محمد کربلا

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بدری، علی، 1374-

عنوان و نام پديدآور:محمد کربلا/علی بدری.

مشخصات نشر:یزد: شهد علم، 1401.

مشخصات ظاهری:[96] ص.؛ 21×14/5 س‌م.

شابک:250000 ریال‌978-600-8418-90-0:

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

يادداشت:چاپ دوم: 1402.

یادداشت:کتابنامه: ص. [96]؛ همچنین به صورت زیرنویس.

موضوع:علی اکبر‌بن حسین، (علیه السلام)، 37؟ - 61ق.-- داستان

موضوع:Ali Akbar ibn Hoseyn -- Fiction

موضوع:داستان‌های فارسی -- قرن 14

Persian fiction -- 20th century

داستان‌های مذهبی -- قرن 14

Religious fiction -- 20th century

رده بندی کنگره:PIR8335

رده بندی دیویی:8فا3/62

شماره کتابشناسی ملی:8875009

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

اشاره

بسم الله الرحمن الرحیم

محمد کربلا

علی بدری

محمدِ کربلا

نویسنده: علی بدری

طراح و صفحه ارا: علی محمد خواسته

ناشر: شهد علم

تویت و تاریخ چاپ: اول بهار 1301

چایخانه: زلال کوثر

شمارگان: 1000 نسخه

قیمت: 257000 تومان

مرکز بخش یزد خیابان فرخی، پاساژ 110

تلفن: 09100106326

فهرست

صحنه اول ... 9

صحنه دوم ... 19

صحنه سوم ... 25

صحنه چهارم ... 31

صحنه پنجم ... 37

صحنه ششم ... 43

صحنه هفتم ... 49

صحنه هشتم ... 55

صحنه نهم ... 65

صحنه دهم ... 71

صحنه یازدهم ... 77

صحنه دوازدهم ... 83

صحنه سیزدهم ... 89

با توجه اینکه از زندگی حضرت علی اکبر(علیه السلام) قبل از واقعه کربلا اطلاعات چندانی در دست نیست، برخی از صحنه ها به ویژه از صحنه اول تا هفتم در تاریخ ثبت و مسجَّل نشده اند و تنها یک داستان پردازی از سوی نویسنده است، هر چند وقوع چنین صحنه هایی در زندگی حضرت علی اکبر دور از انتظار نیست. در نتیجه نوشتار پیش رو جز در مورادی که به منابع معتبر ارجاع دهی شده نمی تواند به عنوان مستند و منبع جهت وقایع تاریخی زندگی حضرت علی اکبر(علیه السلام) مورد استفاده قرار گیرد.

تقدیم به شش گوشه قیر خیر الوری

تقدیم به آنکه نهاده شد در تربتش شفا

تقدیم به آنکه مستجاب است زیر گنبدش هر دعا

تقدیم به گونه های خاکی و خونین اصحاب بلا

تقدیم به خواهران از برادر جدا

تقدیم به فرزند بزرگ پنجمین آل عبا

تقدیم به پسر ارشد سید الشهدا

تقدیم به فرزند به خون خفته در صحرا

تقدیم به جوان شهید دشت خون و بلا

تقدیم به علی بن حسین به محمد کربلا

صحنه اول

چشم های درشت و جذابش باز شده بود و روزنه های نور را دنبال می کرد. سرش را این طرف و آن طرف می چرخاند. گریه آرامی داشت تا اینکه گوش هایش تیز شد. صدای اذان در گوش راستش طنین انداز شد. تُن صدایی زیبا حتی زیبا تر از خود اذان گوش هایش را نوازش می داد. دست های کوچک و چون برف سفیدش را به صورت بابا کشید. ریش های نرم و شانه زده بابا اولین احساسی بود که با حس لامسه اش تجربه می کرد. گوش چپش منتظر شنیدن اقامه بود. بابا هنوز از دیدنش سیر نشده بود، ترجیح داد اقامه را برایش بخواند و بعد از آن سیر ببیندش. اقامه که تمام شد حسین گونه اش را روی گونه نوزاد گذاشت.

لب های زینب و کلثوم گل انداخته بود و مشغول رسیدگی به لیلا بودند. منتظر بودند تا نوبتی برادر زاده را به آغوش بکشند. علی بیرون در منتظر بود تا دست نوازش بر سر نوگل حسین بکشد. با گام هایش به حیاط خانه طروات می بخشید. تسبیحی در دست و ذکری بر لب. تا نوزاد را رویدستان حسین دید غنچه خنده بر لبانش نشست. دست هایش را بالا گرفت و بلند شکر خدا گفت. علی گام هایش را به سوی حسین

تغییر داد. حسین هم با لبی خندان به سوی پدر قدم بر می داشت. نوزاد را به آرامی روی دستان علی گذاشت. سفیدی و نورانیت صورت نوزاد اجازه نمی داد سفیدی پارچه ای که به آن پیچیده شده خود نمایی کند. علی گونه اش را روی گونه نوزاد گذاشت. بر بازوانش بوسه زد. قطره ای از گونه اش روان شد و روی بازوی نوزاد ریخت. مثل مرواریدی روی صدفی سفید.

•

پدر جان! شکر خدا سالم است.

•

حسین من! مبارک است قدوم این مولود.

•

پدر جان! منت نهید و اسمی برای مولود ما برگزینید.

•

پسرم! این حق پدر و مادر است که برای فرزند خود نام نیکو برگزینند.(1)

•

پدر ما چگونه در این امر بر شما مقدم شویم؟

•

فرزندم! تو رسم ادب به جا آوردی، برای پسرت نامی بگزین.

•

باشد پدر جان! حال که چنین دستور فرمودید، مولود را علی نامیدم.

•

علیِّ أعلی نگاهبانش باد.

•

الهی آمین!

•

علی را نزد مادرش ببر. بگذار لیلا علی را سیر، سِیر و تماشا کند.

•

امرتان مطاع است پدر جان!

علی زیر لب چیزی می گوید:

• کاش فاطمه هم بود و علی را، نوه اش را به آغوش می کشید.

حلقه های مروارید در چشمان حسین خود را نشان می دهد اما برای اینکه بابا ناراحت نشود بحث را عوض می کند.


1) بحار الأنوار، ج101، ص130.

• پدر جان با اجازه من علی را به مادرش بسپارم.

حسین با آنکه دلش نمی آمد علی را از علی جدا کند اما دستور پدر واجب الإطاعه بود از طرفی هم نمی خواست لیلا را خیلی منتظر بگذارد. بار دیگر علی در آغوش پدر جای گرفت. لب های حسین ذاکر بود و قلبش شاکر. کمی عقب عقب آمد. پشت کردن به پدر را بر خود روا نمی دید. علی متوجه شد و روی از حسین گرفت تا راحت باشد. حسین به سوی در خانه آمد هنوز رویش به سمت پدر بود. به آرامی با پایش در را گشود و داخل شد. اشک های لیلا حسین را متوجه خود کرد.

•

سلام بر آمنه!(1)

•

سلام خدا بر ولی خدا.

•

اشک های شوق است می دانم.

•

آری! شکر خدا فرزندم سالم است.

•

او را علی نامیدم.

•

علی! چه با مسمّی! مبارک است.

•

پدرم می گوید شبیه جدم رسول خداست. شبیه تر از همه.

•

بیهوده نیست که مرا آمنه صدا می کنید سرورم. برایتان محمد آورده ام.

بعد از کلی قربان صدقه رفتن حسین علی را به آغوش لیلا بر می گرداند. لیلا دست های حسین را می فشارد و علی را می گیرد. به چشم هایش خیره می شود و لَختی نگاه های مادرانه اش را نثار علی می کند. حسین سر بر سجده می گذارد و دور از چشم لیلا اشک می ریزد. هم


1) برخی از مورخان نام مادر حضرت علی اکبر(علیه السلام) را آمنه ثبت کرده اند، ر.ک: طبقات ابن سعد، ج1، ص369.

اشک شوق و هم اشک حُزن. سجده اش طولانی می شود. سر از سجده که بر می دارد مادر و پسر آرام چشم هایشان را روی هم گذاشته اند. حسین ملافه ای سفید بر می دارد و روی مادر و پسر می کشد. پیشانی هر دو را می بوسد و خانه را به قصد مسجد ترک می کند.

هفتمین روز میلاد علی بود و علی پشت در. از طرز در زدنش حسین متوجه می شود که کس دیگری همراه پدر پشت در است. بدون معطلی عبا به دوش به طرف در می آید. بابا را در آغوش می کشد و بوسه بر دستانش می زند. علی لباس سفید نویی بر تن دارد. عمامه سبزی بر سر و شالی بر کمر. حسن همراه علی برای تبریک آمده. با بره ای سیاه، پیشانی سفید و چاق و چله که میان دو پایش نگه داشته و به خنجر غلاف شده در کمرش اشاره می کند. حسن و حسین برای هم آغوش باز می کنند. انگار نفر سومی هم پشت سرشان ایستاده. مؤدب و دست به سینه سلام می دهد. عباس است. آغوش پر مهر حسین برایش گشوده می شود. بره داخل حیاط منتظر است تا عقیقه (1)شود و با خون خود دفع بلایی باشد از سر علی.

•

برادر جان زحمتتان شد.

•

این چه حرفی است. برای برادر زاده ام باید گوساله ای فربه می آوردم این که تحفه ناقابلی بیش نیست.

•

حسابی به زحمت افتادی. باشد که جبران کنم.

•

کاری نکردم. حال تعارف را کنار بگذار برادر و بگو ببینم این ماه پاره کجاست؟

•

پس بفرمایید داخل خانه تا نور چشمی را با نفس حقتان متبرک کنید.


1) عقیقه در روز هفتم تولد فرزند مستحب است. ر.ک: الکافی، ج6، ص27-29.

صدای یا اللهِ حسین توجه لیلا را که غرق تماشای چهره نورانی علی بود به خود جلب کرد. لیلا منتظر مهمان بود و کمی قبل لباس مناسبی بر تن کرده بود. بدون دستپاچگی برخواست و کمی مقنعه زرد و گل گلی تازه اش را که حسین برای چشم روشنی برایش هدیه داده بود مرتب کرد.

•

بفرمایید. صاحب خانه که نیازی به اجازه ندارد.

•

سلام خدا بر دختر ابی مرة ثقفی، همسر سید جوانان بهشت، مادر علی، نور دیده ی مرتضی.

•

سلام خدا بر امیرمؤمنان سرور هر دو جهان، مولای متقیان، پدر خسرو خوبان. سرورم منور کرده اند خانه خود را به قدوم مبارکشان.

•

مبارک است قدوم نوگل باغ حسین و لیلا.

•

همه از صدقه سر دعای خیر شماست آقای ما.حسن که مشغول گوش دادن به گفتگوی علی و لیلا بود، اجازه داد تا کلام علی تمام شود.

•

مبارک است قدوم علی، ثمره قلب حسین .

•

سرورمان حسن به سلامت باشند. مزین کرده اید خانه خود را به قدوم مبارک خود.

چاق سلامتی و احوال پرسی چند دقیقه ای بین خانواده رد و بدل می شود. حسن با کسب اجازه از علی آماده قربانی عقیقه می شود. داخل حیاط کوچک خانه حسین بره ناقلا در گوشه ای مشغول نشخوارِ علوفه ای است که ساعتی پیش نوش جان کرده. با آمدن حسن نگاهی به او می کند. برای چند لحظه از نشخوار کردن باز می ایستد و دوباره مشغول می شود و آرواره هایش را به چپ و راست و بالا و پایین حرکت می دهد. حسین هم بعد از حسن وارد حیاط می شود. با کاسه ای در دست. به

سمت چاه می رود و دلو را داخل چاه می اندازد. بعد از چند لحظه دلو بالا می آید. مقداری از آب دلو را داخل کاسه خالی می کند. کاسه را مقابل بره می گذارد. بره نگاهی به حسین می کند. از زاویه نگاهش پیداست که دقیقا به لب های حسین چشم دوخته است. سرش را نزدیک کاسه می کند و آب کاسه را هورت می کشد. بعد از نوشیدن آب «بع بع»ی می کند و به نشانه تشکر سری تکان می دهد. قطرات اشک از چشم های بره جاری می شود.حسن بره را رو به روی قبله می خواباند. از عباس می خواهد تا پاهایش را نگه دارد. خنجرش را که ساعتی پیش صیقل داده از کمر بیرون می کشد. با نام خدا خنجر را روی گلوی بره حرکت می دهد. بره شروع به دست و پا زدن می کند. حسین آبریز را از آب دلو پر می کند. روی دستان حسن می ریزد. حسن ابتدا خنجر و بعد گلوی بریده بره را خوب شست و شو می دهد. اشک در چشمان حسن حلقه می زند اما خود را کنترل می کند.

