بر بلندای شهود خاطراتی معنوی و عرفانی از شهدای دفاع مقدس مزین به احادیث جهاد و شهادت

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

‌سرشناسه:مصطفوی، محمد، 1353 -، گردآورنده

عنوان و نام پديدآور:بر بلندای شهود: (خاطراتی معنوی و عرفانی از شهدای دفاع مقدس) مزین به احادیث جهاد و شهادت/ گزینش محمد مصطفوی.

مشخصات نشر:کرمان: نشر فانوس: سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان، 1395.

مشخصات ظاهری:102 ص.: عکس.؛ 5/14 × 5/21 س‌م.

شابک:60000 ریال: 978-600-8056-00-3

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

يادداشت:کتاب حاضر از کتاب «شناسایی: زندگینامه و خاطراتی از 40سردار شهید اطلاعات عملیات» کاری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی برگزیده شده است.

یادداشت:کتابنامه به صورت زیرنویس.

عنوان دیگر:خاطراتی معنوی و عرفانی از شهدای دفاع مقدس مزین به احادیث جهاد و شهادت.

عنوان دیگر:شناسایی: زندگینامه و خاطراتی از 40 سردار شهید اطلاعات عملیات.

موضوع:جنگ ایران و عراق، 1359-1367 -- شهیدان

Iran-Iraq War, 1980-1988 -- Martyrs

جنگ ایران و عراق، 1359-1367 -- خاطرات

Iran-Iraq War, 1980-1988 -- Personal narratives

شناسه افزوده:سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان

شناسه افزوده:گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

رده بندی کنگره:DSR1625/م5515ب4 1395

رده بندی دیویی:955/08430922

شماره کتابشناسی ملی:4393715

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

بر بلندای شهود

(خاطراتی معنوی و عرفانی از شهدای دفاع مقدّس)

مزیّن به احادیث جهاد و شهادت

به نیابت از:

بسیجیان ولایت مدار؛ پدر شهید و مادر مکرّمه ام

و حقّ داران همیشگی ام؛ حاج آقا خجندی و حاج خانم شکیباپور و فرزندان بزرگوارشان

تقدیم به:

پیشوای بزرگ عقلانیّت، معنویّت و عدالت در عصر انتظار، حضرت امام خامنه ای روحی فداه

اشاره

گزینش: محمّد م. فرزند شهید حاج حسن م.

فهرست شهدای عالی مقام:

1.

محمّد حسین یوسف الهی

2.

ابراهیم هادی

3.

محمّد رضا حقیقی

4.

جلیل ملک پور

5.

علی شالی

6.

ابراهیم اصغری

7.

سیّد علی حسینی

8.

غلام رضا سیاه کمری

9.

حسن باقری

10.

ابراهیم امیر عبّاسی

11.

عبّاس (ذبیح الله) عاصی زاده

12.

رجب غلامی

13.

الیاس ارجمند

14.

علی بسطامی

15.

علی چیت سازیان

16.

حسین املاکی

17.

سیّد مهدی نقیبی راد

18.

حسین علی عالی

19.

سیّد احمد رحیمی

20.

محمّد مهدی نصیرایی

21.

شاهرخ ضرغام

22.

احمد رضا عراقی

23.

مجید زین الدین

24.

علی اصغر غلام زاده سبزی کار

25.

محمّد رضا یعقوبی

26.

غلام رضا کیان پور

27.

جواد افراسیابی

28.

علی خرّم دل

29.

علی هاشمی

30.

محمّد رضا تورجی زاده

31.

علی رضا کریمی

32.

حجّه الاسلام مصطفی ردّانی پور

دیباچه:

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

«بر بلندای شهود» خاطراتی معنوی و عرفانی از برخی از شهدای اطّلاعات و عملیّات دوران دفاع مقدّس است که از کتاب «شناسایی»(1)گزینش شده است.

ان شاء الله تعالی با خواندن این خاطرات، افقی جدید از شناخت و معرفت نسبت به مجاهدان و شهیدان راه خدا در مقابل تان پدیدار می گردد و تا حدّی عمق احادیث امیر المؤمنین علیه السّلام علیه السّلام را در می یابید که فرمودند:

«إِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أوْلِيَائِه»(2)

توجّه: تقریباً تمامی احادیث شریف این نوشتار از کتاب ارزشمند«میزان الحکمة» اخذ شده است و در پاورقی، همان منبعی که میزان الحکمة از آن نقل نموده، ذکر شده است.

به راستی جهاد، دری است که خداوند برای اولیاء خاصّ خود گشوده است.

و نیز فرمودند: «وَ الْجِهَادُ فِي سَبِيلِهِ فَإِنَّهُ ذِرْوَةُ الْإِسْلَام»(3)


1) برگرفته از کتاب «شناسایی» (زندگی نامه و خاطراتی از 40 سردار شهید اطّلاعات عملیّات) کاری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی. بهمن 1390 - نشر امینان - تهران

2) التهذیب ج6 ص123

3) بحار الانوار ج 74 ص291

جهاد در راه خدا، حقیقتاً قلّۀ اسلام است!

و همچنین فرمودند: «اَلمُجاهِدونَ تُفَتَّحُ لَهُم أبوابُ السَّماءِ»(1)

اهل جهاد، درهای آسمان به روی شان گشوده می شود!

و فرمودند: «عِندَ الإیثارِ عَلَى النَّفسِ تَتَبَيَّنُ جَواهِرُ الكُرَماءِ»(2)

فقط در هنگام ایثار و فداکاری، جوهرۀ اهل کرامت و بزرگواری هویدا می شود.

و نیز تا حدّی به ژرفای این حدیث پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله و سلّم پی می برید که فرمودند:

«فَوْقَ كُلِّ ذِي بِرٍّ بِرٌّ حَتَّى يُقْتَلَ الرَّجُلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَإِذَا قُتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَيْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ»(3)

بر فراز هر کار نیکی، کار نیک دیگری هست، تا این که آدمی در راه خداوند به شهادت رسد؛ که چون در راه خداوند شهید شد، دیگر بر فراز آن، کار نیکی وجود ندارد.

فراموش نشود که حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه در عظمت مقام معنوی و عرفانی شهیدان راه خدا، درخشان کلامی فرمودند که تیرگی هر گونه استبعاد و انکاری را می زداید:


1) غرر الحکم، حکمت 7659

2) غرر الحکم، حکمت 9170

3) اصول کافی ج2 ص348

«... یک شبه ره صد ساله را پیمودند و آنچه عارفان و شاعران عارف پیشه در سالیان دراز آرزوی آن را می کردند، اینان ناگهان به دست آوردند و عشق به لقاء الله را از حدّ شعار به عمل رسانده و آرزوی شهادت را با کردار در جبهه های دفاع از اسلام عزیز به ثبت رساندند و این تحوّل عظیم معنوی با این سرعت بی سابقه را جز به عنایت پروردگار مهربان و عاشق پرور نتوان توجیه کرد. ...»(1)

الهی به مستان جام شهود *** به عق-ل آفرینان بزم وجود

به ساغرکشان شراب ازل *** به می خوارگان می لم یزل

به آنان که بی باده مست آمدند *** ننوشیده می، می پرست آمدند

به سوز دل سوزناکان عشق *** به آلودگی های پاکان عشق

که از خویشتن سوی خویشم بخوان *** عجب دور ماندم به پیشم بخوان(2)


1) صحیفه ی امام، ج17 ص303

2) حاج میرزا حبیب خراسانی رضوان الله تعالی علیه

التماس دعا برای شهادت. محمّد م. فرزند شهید حاج حسن م.

قم المقدّسة. اسفند 1393

1. شهید محمّد حسین یوسف الهی(1)

الف: به من گفته بود در کنار اروند بمان و جذر و مدّ آب را که روی میله ثبت می شود بنویس. بعد هم خودش برای مأموریّت دیگری حرکت کرد.

نیمه های شب خوابم برد. آن هم فقط 25 دقیقه.

بعداً برای این فاصلۀ زمانی، از پیش خودم عددهایی را نوشتم. وقتی حسین و دوستش بر گشتند، بی مقدّمه به من خیره شد و گفت: تو شهید نمی شوی.

با تعجّب به او نگاه کردم! مکثی کرد و گفت: چرا آن 25 دقیقه را از پیش خودت نوشتی؟ اگر می نوشتی که خوابم برد، بهتر از دروغ نوشتن بود.

در آن شب و در آن جا هیچ کس جز خدا همراه من نبود!

ب: با مجروح شدن پسرم محمّد حسین برای ملاقاتش به بیمارستان رفته بودم نمی دانستم در کدام اتاق هست. در حال عبور از سالن بودم که یک دفعه صدایم کرد: مادر! بیا اینجا.

وارد اتاق شدم. خودش بود؛ محمّد حسین من! امّا به خاطر مجروح شدن هر دو چشمش بسته بود! بعد از کمی صحبت گفتم: مادر! چه طور مرا دیدی؟! مگر چشمانت ...

امّا هر چه اصرار کردم، بحث را عوض کرد ...


1) منبع تحقیق: کتاب «نخل سوخته»

ج: پنجمین بار که مجروح و شیمیایی شد سال 62 بود. او را به بیمارستان شهید لبّافی نژاد تهران آوردند. من و برادر دیگرم با اتوبوس راهی تهران شدیم.

ساعت 10 شب به بیمارستان رسیدیم. با اصرار وارد ساختمان بیمارستان شدیم.

نمی دانستیم کجا برویم.

جوانی جلو آمد و گفت: شما برادران محمّد حسین یوسف الهی هستید؟ با تعجّب گفتیم: بله!

جوان ادامه داد: حسین گفت: برادران من الآن وارد بیمارستان شدند. برو آنها را بیاور اینجا!

وارد اتاق که شدیم، دیدیم بدن حسین سوخته ولی می تواند صحبت کند.

اوّلین سؤال ما این بود: از کجا دانستی که ما آمدیم؟

لب خندی زد و گفت: چیزی نپرسید؛ من از همان لحظه که از کرمان راه افتادید، شما را می دیدم!

محمّد حسین حتّی رنگ ماشین و ساعت حرکت و ... را گفت!

د: دو تا از بچّه های واحد شناسایی ازما جدا شدند. آنها با لباس غوّاصی در آب ها جلو رفتند. هر چه معطّل شدیم باز نگشتند. به ناچار قبل از روشن شدن هوا به مقرّ بر گشتیم.

محمّد حسین که مسؤول اطّلاعات لشکر ثارالله بود، موضوع را با برادر حاج قاسم سلیمانی - فرمانده لشکر - در میان گذاشت.

حاج قاسم گفت: باید به قرارگاه خبر بدهم. اگر اسیر شده باشند، حتماً دشمن از عملیّات ما با خبر می شود.

امّا حسین گفت: تا فردا صبر کنید. من امشب تکلیف این دو نفر را مشخّص می کنم.

صبح روز بعد حسین را دیدم. خوش حال بود. گفتم: چه شد؟ به قرارگاه خبر دادید؟

گفت: نه. پرسیدم: چرا؟!

مکثی کرد و گفت: دیشب هر دوی آنها را دیدم. هم اکبر موسایی پور هم حسین صادقی را.

با خوش حالی گفتم: الآن کجا هستند؟

گفت: «در خواب آنها را دیدم. اکبر جلو بود و حسین پشت سرش. چهرۀ اکبر نور بود! خیلی نورانی بود. می دانی چرا؟

اکبر اگر درون آب هم بود، نماز شبش ترک نمی شد. در ثانی اکبر نامزد داشت. او تکلیفش را که نصف دینش بود انجام داده بود، امّا صادقی مجرّد بود.

اکبر در خواب گفت که ناراحت نباشید؛ عراقی ها ما را نگرفته اند، ما بر می گردیم.»

پرسیدم: چه طور؟!

گفت: شهید شده اند. جنازه های شان را امشب آب می آورد لب ساحل.

من به حرف حسین مطمئنّ بودم. شب نزدیک ساحل ماندم. آخر شب نگهبان ساحل از کمی جلوتر تماس گرفت و گفت: یک چیزی روی آب پیداست.

وقتی رفتم، دیدم پیکر شهید صادقی به کنار ساحل آمده! بعد هم پیکر اکبر پیدا شد!

ه: زمستان 64 بود. با بچّه های واحد اطّلاعات در سنگر بودیم. حسین وارد شد و بعد از کلّی خنده و شوخی گفت: در این عملیّات یک راکت شیمیایی به سنگر شما اصابت می کند.

بعد با دست اشاره کرد و گفت: شما چند نفر شهید می شوید. من هم شیمیایی می شوم.

حسین به همه اشاره کرد به جز من!

چند روز بعد تمام شهودهای حسین، در عملیّات والفجر 8 محقّق شد!

از این ماجراها در سینۀ بچّه های اطّلاعات لشکر ثارالله بسیار نهفته است. رازهایی که هیچ جا باز گو نشد ...

قرآن می فرماید: شهید زنده است.

حضور او بعد از شهادت، بیشتر حسّ می شود. یک بار به خوابم آمد و گفت: «ما با شما هستیم. ما با شما هستیم.»

بار دیگر در اوایل سال 78 بود. از حوادث سخت و فتنه ای گفت که در تیر ماه پیش می آید و ...

زندۀ جاوید کیست کشتۀ شمشیر دوست

کآب حیات قلوب در دم شمشیر اوست

گر بشکافی هنوز خاک شهیدان عشق *** آید از آن کشتگان زمزمۀ دوست دوست

قال الامام السجّاد علیه السّلام: «مَا مِنْ قَطْرَةٍ أحَبَّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ قَطْرَتَيْنِ قَطْرَةِ دَمٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ قَطْرَةِ دَمْعَةٍ فِي سَوَادِ اللَّيْلِ لَا يُرِيدُ بِهَا عَبْدٌ إِلَّا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ»(1)

هیچ قطره‌اى نزد خداوند دوست داشتنى‌تر از دو قطره نیست: قطره ی خونى که در راه خدا ریخته شود و قطره ی اشکى که در تاریکى شب ریخته شود در حالی که بنده با آن جز خداوند عزّ و جلّ را نخواهد.


