مخلوقات و موجودات عالم را بر عهدۀ انسان گذاشته است.
حقّ ساير مخلوقات، در سه دستۀ كلّى قابل تبيين است. دستۀ اوّل، حقّ گياهان، نباتات و جمادات و بهطور كلّى «حقّ طبيعت» است كه با عنوان «حقّ محيطزيست» بررسى مىگردد. دستۀ دوّم، حقّ جانوران غير از انسان يا همان «حقّ حيوانات» است و دستۀ سوّم، حقّ ساير انسانها يا «حقّ مردم» نام دارد.
در ادامه، به اين سه دسته حق، اشارۀ مختصرى خواهيم داشت.
1) . لقمان، 20: «آيا ندانستهايد كه خدا آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمين است، مسخّر شماكرده، و نعمتهاى آشكار و نهانش را بر شما فراوان و كامل ارزانى داشته؟»
حفظ محيطزيست و حراست از گياهان و منابع طبيعى، از جملۀ وظايف انسان در تعامل با جهان هستى است. كوتاهى در انجام اين وظايف كه منجر به تخريب محيطزيست مىگردد، در تعاليم دينى به شدّت نكوهش شده است.
از قرآن كريم چنين استفاده مىشود كه وجود هرگونه بىنظمى، ناهماهنگى و بحران در محيطزيست، ناشى از رفتار نادرست انسانها در ارتباط با گياهان و منابع طبيعى است.
خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
(إِنّٰا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنٰاهُ بِقَدَرٍ) (1)
بر اين اساس، خلقت همه چيز در عالم به اندازه و بر پايۀ نظم و عدالت است. طبق آيۀ ديگرى از قرآن شريف، هيچگونه خلل و ناهماهنگى در آفريدگان خداوند سبحان نيست:
(مٰا تَرىٰ فِي خَلْقِ اَلرَّحْمٰنِ مِنْ تَفٰاوُتٍ) (2)
پس، نابسامانىها، بىنظمىها، آلودگىها و هر پديدۀ نامتعادلى كه در طبيعت و منابع آن وجود دارد، در اثر بهرهبردارى غلط انسانها از طبيعت است. متأسفانه نوع آدميان حقوق منابع طبيعى را مراعات نمىكنند و براى تأمين منافع مادّى خود، به تخريب محيطزيست مىپردازند.
اين در حالى است كه در روايات اهلبيت عليهم السلام، حتى قطع درخت مذمّت شده است. امام صادق عليه السلام مىفرمايند: درختان را قطع نكنيد كه عذاب دارد.
«لَا تَقْطَعُوا الثِّمَارَ فَيَبْعَثَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ الْعَذَابَ صَبّاً»(1)از نظر قرآن كريم، انسان از زمين خلق شده و مأمور به آبادانى آن است. مىفرمايد:
(هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ اَلْأَرْضِ وَ اِسْتَعْمَرَكُمْ فِيهٰا) (2)
خداوند متعال زمين را خلق كرده و عمارت و آبادى آن را به عنوان يك وظيفه، به انسان سپرده است. چنانكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز آدميان را برآمده از زمين دانسته و حفاظت از آن را از بندگان خواستهاند:
«تَحَفَّظُوا مِنَ الْأَرْضِ فَإِنَّهَا أُمُّكُمْ»(3)در مبحث محيطزيست، تلاش براى پاكيزه نگهداشتن «آب» و «هوا» نيز از وظايف غيرقابل انكار انسان است. بر اين اساس، هرگونه حركتى كه منجر به محدودشدن يا آلودگى اين دو نعمت بزرگ مىشود، مستحقّ نكوهش و مذمّت است.
اهميّت جلوگيرى از آلودهشدن آب به قدرى است كه امام صادق عليه السلام در روايتى، حتى بهجاآوردن غسل واجب در چاه آب را در صورتى كه سطل براى برداشتن آب از چاه موجود نباشد، جايز نمىدانند و دستور به تيمّم بدل از غسل مىدهند و مىفرمايند: آبى كه مردم از آن استفاده مىكنند را آلوده نكنيد.
«لَا تُفْسِدْ عَلَى الْقَوْمِ مَاءَهُمْ»(4)يعنى كسى حق ندارد با ورود به چاه يا حوض يا منبع آب و نظاير آن، آبى كه مردم از آن برداشت مىكنند را آلوده سازد، حتى اگر غسل واجب بر عهدهاش باشد.
در خصوص اهميّت پاكيزگى «هوا» نيز در روايات داريم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مسلمانها را از انتشار مواد مسموم و آلوده، حتى در سرزمين مشركين نهى مىكردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند:
«نَهَى رَسُولُ اللَّهِ ص أَنْ يُلْقَى السَّمُ فِي بِلَادِ الْمُشْرِكِينَ»(1)در فرهنگ تعاليم قرآن و عترت، كسى حق ندارد، آب، هوا، خاك و بهطور كلّى محيطزيست را آلوده يا تخريب كند. بر اين پايه، انتشار مواد و گازهاى مسموم توسط برخى كارخانهها و وسايل نقليه در هواى آزاد كه منجر به آلودهساختن هوا مىشود، به نحوى پايمالكردن حق است.
انسان حق دارد براى پيشبرد اهداف مادّى و معنوى، از حيوانات استفاده كند. قرآن كريم در چند آيه، نعمت چهارپايان و حيوانات و اينكه آنها براى باركشى، سوارى و تأمين خوراك انسان خلق شدهاند را يادآور شده است. از جمله مىفرمايد:
(اَللّٰهُ اَلَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اَلْأَنْعٰامَ لِتَرْكَبُوا مِنْهٰا وَ مِنْهٰا تَأْكُلُونَ) (2)
در جاى ديگر مىفرمايد:
(وَ لَكُمْ فِيهٰا مَنٰافِعُ كَثِيرَةٌ) (3)
يعنى حيوانات براى انسان منافع بىشمارى دارند. امّا بايد توجه شود كه آدمى حق ندارد هنگام بهرهبردارى از حيوانات، صرفاً منافع خودش را در نظر گرفته، به
حقوق حيوانات بىتوجه باشد، بلكه استفاده از حيوانات بايد به صورت متعارف و با رعايت حقوق آنها باشد.
اساساً انسان در جهان هستى، در برابر همۀ نعمتها و همۀ موجودات، مسئوليّت دارد. اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبهاى مىفرمايند:
«اتَّقُوا اللَّهَ فِي عِبَادِهِ وَ بِلَادِهِ فَإِنَّكُمْ مَسْئُولُونَ حَتَّى عَنِ الْبِقَاعِ وَ الْبَهَائِمِ»(1)آن حضرت به وضوح مىفرمايند كه انسان در برابر همهكس و همهچيز، حتى در برابر سرزمينها و حيوانات، مسئول است. اين مسئوليّت آدمى، اقتضا مىكند كه او حق و حقوق حيوانات را مراعات نمايد، بهويژه هنگامى كه از آنها بابت باركشى، سوارى، يا منافع ديگر استفاده مىكند.
امام صادق عليه السلام در روايتى مىفرمايند: حيوان بر انسان هفت حق دارد. اين حقوق عبارتند از: «بيش از طاقت حيوان بر او بار ننهد»، «پشت او را مجلس گفتگو نكند؛ يعنى مثل روى صندلى بر پشت او ننشيند و گفتگو كند»، «وقتى به يك منزل رسيد، ابتدا به او علوفه بدهد»، «داغ بر چهرۀ او ننهد»، «به صورت او نزند كه او تسبيح مىگويد»، «هنگامى كه به آب رسيد او را سيراب كند» و «اگر رم كرد، او را نزند».(2)
در روايات ديگرى نيز حقوق حيوانات و چهارپايان گوشزد شده است. از جمله حقوق حيوانات، خوددارى انسان از آزار و اذيّت آنها است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از تعذيب و اذيّت حيوانها نهى فرمودهاند:
«فَإِنَّ النَّبِيَّ ص قَدْ نَهَى عَنْ تَعْذِيبِ الْحَيَوَانِ بِالنَّارِ»(3)
آن حضرت در بيان ديگرى، مسلمانها را از كشتن جانورانى مانند مورچه، زنبور عسل و قورباغه و نيز پرندگانى مثل جغد، هدهد و پرستو باز داشتهاند:
«أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص نَهَى عَنْ قَتْلِ سِتَّةٍ النَّحْلَةِ وَ النَّمْلَةِ وَ الضِّفْدِعِ وَ الصُّرَدِ وَ الْهُدْهُدِ وَ الْخُطَّافِ»(1)همچنين امام صادق عليه السلام از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند:
«لَا تَأْتُوا الْفِرَاخَ فِي أَعْشَاشِهَا وَ لَا الطَّيْرَ فِي مَنَامِهِ حَتَّى يُصْبِحَ»(2)به سراغ جوجههاى پرندگان در لانههايشان نرويد. همينطور به سراغ پرندگان در هنگام خواب آنها نرويد تا صبح شود.
در روايت ديگرى از قول امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند: زنى بهخاطر آنكه يك گربه را در بند كرده بود و آن گربه از تشنگى هلاك شده بود، عذاب گرديد.(3)
در سيرۀ اهلبيت عليهم السلام مىخوانيم كه آن بزرگواران، نسبت به رعايت حقوق حيوانات، اهتمام جدّى داشتهاند. اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: به خدا قسم! اگر هفت اقليم را با آنچه زير آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم و يك پوست جو را به ناحق از مورچهاى بگيرم، چنين نخواهم كرد:
«وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ»(4)نقل شده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام، حتى از ناسزاگفتن به چهارپايان نيز اكراه داشتهاند:
«وَ كَانَ عَلِيٌّ يَكْرَهُ سَبَ الْبَهَائِمِ»(1)آن حضرت در نامهاى به متصدّيان يك كاروان، ضمن سفارشهايى كه براى رعايت حقوق چهارپايان دارند، تأكيد مىكنند كه بين شتر و نوزادش جدايى نيندازيد و از شير شتر زياد ندوشيد تا بچهاش آسيب نبيند:
«أَنْ لَا يَحُولَ بَيْنَ نَاقَةٍ وَ بَيْنَ فَصِيلِهَا وَ لَا يَمْصُرَ لَبَنَهَا فَيُضِرَّ ذَلِكَ بِوَلَدِهَا»(2)نقل شده است كه امام سجاد عليه السلام چهل مرتبه با شترى به حج رفتند، ولى در آن مدّت حتى يك ضربه شلاق هم به آن شتر نزدند.(3)
از آنجا كه انسان فطرتاً موجودى اجتماعى است، همواره با همنوعان خود در تعامل و ارتباط است. اين ارتباط، با توجه به نوع معاشرتى كه آدميان با هم دارند، مىتواند ارتباط ناسالم و ظالمانه، يا ارتباط سالم و بر پايۀ عدل و انصاف باشد.
قبلاً بيان شد كه انسان در تعامل با ساير مخلوقات، سلسله وظايف و تكاليفى بر عهده دارد كه آن وظايف، حقّ ساير موجودات خوانده مىشود. رعايت حقوق مردم، نزد خداوند متعال و نيز در تعاليم دينى بسيار حائز اهميّت است، تا جايى كه اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: خداى متعال، رعايت حقوق بندگانش را مقدمهاى براى رعايت حقوق خودش قرار داده است، پس هر كس به اداى حقوق بندگان خدا قيام و اقدام كند، در اداى حقوق خداوند متعال نيز موفق خواهد شد:
«جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ حُقُوقَ عِبَادِهِ مُقَدِّمَةً لِحُقُوقِهِ فَمَنْ قَامَ بِحُقُوقِ عِبَادِ اللَّهِ كَانَ ذَلِكَ مُؤَدِّياً إِلَى الْقِيَامِ بِحُقُوقِ اللَّهِ»(1)همچنين بايد دانست كه حقوق آدميان نسبت به يكديگر، متقابل است. اميرمؤمنان حضرت على عليه السلام در اينباره مىفرمايند:
«لَا يَجْرِي لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَى عَلَيْهِ وَ لَا يَجْرِي عَلَيْهِ إِلَّا جَرَى لَهُ»(2)هيچكس بر ديگرى حقّى ندارد، مگر آنكه آن ديگرى نيز بر او حق داشته باشد و حقّى از ديگرى بر عهدۀ كسى نيست، جز اينكه براى او بر گردن وى حقّى است؛ يعنى حقوق بين انسانها متقابل است.
لازمۀ برقرارى تعامل اجتماعى نيكو و عادلانه بين انسانها، آن است كه همه در معاشرت با يكديگر، به انجام صحيح وظايف خود پايبند باشند و به رعايت حقوق متقابل اهتمام ورزند.
جامعهاى كه افرادش به شناخت وظيفه و عمل به آن، اهميّت مىدهند، بر پايۀ عدالت و انصاف اداره شده، از تضييع حقوق به دور خواهد شد. در اين ميان، شناخت وظيفه، يا شناخت حقوق ديگران از اهميّت بيشترى برخوردار است، ولى معمولاً افراد در تشخيص وظيفه دچار خطا و اشتباه مىشوند و به عنوان اداى تكليف، دست به اعمالى مىزنند كه خواهناخواه پايمالكنندۀ حقوق ديگران است. شياطين جنّى و انسى نيز بيكار ننشسته و با وسوسههاى خود، گمراهى انسان را تثبيت مىكنند.
حال بايد بدانيم كه راهكار تشخيص صحيح وظيفه چيست؟
ائمۀطاهرين عليهم السلام در رواياتى، يك راهكار اساسى براى «تشخيص وظيفه» يا «شناخت حقّ مردم» ارائه كردهاند. آن راهكار، چيزى جز رعايت «عدل» و «انصاف» نيست.
اساساً معناى عدالت و انصاف اين است كه هر انسانى، آنچه براى خود مىپسندد، براى همنوعان خويش هم بخواهد و هرچه براى خويشتن نمىپسندد، براى ديگران نيز نخواهد.
راوى مىگويد: برخى از اصحاب در نامهاى به من نوشتند كه از امام صادق عليه السلام سؤال كنم: مسلمان بر مسلمان چه حقّى دارد؟ من از امام عليه السلام پرسيدم و ايشان به من پاسخى ندادند. هنگام وداع، به ايشان گفتم: به پرسش من پاسخ نداديد؟ فرمودند: من مىترسم شما كافر شويد؛ كنايه از اينكه رعايت حقّ مردم سخت است، از طرفى شرط مسلمانى هم رعايت همين حقوق است و ممكن است شما بفهميد مسلمان واقعى نيستيد و نااميد شويد؛ سپس فرمودند: بهراستى از سختترين واجبات كه خدا بر خلقش واجب كرده، سه امر است:
«إِنْصَافَ الْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ حَتَّى لَا يَرْضَى لِأَخِيهِ مِنْ نَفْسِهِ إِلَّابِمَايَرْضَى لِنَفْسِهِ مِنْهُ وَمُوَاسَاةَ الْأَخِ فِيالْمَالِ وَذِكْرَاللَّهِ عَلَى كُلِ حَالٍ لَيْسَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلهِ وَ لَكِنْ عِنْدَ مَاْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ فَيَدَعُه»(1)آن حضرت سه وظيفۀ اساسى براى مسلمانها برشمردهاند؛ وظيفۀ اوّل، رعايت انصاف است. در معرفى شخص با انصاف هم فرمودهاند: كسى است كه هرچه براى خود مىپسندد، براى ديگران نيز بپسندد. در واقع، رعايت انصاف، يك نشانه براى تشخيص صحيح وظيفه است.
وظيفۀ دوّم، عمل به قانون مواسات و دستگيرى از همنوعان است. وظيفۀ سوّم، مداومت بر ذكر است، امّا امام صادق عليه السلام در اين روايت تأكيد كردهاند كه اكتفا به ذكر لفظى كاربرد ندارد و انسان بايد ذكر عملى داشته باشد، يعنى از گناه اجتناب ورزد و فرمان خداوند تعالى را اطاعت نمايد.
1) . الكافى، ج 2، ص 170.
عواقب تضييح حق مردم
اهميت حق مردم در سيره معصومين عليهم السلام
برخورد علماى ربانى با حقّ النّاس
در فصل قبل فهميديم كه انسان، در معاشرت با ساير آدميان، سلسله تكاليف و وظايفى دارد كه حقّ آنان به حساب مىآيد. اين سلسله وظايف، «حقّ النّاس» يا «حقّ مردم» ناميده مىشود.
پيش از بحث راجع به جزئيات حقوق مردم و قبل از تبيين اقسام، مراتب و انواع حقّ النّاس، لازم است قدرى ميزان اهميّت حقّ مردم در دين اسلام و جايگاه آن در تعاليم قرآن كريم و عترتطاهرين عليهم السلام، روشن گردد.
حقّ النّاس از نظر قرآن كريم و نيز از ديدگاه عترتطاهرين عليهم السلام، بسيار اهميّت دارد. شايد بتوان گفت در تعاليم دينى، به هيچ مسألهاى به اندازۀ «حقّ مردم» اهميّت داده نشده است.
اهميّت اداى حقّ مردم در آموزههاى دينى به قدرى است كه در كلام نورانى امام صادق عليه السلام، بزرگترين عبادت شمرده شده است:
«مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيءٍ أَفْضَلَ مِنْ أَدَاءِ حَقِ الْمُؤْمِنِ»(1)كوتاهى در اداى حقّ النّاس نيز در روايتى از اميرالمؤمنين عليه السلام، «أَعْظَمُ الْخَطَايا» يعنى بزرگترينِ گناهان، دانسته شده است.(2)
اداى حقّ مردم، هيچ جايگزينى ندارد و هيچ معوّضى نمىتوان براى آن در نظر گرفت. حقّ ديگران، حتى در صورت رسيدن انسان مديون به فيض شهادت نيز، بر عهدۀ وى باقى مىماند. امام باقر عليه السلام مىفرمايند:
«أَوَّلُ قَطْرَةٍ مِنْ دَمِ الشَّهِيدِ كَفَّارَةٌ لِذُنُوبِهِ إِلَّا الدَّينَ فَإِنَّ كَفَّارَتَهُ قَضَاؤُهُ»(1)بنابر فرمايش آن امام بزرگوار، اوّلين قطرۀ خون شهيد، كفّارۀ گناهان اوست، يعنى گناهان او با شهادت آمرزيده مىشود، ولى اگر بدهكار باشد، بايد بدهى او پرداخت گردد.
از اين گذشته، امام جعفر صادق عليه السلام كسى كه اموال مردم را به ناحق بخورد، شيعه نمىدانند و مىفرمايند: چنين كسى از پيروان من نيست.
«لَيسَ بِوَلِي لِي مَنْ أَكَلَ مَالَ مُؤْمِنٍ حَرَاماً»(2)از اين دست روايات در كتب روايى به وفور يافت مىشود. آيات بسيارى از قرآن كريم نيز اهميّت فراوان حقّ مردم را آشكار مىسازد. گردآورى و بيان تمامى اين آيات و روايات، به دليل فراوانى، در اين فصل و حتى در اين كتاب ميسّر نيست؛ اگرچه در فصلهاى بعدى، آيات و روايات بسيارى، در اين زمينه، از نظر خوانندگان گرامى مىگذرد.
در ادامۀ اين فصل، تنها به شرح برخى از آيات و رواياتى با موضوع حقّ النّاس پرداخته مىشود كه در آنها، براى تحذير بندگان از تضييع و پايمالكردن حقّ مردم، به تبيين عقوبتهاى اخروى و دنيوى حقّ النّاس، بيش از هر مسألۀ ديگرى توجه شده است. همچنين با سيرى مختصر در سيرۀ اهلبيت عليهم السلام و علماى ربّانى، جايگاه حقّ مردم در سبك زندگى آن بزرگواران نيز براى سرمشقگرفتن از ايشان، بيان مىگردد.
پايمالكردن و نديدهگرفتن حقوق مردم، در قيامت انسان را با مشكلات و سختىهاى ناگوارى مواجه مىسازد. قبل از هر چيز بايد دانست كه حقّ النّاس، انسان را جهنّمى مىكند و مانع برخوردارى او از بهشت و نعمتهاى بهشتى است.
در حديثى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه هركس حقّ مؤمنى را حبس كند، در قيامت او را پانصد سال روى پا نگاه مىدارند، بهگونهاى كه سيلاب عرق از او سرازير مىشود، بعد منادى ندا مىدهد كه وى ظالم است، سپس امر مىشود كه چنين كسى را به جهنّم بيندازيد:
«ثُمَّ يؤْمَرُ بِهِ إِلَى النَّارِ»(1)قيامت، چندين موقف يا چندين گردنه دارد. در هر موقف، فرشتگان الهى سؤالاتى از بندگان مىپرسند و اگر كسى پاسخ قانعكننده نداشته باشد، حقّ عبور از آن موقف را ندارد. سختترينِ اين گردنهها كه عبور از آن مشكلتر از ساير مواقف است، گردنۀ «حقّ النّاس» نام دارد كه در آن، از حقّ مردم سؤال مىشود. در اين موقف، بر خلاف ساير مواقف، خود خداوند متعال از بندگان سؤال مىپرسد و بازجويى مىكند.
قرآن كريم نام اين گردنه را مرصاد گذاشته و مىفرمايد خود خداوند در كمين بندگان است:
(إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصٰادِ) (2)
امام صادق عليه السلام دربارۀ اين آيۀ شريفه مىفرمايند: آن كمينگاه، پلى بر روى صراط است كه هر كس حقّى از مردم بر عهدۀ اوست، نمىتواند از آن عبور كند.(3)
در روايت ديگرى آمده است كه خداوند مىفرمايد: به عزّت و جلال خودم سوگند كه از حقّ مردم و از ظلم ظالم نخواهم گذشت:
«وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَا يجُوزُنِي ظُلْمُ ظَالِمٍ»(1)قرآن كريم در آيۀ ديگرى مىفرمايد:
(وَ قَدِمْنٰا إِلىٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً) (2)
اين آيۀ شريفه مىفرمايد: اعمال خير برخى افراد در قيامت مثل گردوغبار پراكنده مىشود؛ يعنى آثار آن اعمال، براى صاحبش پوچ مىشود و هيچ فايدهاى ندارد.
در روايتى نقل شده كه از امام سجاد عليه السلام سؤال شد: اگر كسى حقّ يك مسلمان را ضايع كند، آن مسلمان چگونه مىتواند حقّ خويش را بستاند؟ آن حضرت فرمودند: در قيامت به اندازۀ حقّ مظلوم از اعمال نيك ظالم بر مىدارند و به اعمال مظلوم مىافزايند:
«يؤْخَذُ لِلْمَظْلُومِ مِنَ الظَّالِمِ مِنْ حَسَنَاتِهِ بِقَدْرِ حَقِ الْمَظْلُومِ فَتُزَادُ عَلَي حَسَنَاتِ الْمَظْلُومِ»(3)سپس از ايشان سؤال شد: اگر ظالم، حسنهاى نداشته باشد، چه مىشود؟ فرمودند: گناهان مظلوم را به پروندۀ ظالم منتقل مىكنند.
يعنى اعمال نيكوى بدهكار را به بستانكار مىدهند و اگر عمل نيكى نداشت يا آن اعمال تمام شد، گناهان و اعمال بد بستانكار را روى گردن بدهكار مىگذارند. با اين حساب، ممكن است بستانكار، بهشتى و بدهكار، جهنّمى شود.
در برخى روايات ديگر مىخوانيم برخى افراد در قيامت پروندۀ خويش را خالى از حسنات مىيابند. با تعجب سؤال مىكنند: اعمال خير و عبادات و انفاقات ما چه شد كه اثرى از آن نمىيابيم؟ به آنان خطاب مىشود: حسنات شما به پروندۀ اعمال كسانى كه با آنان خصومت داشتيد منتقل شده است. سپس مشاهده مىكنند علاوه بر اين كه نامۀ اعمالشان تهى از نيكىهاست، گناهانى در آن ثبت شده است كه هرگز مرتكب نشدهاند. وقتى علّت را جويا مىشوند، به آنان خطاب مىشود: اينها گناهان كسانى است كه از آنها غيبت كردهايد، به آنها ناسزا گفتهايد و در خريد و فروش بر آنان ستم كردهايد.(1)
بنابراين، در قيامت، اگر حقّ النّاس در پروندۀ كسى باشد، اعمال نيكوى او به تعبير قرآن كريم، «هَبٰاءً مَنْثُوراً» مىشود. گناهانى نظير غيبت، تهمت و شايعهپراكنى از يك سو و خوردن اموال مردم از سوى ديگر، باعث پوچشدن اعمال نيكو در آخرت مىگردد. البته توبه از حقّ النّاس و جبران حقّ مردم، عواقب سوء آن را رفع مىكند.
اسفناكتر و حسرتآورتر از آنچه بيان شد، اين است كه افرادى كه حقّ ديگران را ضايع مىكنند، معمولاً براى رفاه زن و فرزندان خويش مرتكب ظلم مىشوند، امّا در روايت داريم كه همان زن و بچهها در قيامت، اوّلين كسانى هستند كه از شوهر و پدر خود شكايت مىكنند و مىگويند: خدايا! حقّ ما را از او بگير، زيرا او از راه حرام به ما غذا مىداد.(2)
در واقع، آن فرزندان در قيامت، شقاوت خود را تقصير پدر يا مادر و متأثّر از مال حرام آنان مىدانند و از آنها شكايت مىكنند.
اين افراد از نظر قرآن شريف، ورشكستهترينِ افرادند:
(إِنَّ اَلْخٰاسِرِينَ اَلَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ أَهْلِيهِمْ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ أَلاٰ ذٰلِكَ هُوَ اَلْخُسْرٰانُ اَلْمُبِينُ) (1)
ورشكستهترين افراد در روز قيامت پدر و مادرى هستند كه بايد به خاطر اولاد به جهنّم روند. گاهى در تربيت و مواظبت اخلاقى كوتاهى كردهاند و گاهى با غذاى حرام، باعث انحراف و گمراهى اهل خانه شدهاند. قرآن مىفرمايد: چقدر آنها ورشكسته و بدبخت هستند كه براى اولاد به جهنّم مىروند.
اگر احتمال وقوع تبعات ناشى از تضييع حقّ مردم، يك درصد هم باشد، منجّز تكليف است و انسان عاقل به آن اهميّت مىدهد. همانطور كه احتمال ضعيف براى وجود يك مار يا عقرب در خانه، منجّز تكليف است و انسان عاقل را وادار مىسازد از آن خانه حذر كند يا مار را پيدا كرده، او را بكشد؛ راجع به حقّ النّاس نيز عقل انسان حكم مىكند كه از آن حذر نمايد يا چنانچه حقّى از مردم نزد اوست، برگرداند و به اصطلاح، مار و عقربِ حقّ النّاس را با آب توبه، بكُشد. براى احتمالش هم آدم بايد دق كند، چه رسد به اينكه تبعات سخت حقّ النّاس، از نظر قرآن و روايات اهلبيت عليهم السلام يقينى است، شوخىبردار نيست. تسامحى كه بعضى اوقات راجع به حقّ النّاس در ميان مردم ديده مىشود، خيلى بىجاست و وقتى پشيمان مىشوند كه ديگر راه چارهاى وجود ندارد. به قول قرآن كريم، وقتى بيدار و متوجه مىشوند كه فايدهاى ندارد و كار از كار گذشته است:
(وَ جِيءَ يَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ يَتَذَكَّرُ اَلْإِنْسٰانُ وَ أَنّٰى لَهُ اَلذِّكْرىٰ) (2)
بايد توجه شود كه حقّ النّاس، نه تنها در قيامت، بلكه در دنيا نيز دامن انسان را مىگيرد. آياتى از قرآن كريم، مؤيد اين حقيقت است. از جمله مىفرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّمٰا بَغْيُكُمْ عَلىٰ أَنْفُسِكُمْ مَتٰاعَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا ثُمَّ إِلَيْنٰا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُمْ بِمٰا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) (1)
اى مردم، ظلم شما، قبل از قيامت، در همين دنيا دست و پاپيچ شما مىشود و شما را گرفتار خواهد ساخت.
اين آيه بسيار درسآموز است، از اين جهت توصيه مىشود همه، بهخصوص جوانها، آن را حفظ كنند و به عنوان مراقبه، هر روز بخوانند و براى خود معنا كنند. بعد به نفس خويش هشدار دهند و زنگ خطر بزنند كه ظالم و كسى كه حقّ النّاس بر گردن اوست، در همين دنيا بدبخت خواهد شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىكنند كه ظلم و حقّ النّاس، يكى از گناهانى است كه «تُعَجَّلُ عُقُوبَتُهَا وَ لَا تُؤَخَّرُ إِلَى الْآخِرَةِ»(2)عقوبت آن در همين دنيا به انسان مىرسد.
بسيارى از مشكلات و گرههاى كور زندگى ناشى از پايمالكردن حقّ مردم است. آنان كه در زندگى، غصّه، نگرانى و اضطراب دارند، بايد رفتار خود را بررسى كنند و چنانچه ظلمى در آن مشاهده كردند، دست از آن بردارند. كسانى كه به رغم برخوردارى از وضع مالى خوب و خانوادۀ شايسته، گرفتارند و در زندگى همواره با معضلاتى مواجه مىشوند، بايد قدرى فكر كنند و دريابند كه به چه كسى ظلم كردهاند؟ حقّ چه كسى
را ضايع كردهاند؟ به چه كسى تهمت زدهاند؟ از كه غيبت كردهاند؟ زخمزبان و توهين آنها چه افرادى را شامل شده است؟ بايد حقوق پايمال شده را بيابند و در همين دنيا به توبه و جبران آن بپردازند تا از گرفتارى و درماندگى رهايى يابند.
امام باقر عليه السلام ظلم و تعدّى را از جمله اعمالى مىشمارند كه عامل آن نمىميرد تا بازتاب ناگوار آن را ببيند:
«لَا يمُوتُ صَاحِبُهُنَ حَتَّى يرَي وَبَالَهُنَّ»(1)آزاررساندن به همسايه يا همكار، ظلم به خويشاوند و به طور كلّى اذيّتكردن مردم، وزر و وبال دارد و در همين دنيا، انسان را گرفتار مىكند. اين گرفتارىها، اثر وضعى ظلم و حقّ النّاس است كه بنا بر فرمايش امام باقر عليه السلام هر كسى پيش از مرگ، ناچار است سنگينى بار آن را تحمّل كند.
ظلم و گناه انسان، نه تنها گريبان خودش را مىگيرد، بلكه در آيندۀ فرزندان او نيز اثر منفى دارد و آنان در اثر گناه پدر و مادر به سرنوشت شومى گرفتار مىشوند. مثلاً گاهى يك ظلم، يك زخمزبان، يك غيبت يا يك تهمت، علاوه بر خود انسان، فرزند او را نيز يك عمر دچار مصيبت مىكند.
قرآن كريم مىفرمايد:
(وَ لْيَخْشَ اَلَّذِينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّةً ضِعٰافاً خٰافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لْيَقُولُوا قَوْلاً سَدِيداً) (2)
گرفتارى و حيرانى ناشى از ظلم، فقط دامن ظالم را نمىگيرد، بلكه خانواده و اطرافيان او نيز مجبورند به ظلم او بسوزند.
امام صادق عليه السلام در روايتى مىفرمايند: هركس به ديگران ظلم كند، گرفتارى آن را در خودش يا در مالش يا در فرزندانش مىبيند:
«مَنْ ظَلَمَ مَظْلِمَةً أُخِذَ بِهَا فِي نَفْسِهِ أَوْ فِي مَالِهِ أَوْ فِي وُلْدِهِ»(1)فساد اخلاقى بسيارى از جوانها، در اثر خوردن مال حرام و ناشى از ظلم پدر و مادر آنها به ديگران است. وقتى پدر يا مادر، در كار مردم كارشكنى مىكند، با غيبت، سرزنش و اهانت، شخصيت ديگران را لكّهدار مىكند و دست به آبروريزى مىزند، با گناهانى نظير احتكار، كمفروشى و گرانفروشى، حقّ افراد جامعه را پايمال مىنمايد، در محلّ كار و در وقت ادارى، سرگرم تلفن همراه و فضاى مجازى است و به جاى انجام وظيفه، مشغول كارهاى شخصى مىشود؛ ظلم او فرزندش را نيز مىگيرد، دختر يا پسر او فاسد و لاابالى مىشوند و آبرويش را مىبرند.
بايد توجه شود كه گرفتارى آن فرزندان، تقصير خداوند نيست، بلكه آنها در آتشى مىسوزند كه پدر و مادرشان روشن كردهاند. اگر كسى يك ساختمان را شعلهور كند و اهل آن را در آتش بسوزاند، آيا خدا مقصّر است يا آنكه آتش افروزى كرده؟ آتش حقّ النّاس نيز ربطى به پروردگار متعال ندارد، ولى ذات بارى تعالى، از سر لطف و رحمت خود براى آن فرزندان جبران خسارت مىكند. اگر لايق باشند، دست آنها را مىگيرد تا سقوط نكنند و در زندگى فرصتهايى سر راهشان قرار مىدهد كه با غنيمتشمردن و استفاده از آن فرصتها مىتوانند پيشرفتهاى جهشى داشته باشند.
يكى ديگر از پيامدهاى ناگوار ظلم و حقّ النّاس در دنيا، كه دامن افراد و اجتماع را مىگيرد، قطع نزولات آسمانى است. امام سجّاد عليه السلام مىفرمايند: ظلم در قضاوت، شهادت دروغ، كتمان حق، خوددارى از اداى زكات، كوتاهى در قرضدادن، يارىنكردن
1) . الكافى، ج 2، ص 332.
محرومان و سنگدلى نسبت به فقرا و نيازمندان و نيز ظلم به يتيمان و نيازمندان و ردكردن سائل در شب، گناهانى هستند كه باران آسمان را حبس مىكنند:
«تَحْبِسُ غَيثَ السَّمَاءِ»(1)تضييع و پايمالكردن حقّ مردم، مانع استجابت دعا نيز مىشود. طبق روايتى كه از قول امام صادق عليه السلام نقل شده، كسى كه خواهان استجابت دعاى خويش است، بايد درآمدش حلال و پاكيزه باشد و حقّى از مردم به گردن او نماند. آن حضرت در ادامۀ روايت مىفرمايند:
«إِنَّ اللَّهَ لَا يرْفَعُ إِلَيهِ دُعَاءُ عَبْدٍ وَ فِي بَطْنِهِ حَرَامٌ أَوْ عِنْدَهُ مَظْلِمَةٌ لِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ»(2)خداوند متعال دعاى كسى كه در شكمش لقمۀ حرام يا به گردن او حقّى از مردم باشد را اجابت نمىكند.
حتى طبق روايات، دعاى كسى كه براى ظلم ظالم عذرى تراشيده و ضايعشدن حقّ مردم را به نحوى توجيه كرده است، مستجاب نخواهد شد. در حديثى از امام جعفر صادق عليه السلام نقل شده است:
«مَنْ عَذَرَ ظَالِماً بِظُلْمِهِ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيهِ مَنْ يظْلِمُهُ فَإِنْ دَعَا لَمْ يسْتَجِبْ لَهُ وَ لَمْ يأْجُرْهُ اللَّهُ عَلَي ظُلَامَتِهِ»(3)بر اين اساس، هركس ظلم ظالمى را توجيه كند، خداوند متعال كسى را بر وى مسلّط مىگرداند كه به او ستم كند، دعاى او نيز مستجاب نمىشود و در ازاى ستمديدگىاش، اجر و پاداشى ندارد.
سيرى در سيرۀ معصومين عليهم السلام، به روشنى گوياى اين حقيقت است كه حقّ النّاس نزد ايشان اهميّت وافرى داشته است. افزون بر توصيهها و سفارشهاى مكرّر و مؤكّدى كه از اهلبيت عليهم السلام راجع به ضرورت اداى حقّ مردم برجا مانده، سبك زندگى آن بزرگواران، بر مبناى گراميداشت حقّ النّاس پايهريزى شده است. از اينرو براى بازگويى اهتمام معصومين عليهم السلام به اداى حقّ مردم، لازم است زندگىنامۀ ايشان بازخوانى گردد كه معلوم است در اين نوشتار نمىگنجد و كتب مستقلى مىطلبد.
در ادامه، تنها چند حكايت از سيرۀ چهارده معصوم عليهم السلام در اين زمينه بيان مىگردد.
در حديثى، راوى جناب ابوذر است. مىگويد: يك شب رفتم خدمت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، و ايشان را نگران يافتم، بهگونهاى كه مرا به گرمى تحويل نگرفتند. ديدم ظاهراً حالشان خوب نيست، از اين جهت مرخص شدم. فردا قبل از نماز صبح، پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خوشحال بودند و فرمودند: اگر ديشب با تو گرم نگرفتم، ناراحت بودم؛ براى اينكه چهار دينار از بيتالمال نزد من بود و به صاحبش نرسانده بودم. مىترسيدم بميرم و اين چهار دينار بر ذمّۀ من باقى بماند.(1)
در تاريخ مىخوانيم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پيش از رحلت، چشمها را باز كردند و فرمودند: عايشه! هفت دينار از بيتالمال نزد توست، بياور و به على برسان. حال ايشان بد بود، دوباره چشمهاى مبارك را برهم گذاشتند. سپس مجدّداً چشمها را باز كردند و سه مرتبه درخواست ايشان تكرار شد تا عايشه هفت دينار را آورد و تحويل اميرالمؤمنين عليه السلام داد و حضرت على عليه السلام نيز آن هفت دينار را به اهلش رسانيد.(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام راجع به حقّ النّاس و بهخصوص حفظ بيتالمال، بسيار سختگير بودهاند؛ اين درحالى است كه آن حضرت، مظهر رحمت و مهربانى خداوند تعالى است.
سختگرفتن ايشان در اين زمينه، تا حدّى است كه نقل شده است زمانى كه حاكم دوسوّم جهان بودند، روزى فهميدند يك گردنبند از بيتالمال نزد يكى از دختران ايشان است. ناراحت شدند و ابنابىرافع را كه مسئول بيتالمال بود خواستند و فرمودند: آن گردنبند چه شد؟ ابنابىرافع، قضيّه را گفت و تأكيد كرد كه دختر ايشان، براى روز عيد، گردنبند را عاريۀ مضمونه گرفته تا پس از استفاده، برگرداند و اگر خسارتى به آن وارد شد يا مفقود گرديد، جبران كند. اميرالمؤمنين عليه السلام اوّل گردنبند را از دخترشان گرفتند و بعد فرمودند: چرا چنين كردى؟! آيا همۀ زنان چنين امكانى را دارند؟ تو نبايد از بيتالمال استفاده كنى، ولو عاريۀ مضمونه باشد.(1)دختر گرامى اميرالمؤمنين عليه السلام كه يك شخص معمولى نيست، فهميده است، امّا پدر بزرگوارش به او فرمود: استفاده از بيتالمال، حتى به صورت عاريۀ مضمونه، براى تو ممنوع است!
در گرماگرم جنگ خيبر، جاذبۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم يك چوپان را گرفت. او اجير يهوديان بود و در حاشيۀ جنگ خيبر، گوسفندهاى آنان را مىچراند. به هر حال، جذب اسلام شد. خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رسيد و از ايشان خواست كه اسلام را به او عرضه كنند. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم نيز درخواست او را اجابت فرموده، اسلام را به وى عرضه كردند. پس از آن اسلام اختيار كرد. بعد گفت: با اين گوسفندها كه صاحبان آنها در حال جنگ با شما هستند، چه كنم؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: گوسفندها را به صاحبان آنها برگردان.
1) . بحارالأنوار، ج 40، ص 337؛ تاريخ الامم و الملوك (تاريخ طبرى)، ج 5، ص 156.
او طبق دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم عمل كرد، بعد برگشت و در نبرد شركت جست و اتفاقاً در همان جنگ خيبر به شهادت رسيد.(1)
آن چوپان تصوّر مىكرد چون كافران مشغول نبرد با مسلمانها هستند و اموالشان مباح است، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گوسفندان آنها را تصرّف مىكنند، امّا از آنجا كه او امين يهوديان بود و گوسفندها را نزد وى به امانت سپرده بودند، پيامبر فرمودند: آنچه آنها نزد تو به امانت سپردهاند، برگردان و بعد از ردّ امانت، در جهاد در راه خدا شركت كن.
در روايتى مىخوانيم كه روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به اصحاب خبر دادند: يك نفر كه شهيد شده است، به خاطر سه درهم كه به فلان يهودى بدهكار بوده، پشت درب بهشت زندانى است و به وى اجازۀ ورود نمىدهند.(2)
راوى نقل مىكند كه امام حسين عليه السلام در كربلا به من فرمود:
«نادِ فِى النّاسِ اَنْ لايُقاتِلَنَّ مَعي رَجُلٌ عَلَيْهِ دَيْنٌ، فَاِنَّهُ لْيسَ مِنْ رَجُل يَمُوتُ وَ عَلَيهِ دَينٌ لا يَدَعُ لَهُ وَفاءً اِلاّ دَخَلَ النّارَ» در بين مردم اعلام كن هركس دينى بر عهده دارد و بدهكار است، در ركاب من پيكار نكند، زيرا كسى كه از دنيا برود، در حالى كه دينى بر عهده دارد و براى پرداخت آن فكرى نكرده است، گرفتار آتش خواهد شد.(3)
راوى مىگويد خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم. به ايشان گفتم: اى فرزند رسول خدا! من شنيدهام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم همۀ علوم را در اختيار شما اهلبيت عليهم السلام قرار دادهاند. فرمودند: بله. اين مطلب اشاره به حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دارد كه در حجّةُالوداع فرمودند:
«يا أَيهَا النَّاسُ وَ اللَّهِ مَا مِنْ شَيءٍ يقَرِّبُكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ وَ يبَاعِدُكُمْ مِنَ النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ أَمَرْتُكُمْ بِهِ وَ مَا مِنْ شَيءٍ يقَرِّبُكُمْ مِنَ النَّارِ وَ يبَاعِدُكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَّا وَ قَدْ نَهَيتُكُمْ عَنْهُ»(1)يعنى اى مردم، من هرچه كه شما به وسيلۀ آن به بهشت نزديك و از جهنّم دور مىشويد، گفتم.
امام صادق عليه السلام براى فهماندن مسأله به او، ظرافتى به كار بردند. ايشان مىخواستند پوست دست او را بگيرند، ولى ابتدا اجازه گرفتند و گفتند: اجازه مىدهى نيشگونى به تو بگيرم؟ او هم اجازه داد. بعد فرمودند: تمام حلال و حرام و همۀ احتياجات دينى مردم، حتى حكم اين كار و جريمۀ اين خدشه نيز در اسلام مشخص شده و نزد ما معلوم است.(2)
در واقع، امام صادق عليه السلام علاوه بر آنكه مىفرمايند: اين كار جزئى، حقّ النّاس است، براى همين گرفتن پوست دست و نيشگون بدون درد، اجازه مىگيرند.
تصرّف در اموال ديگران نيز، حتى تصرفات جزئى و ناچيز نياز به مجوّز و رضايت صاحب مال دارد. روايتى در اين خصوص از امام زمان حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف داريم. مىفرمايند:
«فَلَا يحِلُ لِأَحَدٍ أَنْ يتَصَرَّفَ فِي مَالِ غَيرِهِ بِغَيرِ إِذْنِهِ»(1)بر اين اساس، هيچ كس حق ندارد بدون اجازه، در مال ديگران تصرف كند. حتى زن و شوهر و ساير اعضاى خانواده، حقّ تصرف در اموال يكديگر را ندارند، مگر اينكه از صاحب مال اجازه بگيرند.
اگر روش زندگى و سيرۀ مراجع تقليد و علماى ربّانى و نيز خواصّ اهل معرفت را از نظر بگذرانيم، درمىيابيم كه راجع به حقّ النّاس مواظبت كامل و دقيق داشتهاند. سبك زندگى ايشان بايد سرمشق همه، بهويژه جوانان باشد. كسانى كه خواهان تكامل معنوى هستند، لازم است اين افراد سعادتمند را اسوه قرار دهند و بهخصوص در مسألۀ حقّ النّاس، دقّت و مراقبت آنان را به كار گيرند.
استاد بزرگوار ما آيتالله العظمى بروجردى رحمة الله عليه ديندار حقيقى بودند. به قول استاد ديگر ما، آيتالله آقاى داماد رحمة الله عليه، ايشان دين را هضم كرده بود. آقاى بروجردى رحمة الله عليه از بيتالمال و مبالغى كه نزد ايشان بود، هيچ استفادۀ شخصى نمىكرد، امّا همين شخص دم مرگ گريه مىكرد. اطرافيان كه از بزرگان بودند، به ايشان دل تسلّى مىدادند، امّا ايشان گريه مىكرد و بالأخره جواب آنها را داد و فرمود: در روايت داريم عمل را خالص كن، براى اينكه صرّاف، بيناست، بينا:
«أَخْلِصِ الْعَمَلَ فَإِنَّ النَّاقِدَ بَصِيرٌ»(2)يعنى من مىترسم بميرم و حقّالنّاسى بر ذمّهام باشد.
روزى آقاى بروجردى رحمة الله عليه روى منبر مشغول تدريس بودند. يك نفر پاى منبر مزاحم درس ايشان بود. مرتبۀ اوّل جوابش را دادند، بار دوّم نيز پاسخى به وى دادند و در مرتبۀ سوّم، در حالى كه نمىگذاشت درس جلو برود، ايشان عصبانى شدند و فرمودند: چرا مزاحمى؟ امّا بعد از منبر، به اندازهاى براى تندى در مقابل ديگران به او، ناراحت بودند كه از وى عذرخواهى كردند.
استاد بزرگوار ما امام خمينى قدس سره نيز از بيتالمال استفادۀ شخصى نمىكردند. ايشان به اندازهاى نسبت به بيتالمال و حقّ مردم حسّاس بودند كه از نوشتن مطالب معمولى روى كاغذ سفيد حذر مىكردند. يكى از خواصّ ايشان مىگفت: من وقتى مطالبى براى اطلاع حضرت امام قدس سره مىنوشتم، روى كاغذهاى باطله مىنوشتم و نزد ايشان مىفرستادم. يك روز كاغذ باطله نداشتم و روى كاغذ سفيد نوشتم. ايشان همان وقت جواب مرا داده بودند و پشت نامه اعتراض كرده بودند كه اينگونه چيزها را كه مىشود روى كاغذ باطله نوشت، چرا روى كاغذ سفيد نوشتيد؟ يعنى حاضر نبودند به اندازۀ يك كاغذ سفيد از بيتالمال، بىجهت استفاده شود.
يكى از علماى بزرگ و متّقى را در خواب ديدند كه نگران و پژمرده است. به او گفتند شما كه الحمدلله مواظب بوديد و بايد مقام والايى در عالم برزخ داشته باشيد، چرا پژمرده هستيد؟ گفت: راستش اينست كه من هيجده تومان به فلان كاسب بدهكار بودم و اين بدهكارى باقىمانده است. در عالم برزخ از من سؤال دارند كه چرا هيجده تومان را ندادى؟ آن آقا بيدار شده و به پسر ايشان كه او نيز يكى از علما بود، ماجرا را گفته بود. پسر به بازار رفته بود و كاسب مورد نظر را پيدا كرده بود و پرسيده بود: شما از پدر ما طلب داريد؟ گفته بود: بله، هيجده تومان طلب دارم. گفته بود: چرا به ما نگفتيد تا پرداخت كنيم؟ آن كاسب گفته بود: چرا خود آقا در دفترش ننوشته بود؟
شايد آن كاسب خبر نداشته، ولى اميرالمؤمنين عليه السلام نيز مىفرمايند: طلبكار، براى تأخير در مطالبۀ طلب خويش سرزنش نمىشود، ولى بدهكار براى اينكه حقّ مردم را نداده، نكوهش خواهد شد:
«لَا يعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِيرِ حَقِّهِ إِنَّمَا يعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَيسَ لَهُ»(1)بالأخره فرزندان آن عالم، بدهى او را رد كردند. همان آقا يا پسر ايشان خواب ديده بودند كه آن عالم راحت و آسوده شده است.
راجع به حقّ النّاس آبرويى و جبران آن نيز همين مراقبت لازم است. يكى از علماى بزرگ را در خواب ديدند كه حالش بد است. گفتند: شما بايد مقام والايى داشته باشيد. گفت: بله دارم. دستگاه من در عالم برزخ خيلى بالاست. قصر و حورالعين و رفيق خوب و رفت و آمد با اهلبيت عليهم السلام دارم، امّا يك عقرب هر روز مىآيد و نيشى به شصت پاى من مىزند و مىرود. منتظرم كه دوباره فردا بيايد و نيش را بزند. گفتند: اين عقرب چيست؟ گفت يك زخمزبان به كسى زدهام و توبه نكردهام. بايد اين عقرب را كشته باشم، امّا نكشتم و من در عالم برزخ به اين عقرب دچار هستم. تو را به خدا كارى كنيد و اين عقرب را بكشيد. مىگويد: بالأخره او را پيدا كردم و از او عذرخواهى كردم. او هم نه تنها بخشيد، بلكه عباداتى براى او انجام داد و صددرصد راضى شد. بالأخره بعد فهميديم كه آن عقرب كشته شده است.
خواب حجّت نيست، امّا از اين داستانها و از اين خوابها، ضرورت اهميّت به حقّ مردم، به خوبى درك مىشود. ناگفته نماند، آن بزرگوارانى كه در خواب مىتوانند راجع به تضييع يك حقّ از مردم، طلب بخشش كنند، معلوم مىشود در مدّت عمر، نسبت به انجام وظايف خود حسّاس بودهاند، وگرنه پروندۀ ايشان بهگونۀ ديگرى رقم مىخورد.
1) . نهجالبلاغه، حكمت 166.
تقسيم اوّل: حقّ النّاس به اعتبار ارتباطات انسانى
تقسيم دوّم: حقّ النّاس به اعتبار جنس و سنّ افراد
تقسيم سوّم: حقّ النّاس به اعتبار دين و مذهب افراد
تقسيم چهارم: حقّ النّاس به اعتبار تعليم و تعلّم
تقسيم پنجم: حقّ النّاس به اعتبار نوع معاشرت افراد با يكديگر
تقسيم ششم: حقّ النّاس به اعتبار جايگاه اجتماعى افراد
تقسيم هفتم: حقّ النّاس به اعتبار جنس حق
تقسيم هشتم: حقّ النّاس به اعتبار سياست
يكى از مسائل اساسى در مبحث حقّ النّاس، و به تعبيرى مهمترين مسأله در اين مبحث، شناخت حقّ مردم است. انسان حقمدار لازم است نسبت به حقوقى كه ساير مردم بر عهدۀ او دارند، معرفت و آگاهى كافى داشته باشد تا بتواند به اداى آن حقوق بپردازد.
امام صادق عليه السلام در روايتى، كوتاهى در شناخت حقّ مردم را قبيح و ناپسند مىشمارند:
«مَا أَقْبَحَ بِالرَّجُلِ أَنْ يَعْرِفَ أَخُوهُ حَقَّهُ وَ لَا يَعْرِفَ حَقَّ أَخِيهِ»(1)حقّ النّاس، به اعتبارهاى مختلف، تقسيماتى دارد كه براى شناخت آن، پىبردن به آن تقسيمات لازم است. در اين فصل، برخى از حقوق مردم، در قالب هشت تقسيم، تبيين مىگردد.
1) . وسائلالشيعه، ج 12، ص 210.
يكايك اعضاى يك اجتماع انسانى، كه به نوعى با همديگر معاشرت و تعامل دارند، حقوقى دارند كه رعايت آن حقوق، براى همۀ افراد نسبت به يكديگر لازم است.
حقّ تكريم و احترام متقابل آدميان نسبت به يكديگر، حقّ خدمت و دستگيرى، بهخصوص در وقت احتياج، حقّ دفاع از جان، ناموس، مال و آبروى ديگران و نيز خوددارى از گناهان بزرگى مانند غيبت، تهمت، شايعهسازى، شايعهپراكنى و آبروريزى، كمترين حقّ افراد اجتماع بر يكديگر و نمونههايى از حقوق فردى انسانهاست.
در رسالۀ حقوق امام سجّاد عليه السلام مىخوانيم: حقّ كسى كه به تو نيكى كرده، سپاسگزارى از او، يادكردن از وى و دعاكردن در حقّ اوست. حقّ آنكه با تو مشورت كند، راهنمايى صحيح او يا ارجاع وى به كسى است كه مىتواند او را راهنمايى كند. حقّ كسى كه از او مشورت مىخواهى، آن است كه در آنچه موافق ميل تو نمىگويد، وى را متّهم نسازى. حقّ كسى كه تو را به خاطر خدا شاد مىكند، تشكّر و سپاسگزارى از اوست. در آن رساله، حتى حقّ دشمن انسان نيز تبيين شده است.(1)
حقوق فردى قسم ديگرى نيز دارد كه به آن حقّ تقدّم مىگويند. حقّ تقدّم، حقّ ابتدايى نيست و بهواسطۀ يك عامل ثانوى پديد مىآيد. نظير آنكه در برخى امور خاص، اهل يك شهر، همسايگان و خويشان، نسبت به سايرين حقّ تقدّم دارند. مثلاً در پرداخت زكات، افراد مستحقّى كه در شهر زكاتدهنده زندگى مىكنند، بر اهالى شهرهاى ديگر اولويّت و حقّ تقدّم دارند.(2)از ميان اهالى آن شهر نيز پرداخت زكات يا
فطريه به خويشان و همسايههاى مستحق، بهتر است.(1)همچنين در كمك يا پرداخت صدقه، اقوام نسبت به بيگانگان مقدّمند.(2)
نوع ديگر حقّ تقدّم، به دنبال اقدام زودتر حاصل مىشود. مثلاً طبق احكام اسلام، هركس يك زمين موات، كه صاحب معيّنى ندارد را آباد كند، مالك آن مىشود، مگر اينكه با منع حكومت اسلامى روبرو گردد. حتى اقدام زودتر براى علامتگذارى، ساخت ديوار، حصاركشيدن و تحجير (سنگچينكردن)، در زمين موات تقدّمآور است. همچنين كاشت درخت، حفر چاه يا قنات، صيد ماهى و شكار حيوانات و پرندگان، تابع همين حكم است. در اين ميان، هركس زودتر اقدام كند، در مالكيت و بهرهبردارى، نسبت به ديگران حقّ تقدّم دارد.(3)اين مسأله در روايات اهلبيت عليهم السلام بهخوبى تبيين شده است.(4)
حقّ تقدّم به دنبال اقدام زودتر، در موارد ديگرى نظير ثبت نام براى عزيمت به حج، عتبات مقدّسه و ساير سفرهاى زيارتى و غير آن يا ثبت نام خريد اتومبيل و لوازم زندگى نيز ايجاد مىشود.
همچنين در خريدهاى نوبتى، نظير خريد نان، شير و بنزين، يا ساير امور نوبتى مانند مراجعات بانكى، حقّ تقدّم با كسانى است كه زودتر مراجعه كردهاند و انجام كار خارج از نوبت، حقّ النّاس و گناه است. گاهى نيز حقّ تقدّم در اثر وضع قوانين و مقرّرات پديد مىآيد؛ نظير قوانين رانندگى كه رعايت آن واجب است. اساساً رعايت نوبت و حقّ تقدّم، در هر امرى، حتى در ورود به يك مكان عمومى، واجب و لازم است.
حقوق خانوادگى و وظايفى كه انسان نسبت به اعضاى خانواده دارد بسيار گسترده است، امّا مىتوان از حقّ پرداخت نفقه به زن، پدر، مادر و اولاد و مهرورزى و محبّت خالصانه به اعضاى خانواده، حقّ نيكى به آنها، بهخصوص به پدر و مادر، حقّ استمتاع جنسى زوجين، حقّ وفادارى بهخصوص نسبت به همسر، حقّ تعليم و تربيت و گرامىداشتن فرزند، حقّ ازدواج براى فرزند و حقّ صلۀرحم نسبت به خويشان، به عنوان چند مثال در اين زمينه نام برد.
از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدند: «مَنْ أَعْظَمُ حَقّاً عَلَى الرَّجُلِ»؟ ؛ بيشترين حق را چه كسى بر انسان دارد؟ فرمودند: «وَالِدَاهُ» ؛ يعنى پدر و مادرش.(1)طبق برخى روايات نيز حقّ مادر بر حقّ پدر تقدّم دارد. امام صادق عليه السلام فرمودند: مردى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پرسيد: چه كسى بيش از همه شايستۀ نيكى است؟ ايشان سه مرتبه فرمودند: مادرت و در مرتبۀ چهارم فرمودند: پدرت.(2)
قرآن كريم در آياتى، حقوق پدر و مادر را بر مىشمرد. از جملۀ اين حقوق، نيكى به پدر و مادر، تواضع، احترام و مهربانى با ايشان و خوددارى از كمترين تندى و درشتى و اهانت، در مواجهۀ با آنها و در نهايت، دعا براى پدر و مادر است:
(وَ بِالْوٰالِدَيْنِ إِحْسٰاناً إِمّٰا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ اَلْكِبَرَ أَحَدُهُمٰا أَوْ كِلاٰهُمٰا فَلاٰ تَقُلْ لَهُمٰا أُفٍّ وَ لاٰ تَنْهَرْهُمٰا وَ قُلْ لَهُمٰا قَوْلاً كَرِيماً، وَ اِخْفِضْ لَهُمٰا جَنٰاحَ اَلذُّلِّ مِنَ اَلرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ اِرْحَمْهُمٰا كَمٰا رَبَّيٰانِي صَغِيراً) (3)
1) . مشكاة الأنوار، ص 158؛ بحارالأنوار، ج 79، ص 65.
2) . الكافى، ج 2، ص 159.
3) . اسراء، 23 و 24: «و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد. اگر يكى از آن دو يا هر دو، در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى] «اوف» مگو و به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى. و از سر مهربانى، بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو: «پروردگارا، آن دو را رحمت كن چنانكه مرا در خُردى پروردند.»
در روايات نيز مىخوانيم كه حقوق واجب پدر و مادر بر فرزند اين است كه اوّلاً: در هر حال، قدردان و شكرگزار آنها باشد؛ ثانياً: در هر امرى، به جز معصيت خداوند، از پدر و مادر اطاعت كند؛ ثالثاً: در نهان و آشكار، خيرخواه آنان باشد.(1)
جوانى نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: يا رسول الله! من دوست دارم در جهاد شركت كنم. آن حضرت برخى از فضائل بىنظير و محيّرالعقول جهاد را براى او برشمردند. بعد گفت: من پدر و مادرى دارم كه تصوّر مىكنند به من مأنوسند و از جداشدن من از خودشان اكراه دارند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: نزد پدر و مادرت بمان، به خدا قسم، يك شبانهروز انس آنها به تو، از يك سال جهاد برايت برتر است.(2)
امام صادق عليه السلام مىفرمايند: سه امر است كه خداوند متعال اجازۀ تخلّف از آنها را به هيچكس نداده است؛ نيكى و احسان به پدر و مادر، وفاى به عهد و اداى امانت؛ و در هر سه مورد مىفرمايند: هرچند آنها فاجر و فاسق باشند.(3)يعنى خداوند تعالى، احسان و خوشرفتارى به پدر و مادرى كه گناهكار و فاسق باشند را نيز لازم مىداند.
بايد دانست كه حقوق پدر و مادر و فضيلت احسان و نيكى به آنها، پس از وفاتشان نيز جارى است. در روايات سفارش شده است كه بعد از فوت والدين، با اعمالى مثل نماز، صدقه، حج و روزه، به آنان نيكى كنيد كه هم براى آنها و هم براى خودتان ثواب فراوانى دارد.(4)
فرزندان نيز بر پدر و مادر حقوقى دارند؛ از جمله حقّوقى كه در كلام پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر آن تأكيد شده، آن است كه نام نيكو براى او انتخاب كنند، او را بهخوبى تربيت نمايند و به انجام كارهاى شايسته وادارش سازند.(5)
در خصوص حقوق و تكاليف زن و شوهر نيز در روايتى از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم:
«الرَّجُلُ رَاعٍ عَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ وَ كُلُّ رَاعٍ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ وَ المَرْأَةُ رَاعِيَةٌ عَلَى مَالِ زَوْجِهَا وَ مَسْئُولَةٌ عَنْهُ»(1)مرد، مسئول تأمين حوائج و نگهدارى اهل خانه و زن، مسئول حفظ اموال شوهر است و هركس در قبال مسئوليّتى كه دارد، متعهّد مىباشد. در روايت ديگرى، زن مسئول حفظ و نگهدارى از فرزندان شوهر شمرده شده است: «المَرْأَةُ رَاعِيَةٌ عَلَى أَهْلِ بَيْتِ بَعْلِهَا وَ وُلْدِهِ»(2)امام باقر عليه السلام مىفرمايند: گرامىترينِ شما كسى است كه بيشتر از بقيه، همسر خويش را گرامى بدارد:
«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ أَشَدُّكُمْ إِكْرَاماً لِحَلَائِلِهِمْ»(3)
حقّ النّاس اجتماعى يا بهتعبيرى، حقوق اجتماعى مردم، در چند دستۀ كلّى قابل بررسى است. يك دسته، حقوقى هستند كه تحقّق آنها، در بسيارى از موارد، نياز به ابزار حكومتى دارد؛ نظير حقّ برخوردارى از آزادى، امنيّت، عدالت، نظم، ديندارى، دانش، كرامت، و رفاه مادّى؛ تأمين اين دسته از حقوق اجتماعى مردم بيشتر بر عهدۀ حكومتهاست و جزو وظايف زمامداران جامعه قلمداد مىشود. البته اراده و خواست مردم و همكارى آنها، در تأمين حقوق مزبور تأثير مستقيم خواهد داشت. اين حقوق در بخش پايانى اين فصل و در تقسيم مربوط به حقوق متقابل حاكمان و مردم، تبيين مىگردد.
احقاق دستۀ ديگرى از حقوق اجتماعى، توسّط خود مردم و بدون اتّكاء به دولتها و حكومتها امكانپذير است. در واقع، اين دسته از حقوق، حقوقى است كه مردم نسبت به يكديگر دارند و تحقّق آنها براى رشد و سلامت مادّى و معنوى جامعه مفيد خواهد بود.
البته اقدام مردم در اين زمينه، موجب سلب تكليف از زمامداران نمىشود و وظيفۀ آنان در هر صورت، به قوّت خود باقى است.
در ادامه، به چهار نمونه از حقوق اجتماعى، از دستۀ اخير، اشاره مىگردد:
يكى از حقوق اجتماعى، حقّ زندگى براى همۀ اعضاى جامعه است. خداوند متعال به يكايك افراد اجتماع و حتى به حيوانات و گياهان، حقّ حيات و زندگى داده است و هيچ موجودى نمىتواند اين حقّ اجتماعى را از ديگران سلب كند.
سلب حقّ حيات، بىجهت و بدون دليل، حتى به اندازۀ يك نفر، به قدرى مذموم و منفور است كه قرآن كريم آن را معادل كشتن همۀ انسانها مىداند. چنانكه زندهكردن و زندگىبخشيدن به يك نفر را مثل احياى تمام آدميان مىداند:
(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً) (1)
طبق اين آيه، شخصيّت هر انسانى نزد خداوند متعال، عزيز و گرامى است و به اندازۀ تمام دنيا ارزش دارد.
1) . مائده، 32: «هر كس انسان ديگرى را، نه به قصاص قتل كسى يا ارتكاب فسادى بر روى زمين، بكشد، چنان است كه همه مردم را كشته باشد و هر كس كه به او حيات بخشد، چون كسى است كه همه مردم را حيات بخشيده باشد.»
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز در حجّةالوداع، ريختن خون و آبروى مردم را براى آحاد بشريّت، حرام اعلام كردند:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ دِمَاءَكُمْ وَ أَعْرَاضَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرَامٌ»(1)حقّ زندگى، منحصر در زندگى مادّى نيست و زندگى روحى و معنوى را نيز شامل مىشود.
آيۀ شريفهاى كه بيان شد، حاوى يك معناى ظاهرى و يك معناى تأويلى است. معناى ظاهرى آن، مربوط به جسم آدمى و حرمت خون اوست، امّا معناى باطنى و تأويلى آيه، ناظر به حيات روحى و معنوى آدميان مىباشد. امام صادق عليه السلام در روايتى، به معناى تأويلى آيه اشاره مىكنند. آن معنا اين است كه اگر كسى موجب انحراف و گمراهى شخص ديگرى شود، مانند اين است كه تمام مردم جهان را به گمراهى كشانيده و از ميان برده است. چنانكه اگر كسى موجب هدايت و آگاهى ديگران شود، مثل آن است كه تمام مردم جهان را هدايت كرده و زندگى بخشيده است.(2)
بر اين اساس، انسانها از حقّ حيات معنوى و حيات روحى نيز برخوردارند و هيچ كس نمىتواند اين حق را از آنان سلب كند.
يكى از حقوق اجتماعى مردم و بهتعبيرى، مهمترين حقّ اجتماعى انسانها بر يكديگر، حقّ امربهمعروف و نهىازمنكر است كه به آن «نظارت ملّى» نيز گفته مىشود. بر اين اساس، همه بايد بر گفتار و رفتار يكديگر نظارت كنند. قرآن كريم امّت اسلامى را بهخاطر توجّه به امربهمعروف و نهىازمنكر بهترين امّتها برمىشمرد:
(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّٰاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ) (1)
امام صادق عليه السلام به گروهى از ياران خود فرمودند:
«أَنَّهُ قَدْ حَقَ لِيَ أَنْ آخُذَ الْبَرِيءَ مِنْكُمْ بِالسَّقِيمِ» همانا حقّ من است كه افراد سالم از شما را، به سبب وجود اشخاص بيمار در بينتان مؤاخذه كنم. يعنى بهخاطر اينكه افرادى در ميان شما گناهكارند، من حق دارم كسانى كه مرتكب گناه نمىشوند را مسئول بدانم. بعد فرمودند: چگونه اين مؤاخذه براى من سزاوار نباشد، در حالى كه خبر عمل زشت و قبيح شخصى از شما به شما مىرسد و او را نهىازمنكر نمىكنيد، از وى دورى نمىجوييد و او را در تنگنا قرار نمىدهيد تا دست از گناه بردارد.(2)
جامعهاى كه فقير و محتاج داشته باشد، جامعۀ سالم و مورد تأييد اسلام نيست. از اين جهت، اداى حقّ فقيران و محرومان و زدودن نارسايى و احتياج، يك حقّ اجتماعى قلمداد مىشود. اداى اين حقّ، علاوه بر حكومت، وظيفۀ همۀ افراد اجتماع است و كسى نمىتواند از انجام اين وظيفۀ مهم شانه خالى كند.
قرآن كريم در بيان صفات متّقين مىفرمايد:
(وَ فِي أَمْوٰالِهِمْ حَقٌّ لِلسّٰائِلِ وَ اَلْمَحْرُومِ) (3)
يعنى فقرا و نيازمندان در اموال افراد توانمند حق دارند و اداى حقّ آنها، نشانۀ تقوا و پرهيزكارى است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ جَعَلَ لِلْفُقَرَاءِ فِي أَمْوَالِ الْأَغْنِياءِ مَا يكْفِيهِمْ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَزَادَهُمْ وَ إِنَّمَا يؤْتَوْنَ مِنْ مَنْعِ مَنْ مَنَعَهُمْ»(1)آنچه خداوند عزّوجل، براى رسيدگى ثروتمندان به فقيران و مستمندان، واجب فرموده، براى رفع فقر كافى است و اگر كافى نبود، بيش از آن واجب مىفرمود.
سپس مىفرمايند: فقر فقيران، در اثر محرومشدن آنان از حقّشان است.
از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده است كه فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ فَرَضَ عَلَى أَغْنِيَاءِ النَّاسِ فِي أَمْوَالِهِمْ قَدْرَ الَّذِي يَسَعُ فُقَرَاءَهُمْ فَإِنْ ضَاعَ الْفَقِيرُ أَوْ أَجْهَدَ أَوْ عَرِيَ فَبِمَا يَمْنَعُ الْغَنِيُّ وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُحَاسِبُ الْأَغْنِيَاءِ فِي ذَلِكَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ مُعَذِّبُهُمْ عَذَاباً أَلِيماً»(2)خداوند متعال در اموال اغنياء، به اندازۀ گشايش فقر فقرا قرار داده و اداى آن را واجب گردانده است و اگر فقير در جامعه وجود دارد، از كوتاهى اغنياء در اداى واجبات مالى است و آنان به اين سبب در قيامت، عذاب خواهند شد.
از اين گذشته، كمك و رسيدگى به فقرا و مستضعفان بايد با روى خوش و بدون تحقير بوده، بهگونهاى باشد كه آنها شرمنده و سرافكنده نشوند.
قرآن كريم، از راندن و ردكردن فقير با تندى و تشر، نهى كرده، مىفرمايد:
(وَ أَمَّا اَلسّٰائِلَ فَلاٰ تَنْهَرْ) (1)
ابىبصير از قول امام صادق عليه السلام نقل مىكند كه فرمودند: مؤمنِ تهيدست را خوار مسازيد؛ زيرا كسى كه مؤمن فقير را تحقير كند و او را سبك بشمارد، خداوند متعال خودش را حقير و سرافكنده مىگرداند تا وقتى كه از عمل زشتش پشيمان شود و توبه نمايد.
همچنين فرمودند: هركه مؤمنى را بهسبب تنگدستى و ندارىاش، خوار و ذليل كند، خداوند او را در قيامت، در پيشگاه همۀ خلايق، رسوا و انگشتنما خواهد ساخت.(2)
اداى حقّ يتيمان و ممانعت از حيف و ميل اموال آنان نيز يك وظيفۀ اجتماعى است. به بيان ديگر، ظلم به يتيمان، يك ننگ براى جامعۀ انسانى بهشمار مىرود و عذاب قيامت را به همراه خواهد داشت.
قرآن كريم در چند آيه، آدميان را از ستم به يتيمان و تصرّف در اموالشان بر حذر مىدارد. از جمله مىفرمايد:
(إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً) (3)
در اين آيه، خوردن ناحقّ اموال يتيم، به خوردن آتش و فروبردن آتش در شكم تشبيه شده، كه سوختن در آتش جهنّم را نيز در پى خواهد داشت.
امام سجاد عليه السلام در روايتى، ظلم به يتيم را از جمله گناهانى مىشمارند كه موجب قطع باران و نزولات آسمانى مىشود.(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام در وصيّتنامۀ خويش، هنگام شهادت، مىفرمايند: خدا را، خدا را در رعايت حقّّ يتيمان فراموش نكنيد، مبادا كه آنها گاهى سير و گاهى گرسنه باشند. مبادا كه آنان در حضور شما تباه شوند:
«اللَّهَ اللَّهَ فِي الْأَيْتَامِ فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ وَ لَا يَضِيعُوا بِحَضْرَتِكُم»(2)يعنى همواره و هر روز، وضعيّت يتيمان را در نظر داشته باشيد و از آنان غافل نشويد.
بايد دانست كه حقّ يتيمان، در رسيدگى مالى به آنها و حفظ اموالشان منحصر نمىشود، بلكه يتيمان از نظر فرهنگى و تربيتى نيز به جامعه و افراد آن حق دارند.
رعايت حرمت و احترام افراد يتيم، حفظ عزّت اجتماعى و شخصيّتدادن به آنها و نيز تلاش براى تربيت صحيح آنان، يك وظيفۀ همگانى است. چنانكه قرآن كريم از همه مىخواهد كه با يتيمان، برخورد قهرآميز و ذلّتآور نداشته باشند:
(فَأَمَّا اَلْيَتِيمَ فَلاٰ تَقْهَرْ) (3)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند: هركس يتيمى را كفالت كند و از مال خودش هزينههاى او را بپردازد تا اينكه بىنياز گردد، بهشت بر او واجب مىشود. همچنين فرمودند: اى على! هركه دست ترّحم و مهربانى بر سر يتيمى بكشد، يعنى به او محبّت كند و آسايش او را فراهم آورد، خداوند تعالى به ازاى هر موى يتيم، در قيامت نورى به وى عطا خواهد فرمود.(4)
برخورد محبّتآميز و همراه با عزّت و احترام، توسط افراد جامعه با يتيمان و افراد بدون سرپرست و نيز جلوگيرى از سركوب شخصيّت و تحقيرشان، نواقص و كمبودهاى احتمالى آنان را جبران مىكند، آنها را از فقر فرهنگى مىرهاند و مانع انحراف و فساد و همچنين باعث پيشرفت و تعالى ايشان خواهد شد.
حقّ النّاس به اعتبار جنس و سنّ افراد نيز قابل تقسيمبندى است. بر اين اساس، حقوق زنان، حقوق مردان، حقوق پسران، حقوق دختران، حقوق كودكان، حقوق نوجوانان، حقوق جوانان و حقوق افراد كهنسال، بهصورت جداگانه قابل بررسى است و در تعاليم دينى به اين حقوق پرداخته شده است.
