ghaemiyeh.com
سرشناسه : زبیربن بکار، 172 - 256ق.
عنوان قراردادی : الاخبار الموفقیات. فارسی. الموفقیات.
عنوان و نام پدیدآور : الاخبار الموفقیات/ تالیف ابو عبدالله زبیربن بکار ؛ ترجمه و تحقیق اصغر قائدان.
مشخصات نشر : بیروت: دارالکتب العلمیه، 1432ه-.ق= 2011م=1390.
شابک : 978-2-7451-6314-1
مشخصات ظاهری : [بیست و دو] ، 613ص.
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [605] - 613؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : تاریخ -- عجایب
موضوع : اسلام -- تاریخ
شناسه افزوده : قائدان ، اصغر، 1343 -
رده بندی کنگره : D24/ز2الف3041 1390
رده بندی دیویی : 904/7
شماره کتابشناسی ملی : 3529963
تنظیم متن دیجیتال میثم حیدری
بسم الله الرحمن الرحیم
الأخبار الموفقیات
نویسنده: زبیر بن بکار
عنوان صفحه
مقدمۀ مترجم 1
مقدمۀ دكتر صالح احمد العلى 5
مقدمۀ مصحح 13
الف - شرح حال مؤلف 13
ب - ارزش كتاب و روش آن 17
ج - منابع الموفقيات 18
د - اعتبار متن كتاب 19
ه - توصيف نسخه هاى خطى كتاب 21
متن اخبار الموفّقيات
ستايش حجاج توسط منصور 23
مزيد مخنّث 24
حيلۀ همسر 25
احترام سلم بن زياد به طلحة بن عبد الله خزاعى 26
مشاعرۀ محمد بن عيسى جعدى و كنيز معشوقه اش بصيص 26
هارون الرشيد در سرزمين روم و اندرزنامه اى براى او 28
از نمونه هاى كرم مأمون 29
امتحان مأمون از ابو مسهر دمشقى 30
توصيف يحيى بن اكثم از مأمون 31
جهل مردم 32
قاضى شريح و جوان حاضر جواب 34
قاضى شريح و ازدواج او 35
امتحان عبدالملك بن مروان از فرزندانش براى سرودن شعر 38
ديدار كفن پوش با مأمون 40
توصيف مأمون از زبان ابراهيم حاجب 45
طمع فضل بن ربيع و بزرگوارى مأمون 45
مأمون و فرزندان على بن صالح 46
مهدى و توجيه فقر و محروميت مردم 53
گريۀ مأمون در داخل قبر محمد بن يحيى علوى 54
ارزش درهم 55
اخلاق ابو عبّاد 56
سخنان بليغ اعرابى 58
اصمعى در مجلس هارون الرشيد 58
خطبۀ منصور بعد از بيعت با او براى خلافت 59
گفت وگوى ابو حنيفه و جعفر صادق 60
گفت وگوى خالد بن عبد الله قسرى و اعرابى 62
كرم و بخشش عبد الله بن جعفر بن ابى طالب 63
نصيحت ابو دلامه به منصور 65
موعظۀ طاووس به سليمان بن عبد الملك 66
غذاى عمرو بن حريث 66
سبقت در بخشش 67
پرسش منصور از آنچه مردم در مورد عيوب او مى گفتند 68
خاطرات اصمعى از سوگوارى زنى باديه نشين 69
بلاغت يك زن 71
از قضاوتهاى امام على (ع) 72
از سخنان و خطبه هاى يوسف بن عمر 73
حكومت حجاج بر عراق 74
سخنان حجاج به مالك بن دينار 81
از خطبه هاى حجاج 82
از خطبه هاى حجاج 83
توصيف حجاج از زبان حسن بصرى 84
از خطبه هاى حجاج در كوفه 85
اسحاق بن ابراهيم تميمى و الواثق بالله 85
سفارش عبد الله بن اهتم به فرزندش 87
نامۀ عبد الله بن معاويه به دوستش 88
از گفته هاى عمر بن خطاب 88
كلمات بى سابقۀ حجاج 89
پرده ها را ندريد 89
از قضاوتهاى امام على (ع) 92
گفت وگوى تميمى و باهلى 94
تو و آنچه دارى متعلق به پدرت است 94
پرسش معاويه از فرمان خود به عبد الرحمن بن خالد 94
منصور و يادآورى گذشته اش و شكرگزارى از وضع امروز خود 96
نصيحت مسلم بن قتيبه به مدائنى 97
عبد الله بن عباس، دانشمند عرب (حبر أمّت) 98
خواب منصور 101
مفاخرۀ خالد بن صفوان و ابراهيم بن مخرمه 102
سخنان عبد الملك بن حنظله با هشام در مورد شرايط حاكم بر خراسان 106
عايشه و خبر شهادت امام على (ع) 109
از توقيعات و فرامين مأمون 110
از احكام و فرامين مأمون 111
اخلاق مأمون 111
بى ثباتى على بن صالح 113
توصيف مأمون از زبان ابو عباد 115
قتل ابو مسلم خراسانى 117
جلوگيرى مأمون از لعن امين 118
وصيت پدر 119
موعظۀ عمرو بن عبيد بن منصور 120
پند ابو نصر به هارون الرشيد 122
استجابت دعا 123
موعظۀ درواس بن دروان به هشام، در هنگام قحطى 124
از پاسخ هاى ابى حازم مدائنى 126
دعاى جعفر بن محمد (ع) مانع قتل او 126
علت دشنام دادن عبد الله بن زبير به فرزندش 129
توصيف عمرو بن سعيد بن عاص از زبان خويش 130
از شب نشينى هاى معاويه 130
گفت وگوى معاويه و عامر بن واثله 131
گفت وگوى معاويه و صعصعة بن صوحان 132
مفاخره بين بصرى ها و كوفى ها 133
بلاغت خالد بن صفوان 137
داورى در شعر 138
توصيف جابر بن سلمى از عامر بن طفيل 139
نامۀ بشر بن معتمر 139
خلع عيسى بن موسى از جانشينى 141
عمرو بن معدى كرب و مجاشع بن مسعود 142
ابن ابى زنّاد و دوست داشتن درهم ها 143
سفيان بن عيينه و دوست داشتن درهم ها 143
تعبير خواب 143
نهى از غنا و موسيقى 144
موسيقى ابن جامع 144
آگاهى عبد الله بن عمر از منفعتى كه خداوند به او مى رساند 145
از جمله كسانى كه اخلاق و علم احنف را گرفته اند 146
جحدر بن مالك و حجاج 147
بى تابى اموى ها از ادعاى معاويه در مورد زياد بن ابيه 151
برترى اعاجم (ايرانى ها) از زبان سليمان بن عبد الملك 161
زندان قريش 161
چگونگى سيادت عرابه اوسى بر قوم خود 162
برگزيدن بهترين چيز 162
خطبۀ داود بن على در مورد بيعت ابو العباس سفاح 163
شجاعت هاتف غيبى 164
نگارش سخنان عمارة بن حمزه به دستور سفاح 165
وصف انگشتر حجاج 165
كنيز عبد الملك بن مروان 166
توصيف حسن بصرى از على (ع) 167
امر سعيد بن عاص 168
امام على هنگام دفن فاطمه (س) 169
ستايش مالك اشتر از على (ع) 169
بشارت ابو العباس به فتح مشرق و مغرب 170
اعتراض سلمان فارسى به عمر بن خطاب 171
نامۀ يزيد بن معاويه به مردم مدينه 172
كمك خواستن اعرابى از مردم 173
دعاى اعرابى در نماز 173
خلفا و پادشاهان 173
فصاحت و بلاغت عرب صحراگرد 174
لرزش و لكنت زبان عثمان در سخن گفتن بر منبر و فراموشى كلام 176
لرزش عثمان در سخن گفتن بر منبر 176
لرزش ثابت قطنه 176
لرزش خالد بن عبد الله قسرى در سخن گفتن 177
انتقاد عبد الله بن عامر از خالد بن عبد الله قسرى در ناتوانى سخن گفتن 177
لرزش عبدربه يشكرى هنگام سخن گفتن 179
لرزش خالد بن عتاب هنگام سخن گفتن 179
لرزش عبد الله بن عامر هنگام سخن گفتن 180
توصيف منصور از زبان عبد الله بن سالم 180
بلاغت و سخنورى عبد الله بن حسن 181
هشيارى عمر بن عبد العزيز 182
براى كسى كه خلف وعده مى كند، خيرى نيست 183
رفتن عروة ليثى و ضحاك عدوى به سوى عبد الملك بن مروان 185
دو بيت آزاردهنده براى حسان بن ثابت 193
عبد الرحمن بن حسان و نعيم بن عمرو بن اهتم در حضور معاويه 194
گفت وگوى مذنوب و عبد الرحمن بن حسان 195
تكذيب مردى از بنى عمر بن عوف از زبان ابن حسان 196
خدعۀ معاويه با عبد الرحمن بن حسان 197
هجو انصار توسط اخطل 197
شعر اخطل در هجو انصار 198
آموزش هجو گفتن حسان به فرزندش عبد الرحمن 201
اولين كسى كه بين نجاشى و ابن حسان هجو را آغاز كرد 204
شعر هدبة بن خشرم 208
هجو نجاشى با شعر شاعر هذلى 209
هجو ديگرى از عبد الرحمن 214
شعر عبد الرحمن و آوازه خوانان 217
هجو بين عبد الرحمن بن حسان و عبد الرحمن بن حكم 217
تمسخر رسول الله توسط حكم بن ابى العاص 223
سرزنش نعمان بن بشير توسط عبد الرحمن بن حسان 223
هجو گفتن عبد الرحمن بن حسان و مسكين دارمى 230
هجو مسكين بن عامر با عبد الرحمن بن حسان 234
پاسخ مسكين بن عامر به عبد الرحمن بن حسان 234
انقراض نسل حسان 244
شعر گفتن ابن حسان از كودكى 245
گفت وگوى هارون الرشيد و ابن عزيز در مورد يحيى بن خالد 245
شفاعت شعر نزد منصور 246
گذشت و بخشش مأمون 248
مأمون و بنى هاشم 248
مأمون و انصار 248
سخن ثمامة بن اشرس نزد مأمون 249
همنشينى تورا به چيزى نمى فروشم 249
مرثيه بكار بن رباح براى مهدى 250
اسحاق بن غرير و معشوقه اش عباده 250
شعر زبير براى اسحاق بن ابراهيم و جواب اسحاق 252
گفت وگو بين هشام بن عبد الملك و خالد قسرى 253
اقامۀ حد بر عنبسة بن ابى سفيان 258
استمداد معاويه از عمرو بن عاص در جنگ با على (ع) 260
خطبۀ ابتر زياد 263
خطبۀ ابتر زياد به روايت مدائنى 265
خطبۀ زياد در بصره 267
خطبۀ ديگر زياد در بصره 268
خطبه زياد در كوفه 270
سخن حسن بصرى دربارۀ زياد 271
سخنى ديگر از حسن بصرى دربارۀ زياد 271
خطبه زياد به روايت حسن بصرى 271
توصيۀ زياد به حاجب خود 272
سفارش پيامبر در مورد ولايت على (ع) 272
سفارش پيامبر به ولايت على از راويان ديگر 273
تأييد عمار بن ياسر از سفارش پيامبر به ولايت على 273
تأييد عمار بن ياسر از سفارش پيامبر به ولايت على از راويان ديگر 273
توصيۀ اسماء، دختر ابو بكر به فرزندش عبد الله بن زبير 273
داستان محبت رسول خدا به زيد 276
محبوب فرزند محبوب 280
هجرت زيد بن حارثه 281
از دعاهاى پيامبر (ص) 281
وليد بن عبد الملك و مردم مكه 282
خطبۀ على (ع) در بين دو صف جنگجويان در نهروان 284
خطبۀ عتبة بن ابى سفيان در حج 285
انس بن مالك و حجاج 286
نگارش سيره و جنگهاى پيامبر توسط ابان بن عثمان و مخالفت عبد الملك مروان 289
عقيل بن ابى طالب و معاويه 292
اختلاف بين دو قاضى 294
توصيف لذت ماندگار 295
عقربها، رشوه اى براى نگهبان 295
مشاجرۀ مزيد با همسرش نزد قاضى 296
عمر بن عبد العزيز عزادار خواهرش 297
كسر شدن مواجب كاتبان شامى و تدبير آنان 298
از گفته هاى عبد الله بن جعفر 300
قريش و فرزندان عبد شمس 301
توصيف مصعب بن عبد الله از شجاعت على (ع) 301
وصيت حكيم به فرزندش 302
شعر برذع بن عدى 302
شعر عبيد الله بن عبد الله 303
از سخنان يزيد بن موهب 303
شعر عبد الله بن عروة بن زبير 303
يزيد بن معاويه همنشين بوزينه 304
پند و اندرز براى مؤمنين 305
اندوه على (ع) بر مرگ محمد بن ابى بكر 305
مرثيۀ زبير بر محمد بن عروه 307
شعر ابى خياط در مورد مالك بن انس 307
نظر عبد الملك دربارۀ ربيع بن ضبع 308
گفت وگو بين عبد الملك و ربيع بن ضبع 308
هجو مردى از بنى دهمان 309
رؤيا و خواب عامر بن عبد الله 310
هشدار و پند مرد مسيحى به خليفه 310
عمر بن عبد العزيز دايى اوست 311
وصف ويژگى هاى رسول خدا (ص) 312
توصيف پيامبر از خط 317
ويژگى ها و صفات عرب 317
نزاع بر سر فرزند 317
از قضاوتهاى امام على (ع) 318
مجازات انكار فرزند 318
راز شناسايى جاى پاها 319
آينده نگرى حلبس اسدى از پيدا كردن جفت شتر 319
پيدا كردن شتر به كمك رمال (قيافه شناس) 320
قيافه شناسى اياس بن معاويه 320
پيشگويى حلبس اسدى 321
پيشگويى زن رمال 321
علت به دنيا آوردن بچه هاى سياه از زبان زن رمال 322
شباهت دخترى، به امير المؤمنين 322
شك فرزند در مورد پدر 322
شك قريشى در مورد فرزند 323
كنيز حسن بن زيد 323
نصيحت ابن سماك به هارون 325
على (ع) و يهودى صاحب دلو 329
خواستگارى على (ع) از فاطمه (س) 330
وليمۀ على (ع) براى عروسى 330
شعر براى كنانة بن ابى الحقيق يهودى 331
شعر زبير براى ابى همهمه 332
شعر زبير براى حزين دئلى 333
شعر ديگرى از زبير براى حزين دئلى 333
شعر تيمى دربارۀ فضل بن ربيع حاجب 333
شعر ديگرى از زبير 334
شعر برخى از مردم مدينه دربارۀ موالى 334
شعر براى ابراهيم بن اسماعيل كاتب 335
شعر كثير شاعر 335
شعر عبد الرحمن كثيرى 336
شعر براى زبير 336
شعر براى مجنون 337
شعر براى مساحقى 337
شعر براى عرارة خياط 338
شعر براى حميد بن ثور 338
محبت رشيد به عثمان بن عماره 338
غيرت نسبت به كنيز 339
شنيدن نام معيدى بهتر از ديدنش 339
گفت وگو بين معاويه و صحار عبدى 341
پرهيز از قريشى 342
ضرب المثل فارسى 342
دزدى با عصا 343
عزادارى خالد در مرگ فرزندش ربعى 343
موالى در دلو 343
نهار بن توسعه در عزاى فرمانده 344
شعر مروان بن ابى حفصه 345
سخن در مورد خاندان اموى 346
شعرى در مدح معن بن زائده 346
فن خطابت عبد الله بن مصعب 347
عبد الله بن زبير و معاوية بن ابى سفيان 347
مجازات كنيزان زناكار 347
گفت وگو بين عمر بن عبد العزيز و عروه 348
شاخه درختى كه به شمشير تبديل شده بود 348
فصاحت شعر از عبيد الله بن عبد الله با وجود كمى سن 349
شكايت و نصيحت مردى ناشناس به منصور 350
پند شبيب بن شبيبه به منصور 355
وصيت محمد بن على به پسرش 355
وصيت زيد بن اسلم به فرزندش 355
چگونگى معروف شدن 356
از سخنان اسماء بن خارجه 356
نامۀ تسليت به منصور 356
داستان حمار بن مويلع 357
حاتم طايى و فخر بنى لأم 359
حاتم و ابو البخترى 363
حاتم بخشنده ترين مردم در ميان زندگان و مردگان 365
توصيف ابو عبد الله زبير از حاتم 366
حاتم و زبّاء دختر عفزر 370
خواستگارى حاتم از دختر عفزر 373
ازدواج با ماريه 373
بخشندگى حاتم و دخترش سفانه 384
بخشندگى مادر حاتم طايى 386
از اشعار حاتم 387
از اشعار حاتم 388
از اشعار حاتم 390
از اشعار حاتم 390
بخش اسيران خاندان نعمان بن حارث توسط حاتم 391
از اشعار حاتم 395
از اشعار حاتم 397
از اشعار حاتم 400
از اشعار حاتم 402
شعر حاتم در مورد جنگ المزاج 402
از اشعار حاتم 403
از اشعار حاتم 404
از اشعار حاتم 404
شعر حاتم در مورد بنى بدر 405
داستان ابى زرع و ام زرع 407
مصعب بن زبير و عبد الله بن زبير اسدى 409
ميراث بين آل ابى سفيان و مروان 411
عبد الملك بن مروان و عمرو بن عتبه 411
نامۀ عبد الله بن معاويه از زندان براى ابو مسلم 412
اولين پناهندۀ بنى اميه به بنى عباس 414
افسوس هشام بن عبد الملك در حال احتضار 416
شعر عايشه كنار قبر عبد الرحمن بن ابى بكر 416
شعر على (ع) در كنار قبر طلحه 417
شعر زن مغيرة بن شعبه كنار قبر او 417
شعر مصقلۀ شيبانى بر قبر مغيرة بن شعبه 418
شعر حجاج كنار قبر فرزندش 418
شعر كنيز حجاج كنار قبر او 419
سه نفر كه اگر آنان را بيابم مى كشم 419
هشدار ام البنين به وليد بن عبد الملك در مورد حجاج 420
تهنيت و تبريك با عباراتى مغلوط 422
عمر بن خطاب و عمرو بن معدى كرب 423
سخن زيد بن خارجه پس از مرگ 426
كسانى كه پس از مردن سخن گفته اند 429
مردى كه براى يك زن، حج و پيرامون خانه اش طواف مى كند 430
شعر ابن هرمه 431
سرىّ بن عبد الله و ابن هرمه 432
آنچه زيادش مست مى كند، اندكش نيز حرام است 433
حرام بودن هر مسكر 433
سخن گفتن مردى با جنازۀ ابن زبير 434
عزل عمرو بن عاص توسط عثمان 435
فرار يزيد بن ملهب از زندان حجاج 437
يعلى بن منيه و معاويه 439
سئوال مروان بن حكم از ليلى اخيليه دربارۀ توبة بن حمير 440
شعر ليلى اخيليه در رثاى عثمان 448
شعر حسان بن ثابت در رثاى عثمان 448
مرثيۀ حسان بن ثابت براى عثمان 449
انتظار پاداش 449
از گفته هاى ابى شريح خزاعى 450
غزل سراترين شاعر 450
شعرى از مقنع كندى 451
از گفته هاى ابن زبير 452
شعرى براى برخى از مردم مدينه 452
از دعاهاى عمر بن عبد العزيز 453
توصيف عبد الله بن زبير از معاويه 453
توصيف هشام بن عروه از معاويه 454
زينت كردن پيرزنان مدينه 454
ترجمۀ چوپانى از شعر زنگى (رومى) 455
شعرى از عبد الله بن مصعب 455
حبابه و يزيد بن عبد الملك 456
شعرى از يزيد بن ماريه، هم پيمان انصار 457
مشورت در انتخاب همسر 458
استفادۀ هند از شعر مالك بن اسماء 459
ابوالعتاهيه و شاعرى از خراسان 459
صبر دهثم بر مصيبتها 460
ظبيه و ابن جندب 461
جنگ مصعب در عراق و شعر ابن الرقاع عاملى 461
مدح مصعب و نكوهش مردم عراق توسط حارث مخزومى 468
بر حذر داشتن مصعب از اهل كوفه 469
مرثيۀ اقيشر براى مصعب 469
مرثيۀ بكير بن معدان براى يحيى بن مبشر از ياران مصعب 470
مدح سالم بن وابصه براى محمد بن مروان 472
رسيدن خبر قتل مصعب به عبد الله بن زبير 473
رسيدن خبر قتل مصعب به ابو العباس اعمى 475
مرثيۀ مردى از بنى اسد در مرگ مصعب 476
شعر بعيث در مورد كشته شدن مصعب 477
شعر ديگرى از بعيث 478
مصعب هرگز نمى گريزد 478
جلوگيرى عاتكه دختر يزيد از رفتن عبد الملك به سوى مصعب 479
حيلۀ زياد العتكى با مصعب 479
مصعب راهى براى فرار باقى نگذاشت 479
شعر اعشى همدان در مورد قتل مصعب 480
شعر ابن ظبيان در مورد مصعب 488
نامۀ عبد الملك به ابراهيم بن اشتر 488
اقرار عبد الملك به برترى و فضل مصعب 491
مخالفت عبد الملك با عيبجويى از مصعب پس از قتل او 491
شجاع ترين مردم 491
داستان عبد الملك بعد از قتل عمرو بن سعيد 492
مفاخرۀ وليد بن يزيد و عبد الله بن معاوية بن عبد الله 493
قسمت از بين رفتۀ الاخبار الموفقيات
عبد الملك و اهل مدينه 500
چهار خصلت معاويه 502
هشدار ابن عباس به ابو موسى اشعرى 502
على (ع) و يزيد بن حجيه 503
سفارش مغيرة بن شعبه به معاويه و پاسخ او 504
تحريك على (ع) توسط ابوسفيان بعد از بيعت مردم با ابو بكر 505
اولين بيعت كننده با ابو بكر 506
اختلاف انصار و مهاجر پس از بيعت با ابو بكر 507
خطبۀ ابو بكر پس از بيعت 508
سخن فضل بن عباس پس از بيعت با ابو بكر 510
سخن خالد بن وليد پس از بيعت با ابو بكر 511
خشن ترين فرد قريش در برابر انصار پس از بيعت با ابو بكر 513
پاسخ معن بن عدى و عويم بن ساعده به شعرهاى انصار 518
سخن عمرو بن عاص در روز سقيفه و پاسخ انصار 522
شعر خالد بن سعيد در روز سقيفه 527
پاسخ عمرو بن عاص به انصار و جواب على (ع) 528
شعر خزيمة بن ثابت خطاب به قريش 529
شعر فضل بن عباس در يارى انصار 530
خروج عمرو بن عاص از مدينه 533
ناسزا گفتن وليد بن عقبه به انصار و اتهام ديوانگى به آنان 533
ناراحتى عمر بن خطاب از ملقب شدن پسرش به ابن عيسى 536
خطبۀ عثمان بن عفان 536
عثمان و عبد الله بن عباس 542
شكايت عثمان از على (ع) نزد عبد الله بن عباس 545
گفت وگو بين عثمان و على (ع) 547
تقسيم كردن غنايم كاخ كسرى 547
شفاعت مردى از على نزد عثمان 548
بنشينيد اى دشمنان خدا 549
اضطرار عثمان بر ترك نماز جمعه 549
كمك خواهى عثمان از على و عبد الله بن عباس 549
عيادت عثمان از على (ع) به هنگام بيماريش 553
گفتگو بين عمر و ابن عباس 554
احياى دوبارۀ اسلام توسط حجازى ها و عراقى ها 555
گفتگو بين ابو بكر و قيس بن عاصم منقرى 556
نامه نگارى بين على و معاويه 556
گفت وگو بين عبد الملك و عباد بن زياد 559
نفس سركش 559
شمشير عبد الله بن جحش 560
از شعر عتبى 560
شعر حارث بن نصر در روز سقيفه 561
گفتۀ حارث بن هشام در روز سقيفه 561
برخورد عمر بن خطاب با حارث بن وهب 561
از اخبار عمر بن خطاب در عصر جاهليت 562
گفتگو بين ابو موسى اشعرى و شبيب باهلى 563
پرسش رسول الله (ص) از صعصعة بن ناجيه مجاشعى دربارۀ مضر 563
آگاهى رسول الله (ص) از قبيلۀ زبيد 564
حصن بن حذيفه و امتحان فرزندانش قبل از فوت 564
داستان ابن عارض 565
عمرو بن براقه و عمر بن خطاب 566
سفارش عمر بن خطاب به فرات بن زيد ليثى 566
دستور خالد بن وليد براى به نيزه كردن سر مالك بن نويره 568
هجو زبير بن عوام توسط مغيرة بن أخنس 568
منهال تميمى و كفن كردن بدن مالك بن نويره 569
اولين كسى كه دختر خود را زنده به گور كرد 569
برترى شعر مزينه در نظر معاويه 570
فوت حنظلة بن نهد 570
سرعت و جرئت ابن رواحه در شعر 573
حزين شاعر و ابن عبد الملك مروان 574
ابن ميّاده و ام جحدر 574
عمر بن خطاب و ميزان مهر زنان 575
مصعب بن زبير و مهر همسرانش 576
قضاوت كعب بن سود در برابر عمر بن خطاب 576
ازدواج لقيط بن زرارة 578
توصيف از خوبى هاى دختر عوف بن محلم 578
كنيز ابن ابى عتيق 580
وصيت على به فرزندش 580
شكايت هارون الرشيد از همسرش 580
نمونه اى از جمال و زيبايى 581
كنيز سفيد و زيبا 582
فهرست اشخاص 583
فهرست راويان 599
فهرست اماكن 602
كتابنامه 605
بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ
«قُلْ لاٰ تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اَللّٰهُ مِنْ أَخْبٰارِكُمْ»(1)اخبار (روايات) پيشينيان و گذشتگان، بويژه بر آن اساس كه حضرت حق در قرآن كريم، مؤمنان را به مطالعه در آن، به هدف پندپذيرى و عبرت گرفتن امر فرموده است همواره مورد عنايت مسلمانان قرار داشته است؛ ثبت اخبار و روايات، نخستين شكل گيرى تاريخنگارى بوده است؛ لذا اخبار، پايۀ اساسى تاريخنگارى را شكل مى دهد.
طبقه اى از راويان و به عبارتى اخباريين، اخبار و حوادث را سينه به سينه نقل و سپس مكتوب ساخته اند. نخستين منابع مكتوب تاريخى ما، تك نگاشته هايى است كه عمدتا با عنوان اخبار تدوين شده اند و اين قبل از زمانى بوده است كه آثارى با عنوان تاريخ تدوين شوند مثل اخبار اوس و خزرج، اخبار بكر و تغلب، اخبار مكه، اخبار قريش و... در حقيقت حرفۀ تاريخنگارى در اسلام با جستجو و گردآورى و نقل اخبار و احاديث دربارۀ رويدادهاى خاص آغاز گرديد.
1) . توبه/ 94.
اخبار معمولا به صورت تك نگارى در خصوص يك فرد، يك قبيله و يا يك واقعۀ خاص نگاشته مى شد و گاهى نيز به صورت روايات پراكنده و مستقل در موضوعات متنوع با ذكر دقيق راويان تدوين مى گشت. اين در حقيقت كهن ترين شيوۀ تدوين تاريخى است و از اين رو برخى از محققان، تاريخ نگارى از نوع خبر را نشأت گرفته از شكل خبر قصص ايام در عصر جاهليت دانسته اند.
كتابى كه هم اينك با عنوان «الاخبار الموفقيات»، ترجمه اش فراروى شماست از نوع دوم تدوين اخبار است. بدين گونه كه 439 خبر مستقل، كه البته برخى نيز با يكديگر پيوند و همخوانى دارند برحسب شماره و ترتيب با ذكر دقيق راويان آن تدوين شده است. اين خبرها گاهى بسيار كوتاه، در چند سطر و گاهى نيز بسيار طولانى است كه حتى چند صفحه را به خود اختصاص مى دهد.
اخبار ثبت شده عمدتا داراى مضامين و محتواى ادبى، اخلاقى، تاريخى و اجتماعى است و مشحون از اشعار، لطايف، ظرايف، حكايات و پند و اندرزهاى اخلاقى.
از آنجا كه نثر نگارنده بسيار متكلف، بليغ و اديبانه است براى ترجمه، تلاش مضاعف صورت پذيرفته و دقت خاصى در معادل سازى آن اصطلاحات و عبارات كه در عصر حاضر نيز نامأنوس و يا مهجور است به عمل آمده است.
كوشش مترجم بر آن بوده تا به متن وفادار بماند و پيچيدگى ها و تصنع متن و بلاغت نثر و نظم او را از حفظ امانت در ترجمه غافل نسازد و علاوه بر آن براى آگاهى بيشتر خوانندگان، و براى رفع ابهام متن، نكاتى را در پاورقى تشريح و گوشزد كند.
نويسندۀ كتاب، ابو عبد الله زبير بن بكار، كه شرح حال مفصلى از او را مصحح محترم در مقدمۀ خود ارائه كرده است، كاتب موفق عباسى (جانشين و وليعهد
خليفه معتمد عباسى) است كه در قرن سوم مى زيسته و به سال 256 ق از دنيا رفته است. چون اين كتاب را به وى تقديم داشته، آن را «الاخبار الموفقيات» ناميده است.
نسب زبير بن بكار با پنج واسطه به زبير، صحابه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى رسد و عمويش، مصعب زبيرى نيز از نسب شناسان بزرگ سدۀ دوم هجرى است. زبير بن بكار علاوه بر شغل ديوانى و كتابت، قاضى شهر مكه هم بوده است. بنابراين به اخبار و روايات مستند و موثق دسترسى داشته است.
از آنجا كه وى براساس نظر بسيارى از رجال شناسان و مورخان ثقه و مورد اعتماد بوده، لذا اين تأليف و ساير تأليفاتش كه بالغ بر دهها عنوان است نزد مورخان و انديشمندان اسلامى اهميت و جايگاه ويژه اى دارد تا آنجا كه بسيارى از مورخان و محدثان، به اخبار و روايات او اعتماد كرده و آنها را در متون خود نقل كرده اند.
مصحح محترم نيز در پاورقى ها با تلاش مضاعف اين روايات را در متون سده هاى بعد جستجو و سطر به سطر با آنها تطبيق داده است كه كارى بسيار دشوار و ستودنى است و اين كار او علاوه بر تصحيح و مقابله متن اصلى با چند نسخۀ ديگر است.
نكته اى كه حائز اهميت است، گرايش هاى ضد اموى مؤلف و نيز تمايلات علوى و ارادت وى به اهل بيت و ائمۀ شيعه عليهم السّلام است كه در همه جا با احترام از آنها ياد مى كند. بويژه آنكه اخبار فراوان و منحصر به فردى را در خصوص امام على عليه السّلام، سفارش هاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله براى جانشينى او، و موضوع نص و وصايت آن حضرت بويژه در اشعار و خطبه ها نقل مى كند كه مورخان ديگر از آن غفلت كرده اند.
او ماجراهاى سقيفه بنى ساعده، حمايتها و هوادارى هاى انصار از جانشينى امام على عليه السّلام در سقيفه و حمايت حاميان او را بدون هيچ ملاحظه اى بيان مى كند.
او گرايش هاى خويش را نسبت به آن امام همام با ذكر «عليه السلام» در برابر نام امام على و البته گاهى نيز «رضى الله عنه» و «كرّم الله وجهه» نشان مى دهد كه ما نيز كوشيده ايم آنها را همان گونه كه مؤلف ياد كرده است باقى گذاريم.
در پايان لازم است از مساعدتهاى مسئولان نشر بين الملل، ويراستار محترم آقاى رضا بيات و نيز آقاى نادر شاليان كه زحمت حروفچينى و صفحه آرايى اين كتاب را متحمل شدند، و همچنين از خانم حاجيه آوج كه در بازنگرى اشعار و نمونه خوانى متن مرا يارى رساندند، سپاسگزارى كنم.
و من اللّه التوفيق اصغر قائدان دانشگاه تهران - دانشكده الهيات تابستان 1386
در فرهنگ و تمدن امت هاى مختلف، اخبار (روايات) از اهميت بسيارى برخوردار است؛ زيرا علاقۀ فطرى به دانستن، گسترش شناخت و پرورش ذهن را به دنبال دارد و آن را به نسل هاى آينده و جامعه اى كه ميراث خوار پيشينيان و كارهاى آنان هستند، منتقل مى سازد و نسل امروز را به نياكانشان پيوند مى دهد. اگر روايت ها و اخبار براساس فلسفۀ معينى انتخاب شوند مى توانند نمونه ها و الگوهايى عالى براى جوامع و امت ها باشند.
نوع روايات و اخبار بيانگر فرهنگ، گرايش ها و الگوهاى عالى آن جامعه است.
روايات با قصص شباهت دارند؛ زيرا روايات جنبۀ خاصى را بررسى مى كنند و در درجۀ اول پيرامون شخص معينى متمركز مى گردند. به عبارتى روايت مانند قصه اى كوتاه است؛ اما از جهاتى با قصه متفاوت است و آن اين كه روايت بر واقعيت مبتنى است و بر يك رخداد و رويداد تكيه دارد و احساسات در آن كمتر دخيل است. در حالى كه قصص الزاما نبايد بر واقعيت مبتنى باشد. در قصه چند حادثه مرتبط با يك شخصيت جمع مى آيد و معمولا با احساسات و عواطف همراه مى شود.
روايات (اخبار) پايۀ اصلى تاريخ و نخستين مرحله از مراحل شكل گيرى و پيشرفت آن محسوب مى شود و البته عنصر زمان در آن جايگاهى ندارد. اگرچه تحولات در بستر زمان، پايه و اساس تاريخ است، به ويژه آنكه آنها و نيز رخدادهاى مربوط به شخصيت هاى برجسته و مشهور در جوامع بزرگ، مبتنى بر واقعيت باشد، زمان نيز در آن اهميت مى يابد.
بين تاريخ و اخبار، رابطۀ محكمى برقرار است و از اين رو بيشتر كسانى كه تاريخ نوشته اند «اخبارى» ناميده مى شوند. ابن نديم(1)نيز هرگز لفظ «مؤرخون» را (در تأليف خود) به كار نبرده، بلكه فصولى را به اخبار نحويين و لغويين، اخبار پادشاهان، كاتبان و خطيبان، بريد (نامه رسانان)، خراج ستانان، مسئولان ديوان ها، نديمان، اديبان، آوازخوانان و اخبار متكلمان در فرق مختلف اختصاص داده است و عنوان آن مقاله را «فى اخبار الاخباريين...» [اخبار راويان و نسب شناسان، اصحاب سيره و حديث، و كتاب هاى آنان] انتخاب كرده است كه مقصود او، همان مؤرخان اند.
به همين نحو، كتاب هايى كه با عنوان «تاريخ» تأليف شده اند، در برابر آثار زيادى كه با عنوان «اخبار» تأليف و در آن شرح حال شخصيت هاى زيادى بيان شده است، اندك و متأخر هستند. اعراب، از زمان هاى بسيار دور، به بررسى و نوشتن اخبار و روايات خود توجه خاصى داشته اند؛ چون آنان به امور و مسائل انسانى اهتمام مى ورزيده اند و از اين رو اخبار و روايات، بر حيات سياسى، فرهنگى، و نيز احساسات آنان تأثير داشته است.
جايگاه و مكانت اخبار و روايات در اسلام نيز همچنان محفوظ ماند. در بيش از چهل آيه از قرآن كريم آمده است «أنّ الله (تعالى) هو الخبير العليم، الخبير الحكيم و الخبير اللطيف»؛ كه در بيشتر آنها كلمۀ خبر و اخبار ديده مى شود. علاوه بر آن، در آيات زيادى، مسلمانان به خواندن قصص و سرگذشت امت هاى پيشين و عبرت گرفتن از آنان تشويق شده اند. از اين رو اسلام انگيزه هاى نويى براى توجه به اخبار و روايات به ميان آورد و صداقت را پايه و اساس آن قرار داد. اسلام براى نقل روايات، اهداف انسانى و هدف اصلى ديگرى را كه همان پندآموزى بود، طرح كرد.
رسول مكرّم اسلام صلّى اللّه عليه و آله نيز، در بحث و بررسى وضع مسلمانان، به اخبار و روايت توجه خاصى داشت. افزون بر آن، براى آگاهى از اهداف و مقاصد مشركان و اتخاذ راهبردهاى مناسب در برابر خطرهايى كه از جانب آنها اسلام را تهديد مى كرد، به اخبار
1) . مؤلف كتاب مشهور الفهرست.
آنان نيز توجه ويژه اى نشان داد.
خلفاى راشدين نيز به امور مسلمانان و اخبار مربوط به آنان توجه خاصى مبذول مى كردند. معاويه از اين هم فراتر رفت و علاقۀ فراوانى به اخبار پيشينيان نشان داد.
مسعودى نقل مى كند كه معاويه بعد از نماز عشا، افراد خاصى از جمله وزيران و مشاوران را فرامى خواند تا شب را با او به صبح رسانند. آنان تا يك سوم از شب، اخبار اعراب و حوادث زندگى آنان، پادشاهان عجم و سياست آنها در برابر رعايا و نيز پادشاهان ديگر سرزمين ها، جنگ ها، سياست ها و اصول آن و نيز اخبار پيشينيان را به بحث در مى آوردند. او سپس يك سوم ديگر شب را مى خوابيد و دوباره برمى خاست و به غلامان امر مى داد دفاترى را كه در آنها اخبار پادشاهان، جنگ ها و سياست هاى آنان ثبت شده است را به دقت بخوانند. او بدين گونه تا پايان شب به شنيدن اخبار، سرگذشت، آثار و سياست هاى پيشينيان مشغول بود و سپس نماز صبح را مى خواند. معاويه هر شب اين كار را ادامه مى داد. خلفا، امرا و مسئولان ديوان ها همواره به اخبار اهميت زيادى مى دادند؛ زيرا در ايجاد امنيت و ادارۀ جامعه و پيشرفت آن نقش بسزايى داشت. همين امر علت اصلى ارسال نامه و گزارش مسئولان ديوان بريد(1)، بويژه در دوران اموى ها، براى خلفا بود. بسيارى از آنان مثل معاويه توجه مخصوص به اخبار گذشتگان داشتند؛ نزديكى و تقرب راويان به خليفه و نيز رسيدگى آنان به وضع راويان و دادن صله براى تشويق به تدوين اخبار، حكايت از اين امر دارد.
توجه به اخبار و روايات به خلفا و واليان منحصر نبود بلكه در ميان بيشتر اعراب نيز دامنه يافت و آنان را به سوى ارضاى غريزۀ طبيعى، كه همان ميل به شنيدن اخبار و روايات و كسب آگاهى بود، سوق مى داد كه در نتيجه، گسترش شناخت، استفاده و بهره ورى از تجارب و پندپذيرى و نيز افزايش اعتماد به نفس را به دنبال داشت. روشن است كه اعراب نسبت به امور انسانى و آنچه به عواطف، ادب و تاريخ مربوط مى شد، اهتمام داشتند؛ بويژه هنگامى كه فتوح اسلام رو به كاهش نهاد و صله ها و ماليات ها به
1) . ديوان پست و خبررسانى.
سوى سرزمين هاى اسلامى جارى شد، فرصت هاى زيادى براى آنان فراهم ساخت تا بتوانند به شعر و ادب و تاريخ توجه ويژه اى نشان دهند و به دنبال آن افكار و انديشه ها را در زمينه هاى مختلف به جنبش و شكوفايى درآورند. بديهى است كه اخبار و روايات در اين شكوفايى نقش مهمى داشت و بخش هاى عمده اى از زندگى اعراب سرشار از رويدادها و تجارب بود كه اين امر به طبقه يا گروه معينى اختصاص نداشت؛ بلكه همۀ مردمى را كه با خواندن اين روايات تجارب بى شمارى كسب مى كردند، در برمى گرفت.
مدينۀ منوره در تاريخ صدر اسلام جايگاه ويژه اى دارد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در پايگاهى كه همراه گروهى از مهاجران به آن جا مهاجرت و اهالى آن از او استقبال و يارى كردند، به برپايى و تثبيت پايه هاى اسلام پرداخت و آن جا را پايتخت دولت اسلام و دژى محكم و محلى براى نشر اسلام و گسترش دولت اسلامى قرار داد كه دست مشركان از آن كوتاه بود. به اين ترتيب مدينه در زمان حيات پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله مركز دولت اسلامى و جايگاه خلفاى راشدين و به تبع آن، اقامتگاه مهاجران شد و اين شهر يك منبع روشنايى بود كه مسلمانان در سراسر دولت اسلامى براى شناخت سيرت رسول و سنت خلفا و شيوۀ زندگى اصحاب به آن رو مى آوردند. اين شهر جايگاه ممتاز و ستودنى خود را حتى بعد از انتقال حكومت به شام حفظ كرد. شهر مدينه با اتكا به عطايايى كه بين ساكنان آن توزيع مى شد و بخشش هاى خلفاى اموى به بزرگان آن، به مركزى براى حيات اقتصادى، اجتماعى نيز تبديل گرديد. همين امر در شكوفايى و رونق تجارت، كشاورزى، معمارى، كه عامل رشد زندگى اجتماعى بود، و نيز در رشد شعر و موسيقى مؤثر بود.
مهمتر از آن، مدينۀ منوره به مركز فعاليت هاى فكرى و معنوى اسلام تبديل شد؛ زيرا تعداد زيادى از صحابه، كه تعاليم اسلام را از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله شنيده و آموخته بودند، در اين شهر زندگى مى كردند و از چشمه هاى زلال اسلام سيراب و با سيرت و سنن آن پيامبر شريف آشنا شده بودند و فرزندانشان يعنى تابعان نيز در آن زندگى كردند. در واقع انتقال مركز خلافت از مدينه سبب شد كه اين شهر به امويان پيوند نخورد و از مسائلى كه اموى ها را فراگرفت، از جمله دشمنى و كينه توزى، دور بماند و به اين ترتيب مدينه حقيقتا اسلامى گردد و به گروه و جناح خاصى وابسته نشود، بلكه بزرگان خاندان هاى مختلف
اسلامى اعم از اموى ها، علوى ها و عباسى ها در آن ساكن شوند و پيوند مطمئنى با اسلام و رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله برقرار كنند. بر اين اساس، مدينه به منطقه اى «فراحزبى» تبديل شد كه بسيارى از تحقيقات نخستين اسلامى و نيز اولين مؤلفان سيرۀ نبوى و تعداد زيادى از فقها و مفسران و قاريان قرآن در آن رشد يافتند.
خاندان زبير در شهر مدينه از جايگاه ويژه اى برخوردار بودند. نسب آنان به زبير بن عوام، پسرعمه و عديلۀ(1)رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى رسد. همسر زبير، اسماء، دختر ابوبكر و خواهر عايشه بود. زبير در بسيارى از غزوات حضور يافت و در فتوحات صدر اسلام ثروت بى شمارى به دست آورده بود؛ با سه خليفۀ اول رابطۀ خوبى داشت و سپس همراه عايشه و تعدادى از بنى اميه بر ضد امام على عليه السّلام در جنگ جمل حاضر و در آن جنگ كشته شد.(2)فرزندانش در مكه و مدينه موقعيت ممتاز خود را حفظ كردند، ولى در اواخر خلافت يزيد، عبد اللّه بن زبير اعلان خلافت كرد و برادرش، مصعب، به حمايت از او برخاست؛ البته چند تن از برادرانش، او را يارى نكردند و به اموى ها پيوستند و برخى نيز بى طرف ماندند. هنگامى كه عبد الملك بن مروان قيام عبد الله بن زبير را سركوب كرد، به دنبال برقرارى روابط حسنه با خاندان آل زبير برآمد. هدايا و صله هاى فراوانى به آنان بخشيد و كوشيد هرچه بيشتر به آنان نزديك شده و آنان را به آرامش رساند و به فعاليت هاى فكرى مشغول سازد. لذا برخى از آنان از بزرگ ترين علماى مسلمان در علم سيره، حديث و فقه شدند.
وقتى عباسيان خلافت را به دست گرفتند و از جايگاه ويژه و ممتاز مردم مدينه آگاه شدند، كوشيدند به ساكنان آن نزديك شوند و حتى قيام مشهور محمد نفس زكيه(3)نيز در
1) . باجناق.
2) . زبير كه در جنگ با امام على (ع) حاضر شده بود؛ وقتى امام او را نصيحت كرد و حديثى از پيامبر (ص) معروف به «خاصف النعل: وصل كنندۀ كفش» را به ياد او آورد، از جنگ سر باز زد و از منطقه خارج شد. در مسير راه، در منزلى به قتل رسيد كه در اين جا مصحح محترم به اشتباه كشته شدن او را در حين جنگ ذكر كرده است. اما يار و همراه او طلحه در همان جنگ، با تيرى كه مروان بن حكم از پشت به او زد، كشته شد. - م
3) . محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن (ع) مشهور به نفس زكيه، در 145 هجرى در دوران خلافت منصور دست به قيام زد. او كه در دعوت عباسيان و پيروزى آنان نقش بسزايى داشت و براساس بيعت آنان با وى در منطقۀ حميمۀ شام، قبل آغاز دعوت، حق خلافت خود را پايمال شده مى ديد، بر عباسيان در مدينه خروج كرد و سرانجام در طى اين قيام به شهادت رسيد. برادر او ابراهيم، معروف به باخمرى نيز در همان دوران شهيد شد. - م
اين تصميم تأثيرى نداشت. خلفاى عباسى در ابتدا به دادن هدايا و صله به اهالى مدينه و تقرب جستن به علماى شهر پرداختند. مهدى عباسى تعدادى از علماى مدينه را به بغداد فراخواند و بخشى از زمينهاى مجاور دروازۀ بصره را، كه نزديك محل سكونت خاندان خود بود، به آنان بخشيد و آنان را انصار ناميد.
برخى از خلفاى عباسى تعدادى از علماى مدينه را به سمت قاضى در بغداد انتخاب كردند؛ از جمله ابن اسحاق و واقدى، كه از بزرگترين سيره نويسان اسلام بودند.
بدون شك انديشمندان، فرهيختگان و رجال معنوى بغداد، در زمان عباسيان علماى مدينه بودند. جايگاه آنان نزد خلفاى عباسى سبب شد كه برخى از خلفا فرقۀ معتزله را تأييد كنند؛ به جز متوكل، كه حمايت از معتزله را رها كرد و اين امر موجب شد علماى مدينه به جايگاه صرفا فرهنگى خود در بغداد بازگردند. لذا جاى تعجب نيست كه بسيارى از قاضيان بغداد درزمان متوكل و بعد از آن، مالكى مذهب بودند، كه مذهب فقهى مردم مدينه بود.
از برجسته ترين علماى مدينه در نيمۀ اول قرن سوم هجرى، زبير بن بكّار از نوادگان عبد الله بن زبير بود. او در حجاز متولد شد و نزد علماى آن جا به ويژه عمويش، مصعب بن عبد الله(1)تحصيل كرد و در اخبار عرب، نسب شناسى و شرح حال شاعران آثار متعددى نوشت كه بيشتر آنها از بين رفته است؛ همين مقدار باقى ماندۀ اندك نشان دهندۀ وسعت علم، دقت نظر و حسن تعبير اوست. بسيارى از راويان از وى روايت كرده اند و برخى از مورخان و نقادان نيز او را ستوده اند.
متوكل قدر و منزلت خاصى براى او قايل بود و وى را در مقام قاضى شهر مكه برگزيد. بعد او را به بغداد فراخواند و هدايا و صله هايى به او تقديم كرد. زبير، كتابى در اخبار تأليف و آن را به پسر خليفه اهدا كرد و به نام او «الاخبار الموفقيات» ناميد، كه اين امر
1) . مصعب بن عبد الله از نسب شناسان معروف قرن دوم هجرى بود كه يكى از تأليفات مشهور او به نام كتاب نسب قريش، كه از مراجع و منابع مهم نسب شناسى است، بارها در مصر و ساير كشورهاى عربى به چاپ رسيده است. - م
بيانگر وفادارى كامل به خليفه بود.
قسمت بيشتر كتاب الموفقيات از بين رفته و فقط بخش هايى از دو نسخۀ خطى آن باقى مانده است كه اولين نسخه طولانى تر است و تمام مطالب نسخۀ دوم را در برمى گيرد.
بخش هايى از آن هم در كتابهاى مختلف پراكنده شده است. آن چه از اين آثار خطى و مطالب پراكنده به ما رسيده است، نشان از حجم وسيع آن تأليف دارد و شايد بتوان ادعا كرد كه تمام مطالب كتاب اصلى را شامل مى شود.
الاخبار الموفقيات مجموعۀ روايت هايى است كه موضوعات مختلفى را در برمى گيرد.
بخش هايى از آن به شعر و شاعران اختصاص دارد؛ اما بيشتر مطالب آن تاريخى، سياسى، نظامى، ادارى و اجتماعى است. بعضى از اين حوادث، مربوط به قبل از اسلام و بيشتر آنها به بعد از اسلام متعلق است. اين اخبار و روايات دربارۀ يك يا چند شخصيت خاص از جمله خلفا، حاكمان، فرماندهان، قهرمانان، شاعران، اديبان و عالمان در دوره هاى زمانى مختلف است كه گاه كوتاه است و از چند سطر تجاوز نمى كند و گاه چنان طولانى است كه شامل چند صفحه مى شود. با وجود فراوانى اين روايت ها و حجم وسيع آن، مؤلف آنها را به خوبى در بابهاى مختلف تقسيم كرده است. در اين روايات برداشت هاى شخصى و عقلى و نظريه پردازى ديده نمى شود. اگرچه اين امر موجب خستگى و رنج محقق متخصص مى شود، اما آن را به منبع عظيم فكرى تبديل كرده كه اين تنوع، خستگى و بى حوصلگى را دور و روح انسان را شاداب مى كند.
اخبار وارد شده در كتاب با شيوۀ ساده و دور از تكلف نوشته شده و موضوعاتى را كه در زمان نويسنده اهميت داشته است، در برمى گيرد. مؤلف، اخبار صحيح را برگزيده و آنها را هم با ذكر راويان و ثبت سلسله سند آنها بيان كرده تا صحت مطالب را نشان دهد.
رواياتى كه در اين كتاب بيان شده، نمونۀ كامل اخلاقيات و فرهنگ عصر نويسنده است.
كه البته بعضى از آنها براى ما شناخته شده است و تعدادى نيز جنبه هاى مجهول زندگى آن عصر را براى ما روشن مى كند.
دكتر سامى مكى العانى اين كتاب را براى محققان و خوانندگان فراهم و تصحيح كرد و تلاش زيادى در مقابلۀ نسخه هاى خطى آن مبذول داشت. بخش هاى پراكنده را
جمع آورى كرد و مطالب نامأنوس آن را توضيح داد كه در همين جا بايد از تلاش هاى او تشكر كنيم. خداوند تلاش او را در خدمت به تمدن عربى اسلامى مبارك و بهترين پاداش ها را نصيب او گرداند.
دكتر صالح احمد العلى استاد تاريخ اسلام در دانشكدۀ ادبيات عراق و رئيس انجمن علوم عراق
الف - شرح حال مؤلف(1)
امام ابو عبد الله زبير بن بكّار بن عبد الله بن مصعب بن ثابت بن عبد الله بن زبير بن عوّام قريشى أسدىّ(2)از همان كودكى به فضل و علم شناخته شده بود. عموى وى، مصعب زبيرى مى گفت: «بزودى يكى از ما (زبير بن بكّار) به مقامات عاليه اى خواهد رسيد.»(3)از آن پس او بسيار عظيم القدر و از اعيان و بزرگان قوم خود گرديد.
ياقوت در مورد وى گويد: «او يكى از راويان و نسب شناسان راستگو و شاعرى بسيار بزرگ است».(4)
خطيب بغدادى نيز گويد: «او در ثبت روايات، مورد اعتماد و به علم نسب شناسى و اخبار پيشينيان آگاه بود».(5)
شاعرى او را چنين وصف كرده است:
1) . براى كسب اطلاعات بيشتر از زندگى زبير بن بكار، ر. ك: ابن كثير: البداية و النهاية، ج 11، ص 24؛ خطيب بغدادى: تاريخ بغداد، ج 8، ص 467؛ سخاوى: التحفة اللطيفة، ج 2، ص 85؛ ابن حجر: تهذيب التهذيب، ج 3، ص 312؛ ابن عماد: شذرات الذهب، ج 2، ص 133؛ ابن نديم: الفهرست، ص 166؛ يافعى: مرآة الجنان؛ ج 2، ص 167؛ ياقوت حموى: معجم الأدباء، ج 4، ص 218؛ ذهبى: ميزان الاعتدال، ج 2، ص 66؛ ابن خلكان: وفيات الاعيان، ج 2، ص 68.
2) . ابن خلكان، وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان، 68/2؛ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، 467/8.
3) . همان جا.
4) . ياقوت حموى، معجم الادباء، 218/4.
5) . همان جا.
ما قال (لا) قطّ الاّ فى تشهّده *** و لا جرى لفظه الاّ على (نعم)
بين الحوارى و الصديق نسبته *** و قد جرى و رسول الله فى رحم(1)
[او هرگز لفظ «لا» را جز در تشهد به كار نمى برد و بر زبانش چيزى جز «نعم» جارى نمى شد. نسبش به حوارى (زبير) و صديق (ابو بكر) مى رسد و با رسول الله پيوند خويشاوندى دارد].
او همراه با بنى زبير در مدينه زندگى مى كرد(2)و چندين مرتبه به بغداد رفت، كه آخرين آن در 253 ق بود. متوكل عباسى از فضايل و مراتب علمى او آگاه بود و او را احترام مى كرد و به همين سبب مسئوليت تربيت فرزندش را بر عهدۀ او نهاد(3).
خطيب بغدادى از جحظه نقل مى كند: «من در خدمت امير محمد بن عبد الله بن طاهر، كه به حجاز رفته بود، حضور داشتم. از او براى زبير بن بكار رخصت خواستند.
وقتى داخل شد امير با وى با احترام و عزّت برخورد كرد و به او گفت: اگر ما از لحاظ نسب دور هستيم، به لحاظ ادب نسبت به هم نزديكيم. امير المؤمنين تو را براى تربيت فرزند خود انتخاب كرده و برايت ده هزار درهم و ده لباس در نظر گرفته است كه ده استر آن را حمل مى كنند و قصد دارند از سرّ من رأى(4)به نزد تو آيند. او تشكر كرد و آن را پذيرفت.»(5)
سخاوى نيز در مورد چگونگى انتخاب وى به سمت قاضى مكه از زبان زبير نقل مى كند: «نزد فتح بن خاقان رفتم تا براى من در موسم حج اجازۀ ديدار با متوكل را فراهم سازد. او نيز پذيرفت».
من نيز در اين باره سرودم:
1) . همان جا.
2) . ياقوت حموى، همان جا.
3) . خطيب بغدادى، همان جا.
4) . سرّ من رأى، همان سامراء است كه در زمان معتصم ساخته شد. معتصم تركان را از بغداد خارج و به اين مكان منتقل كرد و مردم بغداد را از مزاحمت و آزار آنان رها ساخت لذا وقتى، آن مكان را مى ديدند، مسرور مى شدند، از اين رو نامش سرّمن رأى شد. - م
5) . خطيب بغدادى، همان جا.
ما انت بالسبب الضعيف و انما *** نجح الامور بقوة الاسباب
فاليوم حاجتنا اليك و انما *** يدعى الطبيب لساعة الأوصاب
[در تو عوامل ضعف راهى ندارد و جز اين نيست كه امور با ابزارهاى قدرت به انجام مى رسد پس ما امروز به تو نيازمنديم، گويى در هنگام رنج و بيمارى طبيب را فرامى خوانيم].
سپس براى من اجازۀ ديدار متوكل را گرفت. من خارج شدم و فتح نيز رفت و گفت:
«پاداشت در راه است و آن حكم قضاوت مكه است كه به تو خواهد رسيد. هنگامى كه به منزلم رسيدم، خدمتكاران او سى هزار درهم آوردند، من از منزل خارج شدم. وقتى به مكه رسيدم، در آن هنگام فرستادۀ او حكم را به من داد و من بر والى و حاكم شهر وارد شدم.»
تمام شرح حال نويسان در مورد وثاقت و راستى او در ذكر روايات، متفق القول هستند.(1)دارقطنى در اين مورد گويد: زبير بن بكار ثقه است.(2)بغوى نيز مى گويد: او در نوشتن آگاه وثقه بود.(3)خطيب بغدادى نيز او را در ثبت روايت، ثقه مى داند.(4)ذهبى نيز او را ثقه، امين و نگهبان علم معرفى مى كند.(5)
احمد بن على سليمانى تنها كسى است كه در كتابش، الضعفاء، او را منكر الحديث دانسته است(6)، اما علماى علم حديث اين اتهام را رد كرده اند. ابن حجر گويد: اين اتهامى بى اساس است و بيشتر نسب شناسان ادعاهاى وى در الضعفاء را نپذيرفته اند.(7)
ذهبى مى گويد: هيچ اعتمادى به سخنان احمد بن على سليمانى نيست؛ زيرا زبير بن بكار را يك بار در زمرۀ جاعلان حديث و بار ديگر از منكران حديث دانسته است.(8)
تمام كسانى كه شرح حال او را نوشته اند، از عمق آگاهى او در نسب قريش سخن
گفته اند. ابن حجر در اين مورد گويد: زبير بن بكار آگاه ترين مردم دربارۀ نسب قريش است.(1)نام زبير به عنوان نويسندۀ كتاب جمهرة نسب قريش و أخبارها، كه منبع اصلى شناخت قبايل قريش است، ذكر شده است.(2)
زبير نزد بزرگترين عالمان عصر خود و نزد بيش از چهل تن كسب علم كرد(3)و از برترين علماى عصر خويش شد. او در زمان حياتش مرجع اصلى طالبان علم، ادب و اخبار بود و همۀ آنان براى كسب علم در جست وجوى او بودند.(4)
وى تأليفات باارزشى براى مردم به يادگار گذاشت كه بيشتر آنها در علم اخبار و ادب بود. ابن نديم آثار ابن زبير را فهرست كرده است كه از جمله آنها مى توان به عناوين زير اشاره كرد:
1) . الاصابه، 195/4.
2) . شايان يادآورى است كه اين كتاب را نبايد با كتاب عمويش، مصعب، كه به همين نام معروف شده است، اشتباه گرفت. كتاب جمهرة نسب قريش متعلق به زبير بن بكار تاكنون يك جزء آن به همت محمود محمد شاكر در مصر به چاپ رسيده است. - م.
3) . رك: مقدمۀ جمهرة نسب قريش و اخبارها كه در آنجا محقق فاضل، محمود محمد شاكر فهرست مفصلى از آنها را آورده است.
4) . همان.
مى آيد اين كتاب، همان بخش خاصى است كه در الاخبار الموفقيات به حاتم طائى اختصاص داده شده است.) 24. اخبار حسّان؛ 25. اخبار جميل؛ 26. اخبار عبد الرحمن بن حسّان (به نظر مى رسد اين كتاب، همان بخش خاصى در الاخبار الموفقيات است كه به عبد الرحمن بن حسان و نجاشى اختصاص يافته است.) 27. اخبار العرجى؛ 28. اخبار عمر بن أبى ربيعه؛ 29. اخبار كثّير؛ 30. اخبار المجنون؛ 31. اخبار نصيب؛ 32. اخبار هدبة و زيادة؛ 33.
اخبار القارى
كتابهاى ديگر او كه ابن نديم در فهرست خود ذكر نكرده است، عبارتند از:
زبير بن بكار در شب يكشنبه بيست ويكم ذى قعده در حالى كه منصب قضاوت دادگاه مكه را در اختيار داشت، در سن 84 سالگى در آن شهر وفات كرد و به خاك سپرده شد.(3)در مورد علت مرگ او گفته اند كه از جاى بلند افتاد و استخوان ترقوه و ران او شكست و بعد از آن درگذشت. پسرش مصعب بر او نماز گزارد و محمد بن عيسى، پسر منصور عباسى، بر جنازۀ او حاضر شد. او را در مقبرۀ الحجون(4)در كنار على بن عيسى هاشمى به خاك سپردند.
الموفقيات، كتاب اخبار و قصص تاريخى است و قبل از آن، كتابى با اين موضوع و حجم ديده نشده است. روايات آن را مى توان به سه بخش تقسيم كرد:
اخبار و رواياتى كه منحصر به فرد است و قبلا در كتابى ديگر ذكر نشده است.
اخبار و رواياتى كه مورخانى مانند طبرى در كتاب تاريخ، ابن قتيبه در عيون الاخبار، بيهقى در المحاسن و المساوى، و ابو الفرج اصفهانى در الأغانى ذكر كرده اند و احتمال مى رود
آنان از اين كتاب برگرفته باشند.
بروكلمان در تاريخ الأدب العربى خود به اين نكته اشاره كرده كه ابن كلبى، كتاب مثالب العرب خود را ظاهرا از كتاب الموفقيات زبير بن بكار فراهم كرده است.(2)اما هنگامى كه من به دو نسخۀ خطى المثالب در كتابخانۀ تحقيقات عالى دانشكدۀ ادبيات بغداد مراجعه كردم، چيزى كه اين نظر را تأييد كند نيافتم؛ زيرا در المثالب هيچ اشاره يا دليلى كه نظريۀ بروكلمان را ثابت كند نديدم.
اگر اخبار كتاب را ملاحظه كنيم مى بينيم بيشتر آنها دربارۀ خلفا و حاكمان سرزمين ها است. مطالب آن به منطقۀ جغرافيايى خاصى اختصاص ندارد و عراق، حجاز، الجزيره و شام را در برمى گيرد؛ اما اخبار منطقۀ عراق از ساير مناطق افزون است و به نظر مى رسد وى به راويان عراقى اعتماد بيشترى داشته است.
اين اخبار همچنين روشن مى سازد كه زبير، به رغم وابستگى معروف به آل زبير و نيز ارتباط با متوكل و پسرش، الموفق، تمايلى آشكار نسبت به علويان داشته است.
در متن كتاب الموفقيات اشاره اى نشده است كه زبير براى تأليف اين كتاب به منبع ديگرى رجوع كرده و يا رواياتى را از كتاب ديگرى نقل كرده باشد. مؤلف، تمام اخبار و روايات خود را با ذكر سلسله راويان آن بيان كرده است. ما كوشيديم نام كسانى را كه زبير از آنان روايت كرده است، جمع آورى كنيم. آنان بيش از شصت راوى هستند كه نام مهم ترين ايشان از اين قرار است:
أبو الحسن على بن محمد مدائنى با بيش از چهل خبر
ابو عبد الله محمد بن سلام جمحى با بيش از بيست خبر
عمر بن ابى بكر مؤمّلى با بيش از بيست خبر
محمد بن حسن مخزومى با سيزده خبر
على بن صالح با دوازده خبر
مبارك طبرى با يازده خبر
ابو عبد الرحمن محمد بن عبد الله عتبى با ده خبر
ابو الحسن أثرم با نه خبر
اسحاق بن ابراهيم التميمى با هفت خبر
اما ساير راويان كتاب بين يك تا سه روايت نقل كرده اند. برخى ديگر از روايات و اخبار نيز بدون ذكر سند نقل شده است.
ابن نديم (م 385) در شرح حال زبير بن بكار مى نويسد: «او كتابى براى موفق نوشت و آن را الموفّقيات فى الاخبار ناميد.» بعد از وى كسانى كه شرح حال زبير را نوشته اند، اين كتاب را از آثار او ياد كرده اند. ابن خير الاشبيلى (م 575) از قاضى ابى بكر بن عربى نقل مى كند كه الموفقيات فى الاخبار و الاشعار تأليف زبير بن بكار است. او از ابو الحسين مبارك بن عبد الجبار صيرفى، معروف به ابن طيورى، نقل مى كند: «اين كتاب هجده جزء دارد كه من از جزء اول تا دهم آن را از امير ابى الحسن احمد بن حسن بن فضل كاتب، از ابى عبد الله احمد بن محمد بن عبد الله بن خالد كاتب، از ابى الحسن احمد بن سعيد دمشقى، از زبير روايت كرده ام و هشت جزء باقى مانده را از امير ابو منصور كاتب، به اسناد پيشينيان نقل كرده ام.»(1)
علاوه بر آن در متن كتاب، دلايل و نشانه هاى محكمى وجود دارد كه ثابت مى كند اين كتاب از زبير بن بكار است. در نسخۀ گوتنگن در ابتداى هر خبر، اين عبارت آمده است:
1) . ابن خير الاشبيلى، الفهرست، ص 376.
«احمد بن سعيد دمشقى گفت: زبير برايم نقل كرد». در نسخۀ «باش»(1)در صدر هر خبر آمده است: «زبير برايم نقل كرد». علاوه بر آن، زبير در كتاب جمهرة نسب قريش در بيشتر جاها از عمويش، مصعب، نقل مى كند.
بسيارى از مؤلفان به روايات و حوادثى كه در الموفقيات آمده است استناد كرده اند. لذا اين امر برهان و دليل ديگرى براى تأييد متن آن است. مسعودى در مروج الذهب(2)، ابن عبد البر أندلسى در الاستيعاب فى معرفة الاصحاب(3)، سهيلى در الروض الانف(4)، التجانى در تحفة العروس(5)، ابن أبى الحديد در شرح نهج البلاغه(6)، ابن حجر عسقلانى در الاصابة فى تمييز الصحابة(7)، سيوطى در شرح شواهد المغنى(8)و بغدادى در خزانة الادب(9)از اين كتاب روايت كرده اند.
الموفق عباسى كه زبير كتابش را به نام او الموفقيات انتخاب كرده است، ابو احمد طلحة الموفق، فرزند خليفه متوكل فرزند معتصم فرزند هارون الرشيد است كه برادرش معتمد على الله (وقتى خليفه شد) او را به ولايتعهدى خود انتخاب كرد. موفق سالهاى زيادى با صاحب الزنج(10)جنگيد و هنگامى كه بر او پيروز شد، معتمد او را به «الناصر لدين الله» ملقب ساخت. از اين رو او را بر منبرها به دو لقب مى خواندند: «اللّهم اصلح
1) . نسخه اى است متعلق به آل باش از بزرگان خاندان عباسى كه در بصره نگهدارى مى شود و مصحح آن را با نسخه هاى ديگر مقابله كرده است. - م
2) . 163/5.
3) . 265/2.
4) . 142/2.
5) . ص 107 و جاهاى ديگر.
6) . 176/2 و 271 و 784/3.467 و 814/4.805 و 71/5.
7) . 79/1 و 166 و 167 و 160/2.291 و 180 و 360/3.278 و 130/4.
8) . ص 134، 245، 293، 410، 734 و 876.
9) . 342/3.
10) . قيام صاحب الزنج در زمان موفق و معتمد عباسى رخ داد. او رهبر سياهان و بندگان زنگى ساكن در شوره زارهاى جنوب و منطقۀ بين النهرين بود كه خود را على بن احمد از نوادگان زيد بن على معرفى كرد و با شعار رهايى بردگان از سختى و فشار معيشتى و اجتماعى بر ضد خلافت عباسى قيام كرد. او در 255 ق قيام خود را آغاز كرد و مناطق جنوب را تحت تصرف خويش درآورد. اموال صاحبان و اربابان بردگان را تصرف و همسرانشان را براى بردگى در بازارها فروخت. چندين بار سپاه خليفه را شكست داد و نهايتا در 270 ق از سپاه معتمد عباسى شكست خورد و كشته شد. (طبرى 577/5) - م
الامير الناصر لدين الله ابا احمد طلحة الموفق بالله، ولى عهد المسلمين، اخا امير المؤمنين».
ابو احمد الموفق در روز پنجشنبه هشتم رجب 278 وفات كرد و به خلافت نرسيد.(1)
چنانكه روشن است، الموفق به علم صرف و نحو و اخبار عنايت داشت. علاوه بر كتاب الموفقيات، ابن كيسان نحوى نيز براى او كتابى با نام الموفّقى فى النحو تأليف كرد. ابو الحسن احمد بن محمد بن كيسان گويد: الموفق از من خواست تا مختصرى از علم نحو به او بياموزم و من بدون كتاب به او آموختم و در آن هنگام اين كتاب را تأليف كردم.(2)
از كتاب الموفقيات نسخۀ كامل خطى در دست نيست و فقط دو نسخۀ ناقص از آن به ما رسيده است:
1) . ابن كازرونى، مختصر التاريخ، 161.
2) . نقل از مقدمۀ نسخۀ خطى مصور «الموفقى» كه نزد دكتر عبد الحسن الفتلى است. او ابن كيسان را از افاضل و علما معرفى كرده است كه در 567 ق فوت كرد. (انباة الرواة 99/2)
3) . ابو محمد عبد الله بن احمد بن احمد بن خشاب نحوى بغدادى، اديبى فاضل و عالم بود و از ادبيات و نحو بسيار مى دانست كه در 567 ق از دنيا رفت. (رك: انباه الرواة 99/2، الخريده 82/1)
هرگز نمى توانستم آن سطور را بخوانم. همچنين ترتيب بعضى از صفحات آن نيز به هم خورده است.
عبارت صفحۀ اول اين نسخه چنين است:
«الاخبار الموفقيات للزبير بن بكار، المتوفى سنة 256 رحمه الله تعالى آمين».
اين نسخه روايت احمد بن سعيد نيست و نام راوى نيز در آن ذكر نشده است؛ بلكه اخبار آن با عبارت «زبير براى من روايت كرد و گفت» آغاز مى شود. در اين نسخه نام ناسخ و تاريخ كتابت ذكر نشده است، اما در صفحۀ اول آن اين چنين به مالك نسخه اشاره مى شود: «دخل فى نوبة الفقير اضعف عباده إليه السيد رجب بن السيد مصطفى الرفاعى».
اين نسخه در 1214 ق در بغداد بوده و در صفحۀ آخر آن آمده است: «تمت الأخبار الموفقيات و الحمد للّه ربّ العالمين و صلواته على محمد...»
اين نسخه با خط زيباى نسخ نوشته شده، و خواندن آن مشكلى ندارد و كمتر نيز نقطه گذارى شده است. اما اشتباهات زيادى دارد و ناسخ آن دقت لازم را نداشته است.
گاهى ده خط از متن اصلى و گاهى يك صفحۀ كامل آن حذف شده يا چند سطر سفيد در بين صفحات قرار گرفته است. بنابراين نسخۀ ياد شده براى مقابله و تطبيق مناسب نبود.
سامى مكى العانى بغداد - 16 ربيع الثانى 1392 ق - 1972 م
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله ربّ العالمين و الصلاة و السلام على خير خلقه محمد بدر التمام، صلّى اللّه عليه و آله و اصحابه الكرام بارى، بعد از حمد و ستايش خداوند، مطالب اخبار الموفقيات، سيره و راهى است براى كسانى كه در آن بينديشند، معانى و ظرايف آن را درك كنند و از لطايف آن ادب آموزند.
اين كتاب مجموعه اى از خبرها، لطايف، شعرها و سخنان زبير بن بكار با ذكر اسناد (راويان) آن است كه خداوند از همۀ آنان خشنود باد.
از زبير نقل كرده اند كه گفت: على بن محمد بن عبد الله بن محمد، از ابو الحسن، از سالم بن زياد، از معن بن زائدة(1)برايم نقل كرد:
[همۀ ما در مكانى منتظر اجازه براى ديدار منصور بوديم. سخن از حجاج به ميان آمد در بين ما كسانى او را مدح و تعدادى نيز او را هجو مى كردند. معن بن زائدة از كسانى بود كه او را مدح مى كرد](2)و حسن بن زيد بن حسن بن على(3)عليهم السّلام در زمرۀ بدگويان او بود.
1) . اين خبر در تاريخ طبرى 69/8 با اين اسناد آمده است: از احمد بن يوسف بن قاسم نقل كردند كه گفت: از ابراهيم بن صالح شنيدم كه مى گفت...
2) . بخشى كه در بين دو كروشه قرار گرفته به همين شكل در تاريخ طبرى آمده است.
3) . او ابو محمد حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب (ع) بود. او را حسن مثنى ناميده اند و چون مدتى حاكم مدينه بود، وى را حسن الامير نيز لقب داده اند. - م
در اين هنگام به ما اذن دخول دادند و بر ابى جعفر وارد شديم. حسن بن زيد سخن را آغاز كرد و گفت: اى امير المؤمنين، گمان نمى كنم زنده بمانم اگر در خانۀ تو و در بارگاه تو از حجاج بد بگويم، حال آن كه تو او را درود مى گويى. ابو جعفر گفت: چگونه از او بد مى گويى و ناديده مى گيرى؟ او مردى است كه قومش در كارها از كفايت و كارگزارى او بهره گرفتند و براى مردمش نيز شايسته بود.(1)به خدا سوگند، اگر من فردى را مانند حجاج مى يافتم، ادارۀ امور را به او مى سپردم و تا پايان عمرم او را به حكومت شهرهاى مكه و مدينه مى گماردم.(2)معن بن زائدة به او گفت(3): اى امير المؤمنين، برخى از ياران تو مانند حجاج هستند؛ اگر كارها را به آنان بسپارى تو را كفايت مى كنند. ابو جعفر گفت: آنان چه كسانى هستند؟ گويى تو خودت را از آن دسته مى دانى! معن پاسخ داد: اگر اراده كنيد از زمرۀ آنان خواهم بود. ابو جعفر گفت: هرگز تو اين گونه نيستى. قوم حجاج بر او اعتماد كردند و امانت دار آنان بود؛ ولى اگر ما به تو اعتماد كنيم، به ما خيانت مى كنى.
زبير برايم گفت كه از على بن محمد بن عبد الله شنيدم كه گفت:
يكى از مخنثان مكه نزد مزيد(5)آمد و به او گفت: پدر و مادرم فدايت باد! تعدادى از مخنثان مدينه را به من معرفى كن تا با آنان هم نشين شوم. او مرا نزديك خانۀ خثيم(6)(شرطۀ مدينه) برد و گفت نزد صاحب اين خانه برو. راوى گويد: وى به داخل خانه رفت.
1) . در تاريخ طبرى آمده است: و ما استنكرت.
2) . در تاريخ طبرى آمده است: قوم.
3) . معن بن زائدة بن عبد الله بن مطر شيبانى يكى از شجاعان و بخشندگان مشهور عرب بود كه در دوران اموى و عباسى زندگى مى كرد. او در اواخر عمر از افراد خاص منصور بود و در 152 يا 158 ق هنگامى كه والى سجستان بود، كشته شد. (خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، 17/27؛ ذهبى، الشذرات الذهب، 231/1)
4) . چون او دو جنسى بود وى را مزيد مخنث گفته اند.
5) . چنانكه از اين حادثه برمى آيد، او مزيد المدينى از جمله نكته گويان و لطيفه دانان مشهور بوده است؛ گاهى به اشتباه او را مزبد نيز گفته اند.
6) . در اين باره ر. ك: الذهبى، ميزان الاعتدال، ج 1، ص 650. چرا كه افراد زيادى به اين اسم در آن كتاب آمده اند.
خثيم در حال نماز خواندن بود. او در برابرش ايستاد. خثيم گفت: سبحان الله. و او گفت:
خدا را ستايش مى كنى در حالى كه در گروه بدكاران قرار دارى؟ اى...، از نماز فارغ شو تا با تو تخنيث كنم. خثيم نمازش را همچنان طول داد. او نيز به خثيم گفت: خيلى رياضت مى كشى. خثيم نماز را تمام كرد و دستور داد صد ضربه شلاق به او زدند. بعد رو به او كرد و گفت كى هستى؟ او نيز ماجراى خود را شرح داد و از كسى كه او را به سويش راهنمايى كرد سخن گفت. خثيم فهميد آن فرد كسى جز مزيد نبوده است. به دنبالش فرستاد اما او را نيافت.
زبير برايم نقل كرد و گفت مدائنى برايم روايت كرد(1):
مغيرة بن عبد الله بن ابى عقيل(2)عامل حجاج در كوفه بود. وى به ابا صفيه شهرت داشت، اما از اين كنيه بدش مى آمد. زنى براى شكايت از همسرش شب هنگام به اتفاق همسر به منزل او آمد. امير به زن گفت: خوب است شب را در اينجا با همسرت بمانى و به صبح برسانى. شب هنگام، مرد به همسرش گفت: اگر صبح نزد امير فراخوانده شوم، به او مى گويم: اى ابا صفيه اين زن چنين و چنان كرده است تا امر كند تو را شلاق بزنند. او همواره براى زن اين كنيه ابا صفيه را تكرار مى كرد. زن آن را به خاطر سپرد و گمان كرد اين كنيۀ واقعى امير است. بنابراين هنگامى كه نزد امير رفت گفت: اى ابا صفيه، خداوند تو را به صلاح و خير برد. راوى گويد ابن عبد الله (مغيره) گفت: [خداوند تو را عفو كند(3)] و پاسخ او را داد و سپس به همسرش گفت: دست اين زن را بگير كه گمان مى كنم او خيانتكار است.(4)
1) . اين واقعه در المحاسن و المساوى، بيهقى ص 597 به روايت ابى عباد الكاتب آمده است.
2) . مغيرة بن عبد الله بن ابى عقيل ثقفى در 77 ق از طرف حجاج به حكومت كوفه برگزيده شد و در جنگ خوارزم نيز حضور داشت و قتيبه نيز او را حاكم نيشابور كرد. (ر. ك: تاريخ طبرى 319/6 و 480)
3) . بخشى كه در بين كروشه مشخص شده از المحاسن و المساوى نقل شده است.
4) . در المحاسن آمده: به نفع مرد و عليه زن حكم كرد.
زبير برايم از مدائنى نقل كرد:
سلم بن زياد(1)
عتبت على سلم فلما هجرته و خالطت أقواما بكيت على سلم [بر درگاه سلم وارد شدم هنگامى كه از دنيا رفته بود، با مردمى كه بر او مى گريستند همراهى كردم]
او در بصره درگذشت. مردم خراسان هرگز به امير ديگرى بعد از سلم بن زياد عشق نورزيدند. (المعارف، ص 348، و طبرى 471/5)
به طلحة بن عبد الله بن خلف خزاعى(2)گفت: مى خواهم به مردى كه حق همراهى و هميارى و ياورى بر گردنم دارد، هزارهزار درهم (يك ميليون) ببخشم.در اين مورد نظرت چيست؟ گفت: نظر من اين است كه آن را به يك دهم (صد هزار) قرار دهى.(3)سلم گفت: پانصد هزار درهم خواهم بخشيد. طلحه گفت: زياد است. او ادامه داد تا اينكه سلم به همان صد هزار درهم توقف كرد. سلم گفت: آيا به نظر تو صد هزار درهم براى مردى كه همراه و همنشين من بوده و برگردن من حق دارد كفايت مى كند؟ طلحه گفت: آرى. سلم گفت: منظور من از آن كس تو بودى و جز تو در نظرم نبود. طلحه گفت:
آيا مرا كم مى انگارى. سلم گفت: به خدا سوگند چنين نمى كنم.
زبير برايم روايت كرد و گفت مصعب بن عبد الله از پدربزرگم عبد اللّه بن مصعب، روايت كرد(4):
محمد بن عيسى جعدى(5)عاشق كنيزى به نام بصيص(6)شد كه متعلق به نفيس، مالك
1) . در اصل: سالم. سلم بن زياد بن ابى سفيان. بخشنده ترين فرد خاندان آل زياد بود كه خراسان و سجستان را در 61 ق تحت فرمان خود داشت. ابن عوادۀ شاعر در مورد او مى گويد:
2) . او به علت جود و كرمش به طلحة الطلحات مشهور شد. گفته شده او در يك سال هزار كنيز آزاد كرد و همۀ آنان فرزندشان را بعد از تولد، به نام مولايشان طلحه ناميدند. (المعارف، ص 228؛ خزانة الادب 394/3)
3) . به اين شكل در نسخۀ خطى وارد شده است.
4) . اين مسئله به شكل خلاصه شده در الأغانى 118/13 و به روايت زبير از عمويش نقل شده است.
5) . در الأغانى به جاى جعدى، جعفرى آمده است كه البته جعدى صحيح است. - م
6) . بصيص، يكى از كنيزانى است كه در مدينه متولد شد. بسيار خوش صدا بود و يحيى بن نفيس نيز مولايش بود. گفته شده كه مهدى او را زمانى كه ولى عهد بود خريد. از او صاحب دخترى به نام «عليه» شد كه در اين مسئله اختلاف نظر است. (رك: زندگى نامۀ او در الأغانى، 14/13)
قصر نفيس(1)در مدينه بود. چيزى (خبرى) در مورد بصيص به گوش وى رسيد كه از او بدش آمد. مدتى خود را از او پنهان كرد؛ پس از چندى محمد نزدش آمد و به او گفت تو خوانده اى:
و كنت أحبّكم فسلوت عنكم *** عليكم فى دياركم السلام
[من شما را دوست داشتم ولى شما را فراموش كردم؛ من براى شما در سرزمينتان آرزوى سلامتى مى كنم].
بصيص گفت: آرى. محمد جعدى گفت: و من مى خوانم:
تحمّل اهلها عنها فبانوا *** على آثار من ذهب العفاء
[مردم آنجا (اين دوستى و سلام را) پذيرفتند و آن را بر روى ويرانه هاى گذشتگان چنان بنيان نهادند كه هلاكت و نابودى از آن جا رخت بربست].(2)
راوى گويد: (با اين سخن) عشق و علاقۀ كنيز نسبت به او زياد شد. محمد آرام برخاست در حالى كه پيوسته به او نگاه مى كرد؛ سپس گفت: تو بخوان.
او خواند:
و اخضع للعتبى اذا كنت ظالما *** ان ظلمت كنت الذى اتنصل(3)
سرزنشم كنيد اگر گناهكار بودم و اگر گناهكار بودم...
[من براى هرگونه سرزنشى آماده ام اگر ستمكار باشم. اگر چنين شود خودم به تنهايى بايد آثار اين ظلم را از بين ببرم].
محمد گفت: آرى و من مى خوانم:
فان تقبلوا نقبل عليكم بودنا *** و ننزلكم منا برحب المنازل(4)
1) . اين قصر در دو مايلى مدينه قرار دارد و به نفيس بن محمد، مردى از قبايل انصار يا محمد بن زيد بن عبيد بن معلى بن لوزان از هم پيمانان بنى زريق بن عبد بن حارثة بن خزرج منسوب است كه در مدينه اقامت داشتند. (المغانم المطالبة فى معالم طابة، 346)
2) . اين بيت متعلق به زهير بن ابى سلمى بوده است. (رك: ديوان زهير: ص 58)
3) . در الأغانى شعر به اين شكل آمده است:
4) . اين شعر در الأغانى به اين شكل آمده است: اگر دوستى ما را بپذيريد، ما نيز دوستى شما را مى پذيريم و شما را در نزديكترين مكان خود ساكن مى كنيم.
[اگر شما (سخن) ما را بپذيريد ما هم از در دوستى وارد مى شويم و شما را در بهترين منزلها ساكن مى كنيم].
گويد: اين دو بيت را قطع و به دو بيت ديگر وصل كردند؛ هرگز كسى در ميان آن قوم به زيركى آن دو نبود.
زبير گويد ابو الحسن مدائنى برايم نقل كرد كه بسيل مترجم(1)گفت:
همراه رشيد (هارون) در سرزمين روم بودم، هنگامى كه آنقره (آنكارا) فتح شد؛ به سنگ بزرگى رسيديم كه بر «باب الحصن» نصب شده بود. بر آن به زبان يونانى كه همان زبان رومى باستان متعلق به [دوران] ذوالقرنين(2)از نوادگان يونن بن يونان است، چيزى نوشته شده بود. من آن را به عربى برگرداندم و خواندم، در حالى كه رشيد آن را نگاه مى كرد. در آن آمده بود:
«به نام خداوند پادشاه راستين و آشكار، اى فرزند آدم تا حد امكان از فرصت ها استفاده كن و ادارۀ امور را به دست صاحبان آن بسپار. براى به دست آوردن چيزى كه فناپذير است بيش از اندازه شادى و سرور مكن. اندوه روزى را كه هنوز نيامده بر خودت راه نده، چرا كه خداوند روزى تو را تا زمان مرگت معين كرده است. در اندوختن ثروت از بدترين افراد خودخواه و مغرور نباش؛ چه بسيار ديده ايم كسانى را كه ثروت جمع كرده اند تا همسرانشان براى آنان خود را بيارايند؛ اما زن از آن بهره مى گيرد تا دلش را براى ديگرى آماده كند. شايسته است حكماى يونان هر روز در اين نوشته نظر كنند.»
بسيل مترجم گفت: وقتى تاريخش را مطالعه كردم، ديدم بيش از هزار سال قدمت دارد.
زبير از اسحاق بن ابراهيم(1)روايت كرد كه گفت:
همراه مأمون در دمشق بودم. اموال [بيت المال] كم شد، تا جايى كه او تنگ دست گرديد و در سختى افتاد. از اين موضوع به ابو اسحاق معتصم (برادرش) شكوه كرد. او نيز پاسخ داد: اى امير المؤمنين، شايد روز بعد (جمعه) به اموالى دست يابى. اسحاق بن ابراهيم گفت: ابو اسحاق (معتصم) از ماليات هايى كه از خزانۀ خودش بود، سى هزار هزار درهم(2)نزد او فرستاد. هنگامى كه اموال رسيد، مأمون به يحيى بن اكثم(3)گفت: بيرون بيا تا اين اموال را ببينيم. ما بيرون رفتيم تا اينكه به آن رسيديم. ايستاديم و به آن نگاه كرديم كه به شكل زيبايى آراسته، شتران تزئين و بر آنها پلاس پوشانده شده بود و چارپايان ديگر نيز با پوشش هاى رنگى، كه از پارچه هاى پنبه اى بافته شده بود، و خورجين هايى از حرير قرمز و سبز با درهاى بسته بر روى آنها قرار گرفته بود. ابراهيم گويد: مأمون به اين چيزها، خوب نگاه كرد. اموال در نظرش زياد آمد. مردم نيز ايستاده و از اين همه مال شگفت زده شده بودند. ابراهيم گويد مأمون به يحيى گفت: اى ابا محمد، اصحابمان كه اين اموال را ديده اند، بدون بهره از آن به منزل باز مى گردند(4)و ما نيز با اين اموال كه در اختيار مى گيريم، بدون آنها برمى گرديم. در اين صورت خيلى پست و لئيم هستيم. آنگاه محمد بن يزداد(5)را فراخواند و گفت: به فلانى هزارهزار بده و به فلانى نيز همين قدر. به فلانى نيز سيصد هزار درهم بده و به فلانى نيز همين قدر عطا كن.(6)
ابراهيم گفت: به خدا سوگند او همين گونه به بخشش خود ادامه داد تا اينكه
1) . اين حادثه در تاريخ طبرى 652/8 به روايت عيشى، مصاحب اسحاق بن ابراهيم نيز ذكر شده است.
2) . در تاريخ طبرى لفظ درهم نيامده است.
3) . يحيى بن اكثم بن قطن التميمى المروزى، قاضى معروف، در مرو متولد شد و هنگام خلافت مأمون به او پيوست. وى در 202 ق قاضى القضاة بصره شد و در 240 ق در مدينه وفات كرد. (اخبار القضاة 160/2 و شذرات الذهب 101/2).
4) . در تاريخ طبرى آمده است: در اين ساعت آنان را نااميد در منازلشان مى بينيم.
5) . محمد بن يزداد بن سويد مروزى كاتبان ديوان انشا در حكومت عباسى بود كه اشعار زيبايى دارد. مأمون او را به وزارت برگزيد. او بعد از درگذشت مأمون همچنان اين سمت را به عهده داشت. (الاعلام، 14/8)
6) . در تاريخ طبرى آمده است: به خاندان فلانى... و خاندان فلانى نيز همين قدر و به خاندان فلانى نيز همين قدر.
بيست هزار هزار درهم را در حالى كه پا در ركاب داشت، توزيع كرد.(1)سپس مأمون گفت:
باقى اموال را به معلّى بدهيد تا بين سربازانمان تقسيم كند. اسحاق بن ابراهيم گويد عيشى گفت: جلو آمدم و چشمم در چشمان او افتاد؛ نمى خواستم چشمم را از او بردارم(2)و او نيز مرا همينطور نگاه مى كرد. مأمون آنگاه گفت: اى ابا محمد، از شش هزارهزار درهم، پنجاه هزار درهم به او عطا كن.
عيشى گويد: دو شب نگذشته بود كه آن مال را دريافت كردم.
زبير برايم روايت كرد كه اسحاق بن ابراهيم گفت:
هنگامى كه مأمون به دمشق آمد، دربارۀ ابو مسهر دمشقى(3)سخن به ميان آمد و او را به داشتن علم و فقه توصيف مى كردند. او را نزد مأمون آوردند. از او پرسيد: در مورد قرآن چه مى گويى؟ گفت: همان گونه كه خداوند بلند مرتبه فرمود: وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ اِسْتَجٰارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّٰى يَسْمَعَ كَلاٰمَ اَللّٰهِ(4)[هرگاه يكى از مشركان به تو پناه آورد، به او پناه بده تا سخن خدا را بشنود].
مأمون پرسيد: قرآن مخلوق است يا خالق؟(5)دمشقى گفت: امير المؤمنين چه
1) . در تاريخ طبرى آمده است: پايش در ركاب بود.
2) . در تاريخ طبرى آمده است: طرفى عنها.
3) . ابو مسهر، عبد الاعلى بن مسهر الغسانى الدمشقى، يكى از افرادى است كه از دمشق به نزد مأمون آمد و مأمون او را در مورد قرآن امتحان كرد و چون با خود هم عقيده نيافت، زندانيش كرد. وى در 218 ق درگذشت. او در مغازى، استاد و بسيار عالم و دانشمند بود. (تاريخ بغداد، 575؛ تذكرة الحفاظ 346/1 و شذرات الذهب 44/2)
4) . توبه/ 6.
5) . اعتقاد به خلق قرآن از انديشه هاى خاص كلامى معتزله است. آنان اعتقاد داشتند كه قرآن سخن خداوند است و از او خلق و حادث شده است. برخلاف اشاعره كه معتقد بودند قرآن قديم و از ذات حضرت حق است لذا خالق است نه مخلوق. عقيدۀ خالق بودن قرآن را مأمون و پس از او معتصم عباسى پذيرفتند. آنان براى گماردن فقها و قضات مختلف ابتدا آنان را آزمايش مى كردند كه اين ماجرا در تاريخ به «المحنة» معروف شده است. - م
مى گويد؟ مأمون گفت: امير المؤمنين مى گويد قرآن مخلوق است.(1)گفت: اين خبر را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده است، يا از صحابه و يا تابعين، يا از فقها؟ گفت: اين عقيدۀ من است و بر آن اصرار مى ورزم. گفت: اى امير المؤمنين، ما با جمع كثيرى همراه هستيم. من قول آنها را مى گويم كه قرآن سخن خداوند و غيرمخلوق است. گفت: اى شيخ، به من بگو آيا هنگامى كه ازدواج كردى، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شاهد آن بود؟ ابو مسهر گفت: نمى دانم.
مأمون گفت: بيرون شو. خداوند تو را از خوبى دور كند. خداوند روى كسى را كه در دينش از تو تقليد مى كند و تو را به عنوان الگو پذيرفته است، قبيح و زشت گرداند.
زبير برايم روايت كرد:
محمّد بن جعفر الانماطى، يكى از فقهاى ده گانۀ مشهور(2)، گفت: در روز عيد همراه مأمون غذا مى خورديم. به گمانم بر روى سفره بيش از سيصد نوع غذا وجود داشت. از همه نوع غذايى طبخ شده بود كه مأمون به آنها نگاه كرد و مى گفت: اين غذا براى [اين] مفيد است و براى آن مضرّ.(3)پس اگر كسى از شما دچار صفراء است از اين غذا بخورد و اگر كسى دچار سوداء است به اين غذا دست نزند. اگر كسى مى خواهد گوشت بدنش زياد شود اين را بخورد. اگر كسى مى خواهد غذايش سبك و كم باشد از اين غذا چشم بپوشد.
انماطى گفت: به خدا سوگند اين ويژگى ها را براى همۀ غذاهايى كه بود بيان كرد تا غذاها تمام شد. آنگاه يحيى بن اكثم گفت: اى امير المؤمنين، اگر بخواهيم - كسى را در
1) . طبرى اين حادثه را در سال 218 ق كه به سال فتنه و مناظرات خلق قرآن است ذكر كرده است. در نامۀ مأمون به اسحاق بن ابراهيم آمده است: امير المؤمنين ابى مسهر را به سوى تو مى فرستد پس از آنكه در مورد قرآن او را آزمايش كرد، او از آن طفره رفت و لجاجت كرد تا اينكه امير المؤمنين با شمشير او را به اقرار درآورد... (تاريخ طبرى 360/1)
2) . در طبرى، عصر مأمون 360/1.
3) . همان منبع: اين غذا براى اين خوب است. اگر كسى از شما بلغم دارد از خوردن آن اجتناب كند و كسى كه صفراء دارد.
شناخت علم طب معرفى كنيم، تو در شناخت آن چون جالينوس(1)هستى و در حساب و علم نجوم چون هرمس(2). و در علم فقه، چون على بن ابى طالب - عليه السلام - و در بخشش، چون حاتم طايى(3)، و در صدق گفتار، چون ابوذرى در صداقت بيان او(4)، در كرم و مهمان نوازى و از خودگذشتگى چون كعب بن مامة.(5)
راوى گويد: مأمون از اين توصيفات خرسند شد و گفت: اى ابا محمد انسان به كارها و عقلش از ساير مردم برتر مى شود. در غير اين صورت نه گوشتش معطّرتر از ديگران، و نه خونش پاكتر از خون ديگران است.
زبير از عمويش، مصعب بن عبد اللّه روايت مى كند:
مأمون قصد داشت تا معاوية بن ابو سفيان را لعن كند. گفت: اين مسئوليت را برعهده يحثى بن اكثم مى گذارم. يحيى گفت: امير المؤمنين، عامه مردم تحمّل شنيدن آن را ندارند، به ويژه مردم خراسان، اگر اين كار را انجام دهى، ديگر از نفرت آنها ايمن نخواهى بود، اگر چنين كنى عاقبت آن را در نمى يابى. به نظر من مردم را به آن چه دوست دارند رها كن و علاقه مندى خود را به گروهى خاص از فرقه هاى موجود آشكار نكن. اين كار در سياست شايسته تر و در تدبير بهترين است.
1) . جالينوس در زمان خودش استاد اطبّاء بوده است، او دويست سال بعد از مسيح و ششصد سال بعد از بقراط بدنيا آمد. او براى مداواى بزرگان روم كه به جذام مبتلا شده بودند به روم رفت و با پادشاهان براى مداواى زخم ها كوشش مى كرد. (الفهرست و البيان و التبيين 27/3)
2) . در اصل هرمسا - هرمس يا هرمز معروف به علم ستاره شناسى، گفته شده كافرتر از هرمز (البيان و التبيين 14/4)
3) . در منبع سابق آمده است: تو برتر از حاتم هستى.
4) . در منبع سابق آمده است: اگر بخواهيم براى صدق گفتار نمونه اى بياوريم ابوذر... ابوذر همان صحابه گرانقدر جليل جندب بن جنادة الغفارى است كه به صدق گفتار معروف است. رسول الله در مورد او گفت: زمين و آسمان بر راستگوتر از ابوذر گسترده نشده و سايه نيفكنده است. (الاستيعاب 62/4 و الاصابة 63/4)
5) . از اعراب عصر جاهلى كه به ميهمان نوازى مشهور بود و ماجراى مشهورى در اين مورد نقل شده است. (الميلانى 170/1 و المضاف و المنسوب 100)
مصعب گويد: مأمون برخواسته و سخنش اصرار مى كرد. در اين هنگام ثمامة(1)بر او وارد شد. خليفه گفت: اى ثمامة، آنچه را ما در مورد معاويه انديشيده ايم مى دانى؟ به من نظرى گفته شده كه در تدبير ملك آن را شايسته تر و مصلحت آميزتر مى بينم و آن را به عموم مردم يادآورى مى كنم. سپس او را آگاه كرد كه يحيى بن اكثم او را از اين كار ترسانده و بى ميلى خود را در مورد اين تصميم به اطلاع او رسانده است. ثمامة گفت: اى امير المؤمنين، اكثر مردم در اين نظر با يحيى هم عقيده هستند. به خدا سوگند، اگر كسى را بفرستى كه سرزمين سواد(2)را بين آنان تقسيم كند، باز هم دهها هزار نفر به مخالفت نزد تو آيند. به خدا سوگند، اى امير المؤمنين، آنچه خداوند بلندمرتبه را خشنود مى كند، اين است كه مردم عوام را با چارپايان برابر و حتى كمتر و گمراه تر از آنان بدانى.(3)اى امير المؤمنين، به خدا سوگند، روزى در خيابان الخلد(4)مى گذشتم تا به خانه ام بروم.
فردى عبايش را پهن كرده، داروهايى روى آن گذاشته بود و فرياد مى زد(5): اين دارو براى درمان سفيدى چشم(6)، لكه هاى سياه چشم(7)، و ضعيفى چشم مؤثر است، اين در حالى بود كه خود، يكى از چشمانش ضعيف بود و چشم ديگرش نيز درد مى كرد. مردم به سويش آمدند تا آنچه را توصيف مى كرد ببينند. من از اسبم پايين آمدم و در ميان انبوه جمعيت گفتم: اى فلانى، چشمان تو بيشتر از ديگران به مداوا نياز دارد؛ چرا تو كه در مورد اين دارو مژدۀ مداوا مى دهى، خودت از آن استفاده نمى كنى؟ او گفت: من بيست سال است كه به اين شكل در اينجا مى نشينم، مردى جاهل تر از تو نديدم. گفتم: چگونه؟ گفت: اى نادان، آيا مى دانى چشمم در كجا آسيب ديده است؟ گفتم: خير، گفت: در
1) . ثمامة بن اشرس النميرى، يكى از رهبران قدريه (جبريه) در دوران مأمون است. (الفرق بين الفرق، 157)
2) . منظور از سرزمين سواد، زمين هاى ميان دو رود دجله و فرات است - م
3) . در المحاسن و المساوى آمده است: تا در پيمودن راه گمراه تر شوند. خداوند مى فرمايد: آيا گمان مى كنيد كه بيشترشان مى شنوند يا مى انديشند. اما آنان مانند چارپايانند بلكه از آنها گمراهتر.
4) . شارع الخلد نام قسمت غربى بغداد است كه منصور در آنجا قصرى به اين نام بنا كرد. (ياقوت حموى، معجم البلدان)
5) . اين داستان در مروج الذهب 81/5 آمده است.
6) . منظور درمان آب مرواريد است. - م
7) . منظور درمان آب سياه است. - م
مصر. ثمامه گويد: مردم به سوى من آمدند و گفتند اى نادان اين مرد راست مى گويد و قصد آزار مرا مى كردند كه گفتم به خدا سوگند، من نمى دانستم كه چشمش در مصر آسيب ديده است. من تنها با اين بهانه توانستم از دست آنان رهايى يابم. مأمون خنديد و گفت: عوام را چگونه ديدى؟ گفتم آن گونه كه از بدى ثناگويى و بيشتر از آن، قباحت چاپلوسى، به خدا پناه برم. مأمون گفت: بسيار خوب.
زبير از بعضى از ياران ما، از هيثم بن عدى، از سرى بن اسماعيل، از شعبى برايم نقل كرد و گفت:
روزى شريح قاضى(1)به من گفت: هيچ كس در حاضرجوابى هرگز بر من غلبه نكرد، مگر جوانى كه روزى، همراه شخصى كه از او شكايت داشت به مجلس قضاوت من آمد.
من نماز صبح مى خواندم و او پوششى خاص بر چهره و كلاه گيسى بر سر داشت كه مانند درخت خاردارى با شاخه هاى افتاده شده بود. هنگامى كه او را ديدم، بسيار عصبانى شده به او گفتم: مسلّما تو منظور خاصى داشتى كه اين گونه موهايت را چرب كرده و روغن زده اى. جوان پاسخ داد: اين نبايد مانع آن باشد كه ما كنار تو بنشينيم. ما آمده ايم دعوايمان را با تو طرح كنيم. پس تو محتسب و مسئول برخورد با موهاى من نيستى.
شريح گويد من خشمگين شدم و به او گفتم: تو خيلى غرور دارى و به خود مى بالى. او پاسخ داد: من به خودم بى توجّهم؛ چگونه به خودم مى بالم؟
به او گفتم: تو را زياده گو و پرحرف مى بينم. جوان گفت: اگر سخن نگويم، چگونه حجّت و حقانيت خود را بيان كنم؟ شريح پاسخ داد: من تو را ستمكار مى بينم. جوان پاسخ داد: بر تو شايسته نيست كه از روى گمان و حدس بين ما (من و خودت) قضاوت كنى و بايسته است كه از روى حق و عدالت روشن قضاوت كنى و حدس و گمان را كنار نهى. شريح گفت بعد از اين سخن به حالت مزاح به او گفتم: آيا تو براى پرداخت حق
1) . شريح بن حارث كندى در زمان عمر، عثمان و على (ع) قاضى القضاة كوفه بود. زياد بن ابيه نيز قضاوت شهر بصره را به او سپرد. او در 120 سالگى و در 78 هجرى درگذشت. (اخبار القضاة 189/2 و صفة الصفوة 20/3)
قضاوت من توانگرى؟ گفت: من از او (خداوند) مزد و اجرت كسى چون تو را مى گيرم، اما تو بايد خيرخواه مسلمين باشى.
شريح گويد: به خدا قسم من خجالت زده شدم. آنگاه گفتم: آيا ازدواج كرده اى؟ گفت:
مى خواهم ازدواج كنم.
شريح گويد:
من روزى پس از جلسۀ قضاوتم به در خانۀ حدير التميميه رفتم. در زدم، يكى از كنيزان او بيرون آمد. او از پشت در با من سخن گفت و پرسيد: تو كيستى؟ گفتم: من شريح هستم. گفت: قاضى؟ گفتم: بله. گفت: خداوند تو را حفظ كند اى ابا اميه، كارت چيست؟ گفتم: با فلانى كار دارم، يعنى مادرت. گفت: او نيست. من به جاى او در منزل هستم.
گفتم: آمده ام فلان دخترش را خواستگارى كنم. شرم كرد و خودش را از من پنهان ساخت.(1)
نزد مادر و خانواده اش فرستادم و آن دختر را به ازدواج خود درآوردم و مالى به او دادم و مدتى با آنها صحبت كردم. گفتم: شما را قسم مى دهم كه هرگز نزد كسى جز من نبوده باشد. آنان گفتند: خداوند ما را ببخشايد، آيا ما او را براى تو به دنيا آورده ايم؟ گفتم:
اگرچه او را نديده ام، ولى پذيرفته ام. او را برايم آماده كنيد و شبى به نزد من بفرستيد. او به همراه زنانى آمد. هنگامى كه به در خانه ايستاد، سلام كرد. آن زنان او را رها كردند و از او جدا شدند. آنگاه به داخل خانه آمد. به سويش رفتم و به او گفتم: اى زن، سنت اين است كه وقتى زن بر همسرش وارد مى شود، همسر به نماز بايستد و زن نيز پشت سرش نماز اقامه كند و از خداوند بخواهند آن شب را نيكو گرداند و از شر و بدى آن به او پناه ببرند. گفت: براى نماز آماده هستم. او پشت سر من نماز گزارد. هنگامى كه نماز پايان پذيرفت، او بر رختخواب نشست. پيشانى او را گرفتم و دعا خواندم و بر دست او كشيدم.
1) . قصۀ ازدواج شريح در الأغانى 37/16 به روايت شعبى آمده است. نام همسرش زينب بنت حدير التميميّه بود.
وى گفت: آرام باش. گفتم. به خدا سوگند، اين يكى از آرزوهاى هميشگى من است.(1)
او گفت: الحمد لله، شكر مى كنم خدا را و از او يارى مى جويم به او ايمان و توكل دارم.
سلام و درود خداوند بر حضرت محمد. بارى، من زنى غريب هستم. به خدا سوگند هرگز راهى را سخت تر از آنكه به سوى تو بيايم طى نكرده ام. تو مردى هستى كه از اخلاق و رفتارت آگاهى و اطلاع ندارم. آنچه را در زندگى دوست دارى يا دوست ندارى به من بگو و برايم توضيح بده. من اين سخن را به زبان آوردم و از خدا طلب مغفرت مى كنم. شريح گويد من نيز گفتم: الحمد لله و صلّى الله على محمّد. خوش آمدى بر اهل و خاندان همسرت و آقاى آنها. اگر خدا بخواهد تو بهترين زن در ميان آنان خواهى شد. من چيزهايى را دوست دارم و چيزهايى را دوست ندارم. او گفت: در مورد خاندانت به من خبر بده. آيا دوست دارى به ديدار تو آيند؟ گفتم: من قاضى هستم. دوست ندارم كسى را ملاقات كنم.
شريح گويد: شب را به صبح رساندم، بعد از آن سه روز نزد او بودم. بعد به مجلس قضاوت نشستم. مدتى با او زندگى كردم و او را هر روز بيش از پيش دوست مى داشتم.
يك سال گذشت و روزى از مجلس قضاوت به خانه برمى گشتم. به پيرزنى رسيدم كه مرا امر و نهى مى كرد. گفت: اى ابا اميه چگونه اى؟ به زينب (همسرم) گفتم: اين كيست؟ گفت: تو من را از او خواستگارى كرده اى كه منظور زينب مادرش بود. به او گفتم:
خداوند تو را حفظ و مورد رحمت قرار دهد! مادرش گفت: همسرت را چگونه ديدى؟ گفتم: بهترين زن است. گفت: زن اخلاقش بد نمى شود مگر در دو حالت؛ هنگامى كه همسرش رفيق نامشروع پيدا كند و هنگامى كه پسر به دنيا آورد. اگر چيز ناراحت كننده اى از اهل خانه ديدى، دست به شلاق ببر. به خدا سوگند، چيزى براى زن در خانه اش بدتر از مرد احمق و نازپرورده نيست. گفتم: من شهادت مى دهم كه او دختر توست؛ زيرا تو ما را در پرورش او كفايت كردى و از تربيت كاملى بهره مندش ساختى.
شريح گويد: او هر سال نزد من مى آمد و مرا به اين امر نصيحت مى كرد و مى رفت.
1) . كلمۀ مشخص شده از الأغانى نقل شده تا معنى را كامل كند.
پس من در اين مورد چنين سرودم:
اذا زينب زارها اهلها *** حشدت و اكرمت زوّارها
و ان هى زارتهم زرتها *** و ان لم يكن لى هوى دارها
[هنگامى كه زينب را خاندانش زيارت كنند، همه را پذيرا مى شوم و ديداركنندگانش را احترام مى گذارم - اگر او به ديدار آنها برود، من نيز به ديدار آنان مى روم - حتى اگر من اين كار را دوست نداشته باشم].
شريح گويد: او بيست سال نزد من بود. حتى يك روز يا يك شب مرا عصبانى نساخت؛ مگر روزى كه من در حق او ستم روا داشتم. من امام جماعت قومم بودم. دو ركعت نماز صبح را كه خواندم، در مسجد عقربى را ديدم. مؤذّن براى كشتن آن شتاب كرد. من عقرب را گرفته و در ظرفى قرار دادم. هنگامى كه به در منزل رسيدم، گفتم: اى زينب، اين ظرف پيش تو باشد تا من برگردم. او ظرف را حركت داد، عقرب بيرون آمد و او را نيش زد. اگر در آن وقت، حال مرا مى ديدى كه داشتم انگشتش(1)را مى بستم و بر آن فاتحة الكتاب و دو سورۀ آخر قرآن (معوذتين) را مى خواندم!
من همسايه اى از قبيله كنده داشتم كه به او ميسرة(2)مى گفتند: او پيوسته همسرش را مى زد، لذا من اين شعر را سرودم:
رأيت رجالا يضربون نساءهم *** فشلّت يمينى يوم اضرب زينبا
ا اضربها فى غير جرم اتت به *** الىّ فما عذرى اذا كنت مذنبا
فتاة تزين الحلى ان هى زيّنت *** كأنّ بفيها المسك خالط محلبا
فلو كنت يا شعبىّ صادفت مثلها *** لعشت زمانا ناعم البال مخصبا
[مردانى را ديدم كه همسرانشان را مى زنند. دستم فلج باد، روزى كه من زينب را بزنم.
آيا او را بدون دليل و جرمى بزنم؟ پس بر من چه عذرى است اگر در اين مورد گناهكار باشم؟ دختر جوانى كه به هنگام تزيين و آرايش مايۀ زينت زيورآلات است و آنچنان]
شيرين زبان و نيكوگفتار است كه گويى دهانش را با مشك و عسل مخلوط، معطر كرده است. پس اگر اى شعبى، همسرى مانند او بيابى، بدان كه زمانى طولانى فارغ البال و نيكو حال زندگى را سپرى مى كنى].
اى شعبى(1)، او بيست سال همراه من بود. در حالى كه به زنان ديگر بى توجه بودم و هرگز بعد از او ازدواج نكردم. اى شعبى، دوست داشتم بعد از او من نيز مى مردم؛ چرا كه زندگى بعد از او برايم دشوار است. اگر خواستى همسرى اختيار كنى، زنان بنى تميم را به تو توصيه مى كنم.
زبير از على بن صالح بن عامر بن صالح براى من روايت كرد:
روزى عبد الملك بن مروان، پسرانش وليد، سليمان و مسلمة را فراخواند. از آنان خواست بخوانند و مشاعره كنند. آنان نيز از هر شاعرى جز اعشى(2)شعر نقل كردند. او به پسرانش گفت: احسنت بر شما كه خوب خوانديد و از همۀ شاعران جز اعشى خوب شعر گفتيد. چگونه از وى شعر نقل نكرديد، در حالى كه در همۀ فنون شعر سرآمد بود؟ هيچ كس مديحه نمى سرايد مگر اينكه نام او را ذكر مى كند. اين عامر بن طفيل و علقمة بن علاثة(3)هستند كه هر دو از يك خاندان بودند؛ علقمه، اعشى را كه مردى شريف و شناخته شده بود هجو كرد و گمنام شد و عامر بن طفيل او را مدح كرد و مشهور شد.
سپس عبد الملك گفت: هركدام از شما شعرى برايم بسراييد تا با آن منزلت عرب را بالا ببريد. از سرودن نيز حيا و ابا نداشته باشيد. اى وليد شروع كن. وليد گفت:
1) . او عامر بن عبد الله بود و گفته اند شراحيل الشعبى الحميرى كه نسبش به قبيله اى از همدان مى رسد. او در زمان عمر بن عبد العزيز، قاضى و فقيه و شاعر بود كه در 103 ق در كوفه درگذشت. (صفة الصفوة 40/3 و تذكرة الحفاظ 74/1)
2) . اعشى از بزرگان شعر دوران جاهليت است. نامش ابوبصير ميمون بن قيس بن جندل بود. (رك: المرزبانى 325؛ و الأغانى 77/8)
3) . اين دو از شاعران عصر جاهليت بودند كه باهم رقابت داشتند. شرح حال آنان در الأغانى 12/15 آمده است.
ما مركب و ركوب الخيل يعجبنى *** كمركب بين دملوج و خلخال
[هيچ مركبى و سواركارى همچون محل ميان بستن بازوبند و خلخال، مرا به شگفتى و تحسين وانمى دارد].
عبد الملك گفت: آيا شعرى قبيح تر از اين وجود دارد؟ سليمان، تو شروع كن. او گفت:
حبّذا رجعها اليها يديها *** فى ذرا درعها تحلّ الإزارا
[چه نيكوست زمانى كه دستش را به سوى خود برگرداند و لباسش را تا نزديك بازوان بالا كشيد].
گفت: جالب نبود. اى مسلمه، تو بخوان. مسلمه گفت:
و ما ذرفت عيناك الاّ لتضربى *** بسهميك فى أعشار قلب مقتّل
[از چشمانت اشك جارى نمى شود؛ مگر اينكه با تير مژگانت بر اعماق قلب عاشقى كشته شده ضربه بزنى].
عبد الملك گفت: نزديك شدى، اما نشد. آنگاه خود ادامه داد: هنگامى كه از روى شوق، از چشمانش اشك جارى شود، چاره اى جز ديدار نيست. همانا كه شايسته است عاشق از معشوق جفا ببيند و عشقش را از او پنهان سازد. من سه روز به شما مهلت مى دهم تا در اين مورد شعرى بياوريد و از كسى هم كمك نگيريد. هركس برايم شعرى بياورد حكمى به او مى دهم. آنان برخاستند و رفتند. سليمان بر اسبش سوار شد. به يك اعرابى رسيد كه بر شترش سوار بود و مى تاخت و مى خواند:
لو حزّ بالسيف رأسى فى مودّتها *** لمال يهوى سريعا نحوها رأسى
[اگر سرم را در عشق او با شمشير قطع كنيد، سرم به سرعت به عشق او و سوى او مى رود].
سليمان گفت: آن اعرابى را نزد من آوريد. او را آوردند. به شعر او اعتماد كرد و به نزد عبد الملك بازگشت و بر او داخل شد. عبد الملك گفت: اى سليمان چه همراه آوردى؟ سليمان پاسخ داد: براى پرسشت پاسخى يافتم و نزد تو آمدم. گفت: بخوان. سليمان نيز خواند. عبد الملك به او گفت: بسيار عالى بود. آيا اين شعر از تو بود؟ سليمان ماجراى اعرابى را تعريف كرد. او گفت: درخواست خود را بگو و بهرۀ همراهت را فراموش نكن.
سليمان گفت: امير المؤمنين، خواستۀ من اين است كه انتخاب ولايت عهدى را تا نزديكى مرگ خود به تأخير نيندازى. حتم دارم كه امير المؤمنين وليد را وليعهد كرده است. پس اگر امير المؤمنين مايل باشد، مرا بعد از او ولايتعهدى دهد.(1)
عبد الملك گفت: بله. آنگاه با مردم در مكه مراسم حج به جا آورد و او را صدهزار درهم داد كه او نيز آن را براى اعرابى فرستاد. اين اتفاق در سال 81 هجرى به وقوع پيوست.
زبير از حسن بن عبد الجبار برايم روايت كرد:
مأمون گاهى در بعضى از جنگ ها از افرادش جدا مى شد. در يكى از جنگ ها عجيف بن عنبسة(2)همراه او بود. در اين هنگام مردى كه خودش را در كفن پوشانده و به ديوانگى زده بود، بر مأمون آشكار شد. وقتى مأمون او را ديد، ايستاد. رو به عجيف كرد و گفت:
واى بر تو، آيا نمى بينى اين كفن پوش به قصد من پيش مى آيد؟ عجيف گفت: اى امير المؤمنين، خدا نگهدارت باشد. آن مرد در برابر مأمون بى رنگ ايستاد. مأمون گفت:
اى كفن پوش تو كيستى و قصد چه كسى را دارى؟ گفت: تورا مى خواهم. مأمون گفت: آيا
1) . عبد الملك بن مروان به هنگام حيات خود رسمى بنا نهاد كه قبل از آن سابقه نداشت. او يكى از فرزندانش (وليد) را به ولى عهدى خود و سپس فرزند ديگرش سليمان را به ولايت عهدى او گمارد. اگرچه براساس سفارش و وصيت او اين موضوع محقق شد، اما همواره در عصر اموى و عباسى، انتخاب ولى عهد معضل بزرگى براى خلافت بود. چه بسا خليفۀ جديد، ولى عهد سفارش شده و منصوب پدر را عزل و فرزند خود را به جاى او برمى گزيد و در اين راه بر كشمكش و نزاع بر سر قدرت دامن مى زد. - م
2) . عجيف بن عنبسه از فرماندهان عالى مقام عرب در دستگاه خلافت مأمون عباسى بود كه تأمين امنيت پايتخت را بر عهده داشت. وى در عصر معتصم نيز همچنان از سرداران نامدار عرب بود اما از آنجا كه معتصم ديگر چندان اعتمادى به اعراب نداشت و به تركان رو آورده بود، اعتراض او و ساير سرداران عرب را برانگيخت و نهايتا اين اعتراض به شورش گسترده تبديل شد كه عجيف بن عنبسه در آن دست داشت. عجيف براى مقابله با توسعه طلبى تركان، نه تنها نقشۀ قتل سرداران ترك را فراهم ساخت، بلكه عباس بن مأمون را بر ضد معتصم شوراند؛ اما معتصم كه از اين توطئه آگاه شد، برادرش عباس بن مأمون را به زندان انداخت و در آنجا كشت و عجيف بن عنبسه را هم اسير كرد و دهانش را دوخت و سرانجام در نصيبين او را به قتل رسانيد. (رك: تاريخ اليعقوبى، 476/2) - م
مرا مى شناسى؟ گفت: اگر تو را نمى شناختم به سويت نمى آمدم. مأمون گفت: آيا نمى خواهى بر من سلام دهى؟ گفت: نمى خواهم به تو سلام كنم. مأمون گفت: چرا؟ گفت: براى اينكه جنگجويان را بر ما به تباهى و فساد اجازه دادى.
عجيف گويد: من شمشيرم را آهسته بيرون آوردم تا سر او را قطع كنم. هنگامى كه مأمون متوجه اين اقدام شد، گفت: عجيف من گرسنه هستم و يك گرسنه نظرى ندارد. او را نگه دار تا من غذايم را بخورم. عجيف او را گرفت و كنار خود نگه داشت. پس وقتى مأمون به سمت خيمه اش رفت و طعام خواست. وقتى غذا را در مقابلش گذاشتند، دستور داد آن را بردارند و گفت: به خدا سوگند، از گلويم پايين نمى رود تا اينكه دشمنم را ببينم؛ اى عجيف، مرد كفن پوش را نزد من بياور. هنگامى كه كفن پوش در مقابلش نشست به او گفت: اى كفن پوش بگو ببينم چه مى گويى؟ گفت: گفتم نمى خواهم به تو سلام دهم. تو جنگجويان را بر ما به تباهى و فساد آزاد گذاشتى. مأمون گفت: به چه چيز آنها را اجازه داده ام؟ گفت: تو اجازه داده اى كه شراب، كه خداوند آن را حرام گردانيده است، در لشكرت فروخته شود. اول لشكر خود را پاكيزه گردان، سپس قصد جنگ كن.
چگونه چيزى را كه خداوند حرام كرده است حلال مى كنى؟
مأمون گفت: آيا مطمئن هستى كه آنچه فروخته مى شود و آن را ديدى، شراب است؟ گفت: اگر مطمئن نبودم، هرگز در اين موضع قرار نمى گرفتم. مأمون گفت: آيا چيز ديگرى جز شراب هست كه تو آن را ناپسند مى دارى؟
گفت: بله، تو كنيزان را بر هودج مى نشانى و موهاى آنان را در مقابل ما آشكار مى كنى؛ گويى كه آنان چون قرصهاى ماه هستند. فردى از ما قصد داشت خون خود را در راه خدا بريزد و به سوى دشمنان خدا بتازد، هنگامى كه آنان را ديد، قلبش تباه شد. به دنيا رو كرد و به سوى آن رفت. به چه دليلى اين كار را براى خودت حلال كردى؟
مأمون پاسخ داد: بسيار خوب، تو راست مى گويى، من اين كار را انجام دادم. دليلش را برايت توضيح مى دهم. اگر صحيح بود كه هيچ، وگرنه نظر تو را مى پذيرم. پس آيا چيز ديگرى هست كه آن را ناپسند مى انگارى؟ گفت: بله، امرى است كه تو را بر انجام آن برمى انگيزم؛ مى خواهم كه آن را از ما نهى نكنى. مأمون گفت: آن چيست؟
گفت: امر به معروف و نهى از منكر؛ چيزى را كه خداوند نهى فرموده است چگونه حلال مى كنى؟
مأمون گفت: من كسى كه معروف را با منكر خلط مى كند، از انجام آن نهى مى كنم؛ و آن را كه آگاهانه امر به معروف انجام مى دهد تشويق مى كنم. پس چيزى غير از اين سه وجود دارد؟ گفت: خير. مأمون گفت: اى كفن پوش، در مورد شراب، به جانم سوگند كه خداوند آن را حرام كرده است، ولى آن را جز از سه راه ديدن، خوردن و بوييدن نمى توان شناخت؛ آيا تو آن را خريده اى؟ گفت: پناه مى برم بر خدا، هرگز ننوشيده ام. مأمون گفت:
ممكن است در اين زمان ما را به محل فروش شراب ببرى تا بفهميم چه كسى آن را خريده است؟ گفت: چگونه محل فروش را نشان دهم در حالى كه كفن پوش هستم؟
مأمون گفت: راست مى گويى؛ گويا با اين وصف، شراب را مى شناسى؟ عجيف، شيشه هاى شراب را نزد من بياور. عجيف رفت و بيست شيشه آورد. مأمون آنها را در دست بيست خدمتكار قرار داد و گفت: اى كفن پوش، اگر شراب در آن شيشه ها نبود، من آبا و اجداد راشدين و هدايت شدۀ خود را انكار مى كنم. پس بگو كدام ظرف شراب دارد؟ تو مى دانى كه خداوند بر بندگانش حكم خمر را مشخص كرده است و من قادر نيستم مردم را حد بزنم مگر اينكه نشانه اى باشد يا شاهد عادل، يا اقرار خودشان.
كفن پوش به شيشه ها نگاه انداخت. عجيف گفت: به خدا سوگند، اى مرد، اگر تو شراب خوار هم بودى، شراب را با چشم در اين شيشه ها نمى شناختى. او نگاهش را بر شيشه اى متمركز ساخت و گفت: اين شراب است. مأمون شيشه را خواست. آن را نزدش آوردند. شيشه را تكان داد و از مايع داخل آن چشيد. آنگاه رو كرد به كفن پوش و گفت: به اين شراب نگاه كن. گويد: پس مرد از آن شيشه چشيد كه فهميد سركه است. پس گفت:
اين از حدّ شراب خارج است. مأمون گفت: راست گفتى سركۀ درست شده از شراب سركه نمى شود. مگر آنكه ابتدا شراب شود. به خدا سوگند، اين هرگز شراب نبوده است. اين آب انار ترش است كه آن را براى صبحانۀ من آماده كرده اند. دو عضوت (بينايى و چشايى) امتحان شد. فقط حس بويايى مانده است. اى عجيف، شراب ها را در ظرف هاى مسى بريز و بياور. عجيف اين كار را انجام داد. آن را به نزد كفن پوش آوردند.
ظرف هاى مسى بريز و بياور. عجيف اين كار را انجام داد. آن را به نزد كفن پوش آوردند.
او بوييد و گلاب پاشى را انتخاب كرد و گفت: اين شراب است. مأمون آن را در دستانش ريخت و گفت به آن نگاه كن، آن را آتش زد گويى پوست شتر را با چاقو قطع مى كردند.
مأمون گفت: پس اى كفن پوش، يكى از سه موردى كه مرا از آن نهى مى كردى از اعتبار ساقط شد. آنگاه سرش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خداوندا، من از نهى اين مرد و نظرش در مورد انجام اين منكر و امر به معروف در بزرگترين منكر به تو پناه مى برم.
سپس رو به كفن پوش گفت: بر قومى كه از اين شراب و از اين گلاب كه بو كردى خريده اند افترا زدى؛ پس چگونه به آنچه بين تو و خدا حاكم است، تسليم مى شوى؟ از اين گناه بزرگ نزد خدا استغفار و توبه كن.
اما دومين چيزى كه مرا از آن منع كردى چه بود؟ گفت: كنيزان.
مأمون گفت: راست گفتى. آنها را از روى اكراه براى بقاى تو و مسلمين خارج ساختم.
با اين كار مى خواستم در ميان جاسوسان و مأموران آنها كه به هودج ها و محل سكونت زنان وارد مى شوند، چنين ذهنيت ايجاد كنم كه اينان زنان و دختران ما هستند؛ وقتى دشمنان براى دست يافتن بر آنچه در اختيار ماست در جنگ با ما وارد شوند، برايشان روشن خواهد شد كه آنان كنيزانى هستند كه زير سم چارپايان را پاكيزه مى كنند و هيچ ارزشى نزد ما ندارند. اين تدبيرى است كه براى خود و همۀ مسلمانان و (نواميس) آنان انديشيده ام كه مرا با عزّت مى گرداند و تو احترام و عزت مرا خواهى ديد. اين كار را رها كن كه در حد و اندازۀ نيست و برايت روشن شد كه من در اين كار درست عمل كرده ام و تو آن را باطل و منكر ديده اى.
سومين مسئله اى كه مرا در كوتاهى از انجام آن نهى كردى چه بود؟ او گفت: امر به معروف.
مأمون پاسخ داد: تو مرا امر به معروف كردى، اما خودت به منكر اقدام مى كنى. اين روش را ترك كن. از تو سؤالى مى پرسم كه اگر به آن پاسخ دهى، تو را خواهم بخشيد. آيا از خوبى ها و معروف آگاهى كامل دارى؟ گفت: بله، آگاهى كامل دارم. مأمون پرسيد: اگر تو مرد و زن جوانى را در راه ببينى كه باهم هستند و سخن مى گويند، با آن دو چگونه
برخورد خواهى كرد؟
او گفت: از آنان سؤال مى كنم: شما كيستيد؟ مأمون گفت: اگر از مرد سؤال كردى و گفت اين زن همسرم است و از زن سؤال كردى و گفت همسرم است، با آن دو چه مى كنى؟
او گفت: آنها را از هم جدا كرده و هر دو را حبس مى كنم. مأمون گفت: تا چه زمانى؟ او پاسخ داد: تا زمانى كه دوباره از آنان پرسش كنم. مأمون گفت: چه مى پرسى؟ او گفت:
از آن دو مى پرسم، از كجا آمده اند؟
مأمون گفت: بسيار خوب. از مرد سؤال مى كنى از كجا آمده اى، مى گويد از اسبيجاب(1)و از زن پرسش مى كنى، مى گويد از اسبيجاب. اين مرد پسرعمويم است كه با هم ازدواج كرده و به اينجا آمده ايم. آيا تو اين زن و مرد را به دليل سوءظن و توهّم كاذبت به زندان مى افكنى تا وقتى كه كسى را به اسبيجاب بفرستى. اگر فرستادۀ تو درگذشت يا قبل از آنكه فرستاده برگردد آن دو مردند، چه مى كنى؟
او پاسخ داد: از لشكريانت سؤال مى كنم. مأمون گفت: شايد در لشكر من كسى از اهالى اسبيجاب نيابى مگر يك نفر يا دو نفر و آنان نيز به تو بگويند كه ما آنان را نمى شناسيم. آيا به اين دليل تو كفن پوشيده اى؟
من تو را جز يكى از افراد نمى دانم: يكى از آنان كه خود بدهكار و ديگرى كه مظلوم است و يا مردى كه در حديث ابى سعيد خدرى از خطبۀ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله توصيف شده است به روايت هيثم و ديگران كه گويند: ما تا هنگام غروب خورشيد خطبۀ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را گوش مى كرديم تا اينكه سخن ايشان به اينجا رسيد كه «بالاترين جهاد سخن حقّى است كه در مقابل سلطان ستمگر گفته مى شود».(2)
اى ستمگر، تو مرا ستمگر دانسته اى. تو خودت را در جايگاه امر به معروف قرار دادى، اما بر بزرگترين منكر راه سپرده اى. نه، به خدا سوگند تو را شلاق نمى زنم و كفن
مقام تو قرار گيرد و من در مورد او حجّت و دليلى اقامه كنم و هزار ضربه شلاق كمتر به او بزنم و آنگاه دستور ندهم او را در همان مكانى كه ايستاده است دار بزنند.
مأمون گويد: به عجيف نگريستم كه او كفن مرد را پاره كرد و لباسى سفيد بر او پوشانيد.
زبير به من گفت: عمويم، مصعب بن عبد الله، برايم گفت:
روزى ما و شاعرانى نزد مأمون جمع شده بوديم. هر لحظه بر انبوه جمعيت افزوده مى شد. شاعران در مورد او شعر سرودند. وقتى كه مردم متفرّق شدند، مردى بداخلاق با ريش هاى خضاب شده ايستاد و گفت: به خدا سوگند آنچه شايستۀ مقام مأمون بود، نگفتيد و نسروديد؛ اما من مى گويم:
ما بلغ المدّاح ما فيك كلّه *** و لا العشر من عشر العشير المعشّر
[مداحان نتوانستند تمامى ويژگى ها و صفات تو را بر زبان جارى كنند، حتى يك دهم از يك صدم آن را نيز نتوانستند].
بعد به ابراهيم حاجب رو كرد و گفت: اى ابراهيم، مراقب آن فرد باش. نگاه كن و ببين چه كسى است. آن مرد رفت و در انبوه جمعيت گم شد.
زبير برايم روايت كرد و گفت عمويم مصعب بن عبد الله گفت:
فضل بن ربيع(1)، طاهر بن حسين(2)را ديد؛ عنان اسبش را گرفت و با او همراه شد و گفت: اى ابا طيب، من هرگز عنان اسبى را جز در ركاب خليفه نكشيدم. من از تو
1) . فضل بن ربيع بن يونس وزير هارون الرشيد بود و پدرش نيز وزارت منصور را بر عهده داشت. او كه زمينه ساز خلافت امين بود، بعد از كشته شدن امين مدتى پنهان شد و در 108 ق درگذشت. (شذرات الذهب 20/2)
2) . طاهر بن حسين بن مصعب خزاعى ملقب به ذو اليمينين به داشتن شجاعت، حكمت و ادب مشهور و يكى از مشاوران و فرماندهان مأمون و قاتل امين بود. (طبرى، 593/8؛ شذرات الذهب 16/2)
گفت: اى ابا طيب، من هرگز عنان اسبى را جز در ركاب خليفه نكشيدم. من از تو خواسته اى دارم. طاهر گفت: چه مى خواهى؟
فضل گفت: مى خواهم نزد امير المؤمنين شفاعت مرا كرده و او را از من راضى سازى.
البته بر اين كار تعجيل كن. ابو طيب با عجله نزد امير المؤمنين رفت و در مورد فضل با او سخن گفت. او دستور داد كه فضل نزد او بيايد. ابو طيب گويد: فضل را بر امير المؤمنين مأمون وارد ساختم، در حالى كه نه شمشيرى همراه داشت نه دستارى و نه ردايى.
هنگامى كه مأمون او را ديد، بر سجاده اش ايستاد و دو ركعت نماز خواند و قبل از اينكه فضل اداى احترام كند، به او گفت: اى فضل، آيا مى دانى چرا نماز خواندم؟
فضل گفت: خير، يا امير المؤمنين. مأمون گفت: خدا را شكر مى كنم كه عفو تو را نصيب من كرد. ابو طيب در مورد تو با من سخن گفت و من تو را بخشيدم. فضل گفت:
خواسته اى دارم يا امير المؤمنين.
مأمون گفت: چه مى خواهى؟ گفت: مى خواهم مقامى را به من واگذار كنى. مأمون گفت: فضل، عجله كردى؛ بيرون رو! فضل نيز خارج شد.
زبير برايم نقل كرد و گفت عمويم مصعب بن عبد الله گفت:(1)
به مأمون گفته شد فرزندان على بن صالح(2)، نادان و سفيه هستند و هريك از آنان مطلبى بر انگشترشان حك كرده اند كه نشان دهندۀ بى خردى و سفاهت آنهاست. مأمون به على بن صالح گفت: فرزندان بزرگ و كوچكت را نزد من بياور. مى خواهم مقامى كه در خور شأن هريك باشد، به آنان دهم.
او فرزندانش را از موضوع باخبر ساخت و آنان را براى رفتن به نزد مأمون سفارش كرد. آنان نيز به بهترين وجه آمادۀ رفتن شدند. به آنان اجازۀ ورود داده شد، پس از اداى
احترام و سلام، مأمون فرمان داد انگشتر آنان را بگيرند، همه را گرفتند. بر روى يكى از آنها نوشته شده بود «أأس مكنة ااسه»(1)و بر ديگرى «ابى يغلب ابو كم بسيفه و رماحه»(2)و بر انگشترى ديگر «تعس الهن و انتكس؛ ان دخل الهنة، احتبس»(3)و بر آخرى نوشته شده بود «من قام يضعف الركبتين، فلا تستعمله فى الصيف»(4).
مأمون گفت: اى ديوانه ها، اى بى خردان، خداوند روى بزرگ و كوچك شما را زشت كند. ادب را وداع گفتيد و آن را به دور افكنديد؛ آثار ديوانه گرى و جنون بر شما هويدا شد؛ اين پدر شما يكى از فقها و علماست كه مردم از رأى و نظر وى راه روشن مى يابند و مذهب و روش او نيكو و پسنديده است. بعد رو به على كرد و گفت: در گناهكارى تو همين بس كه آنان را در ديوانگى رها كردى و آنچه را براى تو و آنها شايسته بود به آن دست يازند، ترك كردى.
على گفت: خداوند عمر امير المؤمنين را افزون كند؛ به خدا سوگند من نيرو و توان برخورد با آنان را ندارم؛ به ويژه بزرگترينشان كه آنان را گمراه كرد و از راه راست دور گردانيد و زشتى عملشان را نيكو جلوه داد. مأمون به فرزند ارشد او كه چيزى نمى گفت، اشاره كرد: صحبت كن.
او گفت: اى سرورم، با جرأت سخن بگويم يا مانند بنده اى ذليل كه در مقابل مولايش ايستاده و از گفتن جواب و دليل از ترس مولايش بازمانده است؟ مأمون گفت: هرطور راحت هستى. او گفت: امير المؤمنين، جانم به قربانت، آيا انديشۀ پدرم را به همان گونه كه فقه و علمش را مى ستايى، مى پسندى؟ مأمون گفت: بله.
او گفت: هرچه را مالك بود در راه خدا آزاد كرد و هرآنچه مانند طلاق، رهاييش ضرورى بود بخشيد. هرچه در اختيار داشت، صدقه داد. او سى حج و سى نذر داشت
1) . در نسخۀ خطى اين گونه آمده و اين عبارت و آنچه بر روى انگشترها حك شده بود، در المحاسن نيامده است.
2) . پدرم با شمشير و نيزه اش پدر شما را مغلوب مى كند.
3) . اندوهها پايان يافت و تمام شد؛ اگر اندوه داخل شد، آن را زندانى كن.
4) . كسى كه بايستد زانوهايش سست مى شود، پس در تابستان از آنها استفاده نكن.
كه آن را به كعبه برساند. يكى از آن نذرها دادن شكر طبرزد(1)بود كه هنگام اداى نذر، چيزى از آن در خزانه و انبارش يافت نمى شد. فرصتى هم براى خريدن شكر نداشت.
سرپرست خزانه به او گفت: ما شكر نداريم. پدرم در جواب خزانه دار گفت: شكر و سپاس خداوند، پروردگار جهانيان را؛ در اين مصيبت نمى گويم: إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ؛ چرا كه اين آيه در مصيبت از دست دادن كسى خوانده مى شود. اما شكر و سپاس مى كنم خداوند را در خوبى ها و ضررها. پس به درستى كه اصحاب ما حديثى از ابى اسحاق از على(2)برايمان نقل كرد كه «الحامدون الذين يحمدون الله على السراء و الضراء و الشدة و الرخاء»؛ [شاكران كسانى هستند كه خداوند را در نفع ها و ضررها و در رنج ها و دشوارى ها سپاس و شكر مى كنند]؛ من اميدوارم از آنان و همراه با آنان باشم. ان شاء اللّه.
بعد پدرم به خزانه دار گفت: براى من وكيلى را فرابخوان. او نيز اين كار را كرد. وكيل به پدرم گفت: چرا وقتى كه شكر تمام شد، خريدارى نكردى. او گفت: خزانه دار مرا مطلّع نساخت. وكيل به خزانه دار گفت: چرا او را آگاه نساختى؟ گفت: درصدد آگاه ساختن او بودم. پدرم گفت: چيزى در عقوبت شما بهتر از اين نيست كه من روى يك پايم بايستم و پاى ديگرم را بر زمين نگذارم و پاهايم را جابه جا نكنم تا اينكه براى من هزار من شكر طبرزد فراهم كنيد؛ شكرى كه كثيف و نازك و كج ومعوج نباشد.(3)سپس ايستاد و اين آيه را خواند: يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخٰافُونَ يَوْماً كٰانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً [به عهد و نذر خود وفا مى كنند و از قهر خدا در روزى كه شرّ و سختيش اهل محشر را فراگيرد مى ترسند]؛ آنگاه گفت:
به خدا سوگند مى ايستم تا به نذرم وفا كنم.
خدمتكاران، كودكان، پيران و غلامان او به سوى بازار رفتند. يك نفر نگهبانان را بيدار كرد. ديگرى در را گشود و كسى گارى ها را آماده كرد. يك نفر، كسانى را كه خواب بودند بيدار و ديگرى فروشنده ها را خبردار كرد و فرد ديگرى سگها را مى راند. كنيزان، غلامان، همسايگان، نگهبانان، بازاريان و فروشندگان همه مانند بانگ روز قيامت در
خروش بودند. سپس پدرم گفت: اى قوم من يارى و حمايت خاندانم براى من چگونه است؟ دختران تازه به بلوغ رسيده و ازدواج نكرده كجايند، آنهايى كه بهترين لباس را بر آنان پوشانده و گواراترين غذا را به ايشان خورانده ام كه بى پروا و بى باك از هرچه خوشى زندگى و لذتهاى آنان را كاهش دهد دور شده اند، كجايند؟ مادران فرزندان من، آنها كه گردن بندهاى نفيس به گردنشان آويخته ام و بعد از گذشت تنگدستى، آرزوهاى خود را جامۀ عمل پوشاندند، كجا هستند؟ پسرانى كه باهم مى نشستيم و برمى خاستيم و شبانگاهان و صبحگاهان با آنان بوديم، كجايند؟ پس پسران، دختران و مادران فرزندانش به سوى او شتافتند و هركدام از آنها از او خواستند كه پايش را بر زمين گذارد. پس به آنان گفت: آفرين بر شما. خداوند به شما جزا و پاداش نيكو دهد. من در اين حال احساس خوشبختى مى كنم.
او به بزرگترين دختر و پسرش نگاه كرد. آن دو، اين پا و آن پا مى كردند. پس گفت: اى پسر! اين پا و آن پا كن؛ امّا من نمى كنم.(1)اى دختر تو نيز همين طور؛ ولى من اين كار را نمى كنم. خداى عزّ و جل راست گفت هنگامى كه به رسولش وحى كرد: إِنَّ مِنْ أَزْوٰاجِكُمْ وَ أَوْلاٰدِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ(2)[بعضى از زنان و فرزندان شما دشمن شما هستند؛ از آنان بر حذر باشيد] زنهار، زنهار، زنهار. اين در حالى است كه امير المؤمنين، خداوند او را عزت بخشد، هزارهزار درهم به پدرم پاداش و نيز در نهروان(3)زمينى داد كه سيصد هزار هزار درهم بين بالاترين حد و پايين ترين قيمت ارزش داشت، و نيز زمينى در زاب كه بيش از صدهزار درهم(4)ارزش داشت و زمين حاصل خيزى در كوفه كه به عربه(5)مشهور بود، از بهترين زمينها و كشتزارهايى كه يك نفر بتواند آن را مالك شود و نيز زمينى در بطسوج الدسكرة(6)كه اگر سعيد السعدى، كه خداوند او را در آسايش قرار
دهد، نبود، آب اين منطقه قطع مى شد و چشمه هايش خشك و ساختمانهايش ويران مى گرديد. نبودن افرادى مانند او ظلم و ستمى در حق ما بود؛ زيرا خبيث ترين خلق خدا آنجا و مزارع اطرافش را كرايه كرده بودند. اگر برايشان امكان داشت، محصول را درو مى كردند و باقيماندۀ آن را نيز برداشت مى كردند و چيزى از آن را به ما نمى دادند. پدرم مى گفت: هركس به تو گويد درآمد زمينهاى كشاورزى براى صاحبان آن زمين هاست، به او بگو اى دروغگوى بى مادر، درآمد ضياع به سه قسمت تقسيم مى شود؛ يك سوم پادشاه، يك سوم براى وكيل، و يك سوم براى كسانى كه روى زمين كار مى كنند. سهم صاحب زمين از درآمد باقيماندۀ آن است، مانند باقيماندۀ آب در ظرف. كشاورزان براى او شير مى دوشند، ذبح مى كنند، نان مى پزند و مى نوشانند. نبيذ (آب انگور) آنها جز آب گل آلود سياه و آب اكشوت(1)نيست كه خداوند نوشيدن آن را تلخ گردانده است. بعد از آن وقت وزن كشى محصول مى رسد. پس ميان محاسبان كه خداوند لباس رسوايى و فرومايگى بر تن آنان كند، با اندازه گيران، كه خداوند آنان را با حكم ويل در قرآن خطاب كرده است: وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ (2)[واى بر كم فروشان] هيچ كدام در مورد آنچه مى كنند نسبت به يكديگر باكى ندارند. شنيدم امير المؤمنين از همۀ قاضيان مى پرسيد: آيا تاكنون پيمانه هاى اندازه گيرى را تغيير داده ايد؟ همه پاسخ مى دادند: خير. پدرم مى گفت: پس اگر از شير تازه و نان پاكيزه از دستميان(3)به آنان (محاسبان) خورانيد و درهم هايى به آنان بخشيد، نياز محاسبان را برطرف مى سازد و آنان را مطيع خود مى يابيد. (اگر چنين باشد) در آن روز واى بر بارگاه پادشاه، كه باقيماندۀ غربال غلات را از كاه و دانه هاى سياه جدا كرده و به سوى او فرستند. سپس پدرم گفت: اى قوم، چرا در گفتن اين مسئله درنگ كرديد؟ اين مسئله را آن قدر طول داديد تا آن را فراموش كنم؛ اما تا حل نشود، من همچنان بر روى يك پاى خود مى ايستم. آنان گفتند: به دليل بى توجهى وكيليت بود كه در خزانه ات شكر يافت نمى شود. پدرم گفت: بسيار خوب، به خدا سوگند، تا هنگامى كه
وكيل من به امور زنان و دختران خود و مصالح آنان مشغول است، نمى تواند مصالح خزانۀ مرا در نظر بگيرد. به خدا سوگند، برايم نقل كرده اند كه او دخترانش را به زيورهايى به بهاى هزاران دينار مى آراست. او به همسرش مى گفت در عيد از خانه خارج شو و به عروسيها برو و از بين خوش اخلاق ترين و خوش نسب ترين افرادى كه شير مى دهند، دايه هايى براى دخترانت انتخاب كن؛ آنان را در جمعه ها خارج كن تا از محل تجمع جوانان مجرد، بهترين و با اصل و نسب ترين آنها را انتخاب كنند. آيا از افراد موثّق روايت نشده است كه خارج شدن دوشيزگان در جمعه ها، كه خداوند عبادت در اين روز را فضيلت قرار داده و بايد در عبادت و ياد خدا كوشيد، مكروه است؟
بدعت اين قوم آشكار شد. پس قومى از اهل بدعت و انحراف، از دين و ديندارى خارج شدند و از دينداران كناره گرفتند و اين سنت خداوند را ترك كردند كه: قٰاتَلَهُمُ اَللّٰهُ أَنّٰى يُؤْفَكُونَ اِتَّخَذُوا أَحْبٰارَهُمْ وَ رُهْبٰانَهُمْ أَرْبٰاباً مِنْ دُونِ اَللّٰهِ (1)[خداوند آنها را بكشد كه افترا مى بندند، احبار و رهبان (يهود و مسيحيت) را جز خدا ارباب خود مى گيرند].
از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به تواتر روايت كرده اند كه در خطبه اش مى فرمود: «انّ اللّه قد افترض عليكم الجمعه فى مقامى هذا، فى يومى هذا و فى عامى هذا (الى يوم القيامه)»(2)[خداوند عبادات روز جمعه را در اين جايگاه، در اين روز و در اين سال (تا روز قيامت) بر شما واجب گردانيد]. هركس در اين امر كوتاهى و حقّ آن را ادا و در انجام آن تلاش نكند، خداوند او و قومش را جمع و متحّد نمى كند؛ بركت از خاندانش مى رود؛ حج و جهاد نصيبش نمى كند؛ مگر اينكه توبه كند. سپس خداوند توبه اش را مى پذيرد(3).
بعد پدرم ادامه داد: اى قوم، چه چيز سبب شده است كه در نيمه شب در اين راه به تلاش افتيم؟ آنان گفتند: شكر طبرزد. پدرم گفت: بسيار خوب؛ به خدا سوگند، بايد تا ذرۀ آخر هزار من شكر را برايم بياوريد. اى صبح، اى فتح، اى نصر، اى نجح، به سوى
ارباب خود برويد كه او از طولانى شدن ايستادن، در سختى و رنج و خستگى فروافتاده است. به خدا سوگند، گمان مى كنم كه ستارۀ ثريا در برابر سر من قرار گرفته است. به خدا سوگند شب رفت؛ واى بر شما! مرا دريابيد. من خواب را از ديدگانم دور كردم. بايد پيش از موعد به خانه برسيد.
با اين سخن، خاندان نزديكش شتافتند. پس درب مغازه ها را باز كردند. هرچه نياز داشتند، برداشتند بدون آنكه پول بپردازند و آن را نزد او آوردند. به آنان گفت: اين چيست؟ گفتند: همان كه به انجام آن دستور دادى. گفت: آيا ويژگيهايى كه براى آن شكر برشمردم، در اين شكر است؟ گفتند: بله. گفت: آيا بهاى آن را به فروشنده پرداخت كرده ايد؟ گفتند: خير.
گفت: اى دشمنان خدا، مى خواهيد دين مرا ضايع كنيد. نه، به خدا سوگند، مرا مردى شجاع و قوى دل نپنداريد. به خدا سوگند؛ بر اين حالت مى مانم تا اينكه معاملۀ صحيح كنيد؛ بدون شرط، انتخاب، تهديد به شلاق زدن؛ هيهات، كه از خدا بترسيد. آنان نيز برگشتند، فروشنده ها را يافتند و بهاى آن را پرداختند و او را از اين كار با خبر ساختند.
گفت: در مقابل من آنها را وزن كنيد. ترازو را آوردند. او گفت: چه كسى از شما اينها را وزن مى كند؟ گفتند: هركسى كه شما دستور بدهى. او گفت: اى نصح، تو وزن كن كه به صبح نزديك مى شويم. وزن كن و كفۀ ترازو را سنگين تر بگير. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه درود خدا بر او و صحابه اش باد روزى چيزى خريد و به وزن كننده گفت: [ترازو را سنگين تر قرار بده].(1)به خدا سوگند كه مى توانم قسم بخورم در سنگين كردن كفّۀ ترازو جز عمل به آنچه علماى الهى و فقهاى دين به آن دعوت مى كنند نيست. گويد: پس به غلام گفت تا آنها را وزن كند و مى گفت: واى بر تو، در وزن كردن عجله كن؛ خانواده ات فداى تو شوند، صبح نزديك است. جانم مى رود يا نزديك است كه هلاك شوم. هنگامى كه وزن كردن پايان يافت، بيهوش شده بود و نمى دانست روى زمين خوابيده است يا روى بالش. حال همۀ خانواده به اين صورت بود. هيچ كدام نتوانستند نماز يا ناقلۀ صبح را به جا آورند مگر
1) . اين حديث در الجامع الصغير 22/2 و در سنن ابن ماجه 747/2 با اين عبارت آمده است.
هنگامى كه آفتاب طلوع كرد.
اى امير المؤمنين، اين بود حال و وضع كار كسى كه فقه، عدل و عقايدش را مى ستايى.
مأمون گفت: خدا تو را بكشد. حال تو عجيب ترين حالهاست. به خدا سوگند، اگر در اين خصوص پدرت را دروغگو مى پنداشتى، در دنيا مثل و مانندى نداشتى. شايد تو از او يك حكايت عينى نقل كردى كه سودمندترين حكايتها و بهترين عبارتهاست، پدرت شبيه و مانندى ندارد. بكوش تا صفات پسنديده ات را افزايش دهى. بعد از اين جلسه نيز مطلبى در اين مورد به زبان نياور. به راستى كه عيب ما بدتر از عيبى است كه در پدرت هست.
گويد: على رفت تا با مأمون سخن بگويد. پس مأمون به او گفت: سخنى بر زبان نياور.(1)ابو عبد الله گويد: از عمويم، مصعب، سؤال كردم آيا تو در اين جلسه حضور داشتى و آن حادثه را ديدى و بيان مى كنى؟ گفت: خير، ولى ماجرا را كسى كه در اين جلسه حضور داشت، دو سال بعد از مرگ مأمون برايم نقل كرد.
زبير برايم از عمويم، مصعب بن عبد الله، از جدّم، عبد الله بن مصعب، نقل كرد و گفت:
پادشاه روم نماينده اى زيرك و نكته سنج را نزد امير المؤمنين ابو جعفر (منصور) فرستاد. بر وى داخل شد و دربارۀ موضوعاتى سؤال كرد و هدايا و وسايل زيباى بسيارى براى او آورد. پس خليفه به عمارة بن حمزه(2)امر كرد كه در مصاحبت او به نزد المهدى در رصافه برود. پس خارج شدند. هنگامى كه به پل رسيدند، نمايندۀ رومى چشمش به گداهايى افتاد كه بر روى پل نشسته و صدقه مى گرفتند. به مترجمش گفت: به اين، يعنى عماره، بگو: در منطقۀ حكومت شما فقيرانى نيازمند دريافت صدقه هستند. مولايت بايد آنان را يارى رساند و خانوادۀ آنان را از رنج و مشقت بيرون آورد تا مشقت و رنج روزگار
به آنان آزار نرساند. عماره گفت به وى پاسخ بگو: مالى نداريم كه در اختيار آنان قرار دهيم. هنگامى كه به نزد مهدى(1)رسيدند، او را در جريان گفته آن رومى گذاشتند. او گفت: دروغ گفتند، پاسخش اين گونه نيست. ما براى آنان اموال كافى داريم، اما امير المؤمنين دليل ديگرى براى يارى ندادن آنها دارد. بعد به فرد رومى رو كرد و گفت:
فرستادۀ من كه تو را همراهى مى كرد، سخن تو و پاسخ خود را برايم گفت؛ اما دروغ گفت:
كه ما اموال زيادى براى بخشيدن به آنان در اختيار نداريم. اما امير المؤمنين اكراه دارد كه براى رعايا و مردمش چيزى در دنيا و آخرت اختصاص دهد؛ او دوست دارد كه آنان در گدايى و سختى به آنچه در اختيار دارند و خداوند روزيشان كرده است، اكتفا كنند تا سبب نجات آنها در آخرت و توانگرى آنان در دنيا و بخشش گناهانشان باشد.
رومى از تعجّب سرش را پايين افكند و با اشارۀ دست گفت: اين اقدام خوبى است و حق و عدالت است.(2)
عمويم، مصعب بن عبد اللّه، برايم روايت كرد و گفت:
هنگامى كه محمد بن يحيى علوى(3)مرد، مأمون بر او نماز خواند و من نزديك او بودم.
او را با شمشير و عبا و دستارش در قبر نهادند. سرش را گرفتيم و كمك كرديم تا سنگ لحدش را گذاشتند. ديدم اشكهاى مأمون بر گونه اش جارى است. داوود بن ابى الكرام الجعفى نيز همراه او داخل قبر شده بود. هنگامى كه داوود، مأمون را در اين حالت رقّت و نرمى ديد، با او سخن گفت و نيازها و حاجت هايش را بر زبان آورد.
مأمون خشمگين شد و گفت: اكنون در اينجا وقت اين كار است؟ او گريه اش را تمام كرد و گفت: بله اينجا است، در اينجا رشيد، هادى، مهدى و منصور به دنيا آمدند. چون
1) . در الوزراء آمده است: به نزد مهدى رفتيم و نزد ابى جعفر بازگشتيم. عماره او را از آن اتفاق باخبر كرد ابو جعفر نيز پاسخ داد: دروغ مى گويى.
2) . در الوزراء آمده است: رومى گفت: آنچه امير المؤمنين گفته اند، حق است.
3) . محمد بن يحيى بن حسين بن زيد بن على بن حسين بن على بن ابيطالب. تمام حق فاطمه (س) از فدك را در 210 ق به دستور مأمون دريافت كرد. (فتوح البلدان 38/1 و الأغانى 28/15)
در كارشان نظر مى كنم و جايگاه آنان را مى سنجم، مى بينم تو مردى مانند ساير مسلمانان هستى و ايشان از تو بر انجام اين كار(1)شايسته تر بودند.
زبير از ابو عبد الرحمن عتبى(2)برايم نقل كرد و گفت:
مردى از صنعتگران نزد من آمد و گفت: امروز يا روز ديگر نزد امير المؤمنين از من ياد كن. گفتم: فلانى، خودت را به زحمت نينداز. در خانه ات بنشين. امير المؤمنين از ديدن تو لذّت نمى برد. گفت: كه من براى اين كار حلالم را بر خود حرام مى كنم؛ منظور او طلاق دادن همسرش بود. هرآنچه دارم، كم يا زياد، براى رضايت خدا صدقه مى دهم و هر بنده اى را آزاد مى كنم. به خدا سوگند، از شما چيزى ضرورى نمى خواهم، من مدعى چيزى هستم كه مرا نزد امير المؤمنين به آن امتحان كنيد. اگر آنچه گفته بودم، درست بود، حق با شماست و اگر دروغ بود، به خانه ام برمى گردم. پس من نيز هرآنچه اتفاق افتاده بود به مأمون گفتم و بيتى كه او از فرزدق به آن تمثل جسته(3)
و قبلك ما اعييت كاسر عينه زيادا فلم تقدر علىّ حبائله
بود را براى او خواندم. مأمون گفت: شايد قصد داشته كه ما را ببيند و به اين حقّه متوسّل شده است. ايرادى نيست كسى بخواهد علم خود را بر ما عرضه كند؛ او را احضار كنيد.عتبى گويد: من با آن مرد نزد مأمون آمدم. او نشسته بود. من وسايل كار را آماده كردم.
در اين هنگام او خود را در طلاق دادن زن، از آگاهى من نسبت به آسمان هاى هفتگانه جاهل تر نشان داد! مأمون به من نگاه كرد و گفت: آيا گمان مى كنى او به طلاق دادن زن، آزاد كردن بندگان و صدقه دادن آنچه در اختيار دارد، سوگندخورده است؟ گفتم: بله.
مأمون گفت: پس سوگندش را شكست. من نيز در حالى كه مأمون مى شنيد رو به آن مرد كردم و گفتم آيا سوگند نخوردى كه همسرت را طلاق دهى و بندگانت را آزاد كنى و
تمام اموالت را صدقه دهى؟ گفت: بله. گفتم: تو پيمانت را شكستى، گفت: من همسرى را ندارم. گفتم: آزاد كردن بندگانت؟ گفت: من جز يك نخ و سوزن چيز ديگرى ندارم. گفتم:
اى امير المؤمنين، دروغ مى گويد؛ او يك غلام و يك اسب دارد. گفت: به جان امير المؤمنين سوگند كه آنها را قرض گرفته بودم. مأمون خنديد و گفت: اين مرد به حلال كردن درهم ها آگاهتر از حلال كردن طلاق است. بعد دستور داد كه پنج هزار درهم به او ببخشند.
راوى گويد: هنگامى كه خارج مى شد، مأمون به دربان خود گفت: او را بازگردان. او نيز بازگشت. مأمون گفت: به مقدار درهم هاى او بيفزاييد. در طول زمان كسى را كه چنين دروغ هايى بگويد نمى يابيد. مرد گفت: اى امير المؤمنين، من چارپاى باردارى دارم كه مانند آن را در دنيا نخواهى يافت. مأمون گفت: درهم هايت را بر پشت آن حمل كن؛ اگر راستگو بودى در كمتر از يك ماه پادشاه مى شوى.
زبير از ابو عبد الرحمن برايم نقل كرد و گفت:
مأمون از احمد بن أبى دؤاد(1)در مورد اخلاق ابى عبّاد(2)پرسيد. گفت: وى يكى از شمشيرزنان سعيد بن عاص و نادان تر از مجنون البكرات(3)است. گفت: من چگونه اين مسئله را بفهمم؟ پاسخ داد: اى امير المؤمنين، اگر او را در كارهاى خلافت به كارگيرى، پرتلاش و پرتحرك است. مأمون تصميم گرفت كه او را امتحان كند. روزى وى بر مأمون وارد شد و مأمون خواسته هايى را با او در ميان گذاشت و دستور داد كه آنها را به سرعت انجام دهد. او نيز خارج شد. اما هنگامى كه به جلوى در رسيد، مأمون گفت: او را بازگردانيد. او نيز بازگشت. مأمون به او گفت: امور اهواز را همان گونه كه دستور دادم
1) . احمد بن أبى دؤاد بن جرير الأيادى، قاضى مشهور معتزله و در رأس كسانى بود كه در مورد مسئلۀ خلق قرآن افراد را آزمايش مى كرد. او در 204 ق درگذشت. (الشذرات 93/2)
2) . ابو عبّاد: ثابت بن يحيى كاتب مأمون كه در مجالس او را مى خنداند. (الطبرى 218/8؛ معجم البلدان 181/4)
3) . مجنون البكرات، از طايفه بكر بود. او ديوانه ترين مردم و بدزبان ترين آنها بود كه با خرمهره بسيار بازى مى كرد. لذا در ديوانگى همواره ضرب المثل شد. (البيان و التبيين 248/2)
انجام بده و از مشورت كسى نيز استفاده نكن. گفت: باشد. آنگاه خارج شد. هنگامى كه به درب خروجى رسيد، مأمون گفت: او را بازگردانيد او نيز بازگشت.
مأمون به او گفت: به عمرو بن مسعده(1)بگو: دستورى را كه در مورد أبى دلف(2)داده بودم به تأخير بينداز تا دستور جديد مرا دريافت كنى. گفت: بله. بعد خارج شد. هنگامى كه به در خروجى رسيد، گفت: او را بازگردانيد. فرستاده اى آمد و گفت: برگرد. او نيز دوات را از غلام مأمون گرفت و گفت: اكنون اين را به صورت زشت تو مى زنم اى ابن خبيث. غلام گفت: خداوند تو را عمر دهد! گناه من چيست؟ او گفت: اگر به من مى گفتى به سوى جهنّم برو بهتر بود. با اين حال برگشت. مأمون به او گفت: فردا لباس هاشمى ها را از تن به در كن. ابى عبّاد گفت بله و خنديد و گفت: به خدا سوگند، ديگر تا زمان مرگ باز نمى گردم. مأمون گفت: برو و به اين شعر دعبل(3)در هجو ابو عباد متمثّل شد:
أولى الامور بضيعة و فساد *** امر يدبّره ابو عبّاد
خرق على جلسائه، فكأنّهم *** حضروا لملحمة و يوم جلاد
يسطو على كتابه بدواته: *** فمضمّخ بدم و نضح مداد
فكأنّه، من دير هزقل(4)، مفلت *** حرد، يجرّ سلاسل الأقياد
فاشدد، أمير المؤمنين، وثاقه *** فأصحّ منه بقيّة الحدّاد(5)
[بدترين كارها از نظر فساد و تباهى، كارها و امورى است كه به تدبير ابو عبّاد انجام شده باشد. او در محضر همنشينان خود ديوانه است (مصاحبت با اين ديوانه آنچنان دشوار است) كه گويى آنها در جنگ و حماسۀ بزرگى حاضرند. بوسيلۀ دواتش بر كاتبان حمله
1) . عمر بن مسعدة بن سعيد بن صول پدرش ترك بود. وى كاتب معروف عصر مأمون است كه در 217 ق درگذشت. (تاريخ بغداد 6662؛ معجم البلدان 88/6)
2) . أبو دلف، امير قاسم بن عيسى العجلى، قهرمان مشهور، نيكوكار معروف، شاعر، و يكى از فرماندهان مأمون و معتصم بود. در 225 ق در بغداد درگذشت. (تاريخ بغداد 6869)
3) . شاعر معروف [شيعى] عباسى معروف به دعبل بن على الخزاعى (148-248 ق) قطعه اى كه آمد، بخشى از قصيده اى است كه در آن ابو عباد را هجو كرده بود. (ديوان دعبل، ص 99)
4) . هزقل: صورت تغيير يافتۀ حزقيال است. ديرى ما بين بصره و عسكر مكرم و محلى براى درمان ديوانگان بوده است. - م
5) . بقيّة الحداد: يكى از ديوانه هاى معروف زمان مأمون بوده است. - م
مى كند و آنها را به خون مداد (جوهر) آغشته مى كند. گويى كه ديوانه اى فرارى از دير هزقل است و با عصبانيت غل و زنجيرها را با خود مى كشد. اى امير المؤمنين قيد و بندهايش را محكم تر كن كه «بقية الحدّاد» از او سالم تر است].
زبير از ابو عبد الرحمن عتبى برايم نقل كرد و گفت:
سالى به حج رفته بوديم. روز جمعه در روستاى ضريّه(1)متوقف شديم. در مورد حاكم آن روستا پرسيديم، به ما گفته شد: او عربى است و بعيد به نظر مى رسد كه به سوى شما بيايد. هنگام غروب خورشيد وى در حالى كه دستارى شبيه مارى چنبره زده بر سرش بسته بود، با يك كمان عربى بر شانه اش با سر و رويى انباشته از توده اى شن جلو آمد و با خوشرويى از ما استقبال كرد. وى پس از آنكه شكر و ستايش خدا را بر زبان جارى ساخت، گفت(2): بارى، دنيا سراى گذر و آخرت سراى بقا و جاودانگى است؛ از محل گذرتان براى سراى بقايتان توشه برداريد؛ در نزد كسانى كه اسرار شما را نمى دانند، پرده ها را ندريد؛ دنيا را از قلبهايتان خارج كنيد قبل از آنكه بدنهايتان از آن خارج شود اگرچه در دنيا زندگى مى كنيد، اما براى آخرت خلق شده ايد؛ دنيا مانند سمّ بسيار خطرناكى است كه كسى اين زهر را نمى شناسد، آن را مى خورد، اين سخن من بود كه گفتم و از خدا طلب مغفرت دارم. آنگاه او براى خليفه و امير جعفر(3)دعا كرد و سپس گفت: براى اداى نماز برخيزيد. خداوند شما را بركت دهد.
زبير از احمد بن سليمان، از عبد الملك بن قريب برايم روايت كرد: در مجلس امير المؤمنين، هارون الرشيد، بودم كه ابو البخترى(4)، سليمان بن الأصم و ديگر اصحاب او
1) . روستايى آباد در راه مكّه از طرف بصره و نجد.
2) . اين خطبه و منابعش در جمهرة خطب العرب 244/3 آمده است.
3) . در اكثر منابع آمده است: امير جعفر بن سليمان.
4) . ابو البخترى وهب بن وهب بن كثير بن عبد الله؛ رشيد او را به عنوان قاضى لشكر مهدى انتخاب و سپس او را عزل كرد و به ولايت مدينه گمارد و همراه امور قضا، امور جنگ را هم به او سپرد. وى در 200 ق در بغداد درگذشت. (المعارف، 516؛ اخبار القضاة، 1/243)
نيز حضور داشتند. پس فشار بول مرا در تنگنا قرار داد كه نمى دانستم چه كنم، پس رو به سليمان بن الأصم كردم و اين موضوع را به اطلاع او رساندم. گفت: من نيز به همان چيزى كه گفتى دچار هستم. گويد: در اين حال بودم كه امير المؤمنين به من نگاه كرد و گفت: اى اصمعى! گفتم: بله، يا امير المؤمنين. رشيد گفت: آيا تو ادرار دارى؟ گفتم: آرى. گفت: اى مرد، همراه او برو تا قضاى حاجت كند. رفتم و برگشتم. هنگامى كه مرا ديد گفت: اى اصمعى، شعرى در اين مورد بياور كه در معناى آن بنگرم. من نيز چنين خواندم:
فلا غرو الاّ جارتى و سؤالها *** الا هل لنا اهل سئلت كذلكا
[چيزى شگفت تر از هم نشين من و سؤالش نيست؛ آيا ما شايستگى داريم كه از او اين گونه سوال كنيم؟].
او به فكر رفت و مى خواست چيزى بگويد. گفتم: اى امير المؤمنين، گويا منظور شما انجام شده است. گفت: از كجا فهميدى؟ گفتم: چشمانت را ديدم كه مى چرخيدند، آنگاه ايستادند. اين امر به روشنى نشان مى دهد كه به منظورت رسيده اى. خليفه خنديد به قدرى كه دندانهايش نمايان شد و گفت: چنين است. گفتم: به خدا سوگند، اى امير المؤمنين به منظور رسيده اى و مرحبا بر شما.
گويد: از اين كه وى به منظورش رسيده بود، خوشحال شدم. او نيز مرا به پاداشى مفتخر ساخت و سپس گفت: برخيز تا به هلال ماه رمضان نگاه كنيم. دست مرا گرفت و از پلّه ها بالا رفت. من بر او تكيه داده بودم. خادم او به من گفت: آيا بر امير المؤمنين تكيه مى دهى؟ گفتم: خير، باهم بالا رفتيم و ماه را ديديم.
زبير برايم از مبارك طبرى نقل كرد و گفت: از ابو عبيد شنيدم كه مى گفت:
هنگامى كه ابا جعفر منصور به خلافت رسيد، خاندان و تعدادى از فرماندهان براى عرض تبريك و تهنيت بر او وارد شدند. او خدا را حمد و ثنا كرد و گفت: به خدا، من
نسبت به بقيۀ مردم در اين كار راغب تر و بر آن حريص نيستم؛ اما دوست دارم كه بين من و خداوند سبحان حجابى نباشد و من با اطاعت از فرامين الهى و سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به او تقرّب جويم. براى اجراى عدالت و نابودى ظلم، حق هركس را در فئ و اموال بگيرم و آن را در جايگاهى كه در سنت و قرآن مشخص شده قرار دهم و از هدر رفتن آن جلوگيرى كنم تا به خداوند نزديك شوم و فضلش در من افزون شود و نزد او به سبب قرابت با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مورد كرامت و رحمت قرار گيرم. خداوند، در آنچه شما او را توصيف مى كنيد ياور ماست و من پناه مى برم به خدا كه از كسانى باشم كه گفتارشان با كردارشان متفاوت و عملشان با مواعظشان مخالف است.
زبير برايم از محمد بن عبد الله قرشى نقل كرد و گفت:
سليمان بن جعفر بن ابراهيم بن محمد بن على بن عبد الله بن جعفر بن ابى طالب كه مادر على بن عبد الله بن جعفر، ام جعفر زينب دختر على بن ابى طالب عليه السّلام و مادر او نيز فاطمه دختر رسول الله صلّى اللّه عليهم است، برايم از محمد بن يحيى ربعى روايت كرد:
ابن شبرمه(1)گويد: من و ابو حنيفه بر جعفر بن محمد بن على(2)وارد شديم و بر او سلام كرديم. من كه از قبل با او دوست بودم، به او گفتم: خداوند تو را به كمال برساند، اين مرد (ابو حنيفه) از اهالى عراق، فقيه و عالم است. جعفر بن محمد به من گفت: شايد او همان كسى است كه به رأى خودش در دين قياس مى كند. بعد خطاب به من گفت: او نعمان بن ثابت است؟ ابن شبرمه گويد: تا امروز نام او را نمى دانستم. ابو حنيفه به او گفت:
خداوند تو را سلامت بدارد، درست است. جعفر به او گفت: پرهيزگار باش و دين را به رأى خودت قياس نكن؛ اولين كسى كه قياس كرد، شيطان بود. هنگامى كه خداوند بلندمرتبه به شيطان امر كرد كه به آدم سجده كند، او گفت: أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نٰارٍ وَ
خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ (1)[من از او بهترم چرا كه مرا از آتش و او را از گل آفريدى].
پس جعفر بن محمد به او گفت: آيا دوست دارى سرت را با بدنت مقايسه كنى؟ ابو حنيفه گفت: خير. جعفر به او گفت: به من بگو چرا در چشم ها نمك، در گوش ها مايع تلخ، در بينى آب است و لب ها شيرين و دلپذير؟ او گفت: نمى دانم. جعفر بن محمد به او گفت: خداوند تبارك و تعالى چشم ها را از چربى آفريد و بر فرزندان آدم منّت نهاد و در آن نمك قرار داد. اگر در چشم ها نمك نبود چربى فاسد مى شد و ديد چشم ها از بين مى رفت. مايع تلخى در گوش قرار داد تا اگر حشره اى وارد گوش شد در آن مايع تلخ از بين برود. در بينى آب قرار داد تا به راحتى نفس بكشد و بوى خوش و مطبوع را از بوى نامطبوع تشخيص دهد. شيرينى و گوارايى در لبها را بدين سبب قرار داد تا فرزند آدم لذت خوردنى ها و آشاميدنى ها را درك كند.
پس جعفر به ابو حنيفه گفت: كلمه اى را برايم بگو كه اولش كفر و پايانش ايمان باشد؟ او گفت: نمى دانم. جعفر بن محمد گفت: سخن مردى است كه بگويد لاٰ إِلٰهَ إِلاَّ اَللّٰهُ اگر گفت لا اله و آن را ادامه نداد، كافر است؛ زيرا اولش كفر و پايانش ايمان است. بعد گفت: كدام گناه نزد خداوند سنگين تر است: قتل نفس يا زنا؟ ابو حنيفه گفت: البته قتل نفس. جعفر بن محمد به او پاسخ داد: خداوند بلندمرتبه در مورد قتل نفس شهادت دو شاهد را مى پذيرد و شهادت در مورد زنا را جز با چهار شاهد نمى پذيرد. پس چگونه تو آن را قياس مى كنى؟ بعد ادامه داد: روزه نزد خداوند افضل است يا نماز. او گفت: البته نماز، ابو جعفر پاسخ داد: پس چگونه است كه زن هنگامى كه حايض است بايد روزه را قضا كند اما نماز را نه؟ اى بندۀ خدا، پرهيزگار باش و قياس نكن؛ فردا (قيامت) ما و تو و كسانى كه از ما پيروى كردند، در مقابل خداوند عزّ و جلّ خواهيم ايستاد. ما مى گوييم رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و خداى عز و جل گفت و تو و اصحابت خواهيد گفت ما شنيديم و فتوا داديم؛ خداوند هر حكمى را كه خواهد در مورد ما و شما انجام مى دهد.(2)
زبير از محمد بن سلاّم براى من روايت كرد كه مردى از قريش گفت:
خالد بن عبد الله قسرى(1)هنگامى كه امير عراق بود، براى شكار بيرون رفت و از يارانش جدا شد. در اين هنگام به يك اعرابى برخورد كرد كه با چارپايى به او نزديك شد در حالى كه زنى نيز همراهش بود. خالد به او گفت: اى مرد، تو كيستى؟ بايد از قبيلۀ مضر باشى؛ از كدام يك آنهايى؟ گفت: از كسانى كه بر روى اسب، بسيار نيزه مى اندازند و هنگام پياده شدن با دشمن در مى آويزند. خالد گفت: پس بايد تو نيز از قبيلۀ عامر باشى؛ از كدام يك هستى؟ گفت: از خونخواهان و حفظكنندگان حق همسايه. خالد گفت: پس تو از قبيلۀ كلاب هستى؛ از كدام يك آنهايى؟ گفت: از خاندان بزرگى و رياست هستم. گفت:
پس تو از خاندان جعفر هستى؛ از كدام يك آنهايى؟ گفت: از ماه و خورشيد آنها و از شيرصفتان و پنجه شيران، خالد گفت: پس از قبيلۀ احوص(2)هستى؛ در اين منطقه چه مى كنى؟ گفت: دو سال پى درپى است كه عطا و بخشش نگرفته ايم. خالد گفت: قصد چه كسى را دارى؟ گفت: امير شما كه ولايتش مستحكم تر و قدرتش افزون تر باد. خالد گفت:
از او چه مى خواهيد؟ گفت: درهم هاى فراوان در حدّ بزرگوارى آباء و اجدادش. خالد گفت: او شما را نمى پذيرد مگر اينكه برايش شعرى بسرايى. مرد به همسرش گفت:
بخوان. همسرش گفت: چه بسيارند افرادى كه امروز مدح لئيمان را مى كنند، محققا مدح لئيمان خوارى است.
مرد گفت: باز هم بگو. زن گفت:
اليك ابن عبد الله بالحمد ارقلت *** بنا البيد عيس كالقسى سواهم
عليها كرام من ذؤابة عامر *** اضرّ بهم جدب السنين العوارم
يردن امرءا يعطى على الحمد ماله *** و هانت عليه فى الثناء الدراهم
فان تعط ما نهوى فهذا ثناؤنا *** و ان تكن الاخرى فما لام لائم
[اى ابن عبد الله بيابانها و قبيلۀ عيس كه مردانى توانمند دارد ما را همراه با حمد و ثناء به سوى تو فرستاد. در قبيلۀ عيس افراد با كرامتى از بازماندگان بنى عامر وجود دارند كه خشكسالى شديد ساليان متمادى به آنها ضرر و زيان رسانده است. اين افراد با كرامت (ما) بر فردى كه در قبال حمد و ستايش مالش را مى بخشد و به هنگام ثناء، بخشش درهمها براى او (تو) آسان مى شود وارد مى شوند. پس اگر تو آنچه كه ما مى خواهيم به ما ببخشى ما هم اين حمد و ثناى خود را به تو تقديم مى كنيم در غير اين صورت جاى هيچ سرزنشى نيست].
خالد به او گفت: اى بندۀ خدا، از تو و شعرت تعجب مى كنم. تو بر چارپايانى ناتوان آمدى و گمان مى كنى از قبيلۀ عيس آمده اى، از آن مرد (امير) در گفته هايت چيزى گويى و در شعرهايت به گونه اى ديگر؟!
مرد گفت: اى پسر برادرم، گناه مدح كردن فرد لئيم بيشتر از دروغى است كه در شعرمان بيان كرديم. خالد به او گفت: آيا خالد را مى شناسى؟ گفت: خير. خالد گفت: من خالد هستم. من به تو مى بخشم و از اسائۀ ادب تو مى گذرم. مرد به همسرش گفت: اى ام جحش! صورت اسب را برگردان و مى خواست برود، خالد به او گفت: نرو، بايست. من به تو نيكويى مى كنم. او گفت: به خدا سوگند براى كارى كه كردم درهمى زيان نديدم، آنگاه به صورت اسبش زد و رفت. خالد گفت: با اين صبر، او و پدرش به شرف مى رسند.
زبير از ابو الحسن المدائنى، از حفص تميمى، از حرب بن خالد بن يزيد، از معاويه(1)برايم روايت كرد و گفت:
فردى اعرابى بعد از موسم حج (از مكه) به مدينه مى آمد، در بين راه شترش مرد، او وسائلش را برداشت و پياده به شهر آمد تا اينكه به در خانۀ أبان بن عثمان بن عفّان(2)(كه
1) . اين خبر در الأغانى 217/12 آمده است.
2) . او ابو سعيد و گفته شده ابو عبد الله از مشهورترين و بزرگترين تابعان است. يك سال قبل از وفاتش فلج شد. بنابراين ولايت مدينه را رها و در 81 ق وفات كرد. (المعارف 201 و شذات الذهب 131/1) ابان بن عثمان از سيره نويسان و مغازى نويسان بزرگ است كه او را در زمرۀ مورخان مكتب تاريخ نگارى مدينه ذكر كرده اند. بسيارى از روايات او در متون تاريخى استفاده شده است. اگرچه تأليفات و نوشته هاى او عمدتا از ميان رفته است. - م
در آن زمان حاكم مدينه بود) رسيد. اجازۀ ورود خواست، امّا به او اجازه ندادند. او نيز به در خانۀ عبد الله بن جعفر(1)آمد. به خادم گفت: من براى عبد الله هديه اى دارم، او را آگاه كن. خادم بر ابن جعفر وارد شد و او را مطلع كرد. ابن جعفر به خادم گفت از او سؤال كن آيا تو خود هديه ات را مى آورى يا كسى جز تو؟ پاسخ داد: بله خودم آن را مى آورم. جعفر گفت: او را وارد كنيد. هنگامى كه وارد شد، جعفر گفت: شعرى بخوان. اعرابى خواند:
ابو جعفر من اهل بيت نبوّة *** صلتهم للمسلمين طهور
ابا جعفر ان الجياد تواكلت *** فادركها عند الحضار فتور
ابا جعفر يا ابن الشهيد الذى له *** جناحان فى اعلى الجنان يطير
ابا جعفر ضنّ الامير بماله *** و انت على ما فى يديك امير
ابا جعفر ان الحجيج ترحلوا *** و ليس لرحلى فاعلمنّ بعير
[ابو جعفر از خاندان اهل بيت نبوت است. بخشش و عطاى آنان بر مسلمانان، پاك است.
ابا جعفر! خيل اسبان در آمدن تعلّل و تأخير مى كنند و در زمانى كه بايد حاضر شوند دچار سستى و بى رمقى شدند. ابا جعفر، اى فرزند شهيدى كه با دو بال خود در بالاترين قسمت بهشت پرواز مى كند. اى ابا جعفر، امير در مورد مالش خساست و بخل مى ورزد، تو بر آنچه در دست دارى امير هستى. ابا جعفر، حجّاج رفتند؛ اما من براى بارم شترى ندارم كه بروم. (پس شترى به من ببخش)].
جعفر به او گفت: به محل نگهدارى شتران من برو و بهترين شترى را كه در آنجاست انتخاب كن و براى خود بردار. اعرابى كه در اين زمينه مجرب و آگاه بود، به آنجا رفت، يكى از شتران عبد الله بن جعفر را انتخاب كرد و لوازمش را روى آن قرار داد. غلام ابن
1) . ابو جعفر يا ابو محمد عبد الله بن جعفر بن ابى طالب از بخشنده ترين اعراب است كه در مورد او گفته شده مركز و قطب سخاوت و بخشش است. وى در جنگ صفين يكى از فرماندهان بود و در سال هشتاد هجرى وفات كرد. (الاصابة 280/2). عبد الله بن جعفر همسر زينب كبرى (س) بود كه دو تن از پسرانش در كربلا شهيد شدند. عبد الله بن جعفر زمينهايى در قريۀ راويۀ دمشق داشت. هنگام قحطى مدينه در زمان عبد الملك مروان به دمشق رفت و در آنجا وفات يافت. - م
جعفر اجازه نداد كه او ناقه را ببرد. اعرابى به نزد ابن جعفر بازگشت و او را با خبر كرد.
ابا جعفر كسى را با او فرستاد و گفت: هرچه مى خواهد به او بده، غلامش همان شترى را كه گرفته بود، به او بازگرداند. اعرابى آن را گرفت و بازگشت تا از ابن جعفر تشكر كند. در اين هنگام غلام به ابن جعفر گفت: خداوند مرا فداى تو كند، آيا آن شتر را به من مى دهى؟ ابن جعفر خطاب به اعرابى گفت: آيا شترت را مى فروشى؟ اعرابى گفت: بله.
غلام جعفر گفت: به چه قيمت؟ اعرابى گفت: سيصد دينار. گفت: قبول است و سيصد دينار و يك شمشير به او داد. ابو جعفر گفت: براى اينكه ضرر نكنى، من آن را از تو چهارصد دينار مى خرم و به غلام گفت: اين حق توست، من به تو بسيار سود مى رسانم.
بعد او و خانواده و فرزندانش را آزاد كرد. اعرابى نيز اين شعر را سرود:
سأثنى بما اوليتنى يا ابن جعفر *** و ما شاكر عرفا كمن هو كافره(1)
فيا خير خلق الله نفسا و والدا *** و اكرمهم للجارحين يجاوره
[اى ابا جعفر به آنچه به من رساندى تو را مى ستايم؛ كسى كه از بخششى قدردانى نكند، مانند كسى است كه آن را ناسپاسى و انكار كرده است. پس اى كه تو و پدرت بهترين آفريدۀ خدا و شريف ترين و كريم ترين آنها هستيد و بيش از ديگران همسايۀ خود را اكرام مى كنيد].
زبير از مبارك طبرى برايم روايت كرد و گفت:
ابو عبد الله(2)، به مهدى(3)(عباسى) پيشنهاد كرد كه در الرافقة(4)سكونت كند. او
1) . داستان مختصرى از آن در جليس الصالح 237/2 آمده است.
2) . ابو عبد الله لقب مهدى است. بنابراين ابو العباس سفاح صحيح است. - م
3) . ابو عبد الله محمد ملقب به مهدى عباسى است كه در 158 ق به خلافت رسيد. او در 126 ق در دهكدۀ حميمۀ شام تولد يافت و در دوران جوانى مسئوليت هاى عمده اى را در كنار پدرش، منصور پذيرفت، از جمله فرماندهى سپاه، امارت حج و... مهدى در دوران خلافت خود در آبادانى و ساخت شهرها، مساجد، راهها و... تلاش زيادى كرد. مسجد النبى و مسجد الحرام را توسعه داد. امنيت ويژه اى در سرزمين هاى تحت سلطه برقرار كرد و نسبت به بنى هاشم نيز نيكويى نشان داد و كوشيد رضايت آنان را جلب كند. - م
4) . الرافقة: شهرى در كنار فرات، كه منصور در 155 ق آن را بنا نهاد و مهدى عباسى، كه وليعهد بود، در آنجا ساكن شد. اين شهر امروزه در سوريه و كنار شهر رقه، و باب الصفين واقع شده است كه آثار تاريخى داخل آن از جمله مسجد بزرگ شهر و حصار آن همچنان پا برجاست. - م
مى خواست كه مهدى را از ابو جعفر (منصور) دور نگه دارد. ابو دلامه(1)به ابو جعفر نوشت: اگر خليفه و مهدى به هم نزديك شوند ما به سختى مى افتيم، آب، درخت و شب و روز آن شهر (رافقه) براى ما نيكو و مسرّت بخش نيست. ديدن خورشيد و ماه نيز برايمان لذت ندارد. خدا مى داند كه در آنچه به شما مى گويم قصد نصيحت دارم. من چيزهايى را مى بينم و مى شنوم كه شما آن را از حسودان نمى شنويد. ابو جعفر نيز مهدى را به شهر بازگرداند و به او اجازه نداد در الرافقه ساكن شود و او را از خود دور نساخت.
زبير از مدائنى برايم روايت كرد و گفت:
هنگامى كه سليمان بن عبد الملك(2)حج مى گزارد، طاووس(3)در مكه بر او وارد شد.
پس به طاووس گفتند از امير المؤمنين سخن بگو. طاووس گفت: به راستى كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «شديدترين عذاب روز قيامت براى كسى است كه براى خدا در حكومتش شريك قايل شود و در آن جايگاه ستم پيشه كند». فضل بن سليمان گويد:
سليمان بن عبد الملك را ديدم كه چهره اش دگرگون شد.
زبير برايم از مدائنى و او از عوانه روايت كرد و گفت:
1) . زيد بن الجون: شاعر كوفى رئيس قوم بنى أسد، پدرش از غلامان آنان بود. او در ايام بنى عباس درخشيد و در خدمت سفاح، منصور و مهدى قرار گرفت. آنان نيز او را بر خود مقدم مى داشتند و مجالست و همنشينى با وى را خوش مى داشتند. (الأغانى 120/9؛ ابن المعتز 54).
2) . سليمان بن عبد الملك بن مروان از خلفاى مصلح بنى اميه بود كه پس از برادرش، وليد، به خلافت رسيد. او تلاش كرد براى نجات خلافت بنى اميه اصلاحاتى را در امور مختلف اقتصادى به انجام رساند. او دست نشاندگان و وفاداران حجاج را به علت ستمكارى ايشان بركنار و عناصر صالحى چون عمر بن عبد العزيز را ولايت داد و فدك را به اولاد فاطمه (س) از بنى الحسن بازگرداند. - م
3) . طاووس بن كسيان اليمانّى الخولانى، امام زاهد، هم پيمان بحير بن ريسان الحميدى بود كه در 106 ق در مكه وفات كرد. (الطبرى 29/7 و الشندرات 133/1)
عبد الملك بن مروان به عمرو بن حريث(1)گفت: مى بينم كه پوستت شاداب و لطيف است. كاش مى دانستم كه غذايت چيست؟ گفت: عصارۀ گندم و كمى گوشت بز مى خورم و با روغن بنفشۀ خام صورتم را چرب مى كنم و لباس كتان مى پوشم.
زبير برايم روايت كرد و گفت كه عمويم مصعب بن عبد الله گفت:
ابراهيم بن بريهه نزد غسّان بن عبّاد(2)آمد و از تنگدستى و افزايش بدهكارى هايش نزد او شكايت كرد و خواست كه نامه اى براى او به مأمون بنويسد تا خليفه گشايشى در روزيش بدهد و او بتواند قرض هايش را پرداخت كند. او نيز گفت: قرضت چقدر است؟ پاسخ داد: صدوسى هزار درهم. پس غسان از زير لباسش نامه اى خارج كرد و گفت:
نامه ات را بگير. وقتى خواست برخيزد، به او گفت: سر جاى خود بنشين. بعد تقاضاى صبحانه كرد و وكيلش را فراخواند و به او گفت صدوسى هزار درهم به خانۀ بريهه ببر، مى خواهم خواستۀ او را قبل از آنكه صبحانه بخورد انجام بگيرد. پس هنگامى كه ابراهيم به خانه برگشت، پول مورد نيازش را در خانه يافت. فرداى آن روز غسّان نزد امير المؤمنين رفت و در مورد آن بدهكارى و نامه صحبت كرد. مأمون گفت: آنچه ديروز انجام دادى خبرش به من رسيد. خداوند تو را به خواسته ات برساند. به خدا سوگند، تو از كسانى هستى كه اگر سخن بگويند مردم از كلامش بهره مى برند و اگر سكوت كنند، سكوتشان پسنديده است و ادامه داد: آرى ما به اداى دينش و افزايش درآمدش دستور داده ايم. غسّان خليفه را دعا كرد. هنگامى كه برمى گشت مأمون با چشمانش او را بدرقه كرد و گفت: «پيوسته شادمانى و سرور از خلافت رخت بر نمى بندد، مادامى كه مثل اين فرد در مجلس ما حضور مى يابد. هرگز نزد من غيبت ديگرى را نمى كند. در صحبتهايش
لحن اعتراض نيست و براى خودش هيچ درخواستى ندارد. ما از او دروغ و خيانتى نديديم و هيچگاه سخنى بر زبان نمى آورد كه مجبور شود براى آن عذرخواهى كند».
سپس اولين دست نوشتۀ مأمون اين بود كه سى هزار درهم براى غسّان بن عبّاد اختصاص دهيد. در حالى كه غسان چنين انتظارى نداشت.
زبير از مبارك طبرى برايم روايت كرد كه از ابا عبد الله (مهدى عباسى) شنيدم مى گفت:
ابو جعفر (منصور) روزى به ابن خزيم، كه انيس و همدم او بود گفت: من به توجّه، حافظه، امانت دارى و صدق نيّت و صداقت تو ايمان دارم و همۀ اين صفات در هر عاقل و ناصحى جمع نمى شود. به من بگو چرا مردم كار مرا نمى پسندند و عيب جويى مى كنند و از اخلاق من اكراه دارند؟ گفتم: اى امير المؤمنين مردم سيرت و اخلاق شما را زشت نمى پندارند؛ مگر نه اين است كه آنان شايستۀ نصيحت كردن تو و عامل بقاى تواند، دخالت مستقيم تو در ادارۀ امور، آنان را به خشم آورده است. در اين مورد بينديش كه اگر بتوانى كارهاى جزئى و كوچك را به كسى جز خودت بسپارى و از انجام آن بى نياز شوى و از جسم خود در نعمت هايى كه خداوند ارزانيت داشته است استفاده كنى. اگر تو فقط ادارۀ كارهاى بزرگ را برعهده بگيرى و كارهاى كوچك و ابتدايى را به نزديكانت بسپارى، تمامى كارها مرتّب و منظم و متوازن مى شود. بعد به او گفتم: «موسى عليه السّلام از كمى تعداد يارانش به خدا شكايت كرد. خداوند به او وحى كرد كه هفتاد ويژگى آنها را بنويس و جاى اسامى آنان را خالى بگذار؛ زيرا خداوند آنان را مى شناسد و نامشان را در آنجا قيد مى كند.»
منصور گفت: او موسى بود كه خداوند از طريق او آنان را راهنمايى و ارشاد مى كرد و از ميان آنان بر او وحى نازل مى كرد و اخبار آسمان را فقط ملك مقرّب و پيامبر مرسل مى دانند؛ اما من چگونه مطلع شوم، همان گونه كه خودت به بدخواهى و خبث نيت آنان آگاهى دارى؟ به او گفتم: امير المؤمنين، تو از ربيع و عبد الملك چه خبر دارى؟ به خدا
سوگند كسى را مانند آنان نديدم كه به ولىّ امر خود خدمت كند. بين من و آن دو رابطۀ حسنه اى برقرار است. دوست دارم كه از سخن من در موردشان آگاه مى شدند. اين در حالى بود كه آن دو پشت خيمه ايستاده بودند و سايۀ آنان ديده مى شد. پس امير گفت:
آنان فاسق و ناجوانمرد هستند. آنان براى اين كار شايستگى ندارند، هرچند اكنون سخن مرا بشنوند. او گوش خود را به من نزديك كرد و گفت: باوجود اين مرا تحت فشار قرار داده اند تا با آن دو، يعنى عبد الملك امانتدار و ربيع ناصح نكته سنج آشتى كنم.
ابن خريم گويد: عبد الملك بعد از آن برايم نقل كرد كه خليفه آن دو را فراخوانده و گفته است: سخنى مانند سخن و كلام ابن خريم نشنيده ام. او با نصايح و نظرياتش بر قلبم نفوذ مى كند.
گويد: من (عبد الملك) و ربيع نزد خليفه آمديم. او گفت: هريك مرا مدح كرديد، اما دروغ گفتيد و چيزى در ميان شما جز دروغ نيست؛ برخيزيد و از نزد من برويد.
زبير از احمد بن سليمان، از عبد الملك بن قريب(1)برايم روايت كرد:
روزى به بيابان رفتم. زنى را ديدم كه در كنار قبرى نشسته و خود را كاملا پوشانده بود. با خود گفتم: شايد اين زن نوحه و مرثيه مى خواند. به او نزديك شدم. اما او مرا نمى ديد تا نزديكتر شدم. شنيدم مى خواند(2):
هل خبّر القبر سائليه *** أم قرّ عينا بزائريه
أم هل تراه أحاط علما *** بالجسد المستكنّ فيه
لو يعلم القبر من يوارى *** تاه على كلّ من يليه
يا موت لو تقبل افتداء *** كنت بنفسى سأفتديه
أنعى يزيدا لمجتديه *** أنعى يزيدا لمعتفيه
أنعى يزيدا إلى حروب *** بوصفه ندب نادبيه
يا جبلا كان ذا امتناع *** و ركن عزّ لامليه
يا نخلة طلعها نضيد *** يقرب من كفّ مجتنيه
تحلو (نعم) عنده سماحا *** و لم يقل قطّ (لا) بفيه
أيا صبورا على بلاء *** كان به اللّه يبتليه
[اى قبر آيا كسى را كه از تو چيزى بپرسد آگاه مى كنى؟ آيا چشمت را به ديدن زائرت روشن مى كنى؟ آيا مى بينى و مى دانى كه جسد چه كسى را در خود جا داده اى؟ اگر مى دانستى جسد چه كسى را پوشانده اى؟ به خاطر آن به هركسى كه از كنار آن بگذرد، تكبر مى ورزيدى و افتخار مى كردى. اى مرگ! اگر فديه مى پذيرفتى، خودم را فديۀ او قرار مى دادم. من خبر مرگ يزيد را به آنهايى كه طالب جود و بخشش او بودند مى دهم.
به ياد جنگهايى كه نوحه گران فداكاريهاى او را در آنها وصف مى كنند بازگو مى كنم. اى يزيد! تو چنان كوه بلند و ستون عظيمى بودى كه آرزومندان را ياراى رسيدن به تو نبود.
اى درخت خرمايى كه ميوه ات مرتب و چيده شده نزديك دست ميوه چينان قرار داشت (همواره مى بخشيدى.) نعمتها به هنگام بخشش او چقدر شيرين بودند و او هيچگاه (در پاسخ به نيازمندان) نه نگفت. اى يزيد! اى كسى كه در هنگام بلا، صبورى، خداوند همواره تو را با بلاها و مصيبتها امتحان مى كرد].
عبد الملك بن قريب گويد: او هرچه گفت، حفظ كردم و به او نزديك شدم و گفتم:
شعرهايت مرا به خود آورد. خدايت رحمت كند. او گفت: به خدا سوگند، اگر مى دانستم كه تو سخن مرا مى شنوى چيزى نمى گفتم. گفتم: پس، از من آنچه را گفتى بشنو. زن گفت: بخوان. پس من همان را كه زن خوانده بود، تا كلام آخر خواندم. زن گفت: هرگز كسى را نديدم كه حافظه اش مانند تو باشد. اگر اينجا سرزمين اصمعى بود، تو همو بودى.
زبير برايم از احمد بن سليمان، از عبد الملك بن قريب از فرد ثقه اى برايم روايت كرد(1):
مردى عرب به دنبال شتر رميده اش بيرون رفت. به يكى از آبشخوران عرب وارد شد.
در آنجا زن زيبا و دلربايى ديد كه بسيار خوش زبان و سخن ور بود. به او نزديك شد و سلام كرد. زن نيز پاسخ داد و پرسيد: اى مرد تو كيستى؟ مرد خودش را معرفى كرد. زن به او گفت: در اين منطقه چه مى خواهى؟ مرد پاسخ داد: به دنبال شتر رميده ام مى گردم.
آيا ردّى از آن ديده اى؟ زن گفت: به خدا سوگند، خير. اما مى توانم تو را به كسى راهنمايى كنم كه شتر را به تو بازمى گرداند. مرد گفت: چنين كن.(2)زن گفت: با نيّت صادقانه از كسى كه آن را به تو داده بخواه تا شترت را به تو بازگرداند كه او مالك همه چيز است. مرد گفت: اى زن، تو از كدام قبيله اى؟ پاسخ داد: از بنى عامر. مرد گفت: آيا همسرى دارى كه در كنارش آرامش و امنيت يابى؟ اشك از چشم زن جارى شد و چنين سرود:
كنا كغصنين فى أصل غذاؤهما *** ماء الجداول فى روضات جنّات
فاجتثّ خيرهما عن أصل صاحبه *** دهر يكرّ بعولات و ترحات
و كان عاهدنى إن رامنى زمن *** أن لا يضاجع أنثى بعد مثواتى
و كنت عاهدته أيضا فغادره *** ريب الزمان قريبا مذ سنيّات
فاكفف لسانك عمّن ليس يردعه *** عن الوفاء خلاب بالنحيات
[ما همچون دو شاخه بر يك ساقه و ريشه بوديم و غذاى ما آب جويهايى بود كه در باغها جريان داشت. پس روزگارى كه هماره با ناله ها و اندوه ها مى تازد بهترين آنها را كه بر ساقۀ دوستش بود از ريشه كند و بريد. با من عهد كرده بود كه اگر روزگار مرا از او جدا ساخت، بعد از مرگم با زن ديگرى ازدواج نكند. من نيز در اين مورد با او عهد بستم. اما حوادث زمانه چند سال بعد، او را به عهدشكنى و خيانت رسانيد. پس خاموش باش در مورد كسى كه فريبايى و شيفتگى هوى و هوس، او را از وفادارى باز نمى دارد].