1) الخصال ج1 ص50

2. شهید ابراهیم هادی(1)

فرمانده عملیّات می گفت: آذر سال 60 بود. عملیّات مطلع الفجر به بیشتر اهداف خود دست یافت. بیشتر مناطق اشغال شده آزاد شده بود. ابراهیم مسؤول جبهۀ میانی عملیّات بود. نیمه های شب با بی سیم تماس گرفتم و گفتم: آقا ابراهیم چه خبر؟

گفت: بیشتر مناطق، آزاد شده. امّا دشمن روی یکی از تپّه های مهمّ در منطقۀ انار شدیداً مقاومت می کند.

گفتم: من با یک گردان نیروی کمکی دارم می آیم. شما هر طور می توانید تپّه را آزاد کنید.

هوا در حال روشن شدن بود. با نیروی کمکی به منطقۀ انار رسیدم. یکی از بچّه ها جلو آمد و بی مقدّمه گفت: حاجی! ابراهیم را زدند! به گردن ابراهیم تیر اصابت کرد.

رنگ از چهره ام پرید. با عجله خودم را به سنگر امدادگر رساندم. ابراهیم تقریباً بی هوش بود. خون زیادی از گردنش رفته بود. امّا گلوله به جای حسّاسی نخورده بود.


1) منبع تحقیق: کتاب «سلام بر ابراهیم»

پرسیدم چه طور ابراهیم را زدند. گفت: برای حمله به تپّه به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. هر کس چیزی می گفت. همان موقع ابراهیم بلند شد و به سمت تپّه رفت و با صدای بلند شروع به سر دادن اذان صبح کرد! ما هر چه گفتیم برگرد، بی فایده بود. با تعجّب دیدیم صدای تیراندازی عراقی ها قطع شد! اواخر اذان بود که گلوله ای شلیک شد و به گردن او اصابت کرد.

نگاهی به چهرۀ ابراهیم انداختم. از این حرکت او غرق در تعجّب بودم!!

ساعتی بعد علّت کار او را فهمیدم. زمانی که هجده نفر از نیروهای عراقی به سمت ما آمدند و خودشان را تسلیم کردند!

یکی از آنها فرمانده بود. او را بازجویی کردم. می گفت: «ما همگی شیعه و از تیپ بصره هستیم.» بعد مکثی کرد و با حالت خاصّی ادامه داد: «به ما گفته بودند ایرانی ها مجوس و آتش پرست هستند. گفته بودند: به خاطر اسلام به ایران حمله می کنیم. امّا وقتی مؤذّن شما اذان گفت، بدن ما به لرزه در آمد! یکباره به یاد کربلا افتادیم.

برای همین دوستانِ هم فکر خودم را جمع کردم و با آنها صحبت کردم. آنها نیز مثل من متحوّل شدند. بقیّۀ نیروها را به عقب فرستادم و با دوستانم به سمت شما حرکت کردیم. الآن تپّه خالی است.»

ماجرای عجیبی بود. با پایان عملیّات، اسرای عراقی را تحویل دادیم. حملۀ ما در آن محور با تصرّف تپّه به اهداف خود دست یافت و با موفّقیّت به پایان رسید.

از این ماجرا پنج سال گذشت. زمستان 65 و در اوج عملیّات کربلای 5 بودیم. رزمنده ای جلو آمد و با لهجۀ عربی از من پرسید: حاجی! شما در عملیّات مطلع الفجر نبودید؟

گفتم:بله، چه طور مگر؟ گفت: آن هجده اسیر را به یاد دارید؟

با تعجّب گفتم: بله. او خندید و ادامه داد: من یکی از آنها هستم. ما با ضمانت آیه الله حکیم به جبهه آمدیم تا با دشمن بعثی بجنگیم.

گفتم: بعد از عملیّات می آیم و شما را خواهم دید. آن رزمنده نام خود و دوستانش و نام گردان شان را نوشت و به من داد. بعد هم سراغ مؤذّن آن عملیّات - ابراهیم هادی - را گرفت. من هم خبر شهادت او را دادم.

بعد از عملیّات چشمم به آن نوشته افتاد. به مقرّ لشکر بدر رفتم. اسم و مشخّصات آنها را به مسؤول پرسنلی دادم. چند دقیقه بعد برگشت و با ناراحتی گفت: گردانی که اسمش اینجا نوشته شده، منحلّ شده!

پرسیدم: چرا؟!

گفت: آنها جلوی سنگین ترین حملۀ دشمن را در شلمچه گرفتند و حماسۀ بزرگی را آفریدند. و در نهایت کسی از گردان آنها زنده بر نگشت!

بعد ادامه داد: افرادی که اسامی شان روی این برگه هست، همه به شهادت رسیدند و جنازه های شان هم زیر آتش دشمن باقی مانده است و جزء مفقودین هستند.

آمدم بیرون. گوشه ای نشستم. با خودم گفتم: ابراهیم یک اذان گفت، یک تپّه از تصرّف دشمن آزاد شد، یک عملیّات به پیروزی رسید و هجده نفر هم از قعر جهنّم به اوج بهشت پرواز نمودند و به درجۀ رفیع «مفقودین» نائل گشتند.

حضرت امام خمینی - این عارف مجاهد واصل - رضوان الله تعالی علیه دربارۀ مقام عظیم «مفقودین دفاع مقدّس» فرموده اند: «مفقودین عزیز محور دریاى بیکران خداوندى‌اند؛ و فقراى ذاتى دنیاى دون در حسرت مقام والای شان در حیرتند!»(1)

هرگز نبری راه به سرمنزل الّا *** تا مرحله پیما نشوی وادی لا را

چون دور به عاشق برسد ساقی دوران *** در دور تسلسل فکند جام بلا را

آتش به جهانی زند ار سوخته جانی *** بر دامن معبود زند دست دعا را

در حضرت جانان سخن از خویش مگوئید *** قدری نبود در بر خورشید سها را

از درد منالید که مردان ره عشق *** با درد بسازند و نخواهند دوا را


1) صحیفه ی امام، ج21 ص147

قال الامام زین العابدین علیه السّلام: «... لَهُ الْحَمْد ... حَمْداً نَسْعَدُ بِهِ فِي السُّعَدَاءِ مِنْ أوْلِيَائِهِ، وَ نَصِيرُ بِهِ فِي نَظْمِ الشُّهَدَاءِ بِسُيُوفِ أعْدَائِه ...»(1)

... حمد و ستایش فقط برای خداست ... حمدى که ما را در میان دوستان و اولیاء سعادتمندش کام روا کند و به زمره ی آنان که به شمشیر دشمنانش به فوز شهادت رسیده‌اند درآورد. ...


1) صحیفه ی سجّادیّه، دعای اوّل

3. شهید محمّد رضا حقیقی(1)

الف: دو هفته قبل همین جا نشسته بود. خاک ها را کنار زده بود و مشغول دعای کمیل شده بود. آن شب محمّد رضا بر سر مزار آیندۀ خود مشغول دعا و مناجات شده بود!

ب: برای خاک سپاری اش دو نفر از بچّه های مسجد داخل قبر رفته بودند؛ تلقین را خواندند. دوباره پیکر شهید را دیدم. هنوز کاملاً منجمد بود. آمدم عقب.

ناگهان سر و صدایی شنیدم. یکی داد می زد: شهید دارد می خندد!! به خدا شهید تکان خورد!!

دویدم بالای قبر. خیلی شلوغ بود. با تعجّب دیدم دندان های شهید مشخّص شده! شمردم، هفت دندان او نمایان بود. گونه هایش کشیده شده بود. کاملاً در حال خنده بود!

دوربین در دستم بود. نمی دانم، کار خدا بود که در این مدّت دوربین در دستان من باشد.

همان جا از او عکس گرفتم. گویا قرار بود من این صحنه های عجیب و ماندگار را ثبت کنم. در چهار صحنۀ مختلف از او عکس گرفتم.


1) منبع تحقیق: کتاب «خندید و رفت»

آنجا محو لب خند محمّد رضا بودم. علّتش را می دانستم. او همیشه یک دو بیتی را زمزمه می کرد. همان شعری که مادرش در کنار مزار او خواند:

روزی که تو آمدی به دنیا عریان *** جمعی به تو خندان و تو بودی گریان

کاری بکن ای دوست که وقت رفتن *** جمعی به تو گریان و تو باشی خندان

قال امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «... وَ أنَا أسْألُ اللَّهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ وَ عَظِيمِ قُدْرَتِهِ عَلَى إِعْطَاءِ كُلِّ رَغْبَةٍ أنْ يُوَفِّقَنِي وَ إِيَّاكَ لِمَا فِيهِ رِضَاهُ مِنَ الْإِقَامَةِ عَلَى الْعُذْرِ الْوَاضِحِ إِلَيْهِ وَ إِلَى خَلْقِهِ [مِنْ] مَعَ حُسْنِ الثَّنَاءِ فِي الْعِبَادِ وَ جَمِيلِ الْأثَرِ فِي الْبِلَادِ وَ تَمَامِ النِّعْمَةِ وَ تَضْعِيفِ الْكَرَامَةِ وَ أنْ يَخْتِمَ لِي وَ لَكَ بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَة ...»(1)

من از خداوند با رحمت فراگیرش، و بزرگى قدرتش بر انجام هر گونه درخواست، مسألت مى‌نمایم که من و تو را به آنچه رضاى او در آن است - از معذور بودن نزد خودش و مخلوقش، به همراه ثناى نیک در بین بندگان، و یادگار زیبا در سرزمین


1) آخرین فرازهای نامه ی 53 نهج البلاغة (فرمان حکومتی حضرت امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام خطاب به جناب مالک اشتر سلام الله علیه)

ها، و تمام و کمال نعمت و فزونى کرامت - توفیق دهد، و پایان زندگى من و تو را سعادت و شهادت قرار دهد.

4. شهید جلیل ملک پور(1)

الف: نیمه های شب از خواب پریدم. دیدم دو برادر (جلیل و قنبر علی) بعد از نماز شب نشسته اند و با هم صحبت می کنند. گفت و شنودشان در مورد دیدار با ملائک بود! آنها از زمان شهادت خودشان مطّلع بودند! از بهشت و ... سخن می گفتند!

فکر کردم خواب می بینم؛ امّا نه، آنها چیزهایی می دیدند که ما از آن بی خبر بوده و هستیم.

ب: هوش و استعداد او باعث شده بود در عین مشغلۀ فراوان در دانشگاه قبول شود. رشتۀ مکانیک دانشگاه بابل. البتّه یک ترم بیشتر درس نخواند؛ می گفت: «دانشگاه من، جبهه است.»

ما درس سحر در ره می خانه نهادیم *** محصول دعا در ره جانانه نهادیم

ج: یک بار به گونه ای حرف زد که گویی آینده را می داند! گفت: من بعد از ازدواج، صاحب پسری به نام علی می شوم که او را نخواهم دید.

نشسته بود در دار الرحمه (گلزار شهدای شیراز). بعد از دعای کمیل بود. گفتم: جلیل! چرا اینجا روی خاک ها نشسته ای؟


1) منبع تحقیق: کتاب «دیدار با ملائک»

گفت: شاید اینجا مزار من باشد.

یک ماه از جلیل خبر نداشتیم. خیلی ها دیده بودند که او شهید شده، امّا از پیکرش خبر نداشتند.

با آزاد شدن آن منطقه، پیکر جلیل پیدا شد. بعثی ها پیکر شهید را داخل یک حفره انداخته بودند.

چند روزی از این خبر گذشت امّا خبری از بازگشت پیکر جلیل نبود.

می گفتند پیکرش اشتباهاً به شهر دیگری رفته.

پدر با سختی بسیار به تهران و چند شهر دیگر رفت امّا خبری از پیکر جلیل نبود. حالا باید خود شهید پدر خسته اش را یاری کند و همین طور هم شد.

«پدر! بیا اهواز، کانتینرهای شهدای گم نام، کانتینر دوم، پیکر چهارم من هستم.»

پدر ره سپار اهواز شد. نشانی کاملاً دقیق بود. پیکر چهارم که بدون شناسایی و پلاک مانده بود، شهید جلیل ملک پور بود، با همان چهرۀ نورانی.

و اکنون او در دارالرحمه است. درست در همان جایی که سال قبلش اشاره کرده بود! و تنها یادگار او علی است که همان طور که شهود کرده بود، بعد از شهادت پدر به دنیا آمد!

بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد *** که گر سرم برود برندارم از قدمت

قال امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «إِنَّ اللَّهَ كَتَبَ الْقَتْلَ عَلَى قَوْمٍ وَ الْمَوْتَ عَلَى آخَرِينَ وَ كُلٌّ آتِيهِ مَنِيَّتُهُ كَمَا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ فَطُوبَى لِلْمُجَاهِدِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَقْتُولِينَ فِي طَاعَتِهِ»(1)

به راستی خداوند شهادت را بر قومى و مردن را بر قومى دیگر نوشته و مقرّر داشته است، و هر کسى مرگش آن گونه رسد که خداوند بر او نوشته است. پس خوشا به حال مجاهدان در راه خدا و کشته‌شدگان در طریق طاعت او!


1) وقعۀ صفّین ص111

5. شهید علی شالی(1)

مربّی آموزش نیروهای شناسایی بود. اگر کاری از نیروهایش می خواست، ابتدا خودش عمل می کرد. یک بار عمل استتار را آموزش می داد. اوّل داخل یک سطل خاک، آب ریخت. بعد گِل ها را روی خودش خالی کرد. بعد هم از نیروها خواست تا این کار را انجام دهند.

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست *** ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «وَ الَّذی نَفسی بِیَدِهِ لَوَدَدتُ أنِّی اُقتَلُ فی سَبیلِ اللهِ ثُمَّ اُحیَا ثُمَّ اُقتَلُ ثُمَّ اُحیَا ثُمَّ اُقتَلُ»(2)

سوگند به کسی که جانم به دست اوست، حقیقتاً و شدیداً دوست دارم که در راه خدا کشته شوم، سپس زنده شوم و دوباره کشته شوم، سپس زنده شوم و باز کشته شوم.


1) منبع تحقیق: خاطرات دوستان شهید

2) کنز العُمّال ج4 ح10564

6. شهید ابراهیم اصغری(1)

سال های اوّل جنگ، دانشگاه را رها کرد و به جبهه شتافت. می گفت: جبهه، سرزمین الهی است. این جا رایحه ای بهشتی دارد.

در وصیّت نامه اش می گوید: «اماما! کاش می شد در عشق تو هزاران بار مرا می کشتند، قطعه قطعه می کردند و تکّه های تنم را می سوزاندند، خاکسترم را به باد می دادند و باز زنده می شدم و باز ...»