•

این هم برای قابله.

•

پاهایش را هم کنارِ سر می گذاریم و با هم به قابله می دهیم.

بره از پوست در آمده و آماده تقسیم شدن بین فقرا است. صدای علی در حالی که قُنداق علی اکبر را در دست دارد توجه حسین را به خود جلب می کند.

• پسرم! لیلا علی را برای سر تراشیدن آماده کرده.

حسین تیغ را بر سر علی اکبر مرور می دهد. آرام و با دقت. حتی اجازه نمی دهد یک خراش هم رویِ پوستِ سرِ علی اکبر جا خشک کند. موهای علی اکبر را در یک کفه و سکه های نقره را در کفه دیگر ترازو

می ریزد. درِ خانه به صدا در می آید. حسین که حدس می زند سائلی آمده، بی درنگ سکه های نقره را برداشته به طرف در می رود و با چهره ای خندان باز می گردد.

• پسر، کچلش شیرین تر است.لیلا که تا امروز به موهای پر پشت علی اکبر عادت کرده بود، با این حرف خودش را آرام می کند. حسین علی اکبر را روی بازویش می گیرد چند عدد مویی را که روی صورتش ریخته کنار می زند. گونه اش را روی گونه علی می گذارد.

بعد از روز ها سختی و ناخوشی صدای خنده و خوش حالی از کوچه های بنی هاشم بلند می شود. زنان بنی هاشم برای تبریک قدوم علی اکبر به خانه لیلا می آیند. گِرداگِرد ماه منیر حسین را می گیرند و منظم می نشینند. دخترکان همسایه علی را دست به دست می چرخانند و قربان صدقه اش می روند. میمونه کم مانده از شوق قالب تهی کند. هر نیم ساعت یک بار برای علی اکبرِ لیلا اسفند دود می کند.

•

چشم حسودان کور! شکر خدا ماهِ لیلا طلوع کرد.

•

مادر جان! دعای امیرمؤمنان در حقمان مستجاب شد. روز ازدواج من و سرورم حسین، مولایم علی از خدا برایم فرزندی چون ماه و شبیه رسول الله خواسته بود.

میمونه نمی تواند چشم از علی اکبر برگیرد. نوه اش را در برمی گیرد و مدام به چشم های این و آن نگاه می کند و زیر لب چیزی می خواند. باز هم راضی نمی شود و دست به منقل می برد و بساط اسفند را روبه راه می کند. برخی از زنان بنی هاشم برای لیلا تحفه می آورند و خوش حالی خود را از این طریق ابراز می کنند.

صحنه دوم

درِ خانه تق تق صدا می دهد. کسی پشت در است. صدای در زدنی آشنا. با طمأنینه و وقار. قبل از آنکه لیلا در را باز کند علی اکبر دوان دوان با پای برهنه به استقبال حسین می رود. حسین منتظر است تا آغوش گرمش را برای علی بگشاید. علی روی پنجه می ایستد و خود را بالا می کشد تا در را باز کند. حسین هم از پشت در به کمکش می آید. آرام در را هُل می دهد تا مبادا جگر گوشه اش زمین بخورد. زانو به زمین می زند و علی را که پیراهن آبی فیروزه ای بر تن دارد و آسمان را با آن روی زمین آورده با تمام وجود در آغوش می کشد. موهایش را بو می کند تا بوی جدش را استشمام کند. دست های کوچکش را آرام نوازش می کند. گونه اش را روی گونه علی می گذارد. علی را بغل می کند و برمی خیزد. سرش را خم می کند و داخل می شود. بوسه های پی در پی را روانه گونه ها و پیشانی چون ماهِ علی می کند. یک بار دیگر بوی جدش را استشمام می کند.

لیلا که دم در منتظر حسین است و با شور و شوق تمام پدر و پسر و عشق را سِیر می کند، با کاسه ای آب خنک و گوارا به استقبال حسین

می آید. حسین بعد از سلام و چاق سلامتی، کاسه را می گیرد و روی لب های علی می گذارد. علی اکبر کمی می نوشد و زیر لب چیزی می گوید. علی که بیشتر تشنه یِ آمدنِ حسین بود تا تشنه آب، کاسه را به لبان حسین نزدیک می کند. حسین دست هایش را روی دستان کوچک علی گذاشته زانو زده و از دست علی سیراب می شود.

حسین به طرف چاه می رود. بعد از پر کردن دلو تجدید وضو می کند. داخل خانه دو رکعت نماز می گذارد. سجده اش طولانی می شود. علی اکبر دلتنگ بابا می شود. کنار بابا سر به سجده می گذارد. «سبحان الله» گفتنش شیرینی خاصی دارد. سرش را کمی بالا می آورد. بابا هنوز در معراج است. جسمش در سجده و روحش آسمانی شده. حسین دلش نمی آید دُردانه اش را معطل کند. معراجش را کمی زودتر پایان می دهد تا معراج دیگری را با علی اکبر از سر گیرد. سر از سجده که بر میدارد علی دست هایش را دور گردن حسین حلقه می کند. لیلا با کاسه آبی دیگر سکوت پدر و پسر را می شکند.

•

نشنیده بودیم پسرها بابایی باشند. حالِ مولایم حسین غبطه خوردن دارد.

•

آمنه اهل حسادت نیست می دانم. اهل علی اکبر است.

•

امروز هوا گرم تر شده. هنوز عرق پیشانی تان خشک نشده. کاسه دیگری میل کنید تا این عطش فروکش کند.حسین با نگاهی پر از عشق کاسه آب را از دست لیلا می گیرد و به لبان نیم خشکیده اش نزدیک می کند.

•

بسم الله الرحمن الرحیم. دست لیلایم بی بلا. الحمدلله.

•

غذا حاضر است. هر چه کردم علی زودتر بخورد تا شما امروز راحت غذا میل کنید لب به غذا نزد. اصرار داشت که باید لقمه از بابا بگیرد. تازه از شیر گرفتمش بهانه گیری هایش بیشتر شده.

•

بابا چرا سربه سر بانو گذاشتی؟

•

دوست داشتم بابا بیاید. اول او بخورد.

•

بابا فدای محمدِ حسین.

اذان نزدیک بود و حسین راهی مسجد. علی اکبر دشداشه بابا را گرفته بود و به راحتی کنده نمی شد. آغوش گرم حسین دوباره برای علی گسترده شد. سینه اش را به سینه علی چسباند آنقدر محکم که ضربان قلب علی را حس کرد که تند تند به صدا در می آید. گونه اش را روی گونه علی گذاشت. علی آرام شد. دستش را به نشانه خدا حافظی بلند کرد. حسین علی را به آرامی پایین گذاشت. و آخرین بوسه را بر پیشانه اش زد.

صحنه سوم

پیراهن سفید عربی اش همیشه سفید بود. حتی وقتی که در کوچه با بچه ها خاک بازی می کرد. آستین دست هایش را تا نزدیک آرنج بالا می زد. مرتب و دقیق تا می کرد. مثل سایر بچه ها روی خاک و خُل لَم نمی داد. هنگام گل بازی بیشترین چیزی که می ساخت شمشیر و سپر بود و خیمه. دور خیمه ها خندق می کند. این بار هم در کوچه بنی هاشم با هم بازی هایش مشغول گِل بازی بودند. خیمه هایی که دورشان خندق داشت. تعداد سپاه دوست بسیار اندک و سپاه دشمن کرور کرور. به جای هر سرباز دشمن یک سنگ ریزه. تلی از سنگ ریزه ها نقش سپاه دشمن را بازی می کرد. سپاه دوست با اینکه کم بود اما نیروی ایمان آنها را رهبری می کرد. برخلاف سپاه دشمن کهفرمانده شان شیطان بود. میان دو لشکر یک گودی کَنده بود. شبیه قتلگاه. اطراف دو سپاه پر از آب بود اما فقط دشمن حق آب بردن داشت.

حسین کم کم نزدیک می شود. علی را مشغول بازی می بیند. از دور حدس می زند که باز هم گل پسر، میدان رزمی درست کرده. این را از تکبیر های علی خوب می شود حدس زد. منتظر می شود تا بازی علی

تمام شود. علی متوجه بازگشت بابا می شود و اردوگاه را به قصد دست بوسی بابا ترک می کند. چنان به آغوش بابا گرم می گیرد که انگار ده سال از او دور بوده. حسین گونه اش را روی گونه علی می گذارد. صدای نفس های علی حسین را یاد جدش رسول الله می اندازد.

با علی وعده می کند تا سری به مزار او بزنند. علی و حسین زائرِ مزارِ رسولِ خدا می شوند. در راه شیرین زبانی های علی خاطرات کودکی حسین را با رسول خدا بیشتر تداعی می کند. راه رفتنش، نگاه هایش، طرز حرف زدنش و ... رسول دیگری برای حسین مبعوث شده.

•

پدر جان! از جدمان رسول خدا برایم بگویید.

•

علی جان! میوه دل بابا! چگونه از جدمان بگویم حال آنکه تو خود آیینه رسول خدایی. اگر دلت برای او تنگ می شود، به جمال خود در آینه نگاه کن.

•

اما بابا جان! من می خواهم رفتارم هم مثل ایشان باشد. قبلا چیز هایی از ایشان برایم گفته اید. حالا بیشتر و بیشتر می خواهم بدانم.- جدمان که درود خدا بر او و اهل بیت پاکش باد با آنکه گناهی مرتکب نمی شد، هر روز هفتاد بار استغفار می کرد.(1)دخترش یعنی مادرمان زهرا را بسیار می بوسید.(2)

علی خنده ریزی کرد و روبه حسین گفت:

• مثل شما که مرا بسیار می بوسید؟؟

1) قرب الإسناد، 169؛ کافی، ج2، ص450.

2) تفسیر قمی، ج1، ص22.

• آری پسرم! در دل شب با صدای زیبا و دلربا قرآن می خواند.(1)

با همه یاران و دوستداران خود مهربان بود و با عطوفت با آنها حرف می زد، سعیش بر این بود که گناهان آنها از بین برود تا پاک شوند.(2)هر کس چیزی از او می خواست دریغ نمی کرد.(3)روی زمین غذا می خورد.(4)بسیار به یاد مرگ سفارش می کرد.(5)شب هنگام که از خانه خارج می شد، نوری در چهره داشت هچون ماه پاره.(6)روزی 360 بار شکر خدا می گفت.(7)بیشتر روبه قبله می نشست.(8)مانند بندگان و چون آنان غذا می خورد و خود را بنده می دانست.(9)

قدم های حسین و علی آهسته تر شد. دو زائر مزار رسول خدا خود را در نزدیکی خانه وحی می دیدند. علی به چشم های بابا خیره شد. چشم هایی سرخ و پر از اشک که آماده بودند تا بر قبر رسول خدا ببارد. حسین زیر لب ذکری می گفت و علی به احترام حسین سکوت کرده بود. روبه روی در خانه رسول خدا که رسیدند حسین اذن ورود می خواند و علی تکرار می کرد.

• أ تأذن لی یا رسول الله. أ تأذن لی یا جداه!