زبير از عبد الله بن معاويه، از پدرش ميسره از شريح قاضى روايت كرد و گفت:(1)
زنى نزد من آمد و گفت: اى قاضى، من براى مخاصمه آمده ام. گفتم: دشمنت كيست؟ گفت: تو، اى قاضى. پس وقتى مجلس خلوت شد، به زن گفتم: با من سخن بگو. زن گفت: من ادرار خود را از جايى كه مردها خارج مى كنند خارج مى سازم ولى فرج هم دارم؛ دو جنسى هستم. من (شريح) گفتم: امير المؤمنين على - عليه السلام - در اين خصوص نظرى دارد مبنى بر آنكه از هر جايى كه ادرار تو مى آيد تو بر همان جنس هستى. او گفت: از هر دو جا مى آيد. به او گفتم: از كدام يك زودتر ادرار مى آيد! گفت:
هيچ كدام؛ در يك زمان باهم مى آيد و در يك زمان قطع مى شود. گفتم: مرا از مسئلۀ عجيبى باخبر كردى. زن گفت: اتفاق عجيب ترى را برايت تعريف مى كنم. من با پسرعمويم ازدواج كرده ام. او برايم زنى خدمتكار گرفت و من با او نزديكى كردم و او باردار شده است. هنگامى كه فرزندم به دنيا بيايد، نزد تو مى آيم تا من و همسرم را از يكديگر جدا كنى.
پس آن زن از محل قضاوت خارج شد. در آن هنگام على داخل مجلس شد و قاضى شريح ايشان را از اين مسأله آگاه كرد. على گفت: زن را بياوريد. زن داخل شد. على گفت:
آنچه قاضى مى گويد صحيح است؟ زن پاسخ داد: همان گونه است كه گفت. على همسر اين زن را احضار كرد و به او گفت: آيا اين زن، همسر و دخترعمويت است؟ مرد گفت:
بله. گفت: مى دانى كه چه كار كرده است؟ پاسخ داد: بله. من براى او خدمتكارى گرفتم.
او با خدمتكار نزديكى كرده و خدمتكار باردار شده است. على پرسيد: آيا بعد از آن با همسرت نزديكى مى كردى؟ او پاسخ داد: بله. على گفت: تو بيشترين ويژگى و خصوصيت شير را در خود دارى. اين دينار را بگير. دو زن و يك خدمتكار بياور. آنها آمدند. على گفت: اين زن را به داخل اتاق ببريد و لباس او را بيرون آوريد و استخوانهاى پهلويش را بشماريد. آنان اين كار را انجام دادند و گفتند: تعداد استخوانهاى پهلوى سمت
1) . اين خبر در اخبار القضاة 197/2 به روايت على بن عبد الله، از پدرش معاويه، از مسيره، از شريح آمده است.
راست يازده و سمت چپش دوازده است.
على اللّه اكبر گفت و دستور داد كه او ردا و كفش پوشيده و در زمرۀ مردان قرار گيرد.
همسرش گفت: يا امير المؤمنين! اين همسر و دختر عمويم است. بين من و او طلاق جارى ساخته و او را در زمرۀ مردان قرار مى دهى؟ چگونه اين چنين تصميم گرفته اى؟ ايشان پاسخ داد: من اين حكم را از حضرت آدم آموختم. هنگامى كه خداوند عز و جلّ حوا را خلق مى كرد، او را از يكى از استخوانهاى پهلوى آدم آفريد. بنابراين استخوان هاى پهلوى راست مردان از استخوانهاى زنان، يكى كمتر است. آنگاه على به آنان دستور داد كه خارج شوند.(1)
قاضى گويد: اين امر نزد ما ثابت شد. پس اين امر را به اهل آن واگذار كرديم كه اين گونه حكم كرد.
زبير برايم روايت كرد و گفت: يوسف بن عمر(2)در خطبه اش مى گفت:(3)
اى بندگان خدا، پرهيزگار باشيد. چه آرزوهايى كه شما به دنبال آن هستيد، اما به آن نمى رسيد و غذاهايى كه مى خواهيد بخوريد اما نمى توانيد، از بخشش اموالى كه بزودى آن را ترك خواهيد كرد خوددارى مى ورزيد كه شايد آنها را به ناحق جمع كرده باشيد و كسى را از حق آن بازداشته ايد كه حرام بودن آن به شما مى رسد. آنها را به ارث مى گذاريد ولى گناه آن را بر گردن خود حمل مى كنيد و آن را وزر و وبال خود قرار مى دهيد و با پريشانى و اندوه به نزد پروردگارتان مى شتابيد. شما در دنيا و آخرت خسران ديده و اين زيانى آشكار است.
1) . اين داستان را از اخبار القضاة 197/2 كامل كرديم. به اين روايت نمى توان اعتماد كرد؛ زيرا علم آناتومى و پزشكى چنين چيزى را تأييد نمى كند. - م.
2) . يوسف بن عمر ثقفى والى عراق از طرف هشام بن عبد الملك (سال 120 ق) بود كه در 127 ق در زندان يزيد بن وليد در دمشق كشته شد.
3) . متن اين خطبه در العقد الفريد 158/2، البيان و التبيين 71/2، و نهاية الارب 255/7 آمده است.
زبير از على بن محمد بن عبد الله، از عوانة بن حكم برايم روايت كرد و گفت:(1)
هنگامى كه شوكت و قدرت مردم عراق به اوج خود رسيد، سركشى آنان نسبت به حاكمان شهر ادامه يافت. به گونه اى كه به سوى آنان سنگريزه پرت مى كردند و نسبت به آنان نافرمانى داشتند. عبد الملك به جارچيان دستور داد مردم را براى نماز خبر كنند.
مردم جمع شدند. او برايشان خطبه خواند و گفت: اى مردم، شعله هاى آتش در عراق روشن شده و سوزان و درخشنده است. پس بايد آن را پاكيزه ساخت و شعله هاى آن را پنهان ساخت. آيا در ميان شما كسى هست كه سلاحش آماده، قلبش محكم و اراده اش راسخ باشد تا بتواند آتش اين فتنه را خاموش و شعله هاى آن را مهار كند؟ همۀ مردم ساكت بودند. حجاج بن يوسف(2)از جا پريد و گفت: من هستم، اى امير المؤمنين. خليفه گفت: تو كيستى؟ او پاسخ داد: حجاج بن يوسف بن حكم بن عامر فرزند صحابۀ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عروة بن مسعود و بزرگ مكه و مدينه. گفت: بنشين، تو فرد موردنظر نيستى. عبد الملك دوباره پرسيد: از مردم عراق كيست؟ مردم ساكت بودند. باز حجاج از جا پريد و گفت: من، اى امير المؤمنين. گفت: تو كيستى؟ گفت: من از قومى هستم كه قريش آرزو مى كرد با دختران آن ازدواج كند و از اين كار نااميد نمى شدند. اگر تكرار سخن، گويندۀ آن را نااميد نمى ساخت، كلام را طولانى مى كردم تا مخاطب خود را قانع كنم وگرنه سخن اولم را باز مى گويم. عبد الملك گفت: سرجايت بنشين، تو فرد مورد نظر
1) . اين ماجرا در مروج الذهب 291/5 آمده است.
2) . حجاج بن يوسف بن حكم از طايفۀ ثقيف، كه در طائف معلم قرآن بود. وقتى خليفه عبد الملك او را به ولايت عراق گمارد، قرآن را بوسيد و كنار گذاشت و گفت: «هذا فراق بينى و بينك». نقش حجاج بن يوسف در سركوبى بحران هاى عصر عبد الملك از جمله شورش ابن زبير، سركوبى خوارج و ساير شورش ها بسيار برجسته است. گفته شده او در دوران ولايتش بر عراق براى پيشبرد اهداف خلافت بيش از يكصدهزار نفر را به قتل رسانده است. قساوت و بى رحمى حجاج زبانزد خاص و عام بود و نام او بر دلها ترس مى افكند. به صراحت مى توان گفت: اگر حجاج نبود، عبد الملك به هيچ رو نمى توانست مدت 20 سال در مسند خلافت بنشيند و با انواع بحران ها روبه رو شود. سرانجام با مرگ عبد الملك، وليد، فرزندش، او را گرامى داشت؛ اما برادرش، سليمان كه به خلافت رسيد نسبت به خاندان حجاج و فرزندانش غضب كرد؛ آنان را از كار بركنار، و منسوبان او را خوار و ذليل داشت و آنان را از دستگاه حكومتى بيرون كرد. - م
نيستى.
بعد عبد الملك سرش را بلند كرد و گفت: چه كسى از عراق است؟ مردم ساكت بودند، عبد الملك گفت: شيرانى كه شتران را پى مى كردند، نمى بينم؟ شيران غرّنده و حمله ور را نمى بينم؟ مردم ساكت بودند.
حجاج پريد و گفت: من از عراقم، اى امير المؤمنين. گفت: چه كسى تو را جزء مردم عراق محسوب كرده است؟ پاسخ داد: پوست پلنگ مى پوشم، به انبوه جمعيت حمله مى كنم و همه را به هلاكت مى رسانم. اگر كسى با من منازعه كند، او را مى گيرم و هركس كه به دشمن ما بپيوندد، او را به شديدترين وجه به قتل مى رسانم و اموالش را تقسيم مى كنم. من آزادى، نفرت، خشونت، ملاطفت، ستم، بخشش و امساك و همه چيز را در خدمت مى گيرم. اگر بردبار بودند، برايشان حاكم بسيار بخشنده اى مى شوم و اگر مخالفت كردند، از آنان فقط تپه اى سلاح و ابزار باقى مى ماند. اى امير المؤمنين، اين چيزى است كه براى آنان آماده كرده ام. نيازى نيست مرا بيازماييد. من قطع كنندۀ گردنكشان، گيرندۀ سخت جانها و جمع كنندۀ اموالشان هستم، اگر نمى خواهى، كسى ديگر را به جاى من بگذار كه مردان زيادى اينجا هستند.
عبد الملك گفت: تو اين مسئوليت را برعهده بگير. بعد رو به كاتب كرد و گفت: براى او فرمان بنويس و اين كار را به تأخير نينداز، نيرو و سرمايه نيز در اختيار او قرار دهيد.
عبد الملك بن عمير گويد: ما در مسجد اعظم (كوفه) نشسته بوديم كه كسى حجاج را آورد و گفت: اين حجاج بن يوسف است كه به اميرى عراق منصوب شده است، مردم براى عرض تبريك نزد او آمدند. سپس از صحن مسجد متفرق شدند، ما او را در راه رفتنش مانند شير ديديم؛ عمامه اى قرمز بر سر داشت كه با آن صورتش را پوشانيده بود. كمانى عربى بر دوش داشت و به سوى منبر مسجد رفت. با چشمانم او را دنبال مى كردم تا به بالاى منبر رفت و بر آن نشست و نقاب از چهره برگشود. مردم كوفه در آن روز با وضع نيكو و زيبا و با عزّت و افتخار به مسجد آمده بودند. يكى از آنان وارد مسجد شد، در حالى كه ده يا بيست نفر از يارانش، كه لباسهاى سفيد پوشيده بودند و چيزى در
دست داشتند او را همراهى مى كردند. در مسجد مردى كه به او عمير بن ضابئ برجمى(1)مى گفتند به محمد بن عمير بن عطارد تميمى(2)گفت: آيا تو آمده اى او را با سنگريزه بزنى؟ او گفت: خير، آمده ام سخنش را بشنوم. پس گفت: خداوند بنى اميه را لعنت كند كه فردى چون اين را بر ما برمى گزينند. خداوند در حقّ عراق ظلم كرد كه اين مرد را به اميرى عراق رسانيد. به خدا سوگند، اگر اين تمام سخن او بود ديگر مطلبى نمى گفتم.
حجاج ساكت نشسته بود و چپ و راستش را مى نگريست، تا اينكه مسجد از انبوه مردم پر شد. پس گفت:(3)اى مردم عراق، من نمى دانم جمعيت شما چقدر است. آيا همه جمع شده ايد؟ مردى گفت: خداوند تو را هدايت كند ما همه جمع شده ايم. حجاج چند لحظه ساكت بود و سخن نمى گفت. آنان گفتند: فقط لكنت زبان و سختى در گفتار مانع سخن گفتن مى شود. حجاج برخواست و چهرۀ خود گشود و گفت: اى عراقيان، من حجاج بن يوسف بن عامر بن عروة بن مسعود هستم.
آنگاه اين چنين سرود:(4)
أنا ابن جلا و طلاّع الثنايا *** متى أضع العمامة تعرفونى
صليب العود من سلفى تران *** كنصل السيف وضّاح الجبين
و ماذا يدّرى الشعراء منّى *** و قد جاوزت حدّ الأربعين
أخو خمسين مجتمعا أشدى *** و نجّذنى مداورة السنين
و إنى لا أعود إلى مربّى *** غداة الغب إلاّ أى حين
[من فرزند مردى بلندآوازه و مشهور و صاحب نظر و شجاع هستم؛ وقتى عمامه ام را بر سر مى گذارم، مرا خواهيد شناخت. قوى هيكل و نيرومند و از نسل گذشتگانم. مانند
1) . عمير بن ضابى الحارث البرجمى، شاعر ساكن كوفه بود كه در 75 ق وفات كرد. پدرش در زندان عثمان درگذشت. (الطبرى 207/6 و الأعلام 265/5)
2) . محمد بن عمير بن عطارد بن حاجب بن زرارة التميمى الدارمى، از اشراف و جوانمردان كوفه، شاعر و اميرى بود كه در جنگ صفين با امام على (ع) همراه شد. حكايتى براى او در مورد حجاج نقل كرده اند. (الأغانى 46/13 و الإصابة 227/3)
3) . اين خطبه در جمهرة نسب العرب 288/2 آمده و اين خطبۀ مشهورى است كه اكثر مؤلفان كتابهاى ادبى و تاريخى آن را عنوان كرده اند.
4) . اين رجز در حواشى الكامل مبرد 334/1 منسوب به رشيد بن رفيض العنزى، اللسان، و الأغانى 45/14 است.
دستۀ شمشير پيشانى ام مى درخشد. چگونه شاعران مرا بشناسند در حالى كه سن من از چهل سالگى نيز گذشته و نزديك پنجاه است. قدرت جسمانى من به كمال رسيده و روزگار و گذشت سالها مرا آزموده است. من هرگز به سوى معلّمى(1)باز نمى گردم، اما روزگار، صبح ها يك روز در ميان مرا به سيراب كردن شترانم وادار مى كرد].
وى آنگاه افزود: به خدا سوگند، اى عراقيان، من سرهايى مى بينيم كه مانند ميوه ها رسيده و اكنون زمان چيدن آنهاست و من صاحب آن ميوه ها هستم. به خدا سوگند من خونهايى را كه از دستار و ريش شما جارى مى شود مى بينم. و آنگاه سرود:
هذا أو ان الشدّ فاشتدى زيم *** قد لفّها الليل بسواق حطم
ليس براعى إبل و لا غنم *** و لا بجزّار على ظهر و ضم
قد لفّها الليل بعصلبىّ *** و شمّرت عن ساق شمرى
أروع خراج من الدوىّ *** مهاجر ليس بأعرابىّ
ما علّتى و أنا شيخ إدّ *** و القوس فيها و تر عردّ
مثل ذراع البكر أو أشدّ
[در اين زمان سخت افسار شتر را محكم بكشيد كه شب، او و سوارش را به هم مى پيچد. چوپان بودن به داشتن شتر و گوسفند و پشم چينى به داشتن وضم(2)نيست.
شب، هيكل قوى مرا در خود پيچيده و ساق پاى مرا محكم بسته است. از مهاجرانى كه مست و بيهوش اند و عرب نيستند، خراج ها را جمع آورى مى كنم. بر من عيب و نقص نيست، كه پيرمردى هستم و كمرم قوس دارد، قوسى كه زه آن مانند استخوان بازو محكم و سخت تر از آن است].
آنگاه افزود: به خدا سوگند، اى مردم عراق، غمزه اى مانند غمزۀ صياد به جانب من نمى شود؛ صدايى جز صداى راندن شتران به گوش من نمى رسد. با كنجكاوى و ذكاوت مسئله را بررسى كردم. از تجربه ام كمك گرفتم و به سوى هدف روان شدم. امير المؤمنين يكى از تيرهايى را كه در دست داشت بركشيد. بلندترين درخت خرما را كاويد و مرا
تيرى مناسب كارش يافت كه محكم ترين آنها بود. مرا به سوى شما فرستاد و شما را به وسيلۀ من مورد هدف قرار داد. اى عراقيان، اى اهل نفاق و تفرقه، خلق و خوى شما يكسان است؛ زيرا خوابتان در خوابگاه هاى غفلت و گمراهى طولانى شده و در پرتگاه هاى فتنه و غفلت سقوط كرده ايد، سنّت شما سنّت فريب خوردگان است. به خدا سوگند، هر آينه پوست هايتان را مانند پوست درخت بكنم، شما را مانند سنگ چخماق به يكديگر بكوبم و مانند درختهاى خاردار به يكديگر بپيچانم و شما را مانند شتر غريبى كه گم شده است و ضربه مى خورد بزنم. پس مرا با اين گروه و جماعت واگذاريد و آنگاه گفت: گفته شود آنچه بايد و خواهد شود آنچه بايد.
اى مردم عراق، شما مثل اهل قريه اى هستيد كه: كٰانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهٰا رِزْقُهٰا رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكٰانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اَللّٰهِ فَأَذٰاقَهَا اَللّٰهُ لِبٰاسَ اَلْجُوعِ وَ اَلْخَوْفِ (1)[اهلش در آسايش و اطمينان زندگى مى كردند و از هر جانب روزى فراوان به آنها مى رسيد تا آنكه اهل آن شهر نعمت خدا را كفران كردند؛ خدا هم به موجب آن كفران و معصيت، طعم گرسنگى و بيمناكى را به آنها چشانيد]. پس جمع شويد، معتدل گرديد و ميل به نافرمانى نكنيد.
بشنويد و اطاعت كنيد. همراهى كنيد و بيعت كنيد، بدانيد كه من اهل زياده روى و بيهوده گويى و اهل گريز و فرار نيستم. اين شمشير را از نيام بيرون كشم و در تابستان و زمستان آن را غلاف نكنم تا اينكه امر خدا ظاهر شود و سركشان شما خوار شوند و كج روندگان و متكبران شما راست شوند. به درستى كه من صداقت را همراه نيكوكارى و نيكى را در بهشت، و دروغ را با ستمكارى، و ستمكاران را در آتش جهنم يافته ام.
امير المؤمنين به من دستور داده است كه به شما عطايا بخشم و از ميانتان اشخاص را براى جنگ با دشمنانتان بفرستم. من هم شما را به اين كار فرمان مى دهم، شما سه روز فرصت داريد. با خداوند براى انجام اين كار پيمانى بسته ام كه مرا در اجراى آن كفايت مى كند. اگر كسى از شما بعد از گرفتن عطا تنها يك روز (براى جنگ) درنگ كند، سرش را از گردنش جدا و اموالش را غارت مى كنم. اى غلام، نامۀ امير المؤمنين را بخوان.
1) . نحل/ 112.
كاتب گفت: بسم الله الرحمن الرحيم، از عبد الله عبد الملك امير المؤمنين به مسلمانان و مؤمنين عراق. سلام عليكم. هيچ كس جواب سلام خليفه را نداد. حجاج از بالاى منبر فرياد زد: اى غلام، ساكت شو. اى اهل تفرقه و اختلاف، امير المؤمنين به شما سلام مى دهد و شما پاسخ او را نمى دهيد. به خدا سوگند، اگر من مدتى بر شما حاكم باشم، شما را چنان ادب خواهم كرد، به گونه اى كه با ادب ابن اذينة(1)متفاوت باشند. يا اينكه شما را براى خود راست كنم و هركدام از شما را بر خودش مشغول دارم. اى غلام، نامۀ امير المؤمنين را بخوان. كاتب گفت: بسم الله الرحمن الرحيم. و هنگامى كه به كلمۀ سلام رسيد، كسانى كه در مسجد بودند گفتند: و سلام بر على امير المؤمنين و رحمة الله و بركاته.
بعد حجاج از منبر پايين آمد و به دارالاماره رفت. او تا سه روز با مردم ديدار نكرد. در روز چهارم به مردم اجازه داد به نزدش بيايند. عمير بن ضابئ(2)بر او وارد شد و گفت:
خداوند تو را هدايت كند. من پيرمرد هستم. نام مرا از اين فهرست(3)حذف كن. من پسرى دارم كه در جنگ ها و مبارزات و رويارويى با دشمن از من قوى تر است. از امير مى خواهم پسرم را به جاى من قرار دهد. حجاج گفت: اى پيرمرد، پسرت را به جاى خود بفرست.
هنگامى كه او رفت. عنبسة بن سعيد بن عاص(4)گفت: اى امير، آيا او را شناختى؟ امير پاسخ داد: نه، به خدا قسم او را نشناختم. عنبسة گفت: او عمير بن ضابئ بود كه پدرش مى خواست امير المؤمنين عثمان را بكشد. امير المؤمنين (عثمان) او را حبس كرد تا اينكه به بيمارى عفونى مبتلا شد. هنگامى كه از زندان بيرون آمد، عثمان نيز كشته شده بود و
1) . در الكامل، ابن انهية، آمده است و در حاشيۀ آن نوشته كه ابن انهيه رئيس شرطه بصره قبل از حجاج بوده است.
2) . شرح حال او را قبلا ذكر كرديم.
3) . حجاج نام كسانى كه بايد براى جنگ آماده مى شدند در ديوان جند كوفه ثبت كرده بود. به آنان مرتزقه مى گفتند. - م
4) . عنبسة بن سعيد بن العاص يكى از ملازمان حجاج بود كه همراه او در مجلس مى نشست. هنگامى كه شنيد او قرآن را به صوت خوانده وى را از عراق بيرون راند، ولى در 85 ق به خراسان بازگشت. (جمهرة أنساب قريش، ص 81)
يكى از استخوانهاى پهلوى او نيز شكسته بود. پدرش در اين باره گفت:
هممت و لم أفعل و كدت و ليتنى *** فعلت و كان المعولات حلائله
[عزم انجام كارى را داشتم. اما آن را انجام ندادم. عزم من جزم و استوار بود. كاش اين كار را مى كردم؛ زيرا آرزوى همسرانش اين بود](1)
حجاج گفت: آن پيرمرد را بازگردانيد. هنگامى كه او را آوردند به وى گفت: براى نبرد الدار تو شخصا وارد مى شوى؛ اما در جنگ خوارج كسى را مى توانى به جاى خود بفرستى، اى پيرمرد به خدا سوگند، كشتن تو بهترين كارى است كه براى ساكنان مصرين(2)مى توان انجام داد. او را ببريد و گردنش را بزنيد. حجاج صدايى شنيد. گفتند: اين افراد قبيلۀ عمير بن ضابى هستند كه منتظر عميرند. حجاج گفت: سرش را براى آنان بفرستيد.
سر عمير را پيش آنان افكندند و آنان نيز گريختند.(3)
راوى گويد: پسرعموى عبد الله بن زبير اسدى(4)از عمير خواسته بود نزد حجاج او را شفاعت بكند تا از رفتن به جنگ معاف شود. اما هنگامى كه عمير كشته شد، ديگر منتظر اذن دخول نشد. عبد الله بن زبير چنين سرود:(5)
أقول لإبراهيم يوم لقيته *** أرى الأمر أمسى مفضحا مستصعبا
تجهّز فإمّا أن تزور ابن ضابىء *** عميرا و إمّا أن تزور المهلّبا
هما خطّتا سوء نجاؤك منهما *** ركوبك حوليّا من الثلج أشهبا
1) . اين بيت در ابن سلام، ص 145 و الكامل 335/1 بخشى از هفت بيت آمده است.
2) . منظور از مصرين: بصره و كوفه است. - م.
3) . حجاج بن يوسف نخستين كسى است كه براى تأمين نيروى نظامى براى جنگ دست به خشونت زد. او به مردم سه روز فرصت مى داد و روز چهارم اگر كسى از جنگ تخلف مى كرد، گردن او را مى زد يا در ميان ديوار مدفونش مى ساخت. قتل عمير بن ضابئ نيز از همين موارد است. با كشته شدن وى، مردم چنان براى جنگ بسيج و آماده شدند كه وقتى از رودخانه مى گذشتند به سبب ازدحام، پل خراب شد و بسيارى در آب ريختند و مردند. حجاج همواره براى جمع آورى نيرو در جنگها اين گونه عمل مى كرد. - م
4) . عبد الله بن زبير بن الاثيم بن الاعشى از شعرا و دوستداران دولت اموى. در پايان عمرش از مدح مصعب بن زبير منصرف شد. او در زمان عبد الملك بن مروان وفات كرد. (شرح حالش در الأغانى 31/13 و خزانة الادب 345/1)
5) . رك: طبرى 83/6؛ مروج الذهب 301/5 و در الكامل 336/1.
و إلاّ فما الحجّاج مغمد سيفه *** يد الدهر حتى يترك الطفل أشيبا
فأضحى و لو كانت خراسان دونه *** رآها مكان السوق أو هى أقربا
[روزى كه ابراهيم را ببينم به او مى گويم مى بينم كه كار، اشتباه و دشوار شده است. آماده شو تا يا عمير بن ضابئ را ديدار كنى يا مهلّب(1)را؛ اين دو كار در سرنوشت بد تو نوشته شده و تو به سختى مى توانى از آن نجات يابى چرا كه نجات تو همانند سوار شدن بر چهارپاى يكسالۀ سياه و سفيد است (چون در اين سن چهارپا سوارى نمى دهد) و گرنه حجاج در طول روزگار شمشيرش را غلاف نمى كند مگر اينكه طفل را سفيدموى و پير گرداند. بر من روشن است (حجاج) آنچنان قدرتمند شده كه حتى اگر خراسان را در مقابل خود بيند آن را همچون بازار و يا نزديكتر از آن مى داند].
ابو عبد الله گويد كه مالك بن دينار(2)گفت:
سخنانى از حجاج شنيدم كه مرا بيهوش كرد. به او گفتند: اى ابا يحيى، سخنان حجاج تو را بيهوش كرد؟ گفت: بله، سخنان او را مانند صداى تار مى شنيدم. او مى گفت:(3)اگر يك ساعت از عمر فردى به منظورى غير از آنچه برايش خلق شده صرف شود سزاوار است كه همواره براى آن حسرت بخورد و شنيدم كه مى گفت: فردى نفسش را پاك نگه مى دارد و فردى كه از نفس خود در امان نيست و مردى كه نفسش را محاسبه مى كند قبل از آنكه ديگران آن را محاسبه كنند. فردى براى نفسش لجام و زمام قرار مى دهد و زمام آن نفس را به دست مى گيرد تا به طاعت خداوند متعال ببرد و با لجام از انجام معاصى جلوگيرى مى كند.
1) . منظور مهلب بن ابى صفره است كه فرماندهى جنگ با خوارج خراسان و سيستان را برعهده داشت. مهلب موفق شد با نيروى عظيم و فراوان بسيج شده، خوارج آنجا را تارومار كند - م
2) . مالك بن دينار ابو يحيى بصرى، غلام زنى از بنى سامة بن لؤى بود. او را بسيار زاهد، باتقوا، محدث و نويسنده دانسته اند كه در 130 ق از دنيا رفت. (ابن خلكان، صفة الصفوة 197/3).
3) . در جمهرة خطب العرب 302/2 ذكر شده است.
زبير از محمد بن سلام از خالد بن صفوان(1)نقل كرد و گفت:
وارد مسجد شدم. در آن هنگام حجاج بر منبر خطبه مى خواند. شنيدم كه مى گفت(2):
اى مردم عراق، اى اهالى نفاق و دورويى و تفرقه و بدخلقى، اى بندگان نافرمان، شما مانند قارچ هايى هستيد كه در سرزمينى پست و محكم مى روييد. آيا شما باران رنج و اندوه و ياران و ساكنان زاويه(3)و مسكن(4)و ديرجماجم(5)نيستند؟ كار شما را به خدا واگذارديم و او براى ما در مورد شما داورى خواهد كرد. گمان مى كنيد كه من علم غيب مى دانم. خداوند بلندمرتبه مى فرمايد: عٰالِمُ اَلْغَيْبِ فَلاٰ يُظْهِرُ عَلىٰ غَيْبِهِ أَحَداً(6). گمان مى كنيد كه من ساحر هستم. بدترين دينها، دينى است كه در آن سحر باشد و خداوند تعالى مى فرمايد: لاٰ يُفْلِحُ اَلسّٰاحِرُ حَيْثُ أَتىٰ(7). شايد گمان برده ايد كه من بازماندۀ قوم ثمود هستم. به خداوند سوگند، به همراه حضرت صالح برگزيدگان و خوبان نجات يافتند و ديگران هلاك شدند. خداوند مى فرمايد: وَ ثَمُودَ فَمٰا أَبْقىٰ(8).
1) . خالد بن صفوان بن عبد الله بن أهتم التميمى المنقرى از فصيحان مشهور عرب و از معدود خطبا بود. (المعارف، ص 33)
2) . رك: جمهرة خطب العرب 302/2.
3) . محلى نزديك بصره كه در 82 ق بين حجاج و عبد الرحمن بن اشعث درگيرى روى داد.
4) . محلى در كنار رود دجيل در سرزمين كوفه كه بين حجاج و ابن اشعث درگيرى صورت گرفت.
5) . محلى در نزديكى كوفه كه در 83 ق حجاج و ابن اشعث باهم در آن جنگيدند. عبد الرحمن بن محمد بن اشعث از فرماندهان سپاه حجاج براى مقابله با خوارج سيستان و نيز رتبيل پادشاه زابلستان بود. عبد الرحمن كه خود فرماندهى صاحب مقام و مقتدر بود، در انجام جنگ با خوارج براساس نقشۀ خود حركت مى كرد كه البته جنگ را به آرامى پيش مى برد و حجاج گمان كرد كه او با رتبيل و خوارج قصد سازش دارد و حتى نمى خواهد با آنان جنگ كند. لذا چندان بر عبد الرحمن فشار آورد كه او را به ستوه آورد و به عصيان واداشت. عبد الرحمن با سپاهيان خود سر به شورش برداشت. نام حجاج را از خطبه افكند و در منطقۀ زاويه و مسكن و آنگاه دير الجماجم با سپاه حجاج روبه رو شد، ولى شكست خورد و هنگام فرار از يك بلندى به پايين سقوط كرد و كشته شد. - م
6) . جن/ 46.
7) . طه/ 69.
8) . نجم/ 51.
آنگاه به اين اشعار سويد بن ابى كاهل متمثل شد(1):
ربّ من أنضجت غيظا صدره *** قد تمنّى لى موتا لم يطع
و يرانى كالشجا فى حلقه *** عسرا مخرجه لا ينتزع
و يحيّنى إذا لاقيته *** و إذا يخلو له لحمى رتع
كيف ترجون سقاطى بعد ما *** شمل الرأس مشيب و صلع
و إباء للدنيّات إذا *** ضغط المكروب ضيم فقبع
و بناء للمعالى إنما *** يرفع اللّه و من شاء وضع
[چه بسيار افرادى كه من سينه ها و قلبهايشان را مالامال از خشم و عصبانيت كردم و آنها براى من آرزوى مرگى كه فرمانبر و مطيع آنان نيست كردند.(2)يا مرا مانند بغضى بداند كه در گلويش گير كرده و به سختى از آن خارج مى شود و رها مى گردد. هنگاميكه او را مى بينم با من سلام و احوالپرسى مى كند ولى در خفا و خلوت با آبرويم بازى مى كند.
چگونه انتظار داريد من از مسئوليتم كناره گيرى كنم بعد از اينكه موهاى سرم يا ريخته يا سفيد شده است. از پستى ها دورى كنيد، هنگامى كه ظلم و ستمى در حق شما كه غمگين هستيد شود، خانه والاى خوبى ها و فضايل را بسازيد. به درستى كه خداوند هر آن كس را كه بخواهد بالا مى برد و هركسى را بخواهد فرومى گيرد].
زبير از مدائنى، از مجاهد، از شعبى، از عبد الملك بن عمير برايم نقل كرد و گفت:(3)
حجاج بن يوسف وقتى براى ما خطبه مى خواند، از اصل سخن خارج مى شد و گاهى در مورد اهالى شام و گاهى در مورد مردم عراق سخن پرانى مى كرد. مى گفت: اى اهل
شام، شما همان گونه هستيد كه نابغۀ ذبيانى(1)گفته است:
هم درعى التى استلأمت فيها *** الى اهل النّسار و هم مجنى
و هم وردوا الجفار على تميم *** و هم اصحاب يوم عكاظ إنى
شهدت لهم مواطن صادقات *** اتيتهم بودّ الصدر منى
[آنان زره پوشانى براى من هستند كه من در ميان آنان خود را پناه داده ام تا به سوى قوم نسّار(2)كه سپر من هستند بروم. آنان در جفار(3)بر تميم وارد شدند كه آنان ياران جنگ عكّاظ براى من بودند. من براى آنان صادقانه شهادت مى دهم كه مهر خود را از روى دوستى به آنان تقديم كرده ام].
سپس به اهالى كوفه رو كرد و گفت: اين رؤساى خبيث بر صندلى تكيه زده و فرمان مى دهند كه قطع كنيد و بزنيد. به خدا سوگند، اگر در ميان شما كسى جنب وجوش داشته باشد او را مثل ديروز تنها مى گذارم. پس او همچنان در مورد اهالى شام و عراق سخن مى گفت تا اينكه از خورشيد جز سرخى آن، كه بر بالاى مسجد مى تابيد ديده نمى شد.
سپس به مؤذّن فرمان داد: اذان بگو. آنگاه نماز عصر را با ما به جماعت خواند. سپس اذان مغرب گفتند و نماز خواند و نمازهاى آن روز را به هم متّصل ساخت.
ابو عبد الله گويد:
هنگامى كه حجاج مرد، حسن بصرى(4)گفت: خداوندا، او و سنتهايش را از ميان بردار. نادانان و تنگ نظران را بر ما حاكم و به اموال ما دست درازى كرد. به خدا سوگند
1) . ديوان ذبيانى، 123.
2) . در ديوان، الى يوم النسار (به سوى جنگ نسار)، نسار - آبى متعلّق به بنى عامر است كه جنگى در آن رخ داده است.
3) . جفار، آبى از بنى تميم.
4) . حسن بن يسار البصرى (وفيات الأعيان 126/1؛ ابن عساكر 82/1؛ أمالى المرتضى 8/1) از فقها و زهاد و فضحاى مشهور در دوران حجاج بن يوسف ثقفى بود كه در دوران ولايت عمر بن عبد العزيز بر مدينه بسيار مورد احترام بود. - م
ريشه اى در او نبود تا او را به راه خدا سوق دهد. موهايش را شانه مى زد و در راه رفتنش تندگام برمى داشت، از منبر بالا مى رفت و آن قدر سخنان بيهوده مى گفت، تا نماز قضا مى شد تا اينكه كسى به او مى گفت: اى مرد، نماز! نه از خدا مى ترسيد و نه از مردم حيا مى كرد. در بالاى سر او، خدا و زير پايش صدهزار نفر يا بيشتر بودند.(1)
سپس حسن ادامه داد: هيهات، به خدا سوگند، حال او بدون شمشير و شلاق اين گونه است.
ابو عبد الله گويد:
روزى حجاج در كوفه براى مردم خطبه خواند و گفت: اى مردم عراق! به سوى شما آمدم. من در اين راه بر همسفرانم پيشى گرفتم. اما اختلاف و شكاف برطرف نشد تا اينكه موهاى سرم ريخت. سپس او سرش را كه كچل شده بود، نشان داد و اين چنين سرود:
من يك ذا لمّة يكفّفها *** فإننى غير ضائرى زعرى
لا يمنع المرء ان يسود و أن *** يضرب بالسيف قلّة الشعر
[كسى كه صاحب موى ژوليده اى باشد آن را از بين مى برد، «بدان» كه كم مويى من هيچ ضررى به من نمى رساند. كمى مو، جلوى جنگاورى و شمشيرزنى و آقايى و سرورى را نمى گيرد].
زبير از اسحاق بن ابراهيم تميمى برايم روايت كرد و گفت:
من همراه واثق(2)در صالحيه بودم. پس گفتم: خداوند امير المؤمنين را حفظ كند. دو
1) . كنايه از اين كه قدرت او از همه جز خداوند بيشتر بود و كسى جز خدا در مقامى بالاتر از او قرار نداشت. مردم تحت فرمان خود را چون برده بر زير پاهايش قرار مى داد و له مى كرد و انواع ظلمها را بر آنان روا مى داشت. - م
2) . واثق: خليفه عباسى، واثق بالله بن معتصم. اديب و شاعر كه در 227 ق به خلافت رسيد و در 232 ق وفات كرد. (العبر، 412/1). او در دستگاه خلافت پدرش معتصم، كه تركان بر همۀ امور مسلط بودند رشد يافت و به خوبى به آنان عادت كرده بود. لذا وقتى به خلافت رسيد دست تركان را در امور حكومت بازگذاشت و حتى بيشتر از پدرش به آنان متكى شد. او سرزمين هاى تحت سلطۀ خلافت را دو قسمت كرد. سرزمين هاى غربى را دست اشناس ترك و سرزمينهاى شرقى شامل خراسان، سند و ماوراء النهر را به ايتاخ ترك سپرد و دو ترك ديگر از جمله وصيف و بغا را به عنوان پرده دار و حاجب و فرمانده سپاه خود قرار داد. او ولايت وسيعى را به تركان واگذار و آنان را با دادن اقطاعاتى در آن سرزمين ها تقويت كرد. اقطاع دارى و تيول دارى يكى از نخستين كارهايى بود كه در دستگاه خلافت انجام شد. بدين سبب يك طبقه نظامى اريستوكرات در جامعه قدرت گرفتند. بحران هاى زيادى در عصر واثق صورت گرفت كه با تلاش فرماندهان ترك سركوب شد. واثق همانند پدرش معتصم و پدربزرگش مأمون، معتزلى مذهب بود و بسيارى از مخالفان خلق قرآن را به زندان انداخت و يا از كار بركنار كرد و طرفداران حادث و مخلوق بودن قرآن را به امر قضاوت گمارد. به همان گونه كه معتصم و قبل از او مأمون مى كردند. - م
بيت شعر به ذهنم رسيد.
گفت: بخوان.
من هم خواندم.
طربت الى الأصيبيّة الصغار *** و شاقك منهم قرب المزار
و كل مسافر يزداد شوقا *** اذا دنت الديار من الديار
[با شادمانى به سوى كودكان شتافتى و نزديكى محلّ ديدن آنها سبب شور و شوق تو شده است. و هر مسافرى كه از شهر و ديارى بر شهر و ديار ديگرى نزديكتر مى شود خوشحال تر و پرشورتر مى گردد].
واثق براى من چنين سرود(1):
اشكوا الى اللّه بعدى عن خليفته *** و ما اعالج من سقم و من كبر
لما أستطيع رحيلا إن هممت به *** يوما إليه و لا اقوى على السفر
انوى الرحيل اليه ثم يمنعنى *** ما احدث الدهر و الايام فى بصرى
[از دورى خود نسبت به خليفه به خداوند شكايت مى كنم كه از بيمارى و پيرى براى من درمانى نيست. اگر روزى قصد سفر كنم، هرگز نمى توانم؛ زيرا قدرت لازم را ندارم. قصد سفر مى كنم كه به سوى او بيايم، اما آنچه روزگار و ايام بر سر ديدگان من آورده، مرا از اين راه باز مى دارند].
1) . الأغانى، 117/5.
زبير از مدائنى، از عوانة بن حكم براى من روايت كرد و گفت:
عبد الله بن أهتم(1)بيمار شد. دو نفر از ياران حسن بصرى به عيادت او آمدند. هنگام ورود گفتند: ابا معمر، حالت چطور است؟
گفت: مرا دريابيد كه به خدا سوگند بيمار هستم. در مورد آنچه مى گويم شك نكنيد.
اما در مورد صدهزار درهم كه در اين صندوق است و زكات آن پرداخت نشده و صلۀ رحمى با آن نشده چه مى گوييد؟
آن دو گفتند: مادرت به عزايت بنشيند. براى چه اين اموال را جمع كردى؟
پاسخ داد: به خدا سوگند، اموال را براى سختى هاى روزگار و جور حاكمان و بزرگ كردن خاندانم جمع كرده ام.
آن دو از نزد وى رفتند و حسن بصرى را از اين موضوع با خبر كردند. او گفت: جاى تأسف است. شيطان به او آموخته است كه سختى روزگار و جور حاكم را بهانه كند. لذا از ميان اموالش، بخشى را كه دزدى، يا بر ذمّۀ او بود خارج كرد.
پس هنگامى كه وى درگذشت، حسن بصرى، فرزند وى او را خواند و دستى بر سرش كشيد و گفت: اين اموال و ارث تو است. مراقب باش كه تو را نفريبد، همان گونه كه پدرت را فريفت. من اين اموال را به صورت حلال به تو تحويل مى دهم. مواظب باش كه وبال و عامل گرفتارى تو نباشد. كسى اين اموال را به تو بخشيد كه خودش از آن بازماند.
او شبانه روز رنج ديد. آب درياها را شكافت. دشت ها و بيابان ها را طى كرد. از طريق باطل اين اموال را جمع كرد و از حق بازماند. اين اموال را جمع و مراقبت كرد، بخل ورزيد و از بخشش آن سر باز زد. زكات آن را نداد و به خويشان هم نبخشيد. در روز قيامت بيشترين حسرت براى كسى است كه اموالش را در ترازوى ديگران مى بيند و نمى تواند و احسرتا بگويد و توبه كند.
1) . عبد الله بن أهتم المنقرى، خطيبى صاحب مقام. (البيان و التبيين 355/1)
ابو عبد اللّه گفت: عبد اللّه بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر(1)به دوست خود نوشت:
پس از حمد و ستايش خداوند متعال(2)، مرا بدون آنكه بشناسى مشمول لطف و دوستى خود قرار دادى. بعد بى آنكه گناهى مرتكب شده باشم، عقوبت كردى. كار نخست تو مرا به طمع واداشت تا با تو دوستى كنم و كار بعدى تو، مرا از وفايت نااميد كرد. من نا اميد نيستم كه طردكردن من و يا دوستى من نزد تو ثابت و هميشگى باشد.
پس، منزه است كسى كه (خداوند)، اگر بخواهد، نظر و انديشۀ روشن را از شك دور، و بين ما همبستگى برقرار مى دارد و اختلافاتمان را برطرف مى كند.
زبير از عمويم مصعب بن عبد الله، از جدّم عبد الله بن مصعب و از او از پدرش روايت كرد:
عمر بن خطاب (رضى اللّه عنه) گفت(3): كسى كه در معرض تهمت و سوءظن قرار مى گيرد، كسى را كه نسبت به او سوءظن پيدا مى كند، نكوهش نكند. كسى كه سرّ خود را
1) . عبد اللّه بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر بن ابى طالب از شجاع ترين، بخشنده ترين و شاعرترين خاندان ابو طالب است كه در اواخر دولت اموى ادّعاى خلافت كرد و در 129 ق كشته شد (المعارف 207 و الطبرى 802/7). عبد الله بن معاويه كه از غلات شيعه بود، موفق شد بسيارى از ناراضيان حكومت اموى را در كوفه و ساير شهرها با خود همراه سازد. اما در عراق از سپاهيان مروان بن محمد معروف به حمار شكست سختى خورد. لذا به ايران عقب نشينى كرد و شهرهاى بزرگ ايران را يكى پس از ديگرى فتح و آنها را از خلافت منتزع ساخت و حتى به ضرب سكه نيز اقدام كرد. در سپاه او همه ناراضيان و مخالفان اموى اعم از علويان، خوارج، عباسيان و غلات شيعه حضور داشتند و حتى چند تن از داعيان و رهبران عباسى از جمله منصور و سفاح نيز به او پيوستند. در اين كشمكش ها و درگيرى هاى او با امويان، قيام عباسيان در خراسان و سپس در عراق به پيروزى نشست و ابو مسلم خراسانى كه براى دفع و سركوبى امويان به مناطق مختلف لشكر مى كشيد، سرانجام با عبد الله بن معاويه كه از سپاه اموى شكست خورده و به سوى او مى گريخت در خراسان درگير شد و او را به قتل رسانيد و كسى را كه ممكن بود در آستانۀ پيروزى دعوت عباسيان، رقيبى جدى براى آن دعوت باشد، از سر راه برداشت. (رك: ابو الفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 115، م)
2) . اين نامه در جمهرة رسائل العرب 571/2 آمده و منابع آن هم ذكر شده است.
3) . متن سخنان عمر بن خطاب (رضى الله عنه) در شرح نهج البلاغه 757/3 و مناقب عمر بن خطاب ابن جوزى 179 آمده است.
پنهان كند، سرّش را در اختيار دارد؛ اما اگر كسى آن را افشا كند او در اختيار رازش قرار مى گيرد. كار برادر (مؤمنت) را به بهترين شكل ممكن انجام بده تا تو را بر كارى كه مى خواهى يارى دهد به سخن برادر (ايمانى خود) شك نكن، كه ممكن است در آن خيرى يابى. در به دست آوردن دوستان متّقى كوشا باش. در كارهايت با كسانى كه خدا ترسند، مشورت كن.
زبير از مدائنى، از عوانة بن حكم روايت كرد كه شعبى گفت:
از حجاج سخنانى شنيدم كه هرگز از كسى ديگرى نشنيده بودم. او مى گفت: بعد از حمد و سپاس خداوند، حق تعالى براى دنيا فنا، و براى آخرت بقا را نوشت. پس در آنچه برايش بقا نوشته فنا راه نيابد و براى آنچه فنا نوشته است بقا راه نيابد. پس آنچه در دنيا مى بينيد شما را نسبت به آنچه در آخرت نمى بيند مغرور و گردنكش نسازد. آرزوهاى طولانى خود را با كوتاهى اجل مهار كنيد.
زبير از سعد بن طريف، از عكرمه، از ابن عباس برايم روايت كرد و گفت:
مردى از بنى اسرائيل، همسرى داشت كه مى گفت: خداوند از راز زنى كه در غيبت همسرش به او خيانت مى كند پرده بردارد. روزى براى او يك ماهى فرستادند، او بالاى سر ماهى ايستاد و گفت: خداوند زنى را كه در غياب همسرش به او خيانت ورزد، رسوا كند. ماهى خنديد و قهقهه سر داد تا اينكه از ظرف بيرون افتاد. او را دوباره در ظرف قرار داد. ماهى گفت: سخنت را تكرار كن. او سخنش را تكرار كرد و ماهى شروع به خنديدن كرد تا اينكه دوباره از ظرف بيرون افتاد. اين اتفاق سه بار تكرار شد. هربار ماهى به قدرى مى خنديد كه از ظرفش بيرون مى افتاد. تا اينكه نزد عالمى از بنى اسرائيل رفت و ماجرا را برايش گفت: عالم گفت: «اين حرفها را رها كن و ذكر خدا بگو، طعامت را بخور و شيطان
را از خود بران.»(1)كسى [به زن كه از اين موضوع نگران بود](2)گفت: نزد پسر آن عالم برو كه او در اين مسائل از او آگاه تر است. زن نزد او رفت و وى را باخبر ساخت. او نيز گفت:
با همۀ كسانى كه در منزل تو هستند و تو عورت آنان را نديده اى نزد من بيا. او نيز آنان را آورد. پس وى به صورت هايشان نگاه كرد و سپس گفت: اين زن حبشى را لخت كنيد.
چنين كردند و در لباس او چيزى ديدند. پرسيد: اين چيست؟ در آن حال پدر اين عالم جوان مرد و به سبب اين كشف ستر، حرمتش هتك شد. بنى اسرائيل به سوى اين جوان هجوم بردند و گفتند: واى بر تو، تو عالم ترين ما و اميد ما بودى. هنگامى كه هجوم مردم بر وى زياد شد، از دست آنان به دورترين منطقۀ بنى اسرائيل گريخت. محلى كه به آن الرّبة مى گفتند و در بخش بلقاء (شام) واقع شده بود. در آنجا زن زيبا و جوانى را ديد. به او گفت: آيا مرا از خودت بهره مند مى سازى تا دويست دينار به تو بدهم؟ زن پاسخ داد:
بهتر آن است كه نزد خانواده ام بيايى و مرا به عقد خود درآورى تا هميشه براى تو حلال باشم. گفت: منزلت كجاست؟ زن نشانى محل زندگى خود را گفت. آن شب براى او بسيار طولانى بود. به راهش ادامه داد، رفت تا اينكه به سگى رسيد كه حامله بود و توله اى در شكم داشت. اين سگ مدام پارس مى كرد. مرد گفت: از اين اتفاق در شگفتم! كسى به او گفت برو كه به زودى علّت انجام اين كار برايت روشن خواهد شد. رفت تا اينكه به مردى رسيد كه سنگهايى حجيم حمل مى كرد و بر او سنگينى مى نمود، وقتى يكى از آنها مى افتاد، سنگ ديگرى به جاى آن اضافه مى كرد. آن مرد به او گفت: تو نمى توانى اين بار را تحمّل كنى، برايت سنگين است. آن مرد گفت: برو كه علت اين امر را نمى دانى. به زودى علت انجام آن برايت روشن مى شود. مرد به مسيرش ادامه داد تا به مردى ديگر رسيد كه آب از چاه مى كشيد، آب را در حوضى كنار چاه مى ريخت و در آن سوراخى بود كه آب را به چاه برمى گرداند. مرد به او گفت: اگر سوراخ را ببندى آب برايت جمع مى شود. گفت: صبر كن، تو علّت اين امر را نمى دانى، به زودى دليل آن
برايت روشن مى شود. آن مرد به مسيرش ادامه داد تا به آهويى رسيد كه فردى بر آن سوار بود و فرد ديگرى او را مى دوشيد و ديگرى شاخ هايش و ديگرى دم او و كسانى هم پاهاى او را محكم گرفته بودند، مرد متعجب شد. به او گفته شد برو كه تو علت اين امر را نمى دانى، بعد علت آن را خواهى فهميد. رفت تا به مردى رسيد كه بذر مى پاشيد، اما دانه ها به زمين فرو نمى رفت تا سبز شود.(1)
راوى گويد: پس مرد به مسيرش ادامه داد تا به فردى ديگر رسيد كه محصولات رسيده و نارس را با داس درو مى كرد. اين مرد به او گفت: چه مى شود اگر رسيده ها را درو، و نارس ها را رها كنى. به او گفت: برو، تو علّت اين امر را نمى دانى؛ به زودى برايت روشن مى شود. رفت تا اينكه به قصرى كه قبلا برايش توصيف كرده بودند، رسيد. پشت آن، نهرى جارى بود و مردى بر تخت نشسته بود. آن مرد به وى گفت: چگونه راه رسيدن به اين قصر را طى كردى، در اين دو شب به چه چيزهاى عجيبى برخوردى؟
مرد گفت: سگى را ديدم كه پارس مى كرد و در شكمش توله اى بود. گفت: زمانى مى رسد كه كوچكترهاى بى تجربه به جاى بزرگترهاى باتجربه، فرومايگان به جاى شريفان، و نادانان به جاى عالمان و بردباران مى نشينند.
مرد گفت: فردى را ديدم كه سنگ حمل مى كرد. به علت سنگينى بارش، سنگها از دوشش مى افتادند ولى دوباره به آنها مى افزود. پاسخ داد. زمانى مى رسد اگر امانتى را به كسى دادى به بازگرداندن آن قادر نيست و برايش دشوار مى شود.
مرد گفت: در راه كسى را ديدم كه از چاه آب مى كشيد و آب را به حوضى كه در كنارش قرار داشت جارى مى كرد اما حوض سوراخ بود و آب به چاه باز مى گشت. او پاسخ داد: زمانى مى رسد كه مردان با زنان به سبب دينشان ازدواج نمى كنند، به كمالات و زيبايى زنان نيز توجهى ندارند؛ بلكه مال آنان را مى خواهند. اين زوجها فرزندى نمى آورند و همه چيز آنان به جاى اول خود باز مى گردد.
مرد گفت: به آهوى ماده اى رسيدم و ماجراى آن را بيان كرد. آن مرد گفت: آن آهو
1) . به نظر مى آيد بخشى از اين جمله افتاده باشد.
دنياست. كسى كه بر آن سوار بود، پادشاه است. كسى كه شير آن را مى دوشيد مردمى هستند كه زندگى راحت همراه با آسايش دارند. اما كسى كه به شاخ آن آويزان بود كسى است كه زندگى سختى دارد. كسى كه دم آن را گرفته بود، كسى است كه رزق بخور و نميرى دارد. اما كسانى كه پاى او را گرفته بودند، پست ترين مردم بودند.
مرد گفت: كسى را ديدم كه بذر مى كاشت اما آن را در زمين قرار نمى داد تا سبز شود.
آن مرد پاسخ داد: زمانى مى آيد كه مردم نمى دانند چه زمان ازدواج كنند و صاحب فرزند شوند و چه زمان به سن بلوغ مى رسند.
مرد گفت: كسى را ديدم كه محصولات رسيده و نارس را باهم درو مى كرد. آن مرد پاسخ داد: او ملك الموت است كه كوچك و بزرگ را در مى يابد و من ملك الموت هستم.
خداوند مرا به سوى تو فرستاد تا جانت را به بدترين شكل ممكن بستانم.(1)
زبير برايم از عمر بن ابى بكر مؤملى، از عبد الله بن ابى عبيدة بن عمار بن ياسر، از ابو الحسن(2)روايت كرد كه مردى از قيس عيلان(3)گفت:
پدرى از فرزندش مالى قرض گرفته بود، اما آن را مدتى طولانى نگه داشته بود و بازپرداخت نمى كرد. فرزند نزد على بن ابى طالب - كرم الله وجهه - شكايت برد و چنين سرود:
هذا والدى حقّا *** و ما كنت به عقّا
بذلت المال فى رفق *** و ما كنت به نزقا
فلمّا خفّ من مالى *** و قد ولّيته رفقا
1) . اين داستان شبيه داستانى است كه خداوند در سورۀ آل عمران براى حضرت موسى و خضر بيان كرده است. خضر همراه موسى (ع) در مسيرى مى رفت و موسى (ع) كارهايى از خضر مى ديد كه او را متعجب مى ساخت ولى چون حكمت آنها را نمى دانست، سؤال مى كرد و خضر ابتدا پاسخ نمى داد تا در نهايت حكمت همۀ آنها را براى موسى (ع) توضيح داد. - م
2) . امام على (ع). - م
3) . قيس عيلان از طوايف مشهور شام هستند. - م
تولّى معرضا عنى *** و لما يعطنى حقّا
[اين پدر واقعى من است و هرگز نافرمانى او را نكردم. من مالم را با مهربانى و دوستى به او دادم. از دست او عصبانى نبودم، هنگامى كه اموالم كم شد و با مهربانى آن را بدو سپردم، او از من روى گرداند و حق مرا باز نداد].
على - عليه السلام - به پيرمرد گفت: پسرت سخنش را گفت. تو چه مى گويى؟ پيرمرد سرود:
قال بنىّ ما ترى فصدّقه *** ربّيته فى صغر أفيّقه
طورا أفدّيه و طورا أونقه *** حتى إذا شبّ و سوّى مفرقه
أقرضنى مالا له لأنفقه *** و لم أكن بماله لأسبقه
لو لا الصبا منه و لو لا رهقه *** لم يخشنى بماله أن اسبقه
فاقض القضاء و اللّه ربى يرزقه
[پسرم گفت. هرطور كه صلاح مى دانى صدقه بده. من در كودكى او را تربيت كردم تا اينكه مرد رشيدى شد. گاهى قربان او مى رفتم و گاهى او را شادمان مى كردم تا جوان شد و موهاى سرش رشد كرد. مالى به من قرض داد تا خرج كنم. من براى گرفتن آن مال پيش دستى نكردم. اگر رفتار كودكانه و حماقت وار او نبود، من نسبت به مال او در هراس و ترس نمى افتادم تا آن را از او بگيرم. اى قاضى، قضاوت كن. به خداى سوگند كه پروردگارم او را روزى داده است].
سپس امير المؤمنين على - عليه السلام - چنين سرود:
قد سمع القاضى و من ربى فهم *** المال للشيخ جزاء بالنعم
و قد تسلّفت بتفضيل القدم *** يأكله برغم أنف من رغم
من قال قولا غير ذا فقد ظلم *** و جار فى الحكم و بئس ما صرم
[قاضى سخن تربيت كنندۀ آن پسر را (پدرش) شنيد و فهميد كه اين مال متعلّق به پيرمرد است به پاداش نيكوكاريهايش. من آن مال را به جاى مرحمت هاى گذشته مى دانم. مال را برخلاف ميل كسى كه از او متنفّر است مى خورد. اگر كسى سخنى غير از اين را بگويد، ظالم است و در حكمش جور كرده چه او بد تصميم گرفته است].
زبير از محمد بن سلاّم جمحى برايم روايت كرد و گفت: مردى از قبيلۀ باهله، مردى از تميم را ناسزا گفت. پس آن تميمى چنين سرود:
يال تميم دعوة غير أمم *** من باهلىّ سبّنى ثمّت لم
يقتل و لم يحصر و لم يخضب بدم
[آهاى مردم قبيلۀ تميم! من را از دست سخنان ديگر اقوام نجات دهيد كه مردى باهلى دشنامم داد ولى نه كشته شد و نه محاصره گرديد و نه به خون غلتيد].
سفيان بن عيينة از ابى منكدر روايت كرد كه گفت:(1)
مردى نزد رسول الله صلّى اللّه عليه و آله آمد و گفت: من سرمايه و خانواده دارم. پدرم نيز سرمايه اى دارد. پدرم مى خواهد مال مرا بگيرد. رسول الله گفت: تو و سرمايه ات متعلق به پدرت هستيد.
زبير از محمد بن على بن محمد بن على، از عوانة بن حكم روايت كرد و گفت:
معاوية بن ابى سفيان، عبد الرحمن بن خالد بن وليد مخزومى(2)را به فرماندهى يكى از غزوه هاى صايفه(3)فرستاد.
1) . اين داستان و روايت، در المقاصد الحسنة، سخاوى ص 100 آمده كه در آنجا منابع ديگر آن نيز ذكر شده است.
2) . عبد الرحمن بن خالد بن وليد بن المغيرة القرشى المخزومى، پيامبر را درك كرد. او از شجاعان و سواران قريش بود و همراه معاويه در جنگ صفين حضور داشت. او در 46 ق در حمص وفات كرد. (الاستيعاب 400/2)
3) . اين خبر در الاصابة به طور مختصر و به نقل از الموفقيات 365/2 آمده است. در هر سال دو غزوه يا جنگ با دشمنان از سوى بنى اميه صورت مى گرفت كه آغازگر آن معاويه بود. يك بار به سمت مناطق گرمسير در هنگام زمستان كه به آنها «مشتا» گفته مى شد و يك بار به سمت مناطق خنك و سرد كه در تابستان انجام مى شد و آن را «صايفه» مى ناميدند. - م
سپس به او گفت: اى عبد الرحمن، با مسئوليتى كه بر عهدۀ تو گذاشتم، چه مى كنى؟ عبد الرحمن پاسخ داد: آن را نصب العين خود قرار مى دهم و از آن سرپيچى نمى كنم.
معاويه گفت: از اين مسئوليت كناره گيرى كن و آن را به من بازگردان. او گفت: مرا بعد از اينكه به كارى گماردى، بدون علّت عزل مى كنى؟ به خدا سوگند(1)، اگر در مكّه بدين وضع بودم، حقم را از تو مى گرفتم. معاويه گفت: واى بر تو، اگر ما در مكه در اين سطح بوديم، تو معاوية بن ابو سفيان بن حرب بن اميه مى بودى و من عبد الرحمن بن خالد بن وليد و منزل من در منطقۀ ابطح(2)بود، كه به روى بيابان باز مى شد و منزل تو در أجياد(3)، كه لجن ها در آن فرو مى روند و گل ها و كلوخ ها در آن بالا مى آيند. بعد معاويه گفت: اين مسئوليت را به سفيان بن عوف غامدى(4)واگذار مى كنم. آنگاه براى او فرمان نوشت و گفت: اى سفيان، با اين مسئوليت چه مى كنى؟ گفت: آن را در برابر خود قرار داده و به آن اقتدا مى كنم. اگر كسى با آن مخالفت كرد، من نيز با او مخالفت مى كنم.
معاويه گفت: به خدا سوگند اين فرد همان كسى است كه از تعجيل كردن باز نمى ماند و در پشت سرش كندروان را رها نمى كند و با اين كار مانند برخورد با شتر كند روبه رو نمى شود. به بركت خداوند حركت كن. او رفت و در سرزمين روم كشته شد. معاويه، عبد الله بن مسعود فزّارى(5)را به فرماندهى گمارد و به او گفت: پيروزى عظيم و غنيمت
1) . از اينجا تا پايان سخن عبد الرحمن در البيان و التبيين 264/2 و عيون الاخبار 225/1 آمده است.
2) . محلى در مكه است كه در سمت بالاى شهر، يعنى منطقۀ معلاة قرار دارد. - م
3) . اجياد، محلى در پايين مكه در منطقۀ مسفله است كه حالتى سراشيبى و سرازيرى نسبت به منطقۀ معلاة دارد و لذا هنگام بارندگى، تمام باران سمت بالا به سوى پايين شهر سرازير مى شد و خار و خاشاك شهر را به منطقه پايين مى ريخت. - م
4) . سفيان بن عوف غامدى از صحابه، بسيار بخشنده و شاهد فتح شام بود كه پنج سال بعد وفات يافت. (الاصابة 54/2). وى از ياران معاويه بود كه در دوران خلافت امام على (ع) با لشكريان شام به شهر انبار تهاجم و آن را غارت كرد و مردمان بسيارى را كشت. امام على (ع) براى مقابله با او سپاهى تدارك ديدند كه البته تعداد زيادى در آن حضور نداشتند. لذا نتوانستند كار چندانى پيش ببرند. در نهج البلاغه، سخنان امام دربارۀ غارت شهر انبار به دست سفيان بن عوف غامدى بيان شده است. - م
5) . در الاصابة نام پدرش مسعده ذكر شده است و در الاستيعاب مسعود يا مسعذه. عبد الله در كودكى بى سرپرست بود و پيامبر (ص) او را به فاطمه (س) داد و در دامان او تربيت شد. در دوران خلافت حضرت على (ع) كنار او بود و سپس نزد معاويه رفت. بعد از واقعۀ حره، مسئول امور سپاه دمشق شد و تا زمان خلافت مروان آنجا ماند. (الاستيعاب 319/2 و الإصابة 359/2)
فراوان براى ما همان است كه بتوانى مسلمانان را سالم برگردانى و آنان را به سختى و دشوارى نيندازى. ابن مسعود اولين والى اين منطقه بود. مسلمانان به سوى آن حركت كردند و دچار سختى و تنگنا شدند و شاعرى براى عبد الله بن مسعود چنين سرود:
اقم يا ابن مسعود قناة قويمة *** كما كان سفيان بن عوف يقيمها
و سم يا ابن مسعود مدائن قيصر *** كما كان سفيان بن عوف يسومها
[اى ابن مسعود نيزه هاى محكم را راست كن، همان گونه كه سفيان بن عوف مى كرد. اى ابن مسعود به شهرهاى قيصر نظر كن. همان گونه كه سفيان بن عوف نظر مى كرد].
هنگامى كه عبد الله بن مسعود بر معاويه وارد شد، معاويه گفت: «اقم يا ابن مسعود قناة قويمة»؛ [اى ابن مسعود نيزه هاى محكم را استوار كن]. ابن مسعود نيز گفت: اى امير المؤمنين، شاعر مرا با كسى همسان و هم طراز كرده كه مردان بزرگ، خود را همسان او نمى دانند. معاويه گفت: به خدا سوگند، از فضايل تو نزد من آن است كه شأن و مقام خود را مى دانى.
زبير از عمويش مصعب بن عبد الله، از فضل بن ربيع، از موسى، از عيسى(1)براى من روايت كرد:
منصور (عباسى) كسى را به سوى من فرستاد. در حالى كه ما شب را در راه مكه مى گذرانديم. به او رسيديم. مردم در اطراف او جمع شده بودند و حدود يك ساعتى او را همراهى كرديم و با او سخن مى گفتيم. او به من گفت: آيا أنيسه، دختر زياد، و مهمان دارى او از ما را به ياد دارى؟ گفتم: بله. گفت: آيا به ياد دارى كه ما آن شب را با ماست و شير سپرى كرديم و من به او گفتم: شب را با ماست و شير مى گذرانيم و تو در روز براى ما گوسفندى را ذبح مى كنى؟ و او گفت: آيا در يك روز دو بار گوشت مى خوريد؟ گفتم: بله؛ عيسى تأييد كرد كه سخن امير المؤمنين را به ياد مى آورد. آنگاه
1) . عيسى بن موسى بن محمد بن عبد الله بن عباس (برادرزاده سفاح) وليعهد او بعد از برادرش منصور بود كه در 168 ق وفات يافت. (العبر 253/1 و الأغانى 34/15)
منصور گفت: من ياد آن روز كردم و اكنون اوضاع و شرايط خود را مى نگرم. براى همين به دنبال تو فرستادم تا خداى متعال را شكر كنى و از آنچه داريم او را سپاس گوييم.
عيسى گويد آن شب را با شكر و سپاس خداى به سر برديم.(1)
زبير از ابراهيم بن منذر حزامى، از ابى عمر و مدائنى روايت كرد و گفت:
نيازى داشتم كه مى خواستم به مسلم بن قتيبه(2)والى بصره عرضه كنم. يكى از ياران او را ديدم و از او خواستم به اين كار اقدام و ديدار او را برايم فراهم كند. چند روز صبر كردم و در مقابل قصر مسلم منتظر ماندم. امّا آن مرد سهل انگارى كرد و مطلب مرا به او نرساند. به او يادآور شدم كه نبايد گفتن حاجت مرا به تأخير اندازى.
تا اينكه روزى كه در برابر قصر مسلم بودم، وى سوار بر اسب خارج شد، چشمش به من خورد. در گذشته بين من و او دوستى برقرار بود.
مرا نزد خود خواند و گفت: اى ابا عمر، آيا از ما چيزى مى خواهى؟
گفتم: بله. چندين روز است كه به فلانى سپرده ام تا درخواست مرا به شما برساند.
او گفت: ابا عمر، گمان مى كردم كه تو دورانديش تر از آن هستى كه مى بينم. اگر تو در حاجت خود به كسى نياز دارى، آن را به فردى نسپار كه خود سير است؛ چرا كه او براى تو كارى نمى كند و نيز آن را به دروغگو نسپار؛ چرا كه دروغگو نزديك را براى تو دور و دور را براى تو نزديك جلوه مى دهد و آن را به احمق نسپار كه او در كار تو، خود را مى بيند و كارى براى تو انجام نمى دهد.
(راوى گويد) آنگاه دستور داد حاجت مرا برآورده سازند.
1) . اين شكر و سپاس منصور به سبب آن است كه در اين هنگام وى به خلافت دست يافته و از تنعمات دنيوى برخوردار و اوضاع معيشتى او دگرگون گشته بود.
2) . مسلم بن قتيبة بن مسلم باهلى، والى خراسان و بصره در دوران هشام اموى و منصور عباسى بود. او در 159 ه از دنيا رفت (تهذيب التهذيب و الطبرى 154/7 و 194). پدرش قتيبة بن مسلم باهلى از ياران معاويه بود كه براى تثبيت خلافت وى كشتارهاى زيادى از مخالفان بنى اميه كرد. - م
زبير از عمر بن ابى بكر مؤملى از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن ياسر از پدرش ابى عبيده، از عبد الله بن عباس روايت كرد و گفت:
همراه عبد الله بن ابى سرح(1)براى جنگ در افريقا خارج شديم تا به جرجير(2)، پادشاه مغرب، كه مردى عاقل و نصرانى بود رسيديم. به عبد الله بن سعد گفتم: اگر مى خواهى كسى را نزد او بفرست تا با او سخن بگويد. او نيز، من (ابن عباس)، عبد الله بن زبير، مروان بن حكم(3)و عبد الله بن عامر بن ربيعة(4)را فرستاد.
عبد الله بن عباس گويد: من مسن ترين آنها بودم. هنگامى كه به دربار وى رسيديم؛ برايمان بالش آوردند كه اطرافش علامت صليب قرار داده بودند. پس گروهى از آنان نزد ما آمدند؛ اما جرجير همراه آنان نبود. آنان پشت صليب نشستند و پرهيز كردند از اينكه پيرامون صليبها بنشينند. من آمدم و بر آن پشتى ها نشستم به گونه اى كه صليب ها در كنارم قرار گرفتند. جرجير از جايى كه ما او را نمى ديدم، ما را تماشا مى كرد. ساعتى منتظر مانديم، بعد به ما اجازۀ ورود دادند. همراهان من هنگام ورود مرا عقب مى زدند و من از آنان ديرتر وارد شدم و هنگامى كه وارد شدم، عقب تر از آنان نشستم. وقتى همه داخل
1) . عبد الله بن سعد بن ابى سرح قرشى، فاتح افريقا (الاصابة 309/2) برادر رضاعى عثمان بن عفان بود. عثمان او را والى مصر كرد و او دومين والى مصر پس از فتح آن به دست عمرو بن عاص بود. پدر عبد الله يكى از مشركان و منافقانى بود كه تا هنگام فتح مكه هيچ گاه از آزار و اذيت رسول خدا (ص) خوددارى نكرد. پيامبر (ص) به سبب اين آزارها كه از سوى او انجام مى شد، روز فتح مكه به همۀ مردم امان دادند جز چهار نفر كه يكى از آنان ابن سرح، پدر عبد الله بود. عبد الله كه از كاتبان وحى شده بود، در كتابت وحى خيانت و تحريف مى كرد. لذا در آن هنگام مرتد شد و پيامبر (ص) دستور قتل وى را صادر كردند، اما عثمان به سبب اينكه وى برادر مادريش بود، نزد رسول خدا (ص) شفاعت او را كرد. عبد الله در زمان عثمان با اين سابقۀ سوء حاكم مصر شد و در آنجا نسبت به مخالفان خشونت و تندى به خرج داد؛ به گونه اى كه در يك واقعه، 700 نفر را به جاى يك نفر به قتل رساند. مردم بر ضد او شورش كرده و به مدينه آمدند و ضمن محاصرۀ منزل عثمان بن عفان، عزل او را از خليفه خواستار شدند. (ابن حجر عسقلانى، الاصابة 309/2؛ سيوطى، تاريخ الخلفا 158، ابن عبدربه، الاستيعاب 39/5) - م
2) . دربارۀ گفت وگوى گورگيوس با عبد الله بن سعد. (ر. ك: طبرى 256/4).
3) . او خليفۀ معروف اموى بود كه در 65 ق وفات كرد. (الشذرات 73/1)
4) . عبد الله بن عامر بن ربيعة العزى از پيامبر روايت مى كرد. وى در 86 ق از دنيا رفت. (الاصابة 321/2 و العبر 100/1)
شديم، چون من زيباتر از آنان بودم، او به من چنان نگاه دوخته بود كه گويى گوشت مرا قطعه قطعه مى كرد. با اينكه من دورتر از همراهان نشسته بودم و آنان به جرجير نزديكتر بودند و ديدند كه او چگونه نگاه مى كند، لذا نگران شدند. پس ابن زبير سخن گفتن را آغاز كرد و مترجمان هم آن را ترجمه كردند، اما جرجير بسيارى از حرفهاى ابن زبير را نمى فهميد. اما او همچنان در من خيره شده بود. هنگامى كه كلام ابن زبير به پايان رسيد، مروان بن حكم سخن گفت، سپس عبد الله بن عامر رو به من كرد و گفت: آيا من سخن بگويم؟ گفتم: آنچه برايت آشكار است بازگو كن. او سخن گفت و بعد مترجم رو به من كرد و گفت: چه گفتى اى عرب؟ گفتم: چيزى جز آنچه آنها گفتند، نگفتم. اگر مسئله اى براى ارباب تو روشن نيست، آن را عنوان كند. جرجير گفت: به من بگوييد اين مرد كه از شما نيكوتر و مسن تر است و شما خود را بر او مقدم مى داريد، آيا غلام شما است؟ گفتند: نه، به خدا سوگند او از ماست (همانند ما است). پادشاه گفت: پس اگر ضعيف و ناتوان است و شما به عقل و درايت او اطمينان نداريد، چرا خليفه و پادشاه شما، او را همراهتان فرستاده است؟! گفتند: نه، اين گونه نيست. به خدا سوگند، او عاقل است.
جرجير گفت: شما بردبار نيستيد و او نيز يكى از شماست و درايت و عقل او نيز مانند شماست. اما او از شما مسن تر و نيكوتر است. پادشاهى كه شما را به اينجا فرستاده از شما ضعيف تر است. يارانم ساكت شدند. من به مترجم گفتم: به پادشاهت بگو او پاسخ ما را بدهد و ما به امور خود و به آنچه بين ما مى گذرد، آگاهتر هستيم. او گفت: پادشاه مى گويد: بردبارى تو بينش مرا در مورد حماقت همراهانت زيادتر كرد. بعد پادشاه به زبان خود صحبت كرد. مترجم رو به ما كرد و گفت: او مى گويد اينكه من پاسخ شما را نمى دهم، به آن سبب است كه ما پاسخ را جز در موقع خود نمى دهيم. حال، مرا خبر دهيد كه كدام يك از شما به خليفۀ بزرگ نزديك تر است؟ آنان گفتند اين؛ يعنى مروان:
گفت: بعد چه كسى؟ گفتند: اين، يعنى ابن زبير. او گفت: كدام يك از شما به پيامبرتان نزديك تر، نيكوتر و مسن تر است؟ گفتند: اين، يعنى من. مترجم گفت پادشاه مى گويد: او به پيامبرتان نزديك تر، مسن تر و نيكوتر از شماست. اما شما بالاتر از او نشسته ايد و بر او پيشى گرفته ايد. بر شما مدتى نخواهد گذشت كه امورتان از هم خواهد گسست. چيزى را به شما باز نمى گردانم. او را به نزد من آوريد و او اول بايد سخن بگويد و شما بعد از او
مطالب خود را بيان كنيد. همراهانم به من گفتند: اى ابا العباس، جلو بيا و سخن بگو تا او به ما توجه كند و سخن ما را بشنود. من به مترجم گفتم: به پادشاهت بگو من از اينجا كه نشسته ام جلوتر نمى آيم، سخنى بر زبان نمى آورم و در سخن گفتن بر يارانم پيشى نمى گيرم. او نيز گفت: من هم كلمه اى با شما سخن نمى گويم. من نيز گفتم: من اين كار را نمى كنم؛ اى مرد، آيا تو مرا از آنان جدا مى كنى تا تو را ببينم. من دوست ندارم تو را ببينم.
جرجير گفت: آيا مى پذيرى من تو را از ميان آنان اكرام كنم؟ گفتم: نه. به آنان نيز مانند من توجه كن. پرسيد: آيا كسى از تو به پيامبرتان نزديك تر بود؟ گفتم: بله. پادشاه خوشحال شد و گفت: چه كسى؟ پاسخ دادم: پدرم. گفت: آيا پدرت زنده است؟ گفتم: بله. گفت:
چه نسبتى با پيامبرتان دارد؟ گفتم: عموى او است. مترجم براى او توضيح داد كه عمو و پسرعمو يعنى چه. پادشاه گفت: پس كسى غير از او بايد پادشاه (خليفه) باشد. گفتم: اين پادشاه (خليفه) و خلفاى قبل از او وقتى همراه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از سرزمينش (مكه) خارج شد، پدر من همراه آنان نرفت و اين فضيلتى براى آنهاست كه ما ايشان را بر خود مقدم مى شماريم.(1)پادشاه گفت: چه كار بدى مرتكب شده ايد. كار شما هرگز درست نمى شود تا اينكه حق اهل بيت پيامبرتان را ادا كنيد. برخيز كه به سخنان و درخواستهاى شما ترتيب اثر داده نخواهد شد؛ مگر در صورتى كه مرا از جايگاه خود خبر دهى. از بين يارانت، تو فقط كنار علامت صليب نشسته اى در حالى كه تو دشمن و مخالف صليب هستى و دوستانت را نيز از آن برحذر مى دارى؟ گفتم: آنان كار خطايى نكرده اند. من نيز كار اشتباهى مرتكب نشده ام. اما ايشان از اين علامت احساس آزردگى مى كنند. اما من مى دانستم كه نشستن در اين مكان (كنار صليب ها) دين مرا خدشه دار نمى كند. من در زمرۀ مسيحيان در نمى آيم. من به آنها تعلق ندارم و آنها نيز به من تعلق ندارند. پادشاه گفت: جز اين نيست كه تو بايد حبر (دانشمند) عرب باشى(2). پس عبد الله از آن روز حبر ناميده شد.
زبير از مبارك طبرى برايم روايت كرد و گفت از مسيّب بن زهير شنيدم كه مى گفت:
ما در سالى كه منصور وفات يافت(1)، همراه او براى حج از شهر خارج شديم.
هنگامى كه به منطقه اى (نزديك حرم) رسيديم، منصور گفت: اى مسيّب، به خدا سوگند، مى دانم كه من به سوى مرگ مى روم.
گفتم: در برابرش بايست. امير المؤمنين گفت: تقدير الهى را مى دانم و به رحمت او ايمان دارم و اميدوارم كه از گناه من درگذرد و به كسى كه از قدرتش بيم دارد، امان دهد.
امير المؤمنين به رضايت خداوند راضى است و مى داند جز آنچه در تقديرش هست به او روى نخواهد كرد. سرنوشت او در دست خداست و اگر براى من مرگ نوشته شده باشد، به سوى رحمت و رضوان الهى خواهم رفت. اگر از اين زمان به تأخير بيفتد، مى دانم كه به زودى خواهم مرد و به نزد خداوند، جلّ ثنائه، خواهم رفت. من به عفو و رحمت او ايمان دارم.
گفتم: اى امير المؤمنين، از كجا مى دانيد كه مرگ شما فرارسيده است؟ گفت: در عالم خواب ديدم مردى نزد من آمد. در آن زمان در شهر شام بيمارى و با شايع شده بود و من نيز در آن شهر به اين بيمارى مبتلا شده بودم. از مرگ خود در هراس بودم. آن مرد به من گفت: تو با اين بيمارى نخواهى مرد. اگر دوست دارى، خاكى را كه در آن دفن خواهى شد، به تو نشان دهم.
به او گفتم: نشانم بده. او خاكى سرخى را كه شن ريزه اى نيز در آن به چشم مى خورد، به من نشان داد؛ گويى كه خاك حرم بود. پس هيچ شكى ندارم كه راحل اين سفرم؛ إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ. خداوند بهترين كس را به خلافت شما بگمارد.
راوى گويد: سپس منصور به حركت خود ادامه داد تا اينكه در نزديكى چاه ميمون درگذشت. و در ابطح، پايين تر از عقبه (كه اهل مدينه از آنجا به شهر وارد مى شوند) به خاك سپرده شد.
1) . سال 158 هجرى.
زبير از عمويش، مصعب بن عبد الله، از جدّم عبد الله بن مصعب برايم روايت كرد و گفت:
يكى از نديمان و مصاحبان امير المؤمنين، ابو العباس (سفاح) برايم گفت:(1)او در آن شب نشسته بود و گروهى از قبيلۀ مضر از جمله خالد بن صفوان منقرى و گروهى از مردم يمن از جمله ابراهيم بن مخرفه كندى نزد او حضور داشتند. صحبت ها ادامه يافت تا به اينجا رسيد كه ابن مخرقه كندى گفت: دايى هاى تو (سفاح) نخستين و اصيل ترين اعرابى هستند كه دست بخشنده داشتند و دنيا در نزدشان بى ارزش بود. آنان رياست را به ارث برده اند؛ اولين و آخرين آنها پيراهن رياست را به تن مى كنند. آنان به خاندان كرم و بزرگوارى شناخته و شهره شده اند. نعمانها و منذرها(2)و قابوسها(3)از آنان هستند. از ميان ايشان عياض(4)دريانورد و نيز كسانى برخاسته اند كه كشتى ها را غصب مى كنند و با سرعت همۀ مشكلات را از خود دور مى سازند. پادشاهان تاجدار و سواركاران كمان دار از اين قبيله هستند. آنان از شجاعان حرّاف نيستند. هيچ بخشنده اى و هيچ اسبى دلپسند، يا مرواريدى گران قيمت، يا شمشيرى برنده، يا زره محكمى نيست مگر اينكه در اختيار آنان باشد. اگر ميهمانى بيايد، او را احترام مى كنند و اگر نيازمندى درخواست كمك كند، نيازش را برطرف مى كنند. پس اى امير المؤمنين چه كسى مانند آنان است كه بزرگوارى، مجد، فخر و مباهات در او جمع و فراهم شده باشد؟ آنان عرب اصيل (عاربه) هستند و
1) . المحاسن و المساؤى، ص 94.
2) . نعمان بن منذر و منذر بن نعمان از خاندانهاى مشهور عرب هستند كه در منطقۀ حيره (عراق) مى زيستند و در عصر جاهليت حكومت داشتند. سه تن از آنان معروفند. به ويژه نعمان بن منذر بن منذر بن امرء القيس لخمى كه به نعمان ثالث مشهور است. نعمان در 592 م بعد از پدرش به امر انوشيروان به امارت رسيد و 29 سال پادشاهى كرد. خسرو پرويز او را به زير پاى فيل افكند و كشت و لذا حكومت ملوك آل لخم پايان يافت. - م
3) . قابوس بن وشمگير از سلاطين مشهور خاندان ريار است؛ منظور مؤلف نبايد اين شخص باشد. چون فاصلۀ زمانى رياست قابوس با دوران موردنظر در اين روايت دو قرن است. پس به احتمال قريب به يقين بايد «قاموس» صحيح باشد كه لقب نعمان ثالث پادشاه حيره است كه او را ابو قاموس نيز خوانده اند. - م
4) . عياض، راهزن معروفى است كه داستان توبه كردن وى هنگام شنيدن آياتى از قرآن در خانه اى كه به قصد دزدى از ديوار آن بالا رفته بود، مشهور است. - م
ساير مردم غير اصيل (مستعرب)(1).
در اين حال ابو العباس با سخنى كه گوينده را اندوهگين كرد، در ميان حرف او وارد شد و گفت: گمان نمى كنم خالد به آنچه مى گويى خشنود باشد. ابن مخرمه گفت: اى امير المؤمنين آيا او مى تواند سخن مرا جواب بدهد يا مفاخرى مثل مفاخر من بر زبان آورد؟
ابو العباس گفت: اى خالد، چه مى گويى؟ خالد گفت: اگر امير المؤمنين اجازه دهند و مرا ايمن بدارند، سخن گويم. گفت: سخن بگو؛ كسى با تو كارى ندارد. خالد گفت:
گوينده خسران ديد و عجولانه به خطا رفت و بدون علم و تدبير و نادرست سخن گفت.
فخر از آن قبيلۀ مضر(2)است كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله، خلفا، و اهل بيتش از آن هستند. اما اهل يمن(3)، خداوند امير المؤمنين را حفظ كند، جز دبّاغ و نگهبان ميمون يا بافندۀ پارچه و برد نيستند. هدهد بر آنان چيره مى شود و موش آنان را در خود غرق ساخته و بر آنان ام ولد(4)حكومت مى كند. اى امير المؤمنين به خدا سوگند، آنان زبان فصيح و صحيح ندارند.
حجتى كه آنان را بر كتاب راهنمايى كند و كسى كه صواب و راه راست را در ميان آنان بشناسد، نيست. بعد به ابن مخرمه كندى رو كرد و گفت: آيا شما به سوار تيزرو و شمشير برنده و زره محكم و مرواريد درخشنده افتخار مى كنيد؟ اما من به محمد صلّى اللّه عليه و آله، بهترين بشر، افتخار مى كنم. تو كوشيدى چيزهايى را بيان كنى و به آن افتخار كنى. پس اين منّت خداى بر شما است كه شما از اتباع و طرفداران ايشان (پيامبر صلّى اللّه عليه و آله) باشيد.
آنگاه ادامه داد:
«ألا و إنى أفخر بمحمد - صلّى اللّه عليه و آله - خير الأنام، جهدك من ذكرت ممّن افتخرت به، فالمنّة من اللّه عليكم إن كنتم أتباعه و أشياعه فمنا نبى اللّه المصطفى و خليفة الله المرتضى، و لنا السؤدد
1) . اعراب را به دو دسته تقسيم كرده اند: اعراب اصيل كه از نسل يعرب بن قحطان هستند و اينان را عرب عاربه يا يمانى و قحطانى نيز گفته اند و اعراب مستعرب يا غير اصيل كه از نسل عدنان جد بيستم رسول خدا (ص) هستند و آنان را اعراب عدنانى يا شمالى هم گفته اند. - م
2) . قبيله مضر از قبايل عدنانى و اعراب مستعرب هستند كه قريش نيز از اين تيره است. - م
3) . منظور اعراب يمانى و اعراب اصيل هستند. - م
4) . كنيززاده.
و العلى، و فينا الحلم و الحجا، و لنا الشرف القديم، و الحسب الصميم، و الجناب الأخضر و العدد الأكثر، و العز الأكبر، و لنا البيت المعمور، و السقف المرفوع، و البحر المسجور، و لنا زمزم و بطحاؤها و صحراؤها، و غياضها و أعلامها، و منابرها و سقايتها و حجابتها و سدانة بيتها، فهل يعدلنا عادل، أو يبلغ مدحتنا قائل. و منّا ابن عباس، عالم الناس، الطيّبة أخباره، المتبوعة آثاره.
و منّا أسد اللّه، و منّا سيف اللّه، و منّا فرسان اللّه، و منّا الوصىّ و ذو النور و الصدّيق، و منّا الفاروق، و منّا العلماء الفقهاء. بنا عرف الدّين، و منّا أتاكم اليقين. من زاحمنا زحمناه، و من فاخرنا فخرناه، و من بدّل سنّتنا قتلناه».
[آگاه باش كه من به بهترين خلايق يعنى محمد صلّى اللّه عليه و آله افتخار مى كنم. پس اگر از پيروان و مطيعان او بوديد بدانيد كه خداوند بر شما منت نهاده است. پيامبر خدا، مصطفى و جانشين و خليفۀ خدا، مرتضى(1)از ما هستند. سرورى و بزرگ منشى، بردبارى و خرد، شرافت كهن و اصالت محكم، آستانه و حريم سبز و آباد، نيروى فراوان و عزت بزرگتر از آن ماست. بيت الله الحرام و آسمان بلند و درياى پرتلاطم، زمزم، بيابانها و صحراها و درختان و برگهاى آن، و منابر و سقايت و پرده دارى و دربانى خانۀ كعبه، همه از آن ماست. پس آيا كسى مى تواند با ما برابرى كند يا مدح و ستايش ما گويد. ابن عباس عالم ترين مردم، راستگوترين راوى و اسد الله و سيف الله(2)، وصى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله(3)، ذوالنور و صديق، فاروق(4)، علما و فقها از قبيلۀ ما هستند. دين اسلام با ما شناخته شد و شما به كمك ما به يقين رسيديد. اگر كسى به رقابت با ما برخيزد، با او رقابت مى كنيم. اگر كسى به ما فخر فروشد، به او فخر مى فروشيم. كسى كه سنت هاى ما را تغيير دهد، او را مى كشيم].
1) . مرتضى از القاب امام على (ع) است كه در اين سخن به عنوان جانشين پيامبر (ص) از او ياد شده است. اين عنوان نشان دهندۀ باور عده اى به جانشينى امام على (ع) در آن عصر است. - م
2) . اسد الله و سيف الله از القاب امام على (ع). - م
3) . كلمۀ وصى كه از زبان خالد بن صفوان منقرى در آن دوران گفته مى شود، نشان دهندۀ آن است كه در آن زمان كسانى به مسئلۀ وصايت امام على (ع) از سوى پيامبر (ص) يقين و باور داشته اند. - م
4) . مقدم داشتن وصى يعنى امام على (ع) بر ذو النور (عثمان) و فاروق (عمر)، نشاندهندۀ گرايشات شيعى و علوى گويندۀ اين سخنان يعنى خالد بن صفوان است كه با جسارت و شجاعت در برابر سفاح عباسى چنين سخنانى بر زبان مى آورد. - م
بعد رو كرد به ابن مخرمه كندى و گفت: چه ميزان با زبان قبيله ات آشنايى دارى؟ كندى گفت: آگاهى كامل دارم.
خالد گفت: به من بگو شناتر يعنى چه؟ گفت: انگشت ها.
خالد: صنارتين چيست؟ كندى: گوشها.
خالد: جحمتين چيست؟ كندى: چشمها.
خالد: الميزم چيست؟ كندى: دندان.
خالد: الزبّ چيست؟ كندى: ريش.
خالد: الفقحه چيست؟ كندى: پنجه.
خالد: الكتع چيست؟ كندى: گرگ.
خالد: آيا به كتاب خدا ايمان دارى؟ كندى: بله.
خالد: پس چگونه گمان مى كنيد شما نخستين عرب و اصيل ترين آنها هستيد و ما مستعربيم (عرب شدۀ غير اصيل)؟ در حالى كه خداوند بلندمرتبه در كتابش مى فرمايد:
بِلِسٰانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ (1)و ديگر بار مى فرمايد: مٰا أَرْسَلْنٰا مِنْ رَسُولٍ إِلاّٰ بِلِسٰانِ قَوْمِهِ(2)و خداوند عزّ ذكره مى فرمايد: جَعَلُوا أَصٰابِعَهُمْ فِي آذٰانِهِمْ(3)و نگفته است: «شناترهم فى صنانيرهم» و نيز مى فرمايد: اَلْعَيْنَ بِالْعَيْنِ(4)نمى گويد: «الجحمة بالجحمة». خداوند بلندمرتبه مى فرمايد: اَلسِّنَّ بِالسِّنِّ(5)نمى گويد: «الميزم بالميزم» و مى فرمايد: يَا بْنَ أُمَّ لاٰ تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَ لاٰ بِرَأْسِي(6)نمى گويد: «لأتأخذنى بزبى و لا بفقحتى». مى فرمايد: فَأَكَلَهُ اَلذِّئْبُ(7)نمى گويد: «فاكله الكتع». اما اى برادر يمنى از چهار چيز از تو مى پرسم. اگر پاسخ مثبت دادى كه هيچ؛ اما اگر پاسخت منفى بود، تو را مى كشم.
كندى: آن چيست؟
خالد: آيا نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله از ماست يا از شماست؟ كندى: البته از شماست.
خالد: مرتضى، خليفۀ خداوند از ماست يا از شما؟ كندى: البته براى شما است.
خالد: كتاب خدا بر ما نازل شد يا بر شما؟ كندى: البته بر شما.
خالد: كتاب الله المستقبل(1)براى ماست يا شما؟ كندى: البته براى شماست.
خالد: پس چه چيزى با اين ويژگيها برابرى مى كند؟
ابو العباس سفاح گفت: به خدا سوگند، اى خالد، سخن تو هنوز پايان نيافته بود كه گمان كردم كه او با تخت من به آسمان مى رود. اى يمنى ها و اى رجال مضر، شما مفاخرى چون هاشم نداريد؟ بعد دستور داد صدهزار درهم به خالد بدهند و قطعه زمينى هم از زمينهاى بصره به مساحت هفتاد جريب به او بخشيد.
زبير از محمد بن حسن مخزومى، از ابى نضّاح بن حبيب بن بديل تميمى برايم روايت كرد و گفت:
عبد الملك بن حنظله تميمى با گروهى بر هشام بن عبد الملك(2)وارد شدند. آنان چند روز نزد او اقامت كردند. هشام شبى او را احضار كرد. هنگامى كه وارد شد، از او در مورد خواسته اى كه به سبب آن نزد او آمدند و نيز در مورد خراسان سؤال كرد؛ زيرا او را در امر خراسان صاحب نظر مى دانست. لذا گفت: من تو را از عاقلان و علماى خراسان مى دانم. نام چند نفر از بزرگان خراسان را ذكر كن كه شايسته ترين آنها براى (ولايت) خراسان هستند. او گفت: اى امير المؤمنين، در آنجا عبد السلام بن مزاحم سلّمى، يكى از مسن ترين و عاقل ترين و با فضيلت ترين شيوخ خراسان است. اما يك خصلت بدى هم
1) . اين ماجرا در المحاسن و المساوى آمده است. معنى «كتاب الله مستقبل» را متوجه نشدم در المحاسن نيز توضيح داده نشده است.
2) . هشام بن عبد الملك بن مروان، از خلفاى مشهور اموى است كه پس از برادرش يزيد بن عبد الملك در 105 ق به خلافت رسيد. قيام زيد بن على (ع) و شهادت او در اين دوران رخ داد. هشام در 125 ق از دنيا رفت. - م
دارد. هشام گفت: آن خصلت چيست؟ عبد الملك گفت: بخل. هشام گفت: نمى خواهم امور خراسان را به دست فردى بخيل بسپارم. ديگرى را برايم نام ببر. عبد الملك گفت:
يحيى بن حصين بن منذر ذهّلى جوان بخشنده و نيكوكار خراسانى، اما او نيز خصلتى بد دارد. هشام گفت: آن چيست؟ عبد الملك گفت: شبها شراب مى نوشد: هشام گفت:
اين گونه افراد شايستۀ آنجا نيستند. نام كس ديگرى را ذكر كن.
عبد الملك گفت: قطن بن قتيبة بن مسلم باهلى(1)يكى از مردان عفيف، عاقل، حكيم، سخاوتمند و بردبار خراسان. هشام گفت: آيا عيبى نيز دارد. عبد الملك گفت: بله. از خاندان او كشته اند و او خون خواه آنان است. هشام گفت: فرد ديگرى را نام ببرد.
عبد الملك گفت: برادرش مسلم بن قتيبه. اما او همانند كسانى كه نام بردم سخاوتمند و بردبار و بزرگ منش نيست و ما شيخى نديده ايم كه در جوانى زاهد بوده باشد. هشام گفت: فرد ديگرى را نام ببرد. عبد الملك گفت: نصر بن سيّار(2)از مردان بردبار، خردمند، با تجربه و با تدبير خراسان است، مردى كه به تعصّبات قبيله اى نمى انديشد. هشام گفت:
از كدام قبيله است؟ عبد الملك گفت: از بنى ليث بن بكر بن كنانه. هشام گفت: من نيز از همان عشيره هستم. كسى كه من از عشيرۀ او باشم، پست و فرومايه نمى شود.
گويد: سپس مردى از دايى هايش از بنى مخزوم گفت: اى امير المؤمنين، او شايستۀ آن كار است. هركس كه تو از عشيرۀ او باشى، عزيز است.
گويد: هشام فرمان داد كه خلافت خراسان را به نام نصر بن سيّار بنويسند و آن را به عبد الملك دهند. آنگاه به او گفت: مرا ترك كن و به سوى مأموريتت برو.
عبد الملك گويد: خارج شدم و فرمان نيز همراه من بود، تا اينكه به سرخس رسيدم كه [حفص بن] عمر بن عبّاد ذهلى حاكم آنجا بود. او مرا احترام گذاشت و من چند روز نزد او ماندم. او دو خدمتكار زيبا نيز در اختيار من گذارده بود. او از روى كرامت، براى
1) . پدر قطن يعنى قتيبه خود از فاتحان خراسان است كه اسلام را در آن سرزمين انتشار داده و لذا قطن نسبت به خراسان آگاهى و شناخت كامل داشت - م
2) . نصر بن سيار ليثى يكى از افراد قبيلۀ بنى ليث بن بكر است. او مرد شجاعى بود كه در 120 ق حكومت خراسان را برعهده گرفت. واليان ديگر نقاط از تدبير و انديشۀ او بهره مى بردند. (الطبرى 145/7، و البيان و التبيين 47/1).
من از چيزى فروگذار نكرد. هنگامى كه اين لطف را از او ديدم؛ گفتم: به خدا سوگند محبتى در حق من روا داشتى كه قادر به جبران آن نيستم. مگر اينكه همراه من چيزى است كه كسى از آن مطّلع نيست و آن حكم نصر بن سيّار به عنوان والى خراسان است؛ پس تو كسى را نزد او بفرست تا او را مطلع كند و اين مژده را تو به او برسان. اين تنها وسيله اى است كه مى توانم دين خود را به تو ادا كنم. او گفت: خداوند به تو پاداش نيكو عطا كند. دو پسر عمويش را فراخواند و نامه اى براى نصر بن سيار نوشت و به آن دو داد.
راوى گويد: آن دو به سوى نصر رفتند و او را از مسئوليتش مطلّع كردند. او در پادگان جعفر بن حنظلة بهرانى(1)به جاى اسد بن عبد الله قرار داشت.(2)
پس به آن دو گفت: اين خبر را مخفى نگه داريد و كسى را آگاه نكنيد. سپس فردى را نزد عبد السلام بن مزاحم سلمى فرستاد و او را فراخواند؛ زيرا مى خواست به سبب پيروان زياد عبد السّلام، خود را تقويت كند. هنگامى كه فرستادۀ وى نزد عبد السلام رسيد، عبد السلام گفت: به خدا سوگند كه او والى خراسان شده است و كسى مرا احضار نمى كند، مگر اينكه والى خراسان شده باشد. راوى گويد: او سواره نزد نصر رفت و بر او با عنوان امير سلام كرد و گفت: مى دانستم كه تو كسى را نزد من نمى فرستى، مگر اينكه به حكومت نصب شده باشى. نصر گفت: بله. راوى گويد: ما سوار شديم و با او نيز جماعتى همراه شد. نصر رفت و بر جعفر بن حنظله وارد شد كه بر پشتى خود تكيه داده بود. او دست نصر را گرفت و كنار خود نشاند. گروهى از مردم گريه كنان به خدمت او آمدند. او، صلتان، غلام خالد بن عبد الله را احضار كرد و دستور داد كه او را برهنه كنند و پانصد شلاق بزنند. بعد از آن حاكم مرو الزود(3)را احضار كرد و دستور داد او را برهنه كنند و پانصد ضربه شلاق بزنند. بعد خطاب به كسانى كه اطرافش بودند، گفت: گمان مى كنم شما آنچه را در مورد اين دو نفر كردم نمى پسنديد. من ماجراى خود و آنها را براى
1) . جعفر بن حنظلة بهرانى يكى از فرماندهان اسد بن عبد الله در سرزمين تركان بود كه بعد از وفات اسد در 119 ق به حكومت خراسان رسيد (طبرى، 124/7 و 138/9)
2) . اسد بن عبد الله قسرى برادر خالد بود كه وى او را والى خراسان كرد. او در 119 ق در بلخ وفات كرد. (طبرى 138/7)
3) . ناحيه اى بين هرات و بلخ (الياقوت حموى، معجم البلدان)
شما توضيح مى دهم.
اما در مورد صلتان، اسد بن عبد الله بر ضد ما قيام و با ما بد عمل كرد. او چهارده نفر از بزرگان قبيلۀ مضر را با شلاّق زد و ريش و موى سرشان را تراشيد، كه من يكى از آنان بودم. پس ما را همراه صلتان به نزد خالد بن عبد الله در عراق فرستاد. هنگامى كه نزد او رسيديم، مو و ريش ما بلند شده بود. هنگامى كه صلتان آن را ديد، حجابت كننده اى (آرايشگرى) را احضار كرد و گفت: سرها و ريشهاى اين افراد را كه در آمده است بتراش.
ما او را به خدا سوگند داديم، اما نپذيرفت و گفت: به اين شكل نمى توانيد بر او وارد شويد. من همان جا نزد خدا عهد بستم كه اگر روزى بر وى غلبه يابم، پانصد ضربه شلاق به او بزنم.
اما در مورد دومين نفر، من همراه والى خراسان در حال جنگ بودم. او لشكر را در بعضى شبها مأموريت مى داد. يك شب من و پنجاه نفر از يارانم از لشكر جدا شديم، در نزديكى آن جا مكانى بود كه كشاورزى، زمينى را كاشته بود. چارپايان خود را در آنجا رها كرديم، آنها زمين كشاورزى را خراب كردند. والى همۀ اسبهاى ما را گرفت و دم آنها را از بيخ قطع كرد. اين كار زبانزد نظاميان شد. پس من سوگند خوردم كه اگر بر او دست يابم، پانصد ضربه شلاق به او بزنم.
زبير برايم روايت كرد و گفت: از ابن دأب از موسى بن عقبه از ذكوان غلام ام سلمه از زينب بنت ابو سلمه(1)شنيدم كه گفت:
روزى نزد عايشه، دختر ابوبكر صديق، همسر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله، بودم كه مردى قوى هيكل، كه آثار سفر بر چهره اش نمايان بود، وارد شد و گفت: على بن ابيطالب - عليه السلام - كشته شد.
عايشه سرود:
1) . زينب بنت ابو سلمة بن عبد الأسد مخزومى، همسر عبد الله بن زمعة بن الأسود. (تهذيب التذهيب؛ و المعارف 136)
إن تك ناعيا فلقد نعاه *** نعى ليس فى فمه التراب
[اگر خبر مرگ او را آورده اى، پيش از اين خبر دهنده اى كه اميدوارم خاك در دهانش مباد خبر مرگ او را آورده بود].
بعد به مرد گفت: چه كسى او را كشت؟
گفت: مردى از قبيلۀ مراد.
عايشه گفت: چه بسا كسانى كه خداوند به دست مردى از قبيلۀ مراد آنها را بكشد.
زينب گويد: من گفتم سبحان الله، اى امّ المؤمنين، آيا اين سخنان را به سبب پيشينه و فضل و علم على مى گويى؟
عايشه خنديد و گفت: بسم اللّه؛ هرگاه (جايگاه او را) فراموش كردم مرا يادآور شويد.
زبير گفت: عمويم از واقدى(1)برايم روايت كرد و گفت:
نامه اى براى مأمون نوشته و از افزون شدن قرضهايم شكايت كردم. او به خط خود برايم نوشت:(2)تو داراى دو خصلت هستى، سخا و حيا؛ اما سخاوتت عاملى است كه دست تو را در آنچه در اختيار دارى باز مى گذارد. اما حياى تو همان است كه تو را وادار كرده قروض خود را به ما يادآور شوى. به تحقيق ما در مورد آنچه گفتى فرمان مى دهيم.
اگر در انجام وظيفه و برطرف كردن نياز تو كوتاهى كرده ايم، اين خطايى است كه بر گردن خود توست و اگر به يارى و حمايت تو مى آييم، پس تو نيز بر گشاده دستى خود بيفزا.
به درستى كه درهاى خزائن خداوند باز و دست بخشش او گسترده است.
1) . ابو عبد الله محمد بن عمر بن واقد واقدى الاسلمى از اهالى مدينه به بغداد آمد و قاضى القضاة مأمون در آنجا شد. او عالم به علم اخبار و روايت بود و در سال 207 فوت كرد. (الفهرست 98 و تاريخ بغداد 3/3) واقدى از مغازى نويسان مشهور عرب است كه تأليف او با عنوان المغازى از مهمترين و قديمى ترين تأليفات دربارۀ جنگهاى رسول خدا (ص) است. واقدى از تاريخ نگارانى است كه خود براى شرح جنگها و مغازى پيامبر (ص) بسيارى از مناطق و ميادين جنگها را مشاهده و آنها را توصيف كرده است. كتابى نيز با عنوان فتوح الشام و فتوح الردّه دارد. واقدى را از مورخان شيعه دانسته اند. - م
2) . جمهرة رسائل العرب، 441/4.
زبير از احمد بن ابى دؤاد برايم روايت كرد كه مأمون به من گفت:
مردم نمى توانند بين پادشاهان و وزراى آنان و نيز بين پادشاهان و حاميان و بزرگان آنان و بين كارهاى ظاهرى و باطنى ايشان به انصاف و عدل نظر دهند؛ زيرا آنان تنها ظاهر خدمت، حرمت و كوشش و نصيحت را مى بينند و برخورد پادشاهان در اين موارد را به ظاهر مى نگرند (و از باطن امور خبر ندارند). مردم در اين مورد هميشه مى گويند: كسانى كه در خدمت پادشاهان قرار دارند، به طمع مال آنان يا طمع در امورى كه نفس ايشان نمى تواند آن را ناديده بگيرد جمع شده اند و شايد هم به علت حسد و راحت طلبى و شهوت مقام به آنان نزديك مى شوند.
علاوه بر اين مى گويند: پادشاهان در ذات و پشت خود و نيز در ميان خاندان و محارم خود جنايات و تباهى دارند. همۀ اينها (ذهنيت هاى بد) به آن سبب است كه پادشاه نمى تواند براى مردم مسائل پنهانى و محرمانۀ حكومت را آشكار كند و نيز نمى تواند براى كسانى كه چنين حرفهايى مى زنند، مجازاتى برابر با گناهشان اعمال كند. در عين حال نيز نمى تواند از مجازات آنان چشم پوشى كند؛ زيرا در اعمال و كارهاى او فساد و تباهى پديد آيد؛ به رغم آن، باز هم براى عوام اين عذرها پذيرفته شده و براى خواص نيز شناخته شده نيست.
زبير برايم روايت كرد و گفت:
در مورد مأمون از ابا محمد يحيى بن أكثم سؤال كردم كه آيا او بردبار است؟ او گفت:
به خدا سوگند من بردبارتر و بخشنده تر و كريم تر از او پادشاهى نديدم. بعد ماجرايى را برايم نقل كرد و گفت:(1)شبى نزد او خوابيده بودم. او تشنه اش شد. گمان كرد من خوابم.
اما من بيدار بودم و هر كارى انجام مى داد، مى ديدم. او از اينكه به نزد خدمتكار برود و او
1) . اين ماجرا در كتاب عصر المأمون 445/1 بدون ذكر منبع قيد شده است.
را بيدار كند، پرهيز كرد و خود به سمت ظرف آب رفت كه فاصلۀ او تا آن ظرف سيصد ذراع بود. يك ليوان از ظرف آب پر كرد و نوشيد. بعد به سرعت بازگشت. هنگامى كه به نزديكى رختخواب من رسيد، آهسته آهسته قدم برداشت تا مرا بيدار نكند و به رختخواب خود رفت. شب ديگرى كه در شام بوديم، كنار او خوابيدم و كسى همراه ما نبود. ديدم كه دنبال كارى است و من دقّت كردم چه مى كند و او گمان مى كرد كه خواب هستم. در اين هنگام او سرفه كرد و ديدم كه آستين لباسش را جمع كرد و در دهان گرفت تا صداى سرفه اش مرا بيدار نكند؛ سپس تا طلوع صبح مراقب من بود. مى خواست براى نماز صبح برخيزد، اما آن را به تأخير انداخت؛ به گونه اى كه احساس كردم ممكن است به ملاحظۀ من، نماز صبح او قضا شود. لذا تكانى خوردم، او نيز گفت: الله اكبر؛ اى غلام، ابا محمد را بيدار كن. سپس پرسيد: ديشب را چگونه گذراندى؟ گفتم: به خوبى سپرى كردم، سرورم. گفت: پيروان مرجئه(1)به رعايت وقت نماز بسيار اهميت مى دهند. مدت زيادى است كه مى خواهم برخيزم و نمازم را بخوانم، اما خواب تو مانع مى شود.
مى خواستم تو را براى نماز بيدار كنم، اما ديدم در خواب هستى و شيرينى خواب در چشمانت است. نخواستم اين لذّت را از تو بگيرم. گفتم: براى اخلاق نيكويت است كه خداوند شما را ارباب و ما را بندۀ شما قرار داده است. بعد براى اداى نماز برخاست.
راوى همچنين برايم گفت: از جمله اخلاق نيكوى او اين است كه من در بستان موسى(2)پياده روى مى كردم. خورشيد در سمت چپ من بود و مأمون در سايه حركت مى كرد. او دستش را برگردن من انداخته بود. ما در طول مسير با يكديگر گفتگو مى كرديم، تا اينكه تصميم گرفت در همان مسيرى كه رفته بوديم، بازگردد. وقتى به پايان
1) . مرجئه يكى از فرق كلامى قرن اول هجرى است كه در مورد داورى بين خلفاى راشدين، خود را از شيعيان، خوارج و هواداران عثمان جدا كردند. آنان خلافت خليفۀ اول و دوم را مى پذيرفتند؛ اما دربارۀ عثمان و على (ع) مى گفتند بايد كار آنان را به خدا واگذار كرد (مرجئون لامر الله). لذا هيچ يك از خلفا را سبّ و لعن نمى كردند و به دنبال ايجاد وحدت در جامعۀ اسلامى بودند. با اين حال هدف آنان تقويت حكومت بنى اميه بود. - م
2) . بستان موسى: در تاريخ طبرى نام اين منطقه ذكر شده است. در زمان خلافت امين محلّى براى لهو و لعب بود. در زمان خلافت مأمون نيز همچنان در بغداد استوار و پابرجا بود تا اينكه در اطراف دجله خانه هايى بنا شد. اولين قصد او نيز در باغ موسى بود. (بنگريد: طبرى 482/8 و 575).
آن راه رسيديم مى خواستيم برگرديم. به من گفت: اى ابا محمد، هنگام آمدن، خورشيد در سمت چپ بود. حال تو در جايى كه من هنگام رفتن بودم قرار بگير. (تا در سايه باشى). گفتم: اى امير المؤمنين، اگر امكان داشت، در مقابل نورخورشيد قرار مى گرفتم و لحظه اى تأمل نمى كردم كه شما در معرض نورخورشيد قرار گيريد. مأمون گفت:
چاره اى ندارى، به خدا سوگند، جلوى تابش خورشيد را بر تو مى گيرم همان گونه كه تو اين كار را براى من كردى.
گويد: مأمون و من جايمان را عوض كرديم و رفتيم. دستم را گرفت و در گردن خود قرار داد و گفت: اولين نشانۀ عدالت اين است كه در مورد خدم و حشم خود عدالت را مد نظر داشته باشى. سپس بايد كسانى را كه هم سطح و نزديك هستند تا به زيردستان برسد، مراعات كنى.
زبير روايت كرد و گفت كه عمويم مصعب بن عبد الله گفت(1):
مأمون روز پنجشنبه، كه ما همراه عده اى از مردم در منزل او بوديم، خطاب به على بن صالح گفت: اسماعيل را نزد من فراخوانيد. گويد: منظور مأمون، اسماعيل بن موسى(2)بود، اما على بن صالح، اسماعيل بن جعفر را فراخواند كه مردم به شدّت از او كينه داشتند. مأمون هنگامى كه او را از دور ديد، دستش را به آسمان بالا برد و گفت: خدايا، على بن صالح را به فردى مطيع و ناصح تبديل كن؛ زيرا او خواستۀ خود را بر خواستۀ من ترجيح مى دهد. هنگامى كه اسماعيل بن جعفر(3)نزديك آمد، سلام داد و مأمون نيز پاسخ او را داد. آنگاه جلو آمد و دست مأمون را بوسيد. مأمون گفت: خواسته ات را بگو. گفت:
در المغيثه(4)مزرعه اى داشتم كه از من به زور گرفته و غصب كرده اند. مأمون گفت: دستور
1) . عصر مأمون 352/1. در المحاسن و المساوى (ص 161)، اين ماجرا به روايت ثمامة آمده است.
2) . او اسماعيل بن موسى الهادى بود.
3) . اسماعيل بن جعفر بن سليمان بن على بن عبد الله بن عباس. (المعارف 375).
4) . در اصل، بالمفتية بوده و در الماحسن بالفتنه اما در كتاب عصر المأمون آمده است: منزلى در راه مكه بعد از منطقه العذيب بود و چاهى بين قادسيه و العذيب (ياقوت حموى: معجم البلدان)
مى دهم آن را به تو بازگردانند.
مأمون گفت: ديگرچه درخواستى دارى؟ او گفت: از ستم امير المؤمنين بر من، بسيار مقروض شده ام. مأمون گفت: قرضهايت را ادا مى كنم. ديگرچه حاجتى دارى؟ گفت: به من اجازه دهيد به حج بروم. گفت: اين اجازه را به تو دادم. ديگرچه مى خواهى؟ اسماعيل گفت: دارايى هايى را كه پدرم وقف كرده بود در اختيار من بود(1)، از من گرفته ايد و به قثم و قاسم، پسران ابو جعفر(2)، داده ايد. مأمون گفت: تو چه مى خواهى؟ گفت: آنها را به من بازگردانيد. پاسخ داد: ما در اين مورد كارى نمى توانيم انجام دهيم، ولى تلاش خود را مى كنيم. اموالى كه پدرت وقف كرده از آن وارثان و موالى او است. اگر آنان راضى شوند كه قيموميت و سرپرستى آنها را به تو بسپارند، ما آنها را به تو بازمى گردانيم. در غير اين صورت اين اموال براى كسانى ثبت مى شود كه اكنون آن را در اختيار دارند. آنگاه اسماعيل خارج شد. مأمون به على بن صالح گفت: خداوند تو را سلامت دهد، من چه مى خواهم و تو چه مى خواهى! چه وقت مرا ديده اى كه از ديدن اسماعيل بن جعفر خوشحال شوم و به او توجه كنم؟ او در گذشته در بصره هم نشين من بوده است.
على بن صالح پاسخ داد: اى امير المؤمنين، اسماعيل بن موسى در فكر من نبود.
مأمون گفت: راست گفتى، چيزهايى كه بايد آن را به خاطر بسپارى، از فكرت بيرون مى رود؛ اما آنچه نبايد در فكر تو قرار گيرد، مى ماند. با اين حال اگر تو او را با ديگرى اشتباه گرفتى نبايد اسماعيل را از آنچه بين من و تو گذشت، آگاه كنى. على گمان كرد كه منظور او اسماعيل بن موسى است. بنابراين اسماعيل بن جعفر را خبر كرد و ماجرا را كلمه به كلمه براى او بيان كرد. اسماعيل بن جعفر همۀ ماجرا را شنيد. به مأمون خبر رسيد. پس گفت: شكر مى كنم خدا را كه به من اخلاقى داده كه على بن صالح، ابن عمران، حميد بن عبد الحميد طوسى(3)، و منصور بن نعمان را تحمل مى كنم.
زبير روايت كرد و گفت:
از ابو عبّاد شنيدم كه در مورد مأمون مى گفت: به خدا سوگند، مأمون يكى از پادشاهانى است كه اين لقب به حقيقت برازندۀ او است. بعد ماجرايى را بيان كرد و گفت:
مردى به در خانۀ من متلزم شد كه او را نمى شناختم. هنگامى كه اين كار او تداوم يافت، با برخورد بدى به او گفتم: اى فلانى، تو چرا مدام به در خانۀ من مى آيى؟ گفت: خواسته اى دارم. گفتم: خواسته ات چيست؟ گفت: مى خواهم مرا نزد امير المؤمنين ببرى يا نامه اى را به دست او برسانى. گفتم: اين امر براى من ممكن نيست. پس او نيز برگشت و در پاسخ من چيزى نگفت. او چند روز در كنار منزل ما مانده بود و نمى رفت. وضع به همين صورت گذشت و بر آن صبر كردم تا دلم براى او به رحم آمد. روزى كه از خانه بيرون مى رفتم گفتم: بايست. پس او برخواست. به خدمتكارم گفتم: اين مرد را به داخل خانه راهنمايى كن. مرد را وارد كرد. به او گفتم: اى فلانى، مى بينم كه خواستۀ مهمّى دارى.
گمان مى كنم كه بايد نزد فردى نجيب زاده يا با ادبى بروى. او گفت: اما نجيب زاده فقط ميان از عجم هاست و اما فرد باادب؛ اميدوارم اگر او را طلب كنى، بيابى. گفتم: اما من از آن آگاهى دارم. گفت: خداوند عمرت را طولانى كند؛ او كيست؟ گفتم: صبر جميل تو براى رسيدن به خواسته ات. گفت: خداوند تو را عزّت دهد؛ اين كمترين كار من است.
گفتم: چه حاجتى دارى؟ گفت: مزرعه اى از سعد بن جابر تحت اختيار امير المؤمنين، كه خداوند او را تأييد كند، قرار گرفت كه ما نيز در آن شريك بوديم؛ نمايندۀ خليفه آمد و محدودۀ ما را از محدودۀ او جدا كرد. امروزه درآمد اين مزرعه را به غريب، دوست، همسايه و برادر مى دهيم. گفتم: آيا نامه اى براى خليفه نوشته اى؟ گفت: بله. نامه را بيرون آورد كه در آن تظلم خواهى كرده بود. وقتى آن را خواندم، برخاست و رفت. قلب من نسبت به او رئوف و مهربان شد. دوست داشتم نفعى به او برسانم. او را همراه عدۀ ديگرى كه متقاضى ديدار با مأمون بودند، به قصر وارد كردم. قرار شد كه او اولين كسى باشد كه خواسته اش را بيان مى كند.
مأمون گفت: سخن بگو. پس مرد به شيوايى و فصاحت شروع به سخن گفتن كرد.
مأمون گفت: اى ثابت، حاجت او را بنويس. سپس گفت: آيا خواسته اى دارى؟ پاسخ داد:
بله، اى امير المؤمنين؛ زمينى در اهواز داشتم كه ابن بختكان با قدرتى كه سلطان در اختيارش نهاده بود، آن را از من گرفت و خواست تا اندكى از قيمت آن را از او بگيرم.
مأمون گفت: اى ثابت، به ابن بختكان و قاضى آنجا نامه بنويس كه در مورد اين مرد انصاف داشته باشند و ابن بختكان حقش را به او بازگرداند يا با منطق و از روى حكمت سهم زمين او را بخرد. گفت: آيا خواستۀ ديگرى دارى؟ گفت: بله، اى امير المؤمنين، زمين اقطاعى را كه منصور به پدرم داده بود، به جرم برمكى بودن از ما بازستاندند. مأمون گفت: بنويسيد تمام آن را به او بازگردانند و از موقعى كه اين زمين را از دست او خارج ساختند، تاكنون حاصل غلّۀ آن را به او بدهند. سپس مأمون گفت: خواستۀ ديگرى هم دارى؟ گفت: بله، امير المؤمنين؛ من قرضى دارم كه پرداخت آن برايم دشوار و بهرۀ آن بر من زياد است.
گفت: قرضت چقدر است؟ پاسخ داد: چهار هزار دينار. مأمون گفت: اى ثابت، بنويس كه قرضش ادا شود. گفت: پس او هفت خواسته را مطرح كرد كه برآورده كردن آنها هزارهزار درهم هزينه داشت. به خدا سوگند، او هنوز از جايى كه ايستاده بود هنوز قدمى برنداشت كه حاجات او برآورده شد. اما من از دست او بسيار خشمگين شده بودم و ديگ صبرم به جوش آمده بود و اگر مى توانستم، قسمتى از گوشت او را مى كندم و مى خوردم. بعد او براى مأمون دعا كرد و خارج شد. مأمون گفت: اى ثابت، اين مرد را مى شناختى؟ گفتم: به خدا سوگند، مردى نادان تر و وقيح تر از او نديده ام. مأمون گفت:
اين گونه در مورد او سخن نگو كه در حق او ستمكارى است. هيچگاه با مردى سخن نگفته ام كه از او عاقل تر باشد و ندانم در فكرش چه مى گذرد.
گويد: من نيز تمام ماجراى آشنايى خود را با او از اول تا آخر براى مأمون بيان كردم. او گفت اين همان چيزى است كه برايت گفتم، و ادامه داد: چيز ديگرى را به آن اضافه مى كنم كه گمان نمى كنم آن را بفهمى. گفتم: خداوند مرا فداى تو گرداند اى امير المؤمنين، مگر مطلبى در اين مورد مى دانيد؟ گفت: آيا انگشترى را كه در دست راستش بود
نديدى؟ گفتم: آرى اين آيه: وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ اَلْقَوْلِ(1)[و ايشان را از لحن كلامشان بشناسيد]. بر آن حك شده بود.
زبير از مبارك طبرى برايم روايت كرد كه شنيدم ابا عبيد الله مى گفت:
روزى ابو جعفر (منصور) با يزيد بن أسيد(2)خلوت كرده بود. ابو جعفر به او گفت: اى يزيد، نظرت در مورد كشتن ابو مسلم چيست؟ گفت: رأى من آن است كه او را بكشى و با كشتن او به خداوند تقرّب جويى؛ اما به خدا سوگند، از آن پس حكومت بر تو راست نمى شود و ما بقى عمرت را با آسايش سپرى نخواهى كرد.
يزيد گويد: ترس تمام وجودم را فراگرفت و گمان كردم با اين سخن و نظر بر من خشم مى گيرد. آنگاه منصور گفت: خداوند زبانت را قطع كند و دشمنانت را با مرگت خشنود سازد؛ آيا به من مى گويى كه ناصح ترين فرد را در ميان خود بكشم؛ كارى كه براى دشمنان ما هم دشوار و ناممكن است؟ به خدا سوگند، اگر به سبب پيوند و رابطۀ ما در گذشته نبود، اين لغزش و فكر غلط تو را جرمى مى شمردم و گردنت را مى زدم. برخيز، خداوند تو را روى پاهايت استوار نگرداند.
يزيد گويد: برخاستم. جلوى چشمانم سياه شده بود. آرزو مى كردم كه زمين مرا ببلعد. بعد از گذر زمان و كشتن ابو مسلم، منصور مرا به نزد خود خواند و گفت: يزيد، آيا روزى را كه در مورد مرگ آن بنده (ابو مسلم) با تو مشورت كردم، به خاطر دارى؟ گفتم:
بله، امير المؤمنين، هرگز خود را تا آن روز به مرگ نزديك نديده بودم. خليفه گفت: به خدا سوگند، انجام اين كار در فكرم بود و در انجام دادن آن ترديد نداشتم، اما ترسيدم كه اين فكر از زبانت خارج شود و حيله هاى مرا نافرجام گذارى.
زبير از اسحاق بن ابراهيم تميمى، از على بن ابى سعد روايت كرد كه شنيدم:
هنگامى كه مخلوع(1)كشته شد، هفده روز بعد از رسيدن نامه (شكست او)، سرش را نزد مأمون بردند. من و فضل بن سهل بر مأمون وارد شديم.
فضل گفت:(2)صندوق را باز كن. بعد از اينكه آن را باز كردم، پارچه اى مخملى بيرون آورد كه سر مخلوع (امين) در آن قرار داشت و پارچه اى روى آن كشيده شده بود.
هنگامى كه مأمون به آن سر نگاه كرد، با گوشۀ چشمش به آن خيره نگاه كرد و ترش روى شد و صورتش را برگرداند.
ذو الرياستين(3)گفت: اى امير المؤمنين، اين همان است كه بايد برايش شكر خدا را به جاى آورى. آنچه را مى بينى، او دوست داشت براى تو ببيند.
ابن ابى سعد گويد: مأمون به من دستور داد سر را درآوردم. بعد در مورد آن انديشيد و دستور داد آن را بر بالاى نيزه(4)قرار دهند و به مردم هدايايى ببخشند و عطا دهند. هر كسى را كه مى آمد، مأمور مى كردند تا وى را لعن كند و هركسى كه پاداشى مى گرفت، امين مخلوع را لعنت مى كرد. حتى به يك مرد عجمى [غير عرب] امر شد كه لعن كند؛ او نيز بعد از گرفتن صله اش، امين را اين گونه لعنت كرد: «العن المخلوع».
مأمون گفت: خداوند امين و تو را لعن كند.(5)امير المؤمنين و فرزند او را نيز لعنت كند.
بعد از اين ماجرا مأمون دستور داد كسى امين را لعن نكند.(6)
1) . مخلوع: خليفۀ عباسى، محمد بن هارون الرشيد، ملقب به امين بود. طاهر بن حسين فرمانده مأمون، او را در محرم 198 ق كشت. (براى توضيحات مفصل تر در مورد قتل او، رك: مروج الذهب 485 و المعارف)
2) . اين ماجرا در مروج الذهب 483/6 آمده است.
3) . ذو الرياستين: لقب وزير معروف مأمون، فضل بن سهل، بود. اين لقب از آن جهت بود كه وى با شمشير و قلم امور را اداره مى كرد. (معجم القاب الشعراء/ 96) او پس از چندى مغضوب خليفه گشت و كشته شد. - م
4) . در مروج الذهب آمده است كه مأمون دستور داد سر او را از ديوار خانه آويزان كنند.
5) . اين كلمه براى كامل شدن معنى از مروج الذهب نقل شده است.
6) . در مروج الذهب آمده است: خدا اين را لعنت، و والدين و فرزندانش را لعنت كند...
زبير از ابو عبد الرحمن عتبى برايم روايت كرد و گفت:
پدرم مرا وصيّت كرد و گفت: اى پسرم، من تو را ترك مى كنم، اما كسانى هستند كه تو را ترك نمى كنند. چشمان آنان را با نيكويى هاى خود بيارا تا زبانشان از تو كوتاه شود. امير نفس خود باش تا نفست مطيع تو باشد. از زمان بهترين بهره را ببر. تو كوچك و بى مقدار هستى، پرهيزگار باش تا با پارسايى بزرگ شوى. بدان كه مرگ، تو را از جايگاه وسيع عذر و بهانه به تنگناى مدارا خارج مى كند. امور را مناسب و در جاى خود قرار بده تا تو را نيز در موضع مناسب قرار دهد. دنياى خود را صلۀ آخرت قرار بده و راضى نشو كه چيزى از دنيا را با آخرت معاوضه كنى. خداوند دنيا را براى عقاب و مجازات كسانى كه بر آنان خشم گرفته است، و پاداش كسانى كه از آنان خشنود است نمى پسندد. در امور دختران من دقّت كن. در مورد آنان همان سفارشى را مى كنم كه سعيد بن عاص در مورد دخترانش گفت: اى عمرو، از دخترانم مراقبت كن تا وقتى كه خانه هايشان قبرهايشان گردد؛ تا وقتى كه بميرند يا همتايشان (كسانى كه آنان را مى خواهد به همسرى خود اختيار كند) نزد تو آيند. در مورد پسرانم، آنهايى را كه در تو، به ديدۀ حقارت مى نگرند نزد خود نگه ندار؛ زيرا آنان از هيبت تو مسرور نمى گردند.
در اموالم بنگر. اگر در آن چيزى را نمى پسندى و مى توانى بهتر از آن را جايگزين كنى، آن را نزد خود نگه ندار كه در اين صورت، بين تو و آنها قرابتى نيست. به خاندانت بنگر. در صورتى كه تو فاسد باشى، آنان هرگز به راه صلاح و شايستگى نمى روند. به فرزندان زياد، دايى هاى خود، توجه كن و براى آنان مانند خواهرزاده باش؛ چون آنان دايى ندارند. اگر آنان غير از اين را براى تو خواستند، سختگيرى و خشونت خود را بر آنان زياد كن، اما اگر با تو همان گونه بودند كه با من بودند، بدون ترس با آنان همراه شو.
همانا چيزى را كه به تو داده اند براى آن است كه تو ياور آنان باشى. هرگز تو را نمى خوانند، مگر اينكه آزمايشت كنند. تو نيز آنان را به نزد خود نخوان تا وقتى كه آنان را شناخته باشى.
زبير از مبارك طبرى برايم گفت:
عمرو بن عبيد(1)بر عبد الله بن محمّد، ابو جعفر منصور وارد شد، منصور به او گفت: اى عمرو مرا به اختصار پندى بده.
او گفت:(2)اى امير المؤمنين، دنيا با تمام زيباييهايش در اختيار توست؛ جان خودت را به قسمتى از آن با خداوند معامله كن. بدان كه خداوند از كوچكترين عمل خير و شر از تو سؤال خواهد كرد. آگاه باش كه خداوند به اين عذر، كه عده اى حاكميت امورشان را به دست تو سپرده اند از تو راضى نمى شود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى فرمود: «كلّكم راع [و كلّكم](3)مسئول عن رعيّته»(4)[همۀ شما چوپان هستيد و در مقابل رعيّت خود مسئول]. اى امير المؤمنين، در خود بينديش و آگاه باش كه تو از آدم خلق شده اى و قبل از تو، آدم از خاك خلق شد. اى امير المؤمنين، در پشت امارت تو آتشى از جور و ظلم برافروخته است. از خدا بترس و با ترس از او از هراس عظيم ايمن شو.
راوى گويد: در اين هنگام مردى جلو آمد و گفت: پند و اندرز تو براى امير المؤمنين كافى است. تو او را به سختى انداختى. عمرو بن عبيد گفت: اى امير المؤمنين، اين فرد كيست؟ او گفت: اين برادرت سليمان بن مجالد(5)است. گويد: عمرو به سمت او رفت و گفت: به درستى كه امير المؤمنين فردا مى ميرد. هرآنچه مى بينى تمام مى شود؛ گويى هرگز نبوده است. فردا مانند مردارى مى شوى كه بوى تعفّن گرفته و كرم بر آن نشسته است؛ آشنا و غريبه تو را نجس مى دانند و فقط عمل صالح مى تواند تو را نجات دهد. لذا
1) . ابو عثمان عمرو بن عبيد بصرى، فردى زاهد و عابد و از ياران حسن بصرى بود كه بعدها با او از در مخالفت درآمد و از او دورى كرد. به همين دليل ياران او را معتزله (كناره گرفتگان) مى نامند. او در 142 ق در راه مكه درگذشت. سليمان بن على بر او نماز خواند و منصور براى او مرثيه خواند. كسى نشنيد كه خليفه براى فردى جز او مرثيه بخواند. (معارف 412 و تاريخ بغداد 665/3).
2) . اين موعظه در عيون الاخبار 337/2 و شرح نهج البلاغه 306/5 آمده است.
3) . اين كلمه براى تكميل جمله از كتب حديث نقل شده است.
4) . بخشى از حديث طولانى كه در جامع الصغير ذكر شده است.
5) . سليمان بن مجالد، از راويان اخبار و از اصحاب و مقربين منصور بود. او همراه ديگر راويان، هنگام ساخت بغداد به آنجا رفت. در اين مورد از او اخبار زيادى نقل كرده اند. (طبرى 615/7-619)
براى امير المؤمنين اين ديوار از تو، اگر از نصيحت كردن او خوددارى كنى سودمندتر است. بايد قبول كنى كسانى را كه نصيحت مى كنى، آزار مى دهى. بعد رو كرد به امير المؤمنين و گفت: اى امير المؤمنين، اينان تو را نردبانى براى رسيدن به شهوت ها و دنيايشان گرفته اند. اگر مى توانى هر روز صد كارگزار به كار بگمار. اگر در مورد يكى از آنان شك كردى، او را بركنار كن و فرد ديگرى را جايگزينش كن. به خدا سوگند، هرگز تو از ايشان جز به رفتار عادلانه (با رعيت) راضى نشو. تا اينكه با اعمال شايسته در امارت خويش به تو نزديك شوند.
اى امير المؤمنين، آيا نشنيده اى كه خداوند مى فرمايد: أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعٰادٍ، إِرَمَ ذٰاتِ اَلْعِمٰادِ، اَلَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهٰا فِي اَلْبِلاٰدِ، وَ ثَمُودَ اَلَّذِينَ جٰابُوا اَلصَّخْرَ بِالْوٰادِ، وَ فِرْعَوْنَ ذِي اَلْأَوْتٰادِ، اَلَّذِينَ طَغَوْا فِي اَلْبِلاٰدِ...(1). اين مثالى است براى كسانى كه كارهايشان مانند آنان است. اگر اين دنيا براى كسانى كه قبل از تو بودند، گذرا نبود چيزى از آن به امروز نمى رسيد. پس تو وارث گذشته هستى و امروز را به آيندگان مى سپارى و به ارث مى گذارى و آنگاه به سوى پروردگارت مى روى كه جزا و پاداش عملت را ببينى. پس اى امير المؤمنين، تقواى الهى پيشه كن در شبى كه ممكن است روزى در پس آن نباشد و در روزى كه شبى براى آن نباشد. و السّلام.
گويد: ابو جعفر به گونه اى گريست كه اشكهايش را با آستين پاك كرد، خواست مطلبى بنويسد، مركّب در كنار عمرو بود. به او گفت: عمرو، مركّب را بياور. اما او اين كار را نكرد. پس به او گفت: تو را قسم مى دهم كه مركّب را برايم بياور. عمرو گفت: من قسم مى خورم كه اين كار را نكنم. مهدى به او گفت: امير المؤمنين تو را سوگند داده كه مركّب را بياورى و تو سوگند مى خورى كه اين كار را نكنى؟
او پاسخ داد: امير المؤمنين مى تواند كفارۀ سوگندش را از من بستاند. يارانش از او سؤال كردند: چرا آن را نزد امير المؤمنين نبردى؟ گفت: مطمئن نبودم از اينكه براى مسلمانى حكم مرگ صادر نمى كند و با آوردن مركب نمى خواستم در مرگ مسلمانى
1) . فجر/ 6-14.
شريك باشم؛ چرا كه منادى روز قيامت ندا مى دهد: «كجايند ستمكاران، كجايند ياران ستمكاران» و من (با اين كار) از يارى كنندگان ستمكاران مى شوم.
احمد بن سعيد دمشقى از زبير(1)، از محمد بن حسن مخزومى، از ابن ابى فديك برايم نقل كرد(2)و گفت:
امير المؤمنين، هارون الرشيد، وارد مدينة النبى شد. مسجد را براى ورود او خالى كردند. كنار قبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ايستاد و گردنش را به ستون توبه(3)گذاشت و سپس گفت:
اهل صفه(4)را نزد من بياوريد. وقتى آنان را آوردند. يكى شان به نام ابو نصر در خواب بود.
او را بيدار كردند. به او گفتند امير المؤمنين آمده است. سرش را بلند كرد و گفت: اى مرد، او در بين بندگان خدا و امّت رسول الله و بين خداوند جلّ ثناؤه و تو، به گونه اى ديگر خلق نشده است.(5)خداوند از تو در مورد آنان پرسش خواهد كرد. بايد براى آن پرسش، پاسخى بيابى. به تحقيق عمر بن خطاب گويد: اگر برّه اى در ساحل فرات تلف شود، عمر
1) . نسخۀ گوتنگن با اين خبر آغاز مى شود: اين نسخه اى است كه احمد بن سعيد دمشقى از زبير نقل كرده و همۀ خبرها با اين سخن شروع مى شود: «احمد بن سعيد دمشقى گفت: زبير برايم روايت كرد». ما براى بيان اختلاف بين اين دو نسخه به اين مطلب اكتفا كرديم.
2) . اين ماجرا در صفة الصفوة 112/2 در زندگى نامۀ أبى نصر آمده است.
3) . استوانة التوبه يا استوانة ابى البابة يكى از ستونهايى است كه در قسمت اصلّى مسجد النبى (ص) در دوران رسول خدا (ص) قرار داشته است. از اين رو آن را ابى لبابه نام نهاده اند كه اين شخص از ياران پيامبر (ص) بود و در جنگ بنى قريظه در هنگام مذاكره با يهود به پيامبر خيانت كرد. لذا از كار خود پشيمان شد و به مسجد النبى (ص) آمد و خود را به يكى از ستونهاى مسجد بست و پس از سه يا شش شبانه روز خداوند آياتى را مبنى بر پذيرش توبه ابو لبابه نازل فرمود. از آن هنگام به ستون توبه يا ابو لبابه معروف شده است. هم اكنون بالاى آن ستون، نام ابولبابه ديده مى شود. (رك: تاريخ و آثار اسلامى مكه مكرمه و مدينه منوره تأليف راقم اين سطور، نشر مشعر) - م
4) . اهل صفه، فقراى مهاجرى بودند كه هنگام ورود به مدينه براى خود هم پيمانى نيافتند و چون در فقر به سر مى بردند، در مسجد النبى (ص) بر روى سكويى به زندگى و عبادت مى پرداختند. از آن جهت ايشان را اصحاب صفه گفته اند. بعيد است تا زمان هارون الرشيد كسى بر روى اين ايوان از تابعان يا فرزندان صحابه زندگى كرده باشد. - م
5) . كنايه از اينكه خلقت وى (خليفه) با ديگران فرقى ندارد و همه در پيشگاه او يكسان هستند.
مى ترسد كه خداوند در مورد آن از وى سؤال كند.(1)گويد: هارون گريست و گفت: اى ابا نصر، رعيّت و روزگار من مانند رعيت و روزگار عمر نيست.
راوى گويد: ابو نصر به هارون گفت: به خدا سوگند، او از تو بى نياز است. پس تو در خود بينديش. محققا تو و عمر از آنچه خداوند به شما عطا كرده است، مورد سئوال واقع مى شويد. گويد: هارون كيسۀ صد دينارى خواست.(2)گفت: آن را به ابو نصر بدهيد. وى گفت: من كسى جز از اهل صفّه نيستم. اين دينارها را به فلان كس بدهيد تا بين اهل صفّه پخش كند. من هم يكى از آنان هستم.
احمد بن سعيد از زبير، از محمد بن حسن، از ابن ابى فديك نقل كرد و گفت:
در مدينه خشكسالى آمد و مردم مدينه دچار سختى شدند و وضعشان خراب شد.
ساكنان مدينه از شهر بيرون رفتند تا پروردگارشان را بخوانند. من به بازار خوراكى ها رفتم. حتى يك دانه گندم يا جو در آنجا يافت نمى شد. در اين هنگام ابو نصر(3)را ديدم، كه سر خود را فروافكنده بود. به او گفتم: اى ابو نصر، اوضاع و احوال شهر رسول الله صلّى اللّه عليه و آله را مى بينى؟ گفت: بله. گفتم: از خدا نمى خواهى فرجى براى آنان قرار دهد؟ گفت: چشم...
صورتش را رو به قبله گرداند و به من گفت: در سمت راست من بنشين. من نشستم.
شانه اش را فروافكند و صورتش را به خاك ماليد. بعد سرش را بالا برد و گفت: «اللهم فارج الهمّ و كاشف الغمّ، مجيب دعوة المضطرّين، رحمان الدنيا و الاخرة و رحيمهما. صلّ على محمّد و آل محمد...»؛ [اى خدايى كه گشايندۀ كارهايى، و اندوه و غصه را از بين مى برى؛ اى پاسخ دهندۀ درخواست بيچارگان، اى بخشنده و مهربان در دنيا و آخرت، بر
1) . در طبرى 18/5، شرح ابن ابى الحديد 792/3 آمده است: قسم به كسى كه محمد (ص) را به حق فرستاده است، اگر شترى در كنار فرات كشته مى شد، مى ترسيدم كه خداوند در اين مورد از خاندان خطاب سوأل كند. ابو زيد گفت: يعنى خودش نه ديگران.
2) . در منبع قبلى سيصد دينار آورده شده است.
3) . ابو نصر از فقيران زهاد و عرفايى بود كه بر روى ايوان صفه در مسجد النبى (ص) زندگى مى كرد و كراماتى از او نقل كرده اند. - م
محمد و آلش درود فرست و براى ساكنان شهر پيامبرت گشايش قرار ده]. بعد برخاست و رفت. من نيز برخاستم.
گويد: به خدا سوگند، هنوز از بازار خارج نشدم كه ديدم جلوى نور خورشيد گرفته شد. سرم را بلند كردم، سياهى تعداد بيشمارى ملخ را ديدم كه به پايين آمدند و در شهر پراكنده شدند. من ايستاده بودم و نگاه مى كردم. همۀ مردم در خانه هايشان ملخ داشتند.
آنان شكم هايشان را سير كردند. او گفت: مردم ملخ ها را طبخ كردند و نمك زده و نگه داشتند. ظرفهايشان را از روغن پر كردند. ديگها، سبدها و ظرفهاى خود را نيز از ملخ پر كردند و آنها را به سوى خانه هايشان بردند. بعد از سه روز ملخها پيرامون شهر نيز پراكنده شدند و به جايى خارج از آن نرفتند. سه روز نگذشته بود كه ده كشتى وارد الجار(1)شد. يعنى از زمانى كه ابو نصر دعا كرد. با ورود اين كشتى ها قيمت كالاها تا پايين ترين قيمت ارزان شد و شرايط زندگى مردم بهبود يافت.
گويد: ابو نصر در مسجد بود؛ نزد او رفتم و گفتم: اى ابو نصر، آيا نتيجه و بركت دعايت را مى بينى؟ گفت: لا اله الا اللّه، اين رحمت و بركت خداست كه همه چيز را در بر مى گيرد.
احمد بن سعيد از زبير، از عمر بن أبى بكر مؤمّلى، از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمّار بن ياسر برايم روايت كرد و گفت:
مردم در زمان هشام بن عبد الملك دچار گرسنگى شديدى شده بودند. هشام اجازه داد تا مردم با او ديدار و مشكلاتشان را بيان كنند. در ميان مردم، درواس بن دروان عجلى بود كه لباسى پشمين پوشيده، عبايى نيز بر روى آن به تن كرده بود. هنگامى كه هشام او را ديد، ورود او را خوش نداشت. لذا رو كرد به دربان خود و گفت: آيا اجازه دادى كسى
1) . منطقه اى ساحلى در كنار درياى سرخ (قلزم) است. بين اين شهر تا مدينه يك شبانه روز فاصله است. كشتى ها از حبشه و ديگر نقاط به اينجا مى آمدند.
بدون اذن بر من وارد شود؟ درواس دانست كه منظور هشام اوست. بنابراين گفت(1): اى امير المؤمنين، ديدن من از قدرت و شوكت تو كم نمى كند و بر جايگاهت نيز نمى افزايد؛ بلكه اين ديدار باعث شرافت من است و قدر و منزلت مرا بالا مى برد. ديدم كه مردم براى امورشان به نزدت مى آيند، اما از گفتن باز مى مانند. اگر اجازه دهى من سخن بگويم.
هشام گفت: سخن بگو. من گمان مى كنم تو جزئى از آنان هستى. درواس گفت: اى امير المؤمنين، سه گروه در بين ما هستند. گروه اول پيه را آب مى كنند و مى خورند، گروه دوم گوشت مى خورند، و گروه سوم استخوان را مى شكنند تا به مغز آن برسند؛ در حالى كه تو اموال زيادى در اختيار دارى. اگر اموال از خداست، پس آن را به بندگان خدا بازگردان.(2)اگر اين اموال از بندگان خداست؛ به چه علّت اموالشان را از آنان دريغ مى كنى؟ اگر از آن توست پس اموالت را صدقه بده كه خداوند صدقه دهندگان را دوست دارد.(3)هشام امر كرد كه صدهزار دينار به وى دهند و گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم كه هيچ يك از اين سه گروه را فراموش نكنى. او نيز آنها را بين مردم تقسيم كرد. سپس هشام دستور داد كه صدهزار درهم نيز به خود او دهند. او گفت: اى امير المؤمنين، به همۀ ما اين مقدار مى رسد؟ گفت: خير. پس او گفت: من به آنچه تو براى من اختصاص مى دهى نياز ندارم. هنگامى كه وى به خانه اش رسيد، خليفه صدهزار درهم برايش فرستاده بود.
پس درواس اموال را بين نه بطن(4)ده هزارتايى از بطون عرب تقسيم كرد؛ براى خودش نيز در حدود ده هزار درهم برداشت. هشام گفت: كار نيكو نزد درواس است؛ چرا كه نيكى ها و خيرات را گسترش مى دهد.
1) . كلام درواس در جمهرة خطب العرب 260/3 به نقل از عيون الاخبار و عقد الفريد آمده است. راوى اين سخن در اين منابع اعرابى هستند كه در كنار هشام حضور داشتند.
2) . در الجمهرة آمده است: اموال بى شمارى در اختيار داريد. اگر از آن خداست. پس اموال خدا را در بين بندگانش تقسيم كنيد.
3) . در همان منبع آمده است: اگر از آن شماست پس به مردم صدقه دهيد.
4) . بطن يكى از واحدهاى زير مجموعۀ قبيله و كوچكتر از آن است. - م
احمد بن سعيد دمشقى از زبير، از عمويش مصعب بن عبد الله نقل كرد كه شنيدم مى گفت:
از ابو حازم مدينى(1)سؤال شد: سرمايه ات چيست؟ گفت: سرمايه اى فراوان و حلال دارم. گفت: آن چيست؟ پاسخ داد: اعتماد به خدا و نااميدى از آنچه مردم در اختيار دارند. اگر خداوند نعمتى به من بدهد، راضى و خشنود مى شوم و اگر از من بازدارد، قناعت مى كنم.
گفت: در مورد آنچه ما در دستان خود داريم چه مى گويى؟ گفت: اگر از راه حلال به دست آورده اى، در جايگاه و حق خود قرار بده (مصرف كن) كه شايستۀ آن هستى وگرنه جز اين نيست كه آنها را براى يكى از اين دو فرد فراهم ساخته اى؛ يا فردى خوشبخت كه با آن مال، وى را در تنگنا و بدبختى قرار مى دهى يا براى فردى بدبخت و تنگدست كه باز به همان اندازه او را در بدبختى قرار مى دهى. اما در مورد آنچه از حق فرزندانت مى گذرى، بدان كه رحمت خداوند براى آنان راهگشا است و در مورد آنچه براى ايشان باقى مى گذارى، بدان كه خداوند روزى آنها را تكفل كرده است؛ پس در حقيقت خودت را به هلاكت انداخته اى.
احمد بن سعيد دمشقى از زبير، از على بن صالح، از عامر بن صالح برايم روايت كرد و گفت:
از فضل بن ربيع شنيدم كه از پدرش ربيع نقل مى كرد:(2)منصور وارد مدينه شد. قومى نزد او آمدند و در مورد جعفر بن محمّد نجوا (سخن چينى) مى كردند. و مى گفتند كه او
1) . ابو حازم سلمة بن دينار الأعرج المدنى القاص، از افراد مورد اعتماد در علم حديث و راوى روايتهاى فراوانى است. او از افراد سرشناس در ميان تابعين است و در 140 ه وفات كرد. (رك: تهذيب التهذيب؛ صفة الصفوة 88/2؛ الأغانى، 121/17).
2) . اين خبر در نور الأبصار فى مناقب آل بيت النبى المختار، ص 146 بيان شده است.
پشت سرت نماز نمى گزارد و سرزنشت مى كند و خود را تسليم و مطيع تو نمى بيند.
منصور به آنان گفت: چگونه گفته هاى خودتان را ثابت مى كنيد؟ گفتند: سه شب صبر كن، او مسلما كسى را نزد تو نمى فرستد. منصور گفت: شايد در اين امر رازى نهفته باشد. پس وقتى روز چهارم آمد، منصور گفت: اى ربيع، جعفر بن محمد را نزد من بياور. اگر او را نكشتم، خدا مرا بكشد. ربيع گفت: از آنچه به وقوع مى پيوست، هراس داشتم. بنابراين احضار كردن او را يك روز به عقب انداختم. فرداى آن روز منصور گفت: اى ربيع، به تو دستور دادم كه جعفر بن محمّد را نزد من احضار كنى و تو از اين امر سرپيچى كردى. او را نزد من آور. خدا مرا بكشد، اگر او را نكشم و نيز اگر او را نياورى خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم.
ربيع گويد: نزد ابا عبد الله رفتم. او را كنار ستون توبه ديدم كه نماز مى خواند. گفتم: اى ابا عبد الله، به درخواست امير المؤمنين پاسخ بده؛ زيرا احضار كردن تو برايش آسان نيست. او نمازش را كوتاه كرد. تشهد و سلام نماز را خواند، كفشش را پوشيد و همراه من به راه افتاد. در بين راه شنيدم كه جملاتى را با خود زمزمه مى كرد كه بعضى از آن را فهميدم و بعضى ديگر را نه. هنگامى كه او را بر خليفه وارد كردم، سلام داد. اما خليفه پاسخش را نداد و گفت: اى رياكار، اى از دين خارج شده، تو آرزو دارى جايگاه مرا بگيرى، پشت سر من نماز نمى خوانى و خودت را به من تسليم نمى كنى. هنگامى كه سخنان منصور پايان يافت، جعفر بن محمد سرش را بلند كرد و گفت: اى امير المؤمنين، خداوند نعمتهايى را به داوود پيامبر داد و او نيز شكر كرد. ايّوب پيامبر را آزمود و او صبر كرد. يوسف پيامبر مورد ظلم قرار گرفت. پس استغفار كرد. اينان، كه درود خداوند بر همگى آنان باد، انبيا و برگزيدگان خداوند هستند. امير المؤمنين نيز از اهل بيت نبوت است و به آنان نسب مى برد. او شايسته تر است كه از پيامبران آداب و اخلاق بياموزد.
خداوند براى امير المؤمنين چنين خواسته است. خداوند جل ثناؤه مى فرمايد:
يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جٰاءَكُمْ فٰاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهٰالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلىٰ مٰا
فَعَلْتُمْ نٰادِمِينَ. (1)
[اى كسانى كه ايمان آورديد اگر فاسقى براى شما خبرى آورد در آن مورد تحقيق كنيد مبادا كه از روى جهل به اقدامى دست زنيد كه شب را به صبح رسانيد در حاليكه بر آنچه كرده ايد پشيمان شويد.]
پس اى امير المؤمنين، استوار باش تا در اين مورد به يقين برسى. گويد: او از ابو جعفر خرسند شد و خشمش فرونشست و گفت: من شهادت مى دهم كه تو اى ابا عبد الله، راستگو هستى. دست او را گرفت و بالا برد و گفت: تو برادر و پسرعموى من هستى. بعد او را با خود بر تخت نشاند و گفت: هر خواسته اى داشته باشى، كوچك و بزرگ از من بخواه. گفت: اى امير المؤمنين، مرا پريشان و سردرگم كردى. هدف من از ديدار و سخن گفتن، در خواست حاجت نبود؛ وليكن ان شاء الله فكر مى كنم و خواسته هايم را جمع مى كنم. ربيع گفت: هنگامى كه خارج شد، به او گفتم: اى ابا عبد اللّه، شنيدم كلماتى را زمزمه مى كردى، دوست دارم آن را بدانم. گفت: بله، جدّم على بن حسين، عليهم السّلام اجمعين مى گفت: كسى كه از سلطان ستمكار خشمگين مى ترسد، بگويد:
«اللّهم احرسنى بعينك الّتى لا تنام، و اكفنى بركنك الّذى لا يرام، و اغفر بقدرتك علىّ. فلا أهلكنّ و أنت رجائى، فكم من نعمة قد أنعمت علىّ قلّ عندها شكرى، و كم من بليّة ابتليتنى فيها قلّ لك عندها صبرى. فيا من قلّ عند نعمته شكرى، فلم يحرمنى، و يا من قلّ عند نقمته صبرى فلم يخذلنى، و يا من رآنى على الخطايا فلم يفضحنى، و يا ذا النّعماء التى لا تحصى، و ياذا الأيادى التى لا تنقضى، بك أستدفع مكروه ما أنا فيه، و أعوذ بك من شرّه يا أرحم الرّاحمين».
[خدايا، مرا با چشمهاى خود كه هرگز نمى خوابند نگهبانى كن. مرا با اركان استوار خودت كفايت كن كه لرزان نمى شود. با قدرت بى همتايت مرا ببخش. مرا هلاك نكن كه تو اميد من هستى، چه بسيار نعمتهايى كه بر من ارزانى داشتى و شكر آن را كمتر به جا آوردم، و چه بسيار بلاهايى كه مرا بدانها آزمودى ولى صبورى نكردم پس اى كسى كه ناشكريم سبب محروميت من از نعمتهايش نشد. اى كسى كه صبر من در برابر عذابهايش
1) . حجرات/ 6.
اندك است ولى مرا خوار نمى كند، اى كسى كه خطاهاى مرا مى بيند، امّا رسوايم نمى كند.
اى دارندۀ نعمتهايى كه به شمارش نمى آيند. و اى كسى كه نعمتهايت پايان ناپذير است. از تو مى خواهم كه اين سختى را كه در آن گرفتار شده ام از من دفع كنى. از شرّ آن اى بخشنده ترين بخشندگان به تو پناه مى برم].
ربيع گويد: آن دعا را نوشتم. او هرگز با امير المؤمنين، منصور، روبه رو نشد و درخواستى از او نكرد تا اينكه از دنيا رفت.(1)
احمد بن سعيد دمشقى از زبير، از على بن محمد بن عبد الله مدائنى براى ما روايت كرد:
عبد الملك بن مروان به ثابت بن عبد الله بن زبير(2)گفت: پدرت تو را بهتر مى شناخت كه دشنامت مى داد. او گفت: اى امير المؤمنين، آيا مى دانى كه چرا مرا دشنام داد؟ گفت:
به خدا سوگند، نمى دانم. گفت: من او را از اعتماد به مردم مكّه و مدينه نهى كردم، كسى بوسيلۀ مردم اين دو شهر يارى نشد، مردم مكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را از شهر خودش بيرون كردند و او را ترساندند تا اينكه به مدينه هجرت كرد. مردم مدينه نيز عثمان را خوار ساختند و حتّى وقتى در ميان آنان كشته مى شد كسى نبود كه اين بلا را از او دور سازد. عبد الملك گفت: لعنت خدا بر تو باد. ثابت گفت: ستمكاران لايق اين لعنت هستند؛ همان گونه كه خداوند فرمود: أَلاٰ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَى اَلظّٰالِمِينَ(3)خليفه نيز دست از او برداشت.(4)
1) . جعفر بن محمد (ع) ملقب به صادق، ششمين پيشواى شيعيان در سال 83 در مدينه به دنيا آمد. مادرش ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر بن ابى قحافه بود. عصرى كه امام صادق، امامت خود را آغاز كرد؛ تحولى چون انقلاب عباسيان و انتقال قدرت از بنى اميه به بنى عباس در آن رخ داد. سفاح و منصور، دو تن از خلفاى معاصر ايشان بودند كه منصور در 148 ق ايشان را با زهر مسموم و به شهادت رسانيد. امام صادق (ع) پايه گذار فقه و طريقه شيعه بودند كه به نام ايشان جعفريه نيز ناميده شده است. شاگردان و راويان فراوانى از فرقه هاى مختلف و مذاهب اربعه از او نقل روايت كرده اند؛ كسانى چون ابو حنيفه مؤسس مذهب حنفى از شاگردان ايشان بوده اند. - م
2) . ثابت بن عبد الله بن زبير، داراى فصاحت بيان و مشهور به لسان آل زبير بود. او در كارزار پدرش عليه بنى اميه در كنار او حضور داشت. سليمان بن عبد الملك او را بسيار محترم مى داشت و چيزهايى كه جز سليمان كسى نمى توانست بازگرداند، به او و برادرش بازگرداند. (جمهرة نسب قريش 80/1 و تهذيب ابن عساكر 366/3).
3) . هود/ 18.
4) . متن اين حادثه در ابن عساكر 366/3 آمده است.
احمد بن سعيد از زبير، از عمويش، از خالد بن عطيّه نقل كرد و گفت:
يزيد بن معاويه، عمرو بن سعيد بن عاص را به ولايت كوفه انتخاب كرد. او با مردم شهر بدرفتارى پيشه ساخت. آنان به يزيد بن معاويه شكايت كردند و يزيد هم او را بركنار كرد و عثمان بن محمد بن أبى سفيان(1)را به جاى او فرستاد.
هنگامى كه عثمان به نزديكى مدينه رسيد، از منبر بالا رفت، خطبه خواند و به مردم قول داد كه با احسان و نيكويى با آنان برخورد كند. او از عمرو بد گفت و او را سرزنش كرد و سپس افزود: شايسته نيست كه يك قريشى با قريشى ديگر اين گونه رفتار كند.
عمرو كه در پايين منبر نشسته بود گفت: عثمان صبر كن؛ به خداوند سوگند، من اخلاق نيك و شيرين ندارم و ترشرو و تلخ گو هستم؛ همۀ امور را تجربه كرده ام و روزگار مرا آزمايش كرده است؛ گاهى مرا اندوه رسانده و گاهى امنيت. همۀ قريشيان مى دانند كه من با شب مأنوس و در روز زيرك هستم و از گمراهى ها پيروى نمى كنم. من براى كسى ابرو نازك نكردم و سستى ها و كاستى هاى خود را منكر نيستم. من به كسى جز پدرم افتخار نمى كنم.
احمد بن سعيد دمشقى از زبير، از عمر بن ابى بكر مؤملى، از علىّ بن سليم براى ما روايت كرد و گفت:
گروهى از قريشيان نزد معاوية بن ابى سفيان آمدند كه در بين آنان عمرو بن عاص، عبد الله بن صفوان بن امية بن خلف(2)و عبد الرحمن بن حارث بن هشام(3)به چشم
1) . در المعارف 345 آمده است كه او عامل يزيد بن معاويه بود كه به مردم مدينه ظلم كرد و به همين دليل مجازات شد. او در 59 ق با مردم به حج رفت.
2) . او همراه ابن زبير در 73 ق در مكه درگذشت. ر. ك: به زندگى نامۀ او در العبر 82/1 و الشذرات 80/1)
3) . يكى از چهار نفرى بود كه به دستور عثمان به نوشتن قرآن پرداخت. او يكى از هفت فقيهى بود كه در 74 ق درگذشت. (رك: تهذيب التهذيب 156/6 و العبر 111/1)
مى خوردند. عمرو بن عاص گفت: اى گروه قريش، خدا را شكر كنيد كه ادارۀ امور شما را به دست كسى داده كه پليدى ها را از بين مى برد و از شنيدن سخنان يك چشمان ناشنواست و خرامان به سوى نيرنگ و خدعه نمى رود. عبد الله بن صفوان گفت: اگر اين گونه نبود، براى او بدى مى خواستيم و شراب را براى او تلخ و قلب خود را براى او چون پشت سپرها وارونه مى كرديم و اميدوار بوديم در كار ما كسى به پا خيزد. معاويه گفت: اى قريشيان، تا كى مى خواهيد انصاف نورزيد؟
عبد الرحمن گفت: عمرو و يارانش تو را در مورد ما و ما را در مورد تو به انجام فساد و تباهى وادار مى كنند به چه دليلى نمى توانى از آنان چشم پوشى كنى؟
معاويه گفت: عمرو مشاور و ناصح من است. عبد الرحمن گفت: از ما همان بهره اى را ببر كه از وجود او مى برى؛ نصايح ما را نيز مانند او بپذير. اى معاويه مى بينم كه عوام قريش را در ميان خواص آنها با ايادى خود مى زنى (سركوب مى كنى)، گويى كه فقط بزرگان و خوبان آنها را مى بينى كه تو را از ناكسان آنها دور مى كنند. به خدا سوگند تو از ظرف بزرگ لقمه اى را جدا كرده اى، گويى كه جنگ، ريسمان خود را براى تو باز كرده است؛ اما به تو نظر نمى كند.
معاويه گفت: اى پسرعمو، چقدر خاندانت به تو نيازمندند. آنگاه معاويه چنين سرود:
اعرّ رجالا من قريش تتابعوا *** على سفه منّى الحيا و التكرّم
[حيا و اكرام من مردانى از قريش را كه پيوسته در گمراهى و نادانى سرگردان بودند روسفيد كرد]
احمد بن سعيد دمشقى از زبير، از محمد بن سلام جمحى، از عبد الرحمن همدانى روايت كرد و گفت:
ابو طفيل عامر بن واثله كنانى(1)بر معاويه وارد شد. معاويه به او گفت: ابو طفيل! آيا تو از
1) . ابو طفيل يكى از سياستمداران، سواركاران و شاعران قبيله كنانه بود. او همراه مختار ثقفى، به خونخواهى حسين (ع) برخاست. او تا زمان عمر بن عبد العزيز زندگى و در 100 يا 110 ق وفات كرد. او از آخرين كسانى بود كه پيامبر را ديده بودند. (الشذارت 118/1؛ تهذيب 200/7؛ الأغانى 147/15)
قاتلان عثمان نيستى؟ گفت: خير؛ اما از كسانى بودم كه در آنجا حاضر شدم و او را يارى ندادم. معاويه گفت: چرا او را يارى نكردى؟ گفت: انصار و مهاجر او را يارى نكردند.
معاويه گفت: اما اداى حق او بر شما واجب بود. بايد او را يارى مى كرديد. گفت:
امير المؤمنين، چرا شما كه نيروهاى شام را در اختيار داشتيد، او را يارى نكرديد. معاويه گفت: مگر خونخواهى او از جانب من ياريش نبود؟(1)ابو طفيل خنديد و گفت: تو و عثمان اين گونه ايد كه شاعر گفته است:
لا الفينّك بعد الموت تندبنى *** و فى حياتى ما زوّدتنى زادى
[گريۀ تو بعد از مرگم براى من چه سود دارد كه در زندگيم هيچ توشه و بهره اى به من نرساندى].
معاويه گفت: اى ابا طفيل، بعد از اينكه على را از دست دادى، روزگار را چگونه سپرى كردى؟ گفت: مانند پيرزنى بودم كه تمام فرزندانش مرده بودند يا شيخى كه فرزندى نداشت. معاويه گفت: او را چقدر دوست داشتى؟ گفت: عشق من به او مانند عشق مادر موسى به موسى بود. از كوتاهى عملم در حق او عذر تقصر به درگاه حق مى برم.
احمد بن سعيد دمشقى از زبير، از محمد بن حسن مخزومى برايم نقل كرد و گفت:
صعصعة بن صوحان(2)گفت: پاسخ هيچ فردى براى من مانند پاسخ عثمان مرا به تأمل نينداخت؛ روزى كه به او گفتم: ما را از سرزمينمان بيرون كردند و اموالمان را گرفتند؛
1) . اشاره به جنگ صفين دارد كه پس از كشته شدن عثمان، بهانه رويارويى با امام على (ع) گرديد. - م
2) . صعصعة بن صوحان عبدى: در زمان رسول الله ايمان آورد و در جنگ صفين با على (ع) همراه بود. او خطيب و سخنور فصيحى بود كه معاويه او را از كوفه به جزيره يا بحرين تبعيد كرد و در همان جا درگذشت. (الاصابة 192/2 و المعارف 402). صعصعه از شيعيان و ياران خاص امام على (ع) بود كه تا حيات ايشان همواره يارى وفادار در كنار او بود. - م
چون مى گفتيم الله پروردگار ماست. پس او گفت: چه كسى از ما در حبشه مى ميرد و كداميك از ما در مدينه و ديگرى در حرم.(1)
احمد بن سعيد دمشقى گفت كه زبير از على بن صالح، از عامر بن صالح نقل كرد(2):
من و ابوبكر هذلى و ابن ابى ليل انصارى و حسن بن زيد(3)و اسماعيل بن على نزد امير المؤمنين ابو العباس (سفاح) جمع شده بوديم. گفتگوى ما در مورد اختلاف ويژگى هاى مردم كوفه و بصره بود. حسن بن زيد گفت: اى امير المؤمنين، اهالى بصره برخلاف اهالى مكّه، كه براى مردم مدينه فضايلى قايل اند، براى مردم كوفه فضائلى قائل نيستند. ابوبكر هذلى گفت: به خدا پناه مى برم. به خدا سوگند، ما از نظر ثروت و فرزندان، بر آنان (مردم كوفه) برترى داريم و دورترين نقاط و سرزمين ها در اختيار ما است. خراسان، سجستان، سند و هند را با برق شمشيرهاى برّان و محكم خود فتح كرديم و اسبهاى تيزرو را براى فتح آنان محكم بستيم و سرزمين رويش فلفل(4)را در اختيار گرفتيم. كرمان(5)، مكران(6)، فارس و اهواز در قلمرو ماست. عراق نيز از ماست و زمين نيز زمين ماست و اهالى كوفه ميهمانان ما هستند.
حسن بن زيد گفت: از خراسان و سجستان سخن نگوى و بگذر. به جان خودم سوگند، اگرچه شما سرزمين هاى بيشترى نسبت به ما داريد، مگر نمى دانيد كه ما نسبت به شما بيشترين فقها را در ميان خود داريم؟ ابوبكر گفت: نه، به خدا سوگند، شما نسبت
1) . خاطرۀ وى از عثمان مربوط به زمان مهاجرت صحابه به حبشه است كه در اين مهاجرت عثمان و نيز صعصعه حضور داشته اند و در آن جا عثمان، اين مطلب را به صعصعه گفته است. - م
2) . بعضى از اين مفاخر در المحاسن و المساوى، ص 96 به روايت ابوبكر هذلى آمده است.
3) . حسن بن زيد بن حسن (ع)، نوادۀ امام حسن (ع)، مادرش بشر دختر ابو مسعود بود. منصور او را والى مدينه كرد؛ لذا به حسن الامير معروف شد. او فردى فاضل و اديب بود. - م
4) . منظور سرزمين هند است.
5) . كرمان منطقۀ بزرگ و آبادى در سرزمين ايران است كه شهرهاى بزرگ و روستاهاى آباد دارد.
6) . مكران: منطقۀ وسيعى است كه شهرها و روستاهاى زيادى دارد و بين كرمان و سجستان واقع شده است؛ در زمان عمر آنجا فتح شد به سبب اين منطقه، درياى عمان در گذشته به درياى مكران معروف بوده است. - م
به ما فقيهان بيشترى نداريد، بلكه پيامبران بيشترى را در ميان خود داريد. از جمله:
«بيان التبيان»(1)و «المغيرة»(2)و «ابو الخطاب»(3). اما ما پيامبرى جز محمّد صلّى اللّه عليه و آله نداريم.
ابو العبّاس به شدت خنديد. بعد گفت: اى ابا بكر، آنان بيشتر از شما پيامبر دارند؟ ابوبكر گفت: اى امير المؤمنين، هرگز سرزمينى مانند آنجا را نديدم كه بيشترين پيامبران در آن مصلوب شده باشند. امير المؤمنين به ابا بكر چشمك زد و خنديد و با چشم به او اشاره كرد. حسن بن زيد گفت: چنين نيست؛ اصالت واقعى مغيره از بصره است. ابوبكر گفت:
هرگز چنين نيست؛ او از اهالى كوفه است. آن دومدت طولانى منازعه كردند.
امير المؤمنين گفت: اى ابوبكر، به نظر من هم درست مى گويد كه اصل مغيره از بصره است. ابوبكر گفت: امير المؤمنين صحيح مى گويند. اما بصره سرزمين پاكى است كه در آن افراد خبيث نمى توانند، بمانند و از آن بيرون رانده مى شوند. امير المؤمنين گفت: البته، من شما هذلى ها را بر آنجا مسلط كردم. ابوبكر گفت: بنابراين شما در مورد من انصاف نداريد. امير المؤمنين گفت: چرا؟ گفت: براى اينكه حق در دست من است و در دست آنان بهره اى از حق نيست. حسن بن زيد گفت: امير المؤمنين، جاى تعجب است كه او به اهل بصره در برابر اهل كوفه افتخار مى كند و آنان را با ايشان برابر مى سازد؟ ابوبكر گفت: به خدا سوگند، ما خود را با آنان برابر نمى دانيم، بلكه اهل بصره را از آنان برتر مى دانيم. امير المؤمنين، به خدا سوگند نجيب و شريفى را در كوفه نمى يابيد مگر اينكه شريف و نجباى قوم در بصره از او باشرف تر هستند. در ميان قبيلۀ تميم كوفه فردى مانند
1) . در المحاسن آمده است: بيان و ابو بيان؛ منظور از بيان در اين جا، مغيرة بن سعيد از موالى قبيله بجيله بود كه در 119 ق خروج كرد. مغيره ساحرى بود كه مى گفت: اگر بخواهم مى توانم قوم عاد، ثمود و اقوامى را كه در ميان آنان بودند زنده كنم. در همان سال او را همراه شش يا هفت نفر دستگير و نزد خالد بن عبد الله فرستادند و او نيز آنان را به قتل رساند. (المعارف 23 و الطبرى 128/7).
2) . در المحاسن، مغيره خبيث السريرة (پليد ذات).
3) . أبو الخطاب به يارانش دستور مى داد كه به زور بر ناموس، اموال و خون مخالفانشان اقدام كنند. او گفت: همانا خون و زنانشان مباح است. (المعارف 623) ابو الخطاب از پيروان و شاگردان امام صادق (ع) بود كه به راه انحراف رفت و امام صادق او را از درگاه خود راند و شيطانش ناميد. فرقه خطابيه از فرقه هاى مهم اسماعيليه به او منسوب اند. - م
احنف بن قيس(1)در ميان تميم بصره نمى يابيد. در ميان قبيلۀ ازد كوفه نيز فردى مانند مهلب بن ابى صفره از قبيلۀ ازد بصره نيست و در ميان قبيلۀ قيس كوفيان نيز فردى مانند قتيبة بن مسلم از قبيلۀ قيس بصره نيست كه جرير در مورد او مى گويد:(2)
اذا ما خشينا من امير ظلامة *** امرنا ابا غسّان يوما فعسكرا
[اگر روزى ما از ظلم و ستم امير و واليى بترسيم به ابا غسّان دستور مى دهيم سپس فورا لشكرى آماده مى شود].
جرير نيز مى گويد(3):
يا عين و يحك هيّجى أحزانا *** و استعجلى بدموعك الأزمانا
قالت ربيعة يوم كفّن مالك *** لا فجع اكبر من أبى غسّانا
كانوا اذا شعبوا شعبت عليهم *** بل كنت اطول فى الحروب عنانا
[اى چشم، واى بر تو؛ در اندوه ما آشفته شو و در ريختن اشك هايت بشتاب. زمانى كه مالك را كفن كردند ربيعه گفت آن روز كه هيچ مصيبتى سنگين تر از مرگ ابو غسّان نبود.
وقتى كه آنان پراكنده شدند، تو آنان را منسجم ساختى و علاوه بر اين تو در جنگها شجاع ترين بودى].
در ميان قبيلۀ عبد قيس كوفيان نيز فردى مانند منذر بن جارود(4)از عبد قيس بصره نيست كه شاعر در مورد او مى گويد(5):
1) . احنف بن قيس بن معاوية المرى المنقرى التميمى سرپرست تميميان و يكى از بزرگان و شجاعان آنها و والى خراسان بود كه در 72 ق در كوفه درگذشت. (المعارف 423) او از ياران و شيعيان امام على (ع) بود. - م
2) . اين بيت شعر بدون ذكر شاعرش در طبرى 280/7 آمده است و در المحاسن نيز بدون نام شاعر آمده كه در مدح مالك بن سمع از بزرگان بصره است.
3) . بيت اول و دوم از ديوان جرير 582 است و از ابياتى است كه در مدح مالك بن مسمع آمده است.
4) . منذر بن بشر بن عمرو بن حنش از ياران امام على (ع) و حاكم استخر (فارس) بود. او در جنگ جمل حضور داشت. در دوران يزيد، عبيد الله بن زياد او را به عنوان والى هند انتخاب كرد. او در 61 يا 62 ق در همان جا درگذشت. (الاصابة 458/3).
5) . اين رجز در المعارف 339 از دروغگويى مشهور به حرمزاوى در مورد حكم بن المنذر بن جارود نقل شده است. اين بخش رجز از پايان آن آمده است كه دو بيت نيز به آن اضافه كرده اند. اما بيت اول آن در المحاسن بدون ذكر نام شاعر آمده است.
يا حكم بن المنذر بن الجارود *** انت الجواد ابن الجواد المحمود
سرادق المجد عليك ممدود
[اى حكم بن منذر بن جارود، تو نيكوكار و بخشنده اى و پسر كسى هستى كه او نيز در نيكوكارى مدح شده است. جايگاه رفيع بزرگى تو همچنان برپا و استوار است].
اسماعيل بن على گفت: اى ابا بكر، تو مانند كسى سخن مى گويى كه گويى براى مردم كوفه فضيلت و شرفى نمى شناسد. ابوبكر گفت: به خدا سوگند، اى امير المؤمنين، من براى هيچ يك از مردم كوفه چنين چيزى قايل نيستم. آنگاه گفت: آيا در ميان مردم كوفه كسى مثل يزيد بن مهلب و غلام بنى سعد را مى شناسيد كه در ميان آنان باشند؟ به او گفتند: صالح بن عبد الرحمن آن شخص است.
ابوبكر گفت: امير المؤمنين، به خدا سوگند، كسى جز ربيع بن زياد(1)از دايى هاى تو و از قبيلۀ بنى حارث بن كعب نبود كه براى اولين بار رود بلخ(2)را طى كرد و از آن گذشت. در ميان كوفيان و بصريان فردى زودتر از او از آنجا نگذشته است.
قاضى [ابن ابى ليلى] گويد: بزرگان ما از كوفيان نقل كرده اند كه بصريان در جنگ جمل سى هزار نفر بودند، ولى كوفيان هفت هزار نفر.
ابوبكر گفت: اى امير المؤمنين، او از كجا مى گويد كه ما سى هزار نفر بوديم. به خدا سوگند، ربيعۀ بصره پيرو على عليه السّلام بودند و به سوى او دعوت مى كردند و ما با آنان جنگيديم. على عليه السّلام در مورد آنان چنين سرود:(3)
يا لهف نفسى على ربيعه *** ربيعة السامعة المطيعه
[اى حسرت بر من به خاطر ربيعه، ربيعه اى كه فرمانبردار و مطيع بود].(4)
اما اى امير المؤمنين، از آنان سؤال كن كه روزى كه ما بر مسجد آنان در كوفه وارد
1) . ربيع بن زياد بن انس الحارثى از بنى ديّان، امير فاتحى كه عبد الله بن عامر او را به عنوان والى سجستان در 46 ق انتخاب كرد. (العبر 53/1 و الشذرات 55/1)
2) . در معجم البلدان آمده است: جيحون همان رود بلخ است.
3) . گفته شده كه على (ع) اين بيت را در ذى قار در حالى كه براى جنگ جمل آمده بود و شنيده بود ربيعه را كشتار كرده اند، سروده است.
4) . اين بيت، اولين بيت ديوان [امام على (ع)] است. در ديوان آمده است: اى حسرت بر من كه ربيعه كشته شد.
شديم، آنان چه تعداد بودند؟
حسن بن زيد خواست ابا بكر را بشكند. لذا از او پرسيد: شما در آن روز با چه كسانى، بوديد؟ ابوبكر گفت: ما همراه مصعب بن زبير بن عوام بوديم. گفت: با چه كسانى مى جنگيديد؟ گفت: با مختار بن ابى عبيده ثقفى و آنگاه صداى خود را بالا برد.(1)حسن گفت: مردم بصره، بر چه بودند؛ بر حق يا باطل؟ ابوبكر گفت: ما بر باطل بوديم و شما بر حق؛ اما شما در حق خود سستى كرديد و باطل ما بر حق شما غلبه كرد. حسن بن زيد گفت: شما با چه كسانى در جنگ جمل جنگيديد؟ ابوبكر گفت: ما با على عليه السّلام مى جنگيديم و بر كشتن او تشويق مى شديم؛ اما خداوند دست و سلاحهاى ما را از او بازداشت به سبب توجهى كه خداوند به ما داشت؛ تا اينكه از دست ما به سلامت رست اما در برابر شما در كوفه كشته شد.(2)اى امير المؤمنين! مثل عرب مانند كنجد است. اگر روغن كنجد را به تنهايى بگيريم، روغن خالص از آن خارج مى شود. اما اگر كنجد را با چيزهاى ديگر مخلوط كنيم، روغنهاى مختلفى از آن به دست مى آيد. عرب در سرزمين تهامه به چهار گروه پراكنده و تقسيم شد. گروهى در يمن، كه به آيين نجاشى؛ گروهى در شام كه به آيين قبطيان و گروهى در كوفه كه به آيين ايرانيان درآمدند، پس كدام يك از اين سه، نجاشى، قبط يا ايرانيان بهترند؟ خليفه گفت: ايرانيان.
احمد بن سعيد دمشقى از زبير و او از ابو الحسن مدائنى برايم روايت كرد و گفت:
مردى به خالد بن صفوان گفت: احسنت به تو ابا صفوان. صفوان به او جواب داد:
احسنت به اين گونه سخن گفتن تو، عزت يارانت زياد باد؛ ابرهاى باران زا همواره بر تو ببارند. آن مرد گفت: چگونه اى؟ صفوان پاسخ داد: در نعمت هاى فراگير خداوند غرقيم،
كه البته بسيارى از آنها را نمى شناسيم. آنگاه گفت:
«حتى اذا كنّا فى ثنية السّماوة(1)بعث الله علينا ريحا حرجفا، تبوّأت لها آفاق السّباع أسرابها، و انفرجت الطير الى او كارها، و احمرّت لها آفاق السماء، فلم اهتد لعلم لامع، و لا لنجم طالع، فبقيت كالمتحيّر لا اجد وزرا، فانى...».
[ما در ثنيۀ سماوه بوديم، خداوند براى ما باد سرد و شديدى فرستاد. درندگان به خانه ها و سوراخ هاى خود پناه بردند و پرندگان به لانه هايشان كوچ كردند. پهناى آسمان سرخ رنگ شده بود، نور و روشنايى و ستارۀ درخشانى نبود تا به كمك آن به مسير ادامه دهيم. حيران و سرگردان مانديم. بى پناه و پناهگاه، كه ناگهان سوارانى بر اسب هاى تيزرو به سوى ما آمدند. گويى آنها چون درخت سدر بودند، يا باز شكارى كه بر شكار خود فرود مى آيد. بر هريك از اين اسبها جوانمردان و بزرگوارانى سوار بودند كه در ناز و نعمت بزرگ شده و مانند شمشير برّان بودند؛ آنان سگ هايى كه كف دست و پاهاى آنها فرورفتگى داشت همراه خود داشتند. در پشت سر آنان نيز غبارى به هوا برخاسته بود.
آنان به ما رسيدند، در حالى كه حامل مقدارى موز براى عبد الملك بن مروان بودند. اين سواران نزد ما فرود آمدند و ما خورديم و تفريح كرديم و نجات يافتيم].
احمد بن سعيد مى گويد: از ابا عبد الله زبير شنيدم كه مى گفت:(2)
سه تن از راويان كنار هم جمع شده بودند. گوينده اى گفت: كدام مصرع محكم تر و موجزتر است؟ اولين نفر گفت: اين شعر حميد بن ثور(3):
«و حسبك داء أن تصحّ و تسلما».
[و همين درد براى تو بس است كه در عين سلامت و صحّت تسليم ترديد شوى].(4)
1) . سماوه: بيابانى بين كوفه و شام، ثنيه، آخرين مكان يك شهر است كه از آن خارج يا داخل مى شوند. - م
2) . متن اين روايت در البيان و التبيين ص 140 و شرح شواهد المغنى 269/1 و الامتاع و المؤانسة 269/1 آمده است.
3) . شاعر معروف دورۀ اسلامى كه به خدمت پيامبر (ص) مشرف شد. او تا زمان خلافت عثمان زنده بود. ديوان شعرى دارد كه به چاپ رسيده است. (براى شرح او رك: ابن سلام 495 و الإصابة 355/1)
4) . اين بيت در ديوان او ص 7 با اين مطلع آمده است: «ارى بصرى قدر ابنى بعد صحة»؛ «مى بينم كه چشمانم بعد از بهبودى من را به ترديد انداخت.».
دومين نفر اين بيت هذلى را خواند:(1)
«نوكّل بالأدنى و إن جلّ ما يمضى».
[هرچند كه وقايع رخ داده بزرگ باشند، باز هم آنها را به آينده اى نزديك موكول مى كنيم].
سومين نفر شعر ديگرى از ابى ذؤيب هذلى(2)را خواند:
«و الدهر ليس بمعتب من يجرع».(3)
[روزگار براى كسى كه جرعه اى از (سختى) آن را بنوشد ملامتگر نيست].
احمد بن سعيد دمشقى گفت:
شنيدم از ابا عبد الله، از جابر بن سلمى بن جعفر كه در مورد عامر بن طفيل مى گفت:
به خدا سوگند، گمراه نمى شود تا ستاره گمراه شود؛ تشنه نمى شود تا شتر تشنه شود؛ نمى ترسد تا سيل بترسد و به خداوند سوگند زمانى كه هيچ كس به فرد ديگر خير و بركت نمى رساند او نيكوكارترين است.
شنيدم ابا عبد الله مى گفت:
بشر بن معتمر(4)از كنار ابراهيم بن جبلة بن مخرّمة السّكونى خطيب گذشت. او به
1) . ابو خداش خويلد بن مرة در زمان عمر، بعد از اينكه شيرى او را گاز گرفت، جان سپرد. (الاصابة 457/1)
2) . خويلد بن خالد بن محرث هذلى شاعر معروف دوران اسلامى است كه در زمان خلافت عمر همراه سپاه اسلام بود تا اينكه در رم درگذشت. وى ديوانى دارد كه به چاپ رسيده است. (رك: ابن الاسلام، ص 103، الإصابة 66/4، الاستيعاب 65/4)
3) . ابن بيت در ص 1 ديوانش با اين مصدر آمده است: «امن المنون و ريبها تتوجع»
4) . بشر بن معتمر كه دوران معتزليان بغداد با مرگ او به پايان رسيد، در بعضى مسائل از معتزليان جدا شده بود. او بنده فروش بود و در 310 ق وفات كرد. از او دو قصيده در كتاب حيوان جاحظ نقل كرده اند: 284/6 و 297. (رك: لسان الميزان 33/2؛ الملل و النحل 81/1 و أمالى مرتضى 186/1)
جوانانى فن خطابت مى آموخت. بشر ايستاد. ابراهيم گمان كرد او جز اين نيست كه يا ايستاده است تا از بيانش استفاده كند، يا مردى است كه فقط مى خواهد تماشا كند.
بشر گفت: از آنچه گفته شد بگذريد. او سپس نامه اى را كه به نيكويى و بلاغت نوشته بود، به آنان داد، كه با اين كلام آغاز مى شد(1):
«خذ من نفسك ساعة نشاطك، و فراغ بالك، فى إجابتها إيّاك، فإنّ فليل تلك الساعة أكرم جوهرا، و أشرف حسبا، و أسرع فى الأسماع، و أحلى فى الصدور، و أسلم من فاحش الخطأ، و أجلب لكلّ عين و غرّة، من لفظ شريف، و معنى بديع، و اعلم أنّ ذلك أجدى عليك ممّا يعطيك يومك الأطول بالكدّ و المجاهدة و بالتكلّف و المعاودة و مهما أخطأك لم يخطئك أن يكون مقبولا قصدا، و خفيفا على اللسان سهلا، و كما خرج من ينبوعه، و نجم من معدنه. و إيّاك و التوعّر، فإنّ التوعّر يسلمك إلى التعقيد، و التعقيد هو الذى يستهلك معانيك، و يشين ألفاظك، و من أراغ معنى كريما فليلتمس له لفظا كريما...».
[از اوقاتت زمان نشاط و راحتى و آرامش خيال روح و جانت را انتخاب كن تا به نداى درونت پاسخ بگويى كه اين ساعت، حتى مقدار كمى از آن، گرانمايه ترين و شرافتمندترين ارزشها را دارا است(2)و سريع تر براى شنيدن، و در جان و قلب هم شيرين تر، و از خطا و اشتباه دورتر و همچنين از هر لفظ زيبا و شريف و مفهوم جديدى براى چشم و پيشانى گيراتر و جذاب تر است(3)و بدان كه اين كار سودمندتر از آن است كه تو را به خطا بكشاند و تو را از آنچه كه مورد قبول قرار گيرد و بر زبان آسان تر باشد همان طورى كه از سرچشمه جوشيده و از معدن خود بيرون آمده است، دور نمى سازد.
(يعنى كلام سهل و ممتنع مى شود). اما مبادا كه در سخن گفتن تكلف كنى، كه دشوار و پيچيده سخن گفتن، تو را به مبهم گويى وادارد و اين ابهام گويى مفاهيم و معانى را از ميان ببرد و الفاظ را زشت و ناپسند كند. پس هركس بخواهد معانى زيبا را بيان كند، بايد به
الفاظ زيبا تمسك جويد. به درستى كه حق معانى شريف و نيكو، برخوردارى از الفاظ نيكو است و از حق اين دو اين است كه آنها را از آنچه فاسد و زشت مى كند، حفظ كنى.
اين امر زمانى پيش مى آيد كه قبل از تمسك جستن به آن دو، در وضعيت نامطلوبى باشى؛ بايد خود را آراسته سازى و در سيطره فصاحت آن قرار گيرى.(1)تو بايد در سه مرحله باشى؛ اولين مرحله اين است كه الفاظت شيرين، باشكوه، عالى و آسان، و مقصودت روشن و نزديك و قابل درك باشد؛ خواه نزد خواص، كه بخواهى طبقۀ خاصى را مخاطب سازى و خواه زمانى كه براى عامۀ مردم سخن بگويى و آنان را در نظر داشته باشى. لازم نيست كه معانى بلند، از نوع خاص باشد و نبايد به طور تصنعى و براى ظاهرسازى آن را به معانى عام تبديل كرد؛ به راستى كه معيار شرف و نيكى، درستى و نيكو بيان كردن و مقيد ساختن كلام برحسب شرايط است و اينكه بايد هر گفتارى مطابق شأن و مقام (مخاطب) باشد. از اين رو الفاظ بر دو دستۀ عام و خاص است و مى توانى از هريك از آنها استفاده كنى و قلبت را به كمال برسانى و زبانت را شيوا كنى. قدرت و اقتدار تو در آن است كه كلام را به گونه اى بيان كنى كه عام، معانى خاص آن را درك كنند(2)و الفاظ متوسط را كه براى عوام لطفى ندارد و آسيبى به توانايى ات نمى زند، بپوشانى. در اين صورت تو بسيار بليغ هستى].
بشر گفت: وقتى اين نامه براى ابراهيم خوانده شد گفت(3): من از اين جوانان بيشتر به اين نامه احتياج دارم.
احمد بن سعيد دمشقى از زبير و او از عمويم مصعب بن عبد الله برايمان نقل كرد و گفت:
شبيب(4)بن شيبة گفت: شنيده بودم كه عيسى بن موسى با كلامش همه را مبهوت
مى كند. لذا دوست داشتم سخنش را بشنوم. آن شب مهدى (عباسى) فردى را نزد من فرستاد تا براى عزل عيسى بن موسى(1)به مسجد بروم. صبحگاهان رفتم و نزديك منبر نشستم كه مهدى آمد و از پله هاى منبر بالا رفت و نشست. عيسى بن موسى نيز آمد و در حالى كه چشمانش را محكم بسته بودند، نزديك او به آستانۀ در رسيد. گفتم كسى كه در موردش چنين و چنان مى گفتند آمد.
مهدى به قبضۀ شمشيرش نگاه كرد و ايستاد و گفت: خداوندا، شكر و سپاس از آن توست. تو را مى خوانم و از تو كمك و يارى مى خواهم. خداوندا تو مى دانى كه من نه از روى رغبت و ميل خود و نه از روى ترس، او را عزل نكردم؛ بلكه او را خلع نكردم مگر به سبب ريختن خون مسلمانان؛ من بيعتم را از گردن او برداشتم و با موسى(2)بيعت كردم.
پس عيسى نيز روى خود را به مهدى كرد و دستش را بر روى دست مهدى كشيد.(3)
احمد بن سعيد دمشقى گفت كه زبير از ابن ابى بكر مؤملى از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمّار بن ياسر روايت كرد:
عمرو بن معدى كرب(4)به خانۀ مجاشع بن مسعود وارد شد - كه رو به حياط وسيع بنى تميم در كنار مسجد جامع بود - و گفت: هديه اى همانند اين، اسبى اصيل مانند اين و سلامى مانند اين به من دهيد. او نيز دستور داد كه به عمرو ده هزار درهم همراه با اسبى
1) . عيسى بن موسى بن محمد بن على العباسى. وليعهد سفاح بعد از برادرش، منصور، بود كه در سال 168 درگذشت. معروف است كه مهدى اصرار داشت عيسى به هر شكل ممكن از روى رغبت يا ترس، خود را از ولايتعهدى بركنار كند تا او بتواند فرزند خويش، موسى الهادى، را به جايش گمارد. او از ترس، اين خواسته را اجابت گفت و در اول سال 160 اين كار را كرد. (الطبرى 124/8؛ العبر 230/1 و 253 و الشذرات 266/1)
2) . موسى هادى بن مهدى خلافت را بعد از پدرش در محرم سال 169 برعهده گرفت و خلافت او يك سال و يك ماه به طول انجاميد. (المعارف 380 و الشذرات 271/1)
3) . كنايه از اينكه خود را از خلافت عزل كرد و به آنچه مهدى گفت تن داد و بيعت كرد.
4) . شاعر خضرمى معروف به عمرو بن معدى كرب بن عبد الله بن عاصم بن زبيد كه با وفد (گروه) زبيد با رسول الله ديدار كرد و در سال نهم يا دهم مسلمان شد. او در شهر برهه ساكن شد و در فتح كامل عراق حضور داشت. او شاعرى نيكو گفتار و شجاع بود. ابتدا در جنگ نهاوند زخمى و به يكى از روستاها منتقل و سپس در جنگ قادسيه در 21 ق كشته شد. (الأغانى 24/14 و الخزانة 425/1)
اصيل و سلاح كامل دادند. هنگامى كه از نزد مجاشع بيرون رفت و به آستانۀ مسجد رسيد، عده اى به او گفتند: اى اباثور، برادران بنى سليم را چگونه يافتى؟
او گفت: خداوند بر طايفۀ سليم بركت دهد. چه صادق و نيكوست حضور آنها در جنگ و چه محكم است جايگاه آنها در بلاها و چه بلندنظرند در بخشش و عطا. به خدا سوگند اگر جنگى براى آنان پيش آيد، نمى گريزند و در بروز خشم پروايى ندارند و در برآوردن نيازها و خواسته ها، بخل نمى ورزند.
احمد بن سعيد دمشقى براى ما از ابو عبد الله زبير روايت كرد كه گفت:
به ابن ابى زنّاد(1)گفته شد چرا درهم ها را دوست دارى، در حالى كه تو را به دنيا نزديك مى كند؟ گفت: اگرچه درهم ها مرا به دنيا نزديك مى كند، ولى مرا از آن حفظ مى كند.
احمد بن سعيد دمشقى از عبد الله زبير براى ما نقل كرد كه گفت:
از سفيان بن عيينة(2)شنيدم كه به او گفته بودند: چقدر عشق و علاقۀ تو به پول و درهم زياد است! و او گفته بود: چيزى را كه به من منفعت برساند، بسيار دوست دارم.
از احمد بن سعيد دمشقى شنيدم كه گفت: زبير از ابو صخرة، انس بن عياض نقل كرد و گفت:
1) . عبد الرحمن بن ابى زناد، عبد الله بن ذكوان، همدانى الاصل بود. به مسئوليت خراج مدينه گمارده شد. آنگاه به بغداد رفت و در 174 ق درگذشت. برادر او ابو القاسم بن ابى الزناد بود. (المعارف 465 و تاريخ بغداد 5359).
2) . سفيان بن عيينة، شيخ الحجاز و يكى از بزرگترين محدثان بود كه در اول رجب 198 ق درگذشت. (صفة الصفوة 130/2 و ابن خلكان 129/2).
از جعفر بن محمد(1)پرسيدند: مدت تعبير يك خواب چند سال طول مى كشد؟ گفت:
رسول الله صلّى اللّه عليه و آله در خواب ديدند كه سگى پيسى گرفته، در خون خود مى غلتد؛ او شمر بن ذى الجوشن(2)قاتل حسين عليه السّلام بود. خواب پيامبر بعد از شصت سال تعبير گشت و او دچار پيسى شد.
از احمد بن سعيد دمشقى از زبير و او از محمد بن حسن روايت كرد و گفت:
عبد الله بن عمر بر عبد الله بن جعفر(3)وارد شد. او دستور داد كنيزان بيرون بيايند و به آنها گفت: براى معبد بخوانيد. آنان اين كار را كردند. ابن عمر گفت: اين آواز خواندن است. عبد الله بن جعفر به آنان گفت براى غريض بخوانيد؟ چنين كردند. ابن عمر گفت:
اين گريه است. بعد به آنان گفت: براى ابن سريج(4)بخوانيد؟ آنان خواندند. ابن عمر ردايش را جمع كرد، برخاست و گفت: اين همان چيزى است كه ما از آن نهى شده ايم.
احمد بن سعيد دمشقى از زبير برايم روايت كرد و گفت(5):
ابن جامع وارد مكه شد. سفيان بن عيينه گفت: خبر يافته ام كه اى سهمى(6)، اموال زيادى با خود آورده اى. او گفت: بله. سفيان گفت: اما آن اموال را به كه خواهى بخشيد؟(7)گفت: به مردى كه مرا را بى نياز سازد. گفت: به چه چيزى بى نياز كند؟ ابن جامع گفت:
1) . عليه السلام.
2) . شمر بن ذى الجوشن بن شرحبيل بن اعور بن عمرو بن معاوية الضبابى، كه به پيسى مبتلا شد؛ مختار ثقفى بعد از شهيد شدن حسين (ع) كه در تعقيب قاتلان او بود، وى را در خون غلتانيد. (المعارف 582 و طبرى 422/5)
3) . عبد الله بن جعفر بن ابى طالب، فرزند جعفر طيار و همسر زينب كبرى.
4) . معبد و غريض و ابن يسرح سه نوازندۀ مشهور بودند.
5) . عيون الاخبار 91/4؛ الأغانى 70/6 و العقد الفريد 232/3.
6) . در الأغانى آمده است: اى قريشى.
7) . در العيون آمده است: پادشاهان براى چه اين اموال را مى بخشند و بخشش را دوست دارند؟
به شعر. گفت: آيا چيزى داريد؟ او گفت بله و خواند:
اطوّف بالبيت فى الطائفين *** و ارفع من مئزرى المسبل(1)
[من در ميان طواف كنندگان خانه را طواف كردم، در حالى كه جامۀ فروافتاده ام را با دست از دو طرف بالا برده بودم].
گفت: بسيار زيبا و خوب است. بخوان(2). پس ادامه داد.
و أسجد بالليل حتى الصّباح *** اتلو من المحكم المنزل
[تمام شب را تا صبح سجده كردم و آيات قرآن محكم و نازل شدۀ الهى را تلاوت كردم].
پس گفت: خداوند تو را پاداش نيكو دهد. بخوان(3): او گفت:
عسى فارج الكرب عن يوسف *** يسخّر لى ربّة المحمل(4)
[باشد كه برطرف كنندۀ اندوه يوسف، كعبه را برايم تخت روان قرار دهد].
او با دست اشاره كرد و گفت: خاموش، خاموش.(5)
زبير گفت عمويم از جدم عبد الله بن مصعب روايت كرد و گفت:
مردى از عبد الله بن عمر سؤال كرد و گفت: اى ابو عبد الرحمن، به من چيزهايى بياموز كه خداوند به سبب آن به من منفعت برساند. عبد الله گفت: اين سه مطلب را از من به ذهن بسپار: از فرزندى كه با كنيزى ازدواج كرد، دورى نكن؛ بدان كه هر امانتى جاى بازگشت دارد؛ براى خواندن دو ركعت نماز صبح مشتاق باش.
1) . در العيون آمده است: در ميان كسانى كه طواف مى كردند، بيت الله را طواف كردم و در الأغانى آمده است: با طواف كنندگان شب را به صبح رساندم.
2) . در العيون آمده: احسنت هيه، مرحبا بخوان.
3) . يك سطر از نسخۀ ب افتاده است. در العيون آمده است: جزاه الله عن نفسه خيرا. در الأغانى هم آمده است: قال احسن هى.
4) . در العيون آمده است: اى برطرف كنندۀ اندوهها.
5) . در العيون آمده است: آه، خاموش، خاموش، دانستم كه به پليدها روآوردى. خداوندا، خواستۀ او را اجابت نكن. در الأغانى هم آمده است: گفت: اما اين خواسته را رها كن. در العقد الفريد آمده است: خاموش، خاموش. در ابتدا نيك گفتى، اما همه را از بين بردى.
بعد از چندى از او پرسيد آيا آن سه را حفظ كردى؟ گفت آرى.
ابو عبد الرحمن گفت: بعد از آن، سه پند ديگر را هم حفظ كن. بدان كه كسى كه اموالش زياد شود، حساب و كتابش نيز سخت خواهد شد؛ هركسى پيروى كردن از نفسش زياد شود، شياطين او هم افزون مى شوند؛ هر بنده اى كه به پادشاه نزديك شود، از خداوند دورتر مى شود.