بگفتمی که چه ارزد نسیم طرّۀ دوست *** گرم به هر سر مویی هزار جان بودی

قال امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «... إِنِّي لَعَلَى الْحَقِّ وَ إِنِّي لِلشَّهَادَةِ لَمُحِبٌّ»(2)

... به راستی من بر حقّ هستم و حقیقتاً عاشق شهادت می باشم.


1) منبع تحقیق: کتاب «زیر غبار خاطره»

2) بحار الانوار ج33 ص573

7. شهید سیّد علی حسینی(1)

الف: قبل از شروع عملیّات فتح المبین بود. از مهمّ بودن این عملیّات گفت. بعد رو کرد به شهید برونسی که فرمانده گردان بود و ادامه داد: شما در این حمله، بدون این که تلفات بدهید، چندین کیلومتر پیشروی می کنید. کلّی هم از دشمن، تلفات می گیرید و ...

در طیّ عملیّات همان شد که او گفته بود. ما بدون این که شهید و مجروحی داشته باشیم تلفات سنگینی از دشمن گرفتیم.

بعد از عملیّات نزد او آمدم و گفتم: آقا سیّد! در این عملیّات همان اتّفاقی افتاد که شما گفتید! نکند شما با عالم بالا ارتباط داری؟ باید به من بگویی موضوع، چه بود.

بعد از اصرار زیاد گفت: «من در آن حدّی که تو فکر می کنی نیستم، امّا بدان که این جبهه ها مثل کربلاست.

در این حال و هوا، هر کس بیشتر به مولا سیّد الشّهداء علیه السّلام نزدیک شود، به همان اندازه، درک بیشتری از اطرافش پیدا می کند. در واقع این ها همه از لطف مولاست.»


1) منبع تحقیق: کتاب «ساکنان ملک اعظم»

ب: به بیت المال و حقّ الناس بسیار حسّاس بود. گفته بود: فقط تا چهار کیلومتر جلو بروید و هر پانصد متر منطقۀ دشمن را با دوربین ببینید.

ما هم چون دیدیم خبری نیست چند کیلومتر جلوتر رفتیم.

یک دفعه با شلیک تیربار عراقی مواجه شدیم! با هر سختی بود موتور را رها کردیم و برگشتیم.

خدا خیلی به ما رحم کرد. فردا شب سیّد به دیدن ما آمد و بدون اشاره به اشتباه ما گفت: خستگی شما بر طرف شد؟

گفتیم: بله.

گفت: پس بروید موتور بیت المال را بیاورید.

ج: بهمن سال 66 برای شناسایی به منطقۀ ماووت رفته بود. همان ایّام برای دوستانش گفته بود شرایط طوری است که این جنگ، شش ماه دیگر بیشتر طول نمی کشد. و همین طور هم شد.

خانواده اش را که در مناطق جنگی مستقرّ بودند، به مشهد مقدّس فرستاد و گفت: خودم هم یک هفتۀ دیگر می آیم.

درست یک هفته بعد پیکر مطهّر سیّد را آوردند!

دردم از یار است و درمان نیز هم *** دل فدای او شد و جان نیز هم

قال امیر المؤمنین علیه السّلام: «... إِنَّ الْمَوْتَ طَالِبٌ حَثِيثٌ لَا يَفُوتُهُ الْمُقِيمُ وَ لَا يُعْجِزُهُ الْهَارِبُ إِنَّ أكْرَمَ الْمَوْتِ الْقَتْلُ وَ الَّذِي نَفْسُ ابْنِ أَبِي طَالِبٍ بِيَدِهِ لَألْفُ ضَرْبَةٍ بِالسَّيْفِ أهْوَنُ عَلَيَّ مِنْ مِيتَةٍ عَلَى الْفِرَاشِ فِي غَيْرِ طَاعَةِ اللَّه»(1)

به راستی مرگ، خواهنده‌اى شتابان است که ثابت قدم و فرارى، از چنگش نجات نیابند. حقیقتاً گرامى‌ترین مرگ، شهادت است.

قسم به آن که جان فرزند ابو طالب در اختیار اوست، هزار ضربه ی شمشیر بر من آسان تر است تا مرگ در بستر در غیر طاعت خدا.


1) نهج البلاغة خطبه ی 123

8. شهید غلام رضا سیاه کمری(1)

کیفیّت شهادتش را خودش اشاره نمود! آن هم زمانی که جنگ به پایان رسید! گفته بود: آرزو دارم به شدیدترین شکل مجروح شوم و بعد از جراحت، اسیر گردم و در اسارت شهید شوم. می خواهم از اجر جراحت، اسارت و شهادت بهره گیرم.

قائم مقام اطّلاعات سپاه چهارم بعثت بود. بعد از نماز صبح زیارت عاشورا خواندیم. غلام رضا خیلی گریه کرد. بین زمزمه هایش می گفت: خدایا! جنگ تمام شد و من شهید نشدم. نکند تو مرا لایق شهادت ندانی.

همان روز رفتیم برای شناسایی. خبر رسیده بود که منافقین حمله کرده اند. کنار یک سنگر بودیم. با دقّت جادّه و اطراف آن را زیر نظر داشت. همان لحظه بمب باران شدیم.

غلام رضا همه را به درون سنگرها هدایت کرد. ترکشی به پایش اصابت کرد و مجروح شد. می گفت: نگران مطالب مهمّ اطّلاعاتی هستم که در وسایل داریم.

او را به سوی بیمارستان فرستادیم. هم زمان منافقین به شهرهای استان کرمانشاه حمله کردند و ...

در راه به کمین منافقین برخورد کردند و غلام رضا به اسارت در آمد.


1) منبع تحقیق: کتاب در دست چاپ

تا چند روز بعد از او خبر نداشتیم. فکر نمی کردم غلام رضا شهید شده باشد. تا این که یک شب خواب عجیبی دیدم. او در میان تعدادی جوان روی زمین دراز کشیده بود.

گفتم: غلام رضا این جا چه می کنی؟!

جواب داد: شما نگران من نباشید. فقط زودتر مرا پیدا کنید.

از این خواب احساس کردم او شهید شده. تلاش ها شروع شد. چهل روز بعد پیکر مطهّر و غریبش را یافتیم.

او آن چه را که از خدا خواست، گرفت: جراحت، اسارت و شهادت.

من شکسته ی بد حال زندگی يابم *** در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول

قال امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «ألْمَوْتُ طَالِبٌ وَ مَطْلُوبٌ حَثِيثٌ لَا يُعْجِزُهُ الْمُقِيمُ وَ لَا يَفُوتُهُ الْهَارِبُ فَأقْدِمُوا وَ لَا تَنْكُلُوا فَإِنَّهُ لَيْسَ عَنِ الْمَوْتِ مَحِيصٌ إِنَّكُمْ إِنْ لَا تُقْتَلُوا تَمُوتُوا وَ الَّذِي نَفْسُ عَلِيٍّ بِيَدِهِ لَألْفُ ضَرْبَةٍ بِالسَّيْفِ عَلَى الرَّأْسِ أيْسَرُ مِنْ مَوْتٍ عَلَى فِرَاش»(1)

مرگ خواهانى است که با شتاب آید، و مطلوبى است که ثابت قدم و فراری، از چنگش نجات نیابند.


1) الارشاد ج1 ص238

پس خود براى آن اقدام کنید و سر باز نزنید زیرا قطعاً از مرگ گریزى نیست. شما اگر کشته نشوید خواهید مرد.

و سوگند به کسی که جان علىّ بدست اوست، هزار ضربت شمشیر بر سر، آسان تر است از مرگ بر بستر.

9. شهید حسن باقری(1)

الف: با فرماندهان عالی رتبة جنگ به خدمت حضرت امام آمد. در آنجا گفت: «ما احساس می کنیم کوتاهی کرده باشیم. شاید توانایی لازم برای هدایت عملیّات را نداشته باشیم.

اگر اجازه دهید دیگر مسؤولیّت نداشته باشیم؛ به جبهه برویم و مثل دیگر رزمندگان بجنگیم و شهید شویم.

هر روز دوستان ما شهید می شوند، ما فکر می کنیم در مقابل آنها مسؤولیم.

احساس می کنیم نمی توانیم این بار را بر دوش بکشیم. سنگینی این بار ما را خیلی اذیّت می کند!»

حضرت امام در جواب او و دوستانش فرمودند: «شما چه کشته شوید، چه بکشید پیروزید. مطمئنّ باشید این خواست خداست. اسم شما در دفتر الهی به عنوان فرمانده ثبت شده.

شما تدبیرتان را بکنید بقیّه را به خدا بسپارید. به او توکّل کنید. خداوند به موقعش شهادت را نصیب شما خواهد کرد. وظیفه تان را انجام دهید و نگران چیزی نباشید.»


1) منبع تحقیق: کتب منتشر شده در مورد این شهید

ب: شهید حجّه الاسلام ردّانی پور فرمانده قرارگاه فتح بود. فرماندهان جنگ را به شهر مقدّس قم و دیدار با مراجع معظّم تقلید برد. حسن باقری در دیدار با [عارف بزرگ] حضرت آیه الله العظمی بهاء الدینی در مورد مشکلات جنگ و جبهه صحبت کرد.

ایشان هم در جواب فرمودند: «ما در ایران یک طبیب داریم که همۀ بیماران را شفا می دهد. همه چیز را باید از او بخواهید. آن طبیب، حضرت امام رضا علیه السّلام است. چرا حوائج خود را از ایشان نمی خواهید؟»

حسن می گفت: بعد از آن دیدار، توفیق زیارت امام رضا علیه السّلام نصیب ما شد. فکر کردم از آقا چه بخواهم. هر چه فکر کردم، چیزی با ارزش تر از شهادت نیافتم. لذا از حضرت، شهادت خواستم.

ج: شهید باقری در قسمتی از وصیّت نامه اش نوشته بود: «در این موقعیّت زمانی و مکانی، جنگ ما جنگ اسلام و کفر است.

هر لحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف و پشت پا زدن به خون شهداست! و ملّت ما باید خود را برای همه گونه فداکاری آماده کند.»

مایه ی خوش دلی آن جاست که دل دار آن جاست *** می کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

قال امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «ألایثارُ أعلَى مَراتِبِ الكَرَمِ و أفضَلُ الشِّيَم»(1)

ایثار و از خود گذشتگی، بالاترین مراتب بزرگواری، و برترینِ خصلت هاست.


1) غرر الحکم ص76

10. شهید ابراهیم امیر عبّاسی(1)

الف: در هیچ یک از دفعاتی که به جبهه رفته بود وصیّت نامه ننوشت. دفعۀ آخر روی کاغذی نوشت: «در پادگان نشسته بودم، فرمان آمد درخت انقلاب خون می خواهد. می روم تا تشنگی او را فرو نشانم. ان شاء الله به توفیق و فضل خداوند.»

ب: مادرش می گفت: یک دنیا غم و اندوه روی دلم سنگینی کرد. گفتم: ابراهیم! بمان، بچّه ات که به دنیا آمد برو. آیا کسی تو را مجبور به رفتن کرده؟!

گفت: دین و اعتقادم.

بعد ادامه داد: دوست دارم ببینمش؛ ولی رفتن به این مأموریّت واجب تر است.

بعد گفت: اگر بچّه ام پسر بود، اسمش را حسین بگذارید تا مقدّمه ای باشد برای حرکتش در راه امام حسین علیه السّلام. و اگر دختر بود، اسمش را زینب بگذارید تا به او اقتدا کند.

سایۀ طوبی و دل جویی حور و لب حوض *** به هوای سر کوی تو برفت از یادم

قال امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «ألْإِيثَارُ أفْضَلُ عِبَادَةٍ وَ أجَلُّ سِيَادَةٍ»(2)


1) منبع تحقیق: کتاب «ساکنان ملک اعظم»

2) غرر الحکم ص61

ایثار و از خود گذشتگی، برترین عبادت، و بزرگ ترین سیادت و سروری است.

11. شهید عبّاس (ذبیح الله) عاصی زاده(1)

الف: در بچّگی بسیار مریض می شد. تا این که روزی چشمانش را بست و دیگر نفس نکشید! بچّه از دنیا رفت! صدای آه و ناله بلند شد.

پدر که خادم افتخاری مسجد بود، دستانش را بالا آورد و گفت: اگر آبرویی پیش خدا داشته باشم، دستانم خالی بر نمی گردد.

ناگهان صدایی آمد؛ عبّاس چشمانش را باز کرد! ... و این آخرین مریضی او بود.

ب: عبّاس - علمدار تیپ الغدیر - به سقّای کربلا اقتدا کرده بود؛ ترکش بزرگی به فرق سرش اصابت کرد.

او را به یزد منتقل کردیم. روز تشییع پیکر او هم عجیب بود!

همان طور که مادرش آرزو داشت، فرزندش مثل حضرت عبّاس علیه السّلام زندگی کرد. همچو عبّاس علیه السّلام فرقش شکافته شد. و در روز عبّاس علیه السّلام - تاسوعا - پیکرش تشییع و به خاک سپرده شد.

این جان عاریت که به حافظ سپرده دوست *** روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم


1) منبع: کتاب «سردار الغدیر»

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «ما مِن أحَدٍ یَدخُلُ الجَنَّةَ یُحِبُّ أن یَرجِعَ اِلَی الدُّنیا و أنَّ لَهُ ما عَلَی الاَرضِ مِن شَیءٍ غَیرَ الشَّهیدِ؛ فَاِنَّهُ یَتَمَنَّی أن یَرجِعَ فَیُقتَلَ عَشرَ مَرّاتٍ لِما یَرَی مِنَ الکَرامَة»(1)

احدی از کسانی که وارد بهشت می شوند دوست ندارد که به دنیا باز گردد و چیزی از آن چه بر روی زمین هست برای او باشد، به جز شهید؛ که آرزو می کند به دنیا باز گردد و ده مرتبه به شهادت برسد؛ به جهت آن کرامتی که می بیند (در پرتو شهادت نصیبش شده است).


1) صحیح مسلم ج3 ص1498

12. شهید رجب غلامی(1)

الف: همۀ ما پشت موانع دشمن زمین گیر شده بودیم. واقعاً نمی دانستیم چه کنیم! در همین حین، برادر غلامی - مسؤول اطّلاعات گردان - کار عجیبی کرد! دوید و رفت روی سیم های خاردار خوابید و گفت: از روی من عبور کنید!