مثلاً در رسالۀ حقوق امام سجاد عليه السلام مىخوانيم: حقّ بزرگتر از تو، احترام به اوست و اينكه با او مقابله و دشمنى نكنى، در راه جلوتر از وى حركت نكنى، با او جهالت نورزى و اگر او بر تو جهالت كرد، به خاطر اسلام و حرمت آن، آن را تحمل كنى و او را اكرام نمايى!
در خصوص حقّ افراد كوچكتر نيز فرمودهاند: حقّ كسى كه سنّ او از تو كمتر است، رحمت بر او در آموختن به او، گذشت از وى، پوشيدن عيبهاى او و مدارا و كمك به اوست.(1)
1) . الخصال، ج 2، ص 570.
حقّ النّاس به اعتبار دين و مذهب افراد جامعه نيز قابل تقسيمبندى است. در اين تقسيم، حقوق شيعيان، حقوق ساير مسلمانها و نيز حقوق غيرمسلمانها و پيروان ساير مذاهب اسلامى، بررسى و طبقهبندى مىگردد.
اهلبيت عليهم السلام در روايات فراوانى، حقوق شيعيان را با عباراتى نظير «حَقِّ الْمُؤْمِن» يا «حَقِّ أخيك» تبيين فرمودهاند. گاهى نيز با اشاره مىفرمايند: «هُوَ عَلَى مِثْلِ مَا أَنْتَ عَلَيه» ؛ يعنى آنكه كه عقيدهاى مثل عقيدۀ تو دارد.(1)
در اين روايات، معمولاً بر ضرورت ايثار و از خودگذشتگى براى شيعيان، دستگيرى از آنها و نيز دفاع از آبرو، ناموس و اموالشان، بهعنوان حقّ آنها، تأكيد فراوانى شده است.
اين حقوق، بنا بر آنچه امام صادق عليه السلام به يكى از ياران خويش فرمودند، هفتاد حق است، امّا آن حضرت با توجه به ميزان تحمّل شيعيان، متذكّر بيش از هفت حق نشدهاند كه از آن جمله است: رسيدگى به برادر شيعه، از نظر خوراك و پوشاك، راهنمايى او، پوشاندن عيوب و نگهدارى اسرارش، دفاع از وى با زبان، خدمت شبانهروزى به او در جهت رفع حوائج و نيازهايش و مهمتر از همه اينكه: «تُحِبُّ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِك» ؛ آنچه براى خودت دوست دارد، براى او نيز بخواهد. سپس امام صادق عليه السلام فرمودند: هركس چنين كند، ولايت خود را به ولايت ما و ولايت ما را به ولايت خداى عزّوجل رسانده است.(2)
ابانبنتغلب كه از راويان معتبر احاديث و يكى از علماى بزرگ اسلام است، نقل مىكند: در محضر امام صادق عليه السلام مشغول طواف خانۀ خدا بودم. مردى از اصحاب حاجتى داشت و از من درخواست كرد كه همراه او بروم. من خوش نداشتم كه امام عليه السلام را رها كنم و با او بروم. او براى مرتبۀ دوّم در بين طواف به من اشاره كرد. امام صادق عليه السلام او را ديدند، به من فرمودند: او تو را صدا مىزند؟ عرض كردم: آرى. فرمودند: كيست؟ گفتم: مردى از اصحاب ماست، فرمودند: شيعه است؟ عرض كردم: آرى. فرمودند: به نزد او برو، عرض كردم: طواف را بشكنم؟ فرمودند: آرى. گفتم: اگر چه طواف واجب باشد؟ فرمودند: آرى.
ابان مىگويد: طواف را شكستم و درخواست او را اجابت كردم. سپس خدمت امام عليه السلام برگشتم و پرسيدم: حقّ مؤمن بر مؤمن چيست؟ فرمودند: اى ابان! اين موضوع را رها كن و راجع به آن سؤال نپرس. عرض كردم: فداى شما شوم، چرا؟ و چندين مرتبه با اصرار از ايشان خواهش كردم تا حقوق مؤمن را براى من بيان كنند.
آنگاه امام عليه السلام فرمودند: آيا نيمى از اموالت را به برادر شيعۀ خود مىدهى؟ سپس به من نگاه كردند و ديدند حالت خاصّى به من دست داد. بعد فرمودند: اى ابان! مگر نمىدانى كه خداوند عزّوجل كسانى را كه ايثار مىكنند و ديگران را بر خود ترجيح مىدهند، ياد فرموده است؟ عرض كردم: بله.
اشارۀ امام صادق عليه السلام به اين آيۀ شريفه است:
(وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ) (1)
1) . حشر، 9: «و هر چند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد، آنها را بر خودشان مقدّم مىدارند.»
ابان مىگويد: امام صادق عليه السلام فرمودند: آگاه باش كه وقتى نصف اموالت را به او بدهى، او را بر خود ترجيح ندادهاى، بلكه او را با خودت برابر دانستهاى، ترجيح او بر تو زمانى است كه همۀ اموالت را به وى بدهى!(1)
طبق روايت ديگرى، امام صادق عليه السلام در پاسخ به كسى كه از حقّ مؤمن بر مؤمن سؤال كرد، فرمودند: از جملۀ آن حقوق، دوستداشتن قلبى و مواسات مالى است و اينكه بهجاى او از خانوادهاش سرپرستى كند، در برابر ظلم ظالم او را يارى كند، در غيابش اگر سهم و نصيبى دارد براى او بگيرد، بعد از فوت قبرش را زيارت كند، به او ستم نكند، با وى غشّ نكند، خيانت نورزد، رهايش نكند، او را تكذيب ننمايد، در حضور ديگران به او اُف نگويد و او را متّهم نسازد، كه ايمان در دلش مانند نمك در آب، حل خواهد شد.(2)
حقّ مسلمانها بر يكديگر نيز در تعاليم دينى به وضوح تبيين شده است. بر اين اساس، كسانى كه به دين اسلام، اعتقاد دارند؛ فارغ از اينكه پيرو چه مذهبى باشند؛ بر يكديگر حقوقى دارند كه مراعات آن حقوق لازم است.
حقوق مسلمانها، بيشتر پيرامون تكريم، مهرورزى، وحدت، رحم، مروّت و خدمت در صورت احتياج، تعريف مىگردد.
برخى از حقوق متقابل مسلمانان نسبت به همديگر كه در روايات اهلبيت عليهم السلام بر آن تأكيد شده، عبارتند از: اهميّت به سلام و احترام، عيادت، خيرخواهى، دعا، شركت در تشييع جنازه، تقسيم غذا، آب و لباس با يكديگر هنگام احتياج،
پشتيبانى و حمايت، رعايت انصاف، عمل به قانون مواسات، مانعشدن از ناراحتى و ناخرسندى، تلاش براى شادى و خرسندى، انتقاد صحيح و سازنده، خداحافظى هنگام عزيمت به سفر و رفتن به ديدار مسافر هنگام بازگشت.(1)
روايات مربوط به اداى حقّ مسلمين متعدّد است و در هركدام از آن روايات نيز تعدادى حق مشخّص شده است. تنها در يك روايت از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم سى حق تعيين شده كه مسلمانها بايد نسبت به يكديگر رعايت كنند.(2)آن حضرت مىفرمايند: مسلمان بر برادر مسلمان خويش، سى حق دارد كه آن حقوق از عهدۀ او برداشته نمىشود، مگر اينكه ادا كند يا صاحب حق از حقّش بگذرد.(3)
شيعيان لازم است با پيروى از ائمّۀ هدى عليهم السلام به اداى حقّ ساير مسلمانها و پيروان ساير مذاهب اسلامى اهميّت ويژه بدهند. از امام صادق عليه السلام سؤال كردند كه ما با غيرشيعيان چگونه برخورد كنيم؟ آن حضرت پاسخ دادند: نگاه كنيد كه امامان و پيشوايان شما كه خود را پيرو ايشان مىدانيد، چه مىكنند، شما هم همانطور عمل كنيد. سپس فرمودند:
«فَوَ اللَّهِ إِنَّهُمْ لَيَعُودُونَ مَرْضَاهُمْ وَ يَشْهَدُونَ جَنَائِزَهُمْ وَ يُقِيمُونَ الشَّهَادَةَ لَهُمْ وَ عَلَيْهِمْ وَ يُؤَدُّونَ الْأَمَانَةَ إِلَيْهِمْ»(4)به خدا قسم، امامان شما به عيادت بيماران آنها مىروند، بر جنازههاى آنان حاضر مىشوند، در بينشان به حق گواهى مىدهند و امانت آنها را برمىگردانند.
در تعاليم اسلامى، علاوه بر حقوق مسلمانان و شيعيان، حقوق غيرمسلمانها نيز تشريح گرديده است. در اين خصوص بايد توجه شود، اينكه در برخى روايات، از عبارتهاى حقّ مسلمان يا حقّ مؤمن ياد شده، بهمنظور اولويتدادن مسلمانها و شيعيان براى تكريم و خدمترسانى است؛ وگرنه اين رويكرد، مطلقاً به اين معنا نيست كه افراد غيرمسلمان حقّى ندارند يا اينكه مسلمين مجازند حقّ آنها را سلب كنند.
قرآن كريم مىفرمايد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و مسلمانها، با همديگر مهربانند:
(رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ) (1)
وضع حقوق خاصّ بين مسلمانها و بين شيعيان نيز بهخاطر ايجاد رحمت، الفت، مهر و محبّت ميان آنها و در راستاى نيل به وحدت و يكپارچگى است. چنانكه امام صادق عليه السلام در روايتى به مسلمين توصيه مىكنند كه با هم بپيونديد، مهربان باشيد و به نيازمندان كمك كنيد، همانطور كه خداوند متعال مىفرمايد: (رُحَمٰاءُ بَيْنَهُمْ)(2)
بنابراين تضييع حقوق مالى، معنوى و آبرويى همۀ انسانها، پيرو هر دين و مذهبى كه باشند، از نظر تعاليم قرآن و عترت، مذموم است و به شدّت نكوهش شده است. احترام و تكريم آنان و خوشرفتارى با آنها نيز از سفارشهاى اكيد مكتب قرآن و عترت است.
قرآن كريم با صراحت به مسلمانها دستور مىدهد كه با افراد غيرمسلمان كه با مسلمين نمىجنگند يا آنها را از سرزمين خود بيرون نمىرانند، همراه با نيكى و عدالت رفتار كنند:
(لاٰ يَنْهٰاكُمُ اَللّٰهُ عَنِ اَلَّذِينَ لَمْ يُقٰاتِلُوكُمْ فِي اَلدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيٰارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلْمُقْسِطِينَ) (1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز در روايتى مىفرمايند: هركس بر اهل ذمّه(2)ظلم كند، من دشمن او هستم:
«مَنْ ظَلَمَ مُعَاهِداً كُنْتُ خَصْمَهُ»(3)اميرالمؤمنين عليه السلام روزى خبردار شدند مهاجمان معاويه بر زنى غيرمسلمان تاخته و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشوارۀ او را به يغما بردهاند. آن حضرت فرمودند: اگر مسلمانى از غصّه بميرد جاى ملامت نيست.(4)
بنابراين، اگرچه از نظر معارف اسلام و تشيّع، مسلمانها و شيعيان حقوق ويژهاى نسبت به همديگر دارند، امّا ضرورت اداى حقّ مردم منحصر در رعايت حقوق همدينان و هممذهبان نيست، بلكه اداى حقوق اهل ذمّه و پيروان ساير اديان و مذاهب نيز لازم است.
زمانى كه اميرالمؤمنين عليه السلام حاكم بودند، زِرهِ ايشان گم شد. روزى آن زره را نزد يك نفر مسيحى يافتند. امام عليه السلام، در حالى كه يقين داشت صاحب زره است و خليفه و رئيس حكومت هم بود، زره را با اجبار از او نگرفت و در محضر قاضى از آن مسيحى شكايت كرد و فرمود: اين زره از آن من است، نه آن را فروختهام و نه به كسى بخشيدهام. قاضى به شخص مسيحى گفت: خليفه ادعاى خود را بيان كرد، تو چه پاسخى دارى؟
1) . ممتحنه، 8: «[امّا] خدا شما را از كسانى كه در [كار] دين با شما نجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نكردهاند، باز نمىدارد كه با آنان نيكى كنيد و با ايشان عدالت ورزيد، زيرا خدا دادگران را دوست مىدارد.»
2) . پيروان ساير اديان، كه بهواسطۀ انعقاد قرارداد يا پرداخت جزيه، در قلمرو حكومت اسلامى با مسلمانها همزيستى مسالمتآميز دارند.
3) . تحف العقول، ص 272.
4) . نهج البلاغه، خطبه 27.
او گفت: اين زره مال خودم است و منكر ادعاى اميرالمؤمنين عليه السلام شد. قاضى به حضرت على عليه السلام گفت: آيا براى ادّعاى خود بيّنه دارى؟ فرمود: خير. پس قاضى به نفع آن مسيحى رأى داد.
او هم زره را برداشت و رفت، امّا از آنجا كه خود بهتر مىدانست زره مال كيست، هنوز چند قدم نرفته، برگشت و گفت: من شهادت مىدهم كه اين نحوۀ قضاوت، از احكام پيامبران است؛ اميرمؤمنان عليه السلام نزد يك قاضى كه خود، او را منصوب كرده، مىرود و قاضى به زيان او حكم مىدهد. سپس شهادتين را بر زبان جارى ساخت و مسلمان شد و رو به اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: به خدا قسم كه زره مال شماست. آن حضرت نيز زره را به او بخشيد. پس از چندى او را ديدند كه در نهروان در ركاب اميرالمؤمنين عليه السلام مىجنگد.(1)
يعنى حاكم مسلمين و يك مسيحى، نزد دادگاه صالحۀ اسلامى، مساويند و قاضى، بدون بيّنه و دليل كافى، به صرف آنكه آن شخص غيرمسلمان است، به زيان وى و به نفع حاكم اسلامى حكم نمىكند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در جنگهايى كه از سوى كفّار، مشركين و بهطور كلّى غيرمسلمانها به ايشان تحميل مىشد، همواره به رزمندگان اسلام سفارش مىكردند كه از هرگونه رفتار خلاف مروّت در نبرد و نيز از آزار و اذيّت بازماندگان جنگ خوددارى كنند. مثلاً مىفرمودند: وقتى پيروز شديد، دشمن را تعقيب نكنيد، كشتهشدگان را مُثله و قطعهقطعه نكنيد، به زنها كارى نداشته باشيد، احترام خاصّى براى زنها قائل باشيد، پيران و اطفال را نكشيد، آب را به روى دشمن نبنديد، خاك آنان را آغشته به سَم نكنيد و درختان را نبريد.(2)
تقسيم ديگر حقّ النّاس، به اعتبار تعليم و تعلّم است. اساساً پرورش دينى و تربيتى انسانها و نيز آموزش علمى، حقوق متقابلى بين معلّم و متعلّم پديد مىآورد.
بيشترين حقّ تعليم و تعلّم بشريّت را انبياى الهى و اوصياى آنها، و بهويژه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمّۀطاهرين عليهم السلام دارند. در چندين روايت از اهلبيت عليهم السلام نقل شده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين عليه السلام، دو پدر امّت هستند و حقّ ايشان و همچنين حقّ ساير امامان هدى عليهم السلام، افضل از حقّ پدر و مادر نسبى است.(1)از جمله، اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه فرمودند:
«يَا عَلِيُ أَنَا وَ أَنْتَ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ لَحَقُّنَا عَلَيْهِمْ أَعْظَمُ مِنْ حَقِ أَبَوَيْ وِلَادَتِهِمْ فَإِنَّا نُنْقِذُهُمْ إِنْ أَطَاعُونَا مِنَ النَّارِ إِلَى دَارِ الْقَرَارِ وَ نُلْحِقُهُمْ مِنَ الْعُبُودِيَّةِ بِخِيَارِ الْأَحْرَارِ»(2)اى على! من و تو، دو پدر اين امّت هستيم و حتماً حقّ ما از حقّ كسانى كه آنها را به دنيا آوردهاند، بيشتر است؛ چرا كه اگر از ما اطاعت كنند، ما آنان را از آتش جهنّم نجات مىدهيم و به بهشت رهنمون مىگرديم و آنها را از قيد اسارت و بندگى رهانده، به حريت و آزادگى مىرسانيم.
ناگفته پيداست كه اداى حقّ اهلبيت عليهم السلام كه هاديان بشريّت بهسوى سعادت و رستگارى هستند، در گرو اطاعت از دستورات ايشان است. آن بزرگواران براى رسيدن دين اسلام و مذهب تشيّع به ما، زحمات و صدمات فراوانى، تا شهادت، متحمّل
شدهاند، پس كمترين وظيفه براى اداى حقّشان، اين است كه از تعاليم انسانساز ايشان بهرهمند گرديم و به دستورات و توصيههاى آنان عمل كنيم تا رستگار شويم.
عالمان دين و فقهاء نيز، صاحب حق هستند. كمترين حقّ يك مرجع تقليد و عالم دينى آن است كه مردم از زحمات و خدمات علمى و تربيتى او استفاده كنند و ديندار باشند.
افزون بر اين، در روايتى از قول اميرالمؤمنين عليه السلام حقوقى براى عالمان و دانشمندان و بهطور كلّى براى كسانى كه انسان از آنها علم مىآموزد، بيان شده است.
آن حضرت مىفرمايند: حق عالم آن است كه زياد از او سؤال نپرسى؛ قبل از او به سؤال ديگران پاسخ ندهى؛ وقتى به پرسشى پاسخ نداد، به او اصرار نكنى؛ هنگامى كه خسته شد، او را رها كنى؛ با دست يا با چشم به او اشاره نكنى؛ در مجلس به او نگويى فلان كس يا فلان استاد بر خلاف نظر تو سخن گفته؛ رازش را فاش نكنى؛ نزد او از كسى غيبت و بدگويى نكنى؛ اگر با جمعى باشد، به همه سلام بدهى و بهخصوص به او تهنيت بگويى و احترام بگذارى؛ در مقابل او بنشينى تا اگر كارى داشت، در انجام آن از ديگران سبقت بگيرى؛ از طول صحبت او خسته نشوى، زيرا عالم چون درخت خرما است و بايد انتظار ببرى تا از او ميوه و ثمرهاى به تو برسد.
سپس آن حضرت مىفرمايند: عالم، از نظر مقام و منزلت، مانند كسى است كه هميشه روزه باشد و شبزندهدارى كند و در راه خدا جهاد نمايد. وقتى عالم از دنيا برود، در اسلام رخنهاى مىافتد كه تا قيامت مسدود نخواهد شد. هفتاد هزار فرشتۀ مقرّب آسمانى، طالب علم را مشايعت مىكنند.(1)
1) . الخصال، ج 2، ص 504.
متعلّمين يا دانشآموزان، دانشجويان و طلّاب علم نيز حقوقى دارند كه بايد توسط معلّمان و اساتيد مراعات گردد. اوّلين حقّ شاگردان بر استاد اين است كه هرچه استاد آموخته، در فراخور حال و به ميزان استعداد شاگردان، به آنها بياموزد. امام باقر عليه السلام مىفرمايند: زكات علم، آموختن آن به بندگان خداوند است:
«زَكَاةُ الْعِلْمِ أَنْ تُعَلِّمَهُ عِبَادَ اللَّهِ»(1)امام سجاد عليه السلام در رسالۀ حقوق، تدريس نيكو و بدون مانع، رفتار بدون تندى و درشتى و خوددارى از خشم و غضب را از جمله حقوق متعلّمين مىدانند كه رعايت آنها از سوى معلّمين و اساتيد لازم است.
ايشان در آن رساله، خطاب به معلّمها و استادان مىفرمايند: خداى عزّوجل با علمى كه به تو داده و گنجينههايى كه بر تو گشوده، تو را سرپرست شاگردان كرده است؛ يعنى كسى كه علم دارد، بايد علم خويش را مانند يك خزانهدار، در اختيار طالبان و نيازمندان قرار دهد.
بعد مىفرمايند: پس اگر آنها را به نيكويى تعليم دهى، بر آنان درشتى نكنى و در رفتار با آنها خشمگين نشوى، خداوند متعال از فضل خويش علم تو را مىافزايد، و اگر دانش خود را از مردم دريغ كنى و به آنها نياموزى، علم و آگاهى خود را از دست داده، در نظر مردم نيز خوار و ذليل خواهى شد.(2)
اين تقسيم حقّ النّاس، به اعتبار نوع معاشرت افراد با يكديگر است. مثلاً حقوق افراد خويشاوند و غيرخويشاوند با هم تفاوت دارد. بهعبارت ديگر، خويشاوندان نسبت به همديگر حقوق خاصّى دارند. بدين ترتيب، در تعاليم دينى براى افرادى كه به نحوى همنشين انسان بوده، با وى معاشرت و رفت و آمد دارند، حقوقى شمرده شده است. حقّ همنشين، حقّ دوست و رفيق، حقّ همسايه، حقّ همسفر و حقّ شريك، در اين دستهبندى قرار مىگيرد.
در رسالۀ حقوق امام سجاد عليه السلام مىخوانيم: حقّ كسى كه با وى معاشرت دارى، آن است كه فريبش ندهى و در معاشرت با او نيرنگ بهكار نبرى!
همچنين راجع به حقّ همنشين در آن رسالۀ شريف آمده است كه بايد با او نرمخو و با انصاف باشى، لغزش او را فراموش و خوبىهايش را حفظ نمايى!
در خصوص حقّ رفيق نيز امام سجّاد عليه السلام در رسالۀ حقوق مىفرمايند: براى دوست خود رحمت باشيد، نه عذاب.
حقّ شريك انسان نيز در بيان آن امام بزرگوار تبيين شده است. مىفرمايند: حقّ شريك آن است كه در غيابش، او را كفايت و در حضورش او را رعايت نمايى، مخالف نظرش حكم نكنى، بدون مشورت او تصميم نگيرى، نگهبان اموال وى باشى و به او خيانت نكنى.(1)
1) . الخصال، ج 2، ص 569.
حقّ همسايه، بهقدرى در تعاليم اسلام اهميّت دارد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند:
«مَا زَالَ جَبْرَئِيلُ يُوصِينِي بِالْجَارِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُ»(1)آن اندازه كه جبرئيل دربارۀ همسايه به من سفارش كرد، گمان كردم ارث مىبرد.
آن نبىّ مكرّم صلى الله عليه و آله و سلم در خطبهاى فرمودهاند:
«مَنْ كَانَ مُؤْذِياً لِجَارِهِ مِنْ غَيْرِ حَقٍ حَرَمَهُ اللَّهُ رِيحَ الْجَنَّةِ وَ مَأْوَاهُ النَّارُ أَلَا وَ إِنَّ اللَّهَ يَسْأَلُ الرَّجُلَ عَنْ حَقِ جَارِهِ وَ مَنْ ضَيَّعَ حَقَ جَارِهِ فَلَيْسَ مِنَّا»(2)كسى كه به ناحق، همسايهاش را آزار دهد، بوى بهشت را استشمام نمىكند و جايگاهى جز آتش ندارد.
سپس با تأكيد مىفرمايند: آگاه باشيد كه خداوند متعال از حقّ همسايه سؤال مىكند. در نهايت نيز مىفرمايند: كسى كه حقّ همسايه را ضايع كند، از ما نيست؛ بدين ترتيب، آنكه حقّ همسايۀ خود را ادا نكند يا او را اذيّت نمايد، مسلمان نيست.
آن حضرت در روايت ديگرى نيز، از كسى كه سير بخوابد و همسايهاش گرسنه باشد، سلب ايمان كردهاند:
«مَا آمَنَ بِي مَنْ بَاتَ شَبْعَانَ وَ جَارُهُ جَائِعٌ»(3)طبق روايتى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، تا چهل خانه از شمال، جنوب، راست و چپ، همسايۀ انسان محسوب مىشوند.(4)
حقّ خويشاوند نيز از نظر قرآن كريم و روايات اهلبيت عليهم السلام اهميّت ويژهاى دارد. قرآن كريم مىفرمايد:
(وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبىٰ حَقَّهُ) (1)
اين آيۀ شريفه، خطاب به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و مربوط به قضيۀ فدك است.(2)چنانكه در روايات آمده است، بعد از نزول آيۀ شريفه، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، به امر خداوند سبحان، فدك را به حضرت زهرا عليها السلام واگذار فرمودند.(3)
از آنجا كه استفادۀ عام و گسترده، از خطابهاى خاصّ قرآن كريم، مانعى ندارد، در نظرگرفتن مفهوم عامّ اين آيۀ شريفه نيز با مقصود اصلى آن منافات پيدا نمىكند و مىتوانيم چنين نتيجه بگيريم كه طبق نظر قرآن كريم، همۀ مسلمانان وظيفه دارند در اداى حقّ خويشاوندان، كوشا و دقيق باشند.
از جمله حقوق خويشان، صلۀرحم است كه در روايات بر آن تأكيد فراوانى شده است.(4)
معناى صلۀرحم اين است كه انسان كارى نكند كه وابستگان و خويشان را ناراحت نمايد و تا مىتواند، به آنها خدمت كند. كوتاهى در اداى اين حقّ و بريدن از خويشان، قطع رحم نام دارد كه يكى از گناهان بزرگ است. قرآن شريف قاطع رحم را لعن فرموده است:
(أُولٰئِكَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ) (5)
بهخصوص اگر خويشاوندان، مشكل مالى دارند، آبرويشان در خطر است يا از جهات ديگرى نيازمند كمك و يارى هستند، امدادرساندن به آنها واجب است. از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده است كه با وجود خويشاوند محتاج، صدقه به ديگران نمىرسد:
«لَا صَدَقَةَ وَ ذُو رَحِمٍ مُحْتَاجٌ»(1)حقّ اقوام و خويشان، با هيچ مانعى و به هيچ بهانهاى، از عهدۀ انسان خارج نمىگردد و همواره پابرجاست. حتى اختلاف در دين و مذهب خويشاوندان و نيز تفاوت فكر و ديدگاه آنها، در امور اعتقادى، سياسى و نظاير آن، از آنان سلب مسئوليّت نمىكند.
راوى مىگويد: به امام صادق عليه السلام گفتم: من اقوام و نزديكانى دارم كه از نظر عقيدۀ دينى، در تضادّ با من هستند. آيا آنها بر من حقّى دارند؟ امام عليه السلام فرمودند: بله، حق دارند. حقّ رحم با هيچ چيزى قطع نمىشود؛ و اگر آنها با تو بر يك دين و يك عقيده باشند، دو حق دارند، حقّ خويشاوندى و حقّ اسلام.(2)
اين تقسيم حقّ النّاس، بر حسب موقعيّت و جايگاه اجتماعى افراد است. بر طبق اين تقسيمبندى، افراد زحمتكش، كارگران و كسانى كه در جامعه درآمد كمتر يا موقعيت نازلى دارند و زيردست بهشمار مىآيند، نسبت به كارفرمايان، رئيسها و افراد بالادست، حقوق متقابلى دارند. همچنين حقوق اسيران، زندانيان و افراد پناهنده نيز در اين تقسيم، قابل تبيين است.
امام سجّاد عليه السلام در رسالۀ حقوق، به حقوق متقابل خادمان و زيردستان و همچنين مالكان و افراد بالادست اشاره مىكنند. در اين راستا، خوشرفتارى با خادمان و خوددارى از آزار و اذيّت آنها را جزو حقوقشان برمىشمرند. چنانكه حقّ مالكان و مخدومان را نيز اطاعت و حرفشنوى از آنها مىدانند.(1)
يكى از حقوق خادمان و افراد زيردست، آن است كه تحقير نشوند و شخصيّت آنها زير سؤال نرود. توهين، كوبندگى، خوارشمردن و ذلّتخواهى براى ديگران، بهطور كلّى گناهان بسيار بزرگى است؛ ولى بايد توجّه شود كه برخورد اهانتآميز و همراه با تحقير، با افراد ضعيف و ناتوان كه از رتبۀ اجتماعى خاصّى برخوردار نيستند، علاوه بر اينكه گناه است، دل آنها را مىشكند و در دنيا و آخرت عقوبت دارد.
پيرمرد روشن ضميرى مىگفت: من در جوانى نوكر كدخداى روستا بودم. روزى با من كارى داشت و همانطور كه در بالاى ايوان و زير سقف بود، با من صحبت كرد. من پايين ايوان و زير آسمان بودم. ناگهان باران گرفت. او به من نگفت كه زير سقف بروم. زير باران، در مقابلش ايستاده بودم و خيس شدم. مىگفت: دلم بهخاطر رفتار او شكست. طولى نكشيد كه او را از رياست سلب كردند و اموالش را از دست داد. من هم به دنبال زندگى خود رفتم و كسب و كار و زندگى مستقل پيدا كردم. مدّتى بعد، يك شب كه باران شديدى مىباريد، در وقت افطار، درب خانۀ ما را كوبيدند. وقتى درب را باز كردم، ديدم همان كدخدا با پاى گلآلود، زير باران، با ذلّتى مشغول گدايى است و نمىداند درب خانۀ نوكر سابق خود را براى گدايى كوفته است.
1) . الخصال، ج 2، ص 568.
اين طرز رفتار با خادم و زيردست، افزون بر دنيا، در آخرت نيز عقوبت دارد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، به كسى كه دوست داشته باشد ديگران در مقابل او بايستند و بدين ترتيب به وى اداى احترام كنند، وعدۀ عذاب دادهاند:
«مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَمْثُلَ لَهُ الرِّجَالُ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ فِي النَّارِ»(1)
مراعات حقّ اجير و كارگر نيز در روايات فراوانى مورد تأكيد واقع شده است. اوّلين حقّ كارگر، پرداخت بهموقع و بهاندازۀ دستمزد اوست. راوى مىگويد: چند نفر كارگر را اجير كرده بوديم كه از صبح تا عصر در باغى كه مربوط به امام صادق عليه السلام بود، كارى انجام دهند. همين كه از كارشان فارغ شدند، امام عليه السلام فرمودند: تا عرق آنها نخشكيده، مزدشان را بدهيد.
«أَعْطِهِمْ أُجُورَهُمْ قَبْلَ أَنْ يَجِفَ عَرَقُهُمْ»(2)بهطور كلّى هرگونه ستم به كارگر در پرداخت دستمزد او، نظير دستمزد كمتر از عرف يا پرداخت دير هنگام، در تعاليم دينى نكوهش شده و مستوجب عذاب است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، كسى كه در اداى اجرت كارگر به وى ستم كند را ملعون مىدانند:
«مَلْعُونٌ مَنْ ظَلَمَ أَجِيراً أُجْرَتَهُ»(3)ايشان در روايت ديگرى مىفرمايند: اعمال چنين كسى حبط و تباه مىشود و بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد.(4)
حقّ ديگر اجير و كارگر، آن است كه از ابتداى كار بداند دستمزد او چقدر است. امام صادق عليه السلام، بهكارگيرى كارگر، قبل از تعيين اجرت را نهى كردهاند:
«فَلَا يَسْتَعْمِلَنَ أَجِيراً حَتَّى يُعْلِمَ مَا أَجْرُهُ»(1)از نظر اسلام، كارگران بعد از اتمام دوران كار و به اصطلاح در زمان بازنشستگى نيز حقوقى دارند. روزى اميرالمؤمنين عليه السلام پيرمرد نابينايى را ديدند كه از مردم كمك مىخواست. با تعجّب از احوال او سؤال كردند. به ايشان گفته شد كه او مردى مسيحى است. حضرت فرمودند:
«اسْتَعْمَلْتُمُوهُ حَتَّى إِذَا كَبِرَ وَ عَجَزَ مَنَعْتُمُوهُ»(2)تا مىتوانستيد از او كار كشيديد و حالا كه پير و عاجز شده، به او كمك نمىكنيد؟ بعد فرمودند: از بيتالمال خرجى او را بدهيد.
همانطور كه مراعات حقوق كارگر و اجير لازم است، رعايت حقوق كارفرما نيز ضرورى است. از جمله حقوق كارفرما اين است كه كارگر از او فرمانبردارى داشته باشد، امانت او را حفظ كند و بهطور كلّى در مقابل دستمزدى كه مىگيرد، خوب كار كند.(3)
اسيران و زندانيان و كسانى كه به هر دليلى در بند هستند نيز از منظر تعاليم دينى حقوقى دارند كه بر مراعات آن تأكيد شده است.
در روايتى از قول امام صادق عليه السلام مىخوانيم: روش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين بود كه متّهم به قتل را تا شش روز در حبس نگاه مىداشتند و چنانچه در اين مدّت، اولياى مقتول، مدرك يا دليلى براى اثبات اتّهام وى اقامه نمىكردند، او را آزاد مىساختند.(4)
اميرالمؤمنين عليه السلام در زمان حكومت خود فرمودهاند: من كسى را به صرف اتّهام بازداشت نمىكنم و نيز هيچكس را از روى ظنّ و گمان، مجازات نخواهم كرد:
«إِنِّي لَا آخُذُ عَلَى التُّهَمَةِ وَ لَاأُعَاقِبُعَلَىالظَّنِ»(1)گذشته از اين، چنانچه كسى مورد اتّهام واقع شد، حق دارد از خودش دفاع و ردّ اتّهام كند. برخوردارى از فرصت دفاع و زمينۀ كافى براى بيان ادلّه و ارائۀ مستندات، يكى از حقوق اساسى متّهم است. در برخى اخبار آمده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام شخصى را به منصب قضاوت منصوب كرده، پس از مدتى او را عزل كردند. او گفت: من كه خيانت و جنايتى مرتكب نشدم، چرا بركنارم كرديد؟ گفتند: براى آنكه ديدم بلندتر از متّهم سخن مىگويى؛(2)يعنى تسلّط صدا و بيان تو بر متّهم، فرصت صحبت و دفاع را از او سلب كرده بود.
به هر حال، اگر بر حسب ضرورت يا مصلحتى، مقرّر گردد كه شخص مجرم يا اسير، حبس گردد، در مدّت حبس كه به آن حبس تعزيرى گفته مىشود، لازم است حقوق او مراعات شود. در ادامه، برخى از حقوق اسير و زندانى، به اختصار بيان مىگردد:
احتياجهاى اوليۀ اسير يا زندانى، نظير آب، خوراك، دارو و هواى تازه براى تنفّس، بايد تأمين گردد. امام صادق عليه السلام مىفرمايند، اطعام اسير، حقّى است كه او بر كسى كه وى را به اسارت گرفته، دارد و حتى اگر اسير كافرى است كه فردا اعدام مىگردد، بايد رفتار با وى همراه با رأفت باشد و آب و غذا را از او دريغ نكنند.(3)
اميرالمؤمنين عليه السلام پس از ضربتخوردن و پيش از شهادت، راجع به ابنملجم كه قاتل ايشان بود، به امام حسن عليه السلام فرمودند: «أَطْعِمُوهُ وَ اسْقُوهُ وَ أَحْسِنُوا إِسَارَهُ»(1)به او آب و غذا بدهيد و در اسارت به وى احسان و نيكى كنيد.
در سيرۀ حكومتى اميرالمؤمنين عليه السلام مىخوانيم: هرگاه مقرّر مىشد كسى در حبس بماند، آن حضرت خوراك او را از بيتالمال تهيه مىكردند.(2)
همچنين از برخى روايات، چنين فهميده مىشود كه زندانى مىتواند با نزديكان خود، ملاقات داشته باشد و مايحتاجى كه برايش مىآورند را دريافت كند، مگر آنكه آن ملاقات مفسده داشته باشد.(3)جواز ملاقات زندانى با همسر، بهخصوص در خلوت نيز از روايات برداشت مىشود.(4)
همچنين در روايات، زمينهسازى براى شركت زندانى در مراسم دينى، حقّ زندانى شمرده شده است. امام صادق عليه السلام مىفرمايند: بايد كسانى كه به سبب بدهى، زندانى هستند را براى شركت در نماز جمعه و مراسم عيد، به بيرون از زندان بياورند و پس از اتمام مراسم برگردانند.(5)
رفتار تند و همراه با خشونت با اسير، حتى اگر او قاتل اميرالمؤمنين عليه السلام باشد، نهى شده است. اميرالمؤمنين عليه السلام علاوه بر سفارش براى تأمين آب و غذاى ابنملجم، به امام حسن مجتبى عليه السلام دستور دادند با او مدارا كند و رفتارى توأم با رحمت، شفقت، مهربانى و نيكى، با اسير خويش داشته باشد:
«إرْفُقْ يَا وَلَدِي بِأَسِيرِكَ وَ ارْحَمْهُ وَ أَحْسِنْ إِلَيْهِ وَ أَشْفِقْ عَلَيْهِ»(1)در جنگ جمل، گروهى در مقابل اميرالمؤمنين عليه السلام عليه حكومت اسلامى دست به شورش و آشوب زدند، با اين حال، آن حضرت به سپاه خود فرمودند: «شما شروعكنندۀ جنگ نباشيد؛ افراد فرارى را دنبال نكنيد؛ اسيران و زخمىها را نكُشيد؛ كسى را مُثله نكنيد؛ هركس درب خانهاش را ببندد، در امان است و شما بدون اجازه به خانهاى وارد نشويد؛ افراد باقيمانده را شماتت نكنيد؛ بچههاى آنان را به اسارت نگيريد، زنان را نترسانيد و آنها را نكُشيد، اگرچه به ناموس شما يا به فرمانروايان شما دشنام دهند و اموال آنها را به يغما نبريد».(2)
پس از اتمام جنگ جمل كه با پيروزى اميرالمؤمنين عليه السلام همراه بود، آن حضرت به عايشه، كه از بانيان جنگ بود، پيام فرستادند كه به مدينه برگردد. وقتى آماده شد، امام عليه السلام چهل زن را با عمّامه و شمشير و با ظاهرى مردانه تجهيز كردند و دستور دادند در طول مسير، همراه و محافظ عايشه باشند. بدين ترتيب، نه تنها او را سرزنش و مجازات نكردند، بلكه حرمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را دربارۀ او رعايت كردند.(3)
حتى اميرالمؤمنين عليه السلام مروان و افراد باقيمانده از بنىاميّه را كه بر آتش جنگ جمل دميده و بساط فتنه و آشوب را گسترانده بودند، پس از اتمام جنگ آزاد ساختند.(4)در منابع تاريخى نقل شده است كه روزى مروان به امام سجاد عليه السلام گفت: من هرگز انسان پيروز و فاتحى را كريمتر و بخشندهتر از پدر شما نديدم. در جنگ جمل وقتى ما شكست خورديم، شنيدم كه منادى فرياد زد: فرارى كشته نشود و مجروح به قتل نرسد.(5)
شيوۀ برخورد اميرالمؤمنين عليه السلام با اسيران، نظير رفتار بزرگوارانۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پس از فتح مكّه با مشركين و نشأتگرفته از سلوك آن نبىّ گرامى است. وقتى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و سپاه اسلام، بدون خونريزى مكّه را فتح كردند، همه در اطراف كعبه جمع شدند. دشمنان آن حضرت، يعنى همان كسانى كه صدمات و لطمات فراوانى بر پيكر اسلام و مسلمين وارد ساخته بودند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را بر خود مسلّط يافتند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آنها فرمودند: با شما چه كنم؟ همۀ آنان از زن و مرد و كوچك و بزرگ، فرياد زدند: هر عقوبتى دربارۀ ما بهكار بگيريد، بهجا است؛ براى اينكه ما از هيچ كارى دربارۀ شما و عليه اسلام و مسلمانها فروگذار نكرديم. آنها گمان مىكردند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم همه را گردن مىزنند، امّا آن حضرت فرمودند: من مانند برادرم يوسف به شما مىگويم:
(لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اَلْيَوْمَ يَغْفِرُ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِينَ) (1)
امروز هيچ سرزنشى بر شما نيست. بعد هم فرمودند: برويد كه شما آزادشدگان هستيد. و بدين ترتيب عفو عمومى اعلام كردند و همه را آزاد ساختند.(2)
اين برخورد كريمانه و اين شدّت رأفت و مهربانى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين عليه السلام با اسيران سر زد، براى افرادى كه در جنگها پيروز مىشوند يا به نحوى بر اسيران و زندانىها مسلّط هستند، سرمشق مناسبى است تا با افرد تحت سيطرۀ خود رئوف باشند و برخورد آنان با تندى و اهانت همراه نگردد.
تأمين نيازهاى عاطفى اسيران نيز لازم است. در صدر اسلام كه اسيران را به بردگى مىگرفتند، طبق دستور اسلام، حق نداشتند اعضاى يك خانواده را جداى از يكديگر نگاه دارند. از امام صادق عليه السلام سؤال شد: آيا مىتوانيم دو برادر يا مادر و فرزندش را از هم جدا سازيم؟ فرمودند: خير، حرام است، مگر اينكه خودشان بخواهند.(3)
يكى از حقوق اسير و زندانى، خوددارى از شكنجه و عذاب روحى و جسمى و نيز آزار و اذيّت اوست. اساساً زندان طولانى مدت، همراه با شكنجه، از زمان حكومت بنىاميّه و توسط آنان، بين مسلمين رايج گرديده است. البته قبل از آن، در زمان جاهليّت و همچنين در دورانهاى پيش از آن، حاكمان جائر، كفّار، و دشمنان انبياء عليهم السلام براى پيشبرد اهداف غيرانسانى، به شكنجه و تعذيب انسانها متوسّل شدهاند، امّا اين مسأله، در اسلام و در بين مسلمين، قبل از حكومت بنىاميّه مسبوق به سابقه نيست.
در برخى منابع اهل سنّت نقل شده است كه روزى در بلاد شام و در دوران حاكميت بنىاميّه، هشامبنحكيمبنحزام(1)بر گروهى گذر كرد كه بر سر آنهاروغنريخته و آنان را در آفتابنگاه داشته بودند. پرسيد: آنها چه كردهاند كه چنين شكنجه مىشوند؟ پاسخ دادند: آنها بهخاطرماليات زندانى هستند. هشام كه عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را درك كرده بود، گفت: من از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مىفرمود: «خداوند كسى را كه در دنيامردم را شكنجه و اذيّت مىكند، عذاب خواهد كرد».(2)
ابنابىعمير كه از اجلاء و بزرگان راويان احاديث اهلبيت عليهم السلام است، به دستور هارونالرشيد زندانى شد و در زندان به جرم تشيّع، صدوبيست تازيانه به او زدند. سپس صدوبيستويك هزار درهم پرداخت تا آزاد شد.(3)
اين قبيل رفتارهاى غيرانسانى، كه نمونههاى آن در تاريخ فراوان يافت مىشود، مورد قبول و تأييد اسلام نيست و از مفاهيم دينى به دور است. چنانكه از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده است كه: هركس از روى ظلم، يك تازيانه به ديگرى بزند، خداوند تبارك و تعالى، در قيامت، تازيانهاى از آتش بر او خواهد زد:
«مَنْ ضَرَبَ رَجُلًا سَوْطاً ظُلْماً ضَرَبَهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بِسَوْطٍ مِنْ نَارٍ»(1)برخى از اميران و حاكمان ظالم، شكنجه و عذاب متّهم را بر اساس دروغى كه به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نسبت داده شده، حلال شمردهاند. امّا امام باقر عليه السلام اين نسبت را بهشدّت تكذيب كرده، فرمودند: به خاطر افتراء و دروغى كه يكى از اصحاب بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بست و گفت: «رسول خدا دست مردى را قطع كرد»، امراء و حكّام، عذاب و شكنجه را حلال شمردند.(2)
در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، مبغوضترينِ مردم در پيشگاه پروردگار متعال، كسى قلمداد شده است كه مسلمانى را به ناحق براى زدن او برهنه نمايد.(3)در واقع، يكى از مرسومترين شيوههاى شكنجه، يعنى شلاقزدن بر پشت برهنۀ افراد، در كلام نورانى آن حضرت نكوهش شده است.
جالب آنكه در رواياتى، بهويژه از قول اميرالمؤمنين عليه السلام تصريح شده است كه: اقرار و اعترافى كه ناشى از شكنجه باشد، نافذ نيست و تأثير ندارد. آن حضرت مىفرمايند: كسى كه هنگام شكنجه و كتكخوردن يا در وقت ترساندن او يا در زندان يا با تهديد، به جرمى اقرار كند، بر او حدّى نيست.(4)
اساساً شكنجه و تعذيب بدنى ديگران، صرفنظر از اينكه براى افراد زندانى و اسيران باشد يا براى افراد آزاد، از نظر عقلى امرى قبيح و مذموم است. از نظر شرعى نيز نوعى ظلم و تضييع حقّ النّاس بهشمار مىآيد.
قرآن كريم، اذيّت و به تعبيرى شكنجۀ ديگران را نكوهش كرده، آن را گناهى بزرگ و آشكار مىداند:
(وَ اَلَّذِينَ يُؤْذُونَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ بِغَيْرِ مَا اِكْتَسَبُوا فَقَدِ اِحْتَمَلُوا بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً) (1)
در روايات فراوانى، علاوه بر نكوهش آزار و اذيّت و كتكزدن به ديگران، عقاب سخت اين گناه زشت، گوشزد شده است.
راوى مىگويد از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: خداوند متعال مىفرمايد: كسى كه بندۀ مؤمنى را اذيّت كند، مرا به جنگ با خود طلبيده است:
«لِيَأْذَنْ بِحَرْبٍ مِنِّي مَنْ آذَى عَبْدِيَ الْمُؤْمِنَ»(2)پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر كسى كه بىجهت به كشتن يا كتكزدن كسى مبادرت ورزد، لعنت فرستادهاند:
«لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَ غَيْرَ قَاتِلِهِ أَوْ ضَرَبَ غَيْرَ ضَارِبِهِ»(3)در روايت ديگرى، امام صادق عليه السلام از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: سركشترين مردم نزد خداوند، كسى است كه بىجهت ديگران را بزند.(4)
آن كسانى كه از نيروى بدنى برخوردارند و قدرت زدن ديگران را دارند، بايد بدانند كه اگر دست آنها از روى ستم و قلدرى و به ناحق بر روى كسى بلند شود، رفتار آنها حقّ النّاس است و نزد پروردگار متعال و اهلبيت عليهم السلام منفورند و در قيامت، عقاب سختى در انتظارشان خواهد بود.
امام صادق عليه السلام در روايتى از قول پدر و اجداد خويش تا اميرالمؤمنين عليه السلام و ايشان از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىكنند:
«مَنْ لَطَمَ خَدَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ أَوْ وَجْهَهُ بَدَّدَ اللَّهُ عِظَامَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ حُشِرَ مَغْلُولًا حَتَّى يَدْخُلَ جَهَنَّمَ إِلَّا أَنْ يَتُوبَ»(1)هركس به صورت ديگران سيلى بزند، خداوند سبحان در قيامت استخوانهاى او را از هم جدا مىسازد و با دستان بسته محشور مىگردد تا در جهنّم بيفتد، مگر اينكه توبه نمايد.
حقّ مردم، به اعتبار جنس خود حق، به سه قسم «حقّ النّاس مالى»، «حقّ النّاس آبرويى» و «حقّ النّاس فرهنگى» منقسم مىگردد.
واجبات مالى دين اسلام عبارتند از: خمس، زكات، كفّارات و نفقات، مانند نفقۀ زن و فرزند و پدر و مادر كه پرداخت آنها بهعنوان يك وظيفه بر هر مسلمانى واجب است. معلوم است كه كوتاهى در انجام اين وظيفه، حقّ مالى ساير انسانها را ضايع مىكند و بهعبارت ديگر، حقّ النّاس است.
افزون بر اين، سلب و غصب حقّ مالى ديگران، حقّ النّاس مالى است. گناهانى نظير دزدى، غشّ در معامله، كمفروشى، خيانت در امانت، رشوه و ربا، در اين دسته از حقّ النّاس طبقهبندى مىشوند.
1) . منلايحضرهالفقيه، ج 4، ص 15.
دستگيرى و كمك مالى به نيازمندان، در صورت احتياج آنان نيز وظيفه است و غفلت از آن، حقّ النّاس مالى است.
حقّ النّاس آبرويى، همانطور كه از نامش پيداست، با سلب عزّت و آبروى افراد ارتباط مستقيم دارد. اين قسم از حقّ النّاس، به دنبال ارتكاب گناهان بزرگى همچون غيبت، تهمت، شايعه، اهانت، سرزنش، زخمزبان و شهادت دروغ، بروز و ظهور پيدا مىكند.
خسارت اين قسم از حقّ النّاس، بيشتر و شديدتر از خسارت حقّ النّاس مالى است؛ چراكه معمولاً انسانها مال و ثروت را براى كسب آبرو و بهدستآوردن شخصيّت اجتماعى مىخواهند و چنانچه آبروى كسى برود، ثروتش كاربردى براى جبران آبروى از دست رفته نخواهد داشت.
در اين تقسيم از حقّ النّاس، نوع ديگرى از حقّ مردم با عنوان «حقّ النّاس فرهنگى» نيز قابل بيان است. اين قسم از حقّ النّاس، اگرچه در نهايت با توجّه به لطمۀ مالى يا آبرويى كه به همراه دارد، در زيرمجموعۀ يكى از دو قسم «حقّ النّاس مالى» يا «حقّ النّاس آبرويى» طبقهبندى مىگردد، امّا چون جنس آن فرهنگى است و به فرهنگ مردم و جامعه خسارت مىزند، نهادن نام «حقّ النّاس فرهنگى» بر آن غلط نيست.
كمكارى در خدمات فرهنگى، كوتاهى در تدريس و كمفروشى معلّمها و اساتيد در تعليم و تعلّم، يك مثال از «حقّ النّاس فرهنگى» است. مثال ديگر، تهيه و فروش غيرمجاز و بدون اجازۀ محصولات فرهنگى نظير فيلم، نرمافزار و كتاب است. همچنين تخلّف از قانون و حقوقى كه مردم هنگام رانندگى و در مواجهه با مسائل شهرى يا روستايى، از همديگر ضايع مىكنند، جزو حقّ النّاس فرهنگى است.
شرح و تبيين جزئيّات «حقّ النّاس مالى»، «حقّ النّاس آبرويى» و «حقّ النّاس فرهنگى»، به جهت تفصيل موضوعات در اين فصل نمىگنجد و لازم است در فصل مستقلى به آن پرداخته شود.(1)
1) . ر. ك: فصل پنجم: انواع حقّ النّاس.
حقّ النّاس، به اعتبار سياست، حقوق متقابل حاكمان و مردم را دربر مىگيرد. در اين مبحث، پيش از هر چيز بايد دانست كه دين اسلام، نياز به «حكومت» دارد؛ چراكه اهداف متعالى اين دين مترقّى، بدون «نظام حكومتى»، محقّق نخواهد شد.(1)
حكومت مورد نظر اسلام، حكومتى است كه بر پايۀ «تقوا» بنا شود و مبناى آن «عدالت» و «انصاف» باشد، بهگونهاى كه همه بتوانند به حقوق خود دست يابند.
در حكومت اسلامى، مردم و حكومت، حقوقى متقابل دارند كه در تعاليم قرآن و عترت، بهخوبى تبيين شده است. اين حقوق، بهويژه در كلام نورانى و در مكاتبات اميرالمؤمنين عليه السلام، به وفور به چشم مىخورد. آن حضرت در خطبهاى مىفرمايند:
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً وَ لَكُمْ عَلَيَ حَقٌ فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَ فَالنَّصِيحَةُ، لَكُمْ وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ وَ الْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُمْ»(2)اى مردم! همانطور كه من بر شما حقّى دارم، شما نيز بر من حق داريد. حقّ شما بر من، آن است كه همواره شما را راهنمايى كنم. و بيت المال را بين شما تقسيم كنم و در تأمين رفاه زندگى شما كوشا باشم. و شما را تعليم دهم كه جاهل نمانيد. و شما را ادب و تربيت نمايم تا دانا باشيد.
و أمّا حقّ من بر شما آن است كه در پيمان خود وفادار و به بيعت خود پايبند باشيد. در حضور و غياب من، از خيرخواهى و نصيحت دريغ نكنيد. و هرگاه شما را فراخواندم اجابت كنيد. و امر حكومتى را بپذيريد و به آن عمل كنيد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبۀ ديگرى مىفرمايند: «مردم اصلاح نشوند، مگر به صلاح حاكمان، و حاكمان اصلاح نگردند، مگر به استقامت مردم. پس زمانى كه مردم حقوق والى را ادا كنند و حكومت هم حقّ مردم را ادا نمايد، حقدر بين آنها باارزش و ارجمند مىشود و دين در بين آنان حاكم و پابرجا مىگردد و به تبع آن، عدالت در بينشان جارى خواهد شد».(1)
حقوق متقابل حاكمان و مردم، بهويژه حقوق مردم نسبت به زمامداران، فراوان است. در ادامه، تنها به ده نمونه از حقوق مردم نسبت به حكومت اسلامى، و به تعبيرى، به ده وظيفۀ حكومت در برابر مردم، بهصورت كلّى و با رعايت اختصار اشاره مىگردد. اين حقوق، در واقع حقوق سياسى، اجتماعى و اقتصادى مردم محسوب مىگردد.
از جمله حقوق مردم نسبت به حكومت و حاكمان، كه وظيفۀ اصلى و اوّليّۀ حكومت اسلامى بهشمار مىرود، تأمين رفاه مادّى و زمينهسازى براى ايجاد آسايش و آرامش در زندگى ملّت است.
اميرالمؤمنين عليه السلام يكى از حقوق مردم نسبت به حكومت را تقسيم عادلانۀ بيتالمال و منابع مالى حكومت، بين مردم مىدانند. چنانكه مىفرمايند:
«فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَ... تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ»(2)
يعنى در مكتب آن حضرت، بيتالمال بايد صرف تأمين رفاه مردم شود تا از هرگونه فقر، نارسايى و احتياج در امان بمانند.
اساساً جامعۀ اسلامى، عارى از فقر و نارسايى است و اعضاى آن، از نظر خوراك، پوشاك، مسكن و ازدواج بىنيازند.
امام على عليه السلام كمتر از پنج سال حكومت كردند و در آن مدّت، با بحرانها و مخاطرات فراوانى مواجه شدند. از جمله، سه جنگ خانمانبرانداز و ويرانگر بر ايشان تحميل شد، با اين حال مردم كوفه از نظر تغذيه، آب آشاميدنى و مسكن مناسب، در رفاه بودند. آن حضرت مىفرمايند: اى اهل كوفه! همۀ شما اكنون در رفاه هستيد، يك نفر نيست كه گرسنه باشد، حتّى ضعيفترينِ شما هم نان گندم مىخورد، يك نفر نيست كه مسكن نداشته باشد و همۀ شما خانه داريد و شما آب آشاميدنى گوارا داريد و از آب فرات مىنوشيد.(1)معلوم مىشود آب فرات را بهوسيلهاى، به كوفه رساندهاند.
قبلاً بيان شد كه وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام پيرمرد نابينايى را در حال گدايى ديدند، فرمودند: از بيتالمال خرجى او را بدهيد.(2)
وظيفۀ ديگر حكومت اسلامى، زمينهسازى براى سعادت اخروى و رستگارى مردم است كه با تلاش براى رشد فكرى و رشد معنوى آنان محقّق خواهد شد. در واقع، يكى از حقوق مردم، سلامت معنوى محيط زندگى آنهاست. محيط سالم، محيطى است كه به صورت طبيعى در آن امكان فساد نباشد، ولى زمينۀ ثواب و نيكوكارى فراوان باشد. اگر محيط سالم باشد، افراد راستگو، پاكدست، باانصاف، باحيا، عفيف و
باحجاب و به طور كلّى افراد متديّن و متّقى، آرامش و آسايش دارند و براى فرمانبردارى خود از دستورات الهى تشويق مىشوند. امام صادق عليه السلام مىفرمايند: نيكوكارى با افراد محسن و نيكوكار، بر حاكم واجب است؛ زيرا موجب ترغيب آن افراد به افزايش نيكوكارى مىشود:
«مُكَافَأَةُ الْمُحْسِنِ بِالْإِحْسَانِ لِيَزْدَادُوا رَغْبَةً فِيهِ»(1)اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبهاى مىفرمايند: اگر حرف مرا بشنويد، انشاءالله شما را به بهشت مىرسانم:
«فَإِنْ أَطَعْتُمُونِي فَإِنِّي حَامِلُكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَلَى سَبِيلِ الْجَنَّةِ»(2)پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حجّةالوداع فرمودند: اى مردم، من شما را به آنچه به بهشت نزديك و از جهنّم دورتان مىسازد، امر كردم و از هرچه شما را از بهشت دور و به جهنّم نزديك مىنمايد، نهى كردم.(3)
حقّ ديگر مردم در حكومت اسلامى، برخوردارى از امنيّت است. هر حكومتى وظيفه دارد امنيّت مردم را در ابعاد مختلف تأمين نمايد.(4)
امام على عليه السلام فرمودهاند: زندگى با ناامنى و نگرانى، گوارا نيست؛
«فَلَا يَتَهَنَّأُ بِحَيَاةٍ مَعَ مَخَافَةٍ»(5)
ابعاد امنيت عبارتند از:
امنيّت اجتماعى؛ كسى كه جان، مال، آبرو و ناموسش در امان است، امنيّت اجتماعى دارد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند:
«ما مِن أُمَّتي أحَدٌ وَلِيَ مِن أمرِ المُسلِمينَ شَيئا، لَم يَحفَظهُم بِما يَحفَظُ بِهِ نَفسَهُ وأهلَهُ، إلّا لَم يَجِد رائِحَةَ الجَنَّةِ»(1)هركس از امّت من بر امرى از امور مسلمين ولايت داشته باشد و از آنان مانند خود و خانوادهاش نگاهبانى نكند، بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد.
امنيّت اقتصادى؛ جامعهاى كه از امنيّت اقتصادى برخوردار است، از توّرم و گرانى، بىكارى، تبعيض، اختلاس و حيفوميل، در امان خواهد بود. اميرالمؤمنين عليه السلام در عهدنامۀ مالكاشتر، راهكارهايى براى تأمين امنيّت اقتصادى مردم تبيين كردهاند. از جمله پس از سفارش به رعايت حقوق تاجران و بازرگانان، هشدار مىدهند كه در ميان آنان، افرادى تنگنظر، بدمعامله، بخيل و محتكر هستند كه تنها با زورگويى به سود خود مىانديشند و كالا را به قيمت دلخواه مىفروشند. سپس مىفرمايند: اين سودجويى و گرانفروشى، براى تمامى افراد جامعه زيانبار است و براى زمامدار، عيب بزرگى محسوب مىشود. پس، از احتكار كالا جلوگيرى كن، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از آن جلوگيرى مىكرد. بعد اضافه مىكنند: بايد خريد و فروش در جامعۀ اسلامى، به سادگى و با موازين عدالت انجام گيرد و با نرخهايى باشد كه به فروشنده و خريدار زيانى نرساند. همچنين مىفرمايند: اگر كسى پس از منع تو احتكار كرد، او را مجازات كن تا عبرت ديگران شود، امّا در كيفر او زيادهروى نكن.(2)
امنيّت اعتقادى و فرهنگى؛ ممانعت از تضعيف بنيان اعتقادى مردم و نيز ترويج فرهنگ سالم، وظيفۀ حكومت اسلامى است. محافظت از مرزهاى اعتقادى و فرهنگى مردم، اگر مهمتر از مرزهاى جغرافيايى نباشد، دست كم در رديف آن است؛ از اين جهت زمامدارن موظّفند از دين، ايمان و فرهنگ اجتماع با جديّت مراقبت كنند.
امنيّت دل و آرامش روانى؛ در سايۀ برخوردارى از امنيّت دل، راه نفوذ غم، غصّه، اضطراب، نگرانى و دلهره، در وجود انسان مسدود مىگردد. زمينهسازى براى برخوردارى مردم از امنيّت دل و رسيدن آنان به آرامش، حقّ مردم و تكليف حكومت است.
حاكميّت قانون و گسترش عدالت در جامعه، از وظايف اساسى حكومت و از حقوق حتمى مردم است.
حكومت اهلبيت عليهم السلام همواره با گسترش عدالت در جامعه و رعايت اصل تساوى قانون، همراه بوده است. ايشان در اجراى قانون و اقامۀ حدود، كوچكترين تبعيضى بين افراد قائل نشدهاند و هيچگاه ملاحظۀ موقعيّت اجتماعى، ثروت و شرافت نسبى افراد، معصومين عليهم السلام را از مجازات مجرمين و گناهكاران بازنداشته است.
در برخى منابع حديثى اهل سنّت آمده است كه در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم زنى وابسته به يك خاندان شريف و نامدار دزدى كرد. برخى افراد مجازات او را به مصلحت ندانستند، از اينرو اسامةبنزيد كه مورد احترام و محبّت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود را براى وساطت، نزد ايشان فرستادند. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به وى فرمودند: اقوام پيش از شما بدين سبب هلاك شدند كه هرگاه شريفى از آنان مرتكب سرقت مىشد، رهايش مىكردند و هرگاه ضعيفى دزدى مىكرد، او را مجازات مىنمودند.(1)
1) . صحيح مسلم، ج 3، ص 1315.
از ديدگاه اهلبيت عليهم السلام مردم، مثل دندانههاى شانه، مساويند. چنانكه امام صادق عليه السلام، مىفرمايند:
«النَّاسُ سَوَاءٌ كَأَسْنَانِ الْمُشْطِ»(1)امام على عليه السلام در زمان حكومت خويش، بيتالمال مسلمين را بين همه، بهصورت مساوى و يكسان تقسيم كردند. عدّهاى كه به جهت سابقه و شرافت ظاهرى، سهم بيشترى از بيتالمال مىخواستند، عدالت آن حضرت را برنتافته، بهتندى اعتراض كردند. امام عليه السلام در پاسخ به آنها فرمودند: آيا به من امر مىكنيد تا با ستم به مردم، به پيروزى دست يابم؟! به خدا قسم تا شب و روز مىآيد و مىرود، و ستاره به دنبال ستاره حركت مىكند، چنين نخواهم كرد. سپس به آنان گفتند: اگر اين اموال، مال خودم بود نيز آن را مساوى تقسيم مىكردم، چه رسد به اينكه مال خداوند است!(2)
آن حضرت دربارۀ ضرورت رعايت مساوات بين مردم در محكمه نيز، مىفرمايند: قاضى بايد عدالت و مساوات را بين طرفين دعوا، در اشاره، نگاهكردن و جاى نشستن مراعات كند.(3)
اميرالمؤمنين عليه السلام تأكيد و پافشارى عجيبى بر اجراى قوانين اسلام، همراه با عدالت داشتهاند، تا جايى كه مىفرمايند: تا من زنده هستم، اجازه نخواهم داد هيچيك از حدود الهى متروك و مطرود گردد.(4)
ايشان در روزهاى ابتدايى حكومت خود راجع به اموال و املاك بيتالمال كه پيش از آن، بىجهت به برخى اشخاص خاص واگذار شده بود، فرمودند: به خدا قسم اگر
بيتالمال تاراج شده را بيابم، بازمىگردانم، گرچه با آن ازدواج كرده باشند يا كنيزانى خريده باشند، زيرا گشايش امور با عدالت است. سپس فرمودند: كسى كه عدالت براى او ناگوار است، ظلم و ستم برايش سنگينتر خواهد بود.(1)
عدالت اميرالمؤمنين عليه السلام به اندازهاى است كه وقتى برادرشان عقيل، در اوج فقر و تنگدستى از ايشان تقاضاى دريافت گندم بيشترى از بيتالمال داشت، آهن گداختهاى به بدنش نزديك كردند تا مايۀ عبرتش گردد. عقيل كه نزديك بود بسوزد، از حرارت و داغى آهن ناله كرد. آنگاه امام عليه السلام به او فرمودند: آيا تو در برابر آهن پارهاى كه انسانى آن را به شوخى و بازى برافروخته، ناله مىزنى، ولى مرا به جانب آتشى كه خداوند قهّار به جهت خشم خود افروخته مىكشانى؟! آيا تو از اين درد اندك ناله بزنى، و من از آتش سوزندۀ جهنّم ناله نزنم؟!
اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبهاى، پس از نقل اين ماجرا و ماجراى ديگرى كه در آن شخصى قصد رشوهدادن به ايشان را داشته، مىفرمايند:
«وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَة بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِىَ اللَّهَ فِى نَمْلَة أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَة مَا فَعَلْتُهُ»(2)اساساً فلسفۀ زمامدارى، نزد اميرالمؤمنين عليه السلام بسط عدالت است.
چنانكه مىفرمايند: خدايا تو مىدانى كه آنچه انجام داديم، براى رسيدن به قدرت و زيادهخواهى نبود، بلكه براى اقامۀ حدود و اجراى عدالت بود.(3)
امام على عليه السلام در دستورالعملى كه براى مالكاشتر فرستادند، مىفرمايند: مقام و جايگاه ويژۀ كسى سبب نشود كه گرفتارى اندكش را بزرگ شمارى و موقعيّت معمولى و ضعيف كسى باعث نگردد كه حاجت و مشكل بزرگش را كوچك بشمارى!(1)
امام عليه السلام در همان دستورالعمل مىنويسند: من بارها از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مىفرمود: جامعهاى كه در آن حقّ ضعيفان و افراد ناتوان، با صراحت، به راحتى و با بانك رسا، از صاحبان قدرت و زور، گرفته نشود، به پاكى و قداست نمىرسد و آن جامعه ارزشى نيست.(2)
در حديث ديگرى نيز از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده كه فرمودند:
«كَيْفَ يُقَدِّسُ اللَّهُ قَوْماً، لَا يُؤْخَذُ لِضَعِيفِهِمْ مِنْ شَدِيدِهِمْ»(3)چگونه جامعهاى نزد خداوند قداست دارد، كه در آن حقّ افراد ضعيف و ناتوان، از قدرتمندان گرفته نمىشود؟
يكى از مهمترين و ضرورىترينِ نيازها و خواستههاى بشر، «آزادى» است. اسلام عزيز، آزادى و حرّيّت آدميان را ارج مىنهد؛ چنانكه قرآن شريف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را نويددهنده و آورندۀ آزادى مىداند:
(وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اَلْأَغْلاٰلَ اَلَّتِي كٰانَتْ عَلَيْهِمْ) (4)
اميرالمؤمنين عليه السلام در نامهاى خطاب به فرزند گرامى خويش، امام حسن مجتبى عليه السلام نوشتهاند:
«وَ لَا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً»(1)بندۀ ديگرى نباش كه خداوند تو را آزاد قرار داده است.
آزادى، از جمله حقوق اساسى و مهمّى است كه مردم نسبت به حكومت دارند. اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از جنگ صفّين و در قضيّۀ حكميت به ياران خود فرمودند:
«لَيْسَ لِي أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُون»(2)من شما را به انجام كارى كه بدان تمايل نداريد، مجبور نمىكنم.
آزادى، ابعادى دارد. برخى از آن ابعاد كه به حقّ مردم نسبت به حكومت مربوط مىشود، عبارتند از:
آزادى اقتصادى؛ به اين معنا كه همۀ افراد در انتخاب نوع شغل و كار خود و نيز در نحوۀ مصرف درآمد خويش، در چارچوب شرع، عقل و قانون، آزاد و صاحب اختيارند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با تأكيد مىفرمايند:
«إِنَّ النَّاسَ مُسَلَّطُونَ عَلَى أَمْوَالِهِمْ»(3)مردم بر اموال خويش مسلط هستند و حقّ دارند در آنچه از راه مشروع بهدست آوردهاند، تصرّف نمايند. آن حضرت در روايت ديگرى مىفرمايند: حرمت مال مؤمن، مانند حرمت خون اوست.(4)
آزادى اجتماعى؛ يعنى انسان در عمل به آداب و رسوم اجتماعى خود آزاد است. چنانكه در انتخاب همسر، انتخاب مسكن و محل زندگى، انتخاب نوع پوشش و در انتخاب افرادى كه با آنها معاشرت دارد، اختيار دارد و كسى حق ندارد او را مجبور سازد.
البته اين اختيار و آزادى، در چارچوب شرع، عقل و قانون تعريف مىشود و محدودۀ آن تا جايى است كه منجر به سلب آزادى ديگران و تجاوز به حقوق ساير مردم نگردد.
آزادى فكرى؛ انديشيدن و فكركردن، نه تنها حقّ مردم، بلكه لازمۀ زندگى موفْق و انتخاب راه صحيح است. چنانكه تقليد كوركورانه و بدون فكر، از نظر عقل و شرع، مذموم است. در اين راستا، تحميل فكر و عقيده و نيز تفتيش عقايد نيز مردود است.
اساساً تحميل عقيده و اجبار فكر كارساز نيست و نتيجه نمىدهد؛ زيرا امكان ندارد، فكر و انديشۀ كسى، با زور، اجبار، تهديد و تطميع، تغيير كند. قرآن كريم نيز با بيان آيۀ شريفۀ (لاٰ إِكْرٰاهَ فِي اَلدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ اَلرُّشْدُ مِنَ اَلْغَيِّ)(1)خبر از همين واقعيّت انكارناپذير مىدهد كه تحميل عقيده، جبراً ممكن نيست و راه از بىراهه بهخوبى آشكار شده است.
انسان در بيان آراء و انديشههاى خود نيز تا جايى كه موجب ضلالت و گمراهى ديگران نشود و با هتك حيثيت اشخاص يا اهانت به مقدّسات اديان و مذاهب همراه نگردد، در چارچوب قانون، مختار و آزاد است.
در زمان حيات امام صادق عليه السلام افرادى مانند ابنابىالعوجاء، انديشههاى اِلحادى و كفرآميز داشتند. آنها در خصوص نظرات و افكار خود، در مسجدالحرام و بدون هيچ ترس و واهمهاى، با امام صادق عليه السلام بحث آزاد مىكردند. امام عليه السلام نيز به اشكالات آنان پاسخ استدلالى مىدادند.(2)
آزادى سياسى؛ هر انسانى براى فعاليت سياسى و انتخاب نوع نگرش سياسى، آزاد است. حقّ انتخاب آزاد مسئولين اجرايى و حقّ نظارت بر آنها و انتقاد از ايشان و بهعبارت رساتر، حقّ تعيين سرنوشت، در شمار حقوق آزادى سياسى هستند. البته
حقوق سياسى تا جايى آزاد است كه منجر به توطئه، دشمنى و براندازى نشود، كه در اين صورت، قابل سركوب خواهد بود.
آزادى معنوى؛ انسان، بيش و پيش از نياز به آزادى اقتصادى، آزادى اجتماعى، آزادى فكرى و آزادى سياسى، كه بيشتر جنبۀ مادّى دارند، به آزادى معنوى احتياج دارد.
آزادى معنوى، رهايى از قيد بندگى، بردگى و اسارت غير خداوند است. به تعبير روشنتر، كسى كه از هرگونه عبادت و تسليم در برابر غير خدا و نيز تكيه و اميدبستن به غير ذات بارى تعالى، آزاد است، آزادى معنوى دارد.
قرآن كريم با نكوهش پيروى از هوى و هوس، آزادى از قيد بندگى نفس را لازم مىداند. مىفرمايد:
(أَ رَأَيْتَ مَنِ اِتَّخَذَ إِلٰهَهُ هَوٰاهُ) (1)
تبعيّت از شيطان را نيز مذمّت كرده، ضرورت آزادى از اسارت و بردگى او را گوشزد مىفرمايد:
(أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يٰا بَنِي آدَمَ أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا اَلشَّيْطٰانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ) (2)
آزادى معنوى، يعنى رهاشدن از هرگونه خودپرستى، دنياپرستى و شيطانپرستى، با اعتقاد به يگانگى خداوند، نبوّت رسولان الهى عليهم السلام، امامت اوصياى ايشان و نيز ايمان به كتابهاى آسمانى تأمين مىگردد.
تكليف ديگر حكومت اسلامى، زمينهسازى براى ترويج علم در بين مردم و رشد دانش و بينش و ارتقاء سطح آگاهى آنان است. عمل به اين وظيفۀ مهم، ذاتاً با منافع دنيوى حكومتهاى استبدادى و استثمارگر در تضاد است؛ زيرا رشد آگاهى مردم مانع سوء استفاده و غارتگرى حكومتهاى فرصت طلب خواهد شد.
امّا اميرالمؤمنين عليه السلام، تعليم مردم توسّط حكومت را حقّ آنان مىدانند. چنانكه مىفرمايند:
«فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَ فَالنَّصِيحَةُ، لَكُمْ وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا»(1)
حقّ ديگر مردم در حكومت اسلامى، شركت در تصميمگيرىها است. از نظر اسلام، مردم پشتوانۀ حكومت و حامى و نگهبان آن هستند و حضور مردم در ادارۀ حكومت اسلامى، يك ركن است.