حسین سرش را خم کرد تا از آستانه در وارد شود. جای دست های رسول خدا را روی در حس می کرد. لب هایش را نزدیک برد و آستانه


1) همان، ج2، ص20.

2) تفسیر منسوب به امام عسکری(علیه السلام)، ص477.

3) المحاسن، ج2، ص410.

4) همان، ج2، ص441.

5) الغارات، ج1، ص150.

6) الکافی، ج1، ص446.

7) همان، ج2، ص503.

8) همان، ج2، ص661.

9) همان، ج6، ص271.

مزار را بوسید. علی اکبر هم به تأسی از حسین لب هایش را درست جای لب های پدر گذاشت و بوسه ای جانانه نثار آستانه کرد. حسین که دید علی اکبر به او تأسی می کند، دلش قَنج رفت و پیشانی علی را بوسید.

حسین داخل شد و علی هم پشت سرش. حسین طاقت نیاورد و خود را روی قبر انداخت. علی هم. حسین روضه خوان شده بود علی گریه کن. حسین سفره دلش را برای جدش گشود. از مظلومیت پدر می گفت و چاه های خون. از قبر پنهان مادر و ظلم گذشته، آینده و اکنون.

صحنه چهارم

10 سالی می شد که خدا پیامبر دیگری برای حسین فرستاده بود. پیامبری که پیامش تنها برای حسین بود. روز جمعه بود. علی از شمشیر بازی برمی گشت. شمشیر چوبی صیقل داده شده ای بر کمر داشت. نوک شمشیر را دو سر چاک داده بود. درست مثل ذوالفقار. شمشیر را از غلاف پارچه ای بیرون آورد و از دسته نخی اش روی میخ دیوار کنار زره و خنجر و شمشیر های پدر آویخت. یک شمشیر چوبی در کنار شمشیری از فولاد. لیلا را مشغول دست آس کردن می بیند. ابتدا دستانش را با آب خنک چاه می شوید و نا خود آگاه آه می کشد. گام هایش را سریع تر به سمت مادر برمی دارد.

•

مادر جان! سلام.

•

سلام نور دیده!

•

اجازه بدهید علی هم دستی به دست آس بکشد.

•

دست علی درد نکند، اما می ترسم دست آس با دست علی نسازد.- با دست علی نسازد بهتر است تا اینکه با دست اُمّ علی نسازد.

صدای سابیده شدن سنگ های دست آس به همدیگر بلند می شود. لیلا از گودی وسط دست آس گندم می ریزد و علی دستش را محکم

روی چوبه دست آس گذاشته با تمام توان دست می گرداند. چند نوبتی کُل گندم های داخل کیسه که به نظر می رسد پنج شش کیلویی گندم بگیرد، از زیر دستِ نرمِ علی نرمِ نرم بیرون می آید.

• این هم از آرد! حالا من می روم از چاه آب بکشم.

علی به طرف چاه می دود. دلو کوچکی که حسین سفارش کرده تا آن را مخصوصا برای علی بسازند داخل چاه می اندازد. طناب دلو را محکم می گیرد و آرام آرم بالا می کشد. دلو دوست داشتنی علی لبریز از آب بالا می آید. حسین وارد خانه می شود و علی را در حال کمک به لیلا می بیند. آغوش گرمش را برای علی می گشاید و گونه اش را روی گونه علی می گذارد.

•

سلام بر آمنه بانو.

•

سلام بر سبط رسول خدا.

•

می بینم که خوب مادر و پسر همکاری می کنید.

•

آری! دست علی اَم درد نکند. اگر به دادم نمی رسید امروز بدون نان می ماندیم.

•

باید بازوهای پهلوان من کم کم آماده شود. از همین خانه.حسین شمشیر چوبی را از روی دیوار بر می دارد و با چشم به علی می فهماند که وقت مبارزه است. علی بی درنگ دست به شمشیر می شود. در میدان جولان می دهد. رجز می خواند.

•

أنا علی بن حسین بن علی نحن و بیت الله أولی بالنبی

آرایش رزم می گیرد. جای پاها را محکم می کند. دسته شمشیر را در دست جابه جا می کند تا خوب در دستش جا کند. با یک «یا علی» حمله می کند. در گیری شدید می شود. عرق پیشانی اش را با پشت

دست پاک می کند. دو باره و سه باره حمله می کند. امروز هم حسین فنّ جدیدی در رزم به او می آموزد. اما اول اجازه می دهد تا علی خوب بتازد و حمله کند. دست علی از پشت در دست حسین قفل می شود و شمشیر چوبی صیقل داده شده حسین گلوی علی را نوازش می کند.

• همین فنّ را روی من اجرا کن. مواظب لبه شمشیر باش.

علی حمله می کند. آنچه بابا یاد داده خوب اجرا می کند. حسین خلع سلاح می شود و این بار شمشیر علی بر گلوی حسین بوسه می زند. تمرین به خوبی تمام می شود اما صدای نفس نفس زدن علی اکبر همچنان ادامه دارد. لیلا دو دستمال می آورد با کاسه بزرگی از آب. علی با دستمال خود عرق از پیشانی حسین پاک می کند و حسین هم از پیشانی علی. آغوش حسین دوباره برای علی باز می شود. این بار طولانی تر. حسین کاسه آب را از دست لیلا می گیرد و لبخندی نثار چشم هایش می کند. کاسه را به لب هایعلی نزدیک می کند. علی دست هایش را روی دست های بابا می گذارد و با یک بسم الله شروع می کند و بعد از سه نفس الحمد لله می گوید. حالا نوبت بابا است که از دست علی سیراب شود.

•

تمرین امروز خوب بود. فردا با عمو تمرین می کنی.

•

عمو حسن؟؟!!

•

نه! عمو عباس.

عباس با آنکه چند سالی از علی بزرگتر است اما چنان علی را احترام می کند که اگر کسانی نداند فکر می کند که علی بزرگتر است.

•

عباس برای خودش مردی شده. فنون رزم را مستقیما از پدرم درس گرفته.

•

سمعاً و طاعة پدر جان. امر شما مُطاع است.

صحنه پنجم

بازوانش بوسه حیدر را حمل می کرد. قامتی بلند و هیبتی عظیم داشت. هیچ کشتی گیری حریفش نبود. از همان کودکی اینگونه بود. حالا جوان رشیدی بود. هر اسبی تاب و تحملِ حملِ او را نداشت. پاهایش از روی اسب اصیل و خوش قواره عربی زمین را شخم می زد.(1)

کتف هایش از هم دور و پر عضله. چشم های نافذ و زیبایی داشت که برق از چشم هر ناظری می برد. در عین حال ادب با او شناخته می شد. هفت هشت سالی از علی اکبر بزرگتر بود. از حالا معلمِ رسمیِ رزمِ علی شده بود. برایش سخت بود اما امر حسین هم برایش مطاع بود. حکمِ امرِ علی را داشت. عمو و برادر زاده قرار بود بیشتر رفیق شوند.

اسب های چابکِ عربیِ زین شده منتظر عباس و علی بودند. عباس بی آنکه پا بر رکاب بگذارد با ذکر یاعلی روی اسب سوار شد. علی اما حالا حالا کار داشت. از محکم بودن زین مطمئن شد و پا بر رکاب نهاد. چابک سوار حسین دهنه اسب را به آرامی به طرف عمو چرخاند و دوشادوش عمو راه افتاد. مقصد خارج مدینه بود. جایی دور از چشم


1) موسوعة البطل العلقمي، ج2، ص94.

نامحرمان اما پر آب. عباس دلش نمی آمد یک لحظه علی را دلواپس آب ببیند. چابک سوار ها می تاختند و با باد مسابقه می دادند.

عباس از اسب سفید خود پیاده شد. علی هم از اسب اَبلق. نبرد تن به تنِ آموزشی در گرفت. اینبار شمشیر ها از فولاد بود. عباس آنقدر مهارت داشت که نگذارد کمترین صدمه ای به علی بخورد. مردی از روی تلّ نگاه می کرد. دور از چشمان دو مبارز. عمامه ای بر سر داشت که تحک الحنک آن را به صورت نقابی بر صورت کشیده بود. شمشیری برنده حمایل داشت. اسبش را پشت تلّ به یک بوته اُم غیلان بسته بود. چشم هایش را روی علی تیز کرده بود. از لباس هایش بر می آمد که آدم شریف النسبی باشد. اینبار چشمش را روی عباس تیز کرد. به سمت اسب برگشت. اسبِ سرخِ چابک بی درنگ به سمت دو مبارز تاخت. مرد غریبه دور عباس و علی چرخی زد. فضا را حسابی گرد و خاکی کرد. بی آنکه آن دو متوجه شوند از اسب پایین پرید به عباس حمله کرد. ضربه های شمشیرش اگر به کوه می خورد آن را تکه تکه می کرد. صدای شمشیر ها برخواست. اما دوامی نداشت. علی نهیب زد:

• کیستی ای غریبه؟؟ مگر نمی دانی چه کسی در برابر تو است؟

غریبه با صدایی که معلوم بود صدای واقعی اش نیست در چشمان علی زُل زد و گفت:- خودت هم گفتی غریبه ام!! یک غریبه مبارز! آمده ام تا ضربه شصتی بچشانم.

•

در مبارزه با ما، تنها باید ضربه شصت بچشی. چشاندن در کار نیست.

•

جوان! دوست دارم بدانم این شجاعت را از کجا به ارث برده ای؟؟

•

من علی بن حسین بن علی بن ابی طالب، پاسبان مکتب جدم

رسول خدا، برادر زاده عباس بن علی ام. خون حیدر در رگ های بازوانم در جریان است.

غریبه سرش را به نشانه تأیید تکان داد.

•

علی را خوب می شناسم.

•

ضربه شصت مرا که چیدی مرا هم خوب خواهی شناخت بلکه هیچ فراموش نخواهی کرد.

علی به سمت عباس نگاه کرد. اما عباس حرکتی نکرد که نشان از تأیید مبارزه باشد. غریبه به عباس اجازه نداد که تصمیمی بگیرد و بی درنگ به سمت علی حمله ور شد. علی آرایش رزم گرفت. ذکر لبانش یا علی شد. ضربه اول غریبه در حال فرود آمدن بود که عباس شمشیر از کف مرد غریبه ربود و خنجر در گلویش نهاد. غریبه با فنّی عجیب از زیر خنجر جست و عباس را در برگرفت. ورق برگشت. حالا عباس در دستان مرد غریبه بود.غریبه در گوش عباس چیزی زمزمه کرد و بعد از تلاش های عباس او را رها کرد و بعد هم چند ضربه بینشان رد و بدل شد.

علی مانند شیری غران حمله کرد. ضربات غریبه را به سپر دفع می کرد. هنوز نقاب بر چهره مرد غریبه سایه افکند بود. علی سعی می کرد تا نقاب از چهره اش برگیرد و نهایتا با فنّی که دیروز از حسین آموخته بود خنجر بر گلوی غریبه گذاشت و نقابش را کَند. باور کردنی نبود.

•

پدر جان!! مرا ببخشید. چرا خود را معرفی نکردید؟ ممکن بود به شما آسیبی بزنم.

•

اگر معرفی می کردم که نمی توانستم نظاره گر حمله حیدرت باشم.

عباس که شوکه شده بود و کمی هم خجالت زده چشم در چشم های

حسین انداخت و لبخند ملیحی زد.

•

مولای من!! جسارت مرا ببخشید.

•

نه!! عباس تو وظیفه ات را خوب انجام دادی. خوب از علی محافظت کردی.

•

من هم حس کردم این ضربات که تنها در خانه مولایم علی آموزش داده می شود برایم آشناست. به همین جهت کمی خاطر خود آسوده داشتم.

آغوش حسین، عباس و علی را با هم در برگرفت. صدای قلب دو مبارز با صدای نفس هایشان حسین را آرام می کرد. حسین مَشک چرمین قهوه ایرنگی را از زین اسب باز کرد. علی و عباس را سیراب کرد. و خود هم در آخر رفع عطش کرد. آبِ گوارا تنها چیزی بود که بعد از یک مبارزه می چسبید.