زبير از محمد بن سلام و او از احنف(1)براى من روايت كرد كه به يارانش گفت:
آيا از اخلاق و علم من در شگفتيد؟ اينها را از عمويم صعصعه(2)آموختم. من شتران پدرم را، كه حدود 20 تا 30 نفر بودند براى چرا بيرون بردم. در بين راه به دل درد مبتلا شدم. چند روز گذشت. اميدوار بودم كه يكى از خاندانم را ببينم و از آن درد نزد او شكوه كنم؛ تا اينكه عمويم، صعصعه كه در پى يافتن چراگاهى بود، از كنار من گذشت. من نيز همراه او رفتم و درد و ناراحتى ام را براى او بازگو كردم. اما او مرا ساكت كرد. مدتى راه رفتم. دوباره از دل دردم به او شكايت كردم. دوباره مرا به سكوت دعوت كرد. اين كار براى سومين بار تكرار شد.
آنگاه عمويم گفت: اى برادرزاده، از دردى كه بر تو عارض شده است به كسى شكوه نكن؛ مردم در دنيا دو دسته هستند: دوستانى كه از اندوه تو ناراحت مى شوند يا دشمنانى كه از اندوه تو خوشحال مى شوند. از اندوهى كه بر تو عارض شده به مخلوقى مثل خود شكايت مكن؛ زيرا اگر دردى مانند آنچه تو را فراگرفته است، بر آنان عارض شود، براى برطرف كردن آن توانا نيستند؛ بنابراين شكايت آن را نزد كسى ببر كه تو را به آن مبتلا كرده است؛ زيرا او قادر است اندوه تو را برطرف كند. برادرزاده، آيا چشمم را مى بينى؟ بيست سال است كه با آن به راحتى كوه و دشت را نمى بينم؛ اما نه به همسرم شكوه كرده ام نه به خاندانم.
زبير از عمر بن ابى بكر مؤملى و او از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر براى من نقل كرد و گفت:
در منطقۀ يمامه، مردى از قبيلۀ ربيعه به راوى گفت: جحدر بن مالك عجلى(1)، شاعر شجاع و جسورى بود كه بر اهالى حجر(2)و مناطق اطراف آن با تندى و خشونت برخورد مى كرد. خبر كارهاى او به گوش حجاج رسيد. وى به كارگزارش در يمامه نامه نوشت و از او خواست به وى هشدار بدهد و او را سرزنش كند و دستور داد او شخصا به دنبالش برود و اگر بتواند وى را به نزد حجاج بفرستد.
هنگامى كه نامۀ حجاج به دستش رسيد مخفيانه جوانانى از قوم او را در جست وجوى وى فرستاد و به آنان وعده داد كه اگر او را بيابند و او را دستگير كنند، آنان را همراهش به نزد حجاج بفرستد. آنان نيز خارج شده و به او نزديك شدند. كسى را نزدش فرستادند و درخواست كردند تا با وى همراه شوند. اندكى صبر كردند، چون درخواست آنان را اجابت نكرد، به او حمله كردند و او را محكم بستند و به كارگزار حجاج تحويل دادند. كارگزار نيز او را همراه آنان نزد حجاج فرستاد. هنگامى كه اهالى حجر با او چنين كردند، اين شعر را سرود(3):
لقدما هاجنى فازددت شوقا *** بكاء حمامتين تجاوبانى
تجاوبنا بلحن أعجمىّ *** على غصنين من عرب وبان
فقلت لصاحبىّ و كنت أحدو *** ببعض القول ماذا تحدوان
فقالا: الدار جامعة قريبا *** فقلت: بل أنتما متمنيان
1) . در معجم البلدان نام او حجر آمده است از بنى جشم بن بكر؛ در المؤتلف و المختلف ص 157 ابياتى آمده است كه بيت اول متعلق به جحدر بن مالك الكلبى است. ماجراى او و حجاج در الياقوت (حجر)، ابن عساكر 63/3، الخزانة 483/4، ألف 501/2 و شرح شواهد المغنى 407/1 به نقل از ابن بكار در الموفقيات از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر آمده است.
2) . حجر: پايتخت و يكى از شهرهاى مهم يمامه است.
3) . ابن ابيات در أمالى 282/1، معجم البلدان و شرح شواهد مغنى همراه ابيات ديگر آمده است.
فكان البان أن بانت سليمى *** و فى الغرب اغتراب غير دانى
إذا جاوزتما نخلات حجر *** و أنديّة اليمامة فانعيانى
و قولا: جحدر امسى رهينا *** يعالج وقع مصقول يمانى
كذا المغرور فى الدنيا سيردى *** و تهلكه المطامع و الأمانى
[از ديرباز گريۀ دو كبوتر مرا به تلاطم انداخته و شوق مرا افزون كرد. اين دو كبوتر بالحنى غيرعربى (عجمى) و در حالتى ما بين عربى و فارسى با من سخن مى گفتند من در حالى كه برخى سخنان خود را آوازه گونه مى خواندم به آن دو گفتم شما چه مى خوانيد؟(1)آن دو گفتند: خانه نزديك است. من گفتم: البته شما آرزوى آن را داريد. پس اين گونه انسان سليمى دور شد و در اين دور شدن غربتى طولانى نهفته است. هنگامى كه آن نخل هاى حجر و چراگاه هاى سرزمين يمامه را پشت سرگذاشتيد، خبر مرگ مرا به ديگران بدهيد.(2)بگوييد: جحدر گروگان و گرفتار شده و مشغول درمان زخم ضربه هاى شمشير تيز يمنى است. اين گونه مغرور در دنيا شكست خواهد خورد و مطامع و آرزوهايش او را به هلاكت خواهد رساند].
هنگامى كه او را نزد حجاج بردند. حجاج به او گفت: آيا تو جحدر هستى؟ گفت:
خداوند امير را به سلامت دارد. من جحدر هستم. حجاج به او گفت: چه چيز تو را به اين كار واداشته است؟ پاسخ داد: دليرى و شجاعت ذاتى، روزگار درنده، و جور حاكمان.
حجاج گفت: چه كسى تو را به شجاعت ذاتى و درندگى روزگار و جور حاكمان رهنمون ساخت؟ پاسخ داد: اگر امير مرا امتحان كند مرا از ياران صالح و درستكار و سواركار دلاور خواهد يافت؛ اما در مورد شجاعت ذاتى بايد بگويم هرگز به سواركارى نپرداختم، مگر زمانى كه بر اين كار خود را مقتدر و توانمند يافتم. حجاج به او گفت: اى جحدر، تو را در گودالى كه شيرى در آن هست، مى اندازم؛ اگر او تو را كشت اين مجازات تو براى ما كافى است؛ اما اگر تو او را كشتى رهايت مى سازيم و به بهترين پاداش مى رسانيم. پاسخ
داد: بله، خداوند امير را پايدار كند. بخشش تو نزديك، و نيكويى ات عظيم است. هرچه اراده كرده اى، انجام بده. او دستور داد جحدر را در بند و زندانى كردند. حجاج به فرماندارش در كسكر(1)نامه نوشت و به او دستور داد شير گرسنه اى براى او بفرستد.
اهالى كشكر شير را در صندوقى گذاشتند كه گاوها آن را مى كشيدند. هنگامى كه صندوق را به حجاج تحويل دادند دستور داد صندوق را به درون گودال برده، در گودال را ببندند و سه روز او را گرسنه نگه دارند. سپس جحدر را آوردند و شمشيرى بران در اختيارش نهادند. حجاج و مردم نشسته بودند و به آنان نگاه مى كردند. وقتى شير به جحدر نگاه كرد، جلو آمد. جحدر با شمشير بندهايش را باز كرد. و شروع به راه رفتن كرد و اين شعر را سرود:
ليث و ليث فى مجال ضنك *** كلاهما ذو أنف وفتك(2)
و سورة فى صولة و محك *** ان يكشف اللّه قناع الشك
من ظفرى بحاجتى و درك *** فذاك احرنى منزل بترك
[شير و شير هر دو در ميدان مبارزۀ سختى قرار گرفته اند و هر دو متكبر و درنده هستند.
شرف و بزرگى در محك آزمايش قرار گرفته است، اگر خداوند پرده هاى شك و ترديد را از ميان بردارد. چه كسى مرا درمى يابد و نيازم برآورده مى كند تا از اين موقعيت خلاص شوم چرا كه الآن بهترين زمان براى ترك اينجا است].
در اين هنگام ناگهان شير به شدت به او حمله كرد. جحدر او را با شمشيرش زد و سرش را شكافت به گونه اى كه نوك شمشير در مغز او فرو رفت. جحدر از شدت ضربه اى كه به شير زد، افتاد و لباسش از خون شير رنگين شد. در اين حال اين شعر را سرود:
يا جمل إنك لو رأيت كريهتى *** فى يوم هيج مسدف و عجاج
و تصدّفى للّيث أرسف موهنا *** كيما أكابره على الأحداج
جهم كأنّ جبينه لما بدا *** طبق متغجّر الاثباج
يسمو بناظرتين تحسب فيهما *** لمّا أجالهما شعاع سراج
و كأنما خيطت عليه عباءة *** برقا أو خلق من الدّيباج
قرنان محتضران قد مخضتهما *** أمّ المنيّة غير ذات نتاج
و علمت أنى إن أبيت نزاله *** إنى من الحجّاج لست بناج
ففلقت هامته فخرّ كأنه *** أطم تساقط مائل الأبراج
ثم انثنيت و فى ثيابى شاهد *** ممّا جرى من شاحب الأوداج
أيقنت أنى ذو حفاظ ماجد *** من سرّ أملاك ذوى أتواج
ممّن يغار على النساء حفيظة *** إذ لا يثقن بغيرة الأزواج
[اى جمل اگر تو سختى مرا در روز تيره كارزار و جنگ و همچنين قرار گرفتن من بر روى شير و رم دادن آن براى مبارزه با او بر روى كجاوه ها به هدف خواركردنش را مى ديدى.
مشاهده مى كردى كه پشيمانى او از شدّت اخم و ترشرويى همچون وسط سينى غجرى (منسوب به طايفه اى) شده است. او با دو چشمش طورى نگاه مى كند كه گويى شعلۀ چراغى در ميان آنها به نشانۀ پايان زندگى و رسيدن اجل روشن است. و گويى كه جامه اى از ديباى كهنۀ رنگارنگ براى او دوخته شده است. شاخ هاى لرزان او را جنگ بدون هيچ فايده اى تكان داده است. و دانستم كه اگر از مبارزه و كارزار با او دست بكشم، از دست حجاج رهايى نخواهم يافت، پس فورا سر او را شكافتم و او همانند فروريختن عمارتى با ستونهاى كج به زمين افتاد، سپس برگشتم در حالى كه بر روى پيراهنم شاهدى از رگهاى گردن (اين شير) وجود داشت. من مطمئن شدم كه فردى بزرگوار و حافظ و نگهبان سرزمين ها، پادشاهان و فرمانروايى صاحب تاج و سلطنت و از آن افرادى هستم كه به خاطر حفاظت از زنها به هنگام بى غيرتى شوهرانشان به من حمله و شبيخون مى زنند].
حجاج رو به او كرد و گفت: اى جحدر اگر دوست دارى مقام و جايگاهى در كنار ما داشته باشى بمان. و اگر مى خواهى به شهر و ديار خودت بازگردى، بازگرد. او گفت:
همراهى امير را برمى گزينم. حجاج نيز مقام و منصبى در ديوان عطا به او بخشيد و او را در سراى خود جا داد.
احمد بن سعيد از زبير، از ابو الحسن لأثرم از ابى عبيده معمر بن مثنى برايم روايت كرد:
هنگامى كه معاويه، زياد را به خود ملحق كرد(1)و عمرو بن عاص را بر خاندانش برگزيد و آن دو را بسيار به خود نزديك كرد، بنى اميه از اين مسئله بسيار نگران و بى تاب شدند و در اين باره باهم به خانۀ مروان بن حكم رفتند كه معاويه حكومت مدينه را براى او نوشته و به او امر كرده بود اين مسئوليت را چند روز امتحان كند. آنان (بنى اميه) به او گفتند: اى مروان، تو بزرگ و مهتر ما هستى. تو مى دانى كه معاويه دست به كارى زده كه ما بر آن صبر و تحمل نداريم و هيچ آزاده اى هم از اينكه عمرو بن عاص را در خاندان ما وارد كرد، خواب راحت ندارد؛ چرا كه از ما نيست. معاويه مى خواهد او را بر زنان و حرم ما وارد كند. نظر ما بر اين است كه نزد او (معاويه) بروى و وى را مورد عتاب و سرزنش قرار دهى.(2)اگر بازگشت مى پذيريم و اگر سرپيچيد از او كناره مى جوييم. مروان گفت: به خدا سوگند، چندين بار با او در اين مورد صحبت كردم. چيزى را كه دوست دارم، نپذيرفت؛ بلكه نسبت به من با خشم و غضب برخورد كرد و مى انديشيد كه من به تنهايى اين نقشه را طرح كرده ام.
سعيد بن عاص به او گفت: اى مروان، به خدا سوگند، ما تو را در اين مسئوليت و تعهد حمايت خواهيم كرد. مروان گفت: به خدا سوگند، مصالح شما را نسبت به تباه كردن عهد (مسئوليت) خودم ترجيح مى دهم تا تباه كردن شما براى مصالح خودم. پس نزد او برويد كه او مردى باهوش و زيرك و صاحب نظر است. و رو در رو با زبان خود با وى سخن
1) . زياد بن ابيه، حاكم عراق، براساس ادعاى معاويه، فرزند ابو سفيان شد و او را برادر خود خواند؛ به اين ماجرا در تاريخ استلحقاق گفته اند. به عبارتى ديگر، معاويه، زياد را كه معلوم نبود پدرش چه كسى است، فرزند ابو سفيان خواند و به خاندان خود ملحق ساخت؛ با اين كار، زياد كه قبلا در سلك ياران و كارگزاران امام على (ع) قرار داشت به معاويه پيوست و در راه تحكيم مبانى خلافت او بسيار كوشيد. او در اين زمان به حكومت بصره و سپس كوفه گمارده شد و در آن شهر بسيارى از ياران و شيعيان على (ع) را به قتل رساند. حجر بن عدى و ده تن از همفكران او، كه حاضر به دشنام گويى به امام على (ع) نشدند، به دست زياد كشته شدند. - م
2) . در ب: فتبايعه: پس با او بيعت كن.
بگوييد.
راوى گويد: جماعت بنى اميه اجازۀ ديدار معاويه را خواستند و او نيز اجازه داد. آنان سلام كردند و او به بهترين شكل پاسخ داد و گفت: خوش آمديد، خداوند شما و قبيلۀ شما را به من نزديك و ديدارتان را زودتر نصيب من كند. از ديدار با من چه منظورى داشتيد؟ آيا خواسته اى داريد كه اجابت كنم، يا بر كسى خشم گرفته ام كه شما براى شفاعت او آمده ايد؟ گفتند: اى امير المؤمنين، هيچ كدام از اين امور نيست. گفت: بنشينيد.
جماعت نشستند.
عبد الرحمن بن حكم در كنار معاويه نشست و گفت: اى امير المؤمنين، تعدادى از بزرگان و آزادان قبيله و خاندانت نزد تو آمده اند كه همگى آنان بر شايستگى هاى تو معترف و مطيع فرمانت هستند و نامت را به نيكى ياد مى كنند، در كارى كه پنهان كردن آن از آشكار شدنش و رها كردنش از يادآورى آن بهتر است؛ زيرا بلا، سختى و مصيبت آن زياد است. بدان كه ما تو را در اين امر گناهكار و مجرم نمى دانيم و سرزنش نمى كنيم؛ بلكه نزد تو آمده ايم براى كارى كه شانه ها از حمل آن ناتوان، و قلب از تحمل آن تنگ شده و پنهان كردن آن را از تو شايسته نمى دانيم. در دل ما چنين است كه اين مسئله را، نه اكنون و نه با گذر زمان، نمى توان حل كرد. اگر اجازه بدهى آن را عنوان كنيم وگرنه سكوت مى كنيم، اگر به آنچه ما دوست داريم، عنايت كنى و به آن برگردى، سپاس گوييم و شكر كنيم؛ در غير اين صورت مى شنويم و اطاعت مى كنيم. معاويه گفت: تو را به پدرت قسم، آن را بيان كن.
او گفت: اى امير المؤمنين، اميّة بن عبد الشمس(1)صاحب ده پسر بود. حرب، أبا حرب، سفيان، أبا سفيان، عمر، ابا عمرو، العاصى، ابا لعاصى، العيص و أبا العيص، اما عبيد بندۀ ثقيف(2)و عاص بن وائل از فرزندان پدر تو نيستند. تو آن دو را لباس روى خودت قرار
1) . منظور از اميه، امية الاكبر بن عبد الشمس بن عبد مناف است و فرزندانش آن گونه كه ذكر شده است حرب و أبو حرب و سفيان و أبو سفيان و عمرو و أبو عمرو، همۀ آنان از عنابس هستند كه به شير شبيه بودند و العاصى، ابو العاصى و العيص و أبو العيص از اعياص بودند. (المعارف 73)
2) . زياد از بستر كنيزكى از هم پيمانان ثقيف بود كه به او زياد بن عبيد (ابيه) گفته مى شد. بعد معاويه او را به پدر خود نسبت داد و زياد بن ابو سفيانش خواند. (الطبرى 214/5 و المعارف 346) ماجراى استلحاق زياد بن معاويه را در صفحات پيشين شرح داده ايم. - م
دادى، در حالى كه لباس زير هم نبودند. آن دو را قبايت قرار دادى در حالى كه شلوارت هم نبودند و آنان را بر ميان پيشانيت نشاندى، بر ابن عبيد [زياد] رضايت ندادى مگر آنكه او را به دروغ پسر ابو سفيان خواندى. تو با اين كار فرزندانت را خوار و تحقير كردى و خشم پروردگار و مخالفت امر پيامبر خود را برانگيختى كه فرمود: «فرزند به همسر منسوب است و انتساب به زناكار حرام است»(1)تو او را فرزند پدرت خواندى و به او نسبت زنا دادى، در حالى كه به اين نسبت احتياج نداشت. تو موضوعى را كه پنهان بود، آشكار كردى و امر بى ارزشى را بزرگ جلوه دادى. اكنون مى خواهى او را بر محارم خود وارد كنى و به فرزندان او اجازه دادى فردا همسرانت شوند.(2)بعد اين شعر را سرود:
اترضى يا معاوية بن حرب *** بأن تحبو كرائمك العبيدا
كأنى و الذى اصبحت عبدا *** له بالقوم قد شركوا يزيدا
فان ترجع فمثلك زاد خيرا *** و إن تأب فلم تطع الرشيدا
[اى معاوية بن حرب، آيا راضى شدى و دوست دارى كه عبيد(3)را به دختران و زنان پاكدامنت نسبت بدهى، به خدايى كه بندۀ اويم اين كار مثل آن است بنده اى را در پدر داشتن، با يزيد شريك سازى. اگر از اين كار برگردى خير و نيكى را براى خود توشه ساخته اى و اگر نپذيرى و سرباز زنى به امرى والا تن نداده اى].
اما در مورد عمرو بن عاص، تو به خودت مى قبولانى كه به او احتياج دارى و او از تو بى نياز است. به خدا سوگند، بر ماست كه گريبانمان را پاك كنيم، از عيبهايمان بكاهيم، در بخشش ميانه روى كنيم و حقى را كه او در اين مورد دارد، ادا كنيم. هرچه در اين مورد از او به ما برسد، او مقصر نيست، بلكه تو هستى كه به كسى جايگاهى بالاتر از اندازه اش داده اى تا با فخر خود بر ما عصيان ورزد. تو او را دريايى مى پندارى، در حالى كه آبى در آن ديده نمى شود؛ همانا تو، او و ما مصداق اين گفتۀ شاعر هستيم كه گويد:
من الناس من يصل الأبعدين *** و يشقى به الأقرب الأقرب
[در ميان مردم كسانى هستند كه دورترين افراد را به خود نزديك و مرتبط مى كنند و نزديكترين نزديكان را از خود دور و بيگانه مى سازند].
بعد از او سعيد بن عاص برخاست و گفت: اى امير المؤمنين، بهترين سخنان، درست ترين آنها و محكم ترين آن چاپلوسانه ترين آن است. به درستى كه حق روشن به راه و مسير روشن منتهى مى شود. براى تو امر مهمى رخ داده كه از آن نهى شده اى، ولى آن را دنبال كردى و سوار بر اسب شده و در زمين هاى پست و دشوار مى تازى، در حالى كه هوا بسيار گرم است و تو در منطقه اى هستى كه نه آب و نه همراه وجود دارد و در آن، راه و هدف مشخص نيست؛ تو در اين كار فقط به انديشۀ خود اتكا و پدرت را تحقير كردى. اگر بازگردى تو را مى پذيريم و اگر سر باز زنى ما را خشمگين كرده اى. به سوى خداوند تبارك و تعالى بازگرد و به آن كارى كه كردى بينديش كه بين تو و زياد هيچ خويشاوندى و نسبت دوستانه اى نيست. پيمان تو با او به گذشته اى برمى گردد كه او از كارگزاران على بن ابيطالب عليه السّلام بود(1)كه بالاى منبر تو، پدر و خاندانت را لعنت مى كرد. در مورد ما قرآن را تأويل مى كرد و به ما بهتان مى زد؛ امرى كه از گفتن آن شرم دارم. هنگامى كه او را بزرگ شمردى و او را وزير خود قرار دادى، كسى تو را سرزنش نكرد و اين كارت را خطا و اشتباه فرض نكرد؛ اما تو به اين هم راضى نشدى، بلكه او را به ابو سفيان نسبت دادى، اگر او اين امر را بپذيرد تا پايان عمرت؛ تو را سرزنش مى كند و اگر آن را نپذيرد، تحقيرت مى كند. در اين مورد سخن اين شاعر را درست مى دانم كه گفته است:(2)
الا ابلغ معاوية بن حرب *** مغلغة من الرجل اليمانى
أتغضب ان يقال ابوك عفّ *** و ترضى ان يقال ابوك زان
فاشهد أنّ رحمك من زياد *** كرحم الفيل من ولد الأتان
1) . على بن ابيطالب (ع)، زياد را به عنوان والى فارس انتخاب كرده بود. (المعارف 346). كه بعدها با اين ماجرا به معاويه پيوست.
2) . اين ابيات در شعر يزيد بن مفرّغ الحميرى ص 152 آمده است. در الأغانى اين اشعار به عبد الرحمن بن حكم منسوب شده و اشتباها آن را به يزيد نسبت داده اند. در مروج الذهب 17/3 نيز اين اشعار از عبد الرحمن بن حكم دانسته شده است.
[هان، نامه و پيام مردى يمانى را به معاوية بن حرب رسانيد كه آيا اگر گفته شود پدرت خود را از حرام نگه داشته است از اين امر خشمگين، و اگر بگويند پدرت زناكار است خوشحال خواهى شد؟ پس گواهى مى دهم كه خويشى تو نسبت به زياد، مانند خويشى فيل با كرّه خر است].
به خدا سوگند، مى بينم كه بعد از او فرزندانش را زنان بنى عبد شمس به ابو سفيان نسبت مى دهند و اين همان است كه پس از تو به بزرگانت خواهد رسيد. اما در مورد عمرو بن عاص، تو او را بر ما ترجيح دادى و بدون توجه به ما، او را به خودت نزديك كردى. در حالى كه ما در يك وضع و عمرو بن عاص در وضعى ديگر است. ما با مردم باوفا و ادب برخورد مى كنيم، اما او با مكر و نيرنگ. او از كسانى است كه هيچ وفايى در وجودش نيست و گاهى نيّت و خبث باطنى او براى امير المؤمنين هم روشن شده است.
پس شايسته نيست از رأى كسى كه اولين بار نيت بدى داشته است بار ديگر بهره ببرند.
در اين هنگام مروان وارد شد. معاويه گفت: بيا مروان، نظر تو نزد من از نظر اينان محترم تر است. بيا بشنو آنچه را نمى پسندند!
مروان گفت: اى امير المؤمنين، آيا مى دانى مثل ما و شما چيست؟
معاويه گفت: مطالبى مانند يارانت بيان كن.
مروان گفت: عدّى(1)بن زيد عبادى، نعمان بن منذر را نصيحت كرد و او را بر برادرش مقدم ساخت و به كسرى دربارۀ حكومت او سفارش كرد. اما سزايش اين بود كه او را در زندان محبوس(2)كردند و او در حبس اين شعر را برايش نوشت:
ابا منذر جازيت بالود بغضة *** فماذا جزاء المبغض المتبغّض
مجازاته فى ذا المثال كراهة *** و لست شىء بعد بالمتعرّض
[اى ابا منذر پاداش دوستى هايت را با كينه و دشمنى دادى؛ پس پاداش نفرت و دشمنى فرد كينه جو چيست؟ مجازات او در اين زمينه مثال ناپسندى است. من پس از آن حرفى
براى اعتراض ندارم. بدان كه من به كارى كه بعد از اين روز انجام بدهى، معترض نيستم].
مروان ادامه داد پس اگر به سوى ما بازگردى تو را پذيرا شويم و اگر سر باز زنى، خشم ما را برانگيخته اى. باوجود اين به خدا سوگند، اى امير المؤمنين، همانا اگر قدرت داشتى كه در كشتن آل ابى عاص زياده روى كنى، چنين مى كردى؛ زيرا تو از تعداد زياد آنها مى ترسى و اجتماعشان را ناخوش مى دارى و از دست ايشان به ستوه آمده اى. به خدا سوگند اين پاداش و جزاى آنها نيست كه مى دهى؛ به تحقيق آنان تو را احترام مى كنند و بزرگ مى دارند. اما اين تو را كفايت نمى كند و پاداش خوبى نيست.
سپس مروان نشست و معاويه برخاست و داخل منزلش شد. مدت طولانى آنجا ايستاد. سپس خشمگين و ترش روى بيرون آمد؛ در حالى كه عصبانيتش از چشمانش ديده مى شد. بر تختش تكيه داد و رو به جماعت اين شعر را خواند:
اما و الذى نادى من الطور عبده *** نداء سميعا فاستجاب و سلّما
لقد كدت لو لا اللّه لا شىء غيره *** تبارك ربى ذو العلا ان أصمّما
و لكننى روّيت فى الحلم و النهى *** و قد قال فيه ذو المقال فاحكما
[سوگند به كسى كه بنده اش را در كوه طور با ندايى شنوا صدا كرد. پس او پاسخ داد و تسليم شد. اگر خداوند يكتا و والا مرتبه نبود حقيقتا من كر مى شدم. ولى من خود را از چشمۀ صبر و خرد سيراب كردم در حالى كه صاحب سخنى در اين باره گفته است: پس حكم و داورى كن. به تحقيق به او نزديك بودم اگر خداوند چيزى جز آن نمى خواست.
پروردگارم صاحب و مالك همه چيز و پاك و منزه است، كه من بخواهم اراده اى كنم؛ ولى در خواب ديدم كسى به من فرمان داد و مرا از اين كار بازداشت].
به خدا سوگند، باوجوداين شما از زياد قطع رحم كرده ايد كه نزديك به شما و شخصى دوست داشتنى است. در امرى كه نه بيان و نه ثابت شده است، بهتان زده ايد. من به هر كار كه انجام مى دهم، يقين دارم و خداوند در مورد مسائل عصر جاهليت مثل ستم و غيرت و طلب ميراث و نسبت ناروا زدن به مادران حكم صادر كرده است. پس خون بى گناه را ريختن و به خداوند آسمانها شرك ورزيدن، بزرگتر از گناهى است كه ابو سفيان انجام داد. به خدا سوگند، رغبت و اميدى به شما ندارم، بلكه شما را در حسدى مى بينم
كه از قديم در خاندان بنى حرب بن اميه بود. وجدانم به من امر مى كند كه حدّ خدا را در مورد شما اجرا كنم. امرى كه سعى دارم آن را انجام دهم، شايد شما به آنچه من مى بينم، بازگرديد. اگر دوباره براى چيزى كه از آن بيزارى مى جويم نزد من آييد. اول به شما آب تلخ مى چشانم. بعد از آن دوباره به شما آبى ناگوار مى نوشانم. شما را بر سرچشمه هاى آبهاى تلخ وارد مى كنم. به گونه اى كه نتوانيد آنجا را ترك كنيد مگر از آن بخوريد و از همه جا به سوى شما بيايد، تا اينكه بر ميزان صبر و بردباريم آگاه شويد اگر بخواهيد آن را قطع كنيد، مجروح مى شويد و اگر بخواهيد تكانش دهيد، زخمتان دردناك مى شود.
در مورد شما نزد من از لغزشتان سخن نگوييد؛ چرا كه از اشتباهات شما نمى گذرم. سپس آنچه آسان است براى شما از طرف من سخت مى گردد، شما بايد آنچه را بى ارزش است رها كنيد. اما آنچه گفتيد كه من به حق شما و نسبت خويشى با شما سلطان و حاكم شدم. به خدا سوگند همان گونه كه مى دانيد، اى آل ابى العاص، عثمان بن عفان رحمة الله عليه كشته شد، در حالى كه شما آنجا حاضر بوديد، و من غايب بودم. به خدا سوگند كه سخاوت و مردانگى و ايثار در وجودتان نبود و او را به مرگ سپرديد. در حالى كه مرگ براى او با شمشيرها سخت مى شد، او را يارى نكرديد. بيشتر از زبان و كلام، براى ممانعت از آن كارى نكرديد. براى اين امر عذرخواهى نكرديد، و آتش خشمتان شعله ور نشد. هم شما و هم تمام كسانى كه در اطراف او جمع شده بودند و به علت پيوند با شما كنار او گرد آمده بودند. به دليل حضور شما رگ گردن او قطع و خونش ريخته شد و حرمتش از ميان رفت؛ اما آتشى نيفروختيد و به خونخواهى او برنخاستيد. تا اينكه من خونخواه او و قاتل فرزندان مادران شدم. من به خونخواهى او در جنگ با مردى(1)وارد شدم كه در آن سست نمى شد و كسى بود كه صفات و ويژگى هاى او را نمى توان بيان كرد.
كسى كه اگر من بى تابى كنم او هرگز بى تاب نمى شود و اگر در حين توانايى به انجام كارى، آزمند و حريص شوم، او هرگز نمى شود. كسى است كه در كارش طمّاع نيست؛ و از ترس او هرگز خواب بر چشمان نرود.
1) . منظور امام على (ع) و جنگ صفين است. - م
به خدا سوگند، من او را آزمودم. علف هاى زير شاخه هايش ثابت است و به هم پيچيدگى ندارد. شاخه هاى او محكم است و هيبتش شديد و خشن. صبر از او و يارانش رخت برنبست تا اينكه خداوند تحقق امرى را كه آنان دوست داشتند، به انجام رساند، در حالى كه او همان گونه كه خداوند بلندمرتبه خواسته بود، در سرزمينش حاكم و خليفه بود. من در صدد خونخواهى برآمدم در حالى كه شما آماده اين كار نشديد و بر آن صبر كردم، در حالى كه شما صبر نكرديد. پس كدام يك از ما براى سپاسگزارى محق تر است. من از شما يا شما از من؟
با همۀ آنچه از شما به من رسيده است، با بردبارى خود با شما مهربانى كردم. با كوشش و تلاش خود، شما را آزمودم. در اين مورد مانند شعر برادر بكر بن وائل بودم كه گفت:
اعوذ على ذى الذنب و الجهل منكم *** بحلمى و لو عاقبت غرّقكم بحرى
فما بال من يسعى لأجبر عظمه *** حفاظا و ينوى من سفاهته كسرى
[من از جهل و گناه شما به خويشتن دارى خود پناه مى برم؛ هرچند سرانجام در درياى صبرم غرق شويد. پس چه مى شود كسى را كه تلاش مى كنم تا براى حفاظت از جانش استخوان شكسته اش را ببندم از سر نادانى مى خواهد استخوانم را بشكند. شكر مى كنم خداى را كه مرا از شرّ آنچه نفسم به آن مى خواند، در امان نگه داشت].
آنگاه معاويه گفت: اولين و آنگاه اولين مسئله اين است كه شما را تهديد كنم؛ همان گونه كه شاعر گفته است:
لقد كدتم يا آل بكر سفاهة *** تثيرون منّى اعصل الناب ضيغما
هزبرا هريتا يكره القرن قربه *** اذا صال من بعد الزئير و صمّما
[اى آل بكر، شما از روى نادانى تلاش كرديد تا مرا همچون شيرى كه دندانهاى جلويش كج و محكم شده است تحريك كنيد و برانگيزيد (ولى بدانيد كه:) اين شير درندۀ دهان گشاد، كه همتايان او از نزديك شدن به او مى ترسند، بعد از نعره كشيدن با صلابت و محكم و مصمّم در مقابل آنها مى ايستد].
اما عمرو بن عاص خودش حاضر است و مى تواند خودش جواب شما را دهد يا
اينكه به اين امر بى توجه باشد و آن را رها كند. اما از او مى خواهم با دشمنان سركش مبارزه كند و با دوستان با بلندنظرى مواجه شود. سپس معاويه ساكت شد.
بعد از آن عمرو بن عاص برخواست و در كنار او ايستاد و گفت: اى امير المؤمنين، من همان هستم كه در روز جنگ صفين گفتم:(1)
اذا تخازرت و ما بى من خزر *** ثم كسرت العين من غير عور
الفيتنى ألوى بعيد المستمر *** احمل ما حمّلت من خير و شر
[هنگامى كه چشمهايم را تيز و تنگ كردم در حاليكه چشمهاى من عيب تنگى نداشتند سپس چشمم را بدون اينكه كور باشد تنگ كردم آنگاه تو مرا صاحب اراده و پشتكار زيادى ديدى كه آنچه روزگار از خوبى و بدى به گردن من انداخته با خود حمل مى كنم].
اى امير المؤمنين به خدا سوگند - من نه بى تجربه و خام هستم، نه سست و ضعيف و ترسو، نه بى اراده و سالخورده. من مارى سمى هستم كه هيچ كس از آن به سلامت نمى رهد و زخم خوردۀ آن نمى آسايد. من مردى هستم كه اگر رنجانده شوم صبر مى كنم و اگر عيب جويى از من شود مى شكنم. پس اگر مى خواهيد مورد مشورت قرار گيرم و اگر نمى خواهيد هرچه فرمان دهيد مى پذيرم. با اين حال، اى امير المؤمنين اگر آنان در روز جنگ صفين (يوم الهرير)(2)آنچه من ديدم را مى ديدند، يا كارى كه برعهدۀ من بود برعهدۀ آنان بود در هنگامى كه ابو الحسن با نيرو و لشكر خود، كه اهل يقين بودند،(3)و شجاعان همراهش، جنگ را بر ما سخت كردند. آنگاه ادامه داد:
«فهناك يا امير المؤمنين شخصت الابصار و ارتفع الشرار، و قلصت الخصى الى مواضع الكلى، و قارعت الامهات عن ثكلها و ذهلت عن حملها و احمرّ الحدق و اغبرّ الافق، و ألجم العرق و سأل العلق و ارتفع غبار القتام و صبر الكرام، و غاض اللئام، و ذهب الكلام و ازبدت الأشداق و قامت الحرب على ساق، و حضر الفراق و كثر العناق، و بانت الأعناق و قامت الرجال فى ركبها
1) . اين دو بيت در شرح نهج البلاغه 402/2 آمده است.
2) . چون در يكى از شبهاى جنگ صفين، جنگ از شب تا صبح ادامه يافت و چيزى جز چكاچك شمشيرها شنيده نمى شد، آن را يوم الهرير ناميدند. - م
3) . مالك اشتر در جنگ صفين خطاب به امام على (ع) مى گويد: فرق ما با دشمن در اين است كه ما اهل البصائر (صاحبان بصيرت) هستيم. - م
من بعد فناء من نبلها و تقصّف من رماحها...»(1)
پس اى امير المؤمنين! در آن هنگامه چشم ها خيره شده و بديها بالا گرفت و (از شدت سختى و ترس آن روز) بيضه هاى مردان تا ميان كليه ها بالا آمد و مادران را مصيبت فرزندان كوبيد و زنان باردار، بار خود را به زمين نهادند و رها كردند، چشمها در حدقه سرخ شد و افق تيره و تار، و عرقها خشك و خون ها جارى شد و گردوغبار جنگ بالا رفت. كريمان و بزرگواران صبر پيشه كردند و لئيمان و بى صفتان درهم فرو ريختند. كسى توان سخن گفتن نداشت. گوشۀ دهان ها كف كرده، جنگ به اوج شدت رسيده بود. آن روز، روز فراق و از دست دادن عزيزان و در آغوش گرفتن يكديگر، و روز قطع شدن گردن ها بود. مردان بر روى اسبان تيز و پس از دست دادن كمانها برپا ايستادند، نيزه هاى ايشان شكسته شد و صدايى جز غريو جنگ، فريادهاى مردمان، و شيهۀ اسبان به زمين افتاده به گوش نمى رسيد. شمشيرها در سرها فرورفته بود. آن روز به همين وضع بود تا اينكه تاريكى و سياهى كامل شب بر ما مستولى شد و آنگاه صبح و فلق دميد و از جنگ چيزى جز بانگ سگان و شغالان نمانده بود. اما به خدا سوگند، آنها مى دانند من در ميانشان توانگرترين و مصيبت ديده ترين هستم. و در سختى ها صبورترينم؛ زيرا من اين گونه هستم كه شاعر گويد:
و اغضى على أشياء لو شئت قلتها *** و لو قلتها لم أبق للصلح موضعا
فان كان عودى من نضار فإننى *** لأكره يوما أن أحطم خروعا
[از چيزهايى چشم پوشى مى كنم كه اگر مى خواستم مى توانستم آنها را بازگو كنم و اگر مى گفتم ديگر جايى براى صلح باقى نمى گذاشتم پس اگر چوب من از درخت محكمى باشد دوست ندارم كه روزى به اميد در آوردن شيره و روغنم خرد و قطعه قطعه شوم].
هنگامى كه امير المؤمنين مرا لباس رو قرار داد بدون اينكه لباس زير او باشم، آن را پذيرفتم و شاكر و سپاسگزار او بودم. در حالى كه شما او را سپاس نگفتيد؛ هنگامى كه ما به خونخواهى عثمان برخاستيم، شما چنين نكرديد؛ وقتى ما به پايان كار رسيديم، شما
1) . از آنجا كه اين توصيف اديبانه توسط مؤلف پرداخته شده است، بخشى از اين قسمت آن عينا نقل مى شود.
هنوز نرسيده بوديد. اگر امير المؤمنين شما را ناديده مى انگارد براى اين است كه نعمت ها را به ياد نمى آوريد و ناسپاسى مى كنيد. اما تو اى سعيد بن عاص، چگونه گمان مى كنى كه من با مردم با خدعه و نيرنگ رفتار مى كنم؛ در حالى كه در حقيقت با ادب و احترام و دوستى و مدارا برخورد مى كنم. كسى كه با مهربانى رفتار نكند، شكست مى خورد و كسى كه با صداقت نباشد، به خسران مى افتد. اما در مورد سخنت كه مى گويى من با امير المؤمنين غش (خدعه) مى كنم، چنين پاسخ مى دهم كه فقط مرد كريم و بزرگوار مى تواند در حق مردى كريم و بزرگ غش كند. اگر او را به انصاف بخواند، بايد كه چنين كند. اما سخنان تو به امير المؤمنين هر آينه از روى ضعف، سستى، و بى ارادگى است. مگر آن كه حلم و خويشتن دارى او بالاتر از همۀ اينهاست. اما من از امير المؤمنين مى خواهم كه از آنچه اين قوم گفتند، درگذرد. آنها منتظرند تا نعمتت را بر آنان تكميل و به ايشان نيكويى كنى تا ان شاء اللّه به امرى كه نمى پسندى، بازنگردند. معاويه گفت:
به تحقيق همين كار را مى كنم. ابا عبد اللّه، سپس داخل خانه شد و دستور داد تا آن قوم برگردند.
احمد بن سديد از زبير و او از ابو الحسن مدائنى برايم نقل كرد و گفت:
سليمان بن عبد الملك (مروان) گفت: از ايرانى ها در شگفتم؛ هزار سال حكومت كردند، و در ادارۀ امورشان يك ساعت به كمك ما نياز نداشتند؛ ولى ما صدسال حكومت كرديم و يك ساعت هم از آنان بى نياز نبوديم.
زبير از عمويش مصعب بن عبد الله برايم روايت كرد و گفت:
منصور بعد از كشته شدن محمد بن عبد الله بن حسن(1)، به جعفر بن سليمان (2)، حاكم
1) . محمد بن عبد الله بن حسن بن على بن ابى طالب مشهور به نفس زكيه بعد از كشته شدن پدرش به دست منصور، در 144 ق قيام كرد. او براى مردم خطبه خواند و مردم با او بيعت كردند. سپس براى شهرهاى مكه، يمن و شام كارگزارانى تعيين كرد. او فردى فاضل، صاحب نظر و مورد علاقۀ مردم بود. منصور پسرعمويش، عيسى بن موسى، را با چهارهزار نيرو به جنگ با او فرستاد كه وى را در 145 ق كشت و جسدش را به نزد منصور فرستاد. (العبر 198/1 و الشذرات 213/1).
مدينه، دستور داد هركس از قريشيان را كه به حمايت محمد بن عبد الله قيام كرده بود، زندانى و هر اعرابى كه او را يارى داده بود، شلاق بزند و دست هركس از موالى(1)را كه به حمايت او اقدام كرده بود، قطع كند.
زبير از ابو الحسن مدائنى برايم روايت كرد و گفت:
معاويه از عرابه اوسى(2)
اذا ما راية رفعت لمجد تلقّاها عرابة باليمين [هيچ پرچمى براى مجد و بزرگى برافراشته نشد مگر آنكه در دست راست عرابه بود.] (المعارف 330؛ المحاورة فى ربيع الابرار 187/3؛ الجليس الصالح 248/2)
پرسيد: با چه روشى طايفه ات را مهار و كنترل مى كنى؟گفت: با نادان آنها بردبار هستم و خواسته هاى نيازمندانشان را برطرف مى كنم. پس هركس به اين روش عمل كند، يا بر آن چيزى بيفزايد، از من بهتر است و اگر من به آن بيفزايم از او بهترم و هركس مانند من عمل كند مثل من است.(3)
زبير برايم روايت كرد و گفت از محمد بن سلام شنيدم:
يك اعرابى در مجلس ايوب سختيانى(4)بود. ايوب به اعرابى گفت: شايد تو قدرى
(2). جعفر بن سليمان بن على بن عبد الله بن عباس بن عبد المطلب پسرعموى سفاح و منصور بود كه حكومت مدينه را در دست داشت. او در بصره كشته شد. (البيان و التبيين 289/2؛ المعارف 376)
1) . منظور از موالى، غير عرب ها بودند كه با بستن پيمانى با يك عرب يا قبيله اى عرب تحت پيمان او درآمده و به عنوان موالى او شناخته مى شدند. آنان در جامعۀ عصر اموى مورد تحقير و آزار فراوان قرار گرفته و حقوق اجتماعى آنان پايمال مى گرديد. - م
2) . عرابة بن اوس بن حارثه انصارى كه در جنگ احد مى خواست حضور يابد به علت كمى سنش او را از جنگ كنار گزاردند. شماخ او را چنين مدح كرد:
3) . اين خبر را در امالى القالى ببينيد.
4) . ابوبكر ايوب بن كيسان السختيانى البصرى. امام اهالى بصره كه احاديث فراوانى از او نقل شده است. او در 131 ق به علت بيمارى طاعون در سن 63 سالگى درگذشت. (التهذيب 397/1؛ و المعارف 471)
(معتقد به تقدير) باشى. اعرابى گفت: قدرى چيست؟ ايوب گويد: من او را با زيباترين سخنان قدريون آشنا ساختم. اعرابى پاسخ داد من از جملۀ آنان هستم. بعد او را از عيوب آنها و از چيزهايى كه مردم براى آنان مى گويند آگاه كردم. اعرابى گفت: من از آنان نيستم.
سپس گفت: او را از ويژگى هاى اهل عقل (اختيار) آگاه كردم. اعرابى گفت: من از آنها هستم. سپس او را از معايبى كه مردم براى آنان بر زبان دارند خبر دادم. او پاسخ داد: من از آنان نيستم. ايوب گفت: انسان عاقل اين چنين است كه از هر چيز به دنبال نيكوترين آن است.
زبير از عمويش، مصعب بن عبد الله، برايم نقل كرد و گفت:
محمد بن رزين خزاعى مى گويد: از داوود بن على(1)، هنگامى كه براى گرفتن بيعت با بنى عباس به كعبه تكيه داده بود شنيدم كه مى گفت:(2)خداوند را شاكريم، به خدا سوگند ما براى حفر نهرها و ساختن قصرها قيام نكرده ايم آيا دشمنان خدا گمان مى كنند كه ما بر اين امر قادر نيستيم؟ به آنان مهلت داده ايم تا در طغيان فرو روند، زمامشان را شل و رها كرده ايم تا در پرتاب تير به لغزش و خطا روند. اكنون كمان را سازندۀ آن در دست گرفته است و تيرها به سوى كسى كه آن را رها كرده، و خلافت به اصل خود، يعنى اهل بيت پيامبر شما، اهل بيت رأفت و رحمت(3)بازمى گردد. به خدا سوگند اگر ما براى شما بى خوابى كشيديم در حالى كه در بستر سياه و سفيد خود بوديم(4)، ذمۀ خدا و رسول و
1) . داوود بن على بن عبد الله بن عباس از سخن ورترين و بخشنده ترين مردم بود كه بداهتا سخنان نغزى مى گفت. گفته شده كه هرگز براى خطبه خواندن در مكه و مدينه مطلب ننوشت. او هشت ماه از دوران خلافت بنى عباس را درك كرد و در 133 ق درگذشت. (البيان و التبيين 331/1 و الشذرات 191/1).
2) . در تاريخ طبرى 126/9 و البيان و التبيين 331/1 و جمهرة خطب العرب 8/3 اين روايت آمده است.
3) . اهل رحمت و رأفت كه بر شما با مهربانى رفتار كنند.
4) . در طبرى و شرح نهج البلاغه آمده است: كار شما بر ما سخت گشت و در آن به سختى افتاديم. در حالى كه ما در بستر خود (در آسايش) بوديم.
خاندان عباس(1)بر شماست. به خداى كعبه سوگند ما با هيچ يك از شما سرجنگ نداريم.
آنگاه از منبر پايين آمد.
زبير از احمد بن سليمان و او از اصمعى روايت كرد و گفت:
روزى مالك بن ادهم(2)در حالى كه تعدادى از يارانش همراه او بودند، براى شكار خارج شد تا به منطقۀ مقفر رسيد. آنان به آب نيازمند شدند، اما نتوانستند آب تهيه كنند، مالك از اسب پايين آمد. براى او خيمه اى برپا كردند. وى به يارانش دستور داد كه برايش حيوانى شكار كنند. آنان به دنبال شكار رفتند و شترمرغى را كه ساق پايش قرمز بود گرفتند و به نزد مالك آوردند. مالك گفت: او را نكشيد و طبخ نكنيد؛ شايد به كارمان آيد.
يارانش براى يافتن آب به راه افتادند. در اين زمان هاتفى ندا در داد:
يا قوم يا قوم لا ماء لكم أبدا *** حتى تحثّوا المطايا يومها التعبا
و شدّدوا يمنة فالماء عن كثب *** ماء غزير و عين تذهب اللّغبا
حتى إذا ما اخذتم منه حاجتكم *** فاسقوا المطايا و منه فاملؤا القربا
[اى قوم، اى قوم هرگز از آن پس براى شما آبى نخواهد بود تا اينكه اسبانتان را در روز و مواقع سختى به حركت درآوريد، سپس با خوش بينى بارهاى شتران را از طرف راست محكم ببنديد كه به زودى به آب فراوان و چشمه اى كه خستگى را مى زدايد برسيد وقتى نياز خود را برآورديد، اسبهايتان را نيز سيراب كنيد و مشك هايتان را پر سازيد].
گويد ما حركت كرديم تا به چشمه اى پر آب رسيديم. شترانمان را سيراب كرديم و از آن آب برداشتيم. هنگامى كه اين كار را كرديم ديگر از آن چشمه اثرى نبود. در اين زمان دوباره آن هاتف چنين گفت:
1) . در شرح نهج البلاغه و الطبرى آمده است: ذمة العباس خداوند او را رحمت كند. ما برطبق آنچه خداوند فرستاد و طبق دستورات كتاب خدا عمل مى كنيم و با عامۀ مردم شما نيز به خوبى و طبق سيرت رسول اللّه برخورد مى كنيم.
2) . مالك بن ادهم بن محرز بن أسد الباهلى در زمان ابن هبيرة والى نهاوند از ياران منصور بود. (المؤتلف و المختلف 36؛ جمهرة أنساب العرب 246؛ فتوح البلدان 199).
يا مال عنى جزاك اللّه صالحة *** هذا وداع لكم منى و تسليم
لا تزهدن فى اصطناع العرف من أحد *** إنّ امرءا يحرم المعروف محروم
الخير يبقى و إن طالت مغبّته *** و الشرّ ما عاش منه المرء مذموم
[اى مالك، خداوند تو را پاداش نيكو دهد. اين سلام و وداع من با شماست. از احسان و نيكويى نسبت به احدى كناره مگير كه اگر كسى جوانمردى را از ديگران دريغ كند، خود از آن محروم مى شود. نيكى باقى مى ماند، هر چند كه انجام آن طولانى باشد و شر و بدى تا زمانى كه با انسان زنده باشد ناپسند است].
پس دانستيم اين هاتف بايد يك شجاع و جوانمرد باشد.
زبير برايم از مبارك طبرى روايت كرد و گفت:
عمارة بن حمزه(1)بر ابو العباس السفّاح(2)وارد شد و او عماره را احترام كرد و بالاى مجلس خود جاى داد. آنگاه دستور داد كه گوهرى نفيس به او هديه دهند. عماره گفت:
امير المؤمنين، خداوند پاداشى نيكو ارزانيت دارد و تو را منزه كند. به خدا سوگند اگر بخواهم از هديه ات تشكر كنم، شكر من از بهاى هديه و منزلت تو مى كاهد؛ جز اينكه خداوند تو را بر ما برتر داشته است. كوتاهى و عذر فراوان ما در سپاس گزارى هرگز ما را از رحمت تو محروم نمى كند. گويد: ابو العباس دستور داد كه اين سخنان را بنويسند و تدوين كنند.
زبير از محمد بن سلام برايم روايت كرد:
انگشترى به حجاج دادند كه از آن در شگفتى و تعجب شد و به ابن القرّية گفت:(3)اين
1) . معجم البلدان 532/2 در بحث ساخت شهر بغداد.
2) . زهر الاداب، 346/2.
3) . ايوب بن زيد بن قيس، نام مادرش القريه، از فرزندان هلال بن ربيعة بن زيد مناة بن عامر، سخن ورى ماهر بود كه در خدمت حجاج قرار داشت، اما به اتهام همكارى با عبد الرحمن بن محمد بن اشعث در 84 ق كشته شد. (المعارف 404 و ابن خلكان 83/1)
انگشتر را وصف كن. ابن قريه گفت:
«هذا خاتم، أزم لازم، ملحه صانع، أغلى به بائع، فضّته صافية، و ياقوتته غالية، و الخواتيم له قالية، و العيون اليه سامية، و لا ترد طينته، استوت حلقته بزين لا بشين»
[خداوند امير را حفظ كند. اين انگشترى به اندازۀ كافى محكم است، سازنده اش از آن لذت مى برد و فروشنده اش به گران ترين قيمت آن را مى فروشد، نقره اش كاملا صيقل خورده و ياقوتش گران بها است. انگشتران ديگر در مقابلش بى ارزش و چشم ها به سويش خيره، حلقۀ آن زيبا و پيراسته است و زشت و خشن نيست].
حجاج به او گفت: اين سخنان را تو از جايى آموخته اى؟ پاسخ داد به خدا سوگند، اين گونه نيست حجاج گفت اما اين كلام معانيش محكم و ساختار و بيانش نيكو است، آنگاه دستور داد جايزه نيكويى به وى دهند.
زبير از مدائنى برايم نقل كرد و گفت:(1)
عبد الملك بن مروان شبى از اتاقش بيرون آمد و در حياط منزل خود يكى از كنيزانش را، كه بيش از ديگران دوستش مى داشت،(2)ديد. از او پرسيد: چرا اينجا ايستاده اى؟ گفت: اين گفتۀ خداوند تبارك و تعالى را به ياد مى آورم كه فرمود: اَلَّذِينَ يَذْكُرُونَ اَللّٰهَ قِيٰاماً وَ قُعُوداً وَ عَلىٰ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ رَبَّنٰا مٰا خَلَقْتَ هٰذٰا بٰاطِلاً سُبْحٰانَكَ فَقِنٰا عَذٰابَ اَلنّٰارِ.(3)
در اين هنگام صدايى به گوش رسيد كه مى گفت:
محجوبة سمعت صوتى فأرّقها *** من آخر الليل لا بلّها السّحر
تدنى على الجيد منها من معصفرة *** و الحلى منها على لبّاتها حصر
[زن روى پوشيده صداى مرا شنيد و از آخر شب، تا سحرگاهان او را سبك بال و آسوده گرداند. گل هاى زرد را به گردنش نزديك مى كند و آنها را براى زيور و زينت به گردنش مى بندد].
عبد الملك به نگهبانش گفت: هم اكنون سر اين فرد را كه اين شعر را خواند برايم بياور.
راوى گويد: آن كنيز، غلام كوچك خود را فراخواند و گفت: اگر اين مرد را خبر دهى و آگاه سازى ده هزار درهم پاداش مى گيرى و تو را آزاد مى كنم. غلام خارج شد و جلوتر از نگهبان عبد الملك به آن مرد رسيد و او را هشدار داد: مادرت به عزايت بنشيند! امير المؤمنين دستور داد كه گردنت را بزنند؛ صدايت را ببر. آن مرد ديگر فرياد نزد و نگهبانان بازگشتند و گفتند: اى امير المؤمنين از آوازخوان ردپايى نيافتيم.
زبير از محمد بن سلاّم و او از عمرو بن عبيد(1)روايت كرد و گفت:
نزد حسن بصرى(2)نشسته بوديم. در اين هنگام مردى وارد شد و بالاى سرش ايستاد و به او گفت:(3)اى ابا سعيد، به على بن ابى طالب رضى الله عنه گفتى اگر از خرماهاى رسيده يا خرماهاى خشك در مدينه مى خوردى بهتر از اين كار بود كه كردى(4).
ابا سعيد سرش را بلند كرد و گفت: اى برادرزاده، سخن بيهوده اى گفتى. با اين كار از ريختن خونم جلوگيرى كردم. اما به خدا سوگند شما او را كه تيرى از تيرهاى الهى بود و با آن دشمنان خدا هدف قرار مى گرفتند، از دست داديد. او در بيت المال خيانت و از
1) . او زاهد، سخن ور معتزلى و از اهالى بصره بود كه شرح حالش را قبلا بيان كرده ايم.
2) . زاهد معروف، ابو سعيد الحسن بن ابى الحسن يسار بصرى بود كه در 110 ق وفات كرد. شرح حالش در كتب رجال مانند الطبقات الكبرى 159/1 و تهذيب التهذيب 264/2 آمده است.
3) . اين حكايت در البيان و التبيين 108/2 به روايت عنبسة القطان ذكر شده است.
4) . كنايه از اينكه اگر با سردى و گرمى روزگار در مدينه مى ساختى بهتر از اين بود كه به كوفه بيايى و آنجا را مقر حكومت قرار دهى. - م
فرمان خدا سرپيچى نمى كرد.(1)بزرگ و ربّانى (هدايتگر) اين مردم در علم، فضيلت و تجربه(2)بود. براساس قرآن تصميم مى گرفت؛ چه به نفعش بود چه به ضررش. حرام آن را حرام و حلال آن را حلال مى دانست، تا اينكه اين كار او را به بهشت سرسبز و خرم وارد ساخت. اى نادان، على بن ابى طالب - رضى الله عنه - اين چنين بود.
زبير از مصعب بن عبد الله روايت كرد و گفت:
سعيد بن عاص(3)براى انجام حج خارج شد. او هنگامى كه به كارى تصميمى مى گرفت از انجام آن منصرف نمى شد.
مصعب گويد: در بين راه يك اعرابى از او كمك طلبيد. او به وكيل خرجش گفت:
پانصد درهم بياور. اما وكيل با پانصد دينار بازگشت. سعيد گفت: به خدا سوگند من جز درهم نخواستم؛ اما چون اكنون با دينار آمدى، آنها را به اعرابى بده.
راوى گويد: دينارها را در عباى اعرابى ريختم و او شروع به گريستن كرد. سعيد به او گفت: اى اعرابى براى چه مى گريى؟ آيا اين دينارها تو را بى نياز نمى كند؟
اعرابى گفت: به خدا سوگند چون دينارها را آورديد، از شوق گريه نكردم و اگر آنان را برمى گردانديد از اندوه گريه نمى كردم؛ بلكه گريه مى كنم كه زمين چگونه انسان هايى مانند تو را در درون خود جاى خواهد داد. بعد اين شعر را سرود:(4)
انت خير المتاع لو كنت تبقى *** غير ان لا بقاء للإنسان
ليس فيما بدا لنا منك عيب *** عابه الناس غير انك فان
[تو بهترين نعمتى اگر جاودان بودى؛ اما براى انسان بقا و جاودانگى نيست. در رفتارها و
1) . در البيان و التبيين آمده است: از امر الهى دلتنگ نمى شود.
2) . اين عبارت در البيان و التبيين نيامده است. اما در شرح نهج البلاغه 598/5 و در توصيف امام آمده است كه على (ع) همان گونه كه حسن بصرى گفته است. مرد ربانى و الهى و با فضيلت اين امت است.
3) . سعيد بن عاص حاكم كوفه در زمان عثمان بن عفان بود كه پس از عزل وليد بن عقبه او را به ولايت آنجا گمارد. - م
4) . اين دو بيت شعر در العقد الفريد 425/6 و منسوب به يزيد بن المهلب آمده است.
كارهايى كه از تو ديده ايم عيب و نقصى نيست كه به خاطر آن مردم تو را سرزنش كنند، جز اينكه فانى هستى].(1)
زبير از مدائنى روايت كرد و گفت:(2)
هنگامى كه امير المؤمنين على بن ابى طالب - رضى الله عنه - از دفن كردن فاطمه، دختر رسول الله فارغ شد، بر بالاى قبر ايستاد و اين شعر را سرود:(3)
لكلّ اجتماع من خليلين فرقة *** و كلّ الذى دون الممات قليل
إنّ افتقادى واحدا بعد واحد *** دليل على أن لا يدوم خليل
[براى هر جمعى از دو دوست، فراق و جدايى است، آن دوستى كه پس از مرگ پايدار بماند كم است. از دست دادن يكايك دوستان دليل بر اين است كه دوستى پايدار نيست].
زبير از مدائنى، از ابن كلبى، از ابى مخنف، از فضيل بن علقمة بن قيس روايت كرد و گفت:
صبح هنگام ما بر امير المؤمنين على وارد شديم. در آن هنگام سخن از مالك اشتر شد.(4)على عليه السّلام به ما نگاه كرد و گفت:(5)خداوند مالك را رحمت كند. اگر او كوه بود از كوه هاى بلند، و اگر سنگ بود از سنگ هاى محكم و سخت. بر مرگ فردى مانند مالك
1) . در العقد آمده است: تو از عيب و آنچه مردم از آن اكراه دارند، پاك هستى؛ اما فانى و از بين رفتنى هستى.
2) . اين خبر در شرح نهج البلاغه 920/2 آمده است.
3) . ديوان على (ع)، ص 60.
4) . مالك بن حارث اشتر نخعى كوفى زمان پيامبر را درك كرد و رئيس قبيله اش بود. او همراه امام على (ع) در جنگ جمل و جنگ صفين حضور داشت و اقدامات مهمى انجام داد. على (ع) او را به عنوان والى مصر برگزيد اما او در 38 ق مسموم شد. اشتر لقب اوست. (الاصابة 459/3 و المرزبانى 362)
5) . در شرح نهج البلاغه 313/2 متن كامل آن آمده است.
همه بايد بگريند. آيا باز هم كسى مانند مالك يافت مى شود.(1)
راوى گويد: او پيوسته بر از دست دادن مالك دريغ و حسرت مى خورد كه گويى به او مصيبتى بالاتر از آن نرسيده است.
زبير از مالك طبرى از ابا عبد الله نقل مى كند كه عيسى بن على(2)مى گفت:
ابو العباس امير المؤمنين در امر خلافت چيزى را از من پنهان نمى كرد. روزى هنگامى كه به قصرش وارد شدم. مردى در مقابلم ايستاد و سلام كرد و بعد بشارتم داد و به من تبريك گفت. به او گفتم: اين تبريك و تهنيت براى چيست؟ پاسخ داد: من فرستادۀ موسى بن كعب(3)هستم و از سند مى آيم. پيام فتح آن سرزمين را با خود آورده ام. عيسى گفت: من پيام را گرفتم و خواستم نزد ابو العباس بروم. فرستادۀ ديگرى در اين هنگام نزد من رسيد و مرا تهنيت گفت و بشارت داد. گفتم: اين بشارت و تبريك در مورد چيست؟ گفت: من فرستادۀ محمد بن اشعث هستم.(4)از افريقيه آمده ام. خداوند آنجا را فتح و به قلمرو اسلام افزود. حسين بن على گويد بر ابو العباس وارد شدم و گفتم: اى امير المؤمنين، اين پيروزى و نصرت بر تو مبارك باد. گفت: تهنيت براى چيست؟ گفتم اين رسولان از فتح شرق و غرب خبر آورده اند. او گفت: انا لله و انا اليه راجعون. گفتم: اى امير المؤمنين، تو را چه شده است؟ پاسخ داد: اى عمو خداوند تو را عفو كند. به خدا سوگند ما مطلبى را نشنيديم و نياموختيم مگر از شما؛ آيا شما نبوديد كه برايمان روايت كرديد كه هنگامى كه قائم ما مشرق و مغرب را فتح كند، آنگاه بى درنگ مى ميرد؟ آنگاه گفت: به خدا سوگند حديثى را به ياد من آوردى كه مى دانستم، اما آن را فراموش كرده بودم. اما از يادآورى
1) . در شرح نهج البلاغه: هل موجود كمالك (آيا كسى چون مالك وجود دارد؟
2) . عيسى بن على بن عبد الله بن العباس عموى سفاح، حاكم مدينه و بصره بود كه در زمان خلافت مهدى در 163 ق فوت كرد. (المعارف 374 و العبر 242/2)
3) . موسى بن كعب تميمى مروزى، يكى از معروف ترين اميران لشكر سفاح در 141 ق درگذشت. (الطبرى 510/7؛ و العبر 192/1؛ فتوح البلدان 543/3)
4) . محمد بن اشعث خزاعى از اميران لشكر عباسيان و از واليان فارس و مصر بود. (الطبرى 460/7 و 497)
سخن و روايتى كه مرا اندوهگين مى كند، اكراه دارم. گفتم: اى امير المؤمنين به خدا سوگند مى دانم كه آن حق است. كسى در مورد اين پيروزى ها با تو سخن نگفته و براى آن تبريك نگفته است؛ اما با اين حال، اكثر اين روايات باطل است. ابو العباس گفت: اين سخنان را رها كن. به خدا سوگند، من آن را براى خود نمى پسندم. عيسى گويد: به خدا سوگند من او را تنها نگذاشتم و براى اينكه اين مطالب را از ياد ببرد، چند روز نزدش ماندم. بعد روزى بر او وارد شدم. گفت: اى عمو مى خواهم عهدى(1)بنويسم. گفتم:
خداوند امير المؤمنين را موفق گرداند. پس دواتى خواست و نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم؛ اين عهدى است كه امير المؤمنين براى عبد الله مى نويسد. بعد، از نوشتن بازماند. با خود گفتم خدايا اين نامه براى عبد الله بن على(2)نباشد. اما نامه را به پايان برد و نوشت: اين پيمان امير المؤمنين براى عبد الله بن محمد(3)است. اگر براى عبد الله حادثه اى چون مرگ پيش آمد، پس اين عهد براى عيسى بن موسى است.
زبير از مدائنى برايم روايت كرد و گفت:
رداهايى به عمر (خليفۀ دوم) هديه داده شد. به كسى كه اين هدايا را آورده بود، گفت: براى من خوب و بد آنها را خارج كن. آنگاه گفت: حسن(4)را نزد من فراخوانيد؛ وقتى آمد، يكى از رداهاى خوب را به او تقديم كرد و گفت: اين رداهاى بد نيز سهم عمر باشد. آنگاه بقيه را بين مسلمانان پخش كرد. در اين زمان عمر براى سخن گفتن با مسلمانان در مسجد به پاخاست. يكى از آن لباسها را زير و ديگرى را روى آن پوشيده
1) . يعنى جانشين خود را تعيين كنم.
2) . عبد الله بن على بن عبد الله بن عباس، عموى ابو العباس سفاح بود كه وى او را به عنوان والى شام برگزيد. بعد از آن بر ضدّ ابو العباس قيام كرد. ابو العباس، منصور را نزد او فرستاد و در نهايت ابو مسلم با او جنگيد و او را شكست داد و زندانى كرد. وى در 147 ق در زندان بغداد درگذشت. (المعارف 375، تاريخ بغداد 5118 و الشذرات 205/1).
3) . ابو جعفر منصور.
4) . منظور نوادۀ رسول خدا (ص) است. - م
بود. سلمان گفت(1): به سخنت گوش نمى دهيم. عمر گفت: چرا؟(2)پاسخ داد: براى ما يك ردا قرار دادى و براى خودت دو ردا برداشتى؟ عمر(3)صدا زد: يا عبد الله، كسى جواب نداد. پس گفت: اى عبد الله بن عمر. عبد الله پاسخ داد: بله(4)، يا امير المؤمنين. عمر گفت:
تو را به خدا سوگند مى دهم آيا يكى از اين رداها از تو نيست؟ عبد الله گفت: بله. سلمان گفت: بگو هرچه مى خواهى. ما مى شنويم و اطاعت مى كنيم.
زبير از محمد بن حسن از وليد بن هشام روايت كرد و گفت:
يزيد بن معاويه براى اهالى مدينه نوشت:(5)بعد از حمد و ستايش خداوند، من شما را بر سر، و سپس بر چشمم و آنگاه بر دهان و بعد در قلب خود جاى دادم. من مقام و جايگاه رفيعى براى شما در نظر گرفته بودم. به خدا سوگند اگر خودتان را زير پاهاى من قرار دهيد، شما را به زير پا مى فشارم، تا از تعدادتان كاسته شود. داستان شما را متروك مى سازم تا چون روايات قوم عاد و ثمود نسخ شود. بعد به اين اشعار استناد كرد(6):
أظنّ الحلم دلّ علىّ قومى *** و قد يستجهل الرجل الحليم
و مارست الرجال و مارسونى *** فمعوّج علىّ و مستقيم
و لكنى ألاقى منكرات *** فأنكرها و ما أنا بالظلوم
[گمان مى كردم كه بردبارى من قومم را به سوى من مى كشاند؛ در حالى كه بيشتر اوقات
1) . اين خبر در سيرۀ عمر بن خطاب، ص 102 به روايت المدائنى آمده است.
2) . در سيره عمر بن خطاب آمده است: عمر گفت: چرا يا عبد الله؟ و او گفت: تو بين ما لباس ها را قسمت كردى اما براى خودت يك حلّه (جامه و رداى كامل) برداشتى.
3) . در سيرۀ عمر آمده است: عمر گفت: اى ابا عبد الله عجله نكن. پس ندا داد اى عبد الله.
4) . در سيرۀ عمر آمده است: گفت لباسى كه روى آن پوشيده ام رداى تو است؟ گفت: آرى.
5) . در العقد الفريد 256/2، صبح الاعشى 390/6 و جمهرة رسائل العرب 95/2 دربارۀ علت نوشتن اين نامه آمده است: اهالى مدينه از خلافت يزيد ناراحت بودند و بر ضد او متحد شدند. عثمان بن محمد ابى سفيان اين مطلب را به اطلاع او رساند. يزيد نيز در جواب آنان اين گونه نوشت.
6) . اين اشعار اثر شاعر جاهلى قيس بن زهير است كه در رثاى حذيفه و حمل پسران بدر الفزارى در الأغانى 32/16 آن را نقل كرده است.
مرد حليم و عاقل شناخته نمى شود. من مردها (انسانها) را آزمودم و آنها نيز مرا؛ ولى برخى از آنان با من موافق هستند و برخى مخالف. من كارهاى نادرست بسيارى را مى بينم ولى آنها را ناديده مى گيرم چرا كه من فرد ظالمى نيستم].(1)
به خدا سوگند، بعد از اين نامه از طرف من به شما جز طردتان نرسد و جز انتقام من از شما نشايد. پس اگر اين گونه شد، چون كسى نادم و پشيمان شود، به سودش نخواهد بود.
زبير روايت كرد و گفت:
از ابو عبد الرحمن عتبى شنيدم كه گفت: يك اعرابى از فردى كمك خواست و او اجابت كرد. اعرابى نيز او را دعا كرد و گفت: خداوند خوبى و معروف را بر تو راهنما، و نيكويى را بر تو گواه و شاهد قرار دهد و كسى را كه مقام و منزلت تو را نمى شناسد، دچار تو نكند.
همچنين گفت شنيدم كه اعرابى در نماز چنين دعا مى كرد:(2)
خداوندا عمل كسانى را كه از تو مى ترسند و ترس عمل كنندگان را نصيب من گردان تا اينكه به طمع دستيابى به آن چه وعده داده اى و با ترس از آن چه مرا از آن ترسانده اى، از نعمت هايت بهره مند شوم.
زبير برايم گفت كه از مبارك طبرى، از ربيع بن يونس شنيدم كه مى گفت:
ابو جعفر منصور مى گفت: خلفا چهار نفر و پادشاهان نيز چهار نفرند؛ پس خلفا
ابوبكر، عمر، عثمان و على عليه السّلام هستند. على عليه السّلام به خواسته اش دست نيافت؛ بهترين مرد عمر بن عبد العزيز بود؛ مردى كه در گذشته هرگز كسى مانند او نبود و بر آن سه نفر پيشى گرفت. اما پادشاهان عبارتند از: معاويه، عبد الملك، هشام و من (منصور)؛ بهترين مرد جنگجو «حمار الجزيره»(1)بود. مردى كه خلافت او را همراهى نكرد.
زبير از عمر ابى بكر مؤملى، از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر روايت كرد و گفت:
يك اعرابى از قبيلۀ نمّر بن قاسط بر مسلمة بن عبد الملك(2)گذشت. پس بر در خانۀ او ايستاد، اما موفق نشد با او ديدار كند. بنابراين روز جمعه با عموم مردم وارد خانۀ او شد و همراه آنان غذا خورد. بعد ايستاد و به مسلمة سلام كرد. مسلمة نيز پاسخ او را داد. پس اعرابى گفت:
«يابن الخليفه زرتك و أنت غرّة مضر و حسامها، حين يذكر، لأنك تعطّفت عليك الأملاك، فليس يخاف ضيف لديك الهلاك، و أنت فى فرع من الفروع نضار ورثته عن الأكابر الكبار. و من عبد الملك و مروان، هنالك الفضل و البيان، العرّ و السلطان سادوا الناس فى الجاهلية قدما، و فى الإسلام خيرا و كرما. فلك كفّان، كفّ تمطر الندى، و الأخرى سمام يقتل العدى، و إنك - و اللّه - لتقىّ، و من الأدناس نقىّ، و إنك لمهذّب فى الكرام، فليس يفوقك أحد من الأنام. و إنك لفى بحر من المجد، قد رزقت من الحمد. فالناس لدى بابك يرجون ندى فضلك، من عوائد سيبك، لأنك للجود حليف، و لأنّ الجود عليك يطوف. تراه عليك و طيفه، تسجلها من بحور عريضه».
[اى پسر خليفه، با تو كه شريف و بزرگ و شجاع قبيلۀ مضر (آنگونه كه مى گويند) هستى
1) . حمار الجزيره، لقب مروان بن محمد، آخرين خليفۀ اموى است. او كه مدت پنج سال و دو ماه و شانزده روز خلافت كرد، روز يكشنبه 27 ذى الحجه كشته شد. (الطبرى، 442/7) از شجاعت هاى او و جنگهاى سخت و طولانيش با مخالفان و نيز سرداران دعوت عباسى به ويژه ابو مسلم در متون تاريخى سخن ها گفته شده است. لقب حمار براى او به سبب بردبارى وى در جنگ بوده است. - م
2) . ابو سعيد مسلمة بن عبد الملك بن مروان ملقب به جوادة الصفراء.
ديدار مى كنم؛ چرا كه زمين هايى به تو هديه داده اند. پس ميهمانانت هرگز نزد تو از مرگ نمى ترسند. تو شاخه اى از شاخه هاى طويل و محكم هستى كه آن را از بزرگان و انسانهاى شريف و از عبد الملك و مروان به ارث برده اى. فضيلت، سخن ورى، عزت و اقتدار از ويژگى هاى ممتاز توست. خاندانت در زمان جاهليت از سروران و بزرگ منشان بودند و در اسلام نيز كريم و بخشنده، تو دو دست دارى؛ دستى كه مثل باران مى بخشد و دست ديگر كه از آن زهر مى چكد و دشمنان را مى كشد. به خدا سوگند كه تو پرهيزكارى و از گناهان و زشتى ها پاك. تو در ميان بزرگان تربيت شده اى و كسى بر تو برترى ندارد.
تو در درياى بزرگى از بزرگ منشى و افتخارى، كه سزاوار شكر و سپاس شده اى. پس مردم در آستانت مى ايستند تا از فضل و كرم تو بهره مند شوند؛ چرا كه هم پيمان جود و بخشش هستى و بخشندگى در گردش است و مى بينى كه بخشش گرد تو را فراگرفته. تو سطل هاى مردم را از درياهاى عريض و پهن (بخشش خود) سرشار مى كنى].
مسلمة گفت: به خدا سوگند اى اعرابى كه تو فصيح سخن گفتى، اعرابى پاسخ داد:
البته با صراحت و روشنى. مسلمة گفت: چگونه يك اعرابى را عاقل مى يابى؟ اعرابى پاسخ داد اگر انسان كامل باشد، عقلش نيز كامل است. مسلمه گفت: آنان كمتر با مردم معاشرت مى كنند. اعرابى پاسخ داد به همين دليل است كه من به آنان در معاشرت با مردم تأكيد مى كنم. مسلمة گفت: من نسبت به آنان احساس ترس مى كنم، در حالى كه آنان جنگ نديده و در آن مجرب نيستند. اعرابى گفت: جوانمردى انسان را بر قهرمانان و شجاعان جنگ دلير مى كند. مسلمة گفت: من براى آنان دلير ولى آنان بر من دلير نبودند؟ آنگاه افزود: شگفتا از اين اعرابى. اعرابى پاسخ داد: اى پسر خليفه، چرا از من در شگفتى، آيا از شايستگى من تعجب مى كنى؟ مسلمة گفت: تو كسى را ارجح تر از خود در شايستگى نگذاشتى. اعرابى گفت: من اين چنين تربيت شده ام و طبيعت و ساختار وجوديم بر آن قرار گرفته است. از كرم خود بسيار بر من ببخش تا به سرزمينم بازگردم.
مسلمة گفت: كجا زندگى مى كنى. پاسخ داد: در سراة الطائف، مسلمة گفت: معدن انگور و خرما؟ پاسخ داد: بله، زبان آنجا بدوى و سرزمين آن عالى. مسلمة گفت: هرچه خواهى، بخواه، اعرابى گفت: دو درخت خرما، ده رأس بز، چادرى براى خانواده ام،
شترى كه بارهايم را بر پشتش گذارم و سى درهم. مسلمة دستور داد همۀ اينها را به او بدهند.
احمد بن سعيد از زبير، از عمويش مصعب بن عبد الله برايمان روايت كرد:
از واقدى شنيدم كه گفت:(1)وقتى عثمان بن عفان به خلافت رسيد از منبر بالا رفت و بعد از حمد و ستايش خداوند سخن گفتن بر او سخت آمد (مى لرزيد)(2).
او گفت: ما اكنون بر شما ولايت يافتيم اما عدالت ما براى شما بهتر از خطبه خواندن در ميان شماست. اگر خدا بخواهد؛ سخن را به راه و مسير خود خواهم آورد.
ابو عبد الله زبير گفت:
دربارۀ او (عثمان بن عفان) كه رحمت خدا بر وى باد، روايت شده است: از منبر بالا رفت و حمد و سپاس خدا را به جا آورد. بعد با صداى لرزان گفت: به راستى كه نخستين بار نشستن بر مركب سخت است و ما نيز سخنران نيستيم. خدا مى داند كه هيچ امرى بين او و آدم نبود مگر آنكه به پند و اندرز خداوند توجه نكرد. آنگاه از منبر پايين آمد.
ابو عبد الله زبير گفت:
ثابت قطنه(3)در منطقۀ سند از منبر بالا رفت. صدايش لرزيد. لذا پايين آمد و اين شعر را خواند.(4)
و إن لا أكن فيكم خطيبا فاننى *** بسيفى اذا جدّ الوغى لخطيب
[اگر در ميان شما خطيب و سخنران نيستم. هنگامى كه شمشيرم بانگ خروش مى كند خطيبم].(1)
به او گفته شد اگر قبل از پايين آمدن از منبر اين شعر را مى خواندى، خطيب ترين مردم بودى.
گويد:
خالد بن عبد الله قسرى هنگام سخنرانى بر منبر كوفه دچار لرزش در گفتار شد و گفت:(2)اين كلام گاهى مى آيد و گاهى از ذهن دور مى شود. چه بسا مى خواهى مطلبى را بيان كنى و از بيان آن ناتوانى و چه بسيار مى خواهى سخن بگويى اما از گفتن باز مى مانى. هركس اين فن را از پدرش به ارث برد، سخن گفتن برايش راحت تر، و پيچيدگى هاى اين فن برايش آشكار مى شود و از بد سخن گفتن در امان مى ماند. هنگامى كه سخن به اوج برسد، آن را قطع نمى كند و هنگامى كه نبايد و نشايد سخن را كوتاه نمى كند.
گويد:
عبد الله بن عامر(3)به زياد بن ابيه، كاتب(4)خود در عراق، شكوه كرد كه سخنرانى و
1) . ديوان 35 و البيان و التبيين 230/1 به اين روايت. اگرچه در ميان آنان خطيب نبودم، من با نوك نيزه و شمشيرم خطيب واقعى هستم.
2) . جمهرة خطب العرب 352/3؛ محاضرات الراغب 137/1؛ امالى القالى 111/1.
3) . عبد الله بن عامر بن كريز بن ربيعة مردى شجاع و غيور بود كه عثمان او را به حكومت بصره گمارد و فارس را هم به آن ملحق كرد. او در فتح خراسان، فارس و اطراف آن و نيز سجستان شركت داشت. معاويه نيز او را به حكومت بصره گمارد. او در 59 ق فوت كرد (المعارف 320؛ الاصابة 61/2 و البيان و التبيين 94/2).
4) . در متن كاتبه آمده است كه عامله بايد صحيح باشد. چون وى به نيابت عبد الله بن عامر در عراق حضور داشت. - م
منبر رفتن را به من منحصر كرده اى. زياد گفت: اگر تو سخن گفتن ديگران را بشنوى به اين كار (سخن گفتن) بيشتر راغب مى شوى.(1)عبد الله گفت: چگونه سخنرانى ديگران را بشنوم؟ زياد گفت: روز جمعه در نزديكى مقصوره(2)بايست تا سخنرانى خطيب را بشنوى. هنگامى كه روز جمعه فرا رسيد، زياد اعلام كرد: امير ديشب به سبب شب زنده دارى، نمى تواند براى اداى نماز صبح خارج شود. آنگاه به يكى از بزرگان طايفۀ بنى تميم اشاره كرد گفت: برو و خطبه بخوان و نماز را با مردم به جا آور. او هنگامى كه از منبر بالا رفت، گفت: «الحمد للّه الذي خلق السموات و الارض فى ستة اشهر»، مردم گفتند: خداوند روى تو را زشت گرداند. خداوند بلندمرتبه فرموده است(3): فى ستة ايام و تو مى گويى فى ستة اشهر؟
او از منبر پايين آمد و به يكى از بزرگان طايفۀ ربيعه گفت: برخيز و براى مردم خطبه بخوان. هنگامى كه او از منبر بالا رفت به حاضران چشم دوخت و چشمش به همسايه اش افتاد كه با او دشمن بود. لذا گفت الحمد لله و در سخن گفتن لرزيد، ولى رو به همسايه اش كرد و گفت: اما بعد از حمد و سپاس خداوند، اى كچل اگر از منبر پايين بيايم با تو چنين و چنان كنم. مردم او را نيز از منبر پايين آوردند. بعد به يكى از بزرگان طايفۀ أزد رو كرد و گفت: برخيز و براى مردم خطبه بخوان؛ هنگامى كه او از منبر بالا رفت گفت: الحمد لله و بعد هرچه فكر كرد، مطلبى به يادش نيامد. بنابراين گفت: اى مردم به خدا سوگند قصد نداشتم كه امروز بر منبر خطابه بخوانم. همسرم به من گفت: به خداوند قسمت مى دهم كه مبادا فضيلت نماز جمعه را ناديده بگيرى. من نيز او را اطاعت كردم و در اين مكان كه مى بينيد حاضر شدم. همۀ مردم به اتفاق گفتند: او ديوانه است. بنابراين او را با شدت و عصبانيت از منبر پايين آوردند. زياد به عبد الله بن عامر گفت مى بينى كه كسى موفق نشد براى مردم خطبه بخواند و چاره اى نيست جز اينكه خود اين مسئوليت را برعهده بگيرى. بنابراين او به منبر رفت و بر مردم خطبه خواند و معلوم شد كه در خطبه خواندن بر ديگر مردمان برترى دارد.
ابو عبد الله زبير از مدائنى برايم روايت كرد و گفت(1):
عبدربه يشكرى، كارگزار على بن موسى، در مدائن از منبر بالا رفت و بعد از حمد و سپاس خداوند او را لرزشى در سخن فراگرفت و ساكت شد و بعد گفت: هنگامى كه در خانه ام بودم، هزار كلمه بر زبانم آماده كردم تا برايتان بيان كنم، اما هنگامى كه برخاستم تا نزد شما بيايم، شيطان همۀ آنها را از ذهنم محو كرد. نزد من هيچ روزى محبوب تر از جمعه نبود. اما اكنون روشن شد، كه روزى نحس تر از جمعه برايم نيست و اين نظر جز به سبب خطبه خواندن براى شما در امروز پديد نيامد.
دوستش به او گفت: خداوند امير را به سلامت دارد. تو در حالى چنين مى گويى كه سخنورترين مردم هستى؟!
او پاسخ داد: به خدا سوگند اگر اين گونه خطبه مى خواندم شما نسبت به آن بى توجه بوديد. پرده دار به او گفت: انسانهاى خوار و حقير نسبت به آن بى توجه هستند.
يكى از برادران خالد بن عتاب بن ورقاء(2)بر شهر رى ولايت يافت. او مدتى در آنجا ماند، اما خطبه اى نخواند. كاتب وى به او گفت: خداوند امير را به سلامت دارد. تو بر ولايت رى منصوب شده اى كه مرزى از مرزهاى مسلمانان و راه مردم خراسان است؛ چه مى شود تا براى مردم سخنرانى كنى؟
وى گفت: واى بر تو، بر چه كسى سخنرانى كنم. براى آنان كه از بيسوادان ايرانى و عجم هستند؟ وى پاسخ داد: ناچارى كه براى آنان خطبه اى بخوانى. پس براى اين كار خارج شد و بر منبر رفت. پس حمد خدا را گفت و بر او درود فرستاد. اما در اين هنگام در
سخن گفتن به لرزش افتاد و گفت: اما بعد. سپس چشمش به پيرمردى كم مو و كچل افتاد كه در برابرش نشسته بود. پس گفت: اى كچل به خدا سوگند كسى جز تو مرا به اين لرزش و لكنت نينداخت. آنگاه از منبر فرود آمد و او را به زير ضربات شلاق گرفت.
زبير از مصعب روايت كرد كه گفت(1):
عبد الله بن عامر در روز عيد قربان بالاى منبر رفت و به لكنت افتاد و گفت: به خدا سوگند، سستى و سرزنشى براى شما نمى بينم. هركس از بازار گوسفندى خريد كند از آن اوست و بهايش را من پرداخت مى كنم.
و نيز:
زبير از محمد بن حسن برايم نقل كرد كه گفت:
عبد الرحمن بن خالد بن وليد(2)بر منبر شهر حمص رفت و مدتى از سخن گفتن بازماند و آنگاه گفت: بارى، اى مردم حمص، شما به پيشواى عادل بيشتر نياز داريد تا به خطيبى فصيح. پس از منبر پايين آمد.
زبير از عمر بن ابى بكر مؤملى، از عامر بن صالح، از عبد الله بن سالم روايت كرد و گفت:
روزى بر ابو جعفر (منصور) وارد شدم. گفتم: اى امير المؤمنين من از شما سه خواسته دارم. گفت: آن خواسته ها چيست؟ من نيز گفتم: اول مى خواهم كسانى كه در كنار تو نشسته اند، برخيزند. به آنان دستور داد و برخاستند. آنگاه گفتم: خواستۀ دوم اين است كه عصبانى و خشمگين نشوى. ابو جعفر گفت: عصبانى نيستم؛ سومين خواسته ات
1) . جمهرة خطب العرب 353/3، محاضرات الراغب 138/1 منسوب به عتاب بن ورقاء.
2) . عبد الرحمن بن خالد بن واليد بن مغيرة القرشى المخزومى كه او را از صحابه نيز دانسته اند، ابن سعد او را از گروه اول تابعين مدينه ذكر كرده است. او در زمان معاويه در جنگ با روم شركت داشت و همراه معاويه در جنگ صفين نيز حضور يافت. وى در 43 ق به دست ابن أثال النصرانى مسموم و كشته شد. (الاصابة 69/3)
چيست؟ گفتم: مردم نمى توانند به بارگاه تو راه يابند، آنان را مقهور و سركوب مى كنند. با اين سخن، ابو جعفر عصبانى شد. گفتم: آيا شما قول نداديد كه عصبانى نشويد؟ ابو جعفر گفت: عصبانى نيستم. آنگاه انگشترش را از دستش خارج كرد و گفت: امور مسلمين را به تو واگذار كردم؛ هرطور كه صلاح مى دانى آن را تدبير كن. از خدا بترس كه بازگشت تو به سوى او خواهد بود. من اين مسئوليت را از گردن خود برداشتم.
گفتم: يا امير المؤمنين، شما پسر عموى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله، فرزند عباس بن عبد المطلب و پسر امير المؤمنين هستى؛ آيا من تدبير خلافت كنم؟ ابو جعفر گفت: پس چه كنم؟ گفتم:
حاجبان و نگهبانان را از درگاه خود بردار كه در اين صورت هيچ كس از ستم كارگزارانت به درگاهت تظلم نمى آورد. ظلم او اصلاح نمى شود مگر آنكه دستور دهى او را به نزد تو بكشانند و بياورند. با اين حال در مورد او انصاف را رعايت كن ولى با آنان به نرمى برخورد مى كنى. ابو جعفر گفت: من قصد دارم اين گونه باشم؛ چرا كه اين كار ناممكن و دشوار نيست. گفتم: اى امير المؤمنين اين امر را بزرگترين دل مشغولى خود قرار ده كه تو اين مسئله را درك كرده اى. ابو جعفر گفت: ان شاء اللّه چنين خواهيم كرد و از خداوند مى خواهم كه در اين كار يارى و حمايتم كند.
زبير از محمد بن سلام جمحى روايت كرد و گفت:
هيئتى به سرپرستى عبيد الله بن حسن(1)، قاضى بصره، نزد امير المؤمنين مهدى آمد و با او به صحبت پرداخت. در اين هنگام شبيب بن شيبة(2)با يارانش در حال صبحانه خوردن بود كه فرستادۀ عبيد الله بن حسن نزد او آمد و گفت: او تو را احضار كرده است.
1) . عبيد الله بن حسن بن حصين بن ابى الحر العنبرى از فقها و قضات مشهور بصره در 168 ق در آن شهر درگذشت. اهالى بصره شك نداشتند كه در ميان بصريون مردى عاقل تر از عبيد الله بن حسن و عبيد الله بن سالم نيست. (تهذيب التهذيب؛ البيان و التبيين 275/1)
2) . شبيب بن شبيبة بن عبد الله بن الاهتم المنقرى از ياران خالد بن صفوان بود. گويند اين دو بسيار به هم نزديك بودند. به گونه اى كه آن دو در ميان بنى تميم به شير و پلنگ تشبيه شده اند. (البيان و التبيين 47/1 و الشذرات 256/1)
شبيب دستش را شست و از يارانش خواست از صبحانه خوردن دست بكشند. آنگاه سوار اسب شد. آن نماينده گفت اگر امروز مقابل امير المؤمنين و ابو عبيد الله صحبت كردى، دوست دارم از من نيز يادى كنى شبيب گويد: نزد او رفتم. عبيد الله گفت: امروز با امير المؤمنين صحبت مى كرديم. به او گفتم: در مورد چه؟ گفت: نامه هاى غيلان(1)، پندهاى نيكو و سخنان زيبا و نمكين.(2)
زبير از عتبى روايت كرد كه گفت:
همانا اولين ويژگى عمر بن عبد العزيز كه بر ما آشكار شد، علاقه مندى او به آموختن علم و تمايل به ادب بود. پدرش والى مصر شد و او سن كمى داشت و در آستانۀ بلوغ بود. پدرش قصد داشت. وى را همراه خود ببرد. او گفت: اى پدر، فكر مى كنم صلاح من و تو در اين است كه مرا به مدينه بفرستى تا با فقها و علماى آن شهر همنشين شوم و تحت تربيت آنان، رشد كنم. پدرش او را به مدينه فرستاد. او يا بزرگان قريش همنشين شد و از جوانان آنان دورى كرد. در اين زمان الطاف پدر از مصر به او مى رسيد. او آن كمك ها را بين مردم تقسيم مى كرد. پس در بين مردم مدينه به رغم كمى سن به علم و عقل شهرت يافت؛ به گونه اى كه جوانان قريش به او حسادت مى كردند و در مقابلش مى گفتند:
اى ابا حفص، چگونه اى؟ او پاسخ مى داد: بر سخن جاهلان صبر مى كنم. اين سخن او در ميان اهالى مدينه مشهور شد تا اينكه براى پدرش در مصر اين موضوع را نوشتند. بعد از وفات پدرش، عبد الملك اموى در پى او فرستاد و در ميان فرزندان خود جايش داد و گاهى نيز او را بر فرزندانش برترى مى داد، دخترش فاطمه را به عقد او درآورد كه شاعر در وصف اين وصلت چنين سرود:(3)
1) . ابو مروان غيلان دمشقى، گفته اند اولين كسى كه در مورد قدر سخن گفت معبد جهنى بود. پس از او غيلان، كه هشام بن عبد الملك او را دستگير كرد و در دروازۀ شهر دمشق به دار آويخت. او از بليغ ترين نويسندگان بود. (الفهرست 171 و لسان الميزان 424/4)
2) . البيان و التبيين 295/1.
3) . اين شعر در وصف فاطمه دختر عبد الملك است كه در اعلام النساء منسوب به وضاح آمده است.
بنت الخليفة و الخليفة جدّها *** أخت الخلائف و الخليفة زوجها
[دختر خليفه و جدش نيز خليفه، خواهر خلفا و همسرش هم خليفه].
اين شعر در مورد هيچ زنى جز فاطمه مصداق ندارد و حسودانى كه مى خواستند عمر را سرزنش كنند، عيبى جز اين دو در او نمى ديدند؛ اول نعمت و رفاه زياد و ديگر بد راه رفتن. و اگر عيب سومى براى او مى يافتند، به آن اضافه مى كردند و او مصداق اين گفتۀ احنف است: انسان كامل كسى است كه اگر لغزشهايش را بشمارند فقط تعداد كمى از آن لغزش ها به چشم آيد. روزى او بر عبد الملك وارد شد، در حالى كه بد راه مى رفت (مى لنگيد) عبد الملك به او گفت اى عمر، چرا به طور عادى راه نمى روى؟ عمر گفت:
در من جراحتى است. عبد الملك گفت: در كجاى بدنت قرار دارد؟ عمر پاسخ داد در بين بيضه و رانم. عبد الملك به روح بن زنباع(1)گفت: به خدا اگر از يكى از طايفۀ تو اين امر پرسيده مى شد، نمى توانست اين گونه جواب بدهد.
ابو الحسن مدائنى از عوانة بن حكم، از شعبى روايت كرد كه مالك بن عمارة لخمى گفت:(2)
به هنگام حج با عبد الملك بن مروان و قبيصة بن ذؤيب(3)و عروة بن زبير در كنار كعبه نشسته بوديم و در مورد فنون و شيوه هاى روايت ايام العرب(4)گفتگو مى كرديم، من متوجه شدم كه عبد الملك بن مروان از آن دو نفر ديگر، به لحاظ گستردگى اطلاعات(5)و
1) . ابو زرعة روح بن زنباع، امير فلسطين، نزد عبد الملك بن مروان مقام بلندى داشت و لحظه اى او را تنها نمى گذاشت و به منزلۀ وزير او بود. او را از علما و خردمندان و دينداران دانسته اند. وى در 84 ق درگذشت (العبر 98/1)
2) . متن كامل اين حكايت در الامتاع و المؤانسة 70/2 آمده است.
3) . قبيصة بن ذؤيب الخزاعى المذى الفقيه، از ابوبكر و عمر روايت كرده است. الزهرى گويد: او از علماى امت بود كه در 85 ق در دمشق درگذشت. (العبر 101/1)
4) . (جنگ هاى عصر جاهليت) در الامتاع اين گونه آمده است: گاهى در مورد اشعار عرب يا در مورد آثار به جاى مانده از مردم صحبت مى كرديم.
5) . در الامتاع آمده است: وسعت اطلاعات و تسلط در علم و فصاحت و بلاغت.
احاطۀ علمى و دقت در شنيدن سخنان كسى كه با او صحبت مى كند و شيرينى گفتار هنگام سخن گفتن، برتر است. شبى با او خلوت كردم. به او گفتم: به خدا سوگند من از وسعت اطلاعات و نيكويى گفتار و توجه به همنشينان در تو بسيار مسرور هستم. او گفت: اگر مدت كوتاهى همراهم باشى، خواهى ديد كه چشم ها به سويم بلند و گردن ها به سويم كوتاه خواهد شد. ضرورتى ندارد كه شترت را با من همراه كنى؛ من دست تو را پر خواهم كرد.(1)مالك گويد: هنگامى كه خلافت به او رسيد، نزد او رفتم. در روز جمعه بالاى منبر او را ديدم. هنگامى كه چشم او به من افتاد خوشحال شدم. پس با خود گفتم مرا نشناخت يا اينكه شناخت اما به روى خود نياورد. اما نتوانستم جايگاه نماز را ترك كنم تا زمانى كه نماز را به جاى آورم. بعد از نماز داخل صفوف مردم شد، هنوز خارج نگرديده بود كه صدا زد مالك بن عمارة لخمى كجاست؟ دست مرا گرفتند و نزد او بردند. هنگامى كه مرا ديد دستش را به سويم دراز كرد و گفت: تو را در جايى ديدم كه چاره اى نداشتم جز اينكه به تو بى توجه باشم. اما اكنون كه در كنار من هستى مى گويم از ديدنت بسيار مسرورم. تو چگونه اى؟ بعد از جدا شدن از ما چه كردى و به چه راهى رفتى؟ پاسخ دادم خوبم و بر ارادت و دوستى امير المؤمنين، كه خداوند عمر او را طولانى كند، عمر مى گذرانم. او گفت: آيا به ياد دارى به تو چه گفتم؟ گفتم: بله، اين همان دليلى است كه مرا به ديدن شما مشتاق كرده است. خليفه گفت: به خدا سوگند، آن چيز ميراثى نبود كه طلب كنم. اما مى خواهم با تو در مورد اطمينانى كه به خود داشتم و ويژگى هايى كه مرا به سوى اين كار كشاند سخن بگويم. با دوستانم و نيز با خويشانم دشمنى نكردم.
من هرگز قصد انجام محارم الهى را نكردم و از انجام آن لذت نبردم. من از قريشيان و خاندان آنان و در ميان ايشان متوسط بودم. اميد داشتم كه خداوند مقام مرا بالا ببرد و خداوند چنين اراده داشت. بعد رو به غلامش كرد و گفت: اى غلام، اتاقى را در خانه ام به او بده تا استراحت كند. غلام دست مرا گرفت و گفت: اگر مى خواهى برخيز و به اتاقت برو. من آسوده حال بودم. با او گفتگو كردم و او نيز سخنان مرا شنيد وقتى تاريكى شب
1) . كنايه از اينكه براى حمايت از من نيازى به چيزى نيست و اين همراهى براى تو نه تنها هزينه اى ندارد بلكه در صورت موفقيت (دستيابى به خلافت) تو را بى نياز خواهم كرد. - م
پرده افكند، به رختخواب رفت. اما باز غلام را نزد من مى فرستاد و او مى گفت: اگر مى خواهى نزد امير المؤمنين برو. او نشسته و بيدار است. من بدون عبا و كفش نزد او رفتم، او مرا احترام مى كرد و هم صحبتى مرا مى پذيرفت و گاهى از عراق و گاهى از حجاز سؤال مى كرد. حدود بيست شب نزد او ماندم. در آخرين روز هنگامى كه بعد از خوردن غذا حاضران برخاستند و رفتند، من هم برخاستم بروم. گفت: اى مرد بر جاى خود بنشين. كدام كار نزد تو محبوب تر است؟ اينكه نزد ما با سختى و رنج در پيمان و معاشرت ما شريك باشى يا اينكه براى خود فردى محترم و باكرامت باشى؟ گفتم: اى امير المؤمنين من خانواده ام را ترك كرده ام تا با امير المؤمنين ديدار كنم. اگر شما دستور دهيد كه جايگاهى را كنار شما داشته باشم، مى پذيرم و اهل و خانواده ام را براى آن رها مى كنم. گفت: خير بلكه از تو مى خواهم كه به سوى آنان برگردى و آنان را ديدار و از پيشنهاد من مطلع كنى و يكى از آن دو راه را انتخاب كنى: يا نزديكى و همنشينى ما، يا ماندن در كنار آنان.
دستور داده ام كه بيست هزار دينار، لباس و اسب به تو بدهند. اى ابا نصر آيا مى بينى كه دست تو را پر كرده ام؟ گفتم: اى امير المؤمنين، تو را همان گونه كه اراده كرده بودى ديدم. گفت: بسيار خوب، براى كسانى كه وعدۀ خود را به ياد نمى آورند و هنگامى كه وعده مى دهند آن را فراموش مى كنند، هيچ خير و بركتى نيست.(1)هرگاه خواستى حركت كن، سلامتى و تندرستى همراهت باشد. گويد تمام اموالى را كه در آن روز به من داده بود برداشتم و با او خداحافظى كردم. اين آخرين ديدار ما بود.
احمد بن سعيد از زبير، از اسحاق بن ابراهيم تميمى، از عاصم بن حدثان، از متوكل بن عروة، از يعمر اللّيثى از پدرش عروه روايت كرد و گفت:
براى رفتن به شام از شهر خارج شدم. در بين راه مردى كوتاه قد و فصيح با من همراه
1) . يعنى اينكه من در ايام حج وقتى با تو بودم قولى به تو دادم كه تو را بى نياز خواهم كرد. - م
شد. به او گفتم: اى بندۀ خدا به كجا مى روى؟ گفت: چرا نگفتى اسم و نسب تو چيست؟ گفتم: مسلمان بودن كافى است و مسلمانان همه برادرند و من تجسس را دوست ندارم.
زيرا اگر از مردى سؤال كنم و به من پاسخ مثبت دهد و راست گويد، من از چيزى كه در مورد خودش است و دوست ندارد آگاه شوم خبرى مى يابم، اما اگر دروغ بگويد، به گناه افتاده است. او گفت: همانا تو راست گفتارى. اگر خدا بخواهد من به ديدار ابن مروان مى روم. اگر ممكن باشد، از او كه صاحب شأن و منزلت است، مقام و قدرتى گيرم. گفتم:
اى بندۀ خدا، به نظر من مى رسد كه از خوارج باشى ولى زندگيت مثل آنان نيست. او خنديد و گفت: اى بندۀ خدا، تو كسى را كه خونخواه و كينه توز است منكر مى شوى.
گفتم: بين من و تو رابطۀ خويشاوندى نيست؛ برايم تعريف كن كه داستانت چيست و كيستى؟ گفت: اول خودت را به من معرفى كن. گفتم: من عروة بن يعمر ليثى هستم.
مى خواهم نزد عبد الملك بروم؛ زيرا بين ما و او سال ها رابطۀ اخوت و برادرى حاكم بوده است. گفت: اما به خدا سوگند، آن كارى كه من برايش به شام مى روم، كارى است كه قلب ها از شنيدنش به تپش مى افتد و گردن شترها براى انجامش بريده مى شوند. او (عبد الملك) به عهدش پايبند است و عالم به خوبى ها است، جز آنكه بخل مى ورزد و احتياط مى كند. اى برادر بنى ليثى آيا شنيده اى كه شاعر گفته است:
أعاذل ما يغنى عن المرء ماله *** إذا جعلت دون التراقى تطلّع
و حشرج و النسوان يبكين حوله *** يقلن أبونا هالك فمودّع
و عاين أمرا مفضعا ضاق صدره *** فأجهش يبكى تارة و يرجّع
ألا لا أرى شحّا يخلّد أهله *** و كلّ خدوع مرّة سوف يخدع
و خير عتاد المرء تقوى و من يحد *** عن الموت يوما لا محالة يصرع
فلا تك هيّابا إذا الحرب أحسمت *** و ظلّت لها الأبطال تعرى و تخضع
[اى همسر نكوهشگر من بدان كه مال و اموال انسان هنگامى كه جانش به گلويش رسيده و وقت مرگ فرا آمد هيچ فايده اى براى او ندارد. در حاليكه نفسهايش به شماره افتاده، زنان و فرزندان در اطراف او گريه سر مى دهند و مى گويند همسر و پدرمان هلاك مى شود و زمان وداع است. در اين لحظه است كه به واسطۀ ديدن امر هولناك مرگ قلبش
مى گيرد و مالامال از غم، پس گاه مى گريد و گاه هذيان مى گويد. هان! بدان كه به نظر من بخل و طمع صاحب خود را جاودانه نمى كند و هر فريبكارى بالاخره روزى فريب مى خورد. بهترين توشۀ انسان تقوى است و كسى كه از مرگ فرار مى كند بالأخره روزى به دام آن مى افتد. زمانى كه جنگ شديد شد و قهرمانان در آن مغلوب و عريان شدند تو نترس و شجاع باش].
عروة گويد: گفتم به خدا سوگند من نمى دانم سرايندۀ اين شعر كيست. او پاسخ داد:
من آن را سروده ام. گفتم تو كيستى؟ گفت: ضحاك بن عروة بن مالك عدوىّ. عروة گويد:
به او گفتم: خداوند تو را حفظ كند و به خود نزديك گرداند نسب تو را دانستم پس به چه كار مى روى؟ و چه مى خواهى انجام دهى؟ شايد خداوند خيرى به ما دهد و شرى از ما دور كند. گفت: من نيز مانند تو نزد عبد الملك بن مروان مى روم. بين من و عبد الملك در روزگارى دوستى بود كه هيچ شب و روزى بين ما جدايى نمى افكند مگر زمانى كه يكى از ماها مى خواست به منزل خود برود. ما در محفل و شب نشينى هاى خود از جنگهاى عصر جاهليت و روشهاى روايت كردن آنها و... صحبت مى كرديم، همراه ما در آن محافل، عروة بن زبير و قيصة بن ذويب نيز بودند. من در ميان آنها كسى را در وسعت دانش، تسلط بر علوم، توجه و دقت كامل به آنچه برايش مى گفتند و شيرينى سخن، جز عبد الملك نيافتم. پس شبى با او خلوت كرده بودم. به وى گفتم من بسيار مسرور شدم وقتى فراوانى علم و هم صحبتى شيرين و فن بيان و توجه خوب به هم نشينانت را ديدم.
عبد الملك به من گفت: اگر مدتى زنده بمانى خواهى ديد كه چشمها به سوى من خيره، گردنها به سوى من برافراخته، و مردانى پشت سرم در حركت خواهند بود. به خدا سوگند اگر من را در آن روز ببينى تو را گرامى مى دارم و دستان تو را پر مى كنم. ضحاك افزود به خدا سوگند هميشه آرزوى ديدن او در آن وضع در قلبم بود تا اينكه خداوند به من پسرى عطا كرد. شبانه روز به كار او پرداختم و از اينكه بميرم و او در حالت فقر و پريشانى بعد از من بماند در رنج و اندوه هستم. آرزو دارم نزد عبد الملك مروان بروم با اين حال به فرزندانم وابسته ام. چنين روز و چنين شبى تاكنون نداشته ام و از آنان جدا نشده ام اى برادر بنى ليثى، چه مى بينى و چه مى انديشى؟ گفتم: به نزد پادشاه آفاق
عبد الملك برو. اگر گفت خواسته ات را عنوان كن، در چشمت بزرگ نيايد كه بيشتر بخواهى. همانا دهنده و گيرنده، خداوند عزّ و جل است. چه بسا عطا و بخشش فراوان از دست بخيل صورت گيرد و انسانهاى بخشنده اندك ببخشند. پس گفت: به خدا سوگند، اگر زبان تو از قلب من سخن نمى گفت چيز ديگرى مى گفتى.
عروة گويد: روزها و شب ها باهم حركت كرديم. روايت يا شعرى براى من نخواند. به او گفتم تو در علم حديث و جنگ ها و اشعار عرب بر ديگر مردمان سرآمدى. پاسخ داد:
به خدا سوگند، كسى كه فردا به نزدش مى رويم از من آگاهتر است. به خدا سوگند من فقط قطره اى از درياى علم او را دارم. در جايى كه شتران قوى هيكل و بزرگ را نگه مى دارند شتر لاغر و نحيف چه جاى دارى؟ به او گفتم: منظور تو كيست؟ پاسخ داد:
عبد الملك بن مروان، به او گفتم: واقعا به نظر تو عبد الملك اين گونه است؟ پاسخ داد: به خدا سوگند نزد هركس كه به علوم عرب آگاهى دارد چنين است. عروة گفت: در طول شب حركت كرديم. هنگامى كه او نشسته بود يك اعرابى آمد در حالى كه اين شعر را زمزمه مى كرد:
ألا ايّها البيت القريب مزاره *** سقيت الم يحزنك من اهلك الهجر
فما كان هجرانيك من حدث القلى *** و لكنّ هجرانيك فى صرفه عذر
[هان! اى خانه اى كه ديدار آن نزديك است، هميشه آباد باشى آيا از كوچ و هجرت صاحبان و ساكنان خود ناراحت نيستى؟ هجران و دورى آنها از تو به خاطر بغض و كينه نيست بلكه آنها براى دورى خود دليل و بهانه اى دارند].
عروة گويد: همراهم گفت: واى بر تو چه گفتى؟
فما كان هجرانيك من حدث القلى *** و لكنّ هجرانيك فى صرفه عذر
[همانا هجرانت از رخدادهاى سوزان و اندوهگين نيست و ليكن اين هجران بازگشتى ندارد].
اعرابى نيز رو كرد به او و دوباره آن را گفت. سپس عروة گفت: واى بر تو، چه كسى اين شعر را سرود؟ گفت آنكه مى گويد:
و أكثر وجد ابن الغريزة أمّه *** على ما أصاب الناس عض به الدهر
فأصبح ما لوسا تعادت همومه *** عليه فأشجته وضاق به الصدر
فباح و أبدى الدمع ما فى ضميره *** من الوجد حتى قيل ليس له صبر
[تمام شور و شوق ابن الغريزه به مادرش است. همان طور كه مردم به سختى هاى روزگار دچار مى شوند، روزگار نيز بر او سخت گرفت. او مجنون و اندوهگين و سينه اش تنگ مى شود؛ شروع به گريستن مى كند، در حالى كه در وجودش شادى نيست تا جايى كه گفتند او صبر ندارد].
عروه گفت: واى بر تو اين فرد كيست. گفت: كثير بن عبد الله(1)بن الغريزه يكى از فرزندان صخر بن نهشل است. عروة گفت: او كسى است كه اين اشعار را سرود:(2)
نأتك أمامة نأيا جميلا *** و بدّلت بالقرب نأيا طويلا
و حال أبو حسن دونها *** فما تسطيع إليها سبيلا
فإنّ الشباب له لذّة *** و لا بدّ لذّته أن تزولا
طعان الكماة و ركض الجياد *** و قول الحواضن ويلا و بيلا
لعمر أبيك فلا تكذبى *** لقد ذهب الخير إلاّ قليلا
لقد فتن الناس فى دينهم *** و خلاّ ابن عفّان شرّا طويلا
[امامه از تو بسيار دور شد و به جاى قرب و نزديكى هجران نصيب تو گرديد.(3)
«نأتك امامة نأيا طويلا و حمّلك الحب عبئا ثقيلا»
براى هجران تو گريست تحمل عشق تو مانند حمل بار سنگين است.
و ابو حسن ميان تو و امامه مانع شده و تو راهى به سوى او ندارى. همانا جوانى را لذتى عظيم است ولى ناگزير لذتش تمام شدنى است. زمانى كه سلحشوران و مردان جنگى ضربه بزنند و اسبان نجيب بتازند و دايه گان نداى واويلا سر دهند، تو را به جان پدرت1) . در نام پدرش ابهام است كه شايد از جانب ناسخ باشد و عبد الله را به جاى عبد الرحمن نوشته است به گمان آنكه او كثير عزه است، و اين كثير، بسيارى معتقدند كه او كثير بن عبد الله بن مالك بن هبيرة تميمى يكى از پسران نهشل و غريزه نام مادرش است. او از مخضر ميان بود؛ يعنى كسانى كه از جاهليت تا زمان حجاج زندگى مى كردند. وى براى عثمان مرثيه خواند. مادرش غريره از بنى تغلب بود. در الأغانى نامش الغريرة و در الاصابة الغزيرة آمده است. (المرزبانى 240، الأغانى 97/10 و الاصابة 294/3)
2) . ابيات او 3، 5 و 6 در المرزبانى و 5 و 6 در الاصابة آمده است.
3) . در المرزبانى و الاصابة بيت اين گونه آمده است:
سخنم را تكذيب نكن كه همانا خير و نيكى از ميان رفته و جز اندكى از آن باقى نمانده است. همانا مردم در دينداريشان امتحان شدند و اين ابن عفّان بود كه شرّى طولانى را بر جاى نهاد].
اعرابى گفت: آرى. عروة گفت ضحّاك گويد: به خدا سوگند، من از او شاعر و برترم و چنين مى گويم:
و همّ عرانى فعدّيته *** بناجية تستخفّ الذميلا
و تمشى اختيالا إذا ما مشت *** كما يخطر الفحل سامى الفحولا
تجوب المهامه خطّارة *** إذا ما الوحوش أردن المقيلا
تمطّت برحلى مزوّدة *** تبادرنى أن أمدّ الجديلا
و تصبح و السيب موضوعها *** و إن قلت عاج رمت بى دلولا
مضبّرة الخلق مشهومة *** اماج النواعج تهوى نسولا
تكاد تقطّع أنساعها *** إذا ما ازلأمت و ترمدّ حولا
إلى ملك من بنى غالب *** يمدّ إلى المجد باعا طويلا
إمام قريش و من أصبحت *** إليه قريش تجدّ الرحيلا
و من عزّ بالحزم أهل الهدى *** و أضحوا إليه ثبات حلولا
يرجّون من سيبه نفحة *** يعيش بها اللّه قوما كلولا
[غمى بزرگ قصد من كرد و من با ماده شترى كه به نرمى و سبكى راه مى رود به مقابله با آن برخاستم. همان شترى كه متكبرانه راه مى رود درست مثل خراميدن شتر نرى براى ديگر شترهاى نرى كه به چرا مشغولند. ماده شترم خرامان خرامان بيابانهاى دور بى آب و علف را زمانى كه ديگر حيوانات وحشى به دنبال جايى براى استراحتند در مى نوردد. او كاملا مجهز و آماده است و وسايل مرا بر پشت خود حمل مى كند و در كشيدن افسار چرميش از من پيشى مى گيرد. در طول شب عطايا و بارهاى من بر پشت اوست و اگر بگويم راهت را كج كن همچون راهنمايى مرا با خود مى برد. تمام خوبيها و زيبائيهاى آفرينش در او جمع شده و قوى و نيرومند است، شتران مادۀ تيزرو را پشت سر مى گذارد و عاشق سرعت است. شتر من كه پستان درآورده به هنگام سرعت گرفتن چنان قدرتمند
مى شود كه نزديك است بندهاى بارهايش را پاره كند. شترم با اين سرعت به سوى پادشاهى از بنى غالب مى رود كه دست توانا و گشاده اى در مجد و بزرگوارى دارد. او بزرگ قريش و هركسى است كه قريش به سوى او مى رود و همچنين كسانى كه با دورانديشى هدايت يافتگان را يارى مى كنند. اين افراد به دفعات به سوى او مى روند و نزد او حاضر مى شوند و شمّه اى از عطا و بخشش او را طلب مى كنند، همان جود و بخششى كه خدا به واسطۀ آن عده اى يتيم و بى خانمان را زنده نگه مى دارد].
عروة گويد با خود انديشيدم كه اين مرد هنگامى كه خودش را مدح و ستايش كرد، دچار خطا و لغزش شد. در حالى كه از شعرش اين مطلب را نديدم و او نيز تعجب و شگفتى مرا نفهميد. گفتم: اى برادر بنى ليثى، در اين شعر برترى تو را نيافتم. من از شعرت دانستم كه تو عربى هستى كه شعر را به خوبى مى دانى و بر آن مسلطى. آيا اين اشعار را بدون فكر قبلى و فى البداهه گفتى؟ پاسخ داد: به خدا سوگند من هرچه بخواهم بگويم، مى گويم و در آنچه رجال آن را مى پسندند، مهارت دارم. من كسى هستم كه مى گويم و مى شنوم. آيا اين امر اشكالى دارد؟ به او گفتم چگونه اين اشعار را سرودى؟ گفت: تو را خبر دهم و دروغ نگويم. من و حصين بن خالد، پسرعمويم رابطۀ خوبى نداشتيم. چون دخترعمويى داشتم كه به او علاقه مند بودم و ما را به نام يكديگر خوانده بودند. من منتظر بودم تا مال بسيار به دست آورم و با او ازدواج كنم و از او صاحب فرزند شوم. حصين نزد مادر دختر رفت و او را فريب داد و نسبت به من بى مهر كرد. به گونه اى كه شوهرش را ناچار ساخت دخترش را به عقد ديگرى درآورد. شبى كه چنين شده بود، در كمين پسرعمويم نشستم و تيرى به سويش رها كردم. به خدا سوگند، گمان نمى كردم كه تير به او اصابت كند. او به زمين افتاد، گويى هزار سال است كه مرده، مرا گرفتند و زندانى كردند. عبد الملك از ماجرا مطلع شد و مرا از آن گرفتارى كه دچار شده بودم، رهانيد. خدا مى داند كه من صادقانه گفتم قصد داشتم او را بترسانم نه اينكه او را به قتل برسانم. ارزش و عزت او نزد من پس از كشتنش بيش از گذشته شد. به خدا سوگند اگرچه او، كه خداوند رحمتش كند، زيبا و بزرگوار بود و من برخلاف او بودم، چنانچه دختر عمويم او را برمى گزيد برايم حجتى روشن بود. من اين گونه هستم كه ديدى و
پسرعمويم اين گونه بود كه شنيدى و تو را از آن آگاه كردم. عروة گويد: من خنديدم. او گفت: به خدا سوگند، حقيقت را گفتم. اگر دوست دارى بخند و اگر مى خواهى نخند.
خداوند صادق است و راستگويان را دوست دارد و از دروغ و دروغگو بيزار است. بدان كه مرد خردمند بيش از ديگران به عيوب خود آگاه است. عروة گفت: من (در خنديدن) عجله كردم؛ زيرا انسان عجول آفريده شده است. سپس گفت شعرى بخوان. گفت:
اغرّكم أنى بمعروف شيمتى *** رفيق و أنى بالفواحش أخرق
و مثلى اذ لم يجز أحسن سعيه *** تكلّم نعماه بفيها فينطق
[اينكه من فرد درستكار و خوش اخلاقى هستم و از پليدى ها و زشتى ها اجتناب مى ورزم شما را فريب داده (و به اين گمان انداخته كه مى توانيد پيوسته مرا آزار دهيد.) و انسانى همچون من، زمانى كه پاداشى نبيند به كارهاى نيكش ادامه مى دهد تا اينكه خوبى هايش فراوان شوند و مردم از او سخن بگويند آنگاه او زبان گشوده و از خود سخن مى گويد].
گفتم: در مورد كيست؟ گفت: حاجب بن زرارة(1). گفتم: از طايفۀ دارمى است. پاسخ داد: به خدا سوگند، من تا امروز او را نديده ام. او از طايفۀ دارم بى نياز است. به خدا سوگند، دچار لغزش شدى هنگامى كه به او بى توجه بودى و او را به دارم نسبت دادى؛ آيا اين گونه نيست؟ گفتم: بله. گفت: راستگويى بهترين سرانجام است. بعد سخن ما تمام شد و مشغول به خوردن شام شديم. منتظر اذن دخول عبد الملك بوديم. چند شب صبر كرديم تا اينكه أبو الزّعيزعة(2)بر خليفه وارد مى شد. به سويش رفتيم. ابو الزّعيزعه گفت: به انجام كارى كه جفايش براى ما آشكار و وفايش اندك است، خوش آمديد. آنگاه گفت:
بياييد. پس او داخل شد و گمان نمى كردم به اين زودى بر خليفه وارد شويم. تا اينكه صدا زدند: ضحّاك بن عمارة العدوى. گفتم: برادرت را فراموش نكن. گمان نمى كنم بيشتر از يك سلام كردن او طول كشيد تا مرا فراخواندند و گفتند: عروة بن يعمر كجاست؟ من
1) . حاجب بن زرارة بن عدى بن زيد بن عبد الله بن دارم التميمى، حدود چهل سال قبل از اسلام از فرماندهان جنگ جبله بود. هيئتى را نزد پيامبر (ص) فرستاد و اسلام آورد. پيامبر نيز هداياى بنى تميم را تقديم او كرد. او كسى است كه كمانش را در گرو مال عظيمى نهاد و به عهدش وفا كرد. (الاصابة 272/1)
2) . او كاتب و غلام عبد الملك مروان بود كه اخبار و روايت زيادى از عبد الملك نقل كرده است. (الطبرى 145/6 و 18؛ عيون الاخبار 19/3؛ ابن الأثير 249/4)
داخل شدم و ضحاك در كنار عبد الملك بود و او از ضحاك خواست شعرى برايش بسرايد و اجازه داد تا شعرش را بخواند. من بر او سلام كردم. پاسخ مرا داد و به سوى او چشم دوخت تا بشنود. آنگاه سرش را رو به ضحاك كرد و گفت: برگرد. ضحاك گفت: اى امير المؤمنين، كدام مرد اهل دنيا و آخرت است. عبد الملك گفت: ابن يعمر، دست از من برادر من بهتر از تو او را مى شناسم او همان مرد است. عاصم گويد: يعمر، پدر عروة برايم شعرى را كه ضحاك براى عبد الملك بن مروان سروده بود روايت كرد:
و إن لا أمت أشهد سوابق غارة *** تساق المنايا بالشويج المقوّم
بكلّ ردينىّ كأنّ سنانه *** سنا لهب فى عارض متضرّم
فكم روقة بيضاء دنّست لونها *** بمعتبط من قانى الجوف أسحم
وردت بها بيضاء ثم رددتها *** و قد شربت من جوف أبيض خضرم
سقاها فروّاها من الدم فانطوت *** على علق فى ثعلب متهضّم
[اگر زنده بمانم به اسبان جنگها و شبيخون ها نشان مى دهم كه مرگ بر سر نيزه هاى محكم به حركت در مى آيد. به وسيلۀ هر نيزه اى كه گويى نوك آن روشنايى شراره اى است در ميان ابرى برافروخته و شعله ور. چه بسيار چشمۀ صاف و زلالى كه رنگ آن را آلوده كردم به وسيلۀ نقشى خون آلوده از خونى سرخ آنچنان كه به تيرگى مى گرايد. من وارد آن چشمه شدم در حاليكه سفيد بود و خارج شدم در حاليكه از خون درون مردى بزرگوار نوشيده بود. او را نوشانيد و از خون سيراب كرد. سپس بر روى لخته خونى كه در نوك خرد شدۀ نيزه اى قرار داشت جمع شد. (توصيف مرد زخمى)].
راوى گويد: عبد الملك دستور داد كه به او جايزه اى گرانبها دهند و نام او را در زمرۀ اصحابش وارد و او را بى نياز كنند. سپس گفت دست تو را پر كردم. عروه نيز گفت: تو آن روز را به ياد من آوردى؟ عبد الملك گفت: بله من تو را از آن آگاه ساختم.
احمد بن سعيد از زبير، از وهب بن جرير برايم نقل كرد و گفت: عبد الوهاب بن يحيى بن عبّاد بن عبد الله بن زبير از يكى از شيوخ قريش نقل كرد:
من و يكى از جوانان قريش نزد يكى از خوانندگان مدينه بودم و عبد الرحمن بن حسان بن ثابت نيز همراه ما بود. پدرش، حسان بن ثابت(1)از ما اجازۀ ورود خواست، اما ما آن را خوش نداشتيم. عبد الرحمن گفت: آيا از اينكه با شما همنشين نشد، خرسنديد؟ گفتم: بله. عبد الرحمن گفت: هنگامى كه مى گذشت به او نگاه كردم. او صدايش را بالا برد و اين شعر را خواند:(2)
أولاد جفنة حول قبر ابيهم *** قبر ابن مارية الكريم المفضل
يغشون حتى ما تهرّ كلابهم *** لا يسألون عن السواد المقبل
[فرزندان جفنه(3)در كنار قبر پدرشان جمع شده اند. قبر پسر ماريه، آن مرد بخشنده و نيكوكار، كه ميهمانان شبانه به سوى آنها مى آيند و آنها آنقدر مهمان نواز و بخشنده اند كه سگ هايشان ديگر پارس نمى كنند و از سياهى هايى كه به سويشان مى آيند سؤال نمى كنند (چونكه مى پندارند مهمان هستند)].
عبد الرحمن گويد: به خدا سوگند گريه مى كرد. به گونه اى كه گمان بردم نفسش قطع خواهد شد. بعد گفت: آيا فرد فاسقى در بين شماست؟ به جان خودم سوگند، همنشينى با مرا خوش نداشتيد.
زبير از ابو الحسن الأثرم از ابى عبيدة روايت كرد و گفت:
عبد الرحمن بن حسّان بر معاويه وارد شد. معاويه به او گفت: اى پسر جان چه ميل دارى؟ گفت: ماهى. پرسيد: چه مى نوشى؟ گفت: شراب. نعيم بن عمرو بن أهتم(4)، كه در آنجا حاضر بود گفت: خوردن شراب و ماهى باهم، باد شكم مى آورد؛ بدترين غذا ماهى
1) . او مانند پدرش شاعر بود. پيامبر رداى خود را به حسّان اهدا كرد. (ر. ك: مقدمۀ كتاب شعر عبد الرحمن بن حسان)
2) . ابياتى از قصيدۀ طولانى او در ديوانش، 309.
3) . جفنه: پدر پادشاهان غسانى، او جفنه بن عمرو مزيقاء بن عامر ماء السماء بن حارثة الغطريف و ماريه دختر ارقم بن ثعلبة بن عمرو بن جفنة.
4) . نعيم بن عمرو بن سنان بن سمى بن سنان از زيباترين مردم بود. (الشعر و الشعراء 529)
است. نعيم مرد زيبارويى بود. ابن حسان جواب او را اين گونه داد.(1)
قل للذى كاد لو لا خطّ لحيته *** يكون أنثى عليها الودع و المسك
أمّا الفخامة أو خلق الرجال فقد *** أعطيت منه لو أنّ اللبّ محتنك
هل أنت إلا فتاة الحىّ ما لبسوا *** أمنا و أنت إذا ما حاربوا دعك
لا تحسبّنى كأقوام غمزتهم *** غمز الضعيف فما أعطوا و ما تركوا
[به كسى كه اگر ريش در صورتش نبود، صدف و مشك او را مى ستودند، بگو اگر خردمند و صاحب تجربه اى و بزرگى يا شرافت را به تو اعطا مى كرد. آيا جز اين است زمانى كه ديگران لباس رزم مى پوشند و آمادۀ دفاع مى شوند تو تبديل به دختركى ترسو و هنگامى كه آنان مى جنگند تو به فرد ضعيف و مسخره اى تبديل مى شوى؟ مرا همچون اقوامى كه آنان را هجو كرده اى و بر آنان عيب گرفته اى مپندار چرا كه من همچون آنان ضعيف نيستم كه هرچه بدهند بگيرم و هرچه به من ندهند را واگذارم].
زبير روايت كرد:
مذنوب همدانى وارد مسجد رسول الله صلّى اللّه عليه و آله شد و در كنار عبد الرحمن بن حسان نشست. ابو عبد الله زبير گويد: عبد الرحمن ذاتا شرور و بدخو بود و مردم را هجو مى كرد.
به مذنوب گفت: تو اهل كدام شهر هستى؟ گفت: عراق. عبد الرحمن با گوشۀ چشم به او نگاه كرد و گفت:
اميزانان من شؤم و لؤم *** أحبّ إليك أم عدلا قبوح
[آيا دو پيمانه مساوى از شرّ و بدبختى را دوست دارى يا اينكه مساوات و برابرى در اين باره را نمى پسندى؟].
مذنوب به او گفت:
جذام نازل بك غير شكّ *** أحبّ إليك ام برص يلوح
1) . ابيات 1-3 در التاج 129/7 و اول و سوم در الشعر و الشعراء 529/2 و اللسان 307/12 و مصرع سوم در المحكم 158/1.
[بدون شك جذام به سوى تو خواهد آمد. آيا آن را دوست دارى به سوى تو بيايد يا پيسى آشكار را].
آنگاه گفت: تو مذنوب هستى؟ مذنوب پاسخ داد: اين طور مى گويند. عبد الرحمن گفت از تو عذرخواهى مى كنم.
زبير براى من از بزرگى از انصار نقل كرد:
عبد الرحمان بن حسّان بن ثابت به قباء(1)آمد. از مردى از طايفۀ بنى عمرو بن عوف، كه به زيركى و هشيارى مشهور بود، شنيد:
لنا فرعها الأعلى و طيب ترابها *** و دار نبى النجار قاصية و عل
[شاخه هاى بلند و خاك پاكش از آن ماست، و خانه هاى بنى النجار در مناطق دور و كوهستانى است].
عبد الرحمن بن حسان گفت:
كذبتم بل أنتم معشر اهل حرّة *** نفوكم و حلّو بالدّماث و بالسهل
ابوا و استعفّوا أن يرى بجلودهم *** ندوب فباعوا السقى بالحلة البعل
[دروغ مى گوييد، بلكه شما ساكنان حرّه(2)بوديد. از آنجا رفتيد و زندگى در سرزمين صاف و دشت ها را خوش تر داشتيد. از اينكه عيوبتان ديده شود ابا داشتيد پس زمينهاى آبيارى شده را در برابر زمينهاى ديمى كه با آب باران آبيارى مى شوند فروختيد].
1) . قباء: نام روستايى نزديك مدينه است كه در آنجا چاهى به نام «قبوه» وجود داشته است. در گذشته اندكى با مدينه فاصله داشت، اما امروزه به مدينه وصل شده است. راه آن از ميان باغ هاى خرما مى گذشت و خانه هاى بنى عمرو بن عوف از انصار در آنجا قرار داشت. (المغانم المطابه 323) مسجد معروف قبا به عنوان نخستين مسجد در اسلام در اين منطقه با دست مبارك رسول خدا ساخته شد. - م
2) . حرّه به زمين هايى مى گويند كه در آنها سنگهاى آتش فشانى و سوزان وجود داشته باشد. مدينه در ميان دو حرّۀ شرقى و غربى قرار گرفته است. در سال 63 هجرى سپاه يزيد به فرماندهى مسلم بن عقبه به مدينه هجوم برد و حرم پيامبر را مباح اعلام كرد. بسيارى از مردم شهر را كشته و اموال آنان را غارت كردند. اين واقعه در تاريخ به واقعه حرّه معروف شد. - م
زبير از عمويش هيثم، و او از ابن دأب، از شعيب بن صفوان(1)نقل كرد و گفت:
عبد الرحمن بن حسان دختر معاويه را در شعر خود توصيف كرده بود. مردم به معاويه گفتند: او را چنان ادب كن كه باعث عبرت ديگران شود. معاويه گفت: با او به گونه اى ديگر برخورد مى كنيم. معاويه به او اجازۀ ورود داد و او بعد از همۀ ملاقات كنندگان وارد شد. معاويه او را در كنار تختش نشاند. بعد با وى مشغول گفت وگو شد و گفت: فلانى (دختر ديگرش) از تو خشمگين است. عبد الرحمن گفت: به چه دليلى؟ گفت: تو خواهرش را مدح كردى و به او توجه نكردى. عبد الرحمن گفت: او بزرگوار و محترم است و چون مرا مورد سرزنش قرار داده است، نام او را نيز در شعرم مى آورم و مدحش مى كنم. وقتى كه او اين كار را كرد و خبر به مردم رسيد. گفتند: ابن حسان نام دختر ديگر معاويه را نيز در شعرش ذكر كرده است. اين امر، حكايت از عمق تدبر و دورانديشى معاويه داشت.(2)
زبير از أثرم، از ابى عبيده از ابوحيّه نميرى(3)از فرزدق روايت كرد و گفت:
ما به همراه كعب بن جعيل تغلبى(4)ميهمان معاويه بوديم. او براى ما نقل كرد(5)كه يزيد
1) . اين خبر در الأغانى 110/15 با همين سند و در العفو و الاعتذار 58/1 نيز آمده است.
2) . در الأغانى اين گونه آمده است: كسى كه معاويه را مى شناخت، مى دانست كه او دختر ديگرى ندارد. او به خدعه و نيرنگ گفت كه او در شعر خود او را نام ببرد و چون اين امر اصل و اساسى نداشت، مردم گمان كردند او در مورد اولى هم دروغ گفته است، هنگامى كه از دومى كه وجود نداشته ياد كرده است.
3) . در البيان و التبيين 172/1 أبو الرجيه آمده است. هيثم بن ربيع، شاعر مخضر ميان است كه دولت هاى اموى و عباسى را درك كرد. او ترسو و بخيل بود و از فرزدق روايت مى كرد. (در مورد زندگى او، رك: الأغانى 236/16 و الثقافة و ابن المعتز 143)
4) . كعب بن جعيل بن عجرة بن قمير، شاعر معاويه و اهل شام، آنان را مدح و ثنا مى كرد و براى مردگان مرثيه مى سرود. او در جنگ صفين كنار معاويه حضور داشت و اشعار فراوانى در اين مورد سرود. (براى شرح حال او رك: المرزبانى 323؛ الشعر و الشعراء، ص 543 و ابن سلام 485)
5) . البيان و التبيين 172/1 و الشعر و الشعراء، ص 394.
بن معاويه به وى گفت: ابن حسان، عبد الرحمن بن حكم(1)را هجو و رسوا كرده، بر او غالب آمده و ما را نيز رسوا كرده است. پس من نيز انصار را هجو مى كنم.
كعب به او گفت: آيا مى خواهى به دوران شرك برگردى؟(2)آيا مى خواهى قومى را هجو كنى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را پناه و يارى دادند؟ تو را با يكى از غلامان نصرانى خود آشنا مى كنم كه از هجوكردن آنان مشكل و هراسى نداشته باشد؛ زبان او مانند زبان گاو است.
يزيد گفت: او كيست؟ كعب گفت: أخطل. او را فراخواند و امر كرد تا انصار رسول الله را هجو كند. كعب نيز گفت: ديگر مرا از انجام اين كار معاف مى كنى؟ يزيد پاسخ داد: بله.
زبير از مدائنى برايم نقل كرد:
عبد الرحمن بن حسان در يكى از غزلهايش رمله، دختر معاويه، را توصيف كرده بود.
يزيد از كعب بن جعيل خواست او را هجو كند. او نيز يزيد را به أخطل راهنمايى كرد.
از طريق فرد ديگرى غير از مدائنى نيز نقل شده است: هنگامى كه ابن حسّان، عبد الرحمن بن حكم را در شعر خود هجو و مغلوب كرد، معاويه پنهانى پسرش يزيد را نزد أخطل فرستاد و به او امر كرد آنها را هجو كند. او نيز چنين هجو كرد:(3)
ذهبت قريش بالسّماحة و النّدى *** و اللّؤم تحت عمائم الأنصار
قوم إذا هدر العصير رأيتهم *** حمرا عيونهم من المسطار
و إذا نسبت ابن الفريعة خلته *** كالجحش بين حمارة و حمار
[قريش به بزرگوارى و بخشش مشهور است؛ اما پستى و خوارى در زير دستارهاى انصار پنهان شده است. قومى كه وقتى شراب در حال جوشيدن است، چشمان آنان را مى بينيد كه از خوردن شراب كهنه قرمز شده است. زمانى كه بخواهى اصل و نسب حسّان بن
ثابت را بدانى او همانند كره خرى است كه هم به خر و هم به گورخر نسبت داده شود].
نعمان بن بشير انصارى در پاسخ او گفت:(1)
أبلغ قبائل تغلب ابنة وائل *** من بالفرات و جانب الثّرثار
فاللؤم فوق أنوف تغلب بيّن *** كالرّقم فوق ذراع كلّ حمار
[در ميان قبايل تغلب برو و از دختر وائل بپرس چه كسى در كنار رود فرات بود و پرگويى مى كرد؟ پستى و ذلّت بالاى بينى تغلبى ها آشكار است همچون خطى كه بر روى بازوى گورخر نمايان است. (رسوايى تغلبى ها نمايان است و نيازى به گفتن ندارد].
اخطل نيز گفت:
عذرت بنى الفريعة أن هجونى *** فما بالى و بال بنى بشير
افيجع من بنى النّجار شثن *** شديد القصريين من السّحور
[اگر حسان بن ثابت مرا هجو كرد معذور است ولى مرا با بنى بشير و آنان را با من چه كار.(2)آيا فرد تندخو و عصبانى از ميان بنى نجار، كه شكم و معده اش از غذاى سحرى سير است، احساس گرسنگى خواهد كرد؟](3)
راوى گويد: هنگامى كه اين سخن اخطل به بنى نجار رسيد، گروهى از آنان نزد معاويه آمدند. وقتى بر او وارد شدند، عمامه هاى خود را برداشتند و گفتند: اى امير المؤمنين، آيا ما را خوار و حقير مى بينى؟ كه اخطل با ما اين گونه رفتار كرد. آنان خود را براى حمله به اخطل آماده كردند. معاويه گفت: شما نيز زبان او را داريد؛ جز اينكه يزيد به او پناه داده و در حمايت اوست. لذا پنهانى به يزيد گفت كه او را پناه دهد و او را در دسترس آنان نگذارد. يزيد نيز سرود:
دعا الأخطل الملهوف بالشرّ دعوة *** فأىّ مجيب كنت لمّا دعانيا
ففرّج عنه مشهد القوم مشهدى *** و السنة الواشين عنه لسانيا
1) . نعمان بن بشير بن سعد بن ثعلبة خزرجى انصارى. كنيۀ او ابا عبد الله بود. او خواهرزادۀ صحابى پيامبر، عبد الله بن رواحة و اولين فرزند انصار است كه چهار ماه پس از هجرت به دنيا آمد. معاويه او را به حكومت كوفه و سپس به حكومت حمص گمارد. وى در 65 ق در شام كشته شد. (الاصابة 529/3 و المعارف 294)
2) . الأغانى 147/3.
3) . اين روايت و شعر موجود در آن در الأغانى 147/13 و العفو 65/1 آمده است.
[اخطل ستمديده دعوت به شرّ و بدى كرد پس من چه پاسخگوى خوبى براى او بودم، آن هنگام كه مرا فراخواند. پس حضور من جمعيت اطراف او را پراكنده كرد و زبانم نيز جلوى زبان سخن چينان او را گرفت].
گويد: دشمن ترين افراد نسبت به اخطل، نعمان بن بشير بود.
اخطل نيز گفت:(1)
ابا خالد دافعت عنى عظيمة *** و ادركت لحمى قبل ان يتبدّدا
و اطفأت عنّى نار نعمان بعد ما *** أغذّ لأمر فاجر و تجرّدا
[اى ابا خالد(2)خطر بزرگى را از من دفع كردى و پيش از آنكه مرا تكه تكه كنند نجاتم دادى. آتش خشم نعمان را بر من خاموش كردى، بعد از اينكه براى انجام كارى زشت بر ضد من تلاش مى كرد].
ابن حسان با كنايه به معاويه گفت:
ألا من رسولى أصلح اللّه باله *** و أعطى من الحاجات ما كان يطلب
يبلّغ أمير المؤمنين رسالة *** تنخّلها ممل و آخر يكتب
فيخبر فيها أنّ بينى و بينه *** أواصر لا ترعى و لا هى تقرب
و أن يزيد ليس يطلب عندنا *** كتابا و لا حقّا و ذو الحق يطلب
و أنّ يزيد كان فى متنزّه *** و فى معزل عمّا تداول تغلب
رجال أصحّاء الجلود من الخنا *** و ألسنة معروفة أين تذهب
فلا تجعلنّا لعبة لقطينه *** فيعلم إن عشنا بمن كان يلعب
و أنّى ممّا أخمد الحرب تارة *** و أحمل أحيانا عليها فأركب
[هان! چه كسى پيك من مى شود كه خدا امورش را به صلاح درآورد و تمام نيازها و خواسته هايش را برآورده كند. اين پيك بايد پيامى را كه يك نفر آن را تصحيح كرده و به ديگرى به صورت اصلاح شده املاء كرده و او هم آن را نوشته به امير المؤمنين برساند.
در اين نامه به او خبر مى دهد كه ما بين من و او روابط و عهدهايى بود كه هيچ كدام رعايت نشد و مايۀ نزديكى ما به يكديگر نگرديد. همچنين به او (معاويه) بگويد كه يزيد نه نوشته و نه حقى را از ما طلب نكرد (پس حتما صاحب حقى نبوده) چون صاحب حق آن را مى طلبد و اينكه يزيد از آنچه كه تغلب ادّعاى آن را مى كند كاملا دور (و بى خبر) است.(1)آنهايى كه طرف دعواى تغلبيان هستند افرادى پاكدامن و راستگو و نيك رفتارند و شما در اشتباهيد.(2)پس ما را بازيچۀ اهل خانۀ (يزيد) قرار ندهيد كه در اين صورت و در صورتى كه زنده بمانيم به او نشان مى دهيم كه با چه كسى بازى مى كند. و همچنين بدان كه اگر بخواهم دعوا و جنگ را مى خوابانم و اگر نخواهم آن را شعله ور مى سازم].
زبير از عمر بن ابى بكر مؤمّلى، از زكريا بن عيسى، از ابن شهاب، از محمد بن حسن مخزومى، از ابراهيم بن جعفر، از سعد بن سعيد بن قيس انصارى نقل كرد و گفت:
هنگامى كه عبد الرحمن بن حسان(3)مى خواست نجاشى(4)را هجو كند، پدرش به او گفت: بيا و بخشى از شعرت را برايم بخوان. تو مى خواهى نجاشى، مشهورترين شاعر عرب را هجو كنى. هنگامى كه عبد الرحمن شعرش را مى خواند، حسان وسيله اى را كه در كنارش بود برداشت و به او زد. بعد به او گفت: اى حيوان كنيززاده، آيا با اين ابيات مى خواهى او را هجو كنى؟ برو تا قبل از صبح سه قصيده بگو.
راوى گويد: او تا صبح سه قصيده گفت و صبح آن را به پدرش تقديم كرد. حسان به او گفت: پسرم، برو كه شعر را در آغوش گرفتى. پسرش گفت: پدر، اين وصيّت تو مانند وصيّت يعقوب به پسرش نبود(5)و برخاست. حسان گفت: اى پسر، پدرت مانند يعقوب
1) . اين بيت در الحيوان جاحظ 354/6 آمده است.
2) . اين بيت در البيان و التبيين جاحظ ص 148 آمده است.
3) . عبد الرحمن فرزند حسان بن ثابت، شاعر معروف و صحابۀ رسول خدا (ص) از انصار بود. - م
4) . قيس بن عمرو بن مالك از بنى الحارث بن كعب، كه به علت تيرگى رنگ پوستش به او نجاشى مى گفتند. او فاسق و به امور دينى بى توجه بود. (شرح حال او را در الخزانة 368/4 و الشعر و الشعراء 246 بخوانيد)
5) . ر. ك: بقره/ 132.
نيست و تو نيز مانند فرزندانش نيستى. اگر زن زيبا مى خواهى، قصد خواهر نجاشى كن.
از كنار او بگذر و به او توجّه كن و او را براى خودت در نظر بگير. او نيز اين كار را كرد و از او چيزهايى مثل خال و بينى را وصف كرد.
راوى گويد: عبد الرحمن از شهر خارج و در مكّه مستقر شد كه موسم حج بود.
نزديك انجام مراسم منى، به او گفته شد در اينجا چند تن از برادران از طايفۀ بنى عامر، كه در ميان قوم خود مورد سرزنش هستند، حضور دارند. پس به سوى مادران آنان خارج شد تا با ايشان سخن بگويد و از كسى كه وى را به سوى ايشان فرستاد نام برد. آنان به فرزندانشان گفتند: همراه اين مرد برويد و با پسر عموهايتان كه همراه او هستند سخن بگوييد. آنان نيز اين كار را انجام دادند. مردى را بر روى مركب شتر نشاندند. او در ميان مردم درآمد، در حالى كه نجاشى نيز بر اسبى سوار بود و چنين مى سرود:
أنا النجاشىّ على جمّاز *** فرّ ابن حسّان بذى المجاز
وراغ لمّا سمع ارتجازى *** روغ الحبارى من خوات الباز
[من نجاشى هستم كه بر اين شتر تندرو سوارم. پسر حسان، وقتى رجزخوانى مرا شنيد، به سوى ذو المجاز(1)فرار كرد؛ مانند فرار كردن هوبره(2)از چنگال باز شكارى].
ابن حسان نيز سرود:
يا هند يا أخت النجاشىّ اسلمى *** هل تذكرين ليلة بإضم
و ليلة أخرى بجوّ الحرم *** و الشّامة السوداء بالمخدم
و الخال بالكشح اللطيف الأهضم
[اى هند، اى خواهر نجاشى، سلام مرا بپذير. آيا شبى را كه باهم در اضم(3)بوديم، به ياد دارى و شب ديگرى كه اطراف حرم در كنار هم بوديم. آيا در محل انداختن خلخال پاهايت، خال سياهى قرار نداشت؟ و خال ديگرى كه در پهلوى باريك و نرم و لطيفت داشتى را به ياد مى آورى؟]
نجاشى از اين توصيف عصبانى شد و گفت:
ستأتى اليهوديين حسّان و ابنه *** قصائد لم يختم عليهنّ روشم
لعين رسول اللّه ما لك ذمّة *** و مالك من دين و مالك محرم
أبوك أبو سوء و عمّك مثله *** و خالك شرّ من أبيك و ألأم
[بزودى براى اين دو يهودى، حسان و پسرش هجوهايى خواهد آمد كه مهر پايانى بر آن نمى خورد. اى ابن حسان تو نفرين شدۀ پيامبرى و تو را عهد و پيمان و دين و اعتقادى نيست كه مانع از كارهاى زشتت شود. پدر تو، پدر همۀ بديهاست و عمويت نيز مانند اوست و دايى تو از پدرت بدتر و ملعون تر است].
ابن حسان سرود:
ألا ترون العبد اذ يهجو مضر *** منّا رسول اللّه و القرم عمر
[آيا بنده اى را نمى بينيد كه مضر را هجو مى كند، همچنين رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را كه از ماست و نيز آقاى ما عمر را هجو كرده است].
همچنين ادامه داد:
أشهد كلّ مسلم شهاده *** من لا يبيع دينه تلاده
ما بين أقصى ضرغد فصاده *** أو ملك تلقى له آساده
[هر مسلمانى كه دينش را به پول و مال نفروشد شاهد مى گيرم كه او همه چيز را حتى تا نواحى دوردست ضرغد شكار كرد همچنين پادشاهى را نمى بينى مگر اينكه شيرانش را در پى او فرستاده باشد].
نجاشى به قريش گفت: آنان با ابن حسان در اين راه هم داستانند و همراه. گفته مى شود (نجاشى) اين شعر را هنگامى كه امير المؤمنين على بن ابى طالب رضوان اللّه عليه در كوفه او را حد زد و سپس از آن شهر تبعيد كرد،(1)سروده است:
1) . در مورد حد زدن و تبعيد او آمده است: او در ماه رمضان با اسبى به سوى كوفه به قصد محلۀ كناسه حركت كرد. از كنار ابى سمال الاسدى گذشت و كنار او ايستاد. گفت: آيا تو سر برّه اى را نمى برى و احشاى آن را بيرون نمى آورى تا از اول شب تا صبح گوشت آن را كباب كرده و با ميوۀ رسيده بخوريم. ابى سمال گفت: واى بر تو، آيا در ماه رمضان اين گونه سخن مى گويى؟ او پاسخ داد: ماه رمضان و شوال يكى هستند. ابى سمال گفت: در اين ماه چه چيزى مى نوشى؟ گفت: شرابى كه تن را خوشبو كند و در رگ ها جارى شود و استخوان ها را محكم كند و كلام ديگران را قابل فهم كند. او از اسب پايين آمد و خورد و نوشيد و هنگامى كه شراب نوشيد، تفاخر مى كرد. صدايش بالا رفت و همسايۀ آن مرد صدايش را شنيد. نزد على بن ابيطالب (ع) رفت و او را از اين موضوع آگاه كرد. على (ع) كسانى را نزد آنان فرستاد تا آن دو را بياورند. ابو سمال از شكاف ديوار به خانۀ همسايه اش رفت و از آنجا گريخت. اما نجاشى را گرفتند و نزد على (ع) آوردند. به او گفت: واى بر تو، فرزندان ما روزه مى گيرند و تو افطار مى كنى؟ پس او را هشتاد ضربه زد و بيست ضربه هم بر آن افزود. نجاشى گفت: اى ابا الحسن، براى چه اين قدر سخت گرفتى؟ على (ع) پاسخ داد: اين كار به سبب جسارت تو بر كار حرام در ماه رمضان است. بعد او را در برابر مردم نشاند تا او را ببينند. (الشعر و الشعراء 246 و الخزانة 368/4)
ظهر النبىّ و ما قريش و سطنا *** إلاّ كمثل قلامة الظفر
فعسى قريش أن تزلّ بها *** غدا نعل فنقسمها على ظهر
[پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ظهور يافت و قريش در بين ما جز ناخنى نبود كه بايد چيده شود. شايد قريش فردا از اين هم كمتر شود و چون نعلى باشد كه ما آن را بر (اسبان) خود بكوبيم].
زبير از اثرم، از ابو عبيده براى من نقل كرد و گفت:
نجاشى از طايفۀ بنى حارث بن كعب، و عبد الرحمن بن حسّان همديگر را هجو كردند. زنى از طايفۀ بنى حارث بن كعب با مردى از اهالى مدينه و از طايفۀ بنى مخزوم ازدواج كرد. او از زيباترين زنان بود كه ابن حسان در غزلش او را توصيف مى كرد. وقتى اين مطلب انتشار يافت، نجاشى ابن حسان را هجو كرد و ابن حسان نيز پاسخ او را داد. آن دو همچنان يكديگر را با شعر تهديد و هجو مى كردند. ابن حسان در مدينه و نجاشى در نجران بود. آن دو در زمانى كه هلال ماه ذى الحجّه ديده شد، به سوى بازار ذى المجاز حركت كردند. سه ماه بود كه مردم خود را براى موسم حج آماده كرده بودند و به سوى مكه مى رفتند.
راوى گويد: انصار، كه ابن حسان نيز در حركت آنان براى انجام حج حضور داشت، گفتند: دو شاعر نادان مردم را هجو و ارزشهاى عصر جاهلى را احيا مى كنند. لذا كسى از بزرگان و صاحب نسبان آنها با ابن حسّان همراه نشد و تنها تعداد كمى از جوانان نادان و نوجوانان قريش در ميان مردم مدينه او را همراهى كردند. عياض بن ابى واقد ليثى كه
همراه ابن حسان بود مى گويد: هنگامى كه وارد ذو المجاز شديم، نجاشى با همراهان زيادى رسيد. هنگامى كه ابن حسان اين وضع را ديد، پرسيد: از كسانى كه اينجا هستند كدام يك با عزت ترند؟ گفتند: اين سرزمين قبيلۀ هوازن است و ما با بهيس بن عقال عقيلى فرود آمده ايم.
او افزود: نزد او رفتيم ولى او را نديديم. بلكه به زنى رسيديم و در موردش از وى سؤال كرديم. آن زن گفت: او اينجا نيست. رفته است تا براى خانواده اش لباس بخرد.
گويد: ما نشستيم. آن شيخ كه همراه او بود و با بقچۀ لباسهايى كه بهيس خريده بود، پيش آمد تا به نزد ما رسيد. آنچه را همراهش بود كنارى نهاد و به ما خوش آمد گفت و از نسبمان پرسيد. عبد الرحمن گفت: من پسر حسان بن ثابت هستم. آن مرد به او خوش آمد گفت و از خواسته اش پرسيد. ابن حسان پاسخ داد: نجاشى ما را هجو كرده و آبروى ما را ريخته است. او به اينجا رسيده و افراد زيادى نيز همراهيش مى كنند. مى خواهم از من حمايت كنيد تا با او روبه رو شوم و در برابرش بايستم. او پاسخ داد: اين كار من نيست. اى برادرزاده، مرا از اين كار معاف دار و به ديگرى بسپار. من به قصد انجام مراسم حج آمده ام و مى خواهم مسئلۀ ديگرى را دنبال نكنم. چون شايد نتوانم ديگر در مراسم حج حاضر شوم. ابن حسان گويد: ما هرچه اصرار كرديم، او نپذيرفت. لذا بازگشتيم. در اين هنگام شنيدم كه زن او براى اينكه وى ما را يارى نكرده است، اعتراض مى كرد. در هر حال ما را دوباره خواند و بازگشتيم. گفت: باشد، من شما را همراهى مى كنم. چه موقع همديگر را ديدار كنيم؟ گفتيم: صبح هنگام. ابن حسان گويد: ما شب را به صبح رسانيديم.
نجاشى بر شتر تيزرو آمد، بهيس هم رسيد. وقتى در برابر هم قرار گرفتند، بهيس كارى كرد كه چشمان مردم به سوى نجاشى متوجه شود و بزرگان سخن او را بشنوند. هنگامى كه نجاشى اين وضع را ديد، گمان كرد كه بر او غلبه خواهد كرد. سپس بهيس گفت:
نزديك من بيا. نجاشى جلو آمد. بهيس گفت: شروع كن و نجاشى سرود:
بنى اللؤم بيتا فاستقرّ عماده *** عليكم بنى النّجار ضربة لازم
[پستى و ذلت خانه اى برپا كرد، اى بنى نجار كه ستونهايش با ضربه اى محكم و كارى بر روى شما بنا شده است].
هنگامى كه بهيس اين شعر را شنيد، ترشروى شد و گفت: اى آل هوازن، خانه و خيمه اى نماند مگر اينكه همه ويران شد. چيزى نمى بينم مگر پاهاى شتر نجاشى. او (بهيس) ستون هاى خيمه اش را برچيد و از آنجا خارج شد و پيروانش نيز به دنبالش رفتند. تا اينكه مردى از بنى قارب بن اسود ثقفى آمد و او را بر اسب خود سوار كرد.
راوى گويد: او با سرعت رفت تا بر قوم خود پيشى گرفت. پس نجاشى، انصار را اين گونه خطاب كرد:
و هل أنتم إلاّ كأبناء نهشل *** و آل فقيم قتّلوا و مجاشع
بذنب سويد و هو من آل دارم *** لزيد بن عبد اللّه و الأمر جامع
[آيا شما جز فرزندان گرگ هستيد؟ آل فقيم و مجاشع كشته شدند، به گناهى كه سويد دارمى(1)انجام داده و او از تيرۀ زيد بن عبد الله بود و اين موضوع مورد قبول همگان است].
او (ابن حسان) نيز چنين پاسخ داد:
اذا دعوت مذحجا و حميرا *** و العصب اليمانيّات الأخرا
فما أعزّ ناصرى و أكثرا
[هنگامى كه مذحج و حمير و قبايل يمانى ديگر را دعوت كردى، پس بر عزّت و تعداد ياران من افزوده نشد].
راوى گويد: در اين هنگام مردى از قبيلۀ حمير شمشيرش را كشيد و پاى شتر ابن حسان را قطع كرد. پس او هنگامى كه پاى شترش شكست، سرود:
لقد شمتوا حين استخفّ حلومهم *** كأن فتى لم ينكسر ساقه قبلى
و إنى لأرجو أن يرونى و أن أرى *** سويّا كأنى غصن بان على نجل
و أمسى تحلاّت النجاح مجازيا *** يؤدّى أهل الودّ و التبل بالتبل
كأنى أخو الحلفاء أصبح غازيا *** شديد مشكّ الرأس جهم أبو شبل
تبيت بعوض الجدّ يعزفن حوله *** كعزف القيان الضاربات على الطبل
1) . فقيم بن جرير بن دارم و زيد بن عبد الله بن دارم، دو قبيله بودند. (البيان و التبيين 40/2)
إذا أنا قضّيت الأمانى خاليّا *** فأوّلها التقوى و مشىّ على رجل
كسيرتها الأولى و ذلك نالها *** إذا عدت الأشياء عندى فمن مثلى
و ما أنس مل الأشياء لا أنس مصرعى *** عشيّة جمع و المغيرون فى شغل
صريعا و أيدى السانحات يردننى *** كما ورد اليعسوب رجل من النحل
فأدركنى ربّى بفضل و نعمة *** و ما زال عندى ذا بلاء و ذا فضل
توحّد بالنعمى علىّ فأصبحت *** مصائبها كالثوب أنقى بالغسل
[به تحقيق هنگامى كه صبرشان كم شد مرا شماتت و سرزنش كردند، گويى هيچ جوانى پيش از من پايش نشكسته است. من آرزو دارم كه ديگران من و آنها را يكسان ببينند همچون يك شاخه بر روى درخت زعفران در ميان آبى اندك. پيامدها و نتايج موفقيت او باعث شده تا با دوست و دشمن به عداوت و دشمنى رفتار كند. گويى كه من صاحب پيمانى هستم كه جنجگو شده در حاليكه ترشرو است و سرش شكاف برداشته و همچون شيرى درنده است. پشه ها با جدّيت به دور او وزوز مى كنند همانند آوازخوانهايى كه بر طبل مى نوازند. از آرزوهاى من يكى پرهيزكارى است و ديگرى راه رفتن بر روى پا. همانطورى كه قبل از شكستن بود، هيچ فرد ديگرى به اندازۀ من بلا و سخنى نديده است. من هيچ كدام از اين چيزها را فراموش نمى كنم بخصوص وقتى كه شبانه غارتگران همۀ بلاها را بر سر من فرود آوردند. و من در حاليكه بر روى زمين افتاده بودم دست حوادث قصد جانم را كرده بود. همچون اجتماع و ورود دسته اى از زنبورها به دور ملكه، پس خداوند با فضل و نعمت خود به فريادم رسيد و فقط اوست كه مرا با سختى و لطف خويش مى آزمايد. فقط او است كه نعمتهايش را بر من ارزانى مى دارد.
مصائب و گرفتارى ها كه از سوى او مى آيد مانند لباسى هستند كه با شستن پاك مى شوند].
پايان بخش شانزدهم، از بخشهايى كه ابى عبد الله كاتب نوشته است و آغاز بخش هفدهم.
تا اينجا يك چهارم موفّقيات آمده است.
و صلّى الله على سيّدنا محمّد و آله الطاهرين
احمد بن سعيد دمشقى از زبير بن بكّار، از اسباط بن عيسى عذرى براى من از بزرگان قومش نقل كرد كه گويند: هنگامى كه هدبة بن خشرم(1)براى جنگ خارج مى شد، به عبد الرحمن بن حسّان برخورد كرد. به او گفت: اى هدبة، شعرى را برايم بسراى. هدبه گفت: در اين شرايط؟ حسان پاسخ داد: بله. هدبة نيز اين شعر را سرود(2):
و لست بمفراح اذا الأمر سرّنى *** و لا جازعا من صرفه المتقلّب
و لست بباغى الشرّ و الشرّ تاركى *** و لكن متى أحمل على الشرّ أركب
و حرّبنى مولاى حتى غشيته *** متى ما يحرّبك ابن عمّك تحرب
[در زمان خوشى، خوشحال نيستم و از تغييرات و دگرگونى ها نيز ناشكيب نيستم. من خواهان شرّ و بدى نيستم و شرّ و بدى مرا رها كرده است،(3)اما اگر مرا بر مركب شرّ بنشانند، سوار مى شوم. مولايم مرا به خشم آورد. من نيز او را زدم. آيا وقتى پسرعمويت بر تو خشم گيرد، تو نيز بر او خشم مى گيرى؟](4)
عبد الرحمن به او گفت: آيا فهميدى كه من مى خواستم بعد از تو با همسرت ازدواج كنم؟ هدبه پاسخ داد: اما من او را با اين سخن از تو برحذر داشتم:(5)
لا تنكحى إن فرّق الموت بيننا *** أغمّ القفا و الوجه ليس بأنزعا
ضروبا بلحييه على عظم زوره *** إذا القوم هشّوا للفعال تقنّعا
اصيهب لا يرضيك فى الحىّ جالسا *** إذا ما مشى أو قال قولا بلتعا
[گر مرگ بين ما فاصله انداخت(6)، هرگز بعد از من با مردى كه گردن و صورتش يكپارچه
1) . هدبة خشرم بن كرز بن ابى حية بن الكاهن مكنى به ابا سليمان. شاعرى بود كه امثال زيادى را در شعرش بيان مى كرد. او پسرعمويش زياد بن سيد زيد العذرى را در زمان معاويه كشت و سعيد بن العاص پنج يا شش سال او را در حبس كرد تا مسور بن زياد به سن بلوغ رسيد و او را كه در زمان كودكى پدرش را كشته بود، به قتل رساند. (شرح حال او در المرزبانى 460 و الشعر و الشعراء 581 آمده است).
2) . اين ابيات در الشعر و الشعراء 581 و المرزبانى 460 آمده است.
3) . در الشعر و الشعراء آمده: من طالب شر نيستم و شر نيز مرا رها كرده است.
4) . در الشعر و الشعراء اين اشعار به نقل از تأبط سرا آمده است.
5) . المحاسن و المساوى 481. و بيت اول و دوم در شعرا و الشعراء منسوب به هدبه ذكر شده است.
6) . در الشعر و الشعراء، اگر روزگار بين من و تو جدايى اندازد.
است (گردن كلفت است) و موهاى جلوى سرش نريخته است، ازدواج نكن، همان مردى كه با بزرگى دروغينش دائما به ريش و سبيلش دست مى كشد و زمانى كه مردم براى انجام كارهاى مهم و بسيار آماده مى شوند، او در پس پرده نهان مى شود. مرد دراز قامتى كه نشستن او در خانه و محلۀ تو را قانع نمى كند زمانى كه راه برود و يا سخن فصيحى بگويد].
راوى در ادامه مى افزايد: مرد فصيح سخن و بليغ، اگر در سخنرانى زياده روى كند، كلامش به لغو و باطل مى رود.
زبير برايم نقل كرد:
وقتى عبد الرحمن، خواهر نجاشى را وصف كرد، نجاشى از اين كار مغموم و ناراحت شد. راوى گويد: ابن حسان از روى مركب خود بر زمين افتاد و پايش شكست، مردى از قبيلۀ هذيل نزد حسان آمد و گفت حجاج بين فرزند تو و نجاشى مسابقه اى گذاشته است، حسان گفت: بگو نتيجۀ آن چه شد، كداميك پيروز شدند؟ وى گفت: نجاشى.
حسان اين سخن را خوش نداشت و بر وى خشمگين شد و گفت: تو كيستى، براى چه اينجا آمده اى، گفت: مردى از هذل هستم. حسان گفت: هجو اين شاعر هذلى را شنيده اى؟
فمن يك بين هذيل الخنا *** و بين ثمالة لا يفزع
صغار الجماجم ثطّ اللحى *** كأنهم القمل بالبلقع
إذا ورد الناس حوض الرسول *** ذيدت هذيل عن المشرع
[كسى كه ما بين قبيلۀ هذيل و گل ولاى و لجن گرفتار مى شود جزع و فزع و بى قرارى نمى كند (چرا كه هذيل برابر با لجن است و ارزشى ندارد). افراد آن مغزهاى كوچك و ريش هاى كوتاه دارند (مغز نخودى و كوسه هستند) گويى كه شپش هايى در بيابانى پر از سنگريزه و سراب مانند هستند (بى خرد و زشت روى (پيس) هستند). زمانى كه مردم وارد حوض پيامبر شدند قبيلۀ هذيل از كنار آبشخور طرد شدند].
گويد: هذيل نزد او آمد و با وى گفتگو كرد، هجو گفتن بين نجاشى و حسان تندتر شد، نجاشى اشعارى براى حسّان فرستاد كه بيتى از آن اين بود:
بنى اللؤم بيتا فاستقرّ عماده *** عليكم بنى النّجار ضربة لازم
[فرزندان فرومايه، خانۀ بزرگى ساختند كه پايه و ستون آن بر بلا و فسادى هميشگى و جدانشدنى براى شما اى قبيلۀ بنى نجار استوار بود. (شما به خاطر پستى خود هميشه در فساد و بلا هستيد)].
لو كان عذر مهلكا أهل قرية *** من الناس أفنى باقى الخزرج الغدر
[اگر عذر و بهانه اى مايۀ هلاكت و نابودى مردمان شهر و ديارى باشد همانا خيانت و پيمان شكنى سبب نابودى بازماندگان قبيلۀ خزرج بود].
عبد الرحمن بن ضرار جشمى بر حسّان وارد شد و گفت: اى ابا وليد آيا اين دو بيت را شنيده اى كه نجاشى به شما هديه كرده است؟ حسان گفت: بر من بخوان و او نيز خواند و حسان اين دوبيت را سرود:
يا راكبا إمّا عرضت فبلّغن *** عبد المدان و جلّ آل قنان
قد كنت أحسب أن أصلّى أصلكم *** حتى أمرتم عبدكم فهجانى
[اى سواركار (چاروادار يا قاصد با پيك) هنگامى كه به قبيلۀ عبد المدان و آل قنان رسيدى به عبد المدانيها و اكثر افراد آل قنان بگو (اين پيغام را برسان) كه: پيش از آنكه بندۀ شما به فرمان و خواست شما مرا هجو كند خودم را از اصل و نسب شما مى دانستم (ولى ديگر خودم را با شما هم اصل و هم نژاد نمى دانم)].
و همچنين سرود:
أبنى الحماس ألا مروّة فيكم *** إنّ المروءة فى الحماس قليل
هيّجتم حسّان عند ذكائه *** غىّ لما ولد الحماس طويل
[اى قبيلۀ بنى حماس آيا جوانمردى در ميان شما نيست؟ همانا كه جوانمردى در ميان قبيلۀ حماس كم است. حسان شما را با هوش خود تحريك كرد. اميدوارم ناتوانى و نادانى هميشگى نصيب اولاد قبيلۀ حماس شود].
و نيز سرود:
حار بن كعب ألا الأحلام تزجركم *** عنّى و أنتم من الجوف الجماخير
لا عيب بالقوم من طول و من عظم *** جسم البغال و أحلام العصافير
دعوا التخاجى و امشوا مشية سجحا *** إن الرجال أولو عصب و تذكير
كأنّهم قصب جوف أسافله *** مثقّب فيه أرواح الأعاصير
[چيزى كه مايۀ حيرت ابن كعب شده اين است كه آيا عقل و خرد شما را از من باز نمى دارد در حاليكه شما از آن انسانهايى از درون خالى هستيد (شما چيزى نيستيد و فكر هم نداريد). در ميان اين قوم (شما) از نظر بزرگى و قد و قامت هيچ عيبى وجود ندارد الاّ اينكه جسمى همچون قاطر و فكرى همچون گنجشك داريد. رمز و رازگويى را كنار بگذاريد و راه پيراستگى و آسانى را در سخن گفتن در پيش بگيريد چرا كه مردان (انسانهاى بزرگ) داراى انديشه و ذهن هستند. گويى آنها نى هاى خالى هستند كه پايين آنها سوراخ سوراخ است و در ميان اين سوراخها طوفانها نهفته (انسانها مى توانند برآشوبند)].
نجاشى نيز سرود:
فلم أهجكم إلاّ لأنى حسبتكم *** كرهط ابن بدر أو كرهط ابن معبد
فلما سألت الناس عنكم وجدتكم *** براذين شقرا أربطت حول مذود
فأنتم بنى النّجار أكفاء مثلنا *** فأبعد بكم عمّا هنالك أبعد
فإن شئتم نافرتم عن أبيكم *** إلى من أردتم من تهام و منجد
و ما كنت أدرى ما حسان و ما ابنه *** و لا أمّ ذاك اليثربىّ المولّد
فلما أتانى ما يقول و دونه *** مسيرة شهر للبريد المبرّد
[سموت له بالمجد حتى رددته *** إلى نسب ناء عن المجد مقعد]
[شما را هجو نكردم فقط به اين دليل كه گمان مى كردم شما همچون قوم ابن بدر يا قوم ابن معبد هستيد. زمانى كه دربارۀ شما از مردم پرس وجو كردم فهميدم كه شما قاطرهاى بور سرخ مانندى هستيد كه دور تا دور طويله اى بسته شده ايد. اى قبيلۀ بنى نجار شما هم مثل ما مردم را كفايت مى كنيد (به تمسخر) شما چقدر از اين صفت دور هستد. اگر زمانى بخواهيد به اصل و نسب پدرتان افتخار كنيد نسل و تبار خود را به كدام يك از تهاميان يا
اهل نجد مى رسانيد؟ من نمى دانم كه حسان و پسرش چه كسانى هستند همچنين مادر اين زاده شده در يثرب را هم نمى شناسم. هنگامى كه گفته هاى او به وسيلۀ يك پيك سرمازده و در طول يك ماه به من رسيد او را در مجد و عظمت آنقدر بالا بردم تا اينكه آن را به نسبى دور از مجد و بزرگوارى رساندم. (با تمسخر)].
زبير برايم گفت: اثرم از ابى عبيده برايم نقل كرد: نجاشى بر آنان (در هجو) چيره شد.
راوى گويد: حسان در آن موقع پيرمردى كور بود، عبد الرحمن فرزندش آنان را اين گونه هجو كرد.
أمّا الحماس فإنى غير شاتمهم *** لا هم كرام و لا عرضى لهم خطر
أولاد حام فلا تلقى لهم شبها *** إلا التّيوس على أقفائها الشعر
[اما بنى حماس، من آنها را هجو و ملامت نمى كنم (چون آنها عددى نيستند) نه آنها انسانهاى باكرامتى هستند و نه آبرو و شرف من از ناحيۀ آنها تهديد مى شود. آنان فرزندان حام هستند و تو به جز بزغاله هايى كه بر پشتشان مو روئيده نظير و شبيهى براى آنان نمى يابى].
و گفت:
ألا أبلغ بنى ديّان عنّى *** مغلغلة و رهط بنى قيان
و أبلغ كلّ منتخب هواء *** رحيب الجوف من عبد المدان
ميامس غزّة و رماح غاب *** خفاف لا تقوم بها اليدان
تفاقدتم علام هجوتمونى *** و لم أظلم و لم أخلس لسانى
[هان! اى پيك سواره نامه و پيغام مرا به قبيلۀ بنى ديّان و قوم بنى قيان برسان. و به هر هواپرست شكم پرستى از قبيلۀ عبد مدان بگو كه: نيزه هاى نيزارها چيزهاى سبكى هستند كه هيچ كس اقدام به درو آنها نمى كند. (انشاء الله) كه همديگر را از دست بدهيد (داغ يكديگر را ببينيد) به خاطر چه چيزى مرا هجو كرديد در حالى كه من نه ظلمى كرده بودم و نه بدزبانى اى در حق كسى روا داشتم].
راوى گويد: وقتى به نجاشى خبر رسيد كه حسان او را هجو كرده است، او نيز چنين سرود:
يا أيها الراكب ذو المتاع *** ذو الرّحل و البردين و الإقطاع
أآذن بنى النّجار بالوقاع *** من شاعر ليس بمستطاع
ليس من الهرمىّ و الا الجزاع *** لا يقتل الأقوام بالخداع
إلاّ صميم النقر و المصاع *** يسبق شأو النجب السراع
جاء على نجيبة و ساع *** فى موكب عرمرم قضاع
مثل أتىّ السيل ذى الدفاع *** إنى امرؤ أوفى على يفاع
فى حلبات المجد و الجماع
[اى مرد سواره اى كه كالا و رحل و بردها و لباسهاى (مختلف) پشمى دارى (به نظر تو) آيا شاعرى كه كسى از او اطاعت نمى كند مى تواند بنى نجار را به جنگ فرمان دهد؟ اين شاعر نه از سالخوردگان و نه از افراد جزع و فزع كننده است كه افراد ديگر قومها را با مكر و حيله بكشد. به جز فاصلۀ شيار هستۀ خرما و در كفۀ ترازو هر فاصله اى را مى پيمايد تا در مسابقه نجابت از برگزيدگان و نجيب زادگان سريع نيز سبقت بجويد. او از نظر سعى و تلاش و نجابت جزو كاروان و لشكرى بسيار و باشكوه و درهم كوبنده است. همانند ره آوردهاى سيل كه بر تپه ها و بلندى ها بر جاى مى ماند، او نيز در مسابقات مجد و بزرگوارى و پناه مردم بودن از بقيۀ افراد برتر است].
به حسان و فرزندش گفت:
إن اللعين و ابنه غرابا *** حسّان لما ودّع الشبابا
[همانا حسّان كه به سن پيرى رسيده و پسرش كه (در سياهى) مثل كلاغ مى ماند مورد لعن و نفرين هستند].
ابو عبيد الله زبير گويد: عبد الرحمن بسيار سياه چهره بود لذا وى او را به كلاغ تشبيه كرد.
و نقدت أنيابه و شابا *** اسأل رسول اللّه و الكتابا
ما باله إذا افترى و حابا *** و أخطأ الحقّ و ما أصابا
فعجّل اللّه له عذابا *** و أخّر النار له مآبا
يا شاعرى يثرب لا ترتابا *** و لا معافاة و لا عتابا
إذ تهجوان شاعرا غضابا *** للشعراء واترا غلابا
لا مفحم القول و لا هيّابا *** كالليث يحمى جزعه الذئابا
و أنت قين تنحت الأقتابا *** لشرّ أمر إن دعى أجابا
[و به خاطر پيرى دندانهاى (نيش) او شكسته است، از پيامبر خدا و كتاب آسمانى او بپرس. او را چه مى شود كه دچار خطا و اشتباه شد و افترا بست و در راه حق اشتباه كرد و به راه درست نرفت. خداوند در عذاب او عجله كناد و آتش جهنم را هم به عنوان سرنوشت و محل بازگشت او قرار دهد. اى دو شاعر يثرب شك نكنيد كه هيچ عافيتى و سرزنشى وجود ندارد. هنگامى كه شما شاعرى غالب و ظالم و خشمگين در حق شعراء را هجو مى كنيد. اين شاعر ترسو و ساكت نيست و همچون شيرى است كه ترحمّش مايۀ حمايت و طرفدارى از گرگها است. و تو صنعتگرى هستى كه پالانها را مى كوبى براى روز مبادايى كه امر شترى بوجود آيد و تو با اينكار پاسخگوى آن مورد شرّ و نادرست باشى].
زبير از ابو غزيه محمد بن موسى انصارى از پدرش برايم نقل كرد:
عبد الرحمن باز آنان را اين گونه هجو كرد:
أبنى الحماس أليس فيكم سيّد *** إن المروءة فى الحماس قليل
هيّجتم حسّان عند ذكائه *** غىّ لما ولد الحماس طويل
إنّ الهجاء اليكم لتعلّة *** فتحشحشوا إنّ الذليل ذليل
يا ويل أمّكم و ويل أبيكم *** ويل تردد فيكم و عويل
لا تجزعوا أن تنسبوا لأبيكم *** فاللؤم يبقى و الجبال تزول
فبنو زياد لم تلدك نحولهم *** و بنو صلاءة فحلهم مشغول
و سرى بكم تيس أجمّ مجذّر *** ما للذّمامة عنكم تحويل
فاللؤم حلّ على الحماس فما لهم *** كهل يسود و لا فتى بهلول
[اى بنى حماس آيا در ميان شما آقا و سرورى يافت نمى شود پس مطمئنّم كه يافت
نمى شود) چرا كه جوانمردى در ميان قبيلۀ حماس خيلى كم مى شود. زرنگى حسّان را در زمان هوشياريش برانگيختيد (و او را آزموديد) اميدوارم كه نادانى و ناتوانى هميشگى نصيب اولاد و نسل قبيلۀ حماس شود. شما را پى درپى از آبشخور و هجو مى نوشانند، پس به پا خيزيد و به خود آييد (به تمسخر). (ولى حتى به پاخاستن شما نيز بيهوده است چرا كه) انسان خوار و ذليل همواره ذليل است. اى واى بر مادرتان و بدا به حال پدرتان، شيون و زارى و واويلايى كه هميشه در ميان شما باقى بماند (هميشه به خاطر اصل و نسب بد خود بناليد و بگرييد) از اينكه به پدر واقعى خود نسبت داده مى شويد نناليد و بى قرارى نكنيد (كه اين كار بى فايده است) چون پستى و فرومايگى باقى مى ماند در حالى كه كوههاى به آن استوارى دچار فرسايش و زوال مى شوند. مردان بنى زياد تو را نزائيده اند (تو را به وجود نياورده اند) و مردان بنى صلاءة هم به كاروبار خود مشغول بوده اند. (خبر) يك بز كوهى بدون شاخى كه بچه دارد سبب شبروى (و اضطراب و ناراحتى) شما مى شود. اينچنين كه مذمّت و نكوهش (بدى اصل و نسب) هيچ وقت از شما دور نمى شود و از بين نمى رود. پستى و فرومايگى بر قبيلۀ حماس فرود آمده پس آنان را نه كهنسال با هيبتى است كه در ميانشان آقايى كند و نه جوان عاقلى در ميان آنها يافت مى شود].
او همچنين آنان را اين گونه هجو كرد:
اما الحماس فإنى غير شاتمهم *** لا هم كرام و لا عرضى لهم خطر
لا يربلون و لا يلفى لهم شبه *** إلا التيوس على أكتافها الشّعر
إن سابقوا سبقوا أو نافروا نفروا *** أو كاثروا واحدا من غيرهم كثروا
شبه الزغاليل لا دين و لا حسب *** لو قامروا الزّنج عن أحسابهم قمروا
[اما قبيلۀ بنى حماس؛ من آنها را ملامت نمى كنم چرا كه نه آنها انسانهاى باكرامتى هستند و نه شرافت و آبروى من شبيه به آنها است. تعداد و نسلشان افزايش نمى يابد و جز بزغاله هاى نرى كه بر پشتشان مو روئيده چيز ديگرى شبيه و نظير آنها نيست. اگر بخواهند سبقت بگيرند از قافله عقب مى مانند و يا اگر بخواهند در اصل و نسب فخر كنند ديگران بر آنها پيشى مى گيرند و اگر بخواهند در تعداد افراد و اموال بيش از ديگران
باشند باز هم ديگران از آنها جلو مى افتند. همانند كودكان و بى دين و بى افتخار و آبرو هستند و اصل و تبارى ندارند و اگر بر سر اصل و تبار با بردگان سياهپوست زنگى قمار كنند شكست مى خورند].
و باز آنان را هجو كرد:
يا راكبا إما عرضت فبلّغن *** عبد المدان و جلّ آل قنان
فلتعرفنّ قلائدى برقابكم *** كالوشم لا يبلى على الحدثان
فلأجد عنّ بنى رهيمة كلّها *** و بنى الحصين بخزية و هوان
أمّا الحماس فلا أقول لثلّة *** ترعى البقاع خبيثة الأوطان
[اى پيك سواره اگر به افراد قبيلۀ عبد مدان يا جمعيتى انبوه از آل قنان رسيدى و آنها را ديدى اين پيغام من را برسان كه: مطمئنا (در آينده اى نزديك كه بر شما غالب شوم) قلاّده هاى بندگى من را بر گردن خود مى بينند كه براى هميشه وجود دارند همچون نقش خالى كه بر اثر گذشت روزگار و آمد و شد شب و روز از بين نمى رود. و به تحقيق گوشها و بينى هاى بنى رهيمة و بنى حصين را با ذلّت و خوارى خواهم بريد و آنها را زندانى مى كنم. و اما قبيلۀ حماس؛ چيزى دربارۀ آنها نمى توانم بگويم جز اينكه آنها گروهى فرومايه اند كه (همچون چهارپايان) در بدترين زمين ها و مكانهاى فاسد به چرا مشغولند].
راوى گويد: وقتى حسان قصيده اش را سرود كه اين بيت در آن بود:
هيجتم حسان عند ذكائه *** عىّ لما ولد الحماس طويل
گفت: آن را بر رقعه اى بنويسيد و به دست كودكان دهيد، آنان نيز چنين كردند. هنوز پنجاه و اندى شب نگذشته بود كه آن را بنو عبد المدان به نجاشى رساندند. ابن ديّان سرود:
و قد كنا نقول إذا سمعنا *** بذى جسم يعدّ و ذى بيان
كأنك أيّها المعطى بيانا *** و جسما من بنى عبد المدان
[هنگامى كه دربارۀ فردى توانا و سخنور چيزى (خبرى) مى شنيديم به او مى گفتيم: اى كسى كه تن و بيان توانايى دارى و از آنها (به مردم و براى مردم) مى بخشى گويى كه تو از افراد قبيلۀ بنى عبد المدان هستى].
زبير برايم از عمويم مصعب بن عبد الله از پدرش عبد الله بن مصعب، از هشام، از عروه، از پدرش نقل كرد:
عثمان در زمان خلافت خود ضيافت و ميهمانى ترتيب داد و اصحاب رسول الله صلّى اللّه عليه و آله را در آن دعوت كرد. حسان بن ثابت نيز در ميان آنان بود در حالى كه چشمش كور شده و فرزندش عبد الرحمن او را همراهى مى كرد. راوى گويد: وقتى غذا آوردند حسان به فرزندش عبد الرحمن گفت غذا را با يك دست بخورم يا دو دست؟ وقتى گفت با دو دست، او غذا را نخورد و كنار نشست. هشام از پدرش عروه نقل مى كند، در اين ضيافت دو آوازه خوان هم بودند، عبد الرحمن بن حسان با اشاره به ايشان اين شعر را خواند و آنان نيز خواندند:
أنظر نهارا بباب جلّق هل *** تؤنس دون البلقاء من أحد؟
[(روشنايى) روز را بر دروازۀ دمشق بنگر (ببين) آيا جز رنگ سياه و سفيد چيز ديگرى مى بينى؟ (اوضاع شهر نابسامان و آدمها خاكسترى رنگ هستند)].
راوى مى گويد: حسان گريست و آنان كه با شعر فرزندش آواز خواندند، نيز گريستند.
زبير از ابو الحسن اثرم از هشام بن كلينى روايت كرد كه اسحاق و خالد فرزندان سعيد بن عاص از پدرشان نقل كردند:
اولين زمانى كه بين عبد الرحمن بن حكم و عبد الرحمن بن حسان هجو انجام شد در زمان معاويه بود، آن دو در مدينه بودند كه حاكم آن مروان بن حكم بود. وقتى حسان براى شكار با سگانش خارج مى شد، ابن حكم گفت:
أزجر كلابك إنها قلطيّة *** بقع و مثل كلابكم لم تصطد
[سگهايت را دور كن (چرا كه) آنها سياه و سفيد هستند و (به نشانۀ حمله يا دفاع) پوست بدن خود را پر از هوا كرده تا بزرگتر و قوى تر جلوه كنند ولى اين كار بيهوده است چون
امثال آنها توانايى شكار را ندارند].
ابن حسان پاسخ داد:
من كان يأكل من فريسة صيده *** فالتمر يغنينا عن المتصيّد
إنا أناس ريّقون و إنّكم *** ككلابكم فى الولغ و المتزرّد
حزناكم للضبّ تحترشونه *** و الريف، نمنعكم بكلّ مهنّد
نقضى فنمضى ما أردنا فيكم *** فعل العزيز بعبده المستعبد
[هركس دوست دارد از حيوانى كه شكار كرده بخورد، اما خرماى (فراوان) ما را از هرگونه شكارى بى نياز مى كند. ما افرادى شكم خالى (و صابر بر گرسنگى) هستيم ولى شما همچون سگهايتان، تندتند لقمه ها را مى بلعيد و ظرف غذا را مى ليسيد. شما را به سوى شكار سوسمار آهسته مى رانيم در حالى كه در روستا با شمشيرهايمان مى توانيم از شما دفاع كنيم (ما از شما متمدّن تر هستيم). در هنگام داورى و قضاوت دربارۀ شما همان كارى را با شما انجام مى دهيم كه يك ارباب و فرد قدرتمند با برده اش مى كند (شما همچون برده اى براى ما هستيد)].
گويد: ما سپس به سوى مدينه بازگشتيم و آن دو به مشاعره پرداختند، عبد الرحمن در قصيده اى گفت:
و مثل أم أبيك العبد قد ضربت *** عندى ولى بثقيلى مزهر جرم
و أنت عند ذناباها تعاونها *** على القدور تحسّى خاثر البرم
[كنيزانى همچون مادر پدرت كه برده بود در نزد من و براى من عودهاى سنگين و بزرگى زده اند (مادربزرگ تو به درد كنيزى و مطربى مى خورد). و بهترين همكارى او در كنار خويشان فرومايه اش جرعه جرعه نوشيدن ته ماندۀ غذايى است كه مانده شده است].
هشام گفت: حسان ابو مقرم را نيز با اين اشعار هجو كرد:
نحّاكم اللّه يوم القسم وحدكم *** حتى قضى قسمة الجيران فى الكرم
حتى إذا كان قسم اللؤم قال لكم *** حلّوا إلى حظّكم فى غابر الأمم
يا أيها الراكب المزجى مطيّته *** إمّا عرضت فسائل عن بنى الحكم
القائلين إذا لاقوا عدوّهم *** خرّوا فكرّوا على النّسوان و النّعم
و اللاصقين بحىّ غير أصلهم *** كالخالطين صقور الطير بالرخم
و لا تغرنّك أبراد و أقمصة *** فإنّ أربابها هم رضّع الغنم
كم من أمين نصيح الجيب قال لكم *** ألا نهيتم أخاكم يا بنى الحكم
عن رجل لا بغيض فى عشيرته *** و لا ذليل قصير الباع مهتضم
فإنّ أمّكم كانت ملعّنة *** تمرى الخلايا و ترعى عازب الغنم
شبّت ملعّنة بظراء مؤذية *** مثل الذبابة لم تنكح و لم تئم
[روزى كه خداوند (اخلاق) را تقسيم مى كرد شما را به طور جداگانه كنار گذاشت تا اينكه كرم و بخشش را سهم همسايگان شما قرار داد. وقتى كه نوبت به فرومايگى رسيد به شما گفت در ميان امتهاى فرومايۀ پيشين داخل شويد. اى پيك سواره اى كه مركب خود را به جلو مى رانى هنگامى كه به قبيلۀ بنى حكم رسيدى از آنان يك سؤال بپرس.
بنى حكم همان كسانى هستند كه هنگام برخورد با دشمن مى گويند حمله كنيد و به جاى دشمن پى درپى به حيوانات و زنها حمله مى كنند. آنها خودشان را به قبيله و طايفه اى غير از آنچه كه هستند منسوب مى كنند همانند كسى كه لاشخور را به جاى شاهين به تو مى دهد. اى پيك من لباسها و رداهاى آنها تو را نفريبد كه صاحبان آنها همان كسانى هستند كه از گوسفند شير مى نوشيدند (افراد والا مقامى نيستند) چه بسيار افراد امانتدار و خوش قلبى كه به شما گفتند آيا مانع برادرتان نمى شويد اى بنى حكم؟ او را دور و منع سازيد از مردى كه نه فرد مورد غضب و دشمنى در قبيله اش به حساب مى آيد و نه انسان ضعيفى كه مورد ظلم قرار گرفته است. همانا مادر شما مورد لعن و نفرين بود چرا كه در جاهاى خالى چيزى را جستجو مى كرد و گوسفندان دور شده را مى چرانيد (كارهاى بيهوده مى كرد)]. در حاليكه آزاردهنده، ناسپاس و ملعون بود او پير شد درست مثل مگسى كه ازدواج نكرده و نزائيده باشد (موجودى بى ثمر و بى فايده بود).
عبد الرحمن بن حسان نيز سرود:
ألا أبلغ معاوية بن حرب *** فقد أبلغتم الحنق الصدورا
تقون بنا نفوسكم المنايا *** عست بكم الدوائر أن تدورا
بحرب لا ترى الأموىّ فيها *** و لا الثقفىّ إلاّ مستجيرا
[هان! اين پيام را به معاوية بن حرب برسان كه شما خشم و كينه را به سينه هاى ما رسانديد. به وسيلۀ ما جانهايتان را از مرگ محافظت مى كنيد، باشد كه چرخش روزگار طورى بچرخد كه جنگى عظيم بوجود بيايد. جنگى كه در آن افراد خاندان اموى و ثقفى از ترس به هركس و هر چيز پناه بياورند].
و نيز سرود:
صار العزيز ذليلا و الذليل له *** عزّ و صار فروع الناس أذنابا
إنى لملتمس حتى يبين لى *** فيكم متى كنتم للناس أربابا
فارقوا على ظلعكم ثم انظروا و سلوا *** عنا و عنكم قديم العلم نسّابا
فسوف يضحك أو تعتاده ذكر *** يا بؤس للدهر للإنسان ريّابا
قوم إذا راهنوا عن مجدهم جعلوا *** تحت العجاجة للمسبوق جلبابا
شبابكم شرّ شبان علمتهم *** قصرا و طولا و أعراضا و أحسابا
و شمطكم شرّ شمط الشيب مخبرة *** و شرّهم فى ثنا أمر إذا غابا
يوصى أوائلهم بالنوك آخرهم *** و شرّ من ذاق طعم النوك من شابا
إن تملكونا قليلا فى امارتكم *** فقد ملكتم بنى الزرقاء أحقابا
قوم يرون بنى الأأرار نافلة *** كانوا لهم خولا بردا و أسلابا
[انسان عزيز و بزرگ ذليل شد در حالى كه براى فرد ذليل نيز عزتى هرچند ناچيز وجود دارد و انسانهاى شريف به افرادى فرومايه تبديل شدند. من پيوسته در جستجو هستم تا براى من روشن شود كه شما چه زمان ارباب و آقاى مردم بوديد؟! از عيبهاى خود كمى فراتر برويد سپس نيك بنگريد و ملاحظه كنيد و از يك فرد قديمى عالم به علم انساب دربارۀ اصل و نسب ما و خودتان سؤال كنيد. (تا ببينيد كدام يك از ما با اصل و نسب تر است؟) پس او خواهد خنديد و يا خاطراتى به ذهنش خطور مى كند (دربارۀ پستى اصل و تبار شما) اى واى كه بدبختى و تيره روزى زمانه نصيب انسانى مى شود كه كارهاى هولناك كرده است. همان مردمانى كه به هنگام مسابقه در عرصۀ مجد و بزرگوارى فرومايگى برنده را در زير لباس گشادى پنهان مى كنند. جوانان شما از نظر ظاهر جسمانى، كوتاهى، بلندى، آبرو و اصل و نسب بدترين جوانانى هستند كه تا به حال
شناخته ام. و پيرانتان بدترين پيران از نظر طينت و باطن و نيز بدترين آنها در عيب جويى كردن از بزرگترها، آنان كوچكترها را به جهالت و حماقت توصيه مى كنند و بدترين كسى كه طعم حماقت و نادانى را مى چشد همانا جوانان هستند. اگرچه ما را اندكى در فرمانروايى و امارت خود شريك كرديد اما بنى زرقاء را پيش از اين براى دوران بسيارى حكومت داديد. مردمانى كه فرزندان انسانهاى آزاده را از نظر لباس و نژاد و نسب با تمام كرامت در مقابل خود برده اى بيش نمى دانند].
عبد الرحمن بن حكم نيز سرود:
لن يسلب اللّه اهل الدين دينهم *** و لن تعود فروع الناس اذنابا
منّا الرسول و منّا من يلاذ به *** و لن نزال لهذا الدين أربابا
[خداوند هرگز دين و اعتقاد دينداران را از آنان نگيرد و بزرگان و اشراف قوم ما را هيچگاه به پست ترين و كوچك ترين مردمان تبديل نكند. پيامبر از ماست و همچنين آن كسى كه مردم به او پناه مى برند، از ما است. او مأمن مردم است و ما همواره صاحبان و اربابان اين دين بوده ايم].
پس عبد الرحمن بن حسّان گفت:
و أما قولك الخلفاء منّا *** فهم منعوا وريدك من وداج
و لو لا هم لكنت كعظم حوت *** هوت فى مظلم الغمرات داج
و كنت أذلّ من و تد بقاع *** يشعّث رأسه بالفهر واج
و لو لا هم قسرت و طبت نفسا *** لنا يا ابن المفاضة بالخراج
هم دعج و نسل أبيك زرق *** كأنّ عيونهم فلق الزّجاج
[و اما سخن تو كه خلفاء همگى از قوم ما هستند پس آنها مانع از ريختن خون تو شدند و اگر آنها نبودند تو همچون استخوان ماهيى بودى كه در اعماق تاريكى ها و سياهى هاى شديد درياها افتاده و حتى ذليل تر و پست تر از ميخى در كف دريا، كه سر آن به واسطۀ كوفتن سنگهاى كف دريا بر آن، شكسته و كج شده است و اگر آنها نبودند به سبب پرداخت خراج به ما، شكسته مى شدى. اى فرزند زن شكم گنده! آنها سياه چشمند، اما فرزندان پدرت چشم آبى؛ گويى كه چشمانشان تكّه هاى شيشه است].
سپس عبد الرحمن بن حكم پاسخ داد:
و للأنصار أكل فى قراها *** لخبث المطعمات من الدجاج
و أربى من خمير هم و أبقى *** على لؤم الهوان من الرتاج
[طعام و خوراك انصار در روستاهايشان آلوده ترين خوراكى مرغها است كه از خمير آن غذا مى پزند و (بوى) اين پستى و بى آبرويى بر دروازه شهرشان باقى مى ماند].
عبد الرحمن بن حسان پاسخ داد:
كان أبى لكم فى الكفر نكلا *** و فى الإسلام كنت لكم علاطا
لقد أدركت عندكم حديثا *** و ما تضعون فى بيت بساطا
و ما لنساءكم إذ ذاك رقم *** سوى أدم تشقّقه رهاطا
و لا لجميعهم إلاّ رداء *** قد اشترطوا للبسته اشتراطا
صغير الرأس ليس بذى اتّساع *** و لو شقّوه أعجل أن يخاطا
[پدرم در عصر جاهليت و كفر، همانند لگامى براى شما بازدارنده بود؛ در حالى كه من در عصر اسلام طناب گردن شتر شما هستم كه آن را به جلو سوق مى دهم. سخنان و اقوال شما را درك مى كنم و همچنين از حال و روز شما و وسايل زندگيتان كاملا باخبرم. آن زمان براى زنانتان هيچ آب و رنگى نبود جز صورتهايى با پوستهاى شكسته و چروكيده و همۀ آنها جز يك لباس نداشتند كه براى پوشيدن آن نيز ناگزير به شرط گذاشتن بودند.
سرها و ذهن هاى كوچك ظرفيت افزايش را ندارد و اگر آنها را دو تكه كنند، براى چسبيدن به هم تعجيل مى كنند].(1)
و نيز سرود:
حدّث حديثك إذ أتاك بعيبة *** رجل يظنّك صالحا و أمينا
فبقرتها بقر الحوار بمعول *** يدعا لوجد مذلّقا مسنونا
إنّ اللعين أبوك فارم عظامه *** إن ترم ترم مخلّجا مجنونا
يمسى خميص البطن من عمل التقى *** و يظلّ من عمل الخبيث بطينا
1) . تعبير كنايه آميز به عبد الرحمن بن حكم است كه به خود و قبيله اش فخر مى فروشد.
[زمانى كه مرد خوش گمانى كه مى پندارد تو انسان صالح و امانتدارى هستى نزد تو آمد و كيسه اش را آورد، تو سخن خود را نزد او بگوى و با كلنگى كه بسيار تيز است همچون شتربچه آن را پاره كن. همانا پدرت به لعين معروف بود و اگر تو بخواهى بدانى كه او چگونه بود او فردى لرزان و ديوانه بود. از شب تا صبح هيچ عبادت و عمل پرهيزگارانه اى انجام نمى داد ولى روزها مشغول به انواع كارهاى بد بود].(1)
زبير از كلبى نقل كرد:
روزى حكم بن أبى العاص پشت سر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله حركت و راه رفتن ايشان را تقليد مى كرد و پشت سرشان ادا درمى آورد. پس پيامبر به پشت برگشت و او را ديد كه اين كار را انجام مى دهد. سپس فرمود: همينطور باش و بمان. پس از آن واقعه حكم ديگر كج راه مى رفت و عبد الرحمن (بن حسان) براى آن موضوع بر او عيب مى گرفت.
زبير برايم نقل كرد: أثرم از طريق محمد مثنّى برايم از ابو خطاب انصارى روايت كرد و گفت:
هنگامى كه آن دو(2)در هجو و مذمت، بيهوده گويى فراوان كردند، معاوية بن أبى سفيان به سعيد بن عاص، والى خود در مدينه نامه نوشت كه هركدام از آن دو را صد ضربه شلاق بزند. گويد: عبد الرحمن بن حسان تا به آن زمان كسى را جز سعيد بن عاص مدح نكرده بود. پس سعيد خوش نداشت او را بزند و نيز خوشايندش نبود كه پسرعمويش عبد الرحمن بن حكم را نيز بزنند. بنابراين در برابر آنها دست نگه داشت.
معاويه يك سال سعيد بن عاص و يك سال مروان بن حكم را بر مدينه مى گماشت.
