ترجمه اکاذیب الوهابیة دروغ پردازی های وهابیت

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:وردانی، صالح Wardani, Salih

عنوان قراردادی:اکاذیب‌الوهابیه .فارسی

عنوان و نام پديدآور:دروغ پردازی‌های وهابیت اکاذیب الوهابیه/ مولف صالح الوردانی؛ مترجمان حامددژآباد، علی بدری؛ ویراستار ناصر مرادی‌زاده.

مشخصات نشر:قم: جهاد دانشگاهی، واحد استان قم، انتشارات، 1401.

مشخصات ظاهری:157 ص.

شابک:450000 ریال‌978-622-7840-33-9:

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:کتابنامه: ص.154 - 157.

موضوع:ابن‌تیمیه، احمدبن عبدالحلیم، 661 - 728ق. -- نقد و تفسیر

موضوع:Ibn Taymiyah, Ahmad ibn abd al-Halim -- Criticism and interpretation

موضوع:وهابیه -- دفاعیه‌ها

Wahhabiyah -- Apologetic works

شناسه افزوده:دژآباد، حامد، 1360 - ، مترجم

شناسه افزوده:بدری، علی، 1374-، مترجم

شناسه افزوده:جهاد دانشگاهی. واحد قم. انتشارات

رده بندی کنگره:BP207/6

رده بندی دیویی:297/416

شماره کتابشناسی ملی:8949768

اطلاعات رکورد کتابشناسی:فاپا

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

دروغ‌پردازی‌های وهابیت

مؤلف : صالح الوردانی

مترجمان: دکتر حامد دژآباد (عضو هیئت علمی دانشگاه تهران)

علی بدری

فهرست مطالب

عکس

عکس

مقدمۀ مترجمان

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین. الصلاة و السلام علی خیر الأنام محمدٍ المصطفی و علی آله الکرام و اللعن الدائم علی أعدائه اللئام.

اما بعد...

دشمنان تشیع همواره در پی کورکردن چشم‌ها و چشمه‌های تشیع بوده و هستند. دشمنانی که جهل را به‌عنوان راهبر، کژفهمی را مبانی، حق‌بینی را دروغ و افترا، و در یک کلمه چاه را راه می‌پندارند. هرچه بیشتر در چاه فرومی‌روند، به همان مقدار از راه دورتر می‌شوند. نه‌تنها از صراط حق، بلکه از سبل‌السلام نیز فاصله گرفته و به‌جای آنکه راه را به‌سوی صراط قویم بپیمایند، خود را به‌سوی حجیم می‌رانند. نه‌تنها خود، بلکه پیروان خود نیز که آنان را مقتدا و منتهای آمال خود دانسته‌اند، از این تیر‌های مسموم فکری و تکفیری در امان نمانده و با هدف دانستن خود، تیر‌های انحراف را با سینه‌ای فراخ و گشاده پذیرا شده‌اند؛ غافل از آنکه این تیر‌های زهرآگین و آلوده به زهر اندیشۀ تکفیر و بی‌فکری، در درجۀ اول چهرۀ اسلام را برای غیر مسلمانان زشت جلوه می‌دهد و اسلام را با تکفیر و بی‌فکری می‌شناسند، نه به‌عنوان دینی که به تعقل و تفکر و پرهیز از تکفیر دستور می‌دهد. مبانی بی‌پایه‌واساس چنین اندیشه‌هایی مانع از دیدن‌شدن مبانی صحیح و سلیم اسلام ناب محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) شده‌اند و آن را تحت‌الشعاع قرار می‌دهند. هرچند جویای حق همواره راه خود را پیدا کرده و عقل خود را به دست بی‌خردی عده‌ای محدود نمی‌دهد، در هرصورت مقدار کمی از زهر در ظرفی هرچند بزرگ و پرآب قابل‌قبول نبوده و به آن آب لطمه می‌زند. تفکر وهابیت نه‌تنها از اسلام نیست، بلکه فرسنگ‌ها با اندیشه ناب اسلام محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) فاصله دارد؛ فرقه‌ای خودساخته و خودخوانده که نه‌تنها در جهت تحقق آرمان‌های اسلام ناب قدم برنمی‌دارد، بلکه در جهت برآوردن و به نتیجه رساندن نیرنگ‌های دشمنان اسلام طراحی شده است. اما حکمت خدا بر این تعلق گرفته که این فرقۀ گمراه به‌وسیلۀ خود و تناقضات در گفتار و دروغ‌پردازی‌های ناشیانۀ خود بر سایر فرقه‌های اسلامی، به‌خصوص تشیع، چهرۀ واقعی و دروغین خود را به نمایش بگذارد. برای ناصواب‌بودن راه یک گروه گمراه همچون وهابیت، همین کفایت می‌کند که دقت در کلام آنان، خود انسان حق‌جو را به گمراه و ناحق‌بودن آنان هدایت می‌کند.

کتاب پیش رو ترجمۀ کتاب «أکاذیب الوهابیة» اثر استاد صالح الوردانی، نویسندۀ سرشناس مصری است

که با توفیقات الهی به بارگاه مکتب نورانی اهل بیت (علیهم السلام) راه یافته است. وی پس از استبصار، تلاش‌های فراوانی در راه معرفی مذهب شیعۀ امامیه در سرزمین مصر نمود و بارها دستگیر و زندانی شد؛ همچنین مناظرات بسیاری با مخالفان شیعه نموده و تعداد بسیاری از جوانان را به این مذهب رهنمون شده است. از وی آثار فراوانی در معرفی و تبیین دیدگاه‌های شیعی منتشر شده است که برخی عبارت‌اند از:

«عقائد السنة و عقائد الشیعة، التقارب و التباعد»؛ «التقارب و التباعد»؛ «الکلمة و السیف، محنة الرأی فی تاریخ المسلمین»؛ «الشیعة فی مصر من الامام علی (علیه السلام) حتی الامام الخمینی»؛ «السیف السیاسة، صراع بین الاسلام النبوی و الاسلام الأموی» ؛ «أهل السنة، شعب الله المختار»؛ «دفاع عن الرسول (صلی الله علیه و آله و سلم) ضد الفقهاء و المحدثین»؛ «الخدعة، رحلتی من السنة الی شیعة»؛ «زواج المتعة حلال»؛ «فقهاء النفط، رایة الاسلام أم رایة آل سعود»؛ «فتاوی ابن باز»؛ «الحرکة الاسلامیة و القضیة الفلسطینیة»؛ «المناظرات بین فقهاء السنة وفقهاء الشیعة»؛ تصحیح کتاب «النزاع والتخاصم فیما بین بنی‌امیه و بنی‌هاشم» اثر تقی‌الدین مقریزی (776-845 ق).

ایشان نویسنده، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی مصری، از معروف‌ترین شخصیت‌های مستبصر معاصر است. وی در قاهره، پایتخت مصر، در سال 1952م در خانواده‌ای شافعی‌مذهب به دنیا آمد. در عرصۀ روزنامه‌نگاری و مطبوعات در مصر کار کرد. او صاحب تألیفات و انتشارات و مقاله‌های نشریافتۀ بسیاری در روزنامه‌های مصری و غیرمصری و مؤسس دارالهدف الاعلام و النشر قاهره است.

در پایان دهۀ هفتاد (1977م) سفری به عراق داشت. در آنجا به خانۀ یکی از دوستانش رفت که فردی با فرهنگ، اهل پژوهش و شیعی بود. در خلال حضورش در عراق به زیارت مرقد خاندان اهل بیت (علیهم السلام) در بغداد و مساجد شیعه رفته و به دروس و سخنرانی‌ها و گفت‌وگو با جوانان شیعه گوش سپرد. درنتیجه بسیاری از اوهام و تصوراتی که دربارۀ شیعه داشت و صحیح نبودند، از ذهنش دور شد.

او سپس به کویت رفت و با برخی از جوانان شیعی ملاقات نمود و تعدادی از کتب، ازجمله کتاب «السقیفه»، کتاب «عقاید الامامیه» و کتاب «المراجعات» را مطالعه کرد. در اثر جست‌وجو و تلاشش، برای او روشن شد که الگوی بدی بعد از رسول بر سر کار آمده است و از آن الگو همۀ اندیشه‌هایی که حقیقت اسلام را ناصحیح جلوه داد، ظهور و بروز کرده است.

امید است ترجمۀ این اثر به زبان فارسی، به جویندگان حق یاری رسانده و بتواند چهرۀ واقعی و درعین‌حال دروغین وهابیت را که در پشت آن به تکفیر سایر فرقه‌های اسلامی می‌پردازد روشن‌تر کند. در پایان از همۀ کسانی که در ترجمۀ این اثر یاری رساندند، کمال تشکر را داریم.

مقدمۀ مؤلف

وهابیت از بدو ظهور تا کنون، متکی بر دروغ‌پردازی‌ها و اغواگری‌هایی بوده و این اعمال خود را گاه در زیر سایۀ اهل سنت، گاه در سایۀ سلف و گذشتگان و گاه نیز در سایۀ اهل اجماع پنهان داشته است. تکیه‌گاه وهابیت در این دروغ‌پردازی‌ها و پنهان‌کردن آن، ابن تیمیه است. ابن تیمیه‌ای که همواره دیدگاه‌ها و فتاوای خود را به اهل سنت و اهل اجماع نسبت می‌داده و از همین روی، وهابیان به دیدگاه‌های او با منطق تسلیم و قبول می‌نگریستند. همان‌گونه که ابن تیمیه بر اهل سنت و گذشتگان دروغ می‌بست، وهابیان نیز چنین کردند و هرآنچه بر دروغ بنیان نهاده شود نیز دروغ است.

دروغ‌های وهابیت تنها در حیطۀ نقل دیدگاه‌های ابن تیمیه و نسبت‌دادن آن به اهل سنت خلاصه نمی‌شود، بلکه این مسئله به میراث علمی آنان کشیده شده و آن را تحریف کرده‌اند تا در خدمت عقاید منحرف آنان قرار گیرد. این نگرش به مذاهب و جبهه‌گیری‌های دیگر نیز کشیده شد و منجر به تحریف کتاب‌های آنان گردید تا در خدمت مذهب آنان قرار گرفته و شبهات را پاسخ‌گو باشد.

ازآنجاکه ابن تیمیه در محافل اهل سنت از ارزش زیادی برخوردار نبود، وهابیان شروع به بافتن و ساختن برخی افسانه‌ها درمورد شخصیت ابن تیمیه کردند تا او را در چشم مسلمانان بزرگ جلوه دهند.

وهابیت در این راستا شروع به نشر دروغ‌هایی کردند تا اثبات کنند که وهابیت یک جنبش اصلاح‌طلبانه است؛ درحالی‌که این جنبش درواقع جنبشی ارهابی و تروریست است که جان و مال مسلمانان را حلال دانسته و برای خود مؤسسات اسلامی تأسیس کرده است و نویسندگانی را در خدمت گرفته تا وهابیت را تبلیغ کنند. چنین جنبشی که بر پایۀ دروغ استوار است، تنها با حمایت کسانی هچون آل سعود و در پشت پردۀ آن، دشمنان اسلام، می‌تواند بروز و تداوم داشته باشد. وجود وهابیت برای اختلاف‌افکتی میان مسلمانان،عقب‌ماندگی آنان و جهت دشمنی‌افکندن میان آنان ضرورتی حتمی بوده است.

این کتاب بر این مطلب تأکید دارد که وهابیت جز فرقه‌ای گمراه که ادعاهای دروغین دارد، چیزی دیگری نیست و امتداد همان فرقۀ گمراه گذشته است؛ ازاین‌رو این فرقه از اهل سنت و گذشتگان (سلف) نبوده و تنها سعی دارد خود را به آنان نزدیک و منسوب کند. این مطلب را به‌زودی در این کتاب از منابع و نصوص خود آن‌ها ارائه خواهیم کرد.

صالح الوردانی

مدخلی تاریخی

اشاره

در طول تاریخ مسلمانان، اسلام با صورت‌ها و اشکال متعددی از انحراف و فرقه‌های گمراه و افراطی مواجه بوده و همواره دست‌های پشت پرده‌ای این فرقه‌ها را تحریک و از این حالت حمایت کرده است. این دست‌های پشت پرده علاوه بر افراد هواپرست و دارای روان بیمار -که هیچ عصری و هیچ دینی از آنان خالی نبوده- به روی منافقین، ذی‌نفعان و صاحبان نفوذ، همچون قدرت حاکم و حامیان آن‌ها، تمرکز کرده است.

از جملۀ خطرناک‌ترین فرقه‌هایی که با اسلام مواجهه داشته و اثرانگشت خود را در میان مسلمانان قرار داده تا نمونۀ پابرجا و دائمی از کج‌روی، افراط و تفرقه‌افکنی میان مسلمانان باشد، فرقۀ خوارج و بعد از آن فرقۀ حنبلیان است.

شباهت خوارج و حنبلیان

شباهت زیادی میان خوارج و حنبلیان از حیث برخورد با دین، مواضع و رفتار آن‌ها وجود دارد. همچنین شاهد شباهت یا تطابق بین عناصری هستیم که خود را به این دو فرقه منسوب می‌دانند. درمورد خوارج روایات نبوی زیادی صادر شده که به‌منزلۀ اخبار از آینده و پیش‌گویی است و امت را از آنان بر حذر داشته و حتی شکل و شمایل و اوصاف آنان را نیز ترسیم کرده و خطر آنان را یادآور شده است. از جملۀ اوصافی که این روایات درمورد خوارج تعیین نموده‌اند، عبارت‌اند از:

آرزوهایشان سفیهانه و سنشان کم است؛

قرآن را می‌خوانند؛ اما بیش از حنجرۀ آنان پایین نمی‌رود [و به قلبشان نمی‌رسد]؛

نماز تو نزد نماز آنان بسیار ناچیز است؛

دستان آنان همچون زانوان شتر [زبر است]؛

سران خود را می‌تراشند؛

با اهل اسلام می‌جنگند و اهل بت‌پرستی را وامی‌نهند؛

ویژگی آنان عناد و قساوت قلب است؛

طبایع آنان بدوی و صحرانشینی است؛

به ظواهر متعبّدند و امور بسیار مهم را رها می‌کنند.

اگر کسی درمورد فرقۀ حنبلیان درنگ کند، آن‌ها هم همان ویژگی‌ها و طبایع فرقۀ خوارج را دارند.

خوارج اولین کسانی هستند که بیرق تکفیر را در مقابل مسلمانان بر افراشتند، حنبلیان نیز

همان بیرق را حمل کردند؛

خوارج خون مسلمانان را ریختند، حنبلیان نیز چنین کردند؛

خوارج ظاهرگرا و سطحی‌نگر بودند و به [ظاهر] روایات تعبّد داشتند، حنبلیان نیز چنین هستند؛

خوارج در حفظ ظاهر و قیافه بسیار تلاش می‌کنند، حنبلیان نیز چنین هستند؛

خوارج بدوی و صحرانشین‌اند، حنبلیان نیز چنین هستند؛

خوارج قسی‌القلب‌اند، حنبلیان نیز چنین هستند؛

ویژگی خوارج عناد و تهدید است، حنبلیان نیز چنین هستند.

مهم‌تر از همۀ این‌ها، خوارج در مقابل اهل بیت (علیهم السلام) به فرماندهی امام علی (علیه السلام) ایستادند، حنبلیان نیز چنین کردند و در مقابل اهل بیت (علیهم السلام) ایستادند و پیروان آنان را دشمن همیشگی خود تلقی کردند. این مطلب از مطالب آشکاری است که در تاریخ جلب توجه می‌کند.

سؤال این است که چرا نهضت امام علی (علیه السلام) با خوارج مقابله کرد؟ و چراحنبلیان همین موضع دشمنانه را در مقابل اهل بیت (علیهم السلام) و پیروان آن‌ها اتخاذ نمودند؟

جواب این است که نهضت امام علی (علیه السلام) همان امتداد نهضت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است؛ از همین رو هیچ‌کس به‌جز امام، قدرت مقابله با این فرقه را نداشت. البته قدرت در اینجا در شمشیر خلاصه نمی‌شود؛ چراکه همگی شمشیر و سلاح در اختیار داشتند، بلکه این قدرت به علم امام بازگشته و در آن و مؤلفه‌های ویژۀ آن منحصر است که آن‌ها را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ارث برده است و کس دیگری آن‌ها را ندارد. همچنین اهل بیت (علیهم السلام) این مؤلفه‌ها را از امام علی (علیه السلام) به ارث برده‌اند.

از همین‌جا راه و روش امام، خطر همیشگی و پابرجایی را برای خوارج و کسانی که بر مسلک آنان سلوک نمودند، شکل داد. خوارج به‌خوبی می‌دانند که امام علی (علیه السلام) سخن‌گوی شرعی و قانونی دین بوده و خط‌ومشی شرعی که همان خط‌ومشی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است را ایفا می‌کند؛ همان خط‌مشی که آنان را همواره تهدید کرده و می‌کند. اما سایر خط‌ومشی‌هایی که در اسلام شکل گرفته و خود را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) منسوب می‌دانند، هیچ خطری برای آنان نداشته، بلکه در امتداد مسیر آنان است. به همین جهت مواجهۀ خوارج و امام (علیه السلام) و همچنین مواجهۀ آنان با خط‌ومشی امام (علیه السلام) بعد از او مواجهه‌ای سرنوشت‌ساز بود.

خوارج نمونۀ دشمن دائمی اهل بیت (علیهم السلام) و پیروان آن‌ها در طول زمان گردید. اهل بیت (علیهم السلام) و پیروان

آن‌ها نیز دژ مستحکمی تشکیل دادند تا از اسلام حقیقی دفاع کنند؛ همان اسلامی که گمراهی و کج‌روی خوارج و فرقه‌های متولد از آن‌ها و در رأس آن، فرقۀ حنبلیان و وهابیت معاصر را در طول زمان آشکار کرد.

کتاب‌های سنن، تاریخ و تراجم بسیاری از ظواهر و تلاش‌های خوارج را که شهرت‌یافته، برای ما نقل کرده تا خوارج همواره از دید همۀ مذاهب و گرایش‌های اسلامی مورد طعن و ردّ واقع شوند. این همان موضعی است که حنبلیان بعدها آن را پی گرفتند تا مورد طعن و ردّ مذاهب اسلامی واقع شوند و به کم‌ارزش‌ترین مذهب تبدیل گردیدند تا جایی که باعث شد که آن‌ها بر علیه مذاهب و فقها اعلام جنگ نموده و آنان را به ارتداد، خروج از دین، احیای بدعت، یاری اهل هوا و هوس، میراندن سنت و دیگر تهمت‌ها متهم کردند. وهابیت معاصر نیز این تهمت‌ها را از آنان الهام گرفته و شروع به متهم‌کردن مسلمانان اعم از شیعه و سنی کرد.

حنبلیان که همان ویژگی‌های خوارج، همچون تعبد به روایات، سطحی‌نگری در فهم، ضعف عقل، قساوت قلب و اهتمام به ظاهر را با خود حمل می‌کنند، اهل بیت (علیهم السلام) و پیروان آن‌ها را خطر دائمی و گریبان‌گیر خود می‌دیدند که مذهب و افکار انحرافی آنان را تهدید می‌کند؛ ازاین‌رو بیرق دشمنی و مقابله با این نهضت را علم کردند و همۀ تلاش‌های خود را در این زمینه جمع کردند و سعی داشتند تا به این نهضت دست یازیده و چهرۀ آن را مشوش کرده و مسلمانان را علیه پیروان اهل بیت (علیهم السلام) بشورانند. همان‌گونه که خوارج سبب تفرقه میان مسلمانان شده و بذر فتنه را در میان آنان کاشتند، حنبلیان نیز سبب تفرقه میان مسلمانان شده و بذر فتنه را در میان آنان کاشتند.

تاریخ حنبلیان

فرقۀ حنبلیان به دست احمد بن حنبل (163-241ق) که نسبش به قبیلۀ بنی‌شیبان می‌رسید، در عصر عباسی تأسیس شد. شخصیت احمد بن حنبل و اوصاف او به او اجازه نمی‌داد تا قدرت بر تحقیق و اجتهاد و به‌کارگیری عقل داشته باشد؛ ازاین‌رو به‌سمت روایات و دیدگاه‌های شخصیت‌ها رفت و به تدوین و تعبد به آن مشغول شد. او نسبت به آن روایات و دیدگاه‌ها تعصب داشته و تنها آن‌ها را صورتی از حقیقت اسلام می‌پنداشت. او دشمنی خود را علیه کسانی که آن روایات و دیدگاه‌ها را ردّ می‌کردند یا در آن تشکیک می‌کردند، اعلام کرده و منکران آن‌ها را در زمرۀ بدعت‌گذاران گمراه می‌شمرد.

از همین‌جا با اطرافیان خود، ازجمله فقها و بزرگان سایر مذاهب و جریان‌های عقل‌گرا و صاحبان رأی، ازجمله حنفیان، شیعه، معتزله و سایرین به مقابله پرداخت. بسیاری از عوام‌الناس، کم‌خردان

و ظاهرگرایان که جایی برای خود در میان مذاهب و سایر جریان‌ها نمی‌یافتند، به احمد بن حنبل گراییدند، با این هدف که فقها و مسلمانان را مورد آزار فراوان قرار داده و آشوب‌ها و فتنه‌های بسیاری را به وجود آورند، چنان‌که به آن اشاره خواهیم کرد.

در نتیجۀ تسلط عقل روایی بر شخصیت احمد بن حنبل و اعتماد کلی و کامل او به نقل و نه بر عقل، اندیشۀ خلق قرآن را ردّ کرد، اندیشه‌ای که برخی از مذاهب به آن دامن زده بودند و ازاین‌رو به کفر قائلان به خلق قرآن فتوا داده و حکم کرد، چنان‌که به کفر تارک صلات نیز فتوا داد. او اولین کسی بود که اندیشۀ تکفیر را در میان مسلمانان بنا نهاد. نتیجۀ این دیدگاه افراطی این شد که مأمون خلیفۀ عباسی دستور به دستگیری، حبس و شلاق‌زدن او داد تا از این اندیشه‌های افراطی بازگردد.(1)

موضع دشمنانۀ احمد بن حنبل و پیروان او در عصر مأمون، معتصم و واثق نیز ادامه داشت تا اینکه متوکل روی کار آمد و با آنان علیه سایر مذاهب هم‌پیمان شد و این امر قدرتی به آنان داد که آنان را در مواجهه با دشمنان خود و از بین بردن آن‌ها یاری می‌کرد.(2)

کتب تاریخ بسیاری از فتنه‌ها و حوادث دردناکی را که به دست حنبلیان متعصب روی داده به تصویر کشیده‌اند که تصویر کوچک‌شدۀ حوادثی است که خوارج رقم زدند؛ از جملۀ این حوادث می‌توان به بی‌حرمتی و جسارت به طبری، این مفسر فقیه، اشاره کرد. او را با ظرف‌های دوات و مُرکب‌دان موردحمله قرار داده و در کوچه‌های بغداد به تعقیب او پرداختند و درنهایت خانۀ او را محاصره کردند، تنها به این علت که طبری گفته بود: احمد بن حنبل فقیه نیست و نیز حدیث هم‌نشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با خدای متعال بر روی عرش را ردّ کرده بود.(3)

همچنین آنان فتنۀ بزرگ دیگری در بغداد به راه انداختند؛ چراکه حنبلیان درمورد آیۀ شریفه: <عَسَىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا>، قائل بودند که معنای آیه این است که خداوند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را روی عرش خود خواهد نشاند؛ درحالی‌که سایرین می‌گفتند مقصود از آیه شفاعت است. به همین سبب دشمنی و درگیری درگرفت و بسیاری کشته شدند. این ماجرا در سال 317ق روی داد.(4)همچنین در بغداد فتنۀ


1) . نک: البدایة و النهایة، ج10، ص330.

2) . حنبلیان درمورد متوکل گفتند: خلفا سه نفر هستند؛ ابوبکر که اهل ارتداد را کشت، عمر بن عبدالعزیز که ردّ مظالم نمود و متوکل که سنت را احیا و خشم و غضب را می‌راند. نک: تاریخ الخلفا، سیوطی، ص346.

3) . نک: شرح حال طبری در کتب تواریخ؛ همچنین: حوادث سال 310، 323، 458، 475ق.

4) . تاریخ الخلفاء، ص384. خلّال حنبلی متعصب در توسعۀ این حدیث در سنن خود بسیار تلاش کرده و نصوص فراوانی را جمع آورده که حاکی از تکفیر منکر این حدیث است. نک: باب ذکر المقام المحمود.

بزرگی میان حنبلیان و شیعه درگرفت که کم مانده بود شیخ ابوحامد اسفراینی در آن فتنه کشته شود.(1)

حنابله توانستند تا «قادر»، خلیفۀ عباسی را با اندیشه‌های خود اقناع کنند. آنان کتابی در عقاید نوشته و آن را به او هدیه دادند. او نیز کتاب را به خود نسبت داده و آن را «العقیدة القادریة» نام نهاد و آن کتاب را با تحریک حنبلیان بر مردم تحمیل کرده و فقهای معتزلی و حنفی را توبه داد و آنان نیز اظهار رجوع از عقیدۀ خود کردند.(2)

بعد از آن حنبلیان با تعبد به روایات درمورد صفات خدای متعال قائل به تجسیم و تشبیه شده و علیه کسانی که این روایات را ردّ یا در آن تشکیککردند، به اعلام جنگ برخاستند. بازرترین موضع آنان در مقابل مخالفان تجسیم و تشبیه -چه فقها و چه غیر آنان- موضع ابواسماعیل هروی بزرگ حنبلیان (م422ق) در مقابل «ابن حبان» صاحب کتاب «السنن» بود. هروی ابن حبان را از شهر خود، سجستان، اخراج نمود؛ چراکه او حدّ و حدود داشتن خدا را انکار می‌کرد.(3)

قاضی ابویعلی حنبلی (م485ق) می‌گوید: «در حق خدای متعال هرچه می‌خواهید مرا بدان ملتزم کنید، من ملتزم خواهم شد؛ اما درمورد ریش و عورت نه».(4)صاحب کتاب «العواصم» نیز او را به‌خاطر این کلام تکفیر نمود.(5)

ابن اثير مورخ در حوادث سال 429ق می‌نويسد: در این خصوص علما مضمون کتاب «إبطال التأویلات» نوشتۀ ابویعلی فراء حنبلی را ردّ کرده‌اند که متضمن صفات خداوند سبحان بوده و از اعتقاد او به تجسیم -و حال آنکه او از آنچه می‌گویند منزّه و بسیار برتر و والاتر است- حکایت داشت. ازاین‌رو ابوالحسن قزوینی زاهد در مسجد منصور حضور یافته و در این خصوص به سخنرانی پرداخت.

همچنین در سال وفات هروی می‌گوید: «در همان سال ابویعلی فراء حنبلی درگذشت. او مصنف کتاب الصفات است که در آن چیز‌های عجیب‌وغریبی را ذکر کرده است و ترتیب ابواب کتاب دلالت بر تجسیم محض دارد. درمورد ابن قدامه حنبلی دمشقی، صاحب کتاب «ذم التأویل و لمعة الاعتقاد» نیز چنین گفته شده است».(6)


1) . نک: حوادث سال 398ق در کتب تواریخ. اسفراینی یکی از فقهای شافعی بود.

2) . نک: حوادث سال 408ق در کتب تواریخ. قادر عباسی شیعه را نیز توبه داده و از مناظره درمورد عقاید نهی کرد و هرکس که به مناظره می‌پرداخت، دستگیر و مجازات می‌شد.

3) . تذکرة الحفاظ، ذهبی، ج3، ص920.

4) . نک: کتاب ابویعلی حنبلی با عنوان ابطال التأویل.

5) . نک: العواصم من القواصم، ج2، ص83. به‌زودی درمورد این کتاب در فصل دروغ‌پردازی وهابیت بر میراث علمی سخن خواهیم گفت.

6) . نک: شرح حال ابن قدامه در سیر أعلام النبلاء، ج22، ص168؛ و حوادث سال 620ق، سال وفات ابن قدامه در کتاب‌های تاریخ.

فتنۀ مشهور دیگری که به دست حنبلیان در مصر به انجام رسید، فتنه‌ای بود که به دست ابن مرزوق و ابن کیزانی رخ داد. آن دو قائل به تجسیم بودند و همین امر سبب شد تا فتاوای زیادی مبنی بر تکفیر، ارتداد، درخواست توبه‌دادن و درخواست قتل آن دو داده شود.(1)

ابن جوزی حنبلیان را به‌سبب دیدگاه آنان درمورد تجسیم و تشبیه ردّ می‌کرد؛ اما احمد بن حنبل را از تهمت تشبیه که به او روا داشته بودند، مبرّا می‌دانست و روایاتی را که درمورد تجسیم بدان اعتماد می‌کردند، نقض و تکذیب می‌کرد.(2)

روایاتی که حنبلیان به آن تمسک نمودند، خدای متعال را در شکل انسان تصویر کرده که رفت‌وآمد می‌کند، بالا و پایین می‌رود و می‌خندد. آنان علاوه بر این برای خدای متعال اعضای بشری قائل شده و او را به‌صورت جوانی بی‌ریش یا یک پیرمرد تصویر کرده‌اند. این تصویرگری‌ها با تصویرهایی که یهود و نصاری در کتاب‌های خود نمایش داده‌اند، هماهنگی دارد.(3)

هنگامی که مرا [یعنی پیامبر] به معراج بردند، خدای رحمان را در چهرۀ یک جوان بی‌ریش دیدم و گویا او داماد بود.

در روایت دیگری آمده: هنگامی که پیامبر خدای خود را در خواب در بهترین چهره، به‌صورت یک جوان، پاهایش داخل کفش، دو کفش طلایی در پا، ...

در روایت دیگری آمده: خداوند آدم را مطابق چهرۀ خود آفرید ...

اندیشۀ تجسیم و تشبیه، با قدرت خود را در کتب حنبلیان متقدم و وهابیان معاصر -به‌گونه‌ای که بیان خواهیم کرد- نشان می‌دهد.

عثمان دارمی می‌گوید: «اگر خدا بخواهد، می‌تواند بر پشت یک پشه سوارشود».(4)

مروزی (م275ق)، دوست و ملازم ابن حنبل کتابی تألیف کرده که در آن نشستن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در کنار خدای متعال بر روی عرش را ثابت می‌کند. ذهبی در این خصوص می‌گوید: «مروزی نشست و برخاست و بسیار تلاش کرد تا این مطلب را یاری و اثبات کند و در این مورد کتاب گردآوری کرد».(5)

ابن تیمیه می‌گوید: «خدا جسم است، اما نه مانند اجسام». همچنین می‌گوید: «نه در کتاب خدا و نه در سنت رسول خدا، در کلام هیچ‌یک از گذشتگان این امت و بزرگان آن نیامده که خدا جسم نیست و


1) . ابن کیزانی مصری، او ابوعبدالله محمد بن ابراهیم بن فرح انصاری است. درمورد او گفته شده: دیدگاهی را بنا نهاد که با آن در اعتقادات گمراه شده و ادعا کرد که افعال بندگان قدیم است. طایفۀ کیزانیه همچنان بر این بدعت استمرار دارند. کیزانی در سال 560ق وفات کرد. نک: شرح حال کیزانی در جریدة القصر و جریدة العصر اصفهانی. ابن مرزوق نیز عثمان بن سلام قرشی است که در سال 564ق وفات یافت. نک: شرح حال ابن مرزوق در طبقات الحنابلة، ج1، ص126.

2) . به‌زودی متعرض این ردیه خواهیم شد.

3) . از جملۀ این روایات، روایت زیر است:

4) . النقض، ص457.

5) . نک: العلوّ، ذهبی؛ شرح حال مروزی در سیر اعلام النبلاء، ج13، ص173. مروزی در زمرۀ غلات شمرده می‌شود.

صفات او جسم و عرضی نیستند. نفی معانی ثابت شرعی با نفی الفاظ [مسئله‌ای است که] هیچ شرعی و نه حتی عقل جاهلانه و گمراهی آن را نفی نکرده است».(1)

شروع افول

از همین‌جا و در نتیجۀ این مواضع و دیدگاه‌ها، حنبلیان از سوی مذاهب و حکومت‌ها طرد شده و کم‌ارزش‌ترین و کم‌جمعیت‌ترین مذاهب گردیدند؛ به‌گونه‌ای که نامی از آنان به میان نمی‌آمد. این مسئله به‌ویژه بعد از سقوط حکومت عباسی و سقوط بغداد -که به‌علت نقش، جایگاه و تأثیر آن، پایگاه اصلی حنبلیان بود- نمود پیدا کرده بود و بغداد جای خود را به دیگر شهر‌ها و پایتخت‌ها داد.

مذهب حنفی کم‌کم در سرزمین‌های ماوراءالنهر با حمایت حکومت‌هایی که در آن سرزمین‌ها بودند و به همراه آن عقیدۀ ماتریدی حنفی انتشار یافت که در تناقض با عقیدۀ حنبلیان بود. در سرزمین‌های شام و مصر مذهب شافعی با حمایت حکومت ایوبی و به همراه آن عقیدۀ اشعری انتشار یافت که درتناقض با عقیدۀ حنبلیان بود. در سرزمین‌های مغرب و اندلس نیز مذهب مالکی همراه عقاید دیگری همچون صوفیه حاکم شدند. در سایۀ این تغییرات، حنبلیان کاهش یافته و گوشه‌گیر شدند و تنها برخی آثار و نشانه‌های متفرق از آنان میان شام، عراق و مصر به جای ماند و از آن زمان هیچ فعالیتی از آنان به گوش نرسید تا اینکه در قرن هشتم هجری ابن تیمیه (م728ق) به میدان آمده و سعی داشت تا افکار افراطی حنبلیان را احیا کند که در پی آن فقهای زمانش به مقابله و مناظره با او پرداخته و او را متوقف کردند؛ اما او بر موضع شاذ و نادر خود اصرار ورزید و تلاش کرد تا اندیشۀ تجسیم و تشبیه را که حنبلیان قبل از او منادی آن بودند و با مخالفت فقهای اهل روبه‌رو شده بودند، ابراز نماید. افزون بر این، او اندیشۀ جدیدی را مطرح کرد که قبل از او مطرح نبود و آن هم عبارت بود از حرام‌کردن مسافرت به قصد زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و قبور سایر پیامبران، اولیا و صالحان.

در آن زمان در دمشق اعلام شد که هرکس به عقیدۀ ابن تیمیه معتقد باشد، مال و جانش حلال است؛ به‌ویژه اگر حنبلی باشد. در پی این خبر حنبلیان صالحیه -مرکز تجمع آنان در دمشق- و غیر آن تجمع کرده و گواه گرفتند که آنان به عقیدۀ شافعی معتقد هستند.(2)

فقها در مواجهه با ابن تیمیه چند دسته شدند: برخی او را به تجسیم، برخی او را به کفر و الحاد نسبت


1) . نک: تلبیس الجهمیة، ج1، ص115 و 302.

2) . نک: الدرر الکامنة فی اعیان المائة الثامنة، شرح حال ابن تیمیة، ج1، ص144 و 374.

دادند و برخی نیز خواستار قتل او بودند.(1)

ابن تیمیه از کسانی است که قائل نابودی جهنم است. همین دیدگاه باعث شد تا بزرگ شافعیان سبکی کبیر در زمان او این عقیده را مردود دانسته و بر بطلان و مخالفت آن با عقاید اهل سنت تأکید کند.(2)این دیدگاه و نیز سایر دیدگاه‌های ابن تیمیه، او و شاگردش ابن قیم جوزیه را روانۀ زندان کرد؛ البته ابن قیم جوزیه بعد از وفات ابن تیمیه در زندان، آزاد شد. او افکار استادش را به همراه ابن کثیر منتشر کرد؛ اما هر دو آن‌ها دستگیر شدند و آن دو را در کوچه‌ها وارونه سوار بر الاغ چرخاندند.(3)

ابن قیم بسیاری از ویژگی‌ها و اخلاق ابن تیمیه را با خود داشت و طبق سیرۀ او مواضعی در مقابل علمای عصر خود داشته و در اندیشۀ تجسیم متعصب بود. او مسافرت برای زیارت را انکار می‌کرد [و حرام می‌دانست] و آثار بسیاری در زمینۀ این اندیشه‌ها به جای گذاشت. اما ابن کثیر به تفسیر و تاریخ پرداخته و بر آن تمرکز کرد و به گردآوری تاریخ طبری و سایر کتب تاریخ پرداخته و آن را در یک کتاب جمع کرد. همچنین تفسیر طبری را تلخیص کرد. [به همین جهت] او آثار قابل ذکری به‌جز کتابی در مصطلح الحدیث ندارد.

ابن کثیر همچنان به روش ابن تیمیه، اعتقادات او و گرایش خصمانه‌اش در مقابل دیگران پایبند بود. این مطلب در چینش آثار تاریخی او آشکار است؛ به‌گونه‌ای که به حوادثی چون دشمنی حنبلیان پرداخته یا سخن از اهل بیت (علیهم السلام) به میان آورده و اشاره‌هایی به مذاهب و جریان‌های دیگر دارد. وهابیان نیز به تاریخ و تفسیر او اهتمام ورزیدند و آن را بر دیگر منابع مقدم داشتند.(4)

وهابیان و حنبلیان

محمد بن عبدالوهاب در دعوت و تبلیغ خود بر هر سه نفر [یعنی ابن تیمیه، ابن قیم و ابن کثیر] تکیه کرده و تنها راه ترویج افکار خود را از لابه‌لای افکارآنان امکان‌پذیر دانسته و از اشارات اهل سنت و حتی حنبلیان متقدم مطلبی نیافته که افکارش را یاری کند، مگر در افکار آن سه نفر. حتی حنبلیان متقدم نیز


1) . همان.

2) . نک: رساله سبکی، المواعظ و الاعتبار ببقاء الجنة والنار.

3) . نک: الدرر الکامنة، ج3، ص1400؛ دفع شبه من شبّه و تمرّد اثر حصنی. ابن قیم از استاد خود در اندیشۀ تجسیم و انکار مجاز پیروی می‌کرد. نک: آثار منتشرشدۀ وهابیت در فصل بعد.

4) . تفسیر ابن تفسیر، تفسیر القرآن العظیم و تاریخ او البدایة و النهایة نام دارد. نک: شرح حال امام صادق(ع) حوادث سال 148ق که ابن کثیر بین شرح حال ایشان و شرح حال احمد بن حنبل و ابن تیمیه مقارنه ترتیب داده است.

مسئلۀ توسل یا کمک خواستن از اموات یا زیارت یا انکار احیای مراسم و مناسبات مذهبی را مطرح نکرده بودند، بلکه این افکار ساخته و پرداختۀ محمد بن عبدالوهاب بود که آن را پایۀ دعوت خویش قرار داده و حدفاصل بین اسلام و شرک دانست.

محمد بن عبدالوهاب صرفاً شخصیتی بیابان‌گرد، خشک و قسی‌القلب بود که بهره‌ای از علم و عقل نداشت و تاریخ از او در عرصه‌های علمی به‌عنوان نابغه یا انسان کوشا یاد نکرده است. او رویشی ناگهانی بود و علامت‌های سؤال فراوانی او را احاطه کرده است. طبیعی است که چنین شخصیتی با ویژگی‌های مذکور به طرح نادر و شاذ ابن تیمیه گرایش داشته باشد. طرحی که به دست آوردن آن به ابزاری جز قدرت انتقال و بیان آشکار و علنی -که برای همۀ مردم ممکن است- نیاز ندارد.

شیخ زینی دحلان نقل می‌کند که سلیمان، برادر محمد بن عبدالوهاب، اهل علم و دانش بود؛ اما محمد با کارها یا دستورهای او مخالفت بسیاری می‌کرد و در هیچ کاری که از او سر می‌زد، او را پیروی نمی‌کرد. روزی سلیمان به او گفت که ارکان و اصول اسلام چند تاست؟جواب داد: پنج تا. سلیمان گفت: اما تو آن را شش تا کردی! ششمین مورد این که هرکس از تو پیروی نکند، مسلمان نیست. این ششمین رکن از ارکان اسلام نزد توست.

همچنین روزی شخصی به محمد بن عبدالوهاب گفت: خداوند در شب‌های هر ماه رمضان چند نفر را [از آتش] آزاد می‌کند؟ او جواب داد: در هر شب صدهزار نفر و در شب آخر معادل هرآنچه در کل ماه آزاد کرده را آزاد می‌کند. گفت: پیروان تو یک صدم این تعداد هم نمی‌شوند، بااین‌حال خداوند کدامین مسلمانان را آزاد می‌کند و حال آنکه تو آنان را در خود و پیروان خود منحصر کرده‌ای؟ اینجا بود که (فَبُهِتَ الَّذي كَفَر).

شخص دیگری به او گفت: چه می‌گویی اگر انسان راستگو، دین‌دار و امانت‌داری به تو بگوید که گروه زیادی قصد جان تو را دارند و آنان پشت فلان کوه هستند. تو نیز هزار اسب‌سوار را بفرستی تا از صدق ماجرا آگاه شوند؛ اما آنان چیزی پشت کوه پیدا نکنند و کسی را نبینند. حال آیا تو حرف آن یک نفر راستگو را باور می‌کنی یا این هزار نفر را؟ جواب داد: حرف آن هزار نفر را. گفت: همۀ علمای اسلامی چه زنده و چه مرده، در کتاب‌هایشان آنچه تو بدان اعتقاد داری را انکار و تکذیب کرده و ساختگی می‌دانند؛ حال چگونه ما حرف تو را قبول کنیم و حرف آنان را نه؟ آنجا بود که محمد بن عبدالوهاب جوابی برای گفتن پیدا نکرد.

شخص دیگری به او گفت: این دینی که آورده‌ای، به‌هم‌پیوسته است یا ازهم‌گسیخته؟ جواب داد: استادان من و استادان آنان تا ششصد سال همه مشرک بودند. گفت: پس دین تو ازهم‌گسیخته است،

نه پیوسته! پس بگو آن را از چه کسی گرفته‌ای؟ جواب داد: از وحی و الهام! مانند خضر! گفت: پس این منحصر به تو نیست و هرکسی می‌تواند وحی و الهامی را که تو ادعا کرده‌ای، ادعا کند...

دحلان سپس می‌گوید: بسیاری از علمای مذاهب چهارگانه به ردّ بر او در قالب کتاب‌های مفصل اهتمام داشتند و کار آن‌ها درواقع عمل به فرمایش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است که می‌فرماید: «آنگاه که بدعت آشکار شود، اما عالم سکوت کند، پس لعنت خدا، فرشتگان و همۀ مردم بر او باد». و نیز می‌فرماید: «اهل بدعت ظهر نکنند، مگر آنکه خداوند حجت خود را بر زبان هرکسی از خلق خود که بخواهد قرار می‌دهد». ازاین‌رو علمای شرق و غرب از همۀ مذاهب در ردّ و انکار او کوشیدند. برخی با استفاده از دیدگاه‌های احمد بن حنبل و پیروان مذهب او، محمد بن عبدالوهاب را محکوم نمودند و از او سؤالات ساده‌ای شد که حتی کمترین جویندۀ علم جواب آن را می‌دانست، اما محمد بن عبدالوهاب از جواب‌دادن عاجز بود؛ چراکه او بهرۀ علمی کافی و وافی نداشت و تنها به گرایش‌هاییکه شیطان برای او زینت داده بود، آگاهی داشت.

علامه شیخ محمد بن عبدالرحمن بن عفالق کتاب گران‌سنگی در ردّ بر او نوشت و از او سؤالاتی درمورد علوم شرعی و ادبی کرد که او از پاسخ به ساده‌ترین آن سؤالات عاجز بود، چه برسد به سخت‌ترین آن‌ها؛ از جملۀ چیزهایی که از او سؤال کرده بود، سؤال از سورۀ عادیات -که از سوره‌های کوچک قرآن است- بود که چند حقیقت شرعی، لغوی و عرفی در این آیه وجود دارد؟ همچنین چند مجاز مرسل و مرکب، استعارۀ حقیقیه، وفاقیه، تبعیه، مطلقه، مجرده و مرشحه در آن وجود دارد؟ همچنین در کجای سوره وضع، ترشیح، تجرید، استعارۀ مکنیه و استعارۀ تخییلیه آمده است؟ همچنین چند تشبیه ملفوف، مفروق، مجرد و مُرکب در آن وجود دارد؟ مجمل و مبین آن چیست؟ ایجاز اطناب، مساوات، اسناد حقیقی و مجازی (مجاز حکمی و عقلی) در آن واقع شده است؟ در چند مورد آن ضمیر به‌جای اسم ظاهر و برعکس به کار رفته است؟ ضمیر شأن، التفات، فصل و وصل، کمال اتصال و کمال انقطاع در کجای سوره رخ داده است؟ جامع بین هر دو جملۀ عطف چیست؟ محل تناسب جملات، وجه تناسب آن‌ها و وجه کمال حسن و بلاغت آن چیست؟ ایجاز قصر و ایجاز حذف در کجا رخ داده؟ احتراس و تتمیم در کدامین آیه واقع شده؟ جایگاه موارد مذکور را برای ما بیان کن! اما محمد بن عبدالوهاب هیچ‌یک از سؤال‌ها را نتوانسته بود جواب دهد.(1)

وهابیان از امثال این دو روایتی که دحلان آن را ذکر کرده، علیه مخالفان خود استفاده می‌کنند و ادعا دارند که آنان آمده‌اند تا دین را از بدعت رهایی بخشند. زبانی که پرسشگران از آن برای سؤال و جواب با محمد بن عبدالوهاب استفاده کرده‌اند، بسیار ساده‌تر از زبان این پرسش است. محمد بن عبدالوهاب و پیروان او از عوام‌الناس و انسان‌های ضعیف‌العقل بودند. او و پیروانش خود را از ابزار‌های عقلی و منطقی راحت کرده بودند و آن را بدعت و گمراهی می‌دانستند تا با چنین سؤالاتی مواجه نشوند.


1) . نک: الدرر السنیة فی الرد علی الوهابیة.

اگر پیمان محمد بن عبدالوهاب با ابن سعود نبود، شرایط زمانه‌اش به او اجازه نمی‌داد که قدرت بر گسترش دعوت خود پیدا کرده و آن را در بین مسلمانان ترویج دهد. محمد بن عبدالوهاب گمشدۀ خود را نزد ابن سعودیافته بود تا به‌وسیلۀ آن آرزوهای خود را که حکومت بر جزیرة العرب بود، محقق کند و با آن دعوت خود را حمایت کرده و گسترش دهد.

از همین‌جا چنانچه منابع وهابیت نیز نقل کرده‌اند، محمد بن عبدالوهاب دست خود را در دستان ابن سعود گذاشته و با او عهد بسته و گفت: خون خون، ویرانی ویرانی.(1)

بسیار واضح است که مقصود از خون در اینجا خون مسلمانان است و ویرانی نیز ویران‌کردن ساختمان‌های مسلمانان است.

این پیمان علاوه بر نصوص صریح اسلام با عقیدۀ اهل سنت نیز در تعارض بود که به حرمت خون مسلمانان و نیز عدم جواز قیام علیه حاکم -هرچند فاجر و فاسق باشد- تصریح دارد. اما محمد بن عبدالوهاب نصوص دینی و عقیدۀ اهل سنت را به دیوار زده و در جزیرة العرب با شمشیر آل سعود شروع به ریختن خون مسلمانان نمود، به این بهانه که آن‌ها مشرک هستند. او هم زمان تمرد علنی خود را با خلیفۀ عثمانی ابراز کرد.

وهابیت تنها مجموعه‌ای از فرقه‌های متعصب را به وجود آورده که انسان‌های ضعیف‌العقل به آن باور دارند و تنها به نقل و روایت اعتماد می‌کنند. آن‌ها شبیه‌ترین انسان‌ها به حاملان کتب هستند که تصویری از حنبلیان آشوبگر گذشته را نمایش می‌دهند که هر لحظه مسلمانان مخالف خود را رصد می‌کردند [و درصدد قتل آنان بودند]. اما گویا وهابیان شانس زیادی آورده و نفت در جزیرة العرب کشف شد و با فراهم‌شدن مال و امکانات حاصل از استخراج نفت، شرایط برای گسترش عقاید و اندیشه‌های آنان میان مسلمانان مساعد شد. همچنین اموال و امکانات مذکور آنان را در جهت جذب نمادهای اسلامی و تأسیس مؤسسات و جریان‌ها در هر مکان یاری کرد.

وهابیت اینچنین از این اموال و امکانات اکتشاف‌شده در زمین مکه و مدینه جهت تبلیغ خود و تأثیرگذاری بر مسلمانان بهره برد. بنابراین می‌توان گفت: اگرنفت نبود و وهابیت در مکه و مدینه نبودند، ممکن بود وهابیت درتاریخ به‌عنوان یک دعوت پست و حقیر یا فرقۀ گمراهی همچون سایر فرقه‌های مسلمین باشد.


1) . نک: تاریخ الجزیرة العربیة فی عصر محمد بن عبدالوهاب، ج1، ص160؛ تاریخ نجد، ج1، ص24.

ازآنجایی‌که حنبلیان پیشین تنها ناقلانی بی‌عقل بودند، حنبلیان معاصر ازجمله وهابیان نیز همانند آنان بوده و بر میراث گذشتۀ افراطی آنان و ابن تیمیه تمرکز کرده و گویا او را از قبرش خارج نموده و در میان مسلمانان عَلَم کردند؛ با این ادعا که او نقش خط سلف صالح و عقیدۀ اهل سنت را ایفا می‌کند. مسلمانان ساده‌اندیش نیز که قدرت تشخیص عقیدۀ حنبلیان از عقیدۀ اهل سنت را نداشتند، در دام این اندیشۀ خدعه‌آمیز افتادند.

دروغ‌پردازی‌های وهابیت بر اهل سنت

از آنچه گذشت دانسته شد که حنبلیان در بسیاری از مسائل اعتقادی با اهلسنت مخالف‌اند. همچنین دانسته شد که آنان در مواجهه با مخالفان خود از اهل سنت و سایرین افراطی هستند و نیز بعد از سقوط حکومت عباسی، پراکنده شدند و جای خود را به دیگر مذاهب و عقاید دادند و آن مذاهب نمایندۀ قانونی اهل سنت گردیدند. در رأس این مذاهب، مذهب مالکی، حنفی و شافعی قرار دارند و در رأس این عقاید، عقیدۀ ماتریدی است که با مذهب حنفی و عقیدۀ اشعری که با مذهب شافعی در ارتباط است. در این میان ابن تیمیه تلاش کرد تا مذهب حنبلی را احیا کند، اما ناکام ماند و عقاید مذکور تا ظهور وهابیت در میان مسلمانان حکم‌فرما بود. وهایبان به گسترش اعتقادات حنبلیان افراطی و افکار ابن تیمیه پرداختند. افکار او که در تعارض با اهل سنت بود، توانست خود را با زور شمشیر بر جزیرة العرب تحمیل نماید.

وهابیت از گذشته تا اکنون در تلاش بوده و هست تا مذهب خود و سالم‌بودن اندیشه‌های آن را اثبات نماید؛ با این ادعا که نماینده و سخن‌گوی اهل سنت است؛ اما ازآنجاکه حنبلیان نتوانستند نمایندۀ اهل سنت باشند، وهابیان نیز که بر روش آنان سیر می‌کردند، نتوانستند نمایندۀ اهل سنت باشند. علی‌رغم اینکه بسیاری از مسلمانان بر این مطلب واقف بودند که وهابیت نمایندۀ اهل سنت نیست، برای مقابله با آنان و آشکارکردن بازی‌های آنان، هیچ حرکتی نکردند. این کار به اسباب و علل زیر برمی‌گردد:

نفوذ وهابیت در مؤسسه‌های و هیئت‌های اسلامی؛

ارهاب و ترساندن مردم توسط فرقه‌های وهابیت؛

همراهی حکومت‌ها با نظام سعودی.

از همین‌جا وهابیان میدان را خالی از رقبا دیده و شعار «سلف» و «فرقۀ ناجیه» از آتش جهنم را سر دادند تا اینکه خودشان هم باور کردند که نمایندۀ سلف و گذشتگان و فرقۀ ناجیه هستند. در این بخش به گونه‌های منحرف‌سازی و جعل عقاید اهل سنت [توسط وهابیان] اشاره می‌کنیم که سعی دارند از خلال آن مسلمانان را به پیروی از آنان و پذیرش افکارشان برانگیزانند. می‌توان دروغ هایی که وهابیت بر اهل سنت بسته است را در محور‌های زیر منحصر دانست:

دروغ‌پردازی پیرامون توحید؛

دروغ‌پردازی پیرامون قبور و توسل؛

دروغ‌پردازی بر میراث علمی.

دروغ‌پردازی پیرامون توحید

اشاره

در آنچه گذشت نمونه‌هایی از گونه‌های تجسیم و تشبیه را ذکر کردیم که حنبلیان در گذشته به آن پرداخته بودند. همچنین موضع فقهای اهل سنت که آن اندیشه‌ها را ردّ می‌کردند نیز بیان شد. انکار و ردّ آنان بر دو پایه استوار بود:

انکار و ردّ روایاتی که حنبلیان به آن استناد می‌کردند؛

تأویل و توجیه این روایات.