فرصت کم بود. بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند. معاون گردان در کنارش نشسته بود؛ پایش را پلّه کرده بود تا به بدن رجب کمتر فشار بیاید.

در زیر نور منوّر کاملاً مشخّص بود؛ خارهای سیم در بدنش فرو رفته بود و قطرات خون از تمام بدن او جاری بود!

وقتی همۀ نیروها از روی بدن او عبور کردند عملیّات با موفّقیّت آغاز شد.

در همان لحظات او را از روی سیم ها بلند کردیم. همین طور که خون از تمام بدنش جاری بود، دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! تحمّل ندارم. از تو شهادت می خواهم.

همان لحظه گلوله ای بر چهرۀ نورانی او نشست و پرواز کرد!

ب: بچّه های بسیج می گفتند: یک موتور داشت، آن را فروخت و پولش را برای کمک به جبهه ها تقدیم امام جمعه کرد.


1) منبع تحقیق: کتاب «شهید گم نام و مسافر ملکوت»

ج: امام فرموده بود: جبهه رفتن واجب کفایی است. هر چه داشت فروخت و برای کمک به جبهه ها تقدیم کرد، بعد هم راهی جبهه شد و به شهادت رسید.

جانا کدام سنگ دل بی کفایت است *** کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد!؟

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «مَنْ طَلَبَ الشَّهَادَةَ صَادِقاً اُعْطِيَهَا وَ لَوْ لَمْ تُصِبْهُ»(1)

کسى که با صدق نیّت آرزوى شهادت در راه خدا را داشته باشد، خداوند ثواب شهید را به او عنایت می فرماید گر چه توفیق شهادت را نیابد.


1) بحار الانوار ج67 ص201

13. شهید الیاس ارجمند(1)

روزی از او پرسیدم: ای سردار بی باک! بگو سخت ترین عبورت کدام بود؟ عبور از رودخانۀ دشتِ پاگرد در سه سالگی، یا عبور از رودخانۀ خِرسان در ده سالگی، یا عبور از جادّۀ مرگ در عملیّات رمضان، یا عبور از قلّۀ خلوزه در عملیّات والفجر 4، یا عبور از هور العظیم در عملیّات خیبر و بدر، و یا عبور از اروند؟

گفت: «هیچ کدام؛ عبور از نفس، هولناک ترین و سخت ترین عبورهاست. امّا مقدّماتش همان عبورهایی است که تو گفتی.»

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل *** مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «مَنْ سَألَ اللَّهَ الشَّهَادَةَ بِصِدْقٍ بَلَّغَهُ اللَّهُ مَنَازِلَ الشُّهَدَاءِ وَ إِنْ مَاتَ عَلَى فِرَاشِهِ»(2)

کسى که با نیّت راست از خداوند درخواست شهادت نماید ،خداوند او را به درجات و مراتب شهداء می رساند گر چه در بستر خانه‌اش بدرود حیات نماید.


1) منبع تحقیق: کتاب «بلوط های دوردست»

2) بحار الانوار ج67 ص201

14. شهید علی بسطامی(1)

از دل نوشته های شهید: ... آری، حسین علیه السّلام متولّد گشت در گلزار زهرا علیها السّلام و تولّدها آفرید در بهشت زهرا علیها السّلام.

برو ای نفس امّاره! تو را هم پا نباشم من *** نی ام آن مرغ کاندر بند آب و دانه باشم من

برو ای نفس! می خواهم که در راه وصال او *** بگردم بی کس و سرگشته و بی خانه باشم من

برو ای نفس! آسایش نباشد شیوۀ عاشق *** چنان خواهم که شیدا مثل یک پروانه باشم من

برو ای نفس! پابند تعلّق کی شود جانم؟ *** نهادم سر به غربت، کز همه بیگانه باشم من

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «أفضَلُ الشُّهَداءِ الذین يُقاتِلُونَ فى الصفِّ الأوَّلِ، فلا يَلفِتُونَ وُجوهَهُم حتّی يُقتَلُوا اُولَئِكَ يَتَلَبَّطُونَ فى الغُرَفِ العُلَي مِنَ


1) منبع تحقیق: مجموعه ی دست نوشته های شهید

الجَنَّةِ، يَضحَكُ إلَيهِم ربُّكَ، فإذا ضَحِكَ رَبُّكَ إلی عَبدٍ فى مَوطِنٍ فلا حِسابَ علَيهِ»(1)

برترین شهیدان، کسانی هستند که در صف مقدّم می جنگند و (از دشمن) روی بر نمی گردانند تا آن که کشته شوند . اینان در بالا خانه های بهشت می آرمند، در حالی که پروردگارشان به روی آنان می خندد؛ وهرگاه پروردگارت در جایی، به بنده ای لب خند زند، حساب رسی ندارد.


1) کنز العمّال ح11120

15. شهید علی چیت سازیان(1)

الف: بالای منطقۀ کلّه اسبی حاج عمران ترکش خورد.

در سومار به پاهایش تیر اصابت کرد.

در جزیرۀ مجنون روی تخت روان فرماندهی کرد.

در شلمچه اوّل به بازویش ترکش اصابت کرد و سپس به پهلویش تیر خورد.

و سرانجام در ماووت، مهمان مین والمری شد و پر کشید.

ب: می گفت: اوّلین درس شناسایی و اطّلاعات این است: کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند که در سیم خاردارهای نفس گیر نکرده باشد.

ج: چون در جبهه مسؤولیّت سنگینی به عهده داشت و متأهّل هم بود، یک خانۀ سازمانی به او داده بودند. آن را به یکی دیگر از رزمندگان بخشید. گفته بود: هر چند من خانه ندارم، امّا بچّه هم ندارم. این بندۀ خدا، چند فرزند دارد و خانه ندارد.

د: بعد از عملیّات کربلای 5 حال و هوای علی آقا عوض شد. دیگر آن آدم قبلی نبود. خیلی از خاطرات شهدا می گفت.

یک بار پرسیدم: برای تقویت ایمان چه کار کنیم؟

گفت: بروید سر مزار شهدا.


1) منبع تحقیق: کتاب «دلیل»

می گفت: در عالم خواب، دوست شهیدم - مصیّب - را دیدم. مقام بالایی داشت. گفتم: برای تو و همۀ شهدای اطّلاعات دلم تنگ شده! بگو از کدام راه رفتی که به این مقام رسیدی؟

گفته بود: از راه اشک!

از فردای آن روز تا صبح شهادت، روز و شبی نبود که اشک نریزد! به هر بهانه؛ در روضه، نماز، نماز شب، حتّی هنگام توجیه نیروها گریه می کرد. با صدای بلند و بی ریا.

ه: بچّه های واحد را جمع کرد و گفت: در راه شهدا قدم بردارید. تمام ارزش ها در شهداست. خوشا به حال شهدا! آن ها گل های خوش بویی بودند که خدا آن ها را چید. خدا آن ها را برگزید.

بعد هم از بچّه ها پیمان گرفت. گفت: قول بدهید دو سال در جبهه باشید. فقط دو سال جبهه ها را خالی نکنید. این دو سال را محکم بمانید!

تعجّب کردیم! این بر خلاف حرف های قبلی خودش بود.

سال بعد علی آقا شهید شد. دو سال بعد هم جنگ تمام شد!!

و: همۀ مسؤولین اطّلاعات را به مرخّصی فرستاد، بعد هم خودش با چند نفر نیرو برای شناسایی تپّه سبز حرکت کرد.

در بین راه گفت: تا به حال این بو را در جبهه حسّ نکرده بودم!

پرسیدم: چه بویی؟

گفت: بوی کربلا می آید.

در مسیر برگشت دوباره به همان منطقه رسیدیم. کارِ شناسایی تمام شده بود. یک لحظه از ما جدا شد و گفت: چه بوی خوشی می آید! این بوی عطر کربلاست.

به ما گفت: بایستید.

از ما فاصله گرفت و کمی جلوتر رفت. یک باره صدای انفجار مین والمری آمد و ...

بخش فارسی رادیو بغداد با خوش حالی خبر شهادتش را اعلام کرد.

نثار خاک راهت نقد جان من هر چند *** که نیست نقد روان را برِ تو مقداری

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «مَن جُرِحَ فى سَبیلِ اللّهِ جاءَ يَومَ القِيامَةِ رِيحُهُ كَرِيحِ المِسكِ ولَونُهُ لَونُ الزَّعفَرانِ، علَيهِ طابَعُ الشُّهَداءِ، ومَن سَألَ اللّهَ الشهادَةَ مُخلِصاً أعطاهُ اللّهُ أجرَ شَهیدٍ وإن ماتَ علی فِراشِهِ»(1)

هر کس در راه خدا مجروح شود، در روز قیامت بویش همچون بوی مشک باشد ورنگش مانند رنگ زعفران ونشان شهیدان بر اوست.


1) کنز العمّال ح11144

وهر کس شهادت را خالصانه از خداوند بخواهد، خداوند اجر شهید به وی دهد هر چند در بسترش بمیرد.

16. شهید حسین املاکی(1)

الف: شب عملیّات بود. حسین بچّه ها را از منطقه عبور داد. ساعتی بعد به میدان مین رسیدیم.

بعثی ها متوجّه ما شدند. از بالای صخره همه را به رگبار بستند. بچّه ها زمین گیر شدند.

هیچ کس جرأت سر بلند کردن نداشت. با آن که حسین زخمی شده بود، آر پی جی را از دست یکی از بچّه ها گرفت. با شجاعت تمام ایستاد. با یک شلیک، دوشکای دشمن را از کار انداخت.

بچّه ها که روحیّه گرفته بودند، با گفتن «الله اکبر» حمله کردند و منطقه فتح شد.

ب: مسؤول اطّلاعات لشکر 16 قدس بود. وقتی می خواست به مرخّصی برود می گفتیم: حاجی! شما خسته اید؛ با ماشین بروید. می گفت: بیت المال حیف و میل می شود. در این شرایط باید بیشتر دقّت کنیم.

ج: در یکی از عملیّات ها ترکشی به فکّش اصابت کرد. او را به بیمارستان بردیم. برای ادامۀ معالجه باید می رفت رشت. وقتی دید با آمبولانس آمدم، گفت: برو آمبولانس را پس بده.


1) منبع تحقیق: کتاب «پرستوی بانی بنوک»

گفتم: چرا؟!

گفت: شاید مجروح شدید تری در راه باشد. آنجا به آمبولانس نیاز بیشتری است. من دست و پایم سالم است. فقط دشمن، دهانم را دوخته.

د: در عملیّات ها هر گاه خمپاره ای نزدیک ما اصابت می کرد، بچّه ها را وادار می کرد که بنشینند. ولی خودش بی هیچ ترسی، راست و استوار قدم بر می داشت. یک بار هم خم نشد! با این کارش روحیّۀ بچّه ها را بالا می برد.

ه: موقع برگشت از شناسایی در یک شیب تند به میدان مین رسیدیم.

میدان را با دقّت بررسی کرد. در وسط میدان مین چهار سیم تله بود. حسین دو دست خود را بین سیم تله قرار داد تا بچّه ها بتوانند از روی دستش عبور کنند!

کار سخت و نفس گیری بود! اگر مین منفجر می شد، حسین اوّلین کسی بود که شهید می شد!

به یاری خدا کار شناسایی به خوبی انجام شد و به سلامت برگشتیم.

و: به همراه حسین در زیر آتش بودیم. صدای یک بسیجی ما را به خود جلب کرد.

او بر اثر موادّ شیمیایی در آستانۀ شهادت بود. حسین ماسک خودش را در آورد و به صورت آن بسیجی زد!

خود حسین به شدّت شیمیایی شد!

حسین املاکی در همان ارتفاعات به آرزوی دیرینه اش رسید.

حضرت امام خامنه ای دامت برکاته در مورد این سردار شهید فرمودند: «شهید املاکی شما - جانشین لشکر گیلان - که در میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش هم در معرض شیمیایی بود، بسیجی بغل دستش ماسک نداشت. شهید املاکی ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش.

قهرمان یعنی این! البتّه هر دو شهید شدند امّا این قهرمانی ماند. این ها که از بین نمی روند. زنده اند. هم پیش خدا زنده اند، هم در دل ما زنده اند. هم در فضای زندگی و ذهن ما زنده اند.»

با مدّعی مگوئید اسرار عشق و مستی *** تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

قال امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «ألْإِيثَارُ أعْلَى الْمَكَارِمِ»(1)

ایثار و از خود گذشتگی، بالاترین مکارم و بزرگواری هاست.


1) غرر الحکم ص54

17. شهید سیّد مهدی نقیبی راد(1)

الف: جمعه ها با یک ضبط صوت به نماز جمعه می آمد. می گفت: صحبت های امام جمعه را ضبط می کنم و در طول هفته گوش می دهم تا بتوانم بهتر عمل کنم.

ب: پاتوقش مسجد ملّا علی محمّد بود ولی به همۀ مسجدها سر می زد. وقتی شهید شد، بیست و پنج مسجد برای او مراسم گرفتند!

ج: عبادت هایش عاشقانه بود! دعای کمیل می خواند و گریه می کرد. وقتی مشغول نماز شب می شد، از شدّت گریه، تمام بدنش می لرزید!

د: برای مأموریّت شناسایی به منطقۀ هور رفتیم. سیّد مهدی شجاعانه وارد خاک عراق شد. مدّتی صبر کردیم. بعد از چند ساعت همه با ناراحتی بر گشتیم.

گفتیم سیّد یا شهید شده یا اسیر.

بعدها شهید املاکی گفت: سیّد در آن شناسایی به مقرّ فرماندهی عراقی ها رفته بود. می خواسته تعداد دقیق نیروهای دشمن را به دست بیاورد؛ برای همین دفتر آمار قرارگاه عراقی ها را بر داشته و با خودش آورده است!

ما از روی آن دفتر به تعداد و چگونگی استعداد دشمن پی بردیم که در عملیّات بعدی خیلی مؤثّر بود.


1) منبع تحقیق: کتاب «روز نارنجک»

ه: در منطقۀ دهلران از ناحیۀ شکم مجروح شد. در حالی که روده هایش بیرون ریخته بود، ده تا پانزده کیلومتر را پای پیاده طیّ کرده بود تا به مقرّ برسد!