هنگامى كه پس از سعيد نوبت به حكومت مروان رسيد، مروان ابن حسان را دستگير كرد و صدضربه شلاق به او زد. ولى برادرش، عبد الرحمن بن حكم را شلاق نزد. نعمان بن بشير سعد انصارى در شام و در نزد معاويه جايگاهى والا و با نفوذ داشت و هيچ توجهى به ابن حسان و آنچه بر سرش آمده بود نكرد. سپس عبد الرحمن بن حسان با حالتى سرزنش گر شعرى براى او نوشت:
ليت شعرى أغائب أنت بالشا *** م خليلى أم راقد نعمان
أيّة ما يكن فقد يرجع الغا *** ئب يوما و يوقظ الوسنان
إنّ عمرا و عامرا أبوينا *** و حراما قدما على العهد كانوا
أفهم ما نعوك أم قلّة الكتّاب *** أم أنت عاتب غضبان
أم جفاء ام أعوزتك القراطيس *** أم أمرى به عليك هوان
يوم أنبئت أن ساقى رضّت *** و أتاكم بذلك الرّكبان
ثمّ قالوا إن ابن عمّك فى بلوى *** أمور أتى بها الحدثان
فتئطّ الأرحام و الودّ و الصحبة *** فيما أتت به الأزمان
أو ترى إنّما الكتاب بلاغ *** ليس فيه لبيّع أثمان
إنما الرمح فاعلمنّ قناة *** أو كبعض العيدان لولا السّنان
لا يهيننّى عليك بأنى ضمن *** النساق قد يصحّ الضمان
و اعلم أنى أنا أخوك و أنى *** ليس مثلى أزرى به الأخوان
و اعلم أنى بتلت منّى يمينا *** و قليل فى ذلك الأيمان
لا ترى ما حييت منّى كتابا *** غير هذا حتى يزول أبان
أو يزول الشنطىّ من جبل الثلج *** و يضحى صحاريا لبنان
أو ترى القور من عباثر بالشام *** و يضحى مكانها حوران
أو أرى فى الكتاب منك ثلاثا *** مدرجات لشدّهن قرآن
إنّما الودّ و النصيحة فى القلب *** و ليست بما يصوغ اللسان
إن شرّ الصفاء ما زوّق الحبّ *** فيبدو و تحته الشنآن
[نعمان! دوست من! اى كاش مى دانستم كه آيا تو در شام نيستى يا اينكه در خوابى؟ در
هر صورت مطمئنا انسان سفر كرده و غايب، زمانى بازمى گردد و انسان خفته هم بالأخره بيدار خواهد شد. همانا عمر و عامر، پدران ما، و حرام (جّد ما) از روزگار قديم بر عهد و پيمان خود استوار بودند. آيا آنها تو را بازداشتند يا كمى نويسندگان (منتقدان) يا اينكه ملامتگرى خشمگين هستى يا كاغذها و نامه ها به تو نمى رسد يا اينكه مسائل مربوط به من براى تو بى ارزش و ناچيز است؟ مثل روزى كه خبردار شدى كه ساق پايم خرد شده و كاروانيان اين خبر را برايت آورده بودند. سپس گفتند: پسرعمويت در ميان معركه اى گرفتار است كه گذر شب و روز برايش به ارمغان آورده است. پس پيوندهاى خويشى و دوستى و همنشينى از آنچه گذر دوران به ارمغان آورد، به ناله كردن درآمده اند. يا اينكه نامه ام را ابلاغيه اى مى دانى كه براى فروشنده اش هيچ سودى نيست. جز اين نيست كه نيزه مثل خنجر است يا همچون چند تكّه چوب بى خاصيت، اگر نوك آن تيز نباشد. بر تو آسان مباد اسيرى و رنج من، در حالى كه خبر گرفتاريم در اين حالت كاملا درست است.
و بدان كه من برادرت هستم و هيچ كس همچون من به سبب برادران خوار نشده است و بدان كه دست ستم را (اميد به يارى برادرى چون تو را) از خودم بريدم كه دستهاى راست (ياريها و كمكها) در هنگام سختى كم است. تا هنگامى كه زنده ام به جز اين نوشته هيچ نامه اى از من نمى بينى مگر اينكه كوه أبان نابود شود يا اينكه از كوه يخ، سردى بزدايد و در بيابان خشك و صحرا، شير جارى گردد يا اينكه كوچكترين كوهها از تونلها و سوراخهاى كوه جهنيه در شام ديده شود و منطقۀ حوران جايگزين آن شود. يا اينكه سه عهد و پيمان محكم كه به هم پيوسته و هماهنگ باشد از تو در نامه ببينم. همانا دوستى و خيرخواهى در درون دل است، نه در آنچه زبان مى گويد. بدترين صميميت آن است كه در ظاهر، به دوستى زينت يافته اما در باطنش بغض و كينه نهفته باشد].
نعمان بن بشير نيز چنين پاسخ داد.
ليس فاعلم أخوك يغترّ بالنوم *** و لكن محرّش يقظان
إن جدى الذى انتميت إليه *** كان فى الناس شبهه الأضحيان
قمر البدر بازغا إذا تجلّى *** ليس من دون مجتلاه جنان
إنّ عمرا و عامرا أبوينا *** ورث المجد عنهما حسّان
شيّد المجد بالفعال فأضحى *** و هو من دون مرتقاه العنان
إنّ وصفى و مشهدى و مقامى *** لكرهن تهابه الأركان
[آگاه باش كه برادرت در خواب غفلت فرو نرفته است بلكه هشيار و بيدار است (و نسبت به ملامتهاى تو غافل نيست) همانا جدّ من كه نسبتم به او مى رسد كسى است كه در ميان مردمان، مانند شب مهتابى بود. ماه بدر و درخشانى كه هنگام آشكار شدن هيچ چيزى بدون جلوه گرى و نورافشانى او به چشم نخواهد آمد. همانا عمر و عامر پدران و اجداد ما هستند كه حسان (پدرت) مجد و بزرگى را از آن دو به ارث برده است. بناى مجدد و بزرگى را با كارهاى حسنه و پسنديده ساخت و محكم كرد و ابرها پايين تر از قدمگاه و جايگاه او هستند، همانا من از فروريختن پايه هاى اين بنا مى ترسم].
راوى گويد: سپس نعمان بن بشير بر معاويه وارد شد و گفت: به سعد نوشتى كه ابن حكم و ابن حسان را تازيانه بزند، او اين كار را نكرد، پس هنگامى كه برادرش مروان وارد شد، ابن حسان را زد و برادرش (عبد الرحمن بن حكم) را رها كرد. گفت: چه مى خواهى؟ گفت: مى خواهم كه او را همان طورى كه نوشتى و فرمان دادى شلاّق بزنى.
راوى گويد: سپس معاويه قاطعانه به مروان نوشت و مردى را نيز آزاد كرد تا عبد الرحمن بن حكم را يكصد ضربه شلاّق بزند و براى ابن حسان نيز ردايى فرستاد.
راوى گويد: هنگامى كه پيغام به مروان رسيد بر عليه ابن حسان كه زندانى بود توطئه كرد و به او گفت: من جاى پدر تو هستم و مى خواهم تو را از زندان بيرون بياورم و بدان كه كارى كه در حق تو كردم به خاطر ادب كردن تو بود و از بابت آن معذرت مى خواهم.
ابن حسان گفت: ابن زرقاء (مروان) را در اين باره چه شده است؟ به خدا سوگند اين نيست مگر به خاطر چيزى كه به او رسيده و او از قبول آن امتناع كرد. پس پيك به سوى مروان آمد و لباس خلعتى امير را به او داد. پيك را برگرداند ولى لباس را نپذيرفت و آن لباس را توى باغ انداخت. به او گفتند: آيا لباس امير المؤمنين (معاويه) را به باغ (و صحرا) پرت مى كنى؟ گفت: آرى. چكار با آن بكنم؟
قوم و خويش و اطرافيان ابن حسان نزد او آمده و خبرها را براى او گفتند، سپس او گفت: من نيك دانستم كه او اين كار را نمى كند مگر به خاطر كارى و امرى كه پيش آمده،
پس پيك به مروان گفت: با اين (اوضاع و احوال) چه مى كنى؟ ابن حسان از بخشيدن (تو و برادرت) امتناع كرده پس هرچه زودتر ابن حكم (برادرت) را درياب. پس مروان (افرادى) را به سوى انصار فرستاد و از آنها خواست كه از ابن حسان بخواهند تا عبد الرحمن بن حكم را پنجاه ضربه بزند. پس ابن حسان نيز سخن آنان را پذيرفت.
سپس يك نفر كه از حادثه و بلايى كه سر او آمده ناراحت بود، او را ديد و به او گفت: او تو را صد ضربه زد ولى تو پنجاه ضربه زدى چه كار بدى كردى كه بقيۀ ضربه ها و شلاقها را به او بخشيدى. او گفت: عبد الرحمن بن حكم بنده است و من او را به رسم بردگان زدم يعنى نصف آن تعدادى كه فرد آزاده را شلاق مى زنند. پس اين كلام بر سر زبانها افتاد تا اينكه خبر در سرتاسر شهر پيچيد و به گوش عبد الرحمن بن حكم رسيد و او را ناراحت كرد و امرى سخت و ناگوار برايش آمد و به نزد مروان برادرش رفت و او را از اين قضيه آگاه كرد و گفت: مرا رسوا كردى. هيچ نيازى به آن پنجاه ضربۀ باقيمانده نداشتم كه بخشيده شود. پس مروان به ابن حسان نوشت: ما را نيازى به آن پنجاه ضربه اى كه بخشيدى نيست، پس بشتاب و كار را تمام كن. بنابراين او پنجاه ضربۀ ديگر به ابن حكم شلاق زد.
عبد الرحمن بن حسان در هجو عبد الرحمن بن حكم سرود:
دع ذا وعدّ قريض شعرك فى امرىء *** يهذى و ينشد شعره كالفاخر
و اذكر له قطع الشريط و شدخه *** بمهنّد ماضى الحديدة باتر
قلق النصال من المغاول مرهف *** ظمىء كقادمة العقاب الكاسر
و قعدت تأكل ما له و تركته *** بالشام ينشد كلّ قصر عامر
و تركتها عارا عليك و سبّة *** ما عشت تذكر مثل طوق الطائر
عثمان عمّكم و لستم مثله *** و بنو أميّة منكم كالآمر
و بنو أبيك سخيفة أحلامهم *** فحش النفوس لدى الجليس الزائر
جبن القلوب لدى الحروب أذلّة *** ما يقبلون على صفير الصافر
و سيوفهم فى الحرب كلّ مفلّل *** ناب مضاربه و دان دائر
أحياؤهم عار على أمواتهم *** و الميّتون مسبّة للغابر
لم تنظرون إذا هدرت إليكم *** نظر التيوس إلى شفار الجازر
خزر العيون منكسى أذقانكم *** نظر الذليل إلى العزيز القاهر
[اين سخن ها را رها كن و شعرهايت را در مورد فردى كه هذيان مى گويد و همچون فخركنندگان شعر مى سرايد بيار و براى او از قطعه هاى ريسمان محكم و بهم پيچيده اى (فرزندان و قبيلۀ حكم) ياد كن كه با شمشير برّندۀ و تيزى كه مانند ندارد بريده شود.
همان شمشيرى كه از شدّت جنگها و معركه ها لبه اش تيز و باريك و تشنۀ خون، همچون شاه پر يك عقاب شكارى. تو نشسته اى و مال او را مى خورى در حالى كه او را در شام به حال خود رها كردى تا براى هر كاخ و قصر آبادى شعر بگويد. اما من (آن پنجاه ضربۀ شلاق) را به عنوان ننگى براى تو (اى ابن حكم) كنار گذاشتم، همچون دشنامى كه تا زمانى كه زنده هستى (بر زبانها) گفته مى شود، و مثل طوق پرنده بر گردنت باقى مى ماند.
عثمان عموى شماست و شما مانند او (ضعيف و مظلوم) نيستيد و بنى اميه هم از ميان شما حكمرانان هستند. فرزندان پدرت (برادرنت) خوابهايشان سبك و بى مايه است و جان و روانشان در نظر هر همنشين و ديداركننده اى زشت و قبيح است. آنان بزدلان زمان جنگ هستند، همان ذليلانى كه به نداى فراخوانده براى جنگ پاسخ مثبت نمى دهند. و شمشيرهايشان در جنگ كند و لبۀ آن شكسته است و گردانندۀ آن پست و خوار. زندگان آنها براى مردگانشان مايۀ ننگ هستند و مرده ها هم مايۀ دشنام و فحش براى بازماندگان؛ زيرا هنگامى كه بر شما مى خروشم همچون بزهايى كه به كارد قصّابى نگاه مى كنند نگاه مى كنيد؟ با نگاهى از گوشۀ چشم و سرهايى افكنده مثل نگاه انسانى پست و مغلوب به فردى قوى و پيروز].
سپس ابن حكم در هجو انصار سرود:
لقد أبقى بنو مروان حزنا *** مبينا عاره لبنى سواد
يطيف به صبيح فى مشيد *** و نادى دعوة: يا بنى سعاد
لقد أسمعت لو ناديت حيّا *** و لكن لا حياة لمن تنادى
[همانا فرزندان مروان غمى آشكار برجا نهادند كه ننگ آن براى بنى سواد است. يك زيباروى در يك عمارت محكم همراه با آن غم مى چرخد و ندا در مى دهد: اى بنى سعاد!
همانا صدايت را به گوشها رساندى، البته اگر زنده اى را صدا مى كرد، و ليكن كسى كه تو او را مى خوانى زنده نيست].
ابو واسع يكى از افراد طايفۀ بنى اشعر از قبيلۀ بنى اسد بن خزيمة (علاوه بر عبد الرحمن بن حكم)، معترض شد و به مقابله با عبد الرحمن بن حسّان برخاسته و او را هجو كرد و به خاطر اينكه ابن معطّل به سر پدرش زده بود بر او عيب گرفت و همچنين به خاطر خوردن بيضۀ گوسفند بر آنان اين گونه عيب گرفت:
إنّ ابن المعطّل من سليم *** أذلّ قياد رأسك بالخطام
عمدت إلى الخصى فأكلت منها *** لقد أخطأت فاكهة الطعام
و ما للجار حين يحلّ فيكم *** لديكم يا بنى النجّار حام
يظللّ الجار مفترشا يديه *** مخافتكم لدى ملث الظلام
و ينظر نظرة فى مذرويه *** و أخرى فى استه و الطرف سام
[همانا ابن معطّل از قبيلۀ سليم زبان و اختيار سر تو را با افسار رام كرد و تحت تسلط خود درآورد. تو به خوردن بيضه روكردى. به درستى كه در خوردن خوراكى ها اشتباه كردى.
اى بنى نجّار، براى همسايۀ شما هيچ حامى و نگهبانى نيست، هنگامى كه شما بر آنان فرود مى آييد. همسايه از ترس شما در ميان تاريكى محض دستانش را باز و يك نگاه به روبه رو، و نگاهى ديگر به پشت سر مى كند، در حالى كه پلكهايش هميشه باز است].
راوى گويد: هنگامى كه بنى نجار را در هجو خود عموميت بخشيد، چون همه گناهى نداشتند، آنها هم نزد خدا نفرينش كردند. پس هنگامى كه از مدينه در جستجوى خانواده اش خارج شد، شيرى جلويش را گرفت و او را دريد. عبد الرحمن بن حسان دربارۀ او چنين سرود:
أبلغ بنى الأشعر إن جئتهم *** ما بال أبناء بنى واسع
و الليث يعلوه بأنيابه *** معتفرا فى دمه الناقع
لا يرفع الرحمن مصروعكم *** و لا يوهّن قوّة الصارع
إذ تركوه و هو يدعوهم *** بالنّسب الدانى و بالشاسع
[اگر نزد بنى اشعر رفتى، به آنها بگو كه فرزند بنى واسع را چه مى شود كه شير با
چنگالهايش بر او فرود مى آيد، در حالى كه رگ هايى را با خونى صاف و زلال مى درد.
خداوند كشتۀ شما را هيچ گاه بالا نبرد و عزيز نكند و نيروى كشندۀ او (شير) را هم ضعيف نگرداند، هنگامى كه او را به نسب پست خواندند و او را رها كردند].
راوى گويد، زنش به او گفت: قبل از تو هرگز كسى براى شير دعاى خوب و نيكى نكرده است.
احمد بن سعيد از زبير از ابو الحسن أثرم از ابى عبيده برايم حكايت كرد و گفت:
عبد الرحمن بن حسان، فردى بزرگ و با نشاط و با طراوت ولى مغرور و خودپسند بود. از مدينه به مسكين بن عامر بن شريح(1)نامه نوشت و او را به تفاخر و هجوگويى دوجانبه در نامه اى فراخواند و نامه را مهروموم كرد و به سوارى داد و به او گفت: به كوفه برو و دربارۀ بنى عبد الله بن دارم پرس وجو كن و هنگامى كه به سوى آنها راهنمايى شدى، اين نامه را به مسكين بن عامر بده. پس او وقتى به كوفه رسيد، دربارۀ مسكين پرس وجو كرد. سپس نامه را به دست او رساند. وى هنگامى كه نامه را خواند، از غلامش نوشيدنى طلبيد. پس خلوت كرد و شروع كرد به نوشيدن و شعر گفتن و نوشتن تا اينكه آن را تمام كرد. هنگامى كه صبح شد، آنچه را گفته بود طلبيد. آنچه را مى خواست نگه داشت و آنچه را نمى خواست خط مى زد تا آن را از حيث شكل و ساختار محكم كرد.
سپس آن را مهروموم و به دست فرستاده داد. هنگامى كه نامه به دست عبد الرحمن رسيد و آن را خواند، سپس پيران قوم نزد او آمدند و آن را براى آنان خواند و با آنها مشورت كرد. او را از جواب دادن بازداشتند و گفتند: كجا چنين مردانى كه او به آنها فخر كرده براى تو پيدا مى شود؟ ولى وى نپذيرفت و در جواب آنان گفت كه خوبيهاى انصار كمتر از تميم نيست. مسكين بن عامر در قصيده اش گفته بود:
فإن يبل الشباب فكلّ شىء *** سمعت به سوى الرحمن بال
1) . مسكين بن عامر بن شريح بن عمرو بن عمرو بن عوس بن زيد بن عبد الله بن دارم.
ألا إنّ الشباب ثياب لبس *** و ما الأموال إلا كالطلال
و ما أدرى و إن جامعت قوما *** أفيهم رغبتى أم فى الزيال
و حاملة و ما تدرى أفيه *** يكون نجاحها أم فى الحيال
لعلّك يا ابن فرخ اللؤم تنمى *** تروم الراسيات من الجبال
فإنّك لن تنال المجد حتى *** تردّ الماضيات من الليالى
أبى مضر الذى حدّثت عنه *** و كان ربيعة الأثرين خالى
و إنى حين أنسب من تميم *** لفى الشمّ الشماريخ الطوال
و آبائى بنو عدس بن زيد *** و خالى البشر، بشر بنى هلال
كسانى غرّتى عمرو بن عمرو *** و ردّانى زرارة بالفعال
كفانا حاجب كسرى و قوما *** هم البيض الكرام ذو و السبال
و سار عطارد حتى أتاهم *** فأعطوه المنى غير انتحال
[اگر جوانى، فرسودنى و نابودشدنى است، پس هر چيزى كه اسمش به گوش تو خورد، جز خداوند مهربان نابودشدنى است. هان! بدان كه جوانى چون لباس، پوشيدنى است و دارايى ها چيزى جز خرابه ها نيستند كه به جا مى مانند و من نمى دانم كه اگر به قومى پيوستم، آيا آنها به من علاقه پيدا مى كنند يا به نيست و نابود شدنم مى انديشند. مثل زن حامله اى (كه تازه باردار شده) نمى داند نجاتش در بچه دار شدنش است يا در عقيم بودن.
شايد كه تو، اى بچه جوجه، اندكى رشد كنى ولى من بر استوارترين كوهها مشرف هستم. پس همانا تو به بزرگى نمى رسى مگر اينكه شبهاى (روزگار) گذشته را بازگردانى.
پدرم مضر است، همو كه درباره اش برايم سخن ها گفته اند و ربيعۀ داييم بود. من هنگامى كه به تميم منسوب مى شوم، همانا در ميان درختان بلند و پرشاخه و نسبهاى بزرگ جاى دارم. پدرانم فرزندان عدس بن زيد هستند و داييم بشر است، بشر بنى هلال. عمرو بن عمرو لباس غرور و زرارة هم اعمال نيك را چون ردايى بر من پوشانيد. كسرى (خسروپرويز) و مردمانى كه آنها سپيدكردار و بخشنده و باهيبت هستند ما را كفايت مى كنند و عطارد رفت تا به نزد كسرى و اطرافيانش رسيد. پس آنها خواسته اش را بدون هيچ كم و كاستى اجابت كردند].
ابو عبد الله زبير گويد: اين سخنش كه «ما را كفايت مى كنند» يعنى اينكه تمام عرب به فرمان خسروپرويز كه امر كرده بود، در سرزمين فارس هيچ سخن و ادعايى نداشته باشند، تن دادند. پس او كمانش را به گرو نهاد و اين شعر را خواند
و ذوالقرنين آخاه لقيط *** و كان صفيّه دون الرجال
هما حبيا بديباج كريم *** و ياقوت يفصّل بالمّحال
و كان الحازم القعقاع منّا *** لزاز الخصم و الأمر العضال
شريح فارس النعمان جدّى *** و نازلها إذا دعيت نزال
و قاتل خاله بأبيه منّا: *** سماعة لم يبع حسبا بمال
و ندمان ابن جفنة كان خالى *** ففارقه و ليس له بقال
و يوم مظلم لبنى تميم *** جلونا شمسه و الكعب عال
نحبّ المجد قد علمت معدّ *** و نغلى المجد إنّ المجد غال
دعتنا الحنظلية إذ لحقنا *** و قد حملت على جمل ثقال
فأدركها و لم يعدل شريح *** و أعوج عند مختلف العوالى
فغرنا أنّ غيرتنا كذاكم *** إذا برز النساء من الحجال
متى نأسر و نؤسر فى أناس *** و يوجع كلّما عقد الحبال
فنحن الذائدون إذا بدئنا *** و لا يرضون منّا بالبدال
فدع قومى و قومك لا يسبوا *** و اقبل للتمجد و الفعال
كلانا شاعر من حىّ صدق *** و لكنّ الرّحا فوق الثّفال
و حكّم دغفلا نرحل إليه *** و لا ترح المطى من الكلال
تعال إلى النبوّة من قريش *** و أكرم من علا شعب الرحال
و إلاّ فاعتمد سوقا كراما *** يفضل فوق سجلكم سجالى
تعال إلى بنى الكوّاء يقضوا *** بعلمهم بأنساب الرجال
تعال إلى ابن مذعور شهاب *** يخبّر بالسوافل و العوالى
و عند الكيّس النمرى علم *** و لو أمسى بمنخرق الشمال
كأنّ قدور قومى كلّ يوم *** قباب الترك ملبسة الجلال
أمام الحى تحملها اثاف *** ململمة كأثباج الرئال
كأن الموقدين لها جمال *** طلاها الزفت و القطران طال
بأيديهم مغارف من حديد *** يشبّهها مقيّرة الدوالى
[لقيط با ذوالقرنين دوستى و برادرى داشت و او وى را از ميان ديگر مردمان برگزيده بود (و ذوالقرنين همان عمرو بن هند است.) آن دو با ديبايى گران قيمت و ياقوتى مزيّن به زينتهاى مختلف خود را پوشيده اند. حازم بن قعقاع هنگام شدت جنگ و نبرد، در ميان ما فردى سختگير و جدّى در دشمنى و خصومت بود. شريح تك سوار نعمان(1)و جنگجوى او، هنگام فراخواندن به هر معركه اى، جدّ من بود و آن كسى كه داييش را به خاطر پدرش كشت، همانا سماعۀ ماست كه هرگز شرف و افتخار خودش را به مالى نمى فروشد. و ندمان بن جفنه را بيم بود، اما سماعه از او جدا شد، ولى بر او خشم نگرفت و چه بسيار روزهاى تاريكى كه براى بنى تميم بود و ما (با اشعار فخريه) براى آن خورشيد آشكار كرديم در حالى كه مجد و بزرگى آنها را بالا برد. ما مجد و بزرگى را دوست داريم كه اين را قبيلۀ معدّ به خوبى مى داند و ما مجد و بزرگى را بالا مى بريم براستى كه مجد گرانبهاست. هنگامى كه رسيديم حنظليه ما را فراخواند در حالى كه بر روى شتر سنگينى سوار بود. شريح به او رسيد و از او برنگشت در حالى كه نيزه هاى مختلف را كج و ناراست كرده بود پس هنگامى كه زنان از خيمه و حجلۀ ما بيرون آمده و نمايان مى شوند به غيرت مى آئيم چرا كه غيرتمان اين گونه است. هنگامى كه اسير مى كنيم يا اسير مى شويم، وقتى كه طنابها به دست و پاى اسرا بسته مى شود غيرتمان به جوش مى آيد. ما هنگامى كه جنگ را با ما آغاز كنند به دفاع مى پردازيم و احدى از ما در جنگ راضى به جايگزينى ديگرى به جاى خود نيست. قوم من و خودت را دعوت كن تا به يكديگر دشنام نگويند و به كارهاى نيك و با عظمت روى بياورند. هر دو شاعر از قبيلۀ درستى هستيم ولى سنگ آسياب روى سنگ زيرين قرار مى گيرد(2). دغفل را داور قرار ده تا اينكه ما به سوى او سفر كنيم و مركبت را از سختى و خستگى راه امان مده و
مگذار استراحت كند. بيا به سوى پيامبرى از قريش و بهترين مردمان وگرنه بر مدعيان كريمى كه فخرفروشيهاى من را بر فخرفروشيهاى تو ترجيح مى دهند تكيه كن. بيا به سوى بنى كوّاء كه با علمشان دربارۀ نسبهاى تمام مردمان قضاوت مى كنند و كيّس نمرى را علمى (نسب شناسى) است عظيم ولو اينكه در معرض وزش شديد با ددمنشان قرار بگيرد. بيا نزد ابن مذعور شهاب تا تو را به نسبهاى پايين و بالا مطلّع كند، گويى ديگهاى قوم من هر روز نشان از شكوه و جلال دارد، اين ديگها مقابل قبيله است در حالى كه سنگهاى جمع شده در كنار هم مانند ميانۀ شترمرغ آنها را حمل مى كند و نگه مى دارد؛ مثل آجرهاى قرمز رو به سياهى رفته و همچون شتران سرخ موى قير مالى شده هستند كه در دستهايشان ملعقه هايى آهنى همچون دلوهاى قيراندود شده قرار دارد].
زبير گويد: بنى اسد، مردى از بنى زراره را به اسارت درآوردند، در بنى زراره نيز اسيرى از بنى اسد وجود داشت، مى خواستند آن را با وى تعويض و مبادله كنند، اما بنى اسد نپذيرفتند و بر ميزان فديه اين اشخاص از بنى زراره افزودند يعنى عدس بن زيد بن عبد الله بن دارم، مسكين بن عامر بن شريح بن عمرو بن عمرو بن عدس، بشر بن قيس بن زهير بن علقة بن هلال بن ربيعه نمرى، نمر بن قاسط، عمرو بن عمرو بن عدس، زرارة بن عدس بن زيد بن عبد الله، حاجب [بن زرارة بن عدس و عطارد بن حاجب] بن زراره كه پس از مرگ پدرش حاجب، نزد كسرى(1)رفت، كه در آن حال او را از مرگ پدرش آگاه كردند، و نيز لقيط بن زراره، ذوالقرنين، قعقاع بن معبد بن زراره، شريح بن عمرو بن عدس، جدّ مسكين ابو ابيه و قاتل دايى پدرش، سماعة بن عمرو بن عمرو، كه مادرش عبيسه بود. بنو عبس عمرو بن عمرو را در جنگ ثنيه كشته بودند و دايى او از بنى عبس به ديدار وى رفت و گفت من خونخواه پدرم به اندازۀ دايى ام نيستم و وى را به جاى دايى اش كشت. و نيز دغفل بن حنظله از بنى ذهل بن ثعلبة بن بكر بن دائل، ابن الكواء
1) . منظور خسروپرويز پادشاه ايران است. - م
نسب شناس از بنى يشكر كه فرزندان كواء همه اهل علم بودند، شهاب بن مذعور يشكرى، كيس نمرّى از نمر بن قاسط كه نام كيس، زيد بن حارثه بود.(1)
پس عبد الرحمن بن حسان پاسخ او را با اين اشعار داد:
أتانى عنك يا مسكين قول *** بذلت النّصف فيه غير آل
دعوت إلى التفاخر غير قحم *** و لا غمر يطيش لدى النّضال
أخا ثقة بفرصته بصيرا *** شديد النزع معتدل الشمال
فدونك فاستمع تخليص فخر *** يقصّر دونه أهل الكمال
و قد ناضلت قبلك كلّ عرض *** على الرسلات مرزوق الخصال
فما تلقى كشدوى شدو رام *** و ما يغلو كغلوى من أغالى
فأورثنى الفعال جدود صدق *** مضوا متنابعين ذو و فعال
بآيد منكب و أشدّ ركن *** و أنزه طعمة و أعفّ بال
و إنى فى الحداثة رست عمرا *** و أحكمت الرياسة فى اكتهال
فأيّة خصلة ترجو نكولى *** بها مسكين ويحك فى الفضال
و حسّان الحسام أبى فمن ذا *** تجارى فى الجمام و فى الكلال
أخذنا السبق قد علمت معدّ *** على الأكفاء فى الركض الشلال
و أمكننى الفعال بفعل قومى *** و أيام تجلّ عن المقال
و قد حادت كلاب الحىّ منّى *** و خافت بعد جدّ و اشتبال
و قد لاقى بنو الزرقاء منّى *** لسانا صارما طلق العقال
فما انتصفوا و منزلهم أمير *** يرهب بالوعيد و الاحتيال
فلم يفلل توعده لسانى *** و لم يوهن و لم يقطع قبالى
و فى خيف المحصّب قد علمتم *** قهرت الحارثىّ بلا احتيال
نجاشىّ الحماس و ذلّلته *** قصائد من طرازى و انتحالى
ولى عن سبّ قومك ما كفانى *** بقول صادق غير المحال
1) . منظور فرزند خوانده پيامبر (ص) است كه خديجه او را از بنى اسد خريد و به پيامبر (ص) هديه كرد. آن حضرت وى را چون فرزند خود بزرگ كرد و او اولين كسى بود كه بعد از خديجه و على (ع) اسلام آورد. - م
فإن يك شاعرا من حىّ صدق *** فما ثمد كبحر ذى احتفال
فأما ما تقول فغير شكّ *** لفضل بيّن غير انتحال
ببذل المال فى عسر و يسر *** لأضياف الجداة على الحلال
و ضرب الناس عن عرض جهارا *** على الإسلام ليس بذى اعتقال
على رغم الأباعد و الأدانى *** من الأقصين و الشنف الموالى
فإن تفخر بقومك من تميم *** فأين الأكم من صمّ الجبال
أنا ابن مزيقيا عمرو نمانى *** على أشراف أطواد الجبال
و من ماء السماء ورثت مجدا *** فدونى كلّ فخر و اختيال
ففخرى قاهر للناس باد *** قهور الشمس توماض الذبال
فإن تغصص تهام و بحر نجد *** فكم غصّا و سارا بالرجال
فما وسعا هما ضربا و طعنا *** يمجّ كمجّ أفواه العزالى
فما صبروا لوقع سيوف قوم *** كفوها بالكفاح من الصّقال
إذا لبسوا سوابغهم ليوم *** كريه النجم معتكر الظّلال
و بارز بعضهم للموت بعضا *** كطمى الخمس بادر للسّحال
تيقّن من أدارته رحاهم *** بصرف الموت إذ دعيت نزال
و جاشت قدرهم فرأيت فيهم *** جناة الحرب عارية المجال
تفور قدورهم و لها نفىّ *** يكبّ المترفين على السبال
و خلق اللّه كلّهم علينا *** بكلّ عتاد أمر و احتيال
فقلنا أسلموا أو قد ظعنا *** إليكم فاجهدوا عقد الحبال
نصبّح أو نمسّى كلّ قوم *** نهزهز عن يمين أو شمال
و نغزوهم فنقتل كلّ خرق *** و نسبى كلّ آنسة الدّلال
فلا فرح إذا نلنا منالا *** و لا جزع لأيام المدال
لأنّ محمدا فينا فلسنا *** و إن جلّت مصيبتنا نبالى
فسائل عن بلائهم ببدر *** و قد يشفى العمى عند السؤال
غداة رموا بجمعهم لؤيا *** و كبشهم يزيف إلى الصّيال
فكانوا كالهشيم يشبّ فيه *** حريق شبه لفح فى الشمال
وسائل عنهم الأحزاب لمّا *** تقحّمنا بهم حدب التلال
و نضربهم على ألم و قرح *** كضرب قلاة ولدان ثقال
و قد حشدت لنا الأحزاب لمّا *** رأوا نارا تشبّ لكلّ صال
و لفّوا لفّهم لتنال تبلا *** لدينا منهم عسر المنال
فجدّدنا لهم تبلا و آبوا *** كباغى الغىّ ردّ بلا بلال
و يوم الفتح قد علموا بأنّا *** و طئناهم بواهضة ثقال
فما برحت جياد الخيل تهوى *** خلال بيوت مكة كالسعالى
تكفّ أعنّة منها مرارا *** و تثنيها فتعطف كلّ جال
وسائل عن حنين حين ولّت *** جموع المسلمين على توال
و نادانا بنصرتنا مناد *** فثبنا ثوب آلفة الفحال
و ما فينا غريب من سوانا *** نؤمّ إلى المنوّه كالجمال
فوافينا الرسول فقال: شدّوا *** بعون اللّه و اسمه ذى الجلال
فما صبروا لشدتنا و لكن *** تولّوا مجهضين عن القتال
و أيام سواها قد ذهبنا *** بسبقة مجدها أخرى الليالى
و آسينا الرسول و من أتانا *** يصدّق ما يقول بكل مال
فنحن أولو مؤازرة و نصر *** نكانفه و نمنع من يوالى
فسل عنّا القبائل حين ردّت *** عن الإسلام كالبقر الثمالى
فوافينا بزاخة غير ميل *** و لا خرق بمعترك النزال
و أنزع بيننا حوض المنايا *** بانهال السقاة و بالعلال
فأفلتنا طليحتهم جريضا *** و أثكل من يعزّ أبو حبال
وزرنا بالبطاح بنى تميم *** على جرد ضوامر كالمغال
فما تابوا و لا امتنعوا و لكن *** وجدناهم كسائمة المئال
تحار جيادنا و نردّ منها *** خسائسها و نصرف كلّ حال
تركنا مالكا و مسوّديهم *** بمنخرق لسافية الشمال
و حزنا عرسه من بعد بيض *** صفايا مصطفين من الحجال
بلا مهر أصبنا سوى حداد *** و سمر من مثقّفة نهال
و قدنا لليمامة كلّ طرف *** أقبّ مقلّص نهد طوال
نريد لقاء كذّاب لئيم *** مسيلمة المصر على الضلال
ففا جأناه تحت النقع شعثا *** كأسد غامرت تحت الظلال
و حاسيناهم جرعا تؤدّى *** على كره الحياة إلى الزوال
و أوردنا الحديقة مترفيهم *** نسوقهم بهندى النصال
و أقحمنا عليهم كلّ خرق *** ركوب الخيل مضطلع النضال
فكانوا كالحصيد غدت عليهم *** طآطم ليس توصف بالنكال
و غودر فيهم الكذّاب رهنا *** لدائرة العواقب بالتوالى
ورحنا بالسبايا لم تناظر *** مراضعها متى أمد الفصال
فهات كما أعدّوا هات قوما *** كقومى عند مختلف العوالى
ورم مسكين حين تريح رأيا *** سوى الرأى المضلّل و المقال
و لو جاريت قومك من معدّ *** كفوت الطرف عيرا فى النكال
سوى رهط النبىّ فثمّ مجد *** و فعل قاهر للناس عال
و قبلك رام يجرى ذو فخار *** غزير الشعر مشتهر الرجال
أتانا شامخا يبدى سرورا *** بشأو كان منه و هو خال
جعلنا بالقصيد له خشاشا *** فواتا فى العقيق و الارتجال
و لو لا أن تحيد اليوم عنّى *** تركتك ترك حرّ ذى اشتعال
يقول إذا هجاه غير كفوء *** ذروه ليس نبلك بالنبال
قعيدك قد أجبتك لا بفحش *** و لم يك غير حق و استطال
فإن تنزع فحظّك نلت منه *** و إن تلجج فجدّك للسفال
ستبعث للجواب أخا حفاظ *** على الأقرآن يعنف فى السؤال
رحيب الباع لا قصفا هدورا *** شديد الشغب يوصف بالبسال
أريب زانه حلم و علم *** و مجد كان فى الحقب الخوالى
فإن تحلم فذوا حلم جسيم *** و إن تجهل فجهل ذو اغتيال
[اى مسكين سخنى از تو به من رسيده كه انصاف و عدالت را بدون هيچ كوتاهى در آن رعايت كردى. تو كسى را كه نه پير است و نه جاهل مغرورى كه هنگام مبارزه سبك مغز و بى خيال مى شود، به مفاخره فراخواندى. همان انسان مطمئنى كه وقت شناس است و ضربه هاى قوى و سرشت متعالى دارد. پس بشنو خلاصۀ همۀ فخرها را كه صاحبان فضل و كمال در مقابل آن كم مى آورند و حقيقتا پيش از تو با هر آبرودارى كه در ميان جماعات صاحب خصلت هاى نيكو بود به مبارزه برخاستم. هيچ تيرانداز چابكى را همچون من تند و تيز نمى يابى و هيچ چيز گران قيمتى به نفيسى و با ارزشى من نمى رسد.
نياكان راستينم اعمال نيكو را برايم به ارث نهادند؛ همان افراد نيكوكردارى كه يكى پس از ديگرى درگذشتند. همراه با محكم ترين و قويترين پيشينيان و پاك ترين طعام و عفيف ترين قلب ها. من در جوانى در علم درخشيدم و در ميانسالى پايه هاى رياست و آقايى را محكم كردم. اى مسكين! واى بر تو با چه خصلتى از خصايل و فضايل، اميد شكست مرا دارى؟ حال آنكه حسّان بن حسّام پدر من است. پس تو با چه كسى در خوشى ها و ناراحتى ها و در آسودگى و خستگى ها به رقابت برمى خيزى؟ همانا قبيلۀ معدّ مى داند كه ما در تعقيب كردن و دوركردن (دشمن) گوى سبقت را از هم قطاران ربوده ايم. اعمال پسنديده، مرا نيرو بخشيد به موجب كردار نيك قومم و روزگارى كه از حدّ سخن و توصيف فراتر است و سگهاى قبيله پس از آنكه قوى و شير شده بودند، از من كناره گرفتند و دور شدند و ترسيدند. همانا بنى زرقاء زبان تيز و گويايى از من ديدند.
پس انصاف را رعايت نكردند. در حالى كه در خانۀ آنها اميرى است كه به سبب نيرنگ و وعيد از او مى ترسند. پس تهديد او زبانم را كند نكرد و زمام اختيارم را ضعيف و قطع نكرد و دانستيد كه در خيف و محصّب(1)مكه بدون هيچ حيله اى حارثى را مغلوب كردم.
نجاشى هم با قصايدى هم سطح قصايد من و يا (جعلى آن) پست و خوار شد. سخنى راست و به دور از دشمنى، مرا از دشنام گفتن به قوم تو كفايت مى كند و اگر شاعرى از
1) . سرزمين خيف در منطقۀ منى قرار دارد و در وادى محصّب نيز واقعۀ فيل رخ داده است. - م
قبيله درست و راست كردار باشد، مطمئنا يك قطره آب با درياى مواج پرآب برابر نيست. اما آنچه مى گويى بدون شك به موجب فضيلت و برترى آشكارى است كه اصالتى واقعى دارد. اين فضيلت در بخشش مال حلال در سختى و آسانى براى ميزبانى از خواندگان و طلب كنندگان آن است. اعمال زور براى مردم در پذيرش اسلام كارى عاقلانه نيست. برخلاف دشمنان و دوستان و افراد دور و نزديك. اگر تو به قومت، تميم، فخر مى كنى، كجا تپه ها مى توانند مانند كوههاى استوار و محكم باشند؟ من فرزند مزيقيا عمرو هستم كه مرا در بلنديهاى كوههاى سر به فلك كشيدۀ محكم و استوار پرورش داده است. و از باران، بزرگى را به ارث بردم كه تمامى فخرها و تكبّرها پايين تر از من است.
پس فخر و بزرگى من غالب و براى مردم آشكار است. همانند غلبۀ خورشيد بر نور ضعيفى مثل شمع و اگر مكه و درياى نجد تنگ مى گيرند، (اشكالى ندارد) چرا كه اين دو بر مردمان بسيارى تنگ گرفتند و آنها را به رفتن واداشتند. آنان بر ضربۀ شمشيرهاى قوى كه در مبارزه ايشان را كفايت مى كند صبر نكردند. آنان در مبارزه همچون شاهين قوى مى جنگند، آن هنگامى كه زره هايشان را براى روزى كه ستارگانش زشت و سايه اش غبارآلود است (روز جنگ) بر تن مى كنند، و بعضى از آنها با برخى ديگر تا حد مرگ مى جنگند. همچون موج دريا كه به سوى ساحل مى آيد.
هنگام فراخوان به مبارزه، هركس كه براى ديگران چون سنگ آسياب است، كه بر روى او مى چرخد، به مرگ حتمى يقين پيدا مى كند. ديگ آنها به غليان افتاد و من در ميانشان جنايتكاران جنگى را با اختيار و نقشى وسيع ديدم. ديگهايشان مى جوشيد؛ در حالى كه كف و غذاى سرريزشدۀ آن بر روى چهره هاى انسان هاى رفاه زدۀ ستمگر مى پاشيد. خلق خدا همراه با ساز و برگ جنگى و حيله ها همگى بر ضد ما بودند. پس ما گفتيم يا تسليم شويد يا اينكه ما به سوى شما بازمى گرديم. سپس نهايت تلاش خود را در گشودن گره هاى طناب به كار ببنديد. صبحگاهان يا شامگاهان به هر قومى حمله مى كنيم و آن قوم را از چپ و راست خوار مى كنيم. سپس با آنان مى جنگيم و هر جوان و زيبارويى را مى كشيم و هر دوشيزۀ نازى را به اسيرى مى بريم. اگر به خواسته هاى خود برسيم و موفق شويم، هيچ شادى اى براى ما نيست و هيچ جزع و ناله اى براى روزهاى
طلايى و از دست رفته نداريم. زيرا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در ميان ماست و ما به مشكلات و مصايب، اگرچه بزرگ باشد، اهميتى نمى دهيم. دربارۀ مصيبت آنان در روز بدر بپرس. آرى! گمراهى و كورى با پرسيدن شفا مى يابد. صبحگاهان كه همگى (مشركان) مورد حمله و تير قرار گرفتند، فرمانده آنها با غرور و تكبر به جنگ مى رفت(1). پس آنان همچون خاشاكى بودند كه آتشى همچون نسيم سوزان باد شمال آن را مى برد. از آنها دربارۀ احزاب(2)بپرس. هنگامى كه بر روى بلندى هاى تپه ها به آنها حمله كرديم و على رغم زخم و درد، آنها را همانند كودكانى كه چوبهاى سنگين بازى را مى زنند، زديم. احزاب هنگامى كه براى هر رزمنده اى از ما آتشى شعله ور ديدند، براى حمله به ما بسيج شدند و جمع خود را منسجم كردند تا در دشمنى با ما به شديدترين صورت به خواستۀ خود برسند. ما هم دشمنى خود را در مورد آنها تجديد كرديم و آنها همچون انسانى كه طالب گمراهى است، اما بدون هيچ دستاوردى مراجعت مى كند، بازگشتند. روز فتح(3)به حقيقت دانستند كه ما آنها را با ضربات سنگين كوبيديم و مغلوب كرديم. پس طولى نكشيد كه خيل اسبان نيكوى ما همچون غولها در لابه لاى خانه هاى مكه فرود آمد.
به گونه اى كه بارها زمام آنها را كشيده و رها كرديم. پس اين اسبها ديوار هر چاهى را كج و خراب مى كردند و منادى ما را به پيروزى ندا مى داد. پس ما لباس انسانهاى مأنوس با حيوانات (لباس صحرانشينها) را پوشيديم و در حالى كه هيچ غريبه اى در ميانمان نبود، همچون شتران سرخ موى، آهنگ آن منادى كرديم و به سوى او به راه افتاديم. پس هنگامى كه به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيديم، فرمود: به يارى خدا و (با ذكر) نام با شكوهش حمله كنيد. آنها در مقابل حملۀ ما استقامت نكردند. در حالى كه در مبارزه شكست خورده بودند بازگشتند. ما همراه با غنايم و اسيران و زنان سپيدروى درخشان كمرباريك
1) . منظور ابو جهل است كه بر شترى سرخ موى با غرور و عجب رجز مى خواند. - م
2) . منظور، جنگ احزاب يا خندق است كه در شوال سال پنجم هجرت رخ داد و مشركان به واسطۀ خندقى كه بر اساس نظر سلمان فارسى حفر شده بود زمين گير شدند و محاصره طولانى آنان هيچ نتيجه اى برايشان جز حقارت و ذلت به دنبال نداشت. - م
3) . منظور، فتح مكه در سال هشتم هجرت است كه پيامبر (ص) پس از محاصره، و پايگاه كفر و شرك را تسخير و آن را از لوث وجود تنها پاك ساخت. - م
بازگشتيم.(1)روزهايى ديگر هم به نبرد رفتيم كه مجد و بزرگى آن بر روزهاى ديگر پيشى مى گرفت و با پيامبر همدلى مى كرديم. هركس كه به نزد ما بيايد، نياز هر خواهنده اى را با بذل مال رفع مى كنيم و اهل پشتيبانى و يارى هستيم كه هركه ما را دوست بدارد، او را در كنف حمايت خود گرفته، از او دفاع مى كنيم. تو از ما دربارۀ قبايلى بپرس كه از اسلام برگشتند و مرتد شدند مثل گاو وحشى. هنگامى كه با شمشيرها نه دست خالى، و با آگاهى، نه حماقت به بزاحه محلّ درگيرى رسيديم، حوض مرگها و حادثه ها با نوشيدن اولين و دومين جامهاى ساقيان مرگ، در بين ما جدايى افكند و طليحۀ آنان از خطر نجات يافت و كسى كه ابو حبال او را عزيز مى داشت، داغ فرزند ديد.(2)
و با بنى تميم (مرتد) در منطقۀ بطاح رويارو شديم. در حالى كه سوار بر شتران لاغر كم مويى همچون بزهايى بودند كه دو بار در سال مى زايند. پس توبه نكردند و امتناع ورزيدند، ولى ما آنان را چون چرندگان سبزه زار يافتيم و مى خواستيم چيزهاى بى ارزش را از آنها بزداييم و آنها را رفيع و باارزش كنيم و آنان را به حالت اول (اسلام) برگردانيم.
مالك(3)را در معرض بادهاى سرگردان و خاك ميان صحراى وسيعى كشته و رها كرديم.
سپس از ميان زنان زيباى بى نظير ميان حجله ها، به همسر مالك بدون هيچ مهريه اى مگر شمشيرها و نيزه هاى محكم و مرغوبى كه تشنۀ خون هستند، دست يافتيم. هر اسب قوى هيكل و بلندى را به سوى يمامه(4)هدايت كرديم. در حالى كه خواهان ديدار
1) . منظور جنگ حنين است كه در سال هشتم هجرى رخ داد و قبايل هوازن و عظفان شكست قاطعى از مسلمانان خوردند و غنايم بى شمارى از خود برجاى گذاشتند كه پيامبر (ص) بيشتر آنها را بين مردم مكه و نومسلمانان پس از فتح مكه تقسيم كردند. - م
2) . منظور، طليحة بن خويلد، پيامبر دروغين است كه پس از رحلت رسول خدا در منطقۀ بزاحه ادعاى پيامبرى كرد و ابوبكر در جريان مقابله با مرتدان يازده سپاه اعزام داشت و همگى آنان تسليم شده و يا شكست خوردند. - م
3) . منظور مالك بن نويره رئيس قبيلۀ بنى يربوع است كه خالد بن وليد به جنگ او آمد، اما مالك اظهار مسلمانى كرد و گفت كه فقط به خليفۀ وقت (ابوبكر) زكات نمى دهد. خالد كه چشمش به همسر زيباى مالك بن نويره افتاد، به رغم شهادت مالك به اسلام، او را به قتل رساند و همان شب همسر وى را به عقد خود درآورد. مالك نيز قبل از مرگ گفته بود كه زيبايى همسرم مرا به كشتن داد. - م
4) . منطقۀ يمامه جايى بود كه يكى از پيامبران دروغين، يعنى مسيلمه كذاب، در آنجا ادعاى پيامبرى كرده بود. - م
دروغگويى پست بوديم. مسيلمه(1)را كه بر گمراهى و ضلالت پافشارى مى كرد، در زير گردوغبار پراكنده غافلگير كرديم - همانند شيرانى كه در زير سايه بدون واهمه از مرگ مى جنگند - و جرعه هايى را به او نوشانديم كه با همۀ ناخوشايندى زندگى، به مرگ و زوال انجاميد. ستمگران سركش را وارد باغ (مسيلمه) كرديم، در حالى كه با لبۀ تيز شمشيرهاى هندى آنها را به جلو سوق مى داديم و بر هر جوان زيبارويى از ايشان كه جنگجوى ماهر و سوار بر اسب بود، يورش برديم. آنان همچون گياهان دروشده اى بودند، مصايبى بر سرشان آمد كه حتى از آن نمى شود به فاجعه هم تعبير كرد. مسيلمه كذّاب در ميان آنها به عنوان گروگان به جا گذاشته شد تا عواقب كارهايش همچنان ادامه داشته باشد. شبانه با كودكان و زنان اسير به راه افتاديم، در حالى كه (از ترس)، زنان شيرده آنها دربارۀ زمان جدايى كودكان از شير بحث نمى كردند.
همان طور كه گفتم، تو هم قومى را مثال بياور كه مانند قوم و قبيلۀ من، به هنگام بالا گرفتن معركه ها و نيزه ها اين گونه باشند.
اى مسكين! هنگامى كه مى خواهى نظرى بدهى، چيزى فراتر از نظر و گفتار فريبكارانه بگو و اگر بخواهى اعمال و كاركرد قومت را با قبيلۀ معدّ تشبيه كنى، كافى است تا به چشم عار و ننگ يك نظر در فلاكتشان بنگرى؛ بجز قوم پيغمبر كه مجدى عظيم و عملى پيروز و والا در نزد مردم داشت. پيش از تو مردى فخور و مشهور كه شعر بسيار داشت، قصد اين راه را كرد و دايى من را نمونۀ شامخ و بلند مرتبه اى مثال زد كه سرور و فرح را آشكار مى كند و گوى سبقت را از ديگران مى ربايد. ما با قصيده اش خشم و غضب را در عقيق (مكه) محو كرديم و اگر از من كناره گيرى كنى، تو را همچون آزادمردى رها خواهم كرد و اگر كسى غير هم مرتبه اش نيز را هجو كند، مى گويم رهايش كنيد. شرف و بزرگى تو به سبب تيرهاى كوچك چوبى نيست. به پدرت سوگند كه من بدون دشمنان جوابت را گفتم. جوابم نيز سخنى ناحق و گزافه نبود. اگر بخواهى فخرى بكنى، به حظ و بهرۀ خود رسيدى و اگر بخواهى در اين مورد عميق شوى، همانا جدّ تو
1) . مسيلمه كذاب يكى ديگر از پيامبران دروغين و مرتدان است كه در لايه ادعاى نبوت كرد و مردم را پيرامون خود جمع نمود. او به دست سپاهيان خالد كشته شد. - م
داراى مراتب پست و پايين است. براى گرفتن جواب، كسى را بفرست كه نگاهبان دوستان باشد و مصر درخواستن؛ بخشنده اى كه خسيس و ولخرج نباشد و در فتنه ها و آزمايش ها قوى و به شجاعت عقلى كه بردبارى و دانايى و بزرگى او، كه از گذشته دارد، وى را زينت مى دهد. اگر صبورى كنى، بدان كه انسان صبور، بزرگ است و اگر نادانى كنى، پس جهل، تو را غافلگيرانه نابود مى كند].
زبير گويد: مسكين بن عامر نيز او را اين گونه هجوكرد:
أيها الشاتمى لتجيب مثلى *** إنما أنت فى ضلال تهيم
لا تسبّنّى فلست ببذّى *** إنّ بذّى من الرجال الكريم
إنّ سبّ الكريم فيه شفاء *** إنّما الموت أن يسبّ الزنيم
ما أبالى أنبّ بالحزن تيس *** أم هجانى بظهر غيب لئيم
[اى كسى كه مرا شماتت مى كنى تا همانند من جواب دهى، همانا تو در گمراهى سرگردانى. مرا دشنام نده كه تو را توان غلبه بر من نيست كه جز مردان كريم و بخشنده كسى از من برتر نيست. همانا در دشنام كريم و بخشنده، شفا و سلامتى هست، اما در دشنام فرومايه، مرگ واقعى نهفته است. هيچ اهميت نمى دهم كه آيا بزغاله اى در زمينى فلات مانند، محكم و بلند مرا فرياد بزند يا اينكه فرومايه اى در غيابم مرا هجو كند].
ابو عبد الله زبير گفت: اين بيت و ما قبلش را از شعر پدرش در هجاى ابن زبعرى دزديده است.
زبير براى ما از عمويش نقل كرد و گفت:
مقوقس حاكم اسكندريه، ماريه دختر شمعون قبطى و خواهرش شيرين و نيز خواجه اى را، كه نامش مابورا بود، براى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله هديه فرستاد.(1)آن حضرت، ماريه
1) . اين رويداد در سال هفتم هجرى اتفاق افتاد؛ يعنى زمانى كه پيامبر (ص)، حاطب بن ابى بلتعه را نزد مقوقس، پادشاه مصر فرستاد تا او را به اسلام دعوت كند. مقوقس فرستادۀ پيامبر (ص) را عزيز داشت و گفت: اگر ترس پادشاه روم نبود، اسلام مى آوردم. او ماريه و شيرين و هزار مثقال طلا و بيست پيراهن و استرى به نام دلدل و الاغ و خواجه اى به عنوان هديه نزد پيامبر فرستاد. در بيشتر منابع نام شيرين را سيرين ذكر كرده اند. جز در الموفّقيات و الانساب. (انساب الاشراف 449/1؛ الطبرى 1781 و العبر، ص 109.)
را به همسرى خود برگزيد كه همان مادر ابراهيم است و شيرين را نيز به حسان بن ثابت هديه داد كه عبد الرحمن را براى حسان به دنيا آورد. بنابراين عبد الرحمن پسرخالۀ ابراهيم پسر رسول الله صلّى اللّه عليه و آله است. امّا حسان بدون نسل ماند.(1)
ابو عبد الله زبير گويد:
عبد الرحمن بن حسان به مكتب مى رفت.(2)روزى با تأخير رفت. معلم از او پرسيد كجا بودى و قصد داشت كه او را تنبيه كند. عبد الرحمن گفت:(3)
اللّه يعلم انى كنت معتزلا *** فى دار حسّان اصطاد اليعاسيبا
[خدا مى داند كه من در خانۀ حسان كه ملكه هاى زنبور عسل را شكار كرد در گوشه اى نشسته بودم].
ابو عبيد الله گويد:(4)زنبور عبد الرحمن را كه كودك بود نيش زد. وقتى پدرش نزد او آمد، به او گفت: اى پدر، حشره اى مرا گزيد، (از درد به خود پيچيدم) گويى كه داخل يك چادر يمانى پيچيده شده بودم. حسان گفت: اى پسرم، به خداى كعبه سوگند كه شعر گفتى.
زبير برايم روايت كرد و گفت:
من و ابن عزيز همراه هارون الرّشيد در مورد سرنوشت يحيى بن خالد(1)صحبت مى كرديم. به نظر مى آمد او هارون به طرح اين موضوع علاقه مند بود. اسحاق بن عروه اين شعر را در اين مورد خواند(2):
ليت هندا انجزتنا ما تعد *** و شفت انفسنا مما تجد
و استبدّت مرة واحدة *** انما العاجز من لا يستبد
[اى كاش هند به وعده اى كه به ما داده بود عمل مى كرد و از آنچه كه به ما مى بخشيد جانمان را شفا مى داد. و كارى را كه شروع كرده بود براى يك بار هم كه شده به انجام مى رساند چرا كه انسان عاجز و ناتوان كسى است كه نتواند به تنهايى كارش را انجام دهد].
زبير گويد: جدّم، عبد الله بن مصعب گفت: من و يحيى بن خالد بعد از اين جلسه با يكديگر ديدار كرديم. او به من گفت: اى ابا بكر، آيا امير المؤمنين به من بدبين بود؟ گفتم:
خير. به يحيى گفتم: من و خليفه مجددا با يكديگر تنها شديم. ناراحتى خود را از تو پنهان نكرد. من يك ساعت با او تنها بودم، مرا پاداش داد. امير المؤمنين شكايت تو را شنيد و پذيرفتن شكايت تو برايش آسان است. يحيى گفت: روزى ما را قطع كردى و امير المؤمنين را از ملاقات و ديدن ما بازداشتى.
زبير از اسحاق بن ابراهيم تميمى، از ادريس بن ابى حفصه روايت مى كند:
زياد بن عبد الله حارثى(3)، ابن أبى عاصيه(4)را به عنوان والى ينبع(5)برگزيد. روزى
1) . يحيى بن خالد برمكى وزير معروف رشيد بود كه رشيد اختيارات تام به او داده بود. با بروز فتنه در جريان مغضوب شدن برامكه او را زندانى كرد. يحيى بعد از هفت سال در 190 ق در زندان درگذشت. (العبر 305/1 و الشذرات 327/1).
2) . اين دو بيت متعلق به عمر بن ابى ربيعه است كه در ص 76 ديوانش آمده است.
3) . زياد بن عبد الله بن عبد المدان الحارثى، حاكم منصور در حجاز در 137 ق. (الطبرى و ابن الاثير، حوادث 37 ق)
4) . به ذيل الامالى 126 مراجعه شود؛ زيرا شعرى در مورد او سروده و نام او را ابن ابى العاصية اسلمى نهاده است.
5) . ينبع نام محلى است كه حدود هفت منزل از مدينه فاصله دارد و انصار در آنجا ساكن بودند. گفته شده كه بين مكه و مدينه قرار داشته است. (المغانم المطابة، ص 440). امروز ينبوع يا ينبع در غرب مدينه (در ساحل درياى سرخ) و در 213 كيلومترى مكه واقع و به عنوان يك شهر بندرى از رونق برخوردار است. از آنجا كه اين قريه چشمه ها و آب هاى فراوانى داشته به اين نام مشهور شده است. پيامبر (ص) اين منطقه را به عنوان سهم غنيمت جنگى امام على (ع) در غزوه اى در اختيار ايشان قرار داد و امام على (ع) در آنجا به حفر چاهها و ايجاد نخلستان پرداخت. پس از شهادت امام، اين مكان به امام حسن (ع) و سپس به سادات حسنى واگذار شد. در آن مكان مسجدى ساختند كه محل نماز خواندن پيامبر (ص) بوده است. (ابن رشيد فهرى، مل العيبه بما جميع بطول الغيبه ص 278). - م
عبد الله بن حسن(1)بر ابن ابى عاصيه وارد شد. بين آن دو مجادله درگرفت و عبد الله با ابن ابى عاصيه تند شد. او نيز به خشم آمد و گفت: تو را مى كشم. به خدا سوگند، تو را به صد ضربه شلاق مى زنم. خبر اين ماجرا به منصور رسيد. منصور به زياد بن عبد الله نامه نوشت كه ابن ابى عاصيه را با آهن و زنجير به بند كشند و نزدش بفرستند. زياد نيز چنين كرد. وقتى ابن ابى عاصيه بر منصور وارد شد گفت: اى امير المؤمنين، من سخنى نگفتم مگر اينكه از نيت او باخبر شدم و من گويندۀ اين شعرم:
ليحبسكم أن تمنعوا بنباحكم *** ثمرات ينبع شر دار ينبع
هلاّ أميّة و هى ظالمة لكم *** و لها عليكم رحالة لا تنزع
ركبوك مرتحلا فظهرك منهم *** دانى الحراقف و الفقار موقع
كالكلب يألف خانقيه و ينتحى *** نحو الذين بهم يعزّ و يمنع
[بانگ سگان، شما را براى بازداشتن از ميوه هاى ينبع، كه بدترين ميوه هاى اين سرزمين است محبوس و زندانى كرده است، آگاه باشيد كه اميه در حق شما ستم كرد و در مورد شما نيتى داشت كه از آن دور نشد، بارى را بر پشت تو نهادند و قسمت پايين استخوان نشمين گاه و ستون فقراتت جايگاه آنان گشت، مانند سگى كه به قلاده اى كه در گردن دارد عادت مى كند و به طرف كسانى كه ارجمند عزيز مى داند متمايل مى شود].
1) . وى عبد الله بن حسن بن زيد بن حسن بن على (ع) معروف به عبد الله محض است كه فرزندش محمد نفس زكيه بر ضد منصور و خلافت عباسى قيام كرد و به شهادت رسيد. در جلسه اى در حيميمه شام، وقتى دعوت عباسى آغاز شد، همۀ سران و رجال در آن جلسه به خلافت محمد نفس زكيه رأى دادند، كه منصور عباسى هم كه در آن روز ردايى زرد بر تن كرده بود جزو آنان بود و با وى بيعت كرد؛ اما وقتى قدرت به عباسيان منتقل شد، حق بنى هاشم را ناديده گرفتند. ابتدا عبد الله محض را به زندان افكندند تا پس از مدتى بر اثر سختى هاى زندان از دنيا رفت و آنگاه فرزندش، محمد را كه براى احقاق حق خود دست به قيام زده بود، در اطراف مدينه به سال 145 ق به شهادت رساندند. - م
منصور بعد از شنيدن اين اشعار دستور داد اموالى را در اختيار او بگذارند و راه او را در دستگاه خلافت باز بگذارند.
زبير از عمويش و او از على بن هشام روايت كرد كه از مأمون شنيدم مى گفت:
من در حكم كردن سخت گير نيستم. به خدا سوگند، اگر مجرمان از حلم من مطلع بودند، ترسشان از بين مى رفت و قلبهايشان نسبت به من تسليم مى شد.(1)پادشاهان تحمل هر چيز را دارند؛ جز سه چيز: فتنه در حكومت، افشاى اسرار، و دست اندازى به محارم آنها.
احمد بن سعيد از زبير نقل مى كند:
عده اى از شيعيان، هنگام بازگشت مأمون از خراسان به سوى عراق، در بعضى از جاها به استقبال او رفتند و از اينكه برخى از آنها قيام كرده اند، عذر خواستند. مأمون به سخنگوى آنان گفت: دست بداريد و به من گوش دهيد، ما و شما از ابتداى كارمان از آن آگاه بوديم و نهايت تقسيم ما آن چيزى است كه شما مى خواهيد. پس مسائل ديگر را رها كنيد.
همچنين زبير گويد:
روزى مأمون سوار اسبش مى شد كه انصار بر او بانگ برآوردند. او گفت: در روز سقيفۀ بنى ساعده كه على و عبّاس به يارى شما نياز داشتند، كجا بوديد. پس از ما انتظار راستى نداشته باشيد.
1) . اين متن در طبرى 88/8 از قطبه و در المحاسن و المساوى 374 از شعبى نقل شده است. اما او در اين ماجرا به جاى مأمون از منصور نام برده است.
همچنين زبير گويد:
روزى نزد مأمون اختلافات (كلامى) بين مردم مطرح شد. او به ثمامه گفت: اختلافات مردم به سبب توانمندى هاى آنان زياد شده است. پس در مورد اين مسئله براى من، سخنانى فراهم كن كه آنان بفهمند.
ثمامه پاسخ داد: بله، يا امير المؤمنين. من از جواب دادن خوددارى نمى كنم، مگر آنكه قلوب آنان خود به تشخيص و فهم آن برسند. پس سه روز مردم را جمع كرد. وقتى آنان در روز سوم جمع شدند، مأمون به او گفت: سخن بگو.
پس گفت: اى امير المؤمنين، اين كارها را رها نكن؛ چرا كه همگى آنها براى خداوند است. پس ما چه كار بايد بكنيم؟ يا اين امور از ما بوده، يا از خداوند صادر شده است.
پس چه كسى بايد در اين مورد بين ما و خداوند حكم كند؟ يا اين امور از ما و نيز با نيروى خداوند هر دو انجام شده است. مأمون پاسخ داد: البته از ما و نيروى خداوند عز و جل صورت گرفته است.(1)
زبير برايم روايت كرد و گفت:
بكار بن رباح در كنار دارالعجلة منزلى داشت كه مهدى عباسى در قبال خريد آن چهارهزار دينار داد. اى گفت: اى امير المؤمنين، من همنشينى با تو را به چيزى نمى فروشم. اين بود كه منزلش را به مهدى واگذارد و چهار هزار دينار را هم به او برگرداند. برخى از فرزندان مهدى تا امروز در آن خانه هستند. راوى گويد: بكار بن رباح از موالى آل الأخنس بن شريف الثقفى هم پيمان بنى زهره است.
1) . منظور در اينجا بحثهايى است كه بين مردم پيرامون قضا و قدر، جبر و اختيار و نيز خالق يا مخلوق بودن قرآن صورت مى گرفت. مأمون چون فرد معتزلى بود به جبر و اختيار هر دو اعتقاد داشت. - م
زبير براى من شعرى را از بكار بن رباح در رثاى مهدى به اين شرح سرود:
ألا رحمة الرحمان فى كلّ ساعة *** على رمّة رسّت بما سبذان
لقد غيّب القبر الذى ثمّ سؤددا *** و كفّين بالمعروف تبتدران
[رحمت خداوند رحمان هر ساعت بر او باد! بر استخوانهاى پوسيده اى كه در ما سبذان(1)دفن شده است. همانا در آن قبر مردى كه آقا و سرور بود و با دو دستش كارهاى نيك انجام مى داد پنهان شده است].
زبير از ابو غزيه، قاضى مدينه، براى من نقل كرد:
اسحاق بن غرير(2)عاشق عبادّه شد. او يكى از كنيزان مهلبيه بود كه به خيزران(3)بخشيده شده بود. روزى اسحاق به همراه پدربزرگم، عبد الله بن مصعب بن ثابت(4)، سوار بر اسب قصد ديدار با امير المؤمنين مهدى را داشت، كه با عبادّة روبه رو شد. اسحاق گفت: اى ابا بكر، اين عبّادة است. پس اسحاق اسب خود را با سرعت حركت داد تا از او پيشى گرفت و به او را نگاه كرد. عبد الله بن مصعب از اين كار او خنديد. آن دو رفتند و بر امير المؤمنين وارد شدند. عبد الله بن مصعب از كار اسحاق با خليفه سخن گفت. خليفه گفت: من او را براى تو مى خرم. لذا بر خيزران وارد شد و مهلبيه را خواست و بهاى او را، كه پنجاه هزار درهم بود، پرداخت. مهلبيه گفت: اى امير المؤمنين، اگر او را براى خودتان
1) . ما سبذان: نام بخشى از فارس كه در آن قبر مهدى قرار دارد. (ياقوت)
2) . اسحاق بن غرير از همنشينان مهدى كه بيانى شيرين و شيوا داشته و دوست عبد الله بن مصعب بوده است. (رك: جمهرة نسب قريش 129/1)
3) . خيزران دختر عطاء، مادر هارون الرشيد بود كه نزد همسرش مهدى و فرزندانش موسى و هارون بسيار نفوذ داشت. او قتل خليفه هادى را كه قصد كشتن برادرش رشيد را داشت، طرح ريزى كرد. خيزران در سال 172 از دنيا رفت و رشيد، پياده دنبال جنازۀ او حركت كرد. (العبر 258/1 و الشذرات 280/1)
4) . زبير بن بكار در جمرة نسب قريش 241/1 او را چنين وصف كرده است: او پيشوا، خطيب، و يكى از افراد با نفوذ و قدرتمند قريش و مورد توجه آنان و ساير اهالى مدينه بود. از صحابۀ مهدى و يكى از واليان وى در يمامه بود. بعد از مهدى، رشيد او را به ولايت مدينه و بعد يمن منصوب كرد.
خواستيد، جانش به قربان شما و او از آن شما. خليفه گفت: او را براى اسحاق بن غرير مى خواهم. او شروع به گريستن كرد و گفت: اسحاق مرا تحت تأثير قرار داد. او دست، پا و زبانش را براى رسيدن به خواسته اش به كار گرفت. اما اسحاق عاشق كنيزى شده كه به خدا سوگند، هرگز به او نمى رسد. پس امير المؤمنين اسحاق را از اين ماجرا باخبر كرد(1)و گفت: اين پنجاه هزار درهم را به جاى او (كنيز) بگير. او نيز آن را گرفت. ابو العتاهية چنين سرود:(2)
من صدق الحبّ لأحبابه *** فإنّ حب ابن غرير غرور
أنساه عبّادة ذات الهوى *** و أذهب الحبّ لديه الضمير
خمسون ألفا كلها وازن *** حسن لها فى كل كيس صرير
[هركس مى تواند درستى عشقش را به محبوبش نشان دهد، همانا كه عشق ابن غرير، فريبى بيش نيست.(3)پنجاه هزار درهم، عشق عبادة را از ياد او برد و عشق به پول دلش را از او گرفت. همۀ اين پنجاه هزار درهم به بهترين نحو در كيسه هاى متعدد و وزين قرار داده شده بود].
همچنين در مورد او آمده است(4):
حبّك المال لا كحّبك عبّادة *** يا فاضح المحبينا
لو كنت أصفيتها الوداد كما *** قلت لما بعتها بخمسينا
[عشق تو به پول همچون عشق تو به عباده نيست اى كسى كه آبروى عاشقان را بردى. اگر در عشقت صادق بودى، همان گونه كه مى گفتى، هرگز آن را به قيمت پنجاه هزار درهم نمى فروختى].
1) . در الأغانى آمده است: مهدى خارج شد و ابن غرير را از آنچه رخ داده بود، مطلع كرد.
2) . أبو العتاهية، نامش اسماعيل بن قاسم و كنيه اش ابو اسحاق است كه در عصر عباسى در كوفه رشد كرد. ديوان مشهورى دارد كه به چاپ رسيده و اكثر شعرهايش در زهد و پاكى و امثال آن است. (الشعر و الشعراء 675؛ الأغانى 126/3 و طبقات ابن المعتز 228)
3) . اين اشعار در الأغانى 60/4 آمده است.
4) . اين دو بيت شعر در الأغانى آمده است.
احمد بن سعيد برايم از زبير روايت كرد كه:
زبير گفت براى اسحاق بن ابراهيم التميمى نامه نوشتم:
يا ضيف إسحق كن فى خير منزلة *** فضيف إسحق محبور و ممنوح
و اسمع من العلم أنواعا على ثقة *** أن لست نائلها ما هبّت الريح
لك الكرامة منه شيمة خلق *** و العلم عن ضيفه محل و مجلوح
هيهات فى العلم إذ ترجو فوائده *** رمت الذى لم تقعقعه المفاتيح
[اى ميهمان اسحاق، در بهترين جايگاه باش؛ چرا كه ميهمان اسحاق شاد و خشنود است. و از علوم آنچه را كه در طول روزگار نمى توانى فرابگيرى با كمال اطمينان و آسودگى ياد بگير. در دو مورد كرامت او به تو مى رسد يكى اخلاق نيكو و ديگرى علم نافعى كه به ميهمانش ياد مى دهد و نيز علم بى فايده اى كه از ميهمانش دور مى كند. چقدر تو از علم دورى هنگامى كه فوايد آن را خواهانى و تو درب خانۀ كسى را زده اى كه هيچ كليدى نمى تواند آن را باز كند].
اسحاق هم براى من نوشت:
العلم عندى شىء لست مانعه *** و كلّ باب له عندى فمفتوح
لو لا مواقع أرعاها و أرقبها *** و إنّ لمثلك منى الحلم ممنوح
إذا لجاءك منّى منطق قذع *** يطير منه إذا استسمعته الروح
[نزد من چيزى مانع رسيدنم به علم نمى شود و تمامى درهاى آن به روى من باز است.
اگر به خاطر مراعات برخى مسائل نبود در مقابل كسى چون تو خويشتن دارى نمى كردم.
من در اين باره با تو با دشنام سخن مى گفتم كه وقتى روح، اين سخنان را بشنود، از جسم به پرواز درمى آيد].
زبير از ابو الحسن مدائنى، از قحذم، كاتب يوسف بن عمر(1)، رئيس آل ابى بكره براى من نقل كرد:
هنگامى كه خالد بن عبد الله قسرى حاكم عراق شد، اموال و دارايى فراوانى جمع و رودهايى حفر كرد كه درآمد آن در عراق بالغ بر دويست هزار درهم بود. از جملۀ آنها يكى به نام او، «نهر خالد» بود كه درآمد آن به پانصد هزار درهم مى رسيد. او مسجد جامع، مبارك، لوبه شاپور، و الصلح(2)را نيز در عراق خريدارى كرد. هشام (بن عبد الملك) كه فردى حسود بود، از اين امر با خبر شد و از خالد خواست درآمد آنها را جمع كند و براى او بفرستد. پس خالد با دوستان خود عريان بن هيثم(3)و بلال بن أبى برده(4)و ديگران صحبت كرد. آنان گفتند: تو را به فكرى راهنمايى كنيم كه انديشيدن در مورد آن صواب و درستى است و دوام و ادامۀ نعمتهايت را در پى دارد. خالد گفت: آن فكر چيست؟ گفتند: امير المؤمنين هشام از ما خواسته است كه ما در مورد غلاّت و اموال تو به او اطلاعات بدهيم و ما در اين خواسته پنهان كارى مى كنيم و زمان را مى گذرانيم.
بهتر است خودت برايش نامه بنويسى و او را از ميزان دارايى هايت مطّلع كنى. خالد پاسخ داد: به خدا سوگند، مخالفتى با اين پيشنهاد شما ندارم، اما هرگز به پستى تن نمى دهم و حتى درهمى ناچيز را از دستان خود خارج نمى كنم؛ چه رسد به بيشتر از آن.
آنان گفتند: هشام از تو قوى تر است، او بر تو ولايت دارد، ولى تو در مقابلش چيزى در اختيار ندارى و از حرص و طمعش نيز باخبرى. اگر او چيزى را كه ما بر وى عرضه مى كنيم بگيرد، بايد آن را بار ديگر برايش جمع كنيم.
پس هشام در سال 119 ق نامه اى با اين مضمون براى وى نوشت:(5)بسم اللّه الرّحمن
1) . يوسف بن عمر بن محمد ثقفى، به سال 106 ق عامل هشام بن عبد الملك بر شام بود. او را يزيد بن خالد قسرى به خونخواهى پدرش خالد در 127 ق به قتل رسانيد. (ابن خلكان).
2) . الصلح، نام قريه اى در عراق است كه قسرى آن را خريده بود.
3) . او عريان بن هيثم بن الأسود نخعى است.
4) . او عريان بن هيثم بن الأسود نخعى است.
5) . متن اين نامه در الكامل المبرد 297/2 آمده است.
الرّحيم بعد از حمد و ستايش پروردگار، در مورد تو چيزهايى به امير المؤمنين رسيده است كه كسى از تو آن را نمى پذيرد، مگر كسانى كه دوست دارند نيكويى هايت را افزون جلوه دهند و خوبى ها را نسبت به تو كامل بدانند. امير المؤمنين شايسته ترين كسى است كه مى تواند كارهاى اشتباه تو را اصلاح كند؛ پس اگر چنين سخنانى مانند اين سخن از تو شنيده و گزارش شود، تو را به مجازات مى رساند. اگر نعمتى دايم بر بنده اى برسد، ناسپاس مى شود. پس بدى، آن نعمت را زايل مى كند و آن نعمت گران آيد.(1)آن بنده، كارهاى ناشايست خود را به ديگران، خاندان، طايفه و عشيره نسبت مى دهد. اگر آن را به ديگران نسبت دهد و گمراهى او نزد خداى بى نياز و حاكم بر او آشكار شود، مطيع خواهد گشت و پشيمان و نادم. در اين حالت دشمنش اين فرصت را به دست مى آورد كه بر او فايق آيد. پس اگر امير المؤمنين بخواهد به سبب آنكه با نااهلان و بى خردان همنشين هستى و اشتباهات زيادى را مرتكب شده اى، مى تواند تو را نزد همگان مؤاخذه كند.
تو به همنشينان خود گفته اى به خدا سوگند، عراق به من شكوه و شهرت و عزّت نيفزود و امير المؤمنين مرا به حكومت شهرى كه كسانى پايين تر از من در آن بوده باشند، ولايت نداد. اگر تو به جايگاه و موقعيت حجاج بن يوسف در برابر مردم عراق مثل گروههايى كه ديدى، در اين تنگناها آزمايش مى شدى و آنان مى فهميدند كه تو از قبيلۀ بجيله(2)هستى، چهل مرد بر ضد تو خروج مى كردند و بر اموال و خزائن تو سلطه مى يافتند. به خدا سوگند، اگر امير المؤمنين بخواهد، مى تواند تو را براى سخنانى(3)كه در آن مجلس گفتى، مجازات كند؛ زيرا تو نعمتهاى عظيم و بخشش او را در حق خود انكار كردى، آن را كوچك و بى ارزش شمردى، رشته هاى دوستى را بريدى و در انجام امور او سستى كردى. مجازات تو اين است كه به جايگاهى كه سزاوار آن هستى، بازگرداند. تو را آن روز كه جدّ تو يزيد بن اسد(4)در جنگ صفين معاويه را همراهى كرد و دين و جانش را
1) . در الكامل آمده است: سلامتى كم شود.
2) . بجيله: قبيله اى كه قسر بن عبقر از آن بود و خالد بن عبد الله به آن قبيله منسوب است.
3) . در الكامل آمده است: سخنان باطل.
4) . يزيد بن اسد بن كرز القسرى، جدّ خالد بن عبد الله، هيئتى را نزد پيامبر (ص) فرستاد و اسلام آورد. او در شام ساكن بود و از پيامبر حديث نقل مى كرد. (المعارف 398)
در اختيارش گذاشت، معاويه در برابر با او چه كرد؟ او را بر آنچه اكنون امير المؤمنين تو را والى آن كرده، ولايت نداد؛ جايى كه قبل از تو آن را به اشراف يمن و خاندان هايى از قبايلى محترم تر و با كرامت تر از قبيلۀ تو بودند يعنى كنده، غسّان و آل ذى يزن و ذى كلاع، و ذى رعين سپرده بود؛ كسانى كه نخستين خاندانهاى محترم و با شرافت و منتسب به آل عبد الله بن يزيد بودند؛ اما پس از آنان امير المؤمنين تو را به حكومت عراق گماشت كه نه خاندانى بزرگ(1)و نه شرافتى كهن داشتى و خاندانت باعث نقص تو بودند و تورا در سختى ها و بلايا درانداختند. اگر علاقۀ خاص امير المؤمنين به تو نبود، از آن منصب دورت مى كرد و براى كارهايى كه انجام دادى، مؤاخذه مى كرد. اگر امير المؤمنين پرهيزكار باشد، بايد نعمت الهى را از تو دريغ، و عذاب و نقمت الهى را ارزانيت كند.
به سبب برخوردهايى كه با اهل عراق دارى و از يهود، نصارى و مجوس يارى و كمك گرفتى و آنان را بر مسلمين، اموال و خراج آنان مسلّط كردى، او بايد با اين كار، عرق بدى كه بر پيشانى كسى كه تو را چنين قدرت داده است پاك كند. پس تو ذات بدى دارى و در حق خود ستم كرده اى و وقتى خداوند احساس امير المؤمنين را نسبت به تو و بدى تو را در شكر گزارى از او ديد، نظر او را نسبت به تو عوض كرد و او را به خشم آورد؛ به گونه اى كه كارهايت در نزد او قبيح شد و او را از اميد به شكرگذاريت مأيوس كرد و كفران نعمت تو را در نزد امير المؤمنين آشكار ساخت. پس در اين صورت بايد منتظر تغيير نعمت، زوال كرامت، نزول بلايا، و عقوبت خدا باشى. به درستى كه خداوند از تو بى نياز است و رفتارت را نمى پسندد. پس در حالى شب را به صبح رساندى كه گناهانت بزرگتر از آن است كه امير المؤمنين تورا از آن گناهان و كسى كه تو را نزد او بالا برد نسبت به آنچه فراموش كردى و خداوند از آن آگاه است، سرزنش كند. به تحقيق امير المؤمنين، تو را از اقدامات ناعاقلانه اى كه نسبت به آن آگاه هستى، نهى مى كند. مثل آن فرد قريشى كه در حجاز به او ظلمى كردى و خداوند تو را با شلاقى كه با آن تو را زد و در برابر بردگان زيردست، تو را رسوا و خوار كرد. شايد امير المؤمنين با تو چنين عمل كند. پس اگر اين
1) . در الكامل آمده است: عمارت رفيع.
كار را بكند، حق توست و اگر از تو درگذرد، باز چنين حقى را دارد. به خدا سوگند، اگر امير المؤمنين هيچ دليلى بر ضعف مزاج و سوء تدبير تو جز ناتوانى ادارۀ امور، غرور و خيانت و ظلم به ضعيفان، ناديده گرفتن عهد و پيمان و تسلّط كنيزت بر تو و حيف و ميل اموال خداوند براى نهر مبارك(1)به ميزان دوازده ميليون(2)درهم نيابد، به خدا سوگند اگر فرزند عبد الملك هم بودى، امير المؤمنين هرگز اجازه نمى داد كه در اموال الهى فساد و امور مسلمين را ضايع كنى و بر نواحى اسلام(3)حاكمان بد و ناشايست منصوب كنى و نيز درآمد و هداياى نيروز و مهرجان(4)را به تو واگذار نمى كرد.(5)بزودى براى تو و براى امير المؤمنين خبرى است كه اگرچه تو را نخواهد بخشيد، گمان مى كند كه خداوند خواهان ادارۀ امور به دست توست؛ تو را رها نمى كند تا خود از آنها پرده بردارى. تو اموالى را كه جمع آورى آن جزو وظايف عمر بن هيبرة بوده كم و ناقص فرستادى. او در فلان سال و فلان سال هنگامى كه مالياتهاى عراق را جمع كردى، اموال و دارايى تو را محاسبه نكرده است. تو برادرات، اسد، را به خراسان فرستادى كه در آنجا عصبيّت و قبيله گرايى آشكار است و او در اين راه به قبيله اى از مضر متكى شده است. امير المؤمنين جاسوسان خود را براى تحقير و كوچك كردن آنها فرستاد و آنان داستان زرنب(6)و داستان مهاجرين را كه در مورد يزيد بن اسد(7)رخ داده بود، فراموش كرده بودند. پس بعد از نوشتن اين نامه، امير المؤمنين از تو خشمگين شود و بر تو سخت گيرد. امير المؤمنين
1) . رودى در بصره كه خالد براى هشام حفر كرد.
2) . در الكامل آمده است: تو او را خواندى و به او دوازده ميليون درهم نفقه دادى.
3) . در الكامل آمده است: همه اهالى اين نواحى عمال تو هستند.
4) . مهرگان
5) . درآمدها به سوى تو روان هستند.
6) . كرز بن عامر، جدّ خالد، از موالى عبد القيس بود كه مهاجرت كرد، او را به اسارت گرفتند و به گروهى از قوم طهية بخشيدند. بعد از آنجا فرار كرد و بنى اسد او را گرفتند. در ميان آن قوم بود و در آنجا با زنى بدكاره به نام زرنب ازدواج كرد و اسد را به دنيا آورد كه او را اسد بن خزيمه ناميدند. آنگاه خاندان قسرى او را شناخته و همراه خود به طائف بردند. پس وقتى خانه اى را در بجيلة ديد، از آن خوشش آمد و آن را خريد و با پسرش در بجيله اقامت كرد تا زمان مرگ در آنجا ساكن بود. (رغبة الآمل 294/8)
7) . در الكامل آمده است: اسد بن كرز.
منتظر و اميدوار بازگشت و توبۀ(1)توست. او افراد زيادى را از برجستگان و خاندان ها براى جانشينى تو دارد. خداوند اگر بخواهد پشتيبان توست.(2)[عبد الله بن(3)سالم در سال 117 ق اين نامه را براى مولايش امير المؤمنين نوشت].
در 120 ق، هشام طى نامه اى به يوسف بن عمر، كارگزارش در يمن، هنگامى كه از جرئت، خباثت و تندخويى او مطّلع شد، او را به ولايت عراق نيز منصوب كرد. هنگامى كه او به كوفه رسيد، خالد(4)، زياد بن عبد الله حارثى را جانشين خود كرده بود. يوسف از زياد، نسب او را پرسيد و گفت: نجرانى هستى؟ گفت: بله. او دست يوسف را در حكومت باز گذاشت و آن را به او سپرد و سپس گروهى را به سوى خالد، كه در حمّة(5)بود، فرستاد. آنان نيز خالد و همه همراهانش را دستگير كردند و نزد يوسف فرستادند.
در اين هنگام عبد الله بن عياش منتوف(6)به همراه برادرش، فضل به كوفه آمدند و از عريان بن هيثم كه فرزند عبد الله يعنى جراح را زده بود نزد خالد شكايت كرد، اگرچه او اين كار را نكرده بود؛ لذا آنان از خالد خشمگين و كينه اش را به دل داشتند. سپس عبد الله و فضل به محل نگهدارى خالد حمله كردند و او را كتك زدند، به گونه اى كه نزديك بود زير پاى آنها له شود. آنان مى گفتند: اين شكنجه و عذاب براى آن است كه از كنيزى نصرانى(7)هستى. پس او را شكنجه دادند، بر صليب كشيدند و به قتل رساندند. نگهبانان به سوى آنان حمله كردند، اما فضل گريخت. عبد الله بن منتوف دستگير و شكنجه و لباسش به گونه اى پاره شد كه فقط يقۀ آن باقى ماند و عورتش و فتق آن مثل خورشيد
1) . اين عبارت از الكامل حذف شده است.
2) . در الكامل آمده است: به خدا سوگند از پشت آن.
3) . عبارت از الكامل نقل شده است.
4) . خالد بن عبد الله عسكرى.
5) . حمّة: نام مكانى است. (الياقوت 320/2)
6) . ابو الجراح عبد اللّه بن عياش بن عبد اللّه الهمدانى الكوفى، معروف به منتوف، راوى اخبار و روايات بود. او همدم منصور بود و او را مى خنداند. در سال 158 وفات يافت. (الشذرات 243/1 و لسان الميزان 322/2)
7) . در الأغانى 59/19 آمده است. مادر او زنى رومى و نصرانى بود كه عبد الملك به پدر او بخشيد و براى او كليسايى در پشت مسجد جامع كوفه بنا كرد. هنگامى كه موذن قصد اذان گفتن داشت، او ناقوس كليسا را به صدا درمى آورد و هنگامى كه خطيب بر منبر سخنرانى مى كرد، نصرانى ها بلند دعا مى خواندند.
آشكار شد. وقتى به يوسف بن عمر خبر رسيد، او را احضار كرد و پرسيد: چه كسى تو را آزار رسانده است؟ پاسخ داد: اهل دنيا؛ من ضاربين را نديدم. يوسف گفت: اما من مى دانم چه كسى تو را زده است. سپس يكى يكى نام آنان را برد. آنگاه آنان را فراخواند و كتك زد و سپس براى جنگ به مرزها فرستاد.
يوسف، خالد را تا حد مرگ شكنجه داد تا اينكه نامۀ هشام مبنى بر رهايى و بازگرداندن او به حكومت سابق به وى رسيد. او نيز حكومت را به خالد واگذار كرد و در شام ساكن شد تا اينكه در 125 ق هشام درگذشت و وليد بن يزيد، خالد را نزد يوسف به عراق فرستاد كه او را شكنجه كرد و به قتل رساند.(1)
احمد بن سعيد، از زبير، از على بن صالح بن عامر بن صالح از عبد الله بن عباس نقل كرد:
هنگامى كه بين على و معاويه درگيرى ايجاد شد، اهالى مكه با عثمان بن شيبه(2)از بنى عبد الدار گفتگو كردند كه اداره امور آنها را برعهده گيرد تا وقتى كه مردم خليفه اى انتخاب كنند، او نيز چنين كرد. اهالى طائف نيز از عبد الله بن خالد بن اسيد(3)خواستند كه اداره امورشان را برعهده گيرد تا مردم بر خليفه اى اتّفاق نظر يابند، او نيز پذيرفت. همان شب كسى بر در خانۀ عبد الله آمد و اذن دخول خواست. آن شخص عنبسة بن ابى سفيان بود. عبد الله گفت: به او اجازه دهيد. عنبسه در حالى كه مست بود، بر او وارد شد. دختر عثمان بن عفان نيز در آن خانه در نكاح عبد الله بود. عنبسه به پستوى خانه رفت و در آنجا ظرفى از شراب ريخت. عبد الله بن خالد به عنبسه گفت: اين چيست كه من امشب مى بينم؟ در اين حال همسر عبد الله گفت: به خدا سوگند، او هرگز جنايتى مرتكب نشده است. او برادر امير المؤمنين (معاويه) است. تو بايد اين امر را پوشيده دارى و آن را
1) . هشام در ربيع الثانى 125 ق پس از بيست سال خلافت از دنيا رفت و پس از او وليد بن يزيد يعنى وليد دوم خليفه شد. - م
2) . براى آگاهى از شرح حال او، رك: الاصابة 163/2.
3) . عبد الله بن خالد بن اسيد مخزومى، در زمان خلافت عثمان، به فرمان زياد، والى فارس شد. او بعد از خلافت عثمان به حكومت بصره رسيد. (الاصابة 293/2)
ناديده بگيرى. عبد الله گفت: به خدا سوگند، هرگز حدّى از حدود الهى را ضايع نمى كنم.
سپس عنسبه را نزد عبد الرحمن بن ابى ربيعه در طائف برد. ابن ابى ربيعه به عبد الله گفت:
براى چه او را نزد من فرستاده اى؟ پاسخ داد: براى اينكه عنبسة بن ابى سفيان را در حالت مستى ببينى و بر مستى او شهادت دهى. ابن ابى ربيعه گفت: نه، او با تو پيوند خويشاوندى دارد. در اينجا هيچ كس ضعيف تر از من در اين امر نسبت به تو نيست.
عبد الله پاسخ داد: اما در اينجا كسى جز تو كه بر نفسش مسلّط باشد نيست. ابن ابى ربيعه گفت: اگر اين گونه است، پس او را نزد فرد ديگرى بفرست. لذا او را نزد فردى از ثقيف فرستاد. او نيز شهادت داد و در اين صورت عبد الله حكم داد كه عنبسه را حد بزنند. در اين هنگام معاويه به خلافت رسيد. عنبسه، برادر خود را نزد معاويه فرستاد و او را از آن ماجرا آگاه ساخت. معاويه كسى را نزد عبد الله بن خالد بن اسيد، عبد الرحمن بن ابى ربيعه و آن فرد ثقفى فرستاد و از ثقفى و عبد الرحمن خواست كه خودشان آن اتّهام را تكذيب كنند تا حكم حد باطل شود. عبد الله بن خالد و عبد الرحمن از اين كار امتناع كردند؛ اما ثقفى از شهادتش منصرف شد. عبد الرحمن بن ابى ربيعه و عبد الله بن خالد بن اسيد يك سال اجازه نداشتند به درگاه معاويه راه يابند. چون عبد الرحمن اين وضع را ديد، در روز جمعه اى احرام بست و معاويه در آن روز بر منبر بود. معاويه فردى را نزد وى فرستاد كه تو نزد من كرامتى ندارى و به خدا سوگند، اگر اجازۀ حضور بخواهى به تو اجازه ندهم. عبد الرحمن گفت: تو كسى را نزد من فرستادى تا از آن كار از من سؤال كند، من نيز او را مطلّع ساختم. معاويه نيز اجازه داد وى به طائف بازگردد. عبد الله بن خالد نيز يك سال ديگر آنجا ماند و بعد معاويه به او اجازه داد كه براى اداى مراسم حج به مكه برود.
عبد الله بن خالد پس از چندى بر معاويه وارد شد و از او خواست اموالى را كه به سبب موضوع عنبسه از او گرفته شده، بازگرداند؛ اما معاويه نپذيرفت. سپس عبد الله بن خالد به سوى عراق خارج شد كه زياد بن ابو سفيان حاكم آنجا بود. زياد به هنگام مرگ(1)،
1) . زياد بن ابى سفيان در 53 ق وفات كرد. (الطبرى، 288/5)
عبد الله بن خالد را به جاى خود گماشت و اين امر را براى معاويه نوشت. معاويه گفت:
به خدا سوگند، من او را ولايت و به نماز آنجا امامتش نمى دهم و به امور خراج آن شهر نمى گمارم. آنگاه معاويه، عبد الرحمن بن ام حكم ثقفى(1)را به ولايت عراق گمارد. عبد الله بن خالد دو ميليون درهم از بيت المال برداشت و به مكه رفت؛ زيرا آگاه شده بود كه معاويه، عبد الرحمن بن ام حكم را به ولايت آنجا گمارده است. پس وقتى معاويه خبر يافت او از بيت المال پول برداشته است، گفت: سپاس خدايى را كه قدرت ما از اوست. به خدا سوگند، دست او را در تصرف بيت المال باز نمى گذارم. آنگاه به سوى عنبسه فرستاد و گفت: خداوند براى تو امكان انتقام(2)را فراهم ساخته است و او را آگاه كرد كه عبد الله به بيت المال دست درازى كرده است. معاويه، عنبسه را به ولايت حجاز گمارد. او خود را آماده ساخت و نزد معاويه رفت تا خداحافظى كند. معاويه به او گفت: با عبد الله بن خالد چه مى كنى؟ گفت: به خدا سوگند، دست و صورتش را مضروب مى سازم. معاويه گفت:
تو خيلى شجاع شده اى. به خدا سوگند، تو از خاندان او هستى، با عبد الله چنين مى كنى؟ به خدا سوگند، من از او خشمگين و عصبانى بودم، با اينكه از زور و اجحاف او نسبت به تو آگاه شدم، از او چشم پوشيدم. كار او را به خدا وامى گذارم. هرگز به او در اين مورد مطلبى ننوشتم. عبد الله بن خالد مانند تو يا من نيست؛ اگر اين چنين كنى تو را از كار بركنار كنم.
زبير از عمر بن ابى بكر مؤملى، از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمّد بن عمّار بن ياسر برايم نقل كرد و گفت:
ابو مسلم خولانى(3)، يكى از پرهيزكاران شام، نزد معاويه رفت و گفت: اى معاويه، با
1) . عبد الرحمن پسر ام حكم دختر ابى سفيان و پدرش عبد الله بن ابى عقيل ثقفى است. معاويه او را به عنوان والى كوفه در 57 ق برگزيد و بعد او را عزل كرد و به ولايت مصر و بعد الجزيره منصوب شد و تا زمان فوت معاويه در آنجا بود. (الاصابة 7/3)
2) . منظور انتقام از حدّى است كه عبد الله قرار بود بر عنبسه به خاطر شرب خمر بزند. - م
3) . عبد اللّه بن ثوب، زاهد معروف و از بزرگترين تابعين بود كه در 62 ق وفات يافت و در دمشق دفن شد (الفوات 443/1 و الاصابة 88/4). او از مردم يمن و صاحب كرامات بود كه در مورد او داستانهايى ساخته اند تا كرامت و بزرگيش را بيان كنند. گويند وى در هنگام مخالفت و احتجاج با اسود عنسى، پيامبر دروغين معروف در يمن، مورد آزار اسود قرار گرفت. او آتشى فراهم كرد و ابو مسلم را در آن افكند، اما آتش به او آسيبى نرساند. راوى اين روايت گويد: وقتى اسود عنسى مسلمان شد (كه البته صحيح نيست؛ زيرا اسود كشته شد و هرگز به اسلام نگرويد) با گروهى نزد ابوبكر آمد و به خليفۀ وقت گفت: خدا را سپاس مى گويم كه زنده ماندم و كسى را از امت محمد (ص) ديدم كه در مورد او همان اتفاقى رخ داده كه در مورد ابراهيم (ع) رخ داده بود (به نقل از: ابن عماد حنبلى، شذرات الذهب فى اخبار من ذهب 70/1). - م
على عليه السّلام جنگ نكن كه او پسرعموى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله است و در اسلام شأن و قدر و منزلت و سابقه و قرابتى با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دارد كه تو از آن برخوردار نيستى. تو آزاد شده و فرزند آزاد شده هستى! معاويه گفت: اى ابو مسلم! به خدا سوگند من با او نمى جنگم، من در اسلام همان چيزى را ادعا مى كنم و خواهانم كه او ادعا مى كند. من در اسلام همان چيزى را دارم كه او دارد. اما من به خونخواهى عثمان با او جنگ مى كنم. على، عثمان را كشته و من خونخواه او هستم.(1)ابو مسلم خارج شد و بر شترش ضربه زد تا به كوفه رسيد و در محله كناسۀ كوفه فرود آمد. سپس رفت و بر على عليه السّلام وارد شد، در حالى كه مردم در اطرافش بودند. سلام كرد و پرسيد چه كسى عثمان را كشت؟ على عليه السّلام پاسخ داد: خدا او را كشت و من با او بودم. ابو مسلم خارج شد و كلمه اى بر زبان نياورد. بر شترش سوار شد تا به شام رسيد. به على عليه السّلام گفته شد كسى كه بر تو وارد شد، ابو مسلم بود. كسى را به دنبالش بفرست. اما او رفته و وارد شام شده بود. او نزد معاويه رفت. در حالى كه معاويه غذا مى خورد. وقتى به معاويه گفته شد، ابو مسلم آمد، او لقمه اى را كه در دهانش بود نتوانست به آرامى بخورد. گويد ابو مسلم بر او وارد شد. معاويه به او خوش آمد گفت، و نزديك خود نشاند و به وى مهربانى كرد. آنگاه در مورد سفرش از او سؤال كرد. معاويه اكراه داشت با او سخنى بگويد؛ زيرا مى ترسيد ابومسلم سخن ناراحت كننده اى بگويد
1) . در نهج البلاغه آمده است: «به انصاف رفتار نكردند. حقى را مى طلبند كه خودشان ترك كرده اند و خونى را مى خواهند كه خود ريخته اند. پس اگر من در ريختن آن خون با آنان شركت كرده بودم، ايشان هم بى بهره نبودند و اگر بدون من مباشرت كرده اند پس جز ايشان را نبايد بازخواست كرد» (نهج البلاغه صبحى صالح، ص 194، كلام 237). و نيز امام على (ع) طى نامه اى به معاويه نوشت: «اى معاويه اگر به عقل خود بنگرى و از هواى نفس بپرهيزى مرا خواهى ديد كه بيزارترين مردم نسبت به قتل عثمان بودم و مى دانى كه از آن كناره گرفته، گوشه نشينى كردم مگر آنكه به من بهتان زده و كشته شدن او را به من نسبت دهى و آنچه بر تو آشكار است را پنهان كنى (پيشين، ص 365) - م
كه مورد پسند وى نباشد. راوى گويد ابو مسلم گفت: برخيز كه به خدا سوگند، هر آينه با على مى جنگيم، تا اينكه خدا او را بكشد. او به قتل عثمان اعتراف كرد. راوى گويد:
معاويه بسيار خشنود برخاست و به منبر رفت. مردم جمع شدند. پس خداى را شكر و سپاس گفت. ابو مسلم نيز براى سخنرانى ايستاد و مردم را براى جنگ با على عليه السّلام دعوت كرد و گفت او به قتل عثمان اعتراف كرده است و معاويه نيز عده اى را براى جنگ با على عليه السّلام آماده كرد. در اين زمان محمد بن ابى حذيفة بن عتبة بن ربيعة(1)بر مصر غلبه يافته بود. معاويه نيز قبل از اينكه محمد به صفين برسد، به سوى او رفت و اميد داشت (هنوز بتواند با او مصالحه كند)؛ لذا معاويه به وى گفت: با سى مرد به سوى من بيا و من نيز با سى نفر به سوى تو مى آيم تا در كارها بينديشيم و بر صلح دست يابيم. محمد و معاويه اين كار را انجام دادند. معاويه به لشكريانش دستور داد در تاريكى شب حركت كنند تا به آن مكان برسند. محمد و يارانش خارج از اسكندريه بودند. ياران معاويه در آنجا بيتوته كردند. به دستور معاويه محمد و يارانش را (برخلاف قرار معاويه) دستگير و در غل و زنجير كردند و به شام بردند و زندانى كردند. فرمانده زندان راه آنان را باز گذاشت. وقتى صبح شد، به معاويه خبر دادند محمد از زندان گريخته است و از سوى ديگر نيز على عليه السّلام نيروهاى خود را در عراق آماده كرده و مى خواهد به سوى معاويه بيايد. همچنين خبر رسيد كه روميان در تدارك لشكركشى به سوى او هستند. لذا عمرو بن عاص را فراخواند و به او گفت: از صبح هنگام اين سه خبر به من رسيده و هرگز اخبارى به اين نحس
1) . محمد بن ابى حذيفه بزرگ شدۀ عثمان بن عفان بود. او وى را به مصر فرستاد تا در كنار عبد الله بن سعد بن ابى سرح، حاكم مصر، خدمت كند. محمد بن ابى حذيفه به سبب آنكه عبد الله بن سعد از مرتدان دوران پيامبر بوده و آن حضرت فرمان قتل او را صادر كرده بود حاضر نبود در خدمت وى باشد و همواره موضعى معارض با او اتخاذ مى كرد. به هنگام محاصرۀ عثمان، محمد بن ابى حذيفه تعدادى از ياران خود را براى محاصره خليفه و مخالفت با او به مدينه اعزام كرد و وقتى عبد الله بن سعد از مصر به مدينه رفت، او مصر را در اختيار خود گرفت و در زمان خلافت امام على (ع) ماند تا امام على از او خواست با بسيج نيروهايش براى جنگ با معاويه به سوى صفين حركت كند. معاويه كسانى را در پى محمد بن ابى حديفه فرستاد و او را در راه گرفتند و به شهادت رساندند و به روايتى عمرو بن عاص كه بر مصر سلطه يافت با خدعه و نيرنگ محمد بن ابى حذيفه را دستگير و روانه شام كرد و در آنجا پس از مدتى از زندان گريخت و سرانجام او را در غارى يافتند و كشتند (در اين باره، رك: نهايه الارب فى فنون الادب، ترجمه مهدوى دامغانى، 25/7). - م
نشنيده ام. آيا تو در مورد محمّد بن ابى حذيفه و يارانش كه از زندان گريختند، امپراطور روم كه در نامه اى مرا تهديد كرده است و نيز على بن ابيطالب عليه السّلام كه نيروهايش را در عراق سازماندهى مى كند، راه حلى دارى؟ عمرو بن عاص گفت: نبايد اين امور تو را نگران كند. اما در مورد فرار محمد، نيروهايت را پنهانى به دنبال آنان بفرست كه در راههاى پنهانى و آشكار آنان را دنبال كنند، اما وارد جنگ نشوند. براى امپراطور روم نيز هدايايى بفرست تا از حمله منصرف شود. اما على بن ابيطالب عليه السّلام كه فردى جليل و گرانقدر است، كسى چون او تا به حال به سوى تو نيامده است. او نيروهايش را در عراق جمع كرده است. پس نيروهايت را بر ضد او جمع كن و به سوى او بتاز و به خداوند عليم پناه ببر. در اين هنگام معاويه مردى از قبيلۀ خثعم، كه عبيد الله بن عمرو نام داشت، را براى جستجوى محمد بن ابى حذيفه اعزام كرد كه در غارى به وى رسيد و او را به همراه علقمة بن عديس البلوّى(1)، قاتل عثمان، يافت. لذا آن دو را به قتل رساند و هدايايى نيز براى امپراتورى روم فرستاد. كه وى از جنگ منصرف شد. اما على بن ابى طالب عليه السّلام تمام مردم را جمع كرد و براى جنگ با معاويه خارج شد.
احمد بن سعيد از محمد بن سلام جمحى، از ابى بكر هذّلى نقل كرد و گفت:
هنگامى كه زياد بن ابيه بر بصره حاكم و به آن جا وارد شد، خانه هايى را كه از نى ساخته بودند ديد و گفت: چه بسا كسانى براى امارت من شاد باشند، اما سودى براى آنان نداشته باشد و چه بسا كسانى آن را بد پندارند، اما ضررى به آنان نرساند. بعد با وقار به سمت منبر رفت و در حالى كه دستار و عبايش را جمع كرده بود و بوى خوشش در فضا مى پيچيد، خطبۀ بتراء را شروع كرد.(2)در اين خطبه بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله درود نفرستاد و بعد
1) . در منابع عنوان شده كه فردى به نام عبد الرحمن بن عديس البلوّى عثمان را به قتل رساند و در جايى نام علقمه را ذكر نكرده اند (در اين باره رك: التمهيد و البيان فى مقتل شهيد عثمان و نيز الطبرى 348/4، ابن سعد 44/1/3 و ابن الاثير 168/3) - م
2) . در البيان و التبيين 6/2 خطباى پيشين و اهل فن، خطبه هايى را كه با حمد و ثناى خداوند شروع نشود و با تعريف و تمجيد از خود شروع شود، بتراء گويند يا به عبارتى ديگرى خطبه اى را كه با نام خداوند آغاز نشود بتراء يا ابتر گفته اند.
گفت:(1)اى مردم، معاويه در مورد شما با من سخن گفت. او بر قوم خود ترسان نيست و چنان نبوده كه بيهوده كسى را به نسب خود ملحق سازد. در مورد اين خبر، شاهدان نيز شهادت داده اند.(2)به درستى كه من مردى هستم كه خداوند به دست من هركسى را بخواهد بلند مرتبه كند و يا كسانى را كه ضايع شده اند حفظ كند. محقّقا كسى بنده محسوب نمى شود، اگر شكرگزار ارباب خود و خداوند باشد. آگاه باشيد كه ما سرزنش مى كنيم و سرزنش كنندگان نيز ما را سرزنش مى كنند. ما ديديم اين امر اصلاح نشود مگر با خشونت، اجبار و دورى از سستى. آگاه باشيد كه دروغى بالاتر از دروغى كه اميرى بر منبر گويد نيست كه خدا و بسيارى از مردم شاهد آن باشند. پس اگر آن را از من شنيديد، به من گوشزد كنيد. اگر ديديد كه كارها را در امور و مجراى خود قرار ندادم و آن را در راه خود گذاشتم، نيزه هاى خود را در برابرم راست كنيد. براى هريك از شما تارى تنيده ام.
پس بر حذر باشيد كه گرفتار تارهاى من نشويد. من پيشرو شما را به عقب افتاده شما، مطيع و فرمانبر شما را به عصيانگر شما و حاضر شما را به غايب شما مؤاخذه مى كنم. به گونه اى كه اگر مردى برادرش را ديد بگويد: سعد، فرار كن همانا سعيد كشته شد.
راوى گويد: صفوان بن اهتم برخاست و به سويش رفت و گفت: اى امير، خداوند حكمت و فن خطابه را به تو عطا كرده است. زياد گفت: دروغ گفتى، آن مخصوص داود نبى اللّه بود. احنف بن قيس(3)برخاست و گفت: اسب به تيزرويى، زندگى به سختى، شمشير به برّندگى، و مرد به كوشايى است. همانا حديث تو به آنجا رسيده كه در مورد آنچه مى بينى مبالغه مى كنى. ستايش پس از آزمايش، و ثنا پس از بخشش است و ما تا نيازماييم بر تو درود نمى فرستيم و تا به ما عطا نشود، ثنا نمى گوييم. آنگاه ابو بلال مرداس
1) . اين خطبۀ بتراء با اين روايت در نوادر القالى 185، عيون الاخبار 241/2، الطبرى 217/5، البيان و التبيين 91/2، العقد الفريد 110/4، شرح ابن ابى الحديد 818/4، و ابن الاثير 374/3 آمده كه البته به روايت مدائنى هم آمده بعد از اين روايت نقل شده است.
2) . منظور ماجراى استلحاق و ملحق شناختن زياد بن ابيه به پدر معاويه يعنى ابو سفيان كه قبلا شرح آن رفت. - م
3) . احنف بن قيس تميمى سعدى از بزرگان تابعين بود كه دوران رسول خدا (ص) را درك كرد. در زمان عثمان ولايت خراسان يافت. او در صف ياران على (ع) وارد شد و معاويه را نكوهش مى كرد. او از زمرۀ تابعان زاهد و متقى بود (ابى رجب حنبلى، شذرات الذهب 78/1) - م
بن ادّية(1)برخاست و گفت: همانا خداوند بلندمرتبه از ولىّ و خليلش چيز ديگرى انتظار دارد كه تو دارى. خداوند بلند مرتبه در اين مورد گويد: «وَ إِبْرٰاهِيمَ اَلَّذِي وَفّٰى * أَلاّٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ»(2).
بعد مرداس از مسجد خارج شد و چهل نفر از يارانش نيز خارج شدند و او اوّلين كسى بود كه از بصره خارج شد.
ابو عبد الله زبير گويد: مدائنى از على بن محمد بن عبد الله، از يارانش برايم نقل كرد و گفت:
هنگامى كه زياد حاكم بصره شد، فسق و فجور و تبهكارى او آشكار شد. او براى مردم خطبه خواند و گفت: ستايش و شكر مى كنم خداى را، براى فضيلت ها و احسانش و افزايش نعمتها و اكرامش. خداوندا، همان گونه كه نعمت ها را بر ما ارزانى داشتى، شكر آن را نيز به ما الهام كن. همانا نادانى كامل و گمراهى و تباهكارى، كه انجام دهندگانش را به سرعت در آتش مى غلتاند(3)، همان كردارهايى است كه بى خردان شما انجام مى دهند و خردمندان شما آن را تحمل مى كنند. كارهاى بزرگى كه اشخاص كوچك بر آن مى جهند و بزرگان از آن باكى ندارند. گويى شما كتاب الله را قرائت نكرديد و از آنچه خداوند براى اهل طاعت وعده و عذاب هميشگى و دردناكى كه براى معصيت كاران مهيا كرده است، مطّلع نيستيد. گويى شما مانند كسى هستيد كه از حق منصرف شده و گوشهايتان از فساد و تباهى پر شده است. امور فانى را بر امور باقى ترجيح داديد. آيا نمى خواهيد به ياد آوريد كه در انجام كارها گناهانى مرتكب شديد كه قبل از شما
1) . مرداس بن عمرو بن حدير از زعماى خوارج بود كه در زمان يزيد بن معاويه از بصره خارج شد و به سوى عبيد الله بن زياد رفت. يزيد نيز كسى را به سوى او فرستاد كه او را شكست داد و در 61 ق به قتل رسيد (الطبرى 470/5).
2) . نجم/ 38-37.
3) . در البيان آمده است: پيوسته از بازگشتشان روايت كنند. در العقد و الطبرى و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد نيز اين گونه آمده است.
هيچ كس مرتكب نشده بود. همۀ امور شما به سوى فساد است. همه نوع خطا انجام مى دهيد و از عاقبت آن هراسى نداريد. اميد بازگشتى نيست. پيوسته در گمراهيتان هستيد و جز اين كار به كار ديگرى مشغول نمى شويد و چيزى مانع شما نيست تا راه اسلام را ناديده بگيريد. من خوردن و نوشيدن را بر خود حرام مى كنم تا علف هاى هرز زمين را از بين ببرم.
مى بينم كه پايان اين امور اصلاح نشود مگر همچنان كه نخست اصلاح شد، يعنى با ملايمت و نرمى بدون سستى و ضعف، و شدّت و زور، بدون ستم و جور. به خدا سوگند، دوست را به جاى دوست و ساكن را به جاى گريخته و حاضر را به جاى غايب و كسى را كه خود بى گناه و سالم است به جاى ناسالم بگيرم و مجازات كنم تا اگر مردى از شما ديگرى را ديد، بگويد: اى سعد بگريز كه سعيد كشته شد(1). تا آنكه كار شما استوار و پايدار گردد و دروغ گفتن بر روى منبر براى شما مشهود شود(2).
اگر دروغى از من شنيديد، نافرمانى من بر شما روا باشد. به خانۀ هركس از شما شبانه دستبرد زده شود، شخصا ضامن پرداخت آن هستم؛ شما را از حركت و رفت وآمد در شب بر حذر مى دارم و آن را ممنوع مى سازم. من با كسى كه شب حركت كند، برخوردى ندارم جز اينكه خونش را بريزم. شما را هشدار مى دهم كه هركس دعوى جاهليت كند، زبانش را قطع مى كنم. ما براى هر گناهى عقوبتى داريم. اگر كسى، كسى را غرق كند ما نيز او را غرق مى كنيم و اگر كسى، كسى را بسوزاند او را آتش مى زنيم، و اگر كسى به خانه اى نقب زند و وارد آن شود، دلش را مى شكافم و هركس گورى را بشكافد، او را زنده در همان گور مى كنم. زبانها و دستهايتان را از من دور بداريد تا از دست و زبان من در امان باشيد. اگر از فردى خطايى سرزند، گردنش را مى زنم. إن شاء اللّه
و نيز گويد:(1)
زياد در بصره خطبه خواند و گفت: شكر و سپاس مخصوص پروردگار است. و آنگاه گفت: چه بسيار افراد خرسندى كه از آمدن ما اندوهگين خواهند شد و چه بسيار افراد ناراحتى كه به زودى خوشحال خواهند شد. همانا كه قدرت و توانايى، اندوه و خشم را زايل مى كند. بين من و بعضى از اقوام كدورتها و دشمنيهايى بوده است كه پشت گوش و زير گام هايم قرار مى دهم. اگر فردى از شما نيكويى كرد، پس بر احسان و نيكويى خود بيفزايد. اگر كسى از شما بدى و خطا كرد، پس خطا و لغزش را از خود دور كند. اگر من بدانم كه يكى از افراد شما از دشمنى با من بى تاب است و تا پاى مرگ از من بغض و كينه دارد، مادام كه آن را براى من ظاهر نكند، پوشش و پرده او را ندرم و درى به روى او نگشايم و رازش را فاش نسازم. اما زمانى كه آن را آشكار كند، او را مهلت ندهم. اى مردم! امورتان را روبه راه كنيد و به خودتان مشغول شويد. خداوند شما را رحمت كند.
آگاه باشيد كه من سخنى نگويم مگر اينكه اجرايش كنم. اگر زمانى مرا ديديد كه سخنى گفتم و آن را اجرا نكردم، در آن صورت اطاعت من بر شما روا نيست.
راوى گويد:(2)هنگامى كه از منبر پايين آمد، صداى مردمان را كه جمع شده بودند شنيد و گفت: چه خبر است؟ گفتند: در شهر فسادى صورت گرفته و فاسقان زنى از اهالى مصر را به اسارت گرفته اند. صبح هنگام دستور داد ندا دهند و مردم را جمع كنند.
بعد گفت: اى مردم، اتفاقى را كه براى شما افتاده است، شنيده ام.(3)به شما هشدار و مهلت مى دهم و پيكى را به شام، خراسان و حجاز مى فرستم. اگر تا پايان ماه او (زن ربوده شده) را نيافتيد، خونتان مباح است.
راوى گويد: مردم متفرّق شدند در حالى كه مى گفتند: اين سخن مانند سخن حكما است.(4)
گويد: در پايان روز، ابن زياد فرمانده نگهبانان خود، عبد اللّه بن حصين يربوعى(1)را احضار كرد. او فرماندهى چهار هزار نفر را برعهده داشت. زياد به او گفت: اسب ها و نيروهايت را آماده كن. هنگامى كه نماز عشا را خواندم و قارى نيز هفت جزو از قرآن را تلاوت كرد و سرنيزه ها در قصر بالا رفت، حركت كن و كسى را عبيد الله بن زياد (در شب) نبيند مگر آنكه سر او را براى من آوريد.(2)
راوى گويد: صبح هنگام نهصد(3)سر بر در قصر بود. شب بعد نيز پنجاه سر و شب سوم فقط يك سر آورده شد.(4)پس مردم هنگامى كه نماز عشاء را مى خواندند، به سرعت به منازلشان بازمى گشتند، به گونه اى كه كفشهايشان را جا مى گذاشتند.(5)راوى گويد: بعد از آن، زياد از منبر بالا رفت و بعد از حمد و ستايش خداوند گفت: اين سرزمين را در روزهاى ديگر آرام خواهم ساخت. درون خانه هايتان با خودتان باشد و خارج آن با ما. شما حقّى در ادارۀ بيرون خانه هايتان نداريد. بعد گفت: كدام محل در بصره ترسناكتر و ناامن تر است؟ گفتند: مربد (محل نگهدارى شتران). بعد دستور داد كه در آنجا پارچه هاى پشمى بگذارند. هفت روز گذشت و كسى به آنها نزديك نشد. بعد به مردم گفت: درهاى منازل و مغازه هايتان را باز بگذاريد، اگر از كسى چيزى به سرقت رفت، من ضامن آن هستم. بعد گفت آنچه ما براى شما در نظر داريم، بهتر از چيزى است كه شما براى خود در نظر داريد.
زبير گويد: زياد در بصره خطبه خواند، گفت(6):
1) . در ابن ابى الحديد آمده است: نام پدرش در الطبرى 222/5 و البيان و التبيين 256/2، به صورت «حصن» آمده است.
2) . يعنى رفت وآمد در شب ممنوع شده هركس ديده شود بايد به قتل برسد. - م
3) . در همان: هفتصد.
4) . ابن ابى الحديد: دست خالى بازگشت.
5) . همان: با سرعت در منازلتان حاضر شويد. گروهى از آنان كفش هايشان را جا گذاشتند.
6) . در ساير منابع اين خطبه ادامۀ خطبۀ بتراء است.
اى مردم، من در مقام امير و مولاى شما برگزيده شدم تا از شما حمايت كنم؛ به يارى خدايى كه به ما عطا و بخشش دارد، بر شما حكومت كنم و از نعمتهايى كه خداوند بر ما ارزانى كرده است، به شما ببخشم. حق من بر شما اين است كه سخنانم را بشنويد و اطاعت كنيد. حقى كه شما بر گردن من داريد اين است كه در حكومت عدالت داشته باشم. طبق عدالت واجب است كه شما را نصيحت كنم. بدانيد كه اگر در امورى كوتاهى كنم، هرگز در اين سه امر كوتاه نخواهم آمد: من حقى را نزد شما فرو نگذارم و اگر شما خواسته اى داشتيد، از آن چشم نپوشانم؛ حتّى اگر تاريكى شب مرا فراگيرد. عطا و بخشش را از شما دريغ نكنم. از خدا بخواهيد امور شايستگان و خلفا را اصلاح كند؛ چرا كه آنان تربيت يافته اند كه بر شما حكومت كنند. اگر آنان اصلاح شوند، شما نيز اصلاح شويد و قلب هاى شما از كينۀ آنان لبريز نشود كه در نتيجه خشم شما افزون شود و حزن شما گران آيد. نيازها و خواسته هايتان را در زمانى عنوان كنيد كه اگر براى آنها پاسخى شنيديد به ضررتان نباشد. از خدا مى خواهم كه همۀ ضعيفان را در هر شرايطى يارى دهد. اگر من شما را بر انجام كارى امر كردم، آن را انجام دهيد. به خدا سوگند، من با شيوه هاى مختلف با شما برخورد كنم و هشدار دهم كه براى هر عمل شما عكس العملى دارم. راوى گويد: عبد الله بن أهتم برخاست و گفت: گواهى دهم كه امير حكمت و فن خطابه را به خوبى مى داند. زياد گفت: اى دروغگو، اين صفات داود پيامبر است. احنف بن قيس برخاست و گفت: اى امير، سخنان تو را شنيدم. اما بايد تو را موعظه اى كنم. اى امير، شمشير بايد برّنده، اسب بايد تيزرو و مرد بايد كوشا باشد. تو بلايى هستى كه ستايش مى شوى و قضايى هستى كه شكر مى شوى. تو را ثنا نمى گويم تا به بلاى تو گرفتار نشوم. ابو بلال مرداس بن ادّيه برخاست و گفت: اما سخنان خداوند برخلاف سخنان توست. خداوند فرمود: وَ إِبْرٰاهِيمَ اَلَّذِي وَفّٰى * أَلاّٰ تَزِرُ وٰازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرىٰ.
زياد گفت: اى فلانى، من نمى خواهم آن چه را تو مى خواهى به زبان آورم مگر آنكه شما را در خون غوطه ور سازم.(1)
1) . در ساير منابع آمده است: تا اينكه باطل را در مقابل شما فروريزم.
از مجالد، از شعبى شنيدم كه مى گفت(1):
زياد وارد كوفه شد. من نزديك منبر نشستم تا كلامش را بشنوم. كسى را نديدم كه حرفى به زبان آورد. آرزو كردم همه ساكت باشند از ترس اينكه مبادا زياد تصميم سويى بگيرد و شايد نيكيش را افزون كند.
او بعد از شكر و سپاس خداوند گفت(2): وقتى در بصره بودم، براى من فرمانى آمد.
وقتى قصد داشتم با دو هزار تن از نگهبانان آن شهر به سوى شما بيايم، به ياد آوردم كه شما اهل حق هستيد و اهل حق، باطل را دور مى كنند. من همراه خاندانم به سوى شما آمدم و شكر خداى كه ما را از آنچه مردم پايين قرار داده اند بالاتر نگه داشت و هرچه از ما ضايع كردند، براى ما حفظ كرد. اى مردم، ما سرزنش شديم و سرزنش كنندگان را ملامت كنيم. ما مجريان را آزموديم. دانستيم كه اين امر اصلاح نشود مگر با شدّت بدون ستم و آرامش بدون سستى. ما هيچ درى را محكم نبستيم مگر آنكه شما آن را باز كرديد و هيچ گره اى باز نكرديم مگر آنكه شما محكم كرديد. همانا خير و شر را براى شما فراهم نسازم مگر اينكه به آن وفا كنم. اگر زمانى شما از من دروغى شنيديد، ديگر ولايتى بر شما ندارم. من شما را به كارى امر مى كنم كه خودم و خانواده ام را به آن امر كنم. اگر كسى برخلاف ميل من كارى كند، گردنش را مى زنم. بدانيد كه به هيچ يك از شما هتك حرمت نكنم و از شما نمى خواهم مرا از درون خانه هايتان مطلّع كنيد و لغزشهاى هيچ يك از شما را بازگو نكنم.
راوى گويد: مردم از هر طرف مسجد بر او سنگ ريزه پرتاب كردند. پس او بر منبر نشست تا همه ساكن و ساكت شدند. آنگاه به نگهبانان امر كرد تا جلوى درهاى مسجد بايستند و صندلى هايى در كنار درهاى مسجد قرار دهند. بعد مردم چهار نفر چهار نفر آمدند و با او بيعت كردند. به كسانى كه با او بيعت مى كردند اجازه نمى داد آنجا را ترك
كنند و هركس را كه از بيعت سر باز مى زد، حبس مى كرد.
راوى گويد: در آن روز دست هشتاد نفر كه با او پيمان نبستند، قطع شد.
زبير گويد: حسن بصرى گفت: عمر بن خطاب وعده داد و به آن وفا كرد، اما زياد وعده داد و به آن عمل نكرد.(1)
حسن همچنين گفت: زياد به عمر بن خطّاب تشبه جست و در آن به افراط افتاد و حجّاج نيز به زياد تشبه كرد و مردم را به هلاكت رساند.(2)
گويد: آن روز زياد خطبه خواند و گفت(3): اى مردم، من سه كار از شما خواهم كه آن را به نصيحت به شما مى گويم. به شريفان بخشش، به قدرتمندان احترام و به پيران عزّت، من با خدا عهد بستم، شريفى نزد من كار پست و بى ارزش نمى كند، مگر آنكه چون فضل و شرف خويش را نگه ندارد او را مجازات مى كنم؛ و سالمندى نزد من كار جوانترها و بى تجربه ها را نمى كند، مگر آنكه جايگاه سن خود را در مورد آن كار نشناخته و به اين سبب او را مجازات مى كنم؛ و نيز عالمى كار جاهلى نمى كند، مگر آنكه او را مجازات كنم. عاقلان و مسن ترها را بر انجام امور به موجب فضيلت و تجربۀ آنان نگهدارم. اما مردم با بزرگان و عالمان و پيرانشان شناخته مى شوند. افوه اودى در اين مورد چنين سرايد:(4)
1) . البيان و التبيين 66/2. براى اينكه وى به طاعون دچار شد. (رك: الطبرى 289/5)
2) . البيان و التبيين 66/2. منظور آن است كه زياد در سخت گيرى از عمر بن خطاب الگو گرفت ولى در آن زياده روى كرد و حجاج نيز به زياد در خشونت اقتدا كرد و به كشتن مردم پرداخت. - م
3) . البيان و التبيين 145/2، العقد الفريد 151/2، و شرح ابن ابى الحديد 816/4 با اختلاف در الفاظ.
4) . شاعر جاهلى نامش صلاءة بن عمرو از مذحج، شرح حالش در الشعر و الشعراء 149، الأغانى 41/11 و معاهد التنصيص 59/2 آمده و شعرهايش را استاد عبد العزيز يمينى جمع كرده و در مجموعه الظرائف الأدبيه (القاهره 1937) منتشر كرده است. اين دو بيت در صفحه 10 ديوانش آمده است.
تهدى الامور باهل الرأى ما صلحت *** فإن تولّت فبا لأشرار تنقاد
لا يصلح الناس فوضى لا سراة لهم *** و لا سراة إذا أشرارهم سادوا
[امور در دست خردمندان به هدايت و انجام مى رسد و اگر به اشرار سپرده شود، به صلاح نمى رود. مردم رستگار نمى شوند بدون داشتن نخبگان و نخبگان و بزرگان ظهور نمى يابند وقتى امور در دست اشرار باشد].
زياد به پرده دارش گفت(1):
تو را پرده دار خود كردم و از چهار كس برحذر مى دارم كه مانع ورود آنان نشوى: از كسى كه در طول شب حركت مى كند كه نتيجه و شر آن به خود او مى رسد؛ و از فرستادۀ فرمانده مرزى (مرزدار) كه يك ساعت نگه داشتن او، عمل يك سال را تباه مى سازد؛ و از منادى كه به نماز دعوت كند؛ زيرا او زمان را ثبت مى كند؛ و از آشپز وقتى كه غذايش آماده است؛ زيرا اگر غذا را دوباره گرم كند، فاسد شود.
احمد بن سعيد از زبير، از عمر بن ابى بكر مؤملى، از عبد اللّه و او از پدرش ابى عبيدة و او از جدّش عمّار بن ياسر برايم روايت كرد كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله گفت:
من هركس را كه به خدا ايمان دارد و مرا تصديق مى كند، به ولايت على بن ابيطالب عليه السّلام سفارش مى كنم. هركس به ولايت او تن دهد، ولايت مرا پذيرفته و هركس ولايت مرا بپذيرد، ولايت خداوند را پذيرفته است. هركس او را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هركس مرا دوست بدارد، خداوند را دوست داشته است.(2)
1) . اين روايت در شرح ابن ابى الحديد 817/4 آمده و نام حاجبش در اين منبع، عجلان است.
2) . اين حديث در ذخاير العقبى از محب الطبرى، ص 95 به روايت عمار بن ياسر آمده است. (از اين نمونه احاديث كه زبير بن بكار در اين تأليف روايت كرده است، نشان مى دهد كه او روايات مختلف را بدون هيچ غرض و جانبدارى در اثرش نقل مى كند و از ارايۀ احاديث و روايت خاص شيعه نيز كوتاهى نمى ورزد. - م.
على بن عبد الله بن عبّاس بن مغيرة جوهرى، از ابو جعفر ضبعى، از عبد الرحمن بن محمد بن منصور، از حسين بن حسن اشقم، از عمر بن ثابت، از محمد بن عبد الله، از ابو عبيدة، از جدّش عمار بن ياسر براى من نقل كرد و گفت: اين مطلب را به همين گونه از رسول الله صلّى اللّه عليه و آله شنيدم.
على بن عبد الله از اسماعيل بن عباس ورّاق، از ابراهيم بن ابى حميم بصرى صيّرفى در مكّه براى من نقل كرد و گفت: عبد العزيز بن خطّاب گفت: على بن هاشم از محمد بن عبيد الله بن ابى رافع، از پدرم عبيدة بن محمد، از پدرش، از عمار بن ياسر نقل كرد كه اين مطلب را به اين شكل از رسول الله صلّى اللّه عليه و آله شنيده است.
على از احمد بن محمد بن نصر، از عبد الرحمن بن محمد البكاء، از حسين الأشقر، از على بن هاشم، از محمد بن عبيد الله بن ابى رافع از پدرم ابى عبيده از پدرش و از جدش عمار بن ياسر براى من نقل كرد و گفت: رسول الله اين مطلب را بيان فرمودند.
زبير از عمويم مصعب بن عبد الله، از واقدى، از ابن ابى زناد، از مخرمة بن سليمان والبى برايم نقل كرد و گفت:(1)
عبد الله بن زبير(2)هنگامى كه ديد مردم او را رها كرده و در حمايت او سستى ورزيدند،
1) . اين خبر در الطبرى 188/6 از مخرمة نقل شده است. نيز رك: العقد الفريد 271/2، الفخرى 111، بلاغات النساء 130، نثر الدر 93/4، و شرح ابن ابى الحديد 696/1.
2) . عبد الله بن زبير، بر ضد حكومت يزيد، دست به قيام زد و در مكه مستقر شد و پناه گرفت. پس از مرگ يزيد و در آغاز خلافت عبد الملك موفق شده بود بيعت بسيارى از شهرها را براى خود بگيرد و اعلام خلافت كند. حجاج با لشكريانش به محاصرۀ مكه پرداختند و بسيارى از ياران ابن زبير كشته شده و بسيارى نيز به دشمن تسليم گشتند و او كه به سبب اخلاق خاص خود، يعنى خست، يارانش را پراكنده كرده بود، در روزهاى آخر محاصره تنها ماند و نهايتا حجاج كعبه را به منجيق بست و آن را سوزاند و عبد الله بن زبير را هم به قتل رساند. - م
بر مادرش اسماء، دختر ابوبكر وارد شد. به او گفت: اى مادر، مردم و حتى فرزندان(1)و خانواده ام مرا رها كرده و خوار ساختند. كسى با من باقى نمانده مگر اندكى كه انگيزه صبر و ماندن بيش از يك ساعت را كنارم ندارند. اين قوم هرچه از دنيا بخواهم، به من مى دهند؛ مادر، نظر تو چيست؟ مادرش گفت: به خدا سوگند، خودت بايد تصميم بگيرى. اگر مى دانى اين راه كه به آن دعوت مى كنى حق است، پس به راه خود ادامه بده كه يارانت بر سر آن كشته شده اند. خودت را تسليم نكن تا بازيچۀ پسران (غلام بچّه هاى) بنى اميّه نشوى. اما اگر دنيا را برگزيدى، در اين صورت بدترين بندگان خداوند هستى؛ چون همراهانت را به كشتن داده اى. اگر گويى كه من با حق بودم و ياران من سستى كردند و ناتوان شدم، اين كار آزادگان و دينداران نيست. اى پسر، مگرچه مقدار مى توانى در دنيا باقى بمانى؟ كشته شدن نيكوتر است.(2)عبد الله بن زبير جلو آمد و سر مادرش را بوسيد و گفت: به خدا سوگند، عقيده و عزم من بر اين كار است. از روزى كه خروج كردم تا امروز، قصد من همين است. هرگز به دنيا اعتماد نكردم و حيات دنيا را دوست نداشته ام و هيچ چيز جز خشم براى خدا و اينكه آنان كارهاى حرام را حلال كرده اند، مرا به خروج وادار نكرد. دوست داشتم نظر تو را بدانم كه تو بر عقيده و بينش من افزودى.
اى مادر، مرا بنگر كه امروز كشته مى شوم. اندوهگين مشو و تسليم امر پروردگار باش.
پسرت هرگز به عمد به انجام منكرات و گناه بزرگ روى نكرده و از فرمان خدا سرنپيچيده است. در اداى امانت خيانت نكرده و به عمد مرتكب ظلم بر مسلمانى نشده است. از هيچ يك از كارگزارانم ظلم و كار ناشايستى سرنزده مگر اينكه آن را سخت
1) . روايت شده كه دو فرزند وى حمزة و خبيب به سوى حجاج رفتند و از او امان خواستند.
2) . در اكثر منابع آمده است: به خدا سوگند، نزد من ضربۀ شمشير از ضربۀ شلاقى كه به خوارى بزنند، با ارزش تر است. عبد الله بن زبير گفت: من مى ترسم مرا مثله كنند. مادرش گفت: پسرم، كندن پوست گوسفند پس از ذبح آن، براى او هيچ درد و رنجى ندارد.
زشت شمرده ام و هرگز بدان راضى نبوده ام و هيچ چيز در نظرم برتر از خشنودى پروردگار نبوده است. خداوندا، اين سخن را براى پاك نشان دادن خود نمى گويم، بلكه تو آگاهى كه اين سخنان را مى گويم تا مادرم آرامش يابد.
مادرش گفت: من از خداوند مى خواهم كه اگر پيش از من مردى، در عزايت به خوبى صبر و تحمل كنم و عمل تو را در پيشگاه خداوند براى خود محاسبه كنم و اگر پيروز شدى، از پيروزى تو خشنود و شاد شوم. عبد الله گفت: مادر، خدا تو را پاداش نيكو عطا كند؛ هيچ گاه دعا در حق مرا ترك نكن.(1)
مادرش گفت: اگر خدا بخواهد، هرگز دعا براى تو را ترك نمى كنم؛ زيرا تو بر حق كشته مى شوى. بعد گفت: خداوندا به حق شب زنده دارى در شبهاى طولانى؛ او را مستحق رحمت و پذيرش خود كن و آن سختى و تشنگى در گرماى مكه و مدينه و رفتار نيك او را با من و پدرش بپذير. خداوندا، او را در اين امر تسليم فرمان تو كردم و به قضاى تو راضيم. در مورد او پاداش شاكرين و صابرين را به من عنايت كن.
بعد عبد الله از نزد او خارج شد و زره و كلاه خود پوشيد و در مقابل مادرش ايستاد.
مادر نزديك آمد و دستانش را دراز كرد تا عبد الله را ببوسد و گفت: اين وداع آخر است، خداوند تو را از من دور نسازد. عبد الله گفت: مادرجان براى وداع آمده ام. مى بينم كه اين روز پايانى زندگانى من است. بدان كه كشته مى شوم و در اين راه سختى نمى بينم؛ زيرا براى اين كار ساخته شده ام. مادرش گفت: راست گفتى. بعد گفت: پسرم، بصيرت و آگاهيت را كامل كن(2)و نگذار فرزندان ابى عقيل بر تو دست يابند. نزد من بيا تا با تو وداع كنم. عبد الله نزديك آمد و مادرش او را در آغوش گرفت. دستش به زره او خورد و گفت:
اين را براى چه بر تن كرده اى؟ زبير گفت: مادر؛ اين زره را نپوشيده ام مگر براى اينكه تو دلگرم شوى. مادرش گفت: اين باعث دلگرمى و استحكام من نيست، بلكه باعث ناراحتى من است. لذا عبد الله زره اش را بيرون آورد، از نزد مادر خارج شد و به سوى
ميدان كارزار رفت و چنين سرود:
إنى إذا اعرف يوما أصبر *** اذ بعضهم يعرف ثم ينكر
[من از روزى كه جنگ را شناختم، صبر كردم، برخى با آن مأنوس شدند و برخى انكارش كردند].
وقتى مادرش سخن او را شنيد، گفت: انشاء الله؛ صبر پيشه كن، تو پدرت زبير و (پدربزرگت) ابوبكر و مادرت (مادربزرگت) صفيه دختر عبد المطلب است.
عبد الله به ملاقات دشمن رفت. چندين مرتبه حمله كرد و آنان را شكست داد تا اينكه كشته شد. مصعب بن ثابت بن عبد الله بن زبير گويد: مادرش ده روز بعد از او بيشتر زنده نماند.(1)
زبير از على بن محمد بن عبد الله، از هشام بن محمد بن سائب كلبى، از پدرش، از جميل بن مرثد كلبى و ديگران برايم نقل كرد و بعضى ها نيز اين حديث را از ابى صالح از ابن عبّاس روايت كردند كه:
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به زيد علاقه و محبت داشت(2). او پسر حارثة بن شراحيل بن عبد العزى بن امرىء القيس بن عامر بن نعمان بن عامر بن عبدودّ بن عوف بن عذرة بن زيد اللاّت بن رفيدة بن ثور بن كلب بن وبرة بن تغلب بن حلوان بن عمران بن حاف بن قضاعة، و نام قضاعة عمرو بود. چون از قومش بريده و دورى جسته بود، او را قضاعه
1) . در الاصابه 225/4؛ از هشام بن عروه از پدرش نقل شده است كه اسماء دختر ابى بكر به سن يكصد سالگى رسيد در حالى كه پيرى او را از كار نيانداخت و عقلش را زائل نكرد. همچنين آمده است: او پس از فرزندش 20 روز و يا بيشتر زنده نماند. ابن عبد البر گويد: او در جمادى الاولى سال 73 در مكه پس از اندكى از قتل فرزندش از دنيا رفت. گويند در حيات اسماء پس از مرگ فرزندش اختلاف است. بعضى گفته اند ده شب و بعضى 20 شب و بعضى بيشتر گفته اند (استيعاب 230/4)
2) . در الاستيعاب 529/1 آمده است: به زيد بن حارثه، محبوب رسول الله گفته مى شد. از ايشان كه بر او درود و سلام باد نقل كردند كه فرمود: محبوبترين مردم نزد من كسى است كه خدا بر او نعمت داده و من نيز به او نعمت داده ام. يعنى زيد بن حارثه. بخارى اين مطلب را اين گونه بيان كرده است: به خدا سوگند، او شايستۀ فرماندهى و در نزد من از دوست داشتنى ترين مردم است.
ناميدند. او فرزند مالك بن عمرو بن مرة بن مالك بن حمير بن سبأ بن يشجب بن يعرب بن قحطان(1)بود. اما مادر زيد بن حارثه، سعدى دختر ثعلبة بن عامر بن عبد عامر بن أفلت بن سلسلة از بنى معن از قبيلۀ طىء بود. سعدى مادر زيد، به ديدار قومش مى رفت(2)در حالى كه زيد همراهش بود. گروهى از سواران بنى القين بن جسر در جاهليّت به هنگام تهاجم به سوى خانه هاى بنى معن، زيد را، كه جوانى بالغ و در كنار مادر در ميان آن قبيله ساكن بود، با خود بردند و او را در بازار عكّاظ براى فروش عرضه كردند. حكيم بن حزام بن خويلد بن أسد بن عبد العزى بن قصى(3)وى را چهار صد درهم براى عمۀ خود خديجه خريد. هنگامى كه خديجه با رسول الله صلّى اللّه عليه و آله ازدواج كرد، زيد را به ايشان هديه داد و رسول خدا او را در اختيار خود گرفت. در حالى كه پدرش حارثة بن شراحيل در فقدان او چنين سرود(4):
بكيت على زيد و لم أدر ما فعل *** أحىّ فيرجى أم أتى دونه الأجل
فو اللّه ما أدرى و إنّ كنت سائلا *** أغالك سهل الأرض أم غالك الجبل
تذكرنيه الشمس عند طلوعها *** و تعرض ذكراه إذا قارب الطفل
و إن هبّت الأرواح هيّجن ذكره *** فيا طول ما حزنى عليه و ما وجل
سأعمل نصّ العيش فى الأرض جاهدا *** و لا أسأم التطواف أو تسأم الإبل
حياتى أو تأتى علىّ منيّتى *** و كل امرىء فان و إن غرّه الأمل
1) . در الاستيعاب آمده است: نسب او را ابن كلبى و ديگران نيز اين چنين گفته اند. احتمالا در ذكر اسامى اختلاف داشته باشند و بعضى از اسامى را بر ديگرى تقدم داشته يا بر آن افزوده اند. در اين باره رك: المعارف 151 و ابن هشام 247/1.
2) . اين متن در الاستيعاب به روايت زبير از مدائنى از ابن كلبى از پدرش، از جميل بن يزيد كلبى، از ابى صالح، از ابن عباس نقل شده است. اين داستان را ابن حجر در الإصابة، از هشام بن محمد ابن سائب بن كلبى، از پدرش و از حميد بن مرئد طائى و ديگران نقل شده است.
3) . حكيم بن خزام برادرزادۀ حضرت خديجه (س) از مؤلفة القلوب (آزادشدگان پس از فتح) بود كه در جنگ حنين شركت كرد و از غنايم آن صد شتر گرفت. اسلام او بعدها تثبيت شد. وى را از آگاهان قريش به انساب دانسته و اخبارى را از او نقل كرده اند. او در 50 ق درگذشت. مطالب ديگرى نيز در مورد او گفته شده است. (الاصابة، 348/1)
4) . اين ابيات در سيرة 248/1، الاستيعاب 527/1 و اكثر كتابهاى مربوط به زندگينامۀ صحابۀ پيامبر (ص) آمده است.
سأوصى به قيسا و عمرا كليهما *** و أوصى يزيدا ثم بعدهم جبل
[بر زيد گريستم و نمى دانم كه چه كرده و چه بلايى سرش آمده، آيا زنده است و جاى اميدوارى است و يا اينكه اجلش رسيده و فوت كرده است. به خدا سوگند، نمى دانم و هميشه مى پرسم كه آيا تو در زمين هاى پست كشته شده اى يا در كوهها. خورشيد هنگام طلوع و غروب، او را به يادم مى آورد. اگر روح ها از بدن خارج شوند، بسيار ياد او كنند.
واى كه اندوه و ترس من بر او چه طولانى است. براى يافتن تو تلاش خواهم كرد و سرزمين ها را طى مى كنم. من از جست وجو به ستوه نيامدم و شترم نيز خسته نشده است. در طول زندگى و مرگم تو را مى جويم. هركسى فانى و نابودشدنى است اگرچه آرزوها او را فريب دهد. بزودى به قيس و عمر براى توجه به اين مطلب سفارش مى كنم.
بعد از آن دو به يزيد و سپس به جبل نيز سفارش خواهم كرد].
[منظور در بيت آخر، جبل] جبلة بن حارثه برادر بزرگتر زيد و مقصود از يزيد نيز برادر مادرى زيد يعنى يزيد بن كعب بن شراحيل است. در مراسم حج، گروهى از قبيلۀ كلب، زيد را ديدند و شناختند. زيد نيز گفت: اين ابيات را براى خانواده ام بخوانيد؛ من مى دانم كه آنان بر من جزع و ناله كرده اند:
أحنّ إلى قومى و إن كنت نائيا *** فإنى قطين البيت عند المشاعر
فكفّوا من الوجد الذى قد شجاكم *** و لا تعملوا فى الأرض نصّ الأباعر
فإنى بحمد اللّه فى خير أسرة *** كرام معدّ كابرا بعد كابر
[مشتاق ديدن قوم خود هستم هرچند كه از آنها دورم پس من حتى در مشعر الحرام نيز ساكن خانۀ خودم هستم. اى خانوادۀ من، از غم و اندوهى كه شما را اندوهگين ساخته دست برداريد و شترها را در صحراها و سرزمين ها (در پى من و به دنبال من) روانه نسازيد. من خدا را شكر مى كنم كه در ميان بهترين خاندان جا گرفته ام. خاندان كريمى كه نسل در نسل بزرگ منش هستند].
افراد قبيلۀ كلب نزد پدر زيد رفتند و او را باخبر كردند. او گفت: اى خداى كعبه، پسرم! كلبى ها موقعيّت او را براى پدرش شرح دادند و اينكه نزد چه كسى زندگى مى كند.
حارثه و كلب پسران شراحيل به سمت مكّه حركت كردند تا براى او فديه دهند و آزادش
سازند. آنان از جاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پرسيدند، به آنان گفته شد كه ايشان در مسجد الحرام هستند.
بر ايشان داخل شدند و گفتند: اى پسر عبد المطلب، اى پسر هاشم، اى پسر سرور و رهبر قوم قريش، شما اهل حرم الهى و همسايۀ خانۀ خدا هستيد. كنار خانۀ كسى كه بندگان را آزاد و اسيران را اطعام مى كنيد؛ ما براى پسرمان نزد تو آمده ايم. بر ما منّت گذار و در فديۀ آن به ما نيكى كن كه ما فديۀ او را پرداخت مى كنيم.
پيامبر گفت: دربارۀ چه كسى سخن مى گوييد؟ گفتند: زيد بن حارثه. رسول الله گفت:
پس آيا غير از آن راهى نيست؟ گفتند: چگونه؟ پيامبر گفت: او را فراخوانيد و او را مختار گذاريد تا خود انتخاب كند. اگر شما را برگزيد، بدون پرداخت فديه او را ببريد. اگر مرا برگزيد، به خدا سوگند، من چنين نيستم كه اگر كسى مرا انتخاب كرد، ديگرى را بر او بپذيرم. گفتند: تو در مورد ما بيشتر انصاف داشته اى و احسان كرده اى.
راوى گويد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را فراخواند و به او گفت: آيا اين افراد را شناختى؟ زيد پاسخ داد: بله. پيامبر پرسيد: اينان چه كسانى هستند؟ گفت: پدر و عمويم. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت: من كسى هستم كه تو مرا ديده اى و با من زندگى كرده اى. اكنون اختيار با توست كه مرا يا اين دو را برگزينى. زيد پاسخ داد: من هرگز كسى را بر شما ترجيح نمى دهم. تو براى من به منزلۀ پدر و عمو هستى.
آن دو به زيد گفتند: واى بر تو! آيا بندگى را بر آزادى، و بر پدر، عمو و خاندانت ترجيح مى دهى؟ زيد گفت: بله، من از اين مرد چيزهايى ديده ام كه هرگز كسى را بر او ترجيح نمى دهم. وقتى رسول الله اين ماجرا را ديد، او را به سوى حجر(1)اسماعيل برد و گفت: اى كسانى كه اينجا حاضر هستيد، بدانيد كه زيد پسر من است؛ او از من، و من از او ارث مى برم. هنگامى كه پدر و عمويش اين اتفاق را ديدند، از خواستۀ خود منصرف شدند و رفتند. پس از آن زيد را «زيد بن محمد» خواندند.
1) . حجر: حجر الكعبه ديوارى است كه قريش در بازسازى كعبه آن را از اساسى كه ابراهيم ساخته بود خارج ساختند و به جاى آن ديوارى گذاشتند تا مردم بدانند كه اينجا كعبه است و لذا حجر خوانده شد. (رك: ياقوت: حجر)
ابن عباس روايت مى كند: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله زينب، دختر جحش بن رئاب(1)الأسديه، را به عقد زيد درآورد كه مادر او اميمة، دختر عبد المطلب بن هاشم، بود. زيد پس از چندى او را طلاق داد و رسول الله با او ازدواج كرد.
منافقين در اين مورد به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله طعنه زدند و گفتند:(2)محمد، زنان فرزند را بر همه حرام مى كند، اما خود همسر پسرش زيد را به ازدواج خود درآورده است. خداوند متعال نيز اين آيه را نازل فرمود: مٰا كٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِكُمْ...(3). و نيز خداوند بلند مرتبه فرمود: اُدْعُوهُمْ لِآبٰائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اَللّٰهِ(4). از آن روز دوباره او را زيد بن حارثه خواندند و اين چنين كسان به نام پدرانشان خوانده شدند. مانند مقداد كه به نام پدرش عمرو خوانده شد؛ در حالى كه قبلا به او گفته مى شد مقداد بن اسود(5)پدرخواندۀ او اسود بن عبد يغوث زهرى بود كه مقداد را به فرزندى پذيرفته بود.
احمد بن سعيد از زبير، از عمويش مصعب بن عبد الله براى ما روايت كرد و گفت:
رسول الله ام ايمن(6)، خدمتكار خود را به عقد زيد درآورد كه اسامة بن زيد از او متولد شد و به نام او كنيه و لقب يافت. به اسامه گفتند: محبوب فرزند محبوب است. زيد وصى حمزة بن عبد المطلّب شد.(7)
1) . ام المؤمنين زينب كه رسول الله (ص) سال پنجم هجرى و به روايتى سال سوم هجرى با او ازدواج كرد.
2) . الاستيعاب.
3) . احزاب/ 40 [محمد پدر هيچيك از مردمان شما نيست].
4) . احزاب/ 5. [آنان را به پدرانشان منسوب كنيد كه نزد خداوند عادلانه تر است].
5) . مقداد بن عمرو بن ثعلبة بن بهرانى و به روايتى حضرمى. ابن كلبى گويد: عمرو بن ثعلبه در قبيله اش خونى ريخت. لذا به حضر موت رفت، با قبيلۀ كنده هم پيمان شد و به كندى معروف گشت. در آنجا با زنى از اين قبيله ازدواج كرد تا مقداد به دنيا آمد و وقتى در آنجا بزرگ شد، بين مقداد و ابى شمر بن حجر كندى اختلاف پيش آمد. مقداد پاى او را با شمشير زد و به مكه گريخت و در مكه با اسود بن عبد يغوث زهرى هم پيمان شد و او به پدر مقداد نامه نوشت و مقداد را پسرخواندۀ خود كرد. لذا آن هنگام به او مقداد بن الأسود گفتند. مقداد به اين نام مشهور بود تا اينكه اين آيه نازل شد و به او مقداد بن عمرو گفته شد. (الاصابة 443/3).
6) . ام ايمن نامش بركة بنت ثعلبة بن عمرو بن حصن بود. رسول خدا (ص) مى فرمود: ام ايمن پس از مادرم براى من مادر بود. (الاصابه 415/4)
7) . او وصىّ حمزه بود؛ زيرا رسول الله (ص) بين وى و زيد بن حارثه پيمان برادرى بسته بود و حمزه در جنگ احد هنگامى كه براى مبارزه پيش رفت و در آن حادثه شهيد شد، به او وصيت كرده بود. (ابن هشام 505/1). زيد و فرزندش، اسامه، هر دو از فرماندهان بزرگ عصر رسول خدا (ص) بودند. زيد بن حارثه فرماندهى غزوۀ موته را برعهده داشت كه در آن جنگ با روميان در منطقه اى به همين نام جنگيد و به شهادت رسيد. قبر او امروزه در شهر موته در اردن مورد توجه و زيارت است. فرزندش اسامة بن زيد، نيز در آخرين روزهاى حيات پيامبر (ص) به فرماندهى سپاهى گمارده شد كه هدف آن درگيرى با روميان در شام و گرفتن انتقام خون پدر و ساير شهداى موته بود. اما افراد سپاه به سبب بيمارى پيامبر (ص) از رفتن با فرمانده و برغم سفارش هاى فراوان رسول خدا (ص) براى حركت به سوى منطقۀ جنگى سرباز زدند. اسامه و سپاهش تا هنگام رحلت در مدينه ماند. وقتى ابوبكر به خلافت رسيد سپاه اسامه را به سوى منطقه موردنظر اعزام كرد. در مورد فرماندهى زيد بن حارثه و فرزندش اسامه، اختلافات و اعتراضاتى در بين صحابه پديد آمد و بسيارى بر اين انتخاب كه اولا اين دو جوان بودند و فرماندهى ريش سفيدان و بزرگان صحابه را برعهده گرفته بودند و ثانيا از طبقۀ بندگان، يعنى بنده و بنده زاده بودند و فرماندهى آنان بر بزرگان قريش و شيوخ و اشراف آزاد عرب چندان خوشايند و پذيرفته نبود تا اينكه نهايتا رسول خدا (ص) با اين سخن به آن اعتراض ها و مخالفتها پاسخ داد: «به خدا سوگند اسامه لايق و شايسته فرماندهى است، همان گونه كه پدرش بود». - م
زبير برايم روايت كرد و گفت كه عمويم، مصعب بن عبد الله، از واقدى، از عمر بن صالح از عمران بن مياح (يا مناح) نقل كرد: هنگامى كه زيد بن حارثه به مدينه آمد، (همراه رسول خدا) در منزل كلثوم بن هدم ساكن شد. واقدى گويد: اما عاصم بن عمرو بن قتاده گفت: نزد سعد بن خيثمة(1)ساكن شد.
زبير از عمر بن ابى بكر مؤملى، از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد، از عمار بن ياسر برايم نقل كرد و گفت(2): عمار بن ياسر با يارانش نماز خواند و آن را مختصر به جاى آورد. به او گفته شد: اى ابا يقظان، كوتاه خواندى. عمار پاسخ داد: اما در نمازم دعايى را كه همۀ شما
1) . در ابن هشام 478/1 آمده است كه: زيد، حمزة، أبا مرثد، مرثدا، أنسة و ابا كبشه نزد كلثوم بن هدم برادر بنى عمرو بن عوف و به روايتى در نزد سعد بن خيثمه در قبا ساكن شدند. شايان يادآورى است كه وقتى مهاجران، همراه رسول خدا (ص) به مدينه هجرت كردند، هريك در ابتدا در منازل مردم يثرب ميهمان شدند تا بعد براى خود خانه هايى ساخته و نقل مكان كردند. رسول خدا (ص) وقتى به مدينه هجرت كرد، در منطقۀ قبا در منزل كلثوم بن هدم فرود آمد و چند روزى تا ساختن مسجد قبا در منزل او ميهمان بود و خانه سعد بن خيثمه را محل پذيرايى و ملاقات با انصار قرار داد. آن حضرت پس از ساخت مسجد، به سوى مدينه رهسپار شد و در آنجا بر خانۀ ابو ايوب انصارى وارد و مدت شش ماه در منزل او ساكن شد. - م
2) . اين حديث در جامع الصغير 61/1 آمده است.
از رسول الله شنيده ايد، خواندم. راوى گويد: مردى برخاست و از آن دعا سؤال كرد.
عمار نيز دعا را خواند:
«اللهم بعلمك الغيب، و بقدرتك على الخلق، أحيّنى ما علمت الحياة خيرا لى، و توفّنى ما كانت الوفاة خيرا لى، أللهم و أسألك خشيتك فى الغيب و الشهادة، و أسألك كلمة الحكم فى الغضب و الرضا، و أسألك القصد فى الفقر و الغنى، و أسألك برد العيش بعد الموت، و أسألك لذّة نظر إلى وجهك، و أسألك الشوق إلى لقائك فى غير ضرّاء مضرّة، و لا فتنة مضلة، اللهم زيّنا بزينة الإيمان، و اجعلنا هداة مهتدين».
[خداوندا، به علم غيب و به قدرتت كه بر خلق حكم كنى، مرا بر آن زندگانى كه در آن خير است، زنده بدار و اگر خيرى در آن نبود و برايم مردن بهتر بود، مرا بميران. خداوندا، از تو مى خواهم ترس از تو را در پنهان و آشكار در دل داشته باشم. از تو مى خواهم در خشم و خشنودى با اخلاص و تابع تو باشم. از تو مى خواهم در ميان فقر و غنا بسر برم. از تو نعمتهايى را خواهانم كه ضايع نشود و از تو مى خواهم نورچشمى برايم قرار دهى كه هرگز از بين نرود. از تو مى خواهم كه به قضاى تو راضى باشم و از تو زندگى آرام را بعد از مرگ خواهانم. خداوندا از تو لذّت و شوق ديدارت را طلب مى كنم؛ بدون اينكه در اين ديدار مانند زيانكاران و ضلالت گمراهان باشم. خداوندا، مرا به زينت ايمان زينت و از راهنمايان و هدايت يافتگان قرار ده].
احمد بن سعيد از زبير، به نقل از عمويش گفت، از واقدى شنيدم كه مى گفت:
محمد بن رفاعة بن ثعلبة بن ابى مالك از پدرش، از پدربزرگش نقل كرد و گفت: وليد بن عبد الملك در سال 64، در حالى كه وليعهد بود، براى مراسم حج به سوى مدينه به راه افتاد. هنگامى كه وارد مدينه شد، در منزل مروان ساكن گشت. وليد از وى در مورد اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، كه هنوز زنده هستند، سؤال كرد، او گفت: سهل بن سعد ساعدى.(1)
1) . ابو العباس سهل بن سعد ساعدى انصارى در 91 ق وفات كرد و نزديك صد سال زنده بود. او آخرين صحابى اى بود كه در مدينه رحلت كرد. (العبر 106/1)
پس كسى را در پى او فرستاد و او آمد. وليد به او خوش آمد گفت و دستور داد به او دويست دينار بدهند. سپس از او در مورد جابر بن عبد اللّه(1)سؤال كرد. سهل به او خبر داد كه قبل از ورود وى به شهر، وفات كرده است. وليد برايش آمرزش طلبيد و سپس دستور داد بر ميزان عطاياى مردم مدينه در ديوان ها بيفزايند. همچنين فردى را نزد أبان بن عثمان فرستاد كه عامل خليفه (عبد الملك) در مدينه بود. به او گفت: من از كجا احرام ببندم؟ أبان گفت: از ذى الحليفه(2)، از در مسجد. وليد فردى را نزد سعيد بن مسيب فرستاد و به او گفت: از البيداء احرام ببند. سعيد قربانى خود را به منى برد و آنجا قربانى كرد و به تنهايى مراسم حج را به جا آورد. وليد، لباس كتان سفيد پوشيد و از ذى الحليفة حركت كرد تا به بطن مرّ رسيد. بزرگان مكّه از او استقبال كردند. وليد گفت: چه مانعى بود كه در عسفان از من استقبال نكرديد؟ گروهى از مردم از او عذرخواهى كردند. امّا وليد عذرخواهى آنان را نپذيرفت و گفت: اگر شما فتنه اى مى ديديد، با سرعت به سوى آن مى رفتيد. شما مخالفت و نافرمانى مى كنيد؟ نه سال بر سر خلافت با اهل آن نزاع كرديد(3)تا اينكه امير المؤمنين ولايت يافت. از شما و گناهكارانتان درگذشت. شما از اين اقدام تشكر و قدردانى نكرديد و قدر اقدام امير المؤمنين را ندانستيد. حارث بن عبد الله بن ابى ربيعه گفت: امير المؤمنين، خداوند امورت را اصلاح كند. اينها طايفه و قبيلۀ تو هستند و همۀ آنها مخالف تو نيستند، بلكه اكثر آنان، اوامر تو را اطاعت مى كنند. اما آنان ناچار
1) . جابر بن عبد الله بن عمرو بن حرام سلمى انصارى در 78 ق درگذشت. او آخرين نفر از اصحاب پيمان عقبه بود و نودوچهار سال زندگى كرد. وى بسيار عالم و از جمله كسانى بود كه در بيعت رضوان شركت داشتند. (العبر 88/1) جابر بن عبد الله انصارى همان كسى است كه در چهلم شهداى كربلا به آن منطقه رفت و براى آن شهيدان طلب مغفرت كرد و خاطرۀ آنان را با نخستين عزادارى پاس داشت. - م
2) . ذى الحليفه نام آبى است در شش كيلومترى مدينه. كه مكان بستن احرام كسانى است كه از مدينه به سوى مكه رهسپار مى شوند. در اين جا درختى بوده كه رسول خدا (ص) در كنار آن درخت احرام مى بستند. لذا اين مكان به شجره معروف شد و بعدها در اين مكان احرام رسول خدا (ص) مسجدى ساختند كه به مسجد شجره و نيز ذى الحليفه مشهور شد. امروزه اين مكان به اين دو نام و نيز آبار على (چاههاى على عليه السلام) هم معروف است؛ زيرا امام على (ع) در اين منطقه زمين ها و نخلستان هايى داشته و با آب چاههايى كه خود حفر كرده بود، آنها را آبيارى مى ساخته است. (رك: تاريخ و آثار اسلامى مكۀ مكرمه و مدينه منوره، چاپ سازمان حج و زيارت، به قلم مترجم كتاب حاضر).
3) . كنايه به بيعت آنان با عبد الله بن زبير. - م
شده و قادر نبودند كارى جز اين انجام دهند. وليد گفت: من چه نيازى به اطاعت تو و امثال تو دارم؟ حارث گفت: همۀ ما بر آن هستيم كه امير المؤمنين دوست دارد و قدم تو را در اين شهر و در اين ماه حرام براى انجام حج گرامى مى داريم. پس اگر امير المؤمنين مى خواهد كه ما از اين كار (استقبال در بطن مرّ) رو گردانيم و در آنجا كه مى خواهد با او روبه رو شويم، چنين خواهيم كرد. بعد گفت: چنين كنيد. اما قبل از اينكه كارى صورت دهند، خبر آن به عبد الملك بن مروان رسيد. عبد الملك نيز نامه اى به وليد نوشت و او را در آن نامه چنين ملامت كرد: «تو حق نداشتى اين كارها را با آنان انجام دهى. نظر من اين بود كه از آنان درگذرى و من اين چنين مى خواستم و تو وليعهد هستى و بعد از تو برادرت. حق است كه با آنان با نرمى برخورد كنى و عذر آنان را بپذيرى. به جان خودم سوگند كه اين مسئله دغدغۀ آنان است. امير المؤمنين، معاويه، را ديدم و قبل از تو پدرم رحمه الله را كه والى مدينه بود. هرگز او را جز در ذى طوى و نظير آن استقبال نكردند».
اين امر بر عبد الملك دشوار آمد و از اين مسئله دلتنگ شد.
زبير از على بن صالح براى من روايت كرد و گفت:
هنگامى كه لشكريان در نهروان(1)به صف آرايى پرداختند، امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السّلام بين لشكريان جلو آمد و گفت:(2)بعد از حمد و ستايش خدا، اى گروه نافرمان كه به راه گمراهى و ضلالت بازگشتيد، از حق برگشتيد و در حق شك كرديد و بدگمان شديد. من شما را هشدار دهم كه مبادا در ميان اين رود و در پستى ها و بلنديها كشته بر زمين افتاده باشيد؛ در حالى كه نه از پروردگار خويش حجتى داشته باشيد، نه برهان روشنى. آيا شما را از اين حكميت نهى نكردم و در مورد آن هشدار ندادم؟ شما را آگاه كردم كه اين قوم مى خواهد بين شما نفاق و تفرقه ايجاد كند. اما شما با من مخالفت كرديد
و در مقابلم عصيان كرديد تا به آن تن دادم و امرتان را به حكمين واگذار كرديد. اطمينان دادم و از آن دو خواستم كه هرچه را كه قرآن زنده مى كند زنده كنند و امورى را كه قرآن ميرانده است، بميرانند. امّا آن دو با اين سخن مخالفت و به هواى خود عمل كردند. ما بر همان موضوع اوّل بوديم. به كجا مى رويد و چگونه سرگردان مى شويد؟»
سخنران آنان گفت: «بعد از حمد و سپاس خداى، اى على هنگامى كه ما حكميت را پذيرفتيم، كفر و گناهى مرتكب شديم. تو نيز اگر مانند ما از اين گناه توبه كنى، در آن صورت ما يار و همراهت هستيم و اگر از اين كار روى گردانى، تو را به همين گونه گمراه مى دانيم و خداوند خائنين را دوست ندارد.»(1)
على عليه السّلام گفت: باد شديدى بوزد و همۀ شما را ببرد، به گونه اى كه احدى از شما باقى نماند. آيا با پيش قدم بودن در ايمان و جهاد در راه خدا و هجرتم همراه رسول اللّه به كفر اقرار كنم؟ اگر من گمراه شدم، پس چه كسى هدايت يافته است؟ سپس على عليه السّلام بر آنان حمله كرد و آنها را شكست داد.
زبير از ابو عبد الرحمن عتبى برايم نقل كرد و گفت:
عتبة بن ابى سفيان(2)در سال 41 به حج رفت. مردم درصدد فتنه انگيزى بر ضد او بودند. عتبه روز جمعه با آنان نماز خواند و گفت: «اى مردم، ما در مقامى هستيم كه در آن براى نيكوكاران پاداش و براى گناه گناهكاران سختى و وزر مى افزاييم. همه در راهى مى رويم كه هدف ما يكى است. به فرمان ديگران نباشيد و گردن براى ديگرى فراز نكنيد. اگر كسى در راهى جز راهى كه ما رفته ايم، برود، چه بسا آرزوى خود را به گور برده باشد. پس در كنار ما احساس امنيّت و سلامت كنيد كه آن را از شما مى پذيريم؛ اما شما را هشدار دهم، كسانى كه قبل از شما بودند، خود را به سختى انداختند و هرگز
كسانى كه بعد از شما آيند، آسوده و راحت نخواهند بود. من از خداوند مى خواهم همۀ شما را با رحمت خود يارى دهد.»
راوى گويد(1): يك اعرابى از گوشۀ مسجد برخاست و گفت: اى خليفه... گفت: من خليفه نيستم. گفت: اى برادر! گفت: شنيدم، بگو. اعرابى گفت: به خدا سوگند، اگر نيكى كنيد و بر ما گران و بى ثمر نمايان شود، بهتر از آن است كه كارهاى ناشايست انجام دهيد و آن را نيكو جلوه دهيد. اگر شما نيكى انجام داديد، حقّتان نيست كه آن را پايان دهيد و اگر ما نيكى كرديم، حق شما نيست كه ما را مجازات كنيد.
(عتبه به او گفت: تو كيستى؟) گفت: مردى از بنى عامر بن صعصعه هستم كه با عمويم شما را ديدار كردم و دايى من مقام خاصّى نزد شما داشت. او بسيار عيالوار بود، اما دنيا به او پشت كرده و فقير شده بود؛ با اين حال او شكرگزار است.
عتبه گفت: از خدا برايت طلب مغفرت مى كنم و او را از طريق تو يارى مى دهم. امر مى كنم كه تو را بى نياز سازند. اى كاش زودتر مى آمدى و اندكى نزد ما درنگ مى كردى.
احمد بن سعيد از زبير برايم نقل كرد و گفت: از جعفر بن سليمان عتبى از على بن زيد بن جدعان(2)شنيدم كه:
هنگامى كه انس(3)بر حجاج داخل شد، حجاج به او گفت(4): اى پيرمرد خبيث كه در فتنه ها جولان مى دهى؛ گاهى با ابوتراب(5)هستى و گاهى با ابن زبير و زمانى با
1) . قول اعرابى در البيان و التبيين، 89/4.
2) . ابو الحسن على بن زيد بن زهير بن ابى مليكة بن جدعان قرشى يكى از علماى تابعين است كه از انس بن مالك و سعيد بن مسيب روايت كرد. او در سال 131 از دنيا رفت. (ميزان الاعتدال، 408/1).
3) . انس بن مالك بن نضر انصارى. مكنى به ابو حمزه، خادم رسول الله كه همراه او در حديبية، فتح مكه، حنين، و طايف شركت كرد. او آخرين صحابى بود كه در مدينه ماند و در سال 95 وفات كرد. (الاصابة 84/1)
4) . در البيان و التبيين 385/1 آمده است: هنگامى كه انس بن مالك از سوى حجاج به سبب خروج پسرش عبد الله، به همراه ابن اشعث احضار شده بود، به وى گفت: در عقد الفريد نيز اين مطلب به اين شكل آمده است. (الأزهريه 14/3)
5) . ابو تراب كنيۀ امام على (ع) است كه پيامبر اين كنيه را براى او انتخاب كرد. (ابن ابى الحديد 11/1)
ابن اشعث(1)و زمان ديگرى با جارود(2)اما به خدا سوگند، پوست تو را مانند پوست سوسمار بكنم و تو را مانند صمغ درخت آب كنم و مانند درختى كه محكم در زمين است، محكم ببندم. از اين اشرار و اهل بخل و نفاق متعجّبم.
على بن زيد گويد: هنگامى كه انس خارج شد، گفت: به خدا سوگند، اگر مرا فرزندى نبود، جواب او را مى دادم. بعد طى نامه اى براى عبد الملك رفتار حجاج را برايش نوشت. عبد الملك نيز نامه اى به اسماعيل بن عبد الله بن ابى مهاجر(3)، رئيس بنى مخزوم، داد تا آن را به حجاج بدهد. او بر انس وارد شد و به وى گفت: همانا امير المؤمنين جايگاه حجاج را نسبت به تو بزرگتر مى داند. من به تو نصيحت مى كنم هرگز كسى نزد امير المؤمنين به مقام حجاج نمى رسد. به او نامه نوشته است كه نزدت بيايد و مى پندارم كه براى عذرخواهى نزد تو خواهد آمد. او به حق تو آگاه است. انس گفت: بله. سپس اسماعيل نزد حجاج رفت و نامۀ عبد الملك را به او داد. او شروع به خواندن كرد و ناگهان رنگ رخسارش تغيير كرد، عرق بر پيشانيش نشست و گفت: خداوند امير المؤمنين را بيامرزد. نمى دانم چه كسى اين خبر را از من به او رسانده است. اسماعيل گويد: بعد نامه را به سوى من پرتاب كرد. او گمان كرد نامه را خوانده ام. بعد گفت: برخيز تا نزد انس برويم. گفتم: بگذار او نزد تو بيايد.
اسماعيل گويد: من به انس گفتم بيا تا پيش حجاج برويم. او را با خود همراه ساختم.
حجاج ضمن خوشامدگويى گفت: اى ابا حمزه(4)، در سرزنش كردن شتاب كردى. در مورد
1) . عبد الرحمان بن محمد بن اشعث از فرماندهان سپاه حجاج بود كه براى سركوبى رتبيل پادشاه سيستان و نيز خوارج با نيروهاى خود بدان منطقه عزيمت كرد. اما به سبب فشارهاى حجاج و برخوردهاى اهانت آميز وى و ستم هاى او در طول دوران حاكميتش بر عراق، عبد الرحمان و سپاهيانش طغيان و عصيان كرده و از فرمان حجاج سر بر تافتند و نام حجاج را از خطبه بيفكندند. حجاج براى سركوبى عبد الرحمان نيرويى اعزام كرد و آن دو سپاه در منطقه اى به نام «دير الجماجم» با يكديگر نبرد كردند كه در اين نبرد عبد الرحمان شكست خورد و اسير شد. او در مسير بازگشت، به سوى عراق گريخت و از ارتفاعى روى زمين افتاد و كشته شد. - م.
2) . ابى لود بن منذر يكى از رؤسا و بزرگان خوارج بود كه همواره بر ضد بنى اميه مى جنگيد و مدتها حجاج را به خود مشغول ساخته بود. - م
3) . اسماعيل بن عبد الله مؤدب از فرزندان عبد الملك، او زاهد و پارسا بود. (الشذرات 181/1)
4) . ابا حمزه لقب انس بن مالك صحابه رسول خدا (ص) بود. - م
آنچه بين من و تو بود، بردبارت نيافتم. مردم عراق درك نمى كنند كه خداوند خليفه اى را بر آنان حاكم كرده تا به اقامۀ حجت پردازند. با اين حال مى خواستم منافقان عراق و فاسقان آن بدانند كه من در چه زمانى ضد تو اقدام كردم. آنان نزد من پست تر هستند و من با سرعت مقابلشان مى ايستم. اما با تو از روى كرامت و خشنودى رفتار مى كنم. انس گفت: من در نكوهش كردن عجله نكردم؛ ولى تو ما را در حدّ عوام پايين آوردى تا جايى كه ما را اشرار ناميدى، در حالى كه خداوند ما را انصار خويش خوانده است. گمان كردى كه من بخيل هستم و ما بر آنان (عوام) تأثير گذارده ايم. گمان كردى كه من اهل نفاق هستم، در حالى كه ما ساكن سرزمين ايمان هستيم. گمان كردى كه چون تو مرا شفيع ساكنان عراق قرار دادى، مى توانى به وسيلۀ من آنچه را خدا بر تو حرام كرده است حلال كنى؟ در حالى كه بين ما و تو حكمى (خدايى) است كه از خشنودى او خشنود و از خشم او خشمگين مى شوم كه ثواب و پاداش بندگان نزد اوست و به اعمال آنان پاداش دهد.
لِيَجْزِيَ اَلَّذِينَ أَسٰاؤُا بِمٰا عَمِلُوا وَ يَجْزِيَ اَلَّذِينَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى (1).
به خدا سوگند اگر نصارا، با وجود شركى كه دارند، مردى را مى ديدند كه يك روز به عيسى عليه السّلام خدمت مى كرد، او را بزرگ و گرامى مى داشتند. چگونه است كه خدمت بيست سالۀ من به رسول الله صلّى اللّه عليه و آله در نزد تو بى ارزش شده است؟ اگر از جانب تو احسانى نبينم، باز شكر مى كنم و اگر غير از اين باشد منتظر مى مانم تا از جانب خدا فرجى رسد.
راوى گويد: متن نامۀ عبد الملك به حجاج چنين بود: تو بنده اى هستى كه امور را سبك شمردى تا به پايانش برسانى. به خدا سوگند: اى فرزند بدكاره، قصد داشتم تو را بگزم، مانند شيرى كه روباهى را گاز بگيرد.(2)به من خبر رسيده است كه با انس چه كردى. گمان مى كنم مى خواستى به امير المؤمنين در اين باره خبر دهى؛ اگر او خبرى ديگر نداشت، همان راه خود را بروى. لعنت خدا بر تو اى نابيناى مادرزاد، را نهايت ساييده شده و ساقهايت لاغر و نحيف شده اند. گويى كه كسب و كار پدرانت را در طايف فراموش كرده اى؟ امّا آنان كارهايى پست و فرومايه مى كردند؛ با دست هايشان چاههاى
آب مى كندند و سنگهاى آن را بر پشتشان حمل مى كردند. اگر نامۀ من به دستت رسيد، انس را به منزلت دعوت كن و از او عذرخواهى كن. اگر امير المؤمنين مى خواست هر آينه كسى را مى فرستاد تا انس را نزد تو آورند، و او در مورد تو حكم كند. اخبار و اقدامات تو از چشم امير المؤمنين پنهان نيست: لِكُلِّ نَبَإٍ مُسْتَقَرٌّ وَ سَوْفَ تَعْلَمُونَ(1)پس با فرمان امير المؤمنين مخالفت نكن و به انس و فرزندش(2)نيكويى كن؛ در غير اين صورت كسانى را نزد تو مى فرستم تا پرده از اسرارت بردارند؛ به گونه اى كه دشمنانت تو را سرزنش كنند. و السلام.
احمد بن سعيد از زبير، از عمويش مصعب بن عبد الله، از واقدى، از ابن ابى سهره، از عبد الرحمن بن يزيد برايم نقل كرد و گفت:
سليمان بن عبد الملك در سال 82 به قصد انجام حج به مدينه وارد شد، در حالى كه در مقام وليعهدى بود. مردم نزد او آمدند و به او عرض ادب كردند. او از مكانهايى كه پيامبر در آنجا نماز خوانده بود و نيز محل جنگ احد ديدن كرد، در حالى كه ابان بن عثمان، عمرو بن عثمان(3)و ابوبكر بن عبد الله بن ابى احمد نيز همراهش بودند. آنان از قباء(4)و
1) . انعام/ 67.
2) . منظور مالك بن انس از تابعان مشهور مدينه است. مالك بن انس رهبر مذهب مالكى، از مذاهب اهل سنت، است. - م
3) . عمرو بن عثمان بن عفان فرزند خليفه عثمان و شريف ترين فرزند او بود كه در منى كشته شد. (المعارف 191).
4) . قباء نام قريه اى است كه در گذشته، شش كيلومتر با مدينه فاصله داشته و امروزه داخل شهر قرار گرفته است. قبا در اصل نام چاهى متعلق به قبيلۀ بنى عمرو بن عوف بوده كه پيامبر (ص) هنگام مهاجرت به مدينه در ابتدا به اين منطقه وارد شدند و در آنجا طى چند روز اقامت، پايه گذار نخستين مسجد در اسلام گشتند كه خداوند در قرآن، آن را نخستين مسجدى كه براساس تقوا ساخته شده است اعلام كرد. براى حضور در مسجد قبا و نماز خواندن در آن سفارش هاى فراوانى از رسول خدا (ص) در دست است و فضايل بى شمارى نيز براى آن برشمرده اند؛ از جمله خواندن دو ركعت نماز در مسجد قبا برابر با يك حج عمره است. بنابراين همۀ كسانى كه در طول تاريخ حيات اسلام به شهر مدينه مى آمدند، از حضور در قبا و نمازخواندن در آن مسجد غافل نمى شدند. (ر. ك: تاريخ و آثار اسلامى مكه و مدينه، نشر سازمان حج و زيارت، به قلم همين مترجم.) - م
مسجد الفضيخ(1)و مشربۀ ام ابراهيم(2)ديدن كردند. او از حوادث اين اماكن از همراهان سؤال مى كرد و آنان نيز اخبار و اتفاقات آن اماكن را برايش توضيح مى دادند. او به أبان بن عثمان دستور داد كه سيرت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و شرح جنگهاى آن حضرت را تأليف كند. أبان پاسخ داد: نزد من است و آنها را به طور صحيح از كسانى مورد اطمينان فراهم ساخته ام.
او دستور داد كه از مطالب آن نسخه نويسى كنند. لذا ده نفر از نويسندگان را فراخواند و آنان مطالب را بر پوست نوشتند. سليمان وقتى آن را مطالعه كرد و ديد نام انصار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در پيمانهاى عقبه(3)و نيز در جنگ بدر آمده است گفت: من اين فضايل را براى اين قوم نمى دانستم؛ يا خاندان من آنان را كوچك مى پنداشتند يا اين مسائل درست نيست. أبان بن عثمان گفت: اى امير، اگرچه آنان با شهيد مظلوم (عثمان) آن گونه كردند ولى عمل آنان ما را از گفتن فضائل و حقايق مربوط به ايشان بازنداشت. اين سخن حقّى است كه ما صفات واقعى آنان را براى شما در اين كتاب بيان كرده ايم. سليمان گفت: چه نيازى است كه از آن نسخه هايى بنويسيد، قبل از آنكه من با امير المؤمنين آن را در ميان گذارم. شايد وى با آن مخالفت كند، لذا دستور داد كه آن نسخ را آتش بزنند. آنگاه ادامه داد: هنگام بازگشت، از امير المؤمنين مى خواهم با آن موافقت كند تا به اين ترتيب نسخه نويسى از آن آسان شود. سليمان بن عبد الملك بازگشت و پدرش را از اين موضوع و سخن أبان مطلع كرد. عبد الملك گفت: تو به كتابى كه فضايل ما را در آن ننوشته اند چه نيازى دارى؟ از اين گذشته به شاميان چيزهايى از فضايل انصار را مى شناساند كه ما نمى خواهيم. سليمان گفت: اى امير المؤمنين! به همين سبب من امر كردم تمام نسخه هايى را كه از روى آن نوشته شده، بسوزانند تا از نظر امير المؤمنين آگاه شوم.
1) . فضيخ به معنى آب انگور است. اينجا مكانى بود كه در آن آيات تحريم قطعى شراب در سال پنجم هجرت نازل شده است. بعدها در اين مكان، مسجدى ساختند كه نام فضيخ بر خود گرفت. - م
2) . مشربۀ ام ابراهيم محل زندگى ماريۀ قبطيه، همسر رسول خدا (ص)، و فرزندش ابراهيم بوده است. مشربه اكنون در شارع (خيابان) عوالى در مدينۀ منوره به صورت مخروبه اى باقى مانده است. - م
3) . رسول خدا در سال دوازدهم و سيزدهم بعثت، در عقبۀ منى، در مكه با مردمى از اوس و خزرج ساكن يثرب پيمانى منعقد ساخت كه براساس آن، آنان ضمن پذيرش اسلام و دين جديد و تبليغ براى آن در مدينه، خود را موظف به حمايت از پيامبر (ص) در مدينه دانستند و براساس پيمان هاى عقبۀ اول و عقبۀ دوم، رسول خدا (ص) به سوى آن شهر هجرت كردند. - م
خليفه نيز اين كار سليمان را پسنديد، اما در اين مورد همواره سليمان در فكر بود. آنگاه با قبيصة بن ذويب(1)ديدار كرد و او را از كار ابان بن عثمان و از آن كتاب كه نسخه نويسى شده و مخالفت امير المؤمنين با آن با خبر ساخت. قبيصة گفت: اگر مخالفت امير المؤمنين نبود، بهترين بهره را مى شد از آن گرفت و مى توانستى آن را ياد بگيرى و به فرزندان و خاندانت بياموزى. بهرۀ امير المؤمنين در آن بسيار است. زيرا خاندان امير المؤمنين بيشترين كسانى هستند كه شاهد جنگ بدر بوده اند. از بنى عبد شمس شانزده نفر از خويشان، هم پيمانان و خاندانش در بدر شركت داشتند.(2)
زمانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله درگذشت، چهارنفر از بنى اميه از كارگزاران او بودند.(3)عتاب بن أسيد در مكه، ابان بن سعيد در بحرين، خالد بن سعيد در يمن، و ابو سفيان بن حرب در نجران. اما مى دانم كه امير المؤمنين اين مسئله را نمى پسندد. پس تو با آنچه نمى پسندد، مخالفت نكن. قبيصه ادامه داد: مى بينم كه خودم و او (ابان بن عثمان) و بعضى از فرزندان مهاجرين، جز اين علمى نداريم تا در مورد آن حكم كنيم و در مورد احكام حلال و حرام نظر دهيم. سليمان گفت: اى ابا سحق! آيا نمى خواهى مرا مطلّع كنى كه چرا امير المؤمنين و خاندانش از انصار بيزارى مى جويند و آنان را تحريم كرده اند؟ قبيصه پاسخ داد: اى برادرزاده، اين اولين كارى است كه معاوية بن ابى سفيان و بعد از آن پدر عبد الملك و بعد از آن پدر تو انجام دادند. سليمان گفت: اين، چه كارى بوده است؟ قبيصه گفت: به خدا سوگند، اين را نگفتم جز با علم و شناختى كه از آن دارم. براى آنكه با قومى از انصار جنگيدند، در حالى كه عثمان را خوار و ذليل كرده بودند و بر او كينه و خشم گرفته و او را كشتند. من دوست داشتم امير المؤمنين رفتارى غير از اين با آنان داشته باشد و از مال من براى آنان چيزى كنار بگذارد. پس در اين مورد با امير المؤمنين صحبت كن.
1) . ابو اسحاق قبيصة بن ذؤيب بن حلحلة الخزاعى يكى از افراد مورد اطمينان عبد الملك بن مروان بود كه زهرى از او روايت كرده است. او زهرى را به عبد الملك نزديك ساخت. وى در 86 يا 87 ق در شام وفات كرد. (المعارف 447 و الطبرى 43/6 يا 180)
2) . براى دانستن اينكه چه كسانى از فرزندان عبد شمس و دوست داران آنان در بدر شركت داشتند، (رك: سيرۀ ابن هشام 678/1)
3) . براى مطالعۀ اين خبر، ر ك: أنساب الاشراف 529/1.
سليمان گفت: به خدا سوگند، اين كار را خواهم كرد. بعد سليمان با عبد الملك در حضور قبيصه با وى سخن گفت و او را از تمامى گفتگوها با خبر ساخت. عبد الملك گفت: به خدا سوگند، من كار ديگرى نمى توانم بكنم. ما را از ياد و ذكر آنها رها كن. پس همه ساكت شدند.
احمد بن سعيد از زبير، از عمويش، مصعب بن عبد الله، از مصعب برايم گفت:
معاويه به عمرو بن عاص گفت: مردم چشمهايشان را خيره كرده و گردنهايشان را به سوى خاندان عبد المطلب دراز كرده اند. چه مى شود به مردى از آنان كه فقير و ناتوان باشد، نظرى بيندازيم و از او دلجويى و استمالت كنيم؟
عمرو گفت: آن فرد مى تواند عقيل بن ابيطالب باشد. صبح هنگام كه مردم جمع شدند، عقيل بر معاويه وارد شد. معاويه به او گفت(1): اى ابا يزيد(2)، نزد تو من بهتر هستم يا على؟ عقيل گفت: تو براى ما از على بهترى، اما على از تو براى خودش بهتر است.(3)
معاويه خنديد و عقيل نيز خنديد.
سپس معاويه به او گفت: اى ابا يزيد! براى چه خنديدى؟ عقيل پاسخ داد: براى اين خنديدم كه امروز چون به نزد تو مى آمدم، به اصحاب على مى نگريستم و كسى جز مهاجر و انصار و فرزندان آنان را با او همراه نديدم و اكنون نزد تو مى نگرم كه كسى جز فرزندان طلقا(4)و بقاياى احزاب(5)نمى بينم. معاويه گفت(6): اى شاميان! آيا دانستيد اين فرد
1) . سؤال معاويه و جواب عقيل در البيان و التبيين 326/2 و عيون الاخبار 197/2 آمده است.
2) . ابو يزيد كنيۀ عقيل بن ابى طالب است.
3) . در البيان و التبيين آمده است: برادرم براى من در دين بهتر است و تو برايم در دنيا. در عيون الاخبار آمده است: برادرم خبرش براى خود و شرش براى من است، اما شر تو براى خود، و خيرت براى من است.
4) . منظور از طلقا، كسانى هستند كه پس از فتح مكه مسلمان شدند و پيامبر (ص) آنان را بخشيد و در راه خدا آزاد و به آنها فرمود: «اذهبوا، انتم طلقاء». - م
5) . منظور از بقاياى احزاب، كسانى هستند كه در غزوۀ خندق عليه پيامبر (ص) جنگيدند و تا روز آخر (فتح مكه) مسلمان نشدند. - م
6) . جز منابع قبلى، رك: ذخاير العقبى از محب الطبرى 222.
كيست؟ گفتند: خير. معاويه گفت: اين سخن خداوند عزّ و جلّ تَبَّتْ يَدٰا أَبِي لَهَبٍ(1)را شنيده ايد. گفتند: بله. معاويه گفت: به خدا سوگند، ابو لهب عموى اين فرد است. عقيل گفت: به خداوند سوگند، امير المؤمنين درست مى گويد؛ امّا آيا اين آيۀ اِمْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ اَلْحَطَبِ را شنيده ايد؟ به خدا سوگند او عمۀ معاويه است.(2)معاويه به او گفت: تو به خاندانت ملحق شو، آنچه از برادرت به ما رسيده كافى است.
عقيل پاسخ داد: به خدا سوگند، دين و ديندارى را نزد على به جاى گذاشتم و براى دنياى تو نزدت آمدم؛ اما نه به دين على رسيدم و نه از دنياى تو سودى به من رسيد.
سپس معاويه اموال زيادى به او داد. راوى گويد: معاويه عمرو بن عاص را فراخواند و گفت: واى بر تو اى عمرو، تو چگونه گمان كردى كه او احمق ترين فرزندان عبد المطلب است؟ عمرو بن عاص گفت: من بى گناهم امير المؤمنين! من جز آنچه تو مى دانستى، نمى دانستم. معاويه در اين مورد چنين سرود:
ألا يا عمرو عمرو قبيل سهم *** لقد أخطأت رأيك فى عقيل
بليت بحيّة صمّاء بانت *** تلفّت أين ملتمس القبيل
بعين تنفذ البيداء لحظا *** و ناب غير موصول كليل
و قد كانت ترجّمه قريش *** على عمياء من قال و قيل
ألا للّه درّ أبى يزيد *** لهرج الأمر و الخطيب الجليل
فما خاصمت مثلك من خصيم *** و لا حاولت مثلك من حويل
أتانى زائرا و رأى عليّا *** قليل المال منقطع الخليل
فقيل له معاوية بن حرب *** فمال أبو يزيد إلى مميل
فأجزلت العطاء له و دبّت *** عقاربه لسالفة الدخول
فلم يرض الكثير و قد أراه *** سخوطا للكثير و للقليل
[اى عمرو، اى كسى كه با تيرى مورد هدف قرار گرفتى! نظر تو در مورد عقيل اشتباه بود.
تو مبتلا و گرفتار يك مار خطرناكى شدى كه به هنگام ظاهر شدن متوجه محل تماس و نيش زدن طعمه و شكار خود بود. با چشمى نافذ كه بيابان را مى بيند و دندانى كه براق نيست و كند است. پيش از اين قريش بنابراين گمان كه او از هر قال و قيلى ناتوان است او را از خود رانده بود. آفرين بر ابو يزيد (معاويه) كه چقدر خوب اين فتنه و مشكل بزرگ را حل كرد. تاكنون با حريفى همچون تو مبارزه نكرده بودم و نيز با مانعى همچون تو برخورد نكرده بودم. عقيل به سوى من و براى ديدار من نزد من آمد در حاليكه على عليه السّلام را بى مال و منال و بدون دوست ديد. داستان معاوية بن حرب به او گفته شد. پس معاويه نيز به كسى كه به او متمايل شده بود ميل پيدا كرد. فراوان به او بخشيدم تا دربارۀ اجداد سلف خود بدگويى و سخن چينى كند. اما آن عطاى فراوان او را راضى نكرد و او را چنين ديدم كه هست نسبت به عطاى كم و هم به عطاى زياد در خشم است].
راوى گويد: عقيل به سوى على عليه السّلام بازگشت و او را از اين ماجرا مطلع كرد. على عليه السّلام به او گفت: در وجود معاويه چيزى است كه دوست ندارد تو هرگز آن را داشته باشى. او نسب خود را از فرزندان عبد المطلب قطع كرده است.
احمد بن سعيد، از زبير، از عمويم، از جدم، عبد الله بن مصعب، شنيد كه گفت:
وقتى شريك(1)و قاسم بن معن(2)نزد امير المؤمنين مهدى بودند، خليفه به آن دو گفت:
نظر شما در مورد مردى كه كسى را با تير بزند و به قتل برساند چيست؟ شريك گفت:
بايد كشته شود، به همان روش كه آن فرد را كشته است. قاسم گفت: اين گونه كه گفتى نيست. شريك گفت: آيا اين سخن خداوند عزّ و جل وَ إِنْ عٰاقَبْتُمْ فَعٰاقِبُوا بِمِثْلِ مٰا عُوقِبْتُمْ بِهِ(3)را نشنيده اى؟ قاسم گفت: بله شنيده ام. شريك گفت: پس چرا اين گونه خطا
1) . قاضى ابو عبد الله شريك بن عبد الله نخعى، محدّث فقيه در سال 133 وفات كرد. (الشذرات 287/1 و البغدادى 279/9).
2) . قاضى ابو عبد الله قاسم بن معن بن عبد الرحمن الهذلى المسعودى براى مردم شعر و حديث روايت مى كرد و به علوم عربى و فقه آشنايى داشت. او در سال 136 وفات كرد. (الشذرات 286/1 و تهذيب التهذيب 338/8)
3) . نمل/ 126.
مى گويى و خود را به هلاكت مى افكنى؟ او پاسخ داد: اى ابا عبد الله، تو در اين باره از ما بسيار پيشى گرفته اى و تندروى كرده اى. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: كسى جز با شمشير قصاص نمى شود(1)و بر حذر داشت از اينكه او را مثله كنند. به نظر تو آيا اگر او را با تيرى بزنى و او كشته نشود و سپس دوباره بزنى باز هم نميرد و بعد تير سوم را بزنى، اين خودش مثله كردن نيست؟ شريك ساكت شد.
احمد بن سعيد از زبير براى ما نقل كرد و گفت:
منصور (خليفه) به اسحاق بن مسلم عقيلى(2)گفت: چه لذّتى نزد تو ماندگار است؟
گفت: دوست دارم برادرى داشته باشم كه در طول شب كنار بستر بيمارى او باشم و چارپايى كه دوست داشته باشم در طول سفر با من همراه باشد.
زبير روايت كرد و گفت:
هنگامى كه حسن بن زيد(3)والى مدينه، ورود زنان، مگر پيرزنان، را در ماه رمضان به مسجد ممنوع كرد، روزى زنى وارد مسجد شد و خواست بين پيرزنان جاى گيرد. نگهبان متوجّه شد. او را گرفت و بيرون كرد و ضربۀ دردناكى به او زد؛ به گونه اى كه پوشش و
1) . اين حديث در الجامع الصغير 195 و سنن ابن ماجة 889/2 آمده است.
2) . مروان بن محمد او را به عنوان والى ارمنستان برگزيد. هنگامى كه مروان بن محمد شكست خورد، او نيز مروان را رها كرد و مردم جزيره او را به رياست پذيرفتند و منصور هفت ماه او را محاصره كرد، اما او مى گفت: بيعت مروان را بر گردن دارم و از آن برنمى گردم تا بدانم مولايم مرده يا كشته شده است. هنگامى كه از كشته شدن مروان مطمئن شد، درخواست صلح كرد و منصور به او امان داد. او نزد منصور منزلت خاصى يافت و در زمرۀ بزرگان او قرار گرفت. (الطبرى 446/7).
3) . حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابيطالب كه منصور او را در مقام حاكم مدينه برگزيد. وى به حسن الامير معروف بود و در سال 168 وفات كرد. (الشذرات 265/1 و الطبرى 32/8). حسن الامير از معدود نوادگان ائمه است كه در خدمت دستگاه عباسى قرار داشت و از جانب آنان مسئوليتهايى را پذيرفت، اما سرانجام مغضوب خليفه و از كار بركنار شد و در زندان از دنيا رفت. او جدّ حضرت عبد العظيم حسنى مدفون در رى است. - م
لباس او پاره شد. وى اين لباس را بدون اجازۀ شوهرش پوشيده بود. زن از مسجد برگشت، در حالى كه با شرمندگى پيراهنش را فروخت و چادرى تهيه كرد. صبح هنگام نزد مارگيرى رفت و چند درهم به او داد و گفت: براى من ده عقرب بگير، اگر عقرب نبود مار سمّى بگير. سپس آنان را از مرد مارگير گرفت و در سبدى قرار داد و روى آن را ادويۀ خوشبو پاشيد. شب هنگام نزديك همان در مسجد آمد. آن مرد نگهبان را ديد و شناخت.
به او گفت: اى برادر! اين سبد را بگير و به مناسبت عيد، امشب به منزل ببر؛ ولى اجازه بده كه در اين شب عظيم وارد مسجد شده و نماز بگزارم. اجر و مزد تو با خداوند باشد.
مرد سبد را گرفت و به زن اجازه داد كه وارد شود. آنگاه آن را پنهانى به خانه اش آورد و با عجله باز كرد تا بداند در آن چيست. وقتى در سبد را گشود و آن را بوييد، عقربى بينى اش را به شدّت گزيد؛ گويى كه آتش از چشمانش بيرون زد. بعد روى زمين افتاد و عقربها در روى بدنش قرار گرفتند و او را چندين بار گزيدند. او فرياد زد: مرا دريابيد كه دارم مى ميرم. مردم به سويش شتافتند و ديدند كه بدن او پر از عقرب است. حسن بن زيد را از آن اتفاق با خبر كردند. حسن به آن مرد گفت: اين داستان چيست؟ او كه قادر به سخن گفتن نبود، مى خواست ماجرا را پنهان كند. حسن به او گفت: تا راستش را من نگويى، از من رهايى نمى يابى. مرد ماجرا را گفت. حسن خنديد و گفت: اگر مى دانستم كه اين زن كجاست، دستور مى دادم كه هزار درهم به او بدهند. (راوى گويد) آن زن را يافتند و حسن دستور داد به او پاداش دهند.
زبير روايت كرد و گفت:
مزيد را كه در مورد نفقه با همسرش اختلاف داشت، به نزد قاضى آوردند. زن هنگامى كه نشست، گريه كرد. قاضى به مزيد گفت: واى بر تو، از خدا بترس؛ گمان مى كنم كه ظالم باشى. مزيد گفت: چگونه به چنين چيزى رسيدى؟ قاضى گفت: اين زن از خوشبختى گريه نمى كند. مزيد گفت: برادران يوسف هم كه شب برگشتند، گريستند.