این موضع فقها در مقابل حنبلیان، برای آنان خوشایند نبوده و علیه پیروان آنان اعلام جنگ نمودند. وهابیان اندیشۀ تجسیم و تشبیه را از حنبلیان متقدم و ابن تیمیه به همان صورت پذیرفتند و همچون حنبلیان متقدم بر آن تعصبورزیدند و لعنت‌های خود را بر منکران این اندیشه از مسلمانان معاصر سرازیر کردند و نام «جهمیه» را بر آنان اطلاق نمودند؛ دقیقاً مانند حنبلیان متقدم که لفظ «جهمیه» را بر همۀ منکران یا توجیه‌کنندگان روایات آنان اطلاق می‌نمودند.

برای اینکه مطلب روشن گردد، به مواضع فقای اهل سنت در مقابل مسئلۀ تجسیم و تشبیه و قائلان به آن از حنبلیان متقدم متعرض خواهیم شد. اولین مطلبی که متعرض آن می‌شویم، موضع ابن جوزی حنبلی است که انکار خود را نسبت به اندیشۀ تجسیم و تشبیه که پیروان او آن را پذیرفته بودند، اعلام نموده و عنوان داشت که این عقیده عقیدۀ احمد بن حنبل و گذشتگان نبوده است.

ابن جوزی می‌گوید: «برخی از اصحابمان را دیدم که در اصول [دین] مطالب ناشایستی می‌گویند و سه نفر در این مورد کتاب نوشته‌اند: ابوعبدالله بن حامد، رفیق او قاضی و ابن زاغونی که کتاب‌هایی نوشته و به‌وسیلۀ آن بر مذهب عیب گرفته‌اند و چهرۀ آن را زشت جلوه داده‌اند. آنان را چنین یافتم که به مرتبۀ عوام تنزل یافته‌اند و صفات [خدا] را بر مقتضای حس حمل نموده‌اند. این روایت را که می‌گوید: «خداوند آدم را مطابق چهره‌اش آفرید» شنیده و برای خدا علاوه بر ذات، چهره و صورت، دو چشم، دهان، زبان کوچک، دندان، نور چهره که همان جلال خداست، دو دست، انگشت، کف دست، انگشت کوچک، انگشت ابهام، سینه، ران، دو ساق و دو پا اثبات نموده و گفته‌اند چیزی درمورد سر نشنیده‌ایم. همچنین گفته‌اند: ممکن است که خدا لمس کند و لمس شود و بنده را به ذاتش نزدیک کند. برخی از آنان گفته‌اند: امکان دارد که تنفس کند.

آنان مردم را با سخن خود اقناع می‌کنند، نه با تعقل [و عقلانیت]. آنان درمورد اسامی و صفات [الهی] به ظاهر اخذ می‌کنند و با توجه به صفات او نام‌هایی اختراعی برای خدا قائل‌اند و برای آن هیچ دلیلی از نقل و عقل ندارند.آن‌ها به نصوصی که ظواهر [اسامی و صفات] را به معانی واجب برای خدا متعال

منصرف می‌کنند و نیز به الغای صفات حدوث که از ظاهر به نظر می‌رسد، توجهی نکرده‌اند؛ حتی به این اکتفا نکردند که به‌جای صفت ذات، صفت فعل را استعمال کنند. بعد از آنکه اثبات نمودند که آن صفات صفات ذات‌اند، چنین گفته‌اند: ما این صفات را بر توجیهات لُغوی حمل نمی‌کنیم، مثل آنکه در معنای «دست» بگوییم نعمت و قدرت مقصود است و در معنای «آمدن» بگوییم به‌معنای نیکی و لطف و «ساق» به معنای شدت است، بلکه گفته‌اند آن صفات را بر ظواهر متعارف و شناخته‌شدۀ آن حمل می‌کنیم و ظاهر نیز این است که این صفات، صفات بشری‌اند و هرچیزی تا جایی که ممکن است، بر حقیقت خود حمل می‌شود. سپس آنان از تشبیه به تنگ آمده و نسبت‌دادن آن را به خود ننگ و عار می‌دانند و می‌گویند ما اهل سنت هستیم؛ درحالی‌که کلام آنان صریح در تشبیه است. در این اندیشه گروهی از عوام نیز از آنان پیروی کرده‌اند.

من هر دو گروه پیرو و پیروی‌شونده را نصیحت کرده و به آنان گفتم: ای یاران ما! شما اهل حدیث هستید و پیشوای شما احمد بن حنبل بود که در زیر شلاق می‌گفت: چگونه چیزی را بگویم که گفته نمی‌شود؛ مبادا شما در مذهب او چیزی را بدعت نهید که از مذهب او نیست. سپس شما گفتید که احادیث بر ظاهر آن حمل می‌شود و ظاهر «پا» همان عضو است. وقتی درمورد عیسی گفته شد او روح‌الله است، مسیحیان معتقد شدند که خدا صفتی به نام روح دارد که در مریم داخل شده است. کسانی که گفتند خدا به ذات خود قائم است، قیام و استواء را همچون قیام در حسیات تلقی کردند.

سزاوار است عقل که با اصول دین اثبات می‌شود، مورد غفلت قرار نگیرد؛ چراکه ما خدا را به‌وسیلۀ عقل شناختیم و با عقل به قدیم‌بودن خدا حکم کردیم. اگر شما می‌گفتید ما احادیث را صرفاً خوانده و سکوت می‌کنیم، هیچ‌کس بر شما عیب نمی‌گرفت؛ اما اینکه شما احادیث را بر ظاهر آن حمل می‌کنید، کارزشتی است. چیزی را که از مذهب این مرد صالح -احمد بن حنبل- نیست، وارد مذهب او نکنید. چیز زشتی بر اندام این مذهب پوشانده‌اید، تا جایی که تا نام حنبلی به میان می‌آید، او را قائل به تجسیم تصور می‌کنند. سپس شما مذهب خود را با تعصب بر یزید بن معاویه زینت دادید و حال آنکه صاحب مذهب، خود لعن او را جایز دانسته است. ابومحمد تمیمی در مورد برخی از پیشوایان شما می‌گفت: [فلانی] این مذهب را به چیز زشتی آلوده کرده که تا روز قیامت شسته و پاک نمی‌شود...

مصنفانی که از آن‌ها یاد کردم، به هفت صورت در اشتباه افتاده‌اند:

اول، آنان روایات را روایات صفات نامیده‌اند؛ درحالی‌که هر مضافی صفت نیست؛

دوم، آنان گفته‌اند این احادیث جزء متشابهاتی است که جز خدای متعال کسی به آن علم ندارد.

سپس گفته‌اند آن روایات را بر ظاهر آن حمل می‌کنیم و تعجب اینجاست که آنچه را کسی جز خدا نمی‌داند، چه ظاهری برای آن متصور است؟ آیا ظاهر «استواء» غیر از نشستن و ظاهر نزول غیر از انتقال است؟!؛

سوم، آنان برای خدا صفاتی را اثبات کرده‌اند؛ درحالی‌که صفات حق تنها با اثبات ذات از ادلۀ قطعی ثابت می‌شود؛

چهارم، آنان در روایات بین حدیث مشهور مانند کلام ایشان که فرمود: «به آسمان دنیا نزول می‌کند» و بین حدیث غیرصحیح مانند کلام ایشان که فرمود: «پروردگارم را در بهترین چهره دیدم» فرقی نگذاشته اند، بلکه با توجه به هریک از احادیث صحیح و غیرصحیح برای خدا صفتی قائل شده‌اند؛

پنجم؛ آنان بین حدیث مرفوع تا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و حدیث موقوف بر صحابی یا تابعی فرقی نگذاشته و با هریک از آن احادیث صفتی برای خدا قائل شده‌اند؛

ششم، آنان برخی از احادیث را در برخی موارد توجیه و تأویل کرده و در برخی موارد دیگر توجیه و تأویل نکرده‌اند، مانند این حدیث که می‌گوید: «هرکس با راه‌رفتن [معمولی] پیش من بیاید، من هروله‌کنان به‌سمت او می‌آیم»، درمورد این حدیث گفته‌اند که این از باب مثال برای نعمت‌دادن است؛ اما درمورد روایت عمر بن عبدالعزیز که می‌گوید: «هنگامی که قیامت بر پا شود، خداوند می‌آید درحالی‌که راه می‌رود»، گفته‌اند: آن را بر ظاهرش حمل می‌کنیم.

می‌گویم: جای تعجب است از کسی که حدیث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را توجیه و تأویل می‌کند؛ اما کلام عمر بن عبدالعزیز را توجیه نمی‌کند!؛

هفتم، آنان احادیث را بر مقتضای حس حمل کرده‌اند و گفته‌اند [خدا] خودش پایین می‌آید، منتقل می‌شود و حرکت می‌کند. سپس گفته‌اند: اما آن‌گونه که تصور می‌شود، نیست. این‌گونه بر مستمع مغالطه کرده و با سرکشی از عقل و حس احادیث را بر حسیات حمل کرده‌اند.

من به نظرم آمد که ردّ و انکار آنان لازم است تا این موارد به امام [احمد بن حنبل] نسبت داده نشود و اگر سکوت می‌کردم، [گویا] این اعتقاد را به او نسبت داده‌ام و در این راه از چیزی هراس ندارم؛ چراکه عمل باید مطابق دلیل باشد، به‌ویژه در شناخت حق تعالی که تقلید در آن جایز نیست».(1)

از سخن ابن جوزی موارد زیر به دست می‌آید:

1. حنبلیان به تجسیم و تشبیه گراییدند؛

1) . نک: دفع شبهة التشبیه بأکف التنزیه؛ مدخل کتاب ابن جوزی.

2.

آنان در این موضوع مبالغه کرده و بر آن تعصب ورزیدند؛

3.

آنان در دیدگاه خود بر روایات تکیه کرده و در خصوص آن مبالغه نمودند؛

4.

آنان با این کار با مذهب پیشوای خود احمد بن حنبل مخالفت کردند؛

5.

آنان ادعای نمایندگی اهل سنت را داشتند؛

6.

ابن جوزی حنبلی دیدگاه آنان را انکار و ردّ کرده و آنان را منحرفان از مذهب احمد بن حنبل و عقیدۀ سلف تلقی نموده است.بعد از آن شاهد دیگری از فقهای اهل سنت، یعنی حافظ ابن عساکر اشعری را مطرح خواهیم کرد. عقیدۀ اشاعره بخش بزرگی از عقیدۀ اهل سنت را عهده‌دار است و بعد از آن عقیدۀ ماتریدی قرار دارد.

حنبلیان در گذشته و بعد از آنان ابن تیمیه، باران لعنت‌ها و طعنه‌ها را بر سر اشعری و پیروان او سرازیر کرده‌اند و وهابیان نیز بر همین روش خصمانه با اشعری و اشاعره حرکت کرده‌اند. ازآنجایی‌که موضع حنبلیان متقدم در مقابل اشعری و تنقیص و لعن علیه او شدید بوده، عکس‌العمل ابن عساکر نیز شدید است. این مطلب اگر بر چیزی دلالت داشته باشد، بر این دلالت دارد که اهل سنت بر طرفداری از اشعری اجماع داشته و در مقابل حنبلیان و ابن تیمیه از او دفاع می‌کردند. حنبلیان نیز در آن روزگار و حتی بعدها نیز نمایندۀ اهل سنت نبودند، چنان‌که به تبیین آن خواهیم پرداخت.

این موضوع ابن عساکر را بر آن داشت تا به ردّ و انکار آنان برخاسته و از اشعری دفاع کرده و تیرهای خود را به‌سمت کسانی که اشعری و اشاعره را نکوهش کرده‌اند، نشانه برود. او سخن ابوالقاسم قشیری را در خصوص فتنۀ سال 545ق چنین نقل می‌کند:

«این داستانی است که نام آن را «شکایت اهل سنت و حکایت از محنت» گذاشتیم که عبدالکریم بن هوازن قشیری آن را به همۀ علمای سرزمین‌های اسلامی نسبت داده است. ماجراهایی که در نیشابور که از قضای سرنوشت در آغاز سال 445 هجری قمری رخ داده و موجب شد تا اهل دین که کاسۀ صبرشان لبریز شده بود، یقۀ خود را چاک دهند و نقاب صبر از چهره برگیرند؛ چراکه پیشوای دین، چراغ اهل یقین، احیاگر سنت و درهم‌کوبندۀ بدعت، یاور حق و خیرخواه خلق، این مرد پاک و مایۀ خرسندی، ابوالحسن اشعری مورد لعن قرار گرفت. این حادثه در زمان سلطان معظم، حکم‌فرما بر امت‌ها با نیروی آسمانی، پادشاه والامقام، شاهنشاه، دست راست خلیفۀ خدا، فریادرس بندگان خدا، طغرل بیگ ابوطالب محمد بن میکائیل رخ داد.

او برای احیای سنت و به دفاع از امت به پا خاست. تا جایی که از پیروان اهل بدعت گروهی باقی نماند، مگر آنکه آنان را از دم تیغ شمشیر خشم گذراند و آنان را خوار و ذلیل ساخت و هیچ اثری از آنان باقی نگذاشت. آنان نزد سلطان به سعایت و سخن‌چینی وی پرداختند و اشعری را به مذاهب مذمومی نسبت دادند و از او سخنانی نقل کردند که در آثار او حتی یک کلمه از آن سخنان پیدا نمی‌شد؛ اما بی‌شک خدا وعدۀ نصرت و یاری حق و آشکارشدن آن و محو و نابودی باطل را داده است.

کتاب‌های اشعری در همه‌جا ثبت‌وضبط شده و مرام و مذهب او نزد اهل سنت از فریقین معروف و مشهور است؛ پس هرکس او را به بدعت وصف کرد، خود دانست که در این ادعا بر حق نیست و همۀ اهل سنت در مقابل این تهمت به دشمنی با او خواهند پرداخت.

فقها در کتاب‌های خود چنین گفته‌اند: اهل حدیث بر این مطلب اجماع دارند که ابوالحسن اشعری پیشوایی از پیشوایان اهل حدیث بود و مذهب او نیز همان مذهب اهل حدیث است. او در اصول دین مطابق روش اهل سنت سخن گفته و دیدگاه‌های مخالفان، اهل بدعت و انحراف را ردّ کرده است. هرکس بر او ایراد و طعنی وارد کند یا او را دشنام داده یا لعن کند، درواقع بر اهل سنت دهن‌کجی و بدزبانی کرده است.(1)

از آنچه گذشت نتیجه می‌گیریم که حملۀ حنبلیان و ابن تیمیه و بعد از آنان وهابیان به اشعری و اشاعره، به‌معنای حمله به اهل سنت و انکار و ردّ راه و روش و عقیدۀ اشعری است که بالطبع این معنا را می‌رساند که حنبلیان نمایندۀ اهل سنت نیستند، بلکه آنان قائل به تجسیم و تشبیهی هستند که اشعری و اشاعره از آن بیزاری و برائت جستند.شاهد سوم، حصنی حنبلی است که کتابی علیه حنبلیان افراطی و قائل به تجسیم و تشبیه معاصر خود نوشت. او در مقدمۀ کتاب خود می‌نویسد: علت تألیف این کلمات مختصر این بود که اهل حیرت و گمراهی از گروه‌های بدسیرت، خود را به سرور والامقام امام احمد منسوب می‌دانند؛ درحالی‌که به خدای یگانه و بی‌نیاز قسم، اعتقاد آنان برخلاف این ادعاست.

تعجب است که آنان احمد بن حنبل را در میان مردم ارج می‌نهند، اما در نهان او و سایر پیشوایان را گمراه می‌شمارند؛ درحالی‌که آنان خود کافرتر از هر انسان متمرد و منکری هستند. آنان اذهان عوام‌الناس و دانش‌پژوهان ضعیف و مبتدی را با تزویر شیطانی، اظهار تعبد و ظاهرنمایی، خواندن احادیث و مُسنَد جلوه‌دادن آن گمراه می‌کنند؛ درحالی‌که این مطالب مزخرفات و تزویری بیش نیست، اما کار آنان حتی بر


1) . نک: تبیین کذب المفتری فیما نسب للاشعری، ج1، صص110-113 با تصرف. لازم به ذکر است که ابن عساکر سال 571ق وفات یافت.

مردم عادی روشن گردیده است.

این کلمات واقعیت امر را -ان‌شاءالله تعالی- برای همه روشن خواهد کرد؛ مگر کسی که خدا گمراهی و بقای او را در عذاب دائمی خواسته باشد. روی سخن با ابن تیمیه و پیروان اوست که او جسارت کرده و دائمی‌بودن عذاب و یا ازبین‌رفتن جهنم را مطرح کرده و از اعتقادات احمد بن حنبل منحرف شد.

او می‌گوید: قائلان به تشبیه و تجسیم و تحقیرکنندگان، سرور اولین و آخرین انسان‌ها هستند. این کلام را به پیروی از نسل میمون‌ها و خوک‌ها می‌گوید -گویا آنان موجودات متکثری هستند- با ستایش و تمجید پیشوای خود، عقل بسیاری از مردم را درگیر کرده و عقاید خود را برای آنان با سخن و عمل زیبا جلوه می‌دهند. با اظهار عبودیت و روکردن به نماز، روزه، حج، قرائت قرآن و... که در دل بسیاری از مردم مطلوب است، تزویر کرده و عقاید خود را صحیح جلوه می‌دهند. این رفتار به‌ویژه با عوام‌الناسی به انجام می‌رسد که مسیرشان با هر بادی تغییر می‌کند و درواقع پیروان دجال‌اند. مردم نیز با این کارها مطیع آنان شده و خود را در دل هلاکت قرار می‌دهند. من با دیدن این حقه و نیرنگ‌ها و مزخرفات به نظرم آمد که عقیدۀ زشت و بد آنان را بیان کنم تا اینانحراف از حق ریشه‌کن شود. راه حق همان راه پیشوایان چهارگانه است که باید به آنان اقتدا نموده و در همۀ زمان‌ها و مکان‌ها بر گفتار آنان تکیه کرد. ازاین‌رو آنچه موجب انحراف این مرد از راه پیشوایان چهارگانه شد را بیان کرده و آنچه در باطن خبیث او نهفته را آشکار کرده و آنچه از موجبات فسادانگیزی که با تصریح یا کنایه بر آن تکیه کرده را بیان می‌کنم. البته اگر همۀ آنچه در کتاب‌های خود به‌طور مختصر بیان کرده را بازگو نماییم، به درازا می‌انجامد، چه برسد به مطالبی که مفصل بیان کرده است.

برخی از علمای حنبلی در مسجد اموی در میان جمع زیادی از مردم چنین می‌گفتند: اگر حصنی بر آنچه ما بر آن آگاهیم اطلاع یابد، او (ابن تیمیه) را از قبرش بیرون آورده و خواهد سوزاند.

به‌هرحال، اولین مکر و نیرنگی که ابن تیمیه به کار بست، این بود که خود را به مذهب امام احمد بن حنبل منتسب کرد و در پی آن کتاب‌هایی نوشت و در آن بیان داشت که از فلان شهر برای او استفتایی آمده؛ درحالی‌که این مطلب حقیقت ندارد.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «آگاه باشید که همانا فتنه اینجاست، آنگاه با دست خود به مشرق اشاره کرد؛ همان‌جایی که شاخ شیطان از آنجا طلوع می‌کند». در روایت دیگری آمده است: «رسول خدا از خانۀ عایشه خارج شده و فرمود: سر منشأ کفر همین‌جاست، جایی که شاخ شیطان از آن طلوع می‌کند».

حال این بدعت‌گذار (ابن تیمیه) [برخاسته] از حرّانِ شرق است. حرّان نیز سرزمینی است که همواره بدعت‌گذارانی همچون جعد از آن بیرون آمده‌اند.

از جملۀ احادیثی که درمورد خوارج وارد شده، این است که: «سیمای آنان زینت داده شده است، پس هرجا آنان را دیدید بکشید». سرور خیرخواهان (صلی الله علیه و آله و سلم) آنان را به اعتبار ویژگی و اماکن اقامت وصف آشکاری نموده که هیچ خفا و جهالتی در آن نیست و تنها کسی که خدا گمراهی او را خواسته باشد، درشناخت آن‌ها توقف و تردید می‌کند. حال که این مقدمه برای تو ای مشتاق آگاهی بیان شد تا بتوانی خود را از بند عقاید منحرفان و گمراهانِ گمراه‌کننده رها سازی و به انسان‌های سلیم‌النفس در دین اقتدا کنی، پس بدان من در سخن این خبیث اندیشه کردم. در دل او مرض انحراف ریشه دوانده و به‌دنبال متشابهات قرآن و سنت رفته و خواستار فته‌انگیزی است. عده‌ای از عوام‌الناس و غیر آنان که خدا هلاکت آنان را خواسته، از او پیروی کرده‌اند. در کلام او چیزی یافتم که قدرت بیان آن را ندارم و حتی انگشتانم عاجز از نوشتن آن است؛ چراکه او دانستن خدا از اوصاف زشت را که در قرآن آمده، تکذیب نموده و انسان‌های برگزیده و خلفای راشدین آنان و پیروانشان را به سخره گرفته و تحقیر کرده است. ازاین‌رو تنها به بخشی از سخنان او که پیشوایان پرهیزکار نیز به ذکر آن اکتفا نموده و جملگی آن سخنان را بدعت دانسته‌اند که تنها بخشی از آن سخنان موجب خروج او از دین می‌شود، اکتفا نموده‌ام.

برخی از این نقد‌ها در کتاب‌هایی تدوین شده و برخی دیگر در فرامین والا آمده و علمای زمان او که در حوادث مهم مرجع بودند، بر آن اتفاق‌نظر داشتند. همچنین این سخنان و نقدها در فتاوای مهمی گنجانده شده که هیچ‌کس بر سر آن اختلافی نداشته، بلکه به‌صورت علنی در مجامع عمومی بیان می‌شد تا اینکه در میان همگان شایع شد؛ از جملۀ این فرامین، فرمان شریف سلطانی یاور دین و دنیا محمد بن قلاوون است که در منبر مسجد جامع دمشق در روز جمعه سال 705ق خوانده شد و متن آن چنین است:

بسم الله الرحمن الرحیم

ستایش مخصوص خدایی است که از تشبیه و دیده‌شدن پاک و منزه است و بالاتر از آن است که دارای چهره باشد. خدای متعال می‌فرماید: <لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‌ء>. او را به‌جهت اینکه عمل به سنت و کتاب را به ما الهام کرده و اسباب شک و شبهه را در روزگار ما مرتفع نمود، سپاسگزارم. گواهی می‌دهم به اینکه خدایی جز الله نیست و هیچ شریکی ندارد، گواهی کسی که با اخلاص خود بهعاقبت خیر امیدوار بوده و خالق خود را از مکان‌مندبودن در یک جهت منزه می‌دانم، به قرینۀ این آیه که می‌فرماید: <وَ هُوَ

مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ>. شهادت می‌دهم که سرور ما محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده و رسول اوست. او کسی است که راه نجات را برای سالکان مسیر رضایت الهی هموار نموده و به تفکر در آیات و نشانه دستور داد و از تفکر در ذات خدا نهی فرمود. اصحاب او کسانی هستند که آنان را به منازل ایمان رسانده و به‌وسیلۀ آنان پایه‌های دین حنیف و شرع را محکم کرد و با آنان صفوف منحرفان از حق و بدعت‌گرایان را متلاشی کرد.

اما بعد... بی‌شک قواعد شرعی و مدنظر اسلام، ارکان عملی ایمان و روش‌های مورد رضایت دین، تنها اساسی است که بر آن بنیان نهاده شده و تنها مرجعی است که همه به‌سوی آن می‌آیند و راهی است که هرکس آن را بپیماید، به رستگاری بزرگی دست خواهد یافت و هرکس از آن منحرف گردد، مستوجب عذابی دردناک است. ازاین‌روی لازم است تا احکام آن منعقد گشته و دوام و پابرجایی آن مورد تأکید باشد. عقاید این امت از اختلاف مصون باشد و با ترازوی رحمت، مهربانی و الفت سنجیده شود. عوامل بدعت برچیده شود و تفرقه‌افکن در اجتماع از میان برداشته شود.

ابن تیمیه در این مدت زبان قلم خود را گسترده و با جهل خود افسار سخن را کشیده و دم از مسائل ذات و صفات می‌زند! او در کلام باطل خود به موارد عجیبی تصریح کرده و درمورد آنچه اصحاب و تابعان از آن سکوت کردند، سخن می‌گوید. زبان به سخنی گشوده که پیشوایان و بزرگان صالح از آن خودداری نمودند و مطالبی می‌گوید که پیشوایان اسلام منکر آن هستند و اجماع علما و حاکمان برخلاف آن اقامه شده است. با فتاوایی که از او شهرت یافته، عقل مردم عادی را سبک شمرده و با فقهای زمان خود از شام و مصر، مخالفت نموده است. او رساله‌های خود را در هرجا منتشر کرده و فتاوایی داده است که هیچ دلیلی برای آن وجود ندارد.

زمانی که این مطلب و راه بدی که او و پیروانش پیموده‌اند و این احوال را آشکار و منتشر نموده‌اند، به گوش ما رسید و دانستیم که او قوم خود را فریب داده و آنان از وی پیروی کرده‌اند، تا جایی که آگاه شدیم که آنان درمورد خدای متعال به حرف، صوت، تشبیه و تجسیم قائل‌اند، با ناراحتی از این خبر بزرگ برای یاری خدا برخاستیم و این بدعت را انکار کردیم. بر ما گران آمد که این مسئله در ممالک مختلف منتشر شود. و سخن منکران و مبطلان برای ما ناپسند آمد و با خود این آیه را تلاوت کردیم: <سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ>. خدای متعال در ذات و صفات خود از همتا و نظیر منزه و پاک است: <لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِير>. ازاین‌رو هنگامی که فتاوای باطل ابن تیمیه در مصر و شام منتشر شد، فرامین خود را به درخواست ابن تیمیه به در خانه‌هایمان آوردیم. هر انسان فهیمی که

فتاوای او را شنید، این آیه را تلاوت کرد: <لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً>.

بعد از آنکه اهل حل و عقد، محققان، ناقلان حدیث، قاضیان اسلام، حاکمان رعیت، دانشمندان مسلمان و پیشوایان دین و دنیا جمع شدند و مجلسی قانونی و شرعی در حضور پیشوایان منعقد گردید، در آن مجلس صحت انتساب همۀ دیدگاه‌های منسوب به ابن تیمیه با نظر معتمدان ثابت شد و روی کاغذ ثبت‌وضبط شد که دلالت بر زشتی آن اعتقاد داشت. آن جمع متفرق شد، درحالی‌که همۀ آن‌ها عقیدۀ خبیث ابن تیمیه را ردّ می‌کردند و او را به آنچه قلمش بدان شهادت می‌داد، مؤاخذه کرده و این آیه را تلاوت می‌کردند: <سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْئَلُون>.

به ما خبر رسیده که ابن تیمیه قبلاً بار‌ها توبه داده شده و شرع شریف مؤاخذۀ او را به‌دلیل اعتقاداتش به تأخیر انداخته است؛ اما او بازهم بعد از بازگشت از اعتقاد فاسد خود، بدان معتقد شده و گوشش بدهکار نبوده است. بعد از آنکه این مطلب در مجلس حاکم مالکی ثابت شد، حاکم شریف به زندانی‌کردن شخص مذکور و منع از رفت‌وآمد و آشکارشدن در بین مردمدستور داد. همچنین دستور داد تا این فرمان ما نگاشته شود تا کسی بعد از این به چنین کاری جرئت نکند و چنین مسائلی را مطرح ننماید. حاکم دستور داد تا از اعتقاد به تشبیه منع شده و کسی از این دیدگاه پیروی نکند، کسی به این اعتقادات گوش فرا ندهد، کسی راه ابن تیمیه را پیش نگیرد و کلام او را تکرار نکند. هرکس به تجسیم و مکان‌مندی خدای متعال قائل شده و از راه راست و راه پیشوایان منحرف گردد، سزای او تنها شمشیر است. پس همه باید در این حد توقف کنند و همۀ امور، پس و پیش آن به دست خداست. باید هریک از حنبلیان از همۀ عقایدی که پیشوایان آن را ردّ کرده‌اند، بازگردند و دست از شبهات شدید و تند بردارند و به آنچه خدای متعال به آن دستور داده ملتزم شوند و به راه و روش پسندیدۀ اهل ایمان تمسک کنند. پس هرکس از فرمان خدا خارج شود، از راه راست گمراه شده است. اینچنین شخصی باید دستگیر شده و به مدت طولانی زندانی شود که زندان بد خوابگاهی است. قرار ما چنین شد که در دمشق -این شهر محافظت‌شده- سرزمین‌های شام و شهر‌های دور و نزدیک، از پیروی ابن تیمیه در این مسئله‌ای که بیان کردیم با تهدید و ترساندن به‌شدت منع شود و هرکس از او پیروی کرد، او را در جایگاه خود ابن تیمیه قرار می‌دهیم و از چشم مردم می‌اندازیم؛ چنان‌که این کار را با خود ابن تیمیه کردیم. هرکس نیز امتناع ورزد و از خود دفاع کند، دستور می‌دهیم تا از مدارس و مناصب عزل شده و با اهانت و تحقیر از جایگاه و مرتبه‌اش ساقط گردد. برای آنان هیچ مقام قضایی و ولایی و نه حتی حق شهادت، امامت مسجد، جایگاه و اقامت در شهر نیز باقی نماند. ما شأن دعوت این بدعت‌گذار را در شهر‌ها تنزل دادیم و عقیدۀ

خبیث او را ابطال نمودیم؛ همان عقیده‌ای که با آن مردم را گمراه می‌کرد و آن‌ها نیز به فساد در روی زمین می‌پرداختند. مجامع دینی و شرعی نیز باید بر رجوع حنبلیان از این عقیده تأکید داشته باشند. مجامع دینی باید قضیه را به قضات مالکی ارجاع دهند. ما قبلاً قطع عذر و اتمام حجت کردیم و در هشدار خود انصاف را مراعات نمودیم.لازم است تا این فرمان شریف ما بر منابر خوانده شود تا رساترین واعظ و مانع برای هر شهرنشین و صحرانشین باشد. اعتماد ما بر قسمت بالای خط شریف است. این فرمان در 28 رمضان سال 705 نگاشته شد.

حصنی همچنین می‌گوید: علاوه بر این، کلام صاحب عیون التاریخ را متذکر می‌شوم. وی ابن شاکر معروف به صلاح‌الدین کتبی از جملۀ پیروان ابن تیمیه و بسیار اهل مبالغه بود؛ چراکه او مؤذن «مئذنة العروس»(1)

را به دلیل خواندن شعر زیر مشرک خوانده بود:

ألا یا رسول الله أنت وسیلتی إلی الله فی غفران ذنبی و ذلّتی(2)

سپس خواستند گردن او را بزنند، اما از او خواستند تا دوباره اسلام آورد. وی در اقامۀ حجت علیه ابن تیمیه بسیار مبالغه کرده است. البته او به‌جهت خبث طینت و پست‌فطرتی‌اش برخی از مطالب را که در آن اهانت زیادی متوجه الگوی او -ابن تیمیه- بود، اهمال کرده و بدان اقرار نکرد؛ اما جای تعجب دارد که خود ابن تیمیه آن مطالب را بیان کرده است.

ابن تیمیه و «استواء»

حصنی می‌گوید: از همین روی ابوالحسن علی دمشقی در صحن مسجد اموی از پدرش چنین نقل می‌کند: در مسجد ابن تیمیه نشسته بودیم. وی مشغول وعظ شده و آیات «استواء» را متذکر شد. سپس گفت: خدا بر عرش قرار گرفت، همانند قرارگرفتن من. در این هنگام مردم بر او حمله برده و او را از جایگاهش پایین آوردند و با مُشت و لگد و... زدند و با همین حال او را به محضر قضات بردند. در آنجا مجلسی از علما برقرار شد و ابن تیمیه شروع به مناظره با آنان کرد.

علما به او گفتند: دلیل این کار تو چیست؟ گفت: این کلام خدای متعال: <الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ>. آنان شروع به خندیدن و تمسخر او کردند و دانستند که او جاهلی است که طبق قواعد علمی پیش نمی‌رود. گفتند: نظرت درمورد آیۀ <فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ> چیست؟ او جواب‌هایی داد که آنان فهمیدند که او واقعاً در تحقیق‌کردن جاهل است و نمی‌داند چه می‌گوید. مدح و ثنای مردم و برخی از


1) . مناره‌ای در مسجد اموی دمشق که امروزه یکی از آثار باستانی به شمار می‌رود. «مترجم».

2) . ای رسول خدا تو وسیلۀ من به‌سوی خدا برای بخشش گناه و لغزشم هستی.

فقهای بی‌خرد و بی‌سواد خالی از علم، او را به خود مغرور نموده بود؛ حال آنکه با علم می‌توان بین ادلۀ جمع پسندیده انجام داد.

در فتاوای او مطالبی دیدم که به مسئلۀ «استواء» برمی‌گشت. او در این مسئله بسیار زیاده‌گویی کرده و مطالبی ذکر کرده که همه القای شبهات و جسارت‌های خارج از قواعد اهل حق است. حال اگر کسی دارای علم، هوش خوب و دقت نظر نباشد، تصور می‌کند که سخنان او رضایت‌بخش است. از جملۀ سخنان او بعد از زیاده‌گویی و پرگویی این است که: «بی‌شک خدا در واقع و حقیقت با ما است و او واقعاً بالای عرش قرار دارد». همچنین سخنان بسیار دیگری که حاکی از جهل و بطلان عقیده و کندذهنی اوست. برخی او را هیزم‌کش شب(1)می‌خواندند و برخی او را هذیان‌گو و پرچانه(2)می‌نامیدند.

پیشوای علامه شیخ الاسلام زمانۀ خود، ابوالحسن علی بن اسماعیل قونوی، تصریح داشت که ابن تیمیه از جملۀ جاهلانی است که در کلامی که می‌گوید تعقل نمی‌کند. وی مسئلۀ تفرقه را از استاد خود دریافت کرده و او نیز از فرزندان سامره(3)و یهود که اظهار تشرف به اسلام نمودند.

من به مسئلۀ تفرقه واقف شدم که یهود آن را برانگیخت تا با آن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تحقیر کنند و نقطه‌نظرات خود را جهت اعمال قواعدی که هدف آن ایجاد شکاف در میان امت بود، میان خود تبادل کرده و به‌وسیلۀ آن با علمای ضعیف مقابله کنند؛ اما علمای بزرگ در مقابل آن ایستادند و دیدگاه‌های آنان را با عقل، نقل و کاربست شرع و عرف باطل نمودند. آنان را با شلاق و اعدام ریشه‌کن کردند و تنها کسانی که بهرۀ علمی کمی داشتند، از آنان باقی ماندند. آنان مسئلۀ تفرقه را در میان خود می‌پروراندند تا اینکه ابن تیمیه آن را از استاد خود دریافت کرد؛ اما من گمان می‌کردم که ابن تیمیه خود آن را ابداع کرده است.

همۀ عالمان زبردست زمان او بر کژفهمی، فراوانی اشتباه و خطا و عدم درک دقیق و تصور صحیح ابن تیمیه اتفاق نظر دارند. این مطلب را از طریق مناظراتی که با او در محافل علمی داشتند به دست آوردند.

حصنی در ادامه متعرض کلام ابن شاکر در کتاب تاریخش می‌شود که در هشتم رجب سال 705ق محاکماتی را که بر ضد ابن تیمیه به‌سبب عقاید واسطی او انجام شد و نیز شهادت ابن تیمیه را مبنی بر اینکه او شافعی مذهب است، گزارش می‌کند.


1) . هیزم‌کش شب که در عربی از آن به «حاطب لیل» یاد می‌شود، اصطلاحی است که به شخص پرگو و یاوه‌گو اطلاق می‌شود که هرچه به زبانش آید، از خوب و بد بگوید و به عاقبت آن نیندیشد. چنان‌که خارکن را در شب در حال گرد‌آوردن هیزم ممکن است گزنده‌ای مانند مار یا عقرب بگزد. ر.ک: فرهنگ عمید. برخی از وهابیون این کنایه را نسبت به امام الحرمین یعنی جوینی به کار برده‌اند، به این منظور که وی روایات ضعیف و صحیح را در هم آمیخته است. و به بیان دیگر، معنای سلیس و روان «حاطب لیل» این است که راوی حدیثی را بدون سند روایت کند «مترجم».

2) . ترجمه‌ای آزاد از تعبیر: الهدّار المهدار «مترجم».

3) . قبیله‌ای از بنی‌اسرائیل که سامری به آن‌ها منسوب است «مترجم».

می‌گوید بعد از آنکه پیروان او دیدگاه‌های او را مطرح کردند و حق را به او دادند، برای آگاهی از عقیدۀ او مجلس دیگری بر پا شد و آنان را به همراه ابن تیمیه نزد قاضی جلال‌الدین قزوینی آوردند و تعزیری برای او در نظر گرفته شد.

همچنین مجلس سومی ترتیب داده شد و بعد از ماجراهای زیادی که در مصر از حنبلیان سر زد، به آنجا خوانده شد و مجلسی در قلعۀ قاهره ترتیب داده شد که در آن قضات، فقها، علما و امیران حضور داشتند. شیخ شمس‌الدین عدنان شافعی در آن مجلس به پا خاسته و علیه ابن تیمیه ادعاهایی رادر مسئلۀ اعتقادات مطرح کرد. ابن تیمیه نیز شروع به سخن‌گفتن نموده و خدا را حمد و ستایش کرد و مشغول موعظه شد. به او گفتند: ای شیخ آنچه را می‌گویی ما می‌دانیم و نیازی به موعظۀ تو نداریم. علیه تو ادعاهایی شرعی و قانونی مطرح است، درمورد آن‌ها پاسخ‌گو باش.

ابن تیمیه خواست تا دوباره حمد و ثنای خود کند که به او اجازه ندادند و به او گفته شد: جواب بده. او سکوت کرد. دوباره سؤال پرسیده شد، اما او جز حمد و ثنا و موعظه چیزی نگفت و ماجرا به درازا کشید. در این هنگام قاضی مالکی حکم به حبس او در برجی از برج‌های قلعه داد. گروهی از امیران زیر لب چیزهایی به او گفته و گویا مردد شدند. قاضی شنیده و امیران را جمع کرده و گفت: اگر کشته نمی‌شود، باید بر او سخت گرفته شود، وگرنه قتل او واجب و کفر او ثابت است.

قاضی القضات نجم‌الدین بن صصری نیز از دیار مصر رسید. همۀ حنبلیان را جمع کرده بودند تا بعد از نماز در اتاق خطابۀ مسجد اموی حاضر شوند. همۀ قاضیان و به‌ویژه قاضیان نظامی حاضر شدند. بیانیه‌ها مورد بررسی قرار گرفته و فرمان سلطان خوانده شد. در آن مطالب راجع‌به عقیدۀ ابن تیمیه و الزام مردم به عمل به‌ویژه حنبلیان به آن فرمان آمده بود. همچنین در آن فرمان تهدید شدید عزل از مناصب، حبس و توقیف اموال آنان و حتی گرفتن جان آنان به‌دلیل خروجشان با این عقاید از دین محمدی درج شده بود. بعد از خواندن فرمان، حنبلیان را حاضر کردند و آنان اعتراف کردند که به عقیدۀ شافعی معتقدند. سپس ابن تیمیه به‌دلیل مسئلۀ طلاق و منع از سفر زیارتی حبس شد.

حصنی سخن ذهبی را در خصوص عقیدۀ واسطی ابن تیمیه نقل کرده و می‌گوید که ابن تیمیه در مصر از جملۀ کسانی بود که ادعا می‌شد او درمورد آیۀ <الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ> قائل است که مقصود از «استواء»، استواء حقیقی است و خدا با حرف و صوت تکلم می‌کند. سپس در دمشق و غیر آناعلام شد که هرکس بر عقیدۀ ابن تیمیه باشد، مال و جانش حلال است.

از ابن حیان نحوی اندلسی صاحب تفسیر «النهر» نقل شده که او در کتابی که به خط خود ابن تیمیه نوشته شده بود، خوانده است که: عرش را به این دلیل عرش نامیده که خدا بر روی تخت می‌نشیند و مکانی را نیز خالی می‌گذارد تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن بنشیند.

وی می‌گوید: در برخی از فتاوای ابن تیمیه دیدم که «کرسی» را مکان [قرار دادن] پاهای خدا می‌داند. ابن تیمیه در کتاب «التدمیریة» خود عین همین مطلب را با همین الفاظ آورده است.

ابن تیمیه هنگام سخن از حدیث مشهور «نزول» می‌گوید: بی‌شک خدا به آسمان دنیا در چراگاهی سرسبز فرود آمده و کفشی از طلا به پاهایش دارد.

وی مبالغه‌های فراوانی از این نوع تشبیه دارد و بر ظاهر آن اعتقاد و اصرار دارد و آنچه خدا در بهترین کتاب‌های خود (قرآن) در خصوص تنزیه و پاک‌دانستن خود نازل کرده، باطل می‌داند. این انسان خبیث در مطالبی که در آن خدای متعال تنزیه و پاک دانسته شده، اعتماد و تکیه نمی‌کند، بلکه به‌دنبال متشابهات رفته و در آن سخن می‌گوید. خود همین مطلب بهترین دلیل برای این است که او را از منحرف‌ترین منحرفان بدانیم.

حصنی دوباره بسیاری از دیدگاه‌های سلف در خصوص صفات خدای متعال را متعرض شده و می‌خواهد دیدگاه ابن تیمیه را ردّ و ابطال کرده و مخالفت او را با عقاید سلف در اندیشۀ تجسیم، قدیم‌بودن عالم، استغاثه و توسل و حرام‌بودن سفر زیارتی اثبات نماید.(1)

تقی‌الدین سبکی می‌گوید: ... اما بعد. هنگامی که ابن تیمیه عقایدی را احداث نمود و رکن‌های اسلام را نقض نمود -بعد از آنکه در سایۀ کتاب وسنت خود را مبلغ به‌سوی حق و هدایتگر به بهشت می‌دانست- از پیروی و اطاعت سر باز زده و به بدعت‌گذاری روی آورد و با مخالفت اجماع مسلمانان دیدگاه نادری اتخاذ کرد. وی قائل به مطلبی شد که مقتضای آن جسم و ترکیب‌داشتن ذات مقدس خدا بود. وی قائل به حلول حوادث در ذات خدای متعال شد و در پی آن قائل به قدیم‌بودن عالم گردید و به‌تبع به این نتیجه رسید که هیچ مخلوق نمی‌تواند اولین مخلوق باشد و قائل به حوادثی شد که اولی برای آن متصور نیست. وی صفت قدیم را حادث و مخلوق حادث را قدیم عنوان کرد. این در حالی است که هیچ‌یک از این دو دیدگاه در هیچ دین و مذهبی جمع نشده و هیچ‌یک از فرقه‌های هفتادوسه‌گانۀ امت چنین سخنی نگفته‌اند و هیچ امتی سخن مشابه سخن او را بیان نکرده است. همۀ این‌ها هرچند


1) . نک: کتاب «دفع شبهة من شبّه و تمرّد علی الامام احمد» تقی‌الدین حصنی حنبلی دمشقی.

کفر شنیعی است، نسبت به بدعت‌های او درمورد فروع دین، بسیار اندک است... .(1)

از آنچه گفته شد مشخص می‌شود که:

گروه حنبلیان افراطی قائل به تجسیم، کسانی بودند که از مذهب احمد بن حنبل و عقیدۀ او نشئت گرفتند؛ همچنین از عقیدۀ اهل سنتی که ابن تیمیه به آنان گرایش داشته و اندیشه‌های آنان را احیا کرد. وهابیان نیز به ابن تیمیه گراییده، اندیشه‌ها و اعتقادات او را احیا کردند.

عقاید اهل سنت

ابن تیمیه در کتاب خود «شرح اعتقادات اهل السنة» عقاید سلف را در بابی تحت عنوان «ما روي من المأثور عن السلف فی جمل اعتقادات أهل السنة»(2)

خلاصه کرده است.اول، اعتقاد سفیان ثوری:

قرآن کلام خدا بوده و مخلوق نیست؛

ایمان کلام، عمل و نیت است که کم و زیاد می‌شود؛ با اطاعت و عبادت زیاد و با گناهان کم می‌شود؛

مقدم‌بودن شیخین؛

برای هیچ‌کس به‌جز عشرۀ مبشره،(3)شهادت به ورود به بهشت یا جهنم نمی‌دهیم؛

مسح پا از روی کفش؛

آهسته‌خواندن بسم الله الرحمن الرحیم در نماز؛

ایمان به خیر و شر قَدَر؛

صحت نماز پشت سر هر انسان نیک و بدکار؛

نافذبودن جهاد با هر سلطان؛

صبر در زیر عَلَم سلطان چه نیک و چه بدکار.

دوم، اعتقاد سفیان بن عیینه:

ثبات قَدَر و مقدم‌بودن ابوبکر و عمر؛

ایمان به حوض، شفاعت، میزان، صراط، عذاب قبر و رستاخیز؛


1) . نک: الدرة المضیئة في الرد علی ابن تیمیة، سبکی.

2) . آنچه از کلیات عقاید اهل سنت از گذشتگان نقل شده است.

3) . حدیث عَشرَة مُبَشَّره روایتی معروف در میان مسلمانان اهل سنت است که رسول خدا(ص) به ده تن از یاران نزدیک خویش بشارت بهشت را داده است «مترجم».

ایمان کلام و عمل است؛

قرآن کلام خداست؛

عدم قطع دست مسلمان با اقامۀ شهادت.

سوم، اعتقاد احمد بن حنبل:

ایمان به خیر و شر قَدَر؛

قرآن کلام خدا بوده و مخلوق نیست؛- ایمان به میزان، حوض، عذاب قبر، شفاعت و اینکه خداوند روز قیامت با بندگان سخن خواهد گفت؛ درحالی‌که هیچ‌کسی به‌عنوان مترجم بین خدا و آنان نخواهد بود؛

ایمان کلام و عمل است؛

بهترین این امت ابوبکر، عمر و عثمان است؛ بعد از آنان حاضران در شورای پنج نفره، همۀ آنان شایستگی خلافت را داشته و همگی امام هستند؛

اطاعت از پیشوایان مؤمنان خواه نیک و خواه بدکار؛

جهاد تا روز قیامت همراه سلاطین نافذ است، خواه نیک باشند و خواه بدکار؛

صدقات [اعم از زکات] باید به آنان پرداخت شود و بر علیه آنان نباید شورید و جنگید...

چهارم، اعتقاد علی بن مدینی:

ایمان به خیر و شر قَدَر؛

تصدیق احادیث و ایمان به آن؛

قرآن کلام خدا بوده و مخلوق نیست؛

ایمان به میزان، حوض، عذاب قبر، شفاعت و اینکه مسیح همان دجال است؛

ایمان کم و زیاد می‌شود؛

ترک نماز کفر است؛

مقدم‌کردن ابوبکر، عمر و عثمان؛

اطاعت از پیشوایان مؤمنان و اُمرا، خواه نیک و خواه بدکار؛

جهاد تا روز قیامت همراه سلاطین نافذ است، خواه نیک باشند و خواه بدکار؛

صدقات [اعم از زکات] باید به آنان پرداخت شود و پشت سر آنان نمازگزارده شود و نباید علیه آنان شورید و جنگید.

اعتقاد ابوثور کلبی، بخاری، ابوزَرعه، سهل شوشتری، طبری و غیر آنان نیز چنین است.(1)

کتاب «شرح اعتقادات أهل السنة» که از آن لالکائی(2)

است، همۀ این اعتقادات را ذکر کرده، اما سخنی از مسئلۀ «استواء» یا جهت‌داشتن خدا یا مطالبی نسبت به صفات [که ابن تیمیه مطرح نموده] به میان نیاورده است؛ چراکه سلف چنین اعتقاداتی نداشتند و در این مسائل چنان‌که خواهیم گفت توقف نموده اند.

اما عجیب است که وهابیان چاپ و نشر این کتاب را به عهده گرفتند، بدون آنکه بدانند که این کتاب مشت آنان را باز کرده و دروغ آنان را در نسبت‌دادن تجسیم و تشبیه به سلف و اهل سنت برملا می‌کند. همچنین آنان کتاب «صریح السنة» طبری را منتشر کردند؛ درحالی‌که به هیچ‌یک از صفاتی که حنبلیان، ابن تیمیه و وهابیان به آن معتقدند، اشاره‌ای نکرده است. به‌زودی نمونه‌هایی از سخنان سلف را درمورد مسئلۀ صفات، استواء، عرش و... بیان خواهیم کرد.

جواب ابوعلی حسین بن فضل بجلی درمورد «استواء» مشهور شده که می‌گوید: «ما از اخبار غیبی جز آنچه برای ما کشف و آشکار شده، چیزی نمی‌دانیم. خدای متعال به ما خبر داده که او بر عرش خود مسلط شد؛ اما از نحوۀ تسلط و استواء اطلاعاتی به ما نداده است. هرکس معتقد باشد که خدا به عَرَض یا چیز دیگری از مخلوقات نیازمند است یا استواء او بر عرش مانند استواء و قرارگرفتن مخلوقات بر روی تخت و صندلی است، چنین شخصی گمراه و بدعت‌گذار است. خدا بود و زمانی و مکانی وجود نداشت و او اکنون همان‌گونه است که بود.

همچنین فرودآمدن خدای متعال در هر شب به آسمان دنیا، شبیه فرودآمدن مخلوقات نیست، بدون آنکه تشبیه، تکییف و تمثیلی در کار باشد. هرآنچه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ثابت می‌دانست، حنبلیان نیز ثابت می‌دانند و حدیث صحیح را بر ظاهر آن حمل کرده و علم آن را به خدا واگذار می‌کنند.

همچنین است آنچه خدای متعال در قرآن کریم در خصوص «مجیء» و «اتیان» در آیۀ <وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ...>(3)و آیۀ <... يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ يَأْتِيَهُمُ اللَّهُ فِي ظُلَلٍ مِنَ الْغَمَامِ ... >(4)نازل کرده است. ما به این «آمدن» ایمان داریم، بدون آنکه برای آن کیفیت قائل باشیم. اگر خدا می‌خواست، خود کیفیت آن را بیان می‌فرمود. پس ما جایی که از محکمات باشد، سخن می‌گوییم و جایی که از متشابهات باشد، دست می‌کشیم.


1) . شرح اعتقادات أهل السنة، ج1، ص170 و 206.

2) . ابوالقاسم هبة الله بن حسن بن منصور رازی طبری لالکائی (متوفی 418ق)، از فقیهان و محدثان اهل سنت.

3) . فجر/22.

4) . بقره/210.

مالک (رضی الله عنه) می‌گوید: از بدعت‌ها پرهیز کنید. گفته شد: منظور از بدعت‌ها چیست؟ گفت: اهل بدعت که به اسامی، صفات، کلام، علم، قدرت و... خدا پرداخته و آنان درمورد آنچه صحابه و تابعان از آن سکوت کردند، سکوت پیشه نمی‌کنند.

در صحف ادریس آمده: سعی نکنید که درمورد خدا احاطه و آگاهی پیدا کنید؛ چراکه او بسیار بالاتر از این است که مخلوقات با هوش و ذکاوت به او دست یابد.

ابن عیینه می‌گوید: تفسیر هرآنچه خدا در کتاب خود، خود را به آن وصف نموده، تلاوت آن و سکوت درمورد آن است. برخی از گذشتگان گفته‌اند: قدم اسلام جز بر پل تسلیم ثابت نگردد.

امام شافعی; می‌گوید: به خدا و آنچه از خدا و بر مراد خداست، ایمان آوردم.به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و آنچه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و بر مراد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است، ایمان آوردم. این کلام را امام ابوالحسن لبوذی حنبلی در کتاب خود «اللُمع فی السنن و البِدع» نقل کرده و می‌گوید: پیشوایان گذشته نیز بر همین منوال بودند.

کلام شیخ اشعری نیز در تتمۀ پنجم خواهد آمد. وی با امام احمد در اعتقادات موافق بوده و متشابهات را بدون تصرف و تأویل همان‌گونه که خدای متعال فرموده، جاری دانسته است؛ همان‌گونه که گذشتگان بر این اعتقاد بودند. بنابراین شکر خدا هیچ اختلاف و نزاعی در بین نیست».(1)

شافعی می‌گوید: «بدون آنکه قائل به تشبیه شوم، ایمان آوردم و بدون آنکه قائل به تمثیل گردم، تصدیق نمودم. خود را در ادراک [خدا] متهم کردم و از غور در آن به‌شدت دست کشیدم».(2)

احمد بن حنبل می‌گوید: «خدای متعال وصف نمی‌شد تا آنکه وصف‌کنندگان او را وصف نمودند و با این کار از دین خاج شدند».(3)

قونجی (1307ق) می‌گوید: «مذهب سلف اثبات [صفات] بدون تشبیه و تنزیه بدون تعطیل است. این مذهب پیشوایان اسلام همچون مالک، شافعی، ثوری، اوزاعی، ابن مبارک، احمد بن حنبل، اسحاق بن راهویه و همچنین اعتقاد بزرگانی همچون فضیل بن عیاض، سهل شوشتری، ابوسلیمان دارنی و سایرین است که به آن‌ها اقتدا می‌شود. همچنین اعتقاد ثابت و استوار ابوحنیفه نیز با اعتقاد علمای مذکور مطابقت دارد».(4)

غزالی می‌گوید: «حقیقت مذهب سلف این است که هرکس از عوام‌الناس حدیثی از این احادیث (احادیث صفات) به گوشش بخورد، هفت امر برای او رخ می‌دهد: تقدیس، تصدیق، اعتراف به عجز،


1) . نک: العین و الأثر في عقائد أهل الأثر، ج1، صص5-63.