صحنه ششم

چند روزی بود که علی برای همراهی حسین در به مسجد رفتن اصرار داشت. تازه به سن تکلیف رسیده بود و می خواست همه نماز هایش را به جماعت بخواند. از چاه داخل حیاط آب کشیده بود و مشغول وضو. هنوز نیم ساعتی به اذان مانده بود. علی قبل از آنکه با حسین از خانه خارج شود دست های لیلا را بوسه باران کرد. لیلا هم دست های نوجوانش را به گرمی فشرد اما به این مقدار راضی نشد و آغوش مادرانه اش را برای علی گشود. آغوش علی همه غم های لیلا را به شادی تبدیل کرد و صورت گرفته اش را که حاضر نبود به اندازه یک نماز جماعت روی علی را روبه رویش نبیند به صورتی خندان بدل کرد. علی هنگام خروج از خانه اجازه داد تا حسین پیش از او خارج شود و بعد هم خودش. در مسیر سرش را بالا می گرفت و با گرمی به مردم سلام می داد. گام هایش را بعد از گام های حسین بر می داشت. به مسجد که رسیدند حسین زیر لب چیزی گفت.

•

چه ذکری بر لب مبارک دارید پدر جان!

•

سلام بر جدمان رسول خدا.

•

صلی الله علیک یا رسول الله.

•

این مسجد و این جمعیت با خون دل های جدمان برپا شده پسرم.

چند پیر مرد از دور مشغول نگاه کردن به علی اکبر بودند. نگاه هایشان خیلی علی را آزار می داد. یکی از آنها جلو آمد.

• این پسر چقدر شبیه رسول خدا است.

حسین که بیم آن داشت نوجوان لیلا چشم بخورد فورا تکرار کرد:

• ما شاالله لاقوة الا بالله العلی العظیم.

پیر مرد هنوز غرق تماشای علی بود. علی به پیرمرد خیره شد.

•

خوب بود آنقدر که جمال جدم محمد را خوب به خاطر سپردید، دستور او را هم به خاطر می سپردید.

•

همه دستور های رسول خدا را انجام دادم از چه سخن می گویی جوان؟؟

بله همه را!! اما در واقع هیچ کدام را انجام ندادید. کمال دین شما با ولایت جدم علی بود که شما دیگران را بر او مقدم کردید. پیکر پاک جدم روی زمین بود و شما به فکر حکومت بودید و در سقیفه جمع شدید و جدم علی تنهای تنها جنازه جدم رسول خدا را تجهیز کرد، بر او نماز گزارد و تدفین نمود. جدم علی را خانه نشین کردید و دیگران را به امیری برگزیدید. ننگتان باد چنین مسلمانی. اگر مرا- دیدی و یاد جدم رسول خدا افتادی باید به یاد جفایتان به ایشان هم بیفتید.

پیر مرد که زبانش توسط حرف های علی بریده شده بود، سر به زیر افکند، احترامی نیم بند گذاشت و دوباره به جمع دوستان خود برگشت.

حسین به نشانه دست مریزاد دستی بر شانه راست علی زد و داخل مسجد شد. حسن به احترام حسین برخواست. او را به همراه علی در کنار

خود نشاند.

•

سلام بر سرور جوانان بهشت، عموجانم حسن مجتبی.

•

سلام خدا و رسولش بر بلبل بوستان حسین.

•

برادرم!! چه ها می کنید با ظلم ظالمان؟؟

•

ظالمان خود به زودی خواهند دانست که به کدامین جایگاه بازخواهند گشت.(1)

•

راست گفت خدای بلند مرتبه و بزرگ.

•

امروز هم مؤذن مسجد علی اکبر است. مگر نه عمو جان؟؟

•

عموجان!! اذان که سهل است اگر دستور بدهید برای دین خدا در دهان شیر وارد خواهم شد. آخر شما ولی امر ما و امام زمانه هستید. امرتان مطاع است و مخالفتان در آتش.

•

بلبل عمو!! خوب در مقابل پیرمرد از حریم ولایت دفاع کردی شیر مرد.

•

عمو جانم!! علم ماضی و حال و مستقبل را در کف دست دارند. صدای ما که بعید می دانم تا محضر شما رسیده باشد، از این ماجرا حتما به علم امامت با خبر شدید؟؟

•

آری! درست است، پسرک باهوشم.

وقت اذان شد و علی بر مئذنه ایستاد. جایگاهی سکو مانند که برای مؤذن در مسجد النبی تدارک دیده شده بود. همان جایگاهی که بلال بر آن اذان می گفت. علی مشغول اذان شد. صدای اذان او یاد آور اذان رسول خدا بود. حسین لحظه ای به خاطراتش با رسول خدا برگشت. حسن هم. حسین با اشاره چشم حسن را متوجه صدای رسول الله کرد که از حنجره


1) الشوری/227.

علی خارج می شد. با هر الله اکبرِ علی، حسین به معراج می رفت. معراجی قبل از معراج نماز. اذان تمام شد اما معراج حسین هنوز ادامه داشت. حسن تکبیر بست. حسین و علی هم به او اقتدا کردند.

• سه رکعت نماز مغرب می خوانم اقتدا به پیش نماز حاضر ادای واجب قربة الی الله.

علی اکبر بود که نیت می کرد. حسین با علی اکبر به معراج دیگری رفت. آنقدر عروج کرد تا به سدرة المنتهی رسید. در کنار جنت اعلی جدش رسول خدا را زیارت کرد. رسول خدا دستی بر سر علی اکبر کشید. به حسین وعده داد که موعد زیارت نزدیک است. زیارتی ابدی. آن هم با علی اکبر. به او مژده داد که عروج و معراج دیگری در پیش دارد.نماز مغرب تمام که شد حسین سر به سجده نهاد. از سجده که برخواست علی هم با او برخواسته بود. بوسه ای بر پیشانی اش زد. اما به یک بوسه از پیشانی محمدِ زمان راضی نشد. گونه اش را روی گونه علی گذاشت. معراج دیگری را آغاز کرد.

صحنه هفتم

18 سال از عمر میوه دل حسین و لیلا می گذرد. پشت لبش سبز شده. محاسن زیبایی بر صورت چون ماهش نقاشی شده. درست مثل محاسن رسول خدا. رسماً شمشیر فولادین حمایل می کند. بازوانش به قاعده بازوان عباس. سینه اش جلو آمده و ستبر شده. لباسِ بلندِ سفیدِ عربی ماه حسین را ماه تر جلوه می دهد. وقتی سوار بر اسب می شود نه باد به پای او می رسد و نه تند باد. هر روز اسب اَبلقش را که حسین رسماً روز بلوغش به او هدیه داده تیمار می کند. قبلا هم اَبلق را سوار می شد اما به عنوانِ اسبِ پدر. دستی بر یال و کوپالش می کشد و با او حرف می زند.

• ای باوفا اَبلقِ من!! تا کنون مرا به زمین نزدی. از دستم فرار نکردی. امید دارم روزی بیاید که در راه امام زمانم در دلِ لشکرِ دشمن با تو شمشیر بزنم.

کمی صدایش را آرام می کند تا مبادا لیلا جملاتش را شنیده ناراحت شود.

•

دوست دارم از روی تو با صورت زمین بخورم. دوست دارم آنقدر از خون فرق سرم رویِ سرِ تو بچکد که چشم هایت راه خیمه ها را گم کند و داخل لشکر دشمن بتازی. شمشیر های آخته دشمن بر من ببارد و نیزه ها در قلب من فرو برود. اما همه را به شرطی دوست دارم که گَردی بر دامنِ امامِ زمانم ننشیند. خراشی بر جسم پاکش نیفتد. به شرطی که حریمِ حَرَم از گزند حَرامیان در امان بماند.قطرات اشک آرام آرام بر محاسن علی چکید. علی همچنان مشغول درد و دل با اَبلق بود که متوجه حضور لیلا در حیاط شد. پا به رکاب اَبلق گذاشت و سریع از لیلا خدا حافظی کرد.

•

مادر جان!! با اَبلق دوری بزنم باز خواهم گشت.

لیلا که علی را حاصل عمر خود می دانست بدون مخالفت، برایش از پشت سر دست تکان می داد. علی نمی خواست مروارید های چشمش زخمی بر قلب مادر باشد. دور زدن بهانه بود. می خواست مروارید ها را در دستمالی جمع کند. برای همین اجازه نداد چهره ماهش از پشت ابر بیرون آمده برای لیلا طلوع کند و زود از خانه خارج شد.

به قول خود عمل کرد و چند دقیقه ای نشده بود که باز آمد. لیلا داخل حیاط منتظر بود تا چشمه حیاتش برگردد. علی در حالی که افسار اَبلق را در دست داشت از آستانه در داخل شد. تا لیلا را دید اَبلق را رها کرد و برای مادر آغوش گشود. دستان مادر را بوسه باران کرد. لیلا دو دست علی را گرفت و روی قلبش نهاد.

علی جانم!! این قلب صنوبری با نفس های تو تغذیه می شود. ضربانش به ضربان قلب تو بند است. اگر سال ها غذا نخورم سر می کنم اما اگر یک روز جمال تو در آینه قلبم متجلی نشود دِق می کنم.

همه دغدغه ام چشم های توست. از خانه که بیرون می زنی، هر چه دعا و ذکر بلدم می خوانم و تسبیح از دستم نمی افتد تا تو سلامت- برگردی. میوه قلب لیلا!! تو را به جدت علی قَسَمَت می دهم، اَبلق را که سوار می شوی بیشتر دقت کن. افسارش را محکم بگیر. جایِ پایَت را در رکاب ...

• علی فدای نگاه های پُر مِهرت مادر. مگر می شود علی مراقب خودش نباشد. علی که تنها برای خودش نیست. اینجا مادری از جنس بهشت چشم انتظار اوست.

این چند جمله یِ علی روح تازه ای در کالبد لیلا می دمد. دلش تاب نمی آورد و دوباره آغوش محبت برای علی می گشاید. حسین از راه می رسد. علی و لیلا به احترام سرور جوانان بهشت از جایشان بلند می شوند.

•

سلام بر اهل بیت رسول خدا.

•

سلام خدا بر پاسبان مکتب علیِ مرتضی.

•

می بینم مادر و پسر حسابی برای هم سُفره پهن کرده اند. اجازه است ما هم سر سفره بنشینیم؟

•

این سفره سفره شما و نان خوارانش بندگان خان شما.

•

بگویید ببینم!! در سفره چه دارید؟

علی که با دیدن بابا غنچه های لبش شکفته بود، نگاهی به لیلا کرد و بعد از آنکه لیلا سری به نشانه اجازه تکان داد لب هایش حرکت داد.- پدر جان! سفره دار و سفره گستر شمایید و ما تنها ریزه خوارِ خانِ خانه یِ اربابیم. اما حال که رخصت فرمودید بگذارید سفره کوچکی برایتان بگسترم.

مکثی کرد. رو به لیلا لبخند ملیحی زد و ادامه داد.

•

بانوی قصرِ قلبِ ما نگران افتادنمان از اَبلق است. خوش ندارد علی با صورت خونی به خانه برگردد.

•

حق دارد. مادر است دیگر.

•

بله حق دارد. اما از چابک سواریِ علی نیز برای ایشان بگویید تا دلِ جواهرِ قصرِ قلبِ ما قُرص شود.

•

علی هم حق دارد بانو. تا کنون که ما ندیدم علی از اسب بیفتد. یا اسبش رَم کند و او را وانهد. مَردم مدینه مُدام از استادی علی در سوار کاری دَم می زنند. اگر شک دارید از عمویش عباس بپرسید.

لیلا که سِگِرمِه هایش کمی باز شده بود و دلش به حرف های پدر و پسر داشت قرص می شد لبخندی به لب آورد و رو به علی کرد.