آنان ظالم بودند يا مظلوم؟ قاضى گفت: اين زن از تو شاكى شده است كه او را گرسنه نگه مى دارى؟ مزيد گفت: مردى را به خانۀ او بفرست؛ اگر در خانۀ او نان نيافتى، اين زن راست مى گويد. زن گفت: نان، نان كه نزد من است، اما او براى من شراب نمى خرد. مزيد گفت: ببين، او از من مى خواهد همراه نان برايش مشروب تهيه كنم. ابو جعفر (منصور) عطا و مواجبم را قطع كرده و اجازۀ صيد در دريا به من نداده است. من هم سوگند خورده ام اگر او (ابو جعفر) پنج سال ديگر زنده بماند و اين زن تهيه و ساختن شراب را ترك نكند، او را سه طلاقه كنم؛ امّا ابو جعفر سه سال پس از آن روزى كه قسم خورده ام، از دنيا رفته است. زن نزديك قاضى شد و گفت: او به طلاق دادن من سوگند خورده است كه اگر از ساختن شراب دست برندارم مرا طلاق دهد؛ اما من اين كار را ترك نكرده ام.
مزيد گفت: اى قاضى، من سوگند خورده ام كه اگر ابو جعفر پنج سال ديگر زنده بماند، چنين كنم. قاضى گفت: به نظر ما عادت به شراب را مى توان در طى دو سال ترك كرد.
مزيد گفت: من بر اين اساس و اين گونه قسم خورده ام. نمى دانم، شايد شما بتوانيد ترك كنيد و شايد هم بميريد. لذا قاضى نيز طلاق را بر او جارى نكرد.
احمد بن سعيد از زبير، از عبد الله بن نافع نقل كرد و گفت:
خواهر عمر بن عبد العزيز درگذشت. مردم كنار عمر بن عبد العزيز حضور يافتند و با او به منزلش رفتند.
هنگامى كه وى در مقابل در خانه رسيد، حلقۀ در را گرفت و گفت: اى مردم، بازگرديد؛ خداوند شما را جزاى خير دهد. در خاندان ما براى مرگ هيچ يك از زنانشان سوگوارى نمى كنند مگر در دو مورد؛ اول مادر كه حقش واجب است و خداوند نيكى كردن بر او را فرض و واجب دانسته و زنى كه به سبب نيكويى جايگاهش، هرگز كسى جاى او را نگيرد.(1)
1) . العقد الفريد، 36/2 و 280 با اختلاف جزئى.
زبير روايت كرد و گفت از حسن بن هانى(1)شنيدم كه گفت:
در ديوان رسائل چهار نفر نويسندۀ شامى بودند. وقتى سعدان بن يحيى(2)، كاتب امّ جعفر، سرپرست ديوان شد، روزى عمر، همسايۀ او به همراه پسرش، حفص نزدش آمد و از او خواست كه فرزندش را براى آموزش در ديوان رسائل به كار گيرد. حفص به ديوان وارد شد و در خدمت شاميان قرار گرفت. آنان براى او خطّى نوشتند تا بياموزد و بنويسد. عمر به سعدان كاتب گفت: پسرم در ديوان كار مى كند، اما درآمدى ندارد. اگر موافق باشى و براى او مقرّرى قرار دهى، در خدمت و ملازمت در ديوان ثابت قدم مى شود. اگر اين كار را بكنى، به من نفع رسانده اى. سعدان گفت: مقررّى و خدمت اين ديوان براى اين چهار نفر خاص است و من نمى توانم هيچ يك از آنها را اخراج كنم يا فرد ديگرى را به جاى آنها قرار دهم يا حتى از مقرّرى آنان بكاهم. اما با آنان صحبت مى كنم و از آنان مى خواهم كه بخشى از درآمدشان را به او اختصاص بدهند.
سعدان به آنها گفت: اين پسر، فرزند دوست من است؛ به شما خدمت مى كند و امورتان را انجام مى دهد، دوست دارم كه هريك از شما مقدارى از درآمد خود را به او بدهيد لذا هريك از آنها پنجاه درهم از درآمد خود را به او دادند. بنابراين او به دويست درهم دست يافت. ماه دوم نيز هركدام از آنان از مقرّرى خود پنجاه درهم كاستند و براى آن جوان فرستادند.
شامى ها گفتند: اين سنتى است كه سعدان بر ما تحميل كرد و بخشى از درآمد ما را گرفت و اين جوان نيز مانند يكى از ما شد؛ در صورتى كه به خدا سوگند به اين امر راضى نبوديم. آنان تصميم گرفتند به فضل بن يحيى شكايت كنند(3)و گفتند: هركدام از ما
1) . شاعر، عباس ابو نواس.
2) . سعدان از كاتبان عصر اول عباسى در زمان خلافت رشيد بود كه براى امّ جعفر و جعفر (منصور) كتابت مى كرد و مسئوليت ديوان را برعهده داشت. (الوزراء و الكتاب 256)
3) . فضل بن يحيى بن خالد برمكى كه رشيد او را والى تمام مشرق، از نهروان تا بلاد ترك كرد، در 193 ق از دنيا رفت. الوزراء و الكتاب 177. خاندان برمكيان از نخستين وزيران ايرانى خلفاى عباسى بودند. يحيى بن خالد چهار پسر داشت كه در خدمت هارون قرار گرفتند. فرزند ارشد او، فضل، وزير هارون شد كه حكومت ايالات جبال، طبرستان، خراسان، ارمنستان و آذربايجان را در دست داشت. او از معروفترين وزراى عباسى بود؛ برادرش جعفر نيز حكومت ولاياتى را برعهده گرفت، اما به امر خليفه اين دو برادر يكى پس از ديگرى به قتل رسيدند و خاندان برمكيان برافتادند. - م
دست نويسى با نام و امضا در محل نماز فضل بن يحيى قرار مى دهيم تا هنگامى كه خارج شديم، آن را بخواند. پس هريك از آنان چيزى نوشتند. از جمله يكى از آنها چنين نوشت:
ذهب الكتّاب و ملّه أصحابه *** و بكى لضيعة أمره الديوان
و بحسب ديوان الرسائل خزية *** إذ صار صاحب أمره سعدان
[كاتبان رفتند و ياران آنان اندوهگين شدند و از تباهى آنها ديوان گريست، براى ذلّت و خوارى ديوان رسائل همين بس كه صاحب آن سعدان رفته و مرده است].
و در پايان نوشته اش نام خود را قيد كرد.
ديگرى نيز اين ابيات را نوشت:(1)
أيها القائل حرصا *** نفسه قد مات موتا
إن سعدان بن يحيى *** قد بنى للقبط بيتا
صبّ فى قنديل سعدان *** مع التسليم زيتا
و قناديل بنيه *** قبل أن تحفى الكميتا
[اى گوينده اى كه مواظب جانت هستى، به تحقيق مرده مرده است. سعدان بن يحيى براى قبطى ها خانه اى بنا كرد و با رضايت و تسليم در چراغ آنان روغن ريخت. همچنين چراغهاى فرزندانش را قبل از مرگ روشن كرد].
در پايان آن نيز نام خود را نوشت: فلان شامى.
سومين نفر نيز چنين نوشت:
أتاه حفص معه رقعة *** اصلحك اللّه و أبقاكا
إنى غلام رخوة تكتى *** أطوع من يسراك يمناكا
و فىّ تخنيث و لو قد ترى *** تحت السراويل لأرضاكا
1) . ابيات 3 و 4 در الوزراء و الكتاب ص 256 آمده است.
فسمّ لى رزقا و لا تجفنى *** أكرمك اللّه و عافاكا
وقع سعدان على رأسها *** يجاب حفصون إلى ذاكا
[حفص به او نوشته اى داده است. خداوند به تو طول عمر و بقا دهد و امورت را اصلاح كند. من جوانى هستم سست، همان كسى كه مطيع ترين است و تو را خوشحال مى كند به تو اميدوار و آرزومند است. در من تخنيث(1)است، اگر آن را از زير جامه ام ببينى تو را راضى مى سازد. پس براى من رزقى مقرر شده است؛ تو آن را كم نكن، كه خداوند به تو اكرام كند و تو را سلامت بخشد. سعدان با سر به زمين خورده و جواب حفصون را مانند همين جمله مى دهند].
در پايان نامه هم نوشت: فلان شامى.
آنان نامه ها را زير سجادۀ فصل بن يحيى انداختند. هنگامى كه فضل از جاى خود برخاست، نامه ها را ديدند، برداشتند و به او دادند. هنگامى كه فضل آنها را خواند، خنديد و سعدان را احضار كرد. به او گفت: به اين شامى ها چه دستورى داده اى؟ اين حفصون كيست؟ سعدان نيز ماجرا را بازگو كرد.
فضل گفت: اين فرد لعين را اخراج كن، مبادا هرگز متعرض مقرّرى كسى شوى. او نيز آن جوان را بيرون كرد و از شامى ها معذرت خواست و بين آنان اصلاح شد.
احمد بن سعيد از زبير، از ابو سلمة موهوب بن رشيد، از مروان ابن ابراهيم بن سعيد برايم نقل كرد و گفت:
عبد الله بن جعفر(2)به فردى از اهالى مدينه، كه همنشين وى بود، گفت: فلانى كجا بودى؟ پاسخ داد: همراه فلان شخص بيرون بودم تا در پى كارى (جست وجوى ناحيه اى)
بروم.(1)عبد الله به او گفت: اگر به مصاحبت با رجال دست نيافتى، با كسى همراه شو كه يارى و همراهى آنان زينت تو باشد؛ كه اگر به او احترام گذارى به تو احترام بگذارد؛ اگر به تو وعده اى داد، خلاف آن عمل نكند و از آن كناره نگيرد، اگر از تو خوبى ديد، آن را تشويق كند و اگر بدى ديد، جلوى آن را بگيرد؛ اگر ساكت ماندى، از تو سؤال كند و اگر درخواستى داشتى، اجابت نمايد.
زبير از عبد الله بن ابراهيم جمحى از نوفل بن عمارة برايم نقل كرد:
مردى از قريش به على بن ابيطالب - رضى الله عنه - گفت: مطلبى در مورد خود و فرزندان عبد شمس بگو. على گفت: «نحن اصبح و افصح و اسمح» [ما توانگرترين، سخنورترين، و جوانمردترين هستيم]. آن مرد گفت: پس شما صفت ديگرى براى آن قوم باقى نگذاشتيد. على پاسخ داد: «بلى هم اكثر و امكر و انكر» [آرى، آنان (بنى عبد شمس) زياده خواه ترين، مكارترين و بدترين هستند].
زبير از عمويش، مصعب بن عبد الله، برايم روايت كرد و گفت:
على بن ابيطالب در جنگها، هشيارترين و نسبت به همتايان خود دليرترين بود. در ميدان جنگ، احدى نمى توانست بر او غلبه كند و دست يابد. زره او تنها قسمت جلوى بدنش را مى پوشاند و پشت نداشت. به او مى گفتند: نمى هراسى كه فردى از پشت سر به تو حمله كند؟ او پاسخ مى داد: اگر دشمنم فرصت يافت كه از پشت بر من حمله كند، خداوند او را زنده نگه ندارد، اگر على را زنده گذارد.
1) . در متن اصلّى بعد از اين خبر البته با خطى متفاوت با متن آمده است: العرض: ناحيه، العرض آنچه از مدح و ذم انسان گفته شود. العرض: ارتش (سان ديدن)، به نقل از عجاج سروده اند: ما لشكر را سان ديديم. العرض: مطاع دنيا و العرض: نسيه. در اين مورد گفته شده است: بفروشيد به نقد يا نسيه (بعته بعرض او بنقد العرض): موضوعى كه عارض شود. بيمارى و... به صورت بدى بر او عارض شد.
احمد بن سعيد براى ما از زبير نقل كرد و گفت: حكيمى به فرزندانش گفت:
اى فرزندانم! با كسى دشمنى نكنيد، حتى اگر گمان كرديد كه به شما آسيبى مى رساند. از دوستى با هيچ كس كناره نگيريد، حتى اگر گمان كرديد كه نفعى براى شما ندارد. زيرا شما نمى دانيد چه موقع از دشمنى دشمن بترسيد و چه زمانى به دوستى دوستان اميدوار باشيد. كسى از شما عذرخواهى نكند، مگر اينكه عذر او را بپذيريد؛ حتى اگر بدانيد كه دروغ گويد.
زبير براى برذع بن عدىّ، عموى قيس بن عظيم(1)چنين سرود:
بين بطحان فالسراة من *** صفنة لعس كأنها الأرام
و نخيل كأنها دهم ليل *** و سوام يحمن حول الخيام
و شباب أولو بهاء و شيب *** و حلوم علت حلوم الأنام
مجلس جنّب الخيانة و الغدر *** و قيل الخنا و فعل اللئام
[بين بطحان(2)و السراة(3)و از صفنه(4)و عس(5)كه گويى آنها آهوانى هستند، درختان خرما، همانند شب تاريك هستند و پرندگان اطراف خيمه ها پناه گرفته اند، جوانان و پيران آن باشكوه و بزرگوار هستند و همچنين خردمندانى وجود دارد كه از ساير عاقلان عاقلتر هستند. از اين جماعت بزرگ و مجلس آنها خيانت و پيمان شكنى و كارهاى پست دور است].
1) . قيس بن خطيم بن عدى اوسى، شاعر مشهور و از اهالى يثرب، گفته شده كه او اسلام را درك كرد و قبل از هجرت كشته شد. (الأغانى 1/3 و المرزبانى 321)
2) . بطحان يكى از واديهاى سه گانه مدينه است از جمله عقيق، بطحان و قناة.
3) . السراة: سلسله جبال بلند معروف در حجاز.
4) . صفنة: مكانى در مدينه و به قولى در قبا.
5) . العس: مكانى در مدينه.
زبير از محمد بن حسن مخزومى از محرز بن جعفر غلام ابو هريره برايم نقل كرد و گفت كه عبيد الله بن عبد الله(1)سرود:
إذا كان لى سرّ فحدّثته العدى *** وضاق به صدرى فللناس أعذر
هو السرّ ما استودعته و كتمته *** و ليس بسرّ حين يفشو و يظهر
[هنگامى كه من سرّ خودم را براى دشمنان بازگو كردم، نزد مردم عذر داشتم؛ زيرا آن راز سينۀ مرا تنگ مى كرد. آن راز، زمانى راز است كه به امانت نزد من باشد و من آن را پنهان كنم، وقتى آن را برملا و آشكار سازم، ديگر راز نيست].(2)
زبير روايت كرد و گفت كه يزيد بن موهب(3)رملى گفت: جز اين نيست كه آنچه از زندگى مى ماند، نماز جماعتى است كه به تو آرامش مى بخشد و از فضل خود به تو روزى مى دهد. به رزقى كه خداوند ارزانيت داشته، قناعت كن كه خداوند براى تأمين روزى تو، سرزنشت نكند و منّت هيچ كس نيز بر تو نيست. برادرى شايسته همنشين توست كه اگر سست شدى، پايدارت سازد و اگر كج شدى تو را راست كند.
زبير اين شعر را براى من از عبد الله بن عروة بن زبير سرود(4):
1) . عبيد الله بن عبد الله بن عتبة بن مسعود يكى از فقهاى هفتگانۀ مدينه، عالم و شاعرى بود كه در 98 ق درگذشت. (نكت الهميان 197 و الأغانى 92/8)
2) . اين شعر به گونه اى ديگر نيز آمده است: «و سرك ما استو دعته و كتمته»؛ (راز تو آن چيزى است كه به امانت نگه داشته و آن را پنهان كردى).
3) . در نسخه ب، يزيد بن موهوب.
4) . در جمهرة نسب قريش 309/1 عبيد الله آمده است. در مورد او گفته شده است: از پدرش عاقلتر بود و چيزى در (متون) در مورد او گفته نشده است تنها اينكه او فرزندى داشت و چيزى چون شعر مى گفت. (رك: نسب الزبيرى 248 و شعر عبيد الله بن عبد الله بن مسعود، ص 34)
ترى المرء يبكى للذى مات قبله *** و موت الذى يبكى عليه قريب
يحبّ الفتى المال الكثير و إنما *** لنفس الفتى فيما يحوز نصيب
[مردى را ببين براى كسى كه مرده است گريه مى كند؛ اما مرگى كه به خاطر آن مى گريد به او نزديك است. جوان مال فراوان را دوست دارد، اما تنها مقدار اندكى از آنچه سهم اوست، به او مى رسد].
زبير روايت كرد و گفت:(1)محمد بن حسن و محمد بن ضحاك گفتند:
يزيد بن معاويه بوزينه اى در دربار خود داشت. روزى او را بر مادّه خر وحشى سوار كرد و او را محكم با طناب به آن بست. بعد اسبى را به دنبالش فرستاد تا او را به زمين زد.
در آن حال ماده خر مرد. يزيد بن معاويه در اين مورد سرود:
تمسك أبا قيس(2)بفضل عنانها *** فليس علينا ان هلكت ضمان
[ابو قيس (همنشين ميمون) افسار آن ماده خر وحشى را بگير كه در صورت هلاك شدن او هيچ تعهد و ضمانتى برعهدۀ ما نيست].
بدين سبب ابو حمزه(3)يزيد را در يكى از خطبه ها دشنام داد و گفت: با قرآن مخالفت و از كاهنان پيروى كرد؛ بوزينه باز شد و كارهاى مشابهى كرد كه براى خود لعنت خدا را خريد.(4)
1) . اين داستان در المخصص 177/13 و الحيوان 66/4 با ابيات ديگرى آمده است. اباقيس به مكان وسيع دل خوش بود.
2) . ابا قيس كنيۀ بوزينۀ يزيد بود.
3) . ابو حمزه يحيى بن مختار خارجى يكى از پرهيزگاران اباضيه و سخنوران آنان بود. بر مروان بن محمد خروج كرد و مروان بر او دست يافت و او را در 130 ق در مدينه كشت. (ر. ك: الطبرى ذيل حوادث در اين سال (130) و البيان و التبيين 132/2)
4) . بخشى از يك خطبۀ طولانى است كه آن را زمانى كه شنيد، اهالى مدينه از يارانش عيب جويى مى كنن قرائت كرد. اين خطبه در جمهرة الخطب العرب 469/2 آمده است.
زبير از حارث بن محمد عوفى، از نوفل بن عماره برايم نقل كرد و گفت عمر بن عبد العزيز گفت:
اولين كسى كه مرا با اين جايگاه (خلافت) آشنا كرد، مزاحم(1)بود. من مردى را بيش از مدت معين خود در زندان نگه داشتم. مزاحم با من در مورد آزاديش گفتگو كرد. گفتم:
من او را آزاد نمى كنم. مزاحم گفت: اى عمر بن عبد العزيز! من تو را از شبى بيم دهم كه در آن تكانهاى قيامت رخ دهد و صبح آن قيامت برپا شود. اى عمر! نزديك است كه نام تو را از آنچه مى شنوم فراموش كنم. راوى گويد خليفه گفت: به خدا سوگند، جز آنچه گفتى نيست. گويى كه پرده از چهره ام برداشته شد. نفس خود را همواره هشدار و تذكّر دهيد كه يادآورى و تذكّر براى مؤمنين سودمند است.
زبير از محمد بن ضحاك، از پدرش برايم روايت كرد(2):
ابن غزيّه انصارى(3)نجارى از مصر نزد على بن ابيطالب عليه السّلام آمد و عبد الرحمن بن شبيب فزارى نيز از شام به خدمت ايشان رسيد، كه مأمور و بازرس على بن ابيطالب در شام بود. انصارى در خدمت محمد بن ابى بكر(4)قرار داشت و كشته شدن محمد بن ابى بكر را كه از نزديك ديده بود، براى على عليه السّلام نقل كرد؛ و فزارى نيز به او گفت: هنوز از شام بيرون نرفته بود كه از طرف عمرو بن عاص فرستادگانى با تهديد آمدند كه وى آنها را پى درپى براى فتح مصر فرستاده بود. محمد بن ابى بكر زمانى كشته شد كه معاويه بر
1) . مزاحم، غلام عمر بن عبد العزيز بود. (عيون الاخبار 18/2 و طبرى 482/6)
2) . اين متن در الطبرى 108/5 به روايت ابى مخنف و شرح نهج البلاغه 322/2 آمده است.
3) . حجاج بن غزيه انصارى شاعرى بود كه همراه على در صفين بود. (الطبرى 479/4 و وقعة صفين 402)
4) . محمد بن ابوبكر در اين هنگام حاكم مصر از سوى امام على (ع) بود و ما قبلا در مورد شرح حال او سخن گفتيم. - م
روى منبر كشتن او را اجازه (فرمان) داده بود.
فزارى گفت: اى امير المؤمنين! هرگز قومى را اين چنين شاد مانند شادى شاميان بعد از كشته شدن محمد بن ابى بكر نديدم. على عليه السّلام پاسخ داد: اندوه ما بر كشته شدن او مانند شادى آنان بر كشتن اوست و شايد از آن هم بيشتر باشد.
فزارى گويد: اندوه على عليه السّلام براى از دست دادن او عظيم بود؛ به گونه اى كه اين اندوه در چهره اش نمايان بود. او برخاست و بر منبر رفت و بعد از حمد و ثناى خداوند متعال گفت:(1)آگاه باشيد كه مصر فتح شد.(2)محمد بن ابى بكر در جوار رحمت الهى قرار گرفت.
اما به خدا سوگند، او از كسانى بود كه قضاى الهى را انتظار مى كشيد، براى رضاى خدا مى كوشيد و مورد خشم فاجران و ستمكاران و خواهان هدايت مؤمنان بود. به خدا سوگند، من خود را به سبب كوتاهى و ناتوانى در اين مورد سرزنش نكنم؛ چرا كه در سختى هاى جنگ چون فردى آگاه با جديت كوشيدم. من همواره در اين كار پيشگام بوده ام و با حزم و احتياط آشنا هستم؛ اكنون در پيش شما نظر خود را علنى اعلام مى كنم و فرياد مى زنم(3)و يارى مى خواهم؛ آيا شما سخن مرا نمى شنويد و امر مرا اطاعت نمى كنيد تا جايى كه پايان كارها را به تباهى برسانيد؟(4)با شما نمى توان گرهى را گشود و كينه اى را از بين برد. از شما خواستم بعد از گذشت پنجاه و چند شب به يارى برادرانتان بشتابيد، ولى مانند شتران چموش(5)ناله كرديد و روى زمين سنگين شديد (چسبيديد)، مانند كسانى كه نيت و قصد جهاد با دشمن را ندارند و به دنبال اجر و پاداش نيستند، آنگاه از شما عدۀ كمى با روحيه اى ضعيف خارج شدند؛ شما مصداق اين آيه بوديد:
كَأَنَّمٰا يُسٰاقُونَ إِلَى اَلْمَوْتِ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ (6).
1) . اين خطبه در الطبرى 108/5 و شرح نهج البلاغه 323/2 آمده است.
2) . در دو منبع قبلى آمده است: آگاه باشيد كه مصر در صبح امروز فتح شد.
3) . در طبرى آمده است: با زبان فصيح فرياد زدم.
4) . در طبرى آمده است: به پايان ناصواب رسانيديد.
5) . در طبرى آمده است: شتران دهن گشاد و در شرح نهج البلاغه آمده است: شترى كه سينه اى مجروح دارد.
6) . انفال/ 6 (گويى به سوى مرگ مى روند در حالى كه آن را مى نگرند).
احمد بن سعيد براى ما نقل كرد و گفت كه زبير در مورد محمد بن عروه(1)اين گونه سرود:
يا هالكا ترك الدموع كأنها *** و شلّ تغلغل من معين مهمل
لو كنت أعلم أن بينك عاجل *** يوم الوداع فعلت ما لم أفعل
[اى كسى كه در حال مرگ هستى، اشك ها را چون قطره هاى آبى كردى كه از سرچشمه، سريع در حال جوشيدن است. اگر مى دانستم كه لحظۀ جدايى من و تو نزديك است در هنگام وداع، كارهايى را كه تاكنون نكرده ام، انجام مى دادم].(2)
«لو كنت اعلم ان آخر عهدكم يوم الرحيل فعلت ما لم افعل» [اگر مى دانستم كه اين آخرين ديدار در روز كوچيدن توست آنچه را نكردم، انجام مى دادم].
زبير اين شعر ابى خياط را برايم نقل كرد كه براى مالك بن انس سروده بود:(3)
يأبى الجواب فما يكلّم هيبة *** و السائلون نواكس الأذقان
هدىّ النبى و عز سلطان التقى *** و هو المهيب و ليس ذا سلطان
[از جواب گفتن ابا كرد و به خاطر شكوه و هيبت خود سخن نگفت، و نيازمندان در برابر او سر فرود آورده اند، هدايت يافتۀ پيامبر و مايۀ افتخار سلطان پرهيزكارى است؛ او هيبت و عظمتى دارد، با اينكه سلطان نيست].
1) . محمد بن عروة بن زبير بن عوام از دوست داشتنى ترين پسران عروه نزد پدر و بسيار زيبا بود. دربارۀ زندگى او رك: جمهرة نسب قريش 277/1، نسب قريش ص 247، و تهذيب التهذيب 343/9.
2) . در ديوان جرير بيتى شبيه اين در قصيده اى طولانى ص 443 آمده است و آن اين است:
3) . امام ابو عبد الله مالك بن انس اصبحى مدنى در سال 179 وفات كرد. اين دو بيت در الانباه اثر ابن عبد البر، ص 45 و زهر الادب 115 و ربيع الابرار 181/3 بيان شده و اين اولين روايت است. روايت دوم اين است: «ادب الوقار و عزّ سلطان التقى فهو المطاع و ليس ذالسلطان» [او متين و باوقار و عزت سلطان پرهيزكار است كه همه از او اطاعت مى كنند؛ هرچند كه سلطان نيست]. ابن خياط نيز، عبد الله بن سالم مكى است.
زبير از جهم بن سعده برايم نقل كرد و گفت: پدرم به من خبر داد:
عبد الملك بن مروان به ربيع بن ضبع بن وهب بن بغيض بن مالك بن سعد بن عدى بن فزاره(1)گفت: شكر مى كنم خداى را كه اجل مرا به تأخير انداخت تا بتوانم تو را (ربيع) ديدار و زيارت كنم.
و گويد:
ربيع بن ضبع هنگامى كه با هيأتى نزد عبد الملك آمد، برخاست و اين شعر را سرود:
ثلاث مئين من سنىّ فقد مضت *** و ها أنا ذا قد أرتجى مرّ رابع
[سيصد سال از عمرم گذشت و اميدوارم كه سدۀ چهارم هم بگذرد].
عبد الملك به او گفت: اى ربيع، در اين مدت چه ديدى؟ گفت: شاهد بودم كه جدم عدىّ بن فزاره در جريان حملۀ ابرهۀ اول، كه حميريان را براى تخريب بيت الله الحرام فرستاده بود، سياهان را جمع و آماده مى كرد و شاهد بودم كه سياهان سرزمين يمن و اطراف آن را فتح كردند مگر كسانى از حمير كه به كوهها پناه گرفتند و قبايل كنانه و خزاعه و خندف را قصى بن كلاب گرد هم آورد وقتى كه از جدّه مهاجرت كردند.
عبد الملك گفت: تو در آن روز اى ربيع چه مى كردى؟
گفت: اى امير المؤمنين من به هنگام نداى منادى از همه سريع تر و چابك تر در گرفتن دهانۀ اسبم و كاملتر از همه در سلاحم گرديدم.
جهم براى ربيع بن ضبع چنين سرود:
الا ابلغ بنىّ بنى ربيع *** فأشرار البنين لهم فداء
و انى قد كبرت و رقّ عظمى *** فلا يغرركم منى النساء
و انّ كنائنى لنساء صدق *** و ما عقّ البنون و لا اساؤا
1) . شرح حال او را در الاصابه 510/1 آمده است. او با امرى القيس مشاعره مى كرد (الأغانى، 72/8)
اذا جاء الشتاء فأدفئونى *** فان الشيخ يهدمه الشتاء
فاما حين يذهب كل قرّ *** فسربال خفيف او رداء
[آگاه باشيد و به فرزندان بنى ربيع برسانيد كه فرزندان بد براى آنان مايۀ تاوان دادن هستند. من به پيرى رسيده ام و استخوانم نازك شده است. پس زنان شما شيفتۀ من نشوند. اگر زنان ما درستكار بودند، فرزندان نافرمانى و بدى نمى كردند. هنگامى كه زمستان آمد مرا گرم كنيد كه زمستان، پيرمرد را هلاك خواهد كرد. هنگامى كه سرماى زمستان رفت، پس بايد شلوار و روپوش نازك به تن كرد].
زبير برايم از جهم بن مسعده نقل كرد كه گفت:(1)
عقيل بن علّفه(2)و شبيب بن برصاء(3)و ارطاة بن سهيّة(4)بر علقمه(5)، مردى از بنى دهمان بن اشجع فرود آمدند؛ ولى او آنان را اكرام و اطعام نكرد. عقيل بن علقمه هنگام حركت چنين سرود:
أفى سالف الأيام أم فى حديثها *** تعوّدت ألا تقرى الضيف علقما
[آيا در عصر گذشته عادت كردى يا در عصر حاضر، كه ميهمان را حتى با گياه تلخ پذيرايى نمى كنى؟]
گويد: شبيب بن برصاء نيز سرود:
1) . اين متن در الأغانى 96/11 آمده است.
2) . نام پدرش به صورت اشتباه به علقمه تصحيف شده است. ابن سلام در ص 561 شرح زندگى او را ذكر كرده و وى را از طبقۀ نهم شعراى مسلمان معرفى كرده است. او عقيل بن علفة بن حارث بن صناب بن جابر مرى است و برصاء شاعر، مادر شبيب، خالۀ اوست كه شاعرى بزرگوار بود و يزيد بن عبد الملك او را به همسرى خود درآورد. (شرح حال او رك: مرزبانى 164 و الأغانى 85/11)
3) . وى شبيب بن يزيد بن جمره و برصاء مادر اوست. وى شاعرى فصيح از عصر اموى است كه بيابانگرد بود و جز با گروهها و هيأت هايى به شهر نيامد. براى شرح حال او بنگريد به ابن سلام 566 و الأغانى 93/11.
4) . او ارطاة بن زفر بن عبد الله از بنى مره است كه مادرش سهيه نام داشت. او از شعراى فصيح عصر اموى است. فردى بخشنده و بزرگوار كه در مورد او و عبد الملك بن مروان داستانها و حكايتها است. (براى زندگينامۀ وى رك: الشعر و الشعرا، ص 427 و الأغانى 139/11)
5) . علقمه به معناى گياه يا هر چيزى است كه طعم آن تلخ باشد.
لبثنا طليقا ثم جاء بمذقة *** كماء السّلاء فى مائل الشدق أضجما
[ما مدتى نزد او مانديم تا اينكه شيرى مخلوط با آب همچون آب دهان فردى كج دهان را براى پذيرايى ما آورد].
ارطاة نيز سرود:
فلما رأينا أنه عاتم القرى *** رمينا بهنّ الليل حتى تجرّما
[وقتى ديديم كه او در پذيرايى و اطعام ميهمان تأخير مى كند، ناچار شديم ظرفهاى غذا را پرتاب كنيم و بدون خوردن چيزى تمام شب را تا صبح سپرى كنيم].
احمد بن سعيد از زبير و از ابراهيم بن حمزه از محمد بن فضاله نحوى، از زبير بن عباد بن حمزة بن عبد الله بن زبير براى ما نقل كرد:
عامر بن عبد الله(1)در خواب ديد كه زنى شعر را آشفته مى سرايد و مى گويد:
أأذنت زينة الحياة ببين *** و انقضاء من أهلها و فناء
[آيا اجازه داده اند كه زيور و زينت حيات آشكار شود و از اهل آن گرفته و نابود شود؟]
پس مردم اين رؤياى عامر را به دنيا تأويل كردند.
زبير از محمد بن مسلم بن محمد بن هشام برايم نقل كرد كه محمد بن عبد الرحمن مخزومى از داوود بن عيسى، از پدرش، از محمد بن على بن عبد الله(2)كه گفت:
بر عمر بن عبد العزيز وارد شدم، ديدم مردى مسيحى نزد او بود. عمر بن عبد العزيز به او مى گفت: شما چه كسى را بعد از سليمان خليفه يافتيد؟ نصرانى گفت: تو را. محمد بن
1) . عامر بن عبد الله بن زبير، از جمله عابدان و زاهدان از دنيا بريده بود. (براى زندگينامۀ او رك: جمهرة نسب قريش 20/1، نسب قريش 243 و حلية الاولياء 166/3)
2) . او ابو عبد الله محمد بن على بن عبد الله بن عباس، پدر سفاح و منصور، اولين كسى است كه دعوت عباسيان را آغاز كرد و اعيان عباسى با او مكاتبه كرده، او را امام خطاب مى كردند. وى در 125 ق از دنيا رفت. (الشذرات 266/1، تهذيب التهذيب)
على گويد: بعد از آن همواره به فكر آن نصرانى بودم تا اينكه روزى او را ديدم. به غلام خود دستور دادم او را نزد من آورد. سپس او را به خانه ام بردم و از او سؤالهايى كردم. از جمله گفتم: خلفاى بنى مروان را يكى پس از ديگرى براى من بشمار. او نيز نام يك يك آنان را برايم گفت تا به نام مروان بن محمد رسيد. به او گفتم بعد از او چه كسى خليفه خواهد شد. گفت فرزند تو ابن حارثيه(1)
زبير از عمر بن ابى بكر، از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر نقل كرد:
وقتى عبد العزيز بن وليد بن عبد الملك(2)ولايت دمشق را يافت، هيچ كس در ميان بنى اميه از او كوچكتر نبود. مردم دمشق گفتند: اين جوان است و براساس آنچه به ما رسيده است، به ادارۀ امور علم و آگاهى ندارد. در آن هنگام مردى ايستاد و به سوى او رفت و گفت(3): اى امير! خداوند تو را به سلامت دارد؛ من نكته اى برايت دارم.
عبد العزيز گفت: اى كاش اين نكته و نصيحت كه براى من دارى، از من به تو مى شد.
آن مرد گفت: من همسايه اى دارم كه مرزدار است و مرز را رها كرده و گناهكار است.
امير به او گفت: اى مرد چرا از خدا نمى ترسى؛ چرا امير خود را تكريم و تعظيم نمى كنى و خود را در پناه او قرار نمى دهى؟ آيا مى خواهى من به سخن تو رسيدگى كنم؟ پس شرط آن اين است كه اگر درست گفته باشى، هيچ سودى از من به تو نمى رسد؛ اما اگر دروغ گفته باشى، تو را مجازات مى كنم؛ يا اينكه بخواهى من تو را نصيحت كنم. آن
1) . منظور او ابا العباس سفاح عبد الله بن محمد است. يعنى نخستين خليفه بنى عباس كه مادرش ريطه حارثيه بود. با او در روز جمعه سيزده شب مانده به پايان ربيع الاول 132 ق بيعت شد. (المعارف 372)
2) . ابو الاصبغ عبد العزيز بن وليد بن عبد الملك اموى پسر خواهر عمر بن عبد العزيز بود كه از جانب پدر به حكومت دمشق گمارده شد. (تاريخ الاسلام 51/4)
3) . در العقد الفريد 192/1، داستانى نظير اين نقل شده كه البته به وليد بن عبد الملك، وقتى حاكم دمشق از جانب پدرش شد، منتسب شده است.
مرد گفت: تو به من نصيحت كن. خداوند تو را اى امير به سلامت دارد.
پس عبد العزيز گفت به جايى برو كه خداوند همراهت نباشد، من تو را مردى شرور مى بينم. آنگاه گفت: اى مردم دمشق، آنچه را اين فاسق براى شما مى گويد بزرگ نپنداريد. سعايت و بدگويى از اخلاق اوست. اگر شايسته نبود كه والى قبل از آنكه گناهى انجام شود، عقوبت كند، من در اين مورد به مجازات او مى انديشم. پس هيچ يك از شما هرگز به سعادت و بدگويى براى كسى نزد من نياييد كه راستگو در آن زمينه فاسق و دروغگو در آن بهتان زننده است.
اين داستان را براى عبد الله بن داوود نقل كردم؛ پس گفت: چقدر اين كلام به كلام عمر بن عبد العزيز شبيه است. گفتم: عمر بن عبد العزيز دايى او بود.
زبير برايم از مالك بن اسماعيل نهدى ابو غسان و او از جميع بن عمر بن عبد الرحمن عجلى روايت كرد كه مردى از اهالى مكه از ابو هالة تميمى، از حسن بن على(1)برايم روايت كرد و گفت:
از دايى ام هند بن ابى هالة تميمى(2)كه قيافه شناس بود در مورد صفات و ويژگى هاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پرسيدم. من علاقه مند بودم كه هرآنچه در مورد پيامبر مى داند برايم توصيف كند. پس او گفت:(3)
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بزرگ منش و با عزت بود، چهره اش مانند ماه كامل مى درخشيد، از
1) . منظور امام حسن مجتبى (ع) است. - م
2) . هند بن ابى هالة تربيت شدۀ پيامبر (ص)، آشنا به علوم فصاحت، بلاغت و زبان شناسى و اين سخن حسن - رضى الله عنه - كه «از دايى ام پرسيدم» براى اين است كه خديجه دختر خويلد، همسر ابى هاله اسيدى از بنى تميم بود كه براى او هند، برادر فاطمه - رضى الله عنها - را كه از يك مادر بودند به دنيا آورد. لذا او دايى حسن بن على بود. هند به همراه على در جنگ جمل بود و كشته شد. (المعارف 133؛ انساب الاشراف 390/1 و الاصابة 578/3).
3) . اين متن به تفضيل در انساب الاشراف 38/6 و طبقات ابن سعد 422/1، و المختصر فى الشمايل المحمديه ترمذى 39 و 227، عيون الاثر 323/2 و شمائل الرسول ابن كثير ص 50 ذكر شده است.
مرد چهارشانه بلند قدتر و از مرد بلند قامت كوتاهتر بود. موهايش را مرتّب شانه مى زد(1)و فرق آن را باز مى كرد، هنگام بلندى موهايش، از نرمۀ گوش او پايين تر نمى رفت. او گندم گون، بلندپيشانى و با ابروهاى بلند و باريك، بدون پيوستگى بود؛ بين ابروان ايشان رگى بود كه هنگام عصبانيت نمايان مى شد. بينى او كشيده و نورى كه بر چهره داشت، او را بلندمرتبه نشان مى داد(2)و كسى كه در مورد او شناخت نداشت، گمان مى كرد كه فردى مغرور است. ريش هاى پرپشت و صاف داشت با صورتى كم چين وچروك، دهانى كشيده با دندانهاى سفيد، به گونه اى كه بين دندانهاى پيشين او فاصله بود. موهاى سينه تا شكمش كم پشت و نازك و گردنش بلند و كشيده به سفيدى نقره بود. اندامى متناسب، تنومند و قدرتمند داشت و سينه و شكمش باهم برابر بودند. سينه اى برجسته داشت، فاصله هاى بين سرشانه هايش زياد و عضلاتش قوى بود. فاصلۀ بين آغاز سينه تا نافش را خط باريكى از مو پوشانده بود و ساير قسمتهاى شكمش بدون مو بود. آرنج و كتف هاى قوى و سينه اى فراخ داشت، استخوانهاى بازويش بلند، كف دستى گشاده و فراخ داشت و موهاى آن اندك بود. قدمها و گام هايش را محكم و استوار برمى داشت به گونه اى كه سنگها را از ميان راه مى كند و كنار مى زد. شكم و پهلوهايش باريك و گودى كف پاهايش اندك بود؛ به گونه اى كه آب از زير آن جارى مى شد. به آرامى گام برمى داشت، اما گام هايش بلند بود، گويى زمين را دور مى زند. چشم هايش فرو افتاده، نگاهش بر زمين بيش از نگاهش بر آسمان و تمام دقّتش را در نگاه كردن به كار مى گرفت تا براى سلام به ياران و صحابه اش سبقت گيرد.
راوى مى گويد: گفتم بيان و كلام ايشان را برايم توصيف كن. گفت: رسول الله صلّى اللّه عليه و آله پيوسته اندوهگين و در حال تفكر بود. آسايش و راحتى نداشت، جز در مواقع نياز سخن نمى گفت و سكوتش طولانى بود. سخن را با بلاغت و شيوايى آغاز مى كرد و به پايان مى برد. سخن او كامل و جامع بود، نه بيشتر نه كمتر. به آرامى و روان سخن مى گفت، نه با
تندى و ضعف. سخن گفتن او بسيار نيكو و شيرين، و دقت او تا آنجا بود كه در آن حرفى بيهوده و سست نبود. در سخنش فرومايه اى را ذم و نكوهش نمى كرد. دنيا و هرچه را در آن بود (به كلى) ستايش، يا بر آن غضب و سخط نمى كرد. هنگامى كه حق(1)، او را به سوى خود فرامى خواند، كسى را نمى شناخت. در خشم خود پايدار نمى ماند و بر آن غلبه مى كرد. از روى هواى نفس خشمگين نمى شد و يا آن را فرونمى خورد. اگر با دستش اشاره مى كرد با تمام دستش اشاره مى كرد، اگر از مسئله اى متعجّب مى شد، از آن روى برمى گرداند و اگر در مورد آن سخن گفته مى شد، به آن توجه مى كرد و با كف دست راستش بر روى انگشت دست چپش مى زد. اگر خشمگين مى شد، بر خشمش غلبه مى كرد و اگر خشنود مى شد، چشمش را بر هم مى گذاشت. همۀ خنديدن او تنها تبسّم بود و لبخندش مانند دانه هاى تگرگ زود فرو مى نشست.
راوى گويد: مدّتها اين مطالب را از حسن پنهان داشته بودم و بعد در مورد آن با او صحبت كردم و ديدم كه بر من در اين مورد سبقت جسته و هرآنچه را از من پرسيد قبلا از پدرش پرسيده بود. در مورد وارد شدن، نشستن و خارج شدن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و... او نيز چيزى از اين مسئله را پوشيده نگذاشته بود. حسن گويد: از پدرم دربارۀ حضور يافتن نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پرسيدم. گفت: پيامبر اجازه داده بود كه هركس كه مى خواهد بر او وارد شود.
وقتى به منزل خود مى رفت، زمان حضور در منزلش را به سه بخش تقسيم مى كرد:
بخشى براى خداوند بلند مرتبه، قسمتى براى خاندانش، و بخشى از آن را براى خود و خواص مردم قرار مى داد كه ثمرۀ اين وقت از خواص، به عوام مردم بازمى گشت و كسى از حضور او بى بهره نمى شد. از جمله شيوه هاى ايشان در تقسيم بندى مردم بدين گونه بود كه آنان را براساس فضل و برترى در دين خود تقسيم مى كرد. ايشان به رفع نيازهاى كسانى مى پرداختند كه يك نياز داشتند، و كسانى كه دو نياز، و سپس كسانى كه چندين نياز داشتند و به بهترين وجه نيازشان را كه به صلاح آنان بود برطرف مى كرد و آنان را به آنچه شايستگى داشتند، آگاه مى كرد و مى فرمود: حاضران به غايبان خبر دهند و حاجت
1) . منظور هنگام فراخوانى خداوند براى نماز است. - م
و خواستۀ كسانى را كه نمى توانند نيازهايشان را بيان كنند، به من بگويند؛ زيرا هركس نياز كسى را كه نمى تواند آن را بر زبان آورد برطرف كند، خداوند در روز قيامت گامهايش را استوار سازد. چيزى جز اين مسئله در نزدش گفته نمى شد و از كسى جز اين خواسته ها را نمى پذيرفت. نيازمندان بر او وارد مى شدند و بيرون نمى آمدند مگر اينكه نيازشان برطرف شده يا به دليلى خواستۀ آنها رد شده بود.
راوى گويد: در مورد حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در بيرون از منزل و خروجش از ايشان پرسيدم. او گفت: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله زبانش كليد صندوقچه اى (از اسرار) بود مگر در مورد چيزهايى كه مشخص و معين بود كه در اين مسئله نيز كوتاهى نمى كرد. يا اينكه گفت: با زبانش مردم را يارى مى داد و بزرگ هر قومى را محترم مى شمرد و او را بر قوم خود ولايت مى داد. به مردم پند و هشدار مى داد(1)و مراقب آنان بود؛ بدون آنكه شادى را از چهره و اخلاقش كنار گذارد، يارانش را ملاقات مى كرد و از كار آنان در ميان مردم مى پرسيد و نيكويى هاى آنها را ترويج و بديهاى آنان را دور مى كرد. در ساير امور ميانه رو بود. اگر هم مردم از ميانه روى و اعتدال غافل مى شدند، او غفلت نمى كرد. براى هر كارى آمادگى داشت. از حق كوتاهى نمى كرد و بيش از آن هم كارى انجام نمى داد. مردم او را از ميان خود در مقام بهترين انسانها برگزيدند.(2)بهترين مردم نزد او كسى بود كه نصيحت و خيرخواهى اش براى همه بيشتر و با عزت ترين مردم در نزد او كسى بود كه يارى و همراهى اش براى ديگران بيشتر باشد.
گويد: از او در مورد نشستن پيامبر سؤال كردم. گفت: رسول الله صلّى اللّه عليه و آله نمى نشست و برنمى خاست مگر با ذكر(3)خداوند. در جايى توطن نمى گزيد و از آن نهى نيز نمى كرد. اگر در ميان قومى مى رفت در محلى مى نشست كه پايين ترين مكان مجلس بود و به انجام اين امر سفارش مى فرمود و به هركس كه در اطرافش نشسته بود، نعمتى هديه مى داد.
به گونه اى كه همنشين گمان نمى كرد كسى به اندازۀ او نزد آن حضرت جايگاه و اعتبارى داشته باشد. كسى كه همنشين او مى شد، يا براى حاجتى اصرار مى كرد، او را صبور مى ديد تا اينكه نيازش را مرتفع كند، و كسى كه از او خواسته اى داشت، از حضورش برنمى گشت مگر به آن خواسته مى رسيد يا اينكه سخنان اميدواركننده اى مى شنيد. مردم از خلق و منش نيكوى او بهره هاى فراوان بردند و او براى امّت به منزلۀ پدر بود. همه نزد او در حق يكسان بودند. بردبارى، حيا، صبر، و امانت دارى(1)از ديگر خصيصه هاى او بود. كسى در برابرش، صداى خود را بلند نمى كرد، يا سخنان حرام و لغو به زبان نمى آورد. همنشينانش متعادل و نزد او به تقوى برتر و متواضع بودند. كهنسالان را محترم، كودكان را عزيز، نيازمندان را احترام، و غريبان را حمايت مى كرد.(2)
راوى گويد: گفتم: نقش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در ميان جمع و همنشينانش چگونه بود؟ پاسخ داد رسول خدا همواره مسرور و مهربان و خوش خلق بود. سخنان خشن و لغو به زبان نمى آورد و تندخو و بدزبان نبود. فحاشى و عيب گويى و چاپلوسى نمى كرد. از چيزهايى كه آرزو نداشت، چشم پوشى و به آنها توجه نمى كرد. در مورد خود سه كار را ترك كرده بود: مشاجره، پرحرفى و توجه به چيزهاى بيهوده. در مورد مردم نيز از سه كار كناره گرفته بود: كسى را مذمّت نمى كرد، دشنام نمى داد و ذلّت و خوارى كسى را نمى خواست. با كسى سخن نمى گفت مگر زمانى كه اميد ثواب و هدايت داشت.
هنگامى كه پيامبر سخن مى گفت، ديگران ساكت و خاموش بودند؛ گويى كه پرنده اى بر سرشان نشسته است. و هنگامى كه ايشان ساكت مى شد، آنان سخن مى گفتند. در نزد ايشان كسى با ديگرى مجادله نمى كرد. هنگامى كه سخن مى گفت، ديگران ساكت مى شدند تا سخنش پايان گيرد. مردم در نزد ايشان به بهترين شكل سخن مى گفتند. او همراه مردم مى خنديد و شگفت زده مى شد. هرگاه غريبى به لهجۀ نازيبا و غريب سخن مى گفت و درخواستى داشت، با صبر گوش مى داد؛ حتى اگر صحابۀ او به آنها پاسخ مى دادند. لذا مى فرمود: هرگاه نيازمندى را ديديد، هرچه را طلب كرد، به او عطا كنيد.
مدح و ثناى كسى را نمى پذيرفت مگر اينكه در مقابل به او پاداش مى داد. سخن خود را نزد كسى نيمه تمام رها نمى كرد مگر زمانى كه ناچار مى شد، لذا سخنش را قطع مى كرد يا برمى خاست.
راوى گويد پرسيدم: سكوت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چگونه بود؟ پاسخ داد: كه سكوت رسول خدا بر چهار مورد استوار بود: تدبير، خويشتن دارى، احتياط و تفكر؛ اما تدبيرش، به يكسان نگاه كردن به مردم و گوش كردن به سخنانشان بود. تفكرش در مورد امور باقى و فانى بود.
خويشتن داريش را با صبر همراه ساخته بود و در آن افراط و تفريط نمى كرد. احتياطش را در چهار چيز جمع كرده بود.
احمد بن سعيد از زبير و او از سفيان بن عيينه از صفوان بن سليم، از عطاء بن يسار روايت كرد: از پيامبر در مورد خط(1)سؤال شد. گفت: علمى است كه به پيامبر داده شده است.
اگر علم كسى در اين مورد با علم پيامبر همراه و همسان باشد، به آن عالم است و اگر چنين نباشد، به خطا رفته است.
احمد بن سعيد از زبير و او از على بن محمد و او از عبد الله بن محمد بن حفص روايت كرد: اعراب به چند ويژگى (علم) اشتهار داشتند: پيشگويى، قيافه شناسى، تفأل (به پرواز پرندگان)، نجوم و حساب. پس اسلام با پيشگويى مخالفت و ساير علوم را تأييد كرد.(2)
زبير از يزيد بن هارون، از همام بن يحيى، از قتاده، از سعيد بن مسيب نقل كرد:
سه نفر بر سر پسرى نزاع كردند؛ زيرا هركدام وى را از آن خود مى دانستند. خليفه،
عمر بن خطاب، با اين كه خود از علم قيافه شناسى آگاهى داشت، سه نفر از نسب شناسان را فراخواند. آنگاه از آن پسر خواست پايش را بر خاك يا خاكستر بزند. بعد آن سه نفر را در كنار آن خاك قرار داد و آنان نيز كف پاهايشان را بر آن خاك زدند. بعد به هركدام از قيافه شناسان گفت: نگاه كنيد. آنان نگاه مى كردند و مى گفتند: همگى شبيه هم هستند و نمى دانيم كدام يك از جاى پاها به او شبيه است. عمر نيز نگاه كرد و همان نظر آنان را تأييد كرد و هريك از آنان نيز يكى از ويژگى هاى صاحب جاى پا را گفتند. عمر گفت: اگر سگ مادّه اى با يك سگ سفيد و يك سياه و يك خاكسترى و يك خالخالى جفت شود، توله هايشان شبيه هم مى شوند. اما نمى دانم ميان انسانها اين مسئله چگونه است. پس عمر آن پسر را فرزند هر سه نفر خواند كه از هر سه ارث ببرد و آنان نيز از او ارث برند. او نيز نزد هر سه باقى ماند.
زبير از ابو الحسن مدائنى از جعفر بن عون با اسناد خود نقل كرد:
فردى از يمن و از سوى على بن ابيطالب - عليه السلام - نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد. آن حضرت در مورد على بن ابيطالب و اخبار مربوط به او پرسيد. او گفت: در مورد على خبر مى دهيم كه سه نفر نزد او رفتند، در حالى كه هر سه با زنى هم بستر شده بودند. على گفت: شما شركا باهم در اين مورد مجادله نكنيد تا هنگامى كه فرزند به دنيا آمد، آنگاه نزد من آئيد. آنان آمدند و على بين آنان قرعه كشى كرد. قرعه به نام يكى از آنان افتاد. لذا فرزند را به او داد و براى ديگران به ميزان يك سوم ديه قرار داد. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خنديدند و اين كار على عليه السّلام را ناپسند ندانستند.(1)
زبير برايم روايت كرد و گفت: از على بن محمد بن مبارك شنيدم كه گفت:
1) . اين روايت در اخبار القضاة 91/1 آمده است: البته صحت اين روايت در شعب الايمان بيهقى، و مسند احمد، أبى داود، و النسائى رد شده است.
مردى از قبيلۀ قريش صاحب فرزند سياه پوستى شد و نسبت خود را با او انكار كرد.
مردى از قيافه شناسان به نزد آنها آمده، در آنجا ساكن شده بود. پدر اين فرزند به يكى از يارانش گفت: من در مورد اين كودك ترديد دارم. دوست دارم فلان نسب شناس را ببينم و از او در مورد اين فرزند سؤال كنم. وى گفت: به خدا سوگند، او در نزديكى توست و من او را نزد تو مى آورم. اين بود كه آن قيافه شناس را نزد وى آورد. پدر از او در اين مورد پرسيد. قيافه شناس گفت: اين فرزند توست. مرد گفت: من مردى از قبيلۀ قريش هستم.
نمى دانم چرا فرزندم سياه پوست است. گفت: اين فرزند توست. در حالى كه او در اين باره سخن مى گفت، آن كودك سياه از خانه خارج شد. قيافه شناس به كودك گفت: به خدا سوگند، اين شخص، پدر توست. پس فرزند بر مادرش وارد شد و ماجرا را برايش بيان كرد. زن پاسخ داد: به خدا سوگند، اين (سياه بودن تو) جز عقوبت كسى نيست كه تو را به عنوان فرزندش انكار مى كند. به خدا سوگند او را كه جوانى بود ديدم و از او خوشم آمد.
لذا تو را از او باردار شدم.
زبير نقل كرد كه ابو الحسن مدائنى از عبد الله بن سلم روايت كرد:
به مرد قيافه شناسى گفتم: چگونه شما جاى پاها را مى شناسيد؟
گفت: اين كار نزد ما از ساده ترين كارهاست. حتى اگر دزدها، جاى پاى خود را محو و صاف كنند تا شناخته نشوند، باز آنها را مى شناسيم.
زبير گفت از عمويم مصعب بن عبد الله شنيدم كه مردى به او چنين گفته بود:
شتر من رميده بود، نزد حلبس اسدى رفتم و در مورد شتر پرسيدم. او به پسرش گفت: خطّى بكش. او خط را كشيد. پدر در آن نظر كرد و برخاست كه برود. سپس فرزند به آن خط نگاه كرد؛ خنديد و گفت: آيا دانستى چرا پدرم برخاست؟ گفتم: خير. گفت:
چهره اش را درهم كشيد زيرا ديد كه شترت را مى يابى و براى او جفت و زوجى پيدا
مى كنى. لذا شرم كرد و برخاست. مرد گويد: خارج شدم و شترم را يافتم و بعد از آن براى او جفتى گرفتم.
زبير به نقل از ابو الحسن على بن محمد، از عبد الله بن فائد نقل كرد و گفت:
شريح بن اقعس عنبرى گفت: شترم از من دور شد. نزد فردى از بنى أسد رفتم و گفتم برايم چه مى بينى؟ او خطوطى ترسيم كرد و گفت: شترت را در كناسۀ كوفه مى يابى.
گفتم: برايم بيشتر بگو. گفت: چشمهايت كور مى شوند. گفتم: مطالب بيشترى برايم بگو.
گفت: زنى با تو ازدواج مى كند كه از تو شريفتر است. و به حج مى روى بعد خارج شدم.
چيزى جز پيدا كردن شترم مرا خشمگين نمى كرد؛ زيرا مى خواستم آنچه گفته است، دروغ باشد. وارد كناسه شدم، شترم را يافتم. همراه پسر اشعث (عبد الرحمن) خارج شدم و در جنگ چشمانم را از دست دادم. همراه دختر قيس بن خشخاش عنبرى حج به جا مى آوردم كه مادر آن زن در راه به من گفت: آيا مى خواهى فرزند مرا به عقد خود درآورى؟ گفتم. بله، دوست دارم. زن گفت: وقتى به مقصد رسيدى او را خواستگارى كن. من ابتدا از اين كار پرهيز كردم، اما چيزى نگذشت كه او را به همسرى خود درآوردم.
زبير برايم از عمويش مصعب بن عبد الله و او از مسلم بن قتيبه نقل كرد:
اياس بن معاويه را ديدم، او را نشناختم. او گفت: ابن قتيبه تويى؟ گفتم: بله. گفت: تو را از شباهتى كه با عمويت عمرو بن مسلم(1)داشتى، شناختم. پاسخ دادم: خداوند، تو را رحمت كند؛ من با عمويم تفاوت بسيار دارم. او كجا و من كجا! عمويم مردى بسيار چاق است و من بسيار لاغرم. اياس بن معاويه گفت: اين ملاك قياس نيست.
1) . در اصل سلم بوده نه مسلم. البته اين نادرست است؛ زيرا نام او عمرو بن مسلم بن عمرو باهلى برادر قتيبه بود. (الطبرى 454/6، 307/7، 33)
زبير از سفيان بن عيينه و او از محمد بن سوقه(1)نقل كرد كه:
از حج واجب يا عمره بازمى گشتيم. هنگامى كه به ثعلبيه(2)رسيديم، مردى از ما نزد حلبس رفت و از او در مورد چيزى سؤال كرد. او براى وى خطى كشيد و نگاه كرد و گفت: تو به كوفه وارد نمى شوى، مگر به اموالى دست يابى.
هنگامى كه به نجف رسيديم، مردى او را ديد و به او خبر داد كه برادرش فوت كرده و اموال زيادى را براى وى به ارث گذاشته است. مدائنى از ابى يقظان نقل كرد كه مال را همراه مصيبت و غمى به دست آورد.
زبير برايم از على بن محمد از مسلمة بن محارب نقل كرد كه:
عمر بن عبيد الله بن معمر(3)و مالك بن خداش خزاعى براى جنگ خارج شدند. از كنار زنى كه همراه جماعتى بود، گذشتند. آن زن فالگير بود. آن دو به او نگاه كردند و خنديدند و او را تمسخر كردند.
زن گفت: اى كه مى خندى، به خدا سوگند، از سجستان (سيستان) خارج نمى شوى تا اينكه بميرى و اين مرد با همسرت ازدواج كند و به عمر اشاره كرد.
مدتى نگذشت كه مالك در سجستان درگذشت و عمر با همسرش رملة، كه دختر عبد الله بن خلف خزاعى بود، ازدواج كرد.
1) . ابوبكر محمد بن سوقة الغنوى از عابدان و بزّازان كوفه بود كه محضر صحابه انس بن مالك را درك كرد و بيشتر رواياتش از تابعين بزرگ است. (صفة الصفوة 65/3)
2) . الثعلبيه، يكى از منازل بين راه مكه و كوفه است.
3) . عمر بن عبيد الله بن معمر بن عثمان تيمى قرشى از فرماندهان شجاع است كه از مبارزان و ياران ابن زبير بود. ابن زبير او را به ولايت بصره، و مصعب او را به ولايت فارس منصوب كرد. (الطبرى، ج 5 و 6)
زبير برايم نقل كرد كه ابو الحسن على بن محمد بن عبد الله گفت:
شيخى از قبيلۀ بنى سعد بن بكر گفت: زيد بن اخنس(1)از كنار مردى گذشت كه زنى را مى زد؛ پرسيد: چرا او را مى زنى؟
مادر آن مرد گفت: چون اين زن براى او بچه هاى سياه پوست به دنيا مى آورد؛ در حالى كه خودش سياه پوست نيست.
زيد به او و مادرش نگاه كرد و گفت: اين زن را نزن. او به سبب مادرت اين فرزندان سياه را مى آورد. پدرت بنده اى بوده كه تو را بزرگ كرده و سپس مرده است.
مرد از مادرش سؤال كرد. مادرش اقرار كرد كه پدرش غلام و بندۀ سياهى بوده است.
ابو عبد الله زبير گفت:
زيد بن أخنس همراه هيأتى نزد عبد الملك بن مروان مى رفت. در كنار يكى از آبهاى بين راه، دخترى را ديد و گفت: به خدا سوگند، اين دختر امير المؤمنين است.
هنگامى كه نزد امير المؤمنين رسيد، گفت: اى امير المؤمنين، آيا تو دخترى دارى؟ من از كنار آب مى گذشتم كه او را در آنجا ديدم؛ او كيست؟
امير در مورد او پرسيد؛ بعد فهميد كه وى فرزند كنيزى از عبد الله است كه امير قبلا با او ازدواج كرده و سپس به علل مختلف از او جدا شده بود.
ابو عبد الله زبير از شيخى از قبيلۀ بنى سعد نقل كرد كه گفت:
فرزندى را كه در مورد پدرش مشكوك بودند، نزد يكى از قاضى هاى ما آوردند.
قاضى، قيافه شناسى را احضار كرد. وى به قاضى گفت: در نژاد او، نژاد بربر نيز شريك
1) . زيد بن اخنس از قيافه شناسان مشهور عرب.
است. علت آن را از مادرش پرسيدند، گفت: فردى از بربرها مرا خريد و با من نزديكى كرد. بعد اين مرد مرا خريد و با من نزديكى كرد. قاضى به مادرش گفت: اگر مى توانستم هر دوى آنها را يك جا جمع كنم، او را به هر دوى آنها مى دادم. اما اكنون كه تنها هستى، پس اين فرزند از آن توست.
زبير برايم از ابو الحسن على بن محمد بن عبد الله مدائنى و او از ابى اسحاق بن ربيعه نقل كرد و گفت:
در حال اجراى مراسم حج، مردى از قريش مرا همراهى مى كرد. او گفت: پسرى دارم كه در مورد آن به ترديد افتاده ام. قيافه شناسى از بزرگان قوم را فراخوانديم، او هيچ يك از خاندان آن فرد را بررسى نكرد مگر اينكه يك ويژگى از فرزندش را در او ديد، اما باز ويژگى ديگرى در او نامعلوم بود. هنگامى كه مراسم حج پايان گرفت، يكى ديگر از مردان خانوادۀ آنها را فراخواند. به او نگاه كرد و گفت: آن ويژگى شناخته شده را در اين فرد ديدم. اين پدر و آن هم مادرش و اين يكى هم برادرش است. لذا او را به نزديكان پدرش ملحق ساخت تا او را به پدر واقعى اش برگردانند.
زبير گفت از مدائنى شنيدم كه گفت:
ابو جعفر منصور، حسن بن زيد(1)را به حكومت مدينه گمارد كه مورد خشم منصور واقع شد و منصور او را عزل كرد و اموالش را فروخت. مردى از اهالى مدينه كنيزش را خريد. وقتى خواست با او نزديكى كند، آن كنيز گفت: پسر حسن بن زيد با من نزديكى كرده است و من باردار هستم. مرد از آن زن دورى كرد تا فرزندش به دنيا آمد. او را نزد فرزند حسن فرستاد. (در مورد اين فرزند اختلاف پيش آمد)، همگى به نزد والى مكه
1) . در مورد حسن بن زيد بن حسن (ع) معروف به حسن الامير قبلا مطالبى گفته ايم. - م
رفتند. او قيافه شناس بزرگى را فراخواند. آنان به قيافه شناس گفتند: آيا نسب اين كودك به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى رسد يا خير؟
راوى گويد: قيافه شناس، حاضران را نگريست و تعدادى را انتخاب كرد. دست كودك را گرفت و با اشاره به يكى از آنان گفت: اين فرد عموى كودك است. او بر سرش فرياد كشيد و لذا او را رها كرد. بعد شخص ديگرى را آورد و گفت: اين عموى كودك است. او نيز فرياد زد. لذا او را رها كرد تا اينكه فرزندان حسن از غير پدر را نيز بررسى كرد. يكى از آنان را ديد كه سرش را پايين برده بود. پس سرش را بالا آورد، قيافه شناس به او نگاه كرد و گفت: اللّه اكبر، اين شخص پدر كودك است و فرزند را به او سپرد.
پايان جزء هفدهم از اجزاء ابى عبد الله بن كاتب و قسمت پايانى جزء چهارم از اجزاء دمشقى و آغاز جزء هجدهم و بخش اول از پنجمين جزء دمشقى اخبار الموفقيات.
و صلّى الله على سيدنا محمد النبى و آله الطاهرين
زبير از عمويش، مصعب بن عبد الله، از پدربزرگش عبد الله بن مصعب روايت كرد:
ابن سماك(1)در زمان هارون الرشيد، در ماه رمضان بر خليفه وارد شد، در حالى كه كسى جز يحيى بن خالد برمكى نزد او نبود. امير المؤمنين گفت: اى پسر سمّاك، امير المؤمنين در هنگامى كه وليعهد بود، هيچ گاه ياد تو را فراموش نمى كرد و اكنون كه به خلافت نشسته است، دوست دارد تو در اين ماه در كنارش باشى؛ زيرا از شايستگى ها و خوبى هاى تو به او خبرهايى رسيده است. ابن سمّاك گفت: اما دربارۀ سخن امير المؤمنين در مورد تزكيه و پاكى نفس ما، بايد بگويم كه اين پوششى است از جانب خداوند بر ما.
اى امير المؤمنين، به خدا سوگند، اگر مردم تنها از يك گناه ما آگاه شوند، برايم روشن است كه هيچ قلبى بر محبّت ما نمى ماند و زبان از مدح ما فروماند. من مى ترسم كه از اين پرده پوشى (گناهانم) به فتنه و گمراهى افتم و از اين مدح و نيايش مغرور شوم و اينكه با اين دو عامل به هلاكت اندر افتم و در شكر و سپاس نسبت به آن دو نعمت عاجز باشم.
بعد ابن سماك خاموش شد. امير المؤمنين گفت: ابن سماك، سخنت را ادامه بده.
ابن سماك گويد: من قصد داشتم سخنى را كه مدتها آماده كرده بودم به زبان آورم، اما به خدا سوگند، فراموش كردم. لذا گفتم: اى امير المؤمنين، خداوند تبارك و تعالى بر خلافت كسى جز تو بر بندگانش راضى و جز به اطاعت كردن از فرامين او خشنود نمى شود و اين تنها عاملى است كه خدا را از تو خشنود مى كند. تو پسرعموى رسول الله صلّى اللّه عليه و آله و شايسته ترين مردم براى خلافت هستى. اى امير المؤمنين، كسى كه بخواهد در زمانى كه فرصت دارد و قبل از فرارسيدن اجل، خودش را آزاد سازد، بايد نفسش را (از قيود) برهاند. اى امير المؤمنين، هركس كه حلاوت دنيا را با روى آوردن به آن چشيد، در آخرت به سبب دورى از آن، تلخى آن را خواهد چشيد و اين دو مزه باهم در عذاب و تلخى آن يكسان نيستند. اى امير المؤمنين، به خدا سوگند، اگر فردا به بهشت
1) . ابو العباس محمد بن صبيح، مولاى قوم بنى عجيل، واعظ و راوى كوفى، در زمان هارون الرشيد وارد بغداد شد و مدتها به وعظ پرداخت. مدتى در بغداد اقامت كرد، بعد به كوفه برگشت و در 183 ق از دنيا رفت. (تاريخ بغداد 2895 و صفة الصفوة 105/3)
روى كه پهناى آن به اندازۀ آسمانها و زمين است، از آن نصيبى نمى برى مگر آنكه چون به سوى آن فراخوانده شدى در به دست آوردن آن كوتاهى نكنى. به درستى كه براى كارهايت داشتن حجت ضرورى است و بزرگترين كار براى توست. اى امير المؤمنين، در برابر خداوند متواضع باش چه، خداوند كسى را كه در برابر او فروتن باشد، به مقام رفيع مى رساند.
روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به قصد رسيدن به قباء از شهر خارج شد. به مردى از اهالى آنجا رسيد. او ظرف دوغى داشت كه كمى عسل در آن ريخته بود و از آن مى خورد. وقتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از آن چشيد گفت: غذا و نوشيدنى در يك ظرف است و من نيازى به آن ندارم. البته آن را حرام نمى كنم ولى دوست دارم خداوند مرا از فروتنان بداند؛ زيرا هر كس نزد خداوند فروتن باشد، خداوند مقامش را رفيع مى گرداند.(1)
اى امير المؤمنين، به خدا سوگند اگر لباس خشن بپوشى، براى تو بهتر است تا لباس لطيف. غلامان خود را بخوان و لباسهاى خز و گران قيمت را از تن آنان بيرون بياور. در همه حال در برابر خدا فروتن باش كه خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند. به خدا سوگند، مبادا شكم هايى شب را گرسنه پشت سرگذارند. بايد آنان را سيراب و سير گردانى. رعيّت تو در بين دستان تو هستند. با آنان با عطوفت رفتار كن و نسبت به آنها فروتن و مهربان باش. برهنگان را بپوشان و گرسنگان را سير كن.
اى امير المؤمنين، بايد بدانى كه تو تنها خواهى مرد و تنها در قبر قرار مى گيرى. تنها محشور مى شوى و به تنهايى بازخواست خواهى شد. به ياد بياور روزى را كه در مقابل خداى جبّار و بين بهشت و دوزخ قرار مى گيرى. تو در آن روز حركت نمى كنى مگر با ندامت و پشيمانى و از آن باز نمى مانى مگر با جهل و غرور. من تو را در مورد سراى ديگر و حيرانى و سرگردانى در آن هشدار مى دهم تا بتوانى در آنجا به راحتى نفس بكشى و طنابهايت شل شود. پس اگر كارى را كه وقت آن گذشته، انجام نداده اى، پس در اندك وقت باقى مانده آن را درياب.
1) . اين حديث در الجامع الصغير 153/2 آمده است. كنايه از اين كه رسول خدا (ص) معمولا به يك نوع غذا و يا آشاميدنى اكتفا مى كرد. - م
اى امير المؤمنين، به من خبر رسيده است كه سه گروه از بندگان كه به علت عبادات و روزه هاى مداوم پوستشان نرم شده بود، جمع شده بودند. به يكى از آنان گفتند: خداوند، تو را رحمت كند، براى چه عبادت مى كنى؟ پاسخ داد: از شوق دستيابى به بهشت كه اين شوق مرا هلاك مى كند؛ چيزى مرا آرام نمى سازد مگر اينكه مطمئن شوم به آن خواهم رسيد. به ديگرى گفتند: براى چه عبادت مى كنى؟ گفت: براى رهايى از آتش، كه اين ترس مرا هلاك مى كند و چيزى مرا آرام نمى گرداند مگر اينكه بدانم از آتش نجات مى يابم. به فرد سوم گفتند: هدف تو از عبادت چيست؟ گفت: شرم از خدا و از اينكه در مقابل خدا بايستم، در حالى كه غرق در گناه و عيبم؛ چيزى مرا آرام نمى كند مگر اينكه از اين مرحله با موفقيت بگذرم.
اى امير المؤمنين، همانا مرگ از حضور در دنيا با رسوايى بهتر است. براى انسان چه قدر دشوار است كه با عزت باشد و خوار و حقير بر خاك افتد، در حالى كه پيش از اين صاحب مال و ثروت بود، ولى آنها را كه جمع كرده اكنون او را واگذارده است.
به درستى كه مرگ آرامش يافتن از بيمارى است تا به بهبودى و آسودگى برسد. در اين حال قدم ها به لرزش درآمده و پشيمانى به سراغ مى آيد. اما توبه هيچ فايده اى ندارد و عذر خطاها مقبول نيست و بخشش اموال نتيجه اى ندارد و اين لحظه اى است كه زبان لال، گوش ناشنوا، چشم نابينا و عقل به بى خردى مى رسد.
چه بسيار پيامبرانى كه دنيا در چشمشان، در كنار مسئوليتى كه براى آن آمده بودند، حقير و بى ارزش بود. وقتى درماندگان مسكين نادم شوند، پشيمانى سودى ندارد و خداوند بلند مرتبه در كتاب حكيم فرمود: «حَتّٰى إِذٰا جٰاءَ أَحَدَهُمُ اَلْمَوْتُ قٰالَ رَبِّ اِرْجِعُونِ» (1)بازگشت بيچاره و مسكين چه سودى دارد؟ مى خواهد به سراى دنيا بازگردد و هرچه مال و ثروت جمع كرده است پراكنده كند. اين كار براى او ممكن نيست. اى امير المؤمنين، مردم در سه زمان پشيمان مى شوند: گروهى هنگام مرگ، عده اى هنگام محشر، و گروهى نيز در آتش جهنّم و خداوند كه نام و اسماى او مقدس است فرمود:
1) . مؤمنون/ 99.
«حتى اذا جاء احدهم الموت قال ربّ ارجعون لعلّى اعمل صالحا» به تو مى گويم كه آنان شايستۀ بازگشت نيستند و خداوند فرمود: وَ أَنْفِقُوا مِنْ مٰا رَزَقْنٰاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ اَلْمَوْتُ(1)و اين هنگام مرگ است و خداوند تبارك و تعالى در مورد كسانى كه هنگام محشر پشيمان مى شوند فرموده است: وَ لَوْ تَرىٰ إِذِ اَلْمُجْرِمُونَ نٰاكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ، رَبَّنٰا أَبْصَرْنٰا وَ سَمِعْنٰا(2)و گويند: وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيهٰا...(3)
انسان بايد به خود بينديشد و قبل از اينكه بميرد، به عمل صالح مبادرت ورزد؛ مانند كسى كه بميرد و به سبب عملش به جهنّم رود و بلاها را بچشد و بعد درخواست بازگشت كند، اگر به دعوت او پاسخ داده شود و بعد از مرگ به دنيا برگردد، مى تواند اين گونه عمل كند.
راوى گويد: امير المؤمنين به شدت گريست و به ابن سماك گفت: من بعد از اين (پند و اندرزها) از خانه خارج نشوم، به سوى قبرها نروم و بعد از آن از سختى هاى اين امور خبرى نگيرم كه رسول پروردگار ما (ملك الموت) سريعا به سوى ما خواهد آمد و همۀ ما از سرعت او غافليم.
يحيى بن خالد گفت: اى ابن سماك، برخيز؛ حال امير المؤمنين را دگرگون كردى.
ابن سماك گويد: برخاستم. در حالى كه صداى شيون و گريۀ او را مى شنيدم تا اينكه خارج شدم و يحيى بن خالد به دنبالم آمد و گفت: اى ابن سماك، تو خطيب كوفه اى؛ اگر بگويى كه سخنگوى تمام مردم دنيا هستى، تو را تصديق مى كنم. بر خليفۀ مستى كه هرگز اندوهگين نشده بود، وارد شدى. به خدا سوگند، اگر فرزند عزيزش مى مرد، او را اندوهگين نمى ديدى و همچنان شاداب بود. اما تو كه براى اولين بار نزدش آمدى، او را به ياد روز حساب و مرگ و قيامت و محاسبۀ اعمال انداختى. با قلبش سخن گفتى. اگر به سويش برگشتى، با او مدارا كن.
ابن سماك گويد: گفتم: اى ابا على، اما تو در همان جاى قبلى خود هستى و بعد از اين
هم در اين جايگاه خواهى بود. گروهى هستند كه به مدح و ذم مشغول هستند. اگر توانستى در منصبى كه در اختيار دارى، از اعمال نيكو توشه اى براى خود فراهم آورى و خوبى ها را ترويج كنى، چنين كن. ابن سماك گويد: آنگاه من برگشتم.
زبير از ابو غزيه، از محمد بن اسحاق، از يزيد بن زياد، از محمد بن كعب قرظى گفت كه از على بن ابيطالب عليه السّلام شنيدم كه مى گفت:
در بامداد يكى از روزهاى زمستانى به شدت احساس گرسنگى مى كردم. به خدا سوگند، اگر در خانۀ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله طعامى بود، آن را مى خوردم. پوست دباغى شده اى را آوردم. بعد آن را با برگ بافتۀ درخت خرما محكم كردم. كوشيدم كارى بيابم، شايد چيزى براى خوردن به دست آورم. از كنار يك فرد يهودى كه بالاى ديوار بود گذشتم. او با دستش از سوراخى كه در كنار ديوار بود، آب بيرون مى كشيد. او را صدا زدم. گفت: اى اعرابى، آيا دنبال كارى هستى؟ آيا در مقابل هر دلو آب يك خرما مى گيرى؟ گفتم: بله، در را باز كن. در را برايم باز كرد. داخل شدم. به من دلوى داد. با هر دلو آبى كه بيرون مى آوردم خرمايى مى گرفتم تا اينكه دستانم از خرما پر شد. دلو را به او برگرداندم و گفتم كافى است و خدا را شكر كردم و از آبى كه با دست خود بيرون كشيده بودم، نوشيدم.
بعد برگشتم. در اين حال پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را كه در كنار مردم در مسجد نشسته بود، ديدم. در مقابلش نشستم. در اين زمان مصعب بن عمير(1)با ردايى كه با خز بافته شده بود، بر او وارد شد. او آمد در حالى كه مردم با دقّت او را مى نگريستند. مصعب در كنار ساير مردم نشست. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را ديد. پيامبر در مورد نعمتهايى كه داشت و تلاشهايى كه در راه اسلام انجام داده بود صحبت مى كرد. در اين هنگام اشك از چشم پيامبر جارى شد و گفت: شكايت مى كرديد از اينكه يكى از شما صبح را تا شام با لنگى سر مى كرد و
1) . مصعب بن عمير بن هاشم عبدرى يكى از نخستين افرادى است كه به اسلام گرويد. او جوان زيبا و خوش سيماى مكه بود كه پدرش او را بسيار دوست داشت و مادرش بهترين لباسها را به تن او مى كرد. او خوشبوترين ساكن مكه بود. در روز جنگ احد در حالى كه پرچمدار سپاه مسلمين بود به شهادت رسيد.
ديگرى شب را با آن به صبح مى رساند. يكى از شما صبح را در كنار چاه آب به شب، و ديگرى شب را به صبح مى رساند. پشت آن كار پنهان مى شديد، همان گونه كه در كعبه پنهان مى شويد. آيا آن زمان برايتان بهتر بود يا اكنون؟ گفتند: اى پيامبر خدا، اكنون براى ما بهتر است. رنج ما پايان يافت و ما فرصت عبادت داريم. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: بله، امروز از گذشتۀ شما بهتر است.(1)
زبير گفت ابو غزيه، از ابراهيم بن سعد، از محمد بن اسحق، از عبد الله ابى نجيح، از مجاهد بن ابو حجاج، از على بن ابيطالب (رضى الله عنه) نقل كرد(2)كه كنيزى به من گفت:
چه عاملى باعث مى شود كه از خواستگارى فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شرم كنى؟ على گفت: به خدا سوگند، هميشه در اين فكر بودم تا اينكه روزى بر رسول خدا وارد شدم. كسى آنجا نبود. در مقابلش نشستم. ساكت بودم و قادر به سخن گفتن نبودم. پيامبر به من گفت: تو را چه شده است (اى ابو تراب؟) آيا درخواستى دارى؟ من ساكت بودم تا اينكه پيامبر سه بار اين سؤال را پرسيد. بعد گفت: شايد مى خواهى فاطمه را خواستگارى كنى؟ پاسخ دادم: بله.
پس رسول خدا گفت: زرهى كه داشتى(3)، اكنون كجاست؟ پاسخ دادم نزد خودم هست. پيامبر گفت: آن را مهر او قرار داده و با آن وى را به تزويج خود درآور تا به او حلال شوى.
ابن اسحاق از عبد الله بن ابى بكر نقل كرد و گفت:
على بن ابيطالب عليه السّلام گفت: هنگامى كه قصد ازدواج با فاطمه را داشتم، رسول الله صلّى اللّه عليه و آله
قطعه اى طلا به من داد و گفت: اين را بفروش و غذايى براى جشن عروسى و وليمه تهيه كن. على عليه السّلام گفت: به سوى اجتماع انصار و نزد محمد بن مسلمه(1)، كه تازه از غذا خوردنش فارغ شده بود، رفتم. به او گفتم: اين قطعه را در برابر طعامى مى فروشم.
پس به من غذا داد و در اين حال پرسيد: تو كيستى؟ پاسخ دادم: على بن ابيطالب. او پرسيد: پسرعموى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله؟ گفتم: بله. او پرسيد: اين غذا براى چه مراسمى است؟ گفتم: مى خواهم ازدواج كنم. او پرسيد: با چه كسى؟ گفتم: با دختر رسول خدا. او گفت: اين غذا و اين هم قطعۀ طلا، هر دو از آن تو. آن را گرفتم و برگشتم. فاميل و خانواده ام در كنارم جمع شدند. خانۀ فاطمه در دست حارث بن نعمان بود. فاطمه عليها السّلام از او خواست تا آن رابرگرداند. على نيز به فاطمه گفت: من از حارثه شرم دارم كه براى ازدواج ما از خانه منتقل شود. وقتى كه حارث اين مطلب را شنيد، از آنجا منتقل شد و فاطمه در آنجا ساكن گرديد.(2)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله انصار را به خانۀ آن دو آوردند و از خداوند براى آنها بركت خواستند.
سپس آنان در اطراف پيامبر حلقه زدند و آن حضرت نعمتهاى الهى را برايشان يادآور شد و آنان را كه با فرزندانشان نزد او گرد آمده بودند، ارشاد كرد و بيم داد.
زبير اين اشعار را از قول محمد بن حسن برايم سرود و گفت:
از عبد الرحمن بن ابى الزناد شنيدم كه اين اشعار را براى كنانة بن أبى الحقيق(3)يهودى سرود:
1) . محمد بن مسلمة بن سلمة انصارى اوسى در جنگ بدر و چند جنگ ديگر در مدينه بود. از فتنه هاى زمان خود دورى كرد. او جنگ جمل و صفين را نديد و در سال 43 درگذشت. (شرح حالش در الاستيعاب 315/3 و الاصابة 364/3 آمده است).
2) . در الاصابة آمده است: اين خبر به گوش حارث رسيد و آمد و گفت: اى رسول خدا، به خدا سوگند كه برايم بسيار دوست داشتنى است كه مرا برگزيدند. رسول خدا فرمود: راست گفتى، خداوند به تو بركت دهد.
3) . كنانة بن ربيع بن ابى الحقيق از بنى نضير و از يهوديان يثرب بود كه در توطئه چينى بر ضد اسلام و مسلمين در زمان پيامبر دخالت داشت. به شرح حال او در المرزبانى 246 رجوع كنيد كه در آنجا ابيات 3-5 آمده و در الأغانى 92/21 و ابن هشام نيز در چند جا آورده است.
أرقت و أمسيت رهن الفراش *** من حرب قومى و من مغرم
و من سفه الرأى بعد الهدى *** و عمه الرشاد فلم يفهم
فلو أنّ قومى أطاعوا الحليم *** لم يتعدّ و لم يظلم
و لكنّ قومى أطاعوا الغواة *** حتى تعكّس اهل الدم
و أودى السفيه بأمر الحليم *** فانتشر الأمر لم يبرم
[به خاطر ماجرا و جنگ قومم شب خواب به چشمم نيامد و من توى رختخواب بيدار ماندم. به گمراهى پس از هدايت مى انديشيدم و همچنين ارشاد و هدايتى كه همه را فرا گرفت ولى هيچ كس به آن نينديشيد. اگر قوم من از فرد حليم و بردبارى پيروى كنند، تجاوزگر نمى شوند و به كسى ستم روا نمى دارند. اما قوم و قبيلۀ من از گمراهان پيروى مى كنند تا اينكه از نادمان و پشيمانان گردند، و فرد نادان كار و امر انسان دانا را بوسيلۀ نادانيش به جايى مى رساند كه ديگر قابل اصلاح نيست].
زبير اين اشعار را براى ابى همهمة(1)سرود:
إخوة ما حضرت سرون برون *** فإن غبت فالسّباع الجياع
يأبنونى حتى إذا عاينونى *** بان فيهم تضاؤل و اختشاع
فهم يغمزون منّى قناة *** ليس يألون غمزها ما استطاعوا
ما كذا يفعل الكرام و لكن *** هكذا يفعل اللئام الرضاع
[برادرانى هستند كه در حضور من مرا ستايش مى كنند و در غيابم درندگانى گرسنه هستند. از من عيبجويى مى كنند ولى همين كه مرا مى بينند فروتنى و تواضع در آنها نمايان مى شود. آنها مرا مى آزمايند تا ببينند چقدر توانايى دارم البته اين كار را نه با هدف آزمايش توانمندى من، بلكه به جهت يافتن عيب و نقص در وجود من با تمام توان خود انجام مى دهند. انسانهاى باكرامت اين چنين عمل نمى كنند ولى افراد پست و ذليل
1) . الأغانى 186/5 ابو همهمة خواننده سياه پوستى از اهل مدينه كه شهرتى نداشت و در زمرۀ نديمان خلفاء نيز نبوده است.
اين گونه كار مى كنند. اين از افعال كريمان نيست وليكن افراد پست و ناكس اين كار را انجام مى دهند].
زبير اين شعر را در مورد حزين دئلى(1)برايم سرود:
كأنما خلقت كفّاه من حجر *** فليس بين يديه و الندى عمل
يرى التيمم فى برّ و فى بحر *** مخافة أن يرى فى كفّه بلل
[گويى دستان او از سنگ ساخته شده است پس بين دستان او و بخشندگى چيزى نيست.
او تميم را در خشكى و دريا مى نگرد (در سختى و خوشى) ولى از ترس اينكه مبادا نمى به دستش برسد كارى و كمكى نمى كند](2).
زبير اين شعر را در مورد خزين دئلى برايم سرود:
لا بارك اللّه فى كعب و مجلسهم *** ماذا يجمّع من لؤم و من وضع
لا يدرسون كتاب اللّه بينهم *** و لا يصومون من حرص على الشبع
[خداوند به كعب و مجلس بزرگان آنان بركت ندهد؛ چرا كه در آن مجلس پليدان و ناكسان جمع هستند. كتاب خدا را در بين خود نمى خوانند و آنان به سبب حرص در خوردن و شكم بارگى روزه نمى گيرند].
اين شعر را ابو عبد الله زبير برايم سرود و گفت آن را تيمى دربارۀ فضل بن ربيع(3)حاجب
1) . حزين لقب اوست. نامش عمرو بن عبيد بن وهب بن مالك كنانى از شعراى اموى است كه به سبك حجازى شعرى سرود. او شاعرى هجوگو بود كه با هجوياتش امرارمعاش مى كرد. اين دو بيت در المؤتلف و المختلف ص 122 آمده است. شرح حالش در الأغانى 76/14 آمده است.
2) . كنايه از اينكه با بخشندگى هيچ ميانه اى ندارد و در دستشان حتى آب هم نمى ماند. - م
3) . فضل بن ربيع وزير معروف هارون الرشيد است كه پس از مرگ او به خدمت امين درآمد.
سروده است:
لعمرك ما الأشراف فى كل بلدة *** و إن عظموا للفضل إلاّ صنائع
ترى عظماء الناس للفضل خشّعا *** إذا ما بدا و الفضل للّه خاشع
تواضع لمّا زاده اللّه رفعة *** و كل عزيز عنده متواضع
[به جان تو سوگند كه اشراف و بزرگان هر شهرى هر چقدر هم كه بزرگ و عظيم باشند در برابر فضل بن ربيع صنعتگرى بيش نيستند. تو انسانهاى با فضيلت را مى بينى كه براى فضل فروتن هستند، و فضل براى خدا خاشع و فروتن است، تواضع و فروتنى او براى اين است كه خداوند مرتبه اش را رفيع گردانده است؛ چرا كه هر صاحب عزت نزد خداوند فروتن است].
زبير برايم سرود:
لم يكن حادث يشتّت شعبا *** لا و لا وحشة تجرّ التجافى
فتعالوا نردّ حلو التصافى *** و نميت الجفاء بالألطاف
[اتفاقى نيفتاده است كه قوم پراكنده شوند و نه وحشتى كه قابل جمع كردن و از ميان رفتن نباشد. پس بياييد شيرينى صفا و صميميت را به شما بازگردانيم و ستم را با لطف و نيكى بميرانيم].
زبير گويد گروهى از اهالى مدينه اين شعر را برايم سرودند:
إذا شئت أن تلقى بنانا مخضّبا *** و عينين دعجاوين فالق المواليا
و ما بالموالى من دناة تعيبهم *** و لا قصر عن أن ينالوا المعاليا
يقولون مولاة فلا تقربنّها *** ألا ليتنا كنا جميعا مواليا
[اگر مى خواهى كه انگشتان حنا بسته و چشم هاى سياه سرمه كشيده را ببينى، موالى(1)را
1) . موالى در حقيقت به غير عربها گفته مى شد كه بايد به پيوند با فرد يا خاندانى از عرب مى پرداختند تا از حقوق اجتماعى برخوردار گردند. از اين رو به سبب بستن آن پيمان، به عنوان موالى يا بندگان معروف مى شدند.
ديدار كن. موالى را عيب و نقصى نيست و نه كوتاهيى كه مانع از رسيدن آنها به بزرگى ها شود. دربارۀ زنان موالى مى گويند به آنها نزديك نشويد، اى كاش ما همگى موالى بوديم].
زبير براى ابراهيم بن اسماعيل بن داود كاتب(1)چنين سرود:
إنّ التى فخرت عشيّة زرتها *** بكلامها الفتّان و الإعراض
فخرت عليك بأنها عربيّة *** فتعرّضت لمفاخر نقّاض
فأجبتها إنى ابن كسرى و ابن من *** دان الملوك له بغير تراض
فتطأطأت و تضاءلت من زهوها *** لفخار أصيد للذرى خفّاض
و لقد أقى عرضى بما ملكت يدى *** و أرى العروض و قاية الأعراض
[ديشب زنى را كه با سخن فريبا و روى گردانى قصد فخرفروشى بر من داشت، ديدم. او به نژاد عربيش در مقابل تو فخر كرد ولى نمى دانست كه در مقابل فخركننده اى كه جواب مى دهد قرار گرفته است.(2)پس من به او گفتم من فرزند كسرا و كسى هستم كه ديگر پادشاهان حتى با اكراه هم در مقابلش خاضعند. پس آهسته قدم برداشت و از آن ناز و غرور خود پايين آمد، در مقابل فخركننده اى كه حتّى قلّه ها را هم پايين مى آورد. پس آبرويم را با آنچه كه در دست دارم حفظ مى كنم و همانا آدم با آبرو، سپرى براى آبروى ديگران است].
ابو عبد الله زبير، به نقل از كثير اين شعر را برايم سرود:
الموت أجمل بالفتى من خطّة *** فى الناس خوف شنارها يتقنّع
شتّان من أعطى الرجال ظلامة *** حذر البلاء و آخر لا يخضع
ليس الجزوع بمفلت من يومه *** و الحرّ يصبر و الأنوف تجدّع
فتح الإله عداوة لا تتقى *** و قرابة يدلى بها لا تنفع
[مرگ براى جوان از كار زشتى كه به خاطر فاش شدن آن خود را پنهان مى كند بهتر است.
چقدر انسانها با يكديگر متفاوت هستند. يكى از ترس عذاب و بلا، حق خود را به ديگرى واگذار مى كند و ديگرى كوتاه نمى آيد. انسان بى قرار و كسى كه دائما شكايت مى كند از روزگار بد خود رهايى ندارد. در حالى كه انسان آزاده صبورى مى كند، انسان مغرور خرد شده و مى شكند. دوستى و گشايش خداوند نيز حتى اگر با دشمنى حاصل شود مايۀ پرهيزگارى نمى گردد و دوستى و خويشاوندى كه ديگران به آن فراخوانند هيچ فايده اى ندارد].
زبير برايم از ابراهيم بن عبد الرحمن كثيرى چنين سرود:
وددت و كاتب الحسنات قلبى *** تقلّبه يداك فتنظرينا
إلى أثر العلاقة فى فؤادى *** و صدع الحبّ فى كفّى مبينا
[سوگند به او كه نگارندۀ نيكى هاست حركات دستانت قلبم را تكان مى دهد و به تپش مى اندازد. پس به نشانۀ علاقه اى كه در قلبم است و اثر عشقى كه در دستم آشكار است نگاه كن].
ابو عبد الله در اين مورد سرود:
وددت و كاتب الحسنات أنى *** و من أهوى بمنقطع التراب
نعيش الدهر ما عشنا جميعا *** و نقرن يوم نبعث للحساب
[سوگند به نگارندۀ خوبى ها كه دوست دارم، من و معشوقم در جايى دور باشيم و تا
روزگار بر پا است باهم زندگى كنيم و در روز رستاخيز در كنار هم براى پاسخگويى به نامۀ اعمال برانگيخته شويم].
زبير گفت: مساحقى(1)عبد الجبار بن سعيد بن سليمان براى مجنون(2)اين گونه سرود:
فلو تلتقى أصداؤنا بعد موتنا *** و من دون رمسينا من الأرض منكب
لظلّ صدى رمسى و لو كنت رمّة *** لصوت صداى ليلى يهشّ و يطرب
[اگر پس از مرگمان در حالى كه كوهها بين قبرهايمان فاصله انداخته باشند صداهايمان به يكديگر برخورد كند همانا زنگ صداى من ولو اينكه تكه استخوانى پوسيده باشم در جواب صداى ليلى شاد مى شود و مى رقصد].
زبير برايم به نقل از مساحقى سرود:
تقول سليمى حلّ أهلك فارتحل *** و هل لك هل تدرين و يحك من أهلى
و ما لى أهل غير ظهر مطيّتى *** تروح و تغدو ما يحلّ لها رحلى
[سليمى مى گويد خانواده ات اتراق كرد تو نيز كوچ كن و من بايد از او بپرسم آيا تو خانواده اى دارى؟ آيا مى فهمى خانواده يعنى چه؟ واى بر تو از خانواده ام. من به جز پشت شترم هيچ اصل و عيالى ندارم. شب و روز وسايل من بر پشت آن است].(3)
1) . جبار بن سليمان بن سلام به نقل از او در طبقات خود ص 394 روايت كرده و روايات زيادى از او در الأغانى آمده است.
2) . مجنون، شاعر عاشقى به نام قيس بن ملوح بن مزاحم بن عوس از بنى عامر بن صعصعة بود. شرح حالهاى مختلفى از مجنون بنى عامر در الأغانى آمده 167/1 و اين دو بيت نيز از قصيدۀ طولانى در مورد است. در اين باره رك: مجنون ليلى، محمود كامل فريد، ص 86.
3) . در نسخه ب: و مالى هل تدرين و يحك من اهلى [و بر من چه گذشته است آيا مى فهمى؟ واى بر تو از خانوادۀ من...]
زبير اين شعر را به نقل از حسن بن داود جعفرى كه براى عرارة خياط سروده بود برايم خواند:
صحبتك عشرا بعد عشرين حجّة *** على غير تجريب لقد كنت جاهلا
فلما فتحت الكفّ عمّا طويتها *** عليه و ما أمّلت لم ألف طائلا
[پس از بيست سال حدود ده سال بدون آگاهى و تجربه با تو دوستى و همنشينى كردم.
پس هنگامى كه از آنچه كه در دل پنهان كرده بودم و از قصد و نيست و آرزويم تو را باخبر كردم هيچ فايده اى از تو به من نرسيد].
زبير براى حميد بن ثور سرود:(1)
لا يبعد اللّه الشبّاب و قولنا *** إذا ما صبونا صبوة سنتوب
ليالى أبصار الغوانى و سمعها *** إلىّ و إذريحى لهنّ جنوب
و إذا ما يقول الناس شىء مهوّن *** علينا و إذ غصن الشباب رطيب
[خداوند جوانى را از ما دور نسازد سخن ما اين است اگر ما به كسى دل بنديم و شيفته اش باشيم، بزودى توبه خواهيم كرد. همان شبهايى كه به زنان آوازخوان نگاه مى كرديم و صدايشان را گوش مى داديم و زمانى كه به خاطر استشمام عطر آنان، حالت جنابت را پيدا مى كردم. و همچنين (دوران جوانى اى) كه سخنان مردم براى ما بى اهميت بود و سرمست از جوانى و شادابى بوديم].
زبير نقل كرد كه از محمد بن سلام جمحى شنيدم كه گفت:
عثمان بن عماره(2)، به نزد برادرش ابو هيذام مرى، (3) كه در زمان هارون الرشيد والى
سجستان بود، آمد. او پانصد و هفتاد هزار درهم با خود داشت و يزيد بن مزيد نيز از ارمنستان بر او وارد شد كه وى را از ورود او آگاه كردند. ابو هيذام اين مبلغ را برايش فرستاد. امّا يزيد از پذيرفتن آن خوددارى كرد و گفت: من از تو مى خواهم اين ابيات را به امير المؤمنين برسانى.
اغثنى أمير المؤمنين بنظرة *** تزول بها المخافة و الأزل
ففضلك أرجو لا البراءة إنه *** أبى اللّه إلا أن يكون لك الفضل
فإن لا أكن أهلا لما أنت أهله *** فأنت أمير المؤمنين له أهل
[امير المؤمنين، مرا با نگاهى درياب تا با نگاهت ترس و وحشتم زايل شود. من به فضل تو اميدوارم نه بيزارى تو؛ كه خداوند نيز از آن بيزار است؛ اگرچه من شايستۀ نعمتى كه دادى نيستم، ولى تو اى امير المؤمنين شايستۀ آن (بخشش) هستى].
زبير به نقل از على بن صالح، از عامر بن صالح، از مسلم بن عبد الله گفت:
ما در يكى از جنگهاى ابن زبير در كنار او بوديم كه كنيزى را برگزيد. از لشكر عقب ماند. بعد از اينكه كنيز را در اختيار گرفت، سوار اسب شد تا به لشكر برسد. در ميان راه چند راهزن او را گرفتند. گفتند: ما را سير كن. غذا را به سويشان پرتاب كرد. گفتند: ما را بپوشان. دو لباس كه همراه داشت به سويشان پرتاب كرد. گفتند: اى كنيز (زن)، از هودج بيرون بيا. به كنيز گفت بيرون نيا و سپس به آنها حمله كرد و با يك ضربه آن دو را از پا درآورد.
زبير روايت كرد كه عمر بن ابى بكر مؤملى از عبد الله بن ابى عبيده، از محمد بن عمّار بن
(3). نامش عامر و از رؤساى قبيلۀ مضر در شام و يكى از سواركاران مشهور عرب بود كه هرگز در هيچ جنگى شكست نخورد. او در سال 182 درگذشت. (الشعر و الشعراء 731 و الاعلام 23/4)
ياسر نقل كرد و گفت:
صقب النهدى(1)به همراه دو نفر از افراد قبيله اش، براء بن عمرو و حارث بن مازن، كه انسانهاى نجيبى بودند بر نعمان بن منذر وارد شدند. صقب دهانش كوچك، كوتاه قد، سياه چهره و يك چشمش نابينا بود. آنها در صحن قصر نعمان نشستند. نعمان كه از منزلت صقب و جايگاهش در ميان قبيلۀ او آگاه بود، به نگهبان گفت: به صقب اجازۀ ورود بده. راوى گويد: نگهبان به مردى بلندقامت و قوى هيكل، كه گمان كرد صقب باشد، گفت داخل شو. وقتى داخل شد، نعمان به او گفت: تو صقب هستى؟ پاسخ داد:
خير، من براء بن عمرو نهدى هستم. پاسخ داد: بنشين. پس نشست. نعمان دستور داد برايش شير بياورند. او آن را نوشيد و نعمان به نگهبان گفت: صقب را وارد كن. نگهبان بيرون آمد و فرد تنومند ديگرى را ديد و گفت: وارد شو. او نيز وارد قصر شد و گفت: آيا تو صقبى؟ مرد پاسخ داد: خير، من حارث بن مازن نهدى هستم. نعمان گفت بنشين. بعد براى او شير خواست و او نوشيد. نعمان گفت: به صقب اجازۀ ورود دهيد. او را وارد كردند. وقتى داخل شد و نعمان او را ديد، چشمانش را از او برگرداند و گفت: آيا تو صقب هستى؟ و سه بار اين سؤال را تكرار كرد. صقب گفت: بله. نعمان گفت: شنيدن نام يك معيدى (يك فرد كوچك اهل معد) از ديدنش بهتر است.(2)
صقب گفت: از ناسزاگويى پرهيز كن، انسانها ظرف نيستند كه در آنها آب ريخته شود.
وجود انسان به دو عضو كوچك زبان و قلبش بستگى دارد. اگر سخن گويد، به زبان است و اگر جنگ كند، به قلب و روح. نعمان گفت: اين نظر شماست. پس در كارهايت چگونه رفتار مى كنى؟ صقب گفت: كارهاى پيچيده را راحت و كارهاى كوچك را با دقت انجام مى دهم. كارها را به سوى پيشرفت و تحول مى برم. سپس به آن تحول مى نگرم و كسى كه بدون در نظر گرفتن عاقبت كارى، آن را انجام دهد، خردمند نيست. نعمان گفت: در مورد
1) . ابن دريد در الاشتقاق ص 320 گويد: نام صقب، خثيم بن عمرو بود. او در رأس گروهى از قبيلۀ بنى نهد به نزد نعمان وارد شد. گفته اند: شايد نامش براء بن عمرو باشد.
2) . مثل معروفى است كه آن را ميدانى 118/1 ذكر كرده است. اين خبر منسوب به منذر بن ماء السماء است و نام شخصى كه در آن حادثه بوده، شقة بن ضمره و براساس خبر البيان و التبيين 171/1 آن را ضمرة بن ضمره ناميده اند. همچنين رك: اللسان (معد)
فقر و عجز مرا مطلّع كن. صقب گفت: فقر اين است كه انسان به آنچه دارد بى نياز نشود، حتّى اگر همنشين طلا باشد؛ امّا عجز مثل جوان ضعيفى است كه همنشين زن و پيرو او باشد. اگر عصبانى شد، او را خشنود سازد و اگر خشنود بود، به او هديه دهد. او كسى است كه نبايد زنده باشد و زنان مثل او را نبايد بزايند. نعمان گفت: مرا از بدترين ننگ و بدترين بيمارى آگاه كن. پاسخ داد: بدترين ننگ، زن سليطه و بداخلاق است كه بدون دليل عصبانى يا خوشحال مى شود و همسرش از او آسوده نيست و آرامش حال ندارد.
اگر سخن بگويد، سخن نادرست گويد و اگر مال و ثروتى داشته باشد، آن مال به او نفعى نرساند. خداوند شوهر چنين زنى را از دست او نجات دهد و خانواده اش از او بهره اى نبرند.
اما بدترين بيمارى، همسايۀ بد است. اگر با او مراوده داشته باشى، به تو ظلم مى كند.
اگر با او ديدار نكنى، دشنامت دهد و اگر با او سخن بگويى، به تو بهتان زند. اگر همسايه ات اين گونه است، خانه ات را ترك كن و با سرعت از آنجا بگريز. پس اگر ناچار به ماندن هستى، يا چون سگ درنده باش يا با خوارى و حقارت در آن زندگى كن.
ابو عبد الله زبير گويد:
معاوية بن ابى سفيان به صحار عبدى(1)كه رنگ پوستش تيره بود، گفت(2): اى برادر عبد القيس. صحار گفت: لقب عبد القيس براى من ننگ نيست. گفت: اى سرخ روى. پاسخ داد: طلا قرمز است. گفت: اى نيلگون (كبودرنگ). پاسخ داد: مرغ شكارى كبودرنگ است. معاويه گفت: آيا شما سخنورترين اعراب هستيد؟ گفت: اين چنين مى گويند.
معاويه ادامه داد: در بين شما چه كسى از همه خطيب تر است؟ پاسخ داد: كسى كه با
1) . صحار بن عباس (يا عباس) بن صخر بن شراحيل بن منقذ العبدى، يكى از صحابه اى است كه اخبار نيكويى از او نقل كرده اند. او بليغ و نسب شناس، و از طرفداران عثمان بود كه در سال 46 در بصره وفات كرد. (الاصابة 170/2).
2) . براى مطالعۀ اين روايت، رك: البيان و التبيين 96/1 و 46/4، عيون الاخبار 172/2، الاصابة 170/2، و الصناعتين ص 32.
جملات كوتاه جواب كسى را كه زياد سخن مى گويد، بدهد. معاويه گفت: اين چه بلاغتى در ميان شماست؟ پاسخ داد: سخن، قلب هايمان را متلاطم مى كند و ما گرفتار او مى شويم؛ همان طور كه موج گرفتار درياى متلاطم است. گفت: اين يعنى بلاغت؟ پاسخ داد: اگر در سخن گفتن عجله كنى، نمى توانى آرامش داشته باشى و خطا نكنى.
زبير از محمد بن سلام برايم نقل كرد كه گفت:
گويند از قريشى تا زمانى كه دست او به تو نمى رسد پرهيز كن. پس وقتى دست تو به او رسيد او را امان ده.
زبير، به نقل از محمد بن سلام گفت:
عبّاد بن منصور ناجى، قاضى بود. دو نفر پيش او رفتند. يكى از آنها ادّعا كرد كه صاحب و كفيل ديگرى است و گفت: من كفيل او هستم و او حقى بر من ندارد. قاضى گفت: من ضرب المثل اين كار را در فارسى و عربى برايت بازگو مى كنم و اما ضرب المثل عربى:
إذا ما المرء كان له كفيل *** فأفلس أو لوى غرم الكفيل
[انسانى كه ضامن و كفيلى دارد، يا ورشكسته و مفلس مى شود يا زيان كفيل را پنهان مى كند].
و ضرب المثل فارسى «با نياز دست الريش»(1)(با نيازمند هم كاسه نشو).
1) . در نسخۀ خطى اين كلمات فارسى با حروف واضح عينا به همين صورت آمده است. آن را بر دكتر حسين على محفوظ و دكتر احمد ناجى القيس عرضه كرديم. براى ما روشن ساختند كه كلمه آخر (الريش) تحريف شده است. اگر بپنداريم كه اين كلمه محرف (مريش) بوده است، ممكن است معناى آن فعل نهى از مصدر ريشتن كه همان ريختن است باشد. لذا معناى جملۀ فارسى نهى است كه: با نيازمند هم غذا نشو؛ زيرا او بيشتر از تو مى خورد و بر تو خسارت مى آورد.
زبير به نقل از محمد بن سلاّم از حماد بن سلمه برايم گفت:
مردى در جاهليت با عصايش وسايل حجاج را مى دزديد و هنگامى كه به او گفته شد:
آيا از حجاج مى دزدى؟ گفت: من نمى دزدم، بلكه عصايم مى دزدد.
حماد گفت: اگر او تا امروز زنده بود، از ياران ابو حنيفه مى شد.
زبير به نقل از محمد بن سلاّم و او از محمد بن حفص ابو يقظان روايت كرد و گفت:
خالد در مرگ فرزند يكى از افراد قبيله ربيعه عزادار بود. لذا به اين اشعار أبى خداش هذلى متمثل شد(1):
فو اللّه لا أنسى قتيلا رزيته *** بجانب قوسى ما مشيت على الأرض
[به خدا سوگند، كشته اى را كه در منطقۀ قوس داغدارش شدم تا آخر و تا زمانى كه توان راه رفتن دارم فراموش نمى كنم].
گويد: آن فرزند مرده فهميد وى دروغ مى گويد. پس چنين سرود:
على إنّها تعفو الكلوم و إنما *** نوكّل بالأدنى و إن جلّ ما يمضى
[با اينكه او زخمها را مداوا مى كند ما حادثۀ اتفاق افتاده را به آينده اى نزديك موكول مى كنيم هرچند كه اتفاقى بزرگ و قابل اعتنا باشد].(2)
زبير از محمد بن سلام و او از سهل بن طلحه روايت كرد كه:
خشرم گفت: وارد بهشت شدم، اما در آنجا موالى (غير عرب) نديدم.
سهل گويد به او گفتم: آيا دلو (سطل) بر سرت گذاشته اى؟ پاسخ داد: خير.
گفتم: موالى در آن دلو هستند.
زبير از محمد بن سلام، از يونس برايم روايت كرد:
هنگامى كه مهلب(1)فوت كرد، نهار بن توسعه(2)برايش اين شعر را سرود:
لقد ذهب الغزو المغرّب للغنى *** و مات الندى و الجود بعد المهلّب
أقاما بمرو الروذ رهينى حفيرة *** و قد غيّبا عن كلّ شرق و مغرب(3)
[جنگ و غارت اموال تمام شد و جود و بخشش نيز بعد از مهلّب مرد و هر دو در مرو رود، در ميان گودالى اسير و ساكن و از چشم تمامى افراد مشرق و مغرب عالم پنهان شدند].
هنگامى كه قتيبه(4)به خراسان رفت و آنجا را فتح كرد، گفت(5):
ما كان مذ كنّا و لا كان قبلنا *** و لا هو فيما بعدنا كابن مسلم
اشدّ على الأعداء فينا بسيفه *** و أكثر فينا مقسما بعد مقسم
[در زمان ما و قبل از زمان ما و بعد از ما كسى چون (قتيبه) ابن مسلم نبوده است. او در بين ما با شمشيرش سخت ترين و قوى ترين مرد در برابر دشمن بود و بيش از ما دشمنان را متفرّق و پراكنده كرد].
راوى گفت: منظور شما از اين سخن كه جنگ تمام شد چيست؟ پاسخ داد: در آنجا
1) . منظور مهلب بن ابى صفره است. وى از سران و بزرگان خوارج است كه پيروان او به صفريه معروف هستند. آنان در برابر يكى ديگر از فرق خوارج يعنى اباضيه قرار داشتند. اباضيه در اعتقادات خود اهل تسامح بودند، اما صفريه بسيار متعصب و قشرى گرا بودند و به هيچ رو در اعتقادشان اعتدال و ميانه روى نداشتند. - م
2) . نهار بن توسعة بن عتبان از بكر بن وائل و او بهترين شاعر بكر بن وائل در خراسان و از شعراى عباسى بود. (رك: الشعر و الشعراء 448 و المؤتلف و المختلف 296)
3) . اين دو بيت در امالى 198/2 آمده است.
4) . قتيبة بن مسلم باهلى از رجال نظامى و فرماندهان عصر بنى اميه بود كه در فتوح ماوراء النهر و خراسان نقش فرماندهى داشت.
5) . اين دو بيت در الأمالى آمده است با اين روايت: و بعد از اين كسى مانند ابن مسلم نمى آيد.
تهاجم و جنگ و در اينجا رستاخيز. پس وقتى نصر بن سيار والى خراسان شد، خلف(1)دست بريده نزد او آمد وى را اكرام كرد و گفت:
نهار أمات الجود حينا و لم يكن *** لصاحبنا علم بما فى المغيّب
لقد رجع الغازون و استؤنف الغنى *** بنصر و عاش الجود بعد المهلّب
[نهار (بن سعد) جود و بخشش را ميراند. در حالى كه مولاى ما از علم غيب آگاهى ندارد.
جنگجويان با پيروزى بازگشتند و شادى و پيروزى را از سر گرفتند، جود و بخشش هم بعد از مهلب همچنان باقى ماند].
زبير به نقل از خلاّد بن أرقط(2)روايت كرد و گفت:
مروان بن أبى حفصه(3)به خلف(4)گفت: شعرم را تصديق مى كنند، به درستى كه مردم در مورد خودشان دچار اشتباه مى شوند. مردم آن گونه كه دوست دارند، سخن مرا مى فهمند. پس من خود را اين گونه توصيف و تصديق مى كنم. آنگاه اين قصيده را با اين مطلع سرود:
حتى اذا وردت اوائل خيله *** جيحان بثّ على العدوّ رعالها
[هنگامى كه خيل سپاهيانش(5)بر ابتداى جيحان(6)وارد شد و طلايه داران خود را به سوى دشمن فرستاد].
او گفت: تو در اين قصيدۀ اعشى(7)از او شاعرترى:
1) . خلف بن خليفه، شاعر شيوا و شيرين سخن بود كه دستانش قطع شده بود. (الشعر و الشعراء 602)
2) . خلاد بن يزيد الأرقط يكى از راويان قبايل و آشنا به قبايل و اشعار آنها بود. (الفهرست، 156)
3) . شاعر معروف اموى مروان بن سليمان بن يحيى بن ابى حفصه كه غلام مروان بن حكم بود. پدرش را در يوم الدار آزاد كردند. (الشعر و الشعراء، 649)
4) . اين ماجرا در الأغانى 41/9 به روايت خلاد بن أرقط آمده است.
5) . اين بيت از قصيدۀ بلندى است كه در مدح مهدى عبّاسى سروده شده و شريف مرتضى آن را در چندين جاى امالى ذكر كرده است. 540/1، 553، 556 و 569.
6) . جيحان: رودى است در مصيصه، در مرز شام، كه از روم سرچشمه گرفته و به درياى شام مى ريخت.
7) . اعشى، شاعر جاهلى معروف نامش أبو بصير ميمون بن قيس. اين بيت در ديوانش نقل شده است.
رحلت سمية غدوة اجمالها.
[صبح هنگام سميه شتران خود را از آنجا برد].
زبير به نقل از محمد بن سلام و او از عثمان بن عبد الرحمن جمحى، از عوف نقل كرد و گفت:
مردى از خاندان أبى صفره(1)از شام آمد و در مورد عتبة بن ربيعة و هند بنت ربيعة و ابو سفيان بن حرب و معاوية بن ابو سفيان سخن گفت. تا اينكه مردى به من (عوف) گفت:
در مورد راوى اين سخنان چه مى گويى؟ گفتم: ابن سيرين(2)اين گونه گفته است. (عوف) گويد: شخص ديگرى نيز سؤال كرد و گفت: در مورد اين سخنان چه مى گويى؟ پاسخ دادم: خوب گفته است. آنان به سوى من آمدند و او را ترك كردند. پس (آن فرد) گفت: آيا شما از اينان تعجب نمى كنيد؟ در مورد هند، پدر و همسرش براى آنان سخن مى گويم و اين فرد (عوف) از عجلين، كه از قبيلۀ ميسون است سخن مى گويد، لذا آنان به سوى او مى روند و مرا ترك مى كنند.
زبير نقل كرد كه محمد بن سلام اين شعر را برايم خواند كه بعضى از شعرا در مورد معن بن زائده سروده اند:
بأىّ الخلتين عليك أثنى *** فإنى عند منصرفى مسؤول
أبا الحسنى فليس لها ضياء *** على فمن يصدّق ما أقول؟
[براى كدام خصلت، تو را مدح و ثنا كنم. من در مقابل ناگفته ها، مسئول هستم. اى پدر نيكى ها، خوبيهايت هنوز براى من آشكار نشده. پس چه كسى آنچه مى گويم را تصديق مى كند؟].
زبير نقل كرد و گفت:
عبد الله بن مصعب(1)، پدربزرگم، بر مهدى (عباسى) وارد گرديد، و بين آنان مباحثى رد و بدل شد. هنگامى كه باز مى گشت، كسى كه سخنان او را شنيده بود، به او گفت: اى ابوبكر، آن سخنانى را كه گفتى، برايم بنويس. پاسخ داد: آن را از حفظ ندارم؛ بلكه آنها از فنون سخن گفتن و خطابه است.
زبير از عبد الجبار بن سعيد مساحقى از پدرش نقل كرد:
عبد الله بن زبير بر معاوية بن ابوسفيان وارد شد و گروهى، از جمله مروان بن حكم و سعيد بن عاص، نزدش بودند. معاويه در كنار خود جايى برايش باز كرد و او را در كنار تخت خود نشاند. هنگامى كه عبد الله بن زبير برگشت، مروان به معاويه گفت:
للّه درّك من رئيس قبيلة *** تضع الكبير و لا تربى الأصغرا
[به خدا سوگند، مرحبا بر تو كه در جايگاه رئيس قبيله، بزرگ را تحقير و ضايع كردى و جز كوچكتر را بزرگ نداشتى].
معاويه گفت: «اين گردنبند است كه صاحب آن را زينت مى دهد»(2)
احمد بن سعيد از زبير، از ابو حمزة، از اسامة سعيد بن أبى سعيد المقبرى، از أبى هريرة روايت كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
1) . عبد الله بن مصعب خطيب برجسته و شيوايى بود. عبد الرحمن حزامى گويد: به مسجد النبى (ص) وارد شديم و درآنجا نشستيم. تنها عاملى كه سبب شد در آن محل بنشينيم، گوش كردن به سخنان عبد الله بن مصعب بود. (جمهرة نسب قريش 134/1)
2) . اين شعر از نابغه ذبيانى در مورد عصام بن شهبر، دربان نعمان بن منذر است. او كسى بود كه بر كارهاى نعمان غلبه داشت. با وجودى كه از خانواده بزرگى نبود، خودش شرافت داشت. (عيون الاخبار 227/1، المستقصى 369/2 و الفاخر 145 و 153)
اگر كنيز يكى از شما زنا كرد، او را حد بزنيد تا سه مرحله براى او سرزنش نيست. اما اگر براى چهارمين بار زنا كرد، او را بفروشيد؛ اگرچه در ازاى يك طناب بافته شده از مو باشد.(1)
زبير گفت كسى كه از عامر بن صالح، از هشام بن عروه، از پدرش شنيده بود، برايم روايت كرد كه عمر بن عبد العزيز به من گفت:
آيا برايت يكى از شترهاى خوب زكات(2)را بفروشم و نيمى از بهرۀ آن را به تو بدهم؟ راوى گويد: عروه گفت: به خدا سوگند، اگر همۀ زكات قبيلۀ مضر، به من برسد خوشحال نمى شوم، به ياد دارم كه مروان در اينجا بر منبر رفت و فرمان داد عطاها و مواجب مردم را نصف كنند و گفت: مال شما كم مى شود اما من فرمان مى دهم نصف ديگر از زكات منطقۀ «عين» را به شما دهند. مردم برخاستند و گفتند: نه، به خدا سوگند ما نمى خواهيم، آن مال از زكات است و مال ما از خراج. اين ماجرا به معاويه رسيد.
معاويه هم به وى فرمان داد تا از خراج به آنان بدهند.
زبير گويد:
شمشير طلحة بن عبيد الله كه آن را خريده بودم نزد من بود. خليفه جعفر، المتوكّل على الله قصد داشت آن را به مبلغى از من بخرد. من به او هديه دادم. خاندان عبد الله بن جحش(3)نيز شمشيرى به نام عرجون داشتند. علت نام گذاريش اين بود كه شمشير ابن
1) . اين حديث در البخارى 213/9 به اين گونه آمده است. از رسول الله (ص) سؤال شد، اگر كنيزى كه ازدواج نكرده است زنا كرد چه كنيم؟ پاسخ دادند: اگر زنا كرد، او را حد زنيد. اگر مجددا اين كار را كرد باز هم حد بزنيد و براى بار سوم هم او را حد بزنيد. بعد براى چهارم او را و لو به طناب بافته شده اى از مو بفروشيد.
2) . منظور شترهايى است كه قبايل و افراد به عنوان زكات يا صدقه به خليفۀ وقت واگذار مى كردند. - م
3) . او يكى از باسابقه ترين مسلمانان است كه به حبشه مهاجرت كرد، و در جنگ بدر شركت داشت و در جنگ احد شهيد شد. او اولين فرمانده سپاه اسلام و نخستين كسى بود كه پيامبر (ص) براى وى در جنگ نخله پرچم بسته بود. (المغازى 13/1، الاستيعاب 213/2 و الاصابة 278/2).
جحش در جنگ احد شكست و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شاخه اى از درخت خرما را به دست او داد و اين شاخه در دستش به شمشير تبديل شد. گويند آنان اين شمشير را از بغاى ترك به دويست دينار خريدند.
زبير از ابراهيم بن منذر، به نقل از ابراهيم بن محمد بن عبد العزيز، از ابن شهاب نقل كرد:
عبيد الله بن عبد الله بن عتبة بن مسعود را در حالى كه بسيار خشمگين بود، ديدار كردم. به او گفتم: تو را چه شده است؟ پاسخ داد: بر يكى از فرمانروايان شما، يعنى عمر بن عبد العزيز، به طور ناگهانى وارد شدم، عبد الله بن عمرو بن عثمان بن عفان(1)نزد او بود.
سلام كردم، پاسخى به من نداد. گفتم:(2)
مسّا تراب الأرض منها خلقتما *** و فيها المعاد و المصير إلى الحشر
و لا تعجبا أن تؤتيا فتكلّما *** فما حشى الأقوام شرا من الكبر
فلو شئت أدلى فيكما غير واحد *** علانية أو قال عندى فى السرّ
فإن أنا لم آمر و لم أنه عنكما *** ضحكت له حتى تلجّ و يستشرى
[خاك زمين را لمس كنيد، اين همان چيزى است كه از آن خلق شده ايد. در آن معاد و معبر روز قيامت است. اگر كسى نزد شما آمد، متعجب نباشيد و با او سخن بگوييد. پس چيزى بدتر از كبر و غرور، مردم را اندوهگين نمى كند. اگر بخواهم آنچه را در درون شماست آشكار مى كنم يا اسرارى را بازگويم كه نزد من است. پس اگر كه من امركننده و نهى كنندۀ شما نباشم. من به آن مى خندم تا (حق) آشكار شود].
ابن شهاب گفت به او گفتم: سبحان الله، خداوند تو را رحمت كند در سن تو اين گونه شعر نيكوگفتن عجيب است. گفت: مسلول ناگزير است خلط گلويش را بيرون اندازد.
زبير گفت: مبارك طبرى برايم نقل كرد: از مردى بنام ابو الماهر، كه ساكن مكه بود، شنيدم:
منصور براى انجام مراسم حج حركت كرد. در نيمه شب از دارالندوه(1)پنهانى و دور از چشم مردم براى طواف خارج شد. طواف كرد، نماز طواف خواند و هيچ كس از محلّش آگاه نبود تا هنگام طلوع خورشيد به دارالندوه بازگشت. مؤذّنان آمدند و به او سلام كردند. نمازش را خواند، بعد خارج شد و با مردم هم نماز خواند. آن شب را نيز هنگام سحر خارج شد و كعبه را طواف كرد. در اين حال صداى مردى را شنيد كه در ملتزم(2)مى گفت(3): خداوندا، از اين ظلم و ستمى كه در زمين است و از طمعى كه اهل حق را از حق دور مى سازد، به تو شكايت مى كنم.
راوى گويد: منصور قدمهايش را آهسته تر كرد تا اينكه به وضوح سخنان مرد را شنيد.
بعد از اينكه از طواف كعبه فارغ شد، در گوشه اى از مسجد نشست و فردى را نزد آن مرد فرستاد. آن مرد به او گفت: به نزد امير المؤمنين بيا. او دو ركعت نماز به جا آورد، ركن را استلام كرد و همراه فرستادۀ منصور رفت و بر او سلام كرد.
منصور به او گفت: سخنانى از تو شنيدم، در مورد اينكه ظلم و ستم در زمين گسترش يافته و طمع ميان حق و اهل آن فاصله ايجاد كرده است. به خدا سوگند، سخنانى را شنيدم كه مرا اندوهگين كرد. مرد گفت: اى امير المؤمنين، اگر به من امان دهى تو را از امور مهمى در اصل آگاه كنم و اگر اجازه ندهى، من نيز كوتاه مى آيم و خود را به امور
1) . دارالندوه يا محل مشورت، در نزديكى كعبه، در جايى كه بعدها مسجد الحرام ساخته شد قرار داشت. در توسعه عصر متوكل عباسى، دارالندوه داخل مسجد الحرام شد و تخريب گرديد. در آن مكان مهمترين امور سياسى، اجتماعى شهر مكه، كعبه و نيز مسائل مربوط به قبايل و در مجموع ادارۀ شهر ميان سران قبايل و ريش سفيدان شهر به شور گذاشته مى شد. در دوران بعثت رسول خدا (ص) قبل از هجرت آن حضرت، توطئه اى از سوى مشركان براى قتل ايشان در دارالندوه طراحى شد. - م
2) . ملتزم، بين ركن اسود و در كعبه را گويند كه مردم براى اجابت دعايشان به آنجا التزام مى جستند. - م
3) . متن اين روايت در عيون الاخبار 333/2، شرح نهج البلاغه 304/5، العقد الفريد 304/1، و المحاسن و المساوى 339 به روايت مفضل الضبى از مسيب بن زهير آمده است.
ديگرى مشغول مى كنم. منصور گفت: تو در امان هستى. گفت: اى امير المؤمنين آنكه بين اهل حق طمع را وارد كرده و طمع او در زمين فساد و تباهى و ستم آشكار ساخته است، تو هستى. منصور گفت: واى بر تو، چگونه مرا در زمرۀ طمعكاران قرار دادى. در حالى كه زرد و سفيد (طلا و نقره) در قلمرو قدرت من است و شيرينى و ترشى نيز در دستانم. او گفت: اى امير المؤمنين! آيا كسى از طمعكاران در آنچه تو داخل شده اى داخل شده است؟ خداوند بلندمرتبه امور و اموال مسلمين را در اختيار تو قرار داده است، اما تو از آنان غافل شدى و به جمع كردن اموالشان همت گماردى و بين خودت و آنان مانعى از آجر و سنگ (گچ) و درهاى آهنين يكى پس از ديگرى قرار دادى كه نگهبانانى سلاح در دست در كنار آن ايستاده اند. بعد خودت را در آن زندانى و از آنان پنهان كردى و كارگزارانت را براى جمع كردن اموال و ماليات به سوى آنان فرستاده اى و آنان را با سپاهيان و تجهيزات تقويت كرده اى. تو فرمان دادى كه كسى به ديدنت نيايد مگر فلانى و فلانى. براى گروهى چنين آسان اجازۀ ديدار مى دهى، ولى اجازه نمى دهى مظلوم يا ستمديده، گرسنه، برهنه، ضعيف و فقير به نزد تو آيند؛ در حالى كه او در اموالى كه در اختيار دارى، حقى دارد. چون سربازان تو اموال و دارايى آنان را جمع كردند و به سوى تو فرستادند و در خزائن تو به وديعه گذاشتند، سهم صاحبان آن را ندادى و آن را بين ايشان تقسيم نكردى. اى امير المؤمنين، اين كسانى را كه براى خود برگزيدى و نيكى خود را به آنان اختصاص دادى و بر رعيّت خود برترى دادى، اموال و دارايى ها را در اختيار خود گرفتند و آنها را در ميان اهلش تقسيم نكردند. آنان گويند: اين خيانت به خداست و ما به او خيانت نمى كنيم. او (خليفه) خود را زندانى كرده است و اگر به ما فرصتى دهد، او را از امور و رازها آگاه مى سازيم. اى امير المؤمنين، آنان مى خواهند از اخبار مردم فقط آنچه را دوست دارند به اطلاع تو برسد و از اخبار آنان، جز آنچه مى خواهند، آگاه نشوى. و اينكه كارگزارى از طرف تو نزد آنان نمى رود كه بتواند با آنان مخالفت و عقايد و آراى آنان را افشا كند مگر اينكه نزد تو در مورد او عيب گويند و او را سرزنش كنند و برانند، تا منزلت او نزد تو پايين آيد و كارش بى اثر شود. آنان نظر و عقيدۀ خود را بر اين امر جمع كرده اند و آن را نزد خاص و عام رعيّت منتشر مى سازند. آنان به
هركسى بخواهند نفع يا ضرر مى رسانند و تو نيز سخنان آنان را مى پذيرى و به نظر آنان جامۀ عمل مى پوشانى و آنان در درگاه تو بزرگ و گرامى داشته مى شوند. آنان براى كارگزاران و عمال تو هدايا مى فرستند تا آنان را بر ظلم بر رعيت قوى كنند. پس زمين از طمع تو، كه مانع بين تو و حق است و از فساد و تباهى پر شد. اى امير المؤمنين، اين گروه كسانى هستند كه خود را محبوس آنان ساخته اى. لذا در طمع و حكومت تو شريك هستند و براى تو گناه كسب مى كنند و خطا و گناه را به گردن تو مى اندازند و تو غافل هستى يا خود را به غفلت زده اى. تو نمى دانى اگر يكى از كارگزاران بر رعيّت ظلم كند يا يكى از سربازان قدرتمند بر فرد ضعيفى ستم كند و او بخواهد نزد تو شكايت كند، آنان بين تو و او فاصله مى اندازند و اگر بخواهد تو را به هنگام ظهور (در مكانى) از آن موضوع آگاه كند، اجازه نمى دهى و از اين كار مانع مى شوى.
اگر يكى از دولتمردان نزد مردم به تظلم خواهى آنها بنشيند، اگر آن دولتمرد از جور و ستم نسبت به مسلمانان يا هم پيمانى مطلع شود و اگر بيچارگان نيز چند روز نزد او روند و به او شكايت كنند، آنان (نزديكان تو) عذر او را مى خواهند و از كار بركنارش مى كنند.
اگر كسى نزد تو فرياد دادخواهى سر دهد، او را مى زنند و آينۀ عبرت ديگران قرار مى دهند. پس تو اى امير المؤمنين، بنگر با كسى كه فرستاده اى تا ظلم و ستم را برطرف كند، چه مى كنند. آيا بقاى مسلمانان و اسلام با اين شيوۀ حكومت ممكن است؟ اى امير المؤمنين، بنى اميه به شيوۀ خود عمل مى كردند، در كم كردن از ظلم بر مظلوم كوتاهى نمى كردند. اگر در زمان بنى اميه مظلومى از دورترين جاى سرزمين اسلامى مى آمد و به نزديك دارالخلافه مى رسيد و فرياد مى زد اى اهل اسلام، مى گفتند: تو را چه شده، اگرچه در آن كار پاداشى جز دست يافتن به بهره هاى دنيايى نبود، هركسى از ديگرى پيشى مى گرفت تا نياز او را به گوش خليفه برساند، كه در كنار دارالخلافه، فردى از اين مسئله و آن مسئله شكايت دارد. خليفه هم به ظلمى كه به او شده بود رسيدگى مى كرد و در آن مورد به عدل عمل مى كرد. اى امير المؤمنين، من به چين مسافرت كرده ام. در يكى از سفرهاى خود ديدم كه پادشاه به سخنان مردم گوش مى داد. در يكى از روزها او نزد وزيرانش گريست. وزيران به او گفتند: اى پادشاه، براى چه مى گويى؟ چشمان تو هرگز
اشك آلود مباد؟! او گفت: من براى مشكلى كه برايم پيش آمده گريه نمى كنم. ولى بر مظلومى گريه مى كنم كه فرياد مى زند و صدايش به من نمى رسد. بعد ادامه داد: اگر شنواييم از دست برود، بيناييم از دست نمى رود. در بين مردم جار بزنيد كه همۀ مردم لباس قرمز بر تن كنند مگر كسانى كه مظلوم واقع شده اند. بعد بر فيل سوار شد و در نيمه روز به ميان مردم رفت كه آيا بر كسى ستمى شده است يا خير؟
اى امير المؤمنين، اين فرد مشرك بود و به خدا ايمان نداشت. رأفت و مهربانيش شامل حال مشركين مى شد و تو كه به خدا ايمان دارى و پسرعموى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هستى، بر غرور و خودپسنديت غلبه نكردى و رأفت و مهربانيت به مسلمانان نمى رسد.
اى امير المؤمنين، اموال را جمع نكردى مگر براى يكى از اين سه گروه: اگر بگويى آن را براى فرزندانت جمع كرده اى، خداوند در طفل نوزاد، بندى از شكم مادر قرار داد. او متولد مى شود در حالى كه مال و ثروتى ندارد مگر دستان ظريفى كه در هم گره خورده اند.(1)لطف خدا دايم شامل حال آن كودك مى شود. و مردم به او توجه مى كنند. اى امير المؤمنين، تو كسى نيستى كه مى بخشى، بلكه خداوند است كه به هركس هرچه بخواهد مى دهد. اگر بگويى كه اموال را جمع كرده اى براى تقويت حكومتت، خداوند براى تو عبرتى در بنى اميه نهاد. آنان ثروتى از طلا و نقره و اسب و گوسفند و سرباز و اندوخته اى نداشتند. هنگامى كه خداوند اراده كرد به آنان عطا كند، به ايشان بخشيد. تو و فرزندانت را از ضعف و نداشتن ثروت و سستى آسيبى نمى رسد، اگر خدا اين را براى شما بخواهد. اگر بگويى كه اين اموال را براى هدفى بزرگتر و با ارزش تر از هدفى كه اكنون در آن هستم جمع كرده اى، به خدا سوگند، هيچ يك از اهداف دنيا، از هدفى كه تو اكنون در آن هستى و در آن خواهى بود بزرگتر نيست. تو بجز با اعمال نيكو نجات نمى يابى. سپس گفت: اى امير المؤمنين، آيا رعيتى را كه از فرمانت سرپيچى كرده است، بيشتر از قتل مجازات كرده اى؟
منصور پاسخ داد: خير. گفت: پس چگونه با ملك جبارى كه ملك دنيا را به تو عطا
1) . كنايه از اينكه اين دستان ناتوانند و قادر به انجام كارى و حركتى براى جمع مال ندارند و حريص در آن نيستند. - م
كرده است رفتار مى كنى؟ در حالى كه او كسى را كه عصيان و نافرمانى كرده به قتل نمى رساند، بلكه با عذاب دردناك جاويدان مجازات مى كند. خداوند جلّ ثنائه، آن مقدار، كه قلب تو بدان بسته و جوارحت، كه در راه او چشمانت، دو دستانت و پاهايت حركت مى كند و آنچه بر پشت خوددارى همه را مى بيند. اگر خداوند جبار ملك دنيا را از تو بگيرد و از تو حساب آنچه را كه در اختيار داشتى بخواهد، چه پاسخى مى دهى؟ آيا او تو را بى نياز نكرد كه اين گونه به ملك دنيا حرص مى ورزى؟ منصور گريست و گفت:
اى كاش متولد نمى شدم. آنگاه از او پرسيد چگونه نفسم را مهار كنم؟ پاسخ داد: اى امير المؤمنين تو به بهاى رسيدن به دنيا، آخرت خود را آسيب رساندى. پس دنيايت را به سود آخرت آسيب برسان. امير المؤمنين گفت: با اموالى كه در اختيار دارم چه كنم، در حالى كه مردم را خيانتكار مى بينم؟ گفت: اى امير المؤمنين، مردم بزرگانى دارند كه به آنان شكوه مى كنند. پس آنان را محرم راز خود قرار ده تا تو را هدايت كنند و در كارهايت با آنان مشورت كن تا امور به درستى انجام گيرد. منصور گفت: نزد آنان فرستادم، اما آنان از من گريختند. گفت: آنان از اين رو گريختند كه از تو نيز برخوردى مانند عمّال و كارگزارانت ديدند. اما درب دارالخلافه را باز كن و موانع را بردار. مظلوم را يارى ده و ظالم را سركوب كن. فىء و صدقات و اموال حلال را بگير و با عدالت و براساس حق تقسيم كن. من ضمانت مى كنم كسانى كه از تو گريختند، تو را در اصلاح امور و صلاح رعايا يارى و همراهى كنند.
منصور گفت: خداوند، مرا در انجام كارهايى كه اين مرد مى گويد يارى دهد. آنگاه مؤذّنان آمدند و بر منصور سلام دادند. او نماز را با مردم به جا آورد. بعد به جايى كه در مسجد با آن مرد نشسته بود بازگشت و به جستجوى او برآمد، ولى او را نيافت. گروهى از مردم گفتند: گمان مى كنيم فردى از ابدال(1)باشد و گروهى ديگر گفتند گمان مى كنيم او حضرت خضر عليه السّلام بوده(2)است.
احمد بن سعيد به نقل از زبير و او از على بن صالح، از پدربزرگم، عبد الله بن مصعب، گفت:(1)
شبيب بن شبيبه به ابى جعفر (منصور) گفت: اى امير المؤمنين، خداوند تبارك و تعالى در روزى كه جايگاه مخلوقات خود را تقسيم و مشخص مى كرد، براى تو جز به بالاترين و بهترين راضى نشد. او كسى را در دنيا بالاتر از تو قرار نداد. مبادا تو خود راضى شوى كه در آخرت كسى بالاتر از تو قرار گيرد. اى امير المؤمنين، از خدا بترس كه اين سفارش و فرمان خداست كه به سوى تو آمد (نفع يا ضرر). قبول يا ردّ آن به تو باز مى گردد.
زبير گفت: محمد بن حسن مخزومى از جعفر بن محمد روايت كرد كه محمد بن على(2)گفت:
اى فرزندم، اگر خداوند نعمتى به تو داد، بگو «الحمد لله»؛ و اگر از مسئله اى اندوهگين شدى، بگو «لا حول و لا قوّة الاّ باللّه» و اگر در روزى تو كاستى آمد، استغفار كن.
زبير به نقل از ابراهيم بن منذر، از عبد الله بن وهب، از زيد بن اسلم(3)نقل كرد كه به فرزندش گفت:
پسرم، علم را براى دو هدف نياموز: يكى براى منازعه كردن و ديگرى براى فخر فروختن. علم را از روى بى ميلى ترك نكن و از آموختن نيز شرم نداشته باش.
1) . اين خبر در المحاسن و المساوى، 435؛ العقد الفريد 307/1 و مقامات العلماء 77 آمده است و لكن مخاطب در اين جا خليفه مهدى است، نه ابا جعفر منصور.
2) . منظور، محمد بن على (ع)، امام باقر (ع) است كه به فرزندش جعفر بن محمد (ع) سفارش مى كند. - م
3) . زيد بن اسلم حبشى بجاوى كه خليفه عمر او را از پدرش خريد و از موالى او شد. روايات فراوانى از او نقل كرده اند و او خود نيز از پدرش روايات فراوانى نقل كرده است. (المعارف، 189)
زبير از أنس بن عياض، از جعفر بن محمد، از پدرش محمد بن على(1)روايت كرد و گفت:
«لا يكون المعروف معروفا الاّ باستضعاره و تعجيله و كتمانه».
[هيچ كار نيكى، نيك نيست مگر آنكه (انجام دهندۀ آن)، آن را ناچيز و كم پندارد، در آن تعجيل روا دارد و آن را مخفى بسازد].
زبير از ابو الحسن مدائنى روايت كرد كه اسماء(2)بن خارجه مى گفت:
هيچ فردى را دشنام ندادم و هيچ سائلى را وقتى قادر به يارى او بودم از خود نراندم؛ اما دو كس مرا آزار مى دهند: بخشنده اى كه دشنام او جز لغزشش نبود، - پس من براى بخشيدن از او شايسته ترم - و نيز فرومايه اى كه پستيش را به سوى من هدايت كرد. پس آبرومندى خود را خطرى براى آبروى او نمى بينم.
اما من يكى از اين دو شخص را خواهانم: بخشنده اى كه فقير شده و من شايسته ترين فرد براى يارى دادن او هستم و ديگرى فرومايه اى كه بتوانم آبرويم را از او حفظ كنم.
زبير از مبارك طبرى برايم نقل كرد كه:
يكى از علما نامه اى اين گونه براى منصور نوشت تا او را بزرگ گرداند:
اما بعد از حمد و سپاس خداى، اى امير المؤمنين، شايسته ترين مردم براى تسليم شدن به امر پروردگار، امامى است كه بعد از خدا، پيشواى مردم است و كسى جز خدا امام او نيست.
زبير نقل كرد و گفت: ابو الحسن الاثرم، از هشام بن محمد، از پدرش محمد بن السائب روايت كرد:(1)فردى به نام حمار بن مويلع(2)از قوم عاد، همراه حضرت هود عليه السّلام نجات يافته بود. او سخت كوش ترين مردم زمانش بود و در قسمتى از زمينهاى حاصلخيز قوم عاد گياه مى كاشت. آنجا از سرسبزترين مناطق زمان خود شد و آب چشمه در آنجا جارى و ميهمان در آن محترم بود. در آن منطقه چوپانان گوسفندان را به چرا مى بردند. طول اين منطقه اندازۀ يك روز راه و عرضش براى يك سواركار كوشا، دو فرسخ بود. سواركاران از قسمت پايين اين منطقه به سوى بالا مى تاختند و از قسمت بالا تا پايين مى آمدند. هر نوع گياه و چرنده اى در اين منطقه يافت مى شد. آن فرد مؤمن كه چهل سال داشت، صاحب ده پسر بود و همراه تعدادى از خاندانش زندگى مى كرد. روزى فرزندانش براى سفر خارج شدند و همگى بر اثر صاعقه مردند. پدر خشمگين و اندوهگين شد و گفت پس از اين هرگز خدا را عبادت نمى كنم و دوباره به عبادت بتها پرداخت و كفر ورزيد؛ از ميهمان دارى و پذيرايى مردانى كه از آن منطقه مى گذشتند، خوددارى كرد و از رعيت خود خواست به عبادت بتها مشغول شوند. با هركسى كه حرف او را مى پذيرفت و از عبادت خدا دست برمى داشت، كارى نداشت و اجازه مى داد بماند و هركس را كه از فرمان او سرپيچى مى كرد، مى كشت و اموالش را ضبط مى كرد. نمايندگان قبايل مهره كه روستايى از روستاهاى يمن بود، نزد او آمدند و تسليم او شدند. ناگهان قسمت پايين مزرعۀ وى آتش گرفت و باد آتش را به همۀ آن منطقه پراكند كه هرچه در آن بود و هر كس به عبادت بتان مشغول بود، سوخت و نابود شد. امرؤ القيس در اين مورد سرود:
و واد كجوف العير قفر قطعته *** به الذئب يعوى كالخليع المعيّل
1) . اين ماجرا در الفاخر ص 12 و معجم البلدان 157/2 و 752/3 به روايت ابن كلبى و المستقصى فى امثال العرب 98/1 و 295 آمده است.
2) . نويسندۀ الفاخر بعد از اينكه روايت را كامل آورده است، چنين گويد: اين شخص به روايت ديگر، شرقى بن قطامى حمار بن ملك بن نصر از قبيلۀ ازد است كه به نظر مى آيد روايت اول صحيح تر باشد. در ياقوت 157/2 نامش حمار بن طويلع آمده است.
[سرزمينى چون چراگاه شتران خشك شد كه گرگها از آن با زوزه هاى خود مى گذرند].
عواء بن ضمضم مهرى سرود:
و قفت على رسم لأسماء دارس *** أسائله و ليس فى الدار مأنس
تحمّل منها ساكنوها فأصبحت *** كجوف الحمار ليس فيها معرس
و قد كان جوف العير للعين منظرا *** أنيقا و فيه للمجاور منفس
[در كنار آثار ويران خاندان اسماء ايستادم تا از آن سؤال كنم ولى كسى در آن سرزمين نبود. ساكنانش از آنجا كوچ كرده بودند و آنجا چون چراگاه خرها شده بود كه كسى شب در آن فرود نمى آمد. اما آن چراگاه شتران در گذشته چشم نواز و شگفت انگيز بود و ساكنان اطراف آن در آسايش بودند].
قفارة بن سياك كندى نيز در عصر جاهليت چنين سرود:(1)
مررت بجوف العير و هى حثيثة *** و قد خلّقت بالأمس محل القراضم
تخاف من المصلّى عدوّا مكاشحا *** و دون بنى المصلّى هذيل بن ظالم
و مالى بجوف العير من متلدّد *** مسيرة يوم للمطىّ الرواسم
[ديشب از چراگاه شتران با سرعت زياد گذشتم در حالى كه پيش از اين، محل سكونت بنى قراضم بود. و ساكنانش از دشمنى كينه جو مى ترسيدند در حالى كه قبل از بنى مصلّى، هذيل بن ظالم در آنجا ساكن بود. اموال به ارث رسيدۀ من در آن منطقه قرار دارد و فاصله اش به اندازۀ يك روز راه رفتن شتران تندرو است].(2)
عياض بن عدى، مردى از خاندان حاء و حكم از يمن بود. گفته مى شد حاء و حكم دو خاندان از عرب، كه جانشين حكم بن سعد العشيرة بودند، در منطقه اى به نام البوباة(3)زندگى مى كردند. آنان در اين منطقه ستم كردند تا اينكه آنجا آتش گرفت. عياض چنين سرود:
1) . معجم البلدان 158/2 از قول ابن كلبى كه براى سوارى به نام مسيان الكندى در جاهليت سروده بود. در المستقصى 98/1 به غير او منسوب شده است.
2) . القراضم: در مهره است. قبيله اى كه به آنان بنو قرضم گويند، مصلّى نيز بطن است و متلدّد: به ناحيه اى در اللديدان گويند.
3) . البوباة: صحرايى در منطقه تهامة و متعلق به بنى سعد بن بكر بن هوازن بود.
ألم تر للبوباة كيف تنكّرت *** معالمها من حىّ حاء و من حكم
و صبّحها يوم عصيب فأصبحت *** كجوف الحمار جدبة ما بها علم
خرابا يبابا ليس فيها معرّس *** لمقتبس نارا إذا نازل أزم
[آيا البوباة را نديدى كه چگونه نشانه ها و آثار خاندان حاء و حكم در آن نابود شد و آن روز بسيار سخت را به شب رساند مانند چرگاه خران كه مانند زمين خشكى شده و در آن نشانه و اثرى وجود نداشت. آنجا خرابه اى است كه محل استراحت شبانه اى براى مسافرى كه در جستجوى آتش و گرمى است و از سختى و سرما گريزان است وجود ندارد].
احمد بن سعيد گفت: زبير از على بن صالح، از عامر بن صالح نقل كرد و گفت:(1)
حكم بن ابو العاص بن امية بن عبد الشمس، كه آقا و بزرگ منطقه حيره همراهش بود، براى تجارت به سوى عراق حركت كرد. نعمان بن منذر يك چهارم بازار حيره را، كه اعراب همه ساله در آن جمع مى شدند براى فرزندان بنى لأم(2)از قبيلۀ طىّ قرار داده بود؛ زيرا دختر سعد بن حارثة از بنى لأم، همسر نعمان و او داماد آنان بود. حكم بن ابو العاص از كنار حاتم بن عبد الله گذشت و از او درخواست كرد در سرزمين طىّ، تا زمان رسيدن به حيره فرود آيد. او نيز موافقت كرد و دستور داد شترى براى آنان كشتند، آن را كباب كردند و خوردند. همراه حاتم، ملحان بن حارثة بن سعد بن حشرج پسرعمويش بود.
هنگامى كه از غذا خوردن فارغ شدند، حاتم از كنار سعد بن حارثة بن لأم گذشت. از فرزندان پدرى حاتم كسى جز ملحان با او نبود. حاتم بر پشت مركب خود سوار بود و اسبى را هم به دنبال خود مى كشيد. فرزندان لأم نزد او آمدند. حاتم سفره گشود و گفت:
خداوند شما را حفظ كند، غذا بخوريد. گفتند: اى حاتم! همراهان تو كيستند؟ گفت: آنان همسايگانم هستند. بعد به او گفتند: تو در سرزمين ما همسايه آورده اى؟ پاسخ داد: من پسرعموى شما هستم و شايسته ترين كسى كه شما ذمّه اش را برنداشتيد. گفتند تو در اين جايگاه نيستى و قصد داشتند او را رسوا كنند، همان گونه كه عامر بن جوين را رسوا كردند. اما بر او هجوم بردند. ابتدا كندى بن حارثة بن لأم به حاتم حمله برد و او شمشيرش را بر او فرود آورد و به نوك بينى او اصابت كرد. آنان به يكديگر آويختند تا اينكه آنان را از هم جدا كردند. حاتم گفت:
وددت، و بيت اللّه، لو أنّ أنفه *** هواء فما متّ المخاط من العظم
و لكنما لا قاه سيف ابن عمّه *** فأبقى و مرّ السيف منه على الخطم
[به خانۀ خدا سوگند آرزو داشتم اى كاش بينى او هوا بود و از نوك تا استخوان كشيده نمى شد ولى شمشير پسرعمويش با آن برخورد كرد و استخوان آن را باقى گذاشت و از بينى اش گذشت و آن را بريد].
به حاتم گفتند: بين ما و بين تو بازار حيره است. برويم و در آنجا (اسبان خود را) گرو گذاريم. آن كار را كردند و اسبان را نزد مردى از قبيلۀ كلب به نام امرو القيس بن عدّى بن أوس بن جابر بن كعب بن عليم از خاندان جناب(1)به گرو گذاشتند. حاتم نيز اسبش را گذاشت. بعد خارج شدند تا به حيره رسيدند. إياس بن قبيصه طائى اين امر را شنيد و ترسيد كه نعمان بن منذر براى پيوند خويشاوندى كه بين او و آنها بود، با پول يا قدرتش از او حمايت كند. اياس بن قبيصة تعدادى از بنى حيه را جمع كرد و گفت: اى قوم بنى حيّة، اينان كسانى هستند كه قصد داشتند پسر عموى شما حاتم را رسوا كنند و با او رفتارى را مانند عامر بن جوين داشته باشند؛ در حالى كه حاتم تنها بود و فقط يك نفر از قبيله اش او را همراهى مى كرد. او گفت: پسرعمويتان را در اين مبارزه يارى دهيد. مردى از بنى حيّه برخاست و گفت: من صد شتر سياه و صد شتر قرمز و صد شتر به رنگ مس دارم.
ديگرى گفت: من ده اسب دارم، كه براى هركدام يك سوار مسلّح در اختيارم هست كه
1) . در الأغانى آمده است: او جد سكينه دختر حسين بن على بن ابيطالب صلوات اللّه عليهما بود.
فقط چشمان آنان را مى بينى. حسان بن حنظلة الخير گفت: مى دانيد كه پدرم مرده و اموال زيادى را برايم به جا گذارده است و مى توانم تمام شراب و غذا و گوشت را كه در بازار حيرة خريدارى شود برعهده بگيرم. إياس گفت: من نيز مى توانم به اندازۀ آنچه شما داديد، و آنچه در بازار حيره است بدهم.
راوى گويد: اما حاتم چيزى مثل آنان نداشت. لذا نزد پسرعمويش، كه در حيره بود و اموال فراوانى داشت، رفت و گفت: مرا در اين مفاخره يارى كن و اين شعر را سرود:(1)
يا مال! إحدى خطوب الدهر قد طرقت *** يا مال! ما أنتم عنها بزحزاح
يا مال! جاءت حياض الموت واردة *** من بين غمر فخضناه و ضحضاح
[اى مالك! يكى از سختيهاى روزگار به شما روى كرده كه شما توان رهايى و فرار از دست آن را نداريد. اى مالك! همانا آبشخور مرگ به دوگونه عميق و كم آب، انسان مى طلبد پس ما هم ناگزير وارد آن مى شويم].
مالك به او گفت: من و خاندانم براى مبارزه آماده نيستيم. هرچه بخواهى مى دهم. از اين كار روى بگردان.
حاتم بن عبد الله نزد پسر عموى ديگرش كه او را وهم بن عمرو مى خواندند رفت؛ در حالى كه با او دشمنى داشت. اما كلمه اى با او سخن نگفت. همسر وهم گفت: اى وهم! به خدا سوگند اين ابو سفّانه است. حاتم فهميد. وهم به همسرش گفت: بين ما و حاتم چه ارتباطى است؟ زن گفت: به خدا سوگند، خود اوست و شكى در آن نيست. گفت: اى زن، واى برتو! او با من سخن نگفت، براى چه نزد من آمده است؟ وهم پيش رفت و بر او سلام كرد و خوش آمد گفت و پرسيد: اى حاتم، براى چه آمده اى؟ گفت: در مورد خاندان خود و شما احساس خطر مى كنم. او پاسخ داد: خوش آمدى. اين مال و ثروت من است (در آن روز او هفتصد بچه شتر داشت). پس گفت: دويست عدد آن را بردار تا به شترها برسى يا به آنچه مى خواهى برسى. همسرش گفت: اى وهم آيا اموال ما را مى دهى و ما را فقير مى گذارى؟ او گفت: به خدا سوگند، هرچه نزد توست از قبل و
1) . اين دو بيت در ديوانش ص 68 آمده است.
جانب من است.
حاتم نيز چنين سرود:
ألا أبلغا وهم بن عمرو رسالة *** فإنك أنت المرء بالخير أجدر
رأيتك أدنى من أناس قرابة *** و غيرك منهم كنت أحبو و أنصر
إذا ما أتى يوم يفرّق بيننا *** بموت فكن يا وهم ذو تتأخر
[هان! اين پيغام را به وهم بن عمرو برسانيد كه: تو در انجام خوبيها شايسته تر از ديگران هستى. تو را مى بينم كه از نظر خويشاوندى از همۀ مردم به من نزديك ترى. در حالى كه من ديگران را دوست داشتم و يارى مى كردم. اگر روزى فرارسد كه مرگ بين ما فاصله اندازد، اى وهم! كاش مرگ تو به تأخير افتد].
اياس بن قبيصه گفت: مرا به سوى پادشاه (نعمان) ببريد. چون او نقرس داشت، وى را حمل كردند تا بر نعمان وارد شد و گفت: سلام و تهنيت بر تو. نعمان به او گفت:
خدايت تو را حفظ كند. اياس گفت: چه امرى سبب شد كه به مال مردم خيانت كنى و بنى ثعل(1)را در زير سلطۀ قبيله كنانه قرار دهى؟ گمان مى كنم كه مى خواهى با حاتم همان برخوردى را داشته باشى كه با عامر بن جوين داشتى؛ ولى نمى دانيد كه بنى حيّه در شهر زندگى مى كنند. به خدا سوگند، اگر بخواهى با تو مبارزه مى كنيم تا اينكه خون ها بريزد.
پس بزرگان آنان را نزد اشراف عرب احضار كن. وقتى نعمان نشانه هاى خشم را در چهره و سخن اياس ديد، به او گفت: اى بردبارترين ما، خشمگين نشو. نعمان در پى سعيد بن حارثه و يارانش فرستاد و گفت: پسر عمويتان حاتم را بيابيد و او را راضى كنيد. به خدا سوگند، من كسى نيستم كه به شما مالى عطا كنم و شما آن را ببخشيد و از بين ببريد و بنى حيّه را در اين راه آزاد نمى گذارم. بنو لأم به سوى حاتم رفتند و به او گفتند: از اين مبارزه روى برگردان؛ ما ديۀ دماغ پسرعمويت را به تو مى دهيم. گفت: نه، به خدا سوگند اين كار را انجام نمى دهم تا اينكه اسبانتان را رها كنيد و بزرگان شما در مبارزه پيروز شوند. پس اسبانشان را رها كردند و گفتند: خداوند آن نگرانى را از ما دور كند. حاتم
1) . بنو ثعل از طايفه طىّ. رك: الإنباه ابن عبد البر، ص 112.
اسبان آنان را كشت و از گوشت آن مردم را سير كرد و به آنان شراب نوشانيد و خطاب به اوس بن حارثه چنين سرود:(1)
ها إنما مطرت سماؤكم دما *** و رفعت رأسك مثل رأس الأصيد
ليكون جيرانى اكالا بينكم *** بخلا لكندىّ و سبّى مزند
و ابن النجود إذا غدا متباطنا *** دخن القدور و ذى العجان الأربد
و لثابت عينى حر متماوت *** و المعط أوس إذ عرا المقلد
بلّغ بنى لأم بأنّ جيادهم *** عقرى و أنّ مجادهم لم يرشد
أبلغ بنى ثعل بأنى لم أكن *** أبدا لأفعلها طول المسند
لأجيئهم فلاّ و أترك صحبتى *** نهبا و لم تعد بقائمة يدى
[هان، از آسمان شما خون مى بارد و سر تو مانند سر حيوانات صيد شده بالا مى رود، تا همسايگان من آن را ميان شما بخورند. قبيلۀ كنده محروم و قبيلۀ مزند اسير شوند.
ابن نجود و ابن العجان بد خلق در حالى كه ديگهاى غذايشان پر و خاكسترى و دودى رنگ است با شكم پر شب را به صبح رسانند. براى ثابت دو چشم ناتوان و كم سو وجود دارد و معط اوس نيز اسبى بدون زين دارد. به بنى لأم خبر دهيد كه اسب هايشان را پى كردم و بزرگان آنان به رشد و مجد نرسيده اند. به بنى ثعل خبر دهيد كه كارى كه آنان كردند، من در طول روزگار انجام نمى دهم. من به حالت فرارى از قومم و همراهانم دور نمى شوم و آنان را در دام غارتها نمى گذارم در حالى كه حتى يك بار هم دستم با شمشير تماس پيدا نكند].(2)
احمد بن سعيد روايت كرد كه على بن صالح، از عامر بن صالح، از جعفر بن محرز بن وليد، از پدرش روايت كرد كه وليد گفت: پدرش، غلام ابو هريره از محرز بن أبى هريره
شنيده است كه گفت(1):
مردى كه به او ابو البخترى گفته مى شد، همراه گروهى از قوم خود به مسافرت مى رفت. از كنار قبر حاتم(2)در مكانى كه به آن تبعه گفته مى شد، گذشت. اطراف آن بتهايى چون زنان بود كه از سنگ ساخته شده بودند.(3)در آنجا فرود آمدند و ابو البخترى تمام شب را آنجا ماند و با صداى بلند فرياد مى زد: اى ابا جعفر(4)، ميهمانانت را پذيرايى كن؛ همراهانش وى را مسخره مى كردند. راوى گويد در سياهى شب فريادى برآمد: صبر كنيد، چگونه با استخوانهاى پوسيده سخن مى گوييد؟ صدايى در پاسخ به او گفت: آيا گمان مى كنى كه كسى نبايد نزد او فرود آيد، مگر آنكه از او پذيرايى كنند؟ پاسخ داد:
بخواب، بزودى از تو پذيرايى خواهد كرد. در پايان شب ابو البخترى برخاست، در حالى كه ترسيده بود. با صداى بلند فرياد مى زد: او رفت، او رفت. اصحابش به او گفتند: واى بر تو، چه بدبختى و مصيبتى به تو رسيد؟ پاسخ داد: به خدا سوگند، در حالى كه او (حاتم) را نگاه مى كردم از قبرش با شمشير برخاست و شترم را كشت. گفتند: به خدا سوگند، دروغ مى گويى. مرده از قبر بيرون نمى آيد. او گفت: بله، اما به خدا سوگند، بيرون آمد و آن كار را كرد. آنان به شتر مادّۀ او نگاه كردند، ديدند كه پى شده و ديگر برنمى خيزد. گفتند: به خدا سوگند، او شتر را كشت و از تو پذيرايى كرد. در پايان روز، افراد ديگرى نيز در كنار آنها آمدند و از گوشت شتر خوردند. سپس روز را به پايان برده، به سوى سرزمين طى به حركت درآمدند و رفتند. در اين هنگام به سوارى كه به سوى آنان مى آمد نگاه كردند، وقتى نزديك شد ديدند كه او عدى بن حاتم است كه بر شتر زيباى سياهرنگى سوار و آن را با طنابى كه به گردنش بسته است همراه خود آورد تا به آنان رسيد. گفت: شما كسانى هستيد كه در كنار قبر حاتم فرود آمديد؟ گفتند: بله. گفت:
1) . اين روايت در الأغانى 374/17 به شكل متواتر از زبير؛ الشعر و الشعراء ص 70؛ تهذيب ابن عساكر 428/3 و الخزانة 494/1 آمده است.
2) . منظور حاتم بن عبد الله بن سعيد بن حشرج بن امرؤ العيش بن عدى بن اخرم... بن طئ معروف به حاتم طايى بخشندۀ پرآوازۀ عرب است. - م
3) . به همين صورت در ديوان او چاپ شده است، ص 30.
4) . لقب حاتم طايى.
كدامين شما ابو البخترى هستيد؟ گفتند: اين. آنگاه رو به من كرد و گفت: من حاتم را در خواب ديدم كه ماجراى تو را تعريف كرد و دشنام ها و عيبجويى هاى تو را به من گفت و مرا خبر داد كه با شتر تو از ميهمانانت پذيرايى كرده است. در خواب برايم اين اشعار را سرود و چندين بار آن را خواند تا اينكه آن را حفظ كردم و به جاى شتر تو اين شتر سياه را فرستاد. آنان گفتند: آن شعرى را كه حفظ كردى برايمان بخوان. او اين ابيات را خواند.(1)
أبا خيبرىّ و أنت امرؤ *** ظلوم العشيرة شتّامها
ماذا أردت إلى رمّة *** بداوية صخب هامها
تبغى أذاها و تغتابها *** و حولك غوث و أنعامها
و إنا لنطعم أضيافنا *** من الكوم بالسيف نعتامها
[ابا خيبرى، تو فردى از قبيلۀ ستمكاران هستى كه سرزنش كننده هستند. تو از گلۀ گوسفندان چه مى خواستى كه فرياد و صداى هولناك سردادى؟ و آنها را در حالى كه پيرامون تو چارپايان فراوان بودند آزار رساندى. ما ميهمانان را با گوشت بهترين شترها كه به شمشير پى مى كنيم، پذيرايى مى كنيم].
بعد از آن ابو البخترى شتر را از عدى گرفت و بر آن سوار شد.
احمد بن سعيد براى ما روايت كرد كه: زبير از عمر بن أبو بكر مؤملى، از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر گفت(2):
گروهى نزد معاوية بن ابى سفيان نشسته بودند و در مورد جود و بخشش صحبت مى كردند. مردى در ميان آن افراد گفت: بخشنده ترين مردم در ميان زندگان و مردگان حاتم طائى است. معاويه گفت: براى چه اين مطلب را گفتى؟ به خدا سوگند، مردى از قبيلۀ قريش در يك مجلس چنان از اموالش مى بخشد كه حاتم و قومش حتى مانند آن را در اختيار ندارند. مرد پاسخ داد: اى امير المؤمنين، به تو از جود و بخشش حاتم خبر دهم
كه او نه تنها در زنده بودنش، بلكه بعد از مرگش نيز سخاوتمند بود. گروهى از قبايل بنى اسد از كنار قبر حاتم مى گذشتند، سرپرست آنان فردى معروف به ابا الخيبرى بود.
آنان شب هنگام در كنار قبر حاتم فرود آمدند و گفتند: به خدا سوگند، او در مورد ما بخل ورزيد. ما اعراب را با خبر خواهيم كرد كه بر حاتم وارد شديم، از او خواستيم از ما پذيرايى كند، اما او پذيرايى نكرد. به اين صورت مى خواستند حاتم را سرزنش كرده، او را هجو گويند؛ ناگهان در دل تاريكى شب صدايى به گوش رسيد كه اى حاتم، آيا از ميهمانانت پذيرايى نمى كنى؟ و اين اشعار در تاريكى شب خوانده شد.(1)در تاريكى شب نگاه كردند، ديدند كه يكى از شتران آنها پى شده(2)است. معاويه و كسانى كه اطرافش بودند، از شنيدن اين روايت متعجّب شدند.(3)
ابو عبد الله زبير گفت:
عرب از مسائلى سخن مى گويد كه به نظرش صحيح است و در مورد آن اشعارى سروده كه نزد آنان ضرب المثل مى شود. اگرچه انسان همۀ آنها را تصديق نمى كند، به گمان من ضرب المثل شدن حاتم هم مگر و حيله اى از سوى وارثان اوست كه به وى نسبت داده اند. (و الله اعلم) يا از سوى اجنه كه نزد من اين درست تر است. به تحقيق حاتم شاعر و سخاوتمند بود.(4)شعرش مانند بخشش او بود. اگر كسى نزد او مى آمد(5)، از بذل و بخشش طعام و غذا به او كوتاهى نمى كرد. او فردى شجاع، بخشنده و پيروز بود. به خدا سوگند، او هيچ يك از كنيزان را نكشت يا به اسارت نگرفت و مى گفت:
اماوىّ إنى رب واحد أمه *** أجرت فلا جرح عليه و لا أسر
[به جان پدر ما سوگند، چه بسا تنها يك كنيز داشتم كه به او مزد مى دادم و هرگز او را نزدم
و با او چون اسير برخورد نكردم].(1)
ديگ مسى او كه گوشت شتران كشته شده را در آن مى پخت، هرگز از روى سنگهاى پايه آن پايين نيامد.(2)هركدام از اين سنگها نامى داشتند، يكى از آنها ثفال و ديگرى مشبعه و ربله و ديگرى هواد نام داشت. هنگامى كه هلال ماه رجب، كه در زمان جاهليت در ميان مضر عظيم و بزرگ بود، آشكار مى شد، او در هر روز از اين ماه شتر يا گوسفندى را مى كشت و مردمى را كه از اطراف آمده(3)بودند غذا مى داد و سير مى كرد. مادرش النوار(4)وقتى او را حامله بود در خواب ديد كسى به او مى گفت: «فرزند تو پسر است و به او حاتم گويند. چون در بخشش وجود، ضرب المثل و يكتا مى شود. ما او را براى تو مى پسنديم. در زمان قحطى، مردم گرسنه به سوى او مى آيند بدون اينكه دعوت شده باشند و او بى واهمه همۀ آن گرسنگان و ناتوانان را سير و توانمند مى گرداند».
مادرش گفت البته حاتم را دوست دارم تا اينكه حاتم به دنيا آمد. وقتى او رشد كرد و بزرگ شد، با غذاى خود از خانه خارج مى گشت. اگر كسى را نمى يافت كه با او در غذا خوردن شريك شود، آن را كنار مى گذاشت. پس وقتى كه پدرش، عبد الله او را اين گونه ديد كه غذايش را مى بخشد، به او گفت: اين شتر را ببر. حاتم خارج شد تا شتر را بچراند. پدرش كنيز، اسب و كره اسب يك ساله اى نيز به او داد. پس با شتر بيرون آمد و شروع به گشتن كرد تا گروهى را بيابد و شتر را پى كند و آنان را (با گوشت آن) سير كند؛ اما كسى را نيافت. مسيرى را پيمود و در آنجا ايستاد. باز هم كسى را نيافت. در حال جستجو، ناگهان چشمش بر سوارهايى افتاد كه از روبه رو مى آمدند. آنان به او رسيدند و گفتند: اى جوان، آيا كسى را مى شناسى كه از ما پذيرايى كند؟ حاتم گفت: آيا از من سؤال مى كنيد كه كسى را براى پذيرايى مى شناسم، در حالى كه اين شتر را مى بينيد؟ نعمت و
1) . اين بيت از قصيۀ بلندى در ديوانش 84 آمده است.
2) . اين ماجرا را ابن قتيبة در الشعراء آورده است.
3) . متن اين روايت در الأغانى 366/17 آمده است.
4) . نام مادرش در تمام منابع عتبة است. الشعر و الشعراء، الأغانى و مجمع الامثال 16 و خزانة الادب 166/4. نوار در الشعر و الشعراء 166 نام زن اوست و نويسنده الأغانى هيچ كدام از اين اسامى را در روايت خود عنوان نكرده است.
كرامت بر شما باد، فرود آييد. آنان سه نفر به نام هاى عبيد بن أبرص، بشر بن ابى خازم اسديان و زياد بن جابر قيسى(1)(نابغۀ ذبيانى) بودند(2)كه به حيره مى رفتند تا با نعمان بن منذر ديدار كنند. پس فرود آمدند و او براى هركدام از آنها يك حيوان ذبح كرد. عبيد بن ابرص گفت: ما از تو خواستيم كه از ما با شير يا به آنچه براى صبحانه مى خورند پذيرايى و اكتفا كنى؛ اما تو اصرار دارى كه ما را با غذا پذيرايى كنى. حاتم گفت: من اين را مى دانستم. اما قيافۀ شما را ديدم كه شباهتى باهم نداشتيد. رنگ پوستتان باهم فرق داشت، گمان كردم كه از قبايل متفاوت هستيد و در مناطق مختلفى ساكنيد. دوست داشتم هريك از شما وقتى نزد قومش رفت، آنچه را ديد براى مردمش بازگويد تا اگر از اينجا گذشتند، اقامت كنند و نزد من فرود آيند. پس وقتى كه خوردند و شير نوشيدند و سير شدند، عبيد بن أبرص شعرى گفت و او را مدح كرد و در اين شعر تمام سيرت نيكوى او و پذيرايى از خودشان را توصيف كرد. بشر بن ابى خازم و نابغه نيز او را ستودند. وقتى حاتم توصيفات آنان را شنيد، گفت(3): من قصد داشتم كه شما را اكرام و به شما نيكى كنم، هم اكنون شما از من با فضيلت تر هستيد. به خدا سوگند، چارپايان و گله خود را به سوى شما مى رانم تا هريك هر تعداد كه خواستيد برداريد يا خود آن را بين شما تقسيم مى كنم. آنان برخاستند و به طرف گله رفتند و حاتم آن را بين ايشان تقسيم كرد و به هريك سى ونه(4)شتر رسيد. آنان به سفر ادامه دادند تا اينكه به حيره نزد نعمان رسيدند. كارى كه حاتم با شتران كرده بود به گوش پدرش عبد الله رسيد. او آمد و گفت:
پسرم، با اين شتران چه كار كرده اى؟ پاسخ داد: اى پدر، تو آنان را مانند گردن بند كبوتر بر گردنت آويختى و نيكى هاى روزگار را با آن كار جمع كردى. هيچ يك از افراد خاندان ما نمى داند شترهاى تو كجا هستند.(5)پدرش گفت: آيا مجد و بزرگى را با شتران من
1) . فقط زبير، پدرش را جابر ناميده است و نام پدرش در تمام منابع قديم و جديد معاويه است. (ابن سلام 43 و ابن قتيبة 92 و الأغانى 163/9)
2) . يكى از شعراى معروف عصر جاهلى.
3) . الأغانى آمده است: قصد داشتم به شما احسان كنم، اما شما در فضيلت بر من برترى داريد.
4) . الأغانى: هر فردى 99 شتر.
5) . اغانى: بزرگى روزگار مانند طوق كبوتر بر گردنت است. دائما مردى تو را مى خواند و تو را ثنا مى كند به جاى شتر تو.
مى جويى؟ حاتم گفت: بله. پدرش گفت: به خدا سوگند، هرگز در يك جا با تو زندگى نمى كنم. حاتم گفت: به خدا سوگند، از اين كار نگران و اندوهگين نشوم. پدرش خارج شد و حاتم را ترك كرد؛ در حالى كه يك كنيز و اسب و شمشير داشت. سوارانى از بنى أسد و از قيس نزد او آمدند و قصد داشتند با نعمان بن منذر ديدار كنند، حاتم را ديدند و گفتند: ما قوم خود را در حالى كه تو را مدح و ثنا مى كردند، ترك كرديم. آنان برايت نامه اى همراه ما فرستاده اند. حاتم گفت: موضوع آن چيست؟ مردان قبيلۀ اسد شعر عبيد بن ابرص و بشر بن خازم اسدى را كه در آن حاتم را مدح كرده بودند؛ و قيسيون نيز شعر نابغه را خواندند. وقتى سرودن شعر پايان گرفت، حاتم گفت: چه خواسته اى داريد؟ گفتند: صاحب ما پياده مى رود و ما تو را از مال (يعنى شتر)، در سختى و تنگنا مى بينيم. حاتم گفت: اسبم را بگيريد و براى صاحبتان ببريد. آن را گرفتند.
جاريه كره اسب را با طنابى بسته بود و او را به دنبال خود مى كشيد. حاتم گفت: اينها را به شما مى بخشم. آنان با اسب و كنيز و كره اسب او رفتند و در مسير به عبد الله پدر حاتم رسيدند. او اسب، كنيز و كره اسب را شناخت و گفت: اين چيزهايى را كه همراهتان است، از كجا آورديد؟ گفتند: ما به جوان بخشنده و كريمى رسيديم و از او كمك خواستيم؛ او به ما بخشيد و حتى چيزهايى به ما داد كه نخواسته بوديم. پدرش گفت: كجا او را وداع كرديد؟ گفتند: در فلان مكان، در حالى كه سالم و تندرست بود. حاتم در مسيرى كه پدرش آمده بود با او دربارۀ آنچه با شتر كرده بود سخن گفت و چنين سرود:
و إنى لعفّ الفقر ملتمس الغنى *** و تارك شكل لا يوافقه شكلى
و شكلى شكل لا يقوم بمثله *** من الناس إلاّ كلّ ذى ثقة مثلى
ولى نيقة فى المجد و البذل لم يكن *** تأنقها فيمن مضى أحد قبلى
و أجعل مالى دون عرضى جنّة *** لنفسى و أستغنى بما كان من فضلى
و ما ضرّنى إن سار سعد بأهله *** و أفردنى فى الدار ليس معى أهلى
سيكفى ابتنائى المجد سعد بن حشرج *** و أحمل عنكم كلّ ما ضاع من ثقل
ولى مع بذل المال و الجود صولة *** إذا الحرب أبدت عن نواجذها العصل
[من فقر را كنار مى زنم و بى نيازى را خواهانم و چهره اى را كه با چهرۀ من مطابقت ندارد، ترك مى كنم؛ زيرا كسى از مردم همانند من نيست مگر افراد مورد اطمينان و اعتمادى مثل من. من در اوج جود و بخشش هستم؛ جايى كه هيچ كس قبل از من در آن جايگاه نبوده است. مال و ثروت خود را بدون آبرويم و سپر خود قرار مى دهم و از چيزهايى كه اضافه است بى نياز مى شود. رفتن سعد با اهل و عيالش و تنها گذاشتن من به من ضررى نمى رساند. براى من بناى عمارت مجد سعد بن حشرج(1)و آنچه كه از سنگينى بار شما از بين رفته كافى است. با وجود بخشش مال در زمان جنگ و شدت آن صلابت و استقامتى بسيار است].
احمد بن سعيد گفت: زبير به نقل از ابو الحسن أثرم، از ابو عبيده معمر بن مثنى گفت:(2)
قومى نزد معاوية بن ابو سفيان جمع شده بودند و در مورد پادشاهان عرب سخن مى گفتند، تا اينكه به زبّاء دختر عفزر رسيدند. معاويه گفت: من علاقه مندم ماجراى حاتم طايى و ماويه دختر عفزر را، كه به زبّاء ملقب بود، بشنوم. مردى از ميان جمع گفت: اى امير المؤمنين، مى خواهيد من برايتان نقل كنم؟ پاسخ داد: بله. مرد گفت: ماريه دختر عفرز ملكه بود. وقتى خواست ازدواج كند، غلامان خود را فرستاد و دستور داد هر جوان زيبارويى را كه در حيره يافتند، نزد او بياورند. آنان نيز حاتم را آوردند. ماويه به او گفت:
به سوى تخت من بيا. حاتم گفت: بايد تو را از احوالم آگاه كنم و در كنار در نشست و گفت: منتظر دو همراهم هستم. ماويه گفت: هرچه دارى (لباس ها و وسايل) را داخل آتشدان بريز. و آنگاه مثل آن را به وى داد. برايش شراب آورد، اما او ننوشيد و آن را زير در ريخت و گفت: من شراب نمى نوشم تا اينكه بدانم دو يار من چه كار كردند. ماويه گفت: كسانى را نزد آنان مى فرستم تا از ايشان پذيرايى كنند. حاتم گفت: چيزى مرا
خشنود نمى كند جز اينكه آن دو، نزد من بيايند. آن دو را آوردند. حاتم گفت: اگر شما دو نفر بنده و خدمتكار دختر عفزر شويد او شما را حفظ مى كند؛ آيا اين بهتر است يا اينكه من شما را بكشم؟ گفتند: بعضى از شرها از بعضى ديگر آسانتر است. حاتم گفت: شما به سرعت به سرزمينى كه از آن فرار كرده ايد برگرديد. حاتم شعرى گفت و در آن از خويشتندارى و حفظ نفس و شهوت خود سخن گفت چرا كه او عفيف بود و از شهوت رانان نبود. دختر عفزر در حيره بود و نعمان او را آورد و خواست كه كرامت او را پايين آورد. پس حاتم چنين سرود:(1)
حنّت إلى الأجبال أجبال طىّ *** و جنّت جنونا أن رأت سوط أحمرا
[شيفته و دلبستۀ كوههاى طى شد و ديوانگى و شيفتگى خود را پنهان ساخت؛ هنگامى كه تازيانۀ احمر(2)را ديد].(3)
فقلت لها: إن الطريق أمامنا *** و إنا لمحيو أرضنا إن تيسّرا
فيا أخوينا من جديلة إنما *** تسامان ضيما مستبينا فتنطرا
فما نكراه غير أنّ ابن ملقط *** أراه و قد أعطى المقادة أوجرا
و إنى لمزجاء المطىّ على الوجا *** و ما أنا من خلاّنك ابنة عفزرا
و ما زلت أسعى بين ناب و دارة *** بلحيان حتى خفت أن أتنصّرا
و حتى حسبت الليل و الصبح إذ بدا *** حصانين مشتالين جونا و أشقرا
و إنى لوهّاب قطوعى و ناقتى *** إذا ما انتشيت و الكميت المصدرا
لشعب من الريّان أملك بابه *** أنادى به أهل الكبير و جعفرا
أحبّ إلىّ من خطيب لقيته *** إذا قلت معروفا له قال منكرا
تنادى إلى جاراتها: إنّ حاتما *** أراه لعمرى بعدنا قد تغيّرا
تغيّرت إنى غير آت دنيّة *** و لا قائل يوما لذى العرف منكرا
1) . ديوانش ص 81 و الأغانى 380/17.
2) . احمر، نام مردى بود كه در جاهليت تازيانه درست مى كرد. و يا احمر همان كسى بود كه حاتم را به هنگام ياريابى به نزد پادشاهان همراهى مى كرد.
3) . در ديوانش چاپ انتشارات الاهلية و عطوى آمده است. در الأغانى/به كوههاى طى مهربانى كردى و ماده شتر هم مهربان مى شود اگر شلاق احمر را ببينيد.
رأتنى كأشلاء اللجام و لن ترى *** أخا الحرب إلاّ ساهم الوجه أغبرا
أخا الحرب إن عضّت به الحرب عضّها *** و إن شمّرت عن ساقها الحرب شمّرا
متى تبغ ودّا من جديلة تلقه *** مع الشن منه باقيا متأثرا
فإلاّ يعاودنا جهارا نلاقهم *** لأعدائنا رداءا دليلا و منذرا
فلا تسألينى و اسألى أىّ فارس *** إذا الخيل جالت فى قنا قد تكسرا
و لا تسألينى و اسألى (بى) صحبتى *** إذا ما المطىّ بالفلاة تضوّرا
و لا تسألينى و اسألى أىّ ياسر *** إذا ورق الطلح الطوال تحسّرا
فلا هى ما ترعى جميعا عشارها *** و يصبح ضيفى ساهم الوجه أغبرا
متى ترنى أمشى بسيفى وسطها *** تخفنى و تضمر بينها أن تجزّرا
إذا حال دونى من سلامان رملة *** وجدت توالى الوصل عندى أبترا
[به او گفتم راه در پيش روى ما قرار دارد و ما احياگر سرزمينمان هستيم اگر ميسّر شود.
پس اى دو برادر من كه اهل جديله هستيد همانا ظلم آشكارى بر شما مى رود پس نيك بنگريد. پس به جز ابن ملقط كسى آن را انكار نكرد، آن را ديد و با حالت ترسوييش رهبرى را واگذار كرد. همانا من شترم را با تازيانه مى رانم و من از دوستان تو اى دختر عفزر نيستم. و همواره مابين ناب و داره و قصر لحيان مى گردم تا جايى كه ترسيدم نصرانى شوم. من هنگام مستى و شور و هيجان شتر و نمد روى اسبها و اسب سينه پهن خود را مى بخشم. از ريّان سير شدم و خاطرجمع، بنابراين بر در خانه اش مى ايستم و بزرگان را صدا مى زنم. نزد من محبوب تر از خطيبى كه او را ديده ام سخن درست و نيكى است كه در مقابل گفتۀ نادرست او بگويم. آن زن در ميان همسايگانش فرياد مى زند كه:
همانا حاتم به نظر من پس از ما بسيار تغيير كرده است. آرى من تغيير كرده ام چرا كه ديگر عمل پستى انجام نمى دهم و به انسان خوب چيز بدى نمى گويم. او مرا همچون لگام و افسار پوسيده اى ديد و هيچگاه جنگجو را جز با چهره اى خاك آلود نخواهد ديد.
جنگجو اگر جنگ به او ضربه اى بزند او نيز آسيبى به او مى رساند و اگر جنگ آمادۀ پيكار شود او نيز نداى هل من مبارز سر مى دهد. هنگامى كه از جديله دوستيى مى طلبى اين دوستى را باقى و ماندگار مى يابى در حاليكه او خود آغازگر است. و اگر به خاطر خوارى
و ذلت ما را آشكارا ديدار نكند آنها را طورى ملاقات مى كنيم كه جاى دشمنان را به آنها نشان دهيم. از من سئوال مكن و از هر سواركارى بپرس (تا بدانى) زمانى كه خيل اسبان در ميان طنابهاى افسار بچرخند آنها را مى شكنند. از من مپرس بلكه از من دربارۀ احوال يارانم سؤال كن زمانى كه اسبها و شترها از شدّت گرسنگى به خود مى پيچيدند. از من مپرس بلكه از قمارباز سؤال كن آن هم زمانى كه برگهاى دراز و بزرگ درختان از بين رفتند و ريختند. همان برگهايى كه شتران ده ماهه نمى توانند آنها را كاملا بخورند و بنابراين ميهمان من هم لاغر و رنگ پريده مى شود. چون شتران لاغرى را برايش قربانى مى كنم. هنگامى كه ببينند من با شمشيرم وسط آنها حركت مى كنم از من مى ترسند و خود را پنهان مى كنند مبادا كه قربانى شوند. هنگامى كه به اندازۀ يك تار مو بين من و سلامان كدورت افتاد ادامۀ دوستى را بى فايده ديدم].
ابو عبد الله زبير گويد: حاتم بعد از اينكه برگشت، به او دلبسته شد. لذا نزد او آمد و از وى خواستگارى كرد. در آنجا نابغۀ ذبيانى و مردى از انصار، از النبيت، كه از قبيلۀ اوس بودند را نزد او ديد. دختر عفزر به آنان گفت: به سوى كاروانتان برگرديد و داستان را باز گفت.(1)
غير از ابو عبيده روايتى را نيز على بن صالح، از عامر بن صالح به شكل ديگرى روايت كرد. او گويد: يكى از علماى طىّ براى من روايت كرد:
زنى بود كه او را ماويه مى گفتند. او نذر كرده بود كه هيچ بزرگوار و كريمى از او خواستگارى نكند مگر اينكه با او ازدواج كند و هيچ لئيمى به خواستگارى او نيايد مگر اينكه وى را به هلاكت برساند و اين را به مردم باز گفت. تعدادى از مردم طىّ بر او وارد
1) . اين روايت در الأغانى 382/17.
شدند. از جمله أوس بن حارثة بن لأم جديلى(1)و زيد الخيل نبهانى(2)كه از اهالى طىّ بودند و حاتم بن عبد الله بن سعد بن حشرج بن امرىء القيس بن عدى بن أخزم بن ابى أخزم (هزومه)، پسر ربيعة بن جرول بن ثعل بن عمرو بن غوث بن طى(3)بود. ماويه گفت: شما به چه منظور آمده ايد؟ گفتند: براى خواستگارى آمده ايم. ماويه سؤال كرد. چه خصلتى در خود مى بينيد كه به خود اجازه داده ايد از من خواستگارى كنيد؟ أوس بن حارثه گفت:
من روزى سبيل خودم را زدم. مادرم با خوشحالى به من گفت: اين حق توست كه سبيلت را بگيرى. پس موهاى سبيل من را كه ريخته بود، برداشت. من نيز به تعداد هريك از موها، اسيرى را از عرب آزاد كردم. من چهار پدر دارم كه از الغوث و جديله هستند و چهار پسر نيز دارم كه همگى آنان وارث من هستند. ماويه گفت: صبر كن. بعد رو كرد به زيد الخيل و گفت: چه عاملى سبب شد كه جرأت خواستگارى مرا پيدا كنى؟ پاسخ داد:
من زيد الخيل هستم، با نام من قبيلۀ طىء به اعراب شناخته شد و من براى همۀ اسبانم چراگاه دارم. من راهى را در پيش گرفتم كه با جاهل نمى نشينم وسائل را از خود نمى رانم. ماويه گفت: تو صبر كن. بعد رو كرد به حاتم و گفت: چه عاملى سبب شد كه به خواستگارى من بيايى؟ پاسخ داد: من حاتم طايى ثعلبى هستم. به سوى دو قبيلۀ الغوث و جديله آمدم. سيزده مرتبه اموالم را به غارت بردند. قبيلۀ طى مرا در اموال خود حكم قرار دادند. ماويه گفت: شعرى بسراييد و در آن از كارهاى خوب خود بگوييد كه مؤيد سخنانتان باشد. زيد الخيل(4)سرود:
هلاّ سألت بنى نبهان ما حسبى *** عند الطعان إذا ما احمرّت الحدق
و آبت الخيل مبتلاّ سوالفها *** بالماء يسفح من لبّاتها العرق
قد أطعن الفارس الحامى حقيقته *** نجلاء يذهب فيها الزيت و الخرق
1) . اوس بن حارثه، مردى بود به كرم و بزرگوارى شهرت داشت. (الكامل 198/1)
2) . زيد بن مهلهل بن يزيد بن منهب طائى، شاعر جاهلى، سواركار شجاع و خوش آواز بود كه اسلام را درك كرد و با گروهى نزد پيامبر (ص) آمد. او به سبب كثرت اسبانش يا به عبارتى به سبب آگاهى و شناخت اسبان به زيد الخيل معروف شد. الأغانى 246/17، دكتر نورى القيسى ديوانش را جمع كرده است.
3) . منظور حاتم طايى است.
4) . متن اين شعر در ديوانش ص 76 آمده است.
و أطعن الكبش و الخيلان واقفة *** يوم الأكس به من نجدة روق
و الخيل تعلم أنى كنت فارسها *** و الهام منا و من أعدائنا فلق
إذ قال أوس أما من طىء رجل *** يحمى الذمار و بيض القوم تأتلق
و الجار يعلم أنى غير خاذله *** إن ناب دهر لعظم الجار معترق
إذ لا أرى المال ربّا بل أرى غبنا *** بخلا به و منايا القوم تعتلق
هذا رضائى فإن ترضى فراضية *** أو تسخطى فإلى من تعطف العنق
[آيا از بنى نبهان نپرسيدى كه نزد طاعنين حسب و نسب من چيست وقتى كه سياهى چشمان آنان به سرخى مى گرايد؟ وقتى اسبان با بدنهايى خيس برمى گردند، از شدت حركت، از سينه هايشان عرق مى ريزد. من سوارى را كه از هدفش دفاع مى كند چنان با ضربۀ شمشير مى زنم كه پارگى و روغن مرهم در آن محو مى شوند. و با نيزه هاى كوتاه و بلند، رئيس و فرماندۀ سپاهيان دشمن را مى زنم در حالى كه خيل اسبان و مردان سوار بر آنها مرا مى بينند. و اسبان مى دانند كه من يكه سوار آنها هستم و بس و (در جنگ) سرهاى ما و دشمنان ما شكافته مى شود. هنگامى كه قبيلۀ اوس گفت: مردى از قبيلۀ طىّ از شرافت خود حمايت نمى كند چهرۀ قوم من درخشان شد. همسايه مى داند كه اگر روزگار گوشت استخوان او را به دندان بگيرد من او را خوار نمى كنم. من مال را معبود خود نمى بينم، بلكه مى بينم كه حسودان با حالتى زيان آور نسبت به آن بخل مى ورزند و آرزوهاى قوم به آن مال وابسته است. من به اين چيزها راضى هستم. اگر تو نيز راضى مى شوى، پس راضى شو يا از آن ناراحت باش وگرنه به سوى آن كس كه گردنش به سوى تو خم مى شود برو].
أوس گفت: به خدا سوگند اى زيد، خود را به بهترين صورت ستودى و به كرم وصف كردى. من نمى توانم خود را مانند تو وصف كنم، اما مى گويم:
أماوىّ لم يخطبك من حىّ مذجح *** كأوس بن لأم أو كزيد و حاتم
فإن تنكحى زيدا ففارس طىّء *** إذا الحرب يوما أقعدت كل قائم
و معقل نبهان الذى يتّقى به *** ردى الدهر عند الحادث المتفاهم
و إن تنكحى ماوية الخير حاتما *** فما مثله فينا و لا فى الأعاجم
فتى لا يزال الدهر أعظم همّه *** فكاك أسير أو معونة غارم
رأى أن ما يبقى من المال هالك *** فأعطى و لم يحفل ملامة لائم
و إن تنكحينى تنكحى غير فاحش *** و لا حافر جرف العشيرة هادم
و لا متّق يوما إذا الحرب شمّرت *** بأنفسها نفسى فعال الأشائم
و إن طرق الأضياف ليلا و عرّسوا *** وجدت ابن سعدى بالقرى غير عاتم
فأى امرىء أهدى لك اللّه فاقبلى *** فإنى كريم من عروق الأكارم
[اى ماويه، هيچ كس از قبيلۀ مذحج از تو خواستگارى نكرد كه مانند أوس بن لأم يا زيد و حاتم باشد. اگر با زيد كه در قوم طىّ سواركارى ماهر است ازدواج كنى، هنگام جنگ هر سوارى را به زير مى كشد. او پناهگاه شرّ براى نبهانيان است كه به او پناه مى برند. در هنگام حوادث، روزگار دست رد به او مى زند. اى ماويه اگر با حاتم ازدواج كنى، برايت بهتر است؛ زيرا در ميان ما و عجم كسى مانند او نيست. جوانمردى كه روزگار همّت او را بزرگ و بلند كرده است. اسيران را آزاد و غارت شدگان را يارى مى كند. به اعتقاد آنچه از مال كه ذخيره نگه داشته مى شود نابودشدنى است همۀ آنها را مى بخشد و به سرزنش ملامتگران اهميت نمى دهد. اگر بخواهى با من ازدواج كنى، با كسى ازدواج كرده اى كه بدزبان و هلاك كنندۀ قوم نيست و همچون آدمهاى پست جان ديگران را در جنگ فداى خود نمى كند. اگر ميهمانان در شب يا نيمه هاى شب فرود آيند ابن سعدى را مى يابى كه ميزبان آنها است و به كندى نزد او خواهند آمد. هركس كه تو را به سوى خدا هدايت كند، بپذير. من نجيب زاده و از نژاد كريمان هستم].
حاتم طايى نيز چنين سرود:
سلى الأقوام يا ماوىّ عنى *** و إن تسأليهم فاسألينى
تخبرك المعاشر و المصافى *** و ذو الرحم الذى قد يجتدينى
بأنى لا يهرّ الكلب ضيفى *** و لا تقضى نجىّ القوم دونى
و لا أعتلّ من قنع بمنع *** إذا نابت نوائب تعترينى
و إنى قد علمت إزاء طىّ *** و تأبى طىّ أن تستطينى
إذا عوراء من جنب أتتنى *** عن الأذنين قلت لها أنفذينى
عنيت بها كأن قيلت لغيرى *** و لم يعرق لها منّى جبينى
إذا أنا لم أر ابن العمّ فوقى *** فإنى لا أرى ابن العمّ دونى
و من كرم يجور علىّ قومى *** و أىّ الدهر ذو لم يحسدونى
و ذو الوجهين يلقانى طليقا *** و ليس إذا تغيّب يأتلينى
بصرت بعينه فصحت عنه *** محافظة على حسبى و دينى
و ليست شيمتى شتم ابن عمّى *** و لا أنا مخلف من يرتجينى
[اى ماويه، در مورد من از اقوام مختلف سؤال كن. اگر از آنان دربارۀ من پرسيدى، هم صحبتان و مصاحبان به تو گويند كه او اهل بخشندگى است و يارى مى رساند. سگ با ديدن ميهمان من پارس نمى كند و نيازهاى قوم جز به دست من برآورده نمى شود يا در كارى بدون شهادت من، بحث نمى كنند. من در بخشش غذاى زياد، عذرتراشى نمى كنم.
اگر بلاهاى روزگار آيد، مرا نيز دچار كند. من مى دانم كه اگر قبيلۀ طىّ براى كارى اقدام كند، اگر من قادر به انجام آن باشم، طىّ از آن كنار خواهد رفت. اگر نابينايى از دور با شنيدن صدايم نزد من آيد، به او مى گويم بر من وارد شو و از اين رو عرق شرم بر پيشانى ام نمى نشيند. اگرچه من پسرعمويم را برتر از خود نمى بينم، اما او را پايين تر از خود نيز نمى دانم. اگر كسى پسرعمويم را سرزنش كند، سرزنش من نيست. من به كسى كه از من چشم اميد دارد، پشت نمى كنم. از پرتو بخشندگى است كه قوم من بر من ظلم مى كنند. و كدام روزگارى است كه به من حسادت نكند. با چشمهايم دنيا را مى بينم و از او رو برمى گردانم؛ چرا كه مى خواهم دين و عقيده ام را حفظ كنم].
ماويه مدت طولانى به ستايش آنان از خودشان انديشيد، اما جوابى نداد. آنگاه سرش را بالا گرفت و گفت: برگرديد تا در شخص شايسته و بايستۀ شما فكر كنم. آنان نيز از نزد او بازگشتند. حاتم بعد از بازگشت از نزد او، دوباره پيش وى رفت و او را براى خودش خواستگارى كرد. در آنجا نابغه و مردى از انصار را از النبيت، كه قبيله اى از انصار بودند كنارش ديد. ماويه به آنها گفت: به سوى قبيلۀ خود بازگرديد و به هريك از مردان خود بگوييد كه هريك شعرى بگويند و حسن كردار و بخشش و منصب و جايگاه خود را توصيف كنند. ازدواج نمى كنم مگر با شرافتمندترين شما به لحاظ منصب و
جايگاه، و بهترين شما از لحاظ شعر و ادب.
آنان بازگشتند و هركدام شترى را پى كردند. اين خبر به ماويه رسيد، لباسى به كنيزش پوشاند و در پى آنها فرستاد. او با لباس مبدّل به نزد مرد نبيتى رفت و از او خواست كه از حيوانى كه ذبح كرده اند غذايى به او دهد. مرد نيز از شاخ حيوان به او خورانيد. بعد به نزد، نابغۀ ذبيانى رفت و از او طلب غذا كرد. نابغه نيز از دم حيوان به او خورانيد و نيز قطعه اى از دندان و نيز كوهان و قسمتى از ميان دو كتفش را به او داد. كنيز برگشت. هريك از آن مردان جمله اى به او گفته بودند و حاتم نيز همان را گفت كه براى همسايگانش مى گفت. حاتم هنگامى كه حيوان را كشت و طبخ كرد، همسايگانش را رها نكرد و به آنان چيزى داد. آن كنيز از آنان خواست برايش شعرى بسرايند. النبيّتى اين شعر را برايش سرود:
هلا سألت بنى النبيت ما حسبى *** عند الشتاء إذا ما هبّت الريح
و ردّ جازرهم حرفا مصرّمة *** فى الرأس منها و فى الأطلاء تمليح
و قال رائدهم سيّان مالهم *** مثلان مثل لمن يرعى و تسريح
[آيا از فرزندان بنى النبيّت سؤال كرده اى دربارۀ اصل و نسب من هنگام زمستان كه بادها مى وزد؟ او با ناقه اى بزرگ كه بچه هاى نمكين آن به دنبال او بودند، پاسخ داد: شتر هنگام آبستنى بدون پستان بند (براى جمع كردن شيرها) است و هيچ كريمى نيست كه از بچه هاى او خشنود نباشد].
كنيز گفت: خوبيهايت را گفتى اما عملت گفته هايت را تصديق نمى كند.
بعد از آن نابغه اين شعر را سرود:
هلاّ سألت بنى ذبيان ما حسبى *** إذا الدخان تغشّى الأشمط البرما
و هبّت الريح من تلقاء ذى أرل *** تزجى مع الليل من صرّادها صرما
إنى اسامح أيسارى و أمنحهم *** مثنى الأيادى و أكسو الجفنة الأدما
[آيا از بنى ذبيان در مورد حسب و نسب من سؤال كردى؟ هنگامى كه دود، صورت پيرى بداخلاق را بپوشاند و هنگامى كه باد از سمت ذى أرل بوزد و در دل شب گم شود و ابرهاى بى باران تكه ابرى را جابه جا كند، چه مى كنند؟ من با قماربازان به نرمى رفتار
مى كنم و به آنها دو برابر مى بخشم و كاسه ها را پر مى كنم].