2) . نک: دفع شبه من شبّه و تمرّد، چاپ قاهره، تقی‌الدین حصنی، ص18.

3) . اعتقاد الامام المبجّل احمد بن حنبل، ص1.

4) . نک: قطف الثمر فی بیان عقیدة اهل الاثر، ص467.

سکوت، توقف، دست‌نگه‌داشتن و سپردن آن به اهل معرفت. مقصود من از تقدس، تنزیه خدا از جسم‌بودن است. مقصود از تصدیق، ایمان به گفته‌های رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اینکه آنچه بیان فرموده حق است و در گفتۀ خود راستگو بوده و همان‌گونه که فرموده، به همان صورت حق است. مقصود از اعتراف به عجز این است که آنچه از صفت اراده شده، در اندازۀ وسع او نیست و فهم آن صفت از فهم او خارج است. مقصود از سکوت این است که از معنای آن صفت سؤال نکرده و در آن غور نکند و بداند که سؤال او بدعت و غور او در آن صفت برای دین او زیان‌بار است و اگر در آن غور کند، از جایی که فکرش را هم نمی‌کند، ممکن است کافر گردد. مقصود از امساک و توقف این است که الفاظ را به لغت دیگری تغییر ندهد، کم و زیاد و جمع و متفرق نکند، بلکه لفظ را همان‌گونه بیان کند و با هر اعراب و شکلی که دارد ادا نماید. مقصود از دست‌نگه‌داشتن این است که از حیث باطنی و درونی، از بحث و تفکر در آن خودداری کند. مقصود از تسلیم به اهلش این است که بر این باور نباشد که اگر معنای آن صفت به‌خاطر عجز بر او مخفی گشت، بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، انبیا، صدّیقان و اولیا نیز مخفی مانده است».(1)

شوکانی (1255ق) می‌گوید: «از جملۀ صفاتی که سلف آن را بر ظاهر آن جاری دانسته و آن را بدون هیچ تکلف و تأویلی بر منوال قرآن و سنت دانسته‌اند، صفت «استواء» است. آنان (سلف) می‌گویند ما آنچه خدا برای خود ثابت دانسته -مانند استوای او بر عرش- ثابت می‌دانیم؛ اما به صورت و کیفیتی که تنها خود او به آن علم دارد و ما بیش از این تکلیف نداریم. همانند خدا چیزینیست، نه در ذات و نه در صفات او و بندگان نمی‌توانند بر او احاطۀ علمی پیدا کنند. درمورد مسئلۀ جهت نیز چنین می‌گویند.

هنگامی که گفت‌وگو میان برخی از مذاهب اسلامی درگرفت، صحبت در مسئلۀ جهت و استواء نیز در میان مذاهب به‌ویژه حنبلیان درگرفته و به درازا کشید. حنبلیان در این مورد فتنه‌های بزرگی را رقم زدند و هنوز هم در هر عصری به چنین بحث‌هایی دامن می‌زنند».(2)

ابن قدامه (620ق) می‌گوید: «مذهب سلف ایمان به صفات و اسماء خدای متعال است که خود را در قرآن یا به زبان رسولش به آن اوصاف و اسامی وصف کرده است، بدون اینکه چیزی به آن اضافه یا از آن کم کنند و از آن اسامی و صفات تجاوز نمی‌کنند و هیچ تأویل و تفسیری که مخالف آن ظواهر باشد و نیز تشبیه به اوصاف مخلوقات را مقبول نمی‌دانند، بلکه آن صفات را بر ظاهر آن جاری دانسته‌اند و علم و معنای آن را به گوینده‌اش (خدای متعال) می‌سپارند.


1) . نک: الجام العوام عن علم الکلام، چاپ قاهره، ص15. این اثر از جملۀ آخرین آثار غزالی است.

2) . نک: التحف فی مذاهب السلف، ص76.

وی از محمد بن حسن نقل می‌کند که: همۀ علمای شرق و غرب بر ایمان به قرآن و احادیثی که ثقات از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درمورد صفات خدای متعال نقل نموده‌اند اتفاق دارند، بدون آنکه آن صفات را تفسیر، وصف یا تشبیه نمایند. پس هرکس این صفات را تفسیر کند، از شیوه و سیرۀ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و جماعت مسلمانان خارج شده است».(1)

آثار منتشرشدۀ وهابیت

مطرح‌کردن پروژۀ تجسیم و تشبیه ابن تیمیه از سوی وهابیت و برشمردن او به‌عنوان شیخ الاسلام، نمایندۀ سلف و سایر مردم، سخن‌گوی اهل سنت گرامی و بیان‌کنندۀ اجماع امت بدون هیچ اختلاف و دشمنی، خود دلیلمحکمی بر این است که وهابیت قائل به تجسم و تشبیه هستند. هنگامی که فقها با ابن تیمیه به دشمنی برخاسته و او را طرد کرده و مسلمانان را از اعتقادات و اندیشه‌های او بر حذر داشتند، اعتقادات و اندیشه‌های وهابیان نیز از سوی فقها طرد شد و نیازمند بود تا مسلمانان از اندیشه‌های آنان بر حذر باشند. این مطلب بیانگر آن است که وهابیت سخن‌گوی اهل سنت نیستند،، بلکه اعقادات وهابیت با اعتقادات اهل سنت در تعارض است.

این مطلب، ما را به این سو سوق می‌دهد که بگوییم وهابیان با تلاش برای ربط‌دادن عقاید و اندیشه‌های خود به اهل سنت بر آنان و سلف دروغ می‌بندند. وهابیان تلاش دارند تا از طریق چاپ و نشر آثار اعتقادی به حمایت از اندیشۀ تجسیم و تشبیه که به اهل سنت منسوب است پرداخته و مسلمانان را گمراه نمایند. این امر منجر می‌شود که مردم عادی و ساده فریب آنان را بخورند و پیرو وهابیان شوند؛ اما اهل علم و محققان هوشیار فریب آنان را نمی‌خورند. از جملۀ این آثار می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد:

العرش اثر عبسی؛

السنة اثر خلّال؛

رسالة البربهاری؛

نقض عثمان اثر دارمی؛

الصفات اثر دارقطنی؛

الاستواء و الفوقیة و الحرف و الصوت اثر جوینی؛

الأربعین فی دلالئل التوحید اثر هروی؛


1) . نک: ذم التأویل، صص3 و 6.

الحجة فی بیان المحجة اثر اصفهانی؛

الفتیا و جوانبها اثر همدانی؛

اجتماع الجیوش الاسلامیة اثر ابن قیم؛

الکافیة الشافیة فی شرح عقیدة الفرقة الناجیة اثر ابن قیم؛

و...از جملۀ آثار معاصر منتشرشدۀ وهابیان که بر اعتقاد آنان به تجسیم و تشبیه دلالت دارد که همان راه پیشوای آنان ابن تیمیه است، می‌توان به کتاب «العرش» اثر محمد بن عثمان عبسی (297ق) اشاره نمود. این کتاب رسالۀ کوچکی است که مؤلف آن ده‌ها روایت در آن جمع‌آوری نموده که به عرش خدای سبحان مربوط می‌شود و به تجسیم منجر می‌گردد.

از جملۀ این روایات، روایتی است که می‌گوید: عرش خدا به روی آسمان‌ها و زمین این‌گونه است، سپس دست خود را مانند گنبد می‌کند. وهب این را وصف کرد و دستش چپش را به شکل گنبد درآورده و گفت این‌گونه است و خدا سوار بر عرش، گویا افسار اسبی را گرفته و آن را می‌راند [و از سنگینی او] صدای شیهۀ آن بلند است.

در روایت دیگری می‌گوید: کرسی جای دو پای [خدا] است و خدا سوار بر آن مانند کسی است که سوار بر اسب شده [و از سنگینی او] صدای آن بلند است.

روایت دیگری می‌گوید: [طول] عرش به‌اندازۀ مسیر پنجاه‌هزار سال است.

روایت دیگری می‌گوید: عرش بر [دوش] فرشته‌ای از [جنس] مروارید در چهرۀ یک خروس است که دو پای او در پایین دست و گردنش زیر عرش خم شده است.

روایت دیگری می‌گوید: ابن عمر کسی را نزد ابن عباس فرستاده تا از او بپرسد آیا محمد پروردگار خود را دیده است؟ ابن عباس جواب فرستاد بله! ابن عمر دوباره فرستاده‌اش را گسیل کرد تا بپرسد او را چگونه و در چه صورتی دیده؟ ابن عباس جواب می‌دهد: به صورت باغی سبز، باغی از بهشت که زیرش رختخوابی از طلا به روی تختی از طلا گسترده شده. چهار فرشته آن را حمل می‌کنند، فرشته‌ای در چهرۀ یک مرد، فرشته‌ای در چهرۀ یک گاو نر، فرشته‌ای در چهرۀ یک شیر و فرشته‌ای در چهرۀ یک عقاب.(1)


1) . العرش، ح11، 38، 60، 62، 68.

عبدالله بن سلیمان اشعث (316ق) در قصیده‌ای اهل بدعت را سرزنش و اهل حدیث را مدح و ستایش کرده و می‌گوید:

وَقُلْ يَتَجَلَّى اللَّهُ لِلْخَلْقِ جَهْرَةً *** كَمَا الْبَدْرُ لَا يَخْفَى وَرَبُّكَ أَوْضَحُ

وَقَدْ يُنْكِرُ الْجَهْمِيُّ هَذَا وَعِنْدَنَا *** بِمِصْدَاقِ مَا قُلْنَا حَدِيثٌ مُصَرِّحُ

وَقَدْ يُنْكِرُ الْجَهْمِيُّ أَيْضًا يَمِينَهُ *** وَكِلْتَا يَدَيْهِ بِالْفَوَاضِلِ تَنْضَحُ

وَقُلْ يَنْزِلُ الْجَبَّارُ فِي كُلِّ لَيْلَةٍ *** بِلَا كَيْفَ جَلَّ الْوَاحِدُ الْمُتَمَدَّحُ

رَوی ذلك قومٌ لا يُرَدُّ حدیثُهم *** ألا خابَ قومٌ کذّبوا و قبّحوا(1)

در کتاب «السنة» ابوبکر خلّال (311ق) در باب ذکر مقام محمود «عَسَىٰ أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا» متعرض روایات زیر شده است:

هنگامی که قیامت فرارسد، پیامبرتان (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده می‌شود و در مقابل خدا بر کرسی او نشانده می‌شود.- همانا محمد روز قیامت در مقابل پروردگار روی کرسی اوست.

همانا خدا او را در کنار خود روی عرش می‌نشاند.

همچنین روایت شده:

هرکس روایت جلوس را ردّ کند، بر خدا ردّ کرده و هرکس فضیلت پیامبر را دروغ بشمارد، به خدای بزرگ کفر ورزیده است.

هرکس این مطلب را ردّ کند، پس او بر خدا و رسولش تهمت زده و نزد ما کافر است.

این مطلب را جز افترازننده ردّ نمی‌کند.

هرکس این حدیث را انکار کند، جهمی است.

جز بدعت‌گذار، کسی این حدیث را ردّ نمی‌کند.

هرکس فضیلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را ردّ کند، نزد ما کافر و مرتد از اسلام است.(2)

حنابله با قبول این روایات موجب شدند بسیاری از فتنه‌ها با دشمنان خود از اهل سنت بر پا شود، تا


1) . همان، ص9 به بعد. ترجمه: بگو خدا برای مخلوقاتش به‌صورت آشکار تجلّی می‌کند، همانند ماه کامل که از دیده پنهان نیست، خدای تو آشکارتر دیده می‌شود. جهمی این مطلب را انکار می‌کند؛ اما نزد ما در این مطلب حدیثی آمده که تصریح دارد. همچنین جهمی دست خدا را انکار کرده است؛ درحالی‌که هر دو دست خدا با مفاصل آن آشکار است. هر شب خدای جبّار پایین می‌آید، بدون اینکه کیفیتی داشته باشد و او یگانۀ مدح‌شده است. این مطلب را گروهی نقل کرده‌اند که روایت آنان ردّ و انکار نمی‌شود، آگاه باش گروهی که این را تکذیب و تقبیح کنند، به مقصد نرسند.

2) . السنة، ح1/209، باب24.

جایی که با طبری مفسر به‌خاطر ردّ این روایات دشمنی کردند. ذهبی می‌گوید: «... روی عرش می‌نشیند ... این حدیث پنج طرق دارد؛ اما درمورد ماجرای نشستن پیامبرمان بر عرش، هیچ نصی وجود ندارد و تنها روایتی واهی در این باب وارد شده است».(1)

وهابیان کتاب «شرح السنة» اثر بربهاری حنبلی افراطی (329ق) را نیز منتشر کرده‌اند. وی در مقدمۀ رساله‌اش می‌گوید: «بدان که اسلام سنت است و سنت نیز اسلام است؛ هیچ‌یک بدون دیگری سر پا نمی‌ماند. ملازم جماعت بودن نیز از سنت است. هرکس از جماعت جدا افتد، طوق اسلام را از گردنش بیرون آورده، از اسلام خارج شده، گمراه و گمراه‌کننده می‌شود. پایه‌هایی را که جماعت را بر آنبنیان نهادیم، اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند و آنان اهل سنت و جماعت‌اند. هرکس [تعالیم اسلام] را از آنان دریافت نکند، گمراه و بدعت‌گذار خواهد بود، هر بدعتی نیز گمراهی است و گمراهی و اهل آن در آتش هستند».

این دعوت صریحی برای تمسک به روایت و جماعت است و مقصود از آن، جماعت و گروه حنبلیان است که تلاش دارد بگوید بربهاری تنها نمایندۀ اسلام است. این سخن امتداد سخن سابق احمد بن حنبل است که اسلام را از سایر جبهه‌گیری‌ها منزه می‌داند؛ جبهه‌گیری‌هایی که دیدگاه مختلفی در مقابل صحابه و روایات دارند.

بربهاری می‌گوید: «کسی از اهل قبله از اسلام خارج نمی‌شود، مگر اینکه آیه‌ای از کتاب خدا یا چیزی از احادیث رسول خدا را انکار نماید یا برای غیرخدا نماز گزارده و ذبح کند. اگر کسی چنین کرد، بر تو واجب است که او را از اسلام [و جرگۀ مسلمانان] اخراج کنی».

غلو و افراط در کلام بربهاری از این مطلب مشخص می‌شود که او ارتداد از دین را به انکار روایات ربط می‌دهد، نه صرفاً به انکار قرآن. وی این‌گونه می‌خواهد تا بین قرآن و روایات تساوی برقرار کند؛ حال آنکه که این مطلب نهایت و اوج غلو و گمراهی است. سپس وی به کاشت بذر دشمنی و مقابله با جریان شیعه، معتزله و تصوف می‌پردازد و آنان را کسانی می‌داند که برای غیرخدا نماز گزارده و برای غیر او ذبح می‌کنند و آنان را جزء خارج‌شدگان از دین و مرتدان می‌داند. این سخن متوجه جریان صوفیه و شیعه است که توسل، زیارت مزارها و مقامات و مراسم و جشن‌گرفتن برای صاحبان آن مزارها در اندیشۀ آنان حاکم است.

این اندیشه همان اندیشه‌ای است که وهابیت در عصر حاضر عَلَم آن را برافراشته و مسلمانان را بر اساس آن اندیشه در جزیرة العرب به این اعتبار که آنان به اموات اولیا و صالحان توسل کرده و کنار ضریح و مقامات آنان نذر و نیاز نموده و به اقامۀ شعائر می‌پردازند، مشرک دانسته و تحت فشار قرار داده است.


1) . شرح منظومه ابن قیم، ج1، ص233.

در این راستا بربهاری به حنبلیان اجازۀ شرعی می‌دهد تا آنان به‌عنوان تکلیف شرعی خود به مواجهه با کسانی بپردازند که در دیدگاه او از اسلام خارج شده‌اند. همین کار را وهابیان و گروه‌هایی از حنبلیان عصر حاضر انجام می‌دهند و اذن شرعی مذکور را به‌صورت عملی و تطبیقی در برابر مخالفان خود پیاده می‌کنند و با شعار جهاد با اهل بدعت و امر به معروف و نهی از منکر، به مبارزه با مخالفان خود می‌پردازند. بربهاری از مسلمانان می‌خواهد تا هنگام مواجهه با روایتی از روایات مرتبط با صفات الهی که موجب ایجاد شک در دل آنها می‌شود، گوش خود را کر و عقل خود را بسته نگه دارند. وی می‌گوید:

«هر روایتی که شنیدی و عقلت آن را یاری نکرد، مانند:

قلب‌های بندگان میان دو انگشت از انگشتان رحمان است...

خدا به آسمان دنیا فرود می‌آید و روز عرفه و روز قیامت پایین می‌آید...

خدا پایش را در آتش قرار می‌دهد...

خدا آدم را مطابق چهره‌اش آفرید...

و مانند این روایات، پس بر تو باد به تسلیم، تصدیق، تفویض و رضا و هیچ‌یک از این‌ها را مطابق نظر خویش تفسیر نکن. پس بی‌شک ایمان به آن واجب است و هرکسی چیزی از این‌ها را مطابق نظر خویش تفسیر کند، جهمی است».

حال آنکه شیعه، معتزله و دیگرانی که اهل نظر و تعقل هستند، این احادیث را مردود دانسته و ردّ کرده‌اند. همچنین «خَلَف» -یعنی علمای بعد از قرن سوم- به تأویل و بازگردانی آن از ظواهرش پرداخته‌اند. ظواهری که انسان را به‌سوی تشبیه و تجسیم پیش می‌برد و در این راستا تلاش کرده‌اند تا از ردّ و انکار آن روایات پرهیز نمایند تا در مقابل روایاتی که همۀ فقهای اهل سنت آن را مسلم گرفته‌اند، به سختی و حرج نیفتند.

اینکه بربهاری تأویل‌برنده یا منکر این روایات را جهمی دانسته، یعنی او راکافر می‌داند؛ چراکه جهمی در اعتقاد حنبلیان کافر است. وی اینچنین علاوه بر شیعه و معتزله، به کفر «خَلَف» از اهل سنت که به تفسیر این روایات پرداختند حکم می‌کند. بربهاری مسلمانان را تحریک نموده و ترس و ارهاب را در جامعه چنین می‌پراکند: «اگر شنیدی کسی روایات را نپذیرفته و در آن‌ها طعن می‌کند یا برخی از روایات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را انکار می‌کند، او را در مسلمان‌بودن متهم کن؛ چراکه او شخصی پَست‌مذهب و پَست‌گفتار است».

سپس می‌گوید:

«مبادا در علم کلام اندیشه نمایی و با علمای کلام نشست‌وبرخاست داشته باشی! بر تو باد به روایات و علمای حدیث و از آنان بپرس و با آنان نشست‌وبرخاست کن و از آن اخذ کن... و هرگاه دیدی شخصی با اهل هوی‌وهوس نشست‌وبرخاست دارد، از او بپرهیز و او را بشناس که او اهل هوی‌وهوس است».

سپس کلام خود را با کلامی کفرآمیز پایان داده و می‌گوید:

«پس هرکس به این کتاب اقرار کرده، ایمان آورده و آن را پیشوای خود قرار دهد، در حرفی از آن شک نکند، پس او همراه سنت و جماعت است و انسان کاملی است که جماعت با او کامل می‌شود و هرکس حرفی از این کتاب را انکار کرده یا در آن شک یا توقف کند -یعنی نه شک داشته باشد و نه یقین و نه به صحت آن اقرار داشته باشد- پس او اهل هوی‌وهوس است».(1)

این مطلب تنها درمورد کتاب خدا قابل‌بیان است و درمورد غیر آن جایز نیست. این سخن بربهاری خود دلیلی بر تعصب او و تمجید از خود است؛ درحالی‌که این کار از ویژگی‌های اهل علم نیست، بلکه از ویژگی‌های حنبلیان است. آنان صرفاً [همچون چارپایان] کتاب‌ها را بر پشت خود حمل می‌کنند ودشمن عقل، تنگ‌نظر، بسیار متعصب و کم‌فهم هستند. این ویژگی‌ها را وهابیان و فرقه‌های معاصر نیز از آن برگرفته‌اند.

از جملۀ انتشارات وهابیان کتابی با عنوان «نقض عثمان بن سعید الدارمی علی المریسی الجهمی العنید»(2)

است. [صاحب این کتاب یعنی عثمان بن سعید] متوفای 380ق است. این کتاب ردّی است بر کسانی که آنان را جهمیه و اهل تأویل نامیده‌اند.

دارمی در مقدمۀ خود می‌گوید:

«اما بعد... شخصی از میان شما در خصوص ردّ بر جهمیه با مذهب ما به مقابله برخاسته و با کلماتی نقض‌جویانه با ما معارضه کرده و روایاتی را که از طریق و به تفسیر مریسی اغواگر بشر بن غیاث جهمی درمورد جهمیه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده‌ایم، نقض می‌کند. حال آنکه این شخص نزد عامۀ مردم به زشت‌ترین اوصاف مشهور بوده و در هر شهری به‌خاطر اغواگری‌ها و گمراهی‌هایش بی‌آبروست. البته بی‌آبرویی او این‌گونه به کمک ما آمده و حجتی بر معارضان بوده و بیشتر موجب شده تا حق و راستی در دل آن‌ها مورد قبول واقع شود».


1) . رسالة السنة، ص58.

2) . ردیه عثمان بن سعید دارمی بر مریسی جهمی مخالف حق (مترجم).

مریسی و کسانی که حنبلیان آنان را جهمیه می‌نامند، قائل به تأویل بوده، تجسیم و تشبیه را ردّ می‌کنند. آنان حنبلیان را حشویه و مشبّهه می‌دانند. آرا و سخنان آنان چنان‌که دارمی هم در مقدمه اشاره کرده، در میان اغلب مسلمانان منتشر شده و با دیدگاه‌های اشاعره، ماتریدیه، معتزله و شیعه در بسیاری از جوانب هم‌خوانی دارد.

حنبلیان از طریق کتاب‌هایی که چاپ می‌کنند، در تلاش‌اند تا چهرۀ این جریان را مشوّه جلوه داده و مسلمانان را علیه آنان تحریک نمایند؛ اما درحقیقت جنگ آنان با این جریان، جنگ با اهل سنت است. دارمی با شخصمخالفی که در خط مریسی مشی می‌کند با ده‌ها روایت درمورد دیدن خدا و سخن‌گفتن او در روز قیامت با مؤمنان بدون هیچ واسطه، روایات عرش و دیگر روایاتی که حنبلیان معمولاً با استفاده از آن در مقابل دشمن خود می‌ایستند، به مقابله برخاسته و او را ردّ می‌کند.

وی بابی را با عنوان «الایمان بأسماء الله و آن‌ها غیر مخلوقة» قرار داده و در آن اندیشۀ تأویل اسامی خدا را که آن را به شخص مخالف نسبت می‌دهد، با قدرت ردّ کرده است. وی می‌گوید: «هرکس ادعا کند که صفتی از صفات خدا مخلوق یا از باب استعاره است، کافر و فاجر شده است».

همچنین بابی را با عنوان «ادعاء المعارض أنّ الله لا یدرک بالحواس الخمس» و بابی با عنوان «النزول» قرار داده و در آن می‌گوید: «شخص مخالف، حدیث نزول را ردّ کرده است و ادعا دارد که خدا خودش پایین نمی‌آید، بلکه امر و رحمت او نازل شده و پایین می‌آید و او در هر مکانی روی عرش قرار دارد، بی‌آنکه زوال بپذیرد».

در پاسخ می‌گوید: «این دلیلِ زنان و بچه‌ها و کسانی است که سخنی برای گفتن و برهانی برای مذهب خود ندارند؛ چراکه امر خدا و رحمت او در هر وقت و زمانی نازل می‌شود».

این سخن وی اشارۀ آشکاری است به تجسیم و اینکه خدای متعال با جسم خود از آسمان پایین می‌آید. همچنین وی تأویل صفات خدا توسط شخص مخالف را بنا بر تفسیر مریسی به بشربودن، انکار کرده است. او در باب «الحد و العرش» می‌گوید: شخص مخالف، چنین ادعا کرده که خدا حد، غایت و نهایت ندارد؛ این همان اصلی است که «جهم» همۀ گمراهی‌های خود را بر آن بنا نهاده و همۀ اشتباهات وی از این اصل ناشی شده است».

این بیان نیز به تجسیم اشاره دارد؛ چراکه بر اندیشۀ حدّ و حدود داشتن خدا تأکید دارد. سپس سخن عبدالله بن مبارک را بیان می‌کند که می‌گوید: «هرکس ادعا کند که خدا حدّ و حدود ندارد، قرآن را انکار کرده و هرکس قرآن را انکارکند، به آیات خدا کافر شده و آن را انکار کرده است».

سپس می‌گوید: «مسلمانان و کفار همه اتفاق دارند که خدا در آسمان است و حد او را چنین بیان کرده‌اند؛ اما مریسی گمراه و پیروان او این مطلب را قبول ندارند و حتی کودکان غیربالغ هم خدا را این‌گونه شناخته‌اند».

در رساله‌ای از دارقطنی (385ق) با عنوان «الصفات» در باب «ما جاء فی القدمین» روایتی را نقل کرده که می‌گوید « ... در آتش افکنده می‌شود و آتش می‌گوید: آیا بازهم هست؟ تا جایی که خدا پایش را داخل آتش می‌گذارد و آتش می‌گوید: بس است! بس است!».

همچنین در باب «ما جاء فی الیدین» روایات زیر را نقل کرده است:

عرش او روی آب است و در دست دیگرش میزان قرار دارد.

اولین چیزی که آفرید قلم بود، پس آن را به دست راستش گرفت.

با دست خود بر خود واجب کرده و چنین نوشته که رحمت من بر غضبم سبقت گرفته است.

بی‌شک خدا دستش را باز می‌کند.

همچنین روایت زیر را در باب «ما جاء فی الأصابع» نقل کرده است:

مخلوقات را بر روی یک انگشت و زمین‌ها را بر انگشتی دیگر، درختان را بر انگشتی و خاک را بر انگشتی دیگر برمی‌دارد. و همۀ مخلوقات روی یک انگشت او قرار دارند.

علاوه بر اين روايات زير را نيز نقل كرده است:

خدا خنديد ... و پروردگار ما خندان تجلی می‌کند.

کرسی همانند مَرکبی است و خدا سوار بر آن شده و آن را می‌راند و آن مَرکب مانند اینکه زین جدیدی بر آن نهاده باشند، از سنگینی سوارکار آن تلوتلو خورده و صدای شیهۀ آن بلند است.

خدا آدم را بر چهرۀ خویش آفرید و قد او 60 ذراع است.

وی سخن وکیع را نقل کرده که می‌گوید: «هرکس را دیدید که این احادیث راانکار می‌کند، او را از جهمیه حساب کنید».

همچنین سخن زهری را نقل می‌کند: «تسلیم سنت شوید و با آن مخالفت نکنید».(1)

این رساله‌ای که وهابیان اخیراً منتشر کرده‌اند، به این جهت است که در آن روایاتی وجود دارد و مذهب تجسیمی مورد قبول آنان را حمایت می‌کند. فقهای اهل سنت هرچند این روایات را ردّ نکردند، به تأویل آن پرداخته و آن را مجاز دانسته‌اند؛ درحالی‌که وهابیان به‌تبع پیشوای خود، ابن


1) . نک: حدیث شماره: 2، 13، 14، 16، 19، 21، 34، 35، 38، 47، 60، 68.

تیمیه، این مطلب (تأویل) را قبول ندارند و این خود اعتقاد آنان به تجسیم و مخالفت آنان با اهل سنت را تأیید می‌کند.

وهابیان رساله‌ای در خصوص استواء، عُلُو [خدا]، حرف و صوت از محمد جوینی (438ق) منتشر کرده‌اند. جوینی در رسالۀ خود می‌گوید:

«من در برهه‌ای از زمان در سه مسئلۀ صفات، عُلُو [خدا] و حرف و صوت در قرآن مجید متحیر بودم. در همۀ این مسائل میان دیدگاه‌های مختلف موجود در کتاب‌های معاصران متحیّر بودم. نمی‌دانستم که باید صفات را تأویل و تحریف کرد یا به همان صورت خود باقی گذاشته و توقف کرد یا باید آن‌ها را بدون تأویل، تعطیل، تشبیه و تمثیل اثبات نمود. بیاناتی از کتاب خدا و سنت رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌یافتم که به حقایق این صفات گویا بود. همچنین است درمورد اثبات علو و حرف و صوت. سپس می‌دیدم که متکلمان متأخر در کتاب‌های خود برخی استواء را به غلبه و تسلط، نزول و پایین‌آمدن را به پایین‌آمدن امر، دستان را به قدرت یا نعمت، قدم را به ثابت‌قدم‌بودن نزد پروردگار و امثال این‌ها تأویل نموده‌اند. با وجود این دیدم که آنان کلام خدا را معنایی قائم به ذات، بدون حرف و صوت پنداشته و این حروف را عبارت از این معنای قائم [به ذات] دانسته‌اند.نسبت به صاحبان این دیدگاه‌ها که برخی از آنان جایگاهی در دل من دارند و به آن‌ها به‌خاطر علم و فضل آنان اعتقاد تام و تمام دارم، اما نسبت به این تأویل‌ها در دل خود احساس بدی دارم و قلبم به آن‌ها آرام نمی‌شود. در آن تأویلات تاریکی و ظلمتی می‌بینم و سینه‌ام به تنگ می‌آید و با وجود آن‌ها شرح صدر نمی‌یابم. مانند متحیری بودم که در تحیر خود سرگشته است و از سوی قلب خود در حالت دگرگونی و تغیّر زمزمه‌هایی دارد. می‌ترسیدم سخن از اثبات عُلُو، استواء و پایین‌آمدن [خدا] بزنم. ترسم از محصورکردن [خدا] و تشبیه بود. با وجود این هنگامی که نصوص وارد در کتاب خدا و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را مطالعه کردم، چنین یافتم که در آن مطالبی وجود دارد که به حقایق این معانی اشاره می‌کند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را چنین یافتم که به این معانی از سوی خدا خبر داده و تصریح کرده و او را بدان معانی وصف می‌کند. لاجرم می‌دانم که در مجلس شریف ایشان عالم و جاهل، باهوش و کودن، بادیه‌نشین و شهرنشین حضور داشتند؛ اما در پی این نصوصی که ایشان خدا را بدان وصف نموده، نص یا ظاهری نمی‌یابم که آن معانی را از حقیقت خود بازدارد یا آن‌ها را به تأویل ببرد، چنان‌که بزرگان از فقها و متکلمان به تأویل برده‌اند. ایشان (پیامبر) را چنین نمی‌یابم که از ایمان به ظاهر کلام خود درمورد اوصاف خدا از قبیل فوقیت، دست داشتن و غیر آن بر حذر داشته باشد و هیچ کلامی از ایشان در این خصوص نقل

نشده که بفرماید این صفات معانی دیگری دارند که باطنی بوده و غیر از معانی ظاهری مدلول آن است؛ مثل آنکه فوقیت را به مرتبه و دست را به نعمت و قدرت و غیر آن تأویل برده باشد، درحالی‌که می‌یابم خداوند چنین می‌گوید:

<الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى> [طه/5].

<يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ> [نحل/50].

<إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّب> [فاطر/10].

<أَ أَمِنْتُمْ مَنْ فِي السَّماءِ> [ملک/16].

سپس چنین می‌یابم که وقتی خدا خواست رسولش را به‌صورت ویژه به خود نزدیک کند، او را از آسمانی به آسمان دیگر عروج داد. در حدیث صحیحی از کنیزی [آمده است] که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از او پرسید: خدا کجاست؟ او جواب داد: در آسمان است. ایشان در حضور صحابه، سخن آن جاریه را [مبنی بر در آسمان بودن خدا] انکار نفرمود، بلکه فرمود: او را آزاد می‌کنم؛ چراکه او مؤمن است. در حدیث دیگری آمده است: «به کسی که در زمین است رحم کنید تا کسی که در آسمان است به شما رحم کند».

وی می‌گوید: «اگر به این مطلب علم پیدا کرده و معتقد شویم، از شبهۀ تأویل، گمراهی تعطیل و حماقت تشبیه و تمثیل رهایی یافته و عُلُو، فوقیت و استواء پروردگارمان را همان‌گونه که شایستۀ جلالت و عظمت اوست اثبات نموده‌ایم. حق در این خصوص واضح است و سینه‌ها با آن فراخی می‌یابد؛ اما عقل و اندیشۀ سالم از تحریف [این صفات] ابا و امتناع دارد به اینکه مثلاً استواء را به چیره‌شدن و غیر آن معنا کند. توقف در این مسئله جهلالت و گمراهی است؛ درحالی‌که بدون شک خدای متعال خود را با این صفات برای ما وصف نموده است تا ما نیز او را با این صفات بشناسیم. اگر ما در اثبات یا نفی این صفات توقف کنیم، موجب می‌شود تا از مقصود خداوند در شناخت او به‌وسیلۀ این صفات صرف‌نظر کرده باشیم. او خود را برای ما وصف نموده تا ما نیز آن صفات را برای او اثبات نموده، ثابت بدانیم و در آن توقف نکنیم. درمورد تشبیه و تمثیل نیز حماقت و جهلالت است».

سپس درمورد مسئلۀ حرف و صوت می‌گوید: « نظر محققانه این است که خدای متعال با حروف سخن گفته، همان‌گونه که مناسب جلالت و عظمت اوست. او قادر است و قادر به وسیله‌ای برای گفتار و لب و دهان نیاز ندارد. همچنین او صوتی مناسب با خود دارد که شنیده می‌شود. این صوت مقدس نیازی به حلق و حنجره ندارد. حرف و صوت از کلام خدای متعال قابل‌نفی نیست؛ چراکه ما برای حرف و صوت به ابزار گفتاری و لب و دهان نیاز داریم، اما خدایمتعال برای بیان حرف و صوت نیازی به آن ندارد».

علی‌رغم اینکه مؤلف مسئلۀ حرف و صوت را قرآنی می‌داند، ما هیچ اثری از نصوص قرآنی درمورد این مسئله در رسالۀ او نمی‌یابیم. آنچه می‌توان درمورد این مسئله گفت، این است که صاحب این اندیشه یکی از حنبلیانی است که در لباس شافعی‌اشعری پنهان شده و می‌خواهد نهایت سرگردانی و حیرتی را که همراه با اهل تأویل تجربه کرده است، برای ما به تصویر بکشد؛ اما خداوند با لطف خود به‌وسیلۀ خودِ او پرده از چهرۀ حقیقت کنار زد، به‌گونه‌ای که به قول خودش خاطرش آسوده شده و وجدانش آرام گرفته و به‌سوی مذهب حق، مذهب حنبلیان قائل به تجسیم و تشبیه گرایید.

حال چگونه می‌شود که او استادان خود را چنین وصف می‌کند: «برخی از آنان جایگاهی در دل من دارند و به آن‌ها به‌خاطر علم و فضل آنان اعتقاد تام و تمام دارم»، اما سپس آنان را به حماقت و جهالت متهم می‌کند. آیا این‌گونه سخن‌گفتن همان زبان حنبلیان متعصب نیست؟ هرکس در این رساله به نیکی بنگرد، می‌یابد که نویسندۀ آن چیزِ جدیدی نیاورده است، بلکه تنها روایاتی را که حنبلیان بدان استناد می‌کنند تکرار کرده و همان کلام آنان را گفته و زبان آنان را به کار گرفته است. این مقدار از بیان برای کسی که به‌اندازۀ کافی از علم آن اساتیدی که آنان را بزرگ می‌شمارد بهره گرفته، کافی نیست تا از حیرت و تشویش در اختلاف مذاهب و دیدگاه‌هایی که آن را تجربه و بیان نموده، خارج شود. این مطلب خود دلیل دیگری است که اثبات می‌کند این شخص در زمرۀ حنبلیانی است که علیه اهل عقل و تأویل دسیسه‌چینی می‌کنند.

«رسالة الأربعین فی دلائل التوحید» عبدالله هروی (481ق) شامل ابواب زیر است:

بابی در ایجاب قبول صفات خدا از سوی همۀ مردم؛

بابی در ردّ بر هرآنکه به کتمان احادیث صفات خدا اعتقاد دارد؛

بابی در بیان آنکه خدا «شيء» است؛- بابی در بیان آنکه خدا «شخص» است؛

بابی در بیان اثبات نفس برای خدا؛

بابی در [اقامۀ] دلیل بر اینکه خدا در آسمان است؛

بابی در [اقامۀ] دلیل بر آنکه خدا روی عرش قرار دارد؛

بابی درمورد اینکه خدا پایش را روی کرسی قرار داد؛

بابی در اثبات حدّ برای خدا؛

بابی در اثبات جهت؛

بابی در اثبات چهره؛

بابی در اثبات دو چشم؛

بابی در اثبات دو دست؛

بابی در اثبات خط برای خدا؛

بابی در [اثبات] انگشت؛

بابی در اثبات خنده؛

بابی در اثبات قَدَم؛

بابی در [اقامۀ] دلیل بر اینکه «قَدَم» همان پاست؛

بابی در [اثبات] هروله(1)برای خدا؛

بابی در اثبات پایین‌آمدن خدا به آسمان دنیا؛

بابی در رؤیت خدا با چشم سر و در بیداری توسط پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب معراج؛

بابی در رؤیت آشکار خدا توسط مؤمنان در روز قیامت.

در کتاب منتشرشدۀ دیگری با نام «الحجة فی بیان المحجّة» اثر ابوالقاسم اصفهانی (م535ق) فصلی تحت عنوان «در ذکر کسانی از پیشوایان که علم کلام را نکوهش کرده و بر آن عیب گرفته‌اند»، گشوده و قول مالک را نقل می‌کند که گفت: «از بدعت‌ها بر حذر باشید. گفته شد: مقصود از بدعت‌ها چیست؟ جواب داد: اهل بدعت، کسانی که درمورد اسامی، صفات، کلام، علم و قدرت خدا سخن می‌گویند. سکوت نمی‌کنند درمورد آنچه صحابه و تابعان آنان به نیکی در خصوص آن سکوت کردند».

این سخن مالک حجتی علیه حنبلیان و وهابیان محسوب می‌شود. کسانی که در اسامی و صفات خدا غور کرده و جنگ‌ها و معرکه‌هایی را با این کار بر پا نمودند، تا جایی که دشمنان خود را بر اساس این اندیشه‌ها تکفیر کردند.

اصفهانی فصل‌هایی را برای رسالۀ خود قرار داده است: فصلی برای اثبات رؤیت، فصلی برای اثبات دست و صوت خدای متعال، فصلی در سخت‌گیری در مقابلۀ حدیث با رأی و معقول و فصلی دیگر در بیان نگاه‌کردن به حدیث و اثر و بیان خیر و برکتی که در این کار وجود دارد. سپس می‌گوید: «اعتقاد ما این است که برای خدا عزّوجلّ عرشی است. او بر عرش قرار دارد. عرش از یاقوت سرخ خلق شده است و هرکس بگوید [مقصود از] عرش، فرمانروایی است یا «کرسی» همان کرسی (تخت پادشاهی) نیست که مردم می‌شناسند، چنین شخصی بدعت‌گذار است.


1) . هروله: راه رفتن سریع «مترجم».

وی همچنین فصلی در بیان اینکه خدا در روز قیامت با بندگان خود سخن می‌گوید و فصلی در ردّ بر جهمیه، همان کسانی که صفات خدا را به حسب تصور حنبلیان، انکار کرده و اهل سنت (اهل حدیث) را مشبّهه نامیدند، در [رسالۀ خود] قرار داده است. وی روایات «خدا آدم را مطابق چهره‌اش آفرید» «نزول خدا... » « فرزند آدم میان دو انگشت از انگشتان [خدای] رحمان قرار گرفته است» را معترض شده و می‌گوید: «کسانی که صفات را نفی کردند، آنچه را خدا ثابت دانسته بود، باطل نمودند و کسانی که آن صفات را برخلاف ظاهر آن تأویل کردند، به نوعی تعطیل و تشبیه قائل شدند».

وی درنهایت کتاب خود را با فصل‌های زیر به پایان رساند:

فصلی در اینکه اهل [علم] کلام، جزء علما نیستند؛- فصلی در نهی از مناظره با اهل بدعت، جدال و گوش فرادادن به آن‌ها؛

فصلی در اجتناب از بدعت‌ها و میل‌های نفسانی.

وهابیان رساله‌ای را تحت عنوان «الفتیا و جوابها فی ذکر الاعتقاد»(1)

اثر ابوالعلا همدانی (569ق) به چاپ رسانده‌اند. همدانی در مقدمۀ آن می‌گوید: «به خدا شکایت می‌کنم از گروهی که به مذهب احمد بن حنبل منسوب‌اند، نشان سنت را حمل می‌کنند، ادعای تمسک به گفتار و رفتار او را داشته و به فضیلت و شرافت او اعتراف دارند؛ اما با وجود این با نصوص او مخالفت کرده و عموم و خصوص آن را کنار می‌گذارند. از همۀ سنت ثابت که بر آنان عرضه می‌شود فراری بوده و اجتناب می‌کنند و با روایات و آیاتی که درمورد صفات وارد شده، همانند متکلمان به تأویل می‌برند و درمورد صفات راه ملحدان و قائلان به تعطیل را پیش می‌گیرند.

ازجمله اینکه گفته‌اند: همۀ روایات وارد درمورد صفات را تنها حماد بن سلمه نقل کرده و شیطان آن روایات را بر او القا می‌کرد تا اهل حق را گمراه کند. [اگر] روایات صحیحی هم وجود دارد، همه خبر واحد هستند که نمی‌توان به آن‌ها عمل و احتجاج نمود.

اگر مذهب سلف و گذشتگان را در خصوص این روایات به آنان نشان دهیم، می‌گویند این مذهب اهل حدیث است و بر فقها لازم نیست تا بدان ملتزم باشند و هرآنچه از احادیث صفات به گوششان بخورد، آن را تأویل برده و از حقیقت خود منصرف کرده یا ردّ می‌کنند. از همین رو آنان اطلاق کلام «در آسمان بودن» را درمورد خدا انکار می‌کنند. همچنین در بالا قرارداشتن خدا را نفی می‌کنند. ما کتاب‌های اهل سنت، مانند کتاب «التوحید» ابن منده و «الحجة» ابی الفضل را بر آنان عرضه کردیم؛ اما آنان گفتند: این‌ها صرفاً


1) . فتاوا و جواب‌های آن در بیان مسائل اعتقادی.

صفحه‌هایی هستند که سخن نمی‌گویند. همچنین بسیاری از اصحاب ما با بزرگان کلام و مناظره حشر و نشر داشته و از آنان سخنان وحشتناک و زشتی را نقل می‌کنند».

ابن قدامه مقدسی (620ق) در رسالۀ «اثبات صفة العلو» ابواب رساله را چنین مرتب کرده است:

باب ذکر احادیث صریح در خصوص قرارداشتن خدا در آسمان؛

باب ذکر اخبار وارد در خصوص قرارداشتن خدا روی عرش؛

فصلی در دیدگاه‌های صحابه در خصوص قرارداشتن خدا در آسمان.

سپس روایات و گزارش‌های زیر را نقل می‌کند:

خداوند آسمان‌های هفتگانه را آفرید، سپس بالاترین آسمان را برگزیده و در آن سکنی گزید. میان دورترین آسمان و کرسی پانصد سال [فاصله] است و عرش روی آب قرار دارد و خدا روی عرش.

هرکس در آسمان قرارداشتن خدا را انکار کند، قطعاً کافر شده است.

به ابن مبارک گفتم: چگونه خدای خود را بشناسیم؟ گفت: [اینچنین که بدانی] او در آسمان هفتم است.

ابوعمر می‌گوید: اهل سنت بر اقرار به صفاتی که در قرآن و سنت آمده اتفاق داشته و به آن ایمان دارند و آن صفات را بر حقیقت حمل می‌کنند، نه بر مجاز.

ابن قیم در کتاب «اجتماع الجیوش الاسلامیة علی غزو المعطلة و الجهمیة» می‌گوید: «سخن خدای متعال که فرمود: <ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْش> ابطال دیدگاه معطله و مشبهه را در پی دارد؛ همان کسانی که بر این باورند روی عرش چیزی قرار ندارد و خدا بر روی عرش قرار نگرفته است، دست‌ها به‌سوی او دراز نمی‌شود، جبرئیل از نزد او نازل نمی‌شود، هر شب به آسمان دنیا نمی‌آید، مؤمنان در آخرت او را آشکارا و با چشم سر نمی‌بینند و امکان ندارد که به او با انگشتان به‌سمت بالا اشاره نمود».سپس سخن ابن تیمیه را نقل می‌کند:

«کتاب خدا از اول تا آخر آن، سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، کلام صحابه و تابعان و سایر پیشوایان، به‌صورت صریح یا ظاهر، مملو از این مطلب است که خدای متعال بالای هرچیزی است و او بالای عرش و بالای هفت آسمان بوده و بر عرش خود قرار دارد».

سپس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می‌کند: «همانا او بالای آسمان بر عرش قرار دارد و او اینچنین است که گویا سوارکاری است که مَرکب خود را می‌راند و از سنگینی او صدای مَرکب به شیهه و ناله بلند است».(1)


1) . اثبات صفة العلو، ص45.

وی در عناوان «باب ردّ اعائهم المجاز فی الإستواء»(1)می‌گوید: «اما اینکه آنان ادعا می‌کنند که استواء مجازی است و در تأویل استواء می‌گویند به‌معنای چیره‌شدن است، کلامی بی‌معناست. این کلام باید بر حقیقت آن حمل شود، مگر آنکه همۀ امت [اسلام] بر مجازبودن آن اتفاق کنند؛ چراکه برای پیروی از قرآن که از خدا نازل شده، راهی جز ارادۀ معنای حقیقی نیست؛ چراکه اگر ادعای مجازی‌بودن برای هر مدعی ممکن بود، دیگر چیزی از عبادات ثابت نمی‌شد».

سپس سخن مالک قیروانی را از رسالۀ او نقل می‌کند که می‌گوید: «بی‌شک خدا بذاته بالای عرش با عظمتش قرار دارد». وی در کتاب خود «المفرد فی السنة» می‌گوید: تقریر بالابودن و قرارداشتن خدا بذاته بر عرش خود، از کامل‌ترین تقریرهاست. خودِ خدا با موسی سخن گفت و کلامش را به گوش او رساند. بی‌شک او بالای آسمان‌ها و عرش خود قرار دارد، نه در زمین».

همچنین سخن قاضی عبدالوهاب پیشوای مالکیان عراق را نقل می‌کند که می‌گوید: «خدای متعال بذاته روی عرش قرار گرفته است». ابن تیمیه نیز اینکلام را در چند موضع از کتاب خود از او نقل می‌کند و سپس می‌نویسد: «همۀ آنچه بیان داشتم ... دلیل آشکاری است بر اینکه سخن قائل به مجاز در استواء باطل است.

ابن قیم نیز فصلی در بیان این مطلب قرار داد که عرش بالای آسمان‌ها و خدای متعال روی عرش قرار دارد. وی می‌گوید: ابوالحسن عمرانی صاحب کتاب «البیان» کتابی در خصوص سنت بر طبق مذهب اهل حدیث دارد که در آن به مسئلۀ فوقیت، عُلُو و استواء اشاره کرده و آن را از باب حقیقت می‌داند. همچنین سخن‌گفتن خدا به همین قرآن عربی را به‌نحوی که با گوش شنیده شود، حقیقت دانسته است. همچنین می‌گوید: همانا خدا پا دارد؛ چراکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «... تا اینکه پرورگار عزتمند پای خود را در آن قرار می‌دهد. او می‌خندد و به آسمان دنیا می‌آید و بی‌شک او انگشت دارد».

وی در پایان کتاب خود به سخنان شعرا، جن و گورخران! احتجاج می‌کند و کتاب خود را با روایتی از عبدالله بن وهب پایان می‌دهد که می‌گوید: «گاو را گرامی بدارید؛ چراکه او از زمانی که گوساله پرستیده شد، به‌خاطر حیا از خدای متعال سر خود را بالا نیاورده است».(2)

از جملۀ آثار بارز منتشرشده‌ای که بر تجسیم تأکید دارد و وهابیان آن را مبارک می‌دانند، نونیۀ ابن قیم است که «الکافیة الشافیة فی الانتصار للفرقة الناجیة» نام دارد. این کتاب قصیده‌ای است که جهمیه و اهل


1) . باب ردّ ادعای آنان در مجازبودن استواء.

2) . اثبات العلو، صص112، 209 و مابعد آن.

تأویل و مجاز را خطاب قرار داده و در آن صریحاً به تجسیم دعوت می‌کند. یکی از وهابیان این اثر را شرح کرده و آن را «توضیح المقاصد و تصحیح القواعد» نام نهاده است. این شخص احمد بن ابراهیم بن عیسی (م1329ق) است.

شارح در مقدمه می‌گوید: «تاکنون مانند منظومۀ مشهور در مسلک سنی و عقیدۀ حنفی تحت عنوان الکافية الشافیة تدوین نشده و روزگار مثل و مانندچنین اثری را ندیده است. موضوع آن حکم‌کردن میان گروه‌ها[ی مختلف] و اثبات صفات خدا برخلاف دیدگاه هر مخالفی است». از جملۀ ابیات این منظومه می‌توان به ابیات زیر اشاره نمود:

بل عطّلوا منه السماوات العُلی *** والعرش أخلوه من الرحمن

و نفوا کلام الرب جلّ جلاله *** وقضوا له بالخلق و الحدثان

قالوا و لی--س لربنا س---مع *** ولابصر و لاوجه فکیف یدان

و کذاک لیس لربنا من قدرة *** و إرادة أو رحمة و حنان

ک----لّا و لا وصف یق--وم به *** ذات م--جرّدة بغیر معانی

و حیاته هی نفس--ه و کلامه *** هو غیره فاعجب لذا البهتان

و کذاک قالوا ما له من خلقه *** أحد یکون خلیله النفسان

و خلیله المحتاج عنده وفی *** ذا الوصف یدخل عابد الأوثان

و لأجل ذا ضحّی بجعد خالد *** القري یوم ذبائح القربان

إذ قال ابراهیم لیس خلیله *** کلّا و لا موسی الکلیم الدانی

شکر الضحیة کل صاحب سنة *** لله درّ من أخی قربان

وقضی بأن الله لیس بفاعل *** فعلاً یقوم بلا برهان

بل فعله المفعول خارج ذاته *** کالوصف غیر الذات فی الحسبان

و لنا الائمة کالفلاسفة الأولی *** لم یبعثو أصلا بذی الأدیان

ما فهم ما قال إنّ الله فوق *** العرش خارج هذه الأکوان

أما الذی قال إنّ کلامه *** ذو أحرف قد رتّبت ببیان

و کلامه بمشیئة و إرادة *** کالفعل منه کلاهما سیّان

فهو الذی قد قال قولا یعلم *** العقلاء صحته بلانکران

و لإیّ شیء دائما کفّرتم *** أصحاب هذا القول بالعدوان

لا تنصرنّ سوی الحدیث و أهله *** هم عسکر القرآن و الإیمان

هذا و أصل بلیة الإسلام من *** تأویل ذی التحریف و البطلان

هذا الذی فرّق السبعین بل *** زادت ثلاثاً قول ذی البرهان(1)

اندیشۀ تجسیم از خلال این ابیات به‌وضوح خودنمایی می‌کند. جالب آنکه ابن قیم که همانند پیشوای خود ابن تیمیه منکر مجاز است و مجاز را طاغوت می‌داند، درحالی‌که بر کتاب‌های خود اسامی مجازی نهاده، در دام مجاز افتاد و به آن قائل شده است.(2)بسیاری از فقها در گذشته و عصر حاضر به ردّ قصیدۀ تجسیمیه ابن قیّم پرداخته‌اند.(3)

دیدگاه‌های ابن تیمیه

وهابیّان به میراث علمی ابن تیمه به‌صورت کامل پرداخته‌اند و او را فقیه یگانه، نمایندۀ سلف و سخن‌گوی شرعی وهابیت پنداشته‌اند. این مطلب خود یکی از دروغ‌های وهابیان است که مسلمانان را به‌وسیلۀ آن فریب دادند؛ چراکه ابن تیمیه نماینده و سخن‌گوی سلف نبوده است. ابن تیمیه صرفاً فقیهی از جملۀ فقیهانی است که از اجماع و عقیدۀ امت [اسلام]، اندیشۀ شاذ و نادری پیش گرفته‌اند.