و: در زمینۀ شناسایی بین بچّه های گیلان اسطوره شده بود. در یکی از شناسایی ها منتظر گزارش سیّد بودیم، ولی از او خبری نشد. همه نگران شدند و حتّی گوسفند نذر کردند.

بعد از دو روز آمد و گفت که تا خطّ دوم و سوم عراق پیش رفته! در حالی که بین خطوط حدود 4 تا 5 کیلومتر فاصله بود، سیّد همۀ منطقه را به خوبی شناسایی کرده بود!

ز: هر وقت صدای سوت خمپاره به گوش می رسید، همه روی زمین دراز می کشیدیم به جز سیّد.

هر چند گلوله ها در فاصله ای دورتر به زمین اصابت می کرد، امّا واقعاً ترس داشت! به من که معاونش بودم می گفت: فرمانده نباید جلوی نیروها دراز بکشد؛ روحیّۀ افراد تضعیف می شود.

هنوز نصیحتش تمام نشده بود که صدای خمپارۀ بعدی آمد. دوباره دراز کشیدم. سیّد در حالی که ایستاده بود گفت: «خجالت بکش!»

عاشقان را بر سر خود حکم نیست *** هر چه فرمان تو باشد آن کنند

قال الامام الصادق علیه السّلام: «دَلِيلُ الْحُبِّ إِيْثَارُ الْمَحْبُوبِ عَلَى مَا سِوَاه»(1)

علامت محبّت: برگزیدن و ترجیح دادن محبوب است بر غیر او.


1) بحار الانوار ج67 ص22

18. شهید حسین علی عالی(1)

الف: شهید مرتضی بشارتی یکی از دوستان خاصّ حسین بود. از فرمانده اش حسین عالی کم حرف می زد. امّا یک بار با اصرار ما گفت: با حسین رفتیم شناسایی. در منطقه ای محفوظ سنگر گرفتیم.

وقت نماز شد. حسین نمازش را با صوتی حزین و دلی شکسته خواند. گویی خدا در مقابلش ایستاده و او را مشاهده می کند. بعد هم رفت برای نگهبانی.

من هم ایستادم به نماز. در قنوت از خدا خواستم یقینم را زیاد کند. خیلی دوست داشتم مانند اهل یقین شوم. پس از اتمام نماز دیدم حسین از دور به من نگاه می کند و می خندد.

گفتم: حسین! چه شده؟

گفت: می خواهی یقینت زیاد شود؟

با تعجّب نگاهش کردم! یعنی از کجا فهمیده بود! متحیّرانه گفتم: بله، امّا تو از کجا می دانی؟!

خندید و گفت: گوش خود را روی زمین بگذار.

من هم بعد از کمی مکث این کار را کردم.


1) منبع تحقیق: کتاب «پرواز سرخ»

بدنم از حالتی که پیش آمده بود می لرزید. وصف آن لحظه امکان پذیر نیست! من شنیدم زمین با من سخن می گفت!!

صدایی که شنیدم هنوز به خاطر دارم؛ «مرتضی! نترس؛ عالم عبث نیست. کار شما بیهوده نیست. من و تو هر دو مخلوق خدا هستیم. امّا در دو لباس و دو شکل متفاوت. سعی کن با رفتار ناپسندت خدا را ناراضی نکنی و ...»

بدنم می لرزید. امّا زمین مدام برایم حرف می زد. حسین لب خندی زد و گفت: «یقینت زیاد شد؟»

من می دانستم انسان می تواند به خدا خیلی نزدیک شود امّا نه تا این حدّ! اگر با گوش خودم نمی شنیدم، محال بود این کار او را باور کنم. آن روز ما چیزهای زیادی شنیدیم. از حسین چیزهای عجیب تری هم دیدیم که قابل بیان نیست!

شبیه این ماجرا برای برادر اعتمادی هم رخ داده بود که بعد از شهادت حسین برای مان تعریف کرد.

ب: حسین بر اثر تلاش و مجاهده و مراقبۀ نفس به درجه ای رسیده بود که برای ما قابل درک نیست! در یکی از مناجات هایش چنین نوشته بود: «خدایا! رحمت ها و نعمت های تو را با دیده مشاهده کردم. نه با دیدۀ دل، بلکه بالاتر از آن، با چشم دیده ام و ...»

ج: در عملیّات والفجر 8 در فاو، فرماندهی غوّاصان را به عهده داشت. قبل از عملیّات - هنگام شناسایی - وقتی اروند را آن قدر خروشان دید، گفت: «خدایا!

تو به همۀ مسائل، عالم هستی. تو شاهدی که چه قدر ما وحشت زده شده ایم. خدایا! تو موسی را از نیل گذراندی، ما را نیز از اروند بگذران.»

با این امید به رودخانه وارد شدیم.

و خدا شاهد است که اروند چه گونه رام او شده بود!

د: وقتی برای ملاقاتش به بیمارستان رفتم او را نشناختم؛ تمام صورتش سوخته بود، ولی یک بار هم ناله نکرد.

از او پرسیدم چه شده؟ با آرامش گفت: عراقی ها بمب باران شیمیایی کردند.

در صورتی که می دانستم او از منطقۀ امن، صرفاً برای نجات همسنگران، خود را به منطقۀ خطر رسانیده بود.

ه: گاهی می گفت: آدم می تواند به جایی برسد که با زمین صحبت کند. با باد صحبت کند و از آنها پاسخ بشنود.

آنهایی که با او بودند، اکثراً به قافلۀ شهدا پیوستند، امّا برخی که هستند، خاطرات عجیبی از او دارند. خاطراتی از مکالمۀ او با ...

و: چهارده روز قبل از شهادتش به من گفت: زمین آیات خدا را می خواند، آیا صدایش را می شنوی؟

بعد شروع کرد به نوشتن وصیّت نامه.

ابتدا با آیاتی از قرآن شروع کرد. سپس به فرازهایی از ادعیه اشاره نمود. در ادامه نوشت: من چهارده روز دیگر شهید می شوم.

وصیّت نامه را به یکی از دوستان داد. بعد از او پس گرفت و گفت: تو بلافاصله بعد از من شهید می شوی. بعد آن را به من داد و گفت: تو در این عملیّات شهید نمی شوی.

ز: وقتی به سنگر کمین رسیدیم، حسین با تیز بینی خاصّی که داشت مسیر را پیدا کرد. به منطقۀ اصلی نبرد رسیدیم. محور ما هنوز لو نرفته بود. باید کار زودتر انجام می گرفت. سیم های خاردار حلقوی به لباس بچّه ها گیر می کرد و مانع عبور می شد. ما نمی توانستیم عبور کنیم.

حسین برای سرعت بیشتر بچّه ها روی سیم خاردار خوابید! تا بقیّه بتوانند سریع تر از روی او حرکت کنند. و عجیب تر آن که او در همان حال گردان را هم هدایت می کرد!

عملیّات با رهبری او پیش رفت.

ما مجبور شدیم بدون او عملیّات را ادامه دهیم. با تصرّف خاکریز دشمن کار ما تکمیل شده بود.

یکباره به عقب نگاه کردم. بر گشتم به سمت حسین. او مانند کبوتری خونین بال روی سیم های خاردار مانده بود. گلوله ای به پهلویش وارد شده و به قلبش رسیده بود.

ح: در قسمتی از وصیّت نامه اش آمده: «بر سر مزارم اسم و مشخّصات ننویسید؛ فقط بنویسید: همگان به سوی او باز می گردند.

قبرم را هم سطح زمین درست کنید. بر روی پیشانی ام پارچه ای که روی آن نام مبارک یا فاطمه الزهراء (علیها السّلام) است ببندید.»

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی *** که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «مَن ماتَ ولَم يَغْزُ ولَم يُحدِّثْ بهِ نَفسَهُ ماتَ علی شُعْبَةٍ مِن نِفاقٍ»(1)

کسی که بمیرد در حالی که جهاد نکرده و آرزوی جهاد هم نداشته، بر شعبه ای از نفاق مرده است.


1) صحیح مسلم ج3 ص1517

19. شهید سیّد احمد رحیمی(1)

الف: در دوران تحصیل از ممتازان و نخبگان شهر بیرجند بود. وقتی با اختلاط دختر و پسر در یک کلاس مخالفت کرد، اخراج شد. درسش را در خانه می خواند و برای امتحان دادن به مدرسه می رفت.

شوق کسب معارف الهی او را به حوزه می کشاند امّا به منظور اطاعت امر پدر، راهی دانشگاه شد.

ب: انقلاب پیروز شد. روز 13 آبان 58 در تصرّف لانۀ جاسوسی آمریکا حضور فعّال داشت. در تلویزیون سخنرانی کرد. بعد از فتح لانه که امام رضوان الله تعالی علیه از آن به عنوان انقلاب دوم یاد کردند، سیّد احمد بارها به عنوان سخن گوی دانشجویان خدمت امام می رسید و گزارش کار می داد.

ج: سیّد احمد فرمانده سپاه بیرجند بود. یک روز خبر رسید که یک نفر در بیرجند سخنرانی کرده و گفته: امام، قاعده نیست؛ استثناست!

خیلی عصبانی شد. گفت: می خواهند اصل ولایت فقیه را زیر سؤال ببرند. حرف شان این است که بعد از امام باید ولایت فقیه را کنار گذاشت! نگرانی او باعث شد در میدان امام بیرجند سخنرانی مفصّلی ایراد کند: «اگر منظورشان از


1) منبع تحقیق: کتاب «پرواز»

استثناء بودن این است که هر کس بعد از امام بیاید، این جایگاه، مقام و اختیارات را ندارد، این خیانت است!»

جملۀ معروف او در مورد ولایت فقیه را همۀ رزمندگان بیرجند به خاطر دارند: «امروز تسلیم امام هستیم. خدا ان شاء الله عمر امام را تا ظهور حضرت ولیّ عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف طولانی گرداند. امّا فردا خبرگان این کشور هر کس را انتخاب کردند، در مقابلش تسلیم هستیم. ولیّ فقیه استثناء نیست. فردا این مسؤولیّت بر عهدۀ هر کس قرار گرفت، سر تا پا گوش به فرمان او هستیم.»

د: غیر از سپاه به جاهای دیگر هم سر می زد. او خودش را در قبال همۀ مردم مسؤول می دید. همیشه دنبال کار مردم بود. حتّی به شهرداری می رفت و کار مردم را پیگیری می کرد.

مشکلات مردم افغانستان را هم رسیدگی می کرد. گفتم: حالا خیلی کار شما کم بود رفتی کارهای کشور همسایه را سر و سامان بدهی!؟

گفت: یک بار رفتم افغانستان؛ نمی دونی مجاهدان افغان چه قدر مظلومند! آن ها با دست خالی می جنگند. نمی شود دست روی دست بگذاریم.

ه: یک بار می گفت: بالای سر مجروحی رسیدم، سرش را تکان دادم. به من گفت: به من دست نزن که سرم بر بالین حضرت است! بعد هم به شهادت رسید.

و: رفته بودیم شناسایی. موقع برگشت سیّد احمد مجروح شده بود. امّا می خندید! می گفت: «واقعاً آرامش دارم. این ترکش ها به هر کسی نمی خورد. اینها

نشان دارد. این ترکش ها به من امید می دهد که خدا مرا دوست دارد و از او دور نیستم. با ترکش شروع شد، امیدوارم به شهادت ختم شود.»

شهادت، آرزو و افتخار او بود. بارها می گفت: «من چیزی برای انقلاب و اسلام ندادم. نه دستی، نه پایی، نه چشمی و نه سری. و این انقلاب است که همه چیز به من داده است. تا کی این شرمندگی را تحمّل کنم؟»

ز: سرانجام این سردار گم نام و غریب دفاع مقدّس در همان سال های اوّل جنگ، در حالی که مسؤولیّت شناسایی را بر عهده داشت، مورد اصابت گلولۀ تانک دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید.

همسرش می گفت: وقتی برای وداع با پیکر او به ستاد معراج شهداء رفتم، دیدم سر و تمام بدنش ترکش خورده بود، یک پایش قطع شده بود، و تمام تنش سوخته بود به حدّی که قابل شناسایی نبود! خیلی ناراحت بودم و آرام و قرار نداشتم.

تا این که به خوابم آمد و دل داری ام داد: چرا این قدر غصّه می خوری؟ قبل از شهادتم تانک های زیادی از دشمن را نابود کردم و لحظۀ شهادت، هیچ دردی نکشیدم؛ چون حضرت عبّاس علیه السّلام در کنارم و امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف بالای سرم نشسته بودند.

گر مرد راه عشقی، لاف وجود کم زن *** بی دست و پا قدم نه، بی پا و سر قدم زن

قال امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «ألْجِهَادُ عِمَادُ الدِّينِ وَ مِنْهَاجُ السُّعَدَاء»(1)

جهاد، ستون دین و راه روشن نیک بختان است.


1) غرر الحکم ص72

20. شهید محمّد مهدی نصیرایی(1)

الف: در لشکر 25 کربلا همه مهدی را می شناختند. پای مدّاحی اش می رفتند. آن قدر معنوی بود که همه قبولش داشتند. صلوات اوّل مدّاحی را که می گفت، همه حال معنوی پیدا می کردند.

علاقۀ عجیبی به حضرت زهراء علیها السّلام و امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف داشت. وقتی برای خواندن لب باز می کرد صدای ناله و گریه ها بلند می شد! همیشه برایم سؤال بود: او با قلب بچّه ها چه می کند!؟ چرا مجلس او این قدر سوز دارد!؟

مرخّصی بودیم. در مسجد محدّثین بابل مدّاحی می کرد. جمعیّت زیادی برای استفاده از جلسات می آمدند. یک بار دیدم آقا مهدی قبل از ورود به مسجد به پشت دیوار و کنار مقبره ها رفت! از روی کنجکاوی به دنبالش رفتم.

در دل تاریکی شب، ناگهان سیلی محکمی به گوش خودش نواخت! به خودش نهیب زد و گفت: مهدی! این ها برای تو نیامده اند؛ اینها برای امام زمان آمده اند. مبادا غرور تو را بگیرد.

ب: در تمام رفت و برگشت های مرخّصی طوری برنامه ریزی می کرد که به نماز جماعت او لطمه نخورد.