وقتى اين شعر را سرود، كنيز گفت: انسان از چيزهايى كه براى آن زنده است، نمى تواند جدا شود. سپس به حاتم گفت: اى برادر طىّ باز برايم شعرى بخوان. حاتم هم سرود:
أماوىّ قد طال التجنّب و الهجر *** و قد عذرتنى فى طلابكم العذر
أماوىّ إما مانع فمبيّن *** و إما عطاء لا ينهنهه الزجر
أماوىّ إنى لا أقول لسائل *** إذا جاء يوما: حلّ فى مالنا نذر
أماوىّ ما يغنى الثراء عن الفتى *** إذا حشرجت يوما وضاق به الصدر
أماوىّ إن يصبح صداى بقفرة *** من الأرض لا ماء لدى و لا خمر
ترى أنّ ما أنفقت لم يك ضرّنى *** و أن يدى مما بخلت به صفر
اماوىّ إنى ربّ واحد امه *** أجرت فلا قتل عليه و لا أسر
و قد علم الأقوام لو أنّ حاتما *** أراد ثراء المال كان له وفر
و إنى لا آلو بمالى صنيعة *** فأوّله زاد و آخره ذخر
يفكّ به العانى و يؤكل طيّبا *** و ما إن تعرّته القداح و لا الخمر
و لا ألطم ابن العمّ إن كان إخوتى *** شهودا و قد أودى بأخوته الدهر
و لا آخذ المولى لسوء بلائه *** و إن كان محنوّ الضلوع على عمر
غنينا زمانا بالتصعلك و الغنى *** و كلاّ سقاناه بكأسيهما الدهر
فما زادنا بغيا على ذى قرابة *** غنانا و لا أزرى بأحسابنا الفقر
إذا أنا دلاّنى الذين أحبهم *** لملحودة، زلج جوانبها غبر
و أثنوا بما قد يعلمون و غيره *** و ما إن ندى ما ترين و لا سخر
و قاموا على أرجائه يدفنونى *** يقولون: قد أودى السماحة و الذكر
وراحوا سراعا ينفضون أكفّهم *** يقولون: قد أدمى أظافرنا الحفر
إذا المرء أثرى ثم لم يك ماله *** غنىّ لأدانيه فحالفه العسر
[اى ماويه، دورى و هجران به طول انجاميد. عذر مرا بپذير در دوست داشتن شما. اى ماويه، يا مانع شو، و يا بدون منّت ببخش. اى ماوى، اگر روزى گدايى به در منزلم آيد،
نگويم من مالم را نذر كرده ام. اى ماويه، ثروت، هيچ جوانمردى را غنى و بى نياز نكند، هنگامى كه مرگ فرارسد و سينه تنگ شود. اى ماوى، اگر صداى من در دشتى از زمين بپيچد، نه آبى در دسترس هست و نه شرابى. مى بينى اگر انفاق كنم ضرر و زيانى نمى بينم و دستانم از آنچه دريغ مى كنم، خالى است. اى ماوى، شايد من يكى از كنيزان را به خدمت بگيرم و اجرت دهم، اما او را نمى كشم و با او چون، اسيران رفتار نمى كنم.
همۀ اقوام مى دانند كه اگر من ثروتى را بخواهم، برايم مهيا و فراوان است، من با مال خودم بخل نمى ورزم. با آن رنجهايمان دور شود، آن را به پاكى بخورند و به تير قمار و شراب آلوده نشود. و پسر عموى خود را نمى زنم. حتّى اگر برادرانم شاهد باشند، من برادرى او را به روزگار بازمى گردانم. من غلامى را به سبب بدى وضع او حتى اگر با عمر مهربان باشد مؤاخذه نمى كنم. زمانى من به عيارى و مالى بى نياز بودم و هر دو را از جامى كه روزگار آن را پر كرد نوشيدم. پس ما هرگز بر خويشان خود ستم را توشه نساختيم و فقير هم نشديم. هنگامى كه عزيزانم من را به سوى قبر مى برند، بر اطراف آن سنگ مى چينند. آنان به سبب چيزهايى كه مى دانند مرا مدح و ثنا مى كنند، وقتى كه خواستند مرا دفن كنند، گويند كه جوانمردى و خاطرات خوبى از او برجاى ماند. خيلى سريع مى روند و دستهايشان را مى شويند و مى گويند كفن و دفن، ناخنهايمان را خونى كرد. هنگامى كه انسان ثروتمند مالى داشته باشد، ولى به اطرافيان ندهد سختى و رنج همنشين او شود].
وقتى حاتم از سرودن اشعار خود فارغ شد، ماويه آنان را براى خوردن صبحانه دعوت كرد و دستور داد كنيزان، هرچه را كه قبلا آن مردان از طعام به او داده بودند تقديم و ارائه كنند. پس وقتى طبق فرمان او چنين كردند، هريك از آن مردان آنچه را خود به آن كنيزان داده بودند، شناختند. النبتى و نابغه سرشكسته و سربزير شدند. وقتى حاتم اين وضع را ديد به سوى آنان رفت و آنچه را كه كنيزان داده بودند بيرون ريخت و آنچه را براى او گذاشته بودند به آن دو داد. ماويه گفت: حاتم كريم ترين، شاعرترين و بخشنده ترين شماست. مردى كه اصل و نسبش به كرامت مشهور است و عام و خاص به كرامت آنها واقف هستند. او بخشندۀ معروف و ايثارگر است. من حاتم را انتخاب كردم و
به ازدواج با او راضى شدم.
پس آن دو برخاستند و با خجالت و سرافكندگى بازگشتند. ماويه رو به حاتم كرد و گفت: راه همسرت را بازگذار، او از اين كار سر باز زد. ماويه هم ازدواج با او را نپذيرفت و حاتم از نزد او برگشت؛ اما بعد از آن شخصا براى ازدواج با او برگشت. عشق او در قلب حاتم جاى گرفته بود و چون همسرش نيز در گذشته بود، خودش را براى ازدواج با او آماده كرد. مدتى نيز نزد او ماند. حاتم پسرعمويى داشت كه مالك خوانده مى شد. او به زن گفت: چرا به ازدواج با حاتم راضى شدى و اين چه كارى بود كه كردى؟ به خدا سوگند اگر ثروتمند باشى، همۀ آن ثروت را تلف كند؛ اگر ثروتى نداشته باشى، تو را به سختى اندازد و اگر بميرد، فرزندانت را در حالى كه ترك كند كه سربار تو و خاندانت شوند.
من براى تو ناصحى مشفق هستم و نسبت به تو علاقۀ وافر دارم. از او طلاق بگير، من با تو ازدواج مى كنم. من از حاتم بهترم؛ چرا كه از او ثروتمندترم و موقعيتم از او بهتر است.
هرچه دارم متعلق به تو و فرزندانت خواهد بود و در كنارم زندگى آسوده اى خواهى داشت. مال و ثروتم از آن تو است و من در طاعت تو هستم.
او دايم اين سخنان را در گوش ماويه تكرار كرد تا اينكه از حاتم جدا شد. ماويه به پسرعموى حاتم گفت به خدا سوگند كه راست گفتى. محققا حاتم براى شما به گونه اى است كه گفتى.
ابو عبد الله گويد: در زمان جاهليت، زنان، مردان را طلاق مى دادند. به اين صورت بود كه چون مى خواستند مردشان را طلاق دهند، اگر در خيمۀ پشمى يا از جنسى ديگر زندگى مى كردند، در آن را تغيير مى دادند؛ اگر در خيمه به سوى شرق بود آن را به سوى غرب مى چرخاندند و اگر سمت مغرب بود، به سمت مشرق مى گشودند. اگر از سمت يمن بود، آن را به سمت شام تغيير مى دادند و هنگامى كه همسر زن مى آمد و مى ديد كه جهت در خيمه تغيير كرده، مى فهميد كه زنش او را طلاق داده است. ماويه يكى از زيباترين زنان عصر خود بود. وقتى روزى حاتم نزد او آمد ديد كه جهت در خيمه تغيير كرده است. او اين مسأله را در شأن ماويه نديد. لذا به يكى از بيابان هاى اطراف رفت و در آنجا ساكن و از اين واقع بسيار اندوهگين شد ولى براى پيدا كردن راه حلى براى آن فكر
نكرد. مالك، پسرعمويش بر او وارد شد، در حالى كه گروهى از رهگذران مسافر كه عادت داشتند، بر منزل حاتم فرود آيند، در كنار در خيمۀ او فرود آمده بودند. گروههاى مختلف يكى پس از ديگرى آمدند تا اينكه تعداد آنها به حدود پنجاه نفر رسيد. ماويه از عهدۀ پذيرايى آنان برنيامد؛ به خدمتكار خود گفت به نزد پسرعمويم مالك برو و به او بگو ميهمانان حاتم اين بار بر ما وارد شدند كه تعداد آنها پنجاه نفر است. براى ما گوشت و شير شتر بفرست و به كنيزش گفت به پيشانى و دهانش نگاه كن. اگر سخن تو را با گفتن بلى درك كرد، از او قبول كن و اگر چانه اش را به سينۀ خود زد يا با دستانش بر سرش زد، او را رها كن. كنيز رفت و نزد مالك رسيد. او را ديد كه تشنه و ظرفى از شير در مقابل و ظرفى ديگر پهلويش هست و در حال چرت زدن است. بيدارش كرد و پيغام را به او رساند. او دستش را بر سر زد و متفكرانه سر به زير انداخت. كنيز به او گفت: اين همان شبى است كه مردم جايگاه (قدر) حاتم را خواهند دانست. مالك گفت: سلام مرا به بانويت برسان و بگو اين همان مسأله اى بود كه قبلا به تو گفتم حاتم را طلاق بده. من گوشت و پيه به اندازۀ كافى ندارم و بايد براى اين منظور، شترى را پى كنى. من شتر كوچكى ندارم و همگى آنان را نياز دارم؛ شير كافى هم ندارم تا ميهمانان حاتم را كفايت كند.
كنيز برگشت و هرچه را كه شنيده و ديده بود بازگو كرد. ماويه گفت: واى بر تو، برو و حاتم را در بيابان پيدا كن و اگر او را يافتى، بگو ميهمانان تو امشب نزد ما فرود آمده و گمان كرده اند كه تو مثل هميشه در منزل هستى. پس براى ما گوشت و پيه و شير بفرست.
كنيز به بيابان آمد و فرياد كشيد. حاتم صدايش را شنيد و جوابش را داد و جلو آمد. كنيز به او گفت: ماويه به تو سلام رساند و گفت: ميهمانانت نزد ما آمده اند. براى ما شترى بفرست تا آن را ذبح كنيم و شيرى كه آنان را با آن بنوشانيم. حاتم برخاست به سوى شترانش رفت. دو تا از جوانترين آنها را باز كرد و بر آنان فرياد زد تا به حركت درآمدند و به خيمه گاه او رسيدند. سپس آن دو را ذبح كرد. ماويه از داخل چادر فرياد مى زد. به اين دليل از تو طلاق مى گيرم؛ تو اموالت را مى بخشى و آن چه را در دست دارى تلف مى كنى و فرزندانت را بعد از خود سربار قومت مى كنى.
حاتم نيز اين گونه سرود(1):
هل الدهر إلا اليوم أو أمس أو غد *** كذاك الزمان بيننا يتردّد
يردّ علينا ليلة ثم يومها *** فما نحن ما نبقى و لا الدهر ينفد
لنا أجل ما نتناهى أمامه *** فنحن على آثاره نتورّد
بنو ثعل قومى فما انا مدّع *** سواهم إلى قوم و لا أنا مسند
بدرئهم أغشى دروء معاشر *** و يحنف عنّا الأبلخ المتعمّد
فمهلا فدى أمى و نفسى و خالتى *** و لا يأمرنّى بالدنيّة أسود
أألان إذ ذكيت و اشتدّ جانبى *** أسام التى أعييت إذ أنا أمرد
فهل تركت قبلى حضور مكانها *** و هل أنا إن أعطيت خسفا مخلّد
و معتسف بالرمح من دون صحبه *** تعسّفته بالرمح و القوم هجّد
فخرّ على حرّ الجبين و داده *** إلى الموت مطرور الوقيعة مذود
فما رمته حتى أزحت عويصه *** و حتى علاه حالك اللون أسود
إذا كان بعض المال ربّا لأهله *** فإنى بحمد اللّه مالى معبّد
يفكّ به العانى و يؤكل طيّبا *** و يعطى إذا ضنّ البخيل المصرّد
إذا ما البخيل الخبء أخمد ناره *** أقول لمن يصلّى بنارى: أو قدوا
توسّع قليلا أو يكن ثمّ حسبنا *** و مو قدها البادى أعفّ و أمجد
فإنّ الجواد من تلفّت حوله *** و إنّ البخيل ناكس الطرف أقود
كذاك أمور الناس راض دنيّة *** و سام إلى فرع العلا متورّد
وداع دعانى دعوة فأجبته *** و هل يدع الداعين إلا اليلندد
[آيا روزگار جز امروز و ديروز و فردا است كه به اين ترتيب مى گذرد؟ روزها و شبها براى ما سپرى مى شود و ما نيستيم و جاودان نمى مانيم و روزگار نيز به پايان نمى رسد. ما اجلى داريم كه نمى توانيم در مقابلش بايستيم و نشانه ها و آثار آن را مى شناسيم. بنو ثعل قوم من هستند و من خود را به قومى غير از ايشان منسوب نكنم و من پسرخواندۀ آنان نيستم.
1) . ديوان 69 و الأغانى 389/17.
انحرافات خود را مى پوشانند و با تكبّر و ميل و ارادۀ خود از ما روى برمى گردانند. پدر و مادر و خالۀ من فدايت، صبر كن و مرا به پستى و فرومايگى دعوت نكن. آيا اكنون جايگاه (بخشندگى در دنيا) را رها كنم و خوارى جاودانگى (آخرت) را براى خودم بخواهم؟ اگرچه مال و ثروت، معبود گروهى است ولى به شكر خدا، من چنين معبودى ندارم. با بذل و بخشش مالم، رنج هايم من كم شود و از پاكى تناول شود و اگر بخيل در بخشش دست بسته باشد ما عطا كنيم. هنگامى كه بخيل، آتش تنور خود را خاموش مى كند، من به خدمتكارم مى گويم آتش را برافروز. انسان بخشنده كسى است كه به اطرافيانش توجه دارد. امّا انسان بخيل و خسيس بخل دارد و اطرافيان خود را بپراكند. اين چنين مردم به پستى و فرومايگى راضى شوند و يا به والائيها مى رسند. اگر نيازمندى مرا بخواند، من پاسخش دهم كه آيا نيازمندان جز انسان هاى قوى و كريم را مى خوانند؟].
احمد بن سعيد براى ما روايت كرد كه زبير از على بن مغيره، از هشام بن محمد، از أبى مسكين روايت كرد و گفت:
سفانه دختر حاتم از بخشنده ترين زنان عرب بود. پدرش گلّه اى شتر (حدود بيست شتر) به او داد. او همه را به مردم بخشيد. حاتم به او گفت: دخترم، اگر دو انسان بخشنده مالى داشته باشند آن را هدر خواهند داد؛ پس يا من مى بخشم و تو بخل بورز يا تو ببخش و من بخل بورزم. چون در اين صورت چيزى باقى نمى ماند. ابو جبيل، كه همان عبد قيس بن خفاف برجمى است، نزد حاتم آمد تا در ديۀ خونى كه در قوم او برگردن دارد و در پرداخت آن ناتوان است، از او كمك گيرد. پس به او گفت: در ميان قوم من خونى ريخته شده و برعهدۀ من قرار گرفته كه از مال و شترم آن را پرداخت كنم. من مالم را داده ام امّا به تو اميد دارم. اگر آن را بپذيرى (كمك كنى) چه بسا حقوقى كه برآورده اى و همتى كه كفايت آن كرده اى، اگر وضعيت غير از اين باشد (نتوانى كمك كنى)، امروزت را نكوهش نمى كنم و از فردايت نااميد نمى شوم». بعد سرود:
حملت دماء للبراجم جمّة *** فجئتك لما أسلمتنى البراجم
و قالوا سفاها: لم حملت دماءنا *** فقلت لهم: يكفى الحمالة حاتم
متى آته فيها يقل لى مرحبا *** و أهلا و سهلا أخطأتك الأشائم
فيحملها عنى و إن شئت زادنى *** زيادة من حلّت إليه المكارم
يعيش الندى ما عاش حاتم طىء *** و إن مات قامت للسخاء مآتم
ينادين مات الجود معك فلا ترى *** له مجيبا ما دام للسيف قائم
و قال رجال أنهب الجود ماله *** فقلت لهم: إنى بذلك عالم
و لكنه يعطى من أموال طىء *** إذا خلّف المال الحقوق اللوازم
فيعطى التى فيها الغنى و كأنّه *** لتصغيره تلك العطيّة جارم
بذلك أوصاه عدىّ و حشرج *** و سعد و عبد اللّه تلك القماقم
[خونى بر گردن دارم كه نزد تو آمده ام تا شايد آن را تسليم كنى. افراد سفيه و نادان پرسيدند چرا خون ما را برعهده گرفتى؟ به آنان گفتم: يارى و حمايت حاتم ما را كفايت مى كند. پس آن را از گردنم برداشتند. اگر بخواهم بر آن بيفزايم تا زمانى كه حاتم طايى زنده است، جود و بخشش هم زنده خواهد بود. اما اگر حاتم بميرد، تمام جوانمردان ماتم مى گيرند و فرياد مى زنند كه جود و كرم با تو مرد. اما از آن پاسخى نمى شنوى مادامى كه شمشيرش برافروخته است. مردان گويند كه جود و كرم، مال و ثروت او را به غارت داد؛ به آنان پاسخ دادم: من از اين امر آگاهى دارم و ليكن او از اموال طى مى بخشد.
وقتى كه حقوق لازم آن مال را ادا مى كند، هرچه را در اختيار بى نياز است مى بخشد و گويى اين بخشش را كوچك مى پندارد و اين همان است كه عدى و حشرج و سعد و عبد الله بزرگ و سرور ما آن را سفارش كردند].
حاتم به او گفت: من دوست داشتم كسانى مانند تو از قبيله ات نزد من مى آمدند. اين هديۀ من است براى آنچه تصميم گرفته اى. اگر براى تو كافى است، ببر وگرنه آن را براى تو كامل كنم و آن حدود دويست شتر است، غير از بچه هايى كه تازه از شير گرفته شده اند. باوجود اين دوست دارم كه قوم تو با اموالشان از تو نااميد نشوند. ابو جبيل خنديد و گفت: آنچه شما از ما گرفتيد مال شما و چيزهايى هم كه ما از شما گرفتيم براى ما. كدام شتر را به من مى دهى، در حالى كه دمش در دست صاحبش نباشد و تو به آن نياز
نداشته باشى؟ آنگاه شتران را از او گرفت، در حالى كه صد شتر هم به او اضافه كرده بود.
وقتى به سوى قومش برگشت، حاتم گفت:
أتانى البرجمىّ أبو جبيل *** لهمّ فى حمالته طويل
فقلت له خذ المرباع دهرا *** فإنى لست أرضى بالقليل
على حال و لا عوّدت نفسى *** على علاّتها علل البخيل
فخذها إنها مائتا بعير *** سوى الناب الرديّة و الفصيل
و لا منّ عليك بها فإنى *** رأيت المنّ يزرى بالجميل
فقام البرجمىّ و ما عليه *** من أعباء الحمالة من قتيل
يجرّ الذيل ينفض مذرويه *** خفيف الظهر من حمل ثقيل
[ابو جبيل برجمى نزد من آمد كه بر گردن خود مال زيادى داشت، به او گفتم: يك چهارم از آنچه را در دنيا دارم بگير كه من به كم راضى نمى شوم و به بيمارى بخل باز نمى گردم.
اين دويست شتر را بگير، بدون در نظر گرفتن شتران شيرخوار؛ هيچ منّتى بر تو ندارم و منّت را ديدم كه بر گردن زيبايى قرار گرفته است. پس برجمى به همراه تمام آنچه كه از حمايل شمشير و وسايل جنگ داشت برخاست چنان دامن كشان و متكبرانه و تهديدگرانه راه مى رفت كه گويى پشتش از بار سنگين، خالى و سبك شده است].
احمد بن سعيد برايمان از زبير روايت كرد كه على بن صالح، از عامر بن صالح برايم نقل كرد:
مادر حاتم از بخشنده ترين و ميهمان نوازترين مردم بود. هيچ مالى را براى خودش نگه نمى داشت. نامش غنيّه دختر عفيف بن عمرو بن امرء القيس بن عدّى بن اخزم بود.
هنگامى كه برادرانش بذل و بخشش او را ديدند، او را از آن مال منع كرده، اموالش را از دست او خارج كردند. آنان متوجه شدند كه او گله اى سى نفرى از شترانش را بخشيده است. روزى زنى از هوازن نزدش آمد و او هر سال نزد وى مى آمد و از او درخواست كمك مى كرد. غنيّه به او گفت: اين گلّۀ سى نفرى شتران براى تو باشد. به خدا سوگند، اگر
از گرسنگى تكه تكه بشوم، هرگز سائل را از خود نمى رانم. بعد اين شعر را سرود:
لعمرى لقدما عضّنى الجوع عضّة *** فآليت ألاّ أمنع الدهر جائعا
فماذا عسيتم أن تقولوا لأختكم *** سوى عذلكم أو عذل من كان مانعا
فقولا لهذا اللائمى اليوم: أعفنى *** و إن أنت لم تفعل فعض الأصابعا
و لا ما ترون اليوم إلاّ طبيعة *** فكيف بتركى يا ابن أمّ الطبائعا
[به جان خودم سوگند، اگر روزگار مرا از گرسنگى تكه تكه كند، بيشتر دوست دارم تا روزگار گرسنه اى را از ميان بردارد. شما چگونه بوديد هنگامى كه سخنى جز نكوهش به خواهرتان نمى گفتيد يا اينكه كسى را كه مانع كار شما بود، نكوهش مى كرديد. امروز به اين سرزنشگر من بگوييد كه مرا عفو كن و اگر اين كار را نكرد انگشتان خود را گاز بگيرد.
آنچه را كه امروز مى بينى جز سرشت من نيست؛ پس چگونه اى پسر مادرم، طبيعت و سرشتم را ترك كنم؟]
زبير برايم از عمويش مصعب بن عبد الله، از شعر حاتم برايم اين گونه سرود:
و عاذلة هبّت بليل تلومنى *** و قد غاب عيّوق الثريّا فعرّدا
تلوم على إعطائى المال ضلّة *** إذا ضنّ بالمال البخيل و صرّدا
تقول: ألا أمسك عليك فإننى *** أرى المال عند الممسكين معبّدا
ذرينى و مالى إنّ مالك وافر *** و كلّ امرىء جار على ما تعوّدا
و إلا فكفّى بعض لومك و اجعلى *** إلى رأى من تلحين رأيك مسندا
ألم تعلمى أنى إذا الضيف نابنى *** و عزّ القرى أقرى السديف المسرهدا
و أنى لأعراض العشيرة حافظ *** و حقّهم حتى أكون مسوّدا
يقولون لى: أهلكت مالك فاقتصد *** و ما كنت لو لا ما تقولون مفسّدا
كلوا اليوم من رزق العباد و أبشروا *** فإنّ على الرحمن رزقكم غدا
سأذخر من مالى دلاصا و سابحا *** و أسمر خطّيّا و عضبا مهنّدا
فذلك يكفينى من المال كلّه *** مصونا إذا ما كان عندى متلدا
[و زنى ملامتگر در شبى كه ستارۀ عيّوق در آن ناپديد شد و در حال غروب كردن بود، به ملامت كردن من شروع كرد. او از روى جهالت و گمراهى مرا به سبب بخشش مال در زمانى كه بخيل مالش را حفظ مى كند و كم مى بخشد، ملامت مى كرد. مى گفت: مال و پولت را نزد خود نگه دار كه مال را نزد خسيسان معظم و مكرم مى بينم. مرا رها كن با مال و پولم، همانا دارايى تو فراوان است و هركس براساس آنچه بدان خود را عادت داده است، عمل مى كند وگرنه اندكى از ملامتت را بازدار و نظر و رأى كسى را كه او را ملامت مى كنى پشتوانۀ سخن و نظر خود قرار بده. آيا نمى دانى هنگامى كه ميهمانى برايم برسد و ميزبانى مشكل باشد، با قطعۀ بزرگى از گوشت كوهان شتر از او پذيرايى مى كنم. همانا من نگهبان آبرو و شرافت و حقوق طايفه ام هستم تا آنجا كه به آقايى و سرورى مى رسم.
به من مى گويند پول و مالت را ضايع كردى، كمى ميانه رو باش. اگر آنچه مى گوييد نبود، ويرانگر مالم نبودم. امروز از رزق بندگان بخوريد و بشارت دهيد كه فردا رزق و روزى شما به عهدۀ خداست و او مقدّر كرده است. من از مالم تنها زره و اسب و نيزه اى بلند و شمشير هندى تيزى را ذخيره خواهم كرد. از ميان همۀ مالها، اينها براى من كافى است؛ در حالى كه هرآنچه از مال دارم، دارايى ديرينه است].
همچنين براى من اين شعر را سرود:(1)
مهلا نوار، اقلى اللّوم و العذلا *** و لا اتقولى لشىء فاات ما فعلا؟
و لا تقولى لمال كنت أهلكه *** مهلا و إن كنت أعطى الجنّ و الخبلا
يرى البخيل سبيل المال واحدة *** إنّ الجواد يرى فى ماله سبلا
إنّ البخيل إذا ما مات يتبعه *** سوء الثناء و يحوى الوارث الإبلا
اصدق حديثك إنّ المرء يتبعه *** ما كان يبنى إذا ما نعشه حملا
لا تعذلينى على مال وصلت به *** رحما و خير سبيل المال ما وصلا
1) . ديوان، 104.
يسعى الفتى و حمام الموت مدركه *** و كلّ يوم يدنّى للفتى أجلا
إنى لأعلم أنّى سوف يدركنى *** يومى و أصبح عن دنياى مشتغلا
فليت شعرى و ليت غير مدركة *** بأىّ حال ترى أضحى بنو ثعلا
أغزوا بنى ثعل فالغزو جدّكم *** عدّوا الروابى و لا تبكوا لمن قتلا
ويها فدى لكم أمّى و ما ولدت *** حاموا على مجدكم و اكفوا من أتّكلا
إذ غاب من غاب عنهم من عشيرتنا *** و أبدت الحرب نابا كالحا عصلا
اللّه يعلم أنى ذو محافظة *** ما لم يخنّى خليلى يبتغى بدلا
فإن تبدّل ألفانى أخا ثقة *** عفّ الخليقة لا نكسا و لا وكلا
[اى نوار! كمى مهلت بده و عتاب و سرزنش را كم كن. هنگامى كه چيزى از دست رفت، دربارۀ آن سخن نگو و پشيمان نباش و دربارۀ مالى كه آن را از دست دادم، نگو دست نگه دار؛ حتى اگر آن را به ديوانه ها و جنّيان بخشيده باشم. انسان خسيس فقط يك روش براى استفاده از مالش مى بيند؛ در حالى كه فرد بخشنده راههاى زيادى را در صرف آن مى بيند. انسان خسيس هنگامى كه مى ميرد تعريف ها و توصيفهاى بد به دنبال اوست و وارث او نيز به شتران و اموالش دست مى يابد؛ در حالى كه تصديق كن، وقتى تابوت انسان حمل مى شود، آنچه را از كردار نيك بنا كرده و ساخته است، او را بدرقه مى كند. مرا به سبب بخشيدن مالى كه با آن صلۀ رحم كرده ام ملامت مكن؛ چرا كه بهترين روش استفاده از مال الفت دادن و وصل كردن مردمان به يكديگر است. همانا مى دانم كه روزى اجل مرا در مى يابد و من از دنياى خود روى برمى گردانم؛ اى كاش مى دانستم، كه البته دست نيافتنى است، كه بنى ثعل (قوم من) در چه وضعيت و حالتى ديده خواهند شد. اى بنى ثعل بجنگيد كه جنگ، همچون جنگيدن بزرگان و اشراف، شانس و بهرۀ شماست. و بر آن كس كه كشته شده نگرييد. بشتابيد، كه مادرم و فرزندانش به فداى شما باد، بزرگى و مجدتان را حفظ كنيد و از آنهايى كه بر شما تكيه كرده اند حمايت كنيد.
هنگامى كه از ميان آنان عده اى از طايفه و قبيلۀ ما ناپديد شدند و جنگ همچون حيوان درنده اى دندانهاى تيز و كجش را نمايان كرد، خدا مى داند كه من بر دوست مواظبت و مراقبت دارم، مادامى كه دوستم خيانت نكرده و ديگرى را جايگزينم نكند؛
كه اگر اين كار را كرد و با ديگرى دوست شد، مرا مطمئن و پاكيزه خو مى يابد نه فردى ترسو يا احمق كه امورش را به ديگران واگذار مى كند].
عمويم دوباره اين گونه سرودۀ حاتم را برايم نقل كرد:
أنا المفيد حاتم بن سعد *** أعطى الجزيل وافى بالعهد
و شيمتى البذل و صدق الوعد *** و أشترى الحمد بفعل الحمد
أورثنى المجد بناة المجد *** أبى و جدّى حشرج ذو الوفد
هلاّ سألت الوفد عنى وحدى *** كيف طعانى بالقنا و شدّى
و كيف ضربى بالحسام الفرد *** و كيف بذلى المال غير كدّى
و كيف تضيافى و كيف قصدى *** و كيف إطلاقى و كيف رفدى
[من حاتم پسر سعد هستم. فراوان مى بخشم و به عهد خود وفادارم. بخشش و درست پيمانى خلق و خوى من است و با انجام امور پسنديده ستايش و ثنا را براى خود مى خرم. پدرم و جدم (حشرج) كه صاحب گروه و جمعيتى بود پايه هاى مجد و بزرگى را برايم به ارث نهادند. اى زن ملامتگر، آيا از گروههاى رسيده از نبرد دربارۀ من پرسيده اى كه چگونه نيزه پرتاب مى كنم و نشانه مى گيرم و مى جنگم؟ و چگونه است تنهايى شمشير زدنم و چگونه است مال بخشيدنم، بدون هيچ رنج و زحمتى، و ميزبانى و اراده ام، و چگونه است اسير آزاد كردنم و بخشش و مساعدت كردنم؟]
و نيز برايم سرود:(1)
لا تسترى قدرى إذا ما طبختها *** علىّ إذا ما تطبخيه حرام
و لكن بهذاك اليفاع فأوقدى *** بجزل إذا أو قدت لا بضرام
1) . ديوان، 117.
[ديگر خود را هنگام پختن غذا از من پنهان نكن كه در اين صورت آنچه پخته اى بر من حرام است. ولى آتش ديگ را در بلندى روشن كن با هيزم زياد نه با چوبهاى نازك و كوچك، زياد غذا بپز و آشكار، تا ميهمانان و طلب كنندگان به راحتى با خبر شوند و براى ميهمانى بيايند].
زبير برايم روايت كرد و گفت:
عمر بن ابى بكر مؤمّلى، از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر برايم نقل كرد كه قبيلۀ طىّ، شتر نعمان بن حارث بن ابى شمر جفنى(1)را به يغما بردند و پسرى از فرزندان او را كشته و اسير كردند. سپس او سوگند خورد كه همۀ خاندان غوث بن طى را بكشد و زنانشان را به اسارت در آورد. پس به بنى عدىّ بن اخزم دست يافت؛ هفتاد مرد از آنان را كشت و به رئيسشان و هم بن عمرو، و طايفۀ حاتم دست يافت. آن زمان حاتم به سوى نعمان بن منذر در حيره رفته بود. جلوداران كاروان و گروه او به طايفۀ حاتم رسيدند و هنگامى كه حاتم به ميان دو كوه رسيد، زنى نوه اش را نزد او برد و گفت: اى حاتم! پدر اين بچه اسير شده است. بنابراين او جز يك شب آنجا درنگ نكرد تا اينكه به سوى نعمان به راه افتاد و ملحان بن حارثه همراه او بود. حاتم به سفر نمى رفت مگر اينكه ملحان همراه او باشد. پس حاتم سرود:
ألا إننى قد هاجنى الليلة الذّكر *** و ما ذاك من حبّ النساء و لا الأشر
و لكنه مما أصاب عشيرتى *** و قومى بأقرآن، حواليهم الصّير
ليالى نمسى بين جوّ و مسطح *** نشاوى لنا من كلّ سائمة جزر
فيا ليت خير الناس حيّا و ميّتا *** يقول لنا خيرا و يمضى الذى ائتمر
فإن كان شرّا فالعزاء فإننا *** على وقعات الدهر من قبلها صبر
سقى اللّه ربّ الناس سحّا و ديمة *** جنوب السّراة من مآب إلى زغر
1) . نعمان بن حارث بن حارث الاعرج الاكبر بن عمرو بن لحرق، پدرش حارث اعرج، بهترين پادشاه شام بود. (المعارف، 642)
بلاد امرىء لا يعرف الذمّ بيته *** له المشرب الصافى و لا المطعم الكدر
تذكّرت من وهم بن عمرو جلادة *** و جرأة مغداه اذا صارخ بكر
فأبشر و قرّ العين منك فاننى *** أحىّ كريما لا ضعيفا و لا حصر
[هان! امشب خاطرات و يادها احساساتم را برانگيخته، انفعالى كه به سبب عشق زنان يا ناسپاسى نيست، بلكه براى بلايى است كه بر سر قوم و قبيله ام فرود آمده، در حالى كه اطرافشان آغلها و طويله ها بوده است. چه بسا شبهايى كه بين آسمان و حصيرى از ليف خرما با خوشى به سر برديم؛ در حالى كه از هر چارپاى چرنده اى ذبحى براى شام ما بود، و اى كاش بهترين انسانهاى مرده و زنده، خير و نيكى را به ما بگويد كه آن كسى كه فرمانبر است، اين مهم را به انجام رساند و اگر شرّ بود بايد خوددارى پيشه كرد كه ما پيش از اين شر بر مصيبتها و سختيهاى روزگار صبور بوديم. خداوند (پروردگار مردم) جنوب منطقۀ سراة از مآب تازغر، چه با بارش كند و چه با بارش تند و نرم آبيارى و آباد كند.
سرزمين فردى كه نكوهش و مذمت، خانۀ او را نمى شناسد و آبشخورش صاف و زلال است نه كدر و گل آلود. از وهم بن عمرو دليرى و چابكى و جرأتى را به ياد مى آورم.
هنگامى كه صبحدم فرياد مى زد، (و به جنگ فرامى خواند) او در دليرى و شجاعتش فراتر از همه مى شد. پس بشارت بده و چشم روشن باش كه من كرامت و بزرگى و نه ضعف و ذلت را زنده مى كنم].
اين قصيده را گفت و سپس بر نعمان بن حارث بن ابى شمر جفنى وارد شد و شعر خود را برايش خواند كه مورد خوشايند او واقع شد. آنگاه از او خواست اسيران قومش را به او ببخشد و او هم آنها را بدو بخشيد، از جملۀ آنها، فرزندان امرىء القيس بن عدىّ بودند؛ پس او را نزد خود فرود آورد و به ميهمان نوازى و نيكى به او و مراعات حالش دستور داد. آنگاه غذا و شراب برايش آوردند. سپس ملحان به او گفت: آيا شراب مى نوشى در حالى كه قبيله ات گرفتار غل و زنجير هستند؟ از او بخواه كه بر آنان منّت بگذارد و آنها را ببخشايد. پس بار ديگر بر نعمان وارد شد و قصيده اى ديگر تنها براى او خواند.
إنّ امرأ القيس أضحت من صنائعكم *** و عبد شمس أبيت اللعن فاصطنع
إنّ عديّا إذا ملكت جانبها *** من أمر غوث على مرأى و مستمع
أتبع بنى عبد شمس أمر إخوتهم *** أهلى فداؤك إن ضرّوا و إن نفعوا
لا تجعلّنا - أبيت اللعن - ضاحية *** كمعشر صلموا الآذان أو جدعوا
أو كالجناح إذا شلّت قوادمه *** صار الجناح لفضل الريش يتّبع
[بدرستى كه امرؤ القيس هنر و كار شما را آشكار كردند و عبد شمس از دشنام تو پرهيز كردند پس تو نيز چنين كن. همانا عدىّ به چشم مى آيد اگر تو جانب آنها را در امر قبيلۀ غوث عهده دار شده، رعايت كنى؛ كار برادران بنى عبد شمس را پيگيرى كن چه در آن زيان ببينند و چه سود برند. اى كسى كه از لعن و نفرين به دور هستى، ما را همچون گروهى كه گوشهايشان كنده شده يا بينى هايشان بريده شده، مايۀ خنده و مسخره قرار نده. يا همچون بال، هنگامى كه شاه پره هاى جلويش شكسته مى شود و پرنده براى اضافه كردن پرهايش به جستجو مى پردازد].
پس نعمان بن حارث، بنى عبد شمس را براى او آزاد كرد. و آنها بنى عبد شمس بن عدىّ بن اخزم بن ابى اخزم بودند، اما قيس بن جحدر بن ثعلبة بن عبد رضى بن مالك بن ذبيان بن عمرو بن ربيعة بن جرول أجئى كه مادرش از بنى عدىّ بود و او جدّ طرماح بن حكيم بن نفر بن قيس بن جحدر محسوب مى شد، باقى ماند. پس نعمان به او گفت: آيا كسى از قوم تو باقى ماند؟ گفت: آرى و حاتم اين گونه سرود:
فككت عديّا كلّها من إسارها *** فأفضل و شفّعنى بقيس بن جحدر
أبوه أبونا فارع و الأمّ أمّنا *** فأنعم فدتك النفس نفسى و معشرى
[همۀ فرزندان عدىّ را از اسارتشان آزاد كردى. پس لطف كن و مرا با قيس بن جحدر همراه و جفت كن. پدرش پدر ما و مادرش مادر ماست. پس ملاحظه كن و ما را در ناز و نعمت خود قرار بده كه جان من و طايفه ام فداى تو باد].
پس نعمان به او گفت: او نيز براى تو، و او را با تمام كسانى كه از قومش اسير بودند بخشيد و آزاد كرد. پس حاتم، نعمان بن حارث را به سبب منّتى كه بر او نهاده و تمام
قومش را به او بخشيده بود، چنين مدح كرد:
أبلغ الحارث بن عمرو بأنى *** حافظ الودّ مرصد للثواب
و مجيب دعاءه إن دعانى *** عجلا واحدا و ذا أصحاب
إنّما بيننا و بينك فاعلم *** سير تسع للعاجل المنتاب
فثلاث من الشراة إلى الحالة *** للخيل جاهدا و الركاب
و ثلاث يردن تيماء رهوا *** و ثلاث يغرن بالإعجاب
فإذا ما مررت فى مسبطرّ *** فأجمح الخيل مثل جمح الكعاب
بينما ذاك أصبحت و هى عضدى *** من سبىّ مجموعة و نهاب
ليت شعرى متى أرى قبّة *** ذات قلاع للحارث الحرّاب
فى يفاع و ذاك منها محلّ *** فوق ملك يدين بالأحساب
أيها الموعدىّ فإنّ لبونى *** بين حقل و بين هضب ذباب
حيث لا أرهب العدوّ و حولى *** من هضاب محفوفة بهضاب
[اين را به حارث بن عمرو برسان كه من نگهدارنده دوستى و منتظر و مترصّد پاداشم و به سرعت اجابت كنندۀ دعوت اويم؛ اگر مرا فراخواند، چه تنها، چه با ياران و دوستان؛ بدان كه همانا بين ما و تو مسافتى به اندازۀ نه شب راه است. آن هم براى انسان عجولى كه تحت تعقيب است. پس سه روز حركت در مسير با اسبها، از بلنديهاى كوه سراة تا سرزمين حلّه و سه روز ديگر تا تيماء، آن هم به صورت آهسته و نه با سرعت و سه روز نيز به طور آهسته رفتن و تندنرفتن در پيش است. پس هنگامى كه به صورت ممتدّ و پشت سر هم طى طريق كردى، اسبها و مركبها را همچون تاسهاى تخته نرد، كه پرتاب مى شوند، به حركت درآور و بتاز. در اين بين اى كاش مى دانستم چه زمانى قلعه هاى حارث جنگجو را مى ديدم. اى كسى كه مرا تهديد مى كنى، همانا شتران شيرده من بين مزرعه و كوه ذباب است جايى كه از دشمن نمى ترسم. در حالى كه اطرافم تپه ها و كوههاى تو در تو است].
احمد بن سعيد از زبير، از عمويش، از عبد الله، از حاتم طايى اين گونه برايم سرود:
ألا أرقت عينى فبت أديرها *** حذار غد و أحج ألاّ يضيرها
إذا النجم أمسى مغرب المشمس مائلا *** و لم يك بالآفاق برق ينيرها
اذا ما السماء لم تكن غير جلبة *** كجدّة بيت العنكبوب ينيرها
إذا الريح جاءت من أمام أطائف *** و أخلف نوء الشعر بين دبورها
فإنّا نهين المال من غير ضنّة *** و ما يشتكينا فى السنين ضريرها
إذا ما البخيل الخبّ هرّت كلابه *** و شقّ على الضيف الغريب عقورها
فإنى جبان الكلب بيتى موطّأ *** أجود إذا ما النفس شحّ ضميرها
و إنّ كلابى قد أقرت و عوّدت *** قليل على من يعترينى هريرها
و ما تشتكى قدرى إذا الناس أملحت *** أوثفها طورا و طورا أميرها
و أبرز قدرى بالفناء قليلها *** يرى غير مضنون به و كثيرها
و ليس على نارى حجاب يكفها *** لمستوبص ليلا و لكن أشيرها
فلا و أبيك ما يظلّ ابن جارتى *** يطوف حوالى قدرنا ما يطورها
و إبلى رهن أن يكون كريمها عقيرا *** أمام البيت حين أثيرها
و ما تشتكينى جارتى غير أنّنى *** إذا غاب عنها بعلها لا أزورها
سيبلغها خيرى و يرجع بعلها *** إليها و لم تقصر علىّ ستورها
و خيل تنادى للطعان شهدتها *** و لو لم أكن فيها لساء عذيرها
و عرجلة شعث الرؤوس كأنهم *** بنو الجنّ لم تطبخ بقدر جزورها
شهدت و دعوانا أميمة أننا *** بنو الحرب نصلاها إذا اشتدّ نورها
على مهرة كبداء قوداء ضامر *** أمين شظاها، مطمئن نسورها
و غمرة موت ليس فيها هوادة *** تكون صدور السمهرىّ جسورها
صبرنا لها فى نهكها و مصابها *** بأسيافنا حتّى يبوخ سعيرها
و خوص دقاق قد حدوت بفتية *** عليهنّ إحداهنّ قد حلّ كورها
و قد علمت غوث بأنّا خيارها *** إذا أعلمت بعد النجىّ أمورها
و أنى امرؤ من عصبة ثعليّة *** كريم غناها مستعفّ فقيرها
و أقسمت لا أعطى الملوك ظلامة *** و حولى عدىّ كهلها و غريرها
[هان! چشمم نخوابيد. پس شروع كردم به گرداندن آن. به سبب دورى و پرهيز از فردايى كه سزاوار است هنگامى كه ستاره مايل و كج شد، ضررى به آن نزد، نورى در غروب خورشيد و در افقهاى آسمان نبود كه آن را روشن كند. هنگامى كه آسمان جز تكه ابرى نبود، همانند تازگى خانۀ عنكبوت كه در آن پود مى گذاشت و آن را مى بافت. هنگامى كه باد از مقابل منطقۀ طائف آمد و باران احساس را بين كوههاى آنجا به جا گذاشت. ما اموال خود را كم مى كنيم بدون هيچ حساسيت و حفاظتى و ايام سختى و سالهاى قطحى در ميان ديگر سالها از ما گله و شكايت نمى كنند. آن زمانى كه سگ هاى بخيل دغلكار پارس مى كنند و هارترين آنها بر ميهمان بيگانه سخت مى گيرند. اما سگهاى من ترسو هستند و خانه ام سرراست و خوش مسير است و حتى اگر نفسم از درون شديدا حريص شود، جود و بخشش خواهم داشت. سگهاى من ساكت هستند و عادت داده شده اند به آرام بودن. لذا كمتر نسبت به ميهمانانى كه به ديدن من مى آيند، پارس مى كنند و هنگامى كه مردم دچار قحطى شوند، ديگم از من شكايت نمى كند؛ چرا كه گاهى آن را بر روى سنگهاى اجاق گذاشته و زمانى ديگر مواد غذايى را داخل آن مى ريزم (ديگم همواره پر از غذاست).
محل ديگم را در حياط خانه آشكار مى كنم و كم و زياد آن بدون هيچ بخلى ديده مى شود و بر آتش آن حجاب و پرده اى نيست كه ميهمانان و طلب كنندگان آتش در شب را باز دارد (نه تنها آتش را مخفى نمى كنم) كه با آن (به سوى ميهمانان و براى ميزبانيشان) اشاره مى كنم. به جان پدرت كه پسر زن همسايه همواره به دور ديگ ما مى چرخد و به آن نزديك نمى شود. شتران در گرو هستند تا بهترين آنها را برگزينم براى ذبح كردن و كشتن در مقابل خانه. زن همسايه ام هيچ وقت از من شكايت نمى كند مگر هنگامى كه در غياب شوهرش به ديدار او نمى روم. خير و نيكيم به او خواهد رسيد تا زمانى كه شوهرش به نزد او بازگردد در حالى كه پرده ها و حجابهاى او از برابرم كنار نرفته است. چه بسيار
سوارانى را ديدم كه مرا براى مبارزه (در كنار خود) فراخواندند و اگر به ميانشان نمى رفتم، براى آنان ياور بدى بودم. چه بسا دسته هاى پياده اى كه با موهاى ژوليده، چنان كه گويى فرزندان جن هستند و كشته آنها، هنوز در ديگى پخته نشده را ديدم. براى اميمة ادعا كرديم كه ما فرزندان جنگيم و هنگامى كه شعله و درخشش آتش زياد شود، ما با آن دست و پنجه نرم مى كنيم. سوار بر اسبان تنومند و مطيع كه استخوانهاى زانوهايشان محكم و گوشت كف پاهاى آنها سخت و جنگى (معركۀ مرگى) كه هيچ ارفاق و مهلتى در آن نيست و پهناى شمشيرها پلهاى عبور از آن است. و براى آن در سختى و مصيبتش با شمشيرهايمان صبر كرديم تا آتش آن خاموش شود و چه بسيار شتران چشم گودى را كه با آواز به وسيلۀ جوانمردانى هدايت كردم در حالى كه تنها روى يكى از آن شتران پالان و وسايلشان قرار داشت. به درستى كه (قبيله) غوث دانست كه ما بهترين آنها هستيم هنگامى كه كارها و امور بعد از گويندۀ سخن شناخته شود. و همانا من فردى از تيرۀ ثعليه هستم كه ثروتمندانش بخشنده، و فقيرانش پاكدامن و عفيف هستند. و سوگند خوردم كه چيزى را از روى ستم و ظلم به پادشاهان ندهم، تا وقتى كه از افراد پير و جوان قبيلۀ عدىّ در اطرافم باشند].
احمد بن سعيد از زبير از عمويش، شعرى ديگر از حاتم را برايم خواند:
اهاجك نصب ام بعينك عائر *** الى الصبح لم ترقد فيومك ساهر
و ما هاجنى ذكر النساء و إننى *** طروب و لكن غير ذلك ذاكر
فمن مبلغ عنّا سلامان مالكا *** و سنبس هل حاذرتم ما أحاذر
أحاذر يوما أن تسير قبائل *** تورّث شنوءا بينهم و تظاهر
و أبلغ أبا النعمان عنّى رسالة *** و ذو الحلم قد يرعى إلى من يؤامر
فليت أبا النعمان بيّن قبره *** و كيف تجيب للدعاء المقابر
فلو كان حيّا قد أبات عدوّهم *** على آلة حدباء ممّا يحاذر
بأنّ بنيه قد تناءوا بدارهم *** فحوران أدنى دارهم فأباير
ألا هل أتى قومى بأنّ محاربا *** تدبر منها الصهو باد و حاضر
و حلّت بلا جار مباءاة نبتل *** و حلّت جديّات و حلّت مصاخر
و أرسلت الأشواك جنبى بواعة *** عزين و ترعى بالرداة العشائر
و هم سلبوا زيدا غداة قراقر *** رواحله و الموت بالناس حاضر
فلم يغن زيدا يوم ذلك نفره *** و أفلتهم يعدو به ثمّ ضامر
بزخة من جرم يمنّون جيفة *** و لم ينجهم من آل بولان واقر
فأين بنو العلاّت إنى عهدتهم *** إذا ما انتدوا فيهم ندى و بوادر
و أين بنو هند ألا حىّ منهم *** فيسعوا على ما كان قدّم عامر
و ألهى بنى العلاّت عنا و حارثا *** عبائر تحدى خلفهنّ الأباعر
و حنّوا إلى فتّ بجنبى بسيطة *** كما حنّ للأكلاء نيب صوادر
أبعد بينى رومان شدّوا حبالهم *** بحبل بنى جدعاء لم يتزاجروا
يقول لهم أوس تعالوا جنيبة *** ألا إنما أوس وجدّك فاجر
أيفعلها فى الناس قوم عمارة *** لهم نسب، و لا نساء حرائر
تبيّن فإنّ الحكم يهدى من العمى *** إذا ما التقينا أيّنا أنت ضائر
فإن لا تجيبونا تصرّ خيامنا *** إلى مذحج إنّ الأمور دوائر
و ينأى حبيب عن مزار حبيبه *** و ترمح حمير دوننا و أباقر
و ينأى قبيل لا قرابة بينهم *** لهم نسب فى أصل غوث مآثر
و إن تذهبوا إلى دياف و أرضها *** لنيّتكم فإنّ أصلّى يحابر
فمن مبلغ عنى جديلة مالكا *** و ما إن احبّ أن تؤّى الهواجر
فتاللّه هل كنّا اختلفنا و أنتم *** على النصر مادام الليالى الغوابر
و هل تعلمون إذ نزلنا و أنتم *** و ليس لنا إلاّ الإله مناصر
عطاؤكم زول و يرزأ مالكم *** فإنى بكم و لا محالة ساخر
فلما أخذتم ما أردتم لقومكم *** و أدركتم ثأرا و أدرك واتر
قلبتم لنا ظهر المجنّ عداوة *** فأيديكم بالنصر عنّا شواجر
[آيا بيمارى و بلايى تو را ناآرام كرد يا اينكه خار در چشمت بود كه تا صبح نخوابيدى و شب را بيدار ماندى؟ ياد و ذكر زنان، عواطفم را تحت تأثير قرار نداد. در حالى كه من بسيار با نشاط هستم، اما چيزى غير از آن در ذهن من هست. و چه كسى پيام ما را به سرزمين سلامان، مالك و سنبس مى رساند كه: آيا شما هم از آنچه من از آن پرهيز مى كنم، برحذر هستيد؟ از روزى مى ترسم كه قبايلى متظاهر و فتنه گر، كه بين خود نشان دشمنى و كينه را به ارث مى گذارند، به راه بيفتند. پيام و نامه اى را از من به أبى نعمان برسان و چه بسيار اتفاق مى افتد كه انسان صبور و حليم به كسى كه با او مشورت مى كند، توجه و عنايت مى كند. اى كاش قبر ابى نعمان مشخص مى شد (ولى چه سود؟) چگونه قبرها جواب نداكنندۀ خود را مى دهند؟ و اگر زنده بود دشمن را با شمشيرى محكم و ترسناك، نابود مى كرد كه فرزندانش خانه هايشان را رها كرده اند كه نزديكترين خانه هايشان در حوران و سپس أباير است. آيا اين خبر به قومم رسيده كه جنگجويى كه عاقبت آن را هشيارانه سنجيده حاضر و آمادۀ جنگ است؟ خانه هاى نبتل، بدون همسايه و مناطق جدّيات و مصاخر محل سكونت آنان شد و در آنجا نشستند و خارها و تيغهايى كه به اندازۀ كف دست هستند، دسته دسته به كنار و پهلوى من فرستاده شد و از عشيره ها و طايفه ها هم در روى صخره اى مراقبت شد. آنان در صبح جنگ قراقر، از جنگهاى ذى قار، شتران و اسبان زيد را گرفتند. در حالى كه مرگ براى مردم آماده و حاضر بود. پس نفرات و ياران زيد او را سودى نبخشيد و او آنها را رها كرد. در حالى كه شترى لاغر آنجا به دنبالش مى دويد. پس كجا هستند قوم بنى علاّت كه من آنها را مى شناختم كه هنگام جمع شدن، آثار خشم و بخشش در آنها ظاهر بود و كجايند بنى هند؟ آيا انسان زنده اى از ايشان هست تا براى آنچه عامر پيش از آنها انجام داده است، تلاش كنند.
شتران سرگردانى را كه با آواز و همراه دسته هاى گوسفندان هدايت مى شوند، بنى علاّت و حارث از ما منصرف و سرگرم شدند و با شوق به دو طرف زمين صاف و هموار و وسيع، روآوردند. همانطور كه ماده شتران چاقى كه از آب خوردن برگشته اند، با شوق رو به خوردن مى آورند. آيا بعد از بنى رومان بار سفر را با طناب بنى جدعاء بر پشت شتران بستند تا آسيب نبينند؟ اوس به آنها مى گويد فرمانبر و مطيع ما بياييد. بدان كه به جان
جدّت سوگند اوس گناهكار و فاسد است. آيا اين كار را قومى كوچك انجام مى دهند كه اصل و نسبى دارند ولى زنانشان كنيز هستند نه آزاده؟ تأمل كن تا از گمراهى و نادانى نجات يابى و هدايت شوى؛ وقتى كه با همديگر روبه رو شديم تو ضرر خواهى ديد و اگر دعوت ما را نپذيريد، چادرهايمان را جمع و به سوى قبيلۀ مذحج كوچ مى كنيم؟ همانا كه امور در حال گردش است و روزگار بر يك منوال باقى نمى ماند. دوستى از ملاقات و ديدن دوستش دور مى شود و گاوها و خرها در جاى زندگى ما لگد مى زنند. قبيله اى از هم دور مى شوند كه هيچ نزديكى بين آنها نيست. هرچند كه در اصل كارهاى نيكو داشته باشند و نژاد و نسبشان به غوث برسد و اگر به سوى دياف و سرزمين آن براى هدف خود مى رويد، مطمئنا اصل و نسب من روشن است. چه كسى پيام مرا به مالك و قبيله اش مى رساند، من دوست ندارم كه در گرماى شديد كسى رسانندۀ پيام من باشد: پس تو را به خدا آيا ما در گذشته مادامى كه شما بر ياورى و همكاريتان پابرجا بوديد؟ دچار اختلاف شديم؟ آيا مى دانيد هنگامى كه ما و شما در جايى فرود مى آئيم، هيچ كس جز خدا ياور ما نيست. شما جز بلا بخششى نداريد و اموالتان پيوسته كم مى شود و من ناگزير شما را به استهزا مى گيرم. پس هنگامى كه آنچه مى خواستيد براى قوم خود گرفتيد، و به قاتل دست يافته، انتقام خون (مقتول) را گرفتيد، پس از آن، آنان شيوۀ دشمنى با ما را پيشه كردند در حالى كه دستهايتان از يارى ما بازمانده بود].
احمد بن سعيد از عمويش اين گونه برايم سرود:
صحا القلب عن هند و عن أمّ عامر *** و كنت أراه عنهما غير صابر
و دبّت و شاة بيننا و تقاذفت *** نوى غربة من بعد طول التجاور
و فتيان صدق ضمهم دلج السّرى *** على ذقن مثل السهام ضوامر
فلمّا أتونى قلت: خير معرّس *** و لم أطّرح حاجاتهم بمعاذر
و قمت لموشىّ المتون كأنّه *** شهاب غضا فى كفّ ساع مبادر
فيشقى به عرقوب كوماء جبلة *** عقلية كوم كالهضاب بهازر
فظلّ عفاتى مكرمين و طابخى *** فريقان منهم: بين شاو و قادر
شاميّة لم تتّخذ لدحامس *** الطبيخ و لا ذمّ الخليط المجاور
يقمّص دهداق البضيع كأنه *** رؤوس القطا الكدر الدقاق الحناجر
كأنّ هبير اللحم فى فوراتها *** إذا استحمشت أيدى نساء حواسر
كأنّ أنيض اللحم حين تعظمطت *** رياح عبير بين أيدى العواطر
إذا أنزلت كانت هدايا و طعمة *** و لم تختزن دون العيون النواظر
ألا ليت أنّ الموت كان حمامه *** ليالى حلّ الحىّ أكناف حامر
ليالى يدعونى الصّبا فأجيبه *** حثيثا و لا أرعى إلى قول زاجر
و دويّة قفر تعاوى سباعها *** عواء اليتامى من حذار التّراتر
قطعت بمرادة كأن نسوعها *** تشدّ على قرم علندى مخاطر
[دلم از مستى عشق هند و امّ عامر لبريز شد. در حالى كه آن دو را بى قرار و ناآرام مى ديدم.
سخن چينان بين ما نفوذ كردند و دورى و غربت، پس از هم صحبتى و هم نشينى طولانى سررسيد. چه بسيار جوانان صادقى كه شبروى، آنان را بر شتران باركش لاغرى همچون تيرها نشانده بود. پس هنگامى كه نزد من آمدند، گفتم: اينجا بهترين اقامتگاه شبانه است و هيچ وقت با آوردن عذر و بهانه هاى مختلف نيازهايشان را بى توجه رها نكردم. من با شمشيرهاى آراسته كه در درخشش همچون شعله اى از آتش چوب درخت غضا بودند، برخاستم و با اين شمشيرها، رگ عصب كوهان ماده شترى قوى را كه همچون كوههاست، بريدم. آنها كه به طلب بخشش و رزق به سويم مى آيند، اكرام مى شوند و آشپزهاى من هم دو دسته اند: بعضى كباب مى كنند و بعضى غذا را داخل ديگ مى پزند.
تكه هاى گوشت را تكان مى دهند؛ گويى سر مرغهاى سنگخوار و تيره رنگ است كه گلوها و حنجره هاى باريكى دارند. مثل اين است كه تكه هاى بزرگ گوشت در فوران و خروش هستند. وقتى كه آب روى گوشتهاى نيم پخته حركت كرده، مى جوشد در مقابل دوستداران رايحه هاى خوب، بوى خوشى مى دهد، هنگامى كه غذا از روى آتش پايين مى آيد، طعام و هديه اى براى ميهمان است و از چشم بينندگان مخفى و دور نمى شود.
اى كاش مرگ من در يكى از شبهايى فرارسد كه مردم قبيله در منزلم ميهمان هستند.
شبهايى كه عشق مرا فرامى خواند، سريع اجابتش مى كنم و به سخن هيچ بازدارنده اى اهميت نمى دهم. چه بسيار صحراهاى بلندى را طى كردم كه صداى زوزۀ حيوانات وحشى آن همواره همچون آه و نالۀ يتيمانى كه از قطحى و سختى مى ترسند، بلند است.
اين صحراها را با ماده شترى پيمودم كه گويى طنابهايش بر حيوان يا شتر قوى و نرى بسته شده كه بسيار خطر مى كند].
عمويم برايم از حاتم شعرى خواند كه براى ملحان بن حارثه بن سعدى سروده بود:
لبيك على ملحان صيف مدفع *** و أرملة تزجى مع الليل أرملا
إذا ارتحلا لم يجدا بيت ليلة *** و لم يلبسا إلاّ بجادا و خيعلا
و أوصيتنى أن أرفع الظنّ صاعدا *** و صاتك و استودعت تربا و جندلا
فلا انفكّ رمس بين أضرع فاللّوى *** يصبّ عليه اللّه ودقا مجلّلا
[باران پرقدرت تابستان بايد كه بر ملحان و همچنين زن بيوه اى گريه كند. هنگامى كه آن دو بار سفر بستند نتوانستند يك شب بيتوته كنند. آنان جز لباسهاى خطخطى و پوستين نپوشيدند. مرا سفارش كردى كه خوش بين باشم و وصيتهايت را عملى سازم، در حالى كه جز خاك و صخره چيزى نزد من امانت نهاده نشد؛ خاك قبرى كه همواره بين جسمى نحيف و پيچ وخم شنزار قرار دارد كه خداوند بارانى عظيم و بزرگ را بر آن بباراند].
ابو عبد الله زبير گفت: حاتم جنگيد و شتر قوى يكى از پادشاهان را كنار آبى كه «مزاج» ناميده مى شد به دست آورد. سپس گفت:
فلو شهدتنا بالمزاج لأيقنت *** على ضرنا أنّا كرام الضّرائب
عشيّة قال ابن الذميمة عارض *** إخال رئيس القوم ليس بآيب
و ما أنا بالساعى بفضل زمامها *** لأشرعها فى الحوض قبل الركائب
و ما أنا بالطّاوى حقيبة رحلها *** لأبعثها خفّا و أترك صاحبى
إذا كنت ربّا للقلوص فلا تدع *** رفيقك يمشى خلفها غير راكب
أنخها فأردفه فإن حملتكما *** فداك و إن كان العقاب فعاقب
و مرقبة دون السماء علوتها *** أقلّب طرفى فى فضاء سباسب
و ما أنّا بالماشى إلى بيت جارتى *** طروقا أحيّيها كآخر جانب
و لست إذا ما أحدث الدهر نكبة *** بأخضع ولاّج بيوت الأقارب
إذا أوطن القوم البيوت وجدتهم *** عماة عن الأخبار خرق المكاسب
[اگر ما را در مزاج مى ديدى، به يقين مى دانستى كه ما سرشتى كريمانه داريم؛ هرچند كه خود در سختى و تنگنا باشيم. شبانگاهى كه عارض فرزند زنى عيبجو و تحقيركننده، گفت: گمان مى كنم كه رئيس قبيله برنگردد و من با آنچه به شترم مى دهم، براى تشويق او عجله ندارم تا اينكه پيش از ديگر مركبها آب را به او بنوشانم. من در حين سفر دوستم را رها نمى كنم تا پياده برود، بلكه روى شترم جايى هم براى او باز مى كنم و به همين سبب كمترين بار و بنۀ سفر را به پشت شترم مى بندم. هنگامى كه صاحب شترى جوان و قوى شدى، دوستت را رها نكن كه پشت سرت پياده بيايد. شترت را بنشان و بگذار زانو بزند كه اگر هر دوى شما را حمل كرد كه چه بهتر، وگرنه نوبتى سوار شويد. چه بسيار اسبان بلندى كه نزديك به آسمان اند و من براى مراقبت از آنها بالا رفتم؛ در حالى كه چشمهايم را در فضاى بيابانهاى وسيع مى گرداندم. و من شبانه به سوى خانۀ زن همسايه نمى روم و آن را نمى كوبم كه او را (براى كار زشتى) بيدار كنم. همچون بيگانه اى من به آبروى زن همسايه صدمه نمى زنم و هنگامى كه روزگار، سختى و مصيبت را ايجاد كرد، من زياد وارد خانۀ نزديكان نمى شوم و بسيار حاجت نمى طلبم كه قومى كه در خانه ها مسكن مى گزينند از اخبار و داستان ها دور و ناآگاهند و از برآوردن نياز ديگران ناتوان].
زبير گفت كه عمويم اين گونه برايم سرود:
و أشعث معزال يسوّق هجمة *** بواد تغشّته السحابة من عسل
أتيح له من أرضه و سمائه *** حمام و ما يأمر به اللّه يفعل
و كان يخال الأرض قفرا بريّة *** و من لا يخف زوّ المنيّة يجهل
فما راعه إلاّ علوّ جبينه *** بعضب جلت عنه مداوس صيقل
فخرّ و ألقى ثوبه و تركته *** لدى شجرات كالعكى المجدّل
[چه بسيار ژوليده موى عزلت گرفته اى كه شتران جلوى گلّه را به سوى سرزمين دشمنى مى راند كه براى پر آب آن را فراگرفته و بر آن باريده است. از زمين و آسمانش يك كبوتر به او داده شده است و به آنچه خدا فرمان دهد، عمل مى كند. زمين را خشكى بى آب و علفى مى پنداشت كه كسى كه از جفت مرگ يا سرنوشت حتمى نرهد نادان است و چيزى او را به ترس و تعجب وانداشت مگر بلندى پيشانيش به خاطر شمشير تيزى كه صيقل دهندگان آن را برّاق كرده اند. پس، از شتر پايين آمد و لباسش را انداخت، و او را همچون اسير دربندى كه محكم بسته شده است، نزديك درختانى (تو در تو و انبوه) رها كردم].
زبير برايم از عمويش سرود:
إذا ما بتّ أختل عرس جارى *** ليخفينى الظلام فلا خفيت
أأفضح جارتى و أخون جارى *** فلا و أبيك أفعل ما حييت
[هنگامى كه بخواهم زن همسايه ام را فريب بدهم، از تاريكى استفاده مى كنم و ترسى نخواهم داشت. آيا زن همسايه را فريب بدهم و رسوا كنم و به مرد همسايه خيانت كنم؟ نه! هرگز مادامى كه زنده ام به پدرت سوگند اين كار را نمى كنم].
زبير از عمويش اين گونه سرود:
و خرق كنصل السيف قد رام مصدفى *** تعسّفته بالرمح و القوم شهّدى
فخرّ على حرّ الجبين بضربة *** تقطّ صفاقا من حشا غير مبلد
فما رمته حتى تركت عويصه *** بقيّة عرق يحفز الترب مذود
و حتى تركت العائدات يعدنه *** يقلن فلا تبعد و قلت له ابعد
فطافوا به طوفين ثم نموا به *** إلى ذات إلجاف بزخّاء قردد
و مرقبة دون السماء طمرّة *** سبقت طلوع الشمس عنها بمرصد
و سادى بها جفن السلاح و تارة *** على عدواء الجنب غير موسّد
[او با تيغۀ شمشير تيز مى خواست جلوى من بايستد، در حالى كه قوم من شاهد بودند، با نيزه اى به او ضربه زدم كه پوست شكم او دريده و دل و روده اش قطعه قطعه شد و بر زمين افتاد. او را رها نكرده بودم تا اينكه رگش را به نشانۀ دفاع روى خاك حركت داد.
اجازه دادم زنان جنازۀ او را زيارت كنند. آنان مى گفتند: از ما دور نشو و ما را ترك نكن.
در حالى كه من به او مى گفتم دور شو. پس زنان دور او جمع شدند و دو بار چرخيدند.
سپس او را به سوى قبرهاى منطقۀ بلند و محكم زخّاء بردند. چه بسيار اسب قوى و بلندقامتى كه تا نزديك آسمان است و من با آن در مراقبت از راه و كمين در مسير، از طلوع خورشيد هم پيشى گرفتم].
زبير از عمويش مصعب بن عبد الله برايم نقل كرد و گفت:
هنگامى كه جنگ «فساد» اتفاق افتاد، حاتم خارج شد و در قبيلۀ بنى بدر بن عمرو فرود آمد. زمانى كه جديله و ثعل باهم مى جنگيدند و هنگامۀ فساد بود، حاتم در ميان قبيلۀ بنى بدر بن عمرو در خانۀ عينية بن حصن بن حذيفة بن بدر الفزارى ساكن شد. او را به بهترين نحو نزد خود نگاه داشت و به او احسان و بخشش كرد و گراميش داشت.
حاتم در آن مورد سرود:
إن كنت كارهة لعيشتنا *** هاتى فحلّى فى بنى بدر
جاورتهم زمن الفساد فنعم *** الحى فى العوصاء و اليسر
فسقيت بالماء الّنمير و لم *** أترك أواطس حمأة الجفر
و دعيت فى أولى الندىّ و لم *** ينظر الىّ بأعين خزر
الضاربون لدى أعنّتهم *** و الطاعنون و خيلهم تجرى
و الخالطون نحيتهم بنضارهم *** و ذوى الغنى منهم بذى الفقر
[اگر زندگى ما را نمى پسندى و برايت ناخوشايند است، بيا و در ميان بنى بدر اقامت كن.
به هنگام آشوب و فساد نزد آنها سكونت گزيدم. پس چه قبيلۀ خوبى در سختى و آسايش هستند. آنان با آب زلال و صاف مرا سيراب كردند، من اواطس و گل سياه منطقۀ جفر را رها نمى كنم. به مجلسى فراخوانده شدم در حالى كه با چشمان تنگ و با خشم و غضب به من نگريسته نشد. همان كسانى كه سوار بر اسبانشان در حال حركت با شمشير و نيزه به دشمنان ضربه مى زنند. همان كسانى كه چوب را با طلا و ثروت را با فقر در مى آميزند].
پايان جزء هجدهم از اجزاى كتاب ابن عبد الله بن كاتب و ابتداى جزء نوزدهم از دومين شرح از پنجمين بخش دمشقى كه قسمت پايانى الموفقيات است.
و ستايش براى خدا و درود و سلام بر محمد و آل او
زبير به نقل از محمد بن ضحّاك بن عثمان بن عبد العزيز بن محمد ذراوردى، از هشام بن محمد، از پدرش، از عايشه نقل كرد كه:
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر من وارد شد كه چند زن نيز نزد من نشسته بودند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت:
اى عايشه، حكايت تو مانند توصيف أبى زرع توسط امّ زرع(1)است. عايشه گفت: اى رسول خدا داستان «ابى زرع و أمّ زرع» چيست؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: در يكى از روستاهاى يمن و در قبيله اى يازده زن در يك مجلس گرد هم آمده بودند. يكى از آنان به ديگران گفت: بياييد در مورد همسرانمان سخن بگوييم و دروغ نگوييم. همه بر اين گفته بيعت كردند. به اولين آنها گفته شد: در مورد ويژگيهاى همسرت سخن بگو. گفت: «اللّيل ليل تهامه و الغيث عمّامه، لا حرّ و لا و خامه»؛ [شبش مانند شبان تهامه و بارانش مانند باران عمامه است؛ نه گرم و تندخو و نه سازگار]. به دومين آنها، كه عمره دختر عمرو بود، گفتند: تو در مورد همسرت سخن بگو. گفت: «المسّ مسّ ارنب، و الرّيح ريح زرنب، اغلبه و النّاس يغلب»؛ [ديوانگى او مانند ديوانگى خرگوش و بويش مانند عطر گياه خوشبو است. من بر او و او بر مردم مسلط است]. به سومين فرد كه حيىّ دختر كلب بود، گفته شد بگو؛ گفت: «مالك و ما مالك، ذو ابل كثيرات المبارك، قريبات المسارح، اذا سمعن صوت المزهر، ايقنّ انهنّ هو الك»؛ [او هم دارا و هم ندار است، شتران زيادى دارد و خوابگاه شترانش در نزديكى چراگاه است. هنگامى كه صداى نى او را مى شنوند، به حالتى مى روند كه گمان مى كنيد مرده اند]. به چهارمى گفتند: تو بگو. او مهر دختر ابى هزومه بود، گفت: «زوجى لحم جمل غثّ، على جبل وعر، لا سهل فيرتقى و لا سمين فينتقى» [همسر من مانند گوشت شتر لاغر بر بالاى كوه ناهموار است. دسترسى به آن آسان نيست و انسان توانمند از او بى نياز نيست]. به پنجمين زن گفته شد: تو بگو. او كبشه بود، گفت: «زوجى رفيع العماد، عظيم الرّماد، قريب البيت من النادى»؛ [همسر من بلندمرتبه و ميهمان نواز و بخشنده است و خانه اش براى فراخوانى (ميهمانان) نزديك]. به نفر
1) . اين روايت در بخارى 35/7 و مسلم 375/2 آمده است.
ششم گفتند: تو بگو. او هند بود، پاسخ داد: «زوجى على كل داء له دواء، ان حدّثته مسك و ان مازحته فلك...»؛ [همسرم براى هر دردى درمانى دارد. اگر سخن بگويد بدان پاى بند است و اگر شوخى كند بسيار بخندد]. به هفتمين آنان گفته شد: سخن بگو. او دختر اوس بن عبد بود. گفت: «زوجى اذا اكل لفّ و اذا شرب اشتفّ و اذا رقد التفّ و لا يدخل الكفّ فيعرف البثّ»؛ [همسرم هنگامى كه غذا مى خورد همه چيز را در هم و زياد مى خورد و هنگام نوشيدن، ظرف را تا آخر سر مى كشد. وقتى مى خوابد كج و معوج مى خوابد، از كارى باز نمى ماند و در مورد هر چيز آگاهى دارد]. به هشتمين آنها گفته شد: سخن بگو.
او حيىّ دختر علقمه بود، گفت: «زوجى اذا خرج اسد، و اذا دخل فهد و لا يسأل عمّا عهد و لا يرفع اليوم لغد»؛ [شوهر من هنگامى كه از خانه خارج مى شود شير است و هنگامى كه وارد مى شود پلنگ. در مورد امرى كه گذشته سؤال نكند و امروزش را به اميد فردا سپرى نكند]. به نهمين زن گفته شد: سخن بگو. گفت: «زوجى لا اذكره و لا ابثّ خبره، اخاف ان لا اذره، ان اذكره اذكر عجره و بجره»؛ [در مورد همسرم سخن نگويم و خصوصياتش را افشا نكنم؛ مى ترسم كه او را به خوبى معرفى نكنم. اگر او را ياد كنم به بزرگى و شگفتى ياد كنم]. به دهمين آنان گفته شد: سخن بگو. او كبشة دختر ارقم بود، گفت:
«نكحت العشنّق، ان سكتّ علّق و ان تكلّمت طلّق»؛ [با عشق با او ازدواج كردم، اگر ساكت باشم، به من وابسته و دوستدار من است و اگر سخن بگويم، طلاقم دهد]. به يازدهمين آنان ام زرع دختر أكميل بن ساعد گفته شد: سخن بگو. گفت: «ابو زرع و ما ابو زرع وجدنى فى اهل غنيمة بشقّ فنقلنى الى اهل صهيل و اطيط و دائس و منقّ، ملأ من شحم عضديه، و اناس من حلّى اذنيه و بجّح نفسى فتبجّحت و اليه و انا انام و اتصبّح و اشرب فاتقمّح و اقول و لا اقبّح،...»؛ [ابو زرع و كيست ابو ذرع!، مرا در ميان ساكنان غنيمه يافت كه در سختى بودم، مرا از آنجا نزد صهيل و اطيط و دائس و منق برد؛ بازوانش پرگوشت است، در گوشش گوشواره آويخته است. مرا خشنود ساخت تا من شادمان به سوى او بروم. من مى خوابم و شب را به صبح مى رسانم و آشاميدنى مى نوشم. مى گويم و خجالت نمى كشم؛ كنيز ابى زرع و كيست كنيز ابى زرع! شلوار او بلند و رداى او زرد است، مادران و همسران خود را زينت است، ابو زرع از نزد من خارج شد (مرا طلاق داد). او (كنيز
ابو زرع) از مشك كره درست مى كرد و دو فرزند چون پلنگ داشت كه از زير دو پاى خود تيراندازى مى كردند. ابو زرع با او ازدواج كرد و مرا طلاق داد. من بعد از او با كس ديگرى ازدواج كردم، با جوانى جنگجو و شب رو كه سواركارى ماهر بود، نزد او آرامش يافتم].
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت: هيچ يك از خاطرات و توصيفات شوهران آنان به اندازۀ توصيف ابو زرع نبود.(1)
احمد بن سعيد به ما گفت كه زبير روايت كرد:(2)
هنگامى كه مصعب بن زبير كوفه را به تصرف درآورد، عبد الله بن زبير اسدى بر او وارد شد. مصعب گفت: تو عبد الله بن زبير اسدى هستى؟ گفت: از او مى هراسى؟ گفت:
بله. آنگاه مصعب افزود: آيا تو بودى كه گفتى:(3)
إلى رجب أو غرّة الشهر بعده *** توافيكم بيض المنايا و سودها
ثمانون ألفا دين عثمان دينها *** مسوّمة جبريل فيها يقودها
[تا ماه رجب يا ابتداى ماه بعد از آن همگى شما به آرزوهاى سفيد و سياه(4)خود مى رسيد؟ هشتاد هزار نفر به دين (پيرو) عثمان بودند كه جبرئيل آنان را فرماندهى مى كرد].(5)
عبد الله بن زبير گفت: گويى چنين باشد.(6)مصعب گفت: ما گناهان تو را مى بخشيم و
1) . منظور پيامبر اين بوده است كه عايشه و آن زنان گرد هم نشسته و پشت سر شوهرانشان سخن مى گويند و عايشه شوهرش را مى ستايد تا به ديگران فخر بفروشد. - م
2) . الأغانى: 38/130 به روايت زبير بن بكار.
3) . اين اشعار در الأغانى است و از قصيده اى طولانى به 38/13 و شعر ص 74 مراجعه شود.
4) . در الأغانى آمده است: تا هفتادمين رجب يا قبل از آن با شما صبح مى كنم با آرزوهاى سرخ و سياه.
5) . در الأغانى آمده است: هشتاد هزار نفر مردان را يارى دادند، يگان هايى كه جبرئيل آنان را فرماندهى مى كرد.
6) . در الأغانى آمده است: پس گويندۀ اين سخن من هستم. اگر آزاده هستى از آنچه پيش آمده درگذر و اگر قدرت انكار دارى تصميم بگير كه تصميم با توست. پاسخ داد، دست به كارى نزنم مگر خير تو در آن باشد. بهترين افراد براى تو كسانى هستند كه دوستشان دارى و مدحشان كردى. بعد فرمان داد به او جايزه و عبا دهند و با احترام او را بازگردانند.
فرمان مى دهيم كه صدهزار درهم به تو بدهند.
راوى گويد او خارج شد در حالى كه مى گفت:
جزى اللّه خيرا مصعبا إنّ خيره *** ينال به الجانى و من ليس جانيا
و يعفو عن الذنب الذى يعلمونه *** و يعطى من المعروف ما ليس فانيا
[خداوند مصعب را خير و پاداش دهد كه خيرش به گناهكار و بى گناه مى رسد. او از كسى كه گناهش را مى داند مى گذرد و نيكى مى كند كه جاويدانى است].
راوى گويد: بعد از آنكه مصعب بن زبير كشته شد، عبيد الله بن زياد به ابن ظبيان و يارانش اجازۀ حضور داد.(1)او به عبد الله بن زبير درود و سلام فرستاد. ابن زياد گفت: اين كيست؟ گفتند: عبيد الله بن ظبيان. گفت: او را نزد من آوريد. هنگامى كه ابن ظبيان نزد او آمد، چنين سرود:
أبا مطر شلّت يمين تقرّعت *** بسيفك رأس ابن الحوارىّ مصعب
و لا ظفرت كفّاك بالخير بعده *** و لا زلت تسعى فى تباب متبب
قتلت امراءا كانت نوافل فضله *** تجود على بين شرق و مغرب
أغرّ كأنّ البدر سنّة وجهه *** إذا ما بدا فى الجحفل المتكتّب
[أبا مطر، شكسته باد دستى كه شمشيرت را به سر فرزند حوارى(2)مصعب نزديك كرد.
بعد از اين، خير هيچ پيروزى به تو نرسد. كسى را كشتى كه بخشش از فضايل او بود و او به كسانى كه در شرق و غرب مى زيستند، مى بخشيد. وقتى در رأس يگان و سواره نظام خود حركت مى كرد صورت او سفيد بود و چون ماه تمام مى درخشيد].
گفت: اگر اين گونه است، ما رستگار نشويم و نجات نيابيم. آيا راه گريزى هست؟ ابن ظبيان پاسخ داد: هرگز راه نجاتى نيست و شمشيرى كه از درون آن گذشته برنمى گردد.(3)
1) . عبيد الله بن ظبيان التميمى العائشى فردى شجاع و جنگجو و از نزديكان و مقربان عبد الملك بن مروان بود. او كسى بود كه مصعب بن زبير را كشت و سرش را براى عبد الملك فرستاد. (الطبرى 186/7)
2) . حوارى، به معناى مريد و پيرو، لقب زبير، صحابۀ رسول خدا (ص) است. - م
3) . در الأغانى آمده است: نجاتى براى تو نيست. اين مثل در المستقصى 115/2 براى مواردى عنوان مى شود كه جلوى امرى را كه پيش آمده نتوان گرفت يا كارى كه انجام شده قابل بازگشت نيست. - م
زبير گفت كه عبتى از پدرش نقل كرد و گفت:(1)
از آل ابى سفيان و (بنى مروان) ميراثى به جاى ماند. عمرو بن عتبة به فرزندش رو كرد و گفت: قريش مقامى دارند كه دستيابى ديگران به آن ممكن نيست و كارهايى انجام مى دهند كه افسار اموال در اختيار آنان قرار مى گيرد. زبانهاى تيز و برّان در مقابل آنها دچار لكنت مى شود. هدفهايى كه برگزيدگان نسب دار در برابر انجام آن قاصر هستند. اگر دنيا مال آنها باشد، در مقابل اخلاق آنها تنگ و كوچك است. اگر تمام دنيا جمع شود جز با وجود آنان آراسته نشود. آنان اخلاقى مردمى و عوام دارند؛ با اشخاص فرومايه مدارا مى كنند و تلاش آنان بسيار است. اگر برايشان ممكن باشد، غذاى خود را با پرندگان آسمان هم تقسيم مى كنند. اگر از انجام امر ناپسندى بترسند، غم و اندوه به سرعت سراغشان مى آيد و اگر نعمتى به سوى آنها بيايد، شكر آن را به تأخير اندازند؛ چرا كه خود را از شكر آن عاجز مى دانند.
احمد بن سعيد از زبير به نقل از ابو عبد الرحمن، از پدرش روايت كرد و گفت:
عبد الملك بن مروان مقررى خاندان ابو سفيان را قطع كرد؛ زيرا بين او و خالد بن يزيد(2)اختلاف پيش آمده بود. عمرو بن عتبه بر او وارد شد و گفت: اى امير المؤمنين، نزديك شدن تو به حق سخت، و دور شدن از آن نيز دشوار است. تو را حقى بر ما است و ما نيز بر تو حقى داريم و آن به سبب قرابت خانوادگى ما با تو و احترام گذشتگان ما به توست. پس تو بايد ما را به همان چشمى ببينى كه آنان تو را نگريستند. ما را در جايگاهى
1) . عيون الاخبار 182/3 به روايت العتبى و لباب الأداب 344 و العقد الفريد 40/2.
2) . خالد بن يزيد بن معاويه به علم طب و شيمى و شاخه هاى ديگر علوم آشنا بود و نوشته هاى نيكويى داشت. در سال 85 و به قولى در سال 61 از دنيا رفت. (الشذرات 96/1). خالد بن يزيد برخلاف پدر و پدربزرگش، گوشۀ عزلت گزيد. به جاى تكيه زدن بر مسند خلافت، به مجلس درس و بحث رفت. او در علم آن قدر سرآمد بود كه او را «حكيم آل مروان» لقب داده اند. - م
قرار ده كه به لحاظ خويشى با تو قرار گرفته ايم و از آن چه خداوند به روزى تو افزوده است، بر ما نيز بيفزا.
عبد الملك گفت: چنين كرده ام. جز اين نيست كه كسى مستحق بخشش من هست كه او نيز آن را ببخشد، اما كسى كه گمان مى كند از ما بى نياز است، ما او را به خودش وا مى گذاريم. او آنگاه از خالد انتقاد كرد و هزار در(1)را به عمرو اقطاع داد.
راوى گويد: اين خبر به خالد بن يزيد رسيد. پس گفت: آيا ابا لحرمان مرا تهديد كرده است؟ قدرت خداوند بالاتر از قدرت اوست كه مانع شده است و بخشش او پايين تر از بخشش خداوند. امّا عمرو خود را بيشتر از آنچه گرفته، به او فروخته است.
احمد بن سعيد براى ما از زبير خبر داد كه عبد الله بن معاوية(2)بن عبد الله بن جعفر(3)از زندان براى ابو مسلم، همه كارۀ دولت عباسيان، نامه اى به اين شرح نوشت(4):
«من الأسير فى يديه بلا ذنب اليه، و لا خلاف عليه، اما بعد: فآتاك اللّه حفظ الوصية، و منحك نصيحة الرعية، و الهمك عدل القضيّة، فانّك مستودع ودائع، و مولى صنائع، فاحفظ و دائعك، و اصلح صنائعك، فان الودائع عارية، و الصناع رعيّة، فلا النعم علينا و عليك بمنزور نداها، و لا مبلوغ مداها، فنبّه للتفكر قلبك، و اتّق اللّه ربّك، و أعط من نفسك من هو تحتك من العفو ما تحبّ أن يعطيك من هو فوقك من العدل و الرأفة و الأمن من المخافة، فقد أنعم اللّه عليك بأن فوّض أمورنا اليك، فاعرف لنا حقّنا، فإنّ علينا من نقل الحديد و ثقله أذى شديدا، مع معالجة الأغلال، و قلّة رحمة العمّال، الذين تسهيلهم الغلظة، و تيسيرهم الفظاظة، ايرادهم علينا الغموم،
1) . هزار در نام محلى در بصره و كلمه اى است فارسى يعنى شهرى كه هزار در دارد.
2) . عبد الله بن معاوية بن عبد الله بن جعفر بن ابيطالب از جوانمردان و بخشندگان و شعراى بنى هاشم بود. او در اعتقاداتش روش پسنديده اى نداشت و به زندقه متمايل بود. او در كوفه خروج كرد و به نواحى كوهستانى و بعد خراسان رفت. ابو مسلم او را در آن جا گرفت و كشت. (الأغانى 72/11)
3) . عبد الله بن معاويه نوۀ زينب (س) و از شيعيان مبارز عليه حكومت امويان بود. او را از غاليان شيعه دانسته اند. قيام او در تاريخ اسلام ماهيت عشيره اى دارد؛ اين قيام در بحبوحۀ انتقال قدرت از امويان به عباسيان انجام و به دست عباسيان سركوب شد. - م
4) . چون متن نامه بسيار منشيانه و اديبانه است عينا نقل مى شود. - م
و توجيههم الينا الهموم، و زيادتهم الحراسة، و بشارتهم الإياسة، فاليك نرفع كربة الشكوى، و نشكو شدّه البلوى، و متى تميل الينا طرفا، و تردنا منك عطفا، تجد عندنا نصحا، ودّا صريحا، لا يضيع مثلك مثله، و لا ينفى مثلك اهله، فارع حرمة من بحرمته أدركت، و اعرف حجّة من بحجّته فلجت، فانّ الناس من حوضك رواء، و نحن منه ظماء، يمشون فى الأبراد، و نحجل فى الأقياد، بعد الخير و السّعة، و الخفض و الدّعة، و اللّه المستعان، و عليه التّكلان، صريخ الأخيار، و منجى الأبرار، الناس فى دولتنا فى رخاء، و نحن منها فى بلاء، حيث أمن الخائفون، و رجع الهاربون، رزقنا اللّه منك التحنّن، و ظاهر علينا منك التمنّن، فإنّك أمين مستودع، و رائد مصطنع».
[از كسى كه بدون علّت و بى گناه در دست تو اسير است و با تو هيچ مخالفتى ندارد: اما بعد، خداوند تو را قدرت داد تا وصايا را حفظ و رعايا را نصيحت كنى و اجراى عدل را به تو الهام كرد، اماناتى نزد تو وديعه و ادارۀ امور را به تو سپرد. پس در حفظ امانت كوشا باش و امور خود را اصلاح كن؛ چرا كه امانت نزد تو عاريت است و امور از آن رعاياست.
نعمت خدا براى ما و تو نيست كه در بخشش آن كوتاهى كنى و اين نعمت ها پايان نيافتنى است. قلبت را براى تفكر آماده كن و از پروردگارت بترس. كسانى را كه مغلوب و زيردست تو هستند از عفو خود بهره مند كن؛ همان گونه كه دوست دارى كسى كه بر تو مسلط است، با عدالت، رأفت و امنيت تو را ببخشد. خداوند بر تو منت گذارد كه ادارۀ امور ما را به دست تو داد. پس حق ما را بشناس. ما از جابجايى و سنگينى غل و زنجيرها و بى رحمى عمّال آزار و اذيت بسيار مى كشيم چرا كه آنها حتى در آسان گرفتن بر ما بد اخلاق و تندخو هستند، آنها غم و اندوه ها را بر ما وارد مى كنند و بيش از پيش مراقب ما هستند و خبرهاى خوششان جز نااميدى چيزى ندارد. پس ما از شدت اندوه و رنج به تو شكايت مى كنيم. تا زمانى كه به سوى ما گوشه نظرى كنى و احساس خود را نسبت به ما برگردانى، ما را ناصح خود و دوستى آشكار خواهى ديد كه فردى مانند تو آن را ضايع نمى كند و آن را از اهلش نفى نمى سازد. حرمت كسى را كه به حرمت او به بزرگى رسيدى نگاه دار و حجت كسى كه بوسيلۀ حجت او پيروز شدى را قدر بدان. به درستى كه مردم از حوض تو سيراب مى شوند، ولى ما تشنۀ آن هستيم. آنان با برد (لباس يمنى)
راه مى روند و ما با غل و زنجير، آن هم بعد از بركت و خير و گشايشى كه براى ما فراهم شده بود. خداوند يارى دهنده است، به او توكل مى كنيم كه او فريادرس نيكوكاران و نجات دهندۀ ابرار است. مردم در حكومت ما در امنيت و ما در رنجيم. به گونه اى كه ترسوها در آن ايمن اند و گريختگان به دامن آن باز مى گردند. خداوند همدرديت را روزى ما كند و منّت و لطف تو را براى ما آشكار سازد زيرا امينى هستى كه امانت به تو سپرده شد و رهبرى كارى و شايسته اى].
پس وقتى وى نامۀ او را خواند، از او ترسيد و او را به قتل رساند.
احمد بن سعيد گفت زبير به نقل از عمويش مصعب بن عبد الله گفت:
عمرو بن معاوية بن عمرو بن عتبة بن ابى سفيان گفت: روزى بر پدرم وارد شدم، در حالى كه در آستانۀ مردن بود. در اين هنگام سياه جامگان و عباسيان پرچمهاى سياه را براى نخستين بار برافراشته بودند، به من گفت: آيا مروان كشته شد؟ گفتم: بله. گفت: اى عمرو، تو جانشين من هستى. پس (با آنان) مخالفت نكن. همانا چيزهايى را كه دوست نداشتم از من (مروان) دور باشد، به من داده و تو نيز ديدى من آرزو مى كردم با او بميرم ولى تو از هلاك شدن در كنار او مى ترسى. تو در دريايى عميق و وحشتناك، كه دستيابى به ساحل آن دشوار است، گرفتار شدى. كسى كه در بين دريا و ساحل صخره قرار گيرد، رهايى او تنها مردن است. در اين زمان، تو، به خودت نياز دارى و خاندانت به تو نياز دارند. پس خاندانت را به سوى خود بخوان و خود را به اموالت. آزاد و به دور از طمع زندگى كن اگر كه گرسنگى خود را با آب برطرف كنى.
عمرو گفت: هنگامى كه پدرم مرد، جوان بودم و زمين ها و ضياعات پراكنده(1)داشتم.
در هيچ قبيله اى از قبايل ساكن نشدم مگر آنكه معروف و مشهور شدم.(2)هنگامى كه اين
را ديدم، قصد ديدار سليمان بن على(1)كردم. طارق، غلام عمرو بن معاويه، گويد: با عمرو در كنار منزل سليمان بن على روبه رو شدم كه قصد داشت بر وى وارد شود. در حالى كه شلوارى كوتاه و طيلسانى (پيراهن) سفيد بر تن داشت. او دوست داشت به صورت ناشناس بر سليمان وارد شود. وقتى او را ديدم، گفتم: انا لله و انا اليه راجعون. چه اتفاقى براى صاحب اين لباس افتاده! آيا اين لباس مردم اين عصر است؟ پاسخ داد: به خدا سوگند، اى طارق، چيزى در منزلم نمانده مگر اين چيزى كه مى بينى و از همه بهتر است.
طارق گفت: طيلسانش را گرفتم و طيلسانى ديگر به او دادم. شلوارش را كه كوتاه بود تا پايين ساق پايين آوردم. بعد داخل شد. من نيز منتظر او ماندم. وقتى كه خارج شد، به او گفتم: برايم بگو چه اتفاقى رخ داد و بين تو و سليمان چه گذشت؟ گفت: بر او وارد شدم در حالى كه مرا نمى شناخت و من نيز او را نشناختم. به او گفتم: بيچارگى من و اميد به فضل و بخشش تو مرا به سويت خواند. يا به خوبى مرا بپذير، يا اجازه بده سالم برگردم.
گفت: تو كيستى؟ گفتم: من عمرو بن معاوية بن عمرو بن عتبة بن ابو سفيان هستم. گفت:
بنشين و سخن بگو كه در امان هستى. خوش آمدى، خواسته ات چيست؟ گفتم: تو بر محارم و خاندان ما، شايسته ترين مردم بعد از ما هستى؛ آنها از ترس در هراسند و كسى كه بترسد، زندگى بر او تنگ مى شود. گويد: او بالشش را زير دستش گذاشت و پاسخى نداد جز اينكه اشكهايش بر صورتش جارى شد. بعد گفت:(2)خداوند را قسم مى دهم كه تو و خاندانت را حفظ كند. خون تو محفوظ و محترم است. پس ايمن باش(3)همانند كسى كه مى ترسد، و بترس همانند كسى كه اميد و امنيت دارد. اگر اجازه دهى با افراد ديگر قوم تو نيز اين گونه باشم.
1) . سليمان بن على بن عبد الله بن عباس والى بصره و عمان در سال 133 ق كه در آنجا ماند تا منصور در سال 139 ق او را عزل كرد. او همچنان در بصره زندگى كرد تا اينكه در 42 ق وفات كرد (المعارف 375 و الاعلام 163/3).
2) . در الأغانى آمده است: اى برادرزاده، خداوند تو و خاندانت را حفظ و اموال و داراييت را افزون كند. به خدا سوگند...
3) . در البيان آمده است: گفتم: آيا پنهان باشم يا آشكار؟ گفت: براى آشكار بودن پنهان باش. در الأغانى: اين نكته اضافه است: ايمن باش اما مثل ترسو كه هر آينه گردن تو را نزد من آورند.
طارق گويد: رفتم كه طيلسان او را بدهم و طيلسان خود را از او بگيرم. گفت: صبر كن، اگر ما لباسمان را از تن خود بيرون كنيم، ديگر به سوى ما بر نمى گردد.(1)بعد سليمان بن على به ابو العباس (سفاح) نامه اى نوشت: اى امير المؤمنين، يكى از افراد بنى اميّه به سوى من آمد. جز اين نيست كه ما با آنها براى نفرتى كه داشتيم جنگيديم، نه براساس خويشى و نسب آنان؛ زيرا ما و ايشان همگى از طايفۀ عبد مناف هستيم. پس حقّ خويشى اين است كه صلۀ رحم كنى و آن را قطع نكنى. پس اگر نظر امير المؤمنين بر اين باشد كه به خاطر من آنان را ببخشد، بر من منت نهاده و آن را بنويسد و در تمام سرزمينهاى تحت خلافتش انتشار دهد تا شكرى براى نعمت هاى الهى نزد ما باشد.
راوى گويد: ابو العباس (سفاح) آنچه را درخواست كرده بود پذيرفت و اين اولين امان نامه براى بنى اميه بود.
احمد بن سعيد به ما گفت كه زبير براى من نقل كرد:
هشام بن عبد الملك در حال احتضار، به فرزندانش كه در كنارش گريه مى كردند، نگاه كرد و گفت: هشام دنيا را به شما بخشيد و شما بر او گريه مى كنيد. او هرچه جمع كرده بود، براى شما به جا گذاشت و شما نيز آنچه به دست آورد را بر او واگذاشتيد، چه خسران بزرگى هشام مى كند، اگر خداوند او را نبخشد.
زبير برايم نقل كرد(2)كه عايشه هنگامى كه بر سر مزار عبد الرحمن بن ابى بكر (برادرش) ايستاده بود، اين شعر را سرود:
و كنّا كندمانى جذيمة حقبة *** من الدهر حتى قيل لن يتصدّعا
فلما تفرّقنا كأنى و مالكا *** لطول اجتماع لم نبت ليلة معا
[ما مانند همنشين جذامى بيمارى بوديم كه دوره اى طولانى را كنار هم طى كرديم به گونه اى كه مى گفتند: ما هرگز از هم جدا نخواهيم شد. پس اكنون كه جدا شديم گويى در طول اين مدت حتى شبى باهم نبوده ايم].(1)
على بن ابيطالب از كنار قبر طلحه گذشت و اين شعر را خواند:(2)
و ما تدرى و إن أزمعت أمرا *** بأىّ الأرض يدركك المقيل
[تو چه مى دانى اگر قصد كارى دارى، در كدام سرزمين به خاك سپرده مى شوى].
و سپس به اين شعر تمثل جست:(3)
فتى كان يدنيه الغنى من صديقه *** إذا ما هو استغنى و يبعده الفقر
[جوانمردى كه مالش او را به دوستش نزديك مى كند در هنگام بى نيازى و به هنگام فقر از او دور مى شود].
همسر مغيرة بن شعبه(4)مادر كثير الحارثيّه بر فراز قبر مغيره ايستاد و سرود:
الجلّ يحمله النفر *** قرم كريم المعتصر
أبكى و أندب صاحبا *** لا عين منه و لا أثر
قد خفت بعدك أن أضام *** و أن أساء و لا أسر
1) . اين دو بيت متمم بن نويرة از قصيده اى است كه در رثاى مرگ برادرش، مالك، سرود. (ديوان مالك و متمم، پسران نويرة، ص 111).
2) . در شرح نهج البلاغه 209/3 على (ع) در كنار طلحه كه در آستانۀ مرگ بود، ايستاد و گفت: به خدا سوگند، من هر آينه خشمگين ترين كسى هستم كه مى بينم شما در اين سرزمين كشته فروافتاده ايد. و ليكن هر امرى حتمى باشد، رخ مى دهد. بعد متمثل به اين شعر شد. اين دو بيت در الأغانى 247/31 آمده است.
3) . بيت از قصيدۀ شاعر مخضرم، سلمة بن يزيد الجعفى در رثاى برادرش قيس است. (حماسۀ ابى تمام 455/1 و حماسه بحترى 91/1)
4) . شرح حال او در الاصابة 432/3 آمده است.
أو أن أسام بخطّتى *** ضيما فآخذ أو أذر
للّه درّك قد غنيت *** و أنت باقعة البشر
[بزرگوار، كريم و كسى كه نيازهاى مردم را برطرف مى كرد، اكنون بر دوش گروهى از مردم حمل مى شود. برايش گريه و زارى مى كنم و نوحه سر مى دهم كه هيچ اثر و نشانى از او باقى نمانده است. من بعد از تو مى ترسم كه به من ستم يا بى حرمتى روا دارند.
خداوند به تو نيكى دهد كه بى نياز و زيرك بودى].
مصقلة بن هبيره شيبانى نيز بر قبر او ايستاد و گفت:(1)
إنّ تحت الأحجار حزما و عزما *** و خصيما ألدّ ذا مغلاق
حيّة فى الوجار اربدلا *** ينفع منه السليم نفث الراقى
[بردبارى و اراده، و كسى كه بسيار دشمن داشت در زير اين سنگ ها خوابيده است.
مارى در گودال است كه از زهر او براى ساختن ترياق (پادزهر) سود مى برند].
سپس گفت: به خدا سوگند، با كسى كه با تو دشمنى كرد، بسيار دشمن بودى و با آن كه با تو برادرى كرد، بهترين برادر بودى.
حجاج در كنار قبر پسرش ابان ايستاد و شعر زياد اعجم را سرود:
الآن لمّا كنت أكمل من مشى *** و افترّ نابك عن شباة القارح
و تكاملت فيك المروءة كلّها *** و أعنت ذلك بالفعال الصالح
[اكنون تو كاملترين انسان هستى و تيزى دندانت از نيش زدن به مردم و زخمى كردن آنها كند شده است. تمامى جوانمردى ها در تو كامل بود؛ زيرا با كارهاى شايسته ات آن را ثابت كرده اى].(2)
كنيز حجاج بر قبرش ايستاد و سرود:
اليوم يرحمنا من كان يغبطنا *** و اليوم نتبع من كانوا لنا تبعا
[كسى كه ديروز غبطۀ ما را مى خورد امروز بر ما رحم مى كند. اكنون از كسانى پيروى مى كنيم كه قبلا از ما پيروزى مى كردند].
زبير از ابو الحسن مدائنى نقل مى كند كه حجاج بن يوسف گفت:(1)
سه نفر هستند كه اگر آنان را ببينم، مى كشم:
مقاتل بن مسمع كه اموال زيادى را در فارس بخشيد و مردم به سرعت از او رو برگرداندند و او اين آيه را مى خواند: لِمِثْلِ هٰذٰا فَلْيَعْمَلِ اَلْعٰامِلُونَ(2)او آيات خدا را برخلاف تأويل واقعى تفسير مى كرد؛
و نيز عبيد الله بن زياد بن ظبيان تميمى كه از منبر بالا رفت و سخنانى گفت كه قومش تعجب كردند. مردم گفتند: خداوند امثال تو را در بين ما زياد كند. او مى گفت: هر آينه اگر از پروردگارتان چيزى بخواهيد، به او ظلم كرده ايد؛
و نيز ابو سمّال الأسدى(3)كه شترش گريخت و گفت: اگر خداوند شما آن را به من برنگرداند، من نماز نگزارم. لذا افسار آن را در ريگستان آويخت، شترش آمد و آن را گرفت. سپس گفت: خداوند شما مى دانست من بر خواسته ام مصرّم.(4)
1) . عقد الفريد 244/1 و عيون الاخبار 270/1 و مردى به حجاج گفت: خداوند امور امير را اصلاح كند. ساكن شدن خود را در عراق چگونه ديدى؟ گفت: بهترين سكونتگاه من است، اگر خداوند چهار نفر را به من برساند تا خونشان را بريزم. گفتند: آنان چه كسانى هستند؟ گفت: مقاتل بن مسمع...
2) . صافات/ 161.
3) . در العقد الفريد آمده است: ابو سمّال الحنفى؛ و در عيون الاخبار آمده: ابو سمّاك.
4) . در الصحاح و اللسان آمده است: او سوگند خورده بود و بر خواسته اش تأكيد داشت. در عيون الاخبار آمده است: من سوگند خوردم و مصرّ هستم. اما مرد چهارمى نيز در منابع ديگر ذكر شده و او معبد بن زرارة است.
زبير از قول عبيد الله بن موسى بن طلحه و او از زهير بن حسن، غلام ربيع بن يونس گفت:
حجاج بر وليد بن عبد الملك وارد شد و نزد او دو ركعت نماز به جاى آورد. بعد وليد برخاست و سوار شد و حركت كرد. حجاج نيز كنار او راه مى رفت؛ در حالى كه در دستش زره و سپرى بود. وليد به او گفت: اى ابا محمد، سوار شو. گفت: امير المؤمنين مرا به انجام جهاد امر دهد، زيرا ابن زبير و ابن اشعث مرا در مدّت طولانى از جهاد بازداشته اند. وليد از او خواست كه سوار شود. در حالى كه با او سخن مى گفت، همراه وليد وارد شد. حجاج مى گفت با اهالى عراق چنين و چنان كردم كه در اين حال كنيزى نزد وليد آمد و چيزى (در گوش او) گفت كه وليد متغير شد. بعد رو به حجاج كرد و گفت: اى ابا محمد، آيا مى دانى اين كنيز چه گفت؟ پاسخ داد: خير. وليد گفت:(1)امّ البنين دختر عبد العزيز بن مروان او را نزد من فرستاد و گفت اين اعرابى كه همراه تو مسلح است كيست؟ من نيز به او پيام دادم كه وى حجّاج بن يوسف است. امّ البنين به من پاسخ داد: به خدا سوگند، اگر ملك الموت با تو خلوت مى كرد، بيشتر دوست مى داشتم تا با حجاج بن يوسف خلوت كنى كه او دوستان خدا و بندگان مطيع او را به ستم و ظلم مى كشد. حجاج گفت:(2)
امير المؤمنين، زنان ريحانه هستند و قهرمان نيستند. آنان را از اقداماتت آگاه و به آگاهى از اسرارت اميدوار نكن. آنان را بيشتر از آنكه بايد خود را براى تو بيارايند، به كار نگير و جز در مواقع لزوم با آنان همنشين مشو؛ زيرا همنشينى با آنان جز حقارت و خوارى نيست.(3)
بعد برخاست و خارج شد. وليد، امّ البنين را از اين گفتگو با خبر كرد. او گفت: من دوست
1) . در مروج الذهب 365/5 و در عيون الاخبار 169/1 و خبر اين چنين آمده است: حجاج بر وليد بن عبد الملك داخل شد در حالى كه زره و عمّامۀ مشكى و كمان عربى و تيردان چرمى و بدون چوب داشت. امّ البنين دختر عبد العزيز بن مروان كسى را نزدش فرستاد و گفت: اين اعرابى غرق در سلاح كيست كه در نزد توست؟
2) . در عيون الاخبار آمده است: از خوش طبعى و خوش منشى با زنان پرهيز كن. آنان را از اسرار مكر دشمنانت مطلع نكن.
3) . در مروج الذهب آمده است: آنان را از اسرارت آگاه نكن كه مكر دشمنانت نيست؛ چرا كه آنان جز بر خودشان اطمينان ندارند و در برخورد و همنشينى با آنان زياده روى نكن. از مشورت كردن با آنان پرهيز كن؛ چرا كه رأى آنان سست و عزمشان كاهل است از آنان چشم بپوشان.
دارم امير المؤمنين به او دستور دهند كه نزد من آيد تا شما را از آنچه بين من و او خواهد گذشت، مطلّع كنم. صبح روز بعد حجاج بر وليد وارد شد، وليد گفت: امّ البنين بر من وارد شود. حجاج گفت: امير المؤمنين من را عفو كنند. او گفت: دستور را اجرا كنيد. او را آوردند. ام البنين زمان زيادى پشت پرده ماند. سپس گفت: اى حجاج، آيا تو نزد امير المؤمنين بر قتل ابن زبير و ابن اشعث اصرار كردى؟ تو غلامى هستى كه بالاتر از همه نيستى، اما به خدا سوگند، اگر اين چنين نبود كه خدا مى دانست كه پست ترين خلقش هستى، تو را به انداختن و زدن (منجنيق) به كعبه و كشتن ابن ذات النطاقين(1)و ابن حوارى رسول اللّه(2)
در دو منبع قبلى اين قسمت حذف شده و به جاى آن آمده است: اولين كسى كه در اسلام متولد شد. در العيون آمده است: اما امير المؤمنين، تو را از همنشينى با زنان و شهوترانى بر حذر مى دارم.
امتحان نمى كرد. اما ابن اشعث، به جان خودم سوگند او از تو بالاتر بود كه بر او خشم گرفتى و كسى بود كه هنگام سختى ها از او يارى مى خواستى. اگر اين گونه نبود كه امير المؤمنين در ميان اهل يمن ندا داد (و تو را به اين مقام برگزيد) امروزه در تنگا و تحت سيطرۀ نيزه هاى آنان بودى و آنان با تلاششان از تو پيشى گرفته بودند و در ميان آنها اسير بودى و چشمانت در اين راه (حكومت دارى) بسته بود.(3)باوجود اين، زنان امير المؤمنين عطر را از گيسوانشان شسته اند، اما در مورد اينكه از امير المؤمنين خواسته اى كه از لذّاتش چشم بپوشد و نيازش را از زنان بكاهد، اگر افرادى مثل امير المؤمنين از اين امر دست بردارند، تو خود به آن روى مى آورى. اى ناكس و فرومايه، همانا كسى از اين امر چشم پوشى مى كند كه مانند مادرت «البظراء» ضعف نيروى جنسى داشته، يا قيافه و اخلاق و خويش زشت و كريه باشد. تو شايسته نيستى كه كسى به1) . ذات الناطقين: منظور عبد الرحمن بن محمد بن اشعث است كه بر ضد حجاج شوريد. او كه به جنگ با خوارج سيستان رفته بود، عليه حجاج قيام كرد و در واقع دير جماجم شكست خورد، آنگاه هنگام فرار از ديوارى به پايين پرت و كشته شد. - م
2) . منظور از ابن حوارى، عبد الله بن زبير فرزند زبير بن عوام صحابۀ رسول خداست. - م
3) . حجاج بن يوسف ثقفى در طائف معلم قرآن بود. روزى از جانب عبد الملك حكمى براى وى رسيد و او به دربار فراخوانده شد تا به امارت عراق منصوب شود. قرآن را بوسيد و كنار گذاشت و گفت: «هذا فراق بينى و بينك». به گفتۀ منابع تاريخى او در طول حكومتش در عراق بيش از يكصد هزار نفر را چه از خوارج و چه از مخالفان و نيز شيعيان به قتل رسانيد. گفته شده است او حتى عده اى را زنده لابلاى ديوارها قرار مى داد و روى آنها را مى پوشانيد و يا زنده بگور مى كرد و مى سوزانيد. - م
سخنانت گوش دهد و از آن پيروى كند. خدا گويندۀ اين گونه سخنان را بكشد و نيزۀ تيز غزاله حرورى(1)را در قفسۀ سينه اش بنشاند. آنگاه چنين سرود:
أسد علىّ و فى الحروب نعامة *** ربداء تنفر من صفير الصافر
هلا برزت إلى غزالة فى الوغى؟ *** أم كان قلبك فى جناحى طائر
صدعت غزالة قلبه بفوارس *** تركت نواظره كأمس الدابر
[در برابر من مانند شيران هستى و در ميدان جنگ مانند شترمرغى تيره رنگ كه از بانگ پرندگان مى ترسد.(2)هان، آيا در ميدان جنگ با غزاله رو در رو مى شوى يا اينكه قلب خود را در بالهاى پرنده اى قرار مى دهى؟ كه غزاله قلب او را با تيرش شكافت و هيچ اثرى از او به جاى نگذاشت گويى چون روزگار گذشته هيچگاه وجود نداشته است].
وى سپس به كنيزش فرمان داد كه او را بيرون كند. هنگامى كه حجاج نزد وليد رفت، وليد از او پرسيد: اى ابا محمد، او را چگونه يافتى؟ گفت: اى امير المؤمنين، به خدا سوگند ساكت نشد تا جايى كه زير زمين براى من از روى زمين بهتر گرديد. وليد گفت: او دختر عبد العزيز بن مروان است.(3)
احمد بن سعيد به نقل از زبير و او به نقل از محمد بن سلاّم گفت:
مردى در مجلس حسن(4)، تولّد نوزادى را به مردى به اين گونه تبريك گفت: «هنّاكه الله، و هنا هوك حتى تكون كه و يكون كك»؛ [خداوند او را براى تو و تو را براى او مبارك گرداند تا تو و او مانند هم بشويد]. حسن گفت: «به خدا سوگند بر كسى كه با زبان فارسى يا مانند تو سخن بگويد، سرزنشى نيست».
1) . غزالة همسر شبيب حرورى (خارجى) است كه حجاج از كشتن او ناتوان شد و از دست حجاج گريخت. او بسيار شجاع و سواركار ماهرى بود. (مروج الذهب 321/5)
2) . اين اشعار در ديوان خوارج، ص 114 منسوب به عمران بن حطان آمده است.
3) . در مروج الذهب آمده: وليد خنديد به گونه اى كه بر روى دو پايش نشست بعد گفت: اى ابا محمد او دختر عبد العزيز است.
4) . منظور حسن بصرى است. - م
احمد بن سعيد از زبير و او از عمر بن ابى بكر مؤملى، از عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر گفت:(1)
عمرو بن معدى كرب زبيدى بر عمر بن خطاب وارد شد، در حالى كه ربيع بن زياد(2)و شريك بن اعور، هر دو از قبيله حارث، نزدش بودند. بر او سلام كرد و سپس گفت: اى امير المؤمنين، آيا قبيلۀ بنو مخزوم را تأييد مى كنى؟ گفت: اى اباثور، منظورت چيست؟ گفت: بر دايى تو ابو سليمان، يعنى خالد بن وليد(3)وارد شدم. او به من كمان، تيردان و گاو نر داد و مرا سير كرد. عمر گفت: در اين كار گشايشى است. او گفت: اى امير المؤمنين، براى تو يا براى من؟ پاسخ داد: آرى، هم براى من و هم براى تو. او پاسخ داد: هرگز چنين نيست اى امير المؤمنين. مرا ديده اى كه گوشت چارپايان را بخورم يا اينكه استخوان آن را جدا و خرد كنم و يك ظرف بزرگ شير، ماست و يا شير تازۀ جوشيده بنوشم؟ گويد:
عمر از اين سخن متعجّب شد و به ربيع بن زياد نگريست. ربيع گفت: اى امير المؤمنين، او اين گونه است. عمرو ادامه داد: اى امير المؤمنين، من مدت بيست سال در كنار قبيلۀ بنى حارث بن كعب زندگى كردم، آنان در سختى و عسرت نزد من مى آمدند و كوزه هاى شراب را مى آوردند. پس وقتى احساس كردم كه قلب آنها سخت و قسى شده، در دهان آنان از جوشيدۀ حنظل(4)ريختم. شريك بن اعور گفت: اى امير المؤمنين، ما نمى توانيم او را سرور خود قرار دهيم و سخنان او را بر خود پذيرا شويم. عمرو گفت: اين امر در
1) . اين روايت به طور خلاصه در الأغانى 137/14 آمده است.
2) . او ربيع بن زياد بن أنس بن الديان الحارثى است كه رسول خدا را درك كرد، عبد الله بن عامر او را در 29 ق حاكم سجستان كرد. از همراهى او با عمر بن خطاب روايات زيادى نقل شده است. شرح حالش در الاصابة 492/1 آمده است.
3) . خالد بن وليد از قبيلۀ بنى مخزوم بود كه در عصر جاهليت با قبيلۀ عمر يعنى عدى بن كعب اختلافاتى داشت او در عصر ابوبكر فرماندهى نبردهاى ردّه را برعهده گرفت، اگرچه با مخالفت عمر بن خطاب روبرو شد. تندروى هاى خالد و خشونت در سركوب مخالفان، عمر را بر آن داشت تا عزل وى را به از ابوبكر بخواهد اما ابوبكر گفت شمشيرى را كه خداوند برافروخته است در نيام نمى كند، آنگاه كه عمر بن خطاب به خلافت رسيد، خالد بن وليد را عزل و خانه نشين كرد. - م
4) . حنظل گياهى تلخ است. - م
اختيار تو است اى ابن أعور؛ چرا كه من عقب نمى نشينم و از اين امر (حكومت بر شما) چشم نمى پوشم و از دشمنانم نگران و مضطرب نمى شوم.
راوى گويد: وقتى كه عمر ترسيد كار و اختلاف بين آنان سخت و پيچيده و بزرگ شود، گفت: واى بر شما. بعد رو كرد به عمرو و گفت: اى اباثور، در مورد خوردن و آشاميدنت سخن گفتى. تو مردم را در زمان جاهليّت و بعد از اسلام ديده اى. پس به من بگو(1)آيا تاكنون به سواركار ماهرى برخورد كرده اى؟ پاسخ داد: اى امير المؤمنين، من با اينكه در جاهليّت مشرك بودم، هرگز دروغ را نمى پسنديدم. پس چگونه وقتى خداوند مرا به اسلام هدايت كرد(2)، دروغ بگويم؟ من آن روز از گروهى از بنى اسد پرسيدم آيا شما به كسى يورش برديد؟ گفتند: بر چه كسى؟ گفتم: بر بنى البكاء. گفتند: مسافت آنان دور و پايدارى آنان زياد و اموالشان اندك است. گفتم: پس بر چه كسى؟ گفتند: بر گروهى از كنانه. به ما خبر رسيد كه مردان آنها از قبيله خارج شده اند. پس من نيز با گروهى به سوى آنان خارج شدم تا به وادى و سرزمينى از آنان و به قومى بدبخت و بى چيز، رسيدم. عمر گفت: چگونه دانستى كه آنان بدبخت هستند؟ گفت: چادرهاى بزرگى از پوست داشتند و ديگ هايى كه زيرشان آتش اندك بود و شتر و گوسفندانى كم. عمر گفت: به جان خودم اين ها نشانۀ راحتى و آسايش است. عمرو گفت: به سوى بزرگترين چادر آنان رفتم. كنيزى مانند خورشيد در برابرم ظاهر شد. وقتى مرا ديد، دستش را بر سينه اش گذاشت و شروع به گريستن كرد. گفتم: براى چه گريه مى كنى؟ گفت: من براى خود يا اموالم نمى گريم. گفتم: پس براى چه مى گريى؟ گفت: براى كنيزكان دوشيزۀ پستان برآمده خود كه آنان را دوست دارم و اكنون درون وادى هستند. گويد: من با اسبم به درون وادى رفتم تا اينكه به مردى رسيدم كه كفشهايش را مى دوخت و شمشيرش را در كنارش آويخته بود. وقتى او را ديدم، دانستم كه كنيز مرا فريب داده و نيرنگ زده است. او وقتى مرا ديد، بى توجه برخاست و كوله بارش را برداشت و هنگامى كه ديد خيمه هاى قومش فروافتاده است، بر من حمله كرد و اين چنين مى خواند:
قد علمت اذ منحتنى فاها *** و لحقتنى بكرة رداها
انى سأحمى اليوم من حماها *** يا ليت شعرى ما الذى دهاها
[يقينا هنگامى كه دهانش را به من مى بخشيد و صبحگاهان لباسش را به لباسم مى چسبانيد (هنگامى كه به من خيلى نزديك بود) مى دانست كه من امروز از او حمايت خواهم كرد. اى كاش مى دانستم كه چه حادثۀ ناگوارى برايش پيش آمده است].
او مى گويد من نيز او را چنين پاسخ دادم:
عمرو على طول السرى دهاها *** بالخيل يزجيها على وجاها
حتى إذا حلّ بها احتواها
[عمرو در طول شب او را با اسبى كه با سرعت مى دود، به سختى دنبال كرد تا اينكه به او رسيد و او را گرفت].
بعد به او حمله كردم و خواندم:
أنا ابن عبد الله محمود الشيم *** مؤتمن الغيب و فىّ بالذمم
من خير من يمشى بساق و قدم
[من پسر عبد الله با اخلاق پسنديده ام. به غيب ايمان دارم و به عهد خود وفادارم. از بهترين كسانى هستم كه با ساق و پا راه مى رود (از بهترين انسانها به شما مى روم)].
او نيز بر من حمله كرد و خواند:
أنا ابن ذى الأقيال أقيال البهم *** من يلقنى يود كما أودت إرم
اتركه لحما على ظهر و ضم
[من فرزند اين پادشاهان هستم، پادشاهانى كه افرادى دلير دارند هركس روياروى من قرار بگيرد كج و خراب مى شود (نابود مى شود) همانطورى كه عمارت ارم شد. آيا او را بر چوبى كه گوش را بر آن مى آويزند، رها كنم].
عمرو گويد: بين ما دو ضربه ردّ و بدل شد. من او را هشيارتر از زاغ، ضربه زدم و او سريعتر از شير بر من ضربه زد و شمشير او به زين اسبم خورد و زين پاره شد و رگهاى اسب من زخم برداشت. پس من روى پاهايم ايستادم و گفتم: اى فلانى، هيچ كس در ميان
اعراب اين گونه با من نمى تواند روبه رو شود مگر سه نفر. حارث بن ظالم(1)به سبب سنّ و تجربه اش، عامر بن طفيل(2)براى شرافت و بزرگيش و ربيعة بن مكدّم(3)به سبب حيا و دلاوريش. تو كيستى، كه مادرت به عزايت نشيند؟
پاسخ داد: نه، اول تو بگو كيستى، اى كه مادرت به عزايت نشيند؟
گفتم: من عمرو بن معدى كرب هستم.
او نيز گفت: من ربيعة بن مكدّم هستم.
گفتم: يكى از اين سه شرط را انتخاب كن. يا مجبور شويم با شمشيرهايمان بجنگيم و كشته شويم يا اينكه كشتى مى گيريم و هركسى رقيبش را بر زمين زد، او را بكشد، يا اينكه باهم سازش كنيم.
گفت: تو انتخاب كن.
گفتم: قوم تو به تو نياز دارد و قوم من نيز به من نياز دارد و لذا سازش براى من و تو بهترين راه است. سپس دستش را گرفتم و او را نزد يارانم آوردم. به آنان گفتم: از آنچه در اختيار داريد، دست برداريد. اگر شما هم آنچه را من ديدم مى ديديد، از هرچه اندوخته بوديد، دست مى كشيديد. آنان نيز گفتند: ما هرچه را داريم رها مى كنيم و برمى گرديم.
احمد بن سعيد به ما خبر داد و گفت:
زبير برايم نقل كرد كه محمد بن ضحاك حزامى به نقل از پدرش، از عبد الرحمن بن ابى الزناد، از ابراهيم بن يحيى بن زيد بن ثابت، از ابى بكر بن معمر بن عبد الله بن زياد بن خارجة بن زيد بن أبى زهير برادر بنى حارث بن خزرج در مورد پندى كه جدش زيد بن
1) . حارث بن ظالم بن يربوع المرى، شاعر جاهلى كه به جوانمردى و وفاى به عهد مشهور بود؛ به گونه اى كه ضرب المثل شده است.
2) . عامر بن طفيل بن مالك بن جعفر العامرى شاعر جاهلى، سواركار ماهر قبيلۀ قيس نزد رسول الله آمد و گفت: بخشى از بيت المال مدينه را به من اختصاص ده و مرا ولى امر بعد از خود كن تا اسلام آورم. پيامبر گفت: «خداوندا، مرا از شر عامر محفوظ و بنى عامر را هدايت كن». (الشعر و الشعراء 252)
3) . ربيعة بن مكدم بن عامر از كنانة يكى از سواركاران مشهور و شاعر عصر جاهلى بود. (الأغانى 135/14)
خارجه(1)
راوى اين روايت نعمان بن بشير، از هواخواهان سرسخت عثمان و نيز معاويه بود. او همان كسى است كه پيراهن خونين عثمان را به نزد معاويه برد و او آن را بر نيزه كرد و جنگ صفين را به راه انداخت. نعمان در زمان خلافت معاويه به مناصب مهمى رسيد. - م
بعد از مرگش به ما داد، روايت كرد و گفت(2): اى مردم، ساكت باشيد و گوش دهيد. بعد گفت: اللّه اكبر، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در كتاب اول (قرآن) ستايش(3)مطالبى شبيه به اين در المغانم المطابة و السهودى آمده است.
شد و راست گفت و راست گفت. آنگاه ادامه داد: دو كس كه به رحمت الهى واصل شدند، ابوبكر يار و مصاحب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه از لحاظ جسمى ضعيف و از لحاظ روحى قوى بود و عمر بن خطاب كه قوى ترين مرد و درستكار و پايدار بود كه در راه خدا به سرزنش هيچ سرزنش كننده اى گوش نمى داد و عثمان كه امروز اميرتان و طاعت او بر شما واجب است. اى مردم، گوش فرا دهيد و اطاعت كنيد، اميرتان را پيروى كنيد.او دربارۀ نام عثمان را در مقام امير ذكر كرد كه بر شما واجب است اوامرش را بشنويد و اطاعت كنيد. شما به شيوۀ عثمان بن عفّان رفتار كنيد، سخنانش را بشنويد و اوامرش را اطاعت كنيد. او با آرامى و مدارا با مردم برخورد و اموالش را انفاق مى كند. كسى كه ولايت او را پذيرفت، عهد و پيمانش را نمى شكند. بعد گفت:(4)چاه أريس و چاه اريس
1) . زيد بن خارجة بن زيد بن ابى زهير مالك أنصارى خزرجى، پدرش در جنگ احد حضور داشت و خودش نيز در جنگ بدر. ابن عبد البر در الاستيعاب گويد: او كسى است كه بعد از مرگش سخن گفت و در اين مسئله اختلافى نيست. به اين دليل كه او قبل از مرگش بيهوش شد و روحش پرواز كرد. بعد او را در كفن پيچيدند. آنگاه روح او برگشت و سخن گفت به كلامى كه در آن از ابى بكر، عمر و عثمان ياد كرد و آنگاه از دنيا رفت. اين روايت را راويان مطمئن شامى از نعمان بن بشير و راويان معتبر كوفى از يزيد بن نعمان بن بشير از پدرش عنوان كرده اند. (الاستيعاب 541/1 و الاصابة 547/1)
2) . الاستيعاب و المغانم المطابة 28 و السمهودى 1222/2.
3) . در الاستيعاب: احمد در كتاب اول (قرآن) ستايش شده است و راست گفته اند. ابوبكر صديق در جسم ضعيف، و در اجراى اوامر الهى قوى بود. عمر بن خطاب قوى و درستكار و عثمان بن عفان كه بر روش آن دو نفر قبلى رفت، چهار سال از دورانش گذشته و دو سال باقى مانده است. او را فتنه اى فرامى گيرد كه در آن قوى بر ضعيف ستم مى كند و روز قيامت بزودى فرامى رسد. اما چاه اريس چيست؟
4) . معجم البلدان: چاه أريس، چاهى است كه در مقابل مسجد مدينه قرار داشت. احمد بن يحيى بن جابر گفت: اريس مردى از يهوديان مدينه بود كه اموالش را به عثمان بن عفان داد و انگشترى پيامبر (ص) در سال ششم خلافت از دست عثمان به درون چاه افتاد. به هر طريقى كه ممكن بود سعى كردند آن را بيرون آورند اما ممكن نشد و اين حادثه مهمى در اسلام شد. گفته اند: عثمان اموالى را از خلفاى قبل به دست آورد و اولين كسى بود كه انگشترى پيامبر (ص) را از دستش خارج كرد؛ چرا كه قبل از او در دست ابوبكر و عمر بود. - مصحح. شايان ذكر است كه چاه اريس در مقابل مسجد مدينه نيست، بلكه مقابل مسجد قبا بوده است. در طول تاريخ اين چاه به بئر عثمان و بئر خاتم (انگشتر) نيز معروف بوده است؛ زيرا عثمان، انگشتر پيامبر (ص) را در اين چاه گم كرده بود. امروزه از آن چاه اثرى نيست. - م
چيست؟ بعد، از نامه اى ياد كرد كه عمرو بن عاص ثقفى قبل از رسيدن خبر پيروزى و فتح (مصر) توسط مسلمانان، به عثمان نوشته بود.
بعد گفت: همۀ مردم باهم برابر هستند. اما ملاك برترى مردم اعمال آنان است و گفت: پيامبران و شهدا مى آيند و همراه هر پيامبرى امتى هم قدر و هم منزل او مى بينى و ادامه داد: اين بهشت و اين جهنم است. بعد اين آيه قرآن را تلاوت كرد: «كلاّ انها لظّى، نزاعة للشوّى، تدعوا من ادبر و تولى»(1). سپس افزود: فتنه اى به پا خواهد شد آنگاه از شهدا ياد كرد و بعد از تكبير گفت: خارجة بن زيد(2)و سعد بن ربيع(3)و عبد الله بن رواحة(4)و خلاد بن سويد(5)و ثابت بن شمّاس(6)و عبادة بن قيس(7). گفت: دو سال گذشت، چهار سال باقى مانده است. مردم در آن دچار سختى مى شوند؛ به طورى كه قوى آنها ضعيفشان را مى خورد. مردم گويند: اين امر خداست و آخر الزمان شده است.
راوى گويد ابراهيم بن يحيى گفت: جدم ام سعد دختر سعد بن ربيع به من گفت: از هنگامى كه زيد بن خارجه در حال احتضار بود، نزد او بودم مرا از چيزهايى خبر داد كه ابوبكر به عمر گفته بود. اما همۀ آن مطالب را نگفت. عبد الرحمن گفت: ابو الزناد نيز مطالبى مشابه گفته هاى ابراهيم بن يحيى نقل كرد؛ جز اينكه ابو زناد مى گفت: ابراهيم بن
1) . معارج/ 15-17.
2) . او كه داماد ابوبكر بود، در جنگ احد به شهادت رسيد. (الاصابة 399/1)
3) . سعد بن ربيع بن عمرو بن ابى زهير انصارى خزرجى يكى از معروف ترين انصار بود كه در جنگ احد شهيد شد. (الاصابة 24/2)
4) . شاعرى مشهور از با سابقه ترين انصار بود كه در جنگ مؤته به شهادت رسيد. (الاصابة 298/2)
5) . خلاد بن سويد بن ثعلبة الانصارى الخزرجى كه شاهد پيمان عقبه و جنگ بدر بود و در جنگ بنى قريظه به شهادت رسيد. (الاصابة، 499/1)
6) . ثابت بن قيس بن شماس بن زهير بن مالك بن امرى القيس الانصارى الخزرجى خطيب و سخنران انصار، در روايتى كه اهل حديث نقل كرده اند و بسيار مشهور است، رسول الله به او بشارت بهشت داد و او در جنگ يمامه شهيد شد. (الاستيعاب 193/1 و الاصابة 197/1).
7) . او عبادة بن القيس بن عبسة بن اميّة بن مالك انصارى خزرجى است كه در مؤته به شهادت رسيد. گفته شده نامش عباد بود. (الاصابة 258/2).
يحيى راست گفت. او مى گويد: ما سه برادر بوديم كه دو نفر ما مردند و سومين منتظر رحمت پروردگارش است. و ادامه داد: هركس بخواهد با او مخالفت كند، با او هم پيمان نشود. او مى گويد: اى عبد الله بن رواحه آيا خارجه و سعد را ديده اى؟ او نيز تكبير گفت؛ گويى كه آنان را ديده است. بعد گفت: اين فلان و فلان است. گروهى كه ابراهيم آنان را نام برد و او مى گفت: فتنه اى آيد. گويى كه شب به سر آمده است. و او مى گفت: البته امر خدا محقّق الوقوع است. از آن چيزى نمى دانم و او سه بار اين حرف را تكرار كرد. او ويژگيهاى ديگرى براى عمر افزود و آن اينكه وى مردم را برحذر داشت از اينكه افراد قوى بر ضعيفان ظلم كنند. ابراهيم مى گفت: چهار سال از دوران او (عثمان) سپرى شد و هشت سال ديگر مانده است.
ابو زناد گفت:(1)
در آن زمان بعد از وفات زيد، مرد ديگرى وفات كرد، آن گونه كه به ما خبر داده اند، او بعد از وفاتش تكبير گفت كه عده اى آن را شنيده اند. آنگاه گفت كه زيد بن خارجه راست گفت. خبرى به ما نرسيده است كه او كلمه اى بيشتر گفته باشد. مرد سوم نيز از دنيا رفت.
براساس آنچه به ما رسيده است، بعد از مرگش گفت:(2)پروردگارم را ديدار كردم و او مرا در ميان باغها و ريحانها قرار داده است؛ پروردگارم خشنود است و كار آسانتر از آن است كه شما گمان مى كنيد. اما مغرور نشويد.
1) . در الاستيعاب 552/1 آمده است: سعيد بن مسيب گفت: مردى از بنى خطمه هلاك شد و او را با لباسش كفن كردند، اما از سينه اش صداى نفس شنيده شد. بعد سخن گفت كه برادر بنى حارث بن خزرج راست گفت و راست گفت. وفات او در دوران خلافت عثمان بود.
2) . در الاستيعاب آمده است: ربعى بن خراش گفت: برادرم مرد. او زمان نمازش از همۀ ما طولانى تر و در روزهاى گرم بيشتر از ما روزه دار بود. ما او را كفن كرديم و در كنار او نشستيم. هنگامى كه پارچه را از صورتش كنار زديم، گفت: سلام عليكم. گفتم: سبحان الله آيا بعد از مرگ سخن مى گويى؟ گفت: من پروردگارم را ديدار كردم و او مرا در باغها و بستان ها جاى داده است. در حالى كه پروردگارم از من خشنود است. من را لباسى از حرير پوشاندند. به وسيله من به سوى رسول خدا بشتابيد كه او قسم خورد كه شفاعت نكند كسى را مگر اينكه او را درك كند يا ببيند و اين كار آسانتر است از اينكه به سوى او برويد. پس پراكنده نشويد.
زبير به نقل از ميمون حضرمى(1)گفت:
قصد حج داشتم. زنى كه مشغول گفتگو با او بودم، به من گفت: بايست و خانۀ مرا هفت بار طواف كن، همان گونه كه بيت الله را طواف مى كنند و شترت را بدوان همان گونه كه حاجيان شترانشان را مى دوانند؛ سرت را بتراش همان گونه كه آنان سرشان را مى تراشند؛ همسايۀ ما را رمى كن (سنگ بزن) همان گونه كه رمى جمره مى كنند؛ مرا ببوس همان گونه كه ركن را مى بوسند. من اين كار را كردم و در اين مورد گفتم:
قد كنت اجمعت حجّ البيت أطلبه *** و القلب عن حجّ ذاك البيت مشتجر
أرى خلافا ذهاب البيت أطلبه *** و ها هنا بيت جمل ما له ستر
للّه سبعة أطواف أطوف به *** كما يطوفون شدّا لست أقتصر
ورمى جارتها جهدى كرميّهم *** رؤوس الجمار التى ترمى و تبتدر
فسوف أحلق رأسى مثل حلقهم *** حتى يكرّوا و رأسى ما له شعر
و سوف أركض نضوى مثل ركضهم *** حتى يكرّوا و هو مستنقص دبر
كانت مناسكهم تقبيلهم حجرا *** و من يقبّلك لا يعرض له حجر
لو كان أدركها عثمان أو عمر *** ما حجّ غيرك عثمان و لا عمر
[قصد حج بيت اللّه الحرام را داشتم در حاليكه دلم از حجّ آن خانه رها بود، به نظر من رفتن به خانۀ خدا كارى اشتباه است چرا كه در اينجا خانه اى زيبا وجود دارد كه پرده اى ندارد. براى خداوند هفت بار طواف مى كنند و من نيز خانۀ او را محكم و استوار طواف كردم؛ بدون اينكه در اين امر كوتاهى كنم. همسايگان او را به جدّ رمى كردم؛ همان گونه كه جمره هاى منى را سنگ مى زنند. پس بزودى سرم را مانند سر آنان تراشيدم. در چند نوبت به گونه اى كه مويى بر سرم نماند؛ با سرعت «سعى» كردم، همان گونه كه آنان مى كنند. جزو مناسك آنان بوسيدن حجر الاسود است، در حالى كه كسى كه تو را
1) . ميمون بن عبد الله بن ضماد خضرمى، نسبش به حضرموت مى رسد. او برادر علاء بن حضرمى مستجاب الدعوة است و در زمان جاهليت چاه ميمون را كه منسوب به اوست حفر كرد كه در نزديكى آن ابى جعفر منصور به خاك سپرده شد. (المعارف 283 و معجم البلدان 236/1)
مى بوسد، به حجر الاسود رو نمى آورد. اگر عثمان يا عمر تو را درك مى كردند، نه عثمان و نه عمر جز بر تو حج نمى گذارند].
راوى گويد: ابوبكر بن محمد بن موسى بن عمران بكرى هنگامى كه سخن مرا شنيد، گفت: خداوند تو را رحمت كند. چه عاملى سبب شد كه ابا بكر را از آنچه دو شيخ (عمر و عثمان) را وارد كردى خارج كنى؟ من نيز به او پاسخ دادم: خداوند تو را رحمت كند؛ من او را از آنچه مردم در آن اختلاف دارند، خارج نساختم.
احمد بن سعيد گفت: زبير برايم از محمد بن اسماعيل بن جعفر بن ابراهيم و او از عبد العزيز بن عمران(1)نقل كرد و گفت:
من همراه پدرم در يمامه بودم كه هيأتى بر سرىّ بن عبد اللّه وارد شد و ابن هرمه اين شعر را براى ما سرود:
هجوت الأدعياء فنا صبتنى *** معاشر خلتها عربا صحاحا
فقلت لهم و قد نبحوا جميعا *** علىّ فلم أجب لهم نباحا
أأنتم منهم فأصد عنكم *** و أنسبكم لنسبتهم صراحا
و إلا فاحمدوا رأىّ فإنّى *** أزحزح عنكم الابن القباحا
و حسبك تهمة لصحيح قوم *** يمدّ على أخى سقم جناحا
[من مدعيان را هجو كردم. پس آنان نيز كه من آنها را اعرابى سالم مى دانستم مرا دشنام دادند. به آنان گفتم: اگر همه بر من فرياد زنند، در جواب آنان فرياد نمى زنم. آيا شما هم از ايشان هستيد تا من از شما روى گردانم و شما را با آنها هم نسب بدانم. آنان شما را به نسب خالص خود نسبت مى دهند. در غير اين صورت نظر مرا بستاييد كه من فرزند ديو سيرت و بدكاره را از شما دور كنم. براى خدشه دار كردن عظمت و درستكارى قومى و گروهى همين بس كه اين قوم افراد ناسالم را پناه مى دهد].
1) . عبد العزيز بن عمران، فرمانده معروف عباسى در عصر مأمون (الأغانى 31/90)
زبير برايم گفت هارون بن عبد الله زهّرى از مردى كه همراه سرىّ بن عبد اللّه بود و من نامش را فراموش كردم، نقل كرد كه سرىّ بن عبد الله مى گفت:
دوست داشتم كه ابن هرمه نزد من بيايد. من به او گفتم: چه مى شود كه برايش نامه اى بنويسى. پس او گفت دوست ندارم كارهايى را كه طاقتش را ندارم، بر گردنم اندازند. پس من براى ابن هرمه نامه نوشتم. او پرهيز داشت بيايد؛ مگر اينكه سرى بن عبد الله برايش نامه بنويسد. اما بعد صبرش تمام شد و به سويش رفت. هنگامى كه رسيد، من بر سرىّ وارد شدم و او را (از ورود وى) با خبر كردم. او خوشحال شد.
ابن هرمه كه مردى زشت چهره بود بر او وارد شد. او نشست و مشاور و كاتب او ابن زنبج كه مردى زيبا بود نيز در كنارش نشست. ابن هرمه به او گفت: خداوند تو را خير دهد؛ تو را مدح و ستايش كرده ام. گفت: پس بخوان. بعد گفت: اين ابن زبنج است كه مى خواند.(1)پس ابن زبنج سرود. او نيز به وى گفت: احسنت اى ابا اسحاق، چه خواسته اى دارى؟ پاسخ داد: من چون بنده اى ضعيف نزدت آمده ام. گفت: بلكه انسان آزاده و كريمى آمده است. گفت: من براى خود مالى را كنار نگذاشتم مگر اينكه آن را در اختيار ديگران قرار دادم و نه دوستى مگر اينكه آن را به ديگران واگذاردم.
او ادامه داد: تا اينكه فقط دو خانه برايم ماند(2)و سلطان نيز گران بهاترين آن را براى صدقات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قرار داد(3)و براى آن انفاق كرد و با آنچه از درآمد آن بيرون مى آيد، مردم را سير مى كنند. گفت: چه قدر قرض دارى؟ گفت: هفتصد دينار. پاسخ داد: پرداخت اين قرض برعهدۀ من باشد.
راوى گويد: ابن هرمه چند روز آنجا ماند. آنگاه به من گفت: خوشحال هستم.(4)گفتم:
1) . اين سطر در اصل نامنظم است. در نسخۀ ب يك سطر از «و كان جميلا» افتاده است.
2) . در الأغانى: گويى كه او مقروض بود و اموالى را نيز در اختيار داشت. سرىّ به او گفت: قرض تو چه قدر است؟
3) . در الأغانى آمده است: خداوند عزّ و جل قرضت را ادا كند.
4) . در الأغانى آمده است: امر كرد كه هفتصد دينار براى اداى قرضش بدهند و صد دينار براى خريد كالا و صد دينار به خانواده اش دهند.
شعرى بگو و خوشحاليت را در آن بازگو كن. او نيز اين شعر را سرود:
إنّ الحمامة فى نخل ابن هدّاج *** هاجت فؤاد سقيم القلب مهتاج
أما مخبّر أنّ الغيث قد نتجت *** منه عشار تماما غير إخداج
شقّت سوائفها بالفرش من ملل *** إلى الأعارف من حزن و أولاج
هاج العيىّ إلى شوق فهيّجنى *** فعجت من قلب ماض غير منعاج
و ابن الزبنّج ممّا قد يهيّجنى *** بحلق منتحب بالليل نشّاج
[كبوترى بر بالاى نخل ابن هدّاج بود. او قلب انسانى را هيجانى كرد. اما خبر دادند كه ناقه ده ماهه بواسطۀ كمكى كه شد بچۀ سالمى را به دنيا آورد. و كمك هاى او تودۀ ريگ را از منطقه فرش تا أعارف و حتى غارها و زمينهاى پست در برگرفت. انسان ناتوان بواسطۀ شوقى هيجانى شد و مرا نيز هيجان زده كرد. پس دل يكدنده و قلب راست مرا كج و انعطاف پذير ساخت. همچنين ابن زبنج با آن گلويى كه نفس نفس مى زند و شب به هق هق مى افتد مرا دچار هيجان و احساس كرد].
او دستور داد كه قرضش را بدهند و مالى را علاوه بر آن به او دهند كه اگر خدا بخواهد به هزار دينار رسد.
احمد بن سعيد از زبير، از ابراهيم بن حمزه، از مغيرة بن عبد الرحمن مخزومى، از عبد الله بن عمرو بن حفص، از عبد الله، از عمرو بن شعيب، از پدرش و او از جدش و او از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت كرد و گفت: «ما اسكر كثيره فقيله حرام»؛ [هر چيز كه زيادش مسكر و مست كننده باشد، اندك آن نيز حرام است].(1)
زبير گفت:
اسماعيل بن أبى اويس از عبد العزيز بن مطلّب، از موسى بن عقبه، از نافع از عبد الله
1) . الترمذى 58/8 و الجامع الصغير 121/2.
بن عمر گفت كه رسول الله صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «كل مسكر حرام و كل مسكر خمر»؛ [هر مسكرى (مست كننده) حرام و هر مسكرى، خمر (شراب) است](1).
احمد بن سعيد به ما خبر داد و گفت: زبير از برادرش هارون بن ابى بكر، از محمد بن مغيرة بن اسماعيل مخزومى، از عمر بن ابى بكر مؤملى، از سعيد، از عبد العزيز تنوحى قاضى، از عبيد الله بن عزفجة واشجى، از قبيلۀ ازد منطقۀ حمص گفت:
من از كسانى بودم كه از تابوت عبد الله بن زبير مراقبت و نگهبانى مى كردم. در شبى نوبت من بود. در بين خواب و بيدارى بودم كه مردى آهسته آمد و دستش را بر تابوت گذاشت و مدتى تكيه داد. آنگاه گفت: السلام عليك يا امير المؤمنين و رحمة الله و بركاته، خداوند بهشت را پاداش كشته شدنت قرار دهد. تو به راستى امام هستى؛ كسانى كه در شبهاى بسيار سرد در اطرافت ايستاده اند و در روزهاى بسيار گرم در كنار تو روزه هستند، براى خدا خشمگين و براى او راضى مى شوى، و با آنان مهربانى، آنان تحت ولايت شما نفس مى كشند. چون گلۀ شتران وقتى مى چرند بيم ندارند و وقتى مى ايستند، پراكنده و دور نمى گردند. اگر دور و پراكنده شوند تو جايگاه بازگشت آنان هستى، تو براى آنان تلاش مى كنى و آنان براى تو، جز اين نيست كه ما جا پاى اجدادمان گذاشتيم و تو نيز بر جايگاه آنان نشستى. مَعَ اَلَّذِينَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَيْهِمْ مِنَ اَلنَّبِيِّينَ وَ اَلصِّدِّيقِينَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقاً(2).
عبيد الله بن عرفجه گويد: وى آنگاه (پس از اين سخنان) برگشت. من او را دنبال كردم تا به او رسيدم، گفتم: تو كيستى؟ گفت: مردى از قريش، من ابن ابى ثور عامرى هستم. اى اهل شام، اگر از خونمان سيراب نشديد، پس، از آن چه براى شما آشكار كرديم،
بنوشيد. گفتم: آيا تو مرگ را مى طلبى؟ گفت: آيا راهى براى آرزوكنندۀ آن وجود دارد؟ عبيد الله بن عرفجه گويد: به خدا سوگند، چيزى مانع من براى كشتن او نبود؛ مگر آنكه براى حيات خودم نگران بودم.
احمد بن سعيد گفت: زبير از محمد بن حسن مخزومى و او از محمد بن موسى بن سلمة غلام منبوذ نقل كرد:
عثمان بن عفان، عمرو بن عاص را از امارت مصر عزل كرد و به جاى او عبد الله بن سعد بن أبى سرح(1)را برگزيد. عمرو به مدينه برگشت و نزد عثمان رفت. عثمان به او گفت: عبد الله بن سعد را چگونه ديدى؟ پاسخ داد: من او را اميرى در كارش و جاهل به خودش ديدم؛ او از هيچ يك از كارگزارانت بدتر نيست. عثمان گفت: اى عمرو ما را سرزنش مى كنى. پاسخ داد: كسى كه عزل شده، خشمگين است. عثمان به او گفت: اى ابا عبد الله، بسيارى از مردم پيرامون من ازدحام كرده اند، تو خارج شو و از جانب من نزد آنان عذرخواهى كن. عمرو خارج شد و همراه مردم نماز عصر خواند. در پايان نماز به سوى محراب رفت و حمد خداى را به جاى آورد و گفت: اى ياران محمد صلّى اللّه عليه و آله، اى گروه مهاجر و انصار، در ميان شما كسانى هستند كه بر من (در اسلام) پيشى گرفتند؛ گذشتۀ من را ديده اند و من پس از آن را مى بينم. به خدا سوگند، ويژگى در او (عثمان) نديدم مگر اينكه آن را خود و خاندانش به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت دهند و هيچ خير و بركتى در او نديدم
1) . عبد الله بن سعد بن ابى سرح بن حارث قرشى عامرى شاهد فتح مصر بود. او تلاش زيادى در فتح مصر كرد. در سال 63 در عسقلان از دنيا رفت. (الاصابة 309/2) شايان ذكر است كه عبد الله برادر رضاعى عثمان بود. در زمان حكومتش در مصر مردم زيادى را كشت. چنانكه گفته شده است، وى به خونخواهى يك نفر از يارانش هفتصد نفر را به قتل رساند (البدأ و التاريخ 201/5) اعمال او باعث شد تعداد زيادى از ناراضيان از مصر به سوى مدينه حركت كنند و خواستار عزل او شوند، اما چون خليفه وقعى ننهاد، آنان به محاصرۀ منزل خليفه پرداختند. عبد الله بن سعد در زمان پيامبر (ص) مرتد شد؛ زيرا وى كاتب پيامبر بود و هنگام نوشتن وحى و آيات قرآن آن را تحريف مى كرد، رسول خدا (ص) فرمان قتل او را صادر كرد، اما عثمان در آن دوران نزد آن حضرت از او شفاعت كرد (ابن حجر عسقلانى، الاصابة 309/2) وقتى عثمان به خلافت رسيد، عبد الله را به ولايت مصر گمارد. - م
مگر اينكه رسول الله براى همه مسلمين خواسته بود. آيا او اين گونه است و شما او را چنين ديده ايد؟ پاسخ دادند: بله. خداوند او را به خاطر اين امّت پاداش نيكو دهد. بعد عمرو ادامه داد: خليفۀ شما ابو بكر به سيرت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود؛ پا جاى پاى او گذاشت و بر روش او رفتار كرد. با سرعت در راه خدا گام برداشت تا اينكه خداوند جان او را گرفت.
آيا چنين بود و شما او را اين گونه ديده ايد؟ گفتند: بله. خدا او را رحمت كند و به سبب اين امّت به او پاداش نيكو دهد. بعد گفت: ولىّ شما بعد از او ابن حنتمه بود.(1)عمر بن خطاب، كه زمين سينه اش را براى او شكافت و سختى هاى روزگار را برايش آسان نمود و درون آن را برايش بيرون انداخت و بركات آن را برايش آشكار كرد؛ دنيا را با ذخاير و زيورآلات براى او تزئين كرد؛ باران جود و بخشش بر سرش باريد؛ نيكى ها را برايش افزون و همۀ آن را گرد هم آورد و شير آن را دوشيد، در جاهاى كم عمق راه رفت و بر جوانمردى تكيه كرد تا اينكه از آن (دنيا) خارج شد. در حالى كه قدم هايش آزمايش و امتحان نشدند.
آيا اين طور بود و شما او را چنين ديديد؟ گفتند: بله، خداوند او را رحمت كند و خير اين امّت را نصيبش گرداند. بعد از او عثمان ولىّ شماست. او را مى شناسيد، ولى او را انكار مى كنيد. در مورد (كارهاى او) گفتند و گفتيد، او را سرزنش كرديد و او نيز عذر خواست. حاضران گفتند: پس چه كنيم؟ عمرو پاسخ داد: با او مهربانى كنيد، شكسته ترميم مى شود و از دست دهنده جبران مى كند و لاغر، چاق مى شود. اما اين سخن را مى گويم و براى خود و شما از خدا طلب مغفرت كنم.
راوى گويد: به عثمان گفته شد: از هيچ كس همانند آنچه از عمرو به تو رسيد، نرسيده است. هنگامى كه عمرو بر عثمان وارد شد، گفت: اى عمرو، از اينكه تو را از خلافت مصر عزل كرده ام ناراحت هستى؟ پاسخ داد: تو امام هستى و شايسته نيست كه من تو را سرزنش كنم. او گفت: آنچه را در ذهنم بود به بهترين شكل بيان كردم. اگر كارى غير از اين مى خواستم، آن را انجام مى دادم.
1) . مادر عمر، حنتمه دختر هاشم بن مغيرة مخزوميه بود. (الاصابة 511/2)
زبير برايم روايت كرد كه محمد بن سلام از ابو يقظان روايت كرد و گفت:
هنگامى كه يزيد بن مهلّب و برادرش از زندان حجاج گريختند، به سليمان بن عبد الملك، كه در فلسطين(1)بود، پناه بردند. اين مطلب به حجاج رسيد و او نامه اى به وليد بن عبد الملك نوشت:(2)اى امير المؤمنين، ابن مهلب (و برادرش) به اموال خدا خيانت كردند و به سليمان(3)پيوستند. هنگامى كه به وليد خبر رسيد كه يزيد و برادرش گريخته اند، ترسيد كه يزيد بخواهد به خراسان آيد تا خراسان را از او بگيرد و هنگامى كه دانست او نزد سليمان پناهنده شده است، از اين كار متعجّب شد. سليمان براى وليد نوشت: اما بعد، اى امير المؤمنين، يزيد بن مهلب و برادرش به من پناه آورده اند. من به آنان پناه دادم و از آنان مالى گرفتم. حجاج شش ميليون درهم از آنان طلب دارد كه آنان سه ميليون آن را پرداخت كردند و مابقى آن برعهدۀ من است، و السّلام. وليد برايش نوشت: امّا بعد، به خدا سوگند يزيد و برادرش را امان ندهم تا اينكه آنان را نزد من فرستى. سليمان پاسخ داد: اى امير المؤمنين، اگر مرا وادار كنى تا آنان را نزدت بفرستم، چنين خواهم كرد و خود نيز با آنان همراه خواهم شد. وليد در پاسخ او نوشت: به خدا سوگند، حتى اگر تو نيز با آنان نزد من آيى، هرگز آنان را امان نمى دهم. پس آنان را در زنجير بفرست.
راوى گويد: سليمان پسرش ايوب را همراه آنان فرستاد و به پسرش گفت: پسرم، اگر خواستى كه بر عمويت وارد شوى، تو و يزيد در يك زنجير وارد شويد و خودت را به ايشان نزديك كن. ايوب نيز اين كار را انجام داد. هنگامى كه وليد برادرزاده اش را همراه يزيد در زنجير ديد، گفت: براى ما كار دشوارى رسيده است. بعد ايوب بن سليمان سخن گفت: اى امير المؤمنين، جانم فدايت، امان برادرت را زير پا نگذار؛ تو شايسته ترين فردى
هستى كه مى توانى از او بازدارى، اما كسى را كه اميد سلامتى در كنارش را داشتيم، نااميد نكن. انتظار عزّتى را كه از تو داشتيم، از ميان نبر؛ چرا كه عزت او در دست توست.
بعد نامۀ سليمان را به او داد كه در نامه آمده بود: اى امير المؤمنين، به خدا سوگند گمان نمى كردم اگر كسى از دشمنان به من پناه آورد، خشمگين شوى و مخالفت كنى؛ آنان را نزدت فرستادم و مى دانم كه پناهندۀ من را خوار نمى كنى.
با اين همه، پاداشى نمى خواهم جز براى مسلمانى مطيع و فرمانبردار كه تأثير مثبتى در اسلام داشت و او و پدر و خاندانش در اطاعت ما بوده اند. من او را نزد تو مى فرستم.
اگر امير المؤمنين قصد دارد پيوند مرا با خود بگسلد يا در آنچه بر ذمّه دارم تحقير كند، قدرت دارد كه هر كارى را انجام دهد. اى امير المؤمنين، من به خدا پناه مى برم كه از قطع ارتباط با خود و هتك حرمتم و ترك رابطه ام پرهيز كنى. اى امير المؤمنين، به خدا سوگند نمى دانيم من و تو تا چه زمانى زنده هستيم و اين كه مرگ چگونه بين من و تو فاصله مى اندازد. اگر امير المؤمنين بتواند اجل و زمان مرگ مرا به تأخير اندازد، تا زمانى كه خود به من ملحق شود، پس بر قرابت و نزديكى با من حافظ و نگهبان باش. به خدا سوگند، هيچ يك از امور دنيا بعد از تقواى خدا به اندازۀ رضا و خشنودى تو نيست و رضايت تو آن است كه من از خدا رضا و بهشت او را براى آن مى خواهم. اگر روزى امير المؤمنين بخواهد به من پاداش و صله اى دهد، بهتر است از يزيد و خاندانش درگذرد و هرچه از آنان طلب دارد برعهده من باشد؛ و السّلام.
وليد وقتى نامه را خواند گفت: بين فرزندان ابو ايوب اختلاف انداخته ايم. بعد ايوب بن سليمان را خواند و او را در نزديكى خود نشاند. آنگاه يزيد بن مهلب سخن گفت: اى امير المؤمنين، سختى و بلاهايى كه از شما به ما مى رسد، بهترين بلا و سختى است. اگر كسى آن را انكار كند، ما آن را انكار نمى كنيم. اما سختى هاى ما در اطاعت كردن از شما و طعنه زدن بر دشمنانتان در مشرق و مغرب است. منّتى بزرگتر از آن بر ما نيست. وليد به او گفت: بنشين. او نشست. به او امان داد و از او و خاندانش درگذشت و آنان را به سوى سليمان بازگرداند.
وليد براى حجاج نوشت: امير المؤمنين به يزيد و برادرش در كنار سليمان آسيبى نمى رساند، تو نيز به آنان تعرضّى نكن. كار آنها به من ارجاع شده است. و السّلام.
احمد بن سعيد به نقل از زبير گفت كه عتبى از پدرش، از هشام بن صالح، از پدرش، از سعد القصر روايت كرد:(1)
يعلى بن منيه(2)بر معاويه بن ابى سفيان وارد شد و چنين گفت: اى امير المؤمنين، من گيسوان مردان را به سوى تو مى جنبانم، هنگامى كه تكيه گاه و معتمدى جز تو نيابم. من هميشه حجتى مى خواستم كه به سوى تو آيم. روز را هموار خود ساختم تا به تو برسم.
اما هنگامى كه شب مرا فرامى گيرد، چشمايم را مى بندم تا اثر تاريكى از من عبور كند.
برخاستم و آرزويم را به حركت درآوردم. اميدم مرا به سوى تو كشاند و محنت و رنجم مرا به سوى تو آورد. من كند و بيمارم و از كوشش زياد معذور؛ مگر هنگامى كه تو مرا بخوانى.
معاويه گفت: بار چارپايت را خالى كن. بعد گفت: اى كعب، به او سى هزار درهم بده.
پس وقتى شوال تمام شد نيز سى هزار درهم ديگر نيز به او بده. بعد گفت: به دامادت عتبه(3)بپيوند. عتبة با دختر يعلى ازدواج كرده بود.
راوى گويد: يعلى بن منيه به سوى مصر خارج شد و هنگامى كه بر عتبه وارد شد به او گفت: خداوند تو را سلامت بدارد. من دو ماه در راه بودم تا به تو رسيدم. در اين مدّت، به سختى افتادم. يك بار شب بر من لباس پوشانيد و بار ديگر در سرزمين ديگرى گرفتار شدم. همه را تحمل كردم به خاطر حسن ظنّى كه به تو داشتم. من از قرضم گريختم چرا كه بعد از غناء مرا به سختى انداخت كه با آن، بينى حاسدان را بريديم؛ لذا پناهگاه و معتمدى جز تو نيافتم كه به آن تكيه كنم. عتبه گفت: مرحبا، خوش آمدى. روزگار شما ثروتمندان را سرزنش مى كند و با ما همنشين مى سازد. بعد آنچه را كه از شما گرفت باز مى گرداند. چيزهايى را براى شما باقى مى گذارد كه ما براى شما قرار مى دهيم و آن را ضايع نمى سازد، بعد از آنچه نعمت آن براى ما باقى مى ماند. من دست خودم و دست تو
را به سوى خدا دراز مى كنم. بعد گفت: امير المؤمنين چقدر به تو عطا كرده است؟ پاسخ داد: شصت هزار درهم. دستور داد همان قدر به او ببخشند.
زبير گفت: عمر بن ابى بكر مؤملى به نقل از عبد الله بن ابو عبيدة بن محمد بن عمار بن ياسر گفت:
ليلى اخيليه بر مروان بن حكم وارد شد. مروان به او گفت: ليلى، واى بر تو، آيا توبه(1)به همان گونه است كه تو توصيف كرده اى؟ ليلى پاسخ داد: خداوند تو را هدايت كند. به خدا سوگند، من فقط حقيقت را گفتم، شايد در آن مورد هم كوتاهى كرده باشم. من هرگز مردى را نديدم كه در هنگام مرگ دليرتر از او باشد و در بحبوحۀ جنگ به سوى مرگ بشتابد، در هنگامى كه جنگ شدت مى يابد و صداى نفير تير و كمان ها، به گوش مى رسد، مرگ را به خود نزديك بداند. به خدا سوگند، همان گونه كه بود، گفتم:
فتى لم يزل يزداد خيرا لدن نشا *** إلى أن علاه الشيب فوق المسائح
شجاع إذا الهيجاء شبّت مشايح *** إذا حاد عن أقرانه كلّ شائح
تراه اذا ما الموت درّ بودقه *** ضروبا طلى أقرانه بالصفائح
فعاد حميدا لا ذميما فعاله *** وصولا لقرباه يرى غير كالح
[جوانى كه همواره بر خيرش افزوده مى شد تا وقتى كه برف پيرى بر موهاى جلوى سرش نشست. شجاعى تلاشگر كه به هنگام طفره رفتن دوستان تلاشگرش از صحنۀ جنگ حمله مى كند. او را مى بينى وقتى مرگ چون باران روان شود چشم هماوردانش را با لبۀ شمشير مورد ضرب و جرح قرار مى دهد. او كارهايش ستايش مى شود نه نكوهش؛ و با نزديكانش با بدخويى قطع رابطه نمى كند].
مروان به او گفت: اى ليلى، چگونه او را اين گونه توصيف مى كنى در حالى كه او دينش (اعتقادش) فاسد بود؟ ليلى پاسخ داد: خداوند تو را هدايت كند. او مفسد نبود و
1) . منظور توبة بن حمير است.
مرگ در نظر او وحشت انگيز نبود، وليكن او جوانى خود را در جاهليت سپرى كرد.
اگرچه عمرش طولانى بود و مرگ او را فراموش كرده بود، اما قلبش نمى گرفت و به سوى شادى مى شتافت. ولكن او همان گونه بود كه پسرعمويش سلمة بن زيد بن عبد الله ستوده است:
للّه قوم غادروا ابن حميّر *** اخاهم صريعا بالسيوف البواتر
لقد غادروا حزما و حلما و نائلا *** و صبرا على اليوم العماس القماطر
إذا هاب ورد الموت كلّ صفندد *** عظيم الحوايا خيره غير حاضر
مضى قدما حتى يعامس حميه *** و جاد بسيب فى السنين القواسر
يرى الجود مالا يحتويه و صبره *** على الموت حقّا فاعتلى كلّ فاخر
[آفرين و بارك الله به قومى كه ابن حمير (برادرشان) را در حالى كه بوسيلۀ شمشيرهاى برنده زخمى شده بود رها كردند. همانا آنها دورانديشى و صبر و موفقيت را در روز سخت نبرد از كف دادند. زمانى كه يك انسان عظيم الجثۀ نادان و شكم گنده از وارد شدن به معركۀ مرگ بترسد خيرى ندارد او پا پيش مى نهد تا آتش درونش را پنهان كند و در سالهاى سختى بخشش مى كند. در نظر او بخشش مالى است كه او دارد و صبر او در برابر مرگ حق اوست. بنابراين بر هر فخركننده اى برتر است].
مروان به او گفت: اى ليلى، خداوند از او (اين چيزها را) دريغ كند مگر آن چه را اراده كرده است. به خدا پناه مى برم از بدترين بدبختى ها و بدفرجامى ها و شماتت دشمنان. به خدا سوگند توبه هلاك شد و او را جوانان عرب و قهرمانانشان هلاك نكردند بلكه او را سنگدلان يافته و كشتند. او زشت كار بود و دشمنى ديگرى براى قومش بر جاى گذاشت.
بعد مروان مردى را نزد گروهى از بنى عقيل فرستاد و به آنان گفت: به خدا سوگند، اگر به من خبر رسد كه شما كارى مثل توبه كرديد كه من آن را نمى پسندم، هر آينه شما را بر شاخه هاى نخل به دار خواهم آويخت. پس، از ادعاى عصر جاهليت بپرهيزيد و به روش آنان عمل نكنيد. بدرستى كه خداوند بلندمرتبه اسلام را آورد و جاهليت را از ميان برداشت، توبه كه براى خداوند دشمنى ستم پيشه بود كشته شد. همسايگانشان به واسطه پيمان با او ايمن نيستند. شكر خدا كه مسلمين از شرّ او نجات يافتند. سپس گفت:
مضى لا حميدا يرتجيه صديقه *** و لا خائفا منه العدوّ المحارب
[در گذشت ولى ستايش كنندۀ او اميد دوستى، و دشمن جنگجو نيز از او هراسى نداشت].
ابو عبد الله زبير گفت: اين شعر ابن برصاء المرّى(1)است كه آن را براى احمر بن سالم مرّى(2)سرود(3).
مقلّ رأى الإقلال عارا فلم يزل *** يجوب بلاد اللّه حتى تموّلا
إذا جاب أرضا أو ظلاما رمت به *** مهامه أخرى عيسه متقلقلا
و لم يثنه عمّا أراد مهابة *** و لكن مضى قدما و ما كان مسبلا
فلما أفاد المال جاد بفضله *** لمن جاءه يرجو جداه مؤمّلا
و أعطى جزيلا من أراد عطاءه *** و ذو البخل مذموما يرى البخل أفضلا
كئيبا فما يرجا بخير و لا يرى *** بجود لمن يرجو جداه تفضّلا
فشتّان ذو البخل الذميم و ذو الندى *** إذا ذكرا أو نازعا المجد محفلا
يقال ذميم ليس يرجا فضوله *** قطوب إذا ما جئته متوسّلا
يداك بلا و البخل منه سجيّة *** فما يستطيع الجود إلاّ كلا و لا
و ذو الجود يعطى ضاحكا متبرّعا *** إذا جاد أمسى للتبرع أجملا
يرى الحقّ بذل المال و الجود بالندى *** إذا الباخل الهيّاب عن ذاك أجبلا
فلله مفقود جواد بماله *** لقد مات محمود الفعال مرقّلا
فلا زال يسقى مستهلاّ سحابه *** يد الدهر حتى يبعث اللّه قرملا
و لا زال مذكورا بخير و صالح *** حميدا ثناه مجده لم يحلحلا
1) . شبيب بن يزيد بن جمهرة مرى، لقبش البرصاء به دليل سفيدى پوستش بود. او شاعر فصيح دولت اموى است كه نزد خليفه حاضر نمى شد مگر آنكه او را احضار مى كرد يا هيأتى را در پى او مى فرستاد. (الأغانى 93/11)
2) . شبيب بن يزيد بن جمهرة مرى، لقبش البرصاء به دليل سفيدى پوستش بود. او شاعر فصيح دولت اموى است كه نزد خليفه حاضر نمى شد مگر آنكه او را احضار مى كرد يا هيأتى را در پى او مى فرستاد. (الأغانى 93/11)
3) . حماسة البصرية 113/1؛ برگزيدۀ اشعار بشار. تهذيب ابن عساكر 332/2 و حماسۀ ابى تمام 335/2.
و لا زال ذو البخل الضّنين بماله *** ذميما إذا سام الرجال مذلّلا
مضى و بقى ما كان حاز لوارث *** فأعطى ذوى الأرحام يوما و أفضلا
فقيل جزى الرحمن خيرا أخا الندى *** و لا زال ملعونا أخا البخل متبلا
[انسان نادارى كه فقر را عيبى براى خود مى داند پس در سرزمينهاى خدا مى گردد تا اين كه پولدار و متمكّن شود. وقتى سرزمينى را گشت شتر او با سرعتى كه حركت مى كند او را به بيابانى ديگر مى اندازد. هيچ ترس و واهمه اى او را منصرف نكرد و پيش رفت و مورد مذمّت هم قرار نگرفت و هنگامى كه به پول دست يافت به هركس كه اميدوارانه به سوى جود و كرم او مى آمد بخشش مى كرد. او به كسانى كه خواهان جود و بخشش هستند فراوان مى دهد ولى آدم بخيل خساست را ترجيح مى دهد. آدم بخيل همچون فرد افسرده اميدى به خيرش نيست و به كسى كه نيازمند كمك او است لطفى نمى كند.
بنابراين انسان بخيل و انسان سخى بسيار باهم متفاوتند هنگامى كه بتوان در مجد و بزرگوارى يادى از آن دو كرد. (بخيل) انسان پستى است كه به كرمش اميدى نيست و هنگامى كه براى رفع حاجت نزد او مى روى اخمو مى شود. از اول نه مى گويد و بخل در او ريشه دوانده و هيچ چيز جز «نه» و «هرگز» نمى تواند ببخشد. در حالى كه انسان كريم (سخى) داوطلبانه مى بخشد در حالى كه مى خندد و زيبا مى شود و نيكو مى بخشد. به نظر او بذل و بخشش ثروت كارى درست است در حالى كه بخيل و ترسو از اين كار بيم دارد.
پس آفرين و مرحبا بر كريمى كه مالش را از دست مى دهد و در كارهاى پسنديده پيشتاز است تا اينكه اجلش برسد. پس در طول روزگار قبرش را ابرها آبيارى مى كنند تا اينكه خداوند قلندرى ديگر را به جاى او خلق كند. و همواره به خير و نيكى ياد مى شود و تمجيد از او پسنديده است و بزرگواريش جاودانى. و انسان پست و بخيل هنگامى كه از مردان با مردانگى ياد مى شود مورد مذمت قرار مى گيرد. پس بخيل درگذشت و اندوخته اش را به وارث سپرد و يك روزه همه چيزش را به كسان خود بخشيد. پس مردم مى گويند خدا پاداش نيك به فرد كريم دهد و فرد بخيل نيز همواره مورد لعن و نفرين است و او را فاسد مى دانند].
راوى گويد: احمر بن سالم مرى بر عبد الملك بن مروان وارد شد. به او گفت: اى
احمر، چه شعرى سروده اى؟ او آن را سرود، هنگامى كه فارغ شد، عبد الملك عصايش را به سويش دراز كرد و گفت: خواسته ات چيست؟ پاسخ داد: تو امير المؤمنين هستى، همه چيز در نظرت زيباست. پس آن طور كه در شأن توست، با من رفتار كن. همانا مرا در آنچه عطا مى دهى، ناسپاس نمى يابى. عبد الملك دستور داد ده هزار درهم به او بدهند و او را كريم و عزيز دارند. او از نزد عبد الملك خارج شد. در حالى كه چنين مى سرود:
بكف ابن مروان حييت و ناشنى *** الهى من دهر كثير العجائب
فادركنى و الركن منى مضعضع *** و قد اشرف الأعداء من كلّ جانب
و قالوا هو المرىّ سيّد قومه *** عروق نمته من لؤىّ بن غالب
فقلت بحمد الله لا حمد غيره *** و حمد ابن مروان نجوت و صاحبى
من الليث اذ نحّى إلىّ بنانه *** و كان أليما أخذه للمحارب
فأفلتّ منه بعد ما قد تشبّث *** بشلوى منه موجدات المخالب
و كان ابن مروان يرأب الثأى *** و يشعب ما أعيا به كلّ شاعب
و يعطى المنى من جاءه متنصّفا *** و فوق المنى و رغبة المتراغب
و كم لا بن مروان على الناس من يد *** إذا ذكرت لم تخزه فى المحاصب
تدارك دين اللّه إذا هدّد ركنه *** و أطمع فيه كلّ نكس و جانب
بحزم وجدّ لا يجارى وجدّة *** و صبر على وقع السيوف القواضب
و حلم عن الجهّال إذا شنفوا له *** و ساروا بجمع مطلخمّ الكتائب
فنازلهم بالسيف صلتا و ناصر *** من اللّه إنّ اللّه ليس بغائب
فولّى جموع المحلدين و أدبروا *** كما أدبرت مل الأسد نور الثعالب
و قوّم دين اللّه مروان و ابنه *** و لم يرجما ما جمّعوا بالتكاذب
همّا صدقا الأعداء فى مرجحنّة *** تولّوا حذار الشرمحىّ الضباضب
و لو وقفوا صاروا حديثا لخلفهم *** كما حدّث الأقوام عن أهل مأرب
و قام لنا من بعد مروان و ابنه *** بحزم و رأىّ غير هدّ موارب
فدوّخ من عادى الإله بصولة *** يبصبص منها كلّ خرق محارب
[از بخشش ابن مروان دوباره زنده شدم. پروردگارم از عجايب روزگار فراوان به من نشان داده است. پس مرا درياب كه پاهايم لرزان است و دشمنان از هر سو احاطه ام كرده اند.
گويند او (عبد الملك) بزرگ و سيّد قومش بود و نسبش نشان مى دهد كه از خاندان لؤى بن غالب است. پس حمد خداى را گويم؛ نه ديگرى. ابن مروان را هم سپاس مى گويم كه من و دوستم را نجات داد از شيرى كه چنگالش را برايم تيز كرده بود و انتقام او سخت وحشتناك است. پس از دست او رهايى يافتم بعد از آنكه چنگالهايش را در اندامم فرو كرده بود. ابن مروان با فساد و فحشاء مبارزه كرد و آنچه را كه هر مدبرى نمى توانست منظم كند تدبير كرد. او با انصاف آرزوى كسانى را كه به او روى مى آورند حتى بيشتر از حدّ مورد نياز برآورده مى كند. او چه بسيار به مردم بخشيده، آنقدر كه حتى از ريگ بيابان هم بيشتر است. او دين خدا را محافظت كرد هنگامى كه پايه هايش در حال فروريختن بود و ناكسان در اطراف در طمع دست اندازى بودند. او در برابر جاهلان بردبارى مى كند، هنگامى كه همگى در روز گرم به سوى او هجوم آورند؛ او آنان را با شمشير برّان و صيقلى فرود مى آورد و خدا او را كه محقّقا كسى بر او غلبه نمى يابد، يارى مى كند. او تمامى كافران را تحت سلطه مى آورد و بر جاى مى نشاند، همانطور كه شجاعت شير، نور روباهها را كم فروغ و كور مى كند. مروان و پسرش، دين خدا را تحكيم كردند، اما آنچه با دروغ جمع شده بود را از دين بيرون نراندند. آن دو در برابر دشمنان با بذل مال و ثروت محكم و صادقانه ايستادند و مثل انسان زيباى كريم كه از فحّاش بى ادب مى گريزد از آنان روى برگرداند. اگر ثابت قدم باشند، داستان و الگويى براى آيندگان خود مى شوند، چنان كه داستان اقوام ساكن مأرب(1)بر سر زبانهاست. بعد از مروان، پسرش با صبر و بردبارى و انديشه صائب بر ما حاكم شد. او همۀ دشمنان خدا را با بزرگى و عظمت خود مغلوب ساخت و در جنگ با آنان شگفتى ها خلق كرد].
وقتى اين شعر را سرود، عبد الملك گفت: احسنت بر تو ابن سالم، آيا از مطالبى
1) . سد مأرب، در جنوب شبه جزيره در منطقۀ يمن قرار داشت كه توسط قوم سبا در هزارۀ اول قبل از ميلاد ساخته شد و يكى از نمونه هاى مظاهر تمدنى اعراب قحطانى و جنوبى بود. اين سد پس از مدتى خراب شد و مردم آن منطقه به داخل حجاز بويژه مدينه مهاجرت كردند. - م
(شعرهايى) كه گفتى، چيزى از قبل آماده كرده بودى؟ پاسخ داد: خير. عبد الملك گفت:
واى بر تو، سخن در دست توست، در آن زياده روى نكن. سخن، اندك آن كافى، و زياد آن بى ثمر است. بعد فرمان داد كه به او خلعت و چهار هزار درهم بدهند. پس گفت: تو در درگاه من باش. تو را پرهيز مى دهم از اينكه از مردم رو برگردانى و دورى گزينى. همانا زبان سخن ورى دارى كه رهايت نمى سازد مگر اينكه روزى تو را در مهلكه اندازد. پس برحذر باش از اينكه از شعرت سوء استفاده شود و تو را كسانى چون ابى شبل تحت سلطۀ خود قرار دهند و او دهان تو را از اين الفاظ پر كند؛ به گونه اى كه ديگر دهانى برايت نماند. بعد از آن، احمر بن سالم درنگ نكرد و سريع وارد عراق شد و حجاج بن يوسف را هجو كرد. او در هجايش گفت:
ثقيف بقايا من ثمود و ما لهم *** اب ماجد من قيس عيلان ينسب
اذا انتسبوا فى قيس عيلان كذّبوا *** و قالوا ثمود جدّكم و الفخرنب
هم ولدوكم غير شكّ فيمّموا *** بلاد ثمود حيث كانوا و اعذبوا
و أنت دعىّ يابن يوسف فيهم *** زنيم إذا ما حصّلوا تتذبذب
[قوم ثقيف باقى ماندۀ قوم ثمود هستند و از قيس عيلان پدر و نسب برجسته اى ندارند.
اگر به قيس عيلان منسوب شوند، درست نيست؛ زيرا جدشان به قوم ثمود منسوب و مفتخر است. آنان بدون شك پدران شما هستند. كه عازم سرزمينهاى ثمود، جايى كه گرفتار عذاب و هلاكت بودند، شدند. تو اى فرزند يوسف، در ميان آنان حرامزاده خوانده مى شوى انسان پست و بى فايده اى هستى كه هنگامى كه آنها فضايل را به دست مى آورند تو سرگردان و حيران مى مانى].
حجاج به طلب او برآمد و به عمالش دستور داده بود كه او را رها نسازند و با بند نزد او فرستند. حاكم شهر هيت (انبار) وى را گرفته و با بند نزد او فرستاد. هنگامى كه بر حجاج وارد شد، حجاج به او گفت: پاداش و جزاى تو نزد من جز همان عذابى اليم كه خداوند بلندمرتبه براى دشمنانش در نظر گرفته است، نيست. پس او را به آتش افكنيد.
حجاج به سخن ابن مخلاة كلّبى(1)اشاره كرد كه همام بن قبيصة نميرى را هجو كرده بود و
1) . عمرو بن مخلاة كلبى شاعر اموى از تيم اللات بن رفيدة، قطعات شعر و روايتى از جنگ مرج راهط داشت، كه ميان مروان بن حكم و ضحاك بن قيس مهرى عامل يزيد بن معاويه رخ داده بود. (الطبرى 543/5 و الأغانى 12/17)
همام ضربه اى به صورت او زد كه چشمش را شكافت و تا هنگام مرگ اثرش باقى ماند.
او گفت:
بما جرمت كفّاك لاقيت ما ترى *** فلا يبعد الرحمن غيرك هالكا
غمصت نعيما لم تكن أنت أهله *** فصادفت ليلا موجه الركن تامكا
فقضقض ركنا طال ما كان آيبا *** و أصبح تذروه الرياح سوامكا
فبعدا لمن يبكيك ما هبّت الصبا *** و سحقا فقد لاقيت ليثا معاركا
[اين بلا به آن جرمى كه انجام دادى تو را كفايت مى كند؛ پس اگر كسى جز تو بود، بعيد نبود كه خداى رحمان او را هلاك كند. شكر نعمت را به جا نياوردى و شايستۀ آن نيستى، در حالى كه شب را به سوى ركن (كعبه) تا مدتى طولانى ايستادى. پس ركن و ستونى كه دراز بود و محكم شروع كرد به افتادن و بادها آن را به اين سو و آن سو بردند. پس واى و نفرين و نابودى هميشگى بر كسى كه در سوگ تو بگريد؛ چرا كه تو شيرى جنگجو را ديدى].
ابو عبيد الله زبير گويد: احمر بن سالم و علاء بن عتواره ليثى همراه ابن زبير بودند.
وقتى ابن زبير كشته شد، احمر، به بشر بن مروان پيوست، ابراهيم بن عربى در پى او برآمد و بر او چيره شد و وى را نزد وليد بن عبد الملك فرستاد. او نيز از وليد خواست كه در آنجا نزد وى بماند. پس وليد او را امان داد، اما ابن عتواره را شبيب حرّورى، هنگامى كه وى همراه حجاج به جنگ او (شبيب) آمده بود، كشت. ابن عتواره مرد شجاعى بود. او كسى است كه چنين سرود:
ما أبالى اذا لبست سلاحى *** و ركبت الجواد ما قلتما لى
ما سئمت القتال مذ كنت غرّا *** يافعا لذتى مع الجهّال
احسب الموت شربة من عقار *** شعشعت لى بماء عذب زلال
فانقضت شرّتى ولاح بياض *** واضح عمّ مفرقى و قذالى
و تجنّيت بعد حسن قوام *** بعد ما كنت رائعا للرجال
ربّ قرن رأيته مسلحبّا *** فوق عرنينه سفاه الشمال
مجلعبا حشوته أزرقيّا *** صادقا وقعه غداة النزال
[هنگامى كه سلاحم را برمى دارم و سوار اسبم مى شوم، از سخنانى كه در مورد من مى گوييد باكى ندارم. جنگ و كارزار مرا اندوهگين نمى كند از زمانى كه كوچك بودم جنگ با جاهلان برايم لذّت دارد. گمان مى كنم مرگ جرعه اى از شراب است كه براى من با آبى گوارا مخلوط شده است. پس جوانيم را شكست و موهاى سفيد در فرق و اطراف سرم نمايان شد و پژمرده شدم پس از آنكه راست قامت و زيبامردى بودم. چه بسيار از هماوردانم را ديدم كه راست قامت بودند و دماغشان پرباد و غرور، قامت ايستادۀ آنان را با شمشير خودم كه ضربه اش در روز نبرد كارى است زدم].
زبير برايم نقل كرد كه عمويم مصعب بن عبد الله شعر ليلى أخيلية، كشته شدن عثمان را چنين نقل كرد:
قتل ابن عفّان الامام *** فضاع أمر المسلمينا
و تشتّتت سبل الرشاد *** بصادرين و واردينا
فانهض معاوى نهضة *** تشفى بها الداء الدفينا
أنت الذى من بعده *** تدعى أمير المؤمنينا
[امام و پيشوا، ابن عفان، كشته و اوضاع مسلمانان آشفته و راههاى هدايت براى روندگان و آيندگان درهم آميخته شد. اى معاويه، برخيز و قيام كن و با آن، دردهاى كهنه را درمان كن. تو كسى هستى كه بعد از او امير المؤمنين خوانده خواهى شد].
زبير برايم روايت كرد كه عمويم، از حسان بن ثابت، در مورد قتل عثمان چنين سرود:
قتلتم ولىّ اللّه فى جوف داره *** و جئتم بأمر جائر غير مهتدى
فلا ظفرت أيمان قوم تظاهرت *** على قتل عثمان الرشيد المسدّد
[ولى خدا را درون خانه اش كشتيد. و كارى نادرست و ظالمانه را انجام داديد. خداوند توفيق ندهد دستان قومى را كه در قتل عثمان هدايت يافته و يكديگر را يارى دادند و هم پيمان شدند].
همچنين زبير به نقل از حسان بن ثابت در مورد قتل عثمان برايم چنين سرود:(1)
فكفّ يديه ثم أغلق بابه *** و ايقن أنّ اللّه ليس بغافل
و قال لأهل الدار لا تقاتلوا *** عفا اللّه عن كلّ امرىء لم يقاتل
فكيف رأيت اللّه عليهم العداوة *** و البغضاء بعد التواصل
و كيف رأيت الخير أدبر بعده *** عن الناس ادبار النعام الجوافل
[او دست از مبارزه با آنان (محاصره كنندگان) برداشت و در خانه اش را بست. او مطمئن بود كه خداوند از او غافل نيست و به اهل خانه اش گفت: جنگ نكنيد(2)، خداوند از هر كسى كه نجنگد، در مى گذرد. خدا را چگونه مى بينى وقتى بعد از پيوند و آشتى، دشمنى و كينه بين آنان حاكم سازد. خير را چگونه مى بينى وقتى به مردم پشت كند مانند پشت كردن شترمرغى كه با سرعت مى دود].
زبير برايم گفت:
از سفيان بن عيينة شنيدم كه مى گفت به كسى گفتند آيا دوست دارى براى انجام آنچه خداوند براى تو حلال كرده است، پاداش بگيرى؟ گفت: بله. گفته شد: آيا اگر ببينى كه
1) . بخشى از ديوان كعب بن مالك، ص 264 منسوب به كعب. در الاستيعاب اين دو بيت از مطالبى است كه به كعب نسبت داده اند. نيز رك: التمهيد و البيان فى مقتل الشهيد عثمان ص 315 كه در آنجا منسوب به مغيرة بن الأخنس آمده است.
2) . شاعر در اين بيت به مطلبى اشاره دارد كه عبد الله بن عامر بن ربيعة روايت كرده و گفته است: من همراه عثمان در خانه بودم. او گفت: قصد دارم آنچه مى گويم بشنويد و اطاعت كنيد. دستش را از جنگ بازداشت، و سلاحش را انداخت و اهل خانه نيز سلاحشان را انداختند. (العقد الفريد، 294/4 و 21)
كارى حرام است، از گناه انجام دادن آن حرام مى ترسى؟ گفت: بله. گفت: براى انجام آنچه خدا حلال كرده است به اندازۀ ترس از گناه در آنچه بر تو حرام كرده، انتظار پاداش داشته باش.
زبير از عمويش، مصعب بن عبد الله، روايت كرد كه از واقدى شنيدم كه گفت:
ابن شريح خزاعى(1)از عاقلان و انديشمندان مدينه بود. او مى گفت: اگر مرا ديديد به آنجا رسيدم كه با كسى ازدواج كنم و يا كسى را به عقد سلطانى درآوردم، بدانيد كه مجنون هستم و مرا دشنام دهيد. اگر مرا ديديد كه به كنيزى اجازه ندهم كه چوب (خانۀ ارباب) خود را بر ديوار خانه ام قرار دهد، بدانيد كه مجنون هستم. بنابراين مرا دشنام دهيد. هركس از پدرم شريح روغن، ماست يا چيزى گرفته آن را بخورد يا بياشامد كه بر او حلال است.
واقدى گفت: او اموالى در مدينه داشت كه بعد از اين سخن او، مردم همۀ آن را به غارت بردند.
احمد بن سعيد به نقل از زبير و او از سليمان بن عياش سعدى روايت كرد كه ابو وجزه برايم نقل كرد:
نسابة البكرى را كه داناترين مردم بود در منى ديدم و از او سؤال كردم: كدام يك از شعراى غزل سرا از ديگران برتر بودند؟ گفت: كسانى كه در شور و نشاط خود صادق ترين بودند؛ طورى كه اگر شعرش را بشنوى، آرزوى ديدار او را داشته باشى. اما
1) . نام او خويلد بن عمرو، يا عمرو بن خويلد است. بعضى نيز گفته اند كعب بن عمرو يا هانى بن عمرو، او قبل از فتح مكه اسلام آورد و در روز فتح مكه، يكى از پرچمهاى قبيلۀ بنى كعب بن خزاعه را حمل مى كرد. او در سال 68 ق در مدينه درگذشت. اين خبر در الاستيعاب به روايت مصعب از واقدى آمده است. (الاستيعاب 102/4؛ الاصابه 102/4)
سخن عمرو بن عجلان(1)، در گوش تو دلنشين است. يك بار او را به سبب اين وجد و سرور تحقير كردند، گريخت و به منطقۀ بنى فزاره رفت و چنين سرود:
بكى فبكت له أجبال صبح *** و أسعدت الجبال بها مروت
حجازىّ الهوى علق بنجد *** ضمين ما يعيش و لا يموت
فتردعه الدبور لها أجيج *** و يسلمه إلى الوجد المبيت
كأن فواده كفّا طريد *** كأنهما بشاطى البحر حوت
لهند منك عين ذات سجل *** و قلب سوف يألم أو يفوت
إذا اكتنفا بضرّ هما سقيما *** يعادى الداء ليس له مقيت
[گريست و كوههاى صبح(2)هم بر او گريستند. كوههايى كه در آن بيابان بى آب و علف بود مسرور شدند. عاشق حجازى كه به نجد پيوسته است، نه زندگى مى كند نه مى ميرد. او رنجها را دور مى كند و اين امر را به سختى و تلخى انجام مى دهد و آن رنجها را به شب نشينى ها مى سپارد. او در قلبش تپشى دارد، گويى كه ماهى به ساحل دريا نشسته است. هند چشمانى دارد كه از آن توست و قلبى كه يا رنجور خواهد شد يا از تپش باز مى ايستد. اگر ما راضى به رنج و درد باشيم، درد به سوى ما مى آيد كه در آن بازگشتى نيست].
زبير براى مقنّع(3)، محمد بن عمير بن ابى شمر كندى(4)چنين سرود:
و لا أحمل الحقد القديم عليهم *** و ليس رئيس القوم من يحمل الحقدا
1) . عمرو بن عجلان بن عامر بن برد، از قبيلۀ هذيل، ملقب به ذو الكلب، يكى از شعراى قديم عصر جاهلى بود. او زنى را دوست داشت و به خاطر آن زن كشته شد. در اين مورد ضرب المثل شده است. (رك: امالى القالى 219/2؛ الأغانى 22/20 و ديوان الهذليين 13/3)
2) . كوههاى صبح در سرزمين بنى ضراره است.
3) . شاعر عصر اموى است. در نام او اختلاف است. گفته شده عمير يا خلف بن عمير، او جايگاهى بزرگ و با شرافت در ميان خاندان و عشيرۀ خود داشت. (الأغانى 157/15)
4) . اين ابيات از قصيده اى است كه در حماسه ابى تمام 32/2، امالى القالى 280/1 و التذكرة السعديه 287/1 آمده است.
و ليسوا إلى نصرى سراعا و إن هم *** دعونى إلى نصر أتيتهم شدّا
اذا أكلوا لحمى و فرت لحومهم *** و إن هدموا مجدى بنيت لهم مجدا
يعيّرنى بالدّين قومى و انما *** ديونى فى أشياء تكسبهم حمدا
[من كينه هاى قديمى از آنان بر دوشم نمى كشم چون رئيس قبيله كسى نيست كه كينه ها را دنبال كند. آنها براى يارى كردن من كند هستند و سريعا به كمك من نمى شتابند در حالى كه اگر مرا به يارى فراخوانند سريعا به كمكشان مى روم هرچند كه سخت باشد.
اگر گوشت مرا بخورند، بر گوشتشان اضافه مى شود و اگر مجد و شكوه مرا در هم ريزند، من براى آنان دوباره مجد و شكوه مى سازم. قوم من، مرا براى قرضهايم سرزنش مى كنند اما ديون من در چيزهايى است كه براى آنان حمد و ستايش به دنبال دارد].
او از جمله زيباترين و نيكوروى ترين و بلند قامت ترين مردم روزگارش بود. بنابراين اگر چهره اش نمايان مى شد، آسيب مى ديد. به همين سبب، روزگار، صورتش را به نقاب برده بود و از اين رو مقنع ناميده شد.
ابو عبد الله زبير گفت:
مصيبت و صدقه و بيمارى سه گنج از گنجهاى بهشت هستند و گفت: حليم و بردبار كسى نيست كه چون مظلوم واقع شد، صبورى كند و آنگاه كه قدرت يابد، انتقام گيرد؛ بلكه كسى است كه هنگام ظلم ديدن تحمل، و در هنگام قدرت عفو كند. همچنين گفت:
عقلت را با حلم، و جوانمرديت را با عفاف، و مردانگى را با دورى از كبر، و آبرويت را با كم خواهى مصون بدار و ادامه داد: هيچ عاملى جز مشورت كردن، نعمت را حفظ نمى كند و هيچ چيز مانند خشم، كبر و غرور پديد نمى آورد.
زبير براى برخى از مردم مدينه اين شعر را سرود:
أرى لك أخلاقا حسانا قبيحة *** فأنت يقينا مثل ما أنا واصف
سخىّ بخيل أحمق متظرّف *** جبان شجاع مستقيم مخالف
كذلك إنى عالم بك جاهل *** كما أنّ قلبى منكر لك عارف
تلوّنت حتى لست أدرى من العمى *** أريح سكون أنت أم أنت عاصف؟
[من در تو اخلاق پسنديده و ناپسند ديدم. تو محققا مانند كسى هستى كه توصيفش مى كنم: سخاوتمند و بخيل، احمق و باهوش، ترسو و شجاع، راست و كج. به اين ترتيب من عالمى هستم كه به تو جاهلم. همان گونه كه قلبم آن چه را دربارۀ تو مى داند، منكر است. ويژگيهاى متفاوتى دارى؛ طورى كه نمى دانم كه نسيم آرام هستى يا طوفان؟].
ابو عبد الله زبير گويد عمر بن عبد العزيز گفت:
خداوندا، تو را در چيزى كه نزد تو بهترين است؛ يعنى در توحيد اطاعت مى كنم، و تو را در چيزى كه نزدت بدترين است؛ يعنى در كفر، عصيان و سرپيچى نكنم. پس در مورد آنچه بين آن دو قرار مى گيرد از من درگذر.
زبير به نقل از على بن صالح و از جدش به نقل از هشام بن عروه گفت:
روزى عبد الله بن زبير با ما نماز به جا آورد. لحظه اى پس از آن سكوت اختيار كرد.
مردم گفتند: در فكر فرو رفته است. او بعد از لحظه اى رو به ما كرد و گفت: پسر هند از اين كار كنار نمى رود(1)، حتى اگر براى او هزينۀ فراوانى داشته باشد كه در هيچ كس بعد از او چنين نيابيد. به خدا سوگند، اگر ما او را پراكنده و از خود جدا كنيم، او نيز ما را پراكنده و جدا خواهد كرد. شير جنگ با چنگال هايش از او شجاع تر نيست. اگر ما با او مكر بورزيم، او نيز با ما مكر خواهد كرد؛ زيرا در زمين كسى زيرك تر از او نيست. به خدا سوگند، آرزو داشتم مادامى كه در اين كوه سنگ قرار دارد، از او بهره بگيرم (و آنگاه به كوه ابو قبيس(2)اشاره كرد) عقل به او خيانت نمى كند و حتى يك بار هم دچار نقصان نشده
است. پس به خدا سوگند، مى گوييم اين مرد به وحشت افتاده است.
زبير گفت على بن صالح به نقل از جدش عبد الله از هشام بن عروه روايت كرد:
او به اين امر اعتقاد داشت: به خدا سوگند، او همان گونه است كه بطحاء گفت. بطحاء مردى از قبيلۀ عذره بود كه معاويه را مدح كرد و گفت:
ركوب المنابر و ثّابها *** معن بخطبته مجهر
تريع إليه فصوص الكلام *** إذا خطل النثر المهمر
[معاويه فردى است كه بسيار بالاى منبر مى رود و بر روى آن مى جهد و با صدايى آشكار خطبه مى خواند. بهترين و نغزترين سخنان از او گفته مى شود در حالى كه گوينده و نثرپرداز ورّاج و پرحرف دائما در غلطهاى لفظى گرفتار مى شود].
بعد گفت: به خدا سوگند، او چنان است كه رقيقه(1)گفت: او يكى از زنان قريش و مادرش دختر اسد بن عبد العزّى يا دختر خويلد بن اسد بود، درباره اش سرود:
ألا أبكيه، ألا أبكيه *** ألا كلّ الفتى فيه
[هان كه براى او مى گريم، براى او مى گريم؛ آگاه باشيد كه همۀ جوانمردى در وجود اوست].
زبير گفت:
ابو حمزه به نقل از ربيعة بن ابى عبد الرحمن(2)گفت:(3)گروهى از پيرزنان را در مدينه
ديدم كه گيسوان خود را رنگ كرده بودند و در دستشان عصا بود و دستان خود را مانند جوانان حنا گذاشته بودند در حالى كه بدهى و دين يكى از آنان، اگر مى خواست آن را بپردازد، بيشتر از فاصله ستارۀ ثريا بود.
زبير گفت: محمد بن حسن، از هبيرة بن مرّه قشيرى نقل كرد:
من غلامى داشتم كه او را به بازار فرستادم. او با سياهان با چيزى شبيه شعر كه نمى فهميدم، مشاعره مى كرد. سخنورى نزد ما آمد. به او گفتم: مى دانى چه مى گويد؟ ما را از سخنان او مطلّع كن. او گفت مى گويد:
فقلت لها إنّى اهتديت لفتيّة *** أنا خوا بعجعاج قلائص سهّما
فقالت كذاك العاشقون و من يخف *** عيون الأعادى يجعل الليل سلّما
[به او گفتم من تو را به جوانى راهنمايى كنم كه صدايش چون تيرى به حركت درمى آيد.
گفت: عاشقان اين گونه هستند و كسى كه دست جاسوسان دشمن را كوتاه كند، شب آسوده و راحتى پيش رو دارد].
زبير گفت عمويم براى عبد الله بن مصعب(1)چنين سرود:
قال عثمان زر حبابة بالعرصة *** تحدث تحيّة و سلاما
قلت زرها وائت أمّ عدىّ *** ترتدى ليلة إلينا الظلاما
ثم نلهو إلى الصباح و لا نقرب *** فى اللهو و الحديث حراما
وصفوها فلم أزل - علم اللّه - *** إليها مستولها مستهاما
هل عليها فى نظرة من جناح *** من فتى لا يزور إلاّ لماما
حال فيها الإسلام دون هواه *** فهو هوى و يرقب الإسلاما
1) . عبد الله بن مصعب بن ثابت بن عبد الله بن الزبير شاعر و خطيب سخنور و خوش سيما بود. در اوايل حكومت خلفاى عباسى با آنان همكارى كرد و مسئوليت هاى مهمى به عهده داشت. (الأغانى 180/20)
و يميل الهوى به ثم يخشى *** أن يطيع الهوى فيلقى أثاما
[عثمان گفت: حبّابه(1)را در حيات خانه ببين و به او سلام و تهنيّت بگو. گفتم: او را ببين و به سوى ام عدى بيا. در حالى كه شب به سوى ما مى آيد و تاريكى همه جا را فراگرفته است ما تا صبح كنار هم بوديم و در لهو و گفتگو به حرام نزديك نشديم. او را بسيار توصيف كرده اند، خدا داند كه پيوسته واله و عاشق اويم. آيا نگاه به او گناه دارد؟ آن هم براى جوانى كه دير به دير او را مى بيند. اسلام وضع او را دگرگون كرد و هواوهوس را از او دور ساخت. در حالى كه او هوى وهوس دارد و به اسلام هم متمايل است. او به هوى و هوس تمايل دارد، اما مى ترسد كه از نفسش پيروى كند و به گناه بيفتد].