• الهی لیلا به فدایِ چابک سوارِ حسین. در مهارتِ علی که شکی نیست، من از دلِ بیقرارِ یک مادر می گویم. حالا که چابک سوار ها برایم دلگرمی به ارمغان آوردند بروم برای شاهزاده های خودم آب گوارایی بیاورم.لیلا به سمت کوزه سفالین رفت که زیر سایه به کُنج دیوار تکیه داده شده بود. کاسه سفالی بزرگی را پر از آب کرد صدای ریختن شدن آب در کاسه برای مدتی کوتاه گوش ها را نوازش داد. لیلا که برای ریختن آب زانو زاده بود برخواست. به سمت علی و حسین آمد و دوباره زانو زد. حسین کاسه آب را از لیلا گرفت و مثل همیشه ابتدا علی را سیراب کرد و بعد هم به لیلا تعارف کرد. لیلا تشکر کرد و اجازه داد تا سردیِ آبِ کاسهِ سفالی لب های حسین را نوازش دهد و طراوتی دوباره به آن بدهد.

صحنه هشتم

معاویه تازه خلافت را غصب کرده بود و خود را امیرمؤمنان می خواند. مردم هم. حالا هم مشغول گماردن عمّال و مزدوران خود در شهر های مختلف بود. مروان بن حکم را نیز بعد از عزل سعید بن عاص بر مدینه گماشت.(1)

مروان که به قدرت رسید، در ذهن داشت که بنی هاشم که را صِلَتی، عطایی، چیزی بدهد. برای هر جوان بنی هاشم هدیه ای ویژه در نظر گرفت. برای علی اکبر هم. پیک مروان به خانه حسین رسید. در زد. علی در را گشود.

• نامه ای دارم از امیر مروان.

علی نگاهی به قد و بالای پیک انداخت.

•

کار کردن برای ظالمان عاقبت نیکی ندارد.

•

من مأمورم و معذور.

•

معذور نیستی. معذور کسی است که در اطاعت از امام زمانش کم نگذارد. آخرت خود را برای دنیای بنی امیه تباه مکن.


1) تاریخ الرسل و الملوک، ج5، ص293.

پیکِ مروان حرفی برای گفتن نداشت. نامه را تقدیم کرد و احترام گذاشت. عقب عقب رفت و سوار اسب شد و از راهی که آمده بود بازگشت.

علی نگاهی به دور و بر و اطراف خانه انداخت و در را بست. نامه را باز نکرد. منتظر ماند تا حسین از خواب برخیزد. دَمِ ظهر بود و حسین در خواب قیلوله. علی نه دلش می آمد بابا را بیدار کند و نه کنجکاوی امانش می داد. اما شکستنِ مُهرِ نامه را بی احترامی به پدر می دانست. تا پدر، بزرگِ خانه بود هر کاری باید زیر نظر او انجام می شد. حسین خودش اینگونه نمی خواست اما علی کارش درست بود.

بالای سر بابا نشست. تسبیحِ چوبیِ نارنجیِ کم رنگش اش را در دست گرفت. نگاهش به بابا بود و دلش در معراج اعلی. صدای نفس های بابا علی را به خود آورد. نزدیک بود سرحسین از بالِش بیفتد. علی تسبیح را کنار گذاشت و آرام دستش را زیر سر بابا پَهن کرد به قاعده یِ یک بالش. صورت حسین روی بازوان علی قرار گرفت. علی لب هایش را نزدیک گونه حسین برد. حرارت لب های علی، حسین را به خود آورد. تازه متوجه شد که صورتش روی بازوان شیر پسرش آرام گرفته. لب هایش را روی بازوان علی گذاشته بوسه زد.

•

بابا جان!! نمی خواستم بیدارتان کنم.

•

نه پسرم من خودم بیدار شدم. اندکی بعد وقت نماز است.

•

امیدوارم خوب استراحت کرده باشید. از طلوع آفتاب تا ساعتی پیش در نخلستان زیر آفتاب سوزان حسابی خسته شدید.

•

آری! اما بازوان حیدری ات همه خستگی ام را دَر کرد.

•

تازه برایتان یک مُشت و مال حسابی تدارک دیده ام.

•

وضو که بگیرم آماده ام تا هدف ضربه های مشت شیر پسر باشم.

حسین برخواست و آماده وضو شد. آستین هایش را بالا زد. به طرف چاهِ وسطِ حیاط رفت. تجدید وضو کرد و بدون معطلی برگشت.- من روبه قبله می نشنیم ببینم پهلوانم چه می کند. رگ های گرفته را حسابی سرِحال کن.

علی لبخندی همزمان با یک چشمک نثار چشم های خسته حسین کرد.

•

امر امرِ شماست. اگر اجازه بدهید با کمی روغن زیتون کِتف هایتان را نرم کنم.

•

دست هایت بی بلا و دلت همواره شاد.

علی پیراهن بابا را بالا زد. روغن دان را نزدیک کرد و چند قطره روغن زیتون روی کِتف حسین ریخت. لکه هایی سرخ و سیاه روی دوش و کمی بالا تر از کمرِ حسین توجه علی را به خود جلب کرد. حدس می زد اثر کوله باری است که در تاریکیِ شب رویِ دوشِ حسین جابه جا می شود. حسین بعد از پدرش علی، تنها خرج یک خانواده را نمی داد، چندین خانواده در مدینه از نان بازوی حسین سیر می شدند و شب ها با شکم سیر به رخت خواب می رفتند. علی مشغول روغن مالی شد.

•

گل پسرم خوب راه رگ ها را یاد گرفته و خوب جسم خسته بابا را طراوت می بخشد.

•

اختیار دارید بابا جان! نمک پرورده ایم به این آستان. راستی پدر جان! امروز پیکی از سوی دار الإماره آمده بود.

•

پیکِ مروان؟؟

•

آری.

•

چه می خواست؟

•

نامه ای با خود داشت.

•

نامه؟ چه در آن نوشته بود؟

•

منتظر ماندم تا شما دستور شکستن مِهر نامه را بدهید.

•

خب! زود تر بگشای تا ببینیم چه نوشته.

•

اول اجازه بدهید کار علی تمام شود و عضلات بابا به حالت اول برگردد بعد از آن امر امرِ شماست.

علی حسابی کَت و کول حسین را مشت و مال داد. کارش که تمام شد باز چشمش به کبودی های سرخ و سیاه دوش بابا افتاد. ناخود آگاه مرواریدی از چشم هایش غلتید و داخل محاسنش پنهان شد. علی مهر نامه را شکست و آن را گشود.

• از مروان بن حکم والی مدینه به سبط رسول خدا حسین بن علی. منت خدای را که ما را عهده دار مُلک مدینه کرد. به شکرانه این نعمت، خواستم تا جوانان بنی هاشم را خلعتی دهیم. شنیده ام جوان بُرنا و برومندی تربیت کرده ای. جوانت را گسیل کن که سهم او محفوظ است. والسلام.

حسین اندکی به فکر فرو رفت و سرش را پایین انداخت. لب های سکوت به جای لب های حسین لب به سخن گشود. حسین لحظاتی را همچنان سر به زیر در فکر و تأمل گذراند. پس از چند لحظه کوتاه سر بلند کرد.- علی جان قلم و دواتی بیاور تا پاسخ مروان را بدهم. خودت نیز آماده باش که بعد از نماز به دار الإماره بروی.

علی مُرکب را که در ظرف شیشه ای کوچکی قرار داشت از پستو

بیرون آورد. با یک قلم تراشیده شده از نِی و برگی باغی شده از پوست گوسفند. حسین استفاده از پوست آهو را برای شخصی چون مروان که از عمال بنی امیه بود اسراف می دانست. حسین مشغول نوشتن شد.

• از حسین بن علی به مروان بن حکم. اما بعد: نامه ات به دست من رسید. ما را به صِله غارتگران بیت المال و به تاراج بَران حقوق اهل بیت رسول خدا حاجتی نیست. از خدا بترس و خود را زیر عَلَم طاغوت پنهان مکن چرا که آخرت نزدیک است و امارت دنیا زوال پذیر. نور دیده ام را نه برای دریافت صله بلکه برای رساندن این پیغام به دار الإماره گسیل کردم. و السلام.(1)

علی کمی صبر کرد تا مُرکب نامه خشک شود. در عین حال نامه را مرور کرد. یاد نامه های جدش امیرالمؤمنین به معاویه افتاد. به محض اینکه مُرکب خشک شد علی نامه را برداشت. دست حسین را بوسید و راهی شد. اَبلق را زین کرد و نامه را که لول کرده بود و با نخی آن را محکم بسته بود، در شالِ کمر کنارِ غلافِ شمشیر نهاد.

چون از خانه تا دار الإماره فاصله زیادی نبود، اَبلق را نمی تاخت و به حال خودش وانهاده بود. به دار الإماره رسید. سرباز های دمِ در بیشتر شده بود. دیده بان ها هم. چند بچه هم از دست یک سرباز فرار می کردند. در دستشان چیزی شبیه به تیرکمان سنگی بود. سربازی که به دنبال آنها بود یک دستش را روی سرش گذاشته بود و پشت سرش را مالش می داد و دست دیگرش را به سرعت برخلافِ جهتِ حرکتِ پاهایش تکان می داد. صورت عصبانی اش نشان می داد که اگر دستش به بچه ها برسد آنها را به فلک می بندند. بچه ها تا علی را دیدند سمت او دویدند و خود


1) نامه در منابع ذکر نشده بلکه تراوشح ذهنی نویسنده است.

را پشت او قایم کردند.

• خوب شد گیرتان انداختم. جوری به فلکتان بِکشم که تا یک ماه نتوانید روی پاهایتان راه بروید.

علی چشم غرّه ای به سرباز رفت و با پوزخندی همراه با کنایه گفت:

• اینجا را ببین!! چند بچه سربازِ دار الإماره را به سُخره گرفته اند. دست به این بچه ها بزنی دست هایت بریده می شود.

سرباز که علی را می شناخت از تنبیه بچه ها منصرف شد. احترام نیم بندی به علی کرد و دور شد در حالی که با انگشت اشاره و ابروهای در هم تنیده بچه ها را تهدید می کرد.

علی زانو زد و از کیسه یِ کوچکی که به کمر بسته بود چند تکه شکر سرخ بیرون آورد. هر کدام از بچه ها تکه ای از شکر را برداشتند و تشکر کُنان به سرعت دور شدند.علی خود را مقابلِ درِ دار الإماره می دید. قصری بود برای خودش. اطراف آن نخل های خرما سر به فلک کشیده بودند. حیاط نسبتاٌ بزرگی داشت. کنیزکان با ناز و خَرامان خَرامان دسته دسته از حیاط رد می شدند و داخل مَجمَر هایی که بر سر داشتند میوه و غذا حمل می کردند. وسطِ حیاط حوضِ بزرگی بود که اطراف آن گل های ریز و درشتی کاشته شده بود.

علی در حالی که یک دست بر قبضه شمشیر داشت و یک دست برکمر وارد سالن ورودی شد. قبل از آنکه به سرایِ اصلیِ دار الإماره وارد شود، کمی معطلش کردند. اما بالاخره در باز شد و علی وارد شد. مروان که روی تختی مزین به انواع کنده کاری ها و نقره کوبی ها نشسته بود.

مقابلش میزی قرار داشت. روی میز پر بود از انواع میوه های رنگارنگ. از سیب های سرخ شامی گرفته تا انگور یمن و موز آفریقایی. میز جای خالی نداشت.

مروان بدون آنکه از جایش بلند شود کمی روی تخت جابه جا شد.

•

خب پس پسر حسین تویی؟! قد و بالای رعنایی داری.

•

خیلی وقت ندارم!! هم کلام شدن با شما از وقت صحبت با معبودم می کاهد. نامه ی پدرم را آورده ام. جواب نامه توست. آن را بدهم باز می گردم.

•

صبر کن جوان! عجول نباش. بگذار لااقل اسم شازده را بپرسیم.

•

نامم علی است.