1) منبع تحقیق: کتاب «آقا مهدی»

ج: دعای کمیل و توسّل او هیچ گاه ترک نشد. آقا مهدی هر جا بود، حتّی در مسیر شناسایی نماز شبش ترک نمی شد. بعد از نماز صبح، زیارت عاشورا می خواند و به تعقیبات نماز مشغول می شد. بین الطلوعین را بیدار می ماند و نمی خوابید.

د: برای شناسایی به کردستان رفته بودیم. تمام منطقه را برف پوشانده بود. صبح جمعه دیدیم مهدی یک حلب خالی روغن آورد. بعد برف ها را جمع کرد و داخل آن ریخت و روی آتش گذاشت. گفتم: مهدی! می خواهی چه کار کنی؟

گفت: می خواهم غسل جمعه کنم.

ما می لرزیدیم و او برف ها را آب می کرد تا غسل جمعه کند!

ه: آقا مهدی دو روز بعد از عروسی به جبهه بر گشت. موقع خداحافظی گفت: «این دفعه یک خبرهایی هست.»

غمزۀ ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ *** زلف جانان از برای صید دل گسترده دام

قال امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «غَايَةُ الْمَكَارِمِ الْإِيثَار»(1)

نهایت مکارم و بزرگواری ها، ایثار و از خود گذشتگی است.


1) غرر الحکم ص269

21. شهید شاهرخ ضرغام(1)

الف: محرّم 57 روحانی هیأت، ساعت ها با شاهرخ صحبت کرد. از عاشورای آن سال، شاهرخ انسان دیگری شد. او حرّی شده بود برای نهضت عاشورایی حضرت امام.

در ایّام انقلاب، هم پای مردم در راهپیمایی ها شرکت می کرد. با پیروزی انقلاب وارد کمیته شد. عاشق امام بود. روی سینه اش خال کوبی کرده بود: فدات بشم خمینی.

به همه می گفت: من حرّ نهضت امام هستم.

ب: در همۀ عملیّات ها و مأموریّت ها جلوتر از بقیّه بود. در درگیری های گنبد، کردستان، خوزستان و ... قبل از بقیّه حضور داشت.

با شروع جنگ خود را به خوزستان رساند. او به واحد جنگ های نامنظّم فدائیان اسلام پیوست.

شب ها به همراه چند نفر از نیروهایش به میان نخلستان ها می رفت و مخفی می شد و تردّد نیروهای دشمن را زیر نظر می گرفت.

در پایان شب و قبل از بازگشت، کار عجیبی می کرد! می گفت: اسیر گرفتن خوب است امّا باید دشمن را ترساند.


1) منبع تحقیق: کتاب «شاهرخ: حرّ انقلاب»

با نیروهایش صورت های خود را سیاه می کردند و آخر شب به سراغ فرماندهان دشمن می رفتند. آنها را گرفته، قسمتی از لالۀ گوش آنها را می بریدند و رهایشان می کردند! بعد هم بر می گشتند.

این کار آنها دشمن را به وحشت انداخته بود. سربازان عراقی هر روز فرماندهانی را در بین خود می دیدند که لالۀ گوش آنها بریده شده بود! بیشتر افسران عراقی از حضور او در منطقۀ بهمنشیر و آبادان وحشت داشتند!

ج: با شاهرخ رفتیم برای شناسایی. عراقی ها از یکی از روستاها عقب نشینی کرده بودند. صبح زود وارد روستا شدیم. کسی آنجا نبود. در وسط روستا یک دستشویی بود. شاهرخ رفت دستشویی.

من در کنار دیوار نشسته بودم. یک دفعه دیدم یک سرباز عراقی خیلی بی خیال به سمت ما می آید. فوراً پشت دیوار مخفی شدم. نمی توانستم شاهرخ را صدا کنم.

سرباز عراقی به مقابل دستشویی رسید. با شکّ و تردید به دستشویی نگاه می کرد ... ناگهان شاهرخ لگدی بر در زد و فریاد زد: وایسا!

سرباز عراقی از ترس اسلحه اش را روی زمین انداخت و فرار کرد. ما هم به دنبال او دویدیم. شاهرخ کمی جلوتر او را گرفت. سرباز عراقی که خیلی ترسیده بود داد می زد: مرا نخور!

من کمی عربی بلد بودم. جلو رفتم و با تعجّب گفتم: نخور! یعنی چه!؟

سرباز گفت: فرمانده ما عکس این آقا را به ما نشان داده و گفته: او آدم خوار است! فرماندهان ما خیلی از ایشان می ترسند.

شاهرخ خیلی خندید. بعد از آن اسم گروه چریکی خودش را که شامل چهل نفر مثل خودش بود، گذاشت: آدم خوارها!

د: آدم های عجیبی در گروه شاهرخ بودند. مصطفی ریش، مجید گاوی و ... که همه مثل خود او روزگار عجیبی داشتند. امّا همه مدیریّت شاهرخ را قبول کرده بودند. آنها از هیچ چیزی نمی ترسیدند.

هر شب به شناسایی مواضع دشمن می رفتند و به نیروهای دشمن شبیخون می زدند. یک بار به میان مواضع دشمن در اطراف آبادان رفتند و صبح، با سر فرمانده عراقی ها بر گشتند.

ه: در حملۀ دشمن به ذوالفقاری آبادان، نیروهای فدائیان اسلام با تمام قوا جلوی دشمن را گرفتند. وقتی دشمن عقب نشینی کرد، می بایست آن سوی رودخانه را شناسایی می کردیم.

هیچ کس جرأت چنین کاری نداشت. شاهرخ از جا بلند شد. با یک قایق کوچک به آن سوی بهمنشیر رفت.

ساعتی بعد در حالی که یک موشک انداز را همراه داشت بر گشت! مواضع دشمن را در روز روشن شناسایی کرده بود!

و: هنگام پاتک دشمن، شاهرخ در سنگر ماند تا نیروها بتوانند به عقب بروند. او شجاعانه با شلیک پیاپی گلوله های آر پی جی و هدف قرار دادن تانک های دشمن، مانع پیشروی آنها می شد. چند تانک دشمن را منهدم کرد.

ساعت ده صبح بود. فشار دشمن هر لحظه زیادتر می شد. برای زدن آر پی جی بلند شد و بالای خاکریز رفت.

یک دفعه صدایی آمد. بر گشتم و نگاه کردم؛ گلوله ای به سینۀ شاهرخ اصابت کرده، روی خاکریز افتاده بود.

عراقی ها نزدیک شدند. مجبور شدم بر گردم. پیکر شاهرخ روی زمین مانده بود. از کمی عقب تر نگاه کردم. عراقی ها بالای سر او رسیده بودند. از خوش حالی هلهله می کردند.

همان شب تلویزیون عراق پیکر بدون سر او را نشان داد! گویندۀ عراقی گفت: ما شاهرخ - جلّاد حکومت ایران - را کشتیم!

دو روز بعد حمله کردیم. به همان خاکریز رسیدیم. امّا هیچ اثری از پیکر شاهرخ نبود. هر چه گشتیم بی فایده بود.

... می خواست چیزی از او نماند. نه نام، نه نشان، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر!

پیکر مطهّر سردار شهید شاهرخ ضرغام هرگز پیدا نشد.

غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود *** ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است

مگر تعلّق خاطر به ماه رخساری *** که خاطر از همه غم ها به مهر او شاد است

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «يَقُولُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: إذا کانَ الغالِبُ عَلَي العَبدِ ألإشتِغالَ بِى، جَعَلتُ بُغيَتَهُ وَ لَذَّتَهُ فى ذِكرِى، فَإذا جَعَلتُ بُغيَتَهُ وَ لَذَّتَهُ فى ذِكرِى عَشِقَنى وَ عَشِقتُهُ، فإذا عَشِقَنى وَ عَشِقتُهُ رَفَعتُ الحِجابَ فیما بَينى وبَينَهُ، وَ صَيَّرتُ ذلِكَ تَغالُباً علَيهِ، لا يَسهُو إذا سَها النّاسُ، اُولَئِكَ كَلامُهُم كَلامُ الأنبِياءِ، اُولَئِكَ الأبطالُ حَقّاً.»(1)

خداوند عزّ و جلّ می فرماید : هرگاه یاد من بر بنده ام غالب شود، خواهش وخوشی او را در یاد خود قرار دهم وچون خواهش وخوشی او را در یاد خود قرار دهم، عاشق من شود ومن نیز عاشق او گردم وچون عاشق یکدیگر شدیم، حجاب میان خود و او را بر دارم و عشق خود را بر جان او چیره گردانم، چندان که مانند دیگر مردم دچار سهو و غفلت نمی شود. سخن اینان، سخن پیامبران است. اینان قهرمان واقعی هستند.


1) کنز العمّال ح1872

22. شهید احمد رضا عراقی(1)

الف: قبل از عملیّات برای شناسایی به منطقه رفتیم. شش روز طول کشید. مراحل شناسایی با موفّقیّت به پایان رسید. موقع برگشت به میدان مین وسیعی رسیدیم.

با گفتن یک یا علی کار شروع شد. از همدیگر فاصله داشتیم. ناگهان صدای انفجار مین شنیده شد! نگران شدم. داد زدم: احمد! حالت خوب است؟

بدون این که ناله کند، سریع بلند شد. مدارک و عکس و دوربین را جمع کرد و گفت: تو برو، من خوبم. دارم می آیم.

دشمن در همین موقع منوّر زد. دشت، مثل روز روشن شد.

موقعیّت خطرناکی بود! امّا لطف خدا شامل حال ما شد. دو گراز سر رسیدند! به همین جهت دشمن حواسّش متوجّه آن دو حیوان شد. فکر کردند انفجار به خاطر گرازها بوده. برای همین دیگر منوّر نزدند.

احمد می دانست این منطقه معبر عملیّات آینده است. اگر دشمن این را بفهمد، کار بی نتیجه خواهد ماند! تمام سعی او این بود که اثری از خود نگذارد.


1) منبع تحقیق: کتاب «فرمانده مقاوم»

از دشمن دور شدم. با نگرانی منتظر احمد بودم. چند دقیقه گذشت تا به من رسید. هوا هنوز تاریک بود. از شیار گذشتیم و از دید دشمن پنهان شدیم. وضعیّت که بهتر شد به سمت احمد بر گشتم.

با دیدن او بهت زده فریاد زدم: حاج احمد! پایت چه شده؟! تازه علّت انفجار را فهمیدم. پای راست او از زیر زانو قطع شده بود!

حیرت زده بودم که چه طور احمد رضا آن همه راه را این گونه آمده!؟

ب: با این که جانباز بود به همراه چند نفر دیگر برای شناسایی عازم دهلران شد!

می گفت: باید خودم منطقه را ببینم و وضعیّت را بررسی کنم.

مسیر ما کوهستانی و طولانی بود. گرما امان همه را بریده بود! چند نفری مجروح شدند. ولی احمد رضا با همان روحیّۀ قوی، دیگران را به ادامۀ فعّالیّت ترغیب می کرد.

می گفت: در اطّلاعات عملیّات خستگی جا ندارد. باید تا آخر ادامه داد. احمد و نیروها با تمام سختی و مشقّت، عملیّات شناسایی را با موفّقیّت به پایان رساندند.

ج: او خودش را خادم نیروها می دانست. آنها را اصحاب رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم می خواند. از امام سجّاد علیه السّلام یاد می کرد؛ آن هنگام که برای خدمت به زائران خانۀ خدا بر می خاستند و این را موجب خشنودی خدا می دانستند.

د: می گفت: خدایا! هر چیز بخواهد مرا وابسته کند، تو خالق آن هستی؛ مرا در جدایی از آن یاری کن.

ه: در بخشی از وصیّت نامه اش نوشته: «خدایا! اگر عشق به شهادت نبود، هرگز قادر به ایستادگی در این جبهه ها نبودم. چرا که آنچه مرا در این جهاد استوار قرار داده، رسیدن به شهادت و وصال تو بوده است.

خدایا! تو را شکر می کنم که سعادت دفع شرّ از دین را به ما دادی و این ملّت را پس از امّت حسین علیه السّلام برگزیدی.

پروردگارا! ما را کمک کن تا ایثارگری حسین علیه السّلام و استقامت زینب کبری علیها السّلام در وجودمان متجلّی گردد.

به خون مقدّس شهیدان تو را قسم می دهم که همۀ ما را شاکر نعمت های خود قرار دهی.

لازم است چند نکتۀ ضروری را به نظر محترم همۀ ملّت برسانم:

بیاییم تا می توانیم در خدمت انقلاب و جنگ باشیم نه این که انقلاب و جنگ را در خدمت خود بگیریم. ...»

حجاب چهرۀ جان می شود غبار تنم *** خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم

قال امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «ألْإِيثَارُ أَحْسَنُ الْإِحْسَانِ وَ أعْلَى مَرَاتِبِ الْإِيمَان»(1)

ایثار و از خود گذشتگی، زیباترین احسان، و بلندترین مراتب ایمان است.


1) غرر الحکم ص90

23. شهید مجید زین الدین(1)

الف: از مجید کم تر شنیده ایم و کم تر گفته اند. شاید به خاطر این که خودش این گونه می خواست. او در آخرین سفر به شهر مقدّس قم و یک هفته قبل از شهادت، همۀ تصاویر خود را جمع کرد و از بین برد! او می خواست گم نام بماند.

ب: مجید از چهار سالگی نمازش ترک نشد.

ج: هیچ وقت بی کار نبود. در کنار تحصیل، دورۀ عکّاسی و ماشین نویسی و شنا را گذراند. دورۀ امدادگری را در بیمارستانی در شهر مقدّس قم سپری کرد. نوارهای مکالمۀ انگلیسی را قبل از خواب در کنارش می گذاشت و گوش می کرد.

پدرش در راستای مبارزات انقلابی علیه طاغوت به سقّز تبعید شده بود. همان روزهای اوّل رفته بود نوار آموزش زبان کردی گرفته بود. هنوز مدّتی از حضورمان در این شهر نگذشته بود که به زبان کردی کاملاً مسلّط شد.

به راحتی با بچّه های کرد صحبت می کرد. این هم کار خدا بود؛ چون روزگاری پیش آمد که اگر به زبان کردی مسلّط نبود، اسیر دشمن بعثی می شد.