زبير براى من روايت كرد كه عمر بن ابى بكر مؤملى از ابن ابو عبيده، از يزيد بن عبد الملك نقل كرد:(2)
گمان كردند او (يزيد) براى هيچ كس لذت عيش آن روز را توصيف نمى كند. بعد گفت: با من در مورد كارهاى فردا صحبت نكنيد. بعد با حبابه همنشين شد. او انار مى خورد و بعد حبابه دانۀ انارى خورد و يكى از دانه هاى انار در گلويش گير كرد و خفه شد. جنازۀ او را سه روز نگه داشت و دفن نكرد. بعد او را غسل دادند و به قبرستان بردند. يزيد نيز همراه جنازه اش آمد و هنگامى كه او را دفن كردند، گفت:(3)
فإن تسل عنك النفس أو تدع الصّبا *** فباليأس يسلو عنك لا بالتجلّد
و كلّ حميم راءنى فهو قائل *** من أجلك: هذا هامة اليوم أو غد
[اگر دلم خود را از تو جدا كند يا عاشقى را كنار گذارد، با نااميدى از تو كناره مى گيرد نه با
1) . حبابة: از زنان كنيز مدينه كه متعلق به مردى معروف به ابن رمّانة يا كس ديگرى بود. زن زيباى خوش صدايى بود كه او را عاليه نيز مى ناميدند. هنگامى كه يزيد بن عبد الملك او را خريد، وى را حبابه ناميد. وى نديم و همنشين و سپس معشوقۀ يزيد گشت، يزيد به وى خيلى علاقه داشت. - م
2) . اين روايت در الأغانى 165/13 به روايت المؤملى از ابى غانم أزدى بيان شده است.
3) . او همراه جنازه خارج شد و سخن نگفت تا اينكه در كنار قبرش نشست. هنگامى كه او را دفن كردند، گفت: به خدا سوگند، همان گونه كه گفت شب را به روز رسانيدم.
آسودگى و صبورى. هر دوست صميمى كه مرا ديد گفت: به خاطر تو اين فرد امروز يا فردا خواهد مرد].(1)
زبير گفت كه يونس بن عبد الله بن سالم براى يزيد بن ماريه هم پيمان انصار سرود:
و رأت عثيمه اننى متبذّل *** نشوان قد اهلكت مالى اطمع
فتجهمتنى ثم كان جوابها *** ارجع بغيظك ليس فيها مطمع
إنا قد أطرفنا سواك محدّثا *** سمحا، سجيّته مرىّ مرتع
قد طال ما منّيتنا و خدعتنا *** فاذهب بشعرك فابتغ من تخدع
حتى متى تهذى بشعرك عندنا *** قد ملّ سمعى ليت شعرك ينفع
تأتى فتخبرنا بأنك شاعر *** و الشعر ليس بنافع للجوّع
اجعل مكان قصيدة هيّأتها *** للقوم أقرن ذا قوائم أربع
أمّا الإهاب فقربة تسقيهم *** و اللحم يجعل للقديد و يخلع
و الشحم تحمله جميعا كلّه *** فيكون للمصباح شهرا ينفع
و الرأس فى كرش فيصبح عندنا *** فهناك يروى ما تقول و يسمع
و الصوف يجعل فى الوسائد نافع *** و ترى الأكارع فى الحشيش تزلع
و القرن تجعله نصابا جيدا *** فإذا الذى أهديت كلّ ينفع
أكثر لهنّ من الدقيق و زيته *** و التمر أوصف بالعيال و أشبع
فتكون فينا سيّدا ما زرتنا *** و ترى عثيمة عند قولك تقنع
[عثيمه مرا ديد كه خوار و حقير شده ام و تمام اموالم را از دست داده ام. با بى احترامى و اخم با من برخورد كرد و پاسخ او اين بود: خشم خود را فرو بنشان كه به او اميدى نيست.
همانا ما دوست داريم كه با سخنورى به غير از تو همنشين گرديم؛ كسى كه بخشنده و بزرگوار است. آرزوهاى ما طولانى شد و با ما مكر ورزيدى. پس با شعرت در جستجوى
1) . ابو الفرج اصفهانى بعد از اين دو بيت شعر گويد: او (يزيد) نيز فقط پانزده شب زنده بود. بعد در كنار او (حبابه) دفن شد.
كسانى باش كه بتوانى آنان را بفريبى. تا به كى با شعرهاى خود نزد ما هذيان و بيهوده سخن مى گويى كه گوش من از شنيدن سخنان بيهوده ملول است. اى كاش، شعر تو براى من نفعى داشت. نزد ما آمدى و به ما خبر دادى كه شاعر هستى و شعر براى گرسنه هيچ نفعى ندارد. قصيده اى را كه براى آن قوم آماده كرده اى، در جايگاه خود قرار بده و به جاى آن قوچى چهارپا را فراهم كن؛ پوست دباغى شده اش مشكى مى شود كه براى سيراب كردن مفيد است و گوشت آن را مى توان بريد و خشك كرد. پيه آن را مى توان نگه داشت كه براى روشن كردن چراغ يك ماه كافى است و سرش را در شكمبه قرار داده تا نزد ما تا صبح بماند. پشم آن براى داخل كردن در متكا و بالش مفيد است و مى بينى كه پاهايش در ميان علفهاى خشك بالا رفته و شاخش براى درست كردن تيرى محكم مفيد است؛ هركدام كه به تو هديه شد سودمند است. علاوه بر اينها آرد و روغن و خرما را هم اضافه كن كه خرما مهمتر و سيركننده تر است براى اهل و عيال. تو در ميان ما سرور و آقايى مى شوى كه تا به حال نديده ام و عثيمه را مى بينى كه در برابر سخنان تو روى درهم نمى كشد].
زبير(1)از مصعب بن عبد الله و او از پدرش، از قدامة بن ابراهيم جمحى، از عبد الله بن ابراهيم جمحى، از پدرش، از جدش روايت كرد:
مردى از قبيلۀ ربيعه در حال احتضار بود. به فرزندش گفت: پسرم، اگر قصد انجام كارى را داشتى، قدم هايت را با حضور كسى كه از تو مسن تر است، محكم كن. فرزند گويد: پدرم درگذشت و من قصد ازدواج داشتم. نزد مردى از قبيلۀ خود رفتم و در كنارش نشستم. هنگامى كه اطرافيان او برخاستند و رفتند، پرسيد: اى برادرزاده، آيا خواسته اى دارى؟ گفتم: بله عموجان، قصد دارم ازدواج كنم. پاسخ داد: با فرد اصل و نسب دار يا با فردى معمولى؟ گفتم: به خدا سوگند، من كسى را انتخاب نكرده ام. پس گفت: من آن را
1) . اين متن در تحفة العروس ص 62 به نقل از الموفقيّات آمده است.
در چشم تو مى خوانم، اگر اعتراف كنى و مى دانم حتى اگر انكار كنى. اگر انتخاب كرده باشى، چشمهايت براى شناخت آن تنگ مى شود؛ اگر انكار كنى، چشمهايت براى انكار كردن آن بيرون مى زند و درشت مى شود؛ اگرنه انتخاب كرده باشى و نه انكار كنى، پس چشمهايت آرام هستند. اى برادرزاده، مواظب باش از خاندانى فرومايه همسر انتخاب نكنى كه از دنيا، پستى و فرومايگى به تو رسد و در پستى و رذيلت آنان شريك مى شوى و آنان با دنياى خود در زندگى تو تأثير گذارند. جوان گويد: برخاستم و به همين نصيحت بسنده كردم.
زبير گفت از عمويم مصعب شنيدم كه مى گفت مالك بن اسماء به هند گفت(1):
ويژگى بوى خوشى كه استعمال مى كنى را برايم توصيف كن. پاسخ داد: آن را به تو نمى گويم تا كنيزان تو كه حيا ندارند آن را ياد بگيرند. اما او بر اين كار اصرار كرد. هند پاسخ داد آن را ياد نگرفتم مگر از شعرت، جايى كه گفتى:
أطيب الطيب طيب أمّ ابان *** فأر مسك بزنبق مفتوق
خلّطته بعنبر و بندّ *** فهو أحوى على اليدين شريف
[خوشبوترين بوى خوش، بوى امّ أبان است كه با مشك ختن و بوى زنبق، و عنبر آميخته اند و اين بسيار عالى است، اگر در دستان انسان شريف قرار گيرد].
عمويم به من گفت: و اين بوى مادر تو است.
زبير گفت:
ثابت بن زبير بن هاشم مرا خبر داد(2)كه مأمون در حالى كه شاعرى خراسانى
1) . مالك بن اسماء بن خارجة بن حصن بن حذيفة الفزارى. شاعر غزل سراى عصر اسلامى بود كه پس از آنكه با هند، خواهر زيباى حجاج، ازدواج كرد، از طرف حجاج به ولايت اصفهان گمارده شد. (الأغانى 41/16)
2) . در الأغانى 11/17 آمده است: شاعرى كه با ابو العتاهية مناظره كرد، محمد بن مناذر بود. در 29/17 به روايت ديگر آمده است. متن در الجليس الصالح 530/1 به نقل از زبير و با اين سند آمده است.
همراهش بود، وارد خراسان شد. ابو العتاهيه آن شاعر را ديد و گفت: كدام يك در گفتن شعر ماهرتريم، من يا تو؟ پاسخ داد: تو در شعر قوى تر و مقدم ترى. ابو العتاهيه به او گفت: در يك شب چند بيت شعر مى سرايى؟ پاسخ داد: شايد براى سرودن قصيده اى كه فقط سى بيت دارد، يك ماه طول بكشد. ابو العتاهيه گفت: من از تو شاعرترم. چه بسا همسايه ام را دعوت كنم و برايش پانصد بيت شعر بسرايم. شاعر خراسانى پاسخ داد: اگر من به اشعارى چون اشعار تو راضى مى شدم، در يك شب پنج هزار بيت(1)مى سرودم.
ابو العتاهيه گفت: مثل كدام شعر؟ پاسخ داد: مثل اين شعر تو:
الا يا عتبة الساعة *** اموت الساعة الساعة
[آگاه باش، اى نگهدارندۀ زمان. من لحظه به لحظه مى ميرم].
راوى گويد: حاضران به آن شعر خنديدند.
زبير از قول محمد بن حسن مخزومى گفت كه مردى از زهاد برايم روايت كرد و گفت:
ما همراه مردى كه او را دهثم(2)مى گفتند، خارج شديم. آنقدر فروتنى داشت كه نزديك بود زمين به سبب فروتنى او در مقابلش خاشع شود. در اين حال به مردى رسيديم كه بنده اش را با شلاق مى زد. دهثم او را پند داد. اما او تازيانه اش را به سوى دهثم برگرداند و بين گوشهايش ضربه اى نواخت. ما شتافتيم و قصد داشتيم مانع كار او شويم.
دهثم به ما گفت: صبر كنيد، من شنيدم كه خداوند به نصيحت بنده اى از بندگانش راضى است، آنجا كه مى فرمايد: «يٰا بُنَيَّ أَقِمِ اَلصَّلاٰةَ، وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اِنْهَ عَنِ اَلْمُنْكَرِ وَ اِصْبِرْ عَلىٰ مٰا أَصٰابَكَ إِنَّ ذٰلِكَ مِنْ عَزْمِ اَلْأُمُورِ».(3)پس ما نيز به معروف امر، و از منكر نهى مى كنيم. پس مرا واگذاريد تا بر آن چه بر من وارد مى شود، صبر كنم.
زبير گفت: ظبية(1)كنيز فاطمه، دختر عمر بن مصعب(2)، برايم روايت كرد:
من و دهيه، غلام مصعب، به سوى مسجد فتح خارج شديم. در آن مسجد ابن جندب(3)را ديدم كه نماز خواند، بعد خارج شد. دستم را به سوى او اشاره كردم و به دهيه گفتم: اين همان كسى است كه گفتم: «يمشى الى مسجد الاحزاب مختضباء»؛ [او با خضاب و حنا به سوى مسجد احزاب مى رود].
ظبيبه گويد، همراهم به من گفت: به خدا سوگند، او در ميان ما به طمع افتاد. ظبيه گويد به او گفتم: جز اين نيست كه او به افراد شرور تمايل دارد.
راوى گويد: ما نماز خوانديم و بعد از مسجد خارج شديم. او را ديديم كه دستش را بر در مسجد گذاشت و گفت:
أى من يجمع المواسم أنتم *** حدّثينا حقّا و لا تكذبينا
[چه كسانى در هنگام مراسم جمع مى شوند تا شما در مورد ما از حقيقت سخن گوييد و به ما دروغ نبنديد؟].
ظبيه گفت به او گفتم:
نحن من ساكنى العراق و كنّا *** قبلها قاطنين مكة حينا
[ما از ساكنان عراق هستيم و قبل از آن در محله اى از مكه ساكن بوديم].
او گفت: آيا نمى نشينيد تا باهم سخن گوييم. ظبيه گويد: ما نپذيرفتيم و برگشتيم.
زبير برايم روايت كرد كه ابو الحسن مدائنى گفت:(4)
1) . دربارۀ برخى از اخبار او با كنيزش فاطمه، رك: در الأغانى 139/5.
2) . محمد بن مصعب بن زبير، جمهرة نسب قريش 336/1 و نسب قريش ص 250.
3) . الأغانى 130/8 عبد الله بن مسلم بن جندب و رواياتى در مورد او و ظبيه آمده و براى او اشعار و اخبارى است. رك: 145/5 و 8/7.
4) . اين روايت در أنساب الاشراف 33/5 و الأغانى 161/17 آمده است.
در سال 72 ق عبد الملك بن مروان، با عبد الرحمن بن زيد حكمى در مورد حركت به سوى عراق براى مقابله با مصعب بن زبير مشورت كرد. او گفت: اى امير المؤمنين، در طى دو سال، جنگ با آنان را رهبرى كردى و اسبان و سربازانت خسارت ديدند. امسال، سال تنگى و سختى است. خود و جسمت را از اين كار فارغ و راحت كن. به هرحال نظر خليفه مهم است. عبد الملك گفت: شام سرزمينى است كه ثروت در آن اندك است و هراس دارم هرچه همراه دارم، از دست بدهم. بزرگان عراق نيز برايم نامه نوشته اند و مرا به سوى خود دعوت كرده اند، اما اهل عراق را هرگز و هرگز. دوست دارم نظر سه تن از صحابۀ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه سنشان زياد و عمرشان در حال تمام شدن است، در اين كار با من همراه شوند.
خليفه سپس يحيى بن حكم(1)را فراخواند؛ كه در مورد او مى گفتند هركس قصد انجام كارى را دارد، با يحيى مشورت كند، اما هنگامى كه نظر او را گرفت، عكس آن را انجام دهد. عبد الملك به يحيى گفت: اى يحيى نظرت در مورد رفتن به عراق چيست؟ پاسخ داد: نظرم اين است كه به شام راضى شوى و آنجا اقامت كنى. تو عراق و مصعب را رها كن كه خدا اهل عراق را لعنت كند. عبد الملك خنديد و عبد الله بن خالد بن اسيد را براى مشورت فراخواند. او گفت: اى امير المؤمنين، يك مرتبه جنگ كردى و خدا تو را پيروز گرداند. براى بار دوم جنگ كردى و خداوند بر عزّت تو افزود. امسال را اينجا بمان. بعد به محمد بن مروان گفت: نظر تو چيست؟ گفت: اميدوارم خداوند تو را چه بمانى، چه بروى و جنگ كنى، يارى دهد. با دشمنان خود بجنگ و آنان را متفرق كن، كه خداوند تو را يارى خواهد داد. پس خليفه به مردم دستور داد كه براى حركت آماده شوند. هنگامى كه همه جمع شدند، عاتكه دختر يزيد(2)گفت: اى امير المؤمنين، سربازان را بفرست و خود بايست. عاقلانه نيست كه خليفه خود مستقيم در جنگ وارد شود. خليفه گفت:
1) . يحيى بن حكم بن ابى العاص برادر مروان بن حكم، بود كه عبد الملك او را در 75 ق به ولايت مدينه گمارد. او از شعرايى است كه شعرى گفت و كشته شدن امام حسين (ع) به دست يزيد را انكار كرد. (الطبرى 460/5 و 202/6).
2) . عاتكه دختر يزيد بن معاوية بن ابى سفيان همسر عبد الملك و مادر فرزندان او يزيد، مروان، معاويه و ام كلثوم است. اين خبر در الأغانى 162/17 و الطبرى 42/6 آمده است.
حتى اگر من همۀ مردم شام را بفرستم، مصعب (بن زبير) مى داند كه با آنان همراه نيستم، تا اينكه همۀ ارتش را به هلاكت رساند. به ما خبر رسيده است كه آنان مى خواهند با ما مقابله كنند و نيروهاى اطلاعاتى و جاسوسان نيز آن را تأييد كرده اند.
راوى گويد: او محمد بن مروان را با خالد بن عبد الله بن خالد بن اسود و بشر بن مروان به عنوان فرماندهان پيش قراول فرستاد و مناديان فرياد زدند: امير المؤمنين محمد بن مروان را بر شما امارت داده است. خبر حركت عبد الملك بن مروان به مصعب بن زبير رسيد. او نيز تصميم گرفت براى مقابله با آنان خارج شود. اما اهالى بصره مانع او شدند و گفتند: دشمن بر ما مسلط است، منظور آنان خوارج بود. او نيز سراغ مهلّب(1)، كه كارگزار او در موصل بود، فرستاد و او را مسئول جنگ با خوارج كرد و مصعب خود خارج شد. يكى از شعرا، در مورد خروج مصعب به سوى باجميرا(2)، به قصد شام و برگشت او، چنين سرود:
أبيت يا مصعب إلاّ سيرا
أكلّ عام لك باجميرا *** تغزو بنا و لا تفيد خيرا
[اى مصعب، از هر كارى جز حركت پرهيز كردى. آيا هر سال براى تو مانند باجميرا است كه همراه ما جنگ كنى، در حالى كه خير و بركتى هم ندارد].(3)
عبد الملك رفت تا اينكه در أخنونيّه(4)فرود آمد و مصعب نيز در «مسكن»(5)در كنار
1) . منظور مهلّب بن ابى صفره است كه در جنگ با خوارج و سركوبى آنان نقش مهمى داشت. - م
2) . باجميرا نام محلى است در نزديكى موصل و آن طرف تكريت عراق. راويان روايت كرده اند كه عبد الملك بن مروان هنگامى كه قصد مصعب بن زبير در عراق را كرد، هر سال به سوى بطنان خارج مى شد و اين نزديكترين محل به جزيره بود كه در آنجا اردو مى زد. مصعب به سوى مسكن خارج شد و در باجميرا از اراضى موصل اردو زد. هركدام از آن دو، خود را صاحب اين منطقه مى دانستند كه قصد تصرفش را داشتند. در هنگامى كه زمستان شدت يافت و برف شروع به باريدن كرد، مصعب به كوفه و عبد الملك به دمشق بازگشت. (معجم البلدان).
3) . اين بيت در معجم البلدان 455/1 منسوب به أبى الجهم الكنانى، در مروج الذهب 241/5 به اين گونه آمده است: مصعب بيتوته نمى كند مگر در مسير جنگ، هر روز، باجميرا براى توست.
4) . أخنونية: نام محلى در بغداد.
5) . مسكن: نام نهرى است در دير الجاثليق و محلى كه بين مصعب و عبد الملك قرار داشت. مصعب كشته شد و قبرش در آن محل معروف است.
«أوانا»(1)خندق هايى حفر كرد و در دير الجاثليق كه در منطقۀ مسكن بود موضع گرفت. بين دو لشكر، سه فرسخ و برخى گفته اند دو فرسخ فاصله بود. عبد الملك، محمد بن مروان و بشر بن مروان را جلو فرستاد كه هريك با لشكرى آمدند. اما محمد امير كل سپاه بود.
مصعب نيز ابراهيم بن اشتر(2)را در پيشاپيش سپاه قرار داد. عبد الملك براى بزرگان عراق نامه نوشت و آنان را به سوى خود دعوت كرد. آنان نيز پاسخ دادند و شروطى را مطرح كردند. از جمله حكومت بر برخى ولايات را خواستار شدند. چهل نفر از آنان فقط اصفهان را درخواست كردند. عبد الملك گفت اين اصفهان كجاست و از تعداد زياد كسانى كه درخواست حكومت آنجا را داشتند، ابراز تعجب كرد؛ به ابراهيم بن اشتر نوشت: اگر با من بيعت كنى، تو را به حكومت مناطقى كه از فرات سيراب مى شوند، برمى گزينم. ابراهيم با نامۀ عبد الملك نزد مصعب آمد و گفت: عبد الملك اين نامه را برايم فرستاده است و به كسى اين گونه وعده نداده است و از ميان اين همه مرا برگزيده است. عبد الملك گفت: با آنان (عهدشكنان) چگونه برخورد كنم؟ گفت: آنان را بخواه و گردنشان را بزن. عبد الملك گفت: آيا آنان را براى اينكه به ايشان ظنين شده ام، بكشم؟ گفت: از آنان با شمشير اقرار بگير و ايشان را به مدائن بفرست تا جنگ به پايان رسد و آنگاه افزود: هنگامى كه قلب گروهى از آنان تباه شود، مردم گويند: مصعب با ياران خود مماشات مى كند و آنگاه گفت: اگر يكى از اين دو كار را نمى كنى، پس مرا به آنان نزديك نكن. آنان مانند زن تباه كار و فاسدى مى مانند كه هر روز دوستى و هر روز نيز اميدى مى خواهند.
عبد الملك فردى را نزد مصعب فرستاد و گفت: سلام مرا به خواهرزاده ات برسان و به او بگو: او مردم را به سوى برادرش مى خواند و من مى خواهم كه به سوى من دعوت كند تا امر را به شور و مشورت گذاريم. او نزد وى رفت و پيام را ابلاغ كرد، اما جز
1) . أوانا: نام محلى است كه بستان و درختان فراوانى دارد و از نواحى بغداد در سمت تكريت است.
2) . ابراهيم فرزند مالك اشتر نخعى است كه فرماندهى سپاه مصعب را برعهده داشت. او همان كسى است كه به عنوان فرماندۀ سپاه مختار بن ابو عبيده ثقفى، عبيد الله بن زياد را شكست داد و انتقام خون شهداى كربلا را با كشتن عوامل آن گرفت. او در سال 72 همراه مصعب كشته شد. - م
سرپيچى جوابى نديد. عبد الملك، برادرش محمد بن مروان را پيش فرستاد و گفت:
خداوند، محمد را يارى دهد؛ خداوندا، مصعب به سوى عبد الله بن زبير دعوت مى كند و من به سوى خود دعوت مى كنم. خداوندا، آن كس از ما را كه خيرخواه ترين براى مردم است، يارى كن.
مصعب نيز ابراهيم بن اشتر را پيش فرستاد. دو مقدمه سپاه باهم برخورد كردند و بين لشكر مصعب و لشكر ابن اشتر يك فرسخ فاصله بود. عبد الملك نزديك آمد و بين او و لشكر محمد قرار گرفت. دو مقدمه با يكديگر درگير شدند. مردى كه در پيش قراول سپاه محمد بود و فراس نام داشت، كشته شد و پرچم دار سپاه بشر بن مروان نيز كه به او اسود مى گفتند، كشته شد. محمد فردى را نزد عبد الملك فرستاد و گفت: بگو كه پرچم بشر افتاد. عبد الملك كار را به محمد واگذارد و مردم نيز پذيرفتند و موافقت كردند. ياران ابن اشتر نيز قصد آنان را كردند. اما محمد دست نگهداشت، عبد الملك كسى را به سوى محمد فرستاد كه بر آنان هجوم ببر، اما او سرپيچى كرد. سپس كس ديگرى فرستاد كه محمد را دشنام دهد. محمد به يكى از يارانش دستور داد كه در برابر سپاهيان بايست و اجازه نده فرستاده اى از طرف عبد الملك با آنان گفتگو كند. عبد الملك، آنگاه خالد بن عبد الله بن خالد بن أسيد را فرستاد. هنگامى كه او را ديدند، به نزد محمد بردند و گفتند:
اين خالد بن عبد الله بن خالد بن أسيد است. محمد گفت: او را سخت تر از ديگر فرستادگان قبلى برگردانيد. هنگام غروب، محمد به مردم گفت: حركت كنيد. مردم به هيجان آمدند و مصعب نيز عتّاب بن ورقاء رياحى را سوى ابراهيم فرستاد. او به ابراهيم بن اشتر گفت: مرا با كسى از اين افراد همراه نكن. مصعب، ابراهيم بن اشتر را به سوى مردم فرستاد و گفت: باز نگرديد تا اهل شام از شما روى برگردانند. عتّاب گفت: براى چه جنگ نكنيم. پس جنگ كردند و مردم شكست خوردند تا مصعب آمد و ابراهيم بن اشتر پايدارى كرد تا كشته شد. وقتى صبح شد، محمد به يكى از مردان خود دستور داد و گفت: به سوى لشكر مصعب برو و ببين كه بعد از كشته شدن ابن اشتر چگونه اند. پاسخ داد: من محل اردوى لشكريان آنان را نمى دانم. ابراهيم بن عربى كنانى به او گفت: برو و هنگامى كه نخل ها را ديدى، به سمت چپ برو تا به اردوى لشكريان مصعب برسى. مرد
رفت تا به آنجا رسيد. سپس به سوى محمد برگشت و گفت: آنان را شكست خورده ديدم. مصعب صبح هنگام جلو آمد و محمد نيز به وى نزديك شد تا اينكه يكديگر را ديدند. گروهى از ياران مصعب، او را ترك كردند و به محمد پيوستند. محمد به مصعب گفت: پدر و مادرم به فدايت، اين قوم تو را ذليل كرده اند. اما مصعب از گفت وگو با او پرهيز كرد و پسرش عيسى را فراخواند و گفت: ببين محمد چه مى خواهد؟ محمد جلو آمد و گفت: من صلاح شما را مى خواهم و ناصح شما هستم. همانا اين قوم، شما را ذليل و خوار كردند. اكنون براى تو و پدرت امان نامه آوردم و او را سوگند داد. عيسى نيز نزد پدر برگشت و او را باخبر كرد و گفت: من مى پندارم كه اين قوم هلاك مى شوند. اگر دوست دارى، نزد آنان روى، پس برو. مصعب به او گفت: در اين مورد با زنان قريش سخن نگو كه من تو را خوار و رسوا مى كنم. راوى گويد: مصعب پيش رفت و پيش رفت و مردان همراهش هم پيش رفتند، كشتند و كشته شدند. ياران مصعب از او دور شدند به گونه اى كه فقط هفت نفر باقى ماندند. مردى از شاميان آمد تا سر عيسى را قطع كند. اين موضوع براى مصعب بسيار گران آمد و او را كشت. جنگ بر مردم سخت آمد و پراكنده شدند. مصعب برگشت و بر بالش ديباج نشست. آنگاه بر اهالى شام هجوم آورد و آنان گريختند. سپس دوباره بازگشت و بر بالش خود نشست. اين كار را چندين بار انجام داد تا اينكه عبيد الله بن زياد بن ظبيان(1)آمد و او را به مبارزه دعوت كرد و گفت: اى سگ، جلو بيا. مصعب خشمگين شد و با ضربه اى كلاهخود او را از هم شكافت و او را مجروح ساخت. عبيد الله كه سرش آسيب ديده بود، برگشت. پسر ابى فروه، غلام عثمان كه كاتب مصعب بود، آمد و به مصعب گفت: جانم به فدايت، مردم تو را رها كرده اند. من با اسبى آمده ام، سوار اسب شو و خودت را نجات بده. مصعب سينه اش به شدت مجروح شده بود و گفت: من مانند بندۀ برادرت نيستم. عبيد الله بن ظبيان به سوى مصعب برگشت و بر او حمله كرد. زائد بن قوامه ضربه اى به مصعب زد. و فرياد كشيد: اى خونخواهان مختار، و سپس او را كشت. عبيد الله به غلام ديلميش گفت: سرش را قطع كن. او پايين
1) . عبيد الله بن زياد بن ظبيان التيمى العائشى، غافلگيركننده ترين فرد (در جنگ) و سخن ورترين مردم. كنيه اش ابو مطر بود. (البيان و التبيين 325/1)
آمد و سرش را قطع كرد و عبيد الله سر او را به سوى عبد الملك برد.
يزيد بن الرقّاع عاملى(1)
لعمرى لقد اصحرت خيلنا باكناف دجلة للمصعب به نظر مى آيد اين دو بيت را هم اين شاعر سروده باشد. (نسب قريش 284/5 و 342 و الأغانى 178/8)
كه شاعرى از اهل شام بود، در شعرش از قتل مصعب، ابراهيم و مسلم(2)اين چنين ياد كرد:و نحن قتلنا ابن الحوارىّ مصعبا *** أخا أسد و المذحجىّ اليمانيا
و مرّت عقاب الموت منّا بمسلم *** فأهوت له ظفرا فأصبح ثاويا
[ما همگى، مصعب، فرزند حوارى، را كه برادر قبايل يمنى، اسد و مذحج بود، كشتيم، عقاب مرگ از ميان ما به سوى مسلم رفت، چنگالش را براى گرفتن او پايين برد و او هم بر روى زمين افتاد].
ابو عبد الله زبير گويد: اين شعر به نام بعيث يشكرى روايت شده است. عبيد الله بن قيس الرّقيات(3)مرثيه اى براى مصعب سرود و اهالى عراق از جمله بكر و تميم را اين گونه مذمّت كرد:
لقد أورث المصرين خزيا و ذلّة *** قتيل بدير الجاثليق مقيم
1) . انساب الاشراف: عدى بن الرقاع العاملى در الطبرى 160/6 همراه سه بيت، اين دو بيت را به بعيث يشكرى نسبت دادند. در الأغانى يزيد بن الرقاع العاملى، برادر عدى بن الرقاع كه البته شرح حالى در مورد يزيد بن الرقاع نيامده است، اما عدى شاعر بنى اميه، عدى بن زيد بن مالك بن عدى بن الرقاع العاملى، شاعرى كه نزد بنى اميه به ويژه با وليد بن عبد الملك جايگاه خاصى داشت. او در دمشق ساكن بود. در جنگى كه بين عبد الملك بن مروان و مصعب واقع شد، قصيده اى با اين مطلع سرود:
2) . مسلم بن عمرو باهلى از طرفداران معاويه و پسرش يزيد بود، اما در آن روز در لشكر مصعب قرار داشت. او نزد عبد الملك آمد و از او امان خواست. به او گفته شد: تو به منزلۀ مرده اى هستى و هيچ اميدى به زنده بودن ندارى؛ زيرا مجروح شده اى. پس براى چه امان مى خواهى؟ گفت: براى اينكه مالم را حفظ كنيد و فرزندم بعد از من در امان باشد. پس هنگامى كه كنار عبد الملك قرار گرفت، خليفه گفت: خداوند، دست كسى را كه به تو ضربه زد، قطع كند. چگونه بزرگان خاندان حرب به تو كمك نكرده اند؟ پس عبد الملك اموال و فرزند او را امان داد و او در آن ساعت درگذشت. (مروج الذهب 250/5)
3) . در نام او اختلاف است. عبد الله يا عبيد الله گفته شده. بغدادى تحقيقى كامل در كتاب الخزانه 366/3 انجام داده است. در آنجا نامش ابن قيس بن شريح بن مالك ذكر شده است. او برادرى به نام عبد الله و معروف به الرّقيات داشت؛ چرا كه او عاشق سه زن به نام رقيه بود. همچنين گفته شده كه دو جدّ او رقيه نام داشتند. او شاعر غزلسرا بود و به آل زبير پيوست و همواره در كار مدح مصعب و هجو عبد الملك بود. (نسب قريش 435 و ابن سلام 529 و الأغانى 155/4).
فما قاتلت فى اللّه بكر بن وائل *** و لا صبرت عند اللقاء تميم
فلو كان قيسيّا تعطّف حوله *** كتائب تردى تارة و تحوم
و لكنّه رام القيام فلم يكن *** بها مضرىّ يوم ذاك كريم
[اهالى بصره و كوفه خوارى و ذلت را به ارث بردند؛ چرا كه كشتۀ دير جاثليق در آنجا مقيم شد. و بكر بن وائل براى خدا نجنگيدند و تميم نيز هنگامۀ ديدار، صبور نبودند. اگر فردى از قبيلۀ قيس به اطرافش مى نگريست، يگان هايى را مى ديد كه گاهى به سختى مى افتادند و گاه برمى گشتند. ولى او (عبد الملك) قيامى را سركوب كرد كه در آن هيچ يك از افراد مضر در آن روز كريم و بزرگوار نشد].
عبيد الله بن قيس الرّقيات باز هم چنين سرود:
أن الرزية يوم مسكن و المصيبة و الفجيعة
يابن الحوارىّ الذى *** لم يعده يوم الوقيعه
يا لهف لو كانت له *** بالدّير يوم الدّير شيعه
[فاجعه و مصيبت (در جنگ مسكن) بود. اى ابن حوارى كه در روز نبرد كشته شدى و آن روز را سپرى نكردى، وا اسفاه، اى كاش او در روز نبرد دير(1)در ميان اهالى دير راهبان حتى يك ياور داشت].
ابو عبد الله زبير گفت: در كتاب النسب مرثيه هاى مختلفى را ذكر كرده ايم و در اينجا آن چه را در كتاب النسب نيامده است، آورده ايم.
حارث بن خالد مخزومى(2)، بنى خالد بن اسيد را هجو و خاندان زبير را مدح و به آنان توصيه كرد تا در جنگ پايدار باشند:
1) . در ديوان آمده است: با لطف يوم الطف شيّعه (اگر در روز واقعۀ طف (شهادت امام حسين (ع) بود، او را پيروى مى كرد).
2) . حارث بن خالد بن عاص بن هشام بن مغيرة بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم، پدربزرگش، عاص، در جنگ بدر كشته شد. او در عصر بنى اميه زندگى كرد و از معدود شعراى قريش و اكثر اشعارش غزل بود. او از سوى يزيد بن معاويه والى مكه شد. (شرح حالش در الأغانى 100/3 آمده است)
هلاّ صبرتم بنى السوداء أنفسكم *** حتى تموتوا كما ماتت بنو أسد
حامت بنو أسد عن مجد اوّلها *** و أنتم كنعام القاعة الشّرد
[هان، بنى سوداء چرا پايدارى نكرديد تا بميريد، همان گونه كه بنى اسد مردند. بنى اسد از مجد و بزرگى اجدادش حمايت كردند و شما مانند شترمرغهاى درّه ها و زمينهاى پست پراكنده شديد].
سويد بن منجوف السّدوسى(1)از مردم بصره، مصعب را در مورد اهل كوفه و خيانت آنان چنين هشدار داد:
فأبلغ مصعبا عنّى رسولا *** و لا تلقى النصيح بكلّ واد
تعلّم أن أكثر من تناجى *** و إن أدنيتهم فهم الأعادى
[فرستاده اى را از طرف من به سوى مصعب بفرستيد و به او بگوييد كه در تمام واديها و صحراها نصيحت گرى همچون من نخواهى ديد. آگاه باش كه اكثر كسانى كه قول يارى به تو داده و با تو هم سخن اند، كسانى هستند كه اگر به آنان نزديك شوى، دشمن تو خواهند شد].
از اهالى كوفه تنها ابراهيم بن اشتر به همراه مصعب پايدارى كرد و اقيشر(2)در مورد او
1) . سويد بن منجوف بن ثور السدوسى از نزديكان مصعب، او را به داشتن ريشهاى كم توصيف كرده اند كه بدقيافه بود. اخطل و جرير او را هجو كردند. (الطبرى 511/5 و الأغانى 184/7 الشعر و الشعراء 1398).
2) . در الأنساب آمده است: در ابياتى، او را اقيشر و به رواياتى ابن الزبير گفته شده. در الكامل فى التاريخ 334/4 آمده است: عبد الله بن زبير أسدى در مورد ابراهيم بن اشتر گفت...: اقيشر، همان المغيرة بن عبد الله بن معرض بن عمرو الاسدى بود. اقيشر به سبب رنگ پوستش، لقبش بود. او عمرى طولانى كرد و با بنى اسد نسب داشت. شاعرى كوفى بود. عبد الملك در مورد او گفت: اقيشر، شاعرترين مردم است. طيب عشاش شرح حال و اشعار او را گردآورى كرده است. (شرح حالش در الأغانى 84/10) ابن زبير أسدى، شاعر اموى، از علاقه مندان بنى اميه بود و به آنان عشق مى ورزيد و آنها را در پيروزى بر دشمنانشان يارى مى داد. هنگامى كه مصعب بر كوفه دست يافت، او را كه اسير بود نزد او آوردند. مصعب، وى را بخشيد و آزاد كرد و او نيز به بهترين شعر، وى را مدح كرد و به او پيوست و تا زمان مرگش همراهش بود. بعد از مرگ مصعب، كور شد و در زمان خلافت عبد الملك وفات كرد (شرح حالش در الأغانى 33/13). ويژگى شعرهايش مانند ويژگى شعر اقيشر است. يحيى الجبورى نيز اشعارش را گرد آورد. (بغداد 1974)
چنين سرود:
سأبكى و ان لم يبك فتيان مذحج *** فتاها اذا الليل التمام تأوّبا
فتى لم يكن فى مرّة الحرب خاملا *** و لا بمطيع فى الوغى من تهيّبا
أمال بخوّار العنان لجامه *** و قال لمن خفّت نعامته اركبا
ابان انوف الحىّ قحطان قتله *** و أنف نزار قد ابان فاوعبا
فمن كان امسى خائنا لأميره *** فما خان ابراهيم فى الحرب مصعبا
[گريه خواهم كرد، اگرچه جوانان مذحج براى جوان خود نگريند. زمانى كه شب به تمامى باز گردد، او جوانى بود كه به نيروى جنگى خود شناخته شده بود، در بحبوحۀ آتش جنگ از دلاوران و رجزخوانان تبعيت نمى كرد. او لگام اسبش را كه تندرو بود كشيد و به هركسى كه چهارپا و مركبش آهسته مى رفت گفت: سوار شو. قتل او بينى هاى طايفۀ قحطان را آشكار كرد و همچنين بين نزار كاملا نمايان است (آنان را رسوا كرد). پس در ميان كسانى كه به اميرشان خيانت كردند، فقط ابراهيم به مصعب خيانت نكرد].
ابو عبد الله زبير گفت:
يحيى بن مبشر نيز، كه يكى از بنى ثعلبة بن يربوع تميمى بود(1)، همراه او پايدارى كرد تا اينكه كشته شد. ابو سفاح(2)بكير بن معدان بن عميرة بن طارق يربوعى براى يحيى مرثيه گفت و از پايدارى او تا هنگام مرگ چنين ياد كرد:
صلّى على يحيى و أشياعه *** ربّ غفور و شفيع مطاع
يا سيّدا ما انت من سيد *** موطّأ البيت رحيب الذراع
قوّال معروف و فعّاله *** عقّار مثنى أمهات الرّباع
الواضع الشّيزى لأضيافه *** كأنها أعضاد نهى بقاع
يعدو فلا تكذب شدّاته *** كما عدا الليث بوادى السّباع
يجمع حلما و أناة معا *** ثمّت ينباع انبياع الشجاع
لمّا جفا المصعب خلاّنه *** أدّى اليه الليل صاعا بصاع
من لم يكن ساء فقد ساءنى *** ترك أبينيك الى غير راع
الى أبى طلحة أو واقد *** و ذاك عندى حقّ عين الضياع
[درود بر يحيى و پيروانش از جانب خداى غفور و شفيع، اى سيد و مولا، تو سرورى نيستى كه خانه اى بزرگ و دستانى گشاده دارد(1)، سخنگوى مشهورى كه كارهاى بى مانندى انجام مى داد و مادران او را مى ستودند، او از ميهمانانش در زير درخت آبنوس پذيرايى مى كرد. گويى يارى كننده اى بود كه خود از يارى محروم شد. شجاعى بود كه كسى قدرت او را انكار نمى كرد و مانند شير در ميان دشت پر از حيوانات وحشى بود.
حلم و بردبارى و وقار هم باهم در وجود او جمع شده بود. سپس سرچشمه هاى شجاعت را مى جوشاند. هنگامى كه دوستان مصعب به او خيانت كردند، شب به او پاسخى هم اندازه داد. كسى كه هرگز بدكار نبود، به من بد كرد. تو فرزندانت را به فردى نالايق سپردى. به ابى طلحة يا واقد و اين در نزد من مانند چشمه در زمين است].
ابو طلحة و واقد، غلامان يحيى، كه جانشينان او بودند، ابو طلحة، جدّ ابو نضر يحيى بن كثير، نديم و مصاحب حسن بصرى است و يحيى بن مبشّر از بنى ربيعة بن حصّبة بن أرقم بن عبيد بن ثعلبة بن يربوع، از بزرگان بصره بود. خليفة بن حصن ثعلبى، فرمانده شرطۀ (پليس) ابن زياد در بصره، هنگامى كه سر يحيى را نزد عبد الملك به بصره آورد، عبد الملك او را نشناخت و از يارانش در اين مورد پرسش كرد. حكم بن نهيك الهجيمى او را شناخت و گفت: اى امير المؤمنين، به خدا سوگند، اين فرد وفادار و كريمى است.
اين فرد يحيى بن مبشر يربوعى است. جرير بن خطفى برايش مرثيه اى با اين مضمون خواند:
1) . منظور از بيت بزرگ، كعبه است و جاى پا نيز منظور مقام ابراهيم، يعنى جاى پاى ابراهيم در كنار كعبه است. - م
صلّى الإله عليك يا ابن مبشّر *** إمّا ثويث بملتقى الأجناد
و الخيل ساطعة الغبار كأنها *** قصب يحرّق أو رعيل جراد
ثبت الطعان إذا الكماة أزلّها *** عرق المنون يجلن بالألباد
مأوى الجياع إذا السنون تتابعت *** و فتى الطّعان عشيّة العصواد
[اى پسر مبشر، درود و سلام خدا بر تو باد هنگامى كه روياروى لشكرها ايستادى. اسبها با حركت خود غبارى بلند كردند، گويى كه نى ها يا دسته اى ملخ آتش گرفتند. هنگامى كه جنگاوران ضربه هاى خود را به اشتباه مى زدند من به هدف مى زدم و در آن هنگام عرق مرگ بر يال اسبان جارى شده بود. او پناه گرسنگان به هنگام سالهاى قحطى و جوانمرد نيزه زننده در شب و در بحبوحۀ جنگ است].
سالم بن وابصه اسدى(1)، محمد بن مروان را مدح كرد و در اين شعر به كشته شدن ابراهيم و مصعب(2)هم اشاره كرد:
ابلغ امير المؤمنين رسالة *** ليس المحامر كالجواد المسهب
فاذكر و لا تجعل بلاء محمّد *** و الخاذليك لدى الحروب كجندب
يدعا اذا ما الجيش احسن أدمه *** و اذا يكون كريهه لم يندب
لا تجعلنّ مؤثّلا ذا أسرة *** ضخما سرادقه و طىء المركب
يغدو اذا ما الحرب أطفىء نارها *** و يروح مزهوّا عظيم الموكب
كأغرّ يتّخذ السيوف سرادقا *** يمشى برايته كمشى الأنكب
فتح الإله بشدّة لك شدّها *** ما بين مشرقها و بين المغرب
لما لقينا أهل مسكن غدوة *** كالطود فى متهوّل متنكّب
تعدو جيّادهم بكلّ مقصّص *** جدد الثياب و حنظلى مذنب
و محزّزين لحاهم خشبيّة *** قتلاهم مجهولة لم تنسب
والى ابن مروان الأغرّ محمد *** ما بين اشترهم و بين المصعب
نفسى فداؤك يوم ذلك من فتى *** يكفى بمشهده مكان الغيّب
[پيامى به امير المؤمنين برسان كه: اسب ضعيف و چاق مانند اسبان تيزرو نيست و يادآور شو كه محمد و كسانى كه تو را خوار مى كنند در جنگها مثل جندب نيستند. هنگامى كه جنگ روى خوش خود را نشان مى دهد فراخوانده مى شود و در موقع سختى آن، كسى را براى جنگ نمى خواند، هر فردى كه خانواده اى و خاندان بزرگ و مركب هاى راهوارى دارد اصيل نيست. زمانى كه آتش جنگ خاموش گردد صبح مى آيد و شب چون افراد متكّبر كه راهوار بزرگى دارند، شادمانى مى كند. وى همانند (پدرش) مروان، نجيب و شريف است. و شمشيرها را مثل سراپرده و خيمه ها مى گيرد و با پرچم خود در راه رفتن مى خرامد، خداوند سختى هاى او را براى تو برطرف كند، هرچند فاصله اش از شرق تا غرب باشد. هنگامى كه اهل مسكن را در صبح ديديم، چون كوهى بودند در مقابل سختى ها و رنج ها. اسبانشان با سينه هاى پهن و زينها و بر گستوان هاى نو و دمهايى همچون هندوانه حنظل مى دويدند. جنگجويان سختكوش و مبارزى كه پوستشان چون چوب است و كشته هاى آنان گمنام و به كسى نسب نمى برند. محمد با نيكنامى به سوى ابن مروان، بين ابن أشتر و مصعب در حركت است. جانم به فداى تو باد، آن روز كه جوانمردى با حضور خود به جاى افراد غايب مى جنگد].
احمد بن سعيد برايمان روايت كرد كه زبير به نقل از ابو الحسن مدائنى، از عوانة بن حكم و شرقى بن قطامى، از ابى جيان كلبى گفت يكى از بزرگان مكه روايت كرد:
هنگامى كه خبر قتل مصعب بن زبير به عبد الله بن زبير رسيد، چند روز در اين مورد صحبت كرد و حتى با كنيزان مكه در راهها نيز صحبت كرد. بعد، از منبر بالا رفت و آرام نشست و سخنى نگفت. من به او نگاه مى كردم. آثار اندوه از چهره اش پيدا بود و بر پيشانيش عرق جارى. به فرد ديگرى كه در كنارم بود، گفتم: او را چه شده است؟ آيا او را
مى بينى كه از سخن گفتن مى ترسد؟ به خدا سوگند، او سخنورى مردّد است. مردان زيرك به هنگام جدال و مشاجره از او هراس دارند، پس چگونه مى ترسد؟ او ادامه داد:
ديدم كه او مى خواست در مورد كشته شدن سرور عرب، مصعب، سخن بگويد، اما آرام نبود و سخنش را قطع مى كرد. پس برخاست و گفت: حمد خدايى را كه عالم خلق و عالم اسرار اوست. او حاكم دنيا و آخرت است. به هركس بخواهد، ملك عطا كند و از هركس بخواهد، مى گيرد. هركس را بخواهد، عزت بخشد و هركس را بخواهد، ذليل كند. آگاه باشيد، خداوند عز و جل كسى را كه حق با او است، حتى اگر تنها و بى ياور باشد عزيز مى دارد و كسانى را كه ياران شيطان هستند، اگرچه در تعداد و تجهيزات زياد باشند را عزيز نمى دارد.(1)
همانا خبرى از عراق، از شهر فتنه و نفاق به ما رسيده است كه هم ما را خوشحال و هم اندوهگين ساخت. به ما خبر رسيده مصعب، كه رحمت و مغفرت خداوند بر او باد، كشته شده است. اما آنچه حزن و اندوه ما را در اين باره به دنبال داشت، دورى و فراق دوستى صديق و سخن ور بود. كسى كه در رنج ما را يارى مى داد. خردمندان و دينداران بعد از اين واقعه صبر جميل پيش گيرند. اما آنچه ما را خرسند ساخت، اين است كه مى دانيم كه او كشته نشده، بلكه به مقام شهادت رسيده است؛ خداوند بلند مرتبه به موجب آن به ما و او پاداش خير دهد، ان شاء الله. به درستى كه مردم عراق او را تسليم كردند و به بهاى اندك فروختند. او را چون شترمرغى كه بينيش را بسته باشند، تسليم كردند، پس او كشته شد. همان گونه كه پدر، عمو و برادرش كشته شدند كه آنان از بهترين صالحين بودند. به خدا سوگند، ما هرگز به يكباره و به غفلت نمى ميريم. ما نمى ميريم، مگر اينكه ما را بكشند و بين نيزه ها و زير سايۀ شمشيرها اندك اندك كشته شويم. مرگ ما مانند مرگ بنى مروان نيست. به خدا سوگند، هرگز يك نفر از آنان نه در جاهليت و نه در اسلام كشته نشد. دنيا امانتى از سوى خداوند قهّار است كه هرگز پادشاهى و خلافتش پايانى ندارد. اگر دنيا به من رو آورد، سرمست و مغرور و با گردنكشى آن را نمى گيرم و
1) . ابن كلبى گويد: اگرچه مردم به اطرافش جمع شوند.
اگر از من روى برگرداند، هرگز بر آن بيهوده و بى دليل نمى گريم.
مردى از طايفۀ عدوان، از اهالى مدينه او را با اين ابيات به صبر و پشتكار در مبارزه با دشمنان دعوت كرد:
لئن مصعب خلّى عليك مكانه *** لقد عاش عند الناس غير مليم
و إن مصعب خلاّك و الحرب بعده *** فأنت لدى الهيجاء غير سؤوم
فشمّر إلى الأعداء و انهض بقوّة *** فإنك عند البأس غير ذميم
وثق بولىّ المؤمنين فإنّما *** يحامى على الأحساب كلّ كريم
[اگر مصعب از نزد تو رفته و مكانش خالى است، در قلب مردم زنده است و ملامت نمى شود. همانا مصعب از تو جدا شد و جنگ بعد از او ادامه دارد. پس تو در زمان جنگ ملول و خسته نباش. به سوى دشمنان آماده و با قدرت حمله ببر كه هنگام سختى و تهيدستى مورد سرزنش و مذموم نيستى. تو به خداى مؤمنان اعتماد كن كه هر فرد با كرامتى از اين نسب و وابستگى حمايت مى كند].
وقتى خبر كشته شدن مصعب به ابو العباس اعمى(1)رسيد، چنين سرود:
رحم اللّه مصعبا إنه مات *** كريما و عاش فينا كريما
طلب الملك ثم مات حفاظا *** لم يعش باخلا و لا مذموما
ليت من عاش بعده من بنى العوام *** ماتوا و عاش فينا سليما
لن ترى مثله لدى الدهر ندّا *** أو تزيل الرياح ذروا يسوما
كم له من يد على الناس بيضا *** ءقد أحيا بها عظاما رميما
ويد غادرت حريبا سليبا *** ذا غناء فعاد و غدا لئيما
[خداوند مصعب را رحمت كند كه او در بين ما با جود و بخشش زندگى كرد و با كرامت
1) . سائب بن فروخ، غلام جزيمة بن على بن الدلأئل از شعراى بنى اميه و از محدود كسانى است كه در مدح بنى اميه و پيروى از آنان پيشگام بود. او در سال 126 ق فوت كرد (الأغانى 59/15: نكت الهميان 153)
درگذشت.(1)او خلافت را طلب كرد و در راه حفظ آن درگذشت. هرگز با بخل و رذيلت زندگى نكرد. اى كاش، كسانى از بنى العوام(2)كه بعد از او زندگى مى كنند، مى مردند و او در ميان ما به سلامت زندگى مى كرد. روزگار هرگز مانند او را به خود نخواهد ديد مگر اينكه بادها بر كوههاى بلند يسوم(3)بوزد و آن را نابود كند. كرامتهاى او براى مردم چون يد بيضايى بود كه استخوانهاى پوسيده را احيا مى كند!، و چه بسيار لطف و كرامت او كه افراد مال باخته و حتى افراد پست را غنى و بى نياز مى كرد].
ابو العباس، همۀ آل زبير جز مصعب را هجو مى كرد و عمدتا بنى اميّه را مدح مى كرد.
بعد از قتل مصعب، بر عبد الملك وارد شد. وى از او خواست، در مورد مصعب سخنى گويد. او گفت: مرا عفو كنيد. گفت: بگو كه ما تو را متهم نكنيم. او نيز اين اشعار را سرود.
پس عبد الملك به او گفت: راست گفتى، او همان گونه بود كه وصف كردى:(4)
و لكنّه رام التى لا ينالها *** من الناس إلاّ كلّ خرق معمّم
أراد أمورا لم يردها إلهه *** فخرّ صريعا لليدين و للفم
[او چيزى را خواست كه در ميان مردمان به جز دلاوران بخشنده و جوانمرد و سرور به آن دست نمى يابند. او امورى را خواست كه خداوند براى او مقدار نكرد. لذا دست و زبانش قطع و بريده شد].
مردى از بنى اسد بن عبد العزى براى مصعب اين مرثيه را سرود:
لعمرك انّ الموت منّا لمولع *** بكلّ فتى رحب الذراع أريب
فإن يك (أمسى) مصعب نال حتفه *** لقد كان صلب العود غير هيوب
جميل المحيا يرهب القرن درأه *** و إن عضّه دهر فغير قطوب
أتاه حمام الموت وسط جنوده *** فطاروا سلالا و استقى بذنوب
و لو صبروا نالوا الحياة و سؤددا *** و لكنّهم طاروا بغير قلوب
[به جان تو سوگند، كه هر آينه مرگ؛ براى هر جوان زيرك و هشيارى از ما كه دست بخشنده و گشاده دارد، طمع دارد. پس اگر مصعب از دنيا رفته است، او فردى محكم و شجاع و زيبارو بود و هماوردش از نيزه اش مى ترسيد و اگر روزگار به او سخت مى گرفت اخم نمى كرد. پرندۀ مرگ در ميان سپاهش او را جستجو كرد ولى يارانش يكى يكى فرار كردند و او جام مرگ را نوشيد و اگر آنان صبر مى كردند، زندگى با سعادتى مى يافتند و ليكن آنها قلب و عاطفه نداشتند].
بعيث بن عمرو بن مرة بن ود بن زيد بن مرة بن سعد بن رفاعة بن غنم بن حبيب بن كعب بن يشكر چنين سرود:
نحن قتلنا ابن الحوارىّ مصعبا *** اخا اسد و المذحجىّ اليمانيا
و ألوت عقاب الموت منا بمسلم *** فأهوت له ظفرا فأصبح ثاويا
سقينا ابن سيدان بكأس رويّة *** كفتنا و خير الأمر ما كان كافيا
و مرّت على الجبّار منّا سحابة *** سقته ذعافيّا من الموت قاضيا
طواغيت هم كانوا الصناديد اذ بدت *** نواجذ حرب تمطر الموت صافيا
[ما فرزند حوارى، مصعب، برادر اسد و مذحج از تيرۀ يمانى را كشتيم. عقاب مرگ از سوى ما به سوى مسلم پرواز كرد و بر او غلبه يافت و او را در چنگال گرفت. ما ابن سيدان را با دستان خود از كاسه اى آب سيراب كرديم و بهترين كار آن نيست كه كامل باشد. از سوى ما ابرى حركت كرد و مرگ را همچون زهرى به او نوشانيد. هنگامى كه دندان هاى جنگ خون و مرگ را از دهان مى باراند آن گردنكشان (به تنهايى) همانند لشكرهايى مى شوند].
و همچنين سرود:
سقينا بنى العوّام كأسا مريرة *** مسكّرة أمست عليهم أمرّت
لما اكتسبت أيديهم و صدورهم *** مرينا لهم حربا عوانا فدرّت
إذا ما رجوا أن تخمد الحرب عنهم *** شببنا لهم نيرانها فاستعرّت
بفتيان حرب لقحوها فأصبحت *** أصابت بنى العوام حتى أضرّت
اقمنا لهم سوقا بها قد تسوءهم *** و قد نبحت منها قريش و هرّت
[ما بنى عوام را با كاسه اى تلخ و معجونى نوشانيديم كه مرگ بر آنان تلخ و ناگوار بود به خاطر آنچه كه با دستها و قلبهايش انجام داده بودند جنگى تمام عيار برايشان به پا كرديم.
وقتى ما شعله هاى جنگ را براى آنان برافروختيم؛ در آن وارد شدند هنگامى كه اميد داشتند كه آتش جنگ خاموش گردد؛ ما شعله هاى آن را براى ايشان برافروختيم و آنان، آن را ناپسند داشتند. با جوانان در جنگ آميختند تا بنى عوام دچار آسيب و زيان شدند.
براى آنان بازارى برپا داشتيم كه آن را بد پنداشتند و از آن ميان، صداى پارس بر قريش بلند شد و آن را ناپسند داشتند].
وقتى مصعب به كوفه وارد شد، از عروة بن مغيرة بن شعبه در مورد حسين بن على عليه السّلام پرسيد و او نيز در مورد او با وى سخن گفت. پس مصعب به اين ابيات سليمان بن قتّه(1)متمثل شد:
إنّ الألى بالطفّ من آل هاشم *** تأسّوا فسنّوا للكرام التّأسّيا
[به درستى كه از خاندان هاشم، كسانى كه در كربلا ايستادند، صبر پيشه كردند و براى انسانهاى با كرامت هم راه صبورى را نشان دادند].
عروه گويد: دانستم كه مصعب هرگز نمى گريزد و اين چنين هم شد.
1) . در الاغانى 165/17، انساب الاشراف 344/5، طبرى، 156/6، الكامل 326/4 اين بيت از زبان كس ديگرى است.
ابو عبد الله زبير گويد:
وقتى عبد الملك عزم حركت به سوى مصعب كرد، عاتكه، دختر يزيد، او را از اين كار نهى كرد. اما عبد الملك نپذيرفت. پس وقتى جديت او را در خارج شدن ديد، گريه كرد و عبد الملك نيز به اين شعر «كثيّر» متمثل شد:
إذا ما أراد الغزو لم تثن همّه *** حصان عليها نظم درّ يزينها
نهته فلمّا لم تر النهى عاقه *** بكت فبكى ممّا عراها قطينها
[هنگامى كه اراده و تصميم بر جنگ گرفت، اسبانى كه بر روى آنها درّ و گوهرهايى زينت داده شده بودند همتش را سست نكرد. آن زن او را نهى كرد و هنگامى كه ديد نهى او مانع نشد، از غم و اندوهى كه خادمش بر سرش آورده گريست. او نيز به دنبال او اشك ريخت].
احمد بن سعيد از زبير و از مدائنى نقل كرد:
زياد بن عمرو عتكى، با مصعب حيله ورزيد و او را نزد عبد الملك برد و در آنجا به قتل رساند. وقتى عبد الله بن خازم سلمى خبر قتل مصعب را شنيد گفت: آيا مهلب بن ابى صفره شاهد آن بود؟ گفتند نه. گفت: آيا عمر بن عبيد الله بن معمر شاهد آن بود؟ گفتند نه. گفت:
خذيه فجرّيه سباع و أبشرى *** بلحم امرىء لم يشهد اليوم أصره
[او را بگيريد و پيش درندگان ببريد و به آنان گوشت مردى را مژده دهيد كه گناه او امروز را شاهد نبوده است].
ابو عبد الله زبير از ابو الحكم بن خلاد بن قرة بن خالد اسدوسى و او از پدرش نقل كرد:
وقتى جنگ السبخة واقع شد، در جايى كه حجاج بن يوسف در پى شبيب حرورى اردو زده بود، به او گفتند: خداوند امير را به سلامت دارد! چه مى شود كه از اين پليد دور شوى؟ حجاج گفت: چگونه شما مرا از او دور مى سازيد؟ به خدا سوگند، مصعب براى هيچ بزرگوارى راه فرارى باز نگذاشته است.
او سپس به اين بيت متمثل شد:
إذا المرء لم يغش المكاره أو شكت *** حبال الهوينى بالفتى أن تقطّعا
[هنگامى كه انسان حيله هايش به نتيجه نمى رسد بهتر است كه ريسمان هاى جوانمردى را ببرد].
أعشى(1)همدان در قتل مصعب و ذكر ماجراى او و خيانت مردم عراق به وى چنين سرود:
ألا من لهمّ آخر الليل منصب *** و أمر جليل فادح لى مشيّب
أرقت لما قد غالنى و تبادرت *** سواكب دمع العين من كل مسكب
فقلت و قد بلّت سوابق عبرتى *** ردائى مقال الموجع المتحوّب
ألا بهلة اللّه الذى عزّ جاره *** على الناكثين الغادرين بمصعب
جزى اللّه عنه جمع قحطان كلّها *** جزاء مسىء قاسط الفعل مذنب
و جمع معدّ قومه غاب نصرهم *** غداة إذ عنه و رب المحصب
جزاهم إله الناس شرّ جزائه *** بخذلان ذى القربى الأريب المدرّب
إمام الهدى و الحلم و السّلم و التّقى *** و ذى الحسب الزاكى الرفيع المهذّب
لحى اللّه أشراف العراق فإنهم *** هم شرّ قوم بين شرق و مغرب
هم مكروا بابن الحوارىّ مصعب *** و لم يستجيبوا للصريخ المثوّب
دعاهم بأن ذودوا العدى عن بلادكم *** و اموالكم فى كلّ ابيض مقضب
فولّوا ينادى المرء منهم عشيره *** ألا خلّ عنهم لا أبا لك و اذهب
1) . عبد الرحمن بن عبد الله بن حارث معروف به اعشى از شعراى عرب در سدۀ اول هجرى است.
جزى اللّه حجّارا هناك ملامة *** و فرخ عمير من مناج مؤلّب
و ما كان عتّاب له بمناصح *** و لا كان عن سعى عليه بمغرب
و لا قطن و لا ابنه لم يناصحا *** فتبّا لسعىّ الحارثىّ المتبّب
و لا العتكىّ إذ أمال لواءه *** فولّى به عنه إلى شرّ موكب
و لا ابن رويم لا سقى اللّه قبره *** فباء بجدع آخر الدهر موعب
و ما سرّنى من هيثم فعل هيثم *** و إن كان فينا ذا غناء و منصب
و لكن على فيّاض بكر بن وائل *** سأثنى و خير القول ما لم يكذّب
دعا ابن الحوارى الهمام إمامه *** ليمنعه من كلّ غاو و مجلب
فأضحى ابن تيم اللاّت امنع مانع *** لجار بلا شكّ و مأوى المعصّب
فيا سائرا نحو المشاعر لا ينى *** ألا أرفع بهدلاء المشافر تنعب
ألا وانع خير الناس حيّا و ميّتا *** إلى أهل بطحاء قريش و يثرب
فدا لك فاذكر زحفه و مسيره *** يزجّى الخيول مقنبا بعد مقنب
سما مصعدا بالجيش يسرى أمامه *** إلى بطل من آل مروان محلب
غزا بجنود الشام يكبد كبدها *** يجيز إليهم سبسبا بعد سبسب
فلما توافينا جميعا بمسكن *** عصينا بنوع من غرام معذّب
بمقتل سادات و مهلك ماجد *** رفيع الروابى محرب و ابن محرب
هو الضيغم النّهد الرئيس ابن مالك *** إذا شدّ يوما شدّة لم يكذّب
أتى مصعبا فقال من كان منهم *** فعاقب بوقع من بدا لك مرهب
و شدّ على الأشراف شدّة ماجد *** و أعناقهم قبل الصباح فضرّب
و إلاّ فكبكب فى السجون سراتهم *** إلى أن يفيق الناس تصحب و ترقب
و دعنى و اهل القريتين أسر بهم *** و غادرهم فى محبس كالمؤدّب
ملام ملحّ قد أمنت اغتياله *** و ما جاهل بالأمر مثل المجرّب
فقال له سر بالجيوش إلى العدى *** و ناجز و قارع و اصدق القوم تغلب
فإنى بحقّ لست أبدأ مسلما *** بغدر ففى التقوى و فى الدين فارغب
فسار إلى جمع ابن مروان معلما *** فناهضهم و الحرب ذات تلهّب
و جاهد فى فرسانه و رجاله *** و أقدم لم ينكل و لم يتهيّب
فلاقى أسيد يوم ذلك حتفه *** و قطّره منّا فتى غير جأنب
أشمّ نراه عالى الجسم صقعبا *** و بالسيف مقداما نجيبا لمنجب
و كادت جموع الشام يملها الرّدى *** غداة إذ فاسمع أحدّثك تعجب
فلما رأى أبناء مروان وقعه *** بجمعهم ظلّوا بيوم عصبصب
و أدبر عنه الغادر ابن القبعثرى *** و ما كان بالحامى و لا بالمذبّب
و قد نقض الصفّ ابن ورقاء ثانيا *** و غادره يدعوا إلى جانب النبى
فثاب إليه كلّ أروع ماجد *** صبور على ما نابه متلبّب
فضارب حتى خرّ غير موائل *** إلى جانب منه عزيز و منكب
و صرّع أهل الصّبر فى الصف كلّهم *** و أجفل عنه كلّ و ان محوّب
و لما أتى قتل ابن الأشتر مصعبا *** دعا عندها عيسى فقال له اهرب
فقال: معاذ الله لست بهارب *** أ اهرب إن دهر بنا حان عن أبى
فقال: تقدّم أحتسبك فأقبلت *** اليه جموع من كلاب و أذؤب
فقال لفجّار العراقين أقدموا *** فولّوا شلالا كالنّعام المخضّب
و شدّوا عليه بالسيوف فلم يرم *** كليث العرين الخادر المتحرّب
فضاربهم يحيى و عيسى أمامه *** و ضارب تحت الساطع المتنصّب
فما برحوا حتى أزارهم القنا *** شعوب و من يسلب و جدّك يسلب
فبكّ فتى دنيا و ذا الدّين مصعبا *** و أعول عليه و اسفح الدمع و انحب
لقد رحل الأقوام غدرا و غادروا *** بمسكن أشلاء الهمام المحجّب
صريع فتى تسفى على وجهه الصّبا *** و ريح شمال بعدها ريح اجنب
ؤضحى بدير الجاثليق ملحّبا *** فلا يبعدنّ من قتيل ملحّب
سقى الساريات الجون جثمان مصعب *** و أجلاد عيسى المرتجى صوب صيّب
و فتيان صدق صرّعوا ثمّ حوله *** على الحقّ من لا يعرف الحق يرتب
أمصعب من يحرب و يذمم فعاله *** فما كنت بالوانى و لا المتحرّب
لقد عشت ذا حزم وجود و نائل *** فيا عجبا لدهرك المتقلّب
ألم تك معطاء الجزيل و ناعش *** الفقير و مأوى كلّ عاف و مجدب
و كنا متى نعتب عليك و نلتمس *** جداك ينلنا من جداك و تعتب
فقد جاءنا من بعدك المعشر العدى *** و وال متى ينطق حواليه يغضب
و إن تلتمس منه الزبادة و الجدا *** و يستمطر المعروف يغضب و يحرب
و تسمر بلا ذنب أكفّ غزاتنا *** و تقطع أيديهم و شيكا و يصلب
فيا دهرنا من قبل مقتل مصعب *** ألا ارجع بدنيانا الرفيعة تحصب
و بالأمن و العيش الذى حلّ دونه *** فهذا زمان الخائف المترقّب
فبعدا لقوم أسلموا أمس مصعبا *** بحدّ سنان سمهرىّ مذرّب
و للسيف نغشاه و يفرى شؤونه *** و كان الحيا للمفلح المتشعّب
و دانوا لطاغ قد أراق دماءهم *** عسوف صدوق قاسط الفعل مشغب
و قال لهم ذوقوا جنى ما غرستم *** ألا ربّ بان للعمارة مخرب
[هان! چه كسى مرا در پايان شب به سبب غمى آزاردهنده و امرى بزرگ و شديد دلدارى مى دهد؟ خواب از سرم پريد هنگامى كه اين غم ناگهانى به من رسيد و اشكهاى غلتان از هر مژه اى به فروريختن آغاز كرد. پس سخن گفتم همچون دردمندى اندوهگين در حالى كه اولين اشكهايم لباسم را تر كرده بود. همانا لعنت خداوندى كه پناهنده اش عزيز است براى پيمان شكنان خائن به مصعب. خداوند از جانب او به تمام قبيلۀ قحطان جزايى همچون كيفر انسان ظالم و بدكردار بدهد. و همچنين جماعت معدّ (قبيله اش) را كه صبحگاه زمان حادثه او را يارى نكردند. سوگند به خداى دور از پليديها كه آنها را به بدترين كيفرها به خاطر بى ياور گذاشتن مصعب، خويشاوند عاقل باتجربه، همو كه پيشواى هدايت و صبر و صلح و پرهيزگارى و صاحب شرف پاك و بلند و تهذيب شده بود كيفر دهد. خداوند روى بزرگان عراق را زشت گرداند كه آنها بدترين قوم در شرق و غرب عالم هستند. آنها در مورد ابن حوارىّ، يعنى مصعب مكر كردند و نداى كسى را كه كمك مى طلبيد اجابت نكردند. آنها را فراخواند تا با هر شمشير تيزى دشمنان را از سرزمينشان دور كنند. پس برگشتند در حالى كه آن شخص عشيره و قبيله اش را از ميان آنان (ياران مصعب) فرامى خواند. اى بى پدر، آيا كسى كه بتواند راه برود در ميان آنان
نيست؟ خداوند ملامت و سرزنش نجواكننده اى را كه به دنبال فتنه گرى است براى حجّار(1)و عمير(2)قرار دهد، عتاب(3)خيرخواه او نبود و به خاطر او به شهرهاى دوردست نمى رفت و نه قطن(4)و نه پسرش خيرخواهى او را نكردند. پس خدا تلاش انجام نشدۀ ابو عثمان حارثى را نابود كند و نيز عتكىّ(5)كه خيرخواهى او را نكرد، هنگامى كه پرچمش را كج كرد و همراه آن پرچم با بدترين مركب به وى پشت كرد و نه ابن رويم(6)كه خداوند قبرش را آباد نكند. پس در آخر روزگار خود به تنۀ درختى روى آورد كه از ريشه كنده شده بود. كار هيثم(7)مرا خشنود ساخت؛ هرچند كه در ميان ما داراى جاه و مال بود. ولى بكر بن وائل(8)را ستايش مى كنم؛ كه بهترين سخن آن است كه تكذيب نشود. مصعب، ابن حوارىّ بزرگ و شرافتمند، امام و پيشوايش را فراخواند تا از او در برابر هر گمراه و تهديدگرى دفاع كند. و ابن تيم الّلات بدون شك بهترين مدافع همسايه و پناهگاه فقير و گرسنه شدند.
1) . حجار بن ابجر بن جابر العجلى، پدرش ابجر به دين نصرانيت بود. در زمان امام على (ع) و اندكى قبل از شهادت ايشان از دنيا رفت. (الاصابة 373/1)
2) . محمد بن عمير بن عطار بن حاجب التميمى، از اشراف كوفه بود. در مورد او با حجاج و ديگر امراى عراق حكايتها نقل كرده اند. او يكى از فرماندهان امام على (ع) در جنگ صفين بود. وى را به بخشندگى شناخته اند و به گونه اى كه شاعر در مورد او گفته است: «معد و همۀ قبايل مى دانند كه محمد بن عطارد بخشنده ترين است».
3) . عتاب بن ورقاء الرياحى كوفى.
4) . قطن بن عبد الله بن حصين ابو عثمان الحارثى، عبد الملك او را چهل روز بر كوفه ولايت داد و سپس عزل كرد. فرزندش عثمان ملقب به ذو الغصنه بود، وى در جنگ با شبيب حرورى حجاج را همراهى مى كرد. (رك: طبرى 158/7 و 166 و 242)
5) . زياد بن عمرو عتكى.
6) . يزيد بن حارث بن يزيد بن رويم كسى است كه در مورد عمرو بن حمق به زياد بن ابيه گزارش داد كه وى مردم كوفه را به فساد و تباهى دعوت مى كند. اين كار را وى در سال 50 هجرى انجام داد. او همچنين از كسانى است كه براى امام حسين (ع) از عراق نامه نوشت و ايشان را دعوت كرد تا به كوفه بيايند. (طبرى 236/5، 353). عمرو بن حمق از شيعيان امام على (ع) بود كه در دوران امام حسن (ع) نيز به ايشان وفادار ماند و نهايتا بدست عبيد الله بن زياد كشته شد. - م
7) . هيثم بن اسود بن قيس بن معاوية بن سفيان نخعى ملقب به ابو العريان، داستان هايى از او با مغيرة بن شعبه وقتى در زمان خلافت عمر حاكم بصره بود، نقل كرده اند. وى شعر نيز مى گفت. (الاصابة 585/3)
8) . منظور از فياض، بكر بن عكرمة بن ربعى از بنى تيم اللات بن ثعلبه است كه از افراد بخشنده بود. (انساب الاشراف 349/5)
اى كسى كه به سوى سرزمين مشعر، محل انجام مناسك حج در حركتى و سستى نمى كنى، لبهاى آويزانت را بالا ببر و با صداى بلند و كشيده همراه با تكانهاى سر فرياد بزن. هان! خبر مرگ كسى را به قريش، در سرزمين شنزار مكه و مدينه بده كه او در ميان زنده ها و مرده ها بهترين بود؛ (يعنى مصعب) فدايش شوم. پس از حملۀ او به گروه سى يا چهل تايى از سواران، كه آنان را به عقب راند، لشكر خود را به سوى لشكريان شام و قهرمانى از خاندان مروان پيش راند تا با آنان بجنگند. در حالى كه به جگر شترها مى زد و صحراها را يكى بعد از ديگرى به سوى آنها درمى نورديد. همگى در حالى فرود آمديم كه آنان با كشتن بزرگان از ما نافرمانى كردند و شرافتمندى خود را كه در بلنداى سختى ها و شدايد جنگ قرار داشت، پايمال كردند. پلنگ درنده، رئيس بن مالك در روزى سخت و شديد كه در بحبوحۀ جنگ به راستى جنگنده بود، به سوى مصعب آمد و پرسيد: چه كسى از آنان نافرمان شده است؟ پس با ضربه اى هولناك هركسى را كه در مقابلت ظاهر مى شود، بكوب و مجازات كن و با بزرگان همچون جنگيدن فرد شريف بجنگ و قبل از آمدن صبح، گردنهايشان را بزن و ثروتمندانشان را به زندانها بينداز و مواظبشان باش تا مردم آگاه شوند. مرا با اهالى دو روستا رها كن تا آنها را همچون مربّى اى كه كارش رام كردن است، ببرم. آنان را در زندانى قرار ده تا مورد ملامت و شماتت فرد مصرّى كه از غافلگيريش رهايى يافتى، قرار نگيرى. آن كسى كه نسبت به امور نادان است با انسان تجربه ديده مساوى و يكسان نيست.
به او (مصعب) بگو با لشكريان به سوى دشمنان برو و مبارزه كن و آنان را در هم بكوب و شجاعت خود قوم را باور كن كه پيروز مى شوى. و من خيانتى در حق مسلمانى نمى كنم. به سوى ديندارى و پرهيزگارى بشتاب. پس او به سوى لشكر ابن مروان رفت و با آنها مبارزه كرد، در حالى كه آتش جنگ زبانه مى كشيد. در ميان سواران و پياده ها مبارزه كرد و پيش رفت در حالى كه يك قدم عقب ننشست و نترسيد. آن روز ابراهيم بن اشتر جوانى بزرگوار و قوى از ما بود كه خون اسيد (پرچمدار بشر بن مروان) را قطره قطره ريخت. سالارى كه او را بلندقامت و قوى هيكل و شجاع به هنگام شمشير دست گرفتن مى ديديم و خوش رفتار با هركسى كه نجيبانه با او برخورد كند. او نزديك بود كه
لشكريان شام را در صبحگاه آن روز نابود كند.
پس گوش كن، برايت سخنى مى گويم كه تعجب كنى. هنگامى كه فرزندان مروان مبارزۀ ابراهيم را با جماعتشان ديدند، در روز و معركه اى سخت و دشوار گير كردند و غضبان بن قبعثرى(1)خائن به او پشت كرد كه نه حامى و نه پشتيبان او بود.
و ابن ورقاء دوباره به صف دشمنان حمله برد و برگشت. او مانند هر شجاع بزرگى مى جنگيد كه در برابر آنچه بر سرش مى آيد صبورى مى كند. پس ضربه اى خورد و به گوشه اى افتاد و يارانش هم كه صبور و خويشتن دار بودند كشته شدند و ياران ضعيف و سست از اطراف او پراكنده شدند. هنگامى كه خبر قتل ابن اشتر به مصعب رسيد، بى درنگ به دنبال عيسى (فرزندش) فرستاد و به او گفت فرار كن.
او گفت: پناه بر خدا! فرار نمى كنم. آيا فرار كنم در حالى كه روزگار به پدرم پشت كرده و روى از او برگردانده است؟ پس مصعب گفت: جلو برو كه روى تو حساب مى كنم. پس دسته اى از گرگها و سگها به سوى او رو آورند. مصعب به فاسدان و گناهكاران (مردم كوفه و بصره) گفت: جلو بياييد. پس آنان پراكنده و متفرّق برگشتند، همچون شترمرغانى كه رنگ حنا گرفته اند.
با شمشيرها به سويش حمله كردند. پس نخواست كه همچون شير بيشه اى خانه نشين و عزلت گرفته از جنگ فرار كند. يحيى و عيسى جلوتر از او ضربه مى زدند و او هم زير گردوغبار به هوا برخاسته ضربه مى زد.
هنوز حركتى نكرده بودند كه عده اى ديگر با نيزه ها حمله آوردند. به جدّت سوگند، هركسى كه غارت كند، غارت مى شود. پس بر جوانمرد دنيا و صاحب دين (مصعب) شيون كن و اشك بسيار بريز. همانا اقوام و ملتهاى پيشين خيانتكارانه كوچ كردند و در خانه و ديار جنازه هاى بزرگان بلند همت ناشناخته را به جا گذاشتند.
جوانى كشته شده كه باد صبا و باد شمال و سپس باد جنوب گرد و غبار را به صورتش مى پاشد. و در دير جاثليق با شمشير ضربه خورد. پس خدا خاطرۀ آن كشته اى را كه به
1) . غضبان بن قبعثرى شيبانى كوفى از پيشوايان مروانيان در عراق و مورد عنايت عبد الملك بود. حجاج او را به زندان افكند. (البيان و التبيين 376/1)
ضرب شمشير از پا افتاد، از يادها نبرد.
ابرهاى بارانى شبانه، همواره بر جسم مصعب ببارد و اميد مى رود كه بر اعضا و جوارح عيسى هم باران بسيار ببارد و بر جوانان راستين، كه اطراف او در راه حق كشته شد. كسى كه حق را نشناسد مى ايستد اما آنكه حق را بشناسد، كشته روى زمين مى افتد.
اى مصعب، اى كسى كه مى جنگى، كارهايت مذموم نيست؛ تو نه سست بودى و نه اجتناب كننده از جنگ. همانا تو با عقل و بخشش زندگى كردى. چقدر تعجب آور است. روزگار دگرگون شده است. آيا تو بسيار بخشنده و دستگيرندۀ فقيران و پناهگاه هر نيازمند و قحطى زده اى نبودى؟
هنگامى كه تو را سرزنش مى كرديم و از تو بخشش مى خواستيم، از جود و بخشش تو ما را بهره ها مى رسيد؛ در حالى كه تو خشم را از ما دور ساخته و ما را راضى مى كردى.
پس از تو، از ميان گروه دشمنان، حاكمى براى ما آمد كه وقتى اطرافيانش به سخن در مى آمدند، از او مى ترسيدند. و اگر از او وقت ديدار و يا بخششى مى خواستند يا خواستار برخورد نيكوى او بودند، خشم مى گرفت. او به دستان جنگجويان ما بدون هيچ گناهى سيخ مى كوبيد و به سرعت دستانشان را مى بريد و به صليب مى آويخت.(1)
اى روزگار، آيا نمى خواهى دنياى عالى و بلند ما را كه قبل از كشته شدن مصعب بود و از ميان رفت همراه با امنيت و زندگى، كه اين زمانۀ ترسناك، جان آن را گرفته است، به ما برگردانى؟ پس دور و نابود باد قومى كه ديروز مصعب را به سرنيزۀ تيز تسليم كردند. با شمشير اين قوم را احاطه مى كنيم، در حالى كه اوضاع و احوالشان از هم گسسته و امورشان كند شده است و همانا باران نعمت از آن اينها نيست، بلكه از كسى است كه مى روياند و اصلاح مى كند.
فرد سركشى به آنان نزديك شد كه خونشان را ريخت، فردى ستمگر، اجحاف گر، بى عدالت و فتنه گر بود. او به آنها گفت كه ثمرۀ آنچه را كاشتيد، بچشيد و بدانيد كه چه بسيار اتفاق مى افتد كه سازندۀ بنا و ساختمان، خود مخرّب و ويرانگر آن باشد].
1) . منظور حجاج بن يوسف ثقفى حاكم عراق است.
داود بن قحذم يكى از بنى قيس بن ثعلبه، نخستين كسى بود كه از مردم عراق نسبت به مصعب خيانت و غدر ورزيد. ابن ظبيان در اين مورد سرود:
يرى مصعب أنى تناسيت نابئا *** لبئس لعمر اللّه ما ظنّ مصعب
فو اللّه ما انساه ما ذرّ شارق *** و ما لاح فى شرق من الأرض كوكب
سطوت عليه ظالما فقتلته *** فقصرك منى....(1)
[مصعب مى پندارد كه من او(2)را فراموش كردم و يكباره آمده ام. به خدا سوگند كه او گمان درستى ندارد به خدا سوگند كه او را فراموش نمى كنم. مادامى كه خورشيد از سمت مشرق طلوع مى كند و ستارگان در مشرق زمين روشنايى مى بخشند. تو ظالمانه به او حمله كردى و او را كشتى پس اينكه فكر كنى من دربارۀ تو كوتاهى كرده ام سخنى غيرمنصفانه است].
زبير برايم نقل كرد و گفت كه ابو الحسن مدائنى از ابن عياش از پدرش روايت كرد(3):
عبد الملك به ابراهيم بن اشتر و مصعب نامه اى نوشته بود. ابراهيم قبل از اينكه آن را بخواند، نزد مصعب برد. او، مهر نامه را گشود و آن را خواند و گفت: اى ابا نعمان، آيا مى دانى موضوع نامه چيست و در آن چه نوشته شده است؟ پاسخ داد نه، نمى دانم.
مصعب گفت: دجله و مناطقى كه از آن سيراب مى شود، يا فرات و مناطقى را كه سيراب مى كند، به تو وعده داده است كه با او بيعت كنى.
ابراهيم گفت: من به ديدار خدا خواهم رفت و در اين راه مصر هستم. به خدا سوگند
1) . در نسخۀ خطى اين قسمت سفيد بوده است.
2) . وى نابئ بن زياد بن ظبيان برادر عبيد الله بود كه مطرف بن سيدان در هنگامى كه حاكم نظامى عراق بود وى را به جرم راهزنى به دستور مصعب به قتل برساند و از آن پس عبيد الله به عبد الملك پيوست (انساب الاشراف 284/5)
3) . اين نامۀ عبد الملك به ابن اشتر است كه از الأغانى و الكامل روايت شد و متن اين روايت در أنساب الاشراف 340/5 و العفو و الاعتذار 385/2.
كه او مى داند. مصعب گفت: آيا تو هرگز مايل به اين كار نيستى؟ ابراهيم گفت: عبد الملك از من نسبت به ديگرى مأيوس تر نيست. هيچ يك از افرادى كه با تو هستند، تو را رها نمى كنند مگر به سبب نامه اى كه برايشان نوشته شده است. پس به سويشان بفرست و گردنشان را قطع كن. مصعب گفت: چگونه چنين كنم، در حالى كه به اين امر يقين ندارم.
ابراهيم گفت: اما اگر از اين كار ابا دارى، آنان را در بندهاى آهنين افكن و كسانى را براى انجام كارها به جاى آنان قرار ده. اگر بر دشمن غلبه يافتى، آنان را عفو يا عقوبت كن و اگر غير از آن بود، گردنشان را بزن. مصعب گفت: مى ترسم از من نزد امير المؤمنين (عبد الله بن زبير) سخن چينى كنند و بگويند ما را حبس كرد و با ما چنين و چنان كرد. اى ابا نعمان، از اين امر درگذر. به خدا سوگند، در اينجا كسى جز من و تو نيست؛ خواه تو بروى و خواه من. ابن اشتر پاسخ داد: من اسبى در اختيار ندارم. كسى كه اسب دارد جنگ و گريز (فرار) مى كند؛ در حالى كه من فقط يك ماده شتر دارم.
راوى گويد: ابراهيم هرگاه وارد جنگ مى شد، دو كرسى (چهارپايه) همراه خود داشت. بر يكى از آنان مى نشست و ديگرى را هم به دنبال او مى آوردند. هنگامى كه قوم حمله مى كرد، بر آن مى نشست و كرسى ديگر را به جلو مى فرستاد. ابراهيم به مصعب گفت: تو فردا كشته مى شوى. مصعب گفت: به خدا سوگند، اگر در اين دريا تنها خودم كشتيبان باشم، به اهل شام حمله خواهم كرد. حتى اگر كسى همراهم نباشد، جز مورچه ها. با همان مورچه ها با مردم شام مى جنگم. بعد پيش رفت. هنگامى كه مردم صف كشيدند، عتاب بن ورقا با اسب رفت و اهل كوفه نيز با او رفتند. ابراهيم شنيد كه مردى به مرد ديگر مى گفت پيش برو و او سرپيچى مى كرد. ابراهيم پيش رفت و مبارزه كرد تا اينكه كشته شد. ساير ياران مصعب او را تنها گذاشتند. او به حجّار بن ابجر عجلى گفت: اى ابا اسيد، پيش برو. او عذرخواهى كرد! مصعب گفت: چه امرى سبب شد كه شما سر باز زنيد؟ بعد رو كرد به غضبان بن قبعثرى و گفت: ابا شمّط، پيش برو. او گفت:
من نمى توانم. بعد رو كرد به قطن بن عبد الله حارثى كه فرماندهى نيروهاى مذحج و أسد را در اختيار داشت و گفت: تو پيش برو. گفت: آيا خون مذحجيان را بى دليل هدر دهم؟ مصعب به ايشان گفت: واى بر شما. بعد خود به ميدان جنگ رفت و مبارز طلبيد. زياد بن
عمرو عتكى به عبد الملك بن مروان گفت: اى امير المؤمنين، ابا البخترى اسماعيل بن طلحة بن عبيد الله دوست من است. مى ترسم وى كشته شود. پس به او امان بده. گفت: او در امان است. زياد سوار بر اسب به طرف او حركت كرد و گفت: اى ابا البخترى، به سوى من بيا تا با تو سخنى گويم و از تو چيزى بخواهم. پس جلو آمد. وقتى سر اسبان آنان در برابر هم قرار گرفت، زياد بن عمرو گريبان اسماعيل بن طلحه را گرفت و او را به سوى خود كشيد. اسماعيل گفت: يا ابا مغيرة، تو را به خدا سوگند، امروز خودت را سرزنش كن. او نيز گفت: اى ابا البخترى، من در اين راه از تو دليرترم. بعد او را نزد عبد الملك برد و امان داد. محمد بن مروان كه پيش قراول سپاه عبد الملك بود، به سوى مصعب رفت و گفت: اى پسر عمو، امروز امير المؤمنين، تو، اموال و خاندانت را امان داده است. پاسخ داد: امير المؤمنين (ابن زبير) در حجاز است. مصعب از هر طرف مورد حمله قرار گرفت و به شدت مجروح شد. او به فرزندش عيسى گفت: برگرد. عيسى گفت: نه، به خدا سوگند، زنان نيز اين امر صحبت نمى كنند. به او گفت: پس پيش برو. او جلو رفت و مبارزه كرد تا كشته شد. مصعب به سوى عبيد الله بن زياد بن ظبيان، كه برادرش را كشته بود، رفت، اما چون زخم بسيار داشت، نتوانست جلو برود. لذا به جوانان قومش گفت: حمله كنيد...
از پشت سر من حمله كنيد. آنان پيش رفتند؛ اما مصعب حركت نكرد.
ابو عبد الله زبير گويد: هنگامى كه اهالى عراق از مصعب روى برگرداندند، كسى همراهش نبود جز دو نفر از اهالى بصره به نامهاى يحيى بن مبشر يربوعى و مسلم بن عمرو باهلى و از اهالى كوفه نيز ابراهيم بن اشتر بود كه همگى كشته شدند و مصعب در ميدان جنگ تنها ماند. مصعب جنگيد تا اينكه استخوان پاى اسبش قطع شد. او بر كرسى كه برايش قرار داده بودند، نشست تا اينكه مردم از اطرافش پراكنده شدند. لشكريان دشمن هنگامى كه ديدند نمى توانند به او دست يابند، به سويش سنگ پرتاب كردند تا اينكه زخمى شد و عبيد الله بن زياد بن ظبيان با ضربۀ محكمى او را به قتل رساند و سرش را نزد عبد الملك آورد. بجلّى در اين مورد سرود:
نحن قتلنا مصعبا و عيسى *** نحن اذقنا مضر التبئيسا
و قد قتلنا منهم رئيسا
[ما مصعب و عيسى را كشتيم. ما يأس و نااميدى را به مضر چشانديم. ما سرور آنان را به قتل رسانديم].
ابو عبد الله زبير گفت(1):
مردى نزد عبد الملك در مورد مصعب، به عيب و نكوهش زبان گشود و گفت: او اهل پياله (شراب) بود. عبد الملك گفت: ساكت، اى زنازاده، اگر مصعب مى دانست كه خوردن آب از جوانمردى او مى كاهد، آن را نمى آشاميد.
واقدى گويد به عبد الله بن عمر گفته شد: كدام يك از بنى زبير شجاع ترند؟ گفت:
همگى آنان شجاع هستند. آنها كسانى هستند كه مرگ را مى بينند و به استقبال آن مى روند.
احمد بن سعيد به ما خبر داد كه زبير به نقل از مدائنى گفت:
عبد الملك روزى به افراد خاصّش اجازه داد تا وارد شوند و با يكديگر صحبت كنند.
يكى از آنان زبان به سرزنش مصعب گشود. عبد الملك با ناراحتى به او نگاه كرد و گفت:
بس است. آيا مى دانى كسى كه مقتول را كوچك پندارد، قاتلش را نيز كوچك انگاشته است.(2)
ابو عبد الله زبير روايت كرد كه مهلب بن ابى صفرة گفت:
شجاع ترين مردم سه نفرند: ابن كلبيه، احمر قريش، و راكب البغلة (خرسوار). پس ابن كلبيّة، مصعب بن زبير بود كه در ميان گروهش تنها ماند. به او امان و قول ولايت عراق
را دادند، اما نپذيرفت و با عزّت كشته شد. احمر قريش، عمر بن عبيد الله بن معمر بود كه هيچ گروه اسب سوارى نبودند مگر اينكه او سردسته آنان بود و راكب البغلة، عبّاد بن حصين حبطى است كه ما هرگز در اندوه و گرفتارى نبوديم، مگر اينكه او آن اندوه و گرفتارى را برطرف مى كرد.
راوى گويد فرزدق (شاعر) كه حاضر بود، گفت: واى بر تو، چرا از عبد الله بن خازم سلمى و عبد الله بن زبير نام نبردى؟ پاسخ داد: واى بر تو، ما در مورد انسان سخن گفتيم و از جنيان صحبتى نكرديم.
احمد بن سعيد به نقل از زبير و او از مدائنى، از عوانة بن حكم روايت كرد:
هنگامى كه عبد الملك بن مروان، عمرو بن سعيد بن عاص(1)را به قتل رساند، به همۀ مردم اجازه داد تا وارد شوند، در حالى كه جسد عمرو در گوشۀ قصر بود. وقتى همه جمع شدند، عبد الملك شروع به سخن گفتن كرد و گفت:(2)امروز با چشمهايتان ببينيد گناهكاران چه عاقبتى دارند، گذشتگان شما برايتان باعث عبرت مى شوند و شما نبايد از اين عبرت نيكو غافل شويد. پس بلاى بزرگى امروز بر شما فرود آمده است. شما به خوبى نتيجۀ بدى ها را ببينيد و گردنتان را از سنگينى معصيت و گناه پايين اندازيد. زمين اموات شما را در خود جاى مى دهد. از شنيدن سخن گويندۀ جاهل و نادانى او بپرهيزيد.
به درستى كه رابطۀ بين من و شما اين است كه من حرف شما را بشنوم و تصميم قاطع براى آن بگيرم. جز اين نيست كه با نوك شمشيرها و نيزه ها با شما مصافحه خواهد شد و به بدترين روزها باز مى گرديد، پس پشيمان توبه كند و حيله گر هلاك شود، توبه پذيرفته و نيكى ها به سوى كسى كه بصيرت داشته و به رشد و عقل برسد، سرازير مى شود. پس به خود بنگريد و به بهره ها و منافع خود بيانديشيد. اهل طاعت شما بايد دست سفيه و
نادان شما را بگيرد. نعمت را تداوم بخشيد كه براى شما زندگى و عيش فراهم آمده است. شما بين دو چيز خوب قرار داريد: به سوى راحتى و عيش تعجيل كنيد يا منتظر پاداش و اجر خداوند باشيد. خداوند شما را از شرّ شيطان و فتنه و اختلاف حفظ كند و به خوبى و نيكى و يارى خود تأييد كند. به سوى رحمت و نعمات الهى بشتابيد تا پاداش خود را بگيريد كه همواره دايمى و مستدام و بى رنج و مشقت است، ان شاء الله. راوى گويد: پس مردم از نزد او به سوى خانه هايشان خارج شدند؛ در حالى كه همه از اينكه در چنگ قدرت او قرار گيرند، مى ترسيدند.
احمد بن سعيد به نقل از زبير گفت كه ابو عبد الرحمن عتبى از پدرش روايت كرد كه:
وليد بن يزيد بن عبد الملك بن مروان، وليعهد هشام بن عبد الملك در مجلسى نشسته بود كه در آن مجلس، عبد الله بن معاوية بن عبد الله بن جعفر بن ابى طالب نيز حضور داشت. ساعتى با يكديگر مزاح و در مورد شعر و ايام العرب با يكديگر گفتگو كردند تا سخن به جايى رسيد كه وليد بن يزيد به عبد الله بن معاويه گفت: اى عبد الله، آيا در اين جلسه با كلام زيبا، مفاخر و جايگاهها را به شكلى زيبا و دلنشين روايت مى كنى؟ عبد الله بن معاويه گفت: افتخارات من، افتخارات توست و خاطرات من با تو رقم خورده است.
هيچ يك از ما بر دوستش برترى و فضيلت ندارد و من ايمن نيستم كه از اين جا به سوى آنچه دوست ندارم و نمى خواهم خارج شوم. وليد گفت: به خدا سوگند، اگر در خودت به دنبال صفات نيكو بگردى، آن را نمى يابى.
راوى گويد: وليد ابتدا شروع كرد و مفاخر خود را به زبان آورد و گفت: من فرزند يزيد، آن مرد بزرگوارم كه بلند مرتبه است و عزت و شرفش در اوج، اصل و نسب و روش او نيكو، كرم و بزرگوارى و راه يابى نزد او آسان است. به شدت براى كاهش ظلم و ستم كوشيد و منافع و بهره هاى خود (از حكومت) را تقسيم كرد، گروهها و قبايل به او متكى
1) . عبد الله بن معاوية بن عبد الله بن جعفر بن ابى طالب (ع) نوۀ حضرت زينب (س) كه از شيعيان مبارز بود و در ابتداى دعوت عباسيان به دست ابو مسلم كشته شد. قبلا در مورد او سخن گفتيم. - م
بودند. سياست او رضايت سربازانش بود. به امر او فرمان ها صادر و پيمان ها براى لشكريان بسته مى شد و به هنگام ديدن از نقصان و عيوب سربازان از آن چشم مى پوشيد.
اما عبد الملك كه گوى سبقت را از همه پيشينيان با كفايت خود ربوده بود، وقتى سخن مى گفت، صداقت داشت. در كارهايش شگفتى مى آفريد. چون باران، نجابت و بزرگى از او مى ريخت. اگر شكاف و اختلافى پيش مى آمد، آن را اصلاح و پر مى كرد و در آنچه به هم پيوسته بود، شكاف و اختلاف ايجاد نمى كرد. لشكرها با شنيدن نام او شكست مى خوردند و بردباران در مقابل حلم او حقير و ناچيز بودند. انديشمندان در سايۀ علم و درايت او زندگى مى كردند. او در قضاوت و اجراى احكام، عدالت را رعايت مى كرد. فضيلت و شايستگى پدر و مادرش را مى شناخت. او كسى است كه اگر براى حكومت مى جنگيد، پيروز مى شد. طناب جماعت را محكم مى تابيد و درهاى باطل را مى بست. خلافت با شادى به او روآورد.
اما مروان بازماندۀ قبيلۀ قريش است و تلاوت كنندۀ قرآن؛ او بر خلافت تكيه زد، دشواريهاى خلافت را هموار كرد، تمام سرچشمه هاى فتنه را خاموش و هر رنج و سختى را به آسودگى بدل كرد. خداوند، حزب و ياران او را با يارى خود تأييد كرد.
خلافت و امامت بعد از او در خاندانش موروثى شد كه مردم در سايۀ آن آراميدند. او به عهدش وفا مى كرد. اموال حلال را جمع كرد و به اهلش سپرد. او قربانى و هدى را در راه خدا انجام مى داد.
آنگاه به حكم (پدر مروان) مى رسيم كه بزرگوار و شناخته شده بود. نور او به سردى نمى گرايد و سخاوتمنديش سرزنش نمى شود. كينه در او جايى نداشت و جايگاه و شأن او را كسى نمى تواند اندازه بگيرد. آنگاه ابو العاص، كسى كه پدر و مادرش كريم هستند، صاحب رأى و نظر بود؛ به نظرياتش اطمينان مى شد. اميران و بزرگان با او همنشين و در سايۀ بى نيازى او ايمن بودند. پدرش اميه كه فرزند بزرگان بود و با كرامت پروش يافت و با مجد و بزرگوارى آراسته شده بود، اموالش را مى بخشيد. اما عبد شمس، شكافنده و حل كنندۀ هر معضل و پيچيدگى، پناهگاه قريش به هنگام روى آوردن به وى، بردبار آنان
به هنگام بى قرارى، كوهى استوار براى آنان به هنگام لرزش، رهبر آنان هنگامى كه گرد او جمع مى شدند و بهار آنان به هنگام خشكسالى. من به جوان جوانمردان يعنى يزيد بن معاويه افتخار مى كنم. او در بين جوانمردان به سخاوت مشهور بود. خردمندى كه بخشش، بزرگى و مهارت با وجود او كامل شد. نجيب زاده اى از قوم قضاعه او را به دنيا آورده بود. آنگاه از سرور مردمان، معاوية بن ابى سفيان، كه گوهر وجودش گرانبهاترين و فخر مفاخر و كسى بود كه خير او به بزرگان مردم و بهترين آنها مى رسيد و لذا آوازۀ منبر و تختش بلند شد. گل وجودش بر حلم و بردبارى سرشته و اخلاق و جوانمردى در او كمال يافته، آشكار و پنهانش يكى بود. مردم از سياست و كياست او خشنود و بزرگان از عطا و بخشش او خرسند. كسى كه اگر جنگى پيش مى آمد، با يارانش به سوى جنگ مى شتافت و از نقاط مختلف براى اجراى اوامرش مى آمدند. او معدن فخر و نجابت بود، و شجاع و دلير قومش؛ به هنگام ترس؛ و فريادرس آنان به هنگام خشكسالى.
سخن ورترين آنان، اگر خطبه مى خواند و سواركارترين آنان، اگر بر اسب مى نشست. او آسان كنندۀ هر سختى، رئيس و مهتر هر بزرگ، و ماه تابان همۀ نورها و روشنى ها بود.
اما حرب (پدر ابو سفيان)، او از ميان برندۀ اندوهها، در گفتن حقايق بر قومش پيشى گرفته و در بين آنان از همه مطمئن تر، ياور و حامى آنان در تنگناها بود؛ در نزاع با دشمنان از آنان برتر و گامهاى او در مقام و جايگاهش استوار بود. سخنانش زبانزد خاص و عام و مردم در كنار خوان نعمتش جمع مى شدند و در محافل از جنگهاى او گفتگو مى كردند.
هنگامى كه وليد از سخن گفتن فارغ شد، به عبد الله بن معاوية بن جعفر گفت: سخن بگو. او نيز گفت(1):
«انا عبد اللّه بن معاوية بن عبد اللّه، أنا ابن البدور الزواهر، و البحور الزواخر، و الغيوث المواطر، و الليوث الهواصر، الذين برز فى الجاهلية شأوهم، و أناف على كلّ بناء بناؤهم، و كان خير الآباء آباؤهم. أنا ابن الفروغ الزكيّة، و المصابيح المضيّة، و الأشياخ الرضيّة، الهداة المهديّة، ضربوا بأسيافهم على التقى، و أقاموا للناس معالم الهدى، و استنقذوهم من الضلالة و الردى، و
1) . چون سخنان عبد الله بسيار منشيانه و اديبانه است بخشهايى از آن عينا نقل مى شود. - م
دوّخوا صناديد العدا.
أخرجنا اللّه من أكرم طينة، و اصطفانا من الجواهر المكنونة، و اختصّنا بالوحى و الدينونة، و جعل لنا السّنن المسنونة، ينزل وحى اللّه فى أبياتنا، و يمليه رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله و سلم - على آبائنا و أمّهاتنا، تحلّ الملائكة بعقواتنا، فلنا كلّ فضل معدود، و سناء محمود، و نحن زين كل مشهود، و غرّة كلّ طارف و متلود. منّا خيرة اللّه المصطفى، و رسوله المجتبى، و أمينه المرتضى و المؤثر بسدرة المنتهى - صلّى اللّه عليه و آله - و منّا حمزة أسد اللّه و أسد رسوله و حامية المسلمين، و آفة المشركين، و سيّد شهداء العالمين كان فى الجاهلية مهيبا، و لماله و هوبا، و فى الإسلام سبّاقا خطيبا و على الأعداء أبّاء صليبا. و منّا علىّ ذو السوابق الباسقة، و المناقب الفائقة، الذى ليست كسابقته سابقة، أقدم قريش سبقا و أعلمهم علما، و أجودهم فهما، و أرجحهم حلما و أكرمهم بعد رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - نفسا، و أفضلهم ولدا و عرسا، و خيرهم محتدا و جنسا. أصدق العرب بأسا و أشدّهم مراسا.
و منّا العبّاس المفضّل بسريرته، المستمّر لمريرته، المتحبّب إلى عشيرته، كهف قريش إذا استكهفوا، و رؤوفهم إذا استرأفوا، و عدلهم إذا استضعفوا.
و منّا ابنه عبد اللّه حبر الأحبار، و برّ الأبرار، العالم بكلّ مشكلة، و القائم بكلّ معضلة.
ثم أنا ابن معاوية، وارث كلّ فضيلة، و مصطنع كلّ جميلة، و مفرّج كلّ جليلة، و مسيل كلّ جزيلة. ثم لعبد اللّه مشترى الحمد بنواله، و المؤثر على نفسه بماله، و المروّى الظماء بسجاله.
من أنجد ذكره و غار، و غمر جوده البحار، و عمّ عطاؤه الأمصار. سلك سبيل المروة و أخذ بأخلاق النبوّة، و تقبّل سنّة الأبوّة.
ثم لجعفر الطيّار مع الحسان، و المصارع للأقرآن و المظهر للبرهان، و القائم بطاعة الرحمن، أشبه الناس بنبيّه خلقا و خلقا و أقدمهم فى الإسلام سبقا، و أحقّهم بكلّ سناء حقّا.
ثم لأبى طالب مدره قريش إذا حشدوا، و رئيسهم إذا عقدوا، و عميدهم إذا اعتمدوا، و فارج كربهم إذا جهدوا، ولد الكرام و ولدوه. و أشبه أباه، و أشبه بنوه.
ثم لعبد المطّلب الوارى الزّناد الرفيع العماد، المرغم للأعادى، القائل بالسّداد، محتفر زمزم خير الحفائر، و ساقى الحجيج فيه بالمفاخر. جمع قريشا بعدما تفرّقوا، و قادهم حتى استوسقوا، و بذّهم حين نطق و نطقوا. ثم لهاشم مطعم الناس فى الشتاء، و الأصياف، و محلّ
الوفود و الأضياف. و ملجأ كلّ هارب و مضاف، و السابق إلى غايات الأشراف. أطعم قريشا حين أسنتت، و جاد بماله حين أمسكت، و ساهم المهمّة لمّا أضلعت، و قهر بناؤه بناءها لمّا ابتنت.
فأنا خير العالمين أشياخا، و أكرمهم أرومة و أسناخا و أعزّهم سيّدا بذّاخا و أخصبهم محلّة و مناخا. عليهم تنزل الأنباء، و بهم ولّفت قريش الأحياء، و أقرّت بفضلها الأملاء، و أذعنت الرؤساء. أنا ابن الأعلام للأعلام و ابن سادة الإسلام، و معدن النبوّة و الأحكام، و أكرم الإسلام أسلافنا، و أطهر الأطراف أطرافنا، و أعزّ الأحلاف أحلافنا، يحملّ الفخر عند فخرنا، و ينسى كلّ ذكر مع ذكرنا، و يصغر كلّ قدر عند قدرنا.
[من عبد الله بن معاوية بن عبد الله هستم. من فرزند ماههاى تابان و درياهاى عميق و پرآب و ابرهاى پرباران و شيرهاى درنده و شجاع هستم كه در زمان جاهليّت شناخته شده و مشهور بودند. بنا و خانه هاى آنان از ديگران بلندتر، و بهترين پيشينه و اجداد، از آن پدران ايشان بود. من فرزند نفسهاى مطهّر و پاك و انوار تابان و بزرگان برگزيده و هاديان هدايت شده ام كه ضربه هاى شمشيرشان براساس تقوا زده مى شد. براى مردم پرچمهاى هدايت را برافراشته و آنان را از گمراهى و رذيلت به راه حق و رستگارى مى برند، و بت هاى دشمنان (بت پرستان) را واژگون مى كردند. خداوند، ما را از بهترين گل سرشت و ما را از جواهر و گنجهاى پنهان برگزيد و نزول وحى و دين اسلام را مختص خاندان ما كرد و براى ما احكام و سنن محكم و روشن قرار داد و خانه هاى ما منزلگاه وحى شد.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اسلام را به پدران و مادران ما عرضه كرد و ملائك در منازل ما فرود آمدند. ما فضايل شناخته، و مناقبى ستوده داريم. زينت هر مجلسيم و مهتر و بزرگ هر تازه به دوران رسيده و سركش، خداوند از ميان ما رسول برگزيده و امين او، مرتضى، را انتخاب كرد(1)كه مقامشان در سدرة المنتهى بود. حمزه، شيرخدا و شير رسول خدا و حامى مسلمين از بلاى دشمنان، سيد شهدا از ميان ما است كه در زمان جاهليت داراى هيبت و شكوه و در مالش بسيار بخشنده بود؛ در اسلام سبقت گيرنده و خطيب و سخنور
1) . اشارۀ عبد الله بن معاويه در انتخاب امام على (ع) از سوى خداوند به عنوان امين پيامبر (ص) و در حقيقت يعنى امين خلافت پس از او در آن دوران اهميت خاصى دارد. - م
و تازنده بر دشمنان. على نيز با آن سابقه هاى درخشان و مناقب بلند، از ما است. سابقۀ او در اسلام به گونه اى است كه كسى به پاى او نمى رسد. او در اسلام از همۀ قريشيان مقدم تر و از همۀ آنان عالم تر و از همه بخشنده تر و در حلم و بردبارى از ديگران برتر است. او بعد از رسول خدا، بهترين و از نظر فرزند و همسر بر ديگران برتر و بهترين آنهاست. در سخنورى راستگوترين عرب و در سختى ها بخشنده ترين آنان است.
عباس، از ماست كه در مقامش با فضيلت و در عزت نفس و جوانمردى سرآمد است. او به خاندانش عشق مى ورزيد. وقتى به او پناه مى آوردند، كهف و پناهگاه قريش، و به هنگام نيازمندى مهربان و بخشنده، و وقتى از او انصاف مى طلبيدند، به عدالت رفتار مى كرد. فرزندش عبد الله، دانشمند دانشمندان و نيكوكار نيكوكاران از ماست. او به حل هر مشكلى عالم و به حل هر مسئله اى كوشا و استوار بود. من فرزند معاويه هستم كه وارث تمامى فضايل و سازندۀ هر زيبايى و راه گشاى هر بزرگوارى و آبراه همۀ بخششها است و عبد الله (پدر او) كه حمد و سپاس خداوند را به سبب او به جا مى آورم. جود و كرمش از درياها هم فزون تر است. عطا و بخشش او همۀ مكان ها و سرزمين ها را فراگيرد. راههاى جوانمردى به او ختم مى شود. او به اخلاق پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تأسى مى كرد.
اما جعفر طيار با همۀ نيكويى هايش، هماورد هماوردان، مظهر برهان و قائم به اطاعت خداى رحمان، از نظر خلقت و خلق و سرشت شبيه ترين افراد به نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله و با سابقه ترين مردمان در اسلام و شايسته ترين آنان در بزرگوارى و مجد است.
آنگاه ابو طالب، محور و پايگاه قريش، هنگامى كه گرد هم جمع شوند، مهتر آنان هنگامى كه متحد و هم پيمان شوند، مورد اعتماد آنان، هنگامى كه به او اعتماد كنند، برطرف كننده و حلاّل مشكلات و سختى ها، هنگامى كه به او روى آورند. فرزند كريم كه فرزندانش نيز كريم بودند. او شبيه پدرش بود و فرزندانش نيز شبيه او هستند. اما عبد المطلب، بلند مرتبه و با عزت، نسبت به دشمنان خشمگين، سخنور و خطيب قاطع، حفركنندۀ زمزم، ساقى حاجيان كه از افتخارات اوست، جمع كنندۀ قريش بعد از اينكه متفرق شدند، رهبر و پيشوا و متحدكننده و برترينشان در سخنورى. آنگاه هاشم، طعام دهندۀ مردم در تابستان و زمستان، كه خانۀ او محل فرود آمدن مردم و گروهها و پناهگاه
هر نااميد و فرارى و ميهمان بود. او با سابقه ترين فرد در اوج شرافت و مردانگى بود؛ هنگامى كه قحطى به قريشيان روى مى آورد، آنان را اطعام مى كرد و در زمان تنگدستى، از اموالش به آنان مى بخشيد. آنان را در گمراهى ها هادى و رهنما و يارى دهنده بود.
پايگاه و خانۀ او محكم ترين بود.
اجداد من بهترين مردم جهان، و در اصل و ريشه كريم ترين و در ميان عزيزان و بزرگواران، با عزّت ترين و به لحاظ سكونت و آب و هوا، در حاصلخيزترين منطقه ساكن بودند كه بر آنان پيامبر و وصىّ(1)نازل شده و قبايل قريش در اطراف آنان جمع شدند و بزرگان به فضيلت و برترى آنان معترف بودند. من فرزند مشهورترين انسانها و فرزند سروران و رهبران اسلام و معدن نبوت و احكام آن هستم كه اسلامشان از همه با كرامت تر و دامنشان از همه پاكتر و هم پيمانشان از همه عزت مندتر است. فخر بزرگان در برابر ما، ناچيز است. هرگاه از ما سخن گفته مى شود، هركسى كه يادكردنى باشد، فراموش مى شود و قدر و منزلت هركس در برابر ما بى ارزش مى گردد].
راوى گويد: وقتى از سخن گفتن فارغ شدند، از يكديگر جدا گشتند.
پايان پنجمين جزء ابو حسن دمشقى و پايان الموفّقيات و پايان جزء شانزدهم از اجزاء ابى عبد الله بن كاتب و پايان كتاب است.
كتابت نسخه در اواخر جمادى الاولى سال 594 ق به پايان رسيد.(2)
1) . اشاره عبد الله بن معاويه به وصايت امام على (ع) نيز از نكات مهم و قابل توجه است. - م
2) . نسخۀ «ب» با اين عبارت پايان مى پذيرد: تمت الاخبار الموفقيات و الحمد لله رب العالمين، و خط عبارت (سنة أربع و تسعين) سال 94 در نسخه اى كه در دست دارم غيرواضح و ناخوانا است و من ترجيحا آن را اين گونه خواندم: (سنة اربع و تسعين) چون در «الجله» نيز به همين صورت آمده بود.
احمد بن سعيد دمشقى و طوسى و ديگران در كتاب الاخبار، معروف به الموفقيات از زبير بن بكار نقل كردند:(1)
محمد بن عبد الرحمن بن محمد بن يزيد از عتبة بن ابو لهب روايت كرد كه گفت:
عبد الملك در سالى به حج رفت و دستور داد تا به مردم ببخشند. او كيسۀ پولى همراه داشت كه روى آن نوشته شده بود (از صدقه). لذا اهالى مدينه از قبول كردن آن سر باز زدند و گفتند: آيا ما از فىء و بيت المال سهمى نداريم؟
عبد الملك به منبر رفت و گفت: اى گروه قريش، مثل ما و شما مانند دو برادرى است كه در زمان جاهليت براى مسافرت خارج شدند. آنان در سايۀ درختى زير كوه صفا براى استراحت نشستند. هنگام خواب، از زير آن صخره مارى بيرون آمد و دينارى براى آن دو بيرون آورد و دينار را براى آن دو انداخت. آنان گفتند: اين از گنج آمده است. لذا سه روز در اينجا اقامت كردند و مار هر روز براى هر دوى آنان يك دينار مى آورد. يكى از آنان به همراهش گفت: تا كى منتظر اين مار باشيم؟ بهتر است او را بكشيم، اينجا را حفر كنيم و گنج را برگيريم. برادرش او را از اين كار برحذر داشت و گفت: نمى دانم، شايد تو مار را بكشى و مالى به دست نياورى. اما او قبول نكرد و تبرى برداشت و در كمين مار
1) . مروج الذهب، 279/5.
نشست تا اينكه مار بيرون آمد. ضربۀ محكمى به او زد و سر مار را زخمى كرد اما نتوانست او را بكشد. امّا مار او را كشت و به سوراخش برگشت. برادرش نيز جسد او را دفن كرد و فرداى آن روز مار با سرى زخمى خارج شد و سكه اى همراه نياورد. آن مرد به مار گفت: به خدا سوگند، من راضى نبودم كسى به تو آسيب برساند. من برادرم را از اين كار برحذر داشتم. آيا تو نمى خواهى به رابطه اى كه خدا بين ما قرار داده است، برگردى كه من تو را ضرر نرسانم و تو نيز مرا ضرر نزنى و به گذشته برگردى؟ مار گفت: نه.
پرسيد: براى چه؟ پاسخ داد: من مى دانم كه هرگز اين گونه پاك طينت نمى مانى! تو قبر برادرت را مى بينى و من نيز هرگز با تو صادق نخواهم ماند چون همواره شكستگى سرم را به ياد مى آورم.
آنگاه عبد الملك، برايشان اين شعر نابغۀ ذبيانى را خواند:
فقالت أرى قبرا تراه مقابلى *** و ضربة فأس فوق رأسى فاغره
[من قبرى را مى بينم كه تو مرا با آن به ياد مى آورى و ضربه تبرى كه بر سر من است كه من با آن تو را به ياد مى آورم].(1)
سپس گفت: اى قريشيان، عمر بن خطاب ولىّ شما بود، او براى شما بداخلاق، خشمگين و تنگ نظر بود. سخنان او را شنيديد و اطاعت كرديد. سپس عثمان كه خوش خلق و مهربان و بخشنده بود بر شما ولايت يافت. پس او را به قتل رسانديد. ما در واقعۀ حرّه، مسلم(2)را به سوى شما فرستاديم و شما با او جنگيديد. پس اى قريش، مى دانيم كه شما به ما علاقه نداريد و شما يوم الحره را (در برابر ما) به ياد مى آوريد و ما كه هرگز شما را دوست نداريم، قتل عثمان را (در برابر شما) به خاطر داريم.
1) . بيت در ديوانش، ص 210 از يك قصيدۀ طولانى.
2) . منظور مسلم بن عقبه است كه به دستور يزيد مأمور سركوبى مردم مدينه شد. مردم مدينه با يزيد بيعت نكرده و خلافت ابن زبير را پذيرفتند. او در سال 63 ق وارد مدينه شد و مردم شهر را مورد تهاجم قرار داد. حرم پيامبر (ص) را حلال اعلام كرد. در اين واقعه بسيارى از تابعين و فرزندان آنان و نوادگان ائمه و سادات به قتل رسيدند. از آنجا كه سپاهيان مسلم از سمت حرة واقم يعنى آن سمت مدينه كه داراى سنگهاى آتش فشانى بود به مدينه وارد شدند، آن واقعه را حرّه ناميدند. مسلم بن عقبه را نيز به سبب اسراف در كشتار مردم بيگناه مدينه، مسرف بن عقبه خواندند - م
زبير بن بكّار(1)و همۀ كسانى كه به نقل آثار و سير اهتمام دارند، از حسن بصرى روايت كردند كه:
معاويه چهار خصلت و ويژگى داشت كه اگر يكى از آنها را نداشت، نابود مى شد:
تكيه زدن بر قدرت با سوء استفاده از سفيهان و نابخردان اين امّت، و انجام امور بدون مشورت با بزرگان، هرچند كه در بين آنان صحابه و صاحبان فضيلت نيز بودند؛ دوم اينكه بعد از خود، پسرش را به خلافت نشاند. اگرچه او شراب مى خورد و مست مى كرد، لباس حرير مى پوشيد و طنبور مى نواخت؛ سومين كارش اينكه زياد را به خود ملحق ساخت(2)با اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده بودند: «الولد للفراش و للعاهر حجر»؛ [فرزند از همسرى است كه در فراش مرد است و براى زناكار سنگ قرار داده شده است].
زبير بن بكار در الموفّقيّات خبرى را نقل كرد كه مدائنى(3)نيز آن را نقل كرده است و ما آن
1) . شرح نهج البلاغه 456/1.
2) . در مورد زياد بن ابيه و اينكه چگونه معاويه وى را به خود ملحق ساخت و او را زياد بن ابى سفيان خواند، در صفحات پيشين مطالبى ذكر كرده ايم. - م
3) . متن كامل روايت در شرح نهج البلاغه 454/1 به روايت مدائنى در كتاب الصفين آمده است كه گفت: عبد الله بن عباس در حالى كه بسيارى از بزرگان و اشراف در كنارش بودند، نزد ابو موسى اشعرى آمد و به او گفت: اى ابا موسى، مردم از تو راضى نيستند و به خاطر فضيلتى كه تو سهمى از آن ندارى، در كنارت جمع نمى شوند. اكثر كسانى كه با تو هستند از مهاجرين، انصار و ياران قديمى نيستند، وليكن مردم عراق از تو سرپيچى مى كنند اگر حكم آنان را از ميان يمانى ها انتخاب كنى چون مى دانند كه بيشترين ساكنان شام يمانى هستند. به خدا سوگند، من گمان مى كنم كه معاويه براى تو و براى ما شرّ باشد، چرا كه او خردمند عرب (عمرو بن عاص) را به سوى تو مى فرستد. معاويه هيچ ويژگى ندارد كه شايستۀ خلافت باشد و اگر حق خودت را به جاى باطل او دور كنى، تو زمينه اى فراهم كردى كه تو به او نياز دارى. اگر باطل او را از بين ببرى به خاطر حق خودت، او به تو نياز خواهد داشت. اى ابا موسى، بدان كه معاويه در اسلام جزو طلقا (منظور از طلقاء، كسانى هستند كه پس از فتح مكه مسلمان شدند و پيامبر (ص) آنان را آزاد ساخت. - م) و پدرش سردسته احزاب بود. او ادعاى خلافت بدون مشورت و بيعت كرد. اما اگر به عمر و عثمان مى انديشى كه او را حكومت دادند، درست است. اگر عمر او را حكومت داد، بر او ولايت داشت، گويى چون طبيبى كه آنچه را مى خواهد انجام مى دهد و آنچه را اكراه دارد. براى معالجه بكار نمى برد. پس عثمان براساس نظر عمر وى را حكومت داد. كسى كه حكومت مى كند نسبت به كسى كه ادعاى خلافت دارد، بالاتر نيست. بدان كه عمرو (ابن عاص) ترفندهايى مى بندد كه تو را خرسند كند كه البته به ضرر توست. هرگز فراموش نكن قومى كه با ابوبكر، عمر و عثمان بيعت كردند با على نيز بيعت نموده اند و اين بيعتى براى هدايت بود و او هرگز با كسانى جز سركشان و ناكثان نجنگيد. ابو موسى گفت: خدا، تو را رحمت كند. به خدا سوگند، امامى براى من جز على نيست و روى سخنم تأكيد دارم. من حق خدا را بيش از رضايت معاويه و اهل شام دوست دارم. حكم ما جز دست خدا نيست.
را قبلا در كلام ابن عباس براى ابو موسى اشعرى ذكر كرديم. با اين سخن، مردم به موجب فضيلتى كه در توست، از تو خشنود نمى شوند... و در پايان كلامش گفت: گروهى از شعراى قريش گويند:
و اللّه ما كلّم الأقوام من بشر *** بعد الوصىّ علىّ كابن عبّاس
أوصى ابن قيس بأمر فيه عصمته *** لو كان فيها أبو موسى من الناس
إنى أخاف عليه مكر صاحبه *** أرجو رجاء مخوفا شيب باليأس
[به خدا سوگند، هيچ بشرى بعد از وصىّ، (على عليه السّلام) مانند ابن عباس سخن نگفت.
ابن قيس را به انجام كارى سفارش كرد كه مصلحت آنها در آن بود. هرچند كه ابو موسى نيز از آن مردمان بود. من از ابو موسى به خاطر مكر همراهش (عمرو بن عاص) مى ترسم و نيز اميدوارم. اما اميدى اندك كه با يأس و نااميدى همراه است].
زبير در الموفقيات ذكر كرد:(1)
يزيد بن حجية التيمى(2)در جنگ جمل، نهروان و صفين همراه على عليه السّلام بود. ايشان او را به ولايت رى و دستبى(3)برگزيد. او نيز اموال اين دو منطقه را ربود و به نزد معاويه گريخت و على و يارانش را هجو و معاويه و يارانش را مدح كرد. على عليه السّلام در حق او نفرين كرد. پس يارانش دستهاى خود را بالا برده، آمين گفتند. يكى از پسرعموهايش نيز نامه اى به او نوشت و قباحت كارش را عنوان كرد. اين نامه به صورت شعر نوشته شد. يزيد بن
حجيّه نيز براى او پاسخى نوشت: اگر مى توانستم، با شعر پاسخت مى گفتم، اما سه ويژگى در شما بود كه سبب شد مسائل را آن گونه كه دوست داريد، نبينيد: اول اينكه به اهل شام حمله كرديد تا وارد سرزمين آنان شده، آنان را با نيزه ها زديد و مجروح ساختيد. قرآن ها را بالا بردند و كسانى از شما آنان را به سخره گرفتند و نهايتا كسانى ديگر شما را از جنگ با شام برگرداندند. به خدا سوگند و به خدا سوگند، هرگز كسى با اين شدت و قدرت با آنان درگير نشده بود. دوم اينكه آن قوم حكمى را برگزيدند و شما نيز حكمى را انتخاب كرديد، اما حكم آنها خليفۀ خود را تثبيت و حكم شما خليفۀ شما را خلع كرد و لذا (معاويه) با عنوان و ادعاى امير المؤمنين بازگشت و شما به كينه هايتان بازگشتيد. سوم اينكه قاريان، فقها و فرماندهان و جنگاوران با شما مخالفت كردند. شما با آنان دشمنى و عداوت كرديد و آنان را كشتيد.(1)
او در پايان نامه اش به دو بيت عفان بن شرحبيل تميمى اشاره كرد:
احببت اهل الشام من بين الملا *** و بكيت من أسف على عثمان
أرضا مقدّسة و قوما منهم *** أهل اليقين و تابعوا الفرقان
[من از ميان مردمان اهل شام را دوست دارم و براى عثمان مى گريم و از سرنوشت او متأسفم. شام سرزمين مقدسى است كه ساكنان آن راستگو و پيرو قرآن هستند].
زبير بن بكار در الموّفقيّات(2)گفت كه مطّرف بن مغيرة بن شعبه گفت:
همراه پدرم بر معاويه وارد شديم. پدرم نزديك رفت و با او صحبت كرد. بعد به سوى من آمد و از معاويه و درايتش سخن گفت و از آنچه از او ديده بود، شگفت زده بود. در هنگام شب، شام آوردند، اما او امساك كرد. او را اندوهگين ديدم. يك ساعت او را نگاه كردم. گمان كردم حادثه اى بين ما پيش آمده است. به او گفتم: چرا تو را امشب اندوهگين مى بينم؟ گفت: پسرم، از نزد كافرترين و خبيث ترين مردم آمدم. گفتم: چه شده است؟
پاسخ داد: هنگامى كه با او (معاويه) در خلوت بودم، گفتم: اى امير المؤمنين، تو ديگر مسن هستى؛ اگر عدالت را آشكار و نيكى ها را افزون كنى، بسيار بزرگ خواهى شد. چه مى شود به برادرانت از خاندان بنى هاشم توجه كنى و پيوند خانوادگى با آنان را مجدّدا برقرار كنى. به خدا سوگند، آنان امروز چيزى در اختيار ندارند كه از آن بترسى. اما آن چه از تو باقى مى ماند، نام نيك و ثواب است. گفت: هرگز، هرگز. به كدام نام اميد به بقا و جاويدانى داشته باشم! برادران (قبيله) تيم(1)به قدرت رسيدند و عدالت ورزيدند و كردند آنچه كردند. نام و ياد آن قبيله از بين رفت مگر اينكه گوينده اى فقط از ابوبكر نامى برد.
بعد برادران عدى(2)به حكومت رسيدند و حدود ده سال تلاش و كوشش كردند، اما وقتى عمر درگذشت نام (قبيله عدى) نيز از زبان ها افتاد مگر گوينده اى نامى از عمر برد.
ابن ابى كبشه(3)، روزى پنج بار فرياد مى زد: اشهد ان محمد رسول الله، اما كدام عمل باقى مانده است؟ و كدام ياد و ذكر بعد از اين دوام يافته است، اى بى پدر؟ نه، به خدا سوگند، همه چيز دفن مى شود.
زبير بن بكار در الموفقيات گويد(4):
هنگامى كه بشير بن سعد با ابوبكر بيعت كرد و مردم براى بيعت جمع شدند و بيعت كردند، ابو سفيان بن حرب از كنار خانه اى كه على بن ابى طالب عليه السّلام در آن بود، مى گذشت ايستاد و اين شعر را سرود:
بنى هاشم لا تطمعوا الناس فيكم *** و لا سيّما تيم بن مرّة اوعدىّ
فما الأمر الافيكم و إليكم *** و ليس لها الا أبو حسن علىّ
ابا حسن فاشدد بها كفّ حازم *** فانك بالأمر الذى يرتجى ملى
و أىّ امرىء يرمى قصيّا و رأيها *** منيع الحمى و الناس من غالب قصىّ
[اى بنى هاشم مردم به ويژه قبيله تيم بن مرّة يا عدّى را در حق (خلافت) خود به طمع نيندازيد. اين ولايت فقط در خاندان شما و براى شماست و كسى جز على ابو الحسن شايستۀ آن نيست. ابا الحسن، دستهاى بردبارى و حلمت را براى آن قوى كن؛ چرا كه تو در كارى قرار گرفته اى كه مدت طولانى بايد براى رسيدن به آن اميدوار باشى. و كدام كس تو و نظر و انديشۀ بلند بى پروايت را از آن (خلافت) دور كرد كه در حقيقت مردم را از آن دور ساخت].
على به ابو سفيان گفت: تو كارى را اراده كرده اى كه ما اهل آن نيستيم و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با من عهدى بسته كه بر آن پايبندم. ابو سفيان، على را ترك كرد و به سمت عباس بن عبد المطلب كه در منزلش بود، رفت و گفت: اى ابا لفضل، تو به ميراث برادرت شايسته ترى، دستت را بده تا با تو بيعت كنم. اگر من با تو بيعت كنم، مردم بعد از اين هرگز با تو مخالفت نمى كنند. عباس خنديد و گفت: اى ابو سفيان، امرى را كه على نپذيرفت، از عباس طلب مى كنى. ابو سفيان نيز نااميد بازگشت.(1)
زبير بن بكار نقل كرد كه محمد بن اسحاق گفت:(2)
قبيلۀ اوس گمان مى كند اولين كسى كه با ابوبكر بيعت كرد، بشير بن سعد بود(3)و خزرج گمان مى كند اولين كسى كه بيعت كرد، اسيد بن حضير بود.(4)
1) . براى اطلاع بيشتر از آنچه بين امام على و ابو سفيان و عباس گذشت، رك: تحليلى بر مواضع سياسى على بن ابى طالب از رحلت پيامبر تا قتل عثمان بن عفان، انتشارات امير كبير، از مترجم اين سطور.
2) . شرح نهج البلاغه، 271/2.
3) . بشير بن سعد از قبيلۀ خزرج بود كه در سقيفه براى بيعت با ابوبكر پيشگام شد؛ زيرا او از به قدرت رسيدن پسرعمويش سعد بن عباده خزرجى بسيار نگران بود. بشير بن سعد انصار را با اين سخن به بيعت با ابوبكر فرا مى خواند: «اى انصار، بدانيد محمد (ص) از قريش بود و قوم او سزاوارترند كه وارث وى شوند. (ابن قتيبه، الامامة و السياسة، 8/1) و خود در اين بيعت پيشگام شد. اقدام و گفتۀ بشير بن سعد در ميان انصار دو دستگى و سستى و اختلاف ايجاد كرد و باعث تقويت جناح رقيب يعنى قريش و مهاجران شد. حباب بن منذر به تندى بشير را به باد انتقاد و ناسزا گرفت و گفت: اى عاق شده آيا نسبت به امارت پسرعموى خود حسادت ورزيدى؟ (ابن اثير، الكامل 331/2، طبرى 458/2) - م
4) . اسيد بن حضير بن سماك از عقلاى اوس بود كه پيامبر (ص) بين او و زيد بن حارثه پيمان برادرى بست. او در پيمان عقبه با هفتاد تن از انصار شركت كرد. او غير از جنگ بدر، در تمام جنگها و غزوات حضور داشت. پدرش حضير بن سماك رئيس قبيلۀ اوس، در عصر جاهليت بود كه در جنگ بعاث كشته شد (ابن سعد، الطبقات الكبرى 604/3) اسيد بن حضير، و در حقيقت قبيلۀ اوس، همواره در عصر جاهليت نسبت به قبيلۀ خزرج حسادت يا رقابت داشتند؛ درگيرى بعاث، يكى از دهها جنگى است كه بين آنان و خزرجيان در عصر جاهليت رخ داد. لذا از آن هنگام تا عصر اسلامى، همواره بين اين دو قبيله كينه و رقابت و هم چشمى حاكم بود و همواره هريك از آنان، از به قدرت رسيدن رقيب خود ترس و هراس داشت. اين جريان در سقيفۀ بنى ساعده بخوبى آشكار شد. هر دو قبيله از پيشى جستن رقيب در قدرت وحشت فراوانى داشتند و حتى تحمل سيادت قريش و مردم مكه براى آنان راحت تر بود. گفته هاى اسيد بن حضير مدعاى ما است: «اى اوسيان، اگر امارت به سعد بن عباده (در حقيقت به خزرجيان) برسد، پيوسته در ميان آنان ثابت خواهد شد و اين فضيلتى براى ايشان است كه هيچ گاه بهره اى از خلافت و قدرت به شما نخواهد رسيد. پس بلند شويد و با ابوبكر بيعت كنيد (ابن اثير، همان 330/2). اين اقدام و گفتۀ اسيد بن حضير، همانند اقدام بشير بن سعد نخستين ضربه اى بود كه به وحدت سياسى انصار، كه تنها در مدت كوتاهى با حضور رسول خدا (ص) در مدينه ايجاد شده بود وارد ساخت. - م
زبير بن بكار گفت(1):
هنگامى كه با ابوبكر بيعت شد، جماعتى كه با او بيعت كردند، با شتاب به سوى مسجد النبى صلّى اللّه عليه و آله آمدند. هنگامى كه روز به پايان رسيد، آنان به منازلشان رفته، متفرّق شدند. گروهى از انصار و گروهى از مهاجران جمع شدند و همديگر را در آنچه بين آنان رخ داده بود، سرزنش كردند. عبد الرحمن بن عوف گفت: اى گروه انصار، اگرچه شما در فضيلت يارى دادن و سابقه داشتن در دين شايسته تر هستيد، اما در بين شما كسانى مانند ابوبكر، عمر و على و ابى عبيده نيست. زيد بن ارقم(2)گفت: اى عبد الرحمن، ما فضايلى را كه برشمردى انكار نمى كنيم. اما سعد بن عباده(3)، سيد انصار، از ماست. كسى كه خدا به
1) . شرح نهج البلاغه، 271/2.
2) . زيد بن ارقم انصارى يكى از افراد قبيلۀ بنى حارث از خزرج، كنيه اش ابو سعيد و ابو انيس بود. او نخستين كسى است كه در سقيفه بنى ساعده به جانبدارى از خلافت على (ع) برخاست و بر حقانيت او تأكيد مى كرد. - م
3) . سعد بن عبادة بن دليم بن حارثه از طايفۀ بنى ساعده، يكى از قبايل خزرج است. او در عصر جاهليت و اسلام، رئيس قبيلۀ خزرج بود و در پيمان عقبه نيز حضور داشت. او در تمامى غزوه ها بجز بدر نقش مؤثرى ايفا كرد. به هنگام رحلت رسول خدا (ص) با ياران خود از انصار به سوى سقيفۀ بنى ساعده كه متعلق به قبيله او بود رفت و در آنجا جانشينى خود پس از رسول خدا (ص) را مطرح ساخت و انصار نيز به حمايت از او برخاستند. اما ايجاد دو دستگى و اختلاف بين دو قبيلۀ اوس و خزرج و سرانجام بيعت با ابوبكر، سعد بن عباده را در خواسته اش ناكام گذاشت. اما سعد با خليفۀ جديد بيعت نكرد و حتى اظهار داشت تا آخرين تيرى كه در تركه دارم، به سوى شما پرتاب خواهم كرد. سرانجام سعد را از مدينه به منطقۀ حوران شام تبعيد كردند و او در آنجا به وسيله عده اى ناشناس كشته شد و قتل او را بعدها به گردن جنى ها انداختند. (ابى سعد، الطبقات الكبرى 613/3) - م
رسولش امر كرد به او سلام دهد و نيز ابى بن كعب كه قرآن را از او فراگرفت و نيز معاذ بن جبل، امام عالمان و پيشرو آنهاست. همچنين خزيمة بن ثابت از ماست كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شهادت او را با شهادت دو نفر برابر دانسته است. ما مى دانيم اگر فقط يك نفر از ميان كسانى كه از قريش نام بردى، به دنبال اين امر باشد، هرگز كسى با او مخالفت نمى كند و او على بن ابيطالب عليه السّلام است.
زبير گفت:(1)
فرداى آن روز، ابوبكر برخاست و براى مردم خطبه خواند و گفت: اى مردم، امور شما، به من سپرده شد و من بهترين شما نيستم. اگر آن را به نيكى انجام دادم، مرا پيروى و يارى كنيد و اگر بد عمل كردم، مرا راست كنيد. من شيطانى دارم كه به سراغم مى آيد.
شما و خودم را هشدار مى دهم كه وقتى خشمگين شدم، در خوشى ها و سختى هايتان تأثير نگذارد. صدق و راستى، نزد من امانت است و دروغ گويى، خيانت. ضعيف شما در نظر من قوى است تا اينكه حقش را بازگردانم و قوى شما نزد من ضعيف است تا حق از او گرفته شود. قومى جهاد را ترك نمى كند مگر اينكه خداوند او را به ذلت افكند و فساد در ميان قومى رايج نمى شود، مگر اينكه بلا در بين آنان همگانى گردد. مرا اطاعت كنيد، در آنچه خدا را اطاعت مى كنم. اگر معصيت كردم، بر شما اطاعت كردن از من واجب نيست. خداوند، شما را مورد رحمت قرار دهد، مهياى نماز شويد.(2)آنگاه ابن ابى عزة
1) . شرح نهج البلاغه 273/2.
2) . براساس رواياتى ديگر، ابوبكر روز بعد براى مردم سخنرانى كرد و گفت: «بيعت با من، كارى همراه با شتاب بود و ناگهانى (فلته) صورت گرفت و خداوند شر آن را كفايت كرد. من از بروز فتنه ترسيدم و به خدا سوگند بر آن حريص نبودم و هيچ گاه بر آن طمع نبسته بودم. و اينك كار بزرگى را بر گردن من نهاده اند كه مرا يارا و توان آن نيست. و دوست مى داشتم اى كاش قوى ترين افراد به جاى من عهده دار آن مى شدند (ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه 50/2). - شايان ذكر است در منابع تاريخى عنوان فتنه بودن بيعت با ابوبكر از زبان عمرو به گاه هنگام خطبه خواندن وى در مسجد نقل شده است. - م
قريشى(1)چنين سرود:
شكرا لمن هو بالثناء حقيق *** ذهب اللّجاج و بويع الصدّيق
من بعد ما زلت بسعد نعله *** ورجا رجاء دونه العيّوق
حفّت به الأنصار عاصب رأسه *** فأتاهم الصدّيق و الفاروق
و أبو عبيدة و الذين إليهم *** نفس المؤمّل للّقاء تتوق
كنا نقول لها علىّ و الرضا *** عمر و أولادهم بذاك عتيق
فدعت قريش باسمه فأجابها *** إنّ المنوّه باسمه الموثوق
قل للألى طلبوا الخلافة زلّة *** لم يخط مثل خطاهم مخلوق
إنّ الخلافة فى قريش مالكم *** فيها و ربّ محمد معروق
[شكر از آن كسى است كه مستحق حمد و ثنا است. لجاجت از بين رفت و با صديق بيعت شد. پس از آن كه سعد پايش لغزيد و اميدش آن قدر بالا مى رود كه ستارۀ عيوق در پايين آن قرار مى گيرد. او در حالى كه دستار بر سرش بسته بود انصار اطرافش جمع شدند كه صديق و فاروق و ابو عبيده و ديگرانى كه به اميد خلافت مشتاق ديدارشان بودند، نزد آنان رفتند.(2)ما به آنان گفتيم: قريش على را دارند و از عمر راضى و خشنودند، اما عتيق(3)را نسبت به آن دو شايسته تر مى دانند. قريش خلافت را به نام او خواند و او نيز پذيرفت بدرستى كه فرد موردنظر و مطمئنى بود كه خلافت را به نامش خواندند. به كسانى كه به اشتباه دنبال خلافت هستند، بگو هيچ كس تاكنون كارى همچون كار شما انجام نداده است. براستى كه خلافت در قريش است و به خداى محمد كه شما در آن سهمى نداريد؛ چرا كه همچون قريش اصل و نسب و وابستگى به پيامبر نداريد].
1) . ابيات در كتاب الردة، ص 28 منسوب به يكى از مهاجرين است.
2) . وقتى عمر، ابوبكر و ابو عبيده شنيدند كه انصار به سوى سقيفۀ بنى ساعده رفته اند تا تكليف رهبرى و جانشين پس از پيامبر (ص) را روشن كنند، آنان نيز به سوى سقيفه رفتند تا مبادا انصار تصميمى بگيرند كه مورد پسند آنان نباشد - م
3) . لقب ابوبكر بن ابى قحافه است كه چون در آغاز اسلام، بلال و ساير بردگان را مى خريد و در راه خدا آزاد مى ساخت، به عتيق ملقب شد. - م
زبير بن بكار روايت كرد كه محمد بن اسحاق گفت:(1)
هنگامى كه با ابوبكر بيعت شد، تيم بن مرّة به خود افتخار كردند. راوى گويد: عموم مهاجرين و تمامى انصار شك و ترديدى نداشتند كه على بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به جانشينى و خلافت خواهد رسيد. فضل بن عبّاس گفت: اى گروه قريش، به ويژه، اى بنى تيم، شما خلافت را بعد از نبوّت تصاحب كرديد حال آنكه ما شايستۀ آن هستيم نه شما. اگر ما به جستجوى اين امر - كه خود نيز سزاوار آن هستيم - بوديم، هر آينه بيزارى و ناراحتى مردم از ما بيش از بيزارى آنان از غير ما بود. چون آنان بر ما حسد و كينه ورزيدند و همانا مى دانيم كه مولايمان (على) عهد و پيمانى (با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله) دارد كه به آن پايبند است.
يكى از فرزندان ابو لهب بن عبد المطلب بن هاشم(2)در اين مورد شعرى به اين صورت گفت:
ما كنت احسب ان الأمر منصرف *** عن هاشم ثمّ منها عن ابى حسن
أليس اوّل من صلّى لقبلتكم *** و أعلم الناس بالقرآن و السّنن
و أقرب الناس عهدا بالنبى و من *** جبريل عون له فى الغسل و الكفن
ما فيه ما فيهم لا يمترون به *** و ليس فى القوم ما فيه من الحسن
ماذا الذى ردّهم عنه فتعلمه *** ها إنّ ذا غبننا من أعظم الغبن(3)
[گمان نمى كرديم كه اين امر از خاندان هاشم و از ميان آنان از دست ابو الحسن خارج شود. آيا او اولين كسى نبود كه به قبلۀ شما نماز گزارد و آگاهترين مردم به قرآن و سنت نبود. او در زمان پيامبر نزديكترين فرد به او بود و كسى است كه جبريل او را در غسل و
1) . شرح نهج البلاغه 273/2.
2) . اين شعر به عتبة بن ابى لهب منسوب است. عتبه از كسانى است كه هنگام فتح مكه به واسطۀ عباس مسلمان شد؛ زيرا پيامبر (ص) عباس را به دنبال او فرستاد و او را به اسلام دعوت كرد. وى در غزوه حنين حضور يافت. (ابن سعد، همان 59/3) - م
3) . اين اشعار را نيز يعقوبى 103/2، ابن ابى الحديد 158/3 به نام عتبه بن ابى لهب نقل كرده اند و شيخ مفيد هم آن را به عبد الله بن سفيان بن حارث و بعضى نيز به فضل منسوب كرده اند. - م
كفن كردن پيامبر يارى داد. صفاتى كه در اوست، در ديگران نيست و نيك مردى مانند او در ميان قوم شما نيست. چه چيزى باعث شد كه او را از خلافت كنار زدند. بدانيد كه اين زيان ما از بزرگترين زيان ها است].
زبير گويد: على عليه السّلام كسى را به دنبال او فرستاد و او را از اين سخنان برحذر داشت و او را فرمان داد كه ديگر چنين نگويد. او متذكر شده بود كه: «سلامة الدين احب الينا من غيره» [سلامت دين در نزد ما از هر چيز محبوبتر است].
زبير گويد(1):
خالد بن وليد از طرفداران و پيروان ابوبكر و از كسانى بود كه از على رو برگرداند. او برخاست و خطبه خواند و گفت: «اى مردم، ما در ابتداى اين دين به كارى دست زديم كه به خدا سوگند، انجام آن سنگين، و گسترش و ارتقاى آن نيز براى ما مشكل بود؛ گويى كه ما در آن چون بر زه كمان نشسته بوديم، به خدا سوگند، چيزى نگذشت كه سنگينى و دشوارى آن بر ما آسان و كم شد. تعجب مى كنيم از كسانى (مشركان) كه در اين دين شك كردند، بعد از آنكه ما نسبت به كسانى كه ايمان آوردند دچار غرور شديم، خداوند ما فرمان داد از آنچه كه از آن نهى شده ايم، خوددارى ورزيم و ما نيز چنين كرديم. نه، به خدا سوگند، ما با درايت و عقل خود به سوى اين مسئله (خلافت) نرفتيم(2)و ليكن توفيقى بود كه به آن دست يافتيم. آگاه باشيد كه وحى قطع نشد مگر اينكه دين حاكم شد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز نرفت تا ما به جاى او پيامبر ديگرى را جايگزين كرديم، اما بعد از وحى، وحى ديگرى نيست. امروز تعدادمان از ديروز بيشتر است. اما ديروز ما بهتر از امروز ما بود. هركس در دين اسلام وارد شود، ثوابش برحسب اعمالش است و كسى كه اين دين را ترك كند، به سوى آن (شرك) باز مى گردد. به خدا سوگند، صاحب اين كار (خلافت) - ابوبكر - در اين مورد مسئول نيست و در مورد (خلافت او) نيز اختلافى
وجود ندارد. او انسان كم شخصيتى نيست و به كسى نيز در اين راه اتهام نمى بندد».
راوى گويد: مردم از سخنان او تعجب كردند. حزن بن ابى وهب مخزومى، كسى كه پيامبر او را سهل(1)ناميد و جد سعيد بن مسيب فقيه بود، خالد را با اين اشعار مدح كرد:
و قامت رجال من قريش كثيرة *** قلم يك منهم فى الرجال كخالد
ترقّى فلم يزلق به صدر نعله *** و كفّ فلم يعرض لتلك الأوابد
فجاء بها غرّاء كالبدر ضوءها *** فسمّيتها فى الحسن أمّ القلائد
أخالد لا تعدم لؤىّ بن غالب *** قيامك فيها عند قذف الجلامد
كساك الوليد بن المغيرة مجده *** و علّمك الأشياخ ضرب القماحد
كساك الوليد بن المغيرة مجده *** و علّمك الأشياخ ضرب القماحد
تقارع فى الاسلام عن صلب دينه *** و فى الشّرك عن أحساب جدّ و والد
و كنت لمخزوم بن يقظة جنّة *** يعدّك فيها ماجدا و ابن ماجد
إذا ما سما فى حربها ألف فارس *** عدلت بألف عند تلك الشدائد
و من يك فى الحرب المثيرة واحدا *** فما أنت فى الحرب العوان بواحد
إذا ناب أمر فى قريش مخلّج *** تشيب له رؤوس العذارى النواهد
تولّيت منه ما يخاف و إن تغب *** يقولوا جميعا حظّنا غير شاهد
[افراد زيادى در قريش برخاستند، اما هيچ يك مانند خالد نبود. او بالا رفت در حالى كه كفشش او را نلغزاند و ايستاد و در برابر جايگاههاى وحشتناك قرار نگرفت و آن را آورد در حالى كه مانند ماه درخشان، نورانى بود. او را در زيبايى ام القلائد نام نهادند. اى خالد، آيا لؤى بن غالب را نابود نكردى و قيام تو مردان قوى و نيرومند را دور نكرد؟ مجد و عظمت وليد بن مغيره تو را پوشش داد و بزرگان ضربه اى را كه به پشت گردن ها مى زدند به تو ياد دادند. در دوران اسلام در دين محكم و استوار بودى و در عصر شرك از نسب جدّ و پدرت حمايت مى كردى. تو براى مخزوم بن يقظه سپر بودى. براى آن امر، تو را ماجد بن ماجد خواندند. اگر براى جنگ با تو هزار سواركار را بخوانند، در مقابل
1) . شرح حالش در الاصابة 324/1 آمده كه آن روايت و شعر را از الموفّقيات نقل كرده است. علت اينكه پيامبر او را سهل ناميد، براساس روايت بخارى و ابو داود از طريق زهرى از سعيد بن مسيب از پدرش از جدش اين بود كه پيامبر (ص) به او گفت: نامت چيست؟ گفت: حزن. پيامبر گفت: تو سهل هستى.
سختى ها با آن هزار سوار برابرى مى كنى. و هركه در جنگ يك نفر باشد تو در جنگ سخت يك نفر به حساب نمى آيى. هنگامى كه مصيبتى در قريش پديدار شد، (موهاى) دختران جوان به خاطر آن به سفيدى رسيد، آنچه را از آن ترس وجود داشت برعهده گرفتى و اگر حضور نداشته باشى همگى مى گويند ما بهره مان را نمى بينيم].
زبير گفت:(1)محمد بن موسى انصارى، معروف به ابن مخرمه، گفت: ابراهيم بن سعيد بن ابراهيم بن عبد الرحمن بن زهرى گفت:
هنگامى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند و او خليفه شد، عدۀ زيادى از انصار از بيعت خود با وى پشيمان شدند و گروهى، گروه ديگر را سرزنش كردند. آنان از على بن ابيطالب ياد كرده، نام او را بلند فرياد زدند؛ در حالى كه او در خانه اش بود و به سوى آنان نرفت.(2)مهاجران از اين مسئله بى تابى كردند و سخن در اين مورد زياد شد. گروهى از قريش بر انصار خشم گرفتند كه در ميان آنان سهيل بن عمرو، يكى از فرزندان بنى عامر بن لؤى، حارث بن هشام، و عكرمة بن ابى جهل از قبيلۀ بنى مخزوم ديده مى شدند. آنان از بزرگان قريش بودند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با آنان جنگيد تا اينكه بعدا همگى اسلام آوردند، آنان همه از انصار كينه داشته و خونخواه آنان بودند. سهيل بن عمرو را مالك بن دخشم در روز بدر اسير كرد، حارث بن هشام را در روز بدر عروة بن عمرو مجروح كرد، در حالى كه او از برادرش مى گريخت، اما عكرمة بن ابى جهل كه پدرش را فرزندان عفراء
1) . شرح نهج البلاغه، 275/2.
2) . بسيارى از انصار در سقيفه بنى ساعده ابتدا سعد بن عباده را مطرح كرده بودند و چون طايفه اوس حاضر به پذيرش خلافت رئيس قبيله رقيب خود يعنى خزرج (سعد بن عباده) نبودند زودتر از مهاجران با ابوبكر بيعت كردند از جمله بشير بن سعد و اسيد بن حضير، ساير انصار كه كار را از دست و خود خارج شده ديدند و با انتخاب ابوبكر روبرو شدند از اين اختلاف و دو دستگى بين خود و پيروزى رقيب يعنى جناح عدنانى و قريشيان، پشيمان و يكصدا از خلافت امام على ياد كردند. آنان چنين مى پنداشتند اگر كار خلافت از انصار و از جناح قحطانى خارج مى شود و در قريش قرار مى گيرد چه بهتر است كه به بنى هاشم برسد كه هميشه از دوستداران انصار بودند و در ميان بنى هاشم تنها كانديداى قابل طرح و شايسته خلافت على بن ابيطالب بود كه نسبت به انصار محبت و عشق مى ورزيد. - م
در روز جنگ بدر به قتل رساندند و زياد بن لبيد نيز زره اش را از تن درآورد، آنان اين مسائل و كينه ها را در دل داشتند. هنگامى كه انصار كناره گيرى كردند، اينان جمع شدند.
سهيل بن عمرو(1)برخاست و گفت: اى گروه قريش، اينان قومى هستند كه خدا آنان را انصار ناميد و در قرآن آنان را ستود و به اين سبب آنان بهره اى عظيم و مقامى رفيع يافتند.
آنان به سوى خود و على بن ابيطالب دعوت مى كنند و على در منزلش است، اگر مى خواست به آنان پاسخ مى داد، پس آنان را به سوى سرورتان (ابوبكر) بخوانيد تا تجديد بيعت كنند و اگر شما را پاسخ ندادند با آنان بجنگيد. به خدا سوگند، من به خدا اميد دارم كه شما را بر آنان پيروز گرداند همان گونه كه ما به وسيلۀ آنان شما را (در گذشته) يارى داديم، بعد حارث بن هشام برخاست و گفت: اگر انصار خانه نبوت و ايمان را قبلا بنا كردند و رسول خدا را از خانه هاى ما به خانه هاى خود منتقل كردند، ايشان را پناه داده و يارى كردند و حتى به اين امر اكتفا نكردند تا اينكه اموالشان را نيز بين ما تقسيم كردند، اما آنان به انجام امرى اصرار دارند، كه اگر بر آن اصرار كنند پس، از آنچه به سوى آن خوانده مى شوند (صلح)، خارج شده و بين ما و بين آنان جز شمشير سخنى نيست و اگر از آن (خواسته) بازگشتند پس آن چه شايسته است، انجام داده اند. بعد عكرمة بن ابى جهل برخاست و گفت: به خدا سوگند، اگر سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود:
«الائمة من قريش»(2)(پيشوايان از قريش هستند) نبود، ما پيشوايى انصار را انكار
1) . سهيل بن عمرو يكى از كسانى است كه اندكى قبل از فتح مكه اسلام آورد. او همان كسى است كه به عنوان نماينده قريش به حبشه رفت تا مسلمانان مهاجر را به مكه بازگرداند و نيز همان كسى است كه در جريان صلح حديبيه (بين مسلمانان و مشركان مكه)، نمايندگى قريش را برعهده داشت و در صلح نامه با پيامبر به نحوى تحقيرآميز برخورد مى كرد و مفاد عهدنامه را به نفع قريش تغيير مى داد - م.
2) . شعار الائمة من قريش به نظر مى رسد، بيشتر يك شعار نژادپرستانه است تا مبتنى بر ارزشهاى الهى و اسلامى، و اين حديث را گردانندگان سفيفه ساختند تا به حاكميت سياسى دست يابند. اين تز و نظريه نژادى يا به عبارتى اين استراتژى تكليف خلافت را تا پايان روشن ساخت. بر اين اساس خلفاى راشدين، خلفاى اموى و خلفاى عباسى همگى بر اساس اين تز و نظريه به خلافت رسيدند و قريش شش قرن افسار خلافت را در دست گرفتند و ائمۀ شيعه بويژه امام على (ع) هيچگاه به اين نظريه استناد نجستند و بر آن وقعى ننهادند. اگرچه آنان از قريش بودند، خوارج نيز در برابر آن ايستادند و آن را شرط امامت و خلافت ندانستند. امام على (ع) در پاسخ به اين نظريه فرمودند شما به درخت آن (قريش) دست يافتيد و ميوۀ آن (بنى هاشم) را رها ساختيد. (خطبه 66، نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 4/6) نكتۀ قابل ذكر ديگر اينكه در بسيارى از متون تاريخى و حديثى و حتى متون اهل سنت اين روايت به گونه اى ديگر آمده است: «نقباء امتى اثنى عشر، كلهم من قريش» نقباء (امامان) امت من دوازده نفر هستند كه همگى آنان از قريش هستند. - م
نمى كرديم براى اينكه شايسته آن هستند. وليكن اين سخنى است كه شكى در آن و چاره اى هم در پذيرش آن نيست. انصار نسبت به ما عجله كردند و به خدا سوگند، ما امر را از آنان دريغ نكرديم و آنان را از شوراى خود خارج نساختيم. جز اين نيست آنچه آنان در آن گرفتار شده اند، لغزشهاى امور و دسائس شيطان است، امورى كه مانع تحقّق آمال و آرزوهاست. نزد اين قوم عذر و حجت آوريد كه اگر به اين كار تن ندادند پس با آنان بجنگيد. به خدا سوگند، اگر از تمامى قريش فقط يك نفر باقى باشند، خداوند اين امر (خلافت) را به او مى سپارد.
راوى گويد: ابو سفيان بن حرب آمد و گفت: اى قريشيان، انصار نبايد خود را بر مردم برترى دهند مگر اينكه به فضيلت ما اقرار كنند. اگر چنين كردند، براى ما همين امر كافى است و كار به همين جا پايان مى يابد وگرنه همين براى آنان بس كه كار به اينجا ختم شود.
به خدا سوگند، اگر ناسپاسى و كفران نعمت كردند به خاطر اسلام آنان را چنان ضربه زنيم، همانند ضربه هايى كه آنان براى اسلام زدند. اما على بن ابيطالب به خدا سوگند، او شايسته خلافت است و اينكه بر قريش سرورى كند كه انصار نيز مطيع او هستند.
هنگامى كه سخن اين گروه به انصار رسيد، خطيبشان ثابت بن قيس بن شماس گفت: اى گروه انصار، جز اين نيست كه آنان با اين سخنان، اگرچه مؤمنان قريش آن را بگويند، بر شما احساس غرور و برترى مى كنند اما اگر از دنياپرستان باشند، به ويژه كه بخواهند كينه و انتقام بگيرند، پس شما بر آنان احساس غرور و برترى نكنيد. همانا كه رأى و سخن (نهايى) از آن برگزيدگان مهاجر است. پس اگر با رجال قريش، كه اهل آخرت هستند مثل سخن اينان، گفتگو مى كنيد در آن صورت هرچه دوست داريد، بگوييد وگرنه خاموش شويد. حسان بن ثابت نيز اين سخنان را در غالب شعر گفت:
تنادى سهيل و ابن حرب و حارث *** و عكرمة الشّانى لنا ابن أبى جهل
قتلنا أباه و انتزعنا سلاحه *** فأصبح بالبطحاء أذلّ من النعل
فأما سهيل فاحتواه ابن دخشم *** أسيرا ذليلا لا يمرّ و لا يحلى
و صخر بن حرب قد قتلنا رجاله *** غداة لوا بدر فمرجله يغلى
و راكضنا تحت العجاجة حارث *** على ظهر جرداء كباسقة النخل
يقبّلها طورا و طورا يحثّها *** و يعدلها بالنفس و المال و الأهل
اولئك رهط من قريش تبايعوا *** على خطّة ليست من الحظط الفضل
و أعجب منهم قابلوا ذاك منهم *** كأنّا اشتملنا من قريش على ذخل
و كلّهم ثان عن الحقّ عطفه *** يقول اقتلوا الأنصار بئس من فعل
نصرنا و آوينا النبىّ و لم نخف *** صروف الليالى و البلاء على رجل
بذلنا لهم أنصاف مال اكفّنا *** كقسمة أيسار الجزور من الفضل
و من بعد ذاك المال أنصاف دورنا *** و كنّا أناسا لا نعيّر بالبخل
و نحمى ذمار الحىّ فهر بن مالك *** و نوقد نار الحرب بالحطب الجزل
فكان جزاء الفضل منّا عليهم *** جهالتهم حمقا و ما ذاك بالعدل
[سهيل و (صخر) ابن حرب و حارث و نيز عكرمه، كه براى ما فرزند ابى جهل است، فرياد سر مى دهند كه ما پدر عكرمه يعنى ابو جهل را كشتيم، سلاح وى را گرفتيم و در (بيابان) بطحاء او را حقيرتر از لنگه كفشى كرديم، اما سهيل توسط ابن دخشم محكم بسته و اسير و ذليل شد كه نه مى توانست حركت كند و نه بنشيند و صخر بن حرب كه ما يارانش را دربدر كشتيم و ديگش جوشان بود و حارث ما را در زير گردوغبار گلّه شتران به حركت واداشت، در حالى كه بر پشت شترانى چون نخل هاى بلند سوار بوديم. او يكبار آن شتر را مى بوسيد و بار ديگر او را برمى انگيخت و او را با جان و مال و عيالش برابر مى دانست. آنان گروهى از قريش هستند كه بر انجام كار نه چندان بزرگى اتفاق و بيعت كردند و عجب از اينان كه اين كار را (با تعجيل) پذيرفتند، گويى كه ما بر قريش كينه داريم. همگى آنان از حق برگشتند و مى گويند با انصار بجنگيد كه البته اين كار بدى است. ما پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را پناه داده و يارى كرديم و ما از حركت در طول شب و سختى هاى آن نهراسيديم. ما نيمى از اموالمان را كه كفايت ما مى كرد به آنان بخشيديم، گويى كه به
آسانى شتر قربانى را تقسيم مى كنيم. و بعد از آن بخشش، نيز نصف خانه هايمان را نيز به مهاجرين بخشيديم و افرادى بخيل نبوديم. و به خاطر بخل سرزنش نشديم، ما از شرافت قبيله فهر بن مالك حمايت كرديم و آتش جنگ را با هيزمهاى فراوان خشك شعله ور ساختيم. پاداش فضل و برترى ما بر آنان، جهالت و نادانى آنان است كه البته اين عادلانه نيست].
شعر حسان به قريش رسيد و به ابن ابى عزة، شاعر قريش دستور دادند كه پاسخش را بدهد. او نيز چنين سرود.
معشر الأنصار خافوا ربّكم *** و استجيروا اللّه من شرّ الفتن
إننى أرهب حربا لاقحا *** يشرق المرضع فيها باللّبن
جرّها سعد و سعد فتنة *** ليت سعد بن عبّادة لم يكن
خلف برهوت خفّيا شخصه *** بين بصرى ذى رعين و جدن
ليس ما قدّر سعد كائنا *** ما جرى البحر و ما دام حضن
ليس بالقاطع منّا شعرة *** كيف يرجى خير أمر لم يحن
ليس بالمدرك منها أبدا *** غير أضغاث أمانى الوسن
[اى انصار، از پروردگارتان بهراسيد و از شرّ فتنه ها به خدا پناه ببريد، بدرستى كه من از جنگى مى ترسم چون شتر باردارى كه از گلوگير شدن شير در شيرخواره اش مى هراسد.
به اين (جنگ) سعد بن عباده(1)دامن مى زند. سعد فتنه است و اى كاش، سعد هرگز نبود.
او خود را در پشت بيابانى بين بصرى ذى رعين وجدن پنهان ساخته است. اى كاش تا درياها جارى است و زاد و ولدها صورت مى گرفت تولد سعد مقدّر نمى شد. كسى از ما مويى از او را نكنده است، پس چگونه اميد به كار خيرى از او مى رود كه زمان آن فرا نرسيده است هيچ چيز از آن (حكومت) نصيب سعد نمى شود مگر برخى خوابهاى بيهوده و آرزوهاى غيرواقعى].
1) . در مورد سعد بن عباده در صفحات پيشين سخن گفتيم.
زبير گفت:(1)
هنگامى كه بيشتر مردم اطراف ابوبكر جمع شدند، قريش، معن بن عدى(2)و عويم بن ساعده(3)را كه در اسلام از جايگاه ويژه اى برخوردار بودند، اكرام و احترام كردند.(4)انصار در مجلسى جمع شدند و آن دو را نيز دعوت كردند. هنگامى كه حضور يافتند، انصار به سوى آن دو رفته و آنان را براى جدا شدن از انصار و الحاق به مهاجران مورد انتقاد قرار دادند و كار آنان را در اين خصوص بزرگ نشان دادند. پس معن به سخن درآمد و گفت:
اى گروه انصار، خدا براى شما چيزى بهتر از آن چيزى كه شما خودتان اراده كرديد، خواسته است. آن براى شما امرى عظيم و كم نتيجه است. پس اگر شما به آنچه كه قريش بر آن دست يافت، مى رسيديد و آنگاه آنان آن را از شما مى خواستند هرگز به ايشان باز نمى گردانديد. من به آن اندازه كه از آنان در برابر شما احساس امنيت مى كنم، از شما در برابر آنان ايمن نيستم. اگر خطا و اشتباه را شناختيد، از آن خارج شويد و در غير اين صورت در آن بمانيد. بعد از آن عويم بن ساعده سخن گفت: اى گروه انصار، از نعمتهاى خدا براى شما اين است كه آنچه را اراده كرديد، براى شما اراده نكرد. پس شكر كنيد خدا را براى حسن بلا و طول عافيت و اينكه اين بلا از شما دور شد. به تحقيق من به ابتدا و انتهاى فتنه اى كه در بين شما بود، انديشيدم و ديدم كه از حسد و كينه شكل گرفته است. مراقب و نگهدار نعمتها باشيد. به خدا سوگند كه خداوند اين امر را به حق خود كه اكنون در آن قرار گرفت، بازگرداند. پس انصار برخاستند و بر آن دو خشم گرفتند. فروة بن عمرو(5)پيش آن دو آمد و گفت: آيا سخن خود در برابر قريش را فراموش كرديد كه:
1) . شرح نهج البلاغه 277/2.
2) . معن بن عدى بن الجر بن عجلان البلوى از انصار در احد حاضر بود و در جنگ يمامه شهيد شد. او پيشقراول سپاه خالد بن وليد بود كه دويست سواركار داشت. (الاصابة 429/3)
3) . معن بن عدى بن الجر بن عجلان البلوى از انصار در احد حاضر بود و در جنگ يمامه شهيد شد. او پيشقراول سپاه خالد بن وليد بود كه دويست سواركار داشت. (الاصابة 429/3)
4) . اين دو از بزرگان انصار بودند كه با ابوبكر و قريش بيعت كرده و خود را از انصار جدا كرده بودند. - م
5) . فروة بن عمرو بن ودقة انصارى بياضى در جنگ بدر و عقبه شركت داشت. او در جنگ جمل از ياران على (ع) بود. (الاصابة 199/3)
«ما قومى را پشت سر گذاشتيم و رها كرديم كه به موجب فتنه هايشان خونهايشان مباح است». به خدا سوگند، (اين سخن) فراموش و بخشيده نمى شود. به تحقيق كه مار در برابر صورت شما قرار گرفته و سمّ آن در دهانش آمده است. معن بن عدى در آن مورد چنين سرود:
و قالت لى الأنصار إنك لم تصب *** فقلت: أما لى فى الكلام نصيب
فقالوا: بلى قل ما بدا لك راشدا *** فقلت: و مثلى بالجواب طبيب
تركتكم و اللّه لمّا رأيتكم *** تيوسا لها بالحرّتين نبيب
تنادون بالأمر الذى النجم دونه *** ألا كلّ شىء ما سواه قريب
فقلت لكم قول الشفيق عليكم *** و للقلب من خوف البلاء و جيب
دعوا الركض و اثنوا من أعنّة بغيكم *** و دبّوا فسير القاصدين دبيب
و خلّوا قريشا و الأمور و بايعوا *** لمن بايعوه ترشدوا و تصيبوا
أراكم أخذتم حقّكم بأكفّكم *** و ما الناس إلاّ مخطىء و مصيب
فلما أبيتم زلت عنكم إليهم *** فلى فيكم بعد الذنوب ذنوب
فلا تبعثوا منى الكلام فإننى *** إذا شئت يوما شاعر و خطيب
و إنى لحلو تعترينى مرارة *** و ملح أجاج تارة و شروب
لكلّ امرىء عندى الذى هو أهله *** أفانين شتى و الرجال ضروب
[انصار به من گفتند كه تو در اين كار خوب به هدف نزدى. گفتم: اما آيا من حق سخن گفتن دارم؟ پس گفتند: بله، بگو آن كه در نظرت درست است. گفتم: كسى همچون من مى تواند نيك پاسخ دهد. به خدا سوگند، هنگامى كه در بين دو حرّه(1)شما را چون بز كوهى ديدم كه هنگام هجوم، بانگ برآورده و سروصدا كند رهايتان كردم. به امرى مى خوانيد كه ستاره از آن نزديك تر است. هان كه انجام هر چيزى جز آن نزديك است.
من چون كسى كه براى شما دوستى مشفق است سخن گفتم و قلبم از ترس بلا و فتنه
1) . منظور از حرّه، سنگلاخ و سنگهاى آتشفشانى است و شهر مدينه در ميان دو حرّه واقع شده است. - م
هراس دارد. حركت و جنبش را رها كنيد و دست از ظلم برداريد و در زمين به آرامى و اعتدال حركت كنيد. قريش و امورشان را رها كنيد و با كسى كه بيعت كردند، بيعت كنيد تا هدايت شويد و بهره بريد. شما را مى بينم كه حقتان را به شايستگى گرفته ايد، مردم جز به هدف رسيده يا خطاكار نيستند. هنگامى كه (از بيعت) امتناع كرديد، از شما جدا و به سوى آنها رفتم. پس بعد از آن گناه، براى من در ميان شما گناهان فراوانى است. گفته هاى مرا منتشر و پخش نكنيد كه اگر روزى بخواهم، شاعر و خطيب خواهم شد. به درستى كه در سخن من شيرينى همراه با تلخى و گاهى شورى آميخته با آب ناگوار است. جايگاه هركسى نزد من همان است كه شايستۀ آن است و انسانها متفاوت هستند].
عويم بن ساعده نيز در آن مورد سرود:
و قالت لى الأنصار أضعاف قولهم *** لمعن و ذاك القول جهل من الجهل
فقلت: دعونى لا أبا لأبيكم *** فإنى أخوكم صاحب الخطر الفصل
أنا صاحب القول الذى تعرفونه *** أقطّع أنفاس الرجال على مهل
فإن تسكتوا أسكت و فى الصمت راحة *** و إن تنطقوا أصمت مقالتكم تبلى
و ما لمت نفسى فى الخلاف عليكم *** و إن كنتم مستجمعين على عذلى
أريد بذاك اللّه لا شىء غيره *** و ما عند ربّ الناس من درج الفضل
و ما لى رحم فى قريش قريبة *** و لا دارها دارى و لا أصلها أصلّى
و لكنهم قوم علينا أئمة *** أدين لهم ما أنفذت قدمى نعلى
و كان أحقّ الناس أن تقنعوا به *** و يحتملوا من جاء فى قوله مثلى
لأنى أخفّ الناس فيما يسركم *** و فيما يسؤكم لا أمرّ و لا أحلى
[انصار به من سخنانى چند برابر معن گفتند كه البته اين سخنان از روى جهل و نادانى است. گفتم: مرا رها كنيد، اى كسانى كه پدرانتان پدر ندارند؛ من برادر شما هستم كه با شرافت و بزرگى و حكميت معروفم. من خطيبى هستم كه مى شناسيد، و به موقع و آرام نفس مردان را در سخن گفتن قطع مى كنم. اگر ساكت شويد، ساكت مى شوم كه در سكوت آسايش است. اگر سخن گفتيد، شما را ساكت مى كنم كه سخنان شما
دردسر آفرين است. من خود را در مخالفت با شما سرزنش نمى كنم، اگرچه شما همگى مرا سرزنش كنيد. من در اين كار، چيزى جز (رضايت) خدا نمى خواهم كه در نزد پروردگارم خوبى ها ثبت مى شود. براى من در قريش نسبتى نزديك نيست و من و قريشيان هم خانه و هم ريشه نيستيم. اما آنان قومى هستند كه بر ما پيشوايى دارند و بر گردن من است كه براى آنان قدمى بردارم. شايسته ترين مردم كه بايد به او قانع شويد كسى است كه هم چون من سخن بگويد. هر آينه من كمترين نقش را در شادى ها و ناكامى هاى شما دارم كه نه زياد تلخ و نه زياد شيرين هستم].
فروة بن عمرو كه از بيعت با ابوبكر سر باز زد، كسى بود كه همراه رسول الله جهاد كرد و در راه خدا دو اسب را دنبال خود مى كشيد و هر سال هزار بار شتر از خرماى نخل هايش صدقه مى داد و مردى بزرگوار از ياران على عليه السّلام بود كه همراه او در جنگ جمل حضور داشت. او در پاسخ معن و عويم و سرزنش آنان چنين سرود:
ألا قل لمعن إذا جئته *** و ذاك الذى شيخه ساعده
بأنّ المقال الذى قلتما *** خفيف علينا سوى واحده
مقالكم إنّ من خلفنا *** مراض قلوبهم فاسده
حلال الدماء على فتنة *** فيا بئسما ربّت الوالده
فلم تأخذا قدر أثمانها *** و لم تستفيدا بها فائده
لقد كذب اللّه ما قلتما *** و قد يكذب الرائد الواعده
[هان، به معن بگو: هنگامى كه نزد او رفتى، از همان كسى كه ريش سفيدش از او حمايت كرد، همۀ سخنانى كه گفتيد، در نزد ما آسان است جز يكى از آن. شما گفتيد: كسانى كه پشت سر ما اظهار رضايت مى كنند، قلب هايشان فاسد است و ريختن خونها در فتنه ها حلال است. چه بد پدرانشان آنان را تربيت كرده اند. شما قدر و قيمت و ديۀ آنان را نخواهيد و فايده و نتيجه اى از آن نبرديد. خداوند آن چه را شما گفتيد تكذيب كرد؛ همان گونه كه پيشوايى وعده هاى ابر بارانى را باطل كند].
زبير گفت:(1)
انصار بين اين دو مرد(2)و طرفدارانشان آشتى و صلح برقرار كردند. آنگاه روزى گروهى از قريش جمع شدند كه برخى از انصار و بزرگانى از مهاجران نيز در بين آنان به چشم مى خوردند و اين اتفاق بعد از انصراف و برگشت انصار از نظرشان و آرام شدن فتنه روى داد. در آن زمان عمرو بن عاص از مسافرت برگشته بود كه نزد آنان آمد. آنان نيز ماجراى روز سقيفه و سعد (بن عباده) و ادعاى خلافت او را به وى گفتند. عمرو بن عاص نيز گفت: به خدا سوگند، خداوند بلاى عظيمى از سوى انصار را براى ما دفع كرد و بلاى عظيم ترى را نيز از خود آنان دفع كرد؛ زيرا نزديك بود ريسمان اسلام را پاره كنند، همان گونه كه براى (بستن) آن جنگ كردند؛ و از اسلام خارج شوند همان طور كه داخل آن شدند. به خدا سوگند، اگر اين سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را شنيدند كه: «پيشوايان از قريش هستند» و بعد اين ادعا را كردند، پس هلاك شدند و هلاك كردند، اما اگر نشنيدند، پس آنان مانند مهاجران نيستند؛ همان گونه كه سعد مانند ابوبكر، و مدينه مانند مكه نيست. به تحقيق اگر آنان ديروز با ما جنگيدند، از همان ابتدا بر ما غالب شدند و اگر امروز ما با ايشان بجنگيم، آنان را در نهايت مغلوب مى كنيم. راوى گويد: كسى پاسخ او را نداد و او به سوى خانه اش رفت و در حالى كه احساس پيروزى مى كرد، چنين سرود:
ألا قل لأوس إذا جئتها *** و قل إذا ما جئت للخزرج
تمنيتم الملك فى يثرب *** فأنزلت القدر لم تنضج
و أخدجتم الأمر قبل التمام *** و أعجب بذا المعجل المخدج
تريدون نتج الحيال العشار *** و لم تلقحوه فلم ينتح
عجبت لسعد و أصحابه *** و لو لهم يهيجوه لم يهتج
رجا الخزرجىّ رجاء السراب *** و قد يخلف المرء ما يرتجى
فكان كمنح على كفّه *** بكفّ يقطّعها أهوج
[هان، به اوس و خزرج زمانى كه نزد آنها رفتى بگو كه آرزو داشتيد در مدينه به فرمانروايى برسيد. اما ديگ را پايين گذاشتند بدون اينكه غذا پخته شده باشد. امر را قبل از اينكه به اتمام برسد، ناقص رها كرديد و من از اين كره شتر ناقص متعجبم. شما را از شتران يكساله اى كه ده ماهه بار دارند فرزند مى خواهيد در حالى كه آنها اصلا جفت گيرى نكردند، پس فرزند هم نخواهند داشت. من از سعد و اصحابش تعجب مى كنم كه اگر او را تحريك نمى كردند، حركتى نمى كرد. اميد آن خزرجى، سراب است و گاهى اميدهاى انسان او را پشت سر مى گذارند. پس با دستى بخشيدند كه نادان آن را قطع مى كند].
هنگامى كه سخنان و شعرهاى او به انصار رسيد، شاعر و سخنگوى خود، نعمان بن عجلان را نزد او فرستادند. وى مردى شريف و بزرگوار، با قدّى كوتاه و با چشمانى نافذ و چهره اى سرخ گون بود. او در حالى كه گروهى از قريش اطرافش بودند، نزد عمرو رفت.
پس گفت: به خدا سوگند، اى عمرو، شما از جنگ با ما اكراه نداشتيد. مگر اينكه ما از جنگ با شما خوددارى كرديم. خداوند شما را به كمك كسانى كه مسلمان بودند از دايرۀ اسلام بيرون نگذاشت. اگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «الائمة من قريش»، ايشان اين سخن را نيز فرمود: اگر مردم به راهى روند و انصار نيز به راهى روند، من به راه انصار مى روم.(1)
به خدا سوگند، ما شما را از اين كار (خلافت) خارج نكرديم، هنگامى كه گفتيم از ما اميرى باشد و از شما هم اميرى.(2)اما در مورد سخنت كه گفتى به جان خودم كه ابوبكر از
1) . حديث در البخارى 38/5 و متن آن اين گونه است: اگر انصار از بيابانى يا دره اى عبور كردند، من از بيابان يا درۀ آنان عبور خواهم كرد. رسول خدا (ص) سفارش هاى فراوانى انصار كردند و همواره مهاجران را به رعايت حقوق ايشان توصيه مى كردند. ايشان مى فرمود: «اگر موضوع هجرت نبود، من خود يكى از انصار بودم». (ابن همام الصنعانى، المصنف 59/11) آن حضرت بارها براى انصار دعاى خير مى كردند: «خدايا انصار و فرزندان انصار و فرزندان فرزندان انصار را رحمت كن (همان 62/11). آن حضرت هنگام بيمارى و روزهاى آخر حيات خويش مهاجران را اين گونه در حق انصار سفارش مى كردند: «در حق نيكوكاران انصار نيكويى كنيد و از بدكارانشان درگذريد». (ابن هشام، السيرة النبويه 650/4) و به آنان مى فرمود: «همان گونه كه انصار از من دفاع كردند، از آنان مراقبت و حمايت كنيد». (ابن هشام، همان 63/11) - م
2) . هنگامى كه انصار در سقيفۀ بنى ساعده جمع شدند تا براى تعيين جانشين پيامبر (ص) در ميان خود تصميم بگيرند و پيشوايى را در ميان خود قرار دهند برخى از آنان، عكس العمل و بازتاب اين تصميم را در ميان قريش مطرح ساختند كه آنها نيز براى خود در اين كار حقى قايل خواهند شد. لذا با خود گفتند اگر قريش به نظر ما تمكين نكرد، خواهيم گفت ما در خلافت با شما شريك هستيم. «منا امير و منكم امير» از ما يك امير و از شما نيز يك امير و بدين وسيله انصار از استراتژى خود يك گام عقب نشستند، اما وقتى مهاجران به سقيفه آمدند و حقانيت خود را مطرح ساختند و اصرار خود بر اينكه تنها قريش شايستۀ رهبرى پس از پيامبر است، انصار نيز اين سخن را مطرح كردند، كه از ما يك امير و از شما نيز يك امير، اما عمر بن خطاب به صراحت اظهار داشت دو شمشير در يك نيام نمى گنجد. به خدا قسم هرگز اعراب با قدرت شما توافق ندارند، در حالى كه پيامبرشان از ديگران (قريش) است (طبرى، 38/2) آنگاه ابوبكر با طرح فداكاريهاى انصار و شايستگى هاى آنان اظهار داشت شما برادران اسلامى ما و شريكان ما در دين هستيد. شما به ما يارى داديد و ما را حمايت كرديد. خداوند به شما بهترين پاداش را دهد. از اين رو ما امرا هستيم و شما وزرا (نحن الامراء و انتم الوزراء) (رك: تحليلى بر مواضع سياسى على بن ابى طالب از رحلت پيامبر (ص) تا قتل عثمان بن عنان، از مترجم كتاب حاضر)
سعد بهتر است، سعد در ميان انصار فرمانبردارتر از ابوبكر در ميان قريش است. اما هرگز بين مهاجران و انصار فرقى نيست. اما تو را، اى پسر عاص، فرزندان عبد مناف به حبشه فرستادند تا جعفر و يارانش را به قتل برسانى و بنى مخزوم نيز تو را براى كشتن عمارة بن وليد فرستادند. راوى گويد او سپس برگشت و اين چنين سرود(1):
فقل لقريش: نحن أصحاب مكة *** و يوم حنين و الفوارس فى بدر
و أصحاب أحد و النضير و خيبر *** و نحن رجعنا من قريظة بالذكر
و يوم بأرض الشام أدخل جعفر *** و زيد و عبد اللّه فى علق يجرى
و فى كل يوم ينكر الكلب أهله *** نطاعن فيه بالمثفّفة السّمر
و نضرب فى نقع العجاجة أرؤسا *** ببيض كأمثال البروق إذا تسرى
نضرنا و آوينا النبىّ و لم نخف *** صروف الليالى و العظيم من الفقر
نقاسمكم أموالنا و بيوتنا *** كقسمة أيسار الجزور على الشّطر
و نكفيكم الأمر الذى تكرهونه *** و كنّا أناسا نذهب العسر باليسر
و قلتم: حرام نصب سعد و نصبكم *** عتيق بن عثمان حلال أبا بكر
و أهل أبو بكر لها خير قائم *** و إنّ عليا كان أخلق بالأمر
و كان هوانا فى علىّ و إنه *** لأهل لها يا عمرو من حيث لا تدرى
فذاك بعون اللّه يدعو إلى الهدى *** و ينهى عن الفحشاء و البغى و النّكر
وصىّ النبىّ المصطفى و ابن عمّه *** و قاتل فرسان الضلالة و الكفر
1) . قصيده در الاستيعاب 521/3 و ابيات 1 و 6 و 7 و 8 در الاصابة 532/3.
و هذا بحمد اللّه يهدى من العمى *** و يفتح آذانا ثقلن من الوقر
نجىّ رسول اللّه فى الغار وحده *** و صاحبه الصدّيق فى سالف الدهر
فلو لا اتقاء اللّه لم تذهبوا بها *** و لكنّ هذا الخير أجمع للصبر
و لم نرض إلاّ بالرضا و لربما *** ضربنا بأيدينا إلى أسفل القدر
[به قريش بگو: ما ياران مكه، غزوه حنين و سواركاران بدريم؛ ما در جنگ احد، بنى نضير و خيبر شركت داشتيم؛ ما از بنى قريظه با پيروزى برگشتيم و روزى كه جعفر و زيد و عبد الله با بدنهايى خونين براى مأموريتى جنگى وارد سرزمين شام شدند(1)، و در هركدام از اين جنگها كار آنقدر شدت مى گرفت كه سگ صاحب خود را نمى شناخت و با نيزه هاى محكم درازى به دشمنان ضربه مى زديم و در ميان گردوغبار سرها را با شمشيرهايى كه همچون برق درخشيدند مى زديم.(2)ما پيامبر را يارى و پناه داديم و از حوادث روزگار و مشكلات اين امر مهم نهراسيديم. ما به قومى كه به ميان ما مهاجرت كردند، گفتيم: مرحبا، خوش آمديد؛ شما را از فقر در امان داشتيم. ما اموال و خانه هايمان را بين شما تقسيم كرديم؛ همان گونه كه گوشت شتر قربانى شده را از وسط نيم كنند. ما شما را از امرى كه آن را نمى پسنديديد، كفايت كرديم. ما مردمى هستيم كه سختى را به آسانى بدل مى كنيم. شما گفتيد: خلافت براى سعد حرام و براى عتيق بن عثمان (ابوبكر) حلال؟ اگرچه ابوبكر براى آنان شايسته است و خيرى فراهم مى سازد، اما على بن ابى طالب به اين امر شايسته تر بود. اى عمرو، اين كار سبب خوارى على بود در حالى كه او به دلايلى كه تو نمى دانى شايستۀ آن بود. او به يارى خداوند به هدايت دعوت مى كند و از فحشا و منكر و ستم برحذر مى دارد. او وصىّ پيامبر برگزيده(3)و پسرعمويش و
1) . منظور جنگ موته است كه اين سه فرمانده در جنگ يكى پس از ديگرى به شهادت رسيدند. موته در شمال عربستان و در مجاورت مرزهاى امپراتورى روم بود كه اكنون يكى از شهرهاى اردن است و قبر اين سه بزرگوار در آنجا زيارت مى شود. - م
2) . قبايل مسيحى كلب در مناطق همجوار روم مى زيستند و از دست نشاندگان امپراتورى روم بودند. آنان به عنوان مزدور روميان در جنگ موته عليه سپاه پيامبر وارد جنگ شدند. شايان ذكر است كه معاويه با دختر يكى از رؤساى قبيلۀ كلب ازدواج كرد كه او يزيد را برايش به دنيا آورد. يزيد در ميان قبايل كلب در باديه و صحراهاى شام رشد و نمو يافت. از همين رو همواره مسيحيان مورد توجه و احترام او بودند. - م
3) . اين هم نمونۀ ديگرى از انديشۀ رايج در ميان ياران على (ع) كه او را وصى پيامبر (ص) دانسته و اعتقاد به وصايت داشتند به آن مفهوم كه ايشان از سوى رسول خدا (ص) وصى و جانشين او شده است. - م
كشندۀ شجاعان و سواركاران گمراهى و كفر است و به شكر خدا او از تاريكى و نابينايى به هدايت مى خواند و گوشهايى را كه از شنيدن حق سنگين شده اند باز مى كند. او تنها يار پيامبر در نماز و يار صديق او در روزگاران گذشته است. اگر ترس از خدا نبود (خلافت) را نمى برديد يعنى اگر ما از خدا پروا نمى كرديم(1)و امورى را در نظر نمى گرفتيم شما نمى توانستيد خلافت را ببريد ولى چه بايد كرد جز صبر! كه صبر بهترين كار در اين مورد است. و ما جز به رضاى خدا نيستيم و چه بسا كه با دستهايمان به پايين ترين بخش قضا و قدر الهى دست زديم. (شايد روزى به گوشه اى از حق خود دست يافتيم)].(2)
هنگامى كه شعر نعمان و سخن او در مورد قريش پايان يافت، بسيارى از قريش از او خشمگين شدند و در اين هنگام نيز ورود خالد بن سعيد بن عاص(3)از يمن هم با آن حادثه گره خورد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را بر آن منطقه حاكم كرده بود. او و برادرش در پيشرفت اسلام تأثير به سزايى داشتند و آن دو جزء اولين قريشيانى بودند كه اسلام آوردند و اهل عبادت و فضيلت بسيار بودند. خالد براى انصار نگران و خشمگين شد و عمرو بن عاص را دشنام داد و گفت: اى گروه قريش، عمرو زمانى اسلام را پذيرفت كه چاره اى جز پذيرش آن نداشت و زمانى كه نتوانست از قدرتش بهره گيرد، از مكر و زبانش بهره برد.
همانا او قصد دارد با اين مكرها در اسلام و بين مهاجرين و انصار تفرقه ايجاد كند. به خدا سوگند، ما با ايشان (انصار)، نه براى دين و نه براى دنيا، نمى جنگيم. به تحقيق اگر آنان خونهايشان را در ميان ما براى خدا دادند، ولى ما خونهايمان را در برابر آنها براى خدا نداديم؛ آنان سرزمين و اموالشان را با ما تقسيم كردند، ولى ما با آنان اين گونه نمى كنيم.
1) . در اين بيت به صراحت اين اعتقاد كه بايد جانشين پيامبر (ص) از سوى خداوند تعيين شود مطرح گرديده است. - م
2) . اين شعر در الاستيعاب 521/3 و الاصابة 532/3 آمده است.
3) . خالد بن سعيد بن عاص از بنى اميه. برادرزادۀ عمرو بن عاص از رجال سرشناس بنى اميه بود. سومين يا چهارمين نفرى است كه به اسلام گرويده و ابن قتيبه اسلام آوردن او را قبل از ابوبكر ذكر كرده است. (المعارف ص 296) او از معدود كسانى است كه از ميان بنى اميه در همان ابتدا اسلام آورد. وى به حبشه هجرت كرد و در فتح مكه، حنين، طايف و تبوك شركت داشت و از طرف رسول خدا (ص) مأمور وصول زكات قبيلۀ مذحج گرديد و سپس حاكم يمن شد (ابى سعد، الطبقات الكبرى 96/4) - م
آنان ما را از فقر بركشيدند و ما ثروت را بر آنان حرام مى كنيم. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نسبت به آنان سفارش فرمود و آنان را از جفاى حاكم دور كرد و به آنان عزت داد. پس من به خدا پناه مى برم كه من و شما جانشين تباه كننده و حاكم جنايتكار باشيم.
زبير گفت:(1)خالد بن سعيد بن عاص در مورد حق انصار چنين سرود:
تفوّه عمرو بالذى لا نريده *** و صرّح للأنصار عن شنأة البغض
فإن تكن الأنصار زلّت فإننا *** نقيل و لا نجزيهم القرض بالقرض
فلا تقطعن يا عمرو ما كان بيننا *** و لا تحملن يا عمرو بعضا على بعض
أتنسى لهم يا عمرو ما كان منهم *** ليالى جئناهم - من النّفل و الفرض
و قسمتنا الأموال كاللحم بالمدى *** و قسمتنا الأوطان كلّ به يقضى
ليالى كلّ الناس بالكفر جهرة *** ثقال علينا مجمعون على البغض
فساووا و آووا و انتهينا إلى المنى *** و قرّ قرارنا من الأمن و الخفض
عمرو به امرى متوسل شد كه آن را نمى خواستيم و بغض و دشمنى را براى انصار به صراحت آشكار كرد. پس اگر انصار لغزش داشتند، ما مى بخشيم و قرض را با قرض پاسخ نمى دهيم. اى عمر، آن چه را بين ما بود قطع نكن و برخى را بر برخى ديگر ارتباط نده. اى عمرو، آيا فراموش كردى شب هايى را كه براى نيازهايمان، نزد آنان مى رفتيم.
آنان اموال و سرزمينشان و هرچه را بهره اى از آن داشتند با ما نصف كردند. و حتى خانه هاى خود و همه چيز را مانند گوشت قربانى با ما تقسيم مى كردند. شبهايى كه همۀ مردم در كفر آشكار به سر مى بردند بر ما سنگين بود كه با كينه كنار يكديگر (كنار قريش) جمع شويم. پس با مساوات با ما رفتار كردند و پناهمان دادند و ما به آرزوهايمان و امنيت و رفاه و آرامش رسيديم].(2)
زبير گفت(1):
گروهى از نابخردان قريش كه فتنه در بين آنها برخاسته بود، در اطراف عمرو بن عاص جمع شدند و به او گفتند: تو زبان قبيلۀ قريش و مهمترين شخصيت آنان در جاهليت و اسلام هستى؛ انصار و آنچه را گفتند رها نكن. آنان در اين مورد بر او فشار و اصرار آوردند. پس او به مسجد رفت كه گروهى از قريش و ديگر قبايل در آنجا بودند. گفت:
انصار چيزى را براى خودشان مى خواهند كه در آنان نيست. به خدا سوگند، دوست داشتم كه خداوند از ما و از ايشان و در ميان آنان و ما، آنچه را بخواهد حكم مى كند. هر آينه ما كسانى هستيم كه كارمان را خود فاسد و تباه ساختيم. ما ايشان را از هرگونه ناپسندى و بدى حفظ كرديم و پناه داديم. آنان را در برابر هرچه دوست داشتيم، مقدم كرديم تا در امان باشند. اما هنگامى كه آن امر برايشان محقق شد، حق ما را حقير شمردند و به تلاشهاى ما براى احقاق حقوقشان توجهى نكردند.
عمرو سپس رو برگرداند و چون نگاهش به فضل بن عباس بن عبد المطلب(2)افتاد، از سخنان خود پشيمان شد، به سبب رابطۀ خوبى كه بين فرزندان عبد المطلب و انصار برقرار بود و نيز اينكه انصار، على را بزرگ مى داشتند. در آن لحظه فضل، عمرو را با نام صدا كرد و گفت: اى عمرو، ما نمى توانيم سخنانى را كه از تو شنيديم ناديده بگيريم و در شأن ما نيست كه تو را پاسخ گوييم، ابو الحسن على عليه السّلام در مدينه حضور دارد: اگر او به ما امر كند، آن كار را انجام مى دهيم(3). بعد فضل به سوى على بازگشت و او را از اين موضوع
1) . شرح نهج البلاغه، 281/2.
2) . فضل بن عباس بن عبد المطلب يكى از كسانى است كه همواره پس از رحلت پيامبر (ص) در كنار امام على (ع) بود و در دوران بيست وپنج ساله همواره از حقانيت ايشان دفاع و حمايت مى كرد. او بزرگترين فرزند عباس بود و در دفن و كفن پيامبر (ص) نيز همراه على (ع) حضور داشت. - م
3) . فضل بن عباس در جمع قريشيان به سخنرانى پرداخت و گفت: اى گروه قريش و به ويژه، اى بنى تيم بن مره، شما خلافت را به جاى نبوت گرفته ايد و حال آنكه ما سزاوار خلافتيم و شما را در آن سهمى نيست. هرچند اگر مى خواستيم در جستجوى اين حكومت كه خود شايستۀ آنيم برآييم، بدبينى مردم از ما به سبب كينه و رشك ايشان نسبت به ما، از بدبينى آنان به ديگران بيشتر بود و ما مى دانيم كه با سالار ما، على بن ابيطالب، عهدى بسته شده است كه او پايبند آن است. (ابن ابى الحديد، همان كتاب 287/6، يعقوبى 103/2) او همچنين شعرى در اين مورد سرود: «ولىّ امر پس از محمد (ص)، على (ع) است كه همه جا يار او بود و خداوند آيه اى فروفرستاد كه اى (وليد) زشتكار و فاسق، تو را در اسلام هيچ سهمى نيست كه دنبال آن باشى. (مقدسى، البدء و التاريخ 218/5) - م
مطلع كرد. على خشمگين شد و عمرو را ناسزا گفت و سپس گفت: او خداوند و رسولش را مى آزارد. بعد برخاست و به مسجد آمد. عدۀ زيادى از قريش در كنارش جمع شدند.
او در حالى كه خشمگين بود گفت: اى گروه قريش، دوست داشتن انصار، ايمان، و كينه با آنان نفاق است. محققا آن چه در ميان آنان بود، خراب شد و آن چه ميان شما بود، باقى ماند. به ياد آوريد كه خداوند، پيامبرتان را ترغيب كرد تا از مكه به مدينه مهاجرت كند و قريش را براى او نپسنديد و او را به سوى انصار فرستاد. بعد ما وارد سرزمين آنان شديم، پس اموالشان را بين ما تقسيم، و ما را از كاركردن بى نياز كردند و آنان به غنى بخشيدند و به نيازمند ايثار كردند. آنگاه مردم (قريش) با ما جنگيدند و آنان از ما حفاظت كردند و خداوند آيه اى در مورد آنان نازل كرد و در آنان پنج خوبى جمع كرد: وَ اَلَّذِينَ تَبَوَّؤُا اَلدّٰارَ وَ اَلْإِيمٰانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هٰاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لاٰ يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حٰاجَةً مِمّٰا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ(1)[بدانيد كه عمرو بن عاص در مقام كسى است كه هر مرده و زنده اى را مى آزارد؛ انتقام گيرنده، بدخواه او و انتقام كشنده از او خوشحال است. پس كسى كه سخن او را شنيده، حق دارد پاسخ گويد و كسى كه غايب بود، حق دارد كه نسبت (به سخنانش) كينه ورزد. كسى كه خدا و رسولش را دوست دارد بايد انصار را نيز دوست داشته باشد. پس عمرو نيز بايد خودش (زبانش) را از ما باز بدارد].