خداوند متعال به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دستور مىدهد كه به رأى و نظر مردم توجّه كرده، با آنان مشورت نمايد:
(وَ شٰاوِرْهُمْ فِي اَلْأَمْرِ فَإِذٰا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اَللّٰهِ) (2)
مىفرمايد: با آنان مشورت و از آنها نظرخواهى كن، امّا تصميم نهايى با توكّل به خدا، مربوط به خود شماست. در واقع، خداوند متعال با اين دستور، توجّه به شخصيّت مردم در اتّخاذ تصميمها را، لازم مىداند. پس زمامداران جامعۀ اسلامى، بايد از فكر و رأى و كمك و تخصّص افراد خِبره كمك بگيرند تا بتوانند تصميم برتر را اتّخاذ نمايند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در بزنگاهها با جملۀ: «أَشِيرُوا عَلَىَّ» ، خواستار نظر مشورتى مردم مىشدند.(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام در عهدنامۀ مالكاشتر، زمامداران را به مشورت، گفتگو و مذاكره با عالمان و حاكمان فراخوانده، مىفرمايند:
«وَ أَكْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَةَ الْحُكَمَاءِ»(2)امام عليه السلام اين مشورت را براى بهبود اوضاع مملكت مفيد دانسته، آن را مايۀ قوام اجتماعى برمىشمرند. همچنين امام صادق عليه السلام در روايتى، افراد كمتجربه را كه به رأى و نظر خود متّكى هستند و از مشورت ديگران بهره نمىگيرند، از رياست و حكومت بر حذر مىدارند:
«وَ لَا الْقَلِيلُ التَّجْرِبَةِ الْمُعْجَبُ بِرَأْيِهِ فِي رِئَاسَةٍ»(3)در اين راستا، لازم است بيان شود كه مردم حقّ اطّلاع از روش حكومت زمامداران را دارند و بايد از تصميم حاكمان، در همۀ امور، به جز اسرار امنيتى حكومت، با خبر گردند. حاكمان نيز بايد تعيين سرنوشت مردم را به خود ايشان بسپارند و بدون مشورت و نظر صاحب نظران، نسبت به اتّخاذ تصميمهاى اساسى اقدام نكنند. اميرمؤمنان امام على عليه السلام در نامهاى خطاب به فرماندهان و مرزداران حكومت مىنويسند:
«أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَكُمْ سِرّاً إِلَّا فِي حَرْبٍ وَ لَا أَطْوِيَ دُونَكُمْ أَمْراً إِلَّا فِي حُكْمٍ»(4)بدانيد حقّ شما بر من اين است كه به جز اسرار جنگ، مطلبى را از شما مخفى نكنم و به غير از اجراى احكام الهى، بدون مشورت با شما، به انجام كارى نپردازم.
حقّ نظارت بر نحوۀ عملكرد زمامداران و در پى آن، انتقاد از ايشان، يكىديگر از حقوق مردم نسبت به حكومت است. اميرالمؤمنين عليه السلام در عهدنامۀ مالكاشتر مىفرمايند:
«لَا تَصِحُّ نَصِيحَتُهُمْ إِلَّا بِحِيطَتِهِمْ عَلَى وُلَاةِ الْأُمُورِ وَ قِلَّةِ اسْتِثْقَالِ دُوَلِهِمْ وَ تَرْكِ اسْتِبْطَاءِ انْقِطَاعِ مُدَّتِهِمْ»(1)نصيحت و خيرخواهى مردم براى حاكمان عملى نمىشود، مگر در صورت احاطه و نظارت بر عملكرد آنها، [كه سبب مىشود] حكومت را بر خود سنگين نشمارند و توقع سقوط و پايان آن را نداشته باشند.
مردم بايد بتوانند سخن، نظر و انتقاد خود را بهراحتى و بدون ترس و واهمه، با حاكمان خويش در ميان بگذارند. در تاريخ مىخوانيم كه مردى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد و در حال صحبت بود كه ديدند بدنش به شدّت مىلرزد. آن حضرت به وى فرمودند: «بر خود آسان بگير، راحت باش، من كه پادشاه نيستم! من فرزند زنى از قريش هستم كه غذاى معمولى مىخورد».(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام در توصيه به انتقادپذيرى خطاب به مالكاشتر و همۀ زمامداران مىنويسند: وزيرانى براى خودت انتخاب كن كه بيش از همه سخن حق را به تو بگويند، هرچند آن سخن براى تو تلخ و پذيرش آن سخت باشد.(3)
در موضع ديگرى نيز مىفرمايند: «از سخيفترين و پستترين حالات زمامداران، نزد افراد صالح آن است كه مردم گمان كنند آنان دوستدار ستايش و تفاخرند و بناى زمامدارى آنها بر كبر و برترىجويى استوار است. من خوش ندارم در خاطر شما بگذرد
كه ستايش را دوست دارم و خواهان شنيدن آن هستم، بحمدالله چنين نيستم... من از شما مىخواهم كه مرا با سخنان زيباى خود ستايش نكنيد تا از عهدۀ حقوقى كه مانده است برآيم و واجبهايى كه بر گردنم باقى است را ادا نمايم. آنگونه كه با حاكمان ستمگر سخن مىگوييد، با من سخن نگوييد، با تملّق و چاپلوسى و بهصورت تصنّعى با من حرف نزنيد. تصوّر نكنيد كه من با شنيدن سخن حق، احساس سنگينى مىكنم يا دوست دارم كه مرا بزرگ بشماريد...».(1)
در اين مبحث بايد توجه شود كه انتقاد با عيبجويى و عيبيابى، تفاوت اساسى دارد. انتقاد به اين معناست كه عيب كسى را با دلسوزى و به قصد اصلاح، به خود او گوشزد كنند، امّا متأسّفانه گاهى ديده مىشود كه افراد به عنوان انتقاد، شروع به بازگويى عيوب و نواقص نزد مردم مىكنند و مرتكب گناهان بزرگى نظير غيبت، تهمت، آبروريزى، تخريب شخصيّت و شايعهپراكنى مىشوند.
امام صادق عليه السلام از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىفرمايند: اگر كسى عيوب ديگران را دنبال كند و از مردم عيبجويى نمايد، خداوند متعال نيز از وى عيبجويى خواهد كرد و در اين صورت او را مفتضح مىنمايد.(2)
انسان فطرتاً طالب نظم و نظام اجتماعى است. هيچ انسان عاقلى، جامعۀ عارى از نظم و اجتماع آشفته و متشتّت را نمىپسندد. از اينرو زمينهسازى براى ايجاد نظم در اجتماع، يكى از وظايف حكومتها و يكى از حقوق مردم بهشمار مىرود.
در تعاليم دينى نيز سفارشهاى مكرّر و فراوانى، بر ضرورت ايجاد و رعايت نظم شده است. از جمله، اميرالمؤمنين عليه السلام در وصيّت خود كه در آخرين ساعات حيات مبارك ايشان بيان شد و حاوى حسّاسترين و مهمترين مطالب است، فرزندان خويش و اطرافيان و همۀ كسانى كه اين وصيّت به دستشان مىرسد را، به رعايت تقوا و نظم توصيه مىفرمايند:
«أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِي وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي بِتَقْوَى اللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ»(1)ايجاد نظم و انتظام در جامعه، محتاج قانونگذارى شايسته و نيز عمل به قانون است، قانونى كه افراط و تفريط، انحراف و كجروى در آن راه نيابد؛ چراكه جامعۀ بدون قانون يا جامعهاى كه در آن به قانون عمل نمىشود، خواهناخواه دچار هرج و مرج و بىنظمى خواهد شد.
خداوند متعال به پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايد:
(فَاحْكُمْ بَيْنَ اَلنّٰاسِ بِالْحَقِّ) (2)
اساساً فلسفۀ تشكيل حكومت اسلامى، تحقّق عدالت اجتماعى بر مبناى قانون است. به تجربه نيز اثبات شده است كه ميوۀ حاكميّت قانون در جوامع انسانى، برخوردارى از عدالت و نظم است. يعنى هر ملّتى، بهمعناى واقعى به حق و قانون تن دهد، مىتواند در سايۀ نظم و انتظام اجتماعى، زندگى آسوده، راحت و بدون اضطرابى را سپرى كند.
حقمدارى و قانونمندى، بايد از زمامداران جامعه آغاز شود تا به مردم سرايت كند. افرادى كه مسئوليّت ادارۀ يك اجتماع را بر عهده دارند، بايد با وضع قوانين مفيد و منطقى و نيز اجراى دقيق و قاطعانۀ آن قوانين، مردم را به سوى نظم و انتظام سوق دهند؛ امّا مهمتر و مؤثّرتر از آن، اين است كه خود زمامداران به رعايت دقيق قانون بپردازند و عملكردشان بر مدار حق استوار باشد.
اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: هركه خود را پيشواى مردم قرار مىدهد، بايد پيش از آموزش به ديگران، به تعليم خود بپردازد و قبل از آنكه بخواهد با گفتار، مردم را مؤدّب به آداب كند، بايد با رفتارش به آنها ادب بياموزد و آنكه خودش را ادب و تربيت كند، بيشتر از كسى كه فقط ديگران را تأديب مىكند، سزاوار تعظيم و احترام است.(1)
ابنابىالحديد در شرح نهجالبلاغه، حكمتى از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مىكند كه در آن تأثير بهسزاى عملكرد حاكمان بر سبك زندگى مردم آشكار مىگردد. آن حضرت مىفرمايند:
«الملكُ كالنَّهرِ العَظيمِ تَستَمِدُّ مِنهُ الجَداوِلُ فإن كانَ عَذباً عَذُبَتْ وَ إن كانَ مِلحًا مَلُحَتْ»(2)حكومت مانند يك رودخانۀ بزرگ است كه از آن شاخههايى فرعى منشعب مىشود؛ اگر آن رود گوارا و شيرين باشد، آب رودهاى فرعى و شاخههاى آن نيز شيرين خواهد بود و چنانچه آب آن تلخ، شور و ناگوار باشد، آن رودهاى كوچك نيز ناگوار مىشوند.
يكى از موانع اساسى براى ايجاد نظم در امور حكومت و نيز در بين مردم، تشتّت آراء و چندصدايى و چنددستگى است. افرادى كه مسئوليّت حكومت بر مردم را مىپذيرند، بايد وظايف خويش را بهدرستى بشناسند و به آن وظايف، به نحو احسن عمل كنند، ولى مهمتر آن است كه در وظايف يكديگر مداخله نكنند تا هر مسئولى بتواند رأى و حكم مربوط به مسئوليّت خود را با قاطعيّت بيان كند و مردم نيز بتوانند سخن او را بپذيرند. اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند:
«الشِّرْكَةُ فِي الْمُلْكِ تُؤَدِّي إِلَى الِاضْطِرَابِ»(1)اگر در جامعه، سخن واحد از حكومت شنيده نشود و هركس از گوشهاى در كار زمامداران مداخله و اظهار نظر غيرمسئولانه كند، رهاوردى جز بىنظمى، هرج و مرج، تشتّت و اضطراب در انتظار آن جامعه نخواهد بود.
مانع ديگر، براى برخوردارى اجتماع از نظم، استوارى و استحكام، نزاع و اختلاف است كه به تعبير قرآن كريم، ضعف و سستى به همراه دارد:
(وَ أَطِيعُوا اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لاٰ تَنٰازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ) (2)
زمامداران و كسانى كه مسئوليّتى دارند، بايد بهعنوان اداى حق و انجام تكليف، با مردم از نزديك ارتباط داشته باشند و با اطّلاع از مشكلات و نارسايىها، به حلّ آن بپردازند. اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: هر حاكمى كه با فاصلهگرفتن از مردم، خواستهها و نيازهاى آنان را تأمين نكند، خداوند سبحان در قيامت حوائج او را برآورده نخواهد كرد.
«أَيُّمَا وَالٍ احْتَجَبَ عَنْ حَوَائِجِ النَّاسِ احْتَجَبَ اللَّهُ عَنْهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ عَنْ حَوَائِجِه»(1)آن امام بزرگوار عليه السلام در منشور حكومت كه براى مالكاشتر نوشتند، مىفرمايند: از جانب خود وقتى را براى ديدار طبقۀ ضعيف جامعه و آنان كه به تو نياز دارند مقرّر كن. ملاقات آنان در وقت فراغت تو از ساير كارها و اشتغالات باشد. از آنها در مجلس عمومى و با تواضع و فروتنى پذيرايى كن و لشكريان و ياران از پاسبانان و محافظان خود را از اين مجلس بركنار دار، تا سخنگوى نيازمندان بدون ترس و نگرانى و لكنت و ترديد با تو سخن بگويد.(2)
حقّ ديگر مردم در اين راستا، آن است كه زمامداران شخصيّت آنها را گرامى بدارند، به آنان احترام بگذارند و از هرگونه تحقير و بىاعتنايى به آنها خوددارى كنند.
خداوند متعال در قرآن، تواضع و فروتنى در برابر مردم را مىخواهد:
(وَ اِخْفِضْ جَنٰاحَكَ لِمَنِ اِتَّبَعَكَ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ) (3)
بهطور كلّى كوچكشمردن و نديدهگرفتن ديگران و نيز اهانت و كوبندگى شخصيّت آنان، علاوه بر آنكه گناه بزرگى است، اثرات منفى و مخرّبى دارد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤمنين عليه السلام با رفتارهايى كه سبب تحقير ديگران مىشد، به شدّت مخالف بودند و از آن نهى مىفرمودند. جناب ابوذر نقل مىكند كه روزى سلمان خودش را روى قدمهاى پيامبر انداخت. پيامبر او را از اين كار منع كرده، فرمودند: رفتارهايى كه عجمان با شاهان خود دارند را نسبت به من نداشته باشيد؛ من بندهاى از بندگاه خدا هستم و خوراك من و نشست و برخاست من مثل ساير مردم است.(4)
در برخى از كتب تاريخى، از قول عكرمه نقل شده است كه روزى عبّاس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان گفت: «اى كاش بر تختى مىنشستيد، زيرا مردم شما را آزار مىدهند».
از ظاهر روايت چنين برمىآيد كه آن حضرت، ايستاده در بين مردم، به حوائج آنها رسيدگى مىكردهاند. گويا بعضى از آنان براى جلب توجّه و تقدّم بر ديگران، عباى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نيز مىكشيدهاند. از اين جهت، عبّاس به ايشان مىگويد: اجازه بدهيد تختى براى شما فراهم كنيم تا روى آن بنشينيد و مردم گرداگرد آن تخت اجتماع و با شما گفتگو كنند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ به او و در ردّ پيشنهادش فرمودهاند: «به خدا قسم تا وقتى كه زنده هستم، همواره در بين مردم خواهم بود تا از هر سو عباى من را بكشند و گرد و غبار آنها بر من بنشيند».(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام خطاب به فرمانداران حكومت خود مىفرمايند: اگر كسى بهواسطۀ زمامدارى، مقامى برتر يافت، نبايد رفتارش تغيير يابد، بلكه لازم است به شكرانۀ آن موقعيّت، بيش از گذشته به مردم نزديك و با آنان مهربان گردد.(2)
آن حضرت در مسير حركت به سمت شام، در شهر انبار با بزرگان و دهقانهاى آن شهر مواجه شدند. آنها از مركبهاى خود پياده شدند و در ركاب اميرالمؤمنين عليه السلام شروع به دويدن كردند. امام عليه السلام پرسيدند: چرا چنين مىكنيد؟ گفتند: رسم ما اين است و بدين وسيله به بزرگداشت اميران خود مىپردازيم. اميرالمؤمنين عليه السلام با بيان اينكه اين كار براى اميران شما سودى ندارد، فرمودند: «إِنَّكُمْ لَتَشُقُّونَ عَلَى أَنْفُسِكُمْ فِى دُنْيَاكُمْ وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فِى آخِرَتِكُمْ» ؛ شما بدين وسيله خود را در دنيا به رنج و زحمت مىاندازيد و در آخرت نيز سبب بدبختى شما
خواهد بود. سپس در جملهاى حكيمانه كه بايد سرمشق همه قرار گيرد، فرمودند: «چه زيانبار است مشقّتى كه به دنبال آن كيفر الهى است، و چه سودمند است آسايشى كه به همراه آن، ايمنى از آتش جهنّم است»!(1)
در روايت ديگرى مىخوانيم: اميرالمؤمنين عليه السلام سوار بر اسب به راه افتادند و افرادى پياده دنبال ايشان حركت كردند. آن حضرت به آنان فرمودند: حاجتى داريد؟ گفتند: خير، ما دوست داريم همراه شما پياده بياييم. امام عليه السلام آنان را از ادامۀ حركت نهى كرده، فرمودند: «اگر پيادهاى همراه سوارهاى برود، اسباب تباهى و فساد سواره است و خوارى و ذلّت پياده را به همراه خواهد داشت».(2)
راوى مىگويد: من در سفرى همراه امام رضا عليه السلام بودم. در بين راه و موقع غذاخوردن، همۀ اهل كاروان و نيز خدمتگزاران و كارگران، از سياه و سفيد را بر سر يك سفره نشاندند. من به ايشان عرض كردم: اگر براى خادمان سفرۀ جداگانهاى قرار مىداديد، شايستهتر بود. آن حضرت فرمودند: «ساكت باش! پروردگار متعال ما يكى است، دين واحد است، از يك پدر و مادريم و پاداش و كيفر، به اعمال است».(3)
هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم معاذبنجبل را براى تبليغ اسلام و قضاوت بين مردم، به يمن فرستادند، سفارشهايى به او داشتند؛ از جمله فرمودند: «من تو را سفارش مىكنم به تقوا، صداقت، وفاى به عهد، اداى امانت، ترك خيانت، سخن گفتن با زبان نرم و با مهربانى، ابتداى به سلام، رعايت همسايه، مهربانى با يتيم، خوشرفتارى و... و تواضع و فروتنى»(4).
حقّ تكريم و خوشرفتارى
حقّ خدمت و يارى
حق دفاع و نجات
حقّ منع ظلم و آزار
نگاهى كوتاه به مسألۀ سوء استفاده از حق
در فصل قبل بيان شد كه اداى حقّ مردم، وابسته به شناخت آن است. در واقع، گام اوّل در حقّ النّاس، شناخت و مطالعۀ نظرى است. اين شناخت ضرورت دارد، امّا كافى نيست و بلافاصله پس از آن، بايد گام بعدى برداشته شود. گام بعدى، ورود به ورطۀ عمل در حقّ النّاس است كه اهميّت آن بسيار بيشتر از گام اوّل مىباشد.
اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند:
«فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ»(1)طبق فرمايش نورانى آن امام بزرگوار، حق، در بيان و گفتگو، وسيعترين و گستردهترين اشياء است و در عمل يا در انصافدادن، تنگترين، پيچيدهترين و سختترين ميدان را به خود اختصاص مىدهد.
1) . نهجالبلاغه، خطبۀ 216.
پس از پىبردن به تقسيمات حقّ النّاس، كه به نوعى شناخت نظرى حقّ النّاس است، اكنون نوبت اطّلاع از مراتب حقّ مردم مىرسد. درك صحيح مراتب حقّ النّاس، در ورود انسان به ورطۀ عملى اين مبحث، تأثير كاربردى دارد و سبب تسهيل پيمودن راه پر پيچ و خم عمل به حقّ النّاس خواهد شد.
حقوقى كه مردم نسبت به يكديگر دارند، مراتبى دارد؛ اين مراتب، از حقّ سلام، تكريم و احترام آغاز مىشود، پس از آن حقّ خدمت و كمك است كه خلقالله نسبت به هم دارند. مرتبۀ بعدى، حقّ دفاع و نجات يكديگر است و در نهايت، حقّ منع آزار يا حقّ ظلمنديدن و ستمنكشيدن مردم از همديگر، قابل بررسى است.
مراتب حقّ مردم، در روايات اهلبيت عليهم السلام بهخوبى تبيين شده است. در برخى روايات، شش حق، در برخى هفت حق و در برخى، حتى تا سى حق براى مردم شمرده شده كه رعايت آن لازم است. روايات مزبور، بدون دستهبندى خاصّى، مراتب حقّ النّاس را در بر مىگيرد.
در اين فصل، ضمن تشريح مراتب حقّ مردم، برخى از روايات حاوى اين حقوق نيز تبيين مىگردد.
اوّلين حقّ مردم نسبت به همديگر و به تعبيرى راحتترين حق، حقّ تكريم و احترام متقابل، محبّت، رحمت و مهربانى است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«أَنْ يُسَلِّمَ عَلَيْهِ إِذَا لَقِيَهُ وَ يَعُودَهُ إِذَا مَرِضَ وَ يَنْصَحَ لَهُ إِذَا غَابَ وَ يُسَمِّتَهُ إِذَا عَطَسَ وَ يُجِيبَهُ إِذَا دَعَاهُ وَ يَتْبَعَهُ إِذَا مَات»(1)
1) . الكافى، ج 2، ص 171.
حقّ مسلمان به برادر مسلمانش اين است كه: هرگاه با او روبرو شد، سلام كند؛ هنگام بيمارى، او را عيادت كند؛ در غيابش خيرخواه او باشد؛ وقتى عطسه كرد، برايش رحمت بطلبد؛ دعوتش را اجابت كند، و بعد از وفات، جنازۀ وى را تشييع نمايد.
در روايت ديگرى، اميرالمؤمنين عليه السلام از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، بر رعايت همين حقوق، بهعنوان حقّ برادر مسلمان تأكيد مىكنند، ولى افزون بر آن، رعايت حقّ ديگرى را نيز لازم مىدانند. مىفرمايند:
«يحِبُّ لَهُ مَا يحِبُّ لِنَفْسِهِ، وَ يكْرَهُ لَهُ مَا يكْرَهُ لِنَفْسِهِ»(1)يعنى حقّ برادر مسلمان، آن است كه آنچه انسان براى خودش دوست دارد، براى او نيز دوست داشته باشد و آنچه براى خودش نمىپسندد، براى او نيز نپسندد.
انسان مىتواند با خلق نيكو، رفتار شايسته، برخورد مناسب، خوشرويى و با مهربانى، ديگران را شاد و خوشحال سازد. شادكردن دل مردم، در تعاليم دينى ارزش بسيار زيادى دارد. امام باقر عليه السلام مىفرمايند:
«تَبَسُّمُ الرَّجُلِ فِي وَجْهِ أَخِيهِ حَسَنَةٌ وَ صَرْفُ الْقَذَي عَنْهُ حَسَنَةٌ وَ مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيءٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ مِنْ إِدْخَالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ»(2)طبق فرمايش ايشان، لبخندزدن در صورت ديگران و زدودن خاشاك از چهرۀ مردم و به تعبيرى، برطرفكردن ناراحتى از آنان، حسنه است. مهمتر اينكه، آن حضرت مىفرمايند: خداوند به چيزى محبوبتر از شادكردن دل مؤمن، عبادت نشده است.
اساساً سخنگفتن با زبان نرم و با مهربانى و نيز تقيّد به سلام و احترام به شخصيّت ديگران، موجب ازدياد مهر و محبّت مىشود.
اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: زبان خود را به كلام نرم و ليّن و به سلامكردن عادت دهيد كه موجب افزايش دوستان مىشود و از دشمنان و بدخواهان مىكاهد:
«عَوِّدْ لِسَانَكَ لِينَ الْكَلَامِ وَ بَذْلَ السَّلَامِ يكْثُرْ مُحِبُّوكَ وَ يقِلَّ مُبْغِضُوكَ»(1)از بارزترين مصداقها، براى تكريم و خوشرفتارى، بهكارگيرى فضائل اخلاقى در تعامل و معاشرت با مردم است. مراعات صداقت، وفاى به عهد و امانتدارى، علاوه بر وجوب شرعى، از نظر تعاليم دينى اهميّت فراوانى دارد. اهلبيت عليهم السلام در روايات متعدّدى، صفاتى همچون صداقت و امانتدارى را از علامات اهل دين برشمرده و فرمودهاند: مسلمان واقعى با دو صفت «صداقت» و «امانتدارى» شناخته مىشود.(2)
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در روايتى مىفرمايند:
«لِلْمُسْلِمِ عَلَى أَخِيهِ ثَلَاثُونَ حَقّاً لَا بَرَاءَةَ لَهُ مِنْهَا إِلَّا بِالْأَدَاءِ أَوِ الْعَفْوِ»(3)مسلمان بر برادر مسلمان خويش، سى حق دارد كه آن حقوق از عهدۀ او برداشته نمىشود، مگر اينكه ادا كند يا صاحب حق از حقّش بگذرد. سپس آن سى حق را يكى پس از ديگرى برشمردهاند.
برخى از آن حقوق كه به مرتبۀ «تكريم و خوشرفتارى» مربوط مىشود، عبارتند از: «عفو و بخشش خطاها و لغزشها»، «عطوفت و مهربانى در ناراحتىها و گرفتارىها»، «حفظ اسرار»، «كتمان و جبران عيوب و نواقص»، «پذيرش عذر»، «نصيحت و خيرخواهى»، «حفظ دوستى»، «وفاى به عهد و پيمان»، «پذيرفتن هديه»، «پاسخ نيكو به لطف و عطا»، «سپاس از احسان و نيكى»، «طلب سلامتى»، «پاسخ سلام»
و «رعايت انصاف»؛ به اين معنا كه آنچه از نيكىها براى خود مىخواهد، براى برادر مسلمانش نيز بخواهد و آنچه از بدىها براى خويش نمىپسندد، براى او نيز نپسندد.
سپس آن حضرت فرمودهاند: هر يك از شما اگر چيزى از حقوق برادرش را بهجا نياورد، صاحب حق در قيامت از او مطالبه مىكند و به نفع يا ضرر او حكم خواهد شد.
مرتبۀ بعدى حقّ مردم، حقّ خدمت، دستگيرى، رسيدگى و يارى است. در آيات و روايات فراوانى بر ضرورت خدمت به خلق خداوند متعال، تأكيد شده و ثواب آن نيز بيشتر از ثواب حج و عمرۀ مقبول وضع شده است. در برخى روايات، رفع حاجت از مؤمن، نزد خداوند، محبوبتر از بيست حج دانسته شده:
«لَقَضَاءُ حَاجَةِ امْرِيٍ مُؤْمِنٍ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ مِنْ عِشْرِينَ حَجَّةً»(1)و در برخى روايات افضل از هزار حجّ مقبول شمرده شده است:
«أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ حِجَّةٍ مُتَقَبَّلَةٍ بِمَنَاسِكِهَا»(2)امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ كَالْجَسَدِ الْوَاحِدِ إِنِ اشْتَكَى شَيئاً مِنْهُ وَجَدَ أَلَمَ ذَلِك فِي سَائِرِ جَسَدِهِ»(3)مؤمنين مانند اعضاى يك بدن واحدند؛ رنج و درد و ناراحتى هر فرد، رنج همه و راحتى هريك، راحتى همۀ آنهاست؛ چنانكه درد يك عضو بدن، همۀ اعضاى بدن را ناراحت مىكند.
بنى آدم اعضاى يك پيكرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بىغمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى
امّا مطلب حائز اهميّت بيشتر، آن است كه خدمت به مردم، در وقت احتياج آنان، واجب است، نه مستحب. مثلاً اگر كسى نياز مالى ضرورى پيدا كند، افرادى كه قدرت مالى دارند، واجب است براى رفع احتياج او اقدام نمايند.
قرآن كريم مىفرمايد:
(وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ) (1)
بر اين اساس، وقتى فقر و احتياج فردى يا اجتماعى، نظير اختلال در معيشت و گرسنگى براى كسى پديد آيد، انفاق و كمك به وى، واجب است و خوددارى از آن، مستوجب عذاب دردناك خواهد بود.
بايد توجه شود كه منظور قرآن كريم از انفاق در اينگونه آيات، خمس و زكات اموال نيست، بلكه قرآن، سواى خمس و زكات، كمك و دستگيرى از نيازمندان را از مسلمانها مىخواهد.
راجع به وجوب پرداخت خمس، يك آيه در قرآن داريم مىفرمايد:
(وَ اِعْلَمُوا أَنَّمٰا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّٰهِ خُمُسَهُ) (2)
در خصوص وجوب اداى زكات اصطلاحى نيز تنها در يك آيه مىفرمايد:
(خُذْ مِنْ أَمْوٰالِهِمْ صَدَقَةً) (1)
ساير آيات قرآن شريف، با عناوين انفاق، زكات و نظاير آن، مربوط به «حقّ خدمت و يارى» مسلمانها نسبت به يكديگر است.
اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: «خداوند متعال در اموال اغنياء، به اندازۀ گشايش فقر فقرا قرار داده و اداى آن را واجب گردانده است و اگر فقير در جامعه وجود دارد، از كوتاهى اغنياء در اداى واجبات مالى است و آنان به اين سبب در قيامت، عذاب خواهند شد.»(2)
پس، عمل به قانون تعاون و مواسات و دستگيرى از نيازمندان و كمك به همنوعان، در صورت احتياج آنان، يك تكليف است و اين تكليف، حقّ نيازمندان شمرده مىشود.
نكتۀ قابل توجه ديگر اينكه، «حقّ خدمت و يارى» منحصر در كمك مالى و رفع احتياج اقتصادى نيست، بلكه هر نوع خدمت و گرهگشايى مشروع و متعارف را شامل مىشود. انسان بايد با قلم، قدم، زبان، آبرو و بالأخره به هر صورتى كه مىتواند، گره از كار ديگران بگشايد و به همنوعان خويش خدمت نمايد. حتى امام صادق عليه السلام در روايتى مىفرمايند: بايد نوكر و خادم همديگر باشيد، و اين نحو خدمت را يك حق بر مىشمرند. «مُعلّىبنخُنَيس» مىگويد به امام صادق عليه السلام عرض كردم: مسلمان بر مسلمان چه حقّى دارد؟ حضرت فرمودند:
«لَهُ سَبْعُ حُقُوقٍ وَاجِبَاتٍ مَا مِنْهُنَّ حَقٌّ إِلَّا وَ هُوَ عَلَيهِ وَاجِبٌ إِنْ ضَيعَ مِنْهَا شَيئاً خَرَجَ مِنْ وِلَايةِ اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ وَ لَمْ يكُنْ لِلهِ فِيهِ مِنْ نَصِيبٍ»(3)
هفت حق لازم است كه هريك را مراعات نكند، از سرپرستى خدا و اطاعت او بيرون رفته است و از خدا بهرهاى در او نيست.
سپس مىگويد: به امام عليه السلام گفتم: فداى شما شوم، آن حقوق چيست؟ فرمودند: معلّى! من بر تو مهربانم، مىترسم آنها را مراعات نكنى و بياموزى، ولى عمل ننمايى. عرض كردم: از خداوند توفيق عمل مىخواهم.
پس حضرت فرمودند:
«آسانترين اين حقوق آن است كه آنچه براى خود دوست دارى براى او دوست بدارى و آنچه بر خود نمىپسندى بر او نپسندى.»
حقِّ دوّم؛ آنكه او را خشمگين نسازى و رضايت او را بجويى و فرمانش را اطاعت كنى.
حقِّ سوّم؛ آنكه او را با تمام وجود يارى كنى، با مالت و زبانت و دست و پايت.
حقِّ چهارم؛ آنكه چشم او و راهنماى او و آئينۀ او باشى (اگر عيبى دارد با مهر و دوستى به او گوشزد كنى پيش از آنكه دشمن با سرزنش به او بگويد.)
حقِّ پنجم؛ آنكه تو سير نباشى و او گرسنه باشد، تو سيراب نباشى و او تشنه بماند و تو پوشيده نباشى و او برهنه باشد.
حقّ ششم؛ آنكه اگر تو خدمتكارى دارى و برادر دينى تو ندارد، لازم است خدمتكارت را بفرستى تا لباس او را بشويد و غذايش را آماده سازد و خانهاش را نظافت كند.
حقِّ هفتم؛ آنكه هديۀ او را بپذيرى و گرامى دارى، و اگر تو را دعوت كرد اجابت نمايى و اگر بيمار شد عيادت كنى و اگر فوت كرد به تشييع جنازهاش بروى و اگر فهميدى كه نيازى دارد، پيش از آنكه با تو در ميان بگذارد به رفع آن اقدام كنى و اين كار را وانگذارى تا او از تو بخواهد، بلكه پيش از خواستن او در برآوردن نيازش بكوشى. اگر اين حقوق را مراعات كردى، پيوند دوستى را با يكديگر استوار داشتهايد.(1)
1) . همان.
مرتبۀ سوّم، از حقوقى كه مردم نسبت به همديگر دارند، حقّ «دفاع» و «نجات» است؛ به اين معنا كه همه وظيفه دارند از جان، مال، آبرو و ناموس همديگر دفاع كنند و در تنگناها، سختىها و مشكلات، به فكر نجات يكديگر باشند.
بندگان بايد دفاع از همديگر را از پروردگار خويش بياموزند. قرآن كريم با تأكيد، خداوند متعال را مدافع مؤمنين قلمداد مىكند:
(إِنَّ اَللّٰهَ يُدٰافِعُ عَنِ اَلَّذِينَ آمَنُوا) (1)
قبلاً بيان شد كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: مسلمان بر برادر مسلمان خويش، سى حق دارد كه آن حقوق از عهدۀ او برداشته نمىشود، مگر اينكه ادا كند يا صاحب حق از حقّش بگذرد.
برخى از آن حقوق كه به مبحث «حقّ دفاع و نجات» مربوط مىشود، عبارتند از: «ناموس او را چون ناموس خودشحفظ كند»، «بدى او راانكار كندو در برابر غيبتكنندگان، در مقام دفاع از وى برآيد»، «احتياج و گرفتارى او رابر طرف سازد»، «اگر ظالم شد، او را از ظلم باز دارد»، «اگر مظلوم واقع شد، او را براى استيفاى حقّش يارى كند»، «براى حل مشكلات و برآوردن نيازهايش شفاعت و ميانجىگرى كند»، «گمشدهاش راپيدا كند»، «او را در سختىها و گرفتارىهاتنها نگذارد» و «او راخوار نكند».(2)
ضرورت دفاع از جان و ناموس مردم، و در مرتبۀ بعد از آن، لزوم دفاع از اموال و دارايىها، نزد اكثريّت قريب به اتّفاق انسانها آشكار است. در واقع، غيرت و حميّت ايمانى و انسانى آدميان، اقتضا مىكند كه بهطور قاطع، از جان، مال و ناموس يكديگر، مراقبت و محافظت نمايند.
امام باقر عليه السلام از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند:
«سِبَابُ الْمُؤْمِنِ فُسُوقٌ وَ قِتَالُهُ كُفْرٌ وَ أَكْلُ لَحْمِهِ مَعْصِيةٌ وَ حُرْمَةُ مَالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ»(1)بر پايۀ فرمايش آن حضرت، دشنام و ناسزاگويى به مؤمن گناه است، جنگيدن با مؤمن كفرآور است، خوردن گوشتش و به تعبيرى، غيبت و بدگويى از او معصيت است و احترام به مال و ثروت مؤمن، مانند حرمت خون و جان اوست.
امّا آنچه از نظر اسلام عزيز اهميّت بيشترى دارد و تأكيد قرآن و عترت بر آن، بىنظير يا لاأقل كمنظير است، دفاع از حرمت و آبروى مردم است كه متأسفانه در دنياى امروز از كمترين اهميّت برخوردار مىباشد.
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در روايتى، دفاع از آبروى برادر مسلمان را زمينهساز ورود قطعى و حتمى انسان به بهشت مىدانند:
«مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ الْبَتَّةَ»(2)قرآن كريم در سورۀ نور، هنگام بيان قضيّۀ «افك»، مسلمانها را براى كوتاهى در دفاع از آبروى يكديگر و خوددارى از برخورد با منافقين شايعهساز، به شدّت ملامت مىكند.
قضيّۀ افك، بهطور خلاصه از اين قرار است كه در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، منافقين به يك نفر تهمت ارتكاب عمل منافى عفّت زدند. اين اتهام ناروا، در بين مسلمانها شايع گرديد تا اينكه چند آيه در مقام ردّ اتّهام از او نازل شد.
صرفنظر از جزئيّات اين حكايت، قرآن كريم با بيان كليّات آن، با عتاب فراوان بر چند موضوع اساسى پافشارى مىكند. دو نكته از آن نكات عبارتند از:
نكتۀ اوّل اينكه گناه تهمت را بسيار بزرگ برمىشمرد:
(وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اَللّٰهِ عَظِيمٌ) (1)
نكتۀ دوّم آن است كه پس از ردّ تهمت، خوددارى مسلمانها از دفاع از كسى كه آبرو و حيثيت وى بر باد رفته را با تندى و شدّت نكوهش كرده، مىفرمايد:
(لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ اَلْمُؤْمِنُونَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً وَ قٰالُوا هٰذٰا إِفْكٌ مُبِينٌ) (2)
چرا مسلمانها هنگام شنيدن آن تهمت، گمان نيكو نبردند؟ چرا نگفتند: اين سخن، دروغى آشكار است؟ چرا ساكت ماندند و با آنها كه اقدام به شايعهسازى و پخش شايعه كردند و قصد آبروريزى داشتند، برخورد نكردند؟
اهميّت مطلب به قدرى است كه قرآن كريم در چند آيۀ بعد، مجدّداً مسلمانها را ملامت كرده، مىفرمايد:
(وَ لَوْ لاٰ إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ مٰا يَكُونُ لَنٰا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهٰذٰا سُبْحٰانَكَ هٰذٰا بُهْتٰانٌ عَظِيمٌ) (3)
از اين آيات و نيز از روايات فراوانى كه در باب ضرورت حفظ آبرو وارد شده، معلوم مىشود كه دفاع از آبروى مردم، يك وظيفه و تكليف همگانى است و نزد خداوند متعال بسيار اهميت دارد.
1) . نور، 15: «و مىپنداشتيد كه كارى سهل و ساده است با اينكه آن [امر] نزد خدا بس بزرگ بود.»
2) . نور، 12: «چرا هنگامى كه آن [بهتان] را شنيديد، مردان و زنان مؤمن گمان نيك به خود نبردند و نگفتند: «اين بهتانى آشكار است»؟
3) . نور، 16: «چرا وقتى آن را شنيديد نگفتيد: «براى ما سزاوار نيست كه در اين [موضوع] سخن گوييم. [خداوندا،] تو منزّهى، اين بهتانى بزرگ است.»
بايد توجه شود كه دفاع از آبروى مردم، صرفاً مربوط به تهمت، افتراء و نسبتهاى دروغ نيست، بلكه دفاع در برابر غيبت نيز يك وظيفۀ همگانى است. همۀ انسانها، به جز معصومين عليهم السلام خطاها و لغزشهايى دارند. مسلمانها وظيفه دارند، اشتباهات و حتى گناهان همديگر را با انتقاد صحيح و سازنده رفع كنند. يك معناى امربهمعروف و نهىازمنكر، همين انتقاد صحيح است كه در آن، خطا، لغزش و گناه افراد، با زبان نرم و بهصورت پنهانى، به خود آنها تذكّر داده مىشود، امّا كسى حق ندارد آبروى مردم را به واسطۀ اشتباه يا حتى معصيت آنان بريزد.
قرآن كريم، به شدّت، همه را از اين نحو آبروريزى، چه در رو و چه پشت سر افراد، بر حذر داشته است:
(وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ) (1)
در روايات نيز بر ضرورت حفظ و دفاع از آبرو تأكيد فراوانى شده است.(2)
مؤمن، علاوه بر آنكه از افشاى گناهان ديگران خوددارى مىكند، لازم است هنگام شنيدن آن گناهان از زبان ديگران نيز براى پوشاندن و مخفىكردن آن، تلاش كند. گناهان بزرگى نظير غيبت، تهمت و شايعه، ظلم است، امّا شنيدن اين گناهان و مواجهه با آبروريزى از مردم نيز، در صورت سكوت و خوددارى از دفاع، گناه و ظلم است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در خطبهاى مىفرمايند:
«مَنْ رَدَّ عَنْ أَخِيهِ غِيبَةً سَمِعَهَا فِي مَجْلِسٍ رَدَّ اللَّهُ عَنْهُ أَلْفَ بَابٍ مِنَ الشَّرِّ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ فَإِنْ لَمْ يرُدَّ عَلَيهِ كَانَ عَلَيهِ وِزْرُهُ كَوِزْرِ مَنِ اغْتَابَ»(3)
كسى كه غيبت ديگران را، هنگام شنيدن رد كند و از شخص غايب دفاع كند، خداوند هزار درب از دربهاى شرّ و بدى را در دنيا و آخرت بر او مىبندد. و اگر آن غيبت را رد نكند، يعنى از مظلوم دفاع نكند، گناه و وزر و وبال غيبتكننده، براى او نيز ثبت خواهد شد.
دفاع از مردم، تكليف انسان است و كوتاهى در دفاع از مظلوم گناه بزرگى است و عواقب ناگوارى در دنيا و آخرت دارد.
امام باقر عليه السلام مىفرمايند: كسى كه در حضور او از برادر مؤمنش غيبت شود، چنانچه شخص غايب را يارى كند، خداوند در دنيا و آخرت او را يارى خواهد كرد و اگر در حالىكه قدرت بر كمك و يارى دارد، از وى دفاع نكند، خداوند او را در دنيا و آخرت خوار و ذليل مىگرداند.(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى نحوۀ دفاع از مظلوم، هنگامى كه با آبروى او بازى مىشود، راهكار مشخصّى ارائه كردهاند كه مىتواند سرمشق خوبى براى همه باشد. مىفرمايند:
«إِذا وَقّعَ فِي الرَّجُلِ وَ أنتَ فِي مَلاء فَكُن لِلرَّجُلِ ناصِراً وَ لِلقَومِ زاجِراً وَ قُم عَنهُم»(2)وقتى در ميان جمعى قرار گرفتى و در حضور تو، از كسى بدگويى يا غيبت كردند، او را يارى كن و آن گروه را از بدگويى بازدار و از بين آنها برخيز.
نجات مردم در تنگناها و موقع گرفتارى نيز يك وظيفۀ دينى و انسانى است. اگر كسى دريابد كه ديگرى در بنبست واقع شده، در صورت توان و در حدّ توان، بايد او را نجات بخشد.
اين مرتبه از اداى حق، در روايات فراوانى مورد تأكيد واقع شده و ثوابهاى حيرتانگيزى نيز براى آن وضع شده است؛ تا جايى كه در سخنان نورانى اهلبيت عليهم السلام، نجات مردم از سختىهاى زندگى و برطرفكردن ناراحتى و نگرانى از آنان، از حج و عمرۀ مقبول، روزه، اعتكاف، آزادكردن هزار بنده و اهداى هزار اسب در راه خداوند، برتر شمرده شده است.(1)
راوى مىگويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم: هركس شخص گرفتارى را از غم و ناراحتى نجات دهد، خداوند متعال مشكلات او را در دنيا و آخرت حل و خواستههايش را اجابت مىكند:
«أَيمَا مُؤْمِنٍ نَفَّسَ عَنْ مُؤْمِنٍ كُرْبَةً وَ هُوَ مُعْسِرٌ يسَّرَ اللَّهُ لَهُ حَوَائِجَهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَة»(2)
مرتبۀ چهارم حقّ مردم، ظلمنكردن و آزار نرساندن به آنهاست. بر اساس اين مرتبه، اگر كسى حقّ تكريم و خوشرفتارى با مردم را بهجا نمىآورد، توفيق خدمت به خلق خدا را ندارد و دفاع از همنوعان و نيز نجات آنها در برنامۀ زندگى او نيست، دست كم بايد از ظلم و بدرفتارى بپرهيزد، آزار نرساند و مردم را اذيت نكند. به قول سعدى: «مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان.»
كسانى كه به رغم توانايى، حقّ انفاق را ادا نمىكنند و در تأمين نيازهاى مردم، قدمى برنمىدارند، لاأقل بايد با گناهان بزرگى مانند احتكار يا برهمزدن تنظيم بازار، مانند زالو به جان مردم نيفتند و خون آنها را نمكند. كسانى براى رفع مشكلات مالى مردم كارى نمىكنند، به خوردن اموال آنها نيز بايد مبادرت نداشته باشند.
ابىبصير مىگويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمودند: هركس به ناحق اموال ديگران را بخورد، در قيامت بايد آتش بخورد:
«مَنْ أَكَلَ مَالَ أَخِيهِ ظُلْماً وَ لَمْ يرُدَّهُ إِلَيهِ أَكَلَ جَذْوَةً مِنَ النَّارِ يوْمَ الْقِيامَةِ»(1)افرادى كه به حقّ همسايه توجه ندارند، بايد از همسايهآزارى نيز خوددارى كنند. افرادى كه قرضالحسنه نمىدهند، دست كم بايد ربا و رشوه نخورند. كاسبى كه در كسب خود به فكر مستضعفين و نيازمندان نيست، دست كم بايد از گرانفروشى، كمفروشى، غشّ در معامله، تقلّب و حقّهبازى بپرهيزد. جوانى كه به دفاع از ناموس مردم اهميّت نمىدهد، لاأقل لازم است نگاه شهوتآميز به همسر و دختر ديگران نيندازند.
دخترى كه در ازدواج سختگير است و به ازدواج با خواستگار خوش اخلاق و متديّن، ولى بدون ثروت، راضى نمىشود، بايد از بدحجابى، بىحجابى و رفتارهاى زشت، بپرهيزد و دل جوانان مجرّد را نسوزاند. خودنمايى اين افراد در جامعه، ظلم و حقّ النّاس است، جوانها را اذيّت مىكند، باعث ناامنى اخلاقى اجتماع مىشود و خداوند در قيامت از آن نمىگذرد.
كسانى كه با كمك و دستگيرى خود به فاميل يا همسايگان فقير، آبروى آنها را نمىخرند، دست كم بايد اهانت نكنند، از تفاخر و تكبّر دورى گزينند و زخم زبان نزنند.
به قول بابا طاهر:
تو كه نوشم نهاى، نيشم چرايى؟ *** تو كه يارم نهاى پيشم چرايى؟
تو كه مرهم نهاى بر داغ ريشم *** نمك پاش دل ريشم چرايى؟
1) . همان، ج 2، ص 333.
افرادى كه فقرا و نيازمندان واقعى را از خود مىرانند، بايد از آزار و اذيّت آنها نيز بپرهيزند. از نظر روايات، گناه اذيتكردن و آزاررساندن به فقرا به قدرى بزرگ است كه آن را با گناه تخريب مكه و خانۀ خدا و كشتن هزار ملك مقرّب، يكسان شمردهاند.(1)
كسانى كه به مردم احترام نمىگذارند و خوشرفتار نيستند، دست كم لازم است غيبت نكنند، تهمت نزنند، از تخريب شخصيّت و تحقير ديگران دست بكشند و از شايعهپراكنى اجتناب ورزند.
افرادى كه در اداره و محلّ كار، در صدد گرهگشايى از كار و مشكل مردم نيستند، در رسيدگى به پروندهها، فداكارى و از خودگذشتگى نمىكنند تا مردم زودتر و بهتر به حقّ خود برسند، لاأقل انتظار مىرود تأخير در رسيدگى ايجاد نكنند، گره در كار مردم نيندازند و كارشكنى نكنند.
اميرالمؤمنين عليه السلام كسى كه گره در كار مؤمنين بيندازد و عليه آنان اقدام كند را خارج از اسلام و مسلمانى مىدانند. مىفرمايند:
«مَنْ أَعَانَ عَلَى مُؤْمِنٍ فَقَدْ بَرِئَ مِنَ الْإِسْلَامِ»(2)راوى مىگويد: امام صادق عليه السلام به من فرمودند: آيا مىخواهى به تو خبر دهم كه چه كسى در قيامت عذابش از همه سختتر و شديدتر است؟ گفتم: بله يا بنرسول الله آنگاه فرمودند:
«أَشَدُّ النَّاسِ عَذَاباً يوْمَ الْقِيامَةِ مَنْ أَعَانَ عَلَى مُؤْمِنٍ بِشَطْرِ كَلِمَةٍ»(3)كسى كه ضدّ مؤمن و به ضرر او حرفى بزند، يعنى كسى كه در كار مردم كارشكنى كند، عذابش از همه شديدتر خواهد بود.
ظلم و آزار رساندن به ديگران، بهطور معمول، با تجاوز به حقوق همراه مىگردد. تجاوز يا تعدّى به حقوق ديگران، به اين معناست كه انسان پا را از حدّ خويش فراتر بنهد و به بيش از آنچه حقّ اوست، دست اندازى كند. بهعبارت روشنتر، كسى به حقّ خودش قانع نيست و بيش از آن را مىطلبد، به حقوق ديگران تجاوز خواهد كرد.
امّا گاه در معاشرت بين مردم اتفاق مىافتد كه استفاده از حقّ شرعى و قانونى، توسط يك نفر يا گروهى از افراد، منجر به پايمالشدن حقوق ديگران مىشود. اين، در حالى است كه تجاوز از حقوق صورت نگرفته و كسى به حقّ ديگران دست درازى نكرده است.
در اينجا بايد به يك اصل اساسى و به يك مسألۀ بسيار مهم توجه شود و آن، اين است كه: انسان نمىتواند براى رسيدن به حقّ خويش، به ساير انسانها ضرر بزند يا سبب تباهشدن منافع شخصى و منافع عمومى مردم گردد.
همۀ افراد بشر، طبق احكام دين و مذهب خويش يا بر حسب قانون حاكم بر اجتماع محلّ زندگى، از يك سلسله حقوق برخوردارند، امّا اگر اِعمال اين حقوق، ملازم پايمالشدن حقّ ساير مردم يا وسيلهاى براى آزار و ضرر رساندن به ديگران باشد، به هيچ وجه صحيح نيست، جواز شرعى، قانونى و عرفى هم ندارد.
در فقه شيعه، قاعدهاى بسيار مهم و مشهور به نام «قاعدۀ لاضرر» مطرح است. اين قاعده، در تمام ابواب فقه و نيز در همۀ شؤون زندگى، جارى مىشود. قاعدۀ لاضرر، در فقه و نيز در اصول فقه، مباحث مفصّلى دارد(1)، امّا آنچه به بحث كنونى مربوط مىشود،
1) . ر. ك: عوائد القواعد الفقهيّه، ج 3، ص 190-165.
اين است كه طبق آن قاعده، اسلام، ضرر و زيان را نمىپسندد؛ بنابراين، احكام، قوانين و رفتار مسلمانان بايد بهگونهاى تنظيم گردد كه سبب اضرار ديگران نشود.
قاعدۀ لاضرر از برخى آيات و روايات گرفته شده است. در ادامه، به يك آيه و يك روايت در اين زمينه اشاره مىگردد.
قرآن كريم، در چند آيه، استفاده از حق، همراه با زيان ديگران يا سوء استفاده از حق، در جهت آزار رساندن به ديگران را مذمّت كرده و بندگان را از آن بازداشته است. از جمله در سورۀ بقره، مردانى را كه پس از طلاق، براى آزار رساندن به زنان، به آنها رجوع مىكنند، بسيار نكوهش كرده، حتى چنين كسانى را ظالم و در شمار استهزاءكنندگان آيات الهى قلمداد مىكند. مىفرمايد:
(وَ إِذٰا طَلَّقْتُمُ اَلنِّسٰاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَ لاٰ تُمْسِكُوهُنَّ ضِرٰاراً لِتَعْتَدُوا وَ مَنْ يَفْعَلْ ذٰلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ وَ لاٰ تَتَّخِذُوا آيٰاتِ اَللّٰهِ هُزُواً) (1)
هر مردى، در زمان عدّۀ طلاق، مىتواند به همسرش رجوع كند؛ امّا در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، برخى مردان براى آزاردادن به زنان خويش، آنها را طلاق مىدادند و چند روز مانده به پايان عدّه، بدون تمايل به تجديد زندگى، به زنان رجوع مىكردند و دوباره آنها را طلاق مىدادند؛ بدين ترتيب و با اين ترفند مردان، زنان تا چند ماه، بلا تكليف و معلّق بودند و خواستگار ديگرى به سراغ آنها نمىآمد. در واقع، آن مردها، حقّ رجوع خود را در راستاى آسيب رساندن به زنان بهكار مىگرفتند. آيۀ شريفه نازل شد و قرآن كريم، آنان را از اين كار زشت، نهى فرمود.
1) . بقره، 231: «و چون زنان را طلاق گفتيد، و به پايان عدّه خويش رسيدند، پس بهخوبى نگاهشان داريد يا بهخوبى آزادشان كنيد. و [لى] آنان را براى [آزار و] زيان رساندن [به ايشان] نگاه مداريد تا [به حقوقشان] تعدّى كنيد. و هر كس چنين كند، قطعاً بر خود ستم نموده است. و آيات خدا را به ريشخند مگيريد.»
روايت مشهورى نيز در اين زمينه نقل شده است. آن روايت، حاكى از برخورد عملى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با كسى است كه بىجهت به ديگران آزار مىرساند. قضيّه از اين قرار است كه مردى بنام «سمرة بنجندب» در باغ يكى از انصار، درخت خرمايى داشت. خانۀ مسكونى صاحب باغ در ابتداى باغ بود. سمره، براى سركشى به درخت خود، بدون اجازه وارد باغ مىشد و رفتوآمد او، موجب ناراحتى و ناامنى خانوادۀ صاحب باغ شده بود. مرد انصارى از سمره خواست كه هنگام آمدن اجازه بگيرد، ولى او توجه نكرد. از اين جهت، به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شكايت برد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شخصى را نزد سمره فرستادند و بهوسيلۀ او به سمره پيغام دادند كه براى ورود به باغ، از صاحب باغ اجازه بگيرد. سمره نپذيرفت. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پيشنهاد دادند درخت خود را به صاحب باغ، به قيمت دلخواه بفروشد. سمره راضى نشد. فرمودند: آن درخت را واگذار كند و وعدۀ برخوردارى از درختى در بهشت به وى دادند. باز هم امتناع كرد. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم به صاحب باغ فرمودند: درخت را از ريشه درآور و در مقابل او بينداز! چراكه زيان ديدن و زيان رساندن در اسلام نيست.(1)
سركشى به درخت، رسيدگى به آن و استفاده از محصولش، حقّ صاحب درخت است، امّا پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم اجازه ندادند، او رسيدن به حقّ خويش را وسيلهاى براى اذيّت و آسيب رساندن به ديگران قرار دهد.
صرفنظر از آيات و روايات، «قاعدۀ لاضرر»، يك قاعدۀ عقلى است. يعنى اگر هيچ آيه يا هيچ روايتى نيز در اين زمينه وارد نشده بود، عقل انسان بهصورت مستقل حكم مىكرد كه بايد زيان نبيند و زيان نرساند.
در واقع، آيات و روايات، ارشادى بر حكم عقلند.
1) . وسائل الشيعه، ج 25، ص 428.
بنابراين، همه بايد در استفاده از حقوق شرعى يا قانونى، حقوق ديگران را نيز در نظر بگيرند و مراقب باشند، دستيابى به حقّ خودشان، سبب سلب يا تضييع حقّ اشخاص ديگر نشود و به بهانۀ بهرهمندى از حقوق، به مردم آسيب و زيان نرسانند.
مثالهاى متعدّدى در اين زمينه قابل طرح است؛ مثلاً حاكمان و مسئولان ادارۀ حكومت، در هر كشورى، اختياراتى دارند كه جزو حقوق قانونى آنها محسوب مىشود، امّا روشن است كه هيچگاه نمىتوانند از همۀ اختيارات قانونى خود استفاده كنند، چون بعضى از آن اختيارات، به منافع عمومى مردم ضربه مىزند و نارضايتى عمومى را بر مىانگيزد.
حتى رئيس يك اداره يا مدير يك مدرسه، نمىتواند به بهانۀ اختيارات قانونى خويش، دست به هر اقدامى بزند و بايد به حقّ و حقوق زيردستان توجه داشته باشد.
مثال ديگر، در نظام خانواده است؛ زن و مرد در خانواده، از يك سلسله حقوق شرعى و حتى قانونى برخوردارند، امّا پايدارى و قوام زندگى، وابسته به گذشت، ايثار و فداكارى است؛ پس، هريك بايد قدرى از حقّ خود كوتاه بيايند و حقّ مسلّم خويش را نديده بگيرند و از آن چشمپوشى كنند تا به ديگرى، آسيب نرسد. مثلاً اگر مرد، بدون جهت، مانع خروج زن از خانه شود؛ يا زن، مهريّه و نفقۀ خويش را بدون در نظرگرفتن توانايى مرد، از وى مطالبه كند، گرچه هردوى آنها، به ظاهر، از حقّ خويش تجاوز نكردهاند، امّا اِعمال حق آنها، منجر به غير ممكن يا سختشدن ادامۀ زندگى خواهد شد.
همچنين در نزاعها و اختلافهاى بين مردم، گاهى مشاهده مىشود كه دادگاه، طبق قانون يا حتى طبق احكام شرع مقدّس، يك طرف نزاع را محق تشخيص مىدهد، امّا صاحب حق بايد خودش بررسى كند كه آيا اِعمال حقّ او باعث ضرر و زيان طرف مقابل مىشود يا خير؟ و اگر مضر است، براى رضاى خداوند متعال از آن صرفنظر كند.
يك مثال مشهور در اين زمينه، قضيّۀ اِشراف است؛ هيچ كس حق ندارد، با ساختن بناى مرتفع يا ديوار بلند، حتى در ملك شخصى خودش، مانع عبور نور، آفتاب و هوا به خانههاى مجاور شود، هرچند مراجع قانونى، نظير شهردارى، مجوّز آن را صادر كنند.
در اين ميان، گاهى استفاده از حق، با «سوءنيّت» و با هدف زيان رساندن به ديگران است. چنانكه برخى افراد در وقت مشخصى براى اضرار به ديگران، به اِعمال حقّ خود اصرار مىورزند، گرچه خودشان نيز نفعى نبرند. اين افراد، در واقع، از حقّ خويش سوء استفاده مىكنند و كار آنها، خلاف شرع، خلاف عرف، خلاف مروّت و اخلاف اخلاق است و حتماً بايد ترك شود.
در روايتى مىخوانيم: دو نفر همسايه بودند، يكى از آنها قصد داشت بدون جهت ديوار خانۀ خودش را خراب كند. از روايت چنين برداشت مىشود كه اگرچه ديوار مال او و در ملك خودش بوده، ولى پوشش خانۀ همسايه نيز وابسته به آن ديوار بوده است. حكم اين مسأله را از امام صادق عليه السلام سؤال كردند. ايشان فرمودند: تخريب ديوار، به همسايه زيان مىرساند و قصد او اضرار همسايه است، پس حقّ برداشتن ديوار را ندارد و اگر برداشت، بايد دوباره آن را بسازد.(1)
نمونۀ سوءاستفاده از حق، چنانكه بحث آن گذشت، مردى است كه براى اضرار به همسرش، چند مرتبه او را طلاق مىدهد و به وى رجوع مىنمايد. مثال ديگر در اين زمينه، كسى است كه براى اذيّت فرزندان خويش، قبل از مرگ، همۀ مالش را وقف مىكند يا به ديگران مىبخشد و با اين كار، وارثان شرعى را از ارث محروم مىسازد.
1) . دعائم الإسلام، ج 2، ص 504.
از ديدگاه فقه و قانون، او مالك اموال و مسلّط بر دارايى خود است و حق دارد به هركه دلش مىخواهد، ببخشد. همچنين وقف اموال يا صرف آن در كارهاى خير، يك سنّت حسنه و پسنديده است؛ امّا بايد توجه گردد كه ضرر زدن به فرزندان و محروم ساختن آنها از ارث، در واقع، سوء استفاده از حق است، مشروع نيست و گناه است؛ هرچند آن فرزندان يا ورثه، در حقّ او ظلم كرده باشند، او بايد از سوء استفاده از حقّ خويش خوددارى كند.
گاهى صاحب حق، نيّت سوء ندارد، قصد او نيز از گرفتن حق، اذيّت ديگران نيست، امّا خودبخود، اِعمال حق توسط او، منجر به زيان ساير افراد مىشود. در اين صورت نيز، همانطور كه قبلاً بيان شد، براى استفاده از حقّى كه منجر به سلب حقّ ديگران مىشود، مجاز نيست.
مثلاً كسى كه در بين خانههاى مسكونى، يك مغازه دارد، نمىتواند در آن مغازه، كه ملك خودش است، مشاغلى راهاندازى كند كه سبب افت قيمت آن خانهها يا آسيب رساندن به ساكنان آن محلّه مىشود؛ هرچند كسب او از نظر شرعى، بدون اشكال و كار او طبق قانون، مجاز باشد.
در زمان امام صادق عليه السلام، يك نفر شتر بيمارى را كه در معرض فروش بود، به ده درهم خريدارى كرد. سپس با شخص ديگرى در آن شريك شد و دو درهم، يعنى يك پنجم پول آن را از او گرفت. آن شتر، به دليل مرضى كه داشت، مناسب قربانى بود و به همين جهت قيمت چندانى نداشت. آن دو شريك قرار گذاشتند كه سر و پوست شتر به شريكى برسد كه سهم او يك پنجم است و مابقى را شريك ديگر بردارد.
اتفاقاً آن شتر خوب شد و بهاى آن به چندين دينار طلا رسيد. خريدار شتر، كه صاحب چهار پنجم آن بود، سوء نيّتى در تقسيم پول آن نداشت و حاضر شد يك پنجم پول فروش آن را به شريكش بدهد، امّا شريك او گفت: ما قرار گذاشتيم كه تنها سر و پوست شتر به من برسد و من به همان رضايت دارم.
از امام صادق عليه السلام در خصوص نحوۀ تقسيم پول آن شتر سؤال كردند؛ ايشان فرمودند: حقّ شريك، در صورتى ادا مىشود كه يك پنجم ارزش فعلى شتر، به او پرداخت گردد و اگر تنها سر و پوست شتر به وى داده شود، زيان مىبيند.(1)
در پايان اين مبحث، تذكر يك نكته ضرورى است؛ و آن اينكه: اسلام، تنها مشتمل بر فقه و احكام شرعى نيست، جامعه نيز تنها با قانون اداره نمىشود، بلكه براى عمل به اسلام و نيز براى دستيابى به زندگى سالم در جامعه، چارهاى جز التزام عملى به اخلاق و اخلاقيّات، در كنار فقه و قانون، وجود ندارد.
بهعبارت ديگر، همانطور كه اسلام عزيز فقه دارد، اخلاق هم دارد. اخلاق اسلام در مواردى كه احقاق حق، سبب زيان ديگران شود، حكم به گذشت و چشمپوشى مىكند.
از اين گذشته، گاهى گذشت و چشمپوشى از حق، به خود انسان زيان مىرساند. اسلام، به اين ضرر و زيان هم راضى نيست. در چنين مواردى، مسائلى از قبيل تشخيص ميزان ضرر و ترجيح زيان كمتر، بر زيان بيشتر قابل طرح است؛ كه البته مشكل است و معمولاً منجر به حلّ مسأله نمىشود.
1) . وسائل الشيعه، ج 18، ص 275.
بهترين راهكار، براى حلّ تمام مسائل، عمل به قانون «عدل و انصاف» است. قانون عدل و انصاف، يك قانون مترقّى و راهگشا، در احكام اسلامى است. طبق اين قانون، همه بايد ملتزم باشند كه آنچه براى خودشان مىپسندند، براى ديگران نيز بپسندند، و آنچه براى خود نمىپسندند، براى كسى نپسندند.
امام صادق عليه السلام «انصاف» را چنين معنا كردهاند:
«إِنْصَافَ الْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ حَتَّى لَا يَرْضَى لِأَخِيهِ مِنْ نَفْسِهِ إِلَّابِمَايَرْضَى لِنَفْسِهِ مِنْهُ»(1)مىفرمايند: انصاف آن است كه انسان، به كمتر از آنچه براى خود مىخواهد، براى ديگران راضى نشود. بهعبارت ديگر، هرچه براى خود مىخواهد، براى ديگران نيز بخواهد.
قانون عدل و انصاف، در تعاليم دينى و بهويژه در علم اخلاق، جايگاه برجسته و بسيار مهمى دارد. در روايات فراوانى نيز، بر رعايت انصاف، بهمعنايى كه بيان شد، تأكيد و پافشارى شده است.(2)
بر اساس قانون مزبور، انسان منصف كسى است كه حقّ شرعى يا حقّ قانونى خود را، وقتى به زيان ديگران باشد، جدّى نگيرد و از استفاده از آن حق، چشم پوشى كند، چون اگر او بهجاى ديگران بود و اِعمال آن حق به خودش زيان مىرساند، دوست داشت كه اِعمال نشود. همچنين طبق قاون عدل و انصاف، كسى كه مىبيند طرف مقابلش براى زيان نديدن او، از حقّ خود گذشته است و اين گذشت، سبب اضرار خودش شده است، بايد او را وادار به اِعمال حقّش كند و زيان خويش را بر زيان او ترجيح دهد. در واقع، اگر هريك خود را بهجاى ديگرى بگذارند، تمام مسائل حل مىگردد.
يك مثال ساده براى رعايت انصاف، اين است كه شخصى تعريف مىكرد: از مقابل مغازۀ قصّابى رد مىشدم كه يكى از علماى بزرگوار و متّقى را در حال خريد گوشت ديدم. قصّاب، كه از مريدان آن آقا بود، كارد را در ران گوسفند فرو برد تا بهترين گوشت را به ايشان بدهد. در اين هنگام، آن عالم گفت: اين گوشت، حقّ من نيست. تو مقسّم هستى و حق ندارى گوشتهاى خوب را براى من جدا كنى، زيرا گوشتى كه به ديگران مىرسد، به اين خوبى نيست. اختصاص گوشت لخم به من و تحويل گوشتِ با استخوان يا چربىها به ديگران، انصاف نيست، انصاف آن است كه گوشت خوب و بد، بين همۀ مشترىها عادلانه تقسيم شود.
اگر اين مسأله را تنها از منظر فقه و قانون بسنجيم، كار قصّاب، نه خلاف شرع است و نه خلاف قانون؛ زيرا گوشتها متعلّق به خودش است و مىتواند به نحو دلخواه بفروشد؛ به يك نفر گوشت خوب و به ديگرى گوشت بد بدهد و خريدار هم مىتواند از او نخرد و اگر خريد، معامله صحيح است. امّا از ديدگاه اخلاق اسلامى و طبق قانون «عدل و انصاف»، قصّاب چنين حقّى ندارد.
در واقع، برخى از مسائل، صرفاً با قانون يا فقه، قابل حل نيست، بلكه بايد براى حلّ مسأله، از فضائل اخلاقى، بهخصوص از عدل و انصاف استمداد شود.
نوع اوّل: حقّ النّاس مالى
نوع دوّم: حقّ النّاس آبرويى
نوع سوّم: حقّ النّاس فرهنگى
در فصل سوّم اين نوشتار، دريافتيم كه حقّ النّاس، به اعتبار جنس خود حقّ، به سه نوع «حقّ النّاس مالى»، «حقّ النّاس آبرويى» و «حقّ النّاس فرهنگى» منقسم مىگردد.
همچنين در فصل چهارم و در خلال پىبردن به مراتب حقّ النّاس، آموختيم كه نازلترين و كمترين مرتبه از مراتب حقّ مردم، خوددارى از ظلم، آزار و اذيّت بندگان حقتعالى است.
در اين فصل، به شرح تفصيلى انواع حقّ النّاس، با رويكرد مرتبۀ چهارم از مراتب حقّ مردم خواهيم پرداخت.
لازم به توضيح است كه عبارت «حقّ النّاس»، بيشتر براى رساندن دو نوع مفهوم، مشهور شده است. مفهوم اوّل، به اصطلاح، «بايد» هاى رفتار و گفتار است؛ كه انسان را به مراعات امتيازات و تنظيم روابط انسانى، مطابق با اختيارات و خواستههاى ديگران، ملزم مىكند. بهعنوان نمونه، تكريم والدين، احترام به علما و دانشمندان، خدمت به مؤمنين و گرهگشايى از آنها و دفاع از همنوعان، حقوقى است كه بايد ادا شود.
در واقع، تأكيد بر اداى حقّ پدرومادر، حقّ همسايه، حقّ معلّم، حقّ فقير، حقّ يتيم و حقوقى از اين قبيل كه در فصل سوّم كتاب، از نظر خوانندگان گرامى گذشت، ناظر به مفهوم اوّل حقّ النّاس است.
مفهوم دوّم «حقّ النّاس»، در اصطلاح، «نبايد» هاى رفتار و گفتار است. اذيّت و آزار مردم و هر حركتى كه ضرر و زيان ديگران را در پى دارد، در اين مفهوم مىگنجد.
اين مفهوم «حقّ النّاس»، از حيث معنا، نزديكى بسيارى به واژۀ «ظلم» دارد. در عرف مردم نيز وقتى افراد، همديگر را از ارتكاب حقّ النّاس بر حذر مىدارند، در واقع از ظلم به يكديگر نهى مىكنند.
در فصل پيش رو، به شرح مفهوم دوّم حقّ النّاس، پرداخته مىشود. به بيان رساتر، مقصود از بيان و شرح حقّ النّاس مالى، آبرويى و فرهنگى در اين فصل، در واقع تبيين ظلم مالى، ظلم آبرويى و ظلم فرهنگى مردم نسبت به يكديگر است. در اين راستا به ذكر مصاديقى از انواع حقّ النّاس و بهعبارت ديگر، نمونههايى از انواع ظلم نيز پرداخته خواهد شد.
البته حقّ النّاس، انواع ديگرى از قبيل حقّ النّاس خانوادگى، حقّ النّاس اجتماعى و حقّ النّاس سياسى نيز مىتواند داشته باشد، ولى از آنجا كه در فصل سوّم اين كتاب، راجع به موضوعات اخير مطالبى بيان شد و نيز با توجه به شهرت انواع حقّ النّاس، به سه نوع مالى، آبرويى و فرهنگى، در اين فصل تنها همين سه نوع از حقّ النّاس تبيين مىگردد.
تصرف در اموال مردم، به ناحق و بدون رضايت آنان، حقّ النّاس مالى يا ظلم مالى است و مال انسان را حرام مىكند.
براى درك بهتر اين موضوع، لازم است دو عبارت «اموال مردم» و «مال حرام»، تبيين گردد و پيش از آن، ناچار بايد جايگاه «مالكيّت فردى» را در تعاليم دينى بدانيم.
از نظر اسلام، هر انسانى نسبت به آنچه به نحو مشروع بهدست مىآورد، مالكيّت دارد. به تعبير روشنتر، مالكيّت فردى و خصوصى اشخاص، از ديدگاه دين اسلام، محترم دانسته شده و امضاء گرديده است.
اساساً «مالكيت فردى» از ديدگاه دين اسلام و نيز ساير اديان الهى، يك امر ضرورى و بديهى است. قرآن كريم در چند آيه، مالكيت شخصى را امرى مسلّم دانسته و بدون نياز به اثبات، صرفاً بهعنوان يك امر حتمى، به بيان آن پرداخته است. در برخى آيات نيز با صراحت، امضاى مالكيت فردى را گوشزد مىكند. مثلاً در آيهاى، بهرۀ كار هركس و اموالى كه زن يا مرد بهدست مىآورند را متعلّق به خود آنها مىداند:
(لِلرِّجٰالِ نَصِيبٌ مِمَّا اِكْتَسَبُوا وَ لِلنِّسٰاءِ نَصِيبٌ مِمَّا اِكْتَسَبْنَ) (1)
مالكيّت شخصى افراد، در روايات نيز به رسميّت شناخته شده و بر حرمت تصرّف آن تأكيد گرديده است. از جمله در روايتى از حضرت ولىّ عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف مىخوانيم:
«فَلَا يحِلُ لِأَحَدٍ أَنْ يتَصَرَّفَ فِي مَالِ غَيرِهِ بِغَيرِ إِذْنِهِ»(2)
بر اين اساس، تصرف در مال ديگران، بدون اذن، براى احدى جايز نيست. حتى نزديكترينِ افراد، نظير زن و شوهر، حقّ ندارند بدون اجازه، در مال شخصى يكديگر تصرّف كنند.
از اين گذشته، در برخى روايات، حرمت اموال مردم، مثل حرمت خون آنها شمرده شده است. امام باقر عليه السلام از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در خصوص حرمت مال مؤمن مىفرمايند:
«حُرْمَةُ مَالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ»(1)نبىّ اكرم صلى الله عليه و آله و سلم براى جان و مال آدميان اهميّت و احترام ويژهاى قائل بودند. امام صادق عليه السلام در روايتى مىفرمايند: در سفر حجةالوداع، بعد از پايان مناسك حج، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در سرزمين منا توقف كرده، فرمودند: اى مردم! به سخنم گوش فرا دهيد و آن را دريابيد كه شايد پس از اين سال، شما را در اين مكان ديدار نكنم. سپس خطاب به مردم فرمودند: اى مردم! كدام روز حرمت بيشترى دارد؟ همه گفتند: همين امروز. فرمودند: حرمت كدام ماه بيشتر است؟ مردم پاسخ دادند: همين ماه. فرمودند: كدام شهر حرمت بزرگترى دارد؟ حاضرين گفتند: همين شهر.
سپس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: بدانيد كه جان و اموال هريك از شما بر ديگرى حرام است؛ چراكه حرمت خون و مال شما همانند حرمت امروز، در اين ماه و در اين سرزمين است. اين حرمت تا روز ملاقات با خداوند پابرجا است و در آن روز، خداوند از عملكرد شما سؤال خواهد كرد. پس آگاه باشيد!
بعد فرمودند: آيا رسالت خدا را ابلاغ نمودم؟ مردم جواب دادند: آرى. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفتند: خداوندا! گواه باش.