1) . ترجمۀ ابیات: آسمان‌های بالا و عرش را از وجود خدای رحمان خالی دانستند. کلام خدای متعال را نفی نموده و به مخلوق‌بودن و حدوث آن حکم کردند. گفتند پروردگار ما گوش، چشم و صورت ندارد، چه برسد به دست. همچنین پروردگار ما قدرت، اراده یا رحمت و مهربانی ندارد. هرگز! او بر هیچ وصفی قائم نیست، بلکه ذات مجردی است که معانی [متعدد] نمی‌پذیرد. حیات او همان خود اوست و کلام او غیر از اوست. حال تعجب کن از این بهتان! همچنین گفتند در میان مخلوقات کسی دوست خودِ او نیست. در نزد آنان دوست او محتاج است، درحالی‌که در این وصف بت‌پرست نیز داخل می‌شود. به همین جهت خالد قسری روز عید قربان، جعد را سر برید و قربانی کرد؛ چراکه او گفت: ابراهیم خلیل و دوست خدا و موسی کلیم و مقرب خدا نیست. هر انسانی که به سنت ملتزم بود، از این قربانی ممنون بود، خدا خیر بدهد آن کس را که [او را] قربانی نمود. بدون دلیل و برهان به فاعل‌نبودن خدا حکم کرد، بلکه می‌گوید فعل خدا مفعولی است که خارج از ذات او است، همانند وصف که به نظر غیر از ذات است. ما پیشوایانی داریم که مانند فلاسفۀ نخستین به افراد دین‌دار اهمیتی نمی‌دادند؛ اما هیچ‌یک از آنان نگفته‌اند که خدا روی عرش و خارج از این هستی است. اما کسی که می‌گوید: بی‌شک کلام خدا دارای حروف بوده و مرتب چیده شده و کلام او به مشیت و اراده است و مانند فعلی از او [صادر می‌شود] و هر دو یکسان است، او سخنی بیان کرده که همۀ عقلا بدون هیچ انکاری آن را صحیح می‌دانند. حال برای چه همواره قائلین به این مطلب را با دشمنی تکفیر نمودید؟ جز اهل حدیث کسی پیروز نخواهد شد؛ چراکه آنان لشکر قرآن و ایمان هستند. علاوه بر این باید گفت ریشۀ بلای اسلام به‌خاطر تأویلات اهل تحریف و باطل است. از همین روست که هفتاد فرقه شکل گرفته و سخن اهل برهان سه فرقۀ دیگر را افزود.

2) . مانند کتاب: الصواعق المرسلة، که در آن فصلی با عنوان «فی کسر الطاغوت الثالث الذی وضعته الجهمیة لتعطیل الأسماء و الصفات» گشوده و مقصود او از طاغوت، طاغوت مجاز است. در نسبت مجاز به جهمیه نیک بیندیش؛ درحالی‌که مجاز یکی از حقایق لغوی و از جملۀ ثوابت آن است. این مطلب به سرگردانی ابن قیم همچون پیشوای خود ابن تیمه اشاره دارد.

3) . نک: السیف الصقیل فی الردّ علی ابن زفیل (ابن قیم) اثر سبکی، تحقیق: زاهد الکوثری.

در خصوص مخالفت با اجماع باید گفت ابن تیمیه در بسیاری از مسائل شاذ ورود کرده و به آن پرداخته است. در خصوص مخالفت او با عقیدۀ امت نیز باید گفت وی به اندیشۀ تشبیه و تجسیم پرداخته که محور سخن ما در این بخش است. حال باید اشاره کرد که پرداختن وهابیان به میراث علمی ابن تیمیه به‌معنای پرداختن آنان به مسئلۀ تشبیه و تجسیم است که ابن تیمیه آن را در لابه‌لای بسیاری از رساله‌ها، سخنان و فتاوای خود مطرح کرده است.

مسائل اعتقادی که تنها ابن تیمیه بدان پرداخته و به مقابلۀ فقها با او، اعلامجنگ علیه او و صدور احکام مختلفی در حق او منجر شده است، در امور زیر متمرکز می‌شود:

قول به جسمانی‌بودن، جهت‌داشتن، انتقال [و حرکت] خدا؛

قول به اینکه خدا به‌وسیلۀ صوت و حروف سخن می‌گوید؛

قول به اینکه خدا به‌اندازۀ عرش است؛

انکار مجاز؛

قول به اینکه خدای سبحان محل [وقوع] حوادث است؛

قول به نابودی جهنم.

حافظ ولی‌الدین عراقی می‌گوید: «علم شیخ تقی‌الدین ابن تیمیه -چنان‌که گفته شده- از عقل او بیشتر است؛ چراکه اجتهاد او به گسستن اجماع در بسیاری از مسائل منجر شد که گفته شده به هفتاد مسئله می‌رسد. وی بدین سبب مورد سرزنش قرار گرفت و دانشمندان زمان او به‌سرعت در ردّ و تخطئۀ او کوشیدند و او را به بدعت گذاری محکوم کردند، [تا اینکه] به همین سبب [زندانی شد] و در زندان مُرد».(1)

ابن حجر هیتمی می‌گوید: «ابن تیمیه بنده‌ای است که خدای متعال او را خوار، گمراه، کور، کر و ذلیل گردانید. همۀ پیشوایانی که نادرستی احوال و دروغ‌بودن اقوال او را بیان کرده‌اند، به این مطلب تصریح دارند. هرکس می‌خواهد بر این مطلب واقف گردد، به سخن پیشوایِ مجتهد ابوالحسن سبکی مراجعه کند که همه پیشوایی، جلالت و اجتهاد او را پذیرفته‌اند. همچنین می‌توان به سخن فرزند تاج سر او و نیز شیخِ پیشوا، عزّ بن جماعه و سایر دانشمندان معاصر آنان و دیگر علمای شافعی، مالکی و حنفی مراجعه کرد. ابن تیمیه تنها بر متأخران از صوفیه اعتراض نکرده، بلکه بر امثال عمر بن خطاب و علی بن ابی طالب نیز اعتراض دارد. حاصل آنکه به سخن او ارزشی داده نمی‌شود، بلکه سخن او دور افکنده شده و چنین پنداشته می‌شود که او بدعت‌گذار، گمراه، اغواگر، جاهل و غالی است. خدا ما را از راه و روش و عقیدۀ امثال او مصون بدارد».(2)


1) . نک: الأجوبة المرضیة عن الأسئلة المکیة.

2) . نک: الفتاوی الحدیثیة، ص85 به بعد.

ذهبی می‌گوید: «دیدم که عاقبت ابن تیمیه چه شد. او تحقیر شد و مورد طرد، تکذیب -به حق یا ناحق- و تکفیر واقع شد و او را به گمراهی محکوم کردند. قبل از آنکه به این علم (فلسفه) وارد شود، در زندگی خود و به‌ویژه نسبت به سلف، انسانی روشن‌ضمیر بود؛ اما بعد از آن به انسانی تیره‌دل و بی‌آبرو تبدیل شد و در نظر گروهی از مردم انسانی روسیاه و در نزد دشمنان خود حقه‌بازی افترازَن و کافر محسوب می‌شد.

ای مَرد! سموم فلاسفه و تألیفات آنان را مکرراً بلعیده‌ای. ای کاش احادیث صحیحین از دست تو سالم بماند! تو در هر فرصتی بر احادیث حمله می‌کنی و آن را ضعیف و باطل می‌پنداری یا آن را تأویل و انکار می‌کنی».(1)

ابن تیمه مجاز را انکار نموده و ابن قیم نیز بر همین منوال رفته است. هر دو آن‌ها در به‌کارگیری زبان حقیقت اسراف و مبالغه کردند تا آنکه در [دام] تجسیم افتادند. منصور بن عویس می‌گوید: «انکار مجاز توسط ابن تیمیه عقیده او به تشبیه را تقویت می‌کند، هرچند که او ادعا برائت از آن را داشته باشد. همچنین اندیشه تجسیم را در او تقویت می‌کند، هرچند او ادعای تقدیس دارد؛ چراکه مفهوم مذهب سلف نزد غیر او مانع از تأویل اجمالی نمی‌شود، هرچند از تأویل تفصیلی ساکت است. به دیگر سخن، دیگران اسناد ظاهر به چیزی را که موهِم تشبیه است، ممنوع دانسته و معنا را به خدای متعال تفویض کرده‌اند. سپس باید گفت این افرادی که به سلف تقرب می‌جویند، در تناقض واقع شده‌اند؛ چراکه آنان این متشابهات را مطابق حقایق آن ثابت می‌دانند، درحالی‌که بدون شک حقایق آن مستلزم حدوث یا اعراض حدوث همچون جسمانی‌بودن، جزءداشتن، حرکت و انتقال است. اگر اینان انصاف به خرج می‌دادند، درمورد آیات و روایات متشابه سکوت می‌کردند و به تنزیه خدای متعال از آنچه ظاهر آن موهِم حدوث و لوازم آن است، اکتفا می‌نمودند؛ سپس بیان معانی آن را تنها به خدا واگذار می‌کردند که در این صورت واقعاً سلفی می‌شدند. اما شبهاتی که در این مقام بر آنان عارض شد، حالِ آنان را مشوش و اندیشه‌های آنان را در همّ و غم فروبرد».(2)

معنای این سخن این است که اگر ابن تیمیه و وهابیانی که راه و روش او را پی گرفتند به عقیدۀ سلف ملتزم می‌شدند، خود را از این سرگردانی و آشفتگی نجات می‌دادند که به ضرر عقول مسلمانان تمام شده و موجب تفرقه میان آنان گردید.


1) . نک: نامۀ ذهبی به ابن تیمیه در کتاب «الاعلان بالتوبیخ لمن ذم التاریخ» اثر سخاوی. ذهبی از شاگردان ابن تیمیه بوده است.

2) . نک: ابن تیمیه لیس سلفیاً، فصل 4، صص 42، 58، 59.

کوثری می‌گوید: «حاصل آنکه تفویض و تنزیه، مذهبِ اکثر سلف است؛ چراکه آنان تأویل را ضروری نمی‌دیدند. اما تأویل و تنزیه مذهب اکثر خَلَف است، چون که تأویل برای آنان ضروری می‌نمود؛ چراکه بسیاری در زمان آن‌ها برای گمراهی مردم تلاش می‌کردند. بین این دو گروه اختلاف واقعی و حقیقی وجود ندارد؛ چراکه هر دو گروه قائل به تنزیه هستند. برخی از اهل علم نیز مذهبی میان این دو مذهب برگزیده‌اند. اما مشبّهه می‌گویند: ما اهل تأویل نیستیم، بلکه آیات و روایات صفات را بر ظاهر آن حمل می‌کنیم؛ درحالی‌که آنان به این مطلب توجه نمی‌کنند که استعمال لفظ درمورد خدای سبحان در معنای مراد هنگام استعمال آن درمورد مخلوقات، تشبیه صریح و حمل آن بر معنای دیگر تأویل است. از سویی با اینکه روایاتی که درمورد صفات بدان استناد می‌شود در کتب صحاح مشهور قرار دارد، نه در اخبار آحاد، مفرد، منکر، منقطع، ضعیف و جعلی؛ اما آنان به همۀ این روایات با یک دید می‌نگرند و در کتاب‌هایی تحت عنوان: التوحید، الصفات، السنة، العلو و مانند آن جای می‌دهند».(1)

ابن تیمه و پیروان او از گروه سوم، یعنی مشبّهه و مجسمه به شمار می‌روند. شیخ محمد ابوزهره نیز به این مطلب اشاره دارد که ابن تیمیه در به‌تصویرکشیدن مذهب سلف قائل به ظاهر نصوص قرآنی است؛ اما این مطلب جای تأمل دارد. سپس متعرض سخن ابن تیمه می‌شود که می‌گوید: «در کتاب خدا و سنت و نه حتی کسی از سلف امت و نه کسی از صحابه و تابعان و پیشوایانی که زمان اختلافات را درک نمودند، کلام، نص و ظاهری وجود ندارد که مخالف این سخن باشد. هیچ‌کسی از آنان نگفته خدا در آسمان و روی عرش نیست. کسی نگفته او در هر مکانی است و همۀ مکان‌ها نسبت به او مساوی است. کسی نگفته او داخل یا خارج از عِلم، متصل به آن یا جدا از آن نیست. کسی نگفته که اشارۀ حسی با انگشت و مانند آن به‌سوی خدا ممکن نیست».

سپس حاشیه‌ای زده و می‌گوید: «بنابراین ابن تیمیه چنین می‌پندارد که مذهب سلف این است که هرآنچه در قرآن و سنت آمده، ازجمله در بالا و پایین قرارداشتن خدا، استواء بر عرش، صورت، دست، محبت و بغض، بدون تأویل و با همان ظاهر حرفی‌اش برای خدا ثابت است. آیا واقعا این همان مذهب سلف است؟»(2)

در پاسخ می‌گوییم: قبل از ابن تیمیه، حنبلیان در قرن چهارم چنین اعتقادی داشتند و آن را مذهب سلف می‌پنداشتند. حال آنکه علما در همان زمان آنان به مجادله با این اعتقاد برخاسته و اثبات نمودند


1) . نک: مقدمة السیف الصیقل.

2) . نک: تاریخ المذاهب الاسلامیة.

که این اندیشه به ناچار به تشبیه و تجسیم منجر می‌شود. چگونه به تشبیه و تجسیم منجر نگردد و حال آنکه اشارۀ حسی به‌سوی خدا را ممکن می‌دانستند؟ به همین جهت پیشوایفقیه خطیب حنبلی ابن جوزی ردّ این مهم را عهده‌دار شده و این سخن را که این عقیده عقیدۀ سلف و نیز عقیدۀ احمد بن حنبل باشد، نفی نمود.(1)

ابن تیمیه می‌گوید: «تأویل مذموم و باطل، تأویل اهل تحریف و بدعت‌هاست؛ کسانی که آن را تأویل نموده و بدون هیچ دلیلی ادعای منصرف‌کردن لفظ از مدلول خود به غیرمدلول آن را دارند و مدعی هستند که در ظاهر این الفاظ محذوری وجود دارد که همانند همان محذوری است که با عقل آن را ثابت کرده‌اند. الفاظ را به معانی‌ای برمی‌گردانند که آن معانی را از آن الفاظ نفی نموده‌اند، پس آنچه نفی نموده‌اند همان چیزی می‌شود که اثبات کرده و لازم دانسته‌اند؛ با وجود این اگر معنای ثابت، ممکن و حق بود، معنای نفی‌شده نیز چنین خواهد بود و اگر معنای نفی‌شده باطل باشد، معنای ثابت نیز چنین خواهد بود. اینان کسانی هستند که مطلقاً تأویل را انکار می‌کنند و برای مدعای خود به آیۀ <وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّه> احتجاج می‌کنند. آنان گمان می‌کنند که ما در قرآن به چیزی مخاطب شده‌ایم که کسی آن را نمی‌فهمد یا معنایی ندارد یا چیزی از آن فهمیده نمی‌شود؛ درحالی‌که این مطلب باطل و متناقض است».(2)

منصور عویس می‌گوید: «ابن تیمیه در ترسیم مذهب سلف مطلبی برخلاف دیگران گفته است؛ چراکه او ابتدا به ظاهر نصوص قائل بوده، سپس سخن خود را نقض کرده و می‌گوید: باید نصوص را طبق ظاهر آن‌ها قرار داده و کیفیت و تشبیه را از آن‌ها نفی نمود. اما دیگران گفته‌اند ظاهری که موهِم تشبیه باشد، مراد او (خدا) نبوده و بعد از این مرحله باید معنا را به خدا تفویض نمود. ابن تیمیه با گرایش تأویل -برحسب مسلک خود- مخالف بود؛ چراکه او وجود محذور در ظاهر لفظ را منتفی می‌داند. همچنین با گرایش تفویض به خدای متعال نیزاز حیث معین‌کردن معنای خاص نص -بازهم برحسب مسلک خود- مخالف است؛ چراکه او وجود چیزی در قرآن که کسی آن را نفهمد، منتفی می‌داند. [عویس] می‌گوید: ابن تیمیه به اعتبار ترسیمی که از مذهب سلف دارد و به اعتبار فهم دیگران در ترسیم از مذهب سلف، سلفی محسوب نمی‌شود. به‌هرحال، [سؤال این است که] آیا ابن تیمیه به روشی که در آن مذهب سلف را ترسیم کرده، ملتزم بوده است؟ تا اینکه بتوان گفت او یک سلفی دارای اندیشۀ منظم است یا اینکه او از مذهب سلف منحرف


1) . نک: دفع شبهة التشبیه.

2) . نک: الرسالة التدمیریة و نقض التدمیریة اثر سعید فوده.

شده است، چه اینکه این انحراف نسبت به ترسیم او از مذهب سلف باشد یا ترسیم دیگران. درحقیقت ابن تیمیه در هر دو صورت سلفی نبوده و تطبیق عملی سخن او این مطلب را تأیید می‌کند».(1)

مجموع فتاوای ابن تیمیه در 37 جلد از سوی وهابیان با هزینۀ خادم الحرمین چاپ شده و به‌صورت رایگان در بسیاری از مؤسسات و نمادهای اسلامی توزیع شده است. همچنین بسیاری از انتشارات سلفی که در رکاب وهابیان سیر می‌کنند، با حمایت وهابیان به چاپ و نشر آن پرداخته‌اند. این فتاوا شامل تعابیر و متون فراوانی است که تجسیم و تشبیه را تأیید کرده و به اثبات جهت و مکان برای خدای متعال پرداخته و او را محل حوادث دانسته که او متعال و بزرگ است از این گونه نسبت‌ها.

ابن تیمیه در «الفتاوی» می‌گوید: «مقصود ما از تحیّز این نیست که بر مکان احاطه دارد، بلکه مقصود ما از تحیّزی که در جهت قرار دارد این است که بتوان به او اشاره حسی کرد که او اینجا یا آنجاست و بدون شک کسی که بالای جهان قرار دارد، باید در اشاره به او گفت که او آنجاست. این قول در نزد ما همان قول به تحیّز و جهت است».(2)ابن تیمیه می‌گوید: «در هیچ‌یک از آن -آیات و روایات و آثار- نفی جهت و مکان‌مندی از خدا وجود ندارد و حتی به صفتی وصف نشده که لازمۀ آن نفی جهت و مکان‌مندی باشد».(3)

ابن تیمیه کسانی را که با دیدگاه او مخالف بودند، خارج از دین می‌دانست و می‌گفت: « ... این سخن از دین خدا و ایمان نیست و حتی روش مؤمنان نیز چنین نیست. از اطاعت خدا و رسول خدا نیز نیست. حال هرکس بر این باور باشد، آن را از ایمان و دین خود قرار داده و این خود تحریف دین است؛ همان‌گونه که یهود و نصارا و بدعت‌گذاران این امت دین را تحریف کردند».(4)

می گوید: « به کسی که [تحیّز را] نفی می‌کند، گفته می‌شود: آیا مقصود تو از جهت، ماورای علم است؟ بدون شک خدا بالای عالم قرار دارد و از مخلوقات خود جداست. همچنین در جواب کسی که بگوید: خدا در جهت قرار دارد، گفته می‌شود: آیا مقصودت این است که خدا بالای عالم قرار دارد؟ یا اینکه مقصودت این است که خدا داخل در همۀ مخلوقات است؟ اگر مقصودت اولی است که صحیح است؛ اما اگر دومی را قصد کرده‌ای، کلام باطلی است».(5)


1) . ابن تیمیه لیس سلفیاً، فصل 2، ص25 و 26.

2) . نک: الفتاوی ابن تیمیه، ج5، ص264.

3) . همان، ص237

4) . همان، ص278.

5) . همان.

وی می‌گوید: «همۀ این‌ها و مانند آن شواهد و دلایلی بر [وجود] حدّ [برای خدا] است و هرکس به آن اعتراف نکند، قطعاً به قرآن کافر شده و آیات آن را انکار کرده است».(1)

می‌گوید: «هرکس گمان کند که (الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ) برخلاف چیزی است که در روح و جان عامۀ مردم واقع می‌شود، آن شخص جهمی است. آنچه خدا در فطرت و سرشت بندگان نهاده و آنان را بر آن سرشته، این است که پروردگار آنان بالای آسمان‌ها قرار دارد».(2)

همچنین می‌گوید: «اینکه می‌گویی خدا مُرکب نیست، اگر مقصودت این است که ترکیب گری خدا را ترکیب کرده و خدا جدا از هم بود و ترکیب شد که در این صورت باید خدا قابل تفرق و انفصال باشد و حال آنکه او منزه از آن است».(3)

منصور عویس به این کلام حاشیه زده و می‌گوید: «از این متن می‌فهمیم که ابن تیمیه خودِ ترکیب را نسبت به خداوند متعال نفی نمی‌کند، بلکه او ترکیب‌شدن خدا توسط یک ترکیبگر را نفی می‌کند؛ همان‌گونه که متفرّق‌بودن و سپس ترکیب‌یافتن خدا را انکار می‌کند. معنای این سخن چنین است که ابن تیمیه ترکیبی که قبل از آن تفرّق نباشد را ثابت می‌داند؛ همان‌گونه که این متن بدان اشاره دارد، تفرّق و انفصال خدا ممکن نیست».(4)

سپس کلام ابوبکر بن خلّال را نقل می‌کند که می‌گوید: «از اباعبدالله درمورد کسی سؤال شد که اعتقاد دارد خدا به‌وسیلۀ صوت سخن نگفته است. جواب داد: بله! خدا به‌وسیلۀ صوت سخن گفته است و این احادیث را همان‌گونه که وارد شده، روایت می‌کنیم. برای هر حدیثی وجهی وجود دارد».(5)

از مروزی روایت کرده که می‌گوید: «از اباعبدالله شنیدم که به او گفته شد: عبدالوهاب گفته هرکس اعتقاد داشته باشد که خدا با موسی بدون صوتسخن گفت، پس او جهمی، دشمن خدا و دشمن اسلام است. اباعبدالله تبسم کرده و گفت: چه زیبا گفته است! خدا او را عافیت دهد».(6)

ابن تیمیه می‌گوید: «خدای متعال همان‌گونه که در احادیث صحیح آمده به‌وسیلۀ صوت سخن می‌گوید؛ اما صوت او همانند صوت بندگان نیست».(7)


1) . همان، ج2، ص42؛ همچنین نک: الرسالة التدمیریة، فصل تنازع الناس فی الجهة و التحیّز؛ همچنین نک: رسالة فی الجهة اثر کلابی.

2) . همان، ج5، ص127.

3) . نک: بیان تلبیس الجهمیة، ج1، ص268.

4) . ابن تیمیة لیس سلفیّاً.

5) . موافقة صحیح المنقول، ج2، ص29؛ ذهبی نیز این سخن ابن تیمیه را در سیر أعلام النبلاء، ج16، ص97 ردّ کرده است.

6) . الفتاوی، ج5، ص127.

7) . نک: شرح الاصفهانیة.

وهابی مصری، خلیل هراس، اعتراف کرده که ابن تیمیه معتقد است که خدا به حرف و صوت سخن می‌گوید، همانند تکلم قرآن عربی با الفاظ و معانی آن با صوت خودش، همان‌گونه که به تورات عبری این‌چنین سخن گفت.(1)

دارقطنی می‌گوید: «صوت وصف کلام خدای متعال نیست، بلکه صوت تنها صفت منادی است که خدا در روز قیامت به او دستور ندا خواهد داد. لازم نیست هرآنچه به خدا نسبت داده شد، صفت او باشد. هرکس بر این باور باشد، بی‌شک کفر ورزیده و مشرک شده است».(2)

باقلانی فصلی تحت عنوان «الردّ علی من زعم اتصال کلام الله بالصوت»(3)

قرار داده است.(4)

ابن تیمیه می‌گوید: «منکران یک‌صدا می‌گویند که ظواهرِ نصوص نزد آنان تجسیم است؛ اما آنان برای [این] انکار، نصی در اختیار ندارند. آنان به این اعتراف دارند که سخن آنان بدعت و سخن مخالفان آنان به سنت نزدیک‌تر است. ذکر تجسیم و مذمت اهل تجسیم در کلام هیچ‌یک از سلف وپیشوایان دیده نشده است؛ چنان‌که قول به اینکه خدا جسم است یا جسم نیست در کلام آنان دیده نمی‌شود، بلکه آنان در سخنی که در ردّ جهمیه بیان داشته‌اند، نفی تجسیم را ذکر کرده‌اند».(5)

وی می‌گوید: «در کتاب خدا، سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، کلام کسی از سلف، صحابه، تابعان و نه حتی در کلام پیشوایانی که زمان اختلاف‌نظرها را درک کرده‌اند، حرفی وجود ندارد که این مطلب را انکار کند. نصّ ظاهری نیز در میان نیست که بگوید خدا در آسمان و روی عرش نیست و کسی نگفته که او در هر مکانی قرار دارد».(6)

وی می‌گوید: «در کتاب، سنت و سخن هیچ از صحابه و تابعان نام مشبّهه به بدی و مذمت یاد نشده است».(7)

وی سخن عثمان بن سعید و دیگران را نقل می‌کند که گفته‌اند: «حرکت از لوازم زندگی است و هر زنده‌ای متحرک است و نفی این مطلب را از سخنان جهمیه دانسته‌اند. آنان صفات را نفی کرده‌اند و سلف و پیشوایان بر گمراهی و بدعتگربودن آنان اتفاق‌نظر دارند».(8)


1) . نک: ابن تیمیه السلفی.

2) . نک: موسوعة أقوال الدراقطنی، ج1، ص50.

3) . ردّ بر کسی که کلام خدا را همراه با صوت می‌داند.

4) . الانصاف فیما یجب اعتقاده و لا یجوز الجهل، اثر باقلانی، ج1، ص183.

5) . نک: درء تعارض العقل و النقل یا موافقة صحیح المنقول لصریح المعقول، ج1، ص249.

6) . نک: الحمویة الکبری.

7) . نک: تلبیس الجهمیة یا نقض أساس التقدیس، ص، ص109.

8) . موافقة صحیح النقول.

وی درمورد قائم‌بودن حوادث به خدا می‌گوید: «به همین جهت بسیاری از مسلمانان همچون کلابیان و موافقان آنان صفات را برای واجب [تعالی] ثابت می‌دانستند؛ اما قائم‌بودن حوادث بر او را نمی‌پذیرفتند. اگر آنان دلیلی برای نفی قائم‌بودن حوادث بر خدا، جز آن دلیلی که شما برای نفی صفات اقامه کرده‌اید نداشته باشند، ادلۀ دالّ بر بطلان سخن شما فراوان خواهد بود».(1)ابن تیمیه می‌گوید: «کسانی که [قائم‌بودن حوادث به خدا را] ثابت می‌دانند، روایات متواتر فراوانی در اختیار دارند، برخلاف منکران که هیچ دلیل نقلی در اختیار ندارند. آنان تنها ادعا دارند که دلیل عقلی بر امتناع قائم‌بودن حوادث به خدا وجود دارد».(2)

وی می‌گوید: «اهل حق برای امتناع قائم‌بودن حوادث به خدا، ادلۀ ضعیفی اقامه کرده‌اند».(3)

همچنین می‌گوید: «گروه سوم از کسانی که روش متکلمان را پیش گرفته‌اند، می‌گویند: ... بلکه می‌گوییم خدا به‌وسیلۀ مشیت و ارادۀ خود سخن می‌گوید؛ سخنی که قائم به ذات است. کتاب، سنت و اجماع سلف و پیشوایان نیز بر این مطلب دلالت دارد. حال اگر از این مطلب، قائم‌بودن حوادث به خدا نتیجه گرفته شود، از حیث عقلی و شرعی مشکلی نخواهد داشت، بلکه همۀ عقلا باید بدان گردن نهند. نصوص فراوان و سخنان سلف و پیشوایان بر این مطلب دلالت دارد. ما هم می‌گوییم: خدا به‌وسیلۀ مشیت و قدرت خود به قرآن عربی تکلم کرد و موسی را با صوتی که موسی آن را شنید، خطاب قرار داد. نصوص و سخنان سلف نیز بر این مطلب دلالت دارد».(4)

وی می‌گوید: «ممکن نیست که عروض حوادث بر ذات خدا نفی گردد؛ چراکه دلیلی بر نفی آن وجود ندارد».(5)

وی می‌گوید: «خدا همواره با حروفی پشت‌سرهم و نه یک‌جا، سخن می‌گوید. این مطلب مستلزم عروض حوادث بر اوست. هرکس قائل به این سخنباشد، تناقض کرامیه دلیل و حجت بر او نخواهد بود و از بطلان سخن آنان بطلان این اصل لازم نمی‌آید».(6)

به نظر می‌رسد ابن تیمیه دیدگاه عروض حوادث بر خدا را از کرامیه گرفته است؛ چراکه آنان بدین مطلب قائل‌اند.


1) . درء تعارض العقل و النقل، ابن تیمیة، ج1، ص355.

2) . همان، ج2، ص218.

3) . همان، ج4، ص57.

4) . الفتاوی، ج9، ص284؛ ج12، ص44.

5) . درء تعارض العقل و النقل، ج4، ص60.

6) . همان، ج127.

ابن تیمیه می‌گوید: «بسیاری از متکلمان اهل حدیث همچون حسن بن زاغونی و ابوبکر بن عربی، برای امتناع عروض حوادث بر خدا نقل اجماع کرده‌اند. این اجماع ازجمله اجماعاتی است که قائلان به آن با تکیه بر حدس و گمان آن را اقامه کرده‌اند».(1)

وی می‌گوید: «بسیاری از منکران صفات همچون معتزله و دیگران، چنین چیزی را دلیل بر نفی قیام صفات یا عروض حوادث بر او به‌طور مطلق دانسته‌اند که در این مورد اشتباه کرده‌اند».(2)

«مؤلفان آنان اعتراف دارند که هیچ دلیل عقلی و نه حتی نقلی برای نفی عروض حوادث بر خدا ندارند، مگر ادله‌ای که صفات را مطلقاً نفی می‌کند و این درنهایت نادرستی و اشتباه است».(3)

وی در مقابل مخالفان می‌گوید: « شما هیچ دلیلی بر محال‌بودن عروض حوادث به خدا ندارید. استدلال بر امتناع عروض حوادث بر خدا باطل است. هیچ دلیلی بر امتناع عروض حوادث بر پروردگار نیست».(4)

وی می‌گوید: «اگر به ما بگویید شما به عروض حوادث بر پروردگار قائلهستید، به شما می‌گوییم بله، این دیدگاه ماست که عقل و شرع بر آن دلالت می‌کند. اگر به ما بگویند این مستلزم آن است که حوادث قائم به او باشد، می‌گوییم چه کسی از سلف و پیشوایان این دیدگاه را قبل از شما انکار کرده است؟ نصوص قرآن و سنت به همراه صراحت عقل بر این مطلب دلالت دارد و این دیدگاه لازمۀ عقیدۀ همۀ طوائف است و هرکس آن را انکار کند، حتماً لوازم و ملزومات آن را نشناخته است».(5)

دیدگاه و موضع فقهای اهل سنت که طرح بحث آن در کلام ابن تیمیه گذشت، از قرار زیر است:

قرطبی می‌گوید: «درمورد آیۀ (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْش) باید گفت این همان مسئلۀ استواست و علما در خصوص آن سخنانی دارند. دیدگاه‌های علما را در خصوص آن در کتاب «الاسنی فی شرح أسماء الله الحسنی و صفاته العلی» بیان کرده و در آن چهارده دیدگاه را متذکر شدیم. بیشتر متقدمان و متأخران بر این عقیده‌اند که هرگاه تنزیه باری تعالی از جهت و مکان‌مندی ضروری و واجب باشد، لازمۀ آن از دیدگاه غالب علمای متقدم و متأخر، تنزیه خدای متعال از جهت بوده و در دیدگاه آنان خدا در جهت بالا قرار ندارد؛ چراکه -از دید آنان- هرگاه خدا دارای جهت باشد، لازمۀ آن مکان‌مندبودن یا در یک ناحیه بودن


1) . همان، ج8، ص98.

2) . منهاج السنة، ابن تیمیه، ج2، ص281.

3) . همان، ص359.

4) . الفتاوی، ج5، ص238.

5) . منهاج السنة، ج1، ص2.

اوست و لازمۀ مکان‌مندبودن حرکت، سکون، تغیّر و حدوث است. این سخن سخن متکلمان است. اما سلف و گذشتگان قائل به نفی جهت نبوده و درمورد آن سخن نرانده‌اند، بلکه آن‌ها همگی در خصوص اثبات جهت برای خدا سخن گفته‌اند؛ چنان‌که کتاب و پیامبران او به این مطلب خبر داده‌اند. هیچ‌یک از گذشتگان و سلف این مطلب که خدا واقعاً روی عرش قرار دارد را انکار نکرده‌اند. اختصاص بحث استواء به عرش از این جهت است که عرش بزرگ‌ترین مخلوق خداست. آنچه سلف به آن علم نداشتند، تنها کیفیت استواء استکه حقیقت آن دانسته نمی‌شود. مالک می‌گوید: استواء -در لغت- معلوم بوده، اما کیفیت آن مجهول است و سؤال از آن بدعت است. ام سلمة نیز چنین گفته است».(1)

بیهقی در خصوص عرض و استواء می‌گوید: «سخنان پیرامون این تفسیر بر این نکته متفق است که مقصود از عرش تخت [حکومت] است. عرش جسم است و خدا آن را آفریده و به فرشتگان دستور داده آن را حمل کنند و به تعظیم و طواف دور آن متعبّد باشند. برخی از اهل سنت (اهل حدیث) گفته‌اند: معنای [قرارگرفتن خدا بر عرش] ارتفاع [مقام] اوست، برخی گفته‌اند معنای آن بلندمرتبه‌بودن اوست و برخی گفته‌اند معنای آن سلطنت و قدرت است. تفسیر «استوی» به «علا = بلندمرتبه‌بودن» صحیح بوده و مذهب حق و دیدگاه اهل سنت نیز همان است».(2)

ابن حنبل می‌گوید: «[مقصود از استواء] عُلُو و ارتفاع است. خدا همواره بلندمرتبه و مرتفع بود؛ همان‌گونه که قبل از خلق عرش نیز چنین بود. او بالا و روی هرچیز است. ذکر ویژۀ عرش به‌علت وجود معنایی مخالف با سایر اشیا در آن است. عرش برترین اشیا و والاترین آن‌هاست. اینکه خدا خود را این‌گونه مدح نموده که روی عرش قرار دارد، به‌معنای بالابودن اوست و ممکن نیست که گفته شود خدا مماس با عرش است و با آن برخورد دارد؛ خدای متعال بسیار بالا تر از این گفتار است. خدای متعال قبل و بعد از آفرینش عرش دچار هیچ تغیّر، تبدّلی و حدودی نبوده است».(3)

جوینی می‌گوید: «حوادث جز بر حادث بر پا نمی‌شود و قیام کلام خدا برجسم باطل است؛ چراکه لازمۀ آن جسم‌بودن متکلم است. گروهی از سیستان که کرّامیه نامیده شدند، با اجماع امت مخالفت کرده و گمان کردند که حوادث بر ذات خدا عارض می‌شود، حال آنکه خدا از این سخن بالاتر است. این سخن عین مذهب مجوس است».

همچنین می‌گوید: «دلیل محال‌بودن عروض حوادث بر ذات خدای متعال این است که اگر حوادث


1) . تفسیر قرطبی، ج7، ص219؛ قرطبی متوفای671ق است.

2) . نک: الاسماء و الصفات، ج2، ص375، باب ما جاء فی العرش و الکرسی.

3) . نک: العقیدة، احمد بن محمد بن حنبل شیبانی، ج1، ص108.

بر او قائم می‌شد، او از آن خالی نبود؛ چراکه هیچ حادثی خالی از حوادث نیست».(1)

ابن تیمیه که سنت او منسوب‌کردن دشمنانش به فرقه‌های گمراه و سایر مذاهب بود، خود در چیزی افتاد که دیگران را به آن متهم می‌کرد و به اعتقاد دشمنانش یا برحسب تصور خود به اعتقاد دشمنان اهل سنت معتقد شد. معتقد شد که جهنم نابودشدنی است. این سخن سخن جهم بن صفوان است. همچنین او به عروض حوادث بر خدای متعال معتقد شد که دیدگاه کرّامیه است. بدتر و تلخ‌تر از این، اینکه مجوس نیز به عروض حوادث بر خدا قائل هستند. عجیب‌تر اینکه ابن تیمیه کرامیه را که متهم به تجسیم هستند، مدح و ثنا کرده و حال آنان از سوی اهل سنت تکفیر شده‌اند.(2)

سؤال این است که موضع وهابیان در مقابل این اشکالی که ابن تیمیه آنان را در آن قرار داده چیست؟

ابوسعید نیشابوری می‌گوید: «اگر کلام نفس ثابت شده و کلام به‌معنای فعل نبود، ثابت می‌شود که خدا متکلم است. پس باید کلام او قدیم باشد؛ چراکه عروض حوادث بر ذات خدا ممکن نیست».(3)ابوالفتح شهرستانی می‌گوید: «از جملۀ چیزهایی که موجب تشبیه می‌شود، عروض حوادث بر ذات خداست که کرامیه آن را ممکن دانسته‌اند».(4)

[فخر] رازی می‌گوید: «عروض حوادث بر ذات خدای متعال محال است؛ چراکه اگر آن ذات در وجود آن صفت یا دوام عدم آن کافی باشد، لازمۀ آن وجود آن صفت یا دوام عدم آن به دوام آن ذات است و اگر کافی نباشد، پس در این حال اتصاف آن ذات به وجود یا عدم آن صفت ضروری خواهد بود. در این حال آن وجود و عدم بر یک چیز منفصل متوقف خواهد بود و متوقفِ بر متوقفِ بر غیر، بر غیر متوقف است و متوقف بر غیر بذاته ممکن خواهد بود و نتیجه این می‌شود که واجب بذاته ممکن بذاته خواهد بود که آن نیز محال است».(5)

خطیب رازی می‌گوید: «برخلاف دیدگاه کرّامیه عروض حوادث به ذات خدای متعال محال است. دلیل آن نیز این است که هرآنچه قابلیت عروض حوادث را داشته باشد، خالی‌بودن آن از حوادث محال خواهد بود و هرآنچه خالی‌بودن آن از حوادث محال باشد، حادث است. پس نتیجه این می‌شود که هرآنچه قابلیت عروض حوادث را داشته باشد، حادث خواهد بود. در این هنگام می‌گوییم: اجسام


1) . لمع الادلة فی قواعد اهل السنة: باب نقض فکرة قیام الحوادث بذات الباری تعالی، ج1، ص102؛ جوینی اشعری متوفای 478 است.

2) . نک: منهاج السنة، ج1، ص143، 156، 180؛ ابن تیمیه سخنان کرامیه را به سخنان اهل سنت ربط داده است.

3) . نک: الغنیة فی أصول الدین، ج1، ص68؛ نیشابوری متوفای 478ق است.

4) . نک: نهایة الإقدام فی علم الکلام، ج1، ص69؛ شهرستانی متوفای 548ق است.

5) . نک: مفاتیح الغیب (التفسیر الکبیر)، ج1، ص113؛ [فخر] رازی شافعی متوفای 604ق است.

قابلیت عروض حوادث را دارند، پس باید حادث باشند. همچنین می‌گوییم: ممتنع است که خدای متعال حادث باشد، پس لازم است که قابلیت عروض حوادث بر او ممتنع باشد».(1)

ابن تیمیه می‌گوید: «آمِدی در تمامی طرقی که رازی بر آن اعتماد کرده،خدشه وارد کرده است. مقصود ما اینجا بیان طعن آمِدی در ادله خود اوست که به‌وسیلۀ آن بر نفی جسمانیت خدا و عروض حوادث بر او استدلال نموده است».(2)

ابن عابدین در حاشیه‌اش می‌گوید: « ... مشبّهه در صفات نیز چنین هستند. آنان کسانی هستند که عروض حوادث را بر خدا ممکن می‌دانند و برخی از صفات او را همچون صفات حوادث، حادث می‌دانند».(3)

ابن حجر درمورد حدیث «کان الله و لا شیء معه»(4)می‌گوید: این روایت با صراحت زیادی اثبات‌کنندگان حوادثی را که از روایات این باب ابتدایی برای آن نیست، ردّ می‌کند. این مسئله از جملۀ مسائل شنیعی است که به ابن تیمیه منسوب است و این کلام در خصوص این حدیث از او صادر شده است و روایتی را که در این باب آمده بر سایر روایات ترجیح داده است. حال آنکه جمع بین دو روایت اقتضا دارد که این روایت را بر روایات ابتدای خلقت همچون روایت «اول شیء خلقه الله القلم» حمل کرد و نه برعکس و جمع به اتفاق [علما] بر ترجیح مقدّم است».(5)

نوۀ محمد بن عبدالوهاب نسبت اندیشۀ واهبیان در خصوص عروض حوادث بر خدا را ثابت دانسته و می‌گوید: «می‌گویم: معنای عروض حوادث بر خدای متعال قدرت او بر آن حوادث و ایجاد آن با اراده و فرمان اوست».(6)

شارح نونیه ابن قیم نیز آن را ثابت دانسته و می‌گوید: «قائلان به اینکه خلقهمان مخلوق است، قائل به عروض حوادث بر خدای متعال هستند».(7)


1) . نک: معالم اصول الدین، ج1، ص49؛ خطیب رازی، متوفای 606ق است. برای مطالعۀ بیشتر رک: غایة المرام فی علم الکلام اثر آمدی، متوفای 631ق؛ الفتوحات المکیة، ابن عربی، متوفای 638ق، البته باید گفت در سال وفات او اختلاف وجود دارد؛ المواقف، ایجی، متوفای 756ق؛ شرح المقاصد فی علم الکلام، تفتازانی، متوفای 791ق؛ شفاء العلیل فی مسائل القضاء و القدر و الحکمة و التعلیل، شمس‌الدین زرعی، متوفای 751ق.

2) . نک: درء تعارض العقل و النقل، ج4، ص268.

3) . نک: ردّ المحتار علی الدرّ المختار - شرح تنویر الأبصار؛ ابن عابدین متوفای 1252ق است.

4) . خدا وجود داشت، در حالی که چیزی همراه خدا وجود نداشت.

5) . نک: فتح الباری، ج13، ص410؛ کتاب التوحید، ج2، ص354.

6) . نک: شرح کتاب التوحید، سلیمان بن عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب، ج1، ص645، متوفای 1233ق.

7) . نک: شرح منظومه ابن قیّم، ج1، ص348.

ابن تیمیه -علاوه بر آنچه گذشت- قائل به نابودی جهنم است. این دیدگاه موجب قیام فقهای اهل سنت و در رأس آن‌ها سبکی علیه او گردید. سبکی می‌گوید: «اعتقاد مسلمانان این است که بهشت و جهنم نابود نمی‌شود. ابومحمد بن حزم بر این مطلب اجماع نقل کرده و هرکس با این مطلب مخالف باشد، به اجماع [مسلمانان] کافر است. در این مطلب هیچ شکی نیست و از ضروریات دین محسوب می‌شود».(1)

بخاری می‌گوید: « جهمیه نسبت به چند موضع از کتاب خدا کافر شدند؛ چراکه آنان قائل‌اند که بهشت از بین می‌رود. پس هرکس که می‌گوید بهشت از بین می‌رود، بی‌شک کافر شده است و هرکس بگوید بهشت داوم نخواهد داشت، بی‌شک کافر شده است و هرکس بگوید بهشت منقطع نمی‌گردد، بی‌شک کافر شده است، [آنان با این سخن] این مطلب را رسانده‌اند که کافر بوده و زنانشان مطلقه هستند».(2)

ابوالقاسم اصفهانی می‌گوید: «هرکس بگوید سرنوشت بهشت و جهنم نابودی است، قطعاً کافر شده است».(3)

ملطی می‌گوید: «برخی از آنان گمان می‌کنند که بهشت و جهنم هنوز توسط خدا خلق نشده و بعد از آفریده‌شدن از بین خواهند رفت و حال آنکه خدا از آنچه می‌گوید بالاتر و بزرگ‌تر است».(4)از آنچه گفته شد مشخص می‌شود که ردّیه‌های موجود علیه ابن تیمیه و محاکمۀ او توسط فقهای اهل سنت بی‌شک بر شذوذ و انحراف او از روش و عقیدۀ اهل سنت دلالت می‌کند. این همان چیزی است که ویژگی مشروعیت‌داشتن او به‌عنوان سخن‌گوی اهل سنت و سلف را زیر سؤال می‌برد و تصور ارتباط او با اجماع را منتفی می‌کند.(5)او راه را بر وهابیانی که که او را پیشوای خود قرار دادند، بسته و آنان را در زمرۀ مشبّهه و مجسّمه قرار داد و بساط اهل سنت را جمع کرد.

از فراوانی آثار منتشرشده از سوی وهابیان جهت ردّ مخالفان خود در خصوص مسئلۀ صفات، برای ما روشن می‌شود که هجمۀ فقهای اهل سنت بر آنان بسیار شدید و کوبنده است. درگیری مستمر وهابیان معاصر و دشمنان آن‌ها در خصوص مسئلۀ تشبیه و تجسیم به انتشار بسیاری از آثار از سوی آنان منجر


1) . نک: مقدمة المواعظ؛ الاعتبار ببقاء الجنة و النار.

2) . نک: خلق افعال العباد؛ همچنین: حکم ابن حنبل فی السنة، ج1، ص32.

3) . نک: الحجة و بیان المحجة، ج1، ص251؛ اصفهانی متوفای 525ق است.

4) . نک: التنبیه و الردّ علی اهل الهواء و البدع، ج1، ص98؛ ملطی شافعی متوفای 37ق است؛ همچنین نک: رفع الأستار لإبطال ادلة القائلین بفناء النار، اثر صنعانی متوفای 1183ق.

5) . برای نمونه‌های این ردیه‌ها به ملحقات کتاب مراجعه کنید.

شده است. این آثار پابرجابودن آنان بر این اعتقاد را تأیید می‌کند.(1)

به نظر می‌رسد یکی از وهابیان معاصر به اشتباه ابن تیمیه و مقدار انحراف او از عقیدۀ اهل سنت پی برده و به‌صراحت به نقد اعتقادات ابن تیمیه و ردّ آن پرداخت. این مطلب برای ما از میزان بحرانی که وهابیت به‌سبب پرداختن به اندیشه‌ها و باورهای ابن تیمیه پیرامون تجسیم و تشبیه و سایر مسائل درگیر آن است پرده برمی‌دارد.(2)آلبانی، این محدث وهابی معاصر، در مسئلۀ عروض حوادث بر خدای متعال ردیّه‌ای بر ابن تیمیه هنگام شرح حدیث «إنّ أوّل شیء خلقه الله القلم» نوشته و می‌گوید: «ابن تیمیه در ردّ فلاسفه درازه‌گویی کرده و درصدد اثبات حوادثی است که قبل از آن چیزی نبوده است. وی در این مجال مطلب محیّر العقولی بیان داشته که اکثر عقول آن را نمی‌پذیرند و این سخن او مورد پذیرش نیست، بلکه به‌وسیلۀ این حدیث ردّ می‌شود. ما بسیار دوست داشتیم که ابن تیمیه در این مجال ورود نکند؛ چراکه این سخن شبیه فلسفه و علم کلام است».(3)

وی همچنین در مسئلۀ نابودی جهنم، ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم را نقد کرده و این دیدگاه را ردّ می‌کند. ازجمله اینکه آلبانی می‌گوید: «چگونه ابن تیمیه می‌گوید: اگر عذاب بی‌پایان مقدّر گردد، هیچ‌گاه رحمتی در کار نخواهد بود! گویا رحمت از نگاه ابن تیمیه محقق نمی‌شود، مگر آنکه کافران معاند و طغیانگر نیز مشمول آن گردند. آیا این از جملۀ بزرگ‌ترین ادله برای به‌خطارفتن و دورافتادن ابن تیمیه و پیروان او از حق در این مسئله نیست؟»(4)

عجیب آنکه موضع‌گیری آلبانی در مسئلۀ نابودی جهنم، خوشایند یکی از وهابیان قرار نگرفته و به دفاع از ابن تیمیه و ردّ آلبانی پرداخته است.(5)وهابی دیگری در مقابل او ایستاده و رساله‌ای در ردّ او منتشر کرده است.(6)


1) . نک: منهج و دراسات فی الأسماء و الصفات اثر شنقیطی؛ عقیدة أهل الایمان فی خلق آدم علی صورة الرحمن اثر توجیری؛ شرح لمعة الاعتقاد ابن قدامه حنبلی اثر ابن عثیمین شاگرد ابن باز. او در خصوص استواء می‌گوید: مقصود، استواء حقیقی است و معنای آن بالابودن و استقرارداشتن است؛ همچنین در کتاب عقیدة اهل السنة و الجماعة می‌گوید: اعتقاد داریم که خدا با ذات و صفات خود بالای مخلوقات قرار دارد و استوای او بر عرش عُلُو و بالابودن او به ذات خود بر روی عرش است. اعتقاد داریم که خدا با خلق خود روی عرش قرار دارد. اعتقاد داریم که واقعاً خدا دو چشم دارد؛ همچنین نک: رسالة القول المختار لبیان فناء النار که ابن تیمیه مدافع آن (نابودی جهنم) است.

2) . مسائلی همچون مسئلۀ جهاد، برخورد با حکّام و وقایعی که بر پایۀ فتاوای ابن تیمیه رخ داد. گروه بسیاری از وهابیان از اندیشۀ خشونت و جنگ با به تعطیلی کشندگان شریعت بازگشته و به‌تبع اهل سنت به اطاعت از اولی الأمر معتقد شدند؛ نک: به کتاب ما (مؤلف) با عنوان ثقافة الإرهاب فی کتب الوهابیة.

3) . نک: سلسلة الاحادیث الصحیحة، ج1، ص208.

4) . نک: مقدمه آلبانی بر کتاب رفع الأستار لإبطال ادلة القائلین بفناء النار.

5) . نک: رساله القول المختار لبیان فناء النار.

6) . نک: رساله کشف الأستار لإبطال ادعاء فناء النار.

آلبانی دیدگاه ابن تیمیه در خصوص استقرار خدای متعال بر پشت پشه را ردّ کرده و می‌گوید: «این مطلب مستلزم نسبت استقرار بر روی پشه بهخداوند است؛ درحالی‌که چنین چیزی در [کتاب و سنت] وارد نشده، پس اعتقاد به آن و نسبت آن به خدای متعال جایز نیست».(1)

آلبانی دیدگاه ابن تیمیه در خصوص جلوس خدا را بر عرش و جلوس حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در کنار او را ردّ کرده و بر مستند ابن تیمیه که سخنان مجاهد و سایرین است، چنین تعلیقه می‌زند: «هرچند این کلام مجاهد صحیح باشد، تا زمانی که شاهدی از کتاب و سنت نداشته باشد، جایز نیست که به‌عنوان دین و عقیده اخذ شود».(2)

آلبانی دیدگاه ابن تیمیه در انکار مجاز(3)و همچنین حدیث «خلق الله آدم علی صورة الرحمن» را ردّ کرده است.(4)

وی همچنین دیدگاه ابن تیمیه در خصوص حقیقی‌بودن صفت عُلُو و فوقیت را انکار نموده و همچنین معیت علمی خدا و نیز دیدگاه وهابیان مبنی بر ذاتی‌بودن معیت را انکار می‌کند.(5)

درمورد معطّله می‌گوید: «آنان برتری و عُلُو خدا را بر خلق خود انکار می‌کنند و او را جدا از خلق می‌دانند، بلکه برخی از آنان تصریح دارند که خدا با ذات خود در هر وجودی حاضر است».(6)

به نظر می‌رسد آلبانی با این کلام خود، وهابیان را به معطّله منسوب می‌کند.

ابن تیمیه قائل به حرکت خدای متعال بود، اما آلبانی این دیدگاه را ردّ می‌کند.(7)وهابیان در تجسیم و تشبیه بسیار مبالغه کردند تا جایی که آنان از حد غلوّ ابن تیمیه نیز فراتر رفتند؛ چنان‌که ابن عثیمین می‌گوید: «برای خدا معیّتی است حقیقی و ذاتی چنان‌که گفتیم و هرکس چنین باشد، واقعاً همراه با مخلوقات است، هرچند بالای آنان روی عرش قرار گرفته باشد». این سخن، مطلبی است که حتی ابن تیمیه نیز آن را نگفته بود.(8)البته يكي از وهابیان در مقابل ابن عثیمین ایستاده و سخن او را ردّ کرده است.(9)


1) . نک: مقدمه مختصر العلو.

2) . همان.

3) . همان.

4) . سلسلة الاحادیث الضعیفة، ج3، ص1175 و 1176.

5) . مقدمه مختصر العلو.

6) . نک: مقدمه شرح الطحاویة.

7) . مقدمه مختصر العلو.

8) . نک: عقیدة اهل السنة و الجماعة.

9) . نک: رسالۀ «النقول الصحیحة الواضحة الجلیة عن السلف الصالح فی معنی المعیة الالهیة الحقیقیة» و رسالۀ «الاقوال السلفیة النقیة فی الرد علی من قال إنّ معیة الله ذاتیة».

زرقانی می‌گوید: «برخی از مردم زمانه راه افراط پیش گرفته و در صفات متشابه به ناحق وارد شدند. در کلمات خود از آن سخن به میان آوردند و حاشیه‌هایی بر آن زدند؛ درحالی‌که خدا اجازۀ آن را نداده است. کلمات پیچیدۀ آنان را می‌توان به تشبیه و تنزیه و کفر و ایمان حمل کرده و هر دو جانب در سخنان آنان محتمل است، تا جایی که خود این کلمات از جملۀ متشابهات شده است. آنچه مایۀ تأسف است، این است که آنان با همین شیوه با عامۀ مردم برخورد می‌کنند. خطرناک‌تر آنکه آنان گفته‌های خود را به سلف صالحمان نسبت می‌دهند و خود را برای مردم سلفی جلوه می‌دهند. از جملۀ گفته‌های آنان این است که: می‌توان با اشارۀ حسی از جهات شش‌گانه، به خدا اشاره کرده و او را در جهت بالا دانست. همچنین می‌گویند: خدا با ذات خود بر عرش استقرار حقیقی یافته است؛ به این معنا که واقعاً روی عرش قرار گرفته است. البته آنان در ادامه می‌گویند: البته همچون استقرار ما و طبق آن چیزی نیست که ما می‌شناسیم. تا جایی که می‌دانیم، آنان هیچ دلیلی جز تمسک به ظواهرندارند. با اینکه می‌دانیم حمل متشابهات در بحث صفات بر ظاهر آن‌ها با قول به اینکه آن‌ها بر حقیقت خود باقی هستند، با دیدگاه هیچ‌یک از مسلمانان سازگار نیست، بلکه این دیدگاه، دیدگاه برخی از ادیان همچون یهودیان و مسیحیان و فرقه‌های گمراه همچون مشبهه و مجسمه است».(1)

هنگامی که ابن تیمیه، آلبانی، ابن عثیمین و مخالفان آنان ادعای تمسک به روش سلف را دارند و حال آنکه همۀ آنان با هم اختلاف دارند، پس حقیقت کجاست؟ و کدام‌یک از این‌ها نمایندۀ سلف است؟ جواب این است که هیچ‌یک از آن‌ها نمایندۀ سلف نیستند، بلکه آن‌ها به سلف تقرّب می‌جویند و از این طریق می‌خواهند خود را تطهیر کنند.