زبير گفت(2):
در آن زمان قريش به سوى عمرو بن عاص رفتند و گفتند: اى مرد، ممكن است على
به خشم آيد؛ پس، از اين (سخنان) دست بردار. خزيمة بن ثابت انصارى(1)نيز قريش را با اشعارى چنين خطاب كرد:
أيا ل قريش أصلحوا ذات بيننا *** و بينكم قد طال حبل التماحك
فلا خير فيكم بعدنا فارفقوا بنا *** و لا خير فينا بعد فهر بن مالك
كلانا على الأعداء كفّ طويلة *** إذا كان يوم فيه جبّ الحوارك
فلا تذكروا ما كان منّا و منكم *** ففى ذكر ما كان مشى التساؤك
[اى قريش، رفتار بين ما و خودتان را اصلاح كنيد كه ريسمان طناب لجاجت و خودسرى دراز شده است. بعد از ما خيرى در شما نيست. پس با ما مدارا كنيد، بعد از فهر بن مالك نيز خيرى در ما نيست. ما هر دو در مبارزه با دشمنان سابقۀ درخشانى داريم، در روزى كه جنگ در آن شديد بود؛ آن چه را كه از ما و شما بود به ياد نياوريد كه در يادآورى گذشته كندى و طولانى شدن ماجرا وجود دارد].(2)
زبير گفت(3)كه على به فضل گفت: اى فضل، انصار را به زبان و دستت يارى بده كه آنان از تو هستند و تو از آنانى. فضل نيز چنين سرود:
قلت يا عمرو مقالا فاحشا *** إن تعد يا عمرو و اللّه فلك
1) . خزيمة بن ثابت بن الفا كه، كنيه اش ابا عماره است. او از قبيلۀ اوس و از كسانى است كه در عقبۀ اول و دوم حضور داشت. در احد و ساير غزوات كنار پيامبر جنگيد و آن حضرت به او لقب ذو الشهادتين داد (يعنى كسى كه شهادتش به جاى دو نفر مقبول است)؛ زيرا پيامبر (ص) به صداقت و راستى او ايمان داشت (ابى سعد، همان كتاب 380/4) نام خزيمه در ميان كسانى كه از بيعت با ابوبكر سر باز زدند و در منزل فاطمه (س) گرد آمدند ذكر شده است. او پس از بيعت مردم با ابوبكر در جمع مردم اظهار كرد: پيامبر شهادت مرا هميشه قبول مى كرد. من از او شنيدم كه مى فرمود: «اهل بيت من، فارق حق و باطل اند و آنان پيشوايانند. (مجلسى، بحار الانوار، 200/28؛ ابن بابويه، خصال 547/2) او همواره در دوران كنار ماندن امام على (ع) از خلافت، با ايشان ماند و هنگام خلافت آن حضرت، در جنگهاى جمل و صفين نقش فعالى داشت و در صفين به شهادت رسيد. (ابى سعد، همان جا) - م
2) . منظور، جنگهاى بين مدينه (انصار) و مكه (قريش) است كه پس از هجرت رسول خدا (ص) به مدينه تا هنگام فتح مكه صورت گرفت. - م
3) . شرح نهج البلاغه، 283/2.
إنّما الأنصار سيف قاطع *** من تصبه ظبة السيف هلك
و سيوف قاطع مضربها *** و سهام اللّه فى يوم الحلك
نصروا الدين و آووا أهله *** منزل رحب و رزق مشترك
و إذا الحرب تلظّت نارها *** بركوا فيها إذا الموت برك
[اى عمرو، سخنان آشكار (بدى) گفتى. اى عمرو! اگر از سخنانت برگردى خدا با تو است. جز اين نيست كه انصار شمشير برّانى هستند كه اگر كسى را با نوك آن بزنند، هلاك مى شود. آنان شمشير تيز و بران و تيرهاى الهى در جنگهاى سخت هستند. دين را يارى دادند و دينداران را پناه، آنان خانه هاى فراخ و روزيهاى مشترك داشتند. و زمانى كه شعله هاى جنگ افروخته شد، به آن وارد مى شدند تا مرگ آنان را دريابد].
فضل بر على عليه السّلام وارد شد و على شعرش را شنيد و از شنيدن آن خوشحال شد و گفت: اى فضل، شعلۀ آتش را با تو خاموش كردم، تو شاعر و جوانمرد قريش هستى.
شعرت را آشكار كن و بر انصار بخوان.
وقتى شعر او به انصار رسيد، گفتند: كسى جز حسّان بن ثابت(1)نمى تواند (هم سطح) او شعر گويد. آنان نزد او رفتند و شعر فضل را بر او عرضه كردند. حسان گفت: چگونه پاسخش را بگويم؟ اگر قافيه ها رسا نباشد، من رسوا مى شوم. او به آرامى شروع به تنظيم قافيه ها كرد. خزيمة بن ثابت به او گفت: در شعرت از على و آل على ياد كن تا تو را از هر چيز كفايت كند. پس او چنين سرود:
جزى اللّه عنّا و الجزاء بكفّه *** أبا حسن عنّا و من كأبى حسن
سبقت قريشا بالذى أنت أهله *** فصدرك مشروح و قلبك ممتحن
تمنّت رجال من قريش أعزّة *** مكانك، هيهات الهزال من السّمن
و أنت من الإسلام فى كلّ موطن *** بمنزلة الدّلو البطين من الرّسن
1) . حسان بن ثابت از شعراى بزرگ انصار و از كسانى است كه همواره زبان او در حمايت و دفاع از رسول خدا در مدينه فعال بود. اگرچه او در ابتداى خلافت ابوبكر از حق انصار با اشعارش حمايت مى كرد اما پس از چندى به دستگاه خلافت گرايش يافت و تا زمانى كه زنده بود زبان و شعرش در خدمت خليفه اول و دوم قرار گرفت. - م
غضبت لنا إذ قام عمر و بخطبة *** أمات بها التقوى و أحيا بها الإحن
فكنت المرجّى من لؤىّ بن غالب *** لما كان منهم و الذى كان لم يكن
حفظت رسول اللّه فينا و عهده *** إليك و من أولى به منك من و من
ألست أخاه فى الهدى و وصيّه *** و أعلم منهم بالكتاب و بالسّنن
فحقك ما دامت بنجد و شيجة *** عظيم علينا ثم بعد على اليمن
[خداوند از جانب ما به ابا الحسن و كسى كه مانند ابا الحسن باشد، پاداش دهد. تو از قريش با شايستگى هايى كه دارى، سبقت گرفتى. پس سينه ات گشاده و قلبت آزموده است. بزرگان قريش عزت و جايگاه تو را آرزو دارند، هيهات كه نحيف، فربه شود، جايگاه تو در اسلام در هر مكانى مانند دلو محكم بافته شده در مقابل ريسمان است. تو بر ما خشم گرفتى زمانى كه عمرو سخنانى گفت و تقوا را در آن سخنان ميراند و كينه و حسد را زنده كرد. تو اميد خاندان لؤى بن غالب بودى در فقر و دارايى و در حادثه و آرامش. رسول خدا و عهد و پيمان او با تو در ميان ما را حفظ كردى؛ چه كسى از تو به آن عهد شايسته تر است، چه كسى؟ آيا تو برادر او در هدايت كردن انسانها و وصى و جانشين او نيستى؟ پس حق تو همواره به نجد پيوسته و حكم شده است امرى كه براى ما خيلى بزرگ و با عظمت است و پس از آن نيز به يمن مرتبط است].
زبير گفت: انصار اين شعر را براى على بن ابيطالب فرستادند. پس او به سمت مسجد رفت و به قريش و ديگران گفت: اى گروه قريش، همانا خداوند انصار را نصرت داد و در كتاب خود ستود. پس خيرى بعد از ايشان در ميان شما نيست. جاهلى از جاهلان قريش(1)از اسلام دور مى شود و حق را ناديده مى گيرد و عزت خود را از بين مى برد. و شرف، و برترى ديگران (انصار) را ناديده مى انگارد. او در مقامى ايستاده و از انصار (به بدى) ياد مى كند. پس از خدا بترسيد و حقوق انصار را مراعات كنيد. به خدا سوگند، اگر انصار به هر راهى بروند، من نيز با آنان همراه مى شوم؛ زيرا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در مورد آنان فرمود:
«هر جا كه شما برويد من هم مى آيم». پس همۀ مسلمانان گفتند: ابا الحسن، خداوند تو را رحمت كند. درست و صادقانه سخن گفتى.
1) . منظور عمرو بن عاص است.
زبير گفت:(1)عمرو بن عاص مدينه را ترك كرد و خارج شد، تا اينكه على و مهاجران از رفتن او راضى شدند.
زبير گفت:(2)آنگاه وليد بن عقبة بن ابى معيط(3)كه نسبت به انصار كينه داشت، برخاست؛ زيرا آنان پدرش را در جنگ بدر به اسارت گرفتند و گردنش را در مقابل رسول خدا قطع كردند. او انصار را سرزنش كرد و سخنان زشت در مورد آنان به كار برد و گفت: انصار در اين كار براى خود حقى قايل اند. در حالى كه ما آنان را نمى بينيم و نمى پذيريم. به خدا سوگند، اگر به ما پناه دادند، به سبب حضور ما به عزت رسيدند. اگر به چيزى دست يافتند، منتى از ما است كه بر گردن خود دارند. به خدا سوگند، ما نمى توانيم مودّت و دوستى آنان را داشته باشيم، براى اينكه دايم مى گويند: ما در مكه ذليل بوديم و در مدينه به ما عزّت دادند. آنان از سرزنش مرده هاى ما نيز دست بر نمى دارند و به زنده هاى ما خشم مى گيرند و اگر پاسخ آنان را بدهيم، مى گويند: قريش از برترى آنان خشمگين است وليكن بر من روشن است كه آنان ديروز (در گذشته) به دين حريص بودند و امروز عذر گناهانشان را مى خواهند.
وى آنگاه اين شعر را سرود:
تباذخت الأنصار فى الناس باسمها *** و نسبتها فى الأزد عمرو بن عامر
و قالوا: لنا حقّ عظيم و منّة *** على كلّ باد من معدّ و حاضر
فإن يك للأنصار فضل فلم تنل *** بحرمته الأنصار فضل المهاجر
1) . شرح نهج البلاغه، 284/2.
2) . همان.
3) . وليد بن عقبة بن ابى معيط، برادر رضاعى عثمان بن عفان بود كه در دوران خلافت او به حكومت كوفه گمارده شد. وى در حال مستى به نماز صبح ايستاد و به جاى دو ركعت، چهار ركعت خواند، او در محراب مسجد به هنگام نماز قى كرد كه برخى از بزرگان مدينه از اين امر نزد عثمان شكايت كرده و خواستار تعزير او شدند اما خليفه راضى نشد و على (ع) شخصا حدّ الهى را در مورد او اجرا كرد. - م
و إن تكن الأنصار آوت و قاسمت *** معايشها من جاء قسمة جازر
فقد أفسدت ما كان منها بمنّها *** و ما ذاك فعل الأكرمين الأكابر
إذا قال حسّان و كعب قصيدة *** بشتم قريش غنّيت فى المعاشر
و سار بها الركبان فى كل وجهة *** و أعمل فيها كلّ خفّ و حافر
فهذا لنا من كل صاحب خطبة *** يقوم بها منكم و من كل شاعر
و أهل بأن يهجوا بكل قصيدة *** و أهل بأن يرموا بنبل فواقر
[انصار در ميان مردم به اسم خودشان در حالى افتخار مى كنند كه نسبشان به أزد عمرو بن عامر مى رسد و مى گويند: ما حق عظيم و منت بر همۀ باديه نشينان از معد(1)و شهرنشينان داريم. اگر انصار فضيلتى دارند، فضيلت آنان به پاى فضيلت مهاجران نمى رسد. اگر انصار (به ما) پناه دادند و روزى خود را قسمت كردند، آنان خوبيها و فضايل خود را با منّت نهادن فاسد كردند و اين كارى نيست كه بزرگان و بخشندگان انجام دهند. هنگامى كه حسان و كعب قصايدى در سرزنش قريش گفتند، اين اشعار در محافل و اجتماعات به آواز خوانده شد. سواران با اين اشعار به هر طرف حركت كردند و در هر راهى كه پيمودند و پشت سر گذاشتند، پياده ها و سواره ها به آن دامن زدند. اين اوضاع ما در رابطه با هر خطيب و شاعرى از شماست كه برمى خيزد و سخن مى گويد بنابراين آنان سزاوار هجو شدن و هدف تيرهاى گزنده قرار گرفتن هستند].
راوى گويد: اين شعر در ميان مردم منتشر شد. انصار و گروهى از قريش بر او خشم گرفتند؛ از جملۀ قريشيان ضرار بن خطاب فهرى و زيد بن خطاب و يزيد بن ابو سفيان بودند. پس نزد وليد فرستادند و او آمد. زيد بن خطاب به او چنين گفت: اى ابن عقبة بن ابى معيط، به خدا سوگند، اگر تو از مهاجران فقيرى بودى كه از ديارشان خارج شدند و اموالشان را براى رضاى خدا ترك كردند، انصار را دوست مى داشتى. اما تو از كسانى هستى كه در اسلام ستم روا داشتند و زمانى اسلام آوردند كه امر الهى آشكار شد، و با اكراه آن را پذيرفتند. مى دانى كه ما نزد آنان رفتيم در حالى كه فقير بوديم و آنان ما را
1) . منظور معد بن عدنان، جد نوزدهم رسول خدا (ص) است. - م
بى نياز ساختند و هنگامى كه غنى و بى نياز شديم، از ما دست برداشتند و آنان ما را براى چيزى به مشقت نينداختند. اما اين سخن آنان كه قريش در مكه ذلت داشت و در مدينه به عزت رسيد، ما همين گونه بوديم و خداوند بلندمرتبه در اين مورد مى فرمايد:
وَ اُذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي اَلْأَرْضِ تَخٰافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ اَلنّٰاسُ (1)خداوند، ما را به وسيلۀ آنان يارى و ما را در شهر آنان پناه داد. اما خشم تو از قريش به سبب اين است كه ما كافرى را يارى نداديم و در برابر ملحد و فاسد سر تعظيم فرود نياورديم. آن چه تو گفتى و آنان گفتند، بايد زبان خطيب را قطع و دهان شاعر را لگام بزنى. اما آن چه تو در مورد ديروز (گذشته) گفتى، مهاجر و انصار را رها كن كه تو در نزد آنان محبوب نيستى و ما نيز از آنان خشمگين نيستيم.
بعد يزيد بن ابى سفيان سخن گفت: اى ابن عقبة، انصار براى خشمگين شدن نسبت به كشتگان احد سزاوارترند. پس تو زبان خود را نگهدار. كسى كه با حق بجنگد، بر آن خشم نمى گيرد. ضرار بن خطاب نيز گفت: به خدا سوگند، اگر اين سخن رسول خدا نبود كه گفت: «الائمة من قريش»، ما مى گفتيم: «الائمة من الانصار» اما امرى به وجود آمد كه بر اين نظر غلبه كرد. اى مرد، بدخويى را از بين ببر و فردى بد ذات نباش. همانا خداوند در دنيا بين انصار و مهاجر فاصله ايجاد نكرد؛ در آخرت هم بين آنان فاصله نمى گذارد.
حسان بن ثابت از سخن وليد بن عقبه و شعرش خشمگين وارد مسجد شد كه گروهى از قريش آنجا بودند. او گفت: اى قريشيان، بزرگترين گناه ما بر شما اين بود كه ما كفار شما را كشتيم و رسول خدا را يارى داديم و اگر بخواهيد براى مسائل گذشته از ما انتقام گيريد، خداوند بر شرّ آن كفايت كند كه براى ما و شما نباشد. به خدا سوگند، ترس مانع جنگ ما با شما نيست و از جواب دادن به شما نيز ناتوان نيستيم. ما قبيله اى هستيم اهل عمل و گفتار. اما مى گوييم كه اول جنگ، ننگ و آخرش خوارى است. چشمان ما براى آن لبريز از خشم است. ما دامن هايمان را پهن كرديم تا اينكه مى بينيم، اكنون زمان كشيدن و جمع كردن آن است. اگر بگوييد، ما نيز مى گوييم و اگر ساكت باشيد، ما نيز ساكت
1) . انفال/ 26.
مى شويم.
هيچ يك از قريش پاسخ او را ندادند. آنگاه هريك از دو طرف در مورد سرور و مولاى خود ساكت شدند و همۀ قوم از اين راضى بودند؛ اختلاف و تعصب نيز پايان يافت.
زبير بن بكار در الموفقيات ذكر كرد كه عبد الرحمن يا عبيد الله بن عمر بن خطاب كنيزى داشت كه نزد عمر بن خطاب آمد و از او شكايت كرد و گفت: اى امير المؤمنين، آيا مرا از ابى عيسى معذور نمى سازى؟ امير المؤمنين گفت: ابو عيسى كيست؟ گفت: پسرت. عمر گفت: واى بر تو، آيا او را بر كنيۀ ابو عيسى خطاب مى كنى؟ بعد او را خواند و گفت: آيا كنيۀ تو ابو عيسى است؟ از اين كنيه پرهيز كن و آن را تغيير بده. بعد دستش را گرفت و او را محكم زد و گفت: واى بر تو، آيا عيسى پدر داشت؟! آيا نمى دانى كه عرب چه كنيه هايى انتخاب مى كند: ابو سلمة، ابو حنظه، ابو عرفطه و ابو مرّه؟
زبير گويد: عمر هنگامى كه نسبت به يكى از افراد خاندانش خشمگين مى شد، آرام نمى شد تا اينكه دستش را محكم مى گرفت و ضربه اى شديد بر او مى زد. عبد الله بن زبير نيز اين گونه بود و به سبب همين اخلاق او بود كه عبد الله بن عباس اشاره مى كرد سخن گفتن با او سنگين و سخت است. كسى به او گفت: آيا اين سخن را در دوران خلافت عمر گفتى؟ ابن عباس پاسخ داد: او اميرى ترسناك بود.
زبير بن بكار در كتاب الموفقيات(1)از عمويش، از عيسى بن داود، از يارانش نقل كرد كه ابن عباس رحمة الله گفت:
هنگامى كه عثمان خانۀ (قصر) را در مدينه بنا كرد، مردم دربارۀ آن سخن بسيار گفتند.
وقتى اين حرفها به گوش وى رسيد، در روز جمعه براى ما خطبه خواند و بعد از نماز بر
1) . شرح نهج البلاغه، 131/3.
منبر رفت و حمد و ثناى خداوند را به جاى آورد و بر رسول او درود فرستاد. بعد گفت:
بعد از شكر و سپاس خداى، اگر نعمتى روى آورد، حسودان در مورد آن سخن گويند و حسابگرى كنند و در مورد بها و ارزش آن سخن گويند. به درستى كه خداوند نعمتى به ما نداده است تا حسودان در مورد آن سخن رانند و حسابگرى كنند. قصد ما از ساخت منزل ما اين نبود كه اموال را در آن جمع كنيم و بر آن بيفزاييم. گروهى از شما نزد من آمدند و گفتند: فىء (غنايم) از ما گرفته شد و اموال ما را مى بخشند و در آن به سختى افتاده ايم. آنان آهسته و پنهان سخن مى گويند، گويى كه من از آن سخنان بى خبر يا گويى كه از رويارويى با ما هراس دارند كه ما دلايل انجام كارهايشان را از آنان بپرسيم. پس وقتى از چشم ما دور مى شوند، با يكديگر به آسانى در مورد ما سخن مى گويند و براى عقايدشان همراه و براى شبهات خود همفكر مى يابند. كم كم دور و دورتر مى شوند.
آنگاه وى اين دو بيت را خواند، گويى كه در اين دو بيت به على - عليه السّلام - اشاره مى كرد.
توقّد بنار أينما كنت و اشتعل *** فلست ترى مما تعالج شافيا
تشطّ فيقضى الأمر دونك أهله *** و شيكا و لا تدعى إذا كنت نائيا
[آتش افروخته شد و هر جا بودى آتش شعله ور شد. تو را نمى بينم كه براى اين مشكل راه حلى داشته باشى. كار خلافت به غير از تو در جاى خود و فرد شايسته اش قرار گرفت.
به زودى به سوى آن دعوت نمى شوى].
مرا به فىء (غنيمت) و گرفتن اموال شما چه كار! آيا در ميان قريش اموال من بيشتر از همه نبود و خداوند نعمتم را برايشان آشكار نساخت؟ آيا من قبل و بعد از اسلام اين گونه نبودم؟ اجازه دهيد تا خانه ام را از بيت المال بنا كنم؛ آيا اين خانه براى من و براى شما نيست؟ آيا من به انجام امور شما مشغول نيستم و خواسته هاى شما را برطرف نمى سازم؟ آيا ذره اى از حقوقتان را ناديده گرفتم؟ چرا من آن گونه كه دوست دارم بذل و بخشش نكنم؟ در اين مورد چگونه امامى هستم؟ من از اين مسئله بسيار تعجب مى كنم.
از شما به من خبر داده اند كه گفته ايد: با او چنين و چنان خواهيم كرد. چگونه رفتار خواهيد كرد؟ خدا را به پدرتان قسم، آيا من هنگامى كه خوانده مى شدم، پاسختان را
نمى دادم؟ آيا با شما در امرى كه قابل اطاعت بود، همراهى نكردم؟ وا اسفاه، كه بعد از يارانم در ميان شما زنده بمانم و بعد از آنكه به خاك (مذلّت) نشستم، ميان شما باشم.
اى كاش، قبل از اين مرده بودم و ليكن دوست ندارم برخلاف آنچه خداوند دوست دارد، كارى كنم. آن صادق تأييد شده، محمد صلّى اللّه عليه و آله، مرا به امورى كه بين شما و من بود، مطلّع كرد و اين آغاز كار است. پس چگونه از قضا و قدر محتوم گريزى است در حالى كه او (پيامبر) كه درود خداوند بر او باد در آخرين سخنش مرا بدون همراهى شما به بهشت وعده داد. مطمئن باشيد كه فرد پشيمان رستگار نمى شود.
ابن عباس گويد: او (پس از سخنانش) مى خواست از منبر پايين بيايد كه نگاهش به على بن ابى طالب - عليه السلام - و عمار بن ياسر رضى الله عنه كه با او بود و نيز مردمى از هواخواهان خود كه باهم نجوا مى كردند افتاد و گفت: آيا پنهان بگويم يا آشكار؟ به خدايى كه جانم در دستان اوست، من بر دليرى و جرئت شما خشمگين نمى شوم. اگر توجه و همراهى بين من و شما نبود، با شما برخورد مى كردم تا مغرور نشويد و خود را كمتر ببينيد. بعد دستش را بالا برد و دعا كرد و گفت: خدايا علاقۀ من به عافيت و سلامتى را مى دانى، پس مرا لباس عافيت بپوشان و پس از آن سلامتى را به من ارزانى كن.
راوى مى گويد: مردم از كنار على عليه السّلام متفرّق شدند. عدّى بن خيار برخاست و گفت:
اى امير المؤمنين، خداوند نعمتش را در حق تو به كمال رساند و كرامت را توشه ات ساخت. به خدا سوگند، محسود واقع شدن، بهتر از حسد ورزيدن است و مبتلا شدن به هم چشمى و رقابت ديگران بهتر است از هم چشمى كردن. به خدا سوگند، تو در نظر ما مردى استوار و كريم هستى. اگر فراخوانى، اجابت و اگر به كارى بخوانى، اطاعت مى كنيم. پس بخوان تا اجابت كنيم. شورا در بين اصحاب رسول خدا برقرار شد تا براى خود و ديگران برگزينند. آنان جايگاه تو را ديدند و جايگاه ديگران را نيز مى شناختند.
پس تو را از روى آزادى و رغبت و بدون اجبار و اكراه انتخاب كردند و روى آوردند؛ تو چيزى را تغيير ندادى و رها و عوض و مخالفت هم نكردى. پس اكنون چگونه آنان به تو روى آورند و اين نظر و رأى آنان در مورد توست.
اذهب إليك فما للحسود *** إلاّ طلابك تحت العشار
حكمت فما جرت فى خلّة *** فحكمك بالحق بادى المنار
فإن يسبعوك فسرّا و قد *** جهرت بسفيك كل الجهار
[به سوى خود روانه و به كار خود مشغول شو كه حسود تو را در زير شتر ده ماهه مى طلبد. تو داورى كردى در حالى كه به سبب دوستى ظلم نكردى و حكمى كاملا عادلانه دادى. پس اگر تو را دشنام گويند بدان كه در خفا است چرا كه در آشكار هر سخنى را با شمشيرت علنى كردى].
ابن عباس گويد: عثمان پايين آمد و به منزلش رفت. مردم نزد او رفتند. من هم با آنان همراه شدم. هنگامى كه نشستند - به من رو كرد و گفت: بين من و شما چه پيش آمده است، اى ابن عباس؟ چه امرى سبب شد كه شما بر من غرّه شويد و در تعقيب كار من حرص و ولع نشان دهيد. آيا از من براى امر مردم انتقام مى گيريد؟ آيا بالاتر از حق آنان براى خود خواسته ام يا اينكه كار شما آنان را به جايى رسانده است كه آرزوى خلافت شما را دارند. نه، به خدا سوگند، حسادت و ستم، فساد و شر و احياى فتنه ها چنين كرده است. به خدا سوگند، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در اين مورد با من صحبت كرد و در مورد هريك از آن افراد مرا مطلّع ساخت. به خدا سوگند، دروغ نگفت و من نيز دروغ گو نيستم.
من گفتم: اى امير المؤمنين، آرام باش. به خدا سوگند، من براى آشكار ساختن اسرار تو و آنچه در درونت است عهد نبستم. پس چه امرى تو را اين گونه به خشم آورده است؟ محققا ما در اين كار (خلافت) حرصى و طمعى نداشتيم و كار تو را دنبال نكرديم كه به دروغ روآورى و به سمت باطل سوق پيدا كنى. به خدا سوگند، نه ما و نه ديگران انتقام گيرنده از تو نيستيم. تو حقوق ما و آنان را حتى بيشتر پرداختى و آن چه براى ما و آنان لازم بود، انجام دادى. اما چگونه خاندان پيامبر و اهل بيتش به حسد، ستم و كينه و احياى شر و فتنه ها راضى باشند؟ پس چگونه چنين چيزى در مورد آنان تصور مى كنيم كه در دين خدا فتنه بر پا يا اينكه در راه خداوند فتنه ها را احيا مى كنند؟ هرگز ستم و حسد در سرشت آنان نبوده است. پس اى امير المؤمنين، ديده ات را در كارت باز كن و از اين امور برحذر باش كه حال ديروز تو (زمان پيامبر) از امروزت بهتر بود. به جان خودم سوگند، تو نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گرامى بودى؛ دروغ نمى گفتى و دروغ هم نمى شنيدى.
پس شيطان را تحقير و از خود دور كن و به او اجازه نده بر تو مسلط شود. بر خشمت غلبه ياب تا تو را مغلوب نكند. چه كسى مدعى آن چيزى است كه اكنون در دست توست.
عثمان گفت: پسرعمويت على بن ابى طالب. ابن عباس گفت: شايد خبرچين تو دروغگو باشد. عثمان گفت: او مورد اعتماد است. ابن عباس پاسخ داد: كسى كه خبرچين و فرصت طلب است، شايستۀ اعتماد نيست. عثمان گفت: اى ابن عباس، تو را به خدا سوگند، در مورد چيزى كه از على گله و شكايت دارم، خبرى ندارى؟ پاسخ داد: خير، مگر اينكه او چيزى مى گويد كه مردم مى گويند و از چيزى در خشم است كه ديگران هستند. چه كسى ذهن تو را نسبت به او بدبين كرده و تو را حريص نموده است تا در مورد او اين گونه سخن بگويى؟ عثمان گفت: درد و آسيب من بيشتر از جانب كسى است كه خود را در رأس اين كارها قرار مى دهد و او كسى جز على بن ابى طالب پسرعموى تو نيست؛ به خدا سوگند، همۀ اين ها از سختگيرى و بدخيالى اوست. ابن عباس گفت: اى امير المؤمنين صبر كن، او را استثناء كن. عثمان گفت: ان شاء الله. بعد گفت: اى ابن عباس، من تو را به اسلام و خويشى خود سوگند مى دهم. اگرچه من بر اين كار (خلافت) هستم و گرفتار شما شده ام، به خدا سوگند، دوست داشتم اين امر به جاى من براى شما باشد و آن را به دست گيريد و از من برداريد و من نيز در آن يكى از ياران شما باشم. به خدا سوگند، من براى شما خيرخواه تر هستم تا شما براى من. محققا مى دانم كه اين امر براى شماست وليكن قوم شما، شما را از آن دور ساخته و غير از شما را برگزيدند. به خدا سوگند، نمى دانم شما را از آن دور ساختند يا آن را از شما؟
ابن عباس گفت: امير المؤمنين، صبر كن. من نيز به همان گونه كه مرا سوگند دادى، يعنى به اسلام و خويشى خود، سوگند مى دهم كه دشمنان در مورد ما و تو طمع ورزيده اند و حسودان بين ما و تو اختلاف و بدبينى ايجاد كرده اند. كارهايت فقط به سخنانت محدود نيست. وقتى به فعليت و عمل مى رسد، براى تو و در اختيارت نيست.
به خدا سوگند، اگر با ما مخالفت كنى، با تو مخالفت مى ورزيم و اگر به جنگ ما برخيزيد، ما نيز به جنگ مى پردازيم. ما آرزو نكرديم كه ادارۀ امور (خلافت) به دست ما بيايد و دست از تو خارج شود مگر اينكه كسى در ميان ما آنچه را همۀ مردم گفتند، گفته و
عيب جويى كرده است. اما اينكه قوم ما اين كار را از ما برگرداند، از روى حسادتى بود كه مى دانى و شقاوتى كه آن را مى شناسى. پس خداوند بين ما و اين قوم قضاوت كند؛ اما دربارۀ سخن تو كه نمى دانى آن را از ما دور كردند يا ما را از آن دور ساختند، بايد بگويم به جان خودم سوگند، مى دانى اگر اين امر به سوى ما مى آمد، فضيلتى به فضايل ما اضافه نمى شد؛ به درستى كه ما اهل فضيلت و ارجمندى هستيم. هيچ فاضلى به فضيلت نمى رسد، مگر با فضل و عنايت ما و هيچ با سابقه اى پيش نمى افتد مگر به سبب سابقۀ ما. اگر ما هدايت نمى يافتيم، هيچ كس هدايت نمى شد، هيچ نابينايى بصيرت نمى يافت و كسى از ظلم رها نمى شد.
عثمان گفت: اى ابن عباس، تا كى بايد از شما به من چيزهايى برسد؟! در حالى كه من از شما دورم. اما من نيز بر شما حقى دارم و بايد مراقب شما و بر رفتارتان ناظر باشم.
آرى، به پروردگار كعبه، سوگند جدايى و تفرقه، سخن گفتن در مورد من را براى شما آسان ساخته و شما را با سرعت به سوى (انتقاد) از من فرستاده است بدان كه خداوند يارى دهنده است.
ابن عباس گفت: صبر كن تا على را ببينم، اگر چنانكه موافق باشد، او را نزد تو آورم.
عثمان گفت: هر كارى مى خواهى، انجام بده. ابن عباس گويد: خارج شدم و به على رسيدم. در آن هنگام خشمگين بود و كار عثمان نيز بر خشمگينى او افزوده بود. خواستم او را آرام كنم. نپذيرفت. به منزلم آمدم، و در را بستم و از هر دوى آنان كناره گرفتم. اين مطلب به گوش عثمان رسيد. كسى را نزد من فرستاد. نزد او رفتم در حالى كه خشمش فروكش كرده بود. او به من نگريست؛ خنديد و گفت: اى ابن عباس، چگونه عصبانيت تو از ما به پايان رسيد؟ اگر تو به سوى ما بازگشتى، به دليل آن چيزى است كه از مولاى خود ديدى و حال او را نگريستى. خداوند بين ما و او قضاوت كند.
ابن عباس گويد: بعد از آن هرگاه مطلبى در مورد على به عثمان مى رسيد و من مى خواستم آن را تكذيب كنم، مى گفت: روز جمعه نيست كه از ما آرام شوى و دوباره به سوى ما بازگردى؟ من نمى دانستم چگونه پاسخ او را دهم.
زبير بن بكار در الموفقيات(1)از ابن عباس رحمه الله روايت كرد: سحرگاه از منزلم خارج شدم تا در رفتن به مسجد و كسب فضيلت نماز بر ديگران پيشى بگيرم. از پشت سر صداى زمزمه اى شنيدم. با دقت گوش دادم، فهميدم عثمان است. او دعا مى كرد در حالى كه گمان نمى كرد كسى صدايش را بشنود. مى گفت: خداوندا، تو نيت مرا مى دانى؛ پس در كار من براى آنان عنايتى كن؟ تو مى دانى گرفتار خويشاوندان و خانواده ام هستم. پس مرا براى آنان و آنان را براى من اصلاح و هدايت فرما! ابن عباس گويد: من گام هايم را كوتاه تر برداشتم و او با شتاب آمد تا اينكه به هم رسيديم. سلام كرد و پاسخ دادم. سپس گفت:
من در اين شب بيرون آمدم تا در كسب فضيلت رفتن به مسجد بر ديگران سبقت گيرم.
پس گفتم: اما من هم به همان هدفى كه تو خارج شدى، خارج شدم. پس او گفت: به خدا سوگند، اگر براى خير و نيكى پيش قدم شدى، از كسانى خواهى بود كه در خير جلودار و مبارك هستند و من شما را دوست دارم و به سبب علاقه و عشق به شما به خدا تقرب مى يابم.
من نيز گفتم: اى امير المؤمنين، خداوند تو را مشمول رحمت خود قرار دهد. ما تو را دوست داريم و سابقه، گذشته، خويشى و دامادى تو را با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى دانيم. عثمان گفت: اى ابن عباس، پس بين من و پسرعموى تو و پسردايى ام چيست؟ گفتم: كدام يك از پسرعموهاى من و پسردايى هاى تو؟ پاسخ داد: خداوند تو را بيامرزد؛ چرا مانند جاهلان سؤال مى كنى؟ گفتم: پسرعموهاى من و پسردايى هاى تو بسيارند. كدام يك را مى گويى؟ گفت: منظور من على است نه فرد ديگرى. گفتم: به خدا سوگند، اى امير المؤمنين، من از او چيزى جز خير نمى دانم و از او صفتى جز نيكويى سراغ ندارم. گفت: به خدا سوگند، آزادانه مطالبى به تو خواهم گفت كه براى كسى جز تو بازگو نكرده ام. ابن عباس گويد:
حركت كرديم و رفتيم تا به عمار بن ياسر رسيديم. عمار سلام كرد و من پاسخ او را دادم.
پرسيد: چه كسى با توست؟ گفتم: امير المؤمنين عثمان. عمار، عثمان را به كنيه سلام كرد
1) . شرح نهج البلاغه 134/3.
نه به خلافت. او نيز پاسخش را داد. بعد عمار گفت: در چه مورد صحبت مى كرديد؟ بخشى از آن را شنيدم. گفتم: چه شنيدى؟ عمار پاسخ داد: چه بسا مظلوم غافل باشد و ظالم خود را به ناآگاهى (در ستمش) بزند. عثمان گفت: اما تو از دشمنان ما و ياران آنان هستى. به خدا سوگند، دست بر تو باز و راه به سوى تو آسان است.(1)اگر عافيت را ترجيح نمى دادم، مى توانستم تو را چنان مجازات كنم كه گذشته را كفايت كند و از آينده باز دارد. عمّار گفت: به خدا سوگند، من از عشق به على پشيمان و عذرخواه نيستم. اما دست، باز و راه آسان نيست. من با حجت همراه هستم و بر سنت ايستاده ام. اما عافيت طلبى تو لازم است، با اين حال تو از سرزنش و مجازات من دست بردار.
عثمان گفت: به خدا سوگند، تو را از ياران كسانى مى دانم كه طالب شر هستند.
مى دانم در نيّت تو خير است ولى تو را از آن باز مى دارند. عمار گفت: اى عثمان، مهلت بده. اما من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه مرا به صفتى جز اين توصيف مى كرد. عثمان گفت: چگونه؟ عمار گفت: روزى هنگام بازگشت از نمازجمعه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شدم و كسى جز تو نزدش نبود. ايشان عبايش را بيرون افكنده و با لباس منزل و راحتى نشسته بود. من سينه، گردن و پيشانى او را بوسيدم. ايشان فرمودند: «اى عمار، تو ما را دوست دارى، ما نيز تو را دوست داريم. تو از ياران خير هستى و از شر دورى مى كنى».
عثمان گفت: بسيار خوب، اما تو عوض شده اى.
ابن عباس گويد: عمار دستش را بالا برد و دعا كرد و گفت: ابن عباس، آمين بگو:
«خداوندا، از كسى كه تغيير يافته، رو بگردان». سه بار اين دعا را خواند.
ابن عباس گويد: ما وارد مسجد شديم. عمار در گوشه اى نشست و من با عثمان رو به
1) . كنايه از اينكه دسترسى براى مجازات و برخورد با تو آسان است و مى توانم هرگونه خواستم با تو عمل كنم. شايان ذكر است كه روزى عمار مورد ضرب و شتم خليفه قرار گرفت. در آن روز عمار بن ياسر با گروهى از منتقدان خليفه در مسجد به وى اعتراض و عملكرد او را نكوهش كرد. او كه طومارى از معترضان را به خليفه رسانيد، خشم او را برانگيخت. به گونه اى كه عثمان طومار را پاره كرد و در پاسخ به اعتراض عمار، او را دروغگو خواند و به دستور او عمار را غلامان ضرب و شتم كردند و بيهوش ساختند و حتى خليفه شخصا چند لگد بر شكم عمار زد و چند دندۀ او را شكست. (ابن اعثم كوفى، الفتوح 154/2) خليفه بارها براى تبعيد عمار از مدينه تصميم مى گرفت، اما به سبب حمايت قبيلۀ بنى مخزوم و امام على از اين كار منصرف مى شد. - م
سبمت قبله رفتيم. عثمان محراب شد و به من گفت: كنار من بمان. هنگامى كه (نماز تمام شد) و ما بازگشتيم، عمار مرا تنها ديد و نزد من آمد. به او گفتم: به خدا سوگند كه براى او و براى تو دشوار شده است. او داراى فضيلت، سابقه و خويشى (با پيامبر) است. گفت:
«او اين چيزها را دارد وليكن كسى كه از ديگران حقى بر گردن او نيست، حقى هم براى او بر ديگران نيست» و برگشت. عثمان در حالى كه دست مرا گرفته بود، برگشتيم. پس گفت: آيا آنچه را عمار گفت شنيدى؟ گفتم: بله؛ من، هم خوشحال شدم هم ناراحت.
ناراحتى من به اين دليل است كه مرا از سخن تو در مورد خودش آگاه نكرد. اما خوشحاليم نيز به اين دليل است كه تو با او صبر و مدارا كردى. آنگاه عثمان گفت: چند روزى است كه على مرا رها كرده و از من فاصله گرفته است و عمار نزد او مى رود و چيزهايى به او مى گويد. پس به سوى على بشتاب. تو در نزد او مطمئن تر و گفتارت نزد او صادق تر است. هرگونه كه دوست دارى، موضوع را با او در ميان بگذار. من نيز پذيرفتم.
بازگشتم تا على عليه السّلام را در مسجد ببينم. در اين حال على از مسجد خارج مى شد. وقتى مرا ديد، از اينكه وقت (جماعت) نماز گذشته بود، غمگين شد و گفت: به نماز نرسيدى؟ گفتم: بلى، رسيدم؛ من همراه امير المؤمنين خارج شدم. بعد ماجرا را برايش بازگو كردم.
على گفت: به خدا سوگند، او پوست خود را در حالى كه خشك نشده، مى كند و لذا دردش باز مى گردد، گفتم: او در سن و سابقه اش در اسلام زياد است و علاوه بر آن خويشاوندى با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دارد و داماد اوست. پاسخ داد: همه اين صفات از آن اوست وليكن كسى كه با حق نيست، حقى براى او نيست.
ابن عباس گويد: عمار از مقابل ما گذشت، على به او تبسم كرد و احوال او را پرسيد.
عمار به من گفت: اى ابن عباس، آيا نظر و سخن ما را به او رساندى؟ گفتم: بله. گفت: اما به خدا سوگند، تو از زبان عثمان و آنچه او مى خواهد، سخن گفتى.
گفتم: تلاش من اين نيست كه حق را ناديده بگيرم و اين در عمل من نبوده است. تو مى دانى كدام نتيجه را بيشتر دوست دارم و كدام حق بر من واجب تر است.
ابن عباس گويد: على عليه السّلام گمان كرد عمار مطالب بيشترى از آنچه به او گفتم مى داند.
بنابراين دست او را گرفت و دست مرا رها كرد. من دانستم كه او نمى خواهد من آنجا
باشم. پس، از آن دو فاصله گرفتم. آنان هم راه خود را از من جدا كردند و رفتند، بدون آنكه مرا دعوت به همراهى كنند. من نيز به سوى خانه ام رفتم. در اين هنگام فرستادۀ عثمان مرا فراخواند. نزد او رفتم. در كنار در خانۀ عثمان، مروان و سعيد بن عاص در ميان مردانى از بنى اميه ايستاده بودند. او به من اجازۀ ورود داد، به من عنايت كرد و مرا نزديك خود نشاند. بعد گفت: چه كردى؟ من نيز او را از آنچه گذشت، و آنچه گفته شده بود مطلع كردم و اين سخن على را كه «وى پوست خود را خشك نشده مى كند و دردش باز مى گردد». به سبب احترام به او؛ از او پنهان كردم و نيز اين را گفتم هنگامى كه عمار آمد، على از ديدنش خشنود شد و اين كه على گمان كرد او (عمار) مطالبى بيش از آنچه من گفتم مى داند و رفتن آن دو را برايش تشريح كردم. او گفت: آن دو اين كار را انجام دادند؟ گفتم: بله. پس او رو به قبله كرد و گفت: اى خداوند آسمان ها و زمين، آگاه به عالم غيب و شهود، اى رحمان و رحيم، على را براى من و مرا براى على اصلاح بفرما. آمين بگو اى ابن عباس! من نيز آمين گفتم. بعد براى مدت طولانى سخن گفتيم. سپس او را ترك كردم و به منزل بازگشتم.
زبير بن بكار همچنين در اين كتاب به نقل از عبد الله بن عبّاس گفت:(1)من هرگز مطلبى از پدرم نشنيدم كه در آن عثمان را سرزنش و به او اعتراض كند و من در اين مورد هرگز از او سؤال نكردم؛ زيرا مى ترسيدم او را به چيزى كه موافق نباشد، وادار كنم. تا اينكه شبى همراه پدرم بودم و شب را كنار او مى گذراندم تا اينكه گفتند: عثمان به در خانۀ ما آمده است. پدرم گفت: او را به منزل دعوت كنيد. پس او داخل شد. پدرم براى او روى فرش خود جا باز كرد. تا پاسى از شب با او بوديم تا اينكه كسانى كه همراهش بودند، رفتند و من تنها آنجا بودم. عثمان بعد از حمد و سپاس خدا گفت: دايى، من نزد تو آمده ام تا از
1) . شرح نهج البلاغه، 136/3.
برادرزاده ات على شكايت كنم. آنگاه افزود: على مرا دشنام داد، كار مرا بر سر زبان ها انداخت، پيوند خويشاوندانش را با من قطع كرد و مرا در دينم طعنه زد و نكوهش كرد.
اى فرزندان عبد المطلب، از شما به خدا پناه مى برم. اگر براى شما حقى است كه مى پنداريد بر آن غلبه مى يابيد، شما آن را در دست من قرار داديد. من در خويشى به شما نزديك تر هستم و هيچ كس از شما جز على مرا در اين راه سرزنش نمى كند. من او را دعوت كردم تا دستم را با او گشاده سازم. اما او مرا ترك كرد من مى ترسم كه مرا ترك كند. با اين حال من او را رها نمى كنم.
پدرم بعد از حمد و ستايش پروردگار گفت: اى خواهرزاده، تو على را به خاطر خودت نمى ستايى، چنانكه من تو را به خاطر على ستايش نمى كنم. على تنها كسى نيست كه اين سخنان را در مورد تو مى گويد؛ ديگران نيز مى گويند. پس اگر تو خودت را در معرض اتهام مردم قرار مى دهى، مردم نيز خودشان را در مضان اتهام تو قرار مى دهند.
اگر از آنچه تو را بالا مى برد، پايين آيى، مردم نيز از جايگاهى كه پايين آمده اند، بالا مى روند. پس تو آن جايگاه را از ايشان گرفتى و آنان نيز از تو خواهند گرفت كه اين كار سختى نيست.
عثمان گفت: پس قضاوت در اين مورد برعهدۀ تو اى دايى. تو بين من و آنان قضاوت كن. عباس گفت: آيا براى آنها از اين سخن تو بگويم؟ پاسخ داد بله و بازگشت. مدتى نگذشت كه گفتند امير المؤمنين بازگشته و در برابر در خانه است. پدرم گفت: او را به داخل دعوت كنيد. پس او وارد شد اما ننشست. پدرم گفت: اى دايى، عجله نكن. من ديدم كه مروان بن حكم در كنار در ايستاده و منتظر خارج شدن عثمان است؛ همان كسى كه او را از نظر قبلى منصرف كرد. پدرم رو به من كرد و گفت: پسرم، تو از اين موضوع چه مى دانى؟ بعد گفت: پسرم، بر زبانت مسلط باش تا چيزهايى را كه نيازمند ديدن آن هستى بتوانى ببينى. بعد دستش را بلند كرد و دعا نمود: خداوندا، مطالبى را كه دركش خيرى به من نمى رساند، از ياد من ببر.
هنوز هفته به پايان نرسيده بود كه او (پدرم) درگذشت و خداوند وى را رحمت كند.
زبير بن بكار در كتابش به استناد بعضى از رجال به نقل از على بن ابى طالب - عليه السّلام - گفت:(1)عثمان فردى را به دنبال من فرستاد. لباسم را پوشيدم و بر او وارد شدم، در حالى كه بر تختش نشسته، در دستش عصايى و در مقابل او اموال فراوانى از جمله كيسه هايى از طلا و درهم بود. گفت: بردار و خودت را با آن سير كن كه تو (دل) مرا آتش زده اى.
گفتم: خداوند، تو را رحمت كند. اگر اين مال را به ارث برده اى يا فرد ثروتمندى آن را به تو بخشيده و يا از راه تجارت كسب كرده اى، من يكى از اين دو فرد هستم كه يا مى گيرم و تو را سپاس مى گويم يا نمى پذيرم و خود براى به دست آوردن آن تلاش مى كنم؛ اما اگر مال خداوند است، مسلمانان، يتيمان و ابن سبيل در آن حق دارند. به خدا سوگند، اين اموال تو نيست كه آن را به من بخشى و من نيز حق ندارم آن را بگيرم. عثمان گفت: آيا نمى پذيرى؟ به خدا سوگند، كه نبايد از گرفتن آن ابا كنى. بعد ايستاد و با چوبدستى و عصاى خود به سمت من آمد تا مرا با آن بزند. به خدا سوگند، مانع او نشدم تا اينكه تصميم خود را عملى كرد. پس من لباسم را پوشيدم و به سمت منزلم حركت كردم و گفتم: خداوند، بين من و تو داورى كند كه من تنها تو را امر به معروف و نهى از منكر كردم!(2)
زبير بن بكار از زهرى روايت كرد و گفت:
وقتى كه گوهرى متعلق به كسرى (پادشاه ايران) را نزد عمر بن خطاب آوردند، او آن را در مسجد قرار داد. وقتى خورشيد بر آن گوهر مى تابيد، مانند آتش مى درخشيد. عمر
1) . شرح نهج البلاغه 138/3.
2) . عثمان با اين كار قصد آن داشته از يك طرف به خيال خود، امام را ساكت كند، همانگونه كه برخى را چنين كرد و از طرف ديگر در صورت موفقيت، چهرۀ على (ع) را در ميان مردم مخدوش و نهايتا اقدامات خود در بذل و بخشش از بيت المال و بهره گيرى شخصى از آن را توجيه كند اما ظاهرا او، على (ع) را به خوبى نشناخته بود. - م
به مسئول بيت المال گفت: واى بر تو، مرا از اين آسوده و آن را بين مسلمانان تقسيم كن؛ زيرا احساس من مى گويد كه اين گوهر عامل فتنه و بلا براى مردم مى شود. مسئول خزانه پاسخ داد: اى امير المؤمنين، اگر آن را بين مسلمانان تقسيم كنم، گرهى از كار آنان نمى گشايد، لذا چون قيمت آن بسيار بالاست و كسى قدرت خريد آن را ندارد، آن را نگه مى داريم، شايد خداوند براى مسلمانان فرجى حاصل كند و كسى آن را بخرد. عمر گفت: آن را بردار و در بيت المال قرار ده. عمر كشته شد؛ در حالى كه آن گوهر در بيت المال بود. عثمان وقتى به خلافت رسيد، آن را برداشت و زيور دخترش قرار داد.
زهرى گويد: هر دو كار خوبى كردند؛ عمر كه اموال را بر خود و خاندانش حرام كرده بود، و عثمان كه به نزديكانش مى رسيد.
زبير گفت:(1)محمد بن حرب به نقل از سفيان بن عيينه، از اسماعيل بن ابى خالد برايم نقل كرد و گفت:
مردى نزد على - عليه السّلام - آمد و مى خواست بين او و عثمان شفاعت كند. على گفت: نزد فردى بسيار پرخطا! نه، به خدا سوگند، هرگز نزد او باز نمى گردم. پس آن مرد را از شفاعت نااميد كرد.(2)
1) . شرح نهج البلاغه، 139/3.
2) . يكى از اقدامات مهم امام على (ع) در دوران خلافت عثمان، ايفاى نقش وساطت و ميانجيگرى بين ناراضيان و خليفه براى كنترل بحران ها بود. اما در اين راه اندك موفقيتى به دست نمى آورد؛ زيرا عثمان همواره به تعهدات خود عمل نمى كرد و باعث گسترش بحران مى شد. اگرچه كدورتهايى ميان امام على (ع) و عثمان باعث دورى آنها از يكديگر مى شد، عثمان هميشه دوست داشت به نحوى امام را در كنار خود ببيند تا او را از تنگناها و سختى ها نجات دهد و او را ياور باشد. امام نيز در اين رابطه از موقعيت خويش براى مهار اعمال خودسرانه و مفسده آميز خليفه و هدايت وى براى جلوگيرى از وقوع فتنه و آشوب در جامعه بهره مى برد و علاوه بر آن مى توانست واسطۀ اين ناراضيان و خليفه باشد و سخنان و خواسته هاى آنان را به عثمان برساند. خليفه نيز هرگاه دچار معضل و تنگنايى مى شد، براى على (ع) پيام داده و او را فرا مى خواند، اما به رغم اين وساطت، به سبب پايبند نبودن عثمان به تعهدات خود، امام (ع) از اينكه بتواند در اين راه نقش مؤثرى ايفا كند روزبه روز نااميد و دلسرد مى شد و مى گفت ديگر هرگز به نزد او باز نمى گردد. على (ع) به قدرى از وفا نكردن خليفه به عهد خويش در رنج بود كه در جمع يارانش، عمار و محمد بن ابوبكر، مى گفت: اگر در خانه بنشينم، مى گويد مرا رها كردى و حق خويشاوندى را رعايت نكردى و اگر او را نصيحت كنم و او نيز تعهد كند، مروان او را به هر طرف كه بخواهد مى كشاند. (ابن خلدون، العبر 1046/2) - م
زبير از ابى غسان، از عمر بن زياد از اسود بن قيس، از عبيد بن حارثه روايت كرد:(1)
از عثمان، هنگام خطبه خواندن، در حالى كه مردم اطرافش جمع شده بودند، شنيدم كه مى گفت: بنشينيد، اى دشمنان خدا، طلحه فرياد زد: آنان دشمنان خدا نيستند، بلكه آنان بندگان خدا و قاريان قرآن هستند.
زبير از سفيان بن عيينه، از اسرائيل، از حسن(2)روايت كرد و گفت:
روز جمعه در مسجد حضور داشتم. پس عثمان خارج شد. مردى برخاست و گفت:
تو را به كتاب خدا سوگند مى دهم. عثمان گفت: بنشين، به كتاب خدا كسى جز تو هم سوگند مى خورد؟ نشست و فرد ديگرى نيز بلند شد و مثل سخن او گفت. عثمان گفت:
بنشين. اما او از نشستن خوددارى كرد. پس عثمان سربازى را فرستاد تا او را بنشاند.
مردم برخاستند و بين آنها و او فاصله ايجاد كردند. عثمان نيز برخاست و به منزلش رفت و نماز جمعه را نخواند.
زبير همچنين در الموفقيات از ابن عباس رحمه الله نقل كرد:
روزى نماز عصر را به جاى آوردم و از مسجد خارج شدم. در آن هنگام در يكى از كوچه هاى مدينه به تنهايى به عثمان بن عفان (در زمان خلافتش) برخوردم. به سبب مقام و احترامش نزد او رفتم. او به من گفت: آيا على را ديده اى؟ گفتم: او در مسجد بود. اگر اكنون در مسجد نباشد، در منزلش هست. عثمان گفت: اما اكنون در منزلش نيست، پس
به مسجد برويم.
ابن عباس گويد: من شب قبل از آن نزد على بودم كه از عثمان ياد كرد و او را گناهكار دانست و گفت: ابن عباس به خدا سوگند، تنها راه چاره، سخن نگفتن با او و ترك ديدارش است. به او گفتم: خداوند، تو را مشمول رحمت خود قرار دهد! چگونه اين كار را انجام مى دهى؟ اگر او را ترك كردى و او كسى را نزد تو فرستاد، چه مى كنى؟ گفت:
دليل مى آورم و دليل مى آورم. چه كسى مرا مجبور مى كند؟ گفتم: هيچكس.
ابن عباس گويد: هنگامى كه به سوى مسجد مى رفتيم او را ديديم كه از آنجا خارج شده بود. وقتى عثمان را ديد، از او روگرداند. عثمان به من نگاه كرد و گفت: اى ابن عباس، آيا مى بينى پسردايى ما از ديدار ما رويگردان است؟ گفتم: چرا اداى احترام و حق تو الزام آور باشد، در حالى كه او در فضيلت برتر از توست؟ هنگامى كه به هم نزديك شدند، عثمان سلام گفت: على نيز پاسخش را داد. عثمان به او گفت: اگر به مسجد داخل شوى تنها خواست ما است و اگر بگذرى، به جستجويت بر مى آييم. على عليه السّلام گفت: كدام يك را بيشتر دوست دارى؟ گفت: اينكه وارد شوى. پس وارد شد و عثمان دست او را گرفت و او را به سوى قبله كشيد. على عليه السّلام نيز از قبله فاصله گرفت و در مقابل قبله نشست و عثمان نيز در كنارش. من از آن دو عقب تر نشستم. آنان مرا هم خواندند و نزد آنان رفتم.
عثمان خدا را حمد و ستايش كرد و درود و سلام بر پيامبر فرستاد و گفت: اى پسردايى و پسرعمو، اگر من شما دو نفر را خواندم و هر دو آمديد، براى اين بود كه از يكى از شما شكوه و گلايه دارم و از ديگرى راضى ام. من از شما مى خواهم عذرخواه خود باشيد. به خدا سوگند، اگر مردم بر من غلبه كنند، من تنها به يارى شما پيروز خواهم شد و اگر مظلوم واقع شوم، تنها به عزت شما عزت مى يابم. اگر اين اختلاف بين ما به طول انجامد، مى ترسم كه از حدّ بگذرد و خطر بزرگى براى ما باشد. اگر دشمنان، مرا عليه شما برانگيزانند و تحريك كنند، خداوند و خويشى بين ما، مرا از آنچه خواسته اند، منع مى كند. ما به سمت قبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى رويم، دوست دارم در آنجا عقيدۀ خود را دربارۀ من بازگو كنيد و در اين گفته ها صادق و راستگو باشيد. به درستى كه راستگويى راه نجات و سلامتى است. من براى خود و شما از خدا طلب مغفرت مى كنم.
ابن عباس گويد: على - عليه السلام - مدت طولانى ساكت بود و من نيز مانند او ساكت بودم. اما من بدان سبب كه نمى خواستم قبل از او سخن بگويم، ساكت بودم. اما او ساكت بود تا هم من و هم عثمان را جواب دهد. من به على گفتم: آيا سخن مى گويى يا من از جانب شما سخن بگويم؟ گفت: از جانب خودم و خودت سخن بگو. من نيز حمد و ستايش خدا گفتم و سلام و درود نثار پيامبر كردم و گفتم: اى پسرعمو و پسرعمۀ ما، سخنان تو را در مورد خود شنيديم. تو گلايه و شكايت بين ما را با رضايت خود به هم آميختى و گمان كردى يكى از ما را با خود همراه ساخته اى و از آن بابت خوشحالى. پس بدان كه ما هر دو تو را مذمّت و ستايش مى كنيم كه در اين كار به تو اقتدا كرديم كه با ما چنين كردى. ما تو را مذمّت كنيم مانند تو، كه ما را بدون دليل و اطمينان از روى ظن و گمان متهم كردى. ولى برخلاف مخالفت عشيره ات تو را ستايش مى كنيم. آنگاه از تو مى خواهيم عذرخواه خود باشى؛ همان گونه كه از ما خواستى، و از تو مى خواهيم (به راه حق) بازگردى، همان گونه كه از ما خواستى. تو هر جا كه ما را ستايش و نكوهش كردى، همان را در حق خود انجام بده. بين ما تفاوت و اختلاف نيست، بلكه هريك از ما در فكر و سخن، شريك يكديگر هستيم. به خدا سوگند، از ما در مورد آن چه بين ما و تو پيش آمد، جز عذرخواهى نمى خواهى و ما را جز پارسا و عفوكننده در مورد خود نمى شناسى و براى ما راهى جز اينكه به سوى تو بازگرديم، نمى يابى. پس ما از تو مى خواهيم از خودت بپرسى همان گونه كه ما از خودمان پرسيديم. اما در مورد اين سخن تو كه گفتى اگر مردم بر من غلبه كنند، تنها به يارى ما پيروز مى شوى و اگر تو را تحقير كنند، تنها با ما عزّت مى يابى، ما كجا و شما كجا؟
بدا بحتر ما رام نال و إن يرم *** نخض دونه غمرا من الغرّ رائمه
لنا و لهم منّا و منهم على العدى *** مراتب عزّ مصعدات سلالمه
[بحتر ظاهر شد، هرآنچه كه بخواهد به آن دست مى يابد و اگر كسى قصد او كند ما خود را در برابرش در ورطۀ بلا و مبارزه مى اندازيم. درجاتى از عزّت از ما براى آنها و از آنها براى ما وجود دارد كه همواره افزايش مى يابد و همچون پلّه هاى نردبان بالا مى رود].
اما سخن تو كه گفتى دشمن، تو را بر ضد ما تشويق و تحريك مى كند، به خدا سوگند،
از دشمن در اين مورد به تو چيزى نرسيده مگر اينكه بيشتر از آن به ما رسيده است. پس لطف خدا و خويشاوندى مانع اين خواست آنها بوده است و ما و تو بر دين و جوانمردى و پرهيزگاريمان همچنان پابرجا مانده ايم. به جان خودم سوگند، اين مسئله براى ما و تو طولانى شد. به گونه اى كه ما در مورد آن براى خودمان نگران شديم و همان طور كه تو مراقبت كردى، ما نيز مراقب بوديم.
اما براى خواستۀ تو براى بيان نظرمان در مورد خودت، به تو مى گويم كه مسائل آن گونه است كه تو دوست دارى. هيچ يك از ما از ديگرى جز اين نمى داند و از او چيزى جز آن را قبول نمى كند. هر دوى ما ضامن و كفيل يكديگريم. تو از يكى از ما بيزارى جستى و ديگرى را پاك دانستى؛ پس يا ما به رضايت و خشنودى تو جمع شده ايم يا به غضب و سخط. ما تو را از نظر خود آگاه مى كنيم و آنچه در دل داريم براى تو آشكار مى سازيم و با تو راست مى گوييم و صداقت مى ورزيم؛ همان گونه كه گفتن راستى و صداقت راه نجات و سلامتى است. پس خود به آنچه خواندى، پاسخ ده و از عهدشكنى و غدر در كنار مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و قبر او برحذر باش. صادق باش تا نجات يابى و به سلامت برسى. خداوند ما و تو را بيامرزد.
ابن عباس گويد: او با نگاه تندى به على عليه السّلام نگريست. على گفت: او را رها كن تا به چيزى كه رضايت او در آن است، برسد. به خدا سوگند، اگر قلبها، نيتها و اسرارمان را براى او آشكار كنيم، به گونه اى كه آن را چون اخبارى كه مى شنود ببيند، باز حس انتقام جويى و گناه كار دانستن ما از ذهن او بيرون نمى رود. به خدا سوگند، من نمى خواهم او را چون چوبى ببينم كه گوشت را بر آن قطعه قطعه مى كنند. من پشت سر خود مانعى در اين راه دارم و اين گفته ها براى مخالفت ها و سوء همنشينيش است. عثمان گفت:
ابا الحسن، صبر كن. به خدا سوگند، تو مى دانى كه رسول خدا روزى كه تو نيز نزد او بودى، مرا به صفتى غير از اين توصيف كرد؛ ايشان فرمود: «از يارانم كسانى هستند كه در ميان آنان تسليم شدگان (در برابر حق) هستند و عثمان از آنان است؛ چرا كه او به آنان بهترين ظن را دارد و در دوستى با آنان ناصح ترينشان است». على - عليه السلام - گفت:
پس آن سخن را با رفتارت اثبات كن و با آنچه اكنون بر آن هستى، مخالفت كن. به تحقيق آنچه شنيدى، چيزهايى است كه در مورد تو گفته اند و اين براى تو كافى است، اگر قبول كنى.
عثمان گفت: ابا الحسن، تو مطمئن هستى؟ على گفت: آرى مطمئن هستم و گمان نمى كنم آن را انجام دهى. عثمان گفت: تو مطمئنى و از كسانى هستى كه دوستى اش را حفظ مى كند. ابن عباس گويد: دست آن دو را گرفتم؛ به گونه اى كه به هم دست دادند و با هم مصافحه و مزاح كردند و من از كنار آنان برخاستم. آن دو باهم مشورت و صحبت كردند و بعد، از هم جدا شدند. به خدا سوگند، سه روز نگذشته بود كه هركدام از آن دو را ديدم كه از دوستش سخنى مى گفت كه شتر در جاى آن (سخنان) نمى نشست. پس دانستم كه آنان بعد از اين هرگز با يكديگر مصالحه نخواهند داشت.
زبير بن بكار روايت كرد و گفت(1):
على عليه السّلام بيمار شد. عثمان و مروان بن حكم به عيادتش رفتند. عثمان حال على عليه السّلام را پرسيد. على ساكت بود و پاسخ نداد. عثمان گفت: اى ابا الحسن، با من مانند فرزندى كه پدرش او را نفرين و عاق كرده است، برخورد مى كنى؛ كه اگر زنده بماند، نفرين شده است و اگر بميرد به ناگهانى و دردناكى مى ميرد. چه مى شود تو در كار ما و خود گشايشى قرار دهى؟! خواه دوست تو باشيم يا دشمنت. تو ما را بين زمين و آسمان معلق نگه ندار، به خدا سوگند، من برايت از فلانى و فلانى بهترم و اگر كشته شوم، مانند من را نمى يابى.
مروان نيز گفت: اما به خدا سوگند، آنچه در پشت سر ما قرار يافته، آرام نمى شود مگر آنكه شمشيرهايمان را بيرون آوريم و پيوند خويشاوندى را قطع كنيم. عثمان رو به مروان كرد و گفت: ساكت شو، ساكت! در مسائلى كه بين ماست دخالت نكن.
1) . شرح نهج البلاغه، 143/3.
زبير بن بكار در الموفّقيات از عبد الله بن عباس روايت كرد:(1)
از خانه خارج شدم تا عمر بن خطاب را ببينم. او را ديدم كه بر خرى سوار بود و او را با طناب سياهى لجام زده بود؛ كفش هاى وصله دارى به پا و پيراهن و شلوار كوتاهى نيز بر تن داشت به گونه اى كه هنگام حركت، پايش تا زانو پيدا بود. به سمت او رفتم. شلوارش را كشيدم تا هر دو قسمت آن مساوى شود. هر قسمتى را كه مى پوشاندم، قسمت ديگر نمايان مى شد. او خنديد و گفت: شلوار از تو اطاعت نمى كند. رفتيم تا به عاليه(2)رسيديم و آنجا نماز گزارديم. گروهى از مردم برايمان گوشت و نان آوردند. عمر روزه بود. بهترين قسمت گوشت را به من داد و گفت: به جاى من نيز بخور. ما داخل يك چهارديوارى شديم. او ردايش را به سمت من افكند و گفت: آن را بپوش. سپس پيراهنش را روى دستش انداخت و نشست و لباسش را شست و من نيز ردايش را شستم. بعد آن را خشك كرديم و نماز عصر را خوانديم. آنگاه او سوار شد. من كنارش راه مى رفتم و فرد سومى نزد ما نبود. گفتم: يا امير المؤمنين مى خواهم از كسى خواستگارى كنم، نظر تو در مورد او چيست؟. گفت: نامزدت چه كسى است؟ گفتم: فلانى دختر فلان مرد. گفت:
نسبش چيزى است كه دوست دارى و آن را مى دانى، و ليكن در اخلاق خاندانش نوعى خسّت است كه اگر آن را در فرزندانت ديدى، تعجب نكن. گفتم: در اين صورت نيازى به چنين كسى ندارم. گفت: چرا براى خواستگارى نزد پسرعمويت - يعنى على - نمى روى؟(3)گفتم: آيا تو قبلا مرا نزد او نفرستادى؟ گفت: بار ديگر برو. گفتم: او را براى پسر برادرش در نظر گرفته است. گفت: اى ابن عباس، اين دوست تو اگر اين كار(4)را برعهده گيرد، مى ترسم دچار عجب و غرور شود. اى كاش، شما را بعد از خودم
مى ديدم. گفتم: اى امير المؤمنين، دوست ما آن طور كه مى دانى، تغيير نمى كند و عوض نمى شود. در ايام مصاحبت با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله هيچ گاه ناخشنودى او را فراهم نساخته است. عمر كلام مرا قطع كرد و گفت: البته نه در مورد مسأله دختر ابى جهل، هنگامى كه خواست او را در كنار فاطمه براى خود عقد كند. گفتم: خداوند بلندمرتبه فرمود:
«وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً» (1)دوست ما عزمى نداشت كه موجبات نارضايتى پيامبر را فراهم كند.
ليكن علاقه اى است كه كسى نمى تواند آن را از خود دور سازد؛ حتى اگر او در دين خدا فقيه باشد يا به امر الهى آگاه و عامل باشد.(2)پس گفت: اى ابن عباس، كسى كه گمان مى كند مى تواند به درون و عمق درياى (علم) شما راه يابد، گمان باطلى دارد؛ براى تو و خودم طلب مغفرت مى كنم.
بعد سؤالاتى در مورد مسائل زنان پرسيد، من نيز پاسخ دادم. او گفت: درست گفتى، كه خدا كارت را درست كند. به خدا سوگند، تو شايستۀ پيروى كردن هستى.
زبير بن بكار در الموفقيات از مغيره بن شعبه گفت:(3)
عمر روزى به من گفت: اى مغيره، آيا از زمانى كه آسيب به چشمت رسيده با آن ديده اى؟ گفتم: خير. گفت: اما به خدا سوگند، بنى اميه، ديدگان اسلام را نابينا مى سازند؛ همان گونه كه چشم تو نابيناست. آن را نابينا مى كنند به گونه اى كه كسى نداند از كجا آمده
1) . طه/ 115.
2) . مسأله خواستگارى امام على (ع) از دختر ابو جهل از جمله جنگهاى روانى مخالفان ايشان است كه آنان با ساختن چنين واقعه اى مى كوشيدند اعتبار و جايگاه امام على (ع) را در اذهان خدشه دار سازند. علاوه بر آنكه تنها يكى دو منبع تاريخى بر اين امر اشاره كرده اند و تواترى در آن نيست، بايد گفت يكى از دشمنان سرسخت پيامبر (ص) ابو جهل است. بويژه آنكه اگرچه برخى از فرزندان وى به اسلام گراييدند، ولى آنان از جمله عكرمة بن ابى جهل از مخالفان بنى هاشم و بويژه خاندان ابو طالب و امام على (ع) بودند و چون پس از فتح مكه و يا مقارن آن اسلام آوردند، چندان جايگاه محكمى در اسلام نداشتند. چگونه است كه امام على (ع) با آن سبقت و جايگاه در اسلام و داشتن همسرى يكتا و بى نظير چون فاطمه دختر رسول خدا (ص)، بخواهد افتخار دامادى حضرت ختمى مرتبت را با دامادى يكى از سرسخت ترين دشمنان پيامبر (ص) و رأس كفر يعنى ابو جهل هم طراز و كنار هم قرار دهد؟! - م
3) . شرح نهج البلاغه 805/3.
و به كجا مى رود. گفتم: پس چه خواهد شد اى امير المؤمنين؟ گفت: آنگاه خداوند بعد از صدوچهل يا بعد از صدوسى سال، گروهى مانند گروهى سلاطين را بر مى انگيزد كه با بينش و بصيرت به اسلام بازمى گردند. گفتم: اى امير المؤمنين، آنان چه كسانى هستند؟ گفت: آنان حجازى ها و عراقى ها هستند.(1)
زبير در الموفقيات روايت كرد(2):
ابا بكر در جاهليت به قيس بن عاصم منقرى گفت: چرا دخترت را زنده به گور كردى؟ گفت: مى ترسم كسانى مانند تو را بر جاى گذارند.
زبير بن بكار گفت:(3)
على - عليه السلام - وقتى جرير(4)را نزد معاويه فرستاد، او اولين كسى بود كه از طرف او نزد معاويه مى رفت. جرير گويد:
1) . در پذيرش اين روايت بايد ترديد كرد؛ زيرا بديهى است سندسازان عصر عباسى خواسته اند مشروعيتى دربارۀ حكومت خويش و آن هم از زبان خليفۀ دوم دست وپا كنند كه مواردى از اين دست فراوان است؛ زيرا يقينا ذكر دقيق صدوسى سال كه مقارن با ظهور دولت عباسى است، مى تواند بيانگر اين مطلب باشد. تا آنجا كه مى دانيم خليفۀ دوم هيچ گاه ادعاى پيش گويى و از اين قبيل مسائل را نداشته است. علاوه بر آن اگرچه عباسيان در ابتداى دعوت خود بازگشت به اسلام راستين، زدودن نشانه ها و آثار انحرافى كه بنى اميه پديدار ساخته بودند، تساوى و برابرى همۀ نژادها و طبقات در اسلام، و «الرضا من آل محمد» را شعار خود ساخته بودند، اما عملا در بخش عمدۀ خلافت خود همان راهى را رفتند كه بنى اميه رفته بودند. - م
2) . شرح نهج البلاغه 190/4 اين خبر در الاصابة 243/3 با شماره 424 نيز آمده است.
3) . شرح نهج البلاغه 313/4.
4) . جرير بن عبد الله بجلى از رجال قبيلۀ بجليه بود. او نقش مهم و مؤثرى در فتوحات داشت. در جنگ قادسيه و حيره فرماندهى سپاه را برعهده داشت (يعقوبى، همان 120/2) وى در جنگ نهاوند پس از كشته شدن نعمان بن مقرن به فرماندهى سپاه مسلمانان رسيد. (دينورى، اخبار الطوال، 135) در جنگهاى جمل و صفين در ركاب امام على (ع) حضور داشت و چندين مرتبه از جانب امام (ع) نزد معاويه رفت. ملاقاتهاى مكرر او با معاويه و سست اعتقادى او در پيروى از امام على (ع) باعث شد معاويه او را بفريبد و سرانجام او را از على جدا سازد. امام على به سبب خيانت او خانه اش را ويران ساخت و آتش زد. - م
بر معاويه وارد شدم، ديدم كه براى مردم خطبه مى خواند و يارانش گرد پيراهن غرق خون عثمان، كه بر نيزه اى آويزان شده و انگشتان قطع شدۀ همسرش نائلة دختر فرافصه نيز روى آن بود، مى گريستند. نامۀ على عليه السّلام را به او دادم. مردى در راه با من همسفر و همراه بود. او در نزد معاويه، وضع را براى وى با اين شعر بيان كرد.
إنّ بنى عمّك عبد المطلب *** هم قتلوا شيخكم غير كذب
و أنت أولى الناب بالوثب فثب
[هان پسران عمويت عبد المطلب بى شك بزرگ شما را بى گناه كشتند. تو شايسته ترين كس براى قيام (به خونخواهى) و ايستادگى هستى. پس برخيز].
او بعد از آن شعر، نامه اى از وليد بن عقبة بن ابى معيط(1)، برادر مادرى عثمان، به او داد. وى در اول آن نامه كه اين مرد كوفى به صورت محرمانه همراه داشت، نوشته بود:
«اى معاويه، پادشاهى به قعر چاهى فرورفت».
جرير گويد معاويه به من گفت: مردم بعد از مرگ عثمان به جنب و جوش در آمده اند.
اينجا بمان تا آرام شوند. من چهار ماه اقامت كردم. بعد نامۀ ديگرى از وليد بن عقبه آمد كه اول آن اين شعر را نوشته بود:
ألا أبلغ معاوية بن حرب *** فإنك من أخى ثقة مليم
قطعت الدهر كالسّدم المعنّى *** تهدر فى دمشق و لا تريم
و إنك و الكتاب إلى علىّ *** كدابغة و قد حلم الأديم
فلو كنت القتيل و كان حيّا *** لشمّر لا ألف و لا سؤوم
[هان، به معاوية بن حرب برسان كه تو از افراد مطمئن و ملامتگر هستى. روزگار را پشت
1) . وليد بن عقبة بن ابى معيط برادر رضاعى عثمان و حاكم كوفه در دوران خلافت او بود. وى از جمله حاكمان فاسقى بود كه فسق و فجور عينى او باعث ايجاد طغيان و نارضايتى مردم كوفه شد. او روزى در حالت مستى، نماز صبح را چهار ركعت خواند. وقتى به او اعتراض كردند اظهار داشت بيشتر از آن هم مى توانم بخوانم و در مسجد در حالت نماز قى كرد، مردم بر او شوريدند و سنگبارانش كردند (يعقوبى، همان كتاب، 142/2). سپس از او به خليفه شكايت و انگشتر آلودۀ او را كه بوى شراب مى داد، به عنوان شاهد ارائه كردند. نهايتا پس از آنكه خليفه كوشيد از تعزير وى چشم پوشى كند، على (ع) با دست خود حدّ شرب خمر را در مورد او اجرا كرد. خليفه ناچار شد وليد را از كوفه عزل كند. - م
سر گذراندى مانند كسى كه خشمگين و اندوهناك است. روزگار را در دمشق به هدر دادى و آن را رام خود نساختى. اكنون به على نامه بنويس، مثل دباغى كه كرم، پوست دباغيش را فاسد كرده است. پس اگر تو كشته مى شدى و او زنده بود، مطمئنا بدون هيچ حبّ و بغضى براى انجام كارش آماده مى شد].(1)
جرير گويد: هنگامى كه معاويه براى من (پاسخ نامۀ على) را آورد، بين دو كاغذ سفيد قرار داشت كه آن دو را پيچيده و روى آن نوشته بود: از معاوية بن ابى سفيان به على بن ابى طالب. آن دو را به من داد، من نمى دانستم چه در آن نوشته شده و گمان نمى كردم چيزى جز پاسخ نامه باشد. او مرا با مردى از بنى عبس همراه ساخت. نفهميدم او چه چيزى همراه دارد تا اينكه خارج شديم و به كوفه رسيديم. مردم در مسجد جمع شده بودند. آنان شك نداشتند كه من جز نامۀ بيعت اهل شام با خود نياورده ام. هنگامى كه على - عليه السلام - نامه را گشود، چيزى در آن نيافت.
فرد بنى عبسى برخاست و گفت: چه كسى از قبايل قيس بويژه قيس غطفان و بويژه عبس در اينجا است؟ به خدا سوگند، من پيراهن عثمان را در حالى ترك كردم كه زير آن بيش از پنجاه هزار ريش سفيد، كه ريش هاى خود را با خون چشمانشان خضاب كرده بودند، جمع شده بودند. آنان پيمان بسته اند كه قاتل او را در دريا يا خشكى به قتل برسانند. من نيز سوگند مى خورم كه پسر ابو سفيان با بيش از چهل هزار سواره نظام به ناگاه بر سر شما فرود آيد كه بى شك در ميان آنان شجاعان زيادى هستند. او بعد به طرف على - عليه السلام - رفت و نامه اى از معاويه را به ايشان داد. على نامه را گشود، در آن اين شعر نوشته بود:
أتانى أمر فيه للنفس غمّة *** و فيه اجتداع للأنوف أصيل
مصاب أمير المؤمنين و هدّة *** تكاد لها صمّ الجبال تزول
1) . اينكه روزگار خود را در دمشق به هدر دادى، كنايه از اين است كه به جاى آنكه در مدينه به خلافت و حكومت برسى در دمشق به آن دست يافته اى، اگرچه اكنون دير شده و كار بر تو مشكل شده است، باز هم بكوش تا از فرصت بهره جويى و به جاى جنگيدن كه ممكن است با كشته شدن تو كارى از كسى برنيايد، به على (ع) نامه بنويس و با مصالحه هدفت را پيش ببر. - م
[خبرى به من داده شده است كه در آن جا دچار اندوه، و بينى هاى بزرگان بريده مى شود (به نشانۀ خوارى) آن خبر، خبر مرگ امير المؤمنين كه تكان دهنده و ناگهانى بود به گونه اى كه نزديك بود كوههاى محكم هم از شدّت آن از هم فرو بپاشند و از بين بروند].
زبير بن بكار در الموفّقيات(1)روايت كرده است كه:
عبد الملك بن مروان بين گروهى از سواران مسابقه اى برقرار كرد كه عبّاد بن زياد بر آنان پيشى گرفت. عبد الملك نيز چنين سرود:
سبّق عبّاد و صلّت لحيته *** و كان خرّازا تجود قربته
[عباد سبقت گرفت، اما ريشش ريخت و مشك دوز، مشك او را دوخت].
عبّاد از اين سخن عبد الملك به خالد بن يزيد بن معاويه شكايت كرد. خالد به او گفت: اما به خدا سوگند، عدالت را در مورد تو به گونه اى كه او نپسندد، به اجرا در مى آورم. عبد الملك، خواهر خالد را در عقد خود داشت. حجاج به عبد الملك نوشت: اى امير المؤمنين، آنچه از زنان خاندان ابو سفيان در نكاح شما آمده اند جز تباهى نداشته اند. عبد الملك، خالد را از آن چه حجاج نوشته بود، مطلع كرد. خالد گفت: اى امير المؤمنين، زنى را از خاندان خود سراغ ندارم كه تباه و ضايع شده باشد مگر عاتكه دختر يزيد بن معاويه كه در نكاح توست. حجاج كسى جز تو را مدّنظر نداشته است.
عبد الملك گفت: خير، منظور او آن زناكار پسر زناكار، عبّاد است.
زبير بن بكار در الموفّقيات(2)روايت كرد:
روزى فرزند عمر بن عبد العزيز با پدرش سخن مى گفت كه به خواب رفت. او را بيدار
كرد و گفت: چگونه راحت مى خوابى در حالى كه مظلومان و ستم ديدگان نزد تو مى آيند و تو در خواب هستى و حق خداوند را براى آنان به اجرا درنمى آورى؟ گفت: پسرم، نفس من چون چارپاى من است. اگر با آن مدارا نكنم، مرا به منزل نمى رساند. من فقط به مقدار كمى از نفسم اطاعت مى كنم تا اينكه نفسم آرام شود. براى من در خواب ثواب كسى محاسبه مى شود كه در بيدارى است. خداوند بلندمرتبه هم اگر مى خواست مى توانست قرآن را يك جا نازل كند، اما آن را يك يك يا دو آيه دو آيه نازل كرد تا ايمان در قلبها زياد شود. بعد گفت: پسرم، كارى كه من در آن وارد شده ام، مهم تر از اهل بيت توست. آنان نيرو و قدرت و امكانات دارند. اگر در يك روز آنان را جمع كنم، مى ترسم بر من بشورند. اگر خدا بخواهد، اين امر را به پايان مى رساند. بايد با زيردستان به انصاف رفتار كرد. كافى است بنده بداند خداوند همه چيز را در مورد او مى داند و دوست دارد با زيردستان به انصاف رفتار كنند.
زبير بن بكار در الموفقيات(1)روايت كرد:
شمشير عبد الله بن جحش در جنگ احد شكسته شد. رسول خدا شاخه خرمايى به او داد كه در دستش به شمشير تبديل شد. بنابراين آن شمشير را عرجون ناميدند؛ زيرا اصل اوليۀ آن، شاخۀ خرما بود. آن شمشير همچنان بود تا اينكه آن را به يكى از تركان به قيمت دويست دينار فروخت.
زبير بن بكار در الموفقيات بعد از اينكه شعرى سرود، گفت:
از عتبى شنيدم كه آن را تصحيف مى كرد و (بقيلة)(2)را نفيله مى گفت.
حارث بن نضر سهمى در الموفقيات(1)براى زبير بن بكار از طريق محمد بن اسحاق در ماجراى سقيفۀ بنى ساعده اين شعر از انصار را نقل كرد:
يا لقومى لخفّة الأحلام *** و انتظارى لزلّة الأقدام
قبل كانوا من الدعاة الى اللّه *** و كانوا أزمّة الاسلام
إن ذا الأمر دوننا لقريش *** و قريش هم ذوو الأحلام
[اى واى بر قوم من از سبك مغزى و لغزشها. آنان پيش از اين از دعوت كنندگان به خدا و زمام دين اسلام بودند. اين كار به جز ما براى قريش است و قريش است كه صاحب افرادى خردمند است].
زبير بن بكار در الموفقيات(2)از طريق محمد بن اسحاق در مورد ماجراى سقيفۀ بنى ساعده گفت:
حارث بن هشام، كه در آن زمان رئيس قبيلۀ بنى مخزوم بود، برخاست. هيچ كس با او برابر نبود مگر با سابقه ترين افراد كه با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودند. او گفت: به خدا سوگند، اگر اين سخن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود: «الائمة من قريش» (امامان از قريش هستند) نبود، ما انصار را از آن دور نمى كرديم. براى اينكه آنان شايستگى خلافت را داشتند. اما اين سخنى است كه شكى در آن راه ندارد به خدا سوگند، اگر از قريش تنها يك نفر باقى مانده باشد، خداوند اين امر را در آن يك نفر قرار خواهد داد.
بين حارث بن وهب با عمر كشمكشى رخ داد كه زبير در الموفقيات(3)آن را به نقل از يحيى
بن محمد بن عبد الله بن ثوبان، از محرز بن جعفر غلام ابو هريره، از پدرش روايت كرده است:
عمر بن خطاب، ابو موسى را از ولايت بصره عزل كرد و نصف اموال قدامة بن مظعون و ابا هريره و حارث بن وهب و يكى از بنى ليث بن بكر را مصادره كرد.(1)اين ماجرا را (عمر) براى حارث روايت كرد و آنگاه به او گفت: چگونه اين ماده شتر را به صد دينار خريدى؟ گفت: نفقه اى را كه داشتم جدا كردم و با آن اين شتر را خريدم. او گفت: به خدا سوگند، ما تو را براى تجارت با اموال مسلمانان نفرستاده ايم. بعد فرمان داد آن شتر را ببرند. حارث گفت: به خدا سوگند، از اين به بعد براى تو كارى انجام نمى دهم. عمر گفت: خود را عوض كن تا تو را به كارى بگمارم.
زبير بن بكار در الموفقيات(2)از مدائنى، از هشام بن كلبى، از پدرش نقل كرد و گفت:
عمر در زمان جاهليت با گروهى از قريش براى تجارت خارج شد. هنگامى كه به فلسطين رسيدند، به آنان گفته شد: زنباع بن روح بن سلامة جذامى، از كسانى كه به نزد حارث بن ابو شمّر مى روند، يك دهم باج مى گيرد. عمر گفت: ما تمام اموالمان را در قبال طلا فروختيم و آن را در شكم شتر پنهان كرديم تا وقتى كه از آنان گذشتيم، شتر را پى كنيم و طلاها را سالم به دست آوريم. هنگامى كه به زنباع رسيديم، دستور داد ما را تفتيش كنند. آنان ما را تفتيش كردند، اما چيزى نيافتند مگر چيزهايى بى ارزش. زنباع گفت: شترانشان را بگرديد. يكى از شتران از برابر آنان گذشت. گفت: اين شتر را پى كنيد. عمر گويد، گفتم: براى چه؟ گفت: اگر در شكمش طلا نبود، همۀ شتران مال تو باشد. زنباغ دستور داد شكم شتر را باز كردند؛ طلاها ريخت. عمر گويد: يك دهم آن
1) . خليفۀ دوم وقتى حاكمى را به مكانى ولايت مى داد، ابتداى كار، اموالش را محاسبه و ثبت مى كرد و زمانى كه او را عزل مى كرد باز اموال وى را محاسبه مى كرد. اگر در آن اموال تفاوت بسيار فاحشى ديده مى شد، نيمى از آن را مصادره كرده، به بيت المال مى سپرد و نيمى ديگر را براى او باقى مى گذاشت. در اصطلاح به اين كار مشاطره گويند. - م
2) . الاصابة 533/1.
اموال را با خشونت از ما گرفت. عمر در اين خصوص شعرى سرود:
متى ألق زنباع بن روح ببلدة *** لى النّصف منه يقرع السنّ من ندم
و يعلم أن الحى حى ابن غالب *** مطاعين فى الهيجا مضاريب فى الهيم
[تا كى زنباع بن روح بر اين سرزمين سلطه افكنده است و ما از اين وضع بايد انگشت ندامت به دندان گزيم در حالى كه او مى داند ويژگى هاى قبيلۀ حى بن غالب را كه در جنگ نيزه زننده و به هنگام غافلگيرى ضربه زننده هستند].
زبير بن بكار در الموفقيات(1)بدون استناد به كسى، روايت كرد كه:
ابو موسى اشعرى به نظارۀ سواران ايستاده بود كه شبيب بن حجل بن نضله باهلى از برابر او گذشت در حالى كه بر اسب لاغرى سوار بود. ابو موسى گفت: پيشاب پشت پيشاب كرد. وقتى شبيب آن را شنيد، اين شعر را سرود:
رآنى الأشعرى فقال بال *** على بال و لم يعلم بلائى
و مثلك قد قضيت الرمح فيه *** فباء بدائه و شفيت دائى
[اشعرى مرا ديد و گفت: «پيشاب پشت پيشاب كرد» و درد مرا نمى داند. من نيزه ام را در قبا و لباس كسى كه همدرد تو است فرو كردم و درد دلم را شفا دادم و دلم آرام گرفت].
زبير بن بكار در الموفقيات(2)از مدائنى، از عوانة بن حكم روايت كرد و گفت:
صعصعة بن ناجيه مجاشعى، جدّ فرزدق بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شد. آن حضرت فرمود: قبيلۀ مضر را چه قدر مى شناسى؟ پاسخ داد: اى رسول خدا! من آگاهترين مردم نسبت به آنان هستم. قبيلۀ تميم سر آن، كنانه، صورت آن، كه چشم و گوش آنان است، قبيلۀ قيس اسبان و ستارگان آن و قبيلۀ اسد زبان آنان هستند. پيامبر فرمود: راست گفتى.
ابن سعد، بغوى، هيثم بن كليب، زبير در (الموفقيات(1)، طبرى و ابن منده از شرقى بن قطامى، از ابى طليق غامدى، از شراحيل بن قعقاع، از عمرو بن معدى كرب روايت كرد كه گفت: وقتى كه براى حج مى رفتيم و از دور (كعبه) را مى ديديم، مى گفتيم:
لبّيك تعظيما إليك عذرا *** هذى زبيد قد أتتك قسرا
يقطعن خبتا و جبالا و عرا
[لبيك، عظمت و بزرگوارى براى توست و ما عذر به درگاهت آورديم. زبيد، هذيان گفت وقتى با اكراه نزد تو آمد. در حالى كه (همگان) زمين هاى پست و كوههاى سخت را براى رسيدن به تو درهم مى نوردند].
داستان از اين قرار بود كه ما، مردم را از اين كه در عرفه وقوف كنند، منع مى كرديم و خود در وادى محسّر در سمت راست عرفه مى ايستاديم. رسول الله صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اجازه دهيد مردم در وادى عرفه اقامت كنند؛ چرا كه آنان وقتى اسلام آورده اند، برادرانتان هستند. راوى گويد: بعد از آن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به ما تلبيه: «لبيك اللهم لبيك» را آموخت.
ابو حاتم سجستانى در كتاب الوصايا و همچنين زبير در الموفقيات(2)ذكر كرد و گفت:
حصن بن حذيفه در هنگام مرگ ده فرزند خود را وصيت كرد. علت مرگش اين بود كه كرز بن عامر عقيلى او را نيزه زد و بيماريش تشديد يافت. پس به فرزندانش گفت: مرگ از اين وضعى كه دارم، برايم راحت تر است. كدام يك از شما سخن مرا اطاعت مى كنيد؟ گفتند: همۀ ما اطاعت مى كنيم. لذا از بزرگترين فرزندش آغاز كرد. به او گفت: شمشيرم را بگير و آن را بر سينه ام قرار بده، لذا من بر آن تكيه مى كنم تا از پشتم خارج شود. او پاسخ داد: اى پدر، آيا پسرى پدرش را مى كشد؟ حصن اين خواسته را بر يكايك فرزندان
عرضه كرد و همه از انجام آن امتناع كردند مگر عيينه. او به پدرش گفت: اى پدر، آيا در اين كارى كه مرا به انجام آن امر مى كنى، برايت آسايش و راحتى است؟ آيا تو از من مى خواهى خواسته ات را اجابت كنم؟ پدرش گفت: بله. گفت: به من بگو چگونه اين خواسته ات را انجام دهم؟ گفت: پسرم، شمشيرت را بينداز. مى خواستم شما را بيازمايم كه كدام يك از شما در زمان زنده بودن من، مرا بيشتر اطاعت مى كنيد كه او بعد از مرگ نيز مرا بيشتر اطاعت خواهد كرد. تو بعد از من سرپرست ديگر فرزندان هستى و رياست قبيله با تو است. بنى بدر را جمع كرد و آنان را از اين موضوع با خبر ساخت. عيينه بعد از پدرش به رياست قبيله رسيد و كرز بن جابر را (به ازاى مرگ پدر) به قتل رساند.
زبير در الموفقيات(1)از علقمة بن حرّ سلمى روايت كرد:
من نزد معاويه رفتم و ابن وثيمه نضرى و ابن عارض جشمى را نزد او ديدم.
ابن عارض داستانى براى او روايت كرد و گفت: من همراه پدرم بودم قبل از اينكه او فوت كند. در بين راه مردى تنومند را ديديم كه نام دختر پدر مرا كه عاشقش بود، فرياد مى زد.
ما از كنار او گذشتيم تا اينكه به دريد بن صمة رسيديم. او ديوانه بود و عريان راه مى رفت در حالى كه بين پايش غدّه اى بود. سرش را بلند كرد و آن مرد تنومند را ديد و گفت:
كأنها رأس حضن *** فى يوم غيم و دخن
كالخشف هذا المحتضن *** أحسن من شىء حسن
[او در روز نبرد كه ابرى و دودآلود است همچون سر كودك نوزادى است. اين نوزاد همچون بچه آهويى زيباست و از هر چيز زيبا و خوب بهتر و زيباتر است].
سپس ايستاد و آنگاه افتاد و گفت:
لأنهضن فى مثل زمانى الأول *** محدب الساق شديد الأسفل
يا أولى يا أولى يا أولى
1) . الاصابة 84/3.
[هر آينه همانند دفعۀ قبل روى پا با ساق خميده كه پايين آن سخت و قوى است مى ايستم، اى ارباب، اى ارباب، اى ارباب].
زبير در الموفقيات(1)گفت:
ابن مغيره از هشام بن كلبى، از پدرش نقل كرد كه عمر به مردم اجازه داد بر او وارد شوند. عمرو بن براقه كه فرد سالمندى بود و مى لنگيد، وارد شد. او اين ابيات را خواند:
ما إن رأيت مثلك الخطابى *** أبرّ بالدين و بالكتاب
بعد النبى صاحب الكتاب
[اى ابن خطاب، من هرگز مانند تو را نديدم كه بعد از پيامبر صاحب كتاب به دين و كتاب الهى پايبند باشد].
راوى گويد: وقتى اين شعر را براى عمر خواند، او عمرو بن براقة را با شلاق زد و گفت: آيا ابو بكر اين گونه نبود؟ گفت: من از او چيزى نمى دانم. عمر گفت: اگر به آن عالم بودى، پشتت را مجروح مى كردم.
زبير بن بكار در الموفقيات(2)گفت: عمر بن ابو بكر مؤملى، از عبد الله بن أبى عبيدة بن محمد بن عمّار بن ياسر روايت كرد:
فرات بن زيد ليثى بر عمر بن خطاب وارد شد. او اموال زيادى داشت، اما بخيل بود.
وى را از خردمندان عرب و صاحب علم و انديشه دانسته اند. فرات، عمر را ديد كه اموالى به مهاجر و انصار مى بخشيد. عمر گفت: اى فرات، چه كسى مى گويد:
الفقر يزرى بالفنى فى قومه *** و العين يغضيها الكريم على القذى
و المال يبسط للئيم لسانه *** حتى يصير كأنه شىء يرى
و المال جد بفضوله و لتعلمن *** أن البخيل يصير يوما للثرى
[فقر، فرد جوان را در ميان قوم به خوارى و نيستى مى رساند و انسان كريم در مقابل بديها چشم پوشى مى كند. مال زبان لئيم را دراز مى كند و تا جايى كه فردى و يا چيزى به حساب مى آيد. اضافى مالت را ببخش و بدان كه انسان خسيس بالأخره روزى زير خاك مى رود].
فرات گفت: نمى دانم، اى امير المؤمنين! جز اينكه مى دانم برادران بنى ضبيعه شاعرترين مردمان بودند، زمانى كه مى گفتند:
و إصلاح القليل يزيد فيه *** و لا يبقى الكثير مع الفساد
[كم (مال) اگر درست و پاك باشد افزون شود و (اموال) زياد با فساد (حرام) باقى نمى ماند].
عمر گفت: سخن خداوند بلندمرتبه كه فرمود: وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ(1)بهترين است. فرات گفت: اى امير المؤمنين، خداوند عزّ و جل مى فرمايد:
إِنَّ اَلْمُبَذِّرِينَ كٰانُوا إِخْوٰانَ اَلشَّيٰاطِينِ (2).
عمر گفت: بين آن دو ارتباط است. اى فرات، تقواى الهى پيشه كن. تو اموالى دارى كه از آن انفاق نمى كنى. اى فرات، نيازمندان را اطعام كن و در دعوت به خداوند پيشرو باش.
خداوند كريم است و بخشندگان را نيز دوست دارد. بخل، بدترين صفت مسلمانان است. اى فرات، آيا مى دانى چه كسى مى گويد:
سأبذل مالى للعفاة فإننى *** رأيت الغنى و الفقر سيّان فى القبر
يموت أخو الفقر القليل متاعه *** و لا تترك الأيام من كان ذا وفر
و ليس الذى جمعت عندى بنافع *** إذا حل بى يوما جليل من الأمر
[اموالم را به كسانى كه طلب كنند، خواهم بخشيد. به نظر من كه غنى و فقير در قبر يكسان هستند. فقير و كسى كه اموال اندكى دارد، مى ميرد، اما روزگار كسى را كه اموال فراوان دارد، را نيز رها نمى كند. اموالى را كه جمع كردم، به من نفعى نمى رساند، در
روزى كه اتفاقى بزرگ و مهم (همچون مرگ) برايم روى دهد].
فرات گفت: اى امير المؤمنين، نمى دانم. عمر گفت: اين شعر برادرت قسامة بن زيد است. فرات گفت: نمى دانستم. عمر گفت: بله، او اين شعر را سروده است و من از او گرفته ام. شايد براى تو عبرتى باشد. فرات گفت: خداوند امير المؤمنين را موفق گرداند.
مرا به خير امر و به آن تشويق كردى. فرات از آن پس اموال زيادى را كه در اختيار داشت، بخشيد.
زبير بن بكار در الموفقيات(1)گفت:
محمد بن فليح از موسى بن عقبه، از ابن شهاب روايت كرد كه مالك بن نويره(2)سرش بسيار مو داشت. هنگامى كه كشته شد، خالد به قطع كردن سرش فرمان داد و آن را برجايى قرار داد كه مردم سر او را ببينند، اما چون زياد آويزان ماند آنچه در داخل سر او بود، گنديد.
زبير بن بكار در الموفقيات(3)روايت كرد:
1) . الاصابة 337/3.
2) . مالك بن نويره يكى از بزرگان و رؤساى قبايل بنى يربوع در يمن بود. در ماجراى مرتدان و از دين برگشتگان، برخى نيز از دادن زكات به خليفۀ وقت (ابوبكر) خوددارى كردند، لذا لشكرى به فرماندهى خالد بن وليد براى سركوبى آنان عازم يمن شد. به رغم آنكه مالك بن نويره اصرار داشت كه از دين برنگشته و مسلمان است، خالد بن وليد نمى پذيرفت. حتى چند تن از همراهان خالد شهادت دادند كه او نماز خواند و حتى مالك اشاره كرد كه نماز مى خواند و حج به جا مى آورد، اما زكات به خليفه نخواهد داد. خالد نپذيرفت و با او همانند ساير مرتدان برخورد كرد و او را به قتل رساند. وقتى خالد فرمان قتل مالك بن نويره را داد، مالك به خالد گفت تو اين كار را نمى كنى مگر به آن سبب كه به همسر من دست يابى. بعد از قتل مالك، خالد به همسر زيباى او دست يافت. عمل خالد باعث بيزارى برخى از صحابه شد. وقتى خبر آن به مدينه رسيد، عمر بن خطاب به ابوبكر شديدا انتقاد كرد و حتى خواستار عزل خالد از فرماندهى شد اما ابوبكر نپذيرفت و گفت شمشيرى را كه خداوند برافروخته به نيام نمى كند. (يعقوبى، همان كتاب 110/2) - م
3) . الاصابة 431/3.
مغيرة بن أخنس، زبير بن عوام را هجو كرد. منذر بن زبير بر او حمله كرد و پايش را زد.
اين مطلب به گوش عثمان رسيد. او خشمگين شد و خطبه خواند و در آن از اين ماجرا سخن گفت.
زبير بن بكار در الموفقيات(1)از حبيب بن زيد طائى يا ديگرى نقل كرد و گفت:
منهال التميمى بر جنازۀ مالك بن نويره گذشت. او همراه مردى از قبيلۀ خود، در هنگامى كه خالد بن وليد، مالك را به قتل رسانده بود حضور داشت. وى از خورجين خود پيراهنى درآورد و با آن او را كفن و دفن كرد. در اين مورد متمم سرود:
لقد غيّب المنهال تحت ردائه *** فتى غير مبطان العشيات أروعا
[منهال او را زير پيراهنش مخفى ساخت، جوانمردى كه شكمش بزرگ نبود و شب هنگام با شكوه و زيبنده بود].
زبير بن بكار در الموفقيات(2)از عمويش، از عبد الله بن مصعب گفت:
ابوبكر به قيس بن عاصم گفت: چرا دخترت را بردى تا زنده به گور كنى؟، او اولين كسى بود كه دخترش را زنده به گور كرده بود. گفت: مى ترسيدم انسان با كفايتى را از خود برجا نگذارد. گفت: وضعيت خودت را براى ما توصيف كن. گفت: در جاهليت من به سرزنش و تهمت ديگران توجهى نداشتم و جز گردوغبار اسبان را نمى ديدم يا از عشيره و قبيله ام حمايت مى كردم، اما در عصر اسلام، براساس آنچه خداوند بلندمرتبه مى فرمايد: فَلاٰ تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ (3)[پس جز نفس خويش را پاكيزه نكنيد] اين گونه شدم.
ابوبكر از اين مسئله شگفت زده شد.
زبير بن بكار در الموفقيات(1)از محجن خزاعى نقل كرد كه گفت:
معاويه، مزينه را در شعر از ديگران برتر مى ديد و مى گفت: شاعرترين افراد در عصر جاهليت، زهير بن ابى سلمى و شاعرترين در عصر اسلام فرزند او كعب و معن بن اوس هستند.
زبير بن بكار در الموفقيات(2)از كلبى روايت كرد:
هنگامى كه حنظلة بن نهد بن يزيد(3)هلاك شد، او را تا سه روز دفن نكردند تا اينكه مردم و بزرگان هر قبيله اى از اطراف آمدند، خطباء تعزيه خواندند و در مورد او اشعار زيادى سرودند تا اينكه آن روز يكى از مراسم اعراب به حساب آمد. هنگامى كه او را وارد قبر كردند، جديلة بن اسد بن ربيعة در مورد او گفت: اى مردم، اين حنظله بن نهد است. او اسيران را آزاد و مشكلات را حل مى كرد. هريك از شما امروز موظف است كار او را انجام دهد و از بار سنگين او بكاهد، همانا همراه هر جرعه آبى كه مى نوشيد رنج، و همراه هر لقمه اى كه مى خوريد اندوهى است. به نعمتى دست نمى يابيد مگر آنكه نعمت ديگرى را از دست دهيد و يك روز از عمرتان را دريافت نمى كنيد مگر اينكه روزى را از دست مى دهيد. لذتى از زياد خوردن به شما دست نمى دهد مگر اينكه روزى شما كاهش يابد. حياتى بوجود نمى آيد مگر بعد از مماتى، اين عبرت است و رنج و اندوه بر كسى است كه در آن بينديشد. اگر يكى از شما به زندگى آرام دست يابد و راهى براى رهايى از نيستى بيابد چون سليمان بن داود است كه پيامبرى او با سلطنت بر جن و انس همراه بود.
و هذا صاحب الملكين اضحى *** تخرق فى مصانعه المنون
فكان عليه للأيّام دين *** فقد قضيت عن المرء الديون
و خانته العصا من بعد ما قد *** اتى ميتا له حين فحين
على الكرسى معتمدا عليه *** تحار الشمس فيه و العيون
و تضحى الجنّ عاكفة عليه *** كما عكفت على الأسد العرين
و سخرت العيون له جميعا *** عليه الطير عاكفة عرين
فلم أرمثله حيا و ميتا *** على الأيام كان و لا يكون
فدان له الخلائق ثم هبّوا *** و دان فيما قديدين
بنى صرحا له دون الثريا *** و اجرى تحته الماء المعين
تراه متقنا لا عيب فيه *** يخان بصرحه الذهن الذهين
و قد ملك الملوك و كل شئ *** تدين له السهولة و الحزون
فأفنى ملكه مرّ الليالى *** و خون الدهر فيما قد يخون
و كلّ اخى مكاثره و عزّ *** الى ريب الحوادث مستكين
كذاك الدهر يفنى كل حىّ *** و يعقب بعد قوّته اليقين
[و اين فرد (سليمان نبى) كه صاحب ملك و فرمانروايى جنّ و انس است در دستگاه او مرگها پاره مى شوند. در طول روزها قرضى بر گردن او بود كه اين دين ما و قرضها به مرور پرداخته شد. پس از اينكه مرگ به سراغ او آمده بود عصا نيز پس از مدتى به او خيانت كرد. همان عصايى كه با تكيه بر آن بر تخت حكومت مى نشست و خورشيد و چشمها بر او خيره مى شدند. و جنّيان همانطورى كه دور شير بيشه مى نشينند در اطراف او حلقه مى زدند. چشمه ها و پرندگان همه در تسخير او بودند و من تا به حال از ميان زندگان و مردگان فردى را مانند او نديده ام و نمى بينم. موجودات در مقابلش كرنش مى كردند و سپس مى رفتند در حاليكه او دينى را كه به گردن داشت پرداخت كرد و مرد.
در زير ستارۀ ثريا قصرى آبگينه اى بنا كرد كه در زير آن آب زلال و صافى جارى بود.
قصر او محكم بود بدون هيچ عيبى و فقط در خيال انديشه هاى والا وارد مى شد. او پادشاه پادشاهان بود و هر چيزى به سهولت و آسانى در برابرش تواضع مى كرد. گذر روزگار ملك و فرمانروايش را بر باد داد و روزگار خوب خيانتكارى است. و بدان كه هر
فرد زياده طلب و مغروى در مقابل سختى حوادث زمانه فقير و بيچاره مى شود. و اين گونه روزگار هر فرد زنده اى را نابود مى كند و پس از قدرت و نيرويش يقين را به دنبال مى آورد].
آنگاه ابن كثير، عذرة بن سعد بن تميم برخاست و گفت: اى مردم، اين حنظلة بن نهد، معدن حكمت و مايۀ عزت ضعفا، بخشندۀ ميوه هاى رسيده و سيركنندۀ گرسنگان است.
آيا كسى از شما مانع مرگ او مى شويد يا با آنچه براى او پيش آمده مقابله مى كنيد؟ اى مردم، بقا بعد از فناست. ما خلق شديم و چيزى نبوديم و به هيچ بر مى گرديم. از گذشتگان به ما ارث رسيده و آيندگان وارث ما خواهند شد. چاره اى نيست بايد از جايى كه فرود آمده ايم، باز گرديم. آگاه باشيد كه رفتن نزديك است. شما در منزلى شب را به صبح رسانده ايد كه به راحتى آن نبايد خوشحال باشيد، مگر به دنبال آن سختى خواهد بود. اميد به زندگى و حيات طولانى نداشته باشيد. جز آنكه مرگ ترسناك تر، آن را مى گسلد. اميد به اينكه چيزى در آن براى شما باقى بماند، نداشته باشيد كه همه چيز در آن گذر است. پس شما براى خودتان ياران مرگ باشيد. اين نفسهاى شماست كه شما را به سوى نيستى مى برد. پس چرا در جستجوى بقا و جاويدانى هستيد؟ در طلب خير كوشا باشيد و آن را راهبر خود قرار دهيد و از شرّ پرهيز كنيد و آن را زير پاى خود نهيد.
بدانيد كه خير و خوبى به كسى مى رسد كه آن را انجام مى دهد و شرّ و بدى نيز به كسى باز مى گردد كه مرتكب مى شود. آنگاه اين شعر را سرود:
يا قلب إنك من أسماء مغرور *** فاذكر و هل ينفعك اليوم تذكير
قد بحت بالحب ما تخفيه من أحد *** حتى جرت بك إطلاقا محاضير
تبغى أمورا فما تدرى اعاجلها *** أدنى لرشدك أم ما فيه تأخير
فاستقدر اللّه خيرا و ارضينّ به *** فبينما العسر إذ دارت مياسير
و بينما المرء فى الأحياء مغتبط *** إذ صار فى الرمس تعفوه الأعاصير
يبكى الغريب عليه ليس يعرفه *** و ذو قرابته فى الحى مسرور
حتى كأن لم يكن إلا تذكّره *** و الدهر أينما حال دهارير
[اى قلب، تو فريفتۀ اسماء هستى. پس متذكر شو. آيا امروز اين يادآوريها به تو نفعى
مى رساند. عشقى را كه براى احدى فاش نكرده بودى آشكار كردى تا اين كه حتى اسبان تندرو هم تو را با خود بردند. چيزهايى را مى خواهى كه نمى دانى عجله در آنها به نفع تو است يا تأخير در آنها. پس از خدا طلب خير كن و به آن راضى باش كه در پس هر سختى، آسانى نهفته است. در حالى كه فرد در ميان زندگان مورد حسادت قرار مى گيرد هنگامى كه داخل در قبر شد گردبادها و توفانها او را محو و نابود مى كنند. غريب و ناآشنا بر او مى گريد كه او را نمى شناسد و آشنا و نزديك به زندگى شادمانه خود ادامه مى دهد. به گونه اى كه گويى از او جز يادى نبوده است، و روزگار در هر حال روزگارانى در پى خود دارد].
زبير بن بكار در الموفّقيات(1)به نقل از هشام بن عروه از پدرش نقل كرد:
من شعرى با صلابت و قوى تر از شعر عبد الله بن رواحه نشنيدم در روزى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به او گفت: شعرى بگو تا زمان بگذرد و من در آن بينديشم. عبد الله بن رواحه نيز چنين سرود:
إنى تفرّست فيك الخير أعرفه *** و اللّه يعلم ما إن خاننى بصر
أنت النبىّ و من يحرم شفاعته *** يوم الحساب فقد أزرى به القدر
فثبّت اللّه ما أتاك من حسن *** كالمرسلين و نصرا كالذى نصروا
[به درستى كه من در تو خيرى يافتم و دانستم خداوند نيز مى داند اگر چشمهاى من به من خيانت كنند. تو پيامبر خدا هستى و كسى كه شفاعتت را در روز جزا بر او حرام كنى، قضا و قدر الهى او را خوار كرده است. پس خداوند آنچه از نيكى ها كه آورده اى را پايدار سازد همانند پيامبران پيشين و همچون كسانى كه يارى شدند تو را كمك نمايد].
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گفت: خدا تو را نيز پايدار.
هشام بن عروه گفت: خداوند او را به بهترين پاداش تأييد و تثبيت كرد. او شهيد شد، درهاى جنت را بر او گشودند و او وارد آن شد.
1) . شرح شواهد، المغنى، ص 293.
زبير بن بكار در الموّفقيات(1)از مصعب بن عبد الله روايت كرد كه:
عبد الله بن عبد الملك بن مروان حج به جا آورد. پدرش به او گفت: شاعرى به نام حزين(2)در مدينه نزد تو خواهد آمد. او فصيح است. مبادا او را ناديده انگارى، او را راضى كن. هنگامى كه حزين وارد مدينه شد، بر پسر عبد الملك وارد گشت. چون جمال و زيبايى عبد الله فرزند عبد الملك را ديد، در حالى كه در دستش چوب خيزران بود، مدتى ساكت ايستاد. عبد الله به او فرصت داد تا حدى كه فهميد او آرامش يافته است.
بعد به او گفت: سلام بر تو، اوّلا خداوند تو را مشمول رحمت قرار دهد. خزين پاسخ گفت: عليكم السلام بر امير، خداوند تو را سلامت بدارد. من تو را در شعرم مدح كردم.
اما هنگامى كه بر تو وارد شدم و جمالت را ديدم، آنچه را گفته بودم فراموش كردم. اما اكنون فى البداهه اين دو بيت را سروده ام. گفت: كدام دو بيت؟ آن را بخوان. بعد اين دو بيت را خواند:
فى كفه خيزران ريحها عبق *** من كف أروع فى عرينه شمم
يغضى حياء و يغضى من مهابته *** فلا يكلّم إلاّ حين يبتسم
[در دست او خيزران خوشبو است، در دست كسى كه والا است و در بينيش نشانه هاى بلندى مقام و اصالت خانوادگى وجود دارد. به خاطر حيايى كه دارد چشم به پايين مى دوزد و از شدّت هيبت و شكوهش ديگران به پايين نگاه مى كنند و صحبت نمى كند مگر زمانى كه لبخند مى زند].
رماح بن ابرد، معروف به ابن ميادة، شعرى در وصف زيبايى امّ جحدر، دختر حسان المرّيه، يكى از زنان بنى جذيمة بن غيظ سرود. پدرش سوگند خورد كه او را به عقد يكى از مردان قبيلۀ خود درآورد و او را با نجديان وصلت ندهد. مردى از قبيله اش در شام نزد او آمد و پدرش وى را به ازدواج او درآورد. ابن ميّاده با آن فرد برخورد تندى كرد.
هنگامى كه همسرش به سمت سرزمينش حركت مى كرد، اين شعر را سرود:
ألا ليت شعرى هل إلى أم جحدر *** سبيل فأما الصبر عنها فلا صبرا
و هل تأتينّى الريح تدرج موهنا *** بريّاك يعرورى بها دنفا ضرّا
ألّما على تيماء يسأل يهودها *** فإنّ على تيماء من ركبها خبرا
و بالغمر قد جازت و جاز مطيّها *** فأهلك روضات ببطن اللوى خضرا
[كاش مى دانستم چگونه مى توان به ام جعد رسيد؟ آيا راهى هست؟ ديگر نمى توانم صبر كنم. و آيا نسيم به آهستگى بوى تو را مى آورد و بيمارى و درد را از من خسته و بيمار مى زدايد؟ آيا از يهود اهل تيماء سئوال نمى كند چرا كه اهل تيماء افرادى آگاهند. و او از عمق گودال غمر عبور كرد همچنين مركبش، پس باغهاى سرسبز منطقۀ لوى از بين رفت و نابود شد].
زبير در الموفقيات(1)از عبد الله بن مصعب نقل كرد:
عمر بن خطاب (رضى الله عنه) روزى بر بالاى منبر گفت: آگاه باشيد كه بيش از چهل اوقيه(2)مهر زنانتان نكنيد، اگرچه دختر ذى الغصّه باشد (منظورش دختر يزيد بن حصين حارثى بود). هركس بيش از اين مهر كند، اضافۀ آن را به بيت المال مى ريزم.
زنى از بين انبوه زنان برخاست و گفت: تو نمى توانى چنين بگويى.
عمر گفت: چرا؟ زن پاسخ داد: براى اينكه خداوند بلندمرتبه در قرآن فرمود: وَ آتَيْتُمْ إِحْدٰاهُنَّ قِنْطٰاراً فَلاٰ تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً. عمر (رضى الله عنه) گفت: زنى راست گويد و مردى به خطا رود.
ابو الفرج در الأغانى، زبير در الموفقيات(1)، و ديگران روايت كردند:
مصعب بن زبير با سكينه دختر حسين(2)و عايشه دختر طلحه ازدواج كرد و براى هر يك صدهزار درهم مهر مقرّر كرد. زبير گفت: عبد الله بن همام در آن مورد سرود:
أبلغ أمير المؤمنين رسالة *** من ناصح لك لا يريد خداعا
بضع الفتاة بألف ألف كامل *** و تبيت حراس الثغور جياعا
[به امير المؤمنين نامه اى از يك ناصح و خيرخواه مى نويسم كه قصد خدعه و نيرنگ ندارد. مهر برخى دختران را (برادرش مصعب) صدهزار درهم كامل قرار داده است.
در حالى كه سربازان و نگهبانان مرزها، گرسنه مى خوابند].
زبير در الموفّقيات(3)، از ابراهيم بن منذر، از محمد بن معن روايت كرد:
زنى نزد عمر بن خطاب آمد و گفت: اى امير المؤمنين، همسرم روزها روزه مى گيرد و شب ها عبادت مى كند. من دوست ندارم شكايت او را نزد تو آوردم؛ در حالى كه او به اطاعت خداوند عزّ و جلّ مشغول است. عمر گفت: خدا تو را براى توجه به همسرت پاداش نيكو عطا كند. زن اين سخن را تكرار مى كرد و عمر نيز دوباره همان پاسخ را مى داد. كعب بن سور أزدى كه آنجا بود، گفت: اى امير المؤمنين، بين او و همسرش قضاوت كن. عمر گفت: آيا در مورد آن چه گفت، قضاوتى لازم است؟ او گفت: اين زن از اينكه همسرش با او هم بستر نمى شود، شكايت دارد و حقّش را از همسرش مى خواهد.
عمر به او گفت: اگر تو مسئله را فهميدى، در مورد آن قضاوت كن. كعب گفت: همسرش را احضار كنيد. مرد حاضر شد. پس به او گفت: همسرت از تو شكايت كرده است. او گفت: آيا در نفقه و خرجى او كوتاهى كرده ام؟ پاسخ داد: خير. زن نيز چنين سرود:
يا أيها القاضى الحكيم أرشده *** ألهى خليلى عن فراشى مسجده
نهاره و ليله ما يرقده *** فلست فى حكم النساء أحمده
زهده فى مضجعى تعبده *** فاقض القضا يا كعب لا تردده
[اى قاضى حكيم، او را هدايت كن مسجد و سجده يار من را از بسترم فرارى داده و آن را بى اهميت مى داند. روز و شبش به عبادت مى گذرد و نمى خوابد. من باوجود اين، چون زنانى نيستم كه او را بستايم. او مرا در خوابگاه خود ترك مى كند و به عبادت مى پردازد.
پس اى كعب، در اين مورد قضاوت كن و آن را رد نكن].
راوى گويد: همسرش نيز چنين سرود:
زهدنى فى فرشها و فى الحجل *** إنى امرؤ أذهلنى ما قد نزل
فى سورة النمل و فى السبع الطول *** و فى كتاب اللّه تخويف جلل
[من كه حجله و بسترش را ترك گفتم، مردى هستم كه آنچه نازل شده (قرآن) مرا از خود غافل كرده است و آنچه در سورۀ نمل و حمد و باقى كتاب خدا از ترس ها و بيم هاى قيامت و عذاب نازل شده است].
كعب (قاضى) نيز چنين سرود:
إن لها حقا عليك يا رجل *** تصيبها فى أربع لمن عقل
قضية من ربنا عز و جل *** فاعطها ذاك ودع عنك العلل
إن خير القاضين من عدل *** و قضى بالحق جهرا و فصل
[اى مرد، او بر تو حقّى دارد كه يك خردمند عاقل بايد آن را در هر چهار ماه و يا هر چهار زن به جا آورد. حكمى است كه از جانب خداوند عزّ و جل مقرر شده است. تو آن را براى او در نظر بگير و بهانه جويى را رها كن. بهترين قاضيان عادلانه قضاوت و حقيقت را آشكار و سخن قطعى و درست را بيان مى كنند].
آنگاه كعب افزود: خداوند تعالى براى تو، چهار زن را حلال و مباح كرده است و سه روز و شب براى عبادت خداى تعالى و يك روز و يك شب هم براى او. عمر به او گفت:
به خدا سوگند، نمى فهمم از كدام دو كار تو تعجب كنم! از فهميدن مشكل بين آنان يا از حكم كردن تو ميانشان! برو كه تو را به قضاوت بصره گماردم.
زبير در الموفّقيات(1)گفت:
مسعود بن قيس بن مسعود بن خالد، دختر خود را به عقد فردى از لقيط بن زرارة بن عدس در آورد و مهر او را صدشتر قرار داد كه در بين آنها ماده شتر مسن، ماده شتر بى شير و شترى كه پشتش پرمو باشد، نبود. بعد بر دخترش وارد شد و به او گفت:
فرزندم، من تو را به عقد جوانى با عزّت در آوردم. پس آن قدر به او نزديك نشو تا تو را تملّك كند و آن قدر از او فاصله نگير كه تو را فراموش كند. من از تو مى خواهم به خويشاوندانت نيكى كنى و در حقّ آنان شرّ و بدى روا ندارى. براى همسرت مانند كنيزى باش تا او نيز براى تو مانند بنده باشد. هنگامى كه به تو نزديك مى شود، خود را خوشبو كن و بدان كه بهترين عطر براى زنان آب است. بعد خارج شد و گفت: او را براى همسرش آماده كنيد.
هنگامى كه او را نزد همسرش مى بردند، گفت: مرا به نزد پدرم ببريد تا به او سلامى كنم. او را نزد پدرش بردند و به او سلامى داد و بازگشت. پدرش به او گفت: دخترم، برو و آنچه را گفتم فراموش نكن. دختر نيز به پدرش گفت: اى پدر، در كودكى به من محبت كردى و در بزرگى مرا از خودت دور ساختى. هنگام جدايى بدترين توشه را براى من فراهم ساختى. پدر گفت: تو به سرزمينى دور مى روى و به دشمنان نزديك مى شوى، تو را با زنجيرى از طلا مى برند و تو را مى آرايند. آنگاه از نزد وى رفت.
آنچه زبير در موفقيات ذكر كرد، به پايان رسيد.
زبير در الموفقيّات(2)گفت:
به حارث بن عمرو بن حجر كندى در مورد كمال و زيبايى دختر عوف بن محلم
شيبانى بسيار گفتند. حارث، زنى از قبيلۀ كنده را به نام عصام نزد او فرستاد. به او گفت: او را ملاقات كن و مرا از زيبايى او آگاه كن. زن گويد: آمدم و زنى را ديدم كه مانند گاو وحشى بود. اطراف او دخترانى مانند آهوان نشسته بودند. او را آگاه كردم كه براى چه منظورى آمده ام. او دخترش را فراخواند و گفت: دخترم، خاله ات آمده تا بعضى از خصوصيات تو را بداند. چيزى از صفاتت را پنهان نكن. اگر از تو خواست با او سخن بگو. به او اجازه دادند تا وارد شود. وقتى او را ديد، دانست كه بهترين مردم از نظر صورت و بدن است. بعد خارج شد و نزد حارث آمد. حارث گفت: به نظرت چگونه بود؟ گفت: خداوند، امير را به سلامت دارد. سخن راستى مى گويم و تو را از روى صداقت با خبر مى كنم. صورتى ديدم مانند آينه صيقلى كه تو را مى آرايد، ابروانى كه گويى با مداد مشكى آن را بر بالاى چشمانى مانند چشمان آهو، نقاشى كرده اند و نمى توان خوبى و زيبايى آن را وصف كرد. اين ابروان با مژه هايى كه زير آن قرار دارد، آراسته و تزئين شده است. در بين آنها يك بينى كه همانند شمشير صيقلى بود، نه بسيار كشيده و نه بسيار كوتاه. گونه هايى مانند ارغوان با گل هاى قرمز در ميان سفيدى كامل مانند مرواريد داشت. در آن صورت زيبا، دهانى بود با لبخندى بسيار دلنشين، دندانهايى بغايت سفيد و تيز مانند مرواريد. با اين دهان در نهايت فصاحت و بلاغت سخن مى گفت. اين سر، بر گردنى كم گوشت و بالا سينه اى بلورين قرار يافته بود. در ميان اين سينه دو پستان، چون انار، كه لباس از روى آنها كنار رفته بود و گردنبندى زيبا بر ميان آنها آويخته بود. در زير آن شكمى قرار داشت كه چون پرده اى زيبا چين خوردگى هاى پله پله را پوشانده بود كه اين چين خوردگى ها با روغن عاج چرب شده بود و به كمرى باريك ختم مى شد كه زير آن كپل هايى بود كه وقتى مى ايستاد، گشاد و وقتى مى نشست، جمع مى شد و زير آن دو ران متصل به هم با ساق هايى سفيد كه همۀ اين بدن را - فتبارك الله - اين دو پا با كوچكى خود آن را حمل مى كرد، اما جز آنچه گفتم را براى هنگام مشاهده تو رها مى كنم.
راوى گويد: حارث كسى را فرستاد و او را به زوجيّت خود در آورد و او مادر فرزندانش شد. گفتۀ زبير پايان يافت.
زبير در الموفقيات(1)گفت:
ابن ابى عتيق كنيزى زيبا داشت كه به بيرون از خانه رفت وآمد مى كرد. جوانان او را دنبال مى كردند تا اينكه روزى ابن ابى عتيق وارد منزل شد و در مقابل در، تعدادى جوان را ديد. به يكى از آنان گفت: اى برادرزاده، در شبانه روز چند بار با زن هم بستر مى شوى؟ گفت: يك بار؛ شايد آن يك بار هم انجام نشود. به ديگرى گفت: چند بار در شبانه روز با زنان هم بستر مى شوى؟ گفت: بيست بار. به اولى گفت به تو هشدار مى دهم كه از كنار خانۀ من عبور نكنى، و به دومى گفت اما تو هرچه مى خواهى رفت وآمد كن. منظور او اين بود كه وقتى اولى گفت در شبانه روز يك بار يا هرگز، سخن او را سخن فردى آگاه و باتجربه دانست. براى همين او را دور كرد و او را از نزديك شدن به خانه هشدار داد. اما دومى كه پاسخ داد بيست مرتبه، سخن او را سخن كسى دانست كه حقيقتا نكاح را نمى شناسد و اگر مى شناخت، اين گونه نمى گفت.
زبير در الموفقيات(2)گفت:
على - رضى الله عنه - به فرزندش گفت: پسرم، از غيرت نابجا بپرهيز كه تو را از سلامتى به بيمارى مى خواند. وليكن بر امر زنان محكم باش. اگر گناهى از آنان ديدى، چه بزرگ و چه كوچك، از آن برحذر دار. مواظب باش كه آنان به سوى گناه نروند كه در آن صورت گناه بر آنان آسان شود.
زبير در الموفّقيات گفت(3): عبد الله بن نافع از عبد الله بن مصعب نقل كرد:
هارون الرشيد در زمان وليعهديش از همسرش زبيده، ام جعفر، نزد من گلايه كرد كه باردار نمى شود. به او گفتم: او را در حسادت و ترس قرار ده. بعد ماجراى حضرت ابراهيم و همسرش ساره را براى او باز گفتم كه او باردار نمى شد و حضرت ابراهيم هاجر را به همسرى گرفت تا اسماعيل متولد شد. بعد از آن ساره نيز به حسادت افتاد و به اسحاق حامله شد. گويد: هارون الرشيد نيز مراجل را به همسرى گرفت تا به مأمون حامله شد و زبيده نيز به امين.
آنچه زبير ذكر كرده بود، به پايان رسيد.
(راوى) مى گويد زبيده به هارون مى گفت: از اين كه مرا در جايگاه كنيزانت، كه از آنان لذت و بهره مى برى، قرار بدهى بپرهيز. هارون گفت: من مى ترسم كه بر بستر آنان بنشينم؛ زيرا جايگاه او (زبيده) در قلب من بزرگ است و من او را بزرگ مى دارم.
زبير در الموفقيات(1)از عمويش نقل كرد:
موسى بن مصعب بر زنى شهرى وارد شد، كه آرايشگرى آوازه خوان او را آرايش كرده بود. او در نهايت زيبايى و جمال بود. موسى در خانه اش جوانى را ديد كه امر و نهى و رفت وآمد مى كرد. موسى در مورد او از آن زن پرسيد.
گفت: او همسرم هست؛ جانم به فداى او باد.
او گفت: انّا لله و انّا اليه راجعون. اين مصيبتى است كه بزرگتر از آن نيست. آيا اين زيبايى و جمال و اين صورت نيكوى تو براى اين مرد است كه مى بينم؟
زن پاسخش داد: اى برادر مادر، به خدا سوگند، اگر آنچه به من روى آورده به تو پشت مى كرد، هرچه از اموال قديم و جديد خود را به آسانى در راه او مى دادى و در چشمت زيبا ديده مى شد.
او پاسخ داد: خداوند تو را در آن چه دارى، مبارك گرداند.
1) . تحفة العروس، ص 392.
زبير در الموفقيات(1)از قول سليمان بن عباس گفت كه پدرم به من گفت:
از سرزمين بنى عقيل مى گذشتم. كنيز زيبا و سفيدى را ديدم كه راه رفتنش مانند راه رفتن اسب خالدار بود. چشمانى درشت و مژه هايى چون چشم عقاب داشت كه هرگز زيبايى كامل تر از آن نديده بودم، ايستادم تا با او سخن گويم. پيرزنى به من گفت: تو را با اين آهوى نجدى چه مى شود و چه در آن ديدى؟ آن زن جوان گفت: اى مادر، او را رها كن. او چون كسى است كه ذو الرمه گفته است:
و إلاّ تكن إلا تعلّل ساعة *** قليلا فإنى نافع لى قليلها
[بايد اندكى درنگ كنى كه اندك آن نيز براى من مفيد است].
پايان ذيل اخبار الموفقيات
1) همان ص 593
آدم: 60، 61، 73، 120
ابا خيبرى: 365، 366
ابان بن تغلب: 71
ابان بن حجاج: 418
ابان بن سعيد: 291
ابان بن عثمان بن عفان: 63، 283، 290، 289، 291
ابراهيم بن اسماعيل بن داود كاتب: 335
ابراهيم بن اشتر: 20، 464، 465، 469، 485، 488، 490
ابراهيم بن بريهه: 67
ابراهيم بن جبلة بن مخرّمة السّكونى: 139
ابراهيم بن عبد الرحمن بن زهرى: 513
ابراهيم بن عبد الرحمن كثيرى: 336
ابراهيم بن عربى: 447، 465
ابراهيم بن محمد (ص): 245
ابراهيم بن مخزمه كندى: 102
ابراهيم بن يحيى: 428
ابراهيم حاجب: 45
ابراهيم (ع): 581
ابرهه: 308
ابن ابى الحديد: 508، 510، 514، 528
ابن ابى زنّاد: 143
ابن أبى عاصيه: 246، 247
ابن ابى عتيق: 580
ابن ابى عزه قريشى: 509، 517
ابن ابى فروه: 466
ابن اذينة: 79
ابن الكواء: 234
ابن بختكان: 116
ابن برصاء المرّى: 442
ابن جامع: 144
ابن جندب: 461
ابن خريم: 69
ابن خياط: 307
ابن زبعرى: 244
ابن زبنج: 432
ابن سريج مغنى: 144
ابن سمّاك: 325، 328، 329
ابن شبرمه: 60
ابن شهاب: 234
ابن ظبيان: 410، 488
ابن عارض جشمى: 565
ابن عبد البر: 276، 307، 362
ابن عزيز: 245، 246
ابن عمران: 114
ابن قريه: 166
ابن مخرمه: 103، 513
ابن منده: 564
ابن ميّاده: 574
ابن وثيمه نضرى: 565
ابن هبيرة: 164
ابن هدّاج: 433
ابن هرمه: 431، 432
ابو اسحاق معتصم: 29
ابو البخترى: 363، 365
أبو الزّعيزعة: 192
ابو العباس اعمى: 475
ابو العباس سفاح: 65، 106، 117، 163، 171
ابو العتاهيه: 460
ابو الماهر: 350
ابوبكر: 9، 14، 109، 174، 183، 242، 260، 273، 276، 280، 423، 427، 436، 502، 505، 506، 507، 508، 509، 511، 513، 518، 521، 524، 568، 569
ابوبكر بن عبد الله بن ابى احمد: 289
ابوبكر بن عربى: 19
ابوبكر بن محمد بن موسى بن عمران بكرى: 431
ابوبكر هذلى: 133
ابو تراب: 286، 330
ابو جبيل: 384
ابو حازم مدينى: 126
ابو حمزه يحيى بن مختار: 304
ابو حنيفه: 60، 61، 129، 343
ابو حيّه نميرى: 197
ابو دلامه: 66
ابوذر غفارى: 32
ابو زرع: 408، 409
ابو زرعة روح بن زنباع: 183
ابو سفيان: 152، 153، 154، 155، 156، 264، 293، 411، 495، 506، 559
ابو سلمة موهوب بن رشيد: 300
ابو سمال الأسدى: 203، 419
ابو طالب: 498
ابو طالب: 88، 555
ابو طلحة: 471
ابو عبّاد: 56، 57، 115
ابو لهب: 293
ابو مسلم خراسانى: 8، 88، 117
ابو مسلم خولانى: 260
ابو مسهر دمشقى: 30
ابو موسى اشعرى: 20، 22، 502، 503، 563
ابو نصر: 122، 123، 124
ابو واسع: 229
ابو وجزه: 450
ابو هالة تميمى: 312
ابو هريره: 303، 363، 562
ابو همهمة: 332
ابو هيذام مرى: 338
ابى اسحاق بن ربيعه: 323
ابى بن كعب: 508
ابى ثور عامرى: 434
ابى خياط: 307
أبى دلف عجلى: 57
ابى ذؤيب هذلى: 139
أبى ربيعه: 17
أبى صفره: 346
ابى طليق غامدى: 564
أبى مسكين: 384
ابى منكدر: 94
ابى نضّاح بن حبيب بن بديل تميمى: 106
احمد بن أبى دؤاد: 56، 111
احمد بن حسن بن فضل كاتب: 19
احمد بن سعيد دمشقى: 122، 126، 129، 130، 131، 132، 133، 137، 139، 141، 142، 143، 144، 208، 500
احمد بن على سليمانى: 15
احمد بن محمد بن عبد الله بن خالد: 19
احمد بن محمد بن كيسان: 21
احمد بن محمد بن نصر: 273
احمد ناجى القيس: 342
احمر بن سالم: 371، 442، 443، 446، 447
احمر قريش (عمر بن عبيد الله): 491، 492
احنف بن قيس: 135، 264، 269
اخطل: 11، 197، 198، 199، 200، 469
ارطاة بن سهيّة: 309
أزد بن عمر بن عامر: 534
اسامة بن زيد: 280
اسحاق بن ابراهيم التميمى: 19، 29، 30، 31، 252
اسحاق بن سعيد بن عاص: 217
اسحاق بن عروه: 246
اسحاق بن غريز: 246، 250، 251
اسحاق بن مسلم عقيلى: 295
اسد بن خزيمه: 256
اسد بن عبد الله قسرى: 108، 109
اسماعيل بن ابراهيم: 581
اسماعيل بن جعفر: 113، 114، 431
اسماعيل بن عبد الله: 287
اسماعيل بن على: 133، 136
اسماعيل بن موسى: 113، 114
اسماء بنت ابوبكر: 273، 274، 276
اسماء بن خارجه: 356
اسود بن عبد يغوث زهرى: 280
اسيد بن حضير: 506، 513
اعشى همدان: 38، 480
افوه اودى: 271
اقيشر: 469
الأثرم (ابو الحسن): 194
الأخنس بن شريف الثقفى: 249
الغوث: 374
الموفق عباسى: 16، 20
امّ البنين بنت عبد العزيز بن مروان: 420
ام ايمن: 280
امّ جحدر: بنت حسان المرّيه: 575
ام جعفر: 60، 298، 581
امرو القيس بن عدّى: 357، 360، 393
ام زرع بنت أكميل بن ساعد: 408
ام سلمه: 109
ام كثير الحارثيّه: 417
اميمة: بنت عبد المطلب بن هاشم: 280
امين: 45، 112، 118، 333
انس بن مالك: 286، 287، 321
انصار: 3، 10، 11، 20، 21، 27، 132، 196 -
200، 206، 222، 227، 228، 230، 246، 248، 281، 288، 290-292، 331، 377، 457، 502، 506، 507-510، 513-516، 518، 522 - 524، 526، 535، 561، 566
اوس بن حارثه: 363، 374
اياس بن قبصيه: 360، 362
اياس بن معاويه: 320
ايوب بن زيد بن قيس: 165
ايوب بن سليمان: 437، 438
ايّوب (ع): 127
باهله: 94
بجلّى: 490
بجيله: 254، 256
براء بن عمرو: 340
برذع بن عدىّ: 302
بسيل الرومى: 28
بشر بن ابى خازم: 368، 369
بشر بن بنى هلال: 231
بشر بن قيس بن زهير: 234
بشر بن مروان: 447، 463، 464، 465، 485
بشر بن معتمر: 139
بصيص: 26، 27
بطحاء عذرى: 454
بعيث بن عمرو يشكرى: 467، 477، 478
بغاى ترك: 85، 349
بكار بن رباح: 12، 249، 250
بكر بن وائل: 158، 344، 468، 484
بكير بن معدان: 470
بلال بن أبى برده: 253
بلال بن رباح: 505
بنت اوس بن عبد: 408
بنت عبد الله بن خلف خزاعى: 321
بنت قيس بن خشخاش عنبرى: 320
بنو ثعل: 362، 383
بنو قرضم: 358
بنى اسد: 66، 229، 234، 235، 256، 320، 369، 366، 424، 469، 476
بنى اسرائيل: 89، 90
بنى البكاء: 424
بنى بدر بن عمرو: 405
بنى تميم: 38، 84، 142، 146، 178، 181، 192، 233، 242، 312
بنى حرب بن اميه: 157
بنى حيّه: 360، 362
بنى زهره: 249
بنى سعد: 136، 322
بنى عامر: 63، 71، 202، 286، 337، 513
بنى عبد المدان: 216
بنى عبد شمس: 291، 301، 393
بنى عبس: 234، 558
بنى عقيل: 441، 582
بنى عمرو بن عوف: 196
بنى فزاره: 451
بنى كوّاء: 234
بنى لأم: 359
بنى ليث بن بكر: 107، 562
بنى مخزوم: 107، 204، 287، 423، 513، 524، 543، 561
بنى مروان: 311، 411، 474
بنى نجار: 199، 205، 210، 211، 229
بهيس بن عقال: 205، 206
بيان التبيان: 134
پيامبر/رسول الله/رسول خدا: 3، 8، 9، 11-14، 31، 32، 44، 52، 60، 61، 66، 68، 74، 94، 95، 98، 99، 100، 103، 104، 109، 110، 120، 122-124، 127، 131، 132، 134، 138، 142، 144، 153، 163، 164، 169، 181، 192، 194-196، 198، 199، 202-204، 209، 214، 217، 221، 223، 224، 235، 241 - 246، 254، 260-264، 269، 272، 273، 276، 277، 279-283، 285، 286، 288 - 291، 307، 312-318، 324-327، 329 - 331، 348، 349، 353، 374، 407، 409، 421، 427، 428، 432-436، 496-499، 501 - 507، 509-514، 516، 521-523، 525 - 531، 538، 539، 542، 544، 550، 551، 555، 563، 564، 566، 570، 573
ثابت بن شمّاس: 428، 515
ثابت بن عبد الله بن زبير: 129
ثابت بن كعب بن جابر العتكى: 176
ثابت بن يحيى: 56
ثعلبة بن يربوع تميمى: 470
ثقفى: 259، 260
ثقيف (طايفه): 74، 152، 259، 446
ثمامة بن اشرس: 33، 249
ثمود: 82
ثمود (قوم): 172، 446
جابر بن عبد الله: 283
جالينوس: 32
جبلة بن حارثه: 278
جحدر بن مالك عجلى: 147، 149، 150
جديلة بن اسد بن ربيعة: 570
جرجير: 98، 99، 100، 135، 469، 556، 557، 558
جرير بن خطفى: 471
جرير بن عبد الله بجلى: 556
جعفر بن ابى طالب: 63، 88، 144، 493
جعفر بن حنظله: 108
جعفر بن سليمان: 58، 161
جعفر صادق: 60، 129، 134
حاتم بن عبد الله طائى: 17، 32، 359، 361، 364، 365، 370، 374، 376، 385، 386، 395، 397، 400، 402-405
حاجب بن زراره: 234
حارث بن ابى شمر جفنى: 391، 392
حارث بن خزرج: 426، 429
حارث بن ظالم بن يربوع المرى: 426
حارث بن عبد الله بن ابى ربيعه: 283
حارث بن عمرو: 394، 578
حارث بن كعب: 136، 201، 204، 423
حارث بن مازن نهدى: 340
حارث بن نضر سهمى: 561
حارث بن نضر سهمى: 561
حارث بن نعمان: 331
حارث بن وهب: 561، 562
حارث بن هشام: 561
حارثة بن شراحيل: 276، 277
حازم بن قعقاع: 233
حبّابه: 456، 457
حبيب بن زيد طائى: 569
حجاج بن يوسف ثقفى: 84، 421، 487
حجّار بن ابجر عجلى: 489
حذيفة بن بدر الفزارى: 172، 405
حرب بن اميه: 95
حرمزاوى: 135
حزن بن ابى وهب مخزومى: 512
حزين دئلى: 333، 574
حزين دئلى: 333
حسان بن ثابت: 10، 18، 193، 194، 196، 198، 199، 205، 217، 245، 448، 449، 515، 531، 535
حسان بن حنظلة الخير: 361
حسناء بنت عوف بن محلم شيبانى: 579
حسن بصرى: 7، 9، 12، 84، 87، 120، 167، 168، 271، 422، 471، 502
حسن بن داود جعفرى: 338
حسن بن زيد بن حسن (ع): 23، 24، 133، 134، 137، 274، 295، 296، 323
حسن بن هانى: 298
حسين بن على: 170، 478
حسين على محفوظ: 342
حصن بن حديفة: 356، 405، 564
حصين بن خالد: 191
حفص بن عمر بن عباد ذهلى: 107، 298
حفص تميمى: 63
حفصه بنت عبد الله بن عمر بن خطاب: 349
حكم بن ابى العاص: 223
حكم بن سعد العشيرة: 358
حكم بن منذر بن جارود: 136
حكم بن نهيك الهجيمى: 471
حكيم بن حزام بن خويلد: 277
حلبس اسدى: 319
حمار بن مويلع: 357
حمزة بن عبد الله بن زبير: 310
حمزة بن عبد المطلّب: 280
حمل بن بدر الفزارى: 172
حميد بن ثور: 138، 338
حميد بن عبد الحميد طوسى: 114
حمير: 206، 308
حنتمه ام عمر: 436
حنظلة بن نهد بن يزيد: 22، 570، 572
حيىّ بنت علقمه: 408
حيىّ بنت كلب: 407
خارجة بن زيد بن أبى زهير: 426
خالد بن اسيد: 258، 428
خالد بن سعيد بن عاص: 291، 527
خالد بن صفوان: 8، 82، 102، 104، 137، 181
خالد بن عبد الله قسرى: 62، 177، 109، 253، 254، 257، 465
خالد بن عتاب بن ورقاء رياحى: 179
خالد بن وليد: 242، 423، 511، 568، 569
خالد بن يزيد بن معاويه: 411، 412، 559
خديجه بنت خويلد: 312
خزاعه: 308
خزرج: 1، 290، 506، 507، 527
خزيمة بن ثابت: 21، 508، 529، 530، 531
خشرم: 343
خضر (ع): 92، 354
خطيب بغدادى: 13، 14، 15، 24
خلاّد بن أرقط: 345
خلاد بن سويد: 428
خلاد بن قرة بن خالد اسدوسى: 479
خليفة بن حصن ثعلبى: 471
خيزران: 250، 574
دارم: 192
داود بن قحذم: 488
داود (ع): 264، 269
داوود بن ابى الكرام الجعفى: 54
داوود بن على بن عبد الله بن عباس: 163
درواس بن دروان عجلى: 124، 125
دريد بن صمة: 565
دغفل بن حنظله: 234
دهثم بن مروان العكى: 460
دهمان بن اشجع: 309
دهيه: 461
ذات النطاقين: 421
ذو الرمه: 582
ذو الرياستين: 118
ذو القرنين: 28، 232، 233
ذهل بن ثعلبة: 234
ذى رعين: 255
ذى كلاع: 255
ذى يزن: 255
راكب البغلة: 491
ربعى بن خالد: 343
ربعى بن خراش: 429
ربيع بن زياد: 136، 423
ربيع بن ضبع: 308
ربيع بن يونس: 173، 420
ربيعه: 136، 147، 178، 231، 343، 454، 458
ربيعة بن مكدّم: 426
رشيد بن رفيض العنزى: 76
رقيقه: 454
رماح بن ابرد (ابن مياده): 575
رمله بنت معاويه: 198
روح بن زنباع: 183
روم: 28، 53، 525
زبّاء دختر عفزر: 370
زبيده: 581
زبير بن بكار: در اكثر صفحات
زبير بن عوام: 3، 9، 137، 307، 421، 476، 569
زرارة بن عدس: 234، 578
زرنب: 256
زنباع بن روح بن سلامة جذامى: 562
زهرى: 291، 477، 512، 547، 548
زهير بن ابى سلمى: 570
زياد اعجم: 418
زياد بن ابى سفيان: 259
زياد بن ابيه: 9، 34، 151، 152، 177، 263، 484، 502
زياد بن جابر قيسى: 368
زياد بن عبد الله حارثى: 246، 247، 257
زياد بن عمرو عتكى: 479، 484، 490
زياد بن لبيد: 514
زيد الخيل نبهانى: 374
زيد بن أخنس: 322
زيد بن ارقم: 507
زيد بن حارثه: 235، 276، 277، 279، 280، 281، 506
زيد بن خارجه: 18، 426، 429
زيد بن خطاب: 534
زيد بن عبد الله: 206
زيد بن عبد الله بن دارم: 206، 230، 234
زينب: 412، 493، 554
زينب بنت ابو سلمه: 109
زينب بنت جحش بن رئاب: 280
زينب بنت حدير التميميّه: 35
زينب بنت على بن ابى طالب: 60، 64، 144، 300
ساره: 581
سالم بن وابصه اسدى: 472
سرىّ بن عبد اللّه: 431، 432
سعدان بن يحيى: 298، 299
سعد بن بكر: 322
سعد بن جابر: 115
سعد بن حارثة: 359، 363
سعد بن خيثمة: 281
سعد بن ربيع: 428
سعد بن ضبة بن اد: 266
سعد بن عباده خزرجى: 506، 507، 513، 517
سعدى مادر زيد: 277، 376
سعيد بن ضبة: 266
سعيد بن عاص: 9، 56، 119، 151، 154، 161، 168، 223، 347، 492، 526، 527، 545
سعيد بن مسيب: 283، 317، 429، 512
سفانه بنت حاتم: 384
سفيان بن حرب بن اميه: 95، 291، 346، 505، 515
سفيان بن عوف غامدى: 95، 96
سفيان بن عيينه: 144، 321، 548، 549
سكينه بنت الحسين: 360، 576
سلمان فارسى: 171، 241
سلم بن زياد: 26
سلمة بن زيد بن عبد الله: 441
سليمان بن الأصم: 58، 59
سليمان بن جعفر: 60
سليمان بن داود: 570
سليمان بن عبد الملك: 6، 9، 66، 129، 161، 289، 290، 437
سليمان بن على: 120، 415، 416
سليمان بن قتنه: 478
سليمان بن مجالد: 120
سماعة بن عمرو: 234
سويد بن ابى كاهل: 83
سويد دارمى: 206
سهل بن سعد ساعدى: 282
سهل بن طلحه: 343
سهيل بن عمرو: 513، 514
شبيب بن برصاء: 309
شبيب بن حجل بن نضله باهلى: 563
شبيب بن شيبة المنقرى البصرى: 141، 181، 355
شبيب بن يزيد بن جمهرة مرى: 442
شريح بن اقعس عنبرى: 320
شريح بن حارث كندى: 34
شريح بن عمرو بن عدس: 230، 234
شريح قاضى: 34، 72
شريك بن اعور: 423
شريك (قاضى): 294
شعبى: 34، 37، 38، 83، 89، 183، 248، 267، 270
شقة بن ضمره: 340
شمر بن ذى الجوشن: 144
شهاب بن مذعور: 235
شيرين بنت شمعون قبطية: 244
صالح احمد العلى: 5
صالح (ع): 82
صحار عبدى: 12، 341
صخر بن حرب: 516
صخر بن نهشل: 189
صعصعة بن صوحان: 132، 146
صعصعة بن ناجيه مجاشعى: 563
صفوان بن امية بن خلف: 130
صفوان بن اهتم: 264
صفيه بنت عبد المطلب: 276
صقب النهدى: 340، 341
ضحاك بن عروة بن مالك عدوىّ: 187
ضرار بن خطاب فهرى: 534
طارق: 415، 416
طاووس: 66
طاهر بن حسين: 45، 118
طرماح بن حكيم: 393
طلحة بن عبد الله بن خلف خزاعى: 26
طلحة بن عبيد الله: 348، 490
طوسى: 500
طىء: 277، 374
ظبية: 461
عاتكه بنت يزيد: 462، 479، 559
عاد: 172، 357
عاص بن اميه: 198، 359
عاص بن وائل: 152
عاصم بن حدثان: 185
عاصم بن عمرو: 281
عامر بن جوين: 360، 362
عامر بن شريح: 230
عامر بن صالح: 38، 126، 133، 180، 258، 339، 348، 359، 363، 373، 386
عامر بن صعصعة: 62، 337
عامر بن طفيل: 38، 139
عامر بن عبد الله: 38، 310
عامر بن وائله: 131
عايشه بنت ابو بكر: 109، 285، 416، 407
عايشه بنت طلحه: 576
عبّاد بن حصين حبطى: 492
عباد بن زياد: 559
عبّاد بن منصور ناجى: 342
عبادّة بن قيس: 250، 251، 428
عباس بن عبد المطلب: 161، 181، 506، 528
عبد الجبار مساحقى: 337، 347
عبد الرحمن بن ابى بكر: 416
عبد الرحمن بن ابى ربيعه: 259
عبد الرحمن بن ابى زناد (ابن ابى زناد): 143
عبد الرحمن بن اشعث: 82، 165، 286، 287، 320، 420، 421
عبد الرحمن بن ام حكم: 260
عبد الرحمن بن حارث بن هشام: 130
عبد الرحمن بن حكم: 11، 152، 154، 198، 217، 221، 222، 223، 224، 226، 227، 229
عبد الرحمن بن خالد بن وليد المخزومى: 94، 95، 180
عبد الرحمن بن زيد حكمى: 462
عبد الرحمن بن شبيب فزارى: 305
عبد الرحمن بن ضرار جشمى: 210
عبد الرحمن بن عوف: 507
عبد الرحمن بن محمد البكاء: 273
عبد الرحمن بن محمد بن منصور: 273
عبد الرحمن بن يزيد: 289
عبد الرحمن همدانى: 131
عبد السلام بن مزاحم سلّمى: 106، 108
عبد العزيز بن وليد بن عبد الملك: 311
عبد الله بن ابراهيم جمحى: 301
عبد الله بن ابى عبيدة بن محمد بن عمّار بن ياسر:
124، 142، 147، 174، 260، 365، 391، 423،
566
عبد الله بن أهتم: 82، 87، 269
عبد اللّه بن ثوب: 260
عبد الله بن جحش: 348، 560
عبد الله بن جعفر بن ابى طالب: 64، 144، 300
عبد اللّه بن حصين يربوعى: 268
عبد الله بن خازم سلمى: 479، 492
عبد الله بن خالد بن اسيد: 258، 259، 462
عبد الله بن دارم: 230
عبد الله بن داوود: 312
عبد الله بن رواحه: 428، 429، 573
عبد اللّه بن زبير: 8، 9، 10، 12، 13، 16، 17، 19، 80، 98، 129، 273، 274، 276، 310، 347، 409، 410، 421، 434، 453، 465، 469، 473، 489، 492، 536
عبد الله بن سالم: 180
عبد الله بن سعد بن ابى سرح: 98، 262، 435
عبد الله بن صفوان: 130، 131
عبد الله بن عامر: 98، 99، 136، 177، 178، 180، 423
عبد الله بن عباس: 7، 21، 53، 96، 98، 113، 161، 163، 258، 310، 415، 502، 536، 542، 545، 549، 554
عبد الله بن عروة بن زبير: 303
عبد الله بن على: 171
عبد الله بن عمر: 144، 145، 172، 434، 491
عبد الله بن عمر بن خطاب: 349
عبد الله بن عمرو بن حفص: 433
عبد الله بن عمرو بن عثمان بن عفان: 349
عبد الله بن عمرو بن مخزوم: 468
عبد الله بن عياش منتوف: 257
عبد الله بن مسعود: 95، 96
عبد الله بن مصعب: 250، 347
عبد الله بن معاويه: 88، 412، 493، 497، 499
عبد الله بن همام: 576
عبد الله بن يزيد: 255
عبد الله عامر بن ربيعة: 449
عبد المطلب: 292، 293، 294، 498، 528، 546، 557
عبد الملك بن حنظله تميمى: 106
عبد الملك بن عمير: 75، 83
عبد الملك بن قريب: 58، 69، 70، 71
عبد الملك بن مروان: 9، 38، 40، 64، 67، 80، 129، 138، 166، 183، 185، 187، 188، 193، 284، 291، 308، 322، 410، 411، 443، 462، 463، 472، 490، 492، 559
عبدربه يشكرى: 179
عبد شمس: 155، 291، 301، 393، 494
عبد قيس: 135، 384
عبد قيس: 135
عبد مناف: 152، 416، 524
عبيد الله بن حسن (قاضى): 181
عبيد الله بن زياد بن ظبيان تميمى: 135، 265، 268، 410، 419، 464، 466، 484، 490
عبد الله بن عبد الله بن مسعود: 303، 349
عبيد الله بن عمر بن خطاب: 536
عبيد الله بن قيس الرقيّات: 16، 467، 468
عبيد بن ابرص: 368، 369
عبيد (عبد ثقيف): 152
عبيده ثقفى: 137، 464
عتاب بن أسيد: 291
عتاب بن ورقاء الرياحى كوفى: 180، 465، 484
عثمان بن شيبه: 258
عثمان بن عفان: 21، 63، 157، 168، 176، 258، 262، 349، 427، 435، 506، 533، 536، 549
عثمان بن عماره: 15، 338
عثمان بن محمد بن أبى سفيان: 130، 172
عجيف بن عنبسة: 40، 41، 42، 43، 45
عدوان: 475
عدى بن حاتم: 364
عدّى بن خيار: 538
عدىّ بن فزاره: 308
عرابة بن اوس بن حارثه: 162
عرارة خياط: 338
عروة بن عمرو: 513
عروة بن مسعود: 74
عروة بن مغيرة بن شعبه: 478
عروة بن يعمر: 186، 192، 193
عريان بن هيثم: 253، 257
عطارد بن حاجب بن زراره: 234
عفان بن شرحبيل تميمى: 504
عفراء: 513
عقبة بن ابى معيط: 533، 534، 557
عقيل بن ابيطالب: 292
عقيل بن علّفه: 309
عكرمة بن ابى جهل: 513
علاء بن عتواره ليثى: 447
علقمة بن حرّ سلمى: 565
علقمة بن عديس البلوّى: 263
علقمة بن علاثة: 38
على بن ابيطالب: 23، 32، 54، 60، 92، 109، 154، 169، 203، 263، 272، 284، 295، 301، 305، 318، 329، 330، 331، 360، 417، 508، 513، 514، 515، 425، 528، 532، 538، 540، 547، 558
على بن صالح: 46، 113، 114
على بن عيسى هاشمى: 17
على بن موسى: 179
عمار بن ياسر: 272، 273، 281، 311
عمارة بن حمزه: 53، 165
عمارة بن وليد: 524
عمر بن ابى ربيعه: 246
عمر بن خطاب: 7، 10، 18، 21، 22، 23، 88، 122، 171، 172، 271، 318، 343، 349، 423، 427، 436، 501، 505، 523، 536، 547، 554، 561، 562، 566، 568، 575، 576
عمر بن عبد العزيز: 10، 13، 14، 16، 19، 38، 84، 131، 182، 297، 305، 310، 311، 312، 348، 349، 453، 559
عمر بن عبيد الله بن معمر: 321، 492، 479
عمرو بن المخلاه كلبى: 18
عمرو بن براقه: 566
عمرو بن سعيد: 130، 492
عمرو بن سعيد بن عاص: 12، 21، 130، 151، 155، 158، 260، 292، 305، 428، 435، 502، 503، 522، 526، 528، 529، 533
عمرو بن عجلان: 451
عمرو بن عمرو: 231
عمرو بن عمرو بن عدس: 234
عمرو بن مخلاة كلبى: 446
عمرو بن مسعده: 57
عمرو بن مسلم: 320
عمرو بن معاوية بن عمرو بن عتبة بن ابى سفيان:
414
عمرو بن معدى كرب: 9، 142، 423، 426، 564
عمرو بن هند: 233
عمره بنت عمرو: 407
عمرة بن طارق اليربوعى: 470
عمير بن ضابئ برجمى: 76
عنبسة بن ابى سفيان: 258، 259
عنبسة بن سعيد بن عاص: 79
عواء بن ضمضم مهرى: 358
عويم بن ساعده: 518، 520، 522
عياض بن ابى واقد ليثى: 204
عياض بن عدى: 358
عيسى بن داود: 536
عيسى بن على: 170
عيسى بن موسى: 96، 141، 171
عيشى: 29، 30
غزاله حرورى: 422
غزيّه انصارى: 305
غسّان بن عبّاد: 67، 68
غضبان بن قبعثرى: 486
غنيّه بنت عفيف بن عمرو: 386
غيلان دمشقى: 182
فاطمه بنت رسول الله: 54، 95، 60، 169، 330، 530، 555
فاطمه بنت عبد الملك: 182
فاطمه بنت عمر بن مصعب: 461
فرات بن زيد ليثى: 566
فراس: 465
فرزدق: 55، 197، 492، 563
فروة بن عمرو: 518، 521
فضل بن ربيع: 45، 96، 126، 333، 334
فضل بن سليمان: 66
فضل بن سهل: 118
فضل بن عباس: 510، 528، 530
فضل بن يحيى: 298، 299
فقيم بن جرير بن دارم: 206
قاسم بن جعفر: 114
قاسم بن معن: 294
قبط: 137
قبيصة بن ذؤيب: 183، 291
قتيبة بن مسلم: 97، 107، 135
قثم بن جعفر: 114
قدامة بن ابراهيم جمحى: 458
قدامة بن مظعون: 562
قريش: 1، 13، 15، 16، 20، 62، 74، 94، 103، 129، 131، 182، 190-194، 198، 203، 204، 234، 250، 277، 279، 280، 294، 301، 303، 307، 310، 319، 323، 347، 349، 365، 411، 454، 461، 466-468، 478، 481، 494، 496-499، 503، 506، 508، 509، 512 - 518، 520-526، 528-537، 561، 562
قعقاع بن معبد بن زراره: 234
قفارة بن سياك كندى: 358
قيس بن جحدر بن ثعلبة: 393، 488
قيس بن خطيم بن عدى اوسى: 302
قيس بن زهير: 172
قيس بن عاصم منقرى: 556، 569
قيس بن عمرو بن مالك: 201
قيس بن ملوح: 337
قيس عيلان: 92، 446
قين بن جسر: 277
كبشة بنت ارقم: 407، 408
كثير بن عبد الله: 58
كثير عزه: 189
كرز بن عامر: 256، 564
كسرى: 155، 231، 234، 547
كعب بن جعيل تغلبى: 197، 198
كعب بن سور أزدى: 576
كعب بن مالك: 449
كلاب: 62
كلب: 525
كلب: 278، 360، 525
كلثوم بن هدم: 281
كنانه: 308
كنانه: 131، 362، 424، 563
كنانة بن ربيع: 331
كنده: 37، 280، 363، 579
كندى بن حارثة: 360
لقيط بن زرارة: 234، 578
ليلى اخيليه: 440، 441، 448
مابورا: 244
ماريه بنت شمعون قبطى: 244
مالك اشتر: 159، 169
مالك بن ادهم: 164
مالك بن اسماء: 459
مالك بن انس: 289، 307
مالك بن خداش خزاعى: 321
مالك بن دخشم: 513
مالك بن دينار: 81
مالك بن عمارة لخمى: 183، 184
مالك بن مسمع: 135
مالك بن نويره: 242، 568، 569
مأمون: 6، 8، 11، 29، 30، 31، 32، 33، 34، 40، 41، 42، 43، 44، 45، 46، 47، 53، 54، 55، 56، 57، 67، 68، 85، 110، 111، 112، 113، 114، 115، 116، 118، 248، 249، 431، 459، 581
ماويه دختر عفزر: 370، 371، 372، 373
مبارك بن عبد الجبار صيرفى: 19
متوكل: 10، 14، 15، 18، 20، 350
مجاشع بن مسعود: 142
مجنون البكرات: 56
مجنون (شاعر): 337
محرز بن أبى هريره: 363
محرز بن جعفر: 303، 562
محمد بن ابى بكر: 305، 306
محمد بن ابى حذيفة: 262، 263
محمد بن اشعث خزاعى: 170
محمد بن حفص/ابو يقظان: 343
محمد بن رزين خزاعى: 163
محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن: 9، 161
محمد بن عبد الله بن طاهر: 14
محمد بن عبد الله عتبى: 19
محمد بن عبد الله قرشى: 60
محمد بن عروه: 307
محمد بن على بن عبد الله: 310
محمد بن عمير بن ابى شمر كندى: 451
محمد بن عمير بن عطارد تميمى: 76
محمد بن عيسى جعدى: 26
محمد بن كعب قرظى: 329
محمد بن مروان: 19، 462، 463، 464، 465، 472، 490
محمد بن مسلمة: 331
محمد بن مصعب: 461
محمد بن يحيى ربعى: 60
محمد بن يحيى علوى: 54
محمد بن يزداد: 29
مختار ثقفى: 131، 137، 144، 464
مخلاة كلّبى: 446
مدائنى: 97
مذنوب همدانى: 195
مراجل: 581
مرثد بن اوس بن حارثه: 363
مرجئه: 112
مرداس بن ادّية: 265
مروان بن ابى حفصه: 345
مروان بن حكم: 18، 9، 98، 99، 151، 198، 217، 223، 347، 440، 446، 462، 546، 553
مروان بن محمد: 88، 174، 295، 304، 311
مزيد: 296
مزيد المدينى: 24
مسعود بن قيس: 578
مسعودى: 7، 20
مسكين دارمى: 230
مسلم بن عبد الله: 339
مسلم بن عمرو باهلى: 467، 490
مسلم بن قتيبه: 97، 107
مسلمة بن عبد الملك: 174
مسلمة بن محارب: 321
مسيّب بن زهير: 101
مصعب بن عبد الله: 13، 10، 18، 26، 32، 45، 46، 53، 54، 67، 88، 96، 32، 45، 46، 53، 54، 67، 88، 96، 102، 113، 126، 141، 161، 163، 168، 176، 217، 273، 280، 281، 289، 292، 301، 319، 320، 325، 387، 405، 414، 448، 450، 458، 574
مصعب بن عمير: 329
مصقلة بن هبيره شيبانى: 418
مضر: 62، 102، 103، 109، 174، 338، 348، 563
مطرف بن سيدان: 488
مطّرف بن مغيرة بن شعبه: 504
معاذ بن جبل: 508
معاوية بن ابى سفيان: 16، 94، 130، 223، 291، 341، 347، 365، 462، 495، 558
معاوية بن حرب: 153، 154، 155، 219، 220، 293، 294، 557
معاوية بن عبد الله بن جعفر: 412
معتصم: 14، 40، 57
معاوية بن عبد الله بن جعفر: 412
معتصم: 14، 40، 57
معمر بن مثنى: 151، 370
معن بن اوس: 570
معن بن زائدة: 23، 24
معن بن عدى: 518
مغيرة بن أخنس: 449، 569
مغيرة بن الاخن: 568
مغيرة بن شعبه: 18، 20، 417، 418، 478، 484، 504
مغيرة بن عبد الرحمن مخزومى: 433
مغيرة بن عبد الله: 25
مقاتل بن مسمع: 419
مقداد بن اسود: 280
مقنع كندى: 451
مقوقس: 244
ملحان بن حارثة: 359
منبوذ: 435
منذر بن بشر: 135
منذر بن جارود: 135
منذر بن زبير: 569
منصور: 6، 7، 10، 9، 23، 24، 33، 54، 59، 65، 66، 68، 88، 96، 97، 101، 114، 116، 117، 120، 126، 127، 129، 133، 161، 164، 171، 173، 180، 247، 248، 257، 295، 323، 342، 350، 351، 354، 356، 415، 430
منهال تميمى: 569
موسى الهادى: 142
موسى بن زهير بن منظور فزارى: 574
موسى بن عقبه: 109
موسى بن كعب: 170
موسى بن مصعب: 581
موسى (ع): 68، 92
مهدى: 26، 53، 54، 58، 65، 66، 121، 142، 249، 250، 294، 347، 355
مهدى عباسى (خليفه): 68، 170
مهرد بنت ابى هزومه: 407
مهلب بن ابى صفره: 135، 346، 463، 479
مهلبيه: 250
ميسرة بن عزيز: 37
ميمون حضرمى: 430
نائلة بنت فرافصه: 557
نابغۀ ذبيانى: 84، 347، 368، 373، 378، 501
نابئ بن زياد بن ظبيان: 488
نجاشى: 11، 17، 137، 201، 202، 203، 204، 205، 206، 209، 210، 212، 216
نجود بنت ثور: 363
نصر بن سيار: 107، 108، 345
نعمان بن بشير: 11، 199، 200، 223، 224، 226
نعمان بن ثابت (ابو حنيفه): 60
نعمان بن حارث: 391، 392، 393
نعمان بن عجلان: 523
نعمان بن منذر: 155، 233، 340، 347، 359، 360، 368، 369، 391
نعيم بن عمرو بن اهتم: 194
نفيس بن محمد: 27
نمر بن قاسط: 174، 234، 235
نورى القيسى: 374
نوفل بن عمارة: 301
نهار بن توسعه: 344
واثق: 85، 86
واقدى: 110، 176، 281، 282، 450، 471، 491
وضاح: 182
وليد بن عبد الملك: 282، 311، 420، 437، 447، 467
وليد بن عقبه: 168، 172، 533، 535، 557
وليد بن هشام: 172
وليد بن يزيد: 258، 493
وهب بن جرير: 193
وهم بن عمرو: 361، 362، 391، 392
هاجر: 581
هادى: 54
هارون الرشيد: 6، 8، 11، 23، 20، 28، 58، 122، 245، 246، 325، 333، 338، 580، 581
هارون بن ابى بكر: 434
هارون بن عبد الله زهّرى: 432
هبيرة بن مرّه قشيرى: 455
هدبة بن خشرم: 208
هذيل: 209، 210، 451، 476
هذيل بن ظالم: 358
هرمس: 32
هشام بن صالح: 439
هشام بن عبد الملك: 12، 17، 62، 106، 124، 182، 253، 416، 493
هشام بن عروه: 276، 348، 453، 454، 573
هشام بن محمد: 357، 384، 407
همام بن قبيصة نميرى: 446
همام بن يحيى: 317
هند بن ابى هالة: 312
هند بنت اسماء: 459
هند بنت ربيعه: 346
هوازن: 205، 386
هيثم بن اسود: 484
هيثم بن عدى: 34
هيثم بن كليب: 564
يحيى الجبورى: 469
يحيى بن اكثم: 6، 29، 31، 33، 111
يحيى بن حصين بن منذر ذهّلى: 107
يحيى بن حكم: 462
يحيى بن خالد: 11، 245، 246، 298، 325، 328
يحيى بن كثير: 471
يحيى بن مبشّر: 470، 471، 490
يحيى بن محمد بن عبد الله بن ثوبان: 562
يزيد بن ابى سفيان: 535
يزيد بن اسد: 254، 256
يزيد بن الرقّاع عاملى: 467
يزيد بن حجية التيمى: 503
يزيد بن حصين حارثى: 575
يزيد بن رقاع عاملى: 461
يزيد بن رويم: 484
يزيد بن زياد: 329
يزيد بن عبد الملك: 106، 456
يزيد بن كعب بن شراحيل: 278
يزيد بن ماريه: 457
يزيد بن مزيد: 339
يزيد بن معاويه: 10، 13، 130، 172، 197، 200، 265، 304، 411، 446، 468، 495، 559
يزيد بن مفرّغ الحميرى: 154
يزيد بن موهب رملى: 303
يزيد بن مهلب: 136، 437، 438
يزيد بن هارون: 317
يعقوب (ع): 201
يعلى بن منيه: 439
يوسف بن عمر: 7، 73، 253، 257، 258
يوسف (ع): 127
يونس بن عبد الله بن سالم: 457
يونن بن يونان: 28
ابراهيم بن ابى حميم بصرى صيّرفى: 273
ابراهيم بن جعفر: 201
ابراهيم بن حمزة: 310، 433
ابراهيم بن سعيد الزهرى: 513
ابراهيم بن محمد بن عبد العزيز: 349
ابراهيم بن منذر حزامى: 97، 349، 355، 576
ابراهيم بن يحيى بن زيد بن ثابت: 426، 428، 429
ابن ابى فديك: 122، 123
ابن دأب: 109، 197
ابن شهاب: 201، 349، 568
ابن عياش: 488
ابن كلبى: 169
ابو الحسن أثرم: 19، 217، 230، 370
ابو الفرج اصفهانى: 17، 88، 457
ابو بكر هذّلى: 263
ابو جعفر ضبعى: 273
ابو حاتم سجستانى: 564
ابو خطاب انصارى: 223
ابو زناد: 428، 429
ابو عبد الرحمن عتبى: 58، 119، 173، 285، 493
ابو عبيد الله زبير: 213، 245، 447
ابو عبيده: 59، 204، 273، 373، 509
ابو غزيه: 250، 329، 330
ابو غسّان: 135
ابى بكر بن معمر بن عبد الله بن زيد: 426
ابى صالح: 276
احمد بن سعيد: 16، 17، 18، 19، 20، 21، 22، 122، 130، 143، 144، 359، 365، 384، 386، 409، 411، 412، 414، 416، 422، 423، 426، 433، 450، 479، 491، 492
احمد بن سليمان: 58، 69، 71، 164
ادريس بن ابى حفصه: 246
اسامة بن سعيد بن أبى سعيد المقبرى: 347
أسباط بن عيسى عذرى: 208
اسحاق بن ابراهيم تميمى: 85، 118، 185، 246
اسرائيل: 549
اسماعيل بن أبى اويس: 433
اسماعيل بن ابى خالد: 548
اسود بن قيس: 549
اصمعى: 58، 59، 69، 164
انس بن عياض: 143، 356
انماطى: 31
بغوى: 15، 564
ثابت بن زبير بن هاشم: 459
جعفر بن سليمان عتبى: 286
جعفر بن محمد صادق: 356
جميع بن عمر بن عبد الرحمن عجلى: 312
جميل بن مرثد كلبى: 276
جهم بن مسعده: 309
حارث بن خالد مخزومى: 468
حارث بن محمد عوفى: 305
حسن بن عبد الجبار: 40
حسن بن على: 312
حسين بن حسن اشقم: 273
خالد بن عطيّه: 130
داوود بن عيسى: 310
ذكوان: 109
زبير بن عباد بن حمزة: 310
زكريا بن عيسى: 201
زهير بن حسن: 420
زيد بن اسلم: 355
سرى بن اسماعيل: 34
سعد القصر: 439
سعد بن سعيد بن قيس انصارى: 201
سعد بن طريف: 89
سفيان بن عيينة: 94، 143، 317، 449
سليمان بن عباس: 582
سليمان بن عياش سعدى: 450
سويد بن منجوف السّدوسى: 469
شراحيل بن قعقاع: 564
شرقى بن قطامى: 473، 564
شعيب بن صفوان: 197
صفوان بن سليم: 317
عبد الرحمن بن ابى زناد: 273
عبد العزيز بن خطّاب: 273
عبد العزيز بن عمران: 431
عبد العزيز بن مطلّب: 433
عبد الله ابى نجيح: 330
عبد الله بن فائد: 320
عبد الله بن محمد بن حفص: 317
عبد الله بن مسلم: 461
عبد الله بن مصعب: 26، 53، 88، 102، 145، 217، 246، 294، 325، 347، 355، 455، 569، 575، 580
عبد الله بن معاويه: 72
عبد الله بن نافع: 297
عبد الله بن وهب: 355
عبد الوهاب بن يحيى بن عبّاد بن عبد الله بن زبير:
193
عبيد الله بن عرفجه: 434، 435
عبيد الله بن عمرو: 263
عبيد الله بن موسى بن طلحه: 420
عبيد بن حارثه: 549
عتبة بن ابو لهب: 500، 510
عتبى: 182، 560
عثمان بن عبد الرحمن جمحى: 346
عطاء بن يسار: 317
عكرمة بن ابى جهل: 514، 555
على بن زيد بن جدعان: 286، 287
علىّ بن سليم: 130
على بن صالح: 6، 8، 19، 38، 46، 113، 114، 126، 133، 258، 284، 339، 355، 359، 363، 373، 386، 453، 454
على بن عبد الله جوهرى: 273
على بن محمد بن عبد الله: 23، 24، 74، 129، 265، 276، 317، 321، 322، 323
على بن محمد بن مبارك: 318
على بن مغيره: 384
على بن هشام: 248
عمران بن مياح: 281
عمر بن ابى بكر مؤملى: 19، 92، 98، 124، 130، 147، 180، 201، 260، 272، 281، 339، 391، 423، 434، 440، 456
عمر بن ثابت: 273
عوانة بن حكم: 74، 87، 89، 94، 183، 473، 492، 563
عوف: 346
قحذم: 253
مالك بن اسماعيل نهدى/ابو غسان: 312
مبارك طبرى: 19، 59، 65، 68، 101، 117، 120، 165، 173، 350، 356
مجالد: 270
مجاهد بن ابو حجاج: 330
محرز بن جعفر: 303
محمد بن حرب: 548
محمد بن حسن مخزومى: 19، 106، 122، 132، 201، 303، 355، 435، 460
محمد بن رفاعة بن ثعلبة: 282
محمد بن سلام جمحى: 19، 62، 82، 94، 131، 146، 162، 165، 167، 181، 263، 338، 342، 343، 344، 346، 422، 437
محمد بن سوقه: 321
محمد بن ضحاك: 304، 305، 407، 426
محمد بن عبد الرحمن بن يزيد: 500
محمد بن عبد الرحمن مخزومى: 310
محمد بن عبد الله العتبى: 55
محمد بن عبيد الله بن ابى رافع: 273
محمد بن على بن محمد بن على: 94
محمد بن فليح: 568
محمد بن مسلم بن محمد بن هشام: 310
محمد بن مسلمه: 331
محمد بن مغيرة بن اسماعيل مخزومى: 434
محمد بن موسى بن سلمة: 435
مخرمة بن سليمان: 273
مدائنى: 19، 25، 26، 28، 66، 97، 137، 161، 162، 166، 169، 171، 179، 183، 198، 264، 265، 318، 319، 321، 323، 356، 419، 461، 479، 488، 491، 502
مسلم بن قتيبه: 320
معمر بن مثنى: 370
هشام بن محمد بن سائب كلبى: 276
ابطح: 95، 101
ابو قبيس: 453
أجياد: 95
احد: 30، 162، 174، 280، 289، 329، 348، 349، 366، 369، 379، 518، 524، 530، 535، 560
أرمينيه: 117
أريس (بئر): 427
اسبيجاب: 44
اسكندريه: 244، 262
اصفهان: 459، 464
افريقا: 98
البوباة: 358
البيداء: 283
الخلد: 33
الدسكرة: 49
الرافقة: 65
الرّبة: 90
السبخة: 480
الصلح: 253
المغيثه: 113
أوانا: 464
اهواز: 50، 56، 116، 133
باجميرا: 463
بستان (حش) موسى: 112
بصره: 10، 20، 22، 29، 50، 57، 58، 79، 97، 106، 114، 133-136، 151، 161، 162، 167، 170، 181، 258، 263، 265، 267، 268، 270، 412، 415، 463، 468، 471، 484، 490، 562، 577
بطن مرّ: 283، 284
بلخ: 108، 136
بلقاء: 90
حبشه: 124، 133، 300، 348، 514، 524، 526
حجاز: 10، 14، 255، 260، 267، 343، 445، 490
حجر الاسود: 430، 431
حجر (شهر): 147، 279
حرم: 101
حمص: 94، 180، 199، 434
حيره: 102، 155، 233، 359، 360، 361، 368، 370، 371، 391، 556
خالد (نهر): 253
خراسان: 8، 19، 32، 67، 79، 81، 85، 88، 97، 106، 107، 108، 109، 133، 135، 179، 248، 256، 264، 267، 298، 344، 345، 437، 459، 460
دار العجلة: 249
دار الندوه: 350
دجله: 33، 112، 488
دستبى: 503
دستميان: 50
دمشق: 29، 30، 64، 95، 182، 183، 217، 260، 311، 312، 463، 467، 557، 558
دير الجاثليق: 463
دير جماجم: 82
ذى الحليفه: 283
ذى المجاز: 204
ذى طوى: 284
رصافه: 53
زاب: 49
زاويه: 82
زمزم: 104، 498
سجستان: 24، 133، 136، 321، 339، 423
سرخس: 107
سقيفۀ بنى ساعده: 248، 506، 507، 513، 523، 561
سماوه: 138
سند: 133، 170
شام: 8، 83، 84، 92، 95، 101، 132، 171، 179، 185، 186، 192، 199، 224، 225، 228، 253، 254، 261، 262، 280، 291، 305، 329، 338، 345، 346، 381، 391، 392، 462، 463، 465، 466، 467، 485، 486، 489، 502، 504، 507، 525، 558، 575
صفين: 64، 76، 94، 132، 157، 159، 180، 254، 262، 305، 331، 503، 530، 556
ضريّه: 58
طائف: 74، 77، 256، 258، 259، 396، 421
عراق: 7، 19، 12، 18، 60، 62، 74، 75، 76، 77، 78، 79، 82-85، 88، 109، 133، 142، 151، 177، 185، 195، 248، 253-257، 259، 260، 262، 263، 270، 288، 359، 419 - 421، 446، 461-464، 467، 468، 474، 480، 483، 484، 486-488، 490، 491، 502
عسفان: 283
فارس: 133، 154، 170، 232، 258، 321
فرات: 33
فلسطين: 183، 437، 562
قباء: 196، 289، 326
كرمان: 133
كعبه: 48، 145، 163، 164، 183، 245، 273، 279، 330، 350، 421، 453، 471
كنار: 123
كناسه: 203، 261، 320
كوفه: 25، 34، 38، 49، 75، 79، 82، 84، 85، 88، 130، 132، 133، 134، 135، 136، 137، 138، 149، 151، 167، 168، 177، 203، 230، 251، 257، 260، 261، 270، 320، 321، 325، 409، 463، 468، 469، 478، 484، 489، 490، 533، 557، 558
لوبه شاپور: 253
مدائن: 96، 179، 464
مدينه: 8، 9، 10، 14، 15، 23، 24، 26، 27، 29، 58، 63، 64، 84، 100، 101، 110، 122، 123، 124، 126، 129، 130، 133، 143، 151، 163، 167، 170، 172، 180، 182، 194، 196، 202، 204، 217، 218، 223، 229، 230، 246، 247، 250، 262، 275، 281، 282، 283، 284، 289، 290، 295، 304، 323، 331، 332، 334، 427، 435، 445، 450، 452، 454، 456، 462، 475، 485، 500، 501، 507، 519، 522، 523، 527، 528، 529، 530، 533، 535، 536، 543، 549، 554، 558، 568، 574
مربد: 268
مرو رود: 344
مسجد اعظم (كوفه): 75
مسجد الفضيخ: 290
مسجد النبى (ص): 552
مسكن: 82، 463، 464، 473
مصر: 10، 16، 34، 170، 182، 244، 260، 262، 267، 285، 305، 306، 419، 435، 436، 439، 488
مكران: 133
مكه: 3، 2، 9، 10، 14، 15، 17، 24، 40، 58، 66، 74، 95، 96، 100، 113، 120، 122، 129، 144، 163، 202، 239، 240، 241، 242، 246، 258، 259، 260، 273، 275، 276، 278، 280، 283، 289، 290، 312، 321، 323، 329، 350، 450، 461، 468، 473، 476، 485، 502، 506، 510، 514، 522، 529، 530، 533، 535، 554، 555
منى: 239، 283، 430، 450
موصل: 463
ميمون (بئر): 101، 430
نجران: 204
نجف: 321
نفيس (قصر): 27
نهروان: 13، 49، 284، 298، 503، 504
هند: 133
هيت: 446
يمامه: 147، 148، 202، 242، 250، 431، 518
يمن: 250، 255، 260، 308، 318، 357، 358، 421، 445، 526، 532، 568
ينبع: 246، 247
الاحتجاج، الطوسى، المرتضوية، النجف 1350 ه
الأحكام السلطانية، الماوردى، البابى الحلبى، مصر.
أخبار النساء، ابن قيم الجوزية، تحقيق: نزار رضا، بيروت.
أخبار القضاة، القاضى وكيع، تحقيق: عبد العزيز المراغى، مصر.
أدب الدنيا والدين، الماوردى، مصر.
أسرار البلاغة، الجرجانى، تحقيق: ريتر. استانبول.
الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، ابن عبد البر الأندلسى، مصطفى محمد، مصر.
أسد الغابة فى معرفة الصحابة، ابن الأثير، الإسلامية، طهران.
الاشتقاق، ابن دريد، القاهرة، 1958.
الأصمعيات، الأصمعى، تحقيق: عبد السلام هارون و أحمد شاكر، مصر.
إعجاز القرآن، الباقلانى، تحقيق: السيد أحمد صقر، مصر.
الأعلام، الزركلى، 1955.
الأغانى، الأصفهانى، بولاق، و دار الكتب المصرية.
الأقيشر الأسدى، أخباره و أشعاره، بقلم الطيب العشاش حوليات الجامعة التونسية، ع 8، سنة 1971.
الإمامة و السياسة، ابن قتيبة، مصطفى محمد، مصر.
الإمتاع و المؤانسة، ابو حيان التوحيدى، تحقيق: أحمد أمين و الزين، مصر.
إنباه الرواة، القفطى، تحقيق: أبو الفضل إبراهيم، مصر.
الإنباه على قبائل الرواة، ابن عبد البر الأندلسى، القاهرة 1350 ه.
الانتقاء فى فضائل مالك و الشافعى و أبى حنيفة، ابن عبد البر الأندلسى، القاهرة، 1350 ه.
أنساب الأشراف، البلاذرى، ح 2، تحقيق: حميد اللّه، مصر، ح 4-5، القدس.
بلاغات النساء، احمد بن أبى طاهر، الحيدرية، النجف.
بلوغ الإرب، الألوسى، الرحمانية، 1924.
البيان و التبيين، الجاحظ، تحقيق: عبد السلام هارون، القاهرة.
تاج العروس، الزبيدى، بولاق، القاهرة.
تاريخ الأدب العربى، بروكلمان، ترجمة عبد الحليم النجار.
تاريخ الإسلام، الذهبى، القدسى، مصر.
تاريخ بغداد، الخطيب البغدادى، السعادة، مصر 1931.
تاريخ الرسل و الملوك، لطبرى، تحقيق: أبو الفضل ابراهيم، مصر.
تحفة العروس و نزهة النفوس، محمد بن احمد التجانى مكتبة التراث الإسلامى، القاهرة، 1987.
التذكرة السعدية فى الأشعار العربية، العبيدى، تحقيق: د. عبد اللّه الجبورى، بغداد، 1972.
التعازى، المدائنى، تحقيق: ابتسام الصفار و بدرى محمد فهد، بغداد.
التمهيد و البيان فى مقتل الشهيد ثمان، الأشعرى، تحقيق: د. محمود يوسف زايد، بيروت.
تهذيب ابن عساكر، عبد القادر بدران، 1-7، دمشق 1329.
تهذيب التهذيب، ابن حجر العسقلانى، حيدرآباد.
ثمار القلوب فى المضاف و المنسوب، الثعالبى، القاهرة، 1908.
الجامع لأحكام القرآن، القرطبى، دار الكتب المصرية.
الجامع الصغير فى أحاديث البشير النذير، السيوطى، الخيرية، مصر 1321 ه.
الجليس الصالح الكافى، معافى بن زكريا، تحقيق: د. محمد مرسى الخولى، عالم الكتب بيروت، 1983.
جمهرة أنساب العرب، ابن حزم، تحقيق: عبد السلام هارون، مصر.
جمهرة خطب العرب، أحمد زكى صفوت، مصر.
جمهرة رسائل العرب، احمد زكى صفوت، مصر.
جمهرة نسب قريش و أخبارها، الزبير بن بكار، تحقيق: محمود شاكر، مصر.
الحماسة البصرية، ابن البصرى، تحقيق: د، مختار الدين احمد، حيدرآباد.
الحماسة، ابو تمام، صبيح، مصر.
و طبعة السعودية بتحقيق د. عبد اللّه عسيلان، 1981.
الحماسة، البحترى، تحقيق: كمال مصطفى، مصر.
الحيوان، الجاحظ، تحقيق: عبد السلام هارون، مصر.
خزانة الأدب، البغدادى، السلفية، مصر.
الخصائص، ابى جنى، تحقيق: محمد على النجار، مصر.
الدرر اللوامع على همع الهوامع، الشنقيطى، القاهرة، 1910.
الديارات، الشابشتى، تحقيق: كوركيس عواد، بغداد.
ديوان ابراهيم بن هرمة، تحقيق: محمد جبار المعيبد، النجف 1969.
ديوان الأفوه الأودى، تحقيق: عبد العزيز الميمنى، مجموعة الطرائف الأدبية.
ديوان الإمام على، الشركة الحديثة للطباعة و النشر، بيروت.
ديوان جرير، تحقيق: الصاوى، مصر.
ديوان حاتم الطائى، خمسة دواوين العرب، الأهلية، بيروت، لندن 1872.
تحقيق: فوزى عطوى. بيروت، تحقيق: كرم البستانى، مكتبة صادر، بيروت.
ديوان حسان بن ثابت، تحقيق: عبد الرحمن البرقوقى، مصر.
ديوان زهير بن أبى سلمى، دار الكتب المصرية.
ديوان زيد الخليل، تحقيق: د. نورى القيسى، بغداد.
ديوان عبيد الله بن قيس الرقيات، تحقيق: د. محمد يوسف نجم، بيروت.
ديوان عدى بن زيد العبادى، تحقيق: محمد جبار المعيبد، بغداد.
ديوان عمر بن أبى ربيعة، بيروت، 1961.
ديوان عمرو بن معديكرب، تحقيق: هاشم الطعان، بغداد.
ديوان ليلى الأخيلية، تحقيق: خليل و جليل العطيه، بغداد.
ديوان كثير عزة، تحقيق: د، إحسان عباس، بيروت.
ديوان كعب بن مالك الأنصارى، تحقيق: سامى مكى العانى، بغداد.
ديوان مسكين الدارمى، تحقيق: عبد الله الجبورى، بغداد.
ديوان النابغة الذبيانى، تحقيق: د. شكرى فيصل، دار الفكر، بيروت.
ديوان الهذليين، دار الكتب المصرية، 1965.
ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى، المحب الطبرى، القدسى، مصر، 1356 ه ربيع الأبرار، الزمخشرى، تحقيق: الدكتور سليم النعيمى، بغداد.
رغبة الآمل من كتاب الكامل، المرصفى، دار البيان.
الروض الأنف فى تفسير ما اشتمل عليه حديث السيرة النبوية لابن هشام السهيلى، الجمالية، مصر، 1914.
روضة المحبين، ابن قيم الجوزية، تحقيق: أحمد عبيد، مصر.
زهر الآداب، الحصرى، مصر، 1953.
الزهرة، ابن داود الظاهرى، مخطوطة مكتبة المتحف العراقى.
سمط اللآلىء فى شرح أمالى القالى، البركرى، تحقيق: الميمنى، القاهرة 1901.
السنن (الجامع الصحيح)، الترمذى، تحقيق: أحمد محمد شاكر، مصر.
السنن، ابن ماجه، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقى، مصر.
سير أعلام النبلاء، الذهبى، تحقيق: المنجد و الأبيارى، مصر.
سيرة عمر بن الخطاب، ابن الجوزى، القاهرة.
السيرة النبوية، ابن هشام، تحقيق: السقا و جماعته، مصر.
شاعرات العرب، عبد البديع صقر، بيروت.
الشافية، ابن الحاجب، مصر.
شرح ألفية ابن مالك، ابن عقيل، تحقيق: محمد محيى الدين عبد الحميد، مصر.
شرح ديوان الحكامسة المرزوقى، القاهرة 1951.
شرح شواهد المغنى، السيوطى، دمشق.
شرح الشواهد الكبرى، العينى، القاهرة 1299.
شرح ديوان أبى العتاهية، دار التراث، بيروت.
شرح الشافية، الأسترأبادى، تحقيق: محمد محيى الدين عبد الحميد و جماعته، مصر.
شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحديد، دار مكتبة الحياة، بيروت.
شذرات الذهب فى أخبار من ذهب، ابن العماد الحنبلى، القدسى، مصر، 1350.
شعب الإيمان، البيهقى، مصر.
شعر الأخطل، صنعة السكرى، تحقيق: د، فخر الدين قباوة، حلب.
شعر عبد الرحمن بن حسان، تحقيق: د، سامى مكى العانى، بغداد.
شعر يزيد بن مفرغ الحميرى، تحقيق: د، سامى مكى العانى، بغداد.
الشعر و الشعراء، ابن قتيبة، دار الثقافة، بيروت 964.
شعراء أمويون، ق 3، دراسة و تحقيق: د. نورى حمودى القيسى، المجمع العلمى العراقى 1982 (شعر ابن البرصاء).
شعراء النصرانية، الأب لويس شيخو، دار المشرق، بيروت 967.
شمائل الرسول (ص)، ابن كثير، مصر.
الصبح المنير فى شعر أبى بصير الأعشى و الأعشين الآخرين، تحقيق: جاير.
صبح الأعشى، القلقشندى، دار الكتب المصرية.
الصحاح، الجوهرى، تحقيق: أحمد عبد الغفور العطار، مصر.
صحيح البخارى، البخارى، صبيح، مصر.
صفة الصفوة، ابن الجوزى، حيدرآباد.
الصناعتين، العسكرى، تحقيق: البجاوى و أبو الفضل ابراهيم، مصر.
طبقات الشعراء، ابن المعتز، تحقيق: عبد الستار فراج، مصر.
الطبقات الكبير، ابن سعد، ليدن. و دار صادر بيروت.
طبقات فحول الشعراء، ابن سلام، تحقيق: محمود محمد شاكر، مصر.
عبد اللّه بن همام السلولى، د. نورى القيسى، مجلة المجمع العلمى العراقى، ح 4، م 37، سنة 1986.
عبيد اللّه بن عبد اللّه المسعودى، و ما بقى من شعره، مهدى عبد الحسين النجم مجلة البلاغ، ع 6 و 7 سنة 1980 بغداد.
العبر فى خبر من غبر، الذهبى، تحقيق: المنجد، الكويت.
عصر المأمون، رفاعى، دار الكتب المصرية، 1928.
العفو و الاعتذار، الرقام البصرى تحقيق: د. عبد القدوس أبو صالح، الرياض 1981.
العقد الفريد، ابن عبد ربه الأندلسى، مصر. بولاق.
العمدة، ابن رشيق القيروانى، تحقيق: محيى الدين عبد الحميد، مصر.
عيون الأثر فى المغازى، ابن سيد الناس اليعمرى، القدسى، مصر 1356 ه.
عيون الاخبار، ابن قتيبة، دار الكتب المصرية.
غرر الفوائد و درر القلائد (الأمالى)، الشريف المرتضى، تحقيق: أبو الفضل ابراهيم، مصر.
الفاخر، المفضل بن سلمة، بريل، ليد 1915.
فتوح البلدان، البلاذرى، تحقيق: صلاح الدين المنجد، مصر.
الفخرى فى الآداب السلطانية، ابن الطقطقى، مصر.
الفرق بين الفرق، البغدادى، تحقيق: محيى الدين، مصر.
الفهرست، ابن النديم، الاستقامة، مصر.
فهرست ابن خير، ابن خير الإشبيلى، قومش، إسبانية، 1894.
فوات الوفيات، ابن شاكر الكتبى، القاهرة 1953.
القاموس المحيط، القيروزآباى، البابى الحلبى، مصر.
الكامل فى التاريخ، ابن الأثير، دار صادر، بيروت.
الكامل فى اللغة و الأدب، المبرد، تحقيق: أحمد محمد شاكر، القاهرة.
كتاب الردة، الواقدى، اعتنى بتهذيبه محمد حميد الله، المؤسسة العالمية، باريس، 1989.
لباب الآداب، أسامة بن منقذ، تحقيق: أحمد محمد شاكر، القاهرة، 1953.
اللباب فى تهذيب الأنساب، ابن الأثير، القدسى، القاهرة 1357.
لسان العرب، ابن منظور، بولاق.
لسان الميزان، ابن حجر العسقلانى، حيدرآباد، 1330 ه.
مالك و متمم ابنا نويرة، ابتسام الصفار، بغداد، 1968.
مجمع الأمثال، الميدانى، تحقيق: محى الدين عبد الحميد، 1959.
محاضرات الأدباء و محاورات الشعراء و البلغاء، الراغب الأصبهانى، مكتبة الحياة، بيروت.
المحاسن و المساوىء، البيهقى، بيروت 1960.
المجسّر، محمد بن حبيب، حيدرآباد.
المحكم و المحيط الأعظم، ابن سيدة، الحلبى، مصر.
المختار من شعر بشار، الخالديان، تحقيق: محمد بدر الدين العلوى، القاهرة.
مختصر التاريخ، ابن الكازرونى، تحقيق: د مصطفى جواد بغداد، 1970.
المختصر فى الشمائل و السير للترمذى، محمود سامى، مصر، 1950.
مروج الذهب و معادن الجوهر، المسعودى، طهران.
المستقصى فى أمثال العرب، الزمخشرى، تحقيق: محمد عبد المعيد خان، حيدرآباد.
المستدرك على نهج البلاغة، هادى كاشف الغطاء، النجف.
المسلسل، التميمى، تحقيق: محمد عبد الجواد، مصر.
المسند، التميمى، تحقيق: محمد عبد الجواد، مصر.
المشتبه، الذهبى، تحقيق: البجاوى، القاهرة 1965.
المعارف، ابن قتيبة، تحقيق: د. ثروة عكاشة، مصر.
معاهد التنصيص، العباسى، مصر 1947.
معجم الأدباء، ياقوت، مرغليوث، مصر.
معجم القاب الشعراء، الدكتور سامى مكى العانى، بغداد 1972.
معجم الشعراء، المرزبانى، تحقيق: عبد الستار فراج، مصر.
معجم المؤلفين، كحاله، الترقى، دمشق.
معجم البلدان، ياقوت، طهران، 1965.
مغازى رسول اللّه، الواقدى، تحقيق: مارسدن، اكسفورد.
المغانم المطابة فى معالم طابة، الفيروزآباد، تحقيق: حمد الجاسر، دار المعرفة.
مغنى اللبيب عن كتب الأعاريب، ابن هشام، القاهرة 1959.
المفضليات، المفضل الضبى، تحقيق: عبد السلام هارون و أحمد شاكر، مصر.
المقاصد الحسنة فى بيان كثير من الأحاديث المشتهرة على الألسنة السخاوى، تحقيق: عبد اللّه الصديق، دار الأداب.
مقامات العلماء، الغزالى، تحقيق: محمد الحديثى، بغداد 198.
المقتضب، المبرد، تحقيق: محمد عبد الخالق عضميه، مصر.
الملل و النحل، الشهرستانى، الكيلانى، القاهرة.
من عاش بعد الموت، الحافظ أبو بكر بن أبى الدنيا.
الموشح، المرزبانى، القاهرة، 1325 ه.
الموفقى فى النحور، ابن كيسان، مخطوطة المغرب و مصورة لدى الدكتور عبد الحسين الفتلى.
ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، الذهبى، تالبجساوى القاهرة، 1382 ه.
نثر الدرر، أبو سعيد منصور بن الحسين الأبى بتحقيق محمد على قرنة القاهرة دار الكتب المصرية.
النجاشى الحارثى، أخباره و شعره، جمعها و حققها و قدمها صالح البكارى و الطيب العشاش حوليات الجامعة التونسية، العدد، 12 سنة 1982.
نسب قريش، مصعب الزبيرى، تحقيق: بروفنسال، مصر.
نكت الهميان فى نكت العميان، الصفدى، مصر 1911.
نهاية الأرب فى فنون الأدب، النويرى، دار الكتب المصرية 1929.
نور الأبصار فى مناقب آل النبى المختار، الشبلنجى، مكتبة الجمهورية العربية 1951.
نور القبس المختصر من المقتبس، اليغمورى، بيروت 1964.
همع الهوامع شرح جمع الجوامع، السيوطى، السعادة، مصر 1327 ه.
الوحشيات، أبو تمام، دار المعارف، مصر.
الوزراء و الكتاب، الجهشيارى، تحقيق: السقا و جماعته، مصر.
وفاء الوفا بإخبار دار المصطفى، السمهودى، السعادة، مصر 1955.
وفيات الأعيان، ابن خلكان، النهضة، مصر.
وقعة صفين، نصر بن مزاحم، تحقيق: عبد السلام هارون، مصر
Abstract
The oldest way of compiling history, is to gather the scattered and independent narratives in various subjects and to mention the narrators exactly.
The book "al-Akhbar al-Movafaghiat" is a kind of these books, which includes 439 independent reports. Some of these reports have relation and harmonies with each other and according to their numbers and order have been compiled and the exact names of their narrators have been mentioned. Some of these reports are so short in some lines and
some of them are so long which include some pages.
The recorded reports have literary, moral, social and historical subjects and contents and include moral poems, anecdotes and exortations and maxims.
The author of this book is Abou Abdollah Zobeir Ibn Bakkar , the successful writer of Abbasi period (the successor of Kaliph Motamed Abbasi) .
He lived in the third century and died in 257 A.H. Because Movafagh dedicated this book to him , he called it " al-Akhbar al-Movafaghiat " .The lineage of Zobeir Ibn Bakkar with five mediators reaches to Zobeir the companion of the prophet and his uncle is Mosab Ibn
Zobeiri one of the great genealogists in the second century.
In addition to writing and governmental jobs, he was a judge in Mecca. There fore, authentic and reliable news and narratives were accessible for him. Since, according to the opinions of many historians he was trustworthy and reliable, this work and his other works are very important among Islamic thinkers and historians.
It is very important in this book to note that his author has some tendencies against Omavi and for Alavi and reminds the bousehold of the prophet of Islam with respect.