1) . الكافى، ج 2، ص 360.
سپس فرمودند: بدانيد كه هركس امانتى نزد خود دارد، آن را به صاحبش بازگرداند؛ زيرا جان و مال هيچ مسلمانى بر ديگرى حلال نيست. بر خود ستم نكنيد و پس از من، به راه كفر نرويد.(1)
هر مالى كه از راه نامشروع بهدست آيد، مال حرام ناميده مىشود. مال حرام در اكثر قريب به اتفاق موارد، در اثر تصرّف در اموال مردم، بدون رضايت آنان تحصيل مىگردد، يعنى معمولاً كسب مال حرام، با ظلم مالى به ديگران همراه است.
كسب مال حلال بسيار مشكل است، اما از اوجب واجبات است، ثوابش هم بالاترينِ ثوابهاست.
امام صادق عليه السلام از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: كسى كه شب را از خستگى طلب حلال بخوابد، آمرزيده خوابيده است:
«مَنْ بَاتَ كَالًّا مِنْ طَلَبِ الْحَلَالِ بَاتَ مَغْفُوراً لَهُ»(2)امام على عليه السلام در خطبهاى مىفرمايند: روزگارى فرا مىرسد كه تحمّل ضربۀ شمشير بر بدن مؤمن، برايش آسانتر از كسب حلال است:
«ضَرْبَةُ السَّيْفِ عَلَى الْمُؤْمِنِ أَهْوَنَ مِنَ الدِّرْهَمِ مِنْ حِلِّهِ»(3)امّا اين امرِ مشكلتر از جنگيدن، بايد جامۀ عمل بپوشد، وگرنه عواقب سختى در پى خواهد داشت. طبق فرمودۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدنى كه غذاى حرام وارد آن شده و جسمى كه با درآمد نامشروع رشد و نمو كرده، بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد.(4)
امام صادق عليه السلام فرمودند: هركس به ناحق اموال ديگران را بخورد، در قيامت بايد آتش بخورد:
«مَنْ أَكَلَ مَالَ أَخِيهِ ظُلْماً وَ لَمْ يرُدَّهُ إِلَيهِ أَكَلَ جَذْوَةً مِنَ النَّارِ يوْمَ الْقِيامَةِ»(1)ايشان چنين فردى را از تشيّع و از دايرۀ پيروان خويش خارج مىدانند:
«لَيسَ بِوَلِي لِي مَنْ أَكَلَ مَالَ مُؤْمِنٍ حَرَاماً»(2)افزون بر آنچه بيان شد، امام رضا عليه السلام در روايتى از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: «روز قيامت بنده قدم از قدم برنمىدارد تا اينكه از چهار چيز از وى سؤال مىشود: از عمرش كه در چه سپرى ساخته؟ و جوانيش در چه راهى صرف كرده؟ و از مالش كه از كجا آورده و به چه مصرفى رسانده؟ و از دوستى ما اهلبيت».(3)
چهار سؤال مهم در بازپرسى قيامت و قبل از حساب و كتاب از انسان پرسيده مىشود. يكى از آن سؤالها راجع به اين است كه مال خود را از چه راهى بهدست آوردى و در چه راهى مصرف كردى؟
اگر كسى نتواند بگويد كه درآمدش و مالى كه جمع كرده، از حلال بوده است، از آن بازپرسى رد نخواهد شد.
از اين دست روايات فراوان است و از مجموع آنها اين تنيجه حاصل مىشود كه انسان بايد مراقب باشد مال حرام و حقّ مردم با اموالش مخلوط نگردد. دقّت و موشكافى در اين زمينه ضرورى است و بىتفاوتى يا كوتاهى در مواظبت، مذموم و خطرآفرين است.
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: زمانى بر مردم مىرسد كه باكى از حلال يا حرامبودن درآمد خود ندارند:
«لَيَأْتِيَنَ عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا يُبَالِي الرَّجُلُ بِمَ يَأْخُذُ مَالَ أَخِيهِ بِحَلَالٍ أَوْ حَرَامٍ»(1)افرادى كه از حقّ النّاس حذر نمىكنند و به خوردن ناحقِّ اموال مردم مبادرت دارند، از شفاعت اهلبيت عليهم السلام نيز محروم مىگردند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در وصيت خود به امام حسن عليه السلام، با چند مرتبه تأكيد و با چند سوگند مىفرمايند: كسى كه ذرّهاى مال حرام بخورد، در قيامت بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وارد نمىشود، از حوض كوثر نمىنوشد و از شفاعت بهرهمند نخواهد شد.(2)
چنين كسانى در قيامت، از شفيعان فاصله دارند. آنها را از راهى به جهنّم مىبرند كه بر اهلبيت عليهم السلام وارد نمىشوند، ايشان را نمىبينند و در نتيجه، نمىتوانند از شفاعتشان برخوردار گردند. اين تجسّم عمل خود آنهاست؛ آنها در دنيا پيرو اهلبيت عليهم السلام نبوده و راه خود را از ايشان جدا كردهاند، در آخرت نيز به اجبار، راهشان جداست.
قرآن شريف در برخى آيات، براى تحذير بندگان از مال حرام، بهجاى آن واژۀ «سُحت» را به كار برده است. مثلاً در آيهاى مىفرمايد:
(أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ) (3)
سُحت از نظر لغت، چندين معنا دارد و بيشتر با دو معناى «خباثت و آلودگى مال»(1)و «پوستۀ جدا شده و قابل دور انداختن»(2)شناخته مىشود.
از آنجا كه مال حرام، فاسد و آلوده است، قرآن كريم، خباثت آن را با واژۀ «سحت» به بندگان مىفهماند. در واقع، قرآن شريف مىفرمايد: مال حرام، بهتمام معنا آلوده و خبيث است. پس كسى كه اموال ديگران را به ناحق مىخورد، طبق فرهنگ قرآن كريم، خباثت يا آلودگى خورده است. معلوم است كه چنين كسى در دنيا گرفتار و در آخرت گرفتارتر خواهد بود.
خورندۀ مال حرام، ممكن است خودش خيال كند غذاى لذيذ تناول مىكند يا خانه و تشريفات زندگىاش را پاكيزه بداند يا تصوّر نمايد كه در رفاه و آسايش است و دنياى خوشى دارد، امّا توجه ندارد كه سراسر زندگى او، از حيث معنا، «سُحت» است.
كسانى كه چشم بصيرت دارند، خباثت مال حرام را مىبينند. آنان مىبينند غذاى افرادى كه با مكيدن خون مردم زندگى خويش را مىگذرانند، مثل خون است.
شخصى به نام حاج مؤمن، از رفقاى خوب مرحوم آيتالله دستغيب رحمة الله عليه و از اولياءالله در شيراز بود. ايشان گفته بود: در جوانى دلم هواى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف را كرد، هرچه اينطرف و آنطرف زدم تشرّف حاصل نشد، لذا اعتصاب غذا كردم، براى اينكه خدمت حضرت برسم؛ يعنى روزها روزه مىگرفته و موقع افطار غذا نمىخورده است. مىگويد دو، سه روز بعد، كسى از طرف امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف آمد و يك غذا برايم آورد و فرمود: با اين غذا افطار كن و نمىخواهد اعتصاب غذا كنى! بعد گفته بود كه بايد با فلان آقا به سمت مشهد بروى و در قم، شخص ديگرى را مىبينى، به دستورات او عمل كن تا موفق به تشرّف گردى. خلاصه اينكه، مرحوم حاج مؤمن مىگويد: با آن آقا همسفر مشهد شدم و در راه با من
شرط كرد كه بايد به غير از غذايى كه او به من مىدهد، غذاى ديگرى نخورم. در يكى از توقفهاى بين راهى، عدهاى را مشغول غذاخوردن ديدم. مىگويد: آنها ناهار مىخوردند و از غذاخوردن خود لذت مىبردند، امّا من ديدم كه چرك و خون مىخورند. غذا آلوده به چرك و خون است و همينطور كه لقمه در دهان مىگذارند، از اطراف دهانشان چرك و خون سرازير مىشود. مىگويد: خيلى ترسيدم و پيش آن آقا آمدم. او فرمود: مىخواهى با چه چيز تشرف پيدا شود؟! يعنى آيا انتظار دارى با خوردن غذاى حرام و آلوده، خدمت حضرت ولىّ عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف مشرّف شوى؟
نظيرش در اصفهان اتفاق افتاده است. حدود صد سال قبل، خانمى بچهاش را گم كرده است. نقل مىكنند او نزد يكى از علماى متّقى آمد و گفت: بچهام را از شما مىخواهم. آن عالم كه هيچ تماسى با حكومت نداشته، هرچه مىگويد: من هيچ كاره هستم و با دستگاه ظلم رابطهاى ندارم، آن زن قبول نمىكند. افراد حاضر تعريف كردهاند كه بالأخره آن عالم به اصرار آن زن، به خانۀ حاكم وقت كه حاكم ظالمى بود، رفت. موقع خوردن شام بود. آن حاكم تعجب كرد كه چرا ايشان به خانۀ او آمده است! عالم، قضيّه را بيان كرد. حاكم گفت: بچه را براى شما پيدا مىكنيم، اما حال كه تا اينجا آمدهايد، بنشينيد و با ما شام بخوريد. عالم نپذيرفت، تا اينكه با اصرار حاكم و پس از آن با اجبار او مواجه شد. آنگاه آن عالم، چشم بصيرت به ظالم داد؛ يك مشت از برنجها را برداشت و فشار داد تا اينكه از بين انگشتانش خون جارى شد. سپس رو به حاكم ظالم گفت: خون بخورم يا پلو؟ غذايت را حلال كن و از اين سُحت و لجن و خون جدا كن، آنگاه غذايت را مىخورم.
كسانى كه خدا چشم بصيرت به آنها داده، مىبينند كه غذاى حرام و غذاى دزدى، خون و لجن و نجاست است و كسى كه مىخورد، خيال مىكند كه غذاى لذيذ مىخورد.
خانهاى كه ظلم در آن باشد، خانهاى كه از راه حرام ساخته شده و فرشهايى كه از راه حرام تهيه شده باشد، كسانى كه چشم بصيرت دارند، مىبينند كه آلوده است. آن خانه پر از آلودگى است. پس، از اينگونه خانهها و غذاها فرار مىكنند.
معناى ديگر سُحت، چنانكه بيان شد، «پوستۀ جدا شده و قابل دور انداختن» است. در واقع مىتوان گفت: مال حرام، دين، مروّت و اخلاق انسان را فاسد مىكند و به صورت پوستهاى در مىآورد كه بايد دور انداخته شود.
بىجهت نيست كه اميرالمؤمنين عليه السلام و نيز امام صادق عليه السلام در دو روايت جداگانه مىفرمايند: افرادى كه مال حرام مىخورند، از پيروان ما نيستند.(1)در واقع، آنها پيرو و تابع شيطانند و شيطان در اموالشان شريك است. چنانكه قرآن كريم مىفرمايد:
(وَ شٰارِكْهُمْ فِي اَلْأَمْوٰالِ وَ اَلْأَوْلاٰدِ) (2)
از امام باقر عليه السلام راجع به معناى شراكت شيطان در اين آيۀ شريفه سؤال شد، ايشان فرمودند: شيطان با مال حرام، در اموال انسان شريك مىشود؛ چنانكه با نطفۀ حرام، در اولاد آدمى شريك خواهد شد.(3)
در زمان خلافت مهدى عباسى، شخصى به نام شريك، عالم اهل سنّت و محلّ رجوع مردم و مورد اطمينان و احترام آنان بود. روزى خليفه او را احضار كرد و گفت: شما بايد يكى از سه كار را بپذيريد؛ يا عهدهدار قضاوت در حكومت شويد يا معلّم خصوصى فرزندان من باشيد و آنها را تعليم دهيد يا دست كم يك مرتبه با من غذا بخوريد. شريك قدرى فكر كرد و براى رهايى از دام آن دو پيشنهاد و چون چارهاى نداشت، غذاخوردن با خليفه را انتخاب كرد. هنگامى كه غذاى خليفه را خورد، شخص فهميدهاى كه ناظر ماجرا بود،
گفت: پس از اين غذا، شيخ روى رستگارى را نخواهد ديد. اتفاقاً همينطور هم شد و بعد از آن، هم قاضىالقضات شد و هم فرزندان خليفه را تعليم داد و بالأخره دربارى شد. نوشتهاند روزى دربارۀ كسرى حقوق خود با مأمور پرداخت حقوق چانه مىزد. آن شخص گفت: مگر چيزى فروختهاى كه پول آن را تمام مىخواهى؟ شريك گفت: آرى، به خدا قسم، مهمتر از هر چيز، دينم را فروختهام.(1)
يعنى دينش در اثر خوردن مال حرام يا سحت، تباه شد و مثل پوستهاى فاسد، از وى جدا گرديد.
اوّلين و مشهورترين نوع از حقّ النّاس مالى، دزدى اموال ديگران است. دزدى، نظير آنكه يك نفر بدون اجازه، از مغازه يا خانۀ ساير افراد، مالى يا چيزى را بردارد و در آن تصرّف كند، نزد همۀ مردم جهان، با هر دين و مذهب و اعتقادى كه باشند، قبيح است.
قرآن كريم براى دزدى كيفر تعيين كرده است؛ كيفر آن، اگر نزد حاكم اسلامى اثبات شود، قطع دست دزد است. مىفرمايد:
(وَ اَلسّٰارِقُ وَ اَلسّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمٰا) (2)
قبح و زشتى دزدى به اندازهاى است كه خداى مهربان و همان خدايى كه نسبت به همين دزد هم رئوف و مهربان است، براى او مجازات قرار داده و فرموده است: دست دزد را، چه زن باشد و چه مرد، بايد بريد. حكمت اين كيفر نيز، عبرتگرفتن مردم براى ريشهكنشدن دزدى از اجتماع است.
سرقت، حتى اگر ناچيز و كم ارزش باشد، در زندگى دنيوى دزد تأثير سوء دارد، عالم برزخش را با مشكلات جدى مواجه مىكند، در روز قيامت نيز طبق روايات، عبادات و اعمال نيكويش را نابود مىگرداند؛ زيرا حسنات دزد را به صاحب مال مىدهند و دستش خالى مىماند.
از امام سجاد عليه السلام سؤال شد: اگر حقى از يك مسلمان نزد مسلمان ديگرى باشد، صاحب حق در قيامت چگونه مىتواند به حقّ خود دست يابد؟ ايشان پاسخ دادند: به اندازۀ حقّ مظلوم، از حسنات و اعمال نيك ظالم برمىدارند و به پروندۀ اعمال مظلوم اضافه مىكنند. سپس سؤال شد: اگر ظالم حسناتى نداشته باشد، چه مىشود؟ فرمودند: گناهان صاحب حق را بر مىدارند و به پروندۀ ظالم اضافه مىكنند.(1)
بر اين اساس، در قيامت، اعمال نيكوى بدهكار را به بستانكار مىدهند و اگر عمل نيكى نداشت يا آن اعمال تمام شد، اعمال بد بستانكار را روى گردن بدهكار مىگذارند. با اين حساب، ممكن است بستانكار، بهشتى و بدهكار، جهنّمى شود.
قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
(وَ قَدِمْنٰا إِلىٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً) (2)
كسانى كه در دنيا حقّشان ضايع شده و اموالشان به ناحق تصرف شده است، در قيامت قدرت خريد فراوانى پيدا مىكنند و دارايى آنها بسيار با ارزشتر از اموال ربوده شده از آنها در دنيا، خواهد بود.
احتمال تحقّق اين مطالب نيز نيروى كنترلكننده است و انسان را به دقت و توجه در تفكيك اموال مردم از دارايى خود، وادار مىسازد.
در اين خصوص بين خويشاوند و غريبه، يا دوست و دشمن و نظاير آن تفاوتى نيست و سرقت از اموال هركه باشد، مذموم است. اگر فرزندان از اموال پدر و مادر چيزى بدون اجازه بردارند يا والدين بدون رضايت فرزندان، در اموال شخصى آنها تصرّف كنند و نيز اگر زن و شوهر، از دارايى يكديگر چيزى بربايند، سرقت است و در دنيا و آخرت، گريبان سارق را خواهد گرفت.
اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبهاى مىفرمايند: قيامت روزى است كه خداوند، همۀ انسانهاى گذشته و آينده را براى رسيدگى دقيق به حساب آنها جمع مىكند:
«وَ ذَلِكَ يوْمٌ يجْمَعُ اللَّهُ فِيهِ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ لِنِقَاشِ الْحِسَابِ»(1)اگر انسان دست در بتۀ خار ببرد و خار در دستش فرو رود، آن تيغ كوچك را كسى نمىتواند با دست بيرون بكشد، بلكه بايد آن را با وسيلۀ دقيقى، به نام «منقاش»، خارج سازند. امام عليه السلام مىفرمايند: حساب اموال در قيامت، به دقت و حساسيّت درآوردن تيغ از دست، با منقاش است.
خواب عالم جليلالقَدرى را ديدند كه در عالم برزخ گرفته و ناراحت بود. از وضعيّت او پرسيدند. گفت: وضعم خيلى خوب است. خدا مرا بخشيده است و در عالم برزخ، بهشت برزخى دارم و هرچه بخواهم هست. امّا سؤالى از من شده و جواب اين سؤال را ندارم. در زمان كودكى، چاقويى از كسى برداشتم و آن چاقو را زير خاك پنهان كردم و كمكم فراموشم شد. اكنون از من راجع به آن سؤال مىكنند و من پاسخى ندارم و از اين حقّ النّاس خجالتزده هستم. آن آقا مىگويد: رفتم همانجا و چاقو را از زير خاك درآوردم و چون صاحبش را نمىشناختم، نزد حاكم شرع از باب ردّ مظالم برايش صدقه دادم. بعد از مدتها در خواب او را ديدم كه راحت و آسوده است. از من تشكّر كرد كه او را راحت كردم.
1) . نهجالبلاغه، خطبۀ 102.
سرقت از بيتالمال مسلمين و اموال عمومى، نظير اختلاس، نيز گناه بزرگى است كه در تعاليم دينى بسيار نكوهش شده و در دنيا و آخرت، عقوبت سختى در پى خواهد داشت.
اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت به اموال عمومى مردم حسّاسيّت ويژهاى داشتند؛ ايشان در ابتداى حكومت، قبل از هر چيز، در خصوص اموال عمومى كه در زمان حكومت خلفاى قبلى به تاراج رفته بود، فرمودند: به خدا قسم اگر بيتالمال غارت شده را بيابم، بازمىگردانم، گرچه با آن ازدواج كرده باشند يا كنيزانى خريده باشند.(1)
امام عليه السلام در خطبهاى مىفرمايند: افرادى از بنى اميّه، با پارتىبازى و فاميلگرايى، زمام امور را بهدست گرفتند و مانند شترى كه گياه تازۀ بهارى را با ولع مىخورد، به غارت بيتالمال مشغول شدند. بعد مىفرمايند: همين اعمال، سبب سرنگونى آنان شد.(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام در دوران حكومت خويش نيز اگر مىشنيدند كه خيانتى، هرچند ناچيز، از عاملان حكومتى سر زده است، با اينكه مظهر رحمت خدا بودند، شدّت به خرج مىدادند.
يكى از كارگزاران ايشان، امانتهايى كه از بيتالمال و اموال عمومى نزد او بود، برنگرداند و به تعبيرى، اموال بيتالمال را غارت كرد. امام عليه السلام نامهاى عتاب آميز خطاب به وى نوشتند. در آن نامه مىخوانيم:
«گويا اموالى كه بردهاى، ميراث پدر و مادرت بود. سبحان اللّه! آيا به قيامت ايمان ندارى؟ آيا از حسابرسى خداوند نمىترسى؟!
بعد مىفرمايند: اى كسى كه نزد ما از خردمندان شمرده مىشدى، چگونه آشاميدن و خوردن اين مال را بر خود گوارا مىدانى، در حالى كه مىدانى حرام مىخورى و حرام مىآشامى؟!
سپس امام عليه السلام فرمودهاند: از خدا بترس و اموال مردم را برگردان، كه اگر بر نگردانى، تو را عقوبت خواهم كرد و با شمشيرم گردنت را خواهم زد، شمشيرى كه احدى را با آن نزدم، جز آنكه وارد جهنّم شد».(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام در نامهاى به استاندارها نوشتهاند:
«أَدِقُّوا أَقْلَامَكُمْ وَ قَارِبُوا بَيْنَ سُطُورِكُمْ وَ احْذِفُوا عَنِّي فُضُولَكُمْ وَ اقْصِدُوا قَصْدَ الْمَعَانِي وَ إِيَّاكُمْ وَ الْإِكْثَارَ فَإِنَّ أَمْوَالَ الْمُسْلِمِينَ لَا تَحْتَمِلُ الْإِضْرَار»(2)استاندار من وقتى به من نامه مىنويسى، قلمت را ريز كن و بين سطرها فاصله نينداز و جان كلام را بنويس و برايم قلمفرسايى نكن؛ براى اينكه بيتالمال مسلمانها تحمل اينگونه چيزها را ندارد. يعنى اگر قلم فرسايى كنى، مقدارى كاغذ بيشتر مصرف مىشود و اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: اموال مسلمين تحمل اينگونه چيزها را ندارد.
همه بايد راجع به بيتالمال مسلمانها فوقالعاده حسّاس باشند. به غير مسئولان، زيردستان آنها هم بايد راجع به اموال عمومى مسلمانها حسّاسيّت داشته باشند، زيرا حسابرسى از بيتالمال بسيار دقيق است.
در دوران حكومت اميرالمؤمنين عليه السلام شخصى به نام «ابن هرمه» ناظر بازار اهواز بود. او خيانتى كرد و خيانت او به اطلاع امام عليه السلام رسيد. ايشان نامهاى به فرماندار اهواز نوشتند
و در آن نامه، ضمن صدور دستور عزل و قطع حقوق مسئول خائن، اشدّ مجازات را براى او خواستار شدند. از جمله فرمودند: او را به مردم معرّفى كن، به زندانش بيفكن، در بين مردم به او تازيانه بزن و وى را در بازارها بگردان و رسوايش ساز. به تمام بخشهاى تابع «اهواز» نيز بنويس كه من اينگونه عقوبتى براى او معيّن كردهام تا مايۀ عبرت ديگران شود.
سپس خطاب به فرماندار فرمودند: اگر در مجازات او غفلت يا كوتاهى كنى، نزد خداوند خوار خواهى شد و تو را نيز از كار بر كنار مىكنم.(1)
وقتى سلمان، استاندار مدائن بود، ديدند گريه مىكند. به او گفتند آقا تو كسى هستى كه درجۀ «منّا أهل البيت» گرفتهاى! چرا گريه مىكنى؟ اين مطلب اشاره به حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم دارد كه فرمودند:
«سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»(2)سلمان گفت: روايتى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ياد آوردم كه ناراحتم كرده است.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: در روز قيامت پليس راهها و گردنههايى است و از اين گردنهها نمىگذرند، مگر سبك باران:
«إنَّ فِي الآخِرَةِ عَقَبَةً لا يقطَعُها إلّا المُخِفُّونَ»(3)در روايت ديگرى مىخوانيم:
«نَجَا الْمُخِفُّونَ وَ هَلَكَ الْمُثْقِلُونَ»(4)
بنا بر نقل تاريخ، مدتى كه سلمان در مدائن بوده، خرج و مخارجش را از دسترنج كار خودش تأمين كرده است. او بعد از كار استاندارى و در وقت بيكارى، مشغول حمّالى و باركشى بوده و از اين راه درآمدى براى گذران زندگى داشته است. نقل شده كه روزى سلمان بارى را به دوش گرفته، براى صاحب بار مىبرد. قدرى كه راه رفتند، صاحب بار ديد همه به سلمان سلام مىكنند. تعجب كرد كه اين آقاى حمّال كيست كه همه به او احترام مىگذارند؟ از كسى پرسيد او كيست؟ گفت: او سلمان فارسى، استاندار است. آن شخص جا خورد و عذرخواهى كرد كه آقا اشتباه كردم و بارم را بده تا خودم ببرم. سلمان گفت: نه، من طبق قرار، بايد بار را ببرم و پولش را بگيرم، براى اينكه محتاج به بيتالمال مسلمانها نباشم.
با اين حال، سلمان مىگويد: سنگين بارم! راوى مىگويد: دستگاه او را بررسى كردم كه ببينم چه خبر است؟ ديدم يك مغازه دارد كه هم منزل و هم محلّ استاندارى اوست. يك پوست گوسفند هم رختخوابش است و هم فرش اطاقش، يك قلم و دوات براى نوشتن استاندارىاش و يك كاسه و آفتانۀ گلى هم دارد. اما گريه مىكند و مىگويد: سنگينبارم.
اميرالمؤمنين عليه السلام در نامهاى به مسئول جمعآورى زكات مىنويسند:
«تو براى كار خود از حقوق معلوم و سهم ثابتى برخوردار مىگردى و آنچه جمع مىكنى مربوط به مستمندان و افراد ناتوانان و بينواست. ما حقّ و حقوق تو را به طور كامل مىپردازيم، تو هم بايد حقّ مستحقّين را تمام و كمال به آنان برسانى، كه اگر اين كار را انجام ندهى، در قيامت بيشترين دشمن را خواهى داشت. بعد مىفرمايند: بدا به حال كسى كه فقرا و مساكين و نيازمندان و محرومان و ورشكستگان و در راه ماندگان، در پيشگاه خداوند، شاكى و دشمن او باشند!»(1)
1) . نهجالبلاغه، نامه 26.
در تاريخ مىخوانيم كه در صدر اسلام، استاندارى را به حمص فرستادند و مدّتها در آنجا حاكم بود. زمانى مردم از او به مركز حكومت شكايت كردند. حكومت مركزى او را احضار كرد. به او گفتند: سه شكايت از تو شده است؛ يكى اينكه تو شبها در بين مردم حضور ندارى! دوم، در هفته يك روز غايبى، سوّم: صبحها با تأخير به محلّ كار مىروى!
او گفت: هر سه درست است؛ شبها پيدا نيستم، براى اينكه من وقتم را بين مردم و خدا تقسيم كردهام. شبها مربوط به خدا و راز و نياز با خداست و روزها مربوط به مردم است. صبحها دير مىآيم، براى اينكه كارهاى خانه را با همسرم قسمت كردهايم و پختن نان وظيفۀ من است و تا خمير آماده شود، مقدارى طول مىكشد، اما جبران آن را مىكنم و تا حال نشده است كسى با من كار داشته باشد و من براى فردا بگذارم. در هفته يك روز از خانه بيرون نمىآيم، زيرا پيراهن اضافى ندارم و خانم من پيراهنم را مىشويد و هواى حمص سرد است و لذا پيراهن نمىخشكد و قبل از ظهر جمعه نمىتوانم بيرون بيايم، اما براى نماز جمعه خودم را مىرسانم.
اين سادهزيستى برگرفته از سيرۀ اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است. ايشان را ديدند كه هنگام اداى خطبۀ نماز جمعه، وقتى حاكم مسلمانها بود، پيراهن خود را باد مىزنند. بعد معلوم شد كه پيراهن را شستهاند و نمناك بوده و چون جامۀ ديگرى نداشتهاند و وقت نماز جمعه دير مىشده، با همان لباس براى نماز آمدهاند و پيراهن را باد مىزنند تا بخشكد.(1)
بالأخره به استاندار گفتند: ايرادها وارد نيست، بنابراين بر سر حكومتت برگرد. هزار درهم نيز براى خرج راهش به او دادند. دوباره كولهبار را با اين پولها برداشت و پياده به حمص آمد. قبل از اينكه به خانه برود، توسط جارچى اعلام كرد كه پول غير بيتالمال دارم، هركه نياز دارد به او مىدهم. فقرا و بيچارهها مىآمدند و مشت مشت به آنها پول مىداد.
1) . الغارات، ج 1، ص 62.
مقدارى از اين پولها باقى ماند. به خانه آمد و گزارش داد. خانمش گفت: خادم نداريم و زندگى برايمان مشكل است و پختن نان به عهدۀ شماست. بنابراين با اين پول مىتوانيم كسى را بياوريم تا به ما كمك كند. استاندار گفت: كار خوبيست، اما كار خوبتر در جلوست. طولى نكشيد كه فقير و بينوايى پيدا شد و آنچه باقى مانده بود، به او داد.
يكى از مصاديق حقّ النّاس مالى، كمكارى، كوتاهى در انجام وظيفه و بد كاركردن در محلّ كار است كه خود نوعى دزدى محسوب مىگردد. مشغولشدن به امورى غير از آنچه وظيفۀ كارمند يا كارگر است، مثل سرگرمشدن به گوشى تلفن همراه در محلّ كار، سبب حرام خورى افراد مىشود و علاوه بر خودشان، در تربيت اخلاقى و آيندۀ دينى و اجتماعى همسر و فرزندان آنها نيز تأثيرات مخرّبى خواهد داشت.
كسانى كه در محلّ كار خويش، كمكارى، بيكارى و بدكارى دارند، در واقع مرتكب دزدى شده و مالك حقوق دريافتى نخواهند شد.
اين قبيل افراد معمولاً از دزدى تنفّر دارند، امّا متوجّه نيستند كه خود مرتكب دزدى مىشوند؛ زيرا در كار و شغل خود، كمكارى مىكنند يا در انجام وظايف كوتاهى كرده، كار خود را بد انجام مىدهند يا در موقع كار، بيكار مىنشينند. كارمندى كه بهرغم توانايى بر رفع مشكل ارباب رجوع، با اهمال، آن كار را به تأخير مىاندازد يا انجام نمىدهد، از ديوار خانۀ مردم بالا نرفته كه دزدى كند، اما عملى بدتر از دزدى از او سر زده است. گناه او مضاعف است؛ چراكه در خدمت به خلق خدا كوتاهى كرده و در صورتى كه مىتوانسته حاجات مؤمنين را برآورده سازد، امتناع كرده است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند: در روز قيامت، كسى كه مىتوانسته بهدست خودش يا توسط ديگران، كار مردم را انجام دهد و كوتاهى كرده را به صف محشر مىآورند،
در حالى كه روى او سياه است، چشمهايش كبود شده و غل و زنجير به گردن او آويزان است. بعد خطاب مىشود: او خائن به خدا و خائن به رسول خداست:
«هَذَا الْخَائِنُ الَّذِي خَانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ ثُمَّ يُؤْمَرُ بِهِ إِلَى النَّارِ» سپس امر مىشود كه او را به جهنّم بيندازند.(1)
در روايت ديگرى از امام صادق عليه السلام نقل شده است: كسى كه در كار مردم كارشكنى كند، در قيامت در حالى خداوند را ملاقات مىكند كه در پيشانى او نوشته شده است: «آيِسٌ مِنْ رَحْمَتِى»(2)يعنى اميدى به رحمت و مغفرت پروردگار متعال نخواهد داشت.
راهكار رهايى از اين معضل، آن است كه هركس در كار خود به شناخت وظيفه و انجام وظيفه اهميّت دهد. كارمند و كارگر دولتى يا غير دولتى، اگر مىخواهند مال حرام به خانۀ خود نبرند، بايد در انجام صحيح وظايف محوّله كوشا باشند و از كمكارى يا بد كاركردن خوددارى كنند. قوانين و مقرّرات مربوطه نيز بايد به نحوى تنظيم گردد كه افراد وظيفهشناس، تشويق و افراد خاطى تنبيه گردند، گرچه بهاجبار نمىتوان كسى را وادار به رعايت حلال و حرام كرد و خود افراد بايد قبح عمل خويش را درك كنند. اگر چنين افرادى، حتى احتمال بدهند كه مرتكب دزدى مىشوند و عملكرد آنها عقوبت سختى در دنيا و آخرت دارد، همين احتمال، يك نيروى كنترلكننده و يك نيروى محرّك خواهد بود.
كوتاهى در رسيدگى به حوائج ارباب رجوع، معطّلكردن پروندهها، رشوهخوارى، پارتىبازى و حيف و ميل در ادارهها، درآمد برخى از كارمندان را حرام و زندگى آنها را تباه مىسازد. در آخرت نيز سرنوشت افرادى كه مال حرام كسب كردهاند، معلوم است؛
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در روايتى فرمودهاند: كسى كه درآمدش از حرام است، هيچ كار خير و هيچ عبادتى از وى پذيرفته نمىشود و در جزاى اعمالش، گناه براى او ثبت مىگردد. باقيماندۀ آن نيز توشۀ جهنّم او خواهد بود.(1)
«سرهم بندى» يا خوددارى از «محكم كارى»، نوعى از انواع حقّ النّاس مالى است. وقتى كه محصول كار انسان كيفيّت لازم را نداشته باشد، ظلم كرده و بهتعبيرى از كار خود دزديده است؛ خواه يك نانوا در پخت نان سرهم بندى كند و نان خمير يا سوخته دست مردم بدهد، خواه صاحب يك ساختمان بزرگ يا برج، از مصالح نامرغوب استفاده كرده، ساختمان معيوب تحويل دهد؛ خواه يك پزشك در عمل جراحى، دقت لازم را به خرج ندهد؛ تمام اين قبيل كارها ظلم و حقّ النّاس مالى است.
مسلمان واقعى بايد در همۀ كارها محكم و مستحكم باشد. قرآن كريم در آيهاى مىفرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِيداً، يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمٰالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ) (2)
اى مؤمن! كارهايت محكم و مستحكم و گفتارت محكم و مستحكم باشد. اگر به راستى محكمكارى كردى، خداوند تعالى اعمالت را اصلاح مىكند و تو را مىآمرزد.
اهميّت به محكمكارى، در همۀ مشاغل ضرورى است. مثلاً در امور ساختمانى، لازم است افرادى مانند بنّا و لولهكش، محكمكار باشند و كار خود را با بهترين كيفيّت تحويل دهند؛ وگرنه ساختمان آنها از جهاتى مشكل پيدا مىكند و خريدار آن متضرّر مىگردد.
اينكه در بين مردم مشهور است كه فلان خانه، خانهاى است كه تنها براى فروختن ساخته شده، براى سازندگان آن ننگ بزرگى است، گناه آن هم بزرگ است. گاهى سرهم بندى در ساخت خانه، ضمانت چند صد ميليونى يا ميلياردى بهدنبال دارد. مثلاً لولهكش ساختمان يا قيركار، دقت كافى در كار خود ندارد و در اثر غفلت يا كوتاهى او، آب در ساختمان نشت مىكند. افرادى كه سببساز اينگونه خسارتها شدهاند، ضامنند.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به مسلمانان سفارش فرمودهاند كه وقتى كارى را انجام مىدهند، عالى و محكم انجام دهند. شخصى از دنيا رفته بود و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در تشييع جنازهاش شركت كردند. چون آدم خوبى بود، آن حضرت لحد او را بستند، امّا خيلى محكمكارى مىكردند. كسى گفت يا رسول الله! اين محكمكارى چه فايده دارد؟ چند روز ديگر اين لحد نابود مىشود. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: بله، مىدانم، اما حرف ديگرى هست و آن اينكه:
«اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يحِبُّ عَبْداً إِذَا عَمِلَ عَمَلًا فَأَحْكَمَهُ»(1)خداوند عزّوجل دوست دارد وقتى بنده كارى را انجام مىدهد، محكم و صحيح انجام دهد. خواه كار خودش باشد، خواه كار ديگران باشد و در هر صورت، سرهمبندى غلط است.
در هر شغلى، بهويژه در كارهاى توليدى و خدماتى، محكمكارى لازم است. هركسى بايد آنچه به عهدۀ اوست را به بهترين وجه انجام دهد، وگرنه حقّ النّاس است. صاحب و مدير كارخانه، بايد بهترين مواد اوليّه را تهيّه كند، مهندس و كارگر نيز بايد به احسن وجه، محصول كارخانه را توليد كنند و آن را نيمه تمام يا ناقص رها نكنند.
در تعاليم دينى بر ضرورت محكمكارى و پرهيز از سرهم بندى براى عرضۀ محصول با كيفيّت بسيار سفارش و تأكيد شده است، امّا متأسفانه كمتر كسى به آن توجه مىكند.
1) . بحارالانوار، ج 70، ص 298.
امام حسن مجتبى عليه السلام، در آخرين ساعات حيات و در پاسخ به جناده كه از ايشان موعظه خواست، فرمودند:
«اعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اعْمَلْ لآِخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَداً»(1)براى كارهاى دنيا، چنان محكمكارى كن كه گويا تا روز قيامت مىخواهى زندگى كنى؛ و براى كارهاى مربوط به آخرت، چنان مهيّا شو كه گويا امشب شب اوّل قبر توست. امام دوم عليه السلام از شيعيان مىخواهند كه چنين باشند.
سرهمبندى و سهلانگارى در هر كارى غلط است. حتى در درس خواندن دانشآموزان، دانشجوها و طلبهها نيز غلط است. يك طلبه بايد تمام وقت خود را صرف خوب درس خواندن و تحصيل تقوا و تهذيب نفس كند. حال اگر در درس خود كوشا نباشد و با سرهمبندى درس بخواند تا نمرهاى بگيرد، به جايى نخواهد رسيد. دانشآموز و دانشجو نيز اگر با جديّت درس نخوانند و فقط به دنبال نمره و مدرك باشند، آيندۀ مفيد و درخشانى ندارند.
معلّمها و اساتيد حوزوى و دانشگاهى نيز بايد در تدريس خود رعايت محكمكارى را بكنند. اگر كسى بخواهد با سرهمبندى و بدون مطالعه و تحقيق لازم، تدريس كند، مسئول است و در قيامت مؤاخذه خواهد شد.
در ادامه، به جهت اهميّت دو موضوع «معاملات» و «ازدواج» و خسارتهاى جبرانناپذيرى كه در اثر تسامح و تساهل در اين دو مقوله، دامن افراد و اجتماع را مىگيرد، ضرورت رعايت محكمكارى در دو موضوع ياد شده، جداگانه تشريح مىگردد:
1) . كفاية الاثر، ص 227.
در معاملات، در خريد و فروش و حتى در قرض، رعايت محكمكارى ضرورى است. تسامح و تساهل در معاملات و كوتاهى در دريافت اسناد و مدارك آن، معمولاً منجر به ورشكستگى افراد مىشود. بسيارى از ورشكستگىها، تقصير خود مردم است، براى اينكه تسامح مىكنند و بهعنوان رفاقت يا در اثر رودربايستى، اموال خود را بدون سند و مدرك در اختيار ديگران مىگذارند يا بدون پشتوانۀ كافى، وام اشخاص ناشناس را ضمانت مىكنند. ناگهان آن اموال به يغما مىرود يا پرداخت اقساط وام، به گردن ضامن مىافتد. خدمت به خلق خدا و گرهگشايى از مردم، بسيار سفارش شده و ثواب والايى دارد، امّا بدون محكمكارى و بدون پشتوانه، غلط است و انسان را دچار دردسر مىكند. البته گاهى نيز بهرغم محكمكارى در معامله، افراد حقّهباز از راه ديگرى انسان را مىفريبند و اموال او را تصاحب مىكنند. در اين صورت، آنكه مظلوم واقع شده، چون در انجام وظيفه كوتاهى نكرده، مأجور است و طبق آيۀ شريفهاى كه بيان شد، خداوند متعال اعمالش را اصلاح مىفرمايد و او را خواهد آمرزيد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِيداً، يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمٰالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ) (1)
اهميّت محكمكارى در معاملات به قدرى است كه حتى قرآن كريم راجع به قرضالحسنه نيز بر آن تأكيد دارد. قرآن در چند آيه، از قرضالحسنه بهعنوان قرضدادن به خداوند ياد مىكند. نيز مىفرمايد: من قدرت خريد را در قرضالحسنه جبران مىكنم:
1) . احزاب، 70 و 71: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا پروا داريد و سخنى استوار گوييد. تا اعمال شما را به صلاح آورد و گناهانتان را بر شما ببخشايد.»
(مَنْ ذَا اَلَّذِي يُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً كَثِيرَةً وَ اَللّٰهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) (1)
اما قرآن شريف براى جلوگيرى از سوء استفاده، مىفرمايد: قرض يا بدهكارى، بايد محكم و همراه با نوشتن باشد:
(إِذٰا تَدٰايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ) (2)
در آن زمان محضر اسناد رسمى نبوده است. بنابراين، قرآن، ضمانت و محكمكارى در اداى دِين مديون را با شهادت دو شاهد لازم مىداند:
(وَ اِسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجٰالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونٰا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ اِمْرَأَتٰانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ اَلشُّهَدٰاءِ) (3)
در اين خصوص، بايد دانست كه قرض برادر به برادر يا پدر و پسر به يكديگر يا همكارها به يكديگر نيز بايد با نوشتن همراه گردد.
سپس قرآن مىفرمايد: اگر در سفر بوديد و نتوانستيد بنويسيد، به جاى آن، وثيقه و رهن بگيريد: (فَرِهٰانٌ مَقْبُوضَةٌ)(4)
قرآن مىفرمايد: بايد سند كتبى در ميان باشد، شاهد گرفته شود و علاوه بر آن، بايد تفحّص شود كه آيا آن شخص مىتواند پول را پرداخت كند يا نه؟ بعضى اوقات، افراد سودجو براى اينكه مقدارى جنس را گران بفروشند، نسيه مىدهند و مىگويند: انشاءالله پولش را مىدهد. ناگهان ورشكسته مىشود يا خودش را به ورشكستگى
1) . بقره، 245: «كيست آن كس كه به [بندگانِ] خدا وام نيكويى دهد تا [خدا] آن را براى او چند برابر بيفزايد؟ و خداست كه [در معيشت بندگان] تنگى و گشايش پديد مىآورد؛ و به سوى او بازگردانده مىشويد.»
2) . بقره، 282: «هر گاه به وامى تا سررسيدى معين، با يكديگر معامله كرديد، آن را بنويسيد.»
3) . بقره، 282: «و دو شاهد از مردانتان را به شهادت طلبيد، پس اگر دو مرد نبودند، مردى را با دو زن، از ميان گواهانى كه [به عدالت آنان] رضايت داريد گواه بگيريد.»
4) . بقره، 283: «وثيقهاى بگيريد.»
مىزند و چند نفر ديگر در اثر غفلت او ورشكسته مىشوند. آدم نادانى، سفاهت كرده و چند خانواده را به بدبختى كشانده است.
همۀ قراردادها در معاملات، بايد محضرى، با دو شاهد و خيلى صريح و با مدت معلوم منعقد گردد. حتى فقها مىگويند: اگر كسى نسيه بدهد و مدت نداشته باشد، اين بيع نيست، تجارت نيست. تجارت آنست كه مدتدار و محكم و مستحكم باشد.
قرآن كريم، كتاب خوبيست، اسلام دين خوبيست و دستورات لازم را براى پيشگيرى از مشكلات و سوء استفادهها بيان فرموده است. رسالۀ توضيح المسائل مراجع تقليد نيز كه از قرآن كريم و روايات گرفته شده است، در اين زمينه كاربرد فراوانى دارد. اين دستورات در رسالهها آمده است و توجه به آن، در معاملات، در نسيهدادن و در قرضالحسنه، راه فريب را مىبندد.
در ازدواج نيز، بايد از هرگونه سهلانگارى خوددارى گردد. يكى از دلايل شيوع طلاق، اين است كه در امر ازدواج و در انتخاب همسر، محكمكارى نمىشود.
ملاك در انتخاب همسر، طبق فرمودۀ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، دين و اخلاق است:
«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الْأَرْضِ وَ فَسادٌ كَبِيرٌ»(1)پىبردن به ميزان ديندارى و اخلاق همسر آينده، نياز به تحقيق و مشورت، به اندازۀ كافى، دارد. اگر پس از تحقيق و مشورت، باز هم شبهه در ازواج وجود داشت و اطمينان حاصل نشد، بايد صرفنظر كند، البته بايد سختگير هم نباشد. امّا تساهل در امر ازدواج، نظير انتخاب همسر، بدون اطلاع خانوادهها و از طريق اينترنت و فضاىمجازى،
1) . الكافى، ج 5، ص 347.
حتماً غلط است. اگر محكمكارى در ازدواج نباشد، دختر و پسر با يك محبّت ظاهرى و زودگذر كه اسمش را عشق مىگذارند و عشق نيست و در حقيقت، نوعى بيمارى است، ازدواج مىكنند. يكى، دو ماه نمىگذرد كه اختلاف شروع مىشود و بعد به طلاق مىانجامد و دو طايفه در اثر سهلانگارى آنها بىآبرو مىشوند.
قرآن كريم، اين عشقبازىها و ارتباط و دوستى افراد نامحرم با يكديگر را در كنار اعمال ناشايست و منافى عفّت بيان كرده، اسم آن را هم خُدن گذاشته و مىفرمايد: آدم صالح و شايسته از اين كارها نمىكند:
(مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ وَ لاٰ مُتَّخِذِي أَخْدٰانٍ) (1)
(مُحْصَنٰاتٍ غَيْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ) (2)
زن شايسته، كسى است كه اهل زنا نيست، دوست مرد هم ندارد؛ مرد شايسته نيز اهل زنا نيست و رفيق زن ندارد.
ازدواج كسانى كه به دستورات قرآن كريم توجه ندارند و در اينگونه مسائل تسامح مىكنند، در بسيارى از موارد، منجر به طلاق خواهد شد.
مصداق ديگرى از حقّ النّاس مالى، كمفروشى است. قرآن كريم در اينباره با جديّت و صراحت تمام مىفرمايد: واى به كمفروشها و واى به كسانى كه در وقتى كه مىفروشند كم مىدهند و هنگام گرفتن، زياد مىگيرند. سپس مىفرمايد: آيا اين افراد گمان ندارند كه معادى در كار است؟ كه اگر اين گمان برايشان باشد، كم نمىدهند و زياد نمىگيرند.
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ، وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ، اَلَّذِينَ إِذَا اِكْتٰالُوا عَلَى اَلنّٰاسِ يَسْتَوْفُونَ، وَ إِذٰا كٰالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ، أَ لاٰ يَظُنُّ أُولٰئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ، لِيَوْمٍ عَظِيمٍ) (1)
واژه «ويل» كه در قرآن شريف بهكار گرفته شده است، دو معنا دارد؛ يك معنايش همين است كه بعضى اوقات ما به كسى كه خيلى بد است، مىگوييم: واى به تو. معناى ديگر آن طبق روايات، نام چاهى در جهنّم است.(2)
يعنى علاوه بر اينكه آدم كمفروش و زياد بگير را در جهنّم مىبرند، جايگاه او چاهى به نام «ويل» است. احتمالش هم براى كسى كه در معاملات كم مىدهد يا زياد مىگيرد، كمرشكن است. چنين كسى بايد توبه كند و اساساً اگر عاقل باشد، با فهميدن اين مطالب، دق مىكند.
اين مسأله، طبق آيۀ شريفه، نياز به يقين هم ندارد، بلكه مظنّۀ به قيامت، نيروى كنترلكننده است. پس اگر كسى بعد از خواندن اين آيه، باز هم كم فروشى مىكند، معلوم مىشود عقيدهاى به معاد ندارد. اعتقادش به معاد در حدّ حرف است و واقعيت ندارد. به قول قرآن:
(وَ مِنَ اَلنّٰاسِ مَنْ يَعْبُدُ اَللّٰهَ عَلىٰ حَرْفٍ) (3)
امام حسين عليه السلام مىفرمايند: بيشتر مردم چنيناند و ايمانشان حرفى است. آنها در امتحانها مردود خواهند شد:
1) . مطفّفين، 1 تا 5: «به نام خداوند رحمت گر مهربان واى بر كمفروشان، كه چون از مردم پيمانه ستانند، تمام ستانند و چون براى آنان پيمانه يا وزن كنند، به ايشان كم دهند. مگر آنان گمان نمىدارند كه برانگيخته خواهند شد؟ [در] روزى بزرگ.»
2) . تفسيرالقمى، ج 2، ص 410.
3) . حج، 11: «و از ميان مردم كسى است كه خدا را فقط بر يك حال [و بدون عمل] مىپرستد.»
«إِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الدُّنْيا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيانُونَ»(1)گناه بزرگ كمفروشى، در دنيا نيز عقوبت دارد. امام باقر عليه السلام مىفرمايند: هرگاه كمفروشى در بين مردم شايع گردد، آنان به قحطى، كمبود و نارسايى دچار خواهند شد:
«إذا طُفَّفَ الْمِكْيالَ وَ الْميزانُ أَخَذَهُمُ اللّهُ بِالسِّنينَ وَ النَّقْصِ»(2)كمفروشى يا زياد گرفتن، مثالهاى فراوانى دارد؛ در ادامه، به سه مثال مهم و مشهور در اين زمينه، اشاره مىگردد:
مشهورترين مثال براى كمفروشى، مربوط به كسب و كار است، بهصورتى كه فروشنده، تمام پول كالا را بگيرد و جنس را ناقص يا كمتر از ميزان فروخته شده تحويل دهد. كسى كه جنس مورد معامله را با ترازو يا متر يا ساير وسايل اندازهگيرى، كم مىدهد، اما پول آن را كامل مىگيرد، كم فروش است.
كم فروشى هميشه در كسب و كارها بوده و هست و بركت را از زندگى و كسب انسان مىبرد.
در مباحث قبلى، مكرّر بيان شد كه حقّ النّاس بركت ندارد و در همين دنيا دست و پا پيچ انسان مىشود. قرآن كريم مىفرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّمٰا بَغْيُكُمْ عَلىٰ أَنْفُسِكُمْ مَتٰاعَ اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا) (3)
ظلم شما در همين دنيا دست و پاپيچ شما مىشود. بعيد است كسى را بتوان يافت كه حقّ النّاس داشته باشد، ولى اولادش به جايى برسند و باعث افتخار او شوند. معمولاً پس از مرگ چنين افرادى، يك اختلاف در ورثه مىافتد، علاوه بر اينكه با هم دشمن مىشوند، مال هم نابود مىگردد. او بايد در قيامت جواب اختلاف ورثه را نيز بدهد.
گناه كم فروشى و ساير ظلمهاى مالى بزرگ است. چاه در جهنّم، در انتظار كسى است كه كم بدهد يا زياد بگيرد. حال گاهى ترازو يا مترش خراب است، ولى اگر تقلّب كند و حقّهبازى او عمدى باشد و بالأخره كم فروش يا زيادبگير محسوب گردد، قيامت سختى خواهد داشت.
مثال ديگر براى كمفروشى، آن است كه افراد حقوق بگير و كليّۀ كسانى كه در ازاى انجام كار، مستحقّ دريافت دستمزدند، موقع انجام كار، كمكارى كنند، امّا دوست داشته باشند حقوق و دستمزد كامل و زياد بگيرند.
كوتاهى در انجام كار، در همۀ مشاغل مصداق كمفروشى است. كسانى كه در اداره يا محلّ كار، در انجام وظايف محوّله، سستى مىورزند، كار خود را كامل نمىكنند، وقت مخصوص انجام فعاليّت را تلف مىكنند يا با بىنظمى و حضور ناقص، به كارفرما لطمه مىزنند، ولى در پايان ماه، انتظار دريافت حقوق و دستمزد كامل دارند، كمفروشى مىكنند.
همچنين معلّم يا استادى كه از تدريس درس مورد نظر كم مىگذارد و به جاى تدريس، سخنان نامربوط بر زبان مىراند يا در كلاس درس حرفهاى سياسى مىزند، آن هم در حال كم فروشى است. قرآن كريم مىفرمايد: واى بر كم فروشان!
افراد كم فروش، كارمند و كارگر باشند يا معلّم و استاد يا پزشك و مهندس يا هر شغل ديگرى داشته باشند، وقتى نوبت دستمزد و درآمد مىرسد، اعتراض مىكنند كه چرا كم است؟ اما وقتى نوبت به كار برسد، كمكار و بدكار و بيكارند.
مثال ديگر براى كمفروشى، مربوط به نظام خانواده است. هر يك از اعضاى خانواده وظايفى دارند؛ حال اگر در انجام وظايف خود سستى و كاهلى ورزند و از ساير اعضاى خانواده، توقّع رسيدگى كامل داشته باشند، دچار كمفروشى شدهاند.
مرد خانواده، اگر مىتواند بايد زن و بچهاش را در رفاه و آسايش بگذارد و تأمين رفاه آنان، تا آنجا كه تجملگرايى نباشد، عالى است و خشنودى خداوند را به همراه دارد. حتى طبق برخى روايات، كاركردن براى زن و بچه و براى تأمين معاش خانواده، نظير جهاد در راه خداست.
امام صادق عليه السلام فرمودهاند:
«الْكَادُّ عَلَى عِيالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ»(1)حال اگر كسى بتواند زن و بچهاش را در رفاه بگذارد، اما بدرفتارى كند، بخيل باشد، خانواده را در مضيقه بگذارد و نفقه ندهد يا كم بدهد، كمفروش است. آنكه به خانوادۀ خويش رسيدگى نكند و آنها را در مضيقه بگذارد، طبق فرمايش امام صادق عليه السلام گناهكار است:
«كَفَى بِالْمَرْءِ إِثْماً أَنْ يُضَيِّعَ مَنْ يَعُولُهُ»(2)
همچنين خانم بايد شوهردار و بچهدار باشد. زنى كه شوهردارى نمىكند، علاوه بر اينكه ناشزه است و حق نفقه ندارد، گناهش خيلى بزرگ است و مصداق كمكارى و كمفروشى است. اگر زن از شوهر خود توقّع امكانات داشته باشد، امّا خود در انجام وظايفش كوتاهى كند، كمفروشى مىكند.
رسيدگى به فرزندان و تلاش براى تربيت آنها نيز وظيفۀ حتمى پدر و مادر است و سستى در اين زمينه، مصداق كمفروشى است. رفتار پدر و مادر و نوع تربيت آنان بايد به گونهاى باشد كه فرزندان، ديندار و با اخلاق شوند. فضائلى مانند صداقت، امانتدارى، حيا و عفّت، بايد در نهاد فرزندان ريشه بدواند. اگر پدر و مادر، در خانه كمكارى كنند و صرفاً به فكر خودشان باشند، در دنيا و آخرت گرفتار خواهند شد.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از جايى رد مىشدند و گروهى از بچهها را ديدند. فرمودند: واى به بچههاى آخرالزّمان از دست پدر و مادرهايشان. گفتند: يا رسول الله پدر و مادرهايشان مشركند؟ فرمودند نه، آنها مؤمن هستند، اما به فكر دنياى بچهها هستند و به فكر آخرت آنان نيستند.(1)
يعنى نمىدانند اين پسر و دختر با چه كسى رابطه دارند و نمىدانند فرزندشان بهواسطۀ تلفن همراهى كه در اختيار او گذاشتهاند، به چه مفاسدى مبتلا مىشود. اگر مادر و پدر بىتفاوت باشند و فرزندان آنها به فساد اخلاقى دچار شوند، قرآن كريم مىفرمايد: واى به اين پدر و مادر كه در اثر كوتاهى در تربيت دينى، در چاه جهنّم هستند.
كمكارى در تربيت، كمكارى در زندارى، كمكارى در شوهردارى، مصداق كم فروشى است. همه در خانواده مسئوليت دارند. وظيفه سنگين است و همه بايد در شناخت وظيفه و عملكردن به وظيفه كوشا باشند.
1) . جامع الأخبار، ص 106.
غشّ، از ديگر مصاديق مهم و مشهور حقّ النّاس است كه مال انسان را مبدّل به مال حرام مىكند. معناى غش اين است كه جنس يا خدمتى كه ارائه مىگردد، يكدست و يكسان نبوده، ظاهر و باطن آن تفاوت داشته باشد.
غشّ در معامله، كه گناه بزرگى است، وقتى رخ مىدهد كه معامله با فريب و نيرنگ همراه گردد. بارزترين مثال، براى غشّ در معامله، اضافهكردن آب به شير و فروختن آن بهعنوان شير خالص است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مسلمانها را از چنين عملى نهى فرمودهاند.(1)
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از كسى كه غش در او باشد، سلب ايمان كردهاند:
«أَلَا وَ مَنْ غَشَّنَا فَلَيْسَ مِنَّا»(2)در روايتى از قول امام صادق عليه السلام نقل شده كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به يك مرد خرما فروش كه ظاهراً خرماى او زير و رو داشته، فرمودهاند: مگر نمىدانى اگر غشّ در معامله كنى، مسلمان نيستى؟(3)
بر اين اساس، كسى كه غشّ در معامله كند، كسى كه مشترى را فريب دهد و جنس بد را به جاى جنس خوب بفروشد، مسلمان نيست.
فروشندگانى كه با چراغهاى پر نور و فراوان، زرق و برقى به جنس خود مىدهند تا بيشتر بفروشند، غشّ در معامله مىكنند. حتى فروش جنس در نور كم كه حقيقت آن را آشكار نمىكند نيز غش است. هشام بنحكم مىگويد: من در سايه مشغول فروختن پارچه بودم. امام كاظم عليه السلام از آنجا رد مىشدند. وقتى من را ديدند، فرمودند:
«إِنَّ الْبَيْعَ فِي الظِّلِّ غِشٌّ وَ إِنَّ الْغِشَّ لَا يَحِلُ»(1)اى هشام، فروختن در سايه غش است و غش، حلال نيست.
تعريف از جنس و ايجاد ذهنيّت در مشترى براى فروش كالا نيز غشّ در معامله است. بعضى از افراد براى فروختن جنس خود، حرفهاى عجيب و غريبى مىزنند، دروغ مىگويند و به هر نحوى كه بتوانند نظر مشترى را براى خريد كالاى خود جلب كرده، او را فريب مىدهند. در هنگام خريد نيز هرچه بتوانند بر سر جنس مىكوبند و عيوب آن را آشكار مىسازند.
اين در حالى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به روايت امام صادق عليه السلام مىفرمايند: «هركه قصد معامله و خريد و فروش دارد، بايد از ابتلا به پنج خصلت خود را حفظ كند، وگرنه بايد از خريد و فروش صرفنظر نمايد؛ آن پنج خصلت عبارتند از: ربا، سوگند، پوشاندن و كتمان عيب كالا، تعريف و ستايش از كالا در هنگام فروش و بدگويى از كالا در وقت خريد».(2)
غزالى در احياء العلوم مىنويسد: شخصى در بازار حرير مىفروخت. روزى طبق معمول در حال فروختن حرير به يك مشترى بود كه دعا كرد و گفت: «اللهم ألبسنى من حرير الجنة»؛ يعنى خدايا مرا بهشتى كن و در آنجا از حرير بهشت به من بپوشان. وقتى اين جمله را گفت، توجه كرد كه نكند اين دعا، تعريف جنسش محسوب گردد. وقتى تعريف جنسش را بكند، غشّ در معامله مىشود و معامله فاسد است. بالأخره حرير را كنار گذاشت و گفت: من امروز به تو حرير نمىفروشم. هرچه مشترى اصرار كرد، گفت: از مغازۀ ديگرى بخر و از معاملۀ شبههناك صرفنظر كرد.
انسان بايد به خاطر خدا و به خاطر دين خدا، از هرچه كه در تعارض با دستورات الهى است، بگذرد. اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: من كه حاكم مسلمانها هستم، در شبانه روز دو قرص نان جو دارم يا با نمك يا خالى يا با دوغ ترش شده مىخورم. لباس ايشان هم بعضى اوقات وصله دار بوده است. ايشان مىفرمايند: از شما نمىخواهم مثل من باشيد، امّا: «أَعِينُونِى بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ»(1)من از حلال خدا نخوردم، شما از حرام خدا نخوريد.
نبىّ گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در روايتى مىفرمايند: اى صنف تاجر و كاسب! شما گناهكار و فاجر هستيد، مگر اينكه تقوا پيشه كنيد و از خدا بترسيد، با مردم نيكى كنيد و در معامله و داد و ستد، راست بگوييد.(2)
يكى از تبعات غشّ در معامله، اين است كه امنيّت اقتصادى را در جامعه مختل مىكند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند دو نعمت مجهول است؛ يكى از آن دو، نعمت امنيّت است:
«نِعْمَتَانِ مَجْهُولَتَانِ الْأَمْنُ وَ الْعَافِيَةُ»(3)امنيّت اقسامى دارد كه يك قسم آن، امنيّت اقتصادى است. وقتى اقتصاد اجتماع ثبات نداشته باشد، ناامنى اقتصادى پديد مىآيد. اهميّت امنيّت اقتصادى، اگر از امنيّت اجتماعى بيشتر نباشد، كمتر نيست.
از نشانههاى ناامنى اقتصادى، رواج غشّ در معامله بين مردم است؛ زيرا اعتماد و اطمينان بين مردم از بين مىرود و همين، براى ناامنى اقتصادى كافى است.
به همين جهت، در تعاليم دينى، ضرر رساندن به كسى كه به انسان اطمينان دارد، بسيار مذموم دانسته شده است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«غَبْنُ الْمُسْتَرْسِلِ سُحْتٌ وَ غَبْنُ الْمُؤْمِنِ حَرَامٌ»(1)وقتى يك طرف معامله، به طرف ديگر اطمينان مىكند و كار را به وى واگذار مىنمايد، به او «مسترسل» مىگويند. امام عليه السلام مىفرمايند: فريبدادن و مغبونكردن چنين كسى، نه تنها حرام و گناه است، بلكه خبيث است و مال حاصل از آن را آلوده مىكند.
جامعهاى كه يافتن كالاى سالم، خالص و مرغوب در آن مشكل باشد، امنيّت اقتصادى ندارد. زمانى كه جلوۀ ظاهرى اجناس، با حقيقت و باطن آن متفاوت است و خريدار در خريد كالا مغبون مىگردد، اقتصاد ناامن است.
راوى مىگويد: پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم از بازار مدينه رد مىشدند و ديدند ميوهفروشى ميوههايش جلوۀ خاصى دارد. جلو رفتند و دست زدند زير ميوهها و ديدند زير و رو دارد و زيرش خراب است. فرمودند: چرا چنين است؟ بعد فرمودند: كار تو جمع بين خيانت و غشّ در معامله است.(2)
از ديگر تبعات غشّ در معامله، رفع بركت از مال و زندگى انسان است. در روايتى نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: آگاه باشيد! هر كس به ما غش زند، از ما نيست. ايشان سخن خويش را سه مرتبه تكرار كرده، سپس فرمودند: هر كس به برادر مسلمان خود غش زند، خدا بركت را از روزى او بر مىدارد و زندگى او را تباه مىسازد و او را به خودش واگذار مىكند.(3)يعنى دست عنايت و نظر لطفش را از وى برمىدارد، مصيبتى كه بدتر از آن يافت نمىشود.
همچنين توسّل به قسم، حتى قسم راست، در معامله صحيح نيست و سبب سلب بركت مىشود. اميرالمؤمنين عليه السلام سوگند در معامله را سبب كسادى جنس و از ميانرفتن بركت سود دانستهاند: «مَنْفَقَةٌ لِلسِّلْعَةِ مَمْحَقَةٌ لِلرِّبْح»(1).
به هر حال، مالى كه با غشّ در معامله گردآورى شود، بىبركت خواهد بود و محكوم به زوال و نابودى است. شخصى مىگفت: دردى در كربلا آمده بود كه دارويش آبليمو بود. يك نفر كه آبليمو فروش بود، در آن زمان حسابى پولدار شد. بعد از اينكه آن مرض رفت، آبليمو فروش بيمارى صعبالعلاجى گرفت كه همۀ پولها را خرج آن كرد. مىگويد: من رفتم بالاى سرش و ديدم كه او به پسرش گفت: فقط اين كاسه مانده است، برو اين كاسه را بفروش و فلان دارو را بگير، يا خوب مىشوم يا مىميرم. وقتى پسرش رفت، به من گفت: من آبليمو فروش بودم و وقتى ديدم خوب مىخرند، نه تنها آب، بلكه آب كاه به آبليمو اضافه كردم و به خورد مردم دادم. اين حالت برايم جلو آمده كه هنوز نمردهام، ولى تمام مالم را صرف بيمارى كردهام. مىگويد: او فرداى آن روز مرد.
مگر مىشود مسلمان غشّ در معامله كند؟ مگر مىشود مسلمانى مسلمان ديگر را فريب دهد و جنس ناخالص به او بفروشد؟ مگر مىشود مسلمان تعريف جنسش را بكند و پشت سر هم اندازى كند و جنس را با تعريف يا با اجحاف بفروشد؟ اين اعمال، شيطانى است و هركس تابع شيطان باشد، نمىتواند ادعاى مسلمانى كند.
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: هر كس مسلمانى را در خريد يا فروش فريب دهد، از ما نيست و روز قيامت، با يهودىها محشور خواهد شد، بهخاطر آنكه آنها نسبت به مسلمانها فريبكارترينِ مردمانند.(2)
اساساً فريب، چه در معامله و چه در غير آن، مذموم است. رفتار يك مسلمان بايد بر مبناى صداقت و درستى و بدون غشّ و عارى از فريب باشد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در توصيف ويژگىهاى مؤمنين مىفرمايند: اعمالش بدون غش و نيرنگ است.
«أَعْمَالُهُ لَيْسَ فِيهَا غِشٌ وَ لَا خَدِيعَةٌ»(1)انزجار اسلام عزيز از فريب و حقّه، به قدرى است كه گفتن دروغ معمولى به كودكان خردسال و گول زدن آنها را نيز نكوهش كرده است. در روايت آمده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ديدند خانمى به كودكش مىگويد: بيا تا چيزى به تو بدهم. آن حضرت او را از اينكه حتى بچۀ خودش را گول بزند، نهى كردند و فرمودند: اگر آنچه مىگويى، به او ندهى، براى تو دروغ نوشته مىشود.(2)
طبق تعاليم دينى، حتى فريب حيوانات نيز مذموم است. در روايتى ذكر شده است كه امام سجاد عليه السلام در سفرى، همراه يك نفر مشغول غذاخوردن بودند. ناگهان آهويى نزديك سفرۀ غذا آمد. امام عليه السلام كه مىخواستند به آهو غذا بدهند، فرمودند: نزديك بيا، در امانى، كسى با تو كارى ندارد. آهو به نزديك سفرۀ ايشان آمد. در آن هنگام مردى كه همراه آن حضرت بود، سنگى برداشت و بهسوى آهو پرتاب كرد و او را فرارى داد. امام سجاد عليه السلام ناراحت شدند و به وى فرمودند: چرا قول و عهد من با آهو را شكستى؟ و ديگر هيچگاه با او سخن نگفتند.(3)
برخورد امام سجاد عليه السلام، مشتمل بر اين درس بزرگ است كه رفتار انسان، حتى با حيوانات نيز بايد صادقانه و بدون فريب، خدعه، خلف وعده و عارى از عهد شكنى باشد، چه رسد در رفتار با ساير انسانها.
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند:
«مَنْ بَاتَ وَ فِي قَلْبِهِ غِشٌ لِأَخِيهِ الْمُسْلِمِ بَاتَ فِي سَخَطِ اللَّهِ وَ أَصْبَحَ كَذَلِكَ حَتَّى يَتُوبَ»(1)هر كس شبى را بگذراند، در حالى كه در دل قصد فريبكارى و نيرنگ زدن به برادر مسلمان خود دارد، آن شبانهروز را در خشم خداوند گذرانده است، مگر آنكه توبه كند.
البته نتيجۀ فريب انسان به خودش بر مىگردد. قرآن كريم مىفرمايد:
(وَ لاٰ يَحِيقُ اَلْمَكْرُ اَلسَّيِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ) (2)
خوددارى از فريب و نيرنگ، در خانه و بين اعضاى خانواده نيز بايد با جديّت مراعات گردد. اگر زن و شوهر همديگر را فريب دهند و به هم دروغ بگويند، اطمينان و اعتماد آنها از يكديگر سلب خواهد شد و خانه براى آنان ناامن مىگردد.
برخى افراد از اين فراتر رفته و مىگويند: مگر مىشود به شوهر دروغ نگفت؟ مگر مىشود به زن دروغ نگفت و زن را فريب نداد؟
اين طرز تفكّر غلط و گناه است. زن و شوهر بايد بگويند:
من كىام ليلى و ليلى كيست من *** هر دو يك روحيم اندر دو بدن
اعضاى خانواده و بهويژه، زن و شوهر بايد كمال صداقت و راستى را در رابطه با هم بهكار گيرند و از هرگونه دروغ، فريب و نيرنگ، اجتناب جدى داشته باشند.
مسلمانها بايد براى همديگر، خير و نيكى و سلامتى بخواهند و همه به فكر رفاه و آسايش يكديگر باشند. يكى از شعارهاى اسلام، «سلامٌ عليكم» است. در دوران جاهليّت، مردم هنگام ملاقات با همديگر، مىگفتند: «أَنْعِمْ صَبَاحاصبح بهخير» و اگر بعد از ظهر بود، مىگفتند: «أَنْعِمْ مَسَاءً عصر به خير»؛ پس از ظهور اسلام، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به مسلمانها آموختند كه هنگام ملاقات، به يكديگر بگويند: «سلامٌ عليكم» و فرمودند: «سلامٌ عليكم»، تحيّت اهل بهشت است.(1)
معناى سلام اينست كه اوّلاً من جنگ، نزاع، دلخورى و كينه با تو ندارم. من براى تو سلامتى و نيكويى مىخواهم. معناى ديگر اينست كه من تو را فريب نمىدهم. معناى ديگر اين است كه من در مقابل تو تسليم هستم، همانطور كه تو بايد در مقابل من تسليم باشى. معناى مهمتر، اينكه: من آنچه براى خود مىخواهم، براى تو هم مىخواهم و آنچه براى خودم نمىپسندم، براى تو نيز نخواهم پسنديد. همان كه در روايات متعدّدى با الفاظ مختلف مىخوانيم:
«تُحِبَّ لَهُ مَا تُحِبُ لِنَفْسِكَ وَ تَكْرَهَ لَهُ مَا تَكْرَهُ لِنَفْسِكَ»(2)بنابراين، آن كسانى كه دوست ندارند كسى فريبشان بدهد، بايد خود به فكر فريبدادن و گولزدن مردم نباشند. امام صادق عليه السلام مىفرمايند: از فريب و نيرنگ مردم سخت اجتناب كنيد كه افرادى نيز شما را فريب خواهند داد و اگر مال نداشته باشيد، فريب آنها در بستگان و نزديكان شما كارگر مىشود.(3)
در مجموع معناى سلام اين است كه اى مسلمان! نسبت به من امنيّت داشته باش، زيرا من فريبكار نيستم، كمكارى و بيكارى ندارم، دزد نيستم، كمفروشى نمىكنم و اهل غشّ در معامله نخواهم بود.
گرانفروشى، عمل زشتى است كه متأسفانه در بيشتر جوامع مشهور و فراگير شده است. رواج گرانفروشى و در پى آن چند نرخىشدن اجناس در بازار، از جمله مفاسد و معضلات اقتصادى است كه امنيّت اقتصادى را مختل مىكند.
در تعاليم اسلامى، تأكيد و سفارش فراوانى بر پرهيز از گرانفروشى، خوددارى از سختگيرى در خريد و فروش و آسانگرفتن و تخفيفدادن به خريدار شده است. طبق حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خداوند متعال بندهاى كه در داد و ستد آسان بگيرد را دوست دارد. ايشان مىفرمايند:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُحِبُّ الْعَبْدَ يَكُونُ سَهْلَ الْبَيْعِ سَهْلَ الشِّرَاءِ سَهْلَ الْقَضَاءِ سَهْلَ الِاقْتِضَاءِ»(1)ايشان طبق حديثى به نقل از امام صادق عليه السلام، به بندهاى كه آسان مىخرد و آسان مىفروشد دعا كرده و فرمودهاند: «خداوند به او بركت بدهد».(2)
روزى اميرالمؤمنين عليه السلام زنى را در حال خريدن گوشت از قصّاب ديدند. آن زن از قصّاب مىخواست كه گوشت را قدرى اضافهتر بكشد. امام عليه السلام به قصّاب فرمودند: «برايش بيفزا، زيرا اين كار به كار تو بركت مىبخشد.»(3)
اساساً دستور و توصيۀ اكيد دين اسلام براى تعيين قيمت اجناس و كالاها، رعايت انصاف است. امام صادق عليه السلام در معرفى شخص با انصاف فرمودهاند: كسى است كه هرچه براى خود مىپسندد، براى ديگران نيز بپسندد و هرچه براى خود دوست ندارد، براى ديگران نيز نخواهد.(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام در عهدنامهاى كه براى مالك اشتر نوشتند، راجع به نحوۀ خريد و فروش و تعيين ميزان قيمت اجناس مىفرمايند:
«وَ لْيَكُنِ الْبَيْعُ بَيْعاً سَمْحاً بِمَوَازِينِ عَدْلٍ وَ أَسْعَارٍ لَا تُجْحِفُ بِالْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْبَائِعِ وَ الْمُبْتَاعِ»(2)خريد و فروش در بين مردم، بايد با گذشت و آسانگيرى و همراه با موازين عادلانه صورت بگيرد. نرخ كالاها نيز بايد به نحوى تعيين گردد كه نه براى خريدار و نه براى فروشنده، اجحاف نباشد.