حال که وهابیان در گذشته از اشاعره، ماتریدیه، فلاسفه، متکلمان و مذاهبِ گذشتۀ اهل سنت به‌تبع منهج ابن تیمیه تبرّی جستند، در عصر حاضر نیز از جریانات، گروه‌های اسلامی، نویسندگان و متفکران اهل سنت که با آن‌ها مخالفت می‌کنند نیز تبرّی می‌جویند. حالِ آنان در این موضوع همچون حالِ ابن تیمیه است که نه از کسی راضی شد و نه کسی از او خوشش آمد و هرکس که با او مخالفت نمود، بدعت‌گذار منحرف تلقی شد.

از همین‌جا وهابیان به گروه اخوان المسلمین و پیشوای آن‌ها حسن البناء، سید قطب، گروه التبلیغ و الدعوة، گروه‌های برآمده از آنان، مقلدان مذاهب، همۀ کسانی که به عقاید وهابیت ملتزم نشدند و همۀ این افراد از اهل سنت حمله کرده و آنان را بدعت‌گذار منحرف، تعطیل‌کنندۀ صفات و منکران آن و رهروان


1) . نک: مناهل العرفان فی علوم القرآن.

راه جهمیه و معطله تلقی کرده‌اند.(1)سؤال این است که نمایندۀ اهل سنت کیست؟ وهابیان؟ یا این مذاهب و جریان‌هایی که به دشمنی و مخالفت با آن پرداخته‌اند؟ جواب این است که این مذاهب و جریان‌ها نمایندۀ اهل سنت هستند؛ چراکه آنان با عقاید و سلف اهل سنت ارتباط دارند. اما وهابیان از عقیدۀ شاذ ابن تیمیه پیروی کردند و اهل سنت با آن عقیده مبارزه کرده و آن را دور افکند.

وهابیان به تبعیت از بدعت ابن تیمیه، توحید را به سه قسم تقسیم نمودند:

توحید الوهی؛

توحید ربوبی؛

توحید اسماء و صفات.

حال اینکه این تقسیم بدعتی است که هیچ‌یک از سلف چنین چیزی نگفته و عقیدۀ اهل سنت نیز به آن تعلق نگرفته است. هدف از این تقسیم، ترساندن مخالفان و خندیدن به ریش انسان‌های ساده و ضعیف العقل است. به این صورت که آنان وانمود می‌کردند ایمان جز با قبول اندیشه‌های آنان پیرامون اسماء و صفات خدا کامل نمی‌شود. هدف از این کار توجیه تکفیر مخالفان است. این همان چیزی است که ابن تیمیه به آن اقرار کرده و محمد بن عبدالوهاب به آن ملتزم شده است. به این معنا که مشرکان به توحید ربوبی اقرار داشتند؛ اما توحید الوهی را باور نداشتند. سپس این مطلب بر مسلمانان مخالف [ابن تیمیه] تطبیق داده شد که توسل به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و استغاثه از او و اولیای الهی را جایز دانسته و در نگاه ابن تیمیه و پیرو او، محمد بن عبدالوهاب، از مشرکان به حساب می‌آمدند؛ چراکه آنان به توحید ربوبی اعتراف دارند، اما توحید الوهی را باور ندارند.

این اندیشه که مشرکان و کفار قائل به توحید ربوبی بودند، از جملۀ مغالطات ابن تیمیه است؛ چراکه تمامی نصوص قرآنی تأکید دارند که کفار نه به توحید ربوبی و نه توحید الوهی باور نداشتند. همچنین درمورد توحید اسما و صفات، هرکس که با عقیدۀ آنان مخالف بود، خارج از دین محسوب می‌شد.از همین‌جا وهابیان شعار توحید را عَلَم کردند و میان مشرکان گذشته و مخالفان خود رابطه برقرار کردند تا امر را بر مسلمانان مشتبه کنند و تکفیر مخالفان خود و بلکه ریختن خون آنان و غارت اموالشان را به اعتبار اینکه آنان مشرک هستند، برای خود توجیه نمایند.


1) . نک: تنبیهات فی الردّ علی من تأوّل الصفات، از انتشارات ریاست کل ادارۀ مطالعات علمی و افتاء؛ رساله المورد الزلال فی التنبیه علی أخطاء الضلال، همان کتاب فی ضلال القرآن سید قطب که در آن می‌گوید: خدا در مکان جای نگیرد. صاحب رساله در ردّ بر او می‌گوید: این مطلب سخن اهل بدعت، همچون جهمیه، معتزله و اشاعره است؛ همچنین نک: حقیقة الدعوات الاسلامیة فی جزیرة العرب.

ابن تیمیه درمورد فلاسفه و فقها می‌گوید: «آنان برخی از اقسام توحید، همچون توحید الوهی و اثبات حقایق اسماء الله را کنار زدند و از توحید، جز به توحید ربوبی قائل نشدند. توحید ربوبی نیز عبارت است از این که خدا را خالق همه‌چیز بدانیم. این توحید را مشرکان نیز قبول داشتند، همان کسانی که خدای متعال درمورد آنان فرمود: <وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّه>».(1)

محمد بن عبدالوهاب همین مسئله را بر مسلمانان تطبیق کرد، هنگامی که بدعت خود را در جزیرۀ العرب آشکار کرده و شمشیر‌های آل سعود را برای ریختن خون مسلمانان به کار گرفته و شروع به قتل فقها، بزرگان و عامۀ مردم کرد؛ چراکه آنان را مشرک و خونشان را حلال می‌دانست.(2)

نتیجه‌ای که می‌گیریم این است که وهابیان بر اهل سنت دروغ می‌بندند و ادعای نمایندگی سلف را داشته و خود را تحت پوشش توحید قرار می‌دهند.


1) . به‌زودی به این نصوص در فصل آینده اشاره خواهیم کرد. نک: التندید بمن عدّد التوحید اثر السقاف. و نک: به مباحث فوق‌العادۀ دیگری که در این مجال دارد.

2) . نک: شرح کتاب التوحید، ص119 و مابعد آن و سایر رساله‌های ابن تیمیه؛ همچنین نک: خلاصة الکلام فی بیان اُمراء البلد الحرام؛ الدرر السنیة اثر زینی دحلان؛ برای تفصیل مطلب به کتاب ما «ثقافة الإرهاب فی کتب الوهابیة» مراجعه شود.

دروغ‌پردازی‌های وهابیان پیرامون قبور و توسل

اشاره

مسلمانان از قرون پیشین عادت داشتند برای گرامی‌داشت امامان خود و نمادهای آنان قبرهایی ویژه ساخته و به روی آن قبرها گنبدهایی بنا می‌کردند. همچنین مسلمانان عادت دارند میلاد آنان را جشن گرفته و مناسبت‌های ویژۀ آنان را احیا کنند و به زیارت قبور آنان رفته و [برای شفاعت‌شدن] نزد خدای متعال به آنان متوسل می‌شوند.

هیچ‌یک از فقها بر این پدیده اعتراض نکرده و آن را انکار ننموده و آن را بدعت و گمراهی نپنداشت، تا اینکه ابن تیمیه در قرن هشتم هجری ظهور کرده و علیه این مراقد مطهر و و آرمیدگان در آن‌ها اعلام جنگ نمود. وی مسافرت به آن مراقد، ازجمله مرقد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را حرام دانسته و توسل به ایشان و آرمیدگان در این مراقد مطهر را شرک می‌دانست. همچنین زیارت آن‌ها و تبرک‌جستن به آن‌ها را عبادتی برای غیرخدا می‌دانست. ابن تیمیه جز تعدادی روایت که در صحت و تفسیر آن‌ها میان فقها اختلاف وجود دارد، دلیلی بر این مطلب نداشت. همچنین برخی از دیدگاه‌های شاذ برخی حنبلیان مستمسک ابن تیمیه بود که با مقابله و ایستادگی فقها مواجه شد و آنان علیه ابن تیمیه به‌جهت چنین افکاری اعلام جنگ کردند.

محمد بن عبدالوهاب اندیشه‌های ابن تیمیه را اختیار کرده و با شمشیر آل سعود آن اندیشه‌ها را بر مسلمانان جزیرة العرب تحمیل کرد و آن‌ها را از جملۀ اساسیات توحید قرار داده و به شرک و کفر مخالفان مسلمان خود حکم کرده و خون و مال آنان را حلال دانست. بعد از آن زمان، وهابیان عَلَم مقابله با مسلمانان را برافراشته و به این اندیشه‌ها مسلح شده و آن را از مسلّماتپنداشتند. این کار همیشگی آنان بود و به‌وسیلۀ آن افکار، مردم عادی و ساده را می‌ترساندند. به‌زودی در خصوص این مسئله متعرض موضع‌گیری فقها خواهیم شد تا مشخص گردد که ادعای وهابیان در حرام دانستن زیارت قبور و توسل ادعای شاذی است که فقهای اهل سنت آن را نقض کرده‌اند و این ادعا چیزی جز یک دروغ در کنار دروغ‌های فراوان آنان نیست.

موضع‌گیری فقها

دیدگاه ابن تیمیه درمورد توسل و زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و قول به تحریم آن، فقهای اهل سنت را برای مقابله با وی و تبیین دیدگاه اهل سنت در این خصوص برانگیخت. در رأس فقهای اهل سنت که در مقابل ابن تیمیه ایستادند، قاضی فقیه شافعی تاج‌الدین سبکی قرار دارد که با کتاب معروف خود «شفاء السقام فی زیارة خیر الأنام» در مقابل ابن تیمیه ایستاد. سبکی در مقدمۀ کتاب می‌گوید: «اما بعد... این

کتاب را شفاء السقام فی زیارة خیر الأنام نامیدم و آن را در 10 باب مرتب کردم:

اول، سخن در احادیث وارد در خصوص زیارت؛

دوم، در [خصوص] احادیث دالّ بر زیارت، هرچند لفظ زیارت در آن نباشد؛

سوم، در [خصوص] روایات وارد درمورد سفر زیارتی؛

چهارم، در نصوص علما مبنی بر استحباب زیارت؛

پنجم، در بیان اینکه زیارت [موجب] قربت است؛

ششم، در بیان اینکه سفر زیارتی [موجب] قربت است؛

هفتم، در [خصوص] دفع شبهۀ مخالف و تتبّع سخنان وی؛

هشتم، در [خصوص] توسل و استغاثه؛

نهم، در [خصوص] زندگانی انبیا؛

دهم، در [خصوص] شفاعت؛ چراکه شفاعت با روایت [نبوی] «هرکس قبر مرا زیارت کند، بهشت بر او واجب می‌شود» ارتباط دارد.در این کتاب سخن کسی که گمان می‌کند همۀ این احادیث جعلی بوده و سفر به قصد زیارت، بدعت و نامشروع است را ردّ نموده‌ام. این سخن دوم ظاهر الفسادتر از این است که علما آن را ردّ کنند. این کتاب را تنها در خصوص زیارت و متعلقات آن تألیف کرده‌ام. مطالبی را جمع کردم که جمع‌آوری آن بر طالب آن دشوار است. در ابتدا نام «شنّ الغارة علی من أنکر الزیارة» را برای کتاب انتخاب کرده بودم؛ اما بعداً نام کنونی را برگزیدم».

از لابه‌لای فصل‌های کتاب برای ما آشکار می‌شود که سبکی اعتقاد اهل سنت و موضع آنان را در مسئلۀ زیارت و توسل بیان می‌کند. همان اعتقادی که ابن تیمیه با آن مخالفت کرده و وهابیان نیز از او پیروی کردند. حنبلیان متقدم از جملۀ متصعبانی بودند که از ابن تیمیه پیروی کردند. آنان شروع به هجمه علیه سبکی و دفاع از ابن تیمیه کردند. وهابیان نیز در این هجمه از آنان پیروی نمودند.(1)

شیخ تقی‌الدین ابن أخنائی مالکی(2)

در مسئلۀ زیارت با رسالۀ «المقالة المرضیة فی الرد علی من أنکر الزیارة المحمدیة» به ردّ ابن تیمیه پرداخت. وی دیدگاه‌های ابن تیمیه را ردّ کرده و او را جاهل خواند و به ابن


1) . نک: الصارم المنکی فی الردّ علی سبکی، اثر محمد عبدالهادی بن قدامه مقدسی حنبلی، متوفای 744ق. این کتاب توسط وهابیان به چاپ رسیده است.

2) . وی محمد بن ابوبکر بن عیسی بن بدران، پیشوا و قاضی القضات، عَلَم‌الدین أخنائی است. وی عالمی دینی، پاکدامن، با عظمت و خوش‌رفتار بود. نک: شرح حال اخنائی در الوافی بالوفیات، ج2، ص194؛ حسن المناظرة، ج1، ص460؛ طبقات الشافعیة، ج2، ص283؛ الدرر الکامنة، ج1، ص66. گفته می‌شود وی در سال 732ق یا 750ق یا 763ق یا 777ق از دنیا رفت.

تیمیه خاطر نشان کرد که از حیث علمی کم‌بضاعت است.

اخنائی در مقدمۀ رسالۀ خود می‌گوید: «اما بعد... آنگاه که بنده بر کلام منسوب به ابن تیمیه که از نسخۀ فتاوای او نقل شده واقف شدم، مقصود او از کلام صریحش برایم آشکار شد. در این هنگام خداوند سینه‌ام را برای جواب از کلام منقول وی گشود و سریعاً جهت خاموش‌کردن بدعت و گمراهی اودست به کار شدم. با توفیق الهی و استعانت از او و طلب وصال او از راحت‌ترین راه می‌گویم: صاحب این گفتار هم خود گمراه شده و هم دیگران را گمراه کرده است. او بر مَرکب جهالت سوار شده و در ادعای خود از راه حق منحرف گردید و راه صحیح را طی نکرد. وی با انبیا اظهار دشمنی کرده و سفر زیارتی قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر مقبره‌ها را حرام دانسته و در این خصوص با روایت صحیح مأثور مخالفت کرده است. صاحب این گفتار بسیاری از مسائل اجماعی را ردّ کرده و در بسیاری از فتاوایی که داده، حرام خدا را حلال دانسته و متعرض تنقیص انبیا گریده و ارزش صحابه و اولیا را پایین آورده است. پس لازم است تا با او به جهاد برخاسته و بر ضد او قیام کرده و با شمشیر شریعت محمدی او را هدف قرار داد. به‌سبب گفتار او حدّ بر او واجب است و باید بر او جاری گردد تا بدین وسیله انبیا و مرسلین را یاری کرده و مایۀ عبرتی برای عبرت‌گیرندگان باشد و متمردانی چون او از این کار‌ها دست بکشند».

وهابیان این اندیشۀ ابن تیمیه را [در خصوص توسل و قبور] دریافت کرده و آن را بعد از تحقیق چاپ کرده و بین مسلمانان منتشر کردند.(1)

آنچه دروغ‌بودن ادعای وهابیان را در مسئلۀ قبور و توسل تأیید می‌کند، متون کتاب‌های عقاید اهل سنت است که به‌هیچ‌وجه متعرض این مسئله نشده است. در رأس این کتاب‌ها کتاب «اعتقاد الامام المبجّل احمد بن حنبل» است. این کتاب از جملۀ کتاب‌هایی است که وهابیان آن را منتشر کرده‌اند. ابن حنبل در این کتاب قائل به امکان کرامات برای اولیا و ضرورت فرق‌گذاری بین کرامت و معجزه است. همچنین در رسالۀ «السنة» که برای فرزندش عبدالله نگاشته، بین کرامت و معجزه فرق گذاشته است. وی منکران کرامت را ردّ کردهو آنان را گمراه می‌داند. همچنین در کتاب «اصول السنة» به مطلبی که اندک ارتباطی با توسل و قبور داشته باشد، اشاره نکرده است. جالب آنکه قبر ابن حنبل زیارتگاه پیروان و محبان او بود که البته بعد از بالاآمدن آب دجله، همراه با سایر قبور و زیارتگاه‌ها زیر آب رفت.(2)عجیب


1) . این تحقیق جهت تحصیل مدرک کارشناسی‌ارشد در دانشگاه ملک سعود ارائه شده و در ریاض چاپ گردیده است. این ردّیه از جملۀ آخرین کتاب‌هایی است که ابن تیمیه در آخرین حبس خود نوشته و در آن حبس از دنیا رفت. پس از آنکه سلطان دستور می‌دهد تا همۀ کتاب‌ها و نوشت‌افزارهای ابن تیمیه را از او گرفته و از نوشتن و مطالعۀ او جلو گیری شود، اخنائی شکایت ابن تیمیه را نزد سلطان می‌برد. نک: تاریخ ابن کثیر، ج14، حوادث سال726ق، سال وفات ابن تیمیه.

2) . نک: البدایة و النهایة، ج12، ص109، حوادث سال 466ق؛ همچنین: الکامل فی التاریخ ابن اثیر، ج8، ص402، حوادث سال460؛ همچنین: ذیول العبر ذهبی، ج1، ص137؛ ابوالفداء در أنباء الغمر فی أنباء عمر، ج1، ص80 می‌گوید: رصافه، قبر احمد، قبر ابوحنیفه و سایر قبور و زیارتگاه‌ها به گونه‌ای [زیر آب رفت] که تنها با قایق می‌شد به آنجا رفت.

آنکه خود ابن تیمیه نقل کرده است که ابن حنبل این چنین به دعاکردن نزد قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور می‌دهد:

« ... و با توسل به پیامبر خدا از خدا حاجت خود را بخواه که از سوی خدای عزّوجلّ [حاجتت] روا خواهد شد...».(1)

حال که ابن حنبل که او را پیشوای خود می‌داند، اشاره‌ای به مسئلۀ قبور و توسل ندارد، پس وهابیان این مسئله را از کجا آورده‌اند؟ و چگونه آن را تا جایی بزرگ کرده‌اند که بر اساس آن حکم به کفر و شرک مسلمانان مخالف [خود] داده‌اند؟ جواب این است که آنان این مطلب را از ابن تیمیه گرفته‌اند. ابن تیمیه‌ای که فقط از اهل سنت سرکشی نکرد، بلکه از پیشوای آنان ابن حنبل نیز سرکشی کرد.

ابن تیمیه در «العقیدة الواسطیة» نیز به مسئلۀ قبور و توسل اشاره نکرده، بلکه در آغاز آن می‌گوید: «اما بعد... این اعتقاد تا روز قیامت اعتقاد فرقۀ ناجیۀ پیروز، [یعنی] اهل سنت و جماعت است». همچنین در «العقیدة الطحاویة» نیز هیچ اشاره‌ای به این موضوع نیست؛ اما با وجود این، وهابیان آن را تحقیق و چاپ کردند.(2)

حتی در کتاب‌های اعتقادی حنبلیان و غیرحنبلیان که وهابیان به چاپ و نشر آن اقدام کردند نیز اشاره‌ای به این مسئله نشده است. البته برخی از کتاب‌های متأخر که بعد از ظهور ابن تیمیه نوشته شد، مستثناست. همۀ کتاب‌های اعتقادی اهل سنت بر مسئلۀ صفات خدای متعال، روایات و مسئلۀ صحابه تمرکز دارد. همۀ این کتاب‌ها بر عدم تکفیر اهل قبله با ارتکاب گناه کبیره یا صغیره اجماع دارد.(3)

وهابیان [برای اثبات حرمت زیارت] به این حدیث استناد کرده‌اند: «بار سفر بسته نمی‌شود، جز به‌سوی سه مسجد: مسجد الحرام، مسجد الاقصی و این مسجد من [مسجد النبی]».

با مناقشه در این حدیث به نکات زیر دست می‌یابیم:

در این حدیث از چند جهت جای تأمل وجود دارد:

1.

در خود مسجد الحرام و مسجد النبی نیز قبرهایی وجود دارد؛

2.

مکان [دقیق] مسجد الاقصی مشخص نیست؛


1) . نک: الردّ علی الأخنائی، ص148.

2) . به‌عنوان مثال نک: رسالة السنة، اثر بربهاری؛ اعتقادات أهل الحدیث، اثر ابوبکر اسماعیلی؛ التحفة المدنیة فی العقائد السلفیة، اثر حمد آل معمر؛ الاربعین فی دلائل التوحید، اثر عبدالله هروی؛ لمعة الاعتقاد، اثر ابن قدامه.

3) . به غیر از ابن تیمیه که تارک نماز و قائلان به خلق قرآن را تکفیر می‌کند.

3.

اهل سنت این برداشتی که وهابیان از این حدیث دارند را نداشته و زیارت قبور را حرام نمی‌دانند؛

4.

وهابیان میان زیارت مسجد النبی و قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرق گذاشته و زیارت مسجد النبی را جایز می‌دانند؛ اما زیارت قبر ایشان را جایز نمی‌دانند.

حال اگر زیارت قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اشکال دارد، پس چرا ایشان دستور سفر به مسجد خود را داد و حال آنکه قبر ایشان در مسجد قرار دارد؟! چرا این حدیث بار سفر بستن برای زیارت را مطلقاً ممنوع دانسته، اما این سه مسجد را استثنا کرده است؟!

مسئلۀ توسل

از جملۀ دروغ‌پردازی‌های مفتضحانۀ وهابیت این است که آنان برخی از امور فقهی و مستحبات را از جملۀ مسائل اعتقادی تلقی کرده‌اند و اندیشه‌های تکفیری، تشریک و مشرک‌انگاری و اتهام بدعت‌گذاری را بر آن اساس بنا کرده و بر ضد مخالفان به کار بردند. از جملۀ مسائلی که وهابیان از آن بهره گرفته و آن را از جملۀ مسائل اعتقادی قرار دادند، مسئلۀ توسل است. سؤال این است که آیا توسل واقعاً از جملۀ مباحث اعتقادی است؟

شیخ دومی توسل را چنین تعریف می‌کند: «توسل از اسباب عادی خارج نیست. اسبابی که خدای متعال آن را به اقتضای مسببات قرار داده و در وجود، بین آن‌ها مقارنه قرار داده است. با اینکه تأثیر تنها از سوی خدای متعال است، پس حکم توسل همانند حکم سایر اسباب عادی خواهد بود. البته در این مسئله از سوی برخی از جاهلان افراط و مبالغه صورت گرفته است. همچنین از سوی برخی از جفاکاران و انسان‌های قسی القلب که منکر کرامات ثابت اولیای الهی هستند که با چشم سر قابل‌دیدن است؛ چراکه نه‌تنها محال نیست، بلکه بعید هم نیست که رواشدن حاجتی از حاجت‌ها، همچون شفای بیمار یا وسعت روزی به توسل به یکی از بندگان صالح خدا وابسته باشد. در این گونه موارد شفای بیمار و امثال آن جز از راه توسل حاصل نمی‌شود. این به این معنا نیست که توسل به‌خودی‌خود مؤثر است و همچنین به این معنا نیست که پیامبر یا ولی خدا شفا و امثال آن را ایجاد و خلق کرده است، بلکه در علم ازلی خدا چنین نوشته شده که شفای مذکور به توسل وابسته است و از طریق توسل رخ می‌دهد».(1)

دکتر عیسی حمیری می‌گوید: «برخی از مردم بر این باورند که توسل از جملۀ مباحث اعتقادی است و بر این اساس اتهام کفر، بدعت‌گذاری، فسق وگمراهی مترتب می‌شود. اما اگر در این مسئله با انصاف بنگریم، خواهیم دانست که توسل از جملۀ بحث‌های اعتقادی نیست، بلکه امر آن دائر مدار جواز و


1) . نک: من نفحات الدومی، ص334 و ما بعد آن به نقل از التأمل فی حقیقة التوسل، ص56.

استحباب است و چنین اموری از موضوعات فقه به حساب می‌آیند و گنجاندن مسائل فقهی در مسائل اعتقادی اشتباه بزرگی است و به‌نوعی برعکس‌کردن حقایق و منحرف‌کردن مسائل از وجهۀ اصلی خود است. اصل این است که هر بحثی در جایگاه صحیح و فنّ مناسب با آن بررسی شود. با توجه به اینکه همۀ فقها با اینکه از مذاهب فقهی مختلفی برخوردار هستند، اما توسل را در باب نماز باران یا زیارت قبر شریف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ذکر کرده‌اند و ندیده‌ایم که هیچ‌یک از علمای کلام توسل را در باب توحید ذکر کند».(1)

در این خصوص کلامی از ابن تیمیه نقل می‌شود که همچون کلام وی پیرامون اقسام توسل با ادعای وهابیان تناقض دارد:

«قسم سوم [از اقسام توسل] این است که بگوید: خدایا به جاه و عظمت فلانی در نزد تو، یا به برکت فلانی، یا به حرمت فلانی در نزد تو، در حق من چنین و چنان کن.

این کاری است که بسیاری از مردم انجام می‌دهند؛ اما از هیچ‌یک از صحابه، تابعان و پیشینیان این امت نقل نشده که آنان چنین دعا می‌کردند. برای من نیز چیزی از علما در این خصوص نرسیده تا آن را نقل کنم، جز آنچه در فتاوای فقیه ابومحمد بن عبدالسلام دیدم که او چنین فتوا داده که برای هیچ‌کس جز پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جایز نیست که چنین کند؛ البته اگر حدیث در خصوص پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و معنای این استفتا صحیح باشد.

نسائی، ترمذی و دیگران روایت کرده‌اند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به برخی از اصحاب خود آموزش داد که بگویند: خدایا! من از تو تقاضا دارم و به‌وسیلۀ پیامبرت، پیامبر رحمت، به تو متوسل می‌شوم، ای محمد ای رسول خدا! من به‌وسیلۀتو در این حاجت به خدا متوسل می‌شوم تا خدا آن را برآورده کند. خدایا! او را شفیع من قرار ده.

عده‌ای به این حدیث استناد کرده و جواز توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان زندگانی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و بعد از آن را نتیجه گرفته و گفته‌اند: «در توسل از مخلوق چیزی خواسته نمی‌شود و از مخلوق کمک گرفته نمی‌شود، بلکه توسل طلب و استمداد از خداست. اما در توسل به‌وسیلۀ جاه و عظمت آن مخلوق درخواست می‌شود؛ چنان‌که در سنن ابن ماجه از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که ایشان توصیه کرده کسی که برای نماز خارج می‌شود، چنین دعا کند و بگوید: «خدایا! به حق سائلان آستانت و به حق این پیاده‌روی‌ام از تو می‌خواهم و من برای خوش‌گذرانی، لهو و لعب، ریا و تظاهر خاج نشدم، بلکه برای پرهیز از غضب تو و


1) . نک: التأمل فی حقیقة التوسل، ص56 و 57.

در جست‌وجوی رضای تو خارج شدم. از تو می‌خواهم که مرا از آتش نجات دهی و گناهان مرا ببخشی؛ چراکه جز تو کسی گناهان را نمی‌بخشد».

درمورد این حدیث گفته‌اند: «او به حق سائلان درگاه خدا و پیاده‌روی‌اش به‌سوی نماز درخواست کرده و خداوند متعال نیز بر عهدۀ خود این حق را قرار داده و فرموده است: <وَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنين( و همچنین: )كانَ عَلى رَبِّكَ وَعْداً مَسْؤُلا>».

حال اطلاع نداریم که کسی از پیشینیان به غیر پیامبرمان به‌سوی خدا -چه با عنوان استغاثه و استمداد و چه غیر آن- توسل کرده باشد و هیچ حدیثی نیز در این مورد نقل نکرده‌اند و تنها از فتوای شیخ [ابومحمد بن عبدالسلام] بر منع از توسل اطلاع داریم.

اما در خصوص توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایتی در سنن آمده که نسائی، ترمذی و دیگران روایت کرده‌اند که: «یک اعرابی نزد پیامبر آمد و عرضه داشت: ای رسول خدا! من [به بیماری] در چشم خود مبتلا شدم. برایم از خدا بخواه [تا شفا یابم]. پیامبر به او فرمود: وضو بگیر و دو رکعت نماز بگزار،سپس بگو: خدایا! من از تو می‌خواهم و به‌وسیلۀ پیامبرت محمد به تو روی می‌آورم. ای محمد! تو را واسطه قرار می‌دهم تا نور چشمم برگردد. خدایا! پیامبرت را شفیع من قرار ده. سپس فرمود: اگر حاجت دیگری داشتی، بازهم چنین می‌گویی. خداوند نیز نور چشمانش را بازگرداند».

از همین روی شیخ [ابومحمد بن عبدالسلام] توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را استثنا کرده است. مردم نیز از توسل دو معنا را برداشت می‌کنند:

اول اینکه، توسل همان چیزی است که عمر بن خطاب آن را خاطرنشان کرده و می‌گوید: «هرگاه که با خشکسالی مواجه می‌شدیم، به‌وسیلۀ پیامبرمان به تو متوسل می‌شدیم و ما را سیراب می‌کردی؛ حال نیز ما به‌وسیلۀ عموی پیامبرمان به تو متوسل می‌شویم، پس ما را سیراب کن».

عمر یادآورد می‌شود که آنان در زمان زندگانی پیامبر به او متوسل می‌شدند و طلب باران می‌کردند. سپس بعد از رحلت ایشان به عموی وی عباس متوسل شدند و توسل آنان به او به‌معنای طلب باران به‌وسیلۀ اوست، به‌گونه‌ای که او دعا می‌کند و آنان نیز به همراه او دعا می‌کنند و او وسیلۀ آنان به‌سوی خدا می‌شود. صحابه بعد از رحلت و حتی بعد از غیبت او چنین کاری نکردند. پیامبر در این مواقع شافع آنان بود و برایشان دعا می‌کرد و به همین جهت در حدیث نابینا می‌گوید: خدایا او را شفیع من قرار ده. پس معلوم می‌شود که پیامبر برای او شفاعت نمود و از خدا خواست تا شفاعت او را در حق وی بپذیرد.

دوم اینکه، توسل در زمان حیات و بعد از رحلت او و همچنین در حضور و غیبت او باشد. هیچ‌کس

ادعا ندارد که هرکس به قول او معتقد باشد، کافر است؛ چراکه وجهی برای کافرخواندن او نیست. این مسئله مسئله‌ای پنهان بود و ادلۀ آن واضح و آشکار نیست، بلکه کفر تنها با انکار ضروریات دین یا با انکار احکام متواتر و اجماعی و امثال آن محقق می‌شود. اختلاف مردم در دعاهای مشروع و غیرمشروع همچون اختلاف آنان در مشروعیت صلوات بر پیامبر درهنگام ذبح [قربانی] است و این مسائل نزد هیچ‌یک از مسلمانان همچون مسائل سبّ [و دشنام‌دادن به پیامبر] نیست [تا موجب کفر گردد].

اما کسی که می‌گوید نفی توسل به‌معنای استغاثه به غیر پیامبر، کفر است و نیز تکفیر کسانی که سخنی مشابه سخن شیخ عزالدین و امثال او می‌زنند، واضح‌تر از آن است که نیازی به جواب داشته باشد، بلکه تکفیرکنندۀ این موارد مستحق عقوبتی شدید و تعزیر است؛ چنان‌که افترازَنندگان به دین مستحق آن هستند، به‌ویژه با وجود کلام پیامبر که فرمود: هرکس به برادرش [نسبت کفر دهد و] به او بگوید کافر، بی‌شک اتهام کفر به یکی از آن دو بازمی‌گردد».(1)

شیخ حسن احسایی که یکی از وهابیان است توسل را از جملۀ مسائل فقهی دانسته است.(2)

شیخ صدیق قونجی می‌گوید: «مسئلۀ توسل به انبیا و صالحان از مسائل اختلافی میان اهل علم است، تا جایی که بعضی بعض دیگر را تکفیر کرده یا به بدعت‌گذاری و گمراهی متهم کرده‌اند؛ اما کار راحت‌تر از این است...».(3)

دکتر حمیری حاشیه زده و می‌گوید: «خلاصه آنکه این مسئله نیازی به این خصومت‌ها و اختلافات ندارد؛ اما اهل این زمان چند طایفه شده و در انکار اهل خدا -چه جاهل و چه عالم- برابر شده‌اند. برخی از آنان می‌دانند که تو بر حق هستی و کار تو با آنچه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده موافق است، اما آن را انکار کرده و به بحث و جدال با آن برمی‌خیزند».(4)

ابن حبان، صاحب کتاب سنن، بسیار به زیارت قبر امام رضا (علیه السلام) می‌رفت و هرگاه که کارش سخت می‌شد، به ایشان متوسل می‌شد. وی در خصوص قبر ایشان می‌گوید: «قبر ایشان در سناباد، خارج از نوقان قرار دارد. مشهور است و زیارت می‌شود و در کنار قبر رشید قرار دارد. بارها او را زیارت کردم. هرگاه در زمان اقامتم در طوس با مشکلی مواجه می‌شدم، قبر علی بن موسی الرضا (صلوات الله علی جده و


1) . نک: کتب و رسائل و فتاوی ابن تیمیه فی الفقه، ج27، ص83 و ما بعد آن. در عنوان به کلمۀ فقه دقت شود که اشاره به فقهی‌بودن این مسائل دارد، نه اعتقادی‌بودن آن.

2) . التأمل فی حقیقة التوسل، ص58 به نقل از کتاب وی روضة الافکار و الافهام.

3) . نک: نزل الابرار، ص37.

4) . نک: التأمل فی حقیقة التوسل، ص59.

علیه) را زیارت می‌کردم و از خدا می‌خواستم تا آن مشکل را رفع کند. پس آن مشکل حل می‌شد و آن حالت شدت و سختی برطرف می‌گشت. این را بار‌ها تجربه کردم و این‌گونه یافتم. خداوند ما را بر محبت مصطفی و اهل بیت او بمیراند که سلام و درود خدا بر او و اهل بیتش باد».(1)

حاکم در تاریخ نیشابور درمورد امام رضا (علیه السلام) می‌گوید: «مأمون ایشان را از مدینه به بصره، سپس به اهواز و فارس و سپس به نیشابور برد تا آنکه او را به مرو برد. سپس اتفاقاتی که رخ داد (یعنی جریان جانشینی)، سپس می‌گوید: علی بن موسی از پدرش و عموهایش اسماعیل، عبدالله، اسحاق بن جعفر، علی بن جعفر و عبدالرحمن بن ابی موالی و دیگر اهل حجاز [روایت] شنید. وی در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فتوا می‌داد، درحالی‌که بیست و چند سال داشت. پیشوایان حدیث همچون آدم بن ابی ایاس، نصر بن علی جهضمی، محمد بن رافع قشیری و دیگران از او روایت نقل کرده‌اند.

علی بن موسی در سناباد در طوس، شب جمعۀ ماه رمضان سال 203 به شهادت رسید، درحالی‌که 49 سال و 6 ماه داشت. از طریق دیگری نیز نقل شده که او در ماه صفر از دنیا رفت. [حاکم] می‌گوید: از ابوبکر محمد بن مؤمّل بن حسن بن عیسی شنیدم که می‌گفت: به همراه پیشوای اهل حدیث ابوبکر بن خزیمه، باجناق او ابوعلی ثقفی و گروهی از استادان خود به قصدزیارت قبر علی بن موسی الرضا در طوس رهسپار شدیم. وی می‌گوید: دیدیم خزیمه آن بقعه را چنان بزرگ و گرامی می‌داشت و آن‌چنان نزد آن تواضع و تضرّع می‌کرد که ما حیرت کردیم».(2)

ابوسعد بن سمعانی در الانساب می‌گوید: «ابوحاتم ابن حبان گفت: ایشان (امام رضا) از پدر خود چیزهای عجیبی نقل می‌کرد و گویا برای آنان خطبه می‌خواند. ایشان روز شنبه آخر صفر به‌سبب سمّی که در آب انار او ریخته شده و نوشانیده شد از دنیا رفت.

می‌گویم: ابن حبان با سند خود از امام رضا (علیه السلام) و از پدران خود به‌صورت مرفوع [تا رسول خدا] چنین روایت کرده:

شنبه برای ما، یکشنبه برای شیعیان ما، دوشنبه برای بنی‌امیه، سه‌شنبه برای شیعیان آن‌ها، چهارشنبه برای بنی‌عباس، پنجشنبه برای شیعیان آن‌ها و جمعه برای همۀ مردم است.

با همان سند: هنگامی که مرا به آسمان بردند، از عرق من روی زمین ریخت و از آن گل رویید، پس هرکس دوست دارد مرا ببوید، گل را ببوید.


1) . نک: الثقات، ج8، ص457. ابن حبّان متوفای سال 354ق است.

2) . تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، ج7، ص339.

با همان سند: با بنفشه [خود را] روغن مالی کنید؛ چراکه آن در تابستان سرد و در زمستان گرم است.

با همان سند: هرکس اناری را با پوست آن بخورد تا همۀ آن را تمام کند، خداوند قلب او را چهل روز نورانی خواهد کرد.

با همان سند: حنا بعد از نوره باعث ایمنی از جذام است؛

با همان سند: هنگامی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عطسه می‌کرد، علی به او عرض می‌کرد: خدا یاد تو را رفیع گرداند و هنگامی که علی عطسه می‌کرد، او به علی می‌فرمود: خدا آوازۀ تو را رفیع گرداند.- در همان آمده: هرکس واجبی را ادا کند، نزد خدا دعایی مستجاب دارد.

رضا از اهل علم و فضیلت بود و نسب شریفی داشت».(1)

همچنین از خلّال نقل می‌کند که گفت: «هیچ امر مهی برایم روی نداد، مگر آنکه به زیارت قبر موسی بن جعفر الکاظم (علیه السلام) رفتم و به او متوسل شدم، مگر آنکه خدا آنچه را دوست داشتم برایم آسان کرد».(2)

از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که فرمود: «دورۀ زندگانی من برای شما بهتر است، [با من] سخن می‌گویید و من هم با شما سخن می‌گویم و اگر مُردم مرگم برای شما بهتر خواهد بود؛ چراکه اعمال شما بر من عرضه می‌شود، اگر [آن را] خیر یافتم، خدا را شکر می‌کنم و اگر شرّ یافتم، برای شما استغفار می‌کنم».(3)


1) . همان، ج7، ص339.

2) . نک: تاریخ بغداد، ج1، ص120.

3) . بزاز در مسند خود، ج5، ص308؛ هیثمی در مجمع الزوائد، ج9، ص24، باب ما یحصل لإمّته من استغفاره بعد وفاته؛ و سیوطی در الخصائص، ج2، ص491، باب اختصاصه بعدم بلاء جسده این روایت را نقل کرده اند.

دروغ‌پردازی‌های وهابیان بر میراث اسلامی

اشاره

سنت وهابیان همواره چنین بود که دشمنان خود را محاصره کنند و راه‌های معرفتی را به روی آنان ببندند تا همچون صیدی سهل الوصول در اختیار آنان باشند. از همین روی وهابیان به صید کتاب‌هایی پرداختند که به حالشان نافع بود و در خدمت اندیشه‌های آنان بوده و اعتقادات آنان را در مقابل سایر مذاهب اهل سنت که وهابیت را دشمن داشته و آن را تکفیر می‌کرد، پشتیبانی می‌نمود. اما آنان به سایر کتاب‌هایی که اعتقادات آنان را رسوا کرده و از دروغ‌پردازی‌های آنان پرده برمی‌دارد حمله کرده و آن‌ها را تحریف کردند و عباراتی را که ممکن بود بر ضد آنان مورد احتجاج قرار گیرد حذف کرده و مجدداً آن‌ها را چاپ کردند.

بسیاری از محققان کم‌اطلاع از میراث اسلامی در دام وهابیت افتاده و این کتاب‌های تحریف‌شده را پذیرفته و بر آن اعتماد کردند. در منابع وهابیان شاهد بسیاری از تهدیدات و بر حذر داشتن‌ها از مراجعه به کتاب‌های مخالفان هستیم، تا جایی که کتاب‌های مخالفان و ازجمله کتب فلسفه، منطق، کلام و کتب جریان‌های فکری و مذاهب را حرام دانسته‌اند.

شایان ذکر است که در کتاب منهاج السنة ابن تیمیه که آن را بزرگ‌ترین سند در مواجهه با شیعه می‌پندارند، متوجه بسیاری از اشکالات شدند، به‌ویژه نقص‌ها و لغزش‌هایی که ابن تیمیه در ردّ علامه حلی دچار آن شده و ابن حجر عسقلانی نیز این نکته را متذکر شده است. این امر باعث شد تا کتاب وی را تحقیق کرده و اضافاتی بر آن بیفزایند تا حجم آن به چندین جلد برسد. به‌زودی در این بخش به تعدادی از کتاب‌های میراث اسلامی که وهابیان به آن‌ها حملهکرده و به تحریف و حذف متون آن پرداخته‌اند، اشاره خواهیم کرد. ازجمله می‌توان به کتاب‌های زیر اشاره کرد:

فتح الباری، شرح البخاری اثر ابن حجر عسقلانی؛

التحف فی مذاهب السلف اثر شوکانی؛

العقیدة الطحاویة اثر طحاوی حنفی؛

الأذکار اثر نووی؛

منهج السالک الی بیت الله المبجّل فی أعمال المناسک اثر ابی عیاشه؛

مطارق النور تبدّد أوهام الشیعة اثر مال الله؛

نهج البلاغه؛

العواصم من القواصم اثر ابوبکر بن عربی.

فتح الباری

فتح الباری به‌جهت گسترۀ شرح و اکثار در نقل از سایر شروح صحیح بخاری متمایز می‌شود. این ویژگی، فتح الباری را مرجع مهمی قرار داده و در خود ده‌ها روایت و نصوص جای داده که در کمتر منبعی یافت می‌شود. با توجه به شیوع و انتشار آن میان فقها و مؤسسات، بزرگ وهابیان (بن باز) چاپ آن را به عهده گرفت و تصمیم گرفت تا چاپ جدیدی از آن را انجام دهد که از شبهات و اشتباهات -به‌حسب تعبیر وی- خالی باشد. بن باز در مقدمۀ چاپ خود می‌گوید:

«چون چاپ‌های سابق فتح الباری خالی از اشکال نبود، صلاح عمومی را در این دیدم که در مقابله و تصحیح این کتاب تا جای ممکن از نسخه‌های مورد اعتماد بکوشم و در برخی مواضع که نیاز به حاشیه‌نگاری باشد، بر آن حاشیه بزنم. اشتباهاتی از ابن حجر-شارح کتاب- یافتیم که سکوت بر آن‌ها روا نبود و به همین جهت حاشیه‌هایی نگاشتیم که خواننده را به مطلب صحیح رهنمون می‌شود و از اشتباه بر حذر می‌دارد. برادرمان جناب شیخ محب‌الدین خطیب رابر این تصمیم آگاه کردم و از او خواستم تا این چاپ در چاپخانۀ او، چاپخانۀ سلفیه، انجام گیرد. او نیز این فکر را پسندیده و درخواست مرا اجابت کرد و قول داد تا در چاپ این کتاب در ظاهر مناسب آن کوشش نماید».(1)

در اینجا سؤالات زیر مطرح می‌شود:

این اشتباهاتی که بن باز آن را کشف کرده چه بود و چرا آن را برای ما مشخص نکرده است؟

آیا بن باز از حیث منزلت علمی بالاتر از ابن حجر است تا برای او ممکن باشد که ابن حجر را به اشتباه متهم کند؟

یا اینکه این اشتباهات تنها اموری است که با اعتقادات بن باز سازگار نبوده است؟

چرا بن باز محب‌الدین خطیب را برای کار چاپ و نشر این کتاب انتخاب کرد؟

می‌توان از خلال چهرۀ تحریف‌شدۀ کتاب فتح الباری (در این چاپ) جواب این سؤالات را دریافت. این چاپ حتی مقبول سلفیان و پیروان بن باز نیز قرار نگرفته و آنان به جست‌وجوی چاپ‌های کامل دیگر پرداختند.

[در این چاپ] بسیاری از نصوص و شروح مربوط به احادیث مختص صفات خدای سبحان و همچنین نصوص مربوط به توسل و قبور حذف شد، تا جایی که شرح مختص بسیاری از احادیث را در آن نمی‌یابی. محب‌الدین خطیب احادیث را در قالب مجموعه‌های شماره‌گذاری‌شده در هر باب قرار داد


1) . فتح الباری، چاپخانه و کتابخانۀ سلفیۀ قاهره، ج1، ص3.

و زیر هر مجموعه شرح آن را قرار داد، به‌گونه‌ای که خوانندۀ عادی متوجه نمی‌شود که برخی از احادیث آن مجموعه فاقد شرح است.

باید گفت بن باز کسی را جز محب‌الدین خطیب نمی‌توانست بیاید تا به این کار مهم بپردازد؛ چراکه وی از دست عثمانیان گریخته و به مصر آمد تا تعدادزیادی از کتاب‌هایی که ضد شیعه نوشته شده و نیز کتاب‌های ابن تیمیه، ابن قیم و ذهبی، دو شاگرد ابن تیمیه، را به چاپ برساند و دوستی خود را نسبت به دولت وهابی اعلام دارد.(1)

بن باز نیز به کتاب «التحف فی مذاهب السلف» شوکانی حمله کرد؛ چراکه متون زیادی در آن وجود داشت که خوشایند وی نبود. ازاین‌روی به چاپ مجدد آن همت گماشت که شامل حاشیه‌های وی است که نشان از ردّ پا و اثر وهابیت دارد. وی در مقدمۀ خود می‌گوید: «برحسب ریاست اداره‌های تحقیقات علمی، فتوا، دعوت و ارشاد، بر این شدم تا آن را به همراه العقیدة الواسطیة ابن تیمیه چاپ کنم تا فایدۀ آن فراگیر باشد و دانش‌پژوهان و دیگران از این دو رساله بهره گیرند و بر اعتقاد اهل سنت در این خصوص اطلاع یابند. مؤلف در پایان کتاب التحف، سخنی در معیت [خدا] دارد که خوب و صحیح نیست، ازاین‌روی جهت فزونی فایده، مطلب صحیح را در این موضوع تبیین کردم».

کلام شوکانی پیرامون آیات قرآنی زیر بوده است:

<و هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُم> <إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرين> <إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوْا ...>.

شوکانی می‌گوید: «قرآن چنین نازل شده و خدای سبحان با آنان است. ما برای تأویل این آیات همچون دیگران خود را به تکلف نمی‌اندازیم. مقصود آنان از این بودن و معیّت همان علم و معیّت علمی است. این مطلب خود شعبه‌ای از شعبه‌های تأویل است که با مذهب سلف مخالفت دارد».

اما بن باز اندیشۀ تأویل را ردّ کرده و می‌گوید: «خدای سبحان بالای هرچیزی است و علم او در هر مکانی است...».

العقیدة الطحاویة

وهابیان پی بردند که [کتاب] العقیدة الطحاویة، از آن طحاوی حنفی، متولد 321 قمری در میان مسلمانان انتشار گسترده‌ای پیدا کرده است. ازاین‌روی بن باز به حاشیه‌نویسی بر متن آن و نشر آن


1) . از جملۀ این کتاب‌هاست: الخطوط العریضة؛ مؤتمر النجف الذی ادعي فیه إعلان فقهاء الشیعة بأفضلیة ابوبکر و عمر علی الامام علی؛ منهاج الاعتدال ذهبی که تلخیص منهاج السنة ابن تیمیه است و سایر کتاب‌های وهابیان. محب‌الدین خطیب اولین کسی به حساب می‌آید که این کتاب‌ها را در مصر در دهۀ بیستم منتشر کرد.

در میان مسلمانان در قالب کتابچه‌ای کوچک پرداخت. از جملۀ مسائلی که در العقیدة الطحاویة مورد پسند بن باز قرار نگرفت، مسئلۀ عُلُو بود. همچنان‌که تحقیق این مسئله توسط یکی از محققان بزرگ، یعنی احمد شاکر نیز مورد پسند بن باز قرار نگرفت.

بعد از متعرض‌شدن به [کتاب] شرح العقیدة الطحاویة اثر ابن ابی العزّ که در همین اواخر توسط وهابیان چاپ شد، به‌زودی روشن خواهد شد که وهابیان چه جنایاتی در حق میراث مسلمانان انجام دادند.

اعتقاد طحاوی حنفی مذهب با اعتقاد اشعری همراه است، به‌گونه‌ای که فقها و اهل مذاهب به این مطلب اقرار کرده و آن را تلقی به قبول نموده و مدح کرده‌اند. حال چگونه می‌شود وهابیان با اینکه دشمن اشعری و اشاعره هستند، چاپ این کتاب را عهده‌دار شوند؟

جواب این است که: آنان چاپ کتاب را بر عهده نگرفتند، بلکه آن را تحریف کردند تا بدین وسیله مسلمانان را فریب دهند و از لابه‌لای آن، عقاید منحرف و باطل خود را بیان کنند. این مطلب بعد از جست‌وجو در سیرۀ ابن ابی العزّ به‌خوبی روشن می‌شود. ابن ابی العزّ کسی است که به شرح این کتاب پرداخت. وی نه ارتباطی با حنفیان دارد و نه با اشاعره، بلکه او یک حنبلی متعصب است و در شرح خود بر مسائل اعتقادی حمله کرده و آن را به انحراف کشیده و کلماتی دارد که گویا اعتقادات حنبلیان را در مسئلۀ تجسیم و تشبیه تأیید می‌کند. راز عهده‌دارشدن این کتاب و نشان‌دادن شور و هیجان برای چاپ آن از سوی وهابیان، این مطلب است که گفته شد، بلکه شکی نیست که ناشر خود تربیت‌شدۀ وهابیت است و برخی از حاشیه‌های او بر کتاب کار را پیچیده‌تر کرده است.ناشر در مقدمه می‌گوید: «این کتاب ارزشمند در تحقیق، بیان، عمق، فراگیری و التزام به روش حق بی‌نظیر است؛ همان روشی که سلف صالح نیز بر آن مشی می‌کردند. به همین جهت این کتاب مدح و تحسین تعداد زیادی از علما را برانگیخت. تعداد زیادی از آنان نیز به شرح آن پرداختند. بهترین شروح معروف آن همین شرح است که عقیدۀ سلف را به بهترین وجه به نمایش می‌گذارد. مؤلف از ابن تیمیه و شاگرد وی ابن قیم فراوان نقل می‌کند، بدون آنکه به نقل از آنان تصریح داشته باشد. شاید وی برای این کار عذری داشته و آن هم این است که اعتقاد سلف با متعصبان، حشویه و علمای بدسیرت که تأثیر فراوانی بر برخی از حکّام داشتند، سر جنگ داشته تا جایی که برخی از صاحبان این عقیده غالباً در آن ایامی که برخی دوست داشتند کتاب‌های ابن تیمیه را از بین ببرند، به آن عقیده تظاهر نمی‌کردند. به گمان من این محنت و دشمنی با عقیدۀ سلف صالح، در پس اسم مؤلف این شرح مبارک و اسم ابن

تیمیه و ابن قیم پنهان شده بود».

از سخن ناشر بوی گمراه‌سازی و تحریف به مشام می‌رسد. گمراه‌کردن مسلمانان با این وصف که سخن شارح به نمایندگی از عقیدۀ سلف صالح ایفای نقش می‌کند. او درمورد مدح این عقیده توسط علما دست به تحریف زده است؛ چراکه علما با اینکه این عقیده را مدح نموده‌اند، اما شرح ابن ابی العزّ را مدح نکرده‌اند. این مطلب تحریف‌شده از خلال تحریف کلام سبکی که توسط ناشر در حاشیه آورده شده، واضح می‌گردد.

ناشر در حاشیه، این سخن را به سبکی نسبت داده است: «این مذاهب چهارگانه در عقاید یکسان هستند، جز کسانی که به اهل اعتزال و تجسیم ملحق می‌شوند. اگر از این گروه صرف‌نظر کنیم، اکثر این مذاهب بر حق بوده و بر عقیدۀ ابی جعفر طحاوی اقرار دارند؛ عقیده‌ای که علمای گذشته و کنونی آن را قبول دارند».