د: خیلی تر و فرز بود. رفته بودیم شناسایی. در حین کار یک دفعه چهار افسر عراقی در مقابل ما ظاهر شدند! مانده بودم چه کنم! خودمان را برای اسارت آماده کردیم. یک دفعه دیدیم مجید نیست!


1) منبع تحقیق: کتاب «برادر فداکارش»

نفهمیدم چه طور خودش را رساند بالای تپّه و از پشت عراقی ها سر در آورد! همۀ آنها را اسیر کردیم.

ه: سال 63 بود. بعد از اتمام شناسایی منطقه احساس بلاتکلیفی داشتیم. کار شناسایی خوب انجام نشده بود.

با آقا مهدی - فرمانده لشکر 17 علیّ بن ابی طالب علیه السّلام - صحبت کردم. بعد از جلسه با برادرش مجید برای کسب تکلیف و ارائۀ گزارش راهی شد.

روز بعد فرمانده عملیّات سپاه سردشت تماس گرفت. گفت: نزدیکی پایگاه دارساوین در اطراف بانه ضدّ انقلاب کمین زده اند ...

گلوله آر پی جی به ماشین خورده بود. مجید در دم به شهادت رسیده بود و آقا مهدی هم بعد از آن به شهادت رسید.

ما بی غمان مست، دل از دست داده ایم *** هم راز عشق و هم نفس جام باده ایم

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «مَن لَقِىَ اللّهَ بغیرِ أثَرٍ مِن جِهادٍ لَقِىَ اللّهَ وفیهِ ثُلْمَةٌ»(1)

هر کس بدون آن که نشانی از جهاد در خود داشته باشد خدا را دیدار کند، هنگام ملاقات با او، در خود خللی يابد!


1) کنز العمّال ح10495

24. شهید علی اصغر غلام زاده سبزی کار(1)

الف: از چهار سالگی نمازش ترک نشد.

ب: گفت: چیزی را برایت تعریف می کنم امّا تا زنده هستم جایی نقل نکن.

در شناسایی های منطقۀ عملیّاتی خیبر با قایق های تک نفره به سوی مواضع دشمن حرکت کردیم. من پشت سر چند قایق دیگر بودم. در میان نیزارها ناگهان آنها را گم کردم.

شب تاریک بود و من در میان مواضع دشمن. هر چه تلاش کردم کسی را پیدا نکردم. آب راه ها مثل هم بود. در میان نیزارها مکانی را پیدا کردم و به همراه قایق مخفی شدم. اطراف خودم را با نیزارها پوشاندم.

صدای عراقی ها را که در نزدیکی من سنگر داشتند می شنیدم. یک روز تمام آنجا بودم. گرسنگی و تشنگی خیلی به من فشار می آورد. در دل فقط امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف را صدا می کردم. غروب روز بعد صدای قایقی را شنیدم که به من نزدیک می شد.

من با ترس خودم را پشت نیزارها مخفی کرده بودم. شخصی به من نزدیک شد و گفت: علی اصغر! بیا بیرون.

فکر کردم یا منافق است یا از نیروهای نفوذی دشمن. دوباره صدا زد: برادر غلام زاده سبزی کار فرزند حسن بیا بیرون!


1) منبع تحقیق: کتاب «داماد اروند»

با خودم گفتم: با این همه نقشه که همراه دارم اسیر شدم!

از میان نیزارها بیرون آمدم. پیرمردی نورانی سوار بر یک قایق به من اشاره کرد که دنبال من بیا!

همراه او حرکت کردم. کمی آن طرف تر همراه هم از کنار سنگر عراقی ها عبور کردیم. گویی ما را نمی دیدند!

کمی آن سوتر یک چادر سفید بود. از قایق پیاده شدیم و وارد چادر شدیم.

پیرمرد چای داغ و خرما به من تعارف کرد. همۀ گرسنگی و تشنگی من برطرف شد. خرما بسیار شیرین بود و هسته نداشت. بعد از خوردن چای، پیرمرد نقشه را از من گرفت و گفت: برای شناسایی آمده ای؟ بعد هم مکان های حسّاس دشمن را روی نقشه مشخّص کرد!

نقشه را به من داد و از چادر خارج شدیم. به جایی در دوردست ها اشاره کرد و گفت: دوستان شما در آنجا منتظر شما هستند. آنجا مواضع نیروهای ایرانی است.

وارد قایق شدم. با خوش حالی حرکت کردم. برای آخرین بار به سمت چادر او نگاه کردم. با تعجّب دیدم نه از چادر نشانی هست نه از آن پیرمرد!

در قایق همین طور پارو می زدم و اشک می ریختم. از عمق جان امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف را صدا می کردم.

دقایقی بعد به سنگر نیروهای خودی رسیدم. در حالی که شیرینی آن خرما هنوز در دهانم بود. بچّه ها به استقبال من آمدند و مرا در آغوش گرفتند. هیچ کس فکر نمی کرد من زنده باشم.

ج: سال 64 در کنکور سراسری شرکت و در رشتۀ اتو مکانیک دانشگاه تبریز قبول شد امّا یک سال مرخّصی گرفت. روزهای بهمن سال 64 دوران اوج گرفتن او بود. گویی فهمیده بود که زمان سفر رسیده. هر چه با او در مورد ازدواج صحبت می کردیم حرف از حورالعین می زد و می گفت: من وقتی برای ازدواج ندارم.

د: به مادرش زنگ زد و شروع به صحبت کرد. مادرش اصرار کرد و گفت: پسرم! تو را به خدا قسم، بگو کی بر می گردی؟

علی اصغر جواب داد: 21 بهمن!

عملیّات والفجر 8 شروع شد. غوّاصان به سمت جزیرۀ امّ الرصاص رفتند امّا خبری از آنها نشد. قرار شد یکی از بچّه های اطّلاعات به سمت جزیره رفته، با بی سیم به ما خبر دهد. علی اصغر از جا بلند شد.

قایق او امواج را می شکافت و به سوی دشمن می رفت. بی سیم او در کنارش روشن بود. من گوشی بی سیم را محکم گرفته بودم و گوش می کردم. فقط صدای موتور قایق و امواج اروند می آمد.

در نزدیکی ساحل جزیره یکباره به او حمله شد. نارنجکی در داخل قایق منفجر شد.

صدایش را به راحتی می شنیدم. در میان صدای گلوله ها شنیدم که سه بار به حضرت زهراء علیها السّلام سلام داد. بعد هم با صدای سوزناکی گفت: مادر!

پیکر علی اصغر در همان روز 21 بهمن به مشهد مقدّس باز گشت!

آنچه غیر از شورش و دیوانگی است *** اندرین ره روی در بیگانگی است

آن که مردن پیش چشمش تهلکه است *** نهی لا تُلقوا بگیرد او به دست

قال امیر المؤمنین علیّ علیه السّلام: «إنّ اللّهَ فَرضَ الجِهادَ وعَظَّمَهُ وجَعلَهُ نَصْرَهُ وناصِرَهُ. واللّهِ ما صَلُحتْ دُنیا ولا دِينٌ إلاّ بهِ»(1)

خداوند جهاد را واجب گردانید وآن را بزرگ داشت ویاری خود ویاور خود قرارش داد. به خدا سوگند کار دنیا ودین جز با جهاد اصلاح نمی شود.


1) وسائل الشیعة ج11 ص9

25. شهید محمّد رضا یعقوبی(1)

آخرین حرفش این بود که می خواهم مثل حضرت زهراء علیها السّلام بی نشان باشم.

صدای زنگ درِ خانه شنیده شد. آمده بودند دنبالش. بدرقه اش کردم. هنگامی که بر گشتم دیدم پلاکش را جا گذاشته! تازه فهمیدم که منظورش از گم نامی چه بود!

او به سوی کوهستان های منطقۀ عملیّاتی والفجر 10 راهی شد.

او نوروز 67 با جسم و جان پرواز کرد. دیگر هیچ نشانی از او یافت نشد و به آرزویش رسید.

خلق در کوی تو جویند نشان از تو و لیکن *** بی نشان تا نشوند از تو نجویند نشانی

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «مَنْ خَرَجَ مُرَابِطاً فِي سَبِيلِ اللَّهِ تَعَالَى أوْ مُجَاهِداً فَلَهُ بِكُلِّ خُطْوَةٍ سَبْعُمِائَةِ ألْفِ حَسَنَةٍ وَ يُمْحَى عَنْهُ سَبْعُمِائَةِ ألْفِ سَيِّئَةٍ وَ يُرْفَعُ


1) منبع تحقیق: مصاحبه با همسر شهید

لَهُ سَبْعُمِائَةِ ألْفِ دَرَجَةٍ وَ كَانَ فِي ضَمَانِ اللَّهِ تَعَالَى حَتَّى يَتَوَفَّاهُ بِأیِّ حَتْفٍ كَانَ كَانَ شَهِيداً فَإِنْ رَجَعَ رَجَعَ مَغْفُوراً لَهُ مُسْتَجَاباً دُعَاؤُه»(1)

کسی که برای مرزبانی در راه خداوند متعال، یا جهاد کردن، از خانه خارج شود، پس در ازاء هر قدمی که بر می دارد، هفتصد هزار حسنه برای اوست؛ و هفتصد هزار بدی و سیّئه از او محو می شودکسی که برای مرزبانی در راه خداوند متعال، یا جهاد کردن، از خانه خارج شود، پس در ازاء هر قدمی که بر می دارد، هفتصد هزار حسنه برای اوست؛ و هفتصد هزار بدی و سیّئه از او محو می شود؛ و هفتصد هزار درجه، رتبه اش بالا می رود؛ و تا وقت جان سپردن، در ضمانت و تعهّد خداوند متعال است؛ و هر گونه از دنیا برود، شهید از دنیا رفته است.

و چنان چه زنده از جهاد باز گردد، آمرزیده باز گشته؛ و دعایش مستجاب است.


1) ثواب الاعمال ص293

26. شهید غلام رضا کیان پور(1)

الف: می خواستیم در فکّه کار شناسایی را انجام دهیم امّا سنگرهای کمین دشمن و موانع بسیار زیاد جلوی کار ما را گرفته بود. کار قفل شده بود! اوایل شب بود که باران شدیدی گرفت. یک دفعه دیدم نیست! هر چه دنبالش گشتم نبود!

صبح او را دیدم. تمام بدنش خیس بود. از سمت عراقی ها بر می گشت.

پرسیدم: کجا بودی؟!

گفت: در باران، سنگرهای کمین فعّالیّت ندارند. من هم فرصت را مغتنم شمردم و برای شناسایی جلو رفتم. الآن شناسایی منطقه کامل شد.

کاغذی باز کرد. نقشۀ تمام منطقه را کشیده بود. از هشت میدان مین عبور کرده بود. در میان همۀ آنها معبر ایجاد کرده بود. محلّ استقرار همۀ سنگرهای کمین و مواضع دشمن را مشخّص کرده بود. واقعاًشجاعت و فراست عجیبی داشت!

ب: از سال 50 وارد ورزش کشتی شد. مدارج ترقّی را به سرعت پشت سر گذاشت. در همان سال های قبل از انقلاب به همراه تیم نوجوانان ایران راهی مسابقات بین المللی شد.

سال 56 حریف آمریکایی را شکست داد.


1) منبع تحقیق: کتاب «عبور از خطّ»

سال 57 در لهستان نائب قهرمان شد و ...

ج: گردان در زیر حجم زیاد آتش زمین گیر شده بود. ضدّ هوایی و دوشکای عراقی از درون سنگرهای بتونی آتش شدیدی به روی منطقه می ریخت! غلام آر پی جی را به دست گرفت و به سمت ضدّ هوایی رفت. شلیک پدافند را خاموش کرد امّا ...

او با لبانی تشنه در هیاهوی شلمچه به مولای مظلومش اقتدا نمود و به آرامش ابدی رسید.

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق *** ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «إنَّ أبوابَ الجَنّةِ تَحتَ ظِلالِ السُّيُوف»(1)

به راستی درهای بهشت، زیر سایه های شمشیرهاست.


1) نهج الفصاحة حکمت 576

27. شهید جواد افراسیابی(1)

الف: در طیّ دوران جنگ، این خانواده پنج شهید تقدیم نمود! دو پسر باقی مانده و داماد و پدرشان هم از جانبازان جنگ هستند.

ب: در شناسایی های دشت های اطراف گیلان غرب سنگ تمام گذاشت. وقتی برای شناسایی به حوالی تنگه حاجیان رفت، پایش روی مین رفت و قطع شد! همراهانش روحیّۀ خود را باختند و نگران بودند که در اثر انفجار مین و لو رفتن، به اسارت دشمن در می آیند. امّا او می خندید و به همراهان روحیّه می داد. به یاری خدا آنها از میان دشمن به عقب باز گشتند.

جواد با پای مصنوعی خود از ارتفاعات سر به فلک کشیده بالا می رفت و برای شناسایی به عمق مواضع دشمن وارد می شد!

ج: رضا گودینی، ابراهیم هادی و جواد افراسیابی همیشه با هم بودند. به آنها می گفتیم: سه برادر. لحظه ای از هم جدا نمی شدند. در بیشتر مأموریّت ها با هم بودند.

در والفجر مقدّماتی، ابراهیم آسمانی شد. دو ماه بعد رضا گودینی به سوی ملکوت پرواز کرد. چند ماه بعد از آن در عملیّات والفجر 4 جواد را دیدم. با همان


1) منبع تحقیق: کتاب «سلام بر ابراهیم» و مصاحبه با دوستان شهید

پای مصنوعی به عنوان مسؤول اطّلاعات آمده بود! به همراه چندین گردان راهی ارتفاعات کانی مانگا شد!

آن سه برادر همیشه دوست داشتند گم نام بمانند. پیکرهای مطهّر هر سه نفر آنها در همان مناطق عملیّاتی ماند.

ندهی اگر به او دل، به چه آرمیده باشی!؟ *** نگزینی ار غم او، چه غمی گزیده باشی!؟

نظری نهان بیفکن مگرش عیان ببینی *** گرش از جهان نبینی، به جهان چه دیده باشی!؟

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «ذِروَةُ سَنامِ الإسلامِ ألجِهادُ فی سَبیلِ اللَّهِ لا يَنالُهُ إلّا أفضَلُهُم»(1)

قلّه ی بلندای اسلام، جهاد در راه خداست، که جز برترینِ مسلمانان بدان نائل نمی شود.