علاوه بر انصاف، بسيار بهجاست كه در معاملات رعايت فتوّت و جوانمردى نيز بشود. جوانمرد كسى است كه وضعيّت خريدار را در نظر بگيرد، رعايت حال او را بكند و به وى رحم نمايد.
بهتعبير اميرالمؤمنين عليه السلام، بخشندگى و جوانمردى و در داد و ستد، قسمتى از سود است: «السَّمَاحُ وَجْهٌ مِنَ الرَّبَاحِ»(3). ارزان فروختن يا فروش نسيه و مهلتدادن به خريدار، نوعى جوانمردى است.
جوانمردى در رسيدگى به مردم و مدارا با آنها در داد و ستد، در زمان سختى معيشت، لزوم بيشترى پيدا مىكند. زمان قحطى يا زمان شيوع گرانى و نظاير آن كه
مردم در مضيقه هستند، همه بايد در رفع حوائج همنوعان كوشا باشند. در اين ميان، وظيفۀ فروشندگان كالاهاى اساسى سنگينتر است و بايد اجناس خود را با قيمت منصفانه در اختيار استفادۀ عمومى قرار دهند.
نقل مىكنند در قحطى اواخر دورۀ قاجار، وضعيّت مردم ايران به قدرى از نظر گرانى و كمبود مايحتاج عمومى سخت شده، كه بسيارى گرسنه بوده و فوج فوج از مردم مردهاند. در آن زمان، شخصى گندم داشته است. نانواها جمع شده و به او التماس كردهاند كه گندمهايت را به ما بفروش تا نان بپزيم و به مردم بدهيم. او مىپرسد: گندمها را چند مىخريد؟ آنها نرخ روز را پيشنهاد داده بودند. مثلاً گفته بودند: به ازاى يك من، يك قران مىدهيم. او در پاسخ مىگويد: برو بالا؛ و هر قيمتى پيشنهاد داده بودند، باز هم گفته بود: برو بالاتر؛ و حاضر نشده بود گندمها را به قيمت منصفانه در اختيار مردم بگذارد. بالأخره گرانى و قحطى تمام مىشود و نقل مىكنند آن شخص در آن قحطى، در اثر گرانفروشى، ثروت عجيبى به هم مىزند.
طولى نمىكشد كه او به درد شديد پا مبتلا مىشود. بهترين پزشكان را براى معالجهاش جمع مىكنند. آنان از درمان پاى او عاجز مىمانند و همه به اين نتيجه مىرسند كه بايد پاى او را قطع كنند. در اين حال، آن شخص وحشت زده مىشود و دست خود را روى قوزك پا گذاشته، مىپرسد: از اينجا مىبريد؟ دكترها مىگويند: برو بالاتر و همينطور ادامه مىدهند تا معلوم مىشود تمام پاى او بايد قطع گردد.
پولهاى حاصل از گرانفروشى و اجحاف در حقّ مردم را خرج درمان خود مىكند، پايش را هم مىبرند، بعد هم مىميرد.
افراد گرانفروش و كمفروش و فريبكار، ممكن است ثروتمند شوند، امّا مال آنها بركت ندارد و نه تنها براى خودشان، بلكه براى اولادشان هم هيچ نتيجهاى نخواهد داشت.
ائمۀ طاهرين عليهم السلام همواره از گرانفروشى و اجحاف، دورى و بيزارى جستهاند. امام صادق عليه السلام مقدارى پول، بهعنوان مضاربه نزد شخصى به نام «مصادف» سپردند. اتفاقاً مصادف در معاملۀ خود گرانفروشى كرد و اجناس را در شهرى كه به آن احتياج داشتند، دو برابر قيمت فروخت. وقتى پولها را خدمت امام عليه السلام آورد، فرمودند: سود دو برابر را چگونه بهدست آوردى؟ او ماجرا را شرح داد. ايشان اصل سرمايه را برداشتند و سود حاصل از تجارت را در مقابلش ريختند و فرمودند: ما نياز به اين سودها نداريم. سپس فرمودند: اى مصادف! كسب مال حلال، از شمشير زدن در ميدان نبرد سختتر است.(1)
در روايت ديگرى، سعد بنعبدالله قمى، يكى از شيعيان زمان امام حسن عسكرى عليه السلام مىعگويد: با احمد بناسحاق كه از وكلاى امام يازدهم عليه السلام بود، بر ايشانوارد شديم و مشاهده كرديم كه فرزندشان حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف هم حضور دارند. احمد بناسحاق، وجوه شرعى كه شيعيان فرستاده بودند را در مقابل امام عسكرى عليه السلام گذاشت. امام يازدهم به فرزند گرامى خويش فرمودند: عزيزم اين وجوه را بردار. حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف گفتند: آيا شايسته است كه دست پاك من به بعضى از اين پولهاى حرام و ناپاك برخورد كند؟ امام عليه السلام فرمودند: حلال و حرام را از هم جدا كن. آن حضرت صاحبان آن پولها را نام بردند، مقدار پول موجود در هر كيسه را ذكر كردند، وجوه حلال را از وجوه حرام جدا ساخته و كيسههايى كه پول آن حاصل گرانفروشى، اجحاف، كمفروشى و نظاير آن بود، برگردانده و فرمودند: ما احتياج به اين قبيل پولها نداريم.(2)
يكى از گناهان بزرگ و يكى از مهمترين مصاديق حقّ النّاس مالى، احتكار است. احتكار، به تعبير نورانى اميرالمؤمنين عليه السلام، خصلت فاجران(1)و عامل محروميّت دستهاى از مردم است.(2)محتكر نيز در روايات، خطاكار و اهل معصيت شمرده شده(3)و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را از رحمت الهى بهدور دانستهاند: «الْمُحْتَكِرُ مَلْعُونٌ»(4)احتكار، يعنى اينكه انسان چيزى را كه امت اسلامى به آن احتياج دارند، نگاه دارد و در معرض فروش قرار ندهد. امام صادق عليه السلام فرمودند: احتكار آن است كه انسان ارزاق عمومى را خريدارى كند و در حالى كه غير از آن در شهر نيست، آنچه خريده است را انبار كند و نفروشد.(5)
چنين عمل زشتى، در احاديث اهلبيت عليهم السلام بهشدّت نهى شده است.(6)عواقب سختى هم براى آن ذكر گرديده است. در روايتى مىخوانيم، جبرئيل امين به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گفت: نگاهى به جهنّم انداختم و در آن درّهاى ديدم كه مىجوشيد، گفتم: اين درّه جايگاه چه كسانى است؟ مأمور عذاب گفت: جايگاه سه گروه است؛ «محتكران، اشخاص دايم الخمر، و دلّالان زنا» .(7)
گرچه احتكار بيشتر در اقلامى مثل گندم و جو، مشهور شده است، امّا بايد دانست كه منحصر به آنها نيست، بلكه در هر چيزى، حتّى در پول، سكّه، طلا يا نقره نيز احتكار مصداق دارد.
قرآن كريم، به كسانى كه طلا و نقره مىاندوزند و در راه خدا انفاق نمىكنند، وعدۀ عذاب دردناك داده است:
(وَ اَلَّذِينَ يَكْنِزُونَ اَلذَّهَبَ وَ اَلْفِضَّةَ وَ لاٰ يُنْفِقُونَهٰا فِي سَبِيلِ اَللّٰهِ، فَبَشِّرْهُمْ بِعَذٰابٍ أَلِيمٍ) (1)
يكى از شكلهاى بسيار قبيح احتكار، آن است كه انسان چيزى را با هدف در مضيقه گذاشتن مردم يا حكومت، انبار كند و بدين وسيله، به اقتصاد كشورش ضرر بزند. معلوم است كه گناه اين قسم احتكار، بزرگتر است.
گاهى افراد گران خريدن جنس را بهانهاى براى احتكار قرار مىدهند؛ اين در حالى است كه اگر كسى جنسى را به قيمت گران خريد و بعداً آن جنس ارزان شد نيز نمىتواند براى رسيدن به پول خود آن جنس را احتكار كند و بايد هر چه زودتر، اگر مردم به آن احتياج دارند، آن جنس را به قيمت روز بفروشد. همچنين اگر كسى براى اختلال در تنظيم بازار و با هدف ايجاد بازار سياه، جنس يا كالايى را نگاهدارى كند تا بعد به قيمت گران بفروشد، محتكر شمرده مىشود و گناهش بزرگ است.
امام صادق عليه السلام فرمودند: هر احتكارى كه عامل افزايش قيمتها و سبب زيان رسيدن به مردم شود، خيرى در آن نيست.(2)
حتى نگاهداشتن چيزى كه خود انسان به آن احتياج دارد، نظير نگاهداشتن گندم براى مصرف سال خود، در حالى كه ديگران محتاجند، سزاوار نيست و از مسلمان نيكوكار انتظار مىرود كه ايثار و فداكارى داشته باشد.
اهلبيت عليهم السلام همواره علاوه بر تأكيد بر اجتناب از احتكار، با قاطعيّت تمام، با عاملان اين گناه بزرگ برخورد عملى كردهاند، بلكه اين عمل نكوهيده از جامعۀ اسلامى رخت بر بندد.
امام صادق عليه السلام روايت مىكنند كه در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گندم بين مردم كمياب شد. مسلمانها به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خبر دادند كه گندم تمام شده، ولى فلان كس مقدارى گندم دارد. ايشان نزد آن شخص رفتند و به وى گفتند: گندمها را حبس نكن، در معرض مردم قرار بده و آنطور كه مىخواهى بفروش.(1)
اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در حديثى مىفرمايند: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر محتكران گذشت، پس فرمان داد آنچه احتكار كردهاند را به بازار بياورند تا چشم مردم آنها را ببيند.(2)همچنين در عهدنامۀ مالك اشتر از قول اميرالمؤمنين عليه السلام خطاب به مالك و همۀ حاكمان و فرماندهان مىخوانيم: «فَامْنَعْ مِنَ الِاحْتِكَارِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص مَنَعَ مِنْهُ» ؛(3)مردم را از احتكار باز دار، چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مانع احتكار بود.
امام على عليه السلام در نامهاى به رفاعه، قاضى اهواز نوشتهاند: مردم را از احتكار نهى كن و افرادى كه تمرّد كرده، همچنان احتكار مىكنند، بهسختى مجازات كن، سپس با بيرون آوردن اجناس احتكار شده، محتكر را به عقوبت برسان.(4)
كسى كه با احتكار مايحتاج مردم، آنها را در مضيقه مىگذارد، در نظر اهلبيت عليهم السلام منفورتر از دزد است. امام كاظم عليه السلام از قول رسول گرامى خدا صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: اگر بندهاى خدا را در روز قيامت به صورت دزد ملاقات كند، در نظر من، بهتر از اين است كه به صورت محتكرى ملاقات كند كه چهل روز طعام مردم را احتكار كرده است.(5)
حكايت اوّل: غزالى در احياء العلوم، نقل مىكند: طرف حساب يك تاجر، از شهر ديگرى به او نامه نوشت كه امسال سرما به نيشكرها آسيب رسانده و حتماً قيمت آن ترقى خواهد كرد، پس تا مىتوانى شكر بخر و انبار كن. آن تاجر، شكر فراوانى به قيمت روز خريد و از خريد خود خوشحال بود. شب، هنگام خواب، ضربات وجدان اخلاقى او را از خواب غفلت بيدار كرد. او با كمى فكر، دريافت كه چون حقيقت را نگفته، شكرها را با فريب و دروغ خريده است. يعنى از بىاطلاعى فروشندهها سوء استفاده كرده است. بالأخره سوسوى وجدان، اجازه نداد بخوابد. فردا صبح نزد فروشندگان شكر رفت و ماجرا را تعريف كرد و با اصرار، درخواست كرد شكرها را پس بگيرند و معامله را فسخ كنند. آنها كه صداقت او را ديدند، معامله را فسخ نكردند و از وى راضى شدند. او به خانه برگشت و دوباره، با ملامت و سرزنش نفس لوّامه روبرو شد. اين بار وجدانش به او فهماند كه سبب ايجاد بازار سياه شده و همين عامل، گرانى بيشتر شكر را به همراه دارد. او گفت: اگرچه آن افراد راضى شدند، ولى رضايت آنها كافى نيست و معاملۀ من ناحق است. از اين رو صبح روز بعد به هر صورتى كه بود، شكرها را بازگرداند و وجدانش راحت شد.
حكايت دوّم: در قحطى حدود صد سال قبل، مردم ايران سختىهاى فراوانى متحمّل شدهاند، امّا داستانهاى آموزنده و عبرتآنگيزى نيز از آن دوران به يادگار مانده است. از جمله نقل مىكنند يكى از افراد سرشناس و متمكّن اصفهان كه بسيار متديّن بوده، براى رسيدگى به مستمندان و فقرا از هيچ تلاشى فروگذار نكرده است. او در اين راستا هرچه گندم و ساير غلّات داشته، در اختيار مردم گذاشته، ولى چون پول نداشتهاند، خانههاى افراد را از آنها خريده و به ازاى پول خانه، به خانوادهها كمك كرده است؛ و در عين حال اجازه داده است كه هركس در منزلى كه فروخته، سكونت داشته باشد.
پس از اتمام قحطى و برگشت وضعيّت به حالت عادى، او اسناد خريد خانهها را به صاحبان آنها بر مىگرداند و در واقع، آن منازل را به آنان مىبخشد. از وى سؤال مىكنند: چرا اوّل به شرط خريد خانۀ مردم كمك كردى و بعد خانۀ هركس را به او بازگرداندى؟ مىگويد: از ابتدا نيّت كمك بلا عوض داشتم، امّا براى جلوگيرى از سوء استفادۀ افراد سودجو، چارهاى جز خريد صورى خانهها نداشتم.
حكايت سوّم: نقل مىكنند در همان دوران تلخ قحطى، شخص ديگرى از متموّلين گندم زيادى داشته، ولى از ترس اينكه در قحطى، خودش و خانوادهاش دچار كمبود شوند، گندمها را احتكار مىكند و به كسى نمىدهد، حتى در معرض فروش هم نمىگذارد. پس از اتمام قحطى كه به سراغ انبار گندمها مىرود، در مىيابد كه آنچه احتكار كرده، فاسد شده است. بعد هم براى اينكه آبرويش نرود، شبانه و مخفيانه گندمها را در رودخانه مىريزد و اتفاقاً مردم او را مىبينند و آبرويش هم بهدنبال گندمها مىرود.
قحطى تمام مىشود و اين دو نفر، هر دو گندم نداشتهاند، امّا نفر اوّل، رضاى خدا و بركت در مال و اولاد و سرمايۀ بزرگى همچون اعتبار، آبرو و وجاهت در بين مردم داشته است؛ در حالى كه نفر دوّم علاوه بر از دستدادن گندم و زوال ثروت، مشمول غضب و سخط خداوند شده و اعتبار و آبرويش را نيز از دست داده است.
يكى از گناهان بزرگ از نظر اسلام، كه از مصاديق حقّ النّاس مالى نيز بهشمار مىرود، غصب است. بارزترينِ مثالها در اين زمينه، غصب خانه، باغ، مغازه يا زمين ديگران مىباشد.
گناه غصب بهاندازهاى بزرگ است كه امام صادق عليه السلام از قول پدر بزرگوار و اجدادشان عليهم السلام و آنان از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىكنند كه: اگر كسى حتى يك وجب
از زمين ديگران را غصب كند، در قيامت آنچه غصب شده، طوقى از آتش مىشود و به گردن غاصب مىافتد و با اين رسوايى، او را به صف محشر مىآورند و با همان حالت، در پيشگاه حقتعالى حاضر مىگردد، مگر اينكه توبه كند و برگردد.(1)
معلوم است كه اگر غاصب بدون توبه و بدون جبران غصب، از دنيا برود، براى اين كار زشتش او را به جهنّم مىبرند. امام صادق عليه السلام مىفرمايند چنين كسى در جهنّم با شرارههاى آتش سروكار دارد:
«مَنْ أَكَلَ مَالَ أَخِيهِ ظُلْماً وَ لَمْ يَرُدَّهُ إِلَيْهِ أَكَلَ جَذْوَةً مِنَ النَّارِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»(2)قبلاً بيان شد كه طبق روايتى از امام سجاد عليه السلام، هنگام محاسبۀ اعمال نيز، به اندازۀ ظلم او، از اعمال خوبش مىگيرند و به مظلوم مىدهند.(3)
قرآن كريم، مىفرمايد: بعضى افراد در قيامت، اعمال خود را همچون گرد و غبار پراكنده مىيابند، يعنى كارهاى نيكو و اعمال خيرشان، در اثر حقّ النّاس، پوچ مىشود:
(وَ قَدِمْنٰا إِلىٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً) (4)
از امام سجاد عليه السلام سؤال شد: اگر اعمال نيكى نداشت يا اعمال او تمام شد و بدهكارى او تسويه نشد، چه؟ فرمودند: گناهان كسى كه در حقّش ظلم شده را به پروندۀ ظالم اضافه مىكنند.(5)يعنى بارى روى بار و وزرى روى وزر او مىآيد و با اين بار سنگين او را به جهنّم مىبرند.
از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده است كه هركس زمينى را به ناحق غصب كند، مجبور مىشود خاكش را به محشر منتقل نمايد:
«مَنْ أَخَذَ أَرْضاً بِغَيْرِ حَقِّهَا كُلِّفَ أَنْ يَحْمِلَ تُرَابَهَا إِلَى الْمَحْشَرِ»(1)در جهنّم نيز، علاوه بر عذاب گناهان خودش، از جمله غصب، بايد عذاب گناهان كسى كه مال و حقّش را غصب كرده را تحمّل نمايد.
از اين دست روايات، در كتابهاى روايى فراوان يافت مىشود. بايد توجه شود كه احتمال وقوع عقوبتهاى غصب نيز انسان عاقل را از آن بازمىدارد. يعنى اگر كسى يك درصد هم احتمال بدهد كه چنين و چنان مىشود، بايد ديوانه باشد تا حقّ ديگران را غصب كند، وگرنه احتمال يك درصد هم منجّز تكليف است و عقل هر آدمى بهخوبى تشخيص مىدهد كه بايد غصب در زندگى او نباشد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبهاى مىفرمايند: به خدا قسم، اگر تمام شب را تا صبح بر روى خارهاى سعدان(2)به سر ببرم، يا با غل و زنجير به اينسو و آنسو كشيده شوم، براى من گواراتر از آن است كه خدا و رسولش را در روز قيامت، در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم يا چيزى از اموال بىارزش دنيا را غصب كرده باشم.(3)
غصب، آثار و تبعات وضعى هم دارد. در روايات مىخوانيم كه مال غصبى بركت ندارد. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند:
«مَنْ حَبَسَ عَنْ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ شَيْئاً مِنْ حَقِّهِ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ بَرَكَةَ الرِّزْقِ إِلَّا أَنْ يَتُوبَ»(1)مالى كه حقّ ديگران در آن باشد، بركت ندارد. چنين مالى، براى غاصب و همچنين ورثۀ او موجب دردسر خواهد شد، مگر اينكه توبه كند و حق ديگران را ادا نمايد.
حسنات و كارهاى خير غاصب نيز پذيرفته نمىشود. امام باقر عليه السلام در روايتى از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: كسى كه مال مسلمانى را به ناحق غصب كند، خداوند پيوسته از او روى گردان است و از هر كار خير و نيكى كه او انجام مىدهد، خدا خشمگين شده، آن اعمال را در شمار حسناتش ثبت نمىكند، تا وقتى كه توبه كند و مال غصبى را به صاحبش برگرداند.(2)
يك نوع از غصب، آن است كه عين زمين يا باغ يا خانه و نظاير آن غصب شود. مثل اينكه در زمين غصبى خانه ساخته شود؛ يا زمين باغ غصبى باشد و در آن درخت بكارند؛ يا صاحب ملك را به اجبار خارج سازند و آن را تصرف كنند. اين نوع غصب، بهتعبيرى، يكى از اشكال دزدى محسوب مىشود و حرام است، سبب مالكيّت نيز نمىشود.
در واقع، مال غصب شده، هيچ بهره و فايدهاى براى غاصب ندارد و در هر صورت بايد به صاحب آن برگرداند، حتى اگر مبالغ هنگفتى در آن هزينه كرده باشد.
راوى مىگويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم كه اگر كسى زمينى را غصب كند و در آن ساختمان بسازد، حكم آن چيست؟ فرمودند: آنچه ساخته است را رفع مىكند و زمين را به صاحبش واگذار مىنمايد؛ چراكه ظالم و غاصب، حقّى ندارد.(1)يعنى ساختمان روى زمين غصبى، محكوم به تخريب و ويرانى است، مگر آنكه غاصب بتواند زمين را از مالك آن بخرد و رضايت وى را بهدست آورد.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودهاند: يك سنگ غصبى در خانه، ضامن خرابى و ويرانى آن است:
«الْحَجَرُ الْغَصِيبُ فِي الدَّارِ رَهْنٌ عَلَى خَرَابِهَا»(2)ويرانى ظاهرى، تخريب خانه و ويرانى باطنى، بىبركتى آن است. از نشانههاى بىبركتى خانه، آن است كه اهل آن هميشه اختلاف دارند و دچار غم، غصه، اضطراب خاطر و نگرانى خواهند شد؛ ضمن آنكه، آن خانه نزد خداوند متعال تقدّس ندارد، از اينرو ملائكۀ رحمت نيز در چنين خانهاى رفت و آمد ندارند و خواه ناخواه، آن خانه محلّ رفتوآمد شياطين مىشود كه ارتكاب گناهان بزرگ را در پى دارد.
از نظر فقهى نيز، فقها فتوا دادهاند كه عبادت در ملك يا خانۀ غصبى باطل است. يعنى اگر كسى زمين يا خانهاى را غصب كند، حتى اگر سهم كمى از آن غصب شود، نماز، روزه و ساير عبادات در آن خانه اشكال دارد.
انعقاد نطفه نيز در چنين خانهاى، اثر منفى بر روح طفل مىگذارد. بالأخره زندگىكردن در خانۀ غصبى، كار در مغازۀ غصبى، تفريح در باغ غصبى و نظاير آن حرام است و تبعات وضعى هم دارد.
غصب مغازه و محلّ كسب نيز تبعاتى مشابه دارد. بعضى افراد مغازهاى را قبلاً اجاره كردهاند، ولى از پرداخت مبلغ اجاره، امتناع مىورزند يا مبلغ كمى بابت آن مىپردازند. گاهى اتفاق مىافتد كه صاحب ملك، در اثر اينكه قدرت ندارد يا با محدوديّتهاى قانونى، آبرويى و نظاير آن روبروست، نمىتواند مبلغ اجارۀ لازم را از مستأجر مطالبه كند و مجبور است به اجارۀ مختصرى راضى گردد. بعضى از مغازهها، وقف حوزهها و مدارس علميّه است، امّا مستأجر، اجارۀ متعارف آن را نمىدهد، مغازه را هم تحويل نمىدهد. ماندن در اينگونه مغازهها، بدون رضايت صاحب آن غصب است.
وقتى اجارۀ مغازه تمام شد، مستأجر بايد آن را به مالك تحويل دهد، ولى گاهى مستأجر براى تخليۀ مغازه مبالغ سنگينى مطالبه مىكند. البته مالك هم بايد حقّى براى مستأجر در نظر بگيرد و هر دو با رحم به يكديگر و با رعايت انصاف، مسأله را حل كنند.
گاهى از نظر فقهى يا قانونى، يكى از طرفين صاحب حق شناخته مىشود، امّا بايد توجه شود كه اسلام، فقط مشتمل بر فقه و قانون نيست، بلكه اسلام اخلاق نيز دارد و بسيارى از مسائل بايد با بهرهگيرى از قواعد اخلاقى، نظير رحم و انصاف حل شود. اگر وجدان اخلاقى حاكم گردد و تلطّف و مهربانى در كار دخيل شود، اختلاف و نزاع رخ نمىدهد. افراد معتمد نيز بايد براى رفع اختلاف بين مسمانها، وارد عمل شده، كدخدامنشى كنند تا قضايا با تصالح و تراضى و توافق بين طرفين حل گردد.
در زمان امام صادق عليه السلام يك نزاع مالى بين دو شيعه رخ داد. مفضّل كه از اصحاب امام عليه السلام بود، آن نزاع را با پرداخت مبالغى از خودش حل كرد. وقتى مسأله حل شد، گفت: اين پولها از من نيست، از امام صادق عليه السلام است. ايشان مبالغى در اختيار من گذاشتهاند تا هنگام ظهور نزاع بين شيعيان، از آن براى مصالحه استفاده كنم.(1)
1) . الكافى، ج 2، ص 209.
نوع ديگر غصب، آن است كه عين ملك يا زمين غصب نشود، ولى با پول غصبى خريدارى گردد. يعنى آنچه با پول حرام خريده شود نيز حكم مال غصبى را دارد، در حالى كه به ظاهر غصب نشده و فروشنده يا صاحب قبلى آن نيز راضى است. زندگى يا تجارت در چنين ملكى نيز گناه است، ضمن اينكه بركت هم ندارد و نمىتواند براى صاحبش مبارك باشد. مثال در اين زمينه، آن است كه آدم رباخور يا رشوهگير يا كسى كه اهل اجحاف در معامله است يا آنكه خمس مالش را نداده، با پول حاصل از اين گناهان خانه بسازد؛ زندگى در اين خانه مشكل دارد و عبادات غاصب در آن باطل است.
همچنين گاهى خانه با پول حلال خريدارى يا ساخته شده، اما فرشها و ظروف و اثاثيۀ آن غصبى است. در اين صورت نيز زندگى و عبادت در اين خانه اشكال دارد، بچهدارشدن و تربيت فرزند نيز در اين خانه، با مشكل مواجه مىگردد.
كسى كه خانه يا وسائل آن را غصب كرده يا با پول حرام خريده است، به ازاى مدّت زمان زندگى در آن خانه، برايش گناه ثبت مىشود. او وقتى وارد خانه مىشود، از نظر ملائكه و اهل عالم ملكوت، مثل اينست كه وارد جهنّم شده باشد. آنكه باغى را از پول حرام خريده، هنگام حضور در باغ، ملائكه او را در جهنّم مىبينند و او در اين جهنّم مىماند تا روز قيامت كه حقيقت را مىفهمد؛ روزى كه پردهها عقب مىرود و مىبيند باغ و خانهاش، جهنّم بوده است.
بايد توجه شود كه خداوند سبحان جهنّم ندارد. خدا بهشت و رحمت دارد. جهنّم، ساخته و پرداختۀ اعمال آدميان است. وقتى جهنّميان به جهنّم مىروند، به آنها خطاب مىشود:
(ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ) (1)
1) . آلعمران، 182: «اين [عقوبت] به خاطر كار و كردار پيشين شماست.»
خودتان جهنّم و عذابهاى آن را ايجاد كرده و از پيش فرستادهايد. آدم غاصب وقتى وارد جهنّم مىشود، مىبيند خانۀ خودش است، خودش آن جهنّم را ساخته است، خودش مار و عقرب و حميم را تهيه كرده است.
نوع ديگر غصب، غصبى است كه معمولاً در املاك و اموال موروثى اتفاق مىافتد. مثلاً خانۀ ارثى، سهم همۀ ورثه است، امّا بعضى از آنها سهم ساير ورثه را به ناحق تصرّف مىكنند و تحويل صاحبان حق نمىدهند. نظير اينكه سهم همسر متوفى كه يك هشتم است را به وى ندهند. اگر آن خانم نسبت به تصرّف و زندگى ورثه در آن خانه راضى نباشد، تصرّف آنها غصب است و همين يك هشتم، در روز قيامت طوقى از آتش مىشود و به گردن غاصب مىاندازند و بايد اعمال نيكوى خود را به آن خانم بدهد تا راضى شود.
متأسفانه در موضوع ارث و نحوۀ تقسيم آن، غصب و حقّ النّاس زياد واقع مىشود. گاهى برادر حق خواهرش را نمىدهد، خواهرش هم مظلوم است و براى حفظ آبرو يا جهات ديگر، نمىتواند از حقّش دفاع كند و ساكت مىماند، اما راضى نيست.
گناه اين نوع از غصب نيز خيلى بزرگ است. علاوه بر گناه غصب، گناه قطع رحم را نيز دارد. كسى كه ارث خويشان خود را غصب كند، در واقع ترك رحم كرده است. قرآن كريم در سه موضع، قاطع رحم را لعن كرده است. از جمله مىفرمايد:
(أُولٰئِكَ لَهُمُ اَللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ اَلدّٰارِ) (1)
مسألۀ ديگرى كه گاهى در موضوع ارث اتفاق مىافتد، اين است كه بعضى از افراد در مقابل قانون ارث قد علم مىكنند، مثلاً يكى يا بعضى از فرزندان را از ارث محروم مىكنند.
1) . رعد، 25: «براى آنان لعنت و بدى سراى آخرت مىباشد.»
محرومساختن ورثه يا بعضى از آنها از ارث، حرام و گناه است. خداوند متعال براى ارث قانون وضع كرده و فرموده است كه بايد بين فرزندان، دختروار و پسروار تقسيم شود. اما بعضى، يك دختر يا همۀ دخترها يا يك پسر يا همۀ پسرها را محروم مىكنند و در مقابل قانون قرآن كريم، از خود قانون مىتراشند. معلوم است كه گناهش بزرگ است. البته وصيّت، به اندازۀ ثلث اموال پذيرفته مىشود و خوب است انسان براى كارهاى خير و عامالمنفعه وصيّت كند، اما محرومكردن ورثه از ارث گناه است. در اثر اين كار غلط، معمولاً بين ورثه اختلاف پيدا مىشود و ادامه مىيابد. هرچه اين اختلاف ادامه پيدا كند، براى ورثه گناه دارد و به همان اندازه براى آن پدر يا مادر نيز گناه ثبت مىشود كه اينطور وصيّت غلط كردهاند. مسلّم است كه خداوند تعالى بهتر از بندگان مىداند، حال اگر كسى بخواهد در مقابل قانون خدا و حكم قرآن قد علم كند و مثلاً بگويد پسر و دختر مساوى ارث ببرند يا دختر اصلاً ارث نبرد، مرتكب گناه شده است.
نوع ديگر از غصب، اِشراف راجع به ملك يا خانۀ ديگران است. اشراف به اين معناست كه انسان با ارتفاع غير متعارف در ساختمان، مانع رسيدن نور يا آفتاب به املاك مجاور گردد و درون آن املاك را در معرض ديد قرار دهد. يعنى علاوه بر اينكه نور خانۀ همسايه را مىگيرد، نگاهِ از بالا به درون آن خانه را ممكن مىسازد و امنيّت اهل خانه را نيز سلب مىنمايد.
متأسفانه شهردارىها اجازۀ انبوهسازى و ساخت خانههاى چندين طبقه را در محلّهها و در ميان خانهها مىدهند و با اين كار، محلّه را از بين مىبرند، معضلاتى نظير ترافيك نيز ضميمۀ آن است.
ساكنان محله حق دارند از نور خورشيد و از هواى سالم استفاده كنند، اما يك ساختمان بلند در بين خانهها بنا مىشود و حقّ آنها را غصب مىكند. همچنين هر انسانى حق دارد امنيّت داشته باشد و درون خانهاش از جايى ديده نشود. از اين جهت وقوف يا اشراف به خانۀ ديگران ظلم و حقّ النّاس است.
حتى اگر كسى بتواند مجوّز قانونى براى ساخت بناى مرتفع و مشرِف به خانههاى كوچك اخذ كند، يا بر اساس يك فتواى فقهى، كار خود را حلال بداند، باز هم سزاوار است از اشراف خوددارى كند.
همانطور كه قبلاً بيان شد، اينگونه مسائل صرفاً با قانون يا فقه، قابل حل نيست، بلكه بايد فضائل اخلاقى، بهخصوص انصاف حاكم گردد.
در قضيّۀ اشراف نيز اكتفا به فقه و قانون، حلال مسأله نيست. بنابراين انبوهسازى بايد در جايگاه خود و در محل يا زمين مناسب باشد تا با سلب حقّ مردم همراه نگردد. دنيا و منافع زودگذر آن، ارزش اينگونه كارها و اذيّتها را ندارد. ظلم به ديگران و آزار رساندن، علاوه بر آخرت، دنياى انسان را نيز تباه مىسازد. بهتعبير قرآن كريم، ظلم انسان در همين دنيا دست و پا پيچ او خواهد شد:
(يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنَّمٰا بَغْيُكُمْ عَلىٰ أَنْفُسِكُمْ) (1)
جمع مال با تضييع حقّ مردم، بركت ندارد. گاهى ورشكستگى افراد، آبروريزى، گرهافتادن در زندگى، لاابالى و نااهلشدن فرزندان و معضلاتى از اين قبيل، ناشى از حقّ النّاس است.
1) . يونس، 23: «اى مردم، سركشى شما فقط به زيان خود شماست.»
يكى از انواع غصب، تصرّف خانه يا ملك شخصى مردم، توسط نهادهاى دولتى است؛ كه بيشتر توسّط مجريان مقرّرات در نهادهايى مثل سازمان ميراث فرهنگى، شهردارى و بانكها صورت مىپذيرد.
يكى از وظايف سازمان ميراث فرهنگى، حفظ بناهاى تاريخى است. عمل به اين وظيفه، از جهاتى مفيد و ارزشمند است و علاوه بر نسل حاضر، براى نسلهاى آينده منافع ملى فراوانى دارد. امّا ايفاى اين مسئوليّت، بايد با دقت نظر و توجه به احكام شرعى همراه گردد تا حقّ كسى ضايع نگردد.
گاهى ديده مىشود مجريان امر، يك خانه يا حمّام قديمى را سالها به صورت مخروبه نگاه مىدارند و اجازۀ فروش يا تصرّف به صاحب آن نمىدهند. خودشان هم اقدامى در جهت مرمّت و بازسازى آن ندارند. در نتيجه، وضعيّت مخروبۀ آن ملك، به شكل ظاهرى محلّه آسيب مىرساند.
اين نحوۀ عملكرد، حكم غصب را دارد. اگر تشخيص مىدهند كه ملكى بهعنوان ميراث فرهنگى، ارزش دارد، بايد آن را از مالكش بخرند و او را راضى كنند. ثانياً بعد از خريد بايد براى مرمّت و مواظبت از ملك مزبور، اقدام كنند.
شهردارى نيز گاهى مجبور مىشود براى احداث يا تعريض يك خيابان، خانههاى مردم را تخريب كند. اين اقدام، مفيد و لازم است، امّا اگر حقّ صاحبان املاك آزاد شده، ادا نشود، غصب و حقّ النّاس است.
وقتى ملك اشخاص در طرح شهردارى واقع مىشود، بايد شهردارى آن ملك را خريدارى كند تا صاحب ملك بتواند در جاى ديگر، جايگزين آن را بخرد. قيمت خريد هم بايد به نرخ روز و بلكه بالاتر باشد؛ چراكه صاحب خانه قصد فروش نداشته و شهردارى او را مجبور به فروش كرده است.
بعضى اوقات، چندين سال خانۀ مردم در طرح مىماند و اجازۀ فروش به صاحب آن نمىدهند، پول يا مُعوّض آن را نيز نمىدهند و مردم را معطّل مىكنند. اين كار، غصب است.
قبيحتر از آنچه بيان شد، تصرّف خانۀ مردم براى اداى بدهى و ديون است. بانك، مؤسّسۀ مالى، قرضالحسنه و هر نهاد مالى مشابه، حق ندارند براى گرفتن طلب خود، خانۀ مسكونى و سرپناه كسى را مصادره كنند. اين مصادره، غصب و حرام است. اين مربوط به اصل طلب است و اگر بدهى افراد با سود مضاعف و سود مركب محاسبه شده باشد كه غصب منزل، حرام اندر حرام است.
در اين خصوص بايد توجه شود كه افرادى كه وام يا قرض مىگيرند، بايد اقساط وام يا بدهى خود را پرداخت كنند و كوتاهى در اداى دين، گناه و حقّ النّاس است؛ مگر اينكه بدهكار از روى عسر و حرج، واقعاً نتواند اقساط وام را بپردازد، كه در اين صورت، قرآن كريم توصيه فرموده است كه به او مهلت داده شود:
(وَ إِنْ كٰانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلىٰ مَيْسَرَةٍ) (1)
اين مسأله نيز بايد مثل ساير مسائل، با رعايت انصاف بين مردم حل شود؛ يعنى طلبكار و بدهكار، خودشان را بهجاى ديگرى بگذارند و آنچه براى خود نمىپسندند، براى او نيز نپسندند.
امّا آنچه به موضوع بحث كنونى مربوط مىشود، آن است كه از نظر شرعى، خانۀ مسكونى، جزو مستثنيات دِين است و كسى حق ندارد بدهكار را براى اداى بدهى، از خانهاش اخراج نمايد. چندين روايت در اين زمينه از ائمّۀ طاهرين عليهم السلام نقل شده است.(2)از جمله از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه سرپناه و منزل مسكونى هيچ كس را نمىشود بابت بدهى از او گرفت:
«لَا يُخْرَجُ الرَّجُلُ عَنْ مَسْقَطِ رَأْسِهِ بِالدَّيْنِ»(1)ابن ابىعمير از ياران امام صادق عليه السلام، به شغل پارچه فروشى مشغول بود. روايت شده است كه او ده هزار درهم از شخصى طلب داشت. از قضا ابن ابىعمير اموالش را از دست داد و خود نيازمند شد. كسى كه به او بدهكار بود، خانهاى داشت، آن را به ده هزار درهم فروخت و پول آن را نزد ابن ابىعمير آورد كه دِين خود را بپردازد.
ابنابىعمير با ديدن پولها به او گفت: اين مال را از كجا بهدست آوردهاى؟ آيا كسى آن را به تو بخشيده يا ميراثى به تو رسيده است؟ گفت: خير، خانهام را فروختم تا بدهى خود را ادا كنم.
ابن ابىعمير مىگويد: امام صادق عليه السلام فرمودند: «نبايد كسى را به خاطر دِينى كه دارد، از زادگاهش بيرون كنند». اين مال را براى خودت بردار. بعد مىگويد: به خدا قسم، من اكنون، حتى به يك درهم اين مال نيازمندم، ولى درهمى از مال تو نخواهم گرفت.(2)
خيانت در امانت، از گناهان بزرگى است كه خواهناخواه با تضييع حقّ مردم همراه مىگردد. خيانت در امانت، با عنايت به آنچه نزد انسان به امانت سپرده شده، به اقسامى منقسم مىگردد. از جمله، خيانت در آبرو، خيانت در ناموس، خيانت در فرهنگ و خيانت در اموال، برخى از اقسام خيانت در امانت بهشمار مىروند.
اداى امانت، در فرهنگ آموزههاى قرآن و عترت، ازاهميّت والايى برخوردار است. قرآن كريم در ابتداى سورۀ مؤمنون، يكى از ويژگىهاى مؤمنان را امانتدارى آنها برمىشمرد:
(وَ اَلَّذِينَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ) (1)
طبق روايات نيز، اساس حركت تبليغى انبياى الهى، بر صداقت و اداى امانت استوار گرديده است. امام صادق عليه السلام فرمودند: خداوند عزّوجلّ، هيچ پيامبرى را جز با راستگويى و اداى امانت، مبعوث نفرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً إِلَّا بِصِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ»(2)اميرالمؤمنين عليه السلام در نامهاى نوشتهاند: كسى كه امانت را سبك بشمارد و به آن خيانت ورزد و جان و دينش را از آن پاك نكند، خود را در دنيا به ذلّت و خوارى انداخته و در آخرت، خوارتر و رسواتر خواهد بود. قطعاً بزرگترين خيانت، خيانت به ملّت و رسواترين تقلّب، تقلّب با پيشوايان اهل اسلام است.(3)
شرح اقسام خيانت در امانت، موضوع بحث كنونى نيست، از اين جهت در اين فصل تنها به بيان آنچه به خيانت در اموال مربوط مىشود، اكتفا مىكنيم.
خيانت در اموال مردم، كه يكى از مصاديق حقّ النّاس مالى محسوب مىگردد، به اين معناست كه انسان در مالى كه نزد او به امانت سپردهاند، بدون اجازه تصرّف كند و آن را به صاحبش برنگرداند. گاهى افراد، منكر امانت مىشوند، گاهى نيز در حفظ امانت كوتاهى مىكنند و سبب اتلاف آن مىگردند كه در هر دو صورت، خيانت شمرده شده، ضمانآور است.
خيانت در امانت مالى، از ديدگاه تعاليم دينى، بهاندازهاى قبيح است كه شايد بتوان گفت: از دزدى نيز قبيحتر و آثار آن زيانبارتر است.
در روايات، از كسى كه در امانت، خيانت ورزد، سلب ايمان شده است. در حديثى كه از جمله راويان آن امام صادق عليه السلام، امام باقر عليه السلام، امام سجّاد عليه السلام، امام حسين عليه السلام و اميرالمؤمنين عليه السلام هستند، از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است: كسى كه امانتدار نيست، ايمان ندارد:
«لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا أَمَانَةَ لَهُ»(1)در روايت ديگرى مىخوانيم: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ضمن نهى از خيانت در امانت، فرمودند: هركس در امانت مردم خيانت كند و امانت را به اهلش بازنگرداند تا بميرد، مسلمان نمىميرد و در قيامت، در حالى خداوند را ملاقات مىكند كه از او غضبناك است.(2)
حفظ و حراست از امانت و بازگرداندن آن به صاحبش، به قدرى اهميّت دارد كه امام سجاد عليه السلام در روايتى كه ابوحمزۀ ثمالى راوى آن است، خطاب به شيعيان مىفرمايند: در اداى امانت كوشا باشيد، قسم به خدايى كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به پيامبرى مبعوث كرد، اگر قاتل پدرم امام حسين عليه السلام، به من اعتماد كند و شمشيرى كه با آن سيدالشّهداء عليه السلام را به شهادت رسانده، نزد من به امانت بسپارد، آن امانت را به وى بازمىگردانم.(3)
در حديثى مشابه، از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه: اگر قاتل جدّم على عليه السلام، امانتى نزد من بگذارد، امانتش را ادا خواهم كرد.(4)
بايد توجه شود كه امانت، بايد به اهلش رسانده شود و در اين خصوص هيچ تفاوتى ندارد كه صاحب امانت، داراى چه دين و مذهبى و چه مليّتى بوده، از چه ميزان تقوايى برخوردار باشد، بلكه به صرف اينكه يكى از خلايق و بندگان خداست، بايد امانتش به او بازگردانده شود.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودهاند: اگر امانت متعلّق به قاتل فرزندان پيامبران خدا باشد نيز بايد آن را ادا كنيد.(1)امام صادق عليه السلام مىفرمايند: امانت را به اهلش ادا كنيد، حتى اگر صاحب آن، مجوسى باشد.(2)ايشان در حديث ديگرى مىفرمايند: هيچ عذرى براى كوتاهى در اداى امانت، پذيرفته نمىشود و امانت مردم را چه آنها نيكوكار و چه فاجر و گناهكار باشند، بايد ادا كرد.(3)
قبيحترين شكل خيانت در اموال، خيانت در بيتالمال و اموال عمومى مردم است. افرادى كه اموال مردم در اختيار آنهاست، بايد دقت و توجه كافى در نگاهدارى اموال عمومى داشته باشند و علاوه بر اينكه خود از دستدرازى به بيت المال خوددارى مىكنند، براى جلوگيرى از دستبرد ديگران نيز هوشيار باشند. تصرّف شخصى در بيتالمال يا كوتاهى در حفظ و حراست از آن، خيانت است و گناه آن بزرگ مىباشد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در عهدنامۀ مالك اشتر، كه در حقيقت يك منشور حكومتى است، خطاب به مالك و همۀ حاكمان و دولتمردان نوشتهاند: از كارگزاران حكومت و از ياران خويش، سخت مراقبت كن. اگر يكى از آنان دست به خيانت زد و گزارش مأموران مخفى نيز خيانت وى را تأييد كرد، همين گزارش براى مجازات او كافى است.
اموال بيتالمال را از او بستان و او را به خوارى و ذلّت برسان و داغ خيانت را بر او بنشان و طوق بد نامى به گردنش بيفكن.(1)
آن حضرت در موضع ديگرى خبردار مىشوند كه يكى از كارگزاران حكومت، محصولات كشاورزى مردم و اموالى از بيتالمال را براى خود برداشته است. خطاب به وى مىنويسند: اگر آنچه خبرش به من رسيده را انجام داده باشى، پروردگارت را خشمگين ساختهاى، از امام خويش نافرمانى نموده و در امانت، خيانت كردهاى. سپس مىفرمايند: حساب كار خود را نزد من بفرست و بدان كه حسابرسى خداوند، از حسابرسى مردم بزرگتر و سختتر است.(2)
بايد دانست كه خيانت در اموال و سرمايههاى ملى، تنها با دستبرد مالى محقّق نمىشود، بلكه ارتكاب هر عملى كه براى اقتصاد كشور و اجتماع مضر باشد، نوعى خيانت است. اين خيانت، گاه از سوى برخى از مسئولان و گاهى نيز از جانب خود مردم، به جامعه تحميل مىگردد.
اقتصاد يك كشور، بهويژه وقتى كه مزيّن به نام «اسلامى» است، بايد ثبات داشته باشد. هر حركتى كه منجر به بىثباتى اقتصاد مىشود، خيانت در اموال عمومى شمرده مىشود.
در اقتصاد بدون ثبات، گروهى ورشكست مىشوند يا سرمايۀ خود را بهكلى از دست مىدهند. مثلاً توليدكننده، در توليد و ساخت كالايى سرمايهگذارى مىكند، ولى هنگام بهرهبردارى، ناگهان مشابه آن از خارج وارد مىشود. واردات بىرويه، از يك سو و توليد بدون كيفيّت از سوى ديگر، به اقتصاد كشور ضربه مىزند و منجر به بىثباتى آن خواهد شد.
در اقتصاد بيمار و بدون ثبات، ارزش پول ملى نيز با افت و كاهش مواجه مىگردد كه يكى از تبعات آن اتلاف سرمايههاى ملى است.
دامنزدن به بيمارى اقتصاد و حركت در جهت رواج بىثباتى مالى در اجتماع، از سوى هركه باشد، خيانت است. چه عامل بىثباتى، مسئولان با تصميمهاى غلط و غير كارشناسى باشند، و چه بعضى از مردم با حرص و طمع و اعمالى نظير گرانفروشى و احتكار، به اقتصاد ضرر بزنند.
برخى از مردم توجه ندارند كه حتى با صدور چك يا سفتۀ بىمحل، به بيمارى اقتصاد كشور دامن مىزنند. كسى كه چك صادر مىكند، در واقع پرداخت مبلغ آن را متعهّد مىشود، پس بايد به همان اندازه پشتوانۀ مالى داشته باشد. صدور چك و سفتۀ بدون پشتوانه، سبب بروز تنش در اقتصاد مىشود و حقّ النّاس است.
گاهى، تجّار و كسبه، بر پايۀ چكى كه از ديگرى در اختيار دارند، به صدور چك مدتدار مىپردازند و اين كار سلسلهوار ادامه مىيابد؛ حال اگر يكى از اين چكها در موعد خود مبدّل به پول نشود، چكهاى ديگر نيز به تبع آن برگشت مىخورد. يعنى در اثر خيانت و خلف وعدۀ يك نفر، بازار دچار بحران مىشود.
كسانى كه در اموال مردم خيانت مىكنند بايد توجه داشته باشند كه علاوه بر عقوبتهاى اخروى، در دنيا نيز گرفتار فقر، كمبود و احتياج خواهند شد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به روايت امام صادق عليه السلام فرمودهاند:
«الْأَمَانَةُ تَجْلِبُ الرِّزْقَ وَ الْخِيَانَةُ تَجْلِبُ الْفَقْرَ»(1)بر اين اساس، اداى امانت سبب بركت و توسعۀ رزق است و خيانت، فقر و بدبختى به همراه خواهد داشت.
1) . الكافى، ج 5، ص 133.
رشوهخوارى و پارتىبازى، از گناهان بزرگ و از مصاديق حقّ النّاس مالى بهشمار مىروند. اين دو گناه، كه بيشتر با هم يا بهدنبال هم رخ مىدهند، سبب تضييع حقّ مردم شده، آثار زيانبارى در دنيا و آخرت دارد.
رشوه، آن است كه انسان چيزى بگيرد و حقّى را از بين ببرد يا ناحقّى را حقّ كند. بايد توجه شود كه رشوه، مختصّ به قضاوت نيست، بلكه هر كس در هر كارى، اگر به ازاى اثبات باطل يا نابودى حقّ چيزى بگيرد، رشوه گرفته است.
شيوع رشوهگرفتن و پارتىبازى، در جوامع انسانى، باعث عادىشدن اين اعمال زشت خواهد شد، تا جايى كه مردم مىپندارند بدون پارتى و رشوه، گرهاى از مشكلات آنها باز نمىشود و گرفتن حق و حقوق افراد، متوقّف بر پرداخت رشوه است؛ متصدّيان امور نيز رشوه را حقّ خود مىدانند و با تغيير نام آن، مانند حقّالحساب يا هديه، توجيهى براى اخذ رشوه، مىتراشند.
اين در حالى است كه طبق برخى از روايات، رشوهخوارى، كفر است. امام رضا عليه السلام مىفرمايند:
«إِيَّاكُمْ وَ الرِّشْوَةَ فَإِنَّهَا مَحْضُ الْكُفْرِ وَ لَا يَشَمُّ صَاحِبُ الرِّشْوَةِ رِيحَ الْجَنَّةِ»(1)يعنى كسى كه رشوه مىگيرد، بايد بداند كه هنگام اخذ رشوه، دينش را از دست مىدهد. چنين كسى قيامت سختى در پيش دارد.
قبلاً بيان شد كه يكى از معانى واژۀ «سُحت»، خباثت و آلودگى مال است. اين واژه در برخى آيات و روايات، بهعنوان «رشوه» نيز بهكار گرفته شده است. مثلاً قرآن شريف در آيۀ ذيل، به جاى لفظ رشوه، از كلمۀ سحت استفاده مىكند و مىفرمايد:
1) . جامع الأخبار، ص 156.
(أَكّٰالُونَ لِلسُّحْتِ) (1)
اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: خورندگان سحت، گيرندگان رشوه هستند.(2)يعنى قرآن، رشوه را خبيث، پليد و آلوده مىداند.
بايد توجه شود كه رشوهخوارى و رشوهدادن و همچنين واسطهشدن بين آنها حرام است، پارتىبازى هم حرام است. در چندين روايت مىخوانيم كه رشوهدهنده و رشوهگيرنده و واسطۀ آنها ملعونند. از جمله امام رضا عليه السلام مىفرمايند:
«الرَّاشِي وَ الْمُرْتَشِي وَ الْمَاشِي بَيْنَهُمَا مَلْعُونُونَ»(3)در روايت ديگرى آمده است كه رشوهدهنده و رشوهگيرنده، هر دو در آتش جهنّم هستند.(4)اين آتش، تجسّم آتشى است كه در دنيا خوردهاند. زيرا آنكه رشوه مىخورد، در واقع آتش مىخورد و آنكه رشوه مىدهد، آتش را به ديگران مىخوراند. رشوه، آدم را مىسوزاند و ريشهكن مىكند. اگر كسى خودش را بسوزاند و خودكشى كند چقدر گناه دارد؟ قرآن كريم مىفرمايد: اگر كسى، ديگرى يا خودش را بكشد، بايد به جهنّم برود و هميشه در جهنّم باشد:
(وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزٰاؤُهُ جَهَنَّمُ خٰالِداً فِيهٰا) (5)
آنكه رشوه مىخورد نيز در حقيقت خودش را آتش زده و كشته است.
اهل معرفت كه بصيرتى از نظر چشم و گوش و دل دارند، آتش رشوه و آتش مال حرام را مىبينند. قرآن كريم مىفرمايد: كسانى كه اموال يتيمان را ظالمانه مىخورند، خود متوجه نيستند كه آتش مىخورند:
(إِنَّ اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوٰالَ اَلْيَتٰامىٰ ظُلْماً إِنَّمٰا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نٰاراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيراً) (1)
در نهجالبلاغه آمده است كه اميرالمؤمنين عليه السلام در يكى از خطبهها مىفرمايند: كسى به ديدن من آمد كه ظرفى سر پوشيده پر از حلوا برايم آورده بود. ايشان مىفرمايند: از معجونى كه در آن ظرف بود، چنان متنفّر شدم كه گويا آن زهرمار است.
معلوم مىشود او درخواستى از آن حضرت داشته و مىخواسته است كه حقّى را ناحق يا ناحقّى را حق جلوه دهند. مىفرمايند به او گفتم: اين هديه است يا زكات يا صدقه كه اين دو بر ما اهلبيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حرام است. گفت: نه، نه زكات است و نه صدقه، بلكه هديه است. گفتم: مادرت به عزايت بنشيند، آيا از راه دين وارد شدهاى كه مرا بفريبى؟ يا عقلت آشفته شده؟ يا جن زده شدهاى؟ يا هذيان مىگويى؟
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودهاند:
«وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلْتُهُ»(2)به خدا سوگند، اگر عالم هستى را به من بدهند و بگويند يك ظلم و يك حقّ النّاس كن و يك پوست جو را به ناحق از يك مورچه بگير، من كه على هستم حاضر نيستم چنين كارى كنم.
بزرگان دين و علماى ربانى، در طول تاريخ، به اجتناب از رشوه و پارتىبازى خيلى اهميّت دادهاند. در اين زمينه، دو حكايت درسآموز بيان مىگردد.
حكايت اوّل: مرحوم آيتالله سيدمحمدباقر درچهاى رحمة الله عليه يكى از مراجع تقليد در اصفهان بوده كه انصافاً وجاهت خوبى داشته است. استاد بزرگوار ما، آيتالله العظمى بروجردى رحمة الله عليه كه شاگرد ايشان بودند، از تقوا و علم ايشان بسيار تعريف مىكردند. نقل است كه ايشان بسيار محتاط بوده و براى ميهمانى به جايى نمىرفتند. روزى يكى از تجّار كه آدم مقدّسى هم بوده، به اصرار ايشان را براى افطار دعوت مىكند و بهناچار دعوت وى را مىپذيرند و به خانۀ او مىروند. بعد از افطار، صاحب خانه، يك قباله براى امضاء نزد آسيد محمد باقر درچهاى مىآورد. نقل مىكنند در آن هنگام رنگ چهرۀ ايشان تغيير كرد و گفت: اى واى! اين افطارى رشوه بوده است. بعد رو كرد به صاحب خانه و گفت: من با تو چه كرده بودم كه اين زهرمار را به خورد من دادى؟
افراد حاضر تعريف كرده بودند كه آيتالله درچهاى از خانۀ آن تاجر خارج شد و به مدرسه برگشت و سر باغچه، آن غذا را برگرداند. پس از استغفار و گريۀ فراوان گفته بود: چه كنم كه ذرّات غذا در معدۀ من باقى مانده است. آيا اين آتش با من چه مىكند؟
حكايت دوّم: در زمان آيتالله العظمى آسيد ابوالحسن اصفهانى رحمة الله عليه كه به ايشان آقاى مديسهاى نيز مىگفتند، يكى از تجّار تهران قصد عزيمت به نجف و پرداخت وجوهات شرعى داشته است. در آن زمان مرحوم آيتالله آقاى قاضى رحمة الله عليه نيز در نجف بوده است. آيتالله شيخ محمدتقى آملى رحمة الله عليه هم يكى از علماى بزرگ در تهران بوده و از نظر سيروسلوك و از نظر معنويت، مورد توجه بوده است. آقاى آملى كه از شاگردان و هواداران آقاى قاضى بهشمار مىرفته، هنگام عزيمت تاجر به نجف، به او مىگويد: خوب است كه شما در نجف سرى به آقاى قاضى بزنيد و وضع ايشان را ببينيد و
قدرى از سهم امام را به ايشان بدهيد. آن آقا گفته بود: من به حجرۀ آقاى قاضى رحمة الله عليه رفتم و ديدم مقدارى آب و نان خشك دارد و نان خشك را در آب مىزند تا خيس شود و بخورد. در حجره هم حصيرى بيش نيست. تعجب كردم اين آسيد على آقا قاضى رحمة الله عليه كه اين همه سر و صدا دارد، چرا وضعش اينطور است؟ گفتم آقا من خمس دارم و مىخواهم خمس خودم را به شما بدهم. مرحوم آقاى قاضى رحمة الله عليه توجه كرده است كه اين شخص را، آقاى شيخ محمدتقى آملى رحمة الله عليه فرستاده است. با اين توجه، براى او شبهۀ پارتىبازى جلو مىآيد. از اينرو به تاجر گفته است: اين زندگى كه ما داريم، وظيفۀ ما اينست و اگر پولدار شديم، وظيفۀ ديگرى پيدا مىكنيم، لذا همۀ پولها را نزد آقاى مديسهاى ببريد.
همين مقدار كه آقاى قاضى رحمة الله عليه توجه كرده است، آقاى آملى رحمة الله عليه سفارشى روى او داشته و آن تاجر به سفارش او آمده است، شبهۀ پارتىبازى پيدا مىكند و پولى از او نمىگيرد.
مسلمان واقعى و شيعۀ امام على عليه السلام، بايد راجع به رشوه و پارتىبازى خيلى سختگير باشد؛ زيرا حقّ النّاس است و در قيامت كسى نمىتواند پاسخ حقّ النّاس را بدهد.
مفسدۀ بزرگ و گناه مالى ديگرى كه در قرآن و روايات، بسيار مذمّت شده، ربادادن و رباگرفتن است. اين امر نكوهيده، سبب سلب حقّ مردم شده، نظم و امنيّت اقتصادى را در اجتماع مختل مىكند.
قرآن كريم، ربا را بهعنوان يك عادت زشت نكوهش كرده، آن را خوردن اموال مردم يا همان حقّ النّاس برمىشمرد:
(وَ أَخْذِهِمُ اَلرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَكْلِهِمْ أَمْوٰالَ اَلنّٰاسِ بِالْبٰاطِلِ وَ أَعْتَدْنٰا لِلْكٰافِرِينَ مِنْهُمْ عَذٰاباً أَلِيماً) (1)
طبق اين آيۀ شريفه، يكى از مصاديق «اكل مال به باطل»، رباخوارى است كه عذاب دردناك در پى دارد.
قرآن شريف، براى نهى از ربا، به نكوهش اخلاقى بسنده نكرده و در آيۀ ديگرى، به صراحت، آن را تحريم كرده است:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَأْكُلُوا اَلرِّبَوا أَضْعٰافاً مُضٰاعَفَةً) (2)
اهلبيت عليهم السلام نيز همواره نسبت به ربا، تنفّر و انزجار داشته، اهل ربا را مذمّت كردهاند. اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم، ربا و خورنده و خريدار و فروشنده و نويسنده و گواهان آن را لعنت فرمودهاند.(3)
امام صادق عليه السلام نيز در روايتى، رزق و روزى بهدست آمده از راه حلال را پاك و پاكيزه و ربا را خبيث و آلوده برمىشمرند:
«مَا طَابَ وَ طَهُرَ كَسْبُ الْحَلَالِ مِنَ الرِّزْقِ وَ مَا خَبُثَ فَالرِّبَا»(4)
ربا، به اندازهاى از نظر قرآن كريم منفور و مذموم است كه آن را معادل جنگ با خداوند متعال مىداند:
(فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ) (1)
اين آيۀ شريفه، به دو صورت معنا مىشود؛ يك معنا اين است كه خطاب به بندگان مىفرمايد: اگر ربا مىخوريد يا ربا مىدهيد، بدانيد كه كار شما، جنگ با خداست. معناى ديگر، اين است كه هركس با ربا سروكار پيدا كند، خداوند سبحان با او سر جنگ دارد و به وى اعلام نبرد مىكند. ظاهراً هر دو معنا از قرآن كريم اراده مىشود.
بنابراين، ربا از يك سو اعلام جنگ با خدا و از سوى ديگر، اعلام جنگ خدا با بنده است.
هركه با خدا در صلح است، خدا نيز با او صلح دارد و هركه با خدا بجنگد، خدا با او خواهد جنگيد. پس، هركه با ربا سروكار دارد، پيمان صلح و دوستى خود با خداوند را شكسته و در واقع، به او اعلام جنگ كرده است. خداوند نيز در برخورد با چنين كسى، از در صلح و دوستى وارد نمىشود و با وى خواهد جنگيد.
آيۀ ديگرى از قرآن كريم مىفرمايد: افراد ربا خور، در روز قيامت مثل ديوانهها وارد صف محشر مىشوند. نظير آدم مستى كه نمىتواند خودش را بگيرد، اينطور وارد صف محشر مىشوند:
(اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ اَلرِّبٰا لاٰ يَقُومُونَ إِلاّٰ كَمٰا يَقُومُ اَلَّذِي يَتَخَبَّطُهُ اَلشَّيْطٰانُ مِنَ اَلْمَسِّ) (2)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: در معراج، مردمى را ديدم كه به علّت بزرگى شكمشان هرچه تلاش مىكردند، نمىتوانستند از جاى خود برخيزند. به جبرئيل گفتم: آنها چه كسانى هستند؟ گفت: آنان رباخوارانند و به آيۀ (اَلَّذِينَ يَأْكُلُونَ اَلرِّبٰا لاٰ يَقُومُونَ...) اشاره كرد.(1)
اگر انسان غيرت دينى داشته باشد، احتمال عقوبتهاى ربا نيز بايد او را بكشد، زيرا دق آور است، ولى بايد دانست كه تبعات ربا، احتمال نيست، بلكه حقيقتى است كه قرآن كريم، بهصورت قطعى و يقينى بيان مىفرمايد.
گناه ربا خيلى بزرگ است و اينكه قرآن كريم مىفرمايد: افراد رباخور ديوانهوار به صف محشر مىآيند، تجسّم عمل خودشان است؛ زيرا اين اشخاص در دنيا با حرفهاى ديوانهوار و با كلاه شرعى، ربا را توجيه مىكنند و مىگويند: چه فرقى بين معامله و رباست؟
قرآن كريم در ادامۀ آيۀ شريفه همين را بيان مىفرمايد:
(ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قٰالُوا إِنَّمَا اَلْبَيْعُ مِثْلُ اَلرِّبٰا) (2)
يعنى اين عقوبت آنها براى اين است كه مىگفتند: داد و ستد و ربا فرقى ندارد. سپس مىفرمايد:
(أَحَلَّ اَللّٰهُ اَلْبَيْعَ وَ حَرَّمَ اَلرِّبٰا) (3)
فرقش اينست كه خداوند، معامله را حلال كرده، براى اينكه مصالح اجتماعى دارد و ربا را براى مفاسد اجتماعى آن حرام كرده است.
هشام بنحكم مىگويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: چرا ربا حرام است؟ فرمودند: اگر ربا حلال بود، مردم كسب و كار و تجارت را كه مورد نياز جامعه است، رها مىكردند(1)يعنى تن به كار و تلاش نمىدادند و چرخ اقتصاد جامعه فلج مىشد.
امام رضا عليه السلام نيز در پاسخ كتبى به يك سؤال، برخى از دلايل تحريم ربا را متذكر شدهاند. از جمله مىفرمايند: دليل حرامشدن ربا، تلفشدن و نابودى اموال مردم، برافتادن نيكوكارى و كار خير، رغبت مردم به سودخوارى، ترك قرضالحسنه و شيوع فساد و ظلم است.(2)
قرآن كريم، راجع به ربا، تهديد سنگينى هم دارد. مىفرمايد:
(يَمْحَقُ اَللّٰهُ اَلرِّبٰا وَ يُرْبِي اَلصَّدَقٰاتِ) (3)
خداوند سبحان، ربا را نابود مىكند و صدقات را افزايش مىدهد. به بيان ديگر، ربا، بركت را از بين مىبرد، و قرضالحسنه و صدقه، به زندگى انسان بركت مىبخشد.
به تجربه اثبات شده است كه اموال حاصل از ربا، اگر در حيات رباخور نابود نشود، به ورثه و فرزندان وى وفا نخواهد كرد و علاوه بر اتلاف، سبب ايجاد اختلاف، تفرقه و بروز گناه در بين آنان خواهد شد. گاهى مشاهده مىشود افرادى ثروت فراوانى دارند، اما با بدبختى زندگى مىكنند و زندگى آنها از هر مسكينى سختتر است. اين، نشانۀ بىبركتى است.
پس كسانى كه دوست دارند اموالشان پربركت باشد و از آن لذت ببرند، آنان كه بهدنبال خوشبختى و تأمين آيندۀ پسنديده و نيكو براى فرزندان خود هستند، بايد از ربا اجتناب كنند و به صدقه و قرضالحسنه اهميّت بدهند.
خداوند متعال وعده داده است كه قرضالحسنه را چندين برابر جبران كند. قرآن شريف در آيهاى مىفرمايد:
(مَنْ ذَا اَلَّذِي يُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً كَثِيرَةً وَ اَللّٰهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) (1)
بر اين اساس، آنچه انسان براى خدا به ديگران قرض بدهد، در واقع به خداوند سبحان قرض داده است. خداوند نيز وعده داده است كه چندين برابر آن را جبران كند. اين چندين برابر نيز با توجه به ميزان خلوص افراد و محلّ مصرف قرض، متنوّع است. بعد هم مىفرمايد: خداوند مىتواند تنگى يا گشايش در زندگى شما ايجاد كند، يعنى از ترس فقر، قرض و صدقه را ترك نكنيد كه گشايش امور به دست خداست.
امام صادق عليه السلام از زبان نورانى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت مىكنند كه: صدقه، ده برابر و قرض به ديگران، هيجده برابر پاداش دارد.(2)
حتى اگر در قرض، قدرت خريد كم شود، بركت الهى جبران آن را خواهد كرد؛ مشروط بر آنكه قرضالحسنه براى خدا باشد.
معلوم است كه اگر صاحب پول، با پولش كار كند يا سرمايهاى بخرد، مثلاً در مدت يك سال، سودى بهدست مىآورد و چنانچه قدرى از پول را قرض بدهد، سر سال، همان پول به او برمىگردد و با توجه به تورّم، از ارزش آن كاسته مىشود، امّا
بركاتى در زندگى نصيب وى مىگردد كه با اين سودهاى ظاهرى قابل مقايسه نيست، ضمن آنكه از قرآن كريم و روايات، بهخوبى استفاده مىشود كه جبران سودهاى ظاهرى نيز در قرضالحسنه خواهد شد.
شيوع ربا در جامعه، عواملى دارد كه تبيين آن موضوع مباحث اين كتاب نيست، امّا آنچه به بحث كنونى مربوط مىشود، اين است كه يكى از عوامل زمينهساز براى ترويج ربا در اجتماع، تجمّلگرايى است.
در زمان قديم، مردم اهل تجمّل و تشريفات نبودند، ربا هم در جامعه بسيار كم بود. همه زندگى سادهاى داشتند، غذاى مختصر و سادهاى مىخوردند و با نشاط فراوان و بدون دردسر زندگى مىكردند.
زندگى ساده و عارى از تجمّل و تشريفات، نياز به قرض و وام ندارد و انسان را در گرداب ربا گرفتار نمىسازد. در زمان حاضر، بسيارى از مردم مجبورند به وامهاى ربوى رو بياورند و يكى از عوامل مهمّ آن، شيوع تجمّلگرايى است. قرآن كريم در خصوص تجمّلگرايى مىفرمايد:
(وَ أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ مٰا أَصْحٰابُ اَلشِّمٰالِ، فِي سَمُومٍ وَ حَمِيمٍ، وَ ظِلٍّ مِنْ يَحْمُومٍ، لاٰ بٰارِدٍ وَ لاٰ كَرِيمٍ، إِنَّهُمْ كٰانُوا قَبْلَ ذٰلِكَ مُتْرَفِينَ، وَ كٰانُوا يُصِرُّونَ عَلَى اَلْحِنْثِ اَلْعَظِيمِ) (1)
دست چپىها چقدر شومند! به خاطر تجمّلگرايى. بعد مىفرمايد: تجملگرايى، انسان را به گناه مىكشاند. از اين گذشته، وقتى خانوادهاى اهل تجمّل و تشريفات شود،
1) . واقعه، 41 تا 46: «و ياران چپ؛ كدامند ياران چپ؟ در [ميان] باد گرم و آب داغ. و سايهاى از دود تار. نه خنك و نه خوش. اينان بودند كه پيش از اين ناز پروردگان بودند. و بر گناه بزرگ پافشارى مىكردند.»
هنگامى كه اساس زندگى بر تفاخر و چشموهمچشمى استوار گردد، سرپرست خانواده مجبور است از هر طريق ممكن، هزينههاى تجمّلگرايى را بپردازد تا از ديگران عقب نماند؛ از اينرو به بانك يا ساير مؤسّسات مالى التماس مىكند تا به وى وام بدهند، بعد هم ورشكسته شده، آبرويش مىرود.
قرآن شريف مىفرمايد: تجملگرا نباشيد و به وامهاى ربوى رو نياوريد، آنگاه امور زندگى شما اصلاح مىشود؛ ربا نخوريد و ربا ندهيد، زيرا بركت از زندگى و اموالتان رخت بر مىبندد و بيچاره مىشويد.
همه بايد مواظب باشند و توجه كنند كه دريافت اينگونه وامها، پشتوانه مىخواهد. اقساط وام هم بايد به اندازۀ توان و قدرت مالى وام گيرنده باشد. اما چون مجبور است، قرارداد وام را با اقساط سنگين امضاء مىكند و هر ماه كه نمىتواند اقساط را بپردازد، قرض مىكند و ناگهان ورشكست مىشود. گاهى هم خانۀ خودش يا از اقوام و آشنايان را براى ضمانت وام، به رهن مىگذارد كه هر دو حقّ النّاس است. از خودش باشد، حقّ زن و بچۀ اوست؛ از ديگران باشد، براى چه آنها بايد خانه و اموال خود را از دست بدهند؟
اساساً قرضگرفتن و بدهكارشدن، در روايات اهلبيت عليهم السلام مذمّت شده است. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم مىفرمايند: از بدهكارى بر حذر باشيد كه عيب براى دين و ديندارى شماست:
«إِيَّاكُمْ وَ الدَّيْنَ فَإِنَّهُ شَيْنٌ لِلدِّينِ»(1)در حديث ديگرى، امام صادق عليه السلام از پدر و اجداد خويش عليهم السلام و ايشان از اميرالمؤمنين عليه السلام چنين روايت مىكنند:
1) . منلايحضرهالفقيه، ج 3، ص 182.
«إِيَّاكُمْ وَ الدَّيْنَ فَإِنَّهُ مَذَلَّةٌ بِالنَّهَارِ وَ مَهَمَّةٌ بِاللَّيْلِ وَ قَضَاءٌ فِي الدُّنْيَا وَ قَضَاءٌ فِي الْآخِرَةِ»(1)از قرض، وام و بدهكارى بپرهيزيد كه سبب ذلّت و خوارى در روز و مايۀ غم، اندوه و نگرانى در شب است؛ و در نهايت بايد پرداخت شود و چنانچه در دنيا ادا نشود، در قيامت از بدهكار مىگيرند. يعنى در سراى آخرت، اعمال نيكوى بدهكار را به بستانكار مىدهند تا راضى شود.
ربادادن يا رباگرفتن، با حيلههاى شرعى و بهعنوان يك امر حلال و پسنديده نيز مذموم است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند: اى على! مسلمانها پس از من با تمسّك به حيلههاى شرعى، حرام خدا را حلال مىشمارند؛ شراب را به نام نبيذ، رشوه را با عنوان هديه و ربا را به اسم معامله مىخورند.(2)
بحث حيلههاى شرعى، در فقه و نزد فقها بحث مفصّلى است، امّا بايد بدانيم كه ربا و گناهانى نظير آن را حلال نمىكند. برخى از افراد براى توجيه گناه خود به حيلۀ شرعى متوسّل مىشوند، غافل از اينكه با اينگونه ترفندها، راه به جايى نخواهند برد.
گاهى اتفاق مىافتد كه يك نفر براى حفظ آبرو يا جهات ديگر وام مىگيرد، ولى مجبور مىشود حدود دو برابر يا بيشتر، سود آن وام را بپردازد. با حيلۀ شرعى و با سوء استفاده از نامهاى مقدّس، ربا مىخورند.
رباخوردن، هيچگاه و به هيچ وجه جايز نيست. رباخوردن جنگ با خداست، ولو اسمش را قرضالحسنه يا بانك اسلامى بگذارند.
در زمان قديم، در اصفهان يا ساير شهرهاى بزرگ، چند نفر بهصورت علنى و آشكارا رباخور بودند كه مردم آنها را مىشناختند و از آنها تنفّر داشتند، نرخ رباخورى آن افراد نيز، طبق نقل شاهدان عينى، مشخّص بود و معمولاً از ده درصد تجاوز نمىكرد.