اما هنگامی که به سخن سبکی مراجعه می‌کنیم، سخن وی را این‌گونه می‌یابیم:

«حنفیان، شافعیان، مالکیان و فضلای حنبلیان الحمدلله در عقاید یک دست هستند و همه عقیدۀ اهل سنت و جماعت را قبول دارند. به طریقت شیخ اهل سنت ابوالحسن اشعری معتقدند و جز عده‌ای جنجال‌برانگیز از حنفیه و شافعیه که به اهل اعتزال و عده‌ای از حنبلیان که به اهل تجسیم گراییدند، هیچ‌یک از آنان از این طریقت منحرف نشدند. خداوند مالکیان را [از انحراف در عقیده] مبرّا داشته و ما هیچ مالکی مذهب ندیدیم، مگر آنکه بر عقیدۀ اشعری بود. خلاصه آنکه عقیدۀ اشعری همان چیزی است که عقیدۀ ابوجعفر طحاوی متضمن آن است و این عقیده را علمای مذهب تلقی به قبول کرده و به‌عنوان عقیده آن را پسندیده‌اند».(1)

چنان‌که پیداست، تفاوت بسیاری وجود دارد میان سخن سبکی و آنچه این ناشر وهابی به او نسبت داده است. این ناشر کلام سبکی را تحریف کرده تا در خدمت عقیدۀ خود باشد و به‌وسیلۀ آن دفع شبهه نماید. از مقدمۀ ناشر روشن می‌شود که شارح از سخنان و دیدگاه‌های ابن تیمیه و ابن قیّم بهره گرفته است. حال سؤال این است که چگونه می‌شود که شارح حنفی مذهب و اشعری مسلک، در شرح خود از سخنان ابن تیمیه و ابن قیم استفاده می‌کند و حال آنکه این دو دشمنان سرسخت اشعری و اشاعره هستند؟! چگونه می‌شود عقیده‌ای که این‌چنین تلقی به قبول شده و مدح و تمجید علما را به همراه دارد، متکی بر سخن ابن تیمیه و ابن قیم باشد، درحالی‌که این دو از سوی علما و حکّام مجرم شناخته


1) . نک: رسالۀ معید النعم و مبید النقم. قریب به این مضمون است آنچه در طبقات الشافعیة، ج3، ص377-378 آمده است.

شده و کتاب‌های آن دو ممنوع بود و باید از بین برده می‌شد؟! چرا باید شارح اسم آن دو و حتی اسم خود را پنهان کند؟!

آیا اگر شارح واقعاً و به‌حق عقیدۀ سلف را بازگو می‌کرد و نقش خود را در بیان آن به بهترین وجه ممکن ایفا می‌کرد -همان‌گونه که ناشر وهابی می‌گوید- بازهم مجبور به چنین کاری بود و از سوی علما و حکّام با چنین بی‌مهری و دشمنی مواجه می‌شد؟!

ناشر واقعه‌ای را نقل می‌کند که در سال 784ق برای ابن ابی العز در دمشق رخ داد. هنگامی که قصیدۀ ادیب علی بن ایبک صفدی را که در مدح پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود مورد انتقاد قرار داد و اموری همچون توسل به پیامبر، عصمت او و دیگر موارد را انکار نموده و باعث شد علما و قضات بر ضد او قیام کنند و خواهان تعزیر او باشند. [در این هنگام] نوشته‌ای به خط ابن ابی العز را آوردند که در آن نوشته شده بود: این سخن که رسول خدا مرا کافی است [صحیح نیست]، چون این سخن تنها درمورد خدا به کار می‌رود. و درمورد: برای من شفاعت کن، [می‌گوید] از پیامبر شفاعت خواسته نمی‌شود. و در مورد: به تو متوسل می‌شوم، می‌گوید: به او توسل نمی‌شود. و اینکه گفته است: [پیامبر] از لغزش‌ها معصوم است، می‌گوید: به‌جز لغزش عتاب و سرزنش. و اینکه می‌گوید: ای بهترین مخلوق خدا، می‌گوید: آنچه رجحان دارد، برتری فرشتگان است [نه پیامبر]. سپس از او درمورد این نوشته سؤال شد و او نیز بدان اعتراف کرده و سپس می‌گوید: من از این [اعتقاد] بازگشتم».(1)

ناشر برای حمایت از این چاپ سخنان متعددی از فقهای وهابیت و در رأس آن‌ها بن باز، آلبانی، عبدالرزاق عفیفی و دیگران آورده و سپس چنین اعتراف می‌کند: «در این چاپ در خصوص نسبت شرح به ابن ابی العز جزم و یقین ندارم؛ اما به استادم آلبانی در مغرب رسالۀ مصوری از یک نسخۀ خطی هدیه شده که در ذیل عنوان آن آمده که مؤلف شرح طحاوی ابن ابی العز حنفی است».

ناشر سخن آلبانی را در مقدمۀ خود بر شرح العقیدة الطحاویة نقل می‌کند که می‌گوید: «عقیدۀ ابوجعفر طحاوی حنفی همان عقیدۀ اهل سنت وجماعت است که از سوی علمای دین بر [وجوب] تبعیت از آن اجماع‌نظر وجود دارد؛ چراکه این عقیده مورد اعتماد علمای این دین در قرون متعدد بوده است، از جملۀ این علما می‌توان به ابوحنیفه نعمان، مالک، شافعی، احمد بن حنبل و اکثر پیروان او اشاره کرد. همچنین این عقیده همان عقیدۀ پیشوا ابوالحسن اشعری است. کسی از این عقیده منحرف نشده، مگر کسی که نوعی از اعتزال، جهمی‌گری و نصب دشمنی بر اهل سنت در دلش اشراب شده باشد. خداوند


1) . برای تفاصیل این واقعه نک: أنباء الغمر، ج1، ص258، ج2، ص75؛ الضوء اللامع فی أعیان القرن التاسع، ج5، ص665؛ النجوم الزاهرة، ج6، ص138.

بر من منت نهاد و شرح العقیدة الطحاویة اثر علامه ابن ابی العز حنفی را بعد از دستیابی بر نسخه‌ای ارزشمند، برای من فراهم نمود».

این سخن اعتراف صریحی از سوی آلبانی است مبنی بر اینکه متن العقیدة الطحاویة نقش نمایندۀ عقیدۀ اهل سنت و اجماع علمای امت را ایفا می‌کند و موافق با عقیدۀ اشعری است. اما حاشیه‌نگاری‌های وی و تخریج احادیثی که شارح آن را بیان کرده، نوعی تناقض و تیره‌وتارکردن حقیقت این احادیث به حساب می‌آید؛ چراکه این احادیث به تجسیم و تشبیه می‌انجامند، علاوه بر اینکه سخنان شارح با عقیدۀ اشعری در تضاد است.

الأذکار

وهابیان به کتاب الأذکار نووی نیز هجمه کرده و فصل پایانی آن را با عنوان فصلی در زیارت قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اذکار آن تا عنوان «فصلی در زیارت مسجد رسول خدا...» تحریف نموده‌اند. طبیعتاً کلام نبوی را در این فصل به این دلیل از قلمِ حذف نینداخته‌اندکه موجب توجه هر حاجی به زیارت قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌شود و آن را از مهم‌ترین عوامل تقرب و برترین خواسته‌ها می‌داند.

منهج السالک

رسالۀ «منهج السالک الی بیت الله الحرام» موجب پریشانی فراوان وهابیان شده و آنان را مفتضح ساخته است؛ چراکه مؤلف آن از پیروان مذهب حنبلیاست؛ همان مذهبی که وهابیان ادعای تمسک به آن را دارند. وهابیان به تغییر اسم این رساله پرداختند تا امر را بر مسلمانان مشتبه سازند و نام آن را به «تنبیه زائر المدینة علی الممنوع و المشروع فی الزیارة» تغییر دادند.

وهابی محقق در مقدمۀ خود می‌گوید: «اشاره کردم که آنچه مؤلف در خاتمۀ کتاب در خصوص زیارت قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورده، با اجماع علمای سلف سازگار نیست؛ پس اشتباهاتی که در استناد به ادلۀ واهی ذکر کرده بود را تصحیح نمودم».

قبلاً بیان کردیم که اجماع علمای سلف بر این بود که زیارت قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مشروع بوده و این زیارت هیچ منعی ندارد و حرام نیست؛ برخلاف وهابیان که به تحریم آن قائل هستند. این مطلب حاکی از آن است که نسبت‌دادن تحریم زیارت قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به سلف از دروغ‌پردازی‌های وهابیت است.

مقصود آن وهابی از ادلۀ واهی روایات زیر است:

هرکس حج بگذارد و مرا زیارت نکند، به من جفا کرده است.
هرکس حج بگذارد و قبر مرا زیارت کند، گویا مرا در زمان زندگانی‌ام زیارت کرده است.

و همچنین مقصود وی از ادلۀ واهی این است که مؤلف نیکو دانستن لمس منبر به نیت تبرک و تقرب از سوی ابن حنبل را گزارش کرده و این سخن را از وی نقل می‌کند: «لمس قبر به قصد تبرک و تقرب اشکالی ندارد».

حال آنکه این وهابی همۀ این‌ها را ادلۀ واهی خوانده و اگر چنین نمی‌کرد، مذهب و عقیده‌اش ضایع می‌شد و از چشم‌ها می‌افتاد.

مطارق النور

یک وهابی پاکستانی سخنان ابن تیمیه در ردّ علامه حلی را از کتاب منهاج السنة استخراج کرده و گفت‌وگویی ساختگی میان آن دو برقرار کرده و آن را«مطارق النور تُبدّد أوهام الشیعة»(1)

نام نهاده است. طبیعتاً پیروز این مناظره ابن تیمیه است؛ اما علامه حلی تقریباً هیچ جوابی نمی‌دهد و در بسیاری از مواقع به سکوت پناه می‌برد. اما مشکل این است که صانع این مناظرۀ ساختگی باهوش نبوده و سخنان ابن تیمیه را تقطیع کرده، اما آن‌ها را به‌خوبی مرتب ننموده و آن را با ادله پیشتیبانی نکرده است و همین امر باعث می‌شود تا خواننده در آن تشکیک کند.

از حیث تاریخی ثابت است که علامه حسن بن مطهر حلی هرچند با ابن تیمیه معاصر بوده، با او ملاقات نداشته است. ابن تیمیه خود در مقدمۀ منهاج السنة با قطعیت بیان می‌کند که ردیّۀ او بر علامه حلی به‌صورت غیرحضوری و غیابی بوده است؛ چنان‌که می‌گوید: «گروهی از اهل سنت و جماعت کتابی برایم آوردند که آن را یکی از بزرگان رافضیان در عصر ما تألیف کرده و همۀ تلاش خود را مبذول داشته تا هرکس از والیان امور و سایر مردم اهل جاهلیت را که ممکن است، به مذهب رافضیان امامی دعوت کند. کسی که این کتاب را برایم آورد، چنین گفته که این کتاب از جملۀ بزرگ‌ترین وسیله‌های تقریر و تثبیت مذاهب آنان است و از من خواسته‌اند تا بطلان و گمراهی آنچه در این کتاب آمده را تبیین نمایم».

از سخن ابن تیمیه برای ما آشکار می‌شود که این مناظره ساختگی، ساخته‌وپرداختۀ خیال این وهابی است که البته به‌خوبی از پس آن برنیامده و نتوانسته ایراد‌های آن را بپوشاند و درنتیجه کاری سست و واهی از آب درآمده و حجتی علیه خود او و وهابیان گردیده است.(2)


1) . چاپ قاهره، سال 1978م. به‌صورت مفصل در کتاب خود «المناظرات بین فقهاء الشیعة و فقهاء السنة» متعرض آن شده‌ایم.

2) . برای اطلاع بیشتر از مناقشه در این کتاب منتشرشدۀ وهابیان به کتاب ما «المناظرات بین فقهاء الشیعة و فقهاء السنة» مراجعه شود.

مناظره رافضی

وهابیان اخیراً کتابی با عنوان «مناظرۀ جعفر بن محمد الصادق مع الرافضی ... فی التفضیل بین أبی بکر و علی» منتشر کرده‌اند. این کتاب نیز مانند کتاب سابق است. در آن امام صادق (علیه السلام) همچون یک فقیه اهل سنت از شیخین دفاع کرده و از اینجا و آنجا دلیل می‌آورد تا برتری آن دو را بر امام علی (علیه السلام) ثابت کند. ادله‌ای هم که بیان می‌کند، همان ادلۀ همیشگی اهل سنت است که دائماً در اثبات برتری شیخین بر امام علی (علیه السلام) بر آن ادله تکیه می‌کنند. از سویی رافضی که در مقابل او قرار دارد، ادلۀ ضعیفی به همراه داشته و همواره تسلیم می‌شود.

در این مناظرۀ دروغین بسیاری از وجوه اشکال مشاهده می‌شود که خود حاکی از جعل این مناظره از سوی یکی از دشمنان گذشتۀ شیعه است. امثال این کتاب‌ها به هدف زمین‌زدن شیعه به‌وسیلۀ امام صادق (علیه السلام) نوشته شده‌اند. محقق وهابی در این کتاب روایتی منسوب به امام صادق (علیه السلام) را می‌آورد که ذهبی آن را در تاریخ خود از سالم بن ابی حفصه نقل کرده است: «از ابوجعفر [امام باقر (علیه السلام)] و فرزندش درمورد ابوبکر و عمر سؤال کردم. ایشان فرمود: ای سالم! ولایت آن دو را بپذیر و از دشمنان آن دو بیزاری بجوی؛ چراکه آن دو، دو امام هدایتگر بودند...».

این محقق وهابی بعد از ذکر این روایت، کلام ذهبی را می‌آورد که می‌گوید: «سند این روایت صحیح است و این روایت موضع اهل بیت مطهر را نسبت به خلفای راشدین مشخص می‌کند و هرچه از اقوال دیگر که مخالف این روایت است و به آن‌ها نسبت داده می‌شود، صرف افترا بر آنان است».

سپس این کلام ذهبی را ذکر می‌کند که می‌گوید: «این روایت هم از جهت اسناد و هم از جهت متن رافضیان را محکوم می‌کند؛ چراکه آنان راویان این روایت هستند و این سخن، سخن امام پنجم و ششم آنان است. این روایت اصل بزرگی از اصول شیعه که نسبت به دو وزیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و نیز سایرصحابه معتقدند را منهدم می‌سازد».

نهج البلاغه

وهابیان همواره درمورد کتاب نهج البلاغه تشکیک کرده و آن را منسوب به امام علی (علیه السلام) و از مجعولات سید رضی; می‌دانند. راز این تشکیک در فراوانی روایاتی است که در خصوص صحابه و سایر نصوصی است که در این کتاب آمده و اعتقادات آن را مورد هدف قرار می‌دهد. اما چون این کتاب در بین مسلمانان انتشار گسترده‌ای دارد، وهابیان به‌ناچار آن را از نو تحقیق و چاپ کرده و بسیاری از نصوصی که محقق آن را

ضعیف تلقی کرده را حذف نموده‌اند. حال که آنان سخن از صحیح و ضعیف را پیش کشیده‌اند، خود به این معنی است که آنان به اصل نهج البلاغه به‌عنوان کتابی که جامع خطبه‌ها و سخنان امام علی (علیه السلام) است، اعتراف دارند که این مطلب از تناقضات وهابیت است که از دروغ‌پردازی‌های آنان پرده برمی‌دارد؛ چراکه آنان بعد از تشکیک در اصل کتاب، به آن اعتراف کرده و آن را تصحیح کرده‌اند. طبیعتاً این تصحیح برای خدمت به بنیان‌ها و اعتقادات آن انجام شده، نه به‌عنوان روشی علمی. از جملۀ مطالبی که از نهج البلاغه حذف شده، خطبۀ شقشقیه است که امام (علیه السلام) در آن متعرض خلفای سه‌گانه، ابوبکر، عمر و عثمان شده است. همچنین خطبه‌ای که به اصحاب جنگ جمل مربوط می‌شود نیز از نهج البلاغه حذف شده است.(1)

العواصم من القواصم

چاپ کامل کتاب العواصم من القواصم اثر ابوبکر بن عربی (ت543ق) به 400 صفحه می‌رسید. ابن عربی در بیش از نصف حجم کتاب به مناقشه در بسیاری از مسائل کلامی، فلسفی و عرفانی و به ردّ پیروان آن مسائل پرداختهاست.

فصل اول یا موقف اول -چنان‌که مؤلف چنین نام نهاده- شامل این عنوان است: در بیان دیدگاه کسانی که حقایق محسوس را انکار می‌کنند؛

فصل دوم، پیرامون عرفان و معرفت، مملو از ادله و بیان که بر عبد افاضه می‌شود؛

فصل سوم، در دیدگاه گروهی که می‌گویند غیر از معلوم حسی، معلوم دیگری وجود ندارد؛

فصل چهارم -که طولانی‌ترین فصل کتاب است- در این دیدگاه که علم جز از معصوم، از کس دیگری گرفته نمی‌شود و ردّ این گروه.

دو عنوان نیز با عنوان «عاصمة؛ مصونیت‌بخش» که یکی با عنوان: در نصوص شرع چیزی وجود ندارد که با عقل مخالف باشد و دیگری با عنوان: در بیان آنچه ظاهراً با عقل مخالف است، قرار داد.

ابن عربی در کتاب خود فصلی قرار داده و در آن به ردّ أبویعلی حنبلی پرداخته است؛ چراکه وی در کتاب «ابطال التأویلات» قائل به تجسیم است و به همین جهت و سایر موضوعاتی که با این امور ارتباط دارد، ابن عربی او را تکفیر کرده است.

بخش دوم کتاب بر اختلافات صحابه و حوادثی که میان آن‌ها رخ داده تمرکز دارد. ابن عربی با روش‌هایی که با عقل، منطق و حرکت تاریخ مخالفت دارد، به توجیه این اختلافات پرداخته و بیان


1) . نک: نهج البلاغه، چاپ قطر، تحقیق: عبدالسلام هارون. تقریباً نصف نهج البلاغه را حذف کرده‌اند.

داشته که مخالفت با این توجیهات کمرشکن و گردن‌نهادن به آن‌ها مصونیت‌بخش است.

این بخش را محب‌الدین خطیب از این کتاب حذف کرده و به تحقیق و چاپ آن برای اولین‌بار در سال 1371ق در مصر اقدام کرده و آن را «العواصم من القواصم فی تحقیق مواقف الصحابة بعد وفاة النبی» نام نهاد. وهابیان این کتاب را دریافت کرده و عده‌ای از نماد‌های وهابیت بر آن تعلیقه زده و بر پیچیدگی کار و تندی آن بیش از پیش افزودند، سپس آن را چاپ کرده و میانمسلمانان در هر مکان و به چند زبان منتشر کردند تا از جملۀ مهم‌ترین منابعی باشد که در مواجهه با شیعه و کسانی که به صحابه اعتراض می‌کنند، بر آن تکیه می‌شود.

کتاب «العواصم من القواصم» توسط شیخ عبد الحمید بن بادیس در سال 1347ق در دو جلد و از روی نسخۀ خطی مسجد جامعه زیتونه [تونس] چاپ شده بود. اما ابن خطیب بخشی از جلد دوم (از صفحه 98 تا 193) را برگزیده و آن را صرفاً با اعتماد بر این نسخه و بدون توجه به سایر نسخه‌ها چاپ کرد.(1)

وهابیان اخیراً به تحقیق بسیاری از کتاب‌های میراث اسلامی و تجدید چاپ آن پرداختند؛ البته بعد از حذف عباراتی که وهن صحابی تلقی می‌شد یا مقام اهل بیت (علیهم السلام) را بالا می‌برد. از جملۀ مطالبی که حذف آن از این کتاب‌ها صورت گرفت، عبارت «علیه‌السلام» بود که معمولاً بعد از نام امام علی (علیه السلام)، فاطمه زهرا8، حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) نوشته می‌شد.(2)

وهابیان همچنین به تحقیق بسیاری از کتاب‌های ابن تیمیه و رساله‌های محمد بن عبدالوهاب پرداخته و آن‌ها را با ذکر اسانید و اصلاح عیب و ایراد‌ها باز نشر نمودند.(3)

دروغ‌پردازی‌های وهابیان بر کتاب‌های تاریخ همچنان ادامه داشت و مسلمانان را در آن کتاب‌ها به تشکیک واداشتند، اما در کتاب ابن کثیر دست نبردند؛ چراکه با روش و اعتقادات آنان هماهنگ بود. از جملۀ کتاب‌های تاریخی که در آن تشکیک نمودند، می‌توان به کتاب‌های زیر اشاره کرد:

تاریخ طبری؛- مروج الذهب مسعودی؛

تاریخ یعقوبی؛

الفتوح ابن اعثم.


1) . نک: مقدمۀ چاپ مصری. این کتاب بعد از این به‌صورت کامل در دو جلد توسط دکتر عمار طالبی استاد دانشگاه الجزائر چاپ شد.

2) . این عبارت در میان کتب میراث اسلامی همچون چاپ‌های قدیمی صحیح بخاری و شرح آن فتح الباری، همچنین صحیح مسلم و شرح آن اثر نووی و نیز کتاب‌های تاریخ و دیگر کتاب‌ها شایع بود.

3) . در رأس این کتاب‌ها منهاج السنة ابن تیمیه قرار دارد که تحقیق و چاپ آن در 8 جلد صورت گرفت است.

دروغ‌پردازی‌های وهابیان بر شیعه

اشاره

شیعه برای حنبلیان متقدم به‌عنوان نوعی معضل تلقی می‌شد. امروزه نیز همچنان شیعه برای وهابیان معضل و گذرگاه سختی است که در سر راه آنان قرار گرفته است. هرچند وهابیان خود را بر اهل سنت تحمیل کرده و در مؤسسات آنان رخنه کرده و بسیاری از نماد‌های آنان را جذب کرده و قطب خود قرار دادند و صدای آنان بلندترین صدا در میان محافل اهل سنت گردید، اما صدای شیعه نیز اوج گرفت و ستارۀ شیعه بعد از انقلاب اسلامی در ایران بالا آمد. انقلاب اسلامی تهدید بزرگی برای وهابیان به حساب آمد و آنان را برانگیخت تا با تمام توان و امکانات در جهت تخریب شیعه و تحریک مسلمانان علیه آنان در هر مکانی کار کنند.

زبانی که وهابیان در برابر شیعه از آن بهره می‌گیرند، زبان و ادبیات قدیمی است که به دیدگاه‌های حنبلیان و ابن تیمیه متکی است؛ یعنی وهابیان باشیعه در عصر حاضر با عقل گذشته مواجه می‌شوند. از همین روی این جنگ آنان نتیجۀ مورد توجهی نداده، بلکه پرتو نور بیشتری بر چهرۀ شیعه افکنده که امروزه می‌بینیم جوانان سنی پشت سر هم به تشیع می‌گرایند و اعلام تشیع آنان خود دلیل بر این مدعاست.

وهابیان برخلاف بلندی صدایشان، جز ناقلان کلام ابن تیمیه نبوده و جز نماینده چیزی از واقعیت اسلام نیستند. آنان در تحریک اغلب مسلمانان به دست‌برداشتن از زیارت زیارتگاه‌ها، مراسم و جشن و توسل به آنان شکست خوردند. این شکست بزرگ و سریع الانتشاری برای آنان رقم زد؛ چراکه مسئلۀ زیارت و جشن و توسل مهم‌ترین مسائل وهابیان بود که پیشوای آنان محمد بن عبدالوهاب به مقابله با آن پرداخت.

هجمه بر شیعه از سوی وهابیان در ده‌ها کتاب منتشرشده خودنمایی کرد که البته تلاش قابل‌توجهی در آن‌ها دیده نمی‌شود، بلکه دقیقاً همان مطالب کتاب‌های حنبلیان قدیم، کتاب‌های ابن تیمیه و برخی از کتاب‌های دشمنان معاصر شیعه را بازگو کرده‌اند. حتی همۀ سخنانی که در سخنرانی‌ها و شبکه‌های ماهواره‌ای خود بیان می‌کنند، از این کتاب‌ها برگرفته شده است. این مطلب اگر بر چیزی دلالت داشته باشد، آن مطلب بیچارگی وهابیان، کم‌عقلی آنان و قاصربودن زبان آنان در مواجهه با شیعه است. نمی‌توان گفت جنگ وهابیان بر ضد شیعه و نشر اکاذیب درمورد شیعه، تنها در دایرۀ مذهبی‌گری منحصر می‌شود، بلکه جنگ آنان وجه دیگری نیز دارد و آن وجه امنیتی و سیاسی است که اکنون مجال سخن‌گفتن از آن نیست.

حق این است که وهابیان -از زمان ظهور و بروزشان در جزیرة العرب- صرفاً ابزاری بودند برای

بیگانگانی که در کمین اسلام و مسلمانان هستند. بیگانگان که آنان را سابقاً نیز در براندازی دولت عثمانی، تفرقه‌افکنی میان مسلمانان و ایجاد اختلاف و درگیری میان آن‌ها و بازی در افغانستان به کار گرفتند، هم اکنون نیز آنان را در بازی تروریسم جهانی و ازبین‌بردن آرامش بسیاری از دولت‌ها و سپس بر ضد ایران و شیعه به خدمت خود گرفته‌اند.

آنچه بعداً در این باب به آن خواهیم پرداخت، فراوانی اتهامات، افترائات و شبهاتی است که آن را در لابه‌لای این کتاب‌ها برمی‌انگیزند و این مطلب خود تأیید می‌کند که وهابیان در بحران بزرگی به سر می‌برند؛ چراکه از سوی شیعه احساس خطر می‌کنند. این مطلب از سویی نیز راستی سخن ما را تأیید می‌کند. می‌توان مسائلی که کتاب‌های وهابیان پیرامون آن تمرکز کرده را در امور زیر منحصر نمود:

ابن سبأ؛

تحریف قرآن؛

دشنام به صحابه؛

وصایت، تقیه، رجعت، عصمت و غیبت؛

شیعه و تاتار؛

شیعه و صلیبیان.

ابن سبأ

در یکی از آثار منتشرشدۀ وهابیان با عنوان «توضیح النبأ عن مؤسّس الشیعة عبدالله بن سبأ» نویسندۀ یمنی آن خود را به سختی انداخته تا وجود عبدالله بن سبأ را از طریق منابع شیعه و سنّی اثبات کند. هدف او از این کار محکوم‌کردن شیعه و ایجاد ارتباط بین شیعه و سخن عبدالله بن سبأ است و هرگاه این مطلب -به تصور وی- ثابت گردد، یهودی‌بودن تشیع تأیید خواهد شد.

اما روشن است که این رفیق ما همچون دیگر وهابیان، فاقد ابزار و روش‌های تحقیق و بحث علمی و فاقد روش برای گردآوری نتیجه از منابع است.

با چشم‌پوشی از دیدگاه برخی که عبدالله بن سبأ را شخصیتی خیالی دانسته‌اند، اینجا سخن از وجود و عدم او مطرح نیست، بلکه بحث از سخن اوست. حال سؤال این است که سخن عبدالله بن سبأ چیست؟ آیا شیعه نیز همان را می‌گوید یا نه؟ جواب این است که مصادر تاریخی و اعتقادی سخنان زیادی به او نسبتداده، اما آنچه مقصود ماست مطلبی است که ابن تیمیه (مرجع وهابیت) در شأن او گفته است.

ابن تیمیه می‌گوید: «ظهور و پدیدارشدن بدعت‌ها به‌حسب دوری از عصر نبوی شکل می‌گرفت. هنگامی که بعد از کشته‌شدن عثمان تفرقه ایجاد شد، بدعت حروریه (خوارج) پدید آمد. شیعه از میان سه گروه غالی، به مجازات خوارج مبادرت کرده و علی آن‌ها را با آتش سوزاند. مُفضّله نیز آنان را 80 ضربه شلّاق زد. [علی (علیه السلام)] سَبَئیّه را تهدید نموده و از آنان خواست تا عبدالله بن سبأ با کشته‌شدن یا امر دیگری مجازات گردد؛ اما وی از دست او فرار کرد».(1)

از سخن ابن تیمیه برمی‌آید که سبئیّه گروه سوم غلات هستند که نه قائل به الوهیت امام علی (علیه السلام) بودند و نه برتری او [بر خلفای سه‌گانه]. حال سؤال این است که اگر سبئیّه علی (علیه السلام) را خدا نمی‌دانست و او را برتری نمی‌داد، پس چه گفته بود که امام علی (علیه السلام) -به‌حسب سخن ابن تیمیه- آنان را تهدید کرد و از آنان خواست تا عبدالله بن سبأ با کشته‌شدن یا امر دیگری مجازات گردد؟

بلکه صحیح آن است که آنان امامت ایشان را قبول داشتند، همان اندیشۀ باقی که درمورد امام علی (علیه السلام) به شیعه نسبت داده می‌شود.

سؤال این است که آیا قول به امامت غلو در دین است؟ جواب آنکه طبیعتاً نزد حنبلیان و وهابیان غلو در دین است؛ اما امامت نزد شیعه بر ادله‌ای از کتاب و سنت استوار است و مادامی که دلیل دارد، از دایرۀ بدعت‌گذاری و غلو خارج است. اما این سخن، حنبلیان معاصر وهابی را که به روایات و سخنان شخصیت‌ها متعبد هستند، راضی نمی‌کند.

ابن تیمیه می‌گوید: «اهل علم چنین گفته‌اند که مبدأ رفض از عبدالله بن سبأ زندیق بود. او اظهار اسلام کرد، اما در باطن یهودی و خواهان فساد ونابودی اسلام بود؛ همچنان‌که پولس مسیحی چنین کرد. پولس نیز یک یهودی بود و می‌خواست دین مسیحیان را به فساد و نابودی بکشاند».(2)

از این سخن چنین بر می‌آید که عبدالله بن سبأ بیان‌گذار رفض بود و می‌کوشید تا اسلام را به نابودی بکشد؛ همان کاری که پولس نسبت به مسیحیت انجام داد.

مقصود از رفض نزد اهل سنت و ابن تیمیه تقدیس امام علی (علیه السلام) و قول به امامت ایشان است؛ همان سخنی که شیعه بدان معتقد است. بنابراین اسم رافضیان را بر شیعه اطلاق کرده‌اند. منابع تاریخی و اعتقادی اجماع دارند که نام‌گذاری شیعه به رافضیان با زید بن علی بن حسین (علیهم السلام) ارتباط دارد؛ چراکه شیعه به‌سبب دیدگاه زید راجع‌به ولایت‌پذیری ابوبکر و عمر، از وی سرپیچی کردند.


1) . مجموع الفتاوی، ج20، ص301.

2) . مجموع الفتاوی، ج28، ص468 و ما بعد آن.

زبیری در خصوص زید می‌گوید: «شیعه به او ملحق شد و از او خواستند تا با آنان برگردد، او نیز پذیرفت، به غیر از عده‌ای از آنان، بقیه از پیرامون وی متفرق شدند و باقی‌ماندگان زیدیه نام گرفتند و آنان که از پیرامون او متفرق شدند، رافضی نام گرفتند. چنین می‌پندارند که آنان از زید درمورد ابوبکر و عمر پرسیدند و او ولایت آن دو را پذیرفت، ازاین‌رو رافضیان او را رفض نموده و قبول نکردند».(1)

در خصوص این سخنِ ابن تیمیه چند نکته وجود دارد:

اول، از این روایت برمی‌آید که شیعه قبل از زید وجود داشته و موضع ثابتی نسبت به ابوبکر و عمر داشته است؛

دوم، هیچ توجیه منطقی برای این درخواست پیروان زید از وی وجود ندارد؛

سوم، عبدالله بن سبأ [در صورتی که وجود خارجی داشته باشد]، بیش ازیک قرن قبل از زید بوده است و این بدین معنی است که رافضیان یک قرن بعد از عبدالله بن سبأ پدید آمدند؛ پس هیچ توجیهی برای ارتباط عبدالله بن سبأ با آنان وجود ندارد؛

چهارم، روایت مذکور تأکید دارد که مسئله به ابوبکر و عمر مرتبط می‌شود، نه به اصول دین.

ابن سکیت می‌گوید: «رفض مصدر رفضت الشیء أرفضته، به‌معنای ترکته است. اصمعی می‌گوید: از همین روی رافضیان را رافضی نامیده‌اند؛ چراکه آنان زید را ترک کردند».(2)

ابن کثیر در خصوص ماجرای زید بن علی می‌گوید: «به همین جهت رافضی نامیده شدند و پیروان دیدگاه او زیدی نامیده شدند. اکثریت آنان در کوفه رافضی و در مکه تا امروز زیدی هستند. در مذهب آنان حقی وجود دارد و آن هم تعدیل و توثیق شیخین است و نیز باطلی وجود دارد و آن نیز اعتقاد به مقدم‌بودن علی بر آن دو است. اما با توجه به صحیح‌ترین دیدگاه موجود از میان دو دیدگاه ثابت اهل سنت و نیز آثار و روایات صحیح ثابت از صحابه، علی بر آن دو و حتی بر عثمان مقدم نیست».(3)

احمد بن حنبل این سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را نقل می‌کند که فرمود: «در آخرالزمان گروهی خواهند بود که رافضی لقب می‌گیرند. اسلام را قبول نکرده و به دور می‌افکنند. پس آنان را بکشید که آنان مشرک هستند».(4)


1) . نک: نسب قریش، ج2، ص61، اثر مصعب زبیری متوفای 236ق.

2) . نک: ترتیب اصلاح المنطق، ج1، ص176؛ همچنین نک: مقالات الإسلامیین اثر اشعری و سایر کتب فرق، ملل و نحل.

3) . نک: البدایة و النهایة، ج9، حوادث سال 121ق.

4) . نک: فضائل الصحابة، ج1، ص417؛ المسند، ج1، ص103؛ تاریخ بخاری، ج1، ص279؛ در کتاب السنة احمد بن حنبل آمده است که این حدیث ضعیف است.

در روایت دیگری آمده است: «در آخرالزمان گروهی خواهند بود که رافضی لقب می‌گیرند. اسلام را قبول نکرده و آن را دور می‌افکنند. پس آنان را بکشیدکه آنان مشرک هستند. عرض کردم: ای رسول خدا! علامت آنان چیست؟ فرمود: درمورد تو چیزهایی می‌گویند که تو واجد آن نیستی و بر اصحاب من عیب گرفته و آنان را دشنام می‌دهند».

در روایت سومی آمده: «در آخرالزمان گروهی خواهند بود که رافضی لقب می‌گیرند. اسلام را قبول نکرده و به دور می‌افکنند. پس آنان را بکشید که آنان مشرک هستند. در هیچ نماز جمعه و جماعتی شرکت نمی‌کنند و بر سلف عیب می‌گیرند».(1)

تناقض میان این سه روایت به‌روشنی مشهود است [و باید پرسید] از چه زمانی کلمۀ سلف بر زبان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جاری شد؟! آنچه این تناقض را تأیید می‌کند، روایتی است که رفیق یمنی ما آن را بیان می‌کند: «ای علی! در آخرالزمان گروهی خواهند بود و لقبی دارند که با آن شناخته می‌شوند. به آنان رافضی گفته می‌شود. اگر آنان را درک کردی بُکش. خدا آنان را بکشد که آنان مشرک هستند».

این روایت نه‌تنها با روایات سابق تناقض دارد، بلکه آن‌ها را از ریشه نابود می‌کند؛ چراکه این روایت نشان می‌دهد که علی (علیه السلام) با رافضیان درگیر می‌شود. این بدین معناست که آن‌ها پیروان ایشان نیستند. حال در تاریخ چنین معروف است که علی (علیه السلام) با عایشه، زبیر، طلحه، معاویه و دیگر صحابه به جنگ پرداخت. حال آیا این بدین معناست که آنان همان رافضیانی هستند که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن‌ها اشاره دارد؟

عجیب آنکه مؤلف می‌خواهد با این روایت، شیعیان را به‌وسیلۀ امام علی (علیه السلام) مورد هدف قرار دهد! صاحب این کتاب اعتراف کرده که داستان عبدالله بن سبأ از طریق سیف بن عمر روایت شده است. این شخص نزد علمای رجال به جعل و دروغ متهم است؛ اما گویا مؤلف می‌خواهد این اتهام را با این بیان که:«صحیح این است که او متروک است» نفی کند. اما باید دانست روایت وی از عبدالله بن سبأ، شهرت بسیاری در حد استفاضه یافته است.

همچنین کلام ابن حجر عسقلانی را درمورد وی نقل می‌کند که می‌گوید: «وی ضعیف الحدیث است؛ اما در تاریخ یکی از پایه‌ها و بنیان‌ها به شمار می‌رود». این سخن ابن حجر به‌عنوان حجت بر شیعه نیست، بلکه این مطلب اشاره به پوچ‌بودن استدلال وهابیان دارد؛ چراکه ابن حجر که از فقهای شیعه نیست تا سخن وی حجتی بر ضد آنان باشد.


1) . نک: السنة اثر ابن ابی عاصم، باب فی ذکر الرافضة.

اشاره به این مطلب ضروری است که فقهای اهل سنت، در سند روایت نبوی دقت بسیاری کرده‌اند؛ اما متن آن را فرو گذاشته‌اند. حتی دقت آنان در سند نیز بر پایه‌های مذهب‌گرایی تعصبی بوده و درنتیجه به طرد و تشکیک در راویانی پرداخته‌اند که با اعتقادات و مذاهب آنان مخالف بودند.

از نمونه‌های این راویان، یحیی بن سعید قطان است که در امام صادق (علیه السلام) تشکیک کرده و می‌گوید: «در درونم درمورد او چیزی می‌یابم و مجالد از او برایم محبوب‌تر است».

بخاری این کلام قطان را گرفته و در کتاب از امام صادق (علیه السلام) خود هیچ روایتی نیاورده است. ابن تیمیه نیز بعد از آن‌ها در کتاب خود مناهج السنة که در آن به ردّ کتاب منهاج الکرامة علّامه حلّی پرداخته، درمورد امام صادق (علیه السلام) بر پایۀ دیدگاه بخاری درمورد ایشان تشکیک کرده است.(1)این در حالی است که فقهای اهل سنت، خوارج را صادق دانسته و روایات آن‌ها را قبول دارند!

فقهای اهل سنت بر روایت نبوی از حیث سند تمرکز کرده‌اند؛ اما از حیث روایت تاریخی با تمام اهمیت آن چشم پوشی کرده و آن را واگذاشته‌اند. این غفلت موجب شده تا باب ورود اسرائیلات، خرافات و روایات جعلی، ازجملهداستان عبدالله بن سبأ و کارهای خارق‌العاده‌ای که فتوحات نامیده می‌شود بازگردد.(2)

از همین‌جا سیف بن عمر و امثال او به عهدۀ تاریخ گذاشته شده‌اند.

چند ادّعا

اندیشۀ رجعت، وصایت و بداء که شیعه به آن‌ها اعتقاد دارد، به عبدالله بن سبأ نسبت داده شده است. البته رجعت از جملۀ اصول اعتقادی شیعه نیست، بلکه تنها تصوری است که به نقش اهل بیت (علیهم السلام) و ارزش آن‌ها ارتباط پیدا می‌کند. به این صورت که اعتقاد بر این است که قبل از حشر آخرت، حشری در دنیا رخ خواهد داد که در آن ظالمان به اهل بیت (علیهم السلام) و هتک‌کنندگان حرمت آنان برانگیخته خواهند شد. همچنین برای آنان عقابی قبل از عقاب آخرت خواهد بود. این اعتقاد با برخی از آیات قرآن همچون آیات زیر مستند می‌شود:

<يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا> [نمل/83].

<يَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَميعا> [انعام/22؛ یونس28].

<فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَدا> [کهف/47].

<رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْن ... > [غافر/11].


1) . فقهای اهل سنت امام صادق(ص) را مدح کرده‌اند؛ اما بسیاری از آن فقها مجالد را جرح کرده‌اند. نک: کتب تراجم.

2) . برای مشاهدۀ مثال‌های این خرافاتی که فتوحات نامیده شده، به تاریخ طبری و دیگر کتب تاریخی اهل سنت مراجعه شود.

درمورد اندیشۀ وصایت، باید گفت شیعه اعتقاد دارد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به امامت علی (علیه السلام) بعد از خود وصیت کرد. در پرتو این اعتقاد، خلافت ابوبکر، عمر و عثمان باطل و نامشروع به حساب می‌آید. این مطلب از جملۀ نقاط اختلافی بین شیعه و اهل سنت است. اندیشۀ امامت نیز بر همین اساس استوار است. اندیشه‌ای که در کنار شهادتین، یکی از اصول دین به حساب می‌آید. اندیشۀ وصایت و امامت با جوهرۀ دین یا ثوابت آن تعارض ندارد، بلکه از سوی اهل سنت و به‌ویژه حنبلیان وهابی بدین صورت بزرگ‌نمایی شده؛ چراکه با اعتقادات آنان در خصوص صحابه، ابوبکر و عمر که بر همۀ امت مقدم داشته شده‌اند، در تعارض است.

بداء نیز اندیشه‌ای است که با این آیۀ شریفه ارتباط دارد:

<يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتاب>.(1)

بداء شبیه نسخ است و به سرنوشت بنی‌آدم بازمی‌گردد. وهابیان و دشمنان شیعه از زبان شیعه می‌گویند که شیعه قائل است که خدای سبحان امری را اظهار می‌کند که قبلاً آن را نمی‌دانست؛ درحالی‌که بداء در نزد شیعه این‌گونه نیست. آیت‌الله سبحانی می‌گوید: «اگر آنان بر مراد شیعه درمورد جایزدانستن بداء بر خدا واقف می‌شدند، از انکار دست برداشته و موافقت خود را اعلام می‌کردند».(2)

با توجه به آنچه از روایات اهل بیت (علیهم السلام) به دست می‌آید، معنای بداء غیر از چیزی است که دشمنان شیعه آن را برداشت کرده و وهابیان به‌صراحت اعلام کرده‌اند.

از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود: «هرکس گمان کند که در چیزی برای خدا بداء حاصل می‌شود که دیروز آن را نمی‌دانست، من از آن شخص بیزاری می‌جویم».

در روایت دیگری آمده: «هرکس گمان کند در چیزی برای خدا بداء پشیمانی رخ می‌دهد، نزد ما او به خدای بزرگ کافر شده است».

بداء نزد شیعه از علوم مختص اهل بیت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) محسوب می‌شود. اما وهابیان از چنین سخنانی خرسند نیستند؛ چراکه آنان اعتقاد دارند که دین، صرف قالب‌هایی جامد است و علم خاص و کشف و امثال آن در دین راه ندارد.

بسیار عجیب است که این سه اندیشه (وصایت، بداء و رجعت) به عبدالله بنسبأ نسبت داده شود؛ درحالی‌که این‌ها با جوهرۀ دین تعارض ندارد و هیچ آسیبی به آن نمی‌زند، بلکه اندیشه‌هایی نافع و


1) . رعد/39.

2) . نک: مع الشیعة الامامیة فی عقائدهم؛ همچنین نک: الحق والحقیقة بین الشیعة و السنة، ص314.

مثبت هستند. حال که اندیشه‌های عبدالله بن سبأ موجب فساد و نابودی دین می‌شود و او -همان‌گونه که ابن تیمیه می‌گوید- همان کاری را با اسلام کرد که پولس با مسیحیت کرد، پس آیا این اندیشه‌ها واقعاً موجب فساد و نابودی اسلام گردید؟! یا اینکه درواقع اهل سنت را مجبور به مخالفت با آن کرد؛ چراکه با اعتقادات آنان مخالف است؟!

واضح است که نویسندۀ «توضیح النبأ» همچون عادت وهابیان از موضوع خارج شده و همچون هیزم‌کش شب، در پی جمع روایات از اینجا و آنجاست تا شیعه را محکوم کند.

از «عقد الفرید» داستانی نقل شده که می‌گوید: «پیرمرد بداخلاقی همراه ما در یک کشتی بود که هرگاه نام شیعه برده می‌شد، خشمگین شده و چهره درهم می‌کشید. زمانی که از پرسیده شد چرا شیعه را ناخوش می‌داری؟ جواب داد: تنها از شین اول اسم آن‌ها (شیعه) بَدَم می‌آید؛ چراکه این حرف را فقط در کلمات شرّ یافتم، مانند: شوم، شیطان، شقاوت، شهوت، شتم (دشنام)، شُح (بخل) و... . راوی می‌گوید: پس بعد از این برای شیعه هیچ پایه‌ای ثابت نمی‌گردد».

حال سؤال این است: آیا حرف سین که در ابتدای کلمه سنّی قرار دارد به هیچ شرّی اشاره ندارد؟! این مؤلف در اثر خود می‌گوید: «مذمت رافضیان در میان مسلمانان متواتر بوده و در کتب مسلمانان به‌وفور یافت می‌شود و حتی نزد اجنه نیز مذموم هستند».

این استدلال جاهلانه، احمقانه و خنده‌دار نیازی به تعلیقه ندارد.

وهابیان سخن منسوب به امام خمینی; که آن را از کتاب ولایت فقیه ایشان گرفته‌اند، آشکارا جار می‌زنند: «بی‌شک امامان ما جایگاهی دارند که هیچ پیامبر یا فرشتۀ مقرّبی به آن نایل نمی‌شود».این سخن را تنها عارفان درک می‌کنند. اما وهابیان جاهل آن را انکار کرده و بر گویندۀ آن عیب می‌گیرند؛ چراکه در دیدگاه آنان دین عبارت است از صخره‌ای سفت و محکم.

معروف است که انبیا دارای درجاتی هستند و انبیا غیر از رسولان هستند و گاه اوصیا یا حواریان به‌خاطر عظمت نقش و مأموریتشان بر انبیا برتری می‌یابند. نقش اهل بیت (علیهم السلام) و جایگاه آنان در اسلام، آنان را از انبیا بالاتر می‌برد. فرشتگان نیز در فضیلت از بنی‌آدم پایین‌ترند. این مطلب مورد اقرار فقهای اهل سنت نیز هست. احمد بن حنبل می‌گوید: «بی‌شک بنی‌آدم از فرشتگان برترند و هرکس که فرشتگان را بر بنی‌آدم برتری می‌دهد، در اشتباه است».(1)


1) . نک: اعتقاد الامام المبجّل احمد بن حنبل، ص206؛ العقیدة روایة الخلّال، ص126.

برخی از اهل سنت اولیا را بر انبیا برتری می‌دهند؛ ابن تیمیه این دیدگاه را ردّ کرده و وهابیان نیز کلام او را تکرار می‌کنند.(1)حال که بنی‌آدم -به‌صورت کلی- از فرشتگان برتر شدند، پس اهل بیت (علیهم السلام) قطعاً بالاتر خواهند بود. وهابیان مطابق سیرۀ ابن تیمیه دائماً در تلاش هستند تا از طریق عبدالله بن سبأ و ادعای شباهت میان برخی از اعتقادات شیعه با اعتقادات یهود، بین آن دو ارتباط ایجاد کنند. ابن تیمیه در کلام خود به این مطلب تصریح دارد:

«آنان (شیعه) در امور زیادی شبیه یهود و به‌ویژه سامری هستند. آنان از سایر اصناف مردم به یهود شباهت بیشتری دارند. در ادعای امامت درمورد یک شخص یا یک نسل مشخص، تکذیب هرکسی که غیر از امام مدنظر آنان باشد، در پیروی از تمایلات نفسانی، تحریف کلام الهی از جایگاه خود، تأخیر افطار و نماز مغرب و حرام‌دانستن ذبیحۀ غیرشیعه شبیه به یهود هستند. همچنین در غلو درمورد بشر، عبادات مبتدعه، شرک و سایر موارد، شبیهمسیحیان هستند».(2)

لازم به ذکر است که این سخن، سخن شعبی است و ابن تیمیه بخشی از آن را به عاریت گرفته است. شعبی می‌گوید:

«مصیبت رافضیان همان مصیبت یهود است. یهودیان گفتند: امت تنها با مردی از آل داود اصلاح می‌شود. رافضیان گفتند: امت تنها با مردی از آل علی اصلاح می‌شود. یهودیان گفتند: جهاد در راه خدا تنها بعد از خروج مسیح و نزول سببی از آسمان است. رافضیان گفتند: جهاد در راه خدا تنها بعد از خروج مهدی و ندای آسمانی است. یهودیان نماز مغرب را به تأخیر می‌اندازند تا اینکه ستارگان درهم فروبروند، رافضیان نیز چنین می‌کنند. یهودیان کمی از قبله مایل می‌ایستند، رافضیان نیز چنین می‌کنند. یهودیان خون هر مسلمانی را حلال می‌دانند، رافضیان نیز چنین می‌کنند. یهودیان برای زنان عدّه قائل نیستند، رافضیان نیز چنین می‌کنند. یهودیان سه‌طلاقه [در یک مجلس] را معتبر نمی‌دانند، رافضیان نیز چنین می‌کنند. یهودیان تورات را تحریف کردند، رافضیان نیز قرآن را تحریف کردند. یهودیان نسبت به جبرئیل بغض دارند و می‌گویند: او از میان فرشتگان، دشمن ماست، همچنین گروهی از رافضیان می‌گویند: جبرئیل در ارسال وحی به محمد دچار اشتباه شد».(3)

اگر وهابیان متوجه کلام شعبی بودند، به آن استدلال می‌کردند؛ چراکه کلام او از کلام ابن تیمیه گسترده‌تر و شدیدتر است. اما وهابیان تنها نقل می‌کنند و تحقیق نمی‌کنند. اینان غفلت کرده‌اند که


1) . نک: مجموع الفتاوی، ج2، ص222 و مابعد آن.

2) . مجموع الفتاوی، ج28، ص479.

3) . نک: السنة خلّال، باب ذکر الروافض؛ همچنین برای اطلاع از مناقشه در این کلام به کتاب ما؛ ثقافة الارهاب فی کتب الوهابیة، مراجعه شود.

ادیان در اعتقادات و شرایع شبیه یکدیگر است. اسلام نیز بسیاری از شرائع سابق را در خود جای داده است. یهودیت و مسیحیت قتل، زنا و دزدی را حرام کرده، اسلام نیز چنین کرده است. همۀ ادیان به وصیت ملتزم هستند، اسلام نیز ملتزم است. برای هر پیامبریوصی و برگزیدگان صالحی وجود داشت که بار دین را به دوش می‌کشیدند. انبیا و رسولان همه سنت واحدی دارند. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) وصی (علی) و برگزیدگانی (اهل بیت) داشت. اگر اهل سنت به وصایت و برگزیدگان اقرار ندارند، این مشکل از طرف آنان است. اگر شیعه به وصایت ایمان داشته و به برگزیدگان اقتدا می‌کند، آیا این به‌معنای تقلید از یهودیان و سیر در مسیر آنان است؟!

محقق مدقق نقش یهود را که در ورود اسرائیلات به میراث علمی اهل سنت به‌وضوح درمی‌یابد، حتی تلخ‌تر و سخت‌تر این را می‌یابد که خود وهابیان که چنین ادعایی دارند، خود در رابطه با صفات خدای متعال عقایدی شبیه به عقاید یهودیان دارند. چنان‌که آنان به مسائلی همچون رؤیت خدا و عرش او، استواء و تکلم با صوت، فرودآمدن و سایر اعتقادات تجسیمی و تشبیهی -که قبلا عرض کردیم- اعتقاد دارند و این اعتقادات با متون تورات مطابقت دارد که برخی از مثال‌های آن از قرار زیر است:

در سفر پادشاهان، فصل 22 آمده است: «خدا را دیدم که بر کرسی نشسته بود».

در سفر پیدایش، فصل 1 آمده است: «خدا انسان را مطابق چهرۀ خود آفرید».

در همان، فصل 3: «و صدای خدا را از این مکان شنیدیم».

در فصل 11: «خدا پایین آمد تا به شهر نگاه کند».

فصل 28: «به‌راستی خدا در این مکان است».

فصل 33: «من صورت تو را دیدم، همان‌گونه که صورت خدا دیده می‌شود».

فصل 46: «پس گفت: من خدا هستم. خدای پدرت ... من با تو به مصر فرود می‌آیم».

در سفر تثنیه، فصل 5 چنین آمده: «خدا با ما رو در رو صحبت کرد».در همان: «اگر بازگردیم، صدای پرودگار، خدایمان را می‌شنویم».

در سفر خروج، فصل19 آمده است: «موسی سخن می‌گوید و خدا با صوت پاسخ او را می‌دهد».

در همان: «و خدا بر کوه سینا فرود آمد».

در سفر اشعیاء، فصل 25 چنین آمده است: «چراکه دست خدا بر این کوه مستقر می‌شود».

در سفر مزامیر، فصل 2 آمده: «خدا می‌خندد».

در همان، فصل 44: «تو با دست خود امت‌ها را بیرون کردی و آنان را غرس نمودی».

در همان، فصل 47: «خدا بر کرسی قدس خود نشست».

این متون تورات کاملاً با روایات تجسیم و تشبیه مطابق است که حنبلیان و ابن تیمیه در گذشته و وهابیان امروز به آن اعتقاد دارند.

حال متعرض مقالۀ یکی از وهابیان معاصر می‌شویم که در آن به مشابهت متون تورات با روایات آنان تأکید دارد. وی می‌گوید: «همچنین این معنا در نزد اهل کتاب نیز در کتاب‌های مأثور از انبیا، همچون تورات موجود است. در سفر اول آن (سفر پیدایش) آمده است: ما بشری را مطابق چهرۀ خود و شبیه خود خلق خواهیم کرد».

سپس می‌گوید: «از قرار معلوم این نسخه‌های موجود امروزین از تورات در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز وجود داشته و اگر آنچه که از صفات خدا در آن ذکر شده کذب و افترا باشد و باید خدا را از آن‌ها تنزیه کرد، مانند شریکان و فرزندان برای او، باید در کلام پیامبر، صحابه یا تابعان مورد انکار قرار می‌گرفت؛ چنان‌که مطالب دیگری که کم‌ارزش‌تر از این مطلب بوده را بر اهل کتاب انکار کرده‌اند و قرآن آنان را در موارد کم‌ارزش‌تر مذمت نموده است. حال اگر این صفات عیب محسوب می‌شد، باید خدا در قرآن بر آنان عیب گرفته ومذمت می‌کرد».(1)

این سخن مطابقت عقاید وهابیان و یهودیان را تأیید می‌کند و اعتراف صریحی از سوی وهابیان بر این مطلب است. توجیه‌هایی هم که برای مشابهت عقاید خود با متون تورات آورده‌اند، بر فقدان عقل و بحران نقلی دلالت دارد که در آن واقع شده‌اند و کلام ابن تیمیه را تکرار می‌کنند که می‌گوید: «بی شک الفاظ تورات تغییر نکرده، بلکه تحریف در تأویل آن واقع شده است».