•

شنیده ام برادری هم داری نام او چیست؟- علی.

•

علی علی علی!! پدرت چه می خواهد از نام علی که همه پسرانش را علی نام می نهد؟؟

•

اگر خیلی کنجکاوی و البته اگر جرأتش را داری از خودش بپرس.

رنگ صورت مروان سرخ شد. کمی روی تخت جابه جا شد. عرق پیشانی اش را با آستین پیراهن زربافتش پاک کرد. حرفی برای گفتن نداشت. علی بدون خداحافظی پشت به مروان کرد. نامه را روی میز گذاشت و از همان در ورودی خارج شد. مروان صبر کرد تا علی از دار الإماره خارج شود. خشم خود را در قالب فریاد و پرت کردن جام های پُر از شراب خالی کرد.

علی سوار بر اَبلق به خانه برگشت. حسین متوجه برگشت علی شد.

دست های او را آرام فشرد و داخل خانه کرد. سر و صورت ولباس علی را خوب وارسی کرد تا مبادا اثری از زخم یا خراش در او باشد. مطمئن شد که علی سلامت بازآمده است.

بی درنگ او را به آغوش کشید. محکم او را به سینه چسباند تا صدای تپش قلبش به حسین جان دوباره دهد. لیلا که صدای علی را شنیده بود و پا برهنه حیاط دویده بود با دیدن علی نفس عمیقی کشید. دست های علی را گرفت و پیشانی اش را بوسید. علی لیلا را در آغوش کشید. این بار حسین بود که سراغ کوزه سرد کنج دیوار رفت. کاسه ای از آب پر کرد و روز لب های نیمخشکیده علی گذاشت. علی بسم الله گفت و با سه نفس در حالی که دستش را روی دست های حسین گذاشته بود آب را سر کشید.

•

الحمد لله رب العالمین.

•

شیر پسرم تعریف کن.

علی تمام صحنه هایی را که دیده بود مو به مو تعریف کرد.

•

مروان از بغض جدم علی به شما اعتراض داشت که چرا نام من و برادرم را علی نهاده اید. می گفت پدرت چه می خواهد؟ چرا از نام علی دست بر نمی دارد؟

•

وای بر پسرِ زنِ چشم آبیِ دبّاغِ پوست. اگر 100 پسر داشتم همه را علی نام می گذاشتم.(1)


1) الکافی، ج6، ص19؛ بحار الأنوار، ج44، ص212.

صحنه نهم

باد گلبرگ ها را از روی قبر جابه جا می کرد. گلبرگ هایی که از دست علی روی قبر ریخته می شد. قبری تنها در میانه ی بقیع. آفتاب، لب بام بود و داشت با علی وداع می کرد. مروارید های چشم علی گلبرگ ها را خیس می کرد و به آنها اجازه پرواز نمی داد. دستش را داخل قبر فرو برد و زیر لب زمزمه کرد:

• نثار روح بزرگ عموجانم حسن مجتبی الفاتحة مع الصلوات. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین ...

علی که دلش بد جور تنگِ عموجانش بود. غروب پنجشنبه درست وقتی که همه از بقیع به طرف مدینه برمی گشتند، سفره دلش را برای عمو پهن کرده بود. های های گریه می کرد.

فدای تابوت تیر خورده ات عمو. یادم نمی رود لحظه آخری چطور دستت در دستان بابایم حسین بود. محکم دستش را فشار می دادی. نمی دانم شاید از تاثیر سم بود. عمه جانم زینب یک چشمش به جمال مثل گچ رنگ باخته تو بود و یک چشمش به تکه های

جگرت در تشت. عمه کلثوم شیون می کرد و «وامصیبتاه» می گفت. کم مانده بود پدرم هم با تو به ملاقات جدمان برود. دست هایش از دستان تو هم سرد تر بود. سخت بود که همبازی بچگی اش، یار و غمخوار دوران های مختلف عمرش، امام زمانش در بغلش جان- بدهد و از او کاری بر نیاید، یا اگر هم کاری کند فایده ای برای او نداشته باشد.

حسین چند قدمی آن طرف تر دور از چشم علی اشک می ریخت. روضه خوانی علی اکبر داغ حسین را تازه می کرد.

• عمو جان!! یادتان هست برای اولین بار مرا مؤذن مسجد کردید. بعد از اذان هم مرا در صف اول پشت سر خودتان جای دادید و قامت بستید؟؟ حالا چرا صدای تکبیر هایتان نمی آید. عمو جان!! خیلی غریب بودی عمو! حتی در خانه خودت هم غریب بودی! اما عمو احساس می کنم بابا حسینم از شما هم غریب تر است. بعد از رفتن شما موهایش سفید شد. اسم شما را که می آورد بغض امانش نمی دهد.

صدای گریه های حسین، علی را به خود آورد. برگشت و به سمت صدای گریه خیره شد. اشک اجازه نمی داد تا صاحب صدا را به خوبی تشخیص دهد. دستمال سفیدی از جیبش در آورد و اشک هایش را پا کرد. حسین را که شناخت به طرفش رفت. زانو زد و سرش را روی دوش بابا گذاشت.

بابا جان!! یادتان هست وقتی قاسم به دنیا آمده بود و شما برایش بره ای به عنوان عقیقه بردید، یادتان هست عمو چقدر خوش حال بود و لبخند از لبانش نمی افتاد. اما نمی دانم چرا دَمِ آخری لبان عمو

پر از خون بود. بابا!! تنها قاسم یتیم نشد در واقع من هم یتیم شدم. یادتان- هست سوار کاری را عمو به من آموخت. آن روز من به اسب عمو زل زده بودم و دلم سوارکاری می خواست. نسیم خنکی از شرق صورت اسب ها را نوازش می داد. عمو در حالی که حسن مُثنّی(1)را جلو خود نشانده بود به من اشاره کرد. شما مرا بلند کردید و روی زین گذاشتید. درست مقابل دو دست عمو. من هم به عقب برگشتم و به عمو لبخند زدم. عمو افسار را به دست راست من داد. یک تکه چوب کوچک هم به دست چپم. طرز گرفتن هر کدام را خوب توضیح داد. طرز نشستن روی اسب را هم. اسب را حرکت داد و کمی با من راه بُرد. بعد که دید درست نشسته ام و خوب افسار را در دست دارم به همراه حسن مثنی آرام پیاده شد. من هم چند صد قدمی با اسب عمو رفتم. لبخند های آن روز عمو اصلا از جلوی چشمانم کنار نمی رود.


1) حسن مثنی فرزند امام حسن مجتبی که در کربلا حضور داشت اما به شهادت نرسید، بلکه مجروح شده بود. وقتی او را یافتند می خواستند به شهادت برسانند که با وساطت اسماء بن خارجه فزاری، از معرکه نجات یافت و در کوفه تحت درمان قرار گرفت. او پس از بهبودی، از کوفه به مدینه بازگشت.ر. ک: الارشاد مفید، ج2، ص25.

صحنه دهم

دومین شب وداع با قبر رسول الله بود. حسین بیرون خانه رسول خدا ایستاده بود. اذن ورود خواند و داخل مضجع شریف شد. کفش های را در آورد. زانو زد و قبر را بوسید. علی هم در کنار پدر دوشادوش او قبر جدش را زیارت می کرد. علی بالای سر قبر شریف رفت و زانو زد به طرف قبله دو زانو نشست. بوسه ای بر مصحف زد و آن را گشود.

• اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. وَ الْفَجْرِ «1» وَ لَيالٍ عَشْرٍ «2» وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ «3» وَ اللَّيْلِ إِذا يَسْرِ «4» هَلْ فِي ذلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ«5» ...(1)

حسین مشغول نماز شد. سجده اش طولانی شد. خوابِ خفیفی به استقبالش آمد. برایش آغوش گشود و او را با خود نزد رسول خدا برد. رسول خدا آرام آرام به حسین نزدیک شد. او را به سینه اش چسباند. شروع به بوسیدن پیشانی اش کرد.

پدرم فدای تو!! گویی می بینمت در حالی که به خاک و خون


1) الفجر، 1-5.

غلتیده ای. گروهی از همین امت دوره ات کرده اند و انتظار شفاعت مرا دارند. هیچ بهره ای برایشان در نزد خدا نیست. پسرکم! تو به سوی پدر و مادر و برادرت می آیی. آنها مشتاق تو اند. برای تو در بهشت درجاتی است که جز با شهادت نمی توانی به آنها برسی.(1)

حسین آرام چشم هایش را گشود. دلش می خواست بیشتر با رسول خدا باشد. دوباره چشم هایش را بست تا شاید چهره اش در آیینه قلبش متجلی شود. اما سودی نداشت. از سجده برخواست. پاهایش در حال خواب رفتن بود که آنها را جابه جا کرد. مروارید های چشم هایش جای سجده و محاسنش را خیس کرده بود. علی اکبر هنوز مشغول قرآن خواندن بود. با برخواستن حسین، علی صدق الله گفت. مصحف را بست و روی قبر شریف گذاشت. حسین، دست های علی را گرفت و محو تماشایش شد و بعد از لحظاتی نسبتاً طولانی علی را به سینه چسباند.

• الحق که شبیه ترین فرد به جدم رسول خدایی علی جان!! در سجده ایشان را زیارت کردم. مرا به شهادت و زیارت پدر و مادر و برادرم بشارت داد. برویم که باید بار سفر ببندیم.

دوباره محو تماشای علی شد. علی با حسین به خانه برگشتند. لیلا هنوز بیدار بود و چشمانش به در. تا حسین و علی را دید از جا پرید.

•

باید برویم. سفری در پیش است. تو می مانی لیلا. امشب خوب با علی وداع کن چند ماهی او را نخواهی دید.

•

پدر و مادرم به فدای شما. خیر است ان شاالله.

آن شب لیلا علی را از تمام زوایا سِیر می کرد اما سیر شدنی در


1) امالی صدوق، ص152؛ بحار الأنوار، ج44، ص313

کار نبود. لیلا دست به موهای علی می کشید و در حالی که علی روی زانوهای لیلا چشم هایش را روی هم گذاشته بود. بسته شدن چشم هایش چیزی از زیبایی و رعنایی اش کم نمی کرد. هر از چند لحظه یک بار لیلا پیشانی علی را می بوسید. بوی لباس های معطر علی فضای ذهن لیلا را درگیر خود کرده بود. اصلا فکرش را هم نمی کرد که این دیدار آخرین دیدار باشد. دلش خوش بود که بعد از استقرار حسین در کوفه، باز هم علی را خواهد دید. اصلاً علی خودش می آید و لیلا را به کوفه می برد. چند ماهی سخت می کشد اما بعدش باز هم علی آغوشش را برای لیلا به ارمغان خواهد آورد. همچنان خودش با این خیالات آرام می کرد که علی تکانی خورد و چشمش کمی باز شد. تا مروارید های چشم لیلا را دید. بلند شد و نشست.

•

مادر! علی به فدای چشم تَرَت! نبینم غم و غصه ات را!

•

دوری از علی داغی بر قلب لیلا می نهد که خوب شدن آن با خداست. علی تو مرهم زخم های لیلایی.

بعد شروع می کند به هق هق زدن و اختیار چشمه ی جوشان صورتش را از کف می دهد. علی سر لیلا را به سینه می چسباند.

مادر جان مگر ما بر حق نیستیم؟ مگر ما خاندان رسول خدا نیستیم؟ چه سعادتی بالاتر از اینکه خانواده ات در راه خدا جان فشانی کنند- و خونشان در راه خدا ریخته شود؟ مگر ما برای شهادت خَلق نشده ایم؟

علی با دستانش اشک های لیلا را پاک می کرد و لیلا در دریای چشمان علی غرق شده بود. دریایی آرام و بدون موج. با مرغابی هایی که در آسمان آن عاشقانه پرواز می کنند. آرامشی که در دریا است قلب لیلا

را آرام می کند. سکوت کرده است تا فقط صدای علی در گوشش طنین انداز باشد. می خواهد صدای او خوب در ذهنش حک شود تا بعد از علی آن را مرور کند.