امروزه گاهى مشاهده مىشود سود وام، بيش از سى درصد است و با ديركرد و جريمه و نظاير آن، گاهى از صددرصد هم تجاوز مىكند. نام آن هم رباخورى نيست! مثلاً بهعنوان كارمزد، سودهاى كلان مطالبه مىكنند. كارمزد وام بايد متناسب با هزينهها باشد و دريافت بيش از آن جايز نيست. كارمزد حقيقى، در نهايت يك درصد است. مگر اين بانكها و قرضالحسنهها چقدر هزينه دارند؟ ولى به عنوان كارمزد يا عناوين ديگرى، به زور ربا مىگيرند، وام گيرنده هم چارهاى جز پرداخت ندارد. اگر هم نتواند بدهى خود را بپردازد، دچار مصيبتهاى بعدى مىشود.
قرآن كريم مىفرمايد: اگر كسى به راستى قدرت پرداخت ندارد، به او مهلت دهيد و اگر بتوانيد به او ببخشيد، بهتر است:
(وَ إِنْ كٰانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلىٰ مَيْسَرَةٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ) (1)
اما برخى از بانكها يا مؤسّسات مالى، به ازاى تأخير در پرداخت، ديركرد مىگيرند. بعضى اوقات، ديركرد وام به اندازۀ اصل بدهى يا بيشتر مىشود. بعد هم اينگونه توجيه مىكنند كه اقتصاد منهاى بانك نمىشود و بانك منهاى ربا هم نمىشود، به عبارت ديگر، مىگويند: مگر مىشود اقتصاد ما منهاى بانك و بانكهاى ما منهاى ربا باشد؟
1) . بقره، 280: «و اگر [بدهكارتان] تنگدست باشد، پس تا [هنگام] گشايش، مهلتى [به او دهيد]؛ و [اگر به راستى قدرت پرداخت ندارد،] بخشيدن آن براى شما بهتر است - اگر بدانيد.»
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در روايتى مىفرمايند: در زمانى، به اندازهاى ربا شهرت پيدا مىكند كه هيچكس نيست كه ربا نخورد، اگر هم كسى خودش ربا نخورد، بالأخره گرد و غبار ربا بر دامنش مىنشيند.(1)
چنين جامعهاى محكوم به هلاكت و نابودى است. چنانكه از امام صادق عليه السلام روايت شده است: هرگاه خداوند بخواهد قومى را هلاك كند، در ميان آنان رباخوارى ظهور مىيابد:
«إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ هَلَاكاً ظَهَرَ فِيهِمُ الرِّبَا»(2)
نوع دوّم حقّ النّاس، حقّى است كه در اثر ريختن آبرو حاصل مىشود. عِرض و آبروى بندگان خدا بسيار محترم است و از بين بردن آن، ظلم و حقّ النّاس محسوب مىگردد.
قبح و زشتى حقّ النّاس آبرويى و پيامدهاى سوء آن، اگر بيشتر از حقّ النّاس مالى نباشد، قطعاً كمتر نيست؛ از اينرو گناهش نيز بزرگتر خواهد بود.
بايد دانست كه بالاترين ظلم، آبروريزى است كه بدتر از دزدى و خوردن مال مردم است. اگر از كسانى كه به معارف قرآن كريم و روايات اهلبيت عليهم السلام آشنا هستند، پرسيده شود: ظلم مالى بدتر است يا ظلم آبرويى؟ مىگويند: ظلم مالى بسيار بد است، اما بدتر از آن، بردن آبروى مردم با گناهانى نظير غيبت، تهمت، شايعه، زخمزبان و سرزنش است.
اين ديدگاه، از روايات اهلبيت عليهم السلام اخذ شده است. مثلاً در روايتى نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در خطبهاى، عظمت گناه «ربا» نزد خداوند سبحان و زشتى حيرانكنندۀ آن را شرح دادند، سپس فرمودند:
«إِنَّ أَرْبَى الرِّبَا عِرْضُ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ»(1)بر اين اساس، ريختن آبروى مسلمان، از رباخوارى بدتر و قبيحتر است. در روايت ديگرى از آن حضرت، آبروريزى، شديدتر از زنا است.(2)
اساساً مردم، مال را براى تأمين آبرو مىخواهند، براى جمعآورى مال تلاش مىكنند تا وجهه پيدا كنند و آبرويشان حفظ شود. حال اگر آبروى كسى ريخته شود، اموال او چه فايدهاى دارد؟
بر اين پايه است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حديثى فرمودهاند: آبرويتان را بهوسيلۀ اموالتان حفظ كنيد:
«قُوا بأَمْوَالَكُمْ عَن أَعْرَاضَكُمْ»(1)بسيارى از مردم، حاضر نيستند دزدى كنند، اساساً شخصيت بيشتر آدميان، به گونهاى نيست كه با ديدن پول ديگران، به فكر سرقت بيفتند؛ اما برخى از همين آدمهاى با شخصيّت، توجه ندارند كه با يك جمله، آبروى ديگران را مىبرند و مرتكب گناه بزرگترى مىشوند.
متأسفانه بعضى افراد، مراعات آبرو و حيثيّت همنوعان را نمىكنند. از اينرو، بهراحتى، هم غيبت مىكنند و هم غيبت مىشنوند؛ هم تهمت مىزنند و هم شنوندۀ تهمت هستند؛ هم شايعهپراكنى مىكنند و هم به شايعات گوش مىدهند. گويا اين گناهان براى عدّهاى از مردم عادى شده است. عادىشدن آبروريزى در بين مسلمانها و عادتكردن آنها به اين امر نكوهيده، مصيبت بسيار بزرگى است.
بعضى افراد نيز توجه به بزرگى گناه خود ندارند، نمىفهمند كه سخن آنها يا رفتارشان، آبروى مردم را مىبرد و گناهش از دزدى بدتر است. حتى گاهى، غيبت و تهمت يا شايعهپراكنى را واجب مىپندارند. بهعنوان سياست، آبروى ديگران را مىريزند و نام آن را غيبت سياسى، تهمت سياسى و شايعۀ سياسى مىگذارند.
قرآن كريم در اينباره مىفرمايد:
(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمٰالاً، اَلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي اَلْحَيٰاةِ اَلدُّنْيٰا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً) (2)
بهتعبير قرآن شريف، ورشكستهترينِ افراد در دنيا و آخرت، كسى است كه با ارتكاب گناه، تخيّل مىكند كه ثواب براى او نوشتهاند.
اين افراد ورشكسته، هنگام مرگ درمىيابند كه بدهكارند و راهى براى جبران نمىيابند. در آن لحظه التماس مىكنند كه آنها را برگردانند، بلكه اعمال نيكو بهجا بياورند، ولى خطاب مىشود: هرگز! چنين برگشتى در كار نيست!
قرآن كريم مىفرمايد:
(حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ لَعَلِّي أَعْمَلُ صٰالِحاً فِيمٰا تَرَكْتُ، كَلاّٰ) (1)
در عالم برزخ و در عالم قبر نيز، چنانكه بعداً شرح داده مىشود، مجبورند مار و عقرب و حشرات موذى را تحمّل كنند تا قيامت برپا شود.
در قيامت، بايد حسابها تسويه شود. از اينرو افراد ظالمى را كه در دنيا آبروريزى كرده و در پروندۀ آنها حقّ النّاس آبرويى ثبت شده، مىآورند، مظلومهايى كه آبرويشان رفته را نيز مىآورند. امام سجّاد عليه السلام مىفرمايند: براى تسويه حساب، بهاندازۀ حقّ مظلوم، از حسنات و اعمال نيكوى ظالم برمىدارند و به پروندۀ مظلوم اضافه مىكنند:
«يؤْخَذُ لِلْمَظْلُومِ مِنَ الظَّالِمِ مِنْ حَسَنَاتِهِ بِقَدْرِ حَقِ الْمَظْلُومِ فَتُزَادُ عَلَي حَسَنَاتِ الْمَظْلُومِ»(2)يعنى در قيامت، حسنات افرادى كه با آبروريزى، غيبت، تهمت، اهانت و گناهانى از اين قبيل، به ديگران ظلم كردهاند را به افرادى مىدهند كه مظلوم واقع شده و آبرويشان در دنيا رفته است.
سپس امام سجّاد عليه السلام مىفرمايند: اگر ظالم، حسنهاى نداشته باشد يا حسناتش در تسويه حساب، تمام گردد، گناهان مظلوم را به پروندۀ ظالم منتقل مىكنند.(3)
در روايت ديگرى آمده است كه اين افراد در قيامت سؤال مىكنند: اعمال خير و عبادات و انفاقات ما چه شد؟ پاسخ مىشنوند: حسنات شما به پروندۀ اعمال كسانى انتقال يافت كه در دنيا با آنان خصومت داشتيد. سپس مىگويند: اين گناهان چيست كه در پروندۀ ما ثبت شده است؟ ما هرگز چنين اعمالى مرتكب نشدهايم. خطاب مىشود: اينها گناهان كسانى است كه از آنها غيبت كردهايد، به آنها ناسزا گفتهايد و در خريد و فروش بر آنان ستم كردهايد.(1)
قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
(وَ قَدِمْنٰا إِلىٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً) (2)
اعمال خير برخى افراد در قيامت، مثل گردوغبار پراكنده مىشود؛ يعنى آثار آن اعمال، پوچ مىشود و هيچ نتيجهاى براى صاحبش نخواهد داشت.
غيبت، به اين معناست كه انسان، عيب كسى را در غياب او به ديگران منتقل نمايد. گناه غيبت، بسيار بزرگ است و قرآن شريف آن را بهمنزلۀ خوردن گوشت مردار انسان دانسته است:
(وَ لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ) (3)
1) . محجّةالبيضاء، ج 8، ص 343.
2) . فرقان، 23: «و ما به [بررسى و حسابرسى] هر عملى كه [به عنوان عملخير] انجام دادهاند، مىپردازيم، پس همه آنها را غبارى پراكنده مىسازيم.»
3) . حجرات، 12: «و بعضى از شما، غيبت بعضى ديگر را نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مردهاش را بخورد؟ (در حالى كه) از آن كراهت داريد.»
غيبت، حسنات و اعمال نيكوى انسان را از بين مىبرد و در نهايت او را روانۀ جهنّم خواهد كرد. از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه:
«الْغِيبَةُ تَأْكُلُ الْحَسَنَاتِ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَب»(1)حسنات و كارهاى شايسته، با غيبت، مىشود، همانطور كه آتش هيزم را مىسوزاند. آن امام بزرگوار، همچنين مىفرمايند: خداوند تعالى به موسى عليه السلام وحى كرد:
«الْمُغْتَابُ إِنْ تَابَ فَهُوَ آخِرُ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَ إِنْ لَمْ يَتُبْ فَهُوَ أَوَّلُ مَنْ يَدْخُلُ النَّار»(2)طبق اين حديث نورانى، اگر غيبتكننده، توبه كند، خداوند متعال او را مىبخشد و مىتواند به بهشت برود، امّا آخرين نفرى است كه وارد بهشت مىگردد؛ امّا چنانچه توبه نكند، او اوّلين كسى است كه وارد جهنّم خواهد شد.
غيبت، يكى از چند گناه بزرگى است كه بوى بد و متعفّن دارد. در حديثى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است: كسى كه غيبت كرده، در قيامت در حالى مىآيد كه از او بوى بدى برمىخيزد، بويى كه گندش از بوى مردار بيشتر است و اهل قيامت را مىآزارد.(3)
بايد دانست كه زشتى غيبت، تنها مربوط به بزرگى گناه آن نيست، بلكه غيبت، مسئوليّتآور است. زيرا آنكه پشت سرش غيبت شده، حقّى پيدا مىكند كه غيبتكننده بايد آن حق را ادا كند.
اداى حقّ او نيز با توبه و پشيمانى قلبى و جبران، ميسّر مىگردد. براى جبران، بايد در حدّ توان، آبرويى كه از او ريخته است را برگرداند. بايد با تعريف و تمجيد از او و بيان فضايلش، ذهنيّت منفى كه در غياب او ايجاد كرده است را به ذهنيّت مثبت مبدّل سازد.
براى اداى حقّ كسى كه از او غيبت شده، جبران آبرويش بايد بشود، ولى گفتن به خودش لازم نيست، زيرا معمولاً مفاسد ديگرى به همراه دارد كه جبران آن مفاسد غير ممكن است.
به هر حال، كسى كه مرتكب غيبت شده، بايد با ندامت حقيقى و عذرخواهى از خداوند سبحان، تصميم جدّى بگيرد كه از آن به بعد غيبت نكند، حقّ آن شخص را هم بايد ادا نمايد. جبران غيبت و اداى حقّ كسى كه از او غيبت شده، وابسته به اين است كه از او تعريف كند، در غيابش از او دفاع نمايد و اجازه ندهد پشت سر او غيبت شود.
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدند: كفّارۀ غيبت چيست؟ فرمودند: «تَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِمَنِ اغْتَبْتَهُ كُلَّمَا ذَكَرْتَهُ»(1)هر موقع، به يادش افتاد، براى آن شخص، طلب مغفرت و آمرزش كند، يعنى دعايش كند. چه زيباست كه يكى از دعاهاى انسان همين باشد؛ هميشه براى كسانى كه پشت سرشان غيبت و بدگويى كرده، دعا كند و براى خود آنها و خانوادۀ آنها آمرزش و حسن عاقبت بطلبد.
در حرمت غيبت، فرقى نيست كه عيب ديگران مستور و پوشيده باشد يا غير مستور، چنانكه تفاوت ندارد كسى كه غيبت او مىشود، راضى باشد يا نه، و نيز فرقى بين غيبت با گفتار يا كردار، نظير اشاره و نوشتن و نظاير آن نيست؛ بلكه همين مقدار كه بهعنوان تنقيص و ضربهزدن به شخصيّت كسى، عيب او را در غياب او به ديگرى منتقل كند، غيبت و حقّ النّاس است.
امام خمينى قدس سره بعضى اوقات در درس اخلاق، روايتى را براى ما معنا مىكردند. من آن روايت را نديدهام و به اطمينان ايشان نقل مىكنم. طبق آن روايت، اگر كسى غيبت كند، در قيامت زبانش به اندازهاى دراز است كه روى زمين افتاده و مردم اين زبان را پايمال مىكنند. بعد حضرت امام قدس سره مىگفتند: اين زبان درازى، يعنى
1) . الكافى، ج 2، ص 357.
زبانش دراز شده تا آنجا كه آبروى مردم را برده است. به همان اندازه زبانش در قيامت دراز مىشود و روى زمين مىافتد و مردم اين زبان را پايمال مىكنند.
گناه آبروريزى خيلى بزرگ است، اما متأسفانه شيوع دارد. كسانى كه اهل دلند و تقيّد به ظواهر شرع دارند، غيبت نمىكنند، شايعهپراكنى نمىكنند و چيزى را كه نمىدانند درست هست يا نه، به ديگران نمىگويند و تهمت نمىزنند.
زمانى حضرت امام قدس سره براى درس آمدند و نفس ايشان به شماره افتاده بود. فرمودند: نيامدهام درس بگويم، آمدهام نصيحتى به شما بكنم. آن نصيحت را هم از قول يك عالم اصفهانى مىگويم. از طرف ميرزاى شيرازى رحمة الله عليه، طلبهاى را براى تبليغ به اصفهان فرستادند و نتوانست بهخوبى ايفاى وظيفه كند. آن عالم اصفهانى به مرحوم ميرزا نوشت كه وقتى مبلّغ مىفرستيد، بايد هم ملاّ باشد، هم متديّن و هم عاقل، و بتواند ترويج دين بكند. و اگر نمىتوانيد سه شرط را احراز كنيد، كسى را بفرستيد كه متديّنِ عاقل باشد. اگر نمىتوانيد، كسى را بفرستيد كه عاقل باشد و بتواند دين خدا را حفظ كند. بعد ايشان عصبانى شدند و گفتند: لااقل عقل داشته باشيد و نخواهيد با حرفهاى نسنجيده به حوزه ضربه بزنيد. بعد هم درس نگفتند و رفتند.
قضيّه اين بود كه يكى از شاگردان حضرت امام قدس سره، پشت سر يكى از مراجع حرف زده بود. سخن او به گوش آن مرجع تقليد رسيده بود و شكايتش را به حضرت امام كرده بود. حضرت امام قدس سره به اندازهاى ناراحت شدند كه مىلرزيدند و فرمودند: اينگونه كارها ولايت بين خدا و انسان را قطع مىكند.
كسى نبايد از اين مطالب ساده بگذرد. كسانى كه وارد در اين قضايا هستند، مخصوصاً اينكه عالم شهود و عالم بصيرت هم داشته باشند، مىبينند كه اين غيبتها، خوردن گوشت مرده است. اين تهمتها خوردن چرك و خون است. در روز قيامت مجسم مىشود، گوشت فاسد مىشود و به خورد انسان مىدهند.
راوى مىگويد: از اميرالمؤمنين درخواست موعظه كردم. ايشان چند موعظه كردند و از جمله فرمودند:
«اجْتَنِبِ الْغِيبَةَ فَإِنَّهَا إِدَامُ كِلَابِ النَّارِ»(1)يعنى از غيبت اجتناب كن، چراكه غيبت، خورش سگهاى جهنّم است.
حضرت امام قدس سره در شرح اين حديث مىگفتند: اگر كسى عادت به غيبت دارد و غيبت روى غيبت مىكند، تجسّم عملش و درندگىهاى زبانش، كمكم او را به صورت سگ درمىآورد. سگ نمىتواند به بهشت برود، بلكه بايد به جهنّم برود و بسوزد تا از حالت درندگى دربيايد. اين سگ، در جهنّم خوراك مىخواهد. از اين جهت، غيبتهايى كه در دنيا كرده، در جهنّم غذاى اوست و به وى مىخورانند. همانطور كه قرآن كريم، غيبت را، خوردن گوشت متعفّن مرده مىداند:
(لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ) (2)
بايد توجه شود كه غيبت، شاخ و دم هم ندارد. از پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم پرسيدند: غيبت چيست؟ فرمودند:
«ذِكْرُكَ أَخَاكَ بِمَا يكْرَهُهُ»(3)غيبت آن حرفى است كه انسان نتواند در روى ديگرى بگويد و پشت سرش مىگويد. چراكه اگر به خودش و در حضورش بيان شود، بدش مىآيد و ناراحت مىشود.
حتى برخى از بزرگان نظير حضرت امام قدس سره روايت را به اين صورت معنا مىكنند كه هرچه نزد مردم بد است، غيبت است. يعنى سخنى كه پشت سر گفته شود، حتى اگر شخص غايب بدش نيايد، اما نزد مردم بد باشد، غيبت است.
مرحوم صدرالمتألّهين رحمة الله عليه در اسفار نوشته است: ديدم دو نفر غيبت مىكنند و مثل دو تنور، آتش از دهان آنها بيرون مىآيد. كسانى كه به راستى مكاشفه دارند، اين حقايق را مىبينند.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با عايشه نشسته بودند. يك خانم آمد و مسئلهاى پرسيد و رفت. عايشه با دستش اشاره كرد كه قد او كوتاه است. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به عايشه گفتند: استفراغ كن. گفت: يا رسول الله! من كه چيزى نخوردهام. دوباره فرمودند: استفراغ كن. استفراغ كرد و لختۀ گوشتى گنديده از دهانش بيرون افتاد.(1)
در واقع به او فهماندند كه با غيبت، طبق آيۀ قرآن، گوشت مرده خورده است:
(لاٰ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ) (2)
اگر كسى دوست ندارد گوشت مردار بخورد، بايد پشت سر مردم حرف نزند.
غيبت، در همين دنيا نيز كيفرهايى دارد، از جمله اينكه شخص غيبتكننده، خودش مورد غيبت ديگران واقع خواهد شد. امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«لَا تَغْتَبْ فَتُغْتَبْ وَ لَا تَحْفِرْ لِأَخِيكَ حُفْرَةً فَتَقَعَ فِيهَا فَإِنَّكَ كَمَا تَدِينُ تُدَانُ»(3)
غيبت نكن، كه ديگران هم پشت سر تو غيبت مىكنند و براى برادرت چاه نكن، كه خودت در آن چاه خواهى افتاد.
تهمت، آن است كه انسان عيبى را به كسى نسبت دهد، ولى او آن عيب را نداشته باشد.
قرآن شريف، تهمت را در حدّ كفر مىداند:
(إِنَّمٰا يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ) (1)
گناه افترا و تهمت به ديگران، بسيار بزرگ است، كيفر سنگينى هم دارد. از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه در روز قيامت، تهمتزننده را بر روى تلّى از چرك و خون نگاه مىدارند.(2)در واقع، آن چرك و خون، تجسّم تهمتهاى دنياست.
قرآن كريم، در آيۀ ديگرى، نسبتدادن اعمال زشت به ديگران را بهشدّت نكوهش كرده، آن را گناهى بزرگ برمىشمرد:
(وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ اِحْتَمَلَ بُهْتٰاناً وَ إِثْماً مُبِيناً) (3)
امام صادق عليه السلام، تهمت را نابود كنندۀ ايمان انسان برمىشمرند:
«إِذَا اتَّهَمَ الْمُؤْمِنُ أَخَاهُ انْمَاثَ الْإِيمَانُ مِنْ قَلْبِهِ كَمَا يَنْمَاثُ الْمِلْحُ فِي الْمَاءِ»(4)
طبق اين حديث شريف، هنگام تهمتزدن، ايمان در قلب انسان، ناپديد مىشود، مانند اينكه نمك در آب حل مىگردد.
تهمت، از نظر حقّ النّاس، بدتر از غيبت است، يعنى با تهمت و نسبت ناروا، حقّ سنگينتر و بزرگترى براى آن مظلومى كه به او تهمت زده شده، ايجاد مىگردد و آنكه تهمت زده است، بايد حقّ او را ادا نمايد.
در غيبت، آبروى مردم مىرود، امّا اين آبروريزى براى عيبى است كه دارند يا بهواسطۀ كار زشتى است كه مرتكب شدهاند. ولى در تهمت، آبروى اشخاص براى عيب نداشته يا گناه مرتكب نشده، مىرود؛ و معلوم است كه تهمت بسيار بدتر از غيبت است، گناه آن نيز بزرگتر و جبران حقّى كه پايمال شده، سختتر است.
بايد توجه شود كه خداوند سبحان، جهنّم دارد، امّا خاموش است، عذاب و آتش ندارد. عذاب جهنّم، مار و مور و عقرب و حميم در جهنّم و آتش سوزان آن را خود بندگان مىفرستند. قرآن در چندين آيه، تأكيد دارد كه مجازات جهنّم را خودتان ايجاد مىكنيد. از جمله در آيهاى مىفرمايد:
(ذٰلِكَ بِمٰا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ) (1)
به اهل جهنّم خطاب مىشود: آنچه مىبينيد را خودتان جلوتر فرستادهايد.
عذاب قبر نيز به همين صورت است. حشرات موذى و حيوانات گزندۀ قبر را خود بندگان مىفرستند، وگرنه قبر، بهخودى خود، عذاب ندارد. به قول مولوى:
آنچه مىكارى همه روزه بنوش *** آنچه مىبافى همه روزه بپوش
اين سخنهاى چو مار و كژدُمت *** مار و كژدُم مىشود گيرد دمت
1) . آلعمران، 182: «اين [عقوبت] به خاطر كار و كردار پيشين شماست.»
بهشت نيز بههمين منوال است. بهشت اكنون موجود است، اما نعمتهاى بهشت را خود انسانها بايد بفرستند. طبق آيهاى از قرآن كريم، به اهل بهشت خطاب مىشود:
(كُلُوا وَ اِشْرَبُوا هَنِيئاً بِمٰا أَسْلَفْتُمْ فِي اَلْأَيّٰامِ اَلْخٰالِيَةِ) (1)
اعمال نيكو، حسنات، عمل به واجبات و مستحبّات و خدمت به خلق خدا، قصر و حورالعين و باغها و نعمتهاى بهشتى را مىسازد.
برترين نعمتهاى بهشتى، در اثر خدمت به خلق خدا و بهويژه دفاع از آبروى مردم، نصيب انسان مىگردد. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم به روايت امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ كُتِبَ لَهُ الْجَنَّةُ الْبَتَّةَ»(2)كسى كه آبروى برادر مسلمانش را حفظ كند، قطعاً بهشت به پاى او نوشته مىشود.
بر اين اساس، هرچه انسان بتواند از آبروى مردم دفاع كند، باغهاى بهشت و درختان سر به فلك كشيدۀ آن، كه از زير آن نهرها جاريست، براى او آماده مىشود.
نسبتدادن عيب دروغين به ديگران، شايعهسازى؛ و پخش و انتشار آن در بين مردم شايعهپراكنى است. به بيان رساتر، شايعهپراكنى، شيوع تهمت در جامعه است كه گناه آن، بسيار بزرگ است.
شايعهپراكنى، گناه اشاعۀ فحشا را نيز با خود دارد.
قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
(إِنَّ اَلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ اَلْفٰاحِشَةُ فِي اَلَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ) (1)
آنكه شايعه را به ديگران منتقل مىسازد، اگر خود سازنده و مخترع شايعه باشد، گناه او و حقّ النّاس او مضاعف و بسيار سنگين است؛ اگر هم فقط شنوندۀ شايعه باشد، حقّ بازگويى آن را ندارد، بلكه بايد هنگام شنيدن، با گوينده برخورد و از شخص غايب دفاع نمايد.
افرادى كه به نسبتهاى ناروا و به شايعات دامن مىزنند، يعنى پس از شنيدن، براى ديگران نقل مىكنند، گناه اشاعۀ فحشا هم به گناهشان ضميمه مىگردد.
پس، از حيث حقّ النّاس، شايعهپراكنى، قبح فراوانى دارد و حقّ بسيار بزرگى بر عهدۀ انسان باقى مىگذارد كه اداى آن، در نهايت سختى است.
شايعهپراكنى، به قدرى نزد قرآن منفور است كه بر عاملان آن مرگ فرستاده است. مىفرمايد:
(قُتِلَ اَلْخَرّٰاصُونَ، اَلَّذِينَ هُمْ فِي غَمْرَةٍ سٰاهُونَ) (2)
اگر كسى كه شايعه را به ديگران منتقل مىكند، بداند دروغ و تهمت است و دانسته به انتشار آن بپردازد و آبروى مردم را ببرد، شايد بتوان گفت كه گناهش از تهمت بيشتر يا دست كم مثل تهمت است. قرآن شريف به طور مؤكّد، از چنين كسى سلب ايمان كرده است:
(إِنَّمٰا يَفْتَرِي اَلْكَذِبَ اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِ اَللّٰهِ) (3)
1) . نور، 19: «به تحقيق كسانى كه دوست مىدارند كه زشت كارى در ميان آنان كه ايمان آوردهاند، شيوع پيدا كند، براى آنان در دنيا و آخرت عذابى پر درد خواهد بود».
2) . ذاريات، 11-10: «مرده باد دروغپردازان؛ آنهايى كه در گردابى (از نادانى) غافل ماندهاند.»
3) . نحل، 105: «تنها كسانى دروغپردازى مىكنند كه به آيات خدا ايمان ندارند.»
حال اگر كسى نداند آنچه شنيده، تهمت است، باز هم حقّ انتشار آن و حقّ ريختن آبروى ديگران را ندارد. متأسفانه برخى از افراد ساده لوح، هرچه از ديگران مىشنوند، بدون فكر، بدون تحقيق و بدون تعقّل، مىپذيرند، و از آن بدتر اينكه براى ساير افراد نقل مىكنند، يعنى بهراحتى به شايعهپراكنى و انتشار تهمت مىپردازند.
قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
(وَ لاٰ تَقْفُ مٰا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤٰادَ كُلُّ أُولٰئِكَ كٰانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً) (1)
بر اين اساس، دنبالكردن خبر يا سخنى كه انسان نسبت به صحّت آن اطمينان ندارد، صحيح نيست. انسان عاقل و زرنگ، آن است كه با شنيدن يك سخن، از گوينده، مدرك آن را مطالبه كند و اگر مدرك معتبر نداشت، آن را نپذيرد. نه اينكه به محض شنيدن يك خبر دروغ، به ديگران نيز منتقل نموده، با آبروى مردم بازى كند.
چشم، گوش و حتى دل انسان، طبق آيۀ شريفه، مسئوليّت دارند. امام صادق عليه السلام مىفرمايند: در قيامت، از گوش، نسبت به آنچه شنيده؛ از چشم نسبت به چيزهايى كه ديده؛ و از دل، نسبت به هرچه بدان تعلّق و وابستگى داشته، سؤال مىشود.(2)
قرآن كريم در آيات ابتدايى سوۀ نور، به مذمّت شايعه پرداخته و عاملان اين گناه بزرگ را شديداً ملامت كرده است. قضيّه از اين قرار است كه در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از سوى دشمن، تهمتى عليه يكى از همسران آن حضرت طراحى شد. امّا مهمتر، اينكه مسلمانها، آن تهمت را گرفتند و در بين خود پخش كردند. آن افراد نادان، آبروى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را بردند.
خداوند متعال با نزول آيات «افك»، آبروى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم را خريد و از همسرشان رفع اتّهام كرد. مىفرمايد:
(إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْوٰاهِكُمْ مٰا لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اَللّٰهِ عَظِيمٌ) (1)
خطاب به آن دسته از افرادى كه شايعهپراكنى كردند، مىفرمايد: چرا سخن ديگران را گرفتيد و ندانسته، آن را انتشار داديد؟ بعد مىفرمايد: شما تصوّر مىكنيد گناه اين رفتار چيزى نيست، در حالى كه گناهش نزد خداوند سبحان خيلى بزرگ است.
آيات «افك» بهخوبى حاكى از آن است كه اگر انسان مراقب نباشد و شنيدهها را با فكر و تحقيق، بررسى نكند، به جايگاه پستى مىرسد كه حتى به همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تهمت مىزند و سبب آبروريزى پيامبر الهى مىشود.
مسمانهاى صدر اسلام كه اين گناه بزرگ و اين خطاى فاحش را مرتكب شدند، از حيث ايمان و معرفت، رتبۀ خوبى داشتند، ولى باز هم بعضى از آنها در اثر كوتاهى در مراقبت، فريب شيطان را خوردند و شايعهپراكنى از آنها سرزد. در زمان حاضر نيز چنانچه مواظبت دقيق از شنيدهها و گفتهها صورت نگيرد و هركس اخبار و نسبتهاى ناروا را نشر دهد، ممكن است حتى به فرزند عزيز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، يعنى حضرت ولىّ عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف تهمت زده شود، چنانكه ممكن است بعضى افراد، نايبان امام زمان كه فقها و مراجع تقليدند را متّهم سازند و عليه آنان شايعهپراكنى كنند.
امام على عليه السلام در خطبهاى مىفرمايند: اى مردم، كسى كه فهميد دين برادرش درست است و در راه راست گام برمىدارد، نبايد به گفتار بيهودهاى در مورد او گوش دهد. بدانيد كه تيرانداز گاهى تير مىاندازد و تيرش به خطا مىرود، سخن هم چنين است، گاه دربارۀ
1) . نور، 15: «آنگاه كه آن [بهتان] را از زبان يكديگر مىگرفتيد و با زبانهاى خود چيزى را كه بدان علم نداشتيد، مىگفتيد و مىپنداشتيد كه كارى سهل و ساده است با اينكه آن [امر] نزد خدا بس بزرگ بود.»
كسى چيزى مىگويند و صحيح نيست. گفتار باطل تباه است و خداوند شنوا و شاهد است. آگاه باشيد كه بين حق و باطل بيش از چهار انگشت فاصله نيست. سپس با قراردادن چهار انگشت خود بين گوش و چشم، فرمودند: باطل آن است كه بگويى شنيدم، و حق آن است كه بگويى ديدم.(1)
بعضى افراد، خودشان اهل دروغ، غيبت، تهمت و بدگويى نيستند، ولى وقتى به همديگر مىرسند، به جاى ياد خدا، از هم مىپرسند: چه خبر؟ ديگرى نيز در پاسخ، دروغها و اتهاماتى كه در رسانهها، سايتها و روزنامهها ديده و هيچ مدركى ندارد را بازگو مىكند. بعد هم توجيه مىكند كه ما بايد سياست بدانيم و بايد ديگران را از اخبار سياسى آگاه كنيم. يعنى غيبت، تهمت و شايعه پراكنى را به عنوان فعاليّت سياسى، بر خودش واجب مىداند. بيش از نود درصد اين حرفها كه بين مردم ردّ بدل مىشود نيز غيبت نيست، تهمت و شايعه است. وقتى بررسى كنيم مىبينيم كه واقعيّت ندارد، يك كلاغ، چهل كلاغ است، امّا برخى بدون توجه به اثرات مخرّب آن، با يك جمله، آبروى اشخاص موجّه يا حتى آبروى يك طائفه را مىبرند.
فتنهگرى، يا بهتعبيرى، نمّامى و سخنچينى، يكى از مصاديق مهمّ حقّ النّاس آبرويى و از گناهان كبيره است. بزرگى اين گناه و شدّت تأثير آن بهاندازهاى است كه قرآن كريم، آن را شديدتر و بزرگتر از قتل دانسته است.
خداوند در قرآن شريف مىفرمايد:
(وَ اَلْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ اَلْقَتْلِ) (2)
(وَ اَلْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ اَلْقَتْلِ) (1)
كسانى كه با تهمت زدن، دروغپردازى، سخنچينى و گناهانى از اين قبيل، مردم را به يكديگر بدبين كرده، به رابطۀ بين مسلمانها و برادرى و الفت بين آنها ضربه مىزنند، فتنهگرند و از قاتلان بدترند. اين افراد روح مردم و روح برادرى بين مؤمنين را مىكشند و آبرو براى كسى باقى نمىگذارند؛ معلوم است كه اين طرز رفتار، از كشتن جسم آدميان خطرناكتر است.
قرآن شريف، در آيۀ ديگرى مىفرمايد:
(إِنَّ اَلَّذِينَ فَتَنُوا اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلْمُؤْمِنٰاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذٰابُ جَهَنَّمَ وَ لَهُمْ عَذٰابُ اَلْحَرِيقِ) (2)
افراد فتنهگر و كسانى كه بين مردم جدايى مىاندازند، اگر توبه نكنند، در دنيا و آخرت در آتش عمل زشت خود خواهند سوخت.
در روايتى از اميرالمؤمنين نقل شده است كه مىفرمايند: بهشت براى سه گروه، تحريم شده است؛ سخنچين، قاتل و دائمالخمر:
«تَحْرُمُ الْجَنَّةُ عَلَى ثَلَاثَةٍ النَّمَّامِ وَ الْقَتَّالِ وَ مُدْمِنِ الْخَمْرِ»(3)واى به حال افرادى كه با سخنچينى، با تهمت و بالأخره با فتنهگرى، قصد ايجاد محبوبيّت براى خود دارند، ولى گناه آنان آتش مىشود و نابودشان مىسازد.
حتى اگر كسى با سعايت و سخنچينى، غيبت كسى را كه از او غيبت شده، به اطلاع او برساند، فتنهگرى كرده و گناهش بزرگ است.
گاهى فتنهگرى، نياز به تهمت و سخنچينى ندارد، حتى وابسته به دروغ گفتن هم نيست، بلكه در برخى موارد، با بيان يك حقيقت، فتنه بر پا مىشود. نظير اينكه انسان، با نقل گفتار يا كردارى كه واقعاً از افراد سرزده است، مردم را به يكديگر بدبين كرده، سبب ايجاد دشمنى بين آنها شود. مثلاً اگر كسى، ازدواج مجدّد يك مرد را به اطلاع همسر او يا خانوادۀ همسر او برساند، در حالى كه دروغ نگفته، رابطۀ بين آنها را برهم زده و فتنهگرى كرده است. همچنين اطلاع رسانى راجع به بىعفّتى يك زن، به شوهرش يا به ديگران، فتنهگرى است.
دروغ گفتن بسيار مذموم است، امّا بيان هر حرف راست و هر حقيقتى نيز واجب نيست؛ چنانكه اگر سبب فتنه شود، آن راستگويى گناه است و در اسلام، بهشدّت از آن منع شده است. انسان عاقل و كسى كه تمايل به فتنه و اختلاف ندارد، در اينگونه موارد، خود را در معرض صحبت قرار نمىدهد يا سكوت اختيار كرده و در صورت سؤال نيز، از پاسخگويى فرار مىكند.
زنديقى از امام صادق عليه السلام پيرامون سحر و جادو، سؤالاتى پرسيد. ايشان در پاسخ به سؤالهاى او، انواع سحر و منشأ پيدايش آن را براى او تبيين كردند. بعد پرسيد: آيا جادوگر، قادر است انسان را به وسيلۀ سحر و جادو، به صورت سگ يا الاغ درآورد؟ امام عليه السلام فرمودند: جادوگر عاجزتر از آن است؛ چون اگر قادر به چنين كارى بود، پيرى، آفت بيمارى و فقر را از خود دفع مىكرد.
سپس امام صادق عليه السلام فرمودند: از بزرگترين جادوها، سخنچينى است؛ كه ميان دو دوست صميمى جدايى مىافكند و باعث دشمنى ميان دو فرد با صفا با يكديگر مىشود و باعث خونريزى و ويرانى خانهها و پردهدرىها مىگردد.
در آخر نيز فرمودند:
«النَّمَّامُ أَشَرُّ مَنْ وَطِئَ الْأَرْضَ بِقَدَمٍ»(1)يعنى، پستترين و شرورترين كسى كه بر روى زمين گام برمىدارد، سخنچين است.
اعتنا به فتنهگرى ديگران، نظير گوش سپردن به سخنچينى، مانند فتنهگرى است. براى جلوگيرى از اين گناه، بايد افراد فتنهجو و اشخاص نمّام و سخنچين، از كارشان منع شوند، بلكه لازم است شنونده، از كسى كه مورد نمّامى و سخنچينى واقع شده، دفاع كند، و اگر نمىتواند دفاع كند يا نمىتواند گوش نكند، بايد توجّه نكند و بر گفتۀ نمّام و سخنچين، ترتيب اثر ندهد.
نقل است كه شخصى، نزد مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى رحمة الله عليه، مؤسّس حوزۀ علميّۀ قم، سخنچينى از ديگران مىكند. ايشان به آن شخص مىفرمايند: سخنان تو براى من قابل تصديق نيست؛ و چون حرفهاى تو راجع به افراد غايب، نزد من ثابت نشده، آنها مبرّا هستند، اين حكم اسلام است. امّا تو كه اين سخنان را بر زبان راندى، نزد من سخنچينى كردى، بنابراين فاسق هستى! و سخن فاسق، براى من دليل و حجت نيست؛ و اين نيز، حكم اسلام است.
گناه بزرگ ديگرى كه سبب مىشود ديگران حق پيدا كنند، توهين يا اهانت است. در نكوهش اهانت همين بس كه خداوند متعال در حديث قدسى، به روايت امام باقر عليه السلام، مىفرمايد:
«مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ وَ أَنَا أَسْرَعُ شَيْءٍ إِلَى نُصْرَةِ أَوْلِيَائِي»(2)
هركه به دوستى از من اهانت كند، آشكارا به جنگ من آمده و من بهيارى دوستانم از هر چيز شتابانترم.
از نظر قرآن كريم، افراد رباخوار، با خداوند متعال در حال جنگند. چنانكه مىفرمايد:
(فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اَللّٰهِ وَ رَسُولِهِ) (1)
قبح اهانت و عظمت گناه آن، بهاندازهاى است كه خداوند سبحان، آن را مثل ربا، جنگ با خودش مىداند.
ناسزا گفتن، شكستن دل، زخمزبان، آبروريزى، تحقير، سرزنش و بالأخره هر گفتار يا رفتارى كه ديگران را سرافكنده و خجالتزده كند، از مصاديق اهانت است و اهانت، يكى از مصاديق بارز ظلم و حقّ النّاس آبرويى است.
در روايت ديگرى، از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه خداوند در معراج به ايشان مىفرمايد:
«يَا مُحَمَّدُ مَنْ أَذَلَّ لِي وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَنِي بِالْمُحَارَبَةِ وَ مَنْ حَارَبَنِي حَارَبْتُهُ»(2)اى محمد، هر كس يكى از دوستان مرا خوار و ذليل كند، او خود را براى جنگ با من آماده كرده است و هر كس با من بجنگد، من نيز با او مىجنگم.
منظور از واژۀ «ولى» در اين دو حديث، طبق روايتى كه در ادامۀ آن در اصول كافى نقل شده، شيعه است.(3)
بر اين اساس، اگر كسى به يكى از شيعيان معمولى، توهين كند يا او را ذليل و حقير كند، گناهش به اندازهاى بزرگ است كه گويا مهيّاى جنگ با خداوند شده است. خداوند هم مىفرمايد: من با چنين كسى مىجنگم.
پروردگار عالم بندههايش را خيلى دوست دارد. او از هفتاد پدر و مادر مهربان، به بندگان مهربانتر است و اين از باب مثال است، بلكه از هفتصد يا هفت ميليون و هرچه تصوّر شود، مهربانتر است. خدا صددرصد عاشق بندگان است و همه را خيلى دوست دارد و اگر ببيند به اين بنده، حتى بندۀ گناهكار، توهين شد، غضب مىكند. اگر ببيند كسى به بندهاش زخم زبان زد يا فحش داد، حتى اگر بندۀ بدى باشد، از توهين به او غضب مىكند. بالاتر از اين نيست كه اگر كسى محكوم به اعدام باشد، مأمورى كه طناب را به گردن او مىاندازد، حقّ توهين به وى را ندارد و اگر اهانت كرد، اگر او را تحقير، تمسخر يا سرزنش كرد، گناهش، مثل جنگ با خداست.
شدّت مهربانى خداوند به بندگان، حتى بندگان گناهكار، به قدرى است كه جهنّم را براى پاكسازى آنان قرار داده است. جهنّم، از الطاف خفيّۀ خداست و اگر پروردگار عالم كسى را به جهنّم بفرستند، قصد اهانت به وى را ندارد، بلكه مىخواهد گناهان او و حقوقى كه بر عهده دارد و برايش مبدّل به آتش و عذاب شده، از بين برود. مثل سنگ معدنى، كه در كوره ذوب مىگردد تا ناخالصىها از آن زدوده شده و طلاى ناب شود، گناهكار نيز به جهنّم مىرود تا كدورتها و رذالتها از او زدوده شود و لياقت ورود به بهشت را پيدا كند.
پروردگار عالم به اندازهاى از اهانت و تندى بيزار است كه وقتى حضرت موسى عليه السلام را براى هدايت فرعون مىفرستد، سفارش مىكند كه با زبان نرم و ليّن با وى سخن بگويد. يعنى حق تعالى، اهانت به فرعون كه گردنكشى كرده و ادعاى خدايى دارد را نيز خوش نمىدارد.
ابتدا مىفرمايد: بهسوى فرعون برو، كه او طغيان و سركشى كرده است:
(اِذْهَبْ إِلىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغىٰ) (1)
سپس مىفرمايد:
(فَقُولاٰ لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشىٰ) (2)
من دوست دارم فرعون هدايت شود، پس با تلطف و مهربانى و نرمى با او حرف بزن، شايد آدم شود.
گذشته از آنچه بيان شد، اساساً حرمت مؤمن، نزد خداوند تعالى، طبق روايات، از حرمت كعبه بالاتر است:
«الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ»(3)در برخى روايات، احترام مؤمن، بيشتر از احترام ملك مقرّب شمرده شده است:
«وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ»(4)پس، اجتناب از اهانت به ديگران ضرورى است و همه بايد مراقب باشند كه با گفتار يا كردار خويش، كسى را خوار و ذليل نكنند، آبروريزى نكنند، شخصيت ديگران را نكوبند، زخم زبان نزنند و سرزنش نكنند كه همۀ اين گناهان بزرگ، نوعى اهانت و ذلّت است و مثل جنگ با خداست.
بيشتر اين گناهان بهواسطۀ زبان رخ مىدهد. شخصى به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گفت: يا رسول الله! مرا نصيحت كنيد. فرمودند: «احْفَظْ لِسَانَكَ» ؛ مواظب زبانت باش! دو
مرتبه گفت: من را نصيحت كنيد. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم باز فرمودند: مواظب زبانت باش! براى مرتبۀ سوّم گفت: مرا نصيحت كنيد و باز هم همان جواب را شنيد. سپس پيامبر به او فرمودند:
«هَلْ يَكُبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ»(1)مگر غير از اين است كه بيشتر اهل جهنّم، به واسطۀ زبانشان جهنّمى مىشوند؟
در حديثى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه: هركس بر ضرر يك مؤمن حرفى بزند و قصدش آبروريزى و افشاى عيب او باشد و بخواهد او از چشم مردم بيفتد، خداوند او را از ولايت خود به ولايت شيطان مىراند و شيطان هم او را نمىپذيرد:
«مَنْ رَوَي عَلَي مُؤْمِنٍ رِوَايَةً يُرِيدُ بِهَا شَيْنَهُ وَ هَدْمَ مُرُوءَتِهِ لِيَسْقُطَ مِنْ أَعْيُنِ النَّاسِ أَخْرَجَهُ اللَّهُ مِنْ وَلَايَتِهِ إِلَي وَلَايَةِ الشَّيْطَانِ فَلَا يَقْبَلُهُ الشَّيْطَانُ»(2)واى به حال كسى كه به ديگران توهين كند، زخم زبان بزند، كسى را مسخره كند، آبروى اشخاص را بريزد و به اين طرف و آن طرف بزند تا يك نقطۀ ضعف از مردم پيدا كند و بخواهد شخصيّت ديگران را منكوب نمايد.
گاهى افراد، اين گناهان بزرگ را، بهعنوان سياست مرتكب مىشوند. بهراحتى شخصيّت ديگران را مىكوبند، به آنها توهين مىكنند، بعد هم گناه خود را توجيه مىكنند كه در سياست، افشاگرى لازم است. توجيه گناه، كمتر از خود گناه نيست و خطر آن بسيار بزرگ است. يكى از خطرهاى آن، اين است كه توفيق توبه را از انسان سلب مىكند.
يكى از گناهان بزرگ، كه مستوجب حقّ النّاس آبرويى است، تعيير و سرزنش است. قرآن شريف با كلمۀ «وَيْل»، سرزنشكننده و غيبتكننده را تهديد فرموده است. مىفرمايد:
(وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ) (1)
واژۀ «ويل» دو معنا دارد؛ يك معناى آن، «واى به تو» است كه به افرادى كه بدى مىكنند خطاب مىشود. معناى ديگر، بر اساس روايات، چاهى در جهنّم است.(2)
بر اين اساس، كسى حق ندارد، مردم را به خاطر گناه يا خطايى كه از آنها سر زده، آزرده خاطر كند. اگر اين كار، در روى آنان صورت پذيرد، به تعبير قرآن، «لمزه» است و چنانچه در پشت سر بگويد و اگر آن شخص بفهمد، ناراحت شود، غيبت است كه در آيۀ شريفه، نام آن «همزه» است. قرآن كريم، «همزه» و «لمزه» را در كنار هم بيان كرده و مىفرمايد: واى به كسى كه در پشت سر يا در رو، عيبجويى كند.
علاوه بر اين نكوهش قرآنى، در روايتى از قول امام صادق عليه السلام آمده است كه خداوند متعال، سرزنشكننده را در دنيا و آخرت سرزنش خواهد كرد:
«مَنْ أَنَّبَ مُؤْمِناً أَنَّبَهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ»(3)بنا بر روايت ديگرى از امام صادق عليه السلام، هركه مؤمنى را به گناهى سرزنش كند، نمىميرد تا اينكه خودش آن گناه را مرتكب شود. ايشان مىفرمايند:
«مَنْ عَيَّرَ مُؤْمِناً بِذَنْبٍ لَمْ يَمُتْ حَتَّى يَرْكَبَه»(4)
سرزنش ديگران، چه در معصيت آنان باشد، چه در عيوب ديگر، قبيح است. در روايات مىخوانيم كه سرزنش ديگران، براى اعمالى كه معصيت محسوب نمىشود نيز اثر وضعى را دارد و انسان به آنچه سرزنش كرده، مبتلا خواهد شد. اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايند:
«مَنْ عَيَّرَ بِشَيْءٍ بُلِيَ بِهِ»(1)اگر هم انسان بهواسطۀ عيبى كه در كسى نيست، او را سرزنش كند، علاوه بر گناه سرزنش، گناه تهمت را نيز دارد. چنانكه اگر سرزنش، با ضميمۀ استهزاء يا اهانت و نظاير آن باشد، گناه آن ضميمه را نيز با خود دارد.
اسلام عزيز، براى دچارنشدن انسانها به گناهانى همچون تعيير و سرزنش، «امربهمعروف و نهىازمنكر» دارد، كه معمولاً به آن عمل نمىشود. امربهمعروف و نهىازمنكر به اندازهاى از نظر اسلام اهميّت دارد كه قرآن كريم در سورۀ «والعصر» براى نجات انسان، دو بال معرفى مىفرمايد؛ يكى بال «ايمان و عمل صالح»، و بال ديگر، «امربهمعروف و نهىازمنكر» است. يعنى دوشادوش «ايمان و عمل صالح»، «امربهمعروف و نهىازمنكر» را بيان مىفرمايد.
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ وَ اَلْعَصْرِ إِنَّ اَلْإِنْسٰانَ لَفِي خُسْرٍ إِلاَّ اَلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوٰاصَوْا بِالصَّبْرِ) (2)
قسم به عصر، قسم به عصارۀ عالم خلقت، يعنى امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف كه همۀ مردم، ورشكسته، در زيان و در خسران هستند، جز افرادى كه دو بال براى پرواز داشته باشند؛ بال «ايمان و بر طبق ايمان عملكردن»، و بال «امربهمعروف و نهىازمنكر».
مسلمانها بايد عيبها و زشتىهاى همديگر را برطرف كنند و مانع گناه يكديگر شوند، امّا نه با تعيير، سرزنش، تهمت، غيبت، اهانت و شايعه، بلكه بايد با امربهمعروف و نهىازمنكر به اصلاح هم بپردازند.
يكى از مراتب امربهمعروف و نهىازمنكر، انتقاد است. جامعۀ عقلانى آن است كه انتقاد داشته باشد. معناى انتقاد چيست؟ انتقاد آن است كه اگر انسان بفهمد شخص ديگرى، از نظر گفتار يا از نظر كردار عيبى دارد يا مرتكب گناهى مىشود، پشت سر او غيبت نكند، در رو و در ميان مردم نيز او را سرزنش نكند، شخصيّت وى را نكوبد و او را تحقير ننمايد، امّا در تنهايى، آن هم نه با تندى و نه با حالت سرزنش، بلكه با مهربانى و از سر خيرخواهى، او را نصيحت كند.
امام حسن عسكرى عليه السلام مىفرمايند: كسى كه برادرش را پنهانى نصيحت كند، او را آراسته و اگر آشكارا نصيحتش كند، او را مخدوش ساخته است:
«مَنْ وَعَظَ أَخَاهُ سِرّاً فَقَدْ زَانَهُ وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلَانِيَةً فَقَدْ شَانَهُ»(1)اين نحوۀ انتقاد، يعنى انتقاد بدون سرزنش، بالاترين ثواب را دارد. امام صادق عليه السلام امّا براى درسآموزى به بشريّت مىفرمايند: بهترين دوست و برادر براى من، كسى است كه از من انتقاد كند و عيوبم را به من بگويد:
«أَحَبُّ إِخْوَانِي إِلَيَّ مَنْ أَهْدَى إِلَيَ عُيُوبِي»(2)قرآن كريم در آيهاى روش موعظه، روش امربهمعروف و نهىازمنكر و روش انتقاد سالم و سازنده را نيز آموزش مىدهد. در سورۀ لقمان مىفرمايد:
(وَ إِذْ قٰالَ لُقْمٰانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يٰا بُنَيَّ لاٰ تُشْرِكْ بِاللّٰهِ إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ) (1)
در اين آيه، لقمان به فرزندش نصيحت مىكند و او را از شرك به خداوند باز مىدارد. امّا بايد توجه شود كه نصيحت او با تلطّف و مهربانى است و شكل موعظه دارد. جملات «وَ هُوَ يَعِظُهُ» و «يٰا بُنَيَّ»، در اين آيه، معترضه است، يعنى بدون اين دو جمله نيز معنا تمام بود، امّا قرآن كريم با اين جملات به ما مىآموزد كه پند و اندرز بايد با مهربانى و با جملات محبّت آميز بوده، با سخنان و حركات آمرانه و با اتخاذ مواضع تند و با نگاه از بالا به پايين، همراه نگردد. به عبارت ديگر، اصلاح ديگران كه يك وظيفۀ دينى و ملى است، بايد با تواضع، مهربانى و بدون تندى، تنش و تعيير و سرزنش صورت پذيرد. همچنين از عبارت (إِنَّ اَلشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ) مىفهميم كه نصيحت و موعظه بايد با بيان استدلال باشد تا اثر بگذارد.
نصيحت و موعظه در خانهها و بين اعضاى خانواده نيز بايد بر اساس همين روش، صورت پذيرد. تذكر و نصيحت پدر و مادر به فرزندان يا زن و شوهر نسبت به همديگر، با صداى بلند و با تندى و خشونت، نتيجه ندارد و همه بايد طبق روش قرآن عمل كنند تا تأثير آن را دريابند.
1) . لقمان، 13: «و [ياد كن] هنگامى را كه لقمان به پسر خويش - در حالى كه وى او را اندرز مىداد -، گفت: اى پسرك من به خدا شرك مياور كه به راستى شرك ستمى بزرگ است.»
عيبجويى، گناه بزرگى است كه در تعاليم دينى بسيار مذمّت شده، كيفر شديدى نيز در دنيا و آخرت دارد.
قرآن كريم، در سلسله دستورات اخلاقى سورۀ حجرات، مؤمنين را از «تجسّس» و «عيبجويى» نهى فرموده است. مىفرمايد:
(وَ لاٰ تَجَسَّسُوا) (1)
تجسّس و تفحّص در امور ديگران يا دزديده ديدن و پنهانىشنيدن حركات و گفتار مردم، بهمنظور يافتن عيوب و لغزشها، بسيار قبيح است و گناه آن در برخى روايات، در حدّ كفر شمرده شده است.
امام باقر عليه السلام مىفرمايند:
«إِنَّ أَقْرَبَ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ إِلَى الْكُفْرِ أَنْ يُوَاخِيَ الرَّجُلَ عَلَى الدِّينِ فَيُحْصِيَ عَلَيْهِ عَثَرَاتِهِ أَوْ زَلَّاتِهِ لِيُعَنِّفَهُ بِهَا يَوْماً مَا»(2)طبق فرمايش ايشان، مهمترين عامل، براى نزديكى بنده به كفر، عيبجويى و شمردن لغزشهاى برادر دينى است، براى اينكه بتواند در آينده، او را با آن لغزشها سرزنش كند.
اميرالمؤمنين عليه السلام در عهدنامۀ مالك اشتر مىفرمايند: تنها خداست كه در رابطه با لغزشهاى مردم حكم مىكند.(3)همچنين از آن امام بزرگوار چنين روايت شده است كه لغزش جوانمردان را نديده بگيريد، چون كسى از آنها نلغزيد، جز آنكه خداى او دستش را گرفت و بلندش كرد:
«أَقِيلُوا ذَوِي الْمُرُوءَاتِ عَثَرَاتِهِمْ فَمَا يَعْثُرُ مِنْهُمْ عَاثِرٌ إِلَّا وَ يَدُ اللَّهِ بِيَدِهِ يَرْفَعُهُ»(1)در سيرۀ زندگانى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مىخوانيم كه آن حضرت، هرگز از كسى عيب نمىگرفتند و در صدد يافتن امور پنهانى و لغزشهاى ديگران نبودند.(2)از خود ايشان روايت شده است كه مىفرمايند:
«إنَّ اللَّه تَعالى لَم يَبعَثَني مُعنِّتاً وَ لا مُتُعَنِّتاً وَ لكِن بَعَثَني مُعَلِّماً مُيَسِّراً»(3)خداوند مرا مبعوث نكرده كه عيبجو، ايرادگير و اشكالتراش باشم، بلكه مرا آموزگار و آسانگير فرستاده است.
در زشتى گناه عيبجويى، تفاوتى بين تفحّص و شنود، در كارهاى شخصى يا خانوادگى يا اجتماعى و نظاير آن نيست، بلكه اگر رفتار يا گفتار ديگران زير نظر گرفته شود، گناهش بزرگ است.
بازرسى بدون اجازه، از خانه، مغازه، كيف و ساير لوازم شخصى افراد نيز نوعى تجسّس و عيبجويى است و بايد از اينگونه حركات خوددارى گردد.
حتى زن و شوهر حق ندارند، بدون رضايت همديگر، در لوازم شخصى ديگرى، تفحّص كنند و بهدنبال كشف عيبهاى هم باشند.
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به روايت امام صادق عليه السلام نقل شده است:
«لَا تَطْلُبُوا عَثَرَاتِ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنَّ مَنْ تَتَبَّعَ عَثَرَاتِ أَخِيهِ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَثَرَاتِهِ وَ مَنْ تَتَبَّعَ اللَّهُ عَثَرَاتِهِ يفْضَحْهُ وَ لَوْ فِي جَوْفِ بَيتِهِ»(4)
مىفرمايند: لغزشهاى مؤمنان را دنبال نكنيد. هركه بهدنبال لغزش مؤمنى باشد، خداوند تمام لغزشهاى او را دنبال خواهد كرد و او را حتى در ميان خانهاش رسوا مىسازد.
در برخى روايات نيز از كسى كه دنبال يافتن خطاها و لغزشهاى ديگران باشد، با عنوان «منافق» ياد شده است.(1)
دنبالكردن عيوب و آگاهى يافتن از لغزشها و گناهان ديگران، به قدرى از نظر تعاليم دينى، منفور است كه طبق احكام شرع مقدّس، كسى حقّ بازجويى و حرف كشيدن از افراد، براى تفحّص و شنود و كشف اسرار آنان را ندارد؛ حتّى قاضى و بازپرس هم نمىتوانند از اشخاص متّهم حرف بكشند و آنها را به زور يا با كتك و شكنجه، وادار به اقرار و اعتراف كنند. جالب آنكه، چنين اعترافى، حجّت نيست. ائمۀ طاهرين عليهم السلام، در چندين روايت فرمودهاند: اعتراف به جرم و گناه، با زور و با شكنجه و ترساندن متّهم، اعتبار ندارد، مستوجب مجازات هم نمىشود.(2)
اميرالمؤمنين عليه السلام به روايت امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«مَنْ أَقَرَّ عِنْدَ تَجْرِيدٍ أَوْ تَخْوِيفٍ أَوْ حَبْسٍ أَوْ تَهْدِيدٍ فَلَا حَدَّ عَلَيْهِ»(3)طبق اين روايت، كسى كه هنگام شكنجه و كتكخوردن يا در وقت ترساندن او يا در زندان يا با تهديد، به جرمى اقرار كند، بر او حدّى نيست.
تجسّس و تفحّص از طريق گوشدادن مخفيانه و بدون اجازه، به تلفن و ضبط و امثال آن نيز نكوهش شده و كيفر دارد.
از رسول خدا روايت شده است كه هركه دزديده به سخن ديگران گوش دهد، در حالى كه آنان از شنيدهشدن حرفشان كراهت دارند، در قيامت گوشهاى او را با سرب داغ و مذاب، پر مىكنند.(4)
بايد توجه شود كه شنود، از نظر اسلام غلط است؛ تفتيش عقائد از نظر اسلام غلط است؛ تفتيش خانهها، از نظر اسلام غلط است؛ اعترافگرفتن از نظر اسلام، غلط است. پس، اگر قرار است، به احكام و قوانين اسلام عمل شود، بايد به اين مسائل مهم اهميّت داده شود.
يكى ديگر از مصاديق حقّ النّاس آبرويى، افشاى اسرار و رازهاى مردم است.
از نظر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، افشاى اسرار، خيانت است. ايشان در توصيه به جناب ابوذر، ابتدا مىفرمايند كه مجالس امانت است، سپس بر ملاكردن رازها را نوعى خيانت بر مىشمرند:
«يَا أَبَا ذَرٍّ الْمَجَالِسُ بِالْأَمَانَةِ وَ إِفْشَاؤُكَ سِرَّ أَخِيكَ خِيَانَةٌ»(1)قبلاً بيان شد كه هيچ كس حقّ عيبجويى و عيبيابى از ديگران را ندارد؛ حال اگر به هر دليلى و به هر واسطهاى، عيب يا رازى نزد انسان، آشكار شد، افشاى آن و گفتن به ديگران، گناه بزرگى است و حقّ بزرگى بر عهدۀ افشاكننده، مىگذارد.
امام صادق عليه السلام در روايتى مىفرمايند: كشف زشتى مؤمن بر مؤمن حرام است. رواى مىگويد: از ايشان پرسيدم: منظور از زشتى مؤمن چيست كه كشف آن حرام است؟ فرمودند: عيبها و اسرارش.(2)
پس، اگر كسى لغزشى از كسى ديد، حقّ آبروريزى ندارد، بلكه اسلام عزيز راه «امربهمعروف و نهىازمنكر» را به انسانها آموخته است. بعد از اطلاع از گناه، لغزش يا خطاى ديگران، اگر شرايط مهيّاست، انسان بايد با تلطّف و مهربانى و از سر خيرخواهى، خطاكار را نصيحت كند، وگرنه حقّ ريختن آبروى او را ندارد.
پخشكردن و انتشار اسرار ديگران، از نظر اسلام غلط است و بسيار نكوهش شده است. اساساً يكى از گناهان بزرگ، كه از دزدى بدتر است، اين است كه انسان راز و سرّ كسى را فاش كند و با آبروريزى، او را از چشم مردم بيندازد.
امام صادق عليه السلام در حديثى مىفرمايند:
«مَنْ رَوَى عَلَى مُؤْمِنٍ رِوَايَةً يُرِيدُ بِهَا شَيْنَهُ وَ هَدْمَ مُرُوءَتِهِ لِيَسْقُطَ مِنْ أَعْيُنِ النَّاسِ أَخْرَجَهُ اللَّهُ مِنْ وَلَايَتِهِ إِلَى وَلَايَةِ الشَّيْطَانِ فَلَا يَقْبَلُهُ الشَّيْطَانُ»(1)بر اساس فرمايش امام عليه السلام، هركس سخنى راجع به يك مؤمن به ديگران بگويد و قصد او آبروريزى باشد و بخواهد او را از چشم مردم بيندازد، خداوند متعال افشاكننده را از ولايت خود بهسوى ولايت شيطان اخراج مىنمايد و شيطان هم ولايت چنين كسى را نخواهد پذيرفت.
گاهى، افشاى راز ديگران، با اشاعۀ فحشا همراه است؛ يعنى اگر كسى گناه يا خطايى مرتكب شده، بر ملاكردن آن، علاوه بر خيانت و افزون بر گناه افشاى اسرار، گناه و سنگينى اشاعۀ فحشا را نيز خواهد داشت. از نظر قرآن كريم، چنين كسى در دنيا و آخرت عذاب دردناك دارد:
(إِنَّ اَلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ اَلْفٰاحِشَةُ فِي اَلَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ) (2)
همچنين اگر، افشاى اسرار مردم، منجر به گناهانى مانند قتل و آدمكشى شود، گناه آن قتل براى افشا كنندۀ راز هم نوشته خواهد شد.
رواى مىگويد: از امام باقر عليه السلام شنيدم: بندهاى از بندگان خدا روز قيامت محشور مىشود؛ به او مقدارى خون مىدهند و مىگويند: اين سهم تو از ريختهشدن خون فلانى است؛ يعنى او را در قتل آن شخص سهيم مىدانند.
سپس امام عليه السلام مىفرمايند: آن بنده عرض مىكند: پروردگارا! تو خود مىدانى كه من هيچ قتلى در دنيا مرتكب نشدم و خون كسى را نريختم. خداوند متعال مىفرمايد:
«بَلَى سَمِعْتَ مِنْ فُلَانٍ رِوَايَةَ كَذَا وَ كَذَا فَرَوَيْتَهَا عَلَيْهِ فَنُقِلَتْ حَتَّى صَارَتْ إِلَى فُلَانٍ الْجَبَّارِ فَقَتَلَهُ عَلَيْهَا وَ هَذَا سَهْمُكَ مِنْ دَمِهِ» آرى! تو از فلانى سخنى شنيدى و به ضررش بازگو كردى؛ بعد به گوش ظالمى رسيد و بر اساس آنچه تو افشا كرده بودى، او را كشت. اين سهم و بهرۀ تو از خون اوست.(1)
گاهى افراد نادان و بىخرد، اسرار و رازهاى خانوادگى را براى ديگران فاش مىكنند. مثلاً برخى، عيوب و رازهاى همسر خود را براى خويشان يا دوستان بازگو مىكنند. اين كار، خيانت به همسر محسوب مىشود. كسى حق ندارد، حتى نزد مادر خود، عيب همسرش را بگويد يا سرّى از او بر ملا نمايد. اين كار زشت، علاوه بر گناه افشاى اسرار و علاوه بر حقّ النّاس، سبب تزلزل نظام خانواده مىشود و محبّت بين زن و شوهر را از بين مىبرد كه جبران آن بسيار مشكل است.
افشاى اسرار حكومتى و بازگوكردن اسرار نظامى يا اقتصادى نيز خيانت بزرگى است كه متصدّيان امر و افراد مطلّع بايد از آن حذر كنند.
1) . الكافى، ج 2، ص 371.
خانواده، حريم دارد و تعرّض به حريم آن، حقّ النّاس است. مثال بارز اين تعرّض، ارتباط و دوستى افراد نامحرم، با زن شوهردار يا مرد زندار است. گناه چنين ارتباطى، بسيار بزرگ است. گاهى علاوه بر آبروى همسر و خانوادۀ آن شخص، آبروى يك طائفه و حتى آبروى مردم يك روستا يا يك شهر، ريخته مىشود.
مردى كه زن دارد، ناموس و عِرضش مربوط به همسر اوست؛ عفّت زن شوهردار نيز مربوط به شوهرش است. طرح دوستى و فراتر از آن، ارتباط نامشروع با كسى كه همسر دارد، خيانت ناموسى است و از نظر تعاليم دينى، بلكه از نظر عقل و از نظر انسانيّت، از قبيحترين و نكوهيدهترينِ كارها است. يعنى علاوه بر اينكه شارع مقدّس، اين حركت زشت را به شدّت محكوم و تحريم كرده، عقل انسان، حتى اگر بىدين و لامذهب باشد، زشتى آن را بهخوبى درك مىكند و حكم شارع در اين زمينه، ارشادى بر حكم عقل است.
قرآن كريم، دوستيابى بين زن و مرد و حتى دوستى دختر و پسر نامحرم را در كنار عمل ناهنجار زنا بيان مىكند. مىفرمايد:
(مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسٰافِحِينَ وَ لاٰ مُتَّخِذِي أَخْدٰانٍ) (1)
(مُحْصَنٰاتٍ غَيْرَ مُسٰافِحٰاتٍ وَ لاٰ مُتَّخِذٰاتِ أَخْدٰانٍ) (2)
مىفرمايد: مرد و زن صالح و شايسته از نظر قرآن، اهل عمل منافى با عفّت (زنا) نيستند، اهل دوستى با نامحرم هم نيستند.
از قرآن شريف، استفاده مىشود كه اگر كسى تن به رفيقبازى با نامحرم داد، مسلمان واقعى نيست. اين كار، حقّ النّاس است و خيانت در امانت ناموسى محسوب مىشود.
بايد توجه شود كه نگاههاى آلودۀ افراد نامحرم به همديگر و رفتارهاى تحريكآميز يا حركات شهوتانگيز، زمينهساز طرح دوستى و ارتباط است و بايد بهشدّت از اينگونه اعمال حذر شود؛ چراكه بر اساس تجربه، احتمال خيانت ناموسى را افزايش مىدهد و خطرناك است. بهطور معمول نيز منجر به رسوايى و بىآبرويى مىشود.
در اين خصوص، دختر و پسر مجرّد نيز بايد حريم خصوصى خانودادهها را مراعات و از تعرّض به آن حريم كه حقّ النّاس است، خوددارى كنند. ارتباط با دختر مجرّد و همچنين پسر مجرّد، آبروى پدر و مادر او را مىبرد و اين، نوعى حقّ النّاس آبرويى است.
حقّ پدر و مادر است كه ازدواج فرزند خويش را فراهم كنند. اگر دختر يا پسر بخواهند دوستيابى كنند، ارتباط نامشروع داشته باشند و حتى بدون اذن پدر و مادر، عقد كنند، حقّ پدر و مادر خويش را پايمال كردهاند. البته اين بدان معنا نيست كه پدر و مادر به دلخواه خود و بدون تمايل فرزند، همسرى برايش انتخاب كنند، بلكه انتخاب نهايى همسر با خود فرزند و به دلخواه اوست، امّا اجازه و رضايت پدر و مادر، حقّ آنهاست و بايد مراعات گردد.
متأسفانه گاهى احساس مىشود جامعه، نسبت به اين مصداق از حقّ النّاس آبرويى بىتفاوت است. بعضى اوقات مرد يا زن، عاشق مىشوند و اوضاع بدى براى خود و اطرافيان ايجاد مىكنند و دو طايفه را به بدبختى و بىآبرويى مىكشانند. اين كارها، خيانت در امانت است و از هر نوع دزدى بدتر است. معلوم است كه دزدى ناموس، از دزدى پول شنيعتر است؛ امّا متأسفانه كمتر مورد توجه واقع مىشود.
اين مسائل بزرگ، از ارتباطهاى به ظاهر كوچك و ناچيز آغاز مىشود. مرحوم مقدس اردبيلى رحمة الله عليه مرجع تقليد بوده و بهقدرى تقيّد به ظواهر شرع داشته، نامش را «مقدّس» گذاشتهاند. از ايشان پرسيدند: اگر در يك اطاق، هيچكس نباشد به جز
شما و يك نامحرم، آيا شما مرتكب زنا مىشويد يا نه؟ گفت: پناه مىبرم به خدا كه چنين صحنهاى برايم جلو بيايد.
اين جملۀ مقدّس اردبيلى، بايد سرمشق زنان و مردان عفيف و باغيرت باشد و از ارتباط با نامحرم اجتناب جدى داشته باشند تا دچار حقّ النّاس آبرويى نشوند.
تاكنون دانستيم كه ريختن آبروى ديگران، بسيار قبيح است و با عظمت و بزرگى گناه آن آشنا شديم. اكنون بايد بدانيم، حفظ آبروى مردم كه يك وظيفۀ شرعى و عقلى است، تنها با خوددارى از آبروريزى ميسّر نمىگردد. بسيارى از انسانها، نسبت به حقّ النّاس آبرويى انزجار دارند و خود مرتكب آن نمىشوند، امّا لازم است توجه شود كه اين پرهيز و خوددارى، براى اداى تكليف در اين زمينه، كافى نيست.
پس چه بايد كرد؟ وظيفۀ انسانى، عقلى و شرعى، حكم مىكند كه آدمى، علاوه بر اينكه خودش آبروى كسى را نمىبرد، نسبت به آبروريزى، تحقير، اهانت و سرزنش مردم، توسط ديگران نيز بىتفاوت نباشد كه اين بىتفاوتى، كيفر دارد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در حديثى مىفرمايند:
«مَنْ أُذِلَّ عِنْدَهُ مُؤْمِنٌ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى أَنْ يَنْصُرَهُ فَلَمْ يَنْصُرْهُ أَذَلَّهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى رُءُوسِ الْخَلَائِقِ»(1)هرگاه نزد كسى، يك مؤمن ذليل شود، تحقير گردد و آبرويش برود، و در حالى كه او مىتواند ياريش كند، بىتفاوت بماند، بنا بر فرمايش نبىّ گرامى صلى الله عليه و آله و سلم، در قيامت، خداوند متعال او را نزد مخلوقات و بندگان، خوار و ذليل مىكند.
1) . بحارالأنوار، ج 72، ص 226.
حفظ و حراست از آبروى مردم، نياز به دفاع و ايستادگى در برابر بىآبرويى دارد. از اين جهت، دفاع از آبروى مردم، حقّ آنهاست و كوتاهى در دفاع، يا سكوت و بىتفاوتى در اين زمينه، يكى از مصاديق حقّ النّاس آبرويى است.
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در حديثى مىفرمايند: مسلمان بر برادر مسلمان خويش، سى حق دارد كه آن حقوق از عهدۀ او برداشته نمىشود، مگر اينكه ادا كند يا صاحب حق از حقّش بگذرد.