این رفیق وهابی ما کار را خراب‌تر کرده و می‌گوید: «پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و هیچ‌یک از صحابه یا تابعان، بر تورات موجود اعتراض نکردند» و حال آنکه این سخن دروغ محض است.

در کتابی از آن یک یمنی دیگر با عنوان «اذهبوا فأنتم الرافضة» نویسنده تأکید دارد که کتاب و سنت هر دو از عصمت برخوردارند و هر دو پایه و میزان اظهارنظر در شأن صحابه هستند و عید غدیر و عاشورا هر دو بدعت و گمراهی‌اند. همچنین نویسنده در این کتاب از معاویه دفاع می‌کند. وی می‌گوید: «شیعه به علوم حدیث اهتمام نداشتند و در علم جرح‌وتعدیل هیچ دقت‌نظری به خرج نداده‌اند». همچنین می‌گوید: «در کتاب‌های سنن هیچ حدیثی یافت نمی‌شود که در آن یکی از اهل بیت (علیهم السلام) تنقیص یا جرح شده باشند».


1) . نک: عقدة اهل الایمان فی خلق آدم علی صورة الرحمن، اثر تویجری.

وی فتوای مرگبار خود را چنین صادر کرده و می‌گوید: «شیعه در دنیا و آخرت محروم هستند و احمد بن حنبل می‌گوید: هیچ رافضی را سراغ ندارم که خدا عاقبتش را ختم به خیر کند».

این مطلب غیر از دشنام‌هایی است که کتاب‌های وهابیان معمولاً از آن‌ها پر است. اما آنچه در خصوص عصمت کتاب و سنت می‌گوید، غلو و باطل بود و هیچ‌یک از فقها به این مطلب قائل نشده‌اند، بلکه آنان تنها بر عصمتکتاب اجماع دارند. کتاب‌های سنن، ازجمله صحیح بخاری در طول تاریخ مورد نقد و بازنگری قرار گرفته‌اند. بسیاری از خود وهابیان معاصر نیز این کتاب‌ها را مورد نقد و بازنگری قرار داده‌اند و آن‌ها را از احادیث ضعیف و جعلی پاک‌سازی کرده‌اند.(1)

این مطلب که کتاب و سنت پایه و معیار سنجش صحابه هستند، مطلب صحیحی است و شیعه نیز به همین مطلب قائل بوده و بر همین اساس برای مواضع و دیدگاه‌های خود در خصوص صحابه برهان اقامه می‌کند و بر بسیاری از روایات ثابت در کتاب‌های سنن و نه در کتاب‌های شیعه اعتماد می‌کند.(2)

مسئلۀ انکار عید غدیر و عاشورا و بدعت‌دانستن آن‌ها چیز جدیدی نیست؛ چراکه وهابیان احیای مناسبت‌ها و مراسم ترحیم برای اموات و حتی جشن میلاد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را انکار می‌کنند. این دیدگاه آنان قبل از آنکه از سوی شیعه مورد ردّ و انکار قرار گیرد، از سوی اهل سنت ردّ شده است.

درمورد معاویه نیز باید گفت این مسئله‌ای است که به موضع‌گیری درمورد صحابه بازمی‌گردد. اهل سنت معاویه را صحابی می‌دانند، درحالی‌که شیعه به این مطلب اعتراف ندارد و نمی‌توان به این سبب شیعه را گمراه دانست ؛مگر آنکه معاویه را رکنی از ارکان اسلام بدانیم!

اهل سنت اجماع دارند که برای معاویه منقبت و فضیلتی ثابت نیست؛ اما با وجود این او را صحابی و عادل می‌پندارند. این مطلب به تعریف صحابی باز می‌گردد. آنان اجماع دارند که صحابی کسی است که رسول خدا را هرچند برای لحظه‌ای دیده باشد یا بر او سلام کرده یا در زمان حیات ایشان به دنیا آمده و بر ایمان از دنیا رفته باشد. حتی برخی از اهل سنت اجنّه را نیز در دایرۀصحابه داخل کرده‌اند؛ چراکه آنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را مشاهده کرده‌اند.(3)

ادعای نویسندۀ این کتاب مبنی بر اینکه شیعه به علوم حدیث یا جرح‌وتعدیل اهتمام نداشتند، دلالت بر جهل و دروغ‌گویی او دارد و این را می‌رساند که او صرفاً عباراتی را از دیگران بدون آگاهی نقل می‌کند.

کتاب‌های حدیث و علوم حدیث نزد شیعه فراوان و مشهور است و همه آن‌ها را می‌شناسند، بلکه


1) . نک: هدی الساری، مقدمه فتح الباری؛ همچنین نک: کتاب‌های محدث وهابی ناصر آلبانی.

2) . نک: المراجعات علامه شرف‌الدین؛ معالم المدرستین علامه عسکری.

3) . نک: مقدمه الاصابة فی تمییز الصحابة، اثر ابن حجر عسقلانی، چاپ بیروت، ص5.

شروط شیعه درمورد راوی دقیق‌تر از اهل سنت است. شیعیان روایات را از حیث سندی و متنی واکاوی می‌کنند و روایات را بر قرآن و عقل عرضه می‌کنند.(1)

کتاب‌های اهل سنت پر است از راویان شیعه، پس اگر شیعه همان‌گونه باشد که وهابیان ترسیم کرده‌اند، پس چرا سابقان بر وهابیان از شیعه نقل روایت کرده و بر آن‌ها اعتماد کرده‌اند؟!(2)

اما درمورد تحریف قرآن، باید گفت آثار منتشرشدۀ وهابیان تعدادی از روایات تحریف‌نما را صید کرده است. آنان علاوه بر این روایات بر کتابی که یکی از علمای شیعه نوشته اعتماد می‌کنند. آن کتاب «فصل الخطاب فی تحریف کتاب ربّ الارباب» اثر حاجی نوری است. اما کتاب حاجی نوری نمی‌تواند حجتی بر شیعه باشد، چنان‌که بسیاری از کتاب‌های اهل سنت نیز نمی‌تواند حجت بر آنان باشد.

فرق روایاتی که در میراث شیعه وجود دارد با روایاتی که در میراث اهل سنت قرار دارد، این است که این روایات (شیعه) ضعیف بوده و از سوی فقهای شیعه ردّ و انکار شده‌اند؛ درحالی‌که روایات اهل سنت صحیح بوده ومورد قبول فقهای اهل سنت‌اند. از سویی این کتاب (فصل الخطاب) روایات تحریف‌نما را هم از کتاب‌های شیعه و هم از کتاب‌های اهل سنت جمع‌آوری کرده، اما وهابیان مغرض از روایات اهل سنت چشم‌پوشی کرده و بر روایات شیعه تمرکز کرده‌اند.

از همۀ این‌ها مهم‌تر آنکه میراث اهل سنت حاوی بسیاری از روایات تحریف‌نما است. خطرناک‌ترینِ این روایات، روایتی است که درمورد جمع و تدوین قرآن نقل شده و اعتقاد اهل سنت درمورد قرآن را تشکیل می‌دهد. این اعتقاد بر آن است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پیش از جمع و تبیین قرآن از دنیا رفت و جمع قرآن را ابوبکر و عمر بر عهده گرفتند. حال آنکه این اعتقاد با نصوص قرآن مخالف بوده و باب شک را در قرآن می‌گشاید. این روایت با این آیۀ شریفه در تعارض است که می‌فرماید: <إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَه * فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَه * ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنا بَيانَه>.(3)

این اعتقاد در نقش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که در کنف وحی می‌زیست و به تعالیم آن ملتزم بوده تشکیک می‌کند. چگونه می‌شود که ایشان قرآن را بدون جمع و تبیین رها کند، درحالی‌که خود می‌داند که خاتم پیامبران است؟!

در این صورت باب شک در نصوص قرآن از خلال داستان جمع قرآن طبق روایت بخاری و سایرین باز


1) . نک: رجال شیخ طوسی؛ رجال کشی؛ معجم رجال الحدیث خویی؛ صحیح الکافی؛ الموضوعات فی الأثار و الأخبار.

2) . نک: هدی الساری؛ تهذیب التهذیب ابن حجر؛ میزان الاعتدال فی نقد الرجال ذهبی. وجود راویان شیعه در کتاب‌های اهل سنت از این دروغ وهابیان که آن را از ابن تیمیه نقل کرده‌اند پرده برمی‌دارد، همان ابن تیمیه‌ای که شیعه را به دروغ‌پردازی و عدم شناخت منقول و معقول متهم می‌کند.

3) . قیامت/17-19.

شده و برای ما کشف می‌شود که نه ابوبکر و نه حتی عمر نقشی در جمع قرآن نداشتند، بلکه آن دو این کار مهم را بر عهدۀ زید بن ثابت نهادند و حتی این کار را بر عهدۀ یکی از کاتبان معروف قرآن همچون اُبی بن کعب یا عبدالله مسعود نیز قرار ندادند.

از سویی این روایات نشان می‌دهد که زید بن ثابت لایق انجام این کار مهم نبود؛ چراکه هنگام اختلاف در یک آیه، دو شاهد می‌طلبید تا به صحت آن شهادت دهند. سپس آن را در مصحف قرار می‌داد. آیۀ آخر سورۀ توبه نیز تنهانزد ابوخزیمه انصاری بود و این یعنی در مدینه تنها یک نفر این آیه را به‌صورت کامل شنیده بود. این مطلب به‌معنای متهم‌کردن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به کوتاهی در تبلیغ قرآن است.(1)

شیعه اعتقاد دارد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قرآن را به‌صورت مجموعۀ کامل و تبیین‌شده در راستای خط و مشی خود قرآن باقی گذاشت. روایات شیعه و حتی سایر روایات اهل سنت شاهد این مدعاست.(2)

از همه خطرناک‌تر این روایت [اهل سنت] است که درمورد دو سوره به نام‌های حفد و خلع صحبت می‌کند که غیر از این سوره‌های موجود بوده و در قرآن جای داده نشده است!

طبرانی نقل می‌کند: «اُمیّه بن عبدالله بن اُسید در خراسان پیش‌نماز ما شد و در نماز این دو سوره را خواند: إنّا نستعینک و نستغفرک و نثني علیک و لا نکفرک؛ یعنی ما از تو کمک می‌خواهیم و از تو مغفرت می‌طلبیم. تو را ثنا می‌گوییم و به تو کفر نمی‌ورزیم.

بیهقی و ابوداود نقل می‌کنند: «جبرئیل آن را بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به همراه آیه «لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْ‌ءٌ» نازل کرد، درحالی‌که ایشان در نماز بود.

روایات فراوانی [از اهل سنت] وجود دارد که به افتادگی برخی آیات از قرآن اشاره دارد. همچنین اشاره دارد مصاحفی که در دستان صحابه بود، قبل از آنکه عثمان آن‌ها را بسوزاند، برخی با برخی دیگر متفاوت بود.(3)با همۀ این‌ها وهابیان ادعا می‌کنند که شیعه به سوره‌هایی به نام‌های ولایت و نورین اعتقاد دارند؛ اما آن‌ها را در مصاحف خود نمی‌آورند. همچنین ادعا می‌کنند که شیعه مصحفی سرّی دارد که مصحف فاطمه نام دارد.


1) . نک: صحیح بخاری، کتاب فضل القرآن؛ برای تفاصیل قصه نک: فتح الباری، ج8.

2) . در کتاب‌های سنن ده‌ها حدیث وارد شده که بر حفظ قرآن دلالت دارد. همچنین دلالت دارد که قرآن با آیات و سوره‌های خود در زمان رسول خدا شناخته می‌شد و معروف بود. روایاتی همچون: «بهترین شما کسی است که قرآن را آموخته و بیاموزد». «به قرآن اهتمام بورزید». «هرکس ده آیۀ اول سورۀ کهف را به خاطر بسپارد، از دجال در امان خواهد بود». «هیچ خانه‌ای از خانه‌های خدا نیست که در آن گروهی جمع شده و کتاب خدا را تلاوت کنند و آن را بین خود آموخته و بیاموزند، مگر آنکه فرشتگان آنان را دوره می‌کنند». «صحابۀ رسول خدا قرآن را با صوت زیبا می‌خواندند» و... همۀ این‌ها علاوه بر حدیث مشهور که رسول خدا(ص) در حجة الوداع به قرآن توصیه می‌کند. حال چگونه به قرآن توصیه می‌کند، درحالی‌که قرآن جمع‌آوری نشده است؟

3) . نک: الاتقان فی علوم القرآن سیوطی؛ المصاحف سجستانی؛ الناسخ و المنسوخ.

این مطلب از جملۀ دروغ‌پردازی‌های وهابیان و عدم امانت‌داری آنان در نقل است؛ چراکه اصلاً سوره‌هایی با اسم ولایت و نورین در مصاحف آنان وجود ندارد، همان‌گونه که چیزی به نام مصحف فاطمه وجود ندارد.

محققی که در منابع شیعه دقت داشته باشد، اثری از این سوره‌ها یا مصحف خیالی نام‌برده نخواهد یافت. تمام ماجرا این است که دشمنان شیعه این دو سورۀ خیالی را از کتاب فصل الخطاب به عاریت گرفته و سپس وهابیان آن را به عاریت گرفتند. اما آنان فراموش کردند که منبع این دو سوره که حاجی نوری آن را در کتاب خود آورده، کتاب «دبستان مذاهب» است که در دورۀ استعمار هند توسط انگلیس در آنجا به چاپ رسید.(1)

مصحف فاطمه درواقع مجموعه‌ای از وصیت‌ها و روایات حضرت زهرا (سلام الله علیه) از پدر گرامی ایشان است که در کتاب‌ها و منابع مختلف پراکنده بوده و در قالب یک کتاب نیست.

اینان از کلمۀ «مصحف» که برخی آن را بر کتاب حضرت فاطمه اطلاق می‌کنند، سوءاستفاده کردند؛ اما -به‌خاطر جهلشان- فراموش کردند که کلمۀ مصحف بر هر کتابی اطلاق می‌شود و کلمه‌ای نیست که مخصوص قرآن باشد. این نام از جمله نام‌هایی است که بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به قرآن اطلاق شد.

از جملۀ چیزهایی که اهل سنت و وهابیان درمورد قرآن به آن معتقدند، موافقات است. مقصود آنان از موافقات آیاتی است که موافق دیدگاه عمر نازل شده و نه موافق دیدگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم). آنان به این موافقات افتخار می‌کنند؛ درحالی‌که موافقات قرآن را مورد هدف قرار داده و در رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تشکیک می‌کند.(2)

این بدین معناست که قرآن با توجه به دیدگاه عمر نازل می‌شد و او در وحی شریک پیامبر بود و انتخاب ایشان [به‌عنوان پیامبر] دقیق نبوده؛ چراکه وحی، عمر را نیز در کنار ایشان انتخاب کرده بود تا [برخی مطالب را] به یاد پیامبر آورده و با دیدگاه‌های خود، ایشان را یاری کند. خطرناک‌تر اینکه عمر حتی به آسمان (منشأ وحی) نیز گوشزد می‌کند تا آیات برحسب دیدگاه وی نازل شود.

وهابیان از طریق انتشار کتاب‌های خود تلاش می‌کنند میان شیعه و اهل بیت (علیهم السلام) جدایی اندازند و بگویند که شیعه نمایندۀ اهل بیت نیست، بلکه بر ایشان دروغ می‌بندد. این یعنی اهل سنت نمایندۀ اهل بیت و حامل اخلاق و عقاید آنان هستند؛ اما آیا این مطلب واقعاً صحیح است؟!


1) . محب‌الدین خطیب سورۀ خیالی ولایت را در رسالۀ خود «الخطوط العریضة» منتشر کرد و وهابیان نیز از او نقل کردند.

2) . نک: مناقب عمر در صحیح بخاری، مسلم و کتاب‌های سنن؛ همچنین نک: الاتقان فی علوم القرآن؛ الدر المستطاب فی مناقب عمر بن الخطاب اثر عماری؛ همچنین نک: دفاع عن الرسول. در ضمن دفاع از پیامبر [و چنین کتاب‌هایی] نزد فقها مشهور است.

بحث دشنام صحابه نیز بدعتی است که حنبلیان نهادند. ابن تیمیه طرح آن را عهده‌دار شد و وهابیان نیز از او گرفتند؛ درحالی‌که از دیدگاه شیعه در خصوص عدالت صحابه -که اهل سنت به آن قائل است- سوءاستفاده می‌کردند و بدین وسیله مسلمانان را علیه شیعیان تحریک می‌کردند. ریشۀ اختلاف در این بحث (عدالت صحابه) به اختلاف در تعریف صحابی بازمی‌گردد. اعتقاد به عدالت صحابه با آیات قرآن معارضه دارد. آیاتی که افراد پیرامون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به گروه هایی تقسیم کرده و منافقان و کسانی را که بر ضد اسلام و پیامبر نقشه می‌ریختند از میان آن‌ها رسوا می‌کند.(1)

مادامی که حال صحابه چنین است، اعتقاد به عدالت آن‌ها به‌نحو مطلق -همان‌گونه که اهلسنت به آن قائل هستند- نفی می‌شود. همچنین اعتقاد به تساوی صحابه و در یک مرتبه بودن آن‌ها نیز ردّ می‌شود.

پیشینیان از اهل سنت نقد صحابه و غور در اختلافات و وقایعی که بین آن‌ها -به‌ویژه شیخین (ابوبکر و عمر)- در گرفت را دشنام به آن‌ها تلقی کرده‌اند و هرکس را که به این کار اقدام کند، در زمرۀ مرتدان قرار می‌دهند که لازم است یا توبه داده شود یا کشته شود.(2)

شیعیان به عدالت همۀ صحابه اعتقاد ندارند، بلکه آنان را مورد نقد قرار می‌دهند. این عمل، اهل سنت را علیه آنان می‌شوراند. البته تنها به‌دلیل مسئلۀ عدالت صحابه نیست، بلکه به این دلیل است که صحابه نمایندۀ زیربنای اعتقاد اهل سنت هستند و به همین دلیل تلاش برای زیرسؤال‌بردن صحابه، اعتقادات اهل سنت را ویران و مذهب آنان را تباه می‌کند. مذهبی که بیش از آنکه بر پایۀ متون و روایات باشد، بر پایۀ رجال و افراد بنا شده است.

درحالی‌که اهل سنت به عدالت صحابه ایمان دارند، شیعه نیز به عصمت اهل بیت دوازده‌گانه از امام علی (علیه السلام) تا امام مهدی7 معتقد است.

اندیشۀ کافرشمردن صحابه که به شیعه نسبت داده می‌شود، تنها تلاشی از سوی وهابیان برای برانگیختن و شوراندن مسلمانان علیه شیعه است. فرق زیادی است بین دیدگاه شیعه در خصوص برخی از افراد پیرامون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که اهل سنت آنان را صحابه می‌پندارند و بین موضع آنان در خصوص عموم صحابه.

بحران از اینجا ناشی می‌شود که اهل سنت میان اطرافیان پیامبر فرق نمی‌گذارند؛ اما شیعه فرق می‌گذارند. اساس بحث و اشکال به معاویه، پدر و مادر وی و کسانی برمی‌گردد که مطابق نظام و شاکلۀ


1) . نک: سورۀ توبه، به‌عنوان نمونه‌ای که افراد پیرامون رسول خدا را مفتضح می‌سازد.

2) . نک: کتاب‌های عقاید [اهل سنت]؛ همچنین نک: فتوای سبکی در جواز قتل دشنام‌دهندۀ صحابه؛ الصواعق المحرقة ابن حجر هیتمی، ص128 به بعد؛ همچنین نک: سایر فتوا در رسائل ابن عابدین. بسیاری از شیعیان به اتهام دشنام به شیخین کشته شدند. نک: حوادث سال 755ق در البدایة و النهایة.

آن‌ها پیش رفتند. شیعهاعتقاد دارد معاویه و پدر و مادر او مسلمان نبوده و از طلقا هستند. همچنین مسئله به اصحاب سقیفه، جمل و صفین نیز بازمی‌گردد.

خلاصه آنکه شیعه امام علی (علیه السلام) و اهل بیت (علیهم السلام) را مقیاسی برای مواجهه با دیگران در نظر گرفته است. پس هرکس که دوستدار آنان باشد، نزد شیعه مقبول و هرکس که دشمن آنان باشد، نزد شیعه مطرود است.

از سویی اهل سنت اعتقاد دارند که بهترین مردم بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به ترتیب ابوبکر، عمر و عثمان هستند و علی (علیه السلام) در مرتبۀ چهارم قرار دارد. شیعه این اعتقاد را ردّ می‌کند و علی (علیه السلام) را بر همه مقدم می‌دارد. اشعری [در این خصوص] می‌گوید: «بسیار کم‌اند کسانی از آنان (اهل سنت) که بگویند علی از شیخین برتر است».(1)

ابن حزم می‌گوید: «برخی از اهل سنت، معتزله، مرجئه و همۀ شیعه بر این باورند که برترینِ امت بعد از رسول خدا علی است».(2)

سؤال این است که چه ضرری دارد که اعتقاد داشته باشیم علی و اهل بیت (علیهم السلام) از همه برترند؟ جواب این است که هیچ ضرری ندارد، نه برای اسلام و نه برای مسلمانان، تنها ضرر آن متوجه کسانی است که صحابه را رکنی از ارکان دین قرار دادند.

درمورد مسئلۀ تکفیر نیز باید گفت که در برخی از منابع شیعه وجود دارد و برخی از افراطیان به تکفیر باور دارند؛ اما دیدگاه آنان که بیانگر دیدگاه همۀ شیعیان نیست، همان‌گونه که اندیشه‌ها و دیدگاه‌های تکفیری ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب بیانگر دیدگاه همۀ اهل سنت نیست.

اندیشۀ عصمت نیز یکی از اموری است که موجب شده تا شیعه مورد هدف قرار گیرد؛ چراکه این اندیشه از سوی دشمنان همچون اندیشۀ غیبتنامفهوم است. اما شیعه برای عصمت امامان به نصوص قرآنی و نبوی متعددی استدلال می‌کند، ازجمله:

<يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ>.(3)

<إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً>.(4)

همچنین سخنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) که به تمسک به کتاب و سنت تشویق می‌کند.


1) . نک: مقالات الاسلامیین، ج2، ص131.

2) . نک: الفصل فی الملل و النحل، ج4، ص111.

3) . نساء/59.

4) . احزاب/33.

اهل سنت آیۀ نخست را به حاکمان ارتباط داده و آن را دلیلی بر وجوب اطاعت حاکمان قرار دادند؛ درحالی‌که شیعه باور دارد ارتباط اطاعت اولی الأمر به اطاعت خدا و رسول، به‌معنای عصمت آنان و تقیّد تام و کامل آنان به این اطاعت است. این امر موجب می‌شود تا آیه بر اهل بیت (علیهم السلام) منطبق گردد نه بر حکّام. اهل سنت آیۀ دوم را به زنان پیامبر اختصاص داده‌اند؛ درحالی‌که شیعه آن را از ادلۀ قطعی عصمت اهل بیت (علیهم السلام) می‌داند.

در خصوص احادیثی که به قرآن و عترت بازمی‌گردد، میان شیعه و اهل سنت اتفاق‌نظر وجود دارد؛ اما اهل سنت آن را به‌عنوان امتیازی برای اهل بیت (علیهم السلام) نمی‌داند. درحالی‌که شیعه بر این باور است که ارتباط‌دادن عترت به قرآن به‌معنای عصمت آنان است؛ چراکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تنها میان کتاب و کسانی ارتباط برقرار می‌کند که پاک بوده و امین بر آن باشند.

اندیشۀ غیبت امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نیز شواهدی از قرآن و سنت دارد. قرآن یادآور می‌شود که نوح 950 سال قوم خود را دعوت کرد که این مقدار غیر از کل سال‌های عمر ایشان است. همچنین داستان یأجوج و مأجوج را یاد می‌کند که پشت سدّ مسی که ذوالقرنین هزاران سال قبل بنا کرده بود، منتظر [خروج] هستند. همچنین داستان عزیر که خدا او را صد سال از دنیا برد و سپس زنده کرد. همچنین داستان اصحاب کهف که خداوند آنان را 300 سال میرانده وسپس زنده کرد. همچنین اهل سنت اعتقاد دارند که خضر زنده بوده و او همان بندۀ صالحی است که موسی (علیه السلام) را همراهی کرد.

طول عمر برای انسان مسئله‌ای نیست که بتوان آن را انکار کرد و اعتقاد به آن هیچ آسیبی به ثوابت دین نمی‌زند. البته این اعتقاد با اعتقادات برخی از اهل سنت و در رأس آنان وهابیان در تعارض است.

در خصوص ازدواج موقت نیز باید گفت اصلاً این مسئله مسئله‌ای فقهی است و ارتباطی با اصول دین ندارد. شیعه آن را حلال و اهل سنت آن را حرام می‌دانند. این ازدواجی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ضرورتاً به آن دستور داده تا ضرر را در جنگ و سفر از اصحاب خود دور کند. حال در نسخ یا استمرار عمل به آن اختلاف وجود دارد. اهل سنت معتقدند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از وفات خود این ازدواج را ممنوع کرد تا اینکه از دنیا رفت؛ درحالی‌که شیعه اعتقاد دارد این ازدواج بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ادامه دارد.

روایات اهل سنت با صراحت و قطعیت نسخ این ازدواج را نمی‌رساند، بلکه به استمرار و عمل به آن از سوی صحابه بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره دارد، ازجمله:

از جابر: «در زمان رسول خدا و ابوبکر و سال‌هایی از دورۀ عمر ازدواج موقت انجام می‌دادیم».

در روایت دیگری آمده: «آیۀ ازدواج موقت در کتاب خدا نازل شد و او (پیامبر) از آن نهی نکرد تا اینکه از دنیا رفت». آیۀ مدنظر، این آیۀ شریفه است: <فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَريضَة>.(1)

روایت دیگری می‌گوید: «عبدالله بن زبیر در مکه خطبه خوانده و گفت: برخی از مردم به ازدواج موقت اعتقاد دارند. خدا چشم‌هایشان را کور کند! ابنعباس این سخن را شنید -و آن‌هنگام نابینا شده بود- به قافله‌سالار خود دستور داد تا او را به‌سمت ابن زبیر ببرد و به او گفت: ازدواج موقت در زمان امام متقیان وجود داشت. ابن زبیر گفت: اگر آن را انجام دهی، تو را سنگسار خواهم کرد».

ابن عباس خود از جملۀ کسانی بود که ازدواج موقت را قبول داشتند و بر این اعتقاد بود تا اینکه از دنیا رفت.(2)

اهل سنت از دیدگاه عمر مبنی بر نهی از ازدواج موقت، دفاع می‌کنند و حال آنکه این مطلب دلالت بر استمرار آن بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و در زمان خلیفۀ اول دارد. سؤال این است که آیا عمر حق داشت که از یک حکم شرعی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را حرام کرده بود نهی کند؟

اهل سنت برای حرمت ازدواج موقت به دو روایت استدلال می‌کنند:

1.

روایت خیبر که می‌گوید: «رسول خدا از ازدواج موقت و خران اهلی! نهی کرد»؛

2.

روایت فتح مکه که می‌گوید: «من ازدواج موقت را برای شما حلال کرده بودم؛ اما اکنون تا روز قیامت از آن نهی می‌کنم».

آنان روایاتی را که به اباحۀ ازدواج موقت و استمرار آن بعد از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره دارد تأویل می‌کنند و به نهی عمر استناد می‌کنند.

بسیاری از فقها در روایت خیبر تشکیک کرده و گفته‌اند آنچه ثابت است، تحریم خران اهلی است، نه ازدواج موقت. بخاری و دیگران نیز در روایت فتح مکه تشکیک کرده‌اند. این مسئله از اساس محل کش‌وقوس میان فقها بوده که نشان از عدم قطع و یقین به حرمت آن دارد.(3)


1) . نساء/24.

2) . نک: صحیح مسلم، کتاب النکاح، باب نکاح المتعة؛ شرح صحیح مسلم (نووی)، ج9، ص188؛ همچنین به کتاب‌های فقهی مراجعه شود. ابن عباس سال 68ق از دنیا رفت و زمان این روایت بعد از چیرگی ابن زبیر بر مکه است.

3) . نک: زاد المعاد ابن قیم، باب غزوة خیبر؛ کتاب‌های فقهی؛ همچنین: زواج المتعة حلال فی الکتاب و السنة.

تقیه

برای وهابیان خوشایند است که دائماً شیعه را به اندیشۀ تقیه در مواجهه با اهل سنت متهم کنند. به این صورت که شیعه -برحسب ادعای وهابیان- با اینکه در باطن خود کفر و بی‌خدایی را می‌پرورانند، اما در ظاهر چیز دیگری اظهار می‌کنند. این تهمتی است که از قدیم به شیعه زده می‌شد و وهابیان نیز تا امروز آن را تکرار می‌کنند.

تقیه یکی از مبادی است که هرکسی آن را در صورت احساس ترس بر جان خود از ظلم دیگران به او به کار می‌برد. تقیه همواره کار اقلیت مستضعف مظلوم، در مقابل اکثریت مستبد مستکبر بوده است. در طول تاریخ اهل سنت نقش جریان حاکم را در سرزمین‌های مسلمانان بازی کرده و با کمک حاکمان، مخالفان خود از مذاهب و جریان‌های مختلف و در رأس آن‌ها شیعه را مورد ظلم و ستم قرار می‌دادند. از همین روی اهل سنت نیازی به تقیه نداشتند؛ چراکه احساس امنیت و استقرار داشتند. از همین‌جا شیعه و سایرین مجبور بودند تا عقیدۀ خود را از اهل سنت پنهان کرده و به سنی‌بودن تظاهر نمایند تا از ظلم و ستم در امان بوده و زندگی خود را نجات دهند. این کار حق قانونی آنان بوده و روایات وارد از امام صادق (علیه السلام) نیز همین مطلب را می‌رساند، ازجمله:

«تقیه دین من و دین پدران من است»؛

«هرکس که تقیه ندارد، دین ندارد».

این روایات و امثال آن به هدف برانگیختن شیعه جهت ابرازنکردن عقیدۀ خود بوده تا از آزار، تعقیب و قتل در امان بمانند. البته با وجود همۀ این‌ها، عقاید و احکام شیعه از طریق کتاب‌های آنان که از قرون متمادی در همه‌جا گسترش می‌یافت، آشکار و علنی می‌شد.

آیت الله العظمی شیخ ناصر مکارم شیرازی می‌گوید: «انسان مکلف است تاعقاید خود را در برابر شخص متعصب و مخالف با حق که درک منطقی ندارد، کتمان کند؛ در صورتی که اظهار آن برای جان او یا چیزی از این قبیل خطر داشته باشد و اظهار آن هیچ فایده‌ای نداشته باشد. این کار تقیه نام دارد که آن را از قرآن و دلیل عقلی برگرفته‌ایم».(1)

فقهای شیعه تقیه را گاه در خصوص برخی از محرمات معتبر می‌دانند. امام خمینی; می‌گوید: «تقیه در برخی از محرمات و واجباتی که در دیدگاه شرع جایگاه بالایی دارند حرام است، همچون ویران‌کردن


1) . نک: عقیدتنا.

کعبه، انکار اسلام و قرآن و...».(1)

امروزه شیعه عقاید و مراجع خود را اظهار می‌کند. همچنین برخی از دولت‌ها آن‌ها را حمایت کرده و عقاید آنان را دارد. حال چه انگیزه‌ای برای تقیه آنان در مقابل دیگران خواهد بود؟!

تقیه نسبت به شیعیان امروز بعد از آنکه امنیت و استقرار در بسیاری از سرزمین‌ها برقرار شد و بعد از آنکه صدای آنان به همه جا رسید به پایان رسیده است. وهابیان که همچنان با اندیشه گذشته زندگی می‌کنند باید درک کنند که امروز فرقه‌های مختلف آنان از جمله تکفیری ها، جهادی ها، سلفی‌های افراطی هستند که تقیه می‌کنند. وهابیان در زمانه‌ای زندگی می‌کنند که چنین دروغ پردازی‌های ساده و ادعا‌های متعارض را نمی‌پذیرد.

وهابیان از نسبت دادن تکفیر به شیعه ابایی ندارند، درحالی‌که خود وهابیان مسلمانان را چه شیعه و چه سنی در هر مکانی تکفیر می‌کنند. در نهایت خدای متعال آنان را به فرقه‌های افراطی که از زیر عبای خود آنان بیرون آمده، مبتلا نمود تا جایی که سلاح تکفیر را به سمت آنان گرفتند و وهابیان درمضیقه قرار گرفته و همایش هایی برای مواجهه با آنان برگزار کردند و بیانیه هایی در آن صادر نمودند و کتاب‌های متعددی جهت ردّ آنان چاپ کردند.(2)

شیعه و تاتار

وهابیان ادعای دیگری دارند که شیعه با تاتار بر ضد خلافت عباسی همدستی داشته است. پیشوای آنان ابن تیمیه قبل از آنان به این ادعا دامن زد. این ادعا نشان می‌دهد که آنان تا چه حدی نسبت به شیعیان بغض و کینه دارند. این کینه، آنان را در نقل قول بدون آگاهی و اطلاع و اخذ هر ادعای باطل یا دروغ پردازی‌های واهی غرق کرده تا [به خیال خود] بتوانند از این طریق به شیعه ضربه بزنند.

اخیراً وهابیان کتابی با عنوان «خیانات الشیعة و أثرها فی هزائم الأمة الاسلامیة»(3)

چاپ کرده‌اند که از لابه‌لای محتویات آن آشکار می‌شود که نویسنده بدون آگاهی نقل قول می‌کند و از تاریخ و حوادث تاریخی آگاهی ندارد. از جملۀ نمونه‌های خیانت‌هایی که نویسنده در کتاب خود آورده است، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:


1) . نک: الرسائل. حجاج بن یوسف ثقفی بعد از محاصرۀ عبدالله بن زبیر در مکه، کعبه را ویران کرد. همچنین در جریان کمک‌گرفتن آل سعود از فرانسویان برای اخراج گروه جهیمان العتیبی که در حرم پناه گرفته بودند، این کار در سال 1400ق منجر به تخریب کعبه شد.

2) . ازجمله می‌توان به این کتاب‌ها اشاره کرد: التبصیر بقواعد التکفیر؛ التحذیر من المجازفة بالتکفیر؛ الاسئلة الشامیة و الیمنیة و القطریة و النجدیة فی مسائل الایمان و التکفیر.

3) . خیانت‌های شیعه و اثر آن بر شکست امت اسلامی.

خیانت علی بن یقطینِ وزیر به هارون الرشید؛

خیانت خلیفه ناصر عباسی؛

خیانت فاطمیان؛

خیانت قرمطیان و آل بویه؛

خیانت ابن علقمیِ وزیر به خلیفه مستعصم عباسی؛

خیانت خواجه نصیر‌الدین طوسی.

این‌ها همه علاوه بر خیانت‌های نصیریان و دروزیان و شیعیان در لبنان،عراق، سرزمین‌های عربی و هند است.

درمورد ابن یقطین بعد از چشم‌پوشی از اتهامی که این وهابی به او می‌زند، باید گفت: او صرفاً یک مسئول [حکومتی] بوده و از فقهای شیعه نیست. از سویی خلیفۀ سنّی یعنی هارون او را به وزارت نصب کرد و نصب از سوی حکومت‌ها بر اساس لیاقت و کفایت است، نه بر اساس مذهب. سؤال این است که اگر ابن یقطین یک شیعۀ خائن بود، پس چرا هارون وی را وزیر خود کرده بود.

اگر این دیدگاه کوته‌بینانه را قبول کنیم که از نظر وهابیان هر شیعه‌ای بدون درنظرگرفتن موقعیت و جایگاه او خائن است، باید همۀ اهل سنت را نیز خائن بدانیم؛ وزیران، دربانان، امیران، فرماندهان و والیانی که به خلیفه و سرزمین‌های خود خیانت کردند، چه در گذشته و چه اکنون، در میان اهل سنت فراوان است.

عقل و منطقی که وهابیان آن را به رسمیت نمی‌شناسند، چنین می‌گوید که همۀ آنان چه شیعه و چه اهل سنت در خدمت مصالح [حاکمان یا غیره] بودند و ارتباطی به دین و اعتقادات ندارند.

درمورد خلیفه ناصر عباسی ابن کثیر چنین نقل می‌کند: «وی درمورد رعیت زشت‌سیرت بود و به آنان ظلم می‌کرد. در دورۀ خود عراق را ویران کرده و اهالی آن را در شهرها آواره ساخت. اموال و املاک آنان را مصادره کرد. وی کار‌های ضدونقیض انجام می‌داد. اگر آنچه به وی نسبت داده می‌شود صحیح باشد، او بود که تاتارها را به طمع انداخت تا وارد شهرها شوند و او با آنان مکاتبه کرد. این مصیبت بزرگی است که هر گناهی در مقابل آن تقریباً هیچ است».(1)

همان‌گونه که ابن کثیر در شرح حال وی می‌نویسد، ناصر خلیفه‌ای سنیّ ومتعصب بود. او جد مستعصم آخرین خلیفۀ بنی‌عباس بود که حکومت وی به دستان تاتار سقوط کرد. این مطلب از مؤلف مخفی مانده


1) . ابن کثیر این سخن را از ابن اثیر نقل کرده است. نک: الکامل، ج13، حوادث سال 622ق.

است؛ چراکه او جاهلانه و بدون آگاهی و بصیرت اقدام به نقل این مطالب کرده و ناصر عباسی را بدون تحقیق به شیعه نسبت داده است که این لغزشی از لغزش‌ها و دروغی از دروغ‌های او به شمار می‌رود.

مقصود از خیانت دولت فاطمیان، گسترش تشیع و نابودساختن تسنن است. این وهابی همچون حنبلیان پیشین و پیشوای خود ابن تیمیه که دین را احتکار می‌کردند و خود را [تنها] نمایندۀ پروردگار جهانیان می‌دانستند، نمی‌خواهند مذهبی جز مذهب خودشان در زمین حاکم باشد. [از نظر او] حاکم‌شدن سایر مذاهب، حتی اگر سنی باشند، خیانت به دین و مسلمانان است!

قرمطیان نیز که یادی از آن‌ها کرده است، هیچ ارتباطی با شیعه ندارند. این سنتِ ابن تیمیه است که بدان متعبد شده و هر فرقه‌ای را به شیعه نسبت می‌دهد تا حقایق را تحریف کرده و راه زشت‌نمایاندن چهرۀ شیعه را آسان نماید.

آل بویه نیز ایرانیانی بودند که خلفای عباسی از آنان کمک گرفتند. آنان در بغداد ظاهر شده و اعلام تشیع کردند و بعد از مدت زیادی شعائر شیعه را احیا نمودند. این امر باعث تحریک حنبلیانی شد که آنان را زیر نظر داشتند و از این کار به خشم آمده بودند. درنتیجه علیه شیعه اعلان جنگ کردند و این ظهور و بروز و امنیتی که سال‌ها از آن محروم بودند را بر آنان زیاد می‌دیدند.(1)

چون حنبلیان خلیفۀ عباسی را سایۀ خدا بر زمین می‌دانند، شیعیان آل بویه خائن خوانده شدند؛ چراکه آنان حکومت را از خلیفۀ عباسی غصب کردند. حنبلیان معاصر، ازجمله وهابیان نیز این واقعه را خیانت بزرگی به حسابآوردند.

در خصوص ابن علقمی و خواجه نصیر نیز سخن خواهیم گفت. اکنون دوباره سؤال خود را تکرار می‌کنیم: اگر ابن علقمی شیعه‌ای خائن بود، پس چرا مستعصم او را وزیر خود کرد؟! جواب این سؤال بعد از نقل حوادث ماقبل سقوط بغداد و حوادثی که هم‌زمان با سقوط بغداد شد، واضح خواهد شد.

مصادر تاریخی به این مطلب اشاره دارد که مسلمانان در سرزمین‌های پیرامون بغداد در حال انقسام و درگیری شدیدی بودند و خلیفه نفوذ خود را از دست داده و امور از دست او خارج شده بود. شام در قبضۀ ایّوبیان از فرزندان صلاح‌الدین بود که به دولت‌های مختلف و متخاصم تقسیم شدند. ملک صالح اسماعیل بعلبک، بُصری و شام را در اختیار داشت. دمشق را نیز بعد از برادرش ملک اشرف تصاحب کرد. سپس برادرش ملک کامل آن را از چنگ او درآورد. این ماجرا منجر به کمک‌گرفتن


1) . نک: شرح حال آل بویه در: یتیمة الدهر فی محاسن اهل العصر اثر ثعالبی، ج2، ص255؛ وفیات الأعیان ابن خلکان، ج5، ص124؛ الفخری فی الاحکام السلطانیة اثر ابن طباطبا؛ همچنین نک: کتب تاریخ، حوادث 320ق و 352ق.

او از اروپاییان در جنگ علیه برادرش شد.

حال به مؤلف وهابی می‌گوییم: آیا این خیانت نیست؟! وزیر او ابوالحسن سامری که -برحسب تعبیر ذهبی در تاریخ خود- نه مسلمان بود و نه سامری، بلکه از پوشش اسلام برای ویران‌کردن آن استفاده می‌کرد. دگرباره به وهابی کینه‌توز می‌گوییم: نظرت در این خصوص چیست، آیا این نیز خیانت نیست؟!

ذهبی می‌گوید: «صالح اسماعیل از اروپاییان کمک گرفته و قدس، طبریه و عسقلان را تسلیم آنان کرد. جنایت‌های او بر مسلمانان بسیار زیاد است».(1)

حماة در دست ملک منصور، کُرک در دست مغیث بن عادل و موصل در دست لؤلؤ بود. در سال 651ق بسیاری از سربازان بغداد به‌سبب قطع ارزاق به شام کوچ کردند. در سال 654ق یعنی دو سال قبل از ورود تاتار، حالمسلمانان چنین بود:

تاتارها در خراسان و سرزمین‌های ماوراءالنهر بودند.

خوارزم در سرزمین‌های مشرق نزدیک عراق بود.

شام در میان فرزندان صلاح‌الدین ایوبی تقسیم شده بود.

دولت ملوک الطایفه‌ای در مصر شروع به پدیدارشدن کرده بود.

بغداد و برخی از مناطق عراق در دست مستعصم بود.

میان خوارزم و ایوبیان درگیری‌هایی وجود داشت.

بین ملوک الطایفۀ مصر و ایوبیان نیز درگیری‌هایی وجود داشت.

تاتارها همۀ اتفاقات را رصد می‌کردند.

خلیفه در بغداد هیچ نیرو و قدرتی نداشت... .(2)

تاتارها پیک‌ها و جاسوس‌های خود را بدون ترس و واهمه به بغداد می‌فرستادند. خلیفه و مردم نیز از قصد آنان بی‌خبر و غافل بودند. این ماجراها چنان‌که ذهبی می‌گوید، یک سال قبل از ورود تاتار به بغداد رخ می‌داد. ذهبی حال شام را در آن زمان چنین وصف می‌کند: «خیر و برکت از آن رخت بربست. ظلم و تاریکی بر آن مستولی شد. بازارها کساد و مردم به فساد روی آوردند. خیانت‌ها رخ نشان داد و منکرات شدت گرفت».(3)


1) . نک: شرح حال صالح اسماعیل در حوادث سال 648ق در تاریخ الاسلام ذهبی، ج47، ص382 و مابعد آن. ذهبی درمورد او می‌گوید: کار‌های زشت بسیاری از او سر زد. از اروپاییان در جنگ علیه برادرش کمک گرفت و... . همچنین می‌گوید: بعد از آنکه صالح اسماعیل به سلطنت رسید و شقیف و صفد به اروپاییان داده شد، عزّ بن عبدالسلام در منبر به او دشنام داد، صالح نیز او را عزل و حبس کرد. ج48، ص417.

2) . نک: حوادث سال 653ق و 654ق، ص338 و ما بعد آن؛ ج48، ص17 و ما بعد آن؛ و نک: به سایر کتب تاریخی.

3) . نک: حوادث سال 615- 616ق در کتاب المختصر فی احوال البشر، ج3 و سایر کتب تاریخی.

از همین‌جا از مؤلف وهابی می‌پرسیم: چه کسی مسئول این انقسامات، خرابی‌ها، فساد و خیانت‌ها بود؟ شیعه یا اهل سنت؟ اگر بخواهد جواب بدهد، باید بگوید اهل سنت مسئول هستند. اما حقیقت آن است که این اتفاقات به اهل سنت ارتباطی نداشت، چه برسد به شیعه، بلکه این درگیری‌ها بر سر قدرت و مصالح شخصی بود و اصلاً ارتباطی به دین نداشت. این همان چیزی است که وهابیان باید آن را بفهمند.طبیعتاً می‌توان گفت ابن علقمی نیز ارتباطی با حوادث نداشت و نقشی در آن‌ها ایفا نمی‌کرد. تاتارها در سال قبل از حمله به بغداد، به سرزمین‌های خوارزم حمله کرده و بر آن مسلط شدند. شاه خوارزم ایستادگی نکرده و گریخت. سپس آنان به موصل حمله‌ور شدند.

ابن کثیر درمورد مستعصم می‌گوید: «خدابیامرز سنّی بود و بر طریقت سلف و اعتقاد جماعت، چنان‌که جد و پدر او چنین بودند. اما او نرم‌خو بود و خشن نبود. مال‌دوست بود و مال‌اندوزی را دوست داشت. از جملۀ نمونه‌های مال‌اندوری وی این بود که امانتی را که ناصر داود در نزد او به امانت گذاشته بود، تصاحب کرد؛ درحالی‌که قیمت آن حدود صدهزار دینار بود. چنین کاری از خلیفه مورد تقبیح قرار گرفت. این کار حتی از شخص بسیار پایین‌تر از خلیفه نیز قبیح است، بلکه حتی از اهل کتاب نیز بر نمی‌آید که اگر مال زیادی در اختیار او قرار دهی، آن را برمی‌گرداند».(1)

همچنین می‌گوید: «بنی عباس بر همۀ سرزمین‌ها مستولی نبودند؛ درحالی‌که بنی‌امیه بر همۀ سرزمین ها، مناطق و شهرها مستولی بودند. سرزمین‌های مغرب از چنگ بنی‌عباس درآمده بود. حکومت فاطمیان نیز هم‌زمان با بنی‌عباس در سرزمین‌های مصر، برخی سرزمین‌های مغرب و نواحی آن، سرزمین‌های شام در برخی احیان و زمانی طولانی بر حرمین (مکه و مدینه) حکومت می‌کرد. همچنین سرزمین‌های خراسان و ماوراءالنهر از چنگ آنان درآمده و به دست پادشاهان دولت‌ها، دست به دست چرخید تا جایی که فقط بغداد و برخی از سرزمین‌های عراق برای خلیفه ماند. همۀ این‌ها به‌خاطر ضعف خلافت بنی‌عباس و اشتغال آنان در بیشتر اوقات به شهوت‌رانی و مال‌اندوزی بود».(2)

ذهبی می‌گوید: «هنگامی که مستنصر ،پدر مستعصم، از دنیا رفت، کاتب [دربار]، ساقی و بزرگان دربار به صلاح ندیدند که خفاجی ،برادر مستعصم، که به شجاعت و شهامت وصف می‌شد، عهده‌دار حکومت شود و از او ترسیدند و مستعصم را به‌جای او برگزیدند؛ چراکه می‌دانستند مستعصم نرم‌خو، مطیع و


1) . نک: البدایة و النهایة، ج13، حوادث سال656ق.

2) . همان.

ضعیف الرأی است. با این کار درواقع خود آنان حکومت را به دست می‌گرفتند. پس مستعصم را به حکومت رساندند. وی نیز به وزیر خود ابن علقمی تکیه کرد و با این کار همه‌چیز را نابود کرد. ابن علقمی با مستعصم در مال‌اندوزی، اکتفا به لشکری اندک و قطع جیرۀ باقی لشکریان موافق بود. مستعصم انسانی بخیل و بی‌تدبیر بود و شناخت کافی [از امور حکومتی] نداشت. همچنین مال‌دوست بود و کارها را به حال خود رها و بر دیگران تکیه می‌کرد و دست به کار‌های ناشایست و زشت می‌زد. مردی کفترباز بود و امور اسلام [و مسلمین] را رها می‌کرد».(1)

از آنچه گذشت آشکار می‌شود که مستعصم شایستگی عهده‌دارشدن خلافت را نداشت. به دین و اخلاق پایبند نبود و در امانت خیانت می‌کرد. اما با وجود این، ابن کثیر او را سنّی سلفی و معتقد به عقاید اهل سنت دانسته است. از کلام ذهبی نیز مشخص می‌شود که شخصیت‌های قصر یا اطرافیان او را انتخاب و نصب کردند؛ درحالی‌که انسانی ضعیف و بی‌کفایت بود و برادرش که از او شایسته‌تر بود را واگذاشتند. برادرش کسی بود که -برحسب نقل ذهبی- می‌گفت: اگر خدا مرا فرمانروا کند، سربازان را از رود جیحون عبور داده و سرزمین‌ها را از تاتار می‌گیرم و آنان را ریشه‌کن می‌کنم.

این مطلب حاکی از آن است که این اطرافیان صرفاً به مصالح خود فکر می‌کردند و برای آن قدم برمی‌داشتند، نه برای مصالح اسلام و مسلمین. آنان به تهدید تاتارها که به حکومت آنان نزدیک می‌شدند، اهمیتی نمی‌دادند. حال اگرابن علقمی مال‌اندوزی و رهاکردن لشکر را زیبا جلوه داد، دلیلش خود مستعصم بود که به این امور گرایش داشت؛ چراکه همان‌گونه که ابن کثیر و ذهبی گفته‌اند، مستعصم در غفلت بود و به مال‌اندوزی و شهوت‌رانی می‌پرداخت.

ذهبی نقل می‌کند: «تاج‌الدین بن صلایا نایب اربیل بود. خلیفه را بر حذر می‌داشت و او را تحریک می‌کرد؛ اما خلیفه حرکتی نمی‌کرد و [از خواب غفلت] بیدار نمی‌شد». همین مطلب خود دلیلی بر اهمال خلیفه و خودداری از آمادگی برای مواجهه با تاتار بود.

همچنین نقل می‌کند: «هلاکو به عراق لشکر کشید ... و در سپاه خود گروهی از مردم کرخ حضور داشتند ... یک گروه پشتیبانی و کمکی از طرف حاکم موصل ملک لؤلؤ به همراه فرزندش ملک صالح رکن‌الدین اسماعیل حضور داشتند ... آن دو از سوی هلاکو عهده‌دار مقام قضاوت شدند؛ اما صدر‌الدین از دنیا رفت و ابن زکی جای او را گرفت و شروع به مصادرۀ مدارس به نفع خود و یاران خود کرد. این امر همچنان ادامه داشت تا اینکه هلاکو دولت‌های سرکش را از سرزمین‌های شام از میان برداشت ... وی


1) . تاریخ الاسلام ذهبی، ج48، ص260.

(ابن زکی) اموال فراوانی به ممالیک بخشید تا قضاوت و مدارس در دست او باقی باشد، به مدت یک ماه نیز در دست او باقی ماند، اما بعد از آن عزل شد».(1)

این نیز چهرۀ دیگری از خیانت دو فقیه از فقهای اهل سنت است که وهابیان از آن غفلت کرده‌اند و اساساً از آن خبر نداشتند؛ چراکه آنان فقط نقل قول کرده‌اند و بس. ابن کثیر در حوادث سال 656ق نقل می‌کند: «... این سنت پدیدار شد و سربازان تاتار وارد بغداد شدند. پشتیبانی‌های حاکم موصل نیز رسیده و آنان را علیه اهالی بغداد یاری کردند؛ چراکه از تاتارها در هراس بودند و با آن سازش می‌کردند که خدا روی آنان را سیاه گرداند. تاتارها دار الخلافه را محاصره کردند و ازهر طرف با نیزه آن را هدف قرار دادند تا اینکه کنیزکی که مقابل خلیفه به بازی و خنداندن خلیفه مشغول بود و از جملۀ مقربان خلیفه بود، مورد اصابت قرار گرفت. همچنین در این میان کنیزکی که در میان عرب‌ها به دنیا آمده بود و در مقابل خلیفه مشغول رقاصی بود، با اصابت تیری کشته شد؛ تیری که از یکی از پنجره‌های قصر داخل می‌شد».

امثال این نقل‌ها دروغ‌پردازی‌های وهابیان را برمَلا می‌کند و از نادانی و حماقت آنان نسبت به حوادث تاریخی و همچنین از گمراه‌سازی مسلمانان توسط آنان پرده برمی‌دارد. چگونه معقول است خلیفه‌ای که از سوی دشمن محاصره شده، در حال سرگرمی و خوش‌گذرانی با کنیزانش باشد؟! آیا بر امثال این ماجراها باید گریست یا بر حکومت او که از ابتدای شکل‌گیری خود را داوطلب سقوط کرده است؟! آیا بعد از همۀ این ماجراها می‌توانیم سقوط بغداد را به گردن ابن علقمی بگذاریم؟! آیا امثال این حکومت فروپاشیده به کسی مانند ابن علقمی نیاز دارد تا آن را براندازد؟! آیا اگر ابن علقمی سنّی بود، بازهم چنین تهمت‌هایی به او می‌زدند؟! و این‌گونه با تمام قوا به روی او تمرکز می‌کردند؟! آیا امکان دارد فرمانده با تجربه‌ای همچون هلاکو با نامه‌ای از سوی ابن علقمی تحریک شود، بدون آنکه به مسائل احاطه و به پیروزی یقین داشته باشد؟!