• مادر جان! هر چند از تو دور می شوم اما در قلب تو خواهم بود. بسیار نزدیک. هر وقت بخواهی مرا می بینی و صدای مرا می شنوی. به مادرم زهرا خواهم گفت که تو هیچ برایم کم نگذاشتی. پروانه ای بودی که هر دو بالت را به خاطر من به شمع زدی و سوزاندی. مادر جان! بعد از من صبر کن. به زودی مرا را در آغوش خود خواهی یافت.

هر چه علی بیشتر دلداری می داد، لیلا بیشتر اشک می ریخت. دستی بر سر و صورت علی می کشد و بلافاصله او را به سینه می چسباند. علی و لیلا آن شب را احیا نگه داشتند. شبِ قدرِ آخرِ لیلا و علی به آخر رسید. علی برای نماز شب وضو گرفت. لیلا به جای نماز، نماز خواندن علی را تماشا می کرد. تماشای علی را از نماز شب واجب تر می دید. علی در قنوتِ رکعتِ آخر، اول از همه لیلا را دعا کرد. صدای اذان مسجد بلند شد. لیلا اجازه نداد علیبه مسجد برود. در حالی که وضو گرفته بود و آماده نماز علی را امام خود کرد عمامه رسول خدا را بر سرش گذاشت و چرخی به دور علی زد و شانه اش را بوسید. عقب ایستاد و بعد از علی قامت بست. نماز جماعت مادر و پسر معراج را روی زمین آورد. فرشته ها برای تماشای آخرین نماز جماعت مادر و پسر صف کشیده بودند.

صحنه یازدهم

کاروان به قصر بنی مقاتل(1)رسید. تک خیمه ای قهوه ای رنگ به چشم می خورد. کسی بیرون خیمه نبود.

•

این خیمه برای کیست؟

•

مولای من به نظرم خیمه عبیدالله بن حرّ جعفی باشد.

•

بگویید به ما ملحق شود.

پیک حسین به درِ خیمه رسید. علی اکبر خوب نگاه می کرد.

• یا الله! یا الله! پیک مولایم حسین بن علی اَم. برای عبیدالله پیغامی دارم.

عبیدالله در حالی که داشت پیراهنش را مرتب می کرد و لقمه ای که در دهان داشت قورت می داد دستی به ریش و سبیلش کشید و از خیمه بیرون آمد. نگاهی به قد و قواره ی پیک انداخت.

• حسین از من چه می خواهد؟

1) منزلگاهی نزدیک کوفه میان عین التمر و شام و در نزدیکی قطقطانه قرار داشته است. ر. ک: معجم البلدان، ج4، ص364

•

می خواهد به او ملحق شوی.

•

إنا لله و إنا الیه راجعون. من از کوفه به خاطر حسین گریخته ام. نمی خواستم هنگام ورود او در کوفه باشد. ما همدیگر را نبینیم بهتر است.

پیک نا امید و سر به زیر باز آمد. با علی نزد حسین رفت و شرحِ ماوقع کرد. حسین که این سخن را شنید برخواست تا خود شخصاً به خیمه عبیدالله برود. علی کفش های بابا را مقابل پاهایش جفت کرد. حسین بند کفش ها را محکم کرد و به خیمه عبید الله رفت. علی، حسین را همراهی کرد. در این فاصله تنها سکوت بود که بین پدر و پسر رد و بدل می شد. به خیمه که رسید سلام داد. علی بیرون خیمه منتظر بابا ماند. حسین داخل شد. سر سخن را با ابن حُر گشود. اما او همان حرف را دوباره تکرار کرد.

•

به خدا سوگند، می‌دانم هر کس تو را همراهی کند در رستاخیز سعادتمند خواهد بود ولی امید ندارم که بتوانم برای تو کاری کنم. در کوفه هم یاوری برای تو نمی‌شناسم. تو را به خدا سوگند می‌دهم مرا به این کار وادار مکن که هنوز تن به مرگ درنداده‌ام، اما این اسب من که نامش ملحقه است از آن تو باشد.(1)

•

اکنون که خودت از یاری دادن ما خودداری می‌کنی به اسب تو هم نیازی نداریم.(2)

پس اگر ما را یاری نمی‌کنی، بپرهیز از اینکه جزو کسانی باشی که با ما می‌جنگد. سوگند به خدا اگر کسی فریاد ما را بشنود و ما را یاری نکند، هلاک می‌شود.(3)


1) الاخبارالطوال، 251-250.

2) همان، ص251.

3) تاریخ الرسل و الملوک، ج5، ص407؛ الارشاد، ج2، ص72؛ وقعة الطف، 176.

حسین بدون آنکه چیزی بگوید برخواست و از خیمه خارج شد. علی اکبر که چهره بابا را دید و فهمید که ابن حُر دست رد به سینه اش زده، بی آنکه چیزی بگوید آرام دست های بابا را فشرد. گویی می خواست بگوید بابا تا تو علی را داری غمت مَباد. حسین با لبخندی از دست های گرم علی استقبال کرد و آن ها را روی قلبش گذاشت.

شب سوزناکی بود. خار های صحرا با هم مسابقه غلتیدن می دادند. صدای زوزه گرگ ها با سوسوی باد در هم آمیخته بود. چاه نسبتاً پر آبِ قصرِ بنی مقاتل آنقدر آب داشت که اگر ده کاروان با هم آب برمی داشتند باز هم خَم به ابرو نمی آورد. آخر شب، بعد از آنکه حسین از نماز شب فارغ شد دستور داد تا آب بردارند. مشک های چرمین و کوزه های سفالی پر از آب می شد. سهم عباس در این کار از همه بیشتر بود. علی هم مشغول کشیدن میخ ها و عمود خیمه بابا، عمه و خواهرانش بود. خیمه را جمع می کرد و مرتب تا می زد. با نخی نسبتاً کلفت دو سه دور، دور آن ها می پیچید و بعد از جمع کردن روی شتران بار می زد.

کاروان در دل شب حرکت می کند. ماه راهنمای راه است و آب چاه ذخیره ی راه. شتران سرخ و سفید آرام آرام طی طریق می کنند در حالی که خاندان عترت را به دوش کشیده اند. محمل هایی که با پرده های نازک مخدراتِ داخل آن را از دید نامحرمان پوشانده است. به علت گرمی هوای روز، حرکت شبانه اولویت دارد. علی دوشادوش حسین سوار اَبلق نگاه هایش را تقسیم کرده است. یک چشمش به جمال حسین است که از آن نور می بارد و با یک چشم محمل های عمه ها و خواهرانش را می پاید.

حسین که راهنمای کاروان است امروز حسابی خسته شده، چشم

هایش روی هم می آید اما وقت خواب نیست. لبانش ذکر تحمید و تسبیح دارد. ناگهان پلک هایش سنگین می شود به اندازه سنگینی کوه اُحد. اما لحظه ای چند طول نمی کشد که چرت حسین پاره می شود. لبانش حرکت می کند.

• اِنا لله و اِنا الیه راجعون. والحمد لله رب العالمین.

دو سه باری این جمله را تکرار کرد. علی روبه حسین کرد و با تأسی به پدر او نیز این دو جمله را تکرار کرد.

•

پدر جان!! فدایت شوم. حمد خدا و استرجاع از چه رو بود؟

•

پسرکم!! چرتی بر من غالب شد. چابک سواری مقابل چشمانم ظاهر شد. صدا می زد و می گفت: این گروه می روند و مرگ از پس آنها می دود. متوجه شدم که او همان جان های ماست که خبر مرگمان را آورده.

•

پدر جان! خدا بد ندهد. مگر ما بر حق نیستیم؟؟

•

بله! قسم به کسی همه بندگان به سوی او باز می گردند ما بر حقّیم.

•

پس مرگ اهمیتی ندارد؛ چرا که بر حق خواهیم مُرد.

حسین از روی اسب خود خم شد و لبانش را به پیشانی علی اکبر نزیک کرد و میان دو ابرویش را بوسید و با لبخندی ادامه داد.

• از جوانی ات خیر ببینی. خدا خیرت بدهد. بهترین خیر و پاداشی که تا کنون خدا برای پسری در حق پدرش داده.(1)

1) وقعة الطف، 177.

صحنه دوازدهم

غروب دوم محرم غم انگیز بود. آفتاب ادب کرده بود و غروب نمی کرد. منتظر بود تا حسین از آخرین پرتو های نور آن برای برپا کردن خیمه ها استفاده کند. حسین ذوالجناح را نگه داشت. دست خود را به نشانه توقف کاروان بالا برد تا آنها که پشت سر بودند متوجه توقف حسین شوند. علی همچنان دوشادوش حسین روی اَبلق خود ایستاده بود. چشم های حسین صحرای بی آب و علف را دید می زد و چشم های علی، چشم های حسین را. تنی چند از اصحاب به تاخت جلو تر آمدند تا ببینند علت توقف در بیابان چیست. نه چاهی، نه منزگاهی و نه هیچ. تنها شن بود و حرارتی که از زیر شن ها می رویید. حتی اسب ها هم پاهای خود را تند تند جابه جا می کردند.

تا لحظاتی چند تنها سکوت بود که حرف می زد. آفتاب هم تا می توانست جلویِ خود را می گرفت تا دیرتر افول کند. بالاخره حسین سکوت صحرا را شکست.

• اسم این مکان چیست؟
• کربلا!(1)

امام مشتی از خاک داغ کربلا را به کف گرفت.(2)آن را به بینی اش نزدیک کرد.(3)خاک که در دستان حسین آرمیده بود به سرخی گرایید.

• آه! پس کربلا اینجاست؟ زمین کرب و بلا. پیاده شوید همین جا منزل می کنیم.(4)

حسین نگاهی به چشم های علی انداخت. چشم هایش پر از اشک شد.

• پیاده شوید که به مقصد رسیدیم. همین جا خون های ما ریخته می شود و قبرهایمان حفر می شود.(5)

علی پیاده شد. به طرف شترانی رفت که چادر خیمه ها را به دوش می کشیدند. خیمه ها را پایین گذاشت و دستی به صورت شتران کشید.

• از امروز تا چند روز دیگر خوب استراحت کنید. کار ما با شما تمام شد.

چشم های شتران پر از اشک شد و آرام ناله کردند.

• هیس!! تا ما صاحب شماییم غمتان مباد.

علی سریع خیمه ها را یکی پس از دیگری بر پا کرد. عباس عمود خیمه را محکم کرد و علی میخ ها را در اطراف خیمه ها.

• این از خیمه عمه جانم زینب. این خیمه کلثوم و خواهر ها. این هم خیمه بانو رباب. این هم ...

1) مثیر الأحران، ص49

2) الاخبار الطوال، ص251.

3) تذکرة الخواص، ص250.

4) همان.

5) همان.

حسین به زینب کمک می کرد تا از محمل پیاده شود. زینب دستانش را روی دوش برادر گذاشت و آرام پیاده شد و با راهنمایی علی به سمت خیمه خود رفت.

مخدرات هنوز به خیمه نرسیده بودند که صدای شیوه و ناله آسمان کربلا را پر کرد.(1)

مرغابیانی که بالای فرات پرواز می کرند و هر چند دقیقه از گرمای هوا خود را به آب می زدند به صدای شیون و زاری حرمِ حسین به کربلا آمدند. علی اکبر عمه جان را آرام کرد. دیگر مخدرات را هم. زینب که با یک دست چادرش را روی زمین می کشید و دیگر دستش در دستان علی بود به سوی حسین آمد.

• این حرف را کسی می زند که مرگ را در مقابل چشمانش عیان و آشکار می بیند. ای وای من! کاش مرگ مرا به ورطه عدم می کشانید. امروز داغ پدرم علی، مادر فاطمه و برادرم حسن تازه شد.(2)

علی دست های عمه جان را محکم فشار داد و او را به سینه اش چسباند. حسین رو به زینب کرد و دستش را روی قلب خواهر گذاشت.