برخى از آن حقوق، در فصلهاى قبلى اين كتاب، تشريح شد. چند فراز از حقوق مزبور كه به مبحث فعلى مربوط مىشود، عبارتند از اينكه: «ناموس او را چون ناموس خودشحفظ كند»، «بدى او راانكار كندو در برابر كسانى كه از او غيبت مىكنند، در مقام دفاع از وى برآيد»، «اگر ظالم شد، او را از ظلم باز دارد»، «اگر مظلوم واقع شد، او را براى استيفاى حقّش يارى كند»، «براى حل مشكلات و برآوردن نيازهايش شفاعت و ميانجىگرى كند» و «او راخوار نكند».(1)
پس، طبق اين حديث و احاديث ديگرى كه در اين موضوع نقل شده، تلاش براى حفظ آبروى ديگران و خوددارى از سكوت و راضى نبودن به ظلم و بىآبرويى، حقّ مردم است كه اداى آن واجب است. چنانكه طبق روايتى از امام باقر عليه السلام، پوشاندن هفتاد عيب و زشتى، از مؤمن، واجب است:
«يَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ أَنْ يَسْتُرَ عَلَيْهِ سَبْعِينَ كَبِيرَةً»(2)همچنين از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند: خيرخواهى مؤمن، در حضور او و در غيابش، واجب است.(3)
اداى اين حق، پاداش فراوانى نيز دارد. از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده است كه اگر كسى، هنگام شنيدن غيبت، آبروى غيبت شونده را بخرد و از وى دفاع كند، بر خداوند تعالى حق پيدا مىكند كه در قيامت، آبرويش را حفظ كند و او را از آتش جهنّم نجات بخشد:
«مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِيهِ بِالْغِيبَةِ كَانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَرُدَّ عَنْ عِرْضِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ قَالَ ص أَيْضاً مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِيهِ بِالْغِيبَةِ كَانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ أَنْ يُعْتِقَهُ مِنَ النَّار»(1)آن نبىِّ گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در خطبهاى فرمودهاند: كسى كه غيبت ديگران را، هنگام شنيدن رد كند و از شخص غايب دفاع كند، خداوند هزار درب از دربهاى شرّ و بدى را در دنيا و آخرت بر او مىبندد. و اگر آن غيبت را رد نكند، يعنى از مظلوم دفاع نكند، گناه و وزر و وبال غيبتكننده، براى او نيز ثبت خواهد شد.(2)
نوع سوّم از حقّ النّاس، حقّ النّاس فرهنگى است. اين نوع از حقّ النّاس، هنگامى رخ مىدهد كه به فرهنگ انسانها يا جوامع انسانى، لطمه وارد شود. بهعبارت رساتر، اگر حقوق فرهنگى مردم تضييع گردد، به آنها ظلم شده كه به آن ظلم فرهنگى يا حقّ النّاس فرهنگى گفته مىشود.
بزرگترين ظلم يا حقّ النّاس فرهنگى، ايجاد انحراف و گمراهى در ديندارى ديگران است. هركس به نحوى سبب شود، مردم در دين خود تزلزل و دودلى پيدا كنند و در پايههاى دينى سست شوند و منحرف گردند، مرتكب حقّ النّاس فرهنگى شده است. چراكه در واقع، چنين كسى، دين و فرهنگ ديگران را دزديده است. اين حقّ النّاس، بهتعبير برخى روايات، مثل آدمكشى است.
قرآن كريم، در آيهاى مىفرمايد:
(مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسٰادٍ فِي اَلْأَرْضِ فَكَأَنَّمٰا قَتَلَ اَلنّٰاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْيٰاهٰا فَكَأَنَّمٰا أَحْيَا اَلنّٰاسَ جَمِيعاً) (1)
اين آيۀ شريفه، دو معنا دارد؛ يك معناى ظاهرى و يك معناى باطنى. معناى ظاهرش اينست كه خداوند متعال به انسانها شخصيّت داده و فرموده است: يك انسان، نزد من، به اندازۀ تمام دنيا ارزش دارد و اگر او را بكشند، مثل اينست كه دنيا را كشتهاند و اگر او را زنده كنند، مثل اينست كه دنيا را زنده كردهاند.
1) . مائده، 32: «هر كس كسى را - جز به قصاص قتل، يا [به كيفر] فسادى در زمين - بكشد، چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد. و هر كس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است.»
امّا معناى باطنى آيه، از زبان مبارك امام صادق عليه السلام بيان شده كه مىفرمايند: اگر كسى ديگرى را منحرف سازد، مثل اينست كه جهان را كشته باشد. چنانكه اگر بتواند يك نفر را هدايت كند و در راه بياورد، مثل اينست كه جهان را زنده كرده باشد.(1)
در روايتى از قول رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، علوم دينى، در سه بخش: «اعتقادات»، «اخلاق» و «احكام» تعريف شده است. ايشان مىفرمايند:
«إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ وَ مَا خَلَاهُنَّ فَهُوَ فَضْلٌ»(2)بنابراين، افرادى كه به «اعتقادات»، «اخلاق» و «احكام» مردم ضربه وارد مىكنند و سبب گمراهى ديگران، در سه بخش دين مىشوند، دزد فرهنگ مردم و بهتعبيرى، دزد اعتقادات يا دزد اخلاق يا دزد احكام آنها هستند.
اگر يك پدر در خانه، يا يك شخص تأثيرگذار در مجالس عمومى و در اجتماع يا يك معلّم و استاد، در كلاس درس، سخنى بر زبان براند كه شنوندگان، گمراه و منحرف شوند يا جرقۀ انحرافى در ذهن آنها ايجاد گردد، دچار حقّ النّاس فرهنگى شده است؛ زيرا حقّ آنها راجع به هدايت را از آنان سلب كرده است.
بيان و نوشتن سخنان ضدّ دين و ضدّ مقدّسات، كه بنيۀ اعتقادى ديگران را متزلزل مىكند يا حركاتى كه در اخلاق مردم تأثير سوء مىگذارد يا بيان شبهاتى كه سبب جدايى مردم از رسالۀ عمليّۀ مراجع و مانع عملكردن آنها به واجبات و مستحبّات دين شده، جرأت ارتكاب محرّمات و مكروهات را به آنان مىدهد، نوعى تضييع حقّ است و در دنيا و آخرت كيفر دارد.
گاهى ديده شده است كه يك پدر، يك بزرگ فاميل يا يك معلّم، مثلاً منكر حجاب مىشود و دخترهاى مردم را منحرف مىكند يا غيبت مىكند و ابهّت گناه غيبت را در ذهن مخاطب مىشكند يا اصولى مثل توحيد، نبوّت و ولايت را زير سؤال مىبرد. همين كه يك خدشه در ذهن افراد شنونده پيدا شود، بس است كه بگوييم گناه آن شخص خيلى بزرگ است و مرتكب حقّ النّاس شده است.
در اين راستا، غفلت از تأثير عملكرد نامناسب افراد منسوب به دين و ديانت، صحيح نيست. اگر روحانيّون، اشخاص تأثيرگذار و كليّۀ كسانى كه عملشان به پاى دين نوشته مىشود، مراقب گفتار، رفتار و نوشتار خود نباشند و حركتى از آنها سر بزند كه منجر به گمراهى يا انحراف ديگران شود يا فرهنگ دينى مردم را تغيير دهد و خدشهدار كند، حقّ النّاس است.
بسيارى از رفتارها، براى عموم مردم اشكال ندارد، امّا براى منسوبين به دين، جايز نيست؛ چراكه ضرر نوعى دارد و ممكن است سبب وهن دين يا رويگردانى مردم از ديندارى شود.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند: با عمل خود، مردم را به ديندارى دعوت كنيد، نه فقط با زبان؛ سعى كنيد زينت دين باشيد، نه مايۀ ننگ آن:
«وَ كُونُوا دُعَاةً إِلَى أَنْفُسِكُمْ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ وَ كُونُوا زَيْناً وَ لَا تَكُونُوا شَيْناً»(1)
ضربه زدن به آن بخش از فرهنگ ملى و سنّتى مردم، كه مورد تاييد اسلام است، يك مصداق از مصاديق حقّ النّاس فرهنگى بهشمار مىرود.
1) . همان، ج 2، ص 77.
برخى از آداب و رسوم اجتماعى، بهخودى خود، از نظر شرعى، واجب يا حرام نيست؛ امّا از آنجا كه به مرور زمان، در جوامع انسانى، رايج شده و به سنّت اجتماعى مبدّل گشته است، فرهنگ اجتماعى محسوب مىگردد.
روش برخورد و مواجهۀ اسلام عزيز با فرهنگهاى اجتماعى و ملّى، آن است كه تا جايى كه مغاير با اصول و موازين شرع مقدّس نباشد، آن آداب و رسوم را محترم شمرده، علاوه بر تأييد و پذيرش، رنگ دينى و اسلامى نيز به آنها مىبخشد. حال اگر فرد يا افرادى، اين بخش از فرهنگ اجتماعى مردم را دگرگون سازند و به آداب و رسوم ديرين و كهن آنان، كه ريشۀ دينى هم دارد، خدشه وارد كنند، مرتكب حقّ النّاس فرهنگى شدهاند.
مثال در اين زمينه فراوان است، امّا بهعنوان نمونه، مىتوان به سنّت كهن و ريشهدار مردم ايران، در احترام به افراد كهنسال و نگهدارى از والدين، با حفظ كرامت آنان، اشاره كرد. اين سنّت حسنه، از يك سو، ريشه در ديانت مردم دارد و از سوى ديگر، برخاسته از فرهنگ غنى و بومى ايرانيان است. حال اگر، اين فرهنگ اجتماعى و اين سنّت حسنه، به تدريج متروك شود و بىحرمتى به بزرگسالان و نگهدارى از آنان در خانۀ سالمندان، جايگزين آن گردد، عاملان اين تبديل فرهنگى و كسانى كه به نحوى به آن دامن زدهاند، حقّ فرهنگى مردم را از بين برده و دچار حقّ النّاس خواهند شد.
آنان كه با تقليد كوركورانه از ساير جوامع و بهويژه جوامع غربى، برخى از ناهنجارىها و سنّتهاى مبتذل را جايگزين فرهنگ بومى و سنّتى مردم شهر يا روستاى خود مىكنند و بدون فكر و بدون توجّه به فرهنگ غنىّ خود، سعى در شبيهسازى روش زندگى به سبك غربى دارند، در واقع، حقوق فرهنگى مردم را پايمال مىكنند.
اين در حالى است كه اگر سنّتهاى حسنه، نظير مطالعۀ فراوان يا كار و تلاش، همراه با جدّيت را كه منجر به پيشرفت برخى جوامع شده، از آنها اقتباس كنند، نه تنها خردهاى به آنان گرفته نمىشود، بلكه اتفاقاً طبق تأكيدها و سفارشهاى دينى خود نيز عمل كردهاند و مأجور خواهند بود.
امّا متأسفانه، برخى افراد مقلّد، تنها بخشى از فرهنگ غرب و آداب و رسوم اجتماعى مردم مغرب زمين را سرمشق زندگى خود قرار مىدهند كه مغاير با موازين اسلامى و نيز مغاير با فرهنگ ملى و بومى خودشان است. برخى، حتّى در انتخاب نام فرزندان و نيز نوع لباس و پوشش، تابع كشورهاى ديگر هستند و شباهت خود به بيگانگان را نوعى تجدّد و تمدّن مىشمارند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در اين زمينه مىفرمايند:
«مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ»(1)يعنى اگر كسى شباهت به قومى پيدا كرد، از آنان محسوب مىشود. اينگونه رفتارها كه به مرور زمان، مبدّل به سنّت مىشود و فرهنگ مردم را تغيير مىدهد، حقّ النّاس است.
اين نوع از حقّ النّاس، گاهى بهدست مردم رخ مىدهد، گاهى نيز مقصّر آن، حاكمان و دولتمردان هستند كه با وضع قوانين غلط يا كوتاهى در مقابله با ترويج فرهنگهاى مبتذل و انحرافى، دامن به آتش مىزنند.
اتلاف عمر و وقت انسانها، يكى از مصاديق حقّ النّاس فرهنگى است. گذران عمر و زندگى، با اعمال لغو و بيهوده، مسئوليّتآور است و در قيامت مؤاخذه دارد.
قرآن كريم در ابتداى سورۀ مؤمنون و در توصيف و بيان ويژگىهاى مؤمنان، مىفرمايد:
1) . عوالى اللئالى، ج 1، ص 165.
(بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ، قَدْ أَفْلَحَ اَلْمُؤْمِنُونَ، اَلَّذِينَ هُمْ فِي صَلاٰتِهِمْ خٰاشِعُونَ، وَ اَلَّذِينَ هُمْ عَنِ اَللَّغْوِ مُعْرِضُونَ) (1)
مؤمن و رستگار، آنست كه نماز با حضور قلب و با رعايت ادب، نماز مىخواند و نيز، از لغو و بيهوده، اعراض دارد.
بيهوده، از نظر چشم يا گوش يا از نظر زبان، تفاوت ندارد و تمام اقسام آن لغو است.
بايد توجه شود كه اتلاف وقت، مذموم است، امّا هدردادن وقت مردم و تلفكردن عمر ديگران، حقّ النّاس است و عاملان آن بايد پاسخگو باشند.
گاهى اتلاف وقت، توسّط زمامداران فرهنگى صورت مىپذيرد؛ نظير آنكه مسئولان و متصدّيان امور فرهنگى جامعه، برنامهريزى و اقدام مناسب براى استفاده از وقت و عمر مردم، بهويژه جوانها، نداشته باشند و نتوانند زمينۀ مطالعه، تحقيق، تلاش و پيشرفت آنان را فراهم سازند.
همچنين اگر معلم يا استاد در كلاس درس، به وظايف اوّليّه و ذاتى خود عمل نكند، مثل اينكه مطالعۀ قبلى نداشته باشد و درس را با تحقيق كافى ارائه ندهد، حقّ النّاس است. وقتى استاد يا معلّم، بهجاى بيان سخنان مرتبط با درس خويش، حرفهاى نامربوط و صرفاً سرگرمكننده بر زبان جارى كند يا مسائل سياسى نامرتبط به درس را به كلاس درس بكشاند، وقت شاگردان خود را تلف كرده و در اين زمينه حق به گردن او مىآيد.
در واقع، اتلاف وقت دانشجويان، دانشآموزان يا طلاب در كلاس درس، نوعى دزدى است. اين سرقت، از دزديدن پول بدتر است، براى اينكه روى عمر نمىتوان قيمت گذاشت. اينكه در بين مردم مشهور شده كه عمر طلاست، خيلى جسارت به عمر است،
1) . مؤمنون، 1 تا 3: «به نام خداوند رحمتگر مهربان، به راستى كه مؤمنان رستگار شدند، همانان كه در نمازشان فروتنند، و آنان كه از بيهوده رويگردانند.»
بلكه عمر قيمت ندارد. انسان به واسطۀ عمر، مىتواند سعادت دنيا و آخرت را بهدست بياورد. بنابراين اتلاف وقت ديگران، از نظر حقّ النّاس، بدتر از سرقت اموال است، گناهش نيز بيشتر است.
حال اگر، اتلاف وقت در كلاس درس، با انحراف عقيدتى يا انحراف اخلاقى، همراه باشد يا سخنان معلّم، براى شاگردها، بدآموزى داشته باشد، علاوه بر گناه و حقّ النّاس مربوط به اتلاف عمر آنان، گناه انحراف و گمراهى را نيز دارد.
روحانيّون يا افراد سخنران نيز در اين زمينه مسئوليّت جدّى دارند. سخنان يك خطيب بايد مفيد و نافع باشد، بهگونهاى كه وقتى مستمعين جلسه را ترك مىكنند، بهرهاى از هدايت و پيشرفت معنوى يا علمى برده باشند.
كسى كه در سخنرانى، نيم ساعت يا يك ساعت، وقت مردم را تلف كند و حرفهاى بيهوده بزند، عمر مستمعين را از آنها گرفته و بهاى آن را پرداخت نكرده است. اگر آن جلسه شلوغ باشد، گاهى تا هزار ساعت از وقت مردم و وقت اجتماع، به هدر مىرود و ثمرهاى عايد كسى نمىشود. كسى كه يك ساعت براى هزار نفر صحبت مىكند، در هزار ساعت از وقت مردم، تصرّف كرده و سخنان او بايد دست كم به اندازۀ هزار ساعت، مفيد باشد.
بايد توجه شود كه علاوه بر اساتيد و سخنرانها، خود دانشآموزان، دانشجوها، طلاب و مستمعين هم بايد از عمر و وقت خويش مراقبت كنند تا هدر نرود. دانشجو يا طلبهاى كه خوب درس نمىخواند، بايد از امكانات دانشگاه يا حوزه استفاده نكند، وگرنه استفادهاش حقّ النّاس است. كسانى كه امكانات را هدر مىدهند و حضورشان در دانشگاه يا حوزه، فايدهاى ندارد و پيشرفت علمى و معنوى ندارند، مسئولند و بايد در قيامت پاسخگو باشند.
برنامههاى صداوسيما، كه براى ميليونها نفر، تهيه و پخش مىشود، اگر به اندازۀ وقت و زمانى كه از مخاطبان مىگيرد، مفيد و نافع نباشد، براى مسئولان و سازندگان آن برنامهها، مسئوليّتآور است و حقّ مردم را بايد ادا كنند، وگرنه در قيامت كيفر آن را مىبينند.
اساساً صداوسيما بايد به منزلۀ يك دانشگاه عمل كند و با ارائۀ برنامههاى مفيد، سطح آگاهى دينى، علمى و اجتماعى مردم را ارتقاء بخشد.
گاهى در جلسات و در رفتوآمدها نيز، عمر افراد با حرفهاى لغو و بيهوده، كه نه نتيجه دنيا دارد و نه نتيجۀ آخرت، به هدر مىرود. اين طرز رفتار براى مسلمان و و مؤمن حقيقى، شايسته نيست و بايد از آن اجتناب شود.
نقل و انتشار سخنان، ايدهها، افكار و آثار ديگران به نام خود، نوعى دستبرد است و از مصاديق حقّ النّاس فرهنگى بهشمار مىرود.
اين سرقت، گاهى در كتاب، مقاله و پژوهشهاى علمى در علوم و فنون مختلف اتفاق مىافتد كه به آن «سرقت علمى» گفته مىشود. گاهى متون يا عبارات و ايدههاى ادبى، بدون اجازه از صاحبش استفاده مىشود و به آن «سرقت ادبى» مىگويند؛ نظير آنكه يك شعر يا چند بيت از شعر يك شاعر، تصاحب شود و به نام شخص ديگرى منتشر گردد. در مواردى نيز، يك اثر هنرى سرقت يا كپىبردارى مىشود كه «سرقت هنرى» نام دارد. مثلاً اگر كسى نقّاشى ديگران را كه برخاسته از يك فكر و ايدۀ خلّاق است، در مقابل بگذارد و عين آن را بكشد و آن اثر را به نام خود ثبت كند، در واقع، به آن اثر دستبرد زده است.
در اين نوع حقّ النّاس، تفاوتى ندارد كه انسان، يك اثر علمى، ادبى يا هنرى را بهطور كامل سرقت و تصاحب كند يا بخشى از آن را در اثر خود نقل كند، حتى اگر مثلاً در يك كتاب، برخى عبارات و مفاهيم ارزنده را از كتاب ديگر نقل كند و به صاحب آن نسبت ندهد، صحيح نيست. حتى گاه ديده مىشود برخى افراد، كتاب مىنويسند و نام خودشان را نيز بهعنوان مؤلف، بر روى آن درج مىكنند، امّا آن كتاب حاصل جمعآورى مطالب از كتابها و مقالههاى ديگران است و از خودشان هيچ ايده يا تحقيقى ندارند. اين كار، دزدى و حقّ النّاس است.
البته استفاده از عبارات، سخنان و پژوهشهاى ديگران، در آثار علمى و ادبى، مانعى ندارد؛ ولى بايد آنچه استفاده شده، به صاحبش نسبت داده شود. مثلاً در كتاب يا در پىنوشت آن، درج گردد كه اين مطلب يا اين ايده، از فلان كتاب يا فلان شخص نقل شده است.
نويسندگان بزرگ و سرشناس، بهخصوص در بين علما، اگر مطلب پسنديدهاى را در آثار ديگران مشاهده كنند و قصد نقل آن را در كتاب خود داشته باشند، آن مطلب را از قول صاحبش بيان مىكنند. در اين خصوص، معمولاً از عباراتى شبيه «قال...» يا «حُكى...» استفاده مىكنند تا به خواننده بفهمانند اين بخش از متن، مربوط به مؤلف اثر نيست. مراعات امانتدارى و رعايت حقّ ديگران، تا اين حد لازم است.
حتى، تغييراتى مثل تخليص، شرح يا ترجمه، مجوّز تغيير نام صاحب اثر نمىشود. اين خدمات، مفيد است، امّا عامل آن بايد نام صاحب اثر را براى ثبت آن حفظ كند و خدمت خودش را نيز بر آن بيفزايد. مثلاً بنويسد كه اين اثر، تأليف فلانى است و توسط من، ترجمه يا شرح يا خلاصه شده و منتشر مىگردد. البته در اينگونه موارد، كسب اجازه از صاحب اثر نيز لازم است و بايد مالكيّت فكرى يا مالكيّت معنوى اشخاص، محترم شمرده شود.
ارائۀ مقالات و پاياننامههاى درسى و پژوهشى نيز، چنانچه حاصل تحقيق خود شخص نباشد، علاوه بر حقّ النّاس، نوعى تقلّب و فريبكارى است. دانشجويى كه بايد در فلان موضوع، تحقيق و پژوهش كند و نتيجۀ آن را ارائه دهد، حق ندارد به آثار علمى ديگران دستبرد بزند و به نام خود، تحويل دهد و با آن نمره و امتياز بگيرد. حتى اگر كسى، پژوهش دانشجو را بر عهده بگيرد و با دريافت پول، مقاله يا پاياننامه را تنظيم كرده، به وى بفروشد يا بهنحوى از تحويل آن راضى باشد، باز هم چون تقلّب است، بايد از آن صرفنظر گردد.
تمام اين اعمال، نوعى فريبكارى و حقّهبازى در صحنهها و محيطهاى علمى است و تأثير سوء آن، به مراتب از سرقت اموال مردم بيشتر خواهد بود.
گاهى هم اساتيد، از پژوهش دانشجويان يا شاگردان خويش استفاده كرده و بهنام خود منتشر مىكنند. در اين موارد نيز حقّ آن محقّق يا پژوهشگر پايمال مىشود. راهكار اداى حقّ آن افراد و جلوگيرى از دستبرد علمى، ثبت اسامى و تقدير از افرادى است كه براى تدوين آثار، همكارى داشتهاند.
تصرّف در محصولات فرهنگى، نظير سرقتى است كه در آثار علمى اتفاق مىافتد؛ با اين تفاوت كه اين تصرّف، الزاماً بهمعناى تغيير نام و تصاحب محصولات فرهنگى نيست، بلكه بيشتر اوقات، با انتشار و استفادۀ بدون اجازه، به صاحبان آن محصولات، دستبرد مىزنند. نظير اينكه فيلم يا نرم افزار ديگران را، بدون پرداخت مبلغ آن، منتشر و استفاده كنند.
بعضى اوقات، افراد يا مؤسّسهها، چندين ميليون يا حتى چند ميليارد، براى توليد يك فيلم يا نرمافزار هزينه مىكنند كه آن هزينهها، با فروش محصول، جبران مىگردد،
امّا متأسفانه در آن بدون اجازه تصرّف مىشود و صاحبان آن محصول، با زيان و خسارت مواجه مىشوند.
اين مصداق از حقّ النّاس فرهنگى، با سرقت مالكيّت فكرى و معنوى اثر و تغيير نام توليدكننده، محقّق نمىشود، ولى همين مقدار كه با انتشار بدون كسب رضايت، مانع فروش و بهرهبردارى از آن شوند، حقّ النّاس و نوعى دزدى است.
شكستن قفل نرمافزارها، برداشتن رمز فيلمها و انتشار بدون اجازۀ صاحب اثر، سرقت است و بايد از آن اجتناب شود. تصرّف در توليدات ديگران، از جمله تصرّف در محصولات فرهنگى، مثل تصرف در خانۀ مردم و دزدى از آن است. يعنى همانطور كه رفتن بدون اجازه به خانۀ مردم و برداشتن اشياء آن، حرام است، تصرّف در فيلم و نرمافزار ديگران، بدون اجازه يا بدون پرداخت پول آن نيز حرام است. متأسفانه اين شكل از حقّ النّاس بين برخى از مردم، بهويژه جوانان عادى و مشهور شده و اين شهرت، شهرت بد و خطرناكى است. اگر كسى مىخواهد فيلم ببيند يا از نرمافزار استفاده كند، بايد آن را بخرد يا از صاحبش اجازه بگيرد و تصرّف، بدون كسب رضايت صاحب اثر، مثل سرقت است.
در اين مبحث، يادآورى يك نكته، مفيد و لازم است و در خصوص آنچه قبلاً بيان شد يا بعداً ارائه مىگردد نيز كاربرد دارد. آن نكته، چيزى جز تأكيد بر رعايت «انصاف» و عمل به قانون «عدل و انصاف» نيست.
يكى از فضائل بزرگ، انصاف است و اگر همه انصاف داشته باشند، انواع دزدى و اقسام حقّ النّاس از جامعه رخت بر مىبندد. اگر انصاف در اجتماعى حكمفرما شود، غيبت، تهمت، اهانت و شايعه در آن جامعه يافت نمىشود. اگر انصاف، مراعات گردد، جامعه يكپارچه خدايى خواهد شد و زندگى مردم، عارى از فقر، كمبود و نارسايى و نيز منهاى دروغ، فريب و حقّهبازى مىشود.
انصاف را خود ائمّۀ طاهرين عليهم السلام در رواياتى معنا كردهاند. از جمله مىفرمايند:
«إِنْصَافَ الْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ حَتَّى لَا يرْضَي لِأَخِيهِ مِنْ نَفْسِهِ إِلَّا بِمَا يرْضَي لِنَفْسِهِ مِنْهُ»(1)معنايش اينست كه هرچه براى خود مىپسندى، براى ديگران نيز همان را بپسند و هرچه براى خود نمىپسندى، براى ديگران هم نپسند. محتواى اين روايت در روايات فراوانى از اهلبيت عليهم السلام آمده است. در برخى از اين روايات، اين فضيلت اخلاقى، حقّ مؤمنين بر همديگر شمرده شده و در بعضى، بهعنوان علامت مؤمنين بيان شده است.(2)
همۀ آن روايات، حاكى از اين است كه اگر انسان دوست ندارد به او خيانت شود، پس بايد خودش به ديگران خيانت نكند. اگر نمىخواهد زيان ببيند، بايد زيان نرساند و ديگران را فريب ندهد، اگر خواهان ظلم نيست، پس به كسى ظلم نكند.
در واقع، همه بايد در موقع اتخاذ تصميم يا موضع، خود را بهجاى طرف مقابل بگذارند و ببينند كه اگر بهجاى او بودند و چنين رفتارى با آنها مىشد، چه مىكردند؟ مثلاً آنكه مىخواهد بدون اجازه و بدون پرداخت پول، از يك فيلم يا نرمافزار استفاده كند، بايد فوراً تصوّر كند كه خودش محصولى توليد كرده، چند ميليارد هم براى آن هزينه نموده، و اكنون با تصرّف ديگران، تمام سرمايهاش تلف خواهد شد. آيا راضى است كه با خودش چنين معاملهاى شود يا خير؟ اگر راضى نيست، دست از حقّ النّاس بردارد.
سلب آرامش مردم، با ايجاد مزاحمت و صداهاى بلند، مصداق ديگرى از حقّ النّاس فرهنگى است. برخى از افراد، در خانه يا باغ خود، سروصدا راه مىاندازند و مزاحم همسايهها مىشوند. در بين عوام نيز مشهور شده كه مىگويند: چهارديوارى، اختيارى است. اين جمله، از نظر شرع مقدّس پذيرفتنى نيست. كسى نمىتواند بگويد در خانۀ خودم، اختيار ايجاد آلودگى صوتى دارم، زيرا خواهناخواه صداى آن همسايهها را مىآزارد و حقّ النّاس است. مثلاً بعضى اشخاص، به بهانۀ جشن عروسى، بلندگو مىگذارند و صداى آن، از چندين خانواده سلب آسايش مىكند. اين كار، حقّ ديگران را پايمال مىكند و نياز به جبران دارد. همچنين اگر كسى جلسۀ عزادارى و روضه، با آن همه ثوابى كه دارد، برگزار مىكند، حق ندارد بهنحوى بلندگو بگذارد كه صداى آن در خانههاى ديگران برود.
مساجد نيز بايد مراعات آرامش همسايهها را بكنند، گرچه صداى بلندگو مربوط به مقدّسات مذهبى يا انقلابى باشد، بايد براى كسى مزاحمت ايجاد نكند كه در صورت مزاحمت، ثواب ندارد. اگر صداى موسيقى شهوت انگيز توسط افراد لاابالى، مزاحم باشد يا صداى مراسم عزادارى يا شعارهاى انقلابى توسط افراد مقدّس، ايجاد مزاحمت كند، هر دو حقّ النّاس است و گناه دارد. مگر كسى مىتواند مزاحم ديگران شود و بگويد چهارديوارى، اختيارى است؟
غصب آرامش تنها مربوط به خانه نيست، بلكه در اتوموبيل يا اماكن عمومى نيز، انسان حق ندارد با صداى غير متعارف، مخلّ آسايش و راحتى ديگران شود. حتى نماز خواندن در مسجد نيز بايد بدون مزاحمت باشد. برخى افراد با صداى بلند نماز مىخوانند، اين طرز نماز خواندن در نماز جماعت، مزاحم اطرافيان و بهخصوص مزاحم امام جماعت است و بايد ترك شود.
هر عملى كه آرامش مردم را خدشهدار كند، حقّ النّاس است. گناهِ ضربهزدن به آسايش و آرامش اجتماع نيز بزرگ است. مثلاً گسترش فساد اخلاقى در اجتماع، آرامش اجتماعى را از بين مىبرد و گناه آن بسيار بزرگ است، اثر وضعى هم دارد. قرآن مىفرمايد:
(إِنَّ اَلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ اَلْفٰاحِشَةُ فِي اَلَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِيمٌ فِي اَلدُّنْيٰا وَ اَلْآخِرَةِ) (1)
مثلاً اگر بدحجابى، بىحجابى و بىعفّتى در جامعه گسترش يافت، عوامل آن در همين دنيا و در آخرت عذاب مىبيند. قرآن كريم مىفرمايد: تصوّر نكنيد عذابش كم است، بلكه «عذاب اليم» است، يعنى قبل از آخرت، در دنيا دل اينگونه افراد حسابى مىسوزد. خانمى كه با بدحجابى و عشوهگرى، دل جوانان را سوزانده است، ناگهان سوء ظنّى براى شوهرش پديد مىآيد و در پى آن، اين خانم بدبخت و بيچاره مىشود، آبرويش هم مىرود.
فساد اخلاقى به آرامش اجتماعى ضربه مىزند. اشاعۀ فحشاء و شيوع بىبندوبارى، غصب امنيّت اجتماعى است و آثار شوم آن خطرناك است.
مصداق ديگرى از حقّ النّاس، سدّ معبر يا گرفتن راه مردم است. از آنجا كه اين شكل از حقّ النّاس، از يك سو، ناشى از نوع تربيت و فرهنگ انسانها است و از سوى ديگر، رواج آن، سبب خدشهدار شدن فرهنگ عمومى جامعه مىشود، بهعنوان يكى از مصاديق حقّ النّاس فرهنگى، مطرح و تشريح مىگردد.
1) . نور، 19: «كسانى كه دوست دارند كه زشتكارى در ميان آنان كه ايمان آوردهاند، شيوع پيدا كند، براى آنان در دنيا و آخرت عذابى پر درد خواهد بود.»
متأسفانه بسيارى از مردم، نسبت به گناه سدّ معبر آگاهى ندارند و حقّى كه در پى آن، از مردم ضايع مىشود را جدّى نمىگيرند. اين در حالى است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، كسى كه سدّ معبر كند، راه عمومى را ببندد و مانع عبور مردم شود را از رحمت خدا بهدور دانستهاند.(1)
يعنى سدّ معبر به نحوى كه در بيشتر خيابانها و بازارها رايج است، عاملان آن را از رحمت خدا دور مىكند. گاهى نصف ميز يا ويترين يك مغازه، پيادهرو را اشغال مىكند و مانع عبور و مرور رهگذران مىشود. هيچ كاسبى حق ندارد اجناسش را در پيادهرو بگذارد و راه مردم را تنگ كند يا ببندد.
اگر در اثر سدّ معبر، زيانى متوجه كسى شود، آنكه راه را بسته، ضامن است و بايد خسارت ناشى از آن را جبران كند. امام صادق عليه السلام فرمودند:
«مَنْ أَضَرَّ بِشَيْءٍ مِنْ طَرِيقِ الْمُسْلِمِينَ فَهُوَ لَهُ ضَامِنٌ»(2)بخش مهمّى از سدّ معبر مردم، با پارك وسايل نقليه در جايگاه نامناسب صورت مىگيرد. پارك ماشين در كوچه يا پيادهرو و تنگكردن راه عبور ديگران، حقّ النّاس است. كسى كه ماشين مىخرد يا كارخانه كه ماشين مىفروشد، بايد ابتدا براى جاى پارك آن چارهانديشى كنند، وگرنه هر روز حقّ مردم با پارك آن ماشين ضايع مىشود و براى عامل آن گناه ثبت مىگردد.
در زمان قديم، بيشتر مردم، بهويژه اهل بازار يا طلبهها و محصّلين، از خانه تا محلّ كار يا مدرسه، پياده مىرفتند؛ كه هم براى تندرستى آنها مفيد بود و هم آلودگى و سروصدا ايجاد نمىشد، براى جاى پارك نيز مزاحم ديگران نمىشدند.
هركس مىخواهد وسيلۀ نقليّۀ شخصى داشته باشد، بايد براى پاركينگ آن پيشبينى كند. پارك غير متعارف در خيابان يا توقف ماشين در كنار ماشينهاى پارك شده، بهگونهاى كه راه عبور ساير وسايل را تنگ و محدود مىسازد نيز گناه و حقّ النّاس است. بعضى اوقات مردم در يك خيابان طولانى، دچار ترافيك شديد مىشوند كه عامل آن، توقف چند ماشين در محلّ عبور ماشينها است. آنانكه با پارك و توقف غير متعارف، سبب ايجاد ترافيك و كندى تردّد مىشوند، ضامن وقت تلف شدۀ مردم يا ساير خسارتهاى ناشى از ترافيك هستند و بايد جبران كنند، وگرنه در قيامت، مجازات خواهند شد.
متأسفانه بسيار ديده مىشود كه كوچهها، پيادهروها، خيابانها و روى پلها، مبدّل به پاركينگ شده و اين، حقّ النّاس است و در دنيا و آخرت كيفر دارد. در روايات مىخوانيم آدمى كه سدّ معبر كند، عمرش كوتاه مىشود:
«مَنْ سَدَّ طَرِيقاً بَتَرَ اللَّهُ عُمُرَهُ»(1)همچنين از امام سجّاد عليه السلام روايت شده است: يكى از گناهانى كه سبب به هم خوردن زندگى و نابودى سريع انسان مىشود، بستن راه مسلمانها است.(2)
پرهيز از سدّ معبر، در ساخت بنا و ساختمان نيز لازم است. پيشروى ساختمان و ساخت ديوار آن، خارج از حدّ و مرز زمين، معبر عمومى را تنگ مىكند و حقّ النّاس است. در روايات، از پيشروى ديوار و تجاوز به راه مردم، نهى شده است.(3)
نشستن يا توقف سر راه مردم و ايجاد مزاحمت براى عابران نيز مذموم است؛ طبق حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، خداوند تعالى بندهاى كه سر راه مردم توقف مىكند يا پياده مىشود را دوست ندارد.(1)حتى امام سجاد عليه السلام از وضوگرفتن در مسير عبور مردم نهى فرمودهاند.(2)
از ديگر مصاديق حقّ النّاس، تخلّف از قوانين جامعه يا مقرّرات عمومى يا قراردادهاى منعقد شده بين افراد است؛ چراكه عمل بر خلاف قانون يا كوتاهى در رعايت مقرّرات يا تخلّف از قرارداد، همواره حقّ گروهى از مردم را پايمال مىكند. از سوى ديگر، تخلّف از قانون و مقرّرات، ارتباط مستقيم با فرهنگ عمومى جامعه دارد. جامعهاى كه در آن پايبندى به قانون حاكم نباشد، از نظر فرهنگى، ضعيف است؛ پس، كوتاهى در رعايت قوانين و مقرّرات، به فرهنگ اجتماع ضربه مىزند و از اين جهت، يكى از مصاديق حقّ النّاس فرهنگى به حساب مىآيد.
همه در برابر قانون و مقرّرات يكسانند و اگر قانونى وضع يا مقرّراتى تصويب مىشود، هيچ كس نمىتواند خود را از پايبندى در عمل به آن، مبرّا بداند.
دين مبين اسلام، از همه مىخواهد كه صاف، صادق، باصفا و با حقيقت باشند.
قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِيداً، يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمٰالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ) (3)
اگر صفا و صداقت در جامعه حاكم باشد، خداوند متعال كارها و امور مردم را اصلاح مىكند و از خطاها و گناهان آنها مىگذرد.
مثال براى تخلّف از قانون، مراعاتنكردن قوانين رانندگى است. با تأسف بايد گفت كه در رانندگىها، حقّ النّاس فراوانى اتفاق مىافتد. مثلاً سبز بودن چراغ راهنمايى، به معناى حقّ عبور و قرمز بودن آن، بهمنزلۀ دستور توقف است؛ حال اگر كسى چراغ قرمز را رد كند، در واقع، علاوه بر ايجاد هرجومرج، حقّ عبور ديگران را از آنها سلب كرده و اين، حقّ النّاس است. رعايتنكردن ساير حقّ تقدّمها نيز، پايمالكردن حقّ مردم است. تند رفتن، باشتاب رفتن، بوق زدن بىجا و تخلّفاتى از اين قبيل، گاهى منجر به ترسيدن يا حتى تشديد ناراحتى قلبى يا سكتۀ ديگران مىشود و ضمانآور است.
هر حركتى كه سبب ترسيدن ديگران شود، كيفر دارد. از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به روايت امام صادق عليه السلام نقل شده است كه: هركه ديگران را بترساند، در قيامت كه هيچ پناهگاه و سايهاى، جز سايۀ رحمت خداى عزّوجل نيست، خدا او را خواهد ترساند:
«مَنْ نَظَرَ إِلَى مُؤْمِنٍ نَظْرَةً لِيُخِيفَهُ بِهَا أَخَافَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ لَا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ»(1)نكتۀ شايان توجه در اين مبحث، آن است كه رعايت قوانين و مقرّرات، در هر كشورى لازم است. مسلمان حق ندارد در كشورهاى خارجى، به بهانۀ اينكه حكومت آنها حكومت كفر است، از قانون سرپيچى كند. وقتى عبور از چراغ قرمز يا ورود به خيابان يكطرفه، طبق قانون ممنوع است، تخلّف از آن قانون، در بلاد كفر نيز حرام است. اگر كسى به كشور ديگرى رفت، بايد طبق قوانين آن كشور عمل كند. مثلاً طبق قانون انگلستان، رانندۀ ماشين، سمت راست مىنشيند. كسى كه مىخواهد در لندن رانندگى كند، بايد تابع قانون باشد و مثل آنها عمل نمايد.
1) . الكافى، ج 2، ص 368.
تخلّف از قوانين دولتها، حتى دولت كافر، جايز نيست. حال اگر در موارد نادرى، قانونى خلاف شرع در كشورهاى خارجى يافت شود، انسان متّقى بايد به آن كشور مسافرت نكند تا مرتكب خلاف شرع نشود.
نقل مىكنند زمانى كه امام خمينى قدس سره در «نوفل لوشاتو» بودند، به جهت رعايت سادهزيستى، معمولاً يك غذاى بسيار مختصر و حاضرى داشتهاند. عدّهاى از ايران براى ديدار ايشان به فرانسه مىروند. آنها وضعيّت خوراك حضرت امام و اطرافيان ايشان را مىبينند. اتفاقاً ماه محرّم هم بوده است. بنابراين، در بين خودشان پولى جمع كرده، گوسفندى مىخرند و در حياط پشت محلّ سكونت امام، آن را ذبح مىكنند. سپس مقدارى از گوشت قربانى را براى ايشان مىفرستند. امّا طبق قانون فرانسه، ذبح هر حيوانى، خارج از كشتارگاه، ممنوع بوده است. حضرت امام، بعد از اطلاع از اين قانون مىفرمايند: چون تخلّف از قانون است، من از اين گوشت نمىخورم.
تخلّف از آنچه بين افراد مقرّر يا قرارداد مىشود نيز حقّ النّاس است. مثلاً اگر ساكنان يك ساختمان يا مجتمع مسكونى، يا همكاران يك اداره، بين خودشان مقرّراتى تصويب كنند، تخلّف از آن مقرّرات كه بر آن توافق كردهاند، جايز نيست؛ هرچند تخلّف آنها خلاف شرع يا خلاف قانون هم نباشد.
قراردادهايى كه در معاملات يا غير آن، بين اشخاص منعقد مىگردد، لازمالاجرا است. وقتى دو يا چند نفر قراردادى را امضاء مىكنند، در واقع، عمل به آن را تعهّد كردهاند و بايد به وعده و عهد خود وفا نمايند.
قرآن كريم، در سورۀ مؤمنون، اهل ايمان را با صفاتى، از جمله، «وفاى به عهد» معرفى مىفرمايد:
(وَ اَلَّذِينَ هُمْ لِأَمٰانٰاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رٰاعُونَ) (1)
1) . مؤمنون، 8: «و آنان كه امانتها و پيمان خود را رعايت مىكنند»
در روايات اهلبيت عليهم السلام نيز بر وفاى به عهد تأكيد شده است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در روايتى، وفاى به عهد را يكى از خصلتهاى مؤمن برمىشمرند كه بدون آن، ايمان انسان تكميل نخواهد شد:
«لَا يَكْمُلُ الْمُؤْمِنُ إِيمَانُهُ حَتَّى... و إِذَا وَعَدَ وَفَى»(1)منظور از وفاى به عهد اين است كه اگر انسان با كسى وعده كرد يا قرارى گذاشت، بايد طبق آن عمل كند. گاهى وعدۀ مالى است، مثلاً به كسى گفته مىشود: من قرض تو را ادا مىكنم؛ يا وعدۀ ازدواج است و انسان قرار ازدواج با يك نفر مىگذارد، حال اگر به وعده و قرار قبلى وفا نكند، گناه و حقّ النّاس است.
وفاى به عهد، در خانه و بين اعضاى خانواده نيز لازم است. اگر زن و شوهر به همديگر يا به فرزندان وعدهاى دادند، بايد به آن پايبند باشند. بهخصوص اگر وعدۀ پدر و مادر براى بچّهها عمل نشود، امنيّت روانى آنها در خانه خدشهدار مىگردد و سبب سلب اعتماد و اطمينان آنها نسبت به پدر و مادر خواهد شد. خلاصه اينكه، امتناع از وفاى به عهد، علاوه بر اينكه گناه و حقّ النّاس است، اعتماد بين افراد، چه در خانه و چه در جامعه، را از بين مىبرد و به فرهنگ عمومى اجتماع نيز لطمه خواهد زد.
1) . بحارالأنوار، ج 64، ص 311.
توبه ار حقّ الناس
توبه ار حقّ الله
در فصل اوّل اين كتاب، حقوقى كه بر عهدۀ انسان است، به سه قسم كلّىِ «حقوق نفس»، «حقوق خالق هستى» و «حقوق مخلوقات» منقسم شد. حقوق مخلوقات نيز در سه دستۀ «حقّ طبيعت و محيط زيست»، «حقّ حيوانات» و «حقّ مردم»، دستهبندى گرديد.
پس از آن، قدرى با پيامدهاى ناگوار تضييع آن حقوق آشنا شديم و فهميديم كه اداى حقوق پايمال شده و جبران آن، نزد خداوند متعال از اهميّت ويژهاى برخوردار است؛ چنانكه اگر كسى حقوق پايمال شده را جبران نكند و از دنيا برود، با عذاب سختى مواجه خواهد شد و در آخرت دچار خسران مىگردد.
پيش از بيان راهكارهاى جبران و اداى حقوق از دست رفته، لازم است چند مطلب مقدّماتى راجع به توبه، بيان گردد.(1)
1) . براى تفصيل بيشتر، ر. ك: سيروسلوك؛ توبه.
يأس از رحمت، مغفرت و آمرزش خداوند تعالى، در فرهنگ تعاليم دينى، بسيار نكوهش شده و از نظر اخلاقى نيز يكى از رذائل و صفات ناپسند انسانى، شمرده مىشود.
قرآن كريم، يأس و نااميدى از رحمت خداوند را در حدّ كفر دانسته است:
(وَ لاٰ تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِنَّهُ لاٰ يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اَللّٰهِ إِلاَّ اَلْقَوْمُ اَلْكٰافِرُونَ) (1)
هرچه گناه انسان، بزرگ و فراوان باشد، حق ندارد از از بخشش و چشمپوشى پروردگار متعال نااميد گردد؛ چراكه رحمت و عفو خداوند، از گناه او بزرگتر است و خداى تبارك و تعالى وعدۀ حتمى داده است كه گناهان را مىبخشايد:
(قُلْ يٰا عِبٰادِيَ اَلَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ لاٰ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اَللّٰهِ إِنَّ اَللّٰهَ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ) (2)
خداوند متعال در آخر سورۀ فرقان، ابتدا ويژگىهاى «مؤمنان» يا «عبادالرحمان» را برمىشمرد، سپس زشتىها و اعمال ناپسندى نظير «شرك»، «قتل نفس» و «زنا» كه بندگان خوب خدا مرتكب نمىشوند را بيان داشته و مىفرمايد:
(يُضٰاعَفْ لَهُ اَلْعَذٰابُ يَوْمَ اَلْقِيٰامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهٰاناً) (3)
اين گناهان، انسان را فاسق مىكند و سزاى آن، عذاب مضاعف و ماندن هميشگى در جهنّم است. بعد مىافزايد كه اگر انسان فاسق، با آن همه گناهان بزرگش، توبه كند، خداوند غفور و رحيم، او را مىآمرزد. نه تنها مىآمرزد، بلكه بدى هاى او را مبدّل به نيكى مىكند:
1) . يوسف، 87: «و از فرج و رحمت خدا نوميد نشويد، كه جز كافران از رحمت خدا نوميد نگردند.»
2) . زمر، 53: «بگو: اى بندگان من كه بر خويشتن زيادهروى روا داشتهايد، از رحمت خدا نوميد مگرديد، بىترديد خداوند همه گناهان را مىآمرزد، كه او خود آمرزنده مهربان است.»
3) . فرقان، 69: «براى او در روز قيامت عذاب دو چندان مىشود و پيوسته در آن خوار مىماند»
(إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ وَ كٰانَ اَللّٰهُ غَفُوراً رَحِيماً) (1)
رحمت خداوند به قدرى است كه پروندۀ سياه ظالم و گناهكار را، پس از توبه، نابود مىكند و پروندۀ درخشانى براى او جلو مىآورد كه در صفحۀ اوّلش ثواب توبه، كه والاترينِ ثوابهاست، مىدرخشد.
در روايتى از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم آمده است: «ابليس به خداى عزّوجل عرضه داشت: به عزّتت سوگند كه تا هستم، نسل آدم را مادام كه جان در بدن دارند، گمراه مىكنم. خداى عزّوجل فرمود: به عزّتم سوگند كه همواره آنان را مادام كه از من مغفرت بخواهند، مىآمرزم».(2)
از اين گذشته، خداوند سبحان بندهاى كه با توبه، به سويش بازگردد را دوست دارد:
(إِنَّ اَللّٰهَ يُحِبُّ اَلتَّوّٰابِينَ وَ يُحِبُّ اَلْمُتَطَهِّرِينَ) (3)
يعنى كسى كه توبه كند، پاك و پاكيزه شده، محبوب خداوند تعالى مىگردد. راوى مىگويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود:
«إِذَا تَابَ الْعَبْدُ الْمُؤْمِنُ تَوْبَةً نَصُوحاً أَحَبَّهُ اللَّهُ»(4)هنگامى كه بنده توبۀ نصوح، يعنى توبۀ حقيقى كند، خداوند او را دوست دارد.
مرحلۀ اوّل: اوّلين مرحله از توبه، توبۀ زبانى يا توبۀ ظاهرى است. در اين مرحله، انسان گناهكار، با زبان خويش و با ذكرى مانند: «استغفرالله ربى و اتوب اليه»، از خداوند متعال عذرخواهى مىكند.
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم كه تجلّى عصمت و پاكدامنى و مصون از هر خطا و اشتباهى مىباشند، فرمودهاند كه گاهى كدورت روى قلبم مىنشيند و من در هر روز هفتاد مرتبه استغفار مىكنم:
«إِنَّهُ لَيُغَانُ عَلَي قَلْبِي وَ إِنِّي لَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً»(1)شركت در مجالس دعا و استغفار، نظير جلسات دعاى كميل يا دعاى ابوحمزۀ ثمالى و خواندن جملات ارزشمند و عرفانى آن دعاها و نيز حضور در جلسات احياى شب قدر، در واقع عمل به اين مرحله از توبه است. در آن جلسات نورانى، همراه با دعا، نيايش و توسّل، ذكرى كه به صيغۀ توبه مشهور است، خوانده مىشود:
«أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ ذُو الْجَلَالِ وَ الْإِكْرَامِ وَ أَسْأَلُهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيَّ تَوْبَةَ عَبْدٍ ذَلِيلٍ خَاضِعٍ فَقِيرٍ بِائِسٍ مِسْكِينٍ مُسْتَكِينٍ مُسْتَجِيرٍ لَا يَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَ لَا ضَرّاً وَ لَا مَوْتاً وَ لَا حَيَاةً وَ لَا نُشُوراً»(2)بحمدالله شيعه، جلسات شب قدر و جلسات مخصوص دعا و استغفار دارد. شيعيان در اينگونه مجالس، حوائج مربوط به دنيا و آخرت خويش را از خداوند مىخواهند. حضور در جلسات مزبور و نيايش و ارتباط با خداوند و نيز توبه و استغفار، تأثير بهسزايى در پيشبرد اهداف مادى و معنوى زندگى انسان مىگذارد.
بركات شب قدر و جلسات احياى آن، بهاندازهاى است كه قرآن كريم، آن را از هزار ماه، برتر مىداند. چنانكه در سورۀ قدر مىفرمايد:
(لَيْلَةُ اَلْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ) (1)
چه بسيار ديده شده است كه اين مرحله از توبه، انسان را به مقامهاى عالى و به مراحل بعدى توبه مىرساند.
شيعيان بايد افتخار كنند كه دعا دارند و از مجالس دعا و مناجات بهره مىبرند؛ مجالسى كه در نيل به پيروزىهاى معنوى و كسب درجات و مقامات والاى عرفانى اثرگذار است. ما مفتخريم كه صحيفۀ سجاديّه داريم و افتخار مىكنيم كه علاوه بر كلام نازل، يعنى قرآن شريف، كلام صاعد، يعنى كتب ادعيه داريم. همه بايد به كلام صاعد، نظير كلام نازل اهميّت بدهند و با آن مأنوس گردند.
انس با دعا، نيايش و استغفار، علاوه بر تأثير، ثواب فراوانى هم دارد، بلكه از هر عبادتى بالاتر است. حتى پروردگار عالم مىفرمايد:
(قُلْ مٰا يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لاٰ دُعٰاؤُكُمْ) (2)
بر اين اساس، اعراض و دورى از دعا و مناجات، سبب بىاعتنايى خداوند به بنده، خواهد شد.
در احاديث نيز از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده است كه دعا، مغز عبادت و عصارۀ آن است:
«الدُّعَاءُ مُخُ الْعِبَادَةِ»(3)
مرحلۀ دوّم: در اين مرحله از توبه، انسان خود را واقعاً مقصّر مىداند و در برابر خداوند متعال، شرمنده و سرافكنده مىشود. اگر چنين حالتى، يعنى پشيمانى و ندامت قلبى، براى كسى پديد آيد، قطعاً توبۀ او پذيرفته مىشود، گناهان او بخشيده مىشود و پروندۀ سفيد و درخشانى برايش گشوده خواهد شد.
در واقع، ركن اساسى توبه، همين احساس ندامت و پشيمانى درونى است و حصول آن، بهعنوان مهمترين قدم، براى تحقّق توبه، لازم است. در اين مرحله، انسان در مقابل خداوند سبحان، پشيمان و خجالتزده مىشود و در مقابل ذات بارىتعالى، احساس شرمندگى خواهد كرد. اين احساس شرمندگى، اگر حقيقى باشد، برآمده از اعماق دل آدمى است و از اين جهت بسيار ارزشمند است.
بنابراين اگر در يك موقعيّت ويژه، حالتى به انسان دست داد و احساس پشيمانى به سراغ او آمد، نبايد آن فرصت را از دست بدهد؛ بلكه بايد همان لحظه، پشيمانى خود را ابراز كند و با وجودى سراسر شرمگين و خجالتزده، از خداوند متعال عذرخواهى نمايد تا به مراحل بعدى توبه برسد.
اگر كسى پس از ظلم به خودش يا كوتاهى در اداى حقوق خداوند يا ستم به بندگان خدا، در محضر پروردگار عالم شرمنده و خجالتزده نشود، كم كم قبح گناه، از دلش مىرود و بهجايى مىرسد كه خودش را مقصّر نمىداند تا توبه كند. اين حالت، حالت خطرناكى است و بايد از آن حذر شود.
مرحلۀ سوّم: در مرحلۀ سوّم، انسان گناهكار، با شرمندگى و با حالت تضرّع و زارى، از خداوند متعال طلب بخشش و آمرزش كند؛ يعنى پس از آنكه حالت پشيمانى قلبى پديد آمد، به التماس مىافتد و با گريه و ناله، از خدا مىخواهد كه او را عفو نمايد و از گناهانش بگذرد.
در واقع، همزمان با پشيمانى آدمى از ارتكاب گناه، اظهار ندامت بر وى عارض مىشود و توبه، از قلب به زبان او سرايت مىكند و با استفاده از الفاظ، از خداوند متعال عذرخواهى مىنمايد.
قرآن كريم، تنها در سورۀ هود، سه مرتبه به بندگان امر مىكند كه استغفار و طلب بخشش كنند:
(اِسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ) (1)
انسان بايد با گريه، تضرّع و زارى به درگاه خداوند سبحان، پشيمانى خود را نسبت به ظلمها و گناهانش اظهار كند و درياى بخشايش خداوند را به جوش آورد. به قول مولوى:
تا نگريد ابر، كى خندد چمن *** تا نگريد طفل، كى نوشد لبن
تا نگريد طفلك حلوا فروش *** بحر بخشايش نمىآيد به جوش
وقتى انسان به حالت توبه دست يافته باشد، در استخدام لغات و جملات، حال خود را نمىفهمد و به هر زبان و لهجهاى، شرمندگى خود را اظهار مىكند. حتّى در بسيارى از اوقات، عبارات بسيار عاميانهاى بر زبانش جارى مىشود و توجّه به صحّت ظاهرى كلمات و جملات خود ندارد؛ صرفاً به حضور خويش در محضر خداوند تبارك و تعالى توجّه دارد و آنچنان شرمسار و سرافكنده است كه به هيچكس و هيچ چيز ديگرى نمىانديشد.
مرحلۀ چهارم: تصميم جدّى و عزم واقعى مبنى بر ترك گناه و دورى از تضييع حقّ النّاس و حقّالله، مرحلۀ چهارم توبه است. در اين مرحله، انسان تصميم حقيقى مىگيرد كه در آينده به سراغ ظلمها و گناهان قبلى نرود. اگر اين تصميم جدّى، با توبه همراه نگردد، توبه ناقص است.
1) . هود، 3 و 52 و 90: «از پروردگار خود آمرزش بخواهيد، سپس به سوى او بازگرديد.»
قرآنكريم، معمولاً توبه و اصلاح عمل را در كنار يكديگر بيان كرده و مىفرمايد: خداوند توبۀ كسانى را ميپذيرد كه همراه توبه، اعمال خود را اصلاح كنند و هدايت شوند:
(وَ إِنِّي لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اِهْتَدىٰ) (1)
همچنين در آيۀ ديگرى مىفرمايد:
(إِلاّٰ مَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صٰالِحاً فَأُوْلٰئِكَ يُبَدِّلُ اَللّٰهُ سَيِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ) (2)
اساساً پشيمانى واقعى از ارتكاب گناه، نوعى اصلاح عمل را نيز به دنبال خواهد داشت؛ بنابراين ميتوان گفت: توبۀ بدون اصلاح عملكرد، توبۀ واقعى نيست.
برخى اوقات انسان از روى احساسات، توبه مىكند و با زبان خويش اظهار پشيمانى مىنمايد؛ امّا چون استغفار او احساسى است، نمىتواند همراه با عزم اصلاح باشد.
در واقع، چنين استغفارى صرفاً احساساتى است و معمولاً طولى نمىكشد كه زائل مىشود. البته حالت ارزندهاى است و بسيار ارزش دارد و مقدّمهاى براى رسيدن به مراحل بعدى خواهد بود. چنانكه بعضى افراد نظير «بشر حافى»(3)و «فضيل عياض»(4)، با چنين توبه و استغفارى، اعمال خويش را اصلاح كردهاند و به درجات والايى دست يافتهاند.
1) . طه، 82: «و من هركه را توبه كند، و ايمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدايت شود، مىآمرزم!»
2) . فرقان، 70: «مگر كسى كه توبه كند و ايمان آورد و كار شايسته كند. پس خداوند بدىهايشان را به نيكىها تبديل مىكند، و خدا همواره آمرزنده مهربان است.»
3) . بُشر حافى، در زمان امام كاظم عليه السلام زندگى مىكرد و خانهاش محلِّ تجمّع گناهكاران بود. روزى يك جمله و يك عتاب از امام عليه السلام او را متنبّه كرد و وجودش را شعلهور ساخت. از آن به بعد، علاوه بر ترك گناه و اصلاح اعمال، جزو اولياء الله شد. (براى تفصيل بيشتر، ر. ك: سيروسلوك؛ يقظه، فصل دوّم.)
4) . فضيل عيّاض، يك دزد طاغى بود، ولى جاذبۀ قرآن كريم او را به سوى رحمت پروردگار متعال بازگرداند؛ بهگونهاى كه با شنيدن يك آيه، تغيير يافت و افزون بر ترك گناه و اصلاح اعمال، جزو اولياءالله شد. (براى تفصيل بيشتر، ر. ك: سيروسلوك؛ توبه، فصل پنجم.)
مرحلۀ پنجم: در اين مرحله، توبهكننده، به جبران و تدارك حقوق پايمال شده مىپردازد. يعنى بعد از پشيمانى قلبى و اظهار ندامت و پس از آنكه تصميم گرفت در آينده حقوق خداوند يا مردم را ضايع نكند، در اوّلين فرصت ممكن، جبران عملكرد گذشته را آغاز مىنمايد.
حال اگر كسى به صورت جدّى و واقعى، اقدام در جهت جبران گذشته را آغاز كرد، ولى توان جبران را بهدست نياورد يا در نيمۀ راه، استطاعت مالى يا بدنى از وى سلب گرديد، به شرط آنكه تا پايان عمر، بر عزم خود مبنى بر جبران حقوق باقى بماند، آمرزيده مىشود و خداوند تعالى، همان عزم واقعى را از وى مىپذيرد.
ناگفته پيداست كه جبران حقوق، وابسته به جلب رضايت صاحبان حق است. راجع به حقوق خداوند تعالى و نيز حقوق مردم، تكليف روشن است و راه جلب رضايت باز مىباشد، امّا براى جبران ساير اقسام حقوق، نظير حقّ نفس، حقّ حيوانات و حقّ طبيعت، چه بايد كرد؟ پاسخ اين است كه جبران حقوق مزبور، بهدست خداوند تعالى است و با بخشش او، ممكن خواهد شد.
پس، انسان براى جبران حقوق پايمال شده، از يك سو با مردم و از سوى ديگر، با پروردگار متعال سروكار دارد؛ يعنى مىتوان گفت: بهطور كلّى، جبران حقوق، با «توبه از حقّ النّاس» و «توبه از حقّالله» محقّق مىگردد.
پايمالكردن حقوق مردم، حتماً نياز به توبه و جبران دارد. خداوند سبحان به عزّت و جلال خودش سوگند ياد كرده كه از حقّ مردم و از ظلم ظالم نخواهد گذشت:
«وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَا يجُوزُنِي ظُلْمُ ظَالِمٍ»(1)امّا، نااميدى و يأس از رحمت و مغفرت پروردگار متعال نيز، به هيچ وجه صحيح نيست. توضيح آنكه، همۀ بندگان بايد با هوشيارى و توجه كامل، جدّاً مراقب باشند كه حقّ كسى را ضايع و پايمال نكنند؛ امّا اگر بههر نحوى و با هر علّتى، كسى مرتكب حقّ النّاس شد، بايد تصوّر نكند كه همۀ راهها به رويش بسته شده، رنگ سعادت و رستگارى را نخواهد ديد و عذاب جهنّم در انتظار اوست. چراكه اسلام بن بست ندارد و خداوند تعالى با نعمت بزرگ و عظيم توبه، راه بازگشت را براى بندگان باز گذاشته است.
توبه، يك حالت درونى است كه از قلب انسان سرچشمه مىگيرد و ارزش آن، از تمام دنيا و محتويّات آن بيشتر است.
قرآن كريم در آيهاى، با تأكيد مىفرمايد كه اگر بندگان توبه كنند، بهسوى خدا برگردند و بر گناهان قبلى اصرار نورزند، خداوند متعال آنها را مىبخشد، هرچند گناهشان بسيار بزرگ باشد:
(وَ اَلَّذِينَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اَللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ اَلذُّنُوبَ إِلاَّ اَللّٰهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلىٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ) (2)
و در آيۀ بعد، به بندگانى كه توبه مىكنند، وعدۀورود به بهشت و برخوردارى از نعمتهاى بهشتى مىدهد كه نشانۀشدّت مهربانى او نسبت به بندگان است. مىفرمايد:
(أُولٰئِكَ جَزٰاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّٰاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِينَ فِيهٰا وَ نِعْمَ أَجْرُ اَلْعٰامِلِينَ) (1)
بنابراين، اگر انسان بتواند به حالت توبه دست يابد و از خداوند بخشايندۀ مهربان بخواهد كه او را ببخشد و از گناهان او درگذرد، حتماً غفران الهى شامل حال او خواهد شد، هرچند گناهان او به بزرگى حقّ النّاس باشد.
جبران حقّ مردم، در انواع حقّ النّاس متفاوت است. در ادامه، بهطور مختصر، راهكار جبران دو نوع حقّ النّاس مالى و حقّ النّاس آبرويى بيان مىگردد.
در حقّ النّاس مالى، جبران حق و برگرداندن اموال يا سرمايههاى تلف شده، براى تحقّق توبه، لازم است. پس كسى كه اموال ديگران را بهناحق تصاحب يا تلف كرده، بايد حقّمردم و اموالى كه از ديگران غصب كرده را برگرداند. اگر هم به نحو ديگرى، سبب بروز خسارت مالى شده، بايد آن خسارت را جبران و رضايت كامل طرف مقابل را جلب نمايد.
حال اگر كسى نتوانست به صاحب حق دسترسى پيدا كند يا او را يافت، ولى بههيچوجه راضى نشد، بايد مسأله را با حاكم شرع و مجتهد جامعالشّرايط در ميان بگذارد. كسانى هم كه در اداى ديون شرعى نظير خمس و زكات و كفّارات، كوتاهى كردهاند، بايد توبه كنند و در مورد نحوۀ پرداخت بدهى خود، به حاكم شرع مراجعه نمايند.
1) . آلعمران، 136: «آنها پاداششان آمرزشى است از جانب پروردگارشان و بهشتهايى كه از زير آنها نهرها جارى است، جاودانه در آن باشند، و خوب پاداشى است پاداش اين عملكنندگان.»
نكته مهم و قابل توجّه در اين مبحث، آن است كه اگر كسى در زمان توبه، قدرت مالى جبران حقّ النّاس را ندارد، بازهم نبايد از رحمت حقتعالى مأيوس شود؛ بلكه لازم است توبه كند و به سوى خداوند متعال بازگردد و به مغفرت الهى اميد داشته باشد. اگر پروردگار مهربان بداند كه بندهاش واقعاً توان بازپرداخت حقّ النّاس را ندارد، ولى تصميم جدّى براى جبران دارد، او را مىآمرزد. او هم بايد تا آخر عمر بر تصميم قطعى خود پابرجا بماند و چنانچه قدرت مالى يافت، حقّ ديگران را بپردازد.
امّا از آنجا كه بستانكار بايد به حقّ خويش برسد و عدالت الهى اجازه نمىدهد حقّ كسى ضايع شود، پروردگار متعال در قيامت، جبران حقّ بستانكار را بر عهده مىگيرد و او را راضى مىنمايد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: هنگام محاسبۀ اعمال، گروهى از مردم حقّ خويش را از كسانى كه حقّ آنان را ضايع كردهاند، طلب مىكنند. خداوند در صدد جلب رضايت صاحب حق در مىآيد و به او خطاب مىكند: سرت را بلند كن و به بهشتها بنگر. طلبكار مشاهده مىكند و مىگويد:
«يَا رَبّ أرَي مَدَائِنَ مِنْ فِضَّةٍ مُرتَفِعَةٍ وَ قُصُورًا مِن ذَهَبٍ مُكَلَّلَةٍ بِاللّؤلُؤ» اى پروردگار، شهرها مىبينم از نقرههاى برافراشته، و قصرهايى از طلا كه با مرواريد آراسته شدهاند.
بعد با تعجب فراوان مىپرسد: اين شهرها و قصرها متعلّق به كدام پيامبر يا كدام صديق يا كدامين شهيد است؟ پروردگار متعال مىفرمايد: از آنِ كسى است كه بهاى آن را بپردازد. بنده مىپرسد: بهاى آن چيست؟ مىفرمايد: بهاى آن عفوكردن تو از برادرت مىباشد. آنگاه بنده مىگويد: من برادر خويش را عفو نمودم. خداوند نيز در ازاى اين عفو و بخشش، هر دوى آنان را روانۀ بهشت مىكند.(1)
1) . الدرّالمنثور، ج 3، ص 161.
به هر حال، بنبست در اسلام و بهخصوص در امر توبه وجود ندارد؛ كسى نمىتواند بگويد اموال فراوانى از مردم يا از بيتالمال پايمال كردهام و ديگر توبۀ من فايده ندارد. كسى حق ندارد تصوّر كند بخشيده نمىشود، هرچند كوه عصيان، خطا، غصب و حقّ النّاس در پروندۀ اعمالش وجود داشته باشد و به هيچ وجه نتواند جبران اموالى كه غصب يا پايمال كرده است را بكند.
در خصوص حقّ النّاس آبرويى، جبران حق و جبران آبروى از دست رفتۀ مردم، در حدّ توان، لازم و ضرورى است، امّا گفتن به شخصى كه آبرويش رفته، حلاليّت طلبيدن از او و جلب رضايتش لازم نيست.
اگر كسى كه مىخواهد توبه كند، تنها شنوندۀ گناهانى نظير غيبت، تهمت و شايعه بوده است، چنانچه براى حلاليّت طلبيدن، به شخص غايب بگويد: فلانى آبروى تو را برد، خواسته يا ناخواسته، خود مرتكب سخنچينى و فتنهگرى شده و رابطۀ آنها را بر هم مىزند و سبب ايجاد كدورت و كينه خواهد شد. پس، در اينگونه موارد، گفتن و رضايت طلبيدن از آن شخص، لازم نيست.
وقتى در حضور انسان غيبت مىشود، يا اتّهامى به كسى نسبت داده مىشود، وظيفۀ هر مسلمانى، در وهلۀ اوّل، دفاع و رفع اتّهام از شخص غائب است. پس از آن بايد در خصوص آنچه شنيده و احياناً قدرت دفاع نداشته، استغفار نمايد.
آنكه خود عامل و ناقل غيبت و تهمت و ساير گناهان زبانى بوده است نيز بايد از خداوند متعال عذرخواهى كند و تصميم جدّى بگيرد كه از آن به بعد، مرتكب چنين گناهان بزرگى نشود. در اين خصوص نيز گفتن و اطلاعدادن به خود آن شخص، مفاسدى دارد و ممكن است سرآغاز فتنه، كينهتوزى و كدورت گردد. ولى همانطور كه بيان شد،
بايد در حدّ توان، جبران خسارت و ضربهاى كه به آبرو و شخصيّت افراد وارد نموده است را بنمايد. مثلاً امتيازها و فضائل آنها را در ميان مردم متذكّر شود و سعى كند لطمهاى كه به حيثيت ديگران وارد ساخته، جبران نمايد.
همچنين دعا و استغفار براى كسى كه از او غيبت شده يا مورد اتّهام واقع گرديده، لازم است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در پاسخ به سؤالى، در خصوص كفّارۀ غيبت فرمودند: براى آنكه غيبتش را كردهاى، هر زمان كه به يادش افتادى، از خداوند طلب آمرزش كن:
«تَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِمَنِ اغْتَبْتَهُ كُلَّمَا ذَكَرْتَهُ»(1)
اين قاعدۀ كلّى، در خصوص ساير انواع حقّ النّاس، نظير حقّ النّاس فرهنگى نيز صدق مىكند. يعنى براى جبران هر حقّ غير مالى كه با زيان و خسارت در اموال همراه نيست، گفتن به كسى كه حقّش از بين رفته، لازم نيست، ولى در حدّ توان، جبران آن حق و اداى آن لازم است.
گاهى حقوقى بر عهدۀ انسان است كه از وجوب آن اطلاع نداشته يا اينكه ندانسته و نخواسته، حقّى را پايمال كرده و از آن توبه نكرده است. گاهى نيز حقّ النّاس رفتهرفته به فراموشى سپرده مىشود و هيچگاه جبران نمىگردد.
اين در حالى است كه هيچ عملى از انسان، از ديد فرشتگان مخفى نمىماند و آنها تمام گفتار و رفتار بندگان را ضبط و ثبت مىكنند تا در محاكمۀ روز قيامت ارائه نمايند.
1) . الكافى، ج 2، ص 357.
قرآن كريم در اين باره مىفرمايد:
(مٰا يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّٰ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ) (1)
بر اين اساس، حتى جزئى ترين اعمال، از خوب و بد انسانها، نوشته خواهد شد.
بايد توجه شود كه همه معمولاً حقّ النّاس فراموش شده يا حقّى كه بدون توجه پايمال شده، دارند و اگر بدون جبران و بدون توبه، از دنيا بروند، در قيامت گرفتار خواهند شد. راه رفع و پاكسازى اينگونه حقوق، پرداخت ردّمظالم است.
ردّ مظالم، مبلغى است كه بابت رفع بدهكارى احتمالى يا آبروريزى ناخواسته يا فراموش شده، به حاكم شرع پرداخت مىگردد. گاهى انسان در گفتار يا نوشتار خود، مرتكب بداخلاقى مىشود، اهانت مىكند، سخنش اتهامآميز و همراه با آبروريزى است، ولى خودش توجه به بزرگى گناهش ندارد. در برخى موارد نيز آدمى به ديگران بدهكار مىشود يا افرادى را دچار خسارت و زيان مالى مىكند و اين حقوق، در پروندهاش باقى مىماند.
براى رفع آثار اين مظالم، پرداخت مبلغى بهعنوان ردّمظالم، كه توسط مجتهد جامعالشّرايط يا با اجازۀ ايشان، صرف امور ضرورى، نظير رسيدگى به نيازمندان و مستمندان مىشود، مؤثر خواهد بود.
در واقع، ردّ مظالم، شكلى از اشكال توبه از حقّ النّاس است و مشروط بر آنكه از آن به بعد، اعمال انسان اصلاح گردد، مورد قبول حقتعالى واقع خواهد شد.
پرداخت ردّ مظالم براى آمرزش اموات نيز نافع است. ورثه و فرزندان متوّفى وظيفه دارند ابتدا ديون شرعى و بدهى پدر يا مادر به مردم را پرداخت كنند، سپس اگر مىتوانند، هر سال يا هر ماه، مبالغى بابت ردّ مظالم بدهند تا حقّ النّاس آنها پاك شود.
1) . ق، 18: «[آدمى] هيچ سخنى را به لفظ درنمىآورد مگر اينكه مراقبى آماده نزد او [آن را ضبط مىكند].»
رفع عذاب ناشى از حقّ النّاس، يك راه ديگر نيز دارد و آن، چيزى جز گذشتن مردم از حقوق يكديگر نيست. از اينرو، بسيار بهجاست كه مسلمانها، همديگر را عفو كنند و از حقوق پايمال شدۀ خود بگذرند.