چیزی که باعث سقوط بغداد شد، خوازمشاهیان، ایوبیان و اطرافیان مستعصم بودند که همگی نیز سنّی‌مذهب بودند. ابن علقمی تنها یک قربانی بود که همچون قوچی او را فدا کردند تا خیانت‌ها و شکست خود را این‌گونه توجیه کنند.

ابن تیمیه می‌گوید: «از جملۀ اسباب ورود اینان (تاتار) به سرزمین مسلمانان، پدیدارشدن الحاد، نفاق و بدعت‌ها بود».(2)سپس سخن ابن دقیق العید را نقلمی‌کند: «تاتار به‌دلیل پدیدارشدن فلسفه در میان


1) . نک: ذهبی، حوادث سال 657ق.

2) . نک: مجموع الفتاوی، ج13، ص180.

سرزمین‌های مشرق و ضعف شریعت بر آنان چیره شد».(1)

درمورد خواجه نصیر طوسی نیز باید گفت: مورخان -به‌جز ابن تیمیه که با فلاسفه و مناطقه دشمنی داشت- همه او را ستایش کرده‌اند و به مطلبی که نشانگر خیانت او باشد، اشاره نکرده‌اند، بلکه همۀ تمرکز مورخان به روی علی بن علقمی بوده است.(2)

وهابیان سعی دارند تا بین سقوط بغداد در گذشته به دست تاتارها و سقوط آن در زمان حاضر به دست آمریکایی‌ها ارتباط برقرار کرده و بر این مطلب تأکید دارند که مسبب سقوط بغداد در هر دو زمان شیعه است. اما این دلیل احمقانه است؛ چراکه در این صورت صدام نیز که توسط آمریکا سقوط کرد، باید با مستعصم برابر باشد. گویا نزد وهابیان همین‌گونه است؛ چراکه مسئله به سنّی‌بودن و شیعه‌بودن بازمی‌گردد.

نیروهای آمریکایی که به عراق حمله کردند، از پایگاه‌هایی حرکت کردند که وهابیان در آن ساکن بودند و این حمله با فتاوای وهابیان مبنی بر جواز کمک به مشرکان رخ داد. آیا این خیانت به اسلام و مسلمین محسوب نمی‌شود؟! آیا بعد از همۀ این‌ها بازهم وهابیان از خیانت‌های شیعه دم می‌زنند؟!

درمورد صلیبیان نیز باید گفت که وهابیان در این خصوص دیدگاه ابن تیمیه را داشته و برخی از موضع‌گیری‌های فاطمیان و برخی از فرقه‌های منسوب به شیعه در سرزمین‌های شام را که از جملۀ صلیبیان بودند، زیر نظر داشته و نتیجه گرفته‌اند که شیعه برای صلیبیان کار می‌کرده است.

چنان‌که از ظاهر مسئله بر می‌آید، این سخن ناشی از ناآگاهی از تاریخ و فهم‌نکردن حوادث آن است؛ چنان‌که آنان درمورد ربط‌دادن شیعه به تاتار نیز چنین حال و روزی دارند.

موضع‌گیری‌های دولت‌ها و حکومت‌ها نباید دلیلی بر اعتقادات گرفته شود و نباید به حساب اعتقادات گذاشته شود؛ چراکه دولت‌ها با توجه به مصالح پیش می‌روند و نه با عقاید. این مطلب بر دولت فاطمیان که به حساب شیعه گذاشته شده‌اند نیز منطبق می‌شود؛ چنان‌که بر سایر دولت‌هایی که از اهل سنت محسوب شده‌اند نیز منطبق می‌شود.

در آنچه گذشت، برخی از خیانت‌های فرزندان صلاح‌الدین ایوبی را در شام خاطرنشان کردیم. همچنین به همکاری آنان با صلیبیان علیه برادران خود و علیه مسلمانان اشاره کردیم و گفتیم این موضع‌گیری‌ها هیچ ارتباطی با اهل سنت و سنیّان ندارد. همچنین مواضع فاطمیان، صفویان و حتی


1) . همان.

2) . نک: به پاک‌دانستن خواجه نصیر از سوی مورخان، ازجمله ابن کثیر و ذهبی دو شاگرد ابن تیمیه در البدایة و النهایة، ج13، ص376، حوادث سال 672ق؛ تذکرة الحفاظ، ج4، شرح حال شماره 1494؛ الوافی بالوفیات، ج1، ص179 و سایر کتب تاریخی.

جمهوری اسلامی اگر مواضع صحیحی باشد، هیچ ارتباطی به تشیع و شیعیان ندارد.

حکومت‌های شیعی حجتی بر تشیع نیست. حکومت‌های سنّی هم حجتی بر تسنن نیست. همچنین نباید [مواضع] نصیریان و دروزیان یا سایر فرقه‌هایی که از شیعۀ امامیه دور هستند را به شیعه نسبت دهیم؛ اما [مشکل این است که] وهابیان به‌تبع سنت ابن تیمیه که شیعۀ امامیه را با نصیریه و اسماعلیه و سایر باطنیه به یک چوب رانده است، آنان نیز بین شیعه و سایر فِرَق فَرقی نمی‌گذارند.

اگر وهابیان واقعاً دلسوز اسلام و مسلمین هستند و شیعه را هر از چند وقت یک بار به خیانت متهم می‌کنند، پس چرا از خیانت‌های اهل سنت در طول تاریخ چشم پوشی می‌کنند؟! چرا از خیانت‌های آل سعود و همکاری مفتضح و آشکار آنان با مشرکان صلیبی چشم‌پوشی می‌کنند؟! چرا از خیانت‌های نظام‌های حاکم دیگر در مصر، کشور‌های خلیج، مغرب، اردن و سایر کشورهایی که در دید آنان سنّی محسوب می‌شوند، چشم‌پوشی می‌کنند؟! چرا نسبت به قهرمانی‌ها و جهادی که سیف الدوله حمدانیِ شیعه، علیهصلیبیان انجام داد غافل هستند و حال آنکه شعرا نیز درمورد آن شعرها سرودند؟!

ساده‌ترین جواب این است که آنان صرفاً نقل قول کرده و تحقیق نمی‌کنند. تکفیر کرده و بصیرت به خرج نمی‌دهند.

نیرنگ‌ها و بازی‌ها

وهابیان تنها به نشر آثاری که در آنان دروغ‌هایی بر شیعیان بسته‌اند اکتفا نکرده‌اند، بلکه علاوه بر این به نیرنگ‌ها و حیله‌هایی دست زدند تا انظار عمومی را علیه شیعه تحریک کنند. از جملۀ این حُقه‌ها اقدام به چاپ آثاری به اسم شخصیت‌هایی خیالی است که به شیعه منسوب‌اند. این شخصیت‌های خیالی خروج خود را از دایرۀ تشیع اعلام کرده و به عقاید آنان کافر می‌شوند.

از جملۀ این آثار منتشرشده، کتابی است با عنوان «لله ثم للتاریخ». این اثر کتابی کوچک در 112 صفحه است. وهابیان این کتاب را به شخصیتی خیالی به‌عنوان یکی از علمای نجف به اسم حسین موسوی نسبت داده‌اند. این شخص آرزو داشت که به مرجعیت رسیده و زعامت حوزۀ علمیه را عهده‌دار شود. در این کتاب بعد از مطالعۀ همۀ منابع معتبر و غیرمعتبر شیعه و هر کتابی که به دستش رسیده، تجربۀ خود را با شیعیان به نمایش گذاشته است. او بعد از مطالعۀ کتاب‌های شیعه، بر آن‌ها تعلیقه زده و بعد از اتمامِ مطالعۀ منابعِ معتبر و تعلیقه بر آن‌ها، مجموعه‌ای از برگه‌ها نزد خود فراهم دیده و آن‌ها را نگاه داشته تا شاید روزی به کارش آید. او با همۀ مراجع، علما و بزرگان روابط خوبی داشت و با آنان

رفت‌وآمد می‌کرد و می‌خواست به نتیجه‌ای برسد که او را در یک تصمیم سخت یاری سازد تا اینکه این تصمیم را جهت انتقام از شیعه گرفته و این کتاب را چاپ کرد. او یقین داشت که این کتاب مورد قبول حق جویان خواهد بود؛ اما نزد اهل گمراهی، اهل ازدواج موقت و خمس و کسانی که -به قول او- اهل سوارشدن به مرسدس و سوپر دولوکس هستند، مورد قبول واقع نخواهد شد.از لابه‌لای مقدمۀ نویسندۀ کتاب برمی‌آید که قلم او زبانی ساده و ضعیف دارد و با قلم یک عالم بزرگ که در منابع شیعه مطالعه کرده و متبحر گشته و با بزرگ و کوچک ملاقات داشته و با آنان مناظره کرده سازگار نیست. چگونه می‌شود کسی که این تجربه و مطالعه را داشته، نهایتاً فقط یک کتاب کوچک و ضعیف بنویسد که همان هم چهرۀ دیگری از کتاب‌های چاپ‌شده از سوی وهابیان را نمایش می‌دهد.

از همین‌جا حقیقت روشن می‌شود که مؤلف این کتاب یکی از وهابیانی است که شیعه را زیر نظر دارد و تحت عنوان یک شیعه که وجود خارجی ندارد، پنهان شده است. اگر این شخصیت حقیقت خارجی داشت و با این سطح علمی و تاریخ مذکور بود، به‌حسب آنچه از کلام آن شخصیت پیداست، باید سروصدای زیادی می‌کرد و در مقام انظار عمومی خود را نشان می‌داد و وهابیان گرد او را می‌گرفتند. جالب آنکه شیعیان کویت (مکان انتشار این کتاب) این حقه و بازی را فهمیده و در ردّ وهابیان کتابی با همین عنوان و به اسم مؤلفی سنّی و خیالی نگاشتند.

سؤال این است که محتویات این کتاب چیست؟ در جواب باید گفت این کتاب چهرۀ دیگری از آثار منتشرشدۀ وهابیان است و این همان چیزی است که باعث ایجاد شبهه در آن می‌شود. این کتاب به روی عبدالله بن سبأ تمرکز کرده و اثبات می‌کند که او شخصیتی واقعی است. سپس از ازدواج موقت و خمس بحث می‌کند و فقهای شیعه را متهم می‌کند به اینکه آنان از این دو سوءاستفاده می‌کنند. وی از صحیفۀ جامعه، جفر و مصحف فاطمه8 سخن رانده و آن‌ها را از جملۀ کتاب‌های سرّی و پنهانی شیعه دانسته است. وی تلاش کرده تا اثبات کند که شیعه اهل سنت را تنها دشمن خود می‌داند و بر نقش عناصر خارجی در شکل‌گیری شیعه تأکید دارد. در پایان کتاب خود این سخن را آورده است: «آیا در جایگاه و منصب خود باقی باشم و اموال زیادی را از انسان‌های ساده به نام خمس و نذورات مکان‌های زیارتی جمع کنم؟! آیاباقی باشم و ماشین‌های گران‌قیمت سوار شوم و از زنان زیباروی لذت ببرم؟! یا اینکه این دنیای فانی را رها کنم و از محرّمات دوری گزینم و حق را آشکارا اعلام کنم؟! چراکه هرکس درمورد حق سکوت کند، شیطانی لال است».

چنین سخنی با یک شخصیت علمی بزرگ که این کتاب آن را ترسیم کرده سازگار نیست، بلکه دلالت قطعی دارد بر اینکه نویسندۀ آن یکی از وهابیان بی‌خرد است که شیعه را زیر نظر دارد.

وهابیان کتاب‌های زیادی چاپ کردند که «حزب‌الله» را زیر سؤال می‌برد و بر آن خرد می‌گیرند و شبهاتی پیرامون آن ایجاد می‌کنند. در رأس این کتاب‌ها کتابی قرار دارد با عنوان: «ویل للعرب من شرّ قد اقترب، نصرالله خمینی العرب».(1)

این کتاب‌ها بسیار ساده و احمقانه هستند و از بی‌خبری آنان از حوادث پیرامونی خود خبر می‌دهد. این‌ها همه نتیجۀ طبیعی است برای گروهی که به عقل گذشته متعبّدند و با آن زندگی می‌کنند.

حمله به حزب‌الله از جمله نیرنگ‌ها و بازی‌های وهابیت است که حاکی مقدار بدبختی و گرفتاری‌ای است که در آن واقع شده‌اند. این بدبختی نتیجۀ پیروزی‌هایی است که در سطح سیاسی و اموالی که در سطح اسلامی جمع کرده‌اند. این مطلب همچنین مقدار اطاعت وهابیان از دشمنان اسلام و مسلمین را نشان داده و آنان را ابزاری مطیع در اختیار دشمنان نشان می‌دهد که دشمنان از آنان در صورت نیاز برای ضربه‌زدن به اسلام و زشت‌جلوه‌دادن آن بهره می‌گیرند.

سؤالی که به ذهن هر مسلمانی خطور می‌کند این است که حزب‌الله چه می‌کند و چرا وهابیان با آن در ستیز هستند؟ در دید وهابیان حزب‌الله کارینمی‌کند و در راه خدا جهاد نمی‌کند، بلکه تنها در راه شیطان جهاد می‌کند. اگر حزب‌الله در دید وهابیان این‌گونه است، پس چرا وهابیان برای جهاد در راه خدا و دفاع از مقدسات اقدام نمی‌کنند؟! چرا گلوله‌های خود را که با آن سینه‌های مسلمانان را هدف گرفته و بمب‌های خود را که گاه‌وبیگاه بر سر مسلمانان می‌ریزند، به‌سمت دشمنان خدا نمی‌گیرند؟! چرا هیچ خبری از آنان نمی‌رسد که با دشمن صهیونستی به مبارزه پرداخته باشند؟!

ساده‌ترین جواب این است که وهابیت برای این کار ایجاد نشده، بلکه برای تفرقه‌افکنی میان مسلمانان و هدف‌قراردادن سینۀ آنان با اسلحه‌های خود ایجاد شده و این همان کار دشمنان اسلام و مسلمین است.

از جملۀ حقه‌های وهابیت سوءاستفاده از برخی دیدگاه‌های دارای نقد و مورد اختلاف از سوی شیعه برای ضربه‌زدن و عیب‌گرفتن در عقاید آنان است؛ به‌عنوان مثال آنان از دیدگاه‌های موسی موسوی در کتاب «الشیعة و التصحیح» سوءاستفاده کرده و او را یک مرتد از تشیع جلوه داده‌اند، درحالی‌که درواقع او


1) . وای به حال عرب‌ها از شرّی که نزدیک شده، سید حسن نصرالله خمینی عرب‌ها.

بر تشیع خود باقی بوده و سنّی نشده است.(1)

وهابیان همواره در پی بازی با اندیشۀ تشیع فارسی هستند؛ یعنی تشیع فارسی است، نه عربی. این اندیشه از کلام ابن تیمیه و دیگر دشمنان پیشین تشیع متولد شد؛ کسانی که در تلاش‌اند تا نقش مجوس را در سرزمین‌های فارس بعد از سقوط حکومتشان و تلاش آنان برای انتقام از مسلمانان را بزرگ بنمایند. گویا آنان به تشیع تظاهر کردند تا به اسلام ضربه بزنند. اما محقق مدقق درمی‌یابد که ریشه‌های تشیع عربی و هاشمی است و در اهل بیت یعنی امام علی، حضرت زهرا، حسن و حسین (علیهم السلام) و بقیۀ امامان دوازده‌گانه خلاصه می‌شود. آنان از بالاترین و والاترین خانه‌های عرب است.شیعه و در رأس آنان ایرانیان، دین خود را از آنان گرفته‌اند؛ درحالی‌که اهل سنت و به‌ویژه عرب‌ها، دین خود را از فارس‌ها گرفته و فقه و روایات نبوی و سایر علوم دینی را از آنان دریافت کرده‌اند. درحقیقت تسنن ساخته و پرداختۀ فارس‌هاست. این مطلب از طریق صاحبان کتب سنن و فقهای برجستۀ اهل سنت روشن می‌شود؛ چراکه ریشۀ آنان به سرزمین‌های فارس برمی‌گردد. در رأس این فقها بخاری، مسلم، ترمذی، نسائی، ابن ماجه، حاکم، حسن بصری، ابوحنیفه، طاووس، ابن سیرین، عکرمه، غزالی و بسیاری دیگر قرار دارند. حتی حکومت عباسیان که حنبلیان در سایۀ آنان رشد کرده و به آن برکت بخشیدند و وهابیان ادعا دارند که شیعه آن را اسقاط کرده نیز به‌وسیلۀ فارس‌ها تأسیس شد.


1) . ادارات عراقی و سعودی در اثنای جنگ ایران و عراق، ده‌ها نسخه از کتاب او «الشیعة و التصحیح» و کتاب دیگر وی «الثورة البائسة» چاپ کردند که به‌صورت مجانی توزیع می‌شد.

سایر دروغ‌پردازی‌ها

اشاره

ابن تیمیه

وهابیان از میان فقهای اهل سنت کسی جز ابن تیمیه را نیافتند که به او پناه ببرند. ابن تیمیه‌ای که او را پدر معنوی خود دانسته و لقب شیخ الاسلام را بدو دادند.

حال سؤال این است که چرا وهابیان از میان فقها به طرفداری از ابن تیمیه می‌پردازند؟ جواب نزد پیشوای آنان محمد بن عبدالوهاب است که ابن تیمیه را امام خود دانسته و میراث علمی او را با کمک شمشیرهای آل سعود از دست نسیان درآورده و احیا کرده است.

محمد بن عبدالوهاب مقدمات لازم برای اجتهاد و فقاهت را نداشت و شایستگی نداشت که مالکی، حنفی، شافعی و حتی حنبلی باشد؛ چراکه پیروی‌کردن از این مذاهب به ادوات و ابزارهایی نیاز دارد که او آن را نداشت و مقدمات آن نزد وی فراهم نبود، به همین دلیل به ابن تیمیه گرایش پیدا کرد؛ چراکه طبع تند و متمرد او و گرایش‌هایش با طبع و گرایش‌های ابن تیمیه موافق بود. اگر بخواهیم این دو شخصیت را با هم مقایسه کنیم، مقدار تطابق آن دو در طبع و مزاج برای ما روشن خواهد شد.

فتاوای ابن تیمیه و کتاب‌های او -معمولاً- دربردارندۀ بسیاری از نصوص تند، افراطی و معارض با عقاید اهل سنت است. محمد بن عبدالوهاب نیز در این کتاب‌ها گمشدۀ خود را یافته و به‌وسیلۀ آن توانست تا میان مذاهب حاکم متمایز گردد. گمشده‌ای که قرن‌های طولانی از دست ابن تیمیه و اغواگری‌هایش در امان مانده بود.وهابیان نیز میراث علمی ابن تیمیه را از پیشوای خود محمد بن عبدالوهاب به این اعتبار که از مسلّمات است دریافت کردند. تمسک دائمی ابن تیمیه به سلف و اجماع و نسبت‌دادن دیدگاه‌ها و فتوای خود به اهل سنت نیز به یقینِ وهابیان به صحت اندیشه‌های ابن تیمیه افزود. این امر موجب شد تا عقل‌های ضعیف و قاصر خود را از تحقیق و تفحص راحت کرده و همۀ تلاش‌های خود را به روی نقل کلام ابن تیمیه متمرکز کرده و تلاش دارند تا دشمنان خود را با این وسیله به زمین بزنند.

بسیاری از معاصران ابن تیمیه و در رأس آن‌ها شاگردش ذهبی که از او جدا شد و شاگرد دیگر او ابن کثیر و همچنین ابن حجر و حصنی و دیگران، تاریخ او را برای ما رصد کرده‌اند که آراء شاذ و نادر و تمرد او از مسلک فقها و عدم تقیّد او به عقیدۀ اهل سنت را به نمایش می‌گذارد و به‌تبع صفت «شیخ الاسلام» را که وهابیان به او داده‌اند، از او سلب می‌کند. از سویی دیگر مبرّا دانستن و مدح او را از سوی برخی از فقها نفی می‌کند.(1)


1) . نک: شرح حال ابن تیمیه در تاریخ ذهبی؛ البدایة و النهایة ابن کثیر؛ الدرر الکامنة ابن حجر؛ دفع شبهة من شبّه و تمرّد حصنی؛ ذیل طبقات الحنابلة، ج1، ص338؛ همچنین نک: کتاب «ثقافة الارهاب فی کتب الوهابیة». وهابیان همواره تلاش می‌کنند تا ابن تیمیه را از طریق نشر کتاب‌هایی که پیروان او به مبرّاساختن و مدح او پرداخته‌اند، او را در دید مسلمانان نیکو جلوه دهند. البته این کتاب بسیار کم و انگشت‌شمار است و از دایرۀ برخی از حنبلیان متعصب نسبت به ابن تیمیه تجاوز نمی‌کند.

چگونه می‌شود به کسی همچون ابن تیمیه که فقها به مبارزه با او پرداخته و برخی او را تکفیر کرده و سایرین خواستار قتل او و برخی نیز خواستار تعزیر و حبس او شدند و او نیز در آخرین حبس خود از دنیا رفت، لقب شیخ الاسلام داده شود؟! در میان منابع مورد اعتماد مطلبی یافت نمی‌شود که این لقب را برای او تأیید کند. البته در برخی از منابع متأخر حنبلیان که به حنبلیان افراطی منسوب‌اند و نسبت به ابن تیمیه متعصب هستند، مطالبی در این خصوص یافت می‌شود.

آنچه دلیل بر دروغ‌پردازی وهابیان در این خصوص است، دادن لقب شیخالاسلام به ابن قیم، ابن کثیر و محمد بن الوهاب است. پس اگر لقب شیخ الاسلام مختص ابن تیمیه بود، آن را به دیگران نمی‌دادند.

از جملۀ دروغ‌پردازی‌های وهابیان درمورد ابن تیمیه، مجتهددانستن اوست و او را از جملۀ مجاهدان و مبارزان با تاتار دانسته‌اند. این در حالی است که ابن تیمیه در سال 661ق یعنی بعد از حملۀ تاتار به سرزمین‌های مسلمانان و شکست آنان به دست ممالیک در واقعۀ عین جالوت به دنیا آمد.

خنده‌دارتر اینکه محقق رسالۀ «الردّ علی الأخنائی» که سیرۀ ابن تیمیه را بیان کرده، از ابن کثیر درمورد ابن تیمیه چنین نقل می‌کند: «استیلا بر دمشق -از سوی تاتار- در جمادی الاولی سال 658ق به انجام رسید و ابن تیمیه در آن مشارکت فعالی داشت و در میدان نبرد مقابل دشمن همچون بزرگ‌ترین شجاعان جنگ‌آور جولان می‌داد».(1)

حال آنکه محقق فراموش کرد که خودش در سطر‌های پیشین یادآور شده بود که ابن تیمیه در سال 661ق به دنیا آمد؛ این بدین معناست که ابن تیمیه در هنگام حملۀ تاتار به دمشق هنوز به دنیا نیامده بود. آنچه ثابت شده این است که ابن تیمیه با مسلمانان پیکار و جهاد کرد و نه با مشرکان. آن هنگام که ممالیک را در شام در سال 705ق برای حمله به «جبل کسروان» در جنوب لبنان تشویق کرد و با سربازان ممالیک در جنگ علیه شیعیان مقیم این منطقه شرکت کرد.(2)

همچنین مسلمانان را برای جنگ با تاتار بعد از آنکه اسلام آوردند، با فتوای خود معروف به فتوای «یاسا» تشویق کرد. در این فتوا به جواز جنگ با تعطیل‌کنندگان شرایع حکم کرده بود، به این اعتبار که تاتارها مرتدّ از اسلام هستند.(3)


1) . چنان‌که محقق رساله یاد آور شده، ابن کثیر این کلام را به نقل از تاریخ ابن اثیر، ج7، ص13 نقل کرده است.

2) . ابن کثیر می‌گوید: در این سال شیخ الاسلام بعد از جنگ با رافضیان در کوه‌ها با پیروزی بازگشت. نک: البدایة و النهایة ابن کثیر، حوادث سال 705ق.

3) . نک: متن این فتوا در: مجموع فتاوی ابن تیمیه، ج28، ص509. «یاسا» کتابی بود که چنگیز خان آن را [طبق قوانین عرفی مغول] تنظیم کرده بود. نک: ثقافة الارهاب فی کتب الوهابیة.

تقلید

از جملۀ ادعا‌های دروغین وهابیان، ادعای تبعیت از کتاب و سنت و ردّ تقلید و مذهبی‌گرایی است. آنان از پس این ادعا قصد دارند تا پیروان خود را از گرویدن به مذاهب و جریان‌های مذهبی دیگر باز دارند تا تنها در دایرۀ مذهب آنان باقی بمانند و از تحت عقاید آنان خارج نشوند.

این حیله از جملۀ حیله‌هایی است که مسلمانان را بدین وسیله به‌سوی خود جذب می‌کنند؛ چراکه اندیشۀ تقلید صاحبان عقل را برانگیخته و این اندیشۀ وهابیان توسط همان نصوص قرآن که وهابیان برای ردّ تقلید استدلال می‌کنند، مردود است.(1)

وهابیان در بحث تقلید مسلمانان را به اشتباه انداخته و بین تقلید در عقاید و تقلید در شرایع و احکام خلط کردند. تقلید در عقاید شرعاً مردود است؛ اما تقلید در شرایع برای کسی که قدرت و ابزار اجتهاد را ندارد، مشکلی نیست؛ چنان‌که عموم مردم این‌گونه‌اند. وهابیان که طبیعتاً نه خود آنان و نه پیشوایشان محمد بن عبدالوهاب ابزار اجتهاد را در دست ندارند، چگونه منکر تقلید هستند؟!

تمسک وهابیان به این اندیشه به قصور، ضعف عقل و عجز آنان از اینکه در زمرۀ اهل علم و اجتهاد قرار گیرند بازمی‌گردد. این مطلب از طریق رصد عناصر حنبلیان پیشین و وهابیان معاصر روشن می‌گردد. وهابیان که عوام و مردم کوچه و بازار و ضعیف العقل بر آن چیره شده، برای خود جایگاهی در جریان‌ها و مذاهب دیگر نمی‌یابند. اما سایر جریان‌ها قواعد فقهیه و ابزار‌های عقلی لازم را برای الزام مقلدان در اختیار داشته و حرکتی منضبط را پیش می‌برند که به استخراج احکام دین منتهی می‌شود. حنبلیان قدرت چنین کاری راندارد؛ چراکه آنان به‌حسب طبع خود به شورش، فتنه‌انگیزی و غلوّ مایل‌اند که خود این کار آنان را به تعصب در اندیشۀ رهاشدن از تقلید و پافشاری بر آن وامی‌دارد.

درحقیقت آنچه که داعیان نفی تقلید به‌دنبال آن هستند، این است که مردم از آنان تقلید کنند و از تقلید دیگران به تقلید آنان منتقل شوند. از همین روی وهابیان مقلدان ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب و پیروان وهابیان نیز مقلدان آنان هستند.

بازبودن باب غور در کتاب و سنت برای وهابیان، آنان را در بحران بزرگی قرار داد؛ چراکه کار به جایی منتهی شد که وهابیت فرقه‌فرقه شده که نسخۀ جدیدی از فرقه‌های خوارج محسوب می‌شوند و در رأس هر فرقه‌ای مجتهدی قرار دارد که شمشیر جنگ را به روی مخالفان می‌کشد.


1) . همچون آیۀ شریفه: <وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُون> و همچنین آیۀ شریفه: <بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا ...>.

این فرقه‌ها شروع به تکفیر و لعن یکدیگر کرده و برخی از آن‌ها به حمل سلاح در برابر دشمنان خود -چه از وهابیان و چه غیر آنان- اقدام کردند.(1)این مطلب از خلال سؤالاتی واضح می‌گردد که به ذهن جوانان وهابی می‌رسد و جوابی از پیشوایان خود نمی‌گیرند.

یکی از آن سؤالات این است که: در این زمان بسیاری از گروه‌ها و فرقه‌ها وجود دارند و هریک خود را فرقۀ ناجیه می‌داند و نمی‌دانیم کدام‌یک بر حق هستند تا از آن پیروی کنیم. از شما خواستاریم تا ما را به بهترین این فرقه‌ها با ابراز دلیل راهنمایی کنید تا از حق پیروی کنیم.

در جواب این سؤال چنین آمده است: همۀ این گروه‌ها داخل فرقۀ ناجیه هستند، مگر فرقه‌ای که از آن کفری سر بزند که از اصل ایمان خارج گردد؛ اما درجات آنان از حیث قوت و ضعف به مقدار رسیدن آنان به حق، عمل به آن واشتباه در آن متفاوت است. هدایت‌شده‌ترین این فرقه‌ها، سعادتمندترین آن‌ها از حیث فهم و عمل با دلیل است. دیدگاه‌های آنان را بشناس و از آنان در حق پیروی کن و بدان ملتزم باش. با دیگران نیز در اسلام برادری کن و چیزی کم مگذار و این‌گونه نباشد که اگر آنان به حق رسیدند، تو آن را انکار کنی، بلکه حق را هرجا که بود پیروی نما، حتی اگر در پشت زبان کسی باشد که در برخی از مسائل با تو مخالف است. حق پیشوای مؤمنان است. دلیل محکم از کتاب و سنت نیز جداکنندۀ حق از باطل است.(2)

در سؤال دیگری آمده است: بسیاری از گروه‌هایی که به اسلام فرامی‌خوانند، هریک از آن‌ها ادعا دارند که من به روش سلف و کتاب و سنت عمل می‌کنم [حال وظیفه چیست]؟!

در جواب آمده است: بر مسلمان واجب است به حقّی ملتزم باشد که قرآن و سنت به آن راهنمایی می‌کنند و بر این اساس حب و بغض داشته باشند. هر حزب یا مذهبی که با حق مخالف باشد، باید از آن برائت و بیزاری جست و نباید با آن موافقت کرد.(3)

هیچ‌یک از فرقه‌های وهابیت در حرام‌دانستن سفر زیارتی، توسل، زیارت قبور و برگزاری جشن و مراسم برای صاحبان آن قبور اختلاف ندارند. همچنین در تقلید از ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب نیز اختلافی ندارند. حال چگونه می‌توان آن‌ها را تشخیص داد؟!

آنچه از این جواب‌ها روشن می‌شود این است که آنان می‌خواهند همین وضع کنونی را حفظ کرده و آن را توجیه کنند. از سویی فرصت‌دادن به سؤال‌کننده برای اینکه خودش به‌دنبال دلیل برود و صحیح و


1) . نک: ملحقات کتاب و کتاب ما با عنوان: «الحق و الحقیقة و فرق أهل السنة».

2) . فتاوی اللجنة الدائمة، شماره 7122.

3) . مجموع فتاوی ابن باز، ج5، ص15.

ناصحیح را در میان این فرقه‌های وهابیت تشخیص دهد، باعث شده تا سؤال‌کننده یا یکی از این فرقه‌ها را پیروی کند یا اینکه فرقۀ جدیدی برای خود ایجاد کند.

از کتاب‌های حنبلیان متقدم و وهابیان معاصر روشن می‌شود که آنان با علم کلام، منطق و فلسفه به‌شدّت مخالفت می‌کنند. این مخالفت به ترس شدید آنان از این علوم برمی‌گردد؛ چراکه این علوم عقل‌ها را بیدار کرده و پایه‌های اندیشیدن علمی را بنیان می‌نهد که منجر به از دست رفتن پیروان آنان خواهد شد و ادعای وصایت دین از سوی آنان را ویران می‌کند.

فرقۀ ناجیه

از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده که فرمود: «یهود به 71 یا 72 فرقه تقسیم شدند. مسیحیان نیز به 71 یا 72 فرقه تقسیم شدند. قسم به کسی که جان من در دست اوست، امت من به 73 فرقه تقسیم خواهد شد که یکی از آن‌ها در بهشت و 72 فرقۀ باقی در جهنم است. گفته شد: ای رسول خدا! آنان چه کسانی هستند؟ فرمود: جماعت».

در روایت دیگری فرمود: «آنچه من و اصحابم بر آن هستیم».

در روایت دیگری فرمود: «آن [فرقه] سیاهی بزرگ‌تر است».(1)

ابو سلیمان خطابی می‌گوید: «اینکه [پیامبر] فرمود: امت من به 73 فرقه تقسیم خواهد شد، دلالت دارد بر اینکه هیچ‌یک از این فرقه‌ها از دین خارج نیستند؛ چراکه پیامبر همۀ آنان را جزء امت خود قرار داد و نیز دلالت دارد بر این که کسی که اهل تأویل است از دین خارج نمی‌شود، هرچند که در تأویل خود اشتباه کند».(2)

علی‌رغم آنچه درمورد این حدیث گفته شده، سؤالی که باید از وهابیان پرسید این است که: کدام‌یک از فرقه‌های آنان از جهنم نجات می‌یابد و فرقۀ ناجیه است؟ آیا آن فرقه، فرقۀ جهادی است یا تکفیری یا سلفی؟! یا اینکه همۀآن‌ها با هم فرقۀ ناجیه از جهنم هستند؟! آیا از جملۀ ویژگی‌های فرقۀ ناجیه ریختن خون مسلمانان، تکفیر آنان، ترساندن ساکنان در امنیت و گستردن فساد در زمین است؟

پیشوایان وهابیان همۀ این فرقه‌ها را فرقۀ ناجیه از جهنم می‌دانند، مگر کسی از آنان که کار کفرآمیزی انجام دهد و از اصل ایمان خارج گردد و این کار کفرآمیز نزد آنان عبارت است از توسل، استغاثه و نذر و نیاز. مادامی که این فرقه به این اصل پایبند باشد، فرقۀ ناجیه از جهنم است؛ هر کاری هم خواست با


1) . نک: سنن ابن ماجه، ج2، باب افتراق الاُمم؛ سنن ابوداود، کتاب السنة؛ سنن ترمذی، باب ما جاء فی افتراق هذه الأمة؛ و سایر کتاب‌های سنن.

2) . نک: سنن بیهقی، ج10، ص208.

اسلام و مسلمین انجام دهد، هیچ اهمیتی برای وهابیان ندارد. کارهایی همچون:

یاری آل سعودِ هم‌پیمانِ با یهود و مشرکان؛

ریختن خون مسلمانان، تکفیر و حلال‌دانستن خون آنان؛

سکوت در برابر ظلم و فساد و نقشه‌هایی که برای اسلام و مسلمین کشیده می‌شود.

هیچ‌یک از این‌ها اهمیتی ندارد.

آنچه برای آنان مهم است حرام‌دانستن زیارت قبور، مناسبت‌های مذهبی، وجوب ریش‌گذاشتن، چادر و نقاب، بزرگداشت والایان و حاکمان آنان و چشم‌پوشی از کارهای بزرگ است. حال که برخی از اهل سنت قرقۀ ناجیه را به سیاهی بزرگ‌تر تفسیر می‌کنند، آیا وهابیان همان سیاهی بزرگ‌تر از مسلمانان را تشکیل می‌دهند؟!

ملحقات و پیوست‌های کتاب

اشاره

پیوست1

خلاصۀ مسائل اختلافی میان ابن تیمیه و اهل سنت:

تجسیم؛

تشبیه؛

حرام‌کردن توسل؛

حرام‌کردن سفر زیارتی؛

تکفیر مخالفان؛

ردّ تأویل؛

انکار مجاز؛

نابودی جهنم؛

اشکال و طعن او بر صحابه.

مجموع مسائل فقهی همچون:

عدم وجوب طواف نساء؛

جواز نماز مستحبی در حالت جنابت؛

عدم نجس‌شدن مایعات داخل بدن حیوان بعد از مرگ آن حیوان؛

مسئلۀ طلاق.

پیوست2

برخی از نمونه ردّیه‌های اهل سنت بر ابن تیمیه

الإعتبار ببقاء الجنة و النار اثر سبکی.- المقالة المرضیة فی الرد علی من أنکر الزیارة المحمدیة اثر أخنائی.

الاشارة بطرق حدیث الزیارة اثر ابن حجر عسقلانی.

شفاء السقام فی زیارة خیر الأنام اثر سبکی.

الجوهر المنظَّم فی زیارة قبر النبی المعظّم اثر ابن حجر هیتمی.

التحفة المختارة فی الرد علی منکر الزیارة اثر تاج فکهانی.

ابن تیمیه لیس سلفیاً اثر منصور عویس.

اتحاف الأذکیاء بجواز التوسل بالأنبیاء و الأولیاء اثر غماری.

پیوست3

نمونه‌هایی از کتاب‌های اهل سنت در ردّ وهابیت

الوهابیة و مقلّدة الظاهریة اثر ابراهیم بن عثمان سمنودی.

السیف الهندی و إبانة طریقة الشیخ النجدی اثر عیسی بن عثمان صنعانی.

فصل الخطاب فی الردّ علی ضلالات ابن عبدالوهاب اثر احمد بصری مشهور به قبّانی.

صلح الإخوان فی الردّ علی من قال علی المسلمین بالشرک و الکفران اثر داود رومی.

المنحة الوهبیة فی الردّ علی الوهابیة اثر داود رومی.

شرح الرسالة الردیة علی الطائفة الوهابیة اثر محمد عطاء الله رومی.

الردّ علی الوهابیة اثر ابراهیم ریاحی.

جلاء الظلام فی الردّ علی النجدي الذی أضلّ العوام اثر علوی بن احمد حداد.

تبیین الحق و الصواب بالردّ علی أتباع محمد بن عبدالوهاب اثر توفیق سوقیه دمشقی.- النفخة الذکیة فی الردّ علی شبهه الوهابیة اثر عبدالقادر سلیم گیلانی.

النقول الشرعیة فی الردّ علی الوهابیة اثر مصطفی شطّی.

فضائح الوهابیة اثر فتحی الازهری.

بغیة الطلّاب فی الردّ علی ابن عبدالوهاب اثر عبدالحمید سباعی.

التحفة الوهبیة فی الردّ علی الوهابیة اثر داود نقشبندی.

در اینجا به ذکر کتاب‌های مشهور و کتاب‌های مورد اشاره در کتاب حاضر نپرداختیم.

پیوست4

جدول بیان مهم‌ترین مسائل اختلافی وهابیان با اهل سنت

مسئله

اهل

سنت

وهابیان

صفات

خدا

به

تأویل می‌رود

به

تأویل نمی‌رود

توسل

جایز

است

جایز

نیست

سفر

زیارتی

جایز

است

جایز

نیست

برپایی

مناسبت‌های مذهبی

جایز

است

جایز

نیست

تکفیر

[در

شرع] وارد نشده

[در

شرع] وارد شده

خون

مسلمان

مصون

است

مصون

نیستمال

مسلمان

مصون

است

مصون

نیست

زیارت

قبور

جایز

است

جایز

نیست

تقلید

واجب است

واجب نیست

پیوست5

برخی از اختلافات وهابیان و ایرادات برخی از آن‌ها بر برخی دیگر

ایراد آلبانی به ابن تیمیه؛

ایراد جهیمان به وهابیان؛

ایراد ابن عثیمین به آلبانی؛

ایراد زهیر شاویش به آلبانی؛

ایراد وهابیان به آلبانی؛

ایراد اسلامبولی به آلبانی؛

ایراد تویجری به آلیانی؛

ایراد مقبل وداعی به آلبانی؛

ایراد مدخلی به آلبانی؛

ایراد وهابیان به ابن عثیمین؛

ایراد وهابیان به بخاری؛

ایراد عبدالرحمان عبدالخالق به وهابیان؛

تکفیر یکدیگر؛

ایراد وهابیان به آل سعود.

نک: ایراد آلبانی به ابن تیمیه در کتاب السقاف با عنوان: «البشارة و الاتحاففیما بین الألبانی و ابن تیمیه من الخلاف». همچنین نک: درگیری‌ای که بین صاحب المکتب الاسلامی زهیر جاویش و آلبانی درگرفته و حدود ادب و اخلاق در آن زیر پا گذاشته شد. همچنین نک: درگیری بین آلبانی و مخالفانش که السقاف آن را در کتاب خود با عنوان «قاموس شتائم الألبانی» به‌صورت مفصل آورده است.

همچنین ظهور حرکت جهیمان عتیبی که بر فقهای وهابیت و نظام سعودی سرکشی کرد و بر مکه چیره شد و ظهور مهدی را در سال 1400ق اعلام کرد.

همچنین ایراد ابن عثیمین به آلبانی به‌سبب مسئلۀ معیت.

همچنین ایراد وهابیان به آلبانی به‌سبب صحیح‌دانستن برخی از روایاتی که به ذمّ صحابه یا به تحریم خوردن گوشت گاو و پوشیدن لباس زربافت برای زنان ارتباط دارد. نک: کتاب «ردع الجانی المتعدی علی

الشیخ الألبانی».

همچنین ایراد تویجری صاحب کتاب «عقیدة أهل الایمان فی خلق آدم علی صورة الرحمان» به آلبانی که در روایت «خلق الله آدم علی صورۀ الرحمن» تشکیک کرده است.

همچنین ایراد مقبل وادعی یمنی بسیار افراطی -که او را از جملۀ محدثان می‌دانند- به آلبانی و سایر وهابیان و نیز آل سعود.

ایراد مدخلی افراطی که توپ خود را به‌سمت وهابیان هدف گرفته و برخی از آنان را تکفیر و برخی دیگر را زندیق و بدعت‌گذار دانسته و آنان را خارج از راه و رسم سلف دانسته است. وی فرقه‌ای وهابی تشکیل داد و دشمنان و مخالفان خود را «خلوف» یا «مداخله» نام نهاده است. وهابیان او را از جملۀ فتنه‌های بزرگ در عصر حاضر دانسته‌اند. نک به: کتاب او با عنوان «جماعة واحدة لا جماعات» و سایر کتاب‌های او. همچنین نک: کتاب «انصر أخاک ظالماً أو مظلوماً» که در آن رفیق خود را از فتنۀ «مدخلی» بر حذر داشته و او را به بدفهمی و سَبکی متهم کرده است.

بسیاری از وهابیان به ابن عثیمین به‌سبب قائل‌شدن او به معیت ایراد گرفته‌اند. وهابیان همچنین به صحیح بخاری ایراد گرفته و به ویرایش و حذف بسیاری از روایات آن پرداخته‌اند. آنان به عبدالرحمن بن عبدالخالق که یکی از ارکان جریان وهابیت در کشورهای حاشیۀ خلیج فارس است ایراد گرفته‌اند. همچنین برخی از وهابیان بر برخی دیگر ایراد گرفته و همدیگر را تکفیر کرده‌اند. این مطلب به‌روشنی از میان آثار فراوان منتشرشدۀ تکفیری آنان و سایر آثار مرتبط با آنان آشکار می‌شود.

وهابیان به آل سعود ایراد گرفته و علیه آنان اعلام جنگ کرده‌اند و دست به عملیات مسلحانه‌ای می‌زنند که گاه‌وبیگاه در جزیرة العرب صدای آن به گوش می‌رسد. این‌ها مطالب ناچیزی از واقعیت وهابیان است که تلاش دارند مسلمانان را به جنگ با مخالفان آنان مشغول کنند تا اینکه کسی متوجه واقعیت ذلت‌بار و گمراهی‌ها و دروغ‌پرداز‌های آنان نشود.

منابع

1.

الابانة عن شریعة الفرقة الناجیة و مجانبة الفرق المذمومة، ابوعبدالله عبید الله بن محمد بن بطه عکبری حنبلی، تحقیق: عثمان عبدالله آدم، دار الرایة، چاپ دوم، عربستان سعودی، 1418ق.

2.

ابن تیمیه لیس سلفیاً، منصور عویس، دار النهضة، قاهره، 1960ق.

3.

اثبات العلو، ابوحمد عبدالله بن احمد بن قدامه مقدسی، تحقیق: بدر عبدالله البدر، الدار السلفیة، کویت، 1406ق.

4.

اجتماع الجیوش الاسلامیة علی غزوة المعطلة و الجهمیة، محمد بن ابوبکر زرعی دمشقی، دار الکتب العلمیة، بیروت 1404ق.

5.

الاربعین فی دلائل التوحید، عبدالله بن محمد هروی، تحقیق: علی بنمحمد الفقیهی، دار النشر، مدینة منوره، 1404ق.

6.

اعتقاد الامام المبجّل احمد بن حنبل ذیل طبقات الحنابلة، محمد بن ابی یعلی، دار المعرفة، بیروت، تحقیق: محمد حامد الفقی.

7.

إنباء الغمر بأنباء العمر، ابن حجر عسقلانی، تحقیق: محمد عبدالمعید خان، دار الکتب العلمیة، بیروت، چاپ دوم، 1406ق.

8.

البدایة و النهایة، ابن کثیر، بیروت، مکتبة المعارف.

9.

بیان تلبیس الجهمیة فی تأسیس بدعهم الکلامیة، ابن تیمیه، تحقیق: محمد بن عبدالرحمن، چاپخانة حکومت، مکه مکرمه، 1392ق.

10.

تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، شمس‌الدین محمد ذهبی، تحقیق: عمر عبدالسلام تدرمی، دارالکتب العربی، بیروت، 1407ق.

11.

تاریخ الخلفاء، سیوطی، تحقیق: محیی‌الدین عبدالحمید، چاپخانه السعادة، قاهره، 1371ق.

12.

تاریخ الطبری، محمد بن جریر، بیروت، دار الکتب العلمیة.

13.

تاریخ المذاهب الاسلامیة، محمد ابوزهره، دار الفکر العربی، قاهره.

14.

تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، بیروت، دار الکتب العلمیة.

15.

التأمل فی حقیقة التوسل، عیسی الحمیری، بیروت.

16.

تبیین کذب المفتری فیما نسب الی الامام ابی الحسن الاشعری، ابن عساکر دمشقی، دار الکتب العربی، چاپ دوم، بیروت، 1404ق.

17.

التحف فی مذاهب السلف، شوکانی.

18.

التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب)، فخر رازی، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1421ق.

19.

التنبیه و الرد علی أهل الأهواء والبدع، ملطی شافعی، تحقیق: محمد زاهر الکوثری، المکتبة الأزهریة للتراث، مصر، 1418ق.

20.

تهذیب التهذیب، ابن حجر عسقلانی، دار الفکر، بیروت، 1404ق.

21.

توضیح المقاصد و تصحیح القواعد فی شرح قصیدة الامام ابن القیم،احمد بن ابراهیم بن عیسی، تحقیق: زهیر الشاویش، المکتب الاسلامی، بیروت، 1406ق.

22.

تیسیر العزیر الحمید فی شرح کتاب التوحید، سلیمان بن عبدالله بن محمد بن عبدالوهاب، تحقیق: محمد أیمن الشیراوی، عالم الکتب، بیروت، 1999ق.

23.

الثقات، محمد بن حبان بستی، تحقیق: شرف‌الدین احمد، دار الفکر، 1395ق.

24.

الجامع لأحکام القرآن، قرطبی، دار الشعب، قاهره.

25.

الحجة فی بیان المحجة و شرح عقیدة السنة، اسماعیل بن احمد تیمی، تحقیق: محمد بن ربیع المدخلی، چاپ دوم، دارالرایة، عربستان، ریاض، 1419ق.

26.

خریدة القصر و جریدة العصر، عماد‌الدین بن محمد اصفهانی، تحقیق: محمد بهجة الأثری، نشر المجمع العراقي، 1375ق.

27.

خلق أفعال العباد، محمد بن ابراهیم بخاری، تحقیق: عبدالرحمن عمیرة، دار المعارف السعودیة، ریاض، 1398ق.

28.

درء تعارض العقل و النقل، ابن تیمیه، تحقیق: عبداللطیف عبدالرحمن، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1417ق.

29.

الدرر الکامنة فی أعیان المئة الثامنة، احمد بن علی عسقلانی، حیدر آباد، چاپ دوم، 1392ق.

30.

دفع شبهة التشبیه بأکف التنزیه، ابن جوزی حنبلی، تخقیق: حسن السقاف، دار الامام النووی، اردن، 1413ق.

31.

دفع شبهة من شبّه و تمرّد، تقی‌الدین حصنی، المکتبة الأزهریة للتراث، مصر.

32.

الردّ علی الأخنائی و استحباب زیارة خیر البریة، ابن تیمیه، تحقیق: عبدالرحمان الیمانی، المطبعة السلفیة، قاهره.33. الرد علی الزنادقة و الجهمیة، احمد بن حنبل، تحقیق: محمد حسن راشد، المطبعة السلفیة، قاهره، 1393ق.

33.

الردّ علی المنطقیین، ابن تیمیه، بیروت، دار المعرفة.

34.

رسالة فی الاستواء و الفوقیة و مسألة الحرف و الصوت فی القرآن المجید، عبدالله بن یوسف جوینی، تحقیق: احمد معاذ بن علوان حقی، دار طویق للنشر و التوزیع، ریاض، 1419ق.

35.

رفع الأستار لإبطال أدلة القائلین بفناء النار، محمد بن اسماعیل صنعانی، تحقیق: آلبانی، المکتب الاسلامی، بیروت، 1405ق.

36.

السنة، احمد بن محمد الخلّال، تحقیق: عطیة الزهرانی، دار الرایة، ریاض، 1410ق.

37.

السنة، عبدالله بن احمد بن حنبل، تحقیق: محمد سعید سالم القحطانی، دار ابن القیم، دمام، 1406ق.

38.

سیر أعلام النبلاء، محمد بن احمد ذهبی، تحقیق: شعیب الأرناؤوط و محمد نعیم العرقسوسی، مؤسسة الرسالة، بیروت، چاپ نهم، 1413ق.

39.

السیف الصیقل فی الرد علی ابن زفیل، سُبکی، مکتبة زهران، قاهره. ضمیمه کتاب: تکملة الرد علی نونیة ابن القیم به قلم محمد زاهد بن حسن الکوثری با مقدمه گروهی از علمای الازهر.

40.

شرح العقیدة الاصفهانیة، ابن تیمیه، تحقیق: ابراهیم سعیدی، مکتبة الرشد، ریاض، 1415ق.

41.

شرح العقیدة الطحاویة، ابن ابی العز حنفی، تحقیق: آلبانی، المکتب الاسلامی، مدینه منوره، 1402ق.

42.

الصفات، علی بن عمر دارقطنی، تحقیق: عبدالله الغنیمان، مکتبة الدار، مدینه منوره، 1402ق.

43.

العرش و ما روی فیه، محمد بن ابی شیبه عبسی، تحقیق: محمد بن حمد الحمود، مکتب المعلا، کویت، 1406ق.45. العقیدة روایة ابی بکر الخلّال، احمد بن حنبل، تخقیق: عبدالعزیز عز‌الدین السیروان، دار قتیبة، دمشق، 1408ق.

44.

العواصم من القواصم فی تحقیق مواقف الصحابة بعد وفاة النبی (صلی الله علیه و آله و سلم)، محمد بن عبدالله بن عربی، تحقیق: محب‌الدین خطیب و محمود مهدی استانبولی، دار الجیل، چاپ دوم، بیروت، 1407ق.

47.

العین و الأثر فی عقائد اهل الاثر، عبدالباقی مواهبی حنبلی، تحقیق: عصام رواس قلعجی، دار المأمون للتراث، لبنان، 1407ق.

48.

الغنیة فی أصول الدین، عبدالرحمن متولی، تحقیق: احمد حیدر، مؤسسة الکتب الثقافیة، لبنان، 1406ق.

49.

فتیا و جوابها فی ذکر الاعتقاد و ذم الاختلاف، حسن بن احمد همدانی، دار العاصمة، ریاض، 1409ق.

50.

الفخری فی آداب السلطانیة، ابن طقطقی، مکتبة صبیح، قاهره.

51.

قطف الثمر فی بیان عقیدة أهل الأثر، محمد صدیق حسن خان قونجی، تحقیق: عاصم غبد الله قریونی، شرکة الشرق الأوسط للطباعة - مارکای شمالی، اردن، 1404ق.

52.

کتب و رسائل و فتاوی شیخ الاسلام ابن تیمیة، تحقیق: عبدالرحمن العاصمی، مکتبة ابن تیمیه، چاپ دوم.

53.

لمع الأدلة فی قواعد أهل السنة و الجماعة، جوینی امام الحرمین، تحقیق: فوقیه حسین محمود، عالم الکتب، لبنان، چاپ دوم، 1407ق.

54.

مجموع کتب و رسائل و فتاوی ابن تیمیة، تحقیق: عبدالرحمن العاصمی، مکتبة ابن تیمیه، چاپ دوم.

55.

معالم أصول الدین، فخر رازی، تحقیق: طه عبدالرؤف سعد، دار الکتاب العربی، لبنان، 1404ق.

56.

المنتظم فی أخبار البشر، ابوالفداء اسماعیل بن علی، بی‌جا.

57.

منهاج السنة النبویة، ابن تیمیه، مؤسسة قرطبة.

58.

نقض الامام عثمان بن سعید الدارمی، علی المریسی الجهمی العنید، دارمی، تحقیق: رشید بن حسن الالمعی، مکتبة الرشد، عربستان سعودی، 1418ق.

59.

الوافی بالوفیات، صلاح‌الدین خلیل بن ایبک صفدیف تحقیق: احمد أرناؤوط و ترکی مصطفی، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، 1420ق.