1) نهج الفصاحۀ حکمت 1619

28. شهید علی خرّم دل(1)

الف: در ایّام پیروزی انقلاب، تظاهرات محلّه را هماهنگ می کرد. در همان ایّام - با این که سنّی نداشت - قدرت مدیریّت بالای خود را اثبات نمود. در جریان پیروزی انقلاب، گلوله ای به کمر او اصابت کرد و مجروح شد.

ب: ذرّه ای ترس در وجودش نبود؛ همیشه یک سرنیزۀ بسیار تیز همراهش بود. بارها سر فرماندهان دشمن را با خود آورده بود.

ج: در شناسایی عملیّات مطلع الفجر ساعت ها در رودخانه و در زیر سنگرهای کمین دشمن مخفی شده بود، طوری که پای او از شدّت سرما قادر به حرکت نبود!

د: برای شناسایی منطقۀ هور برای عملیّات بدر با هم حرکت کردیم. به علی گفتم: تو کمی جلوتر برو. با تعجّب گفت: چرا؟!

گفتم: تو در همۀ عملیّات ها یا تیر خوردی یا ترکش! اصلاً هر چه تیر و ترکش سرگردان هست، مثل آهن ربا جذب شان می کنی! در همین عملیّات قبلی یک تیر سرگردان به پایت خورد. در عملیّات قبلی آن ترکش خوردی و ...

علی جلو رفت. در همان موقع ترکش بزرگی به سرش اصابت کرد. قسمتی از جمجمۀ او آسیب دید. به سرعت او را روی تخت روان گذاشتیم و حرکت کردیم.


1) منبع تحقیق: مصاحبه با دوستان شهید

فکر کردم شهید شده امّا با صدایی نحیف گفت: هوا سرد است، یک پتو روی من بینداز.

با خنده گفتم: مگر تو شهید نشدی؟!

گفت: نه؛ وقت شهادت، یک تیر به پهلویم می خورد. الآن موقعش نیست.

ه: بارها دیده بودم که وقتی مدّاح، روضه می خواند قدرت تحمّل خود را از دست می داد و غش می کرد! حضرت صدّیقه علیها السّلام را با نام مادر صدا می کرد.

اگر در اوج شادی و خوش حالی بود، با شنیدن نام مادر سادات علیها السّلام، اشک از جشمانش جاری می شد. ارادت او به آن حضرت، زبان زد رزمندگان بود.

و: قرار بود به جای یک تیم دیگر به شناسایی منطقۀ پاوه برود. خودرو آنها در حال حرکت بود که مورد حملۀ کمین دشمن قرار گرفت. به همان نحو که شهود کرده بود گلولۀ دوزمانۀ دشمن به پهلوی علی اصابت نمود و به یاران شهیدش ملحق شد.

عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده *** به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «ألسُّیوفُ مَفاتیحُ الجَنَّة»(1)

شمشیرها، کلیدهای بهشت اند.


1) نهج الفصاحة حکمت 1787

29. شهید علی هاشمی(1)

هوش و استعداد او عجیب بود! در رشتۀ پزشکی دانشگاه قبول شد امّا در آن مقطع حسّاس، وظیفۀ خود را در مبارزۀ شبانه روز علیه رژیم طاغوت تشخیص داد و از ادامۀ تحصیل در رشتۀ پر طرف دار پزشکی صرف نظر نمود.

طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم *** در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «أقرَبُ العَمَلِ إلَى اللَّهِ ألجِهادُ فی سَبیلِ اللَّهِ و لا يُقارِبُهُ شَى‌ءٌ»(2)

آن عملی که مایه ی بیشترین تقرّب به درگاه خداست، جهاد در راه خداست و هیچ چیز، حتّی نزدیک آن نمی شود (چه رسد که بخواهد به پایه ی آن برسد).


1) منبع تحقیق: کتاب «گم شده ی هور»

2) نهج الفصاحة حکمت 427

30. شهید محمّد رضا تورجی زاده(1)

نوروز 66 در سفر به مشهد مقدّس برات شهادتش را گرفت. حتّی مکان و زمان شهادتش را می دانست. محلّ مزار خود را هم مشخّص کرد. گفت: روی قبرم فقط بنویسید: یا زهراء علیها السّلام.

در کربلای 10 حماسۀ بزرگی را خلق کرد. پنجم اردی بهشت بود که محمّد رضا با ترکش های خمپاره که به پهلو، سر، و بازویش اصابت کرد به حضرت زهراء علیها السّلام اقتدا نمود.

قرآن کریم شهدا را زنده خوانده. حضور محمّد رضا پس از شهادت بیشتر حسّ می شود. مزار او اکنون در گلستان شهدای اصفهان، دارالشفای عشّاق است. زیارت گاه عارفان و دل سوختگان است. کسانی به سراغ او می آیند که حتّی جنگ را ندیده اند. او دوست داشت مشکلات مردم را حلّ کند و حالا این گونه است.

محمّد رضا مصداق کلام نورانی امام عزیز است؛ آن گاه که تربت شهدا را تا قیامت، دارالشفاء خوانده بود.

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد *** از سمک تا به سهایش کشش لیلا برد

من به سر چشمۀ خورشید نه خود بردم راه ***


1) منبع تحقیق: کتاب «یا زهراء (سلام الله علیها)»

ذرّه ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «لَقِيامُ الرَّجُلِ فِي الصَّفِّ فِي سَبیلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ساعَةً أفضَلُ مِن عِبادَةِ سِتّینَ سَنَةً»(1)

به راستی اندک زمانی ایستادن مرد در صف جهاد در راه خداوند عزّت مند و صاحب جلال، از شصت سال عبادت برتر است!


1) نهج الفصاحة حکمت 2250

31. شهید علی رضا کریمی(1)

الف: در چهار سالگی مریضی سختی گرفت. پزشکان از معالجه اش مأیوس شدند و گفتند: این بچّه زنده نمی ماند!

پدرش او را نذر آقا ابا الفضل علیه السّلام کرد. روز بعد به طرز معجزه آسایی شفا یافت.

هر چه بزرگ تر می شد ارادت قلبی او به قمر بنی هاشم علیه السّلام بیشتر می شد.

شانزده سال بیشتر نداشت که در جبهه، مسؤول دستۀ گروهان حضرت ابو الفضل علیه السّلام از لشکر امام حسین علیه السّلام بود. خوش حال بود که به عاشقان ارباب خدمت می کند.

ب: آخرین دفعه ای که به جبهه می رفت گفت: راه کربلا که باز شد بر می گردم!

پانزده سال بعد پیکرش باز گشت. همان روزی که اوّلین کاروان به طور رسمی به سوی کربلا می رفت!

آمده بود به خواب مسؤول تفحّص و گفته بود: زمانش رسیده که من بر گردم. نشانی محلّ پیکرش را گفته بود!

پیکر مطهّرش به شهر دیگری منتقل شد.


1) منبع تحقیق: کتاب «مسافر کربلا»

مدّتی بعد او را آوردند. روزی که تشییع شد، تاسوعا بود؛ روز ابا الفضل علیه السّلام.

من همان دم که وضو ساختم از چشمۀ عشق *** چار تکبیر زدم یکسره بر هرچه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سرّ قضا *** که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «ما أعْمالُ العِبادِ كُلِّهِم عِند المُجاهِدینَ فى سبیلِ اللّهِ إلاّ كَمِثْلِ خُطّافٍ أخَذَ بمِنْقارِهِ مِن ماءِ البَحرِ»(1)

اعمال همه ی بندگان در مقایسه با ارزش جهاد مجاهدان در راه خدا نیست مگر به اندازه ی مقدار آبی که پرستویی با منقار خود از دریا برداشته است!


1) کنز العمّال ح10681

32. شهید حجّه الاسلام مصطفی ردّانی پور(1)

الف: در خردسالی به شدّت مریض شد! مریضی ادامه پیدا کرد و او را کشت!

جنازه اش را در کنار حیاط گذاشتند تا صبح فردا دفن کنند.

روز بعد مرشدی به خانۀ آنها آمد و گفت: به مادر بچّه بگوئید او را شیر دهد! من برات عمر او را از خدا گرفتم.

مادر، جنازۀ طفلش را بر داشت و در آغوش گرفت؛ لب های کودک تکان خورد!

ب: بنیان گذار و اوّلین فرمانده سپاه یاسوج بود.

در حال گشت در منطقه بود که اشرار او را محاصره کردند. از خودرو پیاده شد و گفت: «بزنید! عمامۀ من، کفن من است.» و این همان جملۀ معروفی بود که در وصیّت نامه اش نیز آمده.

ج: به خاطر مجروح شدن در بیمارستانی در تهران بستری شد. می خواست به منطقه برود امّا پولی نداشت. هیچ آشنایی به جز امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف در تهران پیدا ننمود. متوسّل به آقا شد. سیّدی نورانی به ملاقاتش آمد و یک جلد مفاتیح جیبی به او هدیّه نمود و گفت: این، شما را تا جبهه می رساند.

در میان کتاب، چند اسکناس تا نخورده بود. به منطقه که رسید، پول ها تمام شد!


1) منبع تحقیق: کتاب «مصطفی»

د: دیدار فرماندهان با علمای شهر مدّس قم از کارهایش بود. در یکی از همین سفرها، علّامه مصباح یزدی که استاد مصطفی بود بر دستان شاگردش بوسه زد!

ه: با همسر یکی از شهدا که از سادات بود ازدواج کرد. می خواست به حضرت زهراء علیها السّلام محرم شود. سه روز بعد راهی جبهه شد. گفته بود: می خواهم گم نام باشم. جایی بمانم که دست کسی به من نرسد.

در والفجر 2 بر روی تپّۀ برهانی حماسه ها آفرید. از آن روز تا کنون کسی از او خبر ندارد.

خداوندا دلم لب ریز غم کن *** درون دردپروردی کرم کن

ز صهبای شهودم کن چنان مست *** که نشناسم سر از پا، پای از دست

کلید گنج معنی کن بیانم *** شکربار از حقیقت کن زبانم

چنان سرگرم عشق خود بسازم *** که نرد عشق جز با تو نبازم(1)


1) حکیم حاج ملّا هادی سبزواری (اسرار) رضوان الله تعالی علیه

قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم: «إنَّ المُؤمِنَ يُجاهِدُ بِسَيفِهِ و لِسانِهِ، وَ الَّذى نَفسِى بِيَدِهِ لَكَأنَّما بِوَجهِهِم مِثلُ نَضْحِ النَّبلِ»(1)

به راستی مؤمن با شمشیر و زبان خود جهاد می کند؛ سوگند به آن که جانم در دست اوست، آنان با رویارویی (زبانى) خود، گویی تیر (به دشمن) می زنند.

ان شاء الله تعالی ادامه خواهد داشت.


1) الدرّ المنثور ج6 ص335

فرازهایی از پیام حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه:

«... ماها و نویسندگان و گویندگان و سخن وران اگر بخواهیم ارزش عمل این شهیدان و جانبازان راه خدا را و فداکاری آنان و حجم پی آمد این شهادت ها و جان نثاری ها را بشماریم، شاید ناچار باشیم به عجز خود اعتراف کنیم تا چه رسد به مراتب معنوی و مسائل انسانی و الهی آن که بی شکّ عاجز و وامانده می باشیم!

آنان که از این گونه عشق به لقاء الله و شهادت و بارقه های باطنی و جلوه های روحی - که از ثمرات شان این گونه عشق است - غافل هستند و تا آخر عمر - چون منِ قلم شکسته - اسیر گره های طبیعت و دام های شیطانی می باشند، دست شان از قلّۀ بلند این تحوّلات معجزه آسای الهی کوتاه است. ...

این پیروزی معنوی و مادّی، مرهون اسلامی بودن انقلاب و مردمی بودن و توجّه مردم به اسلام و تحوّل روحی عظیمی است که خداوند در این ملّت، معجزه آسا ایجاد فرمود.

از آن جمله، این جوانان بسیار عزیز در سطح کشورند که ناگهان با یک جهش برق آسای معنوی و روحی با دست رحمت حقّ تعالی از منجلابی که برای آنان با دست پلید استکبار جهانی که از آستین امثال رضا خان و محمّد رضا خان و دیگر سرسپردگان غرب یا شرق تهیّه دیده بودند نجات یافته و یک شبه ره صد ساله را پیمودند و آنچه عارفان و شاعران عارف پیشه در سالیان دراز آرزوی آن را می کردند، اینان ناگهان به دست آوردند و عشق به لقاء الله را از حدّ شعار به

عمل رسانده و آرزوی شهادت را با کردار در جبهه های دفاع از اسلام عزیز به ثبت رساندند و این تحوّل عظیم معنوی با این سرعت بی سابقه را جز به عنایت پروردگار مهربان و عاشق پرور نتوان توجیه کرد.

این جانب هنگامی که این جوانان عزیز در عنفوان شباب را که با گریه از منِ عقب مانده تقاضای دعا برای شهادت می کنند مشاهده می کنم، از خود مأیوس و از آنان شرمنده می شوم و هنگامی که عکس های متعدّد این شهیدان نورس نورانی را می نگرم و ارزش های انسانی و مقامات الهی آنان - که خود از آنها به مرحله هایی دور هستم - غبطه می خورم و چون به مادران و پدران این جوانان و نوجوانان شهید برخورد می کنم و آن شجاعت ها و شهامت های فوق تصوّر را از آنان مشاهده می کنم، احساس حقارت نموده به پیشگاه پیامبر بزرگ اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم و حضرت بقیّه الله روحی لمقدمه الفداء به خاطر چنین امّتی و پیروانی متعهّد و مجاهد تبریک عرض می کنم و از خداوند تعالی - ولیّ نعمت و حافظ امّت - سپاس گزارم.

امروز اسلام بزرگ، نتیجۀ آن ایثارها و شهادت ها را می بیند که دنیا در مقابل آن با همۀ تبلیغات گمراه کننده و کارشکنی های بی حدّ و حصرش ناچار است سر تعظیم فرود آورد و این نسیمی است از معنویّات اسلام در این کشور مظلومِ در طول ستم شاهی وزیدن گرفته است و امید از الطاف خداوند منّان است که این

نسیم الهی را افزایش دهد و آن را به همۀ کشورهای ستم دیده و دربند مرحمت فرماید.»(1)


1) صحیفه ی امام، ج 17 ص 303