بسيار بهجاست كه افراد مؤمن و متّقى، از روش نيكوى خداوند متعال، در بخشش و عفو خطاكاران تبعيّت كنند. قرآن كريم، از اوّلين آيه كه (بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ) است، خداوند را بخشنده و مهربان معرّفى مىفرمايد و در سراسر قرآن كريم، در آيات متعدّدى، رحمت، مغفرت و بخشندگى ذات بارىتعالى را به بندگان يادآورى مىفرمايد. حتى در خصوص افراد ظالم مىفرمايد:
(فَمَنْ تٰابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اَللّٰهَ يَتُوبُ عَلَيْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (1)
بنابراين، خداوند سبحان، كسانى كه مرتكب ظلم شدهاند را نيز، اگر بهراستى بهسويش بازگردند و توبه كنند، مىبخشد؛ چراكه غفور و رحيم است.
سرمشقگرفتن از اهلبيت عليهم السلام نيز در اين زمينه كارساز است. سيرۀ زندگانى آن بزرگواران، مملوّ از عفو، گذشت و پوشاندن خطاها و زشتىهاى مردم است.
امام صادق عليه السلام مىفرمايند: ما خاندانى هستيم كه روشمان، بخشيدن كسانى است كه به ما ظلم و ستم كردهاند:
«إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ مُرُوءَتُنَا الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَنَا»(2)
پس بسيار شايسته است كه شيعيان اهلبيت عليهم السلام نيز به پيروى از ايشان، از حقوق آبرويى يا مالى، گذشت كنند.
البته عفو از حقّ النّاس بسيار مشكل است، امّا آثار و بركات مادى و معنوى فراوانى در زندگى پديدار مىسازد كه به هيچ وجه قابل قياس با لذّت انتقامجويى و تلافى ظلم ظالمان نيست.
عفو بدى و ستم بندگان خدا، در بخشش گناهان عفوكننده، توسّط خداوند متعال نيز تأثير بهسزا دارد، يعنى اگر انسان ديگران را ببخشد و از حقّ خود نسبت به آنها بگذرد، پروردگار متعال نيز علاوه بر اينكه جبران حقّش را مىكند، او را مىآمرزد.
قرآن كريم، ضمن تشويق بندگان به عفو و گذشت، از آنها مىپرسد كه آيا شما دوست نداريد كه مشمول عفو و غفران خداوند شويد؟ يعنى ببخشيد، تا خدا نيز شما را ببخشد. مىفرمايد:
(وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لاٰ تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ اَللّٰهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (1)
كسى كه انتظار دارد خداوند در قيامت او را ببخشايد، بايد خود نيز، كسانى را كه در حقّ او ظلم كردهاند، ببخشد و مهمتر اينكه ظلم آنان را نديده بگيرد.
اميرالمؤمنين عليه السلام در پاسخ به يكى از شيعيان كه از ايشان موعظه خواست، فرمودند: «إرْحَمْ تُرْحَمْ»(2)رحم كن تا به تو رحم شود.
امام سجّاد عليه السلام در روايت مفصّلى از قول امام حسين عليه السلام، و ايشان از قول اميرالمؤمنين عليه السلام، به تشريح روز رستاخيز و دشوارىهاى آن روز پرداخته و فرمودند: خداوند متعال در آن روز خطاب به بندگانى كه در محشر ازدحام كردهاند، مىفرمايد:
«أَنَا الْوَهَّابُ إِنْ أَحْبَبْتُمْ أَنْ تَوَاهَبُوا فَتَوَاهَبُوا وَ إِنْ لَمْ تَوَاهَبُوا أَخَذْتُ لَكُمْ بِمَظَالِمِكُمْ» من بخشايشگر هستم، اينك اگر مىخواهيد يكديگر را ببخشيد، وگرنه حقّ شما را بگيرم؟
در اين هنگام شاد مىگردند و طلب خود را مىبخشند. آنگاه خداوند متعال به فرشتهاى كه نگهبان قصرهاى بهشتى است، دستور مىدهد كه پاداش عفوكنندگان را هويدا سازد. وقتى قصرى بسيار جذاب و زيبا و خدمتكاران زيبارو براى مردم نمايان مىشود، آرزوى برخوردارى از آن قصر را در دل مىنمايند. پس خداوند سبحان مىفرمايد:
«يَا مَعْشَرَ الْخَلَائِقِ هَذَا لِكُلِّ مَنْ عَفَا عَنْ مُؤْمِنٍ...»(1)اى گروه خلائق، اين قصر از آن كسى است كه از مؤمنى درگذرد...
در داستان حضرت يوسف عليه السلام نيز مىخوانيم: او پس از آن همه آزار، اذيّت و ظلمى كه از برادران خويش ديد، براى اينكه خجالت نكشند، آنها را دلدارى داد و خطاب به آنان فرمود: هيچ سرزنشى بر شما نيست و خداوند مهربان، شما را مىآمرزد:
(لاٰ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اَلْيَوْمَ يَغْفِرُ اَللّٰهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِينَ) (2)
جالب آنكه بعد از استقبال با شكوه از پدر و مادر و برادران، پدر و مادر را روى تختى كه تدارك ديده بود، نشانيد و به پدر خويش، حضرت يعقوب عليه السلام گفت: آزادى من از زندان و آمدن شما از صحراى كنعان بهمصر، لطف خداوند است و اين لطف خداوند پس از آنكه شيطان بين من و برادرانم كدورت انداخت، شامل حال ما شد:
(مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ اَلشَّيْطٰانُ بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي) (3)
در واقع براى جلوگيرى از شرمسارى برادران و به جهت اينكه پدر از آنها راضى شود، تقصير را به گردن شيطان انداخت و برادران را تبرئه كرد.
اينگونه حكايتها، لازم است سرمشق زندگى شود، همه بايد تاريخ را معلّم اخلاق خود قرار دهند و از آن پند بگيرند تا رستگار گردند.
نقل مىكنند فقيه عارف، مرحوم آخوند ملاّحسينقلى همدانى رحمة الله عليه، به اتّفاق جمعى از اصحاب، پياده به كربلا مشرّف مىشدند. در راه، اموال ايشان توسط راهزنان غارت مىشود. بعد كه سارقين، آن فقيه وارسته را مىشناسند، برمىگردند و هرچه ربوده بودند، تقديم كرده و معذرت مىخواهند. مرحوم آخوند، تنها كتابهاى وقفى را پس مىگيرد و ساير كتب و اموال را نمىگيرد و مىفرمايد: به مجرّد سرقت، من ايشان را حلال كردم؛ چون راضى نشدم به واسطۀ من خداوند كسى را در آتش دوزخ بسوزاند و نمىخواهم به خاطر من لقمۀ حرام از گلوى كسى پائين برود و موعظه در او بىاثر باشد.
البته بايد توجه شود كه اگرچه ترويج فضيلت عفو و گذشت در اجتماع و در معاشرت مردم با يكديگر، زمينهساز تشكيل جامعۀ اخلاقى و نمونه است، امّا چنانچه بخشش، سبب ترغيب بدكاران به بدكارى و تشويق ظالمان به ظلم شود، لازم نيست، پسنديده هم نيست.
در واقع، اين فضيلت اخلاقى، براى رفع مجازات مجرمين يا در خصوص گناهكارانى كه از ستم خود نادم نبوده، به ظلم خويش ادامه مىدهند، بهكار گرفته نمىشود.
برترين و صحيحترين جايگاه براى عفو و گذشت، نظام خانواده است. اگر اين خصلت پسنديده، در تنظيم روابط خانوادگى، بهخصوص بين زن و شوهر حاكم گردد، آن خانواده، متخلّق به اخلاق الهى خواهد شد و اثرى از اختلاف، كينه و ناراحتى در آن يافت نمىشود.
توبه از تضييع كليّۀ حقوقى كه بهطور مستقيم، به مردم ارتباط ندارد، توبه از حقّالله شمرده مىشود. يعنى براى توبه از پايمالكردن حقوق نفس، حقوق طبيعت، حقوق محيط زيست، حقوق حيوانات و نظاير آن، لازم است انسان با پشيمانى قلبى، از درگاه ايزد منّان عذرخواهى نموده، تصميم جدّى بگيرد كه اعمال خويش را اصلاح كند و اگر مىتواند به جبران عملكرد گذشته بپردازد؛ مثلاً اگر درختى از طبيعت قطع كرده، يك درخت به جبران آن بكارد.
افزون بر آن، خداوند متعال نيز حقوقى دارد كه بايد بهجا آورده شود و كوتاهى در اين زمينه، توبه و جبران را واجب مىكند. بخشى از حقوق خداوند سبحان، پرستش او و انجام اعمال واجب و نيز ترك افعال حرام است. كسى كه واجبات الهى و به ويژه عباداتى مثل نماز، روزه و حج را به جا نياورده، يا مرتكب گناه شده است، در واقع، حقوق خداوند را نديده گرفته و بايد اين جسارت و بىادبى را جبران نمايد. در ارتكاب برخى گناهان، حقّى از مخلوقات خداوند پايمال نمىشود، امّا به سبب آنكه از فرمان خداوند تعالى، نافرمانى شده، نياز به توبه دارد.
گناه تضييع حقّالله، بسيار بزرگ است، ولى رحمت واسعۀ پروردگار متعال اقتضاء مىكند كه توبه از آن پذيرفته شود.
بنابراين، بندهاى كه مثلاً در مدّت عمر خويش سر به طاعت الهى فرو نياورده و با ذكر و نماز، ذات بىهمتاى او را تسبيح و تحميد نكرده است و حتّى با انجام معاصى، خداوند را نافرمانى كرده، اگر از گذشتۀ خويش پشيمان شود و در مقابل خداوند تعالى حقيقتاً اظهار ندامت كند، خداى رحمان و رحيم از حقّ خود مىگذرد و او را مىبخشايد.
حتى طبق تصريح قرآن كريم، پروردگار عالم براى كسى كه توبۀ واقعى كند، درود و سلام مىفرستد و رحمت خويش را شامل حال وى مىنمايد:
(وَ إِذٰا جٰاءَكَ اَلَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيٰاتِنٰا فَقُلْ سَلاٰمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلىٰ نَفْسِهِ اَلرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءاً بِجَهٰالَةٍ ثُمَّ تٰابَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (1)
خداوند متعال، رحمت را بر نفس خويش مقرّر داشته، يعنى بر خود واجب كرده است كه اگر بندگان به او بدى كنند، بعد پشيمان شوند و بهسوى او بازگردند، آنها را ببخشد.
همانطور كه قبلاً بيان شد، بنبست در اسلام وجود ندارد و يأس و نااميدى از رحمت و مغفرت پروردگار متعال نيز معنا نخواهد داشت. بنابراين، هر عبادتى از انسان فوت شده، يا هر گناهى مرتكب شده باشد، اگر واقعاً از گذشتۀ خود پشيمان گردد، تصميم جدّى مبنى بر اصلاح آينده بگيرد و به درگاه خداوند تضرّع و زارى نمايد و از ذات بىهمتاى حضرت احديّت، طلب عفو و بخشش كند، قطعاً خداوند رحمانورحيم از حقّ خود و از بستانكارى خود مىگذرد و بىحيايى بنده را نديده مىگيرد.
خداوند متعال از هفتاد پدر و مادر مهربان، مهربانتر است و رأفت و رحمت آن ذات يكتا، اجازه نمىدهد بندۀ پشيمانى كه با خجالتزدگى و سرافكندگى به درگاهش روى آورده را نااميد و دست خالى برگرداند.
1) . انعام، 54: «و چون كسانى كه به آيات ما ايمان مىآورند نزد تو آيند، بگو: سلام بر شما، پروردگارتان رحمت را بر خود مقرر داشته، كه هر كس از شما به نادانى عمل بدى كند آنگاه بعد از آن توبه كند و به اصلاح (كار خود) پردازد، بىترديد خداوند بسيارآمرزنده و مهربان است.»
تا كنون دانستيم كه خداوند سبحان، با توبۀ بندگان، از حقّ خودش مىگذرد و آنها را مىآمرزد، امّا بايد دانست كه جبران عبادتهاى قضا شده، يا جبران گناهان، به اندازۀ توان بنده، لازم است.
بنابراين كسى كه از حقّالله توبه مىكند، بايد تصميم جدّى بگيرد كه عبادتهاى قضا شده را به مرور زمان جبران نمايد. در اين خصوص، حتى لازم نيست كه بعد از توبه، تمام وقت خويش را صرف جبران آن عبادات كند، بلكه بايد به وظايف روزانهاش رسيدگى كند و هرچه مىتواند نمازها و روزهها يا ساير عباداتش را قضا كند تا تمام شود.
مثلاً كسى كه عمداً نماز نخوانده، يا به هر علّت ديگرى نماز قضا دارد، پس از توبه و اظهار ندامت، بايد به اندازهاى كه مىتواند، نمازهاى قضا را بخواند. چنين كسى اگر پير و ناتوان است يا به دلايل ديگرى احساس مىكند تا پايان عمر فرصت خواندن نمازهاى قضا را نمىيابد، نبايد از اين بابت اندوهگين و نااميد باشد. بلكه بايد بداند اگر توبۀ او حقيقى بوده و اكنون در خواندن نماز، كوتاهى نمىكند، پروردگار عالم از وى مىگذرد. حتّى اگر از دنيا برود و بخشى از نمازهاى او باقى بماند نيز خداوند، به سبب پشيمانى واقعى او، براى نمازهاى باقيمانده، او را مىآمرزد.
همچنين كسى كه مستطيع بوده و از روى علم و عمد، حجّ واجب را به جا نياورده است، بايد توبه كند و اگر مىتواند، به حج برود. ولى اگر از استطاعت مالى يا جسمى برخوردار نيست، خداوند توبۀ او را مىپذيرد.
راجع به روزه نيز، كسى كه عمداً اين عبادت واجب را بهجا نياورده، براى تحقّق توبۀ خويش بايد بعد از احساس ندامت و اظهار شرمندگى، علاوه بر قضاى روزه، ملتزم به كفّارۀ آن باشد. ولى اگر توان مالى و بدنى جهت روزهگرفتن يا پرداخت كفّاره را ندارد
و قادر به جبران روزهخوارى نيست، حقتعالى همان شرمندگى و خجالتزدگى را به عنوان توبۀ واقعى از او قبول مىكند و وى را مىبخشد.
البته اگر كسى تمكّن مالى دارد، بايد وصيّت كند كه پس از مرگ، از مال او اجير بگيرند و عبادتهاى قضا شدهاش را بهجا آورند. اگر وصيّت هم نكند، بسيار شايسته است كه ورثه و فرزندان او، آن عبادات را انجام دهند يا براى آن اجير بگيرند.
به هر حال، اگر كسى وضع مالى مناسبى براى وصيّت يا پرداخت دستمزد اجير ندارد، خداوند تعالى نيّت واقعى وى را قبول مىكند و او را مىآمرزد.
بهراستى چه خداى رئوفى كه تا اين اندازه براى بازگشت بندگان و نجات آنان از عذاب، راه را باز مىنمايد و آنها را تشويق نموده و با آنان مدارا مىكند. و چه بد بندگانى هستند كسانى كه با اين همه تخفيف مجازات، باز هم توبه نمىكنند. در برخى ادعيّه كه از معصومين عليهم السلام نقل شده، مىخوانيم:
«اللَّهُمَّ نِعْمَ الْإِلَهُ أَنْتَ وَ نِعْمَ الرَّبُّ أَنْتَ وَ بِئْسَ الْمَرْبُوبُ أَنَا وَ نِعْمَ الْمَوْلَي أَنْتَ وَ بِئْسَ الْعَبْدُ أَنَا»(1)بارخدايا، تو چه خداوندگار خوبى هستى، تو چه خوب سرپرست و تربيتكنندهاى هستى، و من چه پرورش يافتۀ بدى هستم، و تو چه خوب سرورى هستى، و من چه بندۀ بدى هستم.
واسطهآوردن و وسيله قراردادن كسى براى برآمدن حاجت و به خصوص، براى آمرزش، اگر در دنيا واقع شود، توسّل؛ و چنانچه در آخرت باشد، شفاعت نام دارد.
1) . بحارالأنوار، ج 84، ص 326.
توسّل و شفاعت علاوه بر اينكه امورى عقلى و بديهى است، در اعتقادات شيعه، دو امر ضرورى به شمار مىرود و مورد تأييد و امضاى قرآن و عترت قرار گرفته است.
قرآن كريم، در آياتى، به بيان تأثير توسّل در استجابت دعا و به خصوص در پذيرش توبه، مىپردازد. از جمله مىفرمايد:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جٰاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اَللّٰهَ وَ اِسْتَغْفَرَ لَهُمُ اَلرَّسُولُ لَوَجَدُوا اَللّٰهَ تَوّٰاباً رَحِيماً) (1)
در اين آيه، نقش و تأثير وساطت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، در پذيرش توبه از سوى خداوند تعالى، آشكار شده است.
همچنين قرآن كريم مىفرمايد:
(يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ اِبْتَغُوا إِلَيْهِ اَلْوَسِيلَةَ) (2)
(وَ لِلّٰهِ اَلْأَسْمٰاءُ اَلْحُسْنىٰ فَادْعُوهُ بِهٰا) (3)
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده كه فرمودند:
«نَحْنُ الْوَسِيلَةُ إِلَي اللَّهِ»(4)و نيز امام صادق عليه السلام مىفرمايند:
«نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَي»(5)
1) . نساء، 64: «و اگر آنها هنگامى كه به خويشتن ستم كردند نزد تو مىآمدند، آن گاه از خداوند آمرزش مىخواستند و رسول خدا نيز براى آنان طلب آمرزش مىكرد، بىترديد خدا را بسيار توبه پذير و مهربان مىيافتند.»
2) . مائده، 35: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا پروا كنيد و به او [توسّل و] تقرّب جوييد.»
3) . اعراف، 180: «و نامهاى نيكو به خدا اختصاص دارد، پس او را با آنها بخوانيد.»
4) . بحارالأنوار، ج 25، ص 22.
5) . الكافى، ج 1، ص 143.
پس، استجابت دعا و پذيرش توبه، نيازمند توسّل است و همانطور كه انجام ساير امور عالم به سلسلۀ اسباب و علل نيازمند است، خداوند متعال به واسطۀ توسّل به اهلبيت عليهم السلام توبۀ بندگان را مىپذيرد.
آياتى از قرآن كريم نيز به اثبات شفاعت مىپردازد. از جمله مىفرمايد:
(مَنْ ذَا اَلَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّٰ بِإِذْنِهِ) (1)
(وَ لاٰ يَشْفَعُونَ إِلاّٰ لِمَنِ اِرْتَضىٰ) (2)
شفاعت، از نظر روايات شيعه و سنّى نيز، امرى قطعى است. مثلاً در كتاب «صحيح بخارى» كه نزد علماى اهل سنّت، از اعتبار ويژهاى برخوردار است، از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت شده كه فرمودند: هر پيامبرى خواستهاى براى امتش دارد و من خواستۀ خودم را شفاعت براى امّتم در روز قيامت، قرار دادم:
«لِكُلِّ نَبِيّ دَعْوَةٌ قَد دَعَا بِهَا فَاسْتُجيبَ فَجَعلتُ دَعوَتي شَفَاعَةً لِاُمَّتي يَومَ القِيَامَةِ»(3)همچنين در كتب روائى شيعه از قول ائمّۀ معصومين عليهم السلام نقل شده است كه: هيچكس از اوّلين و آخرين نيست، جز آنكه در روز قيامت به شفاعت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم نيازمند است:
«مَا أَحَدٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ إِلَّا وَ هُوَ مُحْتَاجٌ إِلَي شَفَاعَةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله و سلم يَوْمَ الْقِيَامَةِ»(4)
بنابراين، از ديدگاه اعتقادى اسلام، ترديدى وجود ندارد كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم و اهلبيت عليهم السلام در قيامت، واسطۀ آمرزش بندگان مىشوند.
در واقع، همانگونه كه آن بزرگواران، در دنيا واسطۀ فيض الهى هستند، در قيامت نيز واسطۀ فيض الهى بوده و رحمت و مغفرت پروردگار متعال به واسطه و وسيلۀ آن ذوات مقدّس، به بندگان تعلّق مىگيرد و به اين طريق وارد بهشت مىگردند.
البته بايد توجه شود كه شفاعت، اوّلاً وابسته به اذن خداوند سبحان است. يعنى بدون اذن پروردگار و خارج از ارادۀ آن ذات يكتا، هيچ نعمت و رحمتى به كسى تعلّق نمىگيرد؛ هيچ دعايى مستجاب نمىشود، هيچ توبهاى پذيرفته نمىگردد و احدى به بهشت راه نمىيابد.
ثانياً، شفاعت، نياز به زمينهسازى دارد و تحقّق آن، لياقت مىخواهد. پس، كسانى كه به جهنّم مىروند، استعداد و شايستگى بهرهمندى از شفاعت را ندارند. كسى كه هنگام بارش باران به زير سقف مىرود، نمىتواند از قطرات رحمت الهى بهره گيرد. در چنين وضعيّتى، كوتاهى از باران نيست؛ زيرا بدون تبعيض براى همه مىبارد، بلكه تقصير از كسى است كه نمىتواند از بركات باران استفاده كند. در شفاعت نيز پارتى بازى و تبعيض وجود ندارد و هركس لياقت داشته باشد، از آن نعمت بزرگ الهى بهرهمند مىگردد.
قرآن شريف مىفرمايد:
(مٰا لِلظّٰالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَ لاٰ شَفِيعٍ يُطٰاعُ) (1)
در واقع، لازمۀ تحقّق شفاعت، وجود تناسب بين شفيع و مشمول شفاعت است و شفاعت بدون تناسب، ممكن نيست. از اينرو افرادى كه در دنيا از دستورات روحبخش قرآن و عترت، تبعيّت نمىكنند، در قيامت هم از شفاعت محروم خواهند بود.
1) . غافر، 18: «ستمكاران را نه خويشاوندى هست و نه شفاعتگرى كه گفتارش پذيرفته شود.»
در موضوع شفاعت مىتوان گفت: انسان بايد به وظيفۀ خويش عمل كند. يعنى به انجام واجبات و ترك محرّمات بپردازد و اگر گناهى مرتكب شد، فوراً توبه نمايد و اجازه ندهد آن گناه تكرار شود و به صورت عادت درآيد. وقتى چنين كرد، آنگاه مىتواند نسبت به شفاعت اميدوار باشد و شفاعت را آخرين اميد خود قرار دهد؛ زيرا هيچ كس نمىتواند مطمئن باشد كه حتماً مورد شفاعت قرار مىگيرد و نيز كسى اطمينان ندارد كه الزاماً خداوند متعال، شفاعت را مىپذيرد.
بر اين اساس، شفاعت، عامل «تجرّى» نيست و جرأت گناهكردن به انسان نمىدهد. به بيان ديگر، معناى شفاعت اين نيست كه بندگان در قيامت، با فريب، پارتى، رشوه و زور، بهشتى يا جهنّمى مىشوند، يا ظالمى از آتش نجات مىيابد يا كسى به جاى ديگرى عذاب مىگردد.
فهرست آيات
فهرست روايات
فهرت اعلام
منابع و مأخذ
آيه صفحه
(بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ) 1 308
(وَ الْفِتْنَةُ اكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ) 17 248
(وَ اشْكُرُوا لِلَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُون) 172 24
(وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ) 191 247
(إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابينَ...) 222 295
(وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ...) 231 140
(مَنْ ذَا الَّذي يقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً...) 245 175، 226
(مَنْ ذَا الَّذي يشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ) 255 317
(لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ...) 256 108
(الَّذينَ يأْكُلُونَ الرِّبا لا يقُومُونَ...) 275 223، 224
(يمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ يرْبِي الصَّدَقاتِ...) 276 225
(فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ...) 279 223، 251
(وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ...) 280 230، 210
(إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلى أَجَلٍ...) 282 175
(فَرِهَانٌ مَقْبُوضَةٌ) 283 175
(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ...) 110 67
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا...) 130 222
(وَ الَّذينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً...) 135 302
(أُولئِكَ جَزاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ...) 136 303
(وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ...) 159 110
(ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْديكُم) 182 205، 242
(الَّذينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً...) 191 23
(وَ لْيخْشَ الَّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ...) 9 46
(إِنَّ الَّذينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى...) 10 69، 219
(مُحْصَناتٍ غَيْرَ مُسافِحاتٍ...) 25 177، 265
(لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا...) 32 153
(يَأَيهُّا الَّذِينَ ءَامَنُوأَطيعُوا اللَّهَ...) 59 24
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ...) 64 316
(وَ مَنْ يقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزَاؤُهُ...) 93 218
(وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطيئَةً أَوْ إِثْماً...) 112 241
(وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ...) 161 222
(مُحْصِنينَ غَيرَ مُسافِحينَ...) 5 177، 265
(مَن قَتَلَ نَفساً بِغَيرِ نَفسٍ أو فَسَادٍ...) 32 65، 270
(يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ...) 35 316
(وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيدِيهُما) 38 161
(فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ...) 39 308
(أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ) 42 157، 218
(وَ إِذا جاءَكَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا...) 54 313
(وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ...) 157 106
(وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْني فَادْعُوهُ بِها) 180 316
(وَ اعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيءٍ...) 41 128
(وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ...) 46 116
(وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ...) 34 128، 196
(خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً) 103 129
(يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّما بَغْيُكُمْ...) 23 45، 179، 208
(وَ أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ) 3 299
(هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ...) 61 28
(وَ يا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ...) 52 299
(وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ) 90 299
(وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ...) 87 294
(لا تَثْريبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ...) 92 92، 310
(مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْني...) 100 310
(أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ) 25 84، 206
(وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ...) 44 24
(إِنَّما يَفْتَرِى الكَذِبَ...) 105 241، 244
(وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ...) 23-2462
(وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ) 26 84
(وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ...) 36 245
(وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ) 64 160
(وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَني آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ...) 70 18
(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرينَ...) 103-104233
(إِذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى) 24 253
(فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ...) 44 253
(وَإِنىّ لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَءَامَنَ...) 82 300
(وَ لا يشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ ارْتَضي) 28 317
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يعْبُدُ اللَّهَ عَلى حَرْفٍ) 11 178
(إِنَّ اللَّهَ يدافِعُ عَنِ الَّذينَ آمَنُوا) 38 131
(قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ، الَّذِينَ هُمْ...) 1 تا 3 275
(وَ الَّذينَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ) 8 212، 288
(وَ لَكُمْ فيها مَنافِعُ كَثيرَةٌ) 21 29
(حَتَّي إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ...) 99-100234
(لَّوْ لَا إِذْ سمَعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ...) 12 133
(إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ...) 15 133، 246
(وَ لَوْ لَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا يكُونُ لَنَا...) 16 133
(إِنَّ الَّذينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشيعَ الْفاحِشَةَ...) 19 244، 263، 283
(وَلْيَعْفُواوَ لْيَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ...) 22 309
(وَ قَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ...) 23 42، 162، 200، 235
(أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ) 43 109
(يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ...) 69 294
(إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً...) 70 295، 300
(قُلْ ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبِّي لَوْ لا دُعاؤُكُمْ) 77 297
(وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ...) 215 117
(وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ...) 13 24، 258
(أَ لَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ...) 20 18
(وَ الَّذينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنينَ وَ...) 58 95
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا...) 70 و 71 171، 174، 286
(وَ لا يَحيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ) 43 189
(أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني آدَمَ...) 60 109
(فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ) 26 114
(إِنَّالْخاسِرينَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ...) 15 44
(قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا...) 53 294
(ما لِلظَّالِمينَ مِنْ حَميمٍ وَ لا شَفيعٍ يطاعُ) 18 318
(اللَّهُ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعامَ...) 79 29
(رُحَماءُ بَيْنَهُمْ) 29 76
(وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ...) 12 235، 239، 240، 259
(مايَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاَّ لَدَيْهِ رَقيبٌ عَتيدٌ) 18 307
(قُتِلَ الْخَرَّاصُونَ، الَّذينَ هُمْ في...) 10 و 11 244
(وَ فِي أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ) 19 67
(إِنَّا كُلَ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ) 49 27
(وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ...) 41 تا 46 227
(وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ...) 9 73
(لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ لَمْ...) 8 77
(هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً...) 2 24
(ما تَرى في خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ) 3 27
(كُلُوا وَ اشْرَبُوا هَنيئاً بِما أَسْلَفْتُمْ...) 24 234
(وَيلٌ لِلْمُطَفِّفينَ، الَّذينَ إِذَا اكْتالُوا...) 1 تا 5 178
(يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى...) 6 21
(إِنَّ الَّذينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنينَ وَ...) 10 248
(إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ) 14 41
(وَ جيءَ يوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ يوْمَئِذٍ...) 23 44
(فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ) 9 70
(وَ أَمَّا السَّائلَ فَلَا تَنْهَرْ) 10 69
(لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ) 3 297
(وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ) 5 25
(وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفي خُسْرٍ..) 1 تا 3 256
(وَيلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ) 1 134، 255
«اتَّقُوا اللَّهَ فِي عِبَادِهِ وَ بِلَادِهِ فَإِنَّكُمْ مَسْئُولُونَ حَتَّى عَنِ الْبِقَاعِ...» 30
«اجْتَنِبِ الْغِيبَةَ فَإِنَّهَا إِدَامُ كِلَابِ النَّارِ» 239
«أَحَبُّ إِخْوَانيِ إِلَيَّ مَن أَهْدَى إِلَىَ عُيُوبِى» 257
«أَخْلِصِ الْعَمَلَ فَإِنَّ النَّاقِدَ بَصِيرٌ» 53
«أَدِقُّوا أَقْلَامَكُمْ وَ قَارِبُوا بَينَ سُطُورِكُمْ وَ احْذِفُوا عَنِّي فُضُولَكُمْ...» 165
«إِذَا اتَّهَمَ الْمُؤْمِنُ أَخَاهُ انْمَاثَ الْإِيمَانُ مِنْ قَلْبِهِ...» 241
«إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ هَلَاكاً ظَهَرَ فِيهِمُ الرِّبَا» 231
«إِذَا تَابَ الْعَبْدُ الْمُؤْمِنُ تَوْبَةً نَصُوحاً أَحَبَّهُ اللَّهُ» 295
«إِذَا جَاءَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ خُلُقَهُ وَ دِينَهُ فَزَوِّجُوهُ إِلَّا تَفْعَلُوهُ...» 176
«إذا طُفَّفَ الْمِكْيالَ وَ الْميزانُ أَخَذَهُمُ اللّهُ بِالسِّنينَ وَ النَّقْصِ» 179
«إِذا وَقّعَ فِي الرَّجُلِ وَ أنتَ فِي مَلاء فَكُن لِلرَّجُلِ ناصِراً...» 135
«إرْحَمْ تُرْحَمْ» 309
«إرْفُقْ يَا وَلَدِي بِأَسِيرِكَ وَ ارْحَمْهُ وَ أَحْسِنْ إِلَيْهِ وَ أَشْفِقْ عَلَيْهِ» 91
«اسْتَعْمَلْتُمُوهُ حَتَّى إِذَا كَبِرَ وَ عَجَزَ مَنَعْتُمُوهُ» 88
«أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ...» 296
«أَشَدُّ النَّاسِ عَذَاباً يوْمَ الْقِيامَةِ مَنْ أَعَانَ عَلَى مُؤْمِنٍ بِشَطْرِ كَلِمَةٍ» 138
«أَطْعِمُوهُ وَ اسْقُوهُ وَ أَحْسِنُوا إِسَارَهُ» 90
«أَعْطِهِمْ أُجُورَهُمْ قَبْلَ أَنْ يَجِفَ عَرَقُهُمْ» 87
«أَعْمَالُهُ لَيْسَ فِيهَا غِشٌ وَ لَا خَدِيعَةٌ» 188
«اعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً وَ اعْمَلْ لآِخِرَتِكَ...» 173
«أَعِينُونِى بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ» 185
«أَفْضَلُ مِنْ أَلْفِ حِجَّةٍ مُتَقَبَّلَةٍ بِمَنَاسِكِهَا» 127
«أَقِيلُوا ذَوِي الْمُرُوءَاتِ عَثَرَاتِهِمْ فَمَا يَعْثُرُ مِنْهُمْ عَاثِرٌ إِلَّا...» 260
«أَلَّا أَحْتَجِزَ دُونَكُمْ سِرّاً إِلَّا فِي حَرْبٍ وَ لَا أَطْوِيَ دُونَكُمْ أَمْراً...» 111
«أَلَا وَ مَنْ غَشَّنَا فَلَيْسَ مِنَّا» 183
«الْأَمَانَةُ تَجْلِبُ الرِّزْقَ وَ الْخِيَانَةُ تَجْلِبُ الْفَقْرَ» 216
«الْحَجَرُ الْغَصِيبُ فِي الدَّارِ رَهْنٌ عَلَى خَرَابِهَا» 203
«الدُّعَاءُ مُخُ الْعِبَادَةِ» 297
«الرَّاشِي وَ الْمُرْتَشِي وَ الْمَاشِي بَيْنَهُمَا مَلْعُونُونَ» 218
«الرَّجُلُ رَاعٍ عَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ وَ كُلُّ رَاعٍ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ...» 64
«السَّمَاحُ وَجْهٌ مِنَ الرَّبَاحِ» 192
«الشِّرْكَةُ فِي الْمُلْكِ تُؤَدِّي إِلَى الِاضْطِرَابِ» 116
«الْغِيبَةُ تَأْكُلُ الْحَسَنَاتِ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَب» 236
«الْكَادُّ عَلَى عِيالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ» 181
«اللَّهَ اللَّهَ فِي الْأَيْتَامِ فَلَا تُغِبُّوا أَفْوَاهَهُمْ وَ لَا يَضِيعُوا بِحَضْرَتِكُم» 70
«اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يحِبُّ عَبْداً إِذَا عَمِلَ عَمَلًا فَأَحْكَمَهُ» 172
«اللَّهُمَّ نِعْمَ الْإِلَهُ أَنْتَ وَ نِعْمَ الرَّبُّ أَنْتَ وَ بِئْسَ الْمَرْبُوبُ أَنَا...» 315
«الْمُحْتَكِرُ مَلْعُونٌ» 195
«المَرْأَةُ رَاعِيَةٌ عَلَى أَهْلِ بَيْتِ بَعْلِهَا وَ وُلْدِهِ» 64
«الْمُغْتَابُ إِنْ تَابَ فَهُوَ آخِرُ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ...» 236
«الملكُ كالنَّهرِ العَظيمِ تَستَمِدُّ مِنهُ الجَداوِلُ فإن كانَ عَذباً...» 115
«الْمُؤْمِنُ أَخُو الْمُؤْمِنِ كَالْجَسَدِ الْوَاحِدِ إِنِ اشْتَكَى شَيئاً...» 127
«الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْكَعْبَةِ» 253
«النَّاسُ سَوَاءٌ كَأَسْنَانِ الْمُشْطِ» 104
«النَّمَّامُ أَشَرُّ مَنْ وَطِئَ الْأَرْضَ بِقَدَمٍ» 250
«إِنَّ أَرْبَى الرِّبَا عِرْضُ الرَّجُلِ الْمُسْلِمِ» 232
«إِنَّ أَقْرَبَ مَا يَكُونُ الْعَبْدُ إِلَى الْكُفْرِ أَنْ يُوَاخِيَ الرَّجُلَ...» 259
«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ أَشَدُّكُمْ إِكْرَاماً لِحَلَائِلِهِمْ» 64
«إِنَّ الْبَيْعَ فِي الظِّلِّ غِشٌّ وَ إِنَّ الْغِشَّ لَا يَحِلُ» 184
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُحِبُّ الْعَبْدَ يَكُونُ سَهْلَ الْبَيْعِ...» 191
«إنَّ اللَّه تَعالى لَم يَبعَثَني مُعنِّتاً وَ لا مُتُعَنِّتاً...» 260
«إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ جَعَلَ لِلْفُقَرَاءِ فِي أَمْوَالِ الْأَغْنِياءِ...» 68
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً إِلَّا بِصِدْقِ الْحَدِيثِ...» 212
«إِنَّ اللَّهَ فَرَضَ عَلَى أَغْنِيَاءِ النَّاسِ فِي أَمْوَالِهِمْ...» 68
«إِنَّ اللَّهَ لَا يرْفَعُ إِلَيهِ دُعَاءُ عَبْدٍ وَ فِي بَطْنِهِ حَرَامٌ...» 48
«إِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الدُّنْيا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ...» 179
«إِنَّ النَّاسَ مُسَلَّطُونَ عَلَى أَمْوَالِهِمْ» 107
«أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص نَهَى عَنْ قَتْلِ سِتَّةٍ النَّحْلَةِ وَ النَّمْلَةِ...» 31
«إِنَّ شَفَاعَتَنَا لَا تَنَالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلَاةِ» 26
«إِنَّ فِي الآخِرَةِ عَقَبَةً لا يقطَعُها إلّا المُخِفُّونَ» 166
«أَنْ لَا يَحُولَ بَيْنَ نَاقَةٍ وَ بَيْنَ فَصِيلِهَا وَ لَا يَمْصُرَ لَبَنَهَا...» 32
«أَنْ يُسَلِّمَ عَلَيهِ إِذَا لَقِيهُ وَ يعُودَهُ إِذَا مَرِضَ وَ ينْصَحَ لَهُ...» 124
«أَنَا الْوَهَّابُ إِنْ أَحْبَبْتُمْ أَنْ تَوَاهَبُوا فَتَوَاهَبُوا وَ إِنْ لَمْ تَوَاهَبُوا...» 310
«إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ مُرُوءَتُنَا الْعَفْوُ عَمَّنْ ظَلَمَنَا» 308
«إِنْصَافَ الْمَرْءِ مِنْ نَفْسِهِ حَتَّى لَا يَرْضَى لِأَخِيهِ...» 34، 146، 281
«إِنَّكُمْ لَتَشُقُّونَ عَلَى أَنْفُسِكُمْ فِي دُنْيَاكُمْ وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فِي آخِرَتِكُمْ» 118
«إِنَّمَا الْعِلْمُ ثَلَاثَةٌ آيَةٌ مُحْكَمَةٌ أَوْ فَرِيضَةٌ عَادِلَةٌ أَوْ سُنَّةٌ قَائِمَةٌ...» 271
«أَنَّهُ قَدْ حَقَ لِيَ أَنْ آخُذَ الْبَرِيءَ مِنْكُمْ بِالسَّقِيمِ» 67
«إِنَّهُ لَيُغَانُ عَلَي قَلْبِي وَ إِنِّي لَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً» 296
«إِنِّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثِّقْلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِى أَهْلَ بَيْتِى...» 25
«إِنِّي لَا آخُذُ عَلَى التُّهَمَةِ وَ لَاأُعَاقِبُعَلَىالظَّنِ» 89
«أُوصِيكُمَا وَ جَمِيعَ وَلَدِي وَ أَهْلِي وَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي بِتَقْوَى...» 114
«أَوَّلُ قَطْرَةٍ مِنْ دَمِ الشَّهِيدِ كَفَّارَةٌ لِذُنُوبِهِ إِلَّا الدَّينَ...» 40
«إِيَّاكُمْ وَ الدَّيْنَ فَإِنَّهُ شَيْنٌ لِلدِّينِ» 228
«إِيَّاكُمْ وَ الدَّيْنَ فَإِنَّهُ مَذَلَّةٌ بِالنَّهَارِ وَ مَهَمَّةٌ بِاللَّيْلِ...» 229
«إِيَّاكُمْ وَ الرِّشْوَةَ فَإِنَّهَا مَحْضُ الْكُفْرِ وَ لَا يَشَمُّ صَاحِبُ الرِّشْوَةِ...» 217
«آيِسٌ مِنْ رَحْمَتِي» 170
«أَيمَا مُؤْمِنٍ نَفَّسَ عَنْ مُؤْمِنٍ كُرْبَةً وَ هُوَ مُعْسِرٌ يسَّرَ اللَّهُ...» 136
«أَيُّمَا وَالٍ احْتَجَبَ عَنْ حَوَائِجِ النَّاسِ احْتَجَبَ اللَّهُ...» 117
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ دِمَاءَكُمْ وَ أَعْرَاضَكُمْ عَلَيْكُمْ حَرَامٌ» 66
«أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً وَ لَكُمْ عَلَيَ حَقٌ...» 98
«بَلَى سَمِعْتَ مِنْ فُلَانٍ رِوَايَةَ كَذَا وَ كَذَا فَرَوَيْتَهَا عَلَيْهِ...» 264
«تَبَسُّمُ الرَّجُلِ فِي وَجْهِ أَخِيهِ حَسَنَةٌ وَ صَرْفُ الْقَذَي...» 125
«تُحِبَّ لَهُ مَا تُحِبُ لِنَفْسِكَ وَ تَكْرَهَ لَهُ مَا تَكْرَهُ لِنَفْسِكَ» 125، 190
«تَحْبِسُ غَيثَ السَّمَاءِ» 48
«تَحْرُمُ الْجَنَّةُ عَلَى ثَلَاثَةٍ النَّمَّامِ وَ الْقَتَّالِ وَ مُدْمِنِ الْخَمْرِ» 248
«تَحَفَّظُوا مِنَ الْأَرْضِ فَإِنَّهَا أُمُّكُمْ» 28
«تَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِمَنِ اغْتَبْتَهُ كُلَّمَا ذَكَرْتَهُ» 237، 306
«تُعَجَّلُ عُقُوبَتُهَا وَ لَا تُؤَخَّرُ إِلَى الْآخِرَةِ» 45
«ثُمَّ يؤْمَرُ بِهِ إِلَى النَّارِ» 41
«جَعَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ حُقُوقَ عِبَادِهِ مُقَدِّمَةً لِحُقُوقِهِ...» 33
«حُرْمَةُ مَالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ» 154
«ذِكْرُكَ أَخَاكَ بِمَا يكْرَهُهُ» 239
«زَكَاةُ الْعِلْمِ أَنْ تُعَلِّمَهُ عِبَادَ اللَّهِ» 81
«سِبَابُ الْمُؤْمِنِ فُسُوقٌ وَ قِتَالُهُ كُفْرٌ وَ أَكْلُ لَحْمِهِ مَعْصِيةٌ...» 132
«سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ» 166
«ضَرْبَةُ السَّيْفِ عَلَى الْمُؤْمِنِ أَهْوَنَ مِنَ الدِّرْهَمِ مِنْ حِلِّهِ» 155
«عَوِّدْ لِسَانَكَ لِينَ الْكَلَامِ وَ بَذْلَ السَّلَامِ يكْثُرْ مُحِبُّوكَ...» 126
«غَبْنُ الْمُسْتَرْسِلِ سُحْتٌ وَ غَبْنُ الْمُؤْمِنِ حَرَامٌ» 186
«فَالْحَقُّ أَوْسَعُ الْأَشْيَاءِ فِي التَّوَاصُفِ وَ أَضْيَقُهَا فِي التَّنَاصُفِ» 133
«فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَ فَالنَّصِيحَةُ، لَكُمْ وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ...» 99، 110
«فَامْنَعْ مِنَ الِاحْتِكَارِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص مَنَعَ مِنْهُ» 197
«فَإِنْ أَطَعْتُمُونِي فَإِنِّي حَامِلُكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَلَى سَبِيلِ الْجَنَّةِ» 101
«فَإِنَّ النَّبِيَّ ص قَدْ نَهَى عَنْ تَعْذِيبِ الْحَيَوَانِ بِالنَّارِ» 31
«فَلَا يَتَهَنَّأُ بِحَيَاةٍ مَعَ مَخَافَةٍ» 101
«فَلَا يحِلُ لِأَحَدٍ أَنْ يتَصَرَّفَ فِي مَالِ غَيرِهِ بِغَيرِ إِذْنِهِ» 53، 153
«فَلَا يَسْتَعْمِلَنَ أَجِيراً حَتَّى يُعْلِمَ مَا أَجْرُهُ» 88
«فَوَ اللَّهِ إِنَّهُمْ لَيَعُودُونَ مَرْضَاهُمْ وَ يَشْهَدُونَ جَنَائِزَهُمْ...» 75
«قُوا بأَمْوَالَكُمْ عَن أَعْرَاضَكُمْ» 233
«كَفَى بِالْمَرْءِ إِثْماً أَنْ يُضَيِّعَ مَنْ يَعُولُهُ» 181
«كَيْفَ يُقَدِّسُ اللَّهُ قَوْماً، لَا يُؤْخَذُ لِضَعِيفِهِمْ مِنْ شَدِيدِهِمْ» 106
«لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا أَمَانَةَ لَهُ» 213
«لَا تَأْتُوا الْفِرَاخَ فِي أَعْشَاشِهَا وَ لَا الطَّيْرَ فِي مَنَامِهِ حَتَّى يُصْبِحَ» 31
«لَا تَصِحُّ نَصِيحَتُهُمْ إِلَّا بِحِيطَتِهِمْ عَلَى وُلَاةِ الْأُمُورِ...» 112
«لَا تَطْلُبُوا عَثَرَاتِ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنَّ مَنْ تَتَبَّعَ عَثَرَاتِ أَخِيهِ...» 260
«لَا تَغْتَبْ فَتُغْتَبْ وَ لَا تَحْفِرْ لِأَخِيكَ حُفْرَةً فَتَقَعَ فِيهَا...» 240
«لَا تُفْسِدْ عَلَى الْقَوْمِ مَاءَهُمْ» 28
«لَا تَقْطَعُوا الثِّمَارَ فَيَبْعَثَ اللَّهُ عَلَيْكُمُ الْعَذَابَ صَبّاً» 28
«لَا صَدَقَةَ وَ ذُو رَحِمٍ مُحْتَاجٌ» 85
«لَا يَجْرِي لِأَحَدٍ إِلَّا جَرَى عَلَيْهِ وَ لَا يَجْرِي عَلَيْهِ إِلَّا جَرَى لَهُ» 33
«لَا يُخْرَجُ الرَّجُلُ عَنْ مَسْقَطِ رَأْسِهِ بِالدَّيْنِ» 211
«لَا يعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِيرِ حَقِّهِ إِنَّمَا يعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَيسَ لَهُ» 55
«لَا يَكْمُلُ الْمُؤْمِنُ إِيمَانُهُ حَتَّى... و إِذَا وَعَدَ وَفَى» 289
«لَا يمُوتُ صَاحِبُهُنَ حَتَّى يرَي وَبَالَهُنَّ» 46
«لَعَنَ اللَّهُ مَنْ قَتَلَ غَيْرَ قَاتِلِهِ أَوْ ضَرَبَ غَيْرَ ضَارِبِهِ» 95
«لَقَضَاءُ حَاجَةِ امْرِيٍ مُؤْمِنٍ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ مِنْ عِشْرِينَ حَجَّةً» 127
«لِكُلِّ نَبِيّ دَعْوَةٌ قَد دَعَا بِهَا فَاسْتُجيبَ فَجَعلتُ دَعوَتي...» 317
«لِلْمُسْلِمِ عَلَى أَخِيهِ ثَلَاثُونَ حَقّاً لَا بَرَاءَةَ لَهُ مِنْهَا إِلَّا بِالْأَدَاءِ أَوِ الْعَفْوِ» 126
«لَهُ سَبْعُ حُقُوقٍ وَاجِبَاتٍ مَا مِنْهُنَّ حَقٌّ إِلَّا وَ هُوَ عَلَيهِ وَاجِبٌ...» 129
«لَيَأْتِيَنَ عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا يُبَالِي الرَّجُلُ بِمَ يَأْخُذُ مَالَ...» 157
«لِيَأْذَنْ بِحَرْبٍ مِنِّي مَنْ آذَى عَبْدِيَ الْمُؤْمِنَ» 95
«لَيسَ بِوَلِي لِي مَنْ أَكَلَ مَالَ مُؤْمِنٍ حَرَاماً» 40، 156
«لَيْسَ لِي أَنْ أَحْمِلَكُمْ عَلَى مَا تَكْرَهُون» 107
«مَا أَحَدٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ إِلَّا وَ هُوَ مُحْتَاجٌ إِلَي شَفَاعَةِ...» 317
«مَا أَقْبَحَ بِالرَّجُلِ أَنْ يَعْرِفَ أَخُوهُ حَقَّهُ وَ لَا يَعْرِفَ حَقَّ أَخِيهِ» 59
«مَا آمَنَ بِي مَنْ بَاتَ شَبْعَانَ وَ جَارُهُ جَائِعٌ» 83
«مَا زَالَ جَبْرَئِيلُ يُوصِينِي بِالْجَارِ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُ» 83
«مَا طَابَ وَ طَهُرَ كَسْبُ الْحَلَالِ مِنَ الرِّزْقِ وَ مَا خَبُثَ فَالرِّبَا» 222
«مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيءٍ أَفْضَلَ مِنْ أَدَاءِ حَقِ الْمُؤْمِنِ» 39
«ما مِن امَّتي أحَدٌ وَلِيَ مِن أمرِ المُسلِمينَ شَيئا...» 102
«مُكَافَأَةُ الْمُحْسِنِ بِالْإِحْسَانِ لِيَزْدَادُوا رَغْبَةً فِيهِ» 101
«مَلْعُونٌ مَنْ ظَلَمَ أَجِيراً أُجْرَتَهُ» 87
«مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَمْثُلَ لَهُ الرِّجَالُ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ فِي النَّارِ» 87
«مَنْ أَخَذَ أَرْضاً بِغَيْرِ حَقِّهَا كُلِّفَ أَنْ يَحْمِلَ تُرَابَهَا إِلَى الْمَحْشَرِ» 201
«مَنْ أُذِلَّ عِنْدَهُ مُؤْمِنٌ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى أَنْ يَنْصُرَهُ فَلَمْ يَنْصُرْهُ...» 267
«مَنْ أَضَرَّ بِشَيْءٍ مِنْ طَرِيقِ الْمُسْلِمِينَ فَهُوَ لَهُ ضَامِنٌ» 284
«مَنْ أَعَانَ عَلَى مُؤْمِنٍ فَقَدْ بَرِئَ مِنَ الْإِسْلَامِ» 138
«مَنْ أَقَرَّ عِنْدَ تَجْرِيدٍ أَوْ تَخْوِيفٍ أَوْ حَبْسٍ أَوْ تَهْدِيدٍ فَلَا حَدَّ عَلَيْهِ» 261
«مَنْ أَكَلَ مَالَ أَخِيهِ ظُلْماً وَ لَمْ يرُدَّهُ إِلَيهِ أَكَلَ جَذْوَةً...» 137، 156، 200
«مَنْ أَنَّبَ مُؤْمِناً أَنَّبَهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ» 255
«مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ بَارَزَنِي بِالْمُحَارَبَةِ...» 250
«مَنْ بَاتَ كَالًّا مِنْ طَلَبِ الْحَلَالِ بَاتَ مَغْفُوراً لَهُ» 155
«مَنْ بَاتَ وَ فِي قَلْبِهِ غِشٌ لِأَخِيهِ الْمُسْلِمِ بَاتَ فِي سَخَطِ اللَّهِ...» 189
«مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ» 274
«مَنْ حَبَسَ عَنْ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ شَيْئاً مِنْ حَقِّهِ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ...» 202
«مَنْ رَدَّ عَنْ أَخِيهِ غِيبَةً سَمِعَهَا فِي مَجْلِسٍ رَدَّ اللَّهُ...» 134
«مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ الْبَتَّةَ» 132، 243
«مَنْ رَدَّ عَنْ عِرْضِ أَخِيهِ بِالْغِيبَةِ كَانَ حَقّاً عَلَى...» 269
«مَنْ رَوَى عَلَى مُؤْمِنٍ رِوَايَةً يُرِيدُ بِهَا شَيْنَهُ...» 254، 263
«مَنْ سَدَّ طَرِيقاً بَتَرَ اللَّهُ عُمُرَهُ» 285
«مَنْ ضَرَبَ رَجُلًا سَوْطاً ظُلْماً ضَرَبَهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى...» 94
«مَن ظَلَ مُعَاهِداً كُنْت خَصْمَهُ» 77
«مَنْ ظَلَمَ مَظْلِمَةً أُخِذَ بِهَا فِي نَفْسِهِ أَوْ فِي مَالِهِ أَوْ فِي وُلْدِهِ» 47
«مَنْ عَذَرَ ظَالِماً بِظُلْمِهِ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيهِ مَنْ يظْلِمُهُ...» 48
«مَنْ عَيَّرَ بِشَيْءٍ بُلِيَ بِهِ» 256
«مَنْ عَيَّرَ مُؤْمِناً بِذَنْبٍ لَمْ يَمُتْ حَتَّى يَرْكَبَه» 255
«مَنْ كَانَ مُؤْذِياً لِجَارِهِ مِنْ غَيْرِ حَقٍ حَرَمَهُ اللَّهُ رِيحَ الْجَنَّةِ...» 83
«مَنْ لَطَمَ خَدَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ أَوْ وَجْهَهُ بَدَّدَ اللَّهُ...» 96
«مَنْ نَظَرَ إِلَى مُؤْمِنٍ نَظْرَةً لِيُخِيفَهُ بِهَا أَخَافَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ...» 287
«مَنْ وَعَظَ أَخَاهُ سِرّاً فَقَدْ زَانَهُ وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلَانِيَةً فَقَدْ شَانَهُ» 257
«مَنْفَقَةٌ لِلسِّلْعَةِ مَمْحَقَةٌ لِلرِّبْحِ» 187
«نادِ فِى النّاسِ اَنْ لايُقاتِلَنَّ مَعي رَجُلٌ عَلَيْهِ دَيْنٌ...» 51
«نَجَا الْمُخِفُّونَ وَ هَلَكَ الْمُثْقِلُونَ» 166
«نَحْنُ الْوَسِيلَةُ إِلَي اللَّهِ» 316
«نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَي» 316
«نِعْمَتَانِ مَجْهُولَتَانِ الْأَمْنُ وَ الْعَافِيَةُ» 185
«نَهَى رَسُولُ اللَّهِ ص أَنْ يُلْقَى السَّمُ فِي بِلَادِ الْمُشْرِكِينَ» 29
«هَذَا الْخَائِنُ الَّذِي خَانَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ ثُمَّ يُؤْمَرُ بِهِ إِلَى النَّارِ» 170
«هَلْ يَكُبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ» 254
«وَ أَكْثِرْ مُدَارَسَةَ الْعُلَمَاءِ وَ مُنَاقَشَةَ الْحُكَمَاءِ» 111
«وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا...» 31، 105، 219
«وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَعْظَمُ حُرْمَةً عِنْدَ اللَّهِ وَ أَكْرَمُ عَلَيْهِ مِنْ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ» 253
«وَ ذَلِكَ يوْمٌ يجْمَعُ اللَّهُ فِيهِ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ لِنِقَاشِ الْحِسَابِ» 163
«وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَا يجُوزُنِي ظُلْمُ ظَالِمٍ» 42، 302
«وَ كَانَ عَلِيٌّ يَكْرَهُ سَبَ الْبَهَائِمِ» 32
«وَ كُونُوا دُعَاةً إِلَى أَنْفُسِكُمْ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ وَ كُونُوا زَيْناً...» 272
«وَ لَا الْقَلِيلُ التَّجْرِبَةِ الْمُعْجَبُ بِرَأْيِهِ فِي رِئَاسَةٍ» 111
«وَ لَا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً» 107
«وَ لْيَكُنِ الْبَيْعُ بَيْعاً سَمْحاً بِمَوَازِينِ عَدْلٍ...» 192
«يَا أَبَا ذَرٍّ الْمَجَالِسُ بِالْأَمَانَةِ وَ إِفْشَاؤُكَ سِرَّ أَخِيكَ خِيَانَةٌ» 262
«يا أَيهَا النَّاسُ وَ اللَّهِ مَا مِنْ شَيءٍ يقَرِّبُكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ...» 52
«يَا رَبّ أرَي مَدَائِنَ مِنْ فِضَّةٍ مُرتَفِعَةٍ...» 304
«يَا عَلِيُ أَنَا وَ أَنْتَ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ لَحَقُّنَا عَلَيْهِمْ...» 79
«يَا مُحَمَّدُ مَنْ أَذَلَّ لِي وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَنِي بِالْمُحَارَبَةِ...» 251
«يَا مَعْشَرَ الْخَلَائِقِ هَذَا لِكُلِّ مَنْ عَفَا عَنْ مُؤْمِنٍ...» 310
«يَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ أَنْ يَسْتُرَ عَلَيْهِ سَبْعِينَ كَبِيرَةً» 368
«يحِبُّ لَهُ مَا يحِبُّ لِنَفْسِهِ، وَ يكْرَهُ لَهُ مَا يكْرَهُ لِنَفْسِهِ» 125
«يؤْخَذُ لِلْمَظْلُومِ مِنَ الظَّالِمِ مِنْ حَسَنَاتِهِ...» 42، 234
اسامى چهارده معصوم و اهلبيت عليهم السلام
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، پيامبر اكرم، پيامبر گرامى، رسول الله، رسول خدا، نبىّ گرامى، و... 24، 25، 28، 29، 30، 31، 45، 49، 50، 51، 52، 62، 63، 64، 66، 70، 75، 76، 77، 78، 79، 83، 84، 85، 87، 88، 91، 92، 93، 94، 95، 96، 101، 102، 103، 106، 107، 109، 110، 111، 112، 113، 114، 116، 117، 118، 119، 125، 126، 131، 132، 134، 135، 138، 140، 141، 154، 155، 156، 157، 166، 170، 171، 172، 176، 182، 183، 184، 185، 186، 187، 188، 189، 190، 191، 195، 197، 199، 201، 201، 201، 212، 213، 214، 216، 219، 222، 224، 226، 228، 229، 231، 232، 236، 237، 239، 240، 243، 245، 246، 251، 253، 254، 260، 261، 262، 267، 268، 269، 271، 274، 284، 286، 287، 289، 295، 296، 297، 304، 306، 316، 317
امام على عليه السلام، اميرالمؤمنين عليه السلام و... 20، 29، 30، 31، 32، 33، 39، 45، 49، 50، 55، 68، 70، 77، 78، 79، 80، 88، 89، 90، 91، 92، 94، 96، 98، 99، 100، 101، 102، 104، 105، 106، 107، 110، 111، 114، 115، 116، 117، 118، 119، 123، 125، 126، 129، 138، 157، 160، 163، 164، 165، 167، 168، 185، 187، 188، 191، 192، 195، 197، 201، 203، 212، 213، 214، 218، 219، 221، 222، 228، 229، 239، 246، 248، 256، 259، 261، 309
حضرت زهرا عليها السلام 84
امام حسن مجتبى عليه السلام، امام دوّم 90، 106، 157، 173
امام حسين عليه السلام، سيدالشّهداء 51، 178، 213، 309
امام سجّاد عليه السلام 20، 21، 32، 42، 47، 60، 70، 71، 81، 82، 86، 91، 162، 188، 189، 200، 213، 234، 285، 286، 309
امام باقر عليه السلام 46، 64، 81، 94، 125، 132، 135، 154، 160، 179، 202، 213، 220، 250، 259، 264، 268
امام صادق عليه السلام 26، 28، 30، 31، 34، 35، 39، 40، 41، 47، 48، 52، 59، 62، 63، 66، 67، 68، 69، 72، 73، 74، 75، 76، 85، 87، 89، 90، 92، 95، 96، 101، 104، 108، 111، 113، 124، 127، 129، 136، 137، 138، 143، 144، 145، 146، 154، 155، 156، 160، 169، 170، 181، 183، 184، 186، 189، 190، 191، 192، 194، 195، 196، 197، 199، 200، 203، 204، 210، 211، 212، 213، 214، 216، 222، 225، 226، 228، 231، 236، 237، 240، 241، 243، 245، 249، 254، 255، 257، 260، 261، 262، 263، 268، 271، 272، 284، 287، 295، 308، 316
امام كاظم عليه السلام 183، 197، 300
امام رضا عليه السلام 199، 217، 218، 225
امام حسن عسكرى عليه السلام
امام يازدهم 194، 257
امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف
حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف
حضرت ولىّ عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف 52، 153، 158، 159، 190، 194، 246، 256
ابان بن تغلب 73، 74
ابن هرمه 165
ابنابىالحديد 115
ابنابىالعوجاء 108
ابنابىعمير 93، 211
ابوحمزۀ ثمالى 213، 296
ابوذر 49، 117، 262
ابىبصير 69، 137
احمد بناسحاق 194
اسامة بنزيد 103
آيتالله العظمى آسيد ابوالحسن اصفهانى رحمة الله عليه، آيتالله مديسهاى رحمة الله عليه 220، 221
آخوند ملاّحسينقلى همدانى رحمة الله عليه 311
آيتالله شيخ محمدتقى آملى رحمة الله عليه 220
چهارده معصوم، عترت، طاهرين،
اهلبيت عليهم السلام، ائمّه هدى و... 22، 25، 34، 39، 49، 61، 74، 75، 79، 84، 93، 96، 103، 124، 126، 134، 194، 197، 210، 219، 222، 228، 261، 281، 289، 315، 317، 318
آيت الله العظمى بروجردى رحمة الله عليه 53، 54، 220
بُشر حافى 300
بنىاميّه 91، 93، 184
جناده 173
جبرئيل 83، 195، 224
حاج شيخ عبدالكريم حائرى رحمة الله عليه 250
امام خمينى قدس سره، حضرت امام و... 54، 237، 238، 239، 240، 288
آيتالله آقاى داماد رحمة الله عليه 53
آيتالله سيدمحمدباقر درچهاى رحمة الله عليه 220
آيتالله دستغيب رحمة الله عليه 158
رفاعه 197
سعد بنعبدالله قمى 194
سعدى 136
سلمان فارسى 117، 166، 167
سمرة بنجندب 141
شيطان، شياطين 33، 109، 160، 187، 203، 246، 254، 263، 310، 311
ص صدرالمتألّهين رحمة الله عليه 240
ع عايشه 49، 91، 240
عباس 118
عكرمه 118
غ غزالى 184، 198
ف فضيل عيّاض 300
ق آيتالله آقاى قاضى رحمة الله عليه، آسيد على آقا قاضى رحمة الله عليه 220، 221
مصادف 194
مُعلّىبنخُنَيس 129
مفضّل 204
آيتالله مقدس اردبيلى رحمة الله عليه 266، 167
ملائكه 205
حضرت موسى عليه السلام 236، 252
مهدى عباسى 160
حاج مؤمن 158
ميرزاى شيرازى رحمة الله عليه 238
هارونالرشيد 93
هشام بنحكم 183، 184، 225
هشام بنحكيم حُزام 93
حضرت يوسف عليه السلام 92، 310
قرآن كريم
الإحتجاج على أهل اللجاج، أبو منصور أحمد بن على بن أبى طالب الطَبرِسى، مشهد، نشر مرتضى، 1403 ق.
إحقاق الحق و إزهاق الباطل، قاضى نور الله بن السيد شريف الشوشترى (ت 1019 ه ق)، با تعليقات سيد شهاب الدين مرعشى نجفى، قم، مكتبة آية الله المرعشى، الطبعة الأولى، 1409 ه ق.
اختيار معرفة الرجال (رجال كشى)، ابو جعفر محمّد بن حسن الطوسى (ت 460 ه ق)، تحقيق: حسن مصطفوى، مشهد، انتشارات دانشگاه مشهد، 1348 ه ش.
إرشاد القلوب إلى الصواب، ابو محمّد حسن بن ابى الحسن الديلمى، قم، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.
الأمالى، ابو جعفر محمّد بن حسن الطوسى، قم، انتشارات دار الثقافة، 1414 ق.
الأمالى، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق (ت 381 ه ق)، انتشارات كتابخانه اسلاميه، 1362 ه ش.
الأمالى، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد (ت 413 ه ق)، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ه ق.
انديشههاى ناب؛ دفتر اوّل: سيره و فضائل حضرت زهرا عليها السلام، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام، 1390 ش.
بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار عليهم السلام، محمد باقر بن محمد تقى بن مقصود على مجلسى، معروف به علامه مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1404 ق.
تاريخ الأمم و الملوك (تاريخ الطبرى)، أبو جعفر محمّد بن جرير الطبرى، تحقيق محمّد أبوالفضل إبراهيم، بيروت، دارالتراث، الطبعةالثانية، 1387 ق.
تحف العقول عن آل الرسول عليهم السلام، ابو محمّد حسن بن على بن حسين بن شعبه حرّانى، قم، جامعه مدرسين، چاپ دوّم، 1404 ق.
تفسير العياشى (كتاب التفسير)، محمد بن مسعود بن محمد بن عياشى، تهران، چاپخانه علميه تهران، 1380 ق.
تفسير القمى، ابو الحسن على بن ابراهيم بن هاشم قمى، قم، مؤسسه دار الكتاب، 1404 ق.
تفسير فرات الكوفى، ابوالقاسم فرات بن ابراهيم بن فرات كوفى، مؤسّسه چاپ و نشر، 1410 ق.
تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، محمد بن حسن بن على بن محمد بن حسين، معروف به شيخ حر عاملى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، 1409 ق.
تنبيه الخواطر و نزهة النواظر (مجموعة ورام)، أبو الحسين ورام بن أبىفراس (م 605 هق)، بيروت، دار التعارف و دار الصعب، [بىتا].
تهذيب الأحكام، ابوجعفر محمّد بن حسن الطوسى، تحقيق: سيد حسن الموسوى الخرسان، تهران، دار الكتب الاسلاميه، الطبعة الرابعة، 1365 ق.
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات شريف رضى، چاپ دوّم، 1364 ش.
جامع الأخبار، تاج الدين محمّد بن محمّد بن حيدر شعيرى، قم، انتشارات رضى، الطبعة الثانية، 1363 ش.
الجعفريات (الأشعثيّات)، ابو على محمد بن محمد بن اشعث كوفى، تهران، مكتبة نينوى الحديثة، [بىتا].
الجمل، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد (ت 413 ه ق)، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 ه ق.
الدر المنثور فى تفسير المأثور، جلال الدين عبد الرحمن السيوطى، قم، كتابخانه آية الله مرعشى نجفى، 1404 ق.
دعائم الإسلام و ذكر الحلال و الحرام و القضايا و الأحكام، ابن حيون، نعمان بن محمد مغربى، مؤسسة آل البيت عليهم السلام - قم، چاپ: دوم، 1385 ق.
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين، محمد بن حسن فتال نيشابورى، تحقيق: محمد مهدى سيد حسن خرسان، انتشارات رضى، قم، [بى تا].
سنن الكبرى، ابى بكر أحمد بن الحسين بن على البيهقى (ت 458 ه ق.)، بيروت، دارالفكر، [بى تا].
سير و سلوك؛ تقوا، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، مؤسّسه فرهنگى مطالعاتى الزّهراء عليها السلام، چاپ اوّل، 1394 ش.
السيرة النبوية، عبد الملك بن هشام الحميرى المعافرى (م 218 هق)، تحقيق مصطفى السقا و ابراهيم الأبيارى و عبد الحفيظ شلبى، بيروت، دار المعرفة، [بى تا].
الشافى فى الامامة، شريف المرتضى على بن الحسين الموسوى، قم، مؤسسة اسماعيليان، الطبعة الثانية، 1410 ق.
شرح نهج البلاغة، ابوحامد عبدالحميد بن هبة الله بن ابى الحديد المعتزلى، تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم، قم، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى، 1404 ق.
صحيح البخارى، أبو عبد الله محمّد بن إسماعيل البخارى (ت 256 ه ق)، تحقيق: مصطفى ديب البغا، بيروت، دار ابن كثير، الطبعة الرابعة، 1410 ه ق.
صحيح مسلم، أبو الحسين مسلم بن الحجاج القشيرى النيشابورى، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقى، القاهرة، دار الحديث، الطبعة الأولى، 1412 ه ق.
الطبقات الكبرى، محمّد بن سعد بن منيع الهاشمى البصرى، تحقيق محمّد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، 1410 ق.
عدة الداعى و نجاح الساعى، جمال الدين ابوالعباس احمد بن محمّد بن فهد اسدى حلى، قم، دار الكتاب الإسلامى، الطبعة الأولى، 1407 ق.
علل الشّرائع، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى، معروف به شيخ صدوق، قم، انتشارات مكتبة الداورى، [بى تا].
عوالى اللئالى العزيزية، ابو جعفر، محمد بن على بن ابراهيم معروف به ابن ابى جمهور احسائى، قم، انتشارات سيّد الشّهداء عليه السلام، 1405 ق.
عوائد القواعد الفقهيه، آيت الله العظمى حسين مظاهرى، اصفهان، دفتر تبليغات اسلامى شعبۀ اصفهان، 1396 ش.
عيونأخبارالرضا عليه السلام، محمد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: سيدمهدى حسينى لاجوردى، تهران، انتشارات جهان، 1378 ه ق.
عيون الأثر، ابو الفتح فتح الدين محمد بن محمد يعمرى ربعى معروف به ابن سيد الناس، بيروت، دار القلم، 1414 ق.
الغارات، ابو اسحاق ابراهيم بن محمّد ثقفى كوفى، تحقيق جلال الدين حسينى ارموى، تهران، انجمن آثار ملى، 1353 ش.
غُرر الحِكم و دُرر الكَلِم، عبد الواحد بن محمد تميمى آمُدى، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، اول، 1366 ه ش.
كتاب الخصال، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعة الثانية، 1403 ق.
كشف الغمة فى معرفة الأئمة، ابو الحسن على بن عيسى بن ابى الفتح اِربلى، تحقيق: سيد هاشم رسولى محلاتى، تبريز، چاپ مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه ق.
كفاية الأثر فى النص على الأئمة الاثنى عشر عليهم السلام، ابو القاسم على بن محمّد بن على خزاز قمى رازى، تحقيق: سيد عبداللطيف حسينى كوهكمرى، قم، انتشارات بيدار، 1401 ق.
الكافى، محمّد بن يعقوب بن اسحاق الكلينى الرازى، تهران، دارالكتب الإسلامية، 1365 ش.
كتاب المغازى، محمد بن عمر الواقدى، تحقيق مارسدن جونس، بيروت، مؤسسة الأعلمى، ط الثالثة، 1989/1409.
كمال الدين و تمام النعمة، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، قم، دار الكتب الإسلاميه، الطبعة الثّانية، 1395 ق.
لسان العرب، ابوالفضل جمال الدين محمّد بن مكرم بن بن منظور، بيروت، دار صادر، الطبعة الثالثة، 1414 ق.
مجمع البيان فى تفسير القرآن، طبرسى فضل بن حسن، تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ سوّم، 1372 ش.
المحاسن، ابو جعفر، احمد بن محمد بن خالد برقى، قم، دارالكتب الإسلامية، چاپ دوّم، 1371 ق.
المحجةالبيضاء فى تهذيب الإحياء، محمد بن مرتضى بن شاه محمود معروف به ملا محسن فيض كاشانى، قم، انتشارات اسلامى جامعه مدرسين، چاپ چهارم، 1417 ق.
مروج الذهب و معادن الجوهر، أبو الحسن على بن الحسين بن على المسعودى، تحقيق: اسعد داغر، قم، دار الهجرة، الطبعة الثانية، 1409 ق.
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ميرزا حسين نورى مشهور به محدث نورى، قم، مؤسّسه آل البيت لإحياء التراث، اوّل، 1408 ق.
مشكاة الأنوار فى غرر الأخبار، ابوالفضل، على بن حسن بن فضل بن حسن طبرسى، نجف اشرف، انتشارات كتابخانه حيدريه، چاپ دوّم، 1385 ق.
معانى الأخبار، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفّارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1361 ه ش.
المعجم الصغير، الحافظ أبى القاسم سليمان بن أحمد الطبرانى، قاهره، دار الحرمين، 1415 ق.
المفردات فى غريب القرآن، حسين بن محمد راغب اصفهانى، بيروت، دارالعلم (دمشق، الدار الشّامية)، چاپ اوّل، 1412 ه ق.
المقنعة، محمّد بن محمّد بن نعمان معروف به شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهانى شيخ مفيد، 1413 هق.
مكارم الأخلاق، رضى الدين حسن ابن الفضل الطبرسى، قم، انتشارات شريف رضى، 1412 ق.
من لا يحضره الفقيه، محمّد بن على بن حسين بن بابويه قمى معروف به شيخ صدوق، تحقيق: على اكبر غفارى، قم، انتشارات جامعه مدرسين، الطبعةالثالثة، 1413 ق.
مناقب آل أبى طالب عليهم السلام، رشيدالدين محمّد بن شهر آشوب مازندرانى، تحقيق: شيخ محمّد حسين دانش آشتيانى و سيّد هاشم رسولى محلّاتى، قم، مؤسسه انتشارات علامه، 1379 ق.
نهاية الأرب فى فنون الأدب، شهاب الدين احمد بن عبد الوهاب النويرى (م 733 ه. ق)، دارالكتب و الوثائق القومية، قاهره، چاپ اول، 1423 ه ق.
نهج البلاغة، گردآورى: ابو الحسن محمّد بن حسين الموسوى البغدادى معروف به سيد رضى، تحقيق: صبحى صالح، قم، انتشارات دار الهجرة، [بى تا].
نهج الفصاحة، ابو القاسم پاينده، دنياى دانش، تهران، چاپ چهارم، 1382 ش.
الوافى، محمد محسن بن شاه مرتضى معروف به فيض كاشانى، اصفهان، كتابخانه امام اميرالمؤمنين على عليه السلام، 1406 ق.