• خواهرم! شیطان صبر از تو نگیرد. صبوری کن و از خدا کمک بخواه. همه ساکنین آسمان و زمین خواهند مرد. هر چیز جز جلوه حق نابود است. پدر و برادرم بهتر از من بودند اما رفتند.(3)

مخدرات حرم به سر و صورت زدند و از روز دوم تا روز دهم ده ها بار نالیدند. شب حاکم شد و با زور خورشید را کنار زد. اولین نماز جماعت همان.کربلا برپاشد. علی اذان گفت. صدای زیبایش بلبلان خوش خوان را


1) مثیر الأحزان، ص49.

2) همان.

3) همان.

ساکت و به گوش می کرد. برای اولین بار صدایی می شنیدند بهتر از چهچه خودشان. بعد از نماز هر کسی از اصحاب پِی خیمه خود گرفت. حسین هنوز بر سجاده نشسته بود. علی که پشت سر بابا نشسته بود، کمی خود را جلو کشید. حسین را غرق در یاد خدا دید. نگاهش را از صورت بابا دزدید تا ذکر او تمام شود. ذکر لسانی اش را می گویم. ذکر قلبش که تمامی نداشت.

• تنها آرامشی که تو در سینه داری می تواند تسکین قلب زینب باشد.

حسین این جمله را در حالی که به سجده گاهش نگاه می کرد گفت و رو به علی کرد. علی که می دانست کلام پدر ادامه دارد تنها لبخندی زد و اجازه داد لحظه ای سکوت به نمایندگی از او حرف بزند تا حسین حرفش را ادامه دهد.

• من تنها وقتی دلتنگ جدم می شدم به تو نگاه نمی کردم، بلکه وقتی دلتنگ خدا هم می شدم قبل از هر ذکری، خودم را در دریای چشمان تو غرق می کردم. آنقدر غرق در خدا بودی که هر کس هم برای بیرون کشیدنت از دریا می آمد او را هم با خودت غرق می کردی. علی! بعد از جد و پدرم من با تو در دریای رحمت الهی غرق شدم.

علی دستی به مروارید های چشم های بابا کشید و آنها را روی صورت خودش غَلت داد. حسین که بغل کردن علی اکبر مثل نماز های پنجگانهبرایش فَرض بود، علی را محکم در آغوش کشید. سر و صورتش را بوسید و گونه اش را روی گونه علی گذاشت. باز هم آغوش علی بود که قلب حسین را لمس می کرد.

صحنه سیزدهم

آیه های قرآن حسین در صحرا کربلا پراکنده شده بود. هر آیه در گوشه ای. آیه ها هر چند جان در بدن نداشتند اما نور داشتند. آیه «ألا بذکر الله تطمئن القلوب»(1)داشت در دستان حسین جان می داد و از صفحه قرآن حسین جدا می شد و برای خودش یک قرآن مستقل را تشکیل می داد.

همه صحنه های یازده گانه و همه صحنه های با علی اکبر بودن، همه و همه از مقابل چشمان حسین مثل برق عبور می کرد و جایش را به صحنه های بی علی اکبر شدن می داد. حسین دوباره صحنه ها را مرور کرد. روز ولادت علی و بره عقیقه قربانی حالا جایش را به روز شهادت داده بود و به جای بره حالا علی بود که در آغوش حسین دست و پا می زد. شمشیرِ چوبینِ علی فولادی شده بود اما اگر طلایی هم می شد باز نمی توانست علی را به حسین برگرداند. خاک بازی های علی در کوچه بنی هاشم را تصور می کرد اما حالا خاک بود که با سر و صورت علی بازی می کرد. خیمه هایی که علی با گِل می ساخت کم کم


1) الرعد/ 28

داشت با آتش حرارت صحرا می سوخت. حرارت صحرا حتی مهلت نمی داد که چوب دستی های آتشین دشمن به خیمه ها برسد. اصلا حرارت صحرا هم خود را جزو لشکر دشمن می دید. چابک سوار حسین حالا با بدنی چاک چاک روی خاک های نرم کربلا با سیرتی پاک بدرود حیات می گفت. محمد کربلا دیگر رسالتش تمام شده بود و خودِ رسول خدا به استقبالش آمده بود. صدای اذان علی همچنان در گوش حسین می پیچید. یاد روز اول علی افتاد که اذان در گوش راستش می گفت و علی با دست های کوچکش با محاسن بابا بازی می کرد. حالا حسین شهادتین در گوش علی می گوید و محاسنش با خون رگ های علی خضاب می شود. پیراهنِ سفیدِ عربیِ علی حالا سرخ تر از خون بود و با خاک ها که می آمیخت به سیاهی می زد. لحظه وداع چقدر زود گذشت برای حسین. آنجا که علی برای اذن میدان داخل خیمه حسین شد. در مقابل پدر زانو زد. حسین هم در مقابلش زانو زد و او را بلند کرد. دست هایش را گرفت و محکم فشار داد، به جای سوال و جواب نگاه رد و بدل شد. محمدِ کربلا مقابل حسین رخ نموده بود. قد و بالایش همان قد بالای محمد رسول الله بود. عمامه رسول خدا را روی سر علی گذاشت. حالا علی واقعاً محمدِ کربلا شده بود. حسین آغوش گشود و قلب علی را چند دقیقه با قلب خود لمس کرد. گونه اش را روی گونه علی گذاشت. مروارید های چشم حسین و علی دست به دست هم داده بودند و گردبندی شده بودند در گردن پدر و پسر.

حسین نمی توانست به علی «نه» بگوید. از طرفی هم سختش بود «بله» بگوید. ترجیح می داد سکوت کند و رضایش را با سکوت به علی نمایش دهد و محمد کربلا را به دهانِ بلا بفرستد. علی عقب عقب از خیمه بیرون می رفت. می ترسید بارِ دیگر بابا را نبیند. به سمت بابا دوید

و دوباره او را به آغوش کشید. در کربلا آغوش بیشتر از همه حرف برای گفتن داشت. حسین پشت سر علی از خیمه بیرون آمد. یأس از نگاه های حسین می بارید. یأس از آغوش دوباره علی. مروارید های اشک همراه با یأس بیرون می جهید. دستانش را رو به آسمان گرفت.- خدایا شاهد باش که جوانی به سوی میدان مبارزه می رود که شبیه ترین مردم از جهت رفتار و گفتار و کردار به رسول توست. هر گاه دلتنگ رسولت می شدیم به علی نگاه می کردیم.(1)

صدای ناله حسین قلب علی را به درد آورد. این بار برنگشت و تنها اَبلق را تاخت. زبان مرکب از حرارت و تشنگی بیرون آمده بود، اما با نیروی ایمان راکبش می تاخت. لحظاتی چند نگذشته بود که علی برگشت. آب را بهانه کرد تا کمی در دریای چشمان حسین شنا کند.

• بابا جان! تشنگی امانم را بریده و سنگینی زره آهنین تاب و طاقتم را. آیا راهی هست برای نوشیدن جرعه ای آب؟؟

حسین اختیار از کف داد و صدای گریه اش بلند تر شد. دستی به لبان خشکیده علی کشید. گونه اش روی گونه علی گذاشت.

• ای دادِ بیداد!! پسرم!! کمی پیکار کن. دیری نمی پاید که از دست جدت به اندازه کافی سیراب می شوی و پس از آن دیگر تشنه نخواهی شد.(2)

علی اَبلق را سوار شد و دوباره تاخت. با شمشیر فولادین قلب های چرکین را می شکافت و سر های پر از سرگین را متلاشی می کرد. شدت


1) اللهوف علی قتلی الطفوف، ص113.

2) همان

عطش با هر ضربه شمشیر بیشتر می شد. نیزه ای با کمال شرمندگی درحالی که اختیاری نداشت به سمت علی آمد و راکب و مرکب را به مهمانی خاک فرستاد. وسطِ لشکرِ دشمن. گزر ها و شمشیر ها بالا می رفت. صدای علی هم.

• بابا جان!! خدا حافظ. جدم رسول خدا را می بینم که به تو سلام می رساند. به تو می گوید قدم هایت را سریع تر بردار و زود نزد ما بیا.(1)

آخرین حرفی بود که از حنجر علی بیرون آمد و پیکر سرخ و سفیدش با خنجر های کین نقاشی شد و سرخی بر سفیدی غالب شد. حسین خود را به قلب لشکر زد. کوچه ای باز شد که آب جوی آن خون علی بود. حسین آرام آرام و با احتیاط قدم بر می داشت. نمی خواست آیه های افتاده از قرآن علی اکبر را زیر پا له کند. چشمش به هر آیه که می افتاد بی اختیار ناله ای سر می داد. آیه های قطعه قطعه شده پیکر علی، حسین را به سوی قرآن بیرون زده از شیرازه هدایت می کرد. روی هر آیه، جای لب های حسین نور افشانی می کرد. حسین قرآن را بغل کرد. در واقع علی و محمد و قرآن را. هنوز آیه گونه هایش سرجایش بود و منتظرِ لبانِ پدر. حسین برای آخرین بار گونه اش را روی گونه علی گذاشت.(2)


1) همان

2) همان، ص114

منابع

1.

قرآن کریم

2.

ابن بابویه، محمد بن علی، الأمالی، تهران: کتابچی، چاپ ششم، 1376ش.

3.

ابن سعد، الطبقات الكبرى - متمم الصحابة - الطبقة الخامسة، تحقیق محمد بن صامل السلمی، الطائف، مکتبة الصدیق، چاپ اول، 1414ق.4. ابن طاووس، علی بن موسی، اللهوف علی قتلی الطفوف/ ترجمه فهری، تهران: جهان، 1348ش.

4.

ابن نما حلی، جعفر بن محمد، مثیر الاحزان، قم: مدرسه امام مهدى عليه السلام، چاپ سوم، 1406ق.

5.

ابومخنف کوفی، لوط بن یحیی، وقعة الطف، تحقیق: محمد هادی یوسفی غروی، قم: جامعه مدرسین، چاپ سوم، 1417ق.

6.

برقی، احمدبن محمد، المحاسن. تحقیق: محدث، جلال الدین. چاپ دوم. قم: دار الکتب الاسلامیة. 1371ق.

7.

ثقفی، ابراهیم بن محمد، الغارات، تحقیق: عبدالزهرا حسینی، قم: دار الکتب الاسلامیة، 1410ق.

8.

حسن بن علی، امام یازدهم، تفسیر منسوب به امام عسکری(علیه السلام)، قم، مدرسة الإمام المهدي عجل الله تعالى فرجه الشريف، 1409ق.

9.

حموی بغدادی، یاقوت، معجم البلدان، دارصادر، بیروت، 1995م.

10.

حمیری، عبدالله بن جعفر، قرب الإسناد، قم، موسسه آل البیت، 1413ق.

11.

دینوری، احمد بن داود، الاخبارالطوال، تحقیق: عبد المنعم عامر مراجعه جمال الدین شیال، منشورات الرضی، قم، 1368ش.13. سبط ابن الجوزی، یوسف بن فرغلی، تذکرة الخواص، تهران، مکتبة نینوا الحدیثة.

12.

طبری، محمد بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک، تحقیق: محمد أبوالفضل ابراهیم، دارالتراث، بیروت، 1387ق/1967م.

13.

کلینی، محمدبن یعقوب، تحقیق: غفاری، علی اکبر، آخوندی، محمد. چاپ چهارم. تهران: دار الکتب الاسلامیة. 1404ق.

14.

قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، قم: دار الکتب، چاپ سوم، 1404ق.

15.

مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار الجامعة لدرر أخبار أئمة الاطهار. چاپ دوم. بیروت: دار إحیاء التراث العربی، 1403ق.

16.

مظفر، عبدالله واحد، موسوعة البطل العلقمی، بیروت: مؤسسة الآعلمی للمطبوعات.

17.

مفید، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، کنگره شیخ مفید، قم، 1413 ق.